Screenshot_20210820-110335_Pinterest.jpg
مرداد ۲۹, ۱۴۰۰

خلاصه مقاله “چگونه تحلیل‌گر به عنوان درمانگر و خواننده‌ی ادبی فکر می‌کند”/ نوشته بنجامین آگدن و توماس آگدن (۲۰۱۲)/ ترجمه و تلخیص: الهه‌خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

این مقاله، کار مشترک توماس آگدن و پسرش، بنجامین آگدن است که در فصل دوم کتاب “گوش روانکاو و چشم منتقد” (The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye)، به آن پرداخته شده است. در این کتاب، توماس آگدن از جایگاه یک روانکاو به نقد ادبی نگاه می کند، و بنجامین آگدن، از دید ادبی آن را مد نظر قرار می دهد. آنها در این مقاله، تمرکز خود را بر روی دو موضوع گذاشته‌اند:
ارائه‌ درکی از مفهوم ناهوشیار، و معرفی نوعی از نقد ادبی-روان‌کاوی.

در آغاز مقاله، توجه خواننده به این نکته جلب می‌شود که حوزه‌ نقد ادبی به طور شایسته‌ای از علم روانکاوی بهره نبرده و دانش آن پیرامون روانکاوی معاصر به روز نشده است. در راستای این موضوع، آگدن و بنجامین بیان می‌کنند: «ما معتقدیم که مفاهیم روانکاوی از نظر تاریخی در نقدهای ادبی (هم توسط روانکاوان و هم غیر روانکاوان) به روش‌هایی به کار گرفته شده است که حس سرزندگی را از آن‌ها گرفته و آن‌ها را به اصطلاحات فنی بی روحی تبدیل کرده است. از جانب کسانی که روانکاوی را اصولا با خواندن فروید یاد گرفته‌اند، مفاهیم روانکاوی اغلب به شیوه‌ای منسوخ شده مورد استفاده قرار می گیرد و به شدت محدود به جو فکری دورانی است که این مفاهیم در آن ایجاد شده‌اند. غالباً در نقد ادبی، واژه‌ ناهشیار، طوری به کار می‌رود که معلوم نیست از کجا گرفته شده است و ارتباط خیلی کمی با تحول مفهومی این اصطلاح و کاربردش در روانکاوی معاصر دارد».
در ادامه، آن‌ها به توصیف ناهشیار از نگاه خودشان و روانکاوان معاصر، سخن می‌گویند: «برای فکر کردن به نقش بالقوه‌ نظریه‌ روانکاوی در کار نقد ادبی، ما باید به مفهوم ناهشیار که معتقدیم هسته‌ نظریه‌ روانکاوی و کار بالینی است اشاره کنیم. وقتی ما از واژه‌ی ناهشیار استفاده می‌کنیم به جنبه‌ای از ذهن که خارج از سطح هشیاری فرد فعالیت می‌کند، اشاره داریم. فروید، دو نوع از ناهوشیار را معرفی کرده است: « ناهشیار توصیفی»، برای مثال شماره‌ تلفن ما در ذهن هست در حالیکه که به آن فکر نمی‌کنیم و این نوع از عدمِ آگاهی در زمانی که نیاز داریم تا چیزی را یاد آوریم به راحتی قابلیت برگشت به آگاهی را دارد. در مقابل، فروید از اصطلاح «ناهشیار پویا» استفاده کرد که به جنبه‌ای از ذهن اشاره دارد که فاقد کیفیت آگاهی هشیارانه است، زیرا حاوی تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه، تجربه‌های هیجانی واقعی و فانتزی‌های مرتبط با این تکانه‌ها است که بسیار ترسناک، دردناک، شرم‌آور، و طاقت‌فرسا است یا برای تجربه کاملا آگاهانه غیر قابل پذیرش است. فروید در توصیف خروجی یک روانکاوی موفق نوشته است: 《جایی که نهاد (id) بوده است، باید خود (ego) باید قرار بگیرد》.
آنچه تا کنون در مورد ناهشیار گفتیم توسط فروید در سال 1900 معرفی شد و امروزه نیز در قلب تفکر روانکاوی، باقی مانده است. تغییرات مفهوم ناهشیار، که از قدیم در حال تکامل و تغییر بوده و هنوز هم هست، به ندرت در درک رایج امروز از ناهشیار و در نقد ادبی معاصر بازتاب داشته است.
به عنوان مثال، ناهشیار برای بیون، محل ترس‌های غیرمنطقی و تکانه‌های ممنوعه نیست، بلکه جنبه‌ای از ذهن است (هم در خواب و هم در بیداری کار می‌کند) که با آن در وضعیت سلامت‌روان‌شناختی، عمیق‌ترین تفکر/رویا کردن (dreaming) را انجام می‌دهیم (برای بیون رویاکردن با تفکر ناهشیار مترادف است). همانطور که ستاره‌ها حتی وقتی نور آن‌ها با تابش خورشید پنهان می‌شود در آسمان باقی می‌مانند، رویاکردن (تفکر ناهشیار) نیز یک عملکرد مداوم ذهن است و حتی زمانی که از آگاهی هوشیارانه به واسطه‌ تابشِ زندگیِ بیداری پنهان است، ادامه می‌یابد. در واقع تفکر ناهشیار، فکر و احساسی پیچیده و غنی را ارائه می‌دهد که در زندگی هشیارانه قابل دسترسی نیست».
پس از توصیف تعریف بیون از ناهشیار، نویسندگان مقاله به توضیح پیرامون نگاه متفاوت هدف درمانی در این دیدگاه معاصر و موضوع رویا کردن (dreaming) می‌پردازند: «طبق ارائه‌ مفهوم‌پردازی جدید از ناهشیار، هدف روانکاوی دیگر هشیارکردن ناهشیار نیست؛ بلکه هدف این است که ذهن هشیار، ناهشیار شود [خودآگاه، ناخودآگاه شود]. چنین برداشتی از کارکرد ناهشیار، بیانگر یک خروج رادیکال از دیدگاه فروید است و در خارج از حرفه‌ روانکاوی کمتر شناخته یا مطالعه شده است. همچنین از نقطه نظر معرفی شده توسط بیون، رویاها بازتاب‌های متفاوتی را نشان می‌دهند. رویا کردنِ رویاهایی که ما هنگام بیدار شدن از خواب به یاد داریم، نوعی از تجربه است که ما در آن مستقیم‌ترین دسترسی هشیارانه به این تجربه‌ حیاتی از تفکر ناهشیار را داریم. رویا دیدن ظاهرا یک تجربه‌ همراه با توالی زمانی (به نظر می‌رسد که یک رخداد به دنبال یکی دیگر می‌آید) و در عین حال، یک تجربه‌ فارغ از زمان است (یک رویا چقدر طول می‌کشد؟). در رویاها، افراد و اشیا به صورت واقعی به تصویر کشیده می‌شوند و هم‌زمان به صورت غیرواقعی و جادویی، تصاویرِ تغییریافته‌ افراد، اشیا و وقایع نیز وجود دارد. هم‌‍زیستی و تعامل این شکل‌های تفکر است که به منحصر فرد بودن تجربه‌ رویا کمک می‌کند. رویاها به سادگی، بیانِ مبدّل تکانه‌های سرکوب شده، میل‌ها و ترس‌ها نیستند؛ بلکه آن‌ها شکل‌های چندگانه‌ تفکر هستند که ما با آن‌ها در حال تقلا و تجربه‎ راه‌های بی‌شماری هستیم برای دریافت احساس حقیقی تجربه‌ زیسته‌ی خودمان. ناهشیار، زمانی که به این شیوه در نظر گرفته شود، یک مکان یا ساختار نیست، بلکه شکلی از تفکر است که به واسطه‌ آن، ما با غنای بیشتری، معانی دائماً در حال تغییر را از وجود فردی و بین‌فردی‌ خودمان خلق می‌کنیم. این مسئله، همچنین نوعی از درک-خود (Self-understanding) است که در آن رویابین (فردی که درگیر تفکر ناهشیار است)، هم «رویابینی است که رویاها را می‌بیند» و هم «رویابینی است که (ناهشیارانه)، رویا را درک می‌کند. به عبارت دیگر، ظرفیت‌مان در تفسیر، درک و سازگاری با تجارب اذیت‌کننده‌ خود، ممکن است در وهله‌ نخست یا کاملاً ناهشیارانه در قالب رویا کردن (تفکر ناهشیار) اتفاق بیفتد».
در ادامه، نویسندگان پیرامون اتخاذِ نگاه غنی و منحصر به فرد بیون از تفکر ناهشیار، هشداری می‌دهند و می‌گویند: « به خاطر داشته باشیم که مبادا ناهشیاری که در بالا توصیف کرده‌ایم را ایده‌آل کنیم، آنچه که ما در حال حاضر توصیف کرده‌ایم آن جنبه‌های ناهشیار ذهن است که در وضعیت سلامت روان‌شناختی، کارکرد دارد. محدودیت‌های ظرفیت ما در رویا کردن تجربه‌هایمان، آن محدودیت‌هایی هستند که متعاقب تلاش‌های روان‌شناختی ناهشیار برای خودمحافظتی شکل می‌گیرد (شروع آن از نوزادی و کودکی است) تا توسط تجربیاتمان غرق نشویم (آسیب نبینیم). نقطه‌ای که در آن ما به محدودیت‌ ظرفیتمان برای رویاکردن تجربه‌هایمان می‌رسیم، نقطه‌ای است که در آن، اگر ما فرد دیگری را نداشته باشیم که با او تجربه‌ی خود را احساس و فکر کنیم، علائم روان‌شناختی ایجاد می‌شود. در آن نقطه، ممکن است یک شخص از روانکاو جهت کمک به رویا کردنِ تجربه‌ غیرقابل تفکرِ قبلی خود کمک بگیرد. دستاورد کار تحلیلی موفق را می‌توان اینگونه تصور کرد که بیمار قادر می‌شود تجربه‌ خودش را به شکل کامل‌تری رویا کند. بدین‌ترتیب، چینشِ روان‌کاوی (با چیدمان غریبِ بیمار درازکشیده روی کاوچ و روانکاوی که خارج از دید و پشت کاوچ نشسته است)، یک ساختاری را فراهم می کند که برای تسهیل تجربه‌ی بین‌فردی طراحی شده است که در آن هم بیمار و هم روانکاو این امکان را دارند که هم به شکل فردی و هم با یکدیگر، در حالتِ ریوری (reverie)، درگیرِ تفکر ناهشیار شوند (حالتی از ذهن که در آن، دو نفر تا درجات بالایی آزاد هستند تا در جریان هشیاری مسدود نشده، که نوعی از هشیاری است که به وسیله‌ تعامل جنبه‌های هشیار و ناهشیار هر دو ذهن رویابین، که به صورت جداگانه یا با هم کار می کند، ایجاد می شود)».

از مقاله اینطور برداشت می‌شود که هیچ یک از طرفین (بیمار و روانکاو) نمی‌توانند ادعای انحصاری بودن رویاها و خیال‌پردازی‌ها را داشته باشند، زیرا این‌ها تا حد زیادی از حوزه‌ روان‌شناختیِ ناهشیار بین‌فردی که بیمار و روانکاو با همدیگر ایجاد کرده‌اند، ناشی می‌شود (به نوعی اشاره به مفهوم سوم‌تحلیلی آگدن دارد).
نویسندگان مقاله در دو سطح، به ویژگی غیرقابل‌شناخت بودن ناهشیار اشاره می‌کنند: «در شکل اول که برداشتی سطحی است؛ معنای ناهشیار یعنی عاری از کیفیت هشیاری آگاهانه و بنابراین هر فکر یا حسی که از آن آگاه باشیم، فکر یا حس ناهشیار نیست. ولی ناهشیار از جهتی بسیار مهم‌تر نیز غیرقابل‌شناخت است: ناهشیار شامل رمزآلودترین و زنده‌ترین موضوعات ما می‌شود. شگفتی‌ای که ما نسبت به ناهشیار احساس می‌کنیم، لزوماً از جنس معماگونه یا مذهبی نیست؛ بلکه یک تجربه‎ حیرت‌انگیز است از پیچیدگی غیرقابل‌فهم و عظیمِ زنده بودنِ حقیقت تجربه‌ ما و جهان درونی و بیرونی ماست که در آن، تجربه‌ خود را می‌سازیم».
در ادامه‌ توصیف و بررسی تفکر ناهشیار، به معرفی دو ویژگی زنده و مُرده و ارتباط آن‌ها با ذهن ناهشیار و هشیار پرداخته می‌شود. در آغاز این بحث، به توصیف بخش‌هایی از جلسه‌ روانکاوی با یک کیس بالینی پرداخته می‌شود و به تاثیر زبانِ سرد بیمار در پنهان کردن عشق اشاره می‌شود [برای مطالعه‌ کیس بالینی، به اصل مقاله رجوع شود-م]. بعد از توضیح ارتباط زبان سرد بیمار و تجربه‌ فضای مُرده‌ جلسه توسط روانکاو، به این نکته‌ اشاره می‌ شود: «شاید مهم‌ترین معیار لحظه به لحظه‌ فرآیند تحلیل، آن کیفیت زنده و مرده‌ای است که روانکاو و بیمار در بودن با یکدیگر تجربه می‌کنند».
«ویژگی‌های زنده و مُرده، ویژگی‌هایی از تجربه‌ خود (self) هستند که نه تنها شامل طبیعت تقابل جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن است، بلکه بسیاری از وجوه دیگر تجربه‌های فردی را نیز شامل می‌شود. برای مثال: ویژگی‌هایی از تفکر تصوری (imaginative)، رویا کردن، عاشق شدن، «گم شدن» و «پیدا شدن» در جریان گفت‌و‌گو با یک دوست یا با روانکاو و همینطور تجربه‌ خواندن و نوشتن ادبی.
اشتباه خواهد بود که به سادگی ذهن ناهشیار را به زنده بودن و ذهن هشیار را با مرده بودن (یا بالعکس) معادل سازیم: جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن با هم‌دیگر در یک کنسرت (در یک هماهنگی) برای خلق کیفیت زنده بودن، همکاری می‌کنند. زنده بودن، کیفیتی از تعامل سالم بین جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن و مرده بودن ناشی از جنبه‌های پاتولوژیک (قطع شده) هشیار و ناهشیار ذهن است».
در بخش بعدی مقاله، آگدن و بنجامین به هدف دیگر خود، یعنی معرفی نوعی از نقد ادبی‌‌‌-روانکاوی می‌پردازند.
«منطق خواننده‌ ادبی روانکاوی (PLR) این است: واقعیت روان‌شناختی در زبان ساخته شده است و زبان (که شامل آواهای آن هم می‌شود) به واقعیت روان‌شناختی شکل می‌دهد. ماهیت دقیق ارتباط آن‌ها مشخص نیست، اما هر یک دیگری را به روشی دیگر مجسم می‌کند».
نویسندگان مقاله برای اینکه بتوانند نمونه‌ای از توصیف و خوانش ادبی-روانکاوی را به خواننده ارائه دهند، بر نقد و بررسی داستان «هنرمند گرسنگی» از کافکا متمرکز می‌شوند [در صورت علاقمندی به جزئیات نقد ادبی-روانکاوی این داستان به اصل مقاله رجوع شود-م]. آن‌ها به توصیف فضای روانی کاراکتر داستان (هنرمند گرسنگی)، و زبان راوی می‌پردازند و در واقع، به مداری ناگسستنی بین زبان و روان‌شناسی و از سویی دیگر مداری ناگسستنی بین جهان خارج (جهانی که زبان به زعم خود توصیف می‌کند) و زندگی درونی هنرمند گرسنگی اشاره می‌کنند. گویی راوی و هنرمند گرسنگی، به طور نزدیکی به یکدیگر گره خورده‌اند و شاید دو جنبه از یک فرد باشند. از جمله مواردی که خواننده‌ ادبی روانکاوی (PLR) در خوانشِ داستان موردتوجه قرار می‌دهد: فاصله‌ بین هنرمند گرسنگی و راوی، نحوه‌ به کارگیری قواعد دستورزبان و فضای مٌرده و تجربه‌ فضای زنده در اواخر داستان است. در توصیف نوع جدید نقد ادبی-روانکاوی‌ای که توسط آگدن و بنجامین معرفی شده است، می‌توان جان‌کلام را در این پاراگراف خواند و دریافت کرد: «بدیهی است که زبان و روان‌شناسی، دو مسئله‌ی جدایی‌ناپذیر و وابسته هستند که هم در داستان کافکا و هم در خوانشِ خواننده‌ی ادبی روان‌کاوی دیده می‌شود. ما سعی کرده‌ایم نشان دهیم که خواننده‌ ادبی روان‌کاوی، نسبت به داستان کافکا به گونه‌ای واکنش نشان داده است که تاثیرات زبان را به عنوان حامل اطلاعاتی درباره‌ی وضعیت زندگی روان‌شناختی شنیده و احساس کرده است؛ مفاهیم روان‌شناختی برای رمزگشایی یا توضیح کار استفاده نمی‌شوند بلکه آن‌ها برای توصیف کافکا از جهانی که با زبان خلق کرده به کار برده شده است».

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210213-103220_Pinterest.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۹

در باب روانکاو شدن/ نوشته توماس اگدن، گلن گابارد 2009/ مترجمان:  فاطمه حسینی غفاری، الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

تعداد اندکی از ما وقتی دورۀ رسمی آموزش روانکاوی را به اتمام می‌رسانیم، واقعاً می‌دانیم داریم چه کار می کنیم. ما تلاش می‌کنیم تا «صدا» و «سبک» خودمان را پیدا کنیم؛ احساسی که هریک از ما هنگام درگیری با کار روانکاوی داریم، که به نوعی حامل امضای ما است:

تنها پس از اینکه در جایگاه تحلیل‌گر واجد صلاحیت شدید، این فرصت را خواهید داشت که به یک تحلیل‌گر بدل شوید. تحلیل‌گری که به آن بدل می‌شوید شما و تنها شمایید؛ شما بایستی به منحصربه‌فرد بودن شخصیت خودتان احترام بگذارید —یعنی آن‌چیزی که از آن استفاده می‌کنید و نه این تفسیرها [نظریه‌هایی که از آن‌ها برای مبارزه با این احساس استفاده می‌کنید که در واقع یک تحلیل‌گر نیستید و نمی‌دانید چگونه به یک تحلیل‌گر تبدیل شوید].(بیون، ۱۹۸۷، ص. 15).

در این فصل دربارۀ تجارب رشد دهندۀ متنوعی صحبت می‌کنیم که در تلاش‌مان برای تحلیل‌گر شدن پس از اتمام آموزش تحلیلی‌مان برای ما مهم بوده است. البته هرچند تجربه‌هایی که ارزش ویژه‌ای برای هریک از ما داشتند، با یکدیگر متفاوت بودند، اما از جهاتی نیز اشتراکاتی با یکدیگر داشتند. سعی ما بر این است که هم اشتراکات و تفاوت‌های میان تجربه‌هایی را روایت کنیم که در تلاش‌ ما برای تحلیل‌گر شدن (و رشد یافتن  در جایگاه روانکاو) بیش‌ترین اهمیت را داشته‌ است. به علاوه، ما درمورد چند ابزار دفاعی صحبت خواهیم کرد که تحلیل‌گران به طور کلی (و ما به طور خاص) از آن‌ها در برابر اضطرابی استفاده می‌کنند که بخشی جدایی‌ناپذیر از فرآیندِ حقیقی تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر تحت شرایطی تعیین‌شده به شیوۀ خود فرد است.

پیش‌زمینۀ نظری

تجارب مختلفی در طی رشد فرد در جایگاه تحلیل‌گر نقش ایفا می کنند که در پختگی او هم به عنوان تحلیل‌گر و هم به عنوان یک شخص اساسی هستند. به طور کلی، پختگی تحلیل‌گر شباهت‌های زیادی به رشد روانی‌ دارد. ما چهار جنبه از رشد روانی را شناسایی کرده‌ایم که به باور ما در فرایند روانکاو شدن تأثیر مهمی دارند.

اولین ایده این است که فکر کردن/رؤیاپردازی در مورد تجربۀ زیستۀ فرد در دنیا، ابزاری پایه‌ای، و شاید مهم‌ترین ابزاری است که فرد از طریق آن از تجاربش یاد می‌گیرد و به رشد روان‌شناختی دست می‌یابد (بیون،1962). به علاوه، تجربۀ زیستۀ فرد غالباً آن‌قدر آشفته‌کننده است که از ظرفیت او برای انجام هرگونه اقدامی، یعنی فکر کردن یا رؤیاپردازی دربارۀ آن، فراتر می‌رود. تحت چنین شرایطی، بایستی دو فرد در مورد این تجربه، فکر یا رؤیاپردازی کنند. روانکاوی با هر بیمار ما را ناگزیر در موقعیتی قرار می‌دهد که قبلاً هرگز آن را تجربه نکرده‌ایم و در نتیجه، ما را ملزم به داشتن شخصیتی وسیعتر از آنی می‌کند که با خود به جلسۀ تحلیلی آورده‌ایم. از نظر ما این مسأله در مورد همۀ تحلیل‌ها صدق می‌کند: هیچ تحلیلی «ساده» یا «سرراست» نیست. بازسازی مفهوم همانندسازی فرافکنانه به مثابۀ فرایندی درون‌فردی/بین‌فردی در نوشته‌های بیون و رُزنفلد (۱۹۸۷) نشان می‌دهد که در چنین موقعیت‌های تحلیلیِ جدید و آشفته، تحلیل‌گر نیازمند فرد دیگری است تا به او کمک کند که به آن‌چه برایش غیرقابل تفکر است، فکر کند. آن فرد دیگر در بیشتر مواقع بیمار است، اما می‌تواند ناظر بالینی، همکار، استاد، گروه مشاوره، و غیره نیز باشد.

در مفهوم تفکر بیناذهنی، این ایده‌ نهفته است که در طول زندگی هر فرد، «حداقل به دو نفر نیاز است تا یک فرد ساخته شود» (بیون، ۱۹۸۷). برای اینکه نوزاد بتواند به «وضعیت واحد» دست یابد، به یک مادر و فرزند نیاز است (وینیکات، 1985، ص. 44). برای اینکه کودک اُدیپیِ سالمی داشته باشیم، به سه فرد، یعنی مادر، پدر و فرزند نیاز است؛ به سه فرد، یعنی مادر، پدر و نوجوان، نیاز است تا جوان بالغی شکل گیرد؛ به دو فرد بالغ جوان نیاز است تا بتوانند فضای روان‌شناختی را ایجاد کنند که زوجی را بسازد که امکان باروری (هم به صورت واقعی و هم به صورت استعاری) دارند؛ به ترکیبی از یک خانوادۀ جوان و خانوادۀ پیر (مادربزرگ، پدربزرگ، مادر، پدر و فرزند) نیاز است تا شرایطی فراهم شود که پذیرش و استفادۀ خلاق از تجربۀ پیر شدن و مرگ پدربزرگ و مادربزرگ به طور سازنده ای امکان پذیر باشد یا آن را تسهیل کند (لئووالد، ۱۹۷۹).

با این حال، مفهوم بین فردی رشد تحلیل‌گر در نبود معادل درون‌روانی آن کامل نخواهد بود. این همان چیزی است که ما را به جنبۀ دوم پیش‌زمینۀ نظری در این بحث می‌رساند: برای تفکر/رؤیاپردازی دربارۀ تجربۀ خودمان، به همان اندازۀ که به مشارکت ذهنی دیگران نیازمندایم، به دوره‌هایی از انزوای شخصی نیز نیاز داریم. وینیکات (۱۹۶۳) به این پیش‌نیاز اساسی رشدی توجه کرد و بیان کرد: «در رشد سالم، مرحله‌ای میانی (intermediate space) وجود دارد که در آن مهم‌ترین تجربۀ بیمار در رابطه با اُبژۀ خوب یا اُبژۀ بالقوه رضایت‌بخش، امتناع از آن است» (ص. ۱۸۲). در ساختار تحلیلی، کار روانشناختی که در بین جلسات انجام می‌شود، کم اهمیت‌تر از  کاری نیست که با تحلیل‌گر در طی جلسات انجام می‌شود. در واقع، لازم است تحلیل‌گر و بیمار در مورد جلسه تفکر کنند، یعنی پیش از آن که در نقش زوج تحلیلی کار بیشتری انجام دهند، باید به تنهایی دربارۀ آن جلسه رؤیاپردازی کنند. به همین نحو، در جلسات، کار روانشناختی‌ که بیمار جدای از تحلیل‌گر انجام می‌دهد (و کاری که تحلیل‌گر در فضای جداگانه خودش در پشت کاوچ انجام می‌دهد) به اندازۀ تفکر/رؤیاپردازی‌ که این دو با یکدیگر انجام می‌دهند، اهمیت دارد. این ابعاد —بین‌فردی و فردی— کاملاً به یکدیگر وابسته هستند و در تنشی دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند (هنگامی که از انزوای شخصی صحبت می‌کنیم، به حالتی روانشناختی اشاره داریم که متفاوت از تنها بودن در حضور فرد دیگر است، یعنی همان «ظرفیت تنها بودن» که وینیکات  به آن اشاره کرده است. در عوض، آن‌چه در ذهن داریم حالتی است که وابستگی بسیار کم‌تری به روابط اُبژه‌ایِ بیرونی، یا حتی روابط اُبژه‌ای درونی‌سازی‌شده دارد [برای بحث در مورد حالت «انزوای شخصی» به آگدن، ۱۹۹۱، مراجعه کنید].

سومین جنبه از رشد روانی که در درک ما از رشد روانی تحلیل‌گر اهمیت اساسی دارد این است که بدل شدن به یک تحلیل‌گر فرآیند«هستی یافتن کامل‌تر خود از طریق رؤیاپردازی» (آگدن، 2004، ص. ۸۵۸) است که به شیوه‌هایی پیچیده‌تر و جامع‌تر صورت می‌پذیرد. در سنت بیون (1962) ما از «رؤیاپردازی» برای اشاره به عمیق‌ترین شکل تفکر استفاده می‌کنیم. رؤیاپردازی نوعی از تفکر است که در آن فرد از محدودیت‌های منطق فرآیند ثانویه عبور می‌کند، بدون آن که دسترسی اش را به آن نوع از منطق از دست بدهد. رؤیاپردازی به طور مداوم، چه در خواب و چه در بیداری، اتفاق می‌افتد. همان‌طور که ستارگان همیشه در آسمان حضور دارند حتی زمانی که نورشان با نور خورشید پنهان می‌شود. رؤیاپردازی نیز عملکردی مداوم در ذهن است که با وجود کم‌رنگ شدن توسط آگاهی در زمان بیداری، هم‌چنان ادامه دارد. رؤیاپردازی در زمان بیداری در ساختار تحلیلی شکلی از تجربۀ «خیال یا ریوری» تحلیل‌گر می‌شود (بیون، 1962؛ آگدن 1997).  بی‌زمانی رؤیا به فرد امکان می‌دهد که هم‌زمان دیدگاه‌های مختلف را دربارۀ یک تجربۀ احساسی به صورتی درک کند که در حالت زمان خطی و منطق علی ‌و معلولی فرایند تفکر ثانویه در زمان بیداری ممکن نیست (هم‌زمانی دیدگاه‌های گوناگون موجود در هنر کوبیسم پیکاسو و باراک که بر همۀ حوزه‌های هنری قرن بیستم تأثیرگذار بوده است — اشعار تی. اس. الیوت و اِزرا پوند، رمان‌های فاکنر و رمان‌های اخیر هنری جیمز، نمایشنامه‌های هارولد پینتر و یونسکو، و فیلم‌های کیشلوفسکی و دیوید لینچ، و همچنین هنر روانکاوی).

رؤیاپردازی کاری روانشناختی‌ است که از طریق آن معانی شخصی و نمادین را می‌سازیم و به تبع آن، به خودمان بدل می‌شویم. با این معانی است که می‌توانیم خودمان را از طریق رؤیاپردازی در جایگاه تحلیل‌گر، تحلیل‌شونده، ناظر بالینی، والدین، دوستان، و غیره قرار دهیم. بدون رؤیاپردازی، نمی‌توانیم از تجارب زیستۀ خود بیاموزیم و در نتیجه در زمان حالی بی‌پایان و نامتغیر گرفتار خواهیم شد.

جنبۀ چهارم رشد روانی که به باور ما در طرز تفکر ما در مورد فرآیند بدل شدن به یک تحلیل‌گر نقش اساسی دارد، مفهوم ظرف-مظروف (container-contained) بیون (۱۹۷۰) است. «ظرف» یک شیء نیست، بلکه فرآیند انجام کار روان‌شناختی با افکار آشفتۀ ما است. عبارت «انجام کار روان‌شناختی» معادل افکار/احساساتی مانند تجربۀ «کنار آمدن با» جنبه‌ای از زندگی فرد است که پذیرفتن آن یا «به صلح رسیدن» با آن دشوار است، یعنی رویدادهایی بسیار مهم و مختل‌کننده در زندگیِ فرد مانند مرگ یکی از والدین، فرزند، یا همسر، یا نزدیک شدن مرگ خودِ فرد. «مظروف» بازنمایی روان‌شناختی از چیزی است که فرد سعی در کنار آمدن یا به صلح رسیدن با آن را دارد. فروپاشی رابطۀ متقابل سازنده میان افکار حاصل از تجارب مختل‌کننده (مظروف) و ظرفیت تفکر/رؤیاپردازی در مورد آن افکار (ظرف) می‌تواند به اشکال مختلفی روی دهد و خودش را به صورت شکست و یا رشد روانشناختی تحلیل‌گر نشان ‌دهد (آگدن،2004) تجارب زیستۀ آشفته‌ساز – «مظروف» (برای مثال، زیر پا گذاشتن مرزها از سمت تحلیل‌گر شخصیِ تحلیل‌گر)- می‌تواند باعث نابودی ظرفیت تحلیل‌گر برای تفکر در جایگاه تحلیل‌گر («ظرف») به خصوص در شرایط هیجانی خاص شود (گابارد و لستر، ۱۹۹۵).

با در نظر گرفتن این ایده‌ها، اکنون به برخی از تجارب رشد دهندۀ روانشناختی می‌پردازیم که در مسیر رشد تحلیل‌گران متداول است. هنگامی که فرد آموزش روانکاوی را به پایان می‌رساند، غالباً احساس مبهمی از اصیل نبودن در خود دارد. در مواردی، تحلیل‌گران از فرصت به‌دست آمده برای یادگیری از (بالغ شدن) در موقعیت‌های تحلیلی‌ که در ادامه توضیح خواهیم داد، استقبال می‌کنند. در برخی مواقع، تحت شرایطی دیگر، تحلیل‌گران به طور ناگهانی و ناخواسته، خود را در این موقعیت‌های تحلیلی مختل‌کننده غوطه‌ور می‌یابند و با اتکا به شهود خود در هر لحظه به رشد روان‌شناختی دست می‌یابند.

تجربه‌های رشدی تحلیل‌گر

در بخش‌هایی از این مقاله که در ادامه خواهند آمد، درمورد تجربه‌های رشدی تحلیل‌گر صحبت خواهیم کرد که نقش مهمی در شکل‌دهی هویت تحلیلی ما دارند. این تجربه‌ها عبارتند از: فرآیند تدریجی شکل‌گیری شیوۀ صحبت فرد با بیماران؛ رشد حس خویشتن فرد در جایگاه تحلیل‌گر در مسیر ارائۀ کار بالینی به مشاور؛ استفاده از تجارب به دست آمده از بیماران برای تحلیل خود؛ و خلق/کشف خویشتن در جایگاه تحلیل‌گر در فرایند نوشتن مقالات تحلیلی.

ایجاد صدایی مختص به خود

در فرایند گوش سپردن به صحبت‌های خود (برای مثال، صحبت با بیماران، سوپروایزرهای بالینی، همکاران، و اعضای سمینار)، فرد از خود می‌پرسد: «وقتی این‌گونه صحبت می‌کنم چطور به نظر می‌آیم؟»،«آیا می‌خواهم این‌گونه شنیده شوم؟»، «چطور به‌نظر می‌آیم»، «به چه شیوه‌هایی از فردی که به آن تبدیل شده‌ام یا در حال تبدیل به آن هستم، بیگانه می‌شوم؟»، «اگر به شکل متفاوتی صحبت کنم، چطور به نظر می‌آیم؟»، «صحبت کردن به شیوه ای که با هرکس دیگری متفاوت باشد، چه حسی دارد؟»، در این حقیقت نوعی تناقض وجود دارد که صحبت کردن در جایگاه خود فرد، آسان (از این نظر که نیازی نیست که خودتان را جای دیگری جا بزنید) و در عین حال بسیار سخت است (یعنی صدایی را خلق کنید که از تمام هویت فرد در یک لحظۀ خاص نشأت می‌گیرد). وقتی دقیق می‌شویم درمی‌یابیم که بقایای مسلمی از صدای تحلیل‌گر ما در کلماتی که با بیمارانمان صحبت می‌کنیم، وجود دارد. این شیوۀ صحبت کردن «بخشی از گوشت و پوست و استخوان ما» شده که مدت‌ها پیش در ما درونی‌ شده‌است، بدون آن که از فرایند جذب آن آگاه بوده باشیم.

درحالیکه که این تجربۀ رشدی تا حد زیادی در حین صحبت با دیگران رخ می‌دهد، جنبه‌ای درون‌روانی نیز دارد که حاصل نزاع آگاه و ناخودآگاه با خود فرد در تلاش برای یافتن/خلق خودش در جایگاه تحلیل‌گر است. صداهایی که فرد می‌شنود تا حد زیادی در سر او هستند (اسمیت، ۲۰۰۱)، و به «شبح‌ها» و «اجداد» او تعلق دارند (لئووالد، ۱۹۶۰، ص. ۲۴۹). این شبح‌ها به صورتی در درون ما خانه کرده‌اند که به طور کامل با حس خویشتن ما یکی نشده‌اند؛ اجداد ما حس پیوستگی با گذشته در اختیار ما قرار می‌دهند. در فرایند تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر، ما بایستی روشی اصیل برای صحبت کردن «رؤیاپردازی» پیذا کنیم که ما  را از تحلیل‌گر یا تحلیل‌گران خودمان و هم‌چنین ناظران بالینی و آموزگارها و نویسندگانی که آن‌ها را تحسین می‌کنیم، رها کند و در عین حال، از چیزهایی که از آن‌ها آموخته‌ایم، بهره ببریم. تنشی دیالکتیکی میان خلق اصیل و مجدد خودمان از یک سو، و استفادۀ خلاقانه از گذشتۀ احساسی‌مان از سوی دیگر وجود دارد.

هیچ‌کس به اندازۀ لئووالد تنگنای موجود در مسیر گذار قدرت از نسلی به نسل دیگری را خوب توصیف نکرده است. در کتاب افول عقدۀ اُدیپ، لئووالد (۱۹۷۹) راه‌هایی را شرح می‌دهد که در آن‌ها رشد (تبدیل شدن به فرد بالغ به نوبۀ خود) نیازمند آن است که فرد والدین خود را بکشد (به صورت استعاری) و در عین حال آن‌ها را ابدی کند. کشتن والدین، عملی در جهت مطالبۀ جایگاه فرد به مثابۀ فردی مسئول برای خودش و در برابر خودش است؛ ابدی کردن والدین (عملی در جهت توبه برای کشتن والدین) نوعی درونی‌سازی تغیرشکل یافتۀ آن‌ها است. این درونی‌سازی از آن جهت «تغییرشکل یافته» است که در طی آن والدین صرفاً به جنبه‌ای از خود فرد تغییر شکل نمی‌دهند (یک همانندسازی ساده). بلکه این نوع درونی‌سازی بسیار غنی‌تر است: یعنی گنجاندن نسخه‌ای از والدین در درون هویت فرد، که از کسانی که می‌توانستند باشند، اما به علت محدودیت‌های شخصیتی‌ خودشان و شرایط زندگی‌شان نتوانستند به آن تبدیل شوند تشکیل شده است. چه کفاره‌ای بهتر از این می‌توان برای جبران کشتن والدین یافت؟ (آگدن، ۲۰۰۶)

در فرآیند تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر، فرد بایستی بتواند مرتکب قتل والدین تحلیلی‌اش شود، و در عین حال، کفاره این گناه را با درونی‌سازی نسخۀ تغییر شکل یافته آن‌ها بدهد. این درونی‌سازی دگرگون‌یافته، نقاط قوت و ضعف آن‌ها را مشخص می‌کند و تلفیقی از هویتی می‌شود، که نه تنها شامل کسی است که بوده‌اند، بلکه کسی که می‌توانستند باشند، اگر شرایط بیرونی و درونی به آنها اجازه می‌داد را نیز شامل می شود.

در توصیف بالینی‌ که در ادامه خواهد آمد، یکی از ما (آگدن) تجربه‌ای را شرح می‌دهد که در آن بیمار و تحلیل‌گر با یکدیگر تجربه‌ای را زیسته و رؤیاپردازی می‌کنند که باعث رشد هر دو می‌شود:

برای مدت قابل توجهی، تحلیل‌گر متوجه شد که از لغت «خب» در آغاز تقریباً تمامی سؤالات و اظهارنظرهایش برای بیماران استفاده ‌می‌کند. این لغت آن‌قدر طبیعی به نظر می‌رسید که زمان زیادی طول کشید تا او متوجه این حقیقت شود که از چنین الگوی کلامی استفاده می‌کند. او هم‌چنین متوجه شد که این اتفاق تنها با بیمارانش می‌افتد، و وقتی که با ناظران بالینی، سخنرانی در سمینارها، گفتگو با همکاران، و غیره صحبت می‌کند، چنین چیزی وجود ندارد. با آگاهی از این شیوۀ گفتاری، بلافاصله فهمید که این طرز گویش را از تحلیل‌گر اولش وام گرفته است. او نیازی به «اصلاح» آن نمی‌دید، زیرا به گفتۀ خودش، این موضوع برایش به معنای پیوند با مردی بود که به او علاقه داشت و تحسینش می‌کرد. آن ‌چه متوجه نمی‌شد این بود که او همپنان نیازی به واکاوی این موضوع نیز احساس نمی‌کرد (یعنی تفکر دربارۀ این که چرا این همانندسازی در آن مقطع از زندگی و در کارش با این بیماران مشخص، خود را نشان داده بود).

یکی از بیمارانی که با او در این مقطع کار تحلیلی انجام می‌داد، آقای« اِی»  بود، مردی که شغلی را برگزیده بود که پدرش در آن حوزه یکی از افراد شناخته‌شده به حساب می‌آمد. در جلسات این بیمار – با وجود تجارب مشابه با دیگر بیماران – تحلیل‌گر به تدریج، در مورد آن‌چه تا آن زمان به نظرش تغییری بی‌ضرر در گویش او بود، احساس متفاوتی پیدا کرد. این تغییر در دیدگاه، در یک دورۀ چندهفته‌ای رخ داد که او می‌شنید که آقای «اِی» تأثیر پدر بر خودش را در مورد ورود به حوزۀ کاری‌اش کوچک می‌شمرد و در عین حال مکرراً از عبارت «حوزۀ او» به جای «حوزۀ من» یا «حوزۀ ما» استفاده می‌کرد. در این دوره از تحلیل، آقای «اِی» چیزی گفت که برای تحلیل‌گر اینگونه به نظر می‌رسید که بیمار به طور غیرمعمول، به یکی از فرزندانش به علت «تلاش برای رفتاری شبیه به یک بزرگسال» کنایه می‌زد. با وجود آن که تحلیل‌گر حرفی دربارۀ این رفتار نزد، این مسأله او را مشوش کرد.

در ابتدای جلسه‌ در این دورۀ کاری، بیمار از این موضوع شکایت کرد که تحلیل‌گر بیش از حد به تأثیر انتخاب او با ورود به «حوزۀ  کاری پدرش» می‌پردازد. تحلیل‌گر باور داشت که مراقب بوده  است که از طرف خاصی طرفداری نکند، بنابراین تصمیم گرفت در پاسخ به اتهام بیمارش سکوت کند. کمی بعد در همین جلسه، آقای «اِی» رؤیایی را تعریف کرد: «زلزله با تنها چند لرزش کوتاه شروع شده بود، اما من می‌دانستم که این شروع یک زمین‌لرزۀ بسیار بزرگ است و به احتمال زیاد کشته می‌شوم. سعی کردم قبل از اینکه از خانه‌ بیرون بروم، چیزهایی را که به آن‌ها علاقه دارم، بردارم.آن خانه تا حدودی شبیه به خانۀ من بود. دستم را به سمت عکس خانوادگی بردم —عکسی که در واقعیت روی میزی در اتاق نشیمن من قرار دارد. عکسی که از والدینم، کارِن [همسرش] و بچه‌ها در فلوریدا گرفته‌ام. به شدت احساس می‌کردم از نظر زمانی تحت فشار هستم — انگار که داشتم خفه می‌شدم و دیوانگی بود که آخرین نفس‌هایم را صرف نجات این عکس کنم. زمین‌لرزه احساس خفگی نمی‌دهد، اما احساس من این بود. با ترس و در حالی که قلبم به شدت می‌تپید از خواب پریدم». (به دلایلی که برای تحلیل‌گر نیز مشخص نبود، او نیز وقتی بیمار این رؤیا را تعریف می‌کرد، به شدت احساس اضطراب می‌کرد.)

در حین صحبت دربارۀ این رؤیا، آن چیزی که توجه آقای « اِی» را به خودش جلب کرده بود این بود که: «چون من آن عکس را گرفته بودم، خودم در آن نبودم، و در نقش بیننده در آن حضور داشتم نه یکی از اعضای خانواده». تحلیل‌گر گفت: «در ابتدا از شروع زمین‌لرزه ترسیده بودی که می‌توانست آن‌قدر قوی باشد که خودت و هرچیزی که برایت عزیز است را بکشد؛ کمی بعد در رؤیا، این احساس را داشتی که تنها یک نفس با خفگی فاصله داری. فکر می‌کنم در این رؤیا در حال صحبت با خودت و من در مورد این احساست بوده‌ای که چقدر در زندگی تحت فشار هستی — در عکس خانوادگی‌ات تنها بیننده بودی، ولی می‌خواستی در آخرین نفس‌هایت برای حفظ همان جایگاه حاشیه‌ای تلاش کنی. این کار حتی در رؤیا هم به نظرت مسخره آمده بود.

وقتی تحلیل‌گر این حرف‌ها را می‌زد، به نظرش رسید که شاید آقای «اِی» با تعریف کردن این رؤیا  اشاره‌ای هم به تحلیل‌گر دارد. گفتۀ بیمار که «خب به احتمال زیاد با زمین‌لرزه کشته می‌شوم» عبارتی بود که او نه تنها از همان کلمه‌ای استفاده می‌کرد که تحلیل‌گر بر آن متمرکز بود، بلکه به طور مستقیم آن را به ایدۀ کشته شدن وصل می‌کرد. این موضوع باعث شد تحلیل‌گر به این مسأله شک کند که آقای «اِی» به اتفاقی واکنش نشان می‌دهد که در تغییر شیوۀ گفتار تحلیل‌گر منعکس شده است. به نظر او بیمار از این هراسان بود که تحلیل‌گر تیک عصبی دارد، تیک عصبی که بیانگر نوعی دیوانگی در تحلیل‌گر است و باعث می‌شود  او تحلیل‌گری نباشد که او به آن نیاز دارد. اگر تحلیل‌گر نیز در جایگاه تحلیل‌گر تحت چنین فشاری باشد و تغییر شیوۀ صحبتش نیز به همین علت باشد (شیوه‌ای که بیمار در گذشته و در طی سال‌ها به آن عادت کرده بود)، چطور ممکن است بتواند به او در حل مشکلی مشابه کمک کند؟

تحلیل‌گر فکر کرد بعید است که این رؤیا پاسخ ناخودآگاه آقای «اِی» در برابر چیزی باشد که در آن او تفاوت قابل‌ملاحظه‌ای در شیوۀ صحبت تحلیل‌گر را درک کرده باشد. رؤیای بیمار برای کار تحلیل اهمیت اساسی داشت، نه به این دلیل که به احساساتی بسیار متفاوتی می‌پرداخت که در رؤیاهای دیگر به آن‌ها پرداخته شده بود، بلکه به این دلیل که این اولین بار بود که تحلیل‌گر می‌توانست آن‌چه به باور او تلاش ناخودآگاه بیمار برای صحبت دربارۀ هراسش در مورد تغییری شوم در تحلیل‌گر را بشنود و به آن پاسخ دهد. با نگاه به گذشته، منبع این سمپتوم (آن‌طوری که تحلیل‌گر آن را درک کرده بود) توانایی او  را برای رشد در جایگاه یک فرد و یک تحلیل‌گر را تحت تأثیر قرار داده بود. همچنین، تحلیل‌گر متوجه شد که اشارۀ بیرحمانۀ بیمار به «تلاش برای رفتاری همانند یک بزرگسال» در فرزندش بیانگر پیامی به تحلیل‌گر در مورد تنفر بیمار از خودش از شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها احساس کودک بودن می‌کرد. (از نظر ما این رؤیا به گونه‌ای است که نمی‌توان آن را تنها به بیمار نسبت داد، بلکه باید آن را به موضوعی ناخودآگاه نیز نسبت داد که با همکاری بیمار و تحلیل‌گر ساخته می‌شود — یعنی «سوم تحلیلی» [آگدن، ۱۹۹۴]. این موضوع سوم است که مشکلات موجود در رابطۀ تحلیلی را رؤیاپردازی می‌کند [علاوه بر بیمار و تحلیل‌گر به عنوان رؤیاپردازانی جداگانه].

مشاهدۀ ناخودآگاه بیمار مبنی بر این که در عکس خانوادگی صرفاً بیننده است، علاوه بر آگاهی تحلیل‌گر از اضطراب خود در حین گوش دادن به رؤیا، او را در جهت آغاز خط فکری(در واقع مکالمه‌ای با خودش) دربارۀ معنی تقلید او از تحلیل‌گر اولش سوق داد. بیش‌ترین تأثیری این آگاهی تازه از الگوی کلامی که وام گرفته بود، دوام و تغییرناپذیری آن در طیف کاملی از موقعیت‌هایی هیجانی و مکالمات گوناگون با انواع مختلف بیماران بود. به نظر او این‌طور می‌آمد که کیفیت غیرشخصی این روش کلی  گفتگو بیانگر احساس نیمه‌آگاهی بود که برای مدت طولانی در خود نگه داشته بود، اما تاکنون آن را به صورت کلمه‌ای بیان نکرده بود: به نظر او در تحلیل اولش (و پس از آن) تحلیل‌گر او در برخی از بخش‌های مهم او را به صورت کلی درک کرده بود که برای او و تحلیل‌گر او شخصی نبودند. به نوعی احساس می‌کرد که درک تحلیل‌گر اولش از او غیرقابل تغییر بود و از سویی نیز مسألۀ مهمی را نادیده می‌گرفت. این احساس‌ها در عکس درون رؤیا به این صورت دیده شده بودند که آن عکس نیز تغییرناپذیر بود و شامل عکاس نمی‌شد. تحلیل‌گر تا حدودی در قبال تحلیل‌گر اولش احساس ناامیدی می‌کرد، اما در درجۀ اول از این احساس شرم می‌کرد که جرأت نداشته است تا آگاهانه کیفیت غیرشخصی شیوه‌ای که با او رفتار می‌شده را تشخیص دهد و به آن اعتراض کند. در رؤیا، بین نجات عکس و نجات زندگی خودش تنها یک انتخاب وجود داشت. تحلیل‌گر متوجه شد که به صورت استعاری تصمیم گرفته عکس را نجات دهد —یعنی تصویر ثابتش از تحلیل‌گر خودش را— و، در نتیجه، بخشی از سرزندگی خودش را رها کند.

بر اساس این افکار و افکار دیگری که در هفته‌ها و ماه‌های بعدی ایجاد شد، تحلیل‌گر به تدریج توانست با آقای « اِی» در مورد احساسات شرم صحبت کند (شرم از خیانت به خودش)، شرمی که با انتخاب شغلی در «حوزۀ پدرش» به جای شغلی در حوزۀ خودش برایش به وجود آمده بود (حتی اگر همان حوزه‌ای بود که پدرش نیز در آن کار کرده بود). (در بخش‌های بعدی مقاله به این مثال بالینی باز خواهیم گشت.)

ارائۀ محتوای بالینی به مشاور

تحلیلگران در بسیاری از موارد، وقتی در یک موقعیت بالینی به مشکلی برمی‌خورند، به طور مکرر به همکار مورد اعتماد خود مراجعه می‌کنند. در این شرایط گوش دادن به خودمان به طور محسوسی متفاوت از زمانی است که با بیماران، دانشجویان یا ناظر بالینی صحبت می‌کنیم. تحلیلگران، وقتی با مشاور صحبت می‌کنند، برخلاف زمانیکه با بیمار صحبت می‌کنند، نمی‌خواهند طرف مقابل را بشناسند. به هنگام کار تحلیلگر با مشاور (لئووالد، ۱۹۶۰) شیب پختگی به سمت دیگر متمایل می‌شود. در چنین شرایطی، با توجه به این که تحلیلگر به روشنی از مشاور درخواست کمک کرده است، ناامنی‌ها و اضطراب‌های او در مرکز توجه قرار می‌گیرد و تأکید بر مسائلی است که تحلیلگر نمی‌داند. فقدان درک تحلیلگر – تردید به خود، اضطراب، ترس، شرم، احساس گناه، بی‌حوصلگی، نقاط کور، هوس، حسادت، تنفر و وحشت – وقتی تحلیلگر اعتماد می‌کند، همگی در برابر همکار نمایان می‌شوند. تجربۀ محدودیت‌های خود (در مقام تحلیلگر و فرد)، و پذیرش چنین محدودیت‌هایی از طرف مشاور، به شکل‌گیری هویت تحلیلگر کمک می‌کنند تا فروتنی داشته باشد، در مورد خودش کنجکاوی کند و آگاهی باشد که تحلیل خود مساله‌ای مادام‌العمر است. بخشی از هویت تحلیلگر، تعارض، دوسوگرایی، امیال و ترس‌های کودکی و تلاش برای کنار آمدن با این حقیقت است که تحلیل شخصی تحلیلگر باعث نمی‌شود که او از درد درونی‌ عبور کند که او را از همان ابتدا به کار تحلیلی سوق داده است. به علاوه، این حقیقت که مشاور در پاسخ به مشکلات تحلیلگر عقب نمی‌نشیند، این اطمینان خاطر را به وجود می‌آورد که «خوب بودن به اندازۀ کافی» (۱۹۵۱، وینیکات، ص. ۲۳۷) برای دیگران قابل قبول است و این مسئله که تحلیلگر به طور اجتناب‌ناپذیری از درک کامل و نتایج درمانی‌ که می‌خواهد به آن دست یابد، ناتوان خواهد بود.

جنبه‌هایی از تجربۀ زیستۀ تحلیلگر، از ظرفیت او در انجام کار روان‌شناختی با آن‌ها فراتر می‌رود و غالباً در بطن رویارویی‌های او با بیمارانش خود را نشان می‌دهند. درخواست مشاوره می‌تواند ظرفی بسیار ضروری را فراهم کند که تحلیلگر به آن نیاز دارد، هنگامی که متوجه می‌شود پردازش مسائلی که در خود و بیمارانش، با آن‌ها روبرو می‌شوند، غیرممکن است. یکی از ما (گابارد) برای سال‌ها با بیماری کار می‌کرد که مرتباً می‌خواست خودکشی کند، علی‌رغم تلاش‌های تحلیلگر برای درک، دربرگیری و تفسیر انگیزه‌ها و معانی متعددی که در آرزوی او برای مرگ نقش داشتند، هم‌چنان برای خودکشی برنامه‌ریزی می‌کرد.

بعد از اینکه تحلیلگر مشکلش را با مشاور درمیان گذاشت، مشاور به این نکته اشاره کرد که تحلیلگر سعی دارد که این ایده را پس بزند که شاید تلاش‌های خیرخواهانۀ او بی‌نتیجه باشند و بیمار احتمالاً علی‌رغم درمان زندگی خود را به پایان برساند. مشاور بر این مسأله تأکید کرد که تحلیلگر از خیال بین‌فردی اجراشدۀ ناخودآگاهِ بیمار مبنی بر داشتن کنترل همه‌جانبه بر او و عدم توانایی در پذیرش ناتوانی‌اش در جلوگیری از خودکشی بیمار خشمگین است. در نهایت، شاید خودکشی انتخاب بیمار باشد، بدون اینکه به تمایلات یا نیازهای روانکاو توجهی داشته باشد. نظرات مشاور باعث شد که تحلیلگر روی این افکار ترسناک کار کند و راهی برای سم‌زدایی آن‌ها بیابد، به طوری که بتواند به درستی به آن‌ها فکر کند، آن‌ را بخش ذاتی موقعیت درمانی و پیامی از احساسات بیمار مبنی بر کنترل نداشتن در مورد مرگ و زندگی خودش بداند.

دنیای درونی بیمار ذهن تحلیلگر را دربرگرفته بود، و زمانی که سهم آن کم‌رنگ شد، تحلیلگر متوجه شد که چگونه آرزوی مرگ غیرقابل تغییر بیمار، آرزوهایش را در زمینۀ کار تحلیلی بر باد می‌دهد (گابارد، ۲۰۰۳). مانند بسیاری از تحلیلگران، او فانتزی ناخودآگاه قدرتمندی در مورد رابطۀ تحلیلی داشت — فانتزی که در آن شکل مشخصی از رابطۀ ابژه‎ وجود داشت. در این فانتزی، او شفادهنده‌ای فداکار و از خودگذشته بود و بیمار نیز به تدریج بهبود می‌یافت و در نهایت از کمک تحلیلگر قدردانی می‌کرد (گابارد، ۲۰۰۰). بیماری که می‌خواست خودکشی کند موافقت خود را با این قرارداد ناخودآگاه اعلام نکرده بود و علی‌رغم میل تحلیلگر برای کمک به او —یا شاید هم بی‌اعتنا به آن—به سمت نابودی خودش ادامه می‌داد. با تأمل بیش‌تر، تحلیلگر متوجه شد که او در موقعیتی انتقالی قرار گرفته است که بعدها استاینر (۲۰۰۸) آن را مشاهده‌گر نادیده‌گرفته‌شده‌ توصیف کرد، فردی که از این حقیقت متنفر است که ابژۀ اصلی بیمار به حساب نمی‌آید.

مشاوره هم‌چنین به تحلیلگر کمک کرد تا بتواند در مورد تداعی‌های باقی مانده از تجارب رشدی گذشته تأمل کند که در آن‌ها متوجه ناتوانی خود در برابر افول و مرگ اجتناب‌ناپذیر دیگران و خودش شده بود، عامل تعیین‌کننده ناخودآگاهی که باعث انتخاب این حرفه برای او شده بود. نگاه صادقانه به آرزوهای جادو‌یی‌اش و غیرممکن دانستن این که فرد دیگری (یا خودش) در نهایت چه کاری انجام خواهد داد، مؤلفۀ اصلی در پختگی تحلیلگر است. بخشی از این آگاهی این است که فرد در مقام تحلیلگر محدودیت‌های خود را در تأثیرگذاری بر بیمار بشناسد و از آن شناخت برای گوش دادن و پاسخ دادن به بیماری استفاده کند که با محدودیت‌های خودش (علاوه بر محدودیت‌های تحلیلگر) روبرو است.

کار تحلیلی با بیماران ابزاری اصلی برای تحلیل خود

هیچ تحلیلی کامل نیست. همان‌طور که فروید (۱۹۳۷) خاطرنشان می‌کند، پایان تحلیل در حالت عادی موضوعی منطقی است و اینکه به طور مشخصی نقطۀ پایانی برای آن تعیین کنیم که در آن نقطه تعارض حل و فصل شده است. امروزه این مسئله کاملاً پذیرفته شده است که تحلیل به پایان نمی‌رسد (به این معنی که به بیمار کمک کرده باشیم که به تحلیل کاملی از خودش دست یابد)؛ بلکه بیمار و روانکاو در مقطعی در فرایند تحلیل، تجربه‌ای را به پایان می‌رسانند که در آن احساس می‌کنند کار روان‌شناختی قابل ملاحظه‌ای انجام شده است و اکنون مهم‌ترین کار از نظر آن‌ها پایان درمان است. به بیانی متفاوت‌تر: انتقال پایان‌نا‌پذیر است، انتقال‌متقابل پایان‌نا‌پذیر است، تعارض پایان‌ناپذیر است. تجربۀ سازنده در تحلیل فرایندی را شکل می‌دهد که در تمام زندگی ادامه خواهد یافت.

خودکاوی تحلیلگر در نقش کارکرد تکمیلی برای گفتگو با مشاوری قابل اعتماد است. تجربۀ بین‌فردی کار کردن با مشاور فواصلی را ایجاد می‌کند که فرد در تنهایی خودش و در سکوت اتومبیل، در ساعات اولیۀ صبح هنگامی که به سقف خیره می‌شود، یا در محیط خصوصی مطب هنگامی که بیماری مراجعه نکرده است، با افکار خودش تنها می‌شود. درمان روانکاوی آغاز فرایندی اکتشافی در زندگی درونی بیمار و تحلیلگر است، فرایندی که غالباً با حدس و گمان و دوگانگی همراه است. خودکاوی به این فرایند کمک می‌کند، اما در این نوع تحلیل فرد به تنهایی روی خودش کار می‌کند و مصمم است آن چیزی را که درمی‌یابد بررسی کند، اما همیشه چنین انتظاراتی برآورده نمی‌شود. از این منظر، در پایان دورۀ تحلیلی، «پایان» خودکاوی یا کار تحلیلی با مشاور، تعارض ناخودآگاه حل و فصل نشده است، بلکه فردی که تحت کار تحلیلی قرار داشته، می‌تواند به تنهایی (تا حد زیادی) در مورد تجربه‌اش تفکر و رؤیاپردازی کند.

کشف یا خلق «چیزی که فرد به آن می‌اندیشد و کسی که هست» در تجربۀ نوشتن

نوشتن شکلی از تفکر است. در بسیاری از مواقع، وقتی چیزی می‌نویسیم، فرد چیزی را نمی‌نویسد که به آن فکر می‌کند؛ بلکه چیزی را که می‌نویسد، فکر می‌کند. احساسی این چنینی وجود دارد که ایده‌‌ها از قلم فرد می‌آیند، و نویسنده ایده‌هایی را که به طور برنامه‌ریزی نشده خلق می‌شوند، به نظاره می‌نشیند (آگدن، ۲۰۰۵). با این حال، نوشتن لزوماً فعالیتی انفرادی نیست. در نوشتن روانکاوانه غالباً در حین پیشرفت کار، خواننده نیز‌ در ذهن نویسنده وجود دارد. این فانتزی که خواننده چه عکس‌العملی در برابر عبارتی خاص یا نقطه‌نظر افراطی جدید در مورد نظریه یا تکنیک دارد, به آن‌چه بر روی کاغذ نقش می‌بندند، شکل می‌دهد و تأثیرگذار است. با این وجود، بخش اعظمی از چنین فرآیند خلاقی در انزوا و در حالی انجام می‌شود که فرد در مورد هستۀ ایده بارها و بارها و به اشکال گوناگونی تفکر می‌کند. چنین دورۀ تأملی ممکن است روزها، هفته‌ها، یا حتی سال‌ها طول بکشد. بیشتر نوشته‌ها میان تأمل در سکوت در مورد چیزی که فرد قصد دارد بگوید از سویی، و تأمل در مورد پاسخ‌های خیالی خوانندگان بالقوه از سوی دیگر در نوسان است. مخاطبین خیالی بخش ثابت نوشته‌های فروید بودند. او بارها مخاطبان نکته‌بینی را درنظر می‌گرفت که با مهارت انتقادهای مخاطبین یا خوانندگان را در مورد استدلال خودش پیش‌بینی می‌کند و پاسخ قانع‌کننده‌ای به آن‌ها ارائه می‌داد.

هنگامی که متنی بیش از یک نفر نویسنده دارد، این فرایند پیچیدگی بیشتری پیدا می‌کند. علاوه بر تأمل انفرادی و تعامل خیالی با خواننده، مشارکت با نویسندۀ دیگر نیازمند حساسیت ویژه‌ای از سوی نویسندۀ دیگر است، زیرا جمله باید به جای یک نویسنده، نمودی از دو نویسنده باشد.

در نگارش این مقاله، نمونه‌ای از چنین مشارکتی اتفاق افتاد. ما با ایدۀ مشترکی شروع کردیم، یعنی به‌روزرسانی ایدۀ فروید مبنی بر این که چیزی که در تحلیل به مثابۀ درمان مشکلات روان‌شناختی تعیین‌کننده است، توجه ویژه به درک انتقال و مقاومت است. هدف ما این بود که نشان دهیم چگونه تعریف ما از تحلیل، برگرفته از ایده‌های فروید در سال ۱۹۱۴ و یا متفاوت با آن‌ است. ما کار خود را با اشتیاق بر روی این پروژۀ مشارکتی آغاز کردیم. اما متوجه شدیم که کلمات به آن راحتی که انتظارش را داشتیم از هیچ‌یک از ما جاری نمی‌شود.

وقتی احساس کردیم  تلاش‌های ما نتیجه نمی‌دهد، مقالۀ سال ۱۹۱۴ فروید را بازخوانی کردیم. وقتی متوجه شدیم بخش زیادی از مقالۀ فروید حاوی سخنانی تند علیه اختلاف نظر میان ایده‌های فروید و یونگ و اصرار شدید او بر این موضوع است که او و تنها او پایه‌گذار روانکاوی است، بسیار ناامید شدیم. در نتیجه به این مسئله پی‌بردیم که حالت دفاعی لحن فروید بیانگر ناامنی‌های او از ادعاهای مخالف نویسنده در برابر ایدۀ او (یعنی روانکاوی به مثابۀ شاخۀ علمی) و ترس از این که یونگ آن‌چه او خلق کرده را نابود کند و باز هم آن را «روانکاوی» بنامد. ما نقل قولی را انتخاب کرده بودیم که  نشان می‌داد فروید در لحظه‌ای نامیمون در پیشینۀ رشد روان‌شناسی خودش گیر افتاده بود.

با رنگ باختن اشتیاق‌مان، بایستی دربارۀ موضوع این مقاله دوباره فکر می‌کردیم. اصلاحیه‌هایی را بین خودمان ردوبدل کردیم و کم کم به این نتیجه رسیدیم که مسئلۀ مهم برای ما ارائۀ تعریفی معاصر از ایدۀ روانکاوی نیست. در عوض، خود مشارکت برای هر یک از ما این موضوع را روشن کرد که هریک از ما در ۳۰ سال تجربۀ کاری به چه شکلی تکامل یافتیم. ما به طور عمیقی با یکدیگر در این باره صحبت کردیم که هریک از ما به چه صورتی به حس کنونی و در حال تکامل از خود در مقام روانکاو دست یافته است. تجارب رشدی ما در طی دورۀ آموزشی روانکاوی و سال‌های ابتدایی پس از آن از جهات مهمی با یکدیگر متفاوت بودند، با این حال، متوجه شدیم که اشتراکات زیادی در طرز تفکر ما در مورد نحوۀ کار و هویت‌مان در مقام روانکاو  وجود دارند. با وجود اینکه ۲۰ سالی می‌شود که یکدیگر را می‌شناسیم، متوجه شدیم که در جریان این گفتگو یکدیگر را به شکل جدیدی شناخته‌ایم. اما با توجه به این هدف که می‌خواهیم با نوشتن مشارکتیِ این مقاله به چیزی دست یابیم، صحبت کردن به تنهایی کافی نبود. تنها پس از تلاش‌های مکرر برای نوشتن افکارمان بود (یا به طور دقیق‌تر، به خودمان اجازه دادیم تا آن‌چه را در حین  نوشتن به آن فکر می‌کردیم، نظاره کنیم) در نهایت توانستیم بفهمیم، می‌خواهیم به چه چیزی دست پیدا کنیم. آوردن کلمات بر روی کاغذ ما را وادار کرد (و آزاد گذاشت) افکار و احساسات ابتدایی‌مان را به مفاهیم و ایده‌ای تغییر دهیم که  قصد انتقال آن را  به صورت یک فصل تحلیلیِ مشارکتی داشتیم.

وقتی به این مسئله که خوانندگان می‌توانند چه پاسخی به دیدگاه ما بدهند، فکر کردیم، متوجه شدیم که شاید تجارب رشدی ما با دیگر تحلیل‌گران یکی نباشد. مسلماً نمی‌خواستیم که لحن ما تجویزی باشد. بنابراین به صورت هماهنگ تلاش کردیم ایده‌های خود را صرفاً به صورت توصیف تجارب خود ارائه کنیم و بیان نکنیم که این ایده‌ها همواره درست هستند. تکلیف‌مان را با خودمان در این مورد روشن کردیم که در میان ویژگی‌های یک تحلیل‌گر که از نظر ما بیش‌ترین اهمیت را دارند شیوه‌ای است که روانکاو از آن استفاده می‌کند و منحصربه‌فرد بودن شخصیت او است.

در نوشتن مشارکتی تجربه‌ای مبنی بر داشتن ویراستار  یا مشاوری درونی دارید (صرف نظر از این که فرد چنین چیزی بخواهد یا نخواهد) که می‌تواند دیدگاه «بیرونی» دربارۀ محتوی بالینی نویسندۀ دیگر را ارائه ‌دهد. در جریان همکاری‌مان برای نوشتن این مقاله، یکی از ما (آگدن) پیش‌نویسی از این فصل را برای همکار نویسندۀ خود ارسال کرد که دربارۀ نمونۀ بالینی‌ که به آن اشاره شد و رویای زمین‌لرزه بود. همکار نویسنده (گابارد) در پاسخ افکار زیر را در مورد نمونۀ بالینی به طور کلی و رؤیا به طور خاص به (به صورت مکتوب) ارائه کرد:

با نظر تو بسیار موافق هستم که این رؤیا را نمی‌توان تنها به بیمار نسبت داد، بلکه آن موضوعی است که به صورت مشارکتی ساخته شده است. احساس من این بود که این رؤیا به همان اندازه‌ای که به بیمار مربوط می‌شود، به تو نیز مربوط است. فانتزی من در مورد این رؤیا این است: با وجود آن که حس تو این بود که تحلیلگر تو به طور عادی و متداول با تو رفتار کرده است، آن رفتارها برای تو به نوعی حمایت بوده است – یعنی جایگاهی امن-. چنین حمایتی، مانع از او جدایی تو از او شده بود و در نتیجه نیازی نبود که رنج از دست دادن او را تحمل کنی. این موضوع من را به یاد جملۀ معروف فروید می‌اندازد که تنها راهی که ایگو می‌تواند اُبژه را رها کند، این است که آن اُبژه را به درون خود ببرد. بنابراین، زمین‌لرزه را می‌توان به صورت آگاهی فزایندۀ بیمار از این موضوع دانست که به زودی از محل درونی‌ای که برای خودت ساخته بودی جدا خواهی شد – یعنی محل امن دفتر تحلیلگر تو یا حضور درونی‌سازی‌شدۀ او- و به دنیایی خواهی رفت که در آن مجبور خواهی بود با صدای خودت حرف بزنی. در یک سطح، بیمار نیز همین احساس را در مورد جدا شدن از «خانۀ» پدرش داشت. اتفاقی که در حال رخ دادن در درون تو بود، شباهت بسیار زیادی با آن چیزی داشت که در درون او رخ می‌داد. این موضوع را به مقاله اضافه نکردم، زیرا تنها حدس من است و ممکن است با تجربۀ تو هماهنگ نباشد.

همان‌طور که در این نقل‌قول مشهود است، نقطه نظر همکار نویسنده در مورد محتوای بالینی باید از فیلتر نویسنده‌ای عبور کند که اطلاعات بالینی را ارائه کرده است تا مشخص شود با لحظۀ تحلیلی تشریحی حقیقی«هماهنگ»  است یا خیر.

آگدن که به چنین «مداخله‌ای» در روند نوشتن خود عادت نداشت، متوجه شد که نظرات غیرمنتظرۀ گابارد باعث تشویش خاطر او شد. او به دو ماه «تفکر در هنگام خواب» (رؤیاپردازی) در مورد آن‌چه ایدۀ گابارد در او برانگیخته بود نیاز داشت قبل از این که بتواند پاسخی مناسب (این بار هم به صورت نوشتاری) ارائه کند:

 با خواندن دوبارۀ گزارشم از کارم با آقای اِی، این موضوع به نظرم جالب آمد که در تنها چیزی که در غیرمتغیر بودن عکس در رؤیای بیمار به نظرم مهم بود همان ایستایی آن بود، و نه قابل اتکا بودنش؛ هم‌چنین آن چیزی که در مورد عدم حضور عکاس می‌دیدم تنها عدم حضور شخص در حال فکر کردن/احساس کردن تا نامحسوس بودن آن بود. نظرات تو در مورد این ماجرا به من کمک کرد آن چیزی که تمام این مدت دربارۀ این روایت نوشته‌‌ام را متوجه شوم: خشنودی عمیق من از آن چیزهایی که احساس می‌کنم دو ویژگی از بهترین ویژگی‌های تحلیل‌گر اول من هستند — تمایل او به حضور احساسی در مواقع سخت در حین تحلیل و همچنین مواقع سخت در طول زندگی‌اش؛ و توانایی او در «سر راه قرار نگرفتن» (و تفسیر نکردن واکنشیِ انتقال‌ها) هنگامی که من به تنهایی در جلساتم کار روان‌شناسی انجام می‌دادم.

همکار نویسنده تجربۀ احساسی‌ را که آگدن توصیف می‌کند، از طرفی پاسخی به خاطره‌اش در مورد کار با آقای اِی و از طرف دیگر نظرات گابارد در مورد روایت او از آن تجربه تلقی می‌کند. این گفتگو میان همکاران نویسنده نوعی تجربۀ رشدی را بوجود می‌آورد که برای هر دو نویسنده ارزشمند بود. 

شهامت بداهه‌گویی

در مورد هر بیمار، مسئولیت ما این است که به تحلیل‌گری تبدیل شویم که قبلاً نبوده‌ایم. این مسأله مستلزم آن است که پیش‌نویس را کنار بگذاریم و به مکالمه‌ای دعوت شویم که قبلاً آن را تجربه نکرده‌ایم (هافمن، ۱۹۹۸؛ رینگستروم، ۲۰۰۱). این موضوع می‌تواند به شکل پاسخی به اشارۀ بیمار به فیلمی باشد: «صحبت چندانی در تمامی فیلم ردو بدل نشد، حداقل چنین احساسی در من ایجاد شد». در بیمار دیگر، بداهه‌پردازی شاید به معنی ساکت ماندن باشد – یعنی تسلیم نشدن در برابر درخواست‌های اجباری برای اطمینان‌بخشی یا حتی برای شنیدن صدای درمانگر-. البته بداهه‌پردازی یک استعارۀ نمایشی است. استاد بازیگری بزرگ روسی، کنستانتین استانیسلاوسکی، یکبار گفت: بهترین اتفاقی که می‌تواند بیافتد این است که بازیگر کاملاً مبهوت نمایش شود. سپس بدون توجه به این که میلی به این کار دارد یا ندارد، نقش مورد نظر را زندگی خواهد کرد، و به این که چه احساسی دارد توجهی نخواهد داشت، در مورد این که چه کاری انجام می‌دهد فکر نخواهد کرد، و همه‌چیز حرکتی ناخودآگاه و غریزی خواهد بود (۱۹۳۶، ص. ۱۳). به طور مشابه، رشد کردن در مقام تحلیل‌گر اجازه دادن فزاینده به خودمان برای غرق شدن در لحظه (در ناخودآگاهِ تحلیل) است و بر اساس آهنگ جلسۀ تحلیل منتقل می‌شود. تحلیل تجربه‌ای نیست که بتوان آن را از قبل طراحی کرد. رویدادهایی میان دو شخص در کنار یکدیگر در یک اتاق رخ می‌دهند، و معنای این رویدادها مورد بحث قرار می‌گیرند و درک می‌شوند. تحلیل‌گران با شرکت در «رقصِ» لحظه بیش‌تر در مورد شخصی که هستند می‌آموزند. گسترۀ «زنده بودن» تحلیل می‌تواند وابسته به تمایل و توانایی تحلیل‌گر در بداهه‌پردازی کردن و بداهه‌پردازی شدن از طریق ناخودآگاه رابطۀ تحلیلی باشد.

 تلاش‌های ناخودآگاه تحلیلگر برای برهم زدن تعادل روانی خود

آن‌چه را زمانی می‌توانستیم قابل اتکا، باثبات، و قابل اعتماد بنامیم، ممکن است به تدریج بیش از حد آسان و تا حد زیادی مبتذل و قابل پیش‌بینی شود. گاهی، ما در جلسه با بیمار متوجه می‌شویم که بیش از حد با خودمان در مقام تحلیل‌گر راحت هستیم. در چنین جلساتی «خطاها» می‌توانند غالباً به صورت اِبراز سالم‌ترین بخش‌های خودمان باشند و اگر بتوانیم از این هشدارها استفاده کنیم، اهمیت زیادی در رشد روانی ما خواهند داشت. این‌گونه «خطاها» عبارتند از: دیر رسیدن روانکاو به جلسه، اتمام پیش از موعد جلسه، خوابیدن در حین جلسه، و انتظار بیمار دیگری را داشتن هنگامی که آنالیزان را در اتاق انتظار می‌بینید. (عدول از مرزها مانند داشتن رابطۀ جنسی با بیماران، زیر پا گذاشتن محرمانگی، برقراری رابطۀ تجاری با بیمار، و غیره از این نوع خطاها به حساب نمی‌آید [گابارد و لستر، ۱۹۹۵].) خطاهایی که عدول از مرزهای درمانی به حساب نمی‌آیند در بسیاری از موارد نشان‌دهندۀ تلاش‌های ناآگاهانۀ تحلیل‌گر در برهم زدن تعادل روانی خود و  توجه به شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها در نقش خود در مقام روانکاو دچار رکود شده  است.

ما بر این باور هستیم که نیازی برای اصیل بودن خودتحمیل‌شده وجود دارد — نه به معنی نمایش خودشیفته‌وار، بلکه به معنی نیاز به مکالمه‌ای آرام، استوار، و بدون نگرانی با بیمار یا ناظر بالینی به شکلی که چنین مکالمه‌ای میان هیچ دو فرد دیگری در دنیا وجود ندارد (آگدن،2004).  اگر چنین چیزی اجباری باشد، به زودی خود را به صورت تمهیدی توخالی نشان خواهد داد. «سبک تحلیلی» (آگدن، ۲۰۰۷، ص. ۱۱۸۵) که به صورت اصیلی تجربه شود، بخشی از تلاش مداوم هر تحلیل‌گری است تا به تحلیل‌گری با ویژگی‌های خاص خودش تبدیل شود. فرد می‌تواند به حس تبدیل شدن به شخصی «منحصربه‌فرد» تنها از طریق تلاشی طاقت‌فرسا برای رهایی از قیدهای هنجاری و سنتی و محدودیت‌های غیرمنطقی خود دست پیدا کند (گابارد، ۲۰۰۷). درگیری تحلیل‌گر با نظریه در جایگاه ارباب یا رعیّت می‌تواند بخشی جدایی‌ناپذیر از این تلاش باشد. ما با این نظر سندلر (۱۹۸۳) موافق هستیم که هر تحلیل‌گر ترکیبی شخصی یا الگویی متشکل از جنبه‌های مشخصی از نظریه‌های مختلف را شکل می‌دهد که با ذهنیت شخصی او و رویکرد او به تحلیل هماهنگ است. در عین حال، با این ایدۀ بیون نیز موافق هستیم که تحلیل‌گر باید بکوشد آن‌چه تصور می‌کند می‌داند یا «بیش از اندازه خوب» می‌داند را فراموشی بسپارد تا بتواند از تجربۀ کنونی‌اش با بیمار بیاموزد. بیون (۱۹۸۷) به شخصی که موردی را به او گزارش می‌کرد گفت: «من [تنها در صورتی به نظریه تکیه می‌کنم] … که خسته باشم و ندانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است …» (ص. ۵۸).

 توجه به شیوۀ بالغ شدن و پیر شدن

با افزایش سن، فرد می‌تواند به نحوی از تجارب خودش حرف بزند که پیش از آن نمی‌توانست. در بیشتر مواقع، فرد پس از مدتی متوجه می‌شود که دچار تغییر شده است، برای مثال، با گوش سپردن به صحبت‌های خود با بیمار. در حالت بهینه، روانکاو وارد فرایند سوگواری‌ می‌شود که در طی آن به از دست رفتن جوانی و اجتناب‌ناپذیر بودن پیری و مرگ اذعان می‌کند، آن را می‌پذیرد و حتی شکل جدیدی از تبدیل شدن به فردی را در خود دارد که یک زندگی بررسی شده را پیش می‌برد. شاید تحلیلگر از این طریق درک بهتری از تجارب بیمار در زمینۀ فقدان پیدا کند و شیوه‌هایی که او مدیریت می‌کند یا از آن‌ها اجتناب کرده است.

فرآیند پختگی هم در درون و هم در بیرون از محیط تحلیلی رخ می‌دهد. تحلیلگری که هر روز به اتاق مشاوره می‌آید (در حالت ایده‌آل) هرگز همان تحلیلگر روز قبل نیست. تا زمانیکه تحلیلگر غم از دست دادن عزیزان و پایان دوره‌های مهم زندگی را حس نکرده باشد (برای مثال، دوره‌ای که فرزندانش در خانه زندگی می‌کنند یا دوره‌ای که والدینش زنده هستند) ظرفیت تحلیلگر در درک کامل اندوه بیمار محدود باقی می‌ماند.

مشکلات تبدیل شدن به یک تحلیلگر

دلایل زیادی هست که تحلیلگر از «بزرگ شدن» هراس داشته باشد و راه‌های متعددی هست که از خودش در برابر این هراس دفاع کند. در این فصل، ما نمی‌توانیم این هراس‌ها و مکانیسم‌های دفاعی را فهرست کنیم، چه برسد به آن که بخواهیم به آن‌ها بپردازیم. در پاراگراف بعدی، از فرار تحلیلگر از تجارب رشدی بالقوه و دفاع‌های گوناگون در برابر چنین تجاربی مثال‌هایی می‌آوریم.

شاید تحلیلگر بترسد که در جایگاه یک فرد آنقدر بی‌اهمیت باشد که نتواند صدایی مختص به خود داشته باشد؛ یا از انزوایی بترسد که تصور می‌کند وقتی به سبک سیاق خودش رفتار کند، به سراغش آید؛ یا از سردرگمی تحمل‌ناپذیری بترسد که با شناسایی بالغانه عدم قطعیت به آن دچار خواهد شد. شاید تحلیلگر برای دفاع از خود در برابر این ترس‌ها و ترس‌های دیگر به طغیان نوجوانی در برابر «سازمان تحلیلی» روی بیاورد تا تلاش کند از تعریف خودش با شرایط خودش بپرهیزد؛ یا با صحبت زودهنگام با صدایی که نشان از تجربه دارد، در حالی که در حقیقت به طرز دردآوری به دلیل بی‌تجربگی‌اش احساس کمبود می‌کند. یا از قطعیت کاذب به شکل همانندسازی شدید با مکتب روانکاوی خاصی، با تحلیلگر خودش، با نویسندۀ تحلیلی ایده‌آل‌سازی‌شده و غیره استقبال کند. در نهایت، باید به خاطر داشته باشیم که هر چقدر هم که به تحلیل علاقه‌مند باشیم، بخشی از ما نیز هست که از آن متنفر است (استاینر، ۲۰۰۰). تعهد به کار تحلیلی مداوم (بر روی خودمان و بیماران) ما را نه تنها به عدم قطعیت، بلکه به روبرویی با مسائلی سوق می‌دهد که کم‌تر علاقه داریم در خود و دیگران با آن روبرو شویم.

نظرات پایانی

در این فصل، به برخی از تجارب مربوط به پختگی خود پرداختیم و از دیدگاه‌های نظری مختلف بررسی کردیم. برخی خوانندگان در جایگاه تحلیل‌گر، متوجه شباهت‌هایی با تجارب خودشان در زمینۀ پختگی می‌شوند که تشریح کرده‌ایم و برخی هم چنین شباهتی را پیدا نمی‌کنند. الگوی تکرارشونده در این فصل این است که صحبت با عبارات کلی با بیماران، همکاران و دانشجویان کاری ضدتحلیلی است (به‌دلیل بازنمایی شکست در تفکر و صحبت به شیوۀ فرد). همان‌طور که بیون (۱۹۸۷) در نقل قولی که در ابتدای این مقاله آورده شد اشاره می‌کند، بخشی از فرایند تبدیل شدن به یک تحلیلگر تکامل در جهتی است که نه محدود به نظریه است و نه به طور اختصاصی نشأت‌گرفته از همانندسازی با دیگران است: «تحلیلگری که به آن بدل می‌شوید شما و تنها شمایید — یعنی آن چیزی که از آن استفاده می‌کنید … » (ص. ۱۵). مباحث تحلیلی چیزی است که به  تجربۀ یک فرد خاص مربوط می‌شود و منحصربه‌فرد و مختص به خود او و زنده است. تبدیل شدن به یک تحلیلگر ساختن هویتی بسیار فردی است که هیچ شباهتی به هویت تحلیلگر دیگر ندارد.

هر چقدر هم بر سخت بودن زندگی بر اساس چنین ایده‌آلی تأکید کنیم، کم گفته‌ایم. پیوندهای آگاه و ناخودآگاه با آن‌چه که فکر می‌کنیم می‌دانیم، قدرتمند هستند. اما تلاش برای غلبه بر این پیوندها (حداقل به میزان قابل توجهی) همان چیزی است که ما در هر جلسه از خود می‌خواهیم. تجربۀ ما این بوده است که هرگاه  تعادل تحلیلگر برهم می‌خورد، بهترین کار تحلیلی خود را ارائه می‌دهد.

  • * کپی تنها با دکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.

Negar_20200724_100437.png
خرداد ۲۳, ۱۳۹۹

من چگونه با بیمارانم حرف می زنم/ نویسنده: توماس آگدن (۲۰۱۸)/ مترجم: الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله، نویسنده تلاش می‌‎کند تا روش صحبت با بیمارانش را توصیف و تصویرسازی کند. او از به کار بردن زبانی که بیمار را غالباً به تفکر هوشیارانه یا پردازش ثانویه سوق می‌دهد، خودداری می‌کند؛ مخصوصا در زمانی که به دنبال ابعاد ناهوشیار تفکر است. او برای اشتباه فهمیدن‌ها ارزش قائل می‌شود زیرا منجر به فراخواندن حدسیات، احتمالات و یک حسی از تواضع در مقابل شرایط ناشناخته و غیرقابل شناخت انسانی می‌گردد. نویسنده معتقد است که قطعیت از طرف روانکاو، فرآیند تحلیل و ظرفیت بیمار برای رشد روانی را تضعیف می‌کند. نویسنده مطرح می‌کند که راه‌های توصیف کردن (در تضاد با توضیح دادن) در گفتگوی تحلیلی فرآیند تحلیل را آسان‌تر می‌کند. در این مقاله یک نمونه بالینی نیز آورده شده است که در آن نویسنده در مورد فرآیند تفکر خود هنگام صحبت با یکی از بیمارانش بحث می‌کند.

شاید یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین پرسش‌های بالینی برای من به عنوان یک روانکاو، بیش از آنکه مرتبط با این باشد که «چه به بیمارانم بگویم»، پیرامون این مساله است که «چگونه با آن‌ها صحبت کنم». به عبارت دیگر، در طول سال‌ها توجهم از اینکه «چه معنایی بدهم» به اینکه «چگونه معنا بدهم» معطوف شده است. البته این دو عبارت از هم منفک نیستند اما در این مقاله، بر مورد دوم تاکید می‌کنم. من در مورد مسائل پیش رو بحث خواهم کرد: مشکلات و احتمالات حاصل از این شناخت که ما هرگز نمی‌توانیم تجربه‌های بیمارانمان را بشناسیم؛ تعمیم نحوه‌ی صحبت با بیماران غیرممکن است و روانکاو مسئولیت دارد که روانکاوی را برای هر بیمار از نو بیافریند؛ رویکرد روانکاو به ترس بیمار از تغییر روانی؛ طریقه‌ی خاموش‌سازیِ (Off-ness) سوءبرداشت‌ها و تفسیرهای اشتباه روانکاو که منجر به ایجاد حالتی خلاقانه در هر دوی بیمار و روانکاو می‌گردد؛ و شیوه‌هایی که تجربه‌ها در آن توصیف می‌شود نه توضیح، باعث شکل‌گیری گفتگوهای بهتری می‌گردد که سطح ناهوشیار ِموضوعاتی که در تحلیل در جریان است را نشانه می‌گیرد. در کار بالینی که ارائه می‌دهم، تفکرات گفته شده و ناگفته‌ام را در مورد نحوه‌ی صحبت با بیمارم توصیف می‌کنم.
بیمار و روانکاو در هر لحظه از کارشان با یکدیگر، با این حقیقت روبه‌رو می‌شوند که تجربیات زندگی آن‌ها در لحظه، غیرقابل انتقال است. هیچ‌کس به خوبی ویلیام جیمز (1890) شکاف بین ذهن‌ انسان‌ها را توضیح نداده است:
هرکدام از این ذهن‌ها (افراد حاضر در سالن سخنرانی) افکارش را نزد خود نگه می‌دارد. هیچگونه داد و ستدی بین آن‌ها وجود ندارد. هیچ فکری در هوشیاری شخصی غیر از خود فرد تشکیل نمی‌شود. این یک قانون است؛ عایق بندی کامل، کثرت گرایی کاهش ناپذیر!… شکاف بین چنین افکاری (افکار دو فرد متفاوت) از قطعی‌ترین شکاف‌های طبیعت است.
بنابراین در صحبت با بیماران، تجربه‌ی شخصی خودم غیرقابل انتقال و تجربه‌ی بیمار غیرقابل‌دسترسی است، یعنی من هرگز نمی‌توانم تجربه‌ی بیمار را بدانم. واژه‌ها و حالت‌های جسمانی، خیلی کم‌ارزش‌تر از برقراری ارتباط با تجربه‌ی زیسته بیمار یا خودم است. با این وجود، بیمار و من ممکن است بتوانیم به وسیله‌ی بازنمایی مجدد یک تجربه، تاحدی شبیه به تجربه‌های زندگی‌مان باهم ارتباط برقرار کنیم. این موضوع ممکن است شامل استفاده از زبانی باشد که مخصوص به هر کدام از ما (منحصر به فرد) و مرتبط با رویداد هیجانی در حال وقوع است؛ به طور مثال با استفاده از استعاره، طعنه، مبالغه، ریتم، قافیه، بذله‌گویی، اصطلاح عامیانه و غیره، همچنین برخی از نشانه‌های بدنی مثل تغییر لحن، شدت صدا، سرعتِ تکلم و کیفیت تماس چشمی.
این شکاف بین ذهن بیمار و من، مانعی نیست که بخواهم بر آن غلبه کنم؛ بلکه فضایی است که در آن یک دیالکتیک جدایی و صمیمیت ممکن است موجب حالتی خلاقانه گردد. در فضای تحلیلی، اگر به طریقی تجربه‌ی برقراری ارتباطِ فردی شدنی بود، نیاز/ فرصت تصور خلاقانه‌ی تجربیات دیگری از بیمار و من گرفته می‌شد. به شکلی متناقض، بخش‌هایی از ارتباط که مورد غفلت واقع شده یا از ارتباط ما خارج شده اند، فضایی را باز می‌کنند که ما را قادر می‌سازد تا به نوعی، پُلی بین شکاف بین خودمان و دیگران بزنیم. تجربه‌ی بیمار از خلاق بودن در عمل برقراری ارتباط، بخشی اساسی از فرآیند «رویاپردازی کامل» اوست، که به شیوه منحصر به فرد او ایجاد می‌شود.
غیرممکن بودن آگاهی از تجربه‌ی شخصی دیگر، پیامد مهمی در نحوه‌ی صحبت من با بیمار دارد. به عنوان مثال، من تلاش می‌کنم که به بیمارم نگویم چه احساسی دارد و به چه فکر می‌کند، به این دلیل ساده که نمی‌توانم آن را بدانم. برخلاف آن، سعی می‌کنم تا خود را فقط محدود به گفتن این کنم که چه فکر و احساسی دارم. لازم به ذکر است که این موضوع، یک قانون سفت و سخت نیست که خود را مجبور به آن کنم. بلکه تقریبا تمام مباحث مرتبط با صحبت بیمار، یعنی چگونگی گفتگو با بیمار در هر لحظه، وابسته به اتفاقاتی است که بین من و آن بیمارِ خاص در این لحظه‌ی خاص رخ می‌دهد.
هنگامی که من با بیمارم درباره‌ی احساسم پیرامونِ اتفاقات جلسه از منظر هیجانی صحبت می‌کنم ، ممکن است چیزی شبیه به این بگویم: «وقتی داشتی حرف می‌زدی (یا در حین سکوت)، این اتاق شبیه به یک فضای خیلی خالی (یا فضای آرام، یا فضای گیج‌کننده و غیره) احساس می‌شد.»
در جمله‌بندی‌هایی به این شکل، من این پرسش را باز می‌گذارم که چه کسی احساس پوچی یا خالی بودن (یا احساس‌های دیگر) می‌کند. بیمار یا من، یا چیزی که هر دوی ما ناهوشیارانه با یکدیگر خلق کردیم؟ (همان «بافت تحلیلی» analytic field یا «سوم تحلیلی» “analytic third”). تقرییاً همیشه، هر سه مورد هستند _ بیمار و من به عنوان افرادی مستقل و محصول مشترک ناهوشیارهای‌ ما.
من دریافته‌ام که پرسیدن سوالاتی از بیمار مانند: «چرا امروز انقدر ساکت بودی؟» یا «چرا تصمیم گرفتی جلسه‌ی دیروزت رو نیای؟»، او را به حرکت در لایه‌ی سطحی تجربه‌اش، یعنی به فکر و صحبت با حالت هوشیارانه، منطق، ترتیب و زمان، علت و معلول (پردازش ثانویه) تفکر دعوت می‌کند. بنابراین، زمانی که خود را در حال طرح پرسش‌هایی می‌بینم که فرآیند تفکر ثانویه‌ی بیمار یا من را فرا می‌خواند، تامل می‌کنم تا متوجه شوم، چه چیزی از بخش‌های ناخوداگاهِ موقعیت کنونی، در حال ترساندن من است؟
احساس اطمینان روانکاو غالباً با این باور گره خورده است که یک «تکنیک تحلیلی» مناسب وجود دارد؛ تکنیکی که منشعب از عقاید نسلی از تحلیل‌گران است و به نسل های دیگر منتقل شده است (و شاید توسط برخی «موسسات» تفکر تحلیلی فرمول‌بندی شده است). در عوض، من فکر می‌کنم که «سبک تحلیلی»، به نوعی خلاقیت شخصی هر درمانگر است که به ندرت بر پایه‌ی اصول موجود در درمان تحلیلی شکل گرفته است؛ بلکه مهم‌تر از آن، فرآیندی زنده است که در شخصیت و تجربه‌ی روانکاو ریشه دارد. ضروری است که در درمان تحلیلی، دیدگاهی که در حال حاضر منسوخ‌شده یعنی این دیدگاه که مخالفت بیمار با فرآیند تحلیل غالبا تلاشی برای از بین بردن فرآیند روان‌کاوی یا روان‌کاو است، را به کار نبریم. چنین دیدگاهی، ظرفیت درمانگر را برای انعکاس دادن به ابعاد انتقال -انتقال‌متقابل با «مقاومت» بیمار در کار تحلیلی محدود می‌کند. شِفر به طور گسترده درباره‌ی خطرات این نوع نگاه، و لزوم داشتن «نگرشی مثبت» نوشته است، دیدگاهی که با رویکردی همدلانه و درک‌کننده به دلایل ناهوشیار بیمار برای ترس از تغییر روانی نگاه می کند. همسو با تجربیاتم، «عدم‌تمایل» یا «ناتوانی» بیمار در انجام فرآیند تحلیل، تقریبا همیشه منعکس کننده معادلی از الگوی انتقال-انتقال‌متقابل اوست به شیوه ای که او در کودکی برای حفظ سلامتی و زندگی اولیه‌اش آن را ایجاد کرده است؛ روشی که من با احترام و حتی تحسین به آن نگاه می‌کنم.
اما زمانی که به دوره‌ی بزرگسالی می‌رسد، روش‌های روانی‌ای که به بیمار کمک می‌کرد تا از سلامتی و زندگی‌اش در کودکی محافظت نماید، ممکن است شدیداً ظرفیت یادگیری تجربه در بیمار، درگیرشدن در روابط بالغانه با ابژه‌های درونی و بیرونی، و همچنین یافتن خود تا بیشترین حد توان، را محدود نماید. تجربه‌ی بیمار از این محدودیت‌ها و درد روانیِ تداعی‌شده از آن، تقریباً همیشه نیروهای پنهانی است که منجر به کمک خواستن بیمار از فرآیند تحلیل می‌شود.
اگر یک تحلیل به اندازه‌ی قابل‌توجهی پیشرفت کرده باشد، بیمار و من می‌توانیم تفاوت‌هایی را بین موقعیت کنونی و آنچه که تصور می‌کنیم تجربه‌ی کودکی بیمار باشد، احساس کنیم. نخست، بیمار در دوره‌ی کودکی در مقابل مشکلاتی که با آن‌ها رو به رو می‌شده، احساس تنهایی کرده است- احساسی وحشتناک که با افرادی گیر کرده که ارتباط اصیل و تغییر واقعی با آن‌ها غیرممکن بوده است (و بیمار و روانکاو چیزی شبیه به این حالت را در رابطه‌ی انتقال-انتقال‌متقابل تجربه می‌کنند). اما بیمار شاید بتواند از جهاتی حس کند که به اندازه‌ای که تنها بوده است، تنها نیست. دوم، بیمار دیگر کودک نیست و ظرفیت‌هایی روانی برای مدیریت تهدیدهای سلامتی و زندگی‌اش دارد، همان چیزی که در کودکی برایش در دسترس نبوده است. این تفاوت‌های احساس‌شده، زیربنای مهمی از امید را در تحلیل‌هایی که انجام داده‌ام، فراهم کرده است.
طبق تجربه‌ام، قطعیت در هنگامی که بیمار و یا روانکاو، والدین را به طور خاص مسئول مشکلات هیجانی کنونی بیمار بدانند، در فرآیند تحلیل تاثیرگذار است. درحالیکه برای بیمار و من شاید درست به نظر برسد که او به شدت مورد غلفت، تحقیر، آزار جنسی و پرخاشگرانه توسط والدین بوده، من فهمیده‌ام که وظیفه‌ی من است که در تعریف یا مشارکت با بیمار در «سرزنش والدین» همراه نشوم. من با مشارکت در این بیش‌ساده‌سازی، فرصت تجربه‌ی زیستن بیمار به شکلی پیچیده‌تر، و شاید به نوعی انسانی‌تر، را از او می‌رُبایم که می تواند منجر به درکی از احساس مسئولیت منطقی یا غیرمنطقی بیمار برای مشکلاتی که در کودکی تجربه کرده است شود. احساس مسئولیت رنج‌آور و پر از حس گناه بیمار برای مخرب بودن آنچه در کودکی رخ داده است، شاید با این اعتقاد از طرف او (یا من) که او قربانیِ منفعل غفلت یا آزار والدین بوده است، پنهان بماند.
رویکرد «سرزنش والدین» از طرف روانکاو ممکن است بیش‌ازحد، تجربه‌ی بیمار – یا ناتوانی تجربه- از آنچه رخ داده است را ساده سازد، یعنی آن یکپارچگیِ اصیل تجربه‌های کودکی با تمام پیچیدگی‌هایش دشوارتر تصور می‌شود.
در ارتباط با این موضوع، تجربه‌ی تحلیلم از بیماری که سال‌ها قبل با او کار کردم به ذهنم می‌آید. او در زمان کودکی، به شکل وحشیانه‌ای از پدرش کتک خورده بود و در این مورد، من کوچکترین شکی نداشتم.
اما تازه بعد از اینکه بخش زیادی از کار تحلیل انجام شده بود، بیمار توانست رازی را به من بگوید که به شکل غیرقابل تصوری برایش شرم‌آور بود: این «واقعیت» که او مکررا پدرش را تا حدی تحریک می‌کرد که او را کتک بزند.
تنها پس از اینکه بیمار توانست این خاطره را با من و خودش در میان بگذارد، که شاید حتی یک فانتزی بوده باشد (در تحلیل، تفاوتی ندارد)، درک کرد که تحریک پدرش، اگر حتی واقعا انجام شده است، می‌تواند تنها تلاشی ناهوشیار از سمت او باشد برای خلق این خیال که او تاحدی، بر خشم و عصبانیت وحشتناک پدرش کنترل دارد.
من در واکنش به اعتماد او برای در میان گذاشتن رازش با من، گفتم:«اگر تو پدرت رو به روشی که گفتی تحریک کردی، شکی نیست که این بهترین کاری بوده که تحت اون شرایط می‌تونستی انجام بدی. من مطمئنم که این کار، زندگیت رو نجات داد تا یه کمی در اون موقعیت، احساس کنترل داشته باشی». اگر از همان ابتدای تحلیل، در قضاوت به شکل سرزنش والدین شرکت کرده بودم، فکر می‌کنم که بیمار دشواری بیشتری در دستیابی به خاطره یا فانتزیِ «شرم‌آورِ» غیرقابل توصیف ناهوشیار (یا هنوز تجربه‌نشده) خود داشت.
من همچنین دریافته‌ام که تغییر روند از «توضیح دادن» به «توصیف کردن»، با آزاد کردن من و بیمار از نیاز به فهمیدن، باعث تسهیل در فرایند تحلیل می شود. توصیفِ «محض» در مقابل «کشف دلایل» برای آنچه در حال اتفاق است، احساس فروتنی مرا در برابر آنچه «به طور انسانی قابل فهم هست یا قابل فهم نیست» در زندگی بیماران و در زندگی تحلیل‌ مان منعکس می‌کند.
نمونه‌ای از توصیف به جای توضیح، در اوایل یک جلسه‌ی تحلیل اتفاق افتاد. در اوایل شروع کارم به عنوان روانکاو، اگر یک بیمار در جلسه‌ی ابتدایی، با گفتن اینکه او از ملاقات با من وحشت داشته است شروع می‌کرد، شاید می‌پرسیدم «چی تو رو می‌ترسونه؟» یا «چرا وحشت کردی؟». اخیراً، وقتی که یک بیمار با گفتن اینکه از ملاقات با من ترسیده است، جلسه را شروع کرد، من گفتم: « البته که ترسیدی». واکنشم چیزی بود که من از آن به عنوان «توصیف در لحظه» یاد کردم، یعنی توصیفی از پذیرشم از آنچه او دقیقاً هست، یعنی از من ترسیده است، و راهی برای استقبال از فانتزی‌هایش به جای تلاش برای دفع‌کردن آن‌ها از طریق به کار بردن دلایل هوشیارانه، «منطقی» (پردازش ثانویه) یا با استفاده از اطمینان بخشی. بیمار به وضوح از آنچه گفتم شگفت‌زده شد که شاید چیزی در واکنش او بود که من را هم شگفت‌زده کرد: «من مطمئن نیستم که در مطب مناسبی هستم، اما برای مدتی اینجا خواهم ماند». پاسخ وی حاکی از این بود که من، آنچه او انتظار داشته، نبودم اما حالا او بیش از اینکه ترسیده باشد کنجکاو بود و می‌خواست «برای مدتی بماند» تا درباره‌ی اینکه خودش را با چه چیز و چه کسی روبه‌رو کرده است، بیشتر بداند.
نمونه‌ی دوم از توصیف به جای توضیح، در جلسه‌ای چندین ساله در تحلیل‌های آقای «میم» اتفاق افتاد. بیمار گفت که او شروع به گفتن خوابی به همسرش کرده که در آن پسرشان مرده بود. قبل از اینکه او بتواند وارد جزئیات بیشتری شود، همسرش گفته بود:«ادامه نده، من بیشتر از این نمی‌خوام بشنوم». من به آقای میم گفتم:«خوش به حال همسرت».
زمانی که خودبخود (خودجوش) گفتم: «خوش به حال همسرت»، من در ذهنم این ایده را داشتم (یا شاید به طور دقیق‌تر، احساس کردم)، ازآنجا که تمامِ فیگورهای رویا خود بیمار است، تمام فیگورهای داستان زندگی روزمره‌ اش نیز می توانند بخش هایی از خود او باشند. در داستان او از تعریف آن رویا برای همسرش، من بیمار را نه تنها از جایگاه خودش، بلکه از جایگاه همسر (که حرفش را قطع‌کرده) نگاه کردم. من اعتقاد دارم که بیمار گفته‌ی من یعنی «خوش به حال همسرت» را به عنوان تشخیص و ارزیابی من از «رفتارش در قطع‌کردن حرف خودش» درک کرد. بیمار بعد از اینکه این نظر را دادم مکث کرد و سپس گفت: هنگامی که همسرش حرفش را قطع کرد، احساس آرامش کرد. به نظرم رسید که واکنش او، بازتابی بود از شناختش که به نوعی طی فرآیند تحلیل حاصل شده بود؛ او زمانی که تکانه‌ای برای تخلیه‌ی احساس‌های غیرقابل تحملش «درون» دیگران احساس کند، جلوی خودش را می‌گیرد.
من در هیچ‌کدام از این مثال‌ها، چیزی را برای بیمار توضیح ندادم بلکه به جای آن، توصیف مختصری از حالت‌های احساسی ارائه دادم: «البته که تو ترسیدی» (آنچه تو احساس می‌کنی، الان طبیعی به نظر می‌رسد) و «خوش به حال همسرت» (متوقف ساختن خودت از تخلیه‌ی احساس، دستاوردی است که باید شناخته شود).
زنی که هنوز یک دختر نشده است
من و خانم «وای» وقتی که او برای تنظیم یک قرار ملاقات تماس گرفته بود، مختصرا تلفنی صحبت کردیم. هنگامی که دربِ اتاقِ ‌انتظار را باز کردم، از دیدن زنی که به نظرم در اوایل دهه‌ی بیست سالگی‌اش بود، اما می‌توانست خیلی بزرگتر یا کوچکتر باشد، شگفت زده شدم. مدل لباس پوشیدن او کودکانه و گل گلی بود و شبیه به هیپی ها لباس پوشیده بود. او پیراهنی تا مچ‌پا به تن داشت که به نظر رسید آن را از مغازه‌ی لباس های دست دوم خریده است. لباس به اندازه‌ای بزرگ بود که تقریبا تمام انحناهای بدنش را پنهان می ساخت. گردن‌بندهای مهره‎ای با رنگ‌ها و طول‌های مختلف، طوری از گردن او آویزان بود که یک لایه‌ی اضافی از توجه نسبت به شکل بدن او ایجاد کرده بود.
به محض معرفی خودم با عنوان دکتر آگدن، بیمار پاسخی بدون کلام و تنها با نگاهی عمیقاً خیره در چشمان من داد، طوری که تصور کردم یک موجود پست یا روانی در مقابل چشمان یک مشتریِ آینده‌نگر قرار گرفته است. خانم وای در حالیکه تماس چشمی خود را با من حفظ می‌کرد به آرامی از صندلی اتاق انتظار بلند شد.
با اشاره به سمت درب بازِ اتاق، گفتم: «لطفا بفرمایید»، اما او با مقداری کج‌کردن سرِ خود نشان داد که من باید راه را پیش بگیرم. من زمانی که صدای بستن درب اتاق انتظار توسط بیمار را شنیدم به پشت سرم نگاه کردم، ولی به محض اینکه شروع به حرکت در راهروی فرش‌شده‌ی بین اتاق انتظار و اتاق مشاوره کردیم، دیگر نمی‌توانستم صدای قدم‌های او پشت خودم را بشنوم. هنگامی که تصمیم گرفتم تا برنگردم ببینم آیا او می‌آید یا نه، تصویری از سفر اورفئوس و اوریدیس از دنیای مردگان در ذهنم گذشت. در زمان رسیدن به اتاق مشاوره، درب را باز کرده و کنار رفتم تا به خانم وای اجازه‌ی ورود به اتاق را جلوتر از خودم بدهم. او با نگاهی به من برگشت تا بدون کلامی بپرسد که کجا بنشیند یا شاید روی کاوچ دراز بکشد. با حرکت دادن صندلی در اتاق به اون گفتم: «لطفا بنشینید».
من احساس کردم که بازیگر فیلمی هستم که از من خواسته می‌شود، صحنه‌ای از نشستن دکتر و بیمار برای شروع جلسه‌ی اول تحلیل را بداهه بازی کنم. یک کیفیت فراجهانی وجود داشت که به نظر می رسید این بیمار برای باقی ماندن در آن سخت تلاش می کند، اما من احساس اندوهی عمیق برای این بازیگر می کردم که به نظر می‌رسید برای همیشه محکوم به بازیِ یک نقش در این دِرام شده است و تلاش می‌کند تا مردم را برای ایفای نقش در سایر نقش‌های این نمایشنامه به بازی بگیرد. (من فقط دو یا سه جمله‌ی کوتاه گفتم و بیمار در این صحنه‌ی پیچیده‌ای که در حال شکل‌گیری بود، هیچ چیزی نگفت).
من بر صندلی‌ام نشستم که پشت کاوچ و مستقیماً رو به روی صندلی بیمار قرار گرفته است. بعد از آرام گرفتن بر صندلی، به خانم وای طوری نگاه کردم که او را به شروع کردن دعوت می‌کرد. سپس سکوتی برقرار شد که برای من به اندازه‌ی کافی طولانی بود تا چهره‌ی او را بررسی کنم. او هیچ آرایشی نکرده بود و درحالیکه اثری از کثیفی بر صورتش نبود، من تصور کردم که او مدتی است حمام نکرده است، انگار که او یک کولی باشد. درحالیکه او عناصری در چهره داشت که به نظر من جذاب بود، از لحاظ جنسیتی کاملاً تهی از مردانگی یا زنانگی بود. با این تفاسیر، او عاری از زندگی و به تبع آن، مقداری رمزآلود بود.
بعد از اینکه سکوت برای مدتی ادامه یافت، مشخص شد که سکوت خانم وای برای مرتب کردن افکارش نیست بلکه او منتظر شروع من است. من اجازه ندادم که این سکوت به یک جنگ قدرت یا یک حفره‌ی روانی تبدیل شود که ممکن است بیمار در آن سقوط کند. (من به ندرت اجازه می‌دهم که در آغاز اولین جلسه‌ی تحلیل، سکوت بیشتر از نیم‌دقیقه ادامه یابد). گفتم: «من اینطور احساس کردم که جلسه‌ی ما، دقایقی قبل شروع شد».
خانم وای در حالتی که به نظر می‌رسید، جایگاه من را به جایگاه بیمار و نقش خودش را به نقش روانکاو، تغییر می‌دهد گفت: «لطفا به من بگید، منظور شما چیه؟»
من با حالتی نسبتاً معذب گفتم: «من احساس می‌کنم که با چندین ورژن از شما روبه‌رو شدم: هنگامی که تلفنی حرف زدیم، موقعی که ما در اتاق ‌انتظار هم رو ملاقات کردیم و زمانی که اینجا در این اتاق نشسته‌ایم».
او پرسید: «چه چیزی دراین مورد، تعجب‌آوره؟». اما قبل از اینکه زمانی برای پاسخ داشته باشم، او اضافه کرد: «گمان می‌کنم عجیب‌غریبم».
من او را پرسشگرانه نگاه کردم.
«به نظرم تلاش می‌کنم تا غیرمتعارف باشم. شما اولین کسی نیستید که منو عجیب می‌بینه».
«عجیب، واژه‌ای نیست که من خیلی زیاد به کار ببرم. به نظر من اینطور قضاوت‌کردن نمی‌تونه خیلی به کسی کمک کنه».
او گفت: «آره خیلی خوب به نظر می‍اد اما… من مسیر گفتگومون رو گم کردم». او با اظهارنظر دقیق و کنایه‌آمیزش درمورد ماهیت کلیشه‌ای پاسخم – «آره خیلی خوب به نظر میاد»- به من نیش زد.
-«ما در مورد این صحبت می‌کردیم که شما گاهی اوقات، بخشی از خودتون رو گم می‌کنید».
او با اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «به نظرم درست میگید. واقعا نمی‌دونم، من نمی‌دونم قراره اینجا چی کار کنم».
«قراری نیست»، داشتم به خودم گوش می‌دادم که این را بگویم، احساس کردم که من یک روانکاو واقعی نیستم و دوباره فقط در حال بازی کردن نقش یک روانکاو هستم. خودم نبودم و این خیلی احساس آزاردهنده‌ای بود. من واقعا درباره‌ی آنچه در این اتاق با این بیمار انجام می‌دادم، احساس سردرگمی می‌کردم. به محض اینکه شروع کردم تا جهت‌گیری‌ام را دوباره پیدا کنم، این مساله برای من رخ داد که خانم وای نه تنها نمی‌دانست که او چرا در این اتاق با من نشسته است، حتی نمی‌دانست زنی که در این نمایش بود کیست، آیا این زن هنوز یک دختر بچه‌ است با لباسی که بیشتر متعلق به نسل مادرش است تا نسل خودش؟
خانم وای گفت: «من درسم خوب نیست، هیچ‌وقت خوب نبودم. حوصله‌م رو سر می‌بره ولی واقعا هدف از اینکه تو مدارس یا دانشگاه چی کار می‌کنن رو نمی‌فهمم. من الان دارم یه کتابِ فانتزی می‌خونم. شما ازش خوشت نخواهد اومد. والدینم که ازش متنفرن. اونا تلاش می‌کنن تا منو به خوندن کتاب‌های خودشون ترغیب کنن، اما اون کتاب‌ها بدجوری حوصله‌م رو سر می‌برن. ادبیات فاخر!».
گفتم: «و شما کمتر ادبی هستید؟»
«شاید. بی‌خیال، این موضوع ارزش صحبت کردن نداره»
«تو ادبی نیستی؟»
«نه نیستم».
در سراسر این بخش از جلسه‌، من حواسم بود که پرسش‌هایی درباره‌ی اینکه خانم وای چه کسی است نپرسم، من آنچه را که او می‌گفت از نقطه نظری که برای او تعجب برانگیز بود توصیف می‌کردم که شروع به جلب کردن خیال‌پردازی او شد، به طور مثال با بازسازی این جمله که «من مسیر گفتگومون رو گم کردم» به «ما درمورد این صحبت می‌کردیم که شماگاهی اوقات، بخشی از خودت رو گم می‌کنی».
من از خانم وای خوشم آمد. در این مقطع از جلسه، احساس کردم که او بعضی از زیورآلات یک زن را دارد اما از نظر روانی دختربچه‌ای است که بازیِ لباس پوشیدن را انجام داده. سن تقویمی او مهم نبود. اینطور برای من به نظر می‌رسید که او فقط یک «هیچ‌کس » یا یک «روح گمشده » نبود؛ احساس کردم تکه‌ای از کسی آنجاست که در آن لباس پنهان شده و تکه‌ای از کسی که هنوز به شکل اساسی، خودش نشده است. من نمی‌توانستم که تجربه‌اش را بفهمم، اما توانستم احساس‌هایی از تجربه‌ی بودن با او داشته باشم. بخشی از آنچه که باید با آن هوشیارانه کار می‌کردم، مجموعه‌ای از احساس‌های غم برای او همراهِ رنجی که ناشی از بازی‌کردن نقشی در زندان تئاترش بود که او در آن به جای زندگی، برای بقا تلاش می‌کرد. در کنار آگاهی هوشیارانه‌ام، کنجکاویم درباره‌ی احساسی بود که در آن زمان داشتم، اینکه من اورفئوسی هستم که تلاش می کند اوریدیس را از نگاه به عقب بازدارد.
هنگامی که بیمار گفت: «من نمی‌دونم که چرا اینجا هستم»، مرا از حالت نیمه‌هوشیار درآورد.
من گفتم: «چطور؟»، با جمله‌هایی مانند «حتما چیزی باعث شده که به خودت زحمت اومدن اینجا رو بدی» یا حتی «فکر می‌کنم به این دلیل اینجا هستی که احساس می‌کنی، نیاز به کمک برای چیزی داری» پاسخ ندادم. من نخواستم که او را به سمت آوردن دلایل هوشیارانه یا توضیح برای رفتارهایش؛ که فقط به عنوان حواس‌پرتی از بُعد ناهوشیارِ آنچه اتفاق می‌افتاد است، هل بدهم.
سپس، سکوتی طولانی برقرار شد. من نگاهم را برگرداندم؛ که فکر می‌کنم فرصتی را به خانم وای می‌داد تا چهره‌ی من را بررسی کند یا اگر خواست او هم نگاهش را برگرداند. من می‌توانستم در حاشیه‌ی نگاهم ببینم که او طوری به من نگاه می‌کرد که این حس منتقل می‌شد که نمی‌داند با من چه کند. او برای من شبیه به یک حیوان وحشیِ بدون خانه به نظر می‌رسید. این فکر به ذهنم رسید، «اگر او یک بی‌خانمان باشد، من با او چه کار می‌کنم؟».
او پرسید: «شما از من ترسیدید؟»
گفتم: «نه، نترسیدم»
او گفت:«چه بامزه!»
من احساس کردم که انگار به صورتم سیلی زده شده است- خشونت هیجانیِ که خانم وای قادر به آن بود به من نشان داده شده بود. طی صحنه‌ای که در حال اجرا بود، من در نقش کودکی بودم که محبت و آرزوی دوست داشته شدنش با تمسخر رو به رو شده بود. من همچنین احساس کردم که چندین توجیه برای اظهارنظر تمسخرآمیزش «چه بامزه» وجود داشت که در آن کاملاً به نظر نمی‌رسید که من از او نترسیده بودم.
من گفتم: « اگه نیاز داری، می‌تونی سخت‌گیر باشی»
«همیشه نیاز هست. من بهتون گفتم که عجیبم»
من گفتم: «منم عجیبم»
او گفت: «منظورتون چیه؟»، صدایش از آنچه قبلاً وانمود می‌کرد مشتاقانه‌تر به نظر می‌رسید.
«کافیه به این فضا نگاه کنی. اینجا زیرزمین یک خونه‌ست. من بیشتر ساعت‌های بیداریم رو اینجا می‌گذرونم. برای انجام این کار باید عجیب باشی».
«حدس می‌زنم. میز شما خیلی تمیزه، اما وقتی که به اینجا اومدم توجه کردم که خورده کاغذهایی روی زمین بود که شبیه به دفترچه‌های سیمی هست که بچه‌های مدرسه‌ای استفاده می‌کنن. راستشو بخواید، به نظرم عجیب اومد، اما دوستش داشتم. و اینکه شما پیر هستید. این چیزی هست که همیشه منو می‌ترسونه. متاسفم اگه به شما توهین کردم».
«چرا تو نباید به من و چیزهای اتاقم که ممکنه به تو بگن که با چه کسی داری شانست رو امتحان می‌کنی، نگاهی بندازی؟»
او گفت: «شما داشتید به من نگاه می‌کردید و سعی می‌کردید از من سر در بیارید»
«من ترجیح می‌دم بگم که تلاش می‌کنم شما رو بشناسم»
او گفت: «تا همین حالا هم شناختید، نشناختید؟»
گفتم: «پس من یک ذهن‌خوانم»
«من ذهن‌خوان‌ها رو می‌شناسم، جداً»
گفتم: «شکی ندارم. می‌دونم که تو اینجا نیومد‌ی که ذهنت خونده بشه، بلکه ممکنه اینجا باشی تا یاد بگیری که چطوری ذهنت رو خودت بخونی».
«اینو خوب اومدی. تو دانشگاه روان‌شناس‌ها اینو بهتون یاد دادن؟»
من هیچ جوابی ندادم، چونکه نمی‌خواستم با او اینگونه رودر رو شوم، مدلی که احساس می‌کردم فقط ما را از شکل دادنِ یک ارتباط واقعی‌تر(اصیل‌تر) منحرف می‌کرد. همچنین، من نیز با او موافقم که اظهارنظرم کلیشه‌ای به نظر می‌رسید. از خودم سوال کردم که چرا من به شکلی رسمی با او صحبت می‌کردم؛ مدلی که شبیه خودم به نظر نمی‌رسید.
بعد از یک مکث نیم‌دقیقه‌ای یا بیشتر، او گفت: «متاسفم. من دوباره اونطوری‌ شدم؟ نه؟»
«ممکنه»
«مادرم می‌تونه ذهن‌ها رو بخونه»
«واقعاً»
«نه دقیقاً. اون همیشه در ذهنمه در حالی که ایرادای کارهایی که من انجام می‌دم رو میگه. نه دقیقا اینکه بگه. داد می‌زنه. من نمی‌تونم اونو از سرم بیرون کنم».
اکنون، من بهتر می‌توانستم تا احساسم را در مقابل مدل لباس پوشیدن خانم وای توصیف کنم، اینکه او و مادرش یک نفر بودند، در سنی مشابه، سبک لباس پوشیدن یکسان، روش بررسی‌کردن یکسان، سبک تفکر یکسان، روش صحبت کردن یکسان و روش حمله کردن یکسان. اما، همزمان مادرش برایش شخص دیگری بود. بیمار، مثل من در مورد این موضوع بسیار گیج شده بود. او احساس می‌کرد که مادرش درون سرش است، ولی تا این لحظه هنوز سرش کامل در اختیار مادرش نبود و این باعث می‌شد تا از اینکه خود را کامل به «مادرِ درون سرش» واگذار کند، بترسد.
این افکار در مورد آنچه ممکن است اتفاق بیفتد، به هیچ وجه شبیه نتیجه گیری یا توضیح نبودند؛ بلکه برداشت، احتمال، شگفتی، احساس، توصیف (اصولا شرم و فقدان احساس معمولِ تماس با خود) بودند. من از بیمار درباره‌ی صدای درون سرش سوالی نپرسیدم، زیرا دوباره نگران بودم که پرسش‌هایی از این قبیل، واکنش‌های سطوح هوشیاری (پردازش ثانویه) را فعال کند که ما را به سطحی دور از آنچه ابتدایی‌تر است و جنبه‌هایی تمایزنیافته از آنچه در این لحظه رخ می‌دهد، ببرد.
گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی»
« او به من می‌گه که نمی‌تونم به شما اعتماد کنم»
«تعجبی هم نداره»
«شما از اون نمی‌ترسی؟»
«نه، نمی‌ترسم». من از او نپرسیدم که «چرا باید بترسم؟»، زیرا من بازهم دنبال توضیحات نبودم، من در پی توصیف بودم. در این لحظه از جلسه، چیزی تغییر کرده بود: من هنگامی که گفتم از بیمار یا «مادرِ درون سرش» نترسیده بودم، صادق بودم.
«شما بهتره ازش بترسی»
«واقعاً»
«من داشتم باهاتون شوخی می‌کردم». او نه تنها با من شوخی می‌کرد، بلکه به شکلی دوست‌داشتنی داشت سر صحبت را با من باز می‌کرد، طوری‌که بخشی از مدل احساسی که به خودش داشت را به من منعکس می‌کرد که در آن، به نظر نمی‌رسید او احساس کند که کاملاً در اختیار مادرش است. صحبت کردنش منحرفانه یا نمایشی احساس نمی‌شد، بلکه برای من به شکل یک اِبراز واقعیِ زنانه برای دوست داشتنم احساس می‌شد. حالا درخششی در چشمانش بود که در تضاد آشکاری با آن نگاه خیره‌‌ی شبه‌هیپنوتیزم‌شده که در اتاق انتظار دیدم بود.
زمانی که پایان جلسه، نزدیک شد، از خانم وای پرسیدم که آیا او دوست دارد که دوباره همدیگر را ملاقات کنیم؟
او پاسخ داد: «همینطوری که الان هستید، خواهید بود؟»
گفتم: «آره و نه. من انتظار دارم که منو به عنوان همین فردی که امروز دیدی بشناسی ولی همچنین انتظار دارم که چیز متفاوتی در جلسمون پیش بیاد که ممکنه معنی‌ش این باشه که دوباره دفعه‌ی بعد مجبور بشی منو بشناسی و منم مجبور می‌شم تا دوباره تو رو بشناسم.». احساس کردم که پرگویی می‌کنم و دوباره در حال افتادن به دام سخنرانی کلیشه‌ای هستم.
«پس من باهاتون تماس خواهم گرفتم تا خبر بدم».
خانم وای یک هفته بعد تماس گرفت و گفت «من دوست دارم یه بار دیگه شما رو ببینم اگر از نظرتون مشکلی نداره».
گفتم از نظر من مشکلی نیست.
ما ملاقات را به صورت «فقط همین یک بار» برای دو ماه ادامه دادیم، تا خانم وای درخواست جلسات منظم را مطرح کرد. ما به آرامی، قرار جلسات را تا چهار بار در هفته افزایش دادیم، به خاطر اینکه بیمار من را کمتر و کمتر به عنوان کسی می‌دید که تمایل دارد به ذهنش وارد شود یا به اجراهای تئاترگونه‌اش ملحق شود. با این وجود، چنین تردیدهایی به هیچ وجه جدا از انتقال نبود و همین طور احساس‌هایی که من تنها یک «روانکاو مقلد» هستم نیز جدا از انتقال متقابل نبود.
در این روایت از یک جلسه‌ی تحلیلی، من آنچه را که با جمع‌آوری سرنخ‌هایی برای رمزگشایی، کشف یا رسیدن به یک تفسیر در تضاد بود، توصیف می‌کنم. سوال‌هایم از خودم متمرکز بر فهمیدنِ «چرا؟»، یا «چطور شد؟» یا «علت توهمات شنیداری بیمار چیست؟» نبود. به جای آن، علاقمند بودم بدانم زندگی کردن به سبک این بیمار و صبحت کردن به شکلی عجیب و آزاردهنده که با او می‌کنم، «شبیه به چه حسی است». مشاهداتم، اظهاراتم و خیال‌پردازی‌هایم در جستجوی توضیح برای آنچه در حال وقوع است، نبودند؛ در عوض، مولفه‌هایی بودند که می‌توانستم از آن‌ها در تلاش‌هایم برای توصیف اینکه بیمار و خودم چه کسانی بودیم (در هر لحظه‌ی در حالِ تغییر جلسه)، استفاده کنم.
خواننده متوجه خواهد شد که من از بیمار درخواست نکردم که مرا در درک تجربه‌اش کمک کند. برای مثال، من از او نخواستم رفرنس‌هایی را که برای تجربه‌هایی خاصی می‌سازد «پُر کند»، مثلاً صدای نظرات انتقادی مادرش که در سرش داد می‌زند. و تلاش نکردم تا خود را برایش توضیح دهم و در عوض، به شکلی با او صحبت کردم که امید داشتم سطحی از اضطراب قابل‌تحمل ِآمیخته با کنجکاوی برایش حاصل شود (مثلاً زمانی که گفتم «منم عجیبم»). همچنین، باید بگویم که عدم‌موفقیتم در صحبت کردن به شکل عادی با بیمار، حقیقتاً «اشتباه» نبود؛ بلکه تجلیِ سازنده‌ای از فقدان ارتباطم با خودم بود که منعکس شد اما تکرار نشد، که تجربه‌ی بیمار از گم شدن خودش بود.
و در بیشتر اوقات، من تلاش نکردم تا خانم وای را در «فهمیدن» آنچه می‌گفتم، کمک کنم. اغلب، اظهارنظرهایم از این قبیل بود: «واقعا» یا «متعجب نشدم» یا «نترسیدم». گاهی اوقات، تلاش کردم تا آنچه تصور می‌کردم بیمار تجربه می‌کند را توصیف کنم (استعاره‌ای پیشنهاد دهم). مثلا زمانی که گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی». به طور ویژه در مورد این بیمار، که همین حالا هم ذهنش با دونفر اِشغال بود (یا او اینطور احساس می‌کرد)، مهم بود که جمله شامل «به نظر میاد» باشد.
این جنبه‌ها از روشی که با این بیمار صحبت می‌کنم، احساسی قوی از طرف من را منعکس می‌کند که ما همه با آرزوی هم‌زمان برای فهمیده شدن و به اشتباه فهمیده شدن صحبت می‌کنیم و ما به دیگران با هر دو میل فهمیدن و اشتباه فهمیدن گوش می‌دهیم. بخش دوم، یعنی میل به اشتباه فهمیدن و به اشتباه فهمیده شدن، فقط در مواقعی، یک میل از شناخته نشدن را منعکس می‌کند، میلی برای نگه‌داشتن بخشی از خود که در جداسازی ضروری رخ می‌دهد. طبق تجربه‌ام، آرزوی بیمار برای «اشتباه فهمیده شدن»، اغلب بیشتر از زمانی که «آرزوی فهمیده شدن» داشته باشد، منجر به راهی برای ورود به خودش به سبک خودش می‌شود. آرزوی فهمیده شدن ذاتاً آرزویی برای نزدیکی است، آرزویی برای به رسمیت شناخته شدن کسی که در حال حاضر است. درمقابل، می‌فهمم که آرزوی بیمار برای به اشتباه فهمیده شدن، آرزویی از خیال کردن خودش (در مقابل آنچه روانکاو می بیند) را دربردارد. احترام به نیاز خوداکتشافی بیمار، در من نیاز به «زیاد ندانستن» را بوجود می‌آورد. اشتباه فهمیدن‌ها، من و بیمار را در موقعیت استفاده از «خاموش‌سازیِ» فهمم قرار می‌دهد تا به تلاشی برای ساختن تصویری از تجربیات او بپردازیم که نه من و نه خودش پیش‌بینی نکرده بودیم؛ مثلا در هنگام گفتن «منظورم اون نیست، بیشتر شبیه اینه»، «این» ممکن نبود بدون «خاموش‌سازی» خاصی از فهمیدن، ساخته (رویاپردازی) شود. من در اینجا یاد توصیفی از جیمز گروتشتاین (مربوط به گفتگویی که بیست و پنج سال قبل با هم داشتیم) درمورد لحظه‌ای از تحلیلش با بیون افتادم. در پاسخ به یکی از تفاسیر بیون، گروتشتاین گفته:« فهمیدم». بیون بدون معطلی پاسخ داده بود «لطفاً تلاش کن تا نفهمی. هر کاری میخوای بکن ولی لطفا تلاش کن تا نفهمی». از این دیدگاه، فهمیدن در مقایسه با عملِ نفهمیدن و انجام دادن چیزی با «خاموش‌سازیِ» فهمیدن، یک فعالیت روانیِ منفعلانه است. عمل فهمیدن، خطر «کُشتن» تجربه‌ای را دارد که زمانی در جلسه‌ی تحلیلی زنده بوده است. به محض اینکه تجربه‌ای «کشف شود»، مرده است. لحظه‌ای که فردی، «فهمیده» شود، او دیگر شخصی جذاب، زنده، کشف‌نشدنی و رمزآلود نیست.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: Content is protected !!