Screenshot_20210213-100706_Pinterest.jpg
فروردین ۲۸, ۱۴۰۰

مقاله سوم تحلیلی| تلویحاتی برای تئوری و تکنیک روانکاوانه (۲۰۰۴)/ نوشته: توماس آگدن/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

نویسنده در این مقاله، کار اصلی تحلیل را درگیری و تلاش روانکاو جهت ردیابی حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی (روانکاو و آنالیزان) و بین فردی (تجربه ناخودآگاه‌‌ِ مشترکاً خلق شدۀ جفت تحلیلی- سوم تحلیلی) در نظر می گیرد. در بخش اول این مقاله، نویسنده با تکیه بر تجربیات برآمده از ریوری ها -یا خیال اندیشی هایش- به بررسی محتویات بالینی می پردازد، و بر اساس این تجربیات، آنچه که در رابطه تحلیلی و در سطح ناخودآگاه اتفاق می افتد را شناسایی و بصورت کلامی نمادسازی -یا سمبولایز-  می کند. در بخش دوم مقاله، نویسنده همانند سازی فرافکنانه را به عنوان شکلی از سوم تحلیلی در نظر می گیرد، فضایی که در آن ذهنیت فردی روانکاو و آنالیزان  تحت انقیاد در می آید و یک سوژه تحلیلی سومی مشترکاً خلق می‌شود. کار تحلیلی موفق، بر جایگزینی سوژه سومِ تحت انقیادی دلالت دارد که از طریق فهم مشترک روانکاو و آنالیزان به عنوان سوژه های جدا، و نیز اختصاص مجدد ذهنیت فردیِ (دگرگون شده) هریک از آنها صورت می پذیرد.

باعث افتخار من است که از طرف انجمن سالیانه روانکاوی جهت همکاری در رابطه با این موضوع خاص، تحت عنوان سوم تحلیلی دعوت شده ام. مفهوم سوم تحلیلی طی دهه گذشته، یک بخش ضروری تئوری و تکنیک در کار تحلیلی من بوده است. در مقاله حاضر با استفاده از کارهای تئوریک و بالینی قبلی (آگدن ۱۹۹۴، ۱۹۹۴، ۱۹۹۹) تلاش می کنم تا بخشی از تفکراتم در مورد موضوع سوم تحلیلی را بصورت یکجا بیاورم (سپاسگزارم از مجله بین المللی روانکاوی بخاطر مجوز ارائه بخش هایی از مقاله قبلی) . همانطور که بحث خواهد شد، از نظر من حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی (روانکاو و آنالیزان بعنوان افراد جدا، هر یک با تجربه ناخودآگاه خود) و بین فردی (تجربه ناخودآگاهِ مشترکاً خلق شده جفت تحلیلی)، موضوع اصلی کار روانکاوی است که تمام متفکرین تحلیلی در تلاش اند تا آن را در قالب مفاهیم جامع تر و زایاتر توصیف کنند.

برداشت من ار مفهوم آنالیتیک اینترسابجکتیویتی -یا بیناذهنیِ تحلیلی-، به نوعی بسط این مفهوم وینیکات (۱۹۶۰) است که  “چیزی بعنوان یک نوزاد [جدای از مراقبت مادرانه] وجود ندارد” (ص.۳۹). من نیز معتقدم که در یک بافت تحلیلی، چیزی بعنوان یک آنالیزان جدای از رابطه با روانکاو وجود ندارد، همچنین چیزی بعنوان یک روانکاو جدای از رابطه با آنالیزان وجود ندارد. این گفته معروف وینیکات از نظر من اساساً ناکامل است. به باور خود او، ادراک این ایده که چیزی به عنوان یک نوزاد وجود ندارد به نظر مبالغه آمیز می آید و به نوعی بیانگر یک عنصری از یک بیان تناقض آمیزتر می باشد. از نقطه نظر دیگر (از نظر قطب دیگر این تناقض)، بدیهی است که یک نوزاد و یک مادر با موجودیت فیزیکی و روانشناختی جداگانه وجود دارند. به عبارت دیگر، واحد مادر-نوزاد در تنشی پویا با مادر و نوزاد به طور جداگانه قرار دارد.

در هر دو رابطۀ مادر و نوزاد و روانکاو و آنالیزان، کار تحلیلی به معنای مشخص کردن عناصر تشکیل دهنده رابطه در جهت تعیین کیفیات آنها نمی باشد؛ بلکه از نقطه‌نظر وابستگی متقابل سوژه و ابژه، کار تحلیلی تلاشی است در جهت توصیف ماهیت خاص تجربه ناخوداگاه که تحت تاثیر متقابل ذهنیت فردی و بین فردی (بیناذهنی) خلق می شود. در بخش اول مقاله حاضر، تلاش خواهم کرد که جزئیات تغییر و تحولات تجربۀ بودن همزمان در درون و بیرون بیناذهنی ناخودآگاه را در رابطه روانکاو- آنالیزان ردیابی کنم؛ آنچه که من آن را سوم تحلیلی نامیده ام (آگدن ۱۹۹۴).۲( بازنگری جامع در رابطه با ادبیات مرتبط با رویکرد بیناذهنی از فرایند تحلیلی و ماهیت ناخودآگاهِ تحت تاثیر انتقال و انتقال متقابل از حوصله این مقاله خارج است. نگاه شود به کار بیون (۱۹۶۲) و گرین (۱۹۷۵) در رابطه با ابژه تحلیلی و نظر بارن گر (۱۹۹۳) در رابطه با حوزه تحلیلی برای مفاهیم بیناذهنی تحلیلی ناخودآگاه که با آنچه که من سوم تحلیلی می نامم، همپوشانی دارد.).  این ذهنیت سوم، یا سوم تحلیلی بیناذهنی، محصول یک دیالکتیک منحصر به فردی است که در درون چارچوب تحلیلی از طریق ذهنیت های جداگانه روانکاو و آنالیزان خلق می شود. یک ذهنیتی که ظاهراً در حوزه بین فردی گسترش می یابد و بین روانکاو و آنالیزان خلق می‌شود.

 در بخش دوم، من با ارائه یک نظر جدید در مورد پدیده همانند سازی فرافکنانه و نقش آن در فرایند تحلیلی، آن را بعنوان شکلی از سوم تحلیلی بیناذهنی در نظر می گیرم. در همانند سازی فرافکنانه، آنگونه که من آن را فهمیده ام، ذهنیت های فردی روانکاو و آنالیزان تا حدود زیادی از طریق یک سوژه سوم تحلیلی درک و دریافت می شود، یک ناخودآگاه مشترکاً خلق شده: آن سوم تحت انقیاد. یک تجربه موفق تحلیلی به جایگزینی آن سوم از طریق شناسایی روانکاو و آنالیزان بعنوان سوژه های جدا و یک اختصاص مجدد ذهنیت های فردی (دگرگون شده) هر دو شرکت کننده اشاره دارد.

بخش اول: سوم تحلیلی در تکنیک بالینی

در اینجا من بخشی از تحلیل را به همراه بحث در مورد اهمیت توجه روانکاو به غالب جنبه‌های معمول و روزمره پس زمینه های ذهنی اش (آنچه ظاهراً “مالِ خود” روانکاو و کاملا نامرتبط با بیمار است) ارائه خواهم کرد. همچنین من در رابطه با وظیفه روانکاو در استفاده از سمبل های کلامی بحث خواهم کرد، آنچه که برآمده از صحبت روانکاو با یک صدایی است در درون سوم تحلیلی بینا ذهنی، که آن را زندگی کرده و از طریق آن تجربه تغییر کرده و می‌تواند از آن و درباره آن با آنالیزان  (کسی که آن سوم را تجربه و زندگی کرده است) صحبت کند.  در این ارائه بالینی، تمام تلاشم را خواهم کرد تا تجربه با بیمار به ساخت یک تئوری منجر شود.

 شرح کیس : نامه سرقت شده

در جلسه تحلیلی با آقای “ال”، بیماری که حدوداً سه سال بود که با او کار می‌کردم، من متوجه شدم که حین جلسه داشتم به پاکت نامه ای که روی میز کنار صندلی ام بود نگاه می کردم. در یک هفته یا ده روز گذشته من از آن پاکت برای نوشتن شماره های تلفن، ایده هایی برای تدریس در کلاس، کارهایی که باید انجام می دادم، و یادداشت های شخصی ام استفاده می‌کردم. اگرچه این پاکت بیش از یک هفته در معرض دیدم بود اما من تا آن لحظه به آن توجه نداشتم و تنها در آن لحظه بود که توجه من به خطوط عمودی که در قسمت راست پایین پاکت بود جلب شد، نشانه‌هایی از اینکه نامه بخشی از انبوه نامه های پستی بود. من بواسطه حس مشخص ناامیدی، حالتی از گیجی و شوک را تجربه می‌کردم. آن نامه از طرف همکاری در ایتالیا بود و درباره موضوعی برایم نوشته بود که احساس می کرد موضوع حساسی است و بایستی با اطمینان بسیار حفظ شود.

 آنگاه با نگاه به تمبرها برای اولین بار متوجه دو مورد دیگر شدم. سه تمبر که روی یکی از آنها نوشته هایی بود که با کمال تعجب توانستم آنها را بخوانم. با دیدن واژه های ولفگانگ آمادئوس موزارت پس از چند لحظه متوجه شدم که آن واژه‌های ایتالیایی اسمی آشنا برایم بودند، “همانند” آنچه که در انگلیسی هست.

وقتی از ریوری بیرون آمدم نمی دانستم که این موضوع  به آنچه که بین من و بیمار در آن لحظه می‌گذشت مربوط بود. تلاش برای تغییر این موضوع به یک وضعیت روانشناختی مبارزه ای دشوار بود، از این نظر که تلاشی بود برای “جنگ واپس روی”، و من هنگامی آن را تجربه کردم که تلاش داشتم یک رویای در حال گریز از چنگ هشیاری را به یاد آورم. در سالهای گذشته من اعتنایی به این لغزش های توجه نداشتم و تلاش میکردم خودم را وقف معنای آنچه که بیمار می‌گوید بکنم، بدین جهت پس از بازگشت از ریوری کمی عقب تر از بیمار بودم.

 من متوجه شدم که نسبت به اصالت و واقعی بودن صمیمیتی که ظاهراً در آن نامه بود بدگمان بودم. این فانتزی زودگذر که نامه بخشی از انبوه نامه های پستی بوده باعث شد یک حس ساده لوح بودن داشته باشم. احساس می کردم که فردی ساده و گول خور هستم و آماده بودم که باور کنم که متعهد به حفظ یک راز خاص هستم. من تداعی های تکه تکه ای داشتم که شامل تصاویری از یک بسته پستی پر از نامه با تمبرهای باطل نشده، کیسه تخم‌مرغ عنکبوت، تار شارلوت (وایت ۱۹۵۲)، پیغام شارلوت روی تار عنکبوت، موش تمپلتون، و ویل بور مقدس. به نظر نمی رسید که هیچیک از این افکار لطمه‌ای به آنچه بین من و آقای “ال” گذشته وارد کرده؛ احساس من این بود که گویی داشتم جریان تحلیل انتقال متقابلی را که برایم فشار آور بود تاب می آوردم.

 همانطور که به آقای “ال” گوش میدادم (مردی ۴۵ ساله و سرپرست یک موسسه غیر انتفاعی بزرگ)، از این موضوع آگاه شدم که شیوه حرف زدن او بیانگر یکی از ویژگی‌های بارز او است، او خسته و ناامید به نظر می‌رسید و با اینحال سرسختانه به تولید تداعی آزاد ادامه می داد. در تمام طول تحلیل، او در تلاش بود تا از محدودیت هایی که باعث جدایی هیجانی شدید او از خودش و دیگران شده بود فرار کند. من داشتم به توصیف او در مورد وارد شدن به خانه ای که در آن زندگی می کرد اما نمی توانست آن را خانه خود احساس کند فکر می‌کردم. وقتی وارد خانه می شد مورد استقبال و خوش آمد گویی “زن و چهار بچه ای که آنجا زندگی میکردند” واقع می‌شد اما احساس نمی کرد که آنها همسر و فرزندانش هستند. “حسی از این که در تصویر نیستم و با این حال آنجا هستم. درلحظه ای که تشخیص می دهم که متناسب نیستم، حس جدا افتادگی در کنار حس تنهایی دارم.”

من به این ایده  فکر کردم که شاید این حس ساده لوح بودن در من از طریق بیمار و باور داشتن  صمیمیت ظاهری او هنگام حرف زدن با من ایجاد شده است. اما این فکر برایم غیر واقعی بود. من به یاد حس ناکامی که در صدای او وجود داشت افتادم، هنگامی که بارها برایم توضیح می‌داد که می‌داند که باید چیزی را احساس کند اما نشانه ای ندارد از اینکه آن چه چیزی می تواند باشد.

رویاهای او پُر بود از تصاویر افراد معلول، زندانی، و لال. در یک رویای اخیر، او پس از صرف انرژی بسیار موفق به شکستن یک سنگ و یافتن خطوط هیروگلیف حک شده در سطوح داخلی آن شد، خطوطی مشابه علامت گذاری فسیل. زمانیکه او متوجه شد که قادر به فهم یک عنصر واحد از معنای هیروگلیف نمی‌باشد، لذت اولیه رویا برایش از بین رفت. کشف او یک هیجان‌ گذرایی بود، اما نهایتاً به یک تجربه پوچ و دردناک و نیز یاسی عمیق منجر شد. حتی این حس یاس و ناامیدی هم بلافاصله بعد از بیداری از بین می رفت، و تبدیل به تصاویر مرده ای می شد که او برایم گزارش می کرد (به جای تعریف کردن آنها). رویا به یک خاطره عقیم شده تبدیل شده بود و دیگر بعنوان افکار و احساسات زنده احساس نمی شد.

من فکر می کنم که تجربه ام در آن جلسه شکلی از همانند سازی فرافکنانه بود، بطوری که من هم در تجربه ناامیدی بیمار در رابطه با ناتوانی از تشخیص و تجربه یک زندگی درونی مسدود شده،  سهیم بودم. این فرمول بندی عقلانی، کلیشه‌ای و عاری از هیجان احساس می شد. سپس یک سری افکار رقابتی، نارسیستیک نشخوار گونه‌ای در ارتباط با موضوعات حرفه ای در من بیدار شد. زمانی که متوجه شدم که بایستی قبل از ساعت ۶ عصر ماشینم را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، این افکار نشخوارگونه  بطور ناخوشایندی قطع شدند. من بایستی مراقب می بودم که جلسه تحلیل آخرین بیمارم را راس ساعت ۵:۵۰ عصر خاتمه دهم تا بتوانم قبل از بسته شدن تعمیرگاه به آنجا برسم. من تصویر روشنی در ذهن داشتم از اینکه  جلوی درِ بسته گاراژ پشت ترافیک ایستاده ام. حسی از درماندگی و خشم (و نیز دلسوزی به حال خودم) نسبت به صاحب تعمیرگاه داشتم، به این دلیل که او با وجود اینکه می‌دانست من سال‌ها یک مشتری منظم بودم و به ماشینم هم نیاز داشتم، اما راس ساعت ۶ عصر گاراژ را بسته بود. در این تجربه رویاگون یک حس عمیقی از یاس و تنهایی و نیز حس بدنی ملموسی از سختی پیاده رو، بوی دود اگزوز، و شیشه های گل آلود گاراژ وجود داشت.

اگرچه من در آن زمان کاملا از آن احساسات آگاه نبودم، اما اکنون با نگاه به گذشته بهتر می توانم دلیل آشفتگی ام را بفهمم. این آشفتگی با احساسات و تصاویر رقابتی/نارسیستیک نشخوارگونه شروع شد و سپس با فانتزی های خاتمه دادن به جلسه آخرین بیمارم و بستن گاراژ توسط صاحب آن پایان یافت.

زمانیکه با تمرکز بیشتری مجددا شروع به گوش دادن به آقای “ال” کردم، تلاش کردم به چیزهایی که در آن زمان می گفت یک شکل و ساختی بدهم: غرق شدن زنش در کارش و خستگی که هر دو در پایان روز احساس می کردند، مشکلات مالی و ورشکستگی برادرزنش، تجربه نزدیک به تصادف با یک موتورسوار بی پروا. من می‌توانستم هر یک از این تصاویر را بعنوان یک نمادی از موضوعاتی در نظر بگیرم که قبلا در موردش صحبت داشتیم، به انضمام موضوع جدا افتادگی که به نظر می رسید به تمام آنچه که بیمار در موردش صحبت می‌کرد سرایت کرده بود، همچنین گسستگی که هم از طرف خودم و هم از طرف آقای “ال” احساس می کردم. به هر حال من تصمیم گرفتم مداخله ای نکنم به خاطر اینکه احساس می‌کردم که هر تلاشی برای ارائه تفسیر در آن لحظه، فقط تکرار خودم و نیز تایید خودم بود بدین جهت که ثابت کنم چیزی برای گفتن دارم.

در ابتدای جلسه تلفن دفترم زنگ خورد و قبل از سکوت مجدد پیامگیر تلفن برای ثبت پیام دوبار زنگ خورد. زمانی که تلفن زنگ خورد من بطور آگاهانه در مورد اینکه چه کسی می تواند تماس گرفته باشد فکر نکردم، اما در آن لحظه از جلسه من ساعت را چک کردم تا ببینم چقدر طول می کشد تا بتوانم پیام را دریافت کنم. با فکر کردن به صدای زنده و پرنشاط ضبط شده روی پیامگیر حسی از رهایی داشتم. البته من بیشتر از آن که به دنبال یافتن خبرهای جدید باشم مشتاق شنیدن یک صدای با نشاط و بی دغدغه بودم. این یک مولفه حسی‌ (بدنی) برای فانتزی کردن بود، بطوری که من توانستم وزش نسیم خنکی را بر روی صورتم و در شش هایم حس کنم و از سکوت خفه کننده آن اتاق گرم و بدون تهویه رهایی یابم.

من به یاد تمبرهای تازه بر روی پاکت نامه افتادم؛ با رنگ هایی ساده و زنده، که بواسطه اثر ترسناک، مکانیکی و ثابتِ علامت های باطل شده ماشینی آشکار می شوند.

هنگامی که دوباره به پاکت نامه نگاه کردم متوجه چیزی شدم که در این مدت فقط بطور زیر آستانه ای از آن آگاه بودم: اسم و آدرسم را روی ماشین تحریرِ دستی تایپ کرده بودند، نه کامپیوتری، نه با برچسب پستی، و نه حتی با یک ماشین تایپ برقی. من تقریبا بخاطر کیفیت شخصی که اسم من پیدا کرده بود، خوشحال بودم. من تقریبا می توانستم بی نظمی های خاصِ هر حرف نوشته شده، بی دقتی در خط، و بخش حذف شده بالای حرف t را بشنوم. آنها برای من همانند لهجه و بیانی از یک صدای انسانی بود که با من حرف می زد و اسم مرا صدا می زد.

 این افکار و احساسات و همچنین حس های بدنی مرتبط با این فانتزی ها برایم تداعی کننده چیزی بود که بیمار ماه‌ها قبل به من گفته بود، و پس از آن دیگر در موردش حرفی نزده بود. او به من گفته بود که او نزدیکترین حس را زمانی با من تجربه می کند که من اشتباهی می کنم، نه زمانی که حرف های درستی می زنم. ماه ها طول کشید تا بتوانم چیزی که به من گفته بود را بفهمم. در آن لحظه از جلسه بود که من توانستم معنای حس ناامیدی خودم، و نیز جستجوی شدید بیمار برای چیزی انسانی و شخصی در کار با یکدیگر را درک کنم. بتدریج توانستم آن حس وحشت، نومیدی، و خشم مرتبط با تجربه تصادف را با چیزی که به نظر انسانی می رسید، اما مکانیکی و غیرشخصی احساس می‌شد را بفهمم.

من به یاد توصیفی که آقای “ال” از مادرش کرده بود افتادم؛ فردی دچار “مرگ مغزی”! او قادر نبود حتی یک مورد از احساس خشم یا هیجان شدید مادرش را بیاد آورد. او خودش را غرق در کارهای خانه و “آشپزی کاملا معمولی” کرده بود و با مشکلات هیجانی، بعنوان چیزهایی بسیار معمولی و پیش پا افتاده برخورد می کرد‌. بطور مثال، وقتی بیمار شش ساله بود و هرشب وحشت داشت از اینکه موجوداتی زیر تختش باشند، مادرش به او می گفت: “چیزی برای ترسیدن وجود ندارد”. این گفته در تحلیل تبدیل شد به یک نمادی از ناهماهنگی بین درستی گفتار از یک سو ( هیچ موجودی در واقع زیر تخت وجود نداشت) و بیزاری/ ناتوانی مادرش در تشخیص زندگی درونی بیمار ( آن چیزی که بیمار از آن وحشت داشت، اما مادرش از شناسایی و حتی کنجکاوی نسبت به آن اجتناب می کرد).

زنجیره افکار آقای “ال”، شامل اظهار نظرهایش درباره زنش و احساسات خستگی خودش، ورشکستگی برادر زنش، و تصادف جدی و مهلک احتمالی، اکنون برایم انعکاسی بود از تلاش های ناخودآگاه او برای انتقال احساسات شکل نیافته اش در رابطه با ورشکستگی، خالی و مُرده بودن فضای تحلیل. احساس او این بود که تعامل زنده ای بین ما برقرار نیست؛ و از آنجایی که خودش قادر به برقراری یک رابطه انسانی با من نبود، شیوه رابطه من با خودش را هم مکانیکی تلقی می کرد.

من به او گفتم که من فکر می کنم زمان بودنت در اینجا و با من برایت یک کار ناخوشایند و اجباری است، شبیه کار در کارخانه که تو مجبوری برای اعلام حضورت کارت ورود و خروج بزنی. سپس من به او گفتم که من حسی از این دارم که گاهی او بطور نومیدانه ای خاموش است، شبیه احساس خفگی بواسطه چیزی که ظاهراً در هوا وجود دارد، اما در واقع خالیست.

صدای آقای “ال” بلند تر و قوی تر می شد، بطوری که من قبلا نشنیده بودم، او گفت: ” بله، من بخاطر ترس از خفگی در طول شب، پنجرها را باز می گذارم. من اغلب با وحشت از اینکه کسی دارد مرا خفه می کند، از خواب بیدار می شوم، گویی آنها یک کیسه پلاستیکی روی سرم کشیده‌اند.  بیمار ادامه داد که موقع ورود به اتاق مشاوره هم دائماً این حس را دارد که اتاق بسیار گرم و هوای آن بطور غیر قابل تحملی ساکن است. او گفت که هرگز این اتفاق برایش نیافتاده که از من بخواهد که یا بخاری را خاموش کنم و یا پنجره را باز کنم،  به این دلیل که تاکنون از اینکه چنین احساساتی داشته، کاملا آگاه نبوده است. او گفت این برایش خیلی دلسرد کننده است که می فهمد چقدر کم به خودش اجازه داده که درباره آنچه که در درونش می‌گذرد بفهمد، و اینکه حتی قادر نبوده گرمای اتاق را احساس کند.

آقای “ال” به مدت ۱۵ دقیقه در جلسه ساکت بود، یک سکوتی  که قبلاً اتفاق نیافتاده بود. درطول این سکوت، من احساس فشاری برای حرف زدن نداشتم. در حقیقت یک احساسی از آسودگی و رهایی وجود داشت، در حالیکه پیش از این، جلسات ما انباشته بود از “اضطراب ذهنی” که در هر دو مورد وجود داشت. من نسبت به تلاش بسیار و عجیبی که هردوی ما انجام می دادیم تا تحلیل را از فرو رفتن به یک ناامیدی نجات دهیم آگاهی یافتم. من تصور می‌کردم که هر دوی ما در گذشته در تلاش بودیم تا یک توپ بادی را در هوا نگه داریم و سپس آن را به دیگری پاس دهیم. در پایان جلسه من احساس خواب آلودگی داشتم و سعی می کردم که در مقابل بخواب رفتنم مقاومت کنم.

در جلسه بعدی بیمار گفت که او به خاطر خوابی که در ابتدای صبح دیده بود از خواب بیدار شده بود. در رویا او زیر آب بود و می‌توانست کسانی را ببیند که کاملا لخت بودند. او متوجه شد که خودش هم لخت بود، اما نمی توانست بطور خودآگاه آن را احساس کند. او نفسش را حبس کرده بود و حس وحشتی داشت از اینکه اگر نتواند نفسش را نگه دارد غرق خواهد شد. یکی از مردانی که براحتی زیر آب نفس می کشید، به او گفت که اگر نفس بکشد مشکلی پیش نمی آید. آقای “ال” خیلی محتاطانه در رویا شروع کرد به نفس کشیدن و فهمید که می تواند نفس بکشد. زمانی که او هنوز زیر آب بود، صحنه تغییر کرد. او در حال گریه حس غم شدیدی را تجربه می‌کرد. یک دوست که چهره اش برای او قابل تشخیص نبود با او صحبت می‌کرد. آقای “ال” گفت او یک حس قدردانی نسبت به دوستش داشت، از این جهت که تلاشی برای قوت قلب دادن یا سرزنده نگه داشتن او نداشت.

بحث

گزارش کیس مذکور نه بعنوان یک نقطه عطف در یک تحلیل، بلکه تا حدودی تلاشی بود برای انتقال مفهوم حرکت ناخودآگاهِ دیالکتیکی ذهنیت فردی و بیناذهنی درچارچوب تحلیلی. من تلاش کرده ام تا از طریق تجربیات شخصی ام (شامل ادراک های سخت و کارهای معمول و روزانه ذهنی و بدنی) تجربه بیناذهنی خلق شده بین روانکاو و آنالیزان را مفهوم سازی کنم. هیچ فکر، احساس، و یا حس بدنی نمی‌تواند به همان شکلی که بوده یا خواهد بود خارج از بافت ویژه (پیوسته در حال حرکت) بینا ذهنی ناخودآگاه خلق شده بین روانکاو و آنالیزان در نظر گرفته شود.

من مایلم در ابتدای بحث به این نکته اشاره کنم که من بخوبی می دانم که شکل ارائه محتویات بالینی قدری عجیب بود، و تقریبا تا اواخر ارائه کیس اطلاعات خاصی را درباره آقای “ال” ارائه نکردم. تلاش من بر این بود که تا حدودی احساساتم را در رابطه با زمان هایی که آقای “ال” کاملاً از افکار و احساسات خودآگاه من غایب بود،  منتقل کنم.  در طی دوره های ریوری، توجه من بطور کامل بر آقای “ال” متمرکز نبود. (من از مفهوم ریوری بیون [۱۹۶۲] استفاده کردم تا به حالت های روانشناختی اشاره کنم که انعکاسی است از پذیرندگی فعال روانکاو در رابطه با ناخودآگاه آنالیزان، و همچنین برای اشاره به یک مجموعه متفاوتی از حالتهای روانشناختی که به نظر می‌رسد انعکاسی است از غرق شدن نارسیستیک روانکاو در افکار خود، نشخوارهای ذهنی وسواس گونه، رویاهای روز، فانتز یهای جنسی، حس های بدنی، و غیره.)

 نگاه به جزئیات محتویات بالینی، به روشنی تجربه من از پاکت نامه (در بافت این تحلیل) را نمایان می کند، به این معنا که توجه من به پاکت نامه ای که هفته ها در آنجا وجود داشت را می توان بعنوان یک رویداد روانشناختی، و حامل معانی روانشناختی، که فقط در آن زمان خاص به تجربه درآمد، قلمداد کرد.  به نظر من این معانی جدید صرفاً انعکاسی از رفع یک سرکوبی نبود، بلکه این اتفاق انعکاسی از یک حقیقت و یک سوژه جدیدی (سوم تحلیلی) بود که بین من و آقای “ال” در حال خلق شدن بود، آنچه که به خلق پاکت نامه بعنوان یک ابژه تحلیلی منجر شد (بیون۱۹۶۲؛ گرین ۱۹۷۵). هنگامی که به ابژه جدید روی میز توجه کردم، آن را کاملا همخوان با ایگو یافتم، و این یک اتفاق کاملا ناخودآگاه بود. من مجذوب علامت های چاپ شده (ماشینی) روی پاکت نامه، که تا آن لحظه برایم وجود خارجی نداشت، شده بودم : برای اولین بار این علامت ها را در بافتی با یک ماتریکسی از معانیِ تجربه می کردم، که می توانست با اضطراب من در رابطه با عدم وجود احساسی برای صحبت کردن با آقای “ال”، مرتبط باشد. تمبرهای باطل نشده نیز به همین شکل “خلق” شدند و در تجربه بیناذهنی که در حال ساخته شدن بود، قرار گرفتند. شدت احساسات بیگانگی بحدی بود که من بسختی توانستم نام موزارت را که بعنوان بخشی از زبان متداول بود، تشخیص دهم.

 جزئیاتی از مجموعه تداعی های تکه تکه مرتبط با تار شارلوت (وایت ۱۹۵۲) مستلزم توضیح می باشد. اگرچه این افکار و احساسات در تجربه زندگی ام معنای بسیار شخصی و ویژه ای داشتند، اما در درون بافت تجربه سوم تحلیلی مجددا خلق شدند. اگرچه من بطور خودآگاه به اهمیتی که این کتاب (تار شارلوت) برایم داشت پی برده بودم، اما معنای ویژه آن را سرکوب کرده بودم، و تنها در آن زمان خاص در جلسه بود که متوجه آن شدم. چند هفته پس از آن جلسه بود که من از این موضوع آگاه شدم که این کتاب اساساً با احساسات تنهایی من مرتبط بود. من برای اولین بار (در هفته های بعدی) متوجه شدم که در دوران کودکی و در یک دوره تنهایی شدید این کتاب را چندین بار خوانده بودم و بطور کامل با شخصیت ویل بور بعنوان یک فرد مطرود و منفور همانندسازی کرده بودم.

به نظر من این تداعی های ناخودآگاه در رابطه با کتاب تار شارلوت، نه بعنوان بازیابی یک خاطره سرکوب شده، بلکه بعنوان خلق تجربه ای (در درون و از طریق بیناذهنی ناخودآگاه تحلیلی) است که قبلا به شکل کنونی، وجود نداشته است. مفهوم بیناذهنی تحلیلی اساس مفهوم فرآیند تحلیلی است: تجربه تحلیلی در نقطه ای از گذشته و حال اتفاق میافتد، گذشته ای که (برای روانکاو و آنالیزان) از طریق تجربه تولید شده بین روانکاو و آنالیزان (یعنی، درون فضای سوم تحلیلی) مجددا خلق می شود.

پس از تجربه ریوری و بازگشت مجدد به بیمار (گوش دادن به آنچه می گوید، چگونگی بیانش، و نیز شیوه بودنش با من)، من دیگر به آن نقطه چند لحظه قبل بر نخواهم گشت؛ من در هر وهله بواسطه تجربه ریوری، و گاهاً به طرقی که بسختی قابل ادراک است تغییر می کنم. بعد از تجربه افکار و احساسات مرتبط با پاکت نامه و توجه مجدد به آقای “ال”، نسبت به کیفیات اسکیزوئیدی تجربه او، و نیز تلاشهای هر یک از ما برای خلق چیزی واقعی، پذیرنده تر شده بودم. اکنون من درک بیشتری از احساسات خشک او در ارتباط با حسی که نسبت به جایگاهش در خانواده و دنیا داشت، و نیز احساس ناامیدی خودم در ارتباط با تلاش برای قرار گرفتن در جایگاه یک روانکاو برای او، پیدا کرده بودم.

سپس من درگیر دومین سری از افکار و احساسات “خود درگیری” شدم (پیگیری تلاش های رضایت مندانه جهت مفهوم سازی ناامیدی خودم و بیمار بر حسب همانندسازی فرافکنانه؛ من فکر می کنم که توصیف من در مورد جنبه ای از تجربه ام با آقای “ال”، می تواند بر حسب همانندسازی فرافکنانه فهمیده شود، اما من در نقطه ای از جلسه که این به افکار فرو می رفتم، از مفهوم همانندسازی فرافکنانه بعنوان یک دفاع عقلانی سازی استفاده می کردم). ‌افکار من با فانتزی ها و احساسات مشوش کننده ای در رابطه با بسته شدن گاراژ و نیازم به خاتمه دادن به جلسۀ آخرین بیمارم قطع شدند. ماشین من کل آن روز در گاراژ بود، اما فقط با این بیمار و دقیقا در آن زمان بود که موضوع ماشین بعنوان ابژه تحلیلی خلق شد. فانتزی بسته شدن گاراژ در آن لحظه نه فقط بوسیله من و در تنهایی، بلکه از طریق مشارکت در تجربه بیناذهنی ناخودآگاه با آقای “ال” خلق شد. افکار و احساسات مرتبط با موضوع ماشین و گاراژ در هیچ یک از جلسات تحلیلی آن روز اتفاق نیافتاد.

در ریوری مرتبط با موضوع گاراژ و نیاز من به خاتمه دادن به جلسه آن روز، تجربیاتی از برخوردهای غیر منعطف، مکانیکی، و غیر انسانی در خودم و دیگران به اشکال مختلف برایم تکرار شد. در هم تنیدگی فانتزی ها بشکل احساساتی از زبری و سختی (پیاده رو، شیشه، و شن) و خفگی (دود اگزوز) تجربه می شدند. این فانتزی ها در من یک حسی از اضطراب و اضطرار را ایجاد می کرد، و نادیده گرفتن شان برایم بسیار دشوار بود (اگرچه قبلا بخوبی می توانستم این فانتزی ها و احساسات را نادیده بگیرم، و معنایی بجز یک مداخله قابل کنترل برایم نداشت).

زمانی که مجددا با تمرکز بیشتری شروع کردم به گوش دادن به آقای “ال”، همچنان احساس می کردم که کاملا نسبت به آنچه در جلسه اتفاق می افتد گیجم، و بشدت وسوسه می شدم چیزی بگویم تا احساس ناتوانی ام را از بین ببرم. در این نقطه از جلسه، آنچه که پیشتر در جلسه اتفاق افتاده بود (تماس ثبت شده بوسیله پیام گیر تلفن) برای اولین بار بعنوان یک رویداد تحلیلی حادث شد (بدین معنا، آن بعنوان یک رویدادی بود که در بافت بیناذهنی ناخودآگاه معنایی را بیان می کرد). صدای ضبط شده روی دستگاه پیام گیر به نظر می رسید که از طرف کسی باشد که مرا می شناسد و مایل است که شخصاً با من صحبت کند. احساسات بدنی نفس کشیدن آزادانه و خفگی معنای بسیار مهمی را در بر داشت. پاکت نامه به یک ابژه تحلیلی تبدیل شد که کاملا متفاوت از آن چیزی شد که پیشتر در جلسه بود: اکنون آن پاکت نامه معنایی را در بر داشت که بازنمایی کننده یک صدای شخصی و ویژه بود (نام و آدرسی که به صورت دستی نوشته شده بود با یک t ناقص).

تاثیرات این احساسات در فضای سوم تحلیلی، منجر به تغییر چیزی شد که بیمار ماهها قبل در باره اش  با من صحبت کرده بود (اینکه او زمان هایی احساس نزدیکی را با من تجربه می کند که من اشتباهی می کنم). اکنون این گفته او معنای جدیدی را به خود گرفته بود، اما من فکر می کنم درست تر این است که گفته شود (به یاد آورده شود) که آن گفته برای من به گونه جدیدی معنا پیدا کرد؛ گویی اولین بار بود که داشت بیان می شد.

در این نقطه از جلسه من توانستم چیزی را به کلام درآورم که بیان کننده تجربه مواجهه من با بخشی غیر انسانی از خودم و شخص دیگر بود. بخشی از موضوعاتی که آقای “ال” درباره شان حرف میزد نسبت به قبل برایم انسجام بیشتری یافته بودند: اکنون به نظر میرسید که این موضوعات با آنچه که او بعنوان ورشکستگی و مُردگی در مورد من و گفتگوی بین ما تجربه میکرد، همگرا شده بود. اکنون این موضوعات مشابه برایم تبدیل به ابژه جدید و زنده ای شدند. من تلاش کردم تا احساسم را در مورد تجربه ای که او نسبت به من و تحلیل بعنوان موضوعی مکانیکی و غیر انسانی داشت، با او در میان بگذارم. من قبل از اقدام به مداخله، بطور آگاهانه طرحی جهت استفاده از تصویر ذهنی ماشین (کارخانه و زمان ساعت) برای انتقال موضوعات ذهنی ام نداشتم. اما بطور ناخودآگاه از این تصویرهای ذهنی در خصوص موضوع (ساعت معین) خاتمه دادن به جلسه و بسته شدن گاراژ در ریوری هایم استفاده می کردم. از نظر من “انتخاب” این تصاویر بعنوان انعکاس شیوه ای است از تجربه ناخودآگاه من در رابطه با موضوع سوم تحلیلی (بیناذهنی ناخودآگاه در حال خلق شدن بین آقای “ال” و من).

من درباره تصویر یک فضای تهی (یک ماشین دیگر)، که به نظر میرسید هوایی برای زنده ماندن در آن وجود داشت؛ در واقع یک پوچی و خلا، با بیمار صحبت کردم (اینجا من بطور ناخودآگاهی از تصاویر احساسیِ آن تجربه به فانتزی درآمده با هوایی انباشته از دود اگزوز  بیرون گاراژ و تنفس هوای تازه تداعی شده با فانتزی دستگاه پیام گیر تلفن، استفاده کردم). [این یک شیوه غیر مستقیم بود (به معنای اینکه من توانستم تجربه ناخودآگاهم را با بیمار به اشتراک بگذارم و در نتیجه مداخلاتم را شکل دهم) تا بتوانم در باره تجربه ام از/بوسیله سوم تحلیلی به بیمار “بگویم”. این تعامل غیرمستقیم انتقال متقابل در جهت ایجاد احساس خودانگیختگی، زنده بودن، و اصالت تجربه تحلیلی بسیار کمک کننده بود]. پاسخ آقای “ال” نسبت به مداخله من همراه با یک صدای پُر شور و قوی در او بود که میتوانست انعکاسی باشد از یک قدرت تنفس (یک بده بستان کامل تر). احساسات خودآگاه و ناخودآگاه او با تصاویر و احساسات خفگی توسط دستان مادر/ روانکاو کشنده مسدود شده بود (کیسه پلاستیکی [سینه] که او را از هوایی که لازمه زنده ماندن است محروم کرده بود).

سکوت انتهای جلسه خودش یک اتفاق تحلیلی جدید، و انعکاسی از یک احساس آسودگی خیال بود، که مشخصا با تصاویر خفگی وحشیانه در یک کیسه پلاستیکی یا احساس فروخوردگی از هوای ساکن در اتاق مشاوره مغایر بود.

دو جنبه بسیار معنادار دیگر از تجربه من در طول این سکوت وجود داشت: اول، فانتزی یک توپ بادی، که من و آقای “ال”، آن را با ضربه های وحشیانه به یکدیگر پاس می دادیم، و دوم احساس خواب آلودگی من. اگرچه این سکوت بین ما یک حس آرامشی را به من می داد (بهمراه احساساتی از نومیدی، خستگی شدید، و امید)، اما در این تجربه سکوت عنصری وجود داشت (که تا حدودی در خواب آلودگی من انعکاس می یافت) همانند طوفانی در دوردست ها ( که من با نگاه به گذشته آن را یک خشم بازداری شده میدانستم).

 در جلسه بعد من در مورد خواب آقای “ال” تفسیر کوتاهی دادم. من آن خواب را هم بعنوان پاسخی به جلسه قبل، و هم توصیف دقیق تر جنبه ای از انتقال-انتقال متقابل درک میکردم، که بخاطر ترس آقای “ال” از تاثیر خشمش روی من، و احساسات هم جنس گرایانه اش نسبت به من، بشکل اضطراب خودش را نشان میداد. (من پیشتر سرنخ هایی در باره این احساسات داشتم اما قادر نبودم از آنها بعنوان ابژه های تحلیلی استفاده کنم -همانند تصویر و احساسی که از سر و صدای ترافیک پشت سرم در ریوری گاراژ داشتم).

در اولین بخش رویا، بیمار زیر آب با افرادی لخت و مردی بود که به او گفت که با وجود ترسش از غرق شدن، میتواند براحتی نفس بکشد. زمانیکه او نفس کشید، فهمید باور به اینکه او میتواند این کار را انجام دهد چقدر برایش سخت بوده. دربخش دوم رویا، او با یک حس غم و در حال گریه کردن متوجه مرد ناشناسی در کنارش شد، که تلاشی برای تسلی دادن به او نداشت. به نظر من این رویا تا حدودی بیانی از احساسات او در جلسه قبل بود، که هر دو با هم تجربه کردیم، و این تجربه منجر  شد به یک درک بهتر درباره زندگی ناخودآگاه او (زیر آب بودن)، و نیز از بین رفتن ترس من در رابطه با احساس از هم پاشیدگی ام (غرق شدن) بخاطر احساسات تنهایی، غم، و پوچی بیمار. در نتیجه او توانست زنده بودن را احساس ‌کند، و با چیزی (نفس کشیدن) روبرو شود، که پیشتر بخاطر ترس از خفه شدن (سینه تهی/روانکاو) با آن روبرو نمیشد. بعلاوه، یک تلقینی وجود داشت که باعث میشد تا تجربه بیمار بطور کاملا واقعی احساس نشود، اما از طریق رویایش به این باور رسید که میتواند کاری را انجام دهد که حتی تصورش هم برایش سخت بود.

در قسمت دوم رویا، آقای “ال” توانست با وضوح بیشتری غمش را احساس کند و بدین طریق احساس جدایی کمتری را نسبت به خودش و من تجربه کرد. رویا تا حدودی یک ابراز قدردانی نسبت به من بود، به این خاطر که  به احساسات در حال تجربه اش دستبرد نزده بودم، اگر که من با ارائه یک تفسیر سکوت او را می شکستم و یا تلاشی برای از بین بردن–یا حتی تغییر دادن– غمش داشتم، این اتفاق می توانست بیافتد.

علاوه بر حس قدردانی (آمیخته با تردید) که او در رابطه با این اتفاقات تجربه میکرد، من احساس میکردم همچنان احساسات ناشناخته ای از دوسوگرایی نسبت به من وجود دارد. و من از طریق احساس خواب آلودگی (انعکاسی از حالت دفاعی من) که در انتهای جلسه قبل داشتم، تا حدودی نسبت به آن آگاه شدم. فانتزی ضربه زدن به توپ بادی (سینه) میتوانست نشانه ای باشد از یک خشم بازداری شده. اتفاقات بعدی در تحلیل مرا متقاعد ساخت که ناشناس بودن آن مرد در بخش دوم رویا ابرازی از خشم او (انتقال مادرانه) نسبت به من بود بخاطر ناملموس، درک نشدنی، و بی شکل بودنم (همانگونه که او خودش را احساس میکرد). این ایده در سالهای بعدی تحلیل زمانیکه او خشمش را نسبت به من به صورت “هیچ شخص خاصی نبودن” ابراز کرد، تایید شد.

بعلاوه در یک سطح عمیق تر از ناخودآگاه، دعوت آن مرد لخت برای نفس کشیدن در آب ناشی از این احساس ناخودآگاه در او بود که من نیز میخواهم او را وسوسه کنم تا اینکه در اتاق با من زنده باشد، بطوریکه این احساسات یک اضطراب هم جنس گرایانه ای را در او برمی انگیخت (بازنمایی از ترغیب مرد لخت برای به دهان بردن یک مایعی). من تا مدتها در مورد این اضطراب جنسی انعکاس یافته در خوابش تفسیری ندادم.

ریوری و سوم تحلیلی

در آنچه در بالا توصیف شد، “سرگردانی” ذهن من و تمرکزم بر نشانه ای ماشینی روی پاکت نامه پُر شده با خطوط ناخوانایی از شماره های تلفن، یادداشت هایی برای تدریس، و یادآوری کارهای انجام نشده، موضوعی اتفاقی نبود. همچنین خود پاکت نامه (علاوه بر انتقال معانی مذکور) بازنمایی از مباحثه خصوصی من؛ یک مکالمه شخصی که معنایی برای شخص دیگر نداشت، بود. یادداشت های روی پاکت نامه موجب شد تا یک گفتگوی درونی درباره جزئیات زندگی ام در من راه اندازی شود. یک بخش مهم کار ذهنی روانکاو در طی جلسات تحلیل این است که بطور ناخودآگاه و “طبیعی” با جنبه های شخصی، خصوصی، و ناخوشایند زندگی اش درگیر شود. درک کردن این جنبه های شخصی و معمول زندگی ‌که بشکل ناخودآگاه در ریوری بازتاب می یابند، نیازمند تلاش بسیار زیادی است تا بتوان این تجربه ذهنی را بشکل یک گفتگوی درونی درآورد؛ جلوه ای از ناخودآگاه که یک فعل و انفعالی را با سوژه های تحلیلی دارد. این سوژه های شخصی که درخلق سوم تحلیلی بیناذهنی دخیل هستند نه دیگر آن چیزی هستند که قبلاً بودند و نه چیزی کاملاً متفاوت از آن.

 به باور من یک بعد اصلی زندگی روانشناختی روانکاو در ارتباط با جزئیات معمول زندگی اش، در اتاق درمان با بیمار به شکل ریوری در میاید (که غالباً برایش اهمیت نارسیستیک بسیار زیادی دارد). [در اینجا و نیز در ادامه مقاله ضمائر مذکر اشاره به هر دو جنس دارد]. در این بحث بالینی، من تلاش کردم تا نشان دهم که این ریوری ها صرفاً انعکاسی از بی‌توجهی، خود درگیری نارسیستیک، تعارضات هیجانی حل نشده، و یا موضوعات مشابه نیست. بلکه این فعالیت روانشناختی، بازنمایی کننده اشکال سمبولیک و پیش سمبولیک (مبتنی بر احساس) تجربه به بیان در نیامده (و اغلب احساس نشده)ی آنالیزان است که در فضای بیناذهنیِ ناخودآگاهِ جفت تحلیلی در حال شکل گیری است (در سوم تحلیلی). این شکل از فعالیت روانشناختی غالباً به عنوان موضوعی در نظر گرفته میشود که روانکاو بایستی بر آن غلبه کند تا بتواند از لحاظ هیجانی با بیمار حاضر و هوشیار باشد. به نظر من این نگاه اهانت آمیز به تجربه روانکاو، منجر به دست کم گرفتن (نادیده گرفتن) اهمیت تجربه روانکاو با آنالیزان میشود. من احساس می‌کنم که بی ارزش سازی این بخش مهم تجربه تحلیلی، روانکاو را درگیر تفکر آگاهانه فزاینده ای میکند، که میتواند عامل مزاحمی برای تجربه تحلیلی باشد. تحلیل انتقال_انتقال متقابل از طریق وارسی شیوه ای که ما درباره خودمان و در باره آنچه که در یک حالت روانشناختی شخصی تجربه میکنیم، امکان پذیر می شود. در این حالت، فعل و انفعالات دیالکتیکی خودآگاه و ناخودآگاه به حالت هایی شبیه به رویا تغییر می یابند. با خودآگاهی نسبت به این وضعیت رویاگون، متوجه میشویم که در حال مذاکراتی پنهانی و زیرپوستی با یک پناهگاه درونی واقعی (خلوت خودمان) و در واقع یکی از پایه های سلامت روانیمان، هستیم. در این حالت روانی، ما به یک حوزه روحانی و خاصی قدم می گذاریم؛ یک حوزه شخصی که در آن تا حدود زیادی در تعامل با ابژه های ذهنی مان قرار می گیریم (وینیکات ۱۹۶۳؛ و نگاه شود به آگدن ۱۹۹۱). این شیوه تعاملی است که من در رابطه با یادداشت های روی پاکت نامه تجربه کردم، آنچه که برای شخص دیگر، و حتی برای جنبه هایی از خودمان که بیرون از این “بیغوله” شخصی/دنیوی قرار دارد، معنایی ندارد (وینیکات ۱۹۶۳، ص. ۱۸۴). این حوزه از تجربه انتقال_انتقال متقابل، که در ساختار شخصیت روانکاو بسیار شخصی و ریشه دار است، نیازمند تلاش بسیار زیاد روانشناختی است تا بتواند بشکل مباحثه ای با خود فرد درآید، و نیز شناخت در مورد اینکه این جنبه شخصی بوسیله/در جریانِ سوم تحلیلی تغییر یافته است. اگر قرار است که به معنای واقعی روانکاو شویم، بایستی تلاش کنیم که این جنبه از خودمان را در فرایند تحلیلی تحمل کنیم.

چند توضیح دیگر

به دلیل اینکه سوم تحلیلی تجربه ای است که روانکاو و آنالیزان آن را با توجه به ساختار شخصیتی، تاریخچه شخصی، ساختار روان تنی، و سایر عوامل شخصی دیگر تجربه میکنند، بنابراین تجربه این سوژه سوم، اگرچه مشترکاً خلق میشود، اما برای هر یک از آنها متفاوت تجربه میشود. بنابراین سوم تحلیلی ساختار نامتقارنی دارد، به این دلیل که این ساختار در یک بافت تحلیلی تولید می‌شود که نقش هر یک از آنها (زوج تحلیلی) در چگونگی شکل گیری آن بسیار تعیین کننده است. در شکل گیری این بافت تحلیلی، تجربه ناخودآگاه آنالیزان، یعنی تجربه گذشته و حال او که بناست بوسیله جفت تحلیلی درک شود، به عنوان عامل اصلی (و نه تنها عامل) سوژه مباحثه تحلیلی در نظر گرفته می شود. و تجربه روانکاو بوسیله سوم تحلیلی (ابتدئا) از طریق درک او از تجربه خودآگاه و ناخودآگاه آنالیزان صورت می‌گیرد. (روانکاو و آنالیزان درگیر در یک فرایند دموکراتیک از تحلیل متقابل نیستند).

سوم تحلیلی، اگرچه اغلب یک اثر قهری دارد؛ از این نظر که ظرفیت روانکاو و آنالیزان برای فکر کردن بعنوان افرادی جدا را محدود می‌کند، اما میتواند بسیار زاینده و رشد دهنده باشد. بطور مثال، تجربیاتی که بوسیله سوم تحلیلی تولید می‌شود، کیفیتی از صمیمیت را “به معنای واقعی” بین بیمار و روانکاو تولید می‌کند (وینیکات ۱۹۶۳، ص. ۱۸۴). چنین تجربیاتی می تواند احساساتی از شوخ طبعی مفرح، همراهی، بازیگوشی، شفقت، معاشقه سالم، فریبندگی، و احساسات دیگر را درگیر کند. این تجربیات در سوم تحلیلی اهمیت ویژه‌ای برای تحلیل دارد، به دلیل اینکه این شیوه های سالم و زایای رابطه با ابژه می‌تواند بعنوان اولین تجربیات در زندگی بیمار باشد. من معمولاً تفسیر در مورد معانی این اتفاقات تحلیلی را تا مدت‌ها به تاخیر می‌اندازم، اگر اصلا تفسیری بدهم. بنابراین زندگی کردن این تجربیات است که از اهمیت ویژه ای در تحلیل برخوردار است نه درک کردن آنها.

بخش دوم: همانندسازی فرافکنانه و سوم تحت انقیاد

پس از بحث در بخش اول در رابطه با تجربه ام از سوم تحلیلی در یک چارچوب بالینی، اکنون به این سوال خواهم پرداخت که چگونه مفهوم سوم تحلیلی باعث رشد روانکاوی در سطح تئوری بالینی می شود. [آنچه که در ادامه به آن پرداخته میشود یک مدل فشرده و تا حدودی تجدیدنظر شده از موضوعاتی است، که در ابتدا در آگدن ۱۹۹۴b چاپ شد.].  در پایان این مبحث من ایده هایم را در رابطه با مفهوم همانندسازی فرافکنانه بعنوان یک شکل از سوم بیناذهنی ناخودآگاه ارائه خواهم کرد. بطور ویژه ای، من فعل و انفعالات ناخوداگاه را از لحاظ انقیاد متقابل و شناخت متقابل توصیف خواهم کرد، و آن را بعنوان اساس همانندسازی فرافکنانه در نظر می گیرم.  (جهت بحث در مورد اشکال دیگر سوم تحلیلی، نگاه شود به آگدن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹.)

درک من از همانندسازی فرافکنانه مبتنی است بر اینکه من مفهوم روانکاوی را بعنوان فرآیندی در نظر می گیرم که در آن شکل های متنوعی از سوم بیناذهنی در یک تنش دیالکتیک بین روانکاو و آنالیزان، با هویت های روانشناختی جداگانه، خلق می شود. در همانندسازی فرافکنانه، شکل مشخصی از سوم تحلیلی خلق می شود، که من بعنوان سوم تحت انقیاد به آن اشاره می‌کنم، چون این شکل از بیناذهنیت (اینترسابجکتیویتی) هم متاثر از ادراکات درونی است، و هم به میزان  زیادی تحت تاثیر ذهنیت های فردی هر دو شرکت کننده است. من با استفاده از مفهوم همانند سازی فرافکنانه به طیف وسیعی از اتفاقات روانشناختی- بین فردی اشاره می کنم، که شکل های اولیه تعامل مادر و نوزاد (بیون ۱۹۶۲)؛ فانتزی های ناخودآگاه، تهاجم های قهری، اشغال شخصیت فرد دیگر، حالت های گیج کننده اسکیزوفرنیک (روزنفلد ۱۹۵۲، ۱۹۶۵)؛ و “اشتراک همدلانه” سالم را شامل می شود (پیک ۱۹۸۵، ص. ۴۵).

همانندسازی فرافکنانه موجب خلق روایت های ناخودآگاهی می شود (بشکل کلامی و غیرکلامی سمبل سازی شده) که دربردارنده فانتزی برون ریزی یک بخش از خود فرد به درون دیگری است. این فانتزی های برون ریزی هم در خدمت مراقبت فرد از خطراتی است که توسط جنبه ای از خود فرد در او ایجاد شده، و هم محافظت از یک بخش از خود با به امانت گذاشتن آن در شخص دیگر بطوریکه آن بخش متمایز از خود فرد تجربه شود (کلاین ۱۹۴۶، ۱۹۵۵؛ و آگدن ۱۹۷۹). این جنبه از خود فرد، بشکل فانتزی ناخودآگاه، در شخص دیگری قرار داده می شود، بطوریکه طی یک فرایندی تغییر یافته، و سپس در شرایط بهینه ای با زهرآگینی کمتری باز پس گرفته می شود  (بیون ۱۹۵۹). اما در شرایط آسیب زا، این بخش باز پس گرفته شده مجدداً ضعیف و حتی خطرناک تر از قبل تجربه می شود.

به همراه این مجموعه فانتزی های ناخودآگاه و کاملاً مرتبط با آنها، مجموعه‌ای از ضمائم بین‌فردی با این فانتزی ها وجود دارد (بیون ۱۹۵۹؛ جوزف ۱۹۸۷؛ راکر ۱۹۵۲، ۱۹۶۸؛ روزنفلد ۱۹۷۱). کیفیت بین فردی این اتفاق روانشناختی از فانتزی ناخودآگاه تبعیت نمی‌کند؛ فانتزی ناخودآگاه و اتفاق بین فردی دو جنبه از یک اتفاق روانشناختی واحد هستند. این مفهوم سازی از فرایند همانندسازی فرافکنانه، اکنون بعنوان یک مولفه پذیرفته شده تئوری روانکاوی در نظر گرفته می شود. من در ادامه به بسط بیشتر این درک جدید از مفهوم همانندسازی فرافکنانه خواهم پرداخت.

این شکل از همانند سازی فرافکنانه، که یک وضعیت ذهنی خلق شده بوسیله سوم تحلیلی است، موجب تغییری در ذهنیت “دریافت کننده” می شود، بطوریکه  “منیّت” او بعنوان فردی جدای از دیگری (تا مدتی و به درجاتی) از بین می رود. در این فعل و انفعال ناخوداگاه ذهنیت‌ها،تو [دریافت کننده همانند سازی فرافکنانه] من می شوی [فرافکن] تا من بتوانم تا حدودی  با استفاده از تو چیزی را تجربه کنم که خودم به تنهایی قادر به تجربه آن نیستم. از طرف دیگر، تو غیر من می شوی، تا اندازه‌ای که من نیاز دارم یک جنبه از خودم را انکار کنم و  بشکل فانتزی (مبدل شدن به غیر من) خودم را در تو پنهان کنم.” بنابراین دریافت کننده همانند سازی فرافکنانه، تبدیل به شریکی می شود که خودش را بعنوان یک شخص جدا انکار می کند، و لذا با ساختن “فضای روانشناختی” در خودش (بشکل فانتزی ناخودآگاه) در تصرف فرافکن در می آید (جانشین او می شود).

در فرایند همانند سازی فرافکنانه، فرافکن از طریق نفی خودش بعنوان یک “من”  جدا، تبدیل به یک دیگری در رابطه با خودش می شود: او با ساکن شدن در درون دریافت کننده _به عنوان کسی که هم “من” است و هم “غیر من”_ بودنی را بیرون از خود تجربه می کند. دریافت کننده هم تا حدودی هم او (فرافکن) هست و هم نیست. فرافکن در این فرآیند تبدیل به شخص دیگری می شود، که تا حدودی متفاوت از آن کسی است که در آن لحظه بوده است. تجربه او از تصرف ذهن دریافت کننده، تجربه ای است از نفی دیگری بعنوان سوژه و همراه کردن ذهنیت دریافت کننده با ذهنیت خودش؛ و بطور همزمان هم بخشی از سلف خودش (فرافکن) به عینیت در می آید ( بعنوان یک پارت ابژه) و هم انکار می شود. برآیند این نفی دو طرفه، منجر به خلق یک سوژه سوم می شود، “سوژه همانند سازی فرافکنانه” که هم فرافکن و هم دریافت کننده هست و در عین حال هیچ یک از آنها نیست. بنابراین، همانند سازی فرافکنانه فرایندی است که بوسیله آن ذهنیت های فردی فرافکن و دریافت کننده به شکل های مختلفی نفی می شود: فرافکن این کار را با انکار یک جنبه از خودش و تصور برون ریزی آن در دریافت کننده انجام می دهد، در حالیکه دریافت کننده شریکی است که با نفی خودش و وقف کردن خودش (ساختن فضایی برای آن) جنبه نفی شده ذهنیت فرافکن را می پذیرد.

از آنجایی که مفاهیم فرافکنی و همانندسازی به بعد درون روانی یک تجربه اشاره دارد، بنابراین کافی نیست که بگوییم همانند سازی فرافکنانه بازنمایی کننده ی شکلی از فرافکنی یا همانند سازی، یا مجموعه هر دو آنهاست. تا حدودی می توان مفهوم همانندسازی فرافکنانه را اینگونه فهمید: یک خلق و نفی دو طرفه، و نگه داشتن سوژه‌های دیالکتیکی که هر کدام می‌تواند توسط دیگری “تحت انقیاد” درآید، به این معنا که آن جنبه نفی شده می‌تواند به شیوه‌ای از طریق دیگری تبدیل به یک سوژه سوم شود (سوژه همانندسازی فرافکنانه).

همانندسازی فرافکنانه، شکلی از رابطه تحلیلی است که در بیناذهنی تحلیلی بواسطه یک انقیاد دوطرفه (نامتقارن) موجب خلق یک ذهنیت سوم می شود، که در دگرگونیِ تجربه روانکاو و آنالیزان بعنوان سوژه های جدا تاثیر بسزایی دارد. در چارچوب تحلیلی، همانندسازی فرافکنانه اشاره دارد به یک فروپاشی جزئی حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی و بیناذهنی، که در آن ذهنیت‌های فردی روانکاو و آنالیزان بوسیله سوم تحلیلی، تحت انقیاد در می آید. در یک تحلیل موفق، روانکاو و آنالیزان می توانند ذهنیت فردی شان را که بوسیله سوم تحلیلی تغییر کرده بود (سوژه همانند سازی فرافکنانه)، مجدداً به تملک خود درآورند. همانندسازی فرافکنانه یک پارادوکس اساسی را در خود دارد: افراد درگیر در این شکل از رابطه بطور ناخودآگاه تحت انقیاد یک سوم بیناذهنی خلق شده دو طرفه درمی آیند، تا از محدودیت های آن لحظه خاص رهایی یابند. در فرایند همانند سازی فرافکنانه، روانکاو و آنالیزان هر دو حالتهایی از محدودیت و غنا، و نیز سرخوردگی و نشاط را تجربه می کنند. سپس یک هویت جدید بیناذهنی خلق می شود، یعنی یک سوم تحلیلی تحت انقیاد، که عاملی است تا کمک کند به افکار فکر شود، احساسات حس شوند، و حس ها تجربه شوند، جنبه هایی که تا آن لحظه برای هر دو فقط بعنوان تجاربی خام و بالقوه وجود داشتند. به منظور دستیابی به یک رشد روانشناختی، بایستی سوم تحت انقیاد نفی و یک دیالکتیک جدید و زایا تر به لحاظ یک نفره گی و دونفره گی، همانندی و تفاوت، و ذهنیت فردی و بین فردی اتفاق بیافتد.

اگرچه کلاین (۱۹۵۵) فرایند همانندسازی فرافکنانه را بعنوان یک تجربه نقصان روانشناختی، در نظر می گرفت، اما کارهای بیون (۱۹۶۲)، روزنفلد (۱۹۷۱)، راکر (۱۹۵۲، ۱۹۶۸)، و دیگران نشان داد که همانندسازی فرافکنانه دلالت بر خلق چیزی دارد که بالقوه فراتر و زایاتر از آن چیزی است که هر یک از شرکت‌کنندگان (جدای از یکدیگر) قادر به خلق آن هستند. سرزندگی یا بسط ذهنیت فردی، منحصراً تجربه فرافکن نیست؛ و اینطور نیست که دریافت کننده هم  صرفا یک شکلی از بار روانی؛ محدودیت و بی حسی، را تجربه کند. بلکه دریافت کننده‌ نیز بطور همزمان می تواند فرافکن باشد، لذا فعل و انفعالات ذهنیت ها کاملا یک طرفه نیست: هر شخص در عین حال که بوسیله دیگری نفی می شود، در عین حال در یک تنش دیالکتیکی منحصر به فرد دو نفره مجددا خلق می شود.

دریافت کننده نیز بطور ناخودآگاه درگیر نفی (واژگونی) خودش میشود، به این هدف که حصارهای بنیادین انسجام/ رکود سلف را مختل سازد. همانندسازی فرافکنانه امکان خلق یک شکل جدیدی از تجربه بعنوان یک دیگری در رابطه با خود را، به دریافت کننده میدهد، و بدین وسیله شرایطی را برای تغییر شخصی که تاکنون بوده و گونه ای که خودش را تجربه کرده برایش فراهم میشود. همچنین دریافت کننده بسادگی با دیگری (فرافکن) همانندسازی نمی‌کند؛ بلکه او خودش یک دیگری میشود و بدین وسیله خودش را (آنچه را که در حال شدن است) بواسطه ذهنیت دیگری/سوم/سلف خلق شده جدید تجربه میکند.

این دو شخص با ورود به فرآیند همانندسازی فرافکنانه (اگرچه بطور غیر ارادی) بطور ناخودآگاه در تلاش برای مغلوب کردن خود (نفی خود) هستند، و بدین ترتیب فضایی برای خلق یک فردیت جدید، و تجربه ای از من بودن که هر یک به تنهایی قادر به خلق آن نخواهند بود، ایجاد میشود. به این معنا، ما در فرایند همانندسازی فرافکنانه مشارکت می کنیم (با وجود تلاش خودآگاه برای اجتناب از آن) تا خودمان را بوسیله دیگری که کاملا هم آن دیگری نیست خلق کنیم؛ و همزمان بطور ناخودآگاه در خدمت دیگری قرار می گیریم (کسی که کاملا دیگری نیست) تا او خودش را بوسیله ما بعنوان یک شخص خلق کند. بنابراین، با ورود به فرایند همانندسازی فرافکنانه، هر فرد به شیوه های متفاوتی دو جنبه از این اتفاق بیناذهنی را تجربه می کند (نفی کردن و نفی شدن). اما، اگر فرضمان این باشد که در همانندسازی فرافکنانه فرد در حال ایفای نقشی در فانتزی ناخودآگاه شخصی دیگر است، حق مطلب را ادا نکرده ایم (بیون ۱۹۵۹). و درست تر این است که بگوییم، فرد هم در حال ایفای نقشی در فانتزی ناخودآگاه شخصی دیگر است، و هم موُلف آن.

در همانندسازی فرافکنانه، شخص بخشی از فردیت مستقل خودش را نفی میکند تا ورای محدوده های فردی خودش برود: شخص بطور ناخودآگاه خودش را تحت انقیاد در میاورد تا از بند خودش رها شود. این رهایی زایا که بواسطه مشارکت های فردی در سوم تحت انقیاد حاصل می شود، بستگی به دو عامل دارد (۱) به رسمیت شناختن فردیت آنالیزان توسط روانکاو (برای مثال، درک درست و همدلانه و تفسیر انتقال-انتقال متقابل)، و (۲) به رسمیت شناختن فردیت مستقل روانکاو از طرف آنالیزان (برای مثال، استفاده آنالیزان از تفسیرهای روانکاو).

تمثیل هگل (۱۸۰۷) در مورد ارباب و برده (بویژه همانگونه که توسط الکساندر کوژه بحث شده [۱۹۳۵-۱۹۳۴] ) یک زبان روشن و تصویرسازی ذهنی را جهت فهم بیشتر موضوع خلق و نفی (جانشین سازی) سوم تحت انقیاد در همانندسازی فرافکنانه فراهم می کند. در تمثیل هگل، در “آغاز تاریخ”، اینطور آمده که در برخورد اولیه دو انسان، هر یک از آنها حس می کند که قابلیتش برای تجربه کردن حس خودش از من بودن، و نیز آگاهی نسبت به خودش، توسط یک دیگری نگه داشته می شود.

خودآگاهی [در یک شکل بدوی] از طریق خودآگاهی در رابطه با یک دیگری ظهور می یابد؛ آنکه از خودش بیرون آمده است. این موضوع یک معنای دوگانه دارد: اولاً، آن فرد ابتدائاً قرار است خودش را از دست بدهد تا سپس بتواند خودش را بعنوان یک دیگری ببیند؛ ثانیاً، با انجام این کار او می تواند جانشین دیگری شود، چون او دیگری را بعنوان یک وجود ذاتی نمی بیند، بلکه در دیگری [در ابتدا] سلف خودش را می بیند. [هگل ۱۸۰۷، ص. ۱۱۱]

هر فردی بسادگی نمی تواند از ‌طریق دیدن خودش در دیگری، یعنی از طریق فرافکندن خودش به شخص دیگر و تجربه کردن او بعنوان خودش، تبدیل به یک شخص خودآگاه شود. “او بایستی قادر شود تا بر وجود بیرون از خودش فائق آید” (کوژه ۱۹۳۵-۱۹۳۴، ص. ۱۳). مقدر است که هر فرد  بیرون از خودش بماند (بیگانه با خودش) تا جاییکه یک “دیگری او را بشناسد و سپس او را به خودش برگرداند” (ص.۱۳). تنها از طریق دیده شدن توسط یک دیگری بعنوان یک شخص جدا ومستقل (و درعین حال در یک وابستگی متقابل) است، که او می تواند به یک انسان ( قادر به درون نگری) تبدیل شود. وجود داشتن در بیرون از خود (برای مثال وجود داشتن درون سوژه همانند سازی فرافکنانه)، صرفاً یک شکل بالقوه بودن است. هنگامی که ما توسط یک دیگری به خودمان بازگردانده می شویم، ما هرگز به حالت اولیه مان بر نمی گردیم، بلکه این را می توان بعنوان خلق خود بعنوان یک سوژه برای اولین بار در نظر گرفت (شکل تغییر یافته ای از ما، انسانی کاملتر، و متفکرتر).

یک دیالکتیک بین فردی به لحاظ به رسمیت شناختن یک دیگری و به رسمیت شناخته شدن توسط یک دیگری می تواند اساس خلق یک ذهنیت فردی باشد.

چنانچه این شناخته شدن توسط دیگری اتفاق نیافتد، در میانه فرایند [تنش دیالکتیک]، ما یک فروپاشی را در درون “یک یگانگی ساکن” (کوژه ۱۹۳۵-۱۹۳۴، ص.۱۴)، و حالتی از ایستایی و عدم تفکر را شاهد خواهیم بود: هریک دیگری را “بعنوان یک شئ” رها می کند، و در نتیجه مشارکتی در فرایند بین فردی که هر یک دیگری را به خودش بازمی‌گرداند، و بموجب آن یک ذهنیت فردی خلق میشود، وجود نخواهد داشت.

 در همانندسازی فرافکنانه، فرافکن و دریافت کننده به هدف رهایی از منیّت فردی شان، بطور ناخواسته و ناخودآگاه با یکدیگر متحد می شوند تا بتوانند از منابع ذهنیت فردی و بین فردی یکدیگر بهره ببرند. اما هنگامیکه آنها توسط روابط ابژه درونی خود احاطه شده باشند، صرفاً یک گفتگوی درون روانی (که ما آن راخود تحلیلی می نامیم) اتفاق میافتد؛ فضای ایزوله شده ای که در آن تجربه بیناذهنی که لازمه یک تغییر روانشناختی است، وجود ندارد. (این به معنای این نیست که خود تحلیلی فاقد ارزش است؛ اما به اعتقاد من خود تحلیلی ما را محدود میکند بدلیل اینکه فاقد آن فضای بیناذهنی است که در فرایند همانندسازی فرافکنانه اتفاق می افتد). در موجود انسانی یک نیاز عمیق، همانند نیاز گرسنگی و تشنگی، برای ایجاد ساخت های بیناذهنی وجود دارد (همانند فضای همانندسازی فرافکنانه) تا بتواند از سرگردانی بی پایان و عبث در دنیای ابژه های درونی رهایی یابد. به این دلیل است که مشاوره با همکاران و سوپروایزرها در کار بالینی ما از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

اتحاد بیناذهنی و ناخودآگاه در فرایند همانندسازی فرافکنانه کیفیاتی دارد که احساساتی مشابه آدم ربایی، اخاذی، اغوا گری، هیپنوتیزم شدن، حذف شدن توسط یک نیروی مقاومت ناپذیر، تطمیع شدنی همراه با ترس توسط یک داستان وحشت آور، و غیره، را به هر دو فرد مشارکت کننده میدهد. میزان آسیب مرتبط با یک تجربه همانندسازی فرافکنانه معین، از طریق  میزان اجبار و اضطرار وارد شده در انقیاد به فانتزی درآمده، سنجیده نمی شود؛ بلکه این آسیب در تجربه همانندسازی فرافکنانه انعکاسی از میزان ناتوانی/بی میلی مشارکت کنندگان جهت رهایی دیگری از انقیاد ایجاد شده توسط آن سوژه سوم است، درحالیکه این کار مهم بوسیله شناختی دو طرفه از فردیت جدا و منحصر بفرد دیگری و خودشان امکان پذیر می شود (که در پروسه درمان می تواند از طریق تفسیر دادن محقق شود).

بطور مختصر و مفید، مفهوم همانندسازی فرافکنانه زمانی معنای واقعی خود را پیدا می کند که آن را بعنوان یک شکلی از سوم تحلیلی بیناذهنی در نظر بگیریم. در این فرایند، آنگونه که من آن را فهمیدم، یک فروپاشی جزئی در حرکت دیالکتیک به سبب ناخودآگاه ذهنیت فردی و بین فردی اتفاق می افتد، که در نهایت منتج به خلق یک سوم تحلیلی تحت انقیاد می شود (که در آن قرار است که ذهنیت فردی هر دو مشارکت کننده به میزان زیادی پذیرفته شود). یک فرایند روانکاوانه موفق، شامل جانشین شدن یک سوژه ناخودآگاه و سپس بازگشت و ظهور مجدد (تغییر یافته) ذهنیت های فردی هر یک بعنوان افرادی جدا (اما همچنان در یک وابستگی متقابل) است. این اتفاق از طریق شناخت دو طرفه ای حاصل می شود، که غالبا بواسطه تفسیر روانکاو از جریان انتقال-انتقال متقابل و استفاده واقعی و اصیل آنالیزان از تفسیر روانکاو صورت می پذیرد.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Negar_۲۰۲۰۱۲۰۵_۱۳۲۷۴۲.png
مرداد ۳, ۱۳۹۹

مقاله ابژه تحول آفرین / نوشته:کریستوفر بولاس ۱۹۷۹/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

ما می دانیم که به دلیل تولد زودرس موجود انسانی، بقاء نوزاد وابسته به مادر و کمک او به عنوان یک ایگوی کمکی (هایمن، ۱۹۵۶)، یا یک محیط تسهیل‌گر (وینیکات، ۱۹۶۳) است. مادری که موجب پایداری حیات نوزاد می‌شود و از طریق ایدیوم مخصوص مادرانه اش (یک شیوه زیبایی شناختیِ بودن) پیامی را به نوزاد منتقل می کند که بعدها به حالتی از سِلف (خودِ) نوزاد تبدیل می شود. مادر از طریق شیوه‌ نگهداری، پاسخگویی، انتخاب ابژه ها، و دریافتش از نیازهای درونی نوزاد باعث خلق یک “فرهنگ” بین خودش و نوزاد می شود، یک فرهنگ خصوصی که فقط می‌تواند بین مادر و کودک وجود داشته باشد، و متشکل از زبانی است مرتبط با نحوه بودن، ژست ها، صدا، الگو، و خُلق مادر، که تعیین کننده این فضای خصوصی است و به محیط منحصربه فردِ این رابطه اولیه رنگ می دهد. وینیکات (۱۹۶۰) در کار بی نظیرش روی رابطه مادر-کودک بر آنچه که ما آن را آرامش می نامیم، تاکید می کند: مادر بواسطه بودن مستمرش، یک محیط “نگه دارنده” یا “محافظ” را جهت تسهیل رشد نوزاد فراهم می سازد. همچنین در کنار این آرامش دو طرفه در حال رشد، یک شبکه بسیار فعال تبادل ارتباط بین مادر و کودک و نیز یک فرآیند لحظه به لحظه گفتگو حول و حوش نیازهای جسمانی- بدنی نوزاد: غذا‌دادن، عوض کردن، خواباندن، و نگه داشتن نیز وجود دارد. از نظر من نکته مهم این است که همانطور که مادر دائماً در حال تغییر محیط درونی و بیرونی نوزاد است، سلفِ نوزاد نیز در رابطه با “دیگری” شکل می گیرد. ادیث یاکوبسن (۱۹۶۵) می نویسد:

وقتی مادر نوزاد را بر می گرداند، از گهواره بلندش می کند، عوضش می‌کند، او را در آغوش می‌گیرد، تکانش می‌دهد، نوازشش می کند، او را می بوسد، به او غذا می‌دهد، به او لبخند می زند، با او حرف می‌زند و برایش آواز می خواند نه تنها انواع لذتهای لیبیدینال را برای او فراهم می‌کند بلکه او را برای نشستن، سینه خیز رفتن، ایستادن، راه رفتن، حرف زدن، و کارهای دیگری که باعث رشد فعالیتهای ایگو کارکردی می شود، آماده می کند (ص. ۳۷).

وینیکات (۱۹۶۳) این کارکرد همه جانبه مادر را “مادر محیطی” می نامد، و با توجه به این موضوع تاکید می کند که برای نوزاد، مادر هنوز نه به عنوان یک دیگری بلکه به عنوان یک محیط کلی دریافت می شود. من می خواهم اضافه کنم که مادر نه بعنوان یک ابژه، بلکه بیشتر بعنوان یک “فرآیندی” شناخته می شود که با لذت های درونی و بیرونی مشخص می گردد.

چون مقاله من به “ردپای” این رابطه اولیه در زندگی بزرگسالی اشاره دارد، من می خواهم اولین ابژه را به عنوان “ابژه تحول آفرین” معرفی کنم. بنابراین، منظور من از ابژه تحول آفرین، ابژه ایست که نوزاد آن را به طور تجربی با فرایند تغییر تجربه سلف اش می شناسد؛ نوعی از شناسایی ابژه بواسطه رابطه همزیستانه، جایی که آگاهی نسبت به اولین ابژه نه به عنوان یک بازنمایی ابژه بلکه بعنوان یک تجربه مجدد از بودن است- یک نوعی از وجود داشتن در تقابل با بازنمایی.

زمانی که مادر جنبه های مختلف بودن نوزاد (غریزی، شناختی، عاطفی، محیطی) را یکپارچه می کند و به این فرایند نظم می دهد، نوزاد را بیشتر نسبت به ماهیت این رابطه ابژه ای آگاه می کند تا کیفیات خودِ ابژه. مادر هنوز به عنوان یک ابژه شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک فرآیند تغییر تجربه می شود، و این خصوصیت ردپایی از جستجوی ابژه را در زندگی بزرگسالی به جا می گذارد، جایی که به باور من جستجوی ابژه به خاطر کارکرد آن -بعنوان دلالت کننده بر فرآیند تغییر- است. لذا در زندگی بزرگسالی جستجوی ابژه در جهت تملک آن ابژه نیست؛ بلکه نوعی سرسپردگی به آن به عنوان یک فرآیند تغییر سلف است؛ جایی که سوژه خودش را به عنوان درخواست کننده ای می بیند که قرار است مراقبت های جسمانی- محیطی را دریافت کند که با دگردیسی های سلف مشخص شده اند. از آنجایی که این همانندسازی قبل از درک مادر به عنوان یک ابژه بوده، بنابراین، این رابطه بر اساس میل نمی باشد بلکه نوعی ادراک بدوی از ابژه است با خصوصیت فعال آن- ابژه به عنوان تغییر دهنده جنبه های جسمانی-محیطی سوژه- و خودش را به شکل جستجو برای ابژه ای(یک شخص، مکان، اتفاق، ایدئولوژی) نشان می دهد که وعده تغییر سلف را میدهد. من ویژگیهای این پیوند اولیه با ابژه را از طریق ارائه یک مثال بالینی نشان خواهم داد که بیانگر یک آسیب شناسی متفاوت از آن رابطه به شکل بزرگ نمایی شده است، و در نهایت به بحث در این مورد می پردازم که این رابطه نه تنها از طریق انتقال بیماران، بلکه به واسطه بازآفرینی ناخودآگاه روانکاو است که به منصهُ ظهور می رسد، همان محیط (اکولوژی) تحلیلی که فروید آن را سرکوب کرد: یعنی روابط اولیه مادر و کودک.
تجربه کردن مادر به عنوان متحول کننده، از جوانب متفاوت قابل حمایت است. در اولین مرحله، نوزاد کارکرد مادر را بعنوان ابژه تحول آفرین در نظر می گیرد؛ مادری که دائما در حال تغییر محیط است تا نیازهای نوزادش را برآورده سازد. این که نوزاد از طریق آگاهی همزیستانه اش مادر را بعنوان متحول کننده وجودش می شناسد نه تنها توهم نیست، بلکه یک واقعیت است؛ چرا که مادر بطور واقعی دنیای نوزاد را تغییر می دهد. در مرحله دوم، با ظهور ظرفیت‌های ایگو، ازقبیل ادراک، جنبندگی، و انسجام، دنیای کودک تغییر می‌ یابد. هر چند یادگیری زبان شاید آشکارترین شکل این تغییرات باشد، اما یادگیری مدیریت کردن یک ابژه، تمایز قائل شدن بین ابژه ها، و به خاطرسپاری ابژه های غایب نیز دستاوردهای دگرگون کننده ای هستند: آنها به تغییر ایگو که خود ماهیت دنیای ابژه نوزاد را تغییر می‌دهد، منتج می‌شوند. تعجب آور نیست که نوزاد تنها در حضور ابژه است که می تواند این دستاوردهای ایگو را شناسایی کند، درصورتی که مادر در فراهم کردن محیط تسهیل کننده ناموفق باشد _به دلیل غیبت طولانی یا بدرفتاری_، این شرایط می‌تواند به فروپاشی ایگو و یا درد روانی منجر شود. زمانی که نوزاد به خلق ابژه انتقالی می پردازد، می تواند این فرایند تحول آفرین را که از رابطه مادر- محیط نشات گرفته، به شکل یک رابطه با ابژه های ذهنیِ بیشمار در آورد. با توجه به اینکه مرحله انتقالی وارث مرحله تحول آفرین است، به همین منوال نوزاد می تواند از تجربه فرآیند به توانایی ابراز تجربه برسد.
نوزاد از طریق ابژه انتقالی می تواند توهم همه توانی اش را به اجرا گذارد (او از طریق توهمات زایا و دوره ای در رابطه با سلف و خلق دیگری می‌تواند ناکامی ناشی از فقدان مادر محیطی را کاهش دهد)، او می تواند با فراغ بال، ابژه را رها کند و همچنان سنگدل و بی رحم باقی بماند؛ در این تجربه انتقالی او می تواند آزادانه از متافور ها استفاده کند: یک فرایند واقعی اکنون می تواند با معادلات سمبلیک آن جابجا شود، و در صورتیکه از طرف مادر حمایت شود موجب جبران فقدان مادر محیطی اصلی می شود. به این معنا، استفاده از ابژه انتقالی اولین عمل خلاقانه نوزاد محسوب می شود، اتفاقی که صرفا نمایشی از ظرفیت ایگو -همانند ادراک- نمی‌باشد، بلکه به تجارب بدوی-ذهنی نوزاد از چنین ظرفیت‌هایی اشاره دارد.

جستجو برای ابژه تحول آفرین در زندگی بزرگسالی

من فکر می کنم که در زندگی بزرگسالی، ما از توجه به طیف گسترده‌ای از ابژه ها غافل می شویم، صرفا به این دلیل که در جستجوی ابژه ای هستیم که سلف ما را متحول سازد. به طور مثال، در بسیاری از اعتقادات مذهبی باور فرد به توانایی واقعی خدایان برای تغییر محیط، ناشی از آن است که او همان مقتضیاتِ رابطه با اولین ابژه اش را درون ساختار موهومی حفظ کند -جایی که معرفت به شکلی همزیستانه باقی می ماند. در دنیای سکولار، ما شاهد سرمایه‌گذاری امید روی ابژه هایی (یک شغل جدید، نقل مکان به کشوری دیگر، یک تعطیلات، یک تغییر رابطه) هستیم که هم می توانند درخواستی برای یک تجربه تحول‌آفرین باشند و همزمان بر یک “رابطه” دائمی با ابژه ای متحول کننده دلالت داشته باشند. ما می دانیم که در دنیای تبلیغات همیشه ردپایی از این ابژه ها هست که وعده ساختن زندگی متفاوتی را می دهد؛ به طوری که کالای تبلیغ شده همواره وعده تغییر محیط بیرونی سوژه را می دهد و لذا این احساس را ایجاد میکند که این تغییر موجب تغییر خُلق می‌شود.

در زندگی بزرگسالی، جستجو برای چنین تجربه ای می تواند یک حس اطمینان و امید به آینده را در فرد ایجاد کند. گرچه بنظر می رسد این امید بر آینده استوار است، درواقع یافتن چیزی در آینده است که موجب تغییر زمان حال می شود، و از جستجوی ابژه ای حکایت دارد که حافظه پیش کلامی ایگو را بازآفرینی می کند.

این موضوع یادآور موقعیتی است که من آن را لحظه زیبایی شناسانه نامیده ام (بولاس، ۱۹۷۸) زمانی که فرد رابطه ذهنی عمیقی با یک ابژه دارد، که این ابژه می تواند یک نقاشی، یک شعر، لذت بردن از یک اُپرا یا یک سمفونی، یا حضور در یک چشم انداز زیبا باشد، یک آمیختگی غریبی را با آن ابژه تجربه می‌کند، که نوعی از تجربه ایگو را که مبتنی بر اولین تجارب اوست، فراخوانی می کند. اما ارزشمندی این موقعیت ها که می توانند معنا دار هم باشند، نه به خاطر دستاوردهای تحول‌آفرین شان، بلکه بیشتر به خاطر کیفیات عجیب و غریب آنها است: حسی از بودن که یادآور چیزی است که هرگز به طور شناختی درک نشده است، بلکه فرد از نظر وجودی به آن آگاه می شود، چیزی که حافظه ای از یک “فرایند” رشدی است تا یک فکر یا فانتزی خاص که در زمان تشکیل سلف اتفاق افتاده است. بدین معنا که چنین لحظات زیبایی شناختی خاطراتی مرتبط با یک اتفاق یا رابطه خاص نیستند، بلکه آنها یک حس جسمی روانی کلی از آمیختگی با ابژه ای را فرامی خوانند که یادآور ابژه تحول آفرین است. این پیش‌بینی تغییر یافتن به وسیله یک ابژه – که خودش مبتنی بر حافظه ایگو از یک فرایند رشدی است- یک نگرش احترام برانگیزی را نسبت به ابژه به فرد القا می کند، به طوری که حتی اگر تغییر سلف به اندازه دوران اولیه زندگی نباشد، فرد بزرگسال تمایل دارد که آن را مقدس بنامد.
بنابراین در زندگی بزرگسالی، فرد در جستجوی ابژه تحول‌آفرینی است که به طور واقعی یک تجربه اولیه با ابژه را یادآوری کند، یعنی به خاطر آوردن چیزی نه به لحاظ شناختی، بلکه بطور وجودی از طریق تجربه عاطفی شدید رابطه ای که با تجربیات تحول‌آفرین متراکم شده سلف مشخص شده است. شدت آن به عنوان یک رابطه ابژه ای، نه به خاطر این است که آن ابژه مورد میل بوده، بلکه به این دلیل است که با چنین تغییرات مهمی مشخص می‌شود. در این لحظات زیبایی شناختی، سوژه از طریق آمیختگی ایگو با ابژه زیبایی شناسانه، بطور گذرایی آن را مجددا تجربه می‌کند، حسی از نگرش ذهنی نسبت به ابژه تحول‌آفرین. اما چنین تجربیاتی فقط خاطرات آن ابژه هستند نه خلق مجدد آن به طور واقعی. به هر حال جستجو برای یافتن چنین معادل های سمبولیکی از آن ابژه تحول آفرین و تجربه همراه با آن در سرتاسر زندگی بزرگسالی ادامه می یابد. انسان به خدایی اعتقاد دارد که به طور کنایه آمیزی غایب است، و این غیبت به اندازه حضورش برای بودن انسان اهمیت دارد. ما بر اساس انتخاب خودمان به تئاتر، موزه، و مناظر طبیعی می‌رویم زیرا در این مکان‌ها در جستجوی تجربیات زیبایی شناختی هستیم. ما ممکن است سلف مان را به عنوان تسهیل گر فرایند تحول‌آفرین تصور کنیم و روی ظرفیت‌های خودمان جهت تغییر محیط سرمایه گذاری کنیم، امری که غیر ممکن است و تنها نشان از آشفتگی محض اندیشه دارد. در چنین رویاپردازی هایی، سلف به عنوان ابژه تحول‌آفرین جایی در زمان آینده قرار دارد، و حتی نشخوارهای ذهنی در رابطه با برنامه های آینده (اینکه چه کار کنیم، کجا برویم، و غیره) که ممکن است به ثمر هم بنشیند، اغلب نوعی دعای روانی برای رسیدن به ابژه تحول آفرین است: یک موضع گیری دنیوی ثانوی بر رابطه ابژه ای که در اولین مراحل زندگی تجربه شده است.

جای تعجب نیست که آسیب‌های روانی متنوع ناشی از شکست، همانگونه که وینیکات بر آن تاکید دارد، می تواند به علت سرخوردگی از این رابطه باشد. یک مثال در این رابطه، قمار بازی است که با اطمینان از یک ابژه تحول آفرین در رابطه با تغییر دنیای درونی و بیرونی اش، روی بازی اش شرط بندی می کند؛ موضوعی که باعث جُرم بیشتر می شود. با تاکید مجدد بر اشاره وینیکات (۱۹۵۶) در این مورد، مجرم مُصر است که محیط باید چیزی را برای او بسازد که او می خواهد. از نظر من او از این جهت با محیط در ارتباط است که گویی او از طریق آن جرم کامل می تواند ابژه کامل و بدون نقصی را کشف کند، و آن جُرم می تواند سلف او را از نظر درونی (از طریق ترمیم نواقص ایگو و نیازهای اید) و بیرونی (به همراه آوردن ثروت و خوشحالی) تغییر دهد. در واقع اشکال متفاوت جنون جنسی نیز می تواند تلاشی باشد در جهت ایجاد یک دیگری به عنوان ابژه تحول‌آفرین. من فکر نمی‌کنم جستجو برای جُرم کامل یا زن کامل و بی عیب و نقص فقط یک جداسازی ایده‌آل سازی شده باشد؛ این جستجو همچنین می تواند ناشی از بازشناسی نقصی در تجربه‌ ایگو بوده و تجربه مجدد عودکننده ای باشد در ارتباط با حوزه‌ای که بالینت (۱۹۶۸) آن را “تقصیر اساسی” می نامد. هر چند جستجو برای ارتکاب جُرم کامل و اغوا کردن زن کامل، در جهت جداسازی تجربه سلفِ بد، از آگاهیِ شناختیِ سوژه صورت می گیرد، با این وجود آنها اعمال نشانه هایی هستند که دلالت بر جستجوی شخص برای یک رابطه ابژه ای خاصی دارند که با تغییر و ترمیم ایگو مرتبط است.

مثال بالینی

به نظر من یکی از متداولترین آسیب شناسی های روانیِ مرتبطِ با روابط ابژه تحول آفرین در رابطه با افرادی اتفاق می افتد که ما آن را سلف اسکیزوئید می نامیم: بیماری که ممکن است از توانایی های ایگو بسیاری برخوردار باشد (هوش، استعداد، دستاورد، موفقیت) اما احساسی از غم و اندوه داشته باشد، بدون اینکه از نظر بالینی افسرده باشد. من قبلاً در مقاله دیگری (بولاس، ۱۹۷۶) در باره پیتر نوشته‌ام.
پیتر مرد ۲۸ ساله مجردی است با حالاتی از غم، ظاهری آشفته، و پوششی رنگ پریده، که سعی میکند از طریق حس شوخ طبعی اش آن را تا حدودی تسکین دهد. او از هوش و تحصیلاتش برای دیگران استفاده میکند نه برای خودش. او به دلیل افسردگی اش توسط پزشک عمومی به من ارجاع داده شد، اما مشکل او بیش از یک غمگینی شدید و احساس تنهایی بود. او بعد از قطع رابطه با دوست دخترش، در یک آپارتمان به تنهایی زندگی میکرد و در طی روز خودش را با کارهای عجیب و غریبی مشغول می‌کرد. او روزهایش را که طوفانی از کارهای منظم بود، به یک سبک منفعلانه همراه با اضطراب سپری می‌کرد، به گونه ای که گویی او بشکل پرخاشگرانه ای از طریق نظم کاری اش اداره می شود. مواقعی که در خانه است اوقاتش را اینگونه سپری می‌کند: روی وسایل ژولیده و نامرتب در جلوی تلویزیون ولو می شود، یک وعده بسیار کم از غذاهای بسته بندی شده می خورد، خود ارضایی می کند، و از همه مهمتر به طور وسواس گونه ای به نشخوار ذهنی در باره آینده می پردازد و برای “اقبال بدش” افسوس می خورد.
او هر هفته باید به دیدن مادرش برود چون احساس می کند مادرش برای این زندگی می کند تا با او حرف بزند و لذا او از این طریق می خواهد مادرش را خشنود و راضی نگه دارد. واقعیت خانه آنها حکایت از یک آشفتگی دیوانه وار داشت. تنها فرزند دیگر خانواده خواهری است که سه سال از او کوچکتر است که از سیزده سالگی دچار بیماری اسکیزوفرنیا شد و در خانه نگهداری می‌شد. او کارهای بیش از حد بزرگ نمایی شده و عجیب و غریبی انجام میداد: به شکل غیر قابل فهمی داستان سرایی می کرد، به طرز عجیبی از مهمانان پذیرایی میکرد، و یک رقاص هوسران بود که اطراف خانه برهنه خود نمایی میکرد. مادر رفتار او را نرمال می دانست و تلاش‌های او برای شکستن اسطوره ها از طریق یک کمدی دیوانه وار را خنثی می‌کرد. پدر مردی منزوی بود و بعنوان یک خیاط کار میکرد، او برای نتیجه بخش بودن کارش به هر شکلی سعی می کرد لذتهایی را بیابد. اگر چه او پدری مهربان بود و کارکرد پدرانه ای برای پیتر داشت، اما برای کنار آمدن با مشکل همه توانی زنش گاهی دست به خودکشی می زد.
بازسازی سالهای اولیه زندگی پیتر این نتایج را به دنبال داشت. او در جریان جنگ و در خانواده ای از طبقه کارگر متولد شده بود. هنگامی که پدرش در جنگ بود خانه آنها توسط خویشاوندان شان که تماما یهودیان طبقه متوسط اروپایی بودند، اشغال شده بود. آن ها سعی می کردند فرهنگ از دست رفته شان را از طریق صحبت مداوم درباره فرهنگ قومی و فاش کردن مصیبت های خانوادگی و منطقه‌ای، سحر و جادو و نشانه ها حفظ کنند. پیتر اولین فرزند خانواده بود و مادرش او را به شدت می پرستید و دائماً با خویشاوندانش در این باره صحبت می کرد که چطور پیتر با کارهای بزرگش خانواده را از بدبختی نجات خواهد داد. مادر همواره درباره روزهای طلایی آینده خیالبافی می کرد و افسردگی اش باعث شده بود که به شیوه مرده ای از پیتر مراقبت کند و تمام سرزندگی اش را روی او بعنوان یک ابژه اسطوره‌ای سرمایه‌گذاری می‌کرد تا یک نوزاد واقعی. بعد از شروع درمان طولی نکشید که برایم روشن شد که او خودش را اینگونه می شناسد که اسطوره ای در درونش دارد که مادر با او به اشتراک گذاشته است؛ در واقع او می دانست که مادر به خود حقیقی او توجه ندارد، بلکه او را بعنوان ابژه رویاهایش می بیند. همانند ابژه اسطوره ای مادر، او احساس می‌کرد که زندگی‌اش معلق است، و در واقع این شیوه ای بود که او زندگی می کرد. به نظر می رسید که او خودش از خودش مراقبت می کرد و نیازهای جسمانی اش را برآورده میکرد، و در انتظار روزی بود که رویاهای مادرش را برآورده کند. اما به دلیل آنکه آن اسطوره، اسطوره ی مادر بود، او نمی‌توانست کاری انجام دهد و فقط باید منتظر می ماند تا اتفاقی بیفتد. به نظر می رسید که او بطور اجباری از نیازهای سلف حقیقی اش تهی شده بود تا یک فضای خالی درونی برای افکار رویایی مادر ایجاد کند. هر بار رفتن به خانه برایش تداعی کننده مادر دهنده ای بود که به پسرش یک غذای رویا گونه می دهد. بنابراین او خودش را از خواسته ها و نیازهای شخصی اش خالی می‌کرد تا خواسته‌های مادر را برآورده کند. او با احساس تعلیق زندگی میکرد و منتظر بود تا آن اسطوره او را برای تغییر واقعیت احضار کند. چون مادر این پیام را به او داده بود که وظیفه مهم او این است که یک ابژه اسطوره ای برای او باشد، بنابراین او فضای درون روانی اش را آنگونه که خود حقیقی اش هست احساس نمی کرد. فضای درونی متعلق به دیگری است، بطوریکه او در گزارش از حالات درونی اش، پیتر را به عنوان یک داستان خالی از شخصیت معرفی می کرد، همانند منطقه‌ای که “برای من” نیست بلکه “برای اوست”. او فاقد هرگونه حسی از سلف بود، و هیچ کیفیتی از یک “من” و یا حتی “مرا یا به من” در او دیده نمی شد. به جای آن بازنمایی های سلف او بیشتر در بردارنده ماهیتی از یک “آن” در یک سطح وجودی بودند. موجودیت یک “آن” برای او به معنای موجودی خوابیده، معلق، و بی روح است.
تداعی های پیتر بیشتر همانند یک جدول ثبت وقایع از حالت های “آن” بود: گزارش نشخوار گونه ای درباره اتفاقات بدنی اش به عنوان ابژه تهی شده از شخصیت. نگرانی مادر برای سلامتی او، البته بخاطر برآورده شدن رویاهایش، باعث شده بود تا پیتر نسبت به هر مشکل جسمانی حالت وسواس گونه ای پیدا کند و اغلب گزارشات او درباره سلامتی اش باشد.
من بتدریج فهمیدم که ساختار اسطوره‌ای او (وجود داشتن در یک داستان، به جای بودن به عنوان یک واقعیت وجودی) بیانگر یک گفتمان نهانی از فرهنگ مفقود شده ای مربوط به روابط اولیه او با مادر می باشد. حالت های ایگو نشان دهنده سخنانی با مادر بودند، مادری که از آنها به عنوان فرهنگ لغات مرتبط با اسطوره اش استفاده می کرد. احساس آسیب دیدن او به خاطر نقائص ایگو و برآورده نشدن نیازهای اید به این دلیل بود که او قهرمان سرگردان مادرش شده بود که قرار بود برای ماموریت های آینده بخاطر او مبارزه کند. احساس تهی بودن او در روابط شخصی اش به این دلیل بود که او خداوند تسلی دهنده ای بود که نمی توانست با دیگران ارتباط برقرار کند. پاسخ او در برابر نقطه نظرات و نگرانی های مادرش، این بود که نگران نباشد چون او بزودی پولدار و مشهور می‌شود، به تلویزیون می رود، و برای خانواده ثروتی را میاورد که سزاوارش هستند. ناامیدی و یاس وجودی او همواره در قالب یک روایت اسطوره‌ای در می‌آمد: یک شیوه سمبولیک که از واقعیت به شکل خیالی استفاده می‌شد. وقتی او از مادر میخواست بگذارد او به زندگی درونی اش توجه کند، مادر بشدت عصبانی شده و فریادزنان پاسخ میداد که این بدبختیِ او زندگی شان را تهدید می‌کند، زندگی ای که تنها او ناجی آن است. او بایستی به شکل یک کرم که قرار است پروانه ای طلایی شود، و قهرمانی که هنوز زاده نشده باقی بماند، و اگر او این کارکرد اسطوره ای را با نیازهای شخصی اش خراب نکند، به زودی به ثروت و شهرتی ماوراء تصورش خواهد رسید.
در انتقال، پیتر در مورد خودش به عنوان ابژه ای نیازمند مراقبت حرف میزد: “معده ام درد میکند”، “گردنم درد میکند”، “سرما خورده ام”، “حالم خوب نیست”. او با من با زبان افسوس، شکایت، و عاری از دریافت میل و توجهی از طرف من حرف میزد. او دست هایش را به هم می مالید به انگشتانش نگاه می کرد و بدنش را همانند یک کیسه به اطراف پرت میکرد. زمانی که متوجه شدم که گفتمان او یک حس رهایی و تسکین را برایش به همراه دارد، دیگر رفتارهای او را نه به عنوان نشخوار ذهنی وسواس گونه ای در خدمت یک مقاومت، بلکه به عنوان گفتمان پنهانی نشأت گرفته از فرهنگ روابط اولیه اش با مادر درک کردم. من احساس می‌کردم که او در تلاش است تا از طریق انتقال یک رازی را با من در میان بگذارد، رازی که کیفیتی پیش کلامی و معماگونه داشت. من از طریق همان زبان توانستم وارد فرهنگ مصادره شده او شوم: از طریق توجه به تمام شکایات، افسوس ها، و اظهارات بدنی اش. گذشته از همه اینها، من متوجه شدم که آنچه او از من می خواست، طنین صدایم بود که در نهایت فهمیدم  به خاطر نیاز او به صدای خوب مادرانه ای است که بتواند به تجربیات او شکل دهد و سرانجام همین لحن صدای من، توانست رابطه ما را متحول کند. او تفسیرهای مرا کمتر به خاطر محتوای آنها، بلکه بیشتر به این دلیل تایید می‌کرد که به تجربیاتش شکل می‌داد. او بندرت محتوای یک تفسیر را به یاد می‌آورد. آنچه او تایید میکرد حسی از رهایی بود که از طریق کلمات من به او منتقل می شد.
این حس پیتر مبنی بر اینکه وجودش به عنوان ابژه ای تحول آفرین برای دیگران سرنوشت ساز است، به ما نشان می دهد که نوزاد نه تنها نیاز به جدایی و سرخوردگی از عملکرد ظاهری مادر به عنوان تنها عامل تحول دارد ، بلکه به همان اندازه، مادر نیز بعد از تولد نوزادش، با تجارب افسرده واری روبرو می شود و ناچار است به یک یاس و سرخوردگی تن دهد که ناشی از روبرو شدن با نیازهای واقعی نوزاد بوده و باعث کاهش آرزوی ناخودآگاه مادر برای تبدیل نوزاد به ابژه ای تحول آفرین می شود. مادر پیتر پیوسته از به رسمیت شناختن و حضور در او به عنوان یک فرد واقعی امتناع می ورزید ، اگرچه مسلماً ، کیفیتی از آنچه که ممکن است ما از آن مادری کردن آزمندانه بنامیم وجود داشت: او به گونه‌ای نسبت به پیتر احساس تملک داشت که گویا کیمیاشناسی است که از تفاله ای محافظت می کند که دربردارنده گنجی بالقوه است. نیازهای واقعی پیتر هیچگاه برآورده نشدند، چون مادرش او را به عنوان یک کودک ناجی می دانست که سرنوشت برایش به ارمغان آورده، و قرار است آرزوهای مادر را برآورده سازد.

بحث

این مثال روشنی است از آسیب شناسی روابط ابژه تحول آفرین، و در کار ما با بیماران نارسیستیک، (کسی که کارکردش با توهم خودش به عنوان ابژه تحول آفرین همراه است، اما با حالتهایی از درماندگی افسرده وار در برآورده سازی نیازهایش روبروست)، و افراد اسکیزوئید که حالت هایی از این ابژه خاص را بزرگ نمایی کرده اند، کاربرد دارد. هر چند من معتقدم که جستجو برای ابژه تحول آفرین، در هر دو شخصیت نارسیستیک و اسکیزوئید، در حقیقت یک نوع بازشناسی درونی است در رابطه با نیاز برای ترمیم ایگو و نیز نوعی جستجوی شیداگونه برای سلامتی است. یقیناً یکی از حالتهای چنین بیمارانی، در دسترس نبودن شان در ارتباط با یک دیگری واقعی است -بی حسی و انزوای افراطی آن ها- اما از نظر من چنین ویژگیهایی، که انعکاسی از توقف های رشدی روانی هستند، همچنین به نیاز بیمار برای دفاع از بخشی از خود اشاره دارد که بعنوان یک تقاضا برای حضور روابط ابژه برگشت کننده ای است که با ترمیم اولیه ایگو مشخص میشود. در فرآیند تحلیل، این موضوع میتواند غالباً به ناتوانی کامل بیمار در ارتباط با روانکاو به عنوان یک شخص واقعی منتج شود، در حالیکه، در عین حال، یک رابطه شدیدی را با روانکاو به عنوان یک ابژه تحول آفرین حفظ می کند. بیمار در تلاش برای ایجاد چه چیزی است؟ از نظر من، همانطور که درباره پیتر نوشته ام و همانطور که نویسندگان دیگر اشاره کرده‌اند (اسمیت، ۱۹۷۷)، چنین بیمارانی در جستجوی زندگی در درون یک محیط مخصوص با روانکاو هستند، جایی که تفسیر های روانکاو بیشتر به خاطر معنای شان به عنوان تجربه یک صدای مادرانه -یک نوعی از زمزمه کلامی- است که اهمیت دارد تا محتوای آنها. در واقع آنچه که به عنوان خنثی بودن فضای تحلیلی نامیده می‌شود -به ظاهر به عنوان کاهش دهنده ترس بیماران هیستریک یا وسواسی از مورد انتقاد واقع شدن و تسهیل کردن تداعی های آنالیزان-، به شیوه‌ای متفاوت روی بیماران نارسیستیک و اسکیزوئید تاثیرگذار است؛ آنها مسحور آن میشوند، و مادامیکه آن آهنگ صدای تحلیلی تدوام داشته باشد، آنها می توانند نسبت به محتوای واقعی تفسیر بی توجه باشند. اکنون ممکن است که ما این موضوع را به عنوان پیچیدگی تحلیل پذیر بودن بیمار در نظر بگیریم، یا فضای تحلیلی (فراهم کردن محیط نگهدارنده) را بعنوان یک فرایند تسهیل کننده در چنین بیمارانی بشناسیم، که منجر به فراخوانی یک حالت واپس رونده عمیق می شود که می تواند بخشی از مسیر ضروری این بیماران جهت درمان باشد. در واقع تجربه من با چنین بیمارانی این است که یک واپس روی به این مدل از رابطه ابژه، اغلب در اولین جلسه درمان اتفاق می‌افتد، و آن فضای (اکولوژی) اتاق تحلیلی (روانکاو، تفسیرهای روانکاو، کاناپه و غیره) یک نوع فضای مقدسی برای بیمار می شود. از نقطه نظر من بیمار به مرحله ای که بالینت آن را “تقصیر اساسی” (basic fault) می نامد، واپس روی می‌کند، اما همان‌طور که هر واپس روی به بخشی از بیماری در درون شخص اشاره دارد و شرایط خاصی از درمان را می‌طلبد، به اعتقاد من چنین بیمارانی نیاز به یک تجربه طولانی مدت از تغییرات موفقیت آمیز ایگو دارند که توسط روانکاو و در فضای تحلیلی به رسمیت شناخته شود. در چنین لحظاتی بیمار ابتدئاً تفسیرها را به خاطر ظرفیت شان در تناسب با خلق درونی، یا احساس، یا تفکرش تجربه می کند، و چنین لحظاتی از ارتباط باعث “تجربه مجدد” رابطه با ابژه تحول آفرین می شود.
چنین بیمارانی از مداخله گر نبودن روانکاو در فضای درمان استقبال می کنند (به ویژه از پذیرش بی قید و شرط روانکاو)، نه به این دلیل که موجب راه اندازی تداعی ها می شود، بلکه به خاطر اینکه به نوعی از رابطه منجر می شود که به نظر می رسد برای بهبودی لازم باشد. حال آنکه برخی از روانکاوان ممکن است این ادراک بیمار را صرفاً به عنوان یک مقاومت در نظر بگیرند، اگر چنین باشد، من فکر می‌کنم ما آن فضای منحصر به فرد ضروری برای ایجاد رابطه را نادیده می گیریم. ما می دانیم که حتی پیشنهاد درمان، اشتیاق واپس رونده ای را در بسیاری از بیماران فرا میخواند. ما می‌دانیم که قرار دادن بیمار روی کاناپه یک حسی از اضطراب قابل انتظار و وابستگی را ایجاد می کند. قابلیت اعتماد ما، عدم مداخله ما، و استفاده از تفکر همدلانه جهت محقق شدن نیازهای بیمار، اغلب یک محیط مادرانه بسیار بیشتری نسبت به مادر واقعی برای بیمار فراهم می‌آورد. در چنین لحظاتی همانندسازی بیمار با روانکاو به عنوان ابژه تحول‌آفرین بی شباهت به همانندسازی نوزاد با این فرآیندها در مادر نیست. در واقع درست همان‌گونه که همانند سازی تغییرات ایگو نوزاد با مادر یک همانند سازی ادراکی -و نه یک میل- است، لذا به نظر نمی رسد که همانندسازی بیمار با روانکاو نیز نشاندهنده میل بیمار به او به عنوان فردی متحول ‌کننده باشد، بلکه نشانگر همانند سازی ادراکی مستمر او با روانکاو به عنوان ابژه ای تحول آفرین است. این مرحله از تحلیل در درمان شخصیت‌های نارسیستیک، مرزی، و اسکیزوئید هم لازم و اجتناب‌ناپذیر است.
این مرحله از درمان برای درمانگر بسیار مشکل است، چون به نوعی هنوز تحلیل بیمار اتفاق نیافتاده، و اظهارات تفسیری ممکن است تا حدودی از طرف بیمار رد شوند: به صورت یک اهانت و تحقیر مودبانه یا خشم. یک چنین بیماری اغلب با تکان دادن سر گفته مرا تایید می‌کند و در واقع نشان می‌دهد که تحت تاثیر درستی تفسیر من قرار گرفته، اما در نهایت می‌گوید: “اما البته شما می‌دانید که تفسیرتان فقط از نظر تکنیکی درست بوده” و اینکه “این تفسیر در رابطه با تجارب زندگیم کمکی به من نمی کند، و هر چند که این تفسیر درست باشد، اما چون من نمی‌توانم آنچه را شما فکر می‌کنید درک کنم، پس این اظهارات به درد من نمی خورد.” هرچند او متقاعد شده که من می دانم چطور از او مراقبت کنم، اما از من می خواهد که حتی فقط برای یک ساعت یا یک روز درد او را تسکین دهم. تحلیل درست از نظر او همانند نوعی نفوذ عقلانی به تجربیات فرونشانده اش بود، و من برای او یک نوع کامپیوتر پیشرفته بودم تا اطلاعاتش را ذخیره کنم، نیازهایش را در بانک حافظه پردازش کنم، و ظرف یک جلسه یک راه حل درست و چاره قطعی برای زندگی‌اش ارائه دهم. من این بخش از تحلیل را نوعی واپس روی میدانم، که یک بازآفرینی است از اولین تجربه با ابژه، و فکر می کنم احمقانه است که یک درمانگر بخواهد این فرهنگ فضای تحلیلی را که به واقع تسهیل کننده چنین یادآوری هایی است، رد کند.
اگر چنین واپس روی هایی یک مقاومت نسبت به تحلیل سلف هم باشند، می تواند به عنوان هشداری برای روند تحلیل فهمیده شود، و بدین معناست که بیمار نیاز دارد در برابر روند تحلیل مقاومت کند زیرا دستاوردهای تحلیلی پیش رس بوده و بعنوان یک اقدام نابهنگام و نامناسب با موقعیت روانی بیمار تجربه می شوند. در انتقال – تا جایی که به فرآیند و فضای تحلیلی در رابطه با شخص روانکاو مربوط می‌شود- واپس روی بیمار نسبت به مرحله‌ای از رابطه با ابژه تحول آفرین است، که روانکاو را به عنوان مادر محیطی تجربه می کند، یک حافظه پیش کلامی که نمی‌تواند به کلام درآید و تجاربی را فراخواند، بلکه فقط کلامی است که شرایط خاص خودش را می‌طلبد: عدم مداخله، “نگه داشتن”، “فراهم آوری”، تاکید بر نوعی همزیستی یا آگاهی تله پاتی گونه، تسهیل کردن تبدیل یک فکر به فکر دیگر، یا یک عاطفه به فکر. و در این موقعیت، بسیاری از این جلسات شکلی از روشن سازی به خود می گیرند، که بیمار آن را بعنوان اتفاقات متحول کننده تجربه میکند. تفسیرهایی که مستلزم تفکر انعکاسی یا تحلیل سلف هستند تقاضاهای نابهنگامی از ظرفیت روانی بیمار هستند و در نتیجه در چنین بیمارانی خشم شدید یا حس غیرمنتظره‌ای از پوچی را برمی‌انگیزد.
شاید به این دلیل که بسیاری از تئوری‌های روانکاوانه در نتیجه کار با بیماران هیستریک (که فضای تحلیلی را اغواگرانه تعبیر می‌کنند) یا بیماران وسواسی (که مشتاقانه این فضا را به عنوان آیین شخصی دیگری قبول می‌کنند) ایجاد شده اند، ما گرایش داریم که واکنش های واپس رونده نسبت به فضای تحلیلی را به عنوان مقاومت نسبت به اتحاد کاری یا فرایند تحلیلی در نظر بگیریم. و شاید هنوزهم می‌توانیم این تفکر را بپذیریم که جنسی سازی انتقال از جانب بیمار هیستریک، و تشریفات وسواس گونه فرایند تحلیل (تداعی آزاد؟) خودشان دفاع هایی در مقابل همان “دعوت” به فضای تحلیلی و فرآیند واپس رونده هستند. لذا در تحلیل چنین بیمارانی محتویات روانی بسهولت در دسترس بودند و شخص می توانست از این بابت خوشحال باشد که چرخ آسیاب تحلیلش به خوبی می چرخد، اما درمان غالباً پایانی نداشت و به تغییر شخصیت منجر نمی شد و یا یک تغییر ناگهانی به واسطه محتویات اولیه و قدیمی بود. در چنین مواردی به اعتقاد من روانکاو آگاه نبود که شکست بیمار در تجربه موقعیت درمانی، به خاطر مقاومت شمردن یک دعوت واپس رونده بود؛ در واقع با اضافه شدن مکانیسم‌های تداعی آزاد و تفسیر دفاع های بیمار، فرایند تحلیل می تواند به انکار همان روابط ابژه ای بیانجامد که به بیمار “ارائه” شده بود. اگر روانکاو نتواند بپذیرد که در حقیقت او یک فضای واپس رونده ای را به بیمار ارائه می کند (یک فضایی که بیمار را تشویق می کند تا زندگی کودکانه اش را در انتقال مجددا تجربه کند)، اگر در مقابل کار “دعوت” که می باید انجام شود، پافشاری کند جای تعجب نیست که چنین تحلیلی یا به نوعی گسستگی دوطرفه بین بیمار و روانکاو منجر می‌شود که ادامه آن به جایی نمی‌رسد (تبانی وسواس گونه) یا باعث انفجار ناگهانی بخشی از بیمار میشود، که اغلب “برون‌ریزی” نامیده می‌شود.
بنابراین از نظر من کارکردهای روانکاو به عنوان یک ردّ حافظه ای فراخوان از ابژه تحول آفرین هستند، همانند موقعیتی که یا منجر به یاد آوری های واپس رونده بیمار از این روابط ابژه اولیه می شود، یا منجر به نوسانات مقاومت نسبت به آن؛ به طور مثال یا انکار از طریق جنسی سازی، یا اعمال تشریفاتی وسواس گونه. در واقع انتقال از این نقطه نظر در ابتدا و در درجه نخست یک واکنش انتقالی به روابط ابژه اولیه است و به ما کمک می کند تا ببینیم که چطور بیمار تجاربش از موقعیت اولیه با ابژه را به یاد می‌آورد.
ممکن است یک واپس روی عمیق در رابطه با این تقاضا وجود داشته باشد که روانکاو یک نغییر اساسی به شیوه ای جادویی و دگرگون کننده ایجاد کند. ممکن است بیمار از حدی سلامت کافی برخوردار باشد که بتواند تجاربش از آن موقعیت را گزارش کند، و نیز بینش کافی نسبت به یاد آوری های واپس رونده داشته باشد، که با کار بعدی تحلیل ادامه یابد، و همچنان با جنبه‌های قدیمی‌تر سلفش در تماس باشد. در واقع من معتقدم که بیشتر مواقع انفعال بیمار، یا بی کلام بودن او، و یا انتظار اینکه روانکاو نسبت به آنچه انجام می‌دهد آگاه باشد و یا کاری برای او انجام دهد، لزوما مقاومت در برابر یک فکر خودآگاه یا پیش آگاه خاص نیست، بلکه یک نوع یادآوری از دنیای پیش کلامی نوزاد با مادر است. چنانچه ما به این موضوع آگاه نباشیم که روانکاوان از طریق سکوت شان، تفکر همدلانه، و ندادن دستورالعمل های آموزشی است که در ساخت این دنیای پیش کلامی مشارکت می‌کنند، نسبت به بیمار غیرمنصف خواهیم بود و این می تواند دلیلی برای گیجی و رنجش آنها شود.

من با ساده سازی بیش ازحد موضوعات بالینی سعی کردم تا دیدگاهم را در این مورد که اساس رابطه انتقالی بر الگوی اولین‌ روابط ابژه تحول آفرین متکی است، روشن سازم. فروید بطور ضمنی به این موضوع زمانیکه فضا و فرآیند تحلیلی را بنا نهاد، اشاره کرد. گرچه در تئوری فروید به رابطه مادر-کودک اهمیت نسبتاً کمی داده شده، اما می‌توان گفت که فروید بازشناسی غیر کلامی و ناخودآگاه از آن رابطه را با خلق فضای (اکولوژی) تحلیلی برون ریزی کرد. در واقع شکل گیری فرآیند روانکاوانه خود بر حافظه‌ای از این رابطه اولیه متکی است، و بازآفرینی ناخودآگاه جمعی روانکاو (یک انتقال متقابل حرفه‌ای) از طریق بازآفرینی موقعیت ابژه تحول آفرین به یاد آورده می شود. آنچه که فروید در تحلیل خودش نتوانست به آن دست یابد -رابطه اش با مادرش- در رابطه با انتخابش از فضای تکنیک روانکاوانه برون ریزی شد. و چنانچه ما به عنوان روانکاو نتوانیم درک کنیم که ما در حال باز آفرینی این الگوی اولیه هستیم، در اینصورت همان انتقال متقابل فرویدی را ادامه خواهیم داد.
هر چند جستجو برای تغییر و ابژه تحول آفرین، شاید نافذترین و قدیمی ترین روابط ابژه را نمایان سازد، اما من باز هم تاکید می کنم که این جستجو فقط به خاطر خود آن ابژه و یا ابتداً میل شدید به او نیست، بلکه بر آمده از همانند سازی ادراکی پایدار با ابژه دگرگون کننده سلف است. قطعا جستجوی ابژه طیفی از احساسات را -لذت و خوشحالی در صورت یافتن آن ابژه و غم و اندوه در صورت نبودن آن- برمی انگیزد، اما جستجوی ابژه به واسطه اطمینان از تحول آفرین بودن آن است که به تغییر سوژه می انجامد. البته این جستجو به یک ایده آل سازی ثانویه در مورد دستیابی به ابژه منجر می شود -همانطور که در اسطوره مسیح وجود دارد- اما مقدس سازی ابژه زمانی اتفاق می‌افتد که پتانسیل تحول‌آفرین آن اثبات شده باشد. به باور من، این اطمینان از ویژگی تحول آفرینی ابژه بر اساس ظرفیت آن در زنده کردن خاطره ای از تغییرات اولیه ایگو است. استدلال من این است که گرچه هیچ حافظه شناختی از تجربیات نوزاد‌ با مادر وجود ندارد، اما جستجو برای ابژه تحول آفرین، و نام گذاریش بعنوان بشارت دهنده تغییرات محیطی، حکایت از حافظه‌ ایگو دارد. به طور غریبی این منحصراً ابژه ایگوست، و در واقع می‌تواند مرتبط با یک ضربه شدید یا نوعی بی‌تفاوتی ناشی از تجربه ذهنی فرد در رابطه با میل به آن باشد. یک قمار باز خود را مجبور به قمار کردن می بیند: ممکن است که او از نظر ذهنی نخواهد  قمار کند اما همانند سازی درونی با ابژه تحول آفرین در آن لحظه می تواند موجب بدبختی او شود. در رُمان مِل ویل (۱۹۶۷)، موبی دیک، آهاب خود را مجبور به جستجوی نهنگ می بیند، هر چند منبع این اجبار درونی کاملاً برایش بیگانه است. او میگوید:
این چیست، این حس بی نام، عجیب، و مرموز چیست، این فرمانروای غایب و فریبنده، و این امپراطور ظالم که به من فرمان می‌دهد کیست؛ آن چیزی که در مقابل تمام اشتیاق و علائق من قرار دارد، و آنچه باعث می شود که من اینچنین به راهم ادامه دهم، بانگ برآورم، و خودم را به خاطرش مشوش سازم؛ بی پروا مرا آماده انجام کاری میکند که برایم مطبوع و با وجودم سازگار است، چطور من جرأت چنین کاری را پیدا کردم؟ آیا این آهاب، آهاب است؟ آیا این من، خدا، هستم، یا کس دیگری است که این دستان را بالا میبرد؟ (صص. ۵-۴۴۴).
در رابطه با جستجو برای نهنگ چیزی بیرحمانه و فاقد شخصیت وجود دارد، و تمام ابژه ها بعنوان تحول‌آفرین نامگذاری شده اند. زمانیکه خاطرات اولیه ایگو با ابژه ای در حال حاضر مشخص می شوند، رابطه سوژه با ابژه می‌تواند دیوانه وار شود. من فکر می کنم بسیاری از جنبش های افراطی سیاسی به یک یقین جمعی اشاره دارند که ایدئولوژی انقلابی شان به یک تغییر کلی محیطی منجر خواهد شد و نیز همگان را از نواقص و اشتباهات اولیه شان نجات خواهد داد: فردی، خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی، و اخلاقی. مجددا تاکید می‌کنم که این موضوع نشاندهنده یک خواست انقلابی یا اشتیاق افراطی برای تغییر نیست، بلکه یک اطمینان در این مورد است که ابژه (در این مورد ایدئولوژی انقلابی) باعث تغییری میشود که برای مشاهده کننده مهم است.

نتیجه گیری

من فکر میکنم که در کار با بیماران خاصی (اسکیزوئید و نارسیستیک) که جستجوی ابژه خاصی را بزرگ نمایی می کنند، و در تحلیل حالت های خاص فرهنگ، ما می‌توانیم ردپایی از اولین تجربه با ابژه را در بزرگسالی مشخص کنیم: تجربه یک ابژه ای که باعث تغییر دنیای درونی و بیرونی سوژه میشود. من این اولین ابژه را ابژه تحول آفرین نامیده ام، و میخواهم آن را “ابژه بعنوان فرایند” تعریف کنم، لذا اولین ابژه با تجربه نوزاد از آن مرتبط است. پیش از آنکه مادر به عنوان یک ابژه کلی برای نوزاد مشخص شود، کارکرد آن برای نوزاد به عنوان یک منطقه یا منبع تغییر است، و از آنجاییکه ذهنیت در شرف تکوین نوزاد بر تجربه او در رابطه با تغییرات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) مبتنی است، لذا اولین ابژه با تغییر حالات ایگو تعریف می شود. با رشد نوزاد و افزایش اطمینان او نسبت به خود، رابطه او با مادر تغییر می یابد، و مادر از یک دیگری که باعث تغییر سلف میشود به شخصی تبدیل میشود که زندگی و نیازهای خودش را دارد. همانگونه که وینیکات می‌گوید این مادر است که باعث از بین رفتن توهم نوزاد در رابطه با تجربه مادر به عنوان تنها محافظ دنیای او میشود، فرایندی که زمانی اتفاق می افتد که نوزاد قادر شود نیازها و خواسته هایش را به طور فزاینده‌ای برآورده کند؛ اما تجربه ایگو در رابطه با تغییر یافتن توسط دیگری به عنوان یک حافظه باقی می ماند که ممکن است مجددا بشکل جستجو برای تجربیات زیباشناختی در طیف وسیعی از ابژه های تحول آفرین آرمانی تجربه شود؛ مانند: ماشین، خانه، شغل، تعطیلات جدید، که وعده تغییر کلی در محیط درونی و بیرونی را میدهند، تجربه شوند، و یا بشکل تظاهرات روانشناختی متنوعی از این حافظه: رابطه قمارباز با ابژه اش، و رابطه یک فرد تعصبی با ابژه ایدئولوژیکش درآید.

استدلال من این بود که فضای روانکاوانه ای که با سکوت و همدلی روانکاو، کاناپه ای که بیمار را “نگه” میدارد، خودداری از رابطه غیردرمانی، و تاکید بر فانتزی نسبت به روانکاو، و غیره تجهیز شده، اغلب موجب همانندسازی با روانکاو بعنوان ابژه تحول آفرین میشود. این موضوع به این دلیل اتفاق می افتد که فضای تحلیلی از یک چنین رابطه واپس رونده ای حمایت میکند، و همچنین ایدیوم رابطه تحلیلی شباهت روانی بسیاری با توجه مادر نسبت به نوزاد دارد.

به این ترتیب، پافشاری بیمار بر این که روانکاو یک ابژه تحول آفرین است، لزوما مقاومت نسبت به کار تحلیلی نیست، بلکه این حافظه ای است که توسط خود فرآیند تحلیلی احیا می شود، و بنابراین کار حرفه ای بایستی بر تحلیل بیشتر  ارتباط ناهشیار با فضای تحلیلی متمرکز باشد. استدلال من در رابطه با این موضوع بر این اساس است که تکنیک تحلیلی کنونی ما بازنمایی کننده خلائی است که در تحلیل خود فروید وجود داشت: رابطه او با مادرش. به نظر من جنبه هایی از رابطه مادر و کودک در تکنیک تحلیلی بازنمایی شده اند، هر چند روانکاوان دنباله رو اندیشه های فروید، همانطور که بینش او را به ارث برده اند، نابینایی او را نیز نسبت به آنچه که در تکنیک تحلیلی بازآفرینی می شود و باعث فراخوانی خاطراتِ روابط ابژه اولیه می گردد را هم به ارث برده اند. ما می توانیم این را یک انتقال متقابل حرفه ای ناخودآگاه بنامیم؛ زیرا ما به بیمار نوعی از رابطه (تجربه مجدد واپسرونده به رابطه نوزاد با مادر) را ارائه می دهیم که نه تنها خاطرات ایگو، بلکه انتظارات همراه آن را نیز زنده می کند، و از طرف دیگر، لااقل در مدل های کلاسیک تر، همچنان بر پیشبرد “کار” تحلیل اصرار می ورزیم. مادامی که روانکاو درک کاملی از حرفه اش بعنوان پیش نویس انتقال متقابل به نمایش در آمده از روابط ابژه اولیه اش نداشته باشد، چنین مدلی از کار تحلیلی میسر نمی شود. تا زمانیکه ما اینگونه بازنمایی های غیرکلامی را در خودمان درک نکنیم، نمیتوانیم شناختی از آن برای بیمار ایجاد کنیم. در نهایت، ما می توانیم احتمالا ببینیم که چطور در لحظه زیبایی شناختی، زمانیکه شخص رابطه ذهنی عمیقی را با یک ابژه برقرار می سازد، فرهنگ در هنر، معادل های نمادینی از جستجوی تحول را پیدا می کند، یعنی همان تلاش جهت تجربه ارتباط عمیق ذهنی با یک ابژه، که هم هنرمند را برایمان یادآوری می کند و هم موقعیتی را جهت تجربه حافظه ایگو از تحول را برایمان فراهم می سازد. تا حدودی تجربه لحظه زیبایی شناختی نه موضوعی اجتماعی است و نه اخلاقی؛ بلکه بطور عجیبی بعنوان موضوعی غیر شخصی و تا حدودی بی رحمانه تجربه می شود، زیرا جستجوی ابژه به خاطر ایجاد نوع خاصی از تجربه صورت می گیرد. فضای زیبایی شناختی، تجربه مجدد مناسبی از جستجوی این رابطه ابژه را برایمان فراهم میکند، و می توان گفت که فرهنگ، خاطراتی از تجربیات ایگو که در حال حاضر تجربیات عمیقا تعیین کننده ای هستند، را درگیر می کند. فرهنگ احتمالا نمی تواند نیازهای سوژه را به اندازه ای که مادر نیازهای نوزاد را برآورده می سازد، برآورده کند. اما در هنر ما می توانیم موقعیتی برای جستجوی چنین یادآوری های گهگاهی از خاطرات عمیق ایگو در رابطه با فرایند تغییر سلف بیابیم.

خلاصه
من فکر میکنم که ما در کار با بیمارانی که شکل خاصی از جستجوی ابژه را بزرگ نمایی میکنند، و در تحلیل مان در رابطه با ویژگیهای معینی از فرهنگ غربی میتوانیم ردپایی از تجربیات اولیه با ابژه را در بزرگسالی پیدا کنیم. تجربه اولیه نوزاد از ابژه بعنوان یک فرایند است تا یک ابژه ای در ذات خود، چون تجربه نوزاد از ابژه ( یک تجربه ای از تغییرات بدنی-روانی) بطور ادراکی با ابژه مادرانه مشخص میشود. به این دلیل من اولین ابژه را ابژه تحول آفرین ناامیده ام، و چون میخواهم آن را با “ابژه بعنوان فرایند” مشخص کنم، لذا فرضمان از ابژه را با آگاهی ذهنی نوزاد از آن ابژه مرتبط میکنیم.

پیش از آنکه مادر برای نوزاد بعنوان یک ابژه کلی شناخته شود، بعنوان منبع تغییر کارکرد دارد، و همانطور که ذهنیت نوزاد از طریق یکپارچگی تجربیات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) تکامل می یابد، اولین ابژه نیز با تغییرات حالت ایگو مشخص می شود. این تجربه ایگو بعنوان حافظه ناخودآگاهی است که در بزرگسالی بشکل جستجوی شدید برای ابژه تحول آفرین: یک رابطه جدید، شکل متفاوتی از کار، بدست آوردن مواد جدید، یک ایدئولوژی یا یک باور، تجربه می شود.

غالبا در لحظات زیبایی شناختی، زمانی که شخص رابطه عمیقی را با ابژه زیبایی شناختی احساس می کند، حافظه روشنی از این روابط ابژه اولیه فعال می شود. چنین لحظاتی از لحاظ فراخوانی حافظه عاطفی در رابطه با روابط ابژه اولیه مهم است. درک چارچوب روانکاوانه و فرایندی که باعث یادآوری روابط ابژه اولیه در بیماران می شود، برای روانکاوان بسیار مهم است، بطوری که انتظارات بیمار در رابطه با اینکه روانکاو کارکرد متحول کننده داشته باشد ضرورتا نه یک آرزو یا یک مقاومت نسبت به کار تحلیلی، بلکه در واقع می تواند واکنش بیمار نسبت به فضای واپس رونده تحلیلی باشد.

* دانلود فایل اصلی مقاله

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


20190911_130111.png
شهریور ۱۹, ۱۳۹۸

درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود/ نویسنده: مایکل سنت کلر/مترجم: منصوره ولی بیگی

توضیح: این مقاله، ترجمه و شرح و بسط فصل اول کتاب درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود سنت کلر است که با هدف آشنایی دقیق تر با هریک از این تئوری ها و تبیین کارکردهای نظری آنها، مورد بحث قرار گرفته است.

روابط ابژه و روانشناسی خود
روابط ابژه بازنمایی کننده روابط بین فردی است. واژه ابژه که در ابتدا توسط فروید ابداع شد، در آغاز صرفاً به برآورده شدن یک نیاز اشاره داشت. به طور گسترده تر، ابژه به شخص یا موضوعی مهم اشاره دارد که موضوع یا هدف احساسات یا سائق های دیگری قرار می گیرد. فروید در ابتدا مفهوم ابژه را در مبحث سائق های غریزی و در بافت رابطه اولیه مادر- کودک به کار برد. ترکیب روابط با ابژه به روابط بین فردی اشاره دارد و نشان دهنده رسوباتی از روابط گذشته است که تعاملات فعلی فرد را شکل می دهد.
روانکاوی همواره تاثیرات گذشته فرد را در رفتار و روابط فعلی او مورد بررسی قرار داده است. به طور مثال، روانکاوی به بررسی موضوع انتقال در درمان می‌پردازد؛ به این معنا که چطور بیمار جنبه‌هایی از روابط گذشته اش را به رابطه فعلی اش با درمانگر انتقال می دهد. روانکاوی به بررسی موضوعات ارتباطی از نقطه نظر سنتی مانند رابطه کودک با والدین در طی دوره ادیپ نیز پرداخته است.
اما برخی محققین رابطه را از این نقطه نظر مورد توجه قرار داده اند که چگونه روابط باعث شکل گیری شخصیت می شوند. رویکرد این نویسندگان نسبت به رابطه و ساختار شخصیت و رشد آن به نوعی با مدل کلاسیک فرویدی تفاوت دارد. تقریباً تمام کسانی که از مدل کلاسیک فرویدی جدا شده‌اند به عنوان نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود طبقه‌بندی می‌شوند (من در اینجا درباره کسانی مانند کارل یونگ، آلفرد آدلر، ٱتو رانک، و افراد دیگری که در زمان حیات فروید از او جدا شدند، صحبت نمی کنم). نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو خود را به عنوان متفکرین روانکاوی در نظر می گیرند، هر چند آنها به طرق معناداری موجب تغییر مسیر روانکاوی شده اند.
ملانی کلاین در وین متولد شد اما به لندن نقل مکان کرد. در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ او و فربیرن که اهل ادینبورگ اسکاتلند بود تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتند و اثری را منتشر کردند که جریان های متفاوتی از تئوری های روابط ابژه را راه اندازی کرد. دونالد وینیکات یک پزشک متخصص اطفال در لندن بود که به کار روانپزشکی اطفال مشغول بود، او اثرات بسیار فوق العاده و اصیلی را که به طور معناداری از کار روانکاوان دیگر متفاوت بود، تولید کرد. مارگارت ماهلر در هانگری متولد شد، در وین آموزش دید و سپس به نیویورک مهاجرت کرد، در آنجا دستاورد کارش با کودکان به انتشار مقالات و کتاب‌های اثربخشی از دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ منجر شد. در این دوره کارها و نوشته ها در شهر نیویورک تحت تأثیر ادیث جاکوبسن آلمانی نیز قرار داشت. اتو کرنبرگ یک وینی دیگر بود که در رشته پزشکی و روانپزشکی در شیلی تحصیل کرده بود و بعدها کار روان پزشکی را در کلینیک منینگر کانزاس ادامه داد. کتاب ها و مقالات او که از ایده های مطرح شده تا آن زمان تاثیر پذیرفته بود، در دهه ۱۹۷۰ انتشار یافتند. هاینز کوهات، متولد وین و دارای گواهینامه های عالی روانکاوی، بیشتر کار حرفه ای اش را در شیکاگو ادامه داد. او در دهه ۷۰ در اوج کار حرفه ای اش کتاب هایی را در زمینه روانشناسی خود منتشر کرد که موجب آشفتگی در جامعه روانکاوی شد و جریان تفکر روانکاوانه را تغییر داد.
روابط ابژه، به بررسی رشد اولیه و تفاوت ساختارهای روانشناختی (تصویرهای درونی از خود و دیگری) و اینکه چگونه این ساختارهای درونی در موقعیتهای بین‌فردی تظاهر می یابد، می پردازد. تمرکز این تئوری ها بر روابط اولیه زندگی و تاثیرات ماندگار آن است؛ یعنی محتویات رسوب کرده در روان فرد؛ این رسوبات باقیمانده از روابط گذشته و این روابط ابژه درونی شده است که به ادراکات فرد و روابط او شکل میدهد. افراد نه با یک دیگری واقعی بلکه با یک دیگری درونی شده و یا یک بازنمایی روانی که می تواند یک نسخه تحریف شده از شخص واقعی باشد، تعامل دارند.
رویکرد روانشناسان خود -هانس کوهات و پیروان او- نسبت به خود و ساختارهای آن، به گونه‌ای با نظریه پردازان روابط ابژه یا مدل سنتی فرویدی تفاوت دارد. روانشناسان خود به بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط اولیه میتواند به شکل گیری خود و ساختارهای آن بیانجامد، و از اینرو آنها بیشتر بر خود تاکید دارند تا ایگو یا بازنمایی های خود و یا غرائز.
جهت روشن کردن تفاوت بین این سه رویکرد متفاوت میتوانیم مثالی بزنیم که در آن هر یک از این سه مدل نظری در مورد یک کیس مورد بررسی قرار می گیرد. (با وجود تفاوتهای مهم بین هر یک از این مدل ها، درمانگر تمایل دارد که به شیوه مشابهی کار کند.). در نظر بگیریم که سیندرلا جهت حل مشکلاتش با پرنس نزد درمانگر می آید. یک فرویدی سنتی ممکن است سرکوبی غرایز جنسی سیندرلا و احساسات ادیپال حل نشده او نسبت به والدینش را مورد بررسی قرار دهد. این درمانگر یا روانکاو مشکلات سیندرلا را به لحاظ دفاع ها و تعارضات بین ساختار های ایگو و اید تحلیل میکند.
درمانگری که با دیدگاه روابط ابژه کار می کند، مشکل سیندرلا را از نقطه نظر محرومیت های اولیه ناشی از فقدان مادر مورد توجه قرار می دهد. احتمالاً این فقدان سبب شده سیندرلا از مکانیزم دفاعی دوپاره سازی استفاده کند و از این طریق بعضی از زنان را ایده آل سازی کند (همانند مادر تعمیدی اش) و زنان دیگر را «کاملاً بد» در نظر بگیرد (خواهران ناتنی و مادر ناتنی). او با وجود شناخت کمی که از پرنس دارد او را ایده آل سازی میکند. یک ازدواج مبتنی بر تصاویر درونی تحریف شده از خودش و دیگران او را درگیر مشکلاتی میکند که دیر یا زود با پرنس به عنوان یک شخص واقعی با تمام نقص های انسانی اش مواجه خواهد شد. از دیدگاه تئوری روابط ابژه مشکل اصلی ناهمخوانی بین دنیای درونی سیندرلا و اشخاص و موقعیت های دنیای واقعی است.
درمانگر یا روانکاوی که با چارچوب روانشناسی خود کار می کند به تجربه ای توجه می کند که سیندرلا از خودش دردرمان داشته، همانطور که این تجربه در انتقال نسبت به درمانگر تظاهر پیدا می کند. تحلیل انتقال او یک “خود” ضعیف را آشکار می‌کند که نیاز به یک سوژه قدرتمند و ایده‌آل دارد. جستجوی سیندرلا برای چنین ابژه ای، فقدان اعتماد به نفس او و نیاز او به تایید شدن توسط چنین ابژه ایده‌آلی را نشان می دهد، این ابژه میتواند یک مادر تعمیدی، پرنس، یا درمانگر باشد. او نیاز دارد که با پرنس ایده آل سازی شده یکی شود تا بتواند احساس خوب بودن را تجربه کند. سیندرلا بواسطه تماس با احساسات خشم و پوچی درونی اش یا درمانگر را ایده آل سازی می کند و یا او را به شکل یک نامادری می بیند.
این سه مدل به موضوعات یکسان از دیدگاه های متفاوت نگاه می کنند. مدل فروید از شخصیت به بررسی ساختار شخصیت و چگونگی شکل گیری آن می پردازد. در مفهوم پردازی شخصیت، صرفا «بخش ها» و عناصر شخصیت مانند اید، ایگو، و سوپرایگو  مورد بررسی قرار می گیرند و این مدل از تجربه فرد در مورد خودش فاصله بسیار دارد. فروید رشد را بر حسب غرائز در نظر میگرفت، و معتقد بود که بیشترین چالش رشدی در بحران ادیپ وجود دارد. او علت اختلال یا بیماری روانی را عمدتاً در تعارضات بین بخش های مختلف یا ساختارهای شخصیت همانند تعارض بین غرائز جنسی و خواسته های ایگو میدانست.
بر خلاف فروید، نظریه های روابط ابژه و روانشناسی خود بر رشد اولیه و پیش ادیپال تاکید دارند. بطور کلی این تئوری ها بیماری روانی یا آسیب روانی را از لحاظ وقفه رشدی مورد توجه قرار میدهند تا تعارضات ساختاری. وقفه رشدی به ساختار های شخصیتی ناکامل و عدم یکپارچگی شخصیت منجر می شود. به طور خلاصه یک آسیب اولیه در رابطه با روابط ابژه فرد یا ساختارهای خود وجود دارد. این تغییر دیدگاه ها به تاکیدات نظری و کاربرد متفاوت اصطلاحات منجر می شوند.
تمام تئوری های روانکاوانه بر این موضوع متمرکز هستند که چگونه گذشته بر حال تاثیر گذار بوده و چگونه دنیای درونی بیمار تحریف می‌شود و بر تجربیات بیرونی او تاثیر می‌گذارد. اما تمرکز متفاوت و تاکید مکاتب مختلف روانکاوی بر تئوری، رویکردهای متفاوتی را نسبت به روان درمانی ایجاد کرده است.
به طور مثال، هنرپیشه مشهوری را در نظر بگیرید که بارها با زنان بسیار زیبا ازدواج کرده و طلاق گرفته است. مدل کلاسیک فرویدی مشکل این مراجع را از نظر تعارضات حل نشده ادیپال و یا کشمکش بین غرایز جنسی، ایگو، و سوپر ایگو مورد توجه قرار می دهد.
از دیدگاه نظریه پردازان روابط ابژه، دنیای درونی این هنرپیشه از بازنمایی های تحریف شده و ایده آل سازی شده از زنانِ تغذیه کننده انباشته شده است، و به این دلیل او دنیایی فانتزی را خلق می‌کند که نهایتا روابطش را با زنان واقعی مختل می‌کند. او بازنمایی های تحریف شده ای از خودش و زنان دارد و یک احساس نیاز و اشتیاق شدید به مراقبت شدن از طرف این زنان ایده‌آل سازی شده را تجربه میکند. او با فرافکنی فانتزی هایش، انتظار دارد که هر زنی که انتخاب می کند بتواند نیازهای برآورده نشده اش را برآورده کند، اما این ناهمخوانی دردناک بین دنیای درونی او و زنان واقعی زندگی‌اش، به ناکامی، جدایی های متعدد، و روابط جدید منجر می شود.
طرفداران روانشناسی خود، به حالت های نمایشی و خود بزرگ بینی مراجع توجه میکنند، بدین معنا که او بطور ناهشیار به دنبال یک ابژه همه توان است که فقدان عزت نفس او را جبران کند. نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو بر روابط اولیه با ابژه های درونی (یا سلف آبجکت) تاکید دارند.
تمام نظریه پردازان روانکاوانه و درمانگران برای دنیای درونی فرد اهمیت قائلند؛ اما هر یک از آنها این دنیای درونی را به شیوه متفاوتی توضیح می‌دهند و به دلیل جهت گیری نظریه شان به جنبه های متفاوتی از آن تاکید دارند. اجازه دهید به طور روشن تری به شیوه‌های متفاوت درک دنیای درونی فرد نگاه کنیم. داستان شنل قرمزی، تجربه درونی شنل قرمزی از مادربزرگش را نشان می دهد. در حالیکه یک مشاهده کننده ممکن است علت ناراحتی و رنجش مادربزرگ را در دیرآمدن دختر ببیند، اما تجربه شنل قرمزی از مادربزرگ بصورت یک احساس تهدید از طرف گرگ تغییر شکل می یابد. در حالیکه در دنیای واقعی بزرگسالانه چنین تغییر شکل های غیر ممکن به نظر می رسد، اما چنین تحریفاتی میتواند در تجربه دنیای درونی کودک جهت مواجهه با هیجانات شدید رخ دهد.
مدل های مختلف روانکاوانه این رفتار کودک را از جنبه های متفاوتی توضیح می دهند. مدل کلاسیک فرویدی بر حضور امیال شهوانی ابتدایی تاکید دارد. مدل های روابط ابژه در مورد بازنمایی های خود و بازنمایی های ابژه شنل‌قرمزی بحث می کنند. مدل روانشناسی خود بر موضوع خود و خشم نارسیستیک احتمالی تاکید دارند. تمام این مدل ها روانکاوانه هستند اما تمرکز مدل های روابط ابژه و روانشناسی خود متفاوت هستند. به طور کلی تمام این مدل ها و نظریه ها به کشف روابط فعلی و گذشته فرد و بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط گذشته و اولیه می‌تواند کارکردهای اجتماعی و روانی فعلی را تحت تاثیر قرار دهد. این تئوریها ی روانکاوانه منجر به درک بالینی در این مورد می شود که چگونه دنیای درونی فرد می‌تواند مشکلاتی را در زندگی و روابط واقعی فرد ایجاد کند.

اصطلاحات و مفاهیم
رویکردهای نظری روابط ابژه و روانشناسی خود از یک زبان خاص و مجموعه‌ای از واژگان فنی استفاده میکنند تا ساختاری را جهت بررسی و کاربرد تئوری های روانکاوانه فراهم نمایند. در بخش بعدی به بحث و تعریف برخی از این اصطلاحات کلیدی می پردازیم.

ابژه Object
ابژه یک واژه تکنیکی در نوشته‌های روانکاوانه است و بیشتر از اشاره به یک موضوع غیرانسانی، به شخص یا عملی اشاره دارد که میل فرد در آن جهت سوق می‌یابد. هر ابژه ای با سوژه‌ای مرتبط است؛ احساسات و عواطف ابژه هایی دارند؛ برای مثال من فرزندانم را دوست دارم، از مار می ترسم، از همسایه ام عصبانی هستم.
سائق های انسان دارای ابژه هستند. سائق ابژه گرسنگی غذاست، در حالی که ابژه سائق جنسی شخص جذاب از نظر جنسی است. فروید در بافت سائق های غریزی بیان می‌کند که ابژه نوزاد در ابتدا سینه مادر است و سپس خود مادر و در نهایت افراد یا چیزهای دیگری که برای نوزاد لذت بخش هستند.

بازنمایی Representation
اصطلاح بازنمایی اشاره به این دارد که چگونه فرد یک ابژه را به تملک خود در میاورد؛ یعنی چگونه فرد یک ابژه را از نظر روانی در ذهن خود مجسم و بازنمایی می کند. [بازنمایی ابژه به معنای چگونگی تجسم ابژه در دنیای درون روانی فرد است].
کسانی که درباره روابط ابژه نوشته اند بطور کلی بین دو دنیا یا دو قالب تمایز قائل می‌شوند: دنیای بیرونی ابژه های قابل مشاهده و یک دنیای درون روانی که بازنمایی هایی از ابژه دارد. دنیای بیرونی به حیطه ای از ابژه های قابل مشاهده اشاره دارد که در یک محیط اجتماعی و دنیای هر روزه وجود دارند. دنیای درونی به تصاویر ذهنی سوژه ها و بازنمایی هایی از دنیای بیرونی اشاره دارد.
یک مشاهده کننده می تواند یک مادر مراقبت کننده از کودک را توصیف کند، در این مورد ابژه بیرونی به یک شخص «واقعی» که مادر است اشاره دارد. ابژه درونی، به تصویر ذهنی و بازنمایی کودک از مادر اشاره دارد. این بازنمایی و تجربه درونی برای یک فرد مشاهده کننده قابل دسترسی نیست و نمی تواند انعکاس دقیقی از موقعیت واقعی باشد، اما نشان دهنده تجربه کودک (یا تجربه سوژه) از رابطه با مادر و بیان کننده دنیای درون روانی کودک است.
هنگامی که پژوهشگران از اصطلاح ابژه استفاده می کنند بایستی به دقت مشخص کنند که آیا این اصطلاح به یک شخص بیرونی قابل مشاهده اشاره دارد یا به یک ابژه درونی که بازنمایی روانی است از شخص قابل مشاهده واقعی. البته این میزان از توجه همیشه امکان پذیر نیست، و آنچه موجب سردرگمی میشود این است که برخی از نویسندگان مانند ملانی کلاین نیز مشخص نکرده اند که آیا این اصطلاح به یک شخص واقعی اشاره دارد و یا یک بازنمایی درونی است از یک شخص دیگر.
دلیل اینکه روانکاوان به دنیای درونی بازنمایی های روانی علاقمند هستند این است که فهم این موضوع که چطور یک فرد دنیا و روابطش را بازنمایی و درک می کند، درمانگر را قادر می سازد رفتارها و انگیزه های درونی او را درک کند. یک درمانگر فقط هنگامی می تواند اطلاعاتی در مورد روابط ابژه درونی یک فرد کسب کند که او بتواند درباره احساسات و روابطش حرف بزند و آنها را منعکس کند.
شکل ۱ تصویری از دنیای درونی یک فرد همانند همان هنرپیشه مشهور را نشان می دهد. این نمودار بازنمایی های درونی هنرپیشه از خودش، زنان دیگر زندگی‌اش، و والدینش را نشان می دهد. این بازنمایی های گذشته به عنوان یک فیلتر هیجانی عمل می‌کنند و به ادراکات فعلی و روابط او شکل و معنا می دهند.

شکل ۱ دنیای ابژه های درونی و بیرونی را نشان می دهد.روابط ابژه به دنیای درونی اشاره دارد که در آن بازنمایی هایی از خود در ارتباط با بازنمایی هایی از ابژه وجود دارند. این تصاویر درونی نمی‌توانند به طور دقیق ابژه ها را همانگونه که در دنیای «واقعی» وجود دارند، بیان کنند. این تصویر الگویی از دنیای درونی و بیرونی است که نشان دهنده الگوی روابط یک فرد میباشد. احتمالا آن هنرپیشه (فردA) بر اساس دنیای درو نیاش که بواسطه روابطش با والدین (C و D) تحریف شده، با فرد B رابطه برقرار می کند. شخص A نه تنها تعامل والدین خود را درونی کرده است و انتظار دارد که آن رابطه را در روابط صمیمی خودش نیز تکرار کند، بلکه وی با یکی از والدین خود نیز مشخص همانندسازی کرده است و ممکن است تصویری ایده آل را بر روی B قرار دهد، و در نتیجه رابطه با B براساس تصویری فرافکنی شده و ایده آل سازی شده شکل می گیرد.

بازنمایی خود Self Representation
علاوه بر تصاویر و بازنمایی های ابژه، جنبه دیگر دنیای درون روانی فرد، بازنمایی های او از خودش است. بازنمایی خود بیان روانی خود است که بر اساس روابط کودک با ابژه ها یا افراد مهم زندگیش شکل می گیرد. [بازنمایی خود بیانگر تصور ذهنی شخص از خودش است که این تصور در رابطه با افراد مهم زندگی و نوع رابطه با آنها شکل میگیرد].
در ابتدا نوزاد قادر به تشخیص ابژه ها از خودش نیست؛ ابژه ها به عنوان بخش‌ها یا جنبه هایی از خود او به نظر می‌رسند. لذا نوزادان تا زمانی که رابطه بین دهانشان و مکیدن را کشف نکرده اند، قادر نیستند بین سینه مادر و انگشت خود تمایز قائل شوند. نوزادان به مرور می توانند ابژه را از خود، غیر خود را از خود، و بازنمایی ابژه را از بازنمایی خود تفکیک کنند.
بازنمایی های ذهنی ابژه ها و خود همواره با هیجانی همراه هستند. در آغاز رشد کودک این انرژی هیجانی و بار عاطفی با احساس لذت و درد همراه است. آنچه باعث احساسات ناخوشایند در نوزاد می‌شود به عنوان یک ابژه بد درونی درک و درونی می شود. نوزاد به دلیل عدم بلوغ روانی، فقط دنیا را به صورت ذهنی از لحاظ «خوبی برای من» یا «درد برای من» تجربه می کند: کودک هنوز نمی تواند تشخیص دهد که ابژه بد درونی فردی در دنیای بیرونی است که موجب ناکامی و ترس او می شود.
چنانچه احساس خوشایندی را تجربه کند، او «خوب» است چون ابژه لذت بخش است و نیازهای او را برآورده می‌کند. چنانچه او احساسات ناخوشایندی را تجربه کند (چون ابژه «بد» و ناکام کننده است و احتمالا نیازهایش را برآورده نمی کند) بازنمایی های خود کودک «بد» می شود. [بسته به اینکه تعادل این بخش های خوب و بد چقدر باشد، بازنمایی غالب فرد شکل می گیرد؛ اگر تجارب ناخوشایند و ناکامی در رابطه با ابژه بیشتر از تجارب خوشایند با ابژه باشد، بازنمایی ذهنی غالب فرد بازنمایی منفی  با هیجانات ناخوشایند نسبت به خود و ابژه خواهد بود، و بالعکس].
بازنمایی های خود، چگونگی رابطه فرد با دنیا و دیگران را شکل می دهند. برای مثال مردی که با تنگدستی ثروتمند می شود تصویر او از خودش تغییر نخواهد کرد، او همچنان لباسهای کهنه می پوشد چون هنوز خودش را به عنوان شخصی نیازمند می بیند، فقط پس انداز می کند و برای خرید لباس هزینه نمی کند. ممکن است یک مشاهده کننده او را مردی ثروتمند بداند، اما تصور کمی از تصاویر ذهنی خود او در مورد نحوه خرج کردنش دارد.
برخی از نظریه‌پردازان روابط ابژه بر این موضوع تاکید می‌کنند که چگونه غالبا بازنمایی های خود با فرایند های روانی دیگر مانند فرافکنی و اشکال متفاوت همانند سازی و درونی سازی مرتبط میشود. این می‌تواند فرافکنی احساسات شخص به دیگری و سپس نحوه رفتار او بر اساس این ادراکات تحریف‌شده درونی را شامل شود؛ برای مثال، یک قاتل که بیمار روانی است به طرف پلیس تیراندازی می کند و فریاد می‌زند « بکشید مرا، بکشید مرا، شما می‌دانید که من گناهکارم» او احساس گناهش را به پلیس فرافکنی می‌کند و از آنها می خواهد که به خاطر جرمش او را مجازات کنند. شخص دیگری ممکن است احساسات پرخاشگرانه اش را اینگونه بیرونی نکرده و احساسات خشمش را به صورت خشونت فیزیکی یا خودکشی به خود برگرداند.

ابژه جزئی و ابژه کامل whole and part object
تصاویر و بازنمایی های دنیای روانی همیشه به شکل یک ابژه کامل نیستند، بلکه می‌توانند بازنمایی هایی از یک ابژه جزئی شده باشند، یعنی جزئی از یک شخص مانند یک پا، آلت تناسلی، سینه مادر، یا حتی جزئی از بدن خود فرد به عنوان یک ابژه باشند، مانند شستی که نوزاد می مکد (آرلو، ۱۹۸۰، ص. ۱۱۳).
اصطلاح ابژه جزئی شده معمولاً به بازنمایی از ابژه ای اشاره دارد که از نظر ذهنی به عنوان ابژه خوب یا بد، خوشایند یا ناخوشایند برای فرد تجربه می شود. تجربه کردن یک ابژه ای که می تواند کامیاب کننده یا ناکام کننده باشد بخشی از آن ابژه می شود، جنبه ای که کیفیتی را دارد یا ندارد. دیدن ابژه ای که ظرفیت کامیاب کننده و ناکام کننده را تواما دارد، به عنوان یک ابژه کامل در نظر گرفته می‌شود.
به طور کلی، اولین بازنمایی های نوزاد به شکل ابژه های جزئی هستند. نوزاد به دلیل عدم بلوغ ادراکی و هیجانی، ادراک محدودی دارد و در یک زمان فقط می‌تواند یک ویژگی از ابژه واقعی را درک و دریافت کند، زمانی که سینه تغذیه کننده مادر فراهم است، احساس ارضا شدن و وقتی غایب است احساس ناکامی را در نوزاد ایجاد میکند. ارضا «خوب» است و ناکامی «بد». نوزاد در مراحل اولیه نمی‌تواند دو ایده یا تصویر را به طور همزمان در خودش نگه دارد، مانند تصور اینکه مادر می‌تواند هم «خوب» باشد و هم «بد». بتدریج که نوزاد رشد می‌کند ظرفیت این که مادر را به صورت یک ابژه کاملی ببیند که هم ارضا کننده و هم ناکام کننده است، در او رشد می‌کند.

ساختارها Structurs
هنگامی که کودک تلاش می کند احساساتش را کنترل کند و هنگام گریه کردن آنها را به کلام درآورد، شاهد شکل‌گیری کارکردهای روانشناختی چندگانه ای که به ایگو نسبت داده می شوند، هستیم. معمولاً مفاهیم اید، ایگو، و سوپرایگو و نیز فرایندهای روانشناختی مختلف و شیوه‌های ارتباطی به عنوان ساختارها در نظر گرفته می‌شوند. ساختارها به فرایندهای روانشناختی و کارکرد های سازمان یافته و ثابت اشاره دارند؛ آنها صرفاً یکسری مفاهیم هستند نه چیز دیگر. زمانی یک مشاهده کننده می تواند ساختار های احتمالی را بشناسد که آنها در رفتار یا تجربیات درونی فرد ظاهر شوند.
چگونگی شکل گیری این ساختارها در شخصیت توسط هر نظریه پردازی به طور متفاوتی توضیح داده می شود. برخی از این نظریه‌پردازان به نقش احساسات و غرایز سرکوب شده تاکید دارند. دیگر نظریه پردازان به فرآیندهای درونی سازی کار کرد والدین تاکید دارند، برای مثال زمانی که آن کارکرد از طرف کودک درک و در روان او مستقر می‌شود، او قادر خواهد بود آن کار کرد را برای خودش انجام دهد.

 خود Self
خود در سطحی متفاوت از ایگو مفهوم پردازی می شود. ایگو یک مفهوم انتزاعی است که در کتاب ها به کار می رود و مشاهده کننده نمی تواند مستقیماً آن را ببیند. ایگو به عنوان یک سازمان دهنده کارکردهای روانی مفهوم پردازی می شود و تظاهراتش در کارکردهایی مثل تفکر، قضاوت، یکپارچه سازی و غیره دیده می شود. “خود” معنای گسترده تری را در بر می‌گیرد و به عنوان سوژه کاملی در تقابل با دنیای ابژه هاست. “خود” تجربه اولیه ما از کسی است که هستیم. “خود” می تواند به عنوان سازمان وسیع تری در نظر گرفته شود که تمام عوامل روانی از جمله ایگو را به شکل فوق‌العاده‌ای یکپارچه می کند.
برخی از روانشناسان ایگو روابط ابژه را بعنوان یکی از کارکردهای مهمی می دانند که به وسیله سازمان عالی خود حفظ می شود، طوریکه روابط ابژه نه به یک عامل روانی (ایگو) بلکه به تمامی عوامل روانی تعلق دارد. یک رابطه ابژه در ارتباط بین خود و ابژه هایش رخ می دهد تا اید و ابژه هایش، یا ایگو و ابژه هایش (مایسنر، ۱۹۸۰، ص. ۲۴۱). خود ما می تواند یک بازنمایی از ما باشد، اگر چه این ایگوست که کارکردهای درونی بازنمایی خود را انجام می‌دهد. بنابراین “خود” میتواند به معنای بازنمایی خود در یک فرد باشد. بازنمایی خود مشابه بازنمایی ابژه است و در یک سطح انتزاعی متفاوت از خود به عنوان شخص و موقعیت تجربه قرار دارد.

دوپاره سازی Splitting
دوپاره سازی یکی از مکانیسم های روانی است که هم نظریه روابط ابژه و هم نظریه روانشناسی خود به آن توجه دارند. این مکانیزم هم فرایندهای نرمال رشدی و هم فرایند های دفاعی را در بر می گیرد. نوزاد از مکانیزم دوپاره سازی استفاده می‌کند تا بتواند تجارب آشفته ساز اولیه را مدیریت کند. پس از آرامش درون رحمی نوزاد دنیا را به عنوان جایی پر همهمه و یک ناپیوستگی آشفته ساز تجربه می‌کند، بدین دلیل دوپاره سازی فرآیندی است که به او کمک می‌کند تا بتواند تجربیات غیرقابل هضم را اداره کند. لذا دوپاره سازی اولیه به ناتوانی رشدی اشاره دارد، تا مادامیکه نوزاد بتواند تجربیات ناهمساز را به صورت یک کل یکپارچه درآورد.
بعنوان مثال، نوزاد احساسات متضاد شدیدی (مانند عشق و نفرت، لذت و ناکامی) را تجربه میکند، که تنها یکی از این احساسات یا افکار می توانند در یک زمان در آگاهی رشد نایافته نوزاد بگنجد. و نتیجه آن یک بازنمایی از جزئی از یک ابژه می شود، ابژه ای که تنها میتواند یک کیفیت ویژه مانند «ناکامی» را دارا باشد؛ و کیفیت متضاد «لذت دهنده» ظاهراً از آگاهی نوزاد بیرون می ماند. تنها در فرآیند رشد است که نوزاد قادر می شود یک تصویر ثابت از ابژه به دست آورد و بطور همزمان جنبه‌های ظاهراً متضاد یک ابژه یا تجربه، همانند جنبه های ناکام کننده مادر لذت دهنده، را یکپارچه کند. نوزاد جهت حفظ ساختار شکننده شخصیتش از مکانیزم دوپاره سازی استفاده میکند تا احساسات متعارضی که جنبه های خوب و بد ابژه در او ایجاد میکند را دور کند.

نظریه پردازان روابط ابژه
تعدادی از نویسندگان روانکاو گروهی را تحت عنوان نظریه پردازان روابط ابژه تشکیل داده اند. آنها بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات روانکاوان کلاسیک را به کار می‌برند، اما بر مطالعه روابط ابژه تاکید دارند. با وجود اختلاف نظر بین نظریه‌پردازان روابط ابژه، اما آنها در مورد تقدم روابط بر سائق های غریزی درونی اتفاق‌نظر دارند. بدین معنا که آنها نسبت به فروید و محققین دیگر روانکاوی کلاسیک سهم بیشتری را برای تاثیر محیط در شکل گیری شخصیت قائلند.
مخالفت نظریه‌پردازان روابط ابژه با فروید به دلیل وزن نسبتاً زیادی است که او به عوامل بیولوژیکی در شکل گیری شخصیت نسبت به تاثیر روابط میدهد. این تغییر جهت از عقاید اولیه فروید در رابطه با ابژه و جنبه های غریزی روابط اولیه بدین معناست که نظریه پردازان روابط ابژه در توضیح بازنمایی خود و بازنمایی ابژه بر رشد پیش ادیپال تاکید دارند. لذا نظریه‌پردازان روابط ابژه در بررسی رشد و شکل گیری شخصیت بر تأثیرات محیطی تاکید بیشتری دارند تا تأثیرات درونی. یک نظریه‌پردازی که برای عوامل بیولوژیکی ارزش کمتری قائل است این موضوع را بیشتر مد نظر قرار می دهد که چگونه یک فرد خودش را در روابط خانوادگی رشد می دهد و اینکه چگونه این خود به شیوه ای خاص با فرد دیگری ارتباط برقرار می‌کند. به طور کلی نظریه‌پردازان روابط ابژه به بررسی اختلالات در روابط می‌پردازند و به ادراکات مهمی در بررسی شخصیت های اسکیزوئید و بوردرلاین دست یافته اند.
در فصول بعدی کتاب به بررسی اندیشه های نظریه پردازان مهم روابط ابژه مانند ملانی کلاین، فیربرن، ادیث جاکوبسن، دونالد وینیکات، مارگارت ماهلر و اتو کرنبرگ پرداخته می شود. این نظریه پردازان به دلیل ایده‌های مبتکرانه و تاثیرگذار شان و نیز کمک به درمانگران در درک بیماران و روابط، برجسته هستند.

روانشناسی خود
روانشناسی خود به کار کوهات و پیروانش اشاره دارد. کوهات در اندیشه‌های روابط ابژه و مفاهیم فروید تغییرات مهمی را ایجاد کرد. او به خاطر کارش با بیماران دارای اختلال شخصیت نارسیستیک بر جنبه های معینی از روابط ابژه از لحاظ نارسیسیم تاکید دارد. او دیدگاه فروید در رابطه با نارسیسیم، که آن را به عنوان مرحله ای نرمال در نظر میگرفت، را تغییر داد و آن را بعنوان مفهومی در نظر گرفت که رشد جداگانه‌ای دارد و شکل پاتولوژیک آن نیازمند درمان خاصی است.
موضوع مهم از نظر روانشناسان خود ماهیت و نوع سرمایه‌گذاری هیجانی بر روی خود است. کوهات در مورد سرمایه‌گذاری نارسیستیک صحبت می‌کند در حالیکه فروید آن را بعنوان سرمایه‌گذاری لیبیدنال در نظر میگرفت. فروید اشاره می کند که افراد نارسیستیک -افرادی که به دلیل سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر روی خودشان به شکل ناسالمی خودشان را «دوست دارند»- نمی توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند، و از آنجاییکه قادر به ایجاد ارتباط با درمانگر نیستند لذا برای درمان مناسب نمی باشند. کوهات نارسیسیم را به گونه‌ای متفاوت درک می‌کند و بر این باور است که اشخاص نارسیستیک هم دارای روابط ابژه هستند، اما روابط ابژه آنها نارسیستیک است. این بدین معناست که شخص نارسیستیک با ابژه هایش به گونه‌ای برخورد می‌کند که گویی آن ابژه بخشی از خود اوست یا یک کارکرد مهمی را برای خود او دارد. این نوع رابطه مختل شده نیازمند درمانی متفاوت از اشخاص نوروتیک است.

بررسی «کیس»
با نگاه مجدد به داستان سیندرلا، برخی از مفاهیم مانند بازنمایی های درونی، ساختارها، و چندپارگی و دوپارگی برایمان روشن خواهد شد. شاید سیندرلا نامادری اش را فردی غیرقابل تحمل و ناخوشایند می بیند و با او یک احساسی از مراقب بودن، عبوس بودن، و افسردگی را تجربه می کند. از طرف دیگر او مادر روحانی دلپذیرش را زنی فوق العاده و دهنده می‌بیند که به او احساس غنا و قدرت می دهد. سیندرلا در رابطه با پرنس حس دخترانه و لطیفی دارد و میل زیادی برای با او بودن دارد. با یک تصویر بزرگنمایی شده می توان رفتار ها و احساسات متفاوت سیندرلا با دیگران را به عنوان خویشتن های بسیار متفاوت درون او در نظر گرفت که به شکل از هم گسیخته ای با یکدیگر در رقابتند. کسانی که با او در ارتباط هستند ممکن است تغییرات هیجانی او را گیج کننده ببینند. او نیز ممکن است خودش را به عنوان یک شخص چند پاره‌ای احساس کند که تحت شرایط متفاوت تغییر می کند.
بازنمایی های خود او بطور نیمه خودآگاه، نشان دهنده شیوه‌ای از از احساس و تفکر او درباره خودش است. بازنمایی خود او یک ارتباط نزدیکی را در رابطه با بازنمایی ابژه او نشان میدهد، طوریکه سیندرلا در ارتباط با نامادری دوست نداشتنی اش احساس بدی را در مورد خودش تجربه می‌کند، و بالعکس در ارتباط با ابژه خوبی مانند مادر روحانی دلپذیرش احساس خوبی را نسبت به خودش تجربه می‌کند. تمایل سیندرلا به تجربه خودش و دیگران در دو طیف خوب و بد دو پارگی نامیده می شود. دو پارگی یک دفاع کودکانه است که می‌تواند تا بزرگسالی ادامه پیدا کند، در این صورت بیان کننده ترومایی در دوران کودکی است که به ایجاد ساختارهای درونی سازمان نا یافته‌ای منجر میشود. در واقع فقدان آسیب زای مادر طبیعی سیندرلا می تواند سازمان نایافتگی و عدم یکپارچگی سیندرلا را که سبب ساز نوسانات خلقی سریع و احساسات شدید اوست را توضیح دهد. احساسات و شیوه های ارتباطی او همانند حالت های مختلف ایگو یا خویشتن هاط مختلف او به عنوان تغییرات خلقی غیرقابل توضیح و یک حس چندپارگی تجربه می‌شود. در مقابل یکپارچگی به انسجام خویشتن های مختلف درون یک شخصیت واحد اشاره دارد که در موقعیت های مختلف به شکل همسانی پاسخ می دهد.
موضوعات اصلی تئوری روانکاوانه موجب افزایش شباهت ها و تفاوت های مهم در مدل‌های مفهومی شده است. نگاه هر مدل نسبت به مراجعی مانند سیندرلا و شوهرش، پرنس، به شیوه متفاوتی خواهد بود.

موضوعات اصلی
یک نظریه همساز نظریه ای است که تغییر در یک بخش آن به ناهمخوانی در کل نظریه منجر شود. این موضوعی است که در تئوری های روانکاوانه ای همانند نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود که با موضوعات متنوعی در تقابل با مدل کلاسیک فرویدی دست به گریبان هستند، اتفاق می افتد. به طوری که این نظریه پردازان با تغییر جهت از مدل سائق های غریزی فروید به مدلهایی که بیشتر بر روابط بین فردی و خود تاکید دارند، به موضوعات معین با یک تاکید متفاوتی می‌پردازند. چهار موضوع مهمی که ما به بررسی آنها خواهیم پرداخت عبارتند از:(۱) ماهیت ابژه هاو تغییر جهت از تمرکز نظریه فرویدی بر سائق های غریزی (۲) ماهیت و شکل گیری ساختار روان (۳) بررسی مراحل رشدی از نقطه نظر روابط ابژه و(۴) دیدگاه های مختلف در رابطه با تعارض و نتایج آن برای درمان.

ماهیت ابژه ها و تغییر جهت از تئوری غرایز
سنگ بنای اصلی نظریه فروید در رابطه با شخصیت مفهوم سائق های غریزی، بعنوان انگیزه اصلی انسان است. موضوع سائق‌ها -چگونه آنها تغییر شکل می یابند و مسدود می شوند- بر نوشته های فروید بسیار نافذ بود. غرایز فطری هستند و اولین حالت درون روانی کودک حالت اولیه نارسیسیم است، جایی که ایگو ابژه ای برای غرایز لیبیدینال است و هیچ ابژه ای در بیرون جهت سرمایه گذاری انرژی روانی کودک وجود ندارد. بنابراین در نظریه فروید هیچ رابطه ای از قبل مقرر شده ای وجود ندارد. سائق ها بر ابژه مقدم اند و حتی ابژه به واسطه تجربه ارضا و ناکامی «خلق» می‌شود، و این سائق ها هستند که ابتدائا کیفیت روابط را تعیین می کنند. فروید ابژه را به عنوان ارضا تکانه ها در نظر می گرفت. بعدها فروید در نوشته هایش با این موضوع دست به گریبان بود که چطور روابط یک فرد با دنیای بیرون را در نظریه اش قرار دهد. اساساً در مدل سائق محور فرویدی ابژه مخلوق سائق هاست و روابط ابژه به عنوان کارکرد سائق در نظر گرفته می شود. (گرینبرگ و میچل، ۱۹۸۳،صص ۴۴-۴۲)
نظریه پردازان روابط ابژه به شیوه های متنوعی درباره روابط ابژه صحبت می‌کنند، اما به طور کلی آنها از بحث ابژه فروید به خصوص به لحاظ سائق های غریزی جدا شده اند. ملانی کلاین (۱۹۷۵) اولین روانکاوی بود که با دادن وزن بیشتر به محیط بین فردی، به عنوان تعیین کننده رشد شخصیت به اصلاح نظریه فرویدی پرداخت. او از طریق مورد ملاحظه قرار دادن تاثیرات متقابل بین نوزاد و ابژه هایش نقش قابل توجهی را برای سائق های غریزی قائل شد، به خصوص به این لحاظ که سائق ها را به عنوان موضوع تغییر شکل یافته یا بازنمایی شده به وسیله فانتزی ها در نظر گرفت. فیربرن تحت تاثیر کلاین یک تجدید نظر اساسی در سنت فرویدی ایجاد کرد و یک مدل روابط ابژه «اصیل» را بنا نهاد. فیربرن عنوان می‌کند که سائق اصلی فرد برای برقراری رابطه است نه ارضا غرایز بیولوژیک.
این تغییر جهت نظریه روابط ابژه در رابطه با سائق های بیولوژیک به عنوان انگیزه تلاش برای روابط بین فردی نتایج مهمی را در پی داشت. نظریه پردازان روابط ابژه کارکرد هایی را برای اید در رابطه با ایگو تعیین کردند، بدین معنا که انرژی لیبیدینال را به ایگو نسبت دادند.
فیربرن اساسا مدل فرویدی انرژی لیبیدینال را کنار گذاشت و با حذف مفهوم اید مفهومی از یک ایگوی واحد که انرژی خودش را داراست، ایجاد کرد. تغییر ماهیت انرژی روانی به تغییرات مهمی در نظریه فیربرن منجر شد. لذا او بین ساختار و انرژی روانی تمایزی قائل نیست. در مدل او ایگو به جای تلاش برای کنترل یک اید سرکش در جستجوی رابطه با ابژه است. بر طبق نظر فیربرن اگر روابط کودک با والدینش خوب باشد یک ایگوی کامل در او شکل می گیرد و اگر رابطه بد باشد ایگوی کودک ابژه های درونی جبرانی را مستقر خواهد کرد. این موضوع اساساً بدین معناست که ساختار و انرژی درون ایگو مستقر هستند.
نظریه پردازان دیگر روابط ابژه مانند ادیث جاکوبسن (۱۹۶۴) و ٱتو کرنبرگ (۱۹۷۶) برای توضیح رشد و انگیزه مدل هایی از روابط ابژه را بدون حذف سائق های غریزی ایجاد کردند. تلاش مشترک آنها به تغییر معنای اصطلاحات و بکارگیری این مفاهیم به عنوان بازنمایی ابژه منجر شد.
هاینس کوهات (۱۹۷۱،۱۹۷۷) نظریه فروید در مورد سرمایه گذاری روی ابژه ها از طریق سائق های لیبیدینال را کنار گذاشت. او بر روابط ابژه بین دو شخص جدا و مجزا متمرکز نیست. او مفهوم سرمایه گذاری نارسیستیک روی ابژه ها را ایجاد کرد. سرمایه‌گذاری نارسیستیک، ابژه ها را به لحاظ رابطه‌شان با خود در نظر می گیرد، بدین معنا که ابژه ها به عنوان بخشی از خود یا انجام دهنده کارکردهایی برای خود (کارکردهایی که خود هنوز قادر به انجام آنها نیست) تجربه می شوند. او در نوشته های بعدی اش سائق های غریزی را ثانویه در نظر گرفت و بر روی خود و روابط اولیه اش با «ابژه خود» (سلف آبجکت) متمرکز شد، یعنی یک ابژه ای که به عنوان قدرت مطلق درک می شود و کارکردهای مهم عزت نفس را برای خود انجام می‌دهد.

ماهیت و شکل گیری ساختار روانی
ساختار که یک مفهومی است که مجازا و بطور غیر دقیقی بکار می رود، سازمان روانشناختی و اجزاء تشکیل دهنده شخصیت را توصیف می کند. فروید این جنبه های شخصیت را تحت عنوان اید، ایگو، و سوپرایگو توصیف کرد.
یک فرد مشاهده کننده نمی‌تواند بطور مستقیم سازمان درونی شخصیت ببیند، چون یک سازه فرضی است، اما میتواند یک الگوی ثابت و همسانی از رفتار را ببیند. مدل روانکاوی کلاسیک مبتنی بر سائق نقش سرکوبی سائق ها را در ظهور ایگو از اید بررسی میکند. به عقیده فروید ایگو به اید وابسته است، چون انرژی اش را از اید میگیرد. نظریه پردازان روابط ابژه ادراک فرویدی های سنتی از ساختار را به چالش کشیدند. آنها تأثیر ابژه های بیرونی (والدین و افراد مهم دیگر در دنیای کودک) را در ایجاد سازمان درون روانی مورد توجه قرار میدهند. سازمان و شکل گیری شخصیت در نتیجه درونی سازی بعنوان یک فرایند ذهنی است که موجب میشود که فرد تعاملات، ویژگی های خودش و محیط را به قواعد و ویژگیهای درونی تبدیل کند (شافر، ۱۹۶۸، ص.۹). نظریه پردازان روابط ابژه بر درونی سازی روابط تاکید بیشتری دارند تا سرکوبی سائق ها (کلاین، ۱۹۸۳؛ اشترن باخ، ۱۹۸۳).
شکل گیری ساختاری یک فرایندی است که یک جنبه جدا شده دنیای بیرونی کودک، به عنوان یک ابژه بیرونی را وارد و از طریق فرآیند همانند سازی در ایگو قرار می‌دهد، سپس آن یک بخشی از دنیای درونی کودک می شود. این عاملیت درونی جدید همان کارکردهای اساسی را انجام میدهد که قبلاً توسط افراد یا ابژه ها بیرونی کودک انجام می‌شد (آگدن، ۱۹۸۳، ص. ۲۲۸). این عاملیت در مفهوم فرویدی سنتی سوپر ایگویی است که به عنوان جانشین والدین به قضاوت و تهدید ایگو می پردازد. اما فیربرن همان عاملیت را به بخشی از ایگو می دهد و به عنوان خرابکار درونی یا ایگو ضد لیبیدینال از آن نام می‌برد.
اُتو کرنبرگ بر خلاف فربیرن به دنبال یکپارچه سازی مدل روابط ابژه و مدل ساختاری فرویدی است. مدل سازشی او واحدهای روابط ابژه را به عنوان بخش های سازنده روان و نیز یک ساختار روانی در نظر می گیرد. این واحدهای روابط ابژه که به ایگو نظم و سازمان می دهند، تصاویری از خود تحت تاثیر واکنش به ابژه ها هستند، و با هر تصویر یک آهنگ احساسی خاصی وجود دارد.
وارد شدن یک ابژه به درون ایگو به ایجاد یک عاملیت در روان اشاره دارد؛ که یک کارکرد درونی را انجام میدهد که قبلاً توسط ابژه های بیرونی انجام می‌شد. این شیوه ای است که مدل روانکاوی سنتی شکل‌گیری سوپرایگو را با آن توضیح می‌دهد، در حالیکه نظریه‌های روابط ابژه از آن به عنوان شیوه ای برای توضیح شکل گیری ایگو استفاده می‌کنند. آنها شکل گیری ساختار را به عنوان یک فرایند درونی سازی روابط ابژه درک می کنند. برای مثال این اساس مفهوم کرنبرگ از واحدهای روابط ابژه است و از نظر طرفداران فیربرن بخش هایی از ایگو در ارتباط با ابژه ها هستند.
مدل ساختاری کوهات به‌ عنوان شکل‌گیری یک خود منسجم است. این همان فرآیندی است که او درونی سازی دگرگون ساز می نامد، یک فرآیندی که موجب میشود تا خود تدریجاً سرمایه‌گذاری نارسیستیکش بر روی ابژه هایی را که برای او کار کرد داشته‌اند را رها کند، چون اکنون خود قادر به انجام آن است. این کارکردهای روانی خود شامل واقعیت سنجی، نظم‌دهی عزت نفس، و تمام کارکردهایی است که نویسندگان قبلی آن را به ایگو نسبت می دادند.

مراحل رشدی از دیدگاه روابط ابژه
مدل رشدی فرویدی بر ظهور انرژی غریزی در مناطق بدنی تمرکز دارد، که شامل مراحل دهانی، مقعدی، و تناسلی میشود. از نظر او مرحله ادیپال که تقریباً از سن ۳ تا ۵ سالگی اتفاق می‌افتد، یک دوره جدیدی برای کودک است بطوریکه او از یک رابطه دوتایی (مادر و کودک) به یک رابطه سه تایی حرکت می کند. از نظر فروید درک بحران دوره ادیپ برای فهم روابط ابژه (سرمایه گذاری لیبیدینال روی ابژه ها) و الگوهای نوروتیک بسیار اهمیت دارد.
نظریه های روابط ابژه اساسا نظریه های رشدی هستند که به بررسی فرایندهای رشدی و روابط پیش از دوره ادیپ میپردازند. فیربرن، ماهلر، کلاین، و کوهات در مقایسه با فروید برای بحران‌های رشدی اولیه تر اهمیت بیشتری قائل بودند. موضوع مهم رشدی برای آنها حرکت کودک از یک وضعیت در هم آمیخته و وابسته به مادر به سوی یک حالت پیشرونده عدم وابستگی و تمایز یافتگی است (ایگل، ۱۹۸۴، ص. ۱۸۵). “مخزن” عزت نفس کودک در طی دوره اولیه در هم آمیختگی و همزیستی پُر میشود. و جدایی از ابژه در این دوره حسی از تهی و خالی بودن به کودک می دهد.
نظریه پردازان روابط ابژه ظهور خود را مرتبط با رشد بالغانه روابط ابژه می دانند. نظریه های روابط ابژه با نگاه به روابط و فرایندهای کودک در رابطه با مادر، به بحث در مورد زمانی که ساختارهای روانی مانند ایگو شکل می‌گیرند و نیز کیفیت روابط این ساختارها با ابژه ها میپردازند.
خود در مراحل خاص رشد کیفیات متفاوتی از رابطه را دارا می باشد، به این معنا که خود در ابتدا در هم آمیخته و نامتمایز از مادر است و بمرور که به یک تمایز یافتگی می‌رسد و خودش را جدا از مادر تجربه می‌کند، به استقلال بیشتری دست می یابد. ماهلر (۱۹۶۸) با استفاده از مدل تجربی مشاهده به توصیف رشد کودک از همزیستی به سوی یک جدایی و فردیت میپردازد. در مقابل کوهات از داده های افراد بزرگسال در درمان استفاده میکند تا اتکاء اولیه خود به ابژه های خود (سلف آبجکت) را ردیابی کند. کوهات رشد یک خود منسجم و وقفه رشدی خود را توصیف می کند.
کرنبرگ این فرایندهای تمایز یافتگی را از طریق اشاره به در هم آمیختگی بازنمایی خود با یک بازنمایی ابژه و استقرار تدریجی یک بازنمایی خود تمایز یافته توصیف می کند.
در طول دوره پیش ادیپی و دوره ادیپ، روابط ابژه کودک بیشتر از آن که بین اید و ابژه هایش یا بین ایگو و ابژه هایش باشد، بین خود (یا بازنمایی های ذهنی آن) و ابژه ها (یا بازنمایی های ذهنی آنها در رابطه با خود) است. نظریه‌پردازان مختلف در مورد این توضیحات متفاوت به بحث می‌پردازند و پرسش های مهمی را مطرح می‌کنند. به طور مثال اگر کارکردهای ادراکی، حتی ادراکات درونی درباره خود، با ایگو توصیف می‌شوند، چطور بازنمایی ابژه میتواند قبل از ظهور ایگو وجود داشته باشد ؟ آیا ممکن است که یک ایگو اولیه ای در همزیستی با اید وجود داشته باشد؟ آیا ایگو نسبت به اندیشه هایی که فروید عنوان کرده بود اولیه تر است؟
ملانی کلاین تایید می‌کند که ایگو از ابتدای تولد وجود دارد و بسیاری از فرآیندهای در حال شکل گیری را به آن نسبت می‌دهد، حتی موضوعات ادیپال را به دوره پس از تولد نسبت می دهد. دو وضعیت رشدی او در طول یک سال اول زندگی اتفاق می‌افتد. پاسخ فیربرن در رابطه با این پرسش این است که او رشد ایگو را مرتبط با رشد روابط ابژه ایگو می داند.

تعارض و نتایج آن برای درمان
نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود موضوع اختلال را بطور متفاوتی نسبت به مدل فرویدی می بینند، و این نگاه نتایج مهمی را برای درمان در پی دارد. مدل سنتی فرویدی اختلال روان شناختی را به عنوان تعارض بین درخواست‌های غرایز و خواسته‌های واقعیت و نیز در نتیجه تعارض بین اید، ایگو و سوپر ایگو درک می‌کند. تعارضات حل نشده کودکی به خصوص تعارضات ادیپال می‌تواند به طور ناخودآگاه ادامه یابد و در بزرگسالی پدیدار شود. هنگامی که ایگو به طور دفاعی به افکار تهدید آمیز و احساسات لیبیدینال پاسخ می‌دهد یک مصالحه نوروتیکی صورت می‌گیرد که خودش را بشکل علائم نوروتیک نشان می‌دهد. روانکاو فرویدی در صدد کشف تعارضات و جستجوی علل ناخودآگاه علائم نوروتیک است.
در مقابل نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود تعارض، اختلال و آسیب را به طور متفاوتی تعریف می‌کنند. اختلال روانشناختی به خود و ساختارهای روان آسیب می‌زند. کمبودهای اولیه رشدی مانع ایجاد یک خود منسجم و یکپارچه شدن ساختارهای روانی می‌شود. این کمبود های رشدی پیش ادیپال می توانند به شخصیت‌های نارسیستیک و مرزی منجر شوند که در مقایسه با نوروز کلاسیک بسیار جدی تر هستند. از نظر طرفداران فیربرن تعارض بیش از آنکه بین ایگو و ساختارهای روانی دیگر باشد در خود ایگو وجود دارد. لذا فیربرن از جنبه های جداشده ایگو (ابژه های بد) که در جنگ با بخش‌های دیگر ایگو هستند، صحبت می‌کند.
حوزه‌ دیگر مجادله بین نظریه پردازان روابط ابژه با فروید به نقش پرخاشگری مربوط می‌شود. نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود پرخاشگری را نه به عنوان یک غریزه بلکه به عنوان یک پاسخ یا واکنش نسبت به موقعیت آسیب زا در نظر میگیرند. کمبود های اولیه رشدی و ناکامی در روابط به تولید پرخاشگری می‌انجامد. کوهات خشم نارسیستیک را به عنوان پاسخ یک خود قدیمی در برابر نیازهای برآورده نشده در نظر میگیرد. کرنبرگ نیز به پرخاشگری اولیه به عنوان پاسخی به ناکامی های ارتباطی اشاره می کند، بطوری که این پرخاشگری واکنشی از یکپارچه شدن واحدهای روابط ابژه جلوگیری می کند. او با بکارگیری استعاره خوردن توصیف میکند که چگونه یک کودک به طور طبیعی واحدهای اولیه ارتباطی مرتبط با احساسات و تصاویر را “متابولیزه” یا هضم و یکپارچه میکند. ناکامی در رابطه مادر-کودک مانع یکپارچه‌سازی این اجزای تشکیل دهنده روانشناختی می شود، و این واحدها (تصاویر خود و تصاویر ابژه) “هضم نشده” باقی می مانند. این جنبه های هضم نشده خود بچه گانه می‌توانند بشکل حالت های اولیه احساسی و هیجانات یکپارچه نشده ای در بزرگسالی تکرار شوند. همانند شخصیت مرزی که حالت های احساسی بچه گانه شدید او باعث می شود در بزرگسالی نیز واکنش های هیجانی ناپخته و کودکانه ای را از خود بروز دهد.
در حالیکه فروید بر سرکوبی و شخصیت نوروتیک تمرکز دارد، نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود بر مشکلات ساختاری شخصیت که خودشان را به شکل مشکلات جدی در روابط نشان میدهند، متمرکز هستند. کوهات اختلال شخصیت نارسیستیک را به‌عنوان نقص در ساختار خود توصیف می کند. روابط مختل شده در شخصیت نارسیستیک نشان دهنده یک خود قدیمی،ناپخته ای است که در جستجوی برآوردن نیازهای کودکانه است. در حالیکه شخصیت نارسیستیک به دنبال یک خود منسجم اما قدیمی است، شخصیت مرزی از نظر کرنبرگ یک خود تکه شده ای است که با استفاده از مکانیزم دوپاره سازی خودش را به شکل حالت های احساسی متناقض نشان می دهد. در فصول بعدی به مقایسه این دو اختلال از دیدگاه نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود خواهیم پرداخت.
روانکاوان همواره بر نقش روابط در درمان که به شکل انتقال خودش را نشان می دهد، تاکید داشته اند. اما از آنجایی که نظریه‌های روابط ابژه و روانشناسی خود بر نقش روابط بر ایجاد آسیب تاکید دارند، روابط را در درمان به عنوان بخشی از فرایند تشخیص و درمان در نظر می گیرند. از آنجاییکه نواقص ساختاری از کمبود های اولیه در رابطه مادر-کودک ناشی می‌شود، لذا بازسازی درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که درمانگر (یا روانکاو) بتواند نوعی از رابطه را برای بیمار فراهم کند تا او بتواند جنبه‌های مختلف دوپاره شده شخصیتش را یکپارچه کند. درمانگر با کار روی روابط اینجا-اکنون که به ایجاد تغییرات درونی منجر میشود به بیمار کمک میکند تا کمبودهای آنگاه-آنجا را در شخصیتش ترمیم کند.
درمان از طریق یک جهت‌گیری درمانی روانکاوانه ویژه فرصتی را برای بیمار فراهم می کند تا بتواند با یک ایگوی بالغانه تری که از درمانگر به “عاریه” گرفته شده، با احساسات اولیه‌اش مواجه شود. این بدین معناست که گویی احساسات غیرقابل کنترل در نهایت می تواند توسط خود بالغ بیمار تحت کنترل درآید. بیمار می تواند جنبه های آشفته و جدا شده خود و احساسات متضادش را در حضور درمانگری تجربه کند که یک حسی از توانمندی جهت مدیریت احساساتی که در دوران کودکی برای غیرممکن بوده، را در او رشد می‌دهد.

شرح کیس
در بررسی کیس، ما به مقایسه رویکرد این سه مدل نظری- فرویدی، روابط ابژه، و روانشناسی خود- نسبت به یک مراجع خواهیم پرداخت.
مراجع نقاشی است به نام کریستوف با علائمی از وسواس و هیستری . نه سال پیش با شروع علائم او در رابطه با زندگی و کارش به یک افسردگی دچار شد و با شیطان عهد بست که تا ۹ سال خودش را به او بسپارد. این عهد و پیمان درخواستی برای شراب، زن، و ساز و آواز نبود بلکه شیطان به عنوان جانشین پدر مرده نقاش بود. او با پایان یافتن دوره عهدش از خدا خواست تا او را از شر شیطان و عهدی که‌ بسته بود نجات دهد.
فروید این “کیس” را به عنوان یک نوروز تحت بررسی قرار می دهد. او مکانیزم های روانشناختی و تکانه های غریزی را بعنوان اساس اختلال کریستوف در نظر می‌گیرد. فروید دلیل افسردگی کریستوف را مرگ پدر می داند و معتقد است که این افسردگی موجب ترس، اضطراب و مشکلات کاری او شده است. ترس و اضطراب موجب شد تا او با شیطان عهد بندد و او را جانشین پدری که دوست می داشت، کند. این عهد و پیمان بعنوان فانتزی های نوروتیکی هستند که احساسات دوسویه گرایانه نقاش نسبت به پدرش را بیان می‌کنند. اشتیاق او نسبت به پدرش یک تعارض نوروتیکی است که بشکل ترس های غیر قابل قبول و حل نشده و نیز مخالفت با پدر خودش را نشان می دهد. کریستوف از طریق مکانیزم فرافکنی خدا را جانشین پدری کرد که آرزو داشت و گرایشات خصمانه اش نسبت به پدر در قالب شیطان بیان می شد. نماد شیطان به دلیل اینکه بازنمایی کننده احساسات بد، غیر قابل قبول، و سرکوب شده بود موجب رنج و عذاب کریستوف می‌شد. چون احساسات ناخودآگاه فرافکنی شده به دنیای بیرون وحشتناک هستند، شیطان نیز بسیار وحشتناک است. فروید در درمان این مراجع به دنبال کشف تعارضات ناخودآگاه برآمده از موضوعات ناتمام و حل نشده مربوط به دوره ادیپال است. کریستوف از طریق بینش نسبت به تعارضاتش می تواند از علائم نوروتیکش رها شود.
فیربرن، یک نظریه پرداز روابط ابژه، به شیوه دیگری مشکل کریستوف را درک می‌کند. او مشکل این نقاش را نه بر اساس تکانه‌های فرویدی بلکه از لحاظ روابط ابژه مورد بررسی قرار می‌دهد. بیماری نوروتیک کریستوف به عنوان تصاحب به وسیله ابژه بد و وحشت از بازگشت احساسات سرکوب شده دیده می‌شود. کریستوف نه به دنبال لذت یا ارضا تکانه هایش بلکه به دنبال یک پدر یا یک ابژه خوب است.
فیربرن معتقد است که کودکان جهت برخورد با مشکلات ناشی از ناکامی یا روابط بد مکانیزم هایی را شکل می‌دهند. کودک به طور دفاعی موضوعات بد و ناکام کننده خودش یا محیط را درونی سازی می کند. او ترجیح می دهد خودش بد باشد تا اینکه ابژه های بدی در محیط داشته باشد، و بدین ترتیب کودک بطور دفاعی با گرفتن بدی ابژه هایش خودش “بد” می شود. کودک به دنبال این است که از طریق درونی سازی بدی ابژه ها درون ساختار خود، آنها را به ابژه خوب تبدیل کند. داشتن امنیت بیرونی به قیمت رنج بردن از ابژه های بد درونی است؛ به بیان دیگر دنیا خوب می‌شود اما اکنون کودک “بد” می‌شود. زمانی که ابژه بد در درون کودک است او مجبور میشود از طریق سرکوب کردن آگاهی نسبت به آن ابژه یا احساسات مربوط به آن، دفاع دیگری را در مقابل ابژه های بد درونی شده شکل دهد. در اصطلاح دینی این موضوع بدین گونه بیان می شود: “گناهکار بودن در دنیایی که توسط خدا اداره می شود بهتر از زندگی کردن در دنیای است که توسط شیطان اداره می‌شود” (فیربرن، ۱۹۴۳/ ۱۹۵۴، ص. ۶۶). زمانی که در دنیای بیرون امنیتی وجود دارد که توسط یک ابژه خوب اداره می‌شود، گناهکار میتواند بد باشد. در دنیایی که توسط ابژه های بد اداره می‌شود نه امنیتی وجود دارد و نه امیدی (فیربرن، ۱۹۴۳، ص. ۶۷).
فیربرن موقعیت کریستوف را اینگونه توصیف میکند. حتی اگر پدر کریستوف در دوران کودکی او یک ابژه بد بوده باشد، اما کیفیات بد او با نسبت دادن آنها به خود از طرف پسر، به تعادل می رسند. اما با مرگ پدر خصوصیات بد او به آگاهی آمد (بازگشت آنچه سرکوب شده) و پسر تحت فرمان و اداره ابژه بد درونی شده قرار گرفت. به عبارت دیگر کریستوف به شدت تنها بود و نیاز داشت کسی را، حتی این ابژه بد را، داشته باشد تا بدون ابژه و رها نباشد. بنابراین پذیرفتن ابژه بد موجب شد تا او همزمان یک احساس پرخاشگرانه نسبت به پدر و احساس بد نسبت به خودش را تجربه کند. احساس گناه در مورد این احساسات پرخاشگرانه احتمالاً سبب ساز افسردگی او بود.
بنابراین فیربرن عهد و پیمان را به عنوان تلاشی نوروتیک جهت نگه داشتن ابژه بد می‌داند. شیطان با پدر مرده و احساسات بد همدست میشود؛ و ابژه خوب و احساسات خوب با خدا. درمان همانند یک “معجزه” است که کریستوف را از پیوند ناخودآگاه با ابژه های بد درونی که برای او هم مهم و هم غیرقابل تحمل هستند، رها می سازد. فیربرن مشکل کریستوف را نه از لحاظ ایگو و تکانه ها بلکه از لحاظ روابط او و کارکرد این روابط در دنیای
درونی او می بیند. ارتباط با ابژه خوب (خدا) کریستوف را قادر ساخت تا مجدداً احساسات خوبی در مورد خودش داشته باشد و ابژه بد را تبعید کند.
کوهات در این کیس در جستجوی عناصر نارسیستیک است و به روابط انتقالی کریستوف با درمانگرش توجه می‌کند. مرگ پدر تعادل نارسیستیک او را از بین برد، عهد و پیمان او بیانگر بزرگ منشی یک خود قدیمی دیده نشده ای است که در جستجوی یک خود کاملی است که در کودکی هرگز نداشته است. کریستوف نومیدانه در جستجوی ابژه ایده‌آلی است که خود ضعیف او را تایید کند. تلاش او برای کنترل واقعیت توسط این پیمان جادویی خلاء درونی و فقدان عزت نفس او را پنهان می‌کند. یک ابژه قدرتمند و دارای قدرت مطلق موجودیت او را تایید می کند و حس زنده بودن به او میدهد.

اغتشاش و مجادله
تا کنون ممکن است خواننده به این نتیجه رسیده باشد که مطالعه روابط ابژه و خود یک حوزه شسته رفته و منظم نیست. در حقیقت نظریه‌ها و مفاهیم روابط ابژه و خود بشکل یک مجموعه یکپارچه یا مورد قبول همگانی در رابطه با حقیقت نمی باشد، بلکه یک مجموعه ای از فرضیات و مفاهیم مبتنی بر مشاهدات و تجارب بالینی است. نظریه روانکاوی از نظر تاریخی از طریق یک فرایند زنده در حال پالایش و شفاف سازی مفاهیم اولیه و اظهارات مربوط به آنها ایجاد شده است. این موضوع به خصوص در رابطه با مطالعه روانکاوانه روابط ابژه و روانشناسی خود صحت دارد. بسیاری از نظریه پردازان و متخصصین بالینی در ایجاد این دانش مشارکت داشته اند، این موضوع به ادراکات متعدد، ایجاد چارچوب هایی از منابع که با یکدیگر همپوشانی دارند، اختلاف نظر در رابطه با واژگان فنی، و فقدان یک طرح روشنی که مورد توافق همگان باشد، منجر شده است. به خصوص این اغتشاش در رابطه با استفاده از واژگان یکسان توسط نظریه‌پردازانی است که معانی بسیار متفاوت از اصطلاحات را با جهت گیری های مختلف شان توصیف می کنند.
با این حال، با وجود فقدان توافق نظری مفاهیم نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود ارزشمند هستند. آنها درک جدیدی در رابطه با اختلالات مرزی و نارسیستیک ایجاد کرده اند، و در امر تشخیص و فرمول بندی استراتژی های درمانی کمک کرده اند. به علاوه نظریات روابط ابژه و خود به رشد اولیه کودکی و اهمیت روابط بسیار اولیه توجه خاص داشته اند.
فصول بعدی این کتاب بر اصول نظریات روابط ابژه و خود تمرکز دارد. در این فصول به بحث در مورد عناصر کلیدی هر یک از این نظریات در کاربرد اصطلاحات، و درک آنها از رشد و اختلالات روان شناختی پرداخته میشود. هر فصل مثالی از یک کیس را در رابطه با رویکرد خاص هر نظریه نسبت به مراجع ارائه می دهد.
☆ در سرتاسر کتاب واژه فانتزی به تصاویر ذهنی اشاره دارد که بازنمایی کننده غرایز و ابژه ها هستند. کاربرد تکنیکی تر آن از فانتزی های خیالی و وهمی متفاوت است.
☆ کوهات اساسا در کاربرد واژه خود_ابژه (self_object)، از یک خط ربط استفاده می‌کند، اما در نوشته های اخیرش واژه خود ابژه (سلف آبجکت) را بدون خط ربط بکار میبرد.

* مطالب درون [ ] توسط ویراستار به متن اضافه شده است.

* هرگونه کپی تنها با ارجاع به سایت و ذکر منبع مجاز می باشد.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


20190215_232233-1200x1042.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۷

دیدگاه های تکنیکی به انتقالِ نفرت در بیماران مرزی (۱۹۹۱) نوشته: گلن ا. گابارد/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستاران: مانا علوی، عادله عزتی

مهم نیست انسان از چه چیز نفرت دارد، مهم این است که از چیزی متنفر است. ساموئل باتلر

فروید در (1915) اشاره کرد که تنها مانع واقعی که روانکاو با آن روبه رو می شود، مدیریت انتقال است. میان احساسات انتقالی که معطوف به روانکاو می شود، نفرت شاید غیرقابل تحمل ترین آنها باشد. روانکاوان ممکن است حداقل تا حدودی به این میدان رزم کشیده شوند، به این دلیل که خود روند روانکاوی، به عنوان یک واکنش وارونه در مقابل نفرت، خشم و سادیسم عمل می کند. (مک لاین، 1961)؛ (منینگر، 1957)؛ (شافر،1954).
تجربۀ مکرر مورد نفرت واقع شدن، موجب فرسایش دفاع های شکل گرفتۀ روانکاو در مقابل بیمار می شود. بعلاوه تمایلات دگردوستانۀ خودآگاه روانکاو برای کمک به دیگران نیز توسط بیماری پر از نفرت خنثی می شود و گاهی بیمار روانکاو را به جایی می کشاند که از خود می پرسد آیا کل تلاش های وی در روند تحلیل اتلاف وقت و انرژی بوده است؟
البته، انتقال نفرت ماهیت یکپارچه ای ندارد. شدت آن بسیار متغیر است، و به قدرت ایگو و روابط ابژۀ درونی بیمار و نیز مرحلۀ تحلیل بستگی دارد. برای  مقایسه می توان از تمایز بین انتقال شهوانی (erotic transference) و انتقال شهوانی شده (erotized transference) بلوم (1973) استفاده کرد.

انتقال شهوانی به مثابۀ موضوع ناهمخوان با ایگو تجربه می شود و احتمالا با احساس شرم در مورد میل به روانکاو و نیز لذتی که به نظر غیرواقعی می آید، همراه است. در انتقال از نوع شهوانی شده، هیچ کجا نشانی از ایگوی مشاهده گر نیست. اشتیاق به روانکاو به عنوان احساسی که بایستی تحلیل شود در نظر گرفته نمی شود. برعکس، اساس تقاضاهای همخوان با ایگو برای لذت بردن از آرزوها را، شکل می دهد، با این انتظار که روانکاو به جای تفسیر بایستی مقابله به مثل کند.
اگر این تفاوت را دربارۀ انتقال نفرت به کار بریم، می توانیم دو طبقۀ گسترده را شناسایی کنیم. در طیف خوش خیم تر، بیمار نفرت را به عنوان یک تحریف نیازمند به تحلیل می داند. احساسات نفرت، ناهمخوان با ایگو هستند بنابراین بیمار یک اتحاد درمانی را با روانکاو جهت درک احساساتش به جای عمل کردن بر اساس آنها، شکل می دهد. در نوع بدخیم کیفیت ” گویی-که” در مورد احساسات از بین رفته است، و بیمار احساس می کند تحریفی در کار نیست و روانکاو در مقام فردی دیده نمی شود که شبیه شخصی در گذشته بیمار است، بلکه فردی بدخواه و مستحق نفرت دیده می شود.
به عنوان یک قانون کلی، شکل خوش خیم انتقال نفرت مانند نقطه ی مقابلش، انتقال شهوانی بیشتر مشخصۀ بیماران با سازمان شخصیت نوروتیک است. در حالی که نوع بدخیم آن، مانند انتقال شهوانی شده بیشتر در بیماران مرزی دیده می شود. این تفاوت به معنای یک حکم قطعی نیست، و از نظر بالینی جهت مفهوم سازی شکل غالب انتقال نفرت، به عنوان موضوعی مرتبط با سطح سازمان یافتگی ایگو، مفید است. با این حال، خوب است گفتۀ مارگارت لیتل (1966) را به یاد داشته باشیم مبنی بر این که انتقال نرمال نوروتیک و سایکوتیک، می تواند در یک بیمار و در یک جلسۀ واحد دیده شود. علاوه بر این، بیماران مرزی به عنوان گروهی با طیف وسیعی از کارکردهای ایگو مشخص می شوند، این طیف می تواند شامل طیفی از بیماران قابل تحلیل باشد تا آنهایی که نیاز به بستری شدن طولانی مدت را دارند (مایسنر، 1988).

نفرت در انتقال

سائق پرخاشگری هم در رابطه با خشم و هم در رابطه با نفرت نقش مهمی ایفا می کند، اما نفرت از آنجا که نیازمند یک بازنمایی از ابژۀ درونی است، از خشم متمایز می شود (گالدستون، 1987)؛ (پائو، 1965)؛ خشم در یک محیط ناکام کننده می تواند به هر ابژۀ بیرونی ای معطوف شود، در حالی که موضوع نفرت مشخص تر است. نفرت داشتن یعنی چسبیدن به یک ابژۀ درونی به طریقی نابخشودنی به خاطر کینه. در اینجا میل راه عبوری پیدا نمی کند و درنتیجه ابژه را نابود می کند. همان طور که گالدستون (1987) ذکر می کند:
بیمار به تنهایی نمی تواند بر آن فائق آید، چرا که نفرت او را با یک ابژه ای از گذشته در کینه ای محصور کرده است، به طوری که رهایی از آن مستلزم انتقال است. (ص375).
روانکاو خیلی زود نقش فردی را می گیرد که به بیمار آسیب زده است و تنها امید بیمار برای فرا رفتن از این تلخی و کینه این است که احساساتش را در عرصۀ انتقال حل کند.
از نظر گالدستون (1987) پایداری ابژه برای موفقیت رشدی ضروری است، چرا که فرد می تواند در فضایی امن نفرتش را ابراز کند. بیمار مرزی، قادر نیست بازنمایی های عشق و نفرت را به عنوان حالت های دوسوگرایانه به یک ابژه، یکپارچه کند، درحالی که فرد نوروتیک قادر به این کار می باشد. در واقع ما نوعی از بیمار مرزی را که به شکل مزمنی پر از نفرت است، مورد بررسی قرار می دهیم، به این معنی که رابطۀ پارت ابژه ای غالبی را بین بازنمایی از ابژۀ مورد نفرت و بازنمایی از “خودِ” نفرت انگیز ایجاد کرده است (گابارد،1989). به نظر می رسد این بیماران اغلب توسط تحقیر و اهانت های کینه توزانه از پا درآمده اند، به این دلیل آنها جنبه های خوب و مطلوب “خود” و بازنمایی های ابژۀ متناظر را عمیقا دفن کرده اند و از طریق اشتغال ذهنی با نفرت مانع از تخریب آنها می شوند. و از سوی دیگر این جنبه ها به فیگورهای محیطی در مقام افرادی تماما خوب و یا کاملا محبوب فرافکنی می شوند (بویر، 1983)؛ (گیواچینی، 1975)؛ هامیلتون، 1986)؛(کلاین، 1946)؛(سیرلز، 1958). به این ترتیب جزایر عشق به دیگران و نگرانی برای آنها از طریق ذخیره کردن ایمن آنها در دیگران بهتر محافظت می شوند. اما این استراتژی می تواند بی نتیجه باشد، چرا که این تبدیل دیگری به یک قدیس، می تواند حسادت عمیقی ایجاد کند.
این فرایند، می تواند منجر به فرافکنی جنبه های بی ارزش شده و منفور بازنمایی های “خود” و “ابژه”، به عنوان راهی برای آلوده کردنِ آن فیگور قدیس مآب، به جنبه های نامطلوب دنیای درونی بیمار شود (پوگی و گنزین، 1983).
این طور به نظر می آید که این بیماران در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید متوقف شده اند (کلاین، 1946)، جایی که سوژۀ واسطه ای، که خارج از تجربه درک شود، وجود ندارد. در این شرایط کار تحلیلی به دلیل فروپاشی فضای بالقوه (وینیکات، 1971)، یا فضای تحلیلی (آگدن، 1986) برای ایجاد اتحاد درمانی با روانکاو سخت می شود. در این بیماران به دلیل فقدان کیفیت «جانشینی» یا «گویی که»، که مشخصۀ بیماران نوروتیک است، انتقال نفرت به شکل بدخیمی اتفاق می افتد. روانکاو به مثابۀ تکرارِ امروزیِ فیگوری از گذشته نیست، بلکه به دلیل فرآیندهای فرافکنی در جایگاه ابژۀ اصلیِ نفرت قرار دارد. توانایی ایجاد یک فاصلۀ فکری از تجربه، که نتیجۀ تغییر به وضعیت افسره وار است، یک اتفاق گذرا و گهگاهی است. به دلیل ناتوانی در تمیز دادن ادراک روانکاو از واقعیت روانکاو، این انتقال ها توهمی یا سایکوتیک در نظر گرفته می شود (لیتل، 1958).
یکی از پارادوکس های مشخص کنندۀ این بیماران این است که دائم در جستجوی درمان اند و با این حال از درمان ناخرسندند، آنها به دلیل ناخوشنودیشان از درمان دائما در جستجوی تغییر درمان هستند. اغلب از یک روانکاو به روانکاو دیگر می روند و به دنبال قطع نابه هنگام درمان احساسی از ناامیدی و نفرت را تجربه می کنند. به نظر می رسد که آنها به دلیل همان هستۀ وجودیشان که به یک رابطۀ لیبیدینال مبتنی بر حمله (attack) وابسته است، در جستجوی درمان هستند (روزنفلد،1987). کرنبرگ( 1984) اشاره می کند که چنین بیمارانی بخشی از گروه بزرگ تری هستند که مستعد واکنش های درمانی منفی اند، و اغلب با یک ابژۀدرونی سادیستیک و بی رحم شناخته می شوند که فقط قادرند یک عشق ظاهری توام با تنفر و رنج نشان دهند. به عبارت دیگر، دلبستگی به بهای نفرت داشتن به وجود می آید. چارۀ دیگر، حالتی از نیستی است.
برای روانکاوانی که بیمارانی با نفرت شدید را درمان می کنند مفید است که ارزش رشدی تنفر را نیز فراموش نکنند. وینیکات به این ایده علاقه مند بود که عشق و نفرت -مانند یین و یانگ – دو اصل متضاد ولی مکمل از تجارب اولیۀ نوزاد هستند، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. فرد نمی تواند به حالتی از عشق ورزیدن برسد اگر توانایی متنفر بودن را نداشته باشد. به علاوه نویسندگان دیگری نیز (اپشتاین، 1977)؛ (لیتل، 1966)؛ (پائو، 1965) مشاهده کردند که نفرت در خدمت کارکرد سازمان ایگو است. نفرت می تواند مانع از احساس از هم پاشیدگی شود. دلیلی از زندگی و احساسی از تداوم به زندگی روزمره می بخشد.
منشاء تسلط رابطۀ پارت ابژه ای می تواند در ناکامی های بیش از اندازه در رابطه با فیگورهای والدینی باشد، یا به دلیل یک سرشت غیرعادی پرخاشگرانه یا ترکیبی از هر دو. هرچه این خاستگاه ها به شکل منظومه ای محکم تر درون بیمار فیکس شده باشد، متخصص بالینی با مقاومت بیشتری برای تغییر آن روبه رو می شود. این بیماران به دلیل ضعف شدید ایگو، درگیر برون ریزی های رفتاری متعدد می شوند، مانند: اشکال مختلف خودزنی، جوع، سوءمصرف مواد و موارد دیگری که اغلب نیازمند روان درمانی در فضای بیمارستانی است (گابارد، 1989).
افرادی با ثبات بیشتر ایگو، آمادگی بیشتری برای روانکاوی دارند، هرچند روانکاو با موانع دشواری روبه رو است.

مثال موردی

چالش های تکنیکی ارائه شده از این بیماران، به خوبی محتویات چندین جلسه را طی یک دورۀ چندسالۀ درمان روشن می کند. آقای “ه” مردی 28 ساله و مطلقه بود که بعد از دو سال تلاش بی نتیجه با روانکاوی دیگر، با من وارد تحلیل شد. تجربه ی درمانی قبلی او به دلیل نقل مکان روانکاو به شهری دیگر قطع شد. (من اغلب با خودم فکر میکردم که شاید این نقل مکان، راه حل تحلیلگر بوده برای رها شدن از تجربیات ناخوشایندی که در طول یک ساعت وقت صرف کردن برای آقای”ه” تجربه می کرده) تعجب آورترین بخش در آغاز تحلیل، سرعت انتقال نفرت بیمار بود و این اعتقاد او که درک درستی از از ویژگی های من دارد. هر برداشت مهم من کذب تلقی می شد و مورد اتهام قرار می گرفت. البته من عادت داشتم که آماج چنین انتقال های منفی ای قرار بگیرم، اما نه با چنان شدتی آن هم در اوایل فرآیند درمان. من سعی می کردم با گمانه زنی های تشخیصی از این رگبار آتشین فرار کنم. با خودم فکر می کردم «بدیهی است که این مشخصۀ بیماران مرزی است». از نظر او تحقیرش نسبت به من قابل توجیه بود به دلیل تحلیل کردن در ساختاری نامعقول و انعطاف ناپذیر.
آقای “ه” هزینه ها را پرداخت می کرد، ولی بی تردید احساسش را مبنی بر اینکه مستحق درمان رایگان است، بیان می کرد. او در چند هفتۀ اول تحلیل در ارتباط با واکنش من نسبت به حملۀ کلامی او نظرش را این چنین ابراز کرد:
میدانم فکر می کنی من تهاجمی رفتار می کنم اما این به خاطر شیوۀ رفتار توست. تو مرا تحریک می کنی، حتی وقتی قصد رفتن به تعطیلات را دارم هزینۀ جلسه را با من حساب می کنی، هیچ جوابی به سوالات من نمی دهی، و خیلی خشک پایان جلسه را اعلام می کنی حتی وقتی در حال فکر کردن هستم. من تو را تهاجمی می بینم، پس من به شکل خصمانه ای واکنش نشان می دهم.
تمام احساسات او نتیجۀ مستقیم چگونگی رفتار من با او بود. گویی او هیچ نقشی در بازآفرینی رابطه با ابژه ای از گذشته اش نداشت. “خود” ناکافیِ او هیچ عاملیتی در رابطه با آن نداشت- هیچ حسی از غیر-من (آگدن، 1986). او در حقیقت توسط نیروهای بدخواه محیطش آسیب دیده بود. یکی از ویژگی های قابل توجه در طول هفته های اول روند تحلیل، عدم وجود حسی از خشم نسبت به روانکاو قبلی (یا هرچیز دیگری در ارتباط با آن) بود. من براساس این فرض کار می کردم که بسیاری از کینه های او نسبت به من در واقع یک جابه جایی بود و به خاطراتش از روانکاو قبلی اش مربوط می شد، و گهگاهی در مورد این ارتباط به او تفسیری می دادم. او همواره به تفسیرهای من با تمسخر و بی اعتنایی واکنش نشان می داد و معتقد بود که با نسبت دادن اشتباهاتم به کس دیگر سعی می کنم از زیر بار آنها شانه خالی کنم. شاید آقای “ه” به شیوۀ خاص خودش روی من متمرکز شده بود تا با منحرف کردن جهت تفسیر از تندی و حرارت آن بکاهد. هنگامی که با فقدان فضای تحلیلی برای کار روی رابطه با بیمار مواجه شدم، وسوسه شدم تا با منحرف کردن خشم او به جای دیگر یک اتحاد درمانی ایجاد کنم. اگر موفق می شدم، می توانستم با نفرت او نسبت به شخصی دیگر همدلی کنم، و به این ترتیب تلاش می کردم اتحادی در رابطه با یک خشم مشترک نسبت به دشمن بیرونی شکل دهم. هنگامی که، من دیگر در جایگاه ابژۀ درونی مورد نفرت نبودم، ایده آل سازی می شدم. اما این تغییر به دلیل ظهور حسادتش، موجب نفرت بیشتر نسبت به من می شد. یک بار او گفت:
من کتاب هایت را در قفسه ها می بینم، و یک حس بیزاری نسبت به تو دارم. من هرگز نمی توانم این همه کتاب بخوانم. امیدی به داشتن این میزان از دانشی که تو داری، ندارم. دوست دارم تمام این کتاب ها را واژگون و آنها را پاره کنم.
همان طور که بیمار به من طعنه می زد با خونسردی به دیوار کنار کاناپه اش ضربه می زد. او روی ضرباتش کنترل داشت، طوری که زمان های کوتاهی ضربه زدنش را متوقف می کرد تا برای ساکنین دفتر کناری من مزاحمت ایجاد نکند. گرچه مطمئن نبودم که چه کار کنم و رفتارش مرا بر سر یک دوراهی قرار می داد که اگر در رابطه با رفتار او کاری انجام نمی دادم، به معنای تبانی با نمایش رفتاری او بود و آیا این اجازه به ایجاد مزاحمت برای همسایه نبود؟ از طرفی دیگر، اگر به او می گفتم که ضربه زدن را متوقف کند، به معنای این نبود که به خود اجازه می دادم او را در یک موقعیت غیرتحلیلی اداره کنم؟
او موقعیت هایی ایجاد می کرد که احساس سردرگمی کنم چه واقعا سردرگم شده بودم چه نشده بودم. در شروع جلسه ای از من خواست وقتی جلسه از نیمه گذشت، زمان را به او یادآوری کنم چون مجبور بود زودتر جلسه را ترک کند. وقتی به او اشاره کردم که ساعت به دست دارد و خودش می تواند مطلع شود، او به خاطر رد کردن درخواست کمکش به شدت از من عصبانی شد. بدتر از همه، او دائما سعی می کرد تا به عمد یا غیر عمد مرا در گوشه ای گیر اندازد که احساس کنم واقعا از او متنفرم.
همیشه زیر رگبار تحقیر او قرار می گرفتم، و همیشه به اندازه ی کافی توان تحمل محتوای برون فکنی هایش را نداشتم. گاهی نظرات من به صورت طعنه آمیز، تحقیر آمیز و ضد حمله در می آمد تا بتوانم کمینگاه امنی برای جان به در بردن از فضایی که او در درفترم ایجاد کرده بود، پیدا کنم. در روزی به خصوص او مرا متهم کرد که با نقطه نظرات او همدلی نمی کنم. من پاسخ دادم:
تو با من تحقیرآمیز رفتار می کنی و بعد انتظار داری که با تو همدلی کنم. اگر این بخشی از الگوی ارتباطی گسترده تر تو با دیگران باشد، برای من تعجب آور است که چطور از دیگران انتظار داری تو را دوست داشته باشند و از تو جانبداری کنند بدون اینکه ملاحظۀ آنها را کنی.
بیمار با شادی پاسخ داد:
پس تو از من متنفری. می دانستم که می توانم تو را تسلیم کنم.
در زمان دیگری چنین گفتگویی بین ما اتفاق افتاد:
_ بیمار: من نمی فهمم چرا تو به من اجازه نمی دهی تا بتوانم از تو متنفر باشم. آیا من نمی توانم دو امتیاز از ابراز خشمم به دست آورم؟
_ روانکاو: چه چیز مثبتی در این باره می بینی؟؟
_ بیمار: چون تمام عمر خشمم را سرکوب کردم. حال بالاخره دارم آن را از سینه بیرون می ریزم.
_روانکاو: تو دربارۀ وجهی از خودت حرف می زنی که من تا به حال ندیده ام. تمام آنچه که من دیده ام خصومتی رام نشدنی بود.
_ بیمار: بنابراین تو باید از من متنفر باشی! تو نمی توانی مرا اداره کنی! خیلی سرسخت و کله شق هستم! به شیوه ای که از من می خواهی تغییری اتفاق نخواهد افتاد، من به خاطر غلبه بر تو هیجان زده ام و تنها بیمار تو هستم که بهتر نخواهد شد.

البته آقای ” ه” نکات خوبی را بیان کرد. در آن لحظه احساس می کردم قادر به اداره کردن او نیستم و گاهی مطمئنا از او متنفر بودم. یکی از غم انگیزترین جنبه های تحلیل این بود که به نظر می رسید آقای “ه” هیچ علاقه ای به کمک گرفتن از من ندارد. هنگامی که به او نشان دادم که دائما هرگونه تلاش من برای کمک به او در راستای درک خودش را با شکست مواجه می کند، او صحت این برداشت مرا تایید کرد، در حالی که از شدت خشم در حال انفجار بود، پاسخ داد:
من کمک لعنتی تو را نمی خواهم! من تو را به عنوان هدفم می خواهم! من تلاشم می کنم تو را خشمگین کنم. یکی از فانتزی هایم این است که کف اتاقت استفراغ کنم یا روی کاناپه ات برینم! می خواهم خودم را از تمام اینها خلاص کنم. از این متنفرم که نمی توانم تو را تحریک کنم تا خشم مرا بگیری. پس مجبورم خودم عصبانی باشم. من نیاز به جایی دارم که خودم را خالی کنم. من از تو به عنوان یک توالتِ پولی استفاده می کنم [جایی که پول می دهم تا خودم را تخلیه کنم].
این طغیان به من کمک کرد تا بفهمم که چطور آقای “ه” فرآیند تحلیل را مفهوم سازی می کند. اینجا واقعا یک توالت بود، جایی که او می توانست جنبه های بد و آزاردهنده اش را تخلیه کند و از ابژه های درونی اش متنفر باشد. از دید او، بهترین کاری که می توانست با این محتواهای روانی بکند، فرافکنی آنها بود.
رفتار او در آن ساعت مرا مجاب به پذیرش نقش ابژۀ منفوری کرد که نفرت را به او برمی گرداند. من برای اجتناب از پذیرش این نقش به دفاع های زیادی متوسل شده بودم گاهی عقب نشینی می کردم تا بیشتر از او دور شوم، به این دلیل که بتوانم تاثیر حملات او را دفع کنم. در واقع، از آن پس تلاش کردم با نیاز او برای نفرت داشتن، به عنوان تنها راه بقاء هیجانی، همدلی کنم. در موارد دیگری، سعی می کردم از واکنش وارونه به مثابۀ یک دفاع حرفه ای برای عشقِ مراقبت گونه از فرد ضعیف، استفاده کنم. باید اذعان کنم وقتی شیوه ام را تغییر دادم، آقای “ه” کمتر من را در جایگاه فردی اصیل تجربه می کرد.
انتقال متقابل نفرت نسبت به آقای “ه” وقتی به اوج خود رسید که در زمان بندی هایم به مشکل برخوردم و از او خواستم تا زمانش را تغییر دهد و من را چهارشنبه ها ببیند. او پاسخ داد که حتی اگر هم بتواند زمانش را برای هماهنگ شدن با خواست من تغییر دهد، چنین کاری نخواهد کرد. به من گفت دفاع از حقوقش مهم تر است از اینکه به دیگران اجازه دهد از رویش رد شوند. در ادامه گفت فهمیدن این که می تواند مرا کنترل کند تا اینکه بالعکس من مسئول این کار باشم، برایش لذت بخش است. وقتی پیشنهاد مرا رد کرد رنجشی در من غلیان کرد. دیگر از اینکه او را ببینم ترس داشتم، و آرزو می کردم درمان را رها کند. حتی خیال پردازی های روزانه ام درباره ی این بود که چه چیز می تواند موجب شود تصمیم به ترک درمان بگیرد.
بخت با من یار بود و در آن نقطه از تحلیل به تعطیلاتی دو هفته ای برخوردم که بسیار به آن نیاز داشتم. هنگامی که تعطیلات رو به پایان بود، متوجه شدم برای بازگشت به کار ترس دارم، چون مجبور بودم با آن تجربۀ ناخوشایند پنجاه دقیقه ای با آقای “ه” روبه رو شوم. شب قبل از بازگشتم این رویا را دیدم:
من و آقای”ه” در جلسه ی تحلیل بودیم. من به شدت دلواپس بودم، آقای “ه” در حال مشت زدن به دیوار کنار کاناپه اش بود و همانطور با شدت بیشتری به کارش ادامه می داد. ناگهان به طور کاملا غیرمنتظره ای بلند شد و چرخی در اتاق زد و سپس جلوی کاناپه ایستاد و با پوزخند به من خیره شد. احساس کردم خشم تمام وجودم را گرفته است و در گلویم این فریاد بود که «روانکاوی برای کسانی است که بتوانند تکانه هایشان را کنترل کنند و آنها را به شکل کلمه دربیاورند. اگر تو نمی توانی آن را انجام دهی، و نمی توانی با آنچه که من تلاش می کنم انجام دهم همکاری کنی، نباید در تحلیل باشی.»
پایان رویا

در تداعی هایم از رویا به مواقعی در جلسه فکر می کردم که آقای “ه” به دیوار می کوبید، اغلب اوقات می خواستم همان حرف های در رویا را به او بگویم. رویا به من کمک کرد تا دلیل اینکه نتوانستم این کار را انجام دهم را بفهمم. دفاع کردن از چهارچوب های تحلیلی متداول برایم همراه خطری بود. همان طور که در رویا نشان داده شد، نگرانی ناخودآگاه من دربارۀ تنفر شدیدم از آقای “ه” و همچنین آرزوهای سادیستیک برای کنترل او بود، که مشخصا خود را از طریق تلاش هایم برای مشخص کردن ماهیت وظیفۀمان نشان می داد. متوجه شدم که احساس گناه در ارتباط با این حس ها مرا به روانکاوی بی قدرت تبدیل کرده است. در این بستر، ناگهان متوجه شدم که معنای پیشنهاد تغییر ساعت به چهارشنبه به عنوان یک انتخاب بوده، تا تصمیمی که انتظار پذیرش آن را داشته باشم. در سطح ناخودآگاه، قدرت و کنترل معمول در نقش روانکاو با کنترل همه توانانۀ برخاسته از یک پرخاشگری شدید، برابر شده بود. بنابراین پیشنهاد تغییر زمان به عنوان یک انتخاب، می توانست کنترل همه توانانه ای برخاسته از یک واکنش وارونه در مقابل آرزوهای قدرتمندانه ام فهمیده شود. بینش دیگری که از طریق رویا به دست آوردم این بود که بیمار به مثابۀ ظرفی در خدمت آن بخش از من بود که نومیدانه نیاز به کنترل او داشت. من بخشی از خودم را با این فکر که آقای “ه” کسی است که آرزوی کنترل دارد -نه من- انکار می کردم. کار خود تحلیلی ام با رویا، این واقعیت را برایم مشخص کرد که “کارکرد ایگو”ی تحلیلی من (فلمیینگ، 1961) به دلیل شدت فرافکنی های بیمار، در حال فرسایش است. به عنوان راه حلی، تمایل او به عمل کردن -نه فهمیدن- را با او به اشتراک گذاشتم.
هنگامی که بعد از آن وقفه، تحلیل را از سر گرفتیم تصور کردم که آن وقفه برای هر دوی ما خوب بوده است. بیمار جلسه را با این شروع کرد که از جلسۀ قبل تا کنون همواره نگران من بوده است:
می ترسیدم که تو را به سمت یک فروپاشی سوق داده باشم و این باعث شود همه چیز را خراب کرده و به من حمله کنی. من سعی می کنم تو را تحریک کنم که ویژگی های مرا بگیری. متنفرم از اینکه ساکت هستی _بنابراین مجبورم آن را به خودم برگردانم_ احساسی شبیه منفجر شدن در من ایجاد می شود. من می خواهم دفتر کارت را بترکانم. اگر نتوانم بهترین بیمار تو باشم، شاید بتوانم بدترین آن ها باشم. اما می ترسم تو را به جنون بکشانم.
گهگاه نگاهی اجمالی به فرایند گذارِ او در فضای تحلیلی می انداختم، جایی که ظرفیتی برای خود مشاهده گری وجود داشت، اما این کار همیشه در بستری از روابط فوق انتقالی بود، جایی این اتفاق می افتاد که می ترسید به کسی که به او وابسته است صدمه زند. من از این گشودگی در فضای تحلیل استفاده کردم و تفسیری ارائه دادم:
تو درونت احساسات غیرقابل تحملی داری، اما می ترسی آن ها را در من بریزی، انگار در ازای بهتر شدن خودت مرا به جنون می کشی. این تو را نگران می کند چون جدا از همۀ اینها، احساساتی غیر از نفرت هم نسبت به من داری، و نفرت تنها چیزی نیست که نسبت به من تجربه می کنی.
بیمار به تفسیرم این گونه پاسخ داد:
اگر از تو متنفر نباشم بی هویت می شوم. درست مانند ذرات ازلی که در انتظار بیرون جهیدن اند. از تو می خواهم که از من مراقبت کنی، وانمود می کنم که مستقلم و نیازی ندارم اما در زیر آن به طور باور نکردنی نیازمند هستم. از این که کسی بخواهد از من مراقبت کند احساس خوبی ندارم. حس می کنم مانند یک آمیب بی شکل و نامنسجم می شوم. زمانی که احساس ناخوشایندی پیدا می کنم، دلم می خواهد با دیگران نیش دار و طعنه آمیز رفتار کنم.
تغییرات در هر دو طرف روانکاو-بیمار اتفاق افتاده بود. من در انتقال متقابل، نیازم را برای کنترل موقعیت تحلیلی در حال کمرنگ شدن می دیدم. تا حدودی، نسبت به همانندسازی فرافکنانۀ بیمار پاسخگو بودم اما به گونه ای به اضطراب خودم هم واکنش نشان می دادم، که در حقیقت ناشی از موقعیتی بود که بر آن کنترل کمی داشتم. به دلیل احساس گناه مرتبط با تنفر بیمار، در جایگاه روانکاو احساس بی مهارتی می کردم. از طرف بیمار رابطۀ موضوعی جدا شده شامل نگرانی برای بازنمایی “خود” (با ظرفیت عشق) و بازنمایی “ابژۀ مورد عشق” ( با ظرفیت آسیب دیدن)، می شد. این امکان وجود دارد که بیمار عصبانیت و نفرت من در امتناعش برای تغییر زمان جلسه را درک کرده باشد، و این منجر به ظهور جنبۀ دیگری در او شده که با اضطراب افسرده وار توأم بود. این موضوع نشان دهندۀ این بود که عشق و نفرت همزمان در او حضور داشت.
او توانست تاثیر سازمان یافته ی نفرت را که در غیاب آن احساس بی شکلی و بی هویتی می کرد، در هویت خود شناسایی کند.
تلاش من برای تفسیر این جنبه های جدا شدۀ او، موجب رشد ظرفیتی شد تا بتواند آنچه زیر نفرتش قرار دارد را ببیند.
همچنان که تحلیل پیش می رفت بیمار به شکل بارزی به شیوۀ پارانوئید-اسکیزوئید عمل می کرد. هرچند با هر بار فرو رفتن در نگرانی های افسرده وار راهی برای فضای تحلیلی گشوده می شد. در این موقعیت ها پیوندهایی تفسیری را برای بیمار شکل می دادم تا بتواند در جهت رشد فکری از آن ها استفاده کند. برای مثال، در یک زمان مناسب توانستم این تفسیر را به او بدهم که بی میلی او برای تغییر زمان جلسه بخاطر ترسش از جایگزین کردن فرد دیگری به جای او بوده است. به او گفتم، که به این دلیل تو از پیشنهاد من برای تغییر برنامه زمانی آزرده شدی. او با گریه پاسخ داد که هیچ وقت از من این را نشنیده بود که رنجش او را تأیید کرده باشم. در ادامه گفت که هیچکس در گذشته دردش را نفهمیده بود. برای من مشخص شد که از جابجایی وقتش ترسیده بود، به من گفت که بدترین ترسش بعد از خاتمۀ درمان این است که او را به یاد نیاورم. تصور می کرد بعد از تحلیل با من تماس می گیرد و من او را نمی شناسم. این اعتراف راهی برای من گشود تا جایگاه نفرت برای متصل بودن و اجتناب از رها شدگی را تفسیر کنم. او همچنان احساس تنفر نسبت به من را تجربه می کرد اما در عین حال می دانست که او را آمادۀ خاتمۀ درمان نمی بینم.
گشایش فضای تحلیلی در فرآیند درمان به بیمار اجازه داد تا مسایل گذشته و تاریخچه ژنتیکی اش را که در طول تحلیل به طور وسواس گونه ای از آنها اجتناب کرده بود به فضای تحلیل بیاورد. او از خشمش نسبت به پدرش برای ترک او و همینطور نسبت به مادرش وقتی فقط دو سال داشت صحبت کرد. از میل به انتقام از پدرش و در عین حال ترس از این که با نفرتش او را از خود دور کند، حرف زد. به زودی توانست بین تلاش هایش در وادار کردن من به کنترل او با یک آرزوی اولیه در رابطه با پدری که همواره تمایلات ادیپال شدید او را نسبت به مادرش کنترل می کرد، ارتباط برقرار کند. همچنین معتقد بود که مادرش به او بی تفاوت بوده است. موارد بسیاری را بخاطر آورد که چگونه با خودسری هایش در خانه سعی در برانگیختن واکنشی در مادر داشته است.
او به یاد آورد که در نوجوانی شب ها مست به خانه برمی گشته و مادرش را بیدار می کرده تا مطمئن شود که مادر از مستی او خبر دارد. او احساس می کرد حتی چنین تلاش های جدی ای نیز اغلب ناموفق بود. تمام زندگی اش این گونه سپری شد تا از طریق این رفتارها دیگران را تحت تاثیر عواطفش قرار دهد.
در پایان درمان موفقیت آمیزش، یک بارِ دیگر بیمار نفرت شدیدی نسبت به من تجربه کرد به خاطر این که برای پایان دادن به درمان مانعش نشدم.
او متوجه شد که تنها راه برای تجربۀ مراقبت دیگران را تلاش آنها برای کنترل او می داند.
اگر من او را از پایان دادن به درمانش منع نمی کردم، به این معنا بود که به طور مشخص از او مراقبت نکرده بودم.
برای او مشخص شد که احساس تنفرش به خاطر پنهان کردن احساس غمش برای از دست دادن من بود طی آخرین ماه های تحلیل او تلاش های جبرانی بسیاری می کرد تا مرا متوجه این موضوع کند که به خاطر چیزهایی که به من گفته و رفتارهایی که با من داشته شرمسار است. او همچنین این فرصت را به من داد تا بفهمم که روانکاوی نه تنها به او امکان داد تا رشد کند، بلکه علاوه بر تنفر توانست قدردانی را نیز تجربه کند.
در کارم با آقای “ه” اغلب به پندی فکر می کردم که زمانی شنیده بودم مبنی بر اینکه؛ هنگامی که فردی با یک خرس خاکستری عصبانی در جنگل روبه رو می شود چه کار می کند؟ بر اساس افسانۀ جنگل فرد نباید با هدف ایجاد یک فرصت فرار، خرس را به قرار گرفتن در یک وضعیت ضد حمله تحریک کند، و نه این که به خاطر ترس از او درصدد فرار باشد. اگر فرد به طور طبیعی در جای خود بماند، خرس معمولا تهدید به حمله را رها می کند و به جای دیگری می رود. در حالی که من این شانس را داشتم که از هر موقعیتی که مجبور به آزمودن درستی آن باشم، اجتناب کنم. به نظر می رسد که دربارۀ مشکلات تکنیکی مدیریت انتقال نفرت نیز به طور مشابهی می توان این گونه فکر کرد. بنابراین، شخص بایستی به شیوه ای عمل کند که نه دچار وسوسۀ ضد حمله شود و نه اصرار به یک عقب نشینی و ایجاد فاصله، بدون درگیری داشته باشد. بلکه، بایستی یک ابژۀ پایداری باشد که در عین حفظ موضع خودش تلاش کند آنچه را که به او فرافکنی می شود را درک کند و در خود نگه دارد.
تحمل این استراتژی به دلیل این که این احساسات به طور طبیعی قدرتمندند و فرد را به جای تأمل مجبور به عمل می کنند، مشکل است (هایمن، 1950). این عمل می تواند از تفسیر به عنوان سلاحی برای ضد حمله- تلاشی جهت اینکه بیمار را سر جای خود بنشاند یا دشمنی او را سرکوب کند- استفاده کند.
این تفسیرها بسیاری از اوقات تلاشی برای تخلیۀ بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفوری است که به روانکاو فرافکنی شده. گرچه برگرداندن بخش های فرافکنی شدۀ بیمار از طریق تفسیر زودرس، معمولا یک خطای تکنیکی محسوب می شود ( کارپی، 1989)؛ ( اپشتاین، 1977)، (1979)؛ ( گروتشتاین، 1982)؛ (آگدن، 1982)، (1986)؛ (روزنفلد، 1987)؛ ( سیرلز، 1986)؛ ( شربی، 1989). همانند مورد آقای “ه”، بیمار به دلیل این که قادر نیست بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفور را درون خود یکپارچه کند، نیاز به نگه داشتن آنها در روانکاو دارد. علاوه بر این، اگر روانکاو نتواند نقش انتقالی ای که به او نسبت داده شده را به خاطر ماهیت ناخوشایندش تحمل کند، چطور می تواند انتظار داشته باشد که بیمار آن را تحمل کند؟ سیرلز (1986) در این مورد که روانکاو بخواهد محتویات درون فکنی شده را از طریق تفسیر زودرس و بی موقع به بیمار برگرداند، هشدار می دهد. در واقع این انکار ضمنی هر گونه ادراک انتقالی بیمار از روانکاو است این موضوع مانند این است که روانکاو به بیمار بگوید« نفرتت را در خود نگه دار، نه در من».
دلایل مهم دیگری نیز وجود دارد که بر اجتناب از تفسیر زودرس در رابطه با جنبه های فرافکنی شدۀ بیمار تأکید می کند. در صورتی که روانکاو نتواند با محتوای فرافکنی شدۀ بیمار بنشیند و آن را متابولیزه کند، به طوری که در فرآیند نگه داری در درون خود زهر آن را بگیرد ( بیون،1962)، قاعدتا آن را به همان شکل به بیمار بر می گرداند. در رابطه با کار کردن روی انتقال متقابل، شدیدترین شکل آن در مورد یک درمانگر جوانی است که آلتچول (1979) آنرا این گونه توصیف کرد: خشم او نسبت به بیمار مرزی آنقدر شدید بود که حین مکالمه تلفنی فریاد زد «از تو متنفرم». در حالی که چنین انفجار «سایکوزِ انتقال متقابل»ی از طرف درمانگر غیر عادی به نظر می رسد، اما اغلب شاهد چنین مواردی میان کارکنان بیمارستانی، که درگیر درمان بیماران مرزی هستند، بوده ام. در این موارد، درمانگر مغلوب فرافکنی های بیمار می شود، بدین معنا که عناصر خوب و بد “خود” و “ابژۀ” بیمار، به دلیل ناتوانی در یکپارچه کردن آن ها در متخصص بالینی بازتولید می شود (آلتچول، 1979). در لحظه ای که روانکاو روی انتقال متقابل اقدام به عمل می کند او نیز همانند بیمار عمل کردن -بیرون انداختن و تخریب ابژۀ بد- را تنها راه حل برای رهایی از احساسات غیرقابل تحمل تنفر می بیند.
تنفر من از آقای “ه” و این آرزو که درمانش را پیش از تعطیلات دو هفته ای قطع کند، نوعی بازآفرینی دنیای پارت ابژه ای بیمار در ذهن من بود. به نظر می رسید تنها راه برای رهایی از این حالت عذاب آور درونی، خلاص شدن از دست بیمار بود. مداخلات من در آن نقطه از تحلیل خیلی اثربخش نبود، و هسته ای از واقعیت در ادراک بیمار مبنی بر اینکه از او متنفرم و در اداره کردنش مشکل دارم، وجود داشت. همان طور که گورنی (1979) اشاره می کند، هنگامی که تمام تلاش بیمار در این جهت باشد که روانکاو را به یک ابژۀ بد تبدیل کند، می تواند به فرسودگی جدی در شایستگی تکنیکی روانکاو منجر شود، به این طریق که با بد شدن در انتخاب مداخلاتش و زمان ارائۀ آنها، در نقش پاسخگو عمل می کند. هم کار تحلیلی ایگو (فلمینگ،1961) و هم جدا سازی ضروری جنبه های مشاهده گر و تجربه گر ایگوی روانکاو (کریس،1956) از طریق فرآیند قدرتمند همانند سازی فرافکنانه که با شکل بدخیمی از انتقال نفرت توأم است، به یک سازشی دست می یابد. خوشبختانه کار خود تحلیلی ام و وقفه در تحلیل فاصلۀ لازم را برای بازگشت به روند کار با آقای “ه” ایجاد کرد.
این ملاحظات ما را متوجه دو نکتۀ مهم در این بحث می کند. اول اینکه فقط بیمار نیست که بین وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده وار در نوسان است. در گیر و دار فرآیند همانند سازی فرافکنانه، خود روانکاو هم در معرض از دست دادنِ حس خود نسبت به فضای تحلیلی قرار دارد، به طوری که خودش را در حال فروپاشی در وضعیتی از تجربۀ پارانوئید-اسکیزوئید می بیند، تجربه ای که به نظر می رسد تنها راه نجات از آن کنش غیر عقلانی است. نکتۀ دوم اینکه کار تفسیر فقط هنگامی اثربخش خواهد بود که روانکاو و بیمار هر دو در یک وضعیت همزیستانه در فضای تحلیلی باشند، بدین معنا که هر دو در حالتی باشند که در آن فاصلۀ فکری، اتحاد درمانی، و خلق واقعیت روانی جدا از ادراک حوادث واقعی امکان پذیر باشد. از این دو نکتۀ مهم این نتیجه بدست می آید که تحلیل انتقال بدخیم نفرت در بیماران مرزی یک دوره طولانی مدت نگه داشتن (تحمل کردن) را می طلبد که به تدریج از طریق همگرایی فضای تحلیلی در بیمار و روانکاو جا برای تفسیر باز شود. مورد آقای”ه” نشان می دهد که نقش روانکاو می تواند بر اساس این که فعالیت هایش اصولا تفسیری هستند یا نگه دارنده، تغییر کند.

نگه داشتن (Containment)

نویسندگان زیادی (بویر،1986)، (1989)؛ (بوئی و آدلر،1982)؛ (کارپی،1989)؛ (چسیک،1977)؛ (اپشتاین،1979)؛ (گابارد،1989)؛ (گیوواچینی،1975)؛ (گروتشتاین،1982)؛ (لیتل،1966)؛ (سیرلز،1986)؛ (شربی،1989)؛ روی محوریت نگه داشتن در درمان بیماران مرزی متمرکز بوده اند. توافق زیادی بین این نویسندگان در این موارد وجود دارد که 1. وقتی بیمار مرزی احساسات منفی شدیدی نسبت به روانکاو دارد تفسیرهای کلامی به گوش او نمی رسند، 2. قبل از اینکه بیمار بتواند مداخلات تفسیری را بپذیرد یک تجربه جدید با یک ابژۀ جدید ضروری است، 3. نقش سنتی روانکاو در مقام یک مشاهده گر خنثی که گاه بر اساس توجه بی طرفانۀ معلق تفسیرهایی می دهد، از ویژگی هایی نیست که برای درمان تحلیلی بیماران مرزی الزامی باشد. این اشتباه است که نگه داشتن را از لحاظ پتانسیل تحلیلی نسبت به تفسیر در درجۀ دوم اهمیت قرار دهیم. این موضوع، عنصر بسیار سازنده ای در همانندسازی فرافکنانه محسوب می شود، چون شیوۀ اصلی ارتباط برقرار کردن در وضعیت پارانوئید-اسکیزویید است، و روش مهمی است که از طریق بازنمایی های “خود” و “ابژه” اصلاح می شوند.( گابارد،1989)؛ (گروتشتاین،1981)؛ (آگدن،1986). از طریق فرآیندهای متابولیزه کردن و زهرزدایی -detoxifying- (بیون،1962)؛ (بویر،1986) فرافکنی های بیمار تعدیل می شود و درنتیجه بیمار راحت تر می تواند آنها را مجددا به درون ببرد. متناظر با تغییر در ابژۀ درونی، بازنمایی”خود” نیز تعدیل می شود. نگه داشتن نباید با انفعال یکی دانسته شود (روزنفلد، 1987). و نباید به مثابۀ تحمل مازوخیستیک حملات تحقیرآمیز بیمار درک شود (آگدن، 1982). این شامل پردازشی خاموش است، که در عین حال مستلزم روشن سازی کلامی دربارۀ آنچه درون بیمار در جریان است و آنچه در رابطۀ بیمار-روانکاو رخ می دهد نیز می باشد، به علاوه نگه داشتن به فرآیندهای دیگری هم اشاره دارد (گابارد، 1989)، که شامل شناسایی حالت های احساسی درون روانکاو، تشخیص روابط ابژۀ درونی بیمار بر اساس این که چگونه در جفت تحلیلی از طریق همانندسازی فرافکنانه ایفای نقش می کنند، یک فرآیند خود تحلیلی مداوم تا سهم روانکاو را در کشمکش با بیمار مشخص کند، جستجوی ارتباط بین جنبه های ناهمخوان فرافکنی شدۀ بیمار، تفسیرهای خاموش در ارتباط با آنچه که درون بیمار می گذرد جهت آماده سازی تفسیر کلامی بعدی. همان گونه که در درمان آقای “ه” توصیف شد بخشی از وظیفۀ روانکاو این است که برای اجتناب از نفرت نسبت به بیمار، عملکرد دفاعی خود را ردیابی کند. نفرت در بیمار موجب نفرت در روانکاو می شود (اپشتاین،1977)، اما همچنین موجب انکار آن نیز می شود. همانطور که وینیکات تأکید داشت (1949) روانکاو نباید واقعیت نفرت درون خود و نفرتی که نسبت به بیمار دارد را انکار کند. بیمار وقتی قادر به تحمل نفرتش خواهد بود که روانکاو بتواند نسبت به او تنفر داشته باشد. با توجه به این موضوع، مواجه سازی طعنه آمیز من با آقای”ه”، که آن را جزو اشتباهات مرتبط با انتقال متقابل در نظر می گیرم، به نوعی برای بیمار مفید بوده است. در مباحث بالینی، اغلب سوال می شود که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری که او دوست ندارد داشته باشد. یک سوال مرتبط تر دربارۀ بیماران مرزی این است که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری داشته باشد که گویی نفرتی ندارد. اپشتاین (1977) ذکر می کند که بیشترین خطر برای روانکاو این است که واکنش او نسبت به فرافکنی های تنفر به شکل تلاشی برای تماما خوب بودن باشد. این موضوع بیمار را از دفاع اولیه اش، یعنی انکار تنفرش و دیدن آن در روانکاو به جای خودش محروم می کند.
تمایل دفاعی دیگری که بایستی حین فرآیند نگه داشتن بررسی شود، وسوسۀ تبانی با دو نیم سازی بیمار است، که از طریق تمرکز صِرف روی جنبه های خوب و دوست داشتنی بیمار صورت می گیرد (کرنبرگ،1984). همانطور که در درمان آقای”ه” شرح داده شد در این حالتِ دفاعی، یک گزینه، تشویق به جابجایی نفرت با یک فیگور فوق انتقالی است، بنابراین روانکاو اتحاد درمانی را بر اساس بیرون اندازی نفرت و بدی از رابطۀ بیمار-روانکاو، رشد می دهد.
نقطۀ عطف تحلیل آقای”ه” این بود که کشف کردم، ادراکش از من به خاطرِ داشتن کنترل مطلق در جایگاه یک فیگور تنبیه گر کاملا تحریف نبوده و برعکس، آرزوهای واقعی پنهان من هم برای کنترل او با این تحریف هم نوا بوده است. یک عملکرد دفاعی دیگر که در فرآیند نگه داشتن نیاز به بازبینی دارد، تمایل روانکاو به عمل است، به این معنا که گویی ادراک بیمار کاملا یک تحریف است، این منجر به انکار تمامی مسئولیت های روانکاو و نیز فرافکنی کیفیاتی به بیمار می شود که در واقع از آنِ روانکاو است. در این بستر، سیرلز (1986) مشاهداتش را چنین بیان می کند:
لازم است که روانکاو سهم خودش را در تجاربی که بیمار با او دارد قبول کند و بپذیرد که در سطحی هرچند اندک در آن نقش دارد، که این نقش شاید در مقایسه با سایر چیزها نسبتا کم باشد اما به هیچ عنوان صفر نیست. اگر ما سهوا از بیماران مرزی به مثابۀ ظرفی برای اجزاء نخواستنیِ شخصیتی خود استفاده کنیم و در اصل آنها را مجبور کنیم تا تمام آسیب روانی شدید خود را در رابطه بر عهده گیرند، نمی توانیم به آنها کمک کنیم که خوب شوند (ص. 22).
روانکاو باید مابین انفجار بیمار از تنفر خودش و انکار وجود آن تنفر حرکت کند بعد از این که نفرت و خشم از طریق فرآیند نگه داشتن، پردازش و متابولیزه شد، می تواند به شکل سازنده تری که برای بیمار مفید است ابراز شود. (اپشتاین،1977)؛ ( سیرلز،1986)؛ ( شربی،1989). به علاوه تحمل احساسات شدید فی النفسه می تواند موجب تغییر در بیمار شود (کارپی،1989).
طی ماه های قبل از وقفۀ دو هفته ای در تحلیل آقای”ه”، بیمار با این که شاهد تلاش های من برای حفظ بستر تحلیلی بود، می خواست از من به عنوان توالت برای بخش های غیرقابل قبولش استفاده کند. درگیری های من با برون ریزی رفتارهایم به شکل اظهار نظرهای مغرضانه خود را نشان می داد: به شکل نظرات طعنه آمیز، سکوت خاموش در انزوا، بی میلی انباشته از احساس گناه جهت مجبور کردن او به تغییر برنامۀ زمانی، ترسم از فاش شدن احساسات پرخاشگرانه ام، و تلاش برای غلبه بر احساس تنفرم، تلاش برای فرا رفتن از نفرت با فرض یک وضعیت قدیس مآبانه در برابر بیمار بود. همانطور که کارپی (1989) ذکر می کند، دیدن تلاش روانکاو برای کنار آمدن با احساساتش به گونه ای این احساسات را برای بیمار قابل تحمل تر و قابل دسترس تر می کند تا بتواند آنها را مجددا درونی کند. همانند سازی فرافکنانه تلاشی است برای از بین بردن ارتباط بیمار و احساساتی که برای او غیر قابل تحمل اند. مشاهدۀ ظرفیت درمانگر در تحمل همان احساسات، موجب ترمیم مجدد آن پیوندها می شود. برای مثال آقای”ه” بعضی از احساساتی را که در من می دید دوباره به خود بر می گرداند، و نظرش را این گونه بیان می کرد «سعی می کنم تو را وسوسه کنم تا ویژگی های مرا بگیری. من متنفرم از اینکه تو ساکت هستی—پس من مجبورم آن را به خود برگردانم.»
جنبۀ دیکر نگه داشتن، پیامی است که به بیمار منتقل می شود، مبنی بر این که روانکاو ابژه ای تحمل کننده و ماندگار است و با حملات بیمار نابود نمی شود. وینیکات (1968) بر این باور بود که بقای روانکاو در برابر حملات مخرب بیمار مرزی، عنصر مهمی در کمک به اوست، تا بتواند از روانکاو در جایگاه فردی بیرونی و خارج از کنترل همه توانی اش، استفاده کند. او با ترسیم یک مقایسه ی رشدی در این رابطه، به این موضوع اشاره می کند که مادر باید در مقابل حملات ابتدایی نوزاد، بقا یابد و آنها را تحمل کند تا کودک بتواند در جهت رشد و بلوغ حرکت کند. وینیکات تاکید داشت که بقا یافتن، به معنای اجتناب از انتقام یا تلافی کردن است. او به ویژه در مورد استفاده از تفسیر میان حملات بیمار هشدار می داد. از نظر او مداخلات تفسیری در چنین شرایطی خطرناک است و پیشنهاد می کرد که روانکاو بهتر است منتظر بماند تا این مرحلۀ مخرب طی شود، بعد از آن است که روانکاو می تواند با بیمار دربارۀ این بحث کند که در حین حملات چه رخ داده است.
برای رسیدن به موضوع انتقال اولیه، روانکاو باید تا مرز ناامیدی با بیمار پیش رود، جایی که بیمار از خود می پرسد آیا می توانم ادامه دهم یا نه و آیا او در جایگاه روانکاو می تواند موثر باشد یا نه؟
همان طور که مورد آقای “ه” نشان می دهد، شکاف اصلی بعد از این اتفاق افتاد که من آرزو داشتم بیمار درمان را رها کند. برد (1972) اشاره می کند:
فرض من این است، در آن زمان شوم و تاریکی که بیمار و روانکاو هر دو آمادۀ رها کردن درمان اند، تنها نوعی از انتقال که میتواند قابل تحلیل باشد، انتقالی است که در آن تکانه های عمیق مخرب بیمار وجود دارند. (ص. 296)
به تدریج روانکاو می تواند در مقام نگه دارندۀ بسیاری از احساسات برخاسته از درون خود و بیمار، از کارکردهای چندگانۀ نفرت در انتقال آگاه شود. درست همان طور که انتقال شهوانی شده، پرخاشگری زیاد را نسبت به روانکاو پنهان می کند، انتقال نفرت هم می تواند اشتیاق بیمار برای دریافت عشق و پذیرش را پنهان کند. سرانجام آقای “ه” توانست وابستگی شدیدی که نسبت به من ایجاد شده بود را، فاش کند و این که آرزو داشته از طریق تنفرش شکلی از ارتباط با من را حفظ کند.
بالاس (1987) اصطلاح نفرت عاشقانه (loving hate) را برای توصیف موقعیتی به کار برد که فرد یک رابطه را از طریق سرمایه گذاری احساسی منفی حفظ می کند (ص. 118). در بیمارانی که این شکل از نفرت در آنها وجود دارد، نفرت متضاد عشق نیست بلکه جانشینی برای آن است. برای مثال، آقای “ه” با وحشت از بی تفاوتی زندگی می کرد؛ نوعی از عدم پاسخگویی که با مادرش تجربه کرده بود. او فقط از طریق نفرت می توانست ابژه های محیطش را به درگیری احساسی با خود وادار کند. تنها با این روش احساس زنده بودن و تداوم داشتن می کرد. کارکردهای دیگری از نفرت هم در تحلیل آقای”ه” ظاهر شد، که شامل تاثیر روی حس بی شکلی هویت، نقش آن در دفاع مقابل سوگ و کارکردهای دفاعی اش در خدمت کنار آمدن با حسادت می شد. بسیاری از این کارکردها که گفته شد در اثر نگه داشته شدن، و در مرحله بعدی، تفسیر در زمان مناسب، ممکن است ایجاد شوند.

تفسیر

به تاخیر انداختن تفسیر در تحلیل بیماران مرزیِ پر از نفرت به چندین دلیل ضروری است. اول و در درجۀ نخست، این که بعید است بیمار بتواند در اوایل تحلیل از تفسیر استفاده کند.

در این بحث، زیرمجموعه ای از بیماران مرزی  بررسی شدند که شامل کسانی می شود که مشکلات را بیرونی سازی می کنند، علت مشکلات شان را ناشی از بداقبالی های محیط بیرون می بینند، و درنتیجه، تفسیر تاییدیه ای است مبنی بر این که روانکاو هم شخص دیگری است -یک فرد تنبیه گر- که در پی حمله یا قربانی کردن بیمار است.
قبل از این که روانکاو بخواهد بر اساس دلیل و منطق خود تفسیری دهد، نیاز دارد مدتی منتظر بماند. لازم است که روانکاو به اندازۀ کافی درک اولیه ای از انتقال متقابل خود و فرافکنی های پردازش شدۀ بیمار داشته باشد، به طوری که فضای تحلیلی مناسب را بازسازی کرده باشد. فقط در این صورت مداخلاتش می تواند خاصیت درمانی داشته باشد. بالاس(1990) اشاره می کند:
همان طور که بعضی از بیماران سایکوتیک مسئولیت واپس روی را به جای تقبل آن، روی روانکاو می اندازند، روانکاوان هم دوره های واپس روی را تحمل می کنند تا این که در طی زمان بهبود بیمار، بتوانند آن را به او انعکاس دهند. در چنین شرایطی بینش تحلیلی و تفسیر جایگاه اول درمانی را برای روانکاو دارد، کسی که قرار است اول بهتر شود. (ص. 352)
زمانی که روانکاو وظیفۀ خود درمانی را انجام داد، نیاز دارد صبورانه منتظر بماند تا نشانه ای از سمت بیمار دریافت کند، به این معنا که پذیرای تفسیر است. آماده بودن به واسطۀ رشد حسیِ غیر-من نمایان می شود، جایی که سوژۀ میانجی حاضر است، مشاهده گری که احساسات و افکار را به جای ادراکات واقعی مسلم، به مثابۀ یک خَلق درونی می داند (آگدن، 1986).
زمانی که آقای “ه” چنین گفت که«من از این که نمی توانم تو را در گرفتن خشمم برانگیزانم متنفرم.» یا «من سعی می کنم تو را طعمه ای قرار دهم تا خصوصیات مرا بگیری.»، او داشت گشایش هایی در فضای تحلیلی نشان می داد. به طور نمادین داشت دربارۀ اتفاقات رابطۀ روانکاو-بیمار فکر می کرد، یعنی بین نماد و چیزی که نمادسازی شده، تفاوت قائل می شد. وقتی نگرانی آشکارش دربارۀ این که مرا به جنون کشانده را ابراز کرد، به طور واضحی وارد وضعیت افسرده وار شده بود. همچنین اضطراب مرتبط با این که ممکن است به کسی صدمه زند، نشان دهندۀ این بود که برای مراقبت کردن از دیگری رشد کرده است. او شروع کرد به فکر کردن دربارۀ آنچه با من انجام می داد و آن را با صحنه ای از فیلم ترسناک جن گیر مقایسه کرد – ویلیام فریدکین،1974-، جایی که جن دختر کوچکی را که تصاحب کرده بود رها می کند و در کشیش فرو می رود تا او را به سوی مرگ کشاند.
آقای “ه” احساس می کرد بهای غلبه بر جنونش، به جنون کشاندن من است. کارپی (1989)، کسی که از به تعویق انداختن تفسیر دفاع می کرد، اشاره می کند که بیمار فقط وقتی می تواند از تفسیر استفاده کند که توانایی شناخت جنبه هایی از خود را در روانکاو را داشته باشد.
سرانجام زمانی که جنبه های جدا شدۀ بیمار به شکل احساسات عشق و نگرانی ظاهر شود، وظیفۀ روانکاو مرتبط کردن جنبه های جدا شده از طریق تفسیر است (گابارد، 1989)؛ (کرنبرگ، 1984). برای مثال، من به آقای “ه” نشان دادم که نفرتش از من همراه با احساس نگرانی برای من است. در ابتدا، یکپارچگی جنبه های مطلوب و منفور “خود” تهدیدآمیز خواهد بود و بیمار همچنان سعی می کند تا آنها را به نفرت برگرداند. مقاومت برای یکپارچه کردن و تغییر از هر نوعی می تواند به دسته ای از عوامل زیر مرتبط باشد (گابارد، 1989):
1. بدنام کردن دیگران مانع از این می شود که بیمار از احساسات دردناک حسادتش آگاه شود.
2. امتناع از ایجاد پیوند بین بازنمایی های مثبت و بازنمایی های منفی و مورد تنفر، که از نگه داشتنِ جنبه های مطلوبِ “خود” و “ابژه” که ممکن است با تاثیرات نفرت نابود شود، جلوگیری می کند. یک حملۀ گسترده به پیوند با ابژه های خوب در محیط، وجود دارد. (بیون، 1959)؛ ( کرنبرگ، 1977)؛ (گروتشتاین، 1981)
3. فانتزی های انتقام می تواند بیش از هر چیز دیگری، بزرگ ترین لذت را برای بیمار داشته باشد و رها کردن نفرت می تواند فقدان فانتزی انتقام را همراه داشته باشد.
4. همان طور که در بالا اشاره شد، هویت بیمار می تواند حول و حوش نفرت سازماندهی شده باشد، و تعدیل نفرت در بازنمایی های”خود” یا بازنمایی های “ابژه”، اغلب به مثابۀ شکلی از نابودی تجربه می شود.
5. ممکن است بیمار از طریق نفرت، حسی از معنا را برای خود ایجاد کرده باشد، و تغییر آن می تواند باعث شود تا بیمار با حسی از زندگی مواجه شود و این حالتی از بی معنایی تجربه می شود.

برخی یا تمام این عواملِ مقاومت می توانند در طی دورۀ نگه داشتن مورد توجه قرار گیرند. اما این مشاهدات زمانی اتفاق می افتد که نفرت بتواند نگه داشته شود و سپس موجب تفسیر شود، در چنین شرایطی بیمار می تواند وجود عوامل تعیین کنندۀ ناخودآگاه را تصدیق کند؛ در مورد آقای “ه” توانستم به او کمک کنم تا نقش نفرت را در اجتناب از احساس رها شدگی و فقدان ببیند. کارکرد نفرت در کاهش حسادت (envy) نیز می تواند تفسیر شود، اما فقط با احتیاط. به علاوه، اغلب چنین تفسیرهایی به عنوان یک فرونشانی تجربه می شوند. روانکاو احتمالا باید بیشتر روی این تمرکز کند که چطور شرم و درد به خاطر حسادت، بیمار را از ابراز ظرفیت کاملش برای عشق باز می دارد (روزنفلد، 1987). احساس پذیرفته شدن از طرف روانکاو فی النفسه می تواند به کاهش حسادت بیشتر کمک کند تا یک فعالیت تفسیری بیش از اندازه.
با هر تفسیری که بین جزایر عشق با هستۀ منفور در بیمار ارتباط برقرار کند، بیمار حس بیشتری از عاملیت ذهنی به دست می آورد. درنتیجه، یک وجه متفاوت از کار تحلیلی به عنوان نتیجۀ ورود به فضای تحلیلی و تحمل فضای آن، در بیمار شکل می گیرد. همان طور که آگدن (1989) مشاهده کرد، یکی از نتایج روانکاوی این است که بیمار محتوای ذهنی ناخودآگاه را به شکل متفاوتی تجربه کند. با ادامۀ تلاش های تفسیری حین زمان های پذیرش بیمار، او می تواند به تدریج احساس درک شدن پیدا کند و روانکاو را به عنوان شخصی ببیند که در عین نفرت داشتن، توانایی نگران شدن هم دارد. شواهدی وجود دارد مبنی بر این که تفسیرهای انتقالی به موقع می تواند اتحاد درمانی را در بیماران مرزی تقویت کند (گابارد و همکاران، 1988). هر مداخله راهی را برای آینده هموار می کند، طوری که اتحاد درمانی از این طریق می تواند افزایش یابد و بیمار متوجه شود که روانکاو همراه معتمدی است که اهداف مشترکی با بیمار دنبال می کند.
هدف از خاتمۀ درمان با بیمارانی که زیرمجموعۀ بیماران مرزی هستند به معنای از بین بردن تنفر نیست، بلکه تعدیل نفرت با عشق است. در پایان تحلیل آقای “ه”، او هنوز از من متنفر بود و این را هم به من می گفت. چراکه به او اجازه داده بودم رشد کند و بتواند برود. او همچنین به من گفت که اولین شخصی بودم که تا به حال واقعا به او گوش کرده بود و به این دلیل دلتنگ من می شود، در عین حال احساسات زیاد دیگری نیز داشت. من هم دلتنگ او می شدم.

خلاصه

انتقال نفرت، یک مانع اصلی در کار تحلیلی با بیماران مرزی است. روانکاو توسط این بیماران، بی رحمانه مورد نفرت واقع می شود طوری که به نظر می رسد به تفسیر پاسخگو نیستند. همانندسازی فرافکنانۀ مداوم این بیماران از بخش های نفرت انگیز دنیای درونی خود می تواند منجر به فرسودگی توانایی روانکاو برای نگه داشتن وضعیت تحلیلی و همچنین برون ریزی انتقال متقابل به شکل های مختلف شود. پیش از آن که بیمار و روانکاو در یک فضای تحلیلی قرار گیرند، دوره ی طولانی نگه داشتن در درمان لازم است.

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود نمایید.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: Content is protected !!