Negar_20200724_100907.png
مرداد ۳, ۱۳۹۹

مقاله ابژه تحول آفرین / نوشته:کریستوفر بولاس ۱۹۷۹/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

ما می دانیم که به دلیل تولد زودرس موجود انسانی، بقاء نوزاد وابسته به مادر و کمک او به عنوان یک ایگوی کمکی (هایمن، ۱۹۵۶)، یا یک محیط تسهیل‌گر (وینیکات، ۱۹۶۳) است. مادری که موجب پایداری حیات نوزاد می‌شود و از طریق ایدیوم مخصوص مادرانه اش (یک شیوه زیبایی شناختیِ بودن) پیامی را به نوزاد منتقل می کند که بعدها به حالتی از سِلف (خودِ) نوزاد تبدیل می شود. مادر از طریق شیوه‌ نگهداری، پاسخگویی، انتخاب ابژه ها، و دریافتش از نیازهای درونی نوزاد باعث خلق یک “فرهنگ” بین خودش و نوزاد می شود، یک فرهنگ خصوصی که فقط می‌تواند بین مادر و کودک وجود داشته باشد، و متشکل از زبانی است مرتبط با نحوه بودن، ژست ها، صدا، الگو، و خُلق مادر، که تعیین کننده این فضای خصوصی است و به محیط منحصربه فردِ این رابطه اولیه رنگ می دهد. وینیکات (۱۹۶۰) در کار بی نظیرش روی رابطه مادر-کودک بر آنچه که ما آن را آرامش می نامیم، تاکید می کند: مادر بواسطه بودن مستمرش، یک محیط “نگه دارنده” یا “محافظ” را جهت تسهیل رشد نوزاد فراهم می سازد. همچنین در کنار این آرامش دو طرفه در حال رشد، یک شبکه بسیار فعال تبادل ارتباط بین مادر و کودک و نیز یک فرآیند لحظه به لحظه گفتگو حول و حوش نیازهای جسمانی- بدنی نوزاد: غذا‌دادن، عوض کردن، خواباندن، و نگه داشتن نیز وجود دارد. از نظر من نکته مهم این است که همانطور که مادر دائماً در حال تغییر محیط درونی و بیرونی نوزاد است، سلفِ نوزاد نیز در رابطه با “دیگری” شکل می گیرد. ادیث یاکوبسن (۱۹۶۵) می نویسد:

وقتی مادر نوزاد را بر می گرداند، از گهواره بلندش می کند، عوضش می‌کند، او را در آغوش می‌گیرد، تکانش می‌دهد، نوازشش می کند، او را می بوسد، به او غذا می‌دهد، به او لبخند می زند، با او حرف می‌زند و برایش آواز می خواند نه تنها انواع لذتهای لیبیدینال را برای او فراهم می‌کند بلکه او را برای نشستن، سینه خیز رفتن، ایستادن، راه رفتن، حرف زدن، و کارهای دیگری که باعث رشد فعالیتهای ایگو کارکردی می شود، آماده می کند (ص. ۳۷).

وینیکات (۱۹۶۳) این کارکرد همه جانبه مادر را “مادر محیطی” می نامد، و با توجه به این موضوع تاکید می کند که برای نوزاد، مادر هنوز نه به عنوان یک دیگری بلکه به عنوان یک محیط کلی دریافت می شود. من می خواهم اضافه کنم که مادر نه بعنوان یک ابژه، بلکه بیشتر بعنوان یک “فرآیندی” شناخته می شود که با لذت های درونی و بیرونی مشخص می گردد.

چون مقاله من به “ردپای” این رابطه اولیه در زندگی بزرگسالی اشاره دارد، من می خواهم اولین ابژه را به عنوان “ابژه تحول آفرین” معرفی کنم. بنابراین، منظور من از ابژه تحول آفرین، ابژه ایست که نوزاد آن را به طور تجربی با فرایند تغییر تجربه سلف اش می شناسد؛ نوعی از شناسایی ابژه بواسطه رابطه همزیستانه، جایی که آگاهی نسبت به اولین ابژه نه به عنوان یک بازنمایی ابژه بلکه بعنوان یک تجربه مجدد از بودن است- یک نوعی از وجود داشتن در تقابل با بازنمایی.

زمانی که مادر جنبه های مختلف بودن نوزاد (غریزی، شناختی، عاطفی، محیطی) را یکپارچه می کند و به این فرایند نظم می دهد، نوزاد را بیشتر نسبت به ماهیت این رابطه ابژه ای آگاه می کند تا کیفیات خودِ ابژه. مادر هنوز به عنوان یک ابژه شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک فرآیند تغییر تجربه می شود، و این خصوصیت ردپایی از جستجوی ابژه را در زندگی بزرگسالی به جا می گذارد، جایی که به باور من جستجوی ابژه به خاطر کارکرد آن -بعنوان دلالت کننده بر فرآیند تغییر- است. لذا در زندگی بزرگسالی جستجوی ابژه در جهت تملک آن ابژه نیست؛ بلکه نوعی سرسپردگی به آن به عنوان یک فرآیند تغییر سلف است؛ جایی که سوژه خودش را به عنوان درخواست کننده ای می بیند که قرار است مراقبت های جسمانی- محیطی را دریافت کند که با دگردیسی های سلف مشخص شده اند. از آنجایی که این همانندسازی قبل از درک مادر به عنوان یک ابژه بوده، بنابراین، این رابطه بر اساس میل نمی باشد بلکه نوعی ادراک بدوی از ابژه است با خصوصیت فعال آن- ابژه به عنوان تغییر دهنده جنبه های جسمانی-محیطی سوژه- و خودش را به شکل جستجو برای ابژه ای(یک شخص، مکان، اتفاق، ایدئولوژی) نشان می دهد که وعده تغییر سلف را میدهد. من ویژگیهای این پیوند اولیه با ابژه را از طریق ارائه یک مثال بالینی نشان خواهم داد که بیانگر یک آسیب شناسی متفاوت از آن رابطه به شکل بزرگ نمایی شده است، و در نهایت به بحث در این مورد می پردازم که این رابطه نه تنها از طریق انتقال بیماران، بلکه به واسطه بازآفرینی ناخودآگاه روانکاو است که به منصهُ ظهور می رسد، همان محیط (اکولوژی) تحلیلی که فروید آن را سرکوب کرد: یعنی روابط اولیه مادر و کودک.
تجربه کردن مادر به عنوان متحول کننده، از جوانب متفاوت قابل حمایت است. در اولین مرحله، نوزاد کارکرد مادر را بعنوان ابژه تحول آفرین در نظر می گیرد؛ مادری که دائما در حال تغییر محیط است تا نیازهای نوزادش را برآورده سازد. این که نوزاد از طریق آگاهی همزیستانه اش مادر را بعنوان متحول کننده وجودش می شناسد نه تنها توهم نیست، بلکه یک واقعیت است؛ چرا که مادر بطور واقعی دنیای نوزاد را تغییر می دهد. در مرحله دوم، با ظهور ظرفیت‌های ایگو، ازقبیل ادراک، جنبندگی، و انسجام، دنیای کودک تغییر می‌ یابد. هر چند یادگیری زبان شاید آشکارترین شکل این تغییرات باشد، اما یادگیری مدیریت کردن یک ابژه، تمایز قائل شدن بین ابژه ها، و به خاطرسپاری ابژه های غایب نیز دستاوردهای دگرگون کننده ای هستند: آنها به تغییر ایگو که خود ماهیت دنیای ابژه نوزاد را تغییر می‌دهد، منتج می‌شوند. تعجب آور نیست که نوزاد تنها در حضور ابژه است که می تواند این دستاوردهای ایگو را شناسایی کند، درصورتی که مادر در فراهم کردن محیط تسهیل کننده ناموفق باشد _به دلیل غیبت طولانی یا بدرفتاری_، این شرایط می‌تواند به فروپاشی ایگو و یا درد روانی منجر شود. زمانی که نوزاد به خلق ابژه انتقالی می پردازد، می تواند این فرایند تحول آفرین را که از رابطه مادر- محیط نشات گرفته، به شکل یک رابطه با ابژه های ذهنیِ بیشمار در آورد. با توجه به اینکه مرحله انتقالی وارث مرحله تحول آفرین است، به همین منوال نوزاد می تواند از تجربه فرآیند به توانایی ابراز تجربه برسد.
نوزاد از طریق ابژه انتقالی می تواند توهم همه توانی اش را به اجرا گذارد (او از طریق توهمات زایا و دوره ای در رابطه با سلف و خلق دیگری می‌تواند ناکامی ناشی از فقدان مادر محیطی را کاهش دهد)، او می تواند با فراغ بال، ابژه را رها کند و همچنان سنگدل و بی رحم باقی بماند؛ در این تجربه انتقالی او می تواند آزادانه از متافور ها استفاده کند: یک فرایند واقعی اکنون می تواند با معادلات سمبلیک آن جابجا شود، و در صورتیکه از طرف مادر حمایت شود موجب جبران فقدان مادر محیطی اصلی می شود. به این معنا، استفاده از ابژه انتقالی اولین عمل خلاقانه نوزاد محسوب می شود، اتفاقی که صرفا نمایشی از ظرفیت ایگو -همانند ادراک- نمی‌باشد، بلکه به تجارب بدوی-ذهنی نوزاد از چنین ظرفیت‌هایی اشاره دارد.

جستجو برای ابژه تحول آفرین در زندگی بزرگسالی

من فکر می کنم که در زندگی بزرگسالی، ما از توجه به طیف گسترده‌ای از ابژه ها غافل می شویم، صرفا به این دلیل که در جستجوی ابژه ای هستیم که سلف ما را متحول سازد. به طور مثال، در بسیاری از اعتقادات مذهبی باور فرد به توانایی واقعی خدایان برای تغییر محیط، ناشی از آن است که او همان مقتضیاتِ رابطه با اولین ابژه اش را درون ساختار موهومی حفظ کند -جایی که معرفت به شکلی همزیستانه باقی می ماند. در دنیای سکولار، ما شاهد سرمایه‌گذاری امید روی ابژه هایی (یک شغل جدید، نقل مکان به کشوری دیگر، یک تعطیلات، یک تغییر رابطه) هستیم که هم می توانند درخواستی برای یک تجربه تحول‌آفرین باشند و همزمان بر یک “رابطه” دائمی با ابژه ای متحول کننده دلالت داشته باشند. ما می دانیم که در دنیای تبلیغات همیشه ردپایی از این ابژه ها هست که وعده ساختن زندگی متفاوتی را می دهد؛ به طوری که کالای تبلیغ شده همواره وعده تغییر محیط بیرونی سوژه را می دهد و لذا این احساس را ایجاد میکند که این تغییر موجب تغییر خُلق می‌شود.

در زندگی بزرگسالی، جستجو برای چنین تجربه ای می تواند یک حس اطمینان و امید به آینده را در فرد ایجاد کند. گرچه بنظر می رسد این امید بر آینده استوار است، درواقع یافتن چیزی در آینده است که موجب تغییر زمان حال می شود، و از جستجوی ابژه ای حکایت دارد که حافظه پیش کلامی ایگو را بازآفرینی می کند.

این موضوع یادآور موقعیتی است که من آن را لحظه زیبایی شناسانه نامیده ام (بولاس، ۱۹۷۸) زمانی که فرد رابطه ذهنی عمیقی با یک ابژه دارد، که این ابژه می تواند یک نقاشی، یک شعر، لذت بردن از یک اُپرا یا یک سمفونی، یا حضور در یک چشم انداز زیبا باشد، یک آمیختگی غریبی را با آن ابژه تجربه می‌کند، که نوعی از تجربه ایگو را که مبتنی بر اولین تجارب اوست، فراخوانی می کند. اما ارزشمندی این موقعیت ها که می توانند معنا دار هم باشند، نه به خاطر دستاوردهای تحول‌آفرین شان، بلکه بیشتر به خاطر کیفیات عجیب و غریب آنها است: حسی از بودن که یادآور چیزی است که هرگز به طور شناختی درک نشده است، بلکه فرد از نظر وجودی به آن آگاه می شود، چیزی که حافظه ای از یک “فرایند” رشدی است تا یک فکر یا فانتزی خاص که در زمان تشکیل سلف اتفاق افتاده است. بدین معنا که چنین لحظات زیبایی شناختی خاطراتی مرتبط با یک اتفاق یا رابطه خاص نیستند، بلکه آنها یک حس جسمی روانی کلی از آمیختگی با ابژه ای را فرامی خوانند که یادآور ابژه تحول آفرین است. این پیش‌بینی تغییر یافتن به وسیله یک ابژه – که خودش مبتنی بر حافظه ایگو از یک فرایند رشدی است- یک نگرش احترام برانگیزی را نسبت به ابژه به فرد القا می کند، به طوری که حتی اگر تغییر سلف به اندازه دوران اولیه زندگی نباشد، فرد بزرگسال تمایل دارد که آن را مقدس بنامد.
بنابراین در زندگی بزرگسالی، فرد در جستجوی ابژه تحول‌آفرینی است که به طور واقعی یک تجربه اولیه با ابژه را یادآوری کند، یعنی به خاطر آوردن چیزی نه به لحاظ شناختی، بلکه بطور وجودی از طریق تجربه عاطفی شدید رابطه ای که با تجربیات تحول‌آفرین متراکم شده سلف مشخص شده است. شدت آن به عنوان یک رابطه ابژه ای، نه به خاطر این است که آن ابژه مورد میل بوده، بلکه به این دلیل است که با چنین تغییرات مهمی مشخص می‌شود. در این لحظات زیبایی شناختی، سوژه از طریق آمیختگی ایگو با ابژه زیبایی شناسانه، بطور گذرایی آن را مجددا تجربه می‌کند، حسی از نگرش ذهنی نسبت به ابژه تحول‌آفرین. اما چنین تجربیاتی فقط خاطرات آن ابژه هستند نه خلق مجدد آن به طور واقعی. به هر حال جستجو برای یافتن چنین معادل های سمبولیکی از آن ابژه تحول آفرین و تجربه همراه با آن در سرتاسر زندگی بزرگسالی ادامه می یابد. انسان به خدایی اعتقاد دارد که به طور کنایه آمیزی غایب است، و این غیبت به اندازه حضورش برای بودن انسان اهمیت دارد. ما بر اساس انتخاب خودمان به تئاتر، موزه، و مناظر طبیعی می‌رویم زیرا در این مکان‌ها در جستجوی تجربیات زیبایی شناختی هستیم. ما ممکن است سلف مان را به عنوان تسهیل گر فرایند تحول‌آفرین تصور کنیم و روی ظرفیت‌های خودمان جهت تغییر محیط سرمایه گذاری کنیم، امری که غیر ممکن است و تنها نشان از آشفتگی محض اندیشه دارد. در چنین رویاپردازی هایی، سلف به عنوان ابژه تحول‌آفرین جایی در زمان آینده قرار دارد، و حتی نشخوارهای ذهنی در رابطه با برنامه های آینده (اینکه چه کار کنیم، کجا برویم، و غیره) که ممکن است به ثمر هم بنشیند، اغلب نوعی دعای روانی برای رسیدن به ابژه تحول آفرین است: یک موضع گیری دنیوی ثانوی بر رابطه ابژه ای که در اولین مراحل زندگی تجربه شده است.

جای تعجب نیست که آسیب‌های روانی متنوع ناشی از شکست، همانگونه که وینیکات بر آن تاکید دارد، می تواند به علت سرخوردگی از این رابطه باشد. یک مثال در این رابطه، قمار بازی است که با اطمینان از یک ابژه تحول آفرین در رابطه با تغییر دنیای درونی و بیرونی اش، روی بازی اش شرط بندی می کند؛ موضوعی که باعث جُرم بیشتر می شود. با تاکید مجدد بر اشاره وینیکات (۱۹۵۶) در این مورد، مجرم مُصر است که محیط باید چیزی را برای او بسازد که او می خواهد. از نظر من او از این جهت با محیط در ارتباط است که گویی او از طریق آن جرم کامل می تواند ابژه کامل و بدون نقصی را کشف کند، و آن جُرم می تواند سلف او را از نظر درونی (از طریق ترمیم نواقص ایگو و نیازهای اید) و بیرونی (به همراه آوردن ثروت و خوشحالی) تغییر دهد. در واقع اشکال متفاوت جنون جنسی نیز می تواند تلاشی باشد در جهت ایجاد یک دیگری به عنوان ابژه تحول‌آفرین. من فکر نمی‌کنم جستجو برای جُرم کامل یا زن کامل و بی عیب و نقص فقط یک جداسازی ایده‌آل سازی شده باشد؛ این جستجو همچنین می تواند ناشی از بازشناسی نقصی در تجربه‌ ایگو بوده و تجربه مجدد عودکننده ای باشد در ارتباط با حوزه‌ای که بالینت (۱۹۶۸) آن را “تقصیر اساسی” می نامد. هر چند جستجو برای ارتکاب جُرم کامل و اغوا کردن زن کامل، در جهت جداسازی تجربه سلفِ بد، از آگاهیِ شناختیِ سوژه صورت می گیرد، با این وجود آنها اعمال نشانه هایی هستند که دلالت بر جستجوی شخص برای یک رابطه ابژه ای خاصی دارند که با تغییر و ترمیم ایگو مرتبط است.

مثال بالینی

به نظر من یکی از متداولترین آسیب شناسی های روانیِ مرتبطِ با روابط ابژه تحول آفرین در رابطه با افرادی اتفاق می افتد که ما آن را سلف اسکیزوئید می نامیم: بیماری که ممکن است از توانایی های ایگو بسیاری برخوردار باشد (هوش، استعداد، دستاورد، موفقیت) اما احساسی از غم و اندوه داشته باشد، بدون اینکه از نظر بالینی افسرده باشد. من قبلاً در مقاله دیگری (بولاس، ۱۹۷۶) در باره پیتر نوشته‌ام.
پیتر مرد ۲۸ ساله مجردی است با حالاتی از غم، ظاهری آشفته، و پوششی رنگ پریده، که سعی میکند از طریق حس شوخ طبعی اش آن را تا حدودی تسکین دهد. او از هوش و تحصیلاتش برای دیگران استفاده میکند نه برای خودش. او به دلیل افسردگی اش توسط پزشک عمومی به من ارجاع داده شد، اما مشکل او بیش از یک غمگینی شدید و احساس تنهایی بود. او بعد از قطع رابطه با دوست دخترش، در یک آپارتمان به تنهایی زندگی میکرد و در طی روز خودش را با کارهای عجیب و غریبی مشغول می‌کرد. او روزهایش را که طوفانی از کارهای منظم بود، به یک سبک منفعلانه همراه با اضطراب سپری می‌کرد، به گونه ای که گویی او بشکل پرخاشگرانه ای از طریق نظم کاری اش اداره می شود. مواقعی که در خانه است اوقاتش را اینگونه سپری می‌کند: روی وسایل ژولیده و نامرتب در جلوی تلویزیون ولو می شود، یک وعده بسیار کم از غذاهای بسته بندی شده می خورد، خود ارضایی می کند، و از همه مهمتر به طور وسواس گونه ای به نشخوار ذهنی در باره آینده می پردازد و برای “اقبال بدش” افسوس می خورد.
او هر هفته باید به دیدن مادرش برود چون احساس می کند مادرش برای این زندگی می کند تا با او حرف بزند و لذا او از این طریق می خواهد مادرش را خشنود و راضی نگه دارد. واقعیت خانه آنها حکایت از یک آشفتگی دیوانه وار داشت. تنها فرزند دیگر خانواده خواهری است که سه سال از او کوچکتر است که از سیزده سالگی دچار بیماری اسکیزوفرنیا شد و در خانه نگهداری می‌شد. او کارهای بیش از حد بزرگ نمایی شده و عجیب و غریبی انجام میداد: به شکل غیر قابل فهمی داستان سرایی می کرد، به طرز عجیبی از مهمانان پذیرایی میکرد، و یک رقاص هوسران بود که اطراف خانه برهنه خود نمایی میکرد. مادر رفتار او را نرمال می دانست و تلاش‌های او برای شکستن اسطوره ها از طریق یک کمدی دیوانه وار را خنثی می‌کرد. پدر مردی منزوی بود و بعنوان یک خیاط کار میکرد، او برای نتیجه بخش بودن کارش به هر شکلی سعی می کرد لذتهایی را بیابد. اگر چه او پدری مهربان بود و کارکرد پدرانه ای برای پیتر داشت، اما برای کنار آمدن با مشکل همه توانی زنش گاهی دست به خودکشی می زد.
بازسازی سالهای اولیه زندگی پیتر این نتایج را به دنبال داشت. او در جریان جنگ و در خانواده ای از طبقه کارگر متولد شده بود. هنگامی که پدرش در جنگ بود خانه آنها توسط خویشاوندان شان که تماما یهودیان طبقه متوسط اروپایی بودند، اشغال شده بود. آن ها سعی می کردند فرهنگ از دست رفته شان را از طریق صحبت مداوم درباره فرهنگ قومی و فاش کردن مصیبت های خانوادگی و منطقه‌ای، سحر و جادو و نشانه ها حفظ کنند. پیتر اولین فرزند خانواده بود و مادرش او را به شدت می پرستید و دائماً با خویشاوندانش در این باره صحبت می کرد که چطور پیتر با کارهای بزرگش خانواده را از بدبختی نجات خواهد داد. مادر همواره درباره روزهای طلایی آینده خیالبافی می کرد و افسردگی اش باعث شده بود که به شیوه مرده ای از پیتر مراقبت کند و تمام سرزندگی اش را روی او بعنوان یک ابژه اسطوره‌ای سرمایه‌گذاری می‌کرد تا یک نوزاد واقعی. بعد از شروع درمان طولی نکشید که برایم روشن شد که او خودش را اینگونه می شناسد که اسطوره ای در درونش دارد که مادر با او به اشتراک گذاشته است؛ در واقع او می دانست که مادر به خود حقیقی او توجه ندارد، بلکه او را بعنوان ابژه رویاهایش می بیند. همانند ابژه اسطوره ای مادر، او احساس می‌کرد که زندگی‌اش معلق است، و در واقع این شیوه ای بود که او زندگی می کرد. به نظر می رسید که او خودش از خودش مراقبت می کرد و نیازهای جسمانی اش را برآورده میکرد، و در انتظار روزی بود که رویاهای مادرش را برآورده کند. اما به دلیل آنکه آن اسطوره، اسطوره ی مادر بود، او نمی‌توانست کاری انجام دهد و فقط باید منتظر می ماند تا اتفاقی بیفتد. به نظر می رسید که او بطور اجباری از نیازهای سلف حقیقی اش تهی شده بود تا یک فضای خالی درونی برای افکار رویایی مادر ایجاد کند. هر بار رفتن به خانه برایش تداعی کننده مادر دهنده ای بود که به پسرش یک غذای رویا گونه می دهد. بنابراین او خودش را از خواسته ها و نیازهای شخصی اش خالی می‌کرد تا خواسته‌های مادر را برآورده کند. او با احساس تعلیق زندگی میکرد و منتظر بود تا آن اسطوره او را برای تغییر واقعیت احضار کند. چون مادر این پیام را به او داده بود که وظیفه مهم او این است که یک ابژه اسطوره ای برای او باشد، بنابراین او فضای درون روانی اش را آنگونه که خود حقیقی اش هست احساس نمی کرد. فضای درونی متعلق به دیگری است، بطوریکه او در گزارش از حالات درونی اش، پیتر را به عنوان یک داستان خالی از شخصیت معرفی می کرد، همانند منطقه‌ای که “برای من” نیست بلکه “برای اوست”. او فاقد هرگونه حسی از سلف بود، و هیچ کیفیتی از یک “من” و یا حتی “مرا یا به من” در او دیده نمی شد. به جای آن بازنمایی های سلف او بیشتر در بردارنده ماهیتی از یک “آن” در یک سطح وجودی بودند. موجودیت یک “آن” برای او به معنای موجودی خوابیده، معلق، و بی روح است.
تداعی های پیتر بیشتر همانند یک جدول ثبت وقایع از حالت های “آن” بود: گزارش نشخوار گونه ای درباره اتفاقات بدنی اش به عنوان ابژه تهی شده از شخصیت. نگرانی مادر برای سلامتی او، البته بخاطر برآورده شدن رویاهایش، باعث شده بود تا پیتر نسبت به هر مشکل جسمانی حالت وسواس گونه ای پیدا کند و اغلب گزارشات او درباره سلامتی اش باشد.
من بتدریج فهمیدم که ساختار اسطوره‌ای او (وجود داشتن در یک داستان، به جای بودن به عنوان یک واقعیت وجودی) بیانگر یک گفتمان نهانی از فرهنگ مفقود شده ای مربوط به روابط اولیه او با مادر می باشد. حالت های ایگو نشان دهنده سخنانی با مادر بودند، مادری که از آنها به عنوان فرهنگ لغات مرتبط با اسطوره اش استفاده می کرد. احساس آسیب دیدن او به خاطر نقائص ایگو و برآورده نشدن نیازهای اید به این دلیل بود که او قهرمان سرگردان مادرش شده بود که قرار بود برای ماموریت های آینده بخاطر او مبارزه کند. احساس تهی بودن او در روابط شخصی اش به این دلیل بود که او خداوند تسلی دهنده ای بود که نمی توانست با دیگران ارتباط برقرار کند. پاسخ او در برابر نقطه نظرات و نگرانی های مادرش، این بود که نگران نباشد چون او بزودی پولدار و مشهور می‌شود، به تلویزیون می رود، و برای خانواده ثروتی را میاورد که سزاوارش هستند. ناامیدی و یاس وجودی او همواره در قالب یک روایت اسطوره‌ای در می‌آمد: یک شیوه سمبولیک که از واقعیت به شکل خیالی استفاده می‌شد. وقتی او از مادر میخواست بگذارد او به زندگی درونی اش توجه کند، مادر بشدت عصبانی شده و فریادزنان پاسخ میداد که این بدبختیِ او زندگی شان را تهدید می‌کند، زندگی ای که تنها او ناجی آن است. او بایستی به شکل یک کرم که قرار است پروانه ای طلایی شود، و قهرمانی که هنوز زاده نشده باقی بماند، و اگر او این کارکرد اسطوره ای را با نیازهای شخصی اش خراب نکند، به زودی به ثروت و شهرتی ماوراء تصورش خواهد رسید.
در انتقال، پیتر در مورد خودش به عنوان ابژه ای نیازمند مراقبت حرف میزد: “معده ام درد میکند”، “گردنم درد میکند”، “سرما خورده ام”، “حالم خوب نیست”. او با من با زبان افسوس، شکایت، و عاری از دریافت میل و توجهی از طرف من حرف میزد. او دست هایش را به هم می مالید به انگشتانش نگاه می کرد و بدنش را همانند یک کیسه به اطراف پرت میکرد. زمانی که متوجه شدم که گفتمان او یک حس رهایی و تسکین را برایش به همراه دارد، دیگر رفتارهای او را نه به عنوان نشخوار ذهنی وسواس گونه ای در خدمت یک مقاومت، بلکه به عنوان گفتمان پنهانی نشأت گرفته از فرهنگ روابط اولیه اش با مادر درک کردم. من احساس می‌کردم که او در تلاش است تا از طریق انتقال یک رازی را با من در میان بگذارد، رازی که کیفیتی پیش کلامی و معماگونه داشت. من از طریق همان زبان توانستم وارد فرهنگ مصادره شده او شوم: از طریق توجه به تمام شکایات، افسوس ها، و اظهارات بدنی اش. گذشته از همه اینها، من متوجه شدم که آنچه او از من می خواست، طنین صدایم بود که در نهایت فهمیدم  به خاطر نیاز او به صدای خوب مادرانه ای است که بتواند به تجربیات او شکل دهد و سرانجام همین لحن صدای من، توانست رابطه ما را متحول کند. او تفسیرهای مرا کمتر به خاطر محتوای آنها، بلکه بیشتر به این دلیل تایید می‌کرد که به تجربیاتش شکل می‌داد. او بندرت محتوای یک تفسیر را به یاد می‌آورد. آنچه او تایید میکرد حسی از رهایی بود که از طریق کلمات من به او منتقل می شد.
این حس پیتر مبنی بر اینکه وجودش به عنوان ابژه ای تحول آفرین برای دیگران سرنوشت ساز است، به ما نشان می دهد که نوزاد نه تنها نیاز به جدایی و سرخوردگی از عملکرد ظاهری مادر به عنوان تنها عامل تحول دارد ، بلکه به همان اندازه، مادر نیز بعد از تولد نوزادش، با تجارب افسرده واری روبرو می شود و ناچار است به یک یاس و سرخوردگی تن دهد که ناشی از روبرو شدن با نیازهای واقعی نوزاد بوده و باعث کاهش آرزوی ناخودآگاه مادر برای تبدیل نوزاد به ابژه ای تحول آفرین می شود. مادر پیتر پیوسته از به رسمیت شناختن و حضور در او به عنوان یک فرد واقعی امتناع می ورزید ، اگرچه مسلماً ، کیفیتی از آنچه که ممکن است ما از آن مادری کردن آزمندانه بنامیم وجود داشت: او به گونه‌ای نسبت به پیتر احساس تملک داشت که گویا کیمیاشناسی است که از تفاله ای محافظت می کند که دربردارنده گنجی بالقوه است. نیازهای واقعی پیتر هیچگاه برآورده نشدند، چون مادرش او را به عنوان یک کودک ناجی می دانست که سرنوشت برایش به ارمغان آورده، و قرار است آرزوهای مادر را برآورده سازد.

بحث

این مثال روشنی است از آسیب شناسی روابط ابژه تحول آفرین، و در کار ما با بیماران نارسیستیک، (کسی که کارکردش با توهم خودش به عنوان ابژه تحول آفرین همراه است، اما با حالتهایی از درماندگی افسرده وار در برآورده سازی نیازهایش روبروست)، و افراد اسکیزوئید که حالت هایی از این ابژه خاص را بزرگ نمایی کرده اند، کاربرد دارد. هر چند من معتقدم که جستجو برای ابژه تحول آفرین، در هر دو شخصیت نارسیستیک و اسکیزوئید، در حقیقت یک نوع بازشناسی درونی است در رابطه با نیاز برای ترمیم ایگو و نیز نوعی جستجوی شیداگونه برای سلامتی است. یقیناً یکی از حالتهای چنین بیمارانی، در دسترس نبودن شان در ارتباط با یک دیگری واقعی است -بی حسی و انزوای افراطی آن ها- اما از نظر من چنین ویژگیهایی، که انعکاسی از توقف های رشدی روانی هستند، همچنین به نیاز بیمار برای دفاع از بخشی از خود اشاره دارد که بعنوان یک تقاضا برای حضور روابط ابژه برگشت کننده ای است که با ترمیم اولیه ایگو مشخص میشود. در فرآیند تحلیل، این موضوع میتواند غالباً به ناتوانی کامل بیمار در ارتباط با روانکاو به عنوان یک شخص واقعی منتج شود، در حالیکه، در عین حال، یک رابطه شدیدی را با روانکاو به عنوان یک ابژه تحول آفرین حفظ می کند. بیمار در تلاش برای ایجاد چه چیزی است؟ از نظر من، همانطور که درباره پیتر نوشته ام و همانطور که نویسندگان دیگر اشاره کرده‌اند (اسمیت، ۱۹۷۷)، چنین بیمارانی در جستجوی زندگی در درون یک محیط مخصوص با روانکاو هستند، جایی که تفسیر های روانکاو بیشتر به خاطر معنای شان به عنوان تجربه یک صدای مادرانه -یک نوعی از زمزمه کلامی- است که اهمیت دارد تا محتوای آنها. در واقع آنچه که به عنوان خنثی بودن فضای تحلیلی نامیده می‌شود -به ظاهر به عنوان کاهش دهنده ترس بیماران هیستریک یا وسواسی از مورد انتقاد واقع شدن و تسهیل کردن تداعی های آنالیزان-، به شیوه‌ای متفاوت روی بیماران نارسیستیک و اسکیزوئید تاثیرگذار است؛ آنها مسحور آن میشوند، و مادامیکه آن آهنگ صدای تحلیلی تدوام داشته باشد، آنها می توانند نسبت به محتوای واقعی تفسیر بی توجه باشند. اکنون ممکن است که ما این موضوع را به عنوان پیچیدگی تحلیل پذیر بودن بیمار در نظر بگیریم، یا فضای تحلیلی (فراهم کردن محیط نگهدارنده) را بعنوان یک فرایند تسهیل کننده در چنین بیمارانی بشناسیم، که منجر به فراخوانی یک حالت واپس رونده عمیق می شود که می تواند بخشی از مسیر ضروری این بیماران جهت درمان باشد. در واقع تجربه من با چنین بیمارانی این است که یک واپس روی به این مدل از رابطه ابژه، اغلب در اولین جلسه درمان اتفاق می‌افتد، و آن فضای (اکولوژی) اتاق تحلیلی (روانکاو، تفسیرهای روانکاو، کاناپه و غیره) یک نوع فضای مقدسی برای بیمار می شود. از نقطه نظر من بیمار به مرحله ای که بالینت آن را “تقصیر اساسی” (basic fault) می نامد، واپس روی می‌کند، اما همان‌طور که هر واپس روی به بخشی از بیماری در درون شخص اشاره دارد و شرایط خاصی از درمان را می‌طلبد، به اعتقاد من چنین بیمارانی نیاز به یک تجربه طولانی مدت از تغییرات موفقیت آمیز ایگو دارند که توسط روانکاو و در فضای تحلیلی به رسمیت شناخته شود. در چنین لحظاتی بیمار ابتدئاً تفسیرها را به خاطر ظرفیت شان در تناسب با خلق درونی، یا احساس، یا تفکرش تجربه می کند، و چنین لحظاتی از ارتباط باعث “تجربه مجدد” رابطه با ابژه تحول آفرین می شود.
چنین بیمارانی از مداخله گر نبودن روانکاو در فضای درمان استقبال می کنند (به ویژه از پذیرش بی قید و شرط روانکاو)، نه به این دلیل که موجب راه اندازی تداعی ها می شود، بلکه به خاطر اینکه به نوعی از رابطه منجر می شود که به نظر می رسد برای بهبودی لازم باشد. حال آنکه برخی از روانکاوان ممکن است این ادراک بیمار را صرفاً به عنوان یک مقاومت در نظر بگیرند، اگر چنین باشد، من فکر می‌کنم ما آن فضای منحصر به فرد ضروری برای ایجاد رابطه را نادیده می گیریم. ما می دانیم که حتی پیشنهاد درمان، اشتیاق واپس رونده ای را در بسیاری از بیماران فرا میخواند. ما می‌دانیم که قرار دادن بیمار روی کاناپه یک حسی از اضطراب قابل انتظار و وابستگی را ایجاد می کند. قابلیت اعتماد ما، عدم مداخله ما، و استفاده از تفکر همدلانه جهت محقق شدن نیازهای بیمار، اغلب یک محیط مادرانه بسیار بیشتری نسبت به مادر واقعی برای بیمار فراهم می‌آورد. در چنین لحظاتی همانندسازی بیمار با روانکاو به عنوان ابژه تحول‌آفرین بی شباهت به همانندسازی نوزاد با این فرآیندها در مادر نیست. در واقع درست همان‌گونه که همانند سازی تغییرات ایگو نوزاد با مادر یک همانند سازی ادراکی -و نه یک میل- است، لذا به نظر نمی رسد که همانندسازی بیمار با روانکاو نیز نشاندهنده میل بیمار به او به عنوان فردی متحول ‌کننده باشد، بلکه نشانگر همانند سازی ادراکی مستمر او با روانکاو به عنوان ابژه ای تحول آفرین است. این مرحله از تحلیل در درمان شخصیت‌های نارسیستیک، مرزی، و اسکیزوئید هم لازم و اجتناب‌ناپذیر است.
این مرحله از درمان برای درمانگر بسیار مشکل است، چون به نوعی هنوز تحلیل بیمار اتفاق نیافتاده، و اظهارات تفسیری ممکن است تا حدودی از طرف بیمار رد شوند: به صورت یک اهانت و تحقیر مودبانه یا خشم. یک چنین بیماری اغلب با تکان دادن سر گفته مرا تایید می‌کند و در واقع نشان می‌دهد که تحت تاثیر درستی تفسیر من قرار گرفته، اما در نهایت می‌گوید: “اما البته شما می‌دانید که تفسیرتان فقط از نظر تکنیکی درست بوده” و اینکه “این تفسیر در رابطه با تجارب زندگیم کمکی به من نمی کند، و هر چند که این تفسیر درست باشد، اما چون من نمی‌توانم آنچه را شما فکر می‌کنید درک کنم، پس این اظهارات به درد من نمی خورد.” هرچند او متقاعد شده که من می دانم چطور از او مراقبت کنم، اما از من می خواهد که حتی فقط برای یک ساعت یا یک روز درد او را تسکین دهم. تحلیل درست از نظر او همانند نوعی نفوذ عقلانی به تجربیات فرونشانده اش بود، و من برای او یک نوع کامپیوتر پیشرفته بودم تا اطلاعاتش را ذخیره کنم، نیازهایش را در بانک حافظه پردازش کنم، و ظرف یک جلسه یک راه حل درست و چاره قطعی برای زندگی‌اش ارائه دهم. من این بخش از تحلیل را نوعی واپس روی میدانم، که یک بازآفرینی است از اولین تجربه با ابژه، و فکر می کنم احمقانه است که یک درمانگر بخواهد این فرهنگ فضای تحلیلی را که به واقع تسهیل کننده چنین یادآوری هایی است، رد کند.
اگر چنین واپس روی هایی یک مقاومت نسبت به تحلیل سلف هم باشند، می تواند به عنوان هشداری برای روند تحلیل فهمیده شود، و بدین معناست که بیمار نیاز دارد در برابر روند تحلیل مقاومت کند زیرا دستاوردهای تحلیلی پیش رس بوده و بعنوان یک اقدام نابهنگام و نامناسب با موقعیت روانی بیمار تجربه می شوند. در انتقال – تا جایی که به فرآیند و فضای تحلیلی در رابطه با شخص روانکاو مربوط می‌شود- واپس روی بیمار نسبت به مرحله‌ای از رابطه با ابژه تحول آفرین است، که روانکاو را به عنوان مادر محیطی تجربه می کند، یک حافظه پیش کلامی که نمی‌تواند به کلام درآید و تجاربی را فراخواند، بلکه فقط کلامی است که شرایط خاص خودش را می‌طلبد: عدم مداخله، “نگه داشتن”، “فراهم آوری”، تاکید بر نوعی همزیستی یا آگاهی تله پاتی گونه، تسهیل کردن تبدیل یک فکر به فکر دیگر، یا یک عاطفه به فکر. و در این موقعیت، بسیاری از این جلسات شکلی از روشن سازی به خود می گیرند، که بیمار آن را بعنوان اتفاقات متحول کننده تجربه میکند. تفسیرهایی که مستلزم تفکر انعکاسی یا تحلیل سلف هستند تقاضاهای نابهنگامی از ظرفیت روانی بیمار هستند و در نتیجه در چنین بیمارانی خشم شدید یا حس غیرمنتظره‌ای از پوچی را برمی‌انگیزد.
شاید به این دلیل که بسیاری از تئوری‌های روانکاوانه در نتیجه کار با بیماران هیستریک (که فضای تحلیلی را اغواگرانه تعبیر می‌کنند) یا بیماران وسواسی (که مشتاقانه این فضا را به عنوان آیین شخصی دیگری قبول می‌کنند) ایجاد شده اند، ما گرایش داریم که واکنش های واپس رونده نسبت به فضای تحلیلی را به عنوان مقاومت نسبت به اتحاد کاری یا فرایند تحلیلی در نظر بگیریم. و شاید هنوزهم می‌توانیم این تفکر را بپذیریم که جنسی سازی انتقال از جانب بیمار هیستریک، و تشریفات وسواس گونه فرایند تحلیل (تداعی آزاد؟) خودشان دفاع هایی در مقابل همان “دعوت” به فضای تحلیلی و فرآیند واپس رونده هستند. لذا در تحلیل چنین بیمارانی محتویات روانی بسهولت در دسترس بودند و شخص می توانست از این بابت خوشحال باشد که چرخ آسیاب تحلیلش به خوبی می چرخد، اما درمان غالباً پایانی نداشت و به تغییر شخصیت منجر نمی شد و یا یک تغییر ناگهانی به واسطه محتویات اولیه و قدیمی بود. در چنین مواردی به اعتقاد من روانکاو آگاه نبود که شکست بیمار در تجربه موقعیت درمانی، به خاطر مقاومت شمردن یک دعوت واپس رونده بود؛ در واقع با اضافه شدن مکانیسم‌های تداعی آزاد و تفسیر دفاع های بیمار، فرایند تحلیل می تواند به انکار همان روابط ابژه ای بیانجامد که به بیمار “ارائه” شده بود. اگر روانکاو نتواند بپذیرد که در حقیقت او یک فضای واپس رونده ای را به بیمار ارائه می کند (یک فضایی که بیمار را تشویق می کند تا زندگی کودکانه اش را در انتقال مجددا تجربه کند)، اگر در مقابل کار “دعوت” که می باید انجام شود، پافشاری کند جای تعجب نیست که چنین تحلیلی یا به نوعی گسستگی دوطرفه بین بیمار و روانکاو منجر می‌شود که ادامه آن به جایی نمی‌رسد (تبانی وسواس گونه) یا باعث انفجار ناگهانی بخشی از بیمار میشود، که اغلب “برون‌ریزی” نامیده می‌شود.
بنابراین از نظر من کارکردهای روانکاو به عنوان یک ردّ حافظه ای فراخوان از ابژه تحول آفرین هستند، همانند موقعیتی که یا منجر به یاد آوری های واپس رونده بیمار از این روابط ابژه اولیه می شود، یا منجر به نوسانات مقاومت نسبت به آن؛ به طور مثال یا انکار از طریق جنسی سازی، یا اعمال تشریفاتی وسواس گونه. در واقع انتقال از این نقطه نظر در ابتدا و در درجه نخست یک واکنش انتقالی به روابط ابژه اولیه است و به ما کمک می کند تا ببینیم که چطور بیمار تجاربش از موقعیت اولیه با ابژه را به یاد می‌آورد.
ممکن است یک واپس روی عمیق در رابطه با این تقاضا وجود داشته باشد که روانکاو یک نغییر اساسی به شیوه ای جادویی و دگرگون کننده ایجاد کند. ممکن است بیمار از حدی سلامت کافی برخوردار باشد که بتواند تجاربش از آن موقعیت را گزارش کند، و نیز بینش کافی نسبت به یاد آوری های واپس رونده داشته باشد، که با کار بعدی تحلیل ادامه یابد، و همچنان با جنبه‌های قدیمی‌تر سلفش در تماس باشد. در واقع من معتقدم که بیشتر مواقع انفعال بیمار، یا بی کلام بودن او، و یا انتظار اینکه روانکاو نسبت به آنچه انجام می‌دهد آگاه باشد و یا کاری برای او انجام دهد، لزوما مقاومت در برابر یک فکر خودآگاه یا پیش آگاه خاص نیست، بلکه یک نوع یادآوری از دنیای پیش کلامی نوزاد با مادر است. چنانچه ما به این موضوع آگاه نباشیم که روانکاوان از طریق سکوت شان، تفکر همدلانه، و ندادن دستورالعمل های آموزشی است که در ساخت این دنیای پیش کلامی مشارکت می‌کنند، نسبت به بیمار غیرمنصف خواهیم بود و این می تواند دلیلی برای گیجی و رنجش آنها شود.

من با ساده سازی بیش ازحد موضوعات بالینی سعی کردم تا دیدگاهم را در این مورد که اساس رابطه انتقالی بر الگوی اولین‌ روابط ابژه تحول آفرین متکی است، روشن سازم. فروید بطور ضمنی به این موضوع زمانیکه فضا و فرآیند تحلیلی را بنا نهاد، اشاره کرد. گرچه در تئوری فروید به رابطه مادر-کودک اهمیت نسبتاً کمی داده شده، اما می‌توان گفت که فروید بازشناسی غیر کلامی و ناخودآگاه از آن رابطه را با خلق فضای (اکولوژی) تحلیلی برون ریزی کرد. در واقع شکل گیری فرآیند روانکاوانه خود بر حافظه‌ای از این رابطه اولیه متکی است، و بازآفرینی ناخودآگاه جمعی روانکاو (یک انتقال متقابل حرفه‌ای) از طریق بازآفرینی موقعیت ابژه تحول آفرین به یاد آورده می شود. آنچه که فروید در تحلیل خودش نتوانست به آن دست یابد -رابطه اش با مادرش- در رابطه با انتخابش از فضای تکنیک روانکاوانه برون ریزی شد. و چنانچه ما به عنوان روانکاو نتوانیم درک کنیم که ما در حال باز آفرینی این الگوی اولیه هستیم، در اینصورت همان انتقال متقابل فرویدی را ادامه خواهیم داد.
هر چند جستجو برای تغییر و ابژه تحول آفرین، شاید نافذترین و قدیمی ترین روابط ابژه را نمایان سازد، اما من باز هم تاکید می کنم که این جستجو فقط به خاطر خود آن ابژه و یا ابتداً میل شدید به او نیست، بلکه بر آمده از همانند سازی ادراکی پایدار با ابژه دگرگون کننده سلف است. قطعا جستجوی ابژه طیفی از احساسات را -لذت و خوشحالی در صورت یافتن آن ابژه و غم و اندوه در صورت نبودن آن- برمی انگیزد، اما جستجوی ابژه به واسطه اطمینان از تحول آفرین بودن آن است که به تغییر سوژه می انجامد. البته این جستجو به یک ایده آل سازی ثانویه در مورد دستیابی به ابژه منجر می شود -همانطور که در اسطوره مسیح وجود دارد- اما مقدس سازی ابژه زمانی اتفاق می‌افتد که پتانسیل تحول‌آفرین آن اثبات شده باشد. به باور من، این اطمینان از ویژگی تحول آفرینی ابژه بر اساس ظرفیت آن در زنده کردن خاطره ای از تغییرات اولیه ایگو است. استدلال من این است که گرچه هیچ حافظه شناختی از تجربیات نوزاد‌ با مادر وجود ندارد، اما جستجو برای ابژه تحول آفرین، و نام گذاریش بعنوان بشارت دهنده تغییرات محیطی، حکایت از حافظه‌ ایگو دارد. به طور غریبی این منحصراً ابژه ایگوست، و در واقع می‌تواند مرتبط با یک ضربه شدید یا نوعی بی‌تفاوتی ناشی از تجربه ذهنی فرد در رابطه با میل به آن باشد. یک قمار باز خود را مجبور به قمار کردن می بیند: ممکن است که او از نظر ذهنی نخواهد  قمار کند اما همانند سازی درونی با ابژه تحول آفرین در آن لحظه می تواند موجب بدبختی او شود. در رُمان مِل ویل (۱۹۶۷)، موبی دیک، آهاب خود را مجبور به جستجوی نهنگ می بیند، هر چند منبع این اجبار درونی کاملاً برایش بیگانه است. او میگوید:
این چیست، این حس بی نام، عجیب، و مرموز چیست، این فرمانروای غایب و فریبنده، و این امپراطور ظالم که به من فرمان می‌دهد کیست؛ آن چیزی که در مقابل تمام اشتیاق و علائق من قرار دارد، و آنچه باعث می شود که من اینچنین به راهم ادامه دهم، بانگ برآورم، و خودم را به خاطرش مشوش سازم؛ بی پروا مرا آماده انجام کاری میکند که برایم مطبوع و با وجودم سازگار است، چطور من جرأت چنین کاری را پیدا کردم؟ آیا این آهاب، آهاب است؟ آیا این من، خدا، هستم، یا کس دیگری است که این دستان را بالا میبرد؟ (صص. ۵-۴۴۴).
در رابطه با جستجو برای نهنگ چیزی بیرحمانه و فاقد شخصیت وجود دارد، و تمام ابژه ها بعنوان تحول‌آفرین نامگذاری شده اند. زمانیکه خاطرات اولیه ایگو با ابژه ای در حال حاضر مشخص می شوند، رابطه سوژه با ابژه می‌تواند دیوانه وار شود. من فکر می کنم بسیاری از جنبش های افراطی سیاسی به یک یقین جمعی اشاره دارند که ایدئولوژی انقلابی شان به یک تغییر کلی محیطی منجر خواهد شد و نیز همگان را از نواقص و اشتباهات اولیه شان نجات خواهد داد: فردی، خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی، و اخلاقی. مجددا تاکید می‌کنم که این موضوع نشاندهنده یک خواست انقلابی یا اشتیاق افراطی برای تغییر نیست، بلکه یک اطمینان در این مورد است که ابژه (در این مورد ایدئولوژی انقلابی) باعث تغییری میشود که برای مشاهده کننده مهم است.

نتیجه گیری

من فکر میکنم که در کار با بیماران خاصی (اسکیزوئید و نارسیستیک) که جستجوی ابژه خاصی را بزرگ نمایی می کنند، و در تحلیل حالت های خاص فرهنگ، ما می‌توانیم ردپایی از اولین تجربه با ابژه را در بزرگسالی مشخص کنیم: تجربه یک ابژه ای که باعث تغییر دنیای درونی و بیرونی سوژه میشود. من این اولین ابژه را ابژه تحول آفرین نامیده ام، و میخواهم آن را “ابژه بعنوان فرایند” تعریف کنم، لذا اولین ابژه با تجربه نوزاد از آن مرتبط است. پیش از آنکه مادر به عنوان یک ابژه کلی برای نوزاد مشخص شود، کارکرد آن برای نوزاد به عنوان یک منطقه یا منبع تغییر است، و از آنجاییکه ذهنیت در شرف تکوین نوزاد بر تجربه او در رابطه با تغییرات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) مبتنی است، لذا اولین ابژه با تغییر حالات ایگو تعریف می شود. با رشد نوزاد و افزایش اطمینان او نسبت به خود، رابطه او با مادر تغییر می یابد، و مادر از یک دیگری که باعث تغییر سلف میشود به شخصی تبدیل میشود که زندگی و نیازهای خودش را دارد. همانگونه که وینیکات می‌گوید این مادر است که باعث از بین رفتن توهم نوزاد در رابطه با تجربه مادر به عنوان تنها محافظ دنیای او میشود، فرایندی که زمانی اتفاق می افتد که نوزاد قادر شود نیازها و خواسته هایش را به طور فزاینده‌ای برآورده کند؛ اما تجربه ایگو در رابطه با تغییر یافتن توسط دیگری به عنوان یک حافظه باقی می ماند که ممکن است مجددا بشکل جستجو برای تجربیات زیباشناختی در طیف وسیعی از ابژه های تحول آفرین آرمانی تجربه شود؛ مانند: ماشین، خانه، شغل، تعطیلات جدید، که وعده تغییر کلی در محیط درونی و بیرونی را میدهند، تجربه شوند، و یا بشکل تظاهرات روانشناختی متنوعی از این حافظه: رابطه قمارباز با ابژه اش، و رابطه یک فرد تعصبی با ابژه ایدئولوژیکش درآید.

استدلال من این بود که فضای روانکاوانه ای که با سکوت و همدلی روانکاو، کاناپه ای که بیمار را “نگه” میدارد، خودداری از رابطه غیردرمانی، و تاکید بر فانتزی نسبت به روانکاو، و غیره تجهیز شده، اغلب موجب همانندسازی با روانکاو بعنوان ابژه تحول آفرین میشود. این موضوع به این دلیل اتفاق می افتد که فضای تحلیلی از یک چنین رابطه واپس رونده ای حمایت میکند، و همچنین ایدیوم رابطه تحلیلی شباهت روانی بسیاری با توجه مادر نسبت به نوزاد دارد.

به این ترتیب، پافشاری بیمار بر این که روانکاو یک ابژه تحول آفرین است، لزوما مقاومت نسبت به کار تحلیلی نیست، بلکه این حافظه ای است که توسط خود فرآیند تحلیلی احیا می شود، و بنابراین کار حرفه ای بایستی بر تحلیل بیشتر  ارتباط ناهشیار با فضای تحلیلی متمرکز باشد. استدلال من در رابطه با این موضوع بر این اساس است که تکنیک تحلیلی کنونی ما بازنمایی کننده خلائی است که در تحلیل خود فروید وجود داشت: رابطه او با مادرش. به نظر من جنبه هایی از رابطه مادر و کودک در تکنیک تحلیلی بازنمایی شده اند، هر چند روانکاوان دنباله رو اندیشه های فروید، همانطور که بینش او را به ارث برده اند، نابینایی او را نیز نسبت به آنچه که در تکنیک تحلیلی بازآفرینی می شود و باعث فراخوانی خاطراتِ روابط ابژه اولیه می گردد را هم به ارث برده اند. ما می توانیم این را یک انتقال متقابل حرفه ای ناخودآگاه بنامیم؛ زیرا ما به بیمار نوعی از رابطه (تجربه مجدد واپسرونده به رابطه نوزاد با مادر) را ارائه می دهیم که نه تنها خاطرات ایگو، بلکه انتظارات همراه آن را نیز زنده می کند، و از طرف دیگر، لااقل در مدل های کلاسیک تر، همچنان بر پیشبرد “کار” تحلیل اصرار می ورزیم. مادامی که روانکاو درک کاملی از حرفه اش بعنوان پیش نویس انتقال متقابل به نمایش در آمده از روابط ابژه اولیه اش نداشته باشد، چنین مدلی از کار تحلیلی میسر نمی شود. تا زمانیکه ما اینگونه بازنمایی های غیرکلامی را در خودمان درک نکنیم، نمیتوانیم شناختی از آن برای بیمار ایجاد کنیم. در نهایت، ما می توانیم احتمالا ببینیم که چطور در لحظه زیبایی شناختی، زمانیکه شخص رابطه ذهنی عمیقی را با یک ابژه برقرار می سازد، فرهنگ در هنر، معادل های نمادینی از جستجوی تحول را پیدا می کند، یعنی همان تلاش جهت تجربه ارتباط عمیق ذهنی با یک ابژه، که هم هنرمند را برایمان یادآوری می کند و هم موقعیتی را جهت تجربه حافظه ایگو از تحول را برایمان فراهم می سازد. تا حدودی تجربه لحظه زیبایی شناختی نه موضوعی اجتماعی است و نه اخلاقی؛ بلکه بطور عجیبی بعنوان موضوعی غیر شخصی و تا حدودی بی رحمانه تجربه می شود، زیرا جستجوی ابژه به خاطر ایجاد نوع خاصی از تجربه صورت می گیرد. فضای زیبایی شناختی، تجربه مجدد مناسبی از جستجوی این رابطه ابژه را برایمان فراهم میکند، و می توان گفت که فرهنگ، خاطراتی از تجربیات ایگو که در حال حاضر تجربیات عمیقا تعیین کننده ای هستند، را درگیر می کند. فرهنگ احتمالا نمی تواند نیازهای سوژه را به اندازه ای که مادر نیازهای نوزاد را برآورده می سازد، برآورده کند. اما در هنر ما می توانیم موقعیتی برای جستجوی چنین یادآوری های گهگاهی از خاطرات عمیق ایگو در رابطه با فرایند تغییر سلف بیابیم.

خلاصه
من فکر میکنم که ما در کار با بیمارانی که شکل خاصی از جستجوی ابژه را بزرگ نمایی میکنند، و در تحلیل مان در رابطه با ویژگیهای معینی از فرهنگ غربی میتوانیم ردپایی از تجربیات اولیه با ابژه را در بزرگسالی پیدا کنیم. تجربه اولیه نوزاد از ابژه بعنوان یک فرایند است تا یک ابژه ای در ذات خود، چون تجربه نوزاد از ابژه ( یک تجربه ای از تغییرات بدنی-روانی) بطور ادراکی با ابژه مادرانه مشخص میشود. به این دلیل من اولین ابژه را ابژه تحول آفرین ناامیده ام، و چون میخواهم آن را با “ابژه بعنوان فرایند” مشخص کنم، لذا فرضمان از ابژه را با آگاهی ذهنی نوزاد از آن ابژه مرتبط میکنیم.

پیش از آنکه مادر برای نوزاد بعنوان یک ابژه کلی شناخته شود، بعنوان منبع تغییر کارکرد دارد، و همانطور که ذهنیت نوزاد از طریق یکپارچگی تجربیات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) تکامل می یابد، اولین ابژه نیز با تغییرات حالت ایگو مشخص می شود. این تجربه ایگو بعنوان حافظه ناخودآگاهی است که در بزرگسالی بشکل جستجوی شدید برای ابژه تحول آفرین: یک رابطه جدید، شکل متفاوتی از کار، بدست آوردن مواد جدید، یک ایدئولوژی یا یک باور، تجربه می شود.

غالبا در لحظات زیبایی شناختی، زمانی که شخص رابطه عمیقی را با ابژه زیبایی شناختی احساس می کند، حافظه روشنی از این روابط ابژه اولیه فعال می شود. چنین لحظاتی از لحاظ فراخوانی حافظه عاطفی در رابطه با روابط ابژه اولیه مهم است. درک چارچوب روانکاوانه و فرایندی که باعث یادآوری روابط ابژه اولیه در بیماران می شود، برای روانکاوان بسیار مهم است، بطوری که انتظارات بیمار در رابطه با اینکه روانکاو کارکرد متحول کننده داشته باشد ضرورتا نه یک آرزو یا یک مقاومت نسبت به کار تحلیلی، بلکه در واقع می تواند واکنش بیمار نسبت به فضای واپس رونده تحلیلی باشد.

* دانلود فایل اصلی مقاله

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Negar_20200724_100437.png
خرداد ۲۳, ۱۳۹۹

من چگونه با بیمارانم حرف می زنم/ نویسنده: توماس آگدن (۲۰۱۸)/ مترجم: الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله، نویسنده تلاش می‌‎کند تا روش صحبت با بیمارانش را توصیف و تصویرسازی کند. او از به کار بردن زبانی که بیمار را غالباً به تفکر هوشیارانه یا پردازش ثانویه سوق می‌دهد، خودداری می‌کند؛ مخصوصا در زمانی که به دنبال ابعاد ناهوشیار تفکر است. او برای اشتباه فهمیدن‌ها ارزش قائل می‌شود زیرا منجر به فراخواندن حدسیات، احتمالات و یک حسی از تواضع در مقابل شرایط ناشناخته و غیرقابل شناخت انسانی می‌گردد. نویسنده معتقد است که قطعیت از طرف روانکاو، فرآیند تحلیل و ظرفیت بیمار برای رشد روانی را تضعیف می‌کند. نویسنده مطرح می‌کند که راه‌های توصیف کردن (در تضاد با توضیح دادن) در گفتگوی تحلیلی فرآیند تحلیل را آسان‌تر می‌کند. در این مقاله یک نمونه بالینی نیز آورده شده است که در آن نویسنده در مورد فرآیند تفکر خود هنگام صحبت با یکی از بیمارانش بحث می‌کند.

شاید یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین پرسش‌های بالینی برای من به عنوان یک روانکاو، بیش از آنکه مرتبط با این باشد که «چه به بیمارانم بگویم»، پیرامون این مساله است که «چگونه با آن‌ها صحبت کنم». به عبارت دیگر، در طول سال‌ها توجهم از اینکه «چه معنایی بدهم» به اینکه «چگونه معنا بدهم» معطوف شده است. البته این دو عبارت از هم منفک نیستند اما در این مقاله، بر مورد دوم تاکید می‌کنم. من در مورد مسائل پیش رو بحث خواهم کرد: مشکلات و احتمالات حاصل از این شناخت که ما هرگز نمی‌توانیم تجربه‌های بیمارانمان را بشناسیم؛ تعمیم نحوه‌ی صحبت با بیماران غیرممکن است و روانکاو مسئولیت دارد که روانکاوی را برای هر بیمار از نو بیافریند؛ رویکرد روانکاو به ترس بیمار از تغییر روانی؛ طریقه‌ی خاموش‌سازیِ (Off-ness) سوءبرداشت‌ها و تفسیرهای اشتباه روانکاو که منجر به ایجاد حالتی خلاقانه در هر دوی بیمار و روانکاو می‌گردد؛ و شیوه‌هایی که تجربه‌ها در آن توصیف می‌شود نه توضیح، باعث شکل‌گیری گفتگوهای بهتری می‌گردد که سطح ناهوشیار ِموضوعاتی که در تحلیل در جریان است را نشانه می‌گیرد. در کار بالینی که ارائه می‌دهم، تفکرات گفته شده و ناگفته‌ام را در مورد نحوه‌ی صحبت با بیمارم توصیف می‌کنم.
بیمار و روانکاو در هر لحظه از کارشان با یکدیگر، با این حقیقت روبه‌رو می‌شوند که تجربیات زندگی آن‌ها در لحظه، غیرقابل انتقال است. هیچ‌کس به خوبی ویلیام جیمز (1890) شکاف بین ذهن‌ انسان‌ها را توضیح نداده است:
هرکدام از این ذهن‌ها (افراد حاضر در سالن سخنرانی) افکارش را نزد خود نگه می‌دارد. هیچگونه داد و ستدی بین آن‌ها وجود ندارد. هیچ فکری در هوشیاری شخصی غیر از خود فرد تشکیل نمی‌شود. این یک قانون است؛ عایق بندی کامل، کثرت گرایی کاهش ناپذیر!… شکاف بین چنین افکاری (افکار دو فرد متفاوت) از قطعی‌ترین شکاف‌های طبیعت است.
بنابراین در صحبت با بیماران، تجربه‌ی شخصی خودم غیرقابل انتقال و تجربه‌ی بیمار غیرقابل‌دسترسی است، یعنی من هرگز نمی‌توانم تجربه‌ی بیمار را بدانم. واژه‌ها و حالت‌های جسمانی، خیلی کم‌ارزش‌تر از برقراری ارتباط با تجربه‌ی زیسته بیمار یا خودم است. با این وجود، بیمار و من ممکن است بتوانیم به وسیله‌ی بازنمایی مجدد یک تجربه، تاحدی شبیه به تجربه‌های زندگی‌مان باهم ارتباط برقرار کنیم. این موضوع ممکن است شامل استفاده از زبانی باشد که مخصوص به هر کدام از ما (منحصر به فرد) و مرتبط با رویداد هیجانی در حال وقوع است؛ به طور مثال با استفاده از استعاره، طعنه، مبالغه، ریتم، قافیه، بذله‌گویی، اصطلاح عامیانه و غیره، همچنین برخی از نشانه‌های بدنی مثل تغییر لحن، شدت صدا، سرعتِ تکلم و کیفیت تماس چشمی.
این شکاف بین ذهن بیمار و من، مانعی نیست که بخواهم بر آن غلبه کنم؛ بلکه فضایی است که در آن یک دیالکتیک جدایی و صمیمیت ممکن است موجب حالتی خلاقانه گردد. در فضای تحلیلی، اگر به طریقی تجربه‌ی برقراری ارتباطِ فردی شدنی بود، نیاز/ فرصت تصور خلاقانه‌ی تجربیات دیگری از بیمار و من گرفته می‌شد. به شکلی متناقض، بخش‌هایی از ارتباط که مورد غفلت واقع شده یا از ارتباط ما خارج شده اند، فضایی را باز می‌کنند که ما را قادر می‌سازد تا به نوعی، پُلی بین شکاف بین خودمان و دیگران بزنیم. تجربه‌ی بیمار از خلاق بودن در عمل برقراری ارتباط، بخشی اساسی از فرآیند «رویاپردازی کامل» اوست، که به شیوه منحصر به فرد او ایجاد می‌شود.
غیرممکن بودن آگاهی از تجربه‌ی شخصی دیگر، پیامد مهمی در نحوه‌ی صحبت من با بیمار دارد. به عنوان مثال، من تلاش می‌کنم که به بیمارم نگویم چه احساسی دارد و به چه فکر می‌کند، به این دلیل ساده که نمی‌توانم آن را بدانم. برخلاف آن، سعی می‌کنم تا خود را فقط محدود به گفتن این کنم که چه فکر و احساسی دارم. لازم به ذکر است که این موضوع، یک قانون سفت و سخت نیست که خود را مجبور به آن کنم. بلکه تقریبا تمام مباحث مرتبط با صحبت بیمار، یعنی چگونگی گفتگو با بیمار در هر لحظه، وابسته به اتفاقاتی است که بین من و آن بیمارِ خاص در این لحظه‌ی خاص رخ می‌دهد.
هنگامی که من با بیمارم درباره‌ی احساسم پیرامونِ اتفاقات جلسه از منظر هیجانی صحبت می‌کنم ، ممکن است چیزی شبیه به این بگویم: «وقتی داشتی حرف می‌زدی (یا در حین سکوت)، این اتاق شبیه به یک فضای خیلی خالی (یا فضای آرام، یا فضای گیج‌کننده و غیره) احساس می‌شد.»
در جمله‌بندی‌هایی به این شکل، من این پرسش را باز می‌گذارم که چه کسی احساس پوچی یا خالی بودن (یا احساس‌های دیگر) می‌کند. بیمار یا من، یا چیزی که هر دوی ما ناهوشیارانه با یکدیگر خلق کردیم؟ (همان «بافت تحلیلی» analytic field یا «سوم تحلیلی» “analytic third”). تقرییاً همیشه، هر سه مورد هستند _ بیمار و من به عنوان افرادی مستقل و محصول مشترک ناهوشیارهای‌ ما.
من دریافته‌ام که پرسیدن سوالاتی از بیمار مانند: «چرا امروز انقدر ساکت بودی؟» یا «چرا تصمیم گرفتی جلسه‌ی دیروزت رو نیای؟»، او را به حرکت در لایه‌ی سطحی تجربه‌اش، یعنی به فکر و صحبت با حالت هوشیارانه، منطق، ترتیب و زمان، علت و معلول (پردازش ثانویه) تفکر دعوت می‌کند. بنابراین، زمانی که خود را در حال طرح پرسش‌هایی می‌بینم که فرآیند تفکر ثانویه‌ی بیمار یا من را فرا می‌خواند، تامل می‌کنم تا متوجه شوم، چه چیزی از بخش‌های ناخوداگاهِ موقعیت کنونی، در حال ترساندن من است؟
احساس اطمینان روانکاو غالباً با این باور گره خورده است که یک «تکنیک تحلیلی» مناسب وجود دارد؛ تکنیکی که منشعب از عقاید نسلی از تحلیل‌گران است و به نسل های دیگر منتقل شده است (و شاید توسط برخی «موسسات» تفکر تحلیلی فرمول‌بندی شده است). در عوض، من فکر می‌کنم که «سبک تحلیلی»، به نوعی خلاقیت شخصی هر درمانگر است که به ندرت بر پایه‌ی اصول موجود در درمان تحلیلی شکل گرفته است؛ بلکه مهم‌تر از آن، فرآیندی زنده است که در شخصیت و تجربه‌ی روانکاو ریشه دارد. ضروری است که در درمان تحلیلی، دیدگاهی که در حال حاضر منسوخ‌شده یعنی این دیدگاه که مخالفت بیمار با فرآیند تحلیل غالبا تلاشی برای از بین بردن فرآیند روان‌کاوی یا روان‌کاو است، را به کار نبریم. چنین دیدگاهی، ظرفیت درمانگر را برای انعکاس دادن به ابعاد انتقال -انتقال‌متقابل با «مقاومت» بیمار در کار تحلیلی محدود می‌کند. شِفر به طور گسترده درباره‌ی خطرات این نوع نگاه، و لزوم داشتن «نگرشی مثبت» نوشته است، دیدگاهی که با رویکردی همدلانه و درک‌کننده به دلایل ناهوشیار بیمار برای ترس از تغییر روانی نگاه می کند. همسو با تجربیاتم، «عدم‌تمایل» یا «ناتوانی» بیمار در انجام فرآیند تحلیل، تقریبا همیشه منعکس کننده معادلی از الگوی انتقال-انتقال‌متقابل اوست به شیوه ای که او در کودکی برای حفظ سلامتی و زندگی اولیه‌اش آن را ایجاد کرده است؛ روشی که من با احترام و حتی تحسین به آن نگاه می‌کنم.
اما زمانی که به دوره‌ی بزرگسالی می‌رسد، روش‌های روانی‌ای که به بیمار کمک می‌کرد تا از سلامتی و زندگی‌اش در کودکی محافظت نماید، ممکن است شدیداً ظرفیت یادگیری تجربه در بیمار، درگیرشدن در روابط بالغانه با ابژه‌های درونی و بیرونی، و همچنین یافتن خود تا بیشترین حد توان، را محدود نماید. تجربه‌ی بیمار از این محدودیت‌ها و درد روانیِ تداعی‌شده از آن، تقریباً همیشه نیروهای پنهانی است که منجر به کمک خواستن بیمار از فرآیند تحلیل می‌شود.
اگر یک تحلیل به اندازه‌ی قابل‌توجهی پیشرفت کرده باشد، بیمار و من می‌توانیم تفاوت‌هایی را بین موقعیت کنونی و آنچه که تصور می‌کنیم تجربه‌ی کودکی بیمار باشد، احساس کنیم. نخست، بیمار در دوره‌ی کودکی در مقابل مشکلاتی که با آن‌ها رو به رو می‌شده، احساس تنهایی کرده است- احساسی وحشتناک که با افرادی گیر کرده که ارتباط اصیل و تغییر واقعی با آن‌ها غیرممکن بوده است (و بیمار و روانکاو چیزی شبیه به این حالت را در رابطه‌ی انتقال-انتقال‌متقابل تجربه می‌کنند). اما بیمار شاید بتواند از جهاتی حس کند که به اندازه‌ای که تنها بوده است، تنها نیست. دوم، بیمار دیگر کودک نیست و ظرفیت‌هایی روانی برای مدیریت تهدیدهای سلامتی و زندگی‌اش دارد، همان چیزی که در کودکی برایش در دسترس نبوده است. این تفاوت‌های احساس‌شده، زیربنای مهمی از امید را در تحلیل‌هایی که انجام داده‌ام، فراهم کرده است.
طبق تجربه‌ام، قطعیت در هنگامی که بیمار و یا روانکاو، والدین را به طور خاص مسئول مشکلات هیجانی کنونی بیمار بدانند، در فرآیند تحلیل تاثیرگذار است. درحالیکه برای بیمار و من شاید درست به نظر برسد که او به شدت مورد غلفت، تحقیر، آزار جنسی و پرخاشگرانه توسط والدین بوده، من فهمیده‌ام که وظیفه‌ی من است که در تعریف یا مشارکت با بیمار در «سرزنش والدین» همراه نشوم. من با مشارکت در این بیش‌ساده‌سازی، فرصت تجربه‌ی زیستن بیمار به شکلی پیچیده‌تر، و شاید به نوعی انسانی‌تر، را از او می‌رُبایم که می تواند منجر به درکی از احساس مسئولیت منطقی یا غیرمنطقی بیمار برای مشکلاتی که در کودکی تجربه کرده است شود. احساس مسئولیت رنج‌آور و پر از حس گناه بیمار برای مخرب بودن آنچه در کودکی رخ داده است، شاید با این اعتقاد از طرف او (یا من) که او قربانیِ منفعل غفلت یا آزار والدین بوده است، پنهان بماند.
رویکرد «سرزنش والدین» از طرف روانکاو ممکن است بیش‌ازحد، تجربه‌ی بیمار – یا ناتوانی تجربه- از آنچه رخ داده است را ساده سازد، یعنی آن یکپارچگیِ اصیل تجربه‌های کودکی با تمام پیچیدگی‌هایش دشوارتر تصور می‌شود.
در ارتباط با این موضوع، تجربه‌ی تحلیلم از بیماری که سال‌ها قبل با او کار کردم به ذهنم می‌آید. او در زمان کودکی، به شکل وحشیانه‌ای از پدرش کتک خورده بود و در این مورد، من کوچکترین شکی نداشتم.
اما تازه بعد از اینکه بخش زیادی از کار تحلیل انجام شده بود، بیمار توانست رازی را به من بگوید که به شکل غیرقابل تصوری برایش شرم‌آور بود: این «واقعیت» که او مکررا پدرش را تا حدی تحریک می‌کرد که او را کتک بزند.
تنها پس از اینکه بیمار توانست این خاطره را با من و خودش در میان بگذارد، که شاید حتی یک فانتزی بوده باشد (در تحلیل، تفاوتی ندارد)، درک کرد که تحریک پدرش، اگر حتی واقعا انجام شده است، می‌تواند تنها تلاشی ناهوشیار از سمت او باشد برای خلق این خیال که او تاحدی، بر خشم و عصبانیت وحشتناک پدرش کنترل دارد.
من در واکنش به اعتماد او برای در میان گذاشتن رازش با من، گفتم:«اگر تو پدرت رو به روشی که گفتی تحریک کردی، شکی نیست که این بهترین کاری بوده که تحت اون شرایط می‌تونستی انجام بدی. من مطمئنم که این کار، زندگیت رو نجات داد تا یه کمی در اون موقعیت، احساس کنترل داشته باشی». اگر از همان ابتدای تحلیل، در قضاوت به شکل سرزنش والدین شرکت کرده بودم، فکر می‌کنم که بیمار دشواری بیشتری در دستیابی به خاطره یا فانتزیِ «شرم‌آورِ» غیرقابل توصیف ناهوشیار (یا هنوز تجربه‌نشده) خود داشت.
من همچنین دریافته‌ام که تغییر روند از «توضیح دادن» به «توصیف کردن»، با آزاد کردن من و بیمار از نیاز به فهمیدن، باعث تسهیل در فرایند تحلیل می شود. توصیفِ «محض» در مقابل «کشف دلایل» برای آنچه در حال اتفاق است، احساس فروتنی مرا در برابر آنچه «به طور انسانی قابل فهم هست یا قابل فهم نیست» در زندگی بیماران و در زندگی تحلیل‌ مان منعکس می‌کند.
نمونه‌ای از توصیف به جای توضیح، در اوایل یک جلسه‌ی تحلیل اتفاق افتاد. در اوایل شروع کارم به عنوان روانکاو، اگر یک بیمار در جلسه‌ی ابتدایی، با گفتن اینکه او از ملاقات با من وحشت داشته است شروع می‌کرد، شاید می‌پرسیدم «چی تو رو می‌ترسونه؟» یا «چرا وحشت کردی؟». اخیراً، وقتی که یک بیمار با گفتن اینکه از ملاقات با من ترسیده است، جلسه را شروع کرد، من گفتم: « البته که ترسیدی». واکنشم چیزی بود که من از آن به عنوان «توصیف در لحظه» یاد کردم، یعنی توصیفی از پذیرشم از آنچه او دقیقاً هست، یعنی از من ترسیده است، و راهی برای استقبال از فانتزی‌هایش به جای تلاش برای دفع‌کردن آن‌ها از طریق به کار بردن دلایل هوشیارانه، «منطقی» (پردازش ثانویه) یا با استفاده از اطمینان بخشی. بیمار به وضوح از آنچه گفتم شگفت‌زده شد که شاید چیزی در واکنش او بود که من را هم شگفت‌زده کرد: «من مطمئن نیستم که در مطب مناسبی هستم، اما برای مدتی اینجا خواهم ماند». پاسخ وی حاکی از این بود که من، آنچه او انتظار داشته، نبودم اما حالا او بیش از اینکه ترسیده باشد کنجکاو بود و می‌خواست «برای مدتی بماند» تا درباره‌ی اینکه خودش را با چه چیز و چه کسی روبه‌رو کرده است، بیشتر بداند.
نمونه‌ی دوم از توصیف به جای توضیح، در جلسه‌ای چندین ساله در تحلیل‌های آقای «میم» اتفاق افتاد. بیمار گفت که او شروع به گفتن خوابی به همسرش کرده که در آن پسرشان مرده بود. قبل از اینکه او بتواند وارد جزئیات بیشتری شود، همسرش گفته بود:«ادامه نده، من بیشتر از این نمی‌خوام بشنوم». من به آقای میم گفتم:«خوش به حال همسرت».
زمانی که خودبخود (خودجوش) گفتم: «خوش به حال همسرت»، من در ذهنم این ایده را داشتم (یا شاید به طور دقیق‌تر، احساس کردم)، ازآنجا که تمامِ فیگورهای رویا خود بیمار است، تمام فیگورهای داستان زندگی روزمره‌ اش نیز می توانند بخش هایی از خود او باشند. در داستان او از تعریف آن رویا برای همسرش، من بیمار را نه تنها از جایگاه خودش، بلکه از جایگاه همسر (که حرفش را قطع‌کرده) نگاه کردم. من اعتقاد دارم که بیمار گفته‌ی من یعنی «خوش به حال همسرت» را به عنوان تشخیص و ارزیابی من از «رفتارش در قطع‌کردن حرف خودش» درک کرد. بیمار بعد از اینکه این نظر را دادم مکث کرد و سپس گفت: هنگامی که همسرش حرفش را قطع کرد، احساس آرامش کرد. به نظرم رسید که واکنش او، بازتابی بود از شناختش که به نوعی طی فرآیند تحلیل حاصل شده بود؛ او زمانی که تکانه‌ای برای تخلیه‌ی احساس‌های غیرقابل تحملش «درون» دیگران احساس کند، جلوی خودش را می‌گیرد.
من در هیچ‌کدام از این مثال‌ها، چیزی را برای بیمار توضیح ندادم بلکه به جای آن، توصیف مختصری از حالت‌های احساسی ارائه دادم: «البته که تو ترسیدی» (آنچه تو احساس می‌کنی، الان طبیعی به نظر می‌رسد) و «خوش به حال همسرت» (متوقف ساختن خودت از تخلیه‌ی احساس، دستاوردی است که باید شناخته شود).
زنی که هنوز یک دختر نشده است
من و خانم «وای» وقتی که او برای تنظیم یک قرار ملاقات تماس گرفته بود، مختصرا تلفنی صحبت کردیم. هنگامی که دربِ اتاقِ ‌انتظار را باز کردم، از دیدن زنی که به نظرم در اوایل دهه‌ی بیست سالگی‌اش بود، اما می‌توانست خیلی بزرگتر یا کوچکتر باشد، شگفت زده شدم. مدل لباس پوشیدن او کودکانه و گل گلی بود و شبیه به هیپی ها لباس پوشیده بود. او پیراهنی تا مچ‌پا به تن داشت که به نظر رسید آن را از مغازه‌ی لباس های دست دوم خریده است. لباس به اندازه‌ای بزرگ بود که تقریبا تمام انحناهای بدنش را پنهان می ساخت. گردن‌بندهای مهره‎ای با رنگ‌ها و طول‌های مختلف، طوری از گردن او آویزان بود که یک لایه‌ی اضافی از توجه نسبت به شکل بدن او ایجاد کرده بود.
به محض معرفی خودم با عنوان دکتر آگدن، بیمار پاسخی بدون کلام و تنها با نگاهی عمیقاً خیره در چشمان من داد، طوری که تصور کردم یک موجود پست یا روانی در مقابل چشمان یک مشتریِ آینده‌نگر قرار گرفته است. خانم وای در حالیکه تماس چشمی خود را با من حفظ می‌کرد به آرامی از صندلی اتاق انتظار بلند شد.
با اشاره به سمت درب بازِ اتاق، گفتم: «لطفا بفرمایید»، اما او با مقداری کج‌کردن سرِ خود نشان داد که من باید راه را پیش بگیرم. من زمانی که صدای بستن درب اتاق انتظار توسط بیمار را شنیدم به پشت سرم نگاه کردم، ولی به محض اینکه شروع به حرکت در راهروی فرش‌شده‌ی بین اتاق انتظار و اتاق مشاوره کردیم، دیگر نمی‌توانستم صدای قدم‌های او پشت خودم را بشنوم. هنگامی که تصمیم گرفتم تا برنگردم ببینم آیا او می‌آید یا نه، تصویری از سفر اورفئوس و اوریدیس از دنیای مردگان در ذهنم گذشت. در زمان رسیدن به اتاق مشاوره، درب را باز کرده و کنار رفتم تا به خانم وای اجازه‌ی ورود به اتاق را جلوتر از خودم بدهم. او با نگاهی به من برگشت تا بدون کلامی بپرسد که کجا بنشیند یا شاید روی کاوچ دراز بکشد. با حرکت دادن صندلی در اتاق به اون گفتم: «لطفا بنشینید».
من احساس کردم که بازیگر فیلمی هستم که از من خواسته می‌شود، صحنه‌ای از نشستن دکتر و بیمار برای شروع جلسه‌ی اول تحلیل را بداهه بازی کنم. یک کیفیت فراجهانی وجود داشت که به نظر می رسید این بیمار برای باقی ماندن در آن سخت تلاش می کند، اما من احساس اندوهی عمیق برای این بازیگر می کردم که به نظر می‌رسید برای همیشه محکوم به بازیِ یک نقش در این دِرام شده است و تلاش می‌کند تا مردم را برای ایفای نقش در سایر نقش‌های این نمایشنامه به بازی بگیرد. (من فقط دو یا سه جمله‌ی کوتاه گفتم و بیمار در این صحنه‌ی پیچیده‌ای که در حال شکل‌گیری بود، هیچ چیزی نگفت).
من بر صندلی‌ام نشستم که پشت کاوچ و مستقیماً رو به روی صندلی بیمار قرار گرفته است. بعد از آرام گرفتن بر صندلی، به خانم وای طوری نگاه کردم که او را به شروع کردن دعوت می‌کرد. سپس سکوتی برقرار شد که برای من به اندازه‌ی کافی طولانی بود تا چهره‌ی او را بررسی کنم. او هیچ آرایشی نکرده بود و درحالیکه اثری از کثیفی بر صورتش نبود، من تصور کردم که او مدتی است حمام نکرده است، انگار که او یک کولی باشد. درحالیکه او عناصری در چهره داشت که به نظر من جذاب بود، از لحاظ جنسیتی کاملاً تهی از مردانگی یا زنانگی بود. با این تفاسیر، او عاری از زندگی و به تبع آن، مقداری رمزآلود بود.
بعد از اینکه سکوت برای مدتی ادامه یافت، مشخص شد که سکوت خانم وای برای مرتب کردن افکارش نیست بلکه او منتظر شروع من است. من اجازه ندادم که این سکوت به یک جنگ قدرت یا یک حفره‌ی روانی تبدیل شود که ممکن است بیمار در آن سقوط کند. (من به ندرت اجازه می‌دهم که در آغاز اولین جلسه‌ی تحلیل، سکوت بیشتر از نیم‌دقیقه ادامه یابد). گفتم: «من اینطور احساس کردم که جلسه‌ی ما، دقایقی قبل شروع شد».
خانم وای در حالتی که به نظر می‌رسید، جایگاه من را به جایگاه بیمار و نقش خودش را به نقش روانکاو، تغییر می‌دهد گفت: «لطفا به من بگید، منظور شما چیه؟»
من با حالتی نسبتاً معذب گفتم: «من احساس می‌کنم که با چندین ورژن از شما روبه‌رو شدم: هنگامی که تلفنی حرف زدیم، موقعی که ما در اتاق ‌انتظار هم رو ملاقات کردیم و زمانی که اینجا در این اتاق نشسته‌ایم».
او پرسید: «چه چیزی دراین مورد، تعجب‌آوره؟». اما قبل از اینکه زمانی برای پاسخ داشته باشم، او اضافه کرد: «گمان می‌کنم عجیب‌غریبم».
من او را پرسشگرانه نگاه کردم.
«به نظرم تلاش می‌کنم تا غیرمتعارف باشم. شما اولین کسی نیستید که منو عجیب می‌بینه».
«عجیب، واژه‌ای نیست که من خیلی زیاد به کار ببرم. به نظر من اینطور قضاوت‌کردن نمی‌تونه خیلی به کسی کمک کنه».
او گفت: «آره خیلی خوب به نظر می‍اد اما… من مسیر گفتگومون رو گم کردم». او با اظهارنظر دقیق و کنایه‌آمیزش درمورد ماهیت کلیشه‌ای پاسخم – «آره خیلی خوب به نظر میاد»- به من نیش زد.
-«ما در مورد این صحبت می‌کردیم که شما گاهی اوقات، بخشی از خودتون رو گم می‌کنید».
او با اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «به نظرم درست میگید. واقعا نمی‌دونم، من نمی‌دونم قراره اینجا چی کار کنم».
«قراری نیست»، داشتم به خودم گوش می‌دادم که این را بگویم، احساس کردم که من یک روانکاو واقعی نیستم و دوباره فقط در حال بازی کردن نقش یک روانکاو هستم. خودم نبودم و این خیلی احساس آزاردهنده‌ای بود. من واقعا درباره‌ی آنچه در این اتاق با این بیمار انجام می‌دادم، احساس سردرگمی می‌کردم. به محض اینکه شروع کردم تا جهت‌گیری‌ام را دوباره پیدا کنم، این مساله برای من رخ داد که خانم وای نه تنها نمی‌دانست که او چرا در این اتاق با من نشسته است، حتی نمی‌دانست زنی که در این نمایش بود کیست، آیا این زن هنوز یک دختر بچه‌ است با لباسی که بیشتر متعلق به نسل مادرش است تا نسل خودش؟
خانم وای گفت: «من درسم خوب نیست، هیچ‌وقت خوب نبودم. حوصله‌م رو سر می‌بره ولی واقعا هدف از اینکه تو مدارس یا دانشگاه چی کار می‌کنن رو نمی‌فهمم. من الان دارم یه کتابِ فانتزی می‌خونم. شما ازش خوشت نخواهد اومد. والدینم که ازش متنفرن. اونا تلاش می‌کنن تا منو به خوندن کتاب‌های خودشون ترغیب کنن، اما اون کتاب‌ها بدجوری حوصله‌م رو سر می‌برن. ادبیات فاخر!».
گفتم: «و شما کمتر ادبی هستید؟»
«شاید. بی‌خیال، این موضوع ارزش صحبت کردن نداره»
«تو ادبی نیستی؟»
«نه نیستم».
در سراسر این بخش از جلسه‌، من حواسم بود که پرسش‌هایی درباره‌ی اینکه خانم وای چه کسی است نپرسم، من آنچه را که او می‌گفت از نقطه نظری که برای او تعجب برانگیز بود توصیف می‌کردم که شروع به جلب کردن خیال‌پردازی او شد، به طور مثال با بازسازی این جمله که «من مسیر گفتگومون رو گم کردم» به «ما درمورد این صحبت می‌کردیم که شماگاهی اوقات، بخشی از خودت رو گم می‌کنی».
من از خانم وای خوشم آمد. در این مقطع از جلسه، احساس کردم که او بعضی از زیورآلات یک زن را دارد اما از نظر روانی دختربچه‌ای است که بازیِ لباس پوشیدن را انجام داده. سن تقویمی او مهم نبود. اینطور برای من به نظر می‌رسید که او فقط یک «هیچ‌کس » یا یک «روح گمشده » نبود؛ احساس کردم تکه‌ای از کسی آنجاست که در آن لباس پنهان شده و تکه‌ای از کسی که هنوز به شکل اساسی، خودش نشده است. من نمی‌توانستم که تجربه‌اش را بفهمم، اما توانستم احساس‌هایی از تجربه‌ی بودن با او داشته باشم. بخشی از آنچه که باید با آن هوشیارانه کار می‌کردم، مجموعه‌ای از احساس‌های غم برای او همراهِ رنجی که ناشی از بازی‌کردن نقشی در زندان تئاترش بود که او در آن به جای زندگی، برای بقا تلاش می‌کرد. در کنار آگاهی هوشیارانه‌ام، کنجکاویم درباره‌ی احساسی بود که در آن زمان داشتم، اینکه من اورفئوسی هستم که تلاش می کند اوریدیس را از نگاه به عقب بازدارد.
هنگامی که بیمار گفت: «من نمی‌دونم که چرا اینجا هستم»، مرا از حالت نیمه‌هوشیار درآورد.
من گفتم: «چطور؟»، با جمله‌هایی مانند «حتما چیزی باعث شده که به خودت زحمت اومدن اینجا رو بدی» یا حتی «فکر می‌کنم به این دلیل اینجا هستی که احساس می‌کنی، نیاز به کمک برای چیزی داری» پاسخ ندادم. من نخواستم که او را به سمت آوردن دلایل هوشیارانه یا توضیح برای رفتارهایش؛ که فقط به عنوان حواس‌پرتی از بُعد ناهوشیارِ آنچه اتفاق می‌افتاد است، هل بدهم.
سپس، سکوتی طولانی برقرار شد. من نگاهم را برگرداندم؛ که فکر می‌کنم فرصتی را به خانم وای می‌داد تا چهره‌ی من را بررسی کند یا اگر خواست او هم نگاهش را برگرداند. من می‌توانستم در حاشیه‌ی نگاهم ببینم که او طوری به من نگاه می‌کرد که این حس منتقل می‌شد که نمی‌داند با من چه کند. او برای من شبیه به یک حیوان وحشیِ بدون خانه به نظر می‌رسید. این فکر به ذهنم رسید، «اگر او یک بی‌خانمان باشد، من با او چه کار می‌کنم؟».
او پرسید: «شما از من ترسیدید؟»
گفتم: «نه، نترسیدم»
او گفت:«چه بامزه!»
من احساس کردم که انگار به صورتم سیلی زده شده است- خشونت هیجانیِ که خانم وای قادر به آن بود به من نشان داده شده بود. طی صحنه‌ای که در حال اجرا بود، من در نقش کودکی بودم که محبت و آرزوی دوست داشته شدنش با تمسخر رو به رو شده بود. من همچنین احساس کردم که چندین توجیه برای اظهارنظر تمسخرآمیزش «چه بامزه» وجود داشت که در آن کاملاً به نظر نمی‌رسید که من از او نترسیده بودم.
من گفتم: « اگه نیاز داری، می‌تونی سخت‌گیر باشی»
«همیشه نیاز هست. من بهتون گفتم که عجیبم»
من گفتم: «منم عجیبم»
او گفت: «منظورتون چیه؟»، صدایش از آنچه قبلاً وانمود می‌کرد مشتاقانه‌تر به نظر می‌رسید.
«کافیه به این فضا نگاه کنی. اینجا زیرزمین یک خونه‌ست. من بیشتر ساعت‌های بیداریم رو اینجا می‌گذرونم. برای انجام این کار باید عجیب باشی».
«حدس می‌زنم. میز شما خیلی تمیزه، اما وقتی که به اینجا اومدم توجه کردم که خورده کاغذهایی روی زمین بود که شبیه به دفترچه‌های سیمی هست که بچه‌های مدرسه‌ای استفاده می‌کنن. راستشو بخواید، به نظرم عجیب اومد، اما دوستش داشتم. و اینکه شما پیر هستید. این چیزی هست که همیشه منو می‌ترسونه. متاسفم اگه به شما توهین کردم».
«چرا تو نباید به من و چیزهای اتاقم که ممکنه به تو بگن که با چه کسی داری شانست رو امتحان می‌کنی، نگاهی بندازی؟»
او گفت: «شما داشتید به من نگاه می‌کردید و سعی می‌کردید از من سر در بیارید»
«من ترجیح می‌دم بگم که تلاش می‌کنم شما رو بشناسم»
او گفت: «تا همین حالا هم شناختید، نشناختید؟»
گفتم: «پس من یک ذهن‌خوانم»
«من ذهن‌خوان‌ها رو می‌شناسم، جداً»
گفتم: «شکی ندارم. می‌دونم که تو اینجا نیومد‌ی که ذهنت خونده بشه، بلکه ممکنه اینجا باشی تا یاد بگیری که چطوری ذهنت رو خودت بخونی».
«اینو خوب اومدی. تو دانشگاه روان‌شناس‌ها اینو بهتون یاد دادن؟»
من هیچ جوابی ندادم، چونکه نمی‌خواستم با او اینگونه رودر رو شوم، مدلی که احساس می‌کردم فقط ما را از شکل دادنِ یک ارتباط واقعی‌تر(اصیل‌تر) منحرف می‌کرد. همچنین، من نیز با او موافقم که اظهارنظرم کلیشه‌ای به نظر می‌رسید. از خودم سوال کردم که چرا من به شکلی رسمی با او صحبت می‌کردم؛ مدلی که شبیه خودم به نظر نمی‌رسید.
بعد از یک مکث نیم‌دقیقه‌ای یا بیشتر، او گفت: «متاسفم. من دوباره اونطوری‌ شدم؟ نه؟»
«ممکنه»
«مادرم می‌تونه ذهن‌ها رو بخونه»
«واقعاً»
«نه دقیقاً. اون همیشه در ذهنمه در حالی که ایرادای کارهایی که من انجام می‌دم رو میگه. نه دقیقا اینکه بگه. داد می‌زنه. من نمی‌تونم اونو از سرم بیرون کنم».
اکنون، من بهتر می‌توانستم تا احساسم را در مقابل مدل لباس پوشیدن خانم وای توصیف کنم، اینکه او و مادرش یک نفر بودند، در سنی مشابه، سبک لباس پوشیدن یکسان، روش بررسی‌کردن یکسان، سبک تفکر یکسان، روش صحبت کردن یکسان و روش حمله کردن یکسان. اما، همزمان مادرش برایش شخص دیگری بود. بیمار، مثل من در مورد این موضوع بسیار گیج شده بود. او احساس می‌کرد که مادرش درون سرش است، ولی تا این لحظه هنوز سرش کامل در اختیار مادرش نبود و این باعث می‌شد تا از اینکه خود را کامل به «مادرِ درون سرش» واگذار کند، بترسد.
این افکار در مورد آنچه ممکن است اتفاق بیفتد، به هیچ وجه شبیه نتیجه گیری یا توضیح نبودند؛ بلکه برداشت، احتمال، شگفتی، احساس، توصیف (اصولا شرم و فقدان احساس معمولِ تماس با خود) بودند. من از بیمار درباره‌ی صدای درون سرش سوالی نپرسیدم، زیرا دوباره نگران بودم که پرسش‌هایی از این قبیل، واکنش‌های سطوح هوشیاری (پردازش ثانویه) را فعال کند که ما را به سطحی دور از آنچه ابتدایی‌تر است و جنبه‌هایی تمایزنیافته از آنچه در این لحظه رخ می‌دهد، ببرد.
گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی»
« او به من می‌گه که نمی‌تونم به شما اعتماد کنم»
«تعجبی هم نداره»
«شما از اون نمی‌ترسی؟»
«نه، نمی‌ترسم». من از او نپرسیدم که «چرا باید بترسم؟»، زیرا من بازهم دنبال توضیحات نبودم، من در پی توصیف بودم. در این لحظه از جلسه، چیزی تغییر کرده بود: من هنگامی که گفتم از بیمار یا «مادرِ درون سرش» نترسیده بودم، صادق بودم.
«شما بهتره ازش بترسی»
«واقعاً»
«من داشتم باهاتون شوخی می‌کردم». او نه تنها با من شوخی می‌کرد، بلکه به شکلی دوست‌داشتنی داشت سر صحبت را با من باز می‌کرد، طوری‌که بخشی از مدل احساسی که به خودش داشت را به من منعکس می‌کرد که در آن، به نظر نمی‌رسید او احساس کند که کاملاً در اختیار مادرش است. صحبت کردنش منحرفانه یا نمایشی احساس نمی‌شد، بلکه برای من به شکل یک اِبراز واقعیِ زنانه برای دوست داشتنم احساس می‌شد. حالا درخششی در چشمانش بود که در تضاد آشکاری با آن نگاه خیره‌‌ی شبه‌هیپنوتیزم‌شده که در اتاق انتظار دیدم بود.
زمانی که پایان جلسه، نزدیک شد، از خانم وای پرسیدم که آیا او دوست دارد که دوباره همدیگر را ملاقات کنیم؟
او پاسخ داد: «همینطوری که الان هستید، خواهید بود؟»
گفتم: «آره و نه. من انتظار دارم که منو به عنوان همین فردی که امروز دیدی بشناسی ولی همچنین انتظار دارم که چیز متفاوتی در جلسمون پیش بیاد که ممکنه معنی‌ش این باشه که دوباره دفعه‌ی بعد مجبور بشی منو بشناسی و منم مجبور می‌شم تا دوباره تو رو بشناسم.». احساس کردم که پرگویی می‌کنم و دوباره در حال افتادن به دام سخنرانی کلیشه‌ای هستم.
«پس من باهاتون تماس خواهم گرفتم تا خبر بدم».
خانم وای یک هفته بعد تماس گرفت و گفت «من دوست دارم یه بار دیگه شما رو ببینم اگر از نظرتون مشکلی نداره».
گفتم از نظر من مشکلی نیست.
ما ملاقات را به صورت «فقط همین یک بار» برای دو ماه ادامه دادیم، تا خانم وای درخواست جلسات منظم را مطرح کرد. ما به آرامی، قرار جلسات را تا چهار بار در هفته افزایش دادیم، به خاطر اینکه بیمار من را کمتر و کمتر به عنوان کسی می‌دید که تمایل دارد به ذهنش وارد شود یا به اجراهای تئاترگونه‌اش ملحق شود. با این وجود، چنین تردیدهایی به هیچ وجه جدا از انتقال نبود و همین طور احساس‌هایی که من تنها یک «روانکاو مقلد» هستم نیز جدا از انتقال متقابل نبود.
در این روایت از یک جلسه‌ی تحلیلی، من آنچه را که با جمع‌آوری سرنخ‌هایی برای رمزگشایی، کشف یا رسیدن به یک تفسیر در تضاد بود، توصیف می‌کنم. سوال‌هایم از خودم متمرکز بر فهمیدنِ «چرا؟»، یا «چطور شد؟» یا «علت توهمات شنیداری بیمار چیست؟» نبود. به جای آن، علاقمند بودم بدانم زندگی کردن به سبک این بیمار و صبحت کردن به شکلی عجیب و آزاردهنده که با او می‌کنم، «شبیه به چه حسی است». مشاهداتم، اظهاراتم و خیال‌پردازی‌هایم در جستجوی توضیح برای آنچه در حال وقوع است، نبودند؛ در عوض، مولفه‌هایی بودند که می‌توانستم از آن‌ها در تلاش‌هایم برای توصیف اینکه بیمار و خودم چه کسانی بودیم (در هر لحظه‌ی در حالِ تغییر جلسه)، استفاده کنم.
خواننده متوجه خواهد شد که من از بیمار درخواست نکردم که مرا در درک تجربه‌اش کمک کند. برای مثال، من از او نخواستم رفرنس‌هایی را که برای تجربه‌هایی خاصی می‌سازد «پُر کند»، مثلاً صدای نظرات انتقادی مادرش که در سرش داد می‌زند. و تلاش نکردم تا خود را برایش توضیح دهم و در عوض، به شکلی با او صحبت کردم که امید داشتم سطحی از اضطراب قابل‌تحمل ِآمیخته با کنجکاوی برایش حاصل شود (مثلاً زمانی که گفتم «منم عجیبم»). همچنین، باید بگویم که عدم‌موفقیتم در صحبت کردن به شکل عادی با بیمار، حقیقتاً «اشتباه» نبود؛ بلکه تجلیِ سازنده‌ای از فقدان ارتباطم با خودم بود که منعکس شد اما تکرار نشد، که تجربه‌ی بیمار از گم شدن خودش بود.
و در بیشتر اوقات، من تلاش نکردم تا خانم وای را در «فهمیدن» آنچه می‌گفتم، کمک کنم. اغلب، اظهارنظرهایم از این قبیل بود: «واقعا» یا «متعجب نشدم» یا «نترسیدم». گاهی اوقات، تلاش کردم تا آنچه تصور می‌کردم بیمار تجربه می‌کند را توصیف کنم (استعاره‌ای پیشنهاد دهم). مثلا زمانی که گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی». به طور ویژه در مورد این بیمار، که همین حالا هم ذهنش با دونفر اِشغال بود (یا او اینطور احساس می‌کرد)، مهم بود که جمله شامل «به نظر میاد» باشد.
این جنبه‌ها از روشی که با این بیمار صحبت می‌کنم، احساسی قوی از طرف من را منعکس می‌کند که ما همه با آرزوی هم‌زمان برای فهمیده شدن و به اشتباه فهمیده شدن صحبت می‌کنیم و ما به دیگران با هر دو میل فهمیدن و اشتباه فهمیدن گوش می‌دهیم. بخش دوم، یعنی میل به اشتباه فهمیدن و به اشتباه فهمیده شدن، فقط در مواقعی، یک میل از شناخته نشدن را منعکس می‌کند، میلی برای نگه‌داشتن بخشی از خود که در جداسازی ضروری رخ می‌دهد. طبق تجربه‌ام، آرزوی بیمار برای «اشتباه فهمیده شدن»، اغلب بیشتر از زمانی که «آرزوی فهمیده شدن» داشته باشد، منجر به راهی برای ورود به خودش به سبک خودش می‌شود. آرزوی فهمیده شدن ذاتاً آرزویی برای نزدیکی است، آرزویی برای به رسمیت شناخته شدن کسی که در حال حاضر است. درمقابل، می‌فهمم که آرزوی بیمار برای به اشتباه فهمیده شدن، آرزویی از خیال کردن خودش (در مقابل آنچه روانکاو می بیند) را دربردارد. احترام به نیاز خوداکتشافی بیمار، در من نیاز به «زیاد ندانستن» را بوجود می‌آورد. اشتباه فهمیدن‌ها، من و بیمار را در موقعیت استفاده از «خاموش‌سازیِ» فهمم قرار می‌دهد تا به تلاشی برای ساختن تصویری از تجربیات او بپردازیم که نه من و نه خودش پیش‌بینی نکرده بودیم؛ مثلا در هنگام گفتن «منظورم اون نیست، بیشتر شبیه اینه»، «این» ممکن نبود بدون «خاموش‌سازی» خاصی از فهمیدن، ساخته (رویاپردازی) شود. من در اینجا یاد توصیفی از جیمز گروتشتاین (مربوط به گفتگویی که بیست و پنج سال قبل با هم داشتیم) درمورد لحظه‌ای از تحلیلش با بیون افتادم. در پاسخ به یکی از تفاسیر بیون، گروتشتاین گفته:« فهمیدم». بیون بدون معطلی پاسخ داده بود «لطفاً تلاش کن تا نفهمی. هر کاری میخوای بکن ولی لطفا تلاش کن تا نفهمی». از این دیدگاه، فهمیدن در مقایسه با عملِ نفهمیدن و انجام دادن چیزی با «خاموش‌سازیِ» فهمیدن، یک فعالیت روانیِ منفعلانه است. عمل فهمیدن، خطر «کُشتن» تجربه‌ای را دارد که زمانی در جلسه‌ی تحلیلی زنده بوده است. به محض اینکه تجربه‌ای «کشف شود»، مرده است. لحظه‌ای که فردی، «فهمیده» شود، او دیگر شخصی جذاب، زنده، کشف‌نشدنی و رمزآلود نیست.


mimes-man-and-woman-pantomime-illustration_33099-708.jpg
فروردین ۶, ۱۳۹۹

مکدوگال در این مقاله به تبیین نظریه اش در مورد تئاتر ذهنی و تشبیه درمان تحلیلی به صحنه نمایش شخصیت های درونی پرداخته است.


20200324_190148.jpg
فروردین ۵, ۱۳۹۹

مروری بر زندگی حرفه ای و آرای جویس مکدوگال (۱۹۲۰-۲۰۱۱) / ترجمه و تلخیص: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

جویس مکدوگال یکی از برجسته ترین چهره‌های روان‌تحلیل‌گری معاصر، در سال ۱۹۲۰ در نیوزلند به دنیا آمده و در سال ۲۰۱۱ از دنیا رفت. او از ۱۷ سالگی شروع به تحصیل در رشته روانشناسی کرد که به تدریج منتهی به آشنایی با فروید و روانکاوی شد. بعدها او با وینیکات آشنا شد، روانکاوی که نظریاتش تاثیر مهمی بر رویکرد مکدوگال گذاشت، در ادامه مک دوگال توسط آنا فروید برای دوره درمان کودک پذیرفته شد اما همیشه سعی کرد در جنگ میان طرفداران آنافروید و ملانی کلاین بی طرف باقی بماند.
مکدوگال علاوه بر اینکه نویسنده 5 کتاب برجسته و تعداد زیادی مقاله است، یک روان تحلیل‌گر شناخته شده و مشتاق نیز بود. آثار او به چندین زبان ترجمه شده و حتی او به عنوان “سفیر روان‌تحلیل‌گری” دالای لاما نیز شناخته می‌شد. از مهم‌ترین مفاهیمی که مکدوگال روی آن‌ها کار می‌کرد “آزادی” و “گشودگی” بود.
مکدوگال، در پی انتقال همسرش به فرانسه، لندن را ترک کرد و شروع به نفوذ در جامعه روانکاوی فرانسه نمود. سپس اولین کتاب خود را با نام “یک مورد از سایکوز کودکی” در سال ۱۹۶۰ به چاپ رسانید که بعدها در کتاب “گفتگو با سمی” که از مهم‌ترین آثار او به شمار می‌رود، ارجاعات زیادی به آن شده است. مکدوگال در سراسر زندگی‌اش به پژوهش و درمان در زمینه روانکاوی پرداخت و کمک‌های زیادی به نظریه و تکنیک در روان تحلیل‌گری نمود که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.
مکدوگال در اولین کتاب خود به نام “گفتگو با سمی” به بررسی و توصیف تمام و کمال جزئیات جلسات تحلیلی خود با کودکی سایکاتیک پرداخته و مدعی شده است که توانسته این کودک را مجاب کند تا آنچه را دوست دارد انجام دهد، به کلام تبدیل کرده و به تعارضات درونی‌اش که او را وحشت زده و بیمار کرده اند، معنا بخشد.
سمی اولین بیمار از سری بیمارانی است که مکدوگال از طریق آنها به ما نشان داده است چگونه می توان از رکود و توقف رشد، به سمت فعالیت خلاقانه حرکت کرد. مکدوگال به ما نشان می دهد چگونه تمام سمپتوم ها چه نوراتیک، چه سایکاتیک و چه سایکوسوماتیک، به خودی خود ناشی از خلاقیت و تلاش هایی در جهت خودمراقبتی هستند.
در اینجا شاهد تلاش مکدوگال در جهت بسط مفهومی که فروید از آن صحبت کرده بود هستیم: تدوام میان بهنجاری و آسیب؛ این واقعیت که هر انسانی باید از بدو تولد به بعد با تروماهایی مواجه می شود سبب می شود که تعارض های سایکاتیک بسیاری ناشی از تصادم میان دنیای درونی سائق های غریزی ابتدایی و نیروهای محدودکننده جهان بیرونی، ایجاد شوند. تعارض هایی که با اولین رابطه حسی، یعنی زمانی که کودک با دنیای پستان برخورد می کند آغاز می شوند.
از نظر مکدوگال، حقایقی نظیر تفاوت های بین دوجنس و حقیقت پایان پذیری زندگی، تروماهایی را ایجاد می نمایند که نقطه شروع سفر کودک هستند. مکدوگال این درام ها و تولیدات فراموش شده زندگی روانی  را بازیابی می کند که می توانند شامل جسمانی سازی تا آفرینش هنری باشند. برای توضیح بهتر این موضوع او از استعاره تئاتر روانی استفاده می کند و امیدوار است با استفاده از این استعاره، نارضایتی خود را با طبقه بندی های روانپزشکی و روان تحلیلی، که به تقلیل پیچیدگی و ظرافت های شخصیت انسان، در قالب نامگذاری هایی بی جان می پردازند اعلام کرده باشد.

با توجه به نوع نگاه مکدوگال به روان انسان، الگوی مداخله و نوع کار تحلیلی او برآمده از جهان درونی و تحلیل مداوم تمایلات خودش در انتقال متقابل است. تفسیرهای او متعدد، طولانی و متشکل از جملات زیاد و استعاره های گوناگون بود. در مقابل مدل لاکانی، ارتباط بین فرآیندهای اولیه نه به وسیله فرمول بندیهای مختصر بلکه توسط قدرت تداعی تصاویر ایجاد می گردد که باعث می شود تصویر بالینی او نیز به شکل دیالوگ باشد.

آنچه توجه مکدوگال را به سمت تظاهرات روان تنی جلب کرد، تمایل افراد برای فرار از فرآیند روانتحلیلی بود. او نشان داد تحلیل شوندگانی که بیشتر تمایل به فریادهای روان تنی دارند، با فشار هیجانی شدیدی مواجه هستند در حالی که دسترسی به بازنمایی های روانی شان ندارند؛ بنابراین، تنها جنبه بدنی این هیجان نمایش پیدا می کند. او در ادامه ایده وینیکات که باور داشت مادر محیطی با برقرار کردن رابطه بین روان و بدن کودک به او کمک می کند، افزود: ناراحتی های روان تنی زمانی ایجاد می شوند که کودک مجبور است بوسیله دوپاره سازی، از خودش در برابر تهدید به شکست در تداوم احساس همه توانی اش، و حتی بدتر از آن، در برابر تهدید به فروپاشی دفاع کند. این ایده پرده از فرضیه ای پارادوکسیکال بر می دارد؛ واکنش های روان تنی با وجود اینکه زندگی فرد را به خطر می اندازند در حقیقت برای محافظت روانی از وی ایجاد شده اند. بنابراین وظیفه تحلیلگر، کمک به تحلیل شونده است برای تبدیل آنچه توسط بدن  ابراز شده است به بازنمایی های کلامی.

 

* این مطلب تلخیصی از مقاله “جویس مکدوگال ۱۹۲۰_۲۰۱۱” نوشته لور بنفون_تور است که در سال ۲۰۱۲، توسط مجله بین المللی روانکاوی چاپ شده است.

ارجاع به “اصل مقاله

* کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با ایمیل info@mehrpsyclinic.com در ارتباط باشید نمایید تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

  • 11 + 5 =

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.