لطفا صبر کنید ...

credit-Suzanne-Bollas.jpg
دی ۳۰, ۱۳۹۷

کریستوفر بالاس، روانکاو و نویسنده‌ای بریتانیایی است که نقش برجسته‌ای در روانکاوی معاصر به عهده دارد.
او در سال ۱۹۴۳ در آمریکا به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در همان جا گذراند. پس از دریافت مدرک تاریخ، در یک مرکز نگهداری از کودکان اوتیستیک و اسکیزوفرنیک مشغول به کار شد، و از این طریق با روانکاوی به ویژه کارهای آنا فروید، بتلهایم و ماهلر آشنا شده و سپس به سمت کارهای ملانی کلاین و وینیکات کشیده شد تا بهتر بتواند دنیای درونی عمیقا آسیب دیده این کودکان را درک کند.
بالاس در حین آموزش بالینی در حوزه روانشناسی ایگو، در رشته ادبیات انگلیسی نیز تحصیل می‌کرد که رگه‌هایی از آن در انتخاب اصطلاحاتی مانند: Psychic genera و Personal idiom دیده می شود.
(پیدا کردن معادل دقیق برای این دو اصطلاح بسیار دشوار است. ما با توجه به مفهوم آنها از معادل های زایش روانی(تولد روانی) -برای سایکیک جِنِرا- و سبک یا مشخصه شخصی -برای پرسونال ایدیِم- استفاده کرده ایم).
سایر اصطلاحاتی که بالاس آنها را به واژگان تحلیلی اضافه کرد شامل موارد زیر است:
The transformational object, Extractive introjection, Violent innocence, The receptive unconscious

پس از آن بالاس به لندن نقل مکان کرد و از اساتید و سوپروایزرهای جامعه روانکاوی بریتانیا استفاده نمود که سایه نظریات آنها در تمامی کارهای او قابل مشاهده است.
اما در حین تاثیرپذیری قابل توجه از جامعه روانکاوی بریتانیا، بالاس یک تغییر موضع اساسی نسبت به آن‌ها نشان داده و تمرکز درمان تحلیلی را از رابطه انتقالی برداشته و تداعی آزاد را تکنیک محوری قرار داد. او معتقد بود تداعی آزاد بیمار همانند استایلِ ذهنی هنرمند، و مانند امضای شخصی فرد است، و نه از طریق محتوای اثر بلکه با توجه به فرم اثر قابل فهم می‌باشد.

بالاس با انتشار مقالات و کتب بسیار از جمله:
The shadow of the object (1978)
Being a character (1992)
Forces of destiny (1989)
سهم بسزایی در نظریه پردازی، تکنیک‌های درمانی و آسیب شناسی روان تحلیل‌گری داشته و توانسته تفکر روانکاوی را در ادبیات، معماری، تاریخ و سیاست به کار گیرد.
او همچنین سه رمان و تعداد زیادی نمایشنامه به رشته تحریر در آورده و از مهم‌ترین روانکاوان زنده دنیا به حساب می‌آید.

سایر کتب علمی مهم بالاس از قرار زیر است:
The Mystery of Things(1999)
Free Association(2002)
The Freudian Moment(2007)
The Evocative Object World(2009)
The Infinite Question (2009)
The Christopher Bollas Reader(2011)
Catch Them Before They Fall(2013)

مروری بر عقاید و نظریات کریستوفر بالاس

” کیست که سخن می‌گوید؟”
این پرسش و دو پرسش اساسی دیگر که:
“بیمار با چه کسی صحبت می‌کند؟” و “بیمار درباره چه چیزی صحبت می‌کند؟” اساس نظریات و 30 سال کار پژوهشی و بالینی کریستوفر بالاس هستند.

بالاس در نظریات خود از داستان آدمها صحبت می‌کند، از آنچه که نه غریزی و تحمیلی، بلکه خودخواسته و خودهمخوان است.

او بر بخش های سالم شخصیت تاکید می کند و به اعتقاد او اگر انسان به “سبک شخصی” خودش اعتماد کرده و سخن ناخودآگاهش را بشنود و به آن اجازه “دریافت” دهد، می تواند از آسیب ها و تروماهای زندگی اش، به شکل سازنده ای استفاده کرده و ازین طریق به نوعی “زایش روانی” رسیده و به خرد شخصی خودش دست یابد.

بالاس آدمی را نگارنده داستان زندگی خود می‌داند. او انسان را دارای چشم اندازی نسبت به آینده در نظر می‌گیرد، این چشم‌انداز ناشی از میل انسان به ایجاد فرم است. منظور بالاس از این فرم، قالبی شخصی می‌باشد که معانی مختلف داخل آن ریخته می‌شود و شکل می‌گیرد، در ضمن این قالب دارای هوش و میل به وجود نیز هست.

بالاس با توجه به سابقه تحصیلی در رشته ادبیات و تعداد زیادی رمان و نمایشنامه، روان و سرشت انسان را نیز در قالب ادبیات نهاده و نظریات و مفاهیم خود را نیز با “سبک شخصیِ” منحصر به فردش بیان می‌کند.

اصطلاحات مورد استفاده بالاس نیز از دنیای ادبیات و داستان برآمده‌اند. از مهم‌ترین مفاهیمی که او به شرح و بسط آن‌ها پرداخته مفهوم “سبک یا مشخصه شخصی” یا پرسونال ایدیِم، و “زایش روانی” یا سایکیک جِنِرا می باشد.
بالاس برای طرح این مفاهیم و در تقابل با نظریه “سرکوب یا واپس رانیِ” فروید، به توضیح نظریه “دریافت” می‌پردازد. او معتقد است که مواد “دریافت شده” [از ناخودآگاه]، برخلاف مواد “سرکوب شده”، مجموعه‌ای از افکار، خاطرات و احساسات هستند که هدفشان فرار از سانسور نیست، بلکه به دنبال رشد و گسترش [ظرفیت های فرد] به طور ناهوشیار، و بدون دخالت هوشیاری هستند، و در نهایت به وجود نمادین فرد کمک کرده و باعث ابراز وجود او می‌شوند.

بالاس سایکیک جنرا یا “زایش روانی” را ناشی از خود حقیقی و حاصل خلاقیت و سازندگی می‌داند.
مفهوم چالش برانگیزی که در ادامه بالاس آن را معرفی می‌کند، پرسونال ایدیِم یا “سبک و استایل شخصی” است این مفاهیم در ادامه با جزئیات بیشتری توضیح داده خواهند شد.

پرسونال ایدیِم، همانندسازی فرافکنانه، و ژویسانس

بالاس تاکید خاصی روی همانندسازی فرافکنانه به شکل مثبت آن دارد. فرد، گاهی ناچار است که یک هشیاری تقلیل یافته از خودش داشته باشد و ارتباطش را برای مدتی با بخش هایی از خودش از دست بدهد. در نتیجه، آن را روی موضوعاتی که شرایط اش را دارند سرمایه گذاری نماید. چیزهایی که به این موضوعات روانی تحمیل می شود، ماتریکسی ناخودآگاه را برای رویاها، فانتزی ها، و دانش بازتابی فراهم می کنند. وقتی فرد کتاب خاصی را برای خواندن انتخاب می کند یا به موسیقی خاصی گوش می دهد، او موضوعات متفاوتی را برگزیده که امکان پردازش ابعاد متفاوتط از او را داشته و به تحول ذهنی او کمک می کنند.
او می گوید، ما می اندیشیم، رویا می بینیم، و موضوعاتی را در دنیای درون روانی مان برمی گزینیم، بدون اینکه دلیل آنها را بدانیم.
انتخاب هایی که در زمان کودکی می کنیم و همچنان در طول بزرگسالی به این انتخاب کردن ادامه میدهیم، همه به طور ناهشیار تعیین می شوند. “اید” یا بخش لذت جوی هریک از ما، لذت خود را در انتخاب موضوعات خیلی خاصی می بیند و تجارب مخصوص به ما را برایمان رقم می زند. و بنابراین، ما خودِ واقعی مان را در راه دستیابی به آن موضوعات میابیم و در نتیجه ی دستیابی به آن دچار لذتی می شویم که بالاس آن را ژویسانس می نامد. او این اصطلاح را از لاکان وام گرفته است. این یک لذت اصیل است که ما آن را بواسطه ی موضوعاتی که بر می گزینیم و به ما در فرایند دستیابی به تجارب تحول آفرین کمک می کنند، تجربه می کنیم.

بالاس در “نیروهای سرنوشت”، مفهوم ژویسانس را به ارمغان می آورد: “… یک نوع تجربه مسرت بخش که ما احساس می کنیم وقتی درکی ناهشیار از ارتباط خود حقیقی مان با دنیای بیرونی پیدا می کنیم که نوع خیلی خاصی از لذت است من این تعریف را برای واژه ژویسانس بسیار مناسب می بینم. که بخش مهمی از تئوری لاکان است. بالاس فکر می کند که بعضی از موضوعات به عنوان کلید های روان شناختی عمل می کنند که درهایی را به روی تجارب ناهشیار غنی تر و عمیق تری باز می کنند.

اینگونه است که یک ساختار عمیق و خاموش، به شکل یک بیان سطحی [از انتخاب موضوع] تغییر شکل می دهد. اینگونه است که خود واقعی ما آزاد می شود و می توانیم ژویسانس را تجربه کنیم.

در نتیجه، با شناختن چیزهایی که روان ما را درگیر خود می کنند و معنایی که برای ما دارند، می توانیم به هسته اصلی شخصیت مان پی ببریم که بالاس آن را پرسونال ایدیِم (یا سبک شخصی) می نامد. که شبیه امضا یا اثر انگشت هرفرد است که مختص او بوده و بیان کننده او می باشد.

بالاس می گوید سبک مشخصه فردی (پرسونال ایدیِم) از زمان تولد با ما به دنیا می آید و هریک از ما از زمان تولد مجهز به آن هستیم. این پرسونال ایدیِم، ساختاری روانی است که هسته ی “خود” ما را تشکیل می دهد. “خود” ما به طور ناهوشیار خودش را رشد می دهد، به طور متناقضی باید گفت که “خود” نیز امری ناهشیار است و به معنی وجود بسیار خاصِ درونی ماست؛ آنچه هشیاری ما را هدایت می کند، و هسته ی درونی ما را تشکیل میدهد. این همان چیزی است که توجه ما را به موضوعات خاص برمی انگیزد، خاصیت ما را بیان میکند و همان رمز و راز ماست؛ معمای وجودمان!

ما جهان، مردم، موضوعات و اتفاقات را از دریچه ذهنیت خود و معنایی که سبک شخصی ما تعیین می کند، می بینیم.تا زمانی که ما بر اساس این دنیای شخصی زندگی کنیم، به موضوعاتی زاینده و بارآور دست پیدا می کنیم که زندگی روانی مان را غنی می کند و به ما در تجربه خود حقیقی مان کمک می کند.

در اصطلاح شناسی بالاس، پرسونال ایدیِم و خود حقیقی تقریبا مترادف باهم هستند. او در “نیروهای سرنوشت” می نویسد: پرسونال ایدیِم در واقع هسته ی خاص شخصیت هر فرد است که شکل گیری شخصیت او را تعیین می کند و می تواند تحت شرایط خاص و مطلوب، خود را رشد داده، و ابراز نماید. پرسونال ایدیِم اساس شخصیت هر فرد است و ما اگر نگاه عمیق و ظریف به افراد داشته باشیم، می توانیم به ایدیِم یا مشخصه ی آنها پی ببریم. چنین دانشی، از نوع “دانش غیر قابل تفکر” است.

چرا موضوعات خاصی برای ما اهمیت پیدا می کنند؟

بالاس توضیح میدهد که زندگی چرخه ای از تغییر و تحولات (ترنسفورمیشن) متقابل است. انتخاب هایی که ما را دچار شعف می کند، ژویسانس یا لذتی را در  ما ایجاد می کنند که ناشی از یافتن خود حقیقی مان است. این برکتی است که ناشی از مواجهه با موضوعات خاصی در دنیای بیرونی است که سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم ما را آزاد می کند تا بتواند خود را ابراز نموده و قابل استفاده شود. این مهم است که خواننده بداند که ما این موضوعات را صرفا به خاطر علاقه داشتن به آنها انتخاب نمی کنیم، بلکه این موضوعات را انتخاب می کنیم چون آنها به نوعی ما را “صدا می زنند” و ما نمی توانیم نسبت به آنها بی تفاوت باشیم. این دقیقا همان چیزی است که ما را قادر می سازد کیفیت تجربه ی یک فرد دیگر را تشخیص دهیم، همان چیزی که سبک شخصی او را می سازد که در جریان انتخاب موضوعات برانگیزاننده و تغذیه کننده اتفاق می افتد. این همان چیزی است که بالاس آن را “تجلی” می نامد. به احتمال زیاد پس از یک کار درونی شدید این موضوعات تحریک کننده می توانند شدیدا الهام بخش بوده و دیدگاه های مهمی را در فرد ایجاد کنند.
این فرمول بالاس برای کسی که این تجارب را زیسته است، و می تواند واقعیت های روزمره را جذب کند، فوق العاده است. او می گوید هزاران مورد از موضوعاتی که ما را احاطه کرده اند، به “فضای میانجی” تعلق دارند، جایی که فرد موضوعات خاصی را می یابد که می توانند موجودیت او را متحول سازند. اینها موضوعاتی هستند که ما را به سمت خود حقیقی مان هدایت می کنند و به “سبک شخصی” ما (پرسونال ایدیِم ما) مربوط هستند.
بگذارید مثالی بزنم. برای مثال من فیلمی را می بینم یا کتابی را می خوانم که به اصطلاح من را “صدا می زند” و با بخش خاصی از درون من ارتباط برقرار می کند و من پس از خواندن آن به خودم می گویم “اووو… من تغییر کرده ام” یا متحول شده ام. ممکن است این چیزها لزوما چیزهایی لذت بخش یا خوشایند نباشند، اما پس از پایان آنها ما احساس می کنیم آنها به نوعی ما را تغییر داده اند. مثلا من کتاب “Being a Character”  بالاس را مدت ها در کتابخانه ام داشتم. اما پس از دیدن یک رویا که آشفته ام کرد و جرقه ای از خود حقیقی ام بود، سراغ آن رفتم و در واقع “موضوعی جدید” را انتخاب کردم که توانست من را متحول کند. در طی خواندن آن دیدم که مدت ها غرق در رویا در مورد موضوع “ابژه ی تحول آفرین” (transformational object) بالاس شده ام.

موضوعات مختلفی که برمی گزینیم ما را تغییر می دهند و تجربه متفاوتی را از خودمان برایمان می سازند. هر تحربه با موضوعی جدید، می تواند امکان یک تولد تازه را فراهم کند. کار با موضوعات واقعی برای تجربه عمیق تری از خود، و تحقق بخش های بیشتری از خود، مبنایی است برای درک اینکه چرا موجود انسانی خود را در رویا غرق می کند.

شکی نیست که انتخاب این موضوعات برای همه اتفاق نمی افتد و افراد ممکن است موضوعات را به این دلیل برگزینند که اضطرابشان را کاهش داده یا آن را بپوشاند. یا به این دلیل که آن موضوعات حالشان را بهتر می کنند و از حال بد نجاتشان می دهند. در اینجا بالاس بیان می کند که پاتولوژی و آسیبهای ما می توانند ما را به سمت انتخاب موضوعاتی هدایت کنند که بیماری ناهشیار ما آنها را برمی انگیزد. در اینجاست که روانکاوی وارد می شود و به فرد کمک می کند که به خود حقیقی اش نزدیک تر شود.

ازآنجا که ما نمی توانیم نتیجه انتخاب هایمان را پیش بینی کنیم، آزاد شدن سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم نیازمند ریسک پذیری و تن دادن به خطر است. در نتیجه رفتن به سمت “تبدیل شدن به یک شخصیت” (being a character)، نیازمند تحمل ابهام و عدم اطمینان و پذیرش خطر است. این تجارب مبهم و ریسکی، میتواند ما را از درگیر شدن با موضوعاتی که ما را “صدا می زنند” بازدارند و ما از ترس گم شدن در آنها، از آنها دوری کنیم.

درباب پیدا کردن مشخصه فردی و تبدیل تروما به جنرا

از نظر بالاس، کارکرد تروما این است که تجارب مخرب را در شبکه ای از تجارب تروماتیک بگنجاند . تروما در ذات غریزه مرگ نهفته است. شکی نیست که کودکی که دچار تروما شده است نیز “خود” ی را شکل می دهد. اما این خود ” ابژه های بد را درونی کرده و هدف آن بیشتر کنترل اثرات منفی ای است که والدینش در او ایجاد کرده اند، تا تحقق “خود” اش.
اگر تروما بتواند به صورت نمادین کارکرد داشته باشد، ، در گفتمان ها، نقاشی، یا نویسندگی، هدفش از بین بردن اثرات مخرب و مزاحمی است که در دل خود دارد و این کار را از طریق تکرار یا جابجایی انجام می دهد. در این صورت یک کودک یا بزرگسال انتخاب می کند که ترومایش را به یکسری افکار گره بزند که او را از واقعیت دنیای بیرونی دور نماید. تروما می تواند خود را در قالب برون ریزی (acting out)، کار خلاقانه، یا ارتباطات انسانی دوباره نمایان کند.
در واقع کار تروما یک نوع تکرار نمادین است نه رشد و گسترش و فرا رفتن به شیوه نمادین!
این در حالی است که جِنِرا یا زایش روانی، نوعی استفاده سازنده و زاینده از اتفاقات و تجربه ها است. بالاس این اصطلاح را از واژه هایی مانند پیدایش (genesis)، به وجود آمدن (engender)، و ژن (gen) گرفته است که تلویحا به معنی “به دنیا آمدن” است.
جِنِرا، نوعی “هوش ویژه” است. ما میدانیم که جنرا حاصل نفوذ زیاد محیط در فرد است وقتی فرد دارد وارد تجربه تروما می شود. در این حال او دچار شوکی می شود که اساسا از بیرون به او وارد شده و سپس به تغییرات روانی پیوسته، و تجدید شده تبدیل می شود.
معمولا تروما ها به خاطر انکار بیان نشده باقی میمانند، وقتی تروما اتفاق می افتد قوه حافظه درمورد آن از کار می افتد و فقط تروما است که باقی می ماند. آیا تروما واقعا اتفاق افتاده است یا نه؟ شاید یک توهم است!؟ سردرگمی ذهنی درباره تروما ادامه میابد و همراه با احساس تنهایی تحمل می شود، که خودش تجربه ای تروماتیک است. بالاس برای تروما یک همتا در نظر میگیرد و آن جنرا است. در نتیجه هردو این دو اصل -تروما و جنرا- به عنوان آمادگی های اساسی ایگو در ارتباط با واقعیت تعریف می شوند، که از تجربیات کودک در ارتباط با والدینش حاصل شده است”.

افراد معمولا بیشتر وقت خود را صرف بازداری از تروما و فرار از آن میکنند تا تبدیل آن به جِنرا یا زایش. اما فردی که نه تنها به فرایند های تروماتیک اجازه بروز میدهد، بلکه آن را به آیدیوم و سبک شخصی اش تبدیل می کند، می تواند لذت یا شعفی را تجربه کند که بالاس آن را ژویسانس مینامد.
کسی که یک بار ژویسانس را تجربه کند، دیگر هیچ وقت نمیتواند از آن دست بکشد.
نتیجه زایش روانی، نوعی “بازآفرینی ذوق و فضیلت” است که بالاس آن را “حکمت” مینامد.

سرنوشت (destiny)

از دیدگاه بالاس، سرنوشت موجود انسانی، پذیرش و سازگاری با واقعیت نیست (در تقابل با نظر روانشناسان ایگو). بالاس معتقد است وجود انسانی، وجودی پارادوکسیکال است: ما همانطور که بزرگ می شویم، ساختار روانی مان پیچیده تر می شود و در نتیجه ما نیز موجوداتی پیچیده تر و رازآلود تر می شویم. “خود” ما، با تبدیل خودش به “سبک شخصی”، برای خودش نیز رازآلوده تر و پیچیده تر خواهد شد، و در نتیجه، او سازگاری کمتری با واقعیت خواهد یافت!
از نظر بالاس، بالغ شدن، به معنی کسب عدم اطمینان در مورد معنای خود یا معنای زندگی مان است، و این همان چیزی است که بالاس آن را “حکمت یا خِرَد” می نامد. او در کتاب being a character، به ارزش معمای وجود، معنویت، و حکمت می پردازد و می گوید این تجاربی است که ما مشابه آن را در فرایند روانکاوی و تحلیل خود به دست می آوریم.
این همان چیزی است که او “موجودیت های درونی  می نامد. این موجودیت های درونی، ما را به فضای “دریافت” و پذیرش افراد خاصی رهنمون می شوند و بالعکس. ما همچنین پناهگاه موجودیت های درونی برخی افراد می شویم که بالاس آن را ارتباط روحانی می نامد.
او آرامش را در سفر انسان به سوی حکمت و خردورزی می بیند که مثل همیشه با “علامتی از سوال” مشخص می شود (سوالات بی انتها!).

ماهیت خداگونه روان انسان

بالاس معتقد است روان انسان ماهیتی خداگونه دارد و ما برای تحقق آن باید به آن اجازه “دریافت” دهیم و دریچه های آن را برای نشانه ها و اتفاقاتی که به فرایند زایش او کمک می کنند باز بگذاریم. این فرایندها به شکل ناخودآگاه و در لحظات خاصی اتفاق می افتند، لحظاتی که میتوانند سرنوشت ما را بسازند و ما باید درهای روانمان را به سمت آنها بگشاییم و به موضوعات اجازه دهیم خود را بر ما ارائه کنند. اگر ما تحمل عدم اطمینان را داشته باشیم و خطر کنیم، نیروی سرنوشتی را که در موضوعات نامشخصی که خود را به ما عرضه می کنند پنهان شده، خواهیم دید و از تجارب عمیق انسانی بهره خواهیم برد. این تجارب تجاربی بسیار عمیق و شبیه تجارب معنوی و دیندارانه میباشد.
بالاس غریزه شکوفا کردن خود را “غریزه سرنوشت” مینامد. غریزه ای که ما را به سمت تحقق سبک شخصی یا آیدیوم خاص خودمان رهنمون میسازد و ما باید به آن اجازه دریافت دهیم تا در فضای مبهم و غیر مطمئنی که انتخاب موضوعات خاص در پی دارند رشد کرده و خودش را عرضه کند.

بالاس به عنوان تحلیلگر

تمرکز بالاس به عنوان تحلیلگر، بیشتر روی شیوه های مختلفی است که ساختار زاینده و خلاقانه داشته، و اینکه این ساختارها چگونه موضوعاتی را برمی گزینند که بیانگر سبک شخصی فرد است. طبق گفته بالاس: “زایش یا جنرا، در طی فعالیتی “بازی گونه” اتفاق می افتد که فرد در نتیجه آن، رنج روانی و دورنمای تروماتیک (آسیب زای) خودش را متحول ساخته [و به فرایندی زاینده و حاصل مند تبدیل میکند]”.
در این فرایند است که فرد از آسیب ها و تجارب دردناک خود، واقعیت هایی جدید و دنیایی متفاوت خلق می کند. در نتیجه این تحول، که در جریان فرایندی خلاقانه و زاینده رخ میدهد، تروما تبدیل به زایش می شود و واقعیتی جدید را برای فرد می سازد.

بالاس صریحا ازما میخواهد به جای تمرکز بر بخش های ناسالم و پاتولوژیک شخصیت درمانجویانمان، روی بخش های خلاقانه و سالم شخصیت آنها توجه داشته باشیم. او میگوید ما با تمرکزِ صِرف بر بخش های پاتولوژیک و ناسالم، درمانجویانمان را از کشف منابع درونی شان بازمیداریم.

او همچنین معتقد است که جنگ میان مکاتب مختلف روانکاوی، میتواند به اینکه ما در درمان “سبک شخصی” خودمان را پیدا کنیم آسیب بزند. زیرا وقتی شما به جریان خاصی که زیر سایه نام هایی مثل ملانی کلاین، لاکان، وینیکات و… شکل گرفته، تعلق داشته باشید، چگونه میتوانید درمان خود را بر اساس راهی که در زندگی برگزیده اید شکل دهید؟ (چه به عنوان تحلیلگر و چه به عنوان تحلیل شونده)
در اینصورت باید بپرسیم وقتی میخواهیم تحلیل کنیم از کدام مسیر برویم؟ مناسب ترین پاسخ این است: “خودمان باشیم” و چیزی را برگزینیم که با ما همخوانی داشته باشد. در اینصورت با توتم های روانکاوی چه کنیم؟
بالاس در فصل “وضعیت ذهن فاشیستی” در کتاب ‘تبدیل شدن به یک شخصیت’ بیان می کند ذهن فاشیستی میخواهد از آلودگی (نظری) دوری کرده و بر گزینش یک تئوری خالص یا یک روانکاوی خالص تاکید می ورزد.
اما بالاس ترجیح می دهد که از این انحصارگرایی نظری دوری کرده و ذهنش را آماده “دریافت” های ناخودآگاهش نماید تا بتواند “سبک شخصی” خودش را در درمان داشته باشد.

او خودش را مخالف هرگونه حرکت رسمی درون فیلد روانکاوی میداند و می گوید مخالف هرگونه کلاینین ایسم، لاکانین ایسم، وینیکاتین ایسم است ولی فرویدینیسم را به رسمیت می شناسد و مخالف کنارگذاشتن نظریه فروید بوده و فکر میکند ایجاد این همه کلیسا و پاپ در روانکاوی، می تواند غیرسازنده و آسیب زننده باشد.
در عین حال، او میگوید از خواندن، فکر کردن و غرق شدن در نوشته های کلاین، بیون، لکان، کوهات و … به شدت لذت می برد.

آنالیست و آنالیزان| فرایند تغییر در روند تحلیل

در شرایط خاص تحلیل، دو فرد –آنالیست و آنالیزان- روایت ها و موضوعات ذهنی ای را انتخاب می کنند که درمورد وضعیت درونی آنها با یکدیگر سخن می گوید. و در گذر زمان، هردو آنها متحول می شوند (ترنسفورم می شوند) تا اینکه روانکاوی تبدیل به یک مشارکت دو نفره می شود. گرچه تمرکز بر تحول آنالیزان است، اما تحلیلگر نیز خودش را در حال متحول شدن میابد زیرا آنالیزان مسایل ناهشیار مختلفی را در او فراخوانی می کند، درحالی که هردو آنها هشیاری اندکی به این تجارب درونی که بین آنها اتفاق می افتد دارند. مثلا وقتی آنالیزان میگوید بامادرش ناهار خورده یافیلم دیده است، تحلیلگر به تجربه خودش از غذاخورن یا فیلم دیدن برمیگردد و به تدریج این تجارب مشترک که در فضای تحلیلی بیان می شوند، به ارتباطی ناهشیار تبدیل شده و زبانی مشترک را در طول جریان تحلیل بین آنها ایجاد می کند. در نتیجه حتی اگر هیچیک از آنها به طور هشیارانه متوجه نشوند، این ارتباطات نقش تعیین کننده ای را در ایجاد و خلق آن روانکاوی خاص ایفا می کنند. در نتیجه در هردو آنها ساختارهای روانی خاصی ایجاد شده و هردو آنها تغییر می کنند.

در نهایت، بالاس معتقد است ما به عنوان روانکاو، باید سبک شخصی خود را بیابیم و آنچه با تجربه عمیق درونی ما گره میخورد را برگزینیم تا بتوانیم درمانی درست، اصیل و مبتنی بر سبک شخصی خودمان ارایه دهیم نه اینکه مانند فردی باشیم که هیچ “خود” ی نداشته و صرفا از دیگران الگوبرداری میکند. البته این به معنای زیر سوال بردن تئوری های مختلف نیست، بلکه به معنای دریافت موضوعاتی است که با سبک شخصی ما همخوان بوده و نسخه منحصر به فرد ما را ارائه می کند.

نویسندگان: دکتر عادله عزتی، حوریه رضایی

 

منابع: Christopher Bollas

Institute for psychoanalysis

(2012) The Christopher Bollas Reader

 

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

Negar_18062018_224226.png
خرداد ۲۷, ۱۳۹۷

مقاله ی زندگی و کار ویلفرد بیون/ نوشته ی کریس ماوسون/ مترجم: راحله زمانی مزده

چقدر سخت است که ما پی ببریم برخی ازکتاب ها را نباید صرفا “خواند” – بلکه باید از خواندن آنها یک تجربه هیجانی بدست آورد. البته این کار در مقایسه با روخوانی کتاب بسیار آهسته تر پیش می رود. فراهم کردن زمان و شرایط لازم برای اختصاص دادن زمانی جهت خواندن کتاب همراه باتجربه هیجانی بسیار دشوار است (بیون، روی دیگر نبوغ -نامه های او به دخترش نیکولا).

سخنان مقدماتی و تقدیر و تشکر

در سال 1997 من در یک کنفرانس در شهر تورینِ ایتالیا شرکت کردم که به مناسبت صدمین سال تولد ویلفرد بیون برگزار شده بود. من در این کنفرانس یک مقاله بالینی کوتاه روی موضوع کارهای بیون ارائه کردم. پس از آن مقاله بود که برای اولین بار خانواده بیون را ملاقات کردم و چند سال بعد فرانسسکا بیون – همسر بیون و ویراستار اولیه آثار او – و الیور راثبون، ازمن خواستند تا نسخه ای کامل از آثار بیون را که شامل آثار منتشر نشده او می شد را ویرایش کنم. به خاطر کمک های صبورانه و همیشگی فرانسسکا بیون در شناخت و یافتن سیرِ ایده های همسرش، شفاف ساختن ریشه بسیاری از آنها، و کمک به هموار شدن مسیر، در شرایطی که گاه ایده ها برای هر دوی ما مبهم بود، بسیار از او سپاسگزارم. من توانستم به بسیاری از منابع بیون و بسیاری از کتاب های موجود در کتابخانه اش دسترسی پیدا کنم. بتی جوزف، هانا سگال، و مایکل فلدمن کمک های ارزشمندی به من کردند تا بتوانم تجربه کنم که چطور تفکر بیون و کلاین را بصورتی ادغام کنم که طبیعی، روان وکاربردی باشد. طوری که رون بریتون به آن “آشفتگی معمول در کارهای بالینی روزمره” می گفت.

قبل از ادامه دادن به بحث باید بگویم اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم به خاطرم رسید که ما در روان تحلیلی مدیون کارهای پیشتاز و ارزشمند روانپزشکان هستیم. قبل از اینکه بیون آموزش روان درمانی و سپس تحلیل گری ببیند، روانپزشک ارتش بود. هانا سگال و هربر روزنفلد نیز همین شرایط را داشتند – نزدیک ترین همکارانِ او که پیرو مکتب کلاین بودند. شاید تماس نزدیک آنها با بیماران شدیداً مزمن، ازجمله آنهایی که از اسکیزوفرنی و سایکوزِ مانیک دپرسیو رنج می بردند، این شهامت را به آنها داد که با استفاده از یک روش روان تحلیلی ابتدایی و تغییر نیافته روی بیماران کار کنند. البته تحلیل فردی آنها توسط ملانی کلاین نیز عامل تاثیرگذاری در پیمودن این مسیربود. با کارهای پیشتاز این سه نفر فانتزی ها و مکانیسم های موجود در ژرفنای سایکوتیکِ ذهن، شفاف شده و همزمان نیز دانش ما از رویکرد روان تحلیلی عمیق تر گردید.

اشاره هایی به دشواریِ کار

در سال 1980 ،سال بعد از مرگ ویلفرد بیون، ژورنال محلیِ کلینیکِ تاویستاک، به طور اختصاصی به مقالاتی درمورد تاثیراتِ بیون در روان تحلیلی پرداخت؛ مقالاتی که توسط افرادی نوشته می شدند که بیون را می شناخته اند.

در ادامه می خواهم بگویم علاوه بر مقاله ای عالی که توسط ایسکا سالتزبرگر-ویتنبرگ با عنوان “تصور بیون از یک نگرش روان تحلیلی”نوشته شد، یک مقاله بسیار زیبا نیز توسط آنا هیلتون چاپ شد که در آن او ارتباط ها و شباهت هایی بین ویلفرد بیون و تی اس الیوت پیدا کرده بود. او در این مقاله اشاره کرده که بیون و الیوت دارای یک دیدگاه مشابه درموردِ رشته های روان تحلیلی و ادبیات بودند، و اینکه موضِع آنها در ارتباط با همکاران و دانشجویان نیز قابل مقایسه و مشابه بوده است. هردوی آنها واکنش ها و پاسخ های آمیخته با تندی و احترام عمیق را از خود نشان می دادند. همچنین در این ژورنال، مقاله ای توسط آلان شاتل وورث، درمورد دشواریِ خواندن آثار بیون چاپ شد، چیزی که از نظر من کمی در آن افراط شده است، و اینکه او بیون را در آن بسیار آرمانی سازی کرده بود. ما نیاز داریم که به خود یادآوری کنیم که درکِ نوشته های فروید و همچنین کلاین اصلاً کار ساده ای نیست، اگرچه نوشته های فروید یک صراحت و روشنی زیبا را در خود دارد.

بیون در مقدمه خود برای کتابِ یادگیری از تجربه نوشت: “برخی از ابهامات بدین خاطر پیش می آید که غیرممکن است نوشتن را، بدون داشتن پیش فرض آشنایی با برخی از جنبه های یک مطلب که بعداً روی آن کار خواهد شد، شروع کنیم. اگر خواننده بطور سرراست پیش برود و به خواندن ادامه دهد، این نکات مبهم با پیشرفت او در کتاب برایش روشن تر می شوند. متاسفانه ابهاماتی نیز هستند که به واسطه ناتوانی من در روشن تر کردن آنها بوجود آمده است. ممکن است چالش خواننده برای شفاف کردن نکات مبهم به نوعی تجربه پاداش را برایش بهمراه داشته باشد، و این تجربه ای نیست که با حس اجبار همراه باشد، همانطورکه من نیز به اجبار سعی در روشن سازی مسئله ای در نوشته هایم نداشتم.”

بیون خودش به خوانندگان آثارش پیشنهاد می کند در مورد خواندن نوشته هایش همان حالت ذهنی را داشته باشند که در موقعیت تحلیلی برای فهم و گیرندگی بیشتر لازم است داشته باشند. همان موضوع مموری و دیزایر (برای به حد اکثر رساندن فهم دنیای بیمار)، و همینطور کارکرد ریوری (فکر و خیال) و عناصر آلفا.

سبک نوشتن بیون به گونه ای است که گاه بطرز عجیبی پدیده مورد بحث در متن را در ذهن خواننده بازآفرینی می کند؛ به قول آندره گرین، بیون باعث می شود ما در حین مطالعه آثارش “شاهدِ فرایند باز و روشن شدن تفکراتش باشیم”.

آنا هالتون این “دشواری در خواندن” را با چیزی مقایسه کرده است که الیوت نسبت به آن بسیار مشتاق بود: الیوت در سخنرانی های دانشگاه هاروارد بیان کرد که چگونه پیش فرض های مربوط به یک شعر بر پذیرا بودن ما نسبت به آن تاثیر می گذارد. ” دشواریِ شعر (و شعر مدرنِ دشوار) می تواند به چندین دلیل باشد؛ اول اینکه ممکن است دلایلی شخصی وجود داشته باشد که مثلاً یک شاعر اصلاً نتواند خودش را به شیوه ای واضح ابراز کند، و مجبور شود که به شیوه ای مبهم این کار را انجام دهد؛ درحالیکه این امر می تواند تاسف بارباشد، اما از نظر من باید خوشحال باشیم که شاعر حداقل توانسته خودش را به نحوی ابراز کند. یا دشواری شعر می تواند فقط به خاطر ابتکار و تازگی آن باشد؛ ودلیل دیگر دشواری می تواند بدین سبب اتفاق بیافتد که به خواننده گفته می شود، یا خود خواننده فکر می کند، که این شعر قرار است دشوار باشد. هنگامی که خواننده ی عادی را از مبهم بودن شعر آگاه می کنیم، او به یک حالت آشفتگی و بهت فرو می رود که تاثیری منفی بر قدرت درکش از شعر می گذارد. خواننده به جای شروع کردن شعر با حساسیت، حواسِ خود را با اشتیاق و میل به باهوش بودن، گیج و آشفته می کند و به سختی به دنبال مفهوم خاصی در شعر می گردد، اما نمی داند آن مفهوم چیست – و یا آن که او آرزو دارد برداشت اشتباه از آن نداشته باشد. گویی چیزی شبیه به ترس از صحنه وجود دارد، ولی در واقع این افراد ترسی مشابه رو به رو شدن با نمایشی ترسناک را تجربه می کنند. خواننده ی باتجربه تر، که در این موضوعات به آگاهی بیشتر دست پیدا کرده، خود را در اجبار درک شعر قرار نمی دهد؛ حداقل در ابتدا چالشی برای درک و یافتن چیزی نمی کند. می دانم که برخی از اشعاری که من بیشترین وفاداری و ارادت را به آنها دارم، آن دسته از اشعاری هستند که در ابتدای خواندن آنها اصلاً چیزی درک نکرده بودم؛ برخی نیز اشعاری هستند که هنوز مطمئن نیستم آنها را درک کرده ام یا خیر؛ بعنوان مثال اشعار شکسپیر.

و درنهایت، دشواری آخر آن چیزی است که نویسنده در شعر جا گذاشته و خواننده عادت به پیدا کردن آن دارد؛ خواننده با حالتی گیج و آشفته درمورد مطلبی که در شعر غایب است فکر می کند، و ذهن خودش را با “معنایی” معماگونه گیج می کند که اصلاً در شعر وجود ندارد، و قرار هم نیست در آن باشد.

کاربرد اصلی “معنای” شعر، بطور معمول می تواند این باشد که یکی از عادت های خواننده، یعنی عادت به منحرف کردن و آرام کردن ذهن، را ارضا کند: همانطور که سارق همیشه یک تکه گوشت دارد که به سگِ نگهبان خانه بدهد. (الیوت، 1933 ،ص 150-151″).

ویلفرد بیون

ویلفرد بیون یک شخصیت تاثیرگذار توانا و اصیل در روان تحلیلی بود. او یکی از اولین افرادی بود که بیماران دارای حالت های سایکوتیک را با استفاده از یک تکنیک تحلیلی سازگار با این افراد، تحلیل می کرد. او نظریه های موجود مربوط به فرایندهای فرافکنانه را گسترش داده و ابزارهای مفهومی جدیدی را تدوین کرد. میزان همکاری بین هانا سگال، ویلفرد بیون و هربرت روزنفلد در کارهایشان با بیماران سایکوتیک در طول اواخر دهه 1950 و بحث های آنها با ملانی کلاین در آن دوران، بصورتی بود که نمی توان تاثیرات دقیق فرد به فرد آنها را در تدوین نظریه ی دونیم سازی، همانند سازی فرافکن، خیال پردازی ناهشیار و کاربرد انتقال متقابل از هم تفکیک کرد. همانطور که ملتزر (1979،1981)، کارپی (1989 ،ص 287) و فلدمن (2009 ،ص 33؛ ص 42) اشاره کرده اند، این سه تحلیلگر پیشتاز، نه تنها رویکرد بالینی و نظریِ کلاین را حفظ کردند، بلکه از طریق بسط و گسترشِ مفهوم همانندسازی فرافکن و انتقال متقابل توانستند رویکرد کلاین را عمیق تر و گسترده تر نمایند.

ویلفرد بیون در سال 1897 در اواخر قرن 19 در شهر موترا به دنیا آمد، شهری که امروز به آن ماتورا می گویند، و در ایالت شمالی اوتار پراداش (ایالتی هندی) است که در حدود 30 مایلیِ شمال آگرا قرار گرفته است. پدرش فردریک فلیت وود بیون، یک مهندس عمران بود که روی پروژه های آبیاری کار می کرد. او یک خواهر با نام ادنا داشت، که سه سال کوچک تر از او بود، اما این دو خیلی کم مادرشان رودا یا پدرشان را می دیدند، و هر موقع زمانی را با پدر و مادر سپری می کردند بطور کلی آن دو را افرادی خشک و رسمی می یافتند. بیون در خاطراتش، مادری را به یاد می آورد که گاهی گرم و البته در اغلب مواقع سرد بود، و تشخیص نحوه رفتارش به هیچ عنوان قابل پیش بینی نبود.

بیون و خواهرش بیشتر مراقبت مادری خود را از دایه دریافت می کردند، چرا که در آن زمان برای خانواده های مستعمراتی در دوران سلطنت راج (Raj) اینگونه رایج بود. خانواده او مرفه بودند، یک خانواده مستعمراتی بریتانیاییِ رده بالا، و پدر بیون عادت داشت که بهمراه نجیب زادگان و سیاست مداران به شکار برود – حتی گاهی با اعضای خانواده سلطنتی. رودا در سن هشت سالگی، ویلفرد را به مدرسه ابتدایی شبانه روزی در بیشاپس استورتفورد برد، که بین لندن و کمبریج در شرقِ هارتفوردشایر قرار گرفته است. او در آنجا مشغول تحصیل شد و به مدت ده سال در آن کالج ماند. او تعطیلات را با خانواده های دوستان هم مدرسه ای خودو همچنین گهگاهی با خانواده خودش در مواقعی که چند روز به انگلیس می آمدند، می گذراند. پس از اینکه در سن هشت سالگی رها شد، تا سن یازده سالگی مادرش را ندید. بیون وقتی دوباره او را ملاقات کرد، دوره ای از تردید را تجربه کرد. انگار که مادرش را به خوبی به یاد نمی آورد. او هرگز به هند باز نگشت، اگرچه در سنین کهنسالی عزیزترین آرزویش این بود که به آنجا باز گردد. قابل درک است که بیون به هیچ وجه کودکی شادی نداشته است. خاطراتی که در زندگینامه اش وجود دارد غمگینی، تنهایی و آشفتگی و سردرگمی آن دوران را به تصویر می کشد.

“اینکه چطور مردم کودکی را بعنوان دوره ای شاد می دانند را درک نمی کنم. برای من آن دوران بیشتردوره ای پر از دیو و شیطان بود، و در آن سن، کودک شکیبایی و سرسختی لازم برای دست و پنجه کردن با این شرایط را ندارد.”

بیون برخلاف فروید، خیلی درمورد فراهم کردن اطلاعات درمورد زندگی، نگرش ها و ترجیحات شخصی اش نگرانی نداشت. اهمیتی که او به نگاشتنِ دقیق حقایق زندگی اش می داد برعکس نگرش کلی اش نسبت به نوشته های نظری بود– وقتی آنها را روی کاغذ می نوشت خیلی علاقه نداشت که آنها را بازخوانی کرده و بیشتر سامان دهی کند – و خیلی مشتاق به این کار نبود. تردیدها و عدم تمایل او به بازخوانی مفاهیم نوشته شده اش باعث شد که در برخی از آثار وی خواننده ها خود درگیر سامان دهی مطالب شوند. و دیگر اینکه وقتی ایده های خود را می نوشت، برخی گام های مهم در تفکر خود را رها می کرد (نقل تی اس الیوت را بعدا بخوانید)؛ برخی از این پُل ها را می توان در کتابِ اندیشه هایش یافت – یادداشت های کاری او، که بسیاری از آنها بدون تاریخ هستند ،توسط فرانسسکا بیون از سطل زباله اتاق کارش جمع آوری وگرداوری شده است.

در ارتباط با تاریخچه ی بیون، کتاب زندگی نامه ایِ جرارد بالندونو را خیلی توصیه نمی کنم، چرا که از نظر من این کتاب دارای بی دقتی های فراوان و همچنین گمانه زنی های بسیار زیادی است –مقاله ی نوشته شده توسط دیدیِر آنزیو بهتر از آن است. درمورد آثار نظری و بالینی او نیز، خواندنِ نسخه اصلیِ Bion را پیشنهاد می کنم – کتاب سخنرانی های بالینیِ کلاین و بیون، نیز پیشنهاد خوبی است. علاوه بر زندگی نامه ای که خود بیون نوشته است، من سخنرانی هایی که فرانسسکا بیون در سال 1994 در تورنتو ارائه کرد و “روزهای زندگی ما” نام داشت را بسیار توصیه می کنم. این نطق ها را می توانید در وبسایتِ انجمن روان تحلیلی بریتانیا (British Psychoanalytical Society) پیدا کنید؛ همچنین مِگ هریس ویلیامز نیز کتابی نوشته است که مکملی بر نوشته های بیون در مورد زندگی نامه اش می باشد.

بیون در سال 1915 و درست قبل از تولد هجده سالگی اش مدرسه را رها کرد، و در سال 1916 به هنگ زرهی سلطنتی پیوست. او در فرانسه جنگید و تا انتهای جنگ در خدمت ارتش بطور فعال باقی ماند. او نامزد دریافت نشان معاون صدراعظم (VC) شد؛ به خاطر از بین بردن یک رگبار دشمن پس از اتمام مهماتش، و همچنین در ژانویه 1919 نشان DSO (نشان خدمات برجسته) با نام شوالیه به او اعطا شد، و به خاطر شجاعتش در زمان اعزام به جنگ از او یاد شد، که در فصل مربوط به جنگ کامبرای 1917 در کتاب تاریخ هنگ زرهی سلطنتی ذکر شده است. بعد از جنگ، بیون رشته تاریخ در کالج Queen آکسفورد را برگزید، و بعداً در London College University رشته پزشکی را ادامه داد. پس از گرفتن مدرک پزشکی خود، هفت سال را در کلینیک تاویستاک در لندن گذراند، و آموزش روان درمانی تحلیلی دید – دوره ای آموزشی که احساس می کرد ناکافی است، چرا که در آن از انتقال استفاده نمی شد، و درعوض به یادآوریِ لحظات خاص و فرضاً بحرانیِ گذشته ی تروماتیک بیمار تاکید می شد. این کار او را به یاد دوره ی درمانیش می اندخت که در اوایل دهه 1920 توسط درمانگری دریافت کرده بود که به او دکتر Fip می گفت – (“دکتر آن را درگذشته احساس کن).

در کلینیک تاویستاک، که به مدت هفت سال را در آنجا گذرانده بود، بیون بیشتر تحت تاثیر ملاقاتش با کارل یونگ قرار گرفته بود تا روش تدریس مربیانش در آن دوره. در آنجا او به مدت دو سال، سه بار در هفته ساموئل بکت را ملاقات می کرد تا او را روان درمانی کند. ظاهراً هردوی آنها از این جلسات بهره برده بودند. در سال 1937 او توسط جان ریکمن تحلیل شد (کسی که از سال 1934 توسط کلاین تحلیل شده بود). او همچنین خودش دوره های آموزشی تحلیل گری را گذراند.

پس از اینکه مادرش درگذشت – در 13 ژانویه 1939 – او در تعطیلات سه هفته ای خود در هاپیزبورگ با بازیگری به نام بتی جاردین ملاقات کرد و در آوریل سال 1940 با او ازدواج نمود. دخترش پارتنوپ حاصل ازدواجش با بتی است، ازدواجی که بسیار کوتاه بود. او یک پسر و یک دختر از ازدواجش با فرانسسکا به دست آورد. پارتنوپ به یک روانکاو بااستعداد در ایتالیا تبدیل شد. اما متاسفانه، یک سال پس از کنفرانس شهر تورین، در سن 53 سالگی بهمراه دختر خردسالش در یک تصادف در ایتالیا درگذشت.

در آن زمان، آموزش های تحلیلی و تحلیل بیون با ریکمن تمام شده بود و هر دوی آن ها بعنوان افسر ارتش مشغول به کار شدند و باهم گروه ها را اداره کرده و درمورد آنها می نوشتند. او همچنین بعنوان روانپزشک ارتش نیز خدمت می کرد و در انتخاب افسرها، راهنمایی می کرد. بعد از جنگ، بیون تحلیل های آموزشی خود را زیر نظر ملانی کلاین آغاز کرد؛ دوره ای بحرانی در توسعه نظری روان تحلیل گری – هنگام شروع مفهوم همانندسازی فرافکن؛ ایده ای که ریشه در کاوش های کلاین در موضع پارانویید اسکیزویید و کار با بیمارانی که در حالت سایکوتیک بودند، داشت. درواقع، کلاین بود که به بیون نزدیک شده بود. این مساله محتمل به نظر می رسد، چرا که کلاین از ریکمن درمورد او شنیده بود، و همچنین سگال و روزنفلد نیز که بیماران تحلیلی کلاین بودند، درمورد بیون با او صحبت کرده بودند.

بیون موافقت کرد که با کلاین آموزش ببیند – با این شرط که بیون مجبور نباشد خودش را کلاینی و پیرو مکتب کلاین بنامد. طبق مستندات بنظر می رسد که کلاین با تردید این مطلب را می پذیرد. بیون درمورد ذهنیت های جناحی خطرناک و احتمال بوجود آمدن نزاع های بین مکاتب فکری آگاه بود و تمایلی نداشت که وارد نزاع های بین گروهی آنا فروید، ادوارد گالور و دختر بداخلاق کلاین با نام ملیتا شود، و همچنین نزاع های بین ملانی کالین و افراد درون گروهش نیز او را آزرده می گرد.. عدم حمایت کلاین از منافع بیون در موضوع ذهنیت گروه نیز می تواند تا حدی پیامدِ بحث های اصطالحاً Parthenope محافظه گرایانه آن دوره باشد – نیاز به انسجام و تمرکز ایده ها و رویکرد مرکزی.

بر طبق مصادیق ذکر شده و البته به شکلی پیچیده تر، کلاین در تحسین (یا حتی درکِ) پیوندهای مهم بین همانندسازی فرافکن غیرمرضی، انتقال متقابل، و بازی نقش در فرایند انتقال نیز دچار خطا شد. این امر توسط هایمان در سال 1950 توصیف شده است، اما آنها در مقالاتی که در 1926 و 1934 چاپ شد توسط هلن دوتش بیان شدند. بیون در بخش مرور خود از تجارب گروهی این دو را جمع بندی می کند:

“بسیاری از تفسیرها، و مهمترین تفسیر، که باید به وقوع بپیوندد درمورد قدرتِ واکنش های هیجانی خودِ تحلیل گر است. اعتقاد من بر این است که این واکنش ها، وابسته به این حقیقت می باشند که تحلیل گر در گروه، در جایگاه آخرین گیرنده ی همانند سازی فرافکن قرار گرفته است (به قول ملانی کلاین، 1946)، و این مکانیسم نقش بسیار مهمی را در گروه ها ایفا می کند. اکنون، تجربه ی انتقال متقابل ظاهراً دارای یک کیفیت کاملاً متمایز است که باید تحلیلگر را قادر سازد، مواقعی که خودش ابژه همانندسازی فرافکن شده است را از مواقعی که اینگونه نیست تشخیص دهد. تحلیل گر احساس می کند که برای بازی در نقشی که به فانتزی های فرد دیگری (بیمار) مربوط است تحت فشار وتاثیر قرار گرفته است. (چقدراین تشخیص می تواند برای تحلیلگر دشوار باشد) – و اگرتحلیل گر انتقال متقابل را تجربه کند، من آن را فقط، یک نوع از دست رفتن موقتی بینش، صورتی از تجربه ی احساسات قوی و همزمان این باور که وجود آنها کاملاً با شرایط ابژه ای و بدون بکارگیری به توضیح مبهم علت آنها توجیه می شود، می خوانم. من اعتقاد دارم که یک ویژگی اساسی وضروری برای تحلیلگر، توانایی خارج کردن خود از احساس کرخت کننده ی واقعیت است که همراه با این شرایط می باشد”.

کارهای گروهی بیون به شدت تحت تاثیر تجاربی بود که از بودن در کنار ملانی کلاین به دست آورده بود – اگرچه کلاین یک بافت تحلیلی سخت گیرانه و یک موضِعِ تفسیری داشت، و همانطور که قبلا اشاره کردم کلاین از علاقه ی بیون به گروه درمانی حمایت نمی کرد. بیون علاقه ویژه ای به ایده های کلاین درمورد وضعیت پارانویید- اسکیزویید داشت، که کلاین برای اولین بار طور رسمی در مقاله مشهورش در سال 1946 آنرا بیان کرده بود، اما قبل از آن هربرت روزنفلد و کلاین بطور دقیق تر درمورد آن بحث کرده بودند، و سپس بیون و هانا سگال ایده های او را مورد بررسی و کاوش قرار دادند. ‌

سگال، بیون را به خاطر تاثیرگذاری منحصربفرد و اصیلش روی آسیب شناسی روانیِ وضعیت پارانویید-اسکیزویید تحسین کرد و از مقاله ی او و همکارانش با نام “حمله هایی به ارتباط” (Attacks on linking) در دهه 1950 نقل کرد. تاثیر اساسی اولیه بیون در گسترش مفهوم همانندسازی فرافکن به صورت یک نظریه تفکر بوده است، که در آن مفهوم او از ظرف – مظروف (Container-contained) اهمیت محوری دارد – گاهی به اختصار به صورت محدودیت نوشته می شود. نظریه همانندسازی فرافکن و نظریه هایی که از آن مشتق شده اند، بیش از آنچه نویسنده اش قصد داشته است روشنگر بوده اند. من از نظریه ی همانندسازی فرافکن به عنوان مدلی برای تحولِ اولیه ی فرایندهایی استفاده می کنم که بعدا بعنوان تفکر شناخته می شوند (ادراک انسان، 1961). بیون در این مشارکت، ارتباط های نظری و روش شناختی قوی و تاکید کننده ای با مفاهیم اولیه فروید برقرار کرد، بویژه با نوشته های نخستین او در روان کاوی و با فرمول بندیِ دو اصلِ عملکرد ذهنی، و همچنین با توصیه های فروید درمورد توجهِ دقیق تحلیلی – “کورسازی مصنوعی”، که استعاره ای مانند دید در شب است، طوری که شاید ناهشیار تحلیل گر بتواند “منظور کلی” ناهشیار بیمار را بگیرد و کشف کند.

گروه هایی که بیون اداره می کرد متشکل از هشت بیمار بودند که هر هفته در جلساتی یک و نیم ساعته با هم دیدار می کردند. اریک تریس نوشت که “آنها به شدت احساس امنیت می کردند”، چرا که بیون “بسیار گشاده، گرم، بسیار تزلزل ناپذیر و بطور خستگی ناپذیری صبور بود”. بااین حال، خودِ تریس کار را افسرده کننده یافت، چرا که بیماران بسیار آشفته بودند. او می خواست که گروه را رها کند. اما بیون او را منصرف کرد، و می گفت که این همان چیزی است که بیماران می خواهند. پاسخ این نبود که درمان را رها کند، بلکه ماندن و کار کردن با آنچه که بیماران باعث می شدند او احساس کند، پاسخ اصلی بود. بیون احساس می کرد که این همان چیزی بود که کلاین می توانست با او انجام دهد.

آخرین مقاله ها در نهایت تحت عنوان تجربه های گروهی و دیگر مقاله ها چاپ شدند، و در سال 1951 کامل شده بودند؛ در آن سال بیون با فرانسسکا مک کالوم ملاقات کرده بود و خیلی زود با هم ازدواج کردند. در تاویستاک، جان هاروارد-واتس به ملاقات فرانسسکا رفت و از فرانسسکا پرسید که آیا می تواند بیون را متقاعد کند که اجازه دهد مقاله های او درمورد کار با گروه ها، که به سال 1943 باز می گشت، بهمراه مقالات خود بیون در یک کتاب چاپ شوند. بیون در ابتدا رغبتی به این امر نداشت، اما در نهایت موافقت کرد؛ او احساس می کرد که اگر مقاله ای به کتاب اضافه کند این کتاب موفق خواهد شد؛ مقاله ای با نامِ پویایی گروه: یک مقاله مروری (1952). در این مقاله است که بیون در آن مدل نظری خود از فرایندهای گروهی را آشکارا با نظریه های کلاین ادغام می کند. بااین حال، این کتاب خیلی دیر چاپ شد – در سال 1961. فرانسسکا این را به این صورت توضیح داده است: به خاطر غرق شدن او در روان تحلیلی، نوشتن هفت مقاله در بین سال های 1952 تا 1957 ،و عادت او به نداشتن علاقه به کارهای قبلی، او همیشه ترجیح می داد که روی کارهای جدیدش تمرکز کند – تجربه های گروهی تا سال 1961 چاپ نشد. این کتاب موفق ترین کتاب او از نظر میزان فروش بود. این موفقیت برایش تعجب آور بود، بویژه از آن نظر که معمولاً ناشران دهه 1960 همیشه با بی میلی به او می گفتند که کتاب هایش بسیار کُند به فروش می روند. اگرچه ملانی کلاین از کارهای گروهی او خیلی حمایت نمی کرد، اما بیون درمورد این دیدگاهش مصر بود که داشتنِ یک دیدگاه روان تحلیلی در گروه درمانی، همسو با روان تحلیلی فردی می باشد. وی در مقدمه ی کتابِ تجربه های گروهی گفت: من به عنوان یک کارآموز روان تحلیلی، تحت تاثیر این حقیقت قرار گرفته ام که رویکرد روان تحلیلی بصورت فردی، و رویکردی که این مقاله ها توصیف می کنند، بصورت گروهی، به جنبه های مختلفِ یک پدیده مشابه می پردازند. این دو روش یک دیدِ دوچشمی ابتدایی برای متخصص فراهم می کنند. او متقاعد شده بود به اهمیت محوریِ موضوعات همانند سازی فرافکن و اثر متقابل بین وضعیت های پارانوید- اسکیزویید (که موضوعاتی کلاینی هستند)، مربوط می شود. بدون کمکِ این دو مجموعه نظریه، من به امکان هرگونه پیشرفت در مطالعه ی پدیده های گروهی شک دارم.

تحلیل بیون توسط ملانی کلاین او را قادر ساخت که بطور خلاقانه ای شکوفا شود، و تواناییش برای عشق ورزیدن نیز پیشرفت کرد. پس از انتشار مقاله ی عضویتش تحت عنوانِ دوقلوی خیالی، او عضویت کاملِ انجمن روان کاوی بریتانیا را در سال 1950 بدست آورد – مقاله ای که در اولین فصلِ مجموعه تفکرات ثانویه 1967 موجود است. این مقاله اولین بار در یک جلسه علمی در انجمن روان کاوی بریتانیا در اول نوامبر 1950 خوانده شد، که چهار ماه بعد از آن بیون و فرانسسکا مک کالوم با هم دیدار کردند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

download.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

زندگی و کار دونالد وینیکات/ نوشته مارتاسی ناسبام/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: دکتر عادله عزتی

[مقدمه ویراستار: پیش از خواندن زندگینامه نظریه پردازان، لازم است چند نکته را در نظر داشته باشیم؛
یک اینکه، یک فرد به صرف نظریه پرداز بودن یا مشهور بودن اش از خطا مصون نیست و dark side های مخصوص به خودش را دارد، چون این بخشی از وجود انسانی همه ی ماست که در کنار خوبی ها ، و نقاط روشن، نقاطی تاریک داشته باشیم. مهم این است که دوز این نقاط روشن بیش از نقاط تاریک و ناشناخته وجودمان باشد.
دو اینکه، هیچگاه به این دلیل که نظریه پردازی نقاط تاریک در زندگی داشته، نظریه اش، و کمکی که به دانش بشری کرده است را زیر سوال نبریم. دانستن لغزش های انسان های بزرگ می تواند دیدی واقع بینانه تر و انسانی تر از آن ها ایجاد کند و به جای تصویری ایده آل و بدون کاستی، تصویری انسانی ایجاد کرده و احساس نزدیکی بین ما و آنها را سبب شود.
شاید با این طرز نگاه، یکی از اهداف مهم روانکاوی که توانایی دوسوگرایی و تحمل خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است، تا حدی محقق گردد].

در ادامه توجه شما را به زندگی نامه ی یکی از تاثیرگذارترین روانکاوان، دونالد وینیکات، جلب می کنیم:

وینیکات نه مانند فروید، چهره‌ای فرهنگی است که در کتاب‌های بزرگ درباره او نوشته شده و مورد احترام و یا اهانت گسترده قرار گرفته باشد. و نه مثل ژاک لاکان، نمادی است از یک مکتب فکری که احکامی نفوذناپذیر و دارو دسته‌ای از مشتاقان داشته باشد. هیچ مکتبی از وینیکات وجود ندارد؛ هیچ دوره‌ای از روش‌های او موجود نیست. همه چیز همانطور است که خودش آرزویش را داشت. او در تمام زندگی‌اش یک دغدغه داشت و آن رهایی و آزادی “خود” در برابر خواست‌های والدینی و فرهنگی بود. او ترجیح می داد در سکوت، و بدون اینکه نیازی به اثبات خود داشته باشد، وجودش را تحقق بخشد. او در نوشته‌هایش با زبانی صحبت می‌کند که مطمئنا زبان خودش است و به طرز شگفت انگیزی شخصی، خودهمخوان، بازیگوشانه و همزمان منظم است. شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که او هیچ کرسی ای در محیطهای آکادمیک نداشت و البته همین دلایل نیز منجر به تاثیرگذاری شگرف او بر روان‌تحلیلی به خصوص در آمریکا شده‌است.

زمانی که وینیکات قدم به عرصه روان‌تحلیلی در لندن گذاشت، روان‌تحلیل‌گران هنوز انگیزه های انسانی را عمدتا در قالب تکانه‌های غریزی ابتدایی فروید در نظر می گرفتند که هدف آن ها کامیابی جنسی است. ملانی کلاین پیشاپیش تاثیر مهمی بر تئوری فروید با استفاده از پافشاری بر اهمیت حیاتی مواضع رشدی اولیه در زندگی گذاشته بود اما همچنان به نظریه ی لذت گرایی فروید قائل بود که نیاز اولیه ی نوزاد را در درجه ی اول جستجوی لذت می دانست. کلاین علاقه ی خاصی به دنیای درون روانی و فانتزیک کودک داشت که اغلب شامل فرافکنی های شیطانی از برخی قسمت های واقعیت بود؛  همانطور که مشخص است او در نظریه اش هیچ علاقه‌ای به محیط واقعی و بیرون از ذهن کودک نداشت.

وینی کات آموخته های مهمی از کلاین که رابطه‌ای نزدیک اما نابرابر با او داشت، کسب کرد. او از کلاین اهمیت زندگی فانتزیک کودک را گرفت اما معتقد بود که کودک از ابتدا به دنبال اشکال پیچیده‌ ای از روابط است و نه لذت گرایی محض!  او همچنین رشد کودک را بدون توجه به اطرافیان واقعی او امکان‌پذیر نمی دانست – این افراد شامل ابژه‌های کودک -چه پاسخ دهنده و چه غیرپاسخ دهنده- هستند که “محیط تسهیل‌گر” را برای رشد هیجانیاو ایجاد می‌کنند یا باعث مخفی شدن “خود” حقیقی او می‌شوند. بر همین اساس سخن معروفی از زبان وینی کات انتشار می‌یابد که “چیزی به عنوان نوزاد به تنهایی وجود ندارد” و ما همیشه با “زوج نوزاد-والد” سروکار داریم.

در واقع اگر روان‌تحلیلی در آمریکا عمدتا تبدیل به نظریه‌ای مبتنی بر رشد و تبادل هیجانی در عوض نظریه مبتنی بر لذت شده است، باید از وینی کات سپاس‌گزار بود.

وینی کات بیش از دیگر روانکاوان مرزهای روان‌تحلیلی را گسترش داد؛ او روان‌تحلیلی را به عنوان مجاهده‌ای انسانی تخیلی وابسته به شعر و عشق می‌دانست، نه علمی صرف همراه با قواعد غیرقابل انعطاف. گانتریپ که همکار و از بیماران وینی کات بود تأکید می‌کند که: “ما راهمان را از فروید که به دنبال درمان سمپتوم‌ها بود جدا کردیم. ما نگران افراد زنده هستیم. نگرانِ به تمامی زندگی کردن و عشق ورزیدنشان.” بنابراین هدف این فرآیند صرفأ حذف ساده سمپتوم‌ها نیست بلکه آنچه به عنوان هدف نهایی برمی گزیند، توانایی بازی و خلاقیت است. ]به عقیده ی وینی کات، یافتن خود حقیقی تنها از طریق خلاقیت امکان پذیر است و این خلاقیت از طریق ظرفیت بازی است که متحقق می گردد -ویراستار- [.

به قول وینیکات “خیلی بیچاره خواهیم بود، اگر قرار باشد فقط انسان هایی عاقل باشیم!”

آنچنان که رادمن (زندگینامه نویس وینی کات) می گوید، بینش های وینی کات حاصل زندگی پردردسر کودکی است که به بزرگسالی موفق و نسبتا شاد تبدیل شده است. هرچند زندگی او در انتها با بیماری قلبی، تعارض با دیگر اعضای انجمن روان‌تحلیلی و یک سری قضاوت‌های اخلاقی سوال برانگیز به پایان می رسد.

رادمن، تحلیل‌گری در حال کار است که این زندگینامه را ابتدا با همکاری یکی از اعضای مورد اعتماد وینی‌کات شروع کرده و در طی آن از همسر وینی کات و سایر دوستان و نزدیکان او کمک گرفته است. او علاوه بر شرح و بسط نظریات وینی کات و نقاط قوت او، نقدهایی از نحوه ی کار وینی کات و تناقضاتی که در تئوری و کار بالینی او دیده می شد را بیان می کند. در ادامه بخش هایی از این زندگی نامه را میخوانیم:

دونالد وینی کات در سال 1896، در غرب انگلستان و در یک خانواده‌ ی مرفه مذهبی از طبقه متوسط اجتماعی به دنیا آمد. بر اساس خاطره‌ای از همسرش، او کودکی بسیار شادی داشته اما موشکافی‌های رادمان مشخص نموده مسائل پیچیده‌تر از آن هستند که به نظر می‌رسند. پدر وینی کات، مردی سرسخت بود که حتی در تمامی عکس‌ها بسیار آراسته ظاهر می‌شد و استانداردهای رفتاری بسیار سخت‌گیرانه‌ای داشت. دونالد جوان بازی با یک عروسک دختر زیبا را دوست داشت اما پدرش این رفتارهای به زعم او غیر مردانه را به شدت تقبیح و تمسخر می کرد، آن قدر که یک روز دونالد کوچولو عروسک مورد علاقه‌ اش  را له کرد و کمی بعد (بر اساس خاطره‌ای مبهم که همسرش نقل کرده) وقتی در آینه خود را برانداز می‌کرد به این نتیجه رسید که زیادی دلپذیر است و باید کمی خشن تر رفتار کند! یک روز پدرش می شنود که دونالد او را با لفظی اهانت آمیز خطاب می کند و بلافاصله او را به مدرسه ی شبانه روزی می فرستد.

اگر بیشتر زندگی و افکار وینی کات صرف ناهمنوایی و محافظت از “خود حقیقی” از تجاوز نیروهای همرنگ کننده (شامل همنوایی جنسی که بسیار علاقه وینی کات را به خود جلب کرده بود) شده است، مطمئنا برآمده از مداخلات پدرش و درد ناشی از این مداخلات بوده‌است. وینی کات در یکی از مقالات اخیرش درباره ی “خود”،تأکید می‌کند که مورد تجاوز قرار گرفتن یا بلعیده شدن توسط آدم‌خوارها، خیلی کم اهمیت تر از  نقض ِخود و تجاوز به هسته ی اساسی “خود” است؛ که از نظر او این گناهی است که ما در برابر “خود”مان مرتکب می شویم.

مادر دونالد برخلاف پدرش، زنی کم نقش بود. دیگران خیلی کم در مورد او حرف می‌زدند و رادمن با تلاش بسیار و کنار هم قرار دادن تکه‌های پازل توانست متوجه شود که او زنی افسرده بوده که از جنسیتش واهمه داشته است. وینی کات در جایی اشاره می‌کند که مادرش به این دلیل او را زود از شیر گرفته که پرستاری کردن و مادری کردن را دوست نداشته است. در اواخر زندگی اش، در شعری به نام “درخت” (اشاره ای ضمنی به رنج مسیح)، درباره ی رنجی می نویسد که برای تلاش در جهت زنده نگه داشتن مادرش متحمل شده است:

و من او را شناختم

درحالی که دامنش را می کشیدم

و حال آنکه او یک درخت مرده بود

من یادگرفتم

دلیلی باشم برای لبخندش

دستی برای پاک کردن اشک هاش

و عاملی برای ابطال  گناهش

تا درمان کنم مرگ درونی اش را

تا زنده اش سازم…

زیرا او زندگی من بود…

]چه قدر دشوار است ادامه ی بحث را پی گرفتن وقتی که شعر به هزار زبان در سخن است… -ویراستار-[

دوباره مداخله‌ای دیگر در “خود” را مشاهده می‌کنیم که به وضوح او را از احساسات پرخاشگرانه و جنسی منع می‌کنند. درحالی که می‌دانیم هیچ عضوی از خانواده وینیکات زندگی جنسی سالمی نداشته است. دو خواهر او علیرغم جذابیتی که داشتند هرگز ازدواج نکردند و اولین انتخاب وینیکات به عنوان همسر، زنی بود دارای اختلال روانشناختی؛ آلیس تیلور، زنی که به ندرت حمام می‌رفته و مدام با طوطی‌اش صحبت می‌کرده است. این ازدواج 26 سال به طول انجامید اما هیچ‌گاه رضایت بخش نبوده است. ناتوانی جنسی یکی از نقاط برجسته در اوایل زندگی وینیکات بوده و او بعدأ توانایی لذت کامل از سکس را با اجازه دادن به دیگری برای پرخاشگر بودن مرتبط می‌نماید. شواهد متعددی نشان می‌دهد که مراقبت شدید وینیکات از همسر دیوانه اش، با حملات قلبی او ارتباط داشته‌است چیزی که او را از لحاظ سلامتی به شدت آسیب پذیر ساخت.

وینیکات دوران سربازی خود را در جنگ جهانی اول گذراند (درآنجا بیشتر وقت خود را صرف خواندن آثار هنری جیمز کرد) و پس از آن مدرک پزشکی خود را از کمبریج گرفت، سپس تحصیل خود را به عنوان متخصص اطفال ادامه داد. او سال‌ها علاقه بسیار زیادی به درمان کودکان داشت. او در نامه ای که از کمبریج نوشته است، از لذتی سخن گفته که از تنظیم برنامه ی بازی تئاتر برای پسران داشته است. او این تجربه را بسیار الهام بخش دانسته و از اینکه هریک از آن پسرها چطور به شیوه ای متفاوت و منحصر به فرد درخشیدند، متحیر مانده است. طبق اظهارات خودش 6000 کودک را درمان کرده‌است. این تجربه ی غنی از کار با کودکان سبب شده که رویکرد او دارای بعد تجربی جدید –و البته مشخصا انگلیسی- ‌باشد.

وینیکات همیشه علاقه زیادی به روان تحلیلی داشت که این علاقه بدون شک به دلیل تعلق خاطر او به مشکلات شخصی‌اش بود. او در حین اینکه به طب کودک مشغول بود، جلسات آموزشی با استراچی را هم می‌گذراند (کسی که نامه های شایعه آمیز می نوشت و یکی از آن ها این بود که چگونه آقای W همسر خود را فریب داد!). وینیکات در سال 1935 از انیستیتوی بریتانیایی در روان تحلیلی فارغ‌التحصیل شده و جلسات تحلیلش را با یک تحلیل‌گر کلاینی، ژان ریوییر شروع کرد و از اینجا درگیری مادام‌العمر وینیکات با عقاید کلاین و خودِ کلاین آغاز می‌گردد. او در سال 1935 برای تحلیل پسر کلاین (اریک) توسط خود او انتخاب شده و پس از آن عمیقأ درون حلقه کلاینی کشیده شد، جایی که هیچ وقت در آن احساس راحتی نکرد. رادمن به خوبی تعارض بین کلاین را (با آن خلوص نظری و اصرارش بر سنت‌گرایی‌)، با نیاز شدید وینیکات برای سرکشی و راه خودش را رفتن به تصویر می‌کشد.

وینیکات دوستی‌اش با کلاین را تا پایان عمر او ادامه داد و در عین حال در نامه هایی که به او می نوشت، به طور فزاینده ای از او می خواست که مراقب مکتبش باشد و متوجه باشد که بسته بودن از لحاظ نظری و کمال­گرایی تحلیلی اهداف مناسبی برای یک مکتب نیستند. او در همین حین در سلسله مقالاتی که توجه زیادی را هم به خودشان جلب نمودند، بنیان‌های نظریه کلاین را به چالش کشید و بر اهمیت رفتار حقیقی مادر در زندگی واقعی و تعاملات زنده ی انسانی تأکید کرد. پس از مرگ کلاین و حتی اندکی پیش از آن، طرفدارانش رفتار سردی با وینیکات داشتند. (در اینجا رادمن کلاینین ها را سرزنش می کند. او می گوید درست است کلاینین ها تئوری پردازان خوبی بودند، اما از نظر تئوری بسیار بسته بودند و تحمل سرکشی طرفدارانشان را نداشتند و معلوم نیست وینیکات را که خواهان تغییر و اصلاح بود چقدر مورد آزار قرار دادند.

وینیکات در حین خدمت در جنگ جهانی دوم با مددکاری اجتماعی به نام کلر بریتون آشنا شد، رابطه آن‌ها تا سال 1949 ادامه یافت و در انتها منجر به جدایی وینیکات از همسرش آلیس و ازدواج با کلر شد (البته او پس از فوت پدرش این مرحله از زندگی را پشت سر گذاشت). این ازدواج موفق و رضایت‌بخش تا پایان عمر او ادامه پیدا کرد. آن ها رابطه ی جنسی خوبی باهم داشتند و عشقشان سرشار از طنز، موسیقی و شاعرانگی بود. آنها برای هم جوک می ساختند و شعرهای احمقانه ای برای هم می نوشتند که در حین کنفرانسهای کسل کننده حالشان را جا می آورد. یکی از دوستانشان آنها را دیوانه هایی خطاب می کرد که خودشان و دوستانشان را سر کیف می آورند! در مورد اینکه آنها هرگز باهم دعوا کرده اند یا نه، کلر به یاد نمی آورد که آنها هرگز به هم آسیب زده باشند چون هرکدام در محدوده ی مجاز خود بازی می کردند. او می گوید گاهی وینیکات نیمه شب از خواب بیدار می شده و می گفته ” هی…من دیوونه تو ام! هیچ اینو می دونستی؟”

کلر زنی موفق و باتجربه در عرصه کار با کودکان نیازمند بود به همین دلیل به نظر می‌رسد توانمندی قابل توجهی برای “دربر گرفتن و hold کردن” خلق خوی تند دونالد، نوساناتش و مشکلات جسمانی‌اش داشت. کلر اظهار می‌کند بعد از یکی از جراحی‌های قلبی سخت دونالد، او را در حال تاب خوردن بر درختی خارج از خانه می‌یابد. اول تصمیم می‌گیرد او را به خانه برگردانده و به استراحت وادارد اما بعد فکر می‌کند: ” نه، این زندگی اوست و او باید آن را زندگی کند. اگر بعد از این اتفاق بمیرد، مرده.. اما او الان زنده است و می خواهد “زندگی” کند. وینیکات در ابتدای زندگینامه اش که در زمان مرگش نگارش آن شروع شد می نویسد:  “دعا: آه خدا ممکن است بعد از مرگم زنده بمانم؟” و کلر می گوید دعای او مستجاب شد. او پس از مرگش زنده ماند!

با افزایش موفقیت‌های وینیکات، اعتماد به نفس او نسبت به تصمیم‌گیری‌هایش نیز افزایش یافت. قسمت تاریک داستان از نظر رادمن همین اعتماد به نفس است که منجر به خطاهای متعدد جدی می‌گردد. احتمالا تا همین‌جا تخطی‌های اخلاقی وینیکات در برخورد با کلاین را متوجه شده‌اید: تحلیل پسر کلاین در حالی که وینیکات و مادر او باهم در تعامل هستند، تشویق کلر به تحلیل شدن با کلاین در حالی که خودش با او ارتباط نزدیک دارد. این تخطی‌ها همچنان ادامه پیدا کرد. او ماریان میلنر را که دوست صمیمی اش بود و احتمال دارد عاشقش نیز بوده باشد آنالیز کرد. خطای دیگرش این بود که یکی از بیمارانش که توسط او تحلیل می شد برای برهه ای از زمان مستاجرش بود. او با برخی بیمارانش روابط اجتماعی داشت و اینطور به نظر می‌رسد که آگاهی اندکی نسبت به مرزهای مناسب با بیماران خود داشته است!

شایان ذکر است که جدی‌ترین تخلف وینی کات دوستی و تحلیل طولانی مدت مسعود خان است. مسعود خان شاهزاده مرفه پاکستانی که بسیار خودپسند بوده به تدریج پرده از یکی از مخرب‌ترین و بی‌قاعده‌ترین تحلیل وینی کات در طول تمام دوران حرفه‌ای‌اش برمی‌دارد. مسعود خان با بسیاری از بیماران خود رابطه عشقی داشته، با آن‌ها روابط دوستانه منفعت طلبانه برقرار می‌کرده، گاهی آن‌ها را مورد اهانت و تحقیر قرار می‌داده و فضای تحلیل برای کامیابی خود-بزرگمنشی مرضی خود استفاده می‌کرده‌است. در تمام مدت او توسط وینی کات تحلیل می‌شده و وینی کات او را شدیدا حمایت می‌کرده است. همچنین وینی کات تلاش‌های زیادی برای نمایندگی مسعود خان در انیستیتو و استمرار مقامش انجام داده‌است. رادمن اظهار می‌دارد گرچه کلر شدیدا تلاش می‌کرده بین این دو فاصله بیندازد و از ویرایش مقالات وینی کات توسط خان جلوگیری به عمل آورد ولی بازهم مسعود خان برای وینی کات مانند پسرنداشته‌اش بود. هرچند وینیکات نیازی به داشتن مکتب مستقل نداشت، اما نیاز به فردی داشت که از ایده هایش حمایت کند و آنها را منتشر سازد. او برای این کار فرد بسیار نامناسبی را انتخاب کرد. گویی او به نوعی در رابطه با خان گیر کرده بود در حالی که تخطی های خان را از مسیر حرفه ای مشاهده می کرد، باز از او حمایت کرده و رابطه اش را با او حفظ نمود.

وینیکات در سفری که در سال 1969 به نیویورک داشت، به دنبال یک آنفولانزا، دچار حمله ی قلبی جدی شد و در نامه ای نوشت که آرزو دارد قبل از مرگ به خانه اش برسد. او پس از آن یک سال دیگر زندگی کرد اما باید تمام وقت استراحت می کرد. عجیب اینجاست که در طول این یک سال، وینیکات همچنان بیمارانش را می دید، مقالات جدیدی را نوشت و منتشر کرد و حتی مسائل جدیدی را مطرح نمود از قبیل مباحث مربوط به سرسختی قواعد جنسیتی در اجتماع و مرکب بودن جنسیت در همه انسانها.

وینیکات به طرز سخاوتمندانه و تأثیرگذاری با غریبه ها ارتباط برقرار می کرد. مثلا او برای رادمن که در آن زمان آنالیست جوانی بود، تفسیری چهار صفحه ای از مقاله اش ارسال کرد. یا مردی از اوکلاهاما در مورد مشکلاتش نامه ای به وینیکات نوشت و پس از آن نامه ای سه صفحه ای از وینیکات در باب پرخاشگری دریافت کرد.

آلن استون، روانکاو، که در زمان حیات وینیکات او را دیده بود می گوید، درحالی که وینیکات به سختی راه می رفت، مرا طوری در مرکز توجهش قرار داده بود که من تا آن زمان چنین توجهی را از کسی دریافت نکرده بودم. این توجه صرفا از جنس تماس چشمی یا آنچه روانکاوان همدلی می خوانند نبود. همانطور که باهم قدم می زدیم و او در مورد نظریاتش حرف می زد، طوری به من پاسخ می داد که مدل صحبت کردنش سرشار از بزرگواری و اصالت بود، و در تمام این زمان من احساس می کردم به رسمیت شناخته شده و تشویق می شوم. – در واقع من در آن زمان در یک “محیط تسهیل گر” بودم.

البته همهی تعاملات وینیکات دوستانه نبودند. او به روانکاوی که از دیدگاه زیستی ساده انگارانه نسبت انسان حمایت میکرد نوشت: “به نظر می رسد شما در نوشتن این مطالب هیچ بازیگوشی و حسی از بازی نداشتید و به همین دلیل نوشته ی شما خالی از خلاقیت است. شاید شما خلاقیت تان را برای بخش دیگری از زندگی ذخیره کرده اید، مثلا برای دوستانتان یا برای نقاشی، یا هرچیز دیگر، من نمی دانم!”

وینیکات در سال 1971 پس از دیدن یک فیلم کمدی از تلویزیون از دنیا رفت.

تفکرات اصلی وینیکات به تدریج پرورش یافت و مقالاتش از لحاظ بالینی بسیار غنی شدند. در حالی که فروید، انسان را موجودی می‌دانست که تحت کنترل غرایز قدرتمندی است که باید توسط اخلاق و فرهنگ سرکوب شوند، وینیکات به فرآیند دست نخورده رشد که باعث ایجاد آگاهی اخلاقی به عنوان محصول جدال اولیه می‌باشد، اعتقاد داشت. او معتقد بود (احتمالأ علیرغم تجربه ی شخصی او) رشد معمولا به خوبی پیش می‌رود و مادران معمولا “به اندازه کافی” خوب هستند. مادران در ابتدای زندگی فرزندشان کاملا دلمشغول آنها هستند و در نتیجه به تمام نیازهای آنها به خوبی توجه می کنند و این موضوع باعث می شود “خود” نوزاد به خوبی رشد کند و در نهایت بتواند خودش را بروز دهد.

در ابتدا کودک نمی‌تواند مادر را به عنوان ابژه‌ای مستقل درنظر بگیرد و بنابراین نمی‌تواند هیجانات پخته‌ای نسبت به او داشته باشد. دنیای او همزیست و خودشیفته است. به تدریج، کودک ظرفیت “تنها ماندن” را به دست می‌آورد- به کمک “ابژه انتقالی” که مرحله‌ای مشهور است که برای نخستین بار توسط وینیکات مطرح شد- و به کودک اجازه می‌دهد در غیاب مادر خود را آرام کند. در نهایت کودک قادر می‌شود “در حضور مادر به تنهایی بازی کند” که نشانه‌ای کلیدی از رشد اعتماد به خودِ در حال رشد می‌باشد. در این زمان، کودک شروع به ارتباط برقرار کردن با مادر به عنوان یک شخص کامل و نه به عنوان فردی که در ادامه نیازهای او است، می‌نماید. وینیکات اغلب از مادران صحبت می کند و این جاست که مورد خطاب یکی از جدی‌ترین انتقادهای رادمن قرار می‌گیرد: به نظر می‌رسد تقریبا تا پایان عمر پدر نقش موثری ندارد. اما باید گفت وینیکات تاکید می‌کند که مادر نه یک طبقه زیستی بلکه یک نقش است و مادران واقعی ویژگی‌هایی از هر دو جنسیت را دارند، حتی تحلیل‌گران نیز معمولأ نقشی شبیه مادر را بازی می‌نمایند.

مانند کلاین، وینیکات نیز معتقد است که این مرحله منجر به بحران هیجانی رنج‌آوری می‌گردد. کودک در اینجا متوجه می‌شود که کسی که مخاطب عشق و علاقه او بوده دقیقأ همان فردی است که مورد حمله خشم و آرزوهای خصمانه او قرار می‌گرفته است. اما وینیکات به جای مفهوم منع شده “موضع افسرده‌ساز” این بینش را در قالب مفهوم رشد “ظرفیتِ نگرانی” (capacity for concern) تعبیر می‌نماید که نشان می دهد چگونه احساسات اخلاقی خالص خود را در موجودیت کودکی که عشق و خشم را باهم تجربه می کند بروز میابد. در نتیجه او اخلاق را بیشتر به صورت فعال شدن عشق می بیند تا به صورت قوانین منع شده ی پدرانه ((paternal. وینیکات به نقش تصورات درونی در حل و فصل این بحران اشاره می کند و می گوید، کودک به تدریج ظرفیت تصور احساسات مادر را پیدا می کند و در نتیجه می تواند او را ببخشد و خطاهایش را ترمیم کند.

در طی این دوره، بسیار مهم  است که مادر “محیطی تسهیل کننده” برای کودک ایجاد نماید که به او فرصت ابراز وجود، حتی بروز هیجانات مخرب و نفرت انگیزش را بدهد بدون اینکه پیام صدمه دیدن مادر به او برسد. در اغلب موارد مادران خشم کودکشان را بدون اینکه آسیب ببینند می پذیرند (این توانایی همچنین برای یک روانکاو خوب نیز بسیار حیاتی و مهم است. و وینیکات این را اثبات کرده است وقتی هنری گانتریپ پس از حدود نیم ساعت صحبت پرخاشگرانه در جلسه، از او می شنود که: “دیدی؟ تو با من خیلی بد حرف زدی اما من آسیبی ندیدم”). معمولأ این فرآیند به خوبی انجام می‌شود مگر اینکه مادر بسیار مضطرب یا افسرده باشد ( مثل مادر خود وینیکات) یا شدیدأ به دنبال همرنگی و بی نقصی در خودش و کودکش باشد (مثل پدر وینیکات).

یکی از شواهد شگفت انگیز از شکست وینیکات در درمان، متعلق به دانشجوی پزشکی جوانی بود و در کتاب holding and interpretation وینیکات با عنوان B معرفی شده است (رادمن این کیس را خیلی دوست نداشت اما از نظر من این کیس اطلاعات زیادی به ما می دهد). او با فردی ازدواج کرده بود که خواسته های کمال گرایانه ای از او داشت، مادر B نیز از خودش انتظار داشت که مادر نمونه ای باشد و در نتیجه فرزندی نمونه داشته باشد. این بدین معنی بود که او نمی توانست بچه اش را به عنوان یک بچه ی طبیعی، نیازمند، شلوغ، و گریه ای بپذیرد. B این پیام را گرفته بود که نیازهایش نادرست و نامناسب اند و تنها راه رسیدن به هرچیزی این است که بچه ی خوب و ساکتی باشد. او مانند هر بچه ی دیگری که نقص های خاص خودش را دارد،  نمی توانست معیارهای کمال طلبانه ی مادرش را تحقق بخشد و او را کاملا راضی نگه دارد. این بازدارندگی و مهارِ خود منجر به خشکی شخصیت و نوعی فلج هیجانی در زندگی بعدی او شده بود.B یک خود کاذبِ عقلانی و شایسته را در خود پرورش داده بود. اما خودِ حقیقیِ نیازمند و کودک صفت او در لایه های زیرین مدفون شده بود و بجای اینکه رشد کند و توانایی ابراز خود و برقراری ارتباطی هیجانی با دنیای بیرون را بیابد، در مرحله ی نوزادی باقی مانده بود. هرچند B می توانست رابطه جنسی برقرار کند اما تنها با زنانی می توانست رابطه برقرار کند که فردی نامتشخص و بدون ویژگی های منحصر به فرد خاصی باشد. B در رابطه با این موضوع به وینیکات گفت: “من هیچ وقت یک انسان واقعی نبودم. من خودمو گم کردم.”

در فضای درمان هم او مکررأ از وینیکات انتظارات کمال گرایانه ای داشت و فضای ناکامل درمان که به تبع نقص ها و محدودیت های انسانی روانکاوش ایجاد  می شد او را به شدت مضطرب می کرد. او یکبار گفت: “این برابری برایم تهدید کننده است. اگر هردو ما کودکیم، پس پدر اینجا کجاست؟ اگر یکی از ما پدر باشد لا اقل جایگاهمان مشخص است و می دانیم چه باید بکنیم”. وینیکات اشاره می کند که یک رابطه ی انسانی خوب، تعاملی ظریف و حساس است که پیش فرض آن پذیرش نقص های انسانی است. عشق معانی زیادی دارد اما عنصر اساسی آن همین تجربه ی تعامل ظریف است،  و وقتی می توانیم بگوییم که دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کرده ایم که در چنین تعامل ظریفی قرار بگیریم. اگر بتوان گفت از نظر فروید مسئله ی اساسی فرهنگی و شخصی ما این بود که چگونه انسان را فراتر از آنچه هست ببریم.  برای وینیکات این دغدغه به این صورت بود که چگونه با موجودیت ناقص و ناکامل انسانی مواجه شویم. بازی، هنر، و عشق با قدرت زیادی به کمک ما می آیند تا بتوانیم این تجربه را تحقق بخشیم.

یافته‌های نظریه وینیکات بر همدلی، تخیل و واکنش های منحصر به فردی که باعث ایجاد عشق میان دو فرد ناکامل می‌گردد، تاکید دارند. اما نکته حائز اهمیت در اینجا این است که ممکن است فردی نتواند این موارد را به خوبی در تحلیل به کاربندد. همانطور که گانتریپ نقل می‌کند- او ابتدا توسط فربرن و بعد توسط وینیکات تحلیل شده است، فربرن این مشکل را داشته است. او بر اهمیت ” درک خالص روابط فردی” تاکید دارد اما در اتاق درمان فردی بسیار خشک و رسمی است و تفسیرهایش بر پایه تئوری هستند در حالی که وینی کات کاملا متفاوت ظاهر می‌شود. وینی کات در تحلیل فضایی را ایجاد می‌کند که گانتریپ درباره‌اش اظهار می‌نماید: من می‌توانستم به تنش‌هایم اجازه رهایی بدهم و پرورش پیدا کنم و آسوده باشم زیرا تو در دنیای درونی من حاضر بودی.

وینیکات در ابتدا و تا همیشه، چه با کودک و چه با بزرگسال متخصص کودک ماند. او همیشه تمایل به بازی، به پاسخگویی در لحظه، غافل‌گیر نمودن و استفاده از روش‌های غیرمعمول اگر به نظر درست می‌رسیدند، داشت. او به کودک و بزرگسال احساس حضور مادری را منتقل می‌کرد که در کنار او می‌توانستند برای رشد آزاد باشند. رادمن معتقد است این موهبت‌های بزرگ بی ارتباط با شکست‌های اخلاقی او نیست. او ظاهرا بعضی اوقات احساس می‌کرده باید فراتر از قوانین اخلاقی معمول قدم بردارد و از آنجایی که گاهی به موفقیت‌های چشم‌گیری دست پیدا می‌کرده است نسبت به قضاوت خودهمخوان خود بیش از اندازه اعتماد پیدا کرده است.

نقدهای بسیاری می‌توان بر نظریات و قضاوت بالینی وینی کات وارد نمود. نقش پدر در نظریه او بسیار ناقص است و این می‌تواند ناشی از عدم بررسی کامل عقاید شهودی‌اش درباره ناتوانی جنسیتی و رابطه بین هنجارهای سفت و سخت جنسیتی و خود غیرواقعی باشد. عقیده او درباره خودواقعی گاهی به سمت رمانتیسیزم می‌رود که او فکر می‌کند هر تعاملی با جهان بیرون به دفرمه شدن خود واقعی می‌انجامد. همچنین من هیچگاه نتوانستم ارتباطی را که وینیکات بین جسارت خود و نفرت (hate) قائد بود را بدرستی درک کنم. فردی که توسط درخواست برای همرنگی سرکوب شده است ممکن است در واقع از آن درخواست‌ها متنفر شود و احساس جراتمندی خود به عنوان شکلی از پرخاشگری را تجربه نماید که این موقعیت به وضوح وضعیت خود وینی کات را نشان می‌دهد. اما در موارد خوش‌خیم‌تر که توانمندی برای نگرانی و تعامل اجتماعی با همکاری عشق پرورش می‌یابد، جسارت خود می‌تواند اشکال متنوع‌تری به خود بگیرد. وینی‌کات صریحا این مورد را در فرهنگ، هنر و بازی برجسته می‌نماید اما این مفاهیم همچنان با سایر عقاید او ناهمخوان است.

این موارد در مقابل کمکی که وینی کات به نظریه و درمان تحلیلی نمود، جزئی هستند. او در میان سایر نظریه پردازان شاعر بود و بینشی که از مطالعه آثار نویسندگان مورد علاقه‌اش مثل شکسپیر، وودورث و هنری جیمز به دست می‌آورد به صورت راهنمایی برای درمان آدمهای غمگین واعطای چهره‌ای امیدبخش به روان تحلیلی استفاده کرد. او بر توانمندی افراد برای عشق و توانمندی جامعه برای دربرگرفتن تنوع، بازی و آزادی تاکید داشت.

در واقع، بشر با توجه به مفهوم “محیط تسهیل کننده” برای شهروندان می‌تواند درباره زندگی سیاسی عصر حاضر بسیار بیاموزد و به مفهوم غنی معنای لیبرال “فردیت” نه به معنای خودخواهی بلکه به معنای توانمندی برای رشد و ابراز خود، نه به معنای کفایت خود تنها بلکه به معنای اثر متقابل زیرکانه و نه گذر از شور انسانی بلکه امنیت دربرگرفتن نیاز انسانی و ناکامل بودن نایل آید.

— این متن تلخیصی از نوشته رابرت رادمن درباره زندگی و کار وینیکات است که توسط مارتا سی ناسبام نوشته و جمع آوری شده است. به علت جمله بندی و نگارش منحصر به فرد و دشوار آن، متن اصلی در پیوند زیر دردسترس قرار گرفته است.

متن اصلی

** کپی تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.


download-3.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

توماس آگدن یکی از تئوریسین های معاصر روانکاوی است که همه او را به عنوان روانکاو شاعر می شناسند. هرکس کارهای آگدن را بخواند، با حجمی از استعاره و شاعرانگی روبرو می شود، مفاهیمی که آگدن مظرح می کند سرشار از رویاپردازی، عمق و حساسیتی منحصر به فرد است؛ چیزی که خوانش کارهایش را به زیستن در فضایی بینابینی (Intermediate space) تبدیل می کند.

او همانطور که خوب تحلیل می کند، خوب می نویسد; آنچنان که روند خواندن نوشته هایش، ما را به درک مفاهیمی که قصد بیان آنها را دارد رهنمون می شود. مثلأ وقتی می خواهد مفهوم ریوری (reverie) یا فکر و خیالی که ناخودآگاه به ذهن میاید و ما را درگیر خود می کند را مفهوم بندی کند، آنچنان خواننده را در فضایی بین الاذهانی و مبهم قرار میدهد، که نفس خوانش مقاله، به فکر و خیال می ماند و ما را در فضایی گیج کننده و پر ابهام غرق می کند.

آگدن آنچنان خلاقانه مفاهیم روانکاوی را مفهوم بندی مجدد می کند، که سبکی منحصر به فرد می آفریند. او بین روانکاوان، به شاعرانگی و پیوند روانکاوی به ادبیات مشهور است. به قول جورجیو کوهن (روانکاو متعلق به مکتب بریتانیا)، آگدن جزء معدود روانکاوانی است که علاوه بر نظریه پردازی و تحلیل، خوب هم می نویسد. او زندگی رویایی خود را از طریق خوانش خلاقانه ی شعر و داستان، باز می آفریند و آن را به حساسیت تحلیلی اش گره می زند.

آگدن مفاهیمی را به زبان روانکاوی وارد کرد که تا پیش از او به آنها پرداخته نشده یا به گونه ای متفاوت پرداخته شده بود. مفاهیمی مانند سوم تحلیلی (the Analytic Third)، مفهوم ریوری (reverie)، جایگاه همجوار اوتیستیک (Autistic-contiguous position)، مفهوم بندی مجدد عقده ی ادیپ در زنان و مردان، دیگاه منحصر به فرد در رابطه با استفاده از زبان (language) در روانکاوی، رابطه ی روانکاوی و ادبیات، و مفهوم بندی مجدد برخی مفاهیم روانکاوی مانند استفاده از کوچ (couch)، تحلیل رویا و…

هرچند آگدن خود را متفکری مستقل می داند و معتقد است نه می تواند خود را طرفدار مکتب خاصی بداند و نه معترض و منتقد به آن، اما وقتی به نوشته های او می نگریم، می بینیم که قسمت عمده ی کارهای او در تشریح و مفهوم بندی مجدد مفاهیم مطرح شده توسط نظریه پردازان محبوبش، دونالد وینی کات، ویلفرد بیون و ملانی کلاین است.

توماس آگدن همواره روانکاوان را به داشتن دیدی وسیع تر در رابطه با تأثیری که آنالیست و آنالیزان روی یکدیگر می گذارند دعوت می کند. او در کارهایش همواره به این رابطه ی دوجانبه و فضای بین الاذهانی (inter-subjective) که بین روانکاو و آنالیزان درهرلحظه از درمان درحال شکل گیری است توجه می کند و آن را بخش مهمی از درمان تلقی می کند که نادیده گرفتن آن سبب از دست رفتن اطلاعات اساسی از آنالیزان و فرایند درمان خواهد شد.

آگدن متولد 1946 است و در حال حاضر به عنوان سوپروایزر و درمانگر تحلیلی در سانفرانسیسکو مشغول به کار است.

او در رابطه با نحوه ی آشنایی اش با روانکاوی می گوید: “وقتی سه ساله بودم مادرم تحت روانکاوی بود، با وجودی که هرگز درمورد آن با من صحبت نمی کرد، اما جلساتش را به یاد دارم. در آن زمان به عنوان بچه ای سه چهارساله هیچ ایده ای در مورد معنی جلسات نداشتم، اما می دانستم که او خانه را ترک می کند و حضوری مضاعف در خانواده جاری است. علاوه بر  برادر کوچکترم، پدرم و مادرم، همیشه در ذهن من فرد پنجمی هم بر سر میز حضور داشت. برای سالها، هرگز به این موضوع به درستی پرداخته نشد و همیشه در هاله ای از ابهام و به صورت یک حس مبهم باقی ماند. در واقع هفت سالم بود که برای نخستین بار گریه ی مادرم را دیدم؛ وقتی او برای مرگ روانکاوش گریه میکرد”.

توماس مطالعات روانکاوی اش را از نوجوانی شروع کرد و به طور موازی مطالعاتش را در زمینه ی ادبیات پی گرفت. او بعد از دبیرستان شروع به خواندن ادبیات انگلیسی در کالج آمهرستِ ماساچوست کرد که آن را یکی از مهمترین سالهای زندگی اش می داند. او تجربه ی حرفه ای نویسندگی را برای نخسین بار در این سالها به دست آورد و در آن زمان فهمید که نوشتن بخش مهمی از زندگی اوست. آگدن پس از آن برای تحصیل در رشته ی پزشکی ( که در آن زمان برای ورود به روانکاوی ضروری بود) به دانشگاه ییل رفت. اما از همان ابتدا علاقه اش را به نویسندگی حفظ کرد.

آگدن علاوه بر تبحرش در نوشتن مقالات روانکاوی و کیس ریپورت های فوق العاده اش، به تازگی شروع به محک زدن استعدادش در زمینه ی داستان نویسی کرده است. رمان های او که اولین آنها را در سال 2014 چاپ کرده است با نام های (2014) The parts left out و  (2016) The Hands of Gravity and Chance منتشر شده اند.

سایر کتاب های آگدن شامل موارد زیر است:

  • 2016 – Reclaiming Unlived Life: Experiences in Psychoanalysis
  • 2013 – The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye: Rethinking Psychoanalysis and Literature (co-authored with Benjamin Ogden)
  • 2012 – Creative Readings: Essays on Seminal Analytic Works
  • 2012 – On Not Being Able to Dream: Essays 1994-2005
  • 2009 – Rediscovering Psychoanalysis: Thinking and Dreaming, Learning and Forgetting
  • 2005 – This Art of Psychoanalysis: Dreaming Undreamt Dreams and Interrupted Cries
  • 2001 – Conversations at the Frontier of Dreaming
  • 1997 – Reverie and Interpretation: Sensing Something Human
  • 1994 – Subjects of Analysis
  • 1989 – The Primitive Edge of Experience
  • 1986 – The Matrix of the Mind: Object Relations and the Psychoanalytic Dialogue
  • 1982 – Projective Identification and Psychotherapeutic Technique

منابع:

_ http://www.virtualpsychoanalyticmuseum.org

_ http://www.sigourneyaward.org

_ http://www.haaretz.com

کپی فقط با ذکر منبع مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.