مدلهای نظری و خنثی بودنِ تحیلگر| جی گرینبرگ (۱۹۸۶)

مدلهای نظری و خنثی بودنِ تحیلگر| جی گرینبرگ (۱۹۸۶)

شهریور ۹, ۱۳۹۷ 0
20181115_172822.png

مدلهای نظری و خنثی بودنِ تحیلگر (۱۹۸۶) نوشته جی گرینبرگ/ مترجم: راحله زمانی

مقدمه ویراستار

در این مقاله که مورد ارجاع بسیاری قرار گرفته است، جی گرینبرگ چندین راهبرد مفهومی را تدوین می کند که نویسندگان دیگر در حوزه ارتباطی می توانند از آن استفاده کنند. باتکیه بر تمایز گسترده ای که او و میتچل سه سال قبل تر (در کتاب خود تحت عنوان روابط ابژه در نظریه روانتحلیلی) بین مدل های سائق و ارتباطی مطرح کردند، در اینجا گرینبرگ کاربردهای آن مدلهای متضاد برای ماهیت موضع و مشارکتِ تحلیلگر را مدنظر قرار می دهد. اینها مسائلی بودند که در چند سال بعد از آن دغدغه گرینبرگ را تشکیل می دادند، و سپس مجموعه آنها در سال 1991 و در کتابِ ادیپ و فراتر از آن بصورت انباشه به چاپ رسید.

گرینبرگ یک نوع نگرش را نسبت به نظریه روانتحلیلی به نمایش می گذارد که در عین اینکه حاکی از احترام است، چاپلوسی نمی کند. درحالیکه منتقدین روانتحلیلی کلاسیک که قبل از او بحث های خود را مطرح کرده بودند (مثلا، در سنت روان تحلیلی بین فردی) اغلب رویکرد بالینی کلاسیک را بعنوان رویکردی توصیف می کردند که بسیار مبتنی بر نظریه است، و پیشنهاد می کردند که می توان یک رویکرد آزادتر که کمتر مبتنی بر تکنیک درمانی باشد را تدوین کرد، اما گرینبرگ گفت که تمام روش های بالینی لزوماً و حتماً مبتنی برنظریه هستند. چیزی که ضروری و مورد نیاز است این نیست که ما از شر نظریه خلاص شویم (که البته این خلاصی غیر ممکن است)؛ بلکه آنچه اهمیت دارد مطالعه کردنِ شیوه کاربرد نظریه در رویکرد عملی تحلیلگر است. در روش شناسی مفهومی گرینبرگ (و بطور کلی در گرایش عمومی به نظریه پردازی های ارتباطیِ بعدی)، مسئله این نیست که آیا اصل نظری صحیح است یا خیر، بلکه مسئله این است که آیا کاربردهای ضمنی نظریه طوری هستند که تحلیلگر به آنها اعتقاد پیدا کند یا خیر. (در سال 1988، لاورنس فریدمن قصد داشت که یک رویکرد مشابه را نسبت به نظریه تطبیقی [مقایسه ای] در آناتومیِ روان درمانی تدوین کند.)

همچنین یکی دیگر از ویژگی های روشِ گرینبرگ، علاقه و توجه به مفهوم بندیِ مجدد و کاربستِ مفاهیم مهم کلاسیک است. او ابتدا معنای هر مفهوم را در کاربرد اولیه فروید مورد بررسی قرار می دهد (در اینجا، اهمیت اصلِ خنثی بودن با توجه به عینیتِ منفصل شده ی تحلیلگر در مدل سائق و فلسفه علوم دوران فروید. او درمی یابد که معانی اولیه مملو از مفروضه های قدیمی هستند که مانعِ قضاوت بالینی دقیق می شوند). خنثی بودن یک اصلاح قدیمی و منسوخ است.

سپس گرینبرگ این را در نظر می گیرد که مفهوم خنثی بودن چه معانی ای می تواند داشته باشد، که با اصول رابطه ای کنونی همگام شده و در بافت آن قرار گرفته است. در مدل ارتباطی، تحلیلگر نمی تواند انتخاب کند که آیا در فرایند مشارکت کند یا خیر. این امر برای گرینبرگ (برخلاف برخی نویسندگان دیگر رویکرد ارتباطی) به این معنا نیست که استفاده از تکنیک امری نامربوط و غیرممکن است. در دیدگاه گرینبرگ، تکنیک حتی اهمیت بیشتری نیز پیدا می کند، چراکه اصول موجود در تکنیک، چه بصورت صریح و چه بصورت ضمنی، شیوه مشارکت درمانگر را تعیین می کنند و به آن شکل می دهند.

سپس، گرینبرگ یک تعریف ارتباطی از خنثی بودن ارائه می دهد: او خنثی بودن را یک هدف و نه مجموعه ای از رفتارها می داند،.او خنثی بودن را تلاش برای کسب یک نوع توازن، و نه یک نوع بی تفاوتی و عدم فعالیت توصیف می کند. از نظر گرینبرگ، توازنی که تحلیلگر باید برقرار کند، یک نوع توازن بین امنیت و خطر، بین آشنا و ناشناخته، و بین قدیمی و جدید است که همیشه در چارچوب ویژگی های بسیار خاص و انحصاری دوگانه تحلیلی (بیمار و درمانگر) وجود دارد.

گرینبرگ در جامعه روانکاوی ارتباطی یک شخص کلیدی بوده است: او شیوه تفکری را تدوین کرد که علی رغم رها کردن رهنمودهای سنتی و مفاهیم و ممنوعیت های کلاسیک، از نظر فرایند و قضاوت بالینی منحصر به فرد بود. تعریف مجدد او از خنثی بودن (از چیزی که انجام می دهیم یعنی رفتارمان، به سوی چیزی که هر بافت تعاملی ایجاب می کند و در بافت تعاملی معنا میابد)، کمک کرد که بتوانیم طیف گزینه هایی که یک تحلیلگر ارتباطی مدبر می تواند برای مشارکت در رابطه درمانی خود داشته باشد را توسعه بخشیم. بنابراین، نتیجه گیری گرینبرگ این است که داشتن گشودگی هیجانی بیشتر، خودافشایی، و ابرازِ قضاوت ها، درصورتی که در برخی شرایط بالینی بطور “مدبرانه به کار گرفته شوند”، همگی در خدمت هدف ما برای خنثی بودن در درمان خواهند بود. به همین صورت، محتاط بودن و گمنامی، که سپر محافظ تکنیک کلاسیک از آنها تشکیل شده است، می توانند یک تأثیر مخرب و بسیار غیرخنثی بر برخی شرایط بالینی داشته باشند. در اینجا گرینبرگ بسیار محتاط است، و در سراسر نوشته های بعدی خود تأکید می کند که هیچ یک از این رفتارها همیشه صحیح یا سودمند نیست. ازنظرِ گرینبرگ و همچنین از نظر دیگر نویسندگان رویکرد ارتباطی در سالهای اخیر، ابرازگری تحلیلی به همان اندازۀ خودکنترلیِ تحلیلی اهمیت دارد.

در مورد این مقاله بار دیگر در مقاله ای تحت عنوان ادیپ و فراتر از آن: یک نظریه بالینی (1991) بحث شده و در آن مقاله ادغام شده است.  بسیاری از پیشرفت های مهم دیگر در بررسی های گرینبرگ از ویژگی های تعاملیِ رابطه تحلیلی، در مقالاتی پس از آن آورده شده اند: “تکنیک روان تحلیلی و ماتریس تعاملی” در فصلنامه روان تحلیلی (1995، 64: 1-22).”گفتار روانتحلیلی و عمل روانتحلیلی: یک تاریخچه کوتاه”، در مجله روانتحلیلی معاصر (1996، 32: 195-214).

مدل نظری و خنثی بودن تحلیلگر

برخی از متون منتشر شده در روانتحلیلی بسیار مبهم اند و گاه سردردگمی بسیاری را در ذهن درمانگر ایجاد می کنند، برای مثال متون منتشرشده در مورد ارتباط بین نظریه و تکنیک از این دست متون می باشند. این امر دلایل زیادی دارد که تمامی آنها تاحدی به تطابق ضعیف بین نوعِ نظریه پردازی، و نوع کاری که در عمل بالینی انجام می شود، ارتباط پیدا می کنند. یک جنبه از این امر، ناهماهنگیِ نامطلوب اما اجتناب ناپذیر بین فعالیتی که ذاتاً ماهیت عمومی دارد و فعالیتی که اساساً امری خصوصی است می باشد. نظریه پردازی، ضرورتاً به صورت عمومی انجام می شود. بحث های نظری که این ماهیت را دارند باید نگاشته شده و بصورت بلند به گوش دیگران رسانده شوند. وقتی این نظریه ها مورد بحث قرار می گیرند، تمام شرکت کنندگان به آنچه که گفته می شود دسترسی دارند؛ حتی اگر لزوماً به منظور کلی نوشته ها و گفته های نظری دسترسی نداشته باشند. ازطرف دیگر، تکنیک به روشنی یک امر خصوصی است. تمام تعاملاتی که در تحلیل انجام می شوند ضبط نمی شوند، و حتی در اصول نظری نیز این کار وجود نداشته و بر آن تأکید نمی شود.

به همین دلیل، ترجمۀ اصول نظری به صورت دستورالعمل های تکنیکی، مانع مشاهده بیرونی می شود. کاربرد نظریه، بطور غیرقابل اجتنابی، تفسیر ما از نظریه است. جانبداری از نظریه باعث می شود که کاربرد نظریه به یک عمل شخصی و مبتنی بر تصمیم گیری فرد تبدیل شود. وقتی که نظریه جزئی از دیدگاه خاص تحلیلگر به زندگی انسان می شود (صرف نظر از شخصیت تحلیلگر)، ردیابی تأثیر آن به امری دشوار تبدیل می شود.

بدیهی است که هیچ تحلیل سودمندی فقط با دستورالعمل های موجود در کتاب ممکن نمی شود، یعنی با کاربردِ ساده اصول نظری در تاریخچه زندگی یک تحلیل شونده، این کار امکان پذیر نیست. بااین حال، اگر تکنیک را به کلی از تأثیرات نظریه محروم کنیم، به همان اندازه به روانتحلیلی آسیب زده ایم. همانطور که جوزف سندلر به درستی بیان کرد (1983)، هر تحلیلگری (حداقل در سطح نیمه هشیار) دارای یک نظریه در ذهن خود است. نظریه پردازی بعنوان یک رشته رسمی، نیازمند این است که تحلیلگر مفروضه های خود را بیان کرده و این مفروضه ها را باتوجه به گزینه های دیگری که به کارهای بالینی دیگران شکل داده اند، مورد سنجش قرار دهد. این اصل، مانع از عقب نشینی به ادعاهای ساده لوحانه و عقیمی می شود که باعث بدنامی روان تحلیلی در جامعه اندیشمند گسترده تر شده اند – ادعاهایی که در آنها ما نظریه را تسلیمِ شهود، همدلی یا عملگرایی کرده ایم.

علی رغم تناسب ضعیف بین نظریه و تکنیک، این امکان وجود دارد که باتوجه به اصول نظری گسترده، نتیجه گیری های تکنیکی مهمی را به دست آوریم. میتچل و من باتوجه به یک مسئله تکنیکی این را مورد بررسی قرار داده ایم – تکنیک های تفسیری تحلیل گر. ما مستند کرده ایم که مدل نظری که یک تحلیلگر بطور ضمنی یا صریح به کار می گیرد، به چه شیوه هایی محتوای تفاسیر او را تعیین می کنند (گرینبرگ و میتچل، 1983). در این مقاله، من کاربردهای مدل موضِع گیری تحلیلگر در شرایط روانتحلیلی را مورد بررسی قرار خواهم داد. من به ویژه به مفهوم بدنام اما هنوز سودمندِ خنثی بودن تحلیلگر، می پردازم – که امیدوارم به خوبی آن را روشن کنم. من منشأ مفهوم خنثی بودن در نظریه اولیه فروید، مشکلاتی که به خاطر چسبندگی به ریشه های آن در همان نظریه ایجاد می شود، و بهبودی هایی که براساس اصول نظریِ اصلاح شده و با تعریف مجدد آن ظاهر شده اند، را مورد بحث قرار خواهم داد.

من و میتچل در کتابمان، دو مدلِ اساسی و رقیب که بر تاریخچه نظریه روانتحلیلی غلبه کرده اند را تفکیک کرده ایم: ما به آنها مدل ساختار/سائق و مدل ساختار/رابطه ای می گوییم. مدل ساختار/سائق در کارهای اولیه فروید ظاهر شد که در کارهای بعدی او و در کارهای پیروان اصلی او در سنت روانتحلیلی اصلی توسعه یافته و حفظ شد. نطفه مدل ساختار/رابطه ای نیز در بحث های اولیه آدلر و یونگ شکل گرفت و بطور کامل، اما مستقل، در نظریه های فیربرن و سالیوان ظاهر شد. این مدل توسط بسیاری از نظریه پردازان از جمله در روابط ابژه یا نظریه های بین فردی به شیوه های مختلفی توسعه یافت. این مدلها خودشان دسته های گسترده ای از نظریه های مختلف هستند. آنها بسته هایی هستند که حاوی دیدگاه های سازگار (اما نامشابه) هستند.

باتوجه به کاربردهای این دو مدل برای موضع بالینی تحلیلگر، دو مشخصه ای که این مدلها را از هم تفکیک می کنند باید مورد توجه ویژه قرار گیرند. اول، مدل ساختار/سائق یک نظریه روانشناسی فردی است، درحالیکه مدلِ ساختار/رابطه ای یک نظریه میدانی است. این امر بطور قاطع بر نحوه شناخت این دو مدل از موضع تحلیلگر بعنوان یک مشاهده گر تاثیر می گذارد. دوم، این مدلها ساختار روانی، یعنی منبعِ نظم و الگو در زندگی هیجانی بطور کلی و منبع آسیب شناسی روانی بطور خاص، را به فرایندهای متفاتی نسبت می دهند. مدل سائق، ساختار را بعنوان یک نوع تبدیلِ انرژی های سائقی اولیه درک می کند، درحالیکه مدل رابطه ای ساختار را بعنوان تابعی تحولی از تبادلات بین فردی اولیه در نظر می گیرد. من هر یک از این دیدگاه های بنیادی را به ترتیب مورد بررسی قرار می دهم، و با اصول مدل سائق آغاز می کنم.

مدل فروید در رابطه با نقش تحلیلگر، مبتنی بر موضعِ یک دانشمند مشاهده گر است، بهمان صورتی که در قرن نوزدهم درک می شد. فیلسوف اسپانیایی ارتگا وای گاست، بطور انتقادی این نگرش علمی را مورد بحث قرار داده و توصیف کرد:

درنهایت، انسان می خواهد که حقیقت را درمورد همه چیز بداند. همین کفایت می کند که انسان نباید در مواجهه با پیچیدگی های مسائل روحیه خود را از دست بدهد، و اینکه انسان نباید اجازه بدهد که هوس و احساسات ذهن او را آلوده و تار کند؛ اگر انسان با تسلطی کامل بر خود بتواند از ابزار تعقل خود استفاده کند، اگر بالاخص از تعقل خود به شیوه ای منظم استفاده کند، خواهد یافت که توانایی تفکر او متشکل از منطق و استدلال است، و اینکه انسان در قوه استدلال خود دارای یک قدرت جادویی است که به وسیله آن همه چیز را به صورت روشن تقلیل داده و تفکیک می کند، و هرچیز مبهمی را به روشنی تبدیل می کند، و درنهایت با تجزیه و تحلیل به همه چیز نفوذ می کند تا وقتی که آن چیز آشکار و مبهرن شود (1940، ص 170-171).

این جمله فروید در نامه اش به تئودور ریک را مقایسه کنید که گفت “پژوهش علمی باید بدون وجود مفروضه انجام گیرد. در هرنوع تفکری، انتخاب دیدگاه غیرقابل اجتناب است” (1928، ص 196).

نظریات فروید دربردارنده یک فرمول بندی است که فیلسوفان معاصر آن را بصورت یک حرکت قدیمی و غیرمرسوم (اگر نگوییم خودسرانه) درمورد ماهیت بررسی علمی می دانند. این فرمول بندی که برگرفته از فلسفه دکارتی درمورد علوم است، و اورتگا آنها را به سخره می گیرد، اعتقاد دارد که اساساً مشاهده گر در خارج از میدان مشاهده ای می ایستد. بیرون بودن مشاهده گر، با خود یک نوع عدم درگیری با پدیده را بهمراه می آورد؛ و این اصطلاح از نظر ساختاری و هیجانی در این مورد صدق می کند. این عدم درگیری با پدیده ها است که باعث می شود استدلال و منطق بصورت بی طرفانه و غیرمغرضانه به کار گیرد، و همچنین ظهور حقیقت را تسهیل می کند.

فروید یک مجموعه جامع و سیستماتیک در رابطه با موضع بالینی تحلیلگر تدوین نکرد. تشبیه کردن تکنیک به قوانین شطرنج توسط فروید، که در آن به تغییرپذیری نامتناهیِ روش های مورد استفاده در مرحله میانی تحلیل (که مرحله ای طولانی است) تاکید می کند، نشان می دهد که سیستماتیک کردن کامل فرایند، نامطلوب و حتی غیرممکن است (فروید، 1913). من فکر می کنم که فروید (برعکس بسیاری از پیروانش) سکان حرکت گسترده ای را به هر درمانگر می دهد و اجازه می دهد که تکنیک ها درنتیجه ترکیب خاصی از شخصیت هایی که هر مواجهه تحلیلی را خلق و تعریف می کند، خودشان تکامل پیدا کنند. همزمان، رهنمودهای تکنیکی فردی خودش با هم مطابقت کرده و در یک راستا هستند، و تکنیک های خودش اشتراکات بسیاری دارند زیرا ریشه تمام آنها در نگرش او نسبت به علوم قرار دارد. موقعیتِ “توجه متوازن” و قیاس های “صفحه خالی” یا “آینه انعکاسی”، و توصیه او مبنی بر داشتن یک نگرش “جدایی جراحی گونه” (فروید، 1912؛ 1913) و غیره همگی برگرفته از این ایده ها هستند: مشاهده گر بیرونی بودن، عینیت، بی طرفی در تحلیل-مشاهده گری.

اگر یک فیلسوف علوم، مطلوبیت و حتی امکان پذیری بیرونی بودن و بی طرفی کامل را به ما دیکته کند، بازهم ما به روانشناسی ای نیاز داریم تا نیرویی را تعریف کند که تحلیلگر در آن بین بایستی بی طرف باقی بماند. اینجا است که فرضیه های روانپویشی و ساختاریِ مدل ساختار/سائق اهمیت تعیین کننده دارند. بطور خلاصه، این مدل باور دارد که ساختار روانی، به استثنای جنبه های خودمختارِ ایگو در ماتریس تمایزنایافته، درنتیجه تغییرشکل انرژی سائق های جنسی و پرخاشگرانه ای تکامل پیدا می کند که بصورت ذاتی و شاکله ای تعیین شده اند. براساسِ سطوح مختلفِ مواجهه با تاثیرات محیطی، و متعاقباً با درجات مختلف فاصله ای که از اهداف سائق اولیه داریم، سه ساختارِ اید، ایگو و سوپرایگو ظاهر می شوند. هر ساختار دربردارنده یک الگوی کمابیش پایدار از نیازها است (همین پایداری و ثبات نسبیِ ساختارها و تعادل بین آنها است که به ما کمک می کند یک نظم مشخص را مفهوم سازی کنیم که به آن شخصیت و یا آسیب شناسی روانی می گوییم). همچنین این ساختارها و تاثیرات متقابل آنها هستند که میدانِ مشاهده ای را برای تحلیل گر پیروِ مدل سائق تشکیل می دهند.

اصول فلسفی و روانشناختی مدل سائق، در اصلِ تکنیکیِ خنثی بودن گرد همدیگر آمده اند. فروید خودش به ندرت از واژه خنثی بودن استفاده می کرد. این واژه ابتدا در بافت نصیحت به تحلیلگران درمورد نحوه کنترل اذعان عشق توسط بیماران، ظاهر شد. فروید هشدار می دهد که پاسخ دادن به صورت مهربانانه، چه بصورت تشویق گرانه و چه دلسرد کننده، باعث شکست خوردن تحلیل می شود، و سپس فروید می گوید که “. . . . ما نباید خنثی بودن نسبت به بیمار را رها کنیم، چرا که ما حالت خنثی بودن را به خاطر تحت کنترل داشتن انتقال متقابل به دست آورده ایم” (1915، ص 164). فروید بیشتر توضیح نداد که معنای خنثی بودن از نظر او چیست. درواقع، علی رغم اینکه این مفهوم یک سنگ بنا در مفهوم سازی سنتی از موقعیت و موضع تحلیلی است، اما تعریف رسمی خنثی بودن تا سال 1936 توسط آنا فروید بیان نشد. آنا فروید در اثر خود به نام ایگو و مکانیسم های دفاعی نوشت:

وظیفه تحلیلگر این است که آنچه ناهشیار است را به هشیاری بیاورد، و در این راه مهم نیست که این محتوا به کدام نهاد روانی تعلق دارد. تحلیلگر توجه خود را به صورت برابر و بصورت عینی به عناصر ناهشیار در هر سه نهاد معطوف می کند. به عبارت دیگر، وقتی تحلیلگر شروع به کارِ بصیرت بخشی می کند، فاصله اش با اید، ایگو و سوپرایگو به یک اندازه خواهد بود (1936، ص 28).

در این گفته ها، به مفروضه هایی دقت کنید که من مورد بحث قرا داده ام. دراینجا یک عینیت وجود دارد که با بیرون ماندن تحلیلگر ایجاد می شود، یک عقلانیت وجود دارد که به بصیرت بخشی می انجامد، و یک بی طرفی در مشاهده گر معقول وجود دارد. البته، همچنین نیروهای پویایی وجود دارند که در سازمان سه گانه مدل ساختاری قرار دارند. جوزف لیچتنبرگ این را اینگونه خلاصه کرده است: ” . . . دیکتاتوریِ حقیقت و استدلال باعث روشن فکری می شود و درنهایت هر عنصر در فرد، یعنی تکانه ها، ایگو و سوپرایگو به جایگاهی دست پیدا می کند که استحقاقش را دارد” (1983، ص 207).

مفهومِ خنثی بودن اخیراً در بسیاری از چرخه های تحلیلی خیلی محبوب نیست. برای اینکه بفهمیم چرا، بیایید نگاهی به لغتنامه انگلیسی آکسفورد بیندازیم. در اینجا خنثی بودن به شیوه های مختلفی تعریف شده است. برای تحلیلگران، اولین تعریق هم سودمند و هم خطرناک است: “کمک نکردن یا بطور فعال جانبداری نکردن از یک طرف درصورت بروز یک جنگ یا مخالفت بین . . . طرفین، و عدم فعالیت در ارتباط با قدرت های متخاصم.” این تعریف نزدیک به همان چیزی است که در ذهن آنا فروید بود، اما به تاکید بر عدم فعالیت توجه کنید. برخی تحلیلگران به اشتباه اعتقاد دارند که بی طرفی در بهترین حالت از طریق عدم فعالیت به دست می آید. اما حتی اگر از نظر خط مشی کاری، عدم فعالیت امکان پذیر باشد، و لغتنامه نیز همین را می گوید، بازهم ازنظر بین فردی و در تعاملات هرگز شدنی نیست. هافمن (1983) و واچتل (1982) هردو بصورت قانع کننده ای گفته اند که هیچ رفتاری از طرف تحلیلگر نمی تواند بصورت غیرفعال درنظر گرفته شود. بلکه، تمام رفتارهای تحلیلگر باید بعنوان یک نوع فعالیت درنظر گرفته شوند [حتی عدم فعالیت او!].

به دلیل این دشواری، حتی در بین آنهایی که اخیراً بر خنثی بودن بعنوان یک نکته کلیدی در موضعِ بالینی صحیح تکیه می کنند، بازهم سردرگمی قابل توجهی درمورد این باقی مانده است که خنثی بودن چطور به بهترین وجه در شرایط روانتحلیلی ابراز می شود. بطور گسترده که به آن توجه کنیم، یک توافق کلی در این مورد وجود دارد که خنثی بودن به این مربوط می شود که ارزش هایمان را بر بیمار تحمیل نکنیم و انتقال متقابل را تحت کنترل و وارسی خود قرار دهیم. چاسد به خوبی نگرش خنثی را اینگونه توصیف کرده است: “یک تمایل غیرقضاوت گرانه برای گوش کردن و یاد گرفتن” (1982، ص 3). پولند آن را اینگونه توصیف کرده است: “خنثی بودن، جلوه تکنیکیِ احترام به تفاوتهای اساسی موجود در بیمار است” (1984، ص 289). بااین حال وقتی نوبت به این می رسد که این نگرش ها را باتوجه به روش های تکنیکی بشناسیم (مثلاً در تعیین ارتباط آنها با مسائلی نظیر میزان پاسخ دهی تحلیلگر، بیان تشویق، یا تقویتِ شرایط پرهیز) مسئله پیچیده تر می شود (پانل، 1984 را ببینید). اکثر نویسندگانی که از این اصطلاح (خنثی بودن) استفاده می کنند، آنرا بصورت رفتارهایی نظیر عدم پاسخ دهی به بیمار یا گمنامی ترجمه می کنند. یک گرایش وجود دارد که هنگام بحث کردن درمورد خنثی بودن، آن را با بی رنگی و عدم هم ترازی و تعادل یکی می دانند.

این کاربردهای بالینی از مفهوم خنثی بودن، در تعاریف فرعی در لغتنامه ها آورده شده اند. بی تفاوتی و بی رنگی در بین معانی این اصطلاح به چشم می خورند (پولند، 1984 را ببینید). از این نظر، بعنوان خلاصه ای از موضع تحلیلی، “خنثی بودن” به نظر مفهومی رنگ پریده می آید که نمی تواند شدت تجربه هیجانی که تحلیلگر با آن مواجه می شود یا باید مواجه شود را بازتاب دهد. بسیاری از تحلیلگران احساس می کنند که خنثی بودن یک اصطلاح بسیار سرد و کناره گیرانه است، یعنی این را منتقل نمی کند که بیماران به یک درمان و رفتار نیاز دارند که به خوبی اجرا می شود و معمولاً همان را هم دریافت می کنند.

چرا باید روانتحلیلی با مفهومی درگیر باشد که پذیرشِ بی طرفانه تمام بخش های شخصیت بیمار را به عدم فعالیت و عدم ابرازگری تحلیلگر پیوند می دهد؟ به اعتقاد من دلیل آن در ریشه های خنثی بودن در اصول معرفت شناختیِ مدل ساختار/سائق قرار گرفته است. یک خط مستقیم از تاکید دکارتی بر بیرونی بودن و عینیت بالقوه مشاهده گر تا برابر دانستن عدم همترازی و عدم مشارکت درمانگر در مدل سائق وجود دارد. عدم فعالیت به خاطر مکاشفه، حداقل یک گام منطقی بعدی به نظر می آید.

روشن است که خنثی بودن یک اصطلاح سنگین است. برخی تحلیلگران عقیده دارند که باید کاملاً این اصطلاح و مفهوم را رها کنیم. بااین حال، علی رغم محدودیت های موجود در آن، من مزیت های مهمی را در حفظ کردن خنثی بودن بعنوان یک مفهوم و یک اصطلاح می یابم. به ویژه در بافت تعریف رسمی آن بعنوان یک نوع “فاصله برابر و متوازن”، خنثی بودن این ایده را به ما منتقل می کند که تحلیلگر باید یک موضع خاص داشته باشد و این موضع باید متوازن و متعادل بوده، و باید حالت بینابینی داشته باشد. این یک تجویز ویژه و مهم برای تحلیلگرانی است که بطور پیوسته توسط نیروهای مختلف تحت فشار هستند که به شیوه های خاصی به بیماران پاسخ بدهند. وسوسه برای اینکه خودمان را با یک نیرو در شخصیت بیمار همتراز کنیم، و موافق با یکی از گرایشاتش بیش از دیگر گرایشهای او باشیم، همیشه وجود دارد. در مواجهه با این امر، خنثی بودن مسئله ای ضروری (و شاید ناکامل) برای نشان دادن یک موضع تحلیلی بهینه است. معانی بی تفاوتی برای این اصطلاح ناشایست هستند، اما این دلیل کافی برای رها کردن این مفهوم بطور کلی نیست. بعلاوه، این اصطلاح درحال حاضر به کار برده می شود و من نتوانسته ام به جایگزین مناسبی برای آن دست پیدا کنم.

بااین حال، اگر قرار باشد که این اصطلاح را نگه داریم، باید مشخص کنیم که منظورمان از آن چیست. خنثی بودن به خودی خود یک واژه خنثی نیست: هرگونه تعریف آن بطور ناگزیری با تغییرات در نظریه زیربنایی تغییر می کند. وقتی فروید برای اولین بار این اصطلاح را معرفی کرد، در این مورد صحبت می کرد که تحلیلگر نیاز دارد دربرابر فشارهای انتقال متقابل مقاومت کند. او درمورد داشتن یک فاصله برابر از ساختارهای روانی صحبت نمی کرد (به صورتی که آنا فروید می گفت) و حتی او نمی توانست این مفهوم را به آن صورت ساختاربندی کند. در دوران نگارش مقالات مربوط به تکنیک، فروید با مدل توپوگرافیک (وابسته به نقشه برداری مغز) کار می کرد؛ ذهن به سیستم هایی به نام Ucs، Pcs، و Cs تقسیم بندی می شد: هدف تحلیل این بود که ناهشیار به هشیار تبدیل شود.

درواقع، فرمول بندی آنا فروید صرفاً مشتق از بی طرفی ذهنی نیست. تعریف کلاسیک، در بافت بحث های او برای مشروعیتِ مطالعه و تحلیلی ایگو ظاهر شده است: این نه تنها یک تجویز تکنیکی است، بلکه یک جدل نظری نیز هست. همانطور که لیچنبرگ (1983) می گوید، این بحث علیهِ تعداد زیادی از تحلیلگران مطرح شد که از رها کردن سیستم قدیمی سرباز می زدند (که در آن عملکرد ایگو بعنوان یک نوع مطالعه سطحی در نظرگرفته می شد که تنها برای روانشناسان دانشگاهی و محقق مورد توجه بود).

تنها با توجه به یک بررسی و بحث دیگر است که می توان روشن کرد خنثی بودن چقدر با یک سیستم نظری زیربنایی پیوند خورده است. وقتی آنا فروید خنثی بودن را تعریف کرد، او با مدلی کار می کرد که عقده ادیپ را بعنوان یک مسئله هسته ای در تحول و همچنین درمان در نظر می گرفت. کار با عقده ادیپ به صورتی که تحلیلگران کلاسیک انجام می دادند و می دهند، تعدادی مفروضه درمورد بیمار به دست می دهد که دوتای از آنها در اینجا مرتبط هستند. اول اینکه، این مدل فرض می کرد که بیمار به مجموعه ای از اهداف ساختارمند دست پیدا کرده است (یعنی اهداف غریزی) که با گذشت زمان و در شرایط مختلف و متنوع دارای انسجام و پیوستگی هستند. دوم، فرض گرفته می شود که بیمار یک عامل مستقل است که قادر است بصورت فعال به دنبال این اهداف برود، اگرچه ممکن است تعارضات درونی در آن اختلال ایجاد کنند. “ختثی بودن” تحلیلگر یک نوع فاصله برابر از تمامی نیروی هایی است که در درون این نوع شخص عمل می کنند.

بااین حال، همانطور که بسیاری از تحلیلگران امروزه بر اهمیتِ عناصر تحولی باقی مانده از دوران پیش ادیپی اذعان می کنند، دیدگاهِ بیمار بعنوان یک عامل خودمختار و فعال به یک نوع خروج از خنثی بودن تبدیل شده است. بطور دقیق تر باید بگویم که مفروضه خودمختاری و فعال بودن، برای آنهایی یک خروج از خنثی بودن است که، اصلاحات نظریِ نظریه تحولی کنونی را پذیرفته اند. این به این دلیل یک خروج و جدایی از خنثی بودن است که شامل یک نوع طرد ضمنیِ نیازهای تحولی اولیه است، به صورتی که این نیازها بعنوان عواملی ثانویه نسبت به عقب نشینی دفاعی از شرایط ادیپی در نظر گرفته می شوند. ازطرف دیگر، برای آنهایی که دیدگاه کلاسیک بدون تغییر را پذیرفته اند، توجه جدی ای که اغلب به تحول پیش ادیپی داده می شود، ممکن است شامل عدم خنثی بودن باشد؛ مثلا با پذیرش بیش از حدِ انفعال بیمار یا دفاع های واپس روانه او.
این ملاحظات روشن می کنند که یک مدل نظری مبتنی بر مفروضه های روانشناختی و معرفت شناختی بسیار متفاوت، مستلزم این است که تعریف جدیدی از خنثی بودن ارائه کند که با کاربرد امروزی آن متفاوت است. مدل ساختار/عقلانی مبتنی بر مفروضه های متفاوتی است. بااین حال، تلاشی برای فرمول بندی کردن تعریف جدید و مورد نیاز انجام نشده است. من اکنون پیشنهاد می کنم که پس از مرور اصول نظریِ بنیادی که تعریف بر آنها متکی خواهد بود، این کار انجام شود.

همانطور که قبل تر ذکر کردم، نظریه های متشکل از مدل رابطه ای، نظریه های میدانی هستند. مدل عقلانی که مبتنی بر عقل گرایی دکارتی نیست و مبتنی بر فلسفه علوم است که با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و نظریه نسبیت انیشتین شکل گرفته است، فرض می کند که تحلیلگر به قول سالیوان (1954) “یک مشاهده گر شرکت کننده است”، یا به قول فیربرن “مداخله گر” است (1958). این مفاهیم خودشان تجویزات تکنیکی نیستند (یعنی توصیه هایی که فرد باید انجام دهد یا مداخله کند)، بلکه این مفاهیم گفته هایی درمورد حقایق از یک دیدگاه فلسفی خاص هستند (گرینبرگ، 1981).
از دیدگاه روان پویشی، هر نظریه مدل ساختاری دارای یک ایده درمورد جهان ابژه ای درونی، یا یک جهان بازنمودی است. این یک مجموعه از تصاویر پایدار و ساختارمند است که متشکل از تغییر شکل هایی در روابط با دیگر افراد می باشد (سندلر و روزنبلات، 1962). “شخصیت بخشی” و “دیگرانِ خیالی” که سالیوان مطرح می کند و “ابژه های درونی” که فیربرن مطرح می کند، همگی شاکله های جهان بازنمودی در نسخه های ویژه موجود در مدل ارتباطی هستند. بااین حال، جهان بازنمودی که نظریه پردازان مدل ساختار/رابطه بیان می کنند، صرفاً یک مجموعه از تصاویر نیست – این جهان دارای هر دو ویژگی های انگیزشی و ساختاری است. بصورت خیلی خلاصه، تجارب بازنمود شده متشکل از یک راهنما هستند برای آنچه مطلوب، قابل انتظار یا اضطراب آور در روابط انسانی تجربه شده، و همچنین متشکل از قالبی برای قضاوت کردن درمورد تجربه امروزی با دیگران می باشند.

با ترکیب این دو مبنا در مدل رابطه ای، ما به ترکیب زیر دست پیدا می کنیم: تحلیل گر بصورت غیرقابل اجتنابی در جایی از یک پیوستارِ تاریخی از روابط بیمار با دیگران مشارکت می کند. یعنی، تحلیلگر جایی درون دنیای بازنمودی بیمار “قرار می گیرد”، به صورتی که یا درون یک الگوی رابطه ای قدیمی قرار می گیرد، یا اینکه بصورتی تجربه می شود که با کسانی که بیمار قبلاً با آنها رابطه داشته تفاوت کرده و شخص جدیدی است. یعنی اینکه تحلیلگر در این الگوها مشارکت می کند به انتخاب خود او نیست؛ تکنیک به این مربوط می شود که تحلیلگر مشخص کند چطور باید در این الگوها مشارکت کند. باتوجه به مفهوم خنثی بودن، اصلاح مدل ارتباطی در مفهوم آنا فروید از فاصله برابر، تحلیلگر را در جایی درون پیوستار تاریخی روابط بیمار “قرار می دهد”. من بعداً به این مسئله بیشتر می پردازم، اما اکنون باید بطور کوتاه به دیگر جنبه شرایط روانتحلیلی بپردازیم.

موضوعی که در بحث های اخیر مربوط به فرایند روانتحلیلی بطور فزاینده ای مورد تاکید قرار گرفته است، نیاز به خلقِ “فضای امن” است (شافر [1983] اصطلاح فضای امن را به کار برد). (همچنین “فضای تحمل” که توسط ساندلر و ساندلر [1983] مطرح شد و “شرایط امنیت” که توسط ویس [1982] مطرح شد را نیز ببینید.) تنها تحت شرایط امنیت ادراک شده است که بیمار می تواند خطر کرده و تفکرات، خیالپردازی ها، و احساسات خود تشریح کند تا درنهایت تحلیلگر بتواند آنها را بررسی کرده و سودمند باشد (مایرسون، 1981الف، 1981ب). به صورتی که شافر بیان می کند، در غیاب این احساس امنیت “تحلیل شونده نمی تواند آنچه که جرات کرده و در طول تحلیل آشکار کرده است را تحمل کند، و در عوض احساس می کند که آسیب دیده، به او خیانت شده، تهدید شده، اغوا شده، یا اینکه در کارش دخالت کرده اند یا به او آسیب روانی زده اند” (1983، ص 32). در توافق با شافر، من می بینم که یک ارتباط نزدیک بین خنثی بودن تحلیلگر و تجربه امنیت بیمار وجود دارد.

تاکید بر نیاز به امنیت، متکی بر یک مفروضه نظری مهم است که، اگرچه در نوشته های آخر فروید و در برخی کارهای هارتمن بصورت اولیه شکل گرفت، اما بطور کامل در کارهای نظریه پردازان مدل ارتباطی رشد پیدا کرد. این مفروضه می گوید که واپس رانی (سرکوب) همیشه دارای یک مولفه بین فردی است؛ واپس رانی در بافتی رخ می دهد که تعیین می کند یک احساس یا تکانه چه موقع خطرناک است (مایرسون، 1977 را ببینید). شافر و مایرسون هر دو بر اهمیت ایجاد فضایی تاکید می کنند که در آن، شرایطی که سرکوب ضروری می شود، بازسازی نمی شوند. باتوجه به اصول مدل ارتباطی که من بیان کرده ام، فضای امنیت وابسته به توانایی تحلیلگر در خلق شرایطی خواهد بود که بیمار در آنها تحلیلگر را بعنوان یک ابژه جدید ادراک می کند. استراچی (1934) این را اینگونه مفهوم سازی کرد: نیاز به شکستنِ چرخه معیوبِ فرافکنی/درون فکنی، که روابط ابژه بد و قدیمی از طریق آن دایماً بازسازی می شوند. من فکر می کنم که شافر بطور ضمنی این را تشخیص داده است، طوری که می گوید بدون وجود فضای امنیت، بیمار به احساس آسیب دیدن و مورد خیانت قرار گرفتن و غیره ادامه می دهد.

بااین حال، ازقضا شرایط تحلیلی نمی تواند بیش از حد ایمن باشد. البته منظور من این است که باید فضایی برای فرایند انتقال وجود داشته باشد؛ آن هم با تمام خطرهایی که فوران احساسات تهدیدآمیز در بافت یک رابطه بدوی قدیمی به همراه خواهد داشت. بسیاری از بیماران (و از نظر من برخی تحلیلگران نیز) بطور مشتاقانه و تدافعی، ظهور تحلیلگر بعنوان یک ابژه “جدید” را با آغوش باز می پذیرند. آنها به این دلیل با آغوش باز آن را می پذیرند که وجود یک زندگی پر از روابط خراب، یک آسایش اصیل به آنها می دهد؛ آنها بصورت دفاعی آن را با آغوش باز می پذیرند زیرا رابطه درمانیِ “خوب” بصورت موقتی تعارض را خنثی می کند. اما تحلیلگری که بیش از حد تبدیل به یک ابژه جدید شود، وارد یک تله خواهد شد: با کار کردن از طریق تخریب امنیت (و درنتیجه بازسازی دوباره آن امنیت) است که اکثر پیشرفت های مهم رخ می دهند.

 

(کپی با ذکر منبع مجاز است)

پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.