images-2.jpeg
آذر 7, 1400

مقاله تکنیک کلاین/ نوشته جی گرینبرگ، ۲۰۱۸/ ترجمه خشایار داودی فر/ ویراستار: عادله عزتی

مطالعه‌ی متون از پیش منتشرنشده‌ی کلاین مطمئناً باعث تعجب خوانندگان خواهد شد، این امر حتی برای خوانندگانی که با نظریات کلاین آشنایی دارند نیز صدق می‌کند. گرچه او به نگاه اولیه روانکاوی که در نوع خود به باستان‌شناسی نیز تشبیه می‌شود مقید بود اما همچنان ایده‌های کلاین نو و تحریک‌آمیز باقی‌مانده‌اند. در این شرح، من به بررسی مجادلاتی که وی در سخنرانی‌ها و سمینارهای خود داشته می‌پردازم و در باب چگونگی نگاه معاصر به آن‌ها بحث‌هایی صورت خواهم داد.

مطالعه‌ی سخنرانی‌های اخیراً منتشرشده کلاین درباره تکنیک (اشتاینر، ۲۰۱۷) بدون درگیر شدن در موضوعات مورد بحث فعلی روانکاوی غیرممکن است. کلاین درباره‌ی همه کارهایی که می‌کنیم، ایده‌هایی که داریم و احساسات ما تحلیلگران حرفی برای گفتن دارد. رویارویی با او که اغلب ایده‌های غافلگیرکننده‌ای دارد همواره ما را به‌سوی مقابله با عقایدمان سوق می‌دهد.
ازآنجایی‌که ایده‌های کلاین بسیار گسترده است در یک شرح کوتاه نمی‌توان حتی بخش قابل‌توجهی از ایده‌های او را مطرح نمود. به همین دلیل من بخشی از ایده‌ها را انتخاب کرده‌ام که مرا بیشتر تحت تأثیر قرار داده‌اند، موضوعاتی که در عمل و نظر با آن‌ها بیشتر دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.

نگرش تحلیلی و موضوع مطالعه
من بحث را با نگرش تحلیلی آغاز می‌کنم، چراکه کلاین این حوزه را پایه و اساس فعالیت نظری و بالینی می‌داند. سخنرانی‌های اخیراً منتشرشده‌ی کلاین در این باب بسیار آگاهی‌بخش است و یک تفاوت اساسی در نظر کلاین و نظریات معاصر که حتی خواننده آگاه به روانکاوی را نیز متعجب خواهد کرد در باب نگاه او به موقعیت تحلیلی و نقش تحلیل‌گر است. تفکرات پیرامون نگرش تحلیل‌گر موجب تأمل خوانندگان درباره مفهوم کلیدی همانندسازی فرافکنانه می‌شود، که در نظر بسیاری به جنبه اساسی نظریه و تکنیک معاصر کلاینی تبدیل‌شده است. ازاین‌رو، بسیاری متعجب خواهند شد اگر بفهمند که نه عبارت و نه مفهوم “همانندسازی فرافکنانه” در سخنرانی‌ها استفاده‌نشده‌اند. گرچه این عبارت سال‌ها پیش‌تر از آن توسط ادواردو ویس ساخته‌شده بود، کلاین تا سال 1946 از آن استفاده نکرده بود، و وقتی هم که این کار را کرد این مفهوم و عبارت کمابیش مبهم بود و از نظر کاربردهای آن در کار بالینی نیز با محدودیت‌هایی مواجه بود.
در این سخنرانی‌ها کلاین درباره آنچه باید توجه درمانگر را به خود جلب کند واضح و صریح می‌نویسد: «تمام علاقه ما باید به یک نکته جلب شود، تحلیل ذهن بیمار، و او است که باید در مرکز توجه ما باشد.»
این سخنان برای ما غافلگیرکننده است چراکه وی اصرار دارد که علاقه ما باید تنها کاوش ذهن بیمار باشد و هر چیز دیگری ازجمله احساسات شخصی ما باید به شکل موقتی رنگ ببازد. اگر درمانگر قادر به نگه‌داشتن این تمرکز باشد _کلاین معتقد است که اضطراب می‌تواند این امر را مختل کند_، قادر به نشان دادن ذهن بیمار خواهد بود.
این همان جوهر بینش تحلیلی از نظر کلاین است. همان‌طور که وی در سال ۱۹۳۶ در سخنرانی خود آن را روشن ساخت و در طول ۲۰ سال بعد از آن در سمینارهای خود اشاره کرد: ذهن مختل نشده‌ی تحلیل‌گر به‌طور انحصاری درگیر ذهن تحلیل شونده است. من در طول بحث بارها به این مفهوم بازخواهم گشت.
برای شروع، این ادعا نیازمند باز شدن است. علی‌رغم تفاوت‌های گسترده در کارِ درمان، تغییر ملایم درمانی به‌نوعی بستگی به توانایی بیمار در کشف ذهن دارد. درواقع این نوع اکتشافات همواره هدف درمان است، اما کلاین در این مرحله از اهداف درمانی سخن نمی‌گوید، بلکه او در حال پرداختن به روش تحلیلی است، کاری که یک تحلیل‌گر باید انجام دهد.
درک کلاین از تکنیک صحیح حتی اگر پیش‌پاافتاده باشد، به‌طور گسترده‌ای پذیرفته‌شده بود، اگرچه با مخالفت‌های پیروان فرنتزی روبه‌رو شد. اما امروز این امر بحث‌برانگیز شده است و علت آن به‌طور متناقضی وابسته به کار تحلیل‌گرانی است که خود را کلاینی معاصر می‌دانند.
من درباره تغییر معرفت‌شناسی و درک روانکاوی نسبت به عوامل بیماری‌زا نیز بحث خواهم نمود. به‌طور خلاصه، امروزه تردید بزرگی در این باب که ذهن تحلیل‌گر قادر است آنچه میان تحلیل‌گر و تحلیل شونده می‌گذرد را دست‌نخورده باقی بگذارد وجود دارد. قطعاً دسترسی تحلیل‌گر به ذهن بیمار در دیدگاه‌های معاصر به آن شیوه‌ای که کلاین اعتقاد داشت نیست.
باوجود یادآوری‌های مکرر کلاین در این مورد که تفسیرهای او در جهت تسهیل اکتشاف است، ممکن است رفتار ما در نظر تحلیل شونده مستبدانه یا لااقل ساده‌انگارانه به نظر برسد. ممکن است ما به‌وضوح به کلاین و هم‌نسلان او رشک بورزیم، اما درهرصورت نمی‌توانیم بگوییم که هدفمان از تحلیل تنها ذهن بیمار است، بلکه ذهن تحلیل‌گر نیز که همواره تحت تأثیر این رابطه‌ی دوتایی است اهمیت دارد و باید به موضوع رسیدگی بدل شود.
من معتقدم که ما باید ذهن تحلیل‌گر را هم مورد بررسی قرار دهیم، تا گزینه‌های بهتر و بدتر را دریابیم، چرا که ما هنوز برای جایگزینی نظر کلاین به توافق نرسیده‌ایم.
در عوض، ما ایده‌های رقیبی در مورد موقعیت روان تحلیلی داریم که برای ما مشخص می‌کنند که تحلیل‌گر باید به چه نکاتی توجه کند. شایان‌ذکر است که دو مورد از این موارد بسیار حائز اهمیت است، چرا که توجه به آن‌ها باعث می‌شود تا تفکر کلاین را همان‌گونه که در سمینارها و سخنرانی‌ها تشریح شده است، درک کنیم.
در برخی روایت‌ها برخورد تحلیلی می‌تواند حاصل تعامل دو ذهن باشد که در حین این تعامل هرکدام استقلال خویش را نیز حفظ می‌کند. تحلیل‌گر هر چیزی که درباره ذهن تحلیل شونده می‌داند _و در مورد آنچه در طی درمان رخ می‌دهد_ ارائه می‌دهد و این فردیت از طریق تاریخ، تعارض‌ها، ترس‌ها، امیال، تمایلات شخصی و … شکل می‌گیرد.
در این دیدگاه، تحلیل‌گر از لحاظ بالینی و اخلاقی موظف است تا نسبت به ذهن خود نیز توجه کافی داشته باشد. نسخه کلاینی رویکرد بالینی می‌تواند بسیار ظریف باشد، چراکه تحلیل‌گر خود تبدیل به هدف تحلیل نیز می‌شود. حضور انتقال متقابل بخش مهمی از این ماجرا است، اما این تنها بخشی نیست که تحلیل‌گران می‌بایست در آن مشارکت کنند. درباره این موضوع که درمانگر باید اطلاعات انتقال متقابل را به بیمار منتقل کند با خیر، کلاین این نکته را در سمینارهای خود با دانشجویانش به نفع یک رویکرد تغییر شکل یافته رد می‌کند. در عوض، من بر این امر اصرار دارم که تجربه و مشارکت تحلیل‌گر یا به‌عبارت‌دیگر فردیت او باید در این زمینه که چگونه در فضای تحلیل تأثیر می‌گذارد و تأثیر می‌پذیرد بررسی شود.

این تغییر معرفت‌شناختی در طول زندگی کلاین پدید آمد، اما پس از مرگ او رویکردهای نوین‌تری شکل گرفتند که فردیت تحلیل‌گر و تحلیل شونده را به‌صورت مشترک و به‌عنوان یک دوگانه‌ی تحلیلی مورد بررسی قرار می‌دهند. نسخه‌های بسیاری از این رویه ایجادشده است که هرکدام مدعی هستند که در موقعیت تحلیلی خلق جدیدی رخ می‌دهد که فراتر از فردیت مشترک دو سوی تحلیل است.
نگاه کردن از این لنز باعث می‌شود که این ایده که موضوع تحلیل ذهن بیمار ماست ناپدید شود، و هدف تحلیل و تمرکز روانکاو به یک حوزه دونفره متمرکز شود، چیزی که مادلین برانگر (۲۰۰۵) آن را زوج فراروان‌شناسی می‌نامد. در عمل این امر به معنای توجه به یک ساختار جدید است که حول یک فانتزی مشترک می‌گردد. این فانتزی مشترک به‌تنهایی برای درمانگر و بیمار شکل نمی‌گیرد، و در هیچ موقعیت دیگری جز تحلیل رخ نمی‌دهد. بنابراین مشاهده ذهن بیمار در انزوا ممکن نیست و برای تحلیل‌گر گمراه‌کننده است.
هیچ روانکاو معاصری، صرف‌نظر از نگاه نظری و درمانی خود، نمی‌تواند با این مشارکت تحلیل‌گر مخالف باشد. با آگاهی از این تغییرات و آشنا شدن با فضای بالینی فعلی تحلیل، طبیعتاً مطالعه تصویری که کلاین از این موضوع ارائه می‌دهد آزاردهنده است. از طرفی آن‌ها همیشه تصویری از جهان درونی بیمار خود ارائه می‌دهند که ظریف، تند و سرشار از پیچیدگی‌های ناهشیار است. فانتزی و واقعیت، گذشته و حال و انتقال و زندگی بیرون همگی جزو روش‌هایی در تحلیل هستند که امروزه به‌ندرت استفاده می‌شوند. بااین‌حال، در برخی موارد خاص که به آن بازخواهیم گشت ما تجربه تحلیل‌گر از مشارکت را از دست می‌دهیم.

همانندسازی فرافکنانه: پاسخ درمانگر

تفکر درباره‌ی نگرش تحلیلی به‌طور شگفت‌انگیزی ما را به سمت توجه به مفهوم همانندسازی فرافکنانه سوق خواهد داد که در ذهن بسیاری از تحلیلگران سنگ بنای نظریه و تکنیک کلاینی معاصر است. به همین دلیل، برای بسیاری این امر که مفهوم و واژه همانندسازی فرافکنانه در سخنرانی‌ها موردتوجه قرار نمی‌گیرد تعجب‌آور است. البته چندین سال قبل، ادواردو ویس عنوان کرده بود که کلاین شخصاً تا پیش از ۱۹۴۶، از این واژه استفاده نکرده بود و هنگامی‌که از این واژه استفاده کرد نیز به شکلی مبهم و برای فضای بالینی بود.
بر اساس نگاه کلاین، همانندسازی فرافکنانه شامل نسبت دادن بخشی از خود، شامل بخش‌های هراس‌انگیز، ارزشمند و غیرقابل‌پذیرش به بازنمایی ابژه‌های درونی شده است. تجربه‌ی این امر در برخی موارد ممکن است باعث شود تا فرد آنچه در این میان وجود دارد را ویژگی واقعی ابژه در نظر بگیرد. بنابراین، همانندسازی فرافکنانه به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای مسئول ساخت جهانی است که سوژه در آن زندگی می‌کند.
به‌هر روی، کلاین در تمام زندگی‌اش معتقد بود که همانندسازی فرافکنانه یک پروسه درون روانی یا فانتزی ناهشیار است. بنابراین، همانندسازی فرافکنانه به تجربه بیمار شکل می‌دهد و نگاه او به تحلیل‌گر را می‌سازد.
بااین‌حال، کلاین معتقد نبود که همانندسازی فرافکنانه قطعاً بر بیمار یا درمانگر تأثیر می‌گذارد. بر اساس نوشته‌های اسپیلیوس، کلاین معتقد نبود که این فانتزی‌های فردی همانندسازی فرافکنانه بر روی رفتار فرد با دیگران تأثیر می‌گذارد. شاید به همین دلیل اسپیلیوس از علاقه کلاین به این مفهوم تعجب می‌کند و می‌بینیم که کلاین در کارهای منتشرشده خود علاقه‌ی چندانی به این مفهوم نشان نمی‌دهد.
امروزه شور و اشتیاق زیادی به استفاده از مفهوم همانندسازی فرافکنانه وجود دارد اما این شور و اشتیاق به میزان زیادی نیز وابسته به تغییراتی است که در این مفهوم ایجادشده است، تغییری که به‌طورجدی توسط نظریه‌پردازانی که از شاگردان کلاین بودند پدید آمد، ازجمله بیون، سیگال و روزنفلد. این نظریه‌پردازان این مفهوم را تبدیل به امری بین فردی کرده و آن را از حالت یک موضوع کاملاً ناهشیار انفرادی خارج کردند.
در این نگاه تجدیدنظر شده، نه‌تنها فانتزی‌های ناهشیار به‌صورت مستقیمی توسط این مفهوم شکل می‌یافتند بلکه دیگران نیز بر اساس آن تجربه می‌شدند. همان‌طور که اسپیلیوس گفته است، فرآیند همانندسازی فرافکنانه می‌تواند طیف وسیعی از عملکردهای روان‌شناختی را ممکن سازد، و ابزاری باشد برای برقراری ارتباط، تلاشی برای کنترل ذهن دیگران، یا حتی مکانیزمی برای از بین بردن هشیاری در باب جدا بودن از دیگران.
وقتی همانندسازی فرافکن تبدیل به امری بین فردی شود و پاسخ ابژه به فرافکنی فرد نیز بخشی از این پروسه گردد، دیگر نمی‌توان همانندسازی فرافکنانه را به‌سادگی همچون یک فانتزی دانست، بلکه تبدیل به کنش ورزی میان دو نفر می‌شود که در رشد و بیماری‌زایی هم اهمیت دارد.
این فرآیند که بیش از همه توسط بیون توضیح داده شد بر این امر استوار است که کودک در مسیر یادگیری، فکر کردن، و فراتر رفتن از عملکرد روان‌شناختی خود، باید بتواند احساساتی را که به صورت غیرقابل‌تحمل تجربه می کند را به مادر فرافکنی کند. مادر نیز به‌نوبه خود می‌بایست این احساسات فرافکنی شده را دریافت کرده و به صورتی قابل‌تحمل به نوزاد بازگرداند. اگر این فرآیند به دلیل استفاده بیش‌ازحد نوزاد از آن یا به دلیل ناتوانی مادر در سم‌زدایی عواطف دردناک کودک به مشکل برخورد کند، این سم‌زدایی قطع‌شده و وضعیت سایکوتیک ایجاد می‌شود.
در برخی موارد بوردرلاین و سایکوتیک این مسئله به شکلی آشکار قابل‌مشاهده است. با این‌وجود، یک هسته‌ی روان‌پریشی در تمامی ما وجود دارد، که برایمان قابل نمادسازی و کلامی سازی نبوده است.
این بخش و دیدگاه بازنگری شده در باب همانندسازی فرافکنانه، در فضای تحلیلی فرصت بازگشت به پروسه رشد را فراهم کرده و منجر به بازسازی آنچه معیوب است می‌شود. به همین دلیل است که روانکاوی امروز می‌تواند برای بیمارانی که پیش از آن نامناسب یا دور از دسترس و البته مهم تلقی می‌شدند مناسب باشد، چراکه می‌تواند سطوحی از تجربه کارکرد روانی بیمار را که در دیدگاه سنتی هرگز مدنظر قرار نگرفته‌اند را لمس کند. با این‌حال، این امر نیازمند آن است که تحلیل‌گر به‌گونه‌ای متفاوت با آنچه کلاین اندیشیده بود عمل کند و این امر بدین معناست که نگرش تحلیلی نیازمند تغییر است. هسته مرکزی این تغییر این است که درمانگر باید نوع جدیدی از گشودگی را تجربه کند و توانایی کانتین کردن و پردازش اطلاعات فرافکنی شده را داشته باشد. این امر به درمانگر اجازه می‌دهد تا نسخه سم‌زدایی شده‌ای ازآنچه بیمار به او فرافکنی کرده است را به او بازگرداند.
این نگرش تحلیلی از دو جهت با آنچه کلاین می‌خواست متفاوت است. نخست اظهارنظر او دراین‌باره که «درمانگر باید آنچه بیمار به وی ارائه می‌دهد را بدون مزاحمت دریافت کند» را به یادآورید. نگرش تحلیلی جدید به ما می‌آموزد ذهنی که به‌شدت در مقابل آشفتگی مقاومت می‌کند نمی‌تواند برای بیمار مفید باشد، چرا که اجازه تخلیه هر آنچه بیمار می‌خواهد را به او نمی‌دهد. بیون ازجمله کسانی است که به این موضوع اشاره‌کرده است. در واقع، تنها تحلیل‌گری که آمادگی آشفته شدن را دارد قادر است فرافکنی بیمار را تحمل کند. این پذیرش می‌بایست پیش از کانتین کردن ایجاد شود. از طرفی، این نکته که تحلیل‌گر تنها ذهن تحلیل شونده را مورد توجه قرار دهد کافی نیست، بلکه ذهن تحلیل‌گر نیز که در اثر پذیرش فرافکنی‌های تحلیل شونده تغییریافته است شایسته توجه است.
به زبان ساده‌تر، انتقال متقابل نه‌تنها غیرقابل‌اجتناب، بلکه ضروری است، زیرا بدین معناست که ذهن درمانگر به‌اندازه کافی درگیر شده است و آنچه برای رشد فرد نیاز بوده به او داده‌شده است، و البته بدین دلیل که طبیعت خاص مشکل تحلیل شونده تنها به این طریق قابل‌درک است. انتقال متقابل تا زمانی که بر اساس آنچه تحلیل شونده ارائه می‌دهد ایجاد شود، در واقع شاهراهی برای دسترسی به ناهشیار است.
خواننده‌ای که بر اساس رویکرد کلاینی معاصر به مطالعه سخنرانی‌ها و سمینارهای کلاین می‌پردازد شگفت‌زده خواهد شد، چراکه درمی‌یابد کلاین به شکلی استوار این نگرش تحلیلی جدید را رد می‌کند. کلاین در سمینارهای خود روش بررسی همانندسازی فرافکنانه خویش را دنبال می‌کند و از توجه به اطلاعات به‌دست‌آمده از انتقال متقابل سر باز می‌زند.
نگرش کلاین نسبت به شیوه‌هایی که همانندسازی فرافکنانه قادر به تغییر شکل وضعیت تحلیلی است جالب‌توجه است. او در پاسخ به دانشجویی که معتقد است گشودگی درمانگر برای درک فرآیند فرافکنی ضروری است پاسخ می‌دهد: «درمانگر تنها از طریق آگاهی کامل از فرآیند همانندسازی فرافکنانه است که می‌تواند خود را در برابر فرافکنی تحلیل شونده مصون بدارد.»
کلاین معتقد است برخی بیماران (که آشفتگی بیشتری دارند) همواره امیدوار هستند که بر ذهن تحلیل‌گر تأثیر بگذارند و احساسات ناخواسته‌ای را به او تحمیل کنند و تحلیل‌گر نیز به این احساسات توجه کند. در این سمینار کلاین پذیرفت که در این موقعیت به نظر می‌رسد: «فرد تمام افسردگی، خشم، حسادت و هر آن چه مربوط به آنهاست را وارد می‌کند.» بااین‌حال او به‌سرعت به هسته‌ مرکزی نگرش تحلیلی خود بازمی‌گردد:
«تحلیل‌گر آگاه است که بیمار چیزی را به درون وی هل می‌دهد و این‌که چنین امری رخ دهد یا خیر بدین موضوع بستگی دارد که تحلیل‌گر به او این اجازه را بدهد. منظور این است که ما در اینجا دو نفر هستیم، او احساساتش را به‌سوی من هل می‌دهد، اما من آن‌ها درون خودم نمی‌فرستم.»
پافشاری کلاین بر این موضوع که اینجا دو نفر وجود دارند و کمی بعد این جمله که بیمار می‌خواهد چیزی درون درمانگر وارد کند و درمانگر نباید اجازه این کار را بدهد به‌شدت با نگرش تحلیلی رسمی و غیررسمی معاصر اختلاف دارد.
بر این اساس، خواسته‌های درمانگران معاصر بسیار متفاوت است. امروزه بسیاری از تحلیل‌گران به میزان زیادی از این نگاه محافظت از خود دور شده‌اند و مطابق با نظر توماس اگدن عمل می‌کنند که می‌گوید: «دست به یک اقدام به خودسوزی بزنید… عملی که به شما اجازه می‌دهد تا وضعیتی روان‌شناختی را خلق کنید که در آن تحلیل‌گر و بیمار می‌توانند هر دو باهم وارد واقعیت روانی بیمار شوند‌، حالتی که بیمار به‌تنهایی قادر به تحمل آن نیست».
تنها کلاینی ها نیستند که به چنین نتیجه‌ای دست‌یافته‌اند که تحلیل کارآمد بستگی به تمایل تحلیل‌گر برای تسلیم کردن برخی جنبه‌های فردی آن‌ها دارد، یا حداقل می‌پذیرند که ذهن آن‌ها نیز در درمان آشفته شود. این امر عزیمتی چشمگیر از تجویز فروید مبنی بر بی‌طرفی و انفصال بود که به‌طور مستقل در بسیاری از سنت‌های روانکاوی دهه بیست به بعد رخ داد. در این وضعیت، دیدگاه کلاین نیز همانند یک چارچوب نظری خاص محصول زمان خود است.
دیل بوئسکی، تحلیل‌گری که بر اساس دیدگاه ایگو سایکولوژی می‌نویسد معتقد است: «اگر تحلیل‌گر دیر یا زود از نظر هیجانی درگیر نشود تحلیل نتیجه مناسبی نخواهد داشت.»
حتی پیش‌از این ادگار لوینسون با فاصله گرفتن از ریشه سالیوانی خود که به‌اندازه گسست بوئسکی از معلمانش مهم است، می‌نویسد: «تحلیل‌گر باید این ترس را تجربه کند که در جهان بیمار تبدیل به یک ابژه شود. این دگرگونی تنها در تخیل بیمار نیست، بلکه تهدیدی برای واقعیت درمانگر است.»
نه لوینسون و نه بوئسکی دیدگاه خود درباره تکنیک و رشد را با دیدگاه‌های پیشگامانه بیون مرتبط نمی‌دانند. زیرا این امر توصیف یک فرآیند تحلیلی است که به یک نگرش تحلیلی خاص منجر می‌شود.
بااین‌حال، ازنظر مفهومی دیدگاه آن‌ها در کنار کسانی که مستقیماً تحت تأثیر کلاین بوده‌اند، تأثیر مهمی در تغییر نگرش تحلیلی و درک ما از مشارکت تحلیل‌گر در دوره پس از مرگ کلاین داشته است.

کانتین کردن و انکتمنت (enactment)
گاهی اوقات خواندن سخنرانی‌ها موجب می‌شود تا راهی برای درک آنچه در نگاه ما نسبت به موقعیت تحلیلی تغییر کرده است باز شود _هم در باب مفهوم و هم اصطلاحات_ که این امر به ما ابزارهایی جدید برای درک مشکلات قدیمی ارائه می‌دهد، بنابراین لازم است تا پرسش‌های خودمان را مجدداً بررسی کنیم.
پیش‌از این اشاره کردم که کلاین در سمینارها اصرار دارد که اگرچه بیماران سعی دارند تا چیزی به او تحمیل کنند (از طریق همانندسازی فرافکنانه)، اما آنچه در این وضعیت پیش می‌آید، به این بستگی دارد که درمانگر این اجازه را به بیمار می‌دهد یا خیر. ادعای کلاین در این باب که می‌تواند از فرافکنی بیمار جلوگیری کند _بدون توجه به این‌که می‌خواهد این کار را انجام دهد یا خیر_ احتمالاً بسیاری از خوانندگان را شگفت‌زده خواهد کرد، درواقع اشتاینر در مقدمه خود می‌نویسد: «این فکر که درمانگر می‌تواند به فرافکنی بیمار نه بگوید در ابتدا برای من شوکه کننده بود.» این شگفتی به درک این موضوع نیز وابسته است که تصور می‌شود فرافکنی نقش مهمی در شکل‌گیری تجربه هر دو طرف درمان دارد.
اشتاینر تلاش می‌کند تا این ایده را با مفروضات معاصر تطبیق دهد و معتقد است که تحلیل‌گر بایست پاسخ‌های بیمار را پذیرفته و کانتین کرده اما ضروری است که از تحت تأثیر قرار گرفتن توسط فرافکنی بیمار اجتناب کند. وی در ادامه می‌نویسید: «فقط درصورتی‌که درمانگر بتواند از مال خود کردن فرافکنی اجتناب کند، قادر خواهد بود تا از به نمایش گذاشتن و مداخله کردن بر اساس آن در حین کانتین کردن پیش‌گیری کند». اشتاینر به‌خوبی به تمایز میان کانتین کردن و انکتمنت در نگرش تحلیلی کلاین آگاه است، هرچند که اصطلاح انکتمنت در طول حیات کلاین در دسترس نبوده است.
بااین‌حال در تفکر معاصر، یا لااقل بخشی از آنچه به تفکر رایج بدل شده است این تمایز دیده نمی‌شود. این ایده را که موضوع انکتمنت به شکل فزاینده‌ای پذیرفته‌شده است را در نظر بگیرید. این دیدگاه منعکس‌کننده تغییر عمیقی در دیدگاه ما در باب وضعیت تحلیلی است. این امر در موازات تغییر تفکر فروید از ایده اولیه‌اش مبنی بر مقاومت اپیزودیک به نگاه جدیدتر او درباره «مقاومت گام‌به‌گام با درمان» همراه با تداعی آزاد بیمار قرار دارد.
امروزه حداقل برای کسانی که معتقدند هدف ما بررسی زوج تحلیلی و نه ذهن بیمار به‌تنهایی است، به نظر می‌رسد مفاهیم کانتین کردن و انکتمنت اجتناب‌ناپذیر هستند. آن‌ها زمانی اتفاق می‌افتند که به نظر می‌رسد فرافکنی کانتین شده است. از این منظر، تمایز میان کانتین کردن و انکتمنت محو به نظر می‌رسد، درواقع گاهاً به نظر می‌آید که کانتین کردن خود نیز نوعی انکتمنت است.
این دیدگاه توسط روزولت کازولا، روانکاو بیونی، به‌خوبی تبیین شده است. کازولا (2012)، معتقد است بین آنچه وی «انکتمنت مزمن» می‌نامد و ایجاد اتحاد درمانی، ارتباط ظریفی وجود دارد. در ایجاد اتحاد درمانی، تحلیل‌گر و تحلیل شونده ممکن است برای ایجاد نوعی دوتایی خاص تلاش کنند تا از فشار مثلث واقعی جلوگیری کنند. وی ادامه می‌دهد تحلیل‌گر به‌سختی می‌تواند از ایجاد این تبانی جلوگیری کند، چرا که گمان می‌کند بیمار ممکن است موقعیت آسیب‌زای گذشته را در ارتباط بی‌دفاع خود با واقعیت زنده کند. در پنجمین سخنرانی کلاین مثال چشمگیری از این موقعیت وجود دارد. بیمار وی آقای D معتقد بود که با تولد خواهر کوچکش عشق منحصر به‌ فرد مادرش را از دست‌ داده است. هنگامی‌که کلاین برنامه کاری خود را تغییر داد، آقای D برای اولین بار با بیمار دیگری، یک پسر جوان روبه‌رو شد. او پس‌از این واقعه به‌شدت عصبانی شد و ادعا کرد که تحلیل بسیار بد پیش می‌رود. آقای D علاوه بر ابراز این واکنش‌ها تهدید می‌کرد که درمان را ترک می‌کند و اغلب در جلسات خود تأخیر داشت.
در پاسخ به مشکل آقای D، کلاین پیشنهاد داد تایم جلسه ده دقیقه تغییر کند تا وی بتواند به‌موقع به جلسه برسد و هنگامی‌که آقای D بازهم تأخیر کرد کلاین تایم جلسه را افزایش داد. کلاین گفت این پیشنهاد را به این دلیل ارائه کرده است که رنج آقای D را درک می‌کند (درواقع برخلاف مادرش، درمانگر یک ابژه خوب است).
این امر با دیدگاه کازولا همخوانی دارد. کازولا معتقد است که در تجربه آقای D، او و درمانگرش دایره‌ی مستقلی را شکل دادند که پاسخی به مثلث ایجادشده توسط او و مادرش هنگام تولد خواهر بود، که این مثلث در تقابل او با بیمار جوان نیز تکرار شده بود.
این دوتاییِ شکل‌گرفته ضروری بود؟ یا کلاین و بیمارش درگیر نوعی انکتمنت مفرط شده بودند؟ کلاین که فاقد ابزارهای مفهومی ضروری برای پرسیدن این سؤال بود پیشنهاد تغییر وضعیت تحلیلی را ارائه کرد که در آن تایم جلسه ده دقیقه تغییر کرد (پیشنهادی که آقای D آن را رد کرد) و هنگامی‌که او بازهم تأخیر داشت تایم جلسه را افزایش داد (که ظاهراً آقای D آن را پذیرفت). در این مورد، به نظر می‌رسد که کلاین نیازهای بیمارش را مورد حمایت قرار می‌دهد. بااین‌حال، ما باید از حمایت کلاین نسبت به فانتزی دوتایی بیمارش یا حتی دوتایی خود او تعجب کنیم؟ این سؤالی است که به‌راحتی در ذهن یک تحلیل‌گر قرن بیست و یکمی در مورد کلاین ایجاد می‌شود.
این سؤال همچنین با ایده کلاین درباره این‌که درمانگر نه‌تنها باید رفتار بیمار را، بلکه انتقال متقابل خودش را هم کنترل کند مرتبط است. او این امر را در توضیح آنچه میان وی و بیمار 5 ساله‌اش جان رخ داد بیان می‌کند. جان مشغول بازی بود که در آن تحلیل‌گر باید وانمود کند خواب است و درحالی‌که جان نقش شیر را ایفا می‌کند به تحلیل‌گر حمله کرده و او را می‌بلعد. کلاین این امر را ناشی از ترس جان در مورد خورده شدن توسط تحلیل‌گر می‌داند (انتقام. م)، ترسی که ناشی از میل جان به خوردن تحلیل‌گر است. این تفسیر اضطراب جان را تا حد زیادی کم کرد، چراکه اجازه داد تا جان واقعیت را آزمایش کرده و دریابد که ضربه‌ای که گمان می‌کرد به‌شدت خفیف‌تر است و ابژه حاضر با ابژه فانتزی او متفاوت است.
همه این‌ها نشان می‌دهد که تفسیر انتقال به‌خوبی عمل می‌کند. در ادامه، کلاین می‌گوید که این تغییر به بخش دیگری از آزمایش واقعیت مربوط است: «درواقع، جان دریافته بود که تمایلات بلعیدن خود را به درمانگر فرافکنی کرده است و درمانگر فردی کمک‌کننده و مفید است که به شکلی دوستانه رفتار می‌کند و …».
در این بخش، استفاده کلاین از کلمه «درواقع» برای ما شوکه کننده است، چراکه فاقد جزئی‌نگری همیشگی او است. اگر ما بر تجربه تحلیل شونده تمرکز کنیم، صحبت کردن درباره واقعیت برای شخص دیگر از لحاظ نظری نامتجانس است، چرا که تئوری کلاینی به ما می‌گوید که تمام آنچه ما درباره جهان می‌دانیم ترکیبی از واقعیت و فانتزی است. این امر بدان معنا نیست که تفسیر نمی‌تواند به تجربه‌ای خوشایند منجر شود، اما این امر غیرممکن است که تصور کنیم درنتیجه این تفسیر فانتزی پیشین دیگر نحوه نگاه فرد را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد.
در این صورت، مانند سایر موارد درک فرآیند تحلیل (به‌جز محتوای تفسیرها)، کلاین همچنان در کنار فروید باقی می‌ماند. به نظر می‌رسد او گمان می‌کند که انتقال را می‌توان خاموش کرد و تحلیل شونده پس‌ از آن با دیدی واقع‌گرایانه و بدون میانجی قادر به مشاهده تحلیل‌گر است.
نکته جالب‌تر این است که به نظر می‌رسد کلاین متقاعد شده بود که واقعاً و کاملاً دوستانه و مفید است. درواقع به نظر می‌رسد او متقاعد شده بود که می‌تواند به شکل کاملی، یا لااقل به میزانی قابل‌توجه بر احساسات خود و نحوه تأثیر آن بر بیمارش آگاه باشد. این راه مهمی برای روانکاو (خصوصاً تحلیل‌گر کلاینی) است که از آن طریق خود و دیگران را توصیف کند. بااین‌حال، کلاین از شیوه‌ای که ناهشیار تحلیل‌گر بر فرآیند تحلیل اثر می‌گذارد چیزی نمی‌گوید. حتی به نظر می‌رسد وقتی کلاین به انتقال متقابل توجه می‌کند نیز تنها بر واکنش‌های آگاهانه خود متمرکز است. بنابراین، او درباره «احساس قدرت و برتری و هرگونه تمایل به تأثیرگذاری سریع و جادویی یا تبدیل کردن بیمار به آنچه ما می‌خواهیم هشدار می‌دهد»، بااین‌حال او چیزی از ریشه ناهشیار این موضوعات نمی‌گوید.
اشتاینر در مقدمه خود از این امر تعجب کرده و خاطرنشان می‌کند: «برای من جالب است که کلاین درباره درگیری‌های ناهشیاری که تحلیل‌گر می‌تواند داشته باشد، مثلاً درباره تمایلات سادیستیک وی صحبتی نمی‌کند». درواقع او به شکل سلیقه‌ای می‌نویسد توجه به انتقال متقابل اخیراً به شکلی افراطی مد شده است.
اسپیلیوس معتقد است «کلاین نگران بود که هرگونه تمرکز بر واکنش‌های تحلیل‌گر می‌تواند به انعکاس جنبه‌های خودشیفته تحلیل‌گر منجر شود، و این امر به‌نوعی یک گارد محافظ برای جلوگیری از مداخله‌های شخصی بود».

نتیجه‌گیری
معرفت‌شناسی کلاین که نتیجه زمانه‌ی وی نیز بوده است توجه وی را بر فرآیندهای درون روانی متمرکز می‌کند که این امر می‌تواند برای خواننده معاصر تعجب‌آور و قابل نقد باشد. این امر وسوسه‌انگیز است که این دیدگاه‌ها را ترک کرده و نتیجه بگیریم که نگاه بیناذهنی (که شامل تجدیدنظرهای کلاینی های معاصر است) نارسایی‌های کلاین را اصلاح‌کرده است. بر این اساس، روانکاوی روبه‌جلو حرکت می‌کند و ما تاریخچه آن را تنها برای درک چگونگی رسیدن به نقطه فعلی در نظر می‌گیریم.
من گمان می‌کنم غنای آنچه کلاین آموزش می‌دهد ما را کور می‌کند. شاید امروزه محال باشد آن‌طور که کلاین می‌خواست تنها ذهن بیمار در کانون توجه مان باشد، اما با این‌حال شاید ما بتوانیم تا حدی از وی پیروی کنیم و تصور کنیم تنها بر انتقال متمرکز باشیم (چه در اینجا و اکنون و چه در بافت تاریخی خود) بدون این‌که درگیر بخش مربوط به تحلیل‌گر شویم.
به‌عنوان‌مثال، بیمارِ کودکِ کلاین را در نظر بگیرید. کلاین با هیجان شیوه‌ای را شرح می‌دهد که طی آن نفرت، اضطراب، احساس گناه و دفاع‌های فرافکنانه یک ابژه دوست‌داشتنی و دوست دارنده را به ابژه‌ای نفرت‌انگیز و ترسناک بدل کرده است. ما نیازی نداریم تا برای درک این‌که ابژه (در ابتدا مادر و سپس تحلیل‌گر) در ابتدا دوستانه و مفید بوده است از کلاین پیروی کنیم. بااین‌حال درس عمیقی که در این مثال کلاین وجود دارد این است که کودک نمی‌توانست تجربه خود را چه در مورد دوست داشتن و چه در مورد دوست داشته شدن دوستانه و مفید به شمار بیاورد، تا زمانی که نفرت، اضطراب و احساس گناه به شکل هشیارانه‌ای در دسترس قرار بگیرند.
ناگفته نماند (و این امر قطعاً منعکس‌کننده پیشرفت در راه ما برای فهم ذهن است) که ما باید خصومت ناهشیار درمانگر را (از هر منبعی که باشد) و همچنین اثرات پرخاشگری نسبت به کودک در دوران رشدی‌اش را بررسی کنیم.
بااین‌حال، شاید پیامد ناخواسته این دیدگاه احتمال از دست دادن ارتباط با ایده‌های ظریف و تلخ کلاین درباره عشق و نفرت باشد، که این امر در هنگام انتقال بیشتر مطرح است.
این ایده‌ها اغلب اشتباه درک می‌شوند، چراکه عملکرد درمانگر کلاینی اغلب بر تفسیر سرسختانه نفرت استوار است که در انتقال منفی بیان می‌شود. بااین‌حال، او دوباره ما را شگفت‌زده می‌کند. وی با اشاره به این‌که در سال‌های اولیه روانکاوی تفسیر فقط بر انتقال لیبیدینال متمرکز بوده است و اظهار تأسف می‌کند که برخی تحلیل گران نیز جز نفرت و پرخاشگری چیزی را قابل‌تحلیل نمی‌دانند. او فوراً می‌گوید که این امر بدین معنا نیست که اهمیت انتقال منفی بیش‌ازحد برآورد شده است، بلکه بدین معنا است که درکی ناکافی از عمیق‌ترین رابطه میان احساسات مثبت و منفی را نشان می‌دهد. سپس ادعای کلاین در باب ارزش توجه به پرخاشگری در انتقال مطرح می‌شود. درواقع تنها به این روش است که می‌توانیم دریابیم «اندوه، احساس گناه و اضطراب جزئی از رابطه پیچیده‌مان با ابژه‌ها هستند که آن را عشق می‌نامیم».
اشتاینر در مقدمه خود بر اهمیت این نوع نگاه تأکید می‌کند و ادامه می‌دهد که کلاین به ما کمک می‌کند تا دریابیم عشق تنها رمانتیک و لیبیدینال نیست و اگر احساسات منفی ظاهر نشوند احساسات عمیق‌تر عاشقانه نیز از بین می‌روند. این هسته اصلی دیدگاه او است: «نفرت (ریشه آن هرچه باشد) به‌طور جدایی‌ناپذیری با عشق آمیخته‌شده است». این حساسیت در مفهوم بحث‌برانگیز شفر یعنی دیدگاه «تراژیک روانکاوی» موردتوجه قرارگرفته است و عمق شفقت را مطرح می‌کند که در تفسیرهای متداول‌تر تفکر کلاینی نادیده گرفته‌شده است.
همچنین اگر ما بخواهیم جداگانه روی هرکدام از این بخش‌ها تمرکز کنیم دیگری را از دست می‌دهیم، درحالی‌که این دو باهم عمل می‌کنند، تحت تأثیر قرار می‌گیرند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند. بااین‌حال (و این دقیقاً جایی است که نگاه کلاین محدودکننده به نظر می‌رسد)، کلاین نوشته است: «ما آموخته‌ایم توجه خود را تقسیم کنیم تا از اثرات تعاملات بین فردی، مخصوصاً انواع آسیب‌رسان آن مصون بمانیم». به همین دلیل خواندن سخنرانی‌ها هم الهام‌بخش است و هم آزاردهنده. ما همواره آگاه هستیم که کلاین با توجه به معرفت‌شناسی قدیمی و الگوی ذهنی که توانایی دیدن او را محدود می‌کرد، بسیار کمتر از آنچه ما آموخته‌ایم می‌دانست. اما اگر خودمان را در برابر نظرات او بگشاییم، درخواهیم یافت تمرکز بر آنچه وی ارائه نکرده است، باعث می‌شود تا چیزهایی زیادی را که باید از او بیاموزیم، از دست بدهیم.

* هرگونه کپی بدون ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به سایت، ممنوع می باشد.


Screenshot_20211024-163734_ToonMe-1.jpg
مهر 5, 1400

چرا فیربرن بخوانیم؟/ نوشته توماس آگدن، ۲۰۱۰/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

نویسنده در این مقاله، قرائتی موشکافانه از بخش‌هایی از کار فیربرن ارائه می‌دهد که نه تنها سبک فکری فیربرن را روشن می‌کند، بلکه با بسط مفاهیمی که معتقد است به طور ضمنی در کار فیربرن نهفته است، ایده‌های خودش را بیان می‌کند.

در میان جنبه‌های شرح داده نشده یا گسترش نیافته کار فیربرن، آنچه آگدن مورد بحث قرار می‌دهد شامل این موارد است: ۱) ساختار دنیای ابژه درونی، همیشه، تا حدی، در پاسخ به تجربه تروما شکل می گیرد ( شکست مادر در انتقال این حس به نوزاد که او را دوست دارد و پذیرای عشق او است). ۲) مهمترین انگیزه ای که ساختار دنیای ابژه درونی را حفظ می کند، تلاش‌های بی‌وقفه نوزاد است برای تبدیل رابطه درونی با مادر نامهربان به یک رابطه محبت آمیز _و بنابراین معکوس کردن اثر “عشق سمی” (خیالی) اش به مادر_  ۳) حملاتی که فرد بخاطر شیوه دوست داشتنش، به خود می کند، گرچه خود تخریب‌گرانه است، اما بیانگر بینش اندکی است که فرد نسبت به نفرت و شرمش از خود دارد، نفرت و شرم بخاطر تلاش‌های بیهوده و بی‌پایانی که برای تغییر خود (یا ابژه طرد کننده) می کند. نویسنده با استفاده از مثال‌هایی از کار بالینی خود، شیوه درک خود را از “زندگی هیجانی” ابژه های درونی برای تسهیل رشد هیجانی، بیان می‌کند.

واژگان کلیدی: عشق اعتیادآور، شخصیت، تحقیر، فیربرن، ابژه‌های درونی، خرابکار درونی، متاسایکالوژی، کینه‌ورزی، تروما، انتقال

دریافت من از نظریه فیربرن این است که او مدلی از ذهن را ارائه می‌دهد که با مفهوم ساختار بسیار ابتدایی رشد روانی قابل ادغام است. مدلی که در نوشتار هیچ یک از نظریه پردازان تحلیلی برجسته در قرن بیستم دیده نمی‌شود. فیربرن مدل ساختاری فروید (۱۹۲۳) درباره ذهن را با یک مدل استعاری که در آن ذهن به عنوان یک «دنیای درونی» تصور می‌شود، جایگزین کرد (فیربرن. ۱۹۴۳). مدلی که در آن بخش‌های واپس‌رانده شده و دوپاره شده خود، در ارتباطی پایدار و در عین حال بالقوه تغییر پذیر با یکدیگر قرار می گیرند (مثل زیر‌ساخت‌هایی از شخصیت). دنیای ابژه‌ درونی فیربرن گسترده‌تر از مدل سه‌گانه ساختاری فروید است و مجموعه‌ای غنی از استعاره را فراهم می‌کند که به درک دو موضوع کمک می کند: ۱) انواع معضلات انسانی‌، به ویژه آنها که مربوط به ترس از مخرب بودن عشق فرد است و ۲) نقش محوری کینه، تحقیر، سرخوردگی و عشق اعتیادآور در ذهن ناهشیار.

از دید من، تئوری فیربرن درباره دنیای ابژه درونی (internal object world)، کمک مهمی به گسترش نظریه تحلیلی در سده اول آن کرد. با این حال، ارجاع اندک به کارهای او، به ویژه در نوشته‌های آمریکای شمالی و آمریکای لاتین (برای مثال ایده‌های فیربرن در مقالات سال ۱۹۴۰، ۱۹۴۱، ۱۹۴۳، ۱۹۴۴) و تفکر بالینی او (۱۹۵۶، ۱۹۵۸)، نسبت به دیگر نظریه‌پردازان قرن بیستم مثل کلاین، بیون و وینیکات نشان می دهد که نوشته های فیربرن علاقه و مطالعات کمتری را به خود جلب کرده اند. این مساله تا حدی به این علت بود که فیربرن در ادینبورگ در انزوا کار می‌کرد. او فرصت کمی برای درگیری شخصی و یا تبادل فکری با دیگر همکارانش در انیستیتو روانکاوی لندن داشت که اعضایش در آن دوره بالینت، بیون، آنا فروید، هایمن، کلاین، میلنر، روزنفلد، سیگال و وینیکات بودند (۱۹۸۹). در نتیجه مواجهه با کارهای فیربرن حتی برای هم‌نسلان خودش هم تنها از طریق نوشته‌هایش امکان‌پذیر بود.

به عقیده من جایگاه نسبتا حاشیه‌ای فیربرن در روانکاوی امروز هم مشتق از این واقعیت است که خواننده خود را با ادبیات متراکمی مواجه می‌بیند که بسیار انتزاعی و تئوریک است و شامل مجموعه‌ای از اصطلاحات نا‌آشنا است (برای مثال، ساختار پویا، ساختار اندوسایکیک، ایگوی مرکزی (central ego)، خرابکار درونی (internal saboteur)، ایگوی لیبیدویی (libidinal object)، ابژه برانگیزاننده (exciting object)، ابژه طرد کننده (rejecting object) و …) که در نظریه‌های تحلیلی بعدی جایی پیدا نکرد.

در این مقاله قصد من ارائه یک توضیح ساده و روشن از نظریه فیربرن نیست. بلکه هدفم، نگاهی دقیق تر به نظریه او، به ویژه مقاله عوامل اسکیزوئید شخصیت (۱۹۴۰) و مقاله ساختار اندوسایکیک در ادبیات روابط ابژه (۱۹۴۴) است. من آنچه را که به نظرم موجب دلالت‌ها و بسط‌های نظری مهم از کار فیربرن می‌شود توضیح می‌دهم و سعی دارم با مطالعه دقیق متون او، چیزی از خودم را نیز بر نوشته های او بیافزایم.

۱) عناصر بازنگری فیربرن در نظریه تحلیلی:

از دید فیربرن، سخت ترین مشکل روان‌شناختی که نوزاد در فرایند تکوین روانشناختی با آن مواجه است، دوگانگی ای است که تجربه می کند و این دوگانگی زمانی برانگیخته می‌شود که مادر (مادری که کودک به او وابستگی مطلق دارد)، هم به عنوان ابژه مهربان و پذیرای عشق او، و هم به عنوان ابژه نامهربان و رد‌کننده عشقش تجربه می‌شود. نوشته‌های فیربرن شامل یک ابهام اساسی در مورد این دوگانگیِ مهم انسانی است. زبان مورد استفاده فیربرن بارها خواننده را با این سوال مواجه می‌کند که آیا هر نوزادی با تجربه فقدان عشق مادر تروماتایز می‌شود؟ یا اینکه آیا همه نوزادان ناکامی‌های اجتناب ناپذیر (و ضروری) مادر را به عنوان شکست او در دوست داشتن خود سوء تعبیر می‌کنند؟

شواهد کافی در کار فیربرن برای حمایت از هر دو فرضیه وجود دارد. به عنوان مثال، فیربرن در حمایت از این ایده که نوزاد محرومیت را به عنوان طرد از سمت مادر تعبیر می‌کند، می‌نویسد:

در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که آنچه از نقطه نظر انگیزشی، به عنوان ناکامی از سمت مادر به کودک یا نوزاد ارائه می شود، از نقطه نظر عاطفی به گونه متفاوتی خود را به کودک می نمایاند. از نقطه نظر اخیر، آنچه کودک یا نوزاد تجربه می‌کند، احساس فقدان عشق و در واقع طرد شدن احساسی از سمت مادر است (فیربرن. ۱۹۴۴).

در عین حال یک منطق ثابت در کار فیربرن وجود دارد که از این ایده حمایت می‌کند که هر نوزادی به طور واقع‌بینانانه ظرفیت محدود مادر برای دوست داشتن او را درک می‌کند و در عین حال این درک واقع‌بینانه، خود برای نوزاد یا کودک به عنوان تروما تجربه می‌شود. به دنبال این منطق: ۱) همه بدون استثناء باید اسکیزوئید در نظر گرفته شوند. به این صورت که هر فردی شواهدی از دوپاره‌سازی خود را دارد. تفاوت صرفا در شدت پاتولوژی اسکیزوئیدی است. ۲) آسیب‌شناسی روانی اسکیزوئید ریشه در یک رابطه غیر رضایت‌بخش با مادر دارد (به عنوان مثال، شکست مادر در دوست داشتن کودک به عنوان فردی مستقل). ۳) از آنجایی که همه اسکیزوئید هستند و وضعیت اسکیزوئید مشتق شده از شکست مادر در مطمئن ساختن کودک از عشق او است، هر نوزادی شکست تروماتیک مادر در عشق ورزیدن به خودش را تجربه می‌کند.

اما زبان استفاده شده برای این توالی منطقی، یک ابهام اساسی را بی‌پاسخ باقی می‌گذارد: «آیا شکست مادر در اطمینان بخشی به کودک، بازتابی از شکست مادر در متقاعد سازی است، یا شکست/ ناتوانی کودک در متقاعد شدن؟ (مثلا ناتوانی کودک در پذیرش عشق). عبارت «شکست از طرف مادر»، به گوش من، در جهت تفسیر اولی است، اما به هیچ وجه دومی را نقض نمی کند. به طور کلی به اعتقاد من، ابهام زبانی در کار فیربرن، در خدمت انتقال این مفهوم است که هر نوزاد یا کودک به طور دقیقی محدودیت توانایی مادر را درک می‌کند، و همزمان آن را سوء تعبیر می‌کند. از این دید، مفهوم رشد روانی ابتدایی فیربرن یک نظریه تروما است، که در آن نوزاد به درجات مختلف با درک واقع‌بینانه‌ای از این که او  به مادری مطلقا وابسته است که ظرفیت محدودی برای عشق ورزیدن دارد، تروماتایز می‌شود. از این دید، نظریه روابط ابژه فیربرن و کلاین مکمل هم هستند. این مکمل بودن برای ما به عنوان تحلیلگر فرصتی را فراهم می‌کند تا با یک دید دوچشمی ببینیم/فکرکنیم. فیربرن (بر خلاف کلاین) به تقدم واقعیت بیرونی و فانتزی ناآگاه معتقد است (این مقاله مجال پرداختن به تفاوت‌های نظری کلاین و فیربرن را فراهم نمی‌کند).

فیربرن (۱۹۴۴)، معتقد است احساس ذهنی نوزاد مبنی بر اینکه مادری که وی به او کاملا وابسته است، قادر به دوست داشتن او نیست، “یک تجربه عاطفی بسیار ویرانگر” را می‌سازد. “برای کودک بزرگتر، تجربه دوست داشتن مادری که عشق نمی‌دهد و پذیرای عشق او نیست «به شدت تحقیر کننده» است. در سطح عمیق‌تر (مرحله ابتدایی‌تر)، شرم از نمایش نیازهایی تجربه می‌شود که مورد بی‌اعتنایی یا تحقیر قرار گرفته‌اند”. کودک “احساس می‌کند به حالتی از بی‌ارزشی، بیچارگی یا التماس افتاده است”. “به طور همزمان، احساس او از بد بودن (بخاطر نیازمند بودن بیش از حد)، با احساس ناتوانی مطلق پیچیده تر می‌شود..”.

اما درد حاصل از احساس شرم، بی‌ارزشی، التماس، بدی و ناتوانی، فاجعه‌بار ترین نتیجه وابستگی به مادری که کودک او را نامهربان و ناپذیرا نسبت به عشقش تجربه می کند نیست؛ احساس ویرانگر‌تر، تهدید به نابودی ناشی از چنین رابطه‌ای است.

حتی در سطحی عمیق‌تر (مرحله ابتدایی‌تر)، تجربه کودک اصطلاحا مشابه انفجاری بی‌حاصل و تخلیه کامل لیبیدو است. بنابراین حسی از مرگ قریب‌الوقوع و فروپاشی روانی (در زمان حال) و تهدید به از دست دادن لیبیدو [عشق] تجربه می‌شود (لیبیدویی که نوزاد با آن خوبیِ خودش را می‌سازد)… خودش را می سازد. [او با از دست دادن آنچه که خودش را می‌سازد تهدید می‌شود]. (فیربرن، ۱۹۴۴).

به عبارت دیگر، بخش مشترک و جهانی از اولین تجربه انسان پس از تولد، تجربه وحشتناک از دست دادن قریب‌الوقوع خود/زنده بودن خود است.

نوزاد یا کودک احساس می‌کند دلیل فقدان آشکار عشق مادر به او این است که او خود عاطفه مادر را تخریب کرده و آن را ناپدید کرده است. به طور همزمان، احساس می‌کند علت اینکه مادر آشکارا از پذیرش عشق او سرباز می زند، این است که عشق او مخرب و بد است (فیربرن، ۱۹۴۰).

کودک درعشق ورزیدن به ابژه بد پافشاری می‌کند (۱۹۴۳)، زیرا داشتن ابژه های بد بهتر از نداشتن هیچ ابژه‌ای است. “نوزاد/کودک به ابژه های مادرانه نیاز دارد و نمی‌تواند بدون آنها ادامه دهد. از این رو نمی‌تواند از تلاش برای بازسازی پیوندی عاشقانه با مادری نامهربان و ناپذیرا دست بکشد. نوزاد با چسبیدن و آویختن به مادر نامهربان، تلاش می‌کند اثرات سمی عشق خودش را خنثی کند. اما اگر کودک بیش از حد در تلاش برای جلب محبت مادر نامهربان دست و پا بزند، دچار ازهم گسیختگی و … احساس مرگ روانی قریب‌الوقوع” خواهد شد (۱۹۴۴).

از این دیدگاه، مهم‌ترین وظیفه‌ای که نوزاد/کودک با آن مواجه است (از نظر حفظ حیات)، این نیست که پیوندی عاشقانه با مادری ایجاد و حفظ کند که قادر به عشق ورزیدن و پذیرش عشق اوست. موضوع حیاتی یا لااقل به همان اندازه مهم، این است که نوزاد بتواند خود را از چنگ زدن بیهوده به ابژه مادرانه بیرونی، خلاص کند. نوزاد این توانایی نجات‌بخش را با ساختن دنیای ابژه درونی (جنبه ای از ذهن)، برای خود به وجود می‌آورد. در این حالت، رابطه با مادر بد بیرونی تبدیل به رابطه با ابژه درونی می‌شود.

نوزاد پستان مادر را به منظور کنترل آن به درون خود می برد. روابط با ابژه های درونی شده روابطی هستند که در آن فرد ناچار است فرض کند رابطه اش با ابژه های جهان بیرونی رضایت بخش بوده است (۱۹۴۱). در جایگزینی رابطه با ابژه واقعی خارجی با یک ابژه درونی شده، نوزاد جلوی خروج بی رویه لیبیدو (عشق نوظهورش) را به درون یک خلاء هیجانی (مادری که به دلایل واقعی یا تصوری نامهربان تجربه می‌شود) می گیرد. با ایجاد رابطه درونی با مادر نامهربان، نوزاد عشق نوپای خود را به سمت ابژه درونی‌شده هدایت می‌کند، ابژه‌ای که بخشی از خودش است (همه ابعاد ذهن فرد _ از جمله همه فیگور‌های درونی‌شده سازنده دنیای درونی_ الزاما ابعادی از خود هستند). برای فیربرن رابطه با ابژه درونی شده، رابطه واقعی بین ابعاد مختلف ایگو را می‌سازد. فیربرن (۱۹۴۴-۱۹۴۳)، دوباره و دوباره به خواننده یادآوری می‎‌کند که تصویر کردن رابطه با ابژه درونی‌شده، به عنوان رابطه با بخش‌های دوپاره ایگو، چیزی بیشتر از توضیح مفهوم فروید (۱۹۱۷) از “عاملیت انتقادی” (critical agency) نیست (که بعدا سوپرایگو نامیده شد). فروید (۱۹۱۷) در مقاله ماتم و ملانکولیا، فرآیندی را توضیح می‌دهد که در آن دو بخش از ایگو از بدنه اصلی آن (من_I_) جدا شده و وارد رابطه ناهشیاری با یکدیگر می‌شوند. در ملانکولیا بخشی از ایگو (که پناهگاه احساسات خشم ناتوان کننده نسبت به ابژه رها کننده است)، وارد رابطه پایدار درونی با بخش جدا شده دیگری از ایگو می‌شود (همانندسازی با ابژه رها کننده). به این ترتیب یک رابطه با ابژه واقعی ناهشیار بین جنبه‌های مختلف ایگو ساخته و حفظ می‌شود. نتیجه این دوپاره‌سازی ایگو از دید فروید، احساس ناهشیاری مبنی بر این است که تا زمانی که ابژه ناکام کننده با بخشی از خود فرد جایگزین شده، چیزی از دست نرفته است. به این ترتیب، نظریه ابژه درونی شده فیربرن، بازنمایی از توضیح نظریه فروید و همزمان خروجی رادیکال از آن است (در فهم ساختار اندوسایکیک و ماهیت روابط ابژه درونی).

پس از بحث در مورد جایگزینی ابژه ناکام کننده بیرونی با ابژه درونی، اکنون به مفهوم فیربرن از دنیای ابژه درونی (حالت اندوسایکیک پایه ای)، خواهم پرداخت که در نتیجه درونی‌سازی رابطه ناکام‌کننده با مادر ساخته می شود.

برای درک مفهوم رشد روانی فیربرن لازم است به نظریه او درباره ساختار اندوسایکیک بپردازیم. به طور خلاصه، ساختار اندوسایکیک یک زیرساخت از ایگو است که از بدنه اصلی ایگو جدا شده است. فیربرن معتقد است جداسازی ساختار اندوسایکیک (ابعادی از ایگو که قادر به تفکر، احساس، به یاد آوردن و پاسخ دادن به شیوه خودشان هستند)، از پویایی های روانی (تکانه‌ها، آرزو‌ها، نیازها و اشتیاق‌ها) اشتباه است. فیربرن در این زمینه نظر متفاوتی با کلاین و فروید ارائه می‌دهد. او معتقد است در نظر گرفتن بخشی از سلف (ایگو/من) که عاری از تکانه‌ها، آرزوها و نیازها است، توصیف دقیقی از ایگو نیست. ایگو بدون نیازها و تکانه‌هایش چیست؟ به طور مشابه، در نظر گرفتن تکانه‌ها و نیازها جدا از سلف/ایگو/من، برای فیربرن مطلقا بی‌معنا است (۱۹۴۴): «تکانه‌ها از ساختار ایگو- با یک الگوی مشخص- جدا شدنی نیستند».

توجه کنید که فیربرن مشخص می‌کند که ساختار ایگو یک الگوی مشخص دارد. این ایده منعکس کننده دیدگاه او در این باره است که هر زیرمجموعه‌ای از ایگو (هر بعدی از خود)، ساختار منحصر به فرد خودش را دارد که نحوه پاسخ او به ادراکات، نیازها و خواسته‌ها را تعریف می‌کند. برای مثال احساس تحقیر شدن برای هر ساختاری از ایگو تجربه‌ای متفاوت است (به عنوان بعدی شبه خودمختار از ایگو)؛ و متعاقبا هر ساختار ایگویی، پاسخ هیجانی متفاوتی نیز به آن می‌دهد (مثل احساس رنجش و کینه ورزی، تحقیر، انتقام و غیره).

در تلاش برای ساده‌سازی و در دست گرفتن کنترل در مقابل مادر نامهربان، نوزاد درگیر یک “مانور تقسیم” (devide et impra) می‌شود. او مادر نامهربان درونی را به دو بخش تقسیم می‌کند: مادر اغواگر (tantalizing mother) و مادر طرد کننده (rejecting mother).

فیربرن توضیحی نمی‌دهد که چگونه به این ایده رسید (چرا به جای این‌ها، بخش‌های حسود و قاتل، یا بخش‌های سمی و بلعنده را وضع نکنیم؟). همانطور که با پیشنهاد جسورانه فروید مواجه شدیم که هر انگیزه انسانی از رانه‌های جنسی و یا غریزه صیانت از نفس ایگو ناشی می‌شود (و این ایده بعدا با غریزه مرگ جایگزین شد)، باید تا زمانی که نتایج بالینی و نظری تئوری نویسنده را آزمایش نکردیم، قضاوت را به تاخیر بیندازیم.

فیربرن (۱۹۴۴) پیشنهاد می‌کند که جنبه‌ای از شخصیت نوزاد احساس می‌کند که به طرز قدرتمند و غیر قابل کنترلی، به بعد اغواگر مادر درونی‌شده متصل است. در حالی که جنبه دیگری از آن، حس می‌کند نومیدانه به بعد طرد کننده مادر درونی چسبیده است. هر دو بخش از روان نوزاد، از بدنه سالم و اصلی ایگو جدا شده اند (که فیربرن آن را ایگوی مرکزی نامید). در عین حال ابعادی از شخصیت نوزاد نیز که با مادر اغواگر و طرد کننده همانند سازی کرده اند، از ایگوی مرکزی جدا شده اند. بنابراین دو رابطه سرکوب شده با ابژه درونی (ساخته شده توسط چهار بخش جدا‌شده از ایگوی مرکزی)، ایجاد می‌شود: ۱) رابطه مربوط به خود اغوا شده (به اصطلاح فیربرن ایگوی لیبیدویی) و خود اغواگری که با ابژه برانگیزاننده (exciting object) همانندسازی کرده، و ۲) رابطه مربوط به خود طرد شده (خرابکار درونی)، و خود طردکننده ای که با ابژه طرد کننده همانند سازی کرده. این دو مجموعه از روابط ابژه درونی، با عصبانیت از سمت ایگوی مرکزی رد (سرکوب) می‌شوند. زیرا جنبه‌های سالم شخصیت نوزاد، خشم شدیدی نسبت به مادر نامهربان درونی احساس می‌کند. ابژه اغواگر و ابژه طرد کننده، مثل ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی، بخش‌هایی از خود هستند. ابژه‌های درونی اغواگر و طرد کننده، برای خود احساسی از غیرمن (not me) را ایجاد می کنند. زیرا این‌ها بخش‌هایی از خود هستند که با مادر نامهربان و کیفیت‎‌های اغواکننده و طرد کننده آن همانند‌سازی کرده اند.

فیربرن (۱۹۶۳، ۱۹۴۴)، معتقد بود درونی‌سازی ابژه ناکام کننده، دفاعی است که در تلاش برای کنترل ناکامی استفاده می‌شود. اما به عقیده من کنترل توهمی که کودک از طریق این درونی‌سازی به دست می‌آورد، فقط نسبت به بخشی از قدرت دنیای ابژه درونی ایمنی ایجاد می‌کند «تا واقعیت درونی در سیستم بسته‌ای باقی بماند» (فیبرن. ۱۹۵۶) (یعنی انزوای خود را از دنیای بیرونی حفظ کند). فیربرن بیان می‌کند که علیرغم این واقعیت که بخش‌های دوپاره شده و سرکوب شده ایگو (ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی) احساس خشم شدید و گاهی بی‌حسی نسبت به مادر نامهربان دارند، ارتباط این بخش‌های جدا شده از خود و مادر نامهربان درونی، ماهیتی لیبیدویی دارند.

ماهیت لیبیدویی این پیوندها حاکی از آن است که ابعاد مختلف فرد (خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی)، به هیچ وجه از استعداد بالقوه ابژه ناکام کننده برای دادن و گرفتن عشق ناامید نمی شوند. به نظر من، پیوند لیبیدویی با ابژه درونی برای کسی که احساسات خشم و کینه و مانند آن را تجربه می‌کند، مستلزم میل/نیاز ناهشیار او به کنترل و تغییر ابژه نامهربان و ناپذیرای درونی به ابژه مهربان و پذیرا است.

بر این اساس، من ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی را به عنوان جنبه‌هایی از خود می‌بینم که قصد دارند ابژه اغواگر و طرد کننده را تبدیل به ابژه‌ مهربان و پذیرا کنند. علاوه بر این، بسط نظریه فیربرن مبنی بر تلاش نوزاد برای تبدیل ابژه‌های ناکام کننده به ابژه‌های رضایت‌بخش و در نتیجه معکوس کردن اثر سمی خیالی عشق خود (نوزاد) بر مادر، تنها انگیزه مهم برای حفظ ساختار دنیای ابژه‌ درونی است؛ و زمانی که این ساختار بیرونی می‌شود زیربنای همه روابط ابژه پاتولوژیک خارجی را می‌سازد.

۲) “زندگی هیجانی” ابژه‌های درونی فیربرن:

فیربرن نموداری ارائه می‌دهد که روابط بین ساختارهای درونی را به تصویر می‌کشد. تجربه من از مطالعه و تدریس نظریه فیربرن این بوده که این نمودار برای درک ماهیت دنیای ابژه‌های درونی آنطور که فیربرن آن را توصیف کرده مفید است. از آن جا که نمودار دارای کیفیتی مکانیکی و غیر انسانی است، در ادامه من تلاش می‌کنم آنچه را که معتقدم ماهیت زندگی هیجانی ابژه‌های درونی را تشکیل می‌دهد، منتقل کنم.

روابط بین ساختارهای روانی (فیربرن، ۱۹۴۴)
شکل۱. روابط بین ساختارهای روانی (فیربرن، ۱۹۴۴)

CE: ایگوی مرکزی، IS: خرابکار درونی، LE: ایگوی لیبیدویی، RO: ابژه طرد کننده، EO: ابژه برانگیزاننده، Cs: هشیار، Pcs: نیمه هشیار، Ucs: ناهشیار

-عشق اعتیاد‌آور (ارتباط بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده):

آنطور که من نظریه فیربرن را در مورد روابط ابژه‌های درونی فهمیده ام، همه عشق و نفرتی که ابژه‌های درونی را به یکدیگر متصل می‌کند، ذاتا بیمارگونه است. چرا که کاملا از ارتباط بیمارگونه نوزاد با مادری که در دسترس نیست مشتق شده است (مادری که در دادن و گرفتن عشق ناتوان است). رابطه بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده یکی از انواع عشق اعتیاد آور از جانب ایگوی لیبیدویی است که از نوع نیاز ناکام شده از جانب ابژه برانگیزاننده ای است که میل ایگوی لیبیدویی را برمی انگیزد (میلی که ابژه برانگیزاننده هرگز آن را ارضا نخواهد کرد).

زمانی که به نقش ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده در یک درام فکر می‌کنم، اغلب یکی از مراجعینم به ذهنم می‌آید که سال‌ها پیش در جلسات رودررو با تواتر دو بار در هفته با او کار می‌کردم. مراجع، آقای س، مردی مبتلا به فلج مغزی بود که اوایل دهه 30 زندگی‌اش را می‌گذراند. آقای س شدیدا عاشق خانم ز بود (دوستی زیبا که فلج مغزی یا هیچ اختلال ذهنی دیگری نداشت). در طول سال‌های این دوستی، درخواست های بیمار ملتمسانه‌تر و شدیدتر شده بود. این در نهایت باعث شد که خانم ز رابطه اش را با آقای س به کلی پایان دهد. بیان کلمات برای توصیف آن وضعیت برای آقای س سخت بود و هر زمان که تلاش می‌کرد بیان کند چقدر خانم ز را دوست دارد، درد می‌کشید. او اصرار داشت خانم ز باید او را دوست داشته باشد، زیرا از حس شوخ‌طبعی آقای س لذت می‌برده و دو بار او را در خانه‌اش به مهمانی دعوت کرده بود. گرچه من خانم ز را تنها از صحبت‌های آقای س می‌شناختم (به علاوه تجربه انتقال/ انتقال متقابل در جلسات)، این ظن را داشتم که خانم ز ممکن است به نحو پاتولوژیک و ناهشیاری جذب آقای س شده باشد. این ظن تا حدی بر این اساس برای من شکل گرفت که در کار با آقای س، من دائما آرزو داشتم نه تنها او را تسکین دهم، بلکه فلج مغزی او را درمان کنم. من این آرزوی خود را به عنوان بازتابی از ناتوانی خودم برای پذیرش او آنگونه که بود، و به جای آن دنبال راه حلی جادویی گشتن می‌دیدم. عمل کردن روی این احساسات اینگونه خود را نشان می‌داد که با آقای س طوری صحبت می‌کردم که به طور ضمنی وعده درمان در آن بود. این وعده می‌توانست بیمار را تشویق کند تا برای ادامه فرار جادویی از واقعیت، کاملا به من وابسته باشد. تحت چنین شرایطی فرصتی برای رشد و رسیدن به بلوغ و استقلال برای آقای س فراهم نمی‌شد. به نظر می‌رسید نتیجه کار تحلیلی بستگی به توانایی من برای تشخیص، فکر کردن و کنار آمدن با نیازهای خودم در زمینه وابسته نگه داشتن همیشگیِ آقای س به خودم بود.

به نظر من رابطه عاشقانه آقای س با خانم ز (و با من از جهت انتقال/انتقال متقابل که درگیری ناهشیار من با درمان کردن او را شامل می‌شد)، بیانی از یک وابستگی متقابل بیمارگون بود. در ادبیات فیربرن این شرایط عاطفی ممکن است به عنوان پیوندی بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده تصور شود. چنین رابطه‌ای یک اسارت روانی است که در آن هر عضو، زندانبان و زندانی، تعقیب‌گر و تعقیب‌شونده است.

-روابط مبتنی بر کینه‌ورزی (پیوند بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده):

ارتباط بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده مشتق شده از عشق نوزاد به مادرش با وجود (یا بخاطر) طرد او است. ماهیت عشق بیمارگونی که خرابکار درونی و ابژه طرد کننده را به هم متصل می‌کند، ارتباطی است نه از جنس تنفر، بلکه از جنس عشقی بیمارگون که به عنوان کینه‌ای تلخ تجربه می‌شود (فیربرن، ۱۹۴۴). نه ابژه طرد کننده و نه خرابکار درونی، مایل و یا قادر به فکر کردن در مورد این پیوند و رها کردن آن نیستند. در واقع هیچ تمایلی در هیچ یک به رها کردن این وابستگی متقابل وجود ندارد. ابژه طرد کننده و خرابکار درونی اصرار دارند از احساسات خود مبنی بر اینکه شدیدا فریب‌خورده، تحقیر شده، استثمار شده و مورد تبعیض قرار گرفته اند محافظت کنند. اینکه هریک از انها توسط دیگری مورد بدرفتاری قرار گرفته اند نابخشودنی تلقی می‌شود. هر دو همیشه انتظار عذرخواهی ای را دارند که هرگز توسط هیچ یک ارائه نمی‌شود. هیچ چیز برای خرابکار درونی (خود طرد شده)، مهم‌تر از این نیست که ابژه طرد کننده را متقاعد کندکه چه درد بی‌حسابی به او وارد کرده است.

تجربه این شکل از عشق بیمارگون، مستلزم این است که ابژه طرد کننده (جنبه جداشده‌ای از سلف که با مادر طرد کننده همانندسازی کرده است)، خرابکار درونی را حریص، سیری‌ناپذیر، نازک نارنجی، ناسپاس، بی‌میل به منطق و ناتوان در رها کردن کینه بداند. اما با وجود بار سنگین شکایت بی‌وقفه و خشم خودخواهانه خرابکار درونی، ابژه طرد کننده، بی‌میل و ناتوان از رها کردن این رابطه است. بقا و عزم ابژه طرد کننده به عنوان بخشی از سلف، وابسته به رابطه‌اش با خرابکار درونی است. ابژه طرد کننده، در غیاب این بخش وسواس‌گونه از خرابکار درونی که عشق را می‌کشد، پشیمان می‌شود و در صدد جبران جادویی آن برمی آید، یک پوسته تو خالی و بخش فراموش شده‌ای از گذشته است. رابطه با ابژه‌های درونی رابطه‌ای است که در آن هر زندانبانی زندانی، و هر زندانی زندانبان است. خارج از شرایط بیمارگون و وابستگی متقابل، هیچ یک معنایی برای دیگری یا خود ندارند (و برای بخش‌های دیگر خود به مراتب بی‌معنی تر اند). در غیاب هر یک از این دو دیگری تبدیل به بازمانده‌ای از جفت خدایان قدرتمندی می شود که بر مذهبی منسوخ شده حکم می راند.

ارتباط بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده یک مورد بالینی خاص را به ذهن من می‌آورد. مدیر یک آژانس خدمات اجتماعی از من خواسته بود به عنوان مشاور بخش روان‌درمانی کار کنم. اعضای آن بخش در کشمکش مداوم با یکدیگر و با آژانس بودند. مدیر بخش روان‌درمانی، روانپزشکی در اوایل دهه ۵۰ زندگی‌اش بود. او بر کارکنانش شامل سه روانپزشک مرد و شش روانشناس زن و مددکاران اجتماعی نظارت می‌کرد که همگی در ۳۰ یا ۴۰ سالگی بودند. مدیر بخش جانب‌داری مداومی از روانپزشکان مرد، نه تنها در پذیرش ایده‌هایشان بلکه در انتصاب آن‌ها به سمَت‌های بالاتر با حقوق بیشتر می‌کرد.

درمانگران زن که بیشتر این سال‌ها را در آژانس کار کرده بودند، هیچ یک از مدیر بخش رضایت نداشتند. در جریان صحبت با کارکنان بخش با این واقعیت مواجه شدم که در حالی که درمانگران زن مجموعه، خشم شدید و تلخی نسبت به مدیر بخش ابراز می‌کردند، همگی احساس می‌کردند گزینه دیگری به جز ماندن در آن کلینیک ندارند. آن‎‌ها می‌گفتند خدمات روان‌درمانی در سازمان‌های دیگر و بیمارستان‌های آن منطقه در حال تعطیلی هستند. بنابراین چاره‌ای جز ماندن در کلینیک ندارند. اما هیچ یک مصاحبه‌ای در بیمارستان‌های دیگر یا سازمان‌های خدمات اجتماعی انجام نمی‌دادند. در صحبت‌هایم با مدیر بخش، او با من به عنوان یک روانپزشک همکار صحبت کرد که معتقد بود درک می‌کنم کار با درمانگران زن غیر پزشک که همواره با دلبستگی‌های ادیپالشان با یکدیگر و با لیدرهای پزشک درگیر هستند، چقدر دشوار است.

مشاوره من با آن کلینیک به طور ناگهانی پس از سه ماه پایان یافت. زمانی که بودجه دولتی برای خدمات بهداشت روان به کلی قطع شد و بخش روان‌درمانی تعطیل شد. یکی از کارکنان که بعدا به طور اتفاقی در یک سخنرانی من را ملاقات کرد به من گفت: «در نگاه به گذشته احساس می‌کنم مانند بچه‌ای بودم که در خانواده‌ای سایکوتیک زندگی می‌کند. نمی‌توانستم ترک کردن آن جا و پیدا کردن شغل دیگری را تصور کنم. انگار اگر مجبور به ترک آن جا می‌شدم چاره ای جز کارتن‌خواب شدن نداشتم. دنیای من به اندازه ابعاد آن کلینیک کوچک شده بود. اگر کلینیک تعطیل نمی‌شد، مطمئنا هنوز آن‌جا مشغول به کار بودم». او مدیر بخش را فردی بسیار محدود توصیف کرد که از زنان متنفر بود و از تحقیر آن‌ها لذت می‌برد. او اضافه کرد: «اما این برای من ترسناک‌ترین اتفاق نبود. اوضاع فقط در ساعت کاری بد نبود. من هرگز نمی‌توانستم از فکر کردن در مورد آن موضوع دست بردارم. در طول شب و حتی تعطیلات آخر هفته به آن فکر می‌کردم. انگار به آن وضعیت آلوده شده بودم».

به نظر می‌رسید همه شرکت کنندگان این درام، احساس می‌کردند زندگی‌شان به پیوند همیشگی بین ستمگر و ستم‌دیده وابسته است. مدیر، سه روانپزشکی که می‌گفتند انگار آن بین گیر افتاده‌اند اما هیچ کاری برای رسیدگی به این ناعدالتی نمی‌کردند، و درمانگران زن همگی اشتباه احساس می‌کردند. به نظر نمی‌رسید هیچ یک از آن‌ها آگاه باشد که چطور منفعلانه احساس خشم، کینه‌وزری و درماندگی را در دیگران برمی‌انگیزد. در نگاهی به گذشته به نظر می‌رسید آنچه که من شاهدش بودم می‌تواند به عنوان شکل شدیدی از وابستگی متقابل بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده باشد.

روابط مبتنی بر تحقیر (ارتباط بین خرابکار درونی با ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده):

برای من یکی از اصلی ترین و قابل توجه ترین کمک‌های فیربرن به روان‌تحلیلی، درک ماهیتی از انسان است که با تصور او از رابطه بین خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی و بین خرابکار درونی و ابژه برانگیزاننده شکل می‌گیرد. خرابکار درونی، که از خودش به خاطر “وابستگی تحمیل شده از طرف … نیازهای (نوزادمنشانه)” اش شدیدا متنفر است، به ایگوی لیبیدویی و درنتیجه به خودش حمله می کند (چرا که هر ابژه درونی _هرساختار اندوسایکیک_ بخشی از سوژه انسانی است).

خرابکار درونی به طور مداوم و به شکلی تحقیر آمیز به ایگوی لیبیدویی حمله می کند و با او مثل یک بیچاره رقت انگیز رفتار می‌کند، زیرا ایگوی لیبیدویی برای به دست آوردن عشق ابژه برانگیزاننده خودش را خار کرده و در نتیجه به عنوان موجوری ضعیف و رقت انگیز مورد ملامت خرابکار درونی قرار می گیرد: «تو (ایگوی لیبیدویی) هیچ وقت راه درست را یاد نمی‌گیری. او (ابژه برانگیزاننده) دائما به تو سیلی می‌زند و تو روی پای خودت می‌ایستی تا دوباره و دوباره سیلی بخوری و زمین بیافتی. چطور می‌توانی اینقدر احمق باشی که چیزی به روشنی روز را نبینی؟ او تو را اسباب بازی خود می‌کند، تو را رهبری می‌کند و هر دفعه رهایت می‌کند و هر بار برای بیشتر از این‌ها برمی‌گردی. تو واقعا منزجر کننده‌‌ای».

به نظر من از این دیدگاه (دیدگاه خرابکار درونی)، بهتر می توانیم درک کنیم که فیربرن چطور با استفاده از اصطلاح ایگوی لیبیدویی سعی کرده جنبه‌ای از سلف را که با عشق اعتیادآور به ابژه برانگیزاننده پیوند دارد، توضیح دهد. لیبیدو در این بافت و به طور کلی در دنیای ابژه درونی، مترادف با لیبیدوی خودشیفته وار است.

همه ابژه‌های درونی (به طور دقیق‌تر، سوژه‌های درونی)، بخش‌های دوپاره‌شده‌ای از ایگوی مرکزی هستند و بنابراین ارتباط آن‌ها منحصرا ارتباط با خودشان است. بنابراین، ایگوی لیبیدویی ایگوی مهربان است. اما فقط مهربان با خودش (در قالب ابژه برانگیزاننده). حمله خرابکار درونی به ابژه عشق خودشیفته وار (ابژه برانگیزاننده) در پیوند نزدیک با حمله خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی است. خرابکار درونی، ابژه برانگیزاننده را به عنوان ابژه‌ای می بیند که به قصد تخریب او را دست می‌اندازد، اغوا می‌کند و پر از وعده‌های تو خالی است: تو  (ابژه برانگیزاننده) مرا گول نزن. ممکن است بتوانی او (ایگوی لیبیدویی) را فریب دهی، اما من تو را می‌شناسم، دروغ‌هایت را شنیده ام و تقلیدهای شکست‌خورده‌ات از عشق را دیده ام. تو یک انگلی. می‌توانی بکنی و ببری اما نمی‌دانی بخشیدن به چه معنا است. تو ساده‌ها و بیچاره‌ها را طعمه خود می‌کنی.

در نگاه اول، خرابکار درونی برازنده نامش است: او ایگوی لیبیدویی را بخاطر درخواست های کودکانه‌اش خجالت زده کرده، و به ابژه برانگیزاننده بخاطر اشتهای بی‌پایانش برای وسوسه‌ کردن، اغواگری، فریب و تحقیر حمله می‌کند. اما تحقیر و بیزاری که خرابکار درونی نسبت به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده تجربه می‌کند، زاده نفرت از خود و شرم و ناتوانی در دست کشیدن از تعقیب کودکانه ابژه طرد کننده است (برای مثال، مورد بالینی ذکر شده و پیگیری بیهوده و ناهشیار عشق از مدیری طرد کننده توسط درمانگران زن). من معتقدم مفهوم ضمنی فیربرن از ساختار ابژه‌های درونی ، این ایده است که خشم و تحقیری که خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده دارد، ناشی از به رسمیت شناختن شرم و تحقیری است که از وابستگی و وفاداری خود نسبت به مادر (ابژه درونی) طرد کننده احساس می‌کند. حملات خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده ممکن است در وضعیت تحلیلی طیف گسترده‌ای از اشکال را شامل شود.

در کار من با خانم ت، مراجعی که طی سال‌ها، 5 جلسه در هفته با او کار می‌کردم، انگار من نمی‌توانستم هیچ کاری را درست انجام دهم. اگر حرفی می‌زدم، منظور او را نفهمیده بودم، اگر سکوت می‌کردم یک درمانگر کلیشه‌ای می‌شدم، اگر تعبیری می‌دادم وسواس‌گونه بود، اگر دقیقه‌ای دیر می‌کردم بخاطر ترس از دیدن او بود و … . در یک جلسه در سال چهارم تحلیل، تصویری از یک مرد بی‌خانمان که نزدیک چراغ راهنمایی روی پیاده‌رو نشسته بود، به نظر می رسید که از گدایی دست برداشته و چیزی نمانده که بمیرد. عمیقا ازین تصویر ناراحت شدم، شروع به آگاهی از احساس خودم کردم که چند ماهی است از اینکه او مرا همانطور که هستم ببیند دست کشیده‌ام، و من در مقابل، از اینکه تلاش کنم برای او یک روانکاو باشم دست کشیده بودم. اینطور نبود که من صرفا یک خطای ساده کرده باشم. وضعیت برای من بسیار بدتر از آن حس می شد: من خودم خطا بودم. تمامِ بودن من برای او اشتباه بود.

بخش جدایی‌ناپذیری از تلاش من برای استفاده درمانی از احساساتم، حالتی بود که شروع به تشخیص و به کلام آوردن آن‌ها برای خودم کردم. مثل اینکه آیا تجربه‌ای شبیه به این داشته‌ام که وجودم اشتباه باشد؟  مشکلی به مراتب بدتر از اینکه حس کنم مرتکب اشتباهات جدی می‌شوم.

من در نهایت به خانم ت گفتم: «برای مدت طولانی تو به من می‌گفتی که نمی‌توانم تو را بفهمم و تقریبا هرآنچه که می‌گفتم این را تایید می‌کرد. اما من فکر نمی‌کنم با من خشن‌تر از آنچه که با خودت هستی، بوده باشی». در واقع من فکر می‌کنم حمله‌های تو به خودت به مراتب وحشیانه تر از حمله به من است. من فکر می‌کنم شاید تو نه تنها احساس می‌کنی هرآنچه که انجام می‌دهی اشتباه است، بلکه با قاطعیت باور داری وجودت اشتباه است و تنها کاری که می‌توانی برای تغییر این وضعیت انجام دهی این است که آدم دیگری بشوی. البته اگر قرار بود موفق شوی می‌مردی و شاید بدتر از آن، هرگز وجود نمی‌داشتی».

من با گفتن این‌ها احساس کردم خالی شدم. علیرغم تجربه سال‌ها درمان با این بیمار، درواقع انتظار داشتم که حداقل این یک بار متوجه آنچه که گفتم بشود. اما او بعد از چند لحظه سکوت گفت: «لطفا مرا رها نکنید».

از نظر فیربرن، بیمار حداقل برای همان یک لحظه، حمله درون‌روانی خود را کمرنگ کرده بود (حمله خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی بخاطر مدل دوست داشتنش). او به خودش اجازه داد نه تنها وابستگی‌اش به من را بپذیرد، بلکه از من چیزی بخواهد (به عنوان فردی مجزا) که می‌دانست نمی‌تواند برای خودش فراهم کند.

-رابطه بین ایگوی مرکزی و ابژه‌های بیرونی:

قبل از اتمام بحث در مورد رابطه هیجانی ابژه‌های درونی/ساختار اندوسایکیک، به طور خلاصه به مفهوم ایگوی مرکزی فیربرن خواهم پرداخت، جنبه‌ای از روان که فیربرن کمتر مورد بحث قرار داد.  آنچه که فیربرن بیان کرد این بود که ایگوی مرکزی ساختاری اندوسایکیک است که قادر به تفکر، احساس، پاسخ دادن و … است. ایگوی مرکزی، خود سالم و اصلی نوزاد تازه متولد شده را می‌سازد. از همان ابتدا نوزاد قادر به تمایز ابتدایی خود از ابژه است و بر اساس اصل واقعیت عمل می‌کند. اما در پاسخ به تجربه آسیب‌زا با مادری که هم پذیرا و  مهربان است و هم ناپذیره و طرد کننده، نوزاد بخش‌هایی از ایگوی مرکزی را دوپاره و سرکوب می‌کند. در نتیجه، ایگوی مرکزی سلامت خود را حفظ می‌کند، اما بواسطه این دوپاره‌سازی و سرکوب به طور قابل توجهی از بخش‌هایی از خودش خالی می‌شود. ایگوی مرکزی تنها بخشی از خود است که توانایی درگیر شدن با ابژه‌های بیرونی و تجربه و یادگیری از آن‌ها را دارد. تغییر در روابط ابژه درونی همواره توسط ایگوی مرکزی تعدیل می‌شود (که گاهی با مشارکت عینی ابژه های بیرونی کار می کند مثل ارتباط با روانکاو). ابژه‌های درونی تنها در قالب روابط ابژه خودشیفته وار با دنیای خارج تعامل می‌کنند که شامل بیرونی‌سازی (فرافکنی) روابط ابژه‌ درونی است (لزوما ماهیتی خودشیفته وار دارد). ایگوی مرکزی هیچ ابژه درونی سرکوب شده‌ (غیر رضایت بخش) ای را در بر نمی‌گیرد. بلکه منحصرا شامل روابط ابژه به اندازه کافی خوب (در مقابل آرمانی شده) است، مثل همانندسازی با افرادی که که فرد دوستشان داشته‌، و از طرف آنها احساس دوست داشته شدن، به رسمیت شناخته شدن، و پذیرفته شدن کرده است. چنین همانند سازی هایی، زیربنای احساساتی مثل امنیت درونی و احساسات زمینه‌ای استحکام و یکپارچگی هستند.

۳) رشد روانشناختی:

در بخش پایانی این مقاله میخواهم به بیان برخی از راه‌هایی بپردازم که از طریق آنها میتوان به رشد روانشناختی فرد کمک کرد. فیربرن “وضعیت اندوسایکیک پایه ای”؛ یعنی بخش های جداشده و سرکوب شده ایگوی مرکزی، را “تقریبا تغییر ناپذیر” می‌دانست. برای فیربرن، تغییرات روانی که از طریق روانکاوی به دست می‌آیند در درجه اول شامل کاهش شدت احساسات کینه‌ورزی، عشق اعتیادآور، تحقیر، وابستگی بدوی، سرخوردگی و … است که قسمت‌های جداشده و سرکوب شده سلف را به یکدیگر متصل می‌کنند. به طور خاص تغییرات روان‌شناختی سالم زمانی حاصل می‌شوند که این موارد به حداقل کاهش پیدا کنند:

الف) دلبستگی زیرشاخه‌های ایگو (خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی) به ابژه‌های مرتبط با خود (ابژه طرد کننده و ابژه برانگیزاننده). ب) خشم ایگوی مرکزی نسبت به زیرشاخه‌های ایگو و ابژه‌های آن (که به شکل سرکوب کردن جفت دوپاره شده سلف خود را نشان می دهد)  ج) خشم خرابکار درونی نسبت به ایگوی لیبیدویی و ابژه آن ( ابژه برانگیزاننده).

تراکم متن، ماهیت مکانیکی استعاره‌ها، سطح انتزاعی و اتکا به اصطلاحات فنی، همگی تعریف فیربرن را عاری از آنچه به عنوان تجربه انسانی شناخته می‌شود، جلوه می‌دهد. من راه جایگزینی را برای صحبت کردن و تفکر در مورد چگونگی رشد روانشناختی پیشنهاد می‌کنم که کمتر به ایده‌های صریح فیربرن و بیشتر به ایده‌هایی که به طور ضمنی از کار او استنباط می‌شود متکی است. گرچه فیربرن هرگز نظریه خود را به این شکل بیان نکرد، به نظر من اساسی‌ترین اصل روانشناختی که زمینه‌ساز مفهوم رشد روانشناختی فیربرن است، این ایده است که پختگی روانشناختی شامل پذیرش حقیقی بیمار از خود، و تعمیم این پذیرش به دیگران است. این پذیرش از طریق کنار آمدن با طیف وسیعی از جنبه‌های خود حاصل می شود، که شامل جنبه های ناراحت‌کننده، کودکانه، و جنبه های دوپاره شده ای است که با مادر طرد کننده و ناپذیرا همانندسازی کرده اند. تغییر روانشناختی از این نوع، امکان کشف دنیایی از افراد و تجربه‌هایی بیرون از خود را فراهم می‌کند. دنیایی که در آن کنجکاوی، شگفتی، ناامیدی، غربت و …. مجاز هستند.

دنیای تفکر، احساسات و ارتباطات انسانی با این پذیرش گسترش می یابند. دنیایی که در آن احساسات اجباری برای تبدیل شدن به چیزی که نیستند را ندارند. به عبارتی اجباری برای تغییر دادن خود یا ابژه (که در حال حاضر سوژه‌ای کاملا جداگانه و کامل برای افراد دیگر است) نیست. در این حالت هرکس می‌تواند از تجربه دیگری یاد بگیرد، چرا که این تجربه‌ها دیگر تحت سلطه فرافکنی‌های ثابت روابط ابژه درونی نیستند.

یک تجربه تحلیلی خاص در این مورد به ذهن من می‌رسد. آقای س، مراجع مبتلا به فلج مغزی که پیش‌تر در موردش صحبت کردم، در کودکی توسط مادرش مورد خشونت قرار می‌گرفت. همانطور که گفتم او به مدت هشت سال بواسطه عشق به خانم ز تسخیر شده بود. خانم ز دوبار به شهر دیگری نقل مکان کرد و بیمار هر دوبار به دنبالش رفت. او تلاش می‌کرد به آقای س بفهماند او را به عنوان یک دوست می‌پذیرد، اما رابطه عاشقانه‌ای با او نمی‌خواهد. آقای س به طور فزاینده‌ای ناامید، عصبانی و متمایل به خودکشی شده بود. از ابتدای کار تحلیلی و و در ادامه آن، به کرات به من می‌گفت نمی‌داند چطور او را تحمل می‌‌کنم.

در جلسات ما زمانی که آقای س از طرد شدن ناعادلانه‌اش توسط خانم ز صحبت می‌کرد، درد می‌کشید. زمانی که ناراحت بود و به طور خاص وقتی گریه می‌کرد، کنترل عضلات دهان خود را از دست می‌داد و این باعث می‌شد حرف زدن برایش خیلی سخت شود. بزاق کف‌مانندی دور دهانش جمع می‌شد و وقتی گریه می‌کرد مخاط بینی‌اش همراه با اشک‌ها صورتش را پر می‌کرد. بودن با آقای س در این لحظات واقعا دردناک بود. من به ندرت چنین احساس بدنی و فوریتی را تجربه می‌کردم که شبیه به احساس مادر نوزادی پریشان بود. به نظر می‌رسید آقای س از من کمک می‌خواست تا خود را طوری به خانم ز نشان دهد که موجب ترس او نشده و او بتواند درک کند که س چقدر دوستش دارد (و خانم ز او را، اگر فقط به این حس اعتراف می‌کرد). شنیدن این درخواست آقای س که من خانم ز را تبدیل به کسی کنم (و به طور ناهشیار، مادرش را، و آن بخش از من را که صرفا او را تحمل می‌کرد) که می‌توانست عشق او را بپذیرد و برایش ارزش قائل شود، دور از ذهن نبود.

من معتقدم با نگاه به گذشته در تحلیل آقای س، تجربه او از خودش در طول سال‌ها بسیار مهم بود. این واقعیت که من حتی زمانی که او از درد به خود می‌پیچید و نمی‌توانست اشک‌ها و مخاط بینی‌اش را کنترل کند، از او بیزار نشدم. گرچه هرگز به زبان نیاوردم، اما باید برای آقای س واضح می‌بود که من طوری او را دوست داشتم که روزی فرزند شیرخوار خودم را دوست خواهم داشت. او برای سال‌ها بسیار شرمگین می‌شد ازینکه بخواهد در این مورد صحبت کند که مادرش چطور او را در کودکی تحقیر می‌کرد. برای مثال، بارها او را هیولایی نفرت انگیز و متعفن می‌خواند. او تنها به تدریج توانست این جنبه‌های شرم آور را به من واگذار کند. من توصیف آقای س از مادر تحقیرگری را می‌شنیدم که نه تنها توصیفی از ابژه بیرونی بود، بلکه تعریفی از بخشی از خودش بود که خود را به عنوان ابژه حقیر می‌دید و به دنبال آن دیگران را (برجسته‌تر از همه خانم ز) وادار به تحقیر خود می‌کرد. ارتباط تحقیرآمیز با خانم ز برای او به مراتب بهتر از نداشتنِ هیچ ارتباطی بود.

پس از چندین سال کار با آقای س، او رویایی را برایم تعریف کرد: «اتفاق خاصی در رویا نیافتاد. من بودم و فلج مغزی‌ام. ماشینم را می‌شستم و از موزیکی که از رادیوی ماشین پخش می‌شد و من صدایش را بلند کرده بودم لذت می‌بردم». این رویا از چند جهت قابل توجه بود. این اولین باری بود که او رویایی را تعریف می‌کرد که در آن مشخصا به فلج مغزی‌اش اشاره داشت. گذشته از این، مدل بیانش (من بودم و فلج مغزی‌ام) عمق شناخت و پذیرش او را نسبت به خودش می‌رساند که تا آن زمان از او ندیده بودم. چطور می‌توانست مدل خاصی از تغییر ارتباط با خودش را بهتر از این بیان کند؟ این تغییر روانشناختی، شامل شناخت خودی مهربان بود که کمک می‌کرد از نیاز به چنگ زدن به عشق و پذیرش از ابژه‌های درونی و بیرونی که کمترین تمایل یا توانایی برای عشق ورزیدن به او نداشتند، رها شود. در رویا او توانست مادری باشد که می‌توانست از حمام کردن کودکش (ماشین) لذت ببرد. در حالی که به صدایی (موزیک) گوش می‌داد که از درون کودک برمی‌آمد. این یک رویای پیروزمندانه نبود. این رویایی عادی از یک عشق عادی بود (اتفاق خاصی نیافتاد).

من عمیقا تحت تاثیر رویا قرار گرفتم و به او گفتم: «چه رویای فوق‌العاده‌ای بود». چند سال بعد آقای س به شهر دیگری نقل مکان کرد تا در یک شغل رده بالا در زمینه کاری خودش مشغول به کار شود. او به صورت دوره‌ای برایم نامه می‌نوشت. در آخرین نامه‌ای که از او گرفتم (حدود پنج سال بعد از اتمام کار تحلیلی)، او به من گفت با زنی ازدواج کرده که دوستش دارد، زنی مبتلا به فلج مغزی. آن‌ها به تازگی دختر بچه سالمی به دنیا آورده‌اند.

در بافت رابطه تحلیلی، آقای س توانست خود را از عشق اعتیادآور به خانم ز رها کند (پیوند ایگوی لیبیدویی با ابژه برانگیزاننده)، در حالی که همزمان درگیری وسواس‌گونه خود را با رابطه‌هایی که بر اساس ارتباط بخش‌های مخرب بود، کاهش داد (ارتباط خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی).

به نظر من عنصر کلیدی در کار تحلیلی با آقای س، ارتباط واقعی (در مقابل رابطه انتقالی) بین ما بود (برای مثال زمانی که من از اشک‌ها و مخاط بینی و بزاق دهان او زمانی که درد می‌کشید و از تجربه عشقی که به او داشتم منزجر نشدم). من فکر می‌کنم فیربرن با این درک من از ایده‌اش موافق بود و یک قدم جلوتر می‌رفت: «یک عامل درمانی واقعا تعیین کننده، ارتباط درمانی با روانکاو است». او کمی بعد در مقاله‌ای این را بیان کرد:

«درمان روان تحلیلگرانه، خودبخود درگیر کشمکشی می شود بین تلاش بیمار برای کشاندن روانکاو به سیستم بسته دنیای درونی اش، از طریق عاملیت انتقال، و عزم و اراده روانکاو برای ایجاد شکاف در این سیستم بسته، و فراهم کردن شرایطی، در بافت رابطه درمانی، که باعث شود بیمار بتواند سیستم باز واقعیت بیرونی را بپذیرد». (فیربرن. ۱۹۵۸)

نتیجه‌گیری:

رشد روانشناختی از دید فیربرن، آنطور که من درک کرده‌ام، شامل شکلی از پذیرش خود است که فقط می‌تواند در بافت یک رابطه واقعی با فردی نسبتا بالغ از نظر روانشناختی حاصل شود. رابطه‌ای از این نوع (شامل رابطه تحلیلی)، تنها راه خروج از دنیای خودبینانه ابژه‌های درونی است. پذیرش خود، حالتی ذهنی است که نشانه دست کشیدن (ی که هرگز کاملا محقق نمی شود) از تلاش عمرفرسا برای تبدیل ابژه درونی غیر رضایت‌بخش به رابطه با ابژه رضایت‌بخش  (مهربان و پذیرا) است.

با رشد روانشناختی، فرد عمیقا درمی یابد که تجارب اولیه اش با مادر نامهربان و ناپذیرا، هرگز به چیزی غیر آنچه بوده تبدیل نخواهد شد. این تلاش برای تغییر خود و دیگران و تبدیل آن‌ها به کسانی که او آرزویش را دارد، اتلاف زندگی است. برای تجربه زندگی در دنیایی که از انسانهایی پر شده که ما آنها را نساخته ایم و انسان هایی که امکان یادگیری از آنها را داریم، فرد ابتدا باید یاد بگیرد ارتباط ناهشیارش را که مبتنی بر کینه‌ورزی، عشق اعتیادآور، تحقیر و سرخوردگی است و او را به زندگی در دنیای درونی محکوم می‌کنند، رها سازد.

 

* هرگونه انتشار و کپی، بدون ارجاع به سایت و ذکر نام مترجم و ویراستار، غیراخلاقی و ممنوع است.


Screenshot_20210820-110335_Pinterest.jpg
مرداد 29, 1400

خلاصه مقاله “چگونه تحلیل‌گر به عنوان درمانگر و خواننده‌ی ادبی فکر می‌کند”/ نوشته بنجامین آگدن و توماس آگدن، ۲۰۱۲/ ترجمه و تلخیص: الهه‌خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

این مقاله، کار مشترک توماس آگدن و پسرش، بنجامین آگدن است که در فصل دوم کتاب “گوش روانکاو و چشم نقاد” (The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye)، به آن پرداخته شده است. در این کتاب، توماس آگدن از جایگاه یک روانکاو به نقد ادبی نگاه می کند، و بنجامین آگدن، از دید ادبی آن را مد نظر قرار می دهد. آنها در این مقاله، تمرکز خود را بر روی دو موضوع گذاشته‌اند:
ارائه‌ درکی از مفهوم ناهوشیار، و معرفی نوعی از نقد ادبی-روان‌کاوی.

در آغاز مقاله، توجه خواننده به این نکته جلب می‌شود که حوزه‌ نقد ادبی به طور شایسته‌ای از علم روانکاوی بهره نبرده و دانش آن پیرامون روانکاوی معاصر به روز نشده است. در راستای این موضوع، آگدن و بنجامین بیان می‌کنند: «ما معتقدیم که مفاهیم روانکاوی از نظر تاریخی در نقدهای ادبی (هم توسط روانکاوان و هم غیر روانکاوان) به روش‌هایی به کار گرفته شده است که حس سرزندگی را از آن‌ها گرفته و آن‌ها را به اصطلاحات فنی بی روحی تبدیل کرده است. از جانب کسانی که روانکاوی را اصولا با خواندن فروید یاد گرفته‌اند، مفاهیم روانکاوی اغلب به شیوه‌ای منسوخ شده مورد استفاده قرار می گیرد و به شدت محدود به جو فکری دورانی است که این مفاهیم در آن ایجاد شده‌اند. غالباً در نقد ادبی، واژه‌ ناهشیار، طوری به کار می‌رود که معلوم نیست از کجا گرفته شده است و ارتباط خیلی کمی با تحول مفهومی این اصطلاح و کاربردش در روانکاوی معاصر دارد».
در ادامه، آن‌ها به توصیف ناهشیار از نگاه خودشان و روانکاوان معاصر، سخن می‌گویند: «برای فکر کردن به نقش بالقوه‌ نظریه‌ روانکاوی در کار نقد ادبی، ما باید به مفهوم ناهشیار که معتقدیم هسته‌ نظریه‌ روانکاوی و کار بالینی است اشاره کنیم. وقتی ما از واژه‌ی ناهشیار استفاده می‌کنیم به جنبه‌ای از ذهن که خارج از سطح هشیاری فرد فعالیت می‌کند، اشاره داریم. فروید، دو نوع از ناهوشیار را معرفی کرده است: « ناهشیار توصیفی»، برای مثال شماره‌ تلفن ما در ذهن هست در حالیکه که به آن فکر نمی‌کنیم و این نوع از عدمِ آگاهی در زمانی که نیاز داریم تا چیزی را یاد آوریم به راحتی قابلیت برگشت به آگاهی را دارد. در مقابل، فروید از اصطلاح «ناهشیار پویا» استفاده کرد که به جنبه‌ای از ذهن اشاره دارد که فاقد کیفیت آگاهی هشیارانه است، زیرا حاوی تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه، تجربه‌های هیجانی واقعی و فانتزی‌های مرتبط با این تکانه‌ها است که بسیار ترسناک، دردناک، شرم‌آور، و طاقت‌فرسا است یا برای تجربه کاملا آگاهانه غیر قابل پذیرش است. فروید در توصیف خروجی یک روانکاوی موفق نوشته است: 《جایی که نهاد (id) بوده است، باید خود (ego) باید قرار بگیرد》.
آنچه تا کنون در مورد ناهشیار گفتیم توسط فروید در سال 1900 معرفی شد و امروزه نیز در قلب تفکر روانکاوی، باقی مانده است. تغییرات مفهوم ناهشیار، که از قدیم در حال تکامل و تغییر بوده و هنوز هم هست، به ندرت در درک رایج امروز از ناهشیار و در نقد ادبی معاصر بازتاب داشته است.
به عنوان مثال، ناهشیار برای بیون، محل ترس‌های غیرمنطقی و تکانه‌های ممنوعه نیست، بلکه جنبه‌ای از ذهن است (هم در خواب و هم در بیداری کار می‌کند) که با آن در وضعیت سلامت‌روان‌شناختی، عمیق‌ترین تفکر/رویا کردن (dreaming) را انجام می‌دهیم (برای بیون رویاکردن با تفکر ناهشیار مترادف است). همانطور که ستاره‌ها حتی وقتی نور آن‌ها با تابش خورشید پنهان می‌شود در آسمان باقی می‌مانند، رویاکردن (تفکر ناهشیار) نیز یک عملکرد مداوم ذهن است و حتی زمانی که از آگاهی هوشیارانه به واسطه‌ تابشِ زندگیِ بیداری پنهان است، ادامه می‌یابد. در واقع تفکر ناهشیار، فکر و احساسی پیچیده و غنی را ارائه می‌دهد که در زندگی هشیارانه قابل دسترسی نیست».
پس از توصیف تعریف بیون از ناهشیار، نویسندگان مقاله به توضیح پیرامون نگاه متفاوت هدف درمانی در این دیدگاه معاصر و موضوع رویا کردن (dreaming) می‌پردازند: «طبق ارائه‌ مفهوم‌پردازی جدید از ناهشیار، هدف روانکاوی دیگر هشیارکردن ناهشیار نیست؛ بلکه هدف این است که ذهن هشیار، ناهشیار شود [خودآگاه، ناخودآگاه شود]. چنین برداشتی از کارکرد ناهشیار، بیانگر یک خروج رادیکال از دیدگاه فروید است و در خارج از حرفه‌ روانکاوی کمتر شناخته یا مطالعه شده است. همچنین از نقطه نظر معرفی شده توسط بیون، رویاها بازتاب‌های متفاوتی را نشان می‌دهند. رویا کردنِ رویاهایی که ما هنگام بیدار شدن از خواب به یاد داریم، نوعی از تجربه است که ما در آن مستقیم‌ترین دسترسی هشیارانه به این تجربه‌ حیاتی از تفکر ناهشیار را داریم. رویا دیدن ظاهرا یک تجربه‌ همراه با توالی زمانی (به نظر می‌رسد که یک رخداد به دنبال یکی دیگر می‌آید) و در عین حال، یک تجربه‌ فارغ از زمان است (یک رویا چقدر طول می‌کشد؟). در رویاها، افراد و اشیا به صورت واقعی به تصویر کشیده می‌شوند و هم‌زمان به صورت غیرواقعی و جادویی، تصاویرِ تغییریافته‌ افراد، اشیا و وقایع نیز وجود دارد. هم‌‍زیستی و تعامل این شکل‌های تفکر است که به منحصر فرد بودن تجربه‌ رویا کمک می‌کند. رویاها به سادگی، بیانِ مبدّل تکانه‌های سرکوب شده، میل‌ها و ترس‌ها نیستند؛ بلکه آن‌ها شکل‌های چندگانه‌ تفکر هستند که ما با آن‌ها در حال تقلا و تجربه‎ راه‌های بی‌شماری هستیم برای دریافت احساس حقیقی تجربه‌ زیسته‌ی خودمان. ناهشیار، زمانی که به این شیوه در نظر گرفته شود، یک مکان یا ساختار نیست، بلکه شکلی از تفکر است که به واسطه‌ آن، ما با غنای بیشتری، معانی دائماً در حال تغییر را از وجود فردی و بین‌فردی‌ خودمان خلق می‌کنیم. این مسئله، همچنین نوعی از درک-خود (Self-understanding) است که در آن رویابین (فردی که درگیر تفکر ناهشیار است)، هم «رویابینی است که رویاها را می‌بیند» و هم «رویابینی است که (ناهشیارانه)، رویا را درک می‌کند. به عبارت دیگر، ظرفیت‌مان در تفسیر، درک و سازگاری با تجارب اذیت‌کننده‌ خود، ممکن است در وهله‌ نخست یا کاملاً ناهشیارانه در قالب رویا کردن (تفکر ناهشیار) اتفاق بیفتد».
در ادامه، نویسندگان پیرامون اتخاذِ نگاه غنی و منحصر به فرد بیون از تفکر ناهشیار، هشداری می‌دهند و می‌گویند: « به خاطر داشته باشیم که مبادا ناهشیاری که در بالا توصیف کرده‌ایم را ایده‌آل کنیم، آنچه که ما در حال حاضر توصیف کرده‌ایم آن جنبه‌های ناهشیار ذهن است که در وضعیت سلامت روان‌شناختی، کارکرد دارد. محدودیت‌های ظرفیت ما در رویا کردن تجربه‌هایمان، آن محدودیت‌هایی هستند که متعاقب تلاش‌های روان‌شناختی ناهشیار برای خودمحافظتی شکل می‌گیرد (شروع آن از نوزادی و کودکی است) تا توسط تجربیاتمان غرق نشویم (آسیب نبینیم). نقطه‌ای که در آن ما به محدودیت‌ ظرفیتمان برای رویاکردن تجربه‌هایمان می‌رسیم، نقطه‌ای است که در آن، اگر ما فرد دیگری را نداشته باشیم که با او تجربه‌ی خود را احساس و فکر کنیم، علائم روان‌شناختی ایجاد می‌شود. در آن نقطه، ممکن است یک شخص از روانکاو جهت کمک به رویا کردنِ تجربه‌ غیرقابل تفکرِ قبلی خود کمک بگیرد. دستاورد کار تحلیلی موفق را می‌توان اینگونه تصور کرد که بیمار قادر می‌شود تجربه‌ خودش را به شکل کامل‌تری رویا کند. بدین‌ترتیب، چینشِ روان‌کاوی (با چیدمان غریبِ بیمار درازکشیده روی کاوچ و روانکاوی که خارج از دید و پشت کاوچ نشسته است)، یک ساختاری را فراهم می کند که برای تسهیل تجربه‌ی بین‌فردی طراحی شده است که در آن هم بیمار و هم روانکاو این امکان را دارند که هم به شکل فردی و هم با یکدیگر، در حالتِ ریوری (reverie)، درگیرِ تفکر ناهشیار شوند (حالتی از ذهن که در آن، دو نفر تا درجات بالایی آزاد هستند تا در جریان هشیاری مسدود نشده، که نوعی از هشیاری است که به وسیله‌ تعامل جنبه‌های هشیار و ناهشیار هر دو ذهن رویابین، که به صورت جداگانه یا با هم کار می کند، ایجاد می شود)».

از مقاله اینطور برداشت می‌شود که هیچ یک از طرفین (بیمار و روانکاو) نمی‌توانند ادعای انحصاری بودن رویاها و خیال‌پردازی‌ها را داشته باشند، زیرا این‌ها تا حد زیادی از حوزه‌ روان‌شناختیِ ناهشیار بین‌فردی که بیمار و روانکاو با همدیگر ایجاد کرده‌اند، ناشی می‌شود (به نوعی اشاره به مفهوم سوم‌تحلیلی آگدن دارد).
نویسندگان مقاله در دو سطح، به ویژگی غیرقابل‌شناخت بودن ناهشیار اشاره می‌کنند: «در شکل اول که برداشتی سطحی است؛ معنای ناهشیار یعنی عاری از کیفیت هشیاری آگاهانه و بنابراین هر فکر یا حسی که از آن آگاه باشیم، فکر یا حس ناهشیار نیست. ولی ناهشیار از جهتی بسیار مهم‌تر نیز غیرقابل‌شناخت است: ناهشیار شامل رمزآلودترین و زنده‌ترین موضوعات ما می‌شود. شگفتی‌ای که ما نسبت به ناهشیار احساس می‌کنیم، لزوماً از جنس معماگونه یا مذهبی نیست؛ بلکه یک تجربه‎ حیرت‌انگیز است از پیچیدگی غیرقابل‌فهم و عظیمِ زنده بودنِ حقیقت تجربه‌ ما و جهان درونی و بیرونی ماست که در آن، تجربه‌ خود را می‌سازیم».
در ادامه‌ توصیف و بررسی تفکر ناهشیار، به معرفی دو ویژگی زنده و مُرده و ارتباط آن‌ها با ذهن ناهشیار و هشیار پرداخته می‌شود. در آغاز این بحث، به توصیف بخش‌هایی از جلسه‌ روانکاوی با یک کیس بالینی پرداخته می‌شود و به تاثیر زبانِ سرد بیمار در پنهان کردن عشق اشاره می‌شود [برای مطالعه‌ کیس بالینی، به اصل مقاله رجوع شود-م]. بعد از توضیح ارتباط زبان سرد بیمار و تجربه‌ فضای مُرده‌ جلسه توسط روانکاو، به این نکته‌ اشاره می‌ شود: «شاید مهم‌ترین معیار لحظه به لحظه‌ فرآیند تحلیل، آن کیفیت زنده و مرده‌ای است که روانکاو و بیمار در بودن با یکدیگر تجربه می‌کنند».
«ویژگی‌های زنده و مُرده، ویژگی‌هایی از تجربه‌ خود (self) هستند که نه تنها شامل طبیعت تقابل جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن است، بلکه بسیاری از وجوه دیگر تجربه‌های فردی را نیز شامل می‌شود. برای مثال: ویژگی‌هایی از تفکر تصوری (imaginative)، رویا کردن، عاشق شدن، «گم شدن» و «پیدا شدن» در جریان گفت‌و‌گو با یک دوست یا با روانکاو و همینطور تجربه‌ خواندن و نوشتن ادبی.
اشتباه خواهد بود که به سادگی ذهن ناهشیار را به زنده بودن و ذهن هشیار را با مرده بودن (یا بالعکس) معادل سازیم: جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن با هم‌دیگر در یک کنسرت (در یک هماهنگی) برای خلق کیفیت زنده بودن، همکاری می‌کنند. زنده بودن، کیفیتی از تعامل سالم بین جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن و مرده بودن ناشی از جنبه‌های پاتولوژیک (قطع شده) هشیار و ناهشیار ذهن است».
در بخش بعدی مقاله، آگدن و بنجامین به هدف دیگر خود، یعنی معرفی نوعی از نقد ادبی‌‌‌-روانکاوی می‌پردازند.
«منطق خواننده‌ ادبی روانکاوی (PLR) این است: واقعیت روان‌شناختی در زبان ساخته شده است و زبان (که شامل آواهای آن هم می‌شود) به واقعیت روان‌شناختی شکل می‌دهد. ماهیت دقیق ارتباط آن‌ها مشخص نیست، اما هر یک دیگری را به روشی دیگر مجسم می‌کند».
نویسندگان مقاله برای اینکه بتوانند نمونه‌ای از توصیف و خوانش ادبی-روانکاوی را به خواننده ارائه دهند، بر نقد و بررسی داستان «هنرمند گرسنگی» از کافکا متمرکز می‌شوند [در صورت علاقمندی به جزئیات نقد ادبی-روانکاوی این داستان به اصل مقاله رجوع شود-م]. آن‌ها به توصیف فضای روانی کاراکتر داستان (هنرمند گرسنگی)، و زبان راوی می‌پردازند و در واقع، به مداری ناگسستنی بین زبان و روان‌شناسی و از سویی دیگر مداری ناگسستنی بین جهان خارج (جهانی که زبان به زعم خود توصیف می‌کند) و زندگی درونی هنرمند گرسنگی اشاره می‌کنند. گویی راوی و هنرمند گرسنگی، به طور نزدیکی به یکدیگر گره خورده‌اند و شاید دو جنبه از یک فرد باشند. از جمله مواردی که خواننده‌ ادبی روانکاوی (PLR) در خوانشِ داستان موردتوجه قرار می‌دهد: فاصله‌ بین هنرمند گرسنگی و راوی، نحوه‌ به کارگیری قواعد دستورزبان و فضای مٌرده و تجربه‌ فضای زنده در اواخر داستان است. در توصیف نوع جدید نقد ادبی-روانکاوی‌ای که توسط آگدن و بنجامین معرفی شده است، می‌توان جان‌کلام را در این پاراگراف خواند و دریافت کرد: «بدیهی است که زبان و روان‌شناسی، دو مسئله‌ی جدایی‌ناپذیر و وابسته هستند که هم در داستان کافکا و هم در خوانشِ خواننده‌ی ادبی روان‌کاوی دیده می‌شود. ما سعی کرده‌ایم نشان دهیم که خواننده‌ ادبی روان‌کاوی، نسبت به داستان کافکا به گونه‌ای واکنش نشان داده است که تاثیرات زبان را به عنوان حامل اطلاعاتی درباره‌ی وضعیت زندگی روان‌شناختی شنیده و احساس کرده است؛ مفاهیم روان‌شناختی برای رمزگشایی یا توضیح کار استفاده نمی‌شوند بلکه آن‌ها برای توصیف کافکا از جهانی که با زبان خلق کرده به کار برده شده است».

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


1684-1.jpg
تیر 12, 1400

گزیده ای از کتاب احساس گناه/ نویسنده: کالو سینک/ مترجم: رحمان شیخ هادی/ ویراستار: دکتر سامان توکلی/ انتشارات ارجمند/ تلخیص: زهرا راثی

احساس گناه چیست؟
مردم اغلب می گویند که احساس گناه آدم را فرسوده می کند و تحلیل می برد و بی رحمانه فرد را مورد تهاجم قرار می دهد یا آن را چنین توصیف می کنند که باری است که همیشه بر دوش آدم سنگینی می کند.
احساس گناه مفهومی است که بخشی از ماتریس مرتبط با گسستن و بازپیوستن اخلاقی را تشکیل می دهد. سایر مفاهیم موجود در این ماتریس عبارت اند از نافرمانی، خطا، اتهام، سرزنش، شرم، توبه، پشیمانی، عذرخواهی، تنبیه، انتقام، بخشایش، تاوان و آشتی.
روایت معمول برای ماتریس بالا با فردی اغاز می شود که از لحاظ اخلاقی دارای صلاحیت و مسئولیت است و با اراده ی خود عملی را انجام می دهد که این عمل قانون یا قاعده ای از جامعه را نقض و از آن تخطی می کند. جامعه ایی که تا حدی خود را با وضع همین قوانین و قاعده ها تعریف کرده است و فرد هم در این جامعه زندگی می کند.
در آیین مسیحیت، فردی که دارای صلاحیت اخلاقی است، از لحظه ی تولد، داغ ننگ
” گناه نخسستین” را با خود به دوش می کشد. گاهی از گناه نخستین به عنوان خطای فرخنده یاد می شود چرا که باعث برانگیختن رحمت و شفقت خدا بر تن یافتگی در عیسی مسیح شده است.
زیگموند فروید از این میراث، و مخصوصا از وفور روایت های مرتبط با خطا- احساس گناه- آشتی در تمثیل ها و ادبیات آگاه بود. فروید نیز در ابتدا برای تبیین تجربه ی روزمره ی لذت و بیماری و احساس گناه، از مفاهیم عادی مثل غریزه، تکانه، هیجان، اضطراب و فشار استفاده کرد. یکی از بزرگ ترین دست آوردهای او این بود که دامنه ی زمانی و ویژگی های سکسوآلیته انسانی را بازتعریف کرد. فروید می کوشید نشان بدهد که انرژی روانی چگونه به عواملی ضروری برای مدیریت خودش تبدیل می شود. اید که مخزن انرژی غرایز است، ابتدا به گونه ایی ایگو را شکل می دهد و آن نیز به نوبه ی خود سوپرایگو را ایجاد می کند. این نیروهای غریزی به هر شکلی که تصور شوند- درون تنی مثل گرسنگی یا درون روانی مثل عشق- تعارض شان باعث شکل گیری چهار سطح از سازمان یاقتگی رشدی می شود: دهانی، مقعدی،قضیبی و تناسلی. هر کدام از این مراحل با نوع خاصی از تفکر ارتباط دارد.
فروید شدیدا تاکید داشت که تمدن، که تن یافتگی درک جمعی از فرآیندهای ثانوی است، مستلزم نوعی از تعویق در ارضا است که منجر به روان نژدی می شود. حس ناکامی نناشی از این تعویق منجر به اححساس تنفر از عامل ناکام کننده می شود؛ خواه این ناکام کننده والدین باشند، خواه معلمان یا پلیس، در حقیقت هر کسی که تسلای نارسیسیزم فرد را تهدید کند.
ادیپ شهریار نادانسته پدر خود را می کشد و با مادرش ازدواج می کند. فروید با اقتباس از این تراژدی رفیع سوفوکول، یک درام روانی مرتبط با رشد انسان را بنا نهاد. اولین تجربیاتی که یک پسر بچه از مادرش دارد این است که مادر به طور مطلق در دسترس اوست تا امیالش را برآورده کند. بعد از آن این تجربه را پیدا میکند که گاهی دسترسی مادرش را به طور نسبی از دست می دهد. وقتی می فهمد که مادر توجه خود را بین او و پدرش تقسیم می کند، احساس خشم می کند و در ذهن خود تصور می کند که پدرش را حذف می کند یا او را می کشد و دوباره مادرش را به تمامی از آن خودش خواهد داشت. به کودکی که در تنهایی بازی می کند و در حال مشت و لگد زدن به هوا است نگاه کنید، به نظر می رسد که او همیشه در حال مبارزه با دشمنانی خیالی است. اما وقتی پسر بچه به وضوح متوجه نا برابری بین خودش و پدرش می شود، و به تفاوت بین اندازه ی آلت تناسلی و قدرت شان پی می برد، متوجه می شود که آرزویی عبث در سر دارد. این سرخوردگی با اضطراب ناشی از اینکه پدر به آرزوی او پی ببرد و شاید در نابود کردنش پیش دستی کند تشدید می شود. آگاه شدن کودک به اینکه پدرش او را دوست دارد و اینکه او هم روزی به اندازه ی پدرش قدرتمند خواهد شد و با کنار گذاشتن همیشگی میل اش به مادر، می تواند رابطه ایی بدون خطر و تهدید با مادر و پدرش داشته باشد و اینکه احتمالا روزی خواهد توانست زنی شبیه مادر را برای خودش داشته باشد باعث می شود ترس و وحشت های او از بین برود و حل شود. درونی سازی ممنوعیت این آرزو و ترس از تنبیه متعاقب آن، باعث شکل گیری سوپرایگو می شود که خط دفاعی جامعه برای ایجاد احساس گناه است.
داستان مرد سنگی:
مردی در روستا در حال قدم زدن است. به طور اتفاقی قلوه سنگی را به وسط جاده پرت می کند. او می ایستد و سنگ را از وسط جاده کنار می زند. اما دوباره می ایستد و این بار سنگ را به وسط جاده و همان جایی که بار اول پرت کرده بود بر می گرداند.
در این داستان، مرد جوان حرکتی غیر ارادی را بدون نیت خاص انجام می دهد؛ او سنگی را به وسط جاده پرتاب می کند. سپس یک اتفاق همزمان را تصور می کند؛ کالسکه ی نامزدش به این سنگ برخورد می کند. او سپس یک پیامد تقریبا کشنده را از تصادم این دو جسم، یعنی سنگ و چرخ کالسکه، تصور می کند که در نتیجه آن، بدن نامزدش خرد می شود و حتی کشته می شود. این افکار مجموعه ایی از احساسات را مثل اضطراب، احساس گناه، شرم و ترس به او القا می کند. در پاسخ به این احساسات ، و برای کاستن از پریشانی یا حس نا خوشایند ناشی از آن ( فروید برای توصیف انگیزه ی این رفتار از کلمه ی الزام و اجبار استفاده می کند) به سوی سنگ می رود، آن را بر می دارد و به بیرون جاده منتقل می کند. با انجام این کار، یک احتمال و پی آمد فورا حذف می شود. فروید می گوید که تصمیم مرد برای برداشتن سنگ از داخل جاده، که بر اساس تفسیری غیر منطقی از احتمال وقوع تصادف بنا شده است، در واقع نشان می دهد از وجود تکانه ایی برای اعمال خشونت علیه نامزدش در خود اطلاع دارد، اما این اطلاع چندان هم خودآگاهانه نیست. بنابراین با برداشتن سنگ از داخل جاده، نامزدش را ازاین تکانه خشونت از جانب خود محافظت می کند. اما وقتی سنگ را دوباره به جاده بر می گرداندف باز به شکلی که چندان در دسترس خودآگاهی او نیست، در حال بازپس گرفتن حق خود است برای آنکه این تکانه ی خشونت آمیز را بر علیه نامزدش داشته باشد. در بخش اول این رفتار پارادوکس کامل موجود در ناتوانی جنسی را می توان دید: او تصور می کند که یک تکه سنگ کوچک می تواند کالسکه را واژگون کند. در سطح نمادین، مرد به طور مشخص همان سنگ است: خود مرد یا تکانه اش برای خشونت مانند یک سنگ گره گاه شرارت و بدی است که می تواند برای نابودی زنی که دوستش دارد و به او نیاز دارد کافی باشد. زن در کالسکه نیز نمادی قدرتمند از رحم و کودک درون آن است. جنبه ی دیگر مرد به مثابه ی سنگ، احساس خرد شدگی و شاید اخته شدن حس همه توانی اوست. من حس یک خرده سنگ را دارم ولی در واقع یک ستون سنگی یک پارچه ام. این دفاع آنقدر قوی هست که انرژی لازم را فرآهم کند که باعث نگرانی درباره نامزدش بشود و بخواهد از او در برابر خودش محافظت کند. بنابراین سنگ را از داخل جاده بر می دارد. اما نابسندگی این پاسخ آنجایی مشحص می شود که احساس پریشانی مرد فقط زمانی فروکش می کند که سنگ را دوباره به جاده بر می گرداند. اما این پذیرش احتمالی فوران بداندیشی علیه نامزدش چه معنا و مفهومی دارد؟
او در جاده به وجود یک دوسوگرایی ظاهرا تحمل ناپذیر در خود آگاهی پیدا می کند. او تا حدی عاشق نامزدش است و تا حدی هم از او متنفر است. او در روان درمانی خواهد آموخت که چگونه این دوسوگرایی را همچون زندگی عادی تحمل کند.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210702-164631_Pinterest.jpg
تیر 11, 1400

خوانش وینیکات/ نویسنده: توماس آگدن (2001)/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

روانکاوی در قرن اول پیدایش خود چندین متفکر بزرگ داشته است، اما از نظر نویسنده این مقاله، فقط یک نویسنده بزرگ انگلیسی زبان وجود دارد: دونالد وینیکات. از آنجا که سبک و محتوا در نوشتار وینیکات بسیار به هم وابسته است، خوانش موضوعی مقالات وی، که منحصراً به منظور جمع آوری “آنچه مقاله در مورد آن نوشته شده است” انجام می شود، حق مطلب را ادا نمی کند. چنین تلاش هایی غالباً به بیاناتی پیش پا افتاده می انجامد. وینیکات در بیشتر موارد، از زبان برای نتیجه گیری استفاده نمی کند؛ بلکه او از زبان برای ایجاد تجاربی در خواندن استفاده می کند که از ایده هایی که ارائه می دهد، یا به عبارت دقیق تر از ایده هایی که با آنها بازی می کند، جدایی ناپذیر هستند.

نویسنده در این مقاله، مطالعه ای از “رشد هیجانی اولیه” وینیکات (1945) را ارائه می دهد، اثری که دربردارنده بذر تقریباً تمام کارهای وینیکات، در طول بیست و شش سال بعدی زندگیش است. نویسنده مقاله حاضر، به بررسی وابستگی متقابل زندگی ایده های در حال گسترش، و زندگی نوشتار در این مقاله مهم وینیکات نشان می پردازد. آنچه مقاله “رشد هیجانی اولیه” به خواننده روانکاوی ارائه می دهد را نمی توان به روش دیگری بیان کرد (یعنی این که نوشتار به طور عجیبی در برابر تفسیر و تاویل مقاوم است). تجربه نویسنده مقاله حاضر -با این امید که بتواند آن را به خواننده منتقل کند- این بوده است که آگاهی از نحوه کاربرد زبان در نوشته های وینیکات، می تواند به طور قابل توجهی یادگیری فرد را از خوانش آنها افزایش دهد.

سبک و محتوی دو عنصر جدایی ناپذیر در نوشتار هستند. هرچه نوشته قوی‌تر باشد، بیشتر از این پیوستگی در خدمت ایجاد معنا استفاده می‌کند. من در سال‌های اخیر دریافته‌ام که مناسب ترین راه برای مطالعه و آموزش وینیکات، این است که مقالات او را با صدای بلند، خط به خط و مثل یک شعر بخوانم؛ در راستای این که بفهمم زبان در کنار آنچه می گوید، دارد چه کاری انجام می دهد. اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری از متون وینیکات سزاوار نام شعر منثور هستند. از این دیدگاه، متون وینیکات با تعریف تام استاپارد (1999) هم‌خوانی دارد: «فشرده‌سازی همزمان زبان و گسترش معنا».

در این مقاله تمرکز من روی مقاله «رشد هیجانی اولیه» وینیکات (1945) است که از دید من اولین سهم عمده او در روانکاوی است. من خودم را به توضیح مقاله وینیکات محدود نمی‌کنم، هرچند که بسیاری از ایده‌هایی که از این مقاله نضج یافتند در اینجا مورد بحث قرار می‌گیرند. علاقه اصلی من این است که به این مقاله به عنوان قطعه‌ای از ادبیات غیر داستانی نگاه کنم که در آن ملاقات خواننده و نوشتار، شروع تجربه‌ای خیالی از طریق مدیوم زبان است. صحبت از نوشته‌های وینیکات به عنوان اثر ادبی، به معنی کم کردن ارزش علمی آن‌ها به عنوان آثاری که حاوی ایده‌های بزرگ و مهم در رشد روانکاوی است، نیست؛ برعکس تلاش من این خواهد بود که راه هایی را نشان دهم که در آن‌ها زندگی نویسنده از ایده‌هایی که مطرح می‌کند جدایی ناپذیر است.

قبل از نگاهی نزدیکتر به «رشد هیجانی اولیه»، من تعدادی از مشاهدات را که نشان می‌دهد چگونه اهمیت نوشتن مجازا در همه کارهای وینیکات راه پیدا می‌کند ارائه می‌کنم. اولین کیفیت نوشته برای ضربه زدن به خواننده، فرم آن است. بر خلاف مقالات هر روانکاو دیگری که می‌توانم به آن فکر کنم، مقالات وینیکات مختصر است (معمولا شش الی ده صفحه) و اغلب شامل لحظه‌ای در میانه مقاله است که خواننده را به کناری می‌کشد و در جمله‌ای می‌گوید: «ویژگی ضروری ارتباط برای من این است که …..» (1971). اما مشخص ترین امضای نوشته‌های وینیکات صدای آن است. صدایی که تصادفی و بداهه است، با این حال همیشه هم به خواننده و هم به موضوع مورد بحث عمیقا احترام می‌گذارد. این صدا به خودش اجازه سرگردان کردن در حین فشردگی شعر را می‌دهد. این صدا حاوی هوشی فوق‌العاده‌ است که در عین حال فروتن بوده و به خوبی از محدودیت‎‌های خود آگاه است؛ صدایی حاکی از یک صمیمیت خلع سلاح شده که گاهی با شوخ‌طبعی همراه می شود؛ صدایی که در عین بازیگوش و خیالی بودن، هیچ وقت خودمانی و احساساتی نمی شود.

هر تلاشی برای انتقال حس صدا در نوشته‌های وینیکات، باید در کیفیت بازی‌گونه آن مکان‌یابی شود. انواع بازیگوشی که در نوشته‌های وینیکات با آن مواجه می‌شویم طیف وسیعی را در بر می‌گیرد. اگر بخواهیم از مواردی نام ببریم، می‌توان به شاهکار غیرآگاهانه و دلسوزانه‌ی او در معرفی «بازی اسکوئیگل» با بیماران کودک اشاره کرد. بازی‌گوشی‌های جدی (و یا جدیت بازی‌گونه‌ای) در تلاش وینیکات برای تولید یک شکل از تفکر/ تئوری و بیان ماهیت پارادوکسیکال تجربه انسان، طوری که وینیکات آن را درک می‌کرد وجود دارد. او از بازی با ظرافت با کلمات لذت می‌برد، مانند تکرار یک عبارت آشنا در اشکال مختلف برای اشاره به نیاز بیمار برای شروع و پایان تحلیل: «من تحلیل را انجام می‌دهم، زیرا این کاری است که بیمار باید بتواند آن را انجام دهد و آن را پشت سر بگذارد».

در حالی که نوشتار او شخصی است، یک احتیاط خاص مربوط به زبان انگلیسی در زبانش وجود دارد، که حاوی ترکیبی پارادوکسیکال از رسمیت و صمیمیت است، که مشخصه روانکاوی است (آگدن، 1989). از نظر همه مسائل مرتبط با فرم و صدا، کار وینیکات شباهت‌های قوی به داستان‌های موجز، هوشمندانه، بازیگوشانه و همزمان جذاب و کنایه‎آمیز بورخس و نثر و شعر رابرت فراست دارد.

صدای غیر قابل تقلید وینیکات در «رشد هیجانی اولیه»، تقریبا به محض اینکه شروع به توضیح متدولوژی خود می‌کند، شنیده می‌شود:

قصد ندارم در ابتدا به مرور تاریخچه پرداخته و رشد ایده‌هایم از نظریه‌های دیگران را نشان دهم، زیرا ذهن من اینطور کار نمی‌کند. من این و آن، اینجا و آن‌جا را جمع‌آوری می‌کنم و با تجربه بالینی که از تئوری خودم حاصل شده می‌نشینم و در آخر نگاه می‌کنم تا ببینم چه چیزی را از کجا برداشته‌ام. شاید این به اندازه روش های دیگر خوب باشد.

در جمله «شاید این از هر رویکردی بهتر باشد»، یک شوخ‌طبعی بازیگوشانه با کلمات وجود دارد. به نظر می‌رسد این در زمینه آنچه که به عنوان موضوع اصلی مقاله بیان شده، قرار می گیرد: ایجاد یک «روش»، روشی برای زنده ماندن که متناسب با فردیت شخص بوده و مشخصه و علامت منحصر به فرد او باشد، شاید تنها نتیجه مهم رشد هیجانی اولیه باشد. در فرآیند تبدیل شدن به یک فرد، نوزاد (و مادر)، «این و آن را از اینجا و آ‌ن‌جا جمع‌آوری می‌کنند». تجربه اولیه از سلف تکه تکه است، و به طور همزمان، (به کمک مادر) «جمع آوری» می شود، به شیوه‌ای که اجازه می‌دهد تجربه نوزاد از خود، در هر لحظه، در یک جا منسجم شود. از این گذشته، برای نوزاد، تکه‌های (درون فکنی شده) از دیگران _یا برای نویسنده ایده‌های دیگران_ نباید در فرآیند ایجاد معنا غالب شود. «ذهن من اینطور کار نمی‌کند»؛ همانطور که نوزاد سالم تحت مراقبت مادری سالم. تجربه زیسته هر فرد باید مبنای ایجاد انسجام خود و یکپارچگی آن باشد. تنها پس از اینکه احساسی از خود شروع به ظهور می‌کند (چه برای نوزاد و چه نویسنده)، می‌توان به کمک دیگران برای ساختن سلف (یا ایده‌ها) اذعان کرد. «در انتها نگاه می‌کنم که چه چیزی را از کجا برداشته‌ام».

وینیکات سپس به اختصار جنبه‌های متعددی از رابطه تحلیلی را با تاکید خاصی بر انتقال/ انتقال متقابل بررسی می‌کند. او معتقد است که هسته تجربه است که منبع اصلی او از مفهوم رشد هیجانی اولیه را می‌سازد. من فقط یک پاراگراف کوتاهی را بررسی می‌کنم (دو جمله) که به دقت در بحث وینیکات در مورد انتقال/ انتقال متقابل در رشد هیجانی اولیه آورده شده است. من این جملات را انتخاب کردم زیرا به نظرم هر دو جمله، هم در زمینه رابطه تحلیلی، و هم به هم پیوستگی قوی زبان و ایده در کار های وینیکات، اهمیت زیادی دارند.

مراجع افسرده، نیاز به این دارد که روانکاو بداند بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است. برای پیش رفتن بیشتر در بین این خطوط، بیماری که به‌واسطه رابطه اولیه و پیش افسرده با ابژه‌هایش درخواست کمک می‌کند، به روانکاوش نیاز دارد تا بتواند عشق و نفرت جابه‌جا نشده و همزمان روانکاو از خودش را ببیند. در بند اولیه این دو جمله، وینیکات نه تنها یک نظریه افسردگی کاملا متفاوت از فروید و کلاین ارائه می‌دهد، همچنین مفهوم جدیدی از نقش انتقال متقابل در روند تحلیلی معرفی می‌کند. او پیشنهاد می‌کند که افسردگی اساسا یک همانندسازی بیمارگون با جنبه های مورد نفرت یک ابژه دوگانه دوست داشتنی (و از دست رفته) در تلاش ناهشیار برای اجتناب از تجربه خشم نسبت به ابژه از دست رفته نیست (فروید. 1914). همچنین وینیکات افسردگی را حول فانتزی ناهشیار که در آن عصبانیت ابژه دوست داشتنی را زخمی می‌کند، از خود می‌راند و یا می‌کشد نمی‌بیند (کلاین. 1952).

در فضای یک جمله واحد، وینیکات پیشنهاد می‌کند (با استفاده از یک ایده، به جای توضیح دادن آن) که افسردگی، نمودی از به کار گرفتن افسردگی مادر و یا دیگر ابژه‌های عشق (در فانتزی، کشیدن آن به سمت خودش) با هدف ناهشیار تسکین دادن او است. آنچه که شگفت آور است این است که تصویر ارائه شده از افسردگی نه از طریق یک بیان مستقیم، بلکه با استفاده از جمله‌ای که عملا نامفهوم است ارائه شده، تا زمانی که خواننده ابتکار عمل انجام یک خلق یا کشف از مفهوم ریشه‌های بین نسلی و ساختارهای پویای افسردگی داشته باشد. تنها پس از اینکه خواننده این وظیفه را به انجام رساند، اینکه چرا «مراجع افسرده نیاز به درک روانکاو از این دارد که بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است»، معنا پیدا می‌کند. به عبارت دیگر، اگر روانکاو از کنار آمدن با احساسات مبنی بر افسردگی خود که ناشی از گذشته و یا تجربه زندگی فعلی است ناتوان باشد (چه بهنجار و چه بیمارگون)، قادر نخواهد بود راه‌هایی را شناسایی کند که بیمار ازطریق آن‌ ناآگاهانه تلاش می‌کند و تا حدی موفق می‌شود افسردگی روانکاو را به عنوان مادر انتقالی از بین ببرد.

آن جنبه‌هایی از افسردگی روانکاو که از منابع مستقل از همانندسازی ناهشیار روانکاو با مادر درونی‌شده افسرده ناشی می‌شود، به مراتب کمتر در دسترس بیمار است. زیرا بیمار نمی‌تواند افسردگی مادر را که تمام طول عمر از نزدیک شناخته و حضورش را حس کرده در روانکاو پیدا کند. بیمار با قدرت نگران افسردگی منحصر به فرد مادر درونی شده است (افسردگی هر فرد آفرینش منحصر به فرد خود اوست که ریشه در شرایط خاص تجربه زندگی و سازمان شخصیت او دارد). به این ترتیب، وینیکات پیشنهاد می‌کند که روانکاو باید با افسردگی خودش کنار بیاید تا بتواند افسردگی مادر درونی شده بیمار را که به او فرافکنی می‌شود تجربه کند. تنها در صورتی که روانکاو بتواند با تجربه افسردگی مادر درونی شده (به عنوان حسی مجزا از افسردگی خود) بنشیند/ زندگی کند، قادر خواهد بود تا تلاش پاتولوژیک بیمار برای تسکین درد روانی مادر (که در حال حاضر در روانکاو احساس می‌شود) را، که با درون‌فکنی آن به سلف بیمار به عنوان یک جسم خارجی آسیب‌رسان انجام می شود، تجربه کند. وینیکات بند دوم جمله مورد بحث را در حالی ارائه می‌کند که انگار راه ساده دیگری برای بیان آنچه که در جمله اول گفته شد وجود دارد؛ «یا باید بگویم»، در واقع این به کلی موضوعی جدید است: «روانکاوِ بیمار افسرده، باید بتواند با افسردگی خودش کنار بیاید…»، با احساس گناه و اندوه ناشی از تخریبگر بودن عشق خود. بنابراین، روانکاوِ یک بیمار افسرده همچنین باید قادر به کنار آمدن با نابودی اجتناب‌ناپذیر عشق باشد. بدین ­معنی که، عشق تقاضای ابژه دوست‌داشتنی است، ابژه ای که ممکن است (در فانتزی یا گاهی در واقعیت) فشار زیادی به شخصی که دوستش دارد وارد کند. به عبارت دیگر، روانکاو در مسیر تحلیل شخصی و به وسیله خود تحلیلی، باید به طور موثری با ترس خودش از اثرات تخلیه‌ای عشق مواجه شود، تا بتواند بیمار را بدون ترس از آسیب زدن به او که باعث احساس غم و اندوه در روانکاو می‌شود، دوست بدارد.

 وینیکات اینجا توقف نمی‌کند. در جمله‌ای که در پاورقی نقل می‌کند، در مفهوم روانکاوانه از «چارچوب تحلیلی»، با دیدن آن به عنوان مدیومی برای ابراز تنفر روانکاو از بیمار، انقلابی برپا می‌کند (و من کلمات را با دقت استفاده کرده ام): «……….پایان ساعت، پایان تحلیل، قوانین و مقررات … همه این‌ها نمودهایی از نفرت روانکاو هستند». بخش زیادی از قدرت این کلمات، ناشی از این واقعیت است که این ایده که نفرت درمانگر در رفتارش بروز پیدا می‌کند (اقداماتی که آنقدر عادی به نظر می رسند که مکررا مورد بی توجهی قرار می‌گیرند)، بلافاصله توسط خواننده روانکاو به عنوان بخشی از تجربه‌اش با تقریباً همه بیماران شناسایی می‌شود. وینیکات نمودهای ناگفته نفرت را از تجربه ناهشیار یا نیمه هشیار خواننده/ روانکاو از «بیرون انداختن بیمار» (در انتهای هر جلسه)، یا وضع کردن محدودیت‌هایی برای بیمار (در نگه داشتن سایر چارچوب ها)، شناسایی و تفسیر می‌کند. آنچه که در اینجا به طور ضمنی مطرح است، این تصور است که ترس روانکاو از مخرب بودن نفرتش، می‌تواند منجر به نقض مخرب چارچوب تحلیلی در درمان شود. مثل ادامه دادن چند دقیقه‌ای جلسه توسط درمانگر برای «قطع نکردن مراجع» یا هماهنگ کردن هزینه‌ای کمتر از آنچه مراجع استطاعت پرداخت آن را دارد «چون مراجع مکررا در کودکی توسط پدر و مادر مورد بهره برداری قرار گرفته»، یا تماس گرفتن تکانشی با بیمار زمانی که جلسه‌ای را نیامده «برای اینکه مطمئن شود که او خوب است» و ….

 تنها با نگاهی دقیق به این جملات، می‌توان آنچه که در رابطه زنده بین نوشتار و خواننده وجود دارد را تشخیص داد و درک کرد، که بخش عمده‌ای از زندگی ایده‌های در حال گسترش را تشکیل می‌دهد. همانطور که دیدیم، نوشتار خواستار این است که خواننده در خلق معنا، یک شریک فعال باشد. نوشتار (مانند تعاملات آنالیزان)، فقط و فقط احتمالاتی از معنا را پیشنهاد می‌کند. خواننده/روانکاو باید مایل و قادر باشد فضایی درون خود برای تجربه یا خلق معانی متعدد باز کند، و اجازه دهد یک یا چند معنی همزمان و باهم حضور داشته باشند.

از این گذشته، مهم است که توجه داشته باشیم که عبارت «کار می‌کند» (با وام گرفتن کلمه‌ای در بیان وینیکات از متودولوژی) در ابعاد بزرگ‌تر به وسیله قدرتش برای (تعبیر ناهشیار) درک خواننده آورده شده است. شاید همه نوشته‌های خوب (چه شعر، چه نمایشنامه و رمان و ….) تا حد مشخصی اینطور «کار می‌کنند».

نوشته وینیکات در مقاله مورد بحث (و تقریبا تمام آثاری که در سه جلد مجموعه مقالات جمع آوری شدند)، به طرز شگفت‌آوری در بحث بالینی کوتاه هستند. من معتقدم، این موضوع حاصل این واقعیت است که تجربه بالینی تا حد زیادی در تجربه خواننده از «خوانده شدن» (تعبیر شدن و فهمیده شدن) توسط نوشته، شکل می‌گیرد. هنگامی که وینیکات موارد بالینی را ارائه می‌دهد، معمولاً به یک مداخله خاص با یک بیمار خاص نمی‌پردازد، بلکه به تجربه‌ای بسیار رایج در تحلیل اشاره می‌کند. به این ترتیب، او به طور ضمنی از خواننده می‌خواهد تا از تجربه زیسته با بیمار استفاده کند. نه با هدف بلعیدن تئوری وینیکات بلکه با دعوت از پاسخ اولیه خواننده به متن (فراست، 1942).

شکل‌های مختلفی از اثرات متقابل سبک و محتوی، نوشتار و خواننده، در متنی که در ادامه از مقاله رشد هیجانی اولیه می آورم اهمیت میابند. آنجایی که به تجربه یکپارچه‌سازی در رشد هیجانی اولیه اشاره می‌کند:

یک مثال از پدیده از هم گسیختگی در تجربه متداول بیمارانی مشخص می‌شود که در جلسه، تمام جزئیات آخر هفته خود را بیان می‌کنند و اینگونه احساس رضایت می‌کنند. هرچند روانکاو احساس کند که هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی می توانیم این را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام جزئیات یا تکه هایش توسط فردی دیگر (روانکاو) شناخته شود. شناخت به معنی یکپارچگی در تحلیل است. یکپارچه شدن شخصیت در زندگی نوزاد یک اتفاق معمول است. نوزادی که کسی را برای جمع کردن تکه‌هایش نداشته باشد، با نقصی در تکلیف یکپارچه کردن سلفش شروع می کند و احتمالاً هیچ وقت موفق به یکپارچگی شخصیت ‌نشود و یا نتواند یکپارچگی خود را با اطمینان حفظ کند… .

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این‌ها کنار هم جمع شوند و چیزی احساس شود.

آنچه که در این متن نهفته است، به رسمیت شناختن خشم روانکاو از بیماری است که «جزئیات کاملی از آخر هفته خود را بیان می‌کند» و روانکاو را با این حس که «هیچ کار تحلیلی انجام نشده»، رها می‌کند. وینیکات این را به طور کلی به خواننده واگذار می‌کند تا تکانه روانکاو برای خالی کردن خشم و یا احساس شکست در قالب تفسیر مقاومت به بیمار را تصور کند.

وینیکات، سپس تجزیه و تحلیل عمده‌ای از تکنیک تحلیلی در اختیار خواننده قرار می‌دهد. او این کار را به قدری زیرکانه انجام می‌دهد که ممکن است اگر خواننده متن را به دقت نخوانده باشد متوجه آن نشود. این چیزی کمتر از یک راه جدید برای بودن و صحبت با بیمار نیست که بدون موعظه و یا هیایو به خواننده ارائه می‌شود: «گاهی ما باید این را (علاقه بیمار به تعریف جزئیات) به عنوان نیاز بیمار برای شناخته شدن همه تکه‌ها توسط فرد دیگر/ روانکاو تفسیر کنیم». عبارت «گاهی ما باید» خواننده را به عنوان همکاری می‌بیند که با موقعیت تحلیلیِ در حال توصیف آشنا است و به احتمال زیاد احساس نیاز می‌کند تا مداخله‌ای به سبکی که وینیکات توصیف می‌کند داشته باشد. شاید آنچه خواننده/روانکاو با بیمار تجربه کرده به طور کامل برایش روشن نباشد. زبان، تفسیر مقاومتی را که ناشی از خشمی است که خواننده/ روانکاو آن را تجربه کرده و یا در پاسخ به احساسات ناکامی و شکست به آن متمایل شده، روشن نمی‌کند. وینیکات با استفاده از زبانی که با آن برای خواننده تجربه خواندن را فراهم می‌کند، به او کمک می‌کند تا به صورت غیر دفاعی تجربیات بیان نشده از تحلیل خود یا از کار تحلیلی با بیماران را کنار هم جمع کند.

همچنین، عبارت ساده «تجربه بسیار رایج»، یک مفهوم نظری مهم را منتقل می‌کند (باز هم بدون جلب توجه): مراحل ابتدایی از هم گسیختگی، محدود به بیماران به شدت آشفته نیست، چنین حالت‌هایی به طور منظم در همه بیماران تحلیلی، حتی سالم‌ترین آن‌ها اتفاق می‌افتد. عبارت «تکنیک»، قصد بازی با خواننده را ندارد، بلکه مانند یک تفسیر خوب عمل می‌کند. عبارتی که آنچه را خواننده روانکاو در تمام طول تجربه شخصی شناخته، اما به این شناخت آگاه نبوده است را به شیوه‌ای نمادین و یکپارچه در قالب کلمه در می‌آورد.

پاراگراف دوم متن مورد بحث قابل توجه است:

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این ها کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود.

این جمله‌ای متمایز است، نه تنها بخاطر اصالت ایده‌هایی که ارائه می‌کند، بلکه برای شیوه‌ای که در آن بخش‌های مختلف را برای خلق ایده‌ها به صورت حسی ترکیب می‌کند. این جمله از چند گروه کلمه ساخته شده است (با شمارش من ده کلمه) که با مکث بسیار کوتاهی در بین آنها خوانده می‌شود (برای مثال پس از کلمات زمان، زندگی، اهمیت و …). این جمله علاوه بر اشاره به موضوع مورد بحث، در یک مسیر پر پیچ و خم برای لحظه‌ای با ساختار شنیداری خود به آن زندگی می‌بخشد (تجربه زندگی کردن تکه‌ها از زمانی به زمان دیگر) «کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود». صدا، شکل، ریتم و نحوه انتخاب با دقت کلمات و عبارت‌های سازنده این جمله همراه با هم ایده‌های در حال گسترشی را همراهی می‌کنند و تجربه‌ای در خواندن می‌سازند که مشخصه وینیکات است. مثل پاراگراف اول خشم و هیاهو که مشخصه ویلیام فاکنر است، و یا جمله آغازین پرتره یک بانو که منحصر به هنری جیمز است. خواننده متن مورد بحث از خود نمی پرسد وینیکات چطور می‌تواند آنچه را که یک نوزاد احساس می‌کند بفهمد، یا این که واپس روی در تحلیل بزرگسالان یا کودکان (سایکوتیک، افسرده و یا تقریبا سالم) ارتباط بسیار نامشخصی با تجربه نوزاد دارد. بلکه تمایل دارد برای مدتی در ناباوری معلق بماند و به تجربه‌ای از خواندن وینیکات ورود کند که توسط موسیقی زبان و ایده‌ها هدایت می‌شود. خواننده در مطالعه متن، تجربه‌ای از خواندن را زندگی می‌کند که شبیه آن چیزی است که وینیکات از تجربه نوزاد به تصویر کشیده است، مهم نیست که تکه تکه است (تجربه شناور بودن در تفکر غیر خطی) و یا یک کل منسجم (تجربه لحظه‌ایِ “انسجام در مقابل سردرگمی” [فراست، 1939]). نوشته‌های وینیکات مانند یک راهنما “که ماهیت آن گم شدن است” (فراست، 1947)، اطمینان می‌دهد که هرگز راه نهایی برای فهمیدن قطعی نیست و این فهمیدن اهمیتی هم ندارد.

جناس کلمه «اهمیت»، اجازه می‌دهد عبارت «نوزاد اهمیتی نمی‌دهد تکه تکه باشد یا کلی منسجم»، با معانی مختلف دیگری همپوشی کند. کودک اهمیتی نمی‌دهد زیرا مادر آنجا حضور دارد تا «اهمیت دهد» (از او مراقبت کند). او اهمیت نمی‌دهد زیرا هیچ فشاری برای «اهمیت دادن» احساس نمی کند که می تواند به معنای ساختن ذهنیتی نا‌بالغ و دفاعی باشد که او را از تجربه بدنی اش قطع می کند. خودِ نوشته، به طور ماهرانه و ناهشیارانه ای، چنین تجربه‌ای از لذت اهمیت ندادن و مجبور نبودن برای دانستن و معنا ساختن، و به جای آن لذت بردن از تجربه ظریف زبان و ایده‌ها، را دربردارد.

زبانی که وینیکات در توصیف یکپارچگی نوزاد در یک مکان استفاده می‌کند تعجب آور است. آنجا که مکانی که برای گرد هم آمدن توصیف شده اساسا یک مکان نیست، بلکه یک عمل است (عمل احساس کردن چیزی). گذشته از این، نوزاد در عملِ «یک جا جمع شدن» به سادگی حس نمی‌کند «چیزی را احساس کرده». کلمه «چیزی» ابهام لذت بخشی در خود دارد: «چیزی» یک چیز عینی است. ابژه‌ای که احساس می‌شود، و همزمان «چیزی» شامل کلمات بی معنای بی شماری است که تنها تجربه‌هایی از یک احساس را منتقل می‌کند. این ابهام ظریفی که در تجربه خواندن دنیای متزلزل احساسی نوزاد ساخته می‌شود، دنیایی که اتصال به ابژه‌ها در آن شل است و در بدن به عنوان احساسی بدون ابژه حس می‌شود، حالا در یک احساس مشخص و مکان نمایی شده از ابژه، در صورت مادر احساس می‌شود.

چرخش‌های غیر منتظره و انقلاب‌های آرامی که در مقالات ابتدایی وینیکات در جریان است بسیارند. با این حال، من نمی‌توانم در مقابل شگفت زده شدن در برابر لحظاتی که در آن وینیکات، پزشک اطفال و روانکاو کودک بی‌پروا، زبان فنی پنجاه ساله روانکاوی را دور می‌ریزد و از زبانی استفاده می‌کند که با تجربه‌هایی که توصیف کردیم، زنده است، اجتناب کنم:

… وضعیت‌های آرام و محرک وجود دارند. من فکر می‌کنم نمی‌توان گفت نوزاد از آغاز زمانی که در تختش خوابیده، یا زمانی که هنگام حمام کردن از محرک‌های پوستی لذت می‌برد، یا وقتی برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد و همه چیز را خراب می‌کند تا شیر دریافت کند، به احساسات مختلفش آگاه است. این بدین معنا است که او در آغاز نمی‌داند مادری که در طی تجربه‌های آرام خود می‌سازد، در واقع همان قدرتی است که در پشت سینه‌ای قرار دارد که می‌خواهد نابودش کند.

نوزاد هر دو حالت آرامش و تحریک را دارد (هرکسی که با نوزادی وقت گذرانده باشد این را می‌داند، اما چرا هیچ کس اینگونه به آن فکر نکرده است؟). کودک «این و آن» را احساس می‌کند (در زبان راحتی ای وجود دارد، همانند راحتی ای که در تجربه نوزاد از حالت ذهن-بدن اش وجود دارد)… و از تحریک پوستی در هنگام حمام کردن لذت می برد، که نمی‌توان گفت از آن آگاه است. یا زمانی که برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد… . چطور می‌توان بهتر از این احساس تداوم در همانندسازی با احساسات/وضعیت‌های معنایی مختلف را توصیف کرد که با واج آرایی نامحسوس صدای «س» (شانزده بار در یک جمله) در کلماتی که طیفی گسترده از معانی را دارند همراه می شود: وضعیت‌ها (states)، شروع  (start)، پوست (skin)، تحریک (stimulation)، یکسان (same)، جیغ کشیدن (screaming)، رضایت (satisfaction)، چیزی (something)، راضی  (satisfied).

وینیکات ادامه می‌دهد:

همچنین من فکر می‌کنم لزوما یکپارچگی بین خواب و بیداری کودک وجود ندارد… هنگامی که رویایی به یاد آورده می‌شود و به طریقی به شخص سومی منتقل می‌شود، گسستگی (dissociation) تا حدی از بین می رود، اما برخی افراد هرگز رویا‌هایشان را به وضوح به یاد نمی‌آورند و کودکان برای شناخت رویاهایشان به بزرگسالان وابسته هستند. داشتن رویاهای اضطراب‌زا و وحشت آور برای کودکان طبیعی است. در چنین زمان‌هایی کودکان نیاز به کمک بزرگسالان دارند تا خواب خود را به یاد آورند. این یک تجربه ارزشمند است، چه زمانی که رویا دیده می‌شود و چه زمانی که به یاد آورده می‌شود، دقیقا به خاطر از بین رفتنِ گسستگی ای که بازنمایی می‌شود.

در این بخش از مقاله، وینیکات در مورد اهمیت تجربه‌ای که در آن «رویای کودک به نحوی به شخص سومی منتقل می‌شود» صحبت می‌کند. هربار که این جمله را می‌خوانم به نظرم تکان‌دهنده و گیج کننده می‌آید. من تلاش کردم نقش نفر سوم را در تجربه ظاهرا دو نفره انتقال رویای کودک ( که هنوز ساخته شده یا تحت تملک کودک نیست) پیدا کنم. آیا نفر سوم تجربه حضور نمادین پدر حتی در غیاب او است؟ شاید، اما چنین ایده‌ای بیش از حد به تجربه ای از ذهن مربوط است که جدای از احساس بدنی یا احساس زنده بودنی است که افراد هنگام معاشرت با کودکان، چه کلامی و چه غیر کلامی تجربه می‌کنند. رویا گاهی می‌تواند بدون کلمه به طور نامحسوسی وارد مکالمه یا بازی کودک شود. زیرا قبل از اینکه رویا از آنِ کودک باشد، کودک از آنِ رویا است. بنابراین از این دیدگاه، سه نفر شامل کودک رویا بین، کودکی که بیدار است و بزرگسال هستند. این تفسیر با زبان وینیکات ارائه شده اما بار دیگر خواننده باید به صورت تصوری وارد تجربه خواندن شود. بر خلاف بحث‌ها، زبان به آرامی نوعی سردرگمی را ایجاد می‌کند که خواننده/ کودک در این باره که چند نفر در انتقال رویای کودک به بزرگسال نقش دارند، تجربه می‌کند. خواننده احساسی را که دو نفر بودن برای کودک دارد، تجربه می‌کند و تا زمانی که بزرگسال در فرایند شروع به شناختن (آنچه که در حال تبدیل شدن به) رویا به او کمک نکند متوجه این تجربه نمی‌شود. عبارت «شروع به شناخت» رویا (getting to know dream) منحصر به وینیکات است، به جز او هیچ کس اینطور نمی‌نویسد. این عبارت به طور ضمنی استعاره‌ای است که در آن بزرگسال در اولین مواجهه کودک بیدار شده با رویا «مقدمه‌ای می‌سازد». در این رویداد اجتماعی خیالی ناهشیار، کودک یاد می‌گیرد که «این» (که همواره در حالت سلامتی در حال تبدیل شدن به «من» است) یک زندگی بیداری دارد. زبان استعاری این متن بدون کوچکترین شواهدی از سختی و تقلا، بار نظری سنگینی را حمل می‌کند. اول از همه، این موضوع وجود دارد که همانطور که فروید (1915) قید کرده، ناهشیار زنده است و نتیجتاً دانستن رویای یک نفر، آغاز یک ارتباط سالم در مرز نیمه هشیار و ناهشیار است. همانطور که کودک بیدار و کودک رویا بین با یکدیگر آشنا می‌شوند (به این صورت که کودک خود را به عنوان شخص واحدی می بیند که بیداری و خواب را تجربه می‌کند)، از غریب بودن تجربه رویا کاسته می‌شود و از این رو رویا ترس کمتری بر می‌انگیزد.

ممکن است گفته شود که وقتی یک رویا هم دیده می‌شود و هم به یاد آورده می‌شود، مکالمه بین هشیار-نیمه هشیار و جنبه‌های ناهشیار ذهن در سراسر مرز سرکوب افزایش یافته است. اما قرار گرفتن این ایده در این عبارات، دلیل لذت بردن از نوشتار وینیکات را آشکار‌تر می‌کند. در تقابل با زبانِ اسامی پربارِ نیمه هشیار، هشیار، ناهشیار، واپسروی و …، به نظر می‌رسد زبان وینیکات پر از افعال است. «احساس کردن چیزی»، «شروع به شناختن رویاهایشان»، «جیغ کشیدن»، «تصرف» و مانند این‌ها.

پس از بحث درباره تجربه ابتدایی نوزاد (در حالت سلامتی) از گرد هم آمدن قطعه‌ها و تکه‌ها (عدم یکپارچگی)، و گردهم آمدن شکل‌های مختلف از هم گسیختگی (مانند تجزیه وضعیت‌های خواب و بیداری)، وینیکات توجه خود را به «رشد هیجانی اولیه» معطوف می‌کند، به تجربه نوزاد از روابط ابتدایی خود با واقعیت خارجی:

با در نظر گرفتن رابطه نوزاد و سینه مادر (من ادعا نمی کنم سینه مادر ابزار اصلی انتقال عشق مادر است)، نوزاد دارای خواسته‌های غریزی و درنده خویی است. مادر سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد. این دو پدیده تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی‌گنجند. مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آن کسی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می‌سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است.

در این متن، زبان نقش بیشتری از آنچه که به نظر می رسد دارد. «…نوزاد (در این مقطع)، تکانه‌های غریزی و درنده‌خویی دارد. مادر (با یک زندگی درونی کاملا مجزا از نوزاد) سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد». جدیت مرگبار و خشن این کلمات -تکانه‌های غریزی، احساسات درنده خویی، قدرت و حمله- نقش مقابل طنز و هوس موجود در تصاویری که عمدا اغراق آمیز کشیده شده را دارد. تصور نوزادی با «ایده‌های درنده خو»، تصویر یک مجرم با برنامه و مغز متفکر در پوشک را تداعی می‌کند. و به طور مشابه تصور مادری که می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد، تصویر زنی با سینه‌های بزرگ پر از شیر را می‌سازد که در کوچه‌‍‌های تاریکی در شب راه می رود، به امید اینکه توسط نوزادی اوباش با میل شدید به شیر مورد حمله قرار گیرد.

زبان، که گاهی جدی و گاهی بازیگوش (و گاهی حتی مسخره) است، حسی از مکمل بودن وضعیت‌های درونی مادر و کودک را می سازد. مکمل‌هایی که در مسیرهایی موازی حرکت می‌کنند و با هم ارتباطی ندارند.

در جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید، مهم‌ترین کار تحلیلی نظری وینیکات برای روانکاوی را می‌بینیم. ایده‌ای که در پنجاه سال دوم تاریخ روانکاوی به طور قابل توجهی شکل گرفت. آنچه که اینجا از این ایده ارائه شده است، برای من بسیار وسوسه انگیز‌تر از شکل‌های آشکاری است که بعدا ارائه شد: «این دو پدیده، نوزادی با امیال درنده خوی و مادری با میل به مورد حمله قرار گرفتن توسط نوزاد گرسنه، تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی گنجند».

«زندگی کردن یک تجربه باهم»: آنچه که این عبارت را قابل تامل می‌کند به کار رفتن غیر قابل پیش بینی کلمه «زندگی» است. مادر و نوزاد باهم در تجربه «شرکت نمی‌کنند»، «آن را شریک نمی‌شوند» یا «وارد آن نمی‌شوند». آن‌ها تجربه را باهم زندگی می‌کنند. در همین تک عبارت، وینیکات پیشنهاد می‌کند (گرچه من فکر می کنم او آنطور که نوشته از این آگاه نیست)، که او درحال طی کردن فرآیند دگرگونی روانکاوی، هم به عنوان نظریه و هم درمان است. به شیوه‌ای که آنچه برای روانشناسی انسانی اساسی بود را تغییر می‌دهد. دیگر میل و تنظیم میل (فروید)، دوست داشتن، نفرت و ترمیم (کلاین) و ابژه جویی و ارتباط با ابژه (فیربرن) مهم‌ترین سهم در رشد روانکاوی و علائم روان تنی از آغاز و تداوم در طول زندگی را بر عهده ندارد. در عوض، چیزی که وینیکات برای اولین بار مطرح کرد، این ایده است که سازماندهی مرکزی رشد روانی، از آغازپیدایش، تجربه زنده بودن و عواقب اختلال در تداوم بودن است.

روش خاص وینیکات در استفاده از زبان در این متن، برای ماهیت معانی در حال تولید حیاتی است. در عبارت «تجربه را باهم زندگی می‌کنند»، زندگی کردن یک فعل انتقالی است، و تجربه، مفعول آن است. زندگی کردن یک تجربه، عمل انجام کاری با کسی یا چیزی است (به همان اندازه که عمل ضربه زدن به یک توپ عمل انجام کاری با توپ است)؛ این عمل القای تجربه به زندگی است. تجربه انسانی فاقد زندگی است مگر آنکه ما آن را زندگی کنیم (در برابر اینکه به سادگی آن را بصورت عمل گرایانه داشته باشیم). مادر و نوزاد وارد رابطه با یکدیگر نمی‌شوند، مگر اینکه کاری برای تجربه آن انجام دهند. آن را باهم زندگی کنند، نه یک همزمانی ساده، بلکه تجربه و پاسخدهی به رفتارهای مجزای زنده بودن در زندگی کردن یک تجربه.

این پاراگراف نتیجه می‌گیرد: «مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آنی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است». پارادوکس بیان نشده‌ای که اینجا پدیدار می‌شود شامل این ایده است که باهم زندگی کردن یک تجربه در خدمت جدا کردن مادر و نوزاد است (تا از نقطه نظر نوزاد، آن‌ها را به عنوان دو گونه مجزا با هم وارد ارتباط کند). این پارادوکس در قلب تجربه تصویر نهفته است: «من این روند را اینطور می‌بینم که دو خط که از دو جهت مخالف آمده‌اند به هم نزدیک می‌شوند. اگر باهم همپوش شوند لحظه‌ای توهمی به وجود می‌آید، تجربه‌ای که نوزاد می‌تواند به عنوان توهم یا واقعیتی بیرونی برداشت کند».

 در واقع، آنچه که در حال معرفی است مفهومی است که بعدا وینیکات آن را «پدیده انتقالی» نام‌گذاری می‌کند. لحظه توهم یک لحظه از همپوشانی روانی مادر و نوزاد است: لحظه‌ای که در آن مادر تجربه‌ای را با نوزاد زندگی می‌کند که فعالانه، ناهشیارانه و طبیعی، خود را به عنوان ابژه‌ای که می‌تواند توسط نوزاد و با خلق او تجربه شود (این یک تجربه نامحسوس است، زیرا هیچ چیز غیرمنتظره ای وجود ندارد) و یا کشف شود (رویدادی با کیفیت دیگری بودن در واقعیت بیرونی نسبت به احساس نوزاد از خود).

به زبان دیگر، نوزاد در زمان هیجان، تحریک و آمادگی برای توهم چیزی متناسب برای حمله، به سمت سینه می‌آید. در لحظه‌ای سینه واقعی پیدا می‌شود و او می‌تواند آنطور که در تصورش بود آن را احساس کند. بنابراین ایده‌های او با جزئیات دقیق بینایی، لامسه، بویایی و … غنی می‌شوند و دفعه بعد از این خوراک در توهم استفاده می‌شود. به این ترتیب او شروع به ساختن ظرفیتی برای تخیل کردن آنچه که واقعا وجود دارد می‌کند. مادر باید این نوع از تجربه را به کودک بدهد.

آنچه که وینیکات تلاش می‌کند توضیح دهد (و با استفاده از زبان موفق می‌شود)، به سادگی یک تجربه نیست، بلکه راهی جسورانه تر از راه‌های دیگر برای تجربه است. استعاره اولیه‌ای که وینیکات با آن این مدل از تجربه را توضیح می‌دهد شامل تصویر مادر و نوزاد به شکل دو خط است (یا دو زندگی) که از دو مسیر مخالف می‌آیند (از جهان جادو و از واقعیت توافقی زمینی) که تمایل (liable) به نزدیک شدن به یکدیگر را دارند. استفاده از کلمه “liable”  غیر منتظره است که دلالت ضمنی بر اتفاقات شانسی (از یک طبیعت ناخوشایند؟) دارد. آیا این کنایه اشاره ای است به تصادفاتی که در خدمت ورود به “واقعیت بیرونی” هستند؟

برای وینیکات، تامین مادرانه حتی پیچیده‌تر از ساختن یک زمینه بین فردی روان‌شناختی است که در آن نوزاد همزمان به واقعیت بیرونی، واقعیت درونی و تجربه وهم ورود می‌کند. در «رشد هیجانی اولیه»، او بیان می‌کند که وظیفه مادر در این مرحله شامل حفاظت از نوزاد در برابر پیچیدگی‌هایی است که هنوز قادر به درکشان نیست. «پیچیدگی» کلمه جدیدی است که در این جمله ساخته شده. کلمه پیچیدگی‌ها در دستان وینیکات، مجموعه خاصی از معانی با همگرایی محرک‌های درونی و بیرونی را حمل می‌کند که با هم در ارتباط هستند، ارتباطی که فراتر از ظرفیت درک نوزاد است. وینیکات چند سال بعد در صحبت از تلاش مادر برای «معرفی کردن پیچیدگی‌ها، طوری که فراتر از ظرفیت نوزاد نباشد» اضافه کرد: «به ویژه او تلاش می‌کند نوزادِ خود را از تصادفات (همزمانی‌ها) حفاظت کند». «همزمانی» کلمه‌ای به مراتب معما‌گونه‌تر از پیچیدگی است. کلمه‌ای با سابقه طولانی و درد سر‌ساز در ادبیات افسانه‌ای غربی (نسخه سوفوکلس از افسانه ادیپ بازنمایی از تنها یک نمونه از تخریب‌گری این همزمانی در زمان بیداری است).

وینیکات توضیحی نمی‌دهد که منظورش از پیچیدگی یا همزمانی چیست. و حتی کمتر از آن توضیح می‌دهد که چطور باید از نوزاد در برابر این‌ها محافظت کرد. زبان نامشخص و معما‌گونه او این فضای خالی را با دانش پر نمی‌کند. در عوض فضایی را برای فکر کردن، تصور کردن و تجربه کردن باز می‌کند. یک مدل خواندن ممکن از کلمات «پیچیدگی» و «همزمانی» به شکلی که که وینیکات ساخته و استفاده می‌کند و به نظر من گاهی مفید است، به این شکل است: همزمانی‌ها یا پیچیدگی‌هایی که نوزاد نیاز دارد از آنها حفاظت شود، همزمانی شانسی وقایعی است که زمانی که واقعیت بیرونی و درونی در حال تفکیک از یکدیگر هستند اتفاق می‌افتد. به عنوان مثال، نوزاد گرسنه ممکن است در شرایطی که بیشتر از حد تحملش است صبر کرده است، ترسیده و خشمگین باشد. مادر ممکن است به دلایلی که هیچ ربطی به نوزاد ندارد مشغول و پریشان باشد، شاید بخاطر بحث با همسرش یا یک درد فیزیکی که می‌ترسد بخاطر یک بیماری جدی باشد. همزمانی رویداد درونی (گرسنگی، ترس و خشم نوزاد) و رویداد بیرونی (غیاب هیجانی مادر)، اتفاقی است که نوزاد قادر به درک آن نیست. برای او این همزمانی اینطور معنا پیدا می‌کند که خشم و امیال درنده خو در او، مادر را کشته اند. مادری که مایل بود توسط کودک گرسنه مورد حمله قرار بگیرد، دیگر نیست و به جای او مادری بی‌جان حضور دارد که منفعلانه به نوزاد اجازه حمله می‌دهد. مثل لاشه‌ای که در دسترس کرکس ها است.

این همزمانی باعث می‌شود نوزاد به صورت دفاعی، میزانی از نظم و کنترل را با برگرداندن آنچه که واقعیت خارجی ایجاب کرده بود به صورت یک فانتزی همه‌توانی در دنیای درونی ایجاد کند: «من او را کشتم». در مقابل، زمانی که مادر و نوزاد قادر به «باهم زندگی کردن یک تجربه» هستند، سرزندگیِ دنیای درونی کودک، توسط دنیای بیرونی دیده شده و تشخیص داده می شود (عمل مادر برای زندگی کردنِ تجربه همراه با کودک). وینیکات این ایده‌ها را به صراحت بیان نمی‌کند، اما آن‌ها برای خوانده شدن و فهمیده شدن توسط خواننده حضور دارند.

اینجا با توجه به مجوزی که خواننده برای ساختن متن دارد و اخطاری که خود وینیکات می‌دهد، یک یادداشت احتیاطی لازم است. این نکته به طور ضمنی در تمام نوشته های وینیکات وجود دارد که ارزش خلاقیت نباید بالاتر از همه چیز قرار گیرد. خلاقیت گاهی بی‌ارزش و مهلک است _زمانی که کودک از عینیت قطع ارتباط می‌کند_  و از پذیرش واقعیت بیرونی امتناع می‌ورزد. نوزاد برای همیشه در این توهم می‌ماند که آنچه که او می‌خواهد منجر به مرگ می‌شود. خواننده‌ای که ارتباطش با متن قطع می‌شود متوجه این نکته نمی‌شود.

تصور وینیکات از اولین تجربه کودک در پذیرش واقعیت خارجی، به زیبایی در محتوی بیان شده:

چیزی که به دنبال پذیرش واقعیت بیرونی می‌آید، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب در مورد ناکامی‌هایی می شنویم که واقعیت بیرونی تحمیل می کند، و کمتر از تسکین و رضایت حاصل از آن می‌شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش‌تر است. اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی بصورت جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد، و عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی یک ترمز بر روی آن [فانتزی] می‌سازد و آن را قابل بررسی و شناسایی می‌کند. در واقع، فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود. ذهنیت بسیار ارزشمند است، اما بسیار هراس آور و جادویی می شود اگر به موازات عینیت پیش نرود.

این متن ماهیت مردانه‌ای دارد. پس از اذعان به آنچه که از پیش مشخص است (“شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش است “)، متن جمله میانی را می‌شکند و داخل می‌شود: اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد. عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی در این جمله به سادگی یک مفهوم انتزاعی نیست؛ بلکه در زبان زنده است. حضور واقعیت بیرونی در صدای کلمات احساس می‌شود، برای مثال، در صدای متراکم، سرد و فلز گونه ترمز (که برای من تصویر لوکوموتیوی با چرخ‌های قفل شده را برمی‌انگیزد که با صدای جیغ مانندی روی ریل کشیده می‌شود). استعاره وسیله نقلیه‌ای که قرار نیست بایستد (استعاره ضمنی در عبارت بدون ترمز) با پیش رفتن جمله تفصیل می‌شود: «عشق و نفرت هراس آور میشوند». عشق و نفرت فاقد موضوع هستند. بنابراین وسیله نقلیه استعاری نه تنها بدون ترمز، بلکه بدون راننده است. اثرات تعدیل کننده واقعیت بیرونی، در خویشتن داری و مکث‌های مکرر در نیمه اول جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید احساس می‌شود: «واقعیت بیرونی بر روی آن ترمز می‌گذارد_ و می‌تواند مورد بررسی و شناخت قرار گیرد_، و_،در واقع …». جمله (و تجربه واقعیت درونی و بیرونی) با کند شدن به صورتی روان‌تر (و نه آرام و مرده) آشکار می‌شود. «… در واقع فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود».

وینیکات بارها و بارها در «رشد هیجانی اولیه» به موضوع توهم برمی‌گردد، هر دفعه از دیدگاهی متفاوت. او در توانایی به تصویر کشیدن آنچه که کودک می‌تواند به عنوان توهم تجربه کند، بی همتا است. برای مثال، بعدا در همین مقاله در بازگشت به این موضوع او می‌گوید برای اینکه توهم ایجاد شود: «… باید تماس ساده‌ای با واقعیت بیرونی یا واقعیت مشترک برقرار شود. این تماس باید بوسیله توهم نوزاد و ارائه دنیا برقرار شود، با لحظاتی از وهم نوزاد که در آن این دو یکسان در نظر گرفته می شوند (درحالی که هرگز اینگونه نیست)». برای اینکه چنین چیزی اتفاق بیافتد، یک نفر همیشه به دردسر می افتد (حتی زمانی که طولانی‌تر از یک ساعت به خواب می رود)، [راه فوق‌العاده ساده‌ای برای اشاره به این واقعیت که مادر بودن شغلی پر کار و پردردسر است]، تا دنیا را برای نوزاد به صورتی محدود و متناسب با نیازهایش به شکل قابل درکی درآورد (بدون پیچیدگی‌ها و هم زمانی‌های زیاد). ریتم عبارت‌هایی که این جمله را می‌سازند، نیازهایی که مادر باید در روال ساختن وهم برای کودک در نظر بگیرد روی هم انباشته می‌کند. این تلاش‌ها از طرف مادر به منزله کار شدیدی در پشت صحنه است که برای لذت بردن نوزاد روی صندلی ارکستر خود از توهم لازم است. چنین اجرایی اشاره‌ای به کار طاقت‌فرسایی که وهم را می‌سازد و از آن محافظت می‌کند ندارد.

من فکر می کنم طنز تضاد بین وهمی که از پشت صحنه دیده می شود و آنچه که از صندلی ارکستر دیده می‌شود، به هیچ وجه از دید وینیکات پنهان نبوده. موقعیت مجاور این متن (شرحی از کار مادرانه) و پاراگرافی که به دنبالش آمده (که تمام حس شگفتی و تسخیر کودک از دیدن این اجرا را نشان می‌دهد) نمی‌تواند تصادفی باشد: «موضوع وهم … که برای جلب علاقه کودک از طریق حباب‌ها، ابرها و رنگین‌کمان‌ها و همه پدیده‌های مرموز فراهم می‌شود، و همچنین علاقه نوزاد به چیزهای پف کرده، همچنین در جایی علاقه به فرآیند تنفس، که هیچ وقت تصمیم نمی‌گیرد که اول وارد شود یا خارج». من چنین بیان مقایسه‌ای را در هیچ متن تحلیلی دیگری اینطور شفاف ندیدم. کیفیت مرموزی از تجربه خیالی که در زمان انفجار کامل فانتزی توسط درک قاطع کودک از واقعیت بیرونی ممکن می‌شود.

نتیجه گیری:

وینیکات در این اولین مقاله از مقالات اصلی خود، بی سر و صدا و بی تکلف از خرد متعارف سرپیچی می‌کند، مقاله‌ای که از ابتدا وسیله‌ای برای پایان دادن است، وسیله‌ای برای انتقال داده‌های تحلیلی و ایده ها به خواننده، مانند خطوط تلفن که صدا را در قالب تکانه‌های الکتریکی و امواج صوتی منتقل می‌کنند. تجربه ما به عنوان روانکاو از ایده‌هایی که برایمان معنا پیدا می‌کنند، از زبانی که برای ساختن یا انتقال آن‌ها استفاده می‌کنیم جدایی ناپذیر است. برای برخی از روانکاوان این ایده ای است که به شدت در برابر آن مقاومت می ورزند. برای آنها سخت است قبول کنند گفتمان بین روانکاوان، چه کتبی و چه گفتاری، برای همیشه با گزارش های غیر دقیق، امپرسیونیستی -و در نتیجه گیج کننده و گمراه کننده- درباره آنچه مشاهده می شود و نحوه تفکر درباره کاری که به عنوان روانکاو انجام می دهیم، محدود خواهد ماند. برای سایر روانکاوان، جدایی ناپذیری مشاهدات و عقاید ما، از یک سو، و زبانی که ما برای بیان آنها استفاده می کنیم از سوی دیگر، هیجان انگیز است، که در آن تداخل حل ناشدنی زندگی و هنر که نه هیچ یک قبل از دیگری می آید و نه بر دیگری غالب می‌شود حفظ می‌شود. زنده بودن (که بیشتر از یک حس عملی است) همواره خلق کردن چیزی شخصی از درون خود است، خواه افکار، احساسات و حرکات بدنی، ادراکات، مکالمات باشد، یا شعرها و مقالات روانکاوانه. نوشته هیچ روانکاوی به اندازه وینیکات شاهدی بر رابطه وابستگی متقابل هنر و زندگی نیست.

* کپی فقط با ذکر منبع و “ارجاع به سایت” مجاز است.


Screenshot_20210820-111045_Pinterest.jpg
مرداد 29, 1400

گفتگوی لوکا دی دونا با توماس آگدن (۲۰۱۳)/ مترجم: مهناز ارسلانی/ ویراستاران: نگار نباتی و عادله عزتی

لوکا: چه چیزی درابتدای کار منبع الهام تان بود که باعث شد شما نظریه روابط ابژه بریتانیا را در مورد فرایند ناخودآگاه بپذیرید؟ علت آن عدم توافق با روان شناسی ایگو آمریکایی سنتی بود یا تجربه کار با بیمارانتان شما را به این سمت سوق داد؟

آگدن: من قبل از اینکه نامی برای روانکاوی داشته باشم به آن علاقمند شدم. زمانی که کودک بودم مادرم تحت روان درمانی بود. او زن خیلی باهوش و حساسی بود که با من در مورد روانکاوی گفتگو نمی کرد اما من را خیلی خوب می شنید و طوری با من صحبت می کرد که حاصل تجربه اش از تحلیل بود. من فقط بخاطر دستیابی به حساسیتی که روانکاوی در شیوه ی مادری کردن او ایجاد کرده بود، وقتی ۱۶ سالم بود، از لیست کتاب هایی که به من داده شد برای تابستان بخوانم، کتاب مقدمه جامع بر روانکاویِ فروید را انتخاب کردم. به خاطر دارم که آن را در اتوبوسی در نیویورک سیتی شروع به خواندن کردم و چنان غرق در آن شدم که مسیر توقفم را فراموش کردم. این موضوع به هیچ وجه ناراحتم نکرد چرا که توانستم بدون هیچ مزاحمتی تا هر زمان که میخواستم مطالعه کنم. من بیشتر مجذوب صدای کتاب شده بودم تا ایده هایی که بیان می کرد. متن کتاب شبیه سخنرانی ای خیالی برای شنوندگانی شکاک بود. شیوه ای که فروید با شنوندگان درباره شک ها و ترس هایشان صحبت می کرد، چه اکنون و چه آن موقع، برایم خیلی جذاب تر از ایده ها بود. برای مثال، روانشناسی ناخودآگاه جوک یا حتی روانشناسی ناخودآگاه رویاها. اینگونه بود که انگار از قبل محتوی ایده ها را می دانستم، این طور احساس می کردم که با این ایده های ناهوشیار از زمانی که یاد گرفتم صحبت کنم و شاید قبل تر از آن آشنا شده بودم.
در نگاهی به گذشته، فکر می کنم دو دلیل وجود داشت که چرا صدای کتاب برایم بیشتر جذاب بود و شاید دلایل بیشتری بود اما من به دو تا از آن ها اشاره خواهم کرد. اول اینکه صدا یک خلق ادبی است و من نوشته های فروید را دوست داشتم. البته همه نوشته های خوبی را که می توانست در سن 16 سالگی  ذهن ام را تحت تاثیر قرار دهد دوست داشتم. و دلیل دیگری که در مورد صدا در کتاب به دست آوردم فکر می کنم این بود که گویی در آن زمان صدایی که از آن کتاب می شنیدم صدای روانکاو مادرم بود، صدایی که بسیار به آن کنجکاو بودم و البته هیچ وقت به طور مستقیم نشنیده بودم با این حال در وجودم جریان داشت.
بنابراین، مقدمه ی آشنایی من با روانکاوی از طریق روابط ابژه بود، ارتباط اولیه ام با مادرم، و ارتباط با روانکاوش و با روانکاوی از طریق او. این تجربه اولیه من با روانکاوی به روشی بدون کلام بود، روشی که هم با بودنم و هم با بودن مادرم انجام شده بود.
سوال شما را مستقیم پاسخ ندادم ، اما این روش صادقانه تری است که می توانم با آن گفتن داستانی را شروع کنم. بعد از اینکه روانکاوی را پیدا کردم، یا آن من را پیدا کرد، به طور تصادفی بخش های کتاب هایی که پیش رویم قرار می گرفت را مطالعه کردم. دومین کتاب روانکاوی را که مطالعه کردم کتاب عشق اولیه و تکنیک روانکاوی بالینت بود، چرا که تنها کتاب در زمینه روانکاوی در کتابخانه محلی مان بود. احساس کردم که صدا و شیوه نوشتاری این کتاب بسیار متفاوت از شیوه نگارش فروید بود. بالینت به شکل های اولیه عشق پرداخته بود در حالیکه فروید به شکل های ابتدایی سکچوالیتی می پرداخت. حتی در آن سن کم متوجه شدم که عشق اتفاقی انسانی تر از بررسی سکچوالیتی بود که فروید به آن می پرداخت.

تصمیم گرفتم به مدرسه پزشکی بروم چرا که در آن زمان تنها دکتری پزشکی در انستیتوهای مرتبط با انجمن روانکاوی آمریکا پذیرفته می شد. در آن زمان نمی دانستم که انیستیتوهای خیلی کمی بودند که کاندیدهای غیر پزشک را هم می پذیرفتند. مطمئن نیستم اگر میدانستم که میتوانم بدون اینکه پزشکی بخوانم روانکاو شوم، باز هم این کار را میکرم یا نه. فکر می کنم که آموختن پزشکی در پرداختن به روانکاوی ارزشمند است. برای من، آنچه که درباره آموزش پزشکی خیلی مهم بود، تجربه به عهده گرفتن مسئولیت زندگی بیمار به شیوه ای واقعی بود. این مسئولیت بزرگی است و یکی از مسئولیت هایی است که فکر میکنم بعضی از روانکاوان سعی می کنند آن را انکار کنند. بیشتر اوقات در کار روانکاوی، بیماران قادر به پذیر مسئولیت زندگی شان هستند، اما این همیشگی نیست. برای مثال، بیماران اسکیزوفرنی و بیمارانی با انواع مختلف روانپریشی یا بیماران افسرده ای که تمایل به خودکشی دارند، اغلب قادر به عهده گرفتن مسئولیت زندگی شان نیستند. متاسفانه، همیشه هم برای بیمار و هم برای روانکاو پیش بینی اینکه بیماران در طی درمان یا تحلیل روانپریش شوند یا افکار خودکشی داشته باشند امکان پذیر نیست. در واقع من معتقدم که هر تجربه تحلیلی حتی اگر مشتمل بر روانپریشی و یا وضعیت افسردگی حاد باشد ارزشمند است، تجاربی که  به واسطه ترس روانکاو از عهده گرفتن مسئولیت زندگی بیماران از آنها اجتناب می شود.
برگردیم به سوال شما در مورد روانشناسی ایگو آمریکایی و تئوری روابط ابژه انگلیسی، فکر می کنم که روانکاوان متاخر مانند وینی کات، فربرن، ملیز، بیون، روزنفلد و سگال به نسبت روانشناسان ایگو آمریکایی تمایل زیادی به بررسی بیماران روانپریش و بخش روانپریش هر بیمار داشتند. این مهمترین قسمت از آن چیزی بود که من را به تئوری روابط ابژه انگلیسی متمایل کرد.
از ابتدای آموزش دستیاری ام، عمیقا به بیماران رسما آشفته علاقمند بودم و در حرفه ام به عنوان روانکاو، خیلی خوب توانستم نه تنها چنین بیمارانی را درمان کنم بلکه آموزش و راهنمای روانکاوهایی برای این گروه از بیماران باشم.

لوکا: شما در مورد موضوعات مختلف زیادی نوشته اید. لیستی از علایق وسیع شما را تهیه کرده ام، که اگر اجازه دهید این لیست را که تقریبا بر اساس زمان نوشتاری شما می باشد بخوانم، مانند مفهوم همانندسازی فرافکنانه، درمان روانکاوانه اسکیزوفرنی، سرآغاز عقده ادیپ مردانه و زنانه، اولین ملاقات تحلیلی، وضعیت کلاینی، فضای بالقوه وینی کاتی، مفهوم ارتباط ابژه درونی، سوژه های فرویدینی، کلاینی و وینی کاتی، سوم تحلیلی، ریوری، شناخت نادرست (misregognition)، وضعیت اتیستیک _همجوار، سوپرویژن تحلیلی، آموزش روانکاوی، نوشتن روان تحلیلی، و همچنین سلسله مقالاتی که در آنها نثر و شعر فراست، بورخس، استیون، ویلیامز کارولز، ویلیامز و کافکا را مورد بحث قرار داده اید، همچنین سری مقالات دیگری که در مورد روش منحصر به فرد مطالعه تحلیلی نویسندگانی همچون فروید، آیزاکس، فربرن، وینی کات، بیون، لئووالد و سرلز نوشته اید. البته موفق نشدم به همه مقالات اشاره کنم. با نگاهی به گذشته، در چهل سال نوشتن که درگیر آن بوده اید آیا یک “پروژه” یا “خط رشدی” در کارهایتان بوده است؟

آگدن: امیدوار بودم در انتهای مصاحبه به این سوال مشکل بپردازید. سوال شما یکی از سوالاتی است که اغلب اوقات از خودم می پرسم. فکر می کنم چند ایده هستند که در همه کارهایم جریان دارند. اولین ایده ای که به ذهنم می رسد این است که فکر کردن حداقل به دونفر نیاز دارد. این ایده را در مقالات آغازین در مورد همانند سازی فرافکنانه به کار گرفتم. من به ندرت اصطلاحات را به مدت طولانی استفاده می کنم چرا که هر فردی تعریف خودش را از آن دارد، بنابراین تلاش می کنم برای توصیف یک پدیده، به جای استفاده یک واژه که عاری از معنی باشد درباره اش صحبت کنم. آن چیزی که در ذهن دارم درباره آن چیزی که معمولا ” همانندسازی فرافکنانه” می نامم این است که در کودکی، مادر و نوزاد ذهن سومی را خلق می کنند که از معنای فردی که به هر کدام تعلق می گیرد فراتر می رود و در حالی که هر دوی آنها در آن شریک هستند، هویت فردی شان را نیز حفظ می کنند و خودشان را تحت انقیاد ذهن سومی قرار میدهند که در این لحظه به واسطه تجربه زندگی در ذهن سوم تغییر کرده است.
ویلیام جیمز بیان کرد که تفکر اصیل همیشه در حرکت است همچون “در حال پرواز” بودن. ویلیام جیمز در سال 1900 همزمان با انتشار تفسیر رویا، اشاره به این موضوع کرد که باید فعل ها، قیدها، حروف اضافه و حروف ربط را در توصیف همه رخدادهای روانی به کار بگیریم نه اسم و صفت را، چرا که هر پدیده روانی دائما در حال تغییر می باشد. وقتی جیمز- روانکاوی که ارزشش در ادبیات تحلیلی کمتر از همه به جا آورده شده- گفت که ما کلماتی همچون اما، و، از برای احساسات باید داشته باشیم. من قدری واژه های متفاوتی به کار گرفتم اینکه: ما حافظه نداریم و به طور غم انگیز، مبهم و مکرر به یاد می آوریم و به این ترتیب این روش های به یادآوری ما را تغییر می دهد. همان طور که ما آنها را تغییر می دهیم و در پروسه تغییر تحت تاثیر آنها قرار می گیریم آنها هم ما را تغییر می دهند و با هم به شکلی متفاوت از آنچه بوده ایم برمی گردیم. دگرگونی، یک اتفاق همیشگی در وضعیت روانشناختی است.
مفهوم تفکر و احساس درون ذهنی که توصیف کردم پایه ای برای آن چیزی که من آن را سوم تحلیلی می نامم ایجاد می کند، اگر مفهومی معنای ثابتی را در ذهنم پیدا کند، سعی می کنم به تکرار، آن را دوباره متوجه شوم. اغلب، وقتی استفاده واژه سوم تحلیلی دیگران را مطالعه می کنم پدیده ای که آنها از آن صحبت می کنند برایم جدید است. واقعیت این است که نمی توانم  منظور خودم را از این مفهوم، در آنچه دیگران از سوم تحلیلی فهمیده اند و آن را تعبیر کرده اند بیابم. البته  پذیرای این رخداد هستم چرا که معنای آن تعبیر حاصل تفکر فرد دیگری است – که اصل مهمی در هر نوع نوشته است. خواننده یک رمان شخصیت های آن را خلق می کند و تقریبا همیشه فیلم هایی که اساس آن بر رمانی است که به آن علاقمند هستم ناامیدم می کنند، اغلب شخصیت های فیلم تصاویرم از شخصیت های رمان را از بین می برد و من را با تصاویر فرد دیگری تنها می گذارد که در برابر تجربه ام از خواندن و ارتباطم با شخصیت هایی که من و نویسنده خلق کردیم کم اهمیت جلوه می کند.

افرادی مثل بارانگرز، فرو، سیویتاریس، چیانیس و بلوگنینی استعاره فضای تحلیلی را برای اشاره به تفکر دو نفر با هم به کار برده اند _زندگی کردن در دنیایی از نیروهای روانشناختی و جسمیِ مشترک که روش های ویژه ای را برای ساختن (معنی دادن به ) تجربه فردی ارائه می کنند. ایده فضا و سوژه سوم صرفا استعاره هایی برای توصیف جنبه های تجربه تحلیلی، مانند ارتباط مادر-نوزاد و بسیاری از تجربه های هیجانی صمیمی دیگر هستند. هیچ دو استعاره ای پدیده یکسانی را توصیف نمی کنند _درواقع اصل کلی استفاده از استعاره، ایجاد روش منحصر به فردی برای توصیف یک چیز و مقایسه با دیگر چیزهاست. از نظر من، به لحاظ ماهیت ویژه تجربه ای که من و بیمار در طی جلسه تحلیلی داریم، یک استعاره یا دیگر استعاره ها به نظر می رسد بهتر می تواند آنچه را که در جلسه تحلیلی جریان دارد را توصیف کند. گاهی هم به نظر می رسد که هیچ کدام به کار نیاید. من به این واژه های مفهومی بعد از جلسه یا در حین جلسه (چه در شادی و چه در غم) فکر می کنم در حالیکه تلاش می کنم وضعیت ام را بیرون از تجربه ای که با بیمار داشته ام بفهمم. ایده هایی که در طول زندگی ام به عنوان نویسنده تحلیلی شکل گرفته اند متوجه شدم که غیرقابل جداشدن از یکدیگر هستند. برای مثال، چند لحظه قبل، در گفتگو با شما درباره ایده ای که دو یا چند نفر را مشغول به فکر کردن می کند، متوجه شدم خودم در مورد استفاده فعل، قید، حرف اضافه، حرف ربط و ماهیت استعاره ها صحبت می کنم. علاقه ام به زبان و روانکاوی به عنوان بخش های حل نشدنی از یک کل تحول پیدا کرده اند.

 لوکا: در ادامه این گفتگو از نقش زبان در روانکاوی، علاقمندم که نظراتتان در مورد اهمیت نوشتن برای شما به عنوان یک روانکاو را بشنوم. مشخص است که نوشتن برای شما معنی خاصی دارد. برای سال‌های متمادی روانکاوان ایتالیایی به ایده های مفهومی نوشتن در روانکاوی علاقمند بوده اند-مانند کارهایی از فرو، راکالبوتو و سمی. کارهای شما بر جامعه روانکاوی ایتالیا تاثیر زیادی داشته است. نه تنها برای شفافیت نثر شما بلکه برای تعامل موثر شما با خواننده. ممکن است در مورد این ارتباط بین خواندن ادبیات و کار روانکاوی صحبت کنید؟

آگدن: لوکا، علاقه شدید من به ادبیات در کل زندگی ام بوده است، و به نظر می رسد الان که در حال پیرشدن هستم پررنگ‌تر نیز می‌شود. آن چه من ازعلاقه مشترک روانکاوی و ادبیات به مقوله زبان می‌بینم فقط به راهی برای ابراز افکار و احساسات خلاصه نمی‌شود، بلکه مهمتر از آن، زبان، بستری برای خلق این افکار و احساسات است. به عبارتی ما ازکلمات به وجود آمده ایم. ما به واسطه زبان است که تجربیات مان را به افکار واحساسات تغییر می دهیم، همان طور که بیون و فرو هر کدام به شیوه خودشان این موضوع را بیان کردند که تصورات دیداری ما هنگام رویا پردازی _چه در بیداری و چه در خواب_ بخشی از فرایند تبدیل تجربه خام فرد به یک معنای شخصی را تشکیل می‌دهند. اما من فکر می کنم که عقیده فروید درباره دگرگونی ارائه-چیز (thing-presentations) به ارائه-کلمه (word-presentations)، _در تبدیل تجربه ناهشیاربه تجربه نیمه هشیار_ به همان اندازه ی خلق تجربه شخصی دارای اهمیت است.
فکر می کنم که نقش زبان در آفرینش انسان، توسط نویسندگان ادبی و روانکاوان به شیوه مشابهی ارزش‌گذاری شده است. در ادامه این ایده که زبان ما را یک قدم بیشتربه مفهوم انسان بودن می‌رساند، من فکر می‌کنم که اگرما به عنوان روانکاو می‌خواهیم به این سوال پاسخ دهیم که چه چیزمنحصربه فرد انسانی ای درباره هر یک از بیمارانمان وجود دارد، باید همگام با بیمار در گفتگوی تحلیلی ای که با هیچ فرد دیگری در دنیا نداشته ایم رشد کنیم. مفهومی که از آن صحبت می‌کنم، چه در حیطه سلامت روان فعالیت کنیم یا نه، برای همه ما تا حدودی آشناست: ما با همسرمان یا شریکمان به شیوه ای صحبت می کنیم که با هیچ فرد دیگر در این دنیا صحبت نمی کنیم. منظورمن محتوای آنچه که می‌گوییم نیست، بلکه روشی است که با آن‌ها صحبت می‌کنیم. به همین نحو ما با نزدیکترین دوستانمان، دختر بزرگمان و یا دختر کوچکترمان، برادر، پدر، مادر یا با هر فرد دیگری که در ارتباط صمیمی هستیم به گونه ای صحبت می‌کنیم که حتی در رویاهایمان هم نمی‌دیدیم که با هیچ کسی در دنیا این‌گونه صحبت کنیم. ضمنأ کلمه رویاپردازی که آن را ناخواسته به کار بردم ارتباط زیادی با آن روش منحصر به فرد سخن گفتنی دارد که ما با افراد مختلف در زندگی مان به کار می‌بریم. همین امر در مورد صحبت‌هایمان با بیمارانمان نیز صدق می‌کند. انتظار دارم اگر یکی از بیمارانم گفت‌وگویم را با بیمار دیگری بشنود بگوید که: این شیوه گفتگو را دوست ندارم نه به این به معنا که شما اغواگرانه، والدگرانه یا قلدرمابانه صحبت می‌کنید، این صرفا به چشم من درست نمی‌آید. و من به او خواهم گفت چیزی که امیدوار بودم بشنوم را گفتی. این مدل گفتگو قرار نبوده که برای تو باشد و چیزی هم نیست که من و تو باهم آن را خلق‌ کرده باشیم یا تصورش کرده باشیم. از نظر من خلق کردن یک روش منحصربه فرد صحبت کردن با بیمار، پیش‌نیاز کار تحلیلی نیست، اصلِ کارتحلیلی است. وقتی که بیمارصحبت می‌کند درحال خلق کردن خودش است. خلق سلفی که به او احساس خودش بودن را می‌دهد. وقتی که که بیمار مدتی این کار را انجام می‌دهد، می‌تواند هم در رویاهای خودش (به وسیله تصاویر دیداری) و هم در صحبت با دیگران (به شیوه کلامی و غیرکلامی) گفتگو کند. این گفتگوها تحلیل او را ادامه دار می‌کنند، یعنی بودن بیماراز طریق زبان تصویری و زبان کلامی اش را ادامه‌دار می‌کنند.
انتقال، موضوع گفتگو در روانکاوی است، به طوری‌که گاهی درفهمیدن آن چه که مانع بیمار در بیان بی‌پرده افکارش است، می‌تواند بسیار کمک کننده باشد. گمان نمی کنم واژه تعبیر به خوبی بتواند نحوه ای که با بیمارم صحبت می‌کنم را توصیف کند. من فکر می‌کنم عبارت “صحبت کردن با بیمار” (talking with)، در مقایسه با “تعبیر دادن” (making an interpretation)، تصویر بهتری از احساس من در طی گفت و گوهایی که با بیمارانم دارم، می‌دهد. وقتی بیمار از من می پرسد که “چرا شما هرگز تعبیر نمی دهید؟ این را تمجید بزرگی می دانم. این، برای من، به این معنی نیست که روانکاوانه فکر نمی کنم، بلکه به این معناست که روانکاوانه صحبت نمی کنم. صحبت کردن روانکاوانه، سخن گفتن به زبانی خارجی است، زبانی که من خلق‌اش نکرده ام. تلاش می کنم با اینکه کاربسیارسختی است، به زبان خودم سخن بگویم.
مفهوم منحصر به فرد بودنِ صدا، من را به یاد تاثیری که خواندن شعر و رمان روی کار روان تحلیلی من گذاشت، انداخت. برای یادگیری سخن گفتن به زبان خود شخص، هیچ کاری بهتر از دنبال کردن نویسندگان بزرگ نیست. در تاریخ ادبیات دنیا هیچ کس به شیوه ای که بورخس نوشت، ننوشت. اگر کسی سعی بر این کار داشت در نهایت یک تقلیدگر صرف از بورخس شد، که این موضوع در مورد کافکا، کالینو، هومر، کوتز، وردزورث، ملویل، بکت و فراست (تنی چند از نویسندگان مورد علاقه ام) هم صدق می‌کند. من درکنار این نویسندگان و سایرنویسندگان بزرگ نه تنها به عنوان تماشاگر بلکه برای خلق زبان خود نیز شرکت می‌کردم.

لوکا: تام، عشق شما به ادبیات و روانکاوی تامل برانگیز است. با خواندن آخرین کتاب شما، خواندن خلاق، نوشته های شما بر متن های انتخابی از فروید، ایزاکس، فیربیرن، وینی کات، بیون، لووالد و سرلز را خیلی دوست داشتم. به دوست داشتن به عنوان راهی برای کشف چیزهای جدید می‌نگرم، که درواقع در این مورد کشف چیزی جدید در این متن‌ها است. نوشته های شما به گونه‌ای متقاعد کننده است که موجب به وجود آوردن روش‌های جدیدی از فهم می‌شود و نقطه کور در نوشته های این متفکران برجسته را آشکار می کند. به نظر می رسد نویسندگانی که انتخاب کردید روانکاوانی بودند که درنوشته‌هایشان این نگرانی را نداشتند که فراترازمعیارهای مقررشده زمان خود بروند. آنها متفکرانی سنت‌گریز، کمی خیال اندیش و مستقلی بودند که درعین حال علاقه به اجداد خود را نیز حفظ کرده بودند. می‌شود کمی بیشتر از علاقه‌تان به این نویسنگان بگویید و اینکه در کار خود چه بهره‌ای از اجداد روانکاوی بردید؟

آگدن: وقتی شما واژه اجداد روانکاوی را به کار بردید، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد مقاله بورخس است که می گوید کافکا اجداد خودش را به وجود آورد. فکر می کنم من و همه خوانندگان، اجداد خودمان را که در آن نوشته ها است خلق کردیم و به این ترتیب توانستیم خودمان را در نوشته‌های نیاکانمان پیدا- یا شاید خلق- کنیم. در آن نوشته‌ها یک پتانسیل تحقق نیافته‌ ای هست که به وسیله آن نه تنها کیستی آن‌ها، بلکه کیستی خودمان را هم کشف کردیم. در طی دهه گذشته، در سری مقالاتی که در “خواندن خلاق” جمع آوری شدند، من بدون اینکه این موضوع را با خودم اینگونه مطرح کرده باشم، شجره‌نامه روان‌تحلیلی خودم را خلق کردم. در نوشتن راجع به آثاراین نویسندگان، تا اندازه‌ای کارشان را به نحوی که انگار کار خود من است، بازنویسی کردم. در واقع به عبارتی دیگر، آنها به واسطه تاثیرشان بر من، مرا بازنویسی کردند. من از کار آن‌ها تقریبا به همان شیوه‌ای که وینیکات در رابطه با استفاده نوزاد از مادر به عنوان یک آیینه توصیف می‌کند، استفاده کردم. بگذارید منظور خود را از این مقایسه توضیح دهم. تفکر وینی کات درمورد کارکرد آینه‌ای مادر مکررا اشتباه بیان شده، به گونه‌ای که نه تنها گمراه کننده است بلکه فاکتور ضروری در رشد را به عنصری بیمارگونه تبدیل می‌کند. بنابراین، اغلب اوقات می شنوم یا می خوانم که روانکاوان، تفکر وینیکات از نقش آیینه ای مادر را اینگونه که ” نوزاد خودش را در چشمان مادر می بیند” توصیف می‌کنند. آن چیزی که واقعا وینیکات می گوید این است که نوزاد “چیزی شبیه خودش” را در چشمان مادر می‌بیند. این ایده دوم، یک عملکرد نمادین است که در آن نوزاد خودش را در چشمان مادر “تغییر یافته” (transformed) می‌بیند. او تعبیر مادر را از خودش را می‌بیند، یا به عبارتی، نوزاد استعاره ای را می بیند که مادر آن استعاره را ساخته تا بیان کند نوزاد چه تاثیری روی او داشته است. دگرگونی ‌ای که نوزاد از خودش در چشمان مادر می بیند در یک فضای نمادین غیر کلامی شکل گرفته است. آن نوزادی که نوزاد در چشمان مادر می بیند تصویر آیینه ای (کپی خودش) نیست، بلکه چیزی که می بیند ” تاثیر” او است، اثری که بر شخص دیگر گذاشته است، اثری بر آنچه که مادر به تنهایی انجام می دهد.

از این منظر، تجربه نوزاد از دیدن چیزی شبیه خودش در چشمان مادرش تجربه‌ای است ازارتباط با کسی که او نیست. در نتیجه، تجربه آیینه ای، تجربه ی جداشدن است، در دو مفهوم متفاوت. ابتدا، تجربه جدا شدن از مادر است، فردی مجزا که با تجربه‌هایی که ازنوزادش داشته استعاره‌هایی را ساخته است. تجربه نوزاد از دیدن یک مدل استعاری تغییر یافته از خودش در چشم دیگری، یک اتفاق حساس در رشد ظرفیت نوزاد در حیطه هشیاری و خودآگاهی است. در تجربه نوزاد از دیدن استعاره‌ای که مادر از تجربه خودش ازاو (نوزاد) ایجاد کرده است، دو مدل از نوزاد به طور همزمان در ذهن نوزاد واقعییت میابد: نوزاد به عنوان درک کننده ی خود (I) و نوزاد به عنوان ابژه‌ ای که توسط مادردرک می شود (me). فضای بین نوزادِ مشاهده‌گر (I) و نوزاد مشاهده شده در چشم مادر(me) فضایی است که تجربه هشیاری را به وجود می آورد، فضایی که در آن نوزاد همزمان هم مشاهده گر خود است و هم خودی مشاهده شونده دارد.
در تجربه مطالعه کارمتفکران تحلیلی بزرگ، چیزی از تجربه نقش آینه‌ای یافتم که اکنون راجع به آن صحبت کردم. من ایده های آنها را به عنوان استعاره هایی برای فکر کردن خودم درنظر می‌گیرم (فکر کردنی که در فرایند مطالعه کارهایشان اتفاق می‌افتد). هرچقدرتاکید کنم باز هم کم است که: در ایده‌های آنهاست (ایده‌هایی که من خلقشان نکردم) که من بازتاب‌هایی از خودم را که تا آن موقع نشناخته بودمشان، می‌بینم. در واقع این دگرگونی من است که من از آن در بازنویسی آثار دیگران به شیوه‌ای که اصالت کار حفظ شود، استفاده می‌کنم- به بیان دقیق‌تر، نوشته‌های من افکار خودم هستند که همزمان که از نوشته‌های دیگران جدا هستند (ایده‌های اصیل خودم هستند)، و جدا از نوشته‌های دیگران نیستند (ایده‌های من فرم دگرگون شده ی ایده‌های آن‌هاست). به بیانی دیگر، آنها من را به شیوه ای که هنوز خودم را ندیدم، دیده اند، و من آنها را به شیوه ای که آنها هنوزندیده اند مطالعه کرده ام. به این طریق است که من خالق نیاکانی هستم که آن‌ها نیز من را هنگام مطالعه کارهایشان آفریدند.
برای فهم موضوع نیاکان، باید باور به ترتیب زمانی را کنار گذاشت. سیراثرگذاری (و زمان) تنها از گذشته به حال به آینده نیست بلکه از آینده به حال به گذشته است. ما که خوانندگان فعلی فروید، ایزاکس و وینیکات هستیم، اکنون با خلق دوباره ی نوشته‌هایشان گذشته را (کارهایشان را به گونه‌ای که آنها درک کرده‌اند)، به آنچه در حال حاضر از آنها می فهمیم، تغییر می‌دهیم. مهمترازهمه اینکه، درفرایند تبدیل کارهایشان به کارهای خودمان، درحال تبدیل شدن به متفکرانی توانمند هستیم که درآینده دیگران نیز از ایده‌هایمان در فرایند خلق خودشان به شیوه ای که برای ما قابل تصور نیست، استفاده می‌کنند.

لوکا: در طول دهه هایی که روانکاوی را تدریس کردید، به نظر شما چه چیزی در مرکز آن قرار گرفته است؟

آگدن: برای پاسخ به سوال شما در لحظه دو چیز به ذهنم می رسد. اول، اهمیت انسان بودن که بدون حضور این ویژگی در تحلیلگر هیچ چیز تحلیلی‌ای درباره تجربه ای که بین بیمار و روانکاو رخ می دهد وجود ندارد. افراد زیادی، هم کاندیداهای روانکاوی و هم افرادی خارج ازحرفه سلامت روان، درمورد مشکلاتی که در درمان تحلیلی‌شان داشتند با من صحبت کردند. تقریبا همیشه، در این موارد اینگونه بوده که روانکاو قادر به مدیریت کردن انتقال متقابل نبوده است و درشیوه بودن اش با بیمار غیرانسانی رفتار کرده است. گاهی اوقات این رفتار به این شکل است که تحلیلگر با بیمار طوری رفتار می کند که گویی بیمار، دشمن روانکاو در زمینه خوب بودن، کامل بودن و شهرت داشتن بوده است. و تقریبا در همه موارد، این‌گونه به نظرم می‌رسد که روانکاو ناهوشیارانه آن چیزی را که بین خودش و بیمار رخ می‌دهد به عنوان تهدیدی بر سلامت روانی اش تجربه می‌کند. تحلیلگر در پاسخ به این تهدید با رفتار کردن به شیوه‌ای که سلامت روان بیمار را به خطر می‌اندازد به او حمله می‌کند. در واقع، به خاطر شناخت عمیق روانکاو نسبت به بیمار، او در موقعیتی قرار دارد که می‌تواند بیمار را در معرض آن‌چه که وحشت‌زده اش می‌کند قراردهد.
در حالیکه به علت رازداری نمی‌توانم به ذکر جزییات بپردازم، در برخی ازموارد حمله متقابل روانکاو به شکل بهره‌برداری از احساسات انتقالی وابستگی بیمار به روانکاو، رخ می‌دهد. در این موارد، روانکاو به طور ضمنی یا آشکار تهدید به قطع ارتباطش با بیمارمی کند، به گونه ای که این احساس را به بیمار منتقل کند که دیگر هیچ درمانگر یا روانکاوی با چنین بیمار زننده و خطرناکی، کاری نخواهد داشت. نه تنها روانکاو تصمیم می گیرد که بیمار را رها کند، بلکه به بیمار این ایده را منتقل می کند که هر کس دیگری نیز در این دنیا این کار را انجام خواهد داد و بیمار خودش را تنها خواهد یافت و به دلیل ناتوانی در مراقبت کردن از خودش یا می‌میرد یا عقلش را از دست می‌دهد که در واقع این هم نوعی مردن است. منظور من از درمان غیرانسانی این است، جایی که دیگر روانکاوی وجود ندارد.
مورد دیگری که در ارتباط با سوال شما در مورد اینکه من چه چیز را در روانکاوی مهم‌ترین می‌دانم به ذهنم آمد، موضوعی است که آن‌قدر قدیمی شده که در روانکاوی تبدیل به کلیشه شده و البته هنوز معتقدم که این ایده مورد غفلت قرار گرفته _این تفکر که روانکاوی نه تنها “یک درمان از طریق صحبت کردن” (talking therapy) است، بلکه یک “درمان گفت و شنودی” (conversation therapy) است. برای روانکاو تنها شنیدن بیمار از طریق ” توجه آزاد شناور” (آنطور که فروید به آن اشاره کرد) و تعبیر دادن به موقع ازانتقال کافی نیست. حتی اگر تعبیردادن با بالاترین مهارت و دقت اتفاق بیفتد. براساس تجربیات سوپریژن ام با روانکاوان، معتقدم که بیمار در جریان این فرایند، در زمینه خودمشاهده گری و برقراری ارتباط بین رویدادهای گذشته و حال توانمند می‌شود. اما این خودشناسی برای رشد روانی بنیادی کافی نیست. از نظر من، تجربه تحلیلی ، تجربه‌ی صحبت کردن “همراه با” (talking with) فرد دیگری است، نه تجربه ی صحبت کردن “با” (talking to) شخص دیگر. دومین حالت شبیه بازی کردن موازی کودکان است. حالت اول، گفت ‌وگویی است که در آن دو فرد با یکدیگر صحبت می کنند و شامل نوع متفاوتی از ساختارهای زبانی و ساختارهای تجربه‌ای است. گفتارِ گفت و شنودی، با گفتگوی ناهشیار که درآن دو نفر با هم در حال تفکر هستند، همساز می‌شود. فکر کردن با یکدیگر (thinking together)، دیگر ویژگی ضروری روانکاوی است که در ذهن دارم. همان طور که قبلا گفتم، برای فکر کردن به دونفر نیاز است و این نیازمند خلق شکلی از فکر کردن ناخودآگاه است که از شبکه بهم متصل تفکر و احساسات دو نفر ساخته شده و به آن‌ها این قابلیت را می‌دهد که به شیوه‌ای فکر کنند که هر کدام به تنهایی قادر به فکر یا احساس کردن به آن طریق نباشند. این تجربه فکر کردن با دیگری‌ که در حال گفتگو با او هستیم، هشیارانه و ناهشیارانه، پتانسیلی برای به وجود آوردن شرایطی را دارد که موجب تغییر روان شناختی هم در بیمار و هم در روانکاو می‌شود.
چیزهای زیاد دیگری هم هستند که می توانند در مرکز روانکاوی باشند اما این ها جنبه‌هایی از تجربه تحلیلی اند که به نظرم ضروری هستند.

لوکا: شما مفهوم ” سوم تحلیلی” (analytic third) را معرفی کردید، چه طور این مفهوم از مفهوم ” فضای تحلیلی” (analytic field) متمایز می‌شود؟

آگدن: خودم هر دو واژه را به کار می گیرم. اینکه کدام را بکار بگیرم بستگی به آن دارد که من در حال فکر کردن یا صحبت کردن درباره کدام جنبه تجربه تحلیلی هستم. هر دو مفهوم استعاره هستند و هر کدام بر یک جنبه متفاوت از کارکرد روان تاکید دارند. ذهن چیزی مادی نیست _شما نمی توانید آن را ببینید، اندازه بگیرید یا حتی جایگاه آن را مشخص کنید. ذهن فضایی بین گوش های ما را اشغال نکرده است. بر خلاف این واقعیت که به آن واقفم، اما نمی توانم خودم را از تصور اینکه ذهن ” در” سر ما می باشد باز دارم. با وجود اینکه این یک تصور غلط است و ذهن چیزی مادی نیست، ازاستعاره هایی که از دنیای فیزیکی گرفته شده است برای فکر کردن درباره کارکرد روان استفاده می کنیم. در مفهوم فضای تحلیلی که از فیزیک وام گرفته شده کنش‌های نیروهای روانی غیر قابل مشاهده، همانند فعل و انفعالات نیروهایی است که در میدان‌های الکترومغناطیسی و نیروی جاذبه ای اتفاق می‌افتد. استعاره فضای تحلیلی بر روش‌هایی تاکید دارد که میدان‌های نیرو از برهم کنش ” قطب های” مختلف به وجود آمده است که این نیروهای قدرتمند توسط رویدادهای نامرئی ایجاد شده‌اند.
مفهوم سوم تحلیلی استعاره ای مشابه ” نظریه تکوین” است؛ مجموعه ای از ایده‌ها ها که توسط نظریه پردازان در علوم طبیعی ایجاد شده است. نظریه تکوین اینگونه است که انرژی و ماده ای که از یک طبقه هستند، این پتانسیل را دارند که در صورت ترکیب شدن محصولی را به بار آورند که به طور کلی از ذات مواد تشکیل دهنده اش متفاوت و غیرقابل پیش‌بینی است. مثال بارز از این نوع “تکوین” ، آفرینش زندگی از ترکیب نیروهای الکتریکی و موادشیمیایی غیرزنده است. استعاره سوم تحلیلی تاکید کمتری بر میدان نیرویی دارد که توسط تجربه هشیار و ناهشیار دو نفر به وجود می آید و بیشتر متمرکز بر خلق ذهنیت سوم است که غیرقابل تقلیل به مجموع دو ذهنیتی است که منجر به ایجاد آن شده است. سوم تحلیلی استعاره ای است برای خلق ذهنی که از خودش موجودیتی دارد و می‌تواند به شیوه‌ای فکر کند که هیچ کدام از طرفینی که در خلق این ذهنیت سوم سهیم بوده‌اند به تنهایی قادر به تولید آن نوع فکر کردن نیستند. همان طور که می توانید متوجه شوید توصیفی که ازاستعاره سوم تحلیلی داشتم می تواند خطر استفاده از آن را به صورت غیرانتزاعی به همراه داشته باشد. برای مثال، ممکن است فردی بپرسد “آیا شخص سومی وجود دارد که فاقد بدن است؟” و ” آیا ذهن سوم می تواند بدون بدن، تجربه جسمانی داشته باشد؟”
البته که وام گرفتن استعاره از یک واقعیت فیزیکی می تواند این سوالات و دیگر چرندیات را با خود داشته باشد. هر استعاره وقتی به مقدار زیاد در آن اغراق شود یا خیلی غیرانتزاعی به کار گرفته شود به نقطه شکست اش می‌رسد. مسئله مهم این است که وقتی استعاره‌ها را استفاده می کنیم به خاطر داشته باشیم که آنها فقط استعاره هستند و زمانی که استعاره ای به نقطه شکست می رسد یا قدیمی می شود، مجبوریم استعاره جدیدی به کار گرفته یا به وجود آوریم.
قطعا که استعاره فضای تحلیلی نیز محدودیت‌های خودش را دارد. و اگر به طور تحت الفظی به کار گرفته شود نه استعاره ای، سوالات بی‌معنایی را به وجود می آورد، برای مثال، میدان نیروی روانی چیست؟ آیا ناهشیار دو نفر با یکدیگر تماس برقرار می کنند؟ معنی ” تماس” در میدان روانی چیست؟

لوکا: تحت چه شرایطی از این استعاره ها استفاده می کنید؟ (فضای تحلیلی یا سوم تحلیلی)

آگدن: سوال سختی است. اجازه دهید کمی درباره آن فکر کنم چرا که بین این دو به شیوه ای طبیعی جا‌به‌جا می‌شوم، و مرزبندی سفت و سختی بینشان ندارم.
عمدتا دو مفهوم با یکدیگر همپوشانی دارند و این چیزی که میخواهم بگویم صرفا یک نظر است: فکر می کنم تمایل دارم مفهوم فضای تحلیلی را وقتی به کار ببرم که به خیال پردازی فکرمی‌کنم. اینکه افکار و احساسات ابراز شده ابداعاتی منحصر به تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده نیستند. به رویاهای بیمار هم به همین شیوه می‌نگرم که به طور خاص به عنوان ابداعات بیمار در نظر گرفته نمی‌شوند. البته نمی خواهم این ادراک ابتدایی من به عنوان یک مرجع صحیح برای به کار بردن این دو استعاره در نظر گرفته شود. هرفردی دو استعاره فضای تحلیلی و سوم تحلیلی را در تلاش برای فکر کردن درباره چیزی که درتجربه تحلیلی در حال رخ دادن است به شیوه ای که به بهترین نحو برایش کار کند به کار می گیرد. و در بلند مدت، هر دو این استعاره‌ها کهنه شده و استعاره های دیگر جایگزین آن خواهند شد.

لوکا: شما و بنجامین، پسرتان، کتابی با نام ” گوش تحلیلی و چشم نقاد مروری برروانکاوی و نقد ادبی”، با یکدیگر در مورد روانکاوی و نقد ادبی نوشته اید. متوجه شدم این کتاب در انگلیس و ایتالیا چاپ شده است. لطفا کمی درباره تجربه نوشتن این کتاب با پسرتان برایمان بگویید.

آگدن: نوشتن این کتاب با بن یکی از تجربیات خوشایند و راضی کننده در زندگی ام بوده است. کارکردن روی پروژه ای از این نوع با فرزندی که دیگر کودک نیست بلکه پژوهشگر ادبی ماهری است، چیز خارق العاده ای است. دیگران می پرسند که آیا در نوشتن این کتاب با یکدیگر خصومت یا رقابتی وجود داشته است. همیشه از این سوال متعجب می شوم چرا که هیچ دشمنی در هیچ یک از دو طرف وجود نداشت. همکاری در این کتاب یک زمینه عالی برای شناختن‌مان از یکدیگربه عنوان دو بزرگسال بود.
بخشی از آنچه که این تجربه را برایم لذت‌بخش می‌کرد، فرصت یادگیری زیادم از بن بود. از توانایی بن در مشاهدات خردمندانه اش در مورد فرضیاتی که در نقد ادبی نوشته بودم، شگفت زده شده بودم. برای مثال، او به این موضوع اشاره کرد که من تمایل دارم بدون توجیه اینکه چرا از نظر من صدا در یک متن خاص بخش مهمتری از دستور زبان یا ژانر ادبی است، به صدا بیش از سایر جنبه‌های استفاده زبان توسط نویسنده بها دهم. همچنین به این موضوع اشاره کرد که من فکر می کنم اگر یک شعر یا رمان وضعیت احساسی خاصی را به وجود می آورد، نویسنده حتما در زمانی –شاید در نوشتن قطعه ای- آن مجموعه احساسات را تجربه کرده است. وقتی که او این مشاهده را داشت پاسخ دادم: ” شخصیت ها خیالی هستند، بنابراین نمی توانند چیزی را احساس کنند. چه کسی جز نویسنده می تواند احساسی که توسط داستان برانگیخته شده است را متوجه شود؟” او پرسید: “چرا امکان پذیرنیست که نویسنده به اندازه کافی مهارت داشته باشد که بتواند وضعیت احساسی جذابی در متن خلق کند؟” من هم گفتم که گمان نمی کنم نویسنده بتواند به طور مناسب مجموعه ای از احساسات را به وجود آورد که خودش هرگز تجربه نکرده است. بن پاسخش این بود که قصد تغییر عقیده من را ندارد، اما این یک فرض بود که باید از آن آگاه می شدم. او اضافه کرد که خودش هم همان شک‌ها را داشته، اما جالب است که وقتی در حال خواندن یا نوشتن نقد ادبی هستی این سوال را در گوشه ذهنت داشته باشی.

لوکا: چگونه کتاب را با توجه به دیدگاهتان تنظیم کردید؟ آیا گفتگویی در موردش انجام شد؟

آگدن: نه، تصمیم گرفتیم کتاب را براساس گفتگوی بین یک روانکاو و یک منتقد ادبی تنظیم نکنیم. هر دو، روایت “ما” را برای گفتگو با خواننده به کار گرفتیم. این “ما” همزمان که در طول کتاب از یکدیگر یاد می‌گیریم تغییر می کند و ما را قادر به درک پیچیده‌تری از رابطه بین روانکاوی و درک ادبی می‌سازد.

لوکا: مشتاق هستم این کتاب را مطالعه کنم. در دو کتاب اخیر شما، “هنر روانکاوی” و” کشف مجدد روانکاوی”، متوجه تغییر در وضعیت تئوریک شما شدم. به نظر می رسد که شما در حال دور شدن از زبانی توصیفی به سمت زبانی موثر که از طریق آن بتوانید به مراجع دست یابید، هستید.

آگدن: این مشاهده خیلی تیزبینانه است. به این فکر نکرده بودم که این راه را در پیش بگیرم اما فکر می‌کنم درست باشد. همان طور که قبلا گفتم، بیش از پیش به گفتگوی تحلیلی همچون گفتگویی که تحت هیچ شرایط دیگری رخ نمی دهد فکر می‌کنم. ساختار گفتگو بین بیمارو روانکاو را اینگونه نمی بینم که روانکاو شنونده‌ای است که بعد از اینکه تفکرش را جمع و جور می کند و به معانی ناهشیار ارتباطات بیمار پی ‌می‌برد، تعبیری ارائه می دهد. به جای آن، اینگونه فکر می کنم که زوج تحلیلی با یکدیگر رویاپردازی می کنند. در چهارچوب ارتباط دکتر و بیمار، هر کدام فرصتی دارند برای گفتن آنچه که باور دارند درست بوده و قابلیت به کار بردن توسط دیگری را دارد. این بخش اخیر ضروری است: اینکه روانکاو هم سطح با بیمار است اما قطعا نقشی متفاوت و پاسخگو نسبت به بیمار دارد که به آن خواهم پرداخت. فعلا اجازه دهید من به پاسخ سوال شما بپردازم. من خودم را به عنوان یک راهنمای سفر در ذهن ناهشیار بیمار نمی‌بینم. پیشرفت از طریق شناخت فرد درباره خودش اتفاق نمی‌افتد. تغییر و پیشرفت در واقع تجربه فرد در بافت بودن با فرد دیگری است که آن دیگری او را همان فردی که هست و همان فردی که در مسیر تبدیل شدن به آن است به رسمیت بشناسد. تجربه تحلیلی بودن با دیگری در ارتباط تحلیلی، تجربه منحصر به فردی است که در محیطی خاص رخ می دهد؛ محیطی که بیمار بر روی کاناپه قرار می گیرد و روانکاو پشت آن و بیرون از دیدرس بیمار می نشیند، این وضعیت ارتباطی را شکل می‌دهد که در آن “با هم رویاپردازی کردن” ابزار اصلی ارتباط ناخودآگاه و منبع اصلی افکار و احساساتی است که روانکاو و بیمار دائما درباره آن با یکدیگر حرف می‌زنند. در عین حال که از این ایده‌ها به عنوان کلیاتی از شیوه‌ فعلی کار کردن با بیمارانم حرف می‌زنم، امیدوارم که این برداشت را ایجاد نکنم که در تجربه من با همه آنها یک همسانی همیشگی وجود دارد. قبلا هم اشاره کردم اما هرچه تاکید کنم باز هم کم است که: تجربه ای که با هر بیمار در تحلیل دارم منحصر به آن بیمار است. ضروری است که بیمار و من تجربه تحلیلی ای را رویاپردازی کنیم که مختص بیمار و من است، و همچنین ضروری است که با هر بیمار، روانکاوی را دوباره کشف کنم. برای مثال، در حالی که با یک بیمار صحبت کردن از رابطه‌مان که همان انتقال است برای رشد روانشناختی‌مان ضروری بود، برای بیمار دیگری تصمیم گرفتم سالها گفتگویی درباره ارتباط مان نداشته باشم، اگرچه بخش بزرگی از اندیشیدن راجع به هر جلسه را به آن اختصاص می‌دادم. نمی توانم بگویم که در تحلیل بیمار اول انتقال مهم‌تر از بیمار دوم بود، بلکه گفتگوی آشکار در مورد انتقال در تحلیل بیمار اول خیلی مهمتر از بیمار دوم درهمه سال های تحلیلش بود.
اجازه دهید به ایده ای که چند لحظه قبل آن را کنار گذاشتم که راجع به مسئولیت روانکاو به عنوان پزشک درمقابل بیمار بود برگردم. وقتی می شنوم روانکاوان در مورد مسئولیت شان به روانکاوی و ضرورت پایبندی به آن مسئولیت از آن جهت که بهترین چیزی است که برای ارائه به بیمار داریم، می نویسند یا صحبت می کنند، یکه می‌خورم. من به این نگرش‌ها دقیقا دیدی متضاد دارم. من عمیقا فکر می‌کنم که ما نه در برابر روانکاوی، بلکه در برابر بیمار مسئولیت داریم. مسئولیت من در برابر بیمارارائه بهترین درمانی است که می‌توانم برای مشکلات روانشناختی و فیزیکی‌اش دهم. در واقع تنها مسئولیت من، در برابر بیمار و دیگرانی است که در معرض رفتار‌های غیرانسانی او هستند. من پزشک بیمار به معنای وسیع کلمه پزشک هستم ، نه به معنای دقیق پزشکی که قبلاً بحث کردیم. اگر بیمار می‌تواند از روانکاوی استفاده کند، تلاش می‌کنم که شکلی از آن را ابداع کنم که برایش بیشترین کارایی را داشته باشد. و اگر بیمار از بیماری‌هایی مانند اعتیاد به الکل یا مواد رنج می برد او را به برنامه درمانی ای که به این بیماران کمک می‌کند، ارجاع می‌دهم. روانکاوی تاریخچه ضعیفی در ارائه درمان به معتادین مواد دارد.
همان طور که این موضوع را بیان می کردم، روانکاوی که در مورد کار بالینی اش با من مشورت می کرد به ذهنم خطور کرد. اخیرا بیماری داشته است که در اتاق مشاوره فروپاشی روانی را تجربه کرده است، البته اخیرا بیمار رویدادهای مشابه ای را داشته است، اما درباره آنها کاری انجام نداده بود. روانکاو که پزشک داخلی بوده است تصمیم می گیرد بیمار را به خانه خواهرش ببرد. خواهرش او را به بیمارستان منتقل می کند و برایش چک آپ کامل پزشکی انجام می شود. معتقدم که این عمل، درمانی‌ترین عملی بود که روانکاو می توانست برای آن بیمار انجام دهد و البته این یک نسخه برای هر زوج تحلیلی نیست. آن وضعیت نمی توانست بین هر بیمار و روانکاو دیگری رخ دهد. چیزی که از این مثال در نظرم می‌ماند آزادی عمل روانکاو برای بودن در نقش دکتری بود که بیمار در آن شرایط به آن نیاز داشت. من معتقدم بهترین پزشک بودن برای بیمار، بهترین روانکاو بودن برای بیمار است. روانکاو فردی نیست که روانکاوی می کند بلکه فردی است که توانایی حس تحلیلی، آموزش و تجربه اش را وارد کار با بیمارانش می‌کند.

لوکا: در مورد تروما به طور کلی و ترومایی که به خصوص بین نسلی منتقل می شود چگونه فکر می کنید؟ دومی فراگیر است و ریشه‌های عمیقی در جنوب آفریقا، بالکان، شمال ایرلند و مناطق آسیب دیده از هولوکاست دارد.

آگدن: لوکا، من تروما را تجربه غیرقابل تفکر درنظر می‌گیرم. تروما رخدادی است که فکر کردن و احساس کردن آن برای فرد خیلی زیاد، خیلی آزار دهنده و خیلی غیرقابل تحمل است. در تجربه تروما امکان هیچ نوع رویاپردازی (کار روانشناختی ناهشیار) اتفاق نمی افتد. و سرانجام تجربیاتی که نتوانستند رویاپردازی شوند، منجربه بیماریهای فیزیکی، کابوس های یکسان و تکراری، وحشت های شبانه و واپس‌روی‌های اتیستیک می‌شوند.
تروماها حداقل به دو فرد نیازدارند که درباره آن واقعه فکر و احساس کنند. فکر می کنم برخی تروماها می توانند تنها در یک چهارچوب گروهی پردازش شوند. هر فردی ناچارا با محدودیت‌های سیستم شخصیتی‌اش که به او اجازه فکر کردن و احساس کردن را می‌دهد، روبه‌رو می‌شود و در این محدودیت است که یک فرد علائمی را از خودش بروز می‌دهد، جایی که فرد دیگر نمیتواند راجع به افکارش تعمق و رویاپردازی کند. فردی که آنقدر خوش‌شانس بوده که با تروماهایش تنها نباشد، از شخص دیگر یا افراد دیگری برای فکر کردن و احساس کردن تجربه‌ای که نمیتواند به تنهایی از پس آن برآید، کمک می‌گیرد. این فرد یا افراد دیگر ممکن است همسر، دوست، خواهر یا برادر و یا یک روانکاو باشند. در گفتگو با یک فرد یا افراد دیگر، دو نفر (یا بیشتر) چیزی فراتر ازآنچه که یک سیستم واحد شخصی تحمل می‌کند را تحمل می‌کنند. در واقع آن چیزی که برای تحمل کردنِ “فکرغیرقابل تفکر” ایجاد می‌شود، چیزی فراترازمجموع سیستم‌های شخصیتی هر کدام از طرفین است. دو یا چند نفر، سوژه سوم ناهشیاری را ایجاد می کنند که آن‌ها را قادر به فکرکردن درباره چیزی می‌کند که هیچ کدام به تنهایی نمی‌توانستند داشته باشند.
گاهی دو نفر یا حتی ده نفر قادر به فکر کردن راجع به افکار غیرقابل تفکر نیستند زیرا همه‌شان از تروماهای مشابهی آسیب دیده‌اند .آن گروه از افراد ممکن است نسلی را تشکیل دهند –برای مثال نسل (دوم یا سوم) از آفریقای جنوبی (هم سیاه ها هم سفیدها) که تجربه آپارتاید را زندگی کردند یا نسلی از افراد ایرلند شمالی (هم کاتولیک ها و هم پروتستان ها) در دوره “مصیبت ها”. عظمت کتمان حقیقت در واژه “مصیبت ها” بازتابی است از حجم کشتارها، قتل عام ها و ترورکردن هایی که نمی تواند حتی به آن فکر شود و یا به زبان آورده شود.
گاهی فردی از نسلی آسیب دیده، برای مثال نلسون ماندلا یا دزموند توتو ممکن است قادرباشد ملتی را که توان فکر کردن به مقوله غیرقابل تفکر را از دست داده بود، یاری کند. مشابهش درمورد گاندی است. فکر می کنم مارتین لوتر کینگ درآمریکا این کارکرد را در ارتباط با نسلی که ترومای برده داری داشتند، داشت. گمان نمی کنم که دو یا سه نفر بتوانند فکر غیرقابل تفکر ملتی را به چیزی قابل گفتگو، قابل رویا پردازی و قابل ابراز کردن تبدیل کنند اما قویا معتقدم می توانند تفاوتی را ایجاد کنند.

لوکا: برای زمان و توجه شما بسیار سپاسگزارم.

آگدن: گفت و گو با شما درمورد موضوعاتی که برای هر دوی ما خیلی مهم هستند برایم افتخار بزرگی بود.

منبع: http://www.pep-web.org/document.php?id=rpsa.059.0625a&type=hitlist&num=3&query=zone1%2Cparagraphs%7Czone2%2Cparagraphs%7Cjournal%2Crpsa#hit1

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210810-172556_Pinterest.jpg
مرداد 19, 1400

یکپارچگی ایگو در رشد کودک/ دونالد وینی کات (1962)/ ترجمه: ندا جاوید خلیلی/ ویراستاران: هلیا رهنمایی _ عادله عزتی

اصطلاح ایگو را می توان در توصیف بخشی از شخصیت رو به رشد انسان توصیف کرد که تحت شرایط مناسب، به سمت “یکپارچگی به صورت یک واحد” تمایل دارد.
در بدن یک نوزاد آنسفالیک ممکن است رویدادهایی کارکردی از جمله متمرکز کردنی ذاتی در حال وقوع باشد، رویدادهایی که اگر مغزی وجود داشت، می توانست تجارب عملکرد اید نامیده شود. می‌توان گفت که اگر مغز طبیعی در آن نوزادان وجود داشت، سازمانی از این کارکردها نیز موجود بود که می توانستیم به این سازمان واژه ایگو را اختصاص دهیم. اما بدون وجود یک دستگاه الکترونیکی، هیچ تجربه‌ای و متعاقبا ایگویی وجود نخواهد داشت.
اما کارایی اید معمولا از دست نرفته است، بلکه با تمام خصایص اش یک جا جمع آوری شده و تبدیل به تجربه ایگو می شود. بنابراین استفاده از واژه اید برای پدیده هایی که پوشیده، دسته‌بندی و تجربه نشده‌اند و نهایتا به واسطه ی عملکرد ایگو تفسیر می شوند، معقول نیست.
بنابراین در مراحل بسیار اولیه رشد کودک انسان، کارکرد ایگو باید به عنوان مفهومی جدانشدنی از وجود نوزاد به عنوان یک فرد تلقی شود. آنچه از زندگی غریزی که ممکن است جدا از کارکرد ایگو وجود داشته باشد می تواند نادیده گرفته شود، چون هنوز نوزاد وجود و هستیِ دارای تجارب نیست. هیچ ایدی قبل از ایگو وجود ندارد. تنها با این فرض می توان مطالعه ی ایگو را توجیه کرد.
اینگونه است که ایگو مدتها قبل از اینکه واژه خود معنا پیدا کند، خودش را برای مطالعه و بررسی ارائه می‌دهد. واژه خود زمانی مطرح می‌شود که کودک برای مشاهده آنچه دیگران می‌بینند یا احساس می‌کنند یا می‌شنوند و آنچه هنگام مواجهه با بدن کودک ادراک می‌کنند، شروع به استفاده از نیروی عقلش می‌کند. (مفهوم خود در این فصل مورد مطالعه قرار نمی‌گیرد.)

اولین پرسش درباره آنچه که ایگو نامیده می‌شود، این است که:
آیا ایگو از همان ابتدا وجود دارد؟ پاسخ این است که ابتدا، زمانی است که ایگو آغاز می‌شود ( پانویس: خوب است به یاد داشته باشید که سرآغاز مجموع آغازها است).

سپس سوال دوم مطرح می‌شود: آیا ایگو قوی است یا ضعیف؟ پاسخ به این سوال بستگی به مادر واقعی، و توانایی‌اش در برآورده کردن وابستگی مطلق نوزاد واقعی در ابتدای زندگیش دارد. در مرحله‌ای، پیش از آنکه نوزاد مادر را از خود جدا کند.
در ترمینولوژی من، مادر به اندازه کافی خوب می‌تواند نیازهای کودک خود را در آغاز برآورده کند و این نیازها را به اندازه‌ای خوب تأمین کند که نوزاد، وقتی از ماتریکس رابطه مادر-نوزاد خارج می شود، قادر است یک تجربه مختصر از همه توانی داشته باشد. (این باید از همه توانی ای که نامی است که به یک کیفیت احساسی داده می‌شود، متمایز شود).
مادر می تواند نیازهای نوازدش را برآورده کند به این خاطر که موقتا برای انجام یک وظیفه از خودش دست کشیده است، که آن وظیفه مراقبت از این کودک خاص است. وظیفه مادر به واسطه ی این واقعیت امکان پذیر می شود، که کودک ظرفیتی دارد که زیر سایه کارکرد ایگوی حمایتی مادر، با ابژه های ذهنی  ارتباط برقرار کند. از این نظر، کودک می تواند اینجا و آنجا، حالا و بعدا ، اما نه همه جا و به یکباره، با اصل واقعیت رو به رو شود. به این معنا که کودک حوزه‌هایی از ابژه‌های ذهنی را به همراه حیطه‌های دیگری که در آن جا مقداری ارتباط به ابژه هایی که به صورت عینی درک شده اند یا ابژه های غیر من [not-me] (نه من_ non-I) وجود دارد، حفظ می‌کند.
بین کودکی که مادرش می‌تواند این کارکرد را در ابتدای مرحله رشدش به خوبی انجام دهد، با کودکی که مادرش نمی‌تواند آن را به خوبی انجام دهد، تفاوت زیادی وجود دارد. جایی که ابدا هیچ ارزشی در توصیف این کودکان در مراحل اولیه رشدی شان به جز در رابطه با کارکرد مادر وجود ندارد. وقتی مادری به اندازه کافی خوب وجود ندارد، ایگوی نوزاد نمی‌تواند شروع به بلوغ و رشد کند و یا رشد ایگو در جنبه‌های مهم حیاتی لزوما تحریف می‌شود.
باید درک کرد که وقتی به ظرفیت سازگاری مادر اشاره می‌شود، این امر ارتباط اندکی با توانایی او در ارضای غرایز دهانی نوزاد مانند دادن غذای رضایت بخش به او دارد. آنچه در اینجا بحث می شود، به موازات چنین ملاحظه ای پیش می رود. در واقع، می توان غرایز دهانی را ارضا کرد و با چنین کاری همزمان عملکرد ایگوی نوزاد را نقض کرد، یا آن چیزی را که بعدتر از خود، که هسته ی شخصیت است، محافظت می کند. ارضای غذایی می تواند اغوا کننده و آسیب زا باشد، وقتی صحبت از کودک بدون پوشش کارکرد ایگو در میان باشد.
در این مرحله مورد بحث، نباید کودک را به عنوان فردی که گرسنه می شود، و سائق های غریزی اش ممکن است ارضا یا ناکام شوند، ببینیم. بلکه باید او را به عنوان موجود نابالغی که تمام مدت در مرز اضطرابی “غیرقابل تفکر” (unthinkable anxiety) قرار دارد، در نظر بگیریم. این اضطراب غیرقابل تفکر، بواسطه این کارکرد مهم حیاتی مادر در این مرحله دور می‌ماند، ظرفیت مادر برای قرار دادن خودش به جای کودک و فهمیدن اینکه کودک در مدیریت عمومی بدن اش و بنابراین خودش، به چه چیزهایی احتیاج دارد. عشق، در این مرحله، تنها می‌تواند مانند مرحله آخر قبل از تولد، در مراقبت بدنی نشان داده‌ شود.
“اضطراب غیرقابل تفکر” تنها چند شکل دارد که هر کدام از آنها سرنخ یکی از جنبه‌های رشد طبیعی هستند:
1) تکه تکه شدن
2) سقوط ابدی
3) نداشتن ارتباط با بدن
4) نداشتن جهت‌گیری
اینگونه درک خواهد شد که مواردی از اضطراب‌های روان پریشانه وجود دارد که از نظر بالینی، به بیماری اسکیزوفرنی یا به ظهور عنصر اسکیزوئیدی نهفته در شخصیت غیر روان‌پریش تعلق دارد.
در اینجا لازم است از ادامه این بحث خودداری کنیم تا سرنوشت کودکانی را مورد بررسی قرار دهیم که مراقبت به انداره کافی خوب را در مراحل اولیه رشد، و قبل از اینکه بتوانند من را از غیر من جدا کنند، از دست داده اند. این مسئله به دلیل درجات و انواع مختلف نقصان و کمبود مادری، یک موضوع پیچیده است. مفید است که ابتدا به موارد زیر مراجعه کنیم:
1) تحریف‌های سازمان ایگو که مبنای ویژگی‌های اسکیزوئید هستند.
2) دفاع خاصی از خود_نگهداری (self_holding) یا شکل گیری خود مراقبت‌کننده (caretaker self)، و سازمانی از یک جنبه شخصیت که کاذب است (کاذب از این جهت که آنچه نشان داده می شود، مشتق شده از جنبه فردی نیست، بلکه از جنبه مادرانه ی زوج مادر- نوزاد مشتق شده است). این دفاعی است که موفقیت آن ممکن است تهدید جدیدی برای هسته خود فراهم آورد، اگر چه این دفاع برای پنهان کردن و محافظت از این هسته خود طراحی شده است.
عواقب حمایت ناقص ایگو توسط مادر شامل موارد زیر است که می تواند به شدت فلج کننده باشد:

الف) اوتیسم یا اسکیزوفرنیای کودکانه
این گروه بالینی معروف، اختلالات ثانویه بر آسیب‌ها یا نقص‌های فیزیکی مغزی را شامل می‌شود، و همین طور درجاتی از هر نوع شکست از جزئیات بلوغ زودرس را نیز دارا می‌باشد. در برخی موارد مدرکی مبنی بر بیماری یا نقص نورولوژیکی وجود ندارد.
این یک تجربه متداول در روانپزشکی کودک است که پزشک بالینی نمی‌تواند بین تشخیص‌های نقص اولیه، بیماری لیتلِ خفیف، نارسایی روانشناختی خالص از بلوغ زودرس در کودکی با مغز سالم، یا ترکیبی از دو بیماری یا همه اینها، تصمیم گیری کند. در برخی موارد بالینی، شواهد خوبی در مورد واکنش به عدم حمایت ایگو وجود دارد. آنچه من در این فصل در حال توصیف آن هستم.

ب) اسکیزوفرنی نهفته
انواع مختلف بالینی از اسکیزوفرنی نهفته در کودکانی وجود دارد که به مثابه کودکان طبیعی هستند یا حتی ممکن است درخشش خاصی از هوش و خرد یا عملکرد زودرس نشان دهند. این بیماری در شکنندگی “موفقیت” خودش را نشان می دهد. فشار و استرس در مراحل بعدی رشد می‌تواند منجر به این بیماری شود.

ج) دفاع خود کاذب
استفاده از دفاع‌ها بخصوص دفاع خود کاذب موفق، بسیاری از کودکان را قادر می‌سازد تا به ظاهر خوب باشند ولی بالاخره وجود یک عدم موفقیت، حقیقتِ غیاب خود واقعی در صحنه را فاش می‌کند.

د) شخصیت اسکیزوئید
به طور کلی، اختلال شخصیت در این مرحله به گونه‌ای ایجاد می‌شود که یک عنصر اسکیزوئیدی در شخصیت پنهان شده باشد که در غیر اینصورت فرد سالم تلقی می شود. عنصر‌های وخیم اسکیزوئیدی که بتوانند در الگوی اختلال اسکیزوئیدیِ پذیرفته شده در فرهنگ محلی پنهان شوند، می توانند به خوبی اجتماعی شوند.
این درجات و انواع نقص‌های شخصیتی می‌تواند در بررسی‌های موارد بالینی به طور فردی، به انواع و درجه‌های مختلف شکستِ نگهداری (holding)، رسیدگی (handling) و ارائه ابژه (object-presenting) در مراحل اولیه رشدی مرتبط باشد. این امر برای انکار وجود عوامل وراثتی در نقص‌های شخصیتی نیست، بلکه به منظور تکمیل آنها در جنبه‌های مهم است.

رشد ایگو با جریان‌های مختلفی مشخص می‌شود:
1) جریان اصلی در فرآیند بلوغ می‌تواند در معانی مختلف واژه یکپارچگی جمع شود. یکپارچگی در زمان به آنچه یکپارچگی در فضا خوانده می‌شود، اضافه می‌شود.
2) ایگو بر مبنای ایگوی بدنی ساخته می شود، اما تنها زمانی خوب پیش می‌رود که شخص کودک شروع به برقرار کردن ارتباط با بدن و کارکردهای بدنی، و با پوست به عنوان غشای محدود کننده کند. من اصطلاح شخصیت سازی (personalization) را برای توصیف این فرآیند به کار برده‌ام، زیرا به نظر می‌رسد اصطلاح شخصیت زدایی (depersonalization)، در اساس به معنای فقدان پیوند محکم بین ایگو و بدن ازجمله سائق های اید و ارضاهای آن می‌باشد. (اصطلاح شخصیت ‌زدایی در خودش معنای پیچیده‌تری را در نوشته‌های روانپزشکی جمع کرده است).
3) ایگو، ارتباط با ابژه را به وجود می‌آورد. با مادرانگی به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد، کودک در معرض ارضای غریزی قرار نمی گیرد مگر در مواردی که مشارکت ایگو وجود داشته باشد. از این نظر، بحث در مورد ارضا کردن کودک نیست، بلکه اجازه دادن به او برای یافتن، پذیرش و سازش با ابژه (پستان، بطری، شیر و غیره) است.
وقتی ما سعی در ارزیابی این داریم که سِچِهای (1951) چه کاری انجام داد هنگامی که به بیمار خود در لحظه مناسب سیب داد (واقعی شدنِ نمادین )، این لحظه ی کوتاهی است که آیا بیمار سیب را خورده است یا فقط به آن نگاه کرده است یا آن را گرفته و برای خودش نگاه داشته است. نکته مهم این بود که بیمار توانست ابژه‌ای خلق کند، و سچهای کاری نکرد جز اینکه ابژه را قادر ساخت شکل سیب به خود بگیرد، پس دختر بخشی از دنیای واقعی، یک سیب، را خلق کرده بود.

به نظر می‌رسد بتوان این سه پدیده در رشد ایگو را با سه جنبه از نوزاد و مراقبت کودک مطابقت داد:
یکپارچگی (integration) با نگهداری (holding) انطباق دارد.
شخصیت سازی (personalization) با رسیدگی (handling) انطباق دارد.
ارتباط با ابژه (object relating) با ارائه ابژه (object presenting) انطباق دارد.

این انطباق ها، ما را به در نظر گرفتن دو مسئله در رابطه با ایده یکپارچگی رهنمون می سازد:

1) یکپارچگی از چه چیزی؟
مفید است به عناصر حسی حرکتی اولیه، یا موضوعات مربوط به خودشیفتگی اولیه ای فکر کنیم که یکپارچگی از آنها به وجود می‌آید. این، تمایلی به سمت حس وجود داشتن را ایجاد می کند. برای توصیف این بخش مبهم از فرآیند بلوغ، می‌توان از زبان دیگری استفاده کرد، اما اگر بخواهیم ادعا کنیم که این انسان جدید شروع به بودن کرده و شروع به جمع‌آوری تجربه‌ای کرده است که بتوان آن را شخصی خواند، باید ابتدا وجود جزئیات تخیلی از کارکرد بدنی محض را فرض کرد.
2) یکپارچگی با چه چیزی؟
همه اینها به سمت ایجاد یک خود واحد متمایل است، اما نمی توان بیش از حد تاکید کرد که آنچه در این مرحله بسیار اولیه اتفاق می‌افتد، وابسته به پوشش ایگویی است که توسط مادر از رابطه ی مادر-نوزاد حاصل شده است.
می‌توان گفت که اگر مادر، به اندازه کافی ایگوی کودک را کاور کند (به لحاظ اضطراب‌های غیرقابل تفکر)، انسان جدید را قادر می‌سازد تا شخصیتی براساس الگویی از استمرار تداوم در بودن (going-on-being) بسازد. همه ناکامی‌ها (که می‌توانند اضطرابی غیرقابل تفکر ایجاد کنند)، موجب واکنش نوزاد می‌شود و این واکنش، تداوم در بودن را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اگر واکنشی که مختل کننده ی تداوم در بودن است دائما تکرار شود، الگوی چندپارگیِ بودن (fragmentation of being) ایجاد خواهد شد. نوزادی که الگویش یکی از انواع چندپارگی های مسیرِ پیوسته ی بودن است، یک وظیفه تکاملی دارد که آن تقریبا از آغاز مرحله رشدی در جهت آسیب شناختی روانی قرار دارد. بنابراین ممکن است یک عامل خیلی ابتدایی (در ساعت‌ها یا روزهای اولیه زندگی)، در سبب شناسی بی‌قراری، پرتحرکی، و بی‌توجهی (که بعدا به عنوان ناتوانی در تمرکز شناخته شد)، وجود داشته باشد.
در اینجا بیان این نکته ضروری است که عوامل بیرونی هرچه باشند، این دیدگاه فرد ( فانتزی او) از عوامل بیرونی است که اهمیت دارد. به هر حال درکنار این موضوع، لازم به یاد آوری است که مرحله‌ای وجود دارد قبل از اینکه فرد، غیر-من را پس بزند. در این مرحله بسیار اولیه، هیچ عامل بیرونی وجود ندارد و مادر بخشی از کودک است. در این مرحله، الگوی نوزاد شامل تجربه‌اش از مادر است، همان طور که مادر در واقعیتِ شخصی خودش است.
به نظر می‌رسد نقطه مقابل یکپارچگی، گسستگی (disintegration) باشد. این تا حدی می‌تواند درست باشد. در اصل، نقطه مقابل یکپارچگی، مستلزم واژه ای مثل عدم یکپارچگی (unintegration) است. آرامش برای نوزاد به معنای عدم احساس نیاز به یکپارچگی است، کارکرد حمایتی ایگو مادر برای نوزاد کافی است. درک وضعیت های بدون تحریک کودک، نیاز به فهم بیشتری در این تئوری دارد.

اصطلاح گسستگی یا دیس اینتگریشن، برای توصیف یک دفاع پیچیده استفاده می‌شود، دفاعی که محصول فعالِ بی نظمی در دفاع علیه عدم یکپارچگی (آن اینتگریشن) در غیاب ایگوی حمایتی مادرانه است. به بیان دیگر، دیس اینتگریشن، دفاع در برابر اضطرابی قدیمی یا غیرقابل تفکر است که ناشی از شکست در نگهداری (holding)، در مرحله وابستگی مطلق (absolute dependence) است. بی نظمیِ دیس اینتگریشن، ممکن است به اندازه غیرقابل اطمینان بودن محیط، بد باشد، اما مزیت آن این است که توسط کودک آفریده می‌شود و بنابراین غیرمحیطی است، و در محدوده همه توانی کودک است. از نظر روانکاوی این قابل تحلیل است، در حالی که اضطراب‌های غیرقابل تفکر این گونه نیستند.
یکپارچگی، با کارکرد نگهداری محیط ارتباط تنگاتنگی دارد. دستاورد یکپارچگی، تشکیل یک واحد است. ابتدا “من” پدید می‌آید که مشتمل است بر اینکه: “هرچیز دیگری، غیر از من است”. بعد این می آید: “من هستم، من وجود دارم، من تجربه‌ها را جمع‌آوری می‌کنم و خویش را غنی می‌سازم و با غیر-من (دنیای حقیقی از واقعیت مشترک) تعامل درون فکنانه و برون فکنانه برقرار می‌کنم”. سپس: “وجود من توسط کسی دیده و فهمیده می شود.” اضافه می‌شود، و حتی بیشتر، می‌توان اضافه کرد: “من شواهدی که برای به رسمیت شناخته شدن هستی ام نیاز دارم را در اختیار می گیرم (همانطور که چهره در آینه دیده می‌شود)”.
در شرایط مطلوب، پوست بدن، مرزی برای من و غیر-من می‌شود. به عبارتی دیگر، روان در تن زندگی کرده و زندگی روان- تنی فرد آغاز می‌شود.
استقرار حالتی از “من هستم”، همراه با دستیابی انسجام یا نیروی درونی روان – تنی، وضعیتی را شکل می‌دهد که با اضطراب خاصی همراه است و آزار و اذیت از آن انتظار می‌رود. این واکنش آزار و اذیت، بخش ذاتیِ ایده پس زدن “غیر-من”  است، که با محدودیت واحدِ خود در بدن، با پوست به عنوان پوششی محدود کننده همراه است.
در انواعی از بیماری‌های روان- تنی، به لحاظ نشانه شناسی، سماجتی بر تعامل روان و تن وجود دارد. این امر به عنوان دفاعی در برابر تهدید از دست دادن پیوند روان–تنی یا در برابر شکلی از شخصیت زدایی حفظ می‌شود.
رسیدگی (handling)، توصیف کننده ی تدارکاتِ محیطی ای است که با ایجاد مشارکت روان–تنی مطابقتی نسبی دارد. در غیاب رسیدگی فعالانه و سازگار به اندازه کافی خوب، وظیفه مشارکت از درون احتمالا سخت می شود، در واقع ممکن است ثابت شود که ایجاد مشارکت رابطه بین روان و تن در اینگونه رشد، ممکن نیست به درستی برقرار شود.
پیدایش ارتباط با ابژه پیچیده است. آن رابطه نمی‌تواند اتفاق بیفتد مگر در شرایط محیطی ای که ارائه ابژه به گونه‌ای انجام شود که کودک ابژه را خلق کند. این الگو بدین ترتیب است: کودک انتظار مبهمی را که منشا آن در یک نیاز فرموله نشده است، به وجود می‌آورد. مادر سازگار، یک ابژه یا ترفندی ایجاد می کند که نیازهای کودک را برآورده کند. بنابراین کودک شروع به نیاز به همان چیزی می کند که مادر ارائه می‌دهد. به این ترتیب، کودک احساس اطمینان می‌کند که قادر به خلق ابژه‌ها و دنیای واقعی است. مادر یک زمان کوتاهی به کودک می‌دهد که در آن، همه توانی موضوع تجربه اش شود. باید تاکید شود که منظور من در اشاره به پیدایش ارتباط با ابژه، ارضاء اید و ناکامی آن نیست. من به پیش شرط‌های درونی و بیرونی کودک اشاره می کنم. شرایطی که در آن از تغذیه ارضاکننده ی پستان مادر (یا واکنش به ناکامی و محرومیت از آن )، تجربه ی ایگو حاصل می شود.

خلاصه و جمع بندی
هدف من بیان کردن مهم‌ترین بخش مفهوم پیدایش ایگو است. من از مفهوم یکپارچگی ایگو و جایگاه آن در شروع رشد هیجانی کودک استفاده می کنم. کودکی که تمام مدت از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و به سوی استقلال در حرکت است. من همچنین آغاز ارتباط با ابژه را در چارچوب تجربه و رشد کودک پیدا می‌کنم.
به علاوه ، من سعی می کنم اهمیت محیط واقعی در مراحل اولیه رشد یعنی پیش از جدایی من از غیر-من را ارزیابی کنم. من قدرت ایگوی کودکی که حمایت ایگو را از رفتار سازگارانه واقعی مادر یا از عشق او دریافت می‌کند را با ضعف ایگوی کودکی که در مراحل بسیار ابتدایی رشد در کمبود و نقصان شرایط محیطی قرار دارد، مقایسه می‌کنم.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


KOODAKI-RA-MIZANND--1200x1779.jpg
فروردین 30, 1400

معرفی کتاب کودکی را میزنند (گزیده ایی از مقالات بالینی روانکاوی فروید)/ زیگموند فروید/ ترجمه: مهدی حبیب زاده/ نشر نی/ تلخیص: زهرا راثی

کتاب کودکی را می‌زنند مجموعه‌ای از مقالات فروید است . صورت بندی مفهوم ناخودآگاه در روانکاوی تحولی اساسی در فهم سوبژکتیویته پدید آورد. روانکاوی از خلال مفهوم ناخودآگاه، آنچه را که در سوژه همچون غیریتی بیرونی به نظر می رسد به صورت امری درونی هویدا می کند، و آنچه را در درون سوژه فرض می شود در بیرون بودگی اش نمایان می کند و موید آن است که “من دیگری است”. روانکاوی به منزله ی شیوه ی تفکری که با گوش سپردن به سخن بیمار و به ویژه با تمرکز بر رویاها شکل گرفته، بستر مناسبی برای شناخت سوژه ی مدرن است.
در اینجا مروری خواهیم داشت بر مقاله ی “گونه ی خاص از انتخاب ابژه در مردان” که مبحثی است در باب روان شناسی عشق:

تاکنون این وظیفه را به نویسندگان خلاق محول کرده ایم که “شرایط لازم برای عشق ورزی” را به تصویر کشند، شرایطی که بر انتخاب ابژه و نیز شیوه ی افراد در هماهنگ کردن مطالبات تخیل خود با واقعیت، تاثیر گذارند. طی درمان روانکاوانه ، فرصت های فراوانی برای جمع آوری نشانه هایی از شیوه های رفتار عاشقانه در افراد نوروتیک پیش می آیند. در عین حال می توان مشاهدات یا شنیده هایی از همین رفتارها را در افراد سالم تر یا حتی آنهایی که فضائل برجسته ایی دارند، به یاد آورد. در اینجا بحث را با تشریح یکی از انواع انتخاب ابژه که در مردان رخ می دهد آغاز میکنم.
1) اولین پیش شرط عشق ورزیدن را می توان فوق العاده خاص دانست، طوری که هرجا این شرط برقرار باشد، دیگر مشخصات این نوع عشق را نیز می توان یافت و آن لزوم وجود ” یک شخص سوم دل آزرده ” است؛ یعنی شخص عاشق، هیچ گاه زن آزادی را به عنوان ابژه ی عشق بر نمی گزیند، یعنی دختری ازدواج نکرده یا زن متاهلی که مستقل و جداست، بلکه فقط زنی را انتخاب می کند که مرد دیگری به عنوان شوهر، نامزد و یا دوست، ادعای تملک او را دارد. حتی در مواردی این پیش شرط چنان محکم و قوی به نظر می رسد که یک زن ممکن است تا زمانی که به هیچ مردی تعلق ندارد، با بی اعتنایی وحتی پس زدن این شخص مواجه شود، اما به محض آنکه وارد رابطه با مرد دیگری شد، به ابژه ی احساسات پر شور او تبدیل شود.

2) دومین پیش شرط شاید ثبات و دوام کمتری داشته باشد، اما به اندازه ی شرط قبلی جالب توجه و شگفت آور است. مضمون شرط دوم این است که یک زن پاکدامن که وجهه ایی معصومانه و عاری از خطا دارد، هرگز آن جذابیتی را به دست نمی آورد که می تواند او را تا مقام یک ابژه ی عشق ارتقا دهد، بلکه فقط زنی می تواند موضوع چنین عشقی باشد که از نظر جنسی به هر شکل وجه بدی داشته باشد، زنی که وفاداری و قابل اعتماد بودنش، به نوعی محل تردید است. این مشخصه ی دوم ممکن است در محدوده ی وسیعی متغیر باشد، از اندک انگ رسوایی که به زن متاهلی که از عشوه گری بدش نمی آید نسبت داده می شود، تا زندگی علنا بی بند و بار یک زن هرزه. به هر حال مردان متعلق به این گروه، بدون چنین چیزی ارضا نمی شوند. این دومین شرط لازم را می توان به بیان خام و بی پرده ” عشق به یک بدکاره ” نامید.

پیش شرط اول امکان ارضای تکانه های مبتنی بر رقابت و خصومت را فراهم می کند، این تکانه ها متوجه مردی هستند که زن محبوب از چمگ او به زور در آورده شده، حال آنکه پیش شرط دوم، یعنی اینکه زن فوق شبیه یک زن بدکاره باشد، به تجربه ی حسادت مربوط می شود. شور و اشتیاق آنها فقط زمانی به اوج خود می رسد و این زن فقط زمانی ارزش تمام و کمالش را به دست می آورد که امکان حسادت برای آنها وجود داشته باشد.
اینها شرایط لازمی بودند که به ابژه ی عشق مربوط می شوند. مواردی که در پی می آیند، رفتار عاشق را نسبت به ابژه ایی که انتخاب کرده توصیف می کنند.
در عشق بهنجار، ارزش یک زن با درستی رفتار جنسی اش سنجیده می شود و به هر میزان که این رفتار به رفتار مشخصه ی بدکارگی نزدیک شود، ارزش فوق تنزل می یابد. از این رو به نظر می رسد اینکه در این گروه از مردان عاشق، زنان دارای این مشخصه والاترین ابژه های عشقی تلقی می شوند، نشان دهنده ی انحراف چشمگیری از حالت بهنجار باشد. روابط عاشقانه ی آنها با این زنان، با صرف بیشترین انرژی ذهنی دنبال می شود، تا حدی که به چشم پوشی از تمام علایق دیگر می انجامد؛ در نگاه آنان این زنان تنها انسان هایی اند که می توان به آها عشق ورزید.
در زندگی این گروه از مردان اینگونه دلبستگی های پرشور و احساساتی با همان ویژگی های عجیب و غریب خود بارها تکرار می شوند، که هر کدام نسخه ی بدلی دقیقی از بقیه است.
در بررسی این قبیل عشاق چیزی که بیش از همه شگفت آور است، اشتیاق وافری است که آنها برای ” نجات ” زنی که به او عشق می ورزند از خود نشان می دهند. مرد باور دارد که این زن محتاج اوست، که بدون او کنترل اخلاقی خود را تماما از دست می دهد و به سرعت به حال رقت آور و اسفناکی می افتد. در نتیجه مرد با علاقه و توجهش او را نجات می دهد.
اگر خصلت های متفاوت این تصویر بالینی از نظر بگذرانیم عشق مرد به این صورت که: معشوقه اش نباید تنها و آزاد باشد و از سوی دیگر باید شبیه یک بدکاره باشد، ارزش والایی که به این زن تعلق میگیرد، نیاز مرد به احساس حسادت، پای بندی اش در این عشق که در عین حال با تقسیم شدن به دنباله ی طولانی ایی از روابط سازگار است و نیز تمایل مبرم به نجات این زن، بعید به نظر می رسد که تمام موارد فوق فقط از یک منبع سرچشمه گرفته باشند. با این حال بررسی روانکاوانه ی سرگذشت این قبیل مردان به سهولت می توان نشان دهد که چنین منبع یگانه ایی وجود دارد. این شرایط عجیب و غریب انتخاب ابژه و این رفتار عاشقانه ی منحصر به فرد، همان خواستگاه روانی را دارد که در عشق مردان بهنجار دیده می شود. اینها از تثبیت احساسات مهرآمیز دوران کودکی نسبت به مادر نشئت می گیرد. در عشق های بهنجار فقط شمار اندکی از مشخصه های این تثبیت به حیات خود ادامه می دهند که بدون شک چنین مشخصه هایی نشان می دهند که پیش الگوی مادری، در انتخاب ابژه دخیل است. برای نمونه، در مورد الویتی که مردان جوان در انتخاب خود برای زنان بالغ تر از خود قائل می شوند. از سوی دیگر در مردان مورد مطالعه ی ما، لیبیدو حتی پس از آغاز دوران بلوغ، چنان طولانی وابسته به مادر باقی مانده که نشان مشخصه های مادری بر روی ابژه های عشقی که بعدا انتخاب می شوند، باقی می ماند و به آسانی می توان تشخیص داد که تمام این ابژه ها به جانشینان مادر بدل شده اند.
حال باید وجاهت منطقی این ادعامان را ثابت کنیم که ویژگی های مشخصه ی این قبیل مردان، شرایط شان برای عشق ورزیدن و نیز رفتار عاشقانه شان در حقیقت از منظومه ی مولفه های روانی مرتبط با مادر نشئت می گیرند. بی درنگ معلوم است برای کودکی که در جمع خانواده بزرگ می شود، این حقیقت که مادر متعلق به پدر است به بخش جدایی ناپذیری از ماهیت مادر بدل می گردد و شخص سوم دل آزرده کسی به جز خود پدر نیست. می توان دریافت که به طور طبیعی خصلت ارزش دهی فراتر از حد به معشوقه و منحصر به فرد و جایگزین ناپذیر دانستن وی، دقیقا در بطن تجربه ی کودک جای می گیرد؛ چرا که هر کس بیش از یک مادر ندارد و رابطه ی فرد با او مبتنی برواقعه ایی تردیدناپذیر و تکرار نشدنی است.
اگر ابژه های عشق مورد انتخاب این مردان را فراتر از همه به مثابه جانشین های مادر تلقی کنیم، می توان به دلایل شکل گیری سلسله ایی از این ابژه ها نیز پی برد، امری که مسلما با شرط وفادار ماندن به یک معشوقه در تناقض است. ما در دیگر مثال ها از روانکاوی آموخته ایم که وقتی ایده ی جایگزین ناپذیر بودن چیزی در ناخودآگاه فعال باشد، آن ایده در عمل به وفور به صورت دنباله ایی بی پایان از آن چیز بروز می کند؛ بی پایان به این دلیل که هر کدام از این جانشین ها از فراهم آوردن ارضای مورد تمنای فرد در می مانند.
از سوی دیگر به نظر شدیدا متناقض می آید که دومین پیش شرط عشق ورزیدن، این شرط که ابژه ی انتخابی باید شبیه یک بدکاره باشد، از عقده ی مادری سرچشمه گرفته باشد. با وجود اینکه فرد بزرگسال در تفکر آگاهانه اش مایل است مادرش را بی چون و چرا شخص پاکدامنی تلقی کند، معدود ایده هایی هستند که هم وقتی از جانب دیگران می آیند، برایش بسیار آزارنده اند هم هنگامی که از ذهن خودش سرچشمه می گیرند احساس عذاب آوری به وی می دهند؛ نظیر ایده ایی که این جنبه از مادرش را زیر سوال می برد. اگرچه دقیقا همین ارتباط میان مادر و چنین زنی دربردارنده ی آشکار ترین تضادهاست، ما را بر آن می دارد که به تحقیق در تاریخچه ی رشد و تحول این دو عقده و ارتباط نا خودآگاه میان آنها بپردازیم، چرا که از مدت ها پیش به این کشف رسیده ایم که آنچه در خودآگاه به صورت شکافته شده به دو چیز متضاد یافته می شود، غالبا در ناخودآگاه به صورت یک چیز واحد و یکپارچه رخ می دهد. لذا تحقیق و بررسی بیشتر، ما را به زمانی در زندگی گذشته یک پسر رهنمون می کند که طی آن او برای نخستین بار دانش کم و بیش کاملی از رابطه ی جنسی میان برزگسالان به دست می آورد. آن جنبه از این افشاگری ها که شدیدترین تاثیر را بر کودک تازه آشنا دارد، وقتی بروز می یابد که این افشاگری ها برای والدین خود او مصداق پیدا می کنند. غالبا این مصداق یافتن موضوع برای والدین، تماما از جانب او در قالب چنین کلماتی انکار می شو: ” شاید والدین تو و بقیه چیزی شبیه آن را با هم انجام دهند، اما والدین من امکان ندارد چنین کاری بکنند.”
پسر بچه همزمان با این مسئله، از وجود زنان خاصی آگاه می شود که به منظور امرار معاش به آمیزش جنسی روی می آورند و به همین سبب مورد انزجار عمومی قرار می گیرند. خود پسر به مجرد اینکه در می یابد او نیز می تواند به کمک این زن های بد اقبال با زندگی جنسی آشنا شود، به زنان فوق تنها با آمیزه ایی از بیم و اشتیاق می نگرد.پس از آن دیگر نمی تواند به تردیدی قائل باشد که والدینش را از قواعد همگانی و مشمئز کننده ی فعالیت جنسی استثنا می کند، با منطقی بدبینانه با خود می گوید، که در نهایت میان مادرش و چنان زنی تفاوت چندانی هم نیست، چرا که آنها اساسا یک کار را انجام می دهند. او شروع می کند به میل ورزیدن به خود مادر و نیز نفرت ورزیدن مجدد به پدر به عنوان رقیبی که در برابر رسیدن به این آرزو قرار دارد. این پسر به اصطلاح ما زیر سیطره ی عقده ی ادیپ گرفتار می آید. او مادر را به سبب آنکه طف و محبت موجود در آمیزش را نه به او بلکه به پدرش عطا کرده، نبخشیده و آن را یک بی وفایی می داند.
در نتیجه ی عملکرد ترکیبی و یکپارچه ی این دو محرک، یعنی میل به مادر و عطش انتقام از پدر، فانتزی های مربوط به بی وفایی مادر به پدر به مراتب بیش از دیگر فانتزی ها الویت دارند. عاشقی که مادر عمل پیمان شکنی اش را در ارتباط با او مرتکب می شود تقریبا همیشه خصایص خود پسر را نشان می دهد یا به بیان دقیق تر، خصایص شخصیت آرمانی خود او را که کاملا رشد کرده و در نتیجه به سطحی هم تراز با پدرش ارتقا یافته است.
اکنون که نسبت به این بخش از رشد ذهنی، شناختی به دست آورده ایم، دیگر نمی توان این فرض را که پیش شرط شبیه بدکاره بودن معشوقه، از عقده ی مادری نشئت گرفته باشد، امری متناقض و نامفهوم تلقی گردد. این نوع عشق مردانه که تشریح شد، رد پای این تحول و دگرگونی را در خود داشته و به آسانی می توان آن را حاصل تثبیت شدن پسرروی فانتزی هایی دانست که او در دوران بلوغ به آنها شکل می دهد، فانتزی هایی که بعدهادر نهایت راه خروجی به سوی زندگی واقعی یافته اند.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


55269_300_427.jpg
فروردین 27, 1400

کودکان خردسال و والدین آنها/ نوشته: گرتراود دیم- ویله/ مترجم: آناهیتا گنجوی/ معرفی و تلخیص: زهرا راثی

این کتاب تعمقی اصیل در باب وظایف مهم برای کودک و والدین و اهمیت بلند مدت سه سال نخست زندگی کودک است. مشکلاتی که مادرها و پدرهای جوان در آشنا شدن با نوزاد جدید خود دارند و کنار آمدن با نیازها و چالش های آن اساسا در تمامی فرهنگ ها مشابه است. شما حین تبدیل شدن به یک والد، شخصیت خود را بیشتر رشد می دهید؛ حتی می توان گفت که هیچ چیز دیگری در زندگی تان بیش از داشتن بچه شما را تغییر نمی دهد، زیرا لایه های عمیق تر شخصیت شما، از جمله تجارب عاطفی و تعارضات درونی حل نشده، بیدار می شوند. درک ریشه ی احساسات تان می تواند به شما کمک کند تا آنها را مدیریت کنید و بپذیرید. روانکاوی نشان داده است که عدم تماس با احساسات می تواند زندگی والدین و شیرخواران را دشوارتر کند، در حالی که فکر کردن درباره ی آنها می تواند شرایط را تغییر دهد و دورهای باطل را بشکند.
این کتاب تلاش خواهد کرد تا نشان دهد چگونه الگوهای شخصیتی زیربنای اساسی در بافت روابط اولیه خانوادگی پدیدار می شوند. این تجارب اولیه در عمیق ترین لایه های ذهن ذخیره می شوند و در شرایط شادی و امنیت، در اندوه بابت جدایی و درماندگی دوباره احیا می شوند. یک خاطره خودآگاه نیست، بلکه به دلیل اینکه چنین خاطراتی از قلمرو پیش زبانی نشات می گیرند، در ادراکات جسمانی نهفته هستند و در تحلیل و رویاها برمی خیزند.
انسان از لحظه ی تولد شروع به یادگیری می کند. او باید با انبوهی از برداشت ها، کنش ها و ادراکات بر آمده از بیرون و عواطف، آرزوها، و احساسات نشات گرفته از درون دست و پنجه نرم کند. یادگیری در رابطه با یک یا چند فرد رخ می دهد. ماهیت این روابط است که با کیفیت های عاشقانه یا عاطفی خود، تعیین می کند که کودک اعتماد به نفس، شادی در زندگی، علاقه به دنیا، گشودگی به چیزهای تازه، و حس کنجکاوی را پیدا خواهد کرد یا خیر.
اگر اهمیت روان شناختی رابطه ی بین والدین و کودک را در نظر بگیریم، روابط متعدد و پیچیده ی ما بین روان، ایده ها، و تصاویردرونی والدین از یک سو، شرایط تحولی برای نوزاد از سوی دیگر، آشکار می شود. اگر بخواهیم تحول روان شناختی شخصیت کودک را درک کنیم، باید توجه خود را بر رابطه ی بین والدین و کودک متمرکز کنیم. این نقطه نظر، اهمیت بسیار مهمی را هم برای دنیای واقعی و هم برای واقعیت درونی قائل می شود. هر کجا از واقعیت درونی صحبت می کنیم، مقصود واقعیتی روان شناختی است که در تصاویر و مفاهیم والدین در مورد خودشان و در مورد کودکشان نمایان می شود. دو دنیای موازی وجود دارد؛ دنیای تعامل والد_کودک و دنیای ایده های والدین در مورد کودک و خودشان به عنوان والدین.
کودکی واقعی در آغوش مادر یا پدر قرار دارد و در همان لحظه، تصویر کودک، “کودک تجسمی” در تجربه ی مادر. مادری واقعی وجود دارد که کودک را بغل می کند و در آن واحد، تصویری درونی که او از خود به عنوان یک مادر دارد. بنابراین، من وجود ” تصاویر درونی” که ” بازنمایی” نیز نامیده می شوند، را بخشی ضروری و مهم از یک رابطه قلمداد میکنم. این تصاویر درونی که والدین از کودک خود می سازند ناگزیر، با تصویر ایجاد شده توسط یک مشاهده گر خنثی فرق می کند، زیرا والدین امیدها و ترس ها، خاطرات خود از دیگر اعضای خانواده، و جنبه های تصویر خویشتن خود را نیز به همراه دارند.

روانکاوی فرض می کند که توانایی فطری نوزاد برای ورود به رابطه با مادری مهربان تنها در صورتی ایجاد می شود که این پیش پندارها از طریق تجربه ی اصیل، عینیت یابند. تجربه ی مثبت و مداوم قرار گرفتن تحت مراقبت و تغذیه ی مهربانانه، به کودک اجازه می دهد تا این تجارب خوب را درونی کند. درونی کردن این تجارب ارضا کننده به تدریج به نوزاد اجازه می دهد تا درون خود این منبع خوبی را احساس کند و از طریق تکرار تجربه، آن را به عنوان بخشی از شخصیت خودش تجربه نماید و در ضمن او را قادر می سازد تا ناکامی، نا امیدی و طرد را بپذیرد و از احساسات خوب و بد درون خودش آگاه باشد.اگر تجارب خوب غالب باشند، تصویر دنیا صلح آمیز و خوش بینانه خواهد بود.
اگر انتظارات کودک از برقراری ارتباط، در بر گرفته شدن و پذیرفته شدن ارضا نشوند، این توانایی ها پژمرده می شوند یا نمی توانند رشد کنند یا تنها به میزان اندکی رشد می یابند. اگر بچه به لحاظ عاطفی احساس کند از سوی والدینش طرد شده، اگر احساساتی که بر والدینش فرافکنی می کند، دریافت، هضم و به نحوی به کودک برگردانده نشود که بتواند از پس آنها برآید، احساس بی دفاعی می کند. او در این هنگام جهان را مکانی خطرناک و تهدید آمیز ادراک می کند که ترجیح می دهد از آن دوری ورزد.
اگر والدین بتوانند کودک را در قالب فردی مجزا و منحصر به فرد ببینند، کسی که قرار است او را بشناسند، کسی که می خواهد توانایی ها، آرزوها و استعدادهای خاصش را ترغیب کنند، آنگاه پایه ایی را برای اعتماد به نفس و هماهنگی بدنی خوب ایجاد خواهند کرد. اگر محبت و مشوق هایی را در اختیار کودک بگذارند، اگر بتوانند از تحول کودک لذت ببرند، او نیز از اعمال خود لذت خواهد برد و به توانایی های خود اعتماد پیدا خواهد کرد. کودک بر مبنای یک رابطه ی عاطفی ایمن با والدین، نسبت به دنیا کنجکاو می شود و می خواهد محیط اطراف خود را وارسی کند. بازی آزاد شکل مهمی از ابراز کودک است، در بازی او می تواند احساسات، آرزوها و تعارضات اش را به نحوی نمادین نشان دهد.
قطب مخالف وضعیت کودکی است که از سوی والدین به عنوان آنچه هست پذیرفته نشده و وجودش صرفا باری بر دوش آنهاست. این کودک به طور معمول از روی ترس به مادر یا پدرش می چسبد و خجالتی، ترسو، نا مطمئن و فاقد اعتماد به نفس است. او متحمل احساس عمیقی است مبنی بر اینکه نمی تواند هیچ کاری را درست انجام دهد و باید خود را تغییر دهد تا والدینش را خوشحال کند.
یک عامل مفید برای تحول کودک آن است که والدین در مورد حدود توضیح دهند. توضیح صبورانه به کودک اجازه می دهد تا معنای مطالبات و ممنوعیات را بشناسد. مذاکره ی مشترک باعث می شود کودک ببیند که آرزوها و ایده هایش در راه حلی انعکاس می یابند. در قطب دیگر والدین قوانین و مطالبات خشکی را وضع می کنند که کودک قادر به درک آنها نیست. او باید مطیع و زیر سلطه ی تعلیمات آنها باشد چون رفتار قابل مشاهده ی بیرونی به تنهایی می تواند واقعا مورد تنبیه قرار گیرد. کودک ممکن است بعدها به یک زورگو تبدیل شود و بر طبق خواسته هایش به همه ی افراد دور و برش دستور دهد.

در اینجا فرض من بر آن است که کودک نحوه ی تجربه کردن دنیا را، به عنوان نوعی الگو، از طریق مادرش یا دیگر افراد مربوطه درونی می کند و این کار نقطه ی آغاز تصویر وی از خود و دنیا می شود.
دیالوگ عاطفی می تواند شاخصی از کیفیت رابطه ی ما بین والدین و شیرخوار در اختیار بگذارد.
هدف رویکرد روانکاوانه، درک این تعاملات پیچیده، شناسایی معانی نهان در پس تناقضات و مغایرت هایی است که آشکارا منطقی هستند.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210213-100706_Pinterest.jpg
فروردین 28, 1400

مقاله سوم تحلیلی| تلویحاتی برای تئوری و تکنیک روانکاوانه (۲۰۰۴)/ نوشته: توماس آگدن/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

نویسنده در این مقاله، کار اصلی تحلیل را درگیری و تلاش روانکاو جهت ردیابی حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی (روانکاو و آنالیزان) و بین فردی (تجربه ناخودآگاه‌‌ِ مشترکاً خلق شدۀ جفت تحلیلی- سوم تحلیلی) در نظر می گیرد. در بخش اول این مقاله، نویسنده با تکیه بر تجربیات برآمده از ریوری ها -یا خیال اندیشی هایش- به بررسی محتویات بالینی می پردازد، و بر اساس این تجربیات، آنچه که در رابطه تحلیلی و در سطح ناخودآگاه اتفاق می افتد را شناسایی و بصورت کلامی نمادسازی -یا سمبولایز-  می کند. در بخش دوم مقاله، نویسنده همانند سازی فرافکنانه را به عنوان شکلی از سوم تحلیلی در نظر می گیرد، فضایی که در آن ذهنیت فردی روانکاو و آنالیزان  تحت انقیاد در می آید و یک سوژه تحلیلی سومی مشترکاً خلق می‌شود. کار تحلیلی موفق، بر جایگزینی سوژه سومِ تحت انقیادی دلالت دارد که از طریق فهم مشترک روانکاو و آنالیزان به عنوان سوژه های جدا، و نیز اختصاص مجدد ذهنیت فردیِ (دگرگون شده) هریک از آنها صورت می پذیرد.

باعث افتخار من است که از طرف انجمن سالیانه روانکاوی جهت همکاری در رابطه با این موضوع خاص، تحت عنوان سوم تحلیلی دعوت شده ام. مفهوم سوم تحلیلی طی دهه گذشته، یک بخش ضروری تئوری و تکنیک در کار تحلیلی من بوده است. در مقاله حاضر با استفاده از کارهای تئوریک و بالینی قبلی (آگدن ۱۹۹۴، ۱۹۹۴، ۱۹۹۹) تلاش می کنم تا بخشی از تفکراتم در مورد موضوع سوم تحلیلی را بصورت یکجا بیاورم (سپاسگزارم از مجله بین المللی روانکاوی بخاطر مجوز ارائه بخش هایی از مقاله قبلی) . همانطور که بحث خواهد شد، از نظر من حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی (روانکاو و آنالیزان بعنوان افراد جدا، هر یک با تجربه ناخودآگاه خود) و بین فردی (تجربه ناخودآگاهِ مشترکاً خلق شده جفت تحلیلی)، موضوع اصلی کار روانکاوی است که تمام متفکرین تحلیلی در تلاش اند تا آن را در قالب مفاهیم جامع تر و زایاتر توصیف کنند.

برداشت من ار مفهوم آنالیتیک اینترسابجکتیویتی -یا بیناذهنیِ تحلیلی-، به نوعی بسط این مفهوم وینیکات (۱۹۶۰) است که  “چیزی بعنوان یک نوزاد [جدای از مراقبت مادرانه] وجود ندارد” (ص.۳۹). من نیز معتقدم که در یک بافت تحلیلی، چیزی بعنوان یک آنالیزان جدای از رابطه با روانکاو وجود ندارد، همچنین چیزی بعنوان یک روانکاو جدای از رابطه با آنالیزان وجود ندارد. این گفته معروف وینیکات از نظر من اساساً ناکامل است. به باور خود او، ادراک این ایده که چیزی به عنوان یک نوزاد وجود ندارد به نظر مبالغه آمیز می آید و به نوعی بیانگر یک عنصری از یک بیان تناقض آمیزتر می باشد. از نقطه نظر دیگر (از نظر قطب دیگر این تناقض)، بدیهی است که یک نوزاد و یک مادر با موجودیت فیزیکی و روانشناختی جداگانه وجود دارند. به عبارت دیگر، واحد مادر-نوزاد در تنشی پویا با مادر و نوزاد به طور جداگانه قرار دارد.

در هر دو رابطۀ مادر و نوزاد و روانکاو و آنالیزان، کار تحلیلی به معنای مشخص کردن عناصر تشکیل دهنده رابطه در جهت تعیین کیفیات آنها نمی باشد؛ بلکه از نقطه‌نظر وابستگی متقابل سوژه و ابژه، کار تحلیلی تلاشی است در جهت توصیف ماهیت خاص تجربه ناخوداگاه که تحت تاثیر متقابل ذهنیت فردی و بین فردی (بیناذهنی) خلق می شود. در بخش اول مقاله حاضر، تلاش خواهم کرد که جزئیات تغییر و تحولات تجربۀ بودن همزمان در درون و بیرون بیناذهنی ناخودآگاه را در رابطه روانکاو- آنالیزان ردیابی کنم؛ آنچه که من آن را سوم تحلیلی نامیده ام (آگدن ۱۹۹۴).۲( بازنگری جامع در رابطه با ادبیات مرتبط با رویکرد بیناذهنی از فرایند تحلیلی و ماهیت ناخودآگاهِ تحت تاثیر انتقال و انتقال متقابل از حوصله این مقاله خارج است. نگاه شود به کار بیون (۱۹۶۲) و گرین (۱۹۷۵) در رابطه با ابژه تحلیلی و نظر بارن گر (۱۹۹۳) در رابطه با حوزه تحلیلی برای مفاهیم بیناذهنی تحلیلی ناخودآگاه که با آنچه که من سوم تحلیلی می نامم، همپوشانی دارد.).  این ذهنیت سوم، یا سوم تحلیلی بیناذهنی، محصول یک دیالکتیک منحصر به فردی است که در درون چارچوب تحلیلی از طریق ذهنیت های جداگانه روانکاو و آنالیزان خلق می شود. یک ذهنیتی که ظاهراً در حوزه بین فردی گسترش می یابد و بین روانکاو و آنالیزان خلق می‌شود.

 در بخش دوم، من با ارائه یک نظر جدید در مورد پدیده همانند سازی فرافکنانه و نقش آن در فرایند تحلیلی، آن را بعنوان شکلی از سوم تحلیلی بیناذهنی در نظر می گیرم. در همانند سازی فرافکنانه، آنگونه که من آن را فهمیده ام، ذهنیت های فردی روانکاو و آنالیزان تا حدود زیادی از طریق یک سوژه سوم تحلیلی درک و دریافت می شود، یک ناخودآگاه مشترکاً خلق شده: آن سوم تحت انقیاد. یک تجربه موفق تحلیلی به جایگزینی آن سوم از طریق شناسایی روانکاو و آنالیزان بعنوان سوژه های جدا و یک اختصاص مجدد ذهنیت های فردی (دگرگون شده) هر دو شرکت کننده اشاره دارد.

بخش اول: سوم تحلیلی در تکنیک بالینی

در اینجا من بخشی از تحلیل را به همراه بحث در مورد اهمیت توجه روانکاو به غالب جنبه‌های معمول و روزمره پس زمینه های ذهنی اش (آنچه ظاهراً “مالِ خود” روانکاو و کاملا نامرتبط با بیمار است) ارائه خواهم کرد. همچنین من در رابطه با وظیفه روانکاو در استفاده از سمبل های کلامی بحث خواهم کرد، آنچه که برآمده از صحبت روانکاو با یک صدایی است در درون سوم تحلیلی بینا ذهنی، که آن را زندگی کرده و از طریق آن تجربه تغییر کرده و می‌تواند از آن و درباره آن با آنالیزان  (کسی که آن سوم را تجربه و زندگی کرده است) صحبت کند.  در این ارائه بالینی، تمام تلاشم را خواهم کرد تا تجربه با بیمار به ساخت یک تئوری منجر شود.

 شرح کیس : نامه سرقت شده

در جلسه تحلیلی با آقای “ال”، بیماری که حدوداً سه سال بود که با او کار می‌کردم، من متوجه شدم که حین جلسه داشتم به پاکت نامه ای که روی میز کنار صندلی ام بود نگاه می کردم. در یک هفته یا ده روز گذشته من از آن پاکت برای نوشتن شماره های تلفن، ایده هایی برای تدریس در کلاس، کارهایی که باید انجام می دادم، و یادداشت های شخصی ام استفاده می‌کردم. اگرچه این پاکت بیش از یک هفته در معرض دیدم بود اما من تا آن لحظه به آن توجه نداشتم و تنها در آن لحظه بود که توجه من به خطوط عمودی که در قسمت راست پایین پاکت بود جلب شد، نشانه‌هایی از اینکه نامه بخشی از انبوه نامه های پستی بود. من بواسطه حس مشخص ناامیدی، حالتی از گیجی و شوک را تجربه می‌کردم. آن نامه از طرف همکاری در ایتالیا بود و درباره موضوعی برایم نوشته بود که احساس می کرد موضوع حساسی است و بایستی با اطمینان بسیار حفظ شود.

 آنگاه با نگاه به تمبرها برای اولین بار متوجه دو مورد دیگر شدم. سه تمبر که روی یکی از آنها نوشته هایی بود که با کمال تعجب توانستم آنها را بخوانم. با دیدن واژه های ولفگانگ آمادئوس موزارت پس از چند لحظه متوجه شدم که آن واژه‌های ایتالیایی اسمی آشنا برایم بودند، “همانند” آنچه که در انگلیسی هست.

وقتی از ریوری بیرون آمدم نمی دانستم که این موضوع  به آنچه که بین من و بیمار در آن لحظه می‌گذشت مربوط بود. تلاش برای تغییر این موضوع به یک وضعیت روانشناختی مبارزه ای دشوار بود، از این نظر که تلاشی بود برای “جنگ واپس روی”، و من هنگامی آن را تجربه کردم که تلاش داشتم یک رویای در حال گریز از چنگ هشیاری را به یاد آورم. در سالهای گذشته من اعتنایی به این لغزش های توجه نداشتم و تلاش میکردم خودم را وقف معنای آنچه که بیمار می‌گوید بکنم، بدین جهت پس از بازگشت از ریوری کمی عقب تر از بیمار بودم.

 من متوجه شدم که نسبت به اصالت و واقعی بودن صمیمیتی که ظاهراً در آن نامه بود بدگمان بودم. این فانتزی زودگذر که نامه بخشی از انبوه نامه های پستی بوده باعث شد یک حس ساده لوح بودن داشته باشم. احساس می کردم که فردی ساده و گول خور هستم و آماده بودم که باور کنم که متعهد به حفظ یک راز خاص هستم. من تداعی های تکه تکه ای داشتم که شامل تصاویری از یک بسته پستی پر از نامه با تمبرهای باطل نشده، کیسه تخم‌مرغ عنکبوت، تار شارلوت (وایت ۱۹۵۲)، پیغام شارلوت روی تار عنکبوت، موش تمپلتون، و ویل بور مقدس. به نظر نمی رسید که هیچیک از این افکار لطمه‌ای به آنچه بین من و آقای “ال” گذشته وارد کرده؛ احساس من این بود که گویی داشتم جریان تحلیل انتقال متقابلی را که برایم فشار آور بود تاب می آوردم.

 همانطور که به آقای “ال” گوش میدادم (مردی ۴۵ ساله و سرپرست یک موسسه غیر انتفاعی بزرگ)، از این موضوع آگاه شدم که شیوه حرف زدن او بیانگر یکی از ویژگی‌های بارز او است، او خسته و ناامید به نظر می‌رسید و با اینحال سرسختانه به تولید تداعی آزاد ادامه می داد. در تمام طول تحلیل، او در تلاش بود تا از محدودیت هایی که باعث جدایی هیجانی شدید او از خودش و دیگران شده بود فرار کند. من داشتم به توصیف او در مورد وارد شدن به خانه ای که در آن زندگی می کرد اما نمی توانست آن را خانه خود احساس کند فکر می‌کردم. وقتی وارد خانه می شد مورد استقبال و خوش آمد گویی “زن و چهار بچه ای که آنجا زندگی میکردند” واقع می‌شد اما احساس نمی کرد که آنها همسر و فرزندانش هستند. “حسی از این که در تصویر نیستم و با این حال آنجا هستم. درلحظه ای که تشخیص می دهم که متناسب نیستم، حس جدا افتادگی در کنار حس تنهایی دارم.”

من به این ایده  فکر کردم که شاید این حس ساده لوح بودن در من از طریق بیمار و باور داشتن  صمیمیت ظاهری او هنگام حرف زدن با من ایجاد شده است. اما این فکر برایم غیر واقعی بود. من به یاد حس ناکامی که در صدای او وجود داشت افتادم، هنگامی که بارها برایم توضیح می‌داد که می‌داند که باید چیزی را احساس کند اما نشانه ای ندارد از اینکه آن چه چیزی می تواند باشد.

رویاهای او پُر بود از تصاویر افراد معلول، زندانی، و لال. در یک رویای اخیر، او پس از صرف انرژی بسیار موفق به شکستن یک سنگ و یافتن خطوط هیروگلیف حک شده در سطوح داخلی آن شد، خطوطی مشابه علامت گذاری فسیل. زمانیکه او متوجه شد که قادر به فهم یک عنصر واحد از معنای هیروگلیف نمی‌باشد، لذت اولیه رویا برایش از بین رفت. کشف او یک هیجان‌ گذرایی بود، اما نهایتاً به یک تجربه پوچ و دردناک و نیز یاسی عمیق منجر شد. حتی این حس یاس و ناامیدی هم بلافاصله بعد از بیداری از بین می رفت، و تبدیل به تصاویر مرده ای می شد که او برایم گزارش می کرد (به جای تعریف کردن آنها). رویا به یک خاطره عقیم شده تبدیل شده بود و دیگر بعنوان افکار و احساسات زنده احساس نمی شد.

من فکر می کنم که تجربه ام در آن جلسه شکلی از همانند سازی فرافکنانه بود، بطوری که من هم در تجربه ناامیدی بیمار در رابطه با ناتوانی از تشخیص و تجربه یک زندگی درونی مسدود شده،  سهیم بودم. این فرمول بندی عقلانی، کلیشه‌ای و عاری از هیجان احساس می شد. سپس یک سری افکار رقابتی، نارسیستیک نشخوار گونه‌ای در ارتباط با موضوعات حرفه ای در من بیدار شد. زمانی که متوجه شدم که بایستی قبل از ساعت ۶ عصر ماشینم را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، این افکار نشخوارگونه  بطور ناخوشایندی قطع شدند. من بایستی مراقب می بودم که جلسه تحلیل آخرین بیمارم را راس ساعت ۵:۵۰ عصر خاتمه دهم تا بتوانم قبل از بسته شدن تعمیرگاه به آنجا برسم. من تصویر روشنی در ذهن داشتم از اینکه  جلوی درِ بسته گاراژ پشت ترافیک ایستاده ام. حسی از درماندگی و خشم (و نیز دلسوزی به حال خودم) نسبت به صاحب تعمیرگاه داشتم، به این دلیل که او با وجود اینکه می‌دانست من سال‌ها یک مشتری منظم بودم و به ماشینم هم نیاز داشتم، اما راس ساعت ۶ عصر گاراژ را بسته بود. در این تجربه رویاگون یک حس عمیقی از یاس و تنهایی و نیز حس بدنی ملموسی از سختی پیاده رو، بوی دود اگزوز، و شیشه های گل آلود گاراژ وجود داشت.

اگرچه من در آن زمان کاملا از آن احساسات آگاه نبودم، اما اکنون با نگاه به گذشته بهتر می توانم دلیل آشفتگی ام را بفهمم. این آشفتگی با احساسات و تصاویر رقابتی/نارسیستیک نشخوارگونه شروع شد و سپس با فانتزی های خاتمه دادن به جلسه آخرین بیمارم و بستن گاراژ توسط صاحب آن پایان یافت.

زمانیکه با تمرکز بیشتری مجددا شروع به گوش دادن به آقای “ال” کردم، تلاش کردم به چیزهایی که در آن زمان می گفت یک شکل و ساختی بدهم: غرق شدن زنش در کارش و خستگی که هر دو در پایان روز احساس می کردند، مشکلات مالی و ورشکستگی برادرزنش، تجربه نزدیک به تصادف با یک موتورسوار بی پروا. من می‌توانستم هر یک از این تصاویر را بعنوان یک نمادی از موضوعاتی در نظر بگیرم که قبلا در موردش صحبت داشتیم، به انضمام موضوع جدا افتادگی که به نظر می رسید به تمام آنچه که بیمار در موردش صحبت می‌کرد سرایت کرده بود، همچنین گسستگی که هم از طرف خودم و هم از طرف آقای “ال” احساس می کردم. به هر حال من تصمیم گرفتم مداخله ای نکنم به خاطر اینکه احساس می‌کردم که هر تلاشی برای ارائه تفسیر در آن لحظه، فقط تکرار خودم و نیز تایید خودم بود بدین جهت که ثابت کنم چیزی برای گفتن دارم.

در ابتدای جلسه تلفن دفترم زنگ خورد و قبل از سکوت مجدد پیامگیر تلفن برای ثبت پیام دوبار زنگ خورد. زمانی که تلفن زنگ خورد من بطور آگاهانه در مورد اینکه چه کسی می تواند تماس گرفته باشد فکر نکردم، اما در آن لحظه از جلسه من ساعت را چک کردم تا ببینم چقدر طول می کشد تا بتوانم پیام را دریافت کنم. با فکر کردن به صدای زنده و پرنشاط ضبط شده روی پیامگیر حسی از رهایی داشتم. البته من بیشتر از آن که به دنبال یافتن خبرهای جدید باشم مشتاق شنیدن یک صدای با نشاط و بی دغدغه بودم. این یک مولفه حسی‌ (بدنی) برای فانتزی کردن بود، بطوری که من توانستم وزش نسیم خنکی را بر روی صورتم و در شش هایم حس کنم و از سکوت خفه کننده آن اتاق گرم و بدون تهویه رهایی یابم.

من به یاد تمبرهای تازه بر روی پاکت نامه افتادم؛ با رنگ هایی ساده و زنده، که بواسطه اثر ترسناک، مکانیکی و ثابتِ علامت های باطل شده ماشینی آشکار می شوند.

هنگامی که دوباره به پاکت نامه نگاه کردم متوجه چیزی شدم که در این مدت فقط بطور زیر آستانه ای از آن آگاه بودم: اسم و آدرسم را روی ماشین تحریرِ دستی تایپ کرده بودند، نه کامپیوتری، نه با برچسب پستی، و نه حتی با یک ماشین تایپ برقی. من تقریبا بخاطر کیفیت شخصی که اسم من پیدا کرده بود، خوشحال بودم. من تقریبا می توانستم بی نظمی های خاصِ هر حرف نوشته شده، بی دقتی در خط، و بخش حذف شده بالای حرف t را بشنوم. آنها برای من همانند لهجه و بیانی از یک صدای انسانی بود که با من حرف می زد و اسم مرا صدا می زد.

 این افکار و احساسات و همچنین حس های بدنی مرتبط با این فانتزی ها برایم تداعی کننده چیزی بود که بیمار ماه‌ها قبل به من گفته بود، و پس از آن دیگر در موردش حرفی نزده بود. او به من گفته بود که او نزدیکترین حس را زمانی با من تجربه می کند که من اشتباهی می کنم، نه زمانی که حرف های درستی می زنم. ماه ها طول کشید تا بتوانم چیزی که به من گفته بود را بفهمم. در آن لحظه از جلسه بود که من توانستم معنای حس ناامیدی خودم، و نیز جستجوی شدید بیمار برای چیزی انسانی و شخصی در کار با یکدیگر را درک کنم. بتدریج توانستم آن حس وحشت، نومیدی، و خشم مرتبط با تجربه تصادف را با چیزی که به نظر انسانی می رسید، اما مکانیکی و غیرشخصی احساس می‌شد را بفهمم.

من به یاد توصیفی که آقای “ال” از مادرش کرده بود افتادم؛ فردی دچار “مرگ مغزی”! او قادر نبود حتی یک مورد از احساس خشم یا هیجان شدید مادرش را بیاد آورد. او خودش را غرق در کارهای خانه و “آشپزی کاملا معمولی” کرده بود و با مشکلات هیجانی، بعنوان چیزهایی بسیار معمولی و پیش پا افتاده برخورد می کرد‌. بطور مثال، وقتی بیمار شش ساله بود و هرشب وحشت داشت از اینکه موجوداتی زیر تختش باشند، مادرش به او می گفت: “چیزی برای ترسیدن وجود ندارد”. این گفته در تحلیل تبدیل شد به یک نمادی از ناهماهنگی بین درستی گفتار از یک سو ( هیچ موجودی در واقع زیر تخت وجود نداشت) و بیزاری/ ناتوانی مادرش در تشخیص زندگی درونی بیمار ( آن چیزی که بیمار از آن وحشت داشت، اما مادرش از شناسایی و حتی کنجکاوی نسبت به آن اجتناب می کرد).

زنجیره افکار آقای “ال”، شامل اظهار نظرهایش درباره زنش و احساسات خستگی خودش، ورشکستگی برادر زنش، و تصادف جدی و مهلک احتمالی، اکنون برایم انعکاسی بود از تلاش های ناخودآگاه او برای انتقال احساسات شکل نیافته اش در رابطه با ورشکستگی، خالی و مُرده بودن فضای تحلیل. احساس او این بود که تعامل زنده ای بین ما برقرار نیست؛ و از آنجایی که خودش قادر به برقراری یک رابطه انسانی با من نبود، شیوه رابطه من با خودش را هم مکانیکی تلقی می کرد.

من به او گفتم که من فکر می کنم زمان بودنت در اینجا و با من برایت یک کار ناخوشایند و اجباری است، شبیه کار در کارخانه که تو مجبوری برای اعلام حضورت کارت ورود و خروج بزنی. سپس من به او گفتم که من حسی از این دارم که گاهی او بطور نومیدانه ای خاموش است، شبیه احساس خفگی بواسطه چیزی که ظاهراً در هوا وجود دارد، اما در واقع خالیست.

صدای آقای “ال” بلند تر و قوی تر می شد، بطوری که من قبلا نشنیده بودم، او گفت: ” بله، من بخاطر ترس از خفگی در طول شب، پنجرها را باز می گذارم. من اغلب با وحشت از اینکه کسی دارد مرا خفه می کند، از خواب بیدار می شوم، گویی آنها یک کیسه پلاستیکی روی سرم کشیده‌اند.  بیمار ادامه داد که موقع ورود به اتاق مشاوره هم دائماً این حس را دارد که اتاق بسیار گرم و هوای آن بطور غیر قابل تحملی ساکن است. او گفت که هرگز این اتفاق برایش نیافتاده که از من بخواهد که یا بخاری را خاموش کنم و یا پنجره را باز کنم،  به این دلیل که تاکنون از اینکه چنین احساساتی داشته، کاملا آگاه نبوده است. او گفت این برایش خیلی دلسرد کننده است که می فهمد چقدر کم به خودش اجازه داده که درباره آنچه که در درونش می‌گذرد بفهمد، و اینکه حتی قادر نبوده گرمای اتاق را احساس کند.

آقای “ال” به مدت ۱۵ دقیقه در جلسه ساکت بود، یک سکوتی  که قبلاً اتفاق نیافتاده بود. درطول این سکوت، من احساس فشاری برای حرف زدن نداشتم. در حقیقت یک احساسی از آسودگی و رهایی وجود داشت، در حالیکه پیش از این، جلسات ما انباشته بود از “اضطراب ذهنی” که در هر دو مورد وجود داشت. من نسبت به تلاش بسیار و عجیبی که هردوی ما انجام می دادیم تا تحلیل را از فرو رفتن به یک ناامیدی نجات دهیم آگاهی یافتم. من تصور می‌کردم که هر دوی ما در گذشته در تلاش بودیم تا یک توپ بادی را در هوا نگه داریم و سپس آن را به دیگری پاس دهیم. در پایان جلسه من احساس خواب آلودگی داشتم و سعی می کردم که در مقابل بخواب رفتنم مقاومت کنم.

در جلسه بعدی بیمار گفت که او به خاطر خوابی که در ابتدای صبح دیده بود از خواب بیدار شده بود. در رویا او زیر آب بود و می‌توانست کسانی را ببیند که کاملا لخت بودند. او متوجه شد که خودش هم لخت بود، اما نمی توانست بطور خودآگاه آن را احساس کند. او نفسش را حبس کرده بود و حس وحشتی داشت از اینکه اگر نتواند نفسش را نگه دارد غرق خواهد شد. یکی از مردانی که براحتی زیر آب نفس می کشید، به او گفت که اگر نفس بکشد مشکلی پیش نمی آید. آقای “ال” خیلی محتاطانه در رویا شروع کرد به نفس کشیدن و فهمید که می تواند نفس بکشد. زمانی که او هنوز زیر آب بود، صحنه تغییر کرد. او در حال گریه حس غم شدیدی را تجربه می‌کرد. یک دوست که چهره اش برای او قابل تشخیص نبود با او صحبت می‌کرد. آقای “ال” گفت او یک حس قدردانی نسبت به دوستش داشت، از این جهت که تلاشی برای قوت قلب دادن یا سرزنده نگه داشتن او نداشت.

بحث

گزارش کیس مذکور نه بعنوان یک نقطه عطف در یک تحلیل، بلکه تا حدودی تلاشی بود برای انتقال مفهوم حرکت ناخودآگاهِ دیالکتیکی ذهنیت فردی و بیناذهنی درچارچوب تحلیلی. من تلاش کرده ام تا از طریق تجربیات شخصی ام (شامل ادراک های سخت و کارهای معمول و روزانه ذهنی و بدنی) تجربه بیناذهنی خلق شده بین روانکاو و آنالیزان را مفهوم سازی کنم. هیچ فکر، احساس، و یا حس بدنی نمی‌تواند به همان شکلی که بوده یا خواهد بود خارج از بافت ویژه (پیوسته در حال حرکت) بینا ذهنی ناخودآگاه خلق شده بین روانکاو و آنالیزان در نظر گرفته شود.

من مایلم در ابتدای بحث به این نکته اشاره کنم که من بخوبی می دانم که شکل ارائه محتویات بالینی قدری عجیب بود، و تقریبا تا اواخر ارائه کیس اطلاعات خاصی را درباره آقای “ال” ارائه نکردم. تلاش من بر این بود که تا حدودی احساساتم را در رابطه با زمان هایی که آقای “ال” کاملاً از افکار و احساسات خودآگاه من غایب بود،  منتقل کنم.  در طی دوره های ریوری، توجه من بطور کامل بر آقای “ال” متمرکز نبود. (من از مفهوم ریوری بیون [۱۹۶۲] استفاده کردم تا به حالت های روانشناختی اشاره کنم که انعکاسی است از پذیرندگی فعال روانکاو در رابطه با ناخودآگاه آنالیزان، و همچنین برای اشاره به یک مجموعه متفاوتی از حالتهای روانشناختی که به نظر می‌رسد انعکاسی است از غرق شدن نارسیستیک روانکاو در افکار خود، نشخوارهای ذهنی وسواس گونه، رویاهای روز، فانتز یهای جنسی، حس های بدنی، و غیره.)

 نگاه به جزئیات محتویات بالینی، به روشنی تجربه من از پاکت نامه (در بافت این تحلیل) را نمایان می کند، به این معنا که توجه من به پاکت نامه ای که هفته ها در آنجا وجود داشت را می توان بعنوان یک رویداد روانشناختی، و حامل معانی روانشناختی، که فقط در آن زمان خاص به تجربه درآمد، قلمداد کرد.  به نظر من این معانی جدید صرفاً انعکاسی از رفع یک سرکوبی نبود، بلکه این اتفاق انعکاسی از یک حقیقت و یک سوژه جدیدی (سوم تحلیلی) بود که بین من و آقای “ال” در حال خلق شدن بود، آنچه که به خلق پاکت نامه بعنوان یک ابژه تحلیلی منجر شد (بیون۱۹۶۲؛ گرین ۱۹۷۵). هنگامی که به ابژه جدید روی میز توجه کردم، آن را کاملا همخوان با ایگو یافتم، و این یک اتفاق کاملا ناخودآگاه بود. من مجذوب علامت های چاپ شده (ماشینی) روی پاکت نامه، که تا آن لحظه برایم وجود خارجی نداشت، شده بودم : برای اولین بار این علامت ها را در بافتی با یک ماتریکسی از معانیِ تجربه می کردم، که می توانست با اضطراب من در رابطه با عدم وجود احساسی برای صحبت کردن با آقای “ال”، مرتبط باشد. تمبرهای باطل نشده نیز به همین شکل “خلق” شدند و در تجربه بیناذهنی که در حال ساخته شدن بود، قرار گرفتند. شدت احساسات بیگانگی بحدی بود که من بسختی توانستم نام موزارت را که بعنوان بخشی از زبان متداول بود، تشخیص دهم.

 جزئیاتی از مجموعه تداعی های تکه تکه مرتبط با تار شارلوت (وایت ۱۹۵۲) مستلزم توضیح می باشد. اگرچه این افکار و احساسات در تجربه زندگی ام معنای بسیار شخصی و ویژه ای داشتند، اما در درون بافت تجربه سوم تحلیلی مجددا خلق شدند. اگرچه من بطور خودآگاه به اهمیتی که این کتاب (تار شارلوت) برایم داشت پی برده بودم، اما معنای ویژه آن را سرکوب کرده بودم، و تنها در آن زمان خاص در جلسه بود که متوجه آن شدم. چند هفته پس از آن جلسه بود که من از این موضوع آگاه شدم که این کتاب اساساً با احساسات تنهایی من مرتبط بود. من برای اولین بار (در هفته های بعدی) متوجه شدم که در دوران کودکی و در یک دوره تنهایی شدید این کتاب را چندین بار خوانده بودم و بطور کامل با شخصیت ویل بور بعنوان یک فرد مطرود و منفور همانندسازی کرده بودم.

به نظر من این تداعی های ناخودآگاه در رابطه با کتاب تار شارلوت، نه بعنوان بازیابی یک خاطره سرکوب شده، بلکه بعنوان خلق تجربه ای (در درون و از طریق بیناذهنی ناخودآگاه تحلیلی) است که قبلا به شکل کنونی، وجود نداشته است. مفهوم بیناذهنی تحلیلی اساس مفهوم فرآیند تحلیلی است: تجربه تحلیلی در نقطه ای از گذشته و حال اتفاق میافتد، گذشته ای که (برای روانکاو و آنالیزان) از طریق تجربه تولید شده بین روانکاو و آنالیزان (یعنی، درون فضای سوم تحلیلی) مجددا خلق می شود.

پس از تجربه ریوری و بازگشت مجدد به بیمار (گوش دادن به آنچه می گوید، چگونگی بیانش، و نیز شیوه بودنش با من)، من دیگر به آن نقطه چند لحظه قبل بر نخواهم گشت؛ من در هر وهله بواسطه تجربه ریوری، و گاهاً به طرقی که بسختی قابل ادراک است تغییر می کنم. بعد از تجربه افکار و احساسات مرتبط با پاکت نامه و توجه مجدد به آقای “ال”، نسبت به کیفیات اسکیزوئیدی تجربه او، و نیز تلاشهای هر یک از ما برای خلق چیزی واقعی، پذیرنده تر شده بودم. اکنون من درک بیشتری از احساسات خشک او در ارتباط با حسی که نسبت به جایگاهش در خانواده و دنیا داشت، و نیز احساس ناامیدی خودم در ارتباط با تلاش برای قرار گرفتن در جایگاه یک روانکاو برای او، پیدا کرده بودم.

سپس من درگیر دومین سری از افکار و احساسات “خود درگیری” شدم (پیگیری تلاش های رضایت مندانه جهت مفهوم سازی ناامیدی خودم و بیمار بر حسب همانندسازی فرافکنانه؛ من فکر می کنم که توصیف من در مورد جنبه ای از تجربه ام با آقای “ال”، می تواند بر حسب همانندسازی فرافکنانه فهمیده شود، اما من در نقطه ای از جلسه که این به افکار فرو می رفتم، از مفهوم همانندسازی فرافکنانه بعنوان یک دفاع عقلانی سازی استفاده می کردم). ‌افکار من با فانتزی ها و احساسات مشوش کننده ای در رابطه با بسته شدن گاراژ و نیازم به خاتمه دادن به جلسۀ آخرین بیمارم قطع شدند. ماشین من کل آن روز در گاراژ بود، اما فقط با این بیمار و دقیقا در آن زمان بود که موضوع ماشین بعنوان ابژه تحلیلی خلق شد. فانتزی بسته شدن گاراژ در آن لحظه نه فقط بوسیله من و در تنهایی، بلکه از طریق مشارکت در تجربه بیناذهنی ناخودآگاه با آقای “ال” خلق شد. افکار و احساسات مرتبط با موضوع ماشین و گاراژ در هیچ یک از جلسات تحلیلی آن روز اتفاق نیافتاد.

در ریوری مرتبط با موضوع گاراژ و نیاز من به خاتمه دادن به جلسه آن روز، تجربیاتی از برخوردهای غیر منعطف، مکانیکی، و غیر انسانی در خودم و دیگران به اشکال مختلف برایم تکرار شد. در هم تنیدگی فانتزی ها بشکل احساساتی از زبری و سختی (پیاده رو، شیشه، و شن) و خفگی (دود اگزوز) تجربه می شدند. این فانتزی ها در من یک حسی از اضطراب و اضطرار را ایجاد می کرد، و نادیده گرفتن شان برایم بسیار دشوار بود (اگرچه قبلا بخوبی می توانستم این فانتزی ها و احساسات را نادیده بگیرم، و معنایی بجز یک مداخله قابل کنترل برایم نداشت).

زمانی که مجددا با تمرکز بیشتری شروع کردم به گوش دادن به آقای “ال”، همچنان احساس می کردم که کاملا نسبت به آنچه در جلسه اتفاق می افتد گیجم، و بشدت وسوسه می شدم چیزی بگویم تا احساس ناتوانی ام را از بین ببرم. در این نقطه از جلسه، آنچه که پیشتر در جلسه اتفاق افتاده بود (تماس ثبت شده بوسیله پیام گیر تلفن) برای اولین بار بعنوان یک رویداد تحلیلی حادث شد (بدین معنا، آن بعنوان یک رویدادی بود که در بافت بیناذهنی ناخودآگاه معنایی را بیان می کرد). صدای ضبط شده روی دستگاه پیام گیر به نظر می رسید که از طرف کسی باشد که مرا می شناسد و مایل است که شخصاً با من صحبت کند. احساسات بدنی نفس کشیدن آزادانه و خفگی معنای بسیار مهمی را در بر داشت. پاکت نامه به یک ابژه تحلیلی تبدیل شد که کاملا متفاوت از آن چیزی شد که پیشتر در جلسه بود: اکنون آن پاکت نامه معنایی را در بر داشت که بازنمایی کننده یک صدای شخصی و ویژه بود (نام و آدرسی که به صورت دستی نوشته شده بود با یک t ناقص).

تاثیرات این احساسات در فضای سوم تحلیلی، منجر به تغییر چیزی شد که بیمار ماهها قبل در باره اش  با من صحبت کرده بود (اینکه او زمان هایی احساس نزدیکی را با من تجربه می کند که من اشتباهی می کنم). اکنون این گفته او معنای جدیدی را به خود گرفته بود، اما من فکر می کنم درست تر این است که گفته شود (به یاد آورده شود) که آن گفته برای من به گونه جدیدی معنا پیدا کرد؛ گویی اولین بار بود که داشت بیان می شد.

در این نقطه از جلسه من توانستم چیزی را به کلام درآورم که بیان کننده تجربه مواجهه من با بخشی غیر انسانی از خودم و شخص دیگر بود. بخشی از موضوعاتی که آقای “ال” درباره شان حرف میزد نسبت به قبل برایم انسجام بیشتری یافته بودند: اکنون به نظر میرسید که این موضوعات با آنچه که او بعنوان ورشکستگی و مُردگی در مورد من و گفتگوی بین ما تجربه میکرد، همگرا شده بود. اکنون این موضوعات مشابه برایم تبدیل به ابژه جدید و زنده ای شدند. من تلاش کردم تا احساسم را در مورد تجربه ای که او نسبت به من و تحلیل بعنوان موضوعی مکانیکی و غیر انسانی داشت، با او در میان بگذارم. من قبل از اقدام به مداخله، بطور آگاهانه طرحی جهت استفاده از تصویر ذهنی ماشین (کارخانه و زمان ساعت) برای انتقال موضوعات ذهنی ام نداشتم. اما بطور ناخودآگاه از این تصویرهای ذهنی در خصوص موضوع (ساعت معین) خاتمه دادن به جلسه و بسته شدن گاراژ در ریوری هایم استفاده می کردم. از نظر من “انتخاب” این تصاویر بعنوان انعکاس شیوه ای است از تجربه ناخودآگاه من در رابطه با موضوع سوم تحلیلی (بیناذهنی ناخودآگاه در حال خلق شدن بین آقای “ال” و من).

من درباره تصویر یک فضای تهی (یک ماشین دیگر)، که به نظر میرسید هوایی برای زنده ماندن در آن وجود داشت؛ در واقع یک پوچی و خلا، با بیمار صحبت کردم (اینجا من بطور ناخودآگاهی از تصاویر احساسیِ آن تجربه به فانتزی درآمده با هوایی انباشته از دود اگزوز  بیرون گاراژ و تنفس هوای تازه تداعی شده با فانتزی دستگاه پیام گیر تلفن، استفاده کردم). [این یک شیوه غیر مستقیم بود (به معنای اینکه من توانستم تجربه ناخودآگاهم را با بیمار به اشتراک بگذارم و در نتیجه مداخلاتم را شکل دهم) تا بتوانم در باره تجربه ام از/بوسیله سوم تحلیلی به بیمار “بگویم”. این تعامل غیرمستقیم انتقال متقابل در جهت ایجاد احساس خودانگیختگی، زنده بودن، و اصالت تجربه تحلیلی بسیار کمک کننده بود]. پاسخ آقای “ال” نسبت به مداخله من همراه با یک صدای پُر شور و قوی در او بود که میتوانست انعکاسی باشد از یک قدرت تنفس (یک بده بستان کامل تر). احساسات خودآگاه و ناخودآگاه او با تصاویر و احساسات خفگی توسط دستان مادر/ روانکاو کشنده مسدود شده بود (کیسه پلاستیکی [سینه] که او را از هوایی که لازمه زنده ماندن است محروم کرده بود).

سکوت انتهای جلسه خودش یک اتفاق تحلیلی جدید، و انعکاسی از یک احساس آسودگی خیال بود، که مشخصا با تصاویر خفگی وحشیانه در یک کیسه پلاستیکی یا احساس فروخوردگی از هوای ساکن در اتاق مشاوره مغایر بود.

دو جنبه بسیار معنادار دیگر از تجربه من در طول این سکوت وجود داشت: اول، فانتزی یک توپ بادی، که من و آقای “ال”، آن را با ضربه های وحشیانه به یکدیگر پاس می دادیم، و دوم احساس خواب آلودگی من. اگرچه این سکوت بین ما یک حس آرامشی را به من می داد (بهمراه احساساتی از نومیدی، خستگی شدید، و امید)، اما در این تجربه سکوت عنصری وجود داشت (که تا حدودی در خواب آلودگی من انعکاس می یافت) همانند طوفانی در دوردست ها ( که من با نگاه به گذشته آن را یک خشم بازداری شده میدانستم).

 در جلسه بعد من در مورد خواب آقای “ال” تفسیر کوتاهی دادم. من آن خواب را هم بعنوان پاسخی به جلسه قبل، و هم توصیف دقیق تر جنبه ای از انتقال-انتقال متقابل درک میکردم، که بخاطر ترس آقای “ال” از تاثیر خشمش روی من، و احساسات هم جنس گرایانه اش نسبت به من، بشکل اضطراب خودش را نشان میداد. (من پیشتر سرنخ هایی در باره این احساسات داشتم اما قادر نبودم از آنها بعنوان ابژه های تحلیلی استفاده کنم -همانند تصویر و احساسی که از سر و صدای ترافیک پشت سرم در ریوری گاراژ داشتم).

در اولین بخش رویا، بیمار زیر آب با افرادی لخت و مردی بود که به او گفت که با وجود ترسش از غرق شدن، میتواند براحتی نفس بکشد. زمانیکه او نفس کشید، فهمید باور به اینکه او میتواند این کار را انجام دهد چقدر برایش سخت بوده. دربخش دوم رویا، او با یک حس غم و در حال گریه کردن متوجه مرد ناشناسی در کنارش شد، که تلاشی برای تسلی دادن به او نداشت. به نظر من این رویا تا حدودی بیانی از احساسات او در جلسه قبل بود، که هر دو با هم تجربه کردیم، و این تجربه منجر  شد به یک درک بهتر درباره زندگی ناخودآگاه او (زیر آب بودن)، و نیز از بین رفتن ترس من در رابطه با احساس از هم پاشیدگی ام (غرق شدن) بخاطر احساسات تنهایی، غم، و پوچی بیمار. در نتیجه او توانست زنده بودن را احساس ‌کند، و با چیزی (نفس کشیدن) روبرو شود، که پیشتر بخاطر ترس از خفه شدن (سینه تهی/روانکاو) با آن روبرو نمیشد. بعلاوه، یک تلقینی وجود داشت که باعث میشد تا تجربه بیمار بطور کاملا واقعی احساس نشود، اما از طریق رویایش به این باور رسید که میتواند کاری را انجام دهد که حتی تصورش هم برایش سخت بود.

در قسمت دوم رویا، آقای “ال” توانست با وضوح بیشتری غمش را احساس کند و بدین طریق احساس جدایی کمتری را نسبت به خودش و من تجربه کرد. رویا تا حدودی یک ابراز قدردانی نسبت به من بود، به این خاطر که  به احساسات در حال تجربه اش دستبرد نزده بودم، اگر که من با ارائه یک تفسیر سکوت او را می شکستم و یا تلاشی برای از بین بردن–یا حتی تغییر دادن– غمش داشتم، این اتفاق می توانست بیافتد.

علاوه بر حس قدردانی (آمیخته با تردید) که او در رابطه با این اتفاقات تجربه میکرد، من احساس میکردم همچنان احساسات ناشناخته ای از دوسوگرایی نسبت به من وجود دارد. و من از طریق احساس خواب آلودگی (انعکاسی از حالت دفاعی من) که در انتهای جلسه قبل داشتم، تا حدودی نسبت به آن آگاه شدم. فانتزی ضربه زدن به توپ بادی (سینه) میتوانست نشانه ای باشد از یک خشم بازداری شده. اتفاقات بعدی در تحلیل مرا متقاعد ساخت که ناشناس بودن آن مرد در بخش دوم رویا ابرازی از خشم او (انتقال مادرانه) نسبت به من بود بخاطر ناملموس، درک نشدنی، و بی شکل بودنم (همانگونه که او خودش را احساس میکرد). این ایده در سالهای بعدی تحلیل زمانیکه او خشمش را نسبت به من به صورت “هیچ شخص خاصی نبودن” ابراز کرد، تایید شد.

بعلاوه در یک سطح عمیق تر از ناخودآگاه، دعوت آن مرد لخت برای نفس کشیدن در آب ناشی از این احساس ناخودآگاه در او بود که من نیز میخواهم او را وسوسه کنم تا اینکه در اتاق با من زنده باشد، بطوریکه این احساسات یک اضطراب هم جنس گرایانه ای را در او برمی انگیخت (بازنمایی از ترغیب مرد لخت برای به دهان بردن یک مایعی). من تا مدتها در مورد این اضطراب جنسی انعکاس یافته در خوابش تفسیری ندادم.

ریوری و سوم تحلیلی

در آنچه در بالا توصیف شد، “سرگردانی” ذهن من و تمرکزم بر نشانه ای ماشینی روی پاکت نامه پُر شده با خطوط ناخوانایی از شماره های تلفن، یادداشت هایی برای تدریس، و یادآوری کارهای انجام نشده، موضوعی اتفاقی نبود. همچنین خود پاکت نامه (علاوه بر انتقال معانی مذکور) بازنمایی از مباحثه خصوصی من؛ یک مکالمه شخصی که معنایی برای شخص دیگر نداشت، بود. یادداشت های روی پاکت نامه موجب شد تا یک گفتگوی درونی درباره جزئیات زندگی ام در من راه اندازی شود. یک بخش مهم کار ذهنی روانکاو در طی جلسات تحلیل این است که بطور ناخودآگاه و “طبیعی” با جنبه های شخصی، خصوصی، و ناخوشایند زندگی اش درگیر شود. درک کردن این جنبه های شخصی و معمول زندگی ‌که بشکل ناخودآگاه در ریوری بازتاب می یابند، نیازمند تلاش بسیار زیادی است تا بتوان این تجربه ذهنی را بشکل یک گفتگوی درونی درآورد؛ جلوه ای از ناخودآگاه که یک فعل و انفعالی را با سوژه های تحلیلی دارد. این سوژه های شخصی که درخلق سوم تحلیلی بیناذهنی دخیل هستند نه دیگر آن چیزی هستند که قبلاً بودند و نه چیزی کاملاً متفاوت از آن.

 به باور من یک بعد اصلی زندگی روانشناختی روانکاو در ارتباط با جزئیات معمول زندگی اش، در اتاق درمان با بیمار به شکل ریوری در میاید (که غالباً برایش اهمیت نارسیستیک بسیار زیادی دارد). [در اینجا و نیز در ادامه مقاله ضمائر مذکر اشاره به هر دو جنس دارد]. در این بحث بالینی، من تلاش کردم تا نشان دهم که این ریوری ها صرفاً انعکاسی از بی‌توجهی، خود درگیری نارسیستیک، تعارضات هیجانی حل نشده، و یا موضوعات مشابه نیست. بلکه این فعالیت روانشناختی، بازنمایی کننده اشکال سمبولیک و پیش سمبولیک (مبتنی بر احساس) تجربه به بیان در نیامده (و اغلب احساس نشده)ی آنالیزان است که در فضای بیناذهنیِ ناخودآگاهِ جفت تحلیلی در حال شکل گیری است (در سوم تحلیلی). این شکل از فعالیت روانشناختی غالباً به عنوان موضوعی در نظر گرفته میشود که روانکاو بایستی بر آن غلبه کند تا بتواند از لحاظ هیجانی با بیمار حاضر و هوشیار باشد. به نظر من این نگاه اهانت آمیز به تجربه روانکاو، منجر به دست کم گرفتن (نادیده گرفتن) اهمیت تجربه روانکاو با آنالیزان میشود. من احساس می‌کنم که بی ارزش سازی این بخش مهم تجربه تحلیلی، روانکاو را درگیر تفکر آگاهانه فزاینده ای میکند، که میتواند عامل مزاحمی برای تجربه تحلیلی باشد. تحلیل انتقال_انتقال متقابل از طریق وارسی شیوه ای که ما درباره خودمان و در باره آنچه که در یک حالت روانشناختی شخصی تجربه میکنیم، امکان پذیر می شود. در این حالت، فعل و انفعالات دیالکتیکی خودآگاه و ناخودآگاه به حالت هایی شبیه به رویا تغییر می یابند. با خودآگاهی نسبت به این وضعیت رویاگون، متوجه میشویم که در حال مذاکراتی پنهانی و زیرپوستی با یک پناهگاه درونی واقعی (خلوت خودمان) و در واقع یکی از پایه های سلامت روانیمان، هستیم. در این حالت روانی، ما به یک حوزه روحانی و خاصی قدم می گذاریم؛ یک حوزه شخصی که در آن تا حدود زیادی در تعامل با ابژه های ذهنی مان قرار می گیریم (وینیکات ۱۹۶۳؛ و نگاه شود به آگدن ۱۹۹۱). این شیوه تعاملی است که من در رابطه با یادداشت های روی پاکت نامه تجربه کردم، آنچه که برای شخص دیگر، و حتی برای جنبه هایی از خودمان که بیرون از این “بیغوله” شخصی/دنیوی قرار دارد، معنایی ندارد (وینیکات ۱۹۶۳، ص. ۱۸۴). این حوزه از تجربه انتقال_انتقال متقابل، که در ساختار شخصیت روانکاو بسیار شخصی و ریشه دار است، نیازمند تلاش بسیار زیاد روانشناختی است تا بتواند بشکل مباحثه ای با خود فرد درآید، و نیز شناخت در مورد اینکه این جنبه شخصی بوسیله/در جریانِ سوم تحلیلی تغییر یافته است. اگر قرار است که به معنای واقعی روانکاو شویم، بایستی تلاش کنیم که این جنبه از خودمان را در فرایند تحلیلی تحمل کنیم.

چند توضیح دیگر

به دلیل اینکه سوم تحلیلی تجربه ای است که روانکاو و آنالیزان آن را با توجه به ساختار شخصیتی، تاریخچه شخصی، ساختار روان تنی، و سایر عوامل شخصی دیگر تجربه میکنند، بنابراین تجربه این سوژه سوم، اگرچه مشترکاً خلق میشود، اما برای هر یک از آنها متفاوت تجربه میشود. بنابراین سوم تحلیلی ساختار نامتقارنی دارد، به این دلیل که این ساختار در یک بافت تحلیلی تولید می‌شود که نقش هر یک از آنها (زوج تحلیلی) در چگونگی شکل گیری آن بسیار تعیین کننده است. در شکل گیری این بافت تحلیلی، تجربه ناخودآگاه آنالیزان، یعنی تجربه گذشته و حال او که بناست بوسیله جفت تحلیلی درک شود، به عنوان عامل اصلی (و نه تنها عامل) سوژه مباحثه تحلیلی در نظر گرفته می شود. و تجربه روانکاو بوسیله سوم تحلیلی (ابتدئا) از طریق درک او از تجربه خودآگاه و ناخودآگاه آنالیزان صورت می‌گیرد. (روانکاو و آنالیزان درگیر در یک فرایند دموکراتیک از تحلیل متقابل نیستند).

سوم تحلیلی، اگرچه اغلب یک اثر قهری دارد؛ از این نظر که ظرفیت روانکاو و آنالیزان برای فکر کردن بعنوان افرادی جدا را محدود می‌کند، اما میتواند بسیار زاینده و رشد دهنده باشد. بطور مثال، تجربیاتی که بوسیله سوم تحلیلی تولید می‌شود، کیفیتی از صمیمیت را “به معنای واقعی” بین بیمار و روانکاو تولید می‌کند (وینیکات ۱۹۶۳، ص. ۱۸۴). چنین تجربیاتی می تواند احساساتی از شوخ طبعی مفرح، همراهی، بازیگوشی، شفقت، معاشقه سالم، فریبندگی، و احساسات دیگر را درگیر کند. این تجربیات در سوم تحلیلی اهمیت ویژه‌ای برای تحلیل دارد، به دلیل اینکه این شیوه های سالم و زایای رابطه با ابژه می‌تواند بعنوان اولین تجربیات در زندگی بیمار باشد. من معمولاً تفسیر در مورد معانی این اتفاقات تحلیلی را تا مدت‌ها به تاخیر می‌اندازم، اگر اصلا تفسیری بدهم. بنابراین زندگی کردن این تجربیات است که از اهمیت ویژه ای در تحلیل برخوردار است نه درک کردن آنها.

بخش دوم: همانندسازی فرافکنانه و سوم تحت انقیاد

پس از بحث در بخش اول در رابطه با تجربه ام از سوم تحلیلی در یک چارچوب بالینی، اکنون به این سوال خواهم پرداخت که چگونه مفهوم سوم تحلیلی باعث رشد روانکاوی در سطح تئوری بالینی می شود. [آنچه که در ادامه به آن پرداخته میشود یک مدل فشرده و تا حدودی تجدیدنظر شده از موضوعاتی است، که در ابتدا در آگدن ۱۹۹۴b چاپ شد.].  در پایان این مبحث من ایده هایم را در رابطه با مفهوم همانندسازی فرافکنانه بعنوان یک شکل از سوم بیناذهنی ناخودآگاه ارائه خواهم کرد. بطور ویژه ای، من فعل و انفعالات ناخوداگاه را از لحاظ انقیاد متقابل و شناخت متقابل توصیف خواهم کرد، و آن را بعنوان اساس همانندسازی فرافکنانه در نظر می گیرم.  (جهت بحث در مورد اشکال دیگر سوم تحلیلی، نگاه شود به آگدن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹.)

درک من از همانندسازی فرافکنانه مبتنی است بر اینکه من مفهوم روانکاوی را بعنوان فرآیندی در نظر می گیرم که در آن شکل های متنوعی از سوم بیناذهنی در یک تنش دیالکتیک بین روانکاو و آنالیزان، با هویت های روانشناختی جداگانه، خلق می شود. در همانندسازی فرافکنانه، شکل مشخصی از سوم تحلیلی خلق می شود، که من بعنوان سوم تحت انقیاد به آن اشاره می‌کنم، چون این شکل از بیناذهنیت (اینترسابجکتیویتی) هم متاثر از ادراکات درونی است، و هم به میزان  زیادی تحت تاثیر ذهنیت های فردی هر دو شرکت کننده است. من با استفاده از مفهوم همانند سازی فرافکنانه به طیف وسیعی از اتفاقات روانشناختی- بین فردی اشاره می کنم، که شکل های اولیه تعامل مادر و نوزاد (بیون ۱۹۶۲)؛ فانتزی های ناخودآگاه، تهاجم های قهری، اشغال شخصیت فرد دیگر، حالت های گیج کننده اسکیزوفرنیک (روزنفلد ۱۹۵۲، ۱۹۶۵)؛ و “اشتراک همدلانه” سالم را شامل می شود (پیک ۱۹۸۵، ص. ۴۵).

همانندسازی فرافکنانه موجب خلق روایت های ناخودآگاهی می شود (بشکل کلامی و غیرکلامی سمبل سازی شده) که دربردارنده فانتزی برون ریزی یک بخش از خود فرد به درون دیگری است. این فانتزی های برون ریزی هم در خدمت مراقبت فرد از خطراتی است که توسط جنبه ای از خود فرد در او ایجاد شده، و هم محافظت از یک بخش از خود با به امانت گذاشتن آن در شخص دیگر بطوریکه آن بخش متمایز از خود فرد تجربه شود (کلاین ۱۹۴۶، ۱۹۵۵؛ و آگدن ۱۹۷۹). این جنبه از خود فرد، بشکل فانتزی ناخودآگاه، در شخص دیگری قرار داده می شود، بطوریکه طی یک فرایندی تغییر یافته، و سپس در شرایط بهینه ای با زهرآگینی کمتری باز پس گرفته می شود  (بیون ۱۹۵۹). اما در شرایط آسیب زا، این بخش باز پس گرفته شده مجدداً ضعیف و حتی خطرناک تر از قبل تجربه می شود.

به همراه این مجموعه فانتزی های ناخودآگاه و کاملاً مرتبط با آنها، مجموعه‌ای از ضمائم بین‌فردی با این فانتزی ها وجود دارد (بیون ۱۹۵۹؛ جوزف ۱۹۸۷؛ راکر ۱۹۵۲، ۱۹۶۸؛ روزنفلد ۱۹۷۱). کیفیت بین فردی این اتفاق روانشناختی از فانتزی ناخودآگاه تبعیت نمی‌کند؛ فانتزی ناخودآگاه و اتفاق بین فردی دو جنبه از یک اتفاق روانشناختی واحد هستند. این مفهوم سازی از فرایند همانندسازی فرافکنانه، اکنون بعنوان یک مولفه پذیرفته شده تئوری روانکاوی در نظر گرفته می شود. من در ادامه به بسط بیشتر این درک جدید از مفهوم همانندسازی فرافکنانه خواهم پرداخت.

این شکل از همانند سازی فرافکنانه، که یک وضعیت ذهنی خلق شده بوسیله سوم تحلیلی است، موجب تغییری در ذهنیت “دریافت کننده” می شود، بطوریکه  “منیّت” او بعنوان فردی جدای از دیگری (تا مدتی و به درجاتی) از بین می رود. در این فعل و انفعال ناخوداگاه ذهنیت‌ها،تو [دریافت کننده همانند سازی فرافکنانه] من می شوی [فرافکن] تا من بتوانم تا حدودی  با استفاده از تو چیزی را تجربه کنم که خودم به تنهایی قادر به تجربه آن نیستم. از طرف دیگر، تو غیر من می شوی، تا اندازه‌ای که من نیاز دارم یک جنبه از خودم را انکار کنم و  بشکل فانتزی (مبدل شدن به غیر من) خودم را در تو پنهان کنم.” بنابراین دریافت کننده همانند سازی فرافکنانه، تبدیل به شریکی می شود که خودش را بعنوان یک شخص جدا انکار می کند، و لذا با ساختن “فضای روانشناختی” در خودش (بشکل فانتزی ناخودآگاه) در تصرف فرافکن در می آید (جانشین او می شود).

در فرایند همانند سازی فرافکنانه، فرافکن از طریق نفی خودش بعنوان یک “من”  جدا، تبدیل به یک دیگری در رابطه با خودش می شود: او با ساکن شدن در درون دریافت کننده _به عنوان کسی که هم “من” است و هم “غیر من”_ بودنی را بیرون از خود تجربه می کند. دریافت کننده هم تا حدودی هم او (فرافکن) هست و هم نیست. فرافکن در این فرآیند تبدیل به شخص دیگری می شود، که تا حدودی متفاوت از آن کسی است که در آن لحظه بوده است. تجربه او از تصرف ذهن دریافت کننده، تجربه ای است از نفی دیگری بعنوان سوژه و همراه کردن ذهنیت دریافت کننده با ذهنیت خودش؛ و بطور همزمان هم بخشی از سلف خودش (فرافکن) به عینیت در می آید ( بعنوان یک پارت ابژه) و هم انکار می شود. برآیند این نفی دو طرفه، منجر به خلق یک سوژه سوم می شود، “سوژه همانند سازی فرافکنانه” که هم فرافکن و هم دریافت کننده هست و در عین حال هیچ یک از آنها نیست. بنابراین، همانند سازی فرافکنانه فرایندی است که بوسیله آن ذهنیت های فردی فرافکن و دریافت کننده به شکل های مختلفی نفی می شود: فرافکن این کار را با انکار یک جنبه از خودش و تصور برون ریزی آن در دریافت کننده انجام می دهد، در حالیکه دریافت کننده شریکی است که با نفی خودش و وقف کردن خودش (ساختن فضایی برای آن) جنبه نفی شده ذهنیت فرافکن را می پذیرد.

از آنجایی که مفاهیم فرافکنی و همانندسازی به بعد درون روانی یک تجربه اشاره دارد، بنابراین کافی نیست که بگوییم همانند سازی فرافکنانه بازنمایی کننده ی شکلی از فرافکنی یا همانند سازی، یا مجموعه هر دو آنهاست. تا حدودی می توان مفهوم همانندسازی فرافکنانه را اینگونه فهمید: یک خلق و نفی دو طرفه، و نگه داشتن سوژه‌های دیالکتیکی که هر کدام می‌تواند توسط دیگری “تحت انقیاد” درآید، به این معنا که آن جنبه نفی شده می‌تواند به شیوه‌ای از طریق دیگری تبدیل به یک سوژه سوم شود (سوژه همانندسازی فرافکنانه).

همانندسازی فرافکنانه، شکلی از رابطه تحلیلی است که در بیناذهنی تحلیلی بواسطه یک انقیاد دوطرفه (نامتقارن) موجب خلق یک ذهنیت سوم می شود، که در دگرگونیِ تجربه روانکاو و آنالیزان بعنوان سوژه های جدا تاثیر بسزایی دارد. در چارچوب تحلیلی، همانندسازی فرافکنانه اشاره دارد به یک فروپاشی جزئی حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی و بیناذهنی، که در آن ذهنیت‌های فردی روانکاو و آنالیزان بوسیله سوم تحلیلی، تحت انقیاد در می آید. در یک تحلیل موفق، روانکاو و آنالیزان می توانند ذهنیت فردی شان را که بوسیله سوم تحلیلی تغییر کرده بود (سوژه همانند سازی فرافکنانه)، مجدداً به تملک خود درآورند. همانندسازی فرافکنانه یک پارادوکس اساسی را در خود دارد: افراد درگیر در این شکل از رابطه بطور ناخودآگاه تحت انقیاد یک سوم بیناذهنی خلق شده دو طرفه درمی آیند، تا از محدودیت های آن لحظه خاص رهایی یابند. در فرایند همانند سازی فرافکنانه، روانکاو و آنالیزان هر دو حالتهایی از محدودیت و غنا، و نیز سرخوردگی و نشاط را تجربه می کنند. سپس یک هویت جدید بیناذهنی خلق می شود، یعنی یک سوم تحلیلی تحت انقیاد، که عاملی است تا کمک کند به افکار فکر شود، احساسات حس شوند، و حس ها تجربه شوند، جنبه هایی که تا آن لحظه برای هر دو فقط بعنوان تجاربی خام و بالقوه وجود داشتند. به منظور دستیابی به یک رشد روانشناختی، بایستی سوم تحت انقیاد نفی و یک دیالکتیک جدید و زایا تر به لحاظ یک نفره گی و دونفره گی، همانندی و تفاوت، و ذهنیت فردی و بین فردی اتفاق بیافتد.

اگرچه کلاین (۱۹۵۵) فرایند همانندسازی فرافکنانه را بعنوان یک تجربه نقصان روانشناختی، در نظر می گرفت، اما کارهای بیون (۱۹۶۲)، روزنفلد (۱۹۷۱)، راکر (۱۹۵۲، ۱۹۶۸)، و دیگران نشان داد که همانندسازی فرافکنانه دلالت بر خلق چیزی دارد که بالقوه فراتر و زایاتر از آن چیزی است که هر یک از شرکت‌کنندگان (جدای از یکدیگر) قادر به خلق آن هستند. سرزندگی یا بسط ذهنیت فردی، منحصراً تجربه فرافکن نیست؛ و اینطور نیست که دریافت کننده هم  صرفا یک شکلی از بار روانی؛ محدودیت و بی حسی، را تجربه کند. بلکه دریافت کننده‌ نیز بطور همزمان می تواند فرافکن باشد، لذا فعل و انفعالات ذهنیت ها کاملا یک طرفه نیست: هر شخص در عین حال که بوسیله دیگری نفی می شود، در عین حال در یک تنش دیالکتیکی منحصر به فرد دو نفره مجددا خلق می شود.

دریافت کننده نیز بطور ناخودآگاه درگیر نفی (واژگونی) خودش میشود، به این هدف که حصارهای بنیادین انسجام/ رکود سلف را مختل سازد. همانندسازی فرافکنانه امکان خلق یک شکل جدیدی از تجربه بعنوان یک دیگری در رابطه با خود را، به دریافت کننده میدهد، و بدین وسیله شرایطی را برای تغییر شخصی که تاکنون بوده و گونه ای که خودش را تجربه کرده برایش فراهم میشود. همچنین دریافت کننده بسادگی با دیگری (فرافکن) همانندسازی نمی‌کند؛ بلکه او خودش یک دیگری میشود و بدین وسیله خودش را (آنچه را که در حال شدن است) بواسطه ذهنیت دیگری/سوم/سلف خلق شده جدید تجربه میکند.

این دو شخص با ورود به فرآیند همانندسازی فرافکنانه (اگرچه بطور غیر ارادی) بطور ناخودآگاه در تلاش برای مغلوب کردن خود (نفی خود) هستند، و بدین ترتیب فضایی برای خلق یک فردیت جدید، و تجربه ای از من بودن که هر یک به تنهایی قادر به خلق آن نخواهند بود، ایجاد میشود. به این معنا، ما در فرایند همانندسازی فرافکنانه مشارکت می کنیم (با وجود تلاش خودآگاه برای اجتناب از آن) تا خودمان را بوسیله دیگری که کاملا هم آن دیگری نیست خلق کنیم؛ و همزمان بطور ناخودآگاه در خدمت دیگری قرار می گیریم (کسی که کاملا دیگری نیست) تا او خودش را بوسیله ما بعنوان یک شخص خلق کند. بنابراین، با ورود به فرایند همانندسازی فرافکنانه، هر فرد به شیوه های متفاوتی دو جنبه از این اتفاق بیناذهنی را تجربه می کند (نفی کردن و نفی شدن). اما، اگر فرضمان این باشد که در همانندسازی فرافکنانه فرد در حال ایفای نقشی در فانتزی ناخودآگاه شخصی دیگر است، حق مطلب را ادا نکرده ایم (بیون ۱۹۵۹). و درست تر این است که بگوییم، فرد هم در حال ایفای نقشی در فانتزی ناخودآگاه شخصی دیگر است، و هم موُلف آن.

در همانندسازی فرافکنانه، شخص بخشی از فردیت مستقل خودش را نفی میکند تا ورای محدوده های فردی خودش برود: شخص بطور ناخودآگاه خودش را تحت انقیاد در میاورد تا از بند خودش رها شود. این رهایی زایا که بواسطه مشارکت های فردی در سوم تحت انقیاد حاصل می شود، بستگی به دو عامل دارد (۱) به رسمیت شناختن فردیت آنالیزان توسط روانکاو (برای مثال، درک درست و همدلانه و تفسیر انتقال-انتقال متقابل)، و (۲) به رسمیت شناختن فردیت مستقل روانکاو از طرف آنالیزان (برای مثال، استفاده آنالیزان از تفسیرهای روانکاو).

تمثیل هگل (۱۸۰۷) در مورد ارباب و برده (بویژه همانگونه که توسط الکساندر کوژه بحث شده [۱۹۳۵-۱۹۳۴] ) یک زبان روشن و تصویرسازی ذهنی را جهت فهم بیشتر موضوع خلق و نفی (جانشین سازی) سوم تحت انقیاد در همانندسازی فرافکنانه فراهم می کند. در تمثیل هگل، در “آغاز تاریخ”، اینطور آمده که در برخورد اولیه دو انسان، هر یک از آنها حس می کند که قابلیتش برای تجربه کردن حس خودش از من بودن، و نیز آگاهی نسبت به خودش، توسط یک دیگری نگه داشته می شود.

خودآگاهی [در یک شکل بدوی] از طریق خودآگاهی در رابطه با یک دیگری ظهور می یابد؛ آنکه از خودش بیرون آمده است. این موضوع یک معنای دوگانه دارد: اولاً، آن فرد ابتدائاً قرار است خودش را از دست بدهد تا سپس بتواند خودش را بعنوان یک دیگری ببیند؛ ثانیاً، با انجام این کار او می تواند جانشین دیگری شود، چون او دیگری را بعنوان یک وجود ذاتی نمی بیند، بلکه در دیگری [در ابتدا] سلف خودش را می بیند. [هگل ۱۸۰۷، ص. ۱۱۱]

هر فردی بسادگی نمی تواند از ‌طریق دیدن خودش در دیگری، یعنی از طریق فرافکندن خودش به شخص دیگر و تجربه کردن او بعنوان خودش، تبدیل به یک شخص خودآگاه شود. “او بایستی قادر شود تا بر وجود بیرون از خودش فائق آید” (کوژه ۱۹۳۵-۱۹۳۴، ص. ۱۳). مقدر است که هر فرد  بیرون از خودش بماند (بیگانه با خودش) تا جاییکه یک “دیگری او را بشناسد و سپس او را به خودش برگرداند” (ص.۱۳). تنها از طریق دیده شدن توسط یک دیگری بعنوان یک شخص جدا ومستقل (و درعین حال در یک وابستگی متقابل) است، که او می تواند به یک انسان ( قادر به درون نگری) تبدیل شود. وجود داشتن در بیرون از خود (برای مثال وجود داشتن درون سوژه همانند سازی فرافکنانه)، صرفاً یک شکل بالقوه بودن است. هنگامی که ما توسط یک دیگری به خودمان بازگردانده می شویم، ما هرگز به حالت اولیه مان بر نمی گردیم، بلکه این را می توان بعنوان خلق خود بعنوان یک سوژه برای اولین بار در نظر گرفت (شکل تغییر یافته ای از ما، انسانی کاملتر، و متفکرتر).

یک دیالکتیک بین فردی به لحاظ به رسمیت شناختن یک دیگری و به رسمیت شناخته شدن توسط یک دیگری می تواند اساس خلق یک ذهنیت فردی باشد.

چنانچه این شناخته شدن توسط دیگری اتفاق نیافتد، در میانه فرایند [تنش دیالکتیک]، ما یک فروپاشی را در درون “یک یگانگی ساکن” (کوژه ۱۹۳۵-۱۹۳۴، ص.۱۴)، و حالتی از ایستایی و عدم تفکر را شاهد خواهیم بود: هریک دیگری را “بعنوان یک شئ” رها می کند، و در نتیجه مشارکتی در فرایند بین فردی که هر یک دیگری را به خودش بازمی‌گرداند، و بموجب آن یک ذهنیت فردی خلق میشود، وجود نخواهد داشت.

 در همانندسازی فرافکنانه، فرافکن و دریافت کننده به هدف رهایی از منیّت فردی شان، بطور ناخواسته و ناخودآگاه با یکدیگر متحد می شوند تا بتوانند از منابع ذهنیت فردی و بین فردی یکدیگر بهره ببرند. اما هنگامیکه آنها توسط روابط ابژه درونی خود احاطه شده باشند، صرفاً یک گفتگوی درون روانی (که ما آن راخود تحلیلی می نامیم) اتفاق میافتد؛ فضای ایزوله شده ای که در آن تجربه بیناذهنی که لازمه یک تغییر روانشناختی است، وجود ندارد. (این به معنای این نیست که خود تحلیلی فاقد ارزش است؛ اما به اعتقاد من خود تحلیلی ما را محدود میکند بدلیل اینکه فاقد آن فضای بیناذهنی است که در فرایند همانندسازی فرافکنانه اتفاق می افتد). در موجود انسانی یک نیاز عمیق، همانند نیاز گرسنگی و تشنگی، برای ایجاد ساخت های بیناذهنی وجود دارد (همانند فضای همانندسازی فرافکنانه) تا بتواند از سرگردانی بی پایان و عبث در دنیای ابژه های درونی رهایی یابد. به این دلیل است که مشاوره با همکاران و سوپروایزرها در کار بالینی ما از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

اتحاد بیناذهنی و ناخودآگاه در فرایند همانندسازی فرافکنانه کیفیاتی دارد که احساساتی مشابه آدم ربایی، اخاذی، اغوا گری، هیپنوتیزم شدن، حذف شدن توسط یک نیروی مقاومت ناپذیر، تطمیع شدنی همراه با ترس توسط یک داستان وحشت آور، و غیره، را به هر دو فرد مشارکت کننده میدهد. میزان آسیب مرتبط با یک تجربه همانندسازی فرافکنانه معین، از طریق  میزان اجبار و اضطرار وارد شده در انقیاد به فانتزی درآمده، سنجیده نمی شود؛ بلکه این آسیب در تجربه همانندسازی فرافکنانه انعکاسی از میزان ناتوانی/بی میلی مشارکت کنندگان جهت رهایی دیگری از انقیاد ایجاد شده توسط آن سوژه سوم است، درحالیکه این کار مهم بوسیله شناختی دو طرفه از فردیت جدا و منحصر بفرد دیگری و خودشان امکان پذیر می شود (که در پروسه درمان می تواند از طریق تفسیر دادن محقق شود).

بطور مختصر و مفید، مفهوم همانندسازی فرافکنانه زمانی معنای واقعی خود را پیدا می کند که آن را بعنوان یک شکلی از سوم تحلیلی بیناذهنی در نظر بگیریم. در این فرایند، آنگونه که من آن را فهمیدم، یک فروپاشی جزئی در حرکت دیالکتیک به سبب ناخودآگاه ذهنیت فردی و بین فردی اتفاق می افتد، که در نهایت منتج به خلق یک سوم تحلیلی تحت انقیاد می شود (که در آن قرار است که ذهنیت فردی هر دو مشارکت کننده به میزان زیادی پذیرفته شود). یک فرایند روانکاوانه موفق، شامل جانشین شدن یک سوژه ناخودآگاه و سپس بازگشت و ظهور مجدد (تغییر یافته) ذهنیت های فردی هر یک بعنوان افرادی جدا (اما همچنان در یک وابستگی متقابل) است. این اتفاق از طریق شناخت دو طرفه ای حاصل می شود، که غالبا بواسطه تفسیر روانکاو از جریان انتقال-انتقال متقابل و استفاده واقعی و اصیل آنالیزان از تفسیر روانکاو صورت می پذیرد.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: