تجربه تحلیلگر از تنهایی| ساندرا بوچلر (۱۹۹۸)

تجربه تحلیلگر از تنهایی| ساندرا بوچلر (۱۹۹۸)

مهر ۱۳, ۱۳۹۷
12BRODY-articleLarge.jpg

مقاله تجربه تحلیلگر از تنهایی (۱۹۹۸) نوشته ساندرا بوچلر/ مترجم: پریا نقی زاده

فروم-ریکمن (۱۹۵۹) در مقاله‌‌ای که پس از مرگش چاپ شد، به مشاهدات کورتالد از انزوا در ایستگاه هوایی گرینلند اشاره می‌کند. کورتالد (۱۹۳۲) این موضوع را مطرح می‌کند: «تنها کسانی که می‌توانند به سفر به قطب بروند، افرادی هستند که ذهنی فعال و با قدرت خلاقه زیاد دارند، کسانی که از استعداد ابتلا به بیماری عصبی و فرو رفتن در افکار منفی در امان هستند و کسانی که می‌توانند خود را با کارهایی مانند خواندن سرگرم کنند». فرض مقاله پیش رو این است که عادات ذهنی مورد نیاز برای تحمل تنهایی در سفر تحلیلی، به شکلی قابل ملاحظه مشابه وضعیت فوق است. در دنیای تصوری که نسبتاً در برابر اندیشه ورزی و اضطراب محافظت شده است و به واسطه مطالعات منتخب تحریک می‌شود و پرورش می‌یابد، زمینه‌ی تحمل تنهایی در کندوکاو تحلیلی فراهم می‌آید.
فروم ریکمن نسبت به ضرورت آگاهی تحلیل‌گر از تنهایی خود و اضطرابی که احتمالاً برمی‌انگیزد، به روشنی صحبت کرده است.

به نظر می‌رسد مشکل اصلی روان‌پزشک در درمان درمانجویانِ تنها، این است که او باید نسبت به نشانه‌های تنهایی یا ترس از تنهایی در خودش هشیار باشد و آنها را شناسایی کند تا در پذیرش بدونِ ترسِ تظاهرات تنهایی در درمانجو، تداخل ایجاد نشود. این موضوع مثلاً در مورد شرایطی صدق می‌کند که روان‌پزشک هرچقدر هم که تلاش می‌کند، متوجه معنای ارتباط سایکوتیک نمی‌شود. در این صورت ممکن است احساس کند که از «تجربه-ما» در ارتباط با مراجع خود محروم مانده است. ممکن است این محرومیت موجب برانگیختن احساس تنهایی یا ترس از تنهایی در درمانگر شود که به نوبه خود موجب نگرانی او می‌شود.

علی‌رغم این دلالت روشن بر اهمیت بررسی تنهایی تحلیلگر، کمتر به این حوزه پرداخته شده است. شاید بخشی از این ماجرا مربوط به سردرگمی عمومی در مورد معنای «تنهایی به شکل جدایی فیزیکی از دیگران» (aloneness) و «احساس تنهایی» (loneliness) باشد. فروم-ریکمن (۱۹۵۹)، مندلسون (۱۹۹۰) و دیگران بر اهمیت تمیز دقیق این دو واژه تأکید کرده‌اند. با وجود این ممکن است بسیاری از ما در مورد معنای آنها دچار ابهام شویم و فرض کنیم که تحلیلگران به دلیل صرف بیشتر زمان خود در مکالمه‌های صمیمانه با دیگران، از احساس تنهایی رنج نمی‌برند. ما درمانگران که به ندرت از نظر فیزیکی تنها هستیم،‌ موقعیتی عالی برای تعریف تفاوت «تنهایی فیزیکی» و «احساس تنهایی» داریم. در مورد احساس تنهاییِ درمانجویان درمان تحلیلی صحبت شده (فروم-ریکمن، ۱۹۵۹؛ ساتران، ۱۹۷۸)، اما تجربه‌ی احساس تنهایی درمانگرِ تحلیلی مورد غفلت قرار گرفته است.
تلاش دارم تا در این مقاله، احساس تنهایی تحلیلگر را توصیف کنم که تحت تأثیر چهار عامل شکل می‌گیرد: احساس تنهایی درمانجو، روش کلی درمانجو برای رابطه‌مندی، موضع تحلیلگر در رابطه با انتقال متقابل و ماهیت هیجان‌های دیگری که به واسطه‌ی کار با این درمانجو در تحلیلگر شکل می‌گیرد. به این موضوع می‌پردازم که احساس تنهایی تحلیلگر منجر به اشکال مختلف استرس‌های کاری و تنگناهای درمانی خاص و رایج می‌شود. در آخر، رویکردهایی را مرور می‌کنم که با استفاده از آن می‌توان به احساس تنهایی تحلیلگر پرداخت.

ماهیت احساس تنهایی

چه چیزی موجب دردناکی احساس تنهایی می‌گردد؟ پیش از این تلاش‌هایی برای پاسخ به این سؤال صورت گرفته است (بوچلر، ۱۹۹۵) که تنها برخی نکات ضروری را در اینجا به شکلی خلاصه آورده‌ام.
شاید بیش از همه این سالیوان (۱۹۵۳) بود که به شکلی روشن، دشواری تعریف احساس تنهایی را بیان کرده است: «من احساس می‌کنم توان کافی برای رساندن منظوری روشن از تجربه‌ی احساس تنهایی به معنای اصلی آن را ندارم ـ ظاهراً این احساسی مشترک با ساکنین مناطق انگلیسی زبان است» (ص ۲۶۰-۲۶۱). یکی از راه‌های تمیز دیدگاه تحلیلگران مختلف نسبت به رنج تنهایی، در نظر گرفتن این نکته است که افرادِ تنها چه چیزی را از دست داده‌اند. گرچه احساس تنهایی همیشه به این شکل بیان نمی‌شود، اما همیشه شامل نوعی فقدان دردناک است. از همین رو است که رولو می (۱۹۵۳، ص ۲۳-۳۰)، احساس تنهایی را تهدیدی برای خویشتن می‌داند. چرا که ما انسان‌ها جهت تطبیق و شناخت خود به رابطه احتیاج داریم و احساس تنهایی رابطه‌ی ما با خودمان را به مخاطره می‌اندازد.
فروم-ریکمن (۱۹۵۹) فقدانی را که احساس تنهایی متضمن آن است، از منظری دیگر بررسی کرده است. او در نوشته‌های خود در مورد این فقدان، بر ناامیدی از پیوند انسانی در شخصی عمیقاً تنها تأکید کرده است. او برای توضیح تأثیر احساس تنهایی، بر اهمیت امید به تعاملات آینده و معنای درون‌ذهنی احساس تنهایی تمرکز می‌کند. او به فواید احتمالی تنهایی می‌پردازد، مثلاً اینکه احساس تنهایی مقصودی در پشت خود دارد، به عبارتی در خدمت هدفی است. او همچنین اشاره می‌کند که تحریک ذهنی می‌تواند تا حدی این احساس را رفع کند. بنابراین،‌ از دیدگاه فروم-ریکمن، عمیق‌ترین حالت تنهایی متضمن فقدان امید، هدف و تحریک است.
از دیدگاه سالیوان (۱۹۵۳)، نیاز به پیوند آنچنان برای انسان بودن ضروری است که احساس تنهایی ضرورتاً دربردارنده‌ی حرمانی عمیق است. این حرمان شاید به اندازه ی چیزی باشد که مانع پایداری زندگی انسان می شود. ما در ذات خود موجوداتی میان‌فردی هستیم.
با در نظر گرفتن این سه اصل، می‌توانیم انسان را به واسطه‌ی این واقعیت از گیاهان و حیوانات متمایز کنیم: زندگی انسان ـ به معنای واقعی و نه فقط به معنای دقیق کلمه- مستلزم تبادل با محیطی شامل فرهنگ است. منظور من از اینکه می‌گویم انسان آشکارا از موجودات دیگر دنیای زیستی به دلیل تبادل با دنیای فرهنگی متمایز می‌گردد، این است که انسان نیازمند روابط بین‌فردی یا تبادل با دیگران است ـ چرا که فرهنگ موضوعی وابسته به مردم است.
مهم نیست که ما درک خود از رنج تنهایی را حول محور فقدان احساس خویشتن، امید، تحریک، امنیت یا عوامل دیگر بچینیم یا نه، به هر حال واضح است که تنهایی شامل فقدانی دردناک است. اما چه چیز می‌تواند این رنج را به امری خوب تبدیل کند؟ ریلکه شاعر (1934) توضیح می‌دهد:
نباید به دلیل این امر که چیزی در شما تمایل به فرار از انزوا دارد، در مورد آن سردرگم شوید. همین آرزو می‌تواند به شما کمک کند، اگر که از آن با آرامش، از روی قصدمندی و به شکل یک ابزار جهت گسترش آن به حوزه‌ای گسترده‌تر استفاده کنید.
راه حل شاعر این است که امر ناگزیر را با آغوش باز بپذیریم. زمانی که از انزوای خود به مثابه ابزار استفاده می‌کنیم و خواست خود را بر آن قرار می‌دهیم، می‌توانیم آن را تحمل کنیم. بنابراین، به نظر می‌رسد آنچه که در منظر ریلکه بیش از همه در مورد تنهایی عمیق، دردناک جلوه می‌کند، این است که تنهایی، تجربه‌ای است که میل ما آن را پس می‌زند. این امر نشان می‌دهد که فقدان، موضوعی از احساس کنترل شخصی را دربردارد. احساس تنهایی، بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی است که اگر شخص آن را نپذیرفته و میل خود را در جهت مقابله با آن قرار دهد، تبدیل به تجربه‌ای عمیقاً دردناک می‌شود.
کسی نتوانسته موضوع تنهایی را به طور کامل بررسی کند. این موضوع ذهن افراد مختلف را درگیر خود کرده است ـ شاعران، تحلیل‌گران، پژوهش‌گران کتاب مقدس و نقاشان پرتره. جاب در داستان مرد زیرزمینی داستایوفسکی که گویی خدا به او پشت کرده و از جامعه بیگانه شده و در انزوا فرو رفته است، می گوید، او همانند بسیاری افراد دیگر در طلب آن چیزی است که از دست داده است. تا زمانی که احساس پیوند مجدداً برقرار شود، چه چیزی مرهم آدمی خواهد بود؟

احساس تنهایی در درمانجوی درمان تحلیلی

علی‌رغم اینکه تا حدی به تجربه‌ی تنهایی در درمانجوی تحلیلی پرداخته شده است، در اینجا می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که ممکن است احساس تنهایی، نقشی ناشناخته در بسیار از پدیده‌های درمانی رایج داشته باشد ـ برای مثال، مقاومت در برابر تخت روانکاوی و مشکل با چهارچوب‌ها. بنابراین، احتمالاً احساس تنهایی نقشی بیشتر از آنچه که تاکنون شناخته شده است در تجربه‌ی درمانجو ایفا می‌کند.
سیتران (1978) توضیح داد که میزانی از تنهایی درمانجو ممکن است ناشی از نقص در اتحاد درمانی باشد. بنابراین، به عبارتی دیگر می‌توان گفت که نوروزی درمان‌زاد است.نگاه سیتران از مفهوم سطح بهینه‌ی تنهایی در درمان حمایت می‌کند، درست همانطور که ممکن است سطحی بهینه از اضطراب در درمان وجود داشته باشد. میزانی از تنهایی احتمالاً بخشی ناگزیر و حتی مفید از تجربه است، اما میزان شدید آن می‌تواند مخرب باشد.
مندلسون، روزن، هگمن و سیتران در مجموعه‌ای از مباحثات در مورد مقالات فروم-ریکمن درباره‌ی تنهایی، به طور عمومی در مورد هیجان تنهایی و به طور خاص تجارب تنهایی بیمار صحبت کردند. از میان بررسی‌های مؤثر و فراوان این نویسندگان، تنها برخی از افکار و نظرات آنها را در اینجا می‌آورم. مندلسون (1990) هشدار می‌هد که:

هرچند جایگاه دقیق احساس تنهایی در توالی وقایع، همیشه قابل تحقیق نیست، برداشت واقع‌بینانه این است که روان‌درمانگران یا تحلیل‌گران خود را ملزم به تصدیق و توجه به رنج تنهایی بدانند ـ البته نه فقط شدیدترین نوع تنهایی که فروم-ریکمن به آن اشاره کرده است. اینکه آیا این نوع توجه منجر به رهایی پایدار یا درمان می‌شود، قابل پیش‌بینی نیست (ص 350-351).
مندلسون به تمایزگذاری میان دلایل مختلف تنهایی بیمار می‌پردازد. در این میان به نوعی اشاره می‌کند که این دلایل در روان‌درمانی به میزانی نسبی قابل دسترسی است، چرا که اساساً بخشی کارکردی از منش بیمار است.

مندلسون بر اساس این توصیف از اهداف درمان در مورد تنهاییِ درمانجو، به نتیجه‌گیری دست می‌زند.

پیوند و انزوا، هر دو بخشی از شرایط انسانی هستند و هر یک لذات و رنج‌های خود را به همراه دارند. کارکرد روان‌درمانی در این حوزه‌ی گسترده‌تر، رها ساختن شخص برای کشف سطح بهینه‌ی ترکیب رابطه‌مندی و انزوا و همچنین برای مقابله‌ای عزت‌مند با سوگی است که انزوا و پیوند را همراهی می‌کند.

موهاکسی (1990)، به نظر وینیکات در مورد ظرفیت تنها بودن اشاره می‌کند، ظرفیتی که به شکلی طبیعی در خلال تجارب بازی کودک به شکلی تنها و در عین حال نزدیک به مادر، شکل می‌گیرد. موهاکسی توضیح می‌دهد که محیط نگهدارنده‌ای که برای بیمار فراهم می‌کنیم:

شرایطی مشابه این فرایند دوران کودکی را بازسازی می‌کند. اگر این محیط برای فرد ناکافی بوده باشد، محیطِ نگهدارنده در تحلیل آن را جبران می‌کند. این حالت «تجربه‌ای اصلاحی» به معنایی که الکساندر و فرنزی به کار برده اند، نیست. همانطور که بیمار من شکایت خود را مطرح کرده بود، باید گفت که تحلیلگر نمی‌تواند عمل شیردادن را انجام دهد. با وجود این، درمانگر احتمالاً می‌تواند وقتی مادر در این زمینه کفایت نداشته است، درون‌فکنیِ خوبی را فراهم کند (ص363).

برای توضیح بیشتر این مفهوم، می‌توان شرایط زیر را تصور کرد. مراجع روی تخت و نزدیک تحلیلگر دراز کشیده و ایده‌هایی را مطرح می‌کند، اما تحلیلگر را نمی‌بیند. این شرایط کاملاً مشابه موقعیتی است که وینیکات از آن با عنوان «مادر به اندازه کافی خوب» یاد می‌کند، مادری که نزدیک کودک است اما خود را بر او تحمیل نمی‌کند. این امر به مبنای منطقیِ دیگری برای سطح بهینه‌ی تنهایی در درمان اشاره دارد: تجربه‌ای که اگر دریافت شود، به رشد ظرفیت تنهایی در درمانجو کمک می‌کند.
می‌خواهم بگویم ـ شاید این عجیب باشد ـ که ما بیشتر بر نوعی از تنهایی تمرکز کرده‌ایم که درمانجو با خود به درمان می‌آورد تا نوعی از تنهایی که ما به واسطه‌ی نوع برخورد و درمان‌مان برای او ایجاد می‌کنیم. ممکن است تجربه‌ی درمانجو از تنهایی در درمان، حاصل رابطه‌ی هر دو این عوامل باشد. ممکن است زمانی ما بدون آگاهی، از درمانجویی کاملاً تنها، بخواهیم فرایندی که مولد تنهایی است را تحمل کند، آن هم پیش از آنکه ابزار لازم برای تاب‌آوری در برابر آن را پرورش داده باشد. در این صورت ممکن است درمانجو از خوابیدن روی تخت امتناع ورزد، عدم دسترسی به تحلیلگر در فاصله‌ی میان جلسات را نپذیرد یا عدم تمایل تحلیلگر به بروز واکنش‌های خود برایش قابل قبول نباشد. ما به این درمانجو برچسب مقاومت نسبت به قوانین و چهارچوب‌ها یا بوردرلاین می‌زنیم. در سطح توصیفی، ممکن است این برچسب‌ها صحیح باشند، اما شرایط را به طور جامع توضیح نمی‌دهند، چرا که تعامل میان این دو وضعیت را در نظر نمی‌گیرد: اینکه درمانجو چه کسی است و زمینه‌ی درمان ما از او چه چیزی انتظار دارد. آنچه که من در تعریف تنهایی درمانجو بیان کردم، تعریفی تعاملی‌تر است تا آنکه بخواهم آن را امری درونی در او تصور کنم. می‌توان تنهایی درمانجو را به مثابه امری در نظر گرفت که در بافت بین‌فردی اتفاق می‌افتد که محصول عوامل درون‌روانی و بین‌فردی است.
علی‌رغم آنکه فکر می‌کنم داده‌های زیادی در مورد تجربه‌ی تنهایی در درمان نداریم، باید به دنبال روایت دسته‌اول درمانجویان از درمان‌شان باشیم تا بررسی کنیم که آیا خودشان را تنها می‌دانند؟ و اگر چنین است، چطور با آن به مقابله پرداختند؟ من برای رسیدن به این داده‌ها، به بررسی ادبیات مربوط به روایت درمانجویان از درمان‌شان نپرداخته‌ام، اما فکر می‌کنم چنین کاری مطالعه‌ای ارزشمند خواهد بود. با وجود این، آنچه خوانده‌ام با تجربه‌ی من به عنوان درمانجو، تحلیلگر و سوپروایزر منطبق است. این مطالعات به من نشان داده اند که اگر نگرشی در مورد پرس‌وجوی مشترک در درمان شکل بگیرد، کمک بزرگی به کاهش تنهایی در هر دو طرفِ تحلیل می‌کند یا حداقل به واسطه‌ی تلفیق تنهایی با احساسی از هدفمندی، موجب می‌شود که تنهاییِ ناگزیر قابل تحمل شود. نقل قولی کوتاه از خاطرات بیماری معروف به «گرگ مرد»، این امر را نشان می‌دهد: «در جریان تحلیلم با فروید، خودم را بیشتر یک همکار می‌دیدم تا بیمار. گویی که همراه و شریکی جوان‌تر در کنار جستجوگری باتجربه بودم که هدف‌مان بررسی سرزمینی جدید و تازه کشف شده بود» (گاردینر، 1971، ص 140). شاید برخی این جمله را به مثابه بیانی از عدم تمایل درمانجو به پذیرش کامل نقش بیمار یا مقاومت او در برابر چهارچوب درمانی در نظر بگیرند. اما دیدگاه دیگری که می‌توان در مورد آن اتخاذ کرد، این است که درمانجو پتانسیل همکاری در رابطه‌ی درمانی را به شکلی سازنده به فعل رسانده است تا تنهایی گریزناپذیر قابل تحمل گردد. درمانجو و درمانگری که بتوانند چنین تیمی را تشکیل دهند، یکدیگر را کمتر در معرض تنهایی ناتوان‌کننده قرار می‌دهند.

تنهایی تحلیلگر

در مورد درمانگرِ درمانجویی خودشیفته بودن:

پیش از این به تجربه‌ی درمانجو از تنهایی پرداختیم. اکنون به تنهایی تحلیلگر می‌پردازیم، چنان که به واسطه‌ی روشِ غالبِ رابطه‌مندیِ درمانجو شکل می‌گیرد. برای مثال، یک درمانجو که سوپروایزری او بر عهده‌ی من است، خانمی است فارغ‌التحصیل که در دهه‌ی 30 زندگی‌اش بسر می برد. او به عنوان پیشخدمت کار می‌کند. غالب جلسات او، حول این موضوع می‌چرخد که مرد زندگی او چقدر ناعادلانه با او رفتار می‌کند. مرد به میزان کافی از هوش و زیبایی او تعریف نمی‌کند یا به میزان کافی نسبت به رابطه وفادار نیست. او خاطراتی از خیانت خود در رابطه را می‌گوید و چند لحظه بعد از بی‌وفایی مرد می‌نالد و به نظر می‌رسد که متوجه این تناقض در گفتمان خود نیست. او با صدایی آکنده از خشمی حق به جانب، می‌خواهد بداند که چرا با او اینطور بد رفتار می‌شود! مرد چقدر گستاخ است! او نمی‌بیند که با چه کسی در رابطه است؟ چطور جرئت می‌کند طوری رفتار کند که زن احساس کند مورد قدردانی قرار نمی‌گیرد! درمانجو توقع دارد تا درمانگر به این نکته اشاره کند که رفتار دوست‌پسر او چقدر شنیع و توهین‌آمیز است، اینکه مراجع حق دارد که خشمگین باشد و اینکه بی‌وفایی دوست‌پسرش محصول نوروز خودش است نه انعکاسی از درمانجو.
جلسه‌ی سوپروایزری با آهی حاکی از رهایی تحلیلگر شروع می‌شود: «خدا رو شکر که می‌توانم با شما در این مورد صحبت کنم». تحلیلگر کاملاً آگاه بود که باید به حالت «یک بام و دو هوا» در درمانجو اشاره و آن را تفسیر کند. او به طور خاص از مواجه‌سازی نمی‌ترسد و در گذشته در مورد گفتن چیزهایی که تحملش برای درمانجویان سخت است، کاملاً توانمند عمل کرده است. اما قضاوت او در مورد این درمانجوی خاص این بود که باید محتاطانه با این موضوع برخورد کند تا مبادا به خودشیفتگی فرد آسیب شدیدی وارد شود. او احساس می‌کرد که کمک به درمانجو برای برقراری ارتباط با احساس استحقاق خود و آگاهی از محدودیت دیدگاهش هدفی مهم در درمان است که نمی‌توان در یک جلسه به آن رسید. اگر مواجه‌سازی فراتر از حدی خاص به طور مستقیم انجام شود، آسیبی که درمانجو در زندگی‌اش تجربه کرده است، در جلسه‌ی درمان بازتولید می‌شود.
وینیکات (1949) در این مورد توضیح می‌دهد که ما باید قبل از پایان درمان برای درمانجو این امکان را فراهم آوریم تا متوجه شود که چه چیزی را به نفع او در سر داریم. در غیر این صورت درمان کامل نیست. اما باید در نظر داشت که زمان‌بندی بسیار مهم است. مراجع باید قادر باشد تا این موضوع را بشنود که با او بودن چه احساسی دارد. این موضوع باید طوری مطرح شود که به شکل انتقادی کلی و ناخوشایند تجربه نشود. در مورد درمانجوی خودشیفته، پیش از آنکه این امر ممکن گردد، باید زمینه و اساسی در درمان برای این کار پی‌ریزی شده باشد. برومبرگ (1983) توضیح می‌دهد که تحلیلگرِ درمانجوی خودشیفته، باید از موضعی انعکاسی به سمت موضعی تفسیری پیش رود. عمل تفسیری از همان آغاز کار وجود دارد، اما نسبت آن همچنان که رابطه‌ی درمانی و “خود” بیمار مستحکم می‌گردد، افزایش می‌یابد.
حتی اگر تا اینجا این موضوع را در نظر نگیریم که آیا با این رویکرد درمانی موافق هستیم یا نه، باز هم به نظر می‌رسد که حداقل می‌توان گفت که تحلیلگر در شروع درمان تنها دیدگاه خودش را در مورد نوع رابطه‌مندی مراجع در اختیار دارد. در آغاز، بخشی از واکنش‌های حقیقی تحلیلگر احتمالاً به درمانجو انتقال نمی‌یابد. به طور قطع می‌توان گفت که بخش زیادی از این واکنش‌ها بستگی به این دارد که تحلیلگر چه کسی است، اما احساساتی مشخص به احتمال زیاد بالا می‌آیند. ممکن است تحلیلگر نسبت به ناآگاهی بیمار و عدم علاقه‌اش به درک تأثیر خودش، به حق احساس خشم کند. ما انرژی زیادی را صرف بررسی و بهبود تأثیر بین‌فردی خودمان می‌کنیم. این زن چطور جرئت می‌کند که این چنین سرخوشانه سهم خود را نادیده بگیرد؟! چطور انتظار دارد که درمانگرش با چنین دیدگاه محدود و مغرضانه‌ای سازش کند؟!
ممکن است تحلیلگر در این موقعیت احساس کند که در جایگاهی دشوار و ناکام‌کننده قرار دارد؛ اگر درمانجو را مواجه کند، به او آسیب رسانده و اگر نکند به معنای پذیرش دیدگاه او است.
تنهایی تحلیلگر تحت چنین شرایطی، مؤلفه‌هایی متعدد دارد که برخی از آنها اساساً حاصل تجربه‌ی زندگی و منش درمانگر است، اما موارد دیگر (وینیکات، 1949) واکنش‌هایی اساساً قابل انتظار نسبت به آن چیزی است که درمانجو پدید می‌آورد. ترکیبی از پاسخ‌های فردی و قابل انتظار تحلیلگر، همانند تمامی انواع انتقال متقابل، برای هر زوجِ درمانی، منحصر به فرد است.
ممکن است تحلیلگر انواع مختلفی از تجارب زندگی در مورد «یک بام و دو هوا بودن»، استحقاق و بی‌وفایی را با خود به جلسه‌ی درمان بیاورد. شاید به طور حتی دقیق‌تر بتوانیم به کیفیت خودشیفتگی تحلیلگر و میزان آگاهی هشیارِ او نسبت به آن اشاره کنیم.
جدای از این عوامل، می‌خواهم بگویم که در این شرایط، تنهاییِ گریزناپذیری در موقعیت تحلیلگر وجود دارد. فقدانی که در این تنهایی وجود دارد را می‌توان به شکل غیاب چنین احساسی در نظر گرفت: اینکه ما دو نفر ـ درمانگر و درمانجوـ می‌توانیم چیزی را مثل هم ببینیم، می‌توانیم احساس خود را در مورد آن بیان کنیم، تمام واقعیت را چنان که در لحظه می‌بینیم، بیان کنیم. همچنین ممکن است فقدان به شکل غیاب همدلی با درمانجو باشد یا ناتوانی دردناک برای همانندسازی کافی با درمانجو در جهت حفظ انگیزه‌ی کامل برای کمک به او. شاید فقدان شامل غیاب امید باشد، چرا که ممکن است تحلیلگر، درمانجو را چنان از نظر بین‌فردی آسیب‌دیده تلقی کند که نتیجه‌ی خوب درمانی را نامحتمل یا در بهترین حالت غیرقطعی و بسیار دور بداند. باز هم بسته به اینکه درمانگر چه کسی است، ممکن است بزرگ‌ترین فقدان، فقدان نادوسوگرایی نسبت به درمانجو، نسبت به این درمان، یا در حال حاضر نسبت به کار در این زمینه باشد. در صورتی که درمانگر احساس کند که در این لحظه و در کنار این درمانجو نمی‌تواند سلف کامل خود را داشته باشد و همچنان مؤثر باقی بماند، احتمال دیگر آن است که بزرگ‌ترین فقدان برای تحلیلگر، فقدانی موقتی از احساس انسجام یا حتی هویت شخصی باشد.
البته برخی تحلیلگران ـ و نه همه آنها ـ موضعی مواجهه‌ای‌تر اتخاذ می‌کنند، میزان بیشتری از انتقال متقابل خود را بروز می‌دهند و در نتیجه از میزانی از این فقدان‌ها اجتناب می‌کنند. همچنین ممکن است فقدان احساسی مبتنی بر این امر وجود داشته باشد که تحلیلگر در این جستجوی اکتشافی که همان درمان است، درمانجو را به عنوان همراه در کنار خود ندارد. شاید برای تحلیلگرِ درمانجوی خودشیفته، داشتن همراهی واقعی، مدت‌ها بعد از رسیدن به هدف درمانی اتفاق بیفتد، امری که اگر میسر گردد بسیار مسرت‌بخش خواهد بود.

در مورد درمانگر درمانجوی اسکیزوئید بودن:

من فکر می‌کنم در تنهایی حاصل از کار با درمانجوی اسکیزوئید، تفاوتی کیفی وجود دارد. در این مورد، سوپرویژنی که در مورد درمان پسری 17 ساله، افسرده و کناره‌گیر داشتم، به ذهنم خطور می‌کند. کلمات مورد علاقه‌ی درمانجو چنین است: «اهمیتی ندارد». احساسات او اهمیتی ندارد، نحوه‌ی برخورد مردم با او اهمیتی ندارد، عملکردش در مدرسه اهمیتی ندارد، فکر درمانگر اهمیتی ندارد، اینکه آیا به جلسه‌ی درمان می‌آید یا نه، اهمیتی ندارد، اینکه آیا زنده بماند یا نه، اهمیتی ندارد. لازم نیست که بگوییم تمامی موارد فوق، برای درمانگرش بسیار اهمیت دارد.
من اغلب احساس می‌کنم که از منظر فرد اسکیزوئید هر چیزی در اندازه‌ی کم آن ارزشمند است. به عبارتی، روابطِ نزدیکِ کمتر، احساسات کمتر، صرف انرژی کمتر، سرمایه‌گذاری کمتر در زندگی، همگی احساس بهتر و ایمن‌‌تری به همراه دارند. درمانگر اغلب خود را در موقعیتی احساس می‌کند که در حال تلاش در جهت این امر است تا کاری کند که چیزی برای درمانجو اهمیت داشته باشد. وقتی دیگری چیزی برایش اهمیت ندارد و این شما هستید که به مسائل اهمیت می‌دهید، در جایگاهی بسیار تنها قرار می‌گیرید.
اگر بخواهیم کار با یک درمانجوی خودشیفته و درمانجوی اسکیزوئید را مقایسه کنیم، باید بگوییم که هر دو حالت عمیقاً برخی از ابزارهای اساسی درمان را به چالش می‌کشند. تحمل خود-اندیشی (Self-reflection) برای فرد خودشیفته دشوار است، چرا که به احتمال زیاد، بالا آمدن شرم و آسیب خودشیفتگی را به همراه دارد. اما می‌دانیم که خود-اندیشی، امری اساسی در درمان مبتنی بر گفتار (Talking cure) است. فرد اسکیزوئید در درمان، در برابر هر آنچه که برای بررسی به اندازه کافی اهمیت دارد، مقاومت می‌کند. درمان مستلزم تلاشی فعال از جانب هر دو طرف است. تحلیلگر در برابر این دو نوع درمانجو، همانند عروسی است که در حجله تنها مانده و اغلب تنها طرفی است که حقیقتاً میل به تن دادن به تعهد ضروری درمان دارد.
درمانگر در کار با فرد اسکیزوئید، اغلب در برابر تکانه‌ی خود برای درگیر ساختن فعال درمانجو، احساس راحتی ندارد. ممکن است درمانگر بعد مدتی خود را در موقعیتی ببیند که با درمانجو تماس می‌گیرد تا در مورد جلسه‌ای که کنسل شده صحبت کند یا پیشنهادهایی غیرمعمول برای ساختاردهی به رفتار او ارائه دهد، پیشنهادهایی در این مورد که درمانجو چطور از ساعات نزدیک به زمانی که درمانگر باید به او بگوید در مورد چه صحبت کند، بهره ببرد. درمانگر با انجام این کار می‌خواهد از سکوت‌هایی طولانی در جلسه‌ی درمان اجتناب کند که موجب می‌شود هر دو طرف درمان با خود فکر کنند که چرا واقعاً در اتاق درمان نشسته‌اند. در چنین شرایطی ممکن است درمانگر معنا و هدف کار خود را گم کند.
ابراز هیجانی به انسان‌ها کمک می‌کند تا تجربه‌ی دیگران را درک کنند و با هم به تعامل بپردازند (ایزارد، 1971، 1977؛ بوکلر و ایزارد، 1983). ابراز هیجانی را می‌توان به منزله‌ی «چسب» تبادل بین‌فردی در نظر گرفت. شاید درمانجوی اسکیزوئید، نوزاد یا مراقبی را ترجیح بدهد که پاسخ‌گو نیست. شاید او به شریک خود چیزی برای واکنش نشان دادن، بروز نمی‌دهد. همچنین شاید بازخورد کمی در مورد تأثیر مداخلات درمانگر ارائه دهد. ممکن است درمانگر تصاویری از تلاش خود برای کار کردن در خلأ یا فضایی تهی داشته باشد، اینکه پیام‌هایی را در بطری در دریایی عظیم می‌اندازد یا اینکه سعی دارد تنیس بازی کند در حالی که هیچ توپی به سمت او بازنمی‌گردد. تنهایی در برابر درمانجوی اسکیزوئید ممکن است به طور خاص ما را سردرگم کند. چرا که انسان‌ها از پاسخ‌دهی و حساسیت متقابل، به معنای دقیق و استعاری کلمه برای درک این موضوع استفاده می‌کنند که در رابطه با یکدیگر چه وضعیتی دارند. فقدان پاسخ هیجانی ممکن است امید ما را برای نفوذ به صورتِ ظاهریِ درمانجو ناامید سازد. تحت چنین شرایطی، تنهایی خود ما با هر آنچه که جدایی و انزوای مفرط در ذهن‌مان معنی می‌شود، تشدید می‌گردد. هر یک از ما درجه‌ی متفاوتی از نیاز انسانی به پاسخ‌دهی و حساسیت متقابل را تجربه می‌کنیم. درمانگرِ مراجع اسکیزوئید به شکلی واضح‌تر از معمول، شدت نیاز خود به پاسخ‌دهی را درمی‌یابد.

در مورد درمانگر درمانجوی مرزی بودن:

سیرلز (1979)، مطلبی مؤثر در مورد از دست رفتن هویت فردی در درمانگر درمانجوی مرزی نوشته است. درمانگر که متهم می‌شود شخصی دیگر است، ممکن است (به طور موقت) به یاد نیاورد که واقعاً کیست. حتی دردناک‌تر از آن، درمانگر ممکن است خود را در شرایطی ببیند که به گونه‌ای ناآشنا یا حتی مغایر با خود رفتار می‌کند.
در نتیجه می‌خواهم بگویم که هستۀ کار با درمانجوی مرزی، از دست رفتن احساسی از خویشتن در درمانگر و ناامیدی در مورد انتقال این موضوع به درمانجو است که درمانگر چه کسی است.
یکی از درمانگران بسیار حساس و همدل در نظارت درمانی به من گفت که چطور درمانجوی مرزی‌اش او را به شکل شخصی آزارگر تجربه می‌کرد که هیچ مراقبت و توجهی ارایه نمی‌دهد. درمانجو هرگونه توجه به چهارچوب درمانی را بی‌رحمی تعمدی و به رخ کشیدن این مطلب برداشت می‌کرد که این خودش است که بیمار است. درمانگر از پاسخ‌دهی به مراجع بر اساس تکانه‌های خصمانه آگاه بود و احساس می‌کرد که به میزانی نامعمول درمانجو را مجبور به رعایت مرزها و محدودیت‌های درمان می‌کند و او را مجبور می‌کند تا سهم خودش را ببیند تا آنکه بخواهد به تحلیل نواقص درمانگر بپردازد. درمانگر گاهی احساس می‌کرد که وادار می‌شود تا در مورد «قوانین» سخت‌گیرتر باشد. در نتیجه، حتی نمی‌توانست احساس کند که دیدگاه این درمانجو در مورد او تحریف شده است و درمانجویش روزی او را همدل و مراقب، درست همانطوری که واقعاً هست، خواهد دید. درمانگر امیدی به این امر نداشت و احساس میکرد در کنار این درمانجو، همان آدم همیشگی نیست. درمانگر در کنار این درمانجو شخصی بود که دوست نداشت باشد.
تنهایی در کار با درمانجوی مرزی، نسبت به کار با هر درمانجوی دیگری عمیق‌تر است، به طوری که درمانگر حتی در جلسه سوپرویژن احساس می‌کند که عمیقاً درک نمی‌شود، هر چند نوع درک نشدنی که در رابطه با سوپروایزر خود احساس می‌کند، متفاوت از چیزی است که در برابر درمانجوی خود احساس می‌کند. بوکلر (1992) در مقاله قبلی خود در مورد درمان بیماران مرزی می‌گوید:

باور دارم که سوپروایزی، فشاری متناقض را از جانب سوپروایزر و درمانجوی مرزی احساس می‌کند. او در درمان احساس می‌کند که نمی‌تواند به بیمار کمک کند تا حال بهتری داشته باشد. تحلیل کیفیت تجربه زندگی حال درمانجو را بهبود نمی‌بخشد. مشکلات درمانجو برایش فوریت دارند و نیاز فوری به تسکین دارد. آنچه درمان به درمانجو می‌دهد از بحران‌های روزمره زندگی او به دور است و بسیار آهسته، انتزاعی و عقلانی‌تر از آن‌ است که به درمانجو کمک کند. با وجود این، سوپروایزی در برابر سوپروایزر هم همانقدر احساس بی‌کفایتی می‌کند، هرچند به دلایلی کاملاً متضاد. او احساس می‌کند که با زندگی درمانجو اشتغال ذهنی زیاد دارد و بر تحلیل او تمرکز کافی نمی‌کند (ص.8).

تحلیلگر در کار با درمانجوی مرزی، در مورد برخی روشهای اساسی خود به چالش کشیده می‌شود. درمانجوی خودشیفته در برابر خود-اندیشی مقاومت می‌کند، درمانجوی اسکیزوئید در برابر معنا و اهمیت درمان و نیروگذاری جبهه می‌گیرد، اما درمانجوی مرزی ـ چنان که به طور کامل شرح داده شده است (کرنبرگ، 1967، 1975؛ ملسنر، 1988) ـ با چهارچوب مشکل دارد. سنگ بنای کار به نابودی می‌گراید. تحلیلگر در دانش خود در این مورد تنها است که چهارچوب بخشی ضروری از فرایند است و جهت خلق فضای درمانی مناسب در نظر گرفته شده است و هدف آن شکنجه، تحقیر و محروم کردن بیمار نیست.
مشکل دیگری که تحلیلگرِ درمانجوی مرزی با آن مواجه است، یافتن راهی برای استفاده سازنده از احساسات انتقال متقابل است. اغلب پاسخ‌دهی به انتقال متقابل خود به مثابه اطلاعات به جای شاهدی بر بی‌کفایتی درمانگر، در مورد این درمانجویان به شکلی نامعمول دشوار است ـ یا در مورد موارد شدیدتر، به عنوان شاهدی بر بی‌کفایتی در انسانی با احساس بودن. درمانجویان مرزی معروف به این هستند که می‌توانند به شکلی آزارنده احساسات ما را بخوانند و در مورد ضعف‌های ما بینشی عمیق کسب کنند (اپشتاین، 1981).
کار کردن با درمانجویان مرزی، تنهایی رنج‌آوری را با خود به همراه دارد، چرا که درمانگر به معانی مختلف، حتی خودش را نیز با خود به همراه ندارد. به عبارتی، درمانگر در کار با درمانجو احساس نمی‌کند که خودش است. درمانگر به خوبی همیشه کار نمی‌کند، به سادگی با کارهای تعجب‌برانگیز و گیج‌کننده مواجه می‌شود، اشتباهات احمقانه می‌کند و درگیر جنگ قدرت می‌شود. حتی ممکن است درمانگر وقتی با چنین بیماری کار می‌کند، خودش را دوست نداشته باشد. زمانی که وقت جلسه پایان می‌یابد، درمانگر به شکلی ناراحت‌کننده احساس راحتی می‌کند. وینیکات (1949) نشان داد که نفرت درمانگر به شکلی مناسب با بستن در پس از پایان جلسه انتقال پیدا می‌کند، اما این امر برای درمانگری که دقیقه‌ها را تا پایان زمان جلسه می‌شمارد و خودش را برای دویدن به سمت در و کوبیدن آن نگه می‌دارد، زیاد دلگرم‌کننده نیست. «نفرت» در انتقال متقابل در مورد درمانجویانِ دیگر به نظر واکنش شدیدی می‌آید. نفرت هیجانی فراتر از خشم تعریف می‌شود که آرزوی نابودی یا از بین بردن ابژه را به همراه دارد (بوکلر، 1992). اما نفرت در انتقال متقابل در مورد درمانجوی مرزی، مبالغه‌آمیز نیست و توصیفی دقیق از احساسات درمانگر است.
هرچند معمولاً توصیه می‌شود که لازم است اغلب در مورد کار خود با درمانجوی مرزی صحبت کنیم (شربی، 1989)، اما ما معمولاً از چنین کاری شرمگین می شویم (بوکلر، 1992)، چرا که نقاط ضعف ما به عنوان درمانگر را برجسته می‌کند. در نتیجه، در موقعیتی قرار می‌گیریم که نیاز داریم در مورد آن حرف بزنیم و از همکار خود پاسخی مبتنی بر این امر بشنویم که او نیز مشکلاتی با چنین بیمارانی دارد. اما اگر کار با چنین درمانجویی شرم و تردید زیادی را نسبت به خود برانگیزد، ممکن است قادر نباشیم در مورد آن با همکار خود صحبت کنیم یا حتی ممکن است تمایلی به آَشکار ساختن آن در سوپرویژن نداشته باشیم. اگر چنین باشد، تحلیل‌گر حقیقتاً در جایگاه تنهایی می‌ایستد، درمانجو مشارکتی با او ندارد ـ کسی که نسبت به وجود چهارچوب خشم فراوانی دارد ـ ، احساس خوبی در مورد خویشتن یا کفایت حرفه‌ای خود و راهی برای اشتراک‌گذاری تجربه خود با همکاران ندارد. در این تجربه تنهایی می‌توانیم تمامی مؤلفه‌هایی را درک کنیم که در بخش اول مقاله به عنوان مؤلفه‌های سازنده تنهایی فرض شدند: از دست دادن خویشتن، از دست دادن امنیت و از دست دادن امید.

موضع تحلیلگر در اشتراک‌گذاری انتقال متقابل

به نظر می‌رسد که تنهاترین درمانگر، تحلیلگرِ سنتی، کلاسیک و خنثی باشد که با فروید (1910) در این زمینه موافق است که انتقال متقابل:

در درمانگر حاصل تأثیر درمانجو بر احساسات ناهشیار او است و (ما) به این نیاز پی برده‌ایم که درمانگر باید انتقال متقابل را در خود شناسایی کرده و بر آن غلبه یابد … دستاورد هر تحلیلگری به حوزه‌ای محدود می‌شود که عقده‌ها و مقاومت‌های خودش اجازه می‌دهد (ص. 289)

آیا باید گفت که موضع شخص در مورد استفاده مناسب از انتقال متقابل به میزان تنهایی او در کارش ارتباطی ندارد؟
می‌توان مواضع نظری مختلف را در پیوستاری از محافظه‌کاری کم تا زیاد در مورد رویکردشان نسبت به استفاده از انتقال متقابل قرار داد. در قطب محافظه‌کاری زیاد، چنان که پیش از این نشان داده شد، تحلیلگرانی قرار دارند که انتقال متقابل را مانعی ناخوشایند می‌دانند. در حالت محافظه‌کاری کمتر، تحلیلگرانی قرار دارند که انتقال متقابل را حامل اطلاعات مفیدی می‌دانند که به تفاسیر کمک می‌کنند. همینطور که در پیوستار جلو می‌رویم، تحلیلگرانی را می‌بینیم که در صورتی انتقال متقابل را به اشتراک می‌گذارند که به زبان وینیکات (1949)، «آبجکتیو» ـ یعنی نوعی پاسخ باشد که در هر تحلیلگر دیگری نیز در مورد این مراجع برانگیخته می‌شد ـ باشد تا پاسخی منحصر به فرد. در قسمت بعدی پیوستار، تحلیلگرانی قرار دارند (بوکلر، 1992) که به اشتراک گذاشتن دامنه مختلفی از پاسخ‌های انتقال متقابل جنبه‌ای اساسی از کارشان است.
ادبیات موجود در مورد استفاده از انتقال متقابل چنان گسترده است که خلاصه‌سازی آن در اینجا ممکن نیست، اما لازم است که این سؤال مطرح شود: آیا موضع تحلیلگر در این پیوستار بر تنهایی او تأثیر می‌گذارد یا خیر؟ هرچند اطلاعی از مباحث پیرامون این موضوع ندارم، می‌خواهم بگویم که موضع تحلیلگر در مورد انتقال متقابل حقیقتاً بر تنهایی او تأثیر می‌گذارد، اما این ارتباط اصلاً ساده نیست. باور دارم که اگر تحلیلگر بتواند فارغ از رویکرد خود، بر اساس عقیده‌اش با درمانجو برخورد کند، تنهایی کمتر به چشم می‌آید. در نتیجه، اگر سنتی‌ترین تحلیلگر، هرچند واکنش‌های انتقال متقابل خود را با درمانجو در میان نمی‌گذارد، قادر باشد موضعی را حفظ کند که برای خودش حالت متناسبی است، با حداقل نگاه داشتن مداخله بر اساس انتقال متقابل، احتمالاً به میزان زیادی احساس تنهایی نخواهد کرد. او «سوپروایزرهای» بسیاری در گذشته و شاید اکنون خواهد داشت که می‌تواند به شکلی درونی با آنها رابطه برقرار کند. زمانی که او در حال کار با این درمانجو است، به احتمال زیاد با درمانگر خود احساس پیوند دارد. او احساس می‌کند که خودش است و از نظر حرفه‌ای احساس کفایت می‌کند و در نتیجه تجربه‌ای مبتنی بر احساس از دست دادن خویشتن ندارد. او امید کافی دارد که این تحلیل موفق خواهد بود. او احساس امنیت خواهد کرد و به طور مشخص مضطرب نخواهد بود.
در مورد دیگر تحلیلگران در پیوستار فوق‌الذکر نیز می‌توان همین حرف را زد. اگر درمانگر در کار با درمانجویی خاص قادر باشد از انتقال متقابل خود به شیوه‌ای آشنا و قابل قبول از نظر شخصی و حرفه‌ای استفاده کند، حالت فوق قابل دسترس است. اگر تمایزی که پیش‌تر میان «تنهایی به شکل جدایی فیزیکی از دیگران» و «احساس تنهایی» قائل شدیم را به ذهن بیاوریم، باید گفت که هرچه تحلیلگر «محافظه‌کار»تر باشد، در برابر واکنش‌های انتقال متقابل خود بیشتر تنها (alone) خواهد بود، اما الزاماً احساس تنهایی نخواهد کرد. چنان که فروم-ریکمن مطرح کرده است، امید، احساس هدفمندی، در خدمت کار کردن و تحریک ذهنی، احساس تنهایی احتمالی را در فرد تنها (alone) کاهش می‌دهد.
می‌توان چنین نتیجه گرفت که تنهایی درمانگر حداقل تا حدی حاصل ترکیب درمانجوی خاص و موضع درمانگر در مورد انتقال متقابل است. زمانی که راحت‌ترین موضع درمانگر در مورد درمانجویی خاص به کار نمی‌آید، زمانی که درمانگر به اصطلاح «بد بازی کرده است»، احتمال دارد که احساس تنهایی کند. این امر ممکن است بی‌شباهت به یافته‌های موجود در ادبیات کودکی نباشد (استرن، 1985) که در آن گفته می‌شود: آنچه که موجب ایجاد پیوند می‌شود، هم‌آهنگی میان صفات نوزاد و مراقب است، نه ویژگی‌های هر یک از آنها.

انواع مختلف تنهایی

کیفیت تجربه یک هیجان به میزان زیادی بستگی به هیجان‌های دیگری دارد که به طور همزمان در حال تجربه شدن هستند (ایزارد و بوکلر، 1978). هیجان‌ها سیستمی را شکل می‌دهند (ایزارد، 1971) که تغییر در هر یک بر تجربه تمامی هیجان‌های دیگر تأثیر می‌گذارد. به همین دلیل، برای مثال اگر کنجکاوی برانگیخته شود، تجربه ترس یا اضطراب را تغییر می‌دهد (بوکلر و ایزارد، 1980). نوزادانی که کنجکاوی‌شان برانگیخته می‌شود، در موقعیت‌هایی که درد را القا می‌کند، در واقع درد جسمی کمتری را احساس می‌کنند (ایزارد و بوکلر، 1978). به شکلی مشابه، اگر احساس کنجکاوی به میزان کافی در مراجع تحلیلی برانگیخته شود، راحت‌تر می‌تواند اضطراب، شرم و احساس تنهایی در موقعیت تحلیلی را تحمل کند (بوکلر، 1993).
می‌توانیم چنین نیز فرض کنیم که کیفیت تنهایی حداقل تا میزانی توسط هیجان‌های همراه دیگر شکل می‌گیرد. به نوعی می‌توان گفت نظر فروم-ریکمن (1959) در مورد آنچه که احساس تنهایی را تسکین می‌دهد، این نکته را پیش بینی کرده بود. فروم-ریکمن در نوشتار خود در مورد تجربه زندانی جنگ جهانی دوم که در سلول انفرادی نگه داشته می‌شد، توضیح می‌دهد که چطور از این تجربه سخت و دردناک جان سالم به در برده است.
به باور من، اعتقاد غیر قابل انکار و حقیقی او به صحت معنوی اعتقادات سیاسی خود که موجب محکومیت او شد، عامل دیگری است که باعث شد تا او بدون دچار شدن به بیماری روانی از این تجربه دردناک جان سالم به در برد… زندانی متخلف احتمالاً عزم و اراده را در راستای یک غایت ندارد، امری که به برنی کمک کرد از نظر روانی سالم بماند، هرچند که از فرصت کار کردن یا دریافت تحریک به واسطه مطالعه محروم مانده بود ـ دو امری که برای خیلی‌ها مؤثرترین پادزهر و درمان در برابر تحقیر حاصل از محکومیت و تنهایی فروپاشنده بوده است (ص. 324).
احساس تنهایی که به واسطه شرم بدتر می‌شود، متفاوت از احساس تنهایی است که به واسطه احساس هدفمندی تسکین می‌یابد. وقتی که کنجکاوی زیادی بر اثر تحریک ذهنی برانگیخته می‌شود، احساس تنهایی، تجربه‌ای متفاوت خواهد بود. البته که هیجان‌ها در طول یک جلسه و شاید در هر لحظه تغییر کند. اما اگر از یک تحلیلگر بپرسیم که کار با درمانجویی خاص چطور است، فکر می‌کنم که بیشتر تحلیلگران بتوانند به راحتی به این پرسش پاسخ دهند و پاسخ آنها دلالت بر آن خواهد داشت که در تجربه آنها، هیجان‌هایی خاص برجسته‌تر از هیجان‌های دیگر هستند. برای مثال، شربی (1989) در مورد کار خود با درمانجویان مرزی می‌نویسد: «برای من، کار با افراد مرزی مبارزه‌ای مداوم حول مسائل عشق و نفرت درمانجو و درمانگر است». شربی می‌گوید که هنگام کار با این گروه از افراد واکنش‌های هیجانی شدیدتری را تجربه می‌کند. به همین ترتیب، پائولینو (1981) موافق این است که تصمیم‌گیری در مورد کار کردن یا کار نکردن با درمانجو، تا حدی بر این اساس صورت گیرد که درمانجو چه هیجان‌هایی را بلافاصله در تحلیلگر بالا می‌آورد. فرض بر این است که این هیجان‌ها در کارشان غالب خواهد بود و بر کیفیت کار تأثیر خواهد گذاشت. اپشتاین (1981) نیز تحلیلگر درمانجوی مرزی را تشویق می‌کند تا «احساسات بد» او را بپذیرد و در نتیجه بتواند با این افراد به شکلی مؤثر کار کند. از دیدگاه من، معنای ضمنی این گفته آن است که اگر تحلیلگر احساس گناه را تجربه نکند، دیگر هیجان‌های منفی که ممکن است در کار با درمانجو احساس کند، قابل تحمل خواهد بود.
به طور کلی می‌توان گفت که درمانجویان خاص، هیجان‌های مشخصی را در ما برمی‌انگیزند. از آنجایی که فرض من بر آن است که احساس تنهایی نیز در برخی مواقع، بخشی از تجربه تحلیلگر با تمامی مراجعین است، در برابر برخی از آنها احساس تنهایی را همراه با اضطراب تجربه می‌کنیم، در حالی که در برابر برخی دیگر، برای مثال احساس تنهایی معمولاً به واسطه امید و کنجکاوی تسکین می‌یابد.
تاکنون دیدیم که کیفیت تنهایی درمانگر با درمانجو احتمالاً تحت تأثیر عوامل زیر است:
1. احساس تنهایی درمانجو ءو همکاری احتمالی
2. نوع تشخیصی که درمانجو دریافت می کند
3. موضع درمانگر در مورد انتقال متقابل یا به طور دقیق‌تر اینکه آیا راحت‌ترین موضع او در مورد این درمانجوی خاص مؤثر واقع می‌شود یا خیر
4. هیجان‌های دیگری که هنگام کار با این درمانجو، عمدتاً در درمانگر برانگیخته می‌شود.
یک راه برای مطالعه انواع احساس تنهایی در تجربه انجام کار تحلیل، ارزیابی نوشته‌های درمانگر در مورد کار خود است. برای مثال این جملات هلن دویچ را در نظر بگیرید که در مورد این موضوع است که درمانجویان خاص بر او چه شکلی هستند:
برای ساعت‌ها پشت سر کسی نشسته‌ام که آنقدر حرف‌هایش را قبلاً بارها و بارها شنیده‌ام به نظرم پوچ و بی‌حاصل می‌رسد. دچار بی‌تحرکی و بی‌قراری درونی هستم … برای همین، خودم را خاموش می‌کنم و گوش نمی‌دهم و به بی‌وقفه به ساعت خیره می‌شوم (روزن، 1985، ص. 297).
به طور قطع، عوامل بسیاری به این تجربه منجر شده است، اما فقدان پیوند میان درمانگر و درمانجو از همه مهم‌تر است. در اینجا، به نظر می‌رسد که درمانگر کلافه و ناامید و همچنین جدا افتاده و تنها است. به نظر می‌رسد که تعمداً خود را از محیط جدا می‌کند. به نظر می‌رسد هیجان‌هایی که در درمانگر به هم می‌پیوندند یکدیگر را تشدید می‌کنند و هیچ نیروی تسکین‌بخشی مانند امید، کنجکاوی یا حتی ظهور هیجانی منفی مانند ترس در مورد وضعیت درمانجو وجود ندارد تا موجب رهایی از این بن‌بست گردد.

احساس تنهایی و استرس در تحلیلگر

من پیش از این در مقاله‌ای در مورد استرس در تجربه تحلیلگری، درباره منابع مختلفی از فشارهای ذاتی که در حفظ نقش تحلیلی وجود دارد، بحث کردم (بوکلر، 1992). در میان این موارد، فشارهای فرهنگی و فردی بالاتر از خطاهای انسانی قرار دارند. تحلیلگر در درجه اول، هدف انتظاراتِ غالباً غیرواقع‌بینانه و مبتنی بر انتقال درمانجو است. فرهنگ تحلیلی از تحلیلگر انتظار دارد که افکار مربوط به نیازهای جسمانی و هیجانی خود را هنگام انجام کار تحلیل کنار بگذارد، امری که به فشارها و مطالباتی که از جانب درمانجو اعمال و مطرح می‌شود، دامن می‌زند. در نتیجه، ما با درمانجویان خود همراه می‌شویم و از خودمان انتظار داریم که به طور کامل از خود بگذریم، امری که به سختی به دست می‌آید، «به خصوص از آنجایی که تحلیلگر مشغول کمک به بیماران است، نگرانی در مورد کیفیت زندگی آنها مشروعیت می‌یابد. شکست تحلیلگر در کنار گذاشتن نگرانی در مورد خود ممکن است منجر به احساس کلاه‌برداری یا شاید حسادت به آزادی عمل در درمانجو شود» (ص. 189). فشارهای زیادی در کار تحلیل وجود دارد، اما من بر کنار گذاشتن نگرانی‌های شخصی در طول جلسه تأکید می‌کنم، چرا که فکر می‌کنم این مورد، شاید بیشتر از اکثر عوامل دیگر به احساس تنهایی تحلیلگر دامن می‌زند. من اغلب احساس کرده‌ام، آنچه که کار تحلیل را چنین دشوار می‌کند، کیفیت توجه یا شدت تمرکزی است که لازمه کار است. هنگام شنیدن درمانجو باید در میان بسیاری از مواردی که ممکن است توجه ما را بطلبد، به شکلی ظریف میان موارد زیر تعادل برقرار کنیم: هم‌سازی با ظرافت‌های هیجانی کلام درمانجو، توجه به واکنش‌های انتقال متقابل خود، درک پیشینه تاریخی درمانجو، آگاهی از مفاهیم نظری که می‌تواند به ما در استفاده درمانی مؤثر از این لحظه کمک کند و درکی از اینکه در فرایند کار با این شخص در کجا قرار داریم. سخنوران تلاش کرده‌اند تا فرایند حضور تحلیلی را با استفاده از اصطلاحاتی مانند «تقسیم مساوی توجه» (فروید) یا «شنیدن با گوش سوم» (ریک) توصیف کنند. هرچند که چنین توصیف شده است، فکر می‌کنم که همه متفق‌القول باشند که این فرایند کاری دشوار و نیازمند انرژی، مقاومت و تمرکز است. صرف حفظ تعادل میان توجه پایدار لحظه به لحظه به درمانجو و ملاحظه آزادانه تجربیات درونی خود کاری دشوار است. من این کار را مشابه آنچه که یک پیانیست یا رقصنده باله از عضلات خود انتظار دارد، می‌دانم ـ ترکیبی از کشیدگی عضلات همراه با سیالی، انعطافی عالی که نظم و هنر را در هم می‌آمیزد.
این امر ابعاد خاصی از انسانیت ما را پیش رویمان می‌آورد، من فکر می‌کنم در این کار لازم است که به طور موقت تمرکز بر دیگران را نادیده بگیریم و همین امر یکی از منابع تنهایی ما است. برای مثال، ممکن است درمانجو تجربه‌ای را توصیف کند که ما را یاد چیزی در گذشته خودمان بیاندازد. ما شروع به دنبال کردن تداعی‌های خود می‌کنیم و احساساتی را به یاد می‌آوریم که در شرایط مشابه تحمل کرده ایم. برخی تحلیلگران به این تداعی‌های خصوصی ادامه داده و برخی زودتر آن را پایان می‌دهند، برخی ممکن است آنها را با درمانجوی خود در میان بگذارند و برخی دیگر چنین نکنند. با وجود این فکر می‌کنم که اکثر یا تمامی تحلیلگران میزانی از فشار را برای شنیدن و پاسخ دادن به درمانجو و آگاه ماندن نسبت به بافت تحلیلی را احساس می‌کنند. ما نیز همانند درمانجویانمان، به شکلی نسبی تنها (alone) هستیم و از برخی مزایای انزوا بهره می‌بریم، اما نه از تمامی آن. ما نیز همانند درمانجویان، میان جدایی (aloneness) و پیوند تعادل برقرار می‌کنیم، اما برخلاف آنها، درگیر انجام تکلیفی هستیم که هدف اصلی آن درمان شخصی دیگر است. بنابراین، ما در موقعیت برقراری پیوند با احساسات، خاطرات و تجاربی هستیم که ممکن است دردناک باشد و در بهترین حالت به شکلی ناقص می‌توان آنها را به اشتراک گذاشت یا بررسی کرد، آن هم در زمانی که لازم است توجه ما به بهترین شکل تقسیم شده باشد. منظور من این است که فکر می‌کنم ما به عنوان درمانگر تنها هستیم، تا حدی به این دلیل که در لحظاتی که هیجان و رنج را القا می‌کند، نمی‌توانیم به قدر کافی برای خودمان تسکین باشیم.

درمانگرِ تنها کنش‌نمایی می‌کند

سوپروایزی من جلسه‌ای را در مورد درمانجوی اسکیزوئیدش گزارش کرد که در آن تحلیلگر در مورد رؤیایی برانگیزاننده و از نظر هیجانی مهم، مدام و مدام تفسیر ارایه می‌داد. پس از هر تلاشِ تحلیلگر برای بررسی معنای رؤیا، درمانجو پاسخی نمی‌داد و قانع نمی‌شد. تحلیلگر علی‌رغم آنکه نسبت به اینکه بیش از حد فعال است، آگاه بود، احساس فشاری برای ادامه دادن داشت و برای برقراری پیوند با درمانجو، تجارب شخصی خود را با او در میان می‌گذاشت، امری که فایده آشکاری نداشت. تحلیلگر در انتهای جلسه احساس می‌کرد جایی از کار را اشتباه رفته و از این رو احساس غمگینی می‌کرد. به او توضیح دادم که شاید اگر از درمانجو پاسخی می‌خواست بدون آنکه به آن نیاز داشته باشد، احساس بهتری می‌داشت. فکر کردم که رؤیا، هدیه‌ای از فردی است که به شکلی نامعمول امور روانی را احتکار می‌کند. این شخص امیدوار بوده که این هدیه با قدردانی پذیرفته شود و شاید بدون اینکه باز شود صرفاً ارزش احتمالی آن تصدیق گردد.
به باور من، آنچه که اتخاذ چنین موضعی را برای تحلیلگر دور از دسترس می‌ساخت، احساس تنهایی او بود. فرقی نمی‌کند که با آنچه در مورد مفید بودن اتخاذ موضعی خوددارانه‌تر مطرح کردم، موافق هستید یا نه، به هر حال، برای من واضح است که احساس تنهاییِ این تحلیلگر را به سمت انجام کاری هدایت کرد که به نظر خودش غیر سازنده بود. البته درست است که به صرف اینکه درمانگر احساس می‌کرد این کار غیر سازنده است، نمی‌توان گفت که انجام این کار واقعاً غیر سازنده بوده است. حتی ممکن است برخی احساس کنند که موضع سوپروایزی من دقیقاً همان چیزی بوده که لازم بود و می‌توان در ادامه کار آن را به شکلی مشترک بررسی کرد. موافقم که این رویکرد ممکن است درست باشد، اما فکر می‌کنم حتی اگر کسی به شکلی بالینی کار را دنبال کند، لازم است که احساس تنهایی درمانگر در این موقعیت شناسایی شود. همچنین لازم است که راهی برای مقابله با آن پیدا کند تا احساس کفایت را به او بازگرداند.
احساس تحلیلگر مبنی بر اینکه بیش از حد فعال است، تنها یکی از رفتارهایی است که در پاسخ به تنهایی ایجاد می‌شود. رفتار دیگر از این دست، استفاده بیش از حد از اصطلاحات تخصصی است. در این حالت درمانگر تلاش دارد که با درمانجو به مثابه همکاری متخصص ارتباط برقرار کند. ممکن است احساس تنهایی ما گاهی باعث انکار یا نادیده گرفتن شواهدی از انتقال منفی گردد، چرا که ما نیازمند دریافت احساس دوستی و همراهی از جانب درمانجو هستیم. ممکن است از سرِ تنهایی، بر شباهت درمانجو به خودمان بیش از حد تأکید کنیم و به شکلی انتخابی به تفاوت‌هایی که موجب می‌شود درمانجو بیشتر شبیه فردی غریبه‌ باشد، بی‌توجه باشیم. در نتیجه فکر می‌کنم که احساس تنهایی موجب توجه، ادراک و رفتار ما به نحوی می‌شود که استفاده کامل از توانمندی‌های‌مان در برابر درمانجو را محدود می‌سازد. به طور خاص‌تر می‌خواهم این بحث را مطرح کنم که احساس تنهایی ما ممکن است ما را در برابر آسیب روانی بیمار، بی‌طاقت کند، چرا که ممکن است این آسیب روانی را به مثابه مانعی تجربه کنیم که ما را از پیوند عمیق‌تر با درمانجو باز می‌دارد. در نتیجه اسکیزوئید، خودشیفته یا وسواسی بودنِ درمانجو، ممکن است به مثابه امری احساس شود که ما را از او دور می‌کند، به عبارتی ما را از رسیدن به یک همکاری رضایت‌بخش باز می‌دارد. حقیقتاً به تعبیری این دقیقاً همان چیزی است که اتفاق می‌افتد. اما باید دانست که موضوعِ کارِ ما فهم آسیب روانی درمانجو است و دشمنی شخصی ای وجود ندارد. با این وجود، ما به شکلی پارانوئیدوار، مقاومت درمانجو را به عنوان مانعی تجربه می‌کنیم که تعمداً سعی بر خنثی‌سازی تلاش‌های درمانی ما دارد. در نتیجه، در حالی که درمانجو مشغول آن است که صرفاً خودش باشد، ما او را فردی می‌بینیم که تعمداً در برابر ما مقاومت می‌کند، چرا که از سر تنهایی می‌خواهیم او کسی باشد که به شکلی بهتر با ما رابطه برقرار می‌کند. در این شرایط، ما در موقعیتی قرار داریم که صرفاً نمی‌خواهیم که آسیب روانی درمانجو از بین برود، بلکه “نیاز داریم” که چنین امری اتفاق بیفتد. از این رو، من فکر می‌کنم در پس این نظرِ بیون که اغلب نقل می‌شود، دنیایی از خرد نهفته است: “هر جلسه درمانی را بدون هیچ خاطره یا میلی آغاز کنید”. من فکر می‌کنم این احساس تنهایی خود ما است که نواقص بین‌فردی درمانجو را هدف ناشکیبایی یا گاهی نکوهش ما قرار می‌دهد. ما باید قادر باشیم هر آنچه را که مانع همکاری کامل درمانجو با تلاش‌های ما می‌شود، بدون بدخواهی تحمل کنیم.

ظرفیت تنهایی در تحلیلگر

رابطه فرد با ابژه‌های درونی اش، تا زمانی که قابل اعتماد باشند، او را از زندگی مسالمت آمیز با آنها بهره مند می سازد، به طوری که فرد به شکل موقت قادر می‌شود حتی در غیاب ابژه‌های بیرونی و تحریک در آرامش به سر ببرد (وینیکات، 1958، ص. 32).
شاید این بحث مطرح شود که ظرفیت تحلیلگر برای تنها بودن، تفاوتی با ظرفیت تنهایی دیگر افراد ندارد و به طور کامل وابسته به سطح پختگی اوست. چنین چیزی ممکن است درست باشد، اما من فکر می‌کنم که ما به عنوان تحلیلگر در طول آموزش خود از فرایند رشدی ثانویه‌ای عبور می‌کنیم که مراحل آن مانند فرایند اولیه نیست (بوکلر، 1988، 1992). به عبارتی، در طی آموزش ما، فرایندهای جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت از نو تکرار می‌شود. در نتیجۀ آموزش، تا حدودی با خانواده‌ای تحلیلی همانندسازی می‌کنیم، اما به هر حال هویت‌های جداگانه خود را داریم. می‌توان آموزش را به مثابه پیشرفت تدریجی درک روش‌هایی در نظر گرفت که هر یک از ما نقش منحصر به فرد و شخصی خود را بر سنت تحلیلی می‌اندازیم. ما نیازی قوی برای داشتن تعلق به گروه داریم (شافر، 1979)، اما همچنین نیاز داریم که صدایی متفاوت داشته باشیم.
در نتیجه می‌توان چنین گفت که ما در طول آموزش، رابطه با تحلیلگر، سوپروایزر و استادان خود را درونی می‌کنیم و این درونی‌سازی‌ها برای هر یک از ما بنیانی مهم را شکل می‌دهند. هر درمانگر «صدای گروهی» درونی و شخصی خود را به هر جلسه می‌آورد. با فرضِ گذراندن آموزشی به اندازه کافی خوب، چه چیزی به درمانگر امکان می‌دهد که ظرفیت تنها بودن با درمانجویی خاص را حفظ کند؟
اول از همه باید همانطور که پیش‌تر مطرح شد، بگویم که لازم است درمانگر (و صدای گروهیِ درونی او) از موضع خود در مورد انتقال متقابل که لازمه کار با درمانجو است، رضایت داشته باشد. اما باور دارم که باید در مورد این نکته بیشتر صحبت کرد تا بتوان ظرفیت تنها بودنِ درمانگر را توضیح داد. من فکر می‌کنم که لازم است احساس گزند و آسیب به شکلی کلی در تحلیلگر حضور نداشته باشد تا توان تنها بودن با درمانجو حفظ گردد. به عبارتی، درمانگر نباید به شکلی مداوم و بیش از حد احساسی ناخوشایند نسبت به خود یا درمانجو داشته باشد. این امر امکان استفاده خلاق از تنها بودن را فراهم می‌کند.
این احساس نسبتاً خوشایند درونی اگرچه ضروری است، اما به تنهایی کافی نیست. من باور دارم برای آنکه تحلیلگر بتواند تنها بازی کند، نیاز به اتاق بازی و چند اسباب‌بازی دارد. به عبارتی، زمانی که تحلیلگر با درمانجو تنها مانده است، باید زمینه‌ای داشته باشد که تجربه را در آن جا دهد و چهارچوبی مفهومی داشته باشد تا به شکلی تجربی به بررسی تبیین‌ها بپردازد. تحلیلگرِ جدا افتاده، همانند زندانی جنگ جهانی دوم که فروم-ریکمن در مورد آن نوشته است، باید بتواند به معنا در تجربه خود، امید و تحریک ذهنی دست یابد تا جان سالم به در برد. اینجا است که نظریه می‌تواند زمینه‌ای معنادار، چهارچوبی مفهومی و تحریک کنجکاوی را فراهم آورد.
هنگامی که تحلیلگر در کنار درمانجو است ممکن است تنها باشد، اما لزوماً احساس تنهایی نمی‌کند. من فکر می‌کنم احساس تنهایی در کنار درمانجو، ریشه در انزوای دایمی دارد تا انزوای موقتی. اگر تحلیلگر به شکلی لایتغیر احساس جدایی از درمانجو داشته باشد، احساسی از تنهایی شروع به رشد می‌کند که به مرور عمیق‌تر می‌شود. نوع تشخیصی که درمانجو دریافت می کند، یا روش اصلی رابطه‌مندی او، سطح راحتیِ تحلیلگر با موضع اتخاذی خود در مورد انتقال متقابل با این درمانجو، و دیگر هیجان‌هایی که این درمانجو در درمانگر برمی‌انگیزد، همگی در ایجاد شرایط هیجانی تحلیلگر نقش دارند. این مسائل احساس تحلیلگر در مورد این موضوع را تحت تأثیر قرار می‌دهند که او تا چه حد می‌تواند در برابر این درمانجو خودش باشد یا بهتر است بگوییم او تا چه حد می‌تواند همان خویشتنِ باکفایت و با مهارتی باشد که صدای گروهی درونیِ تحلیلگر و سوپروایزرهای او به شکل‌گیری آن کمک کرده‌اند. اگر درمانگر احساس کند که نمی‌تواند در برابر درمانجویی خاص چنین فردی باشد، ممکن است از صدای گروهی درونی خود احساس جدایی کند. ممکن است احساس نیاز کند تا تقصیر را گردن شخصی دیگر بیاندازد و یا در برابر آسیب روانی درمانجو ناشکیبا شود _و با آن به مثابه دشمنی شخصی برخورد کند (واکنشی که بیشتر پارانوئیدوار است)_ یا احساس بی‌کفایتی کند (واکنشی که بیشتر افسرده‌وار است). شاید هم هر دو حالت را تجربه کند. در هر صورت، احساس تنهایی پیش‌رونده‌ای پدیدار می‌گردد.
از منظر دیدگاه‌های سیستم هیجانی، ممکن است تنهایی در چنین موقعیتی با اضطراب، شرم، گناه و خشم همراه باشد. شاید مهم‌ترین مسئله این باشد که تحلیلگر علی‌رغم احساس تنهاییِ فزاینده، مجهز به پادزهرهایی که پیش‌تر اشاره کردیم نیست، عواملی مانند امید، احساس هدفمندی و تحریک کنجکاوی. ما تحلیلگران، که همگی باید دونده‌های مسافت‌های طولانی باشیم، چطور می‌توانیم حداقل از بخشی از این تنهایی اجتناب کنیم؟ البته نوع منش و تجارب اولیه‌مان، نقشی اساسی در آسیب‌پذیری ما نسبت به تنهایی در مواقع انزوای‌مان دارد. اینکه چقدر می‌توانیم در غیاب تصدیق یا در حضور عدم تصدیق، احساس خویشتن خود را حفظ کنیم، به هر دو تاریخچه رشدی‌مان بستگی دارد: تجارب اولیه کودکی ما از جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت فردی، و تجارب بعدی تحلیلی ما از جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت [تحلیلی]. من فکر می‌کنم که هر دو تاریخچه فوق به یک اندازه مهم هستند.
باید با صدای گروهی درونی که هر روز به دفتر کار خود می‌آوریم، راحت باشیم. همچنین لازم است که این صدا به میزان کافی تحریک‌کننده باشد تا استفاده خلاق از تنهایی (aloneness) را میسر سازد. احساسی که این صدا به ما می‌دهد باید چنین باشد: هر آنچه که امروز در برابر این درمانجوی خاص رخ دهد، ما را به عنوان تحلیلگر تعریف نمی‌کند، چرا که ما پیش از این در طول شکل‌گیری هویت و همانند‌سازی‌های تحلیلی تعریف شده‌ایم و خود را تعریف کرده‌ایم. ما با هر تعامل جدید با درمانجو، از نظر شخصی و حرفه‌ای در معرض خطر نیستیم. اگر چنین بنیانی در ما شکل گرفته باشد، می‌توانیم تنهایی (aloneness) خود در برابر درمانجو را به عنوان اطلاعات تجربه کنیم تا قضاوت. می‌توانیم تنهایی را در ذهن خود برگردانیم و ببینیم به چه چیزی مربوط است، در مورد آن کنجکاو شویم، آن را امری معنادار دریابیم و آن را چیزی در نظر بگیریم که می‌خواهیم آن را درک کنیم، نه به عنوان مانع یا محکومیت. می‌توان از آن تنهایی که موجب قطع تماس ما با خودمان، صدای گروهی‌مان یا درمانجو نمی‌شود، به شکلی خلاق استفاده کرد، و تنهایی ای که به شکلی خلاق از آن استفاده می‌شود را نباید احساس تنهایی به حساب آورد.
تا زمانی که بتوانیم پیوند خود را با احساس خوب از خویشتن خود حفظ کنیم و نسبت به درمانجو بدبین نباشیم، تنها بودن در کنار او امری دردناک نیست. مفاهیم نظری می‌تواند با ارایه چیزی که بتوان در زمان تنهایی با درمانجو با آن بازی کرد، به این فرایند کمک کند. صدای گروهیِ درونی که حمایتگر، خوب و طوری باشد که بتوان با آن بازی کرد، امکان استفاده پربار و خلاقانه از تنهایی را به تحلیلگر می‌دهد.

 

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود کنید.

 

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.