20210109_044117.png
دی ۱۹, ۱۳۹۹

در باب نگه‌داشتن و دربرگرفتن، بودن و رویاپردازی/ توماس اگدن 2004/ ترجمه: دکتر فاطمه حسینی غفاری

مفهوم «نگه‌داشتن» وینیکات و ایدۀ «ظرف -مظروف» بیون، از مهمترین دستاوردهای این تحلیلگران در تفکر روانکاوی است. جالب اینجا است که این دو ایده اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند و به جای هم استفاده می‌شوند. در این مقاله، نویسنده با ذکر نمونه‌هایی جنبه‌های اساسی هر یک از این مفاهیم و نحوۀ استفاده از آنها را در کار بالینی خود نشان می‌دهد. ایدۀ «نگه‌داشتن» وینیکات یک مفهوم هستی‌شناختی است که در درجۀ اول به تجربۀ وجودداشتن و ‌رابطۀ آن با زمان ارتباط دارد. در ابتدا، مادر از تداوم حیات نوزاد محافظت می‌کند و تا حدی همانند عایقی در برابر جنبۀ «غیر من» زمان عمل می‌کند. پختگی مستلزم درونی‌سازی تدریجی کارکرد نگهدارندگی مادر برای شکل‌گیری احساس تداوم وجود و احساسات عاطفی در طی زمان است. در مقابل، ایدۀ «ظرف و مظروف» بیون به طور عمده مربوط به پردازش (رویاپردازی) افکار ناشی از تجربۀ عاطفی زنده است. ایده «ظرف و مظروف» به تعامل پویای افکار عمدتاً ناهوشیار (مظروف) و ظرفیت رویاپردازی و تفکر آن افکار (ظرف) می‌پردازد.
کلمات کلیدی: وینیکات، بودن، نگه‌داشتن، بایون، ظرف، مظروف، رویاپردازی، زمان.

مفهوم «نگه‌داشتن» وینیکات و ایدۀ «ظرف و مظروف» بیون – اگرچه اغلب در پیشنۀ روانکاوی به جای هم بکار می‌روند – به نظر من، هر یک از آنها بیانگر جنبه‌های کاملاً متفاوتی از تجربۀ انسانی هستند و شکل متمایزی از تفکر تحلیلی را نشان می‌دهند. درنظر نگرفتن تمایز بین دو مفهوم به معنای از دست دادن اصلی‌ترین و مهمترین ابعاد دیدگاه‌های روانکاوی است که وینیکات و بیون آن‌ها را شکل داده‌اند.
من معتقدم که سردرگمی در مورد مفاهیم «نگه‌داشتن» و «ظرف- مظروف» به میزان قابل توجهی ناشی از تمایل بیون در استفاده از کلمات به گونه‌ای است که آنها را از نو می‌آفریند (آگدن، 2004). در نظر بیون، کلمۀ «ظرف» به کلمه‌ای تبدیل می‌شود که طیف وسیعی از روشهای پردازش تجربه را از مخرب‌ترین و کشنده ترین تا خلاقانه‌ترین و رشددهنده‌ترین آنها را نشان می‌دهد.

در این مقاله، ویژگیهای اساسی مفاهیم «نگه‌داشتن» و «ظرف و مظروف» را شرح می‌دهم و با کنار هم قرار دادن آنها برخی از تفاوتهای این دو را نشان می‌دهم. در طی بحث، باید در نظر داشت که مفاهیم نگهداری و ظرف و مظروف نه در تقابل با یکدیگر، بلکه دو نقطه‌نظر متفاوتی هستند که از طریق آنها می‌توان یک تجربۀ احساسی را بررسی کرد.

بخش اول: نگه‌داشتن holding

همانطور که این مسئله تقریباً در تمامی آثار مهم وینیکات صدق می‌کند، مفهوم نگه‌داشتن به طرز عجیبی ساده به نظر می‌رسد (آگدن، 2001). کلمه «نگه‌داشتن» همانطور که وینیکات آن‌ را به‌کار می‌برد، به میزان زیادی یادآور تصویر مادری است که به آرامی و محکم کودک خود را در آغوش می‌‌گیرد و هنگامی که کودک درمانده است، او را محکم در سینه نگه می‌دارد. حالتهای روانشناختی / جسمی مادر و نوزاد در واقع منابع تجربی اساسی برای استعاره مفهوم نگه‌داشتن وینیکات هستند.
تعداد بسیار کمی از روانکاوان اهمیت تأثیر «کارکرد نگهداشتن» مادر را بر رشد هیجانی نوزاد مورد تردید قرار داده‌اند. با این حال، اهمیت نظریۀ روانکاوی دربارۀ مفهوم نگه‌داشتن وینیکات بسیار ظریف‌تر از آن است که در این مجال بگنجد. «نگه‌داشتن» از نظر وینیکات، یک مفهوم هستی‌شناختی است که وی برای کاوش در ویژگی‌های خاص تجربه زنده بودن در مراحل مختلف رشدی و همچنین تغییر معانی درون روانشناختی – بین فردی به کار می‌برد که به موجب آن حس تداوم وجود در طول زمان پایدار می‌شود.

هماهنگی با ریتم نوزاد
کیفیت آغازین سرزندگی در متن تجربۀ نگه‌داشتن شکل می‌گیرد، که وینیکات 1956، ص 303) آن را «تداوم یافتنِ بودن» نامید. عبارتی که تماماً فعل است و عاری از فاعل. این عبارت در زمانی قبل از اینکه نوزاد به سوژه‌ تبدیل شود، سیر تجربۀ زنده بودن را نشان می‌دهد. وینیکات، وضعیت هیجانی مادر را که فراهم کننده کارکرد نگه‌دارنده مادر برای نوزاد است و در ابتدایی ترین وضعیت «تداوم یافتنِ بودن» است، «اشتغال فکری اولیۀ مادر» می‌نامد.
همانطور که در حالت «تداوم یافتنِ بودن» نوزاد صدق می‌کند، اشتغال فکری اولیه مادر یک حالت بدون سوژه است و باید اینگونه باشد زیرا حضور محسوس مادر به عنوان سوژه، بافت ظریف « تداوم یافتنِ بودن» کودک را پاره می‌کند. در اشتغال فکری اولیۀ مادر، چیزی به نام مادر وجود ندارد. مادر «خود را در جایگاه نوزاد» قرار می‌دهد (وینیکات، 1956، ص 304) و با این کار نه تنها باعث می‌شود که کودک از دید خودش مادر را تجربه کند، بلکه به میزان زیادی، خودش نیز جایگاه خود را از دید کودکش مجسم می‌کند. چنین وضعیت روانشناختی «به نوعی بیماری» می ماند (ص 302) – «یک زن باید از میزانی از سلامتی برخوردار باشد تا هم بتواند این حالت را ایجاد کند و هم زمانی که نوزاد او را رها می‌کند، از آن حالت دوباره بیرون بیاید» (ص 302).

عملکرد اصلی کارکرد نگه‌دارندگی روانشناختی و جسمی اولیۀ مادر، مصون نگه داشتن نوزاد از تغییرناپذیری و طاقت‌فرسایی عامل زمان در وضعیت «تداوم یافتنِ بودن» است. وقتی از زمان به عنوان عاملی غیر از نوزاد صحبت می‌کنم، به تجربۀ او از «زمان ساخت بشر» صحبت می‌کنم: ساعت‌ و تقویم، برنامه چهار ساعتۀ تغذیه، روز و شب، برنامه‌های کاری مادر و پدر، تعطیلات آخر هفته، زمان‌بندی شاخص‌های رشدی که در کتاب‌های مربوط به رشد نوزاد و غیره آمده است.
زمان در همۀ این اشکال اختراعی انسانی است (حتی ایده روز و شب) که هیچ ارتباطی با تجربۀ نوزاد ندارد. زمان برای نوزاد چیزی غیر از او است، در زمانی که آگاهی از «غیر من» برای تداوم یافتنِ بودن او غیرقابل تحمل و مزاحم است. مادر در اولین کارکرد نگه‌دارندگی نوزاد، با تحمیل هزینه‌های عاطفی و جسمی زیادی بر خود، تأثیر زمان را کم می‌کند (به عنوان مثال، با صرف‌نظر کردن از زمانی که مادر به خواب نیاز دارد، زمانی که برای تجدید قوای هیجانی می‌خواهد با فردی غیر از نوزادش وقت بگذراند و زمانی که نیاز دارد تا کاری را به شیوه خودش بدون حضور نوزاد انجام دهد). در حقیقت، اولین کارکرد نگه‌دارندگی مادر، ورود به دنیای نوزاد و درک زمان از نگاه اوست، در نتیجه تأثیر زمان را به عنوان عنصری جدا از نوزاد برای او تغییر می‌دهد و در عوض، توهم وسیعی را شکل می‌دهد که در آن زمان تقریباً همه چیز بر اساس ریتم‌های جسمی و روانی نوزاد تنظیم می‌شود. این ریتم‌ها شامل ریتم نیاز نوزاد به خواب و بیداری، نیاز او به تعامل با دیگران و نیاز به انزوا، ریتم گرسنگی و سیری، ریتم تنفس و ضربان قلب است. کارکرد نگه‌دارندگی اولیه مادر برای نوزاد نشان دهنده این است که علی رغم تلاش ناهوشیار او برای خلاصی از سبک و سیاق نوزاد، نیازهای خودش را از درجۀ اعتبار ساقط می‌کند. حضور نامحسوس او زمینه‌ای را برای سرشت نوزاد فراهم می‌کند تا بتواند خود را آشکار کند، تمایلات رشدی آشکار شوند و کودک حرکت خودجوشی را تجربه کند و صاحب احساساتی شود که متناسب با این مرحلۀ اولیه زندگی است. (وینیکات، 1956، ص 303).

مادر با قرار دادن خود در حالتی روان‌پریش‌گونه و صرفنظر کردن از خویشتن خویش به منظور “محافظت از حیات نوزاد” (وینیکات، 1955، ص. 147) به نوزاد اجازه می‌دهد تا بتواند این خطر را بپذیرد که بخش‌های مختلف خویشتن خود را گرد هم آورد. لحظه‌های ابتدایی یکپارچگی خویشتن… لحظه‌ای حساسی است. این فرد جدید کاملاً احساس می‌کند که در معرض خطر است (صفحه 148).

توصیف بالینی
در گزارش بالینی زیر، کارکرد نگه‌دارندگی که در بالا توصیف شد، نقشی اساسی ایفا می کند.
وقتی خانم «ر» را در برای اولین بار در اتاق انتظار ملاقات کردم، از دیدن من یکه خورد. او بدون اینکه به چشمان من نگاه کند سلام کرد، و به شیوۀ عجیبی، از اتاق انتظار به سمت اتاق درمان حرکت کرد. او بدون اینکه ما هرگز درمورد استفاده از کاناپه با هم حرفی زده باشیم، روی کاناپه دراز کشید. خانم «ر» سرش را به سمت دیوار برگرداند (دور از من و نور اندکی که از پنجره‌های بسته اتاق بیرون می‌‌آمد). بیمار با رگباری از کلمات به من گفت که دچار حملات وحشت شده است و دلیلی برای آن نمی‌یافت. او به من گفت که توانایی کار یا مراقبت از دو فرزند نوجوان‌اش را هم ندارد. زمانی که از اتاق خارج می‌شد به من گفت که مادرش شش ماه پیش فوت کرده بود «او پیر و بیمار بود و برای او بهترین مادر بود.»

در ابتدای تحلیل هر زمان حرفی می‌زدم یا سوالی می‌پرسیدم، بیمار مثل اولین روزی که او را در اتاق انتظار دیدم، هراسان می‌شد. من در مورد این رفتارش حرفی نزدم و به سرعت فهمیدم که تقریباً نباید در جلسات چیزی بگویم. بیمار حتی صدای حرکت من روی صندلی‌ام را طوری تجربه می‌کرد که انگار به او سیلی زده‌ام. برای اینکه خانم «ر» بتواند بودن با من را در اتاق درمان تحمل کند، بایستی تا آنجا که ممکن بود ساکت و آرام بمانم. بیمار، با ساکت شدن من (به جز صدا و حرکت تنفس من)، در چند جلسۀ اول به طور محسوسی آرام شد. هفته‌های بعد کلاً در جلسات حرفی نزدم. من نیاز به سکوت و آرامش را، البته تا جایی که می‌توانستم، اجباری از سوی بیمار به خودم حس نکردم. در عوض، جلسات او مرا به یاد خاطرۀ کابوس پسر کوچکم انداخت، هنگامی که 3 سال‌اش بود و از کابوسی که دیده بود، از خواب پریده بود و در رختخوابش دراز کشیده بود.

برعکس احساسی که خانم «ر» (یا پسرم) به من می‌داد این بود که گویا حضور من مانند مرهم آرامبخشی روی سوختگی او است. در حالی که مدت زیادی ساکت در کنار بیمار بودم، به یاد آوردم که وقتی پسرم خوابیده بود، ریتم تنفس او و من یکی شده بود. در یکی از شبهایی که کنار او نشسته بودم، در حالتی نیمه‌خواب، خواب دیدم که همسر و فرزندانم گم شده بودند. رویای من آنقدر واقعی بود که وقتی بیدار شدم کمی طول کشید تا بفهمم که خواب دیده‌ام.

وقتی به گذشته برمی‌گردم، معتقدم که در آن شبها با پسرم به طور ناهوشیار از نظر جسمی و روانی یکی شده بودم، ریتم تنفس او را نفس می‌کشیدم، ترسهایش را در رویا می‌دیدم. ساعت‌هایی را که در کنار تختخواب او می‌گذراندم، به عنوان تجربیاتی ناراحت‌کننده و لطیف با من باقی ماندند. در جلسۀ با خانم «ر» همانطور که خاطرات پسر کوچکم را به یاد می‌آوردم، سطری از شعر « شیموس هینی»به ذهنم خطور کرد: «هرگز زندگی هایمان اینقدر به هم نزدیک نشده بود» (1984، ص 285). احساس کردم بیمار همان چیزی را از من می‌خواهد که پسر کوچکم به آن احتیاج داشت. وقتی خانم «ر» خطر استفاده از من در چنین عمقی را پذیرفت، من هم می‌خواستم با خانم «ر» اینگونه باشم.
در خیال اندیشی(ریوری) با افکار مربوط به پسرم و متن شعر هینِی، به طور نیمه‌هشیار در مورد تجربه نگه‌داشتن «فارغ از خودی» با خودم حرف می‌زدم که خانم «ر» به آن نیاز داشت. این تجربه همانقدر که یک تجربه جسمی (برای من و به اعتقاد من، برای او) بود، تجربۀ روانشناختی نیز بود؛ جمع کردن تکه‌هایی از خویشتن در کنار هم.

با رشد نوزاد، کارکرد نگه‌داشتن مادر از مراقبت از «تداوم یافتن بودن» نوزاد به نگه‌داشتن / حفظ کردن شیوه‌های زنده بودن ابژه محور در طی زمان تغییر می‌کند. یکی از این اشکال نگه‌داشتن، ایجاد «مکانی» (یک حالت روانشناختی) است که در آن نوزاد (یا بیمار) تکه‌های خودش را دور هم جمع کند. وینیکات در این باره می‌گوید:
بسیار پیش می‌آید که بیمار تمامی جزئیات آخر هفته‌اش را بازگو می‌کند و هر چیزی که درمانگر می‌گوید در نهایت به او احساس رضایت می‌دهد، اگرچه تحلیلگر احساس‌کند که هیچ کار تحلیلی انجام نداده است. گاهی اوقات ما باید چنین اتفاقی را نیاز بیمار قلمداد کنیم که می‌خواهد با حضور فرد دیگری، برای مثال تحلیلگر، تمام تکه‌ها و بخش‌های وجودی‌اش شناخته شود. شناخته شدن به معنای احساس یکپارچگیِ حداقل در فرد تحلیل‌شونده است. این اتفاق جریانی است که به طور معمول در زندگی نوزادان وجود دارد. نوزادی که کسی بخش‌های وجودی او را در چنین فضایی گرد هم جمع نکرده باشد، و اگر موفق نشود، یا به درجاتی نتواند در میزان اعتماد به نفس خود یکپارچگی ایجاد کند، با نقصی در یکپارچه‌سازی خود زندگی‌اش را شروع می‌کند (1945، ص 150)

در این مرحله، نگه‌داشتن جسمی / احساسی جای خود را به نگهداشتن استعاری می‌دهد، ایجاد فضای روانشناختی که به توانایی تحلیلگر در تحمل این احساس ربط دارد که «هیچ کار تحلیلی انجام نشده باشد.» وینیکات آنچه را که در ذهن خودش دارد، به زبان خودش و به این شیوه بازگو می‌کند. وینیکات با گفتن این جمله، «گاهی اوقات ما باید چنین اتفاقی را نیاز بیمار بدانیم، نیاز به این‌که دیگری همۀ وجود او را با تمام جزئیاتش بشناسد»، وینیکات از کلمه «تفسیر» به معنای تعبیر کلامی به بیمار استفاده نمی‌کند و در عوض، تعبیر به معنای ایجاد فضای انسانی پیوسته‌ای است که بیمار در آن فضا کلیت خود را شکل می‌دهد.
این نوع نگهداشتن از همه مهمتر حالتی نامحسوس از «جمع شدن در یک مکان» است که هم بُعد روانی دارد و هم بُعد جسمی. کیفیتی آرام از خود و دیگری که بخشی از تجربۀ قبلی «تداوم زندگی» نوزاد نیست (که مادر مرحلۀ دلمشغولی اولیه مادرانه آن را نگه می‌داشت).

درونی‌سازی و محیط نگهدارنده

تجربۀ پدیدۀ انتقالی (وینیکات، 1951) و همچنین ظرفیت تنها بودن (1958) را می‌توان جنبه‌هایی از فرایند درونی‌سازی عملکرد مادرانه در نگه داشتن یک موقعیت عاطفی در زمان درنظر گرفت. در پدیدۀ انتقالی، وضعیتی که نگه داشته می‌شود “تجربه توهمی را ایجاد می‌کند (1951، ص 231) که در آن چنین سوالی شکل نمی‌گیرد که «آیا شما به آن فکر کردید یا از بیرون به شما داده شد؟ نکته مهم این است که انتظار نمی‌رود در این مورد تصمیمی گرفته شود. پرسشی فرموله نمی‌شود »(ص 239–40).

وینیکات این حوزه سوم تجربه – فضای بین تصور و واقعیت – را نه فقط ریشه نمادگرایی، بلکه «ریشه نمادگرایی در زمان»(ص 234) می‌داند. زمان که بیانگر دنیای بیرون کودک است که از کنترل او خارج است، قابل تحمل‌تر می‌شود و در عین‌حال بسط ریتمهای بدنی و روانی خود نوزاد است. وقتی وضعیت روانی نوزاد (چه در نتیجه آرایش سرشتی و / یا آسیب روحی) به گونه‌ای باشد که او نتواند ترس ناشی از نبود مادر را تحمل کند، تعادل ظریف میان حس همزمان ایجاد و کشف ابژه فرو می‌ریزد و خیال همه توانی جایگزین آن می‌شود.
مورد دوم نه تنها مانع رشد نماد سازی و ظرفیت شناخت و استفاده از ابژه بیرونی می‌شود، بلکه باعث امتناع از پذیرش بیرونی بودن زمان نیز می‌شود. در نتیجه، تجربه زنده بودن دیگر مداوم نیست. بلکه در اتفاق‌های جدا از هم رخ می‌دهد: معجزه‌ مجموعه‌ای از پدیده‌های آنی است.

ظرفیت تنها بودن، مانند شکل‌گیری پدیده‌های انتقالی، حاصل درونی شدن مادر محیطی است که موقعیت را در زمان نگه می‌دارد. اساسی ترین تجربه‌ای که زمینه ساز ایجاد ظرفیت تنها بودن است، «تجربه تنها ماندن به عنوان یک نوزاد خردسال و کودک در حضور مادر [محیطی]» است (1958، ص 30). در اینجا، عملکرد مادر به عنوان محیط نگه دارنده (در مقابل مادر به عنوان ابژه نگه دارنده) کم کم توسط نوزاد یا کودک به عهده گرفته می‌شود. این پیشرفت را نباید با دستیابی به ثبات ابژه یا دوام ابژه اشتباه گرفت، که هر دو شامل شکل‌گیری بازنمایی ذهنی پایدار مادر به عنوان ابژه است. وینیکات، در توصیف شکل گیری ظرفیت تنها بودن، به مسألۀ ظریف‌تری می‌پردازد: به عهده گرفتن عملکرد محیط نگهدارنده مادر در قالب ایجاد زمینۀ ذهن کودک، یک محیط نگهدارندۀ درونی است.

نگه‌داشتن موقعیت افسرده‌ وار ( Depressive position holding )

در شکل‌های مختلف کارکرد نگه‌داشتن که من تاکنون به آن‌ها پرداختم، ماهیت مفهوم نگه‌داشتن وینیکات به طور ضمنی وجود دارد و همانطور که وینیکات تصور می‌کرد به‌عنوان پیش‌سازهای احساسی موقعیت افسرده‌ساز در نظر گرفته ‌شود. از نظر وینیکات (1954)، موقعیت افسرده‌وار نگه داشتن یک موقعیت هیجانی در طول زمان توسط خود فرد است. هنگامی که نوزاد به «وضعیت واحد» دست می‌یابد (ص 269)، او فردی در درون و بیرون خودش است. در این مرحله به هنگام تغذیه نوزاد یا کودک خردسال می‌ترسد که مادر خود را خالی کند (به طور مشخص در مادر یا پستان حفره‌ای ایجاد می‌کند). (در حقیقت نوزاد به دلیل فشارهای جسمی و روحی ناشی از باردار بودن، به دنیا آوردن و مراقبت از او به عنوان یک نوزاد، مادر را کاملاً خالی کرده است.) “در تمام مدت [هنگام تغذیه و روند هضم که در ادامه روی می‌دهد] این مادر است که وضعیت را در طول زمان نگه می‌دارد ‘(ص 269).

در زمان هضم تجربه خوردن، شیرخوار یا کودک در حال انجام کارهای روانشناختی است که خسارتی را که خوراک او (تحت اللفظی و استعاری) به مادرش (که اکنون به طور فزاینده ای جدا شده) وارد کرده است، تشخیص می‌دهد. “این کار [روانشناختی] [احساس او نسبت به آسیب رساندن به مادرش] زمان بر است و نوزاد فقط می‌تواند منتظر نتیجه باشد [در یک وضعیت روانشناختی که در آن است]، منفعلانه تسلیم آنچه می‌شود که در درون می‌گذرد ” (ص 269). سرانجام، اگر نوزاد یا کودک بتواند این کار روانشناختی را انجام دهد و اگر مادر توانسته باشد به مرور زمان شرایط را نگه‌دارد، کودک می‌تواند به طور استعاره ای (و بعضاً واقعی نیز) آن را هضم کند. نوزاد یا کودکی که هدیه او توسط مادر شناخته و پذیرفته می‌شود اکنون در موقعیتی است که می‌تواند کاری در مورد آن حفره [خیالی]، حفره در پستان یا بدن [مادر] انجام دهد … ژست هدیه ممکن است بتواند این حفره را پر کند….اگر مادر بتواند کار خودش را انجام دهد [با به موقع نگه داشتن اوضاع، به رسمیت شناختن هدیه به عنوان رفتار جبرانی و پذیرش آن به این نحو] »(ص 270).
نگه داشتن موقعیت افسرده‌وار درنتیجۀ به رسمیت شناختن “وضعیت واحد” نوزاد (تبدیل شدن به فردی جدا) توسط مادر است، در این مرحله مادر می‌تواند جدایی خود را از کودک تحمل کند، و از نظر روانی حقیقت کودک خود و وضعیت متغیر او را در رابطه با خود نگه دارد. مادر دیگر تمام دنیای کودک نیست و درد  (و البته تسکین) بزرگی برای مادر در این از دست دادن وجود دارد. اوضاع عاطفی به طور خلاقی ویرانگر است از این جهت که کودک چیزی را از مادر می‌گیرد تا بتواند خودش را تغذیه کند (برای اینکه به شخصی جدا از او تبدیل شود)، خطر از بین بردن مادر (با ایجاد حفره‌ای در مادر) را به همراه دارد.
در نگه‌داشتن موقعیت افسرده‌وار، کودک در چارچوب حس زمان که اکنون بیش از هر چیزی غیر از اوست، خودش به تنهایی، در حال تبدیل شدن به سوژه ای است. کودک متوجه می‌شود که نمی‌تواند افراد را سریعتر از آنچه که خودشان حرکت می‌کنند، جابجا کند و همچنین نمی‌تواند زمانی را که باید منتظر نیاز و خواسته‌های خود باشد، کوتاه کند. نگهداشتن موقعیت افسرده وار، تجربه فرد از شکلی از وجود را حفظ می‌کند که به طور مداوم در حال دگرگونی است– تجربه‌ای از خود بودن در گذر زمان و جریان هیجان اضطراب در عمل تبدیل شدن به خود به شکلی که قبلاً ناشناخته بود، اما به نوعی مبهم احساس می‌شود.

بخش دوم
ظرف- مظروف
همانطور که در مورد مفهوم «نگهداشتن» وینیکات صدق می‌کند، مفهوم «ظرف و مظروف» بیون با مهمترین دستاوردهای وی در روانکاوی ارتباط نزدیکی دارد. ایده «ظرف و مظروف» به محتوای آنچه به آن فکر می‌کنیم اشاره نمی‌کند، بلکه به شیوۀ تفکر ما می‌پردازد، یعنی نحوۀ پردازش تجربۀ زنده ما و اینکه وقتی که قادر به انجام کارهای روانشناختی با آن تجربه نیستیم، از نظر روانی چه اتفاقی می‌افتد.

کارکرد روان‌تحلیلی شخصیت
اساس تفکر بیون، و سنگ بنای مفهوم «ظرف و مظروف» ایده‌ای است که بندرت در مباحث مربوط به کار وی به آن پرداخته می‌شود: کارکرد روان-تحلیلی (شخصیت 1962الف، ص 89)

در معرفی این اصطلاح، بیون بیان می‌کند که شخصیت انسان اساساً به مجموعه‌ای از عملیات ذهنی مجهز شده است که وظیفۀ انجام کار روانشناختی آگاهانه و ناهوشیار در مورد تجربه هیجانی (فرآیندی که در رشد روانی حاصل می‌شود) را بر عهده دارد. علاوه بر این، بیون با نامیدن این عملیات ذهنی «روانی-تحلیلی» نشان می‌دهد که‌ این کار روانشناختی با استفاده از آن نوع تفکر که مشخصۀ روانکاوی است، یعنی مشاهده تجربه به طور همزمان از نقطه نظر ذهن آگاه و ناهوشیار بدست می‌آید.
تجلی بارز کارکرد روانکاوی شخصیت، تجربۀ رویاپردازی است. رویاپردازی نوعی کار روانشناختی است که در آن مکالمه‌ای مولد بین جنبه‌های ناهوشیار ذهن و افکار، احساسات و تصورات مزاحم روی می‌دهد که منع شده اند، با این وجود به سمت آگاهی (ناهوشیار پویا) فشار می‌آورد. این تجربه برای هر انسانی که ذهن آگاه و ناهوشیار او تمایز یافته است، بدون توجه به دوره‌ای که در آن زندگی می‌کند یا شرایط زندگی او، صدق می‌کند.

از یک منظر، پیشنهاد بیون در مورد عملکرد روانکاوی شخصیت، حیرت انگیز است. آیا منظور او واقعاً این بود که سیستم شخصیتی انسان به عنوان سوژه‌های آگاه به خود به گونه‌ای طراحی شده است تا عملکردهایی انجام دهد را که توسط مدل ذهن اواخر قرن 19 / اوایل قرن 20 شرح داده شده است؟ پاسخ به طور شگفت آوری مثبت است: از نظر بیون (1970)، روانکاوی قبل از فروید، اندیشه‌ای بدون متفکر بود، اندیشه‌ای در انتظار یک متفکر بود تا بتواند آن را به عنوان یک فکر تصور کند. آنچه که ما روانکاوی می‌نامیم ایده‌ای است که توسط فروید تفکر شد، اما قبل از «کشف» فروید از هزاران سال پیش در مورد روان انسان صادق بوده است (بایون، 1970؛ آگدن الف، 2003)

افکار -رویاگونه و رویاپردازی
برای یافتن جایگاه مفهوم «ظرف و مظروف» بیون در رابطه با بدنه بزرگتر تفکر، لازم است منظور او از نقش رویاپردازی در زندگی روانشناختی را درک کنید (به مقاله بالینی آگدن، ب 2003 مراجعه کنید و بحث نظری درباره مفهوم بیون از رویاپردازی). از نظر بیون، رویاپردازی هم در هنگام خواب و هم در بیداری اتفاق می‌افتد: ‘فروید [1933] می‌گوید ارسطو اظهار می‌دارد که رویا روشی است که ذهن در خواب کار می‌کند: من می‌گویم روشی است که هنگام بیداری کار می‌کند 43) فکر- رویاگونه یک فکر ناهوشیار است که در پاسخ به تجربه عاطفی زیسته‌ایجاد می‌شود و انگیزه‌ای برای کار رویاپردازی است، یعنی انگیزه‌ای برای انجام کارهای روانشناختی ناهوشیار با افکار ناهوشیار ناشی از تجربه عاطفی زیسته.

مفهوم بیون(1962الف) از عملیات رویاپردازی، مخالف «کار رویای » فروید (1900) است. مفهوم رویاپردازی فروید به مجموعه‌ای از عملیات ذهنی اشاره دارد که در جهت پنهان کردن افکار رویا ناهوشیار به وسیله ادغام و جابجایی عمل می‌کند. بنابراین، در شکل مشتق/ مبدل، افکار رویا ناهوشیار در دسترس آگاهی و فرآیند تفکر ثانویه قرار می‌گیرد. در مقابل، کار رویاپردازی بیون مجموعه عملیات ذهنی است که اجازه می‌دهد تجربه زنده آگاهانه به گونه‌ای تغییر یابد که برای کارهای روانشناختی (رویاپردازی) در دسترس ناهوشیار قرار گیرد. به طور خلاصه، کار رویا فروید اجازه می‌دهد تا مشتقات ناهوشیار هوشیار شوند، در حالی که کار بیون در رویاپردازی اجازه می‌دهد تا تجربه زنده آگاهانه ناهوشیار شود (یعنی در دسترس ناهوشیار برای کار روانشناختی برای ایجاد افکار رویایی و رویاپردازی آن افکار قرار گیرد ).

برخی تعاریف تامل برانگیز
بنابراین، اساس تفکر بیون این ایده است که رویاپردازی شکل اولیه از چیزی است که ما با استفاده از تجربه زنده خودمان، کار روانشناختی ناهشیار انجام می‌دهیم. این دیدگاه، همانطور که مشاهده خواهیم کرد، از مفهوم “ظرف و مظروف» جدایی ناپذیر است. من بحث در مورد این ایده را با تعریف تامل برانگیز “ظرف و مظروف» آغاز می‌کنم.

«ظرف» یک شیء نیست، بلکه یک فرایند است. این مفهوم ظرفیتی برای کار روانشناختی ناهوشیار برای رویاپردازی فراهم می‌کند که با توانایی تفکر رویاگونه ناهوشیار رویایی (ریوری: نوعی تفکر رویاگونه ) و ظرفیت تفکر کاملاً آگاهانه در فرآیند ثانویه کار می‌کند. اگرچه هر سه نوع تفکر – رویاپردازی ناهوشیار، ریوری ناهوشیار و تعمق آگاهانه – در کارکرد دربرگیرندۀ ذهن نقش دارند، بیون کار ناهوشیار رویاپردازی را کاری می‌داند که از اهمیت اساسی در ایجاد تغییر و رشد روانی برخوردار است. بیون از تحلیلگر می‌خواهد که “نسبت به وضعیت ذهن که در آن بیدار هستیم [در مقایسه با وضعیت ذهن که در آن خواب هستیم] تعصب نداشته باشد” (1978، ص 134). به عبارت دیگر، برای بیون، حالت بیداری بسیار اغراق شده است.

« مظروف»، مانند ظرف، یک چیز ثابت نیست، بلکه یک فرایند زنده است که به نحو مناسبی به طور مداوم در حال گسترش و تغییر است. این اصطلاح به افکار (به معنای وسیع ترین کلمه) و احساساتی اشاره دارد که در فرایند مشتق شدن از تجربه عاطفی زندۀ فرد است. در حالی که افکار و احساسات هشیار و نیمه هوشیار جنبه‌هایی از محتوای مظروف را تشکیل می‌دهند، مفهوم مظروف بیون تأکید اصلی بر افکار ناهوشیار دارد.
ابتدایی‌ترین افکار تشکیل دهنده محتوای مظروف، «احساسات خام – احساسات مربوط به تجربه عاطفی» (1962الف، ص 17) است که بیون آنها را “عناصر بتا” می‌نامد (ص 8). من برای توصیف این افکار نوپا کلمات بهتری از آنچه در شعری از ادگار آلن پو استفاده شده است پیدا نکرده ام: عناصر β ممکن است به عنوان «افکاری شبیه به افکار غیرقابل تفکر» در نظر گرفته شوند که روح افکار هستند .

این اساسی ترین افکار – افکار غیرقابل پیوند با یکدیگر – تنها ارتباط بین ذهن و تجربه عاطفی زنده در دنیای واقعیت بیرونی را تشکیل می‌دهند. این افکار غیرقابل تفکر (عناصر بتا β) توسط «عملکرد آلفا α» (مجموعه‌ای از اقدامات ذهنی هنوز ناشناخته) به عناصر تجربه (عناصر آلفا α) تبدیل می‌شوند که می‌تواند به فرایند رویاپردازی_تفکر پیوند بخورد.

منشا مفهوم ظرف – مظروف

من بحث و گفتگو در مورد ظرف- مظروف را با تعریف «ظرف و مظروف» شروع خواهم کرد، من به طور مختصر پیشرفت ایده‌های بیون را در مورد تعامل افکار و تفکر، افکار-رویا و رویاپردازی پیگیری خواهم کرد.

بیون در اولین اثر روانکاوی خود، «تجربه در گروه» (1959ب)، این ایده را ارائه داد که افکار (پیش فرض‌های اساسی ناخودآگاه مشترک) قدرت از بین بردن ظرفیت یک گروه برای تفکر را دارند. بیون این ایده را که افکار می‌توانند ظرفیت تفکر را از بین ببرند را در مقاله‌های خود مانند «اندیشه‌های ثانویه» (1967)، مقاله مهم «حمله به پیوند» (1959ج) و « تئوری تفکر» (1962ب) مطرح کرد. در آنجا، او این ایده را مطرح کرد که در آغاز (زندگی و تحلیل) دو نفر با هم تفکر می‌کند. کاملاً برخلاف وینیکات – که متخصص اطفال بود – برای بیون، عقاید/ گمانه‌زنی‌های او درباره وقایع روانشناختی که در روابط مادر و نوزاد اتفاق می‌افتد صرفاً استعاره است – یک نشانه (1962الف، ص 96) – که او در زمینه ساختن مدلی (ص 96) برای آنچه در سطح ناخودآگاه در ‌رابطۀ تحلیلی رخ می‌دهد آن را مفید می داند. استعاره ی ‌رابطۀ مادر و نوزاد که بیون (1962الف، 1962ب) مطرح می‌کند، بر اساس تجدید نظر خود در مفهوم همانندسازی فرافکنانه کلاین است: کودک به مادر (که در بهترین حالت، در وضعیت ریوری است) تجربه‌های هیجانی را که خود قادر به پردازش نیست فرافکنی می‌کند به دلیل ماهیت ابتدایی مادر برای توانایی داشتن کارکرد الفا . مادر کار روانی ناخودآگاه رویای تجربه غیر قابل تحمل نوزاد را انجام می‌دهد و آن را به شکلی در دسترس او قرار می‌دهد که قادر است از آن در رویاپردازی تجربه خود استفاده کند.
مادری که نمی‌تواند از نظر عاطفی در دسترس نوزاد قرار گیرد (مادری که قادر به ریوری نیست) افکار غیر قابل تحمل خود را به شکلی به کودک برمی‌گرداند که از هر معنایی که قبلاً داشته اند سلب شده است. ترس پیش‌بینی شده کودک در چنین شرایطی به عنوان «ترس بی‌نام و نشان» به او بازگردانده می‌شود (1962الف، ص 96). تجربه نوزاد یا کودک از ناتوانی مادر در دربرگیری حالات احساس فرافکنی شده، به عنوان نوعی تفکر (به معنای دقیق تر، وارونه سازی تفکر) درونی می‌شود که به فرآیندی که به تجربه معنا می‌دهد (عملکرد α) و پیوند افکار رویایی در روند رویاپردازی و تفکر حمله می‌کند (1959ج، 1962الف، 1962ب).

جابه‌جایی هستۀ نظریه و فعالیت روانکاوی

وقتی ‌رابطۀ ظرف (ظرفیت رویاپردازی، در خواب و بیداری) و مظروف (افکار ناخودآگاه ناشی از تجربه عاطفی زیسته) متقابل است بدون اینکه به یکدیگر آسیبی بزنند (بیون، 1962الف، ص 91)، در نتیجه رشد هم در ظرف و هم در مظروف رخ می‌دهد. در ظرف، رشد شامل افزایش توانایی برای رویاپردازی ‌تجربۀ فرد است، یعنی ظرفیت انجام (عمدتا) کار روانشناختی ناخودآگاه.

گسترش ظرفیت دربرگیرندگی در شرایط تحلیلی ممکن است به شکل به یاد آوردن رویاهای بیمار باشد که او و تحلیلگر با آنها تداعی می‌کنند – تداعی‌هایی که واقعی هستند و بیانگر آنچه ناخودآگاه در روابط تحلیلی اتفاق می‌افتد. برای بیمار دیگری، افزایش ظرفیت رویاپردازی ممکن است با کاهش علامت روان تنی یا رفتار انحرافی همراه با افزایش ظرفیت بیمار برای ‌تجربۀ احساسات و کنجکاوی در مورد آنها منعکس شود. برای بیمار دیگری، افزایش کارکرد دربرگیرندگی خودش را در توقف کابوس‌های تکرار شونده پس از سانحه نشان دهد (که در آن کابوس‌ها هیچ کار روانشناختی حاصل نمی‌شود) (آگدن ب، 2004).

رشد مظروف با گسترش دامنه و عمق افکار و احساسات خودش را نشان می‌دهد که در نتیجه این رشد فرد می‌تواند از ‌تجربۀ عاطفی خود چیزهایی بدست آورد. این رشد بیانگر افزایش “نفوذپذیری” (1962الف، ص 93) افکار فرد است، یعنی تحمل “قرار گرفتن در ابهام، رازها، تردیدها، بدون هیچ ‌گونه تحریک پذیری پس از روبرویی با واقعیت” (کیتس، 1817، به نقل از بیون، 1970، ص 125) به عبارت دیگر، مظروف رشد می‌کند زیرا بهتر می‌تواند‌ پیچیدگی کامل وضعیت احساسی را که از آن ناشی می‌شود، دربربگیرد. یک شکل از ‌تجربۀ رشد مظروف اینگونه است که بیمار می‌فهمد که ‌تجربۀ گذشته دارای احساسات عاطفی بااهمیتی است که قبلاً برای او اینگونه نبوده است. به عنوان مثال، در سال سوم تحلیل، درمانجو، برای اولین بار احساس کرد که، یادآوری اینکه والدینش در طی سه ماه بستری شدن او در بیمارستان پس از یک دورۀ روانپریشی وقتی که در دانشگاه درس می‌خواند چقدر عجیب و دردناک بوده است. (به طور منطقی می‌توان ادعا کرد که اهمیت رویدادی که اخیراً به یاد آورده شده نشان دهنده رشد است، نه به دلیل رشد مظروف، بلکه به دلیل رشد ظرف است – ظرفیت رویاپردازی تجربه. به اعتقاد من هر دو روش تفکر در مورد مثال بالینی معتبر است: در هر به عنوان مثال، در هر رشد روانشناختی، رشد “ظرف و مظروف» وجود دارد. علاوه بر این، در تلاش برای تمایز بین “ظرف و مظروف» در کار بالینی، من اغلب می‌دانم که این دو در یک ‌رابطۀ رفت و برگشتی با یکدیگر قرار دارند).

تحت شرایط آسیب زا مظروف ممکن است برای ظرف مخرب باشد و به محدودیت دامنه و عمق افکار فرد بینجامد. به عنوان مثال، مظروف ممکن است زندگی را از ظرف خالی کند، بنابراین از آنچه ممکن است به فکر رویاگونه تبدیل شود، چیزی جز غلافی خالی باقی می‌گذارد. به عنوان مثال، مظروف آسیب‌زا در کار تحلیلی با بیمار اینگونه خودش را نشان می دهد که مداخلات تحلیلگر (موجود) را بی معنا می‌کند با پاسخ دادن واکنشی با جملاتی مثل “چه فایده ای برای من دارد؟” یا “چیزی به من بگویید که قبلاً نمی‌دانستم یا “از کدام کتاب روانشناسی این جمله را آوردید؟”

شکل دیگری از مظروف آسیب‌زا در تحلیل بیمار اسکیزوفرنیک رخ داد که قبلاً آن را بیان کرده ام (اگدن، 1980). در طی مرحلۀ اولیه تحلیل، بیمار از هر آنچه گفتم و انجام دادم تقلید می‌کرد، نه تنها کلمات من را تکرار می‌کرد، بلکه تن صدای من، حالت‌های چهره و حرکات بدنی من را نیز تکرار می‌کرد. تأثیر این رفتار روی من بسیار زیاد بود: تقلید هر جنبه از ذهن و بدن من احساس واقعی بودن و “منیت” را در من از بین می‌برد. بیمار مرا تحت نوعی فشار برای دربرگیری قرار می‌داد که باعث می‌شد احساس کنم ذهن و بدنم را از دست می‌دهم. بعداً در تحلیل، هنگامی که یک فرم سالم از دربرگیری بدست آمد، کارکرد ظرف آسیب‌زا به عنوان تکرار (تقلید) از احساس ناخودآگاه بیمار در مورد تصرف مادر بر بدن و ذهن او درک شد، و هیچ چیز دیگری برای او باقی نماند که واقعی و زنده باشد.

نوع دیگری از کارکرد آسیب زننده ظرف، نوعی “رویاپردازی” است که مانند سرطان “فضای رویا و فضای تحلیلی” را با تصاویر و روایتهایی غیر قابل استفاده برای کارهای روانشناختی پُر می‌کند. افکار رویاگونه بالقوه بی پروا تکثیر می‌شوند تا جایی که به جایی می‌رسند که رویابین (و تحلیل گر) را در دریایی از تصاویر و روایت‌های بی معنی غرق می‌کنند. “رویاهایی” که به این روش تولید می‌شوند شامل “رویاهایی” هستند که مانند موجی از تصاویر نامرتبط به هم احساس می‌شوند. ‘رویاهای’ طولانی که کل جلسه را به طریقی پر می‌کنند که با قدرت، پتانسیل برای خیال اندیشی و تفکر انعکاسی را تضعیف می‌کند. و موجی از رویاها ماهها یا سالها رویاپردازی می‌شوند که هیچ ارتباط معناداری از نظر بیمار یا تحلیلگر ایجاد نمی‌کند. برعکس، مظروف ممکن است ظرف را از پا درآورد و از بین ببرد. به عنوان مثال، ممکن است یک کابوس به عنوان یک رویا تصور شود که در آن فکر رویاگونه (مظروف) آنقدر آزار دهنده است که ظرفیت رویاپردازی (ظرف) از بین می‌رود و خواب بیننده از ترس بیدار می‌شود (آگدن، 2004ب). به همین ترتیب، اختلال در بازی نشان می‌دهد که افکار ناخودآگاه ظرفیت بازی را میان می‌برند.
مفهوم ظرف- مظروف بیون، کانون توجه چهارچوب روانکاوی را از تضاد بین مجموعه افکار و احساسات فراتر می‌برد (به عنوان مثال عشق و نفرت از رقیب در مرحله ادیپ؛ آرزو برای یکی شدن با مادر و ترس از از دست دادن هویت فردی که مستلزم آن است؛ آرزو و نیاز به تبدیل شدن به یک سوژه جداگانه و ترس از تنهایی و انزوایی که درگیر آن خواهد بود و غیره). از نظر بیون، نگرانی اصلی روانکاوی تعامل پویا بین افکار و احساسات ناشی از ‌تجربۀ عاطفی زیسته (مظروف) از یک سو، و ظرفیت رویاپردازی و تفکر آن افکار (ظرف) از سویی دیگر است.
هدف روانکاوی از این منظر اساساً تسهیل حل و فصل تعارض ناخودآگاه نیست بلکه تسهیل رشد “ظرف و مظروف» است. به عبارت دیگر، وظیفه تحلیلگر ایجاد شرایطی در چهارچوب تحلیلی است که امکان رشد متقابل ظرف (ظرفیت رویاپردازی) و مظروف (افکار / احساسات ناشی از ‌تجربۀ زیسته) را فراهم کند. زمانی که درمانجو توانایی تولید دامنه و عمق کامل تری از افکار و احساسات را در پاسخ به ‌تجربۀ خود (گذشته و حال) و رویاپردازی این افکار (برای انجام کار روانشناختی ناخودآگاه با آنها) ایجاد ‌کند، دیگر نیازی به کمک تحلیلگر در رویا دیدن تجربه اش ندارد. پایان تحلیل اساساً با میزان حل و فصل تعارض ناخودآگاه (که در انتقال-انتقال متقابل ایجاد می‌شود) اندازه گیری نمی‌شود، بلکه با توجه به درجه‌ای که بیمار قادر است تجارب زیسته خود را رویاپردازی کند محک می خورد.

در مجموع، “ظرف و مظروف»، در حالت بهینه، کاملاً به یکدیگر وابسته اند: ظرفیت رویاپردازی (ظرف) به افکار رویاگونه نیاز دارد. و افکار رویاگونه (مظروف) به ظرفیت رویاپردازی نیاز دارند. بدون افکار رویاگونه، فرد هیچ ‌تجربۀ زیسته ای برای رویاپردازی ندارد. و بدون ظرفیت رویاپردازی، هیچ کس نمی‌تواند‌ با ‌تجربۀ عاطفی خود کار روانشناختی انجام دهد (و در نتیجه فرد قادر به زنده ماندن در آن تجربه نیست).

نمونۀ بالینی
نمونۀ بالینی زیر نحوۀ استفاده از مفهوم “ظرف و مظروف» را در کار تحلیلی نشان می‌دهد.
خانم «ن» همیشۀ جلسات روزانه خود را با صحبت درمورد اتفاق‌های روز قبل و با جزئیات زیاد شروع می‌کرد و از موضوعاتی که من در جلسات اخیر گفته بودم استفاده می‌کرد. او بعد مکثی می‌کرد و منتظر می‌ماند تا به او بگویم که از درکی که از کار تحلیلی به دست آورده، بسیار خوب استفاده کرده است. وقتی بیمار منتظر می‌ماند تا جمله‌ام را بگویم، عصبانی می‌شدم و طی سالهایی که با هم کار می‌کردیم این احساس بیشتر می‌شد. حتی احساس می‌کردم عصبانیت من در کنترل‌ام نیست، زیرا بیمار به خوبی از اثر دیوانه کننده‌ای که مدل کنترل کننده‌اش بر من داشت آگاه بود. «شرح اتفاقات» و «جملات مرا به خورد خودم دادن» استعاره‌هایی بود که خانم «ن» و من برای تلاش او برای از بین بردن آگاهی از جدا بودن ذهن و زندگی‌مان ایجاد کرده بودیم. همچنین استعاره‌ها به احساس بیمار اشاره می‌کردند که مادرش با او به عنوان ضمیمه خودش رفتار کرده بود. شاید در تلاش برای جدایی روانی از مادرش، بیمار در دوران نوجوانی دچار بی‌اشتهایی عصبی شد. این اختلال از آن زمان به بعد همچنان نقش مهمی در زندگی او داشت.
خانم «ن» از خرید کردن به عنوان راهی برای از بین بردن احساس پوچی و تنهایی استفاده می‌کرد. او می‌توانست زنان فروشنده را در فروشگاه‌های لباس‌های گران قیمت به نوعی درگیر نمایشی کند. بیمار صحنه‌ای را کارگردانی می‌کرد که در آن صحنه او لباس‌هایی را امتحان می‌کرد و فروشنده به شیوۀ مادرانه به او می‌گفت که چقدر زیبا به نظر می‌رسد. در سال هشتم تحلیل، خانم «ن» جلسه‌ را با تعریف رویایی آغاز کرد: … من در فروشگاه بزرگی بودم که احساس می‌کردم مثل دخمه است. صدایی ضعیفی از بلندگو نه تنها به کارمندان، بلکه به مشتریان نیز دستور می‌داد. چیزهای زیادی بود که می‌خواستم بخرم. یک جفت گوشواره الماس دوست داشتنی در جعبه‌ای نرم و ساتن به نمایش گذاشته شده بودند – آنها مانند دو تخم مرغ کوچک در لانه پرنده به نظر می‌رسیدند. من بدون اینکه چیزی بخرم توانستم از فروشگاه بیرون آمدم.
در آن لحظه خواستم به رویا واکنش نشان دهم، تلاشی دیگر از سمت بیمار برای اینکه مرا وادار کند که انگیزه‌هایم را بیان کنم، یا اگر هم موفق نمی‌شد، تعابیر مبتنی بر عصبانیت را در من برانگیزاند. اما چیز کاملاً متفاوتی در مورد خواب و روشی که بیمار به من گفت وجود داشت. به نظرم رسید که در میان تکرار اجبارگونه الگوی کاملاً آشنای رابطه، وقتی خانم «ن» گوشواره ها را توصیف می‌کرد چیز دیگری پنهان شد. صدای او کمتر آهنگین بود و گفتارش آهسته بود، گویی دو تخم مرغ کوچک را در لانه پرنده قرار داده باشید.
و بعد، گویی چنین لحظه ملایمی هرگز رخ نداده باشد، خانم «ن»، با غرور، به تعریف رویا ادامه داد: «من بدون اینکه چیزی بخرم توانستم از فروشگاه بیرون بیایم». گویا در این اظهارنظر نهایی، نیرویی من را به این سمت می‌برد که موفقیت بیمار را به او تبریک بگویم. در همان زمان، در سطح ناخودآگاه‌تر، آخرین اظهارات وی نشان از کنترل مطلق او بر اوضاع تحلیلی داشت، کنترلی که حاکی از این بود که وی اتاق مشاوره را ترک می‌کرد بدون اینکه با کسی که وقتی پا به جلسه گذاشته بود، تفاوتی داشته باشد (توانستم بدون اینکه چیزی بخرم از فروشگاه بیرون بیایم).
کمی بعد از اینکه خانم «ن» رویا را برایم تعریف‌کرد، به یاد آوردم که چند سال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه با نزدیکترین دوست خود، «جی» برای خرید رفته بودم. هر دوی ما به دنبال حلقه نامزدی بودیم تا به زنی بدهد که با او زندگی می‌کرد. هیچ یک از ما چیز زیادی درباره الماس – یا جواهرات دیگری نمی‌دانستیم. این «تجربۀ خرید» با احساس صمیمیت و نزدیکی همراه بود، اما در عین حال می‌دانستم به نحوی در رویدادی (روند ازدواج دوستم جی) شرکت می‌کنم که می‌ترسم دوستی ای که تا ان زمان وجود داشت تغییر کند (یا شاید حتی به پایان برسد).

کاملاً غیرمنتظره، متوجه شدم که از خانم «ن» می‌پرسم، «چرا گوشواره‌هایی را که آنقدر زیبا بودند، نخریدید؟» کمی طول کشید تا فهمیدم که به گونه‌ای حرف می‌زنم که انگار رویای او اتفاقی واقعی در دنیای بیرون است. صدای خودم را می‌شنیدم که به من می‌گفت‌ به جنبه تحریک‌آمیز رویای بیمار با عصبانیت واکنش نشان ندهم. سوال من به تعبیری دیگر تعجب‌آور بود: چیزهایی که بیمار در گذشته خریداری کرده بود هیچ وقت برای او معنای نمادین یا ارزش زیباشناختی نداشت – آنها صرفاً ابزار بازیگری در یک نمایش انتقال متقابل و انتقال بودند که با زنان فروشنده و با من اجرا شده بود.
ترکیبی از پاسخ من به رویا به عنوان یک رویداد واقعی و صدای درونی من هنگامی که از خانم «ن» می‌پرسیدم چرا گوشواره ها را نخریدید، از چشم بیمار دور نمانده بود. او تقریباً یک دقیقه مکث کرد – که به خودی خود برای او بسیار غیرمعمول بود – و سپس پاسخ داد (گویی که‌این رویا یک واقعه واقعی بود) با گفتن: “من نمی‌دانم. این ایده هرگز به ذهن من خطور نکرد”.
خودداری و عدم توانایی همیشگی خانم «ن» در استفاده از تقریباً هر آنچه گفتم ممکن است نوعی دربرگیری آسیب زا تصور شود. نمایشنامه‌ای که سطرهایی از آن را می‌خواندم (در حالی که او نمایشنامه را کارگردانی می‌کرد) در تقابل با تفکری بود که کار روانشناختی ناخودآگاه را تسهیل می‌کرد. هیچ چیز اصلی از آن حاصل نمی‌شد. هیچ فکر جدیدی ایجاد نمی‌شد. کارکرد آسیب‌زا دربرگیری وی تا زمانی که در درجه اول شامل نوعی “رویاپردازی” بود که در آن بیمار به طور ناخودآگاه خود را از ویژگیهای انسانی (که به نوعی ضعف تجربه می‌شد) از قبیل میل به غذا، میل جنسی و نیاز به ‌رابطۀ عاطفی واقعی با دیگران معاف می‌کرد.
در رویا، عملکرد آسیب زا دربرگرفته شده بود- به صدایی ضعیفی (صدای غیر انسانی) از “بلندگو” مکانیکی که به هر کسی در آن دور و بر دستور می‌داد. اولین تکانه من بطور انعطاف‌پذیری پاسخگویی به رویای خانم «ن» بود به گونه‌ای که انگار هیچ تفاوتی با صد مورد دیگر نداشت.او رویایی به من گفت که رویا نبود. با این حال، صدای بیمار در تعریف بخشی از رویا که مربوط به گوشواره‌ها بود و همچنین محتوای تصویر آن بخش از رویا، این واقعیت را نشان می‌دهد که وی می‌توانست (به طور واقعی ‌تجربۀ هیجانی خودش را رویاپردازی کند) تجارب خودش را دربرگیرد که توانایی مرا برای رویاپردازی نیمه خودآگاه در بیداری (ریوری) تسهیل می‌کرد.
ریوری من از خرید با دوستم جی برای خرید حلقۀ نامزدی شکل جدیدی از دربرگیری بود که با عناصر دربرگرفته شده خصومتی نداشت، یعنی برای بیمار همانطور که من او را تجربه کردم نبود. ‌تجربۀ ریوری من، که شامل احساس محبت، حسادت و ترس از دست دادن بود، نوعی مشارکت من در رویا پردازی رویای بود که رویاپردازی نشده بود (اگدن، 2004 ب)، یعنی شرکت من در رویاپردازی او در ‌تجربۀ خود به روشی غیرانسانی..
خیال اندیشی من در طرح یک سوال به صورت غیر برنامه ریزی شده خودش را نشان داد: “چرا گوشواره‌هایی را که اینقدر زیبا بودند، نخریدید؟” این سوال این واقعیت را نشان می‌دهد که من نه تنها ‌تجربۀ غیرقابل رویای قبلی بیمار را با او رویاپردازی کردم، بلکه برای لحظه‌ای به نگاره‌ای در رویا تبدیل شده بود که هر دوی ما در جلسه رویاپردازی می‌کردیم.
علاوه بر این، لحن صدایی که با خانم «ن» صحبت کردم این واقعیت را منتقل می‌کند که تغییری در روش من (ظرف) برای ‌تجربۀ وضعیت عاطفی بیمار ایجاد شده است. کلماتی که به صورت خودجوش بیان کردم کاملاً مخالف مجموعه‌ای از «سطرها» (کلمات پوچ) بود که از من بیرون می‌آمد. در نتیجه، می‌توان آنها را به او داد. (نمی‌توان چیزی را به شخصی داد که می‌خواهد چیزهای زیادی را که فرد دوست دارد به او بدهد، بدزدد.)

به نظرم با نگاهی به گذشته سوال / پرسش من بیانگر این واقعیت بود که برای اولین بار ناخودآگاه قادر به رویاپردازی (دربرگیری) میزانی از انتقال–انتقال متقابل ادیپال عاشقانه با بیمار بودم.
آنچه من در هنگام سوال پرسیدن به خانم «ن» دادم عبارت بود از به رسمیت شناختن خواب او به نحوی جدید؛ در بطن برانگیختگی‌های آشنا و غیرقابل فکر، لحظه‌ای وجود داشت که خانم «ن» در واقع شروع به کار واقعی روانشناختی ناخودآگاه کرد. این کار شامل فانتزی ناخودآگاهی که ما دو نوزاد زیبا (دوست داشتنی) (جوجه پرندگان در لانه) داریم که با بیشترین لطافت و مراقبت با آنها رفتار می‌شود. (در زمان نوشتن این مقاله فهمیدم که در زمانی که خانم «ن» رویای خود را می‌گفت، «صدای ضعیف» به صدای «ریز» تبدیل شده بود.) پاسخ من به (دربرگیری) رویا که در سوال من نمود پیدا کرد، احساسی را انتقال می‌کرد که دیگر لازم نیست بیمار به طور انعطاف پذیری ظهورش را غیرانسانی کند؛ اینکه هنوز هم احساسات عاشقانه بسیار شکننده‌ای به من دارد.

نظرات پایانی
در وهلۀ اول، ایدۀ نگهداشتن وینیکات مفهومی است دربارۀ نقش مادر / تحلیلگر در حفاظت از پیوستگی تجربۀ بودن یا شدن نوزاد یا کودک در طی زمان است. رشد روانشناختی فرایندی است که در آن نوزاد یا کودک به طور فزاینده‌ای عملکرد مادر را برای حفظ تداوم تجربۀ خود از زنده بودن برعهده می‌گیرد. رسش، از این منظر، مستلزم رشد ظرفیت کودک در ایجاد و حفظ احساس تداوم وجود خویشتن در گذر زمان است – زمان که به طور فزاینده‌ای ریتمی دارد که نوزاد یا کودک آن را غیر از خودش تجربه می‌کند. وجه مشترک همۀ اشکال نگه‌داشتن احساس تداوم وجود فرد در گذرزمان، حالت هیجانی مبتنی بر این احساس است که به آرامی و محکم در آغوش مادر قرار می‌گیرد. در حالت سلامت، هستۀ فیزیکی/ روانی نگه‌داشتن در طول حیات فرد ثابت می‌ماند.
در مقابل، مفهوم ظرف- مظروف بیون همیشه در تعامل هیجانی پویایی بین افکار رویایی (مظروف) و ظرفیت رویاپردازی (ظرف) قرار دارد.«ظرف و مظروف» همیشه به شدت در تنش با یکدیگرند و در یک حالت وابستگی متقابل ناآرام با هم همزیستی می‌کنند. مفهوم نگه‌داشتن وینیکات و «ظرف و مظروف» بیون حاوی سرفصل‌های تحلیلی متفاوتی هستند که می‌توان به وسیلۀ آنها تجربۀ تحلیلی یکسانی را مشاهده کرد. نگه‌داشتن در درجه اول به تجربۀ وجود داشتن و رابطۀ آن با زمان مربوط است. «ظرف و مظروف» با پردازش (رویاپردازی) افکار حاصل از ‌تجربۀ عاطفی زنده مرتبط است. این دو با هم عمق «سه بعدی» از تجربیات هیجانی را شکل می‌دهند که در محیط تحلیلی اتفاق می‌افتد.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20201205_130537-1.png
آذر ۱۵, ۱۳۹۹

رشد هیجانی اولیه/ نوشته: دونالد وودز وینیکات ۱۹۴۵ / مترجم: فاطمه حبیبی/ ویراستار: عادله عزتی

در ابتدا باید درباره موضوعی که برای بحث انتخاب کرده ام شفاف باشم که موضوع بسیار گسترده ایست. تمام کاری که من میتوانم انجام دهم یک شرح مقدماتی شخصی است، چیزی مشابه نوشتن فصل مقدمه ی کتاب.
قصد ندارم در ابتدای بحثم تاریخچه ای ارائه دهم تا چگونگی رشد این ایده در ذهنم را از درون تئوری های دیگران نشان دهد، چرا که ذهن من اینگونه کار نمی کند. چیزی که اتفاق افتاده جمع کردن داده ها از اینجا و آنجا، ته نشینی تجارب بالینی از درون تئوری های خودم است. شاید این شیوه به خوبی سایر شیوه ها باشد.
مسئله ای که درباره رشد هیجانی اولیه وجود دارد این است که به خوبی آن را نمی شناسیم و شاید نقد درستی باشد که این بحث باید پنج یا ده سال به تعویق بیفتد. از سوی دیگر حقیقت این است که این بدفهمی ها به طور ثابت در نشست های علمی جامعه روانکاوی تکرار می شود و شاید همین حالا بشود آنقدری بدانیم که از برخی بدفهمی ها جلوگیری کند.
من با توجه به علاقه اصلی ام که کار با کودک و نوزاد است، تصمیم گرفتم که باید در روانکاوی بر روی سایکوز مطالعه کنم. حدود دو جین بیمار بزرگسال سایکوتیک داشته ام و نصف آنها نسبتا به طور گسترده روانکاوی شده اند. این اتفاق طی دوران جنگ جهانی دوم افتاد و من می توانم بگویم به ندرت متوجه حملات می شدم، چرا که تمام وقت درگیر آنالیز بیمارانی بودم که به طرز دیوانه کننده ای نسبت به بمب ها، زلزله و سیل بی اعتنا هستند.
در نتیجه ی این کار، فرصتی عالی برای برقراری ارتباط و تنظیم تئوری های فعلی داشتم، و شاید این مقاله بتواند شروع خوبی به حساب آید.

I
در ابتدا باید مسیر را مشخص کنم. اجازه دهید ابتدا انواع مختلف روانکاوی را شرح دهم. می شود روانکاوی را با یک بیمار مناسب انجام داد که تقریبا منحصر می شود به روابط شخصی آن فرد با دیگران همراه با فانتزی های هشیار و ناهشیاری که این روابط را غنی تر و پیچیده تر می کند. این شکل اصلی روانکاوی است. طی دو دهه گذشته به ما نشان داده شده که چگونه توجه مان به فانتزی را گسترش دهیم و تا چه میزان فانتزی خود بیمار درباره ی سازمان درونی اش و ریشه ی آن در تجارب غریزی اهمیت دارد. به علاوه می دانیم در موارد مشخص، این فانتزی های بیمار درباره سازمان درونی اش است که اهمیت حیاتی دارد، در نتیجه، تحلیل افسردگی و دفاعهای فرد در برابر آن نمی تواند به تنهایی به روابط بیمار با آدم های واقعی و فانتزی هایش درباره آن ها مربوط دانسته شود. این تاکید جدید بر فانتزی های بیمار درباره ی خودش، حوزه ی گسترده ی آنالیز هیپوکندریا را آغاز کرد که در آن فانتزی بیمار درباره دنیای درونی خودش شامل فانتزی ای می شود که درون بدن او جای گرفته است. در روانکاوی ما توانستیم تغییراتی کیفی در دنیای درونی بیمار نسبت به تجارب غریزی اش ایجاد کنیم. کیفیت این تجارب غریزی به عنوان خوب و بد در نظر گرفته می شود.

این روند پیشرفت طبیعی روانکاوی بود که شامل درک جدیدی است ولی تکنیک جدیدی ندارد. این امر به سرعت منجر به مطالعه و تحلیل روابط اولیه تر شد و این مسئله ایست که می خواهم در این مقاله به آن ها بپردازم. وجود روابطی حتی اولیه تر با ابژه هرگز مورد تردید نبوده است.
من گفته ام هیچ تغییری در تکنیک فروید برای گسترش روانکاوی برای کار با افسردگی و هیپوکندریا لازم نیست. طبق تجربه من، همین تکنیک می تواند ما را به سمت عناصر ابتدایی تر سوق دهد، البته به شرطی که تغییرات وضعیت انتقال که ذاتی این کار است را در نظر بگیریم.
منظور من از این گفته آن است که بیماری که نیاز به تحلیل دوسوگرایی در روابط واقعی اش دارد، نسبت به یک بیمار افسرده فانتزی متفاوتی از روانکاو و کار او دارد. در مورد اول بیمار تصور می کند کار روانکاو از روی عشق است و نفرت باید به چیزهای نفرت انگیز منحرف شود. بیمار افسرده از روانکاو خود این درک را دارد که کار روانکاو تا حدی تلاش برای مقابله با افسردگی خودش (خود روانکاو) است، یا باید بگویم بخاطر احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب در عشق خودش (خود روانکاو) است. برای پیشرفت بیشتر در این راستا، بیماری که با توجه به روابط ابژه بدوی و predepressive درخواست کمک می کند، نیاز دارد روانکاوش بتواند عشق و نفرت همزمان و جابجا نشده به بیمارش را ببیند. در این موارد، پایان جلسه، پایان روانکاوی، قوانین و مقررات، این ها همه به عنوان بیانات مهم نفرت برداشت می شوند، همانگونه که تفسیرهای خوب، بیانات عشق و نمادی از مراقبت و غذای خوب هستند. این موضوع می تواند به صورت گسترده و مفید توسعه یابد.
II
قبل از اینکه مستقیما به رشد هیجانی اولیه بپردازم، باید این نکته را نیز روشن کنم که تحلیل این روابط اولیه تنها به عنوان بسطی از تحلیل افسردگی می تواند انجام شود. مسلم است که این نوع روابط اولیه زمانی که در کودکان و بزرگسالان ظاهر می شود، در راستای واپس روی در درک کلاسیک به عنوان فرار از مشکلات ناشی از مراحل بعدی رشد است. برای یک دانشجوی روانکاوی لازم است ابتدا کار کردن با دوسوگرایی در روابط خارج از درمان و سرکوب ساده را فرابگیرد و سپس توانایی خود را در تحلیل فانتزی های بیمار درباره درون و بیرون شخصیت خود گسترش دهد و به طیف کامل دفاع های بیمار در برابر افسردگی، از جمله منشا عناصر آزاردهنده بپردازد. این موارد اخیر را مطمئنا روانکاو در هر نوع تحلیلی می تواند پیدا کند اما پرداختن به آنها تا زمانی که کاملا توانایی تحلیل دوسوگرایی را نداشته باشد، بی فایده یا مضر خواهد بود. حداقل می توان گفت تحلیل روابط اولیه pre-depressive تا زمانیکه تحلیلگر آمادگی کامل برای کار با وضعیت افسرده وار (depressive position) را نداشته باشد، بی فایده و حتی خطرناک است، چرا که هنگامی که بیمار پیشرفت می کند دفاع های علیه افسردگی ظاهر می شوند.
III
من اظهارات مقدماتی بیشتری برای گفتن دارم. به نظر میرسد که در حدود سن پنج تا شش ماهگی تغییری در نوزادان رخ می دهد که می توانیم آن را به رشد هیجانی نوع انسان ربط دهیم. آنا فروید نکته ویژه ای را در این مورد بیان می کند؛ از نظر او نوزاد کوچک، بیشتر به جنبه های خاص مراقبت توجه دارد تا به یک فرد خاص مراقبت کننده. بالبی اخیرا اظهار داشته است که نوزادان قبل از شش ماهگی فردیت ندارند، بنابراین جدایی از مادرانشان به آن شکلی که بعد از شش ماهگی تجربه می شود، روی آنها اثر نمی گذارد. من خودم قبلا اظهار داشتم که نوزادان در شش ماهگی به مرحله ای از رشد می رسند. در حالیکه بسیاری نوزادان پنج ماهه یک شیی را می گیرند و به دهان می برند، تقریبا به طور معمول از شش ماهگی شروع به انداختن عامدانه شی و دنبال کردن آن به عنوان بخشی از بازی خود می کنند.
در مشخص کردن پنج تا شش ماه لازم نیست سعی کنیم خیلی دقیق باشیم. اگر در یک مورد خاص، کودک در سه یا حتی دوماه یا حتی کمتر به این مرحله از رشد برسد، مشکلی وجود ندارد.
به نظر من مرحله ای که ما توصیف کردیم ، مرحله بسیار مهمی است. این مرحله تا حدودی یک رشد جسمی است، زیرا کودک در پنج ماهگی مهارت لازم برای گرفتن یک شیی را می یابد و به زودی می تواند آن را به دهان ببرد. پیش از این قادر به انجام این کار نبود. (البته ممکن است خواست آن وجود داشته باشد. هیچ توازی دقیقی بین خواستن و مهارت وجود ندارد، و می دانیم بسیاری از پیشرفت های بدنی مانند توانایی راه رفتن، غالبا نگه داشته میشوند تا زمانیکه رشد هیجانی دستاورد بدنی را آزاد کند. هر چیز که جنبه جسمی داشته باشد، جنبه هیجانی نیز دارد). می توانیم بگوییم کودک در این مرحله در بازی خود قادر به نشان دادن این مساله است که از وجود یک “درون” آگاه است و چیزهایی از “بیرون” می آید. او نشان می دهد که می داند با آنچه درونش هست غنی شده است (از نظر جسمی و روانی). علاوه بر این، او نشان می دهد که می تواند از شر چیزی که آنچه از آن می خواسته دریافت کرده، خلاص شود. همه اینها نشان دهنده ی یک پیشرفت چشمگیر است. در ابتدا فقط گاه به گاه به این توانایی می رسد و هر جزییاتی از این پیشرفت به دلیل واپس روی در اثر اضطراب از بین می رود.
نتیجه این امر آن است که اکنون کودک فرض می کند مادرش نیز درونی دارد، که ممکن است غنی یا فقیر، خوب یا بد، منظم یا بهم ریخته باشد. بنابراین کودک شروع به نگرانی (concern) درباره مادر و سلامت عقل و روان او می کند. در مورد بسیاری از نوزادان، در شش ماهگی رابطه ای شبیه به رابطه ی دو فرد کامل وجود دارد. اکنون وقتی یک موجود انسانی احساس می کند که یک شخص است و در ارتباط با دیگران است، مسیری طولانی از رشد اولیه را طی کرده است.
وظیفه ما بررسی این است که قبل از این مرحله در احساسات و شخصیت کودک چه می گذرد.
این سوال نیز وجود دارد که اتفاقات مهم از چه زمانی رخ می دهند؟ به عنوان مثال آیا باید دوره پیش از تولد در نظر گرفته شود؟ و اگر چنین است در چه سنی پس از لقاح مسایل روانشناختی به میان می آیند؟ پاسخ من این است که همانطور که مرحله مهمی در حدود پنج تا شش ماهگی وجود دارد، مرحله مهمی نیز در زمان تولد وجود دارد. دلیل من برای گفتن این مطلب، تفاوت بسیار مهمی است که بین نوزاد نارس و نوزاد بیش رس(post-mature) وجود دارد. تصور میکنم در پایان نه ماه حاملگی، کودک برای رشد هیجانی آماده است و اگر نوزاد بیش رس باشد، درون رحم به این آمادگی رسیده است و باید احساسات او را در قبل و حین تولد در نظر گرفت. از طرف دیگر یک نوزاد نارس از هنگام تولد تا زمانی که باید به دنیا می آمده چیز زیادی تجربه نمی کند. این تفاوت مبنایی برای بحث است.
سوال دیگر این است: از نظر روانشناختی، آیا چیزی قبل از پنج تا شش ماهگی اهمیت دارد؟ می دانم این دیدگاه کاملا صادقانه در بعضی وجود دارد که جواب “خیر” است. می توان به این نگاه پرداخت اما دیدگاه من نیست. هدف اصلی این مقاله ارائه این تز است که رشد هیجانی اولیه نوزاد، قبل از آنکه خودش را (و در نتیجه دیگران را) به عنوان فردی کامل بشناسد، از اهمیت حیاتی برخوردار است: در حقیقت اینجا سرنخ هایی به آسیب شناسی روانی سایکوز وجود دارد.

IV فرآیندهای اولیه (PRIMARY PROCESSES)

سه فرآیند وجود دارد که به نظر من خیلی زود شروع می شود:
(1) یکپارچگی integration
(2) شخصیت یافتن personalization و به دنبال اینها،
(3) درک زمان و مکان و دیگر خصوصیات واقعیت- به طور خلاصه، درک واقعیت realization.

مساله ی مهمی که تمایل به بحث درباره آن داریم، آغاز و علتی داشت که از درون آن شکل گرفت. به عنوان مثال، بسیاری از درمانها بدون اینکه هرگز وارد بحث درباره زمان شوند، به پایان می رسند. اما پسری 9 ساله که عاشق بازی کردن با کودکی دو ساله به نام آنه بود، درباره جنینی که قرار بود به دنیا بیاید چنین سوالی پرسید: “وقتی نوزاد جدید به دنیا بیاید، آیا او قبل از آنه متولد می شود؟” برای این پسر احساس زمان بسیار متزلزل است، همچنین برای یک بیمار سایکوتیک. فرد سایکوتیک نمی تواند هیچ روتینی اتخاذ کند چرا که اگر چنین کاری بخواهد انجام دهد، هیچ تصوری از روز سه شنبه ندارد که آیا روزی از هفته ی گذشته بود یا این هفته و یا هفته ی بعد.
جایگیری (localization) روان فرد در بدن خودش غالبا بدیهی فرض می شود، با این حال یک بیمار سایکوتیک در درمان متوجه شد که به عنوان یک کودک تصور می کرده دوقلویش که در انتهای کالسکه بوده، خودش است. او حتی زمانیکه دوقلویش را از کالسکه برداشتند، تعجب کرده بود که خودش هنوز همان جای قبلی مانده بود. حس او نسبت به خود و غیر-از-خود رشد نکرده بود. بیمار سایکوتیک دیگری کشف کرد که اغلب اوقات در سرش زندگی میکرده، جایی در پشت چشمانش. او فقط می توانست از پشت چشمانش بیرون را ببیند همانگونه که از پنجره به بیرون نگاه می کنیم، بنابراین از آنچه پاهای او انجام می داد آگاهی نداشت و به تبع آن محتمل بود در چاله بیفتد یا تلوتلو بخورد. او “چشمی در پاهایش” نداشت. به نظر نمی رسید شخصیت او در بدنش جایگیری کرده باشد. بدنش برای او مانند یک موتور پیچیده بود که باید با مهارت و توجه آگاهانه آن را می راند. بیمار دیگری در یک جعبه بیست یارد بالاتر از بدنش زندگی می کرد که تنها با یک نخ به بدنش وصل می شد. در تمام این موارد، نمونه هایی از شکست در مراحل اولیه رشد مشاهده می شود و به واسطه آنها می توانیم اهمیت فرآیندهای integration، personalization و realization را یادآوری کنیم.
به لحاظ تئوریک می توان اینگونه فرض کرد که شخصیت در ابتدا غیریکپارچه است. در واقع یک حالت اولیه ای وجود دارد که بعدها در واپس روی به شکل چندپارگی (disintegration) خود را نشان می دهد. من قائل به یک عدم یکپارچگی (unintegration) اولیه هستم.
چندپارگی شخصیت یک وضعیت روانپزشکی شناخته شده است و آسیب شناسی روانی آن بسیار پیچیده است. با این حال بررسی این پدیده در روانکاوی نشان می دهد حالت اولیه ی عدم یکپارچگی (unintegration)، پایه ای برای چندپارگی (disintegration) ایجاد می کند. تاخیر یا شکست در فرآیند یکپارچگی اولیه، فرد را در روند واپس روی یا در نتیجه ی شکست سایر دفاعها مستعد چندپارگی (disintegration) می کند.
در تمامی افراد، فرآیند یکپارچگی بلافاصله از ابتدای زندگی شروع می شود و ما هرگز نمیتوانیم آن را بدیهی فرض کنیم. ما باید آن را در نظر داشته باشیم و شاهد نوسانات آن باشیم.
نمونه ای از پدیده عدم یکپارچگی (unintegration) تجربه ی بسیار متداولی است که بیمار طی جلسه می خواهد همه ی جزییات آخر هفته اش را ارائه دهد و در پایان اگر همه چیز گفته شده باشد احساس رضایت می کند، اگرچه آنالیست احساس می کند هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی لازم است این مساله را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام اجزا و قطعات خود توسط کسی شناخته شود، توسط درمانگر. شناخته شدن، معنی احساس یکپارچه بودن می دهد، حداقل درون کسی که او را می شناسد. این تجربیات عادی زندگی شیرخواران است و نوزادی که هیچکس را برای جمع کردن قطعات خود نداشته باشد، با یک نقص شروع به تکلیف یکپارچه سازی خود می کند و شاید نتواند موفق شود، یا به درجاتی در حفظ یکپارچگی مشکل داشته باشد.
گرایش کودک به یکپارچه کردن توسط دو مجموعه از تجربیات حمایت می شود: شیوه مراقبت از کودک که از طریق آن کودک گرم نگه داشته می شود، در آغوش کشیده می شود، به آرامی تکان داده می شود، نامش برده می شود، حمام می شود، و همچنین تجربیات حاد غریزی که گرایش دارند از درون شخصیت را جمع کنند. بسیاری نوزادان به خوبی از اولین ساعات زندگی در مسیر یکپارچگی قرار می گیرند. در برخی دیگر این روند به تاخیر می افتد یا به دلیل بازداریهای زودرس عقبگرد می کند.
مدت زمانی طولانی در زندگی یک نوزاد معمولی وجود دارد که در آن، کودک اهمیتی نمی دهد که تکه تکه باشد یا یک کل منسجم، یا اینکه آیا در چهره مادرش زندگی می کند یا در بدن خودش، مشروط به اینکه هر از گاهی این تکه ها در کنار هم جمع شود و چیزی حس کند. بعدا توضیح خواهم داد که چرا چندپارگی (disintegration) وحشت آور است در حالیکه عدم یکپارچگی (unintegration) اینطور نیست.

با توجه به محیط، جزئیات شیوه پرستاری، چهره هایی که توسط کودک دیده می شود و صداهایی که شنیده می‌شود و بوهایی که استشمام می شود، به تدریج این تکه ها کنار هم جمع می شوند تا نهایتاً به یک موجودیت به نام مادر تبدیل شوند. واضح‌ترین اثبات این امر را در وضعیت انتقال در درمان افراد سایکوتیک به دست می‌آوریم که نشان می‌دهد حالات سایکوتیک از عدم یکپارچگی، جایگاهی طبیعی در مرحله ابتدایی رشد هیجانی فردی دارد.
گاهی فرض می شود که فرد سالم همیشه یکپارچه است و همچنین در بدن خود زندگی می کند و قادر است احساس کند که جهان واقعی است. با این وجود بسیاری مواقع عاقل بودن کیفیت سیمپتومی دارد که به واسطه ترس یا انکار جنون، ترس یا انکار ظرفیت ذاتی هر انسانی برای عدم یکپارچگی، مسخ شخصیت و احساس اینکه جهان واقعی نیست تغذیه می شود. کمبود خواب کافی این شرایط را در هر کسی ایجاد می کند.
به همان اندازه که یکپارچگی اهمیت دارد، رشد این احساس که شخص در یک بدن زندگی می کند مهم است. باز هم تجارب غریزی و تجارب مکرر از مراقبت از بدن است که به تدریج چیزی را می سازد که می توان یک شخصیت رضایت بخش نامید. و همانطور که درباره چندپارگی توضیح دادیم، مسخ شخصیت در سایکوز نیز مرتبط با تأخیر در شخصیت سازی (personalization) اولیه است.
شخصیت زدایی یک چیز متداول بین بزرگسالان و کودکان است. خواب عمیق مثالی از این پدیده است. افراد درباره فردی که در خواب عمیق است می گویند ” او کیلومترها با ما فاصله دارد” و درست هم می گویند.
موضوعی که مرتبط با شخصیت یافتن است، همدم خیالی در کودکی است. این موضوع یک ساختار فانتزی ساده ندارد. مطالعه ی آینده ی این همراهان خیالی (در روند روانکاوی) نشان می‌دهد که آنها بعضی اوقات خویشتن های دیگری از نوع بسیار ابتدایی هستند. اینجا نمی توانم شرح واضحی از آنچه در نظر دارم فرمول‌بندی کنم و این غیر ممکن است که اکنون جزئیات آن را توضیح دهم. با این حال می گویم که این آفرینش بسیار بدوی و جادویی از همراهان خیالی به راحتی به عنوان دفاع استفاده می شود، زیرا به شکل جادویی تمام اضطراب های مرتبط با جذب (incorporation)، هضم، نگهداری و دفع را کنار می زند.

V تجزیه یا گسست (DISSOCIATION)
از درون مسئله ی عدم یکپارچگی، مشکل دیگری به وجود می‌آید که همان تجزیه یا گسست است. گسست به طور مفیدی می تواند در اشکال اولیه یا طبیعی آن مورد مطالعه قرار گیرد. طبق دیدگاه من، از درون عدم یکپارچگی، مجموعه‌ای از آنچه گسست نامیده می‌شود رشد می‌کند که ناشی از یکپارچه بودگی ناکامل یا جزئی است.
من فکر می کنم یک نوزاد را نمی‌توان در ابتدا نسبت به آنچه بر او حادث می شود آگاه دانست. او نسبت به چیزهایی که در قنداقش احساس می‌کند آگاه نیست، یا به لذتی که از تحریکات پوستی در زمان استحمام می برد آگاه نیست، همچنین نمیداند که او همان کسی است که برای ارضای فوری فریاد می‌زند و تمایل به دستیابی و از بین بردن چیزی دارد مگر اینکه با شیر داده شدن ارضا شود. و این بدان معناست که او در ابتدا نمی داند تصویر مادری که از طریق تجربیات آرامش بخش خود می سازد، همان نیروی پشت سینه (صاحب سینه) است که در ذهن خود تصور می کند و می خواهد از بین ببرد.
همچنین فکر می کنم لزوماً بین کودکِ در خواب و کودکِ بیدار یکپارچگی وجود ندارد. این یکپارچگی در طول زمان به دست می‌آید. هنگامی که رویاهای روزانه به یاد آورده می شوند و حتی به نوعی به شخص سوم منتقل می‌شوند، گسست، اندکی شکسته می شود؛ اما برخی افراد هرگز به طور واضح رویاهایشان را به خاطر نمی آورند و کودکان برای فهمیدن رویاهای خود به شدت به بزرگترها وابسته اند. برای کودکان خردسال طبیعی است که رویاهای اضطراب آور و وحشت داشته باشند. در این مواقع، کودکان به کسی احتیاج دارند تا به آنها کمک کند آنچه دیده اند به یاد آورند. هر زمان که یک رویا در خواب دیده شود و به یاد آورده شود، دقیقاً به دلیل شکستن گسستی که به وسیله این تجربه به وجود می آید، یک تجربه ی ارزشمند است. اگرچه چنین گسستی در یک کودک یا بزرگسال ممکن است پیچیده باشد، واقعیت این است که می تواند در تناوب طبیعی بین حالت های خواب و بیدار که از بدو تولد شروع می شود، آغاز گردد.
در واقع شاید بتوانیم زندگیِ بیدار یک نوزاد را، به‌عنوان یک رشد موفقِ گسست از حالت خواب توصیف کنیم.
آفرینش هنری به تدریج جای رویاها را می‌گیرد یا آنها را تکمیل می‌کند و برای شادکامی افراد و در نتیجه برای بشر اهمیت حیاتی دارد.
تجزیه یا گسست یک مکانیزم دفاعی بسیار گسترده است و به نتایج شگفت آور منجر می شود. به عنوان مثال زندگی شهری یک گسست است، امری مهم برای تمدن. همچنین جنگ و صلح. حالت های افراطی آن در بیماری های روانی به خوبی شناخته شده است. در کودکی، گسست به عنوان مثال در شرایطی معمولی چون خوابگردی، دفع بی اختیار، در بعضی از اشکال لوچ بودن و غیره ظاهر می گردد. بسیار محتمل است که هنگام ارزیابی یک شخصیت گسست را متوجه نشوید.

VI انطباق با واقعیت (REALITY ADAPTATION)
بگذارید اکنون یکپارچگی را در نظر بگیریم. در این صورت به یک موضوع عظیم دیگر خواهیم رسید، یعنی رابطه ی اولیه با واقعیت خارجی. در روانکاوی به طور معمول این مرحله را در رشد هیجانی بسیار پیچیده می‌دانیم و زمانی که به دست آید، نشان دهنده ی پیشرفت بزرگی در رشد هیجانی است که در عین حال هرگز به طور کامل به دست نمی آید. بسیاری از کیس هایی که ما آنها را بعنوان کیس هایی نامناسب برای روانکاوی در نظر میگیریم، در واقع مناسب نیستند چون ما نمی توانیم با مشکلات انتقال که مرتبط با فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی هستند، کنار بیاییم. اگر ما اجازه روانکاوی با افراد سایکوتیک را بدهیم، متوجه می شویم در برخی آنالیزها، این فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی، تقریباً کل موضوع آنالیز است.
من سعی خواهم کرد با ساده ترین اصطلاح ممکن، این پدیده را آنگونه که میبینم توصیف کنم. به رابطه نوزاد و پستان مادر نگاهی بیندازیم. نوزاد دارای انگیزه های غریزی (گرسنگی) و ایده‌های شکارگرانه است. مادر، پستان و توانایی تولید شیر دارد و تصور اینکه دوست دارد مورد حمله ی یک نوزاد گرسنه قرار بگیرد (ادعا نمی کنم که پستان ضرورتا حامل عشق مادر است). این دو پدیده تا زمانی که کودک و مادر تجربه مشترکی نداشته باشند با یکدیگر در ارتباط نیستند. مادر بالغ و دارای توانایی جسمی مادر شدن باید فردی باشد که تحمل و درک داشته باشد. به این ترتیب وضعیتی را ایجاد می‌کند که می‌تواند به اولین رابطه ی نوزاد با ابژه خارجی منجر شود، ابژه ای که از نقطه نظر نوزاد خارج از خویشتن اوست.
من به این پروسه اینگونه فکر می کنم که گویی دو خط از دو جهت متضاد آمده‌اند و تمایل دارند به یکدیگر نزدیک شوند. اگر روی هم بیفتند، یک لحظه از وهم (illusion) وجود دارد- تجربه کوچکی که نوزاد می تواند آنرا هم به عنوان توهم (hallucination) خود و هم چیزی که متعلق به واقعیت بیرونی است، در نظر بگیرد.
به بیان دیگر، نوزاد زمانی که به سمت پستان می آید، آماده ی توهم چیزی مناسب برای حمله است. در آن لحظه نوک پستان واقعی ظاهر می‌شود و قادر است احساس کند این همان نوک پستان است که او توهم کرده بود. بنابراین، ایده های او به واسطه جزئیات واقعی بینایی، لمسی و بویایی غنی می شود و بار بعد، این جزئیات در توهم نوزاد به خدمت گرفته می شوند. به این ترتیب او شروع به ایجاد ظرفیتی می کند تا آنچه را که در واقع موجود است، به وجود آورد. مادر لازم است که فرصت این نوع تجربه را به نوزاد بدهد.
اگر نوزاد توسط یک فرد مشخص و یک روش ثابت مراقبت شود، این روند فوق العاده ساده می شود. به نظر می رسد نوزاد واقعاً به گونه ای طراحی شده است که از بدو تولد توسط مادر خودش یا مادر خوانده‌اش مراقبت شود و نه توسط چندین پرستار.
به ویژه در آغاز، مادران از اهمیت حیاتی برخوردار هستند. در حقیقت این وظیفه ی مادر است که نوزاد را در برابر پیچیدگی‌هایی که هنوز قادر به درکشان نیست محافظت کند و محافظت از او را به طور پیوسته و با ارائه اجزای کوچک ساده سازی شده از جهان که نوزاد از طریق مادر درک می کند، فراهم نماید. تنها بر چنین شالوده ای می توان عینیت یا نگرش علمی ایجاد کرد. هر شکستی در عینیت گرایی در هر زمان از زندگی، مربوط به عدم موفقیت در این مرحله از رشد هیجانی اولیه است. تنها بر اساس یکنواختی (monotony) مادر است که می‌تواند غنای ثمر بخشی در دنیای هیجانی کودک ایجاد شود.

آنچه در پی پذیرش واقعیت خارجی حاصل می شود، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب از ناکامی‌های بسیار واقعی تحمیل شده توسط واقعیت خارجی می شنویم، اما کمتر از تسکین و رضایتی که حاصل واقعیت خارجی است  می شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش تر است، اما نکته این نیست. نکته اصلی در این جاست که در فانتزی، امور از طریق جادو کار می‌کنند: در جادو هیچ ترمزی وجود ندارد و عشق و نفرت موجب آثار نگران‌کننده می‌شوند. واقعیت بیرونی دارای ترمزهایی روی آن است و می‌تواند مورد مطالعه و شناخت قرار گیرد؛ و در واقع، فانتزی تنها زمانی قابل تحمل است که واقعیت عینی به خوبی درک شده باشد. امور ذهنی دارای ارزش فوق‌العاده‌ای است اما چنان نگران کننده و جادویی است که نمی توان از آن لذت برد مگر آن که موازی با امور عینی باشد.
ما خواهیم دید که فانتزی چیزی نیست که فرد برای مقابله با ناکامی های واقعیت بیرونی ایجاد می کند بلکه فانتزی پیش از درک واقعیت در جریان است. خیالپردازی (phantasying) را می توان راهی برای مقابله با ناکامی های واقعیت دانست، اما فانتزی، پیشین تر از درک واقعیت است و غنی سازی آن با ثروت‌های جهان بستگی به لحظه‌های وهمی دارد که شرح داده‌ام.
جالب است که رابطه فرد با اشیا موجود در دنیای خود ساخته ی فانتزی اش را بررسی کنیم. در حقیقت، تمام درجات رشد و پختگی در این دنیای خودساخته، با توجه به میزان وهمی که تجربه شده است و همچنین بر اساس اینکه تا چه اندازه این دنیای خودساخته، توانمند یا ناتوان در استفاده از دریافت هایش از جهان خارج به عنوان متریال بوده، وجود دارد. واضح است که این نیاز به شرح بسیار مفصلی در یک موقعیت دیگر دارد.
در بدوی ترین حالت، حالتی که ممکن است در بیماری یا در واپس روی رخ دهد، ‏ابژه مطابق با قوانین جادویی رفتار می کند، یعنی وقتی خواسته می‌شود وجود دارد، وقتی به سمتش می روی نزدیک می‌شود، وقتی آسیب میزنی صدمه می بیند و نهایتاً وقتی خواسته نمی‌شود ناپدید می گردد.
این مورد آخر وحشتناک ترین فانتزی و نابودی (annihilation) کامل است. نخواستن، که ممکن است در نتیجه ی ارضا شدن باشد، موجب نابودی ابژه می گردد. این یکی از دلایلی است که نوزادان همیشه پس از یک سیر شدن رضایت‌بخش، خرسند نیستند. یکی از بیمارانم این ترس را تا بزرگسالی با خود حمل کرده بود و تنها در روانکاوی بود که توانست آن را کنار بگذارد، مردی که تجارب اولیه زندگی بسیار خوبی با مادر خود داشت.
من می‌دانم که این تنها یک زمینه ناچیز از مساله ی بزرگِ قدم های اولیه ی رشدی در برقراری رابطه با واقعیت بیرونی و همچنین رابطه ی فانتزی و واقعیت است. به زودی می بایست ایده های مربوط به جذب (incorporation) را اضافه کنیم، اما در ابتدا، یک تماس ساده با واقعیت بیرونی یا مشترک باید ساخته شود. این تماس به وسیله ی توهم نوزاد و عرضه از سوی دنیا، با لحظاتی از وهم برای نوزاد که در آن، این دو یکسان گرفته می شوند (در حالی که هرگز اینگونه نیست)، باید ساخته شود.
برای آنکه چنین وهمی در ذهن نوزاد ایجاد شود، لازم است یک فرد دنیا را به شکل قابل فهم و به طرز محدود به نوزاد بفهماند که متناسب با نیاز او باشد. فرد برای این کار زحمت زیادی متقبل خواهد شد. به همین دلیل، نوزاد به تنهایی نمی تواند وجود داشته باشد، چه به لحاظ روانی و چه جسمانی. و به واقع نیاز به کسی دارد که در ابتدا از او مراقبت کند.
مبحث وهم، موضوعی بسیار گسترده است که نیاز به مطالعه دارد که از طریق آن، سرنخ علاقه کودکان به ابرها، حبابها، رنگین کمان و تمام پدیده های اسرارآمیز و همچنین علاقه آنها به اجسام نرم و کُرکی خواهیم یافت که توضیح آن به طور مستقیم با نظریه غرایز بسیار دشوار است. همچنین موضوع جالب دیگری درباره ی نفس کشیدن وجود دارد که مشخص نیست در درجه ی اول آیا از درون است یا از بیرون ناشی می‌شود و این چیزی است که زمینه را برای درک تصور روح (spirit) فراهم می کند.

VII بی رحمی اولیه (مرحله ی پیش نگرانی)
(PRIMITIVE RUTHLESSNESS (STAGE OF PRE-CONCERN

اکنون در موقعیتی هستیم که می توانیم به اولین نوعِ روابط یک کودک با مادرش نگاه کنیم.
اگر فردی را در نظر بگیریم که یکپارچه شده و شخصیت یافته است و یک آغاز خوب در فهم واقعیت داشته، هنوز راه طولانی وجود دارد تا به عنوان یک فرد کامل با یک مادر کامل در رابطه قرار گیرد، رابطه ای که در آن نگران پیامدهای افکار و رفتارش بر روی مادرش باشد.
لازم است یک مرحله ی ابتدایی از رابطه ی بی‌رحمانه با ابژه را مفروض بگیریم. همچنان ممکن است دوباره این تنها یک مرحله تئوریک باشد. مطمئناً هیچکس پس از مرحله نگرانی نمی تواند بی رحم باشد مگر در یک وضعیت گسست. اما حالات گسست بی رحمانه در اوایل کودکی متداول است که در انواع خاصی از تخلف و دیوانگی ظاهر می‌شود و باید در سلامت روان نیز وجود داشته باشد. یک کودک نرمال از رابطه ی بی‌رحمانه با مادرش لذت می برد، چیزی که اغلب در بازی بروز می کند. کودک به مادرش نیاز دارد، به این دلیل که او تنها کسی است که انتظار می‌رود رابطه ی بی رحمانه ی کودک را تحمل کند، چرا که واقعاً به مادر صدمه می‌زند و او را مستهلک می کند. بدون این شکل از بازی، کودک تنها می‌تواند یک خویشتن بی رحم را مخفی کند که زندگی خود را در حالتی از گسست ادامه می دهد.
در اینجا می‌توانم ترس بزرگ از چندپارگی را به عنوان حالتی متضاد با پذیرش ساده ی عدم یکپارچگی اولیه مطرح کنم. هنگامی که فرد به مرحله ی نگرانی رسیده است، نمی‌تواند به نتیجه ی تکانه‌های خود یا نسبت به عمل تکه های مختلف خویشتن اش بی‌توجه باشد؛ تکه هایی از خویشتن کودک مانند دهانی که می مکد، فکی که گاز میگیرد، چشمانی که خنجر می زنند، ضجه های پر سر و صدا، و غیره و غیره.

چندپارگی به معنای واگذاشتن رابطه کامل شخص-ابژه به تکانه هایی است که کنترل نشده است. چرا که به صورت خودمختار عمل می‌کنند و به علاوه موجب اعمالی مشابه از تکانه های کنترل نشده به سمت خودش می شود.

VIII تلافی بدوی (PRIMITIVE RETALIATION)
کمی به عقب بازگردیم: فکر می‌کنم معمول است که یک رابطه ی ابژه حتی بدوی تر را فرض کنیم که در آن ابژه با تلافی عمل می‌کند. این مربوط به قبل از رابطه ی درست با واقعیت بیرونی است. در این شرایط، ابژه یا محیط، به همان میزان که نتیجه ی جادویی غریزه است، بخشی از خویشتن تصور می شود. در نتیجه ی برگشت دادن منشاء اولیه به سوی درون، و بنابراین به دلیل کیفیت بدوی آن، فرد در محیطی زندگی می‌کند که این محیط، خود اوست که موجب یک زندگی بسیار فقیر می شود. در چنین محیطی هیچ رشدی وجود نخواهد داشت زیرا هیچ غنی‌سازی از سوی واقعیت بیرونی رخ نمی دهد.

IX مکیدن شست (THUMB-SUCKING)¬
برای نشان دادن روش متفاوتی از رویکرد به این موضوع، یادداشتی را در مورد مکیدن شست اضافه می کنم (که شامل مکیدن مشت یا انگشت دیگر است). این رفتار را می توان از بدو تولد به بعد مشاهده کرد و بنابراین می توان فرض کرد که معنایی دارد که از حالت بدوی تا پختگی، رشد می‌کند. و هم به عنوان یک رفتار نرمال و هم به عنوان یک نشانه از آشفتگی هیجانی دارای اهمیت است.
ما با جنبه اتو اِروتیک مکیدن شست آشنایی داریم. دهان یک ناحیه ی شهوانی(erotogenic) است، که علی‌الخصوص در دوره نوزادی سازمان یافته است و کودکی که شست می مکد، از آن لذت می برد. علاوه بر آن، کودک ایده های لذت بخشی نیز دارد.
همچنین کودک از آسیبی که در اثر مکیدن بیش از حد شدید یا مداوم به انگشتانش  وارد می شود، دچار نفرت می شود و در هر صورت به زودی ناخن جویدن را برای مقابله با این بخش از احساساتش اضافه می‌کند. همچنین کودک می‌تواند به دهان خود آسیب برساند. اما مسلم نیست که تمامی آسیب هایی که از این طریق به انگشت یا دهان وارد می‌شود، بخشی از نفرت باشد. به نظر می رسد عنصری در آن وجود دارد که گویی، چیزی باید در ازای لذت نوزاد رنج بکشد: ابژه عشق بدوی از مورد عشق واقع شدن رنج می برد، بدون آنکه مورد نفرت باشد.
در مکیدن شست و جویدن ناخن به طور خاص، به دلایلی مانند نیاز به محافظت از ابژه خارجی مورد علاقه، می توان تناوبی از عشق و نفرت را دید. همچنین در مواجهه با ناکامی در عشق به یک ابژه خارجی، شاهد بازگشت به خود هستیم.
این موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و شایسته مطالعه بیشتر است.
فکر می‌کنم هر کسی موافق است که مکیدن شست برای تسلی بخشی است نه فقط لذت. مشت یا انگشت جایگزین مادر یا پستان یا شخصی دیگر است. به عنوان مثال، یک کودک حدوداً چهار ماهه، نسبت به از دست دادن مادرش با فرو کردن مشت در حلق خود واکنش نشان داد به طوری که اگر به صورت فیزیکی از این رفتارش ممانعت نمی شد، مرده بود.
در حالی که مکیدن شست، نرمال و همگانی است و این جنبه ی نرمال، بعدها منجر به استفاده از عروسک می شود و همچنین به فعالیت‌های مختلف بزرگسالان نرمال سرایت می‌کند، همچنین این مساله نیز وجود دارد که مکیدن شست در شخصیت های اسکیزوئید تداوم می‌یابد و در این کیس ها حالت شدیدا اجباری دارد. در یکی از بیمارانم در حدود سن ده یا یازده سالگی، اجبار به مکیدن انگشت، به اجبار به خواندن همیشگی تغییر کرد.
این پدیده ها نمی توانند توضیح داده شوند مگر بر این مبنا که این عمل را تلاشی برای جای دهی(localize) ابژه (پستان و غیره) بدانیم. دفاعی برای نگه داشتن ابژه در میانه ی راه بین درون و بیرون؛ دفاعی در برابر از دست دادن ابژه در جهان بیرونی یا در درون بدن. همچنین باید بگویم دفاعی در برابر از دست دادن کنترل بر ابژه، که البته در هر صورت اتفاق می افتد.
هیچ شکی ندارم که مکیدن شست به صورت نرمال چنین عملکردی نیز دارد.
عنصر اتو اروتیک همیشه دارای اهمیت ویژه ی واضحی نیست و مطمئنا استفاده از عروسک و مشت، به زودی به دفاعی واضح در برابر ناامنی و دیگر اضطراب های بدوی بدل می شود.
نهایتا، هر مکیدن مشت نمایشی مفید از روابط ابژه بدوی است که در آن، ابژه به همان اندازه منحصربه‌فرد است که میل به ابژه. چرا که از درون میل و توهم خلق می‌شود و در ابتدا مستقل از همکاری واقعیت بیرونی است.
بعضی کودکان هنگامی که در حال مکیدن پستان هستند، یک انگشتشان را در دهان می‌برند، بنابراین (به نوعی) در حال ساختن واقعیت خویش هستند در حالی که از واقعیت بیرونی استفاده می کنند.

X نتیجه
در این مقاله تلاش شد تا تمایلات روانی اولیه فرموله شوند. تمایلاتی که در اوایل نوزادی طبیعی هستند و در واپس روی در سایکوز قابل مشاهده اند.

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Negar_۲۰۲۰۱۲۰۵_۱۳۲۷۴۲.png
مرداد ۳, ۱۳۹۹

مقاله ابژه تحول آفرین / نوشته:کریستوفر بولاس ۱۹۷۹/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

ما می دانیم که به دلیل تولد زودرس موجود انسانی، بقاء نوزاد وابسته به مادر و کمک او به عنوان یک ایگوی کمکی (هایمن، ۱۹۵۶)، یا یک محیط تسهیل‌گر (وینیکات، ۱۹۶۳) است. مادری که موجب پایداری حیات نوزاد می‌شود و از طریق ایدیوم مخصوص مادرانه اش (یک شیوه زیبایی شناختیِ بودن) پیامی را به نوزاد منتقل می کند که بعدها به حالتی از سِلف (خودِ) نوزاد تبدیل می شود. مادر از طریق شیوه‌ نگهداری، پاسخگویی، انتخاب ابژه ها، و دریافتش از نیازهای درونی نوزاد باعث خلق یک “فرهنگ” بین خودش و نوزاد می شود، یک فرهنگ خصوصی که فقط می‌تواند بین مادر و کودک وجود داشته باشد، و متشکل از زبانی است مرتبط با نحوه بودن، ژست ها، صدا، الگو، و خُلق مادر، که تعیین کننده این فضای خصوصی است و به محیط منحصربه فردِ این رابطه اولیه رنگ می دهد. وینیکات (۱۹۶۰) در کار بی نظیرش روی رابطه مادر-کودک بر آنچه که ما آن را آرامش می نامیم، تاکید می کند: مادر بواسطه بودن مستمرش، یک محیط “نگه دارنده” یا “محافظ” را جهت تسهیل رشد نوزاد فراهم می سازد. همچنین در کنار این آرامش دو طرفه در حال رشد، یک شبکه بسیار فعال تبادل ارتباط بین مادر و کودک و نیز یک فرآیند لحظه به لحظه گفتگو حول و حوش نیازهای جسمانی- بدنی نوزاد: غذا‌دادن، عوض کردن، خواباندن، و نگه داشتن نیز وجود دارد. از نظر من نکته مهم این است که همانطور که مادر دائماً در حال تغییر محیط درونی و بیرونی نوزاد است، سلفِ نوزاد نیز در رابطه با “دیگری” شکل می گیرد. ادیث یاکوبسن (۱۹۶۵) می نویسد:

وقتی مادر نوزاد را بر می گرداند، از گهواره بلندش می کند، عوضش می‌کند، او را در آغوش می‌گیرد، تکانش می‌دهد، نوازشش می کند، او را می بوسد، به او غذا می‌دهد، به او لبخند می زند، با او حرف می‌زند و برایش آواز می خواند نه تنها انواع لذتهای لیبیدینال را برای او فراهم می‌کند بلکه او را برای نشستن، سینه خیز رفتن، ایستادن، راه رفتن، حرف زدن، و کارهای دیگری که باعث رشد فعالیتهای ایگو کارکردی می شود، آماده می کند (ص. ۳۷).

وینیکات (۱۹۶۳) این کارکرد همه جانبه مادر را “مادر محیطی” می نامد، و با توجه به این موضوع تاکید می کند که برای نوزاد، مادر هنوز نه به عنوان یک دیگری بلکه به عنوان یک محیط کلی دریافت می شود. من می خواهم اضافه کنم که مادر نه بعنوان یک ابژه، بلکه بیشتر بعنوان یک “فرآیندی” شناخته می شود که با لذت های درونی و بیرونی مشخص می گردد.

چون مقاله من به “ردپای” این رابطه اولیه در زندگی بزرگسالی اشاره دارد، من می خواهم اولین ابژه را به عنوان “ابژه تحول آفرین” معرفی کنم. بنابراین، منظور من از ابژه تحول آفرین، ابژه ایست که نوزاد آن را به طور تجربی با فرایند تغییر تجربه سلف اش می شناسد؛ نوعی از شناسایی ابژه بواسطه رابطه همزیستانه، جایی که آگاهی نسبت به اولین ابژه نه به عنوان یک بازنمایی ابژه بلکه بعنوان یک تجربه مجدد از بودن است- یک نوعی از وجود داشتن در تقابل با بازنمایی.

زمانی که مادر جنبه های مختلف بودن نوزاد (غریزی، شناختی، عاطفی، محیطی) را یکپارچه می کند و به این فرایند نظم می دهد، نوزاد را بیشتر نسبت به ماهیت این رابطه ابژه ای آگاه می کند تا کیفیات خودِ ابژه. مادر هنوز به عنوان یک ابژه شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک فرآیند تغییر تجربه می شود، و این خصوصیت ردپایی از جستجوی ابژه را در زندگی بزرگسالی به جا می گذارد، جایی که به باور من جستجوی ابژه به خاطر کارکرد آن -بعنوان دلالت کننده بر فرآیند تغییر- است. لذا در زندگی بزرگسالی جستجوی ابژه در جهت تملک آن ابژه نیست؛ بلکه نوعی سرسپردگی به آن به عنوان یک فرآیند تغییر سلف است؛ جایی که سوژه خودش را به عنوان درخواست کننده ای می بیند که قرار است مراقبت های جسمانی- محیطی را دریافت کند که با دگردیسی های سلف مشخص شده اند. از آنجایی که این همانندسازی قبل از درک مادر به عنوان یک ابژه بوده، بنابراین، این رابطه بر اساس میل نمی باشد بلکه نوعی ادراک بدوی از ابژه است با خصوصیت فعال آن- ابژه به عنوان تغییر دهنده جنبه های جسمانی-محیطی سوژه- و خودش را به شکل جستجو برای ابژه ای(یک شخص، مکان، اتفاق، ایدئولوژی) نشان می دهد که وعده تغییر سلف را میدهد. من ویژگیهای این پیوند اولیه با ابژه را از طریق ارائه یک مثال بالینی نشان خواهم داد که بیانگر یک آسیب شناسی متفاوت از آن رابطه به شکل بزرگ نمایی شده است، و در نهایت به بحث در این مورد می پردازم که این رابطه نه تنها از طریق انتقال بیماران، بلکه به واسطه بازآفرینی ناخودآگاه روانکاو است که به منصهُ ظهور می رسد، همان محیط (اکولوژی) تحلیلی که فروید آن را سرکوب کرد: یعنی روابط اولیه مادر و کودک.
تجربه کردن مادر به عنوان متحول کننده، از جوانب متفاوت قابل حمایت است. در اولین مرحله، نوزاد کارکرد مادر را بعنوان ابژه تحول آفرین در نظر می گیرد؛ مادری که دائما در حال تغییر محیط است تا نیازهای نوزادش را برآورده سازد. این که نوزاد از طریق آگاهی همزیستانه اش مادر را بعنوان متحول کننده وجودش می شناسد نه تنها توهم نیست، بلکه یک واقعیت است؛ چرا که مادر بطور واقعی دنیای نوزاد را تغییر می دهد. در مرحله دوم، با ظهور ظرفیت‌های ایگو، ازقبیل ادراک، جنبندگی، و انسجام، دنیای کودک تغییر می‌ یابد. هر چند یادگیری زبان شاید آشکارترین شکل این تغییرات باشد، اما یادگیری مدیریت کردن یک ابژه، تمایز قائل شدن بین ابژه ها، و به خاطرسپاری ابژه های غایب نیز دستاوردهای دگرگون کننده ای هستند: آنها به تغییر ایگو که خود ماهیت دنیای ابژه نوزاد را تغییر می‌دهد، منتج می‌شوند. تعجب آور نیست که نوزاد تنها در حضور ابژه است که می تواند این دستاوردهای ایگو را شناسایی کند، درصورتی که مادر در فراهم کردن محیط تسهیل کننده ناموفق باشد _به دلیل غیبت طولانی یا بدرفتاری_، این شرایط می‌تواند به فروپاشی ایگو و یا درد روانی منجر شود. زمانی که نوزاد به خلق ابژه انتقالی می پردازد، می تواند این فرایند تحول آفرین را که از رابطه مادر- محیط نشات گرفته، به شکل یک رابطه با ابژه های ذهنیِ بیشمار در آورد. با توجه به اینکه مرحله انتقالی وارث مرحله تحول آفرین است، به همین منوال نوزاد می تواند از تجربه فرآیند به توانایی ابراز تجربه برسد.
نوزاد از طریق ابژه انتقالی می تواند توهم همه توانی اش را به اجرا گذارد (او از طریق توهمات زایا و دوره ای در رابطه با سلف و خلق دیگری می‌تواند ناکامی ناشی از فقدان مادر محیطی را کاهش دهد)، او می تواند با فراغ بال، ابژه را رها کند و همچنان سنگدل و بی رحم باقی بماند؛ در این تجربه انتقالی او می تواند آزادانه از متافور ها استفاده کند: یک فرایند واقعی اکنون می تواند با معادلات سمبلیک آن جابجا شود، و در صورتیکه از طرف مادر حمایت شود موجب جبران فقدان مادر محیطی اصلی می شود. به این معنا، استفاده از ابژه انتقالی اولین عمل خلاقانه نوزاد محسوب می شود، اتفاقی که صرفا نمایشی از ظرفیت ایگو -همانند ادراک- نمی‌باشد، بلکه به تجارب بدوی-ذهنی نوزاد از چنین ظرفیت‌هایی اشاره دارد.

جستجو برای ابژه تحول آفرین در زندگی بزرگسالی

من فکر می کنم که در زندگی بزرگسالی، ما از توجه به طیف گسترده‌ای از ابژه ها غافل می شویم، صرفا به این دلیل که در جستجوی ابژه ای هستیم که سلف ما را متحول سازد. به طور مثال، در بسیاری از اعتقادات مذهبی باور فرد به توانایی واقعی خدایان برای تغییر محیط، ناشی از آن است که او همان مقتضیاتِ رابطه با اولین ابژه اش را درون ساختار موهومی حفظ کند -جایی که معرفت به شکلی همزیستانه باقی می ماند. در دنیای سکولار، ما شاهد سرمایه‌گذاری امید روی ابژه هایی (یک شغل جدید، نقل مکان به کشوری دیگر، یک تعطیلات، یک تغییر رابطه) هستیم که هم می توانند درخواستی برای یک تجربه تحول‌آفرین باشند و همزمان بر یک “رابطه” دائمی با ابژه ای متحول کننده دلالت داشته باشند. ما می دانیم که در دنیای تبلیغات همیشه ردپایی از این ابژه ها هست که وعده ساختن زندگی متفاوتی را می دهد؛ به طوری که کالای تبلیغ شده همواره وعده تغییر محیط بیرونی سوژه را می دهد و لذا این احساس را ایجاد میکند که این تغییر موجب تغییر خُلق می‌شود.

در زندگی بزرگسالی، جستجو برای چنین تجربه ای می تواند یک حس اطمینان و امید به آینده را در فرد ایجاد کند. گرچه بنظر می رسد این امید بر آینده استوار است، درواقع یافتن چیزی در آینده است که موجب تغییر زمان حال می شود، و از جستجوی ابژه ای حکایت دارد که حافظه پیش کلامی ایگو را بازآفرینی می کند.

این موضوع یادآور موقعیتی است که من آن را لحظه زیبایی شناسانه نامیده ام (بولاس، ۱۹۷۸) زمانی که فرد رابطه ذهنی عمیقی با یک ابژه دارد، که این ابژه می تواند یک نقاشی، یک شعر، لذت بردن از یک اُپرا یا یک سمفونی، یا حضور در یک چشم انداز زیبا باشد، یک آمیختگی غریبی را با آن ابژه تجربه می‌کند، که نوعی از تجربه ایگو را که مبتنی بر اولین تجارب اوست، فراخوانی می کند. اما ارزشمندی این موقعیت ها که می توانند معنا دار هم باشند، نه به خاطر دستاوردهای تحول‌آفرین شان، بلکه بیشتر به خاطر کیفیات عجیب و غریب آنها است: حسی از بودن که یادآور چیزی است که هرگز به طور شناختی درک نشده است، بلکه فرد از نظر وجودی به آن آگاه می شود، چیزی که حافظه ای از یک “فرایند” رشدی است تا یک فکر یا فانتزی خاص که در زمان تشکیل سلف اتفاق افتاده است. بدین معنا که چنین لحظات زیبایی شناختی خاطراتی مرتبط با یک اتفاق یا رابطه خاص نیستند، بلکه آنها یک حس جسمی روانی کلی از آمیختگی با ابژه ای را فرامی خوانند که یادآور ابژه تحول آفرین است. این پیش‌بینی تغییر یافتن به وسیله یک ابژه – که خودش مبتنی بر حافظه ایگو از یک فرایند رشدی است- یک نگرش احترام برانگیزی را نسبت به ابژه به فرد القا می کند، به طوری که حتی اگر تغییر سلف به اندازه دوران اولیه زندگی نباشد، فرد بزرگسال تمایل دارد که آن را مقدس بنامد.
بنابراین در زندگی بزرگسالی، فرد در جستجوی ابژه تحول‌آفرینی است که به طور واقعی یک تجربه اولیه با ابژه را یادآوری کند، یعنی به خاطر آوردن چیزی نه به لحاظ شناختی، بلکه بطور وجودی از طریق تجربه عاطفی شدید رابطه ای که با تجربیات تحول‌آفرین متراکم شده سلف مشخص شده است. شدت آن به عنوان یک رابطه ابژه ای، نه به خاطر این است که آن ابژه مورد میل بوده، بلکه به این دلیل است که با چنین تغییرات مهمی مشخص می‌شود. در این لحظات زیبایی شناختی، سوژه از طریق آمیختگی ایگو با ابژه زیبایی شناسانه، بطور گذرایی آن را مجددا تجربه می‌کند، حسی از نگرش ذهنی نسبت به ابژه تحول‌آفرین. اما چنین تجربیاتی فقط خاطرات آن ابژه هستند نه خلق مجدد آن به طور واقعی. به هر حال جستجو برای یافتن چنین معادل های سمبولیکی از آن ابژه تحول آفرین و تجربه همراه با آن در سرتاسر زندگی بزرگسالی ادامه می یابد. انسان به خدایی اعتقاد دارد که به طور کنایه آمیزی غایب است، و این غیبت به اندازه حضورش برای بودن انسان اهمیت دارد. ما بر اساس انتخاب خودمان به تئاتر، موزه، و مناظر طبیعی می‌رویم زیرا در این مکان‌ها در جستجوی تجربیات زیبایی شناختی هستیم. ما ممکن است سلف مان را به عنوان تسهیل گر فرایند تحول‌آفرین تصور کنیم و روی ظرفیت‌های خودمان جهت تغییر محیط سرمایه گذاری کنیم، امری که غیر ممکن است و تنها نشان از آشفتگی محض اندیشه دارد. در چنین رویاپردازی هایی، سلف به عنوان ابژه تحول‌آفرین جایی در زمان آینده قرار دارد، و حتی نشخوارهای ذهنی در رابطه با برنامه های آینده (اینکه چه کار کنیم، کجا برویم، و غیره) که ممکن است به ثمر هم بنشیند، اغلب نوعی دعای روانی برای رسیدن به ابژه تحول آفرین است: یک موضع گیری دنیوی ثانوی بر رابطه ابژه ای که در اولین مراحل زندگی تجربه شده است.

جای تعجب نیست که آسیب‌های روانی متنوع ناشی از شکست، همانگونه که وینیکات بر آن تاکید دارد، می تواند به علت سرخوردگی از این رابطه باشد. یک مثال در این رابطه، قمار بازی است که با اطمینان از یک ابژه تحول آفرین در رابطه با تغییر دنیای درونی و بیرونی اش، روی بازی اش شرط بندی می کند؛ موضوعی که باعث جُرم بیشتر می شود. با تاکید مجدد بر اشاره وینیکات (۱۹۵۶) در این مورد، مجرم مُصر است که محیط باید چیزی را برای او بسازد که او می خواهد. از نظر من او از این جهت با محیط در ارتباط است که گویی او از طریق آن جرم کامل می تواند ابژه کامل و بدون نقصی را کشف کند، و آن جُرم می تواند سلف او را از نظر درونی (از طریق ترمیم نواقص ایگو و نیازهای اید) و بیرونی (به همراه آوردن ثروت و خوشحالی) تغییر دهد. در واقع اشکال متفاوت جنون جنسی نیز می تواند تلاشی باشد در جهت ایجاد یک دیگری به عنوان ابژه تحول‌آفرین. من فکر نمی‌کنم جستجو برای جُرم کامل یا زن کامل و بی عیب و نقص فقط یک جداسازی ایده‌آل سازی شده باشد؛ این جستجو همچنین می تواند ناشی از بازشناسی نقصی در تجربه‌ ایگو بوده و تجربه مجدد عودکننده ای باشد در ارتباط با حوزه‌ای که بالینت (۱۹۶۸) آن را “تقصیر اساسی” می نامد. هر چند جستجو برای ارتکاب جُرم کامل و اغوا کردن زن کامل، در جهت جداسازی تجربه سلفِ بد، از آگاهیِ شناختیِ سوژه صورت می گیرد، با این وجود آنها اعمال نشانه هایی هستند که دلالت بر جستجوی شخص برای یک رابطه ابژه ای خاصی دارند که با تغییر و ترمیم ایگو مرتبط است.

مثال بالینی

به نظر من یکی از متداولترین آسیب شناسی های روانیِ مرتبطِ با روابط ابژه تحول آفرین در رابطه با افرادی اتفاق می افتد که ما آن را سلف اسکیزوئید می نامیم: بیماری که ممکن است از توانایی های ایگو بسیاری برخوردار باشد (هوش، استعداد، دستاورد، موفقیت) اما احساسی از غم و اندوه داشته باشد، بدون اینکه از نظر بالینی افسرده باشد. من قبلاً در مقاله دیگری (بولاس، ۱۹۷۶) در باره پیتر نوشته‌ام.
پیتر مرد ۲۸ ساله مجردی است با حالاتی از غم، ظاهری آشفته، و پوششی رنگ پریده، که سعی میکند از طریق حس شوخ طبعی اش آن را تا حدودی تسکین دهد. او از هوش و تحصیلاتش برای دیگران استفاده میکند نه برای خودش. او به دلیل افسردگی اش توسط پزشک عمومی به من ارجاع داده شد، اما مشکل او بیش از یک غمگینی شدید و احساس تنهایی بود. او بعد از قطع رابطه با دوست دخترش، در یک آپارتمان به تنهایی زندگی میکرد و در طی روز خودش را با کارهای عجیب و غریبی مشغول می‌کرد. او روزهایش را که طوفانی از کارهای منظم بود، به یک سبک منفعلانه همراه با اضطراب سپری می‌کرد، به گونه ای که گویی او بشکل پرخاشگرانه ای از طریق نظم کاری اش اداره می شود. مواقعی که در خانه است اوقاتش را اینگونه سپری می‌کند: روی وسایل ژولیده و نامرتب در جلوی تلویزیون ولو می شود، یک وعده بسیار کم از غذاهای بسته بندی شده می خورد، خود ارضایی می کند، و از همه مهمتر به طور وسواس گونه ای به نشخوار ذهنی در باره آینده می پردازد و برای “اقبال بدش” افسوس می خورد.
او هر هفته باید به دیدن مادرش برود چون احساس می کند مادرش برای این زندگی می کند تا با او حرف بزند و لذا او از این طریق می خواهد مادرش را خشنود و راضی نگه دارد. واقعیت خانه آنها حکایت از یک آشفتگی دیوانه وار داشت. تنها فرزند دیگر خانواده خواهری است که سه سال از او کوچکتر است که از سیزده سالگی دچار بیماری اسکیزوفرنیا شد و در خانه نگهداری می‌شد. او کارهای بیش از حد بزرگ نمایی شده و عجیب و غریبی انجام میداد: به شکل غیر قابل فهمی داستان سرایی می کرد، به طرز عجیبی از مهمانان پذیرایی میکرد، و یک رقاص هوسران بود که اطراف خانه برهنه خود نمایی میکرد. مادر رفتار او را نرمال می دانست و تلاش‌های او برای شکستن اسطوره ها از طریق یک کمدی دیوانه وار را خنثی می‌کرد. پدر مردی منزوی بود و بعنوان یک خیاط کار میکرد، او برای نتیجه بخش بودن کارش به هر شکلی سعی می کرد لذتهایی را بیابد. اگر چه او پدری مهربان بود و کارکرد پدرانه ای برای پیتر داشت، اما برای کنار آمدن با مشکل همه توانی زنش گاهی دست به خودکشی می زد.
بازسازی سالهای اولیه زندگی پیتر این نتایج را به دنبال داشت. او در جریان جنگ و در خانواده ای از طبقه کارگر متولد شده بود. هنگامی که پدرش در جنگ بود خانه آنها توسط خویشاوندان شان که تماما یهودیان طبقه متوسط اروپایی بودند، اشغال شده بود. آن ها سعی می کردند فرهنگ از دست رفته شان را از طریق صحبت مداوم درباره فرهنگ قومی و فاش کردن مصیبت های خانوادگی و منطقه‌ای، سحر و جادو و نشانه ها حفظ کنند. پیتر اولین فرزند خانواده بود و مادرش او را به شدت می پرستید و دائماً با خویشاوندانش در این باره صحبت می کرد که چطور پیتر با کارهای بزرگش خانواده را از بدبختی نجات خواهد داد. مادر همواره درباره روزهای طلایی آینده خیالبافی می کرد و افسردگی اش باعث شده بود که به شیوه مرده ای از پیتر مراقبت کند و تمام سرزندگی اش را روی او بعنوان یک ابژه اسطوره‌ای سرمایه‌گذاری می‌کرد تا یک نوزاد واقعی. بعد از شروع درمان طولی نکشید که برایم روشن شد که او خودش را اینگونه می شناسد که اسطوره ای در درونش دارد که مادر با او به اشتراک گذاشته است؛ در واقع او می دانست که مادر به خود حقیقی او توجه ندارد، بلکه او را بعنوان ابژه رویاهایش می بیند. همانند ابژه اسطوره ای مادر، او احساس می‌کرد که زندگی‌اش معلق است، و در واقع این شیوه ای بود که او زندگی می کرد. به نظر می رسید که او خودش از خودش مراقبت می کرد و نیازهای جسمانی اش را برآورده میکرد، و در انتظار روزی بود که رویاهای مادرش را برآورده کند. اما به دلیل آنکه آن اسطوره، اسطوره ی مادر بود، او نمی‌توانست کاری انجام دهد و فقط باید منتظر می ماند تا اتفاقی بیفتد. به نظر می رسید که او بطور اجباری از نیازهای سلف حقیقی اش تهی شده بود تا یک فضای خالی درونی برای افکار رویایی مادر ایجاد کند. هر بار رفتن به خانه برایش تداعی کننده مادر دهنده ای بود که به پسرش یک غذای رویا گونه می دهد. بنابراین او خودش را از خواسته ها و نیازهای شخصی اش خالی می‌کرد تا خواسته‌های مادر را برآورده کند. او با احساس تعلیق زندگی میکرد و منتظر بود تا آن اسطوره او را برای تغییر واقعیت احضار کند. چون مادر این پیام را به او داده بود که وظیفه مهم او این است که یک ابژه اسطوره ای برای او باشد، بنابراین او فضای درون روانی اش را آنگونه که خود حقیقی اش هست احساس نمی کرد. فضای درونی متعلق به دیگری است، بطوریکه او در گزارش از حالات درونی اش، پیتر را به عنوان یک داستان خالی از شخصیت معرفی می کرد، همانند منطقه‌ای که “برای من” نیست بلکه “برای اوست”. او فاقد هرگونه حسی از سلف بود، و هیچ کیفیتی از یک “من” و یا حتی “مرا یا به من” در او دیده نمی شد. به جای آن بازنمایی های سلف او بیشتر در بردارنده ماهیتی از یک “آن” در یک سطح وجودی بودند. موجودیت یک “آن” برای او به معنای موجودی خوابیده، معلق، و بی روح است.
تداعی های پیتر بیشتر همانند یک جدول ثبت وقایع از حالت های “آن” بود: گزارش نشخوار گونه ای درباره اتفاقات بدنی اش به عنوان ابژه تهی شده از شخصیت. نگرانی مادر برای سلامتی او، البته بخاطر برآورده شدن رویاهایش، باعث شده بود تا پیتر نسبت به هر مشکل جسمانی حالت وسواس گونه ای پیدا کند و اغلب گزارشات او درباره سلامتی اش باشد.
من بتدریج فهمیدم که ساختار اسطوره‌ای او (وجود داشتن در یک داستان، به جای بودن به عنوان یک واقعیت وجودی) بیانگر یک گفتمان نهانی از فرهنگ مفقود شده ای مربوط به روابط اولیه او با مادر می باشد. حالت های ایگو نشان دهنده سخنانی با مادر بودند، مادری که از آنها به عنوان فرهنگ لغات مرتبط با اسطوره اش استفاده می کرد. احساس آسیب دیدن او به خاطر نقائص ایگو و برآورده نشدن نیازهای اید به این دلیل بود که او قهرمان سرگردان مادرش شده بود که قرار بود برای ماموریت های آینده بخاطر او مبارزه کند. احساس تهی بودن او در روابط شخصی اش به این دلیل بود که او خداوند تسلی دهنده ای بود که نمی توانست با دیگران ارتباط برقرار کند. پاسخ او در برابر نقطه نظرات و نگرانی های مادرش، این بود که نگران نباشد چون او بزودی پولدار و مشهور می‌شود، به تلویزیون می رود، و برای خانواده ثروتی را میاورد که سزاوارش هستند. ناامیدی و یاس وجودی او همواره در قالب یک روایت اسطوره‌ای در می‌آمد: یک شیوه سمبولیک که از واقعیت به شکل خیالی استفاده می‌شد. وقتی او از مادر میخواست بگذارد او به زندگی درونی اش توجه کند، مادر بشدت عصبانی شده و فریادزنان پاسخ میداد که این بدبختیِ او زندگی شان را تهدید می‌کند، زندگی ای که تنها او ناجی آن است. او بایستی به شکل یک کرم که قرار است پروانه ای طلایی شود، و قهرمانی که هنوز زاده نشده باقی بماند، و اگر او این کارکرد اسطوره ای را با نیازهای شخصی اش خراب نکند، به زودی به ثروت و شهرتی ماوراء تصورش خواهد رسید.
در انتقال، پیتر در مورد خودش به عنوان ابژه ای نیازمند مراقبت حرف میزد: “معده ام درد میکند”، “گردنم درد میکند”، “سرما خورده ام”، “حالم خوب نیست”. او با من با زبان افسوس، شکایت، و عاری از دریافت میل و توجهی از طرف من حرف میزد. او دست هایش را به هم می مالید به انگشتانش نگاه می کرد و بدنش را همانند یک کیسه به اطراف پرت میکرد. زمانی که متوجه شدم که گفتمان او یک حس رهایی و تسکین را برایش به همراه دارد، دیگر رفتارهای او را نه به عنوان نشخوار ذهنی وسواس گونه ای در خدمت یک مقاومت، بلکه به عنوان گفتمان پنهانی نشأت گرفته از فرهنگ روابط اولیه اش با مادر درک کردم. من احساس می‌کردم که او در تلاش است تا از طریق انتقال یک رازی را با من در میان بگذارد، رازی که کیفیتی پیش کلامی و معماگونه داشت. من از طریق همان زبان توانستم وارد فرهنگ مصادره شده او شوم: از طریق توجه به تمام شکایات، افسوس ها، و اظهارات بدنی اش. گذشته از همه اینها، من متوجه شدم که آنچه او از من می خواست، طنین صدایم بود که در نهایت فهمیدم  به خاطر نیاز او به صدای خوب مادرانه ای است که بتواند به تجربیات او شکل دهد و سرانجام همین لحن صدای من، توانست رابطه ما را متحول کند. او تفسیرهای مرا کمتر به خاطر محتوای آنها، بلکه بیشتر به این دلیل تایید می‌کرد که به تجربیاتش شکل می‌داد. او بندرت محتوای یک تفسیر را به یاد می‌آورد. آنچه او تایید میکرد حسی از رهایی بود که از طریق کلمات من به او منتقل می شد.
این حس پیتر مبنی بر اینکه وجودش به عنوان ابژه ای تحول آفرین برای دیگران سرنوشت ساز است، به ما نشان می دهد که نوزاد نه تنها نیاز به جدایی و سرخوردگی از عملکرد ظاهری مادر به عنوان تنها عامل تحول دارد ، بلکه به همان اندازه، مادر نیز بعد از تولد نوزادش، با تجارب افسرده واری روبرو می شود و ناچار است به یک یاس و سرخوردگی تن دهد که ناشی از روبرو شدن با نیازهای واقعی نوزاد بوده و باعث کاهش آرزوی ناخودآگاه مادر برای تبدیل نوزاد به ابژه ای تحول آفرین می شود. مادر پیتر پیوسته از به رسمیت شناختن و حضور در او به عنوان یک فرد واقعی امتناع می ورزید ، اگرچه مسلماً ، کیفیتی از آنچه که ممکن است ما از آن مادری کردن آزمندانه بنامیم وجود داشت: او به گونه‌ای نسبت به پیتر احساس تملک داشت که گویا کیمیاشناسی است که از تفاله ای محافظت می کند که دربردارنده گنجی بالقوه است. نیازهای واقعی پیتر هیچگاه برآورده نشدند، چون مادرش او را به عنوان یک کودک ناجی می دانست که سرنوشت برایش به ارمغان آورده، و قرار است آرزوهای مادر را برآورده سازد.

بحث

این مثال روشنی است از آسیب شناسی روابط ابژه تحول آفرین، و در کار ما با بیماران نارسیستیک، (کسی که کارکردش با توهم خودش به عنوان ابژه تحول آفرین همراه است، اما با حالتهایی از درماندگی افسرده وار در برآورده سازی نیازهایش روبروست)، و افراد اسکیزوئید که حالت هایی از این ابژه خاص را بزرگ نمایی کرده اند، کاربرد دارد. هر چند من معتقدم که جستجو برای ابژه تحول آفرین، در هر دو شخصیت نارسیستیک و اسکیزوئید، در حقیقت یک نوع بازشناسی درونی است در رابطه با نیاز برای ترمیم ایگو و نیز نوعی جستجوی شیداگونه برای سلامتی است. یقیناً یکی از حالتهای چنین بیمارانی، در دسترس نبودن شان در ارتباط با یک دیگری واقعی است -بی حسی و انزوای افراطی آن ها- اما از نظر من چنین ویژگیهایی، که انعکاسی از توقف های رشدی روانی هستند، همچنین به نیاز بیمار برای دفاع از بخشی از خود اشاره دارد که بعنوان یک تقاضا برای حضور روابط ابژه برگشت کننده ای است که با ترمیم اولیه ایگو مشخص میشود. در فرآیند تحلیل، این موضوع میتواند غالباً به ناتوانی کامل بیمار در ارتباط با روانکاو به عنوان یک شخص واقعی منتج شود، در حالیکه، در عین حال، یک رابطه شدیدی را با روانکاو به عنوان یک ابژه تحول آفرین حفظ می کند. بیمار در تلاش برای ایجاد چه چیزی است؟ از نظر من، همانطور که درباره پیتر نوشته ام و همانطور که نویسندگان دیگر اشاره کرده‌اند (اسمیت، ۱۹۷۷)، چنین بیمارانی در جستجوی زندگی در درون یک محیط مخصوص با روانکاو هستند، جایی که تفسیر های روانکاو بیشتر به خاطر معنای شان به عنوان تجربه یک صدای مادرانه -یک نوعی از زمزمه کلامی- است که اهمیت دارد تا محتوای آنها. در واقع آنچه که به عنوان خنثی بودن فضای تحلیلی نامیده می‌شود -به ظاهر به عنوان کاهش دهنده ترس بیماران هیستریک یا وسواسی از مورد انتقاد واقع شدن و تسهیل کردن تداعی های آنالیزان-، به شیوه‌ای متفاوت روی بیماران نارسیستیک و اسکیزوئید تاثیرگذار است؛ آنها مسحور آن میشوند، و مادامیکه آن آهنگ صدای تحلیلی تدوام داشته باشد، آنها می توانند نسبت به محتوای واقعی تفسیر بی توجه باشند. اکنون ممکن است که ما این موضوع را به عنوان پیچیدگی تحلیل پذیر بودن بیمار در نظر بگیریم، یا فضای تحلیلی (فراهم کردن محیط نگهدارنده) را بعنوان یک فرایند تسهیل کننده در چنین بیمارانی بشناسیم، که منجر به فراخوانی یک حالت واپس رونده عمیق می شود که می تواند بخشی از مسیر ضروری این بیماران جهت درمان باشد. در واقع تجربه من با چنین بیمارانی این است که یک واپس روی به این مدل از رابطه ابژه، اغلب در اولین جلسه درمان اتفاق می‌افتد، و آن فضای (اکولوژی) اتاق تحلیلی (روانکاو، تفسیرهای روانکاو، کاناپه و غیره) یک نوع فضای مقدسی برای بیمار می شود. از نقطه نظر من بیمار به مرحله ای که بالینت آن را “تقصیر اساسی” (basic fault) می نامد، واپس روی می‌کند، اما همان‌طور که هر واپس روی به بخشی از بیماری در درون شخص اشاره دارد و شرایط خاصی از درمان را می‌طلبد، به اعتقاد من چنین بیمارانی نیاز به یک تجربه طولانی مدت از تغییرات موفقیت آمیز ایگو دارند که توسط روانکاو و در فضای تحلیلی به رسمیت شناخته شود. در چنین لحظاتی بیمار ابتدئاً تفسیرها را به خاطر ظرفیت شان در تناسب با خلق درونی، یا احساس، یا تفکرش تجربه می کند، و چنین لحظاتی از ارتباط باعث “تجربه مجدد” رابطه با ابژه تحول آفرین می شود.
چنین بیمارانی از مداخله گر نبودن روانکاو در فضای درمان استقبال می کنند (به ویژه از پذیرش بی قید و شرط روانکاو)، نه به این دلیل که موجب راه اندازی تداعی ها می شود، بلکه به خاطر اینکه به نوعی از رابطه منجر می شود که به نظر می رسد برای بهبودی لازم باشد. حال آنکه برخی از روانکاوان ممکن است این ادراک بیمار را صرفاً به عنوان یک مقاومت در نظر بگیرند، اگر چنین باشد، من فکر می‌کنم ما آن فضای منحصر به فرد ضروری برای ایجاد رابطه را نادیده می گیریم. ما می دانیم که حتی پیشنهاد درمان، اشتیاق واپس رونده ای را در بسیاری از بیماران فرا میخواند. ما می‌دانیم که قرار دادن بیمار روی کاناپه یک حسی از اضطراب قابل انتظار و وابستگی را ایجاد می کند. قابلیت اعتماد ما، عدم مداخله ما، و استفاده از تفکر همدلانه جهت محقق شدن نیازهای بیمار، اغلب یک محیط مادرانه بسیار بیشتری نسبت به مادر واقعی برای بیمار فراهم می‌آورد. در چنین لحظاتی همانندسازی بیمار با روانکاو به عنوان ابژه تحول‌آفرین بی شباهت به همانندسازی نوزاد با این فرآیندها در مادر نیست. در واقع درست همان‌گونه که همانند سازی تغییرات ایگو نوزاد با مادر یک همانند سازی ادراکی -و نه یک میل- است، لذا به نظر نمی رسد که همانندسازی بیمار با روانکاو نیز نشاندهنده میل بیمار به او به عنوان فردی متحول ‌کننده باشد، بلکه نشانگر همانند سازی ادراکی مستمر او با روانکاو به عنوان ابژه ای تحول آفرین است. این مرحله از تحلیل در درمان شخصیت‌های نارسیستیک، مرزی، و اسکیزوئید هم لازم و اجتناب‌ناپذیر است.
این مرحله از درمان برای درمانگر بسیار مشکل است، چون به نوعی هنوز تحلیل بیمار اتفاق نیافتاده، و اظهارات تفسیری ممکن است تا حدودی از طرف بیمار رد شوند: به صورت یک اهانت و تحقیر مودبانه یا خشم. یک چنین بیماری اغلب با تکان دادن سر گفته مرا تایید می‌کند و در واقع نشان می‌دهد که تحت تاثیر درستی تفسیر من قرار گرفته، اما در نهایت می‌گوید: “اما البته شما می‌دانید که تفسیرتان فقط از نظر تکنیکی درست بوده” و اینکه “این تفسیر در رابطه با تجارب زندگیم کمکی به من نمی کند، و هر چند که این تفسیر درست باشد، اما چون من نمی‌توانم آنچه را شما فکر می‌کنید درک کنم، پس این اظهارات به درد من نمی خورد.” هرچند او متقاعد شده که من می دانم چطور از او مراقبت کنم، اما از من می خواهد که حتی فقط برای یک ساعت یا یک روز درد او را تسکین دهم. تحلیل درست از نظر او همانند نوعی نفوذ عقلانی به تجربیات فرونشانده اش بود، و من برای او یک نوع کامپیوتر پیشرفته بودم تا اطلاعاتش را ذخیره کنم، نیازهایش را در بانک حافظه پردازش کنم، و ظرف یک جلسه یک راه حل درست و چاره قطعی برای زندگی‌اش ارائه دهم. من این بخش از تحلیل را نوعی واپس روی میدانم، که یک بازآفرینی است از اولین تجربه با ابژه، و فکر می کنم احمقانه است که یک درمانگر بخواهد این فرهنگ فضای تحلیلی را که به واقع تسهیل کننده چنین یادآوری هایی است، رد کند.
اگر چنین واپس روی هایی یک مقاومت نسبت به تحلیل سلف هم باشند، می تواند به عنوان هشداری برای روند تحلیل فهمیده شود، و بدین معناست که بیمار نیاز دارد در برابر روند تحلیل مقاومت کند زیرا دستاوردهای تحلیلی پیش رس بوده و بعنوان یک اقدام نابهنگام و نامناسب با موقعیت روانی بیمار تجربه می شوند. در انتقال – تا جایی که به فرآیند و فضای تحلیلی در رابطه با شخص روانکاو مربوط می‌شود- واپس روی بیمار نسبت به مرحله‌ای از رابطه با ابژه تحول آفرین است، که روانکاو را به عنوان مادر محیطی تجربه می کند، یک حافظه پیش کلامی که نمی‌تواند به کلام درآید و تجاربی را فراخواند، بلکه فقط کلامی است که شرایط خاص خودش را می‌طلبد: عدم مداخله، “نگه داشتن”، “فراهم آوری”، تاکید بر نوعی همزیستی یا آگاهی تله پاتی گونه، تسهیل کردن تبدیل یک فکر به فکر دیگر، یا یک عاطفه به فکر. و در این موقعیت، بسیاری از این جلسات شکلی از روشن سازی به خود می گیرند، که بیمار آن را بعنوان اتفاقات متحول کننده تجربه میکند. تفسیرهایی که مستلزم تفکر انعکاسی یا تحلیل سلف هستند تقاضاهای نابهنگامی از ظرفیت روانی بیمار هستند و در نتیجه در چنین بیمارانی خشم شدید یا حس غیرمنتظره‌ای از پوچی را برمی‌انگیزد.
شاید به این دلیل که بسیاری از تئوری‌های روانکاوانه در نتیجه کار با بیماران هیستریک (که فضای تحلیلی را اغواگرانه تعبیر می‌کنند) یا بیماران وسواسی (که مشتاقانه این فضا را به عنوان آیین شخصی دیگری قبول می‌کنند) ایجاد شده اند، ما گرایش داریم که واکنش های واپس رونده نسبت به فضای تحلیلی را به عنوان مقاومت نسبت به اتحاد کاری یا فرایند تحلیلی در نظر بگیریم. و شاید هنوزهم می‌توانیم این تفکر را بپذیریم که جنسی سازی انتقال از جانب بیمار هیستریک، و تشریفات وسواس گونه فرایند تحلیل (تداعی آزاد؟) خودشان دفاع هایی در مقابل همان “دعوت” به فضای تحلیلی و فرآیند واپس رونده هستند. لذا در تحلیل چنین بیمارانی محتویات روانی بسهولت در دسترس بودند و شخص می توانست از این بابت خوشحال باشد که چرخ آسیاب تحلیلش به خوبی می چرخد، اما درمان غالباً پایانی نداشت و به تغییر شخصیت منجر نمی شد و یا یک تغییر ناگهانی به واسطه محتویات اولیه و قدیمی بود. در چنین مواردی به اعتقاد من روانکاو آگاه نبود که شکست بیمار در تجربه موقعیت درمانی، به خاطر مقاومت شمردن یک دعوت واپس رونده بود؛ در واقع با اضافه شدن مکانیسم‌های تداعی آزاد و تفسیر دفاع های بیمار، فرایند تحلیل می تواند به انکار همان روابط ابژه ای بیانجامد که به بیمار “ارائه” شده بود. اگر روانکاو نتواند بپذیرد که در حقیقت او یک فضای واپس رونده ای را به بیمار ارائه می کند (یک فضایی که بیمار را تشویق می کند تا زندگی کودکانه اش را در انتقال مجددا تجربه کند)، اگر در مقابل کار “دعوت” که می باید انجام شود، پافشاری کند جای تعجب نیست که چنین تحلیلی یا به نوعی گسستگی دوطرفه بین بیمار و روانکاو منجر می‌شود که ادامه آن به جایی نمی‌رسد (تبانی وسواس گونه) یا باعث انفجار ناگهانی بخشی از بیمار میشود، که اغلب “برون‌ریزی” نامیده می‌شود.
بنابراین از نظر من کارکردهای روانکاو به عنوان یک ردّ حافظه ای فراخوان از ابژه تحول آفرین هستند، همانند موقعیتی که یا منجر به یاد آوری های واپس رونده بیمار از این روابط ابژه اولیه می شود، یا منجر به نوسانات مقاومت نسبت به آن؛ به طور مثال یا انکار از طریق جنسی سازی، یا اعمال تشریفاتی وسواس گونه. در واقع انتقال از این نقطه نظر در ابتدا و در درجه نخست یک واکنش انتقالی به روابط ابژه اولیه است و به ما کمک می کند تا ببینیم که چطور بیمار تجاربش از موقعیت اولیه با ابژه را به یاد می‌آورد.
ممکن است یک واپس روی عمیق در رابطه با این تقاضا وجود داشته باشد که روانکاو یک نغییر اساسی به شیوه ای جادویی و دگرگون کننده ایجاد کند. ممکن است بیمار از حدی سلامت کافی برخوردار باشد که بتواند تجاربش از آن موقعیت را گزارش کند، و نیز بینش کافی نسبت به یاد آوری های واپس رونده داشته باشد، که با کار بعدی تحلیل ادامه یابد، و همچنان با جنبه‌های قدیمی‌تر سلفش در تماس باشد. در واقع من معتقدم که بیشتر مواقع انفعال بیمار، یا بی کلام بودن او، و یا انتظار اینکه روانکاو نسبت به آنچه انجام می‌دهد آگاه باشد و یا کاری برای او انجام دهد، لزوما مقاومت در برابر یک فکر خودآگاه یا پیش آگاه خاص نیست، بلکه یک نوع یادآوری از دنیای پیش کلامی نوزاد با مادر است. چنانچه ما به این موضوع آگاه نباشیم که روانکاوان از طریق سکوت شان، تفکر همدلانه، و ندادن دستورالعمل های آموزشی است که در ساخت این دنیای پیش کلامی مشارکت می‌کنند، نسبت به بیمار غیرمنصف خواهیم بود و این می تواند دلیلی برای گیجی و رنجش آنها شود.

من با ساده سازی بیش ازحد موضوعات بالینی سعی کردم تا دیدگاهم را در این مورد که اساس رابطه انتقالی بر الگوی اولین‌ روابط ابژه تحول آفرین متکی است، روشن سازم. فروید بطور ضمنی به این موضوع زمانیکه فضا و فرآیند تحلیلی را بنا نهاد، اشاره کرد. گرچه در تئوری فروید به رابطه مادر-کودک اهمیت نسبتاً کمی داده شده، اما می‌توان گفت که فروید بازشناسی غیر کلامی و ناخودآگاه از آن رابطه را با خلق فضای (اکولوژی) تحلیلی برون ریزی کرد. در واقع شکل گیری فرآیند روانکاوانه خود بر حافظه‌ای از این رابطه اولیه متکی است، و بازآفرینی ناخودآگاه جمعی روانکاو (یک انتقال متقابل حرفه‌ای) از طریق بازآفرینی موقعیت ابژه تحول آفرین به یاد آورده می شود. آنچه که فروید در تحلیل خودش نتوانست به آن دست یابد -رابطه اش با مادرش- در رابطه با انتخابش از فضای تکنیک روانکاوانه برون ریزی شد. و چنانچه ما به عنوان روانکاو نتوانیم درک کنیم که ما در حال باز آفرینی این الگوی اولیه هستیم، در اینصورت همان انتقال متقابل فرویدی را ادامه خواهیم داد.
هر چند جستجو برای تغییر و ابژه تحول آفرین، شاید نافذترین و قدیمی ترین روابط ابژه را نمایان سازد، اما من باز هم تاکید می کنم که این جستجو فقط به خاطر خود آن ابژه و یا ابتداً میل شدید به او نیست، بلکه بر آمده از همانند سازی ادراکی پایدار با ابژه دگرگون کننده سلف است. قطعا جستجوی ابژه طیفی از احساسات را -لذت و خوشحالی در صورت یافتن آن ابژه و غم و اندوه در صورت نبودن آن- برمی انگیزد، اما جستجوی ابژه به واسطه اطمینان از تحول آفرین بودن آن است که به تغییر سوژه می انجامد. البته این جستجو به یک ایده آل سازی ثانویه در مورد دستیابی به ابژه منجر می شود -همانطور که در اسطوره مسیح وجود دارد- اما مقدس سازی ابژه زمانی اتفاق می‌افتد که پتانسیل تحول‌آفرین آن اثبات شده باشد. به باور من، این اطمینان از ویژگی تحول آفرینی ابژه بر اساس ظرفیت آن در زنده کردن خاطره ای از تغییرات اولیه ایگو است. استدلال من این است که گرچه هیچ حافظه شناختی از تجربیات نوزاد‌ با مادر وجود ندارد، اما جستجو برای ابژه تحول آفرین، و نام گذاریش بعنوان بشارت دهنده تغییرات محیطی، حکایت از حافظه‌ ایگو دارد. به طور غریبی این منحصراً ابژه ایگوست، و در واقع می‌تواند مرتبط با یک ضربه شدید یا نوعی بی‌تفاوتی ناشی از تجربه ذهنی فرد در رابطه با میل به آن باشد. یک قمار باز خود را مجبور به قمار کردن می بیند: ممکن است که او از نظر ذهنی نخواهد  قمار کند اما همانند سازی درونی با ابژه تحول آفرین در آن لحظه می تواند موجب بدبختی او شود. در رُمان مِل ویل (۱۹۶۷)، موبی دیک، آهاب خود را مجبور به جستجوی نهنگ می بیند، هر چند منبع این اجبار درونی کاملاً برایش بیگانه است. او میگوید:
این چیست، این حس بی نام، عجیب، و مرموز چیست، این فرمانروای غایب و فریبنده، و این امپراطور ظالم که به من فرمان می‌دهد کیست؛ آن چیزی که در مقابل تمام اشتیاق و علائق من قرار دارد، و آنچه باعث می شود که من اینچنین به راهم ادامه دهم، بانگ برآورم، و خودم را به خاطرش مشوش سازم؛ بی پروا مرا آماده انجام کاری میکند که برایم مطبوع و با وجودم سازگار است، چطور من جرأت چنین کاری را پیدا کردم؟ آیا این آهاب، آهاب است؟ آیا این من، خدا، هستم، یا کس دیگری است که این دستان را بالا میبرد؟ (صص. ۵-۴۴۴).
در رابطه با جستجو برای نهنگ چیزی بیرحمانه و فاقد شخصیت وجود دارد، و تمام ابژه ها بعنوان تحول‌آفرین نامگذاری شده اند. زمانیکه خاطرات اولیه ایگو با ابژه ای در حال حاضر مشخص می شوند، رابطه سوژه با ابژه می‌تواند دیوانه وار شود. من فکر می کنم بسیاری از جنبش های افراطی سیاسی به یک یقین جمعی اشاره دارند که ایدئولوژی انقلابی شان به یک تغییر کلی محیطی منجر خواهد شد و نیز همگان را از نواقص و اشتباهات اولیه شان نجات خواهد داد: فردی، خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی، و اخلاقی. مجددا تاکید می‌کنم که این موضوع نشاندهنده یک خواست انقلابی یا اشتیاق افراطی برای تغییر نیست، بلکه یک اطمینان در این مورد است که ابژه (در این مورد ایدئولوژی انقلابی) باعث تغییری میشود که برای مشاهده کننده مهم است.

نتیجه گیری

من فکر میکنم که در کار با بیماران خاصی (اسکیزوئید و نارسیستیک) که جستجوی ابژه خاصی را بزرگ نمایی می کنند، و در تحلیل حالت های خاص فرهنگ، ما می‌توانیم ردپایی از اولین تجربه با ابژه را در بزرگسالی مشخص کنیم: تجربه یک ابژه ای که باعث تغییر دنیای درونی و بیرونی سوژه میشود. من این اولین ابژه را ابژه تحول آفرین نامیده ام، و میخواهم آن را “ابژه بعنوان فرایند” تعریف کنم، لذا اولین ابژه با تجربه نوزاد از آن مرتبط است. پیش از آنکه مادر به عنوان یک ابژه کلی برای نوزاد مشخص شود، کارکرد آن برای نوزاد به عنوان یک منطقه یا منبع تغییر است، و از آنجاییکه ذهنیت در شرف تکوین نوزاد بر تجربه او در رابطه با تغییرات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) مبتنی است، لذا اولین ابژه با تغییر حالات ایگو تعریف می شود. با رشد نوزاد و افزایش اطمینان او نسبت به خود، رابطه او با مادر تغییر می یابد، و مادر از یک دیگری که باعث تغییر سلف میشود به شخصی تبدیل میشود که زندگی و نیازهای خودش را دارد. همانگونه که وینیکات می‌گوید این مادر است که باعث از بین رفتن توهم نوزاد در رابطه با تجربه مادر به عنوان تنها محافظ دنیای او میشود، فرایندی که زمانی اتفاق می افتد که نوزاد قادر شود نیازها و خواسته هایش را به طور فزاینده‌ای برآورده کند؛ اما تجربه ایگو در رابطه با تغییر یافتن توسط دیگری به عنوان یک حافظه باقی می ماند که ممکن است مجددا بشکل جستجو برای تجربیات زیباشناختی در طیف وسیعی از ابژه های تحول آفرین آرمانی تجربه شود؛ مانند: ماشین، خانه، شغل، تعطیلات جدید، که وعده تغییر کلی در محیط درونی و بیرونی را میدهند، تجربه شوند، و یا بشکل تظاهرات روانشناختی متنوعی از این حافظه: رابطه قمارباز با ابژه اش، و رابطه یک فرد تعصبی با ابژه ایدئولوژیکش درآید.

استدلال من این بود که فضای روانکاوانه ای که با سکوت و همدلی روانکاو، کاناپه ای که بیمار را “نگه” میدارد، خودداری از رابطه غیردرمانی، و تاکید بر فانتزی نسبت به روانکاو، و غیره تجهیز شده، اغلب موجب همانندسازی با روانکاو بعنوان ابژه تحول آفرین میشود. این موضوع به این دلیل اتفاق می افتد که فضای تحلیلی از یک چنین رابطه واپس رونده ای حمایت میکند، و همچنین ایدیوم رابطه تحلیلی شباهت روانی بسیاری با توجه مادر نسبت به نوزاد دارد.

به این ترتیب، پافشاری بیمار بر این که روانکاو یک ابژه تحول آفرین است، لزوما مقاومت نسبت به کار تحلیلی نیست، بلکه این حافظه ای است که توسط خود فرآیند تحلیلی احیا می شود، و بنابراین کار حرفه ای بایستی بر تحلیل بیشتر  ارتباط ناهشیار با فضای تحلیلی متمرکز باشد. استدلال من در رابطه با این موضوع بر این اساس است که تکنیک تحلیلی کنونی ما بازنمایی کننده خلائی است که در تحلیل خود فروید وجود داشت: رابطه او با مادرش. به نظر من جنبه هایی از رابطه مادر و کودک در تکنیک تحلیلی بازنمایی شده اند، هر چند روانکاوان دنباله رو اندیشه های فروید، همانطور که بینش او را به ارث برده اند، نابینایی او را نیز نسبت به آنچه که در تکنیک تحلیلی بازآفرینی می شود و باعث فراخوانی خاطراتِ روابط ابژه اولیه می گردد را هم به ارث برده اند. ما می توانیم این را یک انتقال متقابل حرفه ای ناخودآگاه بنامیم؛ زیرا ما به بیمار نوعی از رابطه (تجربه مجدد واپسرونده به رابطه نوزاد با مادر) را ارائه می دهیم که نه تنها خاطرات ایگو، بلکه انتظارات همراه آن را نیز زنده می کند، و از طرف دیگر، لااقل در مدل های کلاسیک تر، همچنان بر پیشبرد “کار” تحلیل اصرار می ورزیم. مادامی که روانکاو درک کاملی از حرفه اش بعنوان پیش نویس انتقال متقابل به نمایش در آمده از روابط ابژه اولیه اش نداشته باشد، چنین مدلی از کار تحلیلی میسر نمی شود. تا زمانیکه ما اینگونه بازنمایی های غیرکلامی را در خودمان درک نکنیم، نمیتوانیم شناختی از آن برای بیمار ایجاد کنیم. در نهایت، ما می توانیم احتمالا ببینیم که چطور در لحظه زیبایی شناختی، زمانیکه شخص رابطه ذهنی عمیقی را با یک ابژه برقرار می سازد، فرهنگ در هنر، معادل های نمادینی از جستجوی تحول را پیدا می کند، یعنی همان تلاش جهت تجربه ارتباط عمیق ذهنی با یک ابژه، که هم هنرمند را برایمان یادآوری می کند و هم موقعیتی را جهت تجربه حافظه ایگو از تحول را برایمان فراهم می سازد. تا حدودی تجربه لحظه زیبایی شناختی نه موضوعی اجتماعی است و نه اخلاقی؛ بلکه بطور عجیبی بعنوان موضوعی غیر شخصی و تا حدودی بی رحمانه تجربه می شود، زیرا جستجوی ابژه به خاطر ایجاد نوع خاصی از تجربه صورت می گیرد. فضای زیبایی شناختی، تجربه مجدد مناسبی از جستجوی این رابطه ابژه را برایمان فراهم میکند، و می توان گفت که فرهنگ، خاطراتی از تجربیات ایگو که در حال حاضر تجربیات عمیقا تعیین کننده ای هستند، را درگیر می کند. فرهنگ احتمالا نمی تواند نیازهای سوژه را به اندازه ای که مادر نیازهای نوزاد را برآورده می سازد، برآورده کند. اما در هنر ما می توانیم موقعیتی برای جستجوی چنین یادآوری های گهگاهی از خاطرات عمیق ایگو در رابطه با فرایند تغییر سلف بیابیم.

خلاصه
من فکر میکنم که ما در کار با بیمارانی که شکل خاصی از جستجوی ابژه را بزرگ نمایی میکنند، و در تحلیل مان در رابطه با ویژگیهای معینی از فرهنگ غربی میتوانیم ردپایی از تجربیات اولیه با ابژه را در بزرگسالی پیدا کنیم. تجربه اولیه نوزاد از ابژه بعنوان یک فرایند است تا یک ابژه ای در ذات خود، چون تجربه نوزاد از ابژه ( یک تجربه ای از تغییرات بدنی-روانی) بطور ادراکی با ابژه مادرانه مشخص میشود. به این دلیل من اولین ابژه را ابژه تحول آفرین ناامیده ام، و چون میخواهم آن را با “ابژه بعنوان فرایند” مشخص کنم، لذا فرضمان از ابژه را با آگاهی ذهنی نوزاد از آن ابژه مرتبط میکنیم.

پیش از آنکه مادر برای نوزاد بعنوان یک ابژه کلی شناخته شود، بعنوان منبع تغییر کارکرد دارد، و همانطور که ذهنیت نوزاد از طریق یکپارچگی تجربیات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) تکامل می یابد، اولین ابژه نیز با تغییرات حالت ایگو مشخص می شود. این تجربه ایگو بعنوان حافظه ناخودآگاهی است که در بزرگسالی بشکل جستجوی شدید برای ابژه تحول آفرین: یک رابطه جدید، شکل متفاوتی از کار، بدست آوردن مواد جدید، یک ایدئولوژی یا یک باور، تجربه می شود.

غالبا در لحظات زیبایی شناختی، زمانی که شخص رابطه عمیقی را با ابژه زیبایی شناختی احساس می کند، حافظه روشنی از این روابط ابژه اولیه فعال می شود. چنین لحظاتی از لحاظ فراخوانی حافظه عاطفی در رابطه با روابط ابژه اولیه مهم است. درک چارچوب روانکاوانه و فرایندی که باعث یادآوری روابط ابژه اولیه در بیماران می شود، برای روانکاوان بسیار مهم است، بطوری که انتظارات بیمار در رابطه با اینکه روانکاو کارکرد متحول کننده داشته باشد ضرورتا نه یک آرزو یا یک مقاومت نسبت به کار تحلیلی، بلکه در واقع می تواند واکنش بیمار نسبت به فضای واپس رونده تحلیلی باشد.

* دانلود فایل اصلی مقاله

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Negar_20200724_100437.png
خرداد ۲۳, ۱۳۹۹

من چگونه با بیمارانم حرف می زنم/ نویسنده: توماس آگدن (۲۰۱۸)/ مترجم: الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله، نویسنده تلاش می‌‎کند تا روش صحبت با بیمارانش را توصیف و تصویرسازی کند. او از به کار بردن زبانی که بیمار را غالباً به تفکر هوشیارانه یا پردازش ثانویه سوق می‌دهد، خودداری می‌کند؛ مخصوصا در زمانی که به دنبال ابعاد ناهوشیار تفکر است. او برای اشتباه فهمیدن‌ها ارزش قائل می‌شود زیرا منجر به فراخواندن حدسیات، احتمالات و یک حسی از تواضع در مقابل شرایط ناشناخته و غیرقابل شناخت انسانی می‌گردد. نویسنده معتقد است که قطعیت از طرف روانکاو، فرآیند تحلیل و ظرفیت بیمار برای رشد روانی را تضعیف می‌کند. نویسنده مطرح می‌کند که راه‌های توصیف کردن (در تضاد با توضیح دادن) در گفتگوی تحلیلی فرآیند تحلیل را آسان‌تر می‌کند. در این مقاله یک نمونه بالینی نیز آورده شده است که در آن نویسنده در مورد فرآیند تفکر خود هنگام صحبت با یکی از بیمارانش بحث می‌کند.

شاید یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین پرسش‌های بالینی برای من به عنوان یک روانکاو، بیش از آنکه مرتبط با این باشد که «چه به بیمارانم بگویم»، پیرامون این مساله است که «چگونه با آن‌ها صحبت کنم». به عبارت دیگر، در طول سال‌ها توجهم از اینکه «چه معنایی بدهم» به اینکه «چگونه معنا بدهم» معطوف شده است. البته این دو عبارت از هم منفک نیستند اما در این مقاله، بر مورد دوم تاکید می‌کنم. من در مورد مسائل پیش رو بحث خواهم کرد: مشکلات و احتمالات حاصل از این شناخت که ما هرگز نمی‌توانیم تجربه‌های بیمارانمان را بشناسیم؛ تعمیم نحوه‌ی صحبت با بیماران غیرممکن است و روانکاو مسئولیت دارد که روانکاوی را برای هر بیمار از نو بیافریند؛ رویکرد روانکاو به ترس بیمار از تغییر روانی؛ طریقه‌ی خاموش‌سازیِ (Off-ness) سوءبرداشت‌ها و تفسیرهای اشتباه روانکاو که منجر به ایجاد حالتی خلاقانه در هر دوی بیمار و روانکاو می‌گردد؛ و شیوه‌هایی که تجربه‌ها در آن توصیف می‌شود نه توضیح، باعث شکل‌گیری گفتگوهای بهتری می‌گردد که سطح ناهوشیار ِموضوعاتی که در تحلیل در جریان است را نشانه می‌گیرد. در کار بالینی که ارائه می‌دهم، تفکرات گفته شده و ناگفته‌ام را در مورد نحوه‌ی صحبت با بیمارم توصیف می‌کنم.
بیمار و روانکاو در هر لحظه از کارشان با یکدیگر، با این حقیقت روبه‌رو می‌شوند که تجربیات زندگی آن‌ها در لحظه، غیرقابل انتقال است. هیچ‌کس به خوبی ویلیام جیمز (1890) شکاف بین ذهن‌ انسان‌ها را توضیح نداده است:
هرکدام از این ذهن‌ها (افراد حاضر در سالن سخنرانی) افکارش را نزد خود نگه می‌دارد. هیچگونه داد و ستدی بین آن‌ها وجود ندارد. هیچ فکری در هوشیاری شخصی غیر از خود فرد تشکیل نمی‌شود. این یک قانون است؛ عایق بندی کامل، کثرت گرایی کاهش ناپذیر!… شکاف بین چنین افکاری (افکار دو فرد متفاوت) از قطعی‌ترین شکاف‌های طبیعت است.
بنابراین در صحبت با بیماران، تجربه‌ی شخصی خودم غیرقابل انتقال و تجربه‌ی بیمار غیرقابل‌دسترسی است، یعنی من هرگز نمی‌توانم تجربه‌ی بیمار را بدانم. واژه‌ها و حالت‌های جسمانی، خیلی کم‌ارزش‌تر از برقراری ارتباط با تجربه‌ی زیسته بیمار یا خودم است. با این وجود، بیمار و من ممکن است بتوانیم به وسیله‌ی بازنمایی مجدد یک تجربه، تاحدی شبیه به تجربه‌های زندگی‌مان باهم ارتباط برقرار کنیم. این موضوع ممکن است شامل استفاده از زبانی باشد که مخصوص به هر کدام از ما (منحصر به فرد) و مرتبط با رویداد هیجانی در حال وقوع است؛ به طور مثال با استفاده از استعاره، طعنه، مبالغه، ریتم، قافیه، بذله‌گویی، اصطلاح عامیانه و غیره، همچنین برخی از نشانه‌های بدنی مثل تغییر لحن، شدت صدا، سرعتِ تکلم و کیفیت تماس چشمی.
این شکاف بین ذهن بیمار و من، مانعی نیست که بخواهم بر آن غلبه کنم؛ بلکه فضایی است که در آن یک دیالکتیک جدایی و صمیمیت ممکن است موجب حالتی خلاقانه گردد. در فضای تحلیلی، اگر به طریقی تجربه‌ی برقراری ارتباطِ فردی شدنی بود، نیاز/ فرصت تصور خلاقانه‌ی تجربیات دیگری از بیمار و من گرفته می‌شد. به شکلی متناقض، بخش‌هایی از ارتباط که مورد غفلت واقع شده یا از ارتباط ما خارج شده اند، فضایی را باز می‌کنند که ما را قادر می‌سازد تا به نوعی، پُلی بین شکاف بین خودمان و دیگران بزنیم. تجربه‌ی بیمار از خلاق بودن در عمل برقراری ارتباط، بخشی اساسی از فرآیند «رویاپردازی کامل» اوست، که به شیوه منحصر به فرد او ایجاد می‌شود.
غیرممکن بودن آگاهی از تجربه‌ی شخصی دیگر، پیامد مهمی در نحوه‌ی صحبت من با بیمار دارد. به عنوان مثال، من تلاش می‌کنم که به بیمارم نگویم چه احساسی دارد و به چه فکر می‌کند، به این دلیل ساده که نمی‌توانم آن را بدانم. برخلاف آن، سعی می‌کنم تا خود را فقط محدود به گفتن این کنم که چه فکر و احساسی دارم. لازم به ذکر است که این موضوع، یک قانون سفت و سخت نیست که خود را مجبور به آن کنم. بلکه تقریبا تمام مباحث مرتبط با صحبت بیمار، یعنی چگونگی گفتگو با بیمار در هر لحظه، وابسته به اتفاقاتی است که بین من و آن بیمارِ خاص در این لحظه‌ی خاص رخ می‌دهد.
هنگامی که من با بیمارم درباره‌ی احساسم پیرامونِ اتفاقات جلسه از منظر هیجانی صحبت می‌کنم ، ممکن است چیزی شبیه به این بگویم: «وقتی داشتی حرف می‌زدی (یا در حین سکوت)، این اتاق شبیه به یک فضای خیلی خالی (یا فضای آرام، یا فضای گیج‌کننده و غیره) احساس می‌شد.»
در جمله‌بندی‌هایی به این شکل، من این پرسش را باز می‌گذارم که چه کسی احساس پوچی یا خالی بودن (یا احساس‌های دیگر) می‌کند. بیمار یا من، یا چیزی که هر دوی ما ناهوشیارانه با یکدیگر خلق کردیم؟ (همان «بافت تحلیلی» analytic field یا «سوم تحلیلی» “analytic third”). تقرییاً همیشه، هر سه مورد هستند _ بیمار و من به عنوان افرادی مستقل و محصول مشترک ناهوشیارهای‌ ما.
من دریافته‌ام که پرسیدن سوالاتی از بیمار مانند: «چرا امروز انقدر ساکت بودی؟» یا «چرا تصمیم گرفتی جلسه‌ی دیروزت رو نیای؟»، او را به حرکت در لایه‌ی سطحی تجربه‌اش، یعنی به فکر و صحبت با حالت هوشیارانه، منطق، ترتیب و زمان، علت و معلول (پردازش ثانویه) تفکر دعوت می‌کند. بنابراین، زمانی که خود را در حال طرح پرسش‌هایی می‌بینم که فرآیند تفکر ثانویه‌ی بیمار یا من را فرا می‌خواند، تامل می‌کنم تا متوجه شوم، چه چیزی از بخش‌های ناخوداگاهِ موقعیت کنونی، در حال ترساندن من است؟
احساس اطمینان روانکاو غالباً با این باور گره خورده است که یک «تکنیک تحلیلی» مناسب وجود دارد؛ تکنیکی که منشعب از عقاید نسلی از تحلیل‌گران است و به نسل های دیگر منتقل شده است (و شاید توسط برخی «موسسات» تفکر تحلیلی فرمول‌بندی شده است). در عوض، من فکر می‌کنم که «سبک تحلیلی»، به نوعی خلاقیت شخصی هر درمانگر است که به ندرت بر پایه‌ی اصول موجود در درمان تحلیلی شکل گرفته است؛ بلکه مهم‌تر از آن، فرآیندی زنده است که در شخصیت و تجربه‌ی روانکاو ریشه دارد. ضروری است که در درمان تحلیلی، دیدگاهی که در حال حاضر منسوخ‌شده یعنی این دیدگاه که مخالفت بیمار با فرآیند تحلیل غالبا تلاشی برای از بین بردن فرآیند روان‌کاوی یا روان‌کاو است، را به کار نبریم. چنین دیدگاهی، ظرفیت درمانگر را برای انعکاس دادن به ابعاد انتقال -انتقال‌متقابل با «مقاومت» بیمار در کار تحلیلی محدود می‌کند. شِفر به طور گسترده درباره‌ی خطرات این نوع نگاه، و لزوم داشتن «نگرشی مثبت» نوشته است، دیدگاهی که با رویکردی همدلانه و درک‌کننده به دلایل ناهوشیار بیمار برای ترس از تغییر روانی نگاه می کند. همسو با تجربیاتم، «عدم‌تمایل» یا «ناتوانی» بیمار در انجام فرآیند تحلیل، تقریبا همیشه منعکس کننده معادلی از الگوی انتقال-انتقال‌متقابل اوست به شیوه ای که او در کودکی برای حفظ سلامتی و زندگی اولیه‌اش آن را ایجاد کرده است؛ روشی که من با احترام و حتی تحسین به آن نگاه می‌کنم.
اما زمانی که به دوره‌ی بزرگسالی می‌رسد، روش‌های روانی‌ای که به بیمار کمک می‌کرد تا از سلامتی و زندگی‌اش در کودکی محافظت نماید، ممکن است شدیداً ظرفیت یادگیری تجربه در بیمار، درگیرشدن در روابط بالغانه با ابژه‌های درونی و بیرونی، و همچنین یافتن خود تا بیشترین حد توان، را محدود نماید. تجربه‌ی بیمار از این محدودیت‌ها و درد روانیِ تداعی‌شده از آن، تقریباً همیشه نیروهای پنهانی است که منجر به کمک خواستن بیمار از فرآیند تحلیل می‌شود.
اگر یک تحلیل به اندازه‌ی قابل‌توجهی پیشرفت کرده باشد، بیمار و من می‌توانیم تفاوت‌هایی را بین موقعیت کنونی و آنچه که تصور می‌کنیم تجربه‌ی کودکی بیمار باشد، احساس کنیم. نخست، بیمار در دوره‌ی کودکی در مقابل مشکلاتی که با آن‌ها رو به رو می‌شده، احساس تنهایی کرده است- احساسی وحشتناک که با افرادی گیر کرده که ارتباط اصیل و تغییر واقعی با آن‌ها غیرممکن بوده است (و بیمار و روانکاو چیزی شبیه به این حالت را در رابطه‌ی انتقال-انتقال‌متقابل تجربه می‌کنند). اما بیمار شاید بتواند از جهاتی حس کند که به اندازه‌ای که تنها بوده است، تنها نیست. دوم، بیمار دیگر کودک نیست و ظرفیت‌هایی روانی برای مدیریت تهدیدهای سلامتی و زندگی‌اش دارد، همان چیزی که در کودکی برایش در دسترس نبوده است. این تفاوت‌های احساس‌شده، زیربنای مهمی از امید را در تحلیل‌هایی که انجام داده‌ام، فراهم کرده است.
طبق تجربه‌ام، قطعیت در هنگامی که بیمار و یا روانکاو، والدین را به طور خاص مسئول مشکلات هیجانی کنونی بیمار بدانند، در فرآیند تحلیل تاثیرگذار است. درحالیکه برای بیمار و من شاید درست به نظر برسد که او به شدت مورد غلفت، تحقیر، آزار جنسی و پرخاشگرانه توسط والدین بوده، من فهمیده‌ام که وظیفه‌ی من است که در تعریف یا مشارکت با بیمار در «سرزنش والدین» همراه نشوم. من با مشارکت در این بیش‌ساده‌سازی، فرصت تجربه‌ی زیستن بیمار به شکلی پیچیده‌تر، و شاید به نوعی انسانی‌تر، را از او می‌رُبایم که می تواند منجر به درکی از احساس مسئولیت منطقی یا غیرمنطقی بیمار برای مشکلاتی که در کودکی تجربه کرده است شود. احساس مسئولیت رنج‌آور و پر از حس گناه بیمار برای مخرب بودن آنچه در کودکی رخ داده است، شاید با این اعتقاد از طرف او (یا من) که او قربانیِ منفعل غفلت یا آزار والدین بوده است، پنهان بماند.
رویکرد «سرزنش والدین» از طرف روانکاو ممکن است بیش‌ازحد، تجربه‌ی بیمار – یا ناتوانی تجربه- از آنچه رخ داده است را ساده سازد، یعنی آن یکپارچگیِ اصیل تجربه‌های کودکی با تمام پیچیدگی‌هایش دشوارتر تصور می‌شود.
در ارتباط با این موضوع، تجربه‌ی تحلیلم از بیماری که سال‌ها قبل با او کار کردم به ذهنم می‌آید. او در زمان کودکی، به شکل وحشیانه‌ای از پدرش کتک خورده بود و در این مورد، من کوچکترین شکی نداشتم.
اما تازه بعد از اینکه بخش زیادی از کار تحلیل انجام شده بود، بیمار توانست رازی را به من بگوید که به شکل غیرقابل تصوری برایش شرم‌آور بود: این «واقعیت» که او مکررا پدرش را تا حدی تحریک می‌کرد که او را کتک بزند.
تنها پس از اینکه بیمار توانست این خاطره را با من و خودش در میان بگذارد، که شاید حتی یک فانتزی بوده باشد (در تحلیل، تفاوتی ندارد)، درک کرد که تحریک پدرش، اگر حتی واقعا انجام شده است، می‌تواند تنها تلاشی ناهوشیار از سمت او باشد برای خلق این خیال که او تاحدی، بر خشم و عصبانیت وحشتناک پدرش کنترل دارد.
من در واکنش به اعتماد او برای در میان گذاشتن رازش با من، گفتم:«اگر تو پدرت رو به روشی که گفتی تحریک کردی، شکی نیست که این بهترین کاری بوده که تحت اون شرایط می‌تونستی انجام بدی. من مطمئنم که این کار، زندگیت رو نجات داد تا یه کمی در اون موقعیت، احساس کنترل داشته باشی». اگر از همان ابتدای تحلیل، در قضاوت به شکل سرزنش والدین شرکت کرده بودم، فکر می‌کنم که بیمار دشواری بیشتری در دستیابی به خاطره یا فانتزیِ «شرم‌آورِ» غیرقابل توصیف ناهوشیار (یا هنوز تجربه‌نشده) خود داشت.
من همچنین دریافته‌ام که تغییر روند از «توضیح دادن» به «توصیف کردن»، با آزاد کردن من و بیمار از نیاز به فهمیدن، باعث تسهیل در فرایند تحلیل می شود. توصیفِ «محض» در مقابل «کشف دلایل» برای آنچه در حال اتفاق است، احساس فروتنی مرا در برابر آنچه «به طور انسانی قابل فهم هست یا قابل فهم نیست» در زندگی بیماران و در زندگی تحلیل‌ مان منعکس می‌کند.
نمونه‌ای از توصیف به جای توضیح، در اوایل یک جلسه‌ی تحلیل اتفاق افتاد. در اوایل شروع کارم به عنوان روانکاو، اگر یک بیمار در جلسه‌ی ابتدایی، با گفتن اینکه او از ملاقات با من وحشت داشته است شروع می‌کرد، شاید می‌پرسیدم «چی تو رو می‌ترسونه؟» یا «چرا وحشت کردی؟». اخیراً، وقتی که یک بیمار با گفتن اینکه از ملاقات با من ترسیده است، جلسه را شروع کرد، من گفتم: « البته که ترسیدی». واکنشم چیزی بود که من از آن به عنوان «توصیف در لحظه» یاد کردم، یعنی توصیفی از پذیرشم از آنچه او دقیقاً هست، یعنی از من ترسیده است، و راهی برای استقبال از فانتزی‌هایش به جای تلاش برای دفع‌کردن آن‌ها از طریق به کار بردن دلایل هوشیارانه، «منطقی» (پردازش ثانویه) یا با استفاده از اطمینان بخشی. بیمار به وضوح از آنچه گفتم شگفت‌زده شد که شاید چیزی در واکنش او بود که من را هم شگفت‌زده کرد: «من مطمئن نیستم که در مطب مناسبی هستم، اما برای مدتی اینجا خواهم ماند». پاسخ وی حاکی از این بود که من، آنچه او انتظار داشته، نبودم اما حالا او بیش از اینکه ترسیده باشد کنجکاو بود و می‌خواست «برای مدتی بماند» تا درباره‌ی اینکه خودش را با چه چیز و چه کسی روبه‌رو کرده است، بیشتر بداند.
نمونه‌ی دوم از توصیف به جای توضیح، در جلسه‌ای چندین ساله در تحلیل‌های آقای «میم» اتفاق افتاد. بیمار گفت که او شروع به گفتن خوابی به همسرش کرده که در آن پسرشان مرده بود. قبل از اینکه او بتواند وارد جزئیات بیشتری شود، همسرش گفته بود:«ادامه نده، من بیشتر از این نمی‌خوام بشنوم». من به آقای میم گفتم:«خوش به حال همسرت».
زمانی که خودبخود (خودجوش) گفتم: «خوش به حال همسرت»، من در ذهنم این ایده را داشتم (یا شاید به طور دقیق‌تر، احساس کردم)، ازآنجا که تمامِ فیگورهای رویا خود بیمار است، تمام فیگورهای داستان زندگی روزمره‌ اش نیز می توانند بخش هایی از خود او باشند. در داستان او از تعریف آن رویا برای همسرش، من بیمار را نه تنها از جایگاه خودش، بلکه از جایگاه همسر (که حرفش را قطع‌کرده) نگاه کردم. من اعتقاد دارم که بیمار گفته‌ی من یعنی «خوش به حال همسرت» را به عنوان تشخیص و ارزیابی من از «رفتارش در قطع‌کردن حرف خودش» درک کرد. بیمار بعد از اینکه این نظر را دادم مکث کرد و سپس گفت: هنگامی که همسرش حرفش را قطع کرد، احساس آرامش کرد. به نظرم رسید که واکنش او، بازتابی بود از شناختش که به نوعی طی فرآیند تحلیل حاصل شده بود؛ او زمانی که تکانه‌ای برای تخلیه‌ی احساس‌های غیرقابل تحملش «درون» دیگران احساس کند، جلوی خودش را می‌گیرد.
من در هیچ‌کدام از این مثال‌ها، چیزی را برای بیمار توضیح ندادم بلکه به جای آن، توصیف مختصری از حالت‌های احساسی ارائه دادم: «البته که تو ترسیدی» (آنچه تو احساس می‌کنی، الان طبیعی به نظر می‌رسد) و «خوش به حال همسرت» (متوقف ساختن خودت از تخلیه‌ی احساس، دستاوردی است که باید شناخته شود).
زنی که هنوز یک دختر نشده است
من و خانم «وای» وقتی که او برای تنظیم یک قرار ملاقات تماس گرفته بود، مختصرا تلفنی صحبت کردیم. هنگامی که دربِ اتاقِ ‌انتظار را باز کردم، از دیدن زنی که به نظرم در اوایل دهه‌ی بیست سالگی‌اش بود، اما می‌توانست خیلی بزرگتر یا کوچکتر باشد، شگفت زده شدم. مدل لباس پوشیدن او کودکانه و گل گلی بود و شبیه به هیپی ها لباس پوشیده بود. او پیراهنی تا مچ‌پا به تن داشت که به نظر رسید آن را از مغازه‌ی لباس های دست دوم خریده است. لباس به اندازه‌ای بزرگ بود که تقریبا تمام انحناهای بدنش را پنهان می ساخت. گردن‌بندهای مهره‎ای با رنگ‌ها و طول‌های مختلف، طوری از گردن او آویزان بود که یک لایه‌ی اضافی از توجه نسبت به شکل بدن او ایجاد کرده بود.
به محض معرفی خودم با عنوان دکتر آگدن، بیمار پاسخی بدون کلام و تنها با نگاهی عمیقاً خیره در چشمان من داد، طوری که تصور کردم یک موجود پست یا روانی در مقابل چشمان یک مشتریِ آینده‌نگر قرار گرفته است. خانم وای در حالیکه تماس چشمی خود را با من حفظ می‌کرد به آرامی از صندلی اتاق انتظار بلند شد.
با اشاره به سمت درب بازِ اتاق، گفتم: «لطفا بفرمایید»، اما او با مقداری کج‌کردن سرِ خود نشان داد که من باید راه را پیش بگیرم. من زمانی که صدای بستن درب اتاق انتظار توسط بیمار را شنیدم به پشت سرم نگاه کردم، ولی به محض اینکه شروع به حرکت در راهروی فرش‌شده‌ی بین اتاق انتظار و اتاق مشاوره کردیم، دیگر نمی‌توانستم صدای قدم‌های او پشت خودم را بشنوم. هنگامی که تصمیم گرفتم تا برنگردم ببینم آیا او می‌آید یا نه، تصویری از سفر اورفئوس و اوریدیس از دنیای مردگان در ذهنم گذشت. در زمان رسیدن به اتاق مشاوره، درب را باز کرده و کنار رفتم تا به خانم وای اجازه‌ی ورود به اتاق را جلوتر از خودم بدهم. او با نگاهی به من برگشت تا بدون کلامی بپرسد که کجا بنشیند یا شاید روی کاوچ دراز بکشد. با حرکت دادن صندلی در اتاق به اون گفتم: «لطفا بنشینید».
من احساس کردم که بازیگر فیلمی هستم که از من خواسته می‌شود، صحنه‌ای از نشستن دکتر و بیمار برای شروع جلسه‌ی اول تحلیل را بداهه بازی کنم. یک کیفیت فراجهانی وجود داشت که به نظر می رسید این بیمار برای باقی ماندن در آن سخت تلاش می کند، اما من احساس اندوهی عمیق برای این بازیگر می کردم که به نظر می‌رسید برای همیشه محکوم به بازیِ یک نقش در این دِرام شده است و تلاش می‌کند تا مردم را برای ایفای نقش در سایر نقش‌های این نمایشنامه به بازی بگیرد. (من فقط دو یا سه جمله‌ی کوتاه گفتم و بیمار در این صحنه‌ی پیچیده‌ای که در حال شکل‌گیری بود، هیچ چیزی نگفت).
من بر صندلی‌ام نشستم که پشت کاوچ و مستقیماً رو به روی صندلی بیمار قرار گرفته است. بعد از آرام گرفتن بر صندلی، به خانم وای طوری نگاه کردم که او را به شروع کردن دعوت می‌کرد. سپس سکوتی برقرار شد که برای من به اندازه‌ی کافی طولانی بود تا چهره‌ی او را بررسی کنم. او هیچ آرایشی نکرده بود و درحالیکه اثری از کثیفی بر صورتش نبود، من تصور کردم که او مدتی است حمام نکرده است، انگار که او یک کولی باشد. درحالیکه او عناصری در چهره داشت که به نظر من جذاب بود، از لحاظ جنسیتی کاملاً تهی از مردانگی یا زنانگی بود. با این تفاسیر، او عاری از زندگی و به تبع آن، مقداری رمزآلود بود.
بعد از اینکه سکوت برای مدتی ادامه یافت، مشخص شد که سکوت خانم وای برای مرتب کردن افکارش نیست بلکه او منتظر شروع من است. من اجازه ندادم که این سکوت به یک جنگ قدرت یا یک حفره‌ی روانی تبدیل شود که ممکن است بیمار در آن سقوط کند. (من به ندرت اجازه می‌دهم که در آغاز اولین جلسه‌ی تحلیل، سکوت بیشتر از نیم‌دقیقه ادامه یابد). گفتم: «من اینطور احساس کردم که جلسه‌ی ما، دقایقی قبل شروع شد».
خانم وای در حالتی که به نظر می‌رسید، جایگاه من را به جایگاه بیمار و نقش خودش را به نقش روانکاو، تغییر می‌دهد گفت: «لطفا به من بگید، منظور شما چیه؟»
من با حالتی نسبتاً معذب گفتم: «من احساس می‌کنم که با چندین ورژن از شما روبه‌رو شدم: هنگامی که تلفنی حرف زدیم، موقعی که ما در اتاق ‌انتظار هم رو ملاقات کردیم و زمانی که اینجا در این اتاق نشسته‌ایم».
او پرسید: «چه چیزی دراین مورد، تعجب‌آوره؟». اما قبل از اینکه زمانی برای پاسخ داشته باشم، او اضافه کرد: «گمان می‌کنم عجیب‌غریبم».
من او را پرسشگرانه نگاه کردم.
«به نظرم تلاش می‌کنم تا غیرمتعارف باشم. شما اولین کسی نیستید که منو عجیب می‌بینه».
«عجیب، واژه‌ای نیست که من خیلی زیاد به کار ببرم. به نظر من اینطور قضاوت‌کردن نمی‌تونه خیلی به کسی کمک کنه».
او گفت: «آره خیلی خوب به نظر می‍اد اما… من مسیر گفتگومون رو گم کردم». او با اظهارنظر دقیق و کنایه‌آمیزش درمورد ماهیت کلیشه‌ای پاسخم – «آره خیلی خوب به نظر میاد»- به من نیش زد.
-«ما در مورد این صحبت می‌کردیم که شما گاهی اوقات، بخشی از خودتون رو گم می‌کنید».
او با اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «به نظرم درست میگید. واقعا نمی‌دونم، من نمی‌دونم قراره اینجا چی کار کنم».
«قراری نیست»، داشتم به خودم گوش می‌دادم که این را بگویم، احساس کردم که من یک روانکاو واقعی نیستم و دوباره فقط در حال بازی کردن نقش یک روانکاو هستم. خودم نبودم و این خیلی احساس آزاردهنده‌ای بود. من واقعا درباره‌ی آنچه در این اتاق با این بیمار انجام می‌دادم، احساس سردرگمی می‌کردم. به محض اینکه شروع کردم تا جهت‌گیری‌ام را دوباره پیدا کنم، این مساله برای من رخ داد که خانم وای نه تنها نمی‌دانست که او چرا در این اتاق با من نشسته است، حتی نمی‌دانست زنی که در این نمایش بود کیست، آیا این زن هنوز یک دختر بچه‌ است با لباسی که بیشتر متعلق به نسل مادرش است تا نسل خودش؟
خانم وای گفت: «من درسم خوب نیست، هیچ‌وقت خوب نبودم. حوصله‌م رو سر می‌بره ولی واقعا هدف از اینکه تو مدارس یا دانشگاه چی کار می‌کنن رو نمی‌فهمم. من الان دارم یه کتابِ فانتزی می‌خونم. شما ازش خوشت نخواهد اومد. والدینم که ازش متنفرن. اونا تلاش می‌کنن تا منو به خوندن کتاب‌های خودشون ترغیب کنن، اما اون کتاب‌ها بدجوری حوصله‌م رو سر می‌برن. ادبیات فاخر!».
گفتم: «و شما کمتر ادبی هستید؟»
«شاید. بی‌خیال، این موضوع ارزش صحبت کردن نداره»
«تو ادبی نیستی؟»
«نه نیستم».
در سراسر این بخش از جلسه‌، من حواسم بود که پرسش‌هایی درباره‌ی اینکه خانم وای چه کسی است نپرسم، من آنچه را که او می‌گفت از نقطه نظری که برای او تعجب برانگیز بود توصیف می‌کردم که شروع به جلب کردن خیال‌پردازی او شد، به طور مثال با بازسازی این جمله که «من مسیر گفتگومون رو گم کردم» به «ما درمورد این صحبت می‌کردیم که شماگاهی اوقات، بخشی از خودت رو گم می‌کنی».
من از خانم وای خوشم آمد. در این مقطع از جلسه، احساس کردم که او بعضی از زیورآلات یک زن را دارد اما از نظر روانی دختربچه‌ای است که بازیِ لباس پوشیدن را انجام داده. سن تقویمی او مهم نبود. اینطور برای من به نظر می‌رسید که او فقط یک «هیچ‌کس » یا یک «روح گمشده » نبود؛ احساس کردم تکه‌ای از کسی آنجاست که در آن لباس پنهان شده و تکه‌ای از کسی که هنوز به شکل اساسی، خودش نشده است. من نمی‌توانستم که تجربه‌اش را بفهمم، اما توانستم احساس‌هایی از تجربه‌ی بودن با او داشته باشم. بخشی از آنچه که باید با آن هوشیارانه کار می‌کردم، مجموعه‌ای از احساس‌های غم برای او همراهِ رنجی که ناشی از بازی‌کردن نقشی در زندان تئاترش بود که او در آن به جای زندگی، برای بقا تلاش می‌کرد. در کنار آگاهی هوشیارانه‌ام، کنجکاویم درباره‌ی احساسی بود که در آن زمان داشتم، اینکه من اورفئوسی هستم که تلاش می کند اوریدیس را از نگاه به عقب بازدارد.
هنگامی که بیمار گفت: «من نمی‌دونم که چرا اینجا هستم»، مرا از حالت نیمه‌هوشیار درآورد.
من گفتم: «چطور؟»، با جمله‌هایی مانند «حتما چیزی باعث شده که به خودت زحمت اومدن اینجا رو بدی» یا حتی «فکر می‌کنم به این دلیل اینجا هستی که احساس می‌کنی، نیاز به کمک برای چیزی داری» پاسخ ندادم. من نخواستم که او را به سمت آوردن دلایل هوشیارانه یا توضیح برای رفتارهایش؛ که فقط به عنوان حواس‌پرتی از بُعد ناهوشیارِ آنچه اتفاق می‌افتاد است، هل بدهم.
سپس، سکوتی طولانی برقرار شد. من نگاهم را برگرداندم؛ که فکر می‌کنم فرصتی را به خانم وای می‌داد تا چهره‌ی من را بررسی کند یا اگر خواست او هم نگاهش را برگرداند. من می‌توانستم در حاشیه‌ی نگاهم ببینم که او طوری به من نگاه می‌کرد که این حس منتقل می‌شد که نمی‌داند با من چه کند. او برای من شبیه به یک حیوان وحشیِ بدون خانه به نظر می‌رسید. این فکر به ذهنم رسید، «اگر او یک بی‌خانمان باشد، من با او چه کار می‌کنم؟».
او پرسید: «شما از من ترسیدید؟»
گفتم: «نه، نترسیدم»
او گفت:«چه بامزه!»
من احساس کردم که انگار به صورتم سیلی زده شده است- خشونت هیجانیِ که خانم وای قادر به آن بود به من نشان داده شده بود. طی صحنه‌ای که در حال اجرا بود، من در نقش کودکی بودم که محبت و آرزوی دوست داشته شدنش با تمسخر رو به رو شده بود. من همچنین احساس کردم که چندین توجیه برای اظهارنظر تمسخرآمیزش «چه بامزه» وجود داشت که در آن کاملاً به نظر نمی‌رسید که من از او نترسیده بودم.
من گفتم: « اگه نیاز داری، می‌تونی سخت‌گیر باشی»
«همیشه نیاز هست. من بهتون گفتم که عجیبم»
من گفتم: «منم عجیبم»
او گفت: «منظورتون چیه؟»، صدایش از آنچه قبلاً وانمود می‌کرد مشتاقانه‌تر به نظر می‌رسید.
«کافیه به این فضا نگاه کنی. اینجا زیرزمین یک خونه‌ست. من بیشتر ساعت‌های بیداریم رو اینجا می‌گذرونم. برای انجام این کار باید عجیب باشی».
«حدس می‌زنم. میز شما خیلی تمیزه، اما وقتی که به اینجا اومدم توجه کردم که خورده کاغذهایی روی زمین بود که شبیه به دفترچه‌های سیمی هست که بچه‌های مدرسه‌ای استفاده می‌کنن. راستشو بخواید، به نظرم عجیب اومد، اما دوستش داشتم. و اینکه شما پیر هستید. این چیزی هست که همیشه منو می‌ترسونه. متاسفم اگه به شما توهین کردم».
«چرا تو نباید به من و چیزهای اتاقم که ممکنه به تو بگن که با چه کسی داری شانست رو امتحان می‌کنی، نگاهی بندازی؟»
او گفت: «شما داشتید به من نگاه می‌کردید و سعی می‌کردید از من سر در بیارید»
«من ترجیح می‌دم بگم که تلاش می‌کنم شما رو بشناسم»
او گفت: «تا همین حالا هم شناختید، نشناختید؟»
گفتم: «پس من یک ذهن‌خوانم»
«من ذهن‌خوان‌ها رو می‌شناسم، جداً»
گفتم: «شکی ندارم. می‌دونم که تو اینجا نیومد‌ی که ذهنت خونده بشه، بلکه ممکنه اینجا باشی تا یاد بگیری که چطوری ذهنت رو خودت بخونی».
«اینو خوب اومدی. تو دانشگاه روان‌شناس‌ها اینو بهتون یاد دادن؟»
من هیچ جوابی ندادم، چونکه نمی‌خواستم با او اینگونه رودر رو شوم، مدلی که احساس می‌کردم فقط ما را از شکل دادنِ یک ارتباط واقعی‌تر(اصیل‌تر) منحرف می‌کرد. همچنین، من نیز با او موافقم که اظهارنظرم کلیشه‌ای به نظر می‌رسید. از خودم سوال کردم که چرا من به شکلی رسمی با او صحبت می‌کردم؛ مدلی که شبیه خودم به نظر نمی‌رسید.
بعد از یک مکث نیم‌دقیقه‌ای یا بیشتر، او گفت: «متاسفم. من دوباره اونطوری‌ شدم؟ نه؟»
«ممکنه»
«مادرم می‌تونه ذهن‌ها رو بخونه»
«واقعاً»
«نه دقیقاً. اون همیشه در ذهنمه در حالی که ایرادای کارهایی که من انجام می‌دم رو میگه. نه دقیقا اینکه بگه. داد می‌زنه. من نمی‌تونم اونو از سرم بیرون کنم».
اکنون، من بهتر می‌توانستم تا احساسم را در مقابل مدل لباس پوشیدن خانم وای توصیف کنم، اینکه او و مادرش یک نفر بودند، در سنی مشابه، سبک لباس پوشیدن یکسان، روش بررسی‌کردن یکسان، سبک تفکر یکسان، روش صحبت کردن یکسان و روش حمله کردن یکسان. اما، همزمان مادرش برایش شخص دیگری بود. بیمار، مثل من در مورد این موضوع بسیار گیج شده بود. او احساس می‌کرد که مادرش درون سرش است، ولی تا این لحظه هنوز سرش کامل در اختیار مادرش نبود و این باعث می‌شد تا از اینکه خود را کامل به «مادرِ درون سرش» واگذار کند، بترسد.
این افکار در مورد آنچه ممکن است اتفاق بیفتد، به هیچ وجه شبیه نتیجه گیری یا توضیح نبودند؛ بلکه برداشت، احتمال، شگفتی، احساس، توصیف (اصولا شرم و فقدان احساس معمولِ تماس با خود) بودند. من از بیمار درباره‌ی صدای درون سرش سوالی نپرسیدم، زیرا دوباره نگران بودم که پرسش‌هایی از این قبیل، واکنش‌های سطوح هوشیاری (پردازش ثانویه) را فعال کند که ما را به سطحی دور از آنچه ابتدایی‌تر است و جنبه‌هایی تمایزنیافته از آنچه در این لحظه رخ می‌دهد، ببرد.
گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی»
« او به من می‌گه که نمی‌تونم به شما اعتماد کنم»
«تعجبی هم نداره»
«شما از اون نمی‌ترسی؟»
«نه، نمی‌ترسم». من از او نپرسیدم که «چرا باید بترسم؟»، زیرا من بازهم دنبال توضیحات نبودم، من در پی توصیف بودم. در این لحظه از جلسه، چیزی تغییر کرده بود: من هنگامی که گفتم از بیمار یا «مادرِ درون سرش» نترسیده بودم، صادق بودم.
«شما بهتره ازش بترسی»
«واقعاً»
«من داشتم باهاتون شوخی می‌کردم». او نه تنها با من شوخی می‌کرد، بلکه به شکلی دوست‌داشتنی داشت سر صحبت را با من باز می‌کرد، طوری‌که بخشی از مدل احساسی که به خودش داشت را به من منعکس می‌کرد که در آن، به نظر نمی‌رسید او احساس کند که کاملاً در اختیار مادرش است. صحبت کردنش منحرفانه یا نمایشی احساس نمی‌شد، بلکه برای من به شکل یک اِبراز واقعیِ زنانه برای دوست داشتنم احساس می‌شد. حالا درخششی در چشمانش بود که در تضاد آشکاری با آن نگاه خیره‌‌ی شبه‌هیپنوتیزم‌شده که در اتاق انتظار دیدم بود.
زمانی که پایان جلسه، نزدیک شد، از خانم وای پرسیدم که آیا او دوست دارد که دوباره همدیگر را ملاقات کنیم؟
او پاسخ داد: «همینطوری که الان هستید، خواهید بود؟»
گفتم: «آره و نه. من انتظار دارم که منو به عنوان همین فردی که امروز دیدی بشناسی ولی همچنین انتظار دارم که چیز متفاوتی در جلسمون پیش بیاد که ممکنه معنی‌ش این باشه که دوباره دفعه‌ی بعد مجبور بشی منو بشناسی و منم مجبور می‌شم تا دوباره تو رو بشناسم.». احساس کردم که پرگویی می‌کنم و دوباره در حال افتادن به دام سخنرانی کلیشه‌ای هستم.
«پس من باهاتون تماس خواهم گرفتم تا خبر بدم».
خانم وای یک هفته بعد تماس گرفت و گفت «من دوست دارم یه بار دیگه شما رو ببینم اگر از نظرتون مشکلی نداره».
گفتم از نظر من مشکلی نیست.
ما ملاقات را به صورت «فقط همین یک بار» برای دو ماه ادامه دادیم، تا خانم وای درخواست جلسات منظم را مطرح کرد. ما به آرامی، قرار جلسات را تا چهار بار در هفته افزایش دادیم، به خاطر اینکه بیمار من را کمتر و کمتر به عنوان کسی می‌دید که تمایل دارد به ذهنش وارد شود یا به اجراهای تئاترگونه‌اش ملحق شود. با این وجود، چنین تردیدهایی به هیچ وجه جدا از انتقال نبود و همین طور احساس‌هایی که من تنها یک «روانکاو مقلد» هستم نیز جدا از انتقال متقابل نبود.
در این روایت از یک جلسه‌ی تحلیلی، من آنچه را که با جمع‌آوری سرنخ‌هایی برای رمزگشایی، کشف یا رسیدن به یک تفسیر در تضاد بود، توصیف می‌کنم. سوال‌هایم از خودم متمرکز بر فهمیدنِ «چرا؟»، یا «چطور شد؟» یا «علت توهمات شنیداری بیمار چیست؟» نبود. به جای آن، علاقمند بودم بدانم زندگی کردن به سبک این بیمار و صبحت کردن به شکلی عجیب و آزاردهنده که با او می‌کنم، «شبیه به چه حسی است». مشاهداتم، اظهاراتم و خیال‌پردازی‌هایم در جستجوی توضیح برای آنچه در حال وقوع است، نبودند؛ در عوض، مولفه‌هایی بودند که می‌توانستم از آن‌ها در تلاش‌هایم برای توصیف اینکه بیمار و خودم چه کسانی بودیم (در هر لحظه‌ی در حالِ تغییر جلسه)، استفاده کنم.
خواننده متوجه خواهد شد که من از بیمار درخواست نکردم که مرا در درک تجربه‌اش کمک کند. برای مثال، من از او نخواستم رفرنس‌هایی را که برای تجربه‌هایی خاصی می‌سازد «پُر کند»، مثلاً صدای نظرات انتقادی مادرش که در سرش داد می‌زند. و تلاش نکردم تا خود را برایش توضیح دهم و در عوض، به شکلی با او صحبت کردم که امید داشتم سطحی از اضطراب قابل‌تحمل ِآمیخته با کنجکاوی برایش حاصل شود (مثلاً زمانی که گفتم «منم عجیبم»). همچنین، باید بگویم که عدم‌موفقیتم در صحبت کردن به شکل عادی با بیمار، حقیقتاً «اشتباه» نبود؛ بلکه تجلیِ سازنده‌ای از فقدان ارتباطم با خودم بود که منعکس شد اما تکرار نشد، که تجربه‌ی بیمار از گم شدن خودش بود.
و در بیشتر اوقات، من تلاش نکردم تا خانم وای را در «فهمیدن» آنچه می‌گفتم، کمک کنم. اغلب، اظهارنظرهایم از این قبیل بود: «واقعا» یا «متعجب نشدم» یا «نترسیدم». گاهی اوقات، تلاش کردم تا آنچه تصور می‌کردم بیمار تجربه می‌کند را توصیف کنم (استعاره‌ای پیشنهاد دهم). مثلا زمانی که گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی». به طور ویژه در مورد این بیمار، که همین حالا هم ذهنش با دونفر اِشغال بود (یا او اینطور احساس می‌کرد)، مهم بود که جمله شامل «به نظر میاد» باشد.
این جنبه‌ها از روشی که با این بیمار صحبت می‌کنم، احساسی قوی از طرف من را منعکس می‌کند که ما همه با آرزوی هم‌زمان برای فهمیده شدن و به اشتباه فهمیده شدن صحبت می‌کنیم و ما به دیگران با هر دو میل فهمیدن و اشتباه فهمیدن گوش می‌دهیم. بخش دوم، یعنی میل به اشتباه فهمیدن و به اشتباه فهمیده شدن، فقط در مواقعی، یک میل از شناخته نشدن را منعکس می‌کند، میلی برای نگه‌داشتن بخشی از خود که در جداسازی ضروری رخ می‌دهد. طبق تجربه‌ام، آرزوی بیمار برای «اشتباه فهمیده شدن»، اغلب بیشتر از زمانی که «آرزوی فهمیده شدن» داشته باشد، منجر به راهی برای ورود به خودش به سبک خودش می‌شود. آرزوی فهمیده شدن ذاتاً آرزویی برای نزدیکی است، آرزویی برای به رسمیت شناخته شدن کسی که در حال حاضر است. درمقابل، می‌فهمم که آرزوی بیمار برای به اشتباه فهمیده شدن، آرزویی از خیال کردن خودش (در مقابل آنچه روانکاو می بیند) را دربردارد. احترام به نیاز خوداکتشافی بیمار، در من نیاز به «زیاد ندانستن» را بوجود می‌آورد. اشتباه فهمیدن‌ها، من و بیمار را در موقعیت استفاده از «خاموش‌سازیِ» فهمم قرار می‌دهد تا به تلاشی برای ساختن تصویری از تجربیات او بپردازیم که نه من و نه خودش پیش‌بینی نکرده بودیم؛ مثلا در هنگام گفتن «منظورم اون نیست، بیشتر شبیه اینه»، «این» ممکن نبود بدون «خاموش‌سازی» خاصی از فهمیدن، ساخته (رویاپردازی) شود. من در اینجا یاد توصیفی از جیمز گروتشتاین (مربوط به گفتگویی که بیست و پنج سال قبل با هم داشتیم) درمورد لحظه‌ای از تحلیلش با بیون افتادم. در پاسخ به یکی از تفاسیر بیون، گروتشتاین گفته:« فهمیدم». بیون بدون معطلی پاسخ داده بود «لطفاً تلاش کن تا نفهمی. هر کاری میخوای بکن ولی لطفا تلاش کن تا نفهمی». از این دیدگاه، فهمیدن در مقایسه با عملِ نفهمیدن و انجام دادن چیزی با «خاموش‌سازیِ» فهمیدن، یک فعالیت روانیِ منفعلانه است. عمل فهمیدن، خطر «کُشتن» تجربه‌ای را دارد که زمانی در جلسه‌ی تحلیلی زنده بوده است. به محض اینکه تجربه‌ای «کشف شود»، مرده است. لحظه‌ای که فردی، «فهمیده» شود، او دیگر شخصی جذاب، زنده، کشف‌نشدنی و رمزآلود نیست.


20200324_190148.jpg
فروردین ۵, ۱۳۹۹

مروری بر زندگی حرفه ای و آرای جویس مکدوگال (۱۹۲۰-۲۰۱۱) / ترجمه و تلخیص: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

جویس مکدوگال یکی از برجسته ترین چهره‌های روان‌تحلیل‌گری معاصر، در سال ۱۹۲۰ در نیوزلند به دنیا آمده و در سال ۲۰۱۱ از دنیا رفت. او از ۱۷ سالگی شروع به تحصیل در رشته روانشناسی کرد که به تدریج منتهی به آشنایی با فروید و روانکاوی شد. بعدها او با وینیکات آشنا شد، روانکاوی که نظریاتش تاثیر مهمی بر رویکرد مکدوگال گذاشت، در ادامه مک دوگال توسط آنا فروید برای دوره درمان کودک پذیرفته شد اما همیشه سعی کرد در جنگ میان طرفداران آنافروید و ملانی کلاین بی طرف باقی بماند.
مکدوگال علاوه بر اینکه نویسنده 5 کتاب برجسته و تعداد زیادی مقاله است، یک روان تحلیل‌گر شناخته شده و مشتاق نیز بود. آثار او به چندین زبان ترجمه شده و حتی او به عنوان “سفیر روان‌تحلیل‌گری” دالای لاما نیز شناخته می‌شد. از مهم‌ترین مفاهیمی که مکدوگال روی آن‌ها کار می‌کرد “آزادی” و “گشودگی” بود.
مکدوگال، در پی انتقال همسرش به فرانسه، لندن را ترک کرد و شروع به نفوذ در جامعه روانکاوی فرانسه نمود. سپس اولین کتاب خود را با نام “یک مورد از سایکوز کودکی” در سال ۱۹۶۰ به چاپ رسانید که بعدها در کتاب “گفتگو با سمی” که از مهم‌ترین آثار او به شمار می‌رود، ارجاعات زیادی به آن شده است. مکدوگال در سراسر زندگی‌اش به پژوهش و درمان در زمینه روانکاوی پرداخت و کمک‌های زیادی به نظریه و تکنیک در روان تحلیل‌گری نمود که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.
مکدوگال در اولین کتاب خود به نام “گفتگو با سمی” به بررسی و توصیف تمام و کمال جزئیات جلسات تحلیلی خود با کودکی سایکاتیک پرداخته و مدعی شده است که توانسته این کودک را مجاب کند تا آنچه را دوست دارد انجام دهد، به کلام تبدیل کرده و به تعارضات درونی‌اش که او را وحشت زده و بیمار کرده اند، معنا بخشد.
سمی اولین بیمار از سری بیمارانی است که مکدوگال از طریق آنها به ما نشان داده است چگونه می توان از رکود و توقف رشد، به سمت فعالیت خلاقانه حرکت کرد. مکدوگال به ما نشان می دهد چگونه تمام سمپتوم ها چه نوراتیک، چه سایکاتیک و چه سایکوسوماتیک، به خودی خود ناشی از خلاقیت و تلاش هایی در جهت خودمراقبتی هستند.
در اینجا شاهد تلاش مکدوگال در جهت بسط مفهومی که فروید از آن صحبت کرده بود هستیم: تدوام میان بهنجاری و آسیب؛ این واقعیت که هر انسانی باید از بدو تولد به بعد با تروماهایی مواجه می شود سبب می شود که تعارض های سایکاتیک بسیاری ناشی از تصادم میان دنیای درونی سائق های غریزی ابتدایی و نیروهای محدودکننده جهان بیرونی، ایجاد شوند. تعارض هایی که با اولین رابطه حسی، یعنی زمانی که کودک با دنیای پستان برخورد می کند آغاز می شوند.
از نظر مکدوگال، حقایقی نظیر تفاوت های بین دوجنس و حقیقت پایان پذیری زندگی، تروماهایی را ایجاد می نمایند که نقطه شروع سفر کودک هستند. مکدوگال این درام ها و تولیدات فراموش شده زندگی روانی  را بازیابی می کند که می توانند شامل جسمانی سازی تا آفرینش هنری باشند. برای توضیح بهتر این موضوع او از استعاره تئاتر روانی استفاده می کند و امیدوار است با استفاده از این استعاره، نارضایتی خود را با طبقه بندی های روانپزشکی و روان تحلیلی، که به تقلیل پیچیدگی و ظرافت های شخصیت انسان، در قالب نامگذاری هایی بی جان می پردازند اعلام کرده باشد.

با توجه به نوع نگاه مکدوگال به روان انسان، الگوی مداخله و نوع کار تحلیلی او برآمده از جهان درونی و تحلیل مداوم تمایلات خودش در انتقال متقابل است. تفسیرهای او متعدد، طولانی و متشکل از جملات زیاد و استعاره های گوناگون بود. در مقابل مدل لاکانی، ارتباط بین فرآیندهای اولیه نه به وسیله فرمول بندیهای مختصر بلکه توسط قدرت تداعی تصاویر ایجاد می گردد که باعث می شود تصویر بالینی او نیز به شکل دیالوگ باشد.

آنچه توجه مکدوگال را به سمت تظاهرات روان تنی جلب کرد، تمایل افراد برای فرار از فرآیند روانتحلیلی بود. او نشان داد تحلیل شوندگانی که بیشتر تمایل به فریادهای روان تنی دارند، با فشار هیجانی شدیدی مواجه هستند در حالی که دسترسی به بازنمایی های روانی شان ندارند؛ بنابراین، تنها جنبه بدنی این هیجان نمایش پیدا می کند. او در ادامه ایده وینیکات که باور داشت مادر محیطی با برقرار کردن رابطه بین روان و بدن کودک به او کمک می کند، افزود: ناراحتی های روان تنی زمانی ایجاد می شوند که کودک مجبور است بوسیله دوپاره سازی، از خودش در برابر تهدید به شکست در تداوم احساس همه توانی اش، و حتی بدتر از آن، در برابر تهدید به فروپاشی دفاع کند. این ایده پرده از فرضیه ای پارادوکسیکال بر می دارد؛ واکنش های روان تنی با وجود اینکه زندگی فرد را به خطر می اندازند در حقیقت برای محافظت روانی از وی ایجاد شده اند. بنابراین وظیفه تحلیلگر، کمک به تحلیل شونده است برای تبدیل آنچه توسط بدن  ابراز شده است به بازنمایی های کلامی.

* این مطلب تلخیصی از مقاله “جویس مکدوگال ۱۹۲۰_۲۰۱۱” نوشته لور بنفون_تور است که در سال ۲۰۱۲، توسط مجله بین المللی روانکاوی چاپ شده است.

ارجاع به “اصل مقاله

* کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.