1684-1.jpg
تیر 12, 1400

گزیده ای از کتاب احساس گناه/ نویسنده: کالو سینک/ مترجم: رحمان شیخ هادی/ ویراستار: دکتر سامان توکلی/ انتشارات ارجمند/ تلخیص: زهرا راثی

احساس گناه چیست؟
مردم اغلب می گویند که احساس گناه آدم را فرسوده می کند و تحلیل می برد و بی رحمانه فرد را مورد تهاجم قرار می دهد یا آن را چنین توصیف می کنند که باری است که همیشه بر دوش آدم سنگینی می کند.
احساس گناه مفهومی است که بخشی از ماتریس مرتبط با گسستن و بازپیوستن اخلاقی را تشکیل می دهد. سایر مفاهیم موجود در این ماتریس عبارت اند از نافرمانی، خطا، اتهام، سرزنش، شرم، توبه، پشیمانی، عذرخواهی، تنبیه، انتقام، بخشایش، تاوان و آشتی.
روایت معمول برای ماتریس بالا با فردی اغاز می شود که از لحاظ اخلاقی دارای صلاحیت و مسئولیت است و با اراده ی خود عملی را انجام می دهد که این عمل قانون یا قاعده ای از جامعه را نقض و از آن تخطی می کند. جامعه ایی که تا حدی خود را با وضع همین قوانین و قاعده ها تعریف کرده است و فرد هم در این جامعه زندگی می کند.
در آیین مسیحیت، فردی که دارای صلاحیت اخلاقی است، از لحظه ی تولد، داغ ننگ
” گناه نخسستین” را با خود به دوش می کشد. گاهی از گناه نخستین به عنوان خطای فرخنده یاد می شود چرا که باعث برانگیختن رحمت و شفقت خدا بر تن یافتگی در عیسی مسیح شده است.
زیگموند فروید از این میراث، و مخصوصا از وفور روایت های مرتبط با خطا- احساس گناه- آشتی در تمثیل ها و ادبیات آگاه بود. فروید نیز در ابتدا برای تبیین تجربه ی روزمره ی لذت و بیماری و احساس گناه، از مفاهیم عادی مثل غریزه، تکانه، هیجان، اضطراب و فشار استفاده کرد. یکی از بزرگ ترین دست آوردهای او این بود که دامنه ی زمانی و ویژگی های سکسوآلیته انسانی را بازتعریف کرد. فروید می کوشید نشان بدهد که انرژی روانی چگونه به عواملی ضروری برای مدیریت خودش تبدیل می شود. اید که مخزن انرژی غرایز است، ابتدا به گونه ایی ایگو را شکل می دهد و آن نیز به نوبه ی خود سوپرایگو را ایجاد می کند. این نیروهای غریزی به هر شکلی که تصور شوند- درون تنی مثل گرسنگی یا درون روانی مثل عشق- تعارض شان باعث شکل گیری چهار سطح از سازمان یاقتگی رشدی می شود: دهانی، مقعدی،قضیبی و تناسلی. هر کدام از این مراحل با نوع خاصی از تفکر ارتباط دارد.
فروید شدیدا تاکید داشت که تمدن، که تن یافتگی درک جمعی از فرآیندهای ثانوی است، مستلزم نوعی از تعویق در ارضا است که منجر به روان نژدی می شود. حس ناکامی نناشی از این تعویق منجر به اححساس تنفر از عامل ناکام کننده می شود؛ خواه این ناکام کننده والدین باشند، خواه معلمان یا پلیس، در حقیقت هر کسی که تسلای نارسیسیزم فرد را تهدید کند.
ادیپ شهریار نادانسته پدر خود را می کشد و با مادرش ازدواج می کند. فروید با اقتباس از این تراژدی رفیع سوفوکول، یک درام روانی مرتبط با رشد انسان را بنا نهاد. اولین تجربیاتی که یک پسر بچه از مادرش دارد این است که مادر به طور مطلق در دسترس اوست تا امیالش را برآورده کند. بعد از آن این تجربه را پیدا میکند که گاهی دسترسی مادرش را به طور نسبی از دست می دهد. وقتی می فهمد که مادر توجه خود را بین او و پدرش تقسیم می کند، احساس خشم می کند و در ذهن خود تصور می کند که پدرش را حذف می کند یا او را می کشد و دوباره مادرش را به تمامی از آن خودش خواهد داشت. به کودکی که در تنهایی بازی می کند و در حال مشت و لگد زدن به هوا است نگاه کنید، به نظر می رسد که او همیشه در حال مبارزه با دشمنانی خیالی است. اما وقتی پسر بچه به وضوح متوجه نا برابری بین خودش و پدرش می شود، و به تفاوت بین اندازه ی آلت تناسلی و قدرت شان پی می برد، متوجه می شود که آرزویی عبث در سر دارد. این سرخوردگی با اضطراب ناشی از اینکه پدر به آرزوی او پی ببرد و شاید در نابود کردنش پیش دستی کند تشدید می شود. آگاه شدن کودک به اینکه پدرش او را دوست دارد و اینکه او هم روزی به اندازه ی پدرش قدرتمند خواهد شد و با کنار گذاشتن همیشگی میل اش به مادر، می تواند رابطه ایی بدون خطر و تهدید با مادر و پدرش داشته باشد و اینکه احتمالا روزی خواهد توانست زنی شبیه مادر را برای خودش داشته باشد باعث می شود ترس و وحشت های او از بین برود و حل شود. درونی سازی ممنوعیت این آرزو و ترس از تنبیه متعاقب آن، باعث شکل گیری سوپرایگو می شود که خط دفاعی جامعه برای ایجاد احساس گناه است.
داستان مرد سنگی:
مردی در روستا در حال قدم زدن است. به طور اتفاقی قلوه سنگی را به وسط جاده پرت می کند. او می ایستد و سنگ را از وسط جاده کنار می زند. اما دوباره می ایستد و این بار سنگ را به وسط جاده و همان جایی که بار اول پرت کرده بود بر می گرداند.
در این داستان، مرد جوان حرکتی غیر ارادی را بدون نیت خاص انجام می دهد؛ او سنگی را به وسط جاده پرتاب می کند. سپس یک اتفاق همزمان را تصور می کند؛ کالسکه ی نامزدش به این سنگ برخورد می کند. او سپس یک پیامد تقریبا کشنده را از تصادم این دو جسم، یعنی سنگ و چرخ کالسکه، تصور می کند که در نتیجه آن، بدن نامزدش خرد می شود و حتی کشته می شود. این افکار مجموعه ایی از احساسات را مثل اضطراب، احساس گناه، شرم و ترس به او القا می کند. در پاسخ به این احساسات ، و برای کاستن از پریشانی یا حس نا خوشایند ناشی از آن ( فروید برای توصیف انگیزه ی این رفتار از کلمه ی الزام و اجبار استفاده می کند) به سوی سنگ می رود، آن را بر می دارد و به بیرون جاده منتقل می کند. با انجام این کار، یک احتمال و پی آمد فورا حذف می شود. فروید می گوید که تصمیم مرد برای برداشتن سنگ از داخل جاده، که بر اساس تفسیری غیر منطقی از احتمال وقوع تصادف بنا شده است، در واقع نشان می دهد از وجود تکانه ایی برای اعمال خشونت علیه نامزدش در خود اطلاع دارد، اما این اطلاع چندان هم خودآگاهانه نیست. بنابراین با برداشتن سنگ از داخل جاده، نامزدش را ازاین تکانه خشونت از جانب خود محافظت می کند. اما وقتی سنگ را دوباره به جاده بر می گرداندف باز به شکلی که چندان در دسترس خودآگاهی او نیست، در حال بازپس گرفتن حق خود است برای آنکه این تکانه ی خشونت آمیز را بر علیه نامزدش داشته باشد. در بخش اول این رفتار پارادوکس کامل موجود در ناتوانی جنسی را می توان دید: او تصور می کند که یک تکه سنگ کوچک می تواند کالسکه را واژگون کند. در سطح نمادین، مرد به طور مشخص همان سنگ است: خود مرد یا تکانه اش برای خشونت مانند یک سنگ گره گاه شرارت و بدی است که می تواند برای نابودی زنی که دوستش دارد و به او نیاز دارد کافی باشد. زن در کالسکه نیز نمادی قدرتمند از رحم و کودک درون آن است. جنبه ی دیگر مرد به مثابه ی سنگ، احساس خرد شدگی و شاید اخته شدن حس همه توانی اوست. من حس یک خرده سنگ را دارم ولی در واقع یک ستون سنگی یک پارچه ام. این دفاع آنقدر قوی هست که انرژی لازم را فرآهم کند که باعث نگرانی درباره نامزدش بشود و بخواهد از او در برابر خودش محافظت کند. بنابراین سنگ را از داخل جاده بر می دارد. اما نابسندگی این پاسخ آنجایی مشحص می شود که احساس پریشانی مرد فقط زمانی فروکش می کند که سنگ را دوباره به جاده بر می گرداند. اما این پذیرش احتمالی فوران بداندیشی علیه نامزدش چه معنا و مفهومی دارد؟
او در جاده به وجود یک دوسوگرایی ظاهرا تحمل ناپذیر در خود آگاهی پیدا می کند. او تا حدی عاشق نامزدش است و تا حدی هم از او متنفر است. او در روان درمانی خواهد آموخت که چگونه این دوسوگرایی را همچون زندگی عادی تحمل کند.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


KOODAKI-RA-MIZANND--1200x1779.jpg
فروردین 30, 1400

معرفی کتاب کودکی را میزنند (گزیده ایی از مقالات بالینی روانکاوی فروید)/ زیگموند فروید/ ترجمه: مهدی حبیب زاده/ نشر نی/ تلخیص: زهرا راثی

کتاب کودکی را می‌زنند مجموعه‌ای از مقالات فروید است . صورت بندی مفهوم ناخودآگاه در روانکاوی تحولی اساسی در فهم سوبژکتیویته پدید آورد. روانکاوی از خلال مفهوم ناخودآگاه، آنچه را که در سوژه همچون غیریتی بیرونی به نظر می رسد به صورت امری درونی هویدا می کند، و آنچه را در درون سوژه فرض می شود در بیرون بودگی اش نمایان می کند و موید آن است که “من دیگری است”. روانکاوی به منزله ی شیوه ی تفکری که با گوش سپردن به سخن بیمار و به ویژه با تمرکز بر رویاها شکل گرفته، بستر مناسبی برای شناخت سوژه ی مدرن است.
در اینجا مروری خواهیم داشت بر مقاله ی “گونه ی خاص از انتخاب ابژه در مردان” که مبحثی است در باب روان شناسی عشق:

تاکنون این وظیفه را به نویسندگان خلاق محول کرده ایم که “شرایط لازم برای عشق ورزی” را به تصویر کشند، شرایطی که بر انتخاب ابژه و نیز شیوه ی افراد در هماهنگ کردن مطالبات تخیل خود با واقعیت، تاثیر گذارند. طی درمان روانکاوانه ، فرصت های فراوانی برای جمع آوری نشانه هایی از شیوه های رفتار عاشقانه در افراد نوروتیک پیش می آیند. در عین حال می توان مشاهدات یا شنیده هایی از همین رفتارها را در افراد سالم تر یا حتی آنهایی که فضائل برجسته ایی دارند، به یاد آورد. در اینجا بحث را با تشریح یکی از انواع انتخاب ابژه که در مردان رخ می دهد آغاز میکنم.
1) اولین پیش شرط عشق ورزیدن را می توان فوق العاده خاص دانست، طوری که هرجا این شرط برقرار باشد، دیگر مشخصات این نوع عشق را نیز می توان یافت و آن لزوم وجود ” یک شخص سوم دل آزرده ” است؛ یعنی شخص عاشق، هیچ گاه زن آزادی را به عنوان ابژه ی عشق بر نمی گزیند، یعنی دختری ازدواج نکرده یا زن متاهلی که مستقل و جداست، بلکه فقط زنی را انتخاب می کند که مرد دیگری به عنوان شوهر، نامزد و یا دوست، ادعای تملک او را دارد. حتی در مواردی این پیش شرط چنان محکم و قوی به نظر می رسد که یک زن ممکن است تا زمانی که به هیچ مردی تعلق ندارد، با بی اعتنایی وحتی پس زدن این شخص مواجه شود، اما به محض آنکه وارد رابطه با مرد دیگری شد، به ابژه ی احساسات پر شور او تبدیل شود.

2) دومین پیش شرط شاید ثبات و دوام کمتری داشته باشد، اما به اندازه ی شرط قبلی جالب توجه و شگفت آور است. مضمون شرط دوم این است که یک زن پاکدامن که وجهه ایی معصومانه و عاری از خطا دارد، هرگز آن جذابیتی را به دست نمی آورد که می تواند او را تا مقام یک ابژه ی عشق ارتقا دهد، بلکه فقط زنی می تواند موضوع چنین عشقی باشد که از نظر جنسی به هر شکل وجه بدی داشته باشد، زنی که وفاداری و قابل اعتماد بودنش، به نوعی محل تردید است. این مشخصه ی دوم ممکن است در محدوده ی وسیعی متغیر باشد، از اندک انگ رسوایی که به زن متاهلی که از عشوه گری بدش نمی آید نسبت داده می شود، تا زندگی علنا بی بند و بار یک زن هرزه. به هر حال مردان متعلق به این گروه، بدون چنین چیزی ارضا نمی شوند. این دومین شرط لازم را می توان به بیان خام و بی پرده ” عشق به یک بدکاره ” نامید.

پیش شرط اول امکان ارضای تکانه های مبتنی بر رقابت و خصومت را فراهم می کند، این تکانه ها متوجه مردی هستند که زن محبوب از چمگ او به زور در آورده شده، حال آنکه پیش شرط دوم، یعنی اینکه زن فوق شبیه یک زن بدکاره باشد، به تجربه ی حسادت مربوط می شود. شور و اشتیاق آنها فقط زمانی به اوج خود می رسد و این زن فقط زمانی ارزش تمام و کمالش را به دست می آورد که امکان حسادت برای آنها وجود داشته باشد.
اینها شرایط لازمی بودند که به ابژه ی عشق مربوط می شوند. مواردی که در پی می آیند، رفتار عاشق را نسبت به ابژه ایی که انتخاب کرده توصیف می کنند.
در عشق بهنجار، ارزش یک زن با درستی رفتار جنسی اش سنجیده می شود و به هر میزان که این رفتار به رفتار مشخصه ی بدکارگی نزدیک شود، ارزش فوق تنزل می یابد. از این رو به نظر می رسد اینکه در این گروه از مردان عاشق، زنان دارای این مشخصه والاترین ابژه های عشقی تلقی می شوند، نشان دهنده ی انحراف چشمگیری از حالت بهنجار باشد. روابط عاشقانه ی آنها با این زنان، با صرف بیشترین انرژی ذهنی دنبال می شود، تا حدی که به چشم پوشی از تمام علایق دیگر می انجامد؛ در نگاه آنان این زنان تنها انسان هایی اند که می توان به آها عشق ورزید.
در زندگی این گروه از مردان اینگونه دلبستگی های پرشور و احساساتی با همان ویژگی های عجیب و غریب خود بارها تکرار می شوند، که هر کدام نسخه ی بدلی دقیقی از بقیه است.
در بررسی این قبیل عشاق چیزی که بیش از همه شگفت آور است، اشتیاق وافری است که آنها برای ” نجات ” زنی که به او عشق می ورزند از خود نشان می دهند. مرد باور دارد که این زن محتاج اوست، که بدون او کنترل اخلاقی خود را تماما از دست می دهد و به سرعت به حال رقت آور و اسفناکی می افتد. در نتیجه مرد با علاقه و توجهش او را نجات می دهد.
اگر خصلت های متفاوت این تصویر بالینی از نظر بگذرانیم عشق مرد به این صورت که: معشوقه اش نباید تنها و آزاد باشد و از سوی دیگر باید شبیه یک بدکاره باشد، ارزش والایی که به این زن تعلق میگیرد، نیاز مرد به احساس حسادت، پای بندی اش در این عشق که در عین حال با تقسیم شدن به دنباله ی طولانی ایی از روابط سازگار است و نیز تمایل مبرم به نجات این زن، بعید به نظر می رسد که تمام موارد فوق فقط از یک منبع سرچشمه گرفته باشند. با این حال بررسی روانکاوانه ی سرگذشت این قبیل مردان به سهولت می توان نشان دهد که چنین منبع یگانه ایی وجود دارد. این شرایط عجیب و غریب انتخاب ابژه و این رفتار عاشقانه ی منحصر به فرد، همان خواستگاه روانی را دارد که در عشق مردان بهنجار دیده می شود. اینها از تثبیت احساسات مهرآمیز دوران کودکی نسبت به مادر نشئت می گیرد. در عشق های بهنجار فقط شمار اندکی از مشخصه های این تثبیت به حیات خود ادامه می دهند که بدون شک چنین مشخصه هایی نشان می دهند که پیش الگوی مادری، در انتخاب ابژه دخیل است. برای نمونه، در مورد الویتی که مردان جوان در انتخاب خود برای زنان بالغ تر از خود قائل می شوند. از سوی دیگر در مردان مورد مطالعه ی ما، لیبیدو حتی پس از آغاز دوران بلوغ، چنان طولانی وابسته به مادر باقی مانده که نشان مشخصه های مادری بر روی ابژه های عشقی که بعدا انتخاب می شوند، باقی می ماند و به آسانی می توان تشخیص داد که تمام این ابژه ها به جانشینان مادر بدل شده اند.
حال باید وجاهت منطقی این ادعامان را ثابت کنیم که ویژگی های مشخصه ی این قبیل مردان، شرایط شان برای عشق ورزیدن و نیز رفتار عاشقانه شان در حقیقت از منظومه ی مولفه های روانی مرتبط با مادر نشئت می گیرند. بی درنگ معلوم است برای کودکی که در جمع خانواده بزرگ می شود، این حقیقت که مادر متعلق به پدر است به بخش جدایی ناپذیری از ماهیت مادر بدل می گردد و شخص سوم دل آزرده کسی به جز خود پدر نیست. می توان دریافت که به طور طبیعی خصلت ارزش دهی فراتر از حد به معشوقه و منحصر به فرد و جایگزین ناپذیر دانستن وی، دقیقا در بطن تجربه ی کودک جای می گیرد؛ چرا که هر کس بیش از یک مادر ندارد و رابطه ی فرد با او مبتنی برواقعه ایی تردیدناپذیر و تکرار نشدنی است.
اگر ابژه های عشق مورد انتخاب این مردان را فراتر از همه به مثابه جانشین های مادر تلقی کنیم، می توان به دلایل شکل گیری سلسله ایی از این ابژه ها نیز پی برد، امری که مسلما با شرط وفادار ماندن به یک معشوقه در تناقض است. ما در دیگر مثال ها از روانکاوی آموخته ایم که وقتی ایده ی جایگزین ناپذیر بودن چیزی در ناخودآگاه فعال باشد، آن ایده در عمل به وفور به صورت دنباله ایی بی پایان از آن چیز بروز می کند؛ بی پایان به این دلیل که هر کدام از این جانشین ها از فراهم آوردن ارضای مورد تمنای فرد در می مانند.
از سوی دیگر به نظر شدیدا متناقض می آید که دومین پیش شرط عشق ورزیدن، این شرط که ابژه ی انتخابی باید شبیه یک بدکاره باشد، از عقده ی مادری سرچشمه گرفته باشد. با وجود اینکه فرد بزرگسال در تفکر آگاهانه اش مایل است مادرش را بی چون و چرا شخص پاکدامنی تلقی کند، معدود ایده هایی هستند که هم وقتی از جانب دیگران می آیند، برایش بسیار آزارنده اند هم هنگامی که از ذهن خودش سرچشمه می گیرند احساس عذاب آوری به وی می دهند؛ نظیر ایده ایی که این جنبه از مادرش را زیر سوال می برد. اگرچه دقیقا همین ارتباط میان مادر و چنین زنی دربردارنده ی آشکار ترین تضادهاست، ما را بر آن می دارد که به تحقیق در تاریخچه ی رشد و تحول این دو عقده و ارتباط نا خودآگاه میان آنها بپردازیم، چرا که از مدت ها پیش به این کشف رسیده ایم که آنچه در خودآگاه به صورت شکافته شده به دو چیز متضاد یافته می شود، غالبا در ناخودآگاه به صورت یک چیز واحد و یکپارچه رخ می دهد. لذا تحقیق و بررسی بیشتر، ما را به زمانی در زندگی گذشته یک پسر رهنمون می کند که طی آن او برای نخستین بار دانش کم و بیش کاملی از رابطه ی جنسی میان برزگسالان به دست می آورد. آن جنبه از این افشاگری ها که شدیدترین تاثیر را بر کودک تازه آشنا دارد، وقتی بروز می یابد که این افشاگری ها برای والدین خود او مصداق پیدا می کنند. غالبا این مصداق یافتن موضوع برای والدین، تماما از جانب او در قالب چنین کلماتی انکار می شو: ” شاید والدین تو و بقیه چیزی شبیه آن را با هم انجام دهند، اما والدین من امکان ندارد چنین کاری بکنند.”
پسر بچه همزمان با این مسئله، از وجود زنان خاصی آگاه می شود که به منظور امرار معاش به آمیزش جنسی روی می آورند و به همین سبب مورد انزجار عمومی قرار می گیرند. خود پسر به مجرد اینکه در می یابد او نیز می تواند به کمک این زن های بد اقبال با زندگی جنسی آشنا شود، به زنان فوق تنها با آمیزه ایی از بیم و اشتیاق می نگرد.پس از آن دیگر نمی تواند به تردیدی قائل باشد که والدینش را از قواعد همگانی و مشمئز کننده ی فعالیت جنسی استثنا می کند، با منطقی بدبینانه با خود می گوید، که در نهایت میان مادرش و چنان زنی تفاوت چندانی هم نیست، چرا که آنها اساسا یک کار را انجام می دهند. او شروع می کند به میل ورزیدن به خود مادر و نیز نفرت ورزیدن مجدد به پدر به عنوان رقیبی که در برابر رسیدن به این آرزو قرار دارد. این پسر به اصطلاح ما زیر سیطره ی عقده ی ادیپ گرفتار می آید. او مادر را به سبب آنکه طف و محبت موجود در آمیزش را نه به او بلکه به پدرش عطا کرده، نبخشیده و آن را یک بی وفایی می داند.
در نتیجه ی عملکرد ترکیبی و یکپارچه ی این دو محرک، یعنی میل به مادر و عطش انتقام از پدر، فانتزی های مربوط به بی وفایی مادر به پدر به مراتب بیش از دیگر فانتزی ها الویت دارند. عاشقی که مادر عمل پیمان شکنی اش را در ارتباط با او مرتکب می شود تقریبا همیشه خصایص خود پسر را نشان می دهد یا به بیان دقیق تر، خصایص شخصیت آرمانی خود او را که کاملا رشد کرده و در نتیجه به سطحی هم تراز با پدرش ارتقا یافته است.
اکنون که نسبت به این بخش از رشد ذهنی، شناختی به دست آورده ایم، دیگر نمی توان این فرض را که پیش شرط شبیه بدکاره بودن معشوقه، از عقده ی مادری نشئت گرفته باشد، امری متناقض و نامفهوم تلقی گردد. این نوع عشق مردانه که تشریح شد، رد پای این تحول و دگرگونی را در خود داشته و به آسانی می توان آن را حاصل تثبیت شدن پسرروی فانتزی هایی دانست که او در دوران بلوغ به آنها شکل می دهد، فانتزی هایی که بعدهادر نهایت راه خروجی به سوی زندگی واقعی یافته اند.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


55269_300_427.jpg
فروردین 27, 1400

کودکان خردسال و والدین آنها/ نوشته: گرتراود دیم- ویله/ مترجم: آناهیتا گنجوی/ معرفی و تلخیص: زهرا راثی

این کتاب تعمقی اصیل در باب وظایف مهم برای کودک و والدین و اهمیت بلند مدت سه سال نخست زندگی کودک است. مشکلاتی که مادرها و پدرهای جوان در آشنا شدن با نوزاد جدید خود دارند و کنار آمدن با نیازها و چالش های آن اساسا در تمامی فرهنگ ها مشابه است. شما حین تبدیل شدن به یک والد، شخصیت خود را بیشتر رشد می دهید؛ حتی می توان گفت که هیچ چیز دیگری در زندگی تان بیش از داشتن بچه شما را تغییر نمی دهد، زیرا لایه های عمیق تر شخصیت شما، از جمله تجارب عاطفی و تعارضات درونی حل نشده، بیدار می شوند. درک ریشه ی احساسات تان می تواند به شما کمک کند تا آنها را مدیریت کنید و بپذیرید. روانکاوی نشان داده است که عدم تماس با احساسات می تواند زندگی والدین و شیرخواران را دشوارتر کند، در حالی که فکر کردن درباره ی آنها می تواند شرایط را تغییر دهد و دورهای باطل را بشکند.
این کتاب تلاش خواهد کرد تا نشان دهد چگونه الگوهای شخصیتی زیربنای اساسی در بافت روابط اولیه خانوادگی پدیدار می شوند. این تجارب اولیه در عمیق ترین لایه های ذهن ذخیره می شوند و در شرایط شادی و امنیت، در اندوه بابت جدایی و درماندگی دوباره احیا می شوند. یک خاطره خودآگاه نیست، بلکه به دلیل اینکه چنین خاطراتی از قلمرو پیش زبانی نشات می گیرند، در ادراکات جسمانی نهفته هستند و در تحلیل و رویاها برمی خیزند.
انسان از لحظه ی تولد شروع به یادگیری می کند. او باید با انبوهی از برداشت ها، کنش ها و ادراکات بر آمده از بیرون و عواطف، آرزوها، و احساسات نشات گرفته از درون دست و پنجه نرم کند. یادگیری در رابطه با یک یا چند فرد رخ می دهد. ماهیت این روابط است که با کیفیت های عاشقانه یا عاطفی خود، تعیین می کند که کودک اعتماد به نفس، شادی در زندگی، علاقه به دنیا، گشودگی به چیزهای تازه، و حس کنجکاوی را پیدا خواهد کرد یا خیر.
اگر اهمیت روان شناختی رابطه ی بین والدین و کودک را در نظر بگیریم، روابط متعدد و پیچیده ی ما بین روان، ایده ها، و تصاویردرونی والدین از یک سو، شرایط تحولی برای نوزاد از سوی دیگر، آشکار می شود. اگر بخواهیم تحول روان شناختی شخصیت کودک را درک کنیم، باید توجه خود را بر رابطه ی بین والدین و کودک متمرکز کنیم. این نقطه نظر، اهمیت بسیار مهمی را هم برای دنیای واقعی و هم برای واقعیت درونی قائل می شود. هر کجا از واقعیت درونی صحبت می کنیم، مقصود واقعیتی روان شناختی است که در تصاویر و مفاهیم والدین در مورد خودشان و در مورد کودکشان نمایان می شود. دو دنیای موازی وجود دارد؛ دنیای تعامل والد_کودک و دنیای ایده های والدین در مورد کودک و خودشان به عنوان والدین.
کودکی واقعی در آغوش مادر یا پدر قرار دارد و در همان لحظه، تصویر کودک، “کودک تجسمی” در تجربه ی مادر. مادری واقعی وجود دارد که کودک را بغل می کند و در آن واحد، تصویری درونی که او از خود به عنوان یک مادر دارد. بنابراین، من وجود ” تصاویر درونی” که ” بازنمایی” نیز نامیده می شوند، را بخشی ضروری و مهم از یک رابطه قلمداد میکنم. این تصاویر درونی که والدین از کودک خود می سازند ناگزیر، با تصویر ایجاد شده توسط یک مشاهده گر خنثی فرق می کند، زیرا والدین امیدها و ترس ها، خاطرات خود از دیگر اعضای خانواده، و جنبه های تصویر خویشتن خود را نیز به همراه دارند.

روانکاوی فرض می کند که توانایی فطری نوزاد برای ورود به رابطه با مادری مهربان تنها در صورتی ایجاد می شود که این پیش پندارها از طریق تجربه ی اصیل، عینیت یابند. تجربه ی مثبت و مداوم قرار گرفتن تحت مراقبت و تغذیه ی مهربانانه، به کودک اجازه می دهد تا این تجارب خوب را درونی کند. درونی کردن این تجارب ارضا کننده به تدریج به نوزاد اجازه می دهد تا درون خود این منبع خوبی را احساس کند و از طریق تکرار تجربه، آن را به عنوان بخشی از شخصیت خودش تجربه نماید و در ضمن او را قادر می سازد تا ناکامی، نا امیدی و طرد را بپذیرد و از احساسات خوب و بد درون خودش آگاه باشد.اگر تجارب خوب غالب باشند، تصویر دنیا صلح آمیز و خوش بینانه خواهد بود.
اگر انتظارات کودک از برقراری ارتباط، در بر گرفته شدن و پذیرفته شدن ارضا نشوند، این توانایی ها پژمرده می شوند یا نمی توانند رشد کنند یا تنها به میزان اندکی رشد می یابند. اگر بچه به لحاظ عاطفی احساس کند از سوی والدینش طرد شده، اگر احساساتی که بر والدینش فرافکنی می کند، دریافت، هضم و به نحوی به کودک برگردانده نشود که بتواند از پس آنها برآید، احساس بی دفاعی می کند. او در این هنگام جهان را مکانی خطرناک و تهدید آمیز ادراک می کند که ترجیح می دهد از آن دوری ورزد.
اگر والدین بتوانند کودک را در قالب فردی مجزا و منحصر به فرد ببینند، کسی که قرار است او را بشناسند، کسی که می خواهد توانایی ها، آرزوها و استعدادهای خاصش را ترغیب کنند، آنگاه پایه ایی را برای اعتماد به نفس و هماهنگی بدنی خوب ایجاد خواهند کرد. اگر محبت و مشوق هایی را در اختیار کودک بگذارند، اگر بتوانند از تحول کودک لذت ببرند، او نیز از اعمال خود لذت خواهد برد و به توانایی های خود اعتماد پیدا خواهد کرد. کودک بر مبنای یک رابطه ی عاطفی ایمن با والدین، نسبت به دنیا کنجکاو می شود و می خواهد محیط اطراف خود را وارسی کند. بازی آزاد شکل مهمی از ابراز کودک است، در بازی او می تواند احساسات، آرزوها و تعارضات اش را به نحوی نمادین نشان دهد.
قطب مخالف وضعیت کودکی است که از سوی والدین به عنوان آنچه هست پذیرفته نشده و وجودش صرفا باری بر دوش آنهاست. این کودک به طور معمول از روی ترس به مادر یا پدرش می چسبد و خجالتی، ترسو، نا مطمئن و فاقد اعتماد به نفس است. او متحمل احساس عمیقی است مبنی بر اینکه نمی تواند هیچ کاری را درست انجام دهد و باید خود را تغییر دهد تا والدینش را خوشحال کند.
یک عامل مفید برای تحول کودک آن است که والدین در مورد حدود توضیح دهند. توضیح صبورانه به کودک اجازه می دهد تا معنای مطالبات و ممنوعیات را بشناسد. مذاکره ی مشترک باعث می شود کودک ببیند که آرزوها و ایده هایش در راه حلی انعکاس می یابند. در قطب دیگر والدین قوانین و مطالبات خشکی را وضع می کنند که کودک قادر به درک آنها نیست. او باید مطیع و زیر سلطه ی تعلیمات آنها باشد چون رفتار قابل مشاهده ی بیرونی به تنهایی می تواند واقعا مورد تنبیه قرار گیرد. کودک ممکن است بعدها به یک زورگو تبدیل شود و بر طبق خواسته هایش به همه ی افراد دور و برش دستور دهد.

در اینجا فرض من بر آن است که کودک نحوه ی تجربه کردن دنیا را، به عنوان نوعی الگو، از طریق مادرش یا دیگر افراد مربوطه درونی می کند و این کار نقطه ی آغاز تصویر وی از خود و دنیا می شود.
دیالوگ عاطفی می تواند شاخصی از کیفیت رابطه ی ما بین والدین و شیرخوار در اختیار بگذارد.
هدف رویکرد روانکاوانه، درک این تعاملات پیچیده، شناسایی معانی نهان در پس تناقضات و مغایرت هایی است که آشکارا منطقی هستند.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20210203_145403.jpg
بهمن 16, 1399

خلق یک ذهن روانکاوانه/ نویسنده : فرد بوش/ مترجمین: توفان گرکانی ، سحر شهنازی/ انتشارات قطره/ تلخیص: زهرا راثی

بصیرت بدون کنش همچون رؤیاپردازى است اما کنش بدون بصیرت همان کابوس است. (ضرب‌المثل ژاپنی)

هر یک از ما در طول زندگى، استیصال و درماندگى ناشى از تکرار اجتناب‌ناپذیر اشتباهاتمان را به دفعات تجربه کرده‌ایم؛ این ناگزیرى تکرار، تمامى روابط ما با جهان اطرافمان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و به روشنى باعث مى‌شود که جهان و مردمان نیز پیاپى به ما عکس‌العمل‌هاى تکرارى و مشابهى نشان دهند.
این کتاب درباره روش روانکاوانه ایی است که در ۴۰ سال گذشته توسط فرد بوش شکل گرفته و خلق یک ذهن روانکاوانه نام دارد. خلق یک ذهن روانکاوانه، نتیجه افزایش شفافیت در چگونگی کارکرد ذهن است. از نگاه فرد بوش، تنها با «جایگزینى ناگزیر کنش با امکان اندیشیدن» و «افزایش آزادى ذهن» است که می‌توانیم بالاخره «مؤلف قصه‌هاى خود باشیم»، از دور باطل تکرارها، رها شویم و امکان انتخاب راه‌هاى متفاوت و گوناگون را بیابیم.

بوش در این کتاب به تفصیل به نظریه ایی می پردازد که در مقاله  خود با عنوان “تفسیر عمق چیست؟” مطرح کرده بود. او پرداختن به آنچه در تداعی ها حضور دارد را مهم تر از پرداختن به آنچه سرکوبرشده و غایب یا گم شده است می داند. بوش معتقد است که باید بیشتر با آن محتوایی کار کرد که در دسترس تحلیل شونده است و نه آنچه سرکوب شده است.
ضرورت نظری برای کار در” اینجا و اکنون” در سه اصل خلاصه می شود: وجود ایگویی ناخودآگاه، اهمیت اندیشیدن به اندیشه، و نگاه به تفکر ناخودآگاه.

نبود اندیشه در باب اندیشه، خود بیانگر باقی ماندن شخص در مرحله کودکی است.

برای فراهم کردن امکان پرداختن به فانتزی های اولیه، بوش قاطعانه از نگرش اینجا و اکنون دفاع می کند، چرا که “واقعیتی در مقابل چشم” است. توجه به همان چیزی که دارد اتفاق می افتد و نه در تخیل در باب چیزی که ظاهرا در زمانی دیگر و در جایی دیگر اتفاق افتاده است. بوش طرفدار ایجاد ذهن روانکاوانه است که نه تنها بر “شناخت محتوا”، که بر “شناخت روند” نیز تکیه دارد. تلاش بوش این است که بیماران را به سفری شناخت شناسانه راهنمایی کند تا متوجه شوند که آنچه را که فکر می کنند می دانند، از کجا می دانند، آنچه را که می دانند، چگونه می دانند و طلسم دریافت های ذهنی شده را باطل کنند.

تحلیل مورد نظر بوش، مبتنی است بر تلاش تحلیلگر برای به تامل در آوردنِ آنچه تامل نشده ولی بالقوه قابل تامل است. در نتیجه این ظرفیت تامل، آنچه به طور ناخودآگاه به عمل در می آمد، به ساحت اندیشه ورزی و خودآگاهی وارد شده و فرد را از اجبار به تکرار خلاص می کند.

بوش یادآور می شود عمیق شدن، حاصل حرکت آرام و ملایم است. به همین دلیل، مداخلات تحلیلی که بازنمایی عوامل پنهان در ذهن بیمار را فعال می کنند، نتیجه کار روزانه و مداوم هستند نه نتیجه جرقه هایی از دریافت های لحظه ای ما که در ادبیات روانکاوی کلاسیک به آن تاکید می شد. او می گوید روانکاوی زمین حاصلخیزی است برای بسیاری از معماهای هیجان انگیز، اگر اجازه مطرح کردن این معماها را به خود بدهیم.

ما امیدواریم که بیمارانمان در انتهای یک روانکاویِ «به اندازه کافی خوب» به چه چیزی دست یافته باشند؟

بوش معتقد است، هر چه بیشتر بتوانیم عوامل ناخودآگاه را به سطح آگاهی بیاوریم، امکان بروز آنها به صورت کنش، کمتر می شود. باید توجه داشت که روند شناخت به اندازه آنچه شناخته می شود مهم است. اساس نظریه بوش در خلق یک ذهن روانکاوانه این است که آنچه در یک روانکاوی نسبتا موفق به دست می آید، تنها دانستن نیست بلکه راهی برای دانستن نیز هست. بیماران اغلب با دانسته های بسیار می آیند اما نمی دانند که چگونه بدانند. ذهن آنها توسط الگوهای قدیمی احاطه شده و نمی توانند از آنچه ذخایر ذهنی و هیجانی شان برایشان فراهم کرده فراتر روند، در نتیجه در یک شبهه دانش گیر می افتند. این می تواند منجر به نوعی دانستن شود که ما آن را شهود فرمولی می نامیم. بروز این پدیده را می توان در بیمارانی دید که پس از شنیدن یک تداعی غافلگیر کننده، چیزی از این دست می گویند: آه این می بایست پدر انتقادگر من باشد، یا این بخش همجنس باز من است. این ها بصیرت هایی هستند که بیشتر منجر به توقف تفکر می شود تا برانگیزاننده آن و می تواند تبدیل به بخشی از روایت شخصی خود- فریبنده شود تا از شخص در مقابل ترس های ناخودآگاه یا بازاجرای آرزوها حمایت کند. اساس فرضیه اولیه بوش این است که دانستن روانکاوانه تا حدودی ناشی از تحلیل روند دانستن است. شناخت روند منجر به این پرسش می شود که شخص چگونه فکر می کند و نه به اینکه به چه فکر می کند. تفکر بیماران در ابتدای تحلیل، عینی است. آنها فکر می کنند اما نمی توانند درباره فکر کردنشان، فکر کنند. در گشایش تنش، بیماران اغلب افکارشان را در درجه ی اول، واقعیت تصور می کنند. در این مواقع، مردی که دعوا با زنش را تشریح می کند، از خود نمی پرسد که چرا این فکرها به سرش زده است. او نمی تواند فکرهایش را به عنوان فکر در نظر بگیرد، چه برسد که به آنها بیندیشد و یا با آن افکار بازی کند.

بوش نقل قولی را از مادام بوواری فلوبر ذکر می کند و آن را عصاره دیدگاهش نسبت به کار تحلیلی می داند:
“در حالی که تعداد کمی از ما قادریم دقیقا درباره آرزوها، اشتیاقات، یا غم هایمان بگوییم، و زبان، کتری ترک داری است که ما بر آن ضرب آهنگ هایی می نوازیم تا خرس ها با آن برقصند، در تمام مدت، اشتیاقمان این است که ستاره ها به حالمان دل بسوزانند.
و ما همچنان یک کتری داریم، که هر چند ترک دار است اما هنوز مشتاقیم که دل کسی را با آن به دست بیاوریم و امیدواریم که روزی کسی اشتیاق ما را بشنود، نامی بر آن بگذارد، به ما کمک کند آن را بفهمیم و دگرگون کنیم و شاید متوجه شویم که اشتیاق به انگیختن ترحم دیگران، برای دفع هیجانمان از رقصیدن است. و به این ترتیب، بتوانیم با شادمانی، موسیقی بنوازیم و با هر که می خواهیم برقصیم و یا نرقصیم”. از نظر بوش این اصل کار تحلیل است.
تحلیلگر می تواند با ایجاد فضای تحلیلی که در آن تداعی آزاد و گوش کردن روانکاوانه ممکن است، صدا و پیوند فکرهای فاجعه بار پیشین باشد که برای خودآگاه بیمار ناشناخته است و به او کمک کند تا معنا را خلق کند و از دست وحشت های سابقا فراگیر اما ناشناخته، آسوده شود. درک تحلیلگر از تاثیر دگرگون کننده واژه ها، شرط ضروری کمک به بیمار برای ایجاد ذهن روانکاوانه است.

در نهایت باید گفت، این کتاب قدمی است در جهت ایجاد پلی میان روش های کلاسیک و مدرن روانکاوی که بر اساس نظریه ساختاری فروید شکل گرفته است.

فروید در مصاحبه ای در سال ۱۹۳۰ به ویرک می گوید:

“زندگی تغییر می کند، روانکاوی هم تغییر می کند. ما در ابتدای یک علم جدید قرار داریم… من یک مبتکر هستم. مبتکری که در به سطح آوردن لایه های زیرین ذهن به موفقیت هایی دست یافته است. آنجا که من معابدی یافتم، دیگران ممکن است قاره ای کشف کنند.”

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20210103_185834.jpg
دی 14, 1399

معرفی کتاب دیدن و دیده شدن(خروج از پناهگاه روانی)/ نوشته جان اسنایدر ۲۰۱۱/ ترجمه دکتر فاطمه شیخ مونسی ۱۳۹۸/ انتشارات ارجمند

جان استاینر (متولد 1934) روانکاو ، نویسنده و مربی انجمن روانکاوی انگلیس است. استاینر ، یک “پساکلاینی” است که بیشتر به خاطر ارائه مفهوم “عقب نشینی روانی” شناخته شده است. کتاب “دیدن و دیده شدن، خروج از پناهگاه روانی” او، که توسط انتشارات ارجمند با ترجمه ارزنده دکتر فاطمه شیخ مونسی در سال ۱۳۹۸ به چاپ رسیده است، به بررسی شرایط بالینی و عواملی می پردازد که موجب گیر کردن بیماران در روند تحلیل و عدم پیشرفت یا قطع درمان می شود.
استاینر علاوه بر ارائه ایده های تازه ، تلاش های خلاقانه و یکپارچه خود را بر اساس کمک های قبلی روانکاوان از جمله فروید ، کلاین ، روزنفلد و بیون بنا نهاده است. بدین ترتیب ، این کتاب مورد توجه روانکاوان ، روان درمانگران بالینی و همه کسانی است که به حوزه روانکاوی علاقه مند هستند.

جان استاینر در این کتاب، ابتدا در مورد نیاز به دفاع ها برای محافظت در برابر درد و اضطراب بحث می کند. او می گوید هدف از روان درمانی تحلیلی حذف دفاع ها نیست بلکه هدف فهم آنهاست تا بتوان از راه درک دفاع ها، به تدریج به بیمار کمک کرد تا قابلیت ها و امکانات خود را بشناسد.
وقتی بیمار، همچنان از دفاع هایی استفاده می کندکه دیگر مورد نیاز نیست، درمان تحلیلی متوقف می شود. استفاده نابجا از دفاع ها به این خاطر است که بیمار می ترسد دفاع های محافظت کننده را از دست بدهد و برای کنار آمدن با اضطراب و درد راه مطمئن دیگری نمی شناسد.
توجه به اضطراب بیمار زمانی که می خواهد دفاعی را کنار بگذارد، به ما کمک می کند تا وابستگی بیمار به دفاع هایش را درک کنیم. وقتی دفاع هابه صورت هماهنگ و سازمان یافته، ساختاری را شکل داده باشند، در برابر تغییر مقاومت بیشتری دارند و با قدرت بیشتری نگه داشته می شوند.
استاینر در قسمت اول کتاب در مورد تجربه خجالت زدگی ، شرم، تحقیر شدگی و اضطراب دیده شدن بحث کرده است، حس هایی که وقتی افراد سعی میکنند تا از تشکیلات خودشیفته دست بکشند و از پناهگاه روانی خود بیرون بیایند، با آنها مواجه می شوند.
نویسنده در قسمت دوم، به بحث راجع به سلسه مراتب برتری جویی که بر اساس احساس تحقیرشدگی به وجود می آید می پردازد .
 ترس از دیده شدن در جایگاه پایین تر، می تواند موقعیت تهدید کننده ای را ایجاد کند که برای بیمار، رها کردن دفاع ها و بیرون آمدن از پناهگاه را بسیار سخت می کند.
وقتی از دست رفتن روش های مقابله ی آشنا تهدیدی ایجاد کند، بیمار و درمانگر با حس درماندگی رو به رو می شوند که می تواند منجر به کشمکش قدرت بین این دو شود.
در قسمت پایانی، نویسنده به موانع تغییر اشاره می کند و به بحث در مورد مقاومت و بررسی عوامل تسهیل کننده و جلوگیری از تغییر روانی می پردازد. بسیاری از این عوامل به سوگواری و موانع آن مربوط می شوند.

در ادامه، بخش هایی از پیشگفتار که توسط دکتر محمد صنعتی نوشته شده و قسمت هایی از مقدمه کتاب را خواهید خواند:

بیماری که آمده است؛ آمده است که دیده شود. می گوید مرا ببینید. شما هم می گویید او را دیدم. در جلسه درمانی هم، اگر سازمان دفاعی رخنه ناپذیری نداشته باشد، هم از خودش و زندگیش می گوید که حتی به نزدیک ترین هایش نگفته بود و هم از همه آن چیزها که حتی از خودش نیز پنهان کرده بود یا انکار، شاید به سبب دردناک بودن و گناه آلود بودنشان و جرئت نداشته بود آنها را بیاد آورد!
می دانیم که در معرض دید بودن، هم احساس های خوشایند و هم ناخوشایند را در ما بر می انگیزد. ممکن است به احساس غرور و لذت تحسین شدن بیانجامد و یا تکانه های نمایشگرانه را در وی ارضا کند. گرچه نیز می تواند به احساس های بسیار ناراحت کننده خجالت زدگی، شرم و تحقیر شدگی برسد.
 بخش هایی از مقدمه:
استفاده از مفهوم پناهگاه روانی به ما کمک می کند تا درک کنیم که تشکیلات پاتولوژیک ممکن است به عنوان فضاهایی پنهانی باشد که بیمار به درون این پناهگاه ها می خزد و احساس می کند که دیده ها پنهان است، در درون این فضاهای مخفی، ابژه هایش هم به طور واضحی قابل روئت نیستند.
بیماری که خود را در پناهگاه مخفی کرده اغلب از بیرون آمدن از آن وحشت دارد زیرا بیرون آمدن از پناهگاه، به معنی رو به رو شدن با اضطراب ها و رنج هایی است که باعث عزیمت فرد به پناهگاه شده اند. در ضمن اولین و سریعترین پیامد بیرون آمدن از پناهگاه، احساس در معرض دید بودن و دیده شدن است و در این زمان است که احساس شرمساری، شرم و حقارت ایجاد می شود.
موقعیتی را که شرح میدهم در مورد بیمارانی است که حفاظتی را که توسط تشکیلات پاتولوژیک برایشان فراهم شده بود، از دست می دهند و احساس در معرض دید بودن را تجربه می کنند. این موقعیت وقتی ایجاد می شود که نقش حفاظتی تشکیلات، ضعیف شود که گاه نتیجه پیشرفت در جلسات تحلیلی است. در این موارد، بیمار تلاش می کند تا از پناهگاهش بیرون بیاید اما به طور همزمان احساس می کند که به این محافظ نیاز دارد زیرا از دست دادن این محافظ ممکن است او را با ترس فروپاشی روبرو سازد. شدت احساس معذب بودن متفاوت است و همین باعث می شود که من به طیفی از هیجانات فکر کنم که در انتهای ملایم طیف، حس خجالت زدگی است و در انتهای شدیدتر طیف، حس حقارت وجود دارد.
هر چند این هیجانات از نظر شدت با هم متفاوت هستند اما وقتی تجربه می شوند نیاز به تسکین فوری را در فرد ایجاد می کنند. فرد باید با حس حقارتی که مرتبط با فانتزی دیده شدن همراه با نگاه سرزنش آمیز و تمسخرآمیز است، کنار بیاید.
روزنفلد توصیف کرد که چگونه تشکیلات خودشیفتگی، بیمار را از تجربه جدایی محافظت می کند و وقتی که جدایی از ابژه درست انجام نشود، ابژه هم درست دیده نمی شود؛ ظاهرش مخدوش است، قسمت هایی از ابژه دچار دوپاره سازی و انکار می شود و قسمت هایی از آن به خاطر فرافکنی های بیمار تغییر می یابد.
خروج از پناهگاه روانی، بیمار را قادر می کند تا ابژه را واقع بینانه تر ببیند و این مساله باعث رو به رو شدن بیمار با موارد ناخوشایندی می شود که قبلا پنهان شده بودند. این بازشناسی جدید به این معناست که بیمار باید با حس رشک، حسادت، سرخوردگی، خشم، گناه و پشیمانی کنار بیاید.
اضطراب های برخاسته از “دیدن” وقتی ایجاد می شود که بیمار از فاصله ی کافی بتواند ابژه را ببیند و قادر باشد او را به صورت کل ببیند؛ بنابراین هم قسمت بد و هم قسمت خوب ابژه شناسایی می شود. قسمت های خوب ابژه، عشق و تحسین را بر می انگیزاند اما از سویی دیگر نفرت حسادت آمیز را موجب می شود. حمله به قسمت های خوب ابژه غیر قابل اجتناب است و وقتی بیمار می فهمد که ابژه خوب آسیب دیده یا از بین رفته است، حس اضطراب و گناه در او ایجاد می شود. وقتی بیمار از پناهگاه روانی خارج می شود این احتمال وجود دارد که بر اساس دید واقع بینانه، ابژه یکپارچه شود اما تحمل تجارب دردناکی که در این راه وجود دارد، سخت است. در این زمان است که بیمار به قول کلاین در وضعیت افسرده قرار می گیرد و رشد بیشتر باعث افزایش ظرفیت بیمار برای رنج کشیدن، تحمل کردن و بهبودی از این تجارب دردآور می شود.
به دنبال جدایی، پیامدی مهم رخ می دهد، بیمار احساس می کند که در معرض دید است و دیده می شود. وقتی پناهگاه روانی را به عنوان یک مکان مخفی در نظر بگیریم، این پیامد ناشی از جدایی را واضح تر درک می کنیم. البته خودشیفتگی، شامل درجاتی از ایده آل سازی خود است که به صورت اعتقاد به تحسین شدن منعکس می شود: با فروپاشی تحسین، غرور خودشیفتگی با احساس خجالت زدگی و شرم و حقارت جایگزین می شود. بیمار ممکن است در رابطه گزند و آسیبی قرار گیرد که پارانویا و دوپاره سازی در آن شرایط غالب است. از سویی دیگر، او ممکن است به حفاظتی که تشکیلات پاتولوژیک برایش فراهم می کنند، پناه ببرد. در هر دو صورت، پیشرفت به سوی وضعیت افسرده وار لغو می شود و یا به تاخیر می افتد.
بیماری که شروع می کند تا از پناهگاه خود خارج شود خیلی زود با مسائلی مانند تجربه شدید و ناراحت کننده ی شرمساری، شرم و حقارت رو به رو می شود. این احساسات به خاطر کیفیت غیرقابل تحملشان نیازمند تسکین فوری هستند. این نیاز به تسکین فوری ممکن است بیمار را از رو به رو شدن با مسائل عمیق تر بازدارد، مسایلی مانند احساس گناه که در صورت پیشرفت به سمت وضعیت افسرده، باید تحمل شود.
لانسکی(۲۰۰۵) نظر مشابهی داشت او چنین گفت که پارانویا در وضعیت پارانویید اسکیزویید همیشه ناشی از ترس از حمله فیزیکی یا تخریب نیست و معمولا شامل ترس از تحقیر شدن عمدی است (به عنوان مثال شرم پارانوییدی شرمی است که از عمد توسط دیگری ایجاد شده است). این نمونه های خیلی شدید ما را به این مسله مهم حساس می کند که مواردی با شدت کمتر هم می تواند حس درد و عذاب را در فرد ایجاد می کند. چنین مشاهداتی باعث شد که من به بحث در مورد شرمساری و شرم و حقارت بیشتر علاقمند شوم. احساساتی که مخصوصا در برخی موقعیت ها در جلسات تحلیلی تحریک می شود. البته نیاز بیمار به محترم شمردن جایگاهش و حساسیت بیماران به نشانه های عدم احترام امری شناخته شده بود اما من کاملا نمیدانستم که در چه مواقعی آنها حس حقارت و نگاه تحقیرآمیز را تجربه می کنند. بسیاری از خصوصیات جلسات تحلیلی مثل تنظیم وقت، هزینه، خوابیدن روی کاناپه، تعیین تعطیلات می تواند به این صورت تجربه شود که روانکاو به طور ناعادلانه ای قدرتمندتر است و بیمار را در موقعیتی قرار می دهد که احساس پایین تر بودن و تحقیر کند. برای این که بیمار با این حس ها کنار بیاید دفاع های خودشیفتگی به کار می افتند و این دفاع ها اغلب قادرند تا موقعیت سلطه را برعکس کنند و به بیمار اجازه می دهند که احساس برتری کند. هر چند از آنجا که احساس برتری بر اساس فانتزی همه توانی است، شکننده است و وقتی دفاع های خودشیفتگی بشکند بیمار احساس حقارت می کند و این چرخه ادامه می یابد.
پ.ن: موضع افسرده وار، که برای نخستین بار توسط ملانی کلاین ارائه و مفهوم بندی شد، یک مرحله رشدی پیشرفته است که در آن ظرفیت تحمل هیجانات متناقض (دوسوگرایی)، یکپارچگی شخصیت، و ظرفیت احساس گناه به همراه توانایی ترمیم در فرد ایجاد می شود. این موضع به دنبال عبور از موضع پارانویید_اسکیزویید می آید که در آن ظرفیت روانی برای تحمل هیجانات متناقض و پیچیده پایین بوده و در نتیجه فرد ناچار است از مکانیسم هایی مانند دوپاره سازی، انکار یا فرافکنی هیجانات متناقض و ناخوشایند استفاده کند.
از دیدگاه روانکاوان کلاینی و روابط ابژه، هدف روانکاوی و درمان تحلیلی، رسیدن به این مرحله رشدی (موضع افسرده وار) و کسب ظرفیت دو سوگرایی است.
* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

1383.jpg
دی 6, 1399

مروری بر کتاب “وینیکات” نوشته آدام فیلیپس/ ترجمه دکتر نهاله مشتاق/ انتشارات ارجمند/ گردآوری مطالب: زهرا راثی

کتاب وینیکات، به توضیح نظریه و شیوه نگرش روانکاو مشهور بریتانیایی، دونالد وینیکات می‏‌پردازد. شهرت وینیکات به دلیل نظریاتی است که در مورد روابط اولیه کودک با مادر و به طور کلی با محیط اطرافش ارائه کرده است. وینیکات پزشک اطفال بود و به همین دلیل، تعامل کودکان و مادران زیادی را مشاهده کرده بود. وی در نتیجه ی توجه به این تعاملات و علاقمندی اش به روانکاوی به ویژه نظریات کلاین، نظریات ارزشمندی را در حوزه روانکاوی، روابط اولیه کودک با مادر و رشد روانی-هیجانی انسان ارائه کرد که او را تبدیل به چهره ای پیشرو و پر طرفدار در نظریه روانکاوی کرد. آدام فیلیپس در این کتاب، نظریه وینیکات را در بستر تغییرات حرفه ‏ای- اجتماعی او مورد بررسی قرار می‏‌دهد. کتاب وینیکات نکات بسیار مفیدی برای روان‌‏درمانگران تحلیلی، درمانگران کودک، روان‏‌شناسان و روان‏‌پزشکان ارائه می‏‌دهد.

وینیکات در بیش از چهل سال کار بر کلان طرح رشد انسان، تلاش کرد تبیین کند که چگونه فرد از طریق وابستگی به سمت نوعی از بودن منحصر به فرد رشد می کند، چه طور به نسبت حسی که از خود دارد، همزمان عادی و متمایز می شود وچه طور محیط اولیه این حرکت را امکان پذیر می سازد. از این نظر رشد به معنی یکپارچه سازی مداوم جسم و روان بود. او تاکید داشت که برای حفظ آنچه ” تداوم در بودن” (going on being) یا “خط زندگی”  کودک در مراحل اولیه زندگی اش می نامید، تداوم مراقبت “مادری کارآمد” لازم است. از نظر او بیماری وقتی پیش می آید که فرد از سرزندگی یا خودانگیختگی بالقوه اش بازداشته شود.او آسیب روانی را ناشی از شکسته شدن حس تداوم یا وقفه در رشد اولیه فرد می دانست، یعنی شکاف هایی که در اثر مزاحمت، محرومیت و فجایع طبیعی دوران کودکی رخ می دهند. به این ترتیب، کودک در معرض تجربیاتی قرار گرفته که قادر به معنا دادن به آنها نبوده و جایی برایشان در خود پیدا نکرده است. به عنوان مثال “برای کودکی که بیش از حد منتظر مادرش مانده تنها واقعیت تجربه شده، شکاف است؛ یعنی مرگ یا غیبت یا فراموشی.”

از نظر وینیکات تجربه یی که برای کودک غیر قابل درک و فراتر از فهم او باشد،آسیب زا تلقی می شود. در ابتدا مسئولیت معرفی دنیا به کودک در اندازه های کوچک و قابل مدیریت، به عهده ی مادر است. از نظر او الگوی یک روانکاو ماهر آن چیزی است که مادران به طور طبیعی انجام می دهند؛ که در واقع قابل آموزش دادن نیست.

وینیکات می نویسد: در بطن هر فرد یک عنصر غیر قابل مراوده وجود دارد که مقدس است و حفظ آن ارزش زیادی دارد. وینیکات اعتقاد داشت که خویشتن فرد بیش از هر چیز به دلیل سازگاری زودهنگام در معرض خطر است. مادر به عنوان اولین محیط، خود را فعالانه با نیازهای  کودک منطبق می کند. به تدریج مادر در دسترس بودن خود را محدود می کند و بدین ترتیب کودک از وهم خارج می شود. وینیکات متعهد به ایده ی فرآیندهای طبیعی رشد است که از زیست شناسی داروینی نشات می گیرد. از دید وینیکات، در اولین رابطه بحث تعارض شدید مطرح نیست، متقابل بودن رابطه مطرح است. اگر مادر نتواند خود را با نیازهای کودک تطبیق دهد و خواسته های مداخله گرانه ایی داشته باشد، باعث تسلیم زودرس در کودک می شود. کودک برای مدیریت تقاضاهای مادر و محافظت از خویشتن واقعی در برابر نیاز و مشغله ی ذهنی او، چیزی می سازد که وینیکات آن را خویشتن کاذب می نامد.

از نظر وینیکات کودک از همان ابتدا تماس با شخص دیگری را می خواهد نه اینکه فقط به دنبال ارضا غریزی از طریق ابژه باشد. کودک زندگی را به عنوان موجودی ذاتا اجتماعی آغاز می کند. او فقط برای رهایی از تنش فریاد نمی کشد، بلکه صمیمیت و آغوش هم می خواهد؛ او به دنبال این نیست که فقط ارضا شود، به دنبال برقراری رابطه است. چیزی که باعث می شود کودک شروع به بودن کند و زندگی را واقعی و قابل زندگی کردن ببیند، ارضای غریزه نیست. وینیکات اعتقاد داشت که خویشتن کودک به جای آنکه تحت فشار تجربیات غریزی باشد، از طریق مراقبت مادر غنی می شود. نقش اصلی  مادر، محافظت از خویشتن  کودک است. شغل مادر این است که باعث شکل گرفتن این خویشتن شود.

از نظر وینیکات درمان روانکاوی لزوما منحصر به تعبیر نمی شود. از این نقطه نظر، فراهم آوردن فضایی مطبوع یا محیطی نگهدارنده مشابه مراقبت مادرانه، اولین و مهم ترین عامل در فرایند روانکاوی است. در این مدل تحلیل روانکاو، بیمار را قادر می سازد تا خود را برای خود آشکار سازد. قدم اول این است که روانکاو به نوعی میزبان باشد. وینیکات می نویسد بهبودی از اساس معنای مراقبت دارد؛ مراقبتی که در مسیر تحقق رشد شخصی است. درمانگر باید ظرفیت داشته باشد تا تعارض های بیمار را در خود جای دهد، یعنی آنها را در خود نگه دارد و صبر کند تا در بیمار حل شوند نه اینکه مضطربانه به دنبال بهبودی باشد. بهبودی کاری نیست که درمانگر بر روی مریض انجام دهد. وینیکات اشاره می کند که لحظه ی مهم در درمان وقتی است که بیمار خود را غافلگیر می کند. در واقع از دید وینیکات یکی از اهداف روانکاوی به دست آوردن توانایی  غافلگیر شدن و غافلگیر کردن خود است. در این مدل روانکاو موقعیتی فراهم می کند که در آن تعبیر خود برای بیمار امکان پذیر باشد. از نظر وینیکات سلامتی با دو جانبه بودن رابطه مرتبط است: یک نشانه ی سلامت ذهن این است که فرد بتواند از طریق تجسم و با دقت وارد افکار، احساسات، امیدها و آرزوهای فرد دیگر شود. همچنین اجازه دهد که طرف مقابل هم همین کار را بکند. روان درمانی مربوط به دو نفری است که با هم بازی می کنند.

فرض وینیکات این بود که کودک آرزوی اولیه برای فهمیده شدن دارد. در واقع او آرزو می کند کسی برایش درک به ارمغان بیاورد. برای وینیکات موقعیت تحلیلی یک تخته سیاه نمادین را در اختیار بیمار می گذارد تا مشاهدات خود را بر روی آن بنویسد. وینیکات در کتاب بازی و واقعیت می نویسد اصل این است که بیمار و فقط بیمار پاسخ ها را دارد، ما فقط تلاش می کنیم او را به جایی برسانیم که ظرفیت آنچه را می داند پیدا کند یا نسبت به آن، آگاهیِ همراه با پذیرش پیدا کند.

در واقع کودک آرزو دارد از طریق دیگران خود را به خود بشناساند، کودک آرزو دارد به خود معنا بدهد. نگرش روانکاو، دعوتی است که بازنمایی خویشتن را تسهیل می کند.

 

  • * کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

20201218_042725.png
آذر 27, 1399

مبانی تکنیک روانکاوی/ بروس فینک ۲۰۰۷ / معرفی و ترجمه بریده کتاب: زهرا راثی

بروس فینک روانکاو لاکانی آمریکایی و مترجم اصلی ژاک لاکان است. وی نویسنده کتابهای متعددی در مورد لاکان و روانکاوی لاکان است که از جمله مشهورترین آنها می توان به کتاب مقدمه ای بالینی در روانکاوی لاکان: نظریه و تکنیک و کتاب سوژه ی لاکانی بین زبان و ژوئیسانس اشاره کرد.

در کتاب مبانی تکنیک روانکاوی، فینک با ارائه مقدمه بالینی خود تصویری تازه از چگونگی رویکرد تحلیل گر لاکانی به درمان ایجاد می کند. وی روش لاکانی را با سایر مکاتب روانکاوی معاصر مقایسه می کند و تفاوت های اساسی آنها را نشان می دهد. و با مثالهای فراوان ، فینک نشان می دهد که لاکانی ها چگونه تجربه بالینی را متفاوت می بینند و با صدایی رسا می گوید روانکاوی لاکانی صرفاً یک تئوری انتزاعی نیست بلکه یک چارچوب واقعی برای کار با تحلیلگران فراهم می کند.
در ادامه به بخش هایی از فصل اول کتاب تحت عنوان ” شنیدن و گوش کردن” اشاره خواهیم کرد.

اولین کار روانکاو گوش دادن و گوش دادن با دقت است.
با اینکه این مسئله، مورد تأکید بسیاری از نویسندگان قرار گرفته است، به طور شگفت آوری شنوندگان خوب کمی در جهان روان درمانی وجود دارد. چرا؟ دلایل مختلفی وجود دارد، بعضی ازین دلایل در درجه اول شخصی و برخی دیگر ساختاری تر هستند، اما یکی از مهمترین دلایل این است که ما تمایل به شنیدن همه چیز در رابطه با ذهن خودمان داریم.
وقتی کسی برای ما داستانی تعریف می کند، ما به داستان های مشابهی فکر می کنیم که خودمان می توانستیم به نوبه خود تعریف کنیم. ما شروع می کنیم به فکر کردن چیزهایی که برای ما اتفاق افتاده است که به ما اجازه می دهد تا “با تجربیات شخص دیگر” ارتباط برقرار کنیم، اینکه سعی کنیم بفهمیم آن تجربه چگونه بوده است یا حداقل تصور کنیم اگر جای دیگران بودیم ، خودمان چه احساسی می کردیم. به عبارت دیگر، روش معمول گوش دادن ما تا حد زیادی بر خودمان، تجربه های مشابه زندگی، احساسات مشابه و دیدگاهمان متمرکز است. وقتی می توانیم تجربیات ، احساسات و دیدگاه های خودمان را که شبیه فرد دیگر است، پیدا کنیم ، باور داریم که “با” آن شخص رابطه داریم: ما جملاتی مانند “من منظورت را می دانم” ، “بله” ، “من تو را می شنوم” یا “من درد تو را احساس می کنم” می گوییم. درچنین لحظاتی، با این دیگری که به نظر می رسد شبیه ماست، احساس همدردی ، همدلی و یا ترحم می کنیم.
وقتی نتوانیم تجربیات ، احساسات یا دیدگاه هایی شبیه شخص دیگر را پیدا کنیم، این حس را داریم که او را درک نمی کنیم، ممکن است شخص عجیب و غریب به نظر برسد. وقتی کسی به همان روشی که ما عمل میکنیم عمل نمی کند یا در شرایط به خصوصی واکنشی شبیه واکنش ما نمی دهد، اغلب گیج یا حتی مبهوت می شویم. ما در این شرایط تمایل داریم که سعی کنیم دیدگاه های دیگری را اصلاح کنیم، او را ترغیب کنیم چیزها را همانطور که ما می بینیم ببیند و احساساتی شبیه احساسات ما داشته باشد. در موارد شدیدتر، ما به راحتی تبدیل به شخصی می شویم که قضاوت می کند و پیش داوری هایی دارد: ما از خود می پرسیم چطور ممکن است کسی چنین چیزی را باور کند یا اینگونه رفتار یا احساس کند؟!!!
به بیان ساده تر، روش معمول گوش دادن ما، دیگری بودن دیگری را یا رد می کند یا نادیده می گیرد. ما به ندرت به آنچه که باعث می شود داستان دیگری منحصر به فرد و خاص آن شخص شود، گوش می دهیم. ما به سرعت آن را با داستان های دیگر که از قبل از دیگران شنیده ایم یا داستان های خودمان جذب می کنیم و تفاوت بین داستان گفته شده را نادیده می گیریم. ما عجله می کنیم تا تفاوت ها تفسیر و داستانها را شبیه به هم کنیم. در این شتاب ما برای همانندسازی با دیگری برای داشتن چیزی مشترک با او ، داستان هایی را که اغلب ناقص و بی تناسب هستند را به زور یکسان و مشابه می بینیم و آنچه را که می شنویم به آنچه که از قبل می دانیم تقلیل می دهیم. برای ما شنیدن چیزهای کاملا جدید و متفاوت سخت و دشوار است؛ هر گونه فکر و تجربه و احساسی که با تجارب و افکار و احساسات ما بیگانه باشند.
در تلاش برای مبارزه با کلیشه خاصی از روانکاو به عنوان یک دانشمند بی احساس و جدا و نه یک انسان زنده ، برخی متخصصین پیشنهاد کرده اند که تحلیلگر به منظور ایجاد یک اتحاد درمانی قوی و مستحکم باید مرتباً با تحلیل شونده احساس همدلی کند و آنچه که بینشان مشترک است را برجسته کند. در هر صورت اتحاد درمانی با پاسخ های همدلانه از جانب روانکاو مثل: باید برات سخت بوده باشه! ساخته می شود و به سادگی تنها با درخواست از تحلیل شونده برای توصیف تجربه اش کامل می شود.
در واقع، با ارتباط دادن یا شبیه دانستن تجارب فرد دیگر به تجارب خودمان، چیز بسیار کمی از تجربه ی آن شخص را می توانیم درک کنیم.
ما ممکن است فکر کنیم با کسب دانش و تجربه ی گسترده تر در زندگی
می توانیم بر این مشکل غلبه کنیم اما در نهایت با وجود عقل و درایت و تجربه مان تحلیل شونده ها باور دارند که ما آنها را درست درک نمی کنیم و متوجه نیستیم.
روش معمول گوش دادن می تواند بسیار خودشیفته و خودمحورانه باشد، اگر ما هر آنچه دیگران به ما می گویند را به خودمان ربط دهیم، خودمان را با آنها مقایسه کنیم، ارزیابی کنیم که آیا تجربه های بهتر یا بدتری از آنها داشته ایم. این ، در یک کلام ، همان چیزی است که لاکان از آن به عنوان بعد خیالی تجربه یاد می کند، آنالیست به عنوان یک شنونده به طور مداوم دیگری را با خودش مقایسه می کند، بعد خیالی مربوط به تصاویر است، تصویر ما از خودمان، و این اساساً به این معنی است که هرچه تحلیلگر در این حالت خیالی بیشتر عمل کند، کمتر می تواند بشنود.

پس چگونه می توانیم کمتر ناشنوا باشیم؟

لاکان می گوید: ناخودآگاه جایی که تحلیلگر دیگر “از گفتار حمایت نمی کند” خاموش می شود ، زیرا او از قبل می داند یا فکر می کند می داند که سخن چه چیزی برای گفتن دارد.
ابتدا ما باید تلاش برای درک سریع را متوقف کنیم. از آنجایی که مبنای گفتمان بین انسانی سوءتفاهم است، ما نمی توانیم برای ایجاد یک رابطه محکم با تحلیل شونده تنها به درک خودمان اعتماد کنیم. درعوض همانطور که فروید گفت، ما به تحلیل شونده “علاقه جدی” نشان می دهیم؛ از طریق گوش دادن و توجه کردن به او و آنچه می گوید به شکلی که تاکنون برای او ناشناخته بوده است.
در حالی که اکثر کسانی که در گذشته به صحبت های او گوش داده اند، فقط اجازه داده اند مختصراً صحبت کند و سپس با داستانها، نصایح و دیدگاههایشان صحبت او را قطع کرده اند، تحلیلگر به او اجازه می دهد تا طولانی صحبت کند و فقط برای توضیح بیشتر، جزئیات بیشتر، شفاف سازی یا مثال آوردن در مورد چیزی که گفته است کلام او را قطع می کند.
هر چه تحلیلگر کمتر خود را هدف صحبت های تحلیل شونده قرار دهد و کمتر درگیر این باشد که گفتمان تحلیل شونده چگونه در او تاثیر می گذارد، بیشتر قادر خواهد بود به یاد بیاورد. هر چه کمتر از خودش به عنوان معیار اندازه گیری همه چیز در گفتگوهای تحلیل شونده استفاده کند، راحت تر می تواند به ادبیات و چهارچوب مراجع نزدیک شود.
تحلیلگر باید تحلیل شونده را به ادامه دادن صحبت تشویق کند. این بدین معنی است که گوش دادن تحلیلگر منفعلانه نیست، در واقع کاملاً فعال است. اگر تحلیلگر می خواهد در روند تحلیل درگیر شود باید چیزی جز یک ناظر عینی و جدا باشد، باید مشارکت فعال خود را در این روند نشان دهد. این به روشی اشاره دارد که در آن “بی طرفی تحلیل گر” افسانه است؛ تحلیلگر چیزی بیش از یک چهره خنثی ، بی تفاوت ، غیرفعال در صحنه تحلیل است.
فروید به درستی توصیه کرده است که به هر کیس و مراجع جدید به طوری نزدیک شویم مثل اینکه اولین مراجع ماست، به این معنا که نباید چیزی در مورد آن فرض کنیم و یک توجه جاری و ساری به کار ببندیم، بدین صورت ما قادر خواهیم بود هر آنچه در تداعی های آزاد تحلیل شونده وجود دارد را بشویم.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


در-جستجوی-کودم-فراموش-شده.jpg
آبان 19, 1399

معرفی و خلاصه کتاب “در جستجوی کودک فراموش شده (کاوشی در خویشتن خویش)” نوشته آلیس میلر/ ترجمه: کتایون زاهدی/ تلخیص: زهرا راثی

درباره نویسنده:

آلیس میلر یک روان‌کاو و فیلسوف سوئیسی است که به واسطه نگارش کتاب هایی در زمینه روابط آسیب زای والدین با فرزندان ، مورد توجه قرار گرفته است. کتاب  «The Drama of the Gifted Child» که تحت عنوان “در جستجوی کودک فراموش شده” توسط کتایون زاهدی به فارسی ترجمه شده است، تا سال ۱۹۸۱ یکی از کتاب های پرفروش انگلیسی در جهان بود.

میلر در این کتاب به توضیح رابطه اولیه مادر و کودک و تاثیر آن بر چگونگی تجربه عواطف توسط کودک می پردازد. او می گوید مادر با درک احساسات کودک، به او این امکان را می دهد تا توانایی درک احساسات خود و اعتماد به این احساسات را در خود پرورش دهد. اما در مواردی، مادر قادر به انجام این کار نیست و خود او برای درک هیجانات و احساساتش نیازمند کودکش می‌شود. این مسیر معکوس، در روان کودک اثرات جدی بر جای می‌گذارد.

کتاب «در جستجوی کودک فراموش‌شده» به تأثیر شرایطی می‌پردازد که در آن کودک مجبور است برای کمک به مادر، زودتر از موقع رشد کند و نیازهای خود را به فراموشی بسپارد، در این فرایند فرد شکنندگی‌هایی پیدا می‌کند و در مواردی قدرت خود را برای تغییر اوضاع و به دست گیری سرنوشت زندگی اش از دست می دهد.

خلاصه کتاب:

کتاب به تجربه ی احساس تنهایی ای می پردازد که ناشی از غفلت مراقبین در دورانی است که پاسخگویی به نیازهای اساسی ما اهمیت زیادی داشت و ما بر آن شدیم که مراقب دیگران مهم زندگی مان باشیم تا بلکه نقش همان کسی را ایفا کنیم که به او نیاز دارشته ایم، غافل از اینکه نمی توان برای دیگری مراقبی خوب و کافی بود مادام که کسی در درونمان نشسته و مویه می کند.

در تجربه ی مبارزه با بیماری های روحی آموخته ایم که تنها یک سلاح داریم: کشف حقیقت تاریخچه ی عاطفی منحصر به فرد کودکی مان.

آسیب های دوران کودکی تغییرپذیر نسیتند چرا ما که قادر به تغییر گذشته نیستیم اما می توانیم حود را دگرگون و ترمیم کنیم و با تبدیل شدن از قربانیان نااگاه گذشته به افراد مسئول کنونی خود را رها سازیم. بیشتر افراد کاملا برعکس رفتار می کنند؛ آنها بدون درک این مطلب که گذشته همواره نقش تعیین کننده ایی در رفتارهای کنونی شان دارد از آگاهی در مورد پیشینه  خود پرهیز می کنند و گمان می کنند با فراموش کردن گذشته از شر آن خلاص شوند در حالی که فراموشی ای در کار نیست. این افراد با ترس و اجتناب از خطراتی زندگی می کنند که گرچه زمانی واقعیت داشته اند ولی مدت هاست دیگر از واقعیت تهی شده اند. تجربه ی سرکوب خاطره ی سوءاستفاده های دوران کودکی، افراد را به نابود کردن زندگی خود و دیگران سوق می دهد. این افراد با احساس تشنگی برای انتقام در ناخودآگاه، ممکن است برای اجتناب از احساس نا امیدی که در گذشته به عنوان یک کودک شکنجه شده از آن رنج می بردند، دست به اعمال خشونت آمیز و ویرانگری بزنند. برخی دیگر با رفتارهای سادومازوخیستی به شکنجه هایی می پردازند که زمانی نسبت به خودشان اعمال شده است.

احتمالا درد سرکوب شده در خلوت بیشتر رخ می نماید. مثلا زنی که در کودکی مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفته برای انکار واقعیت کودکی خود و فرار از گذشته و پرهیز از درد کشیدن، همواره از معاشرت با مردان، الکل، مواد مخدر و جلب توجه کمک می گیرد. او برای پس راندن و مهار دردهای سرکوب شده به هیجان مدام نیاز دارد. او حتی یک لحظه سکون و سکوت را نیز نمی تواند تحمل کند زیرا ممکن است تنهایی جانسوز تجربه کودکی خود را احساس کند و از چنین احساسی بیش از مرگ می هراسد.

آیا هرگز امکان درک و دریافت وسعت تنهایی و واماندگی دوران کودکی را به دست خواهیم آورد؟ غالبا با افرادی رو به رو شده ایم که به خاطر استعدادها و پیشرفت هایشان مورد تحسین و تشویق قرار گرفته اند، آنها در هر چیزی که به عهده می گیرند خوب و عالی عمل می کنند و مایه ی تحسین و رشک دیگران هستند؛ هر جا که اراده کنند موفق می شوند، اما در پس همه ی این ها افسردگی، احساس تهی بودن و از خودبیگانگی و این احساس نهفته است که زندگی شان بی معنی است. به محض شکستن لایه محافظ خود بزرگ پنداری، و به محض اینکه دیگر “در راس”  نباشند و ستاره نباشند، دچار احساس گناه و شرم عمیقی می شوند.

علت اختلالات عاطفی را باید در اوایل تطابق نوزاد جستجو کرد. اگر نیاز کودک به احترام، درک، همدردی و آئینه سازی سرکوب شود باید منتظر عواقب جدی و متعددی باشیم. یکی از این عواقب ناتوانی فرد در تجربه کردن آگاهانه احساسات خاص خود مانند حسادت، رشک، خشم، تنهایی، درماندگی یا اضطراب است. یک کودک فقط زمانی قادر به تجربه احساسات واقعی خود است که شخصی او را کاملا بپذیرد و درک و حمایت کند. در صورتی که تجارب احساسی کودک باعث محروم شدن او از عشق مادر شود، کودک عواطف خود را سرکوب خواهد کرد. هر چند متناقض به نظر می آید اما مادرمی تواند خود را مرکز توجه احساس کند زیرا چشمان فرزند همه جا به دنبال اوست. یک کودک نمی تواند از او فرار کند؛ یک کودک را می توان به گونه ایی بزرگ کرد که همان چیزی شود که مادر می خواهد. یک کودک را می توان وادار کرد تا احترام بگذارد؛ می توان احساسات خود را به وی تحمیل کرد و در حضور او احساس قدرت کرد.

درمان نه می تواند کودکی گم شده ما را به ما بازگرداند و نه حقایق گذشته را تغییر دهد. اما با ایجاد فضایی برای سوگواری، به شخص امکان تجربه دوباره رنج ها و احساسات سرکوب شده، حل و فصل آن ها، و ورود به دنیای احساسات بزرگسالانه را می دهد. این سوگواری می تواند سرزندگی را به ما باز گردانده و ما را از بند کودکی رها سازد. یکی از نقاط عطف درمان، زمان رسیدن بیمار به نگرشی عاطفی است مبنی بر اینکه تمام عشقی را که با این همه تلاش و انکار به دست آورده برای او و خود حقیقی اش نبوده و اینکه هدف از تحسین زیبایی و پیشرفت های او تنها ستایش این زیبایی و پیشرفت ها بوده و نه خود او به عنوان یک کودک. در درمان کودک تنها و کوچکی که در پس موفقیت هایش پنهان شده بیدار می شود و می پرسد: آیا این بدان معنی است که آنچه در من دوست می داشتی من واقعی نبوده بلکه فقط چیزی بود که وانمود به بودنش می کردم؟ کودک خوش رفتار، قابل اعتماد، همدل، فهیم و بی دردسر که در واقع هیچ گاه یک کودک نبوده؟ او از خود می پرسد کودکی من چه شد؟! این پرسش ها هرچند با درد و اندوهی عمیق همراه است، اما نتیجه همواره اقتدار تازه ایی است که در بیمار به وجود می آید ” من می توانم خشمگین شوم بدون آنکه کسی بر اثر آن بمیرد. من می توانم هرگاه مرا می آزاری بدون آنکه تو را از دست بدهم، خشمگین شوم”.

گردآورده مطالب: زهرا راثی

(کپی با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20190911_130111.png
شهریور 19, 1398

درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود/ نویسنده: مایکل سنت کلر/مترجم: منصوره ولی بیگی

توضیح: این مقاله، ترجمه و شرح و بسط فصل اول کتاب درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود سنت کلر است که با هدف آشنایی دقیق تر با هریک از این تئوری ها و تبیین کارکردهای نظری آنها، مورد بحث قرار گرفته است.

روابط ابژه و روانشناسی خود
روابط ابژه بازنمایی کننده روابط بین فردی است. واژه ابژه که در ابتدا توسط فروید ابداع شد، در آغاز صرفاً به برآورده شدن یک نیاز اشاره داشت. به طور گسترده تر، ابژه به شخص یا موضوعی مهم اشاره دارد که موضوع یا هدف احساسات یا سائق های دیگری قرار می گیرد. فروید در ابتدا مفهوم ابژه را در مبحث سائق های غریزی و در بافت رابطه اولیه مادر- کودک به کار برد. ترکیب روابط با ابژه به روابط بین فردی اشاره دارد و نشان دهنده رسوباتی از روابط گذشته است که تعاملات فعلی فرد را شکل می دهد.
روانکاوی همواره تاثیرات گذشته فرد را در رفتار و روابط فعلی او مورد بررسی قرار داده است. به طور مثال، روانکاوی به بررسی موضوع انتقال در درمان می‌پردازد؛ به این معنا که چطور بیمار جنبه‌هایی از روابط گذشته اش را به رابطه فعلی اش با درمانگر انتقال می دهد. روانکاوی به بررسی موضوعات ارتباطی از نقطه نظر سنتی مانند رابطه کودک با والدین در طی دوره ادیپ نیز پرداخته است.
اما برخی محققین رابطه را از این نقطه نظر مورد توجه قرار داده اند که چگونه روابط باعث شکل گیری شخصیت می شوند. رویکرد این نویسندگان نسبت به رابطه و ساختار شخصیت و رشد آن به نوعی با مدل کلاسیک فرویدی تفاوت دارد. تقریباً تمام کسانی که از مدل کلاسیک فرویدی جدا شده‌اند به عنوان نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود طبقه‌بندی می‌شوند (من در اینجا درباره کسانی مانند کارل یونگ، آلفرد آدلر، ٱتو رانک، و افراد دیگری که در زمان حیات فروید از او جدا شدند، صحبت نمی کنم). نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو خود را به عنوان متفکرین روانکاوی در نظر می گیرند، هر چند آنها به طرق معناداری موجب تغییر مسیر روانکاوی شده اند.
ملانی کلاین در وین متولد شد اما به لندن نقل مکان کرد. در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ او و فربیرن که اهل ادینبورگ اسکاتلند بود تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتند و اثری را منتشر کردند که جریان های متفاوتی از تئوری های روابط ابژه را راه اندازی کرد. دونالد وینیکات یک پزشک متخصص اطفال در لندن بود که به کار روانپزشکی اطفال مشغول بود، او اثرات بسیار فوق العاده و اصیلی را که به طور معناداری از کار روانکاوان دیگر متفاوت بود، تولید کرد. مارگارت ماهلر در هانگری متولد شد، در وین آموزش دید و سپس به نیویورک مهاجرت کرد، در آنجا دستاورد کارش با کودکان به انتشار مقالات و کتاب‌های اثربخشی از دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ منجر شد. در این دوره کارها و نوشته ها در شهر نیویورک تحت تأثیر ادیث جاکوبسن آلمانی نیز قرار داشت. اتو کرنبرگ یک وینی دیگر بود که در رشته پزشکی و روانپزشکی در شیلی تحصیل کرده بود و بعدها کار روان پزشکی را در کلینیک منینگر کانزاس ادامه داد. کتاب ها و مقالات او که از ایده های مطرح شده تا آن زمان تاثیر پذیرفته بود، در دهه ۱۹۷۰ انتشار یافتند. هاینز کوهات، متولد وین و دارای گواهینامه های عالی روانکاوی، بیشتر کار حرفه ای اش را در شیکاگو ادامه داد. او در دهه ۷۰ در اوج کار حرفه ای اش کتاب هایی را در زمینه روانشناسی خود منتشر کرد که موجب آشفتگی در جامعه روانکاوی شد و جریان تفکر روانکاوانه را تغییر داد.
روابط ابژه، به بررسی رشد اولیه و تفاوت ساختارهای روانشناختی (تصویرهای درونی از خود و دیگری) و اینکه چگونه این ساختارهای درونی در موقعیتهای بین‌فردی تظاهر می یابد، می پردازد. تمرکز این تئوری ها بر روابط اولیه زندگی و تاثیرات ماندگار آن است؛ یعنی محتویات رسوب کرده در روان فرد؛ این رسوبات باقیمانده از روابط گذشته و این روابط ابژه درونی شده است که به ادراکات فرد و روابط او شکل میدهد. افراد نه با یک دیگری واقعی بلکه با یک دیگری درونی شده و یا یک بازنمایی روانی که می تواند یک نسخه تحریف شده از شخص واقعی باشد، تعامل دارند.
رویکرد روانشناسان خود -هانس کوهات و پیروان او- نسبت به خود و ساختارهای آن، به گونه‌ای با نظریه پردازان روابط ابژه یا مدل سنتی فرویدی تفاوت دارد. روانشناسان خود به بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط اولیه میتواند به شکل گیری خود و ساختارهای آن بیانجامد، و از اینرو آنها بیشتر بر خود تاکید دارند تا ایگو یا بازنمایی های خود و یا غرائز.
جهت روشن کردن تفاوت بین این سه رویکرد متفاوت میتوانیم مثالی بزنیم که در آن هر یک از این سه مدل نظری در مورد یک کیس مورد بررسی قرار می گیرد. (با وجود تفاوتهای مهم بین هر یک از این مدل ها، درمانگر تمایل دارد که به شیوه مشابهی کار کند.). در نظر بگیریم که سیندرلا جهت حل مشکلاتش با پرنس نزد درمانگر می آید. یک فرویدی سنتی ممکن است سرکوبی غرایز جنسی سیندرلا و احساسات ادیپال حل نشده او نسبت به والدینش را مورد بررسی قرار دهد. این درمانگر یا روانکاو مشکلات سیندرلا را به لحاظ دفاع ها و تعارضات بین ساختار های ایگو و اید تحلیل میکند.
درمانگری که با دیدگاه روابط ابژه کار می کند، مشکل سیندرلا را از نقطه نظر محرومیت های اولیه ناشی از فقدان مادر مورد توجه قرار می دهد. احتمالاً این فقدان سبب شده سیندرلا از مکانیزم دفاعی دوپاره سازی استفاده کند و از این طریق بعضی از زنان را ایده آل سازی کند (همانند مادر تعمیدی اش) و زنان دیگر را «کاملاً بد» در نظر بگیرد (خواهران ناتنی و مادر ناتنی). او با وجود شناخت کمی که از پرنس دارد او را ایده آل سازی میکند. یک ازدواج مبتنی بر تصاویر درونی تحریف شده از خودش و دیگران او را درگیر مشکلاتی میکند که دیر یا زود با پرنس به عنوان یک شخص واقعی با تمام نقص های انسانی اش مواجه خواهد شد. از دیدگاه تئوری روابط ابژه مشکل اصلی ناهمخوانی بین دنیای درونی سیندرلا و اشخاص و موقعیت های دنیای واقعی است.
درمانگر یا روانکاوی که با چارچوب روانشناسی خود کار می کند به تجربه ای توجه می کند که سیندرلا از خودش دردرمان داشته، همانطور که این تجربه در انتقال نسبت به درمانگر تظاهر پیدا می کند. تحلیل انتقال او یک “خود” ضعیف را آشکار می‌کند که نیاز به یک سوژه قدرتمند و ایده‌آل دارد. جستجوی سیندرلا برای چنین ابژه ای، فقدان اعتماد به نفس او و نیاز او به تایید شدن توسط چنین ابژه ایده‌آلی را نشان می دهد، این ابژه میتواند یک مادر تعمیدی، پرنس، یا درمانگر باشد. او نیاز دارد که با پرنس ایده آل سازی شده یکی شود تا بتواند احساس خوب بودن را تجربه کند. سیندرلا بواسطه تماس با احساسات خشم و پوچی درونی اش یا درمانگر را ایده آل سازی می کند و یا او را به شکل یک نامادری می بیند.
این سه مدل به موضوعات یکسان از دیدگاه های متفاوت نگاه می کنند. مدل فروید از شخصیت به بررسی ساختار شخصیت و چگونگی شکل گیری آن می پردازد. در مفهوم پردازی شخصیت، صرفا «بخش ها» و عناصر شخصیت مانند اید، ایگو، و سوپرایگو  مورد بررسی قرار می گیرند و این مدل از تجربه فرد در مورد خودش فاصله بسیار دارد. فروید رشد را بر حسب غرائز در نظر میگرفت، و معتقد بود که بیشترین چالش رشدی در بحران ادیپ وجود دارد. او علت اختلال یا بیماری روانی را عمدتاً در تعارضات بین بخش های مختلف یا ساختارهای شخصیت همانند تعارض بین غرائز جنسی و خواسته های ایگو میدانست.
بر خلاف فروید، نظریه های روابط ابژه و روانشناسی خود بر رشد اولیه و پیش ادیپال تاکید دارند. بطور کلی این تئوری ها بیماری روانی یا آسیب روانی را از لحاظ وقفه رشدی مورد توجه قرار میدهند تا تعارضات ساختاری. وقفه رشدی به ساختار های شخصیتی ناکامل و عدم یکپارچگی شخصیت منجر می شود. به طور خلاصه یک آسیب اولیه در رابطه با روابط ابژه فرد یا ساختارهای خود وجود دارد. این تغییر دیدگاه ها به تاکیدات نظری و کاربرد متفاوت اصطلاحات منجر می شوند.
تمام تئوری های روانکاوانه بر این موضوع متمرکز هستند که چگونه گذشته بر حال تاثیر گذار بوده و چگونه دنیای درونی بیمار تحریف می‌شود و بر تجربیات بیرونی او تاثیر می‌گذارد. اما تمرکز متفاوت و تاکید مکاتب مختلف روانکاوی بر تئوری، رویکردهای متفاوتی را نسبت به روان درمانی ایجاد کرده است.
به طور مثال، هنرپیشه مشهوری را در نظر بگیرید که بارها با زنان بسیار زیبا ازدواج کرده و طلاق گرفته است. مدل کلاسیک فرویدی مشکل این مراجع را از نظر تعارضات حل نشده ادیپال و یا کشمکش بین غرایز جنسی، ایگو، و سوپر ایگو مورد توجه قرار می دهد.
از دیدگاه نظریه پردازان روابط ابژه، دنیای درونی این هنرپیشه از بازنمایی های تحریف شده و ایده آل سازی شده از زنانِ تغذیه کننده انباشته شده است، و به این دلیل او دنیایی فانتزی را خلق می‌کند که نهایتا روابطش را با زنان واقعی مختل می‌کند. او بازنمایی های تحریف شده ای از خودش و زنان دارد و یک احساس نیاز و اشتیاق شدید به مراقبت شدن از طرف این زنان ایده‌آل سازی شده را تجربه میکند. او با فرافکنی فانتزی هایش، انتظار دارد که هر زنی که انتخاب می کند بتواند نیازهای برآورده نشده اش را برآورده کند، اما این ناهمخوانی دردناک بین دنیای درونی او و زنان واقعی زندگی‌اش، به ناکامی، جدایی های متعدد، و روابط جدید منجر می شود.
طرفداران روانشناسی خود، به حالت های نمایشی و خود بزرگ بینی مراجع توجه میکنند، بدین معنا که او بطور ناهشیار به دنبال یک ابژه همه توان است که فقدان عزت نفس او را جبران کند. نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو بر روابط اولیه با ابژه های درونی (یا سلف آبجکت) تاکید دارند.
تمام نظریه پردازان روانکاوانه و درمانگران برای دنیای درونی فرد اهمیت قائلند؛ اما هر یک از آنها این دنیای درونی را به شیوه متفاوتی توضیح می‌دهند و به دلیل جهت گیری نظریه شان به جنبه های متفاوتی از آن تاکید دارند. اجازه دهید به طور روشن تری به شیوه‌های متفاوت درک دنیای درونی فرد نگاه کنیم. داستان شنل قرمزی، تجربه درونی شنل قرمزی از مادربزرگش را نشان می دهد. در حالیکه یک مشاهده کننده ممکن است علت ناراحتی و رنجش مادربزرگ را در دیرآمدن دختر ببیند، اما تجربه شنل قرمزی از مادربزرگ بصورت یک احساس تهدید از طرف گرگ تغییر شکل می یابد. در حالیکه در دنیای واقعی بزرگسالانه چنین تغییر شکل های غیر ممکن به نظر می رسد، اما چنین تحریفاتی میتواند در تجربه دنیای درونی کودک جهت مواجهه با هیجانات شدید رخ دهد.
مدل های مختلف روانکاوانه این رفتار کودک را از جنبه های متفاوتی توضیح می دهند. مدل کلاسیک فرویدی بر حضور امیال شهوانی ابتدایی تاکید دارد. مدل های روابط ابژه در مورد بازنمایی های خود و بازنمایی های ابژه شنل‌قرمزی بحث می کنند. مدل روانشناسی خود بر موضوع خود و خشم نارسیستیک احتمالی تاکید دارند. تمام این مدل ها روانکاوانه هستند اما تمرکز مدل های روابط ابژه و روانشناسی خود متفاوت هستند. به طور کلی تمام این مدل ها و نظریه ها به کشف روابط فعلی و گذشته فرد و بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط گذشته و اولیه می‌تواند کارکردهای اجتماعی و روانی فعلی را تحت تاثیر قرار دهد. این تئوریها ی روانکاوانه منجر به درک بالینی در این مورد می شود که چگونه دنیای درونی فرد می‌تواند مشکلاتی را در زندگی و روابط واقعی فرد ایجاد کند.

اصطلاحات و مفاهیم
رویکردهای نظری روابط ابژه و روانشناسی خود از یک زبان خاص و مجموعه‌ای از واژگان فنی استفاده میکنند تا ساختاری را جهت بررسی و کاربرد تئوری های روانکاوانه فراهم نمایند. در بخش بعدی به بحث و تعریف برخی از این اصطلاحات کلیدی می پردازیم.

ابژه Object
ابژه یک واژه تکنیکی در نوشته‌های روانکاوانه است و بیشتر از اشاره به یک موضوع غیرانسانی، به شخص یا عملی اشاره دارد که میل فرد در آن جهت سوق می‌یابد. هر ابژه ای با سوژه‌ای مرتبط است؛ احساسات و عواطف ابژه هایی دارند؛ برای مثال من فرزندانم را دوست دارم، از مار می ترسم، از همسایه ام عصبانی هستم.
سائق های انسان دارای ابژه هستند. سائق ابژه گرسنگی غذاست، در حالی که ابژه سائق جنسی شخص جذاب از نظر جنسی است. فروید در بافت سائق های غریزی بیان می‌کند که ابژه نوزاد در ابتدا سینه مادر است و سپس خود مادر و در نهایت افراد یا چیزهای دیگری که برای نوزاد لذت بخش هستند.

بازنمایی Representation
اصطلاح بازنمایی اشاره به این دارد که چگونه فرد یک ابژه را به تملک خود در میاورد؛ یعنی چگونه فرد یک ابژه را از نظر روانی در ذهن خود مجسم و بازنمایی می کند. [بازنمایی ابژه به معنای چگونگی تجسم ابژه در دنیای درون روانی فرد است].
کسانی که درباره روابط ابژه نوشته اند بطور کلی بین دو دنیا یا دو قالب تمایز قائل می‌شوند: دنیای بیرونی ابژه های قابل مشاهده و یک دنیای درون روانی که بازنمایی هایی از ابژه دارد. دنیای بیرونی به حیطه ای از ابژه های قابل مشاهده اشاره دارد که در یک محیط اجتماعی و دنیای هر روزه وجود دارند. دنیای درونی به تصاویر ذهنی سوژه ها و بازنمایی هایی از دنیای بیرونی اشاره دارد.
یک مشاهده کننده می تواند یک مادر مراقبت کننده از کودک را توصیف کند، در این مورد ابژه بیرونی به یک شخص «واقعی» که مادر است اشاره دارد. ابژه درونی، به تصویر ذهنی و بازنمایی کودک از مادر اشاره دارد. این بازنمایی و تجربه درونی برای یک فرد مشاهده کننده قابل دسترسی نیست و نمی تواند انعکاس دقیقی از موقعیت واقعی باشد، اما نشان دهنده تجربه کودک (یا تجربه سوژه) از رابطه با مادر و بیان کننده دنیای درون روانی کودک است.
هنگامی که پژوهشگران از اصطلاح ابژه استفاده می کنند بایستی به دقت مشخص کنند که آیا این اصطلاح به یک شخص بیرونی قابل مشاهده اشاره دارد یا به یک ابژه درونی که بازنمایی روانی است از شخص قابل مشاهده واقعی. البته این میزان از توجه همیشه امکان پذیر نیست، و آنچه موجب سردرگمی میشود این است که برخی از نویسندگان مانند ملانی کلاین نیز مشخص نکرده اند که آیا این اصطلاح به یک شخص واقعی اشاره دارد و یا یک بازنمایی درونی است از یک شخص دیگر.
دلیل اینکه روانکاوان به دنیای درونی بازنمایی های روانی علاقمند هستند این است که فهم این موضوع که چطور یک فرد دنیا و روابطش را بازنمایی و درک می کند، درمانگر را قادر می سازد رفتارها و انگیزه های درونی او را درک کند. یک درمانگر فقط هنگامی می تواند اطلاعاتی در مورد روابط ابژه درونی یک فرد کسب کند که او بتواند درباره احساسات و روابطش حرف بزند و آنها را منعکس کند.
شکل ۱ تصویری از دنیای درونی یک فرد همانند همان هنرپیشه مشهور را نشان می دهد. این نمودار بازنمایی های درونی هنرپیشه از خودش، زنان دیگر زندگی‌اش، و والدینش را نشان می دهد. این بازنمایی های گذشته به عنوان یک فیلتر هیجانی عمل می‌کنند و به ادراکات فعلی و روابط او شکل و معنا می دهند.

شکل ۱ دنیای ابژه های درونی و بیرونی را نشان می دهد.روابط ابژه به دنیای درونی اشاره دارد که در آن بازنمایی هایی از خود در ارتباط با بازنمایی هایی از ابژه وجود دارند. این تصاویر درونی نمی‌توانند به طور دقیق ابژه ها را همانگونه که در دنیای «واقعی» وجود دارند، بیان کنند. این تصویر الگویی از دنیای درونی و بیرونی است که نشان دهنده الگوی روابط یک فرد میباشد. احتمالا آن هنرپیشه (فردA) بر اساس دنیای درو نیاش که بواسطه روابطش با والدین (C و D) تحریف شده، با فرد B رابطه برقرار می کند. شخص A نه تنها تعامل والدین خود را درونی کرده است و انتظار دارد که آن رابطه را در روابط صمیمی خودش نیز تکرار کند، بلکه وی با یکی از والدین خود نیز مشخص همانندسازی کرده است و ممکن است تصویری ایده آل را بر روی B قرار دهد، و در نتیجه رابطه با B براساس تصویری فرافکنی شده و ایده آل سازی شده شکل می گیرد.

بازنمایی خود Self Representation
علاوه بر تصاویر و بازنمایی های ابژه، جنبه دیگر دنیای درون روانی فرد، بازنمایی های او از خودش است. بازنمایی خود بیان روانی خود است که بر اساس روابط کودک با ابژه ها یا افراد مهم زندگیش شکل می گیرد. [بازنمایی خود بیانگر تصور ذهنی شخص از خودش است که این تصور در رابطه با افراد مهم زندگی و نوع رابطه با آنها شکل میگیرد].
در ابتدا نوزاد قادر به تشخیص ابژه ها از خودش نیست؛ ابژه ها به عنوان بخش‌ها یا جنبه هایی از خود او به نظر می‌رسند. لذا نوزادان تا زمانی که رابطه بین دهانشان و مکیدن را کشف نکرده اند، قادر نیستند بین سینه مادر و انگشت خود تمایز قائل شوند. نوزادان به مرور می توانند ابژه را از خود، غیر خود را از خود، و بازنمایی ابژه را از بازنمایی خود تفکیک کنند.
بازنمایی های ذهنی ابژه ها و خود همواره با هیجانی همراه هستند. در آغاز رشد کودک این انرژی هیجانی و بار عاطفی با احساس لذت و درد همراه است. آنچه باعث احساسات ناخوشایند در نوزاد می‌شود به عنوان یک ابژه بد درونی درک و درونی می شود. نوزاد به دلیل عدم بلوغ روانی، فقط دنیا را به صورت ذهنی از لحاظ «خوبی برای من» یا «درد برای من» تجربه می کند: کودک هنوز نمی تواند تشخیص دهد که ابژه بد درونی فردی در دنیای بیرونی است که موجب ناکامی و ترس او می شود.
چنانچه احساس خوشایندی را تجربه کند، او «خوب» است چون ابژه لذت بخش است و نیازهای او را برآورده می‌کند. چنانچه او احساسات ناخوشایندی را تجربه کند (چون ابژه «بد» و ناکام کننده است و احتمالا نیازهایش را برآورده نمی کند) بازنمایی های خود کودک «بد» می شود. [بسته به اینکه تعادل این بخش های خوب و بد چقدر باشد، بازنمایی غالب فرد شکل می گیرد؛ اگر تجارب ناخوشایند و ناکامی در رابطه با ابژه بیشتر از تجارب خوشایند با ابژه باشد، بازنمایی ذهنی غالب فرد بازنمایی منفی  با هیجانات ناخوشایند نسبت به خود و ابژه خواهد بود، و بالعکس].
بازنمایی های خود، چگونگی رابطه فرد با دنیا و دیگران را شکل می دهند. برای مثال مردی که با تنگدستی ثروتمند می شود تصویر او از خودش تغییر نخواهد کرد، او همچنان لباسهای کهنه می پوشد چون هنوز خودش را به عنوان شخصی نیازمند می بیند، فقط پس انداز می کند و برای خرید لباس هزینه نمی کند. ممکن است یک مشاهده کننده او را مردی ثروتمند بداند، اما تصور کمی از تصاویر ذهنی خود او در مورد نحوه خرج کردنش دارد.
برخی از نظریه‌پردازان روابط ابژه بر این موضوع تاکید می‌کنند که چگونه غالبا بازنمایی های خود با فرایند های روانی دیگر مانند فرافکنی و اشکال متفاوت همانند سازی و درونی سازی مرتبط میشود. این می‌تواند فرافکنی احساسات شخص به دیگری و سپس نحوه رفتار او بر اساس این ادراکات تحریف‌شده درونی را شامل شود؛ برای مثال، یک قاتل که بیمار روانی است به طرف پلیس تیراندازی می کند و فریاد می‌زند « بکشید مرا، بکشید مرا، شما می‌دانید که من گناهکارم» او احساس گناهش را به پلیس فرافکنی می‌کند و از آنها می خواهد که به خاطر جرمش او را مجازات کنند. شخص دیگری ممکن است احساسات پرخاشگرانه اش را اینگونه بیرونی نکرده و احساسات خشمش را به صورت خشونت فیزیکی یا خودکشی به خود برگرداند.

ابژه جزئی و ابژه کامل whole and part object
تصاویر و بازنمایی های دنیای روانی همیشه به شکل یک ابژه کامل نیستند، بلکه می‌توانند بازنمایی هایی از یک ابژه جزئی شده باشند، یعنی جزئی از یک شخص مانند یک پا، آلت تناسلی، سینه مادر، یا حتی جزئی از بدن خود فرد به عنوان یک ابژه باشند، مانند شستی که نوزاد می مکد (آرلو، ۱۹۸۰، ص. ۱۱۳).
اصطلاح ابژه جزئی شده معمولاً به بازنمایی از ابژه ای اشاره دارد که از نظر ذهنی به عنوان ابژه خوب یا بد، خوشایند یا ناخوشایند برای فرد تجربه می شود. تجربه کردن یک ابژه ای که می تواند کامیاب کننده یا ناکام کننده باشد بخشی از آن ابژه می شود، جنبه ای که کیفیتی را دارد یا ندارد. دیدن ابژه ای که ظرفیت کامیاب کننده و ناکام کننده را تواما دارد، به عنوان یک ابژه کامل در نظر گرفته می‌شود.
به طور کلی، اولین بازنمایی های نوزاد به شکل ابژه های جزئی هستند. نوزاد به دلیل عدم بلوغ ادراکی و هیجانی، ادراک محدودی دارد و در یک زمان فقط می‌تواند یک ویژگی از ابژه واقعی را درک و دریافت کند، زمانی که سینه تغذیه کننده مادر فراهم است، احساس ارضا شدن و وقتی غایب است احساس ناکامی را در نوزاد ایجاد میکند. ارضا «خوب» است و ناکامی «بد». نوزاد در مراحل اولیه نمی‌تواند دو ایده یا تصویر را به طور همزمان در خودش نگه دارد، مانند تصور اینکه مادر می‌تواند هم «خوب» باشد و هم «بد». بتدریج که نوزاد رشد می‌کند ظرفیت این که مادر را به صورت یک ابژه کاملی ببیند که هم ارضا کننده و هم ناکام کننده است، در او رشد می‌کند.

ساختارها Structurs
هنگامی که کودک تلاش می کند احساساتش را کنترل کند و هنگام گریه کردن آنها را به کلام درآورد، شاهد شکل‌گیری کارکردهای روانشناختی چندگانه ای که به ایگو نسبت داده می شوند، هستیم. معمولاً مفاهیم اید، ایگو، و سوپرایگو و نیز فرایندهای روانشناختی مختلف و شیوه‌های ارتباطی به عنوان ساختارها در نظر گرفته می‌شوند. ساختارها به فرایندهای روانشناختی و کارکرد های سازمان یافته و ثابت اشاره دارند؛ آنها صرفاً یکسری مفاهیم هستند نه چیز دیگر. زمانی یک مشاهده کننده می تواند ساختار های احتمالی را بشناسد که آنها در رفتار یا تجربیات درونی فرد ظاهر شوند.
چگونگی شکل گیری این ساختارها در شخصیت توسط هر نظریه پردازی به طور متفاوتی توضیح داده می شود. برخی از این نظریه‌پردازان به نقش احساسات و غرایز سرکوب شده تاکید دارند. دیگر نظریه پردازان به فرآیندهای درونی سازی کار کرد والدین تاکید دارند، برای مثال زمانی که آن کارکرد از طرف کودک درک و در روان او مستقر می‌شود، او قادر خواهد بود آن کار کرد را برای خودش انجام دهد.

 خود Self
خود در سطحی متفاوت از ایگو مفهوم پردازی می شود. ایگو یک مفهوم انتزاعی است که در کتاب ها به کار می رود و مشاهده کننده نمی تواند مستقیماً آن را ببیند. ایگو به عنوان یک سازمان دهنده کارکردهای روانی مفهوم پردازی می شود و تظاهراتش در کارکردهایی مثل تفکر، قضاوت، یکپارچه سازی و غیره دیده می شود. “خود” معنای گسترده تری را در بر می‌گیرد و به عنوان سوژه کاملی در تقابل با دنیای ابژه هاست. “خود” تجربه اولیه ما از کسی است که هستیم. “خود” می تواند به عنوان سازمان وسیع تری در نظر گرفته شود که تمام عوامل روانی از جمله ایگو را به شکل فوق‌العاده‌ای یکپارچه می کند.
برخی از روانشناسان ایگو روابط ابژه را بعنوان یکی از کارکردهای مهمی می دانند که به وسیله سازمان عالی خود حفظ می شود، طوریکه روابط ابژه نه به یک عامل روانی (ایگو) بلکه به تمامی عوامل روانی تعلق دارد. یک رابطه ابژه در ارتباط بین خود و ابژه هایش رخ می دهد تا اید و ابژه هایش، یا ایگو و ابژه هایش (مایسنر، ۱۹۸۰، ص. ۲۴۱). خود ما می تواند یک بازنمایی از ما باشد، اگر چه این ایگوست که کارکردهای درونی بازنمایی خود را انجام می‌دهد. بنابراین “خود” میتواند به معنای بازنمایی خود در یک فرد باشد. بازنمایی خود مشابه بازنمایی ابژه است و در یک سطح انتزاعی متفاوت از خود به عنوان شخص و موقعیت تجربه قرار دارد.

دوپاره سازی Splitting
دوپاره سازی یکی از مکانیسم های روانی است که هم نظریه روابط ابژه و هم نظریه روانشناسی خود به آن توجه دارند. این مکانیزم هم فرایندهای نرمال رشدی و هم فرایند های دفاعی را در بر می گیرد. نوزاد از مکانیزم دوپاره سازی استفاده می‌کند تا بتواند تجارب آشفته ساز اولیه را مدیریت کند. پس از آرامش درون رحمی نوزاد دنیا را به عنوان جایی پر همهمه و یک ناپیوستگی آشفته ساز تجربه می‌کند، بدین دلیل دوپاره سازی فرآیندی است که به او کمک می‌کند تا بتواند تجربیات غیرقابل هضم را اداره کند. لذا دوپاره سازی اولیه به ناتوانی رشدی اشاره دارد، تا مادامیکه نوزاد بتواند تجربیات ناهمساز را به صورت یک کل یکپارچه درآورد.
بعنوان مثال، نوزاد احساسات متضاد شدیدی (مانند عشق و نفرت، لذت و ناکامی) را تجربه میکند، که تنها یکی از این احساسات یا افکار می توانند در یک زمان در آگاهی رشد نایافته نوزاد بگنجد. و نتیجه آن یک بازنمایی از جزئی از یک ابژه می شود، ابژه ای که تنها میتواند یک کیفیت ویژه مانند «ناکامی» را دارا باشد؛ و کیفیت متضاد «لذت دهنده» ظاهراً از آگاهی نوزاد بیرون می ماند. تنها در فرآیند رشد است که نوزاد قادر می شود یک تصویر ثابت از ابژه به دست آورد و بطور همزمان جنبه‌های ظاهراً متضاد یک ابژه یا تجربه، همانند جنبه های ناکام کننده مادر لذت دهنده، را یکپارچه کند. نوزاد جهت حفظ ساختار شکننده شخصیتش از مکانیزم دوپاره سازی استفاده میکند تا احساسات متعارضی که جنبه های خوب و بد ابژه در او ایجاد میکند را دور کند.

نظریه پردازان روابط ابژه
تعدادی از نویسندگان روانکاو گروهی را تحت عنوان نظریه پردازان روابط ابژه تشکیل داده اند. آنها بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات روانکاوان کلاسیک را به کار می‌برند، اما بر مطالعه روابط ابژه تاکید دارند. با وجود اختلاف نظر بین نظریه‌پردازان روابط ابژه، اما آنها در مورد تقدم روابط بر سائق های غریزی درونی اتفاق‌نظر دارند. بدین معنا که آنها نسبت به فروید و محققین دیگر روانکاوی کلاسیک سهم بیشتری را برای تاثیر محیط در شکل گیری شخصیت قائلند.
مخالفت نظریه‌پردازان روابط ابژه با فروید به دلیل وزن نسبتاً زیادی است که او به عوامل بیولوژیکی در شکل گیری شخصیت نسبت به تاثیر روابط میدهد. این تغییر جهت از عقاید اولیه فروید در رابطه با ابژه و جنبه های غریزی روابط اولیه بدین معناست که نظریه پردازان روابط ابژه در توضیح بازنمایی خود و بازنمایی ابژه بر رشد پیش ادیپال تاکید دارند. لذا نظریه‌پردازان روابط ابژه در بررسی رشد و شکل گیری شخصیت بر تأثیرات محیطی تاکید بیشتری دارند تا تأثیرات درونی. یک نظریه‌پردازی که برای عوامل بیولوژیکی ارزش کمتری قائل است این موضوع را بیشتر مد نظر قرار می دهد که چگونه یک فرد خودش را در روابط خانوادگی رشد می دهد و اینکه چگونه این خود به شیوه ای خاص با فرد دیگری ارتباط برقرار می‌کند. به طور کلی نظریه‌پردازان روابط ابژه به بررسی اختلالات در روابط می‌پردازند و به ادراکات مهمی در بررسی شخصیت های اسکیزوئید و بوردرلاین دست یافته اند.
در فصول بعدی کتاب به بررسی اندیشه های نظریه پردازان مهم روابط ابژه مانند ملانی کلاین، فیربرن، ادیث جاکوبسن، دونالد وینیکات، مارگارت ماهلر و اتو کرنبرگ پرداخته می شود. این نظریه پردازان به دلیل ایده‌های مبتکرانه و تاثیرگذار شان و نیز کمک به درمانگران در درک بیماران و روابط، برجسته هستند.

روانشناسی خود
روانشناسی خود به کار کوهات و پیروانش اشاره دارد. کوهات در اندیشه‌های روابط ابژه و مفاهیم فروید تغییرات مهمی را ایجاد کرد. او به خاطر کارش با بیماران دارای اختلال شخصیت نارسیستیک بر جنبه های معینی از روابط ابژه از لحاظ نارسیسیم تاکید دارد. او دیدگاه فروید در رابطه با نارسیسیم، که آن را به عنوان مرحله ای نرمال در نظر میگرفت، را تغییر داد و آن را بعنوان مفهومی در نظر گرفت که رشد جداگانه‌ای دارد و شکل پاتولوژیک آن نیازمند درمان خاصی است.
موضوع مهم از نظر روانشناسان خود ماهیت و نوع سرمایه‌گذاری هیجانی بر روی خود است. کوهات در مورد سرمایه‌گذاری نارسیستیک صحبت می‌کند در حالیکه فروید آن را بعنوان سرمایه‌گذاری لیبیدنال در نظر میگرفت. فروید اشاره می کند که افراد نارسیستیک -افرادی که به دلیل سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر روی خودشان به شکل ناسالمی خودشان را «دوست دارند»- نمی توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند، و از آنجاییکه قادر به ایجاد ارتباط با درمانگر نیستند لذا برای درمان مناسب نمی باشند. کوهات نارسیسیم را به گونه‌ای متفاوت درک می‌کند و بر این باور است که اشخاص نارسیستیک هم دارای روابط ابژه هستند، اما روابط ابژه آنها نارسیستیک است. این بدین معناست که شخص نارسیستیک با ابژه هایش به گونه‌ای برخورد می‌کند که گویی آن ابژه بخشی از خود اوست یا یک کارکرد مهمی را برای خود او دارد. این نوع رابطه مختل شده نیازمند درمانی متفاوت از اشخاص نوروتیک است.

بررسی «کیس»
با نگاه مجدد به داستان سیندرلا، برخی از مفاهیم مانند بازنمایی های درونی، ساختارها، و چندپارگی و دوپارگی برایمان روشن خواهد شد. شاید سیندرلا نامادری اش را فردی غیرقابل تحمل و ناخوشایند می بیند و با او یک احساسی از مراقب بودن، عبوس بودن، و افسردگی را تجربه می کند. از طرف دیگر او مادر روحانی دلپذیرش را زنی فوق العاده و دهنده می‌بیند که به او احساس غنا و قدرت می دهد. سیندرلا در رابطه با پرنس حس دخترانه و لطیفی دارد و میل زیادی برای با او بودن دارد. با یک تصویر بزرگنمایی شده می توان رفتار ها و احساسات متفاوت سیندرلا با دیگران را به عنوان خویشتن های بسیار متفاوت درون او در نظر گرفت که به شکل از هم گسیخته ای با یکدیگر در رقابتند. کسانی که با او در ارتباط هستند ممکن است تغییرات هیجانی او را گیج کننده ببینند. او نیز ممکن است خودش را به عنوان یک شخص چند پاره‌ای احساس کند که تحت شرایط متفاوت تغییر می کند.
بازنمایی های خود او بطور نیمه خودآگاه، نشان دهنده شیوه‌ای از از احساس و تفکر او درباره خودش است. بازنمایی خود او یک ارتباط نزدیکی را در رابطه با بازنمایی ابژه او نشان میدهد، طوریکه سیندرلا در ارتباط با نامادری دوست نداشتنی اش احساس بدی را در مورد خودش تجربه می‌کند، و بالعکس در ارتباط با ابژه خوبی مانند مادر روحانی دلپذیرش احساس خوبی را نسبت به خودش تجربه می‌کند. تمایل سیندرلا به تجربه خودش و دیگران در دو طیف خوب و بد دو پارگی نامیده می شود. دو پارگی یک دفاع کودکانه است که می‌تواند تا بزرگسالی ادامه پیدا کند، در این صورت بیان کننده ترومایی در دوران کودکی است که به ایجاد ساختارهای درونی سازمان نا یافته‌ای منجر میشود. در واقع فقدان آسیب زای مادر طبیعی سیندرلا می تواند سازمان نایافتگی و عدم یکپارچگی سیندرلا را که سبب ساز نوسانات خلقی سریع و احساسات شدید اوست را توضیح دهد. احساسات و شیوه های ارتباطی او همانند حالت های مختلف ایگو یا خویشتن هاط مختلف او به عنوان تغییرات خلقی غیرقابل توضیح و یک حس چندپارگی تجربه می‌شود. در مقابل یکپارچگی به انسجام خویشتن های مختلف درون یک شخصیت واحد اشاره دارد که در موقعیت های مختلف به شکل همسانی پاسخ می دهد.
موضوعات اصلی تئوری روانکاوانه موجب افزایش شباهت ها و تفاوت های مهم در مدل‌های مفهومی شده است. نگاه هر مدل نسبت به مراجعی مانند سیندرلا و شوهرش، پرنس، به شیوه متفاوتی خواهد بود.

موضوعات اصلی
یک نظریه همساز نظریه ای است که تغییر در یک بخش آن به ناهمخوانی در کل نظریه منجر شود. این موضوعی است که در تئوری های روانکاوانه ای همانند نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود که با موضوعات متنوعی در تقابل با مدل کلاسیک فرویدی دست به گریبان هستند، اتفاق می افتد. به طوری که این نظریه پردازان با تغییر جهت از مدل سائق های غریزی فروید به مدلهایی که بیشتر بر روابط بین فردی و خود تاکید دارند، به موضوعات معین با یک تاکید متفاوتی می‌پردازند. چهار موضوع مهمی که ما به بررسی آنها خواهیم پرداخت عبارتند از:(۱) ماهیت ابژه هاو تغییر جهت از تمرکز نظریه فرویدی بر سائق های غریزی (۲) ماهیت و شکل گیری ساختار روان (۳) بررسی مراحل رشدی از نقطه نظر روابط ابژه و(۴) دیدگاه های مختلف در رابطه با تعارض و نتایج آن برای درمان.

ماهیت ابژه ها و تغییر جهت از تئوری غرایز
سنگ بنای اصلی نظریه فروید در رابطه با شخصیت مفهوم سائق های غریزی، بعنوان انگیزه اصلی انسان است. موضوع سائق‌ها -چگونه آنها تغییر شکل می یابند و مسدود می شوند- بر نوشته های فروید بسیار نافذ بود. غرایز فطری هستند و اولین حالت درون روانی کودک حالت اولیه نارسیسیم است، جایی که ایگو ابژه ای برای غرایز لیبیدینال است و هیچ ابژه ای در بیرون جهت سرمایه گذاری انرژی روانی کودک وجود ندارد. بنابراین در نظریه فروید هیچ رابطه ای از قبل مقرر شده ای وجود ندارد. سائق ها بر ابژه مقدم اند و حتی ابژه به واسطه تجربه ارضا و ناکامی «خلق» می‌شود، و این سائق ها هستند که ابتدائا کیفیت روابط را تعیین می کنند. فروید ابژه را به عنوان ارضا تکانه ها در نظر می گرفت. بعدها فروید در نوشته هایش با این موضوع دست به گریبان بود که چطور روابط یک فرد با دنیای بیرون را در نظریه اش قرار دهد. اساساً در مدل سائق محور فرویدی ابژه مخلوق سائق هاست و روابط ابژه به عنوان کارکرد سائق در نظر گرفته می شود. (گرینبرگ و میچل، ۱۹۸۳،صص ۴۴-۴۲)
نظریه پردازان روابط ابژه به شیوه های متنوعی درباره روابط ابژه صحبت می‌کنند، اما به طور کلی آنها از بحث ابژه فروید به خصوص به لحاظ سائق های غریزی جدا شده اند. ملانی کلاین (۱۹۷۵) اولین روانکاوی بود که با دادن وزن بیشتر به محیط بین فردی، به عنوان تعیین کننده رشد شخصیت به اصلاح نظریه فرویدی پرداخت. او از طریق مورد ملاحظه قرار دادن تاثیرات متقابل بین نوزاد و ابژه هایش نقش قابل توجهی را برای سائق های غریزی قائل شد، به خصوص به این لحاظ که سائق ها را به عنوان موضوع تغییر شکل یافته یا بازنمایی شده به وسیله فانتزی ها در نظر گرفت. فیربرن تحت تاثیر کلاین یک تجدید نظر اساسی در سنت فرویدی ایجاد کرد و یک مدل روابط ابژه «اصیل» را بنا نهاد. فیربرن عنوان می‌کند که سائق اصلی فرد برای برقراری رابطه است نه ارضا غرایز بیولوژیک.
این تغییر جهت نظریه روابط ابژه در رابطه با سائق های بیولوژیک به عنوان انگیزه تلاش برای روابط بین فردی نتایج مهمی را در پی داشت. نظریه پردازان روابط ابژه کارکرد هایی را برای اید در رابطه با ایگو تعیین کردند، بدین معنا که انرژی لیبیدینال را به ایگو نسبت دادند.
فیربرن اساسا مدل فرویدی انرژی لیبیدینال را کنار گذاشت و با حذف مفهوم اید مفهومی از یک ایگوی واحد که انرژی خودش را داراست، ایجاد کرد. تغییر ماهیت انرژی روانی به تغییرات مهمی در نظریه فیربرن منجر شد. لذا او بین ساختار و انرژی روانی تمایزی قائل نیست. در مدل او ایگو به جای تلاش برای کنترل یک اید سرکش در جستجوی رابطه با ابژه است. بر طبق نظر فیربرن اگر روابط کودک با والدینش خوب باشد یک ایگوی کامل در او شکل می گیرد و اگر رابطه بد باشد ایگوی کودک ابژه های درونی جبرانی را مستقر خواهد کرد. این موضوع اساساً بدین معناست که ساختار و انرژی درون ایگو مستقر هستند.
نظریه پردازان دیگر روابط ابژه مانند ادیث جاکوبسن (۱۹۶۴) و ٱتو کرنبرگ (۱۹۷۶) برای توضیح رشد و انگیزه مدل هایی از روابط ابژه را بدون حذف سائق های غریزی ایجاد کردند. تلاش مشترک آنها به تغییر معنای اصطلاحات و بکارگیری این مفاهیم به عنوان بازنمایی ابژه منجر شد.
هاینس کوهات (۱۹۷۱،۱۹۷۷) نظریه فروید در مورد سرمایه گذاری روی ابژه ها از طریق سائق های لیبیدینال را کنار گذاشت. او بر روابط ابژه بین دو شخص جدا و مجزا متمرکز نیست. او مفهوم سرمایه گذاری نارسیستیک روی ابژه ها را ایجاد کرد. سرمایه‌گذاری نارسیستیک، ابژه ها را به لحاظ رابطه‌شان با خود در نظر می گیرد، بدین معنا که ابژه ها به عنوان بخشی از خود یا انجام دهنده کارکردهایی برای خود (کارکردهایی که خود هنوز قادر به انجام آنها نیست) تجربه می شوند. او در نوشته های بعدی اش سائق های غریزی را ثانویه در نظر گرفت و بر روی خود و روابط اولیه اش با «ابژه خود» (سلف آبجکت) متمرکز شد، یعنی یک ابژه ای که به عنوان قدرت مطلق درک می شود و کارکردهای مهم عزت نفس را برای خود انجام می‌دهد.

ماهیت و شکل گیری ساختار روانی
ساختار که یک مفهومی است که مجازا و بطور غیر دقیقی بکار می رود، سازمان روانشناختی و اجزاء تشکیل دهنده شخصیت را توصیف می کند. فروید این جنبه های شخصیت را تحت عنوان اید، ایگو، و سوپرایگو توصیف کرد.
یک فرد مشاهده کننده نمی‌تواند بطور مستقیم سازمان درونی شخصیت ببیند، چون یک سازه فرضی است، اما میتواند یک الگوی ثابت و همسانی از رفتار را ببیند. مدل روانکاوی کلاسیک مبتنی بر سائق نقش سرکوبی سائق ها را در ظهور ایگو از اید بررسی میکند. به عقیده فروید ایگو به اید وابسته است، چون انرژی اش را از اید میگیرد. نظریه پردازان روابط ابژه ادراک فرویدی های سنتی از ساختار را به چالش کشیدند. آنها تأثیر ابژه های بیرونی (والدین و افراد مهم دیگر در دنیای کودک) را در ایجاد سازمان درون روانی مورد توجه قرار میدهند. سازمان و شکل گیری شخصیت در نتیجه درونی سازی بعنوان یک فرایند ذهنی است که موجب میشود که فرد تعاملات، ویژگی های خودش و محیط را به قواعد و ویژگیهای درونی تبدیل کند (شافر، ۱۹۶۸، ص.۹). نظریه پردازان روابط ابژه بر درونی سازی روابط تاکید بیشتری دارند تا سرکوبی سائق ها (کلاین، ۱۹۸۳؛ اشترن باخ، ۱۹۸۳).
شکل گیری ساختاری یک فرایندی است که یک جنبه جدا شده دنیای بیرونی کودک، به عنوان یک ابژه بیرونی را وارد و از طریق فرآیند همانند سازی در ایگو قرار می‌دهد، سپس آن یک بخشی از دنیای درونی کودک می شود. این عاملیت درونی جدید همان کارکردهای اساسی را انجام میدهد که قبلاً توسط افراد یا ابژه ها بیرونی کودک انجام می‌شد (آگدن، ۱۹۸۳، ص. ۲۲۸). این عاملیت در مفهوم فرویدی سنتی سوپر ایگویی است که به عنوان جانشین والدین به قضاوت و تهدید ایگو می پردازد. اما فیربرن همان عاملیت را به بخشی از ایگو می دهد و به عنوان خرابکار درونی یا ایگو ضد لیبیدینال از آن نام می‌برد.
اُتو کرنبرگ بر خلاف فربیرن به دنبال یکپارچه سازی مدل روابط ابژه و مدل ساختاری فرویدی است. مدل سازشی او واحدهای روابط ابژه را به عنوان بخش های سازنده روان و نیز یک ساختار روانی در نظر می گیرد. این واحدهای روابط ابژه که به ایگو نظم و سازمان می دهند، تصاویری از خود تحت تاثیر واکنش به ابژه ها هستند، و با هر تصویر یک آهنگ احساسی خاصی وجود دارد.
وارد شدن یک ابژه به درون ایگو به ایجاد یک عاملیت در روان اشاره دارد؛ که یک کارکرد درونی را انجام میدهد که قبلاً توسط ابژه های بیرونی انجام می‌شد. این شیوه ای است که مدل روانکاوی سنتی شکل‌گیری سوپرایگو را با آن توضیح می‌دهد، در حالیکه نظریه‌های روابط ابژه از آن به عنوان شیوه ای برای توضیح شکل گیری ایگو استفاده می‌کنند. آنها شکل گیری ساختار را به عنوان یک فرایند درونی سازی روابط ابژه درک می کنند. برای مثال این اساس مفهوم کرنبرگ از واحدهای روابط ابژه است و از نظر طرفداران فیربرن بخش هایی از ایگو در ارتباط با ابژه ها هستند.
مدل ساختاری کوهات به‌ عنوان شکل‌گیری یک خود منسجم است. این همان فرآیندی است که او درونی سازی دگرگون ساز می نامد، یک فرآیندی که موجب میشود تا خود تدریجاً سرمایه‌گذاری نارسیستیکش بر روی ابژه هایی را که برای او کار کرد داشته‌اند را رها کند، چون اکنون خود قادر به انجام آن است. این کارکردهای روانی خود شامل واقعیت سنجی، نظم‌دهی عزت نفس، و تمام کارکردهایی است که نویسندگان قبلی آن را به ایگو نسبت می دادند.

مراحل رشدی از دیدگاه روابط ابژه
مدل رشدی فرویدی بر ظهور انرژی غریزی در مناطق بدنی تمرکز دارد، که شامل مراحل دهانی، مقعدی، و تناسلی میشود. از نظر او مرحله ادیپال که تقریباً از سن ۳ تا ۵ سالگی اتفاق می‌افتد، یک دوره جدیدی برای کودک است بطوریکه او از یک رابطه دوتایی (مادر و کودک) به یک رابطه سه تایی حرکت می کند. از نظر فروید درک بحران دوره ادیپ برای فهم روابط ابژه (سرمایه گذاری لیبیدینال روی ابژه ها) و الگوهای نوروتیک بسیار اهمیت دارد.
نظریه های روابط ابژه اساسا نظریه های رشدی هستند که به بررسی فرایندهای رشدی و روابط پیش از دوره ادیپ میپردازند. فیربرن، ماهلر، کلاین، و کوهات در مقایسه با فروید برای بحران‌های رشدی اولیه تر اهمیت بیشتری قائل بودند. موضوع مهم رشدی برای آنها حرکت کودک از یک وضعیت در هم آمیخته و وابسته به مادر به سوی یک حالت پیشرونده عدم وابستگی و تمایز یافتگی است (ایگل، ۱۹۸۴، ص. ۱۸۵). “مخزن” عزت نفس کودک در طی دوره اولیه در هم آمیختگی و همزیستی پُر میشود. و جدایی از ابژه در این دوره حسی از تهی و خالی بودن به کودک می دهد.
نظریه پردازان روابط ابژه ظهور خود را مرتبط با رشد بالغانه روابط ابژه می دانند. نظریه های روابط ابژه با نگاه به روابط و فرایندهای کودک در رابطه با مادر، به بحث در مورد زمانی که ساختارهای روانی مانند ایگو شکل می‌گیرند و نیز کیفیت روابط این ساختارها با ابژه ها میپردازند.
خود در مراحل خاص رشد کیفیات متفاوتی از رابطه را دارا می باشد، به این معنا که خود در ابتدا در هم آمیخته و نامتمایز از مادر است و بمرور که به یک تمایز یافتگی می‌رسد و خودش را جدا از مادر تجربه می‌کند، به استقلال بیشتری دست می یابد. ماهلر (۱۹۶۸) با استفاده از مدل تجربی مشاهده به توصیف رشد کودک از همزیستی به سوی یک جدایی و فردیت میپردازد. در مقابل کوهات از داده های افراد بزرگسال در درمان استفاده میکند تا اتکاء اولیه خود به ابژه های خود (سلف آبجکت) را ردیابی کند. کوهات رشد یک خود منسجم و وقفه رشدی خود را توصیف می کند.
کرنبرگ این فرایندهای تمایز یافتگی را از طریق اشاره به در هم آمیختگی بازنمایی خود با یک بازنمایی ابژه و استقرار تدریجی یک بازنمایی خود تمایز یافته توصیف می کند.
در طول دوره پیش ادیپی و دوره ادیپ، روابط ابژه کودک بیشتر از آن که بین اید و ابژه هایش یا بین ایگو و ابژه هایش باشد، بین خود (یا بازنمایی های ذهنی آن) و ابژه ها (یا بازنمایی های ذهنی آنها در رابطه با خود) است. نظریه‌پردازان مختلف در مورد این توضیحات متفاوت به بحث می‌پردازند و پرسش های مهمی را مطرح می‌کنند. به طور مثال اگر کارکردهای ادراکی، حتی ادراکات درونی درباره خود، با ایگو توصیف می‌شوند، چطور بازنمایی ابژه میتواند قبل از ظهور ایگو وجود داشته باشد ؟ آیا ممکن است که یک ایگو اولیه ای در همزیستی با اید وجود داشته باشد؟ آیا ایگو نسبت به اندیشه هایی که فروید عنوان کرده بود اولیه تر است؟
ملانی کلاین تایید می‌کند که ایگو از ابتدای تولد وجود دارد و بسیاری از فرآیندهای در حال شکل گیری را به آن نسبت می‌دهد، حتی موضوعات ادیپال را به دوره پس از تولد نسبت می دهد. دو وضعیت رشدی او در طول یک سال اول زندگی اتفاق می‌افتد. پاسخ فیربرن در رابطه با این پرسش این است که او رشد ایگو را مرتبط با رشد روابط ابژه ایگو می داند.

تعارض و نتایج آن برای درمان
نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود موضوع اختلال را بطور متفاوتی نسبت به مدل فرویدی می بینند، و این نگاه نتایج مهمی را برای درمان در پی دارد. مدل سنتی فرویدی اختلال روان شناختی را به عنوان تعارض بین درخواست‌های غرایز و خواسته‌های واقعیت و نیز در نتیجه تعارض بین اید، ایگو و سوپر ایگو درک می‌کند. تعارضات حل نشده کودکی به خصوص تعارضات ادیپال می‌تواند به طور ناخودآگاه ادامه یابد و در بزرگسالی پدیدار شود. هنگامی که ایگو به طور دفاعی به افکار تهدید آمیز و احساسات لیبیدینال پاسخ می‌دهد یک مصالحه نوروتیکی صورت می‌گیرد که خودش را بشکل علائم نوروتیک نشان می‌دهد. روانکاو فرویدی در صدد کشف تعارضات و جستجوی علل ناخودآگاه علائم نوروتیک است.
در مقابل نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود تعارض، اختلال و آسیب را به طور متفاوتی تعریف می‌کنند. اختلال روانشناختی به خود و ساختارهای روان آسیب می‌زند. کمبودهای اولیه رشدی مانع ایجاد یک خود منسجم و یکپارچه شدن ساختارهای روانی می‌شود. این کمبود های رشدی پیش ادیپال می توانند به شخصیت‌های نارسیستیک و مرزی منجر شوند که در مقایسه با نوروز کلاسیک بسیار جدی تر هستند. از نظر طرفداران فیربرن تعارض بیش از آنکه بین ایگو و ساختارهای روانی دیگر باشد در خود ایگو وجود دارد. لذا فیربرن از جنبه های جداشده ایگو (ابژه های بد) که در جنگ با بخش‌های دیگر ایگو هستند، صحبت می‌کند.
حوزه‌ دیگر مجادله بین نظریه پردازان روابط ابژه با فروید به نقش پرخاشگری مربوط می‌شود. نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود پرخاشگری را نه به عنوان یک غریزه بلکه به عنوان یک پاسخ یا واکنش نسبت به موقعیت آسیب زا در نظر میگیرند. کمبود های اولیه رشدی و ناکامی در روابط به تولید پرخاشگری می‌انجامد. کوهات خشم نارسیستیک را به عنوان پاسخ یک خود قدیمی در برابر نیازهای برآورده نشده در نظر میگیرد. کرنبرگ نیز به پرخاشگری اولیه به عنوان پاسخی به ناکامی های ارتباطی اشاره می کند، بطوری که این پرخاشگری واکنشی از یکپارچه شدن واحدهای روابط ابژه جلوگیری می کند. او با بکارگیری استعاره خوردن توصیف میکند که چگونه یک کودک به طور طبیعی واحدهای اولیه ارتباطی مرتبط با احساسات و تصاویر را “متابولیزه” یا هضم و یکپارچه میکند. ناکامی در رابطه مادر-کودک مانع یکپارچه‌سازی این اجزای تشکیل دهنده روانشناختی می شود، و این واحدها (تصاویر خود و تصاویر ابژه) “هضم نشده” باقی می مانند. این جنبه های هضم نشده خود بچه گانه می‌توانند بشکل حالت های اولیه احساسی و هیجانات یکپارچه نشده ای در بزرگسالی تکرار شوند. همانند شخصیت مرزی که حالت های احساسی بچه گانه شدید او باعث می شود در بزرگسالی نیز واکنش های هیجانی ناپخته و کودکانه ای را از خود بروز دهد.
در حالیکه فروید بر سرکوبی و شخصیت نوروتیک تمرکز دارد، نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود بر مشکلات ساختاری شخصیت که خودشان را به شکل مشکلات جدی در روابط نشان میدهند، متمرکز هستند. کوهات اختلال شخصیت نارسیستیک را به‌عنوان نقص در ساختار خود توصیف می کند. روابط مختل شده در شخصیت نارسیستیک نشان دهنده یک خود قدیمی،ناپخته ای است که در جستجوی برآوردن نیازهای کودکانه است. در حالیکه شخصیت نارسیستیک به دنبال یک خود منسجم اما قدیمی است، شخصیت مرزی از نظر کرنبرگ یک خود تکه شده ای است که با استفاده از مکانیزم دوپاره سازی خودش را به شکل حالت های احساسی متناقض نشان می دهد. در فصول بعدی به مقایسه این دو اختلال از دیدگاه نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود خواهیم پرداخت.
روانکاوان همواره بر نقش روابط در درمان که به شکل انتقال خودش را نشان می دهد، تاکید داشته اند. اما از آنجایی که نظریه‌های روابط ابژه و روانشناسی خود بر نقش روابط بر ایجاد آسیب تاکید دارند، روابط را در درمان به عنوان بخشی از فرایند تشخیص و درمان در نظر می گیرند. از آنجاییکه نواقص ساختاری از کمبود های اولیه در رابطه مادر-کودک ناشی می‌شود، لذا بازسازی درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که درمانگر (یا روانکاو) بتواند نوعی از رابطه را برای بیمار فراهم کند تا او بتواند جنبه‌های مختلف دوپاره شده شخصیتش را یکپارچه کند. درمانگر با کار روی روابط اینجا-اکنون که به ایجاد تغییرات درونی منجر میشود به بیمار کمک میکند تا کمبودهای آنگاه-آنجا را در شخصیتش ترمیم کند.
درمان از طریق یک جهت‌گیری درمانی روانکاوانه ویژه فرصتی را برای بیمار فراهم می کند تا بتواند با یک ایگوی بالغانه تری که از درمانگر به “عاریه” گرفته شده، با احساسات اولیه‌اش مواجه شود. این بدین معناست که گویی احساسات غیرقابل کنترل در نهایت می تواند توسط خود بالغ بیمار تحت کنترل درآید. بیمار می تواند جنبه های آشفته و جدا شده خود و احساسات متضادش را در حضور درمانگری تجربه کند که یک حسی از توانمندی جهت مدیریت احساساتی که در دوران کودکی برای غیرممکن بوده، را در او رشد می‌دهد.

شرح کیس
در بررسی کیس، ما به مقایسه رویکرد این سه مدل نظری- فرویدی، روابط ابژه، و روانشناسی خود- نسبت به یک مراجع خواهیم پرداخت.
مراجع نقاشی است به نام کریستوف با علائمی از وسواس و هیستری . نه سال پیش با شروع علائم او در رابطه با زندگی و کارش به یک افسردگی دچار شد و با شیطان عهد بست که تا ۹ سال خودش را به او بسپارد. این عهد و پیمان درخواستی برای شراب، زن، و ساز و آواز نبود بلکه شیطان به عنوان جانشین پدر مرده نقاش بود. او با پایان یافتن دوره عهدش از خدا خواست تا او را از شر شیطان و عهدی که‌ بسته بود نجات دهد.
فروید این “کیس” را به عنوان یک نوروز تحت بررسی قرار می دهد. او مکانیزم های روانشناختی و تکانه های غریزی را بعنوان اساس اختلال کریستوف در نظر می‌گیرد. فروید دلیل افسردگی کریستوف را مرگ پدر می داند و معتقد است که این افسردگی موجب ترس، اضطراب و مشکلات کاری او شده است. ترس و اضطراب موجب شد تا او با شیطان عهد بندد و او را جانشین پدری که دوست می داشت، کند. این عهد و پیمان بعنوان فانتزی های نوروتیکی هستند که احساسات دوسویه گرایانه نقاش نسبت به پدرش را بیان می‌کنند. اشتیاق او نسبت به پدرش یک تعارض نوروتیکی است که بشکل ترس های غیر قابل قبول و حل نشده و نیز مخالفت با پدر خودش را نشان می دهد. کریستوف از طریق مکانیزم فرافکنی خدا را جانشین پدری کرد که آرزو داشت و گرایشات خصمانه اش نسبت به پدر در قالب شیطان بیان می شد. نماد شیطان به دلیل اینکه بازنمایی کننده احساسات بد، غیر قابل قبول، و سرکوب شده بود موجب رنج و عذاب کریستوف می‌شد. چون احساسات ناخودآگاه فرافکنی شده به دنیای بیرون وحشتناک هستند، شیطان نیز بسیار وحشتناک است. فروید در درمان این مراجع به دنبال کشف تعارضات ناخودآگاه برآمده از موضوعات ناتمام و حل نشده مربوط به دوره ادیپال است. کریستوف از طریق بینش نسبت به تعارضاتش می تواند از علائم نوروتیکش رها شود.
فیربرن، یک نظریه پرداز روابط ابژه، به شیوه دیگری مشکل کریستوف را درک می‌کند. او مشکل این نقاش را نه بر اساس تکانه‌های فرویدی بلکه از لحاظ روابط ابژه مورد بررسی قرار می‌دهد. بیماری نوروتیک کریستوف به عنوان تصاحب به وسیله ابژه بد و وحشت از بازگشت احساسات سرکوب شده دیده می‌شود. کریستوف نه به دنبال لذت یا ارضا تکانه هایش بلکه به دنبال یک پدر یا یک ابژه خوب است.
فیربرن معتقد است که کودکان جهت برخورد با مشکلات ناشی از ناکامی یا روابط بد مکانیزم هایی را شکل می‌دهند. کودک به طور دفاعی موضوعات بد و ناکام کننده خودش یا محیط را درونی سازی می کند. او ترجیح می دهد خودش بد باشد تا اینکه ابژه های بدی در محیط داشته باشد، و بدین ترتیب کودک بطور دفاعی با گرفتن بدی ابژه هایش خودش “بد” می شود. کودک به دنبال این است که از طریق درونی سازی بدی ابژه ها درون ساختار خود، آنها را به ابژه خوب تبدیل کند. داشتن امنیت بیرونی به قیمت رنج بردن از ابژه های بد درونی است؛ به بیان دیگر دنیا خوب می‌شود اما اکنون کودک “بد” می‌شود. زمانی که ابژه بد در درون کودک است او مجبور میشود از طریق سرکوب کردن آگاهی نسبت به آن ابژه یا احساسات مربوط به آن، دفاع دیگری را در مقابل ابژه های بد درونی شده شکل دهد. در اصطلاح دینی این موضوع بدین گونه بیان می شود: “گناهکار بودن در دنیایی که توسط خدا اداره می شود بهتر از زندگی کردن در دنیای است که توسط شیطان اداره می‌شود” (فیربرن، ۱۹۴۳/ ۱۹۵۴، ص. ۶۶). زمانی که در دنیای بیرون امنیتی وجود دارد که توسط یک ابژه خوب اداره می‌شود، گناهکار میتواند بد باشد. در دنیایی که توسط ابژه های بد اداره می‌شود نه امنیتی وجود دارد و نه امیدی (فیربرن، ۱۹۴۳، ص. ۶۷).
فیربرن موقعیت کریستوف را اینگونه توصیف میکند. حتی اگر پدر کریستوف در دوران کودکی او یک ابژه بد بوده باشد، اما کیفیات بد او با نسبت دادن آنها به خود از طرف پسر، به تعادل می رسند. اما با مرگ پدر خصوصیات بد او به آگاهی آمد (بازگشت آنچه سرکوب شده) و پسر تحت فرمان و اداره ابژه بد درونی شده قرار گرفت. به عبارت دیگر کریستوف به شدت تنها بود و نیاز داشت کسی را، حتی این ابژه بد را، داشته باشد تا بدون ابژه و رها نباشد. بنابراین پذیرفتن ابژه بد موجب شد تا او همزمان یک احساس پرخاشگرانه نسبت به پدر و احساس بد نسبت به خودش را تجربه کند. احساس گناه در مورد این احساسات پرخاشگرانه احتمالاً سبب ساز افسردگی او بود.
بنابراین فیربرن عهد و پیمان را به عنوان تلاشی نوروتیک جهت نگه داشتن ابژه بد می‌داند. شیطان با پدر مرده و احساسات بد همدست میشود؛ و ابژه خوب و احساسات خوب با خدا. درمان همانند یک “معجزه” است که کریستوف را از پیوند ناخودآگاه با ابژه های بد درونی که برای او هم مهم و هم غیرقابل تحمل هستند، رها می سازد. فیربرن مشکل کریستوف را نه از لحاظ ایگو و تکانه ها بلکه از لحاظ روابط او و کارکرد این روابط در دنیای
درونی او می بیند. ارتباط با ابژه خوب (خدا) کریستوف را قادر ساخت تا مجدداً احساسات خوبی در مورد خودش داشته باشد و ابژه بد را تبعید کند.
کوهات در این کیس در جستجوی عناصر نارسیستیک است و به روابط انتقالی کریستوف با درمانگرش توجه می‌کند. مرگ پدر تعادل نارسیستیک او را از بین برد، عهد و پیمان او بیانگر بزرگ منشی یک خود قدیمی دیده نشده ای است که در جستجوی یک خود کاملی است که در کودکی هرگز نداشته است. کریستوف نومیدانه در جستجوی ابژه ایده‌آلی است که خود ضعیف او را تایید کند. تلاش او برای کنترل واقعیت توسط این پیمان جادویی خلاء درونی و فقدان عزت نفس او را پنهان می‌کند. یک ابژه قدرتمند و دارای قدرت مطلق موجودیت او را تایید می کند و حس زنده بودن به او میدهد.

اغتشاش و مجادله
تا کنون ممکن است خواننده به این نتیجه رسیده باشد که مطالعه روابط ابژه و خود یک حوزه شسته رفته و منظم نیست. در حقیقت نظریه‌ها و مفاهیم روابط ابژه و خود بشکل یک مجموعه یکپارچه یا مورد قبول همگانی در رابطه با حقیقت نمی باشد، بلکه یک مجموعه ای از فرضیات و مفاهیم مبتنی بر مشاهدات و تجارب بالینی است. نظریه روانکاوی از نظر تاریخی از طریق یک فرایند زنده در حال پالایش و شفاف سازی مفاهیم اولیه و اظهارات مربوط به آنها ایجاد شده است. این موضوع به خصوص در رابطه با مطالعه روانکاوانه روابط ابژه و روانشناسی خود صحت دارد. بسیاری از نظریه پردازان و متخصصین بالینی در ایجاد این دانش مشارکت داشته اند، این موضوع به ادراکات متعدد، ایجاد چارچوب هایی از منابع که با یکدیگر همپوشانی دارند، اختلاف نظر در رابطه با واژگان فنی، و فقدان یک طرح روشنی که مورد توافق همگان باشد، منجر شده است. به خصوص این اغتشاش در رابطه با استفاده از واژگان یکسان توسط نظریه‌پردازانی است که معانی بسیار متفاوت از اصطلاحات را با جهت گیری های مختلف شان توصیف می کنند.
با این حال، با وجود فقدان توافق نظری مفاهیم نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود ارزشمند هستند. آنها درک جدیدی در رابطه با اختلالات مرزی و نارسیستیک ایجاد کرده اند، و در امر تشخیص و فرمول بندی استراتژی های درمانی کمک کرده اند. به علاوه نظریات روابط ابژه و خود به رشد اولیه کودکی و اهمیت روابط بسیار اولیه توجه خاص داشته اند.
فصول بعدی این کتاب بر اصول نظریات روابط ابژه و خود تمرکز دارد. در این فصول به بحث در مورد عناصر کلیدی هر یک از این نظریات در کاربرد اصطلاحات، و درک آنها از رشد و اختلالات روان شناختی پرداخته میشود. هر فصل مثالی از یک کیس را در رابطه با رویکرد خاص هر نظریه نسبت به مراجع ارائه می دهد.
☆ در سرتاسر کتاب واژه فانتزی به تصاویر ذهنی اشاره دارد که بازنمایی کننده غرایز و ابژه ها هستند. کاربرد تکنیکی تر آن از فانتزی های خیالی و وهمی متفاوت است.
☆ کوهات اساسا در کاربرد واژه خود_ابژه (self_object)، از یک خط ربط استفاده می‌کند، اما در نوشته های اخیرش واژه خود ابژه (سلف آبجکت) را بدون خط ربط بکار میبرد.

* مطالب درون [ ] توسط ویراستار به متن اضافه شده است.

* هرگونه کپی تنها با ارجاع به سایت و ذکر منبع مجاز می باشد.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: