mimes-man-and-woman-pantomime-illustration_33099-708.jpg
فروردین ۶, ۱۳۹۹

مکدوگال در این مقاله به تبیین نظریه اش در مورد تئاتر ذهنی و تشبیه درمان تحلیلی به صحنه نمایش شخصیت های درونی پرداخته است.


2815.jpg
خرداد ۸, ۱۳۹۷

 

به عنوان یک درمانگر، شاید دردناک ترین مسئله ای که با آن روبرو بوده ام، آسیبی است که درمانجویان از درمان های “بد” و درمانگرانی غیر متعهد متحمل می شوند. درمان هایی که روزی با امید به بهبود آغاز شدند و در نهایت با حالی خراب و دردی غیرقابل تحمل تمام می شوند. این که تا چه حد این ناکام ماندن درمان سهم درمانجو است یا درمانگر را به قضاوت خودشان وامی گذارم. آنچه در اینجا قصد مطرح کردنش را دارم موضوعی است که تا حد زیادی ما مسئول آنیم! رنجی که به دلیل ناکارآمدی درمانگران اتفاق می افتد و نه تنها رشدی پشت آن نیست، که آسیبی عمیق تر به بیمار وارد می کند.

این درمان های آسیب زننده معمولاً دسترنج درمانگرانی است ناپخته، غیر حرفه ای و اغلب خودشیفته که خود را “روانکاو” می نامند بدون اینکه خودشان درمان شده باشند! و بدون اینکه در این حوزه آموزش های تخصصی دیده و از راهنمایی های درمانی بهره ببرند.

تجارب بیمارانی که از این درمان ها بیرون می آیند، با میزان زیادی از آشفتگی و حال بد همراه است؛ به طوری که ممکن است زمان زیادی نیاز باشد که تنها روی ترمیم آسیب وارد شده از درمان قبلی کار شود، اگر فرد جرات ورود به درمانی جدید را داشته باشد!

این موضوع حاکی از تاثیر عمیقی است که روانکاو می تواند بر زندگی درمانجویانش بگذارد. تاثیری که به همان اندازه که می تواند مثبت، ثمربخش و رشد دهنده باشد، می تواند مخرب و آسیب زننده باشد اگر به شیوه ای درست و نظارت شده و با فردی کارآزموده پیش نرود.

روانکاو خوب، مثل مادری سالم، پخته، و فارغ از خودشیفتگی، می تواند درمانجویانش را به آینده ای ثمربخش، پربار و رضایت بخش رهنمون شود. درحالی که روانکاو ناپخته و ناآگاه، می تواند به حال بد و آشفتگی درمانجویانش دامن بزند.

به عنوان کسی که سالها با فرایند درمان درگیر بوده، معتقدم که درمانجویان از درمانگرشان فراتر می روند؛ یک درمانگر سالم و رشدیافته می تواند درمانجویش را به سمت بلوغ و رشد بیشتر سوق دهد؛ و درمانگری که ظرفیت رشدش محدود بوده و توانایی حل و فصل و تحمل هیجانات درونی خودش را ندارد، طبیعتاً در تحمل هیجانات بیمار و شکست های او ناکام شده و می تواند درمانجویش را به مرز جنون بکشاند!

اینکه ما چطور بفهمیم یک روانکاو حرفه ای و قابل اعتماد است، کار دشواری است، اما مهم است که بدانیم روان خود را به چه فردی می سپاریم. علاوه بر فاکتور ها و استانداردهای تعیین کننده ی تخصص درمانگران (شامل آموزش های تخصصی، درمان شخصی، و دریافت سوپرویژن و نظارت درمانی)، فاکتور های شخصیتی نیز در صلاحیت درمانگر تعیین کننده است.

یک درمانگر یا روانکاو خوب، دو ویژگی اساسی دارد و آن خودشیفتگی پایین، و ظرفیت تحمل بالا است. فردی که ظرفیت تحمل هیجانی اش بالا باشد، هیجاناتش به سرعت دستخوش تغییر نمی شوند و ابراز آنها شدید نیست، چنین فردی ظرفیت تحمل هیجانات شدید درمانجویش را دارد و نمی ترسد از اینکه خشم یا عشق شدیدی از سمت درمانجویش ابراز شود، او این هیجانات را تحمل میکند و فضای امنی فراهم میکند تا درمانجو نیز بتواند هیجانات خود را تحمل کرده و هنگام تجربه ی آنها از هم نپاشد یا نیازی به پنهان کردن آنها نداشته باشد. در عین حال درمانگر هرگز از عشق بیمار نسبت به خودش استفاده نکرده و با او وارد رابطه ای بیرون از چارچوب درمان نمی شود. زیرا روانکاو موظف است که از درمانجویش مراقبت کند و خروج از چارچوب درمانی این مراقبت را دشوار خواهد کرد.

درمانگر باید بتواند به راحتی هیجانات درمانجویش را دربر بگیرد بدون اینکه آشفته شده یا از کوره در برود. این ویژگی به مرور زمان باعث می شود درمانجو بدون نگرانی، هیجانات عمیقش را تجربه کرده و در مورد آنها صحبت نماید.

یک درمانگر خوب باید خودشیفتگی اش در حداقل ممکن باشد. چنین درمانگری انتظار ندارد درمانجویش طبق خواسته او پیش رفته و به او جهت نمی دهد. درواقع خواسته یا میلی را بر او تحمیل نمی کند و به درمانجو اجازه میدهد خودش راه درست را بیابد و او صرفا به عنوان تسهیل کننده ی این فرایند عمل می کند. درمانگر خوب این وظیفه را بر دوش درمانجویش نمی اندازد که بیمار خوبی باشد تا او به عنوان درمانگر احساس خوب بودن یا مهم بودن کند! او از شکست ها یا اشتباهات بیمارانش آسیب نمی بیند و می داند این شکست ها یا ضعف ها جزئی از وجود انسانی اوست. همچنین او خودش را نیز به عنوان فردی معمولی با نقایص و قابلیت های منحصر به فرد خود پذیرفته است (به همین دلیل حاضر است از نظارت حرفه ای  در کار درمان استفاده نموده و تحت درمان فردی قرار بگیرد). او سعی نمی کند تصویری خداگونه از خود بسازد در نتیجه از بی ارزش شدن توسط درمانجویان نگران نمی شود و از هم نمی پاشد.

درنهایت باید گفت درمان خوب، درمانی است که در طول زمان نشانه های پختگی و بلوغ، افزایش سطح تحمل هیجانات، بهبود روابط سالم و کاهش روابط ناسالم و آسیب زننده را به همراه داشته باشد.

اگر مدت زیادی است در درمان هستید و حالتان هر روز بدتر میشود و آشفتگی تان بیشتر، حتما باید درمورد آن صادقانه با درمانگرتان صحبت کنید تا علت آن را بیابید، تنش و آشفتگی نسبی در طول درمان طبیعی است اما اگر این آشفتگی با رشد ظرفیت هیجانی همراه نباشد حتما باید در مورد آن صحبت شده و در مورد آن فکر شود.

حتی اگر درمانگرتان درمانگری حرفه ای باشد، ممکن است شما با توجه به ویژگی های شخصی تان نتوانید با او ارتباط برقرار کنید؛ شما مجبور به ادامه ی درمان با او نیستید. اما قبل از اتمام درمان حتما با او در این مورد صحبت کنید زیرا میل به قطع درمان می تواند علت های دیگری غیر از نامناسب بودن درمانگر برای شما داشته باشد و اگر بدون بررسی آنها تصمیم بگیرید در حق خودتان اجحاف کرده اید. در نهایت تصمیم گیری با شماست، اما مهم است که درمانگرتان در جریان علت قطع درمان شما باشد و صحبت های نهایی را باهم بکنید. این برای یک پایان خوب ضروری است.

به امید اینکه همه ی ما تحت درمان مناسب قرار بگیریم و از این طریق بر رشد درونی خود، تحقق استعدادهایمان، و کیفیت روابط مان بیافزاییم.
نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

5-Ways-Your-Subconscious-Mind-Limits-You-from-Reaching-Your-Best-Self-e1527078923457.jpg
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۹۷

هانس لئووالد در مقاله ای با عنوان “درباره ی کارکرد درمانی روانکاوی” (1960)، برای توصیف کاری که روانکاو انجام می دهد، از تمثیل تندیس گر(Sculptor) استفاده می کند [او این تعبیر را از فروید وام گرفته است].

او می گوید همانطور که مجسمه ساز تکه های زاید سنگ را می تراشد تا تندیسی زیبا و موزون بسازد، روانکاو نیز تکه های ناسالم بیمار را از او جدا می کند تا خود حقیقی اش از میان آنها بیرون آمده و شکل واقعی خود را بیابد. لئووالد معتقد است ما در روانکاوی لزومأ چیزی به بیمار اضافه نمی کنیم، بلکه تکه های زاید و تحریف شده را از فرد جدا می سازیم و او را به شکل حقیقی خود نزدیک می کنیم.

در واقع اگر بخواهیم از این زوایه به روانکاوی نگاه کنیم، روانکاو را شبیه تندیس گری می بینیم که ساعت ها با “حوصله” و دقت زیاد پای تندیسش می نشیند و از دل صخره ای بی شکل، مجسمه ای موزون و منحصر به فرد می تراشد. طبیعتاً صخره خودش قابلیت تبدیل شدن به تندیسی موزون  را دارد، اما این قابلیت توسط تندیس گر است که دیده و فهمیده می شود. این قابلیت ها اگر بواسطه ی نگاه و تمرکز تندیس گر شناخته نشوند، هرگز محقق نمی شوند.

شاید آنچه کار روانکاو را متمایز و بسی دشوارتر می کند، این است که تندیس گر تصویری از پیش تعیین شده در ذهن دارد و طبق نقشه ای نسبتاً از پیش تعیین شده مجسمه را می تراشد. اما روانکاو قرار نیست بر اساس طرح قبلی کاری کند او نباید تصویری که در ذهن خود دارد به بیمار تحمیل کرده و از او چیزی بسازد که خودش میخواهد… او به بیمار کمک می کند آن چیزی بشود که هست، به دور از همه انتظارات، ترس ها، تردید ها و خود تخریبی ها.

او با توجه به آنچه بیمار به او عرضه میکند پیش میرود و تمام تلاشش فهم درست و دقیق بیمار است، فهمی که منجر به بیرون آمدن خود حقیقی بیمار می شود. متریال و ابزار کار روانکاو محتوای روان بیمار است، و این بیمار است که این متریال را در اختیار روانکاو قرار می دهد. او قسمت های زاید و آسیب دیده روان بیمار را می تراشد و ترس ها، خشم ها، غم ها و تردیدها را کنار می زند، به تدریج خود حقیقی از میان آنها سر بیرون آورده و مانند نهالی رو به رشد قد می کشد و تنومند می شود. اینگونه است که بیمار خود را می شناسد و تبدیل می شود به فردی منحصر به فرد؛ همان چیزی که هست.

شاید مهمترین کار روانکاو، پس از تراشیدن قسمت های زائد روان بیمار، دیدن، شناختن و به جا آوردن قابلیت های او باشد. قابلیت هایی که تا دیده و شناخته نشوند، به تحقق نمی پیوندند. این اتفاق ممکن است بتواند بیرون از اتاق درمان و در طی رابطه ای اصیل، معنادار و سالم رخ دهد؛ اما آنچه بیرون از درمان اتفاق می افتد بر حسب شانس است و اتفاق؛ درحالی که در جلسه ی درمان این فرایند به طور هدفمند و همیشگی جریان میابد. هدف درمان شناخت خود حقیقی انسان است. خودی که بواسطه ی خشم ها، ترس ها، سوگ های تجربه نشده و انتظارات دیگران دفن شده و راه رشدش مسدود! این هیجانات شدید و حل نشده، ما را از خود واقعی مان دور کرده و ما را تبدیل به موجوداتی یک شکل و بی خاصیت می کند. روانکاو به بیمار کمک می کند خودِ دفن شده اش را از زیر خروار ها خاکِ فراموشی بیرون کشیده و شکل و خاص یت خود را بازیابد.

روانکاو با کنار زدن غبار تاریخ زندگی فرد، او را با تجارب عمیق هیجانی اش روبرو می سازد؛ هیجاناتی که به درستی تجربه و پردازش نشده و جایی درون فرد ته نشین شده اند. در فرایند درمان، فرد در بستر امنی که برایش فراهم شده قادر می شود این تجارب هیجانی عمیق و آسیب زننده را دوباره تجربه کرده و با کمک روانکاو آنها را معنادهی مجدد نماید. تجربه مجدد این هیجانات سرکوب شده، در فضایی امن و رشد دهنده، سبب می شود از میزان سمّیت آن ها کاسته شده و انرژی روانی که صرف درگیری و حتی انکار آنها می شد آزاد شود و صرف فعالیت های سازنده گردد. در نتیجه فرد قادر خواهد بود با مسائل واقعی زندگی اش به درستی روبرو شده و قابلیت هایش را به تحقق برساند؛ قابلیت هایی که به واسطه ی درگیری با مسائل حل نشده ی هیجانی، راهشان مسدود شده بود.

به نقل از فروید: “هیجانات ابراز نشده هرگز نمی میرند، آنها زنده به خاک سپرده می شوند و بعد ها به شکلی زشت تر خود را نمایان می سازند”.

نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

photo_2017-09-19_12-43-18-300x300.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

خودشناسی، در ظاهر آسان ترین و در حقیقت، دشوارترین وظیفه ایست که ما در برابر خودمان و در برابر جهان داریم. وظیفه ای که به تنهایی و در خلاء قادر به دستیابی به آن نیستیم. این فرایند در قالب روابط امن،ثمربخش و سازنده قابل دستیابی است و البته داشتن و نگه داشتن چنین روابط سازنده ای، نیازمند درجاتی از خوآگاهی و پذیرش خود و دیگری است، که اغلب افراد از آن محروم اند.

همه ی ما، به تناسب تجارب هیجانی و انسانی خود، ذخایر روانیِ سرشار از خاطرات و تجربیات عمیقِ هیجانی و اغلب پردازش نشده داریم. هر اندازه این تجارب، پردازش نشده و ناخودآگاه باقی بمانند، می توانند سرنوشت ما و آینده ی ما را به شیوه ای ناخوشایند و پر تعارض رقم بزنند.

هیجانات و تعارضاتی که سرکوب شده و هرگز به درستی حل نشده اند، می توانند مهار زندگی ما را در دست گرفته ، و ما را در دام روابط نادرست و ناخرسند، درجا زدن در کار و تحصیل، افسردگی، اضطراب و… بیاندازند، و چوب های سختی شوند در لابلای چرخ رشد شخصی و درونی ما. این در حالی است که ما فکر می کنیم این سرنوشت نامیمون ماست که اینچنین‌ ما را دربند روابط و شرایط نادرست، آسیب زننده و تخریبگر انداخته است و به غلط تصور می کنیم که راه نجاتی از این دور معیوب ناکامی و آسیب نیست. در حالی که مسئله به این پیچیدگی نیست.

ما خودمان را به دست فراموشی سپرده ایم و به بهانه ی پذیرش سرنوشتی از پیش تعیین شده -سرنوشتی که خودمان هیچ نقشی در رقم زدن آن نداریم- مسئولیت شناخت خود و تعیین سرنوشت خود را به دوش دیگران می اندازیم، و فرار می کنیم از آنچه مهمترین وظیفه ی ما در زندگی است: شناخت خود و گسترش مرزهای وجودی مان!

جالب اینجاست که ما مسئولیت همه چیز را به عهده می گیریم، الّا مسئولیت آنچه حقیقتا مسئول آنیم و آن در دست گرفتن مهار و اختیار زندگی مان است.

روان درمانی تحلیلی، به ما کمک می کند تا در فضایی امن و با کمک روانکاوی همراه و همدل، به این وظیفه ی اساسی دست یابیم.
ما با شناخت درست خودمان، و حل و فصل درست هیجانات شدید و اغلب سرکوب شده مان، و برقراری یک رابطه ی سالم در چارچوب درمانی، می توانیم مسیر تازه ای در جهت رشد درست و کامل استعدادهایمان بیابیم و خود را آنطور که هستیم دوست بداریم و دوست داشته شویم.

درمان تحلیلی با هدف شناخت همه جانبه ی خود، و حل و فصل تعارض های بنیادین صورت می گیرد. شناخت درست خود و هیجانات عمیق خویش، سبب می شود ما در روابطمان بهتر عمل کنیم، در مسیر شغلی بهتری قرار گیریم، انتخاب های سالم تری داشته باشیم، و استعدادهای حقیقی خود را بشناسیم و تحقق بخشیم. این فرایند، ما را از بسیاری بندهای هیجانی و تعارضاتی که بخش قابل توجهی از انرژی ما را گرفته اند می رهاند. انرژی ای که می تواند به جای صرف شدن در تعارضات بین فردی و درون فردی، صرف رشد و تحقق استعدادها شود.
درمان تحلیلی در ظاهر روی فرد کار می کند، اما در واقع روابط ما را با خودمان و دیگران بهبود می بخشد.
این فرایند قطعاً زمان بر خواهد بود؛ زیرا آنچه تعارضات ما را ساخته است، در کوتاه مدت ایجاد نشده، بلکه سیری طولانی و دراز مدت به پهنه ی زندگی ما داشته است. پس برای اصلاح و تغییر آنها باید زمان گذاشت و حوصله به خرج داد. این زمان، سرشار از تقلا و کوشش برای بازسازی همه ی آسیب هایی است که به زندگی ما وارد شده است.

فرایند تحلیل، مسیری است که برای بازسازی شخصیت ما ، و پیدا کردن سرنوشت واقعی و درست ما، با دست خودمان و با کمک درمانگری متخصص و همراه انجام می گیرد.

ما در فرایند درمان، آرام آرام بذرهایی پرحاصل و ثمربخش درون مان می کاریم و با آبیاری و مراقبت دائمی، آنها را به درختی پربار و ثمربخش تبدیل می کنیم، که حاصل آن نه تنها نصیب خودمان، که نصیب دیگرانی که با ما در ارتباط اند نیز خواهد شد. اما یادمان باشد که درخت وجودمان، نیاز به مراقبت دائمی و مستمر دارد تا قدرتمند شده و بارآور شود، و الّا در برابر کوچکترین طوفان ها از پا در می آید و بی هیچ حاصلی فرو می شکند.

روان تحلیلگر، تسهیل کننده راه است، او روشن کننده مسیر خودشناسی و خوآگاهی ماست، فردی که چراغ می اندازد به نقطه های تاریک و دست نیافتنی وجود ما، تا بتوانیم با وضوح بیشتری آنچه بر ما گذشته است را دریابیم، و با این آگاهی، بتوانیم ساختمان شخصیتمان را دوباره و این بار، مستحکم و سالم بسازیم. ما باهم، سفری پرفراز و نشیب و البته پربار را شروع می کنیم، که حاصل آن رشد است و خودآگاهی، و انتهایش یافتن خود حقیقی مان است و توانایی برقراری روابط سالم و ثمربخش و انجام فعالیت های سازنده برای خودمان و دیگران.

 

نویسنده: دکتر عادله عزتی

 

کپی با ذکر منبع مجاز است.

interview.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

روان درمانی تحلیلی یا psychoanalytic psychotherapy، یکی از انواع روان درمانی های عمیق است که تمرکز آن روی آشکار کردن محتوای ناهشیار و روابط بین فردی بیمار، بویژه روابط جاری و ساری بین بیمار و درمانگر می باشد. این رابطه ی عمیق، اصیل و شفابخش بین بیمار و درمانگر، سبب بالا آمدن مسائل بنیادین بیمار شده و سعی می شود این مسایل تحلیل شده و در بافت رابطه ای جدید و سالم اصلاح شود.
درمان تحلیلی در واقع نسخه ی به روز شده تر روانکاوی، با شدت و فشردگی کمتر less intensive، و با تعداد جلسات کمتر در هفته (معمولا یک یا دوبار در هفته) است.

درمان های تحلیلی فرض را بر این می گذارند که عملکرد ناسازگارانه، حداقل تا اندازه ای، ناشی از مسائل ناخودآگاه بوده و ریشه در تجارب اولیه ی فرد با مراقبین اصلی دارد. این مسائل زمانی که حل نشده باقی می مانند، هیجانات را به شدت درگیر کرده و بخش زیادی از انرژی و سرمایه گذاری روانی فرد را به خود اختصاص می دهند. درنتیجه، فرد انرژی زیادی را برای درگیری با تعارضات هیجانی صرف کرده و انرژی کمی برای سرمایه گذاری در فعالیت های ثمربخش و کارآمد باقی می ماند. این هیجانات حل نشده روز به روز انباشته شده و عملکرد فرد را در زمینه های مختلف کاهش می دهند و جلوی رشد استعداد های فرد را میگیرند.

بررسی و حل و فصل این هیجانات، که در طول زمان ایجاد شده اند، نیاز به فضایی کاملا امن، و رابطه با فردی قابل اعتماد دارد که در این فضا، ناخودآگاه بتواند خود را عرضه نموده و در رابطه ای اصیل و امن، تجارب ناخوشایندی را که باعث درگیری هیجانی شدید شده اند را دوباره و با نتیجه ای متفاوت و غیرآسیب رسان تجربه کرده و انرژی دربند کشیده شده، رها شود تا فرد فرصت رشد بیشتر یابد.

اگر بخواهیم مثالی عینی از کاری که یک روان تحلیل گر انجام می دهد بیاوریم، شاید بتوانیم به مثالی که کابانیس در کتاب ارزشمند راهنمای بالینی روان درمانی تحلیلی ارائه کرده است اشاره کنیم؛

او می گوید: روان درمانگر تحلیلی مانند لوله کشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکه های آب را می بینید اما قادر به دیدن منشأ آن نیستید؛ می توانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمی شود. لوله کش می داند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمی توان آن را دید. اگرچه لوله کش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است -او می تواند سقف را بشکند تا لوله خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما روان درمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار می کند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریف تر نیاز داشته [و کاری بسیار خطیر تر بر عهده دارد].

با توجه به اینکه هدف اساسی روان درمانی تحلیلی، حل و فصل ریشه ای و عمیق مسائل و بازسازی ساختار شخصیت است، عامل استمرار در طول زمان از عوامل کلیدی و بدیهی این نوع درمان محسوب می شود. در نتیجه، کسانی که می خواهند وارد این درمان شوند باید صبور بوده و توانایی ماندن در جلسات طولانی مدت را داشته باشند، تا بتوانند نتایج عمیق آن را روی پختگی شخصیت، کیفیت روابط بین فردی و بالا رفتن سطح کیفی زندگی شان تجربه نمایند.

متاسفانه در اینجا تناقضی وجود دارد و آن این است که معمولأ سالم ترین افراد نیاز بیشتری برای خودنگری و صرف زمان و هزینه برای شناخت خود و حل و فصل ریشه ای مسائل شان احساس می کنند و در نتیجه بیشتر در درمان هایی از این دست وارد شده و در آن می مانند. در حالی که کسانی که مسایل شخصیتی شدیدتری دارند و نیاز اساسی به حل و فصل تعارضاتشان دارند، کمتر مایل اند در این نوع درمان ها وارد شده و وقت و هزینه ای برای حل و فصل بنیادین مسائل شان صرف کنند. این نکته ای است که باید روی آن کار شده و شاید افزایش آگاهی و دسترسی به درمانگران حرفه ای و قابل اعتماد بتواند گره ی کوچکی از این مسئله بازنماید.

نویسنده: دکتر عادله عزتی

(کپی با ذکر منبع مجاز است)


mehr3.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

روان درمانی، به طیفی از مداخلات روانشناسی اطلاق می شود که با هدف کمک به افراد برای شناخت خود، و حل مشکلات هیجانی، ارتباطی و مسایل درون فردی صورت میگیرد‌ .

روان درمانی به افراد کمک می کند تا احساساتشان را شناخته، و بفهمند چگونه احساساتشان تحت تاثیر مسایل مختلف قرار میگیرد.
از طریق روان درمانی، افراد یاد می گیرند که چگونه با مسایل سخت و بحرانی زندگی با کمترین آسیب و سازگارانه ترین حالت ممکن مقابله کنند و در عین حال، بر احساساتشان آگاه و مسلط باشند.

ما در روان درمانی تنها به دنبال راهکار کوتاه مدت نیستیم، بلکه روان درمانی به توانمندی اساسی ما برای حل مسایل مختلف با توجه به ویژگی های شخصیتی و ارزش های فردی مان می انجامد. ازینرو، انتظار اینکه یک رواندرمانگر حرفه ای به شما راهکار داده و شروع به راهنمایی شما کند، انتظاری مغایر با اهداف روان درمانی است. زیرا هدف روان درمانی افزایش توانمندی و کارآمدی فرد برای مقابله ی درست و سازگارانه با مسایل زندگی در همه ی عرصه های آن است. در روان درمانی، ما به چالش کشیده می شویم تا خودمان راه های درست را برای حل مشکلاتمان بیابیم… این مسیر چالش برانگیز به ما امکان مواجهه با خودمان و آنچه توانایی آن را داریم داده و راه را برای رشد استعدادهای ما هموار میسازد. ما در این مسیر رشد دهنده، با تسهیل گری و تخصص رواندرمانگر کارورزیده، به شناخت خود و یافتن راه های درست در موقعیت های مختلف زندگی خواهیم رسید.

دوره های روان درمانی معمولا بیش از ۶ ماه بوده و بسته به رویکرد درمانی، ممکن است تا چند سال به طول بیانجامد. روان درمانی، فارغ از رویکرد و نوع مشکل، برای همه ی افراد سیری رو به رشد داشته و طول مدت آن به معنی رشد بیشتر فرد می باشد.
طولانی بودن دوره ی درمان، به معنی بیمار بودن، یا شدید بودن مشکل فرد نیست. بلکه به معنی عمیق بودن و همه جانبه بودن درمان، و توان بیشتر فرد برای سرمایه گذاری برای شناخت ابعاد درونی خود میباشد. زیرا درون انسان ها لایه لایه است و هرچه ما زمان بیشتری برای شناخت آن کنیم، لایه های عمیق تری را کشف می کنیم. هرچه زمان بیشتری را برای شناخت خود اختصاص دهیم، استعدادهای بیشتری از خود را خواهیم شناخت و به رشد بیشتری نایل می شویم.

هدف روان درمانی، رسیدن به پختگی شخصیت و توانایی حل و فصل سازگارانه ی مسایل و تعارضات درونی و بیرونی و شناخت درست خود می باشد. شناخت خود، بزرگترین رسالت هر فرد انسانی است. بزرگترین مسئولیت ما در زندگی، شناخت درست و صادقانه ی خودمان است… کسی که از هرکسی به ما نزدیک تر است و ما بیشترین مسئولیت را نسبت به او داریم.

روان درمانی رویکردهای مختلفی دارد. این درمان ها به ترتیب عمق و تمرکز بر نشانه های محدود یا گسترده، شامل رفتاردرمانی، شناخت درمانی، طرحواره درمانی، واقعیت درمانی، درمان وجودی یا اگزیستانشیال، درمان بین فردی، روان درمانی تحلیلی و روانکاوی می باشند.

رویکردهای درمانی با عمق کمتر و تمرکز روی حوزه ی محدودتر، بیشتر روی لایه های سطحی شخصیت مانند رفتارها، و شناخت ها کار می کنند و هدف آنها کاهش نشانگان و علایم مشخص و محدود می باشد. این نوع درمان ها پس از کاهش علایم مشخص بیماری به اتمام می رسند و به سایر حوزه های زندگی بیمار وارد نمی شوند. مثلا بیمار وسواسی یا مضطربی که هدفش تنها کاهش وسواس یا اضطرابش در موقعیت های مشخص باشد میتواند از درمان های با عمق کمتر مانند رفتار درمانی یا شناخت درمانی استفاده نماید. اما کسی که مایل است علاوه بر کاهش علایم، در سایر حوزه های زندگی و در لایه های عمیق تر شخصیتی اش تغییرات مطلوب ایجاد کند، و تغییرات بنیادی تری در سیستم شخصیت اش ایجاد شود، می تواند از درمان های عمیق تر مانند روان درمانی تحلیلی، روان درمانی وجودی و روانکاوی استفاده نماید. این نوع درمان ها به رشد همه جانبه شخصیت و توانایی حل و فصل مشکلات اساسی زندگی می انجامد.

نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی برداری با ذکر منبع مجاز است)


IMG-20180529-WA0062.jpg
اردیبهشت ۱۲, ۱۳۹۷

وقتی صحبت از روانکاوی می شود ناگزیر ذهن ها به سمت زیگموند فروید، بنیانگذار آن سوق می یابد. کسی که برای نخستین بار از خودآگاه کردن محتوای ناخودآگاه سخن گفت و درمان از طریق صحبت را بنیان گذاشت. هرچند روانکاوی خیلی بیشتر از درمان از طریق صحبت است و بیشتر به رابطه ای شفا بخش اشاره دارد که از طریق تکنیک ها و اصول خاصی به بازسازی شخصیت می پردازد.

با وجود گسترش روزافزون مرزهای روانکاوی، و پیدایش نظریه پردازان فوق العاده ای که این حرفه را گسترش داده و چشم انداز های جدید و ثمربخشی برای آن به ما نشان داده اند، روانکاوی در نگاه عمومی در فروید و نظریات او ختم شده و بجز دانشجویان روانکاوی، کمتر کسی آن را فراتر از نظریات فروید می شناسد. آنچه درمورد این رویکرد گسترده و به حق ثمربخش مغفول مانده است، مسیری است که روانکاوی پس از فروید طی کرده و اکنون در جایی ایستاده است که علیرغم تعهد و احترام به بنیانگذارش، چشم اندازی متفاوت و اغلب اثربخش تر از روزهای نخست حیاتش ارائه می دهد و به ابعاد گسترده تری از وجود انسان چراغ می افکند.

روانکاوانی مانند ملانی کلاین، آنا فروید، وینی کات، کوهات، لاکان، فیربیرن و … توانسته اند تقریرهای متفاوتی از روانکاوی به ما ارائه داده و مرزهای آن را بگسترانند. اکنون روانکاوی در جایی ایستاده که به جرأت می توان گفت سرمایه ای عظیم از تفکرات و نظریه پردازی های عمیق، کارآمد و اثربخش را در پشت سر خود دارد که هرکدام مسیری منحصر به فرد و گسترده را در پیش روی ما می گستراند.

تمامی نظریات روانکاوی، سودای تبیین چگونگی تأثیر دنیای درونی بیمار بر تجربه ی او از دنیای بیرونی و روابط و مسایلی که او در حال حاضر با آنها درگیر است را دارند. اما نقاط تمرکز و تأکید متفاوت آنها منجر به بروز مکاتب نظری متفاوت در روانکاوی شده است.

اگر بخواهیم تصویری کلی از روند گسترش روانکاوی داشته باشیم، باید نگاهی کلی به مسیری که روانکاوی پس از فروید طی کرده است بیاندازیم. پس از فروید، خوانش های متفاوتی از نظریات و ایده های بنیادین او در بین روانکاوان شکل گرفت و همین خوانش های متفاوت، به ایجاد مکاتب مختلف در روانکاوی انجامید. مکاتبی که با پررنگ کردن بخشی از نظریات فروید و مفهوم بندی مجدد آن، دیدی تازه و منحصر به فرد از روانکاوی ارائه کردند.

برای مثال می توانیم به جریانی که پس از فروید در بریتانیا شکل گرفت اشاره کنیم. این جریان منجر به بروز سه مکتب متفاوت گردید؛ گروهی که تابع خوانش آنافروید از آراء و عقاید پدرش بودند؛ این گروه با تأکید بر اهمیت کارکردهای ایگو و مکانیسم های دفاعی در شکل گیری شخصیت و فرمولبندی اختلالات، از دیگر متفکران منفک می شدند. این مکتب روانشناسان ایگو را در خود جای داده است. گروه دیگر، روانکاوانی بودند که متأثر از خوانش ملانی کلاین از آثار فروید بودند. این گروه بر اهمیت مرحله ی پیش ادیپی و روابط موضوعی اولیه تأکید داشتند. اگر بخواهیم روانکاوانی را که تحت تأثیر نظریات کلاین قرار داشتند را برشماریم باید به کارهای اوتوکرنبرگ، هربرت روزنفلد، ویلفرد بیون، دونالد ملترز، و با کمی اغماض ژاک لاکان اشاره کرد.

مکتب دیگری که به عنوان مکتب مستقل (Independent) یا میدل گروپ (Middle Group)  شناخته می شود، مربوط به گروهی از نظریه پردازان است که خود را متعلق به هیچ یک از مکاتب فوق نمی دانند. طرفداران این مکتب معتقدند که انگیزه ی بنیادین بشر بیشتر جستجوی ارتباط با موضوع (Object-Seeking) است تا ارضای سائق ها!

این گروه بیشتر به اهمیت کاربست نظریات روانکاوی و کارآیی آن در عمل تأکید دارند تا جنبه ی نظری آن. از بین کسانی که متعلق به مکتب میدل گروپ هستند می توان به رونالد فیربیرن، دونالد وینیکات و پائولا هیمن ( که از مکتب کلاین جدا شدند)، الا فریمن شارپ، سیلوا پاین، مایکل بایلینت، مایکل فولکز  و احتمالا توماس آگدن اشاره کرد.

مکتب میدل گروپ هم مانند مکتب کلاینی، به اهمیت روابط موضوعی اولیه و دوران پیش ادیپی تأکید دارند اما آن را از جنبه ای دیگر می نگرند. این گروه بر خلاف رویکرد کلاین که همچنان به اهمیت سائق ها تأکید دارد، بیشتر به نقش مراقب اصلی و محیط اولیه در فرایند تحول یا شکل گیری اختلالات تأکید دارند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با ایمیل info@mehrpsyclinic.com در ارتباط باشید نمایید تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

  • 10 + 6 =

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.