20200324_190148.jpg
فروردین ۵, ۱۳۹۹

مروری بر زندگی حرفه ای و آرای جویس مکدوگال (۱۹۲۰-۲۰۱۱) / ترجمه و تلخیص: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

جویس مکدوگال یکی از برجسته ترین چهره‌های روان‌تحلیل‌گری معاصر، در سال ۱۹۲۰ در نیوزلند به دنیا آمده و در سال ۲۰۱۱ از دنیا رفت. او از ۱۷ سالگی شروع به تحصیل در رشته روانشناسی کرد که به تدریج منتهی به آشنایی با فروید و روانکاوی شد. بعدها او با وینیکات آشنا شد، روانکاوی که نظریاتش تاثیر مهمی بر رویکرد مکدوگال گذاشت، در ادامه مک دوگال توسط آنا فروید برای دوره درمان کودک پذیرفته شد اما همیشه سعی کرد در جنگ میان طرفداران آنافروید و ملانی کلاین بی طرف باقی بماند.
مکدوگال علاوه بر اینکه نویسنده 5 کتاب برجسته و تعداد زیادی مقاله است، یک روان تحلیل‌گر شناخته شده و مشتاق نیز بود. آثار او به چندین زبان ترجمه شده و حتی او به عنوان “سفیر روان‌تحلیل‌گری” دالای لاما نیز شناخته می‌شد. از مهم‌ترین مفاهیمی که مکدوگال روی آن‌ها کار می‌کرد “آزادی” و “گشودگی” بود.
مکدوگال، در پی انتقال همسرش به فرانسه، لندن را ترک کرد و شروع به نفوذ در جامعه روانکاوی فرانسه نمود. سپس اولین کتاب خود را با نام “یک مورد از سایکوز کودکی” در سال ۱۹۶۰ به چاپ رسانید که بعدها در کتاب “گفتگو با سمی” که از مهم‌ترین آثار او به شمار می‌رود، ارجاعات زیادی به آن شده است. مکدوگال در سراسر زندگی‌اش به پژوهش و درمان در زمینه روانکاوی پرداخت و کمک‌های زیادی به نظریه و تکنیک در روان تحلیل‌گری نمود که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.
مکدوگال در اولین کتاب خود به نام “گفتگو با سمی” به بررسی و توصیف تمام و کمال جزئیات جلسات تحلیلی خود با کودکی سایکاتیک پرداخته و مدعی شده است که توانسته این کودک را مجاب کند تا آنچه را دوست دارد انجام دهد، به کلام تبدیل کرده و به تعارضات درونی‌اش که او را وحشت زده و بیمار کرده اند، معنا بخشد.
سمی اولین بیمار از سری بیمارانی است که مکدوگال از طریق آنها به ما نشان داده است چگونه می توان از رکود و توقف رشد، به سمت فعالیت خلاقانه حرکت کرد. مکدوگال به ما نشان می دهد چگونه تمام سمپتوم ها چه نوراتیک، چه سایکاتیک و چه سایکوسوماتیک، به خودی خود ناشی از خلاقیت و تلاش هایی در جهت خودمراقبتی هستند.
در اینجا شاهد تلاش مکدوگال در جهت بسط مفهومی که فروید از آن صحبت کرده بود هستیم: تدوام میان بهنجاری و آسیب؛ این واقعیت که هر انسانی باید از بدو تولد به بعد با تروماهایی مواجه می شود سبب می شود که تعارض های سایکاتیک بسیاری ناشی از تصادم میان دنیای درونی سائق های غریزی ابتدایی و نیروهای محدودکننده جهان بیرونی، ایجاد شوند. تعارض هایی که با اولین رابطه حسی، یعنی زمانی که کودک با دنیای پستان برخورد می کند آغاز می شوند.
از نظر مکدوگال، حقایقی نظیر تفاوت های بین دوجنس و حقیقت پایان پذیری زندگی، تروماهایی را ایجاد می نمایند که نقطه شروع سفر کودک هستند. مکدوگال این درام ها و تولیدات فراموش شده زندگی روانی  را بازیابی می کند که می توانند شامل جسمانی سازی تا آفرینش هنری باشند. برای توضیح بهتر این موضوع او از استعاره تئاتر روانی استفاده می کند و امیدوار است با استفاده از این استعاره، نارضایتی خود را با طبقه بندی های روانپزشکی و روان تحلیلی، که به تقلیل پیچیدگی و ظرافت های شخصیت انسان، در قالب نامگذاری هایی بی جان می پردازند اعلام کرده باشد.

با توجه به نوع نگاه مکدوگال به روان انسان، الگوی مداخله و نوع کار تحلیلی او برآمده از جهان درونی و تحلیل مداوم تمایلات خودش در انتقال متقابل است. تفسیرهای او متعدد، طولانی و متشکل از جملات زیاد و استعاره های گوناگون بود. در مقابل مدل لاکانی، ارتباط بین فرآیندهای اولیه نه به وسیله فرمول بندیهای مختصر بلکه توسط قدرت تداعی تصاویر ایجاد می گردد که باعث می شود تصویر بالینی او نیز به شکل دیالوگ باشد.

آنچه توجه مکدوگال را به سمت تظاهرات روان تنی جلب کرد، تمایل افراد برای فرار از فرآیند روانتحلیلی بود. او نشان داد تحلیل شوندگانی که بیشتر تمایل به فریادهای روان تنی دارند، با فشار هیجانی شدیدی مواجه هستند در حالی که دسترسی به بازنمایی های روانی شان ندارند؛ بنابراین، تنها جنبه بدنی این هیجان نمایش پیدا می کند. او در ادامه ایده وینیکات که باور داشت مادر محیطی با برقرار کردن رابطه بین روان و بدن کودک به او کمک می کند، افزود: ناراحتی های روان تنی زمانی ایجاد می شوند که کودک مجبور است بوسیله دوپاره سازی، از خودش در برابر تهدید به شکست در تداوم احساس همه توانی اش، و حتی بدتر از آن، در برابر تهدید به فروپاشی دفاع کند. این ایده پرده از فرضیه ای پارادوکسیکال بر می دارد؛ واکنش های روان تنی با وجود اینکه زندگی فرد را به خطر می اندازند در حقیقت برای محافظت روانی از وی ایجاد شده اند. بنابراین وظیفه تحلیلگر، کمک به تحلیل شونده است برای تبدیل آنچه توسط بدن  ابراز شده است به بازنمایی های کلامی.

* این مطلب تلخیصی از مقاله “جویس مکدوگال ۱۹۲۰_۲۰۱۱” نوشته لور بنفون_تور است که در سال ۲۰۱۲، توسط مجله بین المللی روانکاوی چاپ شده است.

ارجاع به “اصل مقاله

* کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.


story-1200x899.png
دی ۱۳, ۱۳۹۸

عشق، رابطۀ جنسی و ازدواج، در ارتباط با خودشیفتگیِ پاتولوژیک ۲۰۰۹ /نوشته: سلمان اختر/مترجم: مانا علوی/ ویراستار: دکتر عادله عزتی

عشق بالغانه مستلزم ایجاد رابطه‌ای پایدار با جاذبه‌ای عاشقانه نسبت به ابژه‌ای غیرمحرم است که فرد نسبت به او دوسوگرایی‌ قابل تحملی دارد و می تواند در رابطه با او عاطفه و شهوتش را بیان و دریافت کند. این مفهوم بر ضرورت چیره شدن بر واقعیت ادیپال دورۀ کودکی تاکید دارد (برای مثال احساس کوچک‌بودن، رقابت و محرومیت) و یافتن ابژۀ عشقی که نه نسخۀ دومی از ابژۀ عشق در مرحلۀ نخستین ادیپال باشد و نه کاملا عاری از این خصیصه‌ها باشد. علاوه‌بر‌این، ظرفیت جدایی، احترام به خودمختاری عاشق و تظاهرات محبت و مراقبت، موجب تجربیاتی می‌شود که در مجموع عشق می‌نامیم.
فردی با شخصیت خودشیفته یا نارسیسیستیک نمی‌تواند بر این وظایف رشدی چیره شود. فرد نسبت به احساس محرومیت‌ در اولین دوره‌های کودکی، مملوء از خشم است. این خشم،  تحمل‌ محدودیت هایی که مربوط به واقعیت های ادیپال است را دشوار می سازد. حرص دهانی و خودنمایی تهاجمی جایگزین بروز و مهار تمایلات جنسی می‌شود. همان‌طور که قابل تصور است، این به شکلی گسترده تاثیر شدیدی بر سیر تکاملی و غنای زندگی عاشقانه و جنسی در طول زندگی بزرگسالی دارد. موضوع این بحث، حول محور تاثیرات چندجانبۀ پاتولوژی خودشیفتگی بر روابط عاشقانه می چرخد. من نتایج این داینامیک و پدیدارشناسی را تحت سه عنوان مجزا توضیح خواهم داد: خودشیفتگی و عشق رمانتیک، خودشیفتگی و میل جنسی، خودشیفتگی و ازدواج. من مشکلات پیش‌آمده در هر یک از این حوزه‌ها، آشفتگی در فضای ذهنی هر کدام و تفاوت‌های توصیف‌شده در هر جنسی را مشخص خواهم کرد.

خودشیفتگی و عشق رمانتیک
هنوز اظهارات اصلی فروید در سال 1912 سنگ‌بنای فهم روانکاوانۀ ما از عشق را شکل می‌دهد. او نوشت «پیوند دو جریان برای ایجاد گرایش کاملا نرمالِ عشق ضروری است… این دو جریان ممکن است به عنوان دو جریان متمایز از عواطف و احساس (بدنی) تشخیص داده شوند». به لحاظ ژنتیکی، جریان عاطفه مقدم‌تر است و در ارتباطات جسمی و احساس مراقبت اولیه توسط مادر به وجود می‌آید. دومین جریان، صرفا جنسی است و در طول فاز ادیپال نشان داده می‌شود، سپس با تمام نیرو در طی دوران بلوغ ظاهر می‌شود. این باید با جریان عاطفی ترکیب شود. عشق رمانتیک می‌تواند نسبت به ابژۀ غیرخانوادگی ابراز ‌شود؛ کسی که پیوند جنسی با او مجاز و امکان پذیر است.
بعد از این فروید از منظری دیگر به موضوع عشق پرداخت. او بین عشق خودشیفته وار یا نارسیسیستیک (برخاسته از نیاز ایگو به خودتاییدی) و عشق اتکایی (برخاسته از تمایل ایگو به دریافت کیفیات کمک‌کنندۀ ابژه) تمایز قائل شد. او تاکید کرد که بالاترین فاز رشدی که در آن موضوع لیبیدو قابل مشاهده است،  در شرایطی است که فرد عاشق می شود. «فردی که عشق می‌ورزد، از بخشی از خودشیفتگی خود چشم‌پوشی می‌کند و می‌تواند دوست داشته شدن را جایگزین آن کند… عشق به خودی‌خود از آنجا که مستلزم یک اشتیاق و محرومیت است، سبب کاهش توجه به خود می شود، در‌حالی‌که دوست داشته شدن، با برگرداندن عشق را به سمت خود فرد، و داشتن ابژه عشق، توجه به خود را بار دیگر بالا می برد.» فروید همچنین بر ضرورت آمیختن اهداف لیبیدینال و پرخاشگرانه برای عشق واقعی تاکید کرد. پس از آن او ردِ ایده‌آل‌سازی ابژۀ عشق را در این دنبال کرد: «زمانی که ما عاشق می‌شویم همان‌گونه که با ایگوی خود رفتار می‌کنیم میزان قابل‌توجهی از لیبیدوی خودشیفته وار را بر ابژه می‌افکنیم». فروید گرچه عشق را همراه تعالی می‌داند، اما بر پتانسیل درد در آن تاکید می‌کند: «ما هرگز به اندازه زمانی که عاشق می شویم بی‌دفاع نیستیم». او در ادامه خاطرنشان می کند که فرد ممکن است برای محافظت از خود در برابر درد، عشق خود را به جای یک فرد به سمت بشریت و موقعیت‌های فرهنگی هدایت کند.
پیروِ فروید، بسیاری از روانکاوان در فهم ما از عشق نقش به‌سزایی داشتند. من در جایی دیگر این مفاهیم را ترکیب کردم. در اینجا، به توضیح شاساگوت-اسمیرگل دربارۀ تصویر ایگو ایده‌آل در بستر عشق بالغانه اشاره می‌کنم و همچنین به تعریف کامل و روانکاوانۀ کرنبرگ از عشق استناد می‌کنم. شاساگوت-اسمیرگل چهار مولفۀ سالم را برای آمیختگی عشق و خودشیفتگی مشخص کردند: 1) جست‌وجو برای یکی شدن با ابژۀ اولیه پایان نمی‌گیرد بلکه راه دست‌یابی به آن تغییر می‌کند؛ 2) رضایت جنسی در زوجین و تصورات خودمختاری آن‌ها باعث تقویت خودشیفتگی ثانوی می‌شود و شکاف ایگو-ایگو (دو ایگوی بین زوجین) را کاهش می‌دهد؛ 3) جنبه‌هایی از واقعیت درونی و بیرونی که موجب تسهیل این رضایت جنسی و خودشیفته وار می‌شوند به شکل مثبتی سرمایه‌گذاری می‌شوند و ایگو ایده‌آل تا حدودی با برون‌فکنی به معنای واقعیت دسترسی پیدا می‌کند و 4) درد نارسیسیستیک نسبت به سوژۀ مورد اشتیاق برای یگانگی با ابژۀ اولیه و لذت ناشی از هم‌آغوشی با محارم، با دلبستگی به ابژۀ عشق و همیشه در دسترس بودن آن جبران می‌شود.
کرنبرگ با وسعت‌نظر چشمگیر و سهم به‌سزای خود در مطالعۀ عشق، تعریف دقیقی از عشق ارائه داد که تمام جنبه‌های مهم را با‌هم ترکیب می‌کند. طبق این تعریف، عشق بالغانه وضعیتی پیچیده است که این موقعیت‌ها را درهم می‌آمیزد: ۱) هیجان جنسی تبدیل به میلی اروتیک به شخص دیگر می شود ۲) شفقت ناشی از درهم آمیختن انگیزه های لیبیدینال و پرخاشگرانه ای که بر بازنمایی خود و ابژه سرمایه گذاری شده اند، با غلبۀ عشق بر پرخاشگری و تحمل دوسوگرایی که مشخصۀ تمام روابط انسانی است تعدیل می شود؛ ۳) همانندسازی با دیگری که هم شامل همانندسازی تناسلی می‌شود و هم همدلی با هویت جنسی دیگری اتفاق می افتد؛ ۴) یک شکل بالغانه از ایده‌آل‌سازی همراه با تعهدی عمیق و رابطه با دیگری به وجود می آید؛ و ۵) مشخصۀ پُر شور رابطۀ عاشقانه در سه وجه ایجاد می شود: رابطۀ جنسی، ارتباط با ابژه و سرمایه‌گذاری سوپرایگوی زوجین.
‌چنین عشقی منجر به ترمیم بخش‌های از‌دست‌رفتۀ خود، مهار منع‌های جنسی می‌شود و به زندگی هدف می‌دهد. اشتیاق اولیه ممکن است کوتاه باشد اما ظرفیت شرکای زندگی برای رابطه‌ای عمیق، به آنها کمک می‌کند تا شعله‌ای سوزان را به گرمای تابندۀ همراهی تبدیل کنند.
اجازه دهید تا با این پیش‌فرض به سراغ تاثیرات ناگوار خودشیفتگی شدید بر ابعاد محبت‌آمیز و حسی عشق برویم. جریان عاطفی‌ای که فروید مطرح کرد هرگز اجزای آن دقیق واسازی نشد. با‌این‌حال به عقیدۀ من شامل ظرفیت نگرانی، کنجکاوی، گوش دادن همدلانه، فاصلۀ مطلوب، بخشش و قدردانی است که به نوبۀ خود باعث تلافی و جبران می‌شود. افرادی با شخصیت خودشیفته با همۀ این کارکردها مشکل دارند. آن‌ها تاریخ‌های مهم‌ زندگی عشقی‌شان را فراموش می‌کنند، اگر دربارۀ خانوادۀ معشوق‌شان بپرسیم درمی‌مانند، هنگامی که صحبت از مراقبت از معشوق‌شان می‌شود به شکل عجیبی عصبانی می‌شوند و نمی‌توانند هم‌زمان مطالبات‌شان را با تغییر وضعیت روانی معشوق‌شان تنظیم کنند. به همین ترتیب ظرفیت حس کنجکاوی، توجه و گوش دادن مختل است.
افراد خودشیفته همچنین در ایجاد یک فاصلۀ بهینه مشکل دارند. ظرفیت ایجاد فاصلۀ بهینه بر اساس یک پارادوکس استوار است. از طرفی عشاق باید فقدان نسبی استقلال و خودکفایی را تحمل کند و از طرف دیگر، آن‌ها باید لزوم جدا بودن یکدیگر را بپذیرند، به‌علاوه، آن‌ها توسط شکل‌های مختلفی از والدین بزرگ شده‌اند و تحت شرایط روحی و روانی مختلفی رشد کرده‌اند. فرد خودشیفته در تحمل هر جنبه‌ای از معادلات ارتباطی مشکل دارد. او (مرد یا زن) مایل نیست از استقلال کامل خود چشم‌پوشی کند و این در حالی است که زندگی ذهنی جداگانۀ دیگری را نادیده می‌گیرد. فرد خودشیفته تحت فشار سائق های غریزی به دیگری خیلی نزدیک می شود و او در برابر تجاوز به حریمش دفاع می‌کند، به‌ناچار به سمت صمیمیت می رود اما کم کم از آن کناره گرفته، سرد می‌شود و فاصله می‌گیرد. برخلاف رابطۀ پخته در عشق که به‌تدریج عمق پیدا می‌کند، رابطۀ خودشیفته وار با چرخه‌های صمیمیت مبتنی بر نیاز و کناره‌گیری دفاعی مشخص می‌شود.
در اصل، جریان عاطفی عشق (نگرانی، حس کنجکاوی، همدلی، فاصلۀ بهینه، بخشش و قدردانی) مستلزم این است که به کسی اجازۀ ورود به قلب‌مان را بدهیم. در اصطلاح متاسایکولوژی، این یک سرمایه‌گذاری بزرگ لیبیدویی روی ابژه است. به زبان متفاوت روانکاوی، عاطفه عبارت است از ایجاد یک فضای درونی برای یک هم‌آفرینی و یک ارتباط عاطفی مثبت دونفری. صرف‌نظر از این اصطلاحات، زمانی چنین پیشرفتی امکان‌پذیر است که هستۀ بازنمایی خود در شخص، نیاز به صیقل و توجه مداوم نداشته باشد. هم‌راستا با اصطلاح “مادر معمولا فداکارِ” وینیکات ، در کارهایم اصطلاح عاشق معمولا فداکار را به‌کار برده‌ام که فرد خودشیفته قطعا نمی تواند چنین فردی باشد.
باید بگویم که در اینجا در باب دو موضوع مهم بحث نکردم.
یکی مربوط به جریان شهوانی درعشق رمانتیک و دیگر انتخاب ابژه در زمینۀ عشق و ازدواج. من قصد دارم این دو موضوغ را به ترتیب در بخش‌های بعدی بررسی کنم که دربارۀ خودشیفتگی و تمایلات جنسی، و خودشیفتگی و ازدواج است.

خودشیفتگی و تمایلات جنسی
نوشته‌های موجود در باب خودشیفتگی اغلب به انتخاب ابژۀ جنسی می‌پردازند. سناریوهایی که پیرامون پژوهش “دوقلوهای دگرجنس‌گرا” به‌دست آمده نشان‌دهندۀ سندرم دُن‌ژوانیسم، دوگانگی فرشته- فاحشۀ مداوم ، بی‌بندوباری زودهنگام معمول در افراد خودشیفته و در آخر شرم همیشگی در این افراد است، همجنس‌گرایی در مردان به صورت خودشیفته واری مشخص می‌شود و زنان خودشیفته به مردان مشهور تمایل دارند و برخی از زنان خودشیفته با امتناع از ازدواج یا با سبک زندگی همجنس‌گرایی از دگر‌جنس‌گرایی روگردانند. گاهی مردان خودشیفته واپس‌روی کرده، مخصوصا آن‌هایی که به سمت انزوای اجتماعی حرکت می‌کنند یا از روی دین‌داری زندگی دیکته‌شدۀ مجردی دارند، اعتیاد به خودارضایی پنهانی و قرار گرفتن در معرض پدوفیلیا در آنان مشهود است. گرچه این پدیده و داینامیکِ پشتِ آن حائز اهمیت است اما در بخش‌های بعدی به تاثیر خودشیفتگی شدید بر عمل واقعی دخول در دگر‌جنس‌گرایی خواهم پرداخت چرا که در نوشته‌ها، این امر به‌اندازۀ کافی مورد توجه قرار نگرفته است.
برای نشان دادن چگونگی آسیب‌شناسی نارسیسیزم بر مقاربت جنسی، بهتر است در ابتدا توالی وقایع مرتبط با آن را بازگو کنیم که شامل این موارد است: 1) اشارۀ ظریف شریک زندگی برای آمادگی 2) پیش‌نوازش ابتدایی درحا‌لی که فرد لباس به تن دارد 3) لباس کندن و پیش‌نوازش اصلی 4) دخول و مقاربت 5) ارگاسم 6) محبت پس از ارگاسم و 7) پوشیدن لباس و شروع به صحبت دربارۀ چیزهای دیگر و بازگشت به اخلاقیات و پیروی از رفتارهای غیرجنسی با وقفۀ خواب یا بدون آن. در هر مرحله از این زنجیره خودشیفتگی بیمارگونه ممکن است سبب مشکلاتی شود.
فرد خودشیفته ظرفیت ناکارامدی برای تطابق همدلانه دارد و این باعث می‌شود فرد نتواند سیگنال‌های آمادگی را در معشوق خود تشخیص دهد. فرد خودشیفته ممکن است به نشان دادن میل خود نیاز نداشته باشد چراکه بر این باور است که نیازهایش باید خودبه‌خود ارضا شوند. از همه بدتر این است که فرد خودشیفته سیگنال‌های درخواست شریک خود را نادیده می‌گیرد تا به شکلی سادیستیک از محبت به او خودداری کند. در چنین لحظاتی بی‌تردید همانندسازی فرد خودشیفته با مادر محروم‌کننده در اوایل کودکی مشهود است.
در افراد خودشیفته، مشکلاتی مشابه این در پیش‌نوازش اولیه مشخص است. فرد نارسیسیستیک میل به نشان دادن بی‌توجهی نسبت به نیازهای شریک زندگی‌اش دارد، فاقد محبت است و تمایل دارد به‌سرعت به مرحلۀ بعد رود. پیش‌نوازشِ مناسب شامل درآوردن لباس، روبه‌رو شدن با یکدیگر به صورت برهنه و تحریک یکدیگر به روش‌هایی غیر از تماس تناسلی است. در اینجا شرم از برهنگی وجود دارد و فرد باید به‌تدریج بر شرم شریکش غلبه کند و این وظیفۀ مهمی است. باید ترس از روبه‌رو شدن با نقص‌های تصوری و واقعی بدن را کنار گذاشت. برای این کار احترام‌به‌خود واقعی و اعتماد به خوب بودن شریک زندگی لازم است. فرد نارسیسیستیک فاقد هر دو است و از این‌رو با پیش‌نوازش راحت نیست. با این‌حال، برخی افراد نارسیسیستیک چنین ناراحتی‌هایی را به‌سادگی با تامین کردن نیازهای شریک خود می‌پوشانند -مانند مرد واژنی که لیمِنتانی توصیف کرد یا کسی که به خاطر فوبیای نمایش توانایی جنسی خود، پیش‌نوازش را طولانی می‌کند.
یکی از جنبه‌های مهم پیش‌نوازش حرکت یه سمت قسمت‌های مشتق‌شده از سائق پیش-آلتی است (مثلا مکیدن، گاز گرفتن، لیس زدن، نشان دادن، نگاه کردن، فشار دادن، بوییدن، تحمیل مقداری درد). شخصیت نارسیسیستیک گرسنگی شدید دهانی خود را نگه داشته و تکانه‌های ناخوشایند مقعدی خود را زیر شخصیتی پُر زرق‌و‌برق حفظ کرده و حال بین حرص بسیار و اشتیاق برای انزوا مردد است. در نتیجه شریک او گیج و ناکام می‌شود.
روبه‌رو شدن با بدن لخت شریک جنس مخالف فرد نارسیسیستیک را به شیوه‌ای دیگر تحریک می‌کند. به گفتۀ کرنبرگ «رشک ناخوداگاه ایده‌آل‌سازی بدن دیگری را به نا‌ارزنده کردن آن تغییر می‌دهد، لذت‌جنسی را به احساس موفقیت در حمله به دیگری و ادغام شدن در او تغییر می‌دهد، غنای روابط ابژۀ اولیه شکل‌های گوناگون انحرافات جنسی نرمال را به کار می‌اندازد و یا ملال آن را می‌کاهد». در دیدگاه واکنش به اضطراب، فرد در عوض گریختن از منبع ترس به شیوۀ فوبیا، به امید غلبه بر اضطراب اصلی به‌طور فعال آن را جست‌و‌جو می‌کند.
با گذشت زمان، ممکن است ملال به صورت کاهش رابطۀ جنسی نشان داده شود. ممکن است با حرکات ورزشی و انواع مختلف حرکات در طول مقاربت جنسی با ملال مقابله شود. بر اساس بدیهیات پذیرفتنی به لحاظ روانشناسی و منطق، مردان نارسیسیستیک ترجیح می‌دهند از پشت دخول داشته باشند و زنان نارسیسیستیک ترجیح می‌دهند درحالی مقاربت جنسی داشته بشند که در رو قرار بگیرند. بنابراین، هر دو از نزدیکی صورت جلوگیری می‌کنند و در جست‌و‌جوی کنترل بدنی بیشتر بر حرکات خود هستند. در پسِ این جست‌و‌جو، افزایش پتانسیل ارگاسم در حالت‌های مختلف وجود دارد و همچنین تثبیت عوامل خودشیفته‌وار آن‌ها. هرچه کنترل افراد نارسیسیسیستیک بیشتر باشد، لذت بیش‌تری از رابطۀ جنسی می‌برند. با وجود این، برای افراد نارسیسیستیک دست‌یابی به ارگاسم دشوار است زیرا چنین تجربه‌ای نیازمند عدم کنترل و از دست دادن موقت خود است. بنابراین زنان نارسیسیستیک ممکن است احساس اجبار به ارگاسم ساختگی داشته باشند، به خصوص اگر شریک جنسی آن‌ها ارگاسم را یک مزیت جنسی بداند. مردان نارسیسیستیک ممکن است مشکل خود در انزال و ارگاسم را –بر پایۀ همانندسازی با آلت تناسلی به خاطر محروم شدن از سینۀ مادر- با توانایی مقاربت جنسی برای زمانی طولانی، به شکوهی مردانه تبدیل کنند.
مرحلۀ پس از ارگاسم فرصت مناسبی برای “دروغ‌گویی” در حضور دیگری ایجاد می‌کند. وینیکات درمقالۀ تنهایی بالغانه یادداشتی بر بخشی از کنش جنسی می‌نویسد «شاید درست باشد بگوییم که پس از لذت مقاربت جنسی هر یک از شرکای زندگی تنها هستند و از تنهایی خود لذت می‌برند. فرد قادر است از تنها بودن خود کنار شخص دیگری لذت ببرد که او هم تنهاست و این به‌خودی‌خود تجربۀ سالمی است. ممکن است فقدان فشار اید باعث ایجاد اضطراب شود، اما یکپارچگی زمان در فرد، او را قادر می‌کند تا برای بازگشت فشار اید صبرکند و از به اشتراک گذاشتن خلوت خویش لذت ببرد، خلوتی که باید گفت، جدا از ویژگی‌هایی است که ما آن را واپس‌روی می‌نامیم.»
محبت متقابل، در آغوش گرفتن و نوازش ملایم از ویژگی‌های این مرحله است که خیره شدن به چشمان یکدیگر، خنده‌های خواب‌آلود و خنده‌های گاه‌گاهی مانند یک کودک در آن به چشم می‌خورد. همۀ این‌ها مستلزم سلطۀ طغیان جریان عاطفی عشق است و این برای فرد نارسیسیستیک مشکلاتی ایجاد می‌کند. خاتمۀ رابطۀ جنسی و بازگشت به قراردادهای اخلاقی با پوشیدن لباس و از سرگیری رفتارهای غیرجنسی برای فرد نارسیسیستیک دشوار است. فرد نارسیسیستیک یا به ناگهان به همه‌چیز پایان می‌دهد یا عنصر اروتیک را وارد رفتارهای پس از رابطۀ جنسی، رفتارهای عادی و مکالمات خود می‌کند.
در حقیقت فرد نارسیسیستیک مرحلۀ پیش‌نوازش و بیدار شدن شدن میل و رسیدن به ارگاسم و حالت‌های پس از آن را دشوار می‌یابد. به گفتۀ باخ چنین فردی نمی‌تواند رابطۀ جنسی نرمالی را مدیریت کند که «مستلزم ظرفیتی برای لذت بردن از خود به عنوان سوژه و هم‌زمان به عنوان ابژه، با همانندسازی با ابژه، است. این نیازمند ظرفیت پذیرش تفاوت ابژه از خود است». باخ ادامه می‌دهد که افراد خودشیفته «به این شرط با واقعیت سازش پیدا می‌کنند که در آن زندگی نکنند. جهان بدون این‌که آ‌نها در آن‌ جا داده شده باشند. تفسیر و غنی کردن زندگی درونی و واقعیت برای آن‌ها دشوار است، مشکلی که به‌طور‌ مشخص در آن‌ها دیده می‌شود هماهنگی دوست داشتن خود و دوست داشتن ابژه است. آن‌ها می‌‌توانند یا خودشان را ببینند یا کسی که مورد عشق است، اما به نظر می‌رسد که یکپارچگی یا یکی شدن این دو به صورت مکمل دشوار است.»
حالت طبیعی و متعادل که در آن تجربۀ خود و نگرانی برای دیگری در هم تنیده شده است، در فرد نارسیستیک وجود ندارد. این یک نقص بزرگ در لذت جنسی است و زندگی زناشویی را دشوار می‌کند؛ جایی که رشد و متقابلا نگه داشتن آن- به اصطلاح برگمن تجربۀ واقعی ما/برای ما- مسئلۀ اصلی است.

خودشیفتگی و ازدواج
تصمیم به ازدواج و تشکیل و نگهداری از زوج، چالش‌های تازه‌ای ایجاد می‌کند و درعین‌حال لذت‌های جدیدی برای هر دو زوج شکل می‌دهد. در این میان، مهم‌ترین چالش، لزوم کنار گذاشتن بازنمایی همسر ایده‌آل است، تصویری عالی و درونی که حاوی ویژگی‌های خوشایندِ همۀ عشق‌های بافرجام و بی‌تاوان دوران نوجوانی و اوایل جوانی است (در سطح پیش‌آگاه) و از بهترین کیفیات دو والد تشکیل شده (در سطح ناخودآگاه). این منجر به ناکامی، درد روانی و پرخاشگری می‌شود که در شرایط مساعد تحمل‌پذیر می‌شود.
درگیری‌های دشوار روانی با ازدواج به پایان نمی‌رسد. در حقیقت، ازدواج با وجود همین چالش‌های درونی و بینافردی پایدار می‌ماند و ادامه پیدا می‌کند. این درگیری‌ها تنها زمانی می‌توانند به کامیابی رسند، که شریک زندگی از مشکلات باخبر باشد و هنگامی که مشکلات ایجاد می‌شوند، هر دو نفر احساسات‌شان را با یکدیگر درمیان گذارند و مشکلات را حل ‌کنند. باید در رابطۀ آن دو تعهداتی راستین وجود داشته باشد که به نوبۀ خود، آنها را به سازش با نیازها ترغیب ‌کند.
احساس سرخوردگی در خود و شریک زندگی، اختلاف نظر دربارۀ فرزندپروری، لزوم فداکاری به خاطر شریک زندگی، حفظ حریم زندگی اجتماعی و حریم مالی همسر، مقاومت در برابر وسوسه‌های شهوانی خارج از ازدواج، همه بخشی از این تصویر هستند. کاهش مکرر هیجان جنسی در ایجاد یک ازدواج مداوم یک مسئله رایج است. فروید ضمن ابراز خوش‌بینی بسیار نسبت به ازدواج‌های دوم، این ایده را داشت که ازدواج، شدت لذت شهوانی را کاهش می‌دهد. او اظهار کرد که «ارزش روانی نیازهای شهوانی کاهش می‌یابد همان‌طور که نیاز به لذت کم‌تر می‌شود.» پیروانش داینامیک‌های بیشتری را مطرح کردند. کلاروسو معتقد بود که روابط جنسی در یک زوج متاهل بازتولید موقعیت ادیپی است، از این‌رو به‌شکل بالقوه‌ای بعد از ورود بچه ناخوشایند می‌شود.
راس تاکید بر اثرات مخرب سایۀ تصورات اولیۀ والدین – به خصوص ماهیت همجنس‌گرایانه آن- بر تمایلات جنسی زناشویی داشت. و مدت‌ها پیش از فرمول‌بندی‌های معاصر، هورنی انتقال والدین به ازدواج را «مشکل اساسی تک‌همسری» دانست. در کل پا گذاشتن به فضای ازدواج و با گذشت زمان حفظ آن، کار آسانی نیست.
در‌عین‌حال، اگر دو طرفِ رابطه ساختار روانی مستحکمی را در رابطه بیاورند، با خردمندی یکدیگر را انتخاب کنند و صبر لازم را در روبه‌رویی با چالش‌های گفته‌شده داشته باشند، تجربۀ ازدواج می‌تواند تجریۀ بسیار لذت‌بخشی باشد. در چنین شرایطی، جست‌و‌جوی نادرست کمال جایش را به لذت غنیِ ثبات و عمق روانی می‌دهد. دیگر توجه به شریک زندگی مانند فداکاری به نظر نمی‌رسد، این موضوع یکی از پایه‌های اخلاقی ازدواج می‌شود. زوجین متقابلا سیستم‌های ارزشی یکدیگر را تقویت می‌کنند و بزرگ کردن کودکان در کنار هم ورای تقویت خوش‌بینی وجودی زوج، ‌امکانی برای کارکرد دوبارۀ باقیماندۀ تعارضات درونی به وجود می‌آورد. عشق خودشیفته وار و عشق اتکایی قابلیت جایگزینی یکدیگر را دارند، به این ترتیب عشق ورزیدن به شریک زندگی به معنای دوست داشتن خود است و مراقبت از خود تبدیل به دادن هدیه‌ای به شریک زندگی می‌شود. درحالی‌که با گذشت زمان، رابطۀ جنسی جادوی اولیۀ خود را از دست می‌دهد ولی تکیه‌گاه عمیق عاطفی به دست می‌آورد. بدن همسر تبدیل به مخزنی از ابژه‌های درونی و جغرافیایی برای معانی شخصی می‌شود.
حال آنچه باید مشخص شود این است که برای ایگوی فرد خودشیفته، پیچیدگی‌های سوگواری و سرخوردگی، و همچنین تعمق روانی و یکی شدن بینافردی، بیش‌ از ‌حدِ تحمل است. در این‌صورت ازدواج و ماندن در آن دشوار است. و منجر به چهار نوع پیامد پاتولوژیک می‌شود.
اول، ممکن است بازداری شدید بروز احساسات در ازدواج اتفاق افتد. گرچه تا حد زیادی مبتنی بر ناتوانی پیش‌آگاهانه در حس کردن و متابولیزه کردن خشم در بستر رابطۀ دونفره است، جلوگیری از بروز احساسات ممکن است در دو جنس متفاوت باشد. در مردان نارسیسیستیک ناتوانی در ازدواج ممکن است با تلاش شدید برای برخوردهای جنسی بر اساس بیولوژی بی‌چون‌و‌چرای مردها یا جستجوی یک شریک زندگی عالی عقلانی‌سازی ‌شود. در زنان ناتوانی در ازدواج ممکن است برخاسته از لذت بسیار از خودکفایی باشد که اضطراب ناشی از دلبستگی و وابستگی را در آنها پنهان می‌کند. در مردان و زنان این داینامیک پس از شکست در اولین ازدواج دوباره به وجود می‌آید و در صورت خنثی نشدن آن ممکن است پیدا کردن یک شریک زندگی قابل‌قبول برای ازدواج دوم، به تاخیر افتد.
دوم، شخصیت‌های نارسیسیستیک تمایل دارند افرادی را انتخاب کنند که به جای کمک به کاهش پاتولوژی به حفظ بزرنگ‌نمایی آنها از خودشان کمک کنند. ازدواج با یک شخص برجستۀ اجتماعی از طریق به اشتراک گذاشتن فریبندۀ (در اصل دزدیدن) توانایی و دست‌آوردش به خصوصیات فرد نارسیسیستیک کمک می‌کند. ازدواج با فردی که از لحاظ وضعیت اقتصادی-اجتماعی فاصلۀ بسیار پایین‌تری دارد به شکل متناقضی ممکن است بزرگ‌پنداری در فرد نارسیسیستیک را تثبیت ‌کند، در این صورت فرد می‌تواند دائما برتری خود را نشان دهد. علاوه‌براین، فرد می‌تواند از مازوخیسم پنهان خود، که غالبا با نارسیسیزم همراه است، لذت ببرد. در چنین ازدواج‌های خودشیفته واری «شریک زندگی یا واقعا یک برده می‌شود یا یک وسیلۀ مناسب، و خشم و ناچیزشماری در رفتارهای پرخاشگرایانۀ مزمن فرد خودشیفته نهادینه می‌شود». واضح است، تمایلات مازوخیستیکِ بخش‌های پنهانِ شریک زندگی، به ثبات ازدواج خودشیفته وار منجر می شود.
سوم، ازدواج نه‌تنها همسر را وارد زندگی می‌کند بلکه خانوادۀ او را هم به همراه می‌آورد. ترویج و حفظ نگرش‌های پذیرفته‌شده نسبت به قوانین خویشاوندی مستلزم درایت، انعطاف و درنهایت احساس احترام عمیق به ابژه‌های درونی همسر است. فرد نارسیسیستیک فاقد این ویژگی‌هاست و درنهایت تبدیل به همسری بیگانه می‌شود.
چهارم، افراد نارسیسیستیک ممکن است با داشتن روابط خارج از ازدواج به ازدواج آسیب رسانند. چنین آسیب‌هایی اگر یک‌بار اتفاق افتد، و اگر یکی از زوجین دلایل و توانایی بخشش داشته باشد، و اگر فرد نارسیسسیستیک از خود پیشمانی نشان دهد، روابط زناشویی باقی می‌ماند. در غیراین‌صورت آسیب به اندازه‌ای است که منجر به طلاق می‌شود. این به‌ویژه دربارۀ مردانی خودشیفته ای است که زن‌باره هستند و کسانی که همسران‌شان به لحاظ روانی رشد کرده‌اند و با گذشت زمان به خود-احترامی بیشتری رسیده‌اند. گرچه گاهی با مردان خودشیفته ای روبه‌رو می‌شویم که در طی ازدواج طولانی‌مدت برای‌ خود، شروع به شناخت ارزش همسر‌شان می‌کنند. سپس آنها کارهایی جبرانی انجام می‌دهند و ممکن است به سمت نگرانی حقیقی و حتی عشق به همسرشان حرکت کنند.
همچنین شروع میان‌سالی با خود مخاطراتی برای زندگی جنسی و زناشویی افراد خودشیفته به همراه دارد. فرد مجرد زن‌باره، گاه قدرت‌جنسی خود را بسیار ناامیدکننده می‌بیند. این تهدیدی است برای تنها راه ارتباطی‌ای که با آن می‌تواند با زنان (مادران جانشین) ارتباط برقرار کند و از آنها حمایت کند. تسلی پنهانی و همیشگی او، حال حبابی روی آب است. این برای زوج‌های خودشیفته مسئلۀ ساده‌ای نیست. به‌طور‌کلی باید گفت کاهش اجتناب‌ناپذیر میل جنسی در میان‌سالی با توجه متقابل، احترام و محبت جبران می‌شود. در افراد خودشیفته، مخصوصا مردان، کاهش هیجان جنسی با از بین رفتن علاقه در شریک زندگی همراه است. در اینجا، فرد نیاز وسواسگونه ای به جوانی ابدی بدن اش دارد، صرف‌نظر از صورت، شخصیت و نگرش‌هایش وابسته به بدن می‌شود. گرسنگی و حرص موجود با بلع آدم‌خوارنۀ موجود در ازدواج به پایان می‌رسد. به‌علاوه، ویرانگری ناشی از رشک حل‌نشده و ناخودآگاه زوج ادیپی است، تا آن‌جا‌که «ازدواج فرد نارسیسیستیک به‌طور ناخودآگاه با شکل ثانوی زوج ادیپی باید ویران شود.» در پِی زندگی جنسی غیر قابل‌تحمل و ویرانی معنوی که می‌تواند منجر به خودکشی شود، نتیجۀ نهایی طلاق است. رمان سیاه لوئیس بیگلی “مردی که آخر بود” توصیفی تلخ از این شرایط است. با‌این‌حال، در موارد دیگر تصویر یک انسان تنها و پس‌زده‌ تبدیل به هستۀ تازه‌ای می‌شود که اطراف آن الگوهای قدیمی و تجربه‌های انتزاعی بزرگ‌پنداری دوباره سازمان می‌یابند. عیاشی زیرکانه، خود را به قهرمانی تراژیک تبدیل می‌کند.

نتیجه
خودشیفتگی بیش‌از‌حد، تاثیرات مخرب بسیاری بر زندگی عاشقانۀ فرد می‌گذارد. من نتایج حاصل‌شده را به عشق رمانتیک، تمایلات جنسی و رابطۀ زناشویی تقسیم کردم. در هر سه حوزه افراد خودشیفته تظاهرات رفتاری خشن و همچنین پریشانی ذهنی را نشان می‌دهند. آنها ظرفیت محبت و شهوت را از بین می‌برند. همچنین آنها اغلب ابژه‌هایی را برای ازدواج انتخاب می‌کنند که به جای بهبود پاتولوژی، بزرگ‌پنداری و خودمحوری را به عنوان دفاع آنها تقویت می‌کنند. به‌طور معمول، جست‌و‌جوی تحسین از جنس خودشیفته وار نشان‌دهندۀ مشکلات متعددی در بزرگسالی است و همچنین شرم خودشیفته وار در میان‌سالی نشانه‌های سادومازوخیستیک بیشتری در زندگی عشقی ایجاد می کند. جای تعجب نیست که پریشانی این افراد [افراد نارسیسیستیک] در روح شریک زندگی‌شان نفوذ می‌کند، شریکی که معمولا با علائم افسردگی و خشم ناتوان‌کننده در جست‌و‌جوی کمک خواهد بود. تظاهر مشکلات زنان و مردان خودشیفته در زندگی عشقی‌ متفاوت است. مردان خودشیفته، فقدان محبت، رابطۀ متقابل و عاطفه در بستر، بی‌قاعدگی جنسی را با زوج‌شان به نمایش می‌گذارند. زنان خودشیفته با ورود به رابطۀ زناشویی، عدم خودمختاری را دشوار میابند. برخی از آنان از یک مرد مشهور جذب مردی دیگری می‌شوند، تمایل آنها به یک مرد ایده‌آل است که با تمایل شدید به رقابت و بی‌ارزش کردن شریک زندگی همراه می شود. زنان و مردان خودشیفته در حیطۀ محبت و احساسات، به طور همزمان قادر به نگرانی برای خود و رابطه با ابژه نیستند.
نقش عوامل فرهنگی در پدیداری پاتولوژی قابل توجه است. برای مثال، در جوامعی که بسیاری از حقوق زنان به صورت غریزی سرکوب می‌شود، در طول زمان تسلط و سادیسم مردان ثابت باقی می‌ماند. رابطه‌های موازی و خارج از ازدواج معمولا با افرادی از طبقات پایین اجتماعی اتفاق می‌افتد. هنگامی که چنین زوج‌هایی به کشوری مهاجرت می‌کنند که رابطۀ جنسی آرامش بیستری دارد و زنان در آنجا راهی برای ابراز وجود دارند، درنهایت ازدواج منجر به طلاق می‌شود. نفوذ به تمایلات ممنوعۀ همجنس‌گرایی در مردان مهاجر خودشیفته کم نیست. جنبۀ مثبت چنین فرهنگ‌هایی این است که ازدواج‌های سازمندهی‌شده امری طبیعی است، این می‌تواند به فرد خورشیفته کمک کند شریک زندگی سالم‌تری انتخاب کند و این تا حدودی ممکن است با گذشت زمان به بهتر شدن پاتولوژی روان فرد کمک کند. برخلاف چنین سناریویی، جوامعی که در غرب آرامش جنسی دارند، ناخواسته به تعویق انداختن ازدواج در افراد خودشیفته را تسهیل می‌کنند؛ به این دلیل که روابط جنسی خارج از چارچوب ازدواج بسیار است و فشار خانواده برای ازدواج بسیار کم است. به‌طور خلاصه تصویر بالینی نهایی از تاثیر آسیب‌شناسی خودشیفتگی بر زندگی عشقی، بستگی به آسیب‌شناسی کلی روانی، جنسیت فرد خودشیفته و بستر فرهنگی دارد که رابطۀ عشقی در آن ایجاد می‌شود و ادامه پیدا می‌کند. البته همیشه متغیرهای اضافی وجود دارند. اتفاقات خارجی غیرمنتظره در بعضی مواقع می‌توانند به طرق مثبت و منفی موجب رشد درونی شوند.

دانلود اصل مقاله

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20190911_130111.png
شهریور ۱۹, ۱۳۹۸

درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود/ نویسنده: مایکل سنت کلر/مترجم: منصوره ولی بیگی

توضیح: این مقاله، ترجمه و شرح و بسط فصل اول کتاب درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود سنت کلر است که با هدف آشنایی دقیق تر با هریک از این تئوری ها و تبیین کارکردهای نظری آنها، مورد بحث قرار گرفته است.

روابط ابژه و روانشناسی خود
روابط ابژه بازنمایی کننده روابط بین فردی است. واژه ابژه که در ابتدا توسط فروید ابداع شد، در آغاز صرفاً به برآورده شدن یک نیاز اشاره داشت. به طور گسترده تر، ابژه به شخص یا موضوعی مهم اشاره دارد که موضوع یا هدف احساسات یا سائق های دیگری قرار می گیرد. فروید در ابتدا مفهوم ابژه را در مبحث سائق های غریزی و در بافت رابطه اولیه مادر- کودک به کار برد. ترکیب روابط با ابژه به روابط بین فردی اشاره دارد و نشان دهنده رسوباتی از روابط گذشته است که تعاملات فعلی فرد را شکل می دهد.
روانکاوی همواره تاثیرات گذشته فرد را در رفتار و روابط فعلی او مورد بررسی قرار داده است. به طور مثال، روانکاوی به بررسی موضوع انتقال در درمان می‌پردازد؛ به این معنا که چطور بیمار جنبه‌هایی از روابط گذشته اش را به رابطه فعلی اش با درمانگر انتقال می دهد. روانکاوی به بررسی موضوعات ارتباطی از نقطه نظر سنتی مانند رابطه کودک با والدین در طی دوره ادیپ نیز پرداخته است.
اما برخی محققین رابطه را از این نقطه نظر مورد توجه قرار داده اند که چگونه روابط باعث شکل گیری شخصیت می شوند. رویکرد این نویسندگان نسبت به رابطه و ساختار شخصیت و رشد آن به نوعی با مدل کلاسیک فرویدی تفاوت دارد. تقریباً تمام کسانی که از مدل کلاسیک فرویدی جدا شده‌اند به عنوان نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود طبقه‌بندی می‌شوند (من در اینجا درباره کسانی مانند کارل یونگ، آلفرد آدلر، ٱتو رانک، و افراد دیگری که در زمان حیات فروید از او جدا شدند، صحبت نمی کنم). نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو خود را به عنوان متفکرین روانکاوی در نظر می گیرند، هر چند آنها به طرق معناداری موجب تغییر مسیر روانکاوی شده اند.
ملانی کلاین در وین متولد شد اما به لندن نقل مکان کرد. در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ او و فربیرن که اهل ادینبورگ اسکاتلند بود تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتند و اثری را منتشر کردند که جریان های متفاوتی از تئوری های روابط ابژه را راه اندازی کرد. دونالد وینیکات یک پزشک متخصص اطفال در لندن بود که به کار روانپزشکی اطفال مشغول بود، او اثرات بسیار فوق العاده و اصیلی را که به طور معناداری از کار روانکاوان دیگر متفاوت بود، تولید کرد. مارگارت ماهلر در هانگری متولد شد، در وین آموزش دید و سپس به نیویورک مهاجرت کرد، در آنجا دستاورد کارش با کودکان به انتشار مقالات و کتاب‌های اثربخشی از دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ منجر شد. در این دوره کارها و نوشته ها در شهر نیویورک تحت تأثیر ادیث جاکوبسن آلمانی نیز قرار داشت. اتو کرنبرگ یک وینی دیگر بود که در رشته پزشکی و روانپزشکی در شیلی تحصیل کرده بود و بعدها کار روان پزشکی را در کلینیک منینگر کانزاس ادامه داد. کتاب ها و مقالات او که از ایده های مطرح شده تا آن زمان تاثیر پذیرفته بود، در دهه ۱۹۷۰ انتشار یافتند. هاینز کوهات، متولد وین و دارای گواهینامه های عالی روانکاوی، بیشتر کار حرفه ای اش را در شیکاگو ادامه داد. او در دهه ۷۰ در اوج کار حرفه ای اش کتاب هایی را در زمینه روانشناسی خود منتشر کرد که موجب آشفتگی در جامعه روانکاوی شد و جریان تفکر روانکاوانه را تغییر داد.
روابط ابژه، به بررسی رشد اولیه و تفاوت ساختارهای روانشناختی (تصویرهای درونی از خود و دیگری) و اینکه چگونه این ساختارهای درونی در موقعیتهای بین‌فردی تظاهر می یابد، می پردازد. تمرکز این تئوری ها بر روابط اولیه زندگی و تاثیرات ماندگار آن است؛ یعنی محتویات رسوب کرده در روان فرد؛ این رسوبات باقیمانده از روابط گذشته و این روابط ابژه درونی شده است که به ادراکات فرد و روابط او شکل میدهد. افراد نه با یک دیگری واقعی بلکه با یک دیگری درونی شده و یا یک بازنمایی روانی که می تواند یک نسخه تحریف شده از شخص واقعی باشد، تعامل دارند.
رویکرد روانشناسان خود -هانس کوهات و پیروان او- نسبت به خود و ساختارهای آن، به گونه‌ای با نظریه پردازان روابط ابژه یا مدل سنتی فرویدی تفاوت دارد. روانشناسان خود به بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط اولیه میتواند به شکل گیری خود و ساختارهای آن بیانجامد، و از اینرو آنها بیشتر بر خود تاکید دارند تا ایگو یا بازنمایی های خود و یا غرائز.
جهت روشن کردن تفاوت بین این سه رویکرد متفاوت میتوانیم مثالی بزنیم که در آن هر یک از این سه مدل نظری در مورد یک کیس مورد بررسی قرار می گیرد. (با وجود تفاوتهای مهم بین هر یک از این مدل ها، درمانگر تمایل دارد که به شیوه مشابهی کار کند.). در نظر بگیریم که سیندرلا جهت حل مشکلاتش با پرنس نزد درمانگر می آید. یک فرویدی سنتی ممکن است سرکوبی غرایز جنسی سیندرلا و احساسات ادیپال حل نشده او نسبت به والدینش را مورد بررسی قرار دهد. این درمانگر یا روانکاو مشکلات سیندرلا را به لحاظ دفاع ها و تعارضات بین ساختار های ایگو و اید تحلیل میکند.
درمانگری که با دیدگاه روابط ابژه کار می کند، مشکل سیندرلا را از نقطه نظر محرومیت های اولیه ناشی از فقدان مادر مورد توجه قرار می دهد. احتمالاً این فقدان سبب شده سیندرلا از مکانیزم دفاعی دوپاره سازی استفاده کند و از این طریق بعضی از زنان را ایده آل سازی کند (همانند مادر تعمیدی اش) و زنان دیگر را «کاملاً بد» در نظر بگیرد (خواهران ناتنی و مادر ناتنی). او با وجود شناخت کمی که از پرنس دارد او را ایده آل سازی میکند. یک ازدواج مبتنی بر تصاویر درونی تحریف شده از خودش و دیگران او را درگیر مشکلاتی میکند که دیر یا زود با پرنس به عنوان یک شخص واقعی با تمام نقص های انسانی اش مواجه خواهد شد. از دیدگاه تئوری روابط ابژه مشکل اصلی ناهمخوانی بین دنیای درونی سیندرلا و اشخاص و موقعیت های دنیای واقعی است.
درمانگر یا روانکاوی که با چارچوب روانشناسی خود کار می کند به تجربه ای توجه می کند که سیندرلا از خودش دردرمان داشته، همانطور که این تجربه در انتقال نسبت به درمانگر تظاهر پیدا می کند. تحلیل انتقال او یک “خود” ضعیف را آشکار می‌کند که نیاز به یک سوژه قدرتمند و ایده‌آل دارد. جستجوی سیندرلا برای چنین ابژه ای، فقدان اعتماد به نفس او و نیاز او به تایید شدن توسط چنین ابژه ایده‌آلی را نشان می دهد، این ابژه میتواند یک مادر تعمیدی، پرنس، یا درمانگر باشد. او نیاز دارد که با پرنس ایده آل سازی شده یکی شود تا بتواند احساس خوب بودن را تجربه کند. سیندرلا بواسطه تماس با احساسات خشم و پوچی درونی اش یا درمانگر را ایده آل سازی می کند و یا او را به شکل یک نامادری می بیند.
این سه مدل به موضوعات یکسان از دیدگاه های متفاوت نگاه می کنند. مدل فروید از شخصیت به بررسی ساختار شخصیت و چگونگی شکل گیری آن می پردازد. در مفهوم پردازی شخصیت، صرفا «بخش ها» و عناصر شخصیت مانند اید، ایگو، و سوپرایگو  مورد بررسی قرار می گیرند و این مدل از تجربه فرد در مورد خودش فاصله بسیار دارد. فروید رشد را بر حسب غرائز در نظر میگرفت، و معتقد بود که بیشترین چالش رشدی در بحران ادیپ وجود دارد. او علت اختلال یا بیماری روانی را عمدتاً در تعارضات بین بخش های مختلف یا ساختارهای شخصیت همانند تعارض بین غرائز جنسی و خواسته های ایگو میدانست.
بر خلاف فروید، نظریه های روابط ابژه و روانشناسی خود بر رشد اولیه و پیش ادیپال تاکید دارند. بطور کلی این تئوری ها بیماری روانی یا آسیب روانی را از لحاظ وقفه رشدی مورد توجه قرار میدهند تا تعارضات ساختاری. وقفه رشدی به ساختار های شخصیتی ناکامل و عدم یکپارچگی شخصیت منجر می شود. به طور خلاصه یک آسیب اولیه در رابطه با روابط ابژه فرد یا ساختارهای خود وجود دارد. این تغییر دیدگاه ها به تاکیدات نظری و کاربرد متفاوت اصطلاحات منجر می شوند.
تمام تئوری های روانکاوانه بر این موضوع متمرکز هستند که چگونه گذشته بر حال تاثیر گذار بوده و چگونه دنیای درونی بیمار تحریف می‌شود و بر تجربیات بیرونی او تاثیر می‌گذارد. اما تمرکز متفاوت و تاکید مکاتب مختلف روانکاوی بر تئوری، رویکردهای متفاوتی را نسبت به روان درمانی ایجاد کرده است.
به طور مثال، هنرپیشه مشهوری را در نظر بگیرید که بارها با زنان بسیار زیبا ازدواج کرده و طلاق گرفته است. مدل کلاسیک فرویدی مشکل این مراجع را از نظر تعارضات حل نشده ادیپال و یا کشمکش بین غرایز جنسی، ایگو، و سوپر ایگو مورد توجه قرار می دهد.
از دیدگاه نظریه پردازان روابط ابژه، دنیای درونی این هنرپیشه از بازنمایی های تحریف شده و ایده آل سازی شده از زنانِ تغذیه کننده انباشته شده است، و به این دلیل او دنیایی فانتزی را خلق می‌کند که نهایتا روابطش را با زنان واقعی مختل می‌کند. او بازنمایی های تحریف شده ای از خودش و زنان دارد و یک احساس نیاز و اشتیاق شدید به مراقبت شدن از طرف این زنان ایده‌آل سازی شده را تجربه میکند. او با فرافکنی فانتزی هایش، انتظار دارد که هر زنی که انتخاب می کند بتواند نیازهای برآورده نشده اش را برآورده کند، اما این ناهمخوانی دردناک بین دنیای درونی او و زنان واقعی زندگی‌اش، به ناکامی، جدایی های متعدد، و روابط جدید منجر می شود.
طرفداران روانشناسی خود، به حالت های نمایشی و خود بزرگ بینی مراجع توجه میکنند، بدین معنا که او بطور ناهشیار به دنبال یک ابژه همه توان است که فقدان عزت نفس او را جبران کند. نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو بر روابط اولیه با ابژه های درونی (یا سلف آبجکت) تاکید دارند.
تمام نظریه پردازان روانکاوانه و درمانگران برای دنیای درونی فرد اهمیت قائلند؛ اما هر یک از آنها این دنیای درونی را به شیوه متفاوتی توضیح می‌دهند و به دلیل جهت گیری نظریه شان به جنبه های متفاوتی از آن تاکید دارند. اجازه دهید به طور روشن تری به شیوه‌های متفاوت درک دنیای درونی فرد نگاه کنیم. داستان شنل قرمزی، تجربه درونی شنل قرمزی از مادربزرگش را نشان می دهد. در حالیکه یک مشاهده کننده ممکن است علت ناراحتی و رنجش مادربزرگ را در دیرآمدن دختر ببیند، اما تجربه شنل قرمزی از مادربزرگ بصورت یک احساس تهدید از طرف گرگ تغییر شکل می یابد. در حالیکه در دنیای واقعی بزرگسالانه چنین تغییر شکل های غیر ممکن به نظر می رسد، اما چنین تحریفاتی میتواند در تجربه دنیای درونی کودک جهت مواجهه با هیجانات شدید رخ دهد.
مدل های مختلف روانکاوانه این رفتار کودک را از جنبه های متفاوتی توضیح می دهند. مدل کلاسیک فرویدی بر حضور امیال شهوانی ابتدایی تاکید دارد. مدل های روابط ابژه در مورد بازنمایی های خود و بازنمایی های ابژه شنل‌قرمزی بحث می کنند. مدل روانشناسی خود بر موضوع خود و خشم نارسیستیک احتمالی تاکید دارند. تمام این مدل ها روانکاوانه هستند اما تمرکز مدل های روابط ابژه و روانشناسی خود متفاوت هستند. به طور کلی تمام این مدل ها و نظریه ها به کشف روابط فعلی و گذشته فرد و بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط گذشته و اولیه می‌تواند کارکردهای اجتماعی و روانی فعلی را تحت تاثیر قرار دهد. این تئوریها ی روانکاوانه منجر به درک بالینی در این مورد می شود که چگونه دنیای درونی فرد می‌تواند مشکلاتی را در زندگی و روابط واقعی فرد ایجاد کند.

اصطلاحات و مفاهیم
رویکردهای نظری روابط ابژه و روانشناسی خود از یک زبان خاص و مجموعه‌ای از واژگان فنی استفاده میکنند تا ساختاری را جهت بررسی و کاربرد تئوری های روانکاوانه فراهم نمایند. در بخش بعدی به بحث و تعریف برخی از این اصطلاحات کلیدی می پردازیم.

ابژه Object
ابژه یک واژه تکنیکی در نوشته‌های روانکاوانه است و بیشتر از اشاره به یک موضوع غیرانسانی، به شخص یا عملی اشاره دارد که میل فرد در آن جهت سوق می‌یابد. هر ابژه ای با سوژه‌ای مرتبط است؛ احساسات و عواطف ابژه هایی دارند؛ برای مثال من فرزندانم را دوست دارم، از مار می ترسم، از همسایه ام عصبانی هستم.
سائق های انسان دارای ابژه هستند. سائق ابژه گرسنگی غذاست، در حالی که ابژه سائق جنسی شخص جذاب از نظر جنسی است. فروید در بافت سائق های غریزی بیان می‌کند که ابژه نوزاد در ابتدا سینه مادر است و سپس خود مادر و در نهایت افراد یا چیزهای دیگری که برای نوزاد لذت بخش هستند.

بازنمایی Representation
اصطلاح بازنمایی اشاره به این دارد که چگونه فرد یک ابژه را به تملک خود در میاورد؛ یعنی چگونه فرد یک ابژه را از نظر روانی در ذهن خود مجسم و بازنمایی می کند. [بازنمایی ابژه به معنای چگونگی تجسم ابژه در دنیای درون روانی فرد است].
کسانی که درباره روابط ابژه نوشته اند بطور کلی بین دو دنیا یا دو قالب تمایز قائل می‌شوند: دنیای بیرونی ابژه های قابل مشاهده و یک دنیای درون روانی که بازنمایی هایی از ابژه دارد. دنیای بیرونی به حیطه ای از ابژه های قابل مشاهده اشاره دارد که در یک محیط اجتماعی و دنیای هر روزه وجود دارند. دنیای درونی به تصاویر ذهنی سوژه ها و بازنمایی هایی از دنیای بیرونی اشاره دارد.
یک مشاهده کننده می تواند یک مادر مراقبت کننده از کودک را توصیف کند، در این مورد ابژه بیرونی به یک شخص «واقعی» که مادر است اشاره دارد. ابژه درونی، به تصویر ذهنی و بازنمایی کودک از مادر اشاره دارد. این بازنمایی و تجربه درونی برای یک فرد مشاهده کننده قابل دسترسی نیست و نمی تواند انعکاس دقیقی از موقعیت واقعی باشد، اما نشان دهنده تجربه کودک (یا تجربه سوژه) از رابطه با مادر و بیان کننده دنیای درون روانی کودک است.
هنگامی که پژوهشگران از اصطلاح ابژه استفاده می کنند بایستی به دقت مشخص کنند که آیا این اصطلاح به یک شخص بیرونی قابل مشاهده اشاره دارد یا به یک ابژه درونی که بازنمایی روانی است از شخص قابل مشاهده واقعی. البته این میزان از توجه همیشه امکان پذیر نیست، و آنچه موجب سردرگمی میشود این است که برخی از نویسندگان مانند ملانی کلاین نیز مشخص نکرده اند که آیا این اصطلاح به یک شخص واقعی اشاره دارد و یا یک بازنمایی درونی است از یک شخص دیگر.
دلیل اینکه روانکاوان به دنیای درونی بازنمایی های روانی علاقمند هستند این است که فهم این موضوع که چطور یک فرد دنیا و روابطش را بازنمایی و درک می کند، درمانگر را قادر می سازد رفتارها و انگیزه های درونی او را درک کند. یک درمانگر فقط هنگامی می تواند اطلاعاتی در مورد روابط ابژه درونی یک فرد کسب کند که او بتواند درباره احساسات و روابطش حرف بزند و آنها را منعکس کند.
شکل ۱ تصویری از دنیای درونی یک فرد همانند همان هنرپیشه مشهور را نشان می دهد. این نمودار بازنمایی های درونی هنرپیشه از خودش، زنان دیگر زندگی‌اش، و والدینش را نشان می دهد. این بازنمایی های گذشته به عنوان یک فیلتر هیجانی عمل می‌کنند و به ادراکات فعلی و روابط او شکل و معنا می دهند.

شکل ۱ دنیای ابژه های درونی و بیرونی را نشان می دهد.روابط ابژه به دنیای درونی اشاره دارد که در آن بازنمایی هایی از خود در ارتباط با بازنمایی هایی از ابژه وجود دارند. این تصاویر درونی نمی‌توانند به طور دقیق ابژه ها را همانگونه که در دنیای «واقعی» وجود دارند، بیان کنند. این تصویر الگویی از دنیای درونی و بیرونی است که نشان دهنده الگوی روابط یک فرد میباشد. احتمالا آن هنرپیشه (فردA) بر اساس دنیای درو نیاش که بواسطه روابطش با والدین (C و D) تحریف شده، با فرد B رابطه برقرار می کند. شخص A نه تنها تعامل والدین خود را درونی کرده است و انتظار دارد که آن رابطه را در روابط صمیمی خودش نیز تکرار کند، بلکه وی با یکی از والدین خود نیز مشخص همانندسازی کرده است و ممکن است تصویری ایده آل را بر روی B قرار دهد، و در نتیجه رابطه با B براساس تصویری فرافکنی شده و ایده آل سازی شده شکل می گیرد.

بازنمایی خود Self Representation
علاوه بر تصاویر و بازنمایی های ابژه، جنبه دیگر دنیای درون روانی فرد، بازنمایی های او از خودش است. بازنمایی خود بیان روانی خود است که بر اساس روابط کودک با ابژه ها یا افراد مهم زندگیش شکل می گیرد. [بازنمایی خود بیانگر تصور ذهنی شخص از خودش است که این تصور در رابطه با افراد مهم زندگی و نوع رابطه با آنها شکل میگیرد].
در ابتدا نوزاد قادر به تشخیص ابژه ها از خودش نیست؛ ابژه ها به عنوان بخش‌ها یا جنبه هایی از خود او به نظر می‌رسند. لذا نوزادان تا زمانی که رابطه بین دهانشان و مکیدن را کشف نکرده اند، قادر نیستند بین سینه مادر و انگشت خود تمایز قائل شوند. نوزادان به مرور می توانند ابژه را از خود، غیر خود را از خود، و بازنمایی ابژه را از بازنمایی خود تفکیک کنند.
بازنمایی های ذهنی ابژه ها و خود همواره با هیجانی همراه هستند. در آغاز رشد کودک این انرژی هیجانی و بار عاطفی با احساس لذت و درد همراه است. آنچه باعث احساسات ناخوشایند در نوزاد می‌شود به عنوان یک ابژه بد درونی درک و درونی می شود. نوزاد به دلیل عدم بلوغ روانی، فقط دنیا را به صورت ذهنی از لحاظ «خوبی برای من» یا «درد برای من» تجربه می کند: کودک هنوز نمی تواند تشخیص دهد که ابژه بد درونی فردی در دنیای بیرونی است که موجب ناکامی و ترس او می شود.
چنانچه احساس خوشایندی را تجربه کند، او «خوب» است چون ابژه لذت بخش است و نیازهای او را برآورده می‌کند. چنانچه او احساسات ناخوشایندی را تجربه کند (چون ابژه «بد» و ناکام کننده است و احتمالا نیازهایش را برآورده نمی کند) بازنمایی های خود کودک «بد» می شود. [بسته به اینکه تعادل این بخش های خوب و بد چقدر باشد، بازنمایی غالب فرد شکل می گیرد؛ اگر تجارب ناخوشایند و ناکامی در رابطه با ابژه بیشتر از تجارب خوشایند با ابژه باشد، بازنمایی ذهنی غالب فرد بازنمایی منفی  با هیجانات ناخوشایند نسبت به خود و ابژه خواهد بود، و بالعکس].
بازنمایی های خود، چگونگی رابطه فرد با دنیا و دیگران را شکل می دهند. برای مثال مردی که با تنگدستی ثروتمند می شود تصویر او از خودش تغییر نخواهد کرد، او همچنان لباسهای کهنه می پوشد چون هنوز خودش را به عنوان شخصی نیازمند می بیند، فقط پس انداز می کند و برای خرید لباس هزینه نمی کند. ممکن است یک مشاهده کننده او را مردی ثروتمند بداند، اما تصور کمی از تصاویر ذهنی خود او در مورد نحوه خرج کردنش دارد.
برخی از نظریه‌پردازان روابط ابژه بر این موضوع تاکید می‌کنند که چگونه غالبا بازنمایی های خود با فرایند های روانی دیگر مانند فرافکنی و اشکال متفاوت همانند سازی و درونی سازی مرتبط میشود. این می‌تواند فرافکنی احساسات شخص به دیگری و سپس نحوه رفتار او بر اساس این ادراکات تحریف‌شده درونی را شامل شود؛ برای مثال، یک قاتل که بیمار روانی است به طرف پلیس تیراندازی می کند و فریاد می‌زند « بکشید مرا، بکشید مرا، شما می‌دانید که من گناهکارم» او احساس گناهش را به پلیس فرافکنی می‌کند و از آنها می خواهد که به خاطر جرمش او را مجازات کنند. شخص دیگری ممکن است احساسات پرخاشگرانه اش را اینگونه بیرونی نکرده و احساسات خشمش را به صورت خشونت فیزیکی یا خودکشی به خود برگرداند.

ابژه جزئی و ابژه کامل whole and part object
تصاویر و بازنمایی های دنیای روانی همیشه به شکل یک ابژه کامل نیستند، بلکه می‌توانند بازنمایی هایی از یک ابژه جزئی شده باشند، یعنی جزئی از یک شخص مانند یک پا، آلت تناسلی، سینه مادر، یا حتی جزئی از بدن خود فرد به عنوان یک ابژه باشند، مانند شستی که نوزاد می مکد (آرلو، ۱۹۸۰، ص. ۱۱۳).
اصطلاح ابژه جزئی شده معمولاً به بازنمایی از ابژه ای اشاره دارد که از نظر ذهنی به عنوان ابژه خوب یا بد، خوشایند یا ناخوشایند برای فرد تجربه می شود. تجربه کردن یک ابژه ای که می تواند کامیاب کننده یا ناکام کننده باشد بخشی از آن ابژه می شود، جنبه ای که کیفیتی را دارد یا ندارد. دیدن ابژه ای که ظرفیت کامیاب کننده و ناکام کننده را تواما دارد، به عنوان یک ابژه کامل در نظر گرفته می‌شود.
به طور کلی، اولین بازنمایی های نوزاد به شکل ابژه های جزئی هستند. نوزاد به دلیل عدم بلوغ ادراکی و هیجانی، ادراک محدودی دارد و در یک زمان فقط می‌تواند یک ویژگی از ابژه واقعی را درک و دریافت کند، زمانی که سینه تغذیه کننده مادر فراهم است، احساس ارضا شدن و وقتی غایب است احساس ناکامی را در نوزاد ایجاد میکند. ارضا «خوب» است و ناکامی «بد». نوزاد در مراحل اولیه نمی‌تواند دو ایده یا تصویر را به طور همزمان در خودش نگه دارد، مانند تصور اینکه مادر می‌تواند هم «خوب» باشد و هم «بد». بتدریج که نوزاد رشد می‌کند ظرفیت این که مادر را به صورت یک ابژه کاملی ببیند که هم ارضا کننده و هم ناکام کننده است، در او رشد می‌کند.

ساختارها Structurs
هنگامی که کودک تلاش می کند احساساتش را کنترل کند و هنگام گریه کردن آنها را به کلام درآورد، شاهد شکل‌گیری کارکردهای روانشناختی چندگانه ای که به ایگو نسبت داده می شوند، هستیم. معمولاً مفاهیم اید، ایگو، و سوپرایگو و نیز فرایندهای روانشناختی مختلف و شیوه‌های ارتباطی به عنوان ساختارها در نظر گرفته می‌شوند. ساختارها به فرایندهای روانشناختی و کارکرد های سازمان یافته و ثابت اشاره دارند؛ آنها صرفاً یکسری مفاهیم هستند نه چیز دیگر. زمانی یک مشاهده کننده می تواند ساختار های احتمالی را بشناسد که آنها در رفتار یا تجربیات درونی فرد ظاهر شوند.
چگونگی شکل گیری این ساختارها در شخصیت توسط هر نظریه پردازی به طور متفاوتی توضیح داده می شود. برخی از این نظریه‌پردازان به نقش احساسات و غرایز سرکوب شده تاکید دارند. دیگر نظریه پردازان به فرآیندهای درونی سازی کار کرد والدین تاکید دارند، برای مثال زمانی که آن کارکرد از طرف کودک درک و در روان او مستقر می‌شود، او قادر خواهد بود آن کار کرد را برای خودش انجام دهد.

 خود Self
خود در سطحی متفاوت از ایگو مفهوم پردازی می شود. ایگو یک مفهوم انتزاعی است که در کتاب ها به کار می رود و مشاهده کننده نمی تواند مستقیماً آن را ببیند. ایگو به عنوان یک سازمان دهنده کارکردهای روانی مفهوم پردازی می شود و تظاهراتش در کارکردهایی مثل تفکر، قضاوت، یکپارچه سازی و غیره دیده می شود. “خود” معنای گسترده تری را در بر می‌گیرد و به عنوان سوژه کاملی در تقابل با دنیای ابژه هاست. “خود” تجربه اولیه ما از کسی است که هستیم. “خود” می تواند به عنوان سازمان وسیع تری در نظر گرفته شود که تمام عوامل روانی از جمله ایگو را به شکل فوق‌العاده‌ای یکپارچه می کند.
برخی از روانشناسان ایگو روابط ابژه را بعنوان یکی از کارکردهای مهمی می دانند که به وسیله سازمان عالی خود حفظ می شود، طوریکه روابط ابژه نه به یک عامل روانی (ایگو) بلکه به تمامی عوامل روانی تعلق دارد. یک رابطه ابژه در ارتباط بین خود و ابژه هایش رخ می دهد تا اید و ابژه هایش، یا ایگو و ابژه هایش (مایسنر، ۱۹۸۰، ص. ۲۴۱). خود ما می تواند یک بازنمایی از ما باشد، اگر چه این ایگوست که کارکردهای درونی بازنمایی خود را انجام می‌دهد. بنابراین “خود” میتواند به معنای بازنمایی خود در یک فرد باشد. بازنمایی خود مشابه بازنمایی ابژه است و در یک سطح انتزاعی متفاوت از خود به عنوان شخص و موقعیت تجربه قرار دارد.

دوپاره سازی Splitting
دوپاره سازی یکی از مکانیسم های روانی است که هم نظریه روابط ابژه و هم نظریه روانشناسی خود به آن توجه دارند. این مکانیزم هم فرایندهای نرمال رشدی و هم فرایند های دفاعی را در بر می گیرد. نوزاد از مکانیزم دوپاره سازی استفاده می‌کند تا بتواند تجارب آشفته ساز اولیه را مدیریت کند. پس از آرامش درون رحمی نوزاد دنیا را به عنوان جایی پر همهمه و یک ناپیوستگی آشفته ساز تجربه می‌کند، بدین دلیل دوپاره سازی فرآیندی است که به او کمک می‌کند تا بتواند تجربیات غیرقابل هضم را اداره کند. لذا دوپاره سازی اولیه به ناتوانی رشدی اشاره دارد، تا مادامیکه نوزاد بتواند تجربیات ناهمساز را به صورت یک کل یکپارچه درآورد.
بعنوان مثال، نوزاد احساسات متضاد شدیدی (مانند عشق و نفرت، لذت و ناکامی) را تجربه میکند، که تنها یکی از این احساسات یا افکار می توانند در یک زمان در آگاهی رشد نایافته نوزاد بگنجد. و نتیجه آن یک بازنمایی از جزئی از یک ابژه می شود، ابژه ای که تنها میتواند یک کیفیت ویژه مانند «ناکامی» را دارا باشد؛ و کیفیت متضاد «لذت دهنده» ظاهراً از آگاهی نوزاد بیرون می ماند. تنها در فرآیند رشد است که نوزاد قادر می شود یک تصویر ثابت از ابژه به دست آورد و بطور همزمان جنبه‌های ظاهراً متضاد یک ابژه یا تجربه، همانند جنبه های ناکام کننده مادر لذت دهنده، را یکپارچه کند. نوزاد جهت حفظ ساختار شکننده شخصیتش از مکانیزم دوپاره سازی استفاده میکند تا احساسات متعارضی که جنبه های خوب و بد ابژه در او ایجاد میکند را دور کند.

نظریه پردازان روابط ابژه
تعدادی از نویسندگان روانکاو گروهی را تحت عنوان نظریه پردازان روابط ابژه تشکیل داده اند. آنها بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات روانکاوان کلاسیک را به کار می‌برند، اما بر مطالعه روابط ابژه تاکید دارند. با وجود اختلاف نظر بین نظریه‌پردازان روابط ابژه، اما آنها در مورد تقدم روابط بر سائق های غریزی درونی اتفاق‌نظر دارند. بدین معنا که آنها نسبت به فروید و محققین دیگر روانکاوی کلاسیک سهم بیشتری را برای تاثیر محیط در شکل گیری شخصیت قائلند.
مخالفت نظریه‌پردازان روابط ابژه با فروید به دلیل وزن نسبتاً زیادی است که او به عوامل بیولوژیکی در شکل گیری شخصیت نسبت به تاثیر روابط میدهد. این تغییر جهت از عقاید اولیه فروید در رابطه با ابژه و جنبه های غریزی روابط اولیه بدین معناست که نظریه پردازان روابط ابژه در توضیح بازنمایی خود و بازنمایی ابژه بر رشد پیش ادیپال تاکید دارند. لذا نظریه‌پردازان روابط ابژه در بررسی رشد و شکل گیری شخصیت بر تأثیرات محیطی تاکید بیشتری دارند تا تأثیرات درونی. یک نظریه‌پردازی که برای عوامل بیولوژیکی ارزش کمتری قائل است این موضوع را بیشتر مد نظر قرار می دهد که چگونه یک فرد خودش را در روابط خانوادگی رشد می دهد و اینکه چگونه این خود به شیوه ای خاص با فرد دیگری ارتباط برقرار می‌کند. به طور کلی نظریه‌پردازان روابط ابژه به بررسی اختلالات در روابط می‌پردازند و به ادراکات مهمی در بررسی شخصیت های اسکیزوئید و بوردرلاین دست یافته اند.
در فصول بعدی کتاب به بررسی اندیشه های نظریه پردازان مهم روابط ابژه مانند ملانی کلاین، فیربرن، ادیث جاکوبسن، دونالد وینیکات، مارگارت ماهلر و اتو کرنبرگ پرداخته می شود. این نظریه پردازان به دلیل ایده‌های مبتکرانه و تاثیرگذار شان و نیز کمک به درمانگران در درک بیماران و روابط، برجسته هستند.

روانشناسی خود
روانشناسی خود به کار کوهات و پیروانش اشاره دارد. کوهات در اندیشه‌های روابط ابژه و مفاهیم فروید تغییرات مهمی را ایجاد کرد. او به خاطر کارش با بیماران دارای اختلال شخصیت نارسیستیک بر جنبه های معینی از روابط ابژه از لحاظ نارسیسیم تاکید دارد. او دیدگاه فروید در رابطه با نارسیسیم، که آن را به عنوان مرحله ای نرمال در نظر میگرفت، را تغییر داد و آن را بعنوان مفهومی در نظر گرفت که رشد جداگانه‌ای دارد و شکل پاتولوژیک آن نیازمند درمان خاصی است.
موضوع مهم از نظر روانشناسان خود ماهیت و نوع سرمایه‌گذاری هیجانی بر روی خود است. کوهات در مورد سرمایه‌گذاری نارسیستیک صحبت می‌کند در حالیکه فروید آن را بعنوان سرمایه‌گذاری لیبیدنال در نظر میگرفت. فروید اشاره می کند که افراد نارسیستیک -افرادی که به دلیل سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر روی خودشان به شکل ناسالمی خودشان را «دوست دارند»- نمی توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند، و از آنجاییکه قادر به ایجاد ارتباط با درمانگر نیستند لذا برای درمان مناسب نمی باشند. کوهات نارسیسیم را به گونه‌ای متفاوت درک می‌کند و بر این باور است که اشخاص نارسیستیک هم دارای روابط ابژه هستند، اما روابط ابژه آنها نارسیستیک است. این بدین معناست که شخص نارسیستیک با ابژه هایش به گونه‌ای برخورد می‌کند که گویی آن ابژه بخشی از خود اوست یا یک کارکرد مهمی را برای خود او دارد. این نوع رابطه مختل شده نیازمند درمانی متفاوت از اشخاص نوروتیک است.

بررسی «کیس»
با نگاه مجدد به داستان سیندرلا، برخی از مفاهیم مانند بازنمایی های درونی، ساختارها، و چندپارگی و دوپارگی برایمان روشن خواهد شد. شاید سیندرلا نامادری اش را فردی غیرقابل تحمل و ناخوشایند می بیند و با او یک احساسی از مراقب بودن، عبوس بودن، و افسردگی را تجربه می کند. از طرف دیگر او مادر روحانی دلپذیرش را زنی فوق العاده و دهنده می‌بیند که به او احساس غنا و قدرت می دهد. سیندرلا در رابطه با پرنس حس دخترانه و لطیفی دارد و میل زیادی برای با او بودن دارد. با یک تصویر بزرگنمایی شده می توان رفتار ها و احساسات متفاوت سیندرلا با دیگران را به عنوان خویشتن های بسیار متفاوت درون او در نظر گرفت که به شکل از هم گسیخته ای با یکدیگر در رقابتند. کسانی که با او در ارتباط هستند ممکن است تغییرات هیجانی او را گیج کننده ببینند. او نیز ممکن است خودش را به عنوان یک شخص چند پاره‌ای احساس کند که تحت شرایط متفاوت تغییر می کند.
بازنمایی های خود او بطور نیمه خودآگاه، نشان دهنده شیوه‌ای از از احساس و تفکر او درباره خودش است. بازنمایی خود او یک ارتباط نزدیکی را در رابطه با بازنمایی ابژه او نشان میدهد، طوریکه سیندرلا در ارتباط با نامادری دوست نداشتنی اش احساس بدی را در مورد خودش تجربه می‌کند، و بالعکس در ارتباط با ابژه خوبی مانند مادر روحانی دلپذیرش احساس خوبی را نسبت به خودش تجربه می‌کند. تمایل سیندرلا به تجربه خودش و دیگران در دو طیف خوب و بد دو پارگی نامیده می شود. دو پارگی یک دفاع کودکانه است که می‌تواند تا بزرگسالی ادامه پیدا کند، در این صورت بیان کننده ترومایی در دوران کودکی است که به ایجاد ساختارهای درونی سازمان نا یافته‌ای منجر میشود. در واقع فقدان آسیب زای مادر طبیعی سیندرلا می تواند سازمان نایافتگی و عدم یکپارچگی سیندرلا را که سبب ساز نوسانات خلقی سریع و احساسات شدید اوست را توضیح دهد. احساسات و شیوه های ارتباطی او همانند حالت های مختلف ایگو یا خویشتن هاط مختلف او به عنوان تغییرات خلقی غیرقابل توضیح و یک حس چندپارگی تجربه می‌شود. در مقابل یکپارچگی به انسجام خویشتن های مختلف درون یک شخصیت واحد اشاره دارد که در موقعیت های مختلف به شکل همسانی پاسخ می دهد.
موضوعات اصلی تئوری روانکاوانه موجب افزایش شباهت ها و تفاوت های مهم در مدل‌های مفهومی شده است. نگاه هر مدل نسبت به مراجعی مانند سیندرلا و شوهرش، پرنس، به شیوه متفاوتی خواهد بود.

موضوعات اصلی
یک نظریه همساز نظریه ای است که تغییر در یک بخش آن به ناهمخوانی در کل نظریه منجر شود. این موضوعی است که در تئوری های روانکاوانه ای همانند نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود که با موضوعات متنوعی در تقابل با مدل کلاسیک فرویدی دست به گریبان هستند، اتفاق می افتد. به طوری که این نظریه پردازان با تغییر جهت از مدل سائق های غریزی فروید به مدلهایی که بیشتر بر روابط بین فردی و خود تاکید دارند، به موضوعات معین با یک تاکید متفاوتی می‌پردازند. چهار موضوع مهمی که ما به بررسی آنها خواهیم پرداخت عبارتند از:(۱) ماهیت ابژه هاو تغییر جهت از تمرکز نظریه فرویدی بر سائق های غریزی (۲) ماهیت و شکل گیری ساختار روان (۳) بررسی مراحل رشدی از نقطه نظر روابط ابژه و(۴) دیدگاه های مختلف در رابطه با تعارض و نتایج آن برای درمان.

ماهیت ابژه ها و تغییر جهت از تئوری غرایز
سنگ بنای اصلی نظریه فروید در رابطه با شخصیت مفهوم سائق های غریزی، بعنوان انگیزه اصلی انسان است. موضوع سائق‌ها -چگونه آنها تغییر شکل می یابند و مسدود می شوند- بر نوشته های فروید بسیار نافذ بود. غرایز فطری هستند و اولین حالت درون روانی کودک حالت اولیه نارسیسیم است، جایی که ایگو ابژه ای برای غرایز لیبیدینال است و هیچ ابژه ای در بیرون جهت سرمایه گذاری انرژی روانی کودک وجود ندارد. بنابراین در نظریه فروید هیچ رابطه ای از قبل مقرر شده ای وجود ندارد. سائق ها بر ابژه مقدم اند و حتی ابژه به واسطه تجربه ارضا و ناکامی «خلق» می‌شود، و این سائق ها هستند که ابتدائا کیفیت روابط را تعیین می کنند. فروید ابژه را به عنوان ارضا تکانه ها در نظر می گرفت. بعدها فروید در نوشته هایش با این موضوع دست به گریبان بود که چطور روابط یک فرد با دنیای بیرون را در نظریه اش قرار دهد. اساساً در مدل سائق محور فرویدی ابژه مخلوق سائق هاست و روابط ابژه به عنوان کارکرد سائق در نظر گرفته می شود. (گرینبرگ و میچل، ۱۹۸۳،صص ۴۴-۴۲)
نظریه پردازان روابط ابژه به شیوه های متنوعی درباره روابط ابژه صحبت می‌کنند، اما به طور کلی آنها از بحث ابژه فروید به خصوص به لحاظ سائق های غریزی جدا شده اند. ملانی کلاین (۱۹۷۵) اولین روانکاوی بود که با دادن وزن بیشتر به محیط بین فردی، به عنوان تعیین کننده رشد شخصیت به اصلاح نظریه فرویدی پرداخت. او از طریق مورد ملاحظه قرار دادن تاثیرات متقابل بین نوزاد و ابژه هایش نقش قابل توجهی را برای سائق های غریزی قائل شد، به خصوص به این لحاظ که سائق ها را به عنوان موضوع تغییر شکل یافته یا بازنمایی شده به وسیله فانتزی ها در نظر گرفت. فیربرن تحت تاثیر کلاین یک تجدید نظر اساسی در سنت فرویدی ایجاد کرد و یک مدل روابط ابژه «اصیل» را بنا نهاد. فیربرن عنوان می‌کند که سائق اصلی فرد برای برقراری رابطه است نه ارضا غرایز بیولوژیک.
این تغییر جهت نظریه روابط ابژه در رابطه با سائق های بیولوژیک به عنوان انگیزه تلاش برای روابط بین فردی نتایج مهمی را در پی داشت. نظریه پردازان روابط ابژه کارکرد هایی را برای اید در رابطه با ایگو تعیین کردند، بدین معنا که انرژی لیبیدینال را به ایگو نسبت دادند.
فیربرن اساسا مدل فرویدی انرژی لیبیدینال را کنار گذاشت و با حذف مفهوم اید مفهومی از یک ایگوی واحد که انرژی خودش را داراست، ایجاد کرد. تغییر ماهیت انرژی روانی به تغییرات مهمی در نظریه فیربرن منجر شد. لذا او بین ساختار و انرژی روانی تمایزی قائل نیست. در مدل او ایگو به جای تلاش برای کنترل یک اید سرکش در جستجوی رابطه با ابژه است. بر طبق نظر فیربرن اگر روابط کودک با والدینش خوب باشد یک ایگوی کامل در او شکل می گیرد و اگر رابطه بد باشد ایگوی کودک ابژه های درونی جبرانی را مستقر خواهد کرد. این موضوع اساساً بدین معناست که ساختار و انرژی درون ایگو مستقر هستند.
نظریه پردازان دیگر روابط ابژه مانند ادیث جاکوبسن (۱۹۶۴) و ٱتو کرنبرگ (۱۹۷۶) برای توضیح رشد و انگیزه مدل هایی از روابط ابژه را بدون حذف سائق های غریزی ایجاد کردند. تلاش مشترک آنها به تغییر معنای اصطلاحات و بکارگیری این مفاهیم به عنوان بازنمایی ابژه منجر شد.
هاینس کوهات (۱۹۷۱،۱۹۷۷) نظریه فروید در مورد سرمایه گذاری روی ابژه ها از طریق سائق های لیبیدینال را کنار گذاشت. او بر روابط ابژه بین دو شخص جدا و مجزا متمرکز نیست. او مفهوم سرمایه گذاری نارسیستیک روی ابژه ها را ایجاد کرد. سرمایه‌گذاری نارسیستیک، ابژه ها را به لحاظ رابطه‌شان با خود در نظر می گیرد، بدین معنا که ابژه ها به عنوان بخشی از خود یا انجام دهنده کارکردهایی برای خود (کارکردهایی که خود هنوز قادر به انجام آنها نیست) تجربه می شوند. او در نوشته های بعدی اش سائق های غریزی را ثانویه در نظر گرفت و بر روی خود و روابط اولیه اش با «ابژه خود» (سلف آبجکت) متمرکز شد، یعنی یک ابژه ای که به عنوان قدرت مطلق درک می شود و کارکردهای مهم عزت نفس را برای خود انجام می‌دهد.

ماهیت و شکل گیری ساختار روانی
ساختار که یک مفهومی است که مجازا و بطور غیر دقیقی بکار می رود، سازمان روانشناختی و اجزاء تشکیل دهنده شخصیت را توصیف می کند. فروید این جنبه های شخصیت را تحت عنوان اید، ایگو، و سوپرایگو توصیف کرد.
یک فرد مشاهده کننده نمی‌تواند بطور مستقیم سازمان درونی شخصیت ببیند، چون یک سازه فرضی است، اما میتواند یک الگوی ثابت و همسانی از رفتار را ببیند. مدل روانکاوی کلاسیک مبتنی بر سائق نقش سرکوبی سائق ها را در ظهور ایگو از اید بررسی میکند. به عقیده فروید ایگو به اید وابسته است، چون انرژی اش را از اید میگیرد. نظریه پردازان روابط ابژه ادراک فرویدی های سنتی از ساختار را به چالش کشیدند. آنها تأثیر ابژه های بیرونی (والدین و افراد مهم دیگر در دنیای کودک) را در ایجاد سازمان درون روانی مورد توجه قرار میدهند. سازمان و شکل گیری شخصیت در نتیجه درونی سازی بعنوان یک فرایند ذهنی است که موجب میشود که فرد تعاملات، ویژگی های خودش و محیط را به قواعد و ویژگیهای درونی تبدیل کند (شافر، ۱۹۶۸، ص.۹). نظریه پردازان روابط ابژه بر درونی سازی روابط تاکید بیشتری دارند تا سرکوبی سائق ها (کلاین، ۱۹۸۳؛ اشترن باخ، ۱۹۸۳).
شکل گیری ساختاری یک فرایندی است که یک جنبه جدا شده دنیای بیرونی کودک، به عنوان یک ابژه بیرونی را وارد و از طریق فرآیند همانند سازی در ایگو قرار می‌دهد، سپس آن یک بخشی از دنیای درونی کودک می شود. این عاملیت درونی جدید همان کارکردهای اساسی را انجام میدهد که قبلاً توسط افراد یا ابژه ها بیرونی کودک انجام می‌شد (آگدن، ۱۹۸۳، ص. ۲۲۸). این عاملیت در مفهوم فرویدی سنتی سوپر ایگویی است که به عنوان جانشین والدین به قضاوت و تهدید ایگو می پردازد. اما فیربرن همان عاملیت را به بخشی از ایگو می دهد و به عنوان خرابکار درونی یا ایگو ضد لیبیدینال از آن نام می‌برد.
اُتو کرنبرگ بر خلاف فربیرن به دنبال یکپارچه سازی مدل روابط ابژه و مدل ساختاری فرویدی است. مدل سازشی او واحدهای روابط ابژه را به عنوان بخش های سازنده روان و نیز یک ساختار روانی در نظر می گیرد. این واحدهای روابط ابژه که به ایگو نظم و سازمان می دهند، تصاویری از خود تحت تاثیر واکنش به ابژه ها هستند، و با هر تصویر یک آهنگ احساسی خاصی وجود دارد.
وارد شدن یک ابژه به درون ایگو به ایجاد یک عاملیت در روان اشاره دارد؛ که یک کارکرد درونی را انجام میدهد که قبلاً توسط ابژه های بیرونی انجام می‌شد. این شیوه ای است که مدل روانکاوی سنتی شکل‌گیری سوپرایگو را با آن توضیح می‌دهد، در حالیکه نظریه‌های روابط ابژه از آن به عنوان شیوه ای برای توضیح شکل گیری ایگو استفاده می‌کنند. آنها شکل گیری ساختار را به عنوان یک فرایند درونی سازی روابط ابژه درک می کنند. برای مثال این اساس مفهوم کرنبرگ از واحدهای روابط ابژه است و از نظر طرفداران فیربرن بخش هایی از ایگو در ارتباط با ابژه ها هستند.
مدل ساختاری کوهات به‌ عنوان شکل‌گیری یک خود منسجم است. این همان فرآیندی است که او درونی سازی دگرگون ساز می نامد، یک فرآیندی که موجب میشود تا خود تدریجاً سرمایه‌گذاری نارسیستیکش بر روی ابژه هایی را که برای او کار کرد داشته‌اند را رها کند، چون اکنون خود قادر به انجام آن است. این کارکردهای روانی خود شامل واقعیت سنجی، نظم‌دهی عزت نفس، و تمام کارکردهایی است که نویسندگان قبلی آن را به ایگو نسبت می دادند.

مراحل رشدی از دیدگاه روابط ابژه
مدل رشدی فرویدی بر ظهور انرژی غریزی در مناطق بدنی تمرکز دارد، که شامل مراحل دهانی، مقعدی، و تناسلی میشود. از نظر او مرحله ادیپال که تقریباً از سن ۳ تا ۵ سالگی اتفاق می‌افتد، یک دوره جدیدی برای کودک است بطوریکه او از یک رابطه دوتایی (مادر و کودک) به یک رابطه سه تایی حرکت می کند. از نظر فروید درک بحران دوره ادیپ برای فهم روابط ابژه (سرمایه گذاری لیبیدینال روی ابژه ها) و الگوهای نوروتیک بسیار اهمیت دارد.
نظریه های روابط ابژه اساسا نظریه های رشدی هستند که به بررسی فرایندهای رشدی و روابط پیش از دوره ادیپ میپردازند. فیربرن، ماهلر، کلاین، و کوهات در مقایسه با فروید برای بحران‌های رشدی اولیه تر اهمیت بیشتری قائل بودند. موضوع مهم رشدی برای آنها حرکت کودک از یک وضعیت در هم آمیخته و وابسته به مادر به سوی یک حالت پیشرونده عدم وابستگی و تمایز یافتگی است (ایگل، ۱۹۸۴، ص. ۱۸۵). “مخزن” عزت نفس کودک در طی دوره اولیه در هم آمیختگی و همزیستی پُر میشود. و جدایی از ابژه در این دوره حسی از تهی و خالی بودن به کودک می دهد.
نظریه پردازان روابط ابژه ظهور خود را مرتبط با رشد بالغانه روابط ابژه می دانند. نظریه های روابط ابژه با نگاه به روابط و فرایندهای کودک در رابطه با مادر، به بحث در مورد زمانی که ساختارهای روانی مانند ایگو شکل می‌گیرند و نیز کیفیت روابط این ساختارها با ابژه ها میپردازند.
خود در مراحل خاص رشد کیفیات متفاوتی از رابطه را دارا می باشد، به این معنا که خود در ابتدا در هم آمیخته و نامتمایز از مادر است و بمرور که به یک تمایز یافتگی می‌رسد و خودش را جدا از مادر تجربه می‌کند، به استقلال بیشتری دست می یابد. ماهلر (۱۹۶۸) با استفاده از مدل تجربی مشاهده به توصیف رشد کودک از همزیستی به سوی یک جدایی و فردیت میپردازد. در مقابل کوهات از داده های افراد بزرگسال در درمان استفاده میکند تا اتکاء اولیه خود به ابژه های خود (سلف آبجکت) را ردیابی کند. کوهات رشد یک خود منسجم و وقفه رشدی خود را توصیف می کند.
کرنبرگ این فرایندهای تمایز یافتگی را از طریق اشاره به در هم آمیختگی بازنمایی خود با یک بازنمایی ابژه و استقرار تدریجی یک بازنمایی خود تمایز یافته توصیف می کند.
در طول دوره پیش ادیپی و دوره ادیپ، روابط ابژه کودک بیشتر از آن که بین اید و ابژه هایش یا بین ایگو و ابژه هایش باشد، بین خود (یا بازنمایی های ذهنی آن) و ابژه ها (یا بازنمایی های ذهنی آنها در رابطه با خود) است. نظریه‌پردازان مختلف در مورد این توضیحات متفاوت به بحث می‌پردازند و پرسش های مهمی را مطرح می‌کنند. به طور مثال اگر کارکردهای ادراکی، حتی ادراکات درونی درباره خود، با ایگو توصیف می‌شوند، چطور بازنمایی ابژه میتواند قبل از ظهور ایگو وجود داشته باشد ؟ آیا ممکن است که یک ایگو اولیه ای در همزیستی با اید وجود داشته باشد؟ آیا ایگو نسبت به اندیشه هایی که فروید عنوان کرده بود اولیه تر است؟
ملانی کلاین تایید می‌کند که ایگو از ابتدای تولد وجود دارد و بسیاری از فرآیندهای در حال شکل گیری را به آن نسبت می‌دهد، حتی موضوعات ادیپال را به دوره پس از تولد نسبت می دهد. دو وضعیت رشدی او در طول یک سال اول زندگی اتفاق می‌افتد. پاسخ فیربرن در رابطه با این پرسش این است که او رشد ایگو را مرتبط با رشد روابط ابژه ایگو می داند.

تعارض و نتایج آن برای درمان
نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود موضوع اختلال را بطور متفاوتی نسبت به مدل فرویدی می بینند، و این نگاه نتایج مهمی را برای درمان در پی دارد. مدل سنتی فرویدی اختلال روان شناختی را به عنوان تعارض بین درخواست‌های غرایز و خواسته‌های واقعیت و نیز در نتیجه تعارض بین اید، ایگو و سوپر ایگو درک می‌کند. تعارضات حل نشده کودکی به خصوص تعارضات ادیپال می‌تواند به طور ناخودآگاه ادامه یابد و در بزرگسالی پدیدار شود. هنگامی که ایگو به طور دفاعی به افکار تهدید آمیز و احساسات لیبیدینال پاسخ می‌دهد یک مصالحه نوروتیکی صورت می‌گیرد که خودش را بشکل علائم نوروتیک نشان می‌دهد. روانکاو فرویدی در صدد کشف تعارضات و جستجوی علل ناخودآگاه علائم نوروتیک است.
در مقابل نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود تعارض، اختلال و آسیب را به طور متفاوتی تعریف می‌کنند. اختلال روانشناختی به خود و ساختارهای روان آسیب می‌زند. کمبودهای اولیه رشدی مانع ایجاد یک خود منسجم و یکپارچه شدن ساختارهای روانی می‌شود. این کمبود های رشدی پیش ادیپال می توانند به شخصیت‌های نارسیستیک و مرزی منجر شوند که در مقایسه با نوروز کلاسیک بسیار جدی تر هستند. از نظر طرفداران فیربرن تعارض بیش از آنکه بین ایگو و ساختارهای روانی دیگر باشد در خود ایگو وجود دارد. لذا فیربرن از جنبه های جداشده ایگو (ابژه های بد) که در جنگ با بخش‌های دیگر ایگو هستند، صحبت می‌کند.
حوزه‌ دیگر مجادله بین نظریه پردازان روابط ابژه با فروید به نقش پرخاشگری مربوط می‌شود. نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود پرخاشگری را نه به عنوان یک غریزه بلکه به عنوان یک پاسخ یا واکنش نسبت به موقعیت آسیب زا در نظر میگیرند. کمبود های اولیه رشدی و ناکامی در روابط به تولید پرخاشگری می‌انجامد. کوهات خشم نارسیستیک را به عنوان پاسخ یک خود قدیمی در برابر نیازهای برآورده نشده در نظر میگیرد. کرنبرگ نیز به پرخاشگری اولیه به عنوان پاسخی به ناکامی های ارتباطی اشاره می کند، بطوری که این پرخاشگری واکنشی از یکپارچه شدن واحدهای روابط ابژه جلوگیری می کند. او با بکارگیری استعاره خوردن توصیف میکند که چگونه یک کودک به طور طبیعی واحدهای اولیه ارتباطی مرتبط با احساسات و تصاویر را “متابولیزه” یا هضم و یکپارچه میکند. ناکامی در رابطه مادر-کودک مانع یکپارچه‌سازی این اجزای تشکیل دهنده روانشناختی می شود، و این واحدها (تصاویر خود و تصاویر ابژه) “هضم نشده” باقی می مانند. این جنبه های هضم نشده خود بچه گانه می‌توانند بشکل حالت های اولیه احساسی و هیجانات یکپارچه نشده ای در بزرگسالی تکرار شوند. همانند شخصیت مرزی که حالت های احساسی بچه گانه شدید او باعث می شود در بزرگسالی نیز واکنش های هیجانی ناپخته و کودکانه ای را از خود بروز دهد.
در حالیکه فروید بر سرکوبی و شخصیت نوروتیک تمرکز دارد، نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود بر مشکلات ساختاری شخصیت که خودشان را به شکل مشکلات جدی در روابط نشان میدهند، متمرکز هستند. کوهات اختلال شخصیت نارسیستیک را به‌عنوان نقص در ساختار خود توصیف می کند. روابط مختل شده در شخصیت نارسیستیک نشان دهنده یک خود قدیمی،ناپخته ای است که در جستجوی برآوردن نیازهای کودکانه است. در حالیکه شخصیت نارسیستیک به دنبال یک خود منسجم اما قدیمی است، شخصیت مرزی از نظر کرنبرگ یک خود تکه شده ای است که با استفاده از مکانیزم دوپاره سازی خودش را به شکل حالت های احساسی متناقض نشان می دهد. در فصول بعدی به مقایسه این دو اختلال از دیدگاه نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود خواهیم پرداخت.
روانکاوان همواره بر نقش روابط در درمان که به شکل انتقال خودش را نشان می دهد، تاکید داشته اند. اما از آنجایی که نظریه‌های روابط ابژه و روانشناسی خود بر نقش روابط بر ایجاد آسیب تاکید دارند، روابط را در درمان به عنوان بخشی از فرایند تشخیص و درمان در نظر می گیرند. از آنجاییکه نواقص ساختاری از کمبود های اولیه در رابطه مادر-کودک ناشی می‌شود، لذا بازسازی درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که درمانگر (یا روانکاو) بتواند نوعی از رابطه را برای بیمار فراهم کند تا او بتواند جنبه‌های مختلف دوپاره شده شخصیتش را یکپارچه کند. درمانگر با کار روی روابط اینجا-اکنون که به ایجاد تغییرات درونی منجر میشود به بیمار کمک میکند تا کمبودهای آنگاه-آنجا را در شخصیتش ترمیم کند.
درمان از طریق یک جهت‌گیری درمانی روانکاوانه ویژه فرصتی را برای بیمار فراهم می کند تا بتواند با یک ایگوی بالغانه تری که از درمانگر به “عاریه” گرفته شده، با احساسات اولیه‌اش مواجه شود. این بدین معناست که گویی احساسات غیرقابل کنترل در نهایت می تواند توسط خود بالغ بیمار تحت کنترل درآید. بیمار می تواند جنبه های آشفته و جدا شده خود و احساسات متضادش را در حضور درمانگری تجربه کند که یک حسی از توانمندی جهت مدیریت احساساتی که در دوران کودکی برای غیرممکن بوده، را در او رشد می‌دهد.

شرح کیس
در بررسی کیس، ما به مقایسه رویکرد این سه مدل نظری- فرویدی، روابط ابژه، و روانشناسی خود- نسبت به یک مراجع خواهیم پرداخت.
مراجع نقاشی است به نام کریستوف با علائمی از وسواس و هیستری . نه سال پیش با شروع علائم او در رابطه با زندگی و کارش به یک افسردگی دچار شد و با شیطان عهد بست که تا ۹ سال خودش را به او بسپارد. این عهد و پیمان درخواستی برای شراب، زن، و ساز و آواز نبود بلکه شیطان به عنوان جانشین پدر مرده نقاش بود. او با پایان یافتن دوره عهدش از خدا خواست تا او را از شر شیطان و عهدی که‌ بسته بود نجات دهد.
فروید این “کیس” را به عنوان یک نوروز تحت بررسی قرار می دهد. او مکانیزم های روانشناختی و تکانه های غریزی را بعنوان اساس اختلال کریستوف در نظر می‌گیرد. فروید دلیل افسردگی کریستوف را مرگ پدر می داند و معتقد است که این افسردگی موجب ترس، اضطراب و مشکلات کاری او شده است. ترس و اضطراب موجب شد تا او با شیطان عهد بندد و او را جانشین پدری که دوست می داشت، کند. این عهد و پیمان بعنوان فانتزی های نوروتیکی هستند که احساسات دوسویه گرایانه نقاش نسبت به پدرش را بیان می‌کنند. اشتیاق او نسبت به پدرش یک تعارض نوروتیکی است که بشکل ترس های غیر قابل قبول و حل نشده و نیز مخالفت با پدر خودش را نشان می دهد. کریستوف از طریق مکانیزم فرافکنی خدا را جانشین پدری کرد که آرزو داشت و گرایشات خصمانه اش نسبت به پدر در قالب شیطان بیان می شد. نماد شیطان به دلیل اینکه بازنمایی کننده احساسات بد، غیر قابل قبول، و سرکوب شده بود موجب رنج و عذاب کریستوف می‌شد. چون احساسات ناخودآگاه فرافکنی شده به دنیای بیرون وحشتناک هستند، شیطان نیز بسیار وحشتناک است. فروید در درمان این مراجع به دنبال کشف تعارضات ناخودآگاه برآمده از موضوعات ناتمام و حل نشده مربوط به دوره ادیپال است. کریستوف از طریق بینش نسبت به تعارضاتش می تواند از علائم نوروتیکش رها شود.
فیربرن، یک نظریه پرداز روابط ابژه، به شیوه دیگری مشکل کریستوف را درک می‌کند. او مشکل این نقاش را نه بر اساس تکانه‌های فرویدی بلکه از لحاظ روابط ابژه مورد بررسی قرار می‌دهد. بیماری نوروتیک کریستوف به عنوان تصاحب به وسیله ابژه بد و وحشت از بازگشت احساسات سرکوب شده دیده می‌شود. کریستوف نه به دنبال لذت یا ارضا تکانه هایش بلکه به دنبال یک پدر یا یک ابژه خوب است.
فیربرن معتقد است که کودکان جهت برخورد با مشکلات ناشی از ناکامی یا روابط بد مکانیزم هایی را شکل می‌دهند. کودک به طور دفاعی موضوعات بد و ناکام کننده خودش یا محیط را درونی سازی می کند. او ترجیح می دهد خودش بد باشد تا اینکه ابژه های بدی در محیط داشته باشد، و بدین ترتیب کودک بطور دفاعی با گرفتن بدی ابژه هایش خودش “بد” می شود. کودک به دنبال این است که از طریق درونی سازی بدی ابژه ها درون ساختار خود، آنها را به ابژه خوب تبدیل کند. داشتن امنیت بیرونی به قیمت رنج بردن از ابژه های بد درونی است؛ به بیان دیگر دنیا خوب می‌شود اما اکنون کودک “بد” می‌شود. زمانی که ابژه بد در درون کودک است او مجبور میشود از طریق سرکوب کردن آگاهی نسبت به آن ابژه یا احساسات مربوط به آن، دفاع دیگری را در مقابل ابژه های بد درونی شده شکل دهد. در اصطلاح دینی این موضوع بدین گونه بیان می شود: “گناهکار بودن در دنیایی که توسط خدا اداره می شود بهتر از زندگی کردن در دنیای است که توسط شیطان اداره می‌شود” (فیربرن، ۱۹۴۳/ ۱۹۵۴، ص. ۶۶). زمانی که در دنیای بیرون امنیتی وجود دارد که توسط یک ابژه خوب اداره می‌شود، گناهکار میتواند بد باشد. در دنیایی که توسط ابژه های بد اداره می‌شود نه امنیتی وجود دارد و نه امیدی (فیربرن، ۱۹۴۳، ص. ۶۷).
فیربرن موقعیت کریستوف را اینگونه توصیف میکند. حتی اگر پدر کریستوف در دوران کودکی او یک ابژه بد بوده باشد، اما کیفیات بد او با نسبت دادن آنها به خود از طرف پسر، به تعادل می رسند. اما با مرگ پدر خصوصیات بد او به آگاهی آمد (بازگشت آنچه سرکوب شده) و پسر تحت فرمان و اداره ابژه بد درونی شده قرار گرفت. به عبارت دیگر کریستوف به شدت تنها بود و نیاز داشت کسی را، حتی این ابژه بد را، داشته باشد تا بدون ابژه و رها نباشد. بنابراین پذیرفتن ابژه بد موجب شد تا او همزمان یک احساس پرخاشگرانه نسبت به پدر و احساس بد نسبت به خودش را تجربه کند. احساس گناه در مورد این احساسات پرخاشگرانه احتمالاً سبب ساز افسردگی او بود.
بنابراین فیربرن عهد و پیمان را به عنوان تلاشی نوروتیک جهت نگه داشتن ابژه بد می‌داند. شیطان با پدر مرده و احساسات بد همدست میشود؛ و ابژه خوب و احساسات خوب با خدا. درمان همانند یک “معجزه” است که کریستوف را از پیوند ناخودآگاه با ابژه های بد درونی که برای او هم مهم و هم غیرقابل تحمل هستند، رها می سازد. فیربرن مشکل کریستوف را نه از لحاظ ایگو و تکانه ها بلکه از لحاظ روابط او و کارکرد این روابط در دنیای
درونی او می بیند. ارتباط با ابژه خوب (خدا) کریستوف را قادر ساخت تا مجدداً احساسات خوبی در مورد خودش داشته باشد و ابژه بد را تبعید کند.
کوهات در این کیس در جستجوی عناصر نارسیستیک است و به روابط انتقالی کریستوف با درمانگرش توجه می‌کند. مرگ پدر تعادل نارسیستیک او را از بین برد، عهد و پیمان او بیانگر بزرگ منشی یک خود قدیمی دیده نشده ای است که در جستجوی یک خود کاملی است که در کودکی هرگز نداشته است. کریستوف نومیدانه در جستجوی ابژه ایده‌آلی است که خود ضعیف او را تایید کند. تلاش او برای کنترل واقعیت توسط این پیمان جادویی خلاء درونی و فقدان عزت نفس او را پنهان می‌کند. یک ابژه قدرتمند و دارای قدرت مطلق موجودیت او را تایید می کند و حس زنده بودن به او میدهد.

اغتشاش و مجادله
تا کنون ممکن است خواننده به این نتیجه رسیده باشد که مطالعه روابط ابژه و خود یک حوزه شسته رفته و منظم نیست. در حقیقت نظریه‌ها و مفاهیم روابط ابژه و خود بشکل یک مجموعه یکپارچه یا مورد قبول همگانی در رابطه با حقیقت نمی باشد، بلکه یک مجموعه ای از فرضیات و مفاهیم مبتنی بر مشاهدات و تجارب بالینی است. نظریه روانکاوی از نظر تاریخی از طریق یک فرایند زنده در حال پالایش و شفاف سازی مفاهیم اولیه و اظهارات مربوط به آنها ایجاد شده است. این موضوع به خصوص در رابطه با مطالعه روانکاوانه روابط ابژه و روانشناسی خود صحت دارد. بسیاری از نظریه پردازان و متخصصین بالینی در ایجاد این دانش مشارکت داشته اند، این موضوع به ادراکات متعدد، ایجاد چارچوب هایی از منابع که با یکدیگر همپوشانی دارند، اختلاف نظر در رابطه با واژگان فنی، و فقدان یک طرح روشنی که مورد توافق همگان باشد، منجر شده است. به خصوص این اغتشاش در رابطه با استفاده از واژگان یکسان توسط نظریه‌پردازانی است که معانی بسیار متفاوت از اصطلاحات را با جهت گیری های مختلف شان توصیف می کنند.
با این حال، با وجود فقدان توافق نظری مفاهیم نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود ارزشمند هستند. آنها درک جدیدی در رابطه با اختلالات مرزی و نارسیستیک ایجاد کرده اند، و در امر تشخیص و فرمول بندی استراتژی های درمانی کمک کرده اند. به علاوه نظریات روابط ابژه و خود به رشد اولیه کودکی و اهمیت روابط بسیار اولیه توجه خاص داشته اند.
فصول بعدی این کتاب بر اصول نظریات روابط ابژه و خود تمرکز دارد. در این فصول به بحث در مورد عناصر کلیدی هر یک از این نظریات در کاربرد اصطلاحات، و درک آنها از رشد و اختلالات روان شناختی پرداخته میشود. هر فصل مثالی از یک کیس را در رابطه با رویکرد خاص هر نظریه نسبت به مراجع ارائه می دهد.
☆ در سرتاسر کتاب واژه فانتزی به تصاویر ذهنی اشاره دارد که بازنمایی کننده غرایز و ابژه ها هستند. کاربرد تکنیکی تر آن از فانتزی های خیالی و وهمی متفاوت است.
☆ کوهات اساسا در کاربرد واژه خود_ابژه (self_object)، از یک خط ربط استفاده می‌کند، اما در نوشته های اخیرش واژه خود ابژه (سلف آبجکت) را بدون خط ربط بکار میبرد.

* مطالب درون [ ] توسط ویراستار به متن اضافه شده است.

* هرگونه کپی تنها با ارجاع به سایت و ذکر منبع مجاز می باشد.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


20190630_103058.png
تیر ۲۶, ۱۳۹۸

مقاله گوش دادن تحلیلی به عنوان کارکرد نگهدارنده برای بخش های منفک شده بیمار ۲۰۱۱/ نوشته: جوزف د اگوستینو/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله نویسنده گوش دادن تحلیلی را از نقطه نظر گوش دادن به جنبه‌های حسی- بدنیِ ارتباطی بیمار مورد توجه قرار می‌دهد. یعنی گوش دادن به بخش‌های منفک شده سلف بیمار و تاریخچه آسیب زای او. از دید نویسنده، این بخش‌ها خودشان را در انتقال، به شکل حسی- بدنی نشان می دهند. اهمیت گوش دادن تحلیلی از نقطه نظر تمرکز روانکاو به روی احساساتی است که در او منعکس می شود و او را تحت تأثیر قرار می دهد. نوعی از گوش دادن، که آشفتگیِ جنبه های حسی- بدنیِ ارتباطِ بیمار را تحمل کرده، و به عنوان ریسمانی عمل می کند که نویسنده از آن به عنوان کارکرد نگهدارنده (holding function) یاد کرده است، که یک حمایت ضمنی فیزیکی روانی برای بخش های منفک شده بیمار فراهم می کند تا بیمار بتواند با وجود آن ها زنده بماند.
نویسنده، دو کیس بالینی را ارائه می‌کند: یک بیمار بزرگسال با اختلال نارسیستیک و سازمان دفاعی بسیار rigid، که شیوه ارتباطی حسی- بدنی او اشاره به یک سلف تکه تکه شده و تاریخچه آسیب زای او دارد و در داینامیک انتقال- انتقال متقابل به یک “وارونگی نقش” منجر می‌شود.
کیس دوم، کودکی است که به دلیل sexual abuse به شدت آسیب دیده و قادر به بیان آسیبش به شکل سمبولیک نمی باشد و از طریق جیغ و فریادهای دردناک آن را منتقل می کند.
نویسنده عبارتی را از ویتگنشتاین نقل می‌کند: “وقتی اصطکاک(friction) وجود ندارد انگار ما در یک سطح لغزنده سر می خوریم و قادر به حرکت نیستم، برای راه رفتن و حرکت کردن، ما نیاز به اصطکاک و یک زمین سخت و محکم داریم.” او از این عبارت استفاده می کند و می گوید: به نظر من هنگامی که روانکاو نمی‌تواند به جنبه‌های حسی -بدنی بیمار گوش دهد گویی بخش‌های منفک شده بیمار روی یک سطح لغزنده سر می خورند بدون اینکه در فرآیند انتقال- انتقال متقابل نگه داشته شود. در چنین شرایطی تاریخچه آسیب زای بیمار بدون اینکه شناسایی شود وارد رابطه تحلیلی شده و به enactment و “وارونگی نقش” منجر می شود. و بدین ترتیب زوج تحلیلی وارد همان آسیب و بیماری می شوند که بیمار به آن مبتلاست.
جنبه های حسی- بدنی ارتباطات کلامی و غیرکلامی بیمار، یک تنشی را در روانکاو ایجاد می‌کند که روانکاو آن را به شکل یک آشفتگی و ناراحتی تجربه می‌کند که ممکن است تا مدت زیادی قادر به درک آنچه بیمار می خواهد به او منتقل کند نباشد، یعنی نمی تواند به آن معنا دهد و آن را با بیمار به اشتراک بگذارد. اما این شیوه ارتباطی است که بیمار راهی جز این برای بیان بخش‌های دردناکش پیدا نمی کند و فقط از طریق درک تاریخچه زندگی او و حمایت و تایید اوست که می توان آن را بشکل سمبولیک و به کلام درآورد.
آگدن مفهوم holding function را از دو دیدگاه مکمل و متفاوت مورد توجه قرار میدهد:
(۱) دیدگاه بیون که بر تغییر و دگرگونی ظرف- مظروف (container-contained) تمرکز دارد؛ شیوه ای که روانکاو تجربیات هیجانی زیسته بیمار را از طریق یک کار روانشناختی ناخودآگاه و یک تفکر پیش آگاه رویاگونه (reverie) به افکار و هیجانات جدیدی تغییر می دهد؛ یعنی تغییر داده های بدنی بیمار به شکل بازنمایی های ذهنی.
(۲) دیدگاه وینیکات که به یک holding function اشاره دارد، یعنی فراهم کردن یک فضا و حمایت فیزیکی روانی تا بیمار بتواند بخش های دردناک و منفک شده تاریخچه زندگی اش را مجدداً باز پس گرفته و در درون سلف اش یکپارچه کند. از نظر وینیکات، محتویات بیان شده از طرف بیمار، بایستی در ابتدا درک و فهمیده شده و سپس تفسیر شود، که این موضوع در یک setting همراه با holding است که می تواند محقق شود.
هنگامی که بیمار احساس می‌کند که بخش‌های منفک شده او از طرف روانکاو تحمل شده، در آن صورت است که قادر به تحمل این بخش ها و یکپارچه کردن آن ها در درون سلف اش خواهد بود.
فانکشن holding به این معناست که روانکاو قادر باشد آن جنبه های حسی- بدنی که به گوشش می‌رسد را تحمل کرده و آن ها را در ذهن خود نگه دارد تا به مرور بتواند به آنچه که بیمار می خواهد به او منتقل کند معنا داده و آن را به شکل بازنمایی شده – مفهوم- درآورد.
در فرآیند انتقال، بیمار فانتزی ها و تعارضاتی را تکرار می‌کند که نشان دهنده تاریخچه زندگی اوست. آنچه که او نیاز دارد این نیست که روانکاو به او تفسیر داده یا به اتفاقات زندگی او معنا بخشد؛ بلکه گوش دادن به بخش‌های منفک شده و دردناک او که به دلیل عدم مراقبت درست ابراز نشده است، می تواند برایش موثر باشد. بیمار تفسیر نمادین را درک نمی‌کند بلکه انطباق روانکاو و معنا دادن به ارتباطات است که برایش کارساز است ؛ یعنی تجربه کردن ذهنی کار تحلیلی.
قبل از اینکه بیمار متوجه آن چیزی شود که در درونش می گذرد، آنچه در روانکاو رخ می‌دهد را احساس می‌کند؛ در نتیجه بسیار مهم است که روانکاو بتواند این پروسه containing را با او به اشتراک بگذارد.
همانطورکه وینیکات بین مادر ابژه ای و مادر محیطی تمایز قائل می شود، روانکاو
نیز نباید فقط ابژه انتقالی بیمار باشد؛ بلکه لازم است که کارکردی محیطی و نگهدارنده هم داشته باشد و یک نوع حضورمندی فیزیکی را نیز فراهم نماید.

کیس آندریو
آندریو ۳۰ سال داشت و در یک شغل آزاد مشغول به کار بود. او در جلسه اول مشاوره، به سختی در مورد خودش و تاریخچه زندگی اش حرف می زد، اما صراحتاً به مشکل جدایی از خانواده و به خصوص مادرش اشاره کرد. او گفت که والدینش همواره در جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. او پدرش را فردی شکننده می دانست که به سختی احساساتش را بیان می کند، و مادرش را فردی عبوس، سختگیر و افسرده معرفی کرد. مادری که همواره از او باج خواهی عاطفی می کرده و جدی ترین ترس او در مورد اقدام به خودکشی مادر بوده است.
اولین ماه های تحلیل، با سکوت های سنگین و مشکل بیمار برای شروع جلسات گذشت. آندریو نمی‌توانست حرف بزند و گریه هایش او را متوقف می کرد. صدای او آنقدر آرام بود که من مجبور بودم برای شنیدن صدایش به جلو خم شوم. من به خاطر طنین و آهنگ صدای او به شدت تحت فشار بودم و درک او برایم سخت بود. بنابراین سعی کردم روی تفاوت‌های جزئی صدا و احساسی که در من ایجاد می‌کرد متمرکز شوم.
بعد از حدود یک سال متوجه شدم که در آن موقعیت ها یک “وارونگی نقش” اتفاق میافتاد، هنگامی که بیمار در نقش مادری قرار می گرفت که از او کناره گیری می کرد و من در نقش او یعنی پسری که به دنبال مادر بود قرار داشتم.
من شروع کردم به دادن کامنت هایی مثل اینکه “صدات دور میشه” یا “من برای شنیدن صدات مجبورم دنبالت بیام” بدین ترتیب نه از طریق تفسیر دنیای ناخودآگاه او، بلکه با بیان افکار و احساسات و حالت های ذهنی ام بود که توانستم به بیمار نشان دهم که چه چیزی بین ما می‌گذرد؛ یعنی اشاره به عناصر بیان نشده زندگی او.
بولاس اشاره می‌کند که بیماران از طریق “ایجاد یک محیط” و manipulate کردن روانکاو است که دنیای درونی شان را منتقل می‌کنند و بدین طریق روانکاو را به ایفای کارکردها و نقش های متفاوتی هدایت می کنند.
اشترن و همکاران بیان می‌کنند که در طول درمان روانکاوانه، کسب یک تعریف مشترک و درک فضای بین الاذهانی جهت فهم “آگاهی ارتباطی تلویحی” ضروری است.
آندریو که مادر افسرده اش را درونی کرده بود، با چنین رفتارهایی به من نشان داد که چطور او ابژه ای برای مادر افسرده اش بوده است.
همانگونه که بولاس عنوان می‌کند که در انتقال متقابل، روانکاو کلماتی را بیان می کند که در انتقال گفته نشده است، من هم سعی کردم به آندریو بگویم که چیزی متعلق به تاریخچه او به من منتقل می‌شود. به باور من، گوش دادن پیوسته به تغییرات صدای او و بیان حسهایم به او باعث شد که من بفهمم به چه کسی تبدیل شده ام. و بدین ترتیب، یک معنای بالقوه در حال جوانه زدن را بازنمایی کرد و یک درک عمیق تر از تفکر مشترک پدیدار شد.

کیس پیتر
پیتر درمانش را با دو بار جلسه در هفته شروع کرد، وقتی او هشت سال داشت، چند ماه قبل، او و خواهر کوچکترش از خانواده جدا شده و به یک پرورشگاه سپرده شده بودند. هر دوی آنها چندین سال توسط یکی از نزدیکانشان مورد آزار جنسی قرار داشتند. پیتر بسیار آشفته و مضطرب بود و قادر به بازی کردن با همسالانش نبود. او بیقرار بود و نمی توانست در کلاس آرام بنشیند و از نظر سطح یادگیری بسیار ضعیف بود. ادراک او از دیگران مختل شده بود و هر کسی برایش شبیه یک “ناجی” و یا “شکنجه گر” بود. او با کوچکترین ناکامی منفجر می شد و با خشم بسیار زیادی واکنش نشان می داد. شروع روان درمانی برای پیتر و من بسیار دشوار بود. در طول جلسات او به هیچ وجه قادر به بازی و نقاشی کردن نبود. در مواقع تنش هیجانی، او هیچ حرفی را از طرف من تحمل نمی کرد و با طغیان های خشم واکنش نشان می داد.او فقط علاقه مند به بازی فوتبال بود که با یک آیین خاصی توام بود – یک بازی کنترل شده و بدون لذت .
هنگامی که که او مضطرب و یا ناکام می شد از کلمات بسیار رکیکی استفاده می کرد و یا ژستهای جنسی از خود نشان می داد. بطور مثال، از من می خواست که با او رابطه جنسی داشته باشم و یا سعی می‌کرد اندام جنسی مرا لمس کند. او عادت به تف انداختن و لگد زدن داشت، به طوری که اغلب مجبور به مهار فیزیکی او می شدم. اما رفتاری که بسیار مشکل آفرین بود و باعث گیجی من می‌شد چیز دیگری بود: مواقعی که پیتر تنش هیجانی داشت، گوشهایش را با انگشتش می گرفت و برای دقایقی جیغ های ممتد می زد، صدایی ناخوشایند و بسیار دردناک که تمام اتاق و ذهن مرا پر می‌کرد. و این چنین نیمی از جلسه می گذشت. هرگونه تلاش من برای قطع رفتار او بی فایده بود و من بشدت در خطر این قرار داشتم که به یک فیگور بد و یا یک بچه بدرفتار تبدیل شوم. در چنین مواقعی، بشدت حسی از اضطراب، گیجی، ناکامی و بی فایده بودن را تجربه می‌کردم و به این دلیل بسیاری از مواقع وسوسه می‌شدم که درمان را قطع کنم.
آنچه که باعث متوقف شدن این جیغ ها می شد برایم غیرقابل توضیح بود: او به یکباره جیغ اش را قطع می کرد و می خواست فوتبال بازی کند و یا به حمام برود. در طول جلسات او تحمل هیچ نظر یا تفسیری را در مورد رفتارش نداشت و تفسیرهای من مثل “تو میخوای که من دردت را احساس کنم” و یا “تو میخوای از دردت رها بشی” هیچ اثری نداشت و جیغ زدن های او را بیشتر می‌کرد. نزدیکی با من و هرگونه تجربه تماس با ذهن من برایش غیرقابل تحمل و آسیب‌زا بود. جیغ زدن های او همراه با گرفتن گوش هایش باعث می شد تا او از درون احساس زنده بودن کند و هر آنچه را که در بیرون بود مثل من، حرف های من و ارتباط ما را از بین ببرد. این شکلی از فراموشی بود، دفاعی اوتیستیک جهت مواجهه با تهدید فروپاشی سلف. جیغ زدنهای پیتر شکلی از موقعیت اولیه سلف و راهی بود که بواسطه این تجربه حسی-بدنی احساس زنده بودن کند (آگدن، ۱۹۸۹).
عملا من متوجه شدم که اگر از تلاش‌های تفسیری ام دست بردارم و برای او یک کارکرد holding فراهم کنم؛ یک “ارتباط فیزیکی” (آگدن) جهت تحمل ابرازات بدنی او، در آنصورت می توانم فضایی برای پدیدار شدن سلف او فراهم کنم. به معنای دیگر، از نظر وینیکات تنها از طریق ” بقا” (survival) و تلافی نکردن است که چنین فضایی فراهم می شود.
درطول جلساتی که پیتر جیغ می زد، من شروع کردم به نقاشی کشیدن، رویا پردازی، و حتی کتاب خواندن. بدین طریق هر چند جیغ زدن های او همچنان بر من اثرگذار بود اما مرا مورد حمله قرار نمی‌داد: من با تحمل کردن آن ابرازات بدنی و زنده ماندن در ذهنم و گوش دادن به حسهای درونی خودم بود که توانستم کارکرد موثرتری داشته باشم. یعنی با حفظ کردن ارتباطم از طریق نوعی مخالفت/حمایت.
گذشت زمان باعث شد بتوانم فکر کنم و در نتیجه شروع کردم به ارائه دادن تفسیرهایی بصورت نوشته روی کاغذ، هر چند او آنها را نادیده می گرفت. حدودا بعد از گذشت یک سال از درمان در حالیکه پیتر در حال جیغ زدن بود، من جمله ای با این مضمون نوشتم :”تو به من احساسی شبیه یک سطل آشغال می‌دهی”. برخلاف گذشته او نوشته مرا خواند، متوقف شد و به من نگاه کرد و گفت:”ما هر دو احمق هستیم” من لبخند زدم و او خندید. از آن جلسه به بعد پیتر جمله های مرا می خواند. در مواقعی که صدای من برای او غیرقابل تحمل بود این یک راه ارتباطی مفید شد. از طریق این جملات من سعی کردم به او بگویم که در حین جلسات چگونه رفتار می کند و چه احساسی را در من ایجاد می‌کند. پیتر به تدریج توانست یک “حسی از وجود داشتن برای دیگری” را تجربه کند. (وینیکات، ۱۹۶۰). پیتر نیاز داشت که من زنده باقی بمانم بدون اینکه واکنشی نشان دهم. در جلسه ای که من جمله “سطل آشغال” را نوشتم خیلی کارها از قبل انجام شده بود: ماههای زیادی گذشت تا من توانستم بطور ناخودآگاه خودم را با این کودک آسیب‌دیده پیدا کنم. در آن نقطه من یک فرد “واقعی” شده بودم و
از کنترل همه توانیم بیرون آمده بودم. من به پیتر فرصت تجربه “استفاده از ابژه” را دادم (وینیکات). چیزی که سبب شد تا او به آگاهی و شناخت بیشتری در مورد خودش دست پیدا کند و از اضطراب هایش رها شود.

پی نوشت: بخش هایی از مقاله اصلی به اتتخاب مترجم حذف شده است.

فایل اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


Child-adolescent-therapy.jpg
خرداد ۴, ۱۳۹۸

دنیای بزرگسالی ما و ریشه های آن در کودکی ۱۹۵۹/ نویسنده: ملانی کلاین/ مترجم:مهناز ارسلانی/ ویراستار:مانا علوی

از دیدگاه روانکاوی، توجه به رفتار فرد در محیط اجتماعی، و بررسی چگونگی رشدش از نوباوگی تا بلوغ، ضروری است. هر گروهی- کوچک یا بزرگ- شامل افرادی است که در ارتباط با یکدیگرند، بنایراین درک شخصیت، اساس درک زندگی اجتماعی است. روانکاوی نگاهی واپس نگر به رشد فردی دارد، با حرکت تدریجی به سمت نوباوگی؛ از این رو در ابتدا گرایش های اساسی در کودک را توضیح خواهم داد.
پیش از فروید جز در قالب عوامل فیزیکی، توضیحی دربارۀ نشانه های مختلف مشکلات نوباوگی ارائه نشده بود- مشکلاتی مانند حالت خشم، فقدان علاقه در محیط، نبود ظرفیت تحمل ناکامی، و بیان غمی زودگذر. تا زمانی که فروید کشف بزرگ خود را انجام داد عموماً گرایش بر این بود که کودکی را به عنوان دوره ای کاملا شاد درنظر گیرند، و آشفتگی های بسیاری که توسط کودکان ابراز می شد، جدی گرفته نمی شد. یافته های فروید به مرور زمان ما را در فهم پیچیدگی عواطف کودکان یاری کرد و نشان داد که کودکان چگونه در مقابل تعارضات جدی تاب می¬آورند. این منجر به ایجاد بینش بهتری درخصوص ذهن کودکان و ارتباط آن با فرایند روانی در بزرگسالی شد.
استفاده از تکنیک بازی در روانکاوی کودکان کم سن وسال و پیشرفت های دیگری که من در نتیجۀ کار حرفه ای ایجاد کردم، اجازه داد تا نتیجۀ جدیدی را دربارۀ مراحل ابتدایی کودکی و لایه های عمیق تر ناهوشیار به دست آورم. چنین نگرشِ واپس نگرانه ای بر اساس یکی از یافته های پایه ای فروید مبنی بر این بود که موقعیت انتقال در روانکاوی عاملی است که بیمار در ارتباط با درمانگر، موقعیت ها و هیجانات ابتدایی را بازاجرا کند. به همین دلیل است که گاهی حتی بزرگسالان، در ارتباط با درمانگر، ویژگی های خیلی کودکانه ای را تجربه می کنند مانند وابستگی شدید و نیاز به راهنمایی شدن، همراه با عدم اعتمادی که دلیل خاصی ندارد. استنباط گذشته به واسطۀ این نشانه ها بخشی از تکنیک روانکاو است. می دانیم که فروید ابتدا عقدۀ ادیپ را در بزرگسالی یافت سپس توانست آن را در بازگشت به کودکی دنبال کند. زمانی که شرایط مساعدی برای تحلیل کودکان کوچک داشتم، قادر بودم شناخت دقیق تری نسبت به زندگی روانی آنها به دست آورم و این امر منجر به درک زندگی روانی کودک شد. توجه دقیق به انتقال در تکنیک بازی سبب شد تا فهم عمیق تری نسبت به روشی داشته باشیم که در آن زندگی روانی توسط فانتزی های ناهوشیار و احساسات پیشین تحت تاثیر قرار می گیرد. از این رو با استفاده از تعدادی اصطلاحات تکنیکی می توانم آنچه دربارۀ زندگی هیجانی نوزاد نتیجه گیری کرده ام را بیان کنم.
من فرضیه ای را مطرح کردم که براساس آن، نوزاد تازه متولد شده، هم در فرایند تولد و هم در سازگاری با شرایط پس از تولد، اضطراب ذاتی آزاردهنده ای را تجربه می کند. این فرضیه را می توان به این نحو بیان کرد که نوزاد، قبل از این که به لحاظ عقلی قادر به فهمیدن باشد، به طور ناهوشیار احساس ناراحتی می کند گویی فشارهای خصمانه ای به او تحمیل می شود. اگر بی درنگ به او آرامش داده شود- به خصوص مهربانی و عشقی که او نیاز دارد، ارضای میل به غذا و لذت بردن از آن-، ناراحتی های او به احساسات مطلوب تری تبدیل می شود. این احساس راحتی، به نیروهایی خوب نسبت داده می شود، و من معتقدم، این موضوع می تواند به اولین ارتباط محبت آمیز کودک با شخصی دیگر مرتبط باشد، این همان چیزی است که روانکاو آن را یک ابژه (object) در نظر می گیرد. فرضیۀ من این است که کودک یک آگاهی ناهوشیار درونی از حضور مادر دارد، در عین حال می دانیم که حیوانات کوچک نیز یکباره متوجه مادر می شوند و غذایشان را از او می گیرند. از این نظر موجود انسان با سایر جانوران تفاوتی ندارد و این شناخت غریزی پایه ای برای ارتباط اولیۀ نوزاد با مادرش است. همچنین می توانیم مشاهده کنیم که نوزاد پس از چند هفته، همواره صورت مادر و صدای قدم هایش را دنبال می کند، لمس دستانش را تشخیص می دهد، بوی سینه یا بطری شیری که به او می دهد را متوجه می شود و همۀ اینها حاکی از نوعی ارتباط با مادر است هرچند ساده.
نوزاد فقط انتظار دریافت غذا از مادر را ندارد بلکه میل دارد مادر به او عشق ورزد و او را درک کند. در مراحل ابتدایی تر، محبت و درک از طریق رفتار مادر با کودکش، منجر به احساس “یکی شدن” با او می شود که بر اساس آن مادر و کودک در ارتباطی نزدیک با یکدیگر قرار می گیرند. احساس فهمیده شدن در کودک، بستگی به نخستین و اساسی ترین رابطه ای دارد که کودک در زندگی تجربه می کند- ارتباط با مادر. به نظر من ناکامی، ناراحتی و دردی که کودک تجربه می کند هم زمان به صورت نوعی آزارگری تجربه می شوند و می تواند به همان اندازه روی احساس کودک به مادر اثر بگذارد، چرا که در چند ماه اول، این مادر است که تمام دنیای خارجی کودک را بازنمایی می کند؛ بنابراین خوب و بد جهان بیرونی، توسط مادر به کودک ارائه می شود و این مسئله حتی در بهترین شرایط، منجر به نگرشی دوگانه نسبت به مادر می شود.
هم ظرفیت عشق ورزیدن و هم حس ایذا و اذیت، ریشه های عمیقی در نخستین فرایند روانی کودک دارند، که در وهلۀ اول هر دو آنها بر مادر متمرکزند. تکانه های ویرانگر و احساس های وابسته به آن- مانند ناراحت شدن از ناکامی، تنفری که به واسطۀ آن برانگیخته می شود، عدم ظرفیت مصالحه [بین حس های خوب و بد]، حسادت نسبت به همۀ ابژه های قدرتمند و مادری که تمام زندگی کودک به او وابسته است- برخاسته از اضطراب ایذا و اذیت است. این احساسات تا اندازه ای بعد از آن نیز جریان خواهد داشت. تکانه های ویرانگر همواره به سمت هر کسی روانه شود، موجب این احساس می شود که آن فرد خصمانه و انتقام جو است.
شرایط خارجی نامناسب، پرخاش جوییِ(aggressiveness) درونی کودک را افزایش می دهند، و برعکس، شرایط محیطی مناسبِ مبتنی بر عشق و درک، موجب کاهش این پرخاش جویی در کودک می شود، و این عوامل در رشد فرد ادامه دارد. اگرچه اهمیت شرایط خارجی تاکنون بیش از پیش شناخته شده است، اما اهمیت عوامل درونی هنوز ناچیز انگاشته می شود. تکانه های ویرانگر که از فردی به فرد دیگر متفاوت است، بخش های جدایی ناپذیرِ زندگی روانی اند که حتی در شرایط مناسب نیز وجود دارند؛ درنتیجه، ما مجبوریم رشد کودک و گسترش نگرش بزرگسال را به عنوان محصولِ تعامل بین عوامل خارجی و عوامل درونی در نظر بگیریم. چالش بین عشق و نفرت تا حدودی می تواند از طریق مشاهدۀ دقیق شناخته شود. برخی از کودکان ناراحتی شدیدی را در رابطه با هرگونه ناکامی تجربه می کنند و وقتی توسط ابژه محروم می شوند، در پذیرفتنِ کامرواییِ بعدی ناتوان اند. طبق نظر من، چنین کودکانی پرخاش جویی و حرص شدیدتری نسبت به کودکانی دارند که گاه و بی گاه انفجارهایی از خشم را پشت سر می گذارند. اگر کودکی نشان دهد که قادر به گرفتن غذا و عشق است، به این معناست که می تواند سریع بر ناراحتیِ ناشی از ناکامی غلبه کند و زمانی که بار دیگر کامروا شود، باز احساسی از عشق را تجربه خواهد کرد.
من بر این باورم که قبل از ادامه دادن بحث دربارۀ رشد کودکان، باید به طور خلاصه از نقطه نظر روانکاوی واژه های خود و ایگو را تعریف کنم. طبق گفتۀ فروید ایگو بخش سازمان یافته ای از خود است که پیوسته تحت تاثیر تکانه های غریزی است و از طریق سرکوب، آنها را تحت کنترل نگه می دارد؛ بنابراین تمام فعالیت ها را هدایت کرده و رابطه با دنیای خارجی را ایجاد و حفظ می کند. خود، به عنوان پوششی برای کل شخصیت به کار می رود که نه تنها شامل ایگو بلکه شامل زندگی غریزی ای می شود که فروید منشاء آن را اید می نامد.
من در جریان کارم به این فرض رسیدم، که ایگو از بدو تولد وجود دارد و عمل می کند و علاوه بر عملکرد ذکر شده در بالا، وظیفۀ مهم دفاع از خودش در برابر اضطرابی که در جریانِ چالش دنیای درونی با تاثیرات دنیای بیرونی ایجاد می شود را نیز دارد. علاوه بر این، ایگو آغازگرِ شماری از فرایندهای درونی است که ابتدا از درون فکنی و فرافکنی شروع می شوند همچنین فرایند دیگری به نام دونیم سازی را آغاز می کند که به همان اندازه اهمیت دارد و عبارت است از جدا شدن تکانه ها و ابژه ها از هم، که بعدا به آن می پردازم.
ما دِین زیادی به فروید و آبراهام در کشف درون فکنی و فرافکنی داریم، که نشانۀ اصلی آشفتگی شدید روانی و همچنین زندگی طبیعی اند. فروید در مطالعۀ بیماری مانیک-دپرسیو به کشف درون فکنی که اساس سوپرایگو است دست یافت، و من در اینجا سعی دارم از آن چشم پوشی کنم. او رابطه ای حیاتی بین ایگو و سوپرایگو و اید را توصیف کرد. در طی زمان، این مفاهیمِ اساسی دستخوش تحول بیشتری شدند. در جریان کار روانکاوی ام با کودکان متوجه شدم که درون فکنی و برون فکنی، از ابتدای زندگی، به عنوان فعالیت های نخستین و بدویِ ایگو، در جریان اند، که از دیدگاه من از تولد به بعد عمل می کنند. با توجه به این دیدگاه، درون فکنی به این معناست که دنیای بیرونی، یعنی شرایطی که کودک در آن زندگی می کند و ابژه هایی که با آنها در ارتباط است، نه تنها به عنوان قسمت بیرونی تجربه می شوند، بلکه درون او رفته و بخشی از زندگی درونی او می شوند. زندگی درونی حتی در بزرگسالان نیز، بدون در نظر گرفتن این درون فکنی ها، نمی تواند ارزیابی شود. برون فکنی که به طور همزمان در جریان است بر این دلالت دارد که در کودک ظرفیتی وجود دارد و بواسطۀ آن می تواند احساسات متعددش، مخصوصاً عشق و نفرت، را به افراد اطرافش نسبت دهد.
در دیدگاه من، عشق و نفرت نسبت به مادر مبتنی است بر ظرفیت نوزاد در نسبت دادن عواطفش به مادر، لذا، نوزاد مادر را تبدیل به ابژۀ خوب، و همچنین ابژۀ خطرناک می کند. اگرچه درون فکنی و برون فکنی، لزوماً فرایندهای کودکانه نیستند ولی در کودکی ریشه دارند و بخشی از فانتزی های کودک را تشکیل می دهند که در نظر من از ابتدای زندگی فعال بوده و در شکل دادن به نگاه کودک نسبت به محیط پیرامونش تاثیرگذار است. درون فکنی، تصویری ساخته شده و تغییر شکل یافته از دنیای بیرونی است. بنابراین یک دنیای درونی شکل می گیرد که تا حدی انعکاسی از دنیای خارجیِ فرد است. به عبارت دیگر، فرایند دوگانۀ درون فکنی و برون فکنی در تعامل بین عوامل درونی و بیرونی مشارکت دارند. این در همۀ مراحل زندگی اتفاق می افتد. به بیانی دیگر درون¬فکنی و برون¬فکنی در زندگی ادامه داشته و در طی بلوغ تعدیل می شود: اما هرگز اهمیتش در ارتباط فردی با دنیای اطراف از بین نمی رود. حتی در بزرگسالی نیز، قضاوت در مورد واقعیت، از تاثیر دنیای درونی¬ فرد رها نمی شود.
همواره گفته¬ام که فرایندهای درون¬فکنی و برون¬فکنی به عنوان فانتزی¬های ناهوشیار درنظر گرفته¬ می شوند. همان طورکه پیش از این دوستم سوزان ایزاک در مقالۀ اخیر خود (1952) این موضوع را مطرح کرد که” فانتزی (در وهلۀ اول) پیامدی روانی است، بازنمایی کنندۀ روانی غریزه. تکانه¬، میل غریزی یا پاسخی وجود ندارد که به عنوان فانتزی ناهوشیار تجربه نشود. فانتزی، محتوای میل یا احساسات (برای مثال، امیال، ترس¬ها، اضطراب¬ها، کامیابی¬ها، عشق یا غم) را بازنمایی می کند که در آن لحظه در ذهن وجود دارند.”
فانتزی¬های ناهوشیار مانند رویاپردازی های روزانه نیستند (هرچند با آنها مرتبط اند) اما فعالیت های ذهنی سطوح عمیق ناهوشیار و تکانه¬ هایی که توسط کودک تجربه می¬شود، را همراهی می¬کنند. برای مثال، کودک گرسنه می¬تواند گرسنگی¬اش را با وهم لذتِ گرفتن پستان مادر ارضا کند، با تمام لذتی که به طورطبیعی از آن می¬گیرد، مانند مزۀ شیر، احساس گرم پستان، در برگرفته شدن و مورد عشق مادر قرار گرفتن. اما فانتزی ناهوشیار نسبت به سینه ای که این لذت را ایجاد نمی¬کند شکل متفاوتی دارد، فرد احساسی از محرومیت را تجربه می کند. فانتزی¬ها -که شامل ابژه ها و موقعیت های متفاوت و وسیعی می شوند- در طول رشد وجود دارند و همۀ فعالیت ها را همراهی می¬کنند؛ آنها هرگز از نقش ایفا کردن در بخش بزرگی از زندگی روانی فرد باز نمی ایستند. فانتزی های ناهوشیار در هنر، کارعلمی و فعالیتهای روزمرۀ نه چندان مهم زندگی، تاثیر دارند.
من پیش از این هم گفته ام که مادر درونی می¬شود و این موضوعی اساسی در رشد است. همانطور که مشاهده کرده ام روابط موضوعی همواره از بدو تولد آغاز می¬شوند. مادر در جنبه های خوب خود- عشق ورزیدن، یاری کردن، و غذا دادن به کودک- اولین ابژۀ خوبی است که کودک آن را بخشی از دنیای درونی اش می¬کند. توانایی¬ کودک در انجام این کار، تا حدی ذاتی است. اگرچه ابژۀ به اندازۀ کافی خوب بخشی از فرد می¬شود، با این حال تا حدی به اضطراب ایذا و اذیت که بسیار شدید نیست وابسته است- با توجه به خشم. نگرش عشق ورزانه به بخشی از مادر، به کودک کمک می کند تا فرایند درون فکنی به خوبی اتفاق افتد. اگر مادر به عنوان ابژۀ خوب و عنصری مستحکم به دنیای درونی کودک برده شود، به ایگو افزوده می¬شود. فرض من این است که رشد ایگو بیشتر حول و حوش این ابژۀ خوب است و همانند سازی با ویژگی های خوب مادر پایه ¬ا¬ی برای همانندسازی¬ ها¬ی مفید دیگر می ¬شود. همانند سازی با ابژۀ خوب، در تقلید کودک از فعالیت ها و نگرش مادر خود را نشان می دهد؛ این همانند سازی در بازی¬ و رفتار کودک با کوچک تر از خودش دیده می¬شود. همانند سازی قوی با مادر خوب، راه را برای همانند سازی با پدر خوب و بعدها با اشخاص خوب دیگر هموار می¬کند. در نتیجه، دنیای درونی¬ او شامل ابژه ها و احساسات خوب می¬شود و این ابژه های خوب پاسخی به عشق کودک احساس می¬شود. همۀ اینها با یک ویژگی ثابت سروکار دارد و همدلی و داشتن احساس های خوب با افراد دیگر را ممکن می کند. واضح است که رابطۀ خوب والدین با یکدیگر و با کودک، و محیط شادِ خانه، نقشی اساسی در موفقیت این فرایند بازی می¬کند.
اگرچه احساس های کودک به هر دو والد خوب است اما کارکرد خشم و نفرت نیز همچنان باقی می ماند. به بیان دیگر، رقابت با پدر نتیجۀ تمایلات کودکِ پسر به مادر و فانتزی¬های او در این باره است. چنین رقابتی در عقدۀ ادیپ مطرح می شود و این را به طور واضح در کودکان سه، چهار و پنج ساله می¬توان دید. با این حال، این عقده خیلی پیشتر وجود داشته است و در ظن نخست کودک به پدر ریشه دارد که عشق و توجه مادر را از او دور کرده است. تفاوت های زیادی در عقدۀ ادیپ دختر و پسر وجود دارند. من در این تقسیم بندی مطرح می کنم که پسر در فرایند رشد اندام جنسی اش نهایتاً به موضوع اصلی برمی گردد، بنابراین، مادر جسنجوی ابژۀ زنانه با پیامد حسادت به پدر و به طور کلی مردهاست، دختر تا حدی مجبور به روی گرداندن از مادر می شود و ابژۀ میلش را در پدر و بعدها در دیگر مردان پیدا می¬کند. البته من این موضوع را به شکل خیلی ساده¬ا¬ی بیان کردم، چراکه پسر نیز به سمت پدر جذب می شود و با او همانند سازی می کند؛ لذا ویژگی همجنس گرایی وارد رشد طبیعی می¬شود. این برای دخترها هم کاربرد یکسانی دارد، چرا که دختر در ارتباط با مادر و به طور کلی با زنهاست، و از اهمیت این ارتباط کاسته نمی شود. پس عقدۀ ادیپ فقط مربوط به احساس تنفر و رقابت نسبت به یک والد و عشق به والد دیگر نیست، اما احساسی از عشق و گناه وارد رابطه با والد رقیب می¬شود. بنابراین چندین حس متعارض مرکز عقدۀ ادیپ قرار می-گیرد.
دوباره به موضوع فرافکنی باز می¬گردیم. با فرافکنی، فرد خود یا بخشی از تکانه ها و احساس های خود را به دیگری می دهد و یک همانند سازی با آن شخص ایجاد می شود، این همانند سازی، با همانند سازی برخاسته از درونی سازی متفاوت است. چنانچه ابژه ای درون خود برده شود( درون-فکنی)، تاکید بر به دست آوردن برخی ویژگی های این ابژه و تحت تاثیر آن قرار گرفتن است. به عبارت دیگر، در قراردادن بخشی از فرد در دیگری( فرافکنی)، همانند سازی براساس نسبت دادن برخی از ویژگی های فرد به دیگری است. فرافکنی نتایج زیادی دارد. ما تمایل داریم عواطف و افکارمان را به دیگری نسبت دهیم؛ واضح است که این به سازگار یا آزارگر بودن ما بستگی دارد و فرافکنی ریشه در طبیعت خصمانه یا دوستانۀ فرد دارد. درنتیجه با نسبت دادن بخشی از احساس مان به دیگری، این احساس ها، نیازها و لذت را درک می¬کنیم؛ به عبارت دیگر، ما خودمان را جای فرد دیگری قرار می¬دهیم. برخی افراد در این مسیر تا جایی پیش می روند که کاملا خود را در دیگری گم می¬کنند و در قضاوت عینی ناتوان می¬شوند. به طور همزمان درون¬فکنی بیش از حد، توانایی ایگو را به خطر می¬ا¬ندازد چرا که به طور کامل تحت سلطۀ ابژه های درونی شده قرار می¬گیرد. اگر فرافکنی خصمانه باشد، همدردی واقعی و درک دیگری تحلیل برنده می¬شود. بنابراین ویژگی فرافکنی اهمیت زیادی در ارتباطات ما با افراد دارد. اگر تعامل بین درون¬ فکنی و فرافکنی تحت تاثیر خصومت یا وابستگی بیش از حد قرار نگرفته و به خوبی سازگارشده باشد، دنیای درونی غنی می شود و ارتباطات بادنیای خارجی بهتر.
پیشتر اشاره کرده ا¬م که ایگوی کودک تمایل به دونیم سازی تکانه¬ها و ابژه ها دارد و من این را به عنوان فعالیت های ابتدایی ایگو تلقی می کنم. تمایل به دونیم سازی نتیجۀ این است که ایگوی اولیه غیرمنسجم است. اما- در اینجا لازم است دوباره اشاره ای به مفاهیم خودم داشته باشم- نیاز به جدا کردن موضوع عشق از موضوع خطرناک به خاطر اضطراب ایذا و اذیت تقویت می شود، و لذا منجر به جداشدن عشق از نفرت می¬شود. خود مراقبتیِ کودک به اعتمادش به مادرِ خوب بستگی دارد. او با جدا کردن وجه خوب و بد و چسبیدن به وجه خوب، باور دارد که از ابژۀ خوب و توانایی اش به عشق ورزیدن محافظت می¬کند؛ و این شرایط برای زنده ماندن ضروری است. بدون تجربۀ مقدار کمی از این احساس، فرد در معرض دنیایی کاملا خصمانه¬ قرار می¬گیرد که می¬ترسد نابودش کند. این دنیای خصمانه در درونش ساخته می¬شود. همان طور که می¬دانیم، نوزادهایی هستند که فاقد سرزندگی اند و کسانی که نمی¬توانند زنده بمانند، احتمالا به این دلیل که قادر نیستند رابطه ای امن با مادری خوب را رشد دهند. در مقابل کودکان دیگری هستند که با مشکلات زیادی سر و کار دارند اما به خاطر کمک و غذایی که توسط مادر به آنها داده می شود احساس سرزندگی کافی را دارند. کودکی را می شناسم که تولد طولانی و سختی را پشت سر گذاشته است و در این فرایند آسیب دیده اما زمانی که به سینه نزدیک می شود آن را با اشتیاق می گیرد. این اتفاق به طور مشابهی دربارۀ کودکانی گزارش شده که جراحی های سختی بعد از تولد داشته اند. سایر کودکان در چنین موقعیتی در گرفتن غذا و عشق با مشکل روبه رو می شوند، این اتفاق نشان می دهد که آنها نتوانستند اعتماد و عشق به مادر را شکل دهند.
با ادامۀ رشد فرایند دونیم سازی در شکل و محتوا تغییر می¬کند، اما در برخی جهات هرگز به طورکامل رها نمی شود. از نظر من تکانه های همه توانِ ویرانگر، اضطراب ایذا و اذیت و دونیم سازی در سه یا چهار ماه اول زندگی غالب است. همان طور که قبلا هم توصیف کرده ام، موضع پارانوئید-اسکیزوئید، ترکیبی است از مکانیسم ها و اضطراب ها که در موارد زیادی پایۀ بیماری های پارانویا و اسکیزوفرنی است. همراهی احساس های ویرانگر در سطوح اولیه اهمیت بسیاری دارد، و در وهلۀ نخست باید حرص (greed) و حسد (envy) را به عنوان عاملی مخرب، ابتدا در ارتباط با مادر و سپس با اعضای خانواده در طول زندگی، جدا کنم.
باید گفت میزان حرص از یک کودک به کودک دیگر فرق می کند. کودکانی هستند که هرگز راضی نمی شوند چرا که حرص از هر چیزی که دریافت می¬کنند فراتر می رود. حرص با نیاز به خالی کردن پستان مادر همراه است و نوزاد همۀ منابع لذت را بدون در نظر گرفتن دیگری استفاده می کند. کودکان حریص شاید از هر چیزی که در لحظه به دست می آورند لذت ببرند، اما به محض ارضا شدن احساس نارضایتی کرده و برای لذت بردن دوباره همۀ مادر یا هر کسی که در خانواده بتواند به او توجه، غذا، یا هرگونه لذت دیگری بدهد را استثمار می کنند. جای شک نیست که حرص با اضطراب افزایش می یابد- اضطراب محروم شدن، به غارت رفتن، و اینکه فرد به اندازه کافی خوب نیست که دوست داشته شود؛ کودکی که برای عشق و توجه خیلی حریص است، در مورد توانایی اش برای عشق ورزیدن نیز احساس ناامنی می کند؛ و تمام این اضطراب ها مجددا حرص را تقویت می کنند. این موقعیت ها در اساس خود، در تجربه حرصِ کودکان بزرگتر و بزرگسال بدون تغییر باقی می ماند.
توضیح حسادت یا اِنوی کار آسانی نیست، این که چگونه مادری که کودک را تغذیه و مراقبت می کند می تواند ابژۀ حسادت نیز باشد. اما هر زمان که کودک گرسنه شود یا احساس کند مورد بی توجهی است، ناکامی او منجر به فانتزی ای می شود که شیر و عشق عمدا به او داده نمی شود، یا به خاطر منفعت مادر توسط او دور نگه داشته شده است. چنین تردیدهایی پایۀ حسادت به شمار می آیند. حسادت یا اِنوی حسی ذاتی است نه به این دلیل که کودک مایل به کسب تملک چیزی است، بلکه به این دلیل که می خواهد موضوعِ میل و لذت دیگران را نابود کند. اگر حسادت یا اِنوی خیلی قوی باشد، کیفیت تخریب آن منجر به رابطه ای آسیب دیده با مادر و همچنین بعدها با سایرین می شود؛ همچنین به این معناست که هیچ چیز نمی تواند به طور کامل لذت بخش باشد چراکه موضوعِ مورد میل همواره توسط حسادت تخریب می شود. علاوه بر این، اگر حسادت قوی باشد، خوبی [و عشق] نمی تواند جذب شود، نمی تواند بخشی از زندگی درونی فرد و درنتیجه منجر به قدردانی شود. در مقابل، ظرفیت لذت بردن کامل از آن چیزی که دریافت می شود و تجربۀ قدردانی از فردی که آن را داده است، هم تحت تاثیر ویژگی های کودک و هم ارتباطات او با افراد دیگر است. شکرگزاری قبل از غذا بی دلیل نیست، مسیحیان این کلمات را بکار می برند ” به راستی برای آنچه که داریم خدا را شاکریم”، این کلمات مبین این است که فرد جدا از ناراحتی و حسادت کیفیتی را تجربه می کند- و از آن قدردانی می کند- که او را شاد کرده. شنیدم دختر کوچکی می¬گفت، بیشتر از همه عاشق مادرش است به این دلیل که اگر مادرش به او غذا نداده بود و متولدش نکرده بود، چه کار می توانست بکند؟ این حس شدید قدردانی با ظرفیت او برای لذت بردن رابطه دارد که ریشه در کاراکتر کودک و [کیفیت] ارتباط با دیگران دارد که با بخشندگی و رسیدگی به دیگری در رابطه است.
در سراسر زندگی ظرفیت لذت بردن و قدردانی منجر به ایجاد علائق گوناگون و لذت می شود.
در رشد طبیعی، با رشد ایگو فرایند دونیم سازی کاهش یافته و ظرفیت فهم واقعیت دنیای خارجی افزایش می یابد، و تا حدودی تکانه های متعارض کودک را به هم نزدیک می کند و منجر به ترکیب بیشتر جنبه های خوب و بد ابژه می شود. به این معنا که افراد علی رغم نقایص خود می توانند دوست داشته شوند و دنیا فقط سیاه و سفید به نظر نمی آید.
سوپر ایگو- بخشی از ایگو است که سرزنش می کند و تکانه های خطرناک را تحت کنترل قرار می دهد، و فروید شروع آن را تقریبا در پنج سالگی قرارداده است -اما در دیدگاه من، پیشتر از اینها اتفاق می افتد. فرضیۀ من این است که کودک در پنج یا شش ماه اول زندگی می ترسد که تکانه های ویرانگر و حرصش به ابژه های دوست داشتنی اش آسیب بزند یا زده باشد. چرا که هنوز نمی تواند بین امیال و تکانه هایش و تاثیرات واقعی آنها تمایزی قائل شود. فرد احساسی از گناه را تجربه می کند و میل به حفظ ابژه ها دارد و جبران به خاطر آسیبی که به آنها زده. اضطرابی که اکنون تجربه می شود اساسا یک ماهیت افسرده وار دارد؛ و هیجانات همراه آن همچون دفاع هایی در برابر احساس گناه شکل داده شده اند که من آن را به عنوان بخشی از رشد طبیعی می دانم و آن را “موضع افسرده وار” نامیده ام. احساس های گناه که عمدتا در همۀ ما برانگیخته می شوند ریشه های خیلی عمیقی در کودکی دارند و تمایل به جبران نقش مهمی در تصعید و روابط ابژۀ ما ایفا می کند.
زمانی که کودکان کم سن را از این زاویه مشاهده می کنیم، می ببینیم که هر از گاهی بدون هیچ دلیل خاص خارجی، افسرده به نظر می آیند. آنها در این مرحله تلاش می کنند تا افراد دور و بر خود را به هر طریقی که برایشان ممکن باشد- بواسطۀ لبخند، ژست های بامزه، حتی تلاش برای غذا دادن به مادر با گذاشتن قاشق غذا به دهانش- خوشحال کنند. این دوره به طور همزمان دوره ای است که بازداری های غذایی و کابوس ها اغلب در آن رخ می دهد و تمامی این علائم به زمان از شیر گرفتن کودک بر می گردد. در کودکان بزرگتر نیاز به پرداختن به احساس های گناه، خود را واضح تر نشان می دهد؛ فعالیت های سازندۀ متنوعی برای این هدف و در ارتباط با والدین یا خواهر و برادرها به کار گرفته می شوند که نیاز شدیدی برای خوشحال کردن و مفید بودن آنها وجود دارد، همۀ اینها نه تنها عشق بلکه نیاز به جبران را بیان می کنند.
فروید فرایند مداقهworking through) ) را به عنوان بخشی ضروری پروسۀ روانکاوی مفهوم سازی کرد. این اصطلاح در یک کلمه به این معناست که مراجع قادر می شود تجربیات، اضطراب ها و موقعیت های گذشته را دوباره ودوباره هم در ارتباط با روانکاو و هم در ارتباط با افراد و موقعیت های متفاوت در زندگی حال و گذشته اش تجربه کند. اگرچه مداقه تا حدودی در رشد طبیعی فرد رخ می دهد. این مداقه به افزایش سازگاری با واقعیت خارجی می انجامد و همراه با آن، کودک کمتر به تصویری فانتزی از دنیای اطرافش نیاز پیدا می کند. تجربۀ دوبارۀ رفتن مادر و برگشتن او، ترس از غیبت مادر را کمتر می¬کند و درنتیجه بدگمانی کودک از ترک شدن کمرنگ می شود. به این طریق کودک به تدریج روی ترس های اولیه اش کار کرده و با تکانه ها و عواطف متعارضش کنار می آید. در این مرحله اضطراب افسرده وار غالب می شود و اضطراب ایذا و اذیت کمتر می شود. تصور می کنم نشانه های به ظاهر عجیب، ترس های غیرقابل توضیح و رفتارهای خاصی که می توان در کودکان کم سن مشاهده کرد نشانه ای از فرایند مداقه در موضع افسرده وار است. اگر احساس های گناهی که در کودک برانگیخته می شوند خیلی زیاد نباشند میل به جبران و فرایندهای دیگری که بخشی از رشد هستند موجب آسودگی خاطر می شوند. با این حال، اضطراب های افسرده وار و ایذا و اذیت هرگز به طور کامل تمام نمی شوند؛ ممکن است موقتا تحت فشارهای خارجی یا درونی بازگردند، گرچه یک فرد نسبتا عادی می تواند از عهدۀ این تکرار براید و سازگاری خود را مجددا به دست آورد. اگر این فشار بسیار زیاد باشد، ممکن است مانع از رشد یک شخصیت خوبِ سازگار و قوی شود.
با این که– نگران ساده انگاری بیش از حد این روش ام- به اضطراب های افسرده وار و پارانوئید و پیامدهای آن پرداخته ام، بایستی تاثیر فرایندهایی که در ارتباطات اجتماعی توصیف کرده ام را مورد ارزیابی قرار دهم. دربارۀ درونی سازی دنیای خارجی صحبت کرده¬ام و اشاره کردم که این فرایند در کل زندگی ادامه می یابد. زمانی که بتوانیم کسی را تحسین کنیم و به او عشق ورزیم- یا از شخصی متنفر یا منزجر شویم- می توانیم چیزی از او را درون خود بریم، عمیق ترین نگرش ما با چنین تجاربی شکل می گیرد. به عبارتی این امر ما را غنی می کند و اساس خاطرات ارزشمند می شود؛ گاهی نیز احساس می کنیم که دنیای خارجی برای ما خراب شده و درنتیجه دنیای درونی تحلیل رفته است.
در اینجا می توانم به اهمیت وقایع مطلوب و نامطلوبی اشاره کنم که کودک از ابتدا تجربه می کند ابتدا تحت تاثیر والدین، و سپس دیگران. تجربیات خارجی در کل زندگی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. با این حال، حتی در نوزادان، وابسته به روشی است که تاثیرات خارجی توسط کودک تعبیر و جذب می شود، این به نوبۀ خود تا حد زیادی به این بستگی دارد که تکانه های ویرانگر و اضطراب های افسرده وار و ایذا و اذیت چطور عمل می کنند. به طور مشابه، تجربیات بزرگسالی ما تحت تاثیر نگرش های پایه ای ما قرار می گیرند، که به ما کمک می کنند با بداقبالی ها بهتر کنار بیاییم، یا اگر بیش از حد تحت تاثیر تردید و ترحم به خود هستیم، حتی نا امیدی های ناچیز نیز به فاجعه تبدیل می شوند.
یافته های فروید دربارۀ کودکی، درک مشکلات تربیت را افزایش داده است اما این یافته ها اغلب سوء تعبیر شده اند. گرچه تربیت بیش از حد تنبیهی، تمایل کودک به واپس روی را تقویت می کند، باید به خاطر داشته باشیم که سهل گیری بیش از حد به اندازۀ محدودیت بیش از حد برای کودک آسیب زاست. اصطلاح “ابراز وجود کامل” (full self_expression) می تواند هم برای والدین و هم برای کودک مضرات زیادی داشته باشد. درحالی که در گذشته کودک اغلب قربانی نگرش تنبیهی والدین بوده است، ممکن است اکنون والدین قربانی فرزندشان باشند. یک طنز قدیمی وجود دارد که می گوید: مردی بود که در کودکی هرگز سینۀ مرغ را مزه نکرد؛ چرا که وقتی کودک بود والدینش آن را می خوردند و وقتی بزرگ شد، فرزندانش آن را می خوردند. لازم به ذکر است که وقتی با فرزندانمان سر و کار داریم تعادلی را بین انضباط بیش از حد زیاد و بیش از حد کم، برقرار کنیم. چشم پوشی از برخی از خطاهای کوچک تر یک نگرش سالم است. اما اگر این امر به صورت عدم توجه مداوم باشد، ضرورتا عدم تایید کودک و درخواست از او را نشان می دهد.
موضوع دیگری که باید در مورد سهل گیری والدین در نظر گرفته شود این است که؛ با وجودی که ممکن است کودک از نگرش سهل گیرانه والدین بهره برده و احساس رضایت کند، اما همواره با حسی از گناه دربارۀ بهره¬کشی از آنها دست و پنجه نرم می کند و نیاز به میزانی از محرومیت و محدودیت دارد تا به احساس امنیت دست یابد. این اتفاق او را قادر می سازد تا حس احترام نسبت به والدینش داشته باشد، که برای ارتباط خوب با آنها و همچنین افزایش احترام به دیگران ضروری است. علاوه براین باید توجه داشته باشیم، والدینی که باعث ابراز وجود بی حد و حصر کودک می شوند- اگرچه بسیاری از آنها تلاش می کنند آن را بپذیرند- ناگزیر احساس خشمی می کنند که روی نگرش شان نسبت به کودک تاثیر دارد.
من در مقالات قبلی ام کودک کم سن و سالی را توصیف کرده ام که در برابر هر ناکامی واکنش نشان می داد- قابل ذکر است که در هیچ نوع تربیتی، امکان اجتناب از همه ناکامی ها وجود ندارد- این کودک دربرابر هرگونه کمبود و ضعف¬ در محیط اطرافش آمادۀ خشم شدیدی می شد و خوبی های دریافت شده از محیطش را ناچیز می انگاشت. اساسا او نارضایتی هایش را خیلی شدید بر افرادی که پیرامونش بودند فرافکنی می کرد.
نگرش های مشابهی در بزرگسالان نیز شناخته شده است. اگر در مواجهه با افرادی قرار گیریم که قادر به تحمل ناکامی بدون خشمی شدیدند و می¬توانند بعد از ناکامی به سرعت دوباره سازگاریشان را پیدا کنند، و آنهایی که مایل اند دنیای خارجی را مقصر بدانند، می¬توانیم اثر مخرب فرافکنی خصمانه را شاهد باشیم. فرافکنی نارضایتی، احساس خصمانه ای در دیگران بر می انگیزد. تعداد کمی از ما تحمل این اتهام را داریم که در گروه گناهکار قرار بگیریم، حتی اگر این اتهام با کلمات بیان نشود. درواقع این امر سبب می¬شود از چنین افرادی بیزار باشیم، و ظاهرا دشمن آنها به نظر -برسیم؛ در نتیجه ما را با احساس های ایذا و اذیت فزون یافته¬ و سوءظن ارزیابی می¬کنند و رابطه ها بیشتر و بیشتر آسیب زا می¬شوند.
یک روش حل و فصل سوء ظن شدید، تلاش برای فرونشاندن دشمنان واقعی یا فرضی است. این روش به ندرت موفقیت آمیز است. البته برخی افراد می¬توانند با چاپلوسی و دلجویی بر آن غلبه کنند، به ویژه اگر احساس های ایذا و اذیت خودشان نیاز به فرونشاندن داشته باشد. اما چنین رابطه¬ای به آسانی خراب و به خصومتی متقابل تبدیل می شود. متذکر می¬شوم چنین نوساناتی ممکن است در نگرش دولتمردان برجسته در امور بین المللی مشکلاتی ایجاد کنند.
جایی که اضطراب ایذا و اذیت قدرت کمتری دارد و فرافکنی در جهت نسبت دادن احساس های خوب به دیگران است، پایه ای برای همدردی ایجاد می شود. در این شرایط، پاسخ دریافتی از دنیای خارجی بسیار متفاوت است. همه ما افرادی را می شناسیم که دوست داشتنی هستند و قابلیت این را دارند که دوست داشته شوند؛ این به خاطر حسی است که ما از آنها می گیریم، احساسی که مبتنی بر اعتماد آنها به ما است، که این خود حس دوستانه ای را در بخشی از ما برمی انگیزاند. البته در اینجا از افرادی صحبت نمی¬کنم که با دروغ تلاش به محبوب نشان دادن خودشان دارند. درمقابل، معتقدم افرادی که صادق هستند و جرات بیان اعتقادات خود را دارند در بلند مدت محترم و حتی دوست داشتنی می¬شوند.
تاثیر نگرش های اولیه در سراسر زندگی، نشات گرفته از ارتباط ما است با افراد مهم اولیه و مشکلاتی که در دروران کودکی یا ابتدای کودکی حل نشده باقی مانده اند، که به شکل تغییر یافته ای دوباره احیا می¬شوند. برای مثال، نگاه ما به فردی برتر یا فرودست، رابطه با یکی از خواهر-برادر های کوچکتر یا یکی از والدین را تکرار می¬کند. اگر فردی یاری رسان، دوست داشتنی و بزرگتر را ملاقات کنیم، به طور ناهوشیار رابطه با والدین یا پدربزرگ-مادربزرگ مورد عشق را تداعی می کند؛ درحالی که افراد بزرگتر، متکبر و غیرقابل تحمل، نگرش های حاکی از سرکشی کودک در مقابل والدین خود را دوباره زنده می کنند. ضروری نیست که چنین افرادی از نظر فیزیکی، روانی، یا حتی سن واقعی شبیه اشخاص اصلی باشند؛ بلکه وجود چیزی مشترک در نگرش به آن ها کافی است. وقتی فردی کاملا تحت نفوذ شرایط و رابطه های اولیه اش باشد، قضاوتش نسبت به مردم و اتفاقات مختل می شود. به طور معمول احیای دوبارۀ موقعیت های اولیه از طریق قضاوت عینی محدود و اصلاح می¬شود. گفته می¬شود، همۀ ما تحت تاثیر عوامل غیرمنطقی قرار می گیریم، اما در زندگی طبیعی زیر سلطۀ آنها نیستیم.
ظرفیت عشق ورزیدن و تعلق خاطر، اول از همه نسبت به مادر ایجاد می شود سپس به طرق مختلف تعلق خاطر به افراد مختلف رشد می کند و سبب می شود که احساس خوب بودن و ارزشمند بودن را در فرد ایجاد می کند. به این معنا، احساس لذتی که کودک در گذشته تجربه می کرده به خاطر احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن بوده و این بعدها نه تنها به ارتباط او با دیگرانی که خیلی مهم اند منتقل می شود، بلکه به کار و همۀ چیزهایی که احساس می کند ارزش مبارزه کردن دارند نیز منتقل می¬شود. بالا بودنِ ظرفیت فرد برای لذت بردن از کارش، منابع گوناگونی را برای رضایت خاطر فراهم می¬کند.
در این تلاش برای رسیدن به هدف های پیش رو، همانند تلاش برای ارتباط با دیگر افراد، میل ابتدایی برای جبران، به ظرفیت عشق ورزیدن اضافه می شود. قبلا هم اشاره کردم که در والایش-هایی که ناشی از علائق آغازین کودکی می¬شوند، انگیزه بیشتر فعالیتهای سازنده این است که کودک به طور ناهوشیار احساس می¬کند به این طریق افراد دوست داشتنی ای که زمانی به آنها آسیب رسانده را بازگردانده و آسیبش را ترمیم می کند. این انگیزه¬ها هرگز قدرت¬شان را از دست نمی دهند، اگرچه اغلب اوقات در زندگی معمولی مشخص نیستند. حقیقت تغییرناپذیر این است که هیچ یک از ما به طور کامل از احساس گناهی که جنبه های ارزشمند زیادی هم دارد رها نمی¬شویم زیرا که ما را به سمت یک میل تمام نشدنی برای جبران و خلق راه های پیش رو سوق می دهد.
هر شکلی از خدمات اجتماعی با این انگیزه، مفید است. در اکثر موارد، احساس های گناه، فرد را به سمت قربانی کردن کامل خودش برای یک هدف یا همنوعان اش پیش می¬برد و ممکن است منجر به فانتزی شود. اگرچه می¬دانیم، برخی افراد برای نجات دیگران زندگی خود را به خطر می اندازند، و این لزوما با آنچه ما می گوییم همراستا نیست. در چنین مواردی ممکن است احساس گناه در آن حد زیاد نباشد که ظرفیت عشق، بخشندگی و همانند سازی با همنوع را در معرض خطر قرار دهد.
من بر اهمیت همانند سازی با والدین سپس افراد دیگر در رشد کودک تاکید کرده ام و اکنون مایلم بر جنبه هایی از همانندسازی موفق تاکید کنم که در بزرگسالی به دست می¬آید. زمانی که حسادت و رقابت خیلی زیاد نباشد امکان لذت بردن از لذت دیگران ایجاد می شود. در کودکی دشمنی و رقابتِ عقدۀ ادیپ، از طریق ظرفیت لذت بردن از شادی والدین، بی اثر می¬شود. در زندگی بزرگسالی، والدین می توانند در لذت دوران کودکی با کودکشان شریک شوند بدون اینکه مداخله ای در فرایند کودکی کردن فرزندشان نمایند، این لذت بردن به علت توانایی آنها در همانند سازی با فرزندشان است. آنها این توانایی را به دست می آورند که رشد کودکان شان را بدون احساس حسادت ببینند.
زمانی که افراد بزرگتر می شوند و لذت های جوانی کاهش می یابد و کمتر قابل دسترس می شود، این نگرش اهمیت بیشتری پیدا می کند. اگر قدردانی و شکرگزاری برای تجارب رضایت بخش گذشته از بین نرفته باشد، افراد بزرگتر می توانند از هر چیزی که هنوز در دسترس شان است لذت ببرند. علاوه بر این، چنین نگرشی، منجر به آرامش می شود وبزرگسالان می توانند با افراد جوان همانندسازی کنند. برای مثال، کسی که در تلاش برای تحقق استعداد جوانان است و به رشد آنها کمک می کند- این فرد می تواند معلم یا منتقد باشد، یا مشوق هنر و فرهنگ- او این کار را می تواند انجام دهد چرا که توانایی همانندسازی با دیگران را دارد؛ به این معنی که دوباره زندگی خود را تکرار می کند حتی گاهی اهداف تحقق نیافته خود را در زندگی به صورت همدلانه بدست می آورد.
در هر مرحله ای توانایی همانند سازی امکان شادی حاصل از تحسین ویژگی دیگران یا موفقیت آنها را ممکن می سازد. اگر نتوانیم به خود اجازۀ قدردانی از دستاوردها و کیفیات افراد دیگر را دهیم- به این معنی که قادربه تحمل این فکر نباشیم که هرگز نمی¬توانیم با آن افراد رقابت کنیم- درواقع خود را از منابع بزرگ خوشبختی و توانگری محروم کرده ایم. اگر ما فرصتی برای درک عمظتی که وجود دارد و در آینده نیز وجود آن ادامه خواهد داشت، نداتشته باشیم دنیا به چشم مان جای نامساعدی می آید. چنین تحسینی چیزی را در ما نیز برمی انگیزد و به طور غیر مسقیم باور ما نسبت به خودمان را افزایش می دهد. و این یکی از چندین روشی است که در آن همانند سازی های زمان کودکی بخش مهمی از شخصیت ما شده است.
توانایی تحسین دستاورد افراد دیگر یکی از عوامل موفقی است که کار تیمی را ممکن می سازد. اگر حسادت خیلی زیاد نباشد می توانیم لذت و غرور را در کار با افرادی تجربه کنیم که گاهی ظرفیت هایی بیش از ما دارند، به این دلیل است که می توانیم با اعضای برجسته تیم همانند سازی می کنیم.
مسئله همانندسازی خیلی پیچیده است. زمانی که فروید سوپر ایگو را کشف کرد، آن را بخشی از ساختار روانی کودک در نظر گرفت که از تاثیر والدین روی کودک نشات می گیرد- تاثیری که بخشی از نگرش های اساسی کودک می شود. کار با کودکان کم سن و سال به من نشان داد که حتی از نوزادی به بعد و خیلی زود، مادر و افراد دیگر در محیط کودک، به درون او برده می شوند و این پایه ای برای همانندسازی است چه مطلوب و چه نامطلوب. در بالا نمونه هایی از همانندسازی را بیان کرده¬ام که هم برای کودک و هم برای بزرگسال مفید است. اما محیط اولیه در شکل گیری جنبه های نامطلوب نگرش بزرگسالان نسبت به کودک نیز تاثیری حیاتی دارد که برای رشد او بسیار مضر است چرا که طغیان و نفرت یا تسلیم شدن شدید را در او برمی انگیزاند. او همزمان، این خشم و دشمنی بزرگسال را درونی¬سازی می کند. خارج از چنین تجاربی، همانندسازی با والد شدیدا تنبیه گر یا فاقد درک و عشق درونی، بر شکل گیری شخصیت کودک تاثیر می¬گذارد و ممکن است باعث شود او چنین تجربیاتی را در زندگی آتی اش تکرار کند. بنابراین، پدر گاهی اوقات روش های اشتباه مشابهی که پدرش برای او استفاده می کرده را برای کودکانش به کار می¬برد. به عبارت دیگر، طغیان در برابر تجربیات اشتباه کودکی می تواند منجر به عکس العمل هایی مخالف والدین شود که از روشی که والدین آن را رفتار را کرده اند، متفاوت است، و این امر منجر به افراطی دیگر خواهد شد. برای مثال، سهل گیری بیش از اندازه به کودک، که پیشتر به آن اشاره کردم. یادگیری از تجربیاتمان در دوران کودکی و درنتیجه درک و تحمل بیشتر در برابر کودکان خود و همچنین در برابر افراد خارج از خانواده، نشانه ای از بلوغ و رشد موفق است. اما تحمل به معنی چشم پوشی از اشتباهات دیگران نیست. بلکه به معنی تشخیص اشتباه است و با این حال از دست ندادن توانایی همکاری یا حتی تجربۀ عشق نسبت به آن افراد.
من در توصیف رشد کودک، به اهمیت حرص تاکید کرده ام. اجازه دهید به نقش حرص در شکل گیری شخصیت و چگونگی تاثیر آن بر نگرش های بزرگسالی توجه نماییم. می توان نقش حرص به عنوان عنصری مخرب را در زندگی اجتماعی دید. فرد حریص، بیشتر و بیشتر می خواهد حتی به قیمت قربانی کردنِ دیگری. او واقعا قادر به توجه و بخشندگی در برابر دیگران نیست. در اینجا فقط صحبت از دارایی های مادی نیست بلکه این موضوع شامل مقام و اعتبار نیز می شود.
افراد بسیار حریص مستعد بلندپروازی کردن‌اند. هر جا که رفتار انسانی را مشاهده می کنیم نقش بلندپروازی هم از نظر جنبه های مفید و هم از نظر جنبه های آسیب زا، خود را نشان می دهد. تردیدی نیست که بلندپروازی انگیزه ای است برای موفقیت، اما اگر تحت فشار رانه ی اصلی باشد، همکاری با دیگران به خطر می افتد. فردی با بلندپروازی زیاد علی رغم همۀ موفقیت هایش همواره ناراضی باقی می ماند، همان طور که کودک حریص هرگز راضی نمی شود. به خوبی می دانیم که ویژگی عمومی افرادی که تشنۀ موفقیت بیشتر و بیشتر اند، نمی توانند با آنچه که بدست آورند کنار بیایند و گویی با موفقیت هایشان رابطه ای ندارند. یک ویژگی در این نگرش- که حسادت نقش مهمی در آن بازی می کند- این است که فرد در اجازه دادن به دیگران برای اینکه مهم باشند ناتوان است. مادامی که برتری فرد بلندپرواز به چالش کشیده نشود ممکن است به دیگران اجازه بدهد تا نقشی فرعی را بازی کنند. همچنین، دریافتیم که چنین افرادی قدرت و تمایل به تشویق و تحریک افراد جوان تر ندارند چراکه ممکن است برخی از آنها جانشین خودشان بشوند. ممکن است یکی از دلایل آن ها برای عدم رضایت شان از موفقیت های ظاهرا بزرگ، نتیجه ی عدم علاقه آن ها به زمینه¬ای باشد که در آن کار می کنند. این توصیف به ارتباط بین حرص و حسادت اشاره می کند. رقیبت نه تنها به عنوان فردی است دیده می شود که موقعیت خوب را غارت کرده و تو را از آن محروم می کند، بلکه به عنوان مالک خصلت های ارزشمندی دیده می شود که حسادت و میل را در جهت تخریب آنها بر می انگیزاند.
جایی که حرص و حسادت شدید نباشد، حتی فرد بلندپرواز هم رضایت را در کمک به دیگران برای انجام همکاری بین خودشان پیدا می کند. در اینجا نگرشی داریم که تحت رهبری موفقیت آمیز قراردارد. باز هم، تا حدودی این در مهدکودک قابل مشاهده است. کودک بزرگتر ممکن است به موفقیت برادر یا خواهر کوچکتر افتخار کرده و هر آنچه که می تواند به آنها کمک کند، انجام دهد. برخی کودکان تاثیری منسجم روی کل زندگی خانوادگی دارند و عمدتا با دوستانه و مفید بودن، فضای خانواده را بهتر می کنند. مادران ناشکیبا و متعصبی را دیده¬ام که به واسطۀ تاثیر چنین کودکانی بهتر شده اند. همین موضوع در دوران مدرسه نیز کاربرد دارد، جایی که گاهی تنها یک یا دو کودک با رهبری اخلاقی تاثیر مثبتی بر نگرش دیگران دارند که اساس رابطۀ دوستانه و اشتراکی با دیگر کودکان است بدون تلاشی که منجر به احساس حقارت در دیگران شود.
برگردیم به رهبری: اگر رهبر- همچنین ممکن است برای هر عضو گروه صدق کند- مظنون شود که او ابژۀ نفرت است تمامی نگرش های ضداجتماعی اش از طریق این احساس افزایش می یابد. ما دریافتیم افرادی هستند که تحمل انتفاد ندارند چرا که اضطراب ایذا و اذیت را تجربه می کنند که نه تنها او را طعمۀ رنج می کند بلکه در روابط با دیگران هم مشکلاتی ایجاد می کند، این فرد در هر مسیری از زندگی، عدم ظرفیت در اصلاح اشتباهات و یادگیری از دیگران را نشان می دهد.
اگر دنیای بزرگسالی را از این نظر که ریشه در کودکی دارد بررسی کنیم، بینشی نسبت به ذهن مان، عادت ها، و نگاه هایمان به دست می آوریم که از فانتزیها و هیجانات ابتدایی کودکی تا ترس های شدیدتر و جلوه های پیچیده بزرگسالی ساخته شده است. نتیجۀ دیگری که استنباط می¬شود این است که هیچ چیز در ناهوشیار نیست که به طور کامل تاثیرش را بر شخصیت از دست بدهد.
جنبۀ دیگر رشد کودک که بحث شد شخصیت فرد را تشکیل می دهد. من چندین نمونه مطرح کردم دربارۀ این که چطور تکانه های تخریب گر، حسادت و حرص و پیامد ناشی از اضطراب های ایذا و اذیت در سازگاری عاطفی کودک و ارتباطات اجتماعی فرد اختلال ایجاد می کند. همچنین به جنبۀ مفید رشد متضاد اشاره کرده ام و نشان داده¬ام که چطور ایجاد می¬شود. سعی کردم اهمیت تعامل بین عوامل درونی و تاثیر محیط را انتقال دهم. در راستای فهم اهمیت این تاثیر متقابل، درک عمیق تری دربارۀ چگونگی رشد شخصیت کودک به دست آوردیم. این موضوع همواره مهمترین جنبۀ کار روانکاوی بوده است که در بسترتحلیلی موفق اتفاق می افتد، زمانی که شخصیت مراجع تحت تاثیر تغییرات مطلوب قرار می¬گیرد.
یکی از پیامدهای رشد متعادل، انسجام و قدرت شخصیت است. این ویژگی هم بر اتکا به خود و هم بر ارتباط فرد با دنیای خارج تاثیر گسترده ای می گذارد. تاثیری که یک شخصیت صمیمی و اصیل، بر دیگرافراد می گذارد به آسانی قابل مشاهده است. حتی افرادی که دارای ویژگی های مشابه نیستند تحت تاثیر قرار می¬گیرند و توجه به این انسجام و صمیمیت تا حدی اجتناب ناپذیر است. زیرا این ویژگی ها تصویری از آنچه که میخواهند بشوند را برانگیخته می¬کند. چنین شخصیت هایی در کل امید به دنیا و اعتماد بیشتری به خوب بودن را به آنها می¬دهند.
من در این مقاله با بحث دربارۀ اهمیت شخصیت نتیجه گرفتم که شخصیت و کاراکتر، اساسی برای همۀ دستاوردهای بشری است. تاثیر یک شخصیت خوب بر دیگران ریشه در رشد اجتماعی سالم او دارد.
ضمیمه
زمانی که دربارۀ دیدگاهم مبتنی بر رشد شخصیت با یک انسان شناس گفتگو کردم، او یک فرضیه عمومی پایه ای را برای رشد شخصیت مشخص کرد. او تجربه اش را از یک کار میدانی بیان کرد که کاملا متفاوت از ارزیابی شخصیت بود. برای مثال، در جامعه ای کار کرده بود، که کلاهبرداری از افراد کار پسندیده ای محسوب می شد. در پاسخ به برخی سوالاتم توصیف کرد که در آن جامعه قدردانی به عنوان ضعف در مقابل رقیب در نظر گرفته می شد. من جویا شدم که آیا هیچ موقعیتی وجود داشته که کسی قدردانی ای نشان داده باشد. پاسخ داد که اگر فردی می توانست خود را پشت دامن یک زن قرار دهد به طوری که با این روش تا حدی توسط آن زن پوشش داده می شد، زندگی اش نجات می یافت. در پاسخ به سوالات دیگر گفت که اگر دشمن تدارک وارد شدن به چادر یک مرد را می دید، کشته نمی¬شد و همچنان سالم در منطقه حفاظت شده قرار می¬گرفت.
زمانی که مطرح کردم که چادر، دامن زن، و منطقۀ حفاظت شده، نمادهایی از خوبی و مادر حمایت گر بوده¬اند او موافقت داشت. این تفسیرم را پذیرفت که حمایت مادر به خواهر و برادر منفور قابل تعمیم بود- پنهان شدن مرد پشت دامن زن- و ممنوعیت کشتن درون چادر فرد مرتبط با قانون مهمان نوازی بود. نتیجه¬گیری¬من این است که اساسا مهمان نوازی با زندگی خانوادگی، ارتباط کودکان با دیگران و خصوصا با مادر مرتبط می¬شود. در نتیجه همان طور که پیشتر مطرح کردم، چادر، بیان کننده مادری است که خانواده را حمایت می¬کند.
بیان این مورد حاکی از ارتباطات احتمالی بین فرهنگ ها است که کاملا متفاوت ظاهر می¬شود، و نشان می دهد که این ارتباطات در رابطه با موضوع خوب اولیه، مادر است، که در آن هرچیزی ممکن است تحریفی در شخصیت باشد، پذیرفته شده و حتی تحسین می شود.

دانلود متن اصلی مقاله

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20190215_232233-1200x1042.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۷

دیدگاه های تکنیکی به انتقالِ نفرت در بیماران مرزی (۱۹۹۱) نوشته: گلن ا. گابارد/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستاران: مانا علوی، عادله عزتی

مهم نیست انسان از چه چیز نفرت دارد، مهم این است که از چیزی متنفر است. ساموئل باتلر

فروید در (1915) اشاره کرد که تنها مانع واقعی که روانکاو با آن روبه رو می شود، مدیریت انتقال است. میان احساسات انتقالی که معطوف به روانکاو می شود، نفرت شاید غیرقابل تحمل ترین آنها باشد. روانکاوان ممکن است حداقل تا حدودی به این میدان رزم کشیده شوند، به این دلیل که خود روند روانکاوی، به عنوان یک واکنش وارونه در مقابل نفرت، خشم و سادیسم عمل می کند. (مک لاین، 1961)؛ (منینگر، 1957)؛ (شافر،1954).
تجربۀ مکرر مورد نفرت واقع شدن، موجب فرسایش دفاع های شکل گرفتۀ روانکاو در مقابل بیمار می شود. بعلاوه تمایلات دگردوستانۀ خودآگاه روانکاو برای کمک به دیگران نیز توسط بیماری پر از نفرت خنثی می شود و گاهی بیمار روانکاو را به جایی می کشاند که از خود می پرسد آیا کل تلاش های وی در روند تحلیل اتلاف وقت و انرژی بوده است؟
البته، انتقال نفرت ماهیت یکپارچه ای ندارد. شدت آن بسیار متغیر است، و به قدرت ایگو و روابط ابژۀ درونی بیمار و نیز مرحلۀ تحلیل بستگی دارد. برای  مقایسه می توان از تمایز بین انتقال شهوانی (erotic transference) و انتقال شهوانی شده (erotized transference) بلوم (1973) استفاده کرد.

انتقال شهوانی به مثابۀ موضوع ناهمخوان با ایگو تجربه می شود و احتمالا با احساس شرم در مورد میل به روانکاو و نیز لذتی که به نظر غیرواقعی می آید، همراه است. در انتقال از نوع شهوانی شده، هیچ کجا نشانی از ایگوی مشاهده گر نیست. اشتیاق به روانکاو به عنوان احساسی که بایستی تحلیل شود در نظر گرفته نمی شود. برعکس، اساس تقاضاهای همخوان با ایگو برای لذت بردن از آرزوها را، شکل می دهد، با این انتظار که روانکاو به جای تفسیر بایستی مقابله به مثل کند.
اگر این تفاوت را دربارۀ انتقال نفرت به کار بریم، می توانیم دو طبقۀ گسترده را شناسایی کنیم. در طیف خوش خیم تر، بیمار نفرت را به عنوان یک تحریف نیازمند به تحلیل می داند. احساسات نفرت، ناهمخوان با ایگو هستند بنابراین بیمار یک اتحاد درمانی را با روانکاو جهت درک احساساتش به جای عمل کردن بر اساس آنها، شکل می دهد. در نوع بدخیم کیفیت ” گویی-که” در مورد احساسات از بین رفته است، و بیمار احساس می کند تحریفی در کار نیست و روانکاو در مقام فردی دیده نمی شود که شبیه شخصی در گذشته بیمار است، بلکه فردی بدخواه و مستحق نفرت دیده می شود.
به عنوان یک قانون کلی، شکل خوش خیم انتقال نفرت مانند نقطه ی مقابلش، انتقال شهوانی بیشتر مشخصۀ بیماران با سازمان شخصیت نوروتیک است. در حالی که نوع بدخیم آن، مانند انتقال شهوانی شده بیشتر در بیماران مرزی دیده می شود. این تفاوت به معنای یک حکم قطعی نیست، و از نظر بالینی جهت مفهوم سازی شکل غالب انتقال نفرت، به عنوان موضوعی مرتبط با سطح سازمان یافتگی ایگو، مفید است. با این حال، خوب است گفتۀ مارگارت لیتل (1966) را به یاد داشته باشیم مبنی بر این که انتقال نرمال نوروتیک و سایکوتیک، می تواند در یک بیمار و در یک جلسۀ واحد دیده شود. علاوه بر این، بیماران مرزی به عنوان گروهی با طیف وسیعی از کارکردهای ایگو مشخص می شوند، این طیف می تواند شامل طیفی از بیماران قابل تحلیل باشد تا آنهایی که نیاز به بستری شدن طولانی مدت را دارند (مایسنر، 1988).

نفرت در انتقال

سائق پرخاشگری هم در رابطه با خشم و هم در رابطه با نفرت نقش مهمی ایفا می کند، اما نفرت از آنجا که نیازمند یک بازنمایی از ابژۀ درونی است، از خشم متمایز می شود (گالدستون، 1987)؛ (پائو، 1965)؛ خشم در یک محیط ناکام کننده می تواند به هر ابژۀ بیرونی ای معطوف شود، در حالی که موضوع نفرت مشخص تر است. نفرت داشتن یعنی چسبیدن به یک ابژۀ درونی به طریقی نابخشودنی به خاطر کینه. در اینجا میل راه عبوری پیدا نمی کند و درنتیجه ابژه را نابود می کند. همان طور که گالدستون (1987) ذکر می کند:
بیمار به تنهایی نمی تواند بر آن فائق آید، چرا که نفرت او را با یک ابژه ای از گذشته در کینه ای محصور کرده است، به طوری که رهایی از آن مستلزم انتقال است. (ص375).
روانکاو خیلی زود نقش فردی را می گیرد که به بیمار آسیب زده است و تنها امید بیمار برای فرا رفتن از این تلخی و کینه این است که احساساتش را در عرصۀ انتقال حل کند.
از نظر گالدستون (1987) پایداری ابژه برای موفقیت رشدی ضروری است، چرا که فرد می تواند در فضایی امن نفرتش را ابراز کند. بیمار مرزی، قادر نیست بازنمایی های عشق و نفرت را به عنوان حالت های دوسوگرایانه به یک ابژه، یکپارچه کند، درحالی که فرد نوروتیک قادر به این کار می باشد. در واقع ما نوعی از بیمار مرزی را که به شکل مزمنی پر از نفرت است، مورد بررسی قرار می دهیم، به این معنی که رابطۀ پارت ابژه ای غالبی را بین بازنمایی از ابژۀ مورد نفرت و بازنمایی از “خودِ” نفرت انگیز ایجاد کرده است (گابارد،1989). به نظر می رسد این بیماران اغلب توسط تحقیر و اهانت های کینه توزانه از پا درآمده اند، به این دلیل آنها جنبه های خوب و مطلوب “خود” و بازنمایی های ابژۀ متناظر را عمیقا دفن کرده اند و از طریق اشتغال ذهنی با نفرت مانع از تخریب آنها می شوند. و از سوی دیگر این جنبه ها به فیگورهای محیطی در مقام افرادی تماما خوب و یا کاملا محبوب فرافکنی می شوند (بویر، 1983)؛ (گیواچینی، 1975)؛ هامیلتون، 1986)؛(کلاین، 1946)؛(سیرلز، 1958). به این ترتیب جزایر عشق به دیگران و نگرانی برای آنها از طریق ذخیره کردن ایمن آنها در دیگران بهتر محافظت می شوند. اما این استراتژی می تواند بی نتیجه باشد، چرا که این تبدیل دیگری به یک قدیس، می تواند حسادت عمیقی ایجاد کند.
این فرایند، می تواند منجر به فرافکنی جنبه های بی ارزش شده و منفور بازنمایی های “خود” و “ابژه”، به عنوان راهی برای آلوده کردنِ آن فیگور قدیس مآب، به جنبه های نامطلوب دنیای درونی بیمار شود (پوگی و گنزین، 1983).
این طور به نظر می آید که این بیماران در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید متوقف شده اند (کلاین، 1946)، جایی که سوژۀ واسطه ای، که خارج از تجربه درک شود، وجود ندارد. در این شرایط کار تحلیلی به دلیل فروپاشی فضای بالقوه (وینیکات، 1971)، یا فضای تحلیلی (آگدن، 1986) برای ایجاد اتحاد درمانی با روانکاو سخت می شود. در این بیماران به دلیل فقدان کیفیت «جانشینی» یا «گویی که»، که مشخصۀ بیماران نوروتیک است، انتقال نفرت به شکل بدخیمی اتفاق می افتد. روانکاو به مثابۀ تکرارِ امروزیِ فیگوری از گذشته نیست، بلکه به دلیل فرآیندهای فرافکنی در جایگاه ابژۀ اصلیِ نفرت قرار دارد. توانایی ایجاد یک فاصلۀ فکری از تجربه، که نتیجۀ تغییر به وضعیت افسره وار است، یک اتفاق گذرا و گهگاهی است. به دلیل ناتوانی در تمیز دادن ادراک روانکاو از واقعیت روانکاو، این انتقال ها توهمی یا سایکوتیک در نظر گرفته می شود (لیتل، 1958).
یکی از پارادوکس های مشخص کنندۀ این بیماران این است که دائم در جستجوی درمان اند و با این حال از درمان ناخرسندند، آنها به دلیل ناخوشنودیشان از درمان دائما در جستجوی تغییر درمان هستند. اغلب از یک روانکاو به روانکاو دیگر می روند و به دنبال قطع نابه هنگام درمان احساسی از ناامیدی و نفرت را تجربه می کنند. به نظر می رسد که آنها به دلیل همان هستۀ وجودیشان که به یک رابطۀ لیبیدینال مبتنی بر حمله (attack) وابسته است، در جستجوی درمان هستند (روزنفلد،1987). کرنبرگ( 1984) اشاره می کند که چنین بیمارانی بخشی از گروه بزرگ تری هستند که مستعد واکنش های درمانی منفی اند، و اغلب با یک ابژۀدرونی سادیستیک و بی رحم شناخته می شوند که فقط قادرند یک عشق ظاهری توام با تنفر و رنج نشان دهند. به عبارت دیگر، دلبستگی به بهای نفرت داشتن به وجود می آید. چارۀ دیگر، حالتی از نیستی است.
برای روانکاوانی که بیمارانی با نفرت شدید را درمان می کنند مفید است که ارزش رشدی تنفر را نیز فراموش نکنند. وینیکات به این ایده علاقه مند بود که عشق و نفرت -مانند یین و یانگ – دو اصل متضاد ولی مکمل از تجارب اولیۀ نوزاد هستند، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. فرد نمی تواند به حالتی از عشق ورزیدن برسد اگر توانایی متنفر بودن را نداشته باشد. به علاوه نویسندگان دیگری نیز (اپشتاین، 1977)؛ (لیتل، 1966)؛ (پائو، 1965) مشاهده کردند که نفرت در خدمت کارکرد سازمان ایگو است. نفرت می تواند مانع از احساس از هم پاشیدگی شود. دلیلی از زندگی و احساسی از تداوم به زندگی روزمره می بخشد.
منشاء تسلط رابطۀ پارت ابژه ای می تواند در ناکامی های بیش از اندازه در رابطه با فیگورهای والدینی باشد، یا به دلیل یک سرشت غیرعادی پرخاشگرانه یا ترکیبی از هر دو. هرچه این خاستگاه ها به شکل منظومه ای محکم تر درون بیمار فیکس شده باشد، متخصص بالینی با مقاومت بیشتری برای تغییر آن روبه رو می شود. این بیماران به دلیل ضعف شدید ایگو، درگیر برون ریزی های رفتاری متعدد می شوند، مانند: اشکال مختلف خودزنی، جوع، سوءمصرف مواد و موارد دیگری که اغلب نیازمند روان درمانی در فضای بیمارستانی است (گابارد، 1989).
افرادی با ثبات بیشتر ایگو، آمادگی بیشتری برای روانکاوی دارند، هرچند روانکاو با موانع دشواری روبه رو است.

مثال موردی

چالش های تکنیکی ارائه شده از این بیماران، به خوبی محتویات چندین جلسه را طی یک دورۀ چندسالۀ درمان روشن می کند. آقای “ه” مردی 28 ساله و مطلقه بود که بعد از دو سال تلاش بی نتیجه با روانکاوی دیگر، با من وارد تحلیل شد. تجربه ی درمانی قبلی او به دلیل نقل مکان روانکاو به شهری دیگر قطع شد. (من اغلب با خودم فکر میکردم که شاید این نقل مکان، راه حل تحلیلگر بوده برای رها شدن از تجربیات ناخوشایندی که در طول یک ساعت وقت صرف کردن برای آقای”ه” تجربه می کرده) تعجب آورترین بخش در آغاز تحلیل، سرعت انتقال نفرت بیمار بود و این اعتقاد او که درک درستی از از ویژگی های من دارد. هر برداشت مهم من کذب تلقی می شد و مورد اتهام قرار می گرفت. البته من عادت داشتم که آماج چنین انتقال های منفی ای قرار بگیرم، اما نه با چنان شدتی آن هم در اوایل فرآیند درمان. من سعی می کردم با گمانه زنی های تشخیصی از این رگبار آتشین فرار کنم. با خودم فکر می کردم «بدیهی است که این مشخصۀ بیماران مرزی است». از نظر او تحقیرش نسبت به من قابل توجیه بود به دلیل تحلیل کردن در ساختاری نامعقول و انعطاف ناپذیر.
آقای “ه” هزینه ها را پرداخت می کرد، ولی بی تردید احساسش را مبنی بر اینکه مستحق درمان رایگان است، بیان می کرد. او در چند هفتۀ اول تحلیل در ارتباط با واکنش من نسبت به حملۀ کلامی او نظرش را این چنین ابراز کرد:
میدانم فکر می کنی من تهاجمی رفتار می کنم اما این به خاطر شیوۀ رفتار توست. تو مرا تحریک می کنی، حتی وقتی قصد رفتن به تعطیلات را دارم هزینۀ جلسه را با من حساب می کنی، هیچ جوابی به سوالات من نمی دهی، و خیلی خشک پایان جلسه را اعلام می کنی حتی وقتی در حال فکر کردن هستم. من تو را تهاجمی می بینم، پس من به شکل خصمانه ای واکنش نشان می دهم.
تمام احساسات او نتیجۀ مستقیم چگونگی رفتار من با او بود. گویی او هیچ نقشی در بازآفرینی رابطه با ابژه ای از گذشته اش نداشت. “خود” ناکافیِ او هیچ عاملیتی در رابطه با آن نداشت- هیچ حسی از غیر-من (آگدن، 1986). او در حقیقت توسط نیروهای بدخواه محیطش آسیب دیده بود. یکی از ویژگی های قابل توجه در طول هفته های اول روند تحلیل، عدم وجود حسی از خشم نسبت به روانکاو قبلی (یا هرچیز دیگری در ارتباط با آن) بود. من براساس این فرض کار می کردم که بسیاری از کینه های او نسبت به من در واقع یک جابه جایی بود و به خاطراتش از روانکاو قبلی اش مربوط می شد، و گهگاهی در مورد این ارتباط به او تفسیری می دادم. او همواره به تفسیرهای من با تمسخر و بی اعتنایی واکنش نشان می داد و معتقد بود که با نسبت دادن اشتباهاتم به کس دیگر سعی می کنم از زیر بار آنها شانه خالی کنم. شاید آقای “ه” به شیوۀ خاص خودش روی من متمرکز شده بود تا با منحرف کردن جهت تفسیر از تندی و حرارت آن بکاهد. هنگامی که با فقدان فضای تحلیلی برای کار روی رابطه با بیمار مواجه شدم، وسوسه شدم تا با منحرف کردن خشم او به جای دیگر یک اتحاد درمانی ایجاد کنم. اگر موفق می شدم، می توانستم با نفرت او نسبت به شخصی دیگر همدلی کنم، و به این ترتیب تلاش می کردم اتحادی در رابطه با یک خشم مشترک نسبت به دشمن بیرونی شکل دهم. هنگامی که، من دیگر در جایگاه ابژۀ درونی مورد نفرت نبودم، ایده آل سازی می شدم. اما این تغییر به دلیل ظهور حسادتش، موجب نفرت بیشتر نسبت به من می شد. یک بار او گفت:
من کتاب هایت را در قفسه ها می بینم، و یک حس بیزاری نسبت به تو دارم. من هرگز نمی توانم این همه کتاب بخوانم. امیدی به داشتن این میزان از دانشی که تو داری، ندارم. دوست دارم تمام این کتاب ها را واژگون و آنها را پاره کنم.
همان طور که بیمار به من طعنه می زد با خونسردی به دیوار کنار کاناپه اش ضربه می زد. او روی ضرباتش کنترل داشت، طوری که زمان های کوتاهی ضربه زدنش را متوقف می کرد تا برای ساکنین دفتر کناری من مزاحمت ایجاد نکند. گرچه مطمئن نبودم که چه کار کنم و رفتارش مرا بر سر یک دوراهی قرار می داد که اگر در رابطه با رفتار او کاری انجام نمی دادم، به معنای تبانی با نمایش رفتاری او بود و آیا این اجازه به ایجاد مزاحمت برای همسایه نبود؟ از طرفی دیگر، اگر به او می گفتم که ضربه زدن را متوقف کند، به معنای این نبود که به خود اجازه می دادم او را در یک موقعیت غیرتحلیلی اداره کنم؟
او موقعیت هایی ایجاد می کرد که احساس سردرگمی کنم چه واقعا سردرگم شده بودم چه نشده بودم. در شروع جلسه ای از من خواست وقتی جلسه از نیمه گذشت، زمان را به او یادآوری کنم چون مجبور بود زودتر جلسه را ترک کند. وقتی به او اشاره کردم که ساعت به دست دارد و خودش می تواند مطلع شود، او به خاطر رد کردن درخواست کمکش به شدت از من عصبانی شد. بدتر از همه، او دائما سعی می کرد تا به عمد یا غیر عمد مرا در گوشه ای گیر اندازد که احساس کنم واقعا از او متنفرم.
همیشه زیر رگبار تحقیر او قرار می گرفتم، و همیشه به اندازه ی کافی توان تحمل محتوای برون فکنی هایش را نداشتم. گاهی نظرات من به صورت طعنه آمیز، تحقیر آمیز و ضد حمله در می آمد تا بتوانم کمینگاه امنی برای جان به در بردن از فضایی که او در درفترم ایجاد کرده بود، پیدا کنم. در روزی به خصوص او مرا متهم کرد که با نقطه نظرات او همدلی نمی کنم. من پاسخ دادم:
تو با من تحقیرآمیز رفتار می کنی و بعد انتظار داری که با تو همدلی کنم. اگر این بخشی از الگوی ارتباطی گسترده تر تو با دیگران باشد، برای من تعجب آور است که چطور از دیگران انتظار داری تو را دوست داشته باشند و از تو جانبداری کنند بدون اینکه ملاحظۀ آنها را کنی.
بیمار با شادی پاسخ داد:
پس تو از من متنفری. می دانستم که می توانم تو را تسلیم کنم.
در زمان دیگری چنین گفتگویی بین ما اتفاق افتاد:
_ بیمار: من نمی فهمم چرا تو به من اجازه نمی دهی تا بتوانم از تو متنفر باشم. آیا من نمی توانم دو امتیاز از ابراز خشمم به دست آورم؟
_ روانکاو: چه چیز مثبتی در این باره می بینی؟؟
_ بیمار: چون تمام عمر خشمم را سرکوب کردم. حال بالاخره دارم آن را از سینه بیرون می ریزم.
_روانکاو: تو دربارۀ وجهی از خودت حرف می زنی که من تا به حال ندیده ام. تمام آنچه که من دیده ام خصومتی رام نشدنی بود.
_ بیمار: بنابراین تو باید از من متنفر باشی! تو نمی توانی مرا اداره کنی! خیلی سرسخت و کله شق هستم! به شیوه ای که از من می خواهی تغییری اتفاق نخواهد افتاد، من به خاطر غلبه بر تو هیجان زده ام و تنها بیمار تو هستم که بهتر نخواهد شد.

البته آقای ” ه” نکات خوبی را بیان کرد. در آن لحظه احساس می کردم قادر به اداره کردن او نیستم و گاهی مطمئنا از او متنفر بودم. یکی از غم انگیزترین جنبه های تحلیل این بود که به نظر می رسید آقای “ه” هیچ علاقه ای به کمک گرفتن از من ندارد. هنگامی که به او نشان دادم که دائما هرگونه تلاش من برای کمک به او در راستای درک خودش را با شکست مواجه می کند، او صحت این برداشت مرا تایید کرد، در حالی که از شدت خشم در حال انفجار بود، پاسخ داد:
من کمک لعنتی تو را نمی خواهم! من تو را به عنوان هدفم می خواهم! من تلاشم می کنم تو را خشمگین کنم. یکی از فانتزی هایم این است که کف اتاقت استفراغ کنم یا روی کاناپه ات برینم! می خواهم خودم را از تمام اینها خلاص کنم. از این متنفرم که نمی توانم تو را تحریک کنم تا خشم مرا بگیری. پس مجبورم خودم عصبانی باشم. من نیاز به جایی دارم که خودم را خالی کنم. من از تو به عنوان یک توالتِ پولی استفاده می کنم [جایی که پول می دهم تا خودم را تخلیه کنم].
این طغیان به من کمک کرد تا بفهمم که چطور آقای “ه” فرآیند تحلیل را مفهوم سازی می کند. اینجا واقعا یک توالت بود، جایی که او می توانست جنبه های بد و آزاردهنده اش را تخلیه کند و از ابژه های درونی اش متنفر باشد. از دید او، بهترین کاری که می توانست با این محتواهای روانی بکند، فرافکنی آنها بود.
رفتار او در آن ساعت مرا مجاب به پذیرش نقش ابژۀ منفوری کرد که نفرت را به او برمی گرداند. من برای اجتناب از پذیرش این نقش به دفاع های زیادی متوسل شده بودم گاهی عقب نشینی می کردم تا بیشتر از او دور شوم، به این دلیل که بتوانم تاثیر حملات او را دفع کنم. در واقع، از آن پس تلاش کردم با نیاز او برای نفرت داشتن، به عنوان تنها راه بقاء هیجانی، همدلی کنم. در موارد دیگری، سعی می کردم از واکنش وارونه به مثابۀ یک دفاع حرفه ای برای عشقِ مراقبت گونه از فرد ضعیف، استفاده کنم. باید اذعان کنم وقتی شیوه ام را تغییر دادم، آقای “ه” کمتر من را در جایگاه فردی اصیل تجربه می کرد.
انتقال متقابل نفرت نسبت به آقای “ه” وقتی به اوج خود رسید که در زمان بندی هایم به مشکل برخوردم و از او خواستم تا زمانش را تغییر دهد و من را چهارشنبه ها ببیند. او پاسخ داد که حتی اگر هم بتواند زمانش را برای هماهنگ شدن با خواست من تغییر دهد، چنین کاری نخواهد کرد. به من گفت دفاع از حقوقش مهم تر است از اینکه به دیگران اجازه دهد از رویش رد شوند. در ادامه گفت فهمیدن این که می تواند مرا کنترل کند تا اینکه بالعکس من مسئول این کار باشم، برایش لذت بخش است. وقتی پیشنهاد مرا رد کرد رنجشی در من غلیان کرد. دیگر از اینکه او را ببینم ترس داشتم، و آرزو می کردم درمان را رها کند. حتی خیال پردازی های روزانه ام درباره ی این بود که چه چیز می تواند موجب شود تصمیم به ترک درمان بگیرد.
بخت با من یار بود و در آن نقطه از تحلیل به تعطیلاتی دو هفته ای برخوردم که بسیار به آن نیاز داشتم. هنگامی که تعطیلات رو به پایان بود، متوجه شدم برای بازگشت به کار ترس دارم، چون مجبور بودم با آن تجربۀ ناخوشایند پنجاه دقیقه ای با آقای “ه” روبه رو شوم. شب قبل از بازگشتم این رویا را دیدم:
من و آقای”ه” در جلسه ی تحلیل بودیم. من به شدت دلواپس بودم، آقای “ه” در حال مشت زدن به دیوار کنار کاناپه اش بود و همانطور با شدت بیشتری به کارش ادامه می داد. ناگهان به طور کاملا غیرمنتظره ای بلند شد و چرخی در اتاق زد و سپس جلوی کاناپه ایستاد و با پوزخند به من خیره شد. احساس کردم خشم تمام وجودم را گرفته است و در گلویم این فریاد بود که «روانکاوی برای کسانی است که بتوانند تکانه هایشان را کنترل کنند و آنها را به شکل کلمه دربیاورند. اگر تو نمی توانی آن را انجام دهی، و نمی توانی با آنچه که من تلاش می کنم انجام دهم همکاری کنی، نباید در تحلیل باشی.»
پایان رویا

در تداعی هایم از رویا به مواقعی در جلسه فکر می کردم که آقای “ه” به دیوار می کوبید، اغلب اوقات می خواستم همان حرف های در رویا را به او بگویم. رویا به من کمک کرد تا دلیل اینکه نتوانستم این کار را انجام دهم را بفهمم. دفاع کردن از چهارچوب های تحلیلی متداول برایم همراه خطری بود. همان طور که در رویا نشان داده شد، نگرانی ناخودآگاه من دربارۀ تنفر شدیدم از آقای “ه” و همچنین آرزوهای سادیستیک برای کنترل او بود، که مشخصا خود را از طریق تلاش هایم برای مشخص کردن ماهیت وظیفۀمان نشان می داد. متوجه شدم که احساس گناه در ارتباط با این حس ها مرا به روانکاوی بی قدرت تبدیل کرده است. در این بستر، ناگهان متوجه شدم که معنای پیشنهاد تغییر ساعت به چهارشنبه به عنوان یک انتخاب بوده، تا تصمیمی که انتظار پذیرش آن را داشته باشم. در سطح ناخودآگاه، قدرت و کنترل معمول در نقش روانکاو با کنترل همه توانانۀ برخاسته از یک پرخاشگری شدید، برابر شده بود. بنابراین پیشنهاد تغییر زمان به عنوان یک انتخاب، می توانست کنترل همه توانانه ای برخاسته از یک واکنش وارونه در مقابل آرزوهای قدرتمندانه ام فهمیده شود. بینش دیگری که از طریق رویا به دست آوردم این بود که بیمار به مثابۀ ظرفی در خدمت آن بخش از من بود که نومیدانه نیاز به کنترل او داشت. من بخشی از خودم را با این فکر که آقای “ه” کسی است که آرزوی کنترل دارد -نه من- انکار می کردم. کار خود تحلیلی ام با رویا، این واقعیت را برایم مشخص کرد که “کارکرد ایگو”ی تحلیلی من (فلمیینگ، 1961) به دلیل شدت فرافکنی های بیمار، در حال فرسایش است. به عنوان راه حلی، تمایل او به عمل کردن -نه فهمیدن- را با او به اشتراک گذاشتم.
هنگامی که بعد از آن وقفه، تحلیل را از سر گرفتیم تصور کردم که آن وقفه برای هر دوی ما خوب بوده است. بیمار جلسه را با این شروع کرد که از جلسۀ قبل تا کنون همواره نگران من بوده است:
می ترسیدم که تو را به سمت یک فروپاشی سوق داده باشم و این باعث شود همه چیز را خراب کرده و به من حمله کنی. من سعی می کنم تو را تحریک کنم که ویژگی های مرا بگیری. متنفرم از اینکه ساکت هستی _بنابراین مجبورم آن را به خودم برگردانم_ احساسی شبیه منفجر شدن در من ایجاد می شود. من می خواهم دفتر کارت را بترکانم. اگر نتوانم بهترین بیمار تو باشم، شاید بتوانم بدترین آن ها باشم. اما می ترسم تو را به جنون بکشانم.
گهگاه نگاهی اجمالی به فرایند گذارِ او در فضای تحلیلی می انداختم، جایی که ظرفیتی برای خود مشاهده گری وجود داشت، اما این کار همیشه در بستری از روابط فوق انتقالی بود، جایی این اتفاق می افتاد که می ترسید به کسی که به او وابسته است صدمه زند. من از این گشودگی در فضای تحلیل استفاده کردم و تفسیری ارائه دادم:
تو درونت احساسات غیرقابل تحملی داری، اما می ترسی آن ها را در من بریزی، انگار در ازای بهتر شدن خودت مرا به جنون می کشی. این تو را نگران می کند چون جدا از همۀ اینها، احساساتی غیر از نفرت هم نسبت به من داری، و نفرت تنها چیزی نیست که نسبت به من تجربه می کنی.
بیمار به تفسیرم این گونه پاسخ داد:
اگر از تو متنفر نباشم بی هویت می شوم. درست مانند ذرات ازلی که در انتظار بیرون جهیدن اند. از تو می خواهم که از من مراقبت کنی، وانمود می کنم که مستقلم و نیازی ندارم اما در زیر آن به طور باور نکردنی نیازمند هستم. از این که کسی بخواهد از من مراقبت کند احساس خوبی ندارم. حس می کنم مانند یک آمیب بی شکل و نامنسجم می شوم. زمانی که احساس ناخوشایندی پیدا می کنم، دلم می خواهد با دیگران نیش دار و طعنه آمیز رفتار کنم.
تغییرات در هر دو طرف روانکاو-بیمار اتفاق افتاده بود. من در انتقال متقابل، نیازم را برای کنترل موقعیت تحلیلی در حال کمرنگ شدن می دیدم. تا حدودی، نسبت به همانندسازی فرافکنانۀ بیمار پاسخگو بودم اما به گونه ای به اضطراب خودم هم واکنش نشان می دادم، که در حقیقت ناشی از موقعیتی بود که بر آن کنترل کمی داشتم. به دلیل احساس گناه مرتبط با تنفر بیمار، در جایگاه روانکاو احساس بی مهارتی می کردم. از طرف بیمار رابطۀ موضوعی جدا شده شامل نگرانی برای بازنمایی “خود” (با ظرفیت عشق) و بازنمایی “ابژۀ مورد عشق” ( با ظرفیت آسیب دیدن)، می شد. این امکان وجود دارد که بیمار عصبانیت و نفرت من در امتناعش برای تغییر زمان جلسه را درک کرده باشد، و این منجر به ظهور جنبۀ دیگری در او شده که با اضطراب افسرده وار توأم بود. این موضوع نشان دهندۀ این بود که عشق و نفرت همزمان در او حضور داشت.
او توانست تاثیر سازمان یافته ی نفرت را که در غیاب آن احساس بی شکلی و بی هویتی می کرد، در هویت خود شناسایی کند.
تلاش من برای تفسیر این جنبه های جدا شدۀ او، موجب رشد ظرفیتی شد تا بتواند آنچه زیر نفرتش قرار دارد را ببیند.
همچنان که تحلیل پیش می رفت بیمار به شکل بارزی به شیوۀ پارانوئید-اسکیزوئید عمل می کرد. هرچند با هر بار فرو رفتن در نگرانی های افسرده وار راهی برای فضای تحلیلی گشوده می شد. در این موقعیت ها پیوندهایی تفسیری را برای بیمار شکل می دادم تا بتواند در جهت رشد فکری از آن ها استفاده کند. برای مثال، در یک زمان مناسب توانستم این تفسیر را به او بدهم که بی میلی او برای تغییر زمان جلسه بخاطر ترسش از جایگزین کردن فرد دیگری به جای او بوده است. به او گفتم، که به این دلیل تو از پیشنهاد من برای تغییر برنامه زمانی آزرده شدی. او با گریه پاسخ داد که هیچ وقت از من این را نشنیده بود که رنجش او را تأیید کرده باشم. در ادامه گفت که هیچکس در گذشته دردش را نفهمیده بود. برای من مشخص شد که از جابجایی وقتش ترسیده بود، به من گفت که بدترین ترسش بعد از خاتمۀ درمان این است که او را به یاد نیاورم. تصور می کرد بعد از تحلیل با من تماس می گیرد و من او را نمی شناسم. این اعتراف راهی برای من گشود تا جایگاه نفرت برای متصل بودن و اجتناب از رها شدگی را تفسیر کنم. او همچنان احساس تنفر نسبت به من را تجربه می کرد اما در عین حال می دانست که او را آمادۀ خاتمۀ درمان نمی بینم.
گشایش فضای تحلیلی در فرآیند درمان به بیمار اجازه داد تا مسایل گذشته و تاریخچه ژنتیکی اش را که در طول تحلیل به طور وسواس گونه ای از آنها اجتناب کرده بود به فضای تحلیل بیاورد. او از خشمش نسبت به پدرش برای ترک او و همینطور نسبت به مادرش وقتی فقط دو سال داشت صحبت کرد. از میل به انتقام از پدرش و در عین حال ترس از این که با نفرتش او را از خود دور کند، حرف زد. به زودی توانست بین تلاش هایش در وادار کردن من به کنترل او با یک آرزوی اولیه در رابطه با پدری که همواره تمایلات ادیپال شدید او را نسبت به مادرش کنترل می کرد، ارتباط برقرار کند. همچنین معتقد بود که مادرش به او بی تفاوت بوده است. موارد بسیاری را بخاطر آورد که چگونه با خودسری هایش در خانه سعی در برانگیختن واکنشی در مادر داشته است.
او به یاد آورد که در نوجوانی شب ها مست به خانه برمی گشته و مادرش را بیدار می کرده تا مطمئن شود که مادر از مستی او خبر دارد. او احساس می کرد حتی چنین تلاش های جدی ای نیز اغلب ناموفق بود. تمام زندگی اش این گونه سپری شد تا از طریق این رفتارها دیگران را تحت تاثیر عواطفش قرار دهد.
در پایان درمان موفقیت آمیزش، یک بارِ دیگر بیمار نفرت شدیدی نسبت به من تجربه کرد به خاطر این که برای پایان دادن به درمان مانعش نشدم.
او متوجه شد که تنها راه برای تجربۀ مراقبت دیگران را تلاش آنها برای کنترل او می داند.
اگر من او را از پایان دادن به درمانش منع نمی کردم، به این معنا بود که به طور مشخص از او مراقبت نکرده بودم.
برای او مشخص شد که احساس تنفرش به خاطر پنهان کردن احساس غمش برای از دست دادن من بود طی آخرین ماه های تحلیل او تلاش های جبرانی بسیاری می کرد تا مرا متوجه این موضوع کند که به خاطر چیزهایی که به من گفته و رفتارهایی که با من داشته شرمسار است. او همچنین این فرصت را به من داد تا بفهمم که روانکاوی نه تنها به او امکان داد تا رشد کند، بلکه علاوه بر تنفر توانست قدردانی را نیز تجربه کند.
در کارم با آقای “ه” اغلب به پندی فکر می کردم که زمانی شنیده بودم مبنی بر اینکه؛ هنگامی که فردی با یک خرس خاکستری عصبانی در جنگل روبه رو می شود چه کار می کند؟ بر اساس افسانۀ جنگل فرد نباید با هدف ایجاد یک فرصت فرار، خرس را به قرار گرفتن در یک وضعیت ضد حمله تحریک کند، و نه این که به خاطر ترس از او درصدد فرار باشد. اگر فرد به طور طبیعی در جای خود بماند، خرس معمولا تهدید به حمله را رها می کند و به جای دیگری می رود. در حالی که من این شانس را داشتم که از هر موقعیتی که مجبور به آزمودن درستی آن باشم، اجتناب کنم. به نظر می رسد که دربارۀ مشکلات تکنیکی مدیریت انتقال نفرت نیز به طور مشابهی می توان این گونه فکر کرد. بنابراین، شخص بایستی به شیوه ای عمل کند که نه دچار وسوسۀ ضد حمله شود و نه اصرار به یک عقب نشینی و ایجاد فاصله، بدون درگیری داشته باشد. بلکه، بایستی یک ابژۀ پایداری باشد که در عین حفظ موضع خودش تلاش کند آنچه را که به او فرافکنی می شود را درک کند و در خود نگه دارد.
تحمل این استراتژی به دلیل این که این احساسات به طور طبیعی قدرتمندند و فرد را به جای تأمل مجبور به عمل می کنند، مشکل است (هایمن، 1950). این عمل می تواند از تفسیر به عنوان سلاحی برای ضد حمله- تلاشی جهت اینکه بیمار را سر جای خود بنشاند یا دشمنی او را سرکوب کند- استفاده کند.
این تفسیرها بسیاری از اوقات تلاشی برای تخلیۀ بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفوری است که به روانکاو فرافکنی شده. گرچه برگرداندن بخش های فرافکنی شدۀ بیمار از طریق تفسیر زودرس، معمولا یک خطای تکنیکی محسوب می شود ( کارپی، 1989)؛ ( اپشتاین، 1977)، (1979)؛ ( گروتشتاین، 1982)؛ (آگدن، 1982)، (1986)؛ (روزنفلد، 1987)؛ ( سیرلز، 1986)؛ ( شربی، 1989). همانند مورد آقای “ه”، بیمار به دلیل این که قادر نیست بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفور را درون خود یکپارچه کند، نیاز به نگه داشتن آنها در روانکاو دارد. علاوه بر این، اگر روانکاو نتواند نقش انتقالی ای که به او نسبت داده شده را به خاطر ماهیت ناخوشایندش تحمل کند، چطور می تواند انتظار داشته باشد که بیمار آن را تحمل کند؟ سیرلز (1986) در این مورد که روانکاو بخواهد محتویات درون فکنی شده را از طریق تفسیر زودرس و بی موقع به بیمار برگرداند، هشدار می دهد. در واقع این انکار ضمنی هر گونه ادراک انتقالی بیمار از روانکاو است این موضوع مانند این است که روانکاو به بیمار بگوید« نفرتت را در خود نگه دار، نه در من».
دلایل مهم دیگری نیز وجود دارد که بر اجتناب از تفسیر زودرس در رابطه با جنبه های فرافکنی شدۀ بیمار تأکید می کند. در صورتی که روانکاو نتواند با محتوای فرافکنی شدۀ بیمار بنشیند و آن را متابولیزه کند، به طوری که در فرآیند نگه داری در درون خود زهر آن را بگیرد ( بیون،1962)، قاعدتا آن را به همان شکل به بیمار بر می گرداند. در رابطه با کار کردن روی انتقال متقابل، شدیدترین شکل آن در مورد یک درمانگر جوانی است که آلتچول (1979) آنرا این گونه توصیف کرد: خشم او نسبت به بیمار مرزی آنقدر شدید بود که حین مکالمه تلفنی فریاد زد «از تو متنفرم». در حالی که چنین انفجار «سایکوزِ انتقال متقابل»ی از طرف درمانگر غیر عادی به نظر می رسد، اما اغلب شاهد چنین مواردی میان کارکنان بیمارستانی، که درگیر درمان بیماران مرزی هستند، بوده ام. در این موارد، درمانگر مغلوب فرافکنی های بیمار می شود، بدین معنا که عناصر خوب و بد “خود” و “ابژۀ” بیمار، به دلیل ناتوانی در یکپارچه کردن آن ها در متخصص بالینی بازتولید می شود (آلتچول، 1979). در لحظه ای که روانکاو روی انتقال متقابل اقدام به عمل می کند او نیز همانند بیمار عمل کردن -بیرون انداختن و تخریب ابژۀ بد- را تنها راه حل برای رهایی از احساسات غیرقابل تحمل تنفر می بیند.
تنفر من از آقای “ه” و این آرزو که درمانش را پیش از تعطیلات دو هفته ای قطع کند، نوعی بازآفرینی دنیای پارت ابژه ای بیمار در ذهن من بود. به نظر می رسید تنها راه برای رهایی از این حالت عذاب آور درونی، خلاص شدن از دست بیمار بود. مداخلات من در آن نقطه از تحلیل خیلی اثربخش نبود، و هسته ای از واقعیت در ادراک بیمار مبنی بر اینکه از او متنفرم و در اداره کردنش مشکل دارم، وجود داشت. همان طور که گورنی (1979) اشاره می کند، هنگامی که تمام تلاش بیمار در این جهت باشد که روانکاو را به یک ابژۀ بد تبدیل کند، می تواند به فرسودگی جدی در شایستگی تکنیکی روانکاو منجر شود، به این طریق که با بد شدن در انتخاب مداخلاتش و زمان ارائۀ آنها، در نقش پاسخگو عمل می کند. هم کار تحلیلی ایگو (فلمینگ،1961) و هم جدا سازی ضروری جنبه های مشاهده گر و تجربه گر ایگوی روانکاو (کریس،1956) از طریق فرآیند قدرتمند همانند سازی فرافکنانه که با شکل بدخیمی از انتقال نفرت توأم است، به یک سازشی دست می یابد. خوشبختانه کار خود تحلیلی ام و وقفه در تحلیل فاصلۀ لازم را برای بازگشت به روند کار با آقای “ه” ایجاد کرد.
این ملاحظات ما را متوجه دو نکتۀ مهم در این بحث می کند. اول اینکه فقط بیمار نیست که بین وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده وار در نوسان است. در گیر و دار فرآیند همانند سازی فرافکنانه، خود روانکاو هم در معرض از دست دادنِ حس خود نسبت به فضای تحلیلی قرار دارد، به طوری که خودش را در حال فروپاشی در وضعیتی از تجربۀ پارانوئید-اسکیزوئید می بیند، تجربه ای که به نظر می رسد تنها راه نجات از آن کنش غیر عقلانی است. نکتۀ دوم اینکه کار تفسیر فقط هنگامی اثربخش خواهد بود که روانکاو و بیمار هر دو در یک وضعیت همزیستانه در فضای تحلیلی باشند، بدین معنا که هر دو در حالتی باشند که در آن فاصلۀ فکری، اتحاد درمانی، و خلق واقعیت روانی جدا از ادراک حوادث واقعی امکان پذیر باشد. از این دو نکتۀ مهم این نتیجه بدست می آید که تحلیل انتقال بدخیم نفرت در بیماران مرزی یک دوره طولانی مدت نگه داشتن (تحمل کردن) را می طلبد که به تدریج از طریق همگرایی فضای تحلیلی در بیمار و روانکاو جا برای تفسیر باز شود. مورد آقای”ه” نشان می دهد که نقش روانکاو می تواند بر اساس این که فعالیت هایش اصولا تفسیری هستند یا نگه دارنده، تغییر کند.

نگه داشتن (Containment)

نویسندگان زیادی (بویر،1986)، (1989)؛ (بوئی و آدلر،1982)؛ (کارپی،1989)؛ (چسیک،1977)؛ (اپشتاین،1979)؛ (گابارد،1989)؛ (گیوواچینی،1975)؛ (گروتشتاین،1982)؛ (لیتل،1966)؛ (سیرلز،1986)؛ (شربی،1989)؛ روی محوریت نگه داشتن در درمان بیماران مرزی متمرکز بوده اند. توافق زیادی بین این نویسندگان در این موارد وجود دارد که 1. وقتی بیمار مرزی احساسات منفی شدیدی نسبت به روانکاو دارد تفسیرهای کلامی به گوش او نمی رسند، 2. قبل از اینکه بیمار بتواند مداخلات تفسیری را بپذیرد یک تجربه جدید با یک ابژۀ جدید ضروری است، 3. نقش سنتی روانکاو در مقام یک مشاهده گر خنثی که گاه بر اساس توجه بی طرفانۀ معلق تفسیرهایی می دهد، از ویژگی هایی نیست که برای درمان تحلیلی بیماران مرزی الزامی باشد. این اشتباه است که نگه داشتن را از لحاظ پتانسیل تحلیلی نسبت به تفسیر در درجۀ دوم اهمیت قرار دهیم. این موضوع، عنصر بسیار سازنده ای در همانندسازی فرافکنانه محسوب می شود، چون شیوۀ اصلی ارتباط برقرار کردن در وضعیت پارانوئید-اسکیزویید است، و روش مهمی است که از طریق بازنمایی های “خود” و “ابژه” اصلاح می شوند.( گابارد،1989)؛ (گروتشتاین،1981)؛ (آگدن،1986). از طریق فرآیندهای متابولیزه کردن و زهرزدایی -detoxifying- (بیون،1962)؛ (بویر،1986) فرافکنی های بیمار تعدیل می شود و درنتیجه بیمار راحت تر می تواند آنها را مجددا به درون ببرد. متناظر با تغییر در ابژۀ درونی، بازنمایی”خود” نیز تعدیل می شود. نگه داشتن نباید با انفعال یکی دانسته شود (روزنفلد، 1987). و نباید به مثابۀ تحمل مازوخیستیک حملات تحقیرآمیز بیمار درک شود (آگدن، 1982). این شامل پردازشی خاموش است، که در عین حال مستلزم روشن سازی کلامی دربارۀ آنچه درون بیمار در جریان است و آنچه در رابطۀ بیمار-روانکاو رخ می دهد نیز می باشد، به علاوه نگه داشتن به فرآیندهای دیگری هم اشاره دارد (گابارد، 1989)، که شامل شناسایی حالت های احساسی درون روانکاو، تشخیص روابط ابژۀ درونی بیمار بر اساس این که چگونه در جفت تحلیلی از طریق همانندسازی فرافکنانه ایفای نقش می کنند، یک فرآیند خود تحلیلی مداوم تا سهم روانکاو را در کشمکش با بیمار مشخص کند، جستجوی ارتباط بین جنبه های ناهمخوان فرافکنی شدۀ بیمار، تفسیرهای خاموش در ارتباط با آنچه که درون بیمار می گذرد جهت آماده سازی تفسیر کلامی بعدی. همان گونه که در درمان آقای “ه” توصیف شد بخشی از وظیفۀ روانکاو این است که برای اجتناب از نفرت نسبت به بیمار، عملکرد دفاعی خود را ردیابی کند. نفرت در بیمار موجب نفرت در روانکاو می شود (اپشتاین،1977)، اما همچنین موجب انکار آن نیز می شود. همانطور که وینیکات تأکید داشت (1949) روانکاو نباید واقعیت نفرت درون خود و نفرتی که نسبت به بیمار دارد را انکار کند. بیمار وقتی قادر به تحمل نفرتش خواهد بود که روانکاو بتواند نسبت به او تنفر داشته باشد. با توجه به این موضوع، مواجه سازی طعنه آمیز من با آقای”ه”، که آن را جزو اشتباهات مرتبط با انتقال متقابل در نظر می گیرم، به نوعی برای بیمار مفید بوده است. در مباحث بالینی، اغلب سوال می شود که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری که او دوست ندارد داشته باشد. یک سوال مرتبط تر دربارۀ بیماران مرزی این است که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری داشته باشد که گویی نفرتی ندارد. اپشتاین (1977) ذکر می کند که بیشترین خطر برای روانکاو این است که واکنش او نسبت به فرافکنی های تنفر به شکل تلاشی برای تماما خوب بودن باشد. این موضوع بیمار را از دفاع اولیه اش، یعنی انکار تنفرش و دیدن آن در روانکاو به جای خودش محروم می کند.
تمایل دفاعی دیگری که بایستی حین فرآیند نگه داشتن بررسی شود، وسوسۀ تبانی با دو نیم سازی بیمار است، که از طریق تمرکز صِرف روی جنبه های خوب و دوست داشتنی بیمار صورت می گیرد (کرنبرگ،1984). همانطور که در درمان آقای”ه” شرح داده شد در این حالتِ دفاعی، یک گزینه، تشویق به جابجایی نفرت با یک فیگور فوق انتقالی است، بنابراین روانکاو اتحاد درمانی را بر اساس بیرون اندازی نفرت و بدی از رابطۀ بیمار-روانکاو، رشد می دهد.
نقطۀ عطف تحلیل آقای”ه” این بود که کشف کردم، ادراکش از من به خاطرِ داشتن کنترل مطلق در جایگاه یک فیگور تنبیه گر کاملا تحریف نبوده و برعکس، آرزوهای واقعی پنهان من هم برای کنترل او با این تحریف هم نوا بوده است. یک عملکرد دفاعی دیگر که در فرآیند نگه داشتن نیاز به بازبینی دارد، تمایل روانکاو به عمل است، به این معنا که گویی ادراک بیمار کاملا یک تحریف است، این منجر به انکار تمامی مسئولیت های روانکاو و نیز فرافکنی کیفیاتی به بیمار می شود که در واقع از آنِ روانکاو است. در این بستر، سیرلز (1986) مشاهداتش را چنین بیان می کند:
لازم است که روانکاو سهم خودش را در تجاربی که بیمار با او دارد قبول کند و بپذیرد که در سطحی هرچند اندک در آن نقش دارد، که این نقش شاید در مقایسه با سایر چیزها نسبتا کم باشد اما به هیچ عنوان صفر نیست. اگر ما سهوا از بیماران مرزی به مثابۀ ظرفی برای اجزاء نخواستنیِ شخصیتی خود استفاده کنیم و در اصل آنها را مجبور کنیم تا تمام آسیب روانی شدید خود را در رابطه بر عهده گیرند، نمی توانیم به آنها کمک کنیم که خوب شوند (ص. 22).
روانکاو باید مابین انفجار بیمار از تنفر خودش و انکار وجود آن تنفر حرکت کند بعد از این که نفرت و خشم از طریق فرآیند نگه داشتن، پردازش و متابولیزه شد، می تواند به شکل سازنده تری که برای بیمار مفید است ابراز شود. (اپشتاین،1977)؛ ( سیرلز،1986)؛ ( شربی،1989). به علاوه تحمل احساسات شدید فی النفسه می تواند موجب تغییر در بیمار شود (کارپی،1989).
طی ماه های قبل از وقفۀ دو هفته ای در تحلیل آقای”ه”، بیمار با این که شاهد تلاش های من برای حفظ بستر تحلیلی بود، می خواست از من به عنوان توالت برای بخش های غیرقابل قبولش استفاده کند. درگیری های من با برون ریزی رفتارهایم به شکل اظهار نظرهای مغرضانه خود را نشان می داد: به شکل نظرات طعنه آمیز، سکوت خاموش در انزوا، بی میلی انباشته از احساس گناه جهت مجبور کردن او به تغییر برنامۀ زمانی، ترسم از فاش شدن احساسات پرخاشگرانه ام، و تلاش برای غلبه بر احساس تنفرم، تلاش برای فرا رفتن از نفرت با فرض یک وضعیت قدیس مآبانه در برابر بیمار بود. همانطور که کارپی (1989) ذکر می کند، دیدن تلاش روانکاو برای کنار آمدن با احساساتش به گونه ای این احساسات را برای بیمار قابل تحمل تر و قابل دسترس تر می کند تا بتواند آنها را مجددا درونی کند. همانند سازی فرافکنانه تلاشی است برای از بین بردن ارتباط بیمار و احساساتی که برای او غیر قابل تحمل اند. مشاهدۀ ظرفیت درمانگر در تحمل همان احساسات، موجب ترمیم مجدد آن پیوندها می شود. برای مثال آقای”ه” بعضی از احساساتی را که در من می دید دوباره به خود بر می گرداند، و نظرش را این گونه بیان می کرد «سعی می کنم تو را وسوسه کنم تا ویژگی های مرا بگیری. من متنفرم از اینکه تو ساکت هستی—پس من مجبورم آن را به خود برگردانم.»
جنبۀ دیکر نگه داشتن، پیامی است که به بیمار منتقل می شود، مبنی بر این که روانکاو ابژه ای تحمل کننده و ماندگار است و با حملات بیمار نابود نمی شود. وینیکات (1968) بر این باور بود که بقای روانکاو در برابر حملات مخرب بیمار مرزی، عنصر مهمی در کمک به اوست، تا بتواند از روانکاو در جایگاه فردی بیرونی و خارج از کنترل همه توانی اش، استفاده کند. او با ترسیم یک مقایسه ی رشدی در این رابطه، به این موضوع اشاره می کند که مادر باید در مقابل حملات ابتدایی نوزاد، بقا یابد و آنها را تحمل کند تا کودک بتواند در جهت رشد و بلوغ حرکت کند. وینیکات تاکید داشت که بقا یافتن، به معنای اجتناب از انتقام یا تلافی کردن است. او به ویژه در مورد استفاده از تفسیر میان حملات بیمار هشدار می داد. از نظر او مداخلات تفسیری در چنین شرایطی خطرناک است و پیشنهاد می کرد که روانکاو بهتر است منتظر بماند تا این مرحلۀ مخرب طی شود، بعد از آن است که روانکاو می تواند با بیمار دربارۀ این بحث کند که در حین حملات چه رخ داده است.
برای رسیدن به موضوع انتقال اولیه، روانکاو باید تا مرز ناامیدی با بیمار پیش رود، جایی که بیمار از خود می پرسد آیا می توانم ادامه دهم یا نه و آیا او در جایگاه روانکاو می تواند موثر باشد یا نه؟
همان طور که مورد آقای “ه” نشان می دهد، شکاف اصلی بعد از این اتفاق افتاد که من آرزو داشتم بیمار درمان را رها کند. برد (1972) اشاره می کند:
فرض من این است، در آن زمان شوم و تاریکی که بیمار و روانکاو هر دو آمادۀ رها کردن درمان اند، تنها نوعی از انتقال که میتواند قابل تحلیل باشد، انتقالی است که در آن تکانه های عمیق مخرب بیمار وجود دارند. (ص. 296)
به تدریج روانکاو می تواند در مقام نگه دارندۀ بسیاری از احساسات برخاسته از درون خود و بیمار، از کارکردهای چندگانۀ نفرت در انتقال آگاه شود. درست همان طور که انتقال شهوانی شده، پرخاشگری زیاد را نسبت به روانکاو پنهان می کند، انتقال نفرت هم می تواند اشتیاق بیمار برای دریافت عشق و پذیرش را پنهان کند. سرانجام آقای “ه” توانست وابستگی شدیدی که نسبت به من ایجاد شده بود را، فاش کند و این که آرزو داشته از طریق تنفرش شکلی از ارتباط با من را حفظ کند.
بالاس (1987) اصطلاح نفرت عاشقانه (loving hate) را برای توصیف موقعیتی به کار برد که فرد یک رابطه را از طریق سرمایه گذاری احساسی منفی حفظ می کند (ص. 118). در بیمارانی که این شکل از نفرت در آنها وجود دارد، نفرت متضاد عشق نیست بلکه جانشینی برای آن است. برای مثال، آقای “ه” با وحشت از بی تفاوتی زندگی می کرد؛ نوعی از عدم پاسخگویی که با مادرش تجربه کرده بود. او فقط از طریق نفرت می توانست ابژه های محیطش را به درگیری احساسی با خود وادار کند. تنها با این روش احساس زنده بودن و تداوم داشتن می کرد. کارکردهای دیگری از نفرت هم در تحلیل آقای”ه” ظاهر شد، که شامل تاثیر روی حس بی شکلی هویت، نقش آن در دفاع مقابل سوگ و کارکردهای دفاعی اش در خدمت کنار آمدن با حسادت می شد. بسیاری از این کارکردها که گفته شد در اثر نگه داشته شدن، و در مرحله بعدی، تفسیر در زمان مناسب، ممکن است ایجاد شوند.

تفسیر

به تاخیر انداختن تفسیر در تحلیل بیماران مرزیِ پر از نفرت به چندین دلیل ضروری است. اول و در درجۀ نخست، این که بعید است بیمار بتواند در اوایل تحلیل از تفسیر استفاده کند.

در این بحث، زیرمجموعه ای از بیماران مرزی  بررسی شدند که شامل کسانی می شود که مشکلات را بیرونی سازی می کنند، علت مشکلات شان را ناشی از بداقبالی های محیط بیرون می بینند، و درنتیجه، تفسیر تاییدیه ای است مبنی بر این که روانکاو هم شخص دیگری است -یک فرد تنبیه گر- که در پی حمله یا قربانی کردن بیمار است.
قبل از این که روانکاو بخواهد بر اساس دلیل و منطق خود تفسیری دهد، نیاز دارد مدتی منتظر بماند. لازم است که روانکاو به اندازۀ کافی درک اولیه ای از انتقال متقابل خود و فرافکنی های پردازش شدۀ بیمار داشته باشد، به طوری که فضای تحلیلی مناسب را بازسازی کرده باشد. فقط در این صورت مداخلاتش می تواند خاصیت درمانی داشته باشد. بالاس(1990) اشاره می کند:
همان طور که بعضی از بیماران سایکوتیک مسئولیت واپس روی را به جای تقبل آن، روی روانکاو می اندازند، روانکاوان هم دوره های واپس روی را تحمل می کنند تا این که در طی زمان بهبود بیمار، بتوانند آن را به او انعکاس دهند. در چنین شرایطی بینش تحلیلی و تفسیر جایگاه اول درمانی را برای روانکاو دارد، کسی که قرار است اول بهتر شود. (ص. 352)
زمانی که روانکاو وظیفۀ خود درمانی را انجام داد، نیاز دارد صبورانه منتظر بماند تا نشانه ای از سمت بیمار دریافت کند، به این معنا که پذیرای تفسیر است. آماده بودن به واسطۀ رشد حسیِ غیر-من نمایان می شود، جایی که سوژۀ میانجی حاضر است، مشاهده گری که احساسات و افکار را به جای ادراکات واقعی مسلم، به مثابۀ یک خَلق درونی می داند (آگدن، 1986).
زمانی که آقای “ه” چنین گفت که«من از این که نمی توانم تو را در گرفتن خشمم برانگیزانم متنفرم.» یا «من سعی می کنم تو را طعمه ای قرار دهم تا خصوصیات مرا بگیری.»، او داشت گشایش هایی در فضای تحلیلی نشان می داد. به طور نمادین داشت دربارۀ اتفاقات رابطۀ روانکاو-بیمار فکر می کرد، یعنی بین نماد و چیزی که نمادسازی شده، تفاوت قائل می شد. وقتی نگرانی آشکارش دربارۀ این که مرا به جنون کشانده را ابراز کرد، به طور واضحی وارد وضعیت افسرده وار شده بود. همچنین اضطراب مرتبط با این که ممکن است به کسی صدمه زند، نشان دهندۀ این بود که برای مراقبت کردن از دیگری رشد کرده است. او شروع کرد به فکر کردن دربارۀ آنچه با من انجام می داد و آن را با صحنه ای از فیلم ترسناک جن گیر مقایسه کرد – ویلیام فریدکین،1974-، جایی که جن دختر کوچکی را که تصاحب کرده بود رها می کند و در کشیش فرو می رود تا او را به سوی مرگ کشاند.
آقای “ه” احساس می کرد بهای غلبه بر جنونش، به جنون کشاندن من است. کارپی (1989)، کسی که از به تعویق انداختن تفسیر دفاع می کرد، اشاره می کند که بیمار فقط وقتی می تواند از تفسیر استفاده کند که توانایی شناخت جنبه هایی از خود را در روانکاو را داشته باشد.
سرانجام زمانی که جنبه های جدا شدۀ بیمار به شکل احساسات عشق و نگرانی ظاهر شود، وظیفۀ روانکاو مرتبط کردن جنبه های جدا شده از طریق تفسیر است (گابارد، 1989)؛ (کرنبرگ، 1984). برای مثال، من به آقای “ه” نشان دادم که نفرتش از من همراه با احساس نگرانی برای من است. در ابتدا، یکپارچگی جنبه های مطلوب و منفور “خود” تهدیدآمیز خواهد بود و بیمار همچنان سعی می کند تا آنها را به نفرت برگرداند. مقاومت برای یکپارچه کردن و تغییر از هر نوعی می تواند به دسته ای از عوامل زیر مرتبط باشد (گابارد، 1989):
1. بدنام کردن دیگران مانع از این می شود که بیمار از احساسات دردناک حسادتش آگاه شود.
2. امتناع از ایجاد پیوند بین بازنمایی های مثبت و بازنمایی های منفی و مورد تنفر، که از نگه داشتنِ جنبه های مطلوبِ “خود” و “ابژه” که ممکن است با تاثیرات نفرت نابود شود، جلوگیری می کند. یک حملۀ گسترده به پیوند با ابژه های خوب در محیط، وجود دارد. (بیون، 1959)؛ ( کرنبرگ، 1977)؛ (گروتشتاین، 1981)
3. فانتزی های انتقام می تواند بیش از هر چیز دیگری، بزرگ ترین لذت را برای بیمار داشته باشد و رها کردن نفرت می تواند فقدان فانتزی انتقام را همراه داشته باشد.
4. همان طور که در بالا اشاره شد، هویت بیمار می تواند حول و حوش نفرت سازماندهی شده باشد، و تعدیل نفرت در بازنمایی های”خود” یا بازنمایی های “ابژه”، اغلب به مثابۀ شکلی از نابودی تجربه می شود.
5. ممکن است بیمار از طریق نفرت، حسی از معنا را برای خود ایجاد کرده باشد، و تغییر آن می تواند باعث شود تا بیمار با حسی از زندگی مواجه شود و این حالتی از بی معنایی تجربه می شود.

برخی یا تمام این عواملِ مقاومت می توانند در طی دورۀ نگه داشتن مورد توجه قرار گیرند. اما این مشاهدات زمانی اتفاق می افتد که نفرت بتواند نگه داشته شود و سپس موجب تفسیر شود، در چنین شرایطی بیمار می تواند وجود عوامل تعیین کنندۀ ناخودآگاه را تصدیق کند؛ در مورد آقای “ه” توانستم به او کمک کنم تا نقش نفرت را در اجتناب از احساس رها شدگی و فقدان ببیند. کارکرد نفرت در کاهش حسادت (envy) نیز می تواند تفسیر شود، اما فقط با احتیاط. به علاوه، اغلب چنین تفسیرهایی به عنوان یک فرونشانی تجربه می شوند. روانکاو احتمالا باید بیشتر روی این تمرکز کند که چطور شرم و درد به خاطر حسادت، بیمار را از ابراز ظرفیت کاملش برای عشق باز می دارد (روزنفلد، 1987). احساس پذیرفته شدن از طرف روانکاو فی النفسه می تواند به کاهش حسادت بیشتر کمک کند تا یک فعالیت تفسیری بیش از اندازه.
با هر تفسیری که بین جزایر عشق با هستۀ منفور در بیمار ارتباط برقرار کند، بیمار حس بیشتری از عاملیت ذهنی به دست می آورد. درنتیجه، یک وجه متفاوت از کار تحلیلی به عنوان نتیجۀ ورود به فضای تحلیلی و تحمل فضای آن، در بیمار شکل می گیرد. همان طور که آگدن (1989) مشاهده کرد، یکی از نتایج روانکاوی این است که بیمار محتوای ذهنی ناخودآگاه را به شکل متفاوتی تجربه کند. با ادامۀ تلاش های تفسیری حین زمان های پذیرش بیمار، او می تواند به تدریج احساس درک شدن پیدا کند و روانکاو را به عنوان شخصی ببیند که در عین نفرت داشتن، توانایی نگران شدن هم دارد. شواهدی وجود دارد مبنی بر این که تفسیرهای انتقالی به موقع می تواند اتحاد درمانی را در بیماران مرزی تقویت کند (گابارد و همکاران، 1988). هر مداخله راهی را برای آینده هموار می کند، طوری که اتحاد درمانی از این طریق می تواند افزایش یابد و بیمار متوجه شود که روانکاو همراه معتمدی است که اهداف مشترکی با بیمار دنبال می کند.
هدف از خاتمۀ درمان با بیمارانی که زیرمجموعۀ بیماران مرزی هستند به معنای از بین بردن تنفر نیست، بلکه تعدیل نفرت با عشق است. در پایان تحلیل آقای “ه”، او هنوز از من متنفر بود و این را هم به من می گفت. چراکه به او اجازه داده بودم رشد کند و بتواند برود. او همچنین به من گفت که اولین شخصی بودم که تا به حال واقعا به او گوش کرده بود و به این دلیل دلتنگ من می شود، در عین حال احساسات زیاد دیگری نیز داشت. من هم دلتنگ او می شدم.

خلاصه

انتقال نفرت، یک مانع اصلی در کار تحلیلی با بیماران مرزی است. روانکاو توسط این بیماران، بی رحمانه مورد نفرت واقع می شود طوری که به نظر می رسد به تفسیر پاسخگو نیستند. همانندسازی فرافکنانۀ مداوم این بیماران از بخش های نفرت انگیز دنیای درونی خود می تواند منجر به فرسودگی توانایی روانکاو برای نگه داشتن وضعیت تحلیلی و همچنین برون ریزی انتقال متقابل به شکل های مختلف شود. پیش از آن که بیمار و روانکاو در یک فضای تحلیلی قرار گیرند، دوره ی طولانی نگه داشتن در درمان لازم است.

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود نمایید.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

12BRODY-articleLarge.jpg
مهر ۱۳, ۱۳۹۷

مقاله تجربه تحلیلگر از تنهایی (۱۹۹۸) نوشته ساندرا بوچلر/ مترجم: پریا نقی زاده

فروم-ریکمن (۱۹۵۹) در مقاله‌‌ای که پس از مرگش چاپ شد، به مشاهدات کورتالد از انزوا در ایستگاه هوایی گرینلند اشاره می‌کند. کورتالد (۱۹۳۲) این موضوع را مطرح می‌کند: «تنها کسانی که می‌توانند به سفر به قطب بروند، افرادی هستند که ذهنی فعال و با قدرت خلاقه زیاد دارند، کسانی که از استعداد ابتلا به بیماری عصبی و فرو رفتن در افکار منفی در امان هستند و کسانی که می‌توانند خود را با کارهایی مانند خواندن سرگرم کنند». فرض مقاله پیش رو این است که عادات ذهنی مورد نیاز برای تحمل تنهایی در سفر تحلیلی، به شکلی قابل ملاحظه مشابه وضعیت فوق است. در دنیای تصوری که نسبتاً در برابر اندیشه ورزی و اضطراب محافظت شده است و به واسطه مطالعات منتخب تحریک می‌شود و پرورش می‌یابد، زمینه‌ی تحمل تنهایی در کندوکاو تحلیلی فراهم می‌آید.
فروم ریکمن نسبت به ضرورت آگاهی تحلیل‌گر از تنهایی خود و اضطرابی که احتمالاً برمی‌انگیزد، به روشنی صحبت کرده است.

به نظر می‌رسد مشکل اصلی روان‌پزشک در درمان درمانجویانِ تنها، این است که او باید نسبت به نشانه‌های تنهایی یا ترس از تنهایی در خودش هشیار باشد و آنها را شناسایی کند تا در پذیرش بدونِ ترسِ تظاهرات تنهایی در درمانجو، تداخل ایجاد نشود. این موضوع مثلاً در مورد شرایطی صدق می‌کند که روان‌پزشک هرچقدر هم که تلاش می‌کند، متوجه معنای ارتباط سایکوتیک نمی‌شود. در این صورت ممکن است احساس کند که از «تجربه-ما» در ارتباط با مراجع خود محروم مانده است. ممکن است این محرومیت موجب برانگیختن احساس تنهایی یا ترس از تنهایی در درمانگر شود که به نوبه خود موجب نگرانی او می‌شود.

علی‌رغم این دلالت روشن بر اهمیت بررسی تنهایی تحلیلگر، کمتر به این حوزه پرداخته شده است. شاید بخشی از این ماجرا مربوط به سردرگمی عمومی در مورد معنای «تنهایی به شکل جدایی فیزیکی از دیگران» (aloneness) و «احساس تنهایی» (loneliness) باشد. فروم-ریکمن (۱۹۵۹)، مندلسون (۱۹۹۰) و دیگران بر اهمیت تمیز دقیق این دو واژه تأکید کرده‌اند. با وجود این ممکن است بسیاری از ما در مورد معنای آنها دچار ابهام شویم و فرض کنیم که تحلیلگران به دلیل صرف بیشتر زمان خود در مکالمه‌های صمیمانه با دیگران، از احساس تنهایی رنج نمی‌برند. ما درمانگران که به ندرت از نظر فیزیکی تنها هستیم،‌ موقعیتی عالی برای تعریف تفاوت «تنهایی فیزیکی» و «احساس تنهایی» داریم. در مورد احساس تنهاییِ درمانجویان درمان تحلیلی صحبت شده (فروم-ریکمن، ۱۹۵۹؛ ساتران، ۱۹۷۸)، اما تجربه‌ی احساس تنهایی درمانگرِ تحلیلی مورد غفلت قرار گرفته است.
تلاش دارم تا در این مقاله، احساس تنهایی تحلیلگر را توصیف کنم که تحت تأثیر چهار عامل شکل می‌گیرد: احساس تنهایی درمانجو، روش کلی درمانجو برای رابطه‌مندی، موضع تحلیلگر در رابطه با انتقال متقابل و ماهیت هیجان‌های دیگری که به واسطه‌ی کار با این درمانجو در تحلیلگر شکل می‌گیرد. به این موضوع می‌پردازم که احساس تنهایی تحلیلگر منجر به اشکال مختلف استرس‌های کاری و تنگناهای درمانی خاص و رایج می‌شود. در آخر، رویکردهایی را مرور می‌کنم که با استفاده از آن می‌توان به احساس تنهایی تحلیلگر پرداخت.

ماهیت احساس تنهایی

چه چیزی موجب دردناکی احساس تنهایی می‌گردد؟ پیش از این تلاش‌هایی برای پاسخ به این سؤال صورت گرفته است (بوچلر، ۱۹۹۵) که تنها برخی نکات ضروری را در اینجا به شکلی خلاصه آورده‌ام.
شاید بیش از همه این سالیوان (۱۹۵۳) بود که به شکلی روشن، دشواری تعریف احساس تنهایی را بیان کرده است: «من احساس می‌کنم توان کافی برای رساندن منظوری روشن از تجربه‌ی احساس تنهایی به معنای اصلی آن را ندارم ـ ظاهراً این احساسی مشترک با ساکنین مناطق انگلیسی زبان است» (ص ۲۶۰-۲۶۱). یکی از راه‌های تمیز دیدگاه تحلیلگران مختلف نسبت به رنج تنهایی، در نظر گرفتن این نکته است که افرادِ تنها چه چیزی را از دست داده‌اند. گرچه احساس تنهایی همیشه به این شکل بیان نمی‌شود، اما همیشه شامل نوعی فقدان دردناک است. از همین رو است که رولو می (۱۹۵۳، ص ۲۳-۳۰)، احساس تنهایی را تهدیدی برای خویشتن می‌داند. چرا که ما انسان‌ها جهت تطبیق و شناخت خود به رابطه احتیاج داریم و احساس تنهایی رابطه‌ی ما با خودمان را به مخاطره می‌اندازد.
فروم-ریکمن (۱۹۵۹) فقدانی را که احساس تنهایی متضمن آن است، از منظری دیگر بررسی کرده است. او در نوشته‌های خود در مورد این فقدان، بر ناامیدی از پیوند انسانی در شخصی عمیقاً تنها تأکید کرده است. او برای توضیح تأثیر احساس تنهایی، بر اهمیت امید به تعاملات آینده و معنای درون‌ذهنی احساس تنهایی تمرکز می‌کند. او به فواید احتمالی تنهایی می‌پردازد، مثلاً اینکه احساس تنهایی مقصودی در پشت خود دارد، به عبارتی در خدمت هدفی است. او همچنین اشاره می‌کند که تحریک ذهنی می‌تواند تا حدی این احساس را رفع کند. بنابراین،‌ از دیدگاه فروم-ریکمن، عمیق‌ترین حالت تنهایی متضمن فقدان امید، هدف و تحریک است.
از دیدگاه سالیوان (۱۹۵۳)، نیاز به پیوند آنچنان برای انسان بودن ضروری است که احساس تنهایی ضرورتاً دربردارنده‌ی حرمانی عمیق است. این حرمان شاید به اندازه ی چیزی باشد که مانع پایداری زندگی انسان می شود. ما در ذات خود موجوداتی میان‌فردی هستیم.
با در نظر گرفتن این سه اصل، می‌توانیم انسان را به واسطه‌ی این واقعیت از گیاهان و حیوانات متمایز کنیم: زندگی انسان ـ به معنای واقعی و نه فقط به معنای دقیق کلمه- مستلزم تبادل با محیطی شامل فرهنگ است. منظور من از اینکه می‌گویم انسان آشکارا از موجودات دیگر دنیای زیستی به دلیل تبادل با دنیای فرهنگی متمایز می‌گردد، این است که انسان نیازمند روابط بین‌فردی یا تبادل با دیگران است ـ چرا که فرهنگ موضوعی وابسته به مردم است.
مهم نیست که ما درک خود از رنج تنهایی را حول محور فقدان احساس خویشتن، امید، تحریک، امنیت یا عوامل دیگر بچینیم یا نه، به هر حال واضح است که تنهایی شامل فقدانی دردناک است. اما چه چیز می‌تواند این رنج را به امری خوب تبدیل کند؟ ریلکه شاعر (1934) توضیح می‌دهد:
نباید به دلیل این امر که چیزی در شما تمایل به فرار از انزوا دارد، در مورد آن سردرگم شوید. همین آرزو می‌تواند به شما کمک کند، اگر که از آن با آرامش، از روی قصدمندی و به شکل یک ابزار جهت گسترش آن به حوزه‌ای گسترده‌تر استفاده کنید.
راه حل شاعر این است که امر ناگزیر را با آغوش باز بپذیریم. زمانی که از انزوای خود به مثابه ابزار استفاده می‌کنیم و خواست خود را بر آن قرار می‌دهیم، می‌توانیم آن را تحمل کنیم. بنابراین، به نظر می‌رسد آنچه که در منظر ریلکه بیش از همه در مورد تنهایی عمیق، دردناک جلوه می‌کند، این است که تنهایی، تجربه‌ای است که میل ما آن را پس می‌زند. این امر نشان می‌دهد که فقدان، موضوعی از احساس کنترل شخصی را دربردارد. احساس تنهایی، بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی است که اگر شخص آن را نپذیرفته و میل خود را در جهت مقابله با آن قرار دهد، تبدیل به تجربه‌ای عمیقاً دردناک می‌شود.
کسی نتوانسته موضوع تنهایی را به طور کامل بررسی کند. این موضوع ذهن افراد مختلف را درگیر خود کرده است ـ شاعران، تحلیل‌گران، پژوهش‌گران کتاب مقدس و نقاشان پرتره. جاب در داستان مرد زیرزمینی داستایوفسکی که گویی خدا به او پشت کرده و از جامعه بیگانه شده و در انزوا فرو رفته است، می گوید، او همانند بسیاری افراد دیگر در طلب آن چیزی است که از دست داده است. تا زمانی که احساس پیوند مجدداً برقرار شود، چه چیزی مرهم آدمی خواهد بود؟

احساس تنهایی در درمانجوی درمان تحلیلی

علی‌رغم اینکه تا حدی به تجربه‌ی تنهایی در درمانجوی تحلیلی پرداخته شده است، در اینجا می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که ممکن است احساس تنهایی، نقشی ناشناخته در بسیار از پدیده‌های درمانی رایج داشته باشد ـ برای مثال، مقاومت در برابر تخت روانکاوی و مشکل با چهارچوب‌ها. بنابراین، احتمالاً احساس تنهایی نقشی بیشتر از آنچه که تاکنون شناخته شده است در تجربه‌ی درمانجو ایفا می‌کند.
سیتران (1978) توضیح داد که میزانی از تنهایی درمانجو ممکن است ناشی از نقص در اتحاد درمانی باشد. بنابراین، به عبارتی دیگر می‌توان گفت که نوروزی درمان‌زاد است.نگاه سیتران از مفهوم سطح بهینه‌ی تنهایی در درمان حمایت می‌کند، درست همانطور که ممکن است سطحی بهینه از اضطراب در درمان وجود داشته باشد. میزانی از تنهایی احتمالاً بخشی ناگزیر و حتی مفید از تجربه است، اما میزان شدید آن می‌تواند مخرب باشد.
مندلسون، روزن، هگمن و سیتران در مجموعه‌ای از مباحثات در مورد مقالات فروم-ریکمن درباره‌ی تنهایی، به طور عمومی در مورد هیجان تنهایی و به طور خاص تجارب تنهایی بیمار صحبت کردند. از میان بررسی‌های مؤثر و فراوان این نویسندگان، تنها برخی از افکار و نظرات آنها را در اینجا می‌آورم. مندلسون (1990) هشدار می‌هد که:

هرچند جایگاه دقیق احساس تنهایی در توالی وقایع، همیشه قابل تحقیق نیست، برداشت واقع‌بینانه این است که روان‌درمانگران یا تحلیل‌گران خود را ملزم به تصدیق و توجه به رنج تنهایی بدانند ـ البته نه فقط شدیدترین نوع تنهایی که فروم-ریکمن به آن اشاره کرده است. اینکه آیا این نوع توجه منجر به رهایی پایدار یا درمان می‌شود، قابل پیش‌بینی نیست (ص 350-351).
مندلسون به تمایزگذاری میان دلایل مختلف تنهایی بیمار می‌پردازد. در این میان به نوعی اشاره می‌کند که این دلایل در روان‌درمانی به میزانی نسبی قابل دسترسی است، چرا که اساساً بخشی کارکردی از منش بیمار است.

مندلسون بر اساس این توصیف از اهداف درمان در مورد تنهاییِ درمانجو، به نتیجه‌گیری دست می‌زند.

پیوند و انزوا، هر دو بخشی از شرایط انسانی هستند و هر یک لذات و رنج‌های خود را به همراه دارند. کارکرد روان‌درمانی در این حوزه‌ی گسترده‌تر، رها ساختن شخص برای کشف سطح بهینه‌ی ترکیب رابطه‌مندی و انزوا و همچنین برای مقابله‌ای عزت‌مند با سوگی است که انزوا و پیوند را همراهی می‌کند.

موهاکسی (1990)، به نظر وینیکات در مورد ظرفیت تنها بودن اشاره می‌کند، ظرفیتی که به شکلی طبیعی در خلال تجارب بازی کودک به شکلی تنها و در عین حال نزدیک به مادر، شکل می‌گیرد. موهاکسی توضیح می‌دهد که محیط نگهدارنده‌ای که برای بیمار فراهم می‌کنیم:

شرایطی مشابه این فرایند دوران کودکی را بازسازی می‌کند. اگر این محیط برای فرد ناکافی بوده باشد، محیطِ نگهدارنده در تحلیل آن را جبران می‌کند. این حالت «تجربه‌ای اصلاحی» به معنایی که الکساندر و فرنزی به کار برده اند، نیست. همانطور که بیمار من شکایت خود را مطرح کرده بود، باید گفت که تحلیلگر نمی‌تواند عمل شیردادن را انجام دهد. با وجود این، درمانگر احتمالاً می‌تواند وقتی مادر در این زمینه کفایت نداشته است، درون‌فکنیِ خوبی را فراهم کند (ص363).

برای توضیح بیشتر این مفهوم، می‌توان شرایط زیر را تصور کرد. مراجع روی تخت و نزدیک تحلیلگر دراز کشیده و ایده‌هایی را مطرح می‌کند، اما تحلیلگر را نمی‌بیند. این شرایط کاملاً مشابه موقعیتی است که وینیکات از آن با عنوان «مادر به اندازه کافی خوب» یاد می‌کند، مادری که نزدیک کودک است اما خود را بر او تحمیل نمی‌کند. این امر به مبنای منطقیِ دیگری برای سطح بهینه‌ی تنهایی در درمان اشاره دارد: تجربه‌ای که اگر دریافت شود، به رشد ظرفیت تنهایی در درمانجو کمک می‌کند.
می‌خواهم بگویم ـ شاید این عجیب باشد ـ که ما بیشتر بر نوعی از تنهایی تمرکز کرده‌ایم که درمانجو با خود به درمان می‌آورد تا نوعی از تنهایی که ما به واسطه‌ی نوع برخورد و درمان‌مان برای او ایجاد می‌کنیم. ممکن است تجربه‌ی درمانجو از تنهایی در درمان، حاصل رابطه‌ی هر دو این عوامل باشد. ممکن است زمانی ما بدون آگاهی، از درمانجویی کاملاً تنها، بخواهیم فرایندی که مولد تنهایی است را تحمل کند، آن هم پیش از آنکه ابزار لازم برای تاب‌آوری در برابر آن را پرورش داده باشد. در این صورت ممکن است درمانجو از خوابیدن روی تخت امتناع ورزد، عدم دسترسی به تحلیلگر در فاصله‌ی میان جلسات را نپذیرد یا عدم تمایل تحلیلگر به بروز واکنش‌های خود برایش قابل قبول نباشد. ما به این درمانجو برچسب مقاومت نسبت به قوانین و چهارچوب‌ها یا بوردرلاین می‌زنیم. در سطح توصیفی، ممکن است این برچسب‌ها صحیح باشند، اما شرایط را به طور جامع توضیح نمی‌دهند، چرا که تعامل میان این دو وضعیت را در نظر نمی‌گیرد: اینکه درمانجو چه کسی است و زمینه‌ی درمان ما از او چه چیزی انتظار دارد. آنچه که من در تعریف تنهایی درمانجو بیان کردم، تعریفی تعاملی‌تر است تا آنکه بخواهم آن را امری درونی در او تصور کنم. می‌توان تنهایی درمانجو را به مثابه امری در نظر گرفت که در بافت بین‌فردی اتفاق می‌افتد که محصول عوامل درون‌روانی و بین‌فردی است.
علی‌رغم آنکه فکر می‌کنم داده‌های زیادی در مورد تجربه‌ی تنهایی در درمان نداریم، باید به دنبال روایت دسته‌اول درمانجویان از درمان‌شان باشیم تا بررسی کنیم که آیا خودشان را تنها می‌دانند؟ و اگر چنین است، چطور با آن به مقابله پرداختند؟ من برای رسیدن به این داده‌ها، به بررسی ادبیات مربوط به روایت درمانجویان از درمان‌شان نپرداخته‌ام، اما فکر می‌کنم چنین کاری مطالعه‌ای ارزشمند خواهد بود. با وجود این، آنچه خوانده‌ام با تجربه‌ی من به عنوان درمانجو، تحلیلگر و سوپروایزر منطبق است. این مطالعات به من نشان داده اند که اگر نگرشی در مورد پرس‌وجوی مشترک در درمان شکل بگیرد، کمک بزرگی به کاهش تنهایی در هر دو طرفِ تحلیل می‌کند یا حداقل به واسطه‌ی تلفیق تنهایی با احساسی از هدفمندی، موجب می‌شود که تنهاییِ ناگزیر قابل تحمل شود. نقل قولی کوتاه از خاطرات بیماری معروف به «گرگ مرد»، این امر را نشان می‌دهد: «در جریان تحلیلم با فروید، خودم را بیشتر یک همکار می‌دیدم تا بیمار. گویی که همراه و شریکی جوان‌تر در کنار جستجوگری باتجربه بودم که هدف‌مان بررسی سرزمینی جدید و تازه کشف شده بود» (گاردینر، 1971، ص 140). شاید برخی این جمله را به مثابه بیانی از عدم تمایل درمانجو به پذیرش کامل نقش بیمار یا مقاومت او در برابر چهارچوب درمانی در نظر بگیرند. اما دیدگاه دیگری که می‌توان در مورد آن اتخاذ کرد، این است که درمانجو پتانسیل همکاری در رابطه‌ی درمانی را به شکلی سازنده به فعل رسانده است تا تنهایی گریزناپذیر قابل تحمل گردد. درمانجو و درمانگری که بتوانند چنین تیمی را تشکیل دهند، یکدیگر را کمتر در معرض تنهایی ناتوان‌کننده قرار می‌دهند.

تنهایی تحلیلگر

در مورد درمانگرِ درمانجویی خودشیفته بودن:

پیش از این به تجربه‌ی درمانجو از تنهایی پرداختیم. اکنون به تنهایی تحلیلگر می‌پردازیم، چنان که به واسطه‌ی روشِ غالبِ رابطه‌مندیِ درمانجو شکل می‌گیرد. برای مثال، یک درمانجو که سوپروایزری او بر عهده‌ی من است، خانمی است فارغ‌التحصیل که در دهه‌ی 30 زندگی‌اش بسر می برد. او به عنوان پیشخدمت کار می‌کند. غالب جلسات او، حول این موضوع می‌چرخد که مرد زندگی او چقدر ناعادلانه با او رفتار می‌کند. مرد به میزان کافی از هوش و زیبایی او تعریف نمی‌کند یا به میزان کافی نسبت به رابطه وفادار نیست. او خاطراتی از خیانت خود در رابطه را می‌گوید و چند لحظه بعد از بی‌وفایی مرد می‌نالد و به نظر می‌رسد که متوجه این تناقض در گفتمان خود نیست. او با صدایی آکنده از خشمی حق به جانب، می‌خواهد بداند که چرا با او اینطور بد رفتار می‌شود! مرد چقدر گستاخ است! او نمی‌بیند که با چه کسی در رابطه است؟ چطور جرئت می‌کند طوری رفتار کند که زن احساس کند مورد قدردانی قرار نمی‌گیرد! درمانجو توقع دارد تا درمانگر به این نکته اشاره کند که رفتار دوست‌پسر او چقدر شنیع و توهین‌آمیز است، اینکه مراجع حق دارد که خشمگین باشد و اینکه بی‌وفایی دوست‌پسرش محصول نوروز خودش است نه انعکاسی از درمانجو.
جلسه‌ی سوپروایزری با آهی حاکی از رهایی تحلیلگر شروع می‌شود: «خدا رو شکر که می‌توانم با شما در این مورد صحبت کنم». تحلیلگر کاملاً آگاه بود که باید به حالت «یک بام و دو هوا» در درمانجو اشاره و آن را تفسیر کند. او به طور خاص از مواجه‌سازی نمی‌ترسد و در گذشته در مورد گفتن چیزهایی که تحملش برای درمانجویان سخت است، کاملاً توانمند عمل کرده است. اما قضاوت او در مورد این درمانجوی خاص این بود که باید محتاطانه با این موضوع برخورد کند تا مبادا به خودشیفتگی فرد آسیب شدیدی وارد شود. او احساس می‌کرد که کمک به درمانجو برای برقراری ارتباط با احساس استحقاق خود و آگاهی از محدودیت دیدگاهش هدفی مهم در درمان است که نمی‌توان در یک جلسه به آن رسید. اگر مواجه‌سازی فراتر از حدی خاص به طور مستقیم انجام شود، آسیبی که درمانجو در زندگی‌اش تجربه کرده است، در جلسه‌ی درمان بازتولید می‌شود.
وینیکات (1949) در این مورد توضیح می‌دهد که ما باید قبل از پایان درمان برای درمانجو این امکان را فراهم آوریم تا متوجه شود که چه چیزی را به نفع او در سر داریم. در غیر این صورت درمان کامل نیست. اما باید در نظر داشت که زمان‌بندی بسیار مهم است. مراجع باید قادر باشد تا این موضوع را بشنود که با او بودن چه احساسی دارد. این موضوع باید طوری مطرح شود که به شکل انتقادی کلی و ناخوشایند تجربه نشود. در مورد درمانجوی خودشیفته، پیش از آنکه این امر ممکن گردد، باید زمینه و اساسی در درمان برای این کار پی‌ریزی شده باشد. برومبرگ (1983) توضیح می‌دهد که تحلیلگرِ درمانجوی خودشیفته، باید از موضعی انعکاسی به سمت موضعی تفسیری پیش رود. عمل تفسیری از همان آغاز کار وجود دارد، اما نسبت آن همچنان که رابطه‌ی درمانی و “خود” بیمار مستحکم می‌گردد، افزایش می‌یابد.
حتی اگر تا اینجا این موضوع را در نظر نگیریم که آیا با این رویکرد درمانی موافق هستیم یا نه، باز هم به نظر می‌رسد که حداقل می‌توان گفت که تحلیلگر در شروع درمان تنها دیدگاه خودش را در مورد نوع رابطه‌مندی مراجع در اختیار دارد. در آغاز، بخشی از واکنش‌های حقیقی تحلیلگر احتمالاً به درمانجو انتقال نمی‌یابد. به طور قطع می‌توان گفت که بخش زیادی از این واکنش‌ها بستگی به این دارد که تحلیلگر چه کسی است، اما احساساتی مشخص به احتمال زیاد بالا می‌آیند. ممکن است تحلیلگر نسبت به ناآگاهی بیمار و عدم علاقه‌اش به درک تأثیر خودش، به حق احساس خشم کند. ما انرژی زیادی را صرف بررسی و بهبود تأثیر بین‌فردی خودمان می‌کنیم. این زن چطور جرئت می‌کند که این چنین سرخوشانه سهم خود را نادیده بگیرد؟! چطور انتظار دارد که درمانگرش با چنین دیدگاه محدود و مغرضانه‌ای سازش کند؟!
ممکن است تحلیلگر در این موقعیت احساس کند که در جایگاهی دشوار و ناکام‌کننده قرار دارد؛ اگر درمانجو را مواجه کند، به او آسیب رسانده و اگر نکند به معنای پذیرش دیدگاه او است.
تنهایی تحلیلگر تحت چنین شرایطی، مؤلفه‌هایی متعدد دارد که برخی از آنها اساساً حاصل تجربه‌ی زندگی و منش درمانگر است، اما موارد دیگر (وینیکات، 1949) واکنش‌هایی اساساً قابل انتظار نسبت به آن چیزی است که درمانجو پدید می‌آورد. ترکیبی از پاسخ‌های فردی و قابل انتظار تحلیلگر، همانند تمامی انواع انتقال متقابل، برای هر زوجِ درمانی، منحصر به فرد است.
ممکن است تحلیلگر انواع مختلفی از تجارب زندگی در مورد «یک بام و دو هوا بودن»، استحقاق و بی‌وفایی را با خود به جلسه‌ی درمان بیاورد. شاید به طور حتی دقیق‌تر بتوانیم به کیفیت خودشیفتگی تحلیلگر و میزان آگاهی هشیارِ او نسبت به آن اشاره کنیم.
جدای از این عوامل، می‌خواهم بگویم که در این شرایط، تنهاییِ گریزناپذیری در موقعیت تحلیلگر وجود دارد. فقدانی که در این تنهایی وجود دارد را می‌توان به شکل غیاب چنین احساسی در نظر گرفت: اینکه ما دو نفر ـ درمانگر و درمانجوـ می‌توانیم چیزی را مثل هم ببینیم، می‌توانیم احساس خود را در مورد آن بیان کنیم، تمام واقعیت را چنان که در لحظه می‌بینیم، بیان کنیم. همچنین ممکن است فقدان به شکل غیاب همدلی با درمانجو باشد یا ناتوانی دردناک برای همانندسازی کافی با درمانجو در جهت حفظ انگیزه‌ی کامل برای کمک به او. شاید فقدان شامل غیاب امید باشد، چرا که ممکن است تحلیلگر، درمانجو را چنان از نظر بین‌فردی آسیب‌دیده تلقی کند که نتیجه‌ی خوب درمانی را نامحتمل یا در بهترین حالت غیرقطعی و بسیار دور بداند. باز هم بسته به اینکه درمانگر چه کسی است، ممکن است بزرگ‌ترین فقدان، فقدان نادوسوگرایی نسبت به درمانجو، نسبت به این درمان، یا در حال حاضر نسبت به کار در این زمینه باشد. در صورتی که درمانگر احساس کند که در این لحظه و در کنار این درمانجو نمی‌تواند سلف کامل خود را داشته باشد و همچنان مؤثر باقی بماند، احتمال دیگر آن است که بزرگ‌ترین فقدان برای تحلیلگر، فقدانی موقتی از احساس انسجام یا حتی هویت شخصی باشد.
البته برخی تحلیلگران ـ و نه همه آنها ـ موضعی مواجهه‌ای‌تر اتخاذ می‌کنند، میزان بیشتری از انتقال متقابل خود را بروز می‌دهند و در نتیجه از میزانی از این فقدان‌ها اجتناب می‌کنند. همچنین ممکن است فقدان احساسی مبتنی بر این امر وجود داشته باشد که تحلیلگر در این جستجوی اکتشافی که همان درمان است، درمانجو را به عنوان همراه در کنار خود ندارد. شاید برای تحلیلگرِ درمانجوی خودشیفته، داشتن همراهی واقعی، مدت‌ها بعد از رسیدن به هدف درمانی اتفاق بیفتد، امری که اگر میسر گردد بسیار مسرت‌بخش خواهد بود.

در مورد درمانگر درمانجوی اسکیزوئید بودن:

من فکر می‌کنم در تنهایی حاصل از کار با درمانجوی اسکیزوئید، تفاوتی کیفی وجود دارد. در این مورد، سوپرویژنی که در مورد درمان پسری 17 ساله، افسرده و کناره‌گیر داشتم، به ذهنم خطور می‌کند. کلمات مورد علاقه‌ی درمانجو چنین است: «اهمیتی ندارد». احساسات او اهمیتی ندارد، نحوه‌ی برخورد مردم با او اهمیتی ندارد، عملکردش در مدرسه اهمیتی ندارد، فکر درمانگر اهمیتی ندارد، اینکه آیا به جلسه‌ی درمان می‌آید یا نه، اهمیتی ندارد، اینکه آیا زنده بماند یا نه، اهمیتی ندارد. لازم نیست که بگوییم تمامی موارد فوق، برای درمانگرش بسیار اهمیت دارد.
من اغلب احساس می‌کنم که از منظر فرد اسکیزوئید هر چیزی در اندازه‌ی کم آن ارزشمند است. به عبارتی، روابطِ نزدیکِ کمتر، احساسات کمتر، صرف انرژی کمتر، سرمایه‌گذاری کمتر در زندگی، همگی احساس بهتر و ایمن‌‌تری به همراه دارند. درمانگر اغلب خود را در موقعیتی احساس می‌کند که در حال تلاش در جهت این امر است تا کاری کند که چیزی برای درمانجو اهمیت داشته باشد. وقتی دیگری چیزی برایش اهمیت ندارد و این شما هستید که به مسائل اهمیت می‌دهید، در جایگاهی بسیار تنها قرار می‌گیرید.
اگر بخواهیم کار با یک درمانجوی خودشیفته و درمانجوی اسکیزوئید را مقایسه کنیم، باید بگوییم که هر دو حالت عمیقاً برخی از ابزارهای اساسی درمان را به چالش می‌کشند. تحمل خود-اندیشی (Self-reflection) برای فرد خودشیفته دشوار است، چرا که به احتمال زیاد، بالا آمدن شرم و آسیب خودشیفتگی را به همراه دارد. اما می‌دانیم که خود-اندیشی، امری اساسی در درمان مبتنی بر گفتار (Talking cure) است. فرد اسکیزوئید در درمان، در برابر هر آنچه که برای بررسی به اندازه کافی اهمیت دارد، مقاومت می‌کند. درمان مستلزم تلاشی فعال از جانب هر دو طرف است. تحلیلگر در برابر این دو نوع درمانجو، همانند عروسی است که در حجله تنها مانده و اغلب تنها طرفی است که حقیقتاً میل به تن دادن به تعهد ضروری درمان دارد.
درمانگر در کار با فرد اسکیزوئید، اغلب در برابر تکانه‌ی خود برای درگیر ساختن فعال درمانجو، احساس راحتی ندارد. ممکن است درمانگر بعد مدتی خود را در موقعیتی ببیند که با درمانجو تماس می‌گیرد تا در مورد جلسه‌ای که کنسل شده صحبت کند یا پیشنهادهایی غیرمعمول برای ساختاردهی به رفتار او ارائه دهد، پیشنهادهایی در این مورد که درمانجو چطور از ساعات نزدیک به زمانی که درمانگر باید به او بگوید در مورد چه صحبت کند، بهره ببرد. درمانگر با انجام این کار می‌خواهد از سکوت‌هایی طولانی در جلسه‌ی درمان اجتناب کند که موجب می‌شود هر دو طرف درمان با خود فکر کنند که چرا واقعاً در اتاق درمان نشسته‌اند. در چنین شرایطی ممکن است درمانگر معنا و هدف کار خود را گم کند.
ابراز هیجانی به انسان‌ها کمک می‌کند تا تجربه‌ی دیگران را درک کنند و با هم به تعامل بپردازند (ایزارد، 1971، 1977؛ بوکلر و ایزارد، 1983). ابراز هیجانی را می‌توان به منزله‌ی «چسب» تبادل بین‌فردی در نظر گرفت. شاید درمانجوی اسکیزوئید، نوزاد یا مراقبی را ترجیح بدهد که پاسخ‌گو نیست. شاید او به شریک خود چیزی برای واکنش نشان دادن، بروز نمی‌دهد. همچنین شاید بازخورد کمی در مورد تأثیر مداخلات درمانگر ارائه دهد. ممکن است درمانگر تصاویری از تلاش خود برای کار کردن در خلأ یا فضایی تهی داشته باشد، اینکه پیام‌هایی را در بطری در دریایی عظیم می‌اندازد یا اینکه سعی دارد تنیس بازی کند در حالی که هیچ توپی به سمت او بازنمی‌گردد. تنهایی در برابر درمانجوی اسکیزوئید ممکن است به طور خاص ما را سردرگم کند. چرا که انسان‌ها از پاسخ‌دهی و حساسیت متقابل، به معنای دقیق و استعاری کلمه برای درک این موضوع استفاده می‌کنند که در رابطه با یکدیگر چه وضعیتی دارند. فقدان پاسخ هیجانی ممکن است امید ما را برای نفوذ به صورتِ ظاهریِ درمانجو ناامید سازد. تحت چنین شرایطی، تنهایی خود ما با هر آنچه که جدایی و انزوای مفرط در ذهن‌مان معنی می‌شود، تشدید می‌گردد. هر یک از ما درجه‌ی متفاوتی از نیاز انسانی به پاسخ‌دهی و حساسیت متقابل را تجربه می‌کنیم. درمانگرِ مراجع اسکیزوئید به شکلی واضح‌تر از معمول، شدت نیاز خود به پاسخ‌دهی را درمی‌یابد.

در مورد درمانگر درمانجوی مرزی بودن:

سیرلز (1979)، مطلبی مؤثر در مورد از دست رفتن هویت فردی در درمانگر درمانجوی مرزی نوشته است. درمانگر که متهم می‌شود شخصی دیگر است، ممکن است (به طور موقت) به یاد نیاورد که واقعاً کیست. حتی دردناک‌تر از آن، درمانگر ممکن است خود را در شرایطی ببیند که به گونه‌ای ناآشنا یا حتی مغایر با خود رفتار می‌کند.
در نتیجه می‌خواهم بگویم که هستۀ کار با درمانجوی مرزی، از دست رفتن احساسی از خویشتن در درمانگر و ناامیدی در مورد انتقال این موضوع به درمانجو است که درمانگر چه کسی است.
یکی از درمانگران بسیار حساس و همدل در نظارت درمانی به من گفت که چطور درمانجوی مرزی‌اش او را به شکل شخصی آزارگر تجربه می‌کرد که هیچ مراقبت و توجهی ارایه نمی‌دهد. درمانجو هرگونه توجه به چهارچوب درمانی را بی‌رحمی تعمدی و به رخ کشیدن این مطلب برداشت می‌کرد که این خودش است که بیمار است. درمانگر از پاسخ‌دهی به مراجع بر اساس تکانه‌های خصمانه آگاه بود و احساس می‌کرد که به میزانی نامعمول درمانجو را مجبور به رعایت مرزها و محدودیت‌های درمان می‌کند و او را مجبور می‌کند تا سهم خودش را ببیند تا آنکه بخواهد به تحلیل نواقص درمانگر بپردازد. درمانگر گاهی احساس می‌کرد که وادار می‌شود تا در مورد «قوانین» سخت‌گیرتر باشد. در نتیجه، حتی نمی‌توانست احساس کند که دیدگاه این درمانجو در مورد او تحریف شده است و درمانجویش روزی او را همدل و مراقب، درست همانطوری که واقعاً هست، خواهد دید. درمانگر امیدی به این امر نداشت و احساس میکرد در کنار این درمانجو، همان آدم همیشگی نیست. درمانگر در کنار این درمانجو شخصی بود که دوست نداشت باشد.
تنهایی در کار با درمانجوی مرزی، نسبت به کار با هر درمانجوی دیگری عمیق‌تر است، به طوری که درمانگر حتی در جلسه سوپرویژن احساس می‌کند که عمیقاً درک نمی‌شود، هر چند نوع درک نشدنی که در رابطه با سوپروایزر خود احساس می‌کند، متفاوت از چیزی است که در برابر درمانجوی خود احساس می‌کند. بوکلر (1992) در مقاله قبلی خود در مورد درمان بیماران مرزی می‌گوید:

باور دارم که سوپروایزی، فشاری متناقض را از جانب سوپروایزر و درمانجوی مرزی احساس می‌کند. او در درمان احساس می‌کند که نمی‌تواند به بیمار کمک کند تا حال بهتری داشته باشد. تحلیل کیفیت تجربه زندگی حال درمانجو را بهبود نمی‌بخشد. مشکلات درمانجو برایش فوریت دارند و نیاز فوری به تسکین دارد. آنچه درمان به درمانجو می‌دهد از بحران‌های روزمره زندگی او به دور است و بسیار آهسته، انتزاعی و عقلانی‌تر از آن‌ است که به درمانجو کمک کند. با وجود این، سوپروایزی در برابر سوپروایزر هم همانقدر احساس بی‌کفایتی می‌کند، هرچند به دلایلی کاملاً متضاد. او احساس می‌کند که با زندگی درمانجو اشتغال ذهنی زیاد دارد و بر تحلیل او تمرکز کافی نمی‌کند (ص.8).

تحلیلگر در کار با درمانجوی مرزی، در مورد برخی روشهای اساسی خود به چالش کشیده می‌شود. درمانجوی خودشیفته در برابر خود-اندیشی مقاومت می‌کند، درمانجوی اسکیزوئید در برابر معنا و اهمیت درمان و نیروگذاری جبهه می‌گیرد، اما درمانجوی مرزی ـ چنان که به طور کامل شرح داده شده است (کرنبرگ، 1967، 1975؛ ملسنر، 1988) ـ با چهارچوب مشکل دارد. سنگ بنای کار به نابودی می‌گراید. تحلیلگر در دانش خود در این مورد تنها است که چهارچوب بخشی ضروری از فرایند است و جهت خلق فضای درمانی مناسب در نظر گرفته شده است و هدف آن شکنجه، تحقیر و محروم کردن بیمار نیست.
مشکل دیگری که تحلیلگرِ درمانجوی مرزی با آن مواجه است، یافتن راهی برای استفاده سازنده از احساسات انتقال متقابل است. اغلب پاسخ‌دهی به انتقال متقابل خود به مثابه اطلاعات به جای شاهدی بر بی‌کفایتی درمانگر، در مورد این درمانجویان به شکلی نامعمول دشوار است ـ یا در مورد موارد شدیدتر، به عنوان شاهدی بر بی‌کفایتی در انسانی با احساس بودن. درمانجویان مرزی معروف به این هستند که می‌توانند به شکلی آزارنده احساسات ما را بخوانند و در مورد ضعف‌های ما بینشی عمیق کسب کنند (اپشتاین، 1981).
کار کردن با درمانجویان مرزی، تنهایی رنج‌آوری را با خود به همراه دارد، چرا که درمانگر به معانی مختلف، حتی خودش را نیز با خود به همراه ندارد. به عبارتی، درمانگر در کار با درمانجو احساس نمی‌کند که خودش است. درمانگر به خوبی همیشه کار نمی‌کند، به سادگی با کارهای تعجب‌برانگیز و گیج‌کننده مواجه می‌شود، اشتباهات احمقانه می‌کند و درگیر جنگ قدرت می‌شود. حتی ممکن است درمانگر وقتی با چنین بیماری کار می‌کند، خودش را دوست نداشته باشد. زمانی که وقت جلسه پایان می‌یابد، درمانگر به شکلی ناراحت‌کننده احساس راحتی می‌کند. وینیکات (1949) نشان داد که نفرت درمانگر به شکلی مناسب با بستن در پس از پایان جلسه انتقال پیدا می‌کند، اما این امر برای درمانگری که دقیقه‌ها را تا پایان زمان جلسه می‌شمارد و خودش را برای دویدن به سمت در و کوبیدن آن نگه می‌دارد، زیاد دلگرم‌کننده نیست. «نفرت» در انتقال متقابل در مورد درمانجویانِ دیگر به نظر واکنش شدیدی می‌آید. نفرت هیجانی فراتر از خشم تعریف می‌شود که آرزوی نابودی یا از بین بردن ابژه را به همراه دارد (بوکلر، 1992). اما نفرت در انتقال متقابل در مورد درمانجوی مرزی، مبالغه‌آمیز نیست و توصیفی دقیق از احساسات درمانگر است.
هرچند معمولاً توصیه می‌شود که لازم است اغلب در مورد کار خود با درمانجوی مرزی صحبت کنیم (شربی، 1989)، اما ما معمولاً از چنین کاری شرمگین می شویم (بوکلر، 1992)، چرا که نقاط ضعف ما به عنوان درمانگر را برجسته می‌کند. در نتیجه، در موقعیتی قرار می‌گیریم که نیاز داریم در مورد آن حرف بزنیم و از همکار خود پاسخی مبتنی بر این امر بشنویم که او نیز مشکلاتی با چنین بیمارانی دارد. اما اگر کار با چنین درمانجویی شرم و تردید زیادی را نسبت به خود برانگیزد، ممکن است قادر نباشیم در مورد آن با همکار خود صحبت کنیم یا حتی ممکن است تمایلی به آَشکار ساختن آن در سوپرویژن نداشته باشیم. اگر چنین باشد، تحلیل‌گر حقیقتاً در جایگاه تنهایی می‌ایستد، درمانجو مشارکتی با او ندارد ـ کسی که نسبت به وجود چهارچوب خشم فراوانی دارد ـ ، احساس خوبی در مورد خویشتن یا کفایت حرفه‌ای خود و راهی برای اشتراک‌گذاری تجربه خود با همکاران ندارد. در این تجربه تنهایی می‌توانیم تمامی مؤلفه‌هایی را درک کنیم که در بخش اول مقاله به عنوان مؤلفه‌های سازنده تنهایی فرض شدند: از دست دادن خویشتن، از دست دادن امنیت و از دست دادن امید.

موضع تحلیلگر در اشتراک‌گذاری انتقال متقابل

به نظر می‌رسد که تنهاترین درمانگر، تحلیلگرِ سنتی، کلاسیک و خنثی باشد که با فروید (1910) در این زمینه موافق است که انتقال متقابل:

در درمانگر حاصل تأثیر درمانجو بر احساسات ناهشیار او است و (ما) به این نیاز پی برده‌ایم که درمانگر باید انتقال متقابل را در خود شناسایی کرده و بر آن غلبه یابد … دستاورد هر تحلیلگری به حوزه‌ای محدود می‌شود که عقده‌ها و مقاومت‌های خودش اجازه می‌دهد (ص. 289)

آیا باید گفت که موضع شخص در مورد استفاده مناسب از انتقال متقابل به میزان تنهایی او در کارش ارتباطی ندارد؟
می‌توان مواضع نظری مختلف را در پیوستاری از محافظه‌کاری کم تا زیاد در مورد رویکردشان نسبت به استفاده از انتقال متقابل قرار داد. در قطب محافظه‌کاری زیاد، چنان که پیش از این نشان داده شد، تحلیلگرانی قرار دارند که انتقال متقابل را مانعی ناخوشایند می‌دانند. در حالت محافظه‌کاری کمتر، تحلیلگرانی قرار دارند که انتقال متقابل را حامل اطلاعات مفیدی می‌دانند که به تفاسیر کمک می‌کنند. همینطور که در پیوستار جلو می‌رویم، تحلیلگرانی را می‌بینیم که در صورتی انتقال متقابل را به اشتراک می‌گذارند که به زبان وینیکات (1949)، «آبجکتیو» ـ یعنی نوعی پاسخ باشد که در هر تحلیلگر دیگری نیز در مورد این مراجع برانگیخته می‌شد ـ باشد تا پاسخی منحصر به فرد. در قسمت بعدی پیوستار، تحلیلگرانی قرار دارند (بوکلر، 1992) که به اشتراک گذاشتن دامنه مختلفی از پاسخ‌های انتقال متقابل جنبه‌ای اساسی از کارشان است.
ادبیات موجود در مورد استفاده از انتقال متقابل چنان گسترده است که خلاصه‌سازی آن در اینجا ممکن نیست، اما لازم است که این سؤال مطرح شود: آیا موضع تحلیلگر در این پیوستار بر تنهایی او تأثیر می‌گذارد یا خیر؟ هرچند اطلاعی از مباحث پیرامون این موضوع ندارم، می‌خواهم بگویم که موضع تحلیلگر در مورد انتقال متقابل حقیقتاً بر تنهایی او تأثیر می‌گذارد، اما این ارتباط اصلاً ساده نیست. باور دارم که اگر تحلیلگر بتواند فارغ از رویکرد خود، بر اساس عقیده‌اش با درمانجو برخورد کند، تنهایی کمتر به چشم می‌آید. در نتیجه، اگر سنتی‌ترین تحلیلگر، هرچند واکنش‌های انتقال متقابل خود را با درمانجو در میان نمی‌گذارد، قادر باشد موضعی را حفظ کند که برای خودش حالت متناسبی است، با حداقل نگاه داشتن مداخله بر اساس انتقال متقابل، احتمالاً به میزان زیادی احساس تنهایی نخواهد کرد. او «سوپروایزرهای» بسیاری در گذشته و شاید اکنون خواهد داشت که می‌تواند به شکلی درونی با آنها رابطه برقرار کند. زمانی که او در حال کار با این درمانجو است، به احتمال زیاد با درمانگر خود احساس پیوند دارد. او احساس می‌کند که خودش است و از نظر حرفه‌ای احساس کفایت می‌کند و در نتیجه تجربه‌ای مبتنی بر احساس از دست دادن خویشتن ندارد. او امید کافی دارد که این تحلیل موفق خواهد بود. او احساس امنیت خواهد کرد و به طور مشخص مضطرب نخواهد بود.
در مورد دیگر تحلیلگران در پیوستار فوق‌الذکر نیز می‌توان همین حرف را زد. اگر درمانگر در کار با درمانجویی خاص قادر باشد از انتقال متقابل خود به شیوه‌ای آشنا و قابل قبول از نظر شخصی و حرفه‌ای استفاده کند، حالت فوق قابل دسترس است. اگر تمایزی که پیش‌تر میان «تنهایی به شکل جدایی فیزیکی از دیگران» و «احساس تنهایی» قائل شدیم را به ذهن بیاوریم، باید گفت که هرچه تحلیلگر «محافظه‌کار»تر باشد، در برابر واکنش‌های انتقال متقابل خود بیشتر تنها (alone) خواهد بود، اما الزاماً احساس تنهایی نخواهد کرد. چنان که فروم-ریکمن مطرح کرده است، امید، احساس هدفمندی، در خدمت کار کردن و تحریک ذهنی، احساس تنهایی احتمالی را در فرد تنها (alone) کاهش می‌دهد.
می‌توان چنین نتیجه گرفت که تنهایی درمانگر حداقل تا حدی حاصل ترکیب درمانجوی خاص و موضع درمانگر در مورد انتقال متقابل است. زمانی که راحت‌ترین موضع درمانگر در مورد درمانجویی خاص به کار نمی‌آید، زمانی که درمانگر به اصطلاح «بد بازی کرده است»، احتمال دارد که احساس تنهایی کند. این امر ممکن است بی‌شباهت به یافته‌های موجود در ادبیات کودکی نباشد (استرن، 1985) که در آن گفته می‌شود: آنچه که موجب ایجاد پیوند می‌شود، هم‌آهنگی میان صفات نوزاد و مراقب است، نه ویژگی‌های هر یک از آنها.

انواع مختلف تنهایی

کیفیت تجربه یک هیجان به میزان زیادی بستگی به هیجان‌های دیگری دارد که به طور همزمان در حال تجربه شدن هستند (ایزارد و بوکلر، 1978). هیجان‌ها سیستمی را شکل می‌دهند (ایزارد، 1971) که تغییر در هر یک بر تجربه تمامی هیجان‌های دیگر تأثیر می‌گذارد. به همین دلیل، برای مثال اگر کنجکاوی برانگیخته شود، تجربه ترس یا اضطراب را تغییر می‌دهد (بوکلر و ایزارد، 1980). نوزادانی که کنجکاوی‌شان برانگیخته می‌شود، در موقعیت‌هایی که درد را القا می‌کند، در واقع درد جسمی کمتری را احساس می‌کنند (ایزارد و بوکلر، 1978). به شکلی مشابه، اگر احساس کنجکاوی به میزان کافی در مراجع تحلیلی برانگیخته شود، راحت‌تر می‌تواند اضطراب، شرم و احساس تنهایی در موقعیت تحلیلی را تحمل کند (بوکلر، 1993).
می‌توانیم چنین نیز فرض کنیم که کیفیت تنهایی حداقل تا میزانی توسط هیجان‌های همراه دیگر شکل می‌گیرد. به نوعی می‌توان گفت نظر فروم-ریکمن (1959) در مورد آنچه که احساس تنهایی را تسکین می‌دهد، این نکته را پیش بینی کرده بود. فروم-ریکمن در نوشتار خود در مورد تجربه زندانی جنگ جهانی دوم که در سلول انفرادی نگه داشته می‌شد، توضیح می‌دهد که چطور از این تجربه سخت و دردناک جان سالم به در برده است.
به باور من، اعتقاد غیر قابل انکار و حقیقی او به صحت معنوی اعتقادات سیاسی خود که موجب محکومیت او شد، عامل دیگری است که باعث شد تا او بدون دچار شدن به بیماری روانی از این تجربه دردناک جان سالم به در برد… زندانی متخلف احتمالاً عزم و اراده را در راستای یک غایت ندارد، امری که به برنی کمک کرد از نظر روانی سالم بماند، هرچند که از فرصت کار کردن یا دریافت تحریک به واسطه مطالعه محروم مانده بود ـ دو امری که برای خیلی‌ها مؤثرترین پادزهر و درمان در برابر تحقیر حاصل از محکومیت و تنهایی فروپاشنده بوده است (ص. 324).
احساس تنهایی که به واسطه شرم بدتر می‌شود، متفاوت از احساس تنهایی است که به واسطه احساس هدفمندی تسکین می‌یابد. وقتی که کنجکاوی زیادی بر اثر تحریک ذهنی برانگیخته می‌شود، احساس تنهایی، تجربه‌ای متفاوت خواهد بود. البته که هیجان‌ها در طول یک جلسه و شاید در هر لحظه تغییر کند. اما اگر از یک تحلیلگر بپرسیم که کار با درمانجویی خاص چطور است، فکر می‌کنم که بیشتر تحلیلگران بتوانند به راحتی به این پرسش پاسخ دهند و پاسخ آنها دلالت بر آن خواهد داشت که در تجربه آنها، هیجان‌هایی خاص برجسته‌تر از هیجان‌های دیگر هستند. برای مثال، شربی (1989) در مورد کار خود با درمانجویان مرزی می‌نویسد: «برای من، کار با افراد مرزی مبارزه‌ای مداوم حول مسائل عشق و نفرت درمانجو و درمانگر است». شربی می‌گوید که هنگام کار با این گروه از افراد واکنش‌های هیجانی شدیدتری را تجربه می‌کند. به همین ترتیب، پائولینو (1981) موافق این است که تصمیم‌گیری در مورد کار کردن یا کار نکردن با درمانجو، تا حدی بر این اساس صورت گیرد که درمانجو چه هیجان‌هایی را بلافاصله در تحلیلگر بالا می‌آورد. فرض بر این است که این هیجان‌ها در کارشان غالب خواهد بود و بر کیفیت کار تأثیر خواهد گذاشت. اپشتاین (1981) نیز تحلیلگر درمانجوی مرزی را تشویق می‌کند تا «احساسات بد» او را بپذیرد و در نتیجه بتواند با این افراد به شکلی مؤثر کار کند. از دیدگاه من، معنای ضمنی این گفته آن است که اگر تحلیلگر احساس گناه را تجربه نکند، دیگر هیجان‌های منفی که ممکن است در کار با درمانجو احساس کند، قابل تحمل خواهد بود.
به طور کلی می‌توان گفت که درمانجویان خاص، هیجان‌های مشخصی را در ما برمی‌انگیزند. از آنجایی که فرض من بر آن است که احساس تنهایی نیز در برخی مواقع، بخشی از تجربه تحلیلگر با تمامی مراجعین است، در برابر برخی از آنها احساس تنهایی را همراه با اضطراب تجربه می‌کنیم، در حالی که در برابر برخی دیگر، برای مثال احساس تنهایی معمولاً به واسطه امید و کنجکاوی تسکین می‌یابد.
تاکنون دیدیم که کیفیت تنهایی درمانگر با درمانجو احتمالاً تحت تأثیر عوامل زیر است:
1. احساس تنهایی درمانجو ءو همکاری احتمالی
2. نوع تشخیصی که درمانجو دریافت می کند
3. موضع درمانگر در مورد انتقال متقابل یا به طور دقیق‌تر اینکه آیا راحت‌ترین موضع او در مورد این درمانجوی خاص مؤثر واقع می‌شود یا خیر
4. هیجان‌های دیگری که هنگام کار با این درمانجو، عمدتاً در درمانگر برانگیخته می‌شود.
یک راه برای مطالعه انواع احساس تنهایی در تجربه انجام کار تحلیل، ارزیابی نوشته‌های درمانگر در مورد کار خود است. برای مثال این جملات هلن دویچ را در نظر بگیرید که در مورد این موضوع است که درمانجویان خاص بر او چه شکلی هستند:
برای ساعت‌ها پشت سر کسی نشسته‌ام که آنقدر حرف‌هایش را قبلاً بارها و بارها شنیده‌ام به نظرم پوچ و بی‌حاصل می‌رسد. دچار بی‌تحرکی و بی‌قراری درونی هستم … برای همین، خودم را خاموش می‌کنم و گوش نمی‌دهم و به بی‌وقفه به ساعت خیره می‌شوم (روزن، 1985، ص. 297).
به طور قطع، عوامل بسیاری به این تجربه منجر شده است، اما فقدان پیوند میان درمانگر و درمانجو از همه مهم‌تر است. در اینجا، به نظر می‌رسد که درمانگر کلافه و ناامید و همچنین جدا افتاده و تنها است. به نظر می‌رسد که تعمداً خود را از محیط جدا می‌کند. به نظر می‌رسد هیجان‌هایی که در درمانگر به هم می‌پیوندند یکدیگر را تشدید می‌کنند و هیچ نیروی تسکین‌بخشی مانند امید، کنجکاوی یا حتی ظهور هیجانی منفی مانند ترس در مورد وضعیت درمانجو وجود ندارد تا موجب رهایی از این بن‌بست گردد.

احساس تنهایی و استرس در تحلیلگر

من پیش از این در مقاله‌ای در مورد استرس در تجربه تحلیلگری، درباره منابع مختلفی از فشارهای ذاتی که در حفظ نقش تحلیلی وجود دارد، بحث کردم (بوکلر، 1992). در میان این موارد، فشارهای فرهنگی و فردی بالاتر از خطاهای انسانی قرار دارند. تحلیلگر در درجه اول، هدف انتظاراتِ غالباً غیرواقع‌بینانه و مبتنی بر انتقال درمانجو است. فرهنگ تحلیلی از تحلیلگر انتظار دارد که افکار مربوط به نیازهای جسمانی و هیجانی خود را هنگام انجام کار تحلیل کنار بگذارد، امری که به فشارها و مطالباتی که از جانب درمانجو اعمال و مطرح می‌شود، دامن می‌زند. در نتیجه، ما با درمانجویان خود همراه می‌شویم و از خودمان انتظار داریم که به طور کامل از خود بگذریم، امری که به سختی به دست می‌آید، «به خصوص از آنجایی که تحلیلگر مشغول کمک به بیماران است، نگرانی در مورد کیفیت زندگی آنها مشروعیت می‌یابد. شکست تحلیلگر در کنار گذاشتن نگرانی در مورد خود ممکن است منجر به احساس کلاه‌برداری یا شاید حسادت به آزادی عمل در درمانجو شود» (ص. 189). فشارهای زیادی در کار تحلیل وجود دارد، اما من بر کنار گذاشتن نگرانی‌های شخصی در طول جلسه تأکید می‌کنم، چرا که فکر می‌کنم این مورد، شاید بیشتر از اکثر عوامل دیگر به احساس تنهایی تحلیلگر دامن می‌زند. من اغلب احساس کرده‌ام، آنچه که کار تحلیل را چنین دشوار می‌کند، کیفیت توجه یا شدت تمرکزی است که لازمه کار است. هنگام شنیدن درمانجو باید در میان بسیاری از مواردی که ممکن است توجه ما را بطلبد، به شکلی ظریف میان موارد زیر تعادل برقرار کنیم: هم‌سازی با ظرافت‌های هیجانی کلام درمانجو، توجه به واکنش‌های انتقال متقابل خود، درک پیشینه تاریخی درمانجو، آگاهی از مفاهیم نظری که می‌تواند به ما در استفاده درمانی مؤثر از این لحظه کمک کند و درکی از اینکه در فرایند کار با این شخص در کجا قرار داریم. سخنوران تلاش کرده‌اند تا فرایند حضور تحلیلی را با استفاده از اصطلاحاتی مانند «تقسیم مساوی توجه» (فروید) یا «شنیدن با گوش سوم» (ریک) توصیف کنند. هرچند که چنین توصیف شده است، فکر می‌کنم که همه متفق‌القول باشند که این فرایند کاری دشوار و نیازمند انرژی، مقاومت و تمرکز است. صرف حفظ تعادل میان توجه پایدار لحظه به لحظه به درمانجو و ملاحظه آزادانه تجربیات درونی خود کاری دشوار است. من این کار را مشابه آنچه که یک پیانیست یا رقصنده باله از عضلات خود انتظار دارد، می‌دانم ـ ترکیبی از کشیدگی عضلات همراه با سیالی، انعطافی عالی که نظم و هنر را در هم می‌آمیزد.
این امر ابعاد خاصی از انسانیت ما را پیش رویمان می‌آورد، من فکر می‌کنم در این کار لازم است که به طور موقت تمرکز بر دیگران را نادیده بگیریم و همین امر یکی از منابع تنهایی ما است. برای مثال، ممکن است درمانجو تجربه‌ای را توصیف کند که ما را یاد چیزی در گذشته خودمان بیاندازد. ما شروع به دنبال کردن تداعی‌های خود می‌کنیم و احساساتی را به یاد می‌آوریم که در شرایط مشابه تحمل کرده ایم. برخی تحلیلگران به این تداعی‌های خصوصی ادامه داده و برخی زودتر آن را پایان می‌دهند، برخی ممکن است آنها را با درمانجوی خود در میان بگذارند و برخی دیگر چنین نکنند. با وجود این فکر می‌کنم که اکثر یا تمامی تحلیلگران میزانی از فشار را برای شنیدن و پاسخ دادن به درمانجو و آگاه ماندن نسبت به بافت تحلیلی را احساس می‌کنند. ما نیز همانند درمانجویانمان، به شکلی نسبی تنها (alone) هستیم و از برخی مزایای انزوا بهره می‌بریم، اما نه از تمامی آن. ما نیز همانند درمانجویان، میان جدایی (aloneness) و پیوند تعادل برقرار می‌کنیم، اما برخلاف آنها، درگیر انجام تکلیفی هستیم که هدف اصلی آن درمان شخصی دیگر است. بنابراین، ما در موقعیت برقراری پیوند با احساسات، خاطرات و تجاربی هستیم که ممکن است دردناک باشد و در بهترین حالت به شکلی ناقص می‌توان آنها را به اشتراک گذاشت یا بررسی کرد، آن هم در زمانی که لازم است توجه ما به بهترین شکل تقسیم شده باشد. منظور من این است که فکر می‌کنم ما به عنوان درمانگر تنها هستیم، تا حدی به این دلیل که در لحظاتی که هیجان و رنج را القا می‌کند، نمی‌توانیم به قدر کافی برای خودمان تسکین باشیم.

درمانگرِ تنها کنش‌نمایی می‌کند

سوپروایزی من جلسه‌ای را در مورد درمانجوی اسکیزوئیدش گزارش کرد که در آن تحلیلگر در مورد رؤیایی برانگیزاننده و از نظر هیجانی مهم، مدام و مدام تفسیر ارایه می‌داد. پس از هر تلاشِ تحلیلگر برای بررسی معنای رؤیا، درمانجو پاسخی نمی‌داد و قانع نمی‌شد. تحلیلگر علی‌رغم آنکه نسبت به اینکه بیش از حد فعال است، آگاه بود، احساس فشاری برای ادامه دادن داشت و برای برقراری پیوند با درمانجو، تجارب شخصی خود را با او در میان می‌گذاشت، امری که فایده آشکاری نداشت. تحلیلگر در انتهای جلسه احساس می‌کرد جایی از کار را اشتباه رفته و از این رو احساس غمگینی می‌کرد. به او توضیح دادم که شاید اگر از درمانجو پاسخی می‌خواست بدون آنکه به آن نیاز داشته باشد، احساس بهتری می‌داشت. فکر کردم که رؤیا، هدیه‌ای از فردی است که به شکلی نامعمول امور روانی را احتکار می‌کند. این شخص امیدوار بوده که این هدیه با قدردانی پذیرفته شود و شاید بدون اینکه باز شود صرفاً ارزش احتمالی آن تصدیق گردد.
به باور من، آنچه که اتخاذ چنین موضعی را برای تحلیلگر دور از دسترس می‌ساخت، احساس تنهایی او بود. فرقی نمی‌کند که با آنچه در مورد مفید بودن اتخاذ موضعی خوددارانه‌تر مطرح کردم، موافق هستید یا نه، به هر حال، برای من واضح است که احساس تنهاییِ این تحلیلگر را به سمت انجام کاری هدایت کرد که به نظر خودش غیر سازنده بود. البته درست است که به صرف اینکه درمانگر احساس می‌کرد این کار غیر سازنده است، نمی‌توان گفت که انجام این کار واقعاً غیر سازنده بوده است. حتی ممکن است برخی احساس کنند که موضع سوپروایزی من دقیقاً همان چیزی بوده که لازم بود و می‌توان در ادامه کار آن را به شکلی مشترک بررسی کرد. موافقم که این رویکرد ممکن است درست باشد، اما فکر می‌کنم حتی اگر کسی به شکلی بالینی کار را دنبال کند، لازم است که احساس تنهایی درمانگر در این موقعیت شناسایی شود. همچنین لازم است که راهی برای مقابله با آن پیدا کند تا احساس کفایت را به او بازگرداند.
احساس تحلیلگر مبنی بر اینکه بیش از حد فعال است، تنها یکی از رفتارهایی است که در پاسخ به تنهایی ایجاد می‌شود. رفتار دیگر از این دست، استفاده بیش از حد از اصطلاحات تخصصی است. در این حالت درمانگر تلاش دارد که با درمانجو به مثابه همکاری متخصص ارتباط برقرار کند. ممکن است احساس تنهایی ما گاهی باعث انکار یا نادیده گرفتن شواهدی از انتقال منفی گردد، چرا که ما نیازمند دریافت احساس دوستی و همراهی از جانب درمانجو هستیم. ممکن است از سرِ تنهایی، بر شباهت درمانجو به خودمان بیش از حد تأکید کنیم و به شکلی انتخابی به تفاوت‌هایی که موجب می‌شود درمانجو بیشتر شبیه فردی غریبه‌ باشد، بی‌توجه باشیم. در نتیجه فکر می‌کنم که احساس تنهایی موجب توجه، ادراک و رفتار ما به نحوی می‌شود که استفاده کامل از توانمندی‌های‌مان در برابر درمانجو را محدود می‌سازد. به طور خاص‌تر می‌خواهم این بحث را مطرح کنم که احساس تنهایی ما ممکن است ما را در برابر آسیب روانی بیمار، بی‌طاقت کند، چرا که ممکن است این آسیب روانی را به مثابه مانعی تجربه کنیم که ما را از پیوند عمیق‌تر با درمانجو باز می‌دارد. در نتیجه اسکیزوئید، خودشیفته یا وسواسی بودنِ درمانجو، ممکن است به مثابه امری احساس شود که ما را از او دور می‌کند، به عبارتی ما را از رسیدن به یک همکاری رضایت‌بخش باز می‌دارد. حقیقتاً به تعبیری این دقیقاً همان چیزی است که اتفاق می‌افتد. اما باید دانست که موضوعِ کارِ ما فهم آسیب روانی درمانجو است و دشمنی شخصی ای وجود ندارد. با این وجود، ما به شکلی پارانوئیدوار، مقاومت درمانجو را به عنوان مانعی تجربه می‌کنیم که تعمداً سعی بر خنثی‌سازی تلاش‌های درمانی ما دارد. در نتیجه، در حالی که درمانجو مشغول آن است که صرفاً خودش باشد، ما او را فردی می‌بینیم که تعمداً در برابر ما مقاومت می‌کند، چرا که از سر تنهایی می‌خواهیم او کسی باشد که به شکلی بهتر با ما رابطه برقرار می‌کند. در این شرایط، ما در موقعیتی قرار داریم که صرفاً نمی‌خواهیم که آسیب روانی درمانجو از بین برود، بلکه “نیاز داریم” که چنین امری اتفاق بیفتد. از این رو، من فکر می‌کنم در پس این نظرِ بیون که اغلب نقل می‌شود، دنیایی از خرد نهفته است: “هر جلسه درمانی را بدون هیچ خاطره یا میلی آغاز کنید”. من فکر می‌کنم این احساس تنهایی خود ما است که نواقص بین‌فردی درمانجو را هدف ناشکیبایی یا گاهی نکوهش ما قرار می‌دهد. ما باید قادر باشیم هر آنچه را که مانع همکاری کامل درمانجو با تلاش‌های ما می‌شود، بدون بدخواهی تحمل کنیم.

ظرفیت تنهایی در تحلیلگر

رابطه فرد با ابژه‌های درونی اش، تا زمانی که قابل اعتماد باشند، او را از زندگی مسالمت آمیز با آنها بهره مند می سازد، به طوری که فرد به شکل موقت قادر می‌شود حتی در غیاب ابژه‌های بیرونی و تحریک در آرامش به سر ببرد (وینیکات، 1958، ص. 32).
شاید این بحث مطرح شود که ظرفیت تحلیلگر برای تنها بودن، تفاوتی با ظرفیت تنهایی دیگر افراد ندارد و به طور کامل وابسته به سطح پختگی اوست. چنین چیزی ممکن است درست باشد، اما من فکر می‌کنم که ما به عنوان تحلیلگر در طول آموزش خود از فرایند رشدی ثانویه‌ای عبور می‌کنیم که مراحل آن مانند فرایند اولیه نیست (بوکلر، 1988، 1992). به عبارتی، در طی آموزش ما، فرایندهای جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت از نو تکرار می‌شود. در نتیجۀ آموزش، تا حدودی با خانواده‌ای تحلیلی همانندسازی می‌کنیم، اما به هر حال هویت‌های جداگانه خود را داریم. می‌توان آموزش را به مثابه پیشرفت تدریجی درک روش‌هایی در نظر گرفت که هر یک از ما نقش منحصر به فرد و شخصی خود را بر سنت تحلیلی می‌اندازیم. ما نیازی قوی برای داشتن تعلق به گروه داریم (شافر، 1979)، اما همچنین نیاز داریم که صدایی متفاوت داشته باشیم.
در نتیجه می‌توان چنین گفت که ما در طول آموزش، رابطه با تحلیلگر، سوپروایزر و استادان خود را درونی می‌کنیم و این درونی‌سازی‌ها برای هر یک از ما بنیانی مهم را شکل می‌دهند. هر درمانگر «صدای گروهی» درونی و شخصی خود را به هر جلسه می‌آورد. با فرضِ گذراندن آموزشی به اندازه کافی خوب، چه چیزی به درمانگر امکان می‌دهد که ظرفیت تنها بودن با درمانجویی خاص را حفظ کند؟
اول از همه باید همانطور که پیش‌تر مطرح شد، بگویم که لازم است درمانگر (و صدای گروهیِ درونی او) از موضع خود در مورد انتقال متقابل که لازمه کار با درمانجو است، رضایت داشته باشد. اما باور دارم که باید در مورد این نکته بیشتر صحبت کرد تا بتوان ظرفیت تنها بودنِ درمانگر را توضیح داد. من فکر می‌کنم که لازم است احساس گزند و آسیب به شکلی کلی در تحلیلگر حضور نداشته باشد تا توان تنها بودن با درمانجو حفظ گردد. به عبارتی، درمانگر نباید به شکلی مداوم و بیش از حد احساسی ناخوشایند نسبت به خود یا درمانجو داشته باشد. این امر امکان استفاده خلاق از تنها بودن را فراهم می‌کند.
این احساس نسبتاً خوشایند درونی اگرچه ضروری است، اما به تنهایی کافی نیست. من باور دارم برای آنکه تحلیلگر بتواند تنها بازی کند، نیاز به اتاق بازی و چند اسباب‌بازی دارد. به عبارتی، زمانی که تحلیلگر با درمانجو تنها مانده است، باید زمینه‌ای داشته باشد که تجربه را در آن جا دهد و چهارچوبی مفهومی داشته باشد تا به شکلی تجربی به بررسی تبیین‌ها بپردازد. تحلیلگرِ جدا افتاده، همانند زندانی جنگ جهانی دوم که فروم-ریکمن در مورد آن نوشته است، باید بتواند به معنا در تجربه خود، امید و تحریک ذهنی دست یابد تا جان سالم به در برد. اینجا است که نظریه می‌تواند زمینه‌ای معنادار، چهارچوبی مفهومی و تحریک کنجکاوی را فراهم آورد.
هنگامی که تحلیلگر در کنار درمانجو است ممکن است تنها باشد، اما لزوماً احساس تنهایی نمی‌کند. من فکر می‌کنم احساس تنهایی در کنار درمانجو، ریشه در انزوای دایمی دارد تا انزوای موقتی. اگر تحلیلگر به شکلی لایتغیر احساس جدایی از درمانجو داشته باشد، احساسی از تنهایی شروع به رشد می‌کند که به مرور عمیق‌تر می‌شود. نوع تشخیصی که درمانجو دریافت می کند، یا روش اصلی رابطه‌مندی او، سطح راحتیِ تحلیلگر با موضع اتخاذی خود در مورد انتقال متقابل با این درمانجو، و دیگر هیجان‌هایی که این درمانجو در درمانگر برمی‌انگیزد، همگی در ایجاد شرایط هیجانی تحلیلگر نقش دارند. این مسائل احساس تحلیلگر در مورد این موضوع را تحت تأثیر قرار می‌دهند که او تا چه حد می‌تواند در برابر این درمانجو خودش باشد یا بهتر است بگوییم او تا چه حد می‌تواند همان خویشتنِ باکفایت و با مهارتی باشد که صدای گروهی درونیِ تحلیلگر و سوپروایزرهای او به شکل‌گیری آن کمک کرده‌اند. اگر درمانگر احساس کند که نمی‌تواند در برابر درمانجویی خاص چنین فردی باشد، ممکن است از صدای گروهی درونی خود احساس جدایی کند. ممکن است احساس نیاز کند تا تقصیر را گردن شخصی دیگر بیاندازد و یا در برابر آسیب روانی درمانجو ناشکیبا شود _و با آن به مثابه دشمنی شخصی برخورد کند (واکنشی که بیشتر پارانوئیدوار است)_ یا احساس بی‌کفایتی کند (واکنشی که بیشتر افسرده‌وار است). شاید هم هر دو حالت را تجربه کند. در هر صورت، احساس تنهایی پیش‌رونده‌ای پدیدار می‌گردد.
از منظر دیدگاه‌های سیستم هیجانی، ممکن است تنهایی در چنین موقعیتی با اضطراب، شرم، گناه و خشم همراه باشد. شاید مهم‌ترین مسئله این باشد که تحلیلگر علی‌رغم احساس تنهاییِ فزاینده، مجهز به پادزهرهایی که پیش‌تر اشاره کردیم نیست، عواملی مانند امید، احساس هدفمندی و تحریک کنجکاوی. ما تحلیلگران، که همگی باید دونده‌های مسافت‌های طولانی باشیم، چطور می‌توانیم حداقل از بخشی از این تنهایی اجتناب کنیم؟ البته نوع منش و تجارب اولیه‌مان، نقشی اساسی در آسیب‌پذیری ما نسبت به تنهایی در مواقع انزوای‌مان دارد. اینکه چقدر می‌توانیم در غیاب تصدیق یا در حضور عدم تصدیق، احساس خویشتن خود را حفظ کنیم، به هر دو تاریخچه رشدی‌مان بستگی دارد: تجارب اولیه کودکی ما از جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت فردی، و تجارب بعدی تحلیلی ما از جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت [تحلیلی]. من فکر می‌کنم که هر دو تاریخچه فوق به یک اندازه مهم هستند.
باید با صدای گروهی درونی که هر روز به دفتر کار خود می‌آوریم، راحت باشیم. همچنین لازم است که این صدا به میزان کافی تحریک‌کننده باشد تا استفاده خلاق از تنهایی (aloneness) را میسر سازد. احساسی که این صدا به ما می‌دهد باید چنین باشد: هر آنچه که امروز در برابر این درمانجوی خاص رخ دهد، ما را به عنوان تحلیلگر تعریف نمی‌کند، چرا که ما پیش از این در طول شکل‌گیری هویت و همانند‌سازی‌های تحلیلی تعریف شده‌ایم و خود را تعریف کرده‌ایم. ما با هر تعامل جدید با درمانجو، از نظر شخصی و حرفه‌ای در معرض خطر نیستیم. اگر چنین بنیانی در ما شکل گرفته باشد، می‌توانیم تنهایی (aloneness) خود در برابر درمانجو را به عنوان اطلاعات تجربه کنیم تا قضاوت. می‌توانیم تنهایی را در ذهن خود برگردانیم و ببینیم به چه چیزی مربوط است، در مورد آن کنجکاو شویم، آن را امری معنادار دریابیم و آن را چیزی در نظر بگیریم که می‌خواهیم آن را درک کنیم، نه به عنوان مانع یا محکومیت. می‌توان از آن تنهایی که موجب قطع تماس ما با خودمان، صدای گروهی‌مان یا درمانجو نمی‌شود، به شکلی خلاق استفاده کرد، و تنهایی ای که به شکلی خلاق از آن استفاده می‌شود را نباید احساس تنهایی به حساب آورد.
تا زمانی که بتوانیم پیوند خود را با احساس خوب از خویشتن خود حفظ کنیم و نسبت به درمانجو بدبین نباشیم، تنها بودن در کنار او امری دردناک نیست. مفاهیم نظری می‌تواند با ارایه چیزی که بتوان در زمان تنهایی با درمانجو با آن بازی کرد، به این فرایند کمک کند. صدای گروهیِ درونی که حمایتگر، خوب و طوری باشد که بتوان با آن بازی کرد، امکان استفاده پربار و خلاقانه از تنهایی را به تحلیلگر می‌دهد.

 

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود کنید.

 

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20181115_172822.png
شهریور ۹, ۱۳۹۷

مدلهای نظری و خنثی بودنِ تحیلگر (۱۹۸۶) نوشته جی گرینبرگ/ مترجم: راحله زمانی/ ویراستار: عادله عزتی

مقدمه ویراستار متن اصلی

در این مقاله که مورد ارجاع بسیاری قرار گرفته است، جی گرینبرگ چندین راهبرد مفهومی را تدوین می کند که نویسندگان دیگر در حوزه ارتباطی می توانند از آن استفاده کنند. باتکیه بر تمایز گسترده ای که او و میتچل سه سال قبل تر (در کتاب خود تحت عنوان روابط ابژه در نظریه روانتحلیلی) بین مدل های سائق و ارتباطی مطرح کردند، در اینجا گرینبرگ کاربردهای آن مدلهای متضاد برای ماهیت موضع و مشارکتِ تحلیلگر را مدنظر قرار می دهد. اینها مسائلی بودند که در چند سال بعد از آن دغدغه گرینبرگ را تشکیل می دادند، و سپس مجموعه آنها در سال 1991 و در کتابِ ادیپ و فراتر از آن بصورت انباشه به چاپ رسید.

گرینبرگ یک نوع نگرش را نسبت به نظریه روانتحلیلی به نمایش می گذارد که در عین اینکه حاکی از احترام است، چاپلوسی نمی کند. درحالیکه منتقدین روانتحلیلی کلاسیک که قبل از او بحث های خود را مطرح کرده بودند (مثلا، در سنت روان تحلیلی بین فردی) اغلب رویکرد بالینی کلاسیک را بعنوان رویکردی توصیف می کردند که بسیار مبتنی بر نظریه است، و پیشنهاد می کردند که می توان یک رویکرد آزادتر که کمتر مبتنی بر تکنیک درمانی باشد را تدوین کرد، اما گرینبرگ گفت که تمام روش های بالینی لزوماً و حتماً مبتنی برنظریه هستند. چیزی که ضروری و مورد نیاز است این نیست که ما از شر نظریه خلاص شویم (که البته این خلاصی غیر ممکن است)؛ بلکه آنچه اهمیت دارد مطالعه کردنِ شیوه کاربرد نظریه در رویکرد عملی تحلیلگر است. در روش شناسی مفهومی گرینبرگ (و بطور کلی در گرایش عمومی به نظریه پردازی های ارتباطیِ بعدی)، مسئله این نیست که آیا اصل نظری صحیح است یا خیر، بلکه مسئله این است که آیا کاربردهای ضمنی نظریه طوری هستند که تحلیلگر به آنها اعتقاد پیدا کند یا خیر. (در سال 1988، لاورنس فریدمن قصد داشت که یک رویکرد مشابه را نسبت به نظریه تطبیقی [مقایسه ای] در آناتومیِ روان درمانی تدوین کند.)

همچنین یکی دیگر از ویژگی های روشِ گرینبرگ، علاقه و توجه به مفهوم بندیِ مجدد و کاربستِ مفاهیم مهم کلاسیک است. او ابتدا معنای هر مفهوم را در کاربرد اولیه فروید مورد بررسی قرار می دهد (در اینجا، اهمیت اصلِ خنثی بودن با توجه به عینیتِ منفصل شده ی تحلیلگر در مدل سائق و فلسفه علوم دوران فروید. او درمی یابد که معانی اولیه مملو از مفروضه های قدیمی هستند که مانعِ قضاوت بالینی دقیق می شوند). خنثی بودن یک اصلاح قدیمی و منسوخ است.

سپس گرینبرگ این را در نظر می گیرد که مفهوم خنثی بودن چه معانی ای می تواند داشته باشد، که با اصول رابطه ای کنونی همگام شده و در بافت آن قرار گرفته است. در مدل ارتباطی، تحلیلگر نمی تواند انتخاب کند که آیا در فرایند مشارکت کند یا خیر. این امر برای گرینبرگ (برخلاف برخی نویسندگان دیگر رویکرد ارتباطی) به این معنا نیست که استفاده از تکنیک امری نامربوط و غیرممکن است. در دیدگاه گرینبرگ، تکنیک حتی اهمیت بیشتری نیز پیدا می کند، چراکه اصول موجود در تکنیک، چه بصورت صریح و چه بصورت ضمنی، شیوه مشارکت درمانگر را تعیین می کنند و به آن شکل می دهند.

سپس، گرینبرگ یک تعریف ارتباطی از خنثی بودن ارائه می دهد: او خنثی بودن را یک هدف و نه مجموعه ای از رفتارها می داند،.او خنثی بودن را تلاش برای کسب یک نوع توازن، و نه یک نوع بی تفاوتی و عدم فعالیت توصیف می کند. از نظر گرینبرگ، توازنی که تحلیلگر باید برقرار کند، یک نوع توازن بین امنیت و خطر، بین آشنا و ناشناخته، و بین قدیمی و جدید است که همیشه در چارچوب ویژگی های بسیار خاص و انحصاری دوگانه تحلیلی (بیمار و درمانگر) وجود دارد.

گرینبرگ در جامعه روانکاوی ارتباطی یک شخص کلیدی بوده است: او شیوه تفکری را تدوین کرد که علی رغم رها کردن رهنمودهای سنتی و مفاهیم و ممنوعیت های کلاسیک، از نظر فرایند و قضاوت بالینی منحصر به فرد بود. تعریف مجدد او از خنثی بودن (از چیزی که انجام می دهیم یعنی رفتارمان، به سوی چیزی که هر بافت تعاملی ایجاب می کند و در بافت تعاملی معنا میابد)، کمک کرد که بتوانیم طیف گزینه هایی که یک تحلیلگر ارتباطی مدبر می تواند برای مشارکت در رابطه درمانی خود داشته باشد را توسعه بخشیم. بنابراین، نتیجه گیری گرینبرگ این است که داشتن گشودگی هیجانی بیشتر، خودافشایی، و ابرازِ قضاوت ها، درصورتی که در برخی شرایط بالینی بطور “مدبرانه به کار گرفته شوند”، همگی در خدمت هدف ما برای خنثی بودن در درمان خواهند بود. به همین صورت، محتاط بودن و گمنامی، که سپر محافظ تکنیک کلاسیک از آنها تشکیل شده است، می توانند یک تأثیر مخرب و بسیار غیرخنثی بر برخی شرایط بالینی داشته باشند. در اینجا گرینبرگ بسیار محتاط است، و در سراسر نوشته های بعدی خود تأکید می کند که هیچ یک از این رفتارها همیشه صحیح یا سودمند نیست. ازنظرِ گرینبرگ و همچنین از نظر دیگر نویسندگان رویکرد ارتباطی در سالهای اخیر، ابرازگری تحلیلی به همان اندازۀ خودکنترلیِ تحلیلی اهمیت دارد.

در مورد این مقاله بار دیگر در مقاله ای تحت عنوان ادیپ و فراتر از آن: یک نظریه بالینی (1991) بحث شده و در آن مقاله ادغام شده است.  بسیاری از پیشرفت های مهم دیگر در بررسی های گرینبرگ از ویژگی های تعاملیِ رابطه تحلیلی، در مقالاتی پس از آن آورده شده اند: “تکنیک روان تحلیلی و ماتریس تعاملی” در فصلنامه روان تحلیلی (1995، 64: 1-22).”گفتار روانتحلیلی و عمل روانتحلیلی: یک تاریخچه کوتاه”، در مجله روانتحلیلی معاصر (1996، 32: 195-214).

مدل نظری و خنثی بودن تحلیلگر

برخی از متون منتشر شده در روانتحلیلی بسیار مبهم اند و گاه سردردگمی بسیاری را در ذهن درمانگر ایجاد می کنند، برای مثال متون منتشرشده در مورد ارتباط بین نظریه و تکنیک از این دست متون می باشند. این امر دلایل زیادی دارد که تمامی آنها تاحدی به تطابق ضعیف بین نوعِ نظریه پردازی، و نوع کاری که در عمل بالینی انجام می شود، ارتباط پیدا می کنند. یک جنبه از این امر، ناهماهنگیِ نامطلوب اما اجتناب ناپذیر بین فعالیتی که ذاتاً ماهیت عمومی دارد و فعالیتی که اساساً امری خصوصی است می باشد. نظریه پردازی، ضرورتاً به صورت عمومی انجام می شود. بحث های نظری که این ماهیت را دارند باید نگاشته شده و بصورت بلند به گوش دیگران رسانده شوند. وقتی این نظریه ها مورد بحث قرار می گیرند، تمام شرکت کنندگان به آنچه که گفته می شود دسترسی دارند؛ حتی اگر لزوماً به منظور کلی نوشته ها و گفته های نظری دسترسی نداشته باشند. ازطرف دیگر، تکنیک به روشنی یک امر خصوصی است. تمام تعاملاتی که در تحلیل انجام می شوند ضبط نمی شوند، و حتی در اصول نظری نیز این کار وجود نداشته و بر آن تأکید نمی شود.

به همین دلیل، ترجمۀ اصول نظری به صورت دستورالعمل های تکنیکی، مانع مشاهده بیرونی می شود. کاربرد نظریه، بطور غیرقابل اجتنابی، تفسیر ما از نظریه است. جانبداری از نظریه باعث می شود که کاربرد نظریه به یک عمل شخصی و مبتنی بر تصمیم گیری فرد تبدیل شود. وقتی که نظریه جزئی از دیدگاه خاص تحلیلگر به زندگی انسان می شود (صرف نظر از شخصیت تحلیلگر)، ردیابی تأثیر آن به امری دشوار تبدیل می شود.

بدیهی است که هیچ تحلیل سودمندی فقط با دستورالعمل های موجود در کتاب ممکن نمی شود، یعنی با کاربردِ ساده اصول نظری در تاریخچه زندگی یک تحلیل شونده، این کار امکان پذیر نیست. بااین حال، اگر تکنیک را به کلی از تأثیرات نظریه محروم کنیم، به همان اندازه به روانتحلیلی آسیب زده ایم. همانطور که جوزف سندلر به درستی بیان کرد (1983)، هر تحلیلگری (حداقل در سطح نیمه هشیار) دارای یک نظریه در ذهن خود است. نظریه پردازی بعنوان یک رشته رسمی، نیازمند این است که تحلیلگر مفروضه های خود را بیان کرده و این مفروضه ها را باتوجه به گزینه های دیگری که به کارهای بالینی دیگران شکل داده اند، مورد سنجش قرار دهد. این اصل، مانع از عقب نشینی به ادعاهای ساده لوحانه و عقیمی می شود که باعث بدنامی روان تحلیلی در جامعه اندیشمند گسترده تر شده اند – ادعاهایی که در آنها ما نظریه را تسلیمِ شهود، همدلی یا عملگرایی کرده ایم.

علی رغم تناسب ضعیف بین نظریه و تکنیک، این امکان وجود دارد که باتوجه به اصول نظری گسترده، نتیجه گیری های تکنیکی مهمی را به دست آوریم. میتچل و من باتوجه به یک مسئله تکنیکی این را مورد بررسی قرار داده ایم – تکنیک های تفسیری تحلیل گر. ما مستند کرده ایم که مدل نظری که یک تحلیلگر بطور ضمنی یا صریح به کار می گیرد، به چه شیوه هایی محتوای تفاسیر او را تعیین می کنند (گرینبرگ و میتچل، 1983). در این مقاله، من کاربردهای مدل موضِع گیری تحلیلگر در شرایط روانتحلیلی را مورد بررسی قرار خواهم داد. من به ویژه به مفهوم بدنام اما هنوز سودمندِ خنثی بودن تحلیلگر، می پردازم – که امیدوارم به خوبی آن را روشن کنم. من منشأ مفهوم خنثی بودن در نظریه اولیه فروید، مشکلاتی که به خاطر چسبندگی به ریشه های آن در همان نظریه ایجاد می شود، و بهبودی هایی که براساس اصول نظریِ اصلاح شده و با تعریف مجدد آن ظاهر شده اند، را مورد بحث قرار خواهم داد.

من و میتچل در کتابمان، دو مدلِ اساسی و رقیب که بر تاریخچه نظریه روانتحلیلی غلبه کرده اند را تفکیک کرده ایم: ما به آنها مدل ساختار/سائق و مدل ساختار/رابطه ای می گوییم. مدل ساختار/سائق در کارهای اولیه فروید ظاهر شد که در کارهای بعدی او و در کارهای پیروان اصلی او در سنت روانتحلیلی اصلی توسعه یافته و حفظ شد. نطفه مدل ساختار/رابطه ای نیز در بحث های اولیه آدلر و یونگ شکل گرفت و بطور کامل، اما مستقل، در نظریه های فیربرن و سالیوان ظاهر شد. این مدل توسط بسیاری از نظریه پردازان از جمله در روابط ابژه یا نظریه های بین فردی به شیوه های مختلفی توسعه یافت. این مدلها خودشان دسته های گسترده ای از نظریه های مختلف هستند. آنها بسته هایی هستند که حاوی دیدگاه های سازگار (اما نامشابه) هستند.

باتوجه به کاربردهای این دو مدل برای موضع بالینی تحلیلگر، دو مشخصه ای که این مدلها را از هم تفکیک می کنند باید مورد توجه ویژه قرار گیرند. اول، مدل ساختار/سائق یک نظریه روانشناسی فردی است، درحالیکه مدلِ ساختار/رابطه ای یک نظریه میدانی است. این امر بطور قاطع بر نحوه شناخت این دو مدل از موضع تحلیلگر بعنوان یک مشاهده گر تاثیر می گذارد. دوم، این مدلها ساختار روانی، یعنی منبعِ نظم و الگو در زندگی هیجانی بطور کلی و منبع آسیب شناسی روانی بطور خاص، را به فرایندهای متفاتی نسبت می دهند. مدل سائق، ساختار را بعنوان یک نوع تبدیلِ انرژی های سائقی اولیه درک می کند، درحالیکه مدل رابطه ای ساختار را بعنوان تابعی تحولی از تبادلات بین فردی اولیه در نظر می گیرد. من هر یک از این دیدگاه های بنیادی را به ترتیب مورد بررسی قرار می دهم، و با اصول مدل سائق آغاز می کنم.

مدل فروید در رابطه با نقش تحلیلگر، مبتنی بر موضعِ یک دانشمند مشاهده گر است، بهمان صورتی که در قرن نوزدهم درک می شد. فیلسوف اسپانیایی ارتگا وای گاست، بطور انتقادی این نگرش علمی را مورد بحث قرار داده و توصیف کرد:

درنهایت، انسان می خواهد که حقیقت را درمورد همه چیز بداند. همین کفایت می کند که انسان نباید در مواجهه با پیچیدگی های مسائل روحیه خود را از دست بدهد، و اینکه انسان نباید اجازه بدهد که هوس و احساسات ذهن او را آلوده و تار کند؛ اگر انسان با تسلطی کامل بر خود بتواند از ابزار تعقل خود استفاده کند، اگر بالاخص از تعقل خود به شیوه ای منظم استفاده کند، خواهد یافت که توانایی تفکر او متشکل از منطق و استدلال است، و اینکه انسان در قوه استدلال خود دارای یک قدرت جادویی است که به وسیله آن همه چیز را به صورت روشن تقلیل داده و تفکیک می کند، و هرچیز مبهمی را به روشنی تبدیل می کند، و درنهایت با تجزیه و تحلیل به همه چیز نفوذ می کند تا وقتی که آن چیز آشکار و مبهرن شود (1940، ص 170-171).

این جمله فروید در نامه اش به تئودور ریک را مقایسه کنید که گفت “پژوهش علمی باید بدون وجود مفروضه انجام گیرد. در هرنوع تفکری، انتخاب دیدگاه غیرقابل اجتناب است” (1928، ص 196).

نظریات فروید دربردارنده یک فرمول بندی است که فیلسوفان معاصر آن را بصورت یک حرکت قدیمی و غیرمرسوم (اگر نگوییم خودسرانه) درمورد ماهیت بررسی علمی می دانند. این فرمول بندی که برگرفته از فلسفه دکارتی درمورد علوم است، و اورتگا آنها را به سخره می گیرد، اعتقاد دارد که اساساً مشاهده گر در خارج از میدان مشاهده ای می ایستد. بیرون بودن مشاهده گر، با خود یک نوع عدم درگیری با پدیده را بهمراه می آورد؛ و این اصطلاح از نظر ساختاری و هیجانی در این مورد صدق می کند. این عدم درگیری با پدیده ها است که باعث می شود استدلال و منطق بصورت بی طرفانه و غیرمغرضانه به کار گیرد، و همچنین ظهور حقیقت را تسهیل می کند.

فروید یک مجموعه جامع و سیستماتیک در رابطه با موضع بالینی تحلیلگر تدوین نکرد. تشبیه کردن تکنیک به قوانین شطرنج توسط فروید، که در آن به تغییرپذیری نامتناهیِ روش های مورد استفاده در مرحله میانی تحلیل (که مرحله ای طولانی است) تاکید می کند، نشان می دهد که سیستماتیک کردن کامل فرایند، نامطلوب و حتی غیرممکن است (فروید، 1913). من فکر می کنم که فروید (برعکس بسیاری از پیروانش) سکان حرکت گسترده ای را به هر درمانگر می دهد و اجازه می دهد که تکنیک ها درنتیجه ترکیب خاصی از شخصیت هایی که هر مواجهه تحلیلی را خلق و تعریف می کند، خودشان تکامل پیدا کنند. همزمان، رهنمودهای تکنیکی فردی خودش با هم مطابقت کرده و در یک راستا هستند، و تکنیک های خودش اشتراکات بسیاری دارند زیرا ریشه تمام آنها در نگرش او نسبت به علوم قرار دارد. موقعیتِ “توجه متوازن” و قیاس های “صفحه خالی” یا “آینه انعکاسی”، و توصیه او مبنی بر داشتن یک نگرش “جدایی جراحی گونه” (فروید، 1912؛ 1913) و غیره همگی برگرفته از این ایده ها هستند: مشاهده گر بیرونی بودن، عینیت، بی طرفی در تحلیل-مشاهده گری.

اگر یک فیلسوف علوم، مطلوبیت و حتی امکان پذیری بیرونی بودن و بی طرفی کامل را به ما دیکته کند، بازهم ما به روانشناسی ای نیاز داریم تا نیرویی را تعریف کند که تحلیلگر در آن بین بایستی بی طرف باقی بماند. اینجا است که فرضیه های روانپویشی و ساختاریِ مدل ساختار/سائق اهمیت تعیین کننده دارند. بطور خلاصه، این مدل باور دارد که ساختار روانی، به استثنای جنبه های خودمختارِ ایگو در ماتریس تمایزنایافته، درنتیجه تغییرشکل انرژی سائق های جنسی و پرخاشگرانه ای تکامل پیدا می کند که بصورت ذاتی و شاکله ای تعیین شده اند. براساسِ سطوح مختلفِ مواجهه با تاثیرات محیطی، و متعاقباً با درجات مختلف فاصله ای که از اهداف سائق اولیه داریم، سه ساختارِ اید، ایگو و سوپرایگو ظاهر می شوند. هر ساختار دربردارنده یک الگوی کمابیش پایدار از نیازها است (همین پایداری و ثبات نسبیِ ساختارها و تعادل بین آنها است که به ما کمک می کند یک نظم مشخص را مفهوم سازی کنیم که به آن شخصیت و یا آسیب شناسی روانی می گوییم). همچنین این ساختارها و تاثیرات متقابل آنها هستند که میدانِ مشاهده ای را برای تحلیل گر پیروِ مدل سائق تشکیل می دهند.

اصول فلسفی و روانشناختی مدل سائق، در اصلِ تکنیکیِ خنثی بودن گرد همدیگر آمده اند. فروید خودش به ندرت از واژه خنثی بودن استفاده می کرد. این واژه ابتدا در بافت نصیحت به تحلیلگران درمورد نحوه کنترل اذعان عشق توسط بیماران، ظاهر شد. فروید هشدار می دهد که پاسخ دادن به صورت مهربانانه، چه بصورت تشویق گرانه و چه دلسرد کننده، باعث شکست خوردن تحلیل می شود، و سپس فروید می گوید که “. . . . ما نباید خنثی بودن نسبت به بیمار را رها کنیم، چرا که ما حالت خنثی بودن را به خاطر تحت کنترل داشتن انتقال متقابل به دست آورده ایم” (1915، ص 164). فروید بیشتر توضیح نداد که معنای خنثی بودن از نظر او چیست. درواقع، علی رغم اینکه این مفهوم یک سنگ بنا در مفهوم سازی سنتی از موقعیت و موضع تحلیلی است، اما تعریف رسمی خنثی بودن تا سال 1936 توسط آنا فروید بیان نشد. آنا فروید در اثر خود به نام ایگو و مکانیسم های دفاعی نوشت:

وظیفه تحلیلگر این است که آنچه ناهشیار است را به هشیاری بیاورد، و در این راه مهم نیست که این محتوا به کدام نهاد روانی تعلق دارد. تحلیلگر توجه خود را به صورت برابر و بصورت عینی به عناصر ناهشیار در هر سه نهاد معطوف می کند. به عبارت دیگر، وقتی تحلیلگر شروع به کارِ بصیرت بخشی می کند، فاصله اش با اید، ایگو و سوپرایگو به یک اندازه خواهد بود (1936، ص 28).

در این گفته ها، به مفروضه هایی دقت کنید که من مورد بحث قرا داده ام. دراینجا یک عینیت وجود دارد که با بیرون ماندن تحلیلگر ایجاد می شود، یک عقلانیت وجود دارد که به بصیرت بخشی می انجامد، و یک بی طرفی در مشاهده گر معقول وجود دارد. البته، همچنین نیروهای پویایی وجود دارند که در سازمان سه گانه مدل ساختاری قرار دارند. جوزف لیچتنبرگ این را اینگونه خلاصه کرده است: ” . . . دیکتاتوریِ حقیقت و استدلال باعث روشن فکری می شود و درنهایت هر عنصر در فرد، یعنی تکانه ها، ایگو و سوپرایگو به جایگاهی دست پیدا می کند که استحقاقش را دارد” (1983، ص 207).

مفهومِ خنثی بودن اخیراً در بسیاری از چرخه های تحلیلی خیلی محبوب نیست. برای اینکه بفهمیم چرا، بیایید نگاهی به لغتنامه انگلیسی آکسفورد بیندازیم. در اینجا خنثی بودن به شیوه های مختلفی تعریف شده است. برای تحلیلگران، اولین تعریق هم سودمند و هم خطرناک است: “کمک نکردن یا بطور فعال جانبداری نکردن از یک طرف درصورت بروز یک جنگ یا مخالفت بین . . . طرفین، و عدم فعالیت در ارتباط با قدرت های متخاصم.” این تعریف نزدیک به همان چیزی است که در ذهن آنا فروید بود، اما به تاکید بر عدم فعالیت توجه کنید. برخی تحلیلگران به اشتباه اعتقاد دارند که بی طرفی در بهترین حالت از طریق عدم فعالیت به دست می آید. اما حتی اگر از نظر خط مشی کاری، عدم فعالیت امکان پذیر باشد، و لغتنامه نیز همین را می گوید، بازهم ازنظر بین فردی و در تعاملات هرگز شدنی نیست. هافمن (1983) و واچتل (1982) هردو بصورت قانع کننده ای گفته اند که هیچ رفتاری از طرف تحلیلگر نمی تواند بصورت غیرفعال درنظر گرفته شود. بلکه، تمام رفتارهای تحلیلگر باید بعنوان یک نوع فعالیت درنظر گرفته شوند [حتی عدم فعالیت او!].

به دلیل این دشواری، حتی در بین آنهایی که اخیراً بر خنثی بودن بعنوان یک نکته کلیدی در موضعِ بالینی صحیح تکیه می کنند، بازهم سردرگمی قابل توجهی درمورد این باقی مانده است که خنثی بودن چطور به بهترین وجه در شرایط روانتحلیلی ابراز می شود. بطور گسترده که به آن توجه کنیم، یک توافق کلی در این مورد وجود دارد که خنثی بودن به این مربوط می شود که ارزش هایمان را بر بیمار تحمیل نکنیم و انتقال متقابل را تحت کنترل و وارسی خود قرار دهیم. چاسد به خوبی نگرش خنثی را اینگونه توصیف کرده است: “یک تمایل غیرقضاوت گرانه برای گوش کردن و یاد گرفتن” (1982، ص 3). پولند آن را اینگونه توصیف کرده است: “خنثی بودن، جلوه تکنیکیِ احترام به تفاوتهای اساسی موجود در بیمار است” (1984، ص 289). بااین حال وقتی نوبت به این می رسد که این نگرش ها را باتوجه به روش های تکنیکی بشناسیم (مثلاً در تعیین ارتباط آنها با مسائلی نظیر میزان پاسخ دهی تحلیلگر، بیان تشویق، یا تقویتِ شرایط پرهیز) مسئله پیچیده تر می شود (پانل، 1984 را ببینید). اکثر نویسندگانی که از این اصطلاح (خنثی بودن) استفاده می کنند، آنرا بصورت رفتارهایی نظیر عدم پاسخ دهی به بیمار یا گمنامی ترجمه می کنند. یک گرایش وجود دارد که هنگام بحث کردن درمورد خنثی بودن، آن را با بی رنگی و عدم هم ترازی و تعادل یکی می دانند.

این کاربردهای بالینی از مفهوم خنثی بودن، در تعاریف فرعی در لغتنامه ها آورده شده اند. بی تفاوتی و بی رنگی در بین معانی این اصطلاح به چشم می خورند (پولند، 1984 را ببینید). از این نظر، بعنوان خلاصه ای از موضع تحلیلی، “خنثی بودن” به نظر مفهومی رنگ پریده می آید که نمی تواند شدت تجربه هیجانی که تحلیلگر با آن مواجه می شود یا باید مواجه شود را بازتاب دهد. بسیاری از تحلیلگران احساس می کنند که خنثی بودن یک اصطلاح بسیار سرد و کناره گیرانه است، یعنی این را منتقل نمی کند که بیماران به یک درمان و رفتار نیاز دارند که به خوبی اجرا می شود و معمولاً همان را هم دریافت می کنند.

چرا باید روانتحلیلی با مفهومی درگیر باشد که پذیرشِ بی طرفانه تمام بخش های شخصیت بیمار را به عدم فعالیت و عدم ابرازگری تحلیلگر پیوند می دهد؟ به اعتقاد من دلیل آن در ریشه های خنثی بودن در اصول معرفت شناختیِ مدل ساختار/سائق قرار گرفته است. یک خط مستقیم از تاکید دکارتی بر بیرونی بودن و عینیت بالقوه مشاهده گر تا برابر دانستن عدم همترازی و عدم مشارکت درمانگر در مدل سائق وجود دارد. عدم فعالیت به خاطر مکاشفه، حداقل یک گام منطقی بعدی به نظر می آید.

روشن است که خنثی بودن یک اصطلاح سنگین است. برخی تحلیلگران عقیده دارند که باید کاملاً این اصطلاح و مفهوم را رها کنیم. بااین حال، علی رغم محدودیت های موجود در آن، من مزیت های مهمی را در حفظ کردن خنثی بودن بعنوان یک مفهوم و یک اصطلاح می یابم. به ویژه در بافت تعریف رسمی آن بعنوان یک نوع “فاصله برابر و متوازن”، خنثی بودن این ایده را به ما منتقل می کند که تحلیلگر باید یک موضع خاص داشته باشد و این موضع باید متوازن و متعادل بوده، و باید حالت بینابینی داشته باشد. این یک تجویز ویژه و مهم برای تحلیلگرانی است که بطور پیوسته توسط نیروهای مختلف تحت فشار هستند که به شیوه های خاصی به بیماران پاسخ بدهند. وسوسه برای اینکه خودمان را با یک نیرو در شخصیت بیمار همتراز کنیم، و موافق با یکی از گرایشاتش بیش از دیگر گرایشهای او باشیم، همیشه وجود دارد. در مواجهه با این امر، خنثی بودن مسئله ای ضروری (و شاید ناکامل) برای نشان دادن یک موضع تحلیلی بهینه است. معانی بی تفاوتی برای این اصطلاح ناشایست هستند، اما این دلیل کافی برای رها کردن این مفهوم بطور کلی نیست. بعلاوه، این اصطلاح درحال حاضر به کار برده می شود و من نتوانسته ام به جایگزین مناسبی برای آن دست پیدا کنم.

بااین حال، اگر قرار باشد که این اصطلاح را نگه داریم، باید مشخص کنیم که منظورمان از آن چیست. خنثی بودن به خودی خود یک واژه خنثی نیست: هرگونه تعریف آن بطور ناگزیری با تغییرات در نظریه زیربنایی تغییر می کند. وقتی فروید برای اولین بار این اصطلاح را معرفی کرد، در این مورد صحبت می کرد که تحلیلگر نیاز دارد دربرابر فشارهای انتقال متقابل مقاومت کند. او درمورد داشتن یک فاصله برابر از ساختارهای روانی صحبت نمی کرد (به صورتی که آنا فروید می گفت) و حتی او نمی توانست این مفهوم را به آن صورت ساختاربندی کند. در دوران نگارش مقالات مربوط به تکنیک، فروید با مدل توپوگرافیک (وابسته به نقشه برداری مغز) کار می کرد؛ ذهن به سیستم هایی به نام Ucs، Pcs، و Cs تقسیم بندی می شد: هدف تحلیل این بود که ناهشیار به هشیار تبدیل شود.

درواقع، فرمول بندی آنا فروید صرفاً مشتق از بی طرفی ذهنی نیست. تعریف کلاسیک، در بافت بحث های او برای مشروعیتِ مطالعه و تحلیلی ایگو ظاهر شده است: این نه تنها یک تجویز تکنیکی است، بلکه یک جدل نظری نیز هست. همانطور که لیچنبرگ (1983) می گوید، این بحث علیهِ تعداد زیادی از تحلیلگران مطرح شد که از رها کردن سیستم قدیمی سرباز می زدند (که در آن عملکرد ایگو بعنوان یک نوع مطالعه سطحی در نظرگرفته می شد که تنها برای روانشناسان دانشگاهی و محقق مورد توجه بود).

تنها با توجه به یک بررسی و بحث دیگر است که می توان روشن کرد خنثی بودن چقدر با یک سیستم نظری زیربنایی پیوند خورده است. وقتی آنا فروید خنثی بودن را تعریف کرد، او با مدلی کار می کرد که عقده ادیپ را بعنوان یک مسئله هسته ای در تحول و همچنین درمان در نظر می گرفت. کار با عقده ادیپ به صورتی که تحلیلگران کلاسیک انجام می دادند و می دهند، تعدادی مفروضه درمورد بیمار به دست می دهد که دوتای از آنها در اینجا مرتبط هستند. اول اینکه، این مدل فرض می کرد که بیمار به مجموعه ای از اهداف ساختارمند دست پیدا کرده است (یعنی اهداف غریزی) که با گذشت زمان و در شرایط مختلف و متنوع دارای انسجام و پیوستگی هستند. دوم، فرض گرفته می شود که بیمار یک عامل مستقل است که قادر است بصورت فعال به دنبال این اهداف برود، اگرچه ممکن است تعارضات درونی در آن اختلال ایجاد کنند. “ختثی بودن” تحلیلگر یک نوع فاصله برابر از تمامی نیروی هایی است که در درون این نوع شخص عمل می کنند.

بااین حال، همانطور که بسیاری از تحلیلگران امروزه بر اهمیتِ عناصر تحولی باقی مانده از دوران پیش ادیپی اذعان می کنند، دیدگاهِ بیمار بعنوان یک عامل خودمختار و فعال به یک نوع خروج از خنثی بودن تبدیل شده است. بطور دقیق تر باید بگویم که مفروضه خودمختاری و فعال بودن، برای آنهایی یک خروج از خنثی بودن است که، اصلاحات نظریِ نظریه تحولی کنونی را پذیرفته اند. این به این دلیل یک خروج و جدایی از خنثی بودن است که شامل یک نوع طرد ضمنیِ نیازهای تحولی اولیه است، به صورتی که این نیازها بعنوان عواملی ثانویه نسبت به عقب نشینی دفاعی از شرایط ادیپی در نظر گرفته می شوند. ازطرف دیگر، برای آنهایی که دیدگاه کلاسیک بدون تغییر را پذیرفته اند، توجه جدی ای که اغلب به تحول پیش ادیپی داده می شود، ممکن است شامل عدم خنثی بودن باشد؛ مثلا با پذیرش بیش از حدِ انفعال بیمار یا دفاع های واپس روانه او.
این ملاحظات روشن می کنند که یک مدل نظری مبتنی بر مفروضه های روانشناختی و معرفت شناختی بسیار متفاوت، مستلزم این است که تعریف جدیدی از خنثی بودن ارائه کند که با کاربرد امروزی آن متفاوت است. مدل ساختار/عقلانی مبتنی بر مفروضه های متفاوتی است. بااین حال، تلاشی برای فرمول بندی کردن تعریف جدید و مورد نیاز انجام نشده است. من اکنون پیشنهاد می کنم که پس از مرور اصول نظریِ بنیادی که تعریف بر آنها متکی خواهد بود، این کار انجام شود.

همانطور که قبل تر ذکر کردم، نظریه های متشکل از مدل رابطه ای، نظریه های میدانی هستند. مدل عقلانی که مبتنی بر عقل گرایی دکارتی نیست و مبتنی بر فلسفه علوم است که با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و نظریه نسبیت انیشتین شکل گرفته است، فرض می کند که تحلیلگر به قول سالیوان (1954) “یک مشاهده گر شرکت کننده است”، یا به قول فیربرن “مداخله گر” است (1958). این مفاهیم خودشان تجویزات تکنیکی نیستند (یعنی توصیه هایی که فرد باید انجام دهد یا مداخله کند)، بلکه این مفاهیم گفته هایی درمورد حقایق از یک دیدگاه فلسفی خاص هستند (گرینبرگ، 1981).
از دیدگاه روان پویشی، هر نظریه مدل ساختاری دارای یک ایده درمورد جهان ابژه ای درونی، یا یک جهان بازنمودی است. این یک مجموعه از تصاویر پایدار و ساختارمند است که متشکل از تغییر شکل هایی در روابط با دیگر افراد می باشد (سندلر و روزنبلات، 1962). “شخصیت بخشی” و “دیگرانِ خیالی” که سالیوان مطرح می کند و “ابژه های درونی” که فیربرن مطرح می کند، همگی شاکله های جهان بازنمودی در نسخه های ویژه موجود در مدل ارتباطی هستند. بااین حال، جهان بازنمودی که نظریه پردازان مدل ساختار/رابطه بیان می کنند، صرفاً یک مجموعه از تصاویر نیست – این جهان دارای هر دو ویژگی های انگیزشی و ساختاری است. بصورت خیلی خلاصه، تجارب بازنمود شده متشکل از یک راهنما هستند برای آنچه مطلوب، قابل انتظار یا اضطراب آور در روابط انسانی تجربه شده، و همچنین متشکل از قالبی برای قضاوت کردن درمورد تجربه امروزی با دیگران می باشند.

با ترکیب این دو مبنا در مدل رابطه ای، ما به ترکیب زیر دست پیدا می کنیم: تحلیل گر بصورت غیرقابل اجتنابی در جایی از یک پیوستارِ تاریخی از روابط بیمار با دیگران مشارکت می کند. یعنی، تحلیلگر جایی درون دنیای بازنمودی بیمار “قرار می گیرد”، به صورتی که یا درون یک الگوی رابطه ای قدیمی قرار می گیرد، یا اینکه بصورتی تجربه می شود که با کسانی که بیمار قبلاً با آنها رابطه داشته تفاوت کرده و شخص جدیدی است. یعنی اینکه تحلیلگر در این الگوها مشارکت می کند به انتخاب خود او نیست؛ تکنیک به این مربوط می شود که تحلیلگر مشخص کند چطور باید در این الگوها مشارکت کند. باتوجه به مفهوم خنثی بودن، اصلاح مدل ارتباطی در مفهوم آنا فروید از فاصله برابر، تحلیلگر را در جایی درون پیوستار تاریخی روابط بیمار “قرار می دهد”. من بعداً به این مسئله بیشتر می پردازم، اما اکنون باید بطور کوتاه به دیگر جنبه شرایط روانتحلیلی بپردازیم.

موضوعی که در بحث های اخیر مربوط به فرایند روانتحلیلی بطور فزاینده ای مورد تاکید قرار گرفته است، نیاز به خلقِ “فضای امن” است (شافر [1983] اصطلاح فضای امن را به کار برد). (همچنین “فضای تحمل” که توسط ساندلر و ساندلر [1983] مطرح شد و “شرایط امنیت” که توسط ویس [1982] مطرح شد را نیز ببینید.) تنها تحت شرایط امنیت ادراک شده است که بیمار می تواند خطر کرده و تفکرات، خیالپردازی ها، و احساسات خود تشریح کند تا درنهایت تحلیلگر بتواند آنها را بررسی کرده و سودمند باشد (مایرسون، 1981الف، 1981ب). به صورتی که شافر بیان می کند، در غیاب این احساس امنیت “تحلیل شونده نمی تواند آنچه که جرات کرده و در طول تحلیل آشکار کرده است را تحمل کند، و در عوض احساس می کند که آسیب دیده، به او خیانت شده، تهدید شده، اغوا شده، یا اینکه در کارش دخالت کرده اند یا به او آسیب روانی زده اند” (1983، ص 32). در توافق با شافر، من می بینم که یک ارتباط نزدیک بین خنثی بودن تحلیلگر و تجربه امنیت بیمار وجود دارد.

تاکید بر نیاز به امنیت، متکی بر یک مفروضه نظری مهم است که، اگرچه در نوشته های آخر فروید و در برخی کارهای هارتمن بصورت اولیه شکل گرفت، اما بطور کامل در کارهای نظریه پردازان مدل ارتباطی رشد پیدا کرد. این مفروضه می گوید که واپس رانی (سرکوب) همیشه دارای یک مولفه بین فردی است؛ واپس رانی در بافتی رخ می دهد که تعیین می کند یک احساس یا تکانه چه موقع خطرناک است (مایرسون، 1977 را ببینید). شافر و مایرسون هر دو بر اهمیت ایجاد فضایی تاکید می کنند که در آن، شرایطی که سرکوب ضروری می شود، بازسازی نمی شوند. باتوجه به اصول مدل ارتباطی که من بیان کرده ام، فضای امنیت وابسته به توانایی تحلیلگر در خلق شرایطی خواهد بود که بیمار در آنها تحلیلگر را بعنوان یک ابژه جدید ادراک می کند. استراچی (1934) این را اینگونه مفهوم سازی کرد: نیاز به شکستنِ چرخه معیوبِ فرافکنی/درون فکنی، که روابط ابژه بد و قدیمی از طریق آن دایماً بازسازی می شوند. من فکر می کنم که شافر بطور ضمنی این را تشخیص داده است، طوری که می گوید بدون وجود فضای امنیت، بیمار به احساس آسیب دیدن و مورد خیانت قرار گرفتن و غیره ادامه می دهد.

بااین حال، ازقضا شرایط تحلیلی نمی تواند بیش از حد ایمن باشد. البته منظور من این است که باید فضایی برای فرایند انتقال وجود داشته باشد؛ آن هم با تمام خطرهایی که فوران احساسات تهدیدآمیز در بافت یک رابطه بدوی قدیمی به همراه خواهد داشت. بسیاری از بیماران (و از نظر من برخی تحلیلگران نیز) بطور مشتاقانه و تدافعی، ظهور تحلیلگر بعنوان یک ابژه “جدید” را با آغوش باز می پذیرند. آنها به این دلیل با آغوش باز آن را می پذیرند که وجود یک زندگی پر از روابط خراب، یک آسایش اصیل به آنها می دهد؛ آنها بصورت دفاعی آن را با آغوش باز می پذیرند زیرا رابطه درمانیِ “خوب” بصورت موقتی تعارض را خنثی می کند. اما تحلیلگری که بیش از حد تبدیل به یک ابژه جدید شود، وارد یک تله خواهد شد: با کار کردن از طریق تخریب امنیت (و درنتیجه بازسازی دوباره آن امنیت) است که اکثر پیشرفت های مهم رخ می دهند.

 

(کپی با ذکر منبع مجاز است)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: