لطفا صبر کنید ...

20190215_232233-1200x1042.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۷

دیدگاه های تکنیکی به “انتقالِ نفرت” در بیماران مرزی (۱۹۹۱) نوشته: گلن ا. گابارد/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستاران: مانا علوی، دکتر عادله عزتی

مهم نیست انسان از چه چیز نفرت دارد، مهم این است که از چیزی متنفر است. ساموئل باتلر

فروید در (1915) اشاره کرد که تنها مانع واقعی که روانکاو با آن روبه رو می شود، مدیریت انتقال است. میان احساسات انتقالی که معطوف به روانکاو می شود، نفرت شاید غیرقابل تحمل ترین آنها باشد. روانکاوان ممکن است حداقل تا حدودی به این میدان رزم کشیده شوند، به این دلیل که خود روند روانکاوی، به عنوان یک واکنش وارونه در مقابل نفرت، خشم و سادیسم عمل می کند. (مک لاین، 1961)؛ (منینگر، 1957)؛ (شافر،1954).
تجربۀ مکرر مورد نفرت واقع شدن، موجب فرسایش دفاع های شکل گرفتۀ روانکاو در مقابل بیمار می شود. بعلاوه تمایلات دگردوستانۀ خودآگاه روانکاو برای کمک به دیگران نیز توسط بیماری پر از نفرت خنثی می شود و گاهی بیمار روانکاو را به جایی می کشاند که از خود می پرسد آیا کل تلاش های وی در روند تحلیل اتلاف وقت و انرژی بوده است؟
البته، انتقال نفرت ماهیت یکپارچه ای ندارد. شدت آن بسیار متغیر است، و به قدرت ایگو و روابط ابژۀ درونی بیمار و نیز مرحلۀ تحلیل بستگی دارد. یک مقایسه می تواند تفاوت بین انتقال شهوانی(erotic transference) و انتقال شهوانی شده (erotized transference) بلام (1973) را به خوبی نشان دهد.
انتقال شهوانی به مثابۀ موضوع ناهمخوان با ایگو تجربه می شود و احتمالا با احساس شرم در مورد میل به روانکاو و نیز لذتی که به نظر غیرواقعی می آید، همراه است. در انتقال از نوع شهوانی شده، هیچ کجا نشانی از ایگوی مشاهده گر نیست. اشتیاق به روانکاو به عنوان احساسی که بایستی تحلیل شود در نظر گرفته نمی شود. برعکس، اساس تقاضاهای همخوان با ایگو برای لذت بردن از آرزوها را، شکل می دهد، با این انتظار که روانکاو به جای تفسیر بایستی مقابله به مثل کند.
اگر این تفاوت را دربارۀ انتقال نفرت به کار بریم، می توانیم دو طبقۀ گسترده را شناسایی کنیم. در طیف خوش خیم تر، بیمار نفرت را به عنوان یک تحریف نیازمند به تحلیل می داند. احساسات نفرت، ناهمخوان با ایگو هستند بنابراین بیمار یک اتحاد درمانی را با روانکاو جهت درک احساساتش به جای عمل کردن بر اساس آنها، شکل می دهد. در نوع بدخیم کیفیت ” گویی-که” در مورد احساسات از بین رفته است، و بیمار احساس می کند تحریفی در کار نیست و روانکاو در مقام فردی دیده نمی شود که شبیه شخصی در گذشته بیمار است، بلکه فردی بدخواه و مستحق نفرت دیده می شود.
به عنوان یک قانون کلی، شکل خوش خیم انتقال نفرت مانند نقطه ی مقابلش، انتقال شهوانی بیشتر مشخصۀ بیماران با سازمان شخصیت نوروتیک است. در حالی که نوع بدخیم آن، مانند انتقال شهوانی شده بیشتر در بیماران مرزی دیده می شود. این تفاوت به معنای یک حکم قطعی نیست، و از نظر بالینی جهت مفهوم سازی شکل غالب انتقال نفرت، به عنوان موضوعی مرتبط با سطح سازمان یافتگی ایگو، مفید است. با این حال، خوب است گفتۀ مارگارت لیتل (1966) را به یاد داشته باشیم مبنی بر این که انتقال نرمال نوروتیک و سایکوتیک، می تواند در یک بیمار و در یک جلسۀ واحد دیده شود. علاوه بر این، بیماران مرزی به عنوان گروهی با طیف وسیعی از کارکردهای ایگو مشخص می شوند، این طیف می تواند شامل طیفی از بیماران قابل تحلیل باشد تا آنهایی که نیاز به بستری شدن طولانی مدت را دارند (مایسنر، 1988).

نفرت در انتقال

سائق پرخاشگری هم در رابطه با خشم و هم در رابطه با نفرت نقش مهمی ایفا می کند، اما نفرت از آنجا که نیازمند یک بازنمایی از ابژۀ درونی است، از خشم متمایز می شود (گالدستون، 1987)؛ (پائو، 1965)؛ خشم در یک محیط ناکام کننده می تواند به هر ابژۀ بیرونی ای معطوف شود، در حالی که موضوع نفرت مشخص تر است. نفرت داشتن یعنی چسبیدن به یک ابژۀ درونی به طریقی نابخشودنی به خاطر کینه. در اینجا میل راه عبوری پیدا نمی کند و درنتیجه ابژه را نابود می کند. همان طور که گالدستون (1987) ذکر می کند:
بیمار به تنهایی نمی تواند بر آن فائق آید، چرا که نفرت او را با یک ابژه ای از گذشته در کینه ای محصور کرده است، به طوری که رهایی از آن مستلزم انتقال است. (ص375).
روانکاو خیلی زود نقش فردی را می گیرد که به بیمار آسیب زده است و تنها امید بیمار برای فرا رفتن از این تلخی و کینه این است که احساساتش را در عرصۀ انتقال حل کند.
از نظر گالدستون (1987) پایداری ابژه برای موفقیت رشدی ضروری است، چرا که فرد می تواند در فضایی امن نفرتش را ابراز کند. بیمار مرزی، قادر نیست بازنمایی های عشق و نفرت را به عنوان حالت های دوسوگرایانه به یک ابژه، یکپارچه کند، درحالی که فرد نوروتیک قادر به این کار می باشد. در واقع ما نوعی از بیمار مرزی را که به شکل مزمنی پر از نفرت است، مورد بررسی قرار می دهیم، به این معنی که رابطۀ پارت ابژه ای غالبی را بین بازنمایی از ابژۀ مورد نفرت و بازنمایی از “خودِ” نفرت انگیز ایجاد کرده است (گابارد،1989). به نظر می رسد این بیماران اغلب توسط تحقیر و اهانت های کینه توزانه از پا درآمده اند، به این دلیل آنها جنبه های خوب و مطلوب “خود” و بازنمایی های ابژۀ متناظر را عمیقا دفن کرده اند و از طریق اشتغال ذهنی با نفرت مانع از تخریب آنها می شوند. و از سوی دیگر این جنبه ها به فیگورهای محیطی در مقام افرادی تماما خوب و یا کاملا محبوب فرافکنی می شوند (بویر، 1983)؛ (گیواچینی، 1975)؛ هامیلتون، 1986)؛(کلاین، 1946)؛(سیرلز، 1958). به این ترتیب جزایر عشق به دیگران و نگرانی برای آنها از طریق ذخیره کردن ایمن آنها در دیگران بهتر محافظت می شوند. اما این استراتژی می تواند بی نتیجه باشد، چرا که این تبدیل دیگری به یک قدیس، می تواند حسادت عمیقی ایجاد کند.
این فرایند، می تواند منجر به فرافکنی جنبه های بی ارزش شده و منفور بازنمایی های “خود” و “ابژه”، به عنوان راهی برای آلوده کردنِ آن فیگور قدیس مآب، به جنبه های نامطلوب دنیای درونی بیمار شود (پوگی و گنزین، 1983).
این طور به نظر می آید که این بیماران در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید متوقف شده اند (کلاین، 1946)، جایی که سوژۀ واسطه ای، که خارج از تجربه درک شود، وجود ندارد. در این شرایط کار تحلیلی به دلیل فروپاشی فضای بالقوه (وینیکات، 1971)، یا فضای تحلیلی (آگدن، 1986) برای ایجاد اتحاد درمانی با روانکاو سخت می شود. در این بیماران به دلیل فقدان کیفیت «جانشینی» یا «گویی که»، که مشخصۀ بیماران نوروتیک است، انتقال نفرت به شکل بدخیمی اتفاق می افتد. روانکاو به مثابۀ تکرارِ امروزیِ فیگوری از گذشته نیست، بلکه به دلیل فرآیندهای فرافکنی در جایگاه ابژۀ اصلیِ نفرت قرار دارد. توانایی ایجاد یک فاصلۀ فکری از تجربه، که نتیجۀ تغییر به وضعیت افسره وار است، یک اتفاق گذرا و گهگاهی است. به دلیل ناتوانی در تمیز دادن ادراک روانکاو از واقعیت روانکاو، این انتقال ها توهمی یا سایکوتیک در نظر گرفته می شود (لیتل، 1958).
یکی از پارادوکس های مشخص کنندۀ این بیماران این است که دائم در جستجوی درمان اند و با این حال از درمان ناخرسندند، آنها به دلیل ناخوشنودیشان از درمان دائما در جستجوی تغییر درمان هستند. اغلب از یک روانکاو به روانکاو دیگر می روند و به دنبال قطع نابه هنگام درمان احساسی از ناامیدی و نفرت را تجربه می کنند. به نظر می رسد که آنها به دلیل همان هستۀ وجودیشان که به یک رابطۀ لیبیدینال مبتنی بر حمله (attack) وابسته است، در جستجوی درمان هستند (روزنفلد،1987). کرنبرگ( 1984) اشاره می کند که چنین بیمارانی بخشی از گروه بزرگ تری هستند که مستعد واکنش های درمانی منفی اند، و اغلب با یک ابژۀدرونی سادیستیک و بی رحم شناخته می شوند که فقط قادرند یک عشق ظاهری توام با تنفر و رنج نشان دهند. به عبارت دیگر، دلبستگی به بهای نفرت داشتن به وجود می آید. چارۀ دیگر، حالتی از نیستی است.
برای روانکاوانی که بیمارانی با نفرت شدید را درمان می کنند مفید است که ارزش رشدی تنفر را نیز فراموش نکنند. وینیکات به این ایده علاقه مند بود که عشق و نفرت -مانند یین و یانگ – دو اصل متضاد ولی مکمل از تجارب اولیۀ نوزاد هستند، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. فرد نمی تواند به حالتی از عشق ورزیدن برسد اگر توانایی متنفر بودن را نداشته باشد. به علاوه نویسندگان دیگری نیز (اپشتاین، 1977)؛ (لیتل، 1966)؛ (پائو، 1965) مشاهده کردند که نفرت در خدمت کارکرد سازمان ایگو است. نفرت می تواند مانع از احساس از هم پاشیدگی شود. دلیلی از زندگی و احساسی از تداوم به زندگی روزمره می بخشد.
منشاء تسلط رابطۀ پارت ابژه ای می تواند در ناکامی های بیش از اندازه در رابطه با فیگورهای والدینی باشد، یا به دلیل یک سرشت غیرعادی پرخاشگرانه یا ترکیبی از هر دو. هرچه این خاستگاه ها به شکل منظومه ای محکم تر درون بیمار فیکس شده باشد، متخصص بالینی با مقاومت بیشتری برای تغییر آن روبه رو می شود. این بیماران به دلیل ضعف شدید ایگو، درگیر برون ریزی های رفتاری متعدد می شوند، مانند: اشکال مختلف خودزنی، جوع، سوءمصرف مواد و موارد دیگری که اغلب نیازمند روان درمانی در فضای بیمارستانی است (گابارد، 1989).
افرادی با ثبات بیشتر ایگو، آمادگی بیشتری برای روانکاوی دارند، هرچند روانکاو با موانع دشواری روبه رو است.

مثال موردی

چالش های تکنیکی ارائه شده از این بیماران، به خوبی محتویات چندین جلسه را طی یک دورۀ چندسالۀ درمان روشن می کند. آقای “ه” مردی 28 ساله و مطلقه بود که بعد از دو سال تلاش بی نتیجه با روانکاوی دیگر، با من وارد تحلیل شد. تجربه ی درمانی قبلی او به دلیل نقل مکان روانکاو به شهری دیگر قطع شد. (من اغلب با خودم فکر میکردم که شاید این نقل مکان، راه حل تحلیلگر بوده برای رها شدن از تجربیات ناخوشایندی که در طول یک ساعت وقت صرف کردن برای آقای”ه” تجربه می کرده) تعجب آورترین بخش در آغاز تحلیل، سرعت انتقال نفرت بیمار بود و این اعتقاد او که درک درستی از از ویژگی های من دارد. هر برداشت مهم من کذب تلقی می شد و مورد اتهام قرار می گرفت. البته من عادت داشتم که آماج چنین انتقال های منفی ای قرار بگیرم، اما نه با چنان شدتی آن هم در اوایل فرآیند درمان. من سعی می کردم با گمانه زنی های تشخیصی از این رگبار آتشین فرار کنم. با خودم فکر می کردم «بدیهی است که این مشخصۀ بیماران مرزی است». از نظر او تحقیرش نسبت به من قابل توجیه بود به دلیل تحلیل کردن در ساختاری نامعقول و انعطاف ناپذیر.
آقای “ه” هزینه ها را پرداخت می کرد، ولی بی تردید احساسش را مبنی بر اینکه مستحق درمان رایگان است، بیان می کرد. او در چند هفتۀ اول تحلیل در ارتباط با واکنش من نسبت به حملۀ کلامی او نظرش را این چنین ابراز کرد:
میدانم فکر می کنی من تهاجمی رفتار می کنم اما این به خاطر شیوۀ رفتار توست. تو مرا تحریک می کنی، حتی وقتی قصد رفتن به تعطیلات را دارم هزینۀ جلسه را با من حساب می کنی، هیچ جوابی به سوالات من نمی دهی، و خیلی خشک پایان جلسه را اعلام می کنی حتی وقتی در حال فکر کردن هستم. من تو را تهاجمی می بینم، پس من به شکل خصمانه ای واکنش نشان می دهم.
تمام احساسات او نتیجۀ مستقیم چگونگی رفتار من با او بود. گویی او هیچ نقشی در بازآفرینی رابطه با ابژه ای از گذشته اش نداشت. “خود” ناکافیِ او هیچ عاملیتی در رابطه با آن نداشت- هیچ حسی از غیر-من (آگدن، 1986). او در حقیقت توسط نیروهای بدخواه محیطش آسیب دیده بود. یکی از ویژگی های قابل توجه در طول هفته های اول روند تحلیل، عدم وجود حسی از خشم نسبت به روانکاو قبلی (یا هرچیز دیگری در ارتباط با آن) بود. من براساس این فرض کار می کردم که بسیاری از کینه های او نسبت به من در واقع یک جابه جایی بود و به خاطراتش از روانکاو قبلی اش مربوط می شد، و گهگاهی در مورد این ارتباط به او تفسیری می دادم. او همواره به تفسیرهای من با تمسخر و بی اعتنایی واکنش نشان می داد و معتقد بود که با نسبت دادن اشتباهاتم به کس دیگر سعی می کنم از زیر بار آنها شانه خالی کنم. شاید آقای “ه” به شیوۀ خاص خودش روی من متمرکز شده بود تا با منحرف کردن جهت تفسیر از تندی و حرارت آن بکاهد. هنگامی که با فقدان فضای تحلیلی برای کار روی رابطه با بیمار مواجه شدم، وسوسه شدم تا با منحرف کردن خشم او به جای دیگر یک اتحاد درمانی ایجاد کنم. اگر موفق می شدم، می توانستم با نفرت او نسبت به شخصی دیگر همدلی کنم، و به این ترتیب تلاش می کردم اتحادی در رابطه با یک خشم مشترک نسبت به دشمن بیرونی شکل دهم. هنگامی که، من دیگر در جایگاه ابژۀ درونی مورد نفرت نبودم، ایده آل سازی می شدم. اما این تغییر به دلیل ظهور حسادتش، موجب نفرت بیشتر نسبت به من می شد. یک بار او گفت:
من کتاب هایت را در قفسه ها می بینم، و یک حس بیزاری نسبت به تو دارم. من هرگز نمی توانم این همه کتاب بخوانم. امیدی به داشتن این میزان از دانشی که تو داری، ندارم. دوست دارم تمام این کتاب ها را واژگون و آنها را پاره کنم.
همان طور که بیمار به من طعنه می زد با خونسردی به دیوار کنار کاناپه اش ضربه می زد. او روی ضرباتش کنترل داشت، طوری که زمان های کوتاهی ضربه زدنش را متوقف می کرد تا برای ساکنین دفتر کناری من مزاحمت ایجاد نکند. گرچه مطمئن نبودم که چه کار کنم و رفتارش مرا بر سر یک دوراهی قرار می داد که اگر در رابطه با رفتار او کاری انجام نمی دادم، به معنای تبانی با نمایش رفتاری او بود و آیا این اجازه به ایجاد مزاحمت برای همسایه نبود؟ از طرفی دیگر، اگر به او می گفتم که ضربه زدن را متوقف کند، به معنای این نبود که به خود اجازه می دادم او را در یک موقعیت غیرتحلیلی اداره کنم؟
او موقعیت هایی ایجاد می کرد که احساس سردرگمی کنم چه واقعا سردرگم شده بودم چه نشده بودم. در شروع جلسه ای از من خواست وقتی جلسه از نیمه گذشت، زمان را به او یادآوری کنم چون مجبور بود زودتر جلسه را ترک کند. وقتی به او اشاره کردم که ساعت به دست دارد و خودش می تواند مطلع شود، او به خاطر رد کردن درخواست کمکش به شدت از من عصبانی شد. بدتر از همه، او دائما سعی می کرد تا به عمد یا غیر عمد مرا در گوشه ای گیر اندازد که احساس کنم واقعا از او متنفرم.
همیشه زیر رگبار تحقیر او قرار می گرفتم، و همیشه به اندازه ی کافی توان تحمل محتوای برون فکنی هایش را نداشتم. گاهی نظرات من به صورت طعنه آمیز، تحقیر آمیز و ضد حمله در می آمد تا بتوانم کمینگاه امنی برای جان به در بردن از فضایی که او در درفترم ایجاد کرده بود، پیدا کنم. در روزی به خصوص او مرا متهم کرد که با نقطه نظرات او همدلی نمی کنم. من پاسخ دادم:
تو با من تحقیرآمیز رفتار می کنی و بعد انتظار داری که با تو همدلی کنم. اگر این بخشی از الگوی ارتباطی گسترده تر تو با دیگران باشد، برای من تعجب آور است که چطور از دیگران انتظار داری تو را دوست داشته باشند و از تو جانبداری کنند بدون اینکه ملاحظۀ آنها را کنی.
بیمار با شادی پاسخ داد:
پس تو از من متنفری. می دانستم که می توانم تو را تسلیم کنم.
در زمان دیگری چنین گفتگویی بین ما اتفاق افتاد:
_ بیمار: من نمی فهمم چرا تو به من اجازه نمی دهی تا بتوانم از تو متنفر باشم. آیا من نمی توانم دو امتیاز از ابراز خشمم به دست آورم؟
_ روانکاو: چه چیز مثبتی در این باره می بینی؟؟
_ بیمار: چون تمام عمر خشمم را سرکوب کردم. حال بالاخره دارم آن را از سینه بیرون می ریزم.
_روانکاو: تو دربارۀ وجهی از خودت حرف می زنی که من تا به حال ندیده ام. تمام آنچه که من دیده ام خصومتی رام نشدنی بود.
_ بیمار: بنابراین تو باید از من متنفر باشی! تو نمی توانی مرا اداره کنی! خیلی سرسخت و کله شق هستم! به شیوه ای که از من می خواهی تغییری اتفاق نخواهد افتاد، من به خاطر غلبه بر تو هیجان زده ام و تنها بیمار تو هستم که بهتر نخواهد شد.

البته آقای ” ه” نکات خوبی را بیان کرد. در آن لحظه احساس می کردم قادر به اداره کردن او نیستم و گاهی مطمئنا از او متنفر بودم. یکی از غم انگیزترین جنبه های تحلیل این بود که به نظر می رسید آقای “ه” هیچ علاقه ای به کمک گرفتن از من ندارد. هنگامی که به او نشان دادم که دائما هرگونه تلاش من برای کمک به او در راستای درک خودش را با شکست مواجه می کند، او صحت این برداشت مرا تایید کرد، در حالی که از شدت خشم در حال انفجار بود، پاسخ داد:
من کمک لعنتی تو را نمی خواهم! من تو را به عنوان هدفم می خواهم! من تلاشم می کنم تو را خشمگین کنم. یکی از فانتزی هایم این است که کف اتاقت استفراغ کنم یا روی کاناپه ات برینم! می خواهم خودم را از تمام اینها خلاص کنم. از این متنفرم که نمی توانم تو را تحریک کنم تا خشم مرا بگیری. پس مجبورم خودم عصبانی باشم. من نیاز به جایی دارم که خودم را خالی کنم. من از تو به عنوان یک توالتِ پولی استفاده می کنم [جایی که پول می دهم تا خودم را تخلیه کنم].
این طغیان به من کمک کرد تا بفهمم که چطور آقای “ه” فرآیند تحلیل را مفهوم سازی می کند. اینجا واقعا یک توالت بود، جایی که او می توانست جنبه های بد و آزاردهنده اش را تخلیه کند و از ابژه های درونی اش متنفر باشد. از دید او، بهترین کاری که می توانست با این محتواهای روانی بکند، فرافکنی آنها بود.
رفتار او در آن ساعت مرا مجاب به پذیرش نقش ابژۀ منفوری کرد که نفرت را به او برمی گرداند. من برای اجتناب از پذیرش این نقش به دفاع های زیادی متوسل شده بودم گاهی عقب نشینی می کردم تا بیشتر از او دور شوم، به این دلیل که بتوانم تاثیر حملات او را دفع کنم. در واقع، از آن پس تلاش کردم با نیاز او برای نفرت داشتن، به عنوان تنها راه بقاء هیجانی، همدلی کنم. در موارد دیگری، سعی می کردم از واکنش وارونه به مثابۀ یک دفاع حرفه ای برای عشقِ مراقبت گونه از فرد ضعیف، استفاده کنم. باید اذعان کنم وقتی شیوه ام را تغییر دادم، آقای “ه” کمتر من را در جایگاه فردی اصیل تجربه می کرد.
انتقال متقابل نفرت نسبت به آقای “ه” وقتی به اوج خود رسید که در زمان بندی هایم به مشکل برخوردم و از او خواستم تا زمانش را تغییر دهد و من را چهارشنبه ها ببیند. او پاسخ داد که حتی اگر هم بتواند زمانش را برای هماهنگ شدن با خواست من تغییر دهد، چنین کاری نخواهد کرد. به من گفت دفاع از حقوقش مهم تر است از اینکه به دیگران اجازه دهد از رویش رد شوند. در ادامه گفت فهمیدن این که می تواند مرا کنترل کند تا اینکه بالعکس من مسئول این کار باشم، برایش لذت بخش است. وقتی پیشنهاد مرا رد کرد رنجشی در من غلیان کرد. دیگر از اینکه او را ببینم ترس داشتم، و آرزو می کردم درمان را رها کند. حتی خیال پردازی های روزانه ام درباره ی این بود که چه چیز می تواند موجب شود تصمیم به ترک درمان بگیرد.
بخت با من یار بود و در آن نقطه از تحلیل به تعطیلاتی دو هفته ای برخوردم که بسیار به آن نیاز داشتم. هنگامی که تعطیلات رو به پایان بود، متوجه شدم برای بازگشت به کار ترس دارم، چون مجبور بودم با آن تجربۀ ناخوشایند پنجاه دقیقه ای با آقای “ه” روبه رو شوم. شب قبل از بازگشتم این رویا را دیدم:
من و آقای”ه” در جلسه ی تحلیل بودیم. من به شدت دلواپس بودم، آقای “ه” در حال مشت زدن به دیوار کنار کاناپه اش بود و همانطور با شدت بیشتری به کارش ادامه می داد. ناگهان به طور کاملا غیرمنتظره ای بلند شد و چرخی در اتاق زد و سپس جلوی کاناپه ایستاد و با پوزخند به من خیره شد. احساس کردم خشم تمام وجودم را گرفته است و در گلویم این فریاد بود که «روانکاوی برای کسانی است که بتوانند تکانه هایشان را کنترل کنند و آنها را به شکل کلمه دربیاورند. اگر تو نمی توانی آن را انجام دهی، و نمی توانی با آنچه که من تلاش می کنم انجام دهم همکاری کنی، نباید در تحلیل باشی.»
پایان رویا

در تداعی هایم از رویا به مواقعی در جلسه فکر می کردم که آقای “ه” به دیوار می کوبید، اغلب اوقات می خواستم همان حرف های در رویا را به او بگویم. رویا به من کمک کرد تا دلیل اینکه نتوانستم این کار را انجام دهم را بفهمم. دفاع کردن از چهارچوب های تحلیلی متداول برایم همراه خطری بود. همان طور که در رویا نشان داده شد، نگرانی ناخودآگاه من دربارۀ تنفر شدیدم از آقای “ه” و همچنین آرزوهای سادیستیک برای کنترل او بود، که مشخصا خود را از طریق تلاش هایم برای مشخص کردن ماهیت وظیفۀمان نشان می داد. متوجه شدم که احساس گناه در ارتباط با این حس ها مرا به روانکاوی بی قدرت تبدیل کرده است. در این بستر، ناگهان متوجه شدم که معنای پیشنهاد تغییر ساعت به چهارشنبه به عنوان یک انتخاب بوده، تا تصمیمی که انتظار پذیرش آن را داشته باشم. در سطح ناخودآگاه، قدرت و کنترل معمول در نقش روانکاو با کنترل همه توانانۀ برخاسته از یک پرخاشگری شدید، برابر شده بود. بنابراین پیشنهاد تغییر زمان به عنوان یک انتخاب، می توانست کنترل همه توانانه ای برخاسته از یک واکنش وارونه در مقابل آرزوهای قدرتمندانه ام فهمیده شود. بینش دیگری که از طریق رویا به دست آوردم این بود که بیمار به مثابۀ ظرفی در خدمت آن بخش از من بود که نومیدانه نیاز به کنترل او داشت. من بخشی از خودم را با این فکر که آقای “ه” کسی است که آرزوی کنترل دارد -نه من- انکار می کردم. کار خود تحلیلی ام با رویا، این واقعیت را برایم مشخص کرد که “کارکرد ایگو”ی تحلیلی من (فلمیینگ، 1961) به دلیل شدت فرافکنی های بیمار، در حال فرسایش است. به عنوان راه حلی، تمایل او به عمل کردن -نه فهمیدن- را با او به اشتراک گذاشتم.
هنگامی که بعد از آن وقفه، تحلیل را از سر گرفتیم تصور کردم که آن وقفه برای هر دوی ما خوب بوده است. بیمار جلسه را با این شروع کرد که از جلسۀ قبل تا کنون همواره نگران من بوده است:
می ترسیدم که تو را به سمت یک فروپاشی سوق داده باشم و این باعث شود همه چیز را خراب کرده و به من حمله کنی. من سعی می کنم تو را تحریک کنم که ویژگی های مرا بگیری. متنفرم از اینکه ساکت هستی _بنابراین مجبورم آن را به خودم برگردانم_ احساسی شبیه منفجر شدن در من ایجاد می شود. من می خواهم دفتر کارت را بترکانم. اگر نتوانم بهترین بیمار تو باشم، شاید بتوانم بدترین آن ها باشم. اما می ترسم تو را به جنون بکشانم.
گهگاه نگاهی اجمالی به فرایند گذارِ او در فضای تحلیلی می انداختم، جایی که ظرفیتی برای خود مشاهده گری وجود داشت، اما این کار همیشه در بستری از روابط فوق انتقالی بود، جایی این اتفاق می افتاد که می ترسید به کسی که به او وابسته است صدمه زند. من از این گشودگی در فضای تحلیل استفاده کردم و تفسیری ارائه دادم:
تو درونت احساسات غیرقابل تحملی داری، اما می ترسی آن ها را در من بریزی، انگار در ازای بهتر شدن خودت مرا به جنون می کشی. این تو را نگران می کند چون جدا از همۀ اینها، احساساتی غیر از نفرت هم نسبت به من داری، و نفرت تنها چیزی نیست که نسبت به من تجربه می کنی.
بیمار به تفسیرم این گونه پاسخ داد:
اگر از تو متنفر نباشم بی هویت می شوم. درست مانند ذرات ازلی که در انتظار بیرون جهیدن اند. از تو می خواهم که از من مراقبت کنی، وانمود می کنم که مستقلم و نیازی ندارم اما در زیر آن به طور باور نکردنی نیازمند هستم. از این که کسی بخواهد از من مراقبت کند احساس خوبی ندارم. حس می کنم مانند یک آمیب بی شکل و نامنسجم می شوم. زمانی که احساس ناخوشایندی پیدا می کنم، دلم می خواهد با دیگران نیش دار و طعنه آمیز رفتار کنم.
تغییرات در هر دو طرف روانکاو-بیمار اتفاق افتاده بود. من در انتقال متقابل، نیازم را برای کنترل موقعیت تحلیلی در حال کمرنگ شدن می دیدم. تا حدودی، نسبت به همانندسازی فرافکنانۀ بیمار پاسخگو بودم اما به گونه ای به اضطراب خودم هم واکنش نشان می دادم، که در حقیقت ناشی از موقعیتی بود که بر آن کنترل کمی داشتم. به دلیل احساس گناه مرتبط با تنفر بیمار، در جایگاه روانکاو احساس بی مهارتی می کردم. از طرف بیمار رابطۀ موضوعی جدا شده شامل نگرانی برای بازنمایی “خود” (با ظرفیت عشق) و بازنمایی “ابژۀ مورد عشق” ( با ظرفیت آسیب دیدن)، می شد. این امکان وجود دارد که بیمار عصبانیت و نفرت من در امتناعش برای تغییر زمان جلسه را درک کرده باشد، و این منجر به ظهور جنبۀ دیگری در او شده که با اضطراب افسرده وار توأم بود. این موضوع نشان دهندۀ این بود که عشق و نفرت همزمان در او حضور داشت.
او توانست تاثیر سازمان یافته ی نفرت را که در غیاب آن احساس بی شکلی و بی هویتی می کرد، در هویت خود شناسایی کند.
تلاش من برای تفسیر این جنبه های جدا شدۀ او، موجب رشد ظرفیتی شد تا بتواند آنچه زیر نفرتش قرار دارد را ببیند.
همچنان که تحلیل پیش می رفت بیمار به شکل بارزی به شیوۀ پارانوئید-اسکیزوئید عمل می کرد. هرچند با هر بار فرو رفتن در نگرانی های افسرده وار راهی برای فضای تحلیلی گشوده می شد. در این موقعیت ها پیوندهایی تفسیری را برای بیمار شکل می دادم تا بتواند در جهت رشد فکری از آن ها استفاده کند. برای مثال، در یک زمان مناسب توانستم این تفسیر را به او بدهم که بی میلی او برای تغییر زمان جلسه بخاطر ترسش از جایگزین کردن فرد دیگری به جای او بوده است. به او گفتم، که به این دلیل تو از پیشنهاد من برای تغییر برنامه زمانی آزرده شدی. او با گریه پاسخ داد که هیچ وقت از من این را نشنیده بود که رنجش او را تأیید کرده باشم. در ادامه گفت که هیچکس در گذشته دردش را نفهمیده بود. برای من مشخص شد که از جابجایی وقتش ترسیده بود، به من گفت که بدترین ترسش بعد از خاتمۀ درمان این است که او را به یاد نیاورم. تصور می کرد بعد از تحلیل با من تماس می گیرد و من او را نمی شناسم. این اعتراف راهی برای من گشود تا جایگاه نفرت برای متصل بودن و اجتناب از رها شدگی را تفسیر کنم. او همچنان احساس تنفر نسبت به من را تجربه می کرد اما در عین حال می دانست که او را آمادۀ خاتمۀ درمان نمی بینم.
گشایش فضای تحلیلی در فرآیند درمان به بیمار اجازه داد تا مسایل گذشته و تاریخچه ژنتیکی اش را که در طول تحلیل به طور وسواس گونه ای از آنها اجتناب کرده بود به فضای تحلیل بیاورد. او از خشمش نسبت به پدرش برای ترک او و همینطور نسبت به مادرش وقتی فقط دو سال داشت صحبت کرد. از میل به انتقام از پدرش و در عین حال ترس از این که با نفرتش او را از خود دور کند، حرف زد. به زودی توانست بین تلاش هایش در وادار کردن من به کنترل او با یک آرزوی اولیه در رابطه با پدری که همواره تمایلات ادیپال شدید او را نسبت به مادرش کنترل می کرد، ارتباط برقرار کند. همچنین معتقد بود که مادرش به او بی تفاوت بوده است. موارد بسیاری را بخاطر آورد که چگونه با خودسری هایش در خانه سعی در برانگیختن واکنشی در مادر داشته است.
او به یاد آورد که در نوجوانی شب ها مست به خانه برمی گشته و مادرش را بیدار می کرده تا مطمئن شود که مادر از مستی او خبر دارد. او احساس می کرد حتی چنین تلاش های جدی ای نیز اغلب ناموفق بود. تمام زندگی اش این گونه سپری شد تا از طریق این رفتارها دیگران را تحت تاثیر عواطفش قرار دهد.
در پایان درمان موفقیت آمیزش، یک بارِ دیگر بیمار نفرت شدیدی نسبت به من تجربه کرد به خاطر این که برای پایان دادن به درمان مانعش نشدم.
او متوجه شد که تنها راه برای تجربۀ مراقبت دیگران را تلاش آنها برای کنترل او می داند.
اگر من او را از پایان دادن به درمانش منع نمی کردم، به این معنا بود که به طور مشخص از او مراقبت نکرده بودم.
برای او مشخص شد که احساس تنفرش به خاطر پنهان کردن احساس غمش برای از دست دادن من بود طی آخرین ماه های تحلیل او تلاش های جبرانی بسیاری می کرد تا مرا متوجه این موضوع کند که به خاطر چیزهایی که به من گفته و رفتارهایی که با من داشته شرمسار است. او همچنین این فرصت را به من داد تا بفهمم که روانکاوی نه تنها به او امکان داد تا رشد کند، بلکه علاوه بر تنفر توانست قدردانی را نیز تجربه کند.
در کارم با آقای “ه” اغلب به پندی فکر می کردم که زمانی شنیده بودم مبنی بر اینکه؛ هنگامی که فردی با یک خرس خاکستری عصبانی در جنگل روبه رو می شود چه کار می کند؟ بر اساس افسانۀ جنگل فرد نباید با هدف ایجاد یک فرصت فرار، خرس را به قرار گرفتن در یک وضعیت ضد حمله تحریک کند، و نه این که به خاطر ترس از او درصدد فرار باشد. اگر فرد به طور طبیعی در جای خود بماند، خرس معمولا تهدید به حمله را رها می کند و به جای دیگری می رود. در حالی که من این شانس را داشتم که از هر موقعیتی که مجبور به آزمودن درستی آن باشم، اجتناب کنم. به نظر می رسد که دربارۀ مشکلات تکنیکی مدیریت انتقال نفرت نیز به طور مشابهی می توان این گونه فکر کرد. بنابراین، شخص بایستی به شیوه ای عمل کند که نه دچار وسوسۀ ضد حمله شود و نه اصرار به یک عقب نشینی و ایجاد فاصله، بدون درگیری داشته باشد. بلکه، بایستی یک ابژۀ پایداری باشد که در عین حفظ موضع خودش تلاش کند آنچه را که به او فرافکنی می شود را درک کند و در خود نگه دارد.
تحمل این استراتژی به دلیل این که این احساسات به طور طبیعی قدرتمندند و فرد را به جای تأمل مجبور به عمل می کنند، مشکل است (هایمن، 1950). این عمل می تواند از تفسیر به عنوان سلاحی برای ضد حمله- تلاشی جهت اینکه بیمار را سر جای خود بنشاند یا دشمنی او را سرکوب کند- استفاده کند.
این تفسیرها بسیاری از اوقات تلاشی برای تخلیۀ بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفوری است که به روانکاو فرافکنی شده. گرچه برگرداندن بخش های فرافکنی شدۀ بیمار از طریق تفسیر زودرس، معمولا یک خطای تکنیکی محسوب می شود ( کارپی، 1989)؛ ( اپشتاین، 1977)، (1979)؛ ( گروتشتاین، 1982)؛ (آگدن، 1982)، (1986)؛ (روزنفلد، 1987)؛ ( سیرلز، 1986)؛ ( شربی، 1989). همانند مورد آقای “ه”، بیمار به دلیل این که قادر نیست بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفور را درون خود یکپارچه کند، نیاز به نگه داشتن آنها در روانکاو دارد. علاوه بر این، اگر روانکاو نتواند نقش انتقالی ای که به او نسبت داده شده را به خاطر ماهیت ناخوشایندش تحمل کند، چطور می تواند انتظار داشته باشد که بیمار آن را تحمل کند؟ سیرلز (1986) در این مورد که روانکاو بخواهد محتویات درون فکنی شده را از طریق تفسیر زودرس و بی موقع به بیمار برگرداند، هشدار می دهد. در واقع این انکار ضمنی هر گونه ادراک انتقالی بیمار از روانکاو است این موضوع مانند این است که روانکاو به بیمار بگوید« نفرتت را در خود نگه دار، نه در من».
دلایل مهم دیگری نیز وجود دارد که بر اجتناب از تفسیر زودرس در رابطه با جنبه های فرافکنی شدۀ بیمار تأکید می کند. در صورتی که روانکاو نتواند با محتوای فرافکنی شدۀ بیمار بنشیند و آن را متابولیزه کند، به طوری که در فرآیند نگه داری در درون خود زهر آن را بگیرد ( بیون،1962)، قاعدتا آن را به همان شکل به بیمار بر می گرداند. در رابطه با کار کردن روی انتقال متقابل، شدیدترین شکل آن در مورد یک درمانگر جوانی است که آلتچول (1979) آنرا این گونه توصیف کرد: خشم او نسبت به بیمار مرزی آنقدر شدید بود که حین مکالمه تلفنی فریاد زد «از تو متنفرم». در حالی که چنین انفجار «سایکوزِ انتقال متقابل»ی از طرف درمانگر غیر عادی به نظر می رسد، اما اغلب شاهد چنین مواردی میان کارکنان بیمارستانی، که درگیر درمان بیماران مرزی هستند، بوده ام. در این موارد، درمانگر مغلوب فرافکنی های بیمار می شود، بدین معنا که عناصر خوب و بد “خود” و “ابژۀ” بیمار، به دلیل ناتوانی در یکپارچه کردن آن ها در متخصص بالینی بازتولید می شود (آلتچول، 1979). در لحظه ای که روانکاو روی انتقال متقابل اقدام به عمل می کند او نیز همانند بیمار عمل کردن -بیرون انداختن و تخریب ابژۀ بد- را تنها راه حل برای رهایی از احساسات غیرقابل تحمل تنفر می بیند.
تنفر من از آقای “ه” و این آرزو که درمانش را پیش از تعطیلات دو هفته ای قطع کند، نوعی بازآفرینی دنیای پارت ابژه ای بیمار در ذهن من بود. به نظر می رسید تنها راه برای رهایی از این حالت عذاب آور درونی، خلاص شدن از دست بیمار بود. مداخلات من در آن نقطه از تحلیل خیلی اثربخش نبود، و هسته ای از واقعیت در ادراک بیمار مبنی بر اینکه از او متنفرم و در اداره کردنش مشکل دارم، وجود داشت. همان طور که گورنی (1979) اشاره می کند، هنگامی که تمام تلاش بیمار در این جهت باشد که روانکاو را به یک ابژۀ بد تبدیل کند، می تواند به فرسودگی جدی در شایستگی تکنیکی روانکاو منجر شود، به این طریق که با بد شدن در انتخاب مداخلاتش و زمان ارائۀ آنها، در نقش پاسخگو عمل می کند. هم کار تحلیلی ایگو (فلمینگ،1961) و هم جدا سازی ضروری جنبه های مشاهده گر و تجربه گر ایگوی روانکاو (کریس،1956) از طریق فرآیند قدرتمند همانند سازی فرافکنانه که با شکل بدخیمی از انتقال نفرت توأم است، به یک سازشی دست می یابد. خوشبختانه کار خود تحلیلی ام و وقفه در تحلیل فاصلۀ لازم را برای بازگشت به روند کار با آقای “ه” ایجاد کرد.
این ملاحظات ما را متوجه دو نکتۀ مهم در این بحث می کند. اول اینکه فقط بیمار نیست که بین وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده وار در نوسان است. در گیر و دار فرآیند همانند سازی فرافکنانه، خود روانکاو هم در معرض از دست دادنِ حس خود نسبت به فضای تحلیلی قرار دارد، به طوری که خودش را در حال فروپاشی در وضعیتی از تجربۀ پارانوئید-اسکیزوئید می بیند، تجربه ای که به نظر می رسد تنها راه نجات از آن کنش غیر عقلانی است. نکتۀ دوم اینکه کار تفسیر فقط هنگامی اثربخش خواهد بود که روانکاو و بیمار هر دو در یک وضعیت همزیستانه در فضای تحلیلی باشند، بدین معنا که هر دو در حالتی باشند که در آن فاصلۀ فکری، اتحاد درمانی، و خلق واقعیت روانی جدا از ادراک حوادث واقعی امکان پذیر باشد. از این دو نکتۀ مهم این نتیجه بدست می آید که تحلیل انتقال بدخیم نفرت در بیماران مرزی یک دوره طولانی مدت نگه داشتن (تحمل کردن) را می طلبد که به تدریج از طریق همگرایی فضای تحلیلی در بیمار و روانکاو جا برای تفسیر باز شود. مورد آقای”ه” نشان می دهد که نقش روانکاو می تواند بر اساس این که فعالیت هایش اصولا تفسیری هستند یا نگه دارنده، تغییر کند.

نگه داشتن (Containment)

نویسندگان زیادی (بویر،1986)، (1989)؛ (بوئی و آدلر،1982)؛ (کارپی،1989)؛ (چسیک،1977)؛ (اپشتاین،1979)؛ (گابارد،1989)؛ (گیوواچینی،1975)؛ (گروتشتاین،1982)؛ (لیتل،1966)؛ (سیرلز،1986)؛ (شربی،1989)؛ روی محوریت نگه داشتن در درمان بیماران مرزی متمرکز بوده اند. توافق زیادی بین این نویسندگان در این موارد وجود دارد که 1. وقتی بیمار مرزی احساسات منفی شدیدی نسبت به روانکاو دارد تفسیرهای کلامی به گوش او نمی رسند، 2. قبل از اینکه بیمار بتواند مداخلات تفسیری را بپذیرد یک تجربه جدید با یک ابژۀ جدید ضروری است، 3. نقش سنتی روانکاو در مقام یک مشاهده گر خنثی که گاه بر اساس توجه بی طرفانۀ معلق تفسیرهایی می دهد، از ویژگی هایی نیست که برای درمان تحلیلی بیماران مرزی الزامی باشد. این اشتباه است که نگه داشتن را از لحاظ پتانسیل تحلیلی نسبت به تفسیر در درجۀ دوم اهمیت قرار دهیم. این موضوع، عنصر بسیار سازنده ای در همانندسازی فرافکنانه محسوب می شود، چون شیوۀ اصلی ارتباط برقرار کردن در وضعیت پارانوئید-اسکیزویید است، و روش مهمی است که از طریق بازنمایی های “خود” و “ابژه” اصلاح می شوند.( گابارد،1989)؛ (گروتشتاین،1981)؛ (آگدن،1986). از طریق فرآیندهای متابولیزه کردن و زهرزدایی -detoxifying- (بیون،1962)؛ (بویر،1986) فرافکنی های بیمار تعدیل می شود و درنتیجه بیمار راحت تر می تواند آنها را مجددا به درون ببرد. متناظر با تغییر در ابژۀ درونی، بازنمایی”خود” نیز تعدیل می شود. نگه داشتن نباید با انفعال یکی دانسته شود (روزنفلد، 1987). و نباید به مثابۀ تحمل مازوخیستیک حملات تحقیرآمیز بیمار درک شود (آگدن، 1982). این شامل پردازشی خاموش است، که در عین حال مستلزم روشن سازی کلامی دربارۀ آنچه درون بیمار در جریان است و آنچه در رابطۀ بیمار-روانکاو رخ می دهد نیز می باشد، به علاوه نگه داشتن به فرآیندهای دیگری هم اشاره دارد (گابارد، 1989)، که شامل شناسایی حالت های احساسی درون روانکاو، تشخیص روابط ابژۀ درونی بیمار بر اساس این که چگونه در جفت تحلیلی از طریق همانندسازی فرافکنانه ایفای نقش می کنند، یک فرآیند خود تحلیلی مداوم تا سهم روانکاو را در کشمکش با بیمار مشخص کند، جستجوی ارتباط بین جنبه های ناهمخوان فرافکنی شدۀ بیمار، تفسیرهای خاموش در ارتباط با آنچه که درون بیمار می گذرد جهت آماده سازی تفسیر کلامی بعدی. همان گونه که در درمان آقای “ه” توصیف شد بخشی از وظیفۀ روانکاو این است که برای اجتناب از نفرت نسبت به بیمار، عملکرد دفاعی خود را ردیابی کند. نفرت در بیمار موجب نفرت در روانکاو می شود (اپشتاین،1977)، اما همچنین موجب انکار آن نیز می شود. همانطور که وینیکات تأکید داشت (1949) روانکاو نباید واقعیت نفرت درون خود و نفرتی که نسبت به بیمار دارد را انکار کند. بیمار وقتی قادر به تحمل نفرتش خواهد بود که روانکاو بتواند نسبت به او تنفر داشته باشد. با توجه به این موضوع، مواجه سازی طعنه آمیز من با آقای”ه”، که آن را جزو اشتباهات مرتبط با انتقال متقابل در نظر می گیرم، به نوعی برای بیمار مفید بوده است. در مباحث بالینی، اغلب سوال می شود که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری که او دوست ندارد داشته باشد. یک سوال مرتبط تر دربارۀ بیماران مرزی این است که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری داشته باشد که گویی نفرتی ندارد. اپشتاین (1977) ذکر می کند که بیشترین خطر برای روانکاو این است که واکنش او نسبت به فرافکنی های تنفر به شکل تلاشی برای تماما خوب بودن باشد. این موضوع بیمار را از دفاع اولیه اش، یعنی انکار تنفرش و دیدن آن در روانکاو به جای خودش محروم می کند.
تمایل دفاعی دیگری که بایستی حین فرآیند نگه داشتن بررسی شود، وسوسۀ تبانی با دو نیم سازی بیمار است، که از طریق تمرکز صِرف روی جنبه های خوب و دوست داشتنی بیمار صورت می گیرد (کرنبرگ،1984). همانطور که در درمان آقای”ه” شرح داده شد در این حالتِ دفاعی، یک گزینه، تشویق به جابجایی نفرت با یک فیگور فوق انتقالی است، بنابراین روانکاو اتحاد درمانی را بر اساس بیرون اندازی نفرت و بدی از رابطۀ بیمار-روانکاو، رشد می دهد.
نقطۀ عطف تحلیل آقای”ه” این بود که کشف کردم، ادراکش از من به خاطرِ داشتن کنترل مطلق در جایگاه یک فیگور تنبیه گر کاملا تحریف نبوده و برعکس، آرزوهای واقعی پنهان من هم برای کنترل او با این تحریف هم نوا بوده است. یک عملکرد دفاعی دیگر که در فرآیند نگه داشتن نیاز به بازبینی دارد، تمایل روانکاو به عمل است، به این معنا که گویی ادراک بیمار کاملا یک تحریف است، این منجر به انکار تمامی مسئولیت های روانکاو و نیز فرافکنی کیفیاتی به بیمار می شود که در واقع از آنِ روانکاو است. در این بستر، سیرلز (1986) مشاهداتش را چنین بیان می کند:
لازم است که روانکاو سهم خودش را در تجاربی که بیمار با او دارد قبول کند و بپذیرد که در سطحی هرچند اندک در آن نقش دارد، که این نقش شاید در مقایسه با سایر چیزها نسبتا کم باشد اما به هیچ عنوان صفر نیست. اگر ما سهوا از بیماران مرزی به مثابۀ ظرفی برای اجزاء نخواستنیِ شخصیتی خود استفاده کنیم و در اصل آنها را مجبور کنیم تا تمام آسیب روانی شدید خود را در رابطه بر عهده گیرند، نمی توانیم به آنها کمک کنیم که خوب شوند (ص. 22).
روانکاو باید مابین انفجار بیمار از تنفر خودش و انکار وجود آن تنفر حرکت کند بعد از این که نفرت و خشم از طریق فرآیند نگه داشتن، پردازش و متابولیزه شد، می تواند به شکل سازنده تری که برای بیمار مفید است ابراز شود. (اپشتاین،1977)؛ ( سیرلز،1986)؛ ( شربی،1989). به علاوه تحمل احساسات شدید فی النفسه می تواند موجب تغییر در بیمار شود (کارپی،1989).
طی ماه های قبل از وقفۀ دو هفته ای در تحلیل آقای”ه”، بیمار با این که شاهد تلاش های من برای حفظ بستر تحلیلی بود، می خواست از من به عنوان توالت برای بخش های غیرقابل قبولش استفاده کند. درگیری های من با برون ریزی رفتارهایم به شکل اظهار نظرهای مغرضانه خود را نشان می داد: به شکل نظرات طعنه آمیز، سکوت خاموش در انزوا، بی میلی انباشته از احساس گناه جهت مجبور کردن او به تغییر برنامۀ زمانی، ترسم از فاش شدن احساسات پرخاشگرانه ام، و تلاش برای غلبه بر احساس تنفرم، تلاش برای فرا رفتن از نفرت با فرض یک وضعیت قدیس مآبانه در برابر بیمار بود. همانطور که کارپی (1989) ذکر می کند، دیدن تلاش روانکاو برای کنار آمدن با احساساتش به گونه ای این احساسات را برای بیمار قابل تحمل تر و قابل دسترس تر می کند تا بتواند آنها را مجددا درونی کند. همانند سازی فرافکنانه تلاشی است برای از بین بردن ارتباط بیمار و احساساتی که برای او غیر قابل تحمل اند. مشاهدۀ ظرفیت درمانگر در تحمل همان احساسات، موجب ترمیم مجدد آن پیوندها می شود. برای مثال آقای”ه” بعضی از احساساتی را که در من می دید دوباره به خود بر می گرداند، و نظرش را این گونه بیان می کرد «سعی می کنم تو را وسوسه کنم تا ویژگی های مرا بگیری. من متنفرم از اینکه تو ساکت هستی—پس من مجبورم آن را به خود برگردانم.»
جنبۀ دیکر نگه داشتن، پیامی است که به بیمار منتقل می شود، مبنی بر این که روانکاو ابژه ای تحمل کننده و ماندگار است و با حملات بیمار نابود نمی شود. وینیکات (1968) بر این باور بود که بقای روانکاو در برابر حملات مخرب بیمار مرزی، عنصر مهمی در کمک به اوست، تا بتواند از روانکاو در جایگاه فردی بیرونی و خارج از کنترل همه توانی اش، استفاده کند. او با ترسیم یک مقایسه ی رشدی در این رابطه، به این موضوع اشاره می کند که مادر باید در مقابل حملات ابتدایی نوزاد، بقا یابد و آنها را تحمل کند تا کودک بتواند در جهت رشد و بلوغ حرکت کند. وینیکات تاکید داشت که بقا یافتن، به معنای اجتناب از انتقام یا تلافی کردن است. او به ویژه در مورد استفاده از تفسیر میان حملات بیمار هشدار می داد. از نظر او مداخلات تفسیری در چنین شرایطی خطرناک است و پیشنهاد می کرد که روانکاو بهتر است منتظر بماند تا این مرحلۀ مخرب طی شود، بعد از آن است که روانکاو می تواند با بیمار دربارۀ این بحث کند که در حین حملات چه رخ داده است.
برای رسیدن به موضوع انتقال اولیه، روانکاو باید تا مرز ناامیدی با بیمار پیش رود، جایی که بیمار از خود می پرسد آیا می توانم ادامه دهم یا نه و آیا او در جایگاه روانکاو می تواند موثر باشد یا نه؟
همان طور که مورد آقای “ه” نشان می دهد، شکاف اصلی بعد از این اتفاق افتاد که من آرزو داشتم بیمار درمان را رها کند. برد (1972) اشاره می کند:
فرض من این است، در آن زمان شوم و تاریکی که بیمار و روانکاو هر دو آمادۀ رها کردن درمان اند، تنها نوعی از انتقال که میتواند قابل تحلیل باشد، انتقالی است که در آن تکانه های عمیق مخرب بیمار وجود دارند. (ص. 296)
به تدریج روانکاو می تواند در مقام نگه دارندۀ بسیاری از احساسات برخاسته از درون خود و بیمار، از کارکردهای چندگانۀ نفرت در انتقال آگاه شود. درست همان طور که انتقال شهوانی شده، پرخاشگری زیاد را نسبت به روانکاو پنهان می کند، انتقال نفرت هم می تواند اشتیاق بیمار برای دریافت عشق و پذیرش را پنهان کند. سرانجام آقای “ه” توانست وابستگی شدیدی که نسبت به من ایجاد شده بود را، فاش کند و این که آرزو داشته از طریق تنفرش شکلی از ارتباط با من را حفظ کند.
بالاس (1987) اصطلاح نفرت عاشقانه (loving hate) را برای توصیف موقعیتی به کار برد که فرد یک رابطه را از طریق سرمایه گذاری احساسی منفی حفظ می کند (ص. 118). در بیمارانی که این شکل از نفرت در آنها وجود دارد، نفرت متضاد عشق نیست بلکه جانشینی برای آن است. برای مثال، آقای “ه” با وحشت از بی تفاوتی زندگی می کرد؛ نوعی از عدم پاسخگویی که با مادرش تجربه کرده بود. او فقط از طریق نفرت می توانست ابژه های محیطش را به درگیری احساسی با خود وادار کند. تنها با این روش احساس زنده بودن و تداوم داشتن می کرد. کارکردهای دیگری از نفرت هم در تحلیل آقای”ه” ظاهر شد، که شامل تاثیر روی حس بی شکلی هویت، نقش آن در دفاع مقابل سوگ و کارکردهای دفاعی اش در خدمت کنار آمدن با حسادت می شد. بسیاری از این کارکردها که گفته شد در اثر نگه داشته شدن، و در مرحله بعدی، تفسیر در زمان مناسب، ممکن است ایجاد شوند.

تفسیر

به تاخیر انداختن تفسیر در تحلیل بیماران مرزیِ پر از نفرت به چندین دلیل ضروری است. اول و در درجۀ نخست، این که بعید است بیمار بتواند در اوایل تحلیل از تفسیر استفاده کند.

در این بحث، زیرمجموعه ای از بیماران مرزی  بررسی شدند که شامل کسانی می شود که مشکلات را بیرونی سازی می کنند، علت مشکلات شان را ناشی از بداقبالی های محیط بیرون می بینند، و درنتیجه، تفسیر تاییدیه ای است مبنی بر این که روانکاو هم شخص دیگری است -یک فرد تنبیه گر- که در پی حمله یا قربانی کردن بیمار است.
قبل از این که روانکاو بخواهد بر اساس دلیل و منطق خود تفسیری دهد، نیاز دارد مدتی منتظر بماند. لازم است که روانکاو به اندازۀ کافی درک اولیه ای از انتقال متقابل خود و فرافکنی های پردازش شدۀ بیمار داشته باشد، به طوری که فضای تحلیلی مناسب را بازسازی کرده باشد. فقط در این صورت مداخلاتش می تواند خاصیت درمانی داشته باشد. بالاس(1990) اشاره می کند:
همان طور که بعضی از بیماران سایکوتیک مسئولیت واپس روی را به جای تقبل آن، روی روانکاو می اندازند، روانکاوان هم دوره های واپس روی را تحمل می کنند تا این که در طی زمان بهبود بیمار، بتوانند آن را به او انعکاس دهند. در چنین شرایطی بینش تحلیلی و تفسیر جایگاه اول درمانی را برای روانکاو دارد، کسی که قرار است اول بهتر شود. (ص. 352)
زمانی که روانکاو وظیفۀ خود درمانی را انجام داد، نیاز دارد صبورانه منتظر بماند تا نشانه ای از سمت بیمار دریافت کند، به این معنا که پذیرای تفسیر است. آماده بودن به واسطۀ رشد حسیِ غیر-من نمایان می شود، جایی که سوژۀ میانجی حاضر است، مشاهده گری که احساسات و افکار را به جای ادراکات واقعی مسلم، به مثابۀ یک خَلق درونی می داند (آگدن، 1986).
زمانی که آقای “ه” چنین گفت که«من از این که نمی توانم تو را در گرفتن خشمم برانگیزانم متنفرم.» یا «من سعی می کنم تو را طعمه ای قرار دهم تا خصوصیات مرا بگیری.»، او داشت گشایش هایی در فضای تحلیلی نشان می داد. به طور نمادین داشت دربارۀ اتفاقات رابطۀ روانکاو-بیمار فکر می کرد، یعنی بین نماد و چیزی که نمادسازی شده، تفاوت قائل می شد. وقتی نگرانی آشکارش دربارۀ این که مرا به جنون کشانده را ابراز کرد، به طور واضحی وارد وضعیت افسرده وار شده بود. همچنین اضطراب مرتبط با این که ممکن است به کسی صدمه زند، نشان دهندۀ این بود که برای مراقبت کردن از دیگری رشد کرده است. او شروع کرد به فکر کردن دربارۀ آنچه با من انجام می داد و آن را با صحنه ای از فیلم ترسناک جن گیر مقایسه کرد – ویلیام فریدکین،1974-، جایی که جن دختر کوچکی را که تصاحب کرده بود رها می کند و در کشیش فرو می رود تا او را به سوی مرگ کشاند.
آقای “ه” احساس می کرد بهای غلبه بر جنونش، به جنون کشاندن من است. کارپی (1989)، کسی که از به تعویق انداختن تفسیر دفاع می کرد، اشاره می کند که بیمار فقط وقتی می تواند از تفسیر استفاده کند که توانایی شناخت جنبه هایی از خود را در روانکاو را داشته باشد.
سرانجام زمانی که جنبه های جدا شدۀ بیمار به شکل احساسات عشق و نگرانی ظاهر شود، وظیفۀ روانکاو مرتبط کردن جنبه های جدا شده از طریق تفسیر است (گابارد، 1989)؛ (کرنبرگ، 1984). برای مثال، من به آقای “ه” نشان دادم که نفرتش از من همراه با احساس نگرانی برای من است. در ابتدا، یکپارچگی جنبه های مطلوب و منفور “خود” تهدیدآمیز خواهد بود و بیمار همچنان سعی می کند تا آنها را به نفرت برگرداند. مقاومت برای یکپارچه کردن و تغییر از هر نوعی می تواند به دسته ای از عوامل زیر مرتبط باشد (گابارد، 1989):
1. بدنام کردن دیگران مانع از این می شود که بیمار از احساسات دردناک حسادتش آگاه شود.
2. امتناع از ایجاد پیوند بین بازنمایی های مثبت و بازنمایی های منفی و مورد تنفر، که از نگه داشتنِ جنبه های مطلوبِ “خود” و “ابژه” که ممکن است با تاثیرات نفرت نابود شود، جلوگیری می کند. یک حملۀ گسترده به پیوند با ابژه های خوب در محیط، وجود دارد. (بیون، 1959)؛ ( کرنبرگ، 1977)؛ (گروتشتاین، 1981)
3. فانتزی های انتقام می تواند بیش از هر چیز دیگری، بزرگ ترین لذت را برای بیمار داشته باشد و رها کردن نفرت می تواند فقدان فانتزی انتقام را همراه داشته باشد.
4. همان طور که در بالا اشاره شد، هویت بیمار می تواند حول و حوش نفرت سازماندهی شده باشد، و تعدیل نفرت در بازنمایی های”خود” یا بازنمایی های “ابژه”، اغلب به مثابۀ شکلی از نابودی تجربه می شود.
5. ممکن است بیمار از طریق نفرت، حسی از معنا را برای خود ایجاد کرده باشد، و تغییر آن می تواند باعث شود تا بیمار با حسی از زندگی مواجه شود و این حالتی از بی معنایی تجربه می شود.

برخی یا تمام این عواملِ مقاومت می توانند در طی دورۀ نگه داشتن مورد توجه قرار گیرند. اما این مشاهدات زمانی اتفاق می افتد که نفرت بتواند نگه داشته شود و سپس موجب تفسیر شود، در چنین شرایطی بیمار می تواند وجود عوامل تعیین کنندۀ ناخودآگاه را تصدیق کند؛ در مورد آقای “ه” توانستم به او کمک کنم تا نقش نفرت را در اجتناب از احساس رها شدگی و فقدان ببیند. کارکرد نفرت در کاهش حسادت (envy) نیز می تواند تفسیر شود، اما فقط با احتیاط. به علاوه، اغلب چنین تفسیرهایی به عنوان یک فرونشانی تجربه می شوند. روانکاو احتمالا باید بیشتر روی این تمرکز کند که چطور شرم و درد به خاطر حسادت، بیمار را از ابراز ظرفیت کاملش برای عشق باز می دارد (روزنفلد، 1987). احساس پذیرفته شدن از طرف روانکاو فی النفسه می تواند به کاهش حسادت بیشتر کمک کند تا یک فعالیت تفسیری بیش از اندازه.
با هر تفسیری که بین جزایر عشق با هستۀ منفور در بیمار ارتباط برقرار کند، بیمار حس بیشتری از عاملیت ذهنی به دست می آورد. درنتیجه، یک وجه متفاوت از کار تحلیلی به عنوان نتیجۀ ورود به فضای تحلیلی و تحمل فضای آن، در بیمار شکل می گیرد. همان طور که آگدن (1989) مشاهده کرد، یکی از نتایج روانکاوی این است که بیمار محتوای ذهنی ناخودآگاه را به شکل متفاوتی تجربه کند. با ادامۀ تلاش های تفسیری حین زمان های پذیرش بیمار، او می تواند به تدریج احساس درک شدن پیدا کند و روانکاو را به عنوان شخصی ببیند که در عین نفرت داشتن، توانایی نگران شدن هم دارد. شواهدی وجود دارد مبنی بر این که تفسیرهای انتقالی به موقع می تواند اتحاد درمانی را در بیماران مرزی تقویت کند (گابارد و همکاران، 1988). هر مداخله راهی را برای آینده هموار می کند، طوری که اتحاد درمانی از این طریق می تواند افزایش یابد و بیمار متوجه شود که روانکاو همراه معتمدی است که اهداف مشترکی با بیمار دنبال می کند.
هدف از خاتمۀ درمان با بیمارانی که زیرمجموعۀ بیماران مرزی هستند به معنای از بین بردن تنفر نیست، بلکه تعدیل نفرت با عشق است. در پایان تحلیل آقای “ه”، او هنوز از من متنفر بود و این را هم به من می گفت. چراکه به او اجازه داده بودم رشد کند و بتواند برود. او همچنین به من گفت که اولین شخصی بودم که تا به حال واقعا به او گوش کرده بود و به این دلیل دلتنگ من می شود، در عین حال احساسات زیاد دیگری نیز داشت. من هم دلتنگ او می شدم.

خلاصه

انتقال نفرت، یک مانع اصلی در کار تحلیلی با بیماران مرزی است. روانکاو توسط این بیماران، بی رحمانه مورد نفرت واقع می شود طوری که به نظر می رسد به تفسیر پاسخگو نیستند. همانندسازی فرافکنانۀ مداوم این بیماران از بخش های نفرت انگیز دنیای درونی خود می تواند منجر به فرسودگی توانایی روانکاو برای نگه داشتن وضعیت تحلیلی و همچنین برون ریزی انتقال متقابل به شکل های مختلف شود. پیش از آن که بیمار و روانکاو در یک فضای تحلیلی قرار گیرند، دوره ی طولانی نگه داشتن در درمان لازم است.

 

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود نمایید.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

20190208_091536.png
بهمن ۱۹, ۱۳۹۷

هرجا صحبت از سینما و روانکاوی است، لاجرم نامی از وودی آلن درکار است. هنرمند و طنزپردازی که در اکثر مصاحبه ها و گفتگوهایش از سالهای روانکاوی اش حرف میزند و بدون نگرانی خود را فرد نوروتیکی می نامد که تحلیل برایش کار کرده است. او در ۳۵ سالگی در پاسخ به مصاحبه گری که از درمان او می پرسد می گوید ۱۳ سال است که تحت روانکاوی است. ۸ سال آن را به شیوه کلاسیک تحلیل شده و روی کوچ خوابیده، و ۵ سال را رو در رو با تحلیلگری دیگر گذرانده است. آلن در سن ۸۰ سالگی می گوید ۳۷ سال است که تحلیل می شود و به هیچ عنوان ازینکه اینهمه سال تحت تحلیل بوده ناراضی و پشیمان نیست. او در سن ۸۰ سالگی هنوز خود را نوروتیک میداند و تعدادی از صفات نوروتیک و وسواسگونه اش را برمیشمارد. اما معتقد است اگر درمان نمی شد وضعش خیلی بدتر از این بود. او میگوید درمان برای من مثل یک چوب زیر بغل بود. و من این چوب زیر بغل را نیاز داشتم.
علیرغم ادعای منتقدین به بی نتیجه بودن درمانش، آلن با لحنی قاطع می گوید درمان برای او کار کرده و او اکنون زندگی پرحاصل و شادی دارد. او معتقد است اگر درمان نمیشد به احتمال زیاد در افسردگی فرو می رفت و نمی توانست به این اندازه کارآمد بوده و هرسال یک اثر تولید کند.

جمله ی معروفی از او هست که می گوید: “روانکاوی مثل درس های موسیقی است، شما ممکن است برای ۵ سال متوجه هیچ پیشرفت قابل توجهی در خود نشوید، اما ناگهان می بینید که می توانید پیانو بزنید”.

آلن می گوید در سن ۸۰ سالگی هنوز از سرزندگی کافی برخوردار است. ازدواج خیلی خوبی داشته و هنوز بدنش فرم ورزشکاری خوبی دارد، می تواند با بچه ها بازی کرده و همچنان اثر هنری تولید کند.
وودی در تعریف کودکی اش میگوید تا قبل از ۴-۵ سالگی خیلی سرزنده و شاد بوده اما ناگهان به کودکی غمگین تبدیل میشود چون میفهمد زندگی ماندگار نیست و همه روزی می میرند. کم کم معنای زندگی برایش رنگ می بازد و او به دنبال فلسفه زندگی می گردد. او می گوید فردی مذهبی نیست اما عمیقا به موضوع دین علاقه دارد و نسبت به آن کنجکاو است، هرچند هنوز هیچ چیز راضی اش نکرده و همه پاسخ ها را به پرسش های اساسی اش ناامید کننده می بیند.
در سن ۲۲ سالگی به علت اضطراب هایی که تجربه کرده است وارد روانکاوی شده و هرگز به طور کامل از آن بیرون نیامده است هرچند سالهای بدون درمان در این بین کم نبوده. او خود را فردی موفق می داند اما نه به اندازه ای که دلش میخواست موفق و تاثیرگذار باشد! بلندپروازیهای او بسیار بیش از این چیزی بوده که او الان هست و نکته تاسف بارتر برای او این است که او هیچ موقعیتی را برای موفق شدنش از دست نداده. این یعنی استعداد او به اندازه بلندپروازی اش نبوده و او این نکته را خیلی غم انگیز می بیند.
وقتی از او در مورد چیزهایی که راجع بهشان پشیمان است پرسیده می شود می گوید اگر چیزی برای پشیمانی داشته باشد این است که چرا به جای اینکه استعداد تفکر کمیک داشته باشد استعداد تفکر دراماتیک نداشته تا بتواند کارهای بزرگ تری انجام دهد.

وودی روانکاوی را به اشکال مختلف در فیلم هایش وارد می کند و موضوعات آن را به شکلی کمیک به تصویر در می آورد. او معتقد است که روانکاوان فیلم هایش صرفا شخصیت های داستانی هستند و او هر ویژگی را که احساس کند به جالب تر شدن داستانش کمک می کند در آنها به تصویر می کشد. اما شاید بتوان گفت که روانکاوان داستان های او بازتاب هیجانات و فانتزی های او به روانکاوانی است که در دوره های مختلف او را تحلیل کرده اند.

او همیشه مسائل مهم ذهنی اش را به لحن شوخ طبعانه ی مخصوص خودش می آمیزد و آنها را به جملات فلسفی بامزه ای تبدیل می کند که طرفداران مخصوص خودش را دارد:

  • یک جوک قدیمی هست که میگه، یه نفر میره پیش روانکاو میگه: «برادرم دیوانه است، فکر می کنه مرغه»، روانکاو بهش میگه «خب چرا پیش من نمیاریش». جواب میده: «چون تخم‌مرغ‌هاش رو نیاز داریم». خب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من دربارهٔ روابط انسانی است. این روابط کاملاً غیر منطقی و احمقانه‌اند ولی فکر می‌کنم که ما اونا را ادامه میدیم چون به تخم‌مرغ‌ها احتیاج داریم.
  • بین پاپ و دستگاه تهویه هوا؛من دستگاه تهویه رو انتخاب میکنم.
    • هری ساختار شکن ۱۹۹۷
  • یه جوک قدیمی هست: دوتا پیرزن در اقامتگاه کوهستان (کتسل کیل) هستند. یکیشون میگه:« غذای اینجا واقعا افتضاحه» اون یکی میگه« آره، میدونم. بدترش اینکه همینم کم میدن»‌‌‌‌خب این اصولا همون چیزیه که من در مورد زندگی احساس میکنم. پر از تنهایی و بدبختی و رنج کشیدن و همه اینا هم خیلی زود تموم میشه.
  • مردم می ترسند از اینکه قبول کنند بخش بزرگی از زندگی بهشانس بستگی داره.این ترسناکه که فک کنی بخش زیادی خارج از کنترل ماست.لحظاتی در بازی تنیس هست که توپ به تور برخورد میکنه و در کسری از ثانیه ممکنه از تور رد بشه یا برگرده.با کمی شانس توپ رد میشه و میبری یا ممکنه برگرده و بازنده بشی.
  • الوی سینگر : من نمیخوام عضو کلوبی بشم که یکی مثل منو به عضویت قبول میکنه.
  • روانکاوم درباره تو بهم اخطار داده بود،اما تو انقدر خوشگل بودی که یه روانشناس دیگه برای خودم پیدا کردم.
* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

20190205_205604.png
بهمن ۱۶, ۱۳۹۷

خود کاذب چیست و چگونه شکل می گیرد؟| لزوم رواندرمانی / مترجم: دکتر فاطمه حسینی غفاری

 

این ویدئو به تعریف خود کاذب و توضیح روند شکل گیری آن، که یکی از کلیدی ترین اصطلاحات تبیین شده در نظریه وینیکات است، می پردازد و در نهایت به تبیین کارکرد رواندرمانی در تجربه خود حقیقی و تعدیل خود کاذب می پردازد.

خلاصه ویدئو:

ما انسانها، برای تبدیل شدن به بزرگسالانی بالغ و سالم، لازم است دوران کودکی و نوزادی ای را تجربه کنیم که در آن حق بچه بودن، بدقلق بودن، و گاهی پرخاشگر و متنفر بودن و متوقع بودن را داشته باشیم. و والدین و اطرافیان ما توانایی تحمل این رفتارها را داشته و آسیب نبینند و از ما انتقام نگیرند.

اگر ما از بودن در محیطی تحمل کننده محروم بوده، و والدینی آسیب پذیر یا پرخاشگر داشته باشیم، ناچاریم از خود حقیقی مان که می تواند احساسات بد و تخریبگر داشته باشد بدون توجه به دیگری، فاصله بگیریم، و در سنین خیلی پایین تلاش کنیم که از خودمان (دربرابر خشم یا ناراحتی دیگران) یا از والدینمان (در برابر آسیب دیدن آنها از هیجانات منفی خودمان) محافظت کنیم. در نتیجه خود حقیقی ما خودش را پنهان می کند و فرصتی برای بروز نمیابد.

واکنش ما در برابر این محیط، اغلب اطاعت و هماهنگی افراطی با دیگران و محیط اطرافمان، و ترس از آسیب دیدن یا آسیب زدن به دیگران است. (این واکنش گاهی به صورت پرخاشگری و انتظار بی حد و حصر از محیط اطرافمان خود را نشان میدهد. هیجاناتی که هرگز جایی برای ارائه ی سازنده آن نداشته ایم).

البته باید گفت خود کاذب از نظر وینیکات ذاتا پدیده بدی نیست. او معتقد است در دنیای بزرگسالی، درجاتی از خود کاذب برای بقای اجتماعی و فرهنگی ما لازم است. مثلا ما باید بتوانیم خشم بی حد و حصر یا تنفر خود را در برابر دیگران مهار کنیم و آن را به اشکال سازنده تری ابراز کنیم تا بتوانیم در جامعه پذیرفته شویم و با دیگران ارتباط برقرار کنیم. اما او می گوید برای داشتن درجات تعدیل شده و آگاهانه ای از خود کاذب، ما نیاز داریم برای مدتی خود حقیقی خالص خود را تجربه کنیم بدون اینکه کسی آسیب ببیند. اگر ما این فرصت را نداشته باشیم، خود کاذب افراطی ای را پرورش خواهیم داد که به صورت اطاعت بی چون و چرا یا پرخاشگری و خودمحوری افراطی در روابط خود را نشان خواهد داد.

رواندرمانی به ما کمک می کند که بتوانیم فرصتی را که هرگز برایمان فراهم نشده، در جریان ارتباط با رواندرمانگری خردمند، پرتحمل و آسیب ناپذیر بازیابیم و به تجربه خود حقیقی مان با همه هیجانات منفی و شدیدش بپردازیم. این تجربه ما را برای تعدیل خود کاذب مان در بیرون از اتاق درمان آماده می سازد و محیط بیرون از اتاق درمان را برای ما قابل تحمل تر می کند زیرا ما حداقل یک ساعت در هفته یا بیشتر، اجازه تجربه خود حقیقی مان را داریم بدون اینکه نگران آسیب دیدن کسی باشیم. این تجربه به ما فرصت خلاقیت و بازی می دهد و ما می توانیم خود حقیقی و خود کاذب مان را به صورت سالم و سازنده باهم ترکیب کرده و رفتاری تعدیل شده و پخته از لحاظ هیجانی و اجتماعی داشته باشیم. ما می توانیم هیجانات منفی مان را تجربه کنیم و به شکل درستی ابراز نماییم بدون اینکه آنها را آسیب زننده ببینیم و لزومی برای پنهان کردن یا فرافکنی آنها احساس کنیم.

 

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.

Negar_27012019_144938.png
بهمن ۷, ۱۳۹۷

کودکی سالم از لحاظ هیجانی چیست؟ مترجم: دکتر فاطمه حسینی غفاری

 

سلامت هیجانی چیست و چه رفتارهایی در والدین منجر به سلامت هیجانی در کودکان می شود.
میزان بالای هیجانات آشفته و روحیه های خراب در جامعه مدرن، نشان می دهد که علیرغم پیشرفت های چشمگیری که در زمینه علم و تکنولوژی حاصل کرده ایم، نتوانسته ایم در پرورش کودکانی با سلامت هیجانی و قدرتمند از نظر هیجانی موفق باشیم.
این ویدئو به توصیف عواملی می پردازد که در پرورش سلامت هیجانی کودکان باید آنها را در نظر بگیریم.


20190123_103906.png
بهمن ۳, ۱۳۹۷

چرا بعضی افراد نسبت به انتقاد آسیب پذیرند؟

تاثیر والدین بر احساس بی ارزشی و آسیب پذیری فرد| ترجمه دکتر فاطمه حسینی غفاری

وقتی فردی کودکی ناخوشایندی داشته و احساس ارزشمندی از سمت افراد مهم زندگی اش دریافت نکرده، درونش زخم هایی عمیق از گذشته به جا می ماند که در روابط دوران بزرگسالی اش، سرباز کرده و او را نسبت به بد رفتاری یا عدم تایید دیگران آسیب پذیر می کند. تا زمانی که زخم های هیجانی کودکی ترمیم نشوند، ما نمی توانیم در روابط مان احساسات خوب را تجربه کرده یا تداوم بخشیم. ترمیم این احساسات در جریان روان درمانی و توسط رواندرمانگری که ما را برای حل و فصل تعارضات قدیمی مان کمک می کند اتفاق می افتد.

 

تیم تخصصی ترجمه و تالیف مهرسای

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.

credit-Suzanne-Bollas.jpg
دی ۳۰, ۱۳۹۷

کریستوفر بالاس، روانکاو و نویسنده‌ای بریتانیایی است که نقش برجسته‌ای در روانکاوی معاصر به عهده دارد.
او در سال ۱۹۴۳ در آمریکا به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در همان جا گذراند. پس از دریافت مدرک تاریخ، در یک مرکز نگهداری از کودکان اوتیستیک و اسکیزوفرنیک مشغول به کار شد، و از این طریق با روانکاوی به ویژه کارهای آنا فروید، بتلهایم و ماهلر آشنا شده و سپس به سمت کارهای ملانی کلاین و وینیکات کشیده شد تا بهتر بتواند دنیای درونی عمیقا آسیب دیده این کودکان را درک کند.
بالاس در حین آموزش بالینی در حوزه روانشناسی ایگو، در رشته ادبیات انگلیسی نیز تحصیل می‌کرد که رگه‌هایی از آن در انتخاب اصطلاحاتی مانند: Psychic genera و Personal idiom دیده می شود.
(پیدا کردن معادل دقیق برای این دو اصطلاح بسیار دشوار است. ما با توجه به مفهوم آنها از معادل های زایش روانی(تولد روانی) -برای سایکیک جِنِرا- و سبک یا مشخصه شخصی -برای پرسونال ایدیِم- استفاده کرده ایم).
سایر اصطلاحاتی که بالاس آنها را به واژگان تحلیلی اضافه کرد شامل موارد زیر است:
The transformational object, Extractive introjection, Violent innocence, The receptive unconscious

پس از آن بالاس به لندن نقل مکان کرد و از اساتید و سوپروایزرهای جامعه روانکاوی بریتانیا استفاده نمود که سایه نظریات آنها در تمامی کارهای او قابل مشاهده است.
اما در حین تاثیرپذیری قابل توجه از جامعه روانکاوی بریتانیا، بالاس یک تغییر موضع اساسی نسبت به آن‌ها نشان داده و تمرکز درمان تحلیلی را از رابطه انتقالی برداشته و تداعی آزاد را تکنیک محوری قرار داد. او معتقد بود تداعی آزاد بیمار همانند استایلِ ذهنی هنرمند، و مانند امضای شخصی فرد است، و نه از طریق محتوای اثر بلکه با توجه به فرم اثر قابل فهم می‌باشد.

بالاس با انتشار مقالات و کتب بسیار از جمله:
The shadow of the object (1978)
Being a character (1992)
Forces of destiny (1989)
سهم بسزایی در نظریه پردازی، تکنیک‌های درمانی و آسیب شناسی روان تحلیل‌گری داشته و توانسته تفکر روانکاوی را در ادبیات، معماری، تاریخ و سیاست به کار گیرد.
او همچنین سه رمان و تعداد زیادی نمایشنامه به رشته تحریر در آورده و از مهم‌ترین روانکاوان زنده دنیا به حساب می‌آید.

سایر کتب علمی مهم بالاس از قرار زیر است:
The Mystery of Things(1999)
Free Association(2002)
The Freudian Moment(2007)
The Evocative Object World(2009)
The Infinite Question (2009)
The Christopher Bollas Reader(2011)
Catch Them Before They Fall(2013)

مروری بر عقاید و نظریات کریستوفر بالاس

” کیست که سخن می‌گوید؟”
این پرسش و دو پرسش اساسی دیگر که:
“بیمار با چه کسی صحبت می‌کند؟” و “بیمار درباره چه چیزی صحبت می‌کند؟” اساس نظریات و 30 سال کار پژوهشی و بالینی کریستوفر بالاس هستند.

بالاس در نظریات خود از داستان آدمها صحبت می‌کند، از آنچه که نه غریزی و تحمیلی، بلکه خودخواسته و خودهمخوان است.

او بر بخش های سالم شخصیت تاکید می کند و به اعتقاد او اگر انسان به “سبک شخصی” خودش اعتماد کرده و سخن ناخودآگاهش را بشنود و به آن اجازه “دریافت” دهد، می تواند از آسیب ها و تروماهای زندگی اش، به شکل سازنده ای استفاده کرده و ازین طریق به نوعی “زایش روانی” رسیده و به خرد شخصی خودش دست یابد.

بالاس آدمی را نگارنده داستان زندگی خود می‌داند. او انسان را دارای چشم اندازی نسبت به آینده در نظر می‌گیرد، این چشم‌انداز ناشی از میل انسان به ایجاد فرم است. منظور بالاس از این فرم، قالبی شخصی می‌باشد که معانی مختلف داخل آن ریخته می‌شود و شکل می‌گیرد، در ضمن این قالب دارای هوش و میل به وجود نیز هست.

بالاس با توجه به سابقه تحصیلی در رشته ادبیات و تعداد زیادی رمان و نمایشنامه، روان و سرشت انسان را نیز در قالب ادبیات نهاده و نظریات و مفاهیم خود را نیز با “سبک شخصیِ” منحصر به فردش بیان می‌کند.

اصطلاحات مورد استفاده بالاس نیز از دنیای ادبیات و داستان برآمده‌اند. از مهم‌ترین مفاهیمی که او به شرح و بسط آن‌ها پرداخته مفهوم “سبک یا مشخصه شخصی” یا پرسونال ایدیِم، و “زایش روانی” یا سایکیک جِنِرا می باشد.
بالاس برای طرح این مفاهیم و در تقابل با نظریه “سرکوب یا واپس رانیِ” فروید، به توضیح نظریه “دریافت” می‌پردازد. او معتقد است که مواد “دریافت شده” [از ناخودآگاه]، برخلاف مواد “سرکوب شده”، مجموعه‌ای از افکار، خاطرات و احساسات هستند که هدفشان فرار از سانسور نیست، بلکه به دنبال رشد و گسترش [ظرفیت های فرد] به طور ناهوشیار، و بدون دخالت هوشیاری هستند، و در نهایت به وجود نمادین فرد کمک کرده و باعث ابراز وجود او می‌شوند.

بالاس سایکیک جنرا یا “زایش روانی” را ناشی از خود حقیقی و حاصل خلاقیت و سازندگی می‌داند.
مفهوم چالش برانگیزی که در ادامه بالاس آن را معرفی می‌کند، پرسونال ایدیِم یا “سبک و استایل شخصی” است این مفاهیم در ادامه با جزئیات بیشتری توضیح داده خواهند شد.

پرسونال ایدیِم، همانندسازی فرافکنانه، و ژویسانس

بالاس تاکید خاصی روی همانندسازی فرافکنانه به شکل مثبت آن دارد. فرد، گاهی ناچار است که یک هشیاری تقلیل یافته از خودش داشته باشد و ارتباطش را برای مدتی با بخش هایی از خودش از دست بدهد. در نتیجه، آن را روی موضوعاتی که شرایط اش را دارند سرمایه گذاری نماید. چیزهایی که به این موضوعات روانی تحمیل می شود، ماتریکسی ناخودآگاه را برای رویاها، فانتزی ها، و دانش بازتابی فراهم می کنند. وقتی فرد کتاب خاصی را برای خواندن انتخاب می کند یا به موسیقی خاصی گوش می دهد، او موضوعات متفاوتی را برگزیده که امکان پردازش ابعاد متفاوتط از او را داشته و به تحول ذهنی او کمک می کنند.
او می گوید، ما می اندیشیم، رویا می بینیم، و موضوعاتی را در دنیای درون روانی مان برمی گزینیم، بدون اینکه دلیل آنها را بدانیم.
انتخاب هایی که در زمان کودکی می کنیم و همچنان در طول بزرگسالی به این انتخاب کردن ادامه میدهیم، همه به طور ناهشیار تعیین می شوند. “اید” یا بخش لذت جوی هریک از ما، لذت خود را در انتخاب موضوعات خیلی خاصی می بیند و تجارب مخصوص به ما را برایمان رقم می زند. و بنابراین، ما خودِ واقعی مان را در راه دستیابی به آن موضوعات میابیم و در نتیجه ی دستیابی به آن دچار لذتی می شویم که بالاس آن را ژویسانس می نامد. او این اصطلاح را از لاکان وام گرفته است. این یک لذت اصیل است که ما آن را بواسطه ی موضوعاتی که بر می گزینیم و به ما در فرایند دستیابی به تجارب تحول آفرین کمک می کنند، تجربه می کنیم.

بالاس در “نیروهای سرنوشت”، مفهوم ژویسانس را به ارمغان می آورد: “… یک نوع تجربه مسرت بخش که ما احساس می کنیم وقتی درکی ناهشیار از ارتباط خود حقیقی مان با دنیای بیرونی پیدا می کنیم که نوع خیلی خاصی از لذت است من این تعریف را برای واژه ژویسانس بسیار مناسب می بینم. که بخش مهمی از تئوری لاکان است. بالاس فکر می کند که بعضی از موضوعات به عنوان کلید های روان شناختی عمل می کنند که درهایی را به روی تجارب ناهشیار غنی تر و عمیق تری باز می کنند.

اینگونه است که یک ساختار عمیق و خاموش، به شکل یک بیان سطحی [از انتخاب موضوع] تغییر شکل می دهد. اینگونه است که خود واقعی ما آزاد می شود و می توانیم ژویسانس را تجربه کنیم.

در نتیجه، با شناختن چیزهایی که روان ما را درگیر خود می کنند و معنایی که برای ما دارند، می توانیم به هسته اصلی شخصیت مان پی ببریم که بالاس آن را پرسونال ایدیِم (یا سبک شخصی) می نامد. که شبیه امضا یا اثر انگشت هرفرد است که مختص او بوده و بیان کننده او می باشد.

بالاس می گوید سبک مشخصه فردی (پرسونال ایدیِم) از زمان تولد با ما به دنیا می آید و هریک از ما از زمان تولد مجهز به آن هستیم. این پرسونال ایدیِم، ساختاری روانی است که هسته ی “خود” ما را تشکیل می دهد. “خود” ما به طور ناهوشیار خودش را رشد می دهد، به طور متناقضی باید گفت که “خود” نیز امری ناهشیار است و به معنی وجود بسیار خاصِ درونی ماست؛ آنچه هشیاری ما را هدایت می کند، و هسته ی درونی ما را تشکیل میدهد. این همان چیزی است که توجه ما را به موضوعات خاص برمی انگیزد، خاصیت ما را بیان میکند و همان رمز و راز ماست؛ معمای وجودمان!

ما جهان، مردم، موضوعات و اتفاقات را از دریچه ذهنیت خود و معنایی که سبک شخصی ما تعیین می کند، می بینیم.تا زمانی که ما بر اساس این دنیای شخصی زندگی کنیم، به موضوعاتی زاینده و بارآور دست پیدا می کنیم که زندگی روانی مان را غنی می کند و به ما در تجربه خود حقیقی مان کمک می کند.

در اصطلاح شناسی بالاس، پرسونال ایدیِم و خود حقیقی تقریبا مترادف باهم هستند. او در “نیروهای سرنوشت” می نویسد: پرسونال ایدیِم در واقع هسته ی خاص شخصیت هر فرد است که شکل گیری شخصیت او را تعیین می کند و می تواند تحت شرایط خاص و مطلوب، خود را رشد داده، و ابراز نماید. پرسونال ایدیِم اساس شخصیت هر فرد است و ما اگر نگاه عمیق و ظریف به افراد داشته باشیم، می توانیم به ایدیِم یا مشخصه ی آنها پی ببریم. چنین دانشی، از نوع “دانش غیر قابل تفکر” است.

چرا موضوعات خاصی برای ما اهمیت پیدا می کنند؟

بالاس توضیح میدهد که زندگی چرخه ای از تغییر و تحولات (ترنسفورمیشن) متقابل است. انتخاب هایی که ما را دچار شعف می کند، ژویسانس یا لذتی را در  ما ایجاد می کنند که ناشی از یافتن خود حقیقی مان است. این برکتی است که ناشی از مواجهه با موضوعات خاصی در دنیای بیرونی است که سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم ما را آزاد می کند تا بتواند خود را ابراز نموده و قابل استفاده شود. این مهم است که خواننده بداند که ما این موضوعات را صرفا به خاطر علاقه داشتن به آنها انتخاب نمی کنیم، بلکه این موضوعات را انتخاب می کنیم چون آنها به نوعی ما را “صدا می زنند” و ما نمی توانیم نسبت به آنها بی تفاوت باشیم. این دقیقا همان چیزی است که ما را قادر می سازد کیفیت تجربه ی یک فرد دیگر را تشخیص دهیم، همان چیزی که سبک شخصی او را می سازد که در جریان انتخاب موضوعات برانگیزاننده و تغذیه کننده اتفاق می افتد. این همان چیزی است که بالاس آن را “تجلی” می نامد. به احتمال زیاد پس از یک کار درونی شدید این موضوعات تحریک کننده می توانند شدیدا الهام بخش بوده و دیدگاه های مهمی را در فرد ایجاد کنند.
این فرمول بالاس برای کسی که این تجارب را زیسته است، و می تواند واقعیت های روزمره را جذب کند، فوق العاده است. او می گوید هزاران مورد از موضوعاتی که ما را احاطه کرده اند، به “فضای میانجی” تعلق دارند، جایی که فرد موضوعات خاصی را می یابد که می توانند موجودیت او را متحول سازند. اینها موضوعاتی هستند که ما را به سمت خود حقیقی مان هدایت می کنند و به “سبک شخصی” ما (پرسونال ایدیِم ما) مربوط هستند.
بگذارید مثالی بزنم. برای مثال من فیلمی را می بینم یا کتابی را می خوانم که به اصطلاح من را “صدا می زند” و با بخش خاصی از درون من ارتباط برقرار می کند و من پس از خواندن آن به خودم می گویم “اووو… من تغییر کرده ام” یا متحول شده ام. ممکن است این چیزها لزوما چیزهایی لذت بخش یا خوشایند نباشند، اما پس از پایان آنها ما احساس می کنیم آنها به نوعی ما را تغییر داده اند. مثلا من کتاب “Being a Character”  بالاس را مدت ها در کتابخانه ام داشتم. اما پس از دیدن یک رویا که آشفته ام کرد و جرقه ای از خود حقیقی ام بود، سراغ آن رفتم و در واقع “موضوعی جدید” را انتخاب کردم که توانست من را متحول کند. در طی خواندن آن دیدم که مدت ها غرق در رویا در مورد موضوع “ابژه ی تحول آفرین” (transformational object) بالاس شده ام.

موضوعات مختلفی که برمی گزینیم ما را تغییر می دهند و تجربه متفاوتی را از خودمان برایمان می سازند. هر تحربه با موضوعی جدید، می تواند امکان یک تولد تازه را فراهم کند. کار با موضوعات واقعی برای تجربه عمیق تری از خود، و تحقق بخش های بیشتری از خود، مبنایی است برای درک اینکه چرا موجود انسانی خود را در رویا غرق می کند.

شکی نیست که انتخاب این موضوعات برای همه اتفاق نمی افتد و افراد ممکن است موضوعات را به این دلیل برگزینند که اضطرابشان را کاهش داده یا آن را بپوشاند. یا به این دلیل که آن موضوعات حالشان را بهتر می کنند و از حال بد نجاتشان می دهند. در اینجا بالاس بیان می کند که پاتولوژی و آسیبهای ما می توانند ما را به سمت انتخاب موضوعاتی هدایت کنند که بیماری ناهشیار ما آنها را برمی انگیزد. در اینجاست که روانکاوی وارد می شود و به فرد کمک می کند که به خود حقیقی اش نزدیک تر شود.

ازآنجا که ما نمی توانیم نتیجه انتخاب هایمان را پیش بینی کنیم، آزاد شدن سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم نیازمند ریسک پذیری و تن دادن به خطر است. در نتیجه رفتن به سمت “تبدیل شدن به یک شخصیت” (being a character)، نیازمند تحمل ابهام و عدم اطمینان و پذیرش خطر است. این تجارب مبهم و ریسکی، میتواند ما را از درگیر شدن با موضوعاتی که ما را “صدا می زنند” بازدارند و ما از ترس گم شدن در آنها، از آنها دوری کنیم.

درباب پیدا کردن مشخصه فردی و تبدیل تروما به جنرا

از نظر بالاس، کارکرد تروما این است که تجارب مخرب را در شبکه ای از تجارب تروماتیک بگنجاند . تروما در ذات غریزه مرگ نهفته است. شکی نیست که کودکی که دچار تروما شده است نیز “خود” ی را شکل می دهد. اما این خود ” ابژه های بد را درونی کرده و هدف آن بیشتر کنترل اثرات منفی ای است که والدینش در او ایجاد کرده اند، تا تحقق “خود” اش.
اگر تروما بتواند به صورت نمادین کارکرد داشته باشد، ، در گفتمان ها، نقاشی، یا نویسندگی، هدفش از بین بردن اثرات مخرب و مزاحمی است که در دل خود دارد و این کار را از طریق تکرار یا جابجایی انجام می دهد. در این صورت یک کودک یا بزرگسال انتخاب می کند که ترومایش را به یکسری افکار گره بزند که او را از واقعیت دنیای بیرونی دور نماید. تروما می تواند خود را در قالب برون ریزی (acting out)، کار خلاقانه، یا ارتباطات انسانی دوباره نمایان کند.
در واقع کار تروما یک نوع تکرار نمادین است نه رشد و گسترش و فرا رفتن به شیوه نمادین!
این در حالی است که جِنِرا یا زایش روانی، نوعی استفاده سازنده و زاینده از اتفاقات و تجربه ها است. بالاس این اصطلاح را از واژه هایی مانند پیدایش (genesis)، به وجود آمدن (engender)، و ژن (gen) گرفته است که تلویحا به معنی “به دنیا آمدن” است.
جِنِرا، نوعی “هوش ویژه” است. ما میدانیم که جنرا حاصل نفوذ زیاد محیط در فرد است وقتی فرد دارد وارد تجربه تروما می شود. در این حال او دچار شوکی می شود که اساسا از بیرون به او وارد شده و سپس به تغییرات روانی پیوسته، و تجدید شده تبدیل می شود.
معمولا تروما ها به خاطر انکار بیان نشده باقی میمانند، وقتی تروما اتفاق می افتد قوه حافظه درمورد آن از کار می افتد و فقط تروما است که باقی می ماند. آیا تروما واقعا اتفاق افتاده است یا نه؟ شاید یک توهم است!؟ سردرگمی ذهنی درباره تروما ادامه میابد و همراه با احساس تنهایی تحمل می شود، که خودش تجربه ای تروماتیک است. بالاس برای تروما یک همتا در نظر میگیرد و آن جنرا است. در نتیجه هردو این دو اصل -تروما و جنرا- به عنوان آمادگی های اساسی ایگو در ارتباط با واقعیت تعریف می شوند، که از تجربیات کودک در ارتباط با والدینش حاصل شده است”.

افراد معمولا بیشتر وقت خود را صرف بازداری از تروما و فرار از آن میکنند تا تبدیل آن به جِنرا یا زایش. اما فردی که نه تنها به فرایند های تروماتیک اجازه بروز میدهد، بلکه آن را به آیدیوم و سبک شخصی اش تبدیل می کند، می تواند لذت یا شعفی را تجربه کند که بالاس آن را ژویسانس مینامد.
کسی که یک بار ژویسانس را تجربه کند، دیگر هیچ وقت نمیتواند از آن دست بکشد.
نتیجه زایش روانی، نوعی “بازآفرینی ذوق و فضیلت” است که بالاس آن را “حکمت” مینامد.

سرنوشت (destiny)

از دیدگاه بالاس، سرنوشت موجود انسانی، پذیرش و سازگاری با واقعیت نیست (در تقابل با نظر روانشناسان ایگو). بالاس معتقد است وجود انسانی، وجودی پارادوکسیکال است: ما همانطور که بزرگ می شویم، ساختار روانی مان پیچیده تر می شود و در نتیجه ما نیز موجوداتی پیچیده تر و رازآلود تر می شویم. “خود” ما، با تبدیل خودش به “سبک شخصی”، برای خودش نیز رازآلوده تر و پیچیده تر خواهد شد، و در نتیجه، او سازگاری کمتری با واقعیت خواهد یافت!
از نظر بالاس، بالغ شدن، به معنی کسب عدم اطمینان در مورد معنای خود یا معنای زندگی مان است، و این همان چیزی است که بالاس آن را “حکمت یا خِرَد” می نامد. او در کتاب being a character، به ارزش معمای وجود، معنویت، و حکمت می پردازد و می گوید این تجاربی است که ما مشابه آن را در فرایند روانکاوی و تحلیل خود به دست می آوریم.
این همان چیزی است که او “موجودیت های درونی  می نامد. این موجودیت های درونی، ما را به فضای “دریافت” و پذیرش افراد خاصی رهنمون می شوند و بالعکس. ما همچنین پناهگاه موجودیت های درونی برخی افراد می شویم که بالاس آن را ارتباط روحانی می نامد.
او آرامش را در سفر انسان به سوی حکمت و خردورزی می بیند که مثل همیشه با “علامتی از سوال” مشخص می شود (سوالات بی انتها!).

ماهیت خداگونه روان انسان

بالاس معتقد است روان انسان ماهیتی خداگونه دارد و ما برای تحقق آن باید به آن اجازه “دریافت” دهیم و دریچه های آن را برای نشانه ها و اتفاقاتی که به فرایند زایش او کمک می کنند باز بگذاریم. این فرایندها به شکل ناخودآگاه و در لحظات خاصی اتفاق می افتند، لحظاتی که میتوانند سرنوشت ما را بسازند و ما باید درهای روانمان را به سمت آنها بگشاییم و به موضوعات اجازه دهیم خود را بر ما ارائه کنند. اگر ما تحمل عدم اطمینان را داشته باشیم و خطر کنیم، نیروی سرنوشتی را که در موضوعات نامشخصی که خود را به ما عرضه می کنند پنهان شده، خواهیم دید و از تجارب عمیق انسانی بهره خواهیم برد. این تجارب تجاربی بسیار عمیق و شبیه تجارب معنوی و دیندارانه میباشد.
بالاس غریزه شکوفا کردن خود را “غریزه سرنوشت” مینامد. غریزه ای که ما را به سمت تحقق سبک شخصی یا آیدیوم خاص خودمان رهنمون میسازد و ما باید به آن اجازه دریافت دهیم تا در فضای مبهم و غیر مطمئنی که انتخاب موضوعات خاص در پی دارند رشد کرده و خودش را عرضه کند.

بالاس به عنوان تحلیلگر

تمرکز بالاس به عنوان تحلیلگر، بیشتر روی شیوه های مختلفی است که ساختار زاینده و خلاقانه داشته، و اینکه این ساختارها چگونه موضوعاتی را برمی گزینند که بیانگر سبک شخصی فرد است. طبق گفته بالاس: “زایش یا جنرا، در طی فعالیتی “بازی گونه” اتفاق می افتد که فرد در نتیجه آن، رنج روانی و دورنمای تروماتیک (آسیب زای) خودش را متحول ساخته [و به فرایندی زاینده و حاصل مند تبدیل میکند]”.
در این فرایند است که فرد از آسیب ها و تجارب دردناک خود، واقعیت هایی جدید و دنیایی متفاوت خلق می کند. در نتیجه این تحول، که در جریان فرایندی خلاقانه و زاینده رخ میدهد، تروما تبدیل به زایش می شود و واقعیتی جدید را برای فرد می سازد.

بالاس صریحا ازما میخواهد به جای تمرکز بر بخش های ناسالم و پاتولوژیک شخصیت درمانجویانمان، روی بخش های خلاقانه و سالم شخصیت آنها توجه داشته باشیم. او میگوید ما با تمرکزِ صِرف بر بخش های پاتولوژیک و ناسالم، درمانجویانمان را از کشف منابع درونی شان بازمیداریم.

او همچنین معتقد است که جنگ میان مکاتب مختلف روانکاوی، میتواند به اینکه ما در درمان “سبک شخصی” خودمان را پیدا کنیم آسیب بزند. زیرا وقتی شما به جریان خاصی که زیر سایه نام هایی مثل ملانی کلاین، لاکان، وینیکات و… شکل گرفته، تعلق داشته باشید، چگونه میتوانید درمان خود را بر اساس راهی که در زندگی برگزیده اید شکل دهید؟ (چه به عنوان تحلیلگر و چه به عنوان تحلیل شونده)
در اینصورت باید بپرسیم وقتی میخواهیم تحلیل کنیم از کدام مسیر برویم؟ مناسب ترین پاسخ این است: “خودمان باشیم” و چیزی را برگزینیم که با ما همخوانی داشته باشد. در اینصورت با توتم های روانکاوی چه کنیم؟
بالاس در فصل “وضعیت ذهن فاشیستی” در کتاب ‘تبدیل شدن به یک شخصیت’ بیان می کند ذهن فاشیستی میخواهد از آلودگی (نظری) دوری کرده و بر گزینش یک تئوری خالص یا یک روانکاوی خالص تاکید می ورزد.
اما بالاس ترجیح می دهد که از این انحصارگرایی نظری دوری کرده و ذهنش را آماده “دریافت” های ناخودآگاهش نماید تا بتواند “سبک شخصی” خودش را در درمان داشته باشد.

او خودش را مخالف هرگونه حرکت رسمی درون فیلد روانکاوی میداند و می گوید مخالف هرگونه کلاینین ایسم، لاکانین ایسم، وینیکاتین ایسم است ولی فرویدینیسم را به رسمیت می شناسد و مخالف کنارگذاشتن نظریه فروید بوده و فکر میکند ایجاد این همه کلیسا و پاپ در روانکاوی، می تواند غیرسازنده و آسیب زننده باشد.
در عین حال، او میگوید از خواندن، فکر کردن و غرق شدن در نوشته های کلاین، بیون، لکان، کوهات و … به شدت لذت می برد.

آنالیست و آنالیزان| فرایند تغییر در روند تحلیل

در شرایط خاص تحلیل، دو فرد –آنالیست و آنالیزان- روایت ها و موضوعات ذهنی ای را انتخاب می کنند که درمورد وضعیت درونی آنها با یکدیگر سخن می گوید. و در گذر زمان، هردو آنها متحول می شوند (ترنسفورم می شوند) تا اینکه روانکاوی تبدیل به یک مشارکت دو نفره می شود. گرچه تمرکز بر تحول آنالیزان است، اما تحلیلگر نیز خودش را در حال متحول شدن میابد زیرا آنالیزان مسایل ناهشیار مختلفی را در او فراخوانی می کند، درحالی که هردو آنها هشیاری اندکی به این تجارب درونی که بین آنها اتفاق می افتد دارند. مثلا وقتی آنالیزان میگوید بامادرش ناهار خورده یافیلم دیده است، تحلیلگر به تجربه خودش از غذاخورن یا فیلم دیدن برمیگردد و به تدریج این تجارب مشترک که در فضای تحلیلی بیان می شوند، به ارتباطی ناهشیار تبدیل شده و زبانی مشترک را در طول جریان تحلیل بین آنها ایجاد می کند. در نتیجه حتی اگر هیچیک از آنها به طور هشیارانه متوجه نشوند، این ارتباطات نقش تعیین کننده ای را در ایجاد و خلق آن روانکاوی خاص ایفا می کنند. در نتیجه در هردو آنها ساختارهای روانی خاصی ایجاد شده و هردو آنها تغییر می کنند.

در نهایت، بالاس معتقد است ما به عنوان روانکاو، باید سبک شخصی خود را بیابیم و آنچه با تجربه عمیق درونی ما گره میخورد را برگزینیم تا بتوانیم درمانی درست، اصیل و مبتنی بر سبک شخصی خودمان ارایه دهیم نه اینکه مانند فردی باشیم که هیچ “خود” ی نداشته و صرفا از دیگران الگوبرداری میکند. البته این به معنای زیر سوال بردن تئوری های مختلف نیست، بلکه به معنای دریافت موضوعاتی است که با سبک شخصی ما همخوان بوده و نسخه منحصر به فرد ما را ارائه می کند.

نویسندگان: دکتر عادله عزتی، حوریه رضایی

 

منابع: Christopher Bollas

Institute for psychoanalysis

(2012) The Christopher Bollas Reader

 

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

Get-out-of-your-comfort-zone.jpg
آذر ۱۲, ۱۳۹۷

مقاله تحریف ایگو از نقطه نظر خود واقعی و خود کاذب (1960)، نوشته دونالد وینیکات /مترجم: الهام نجارپور

یک پیشرفت اخیر در روانکاوی، کاربرد روزافزون مفهوم خود کاذب است. این مفهوم از خود، ایده خود واقعی را نیز در بر می گیرد.
تاریخچه
این مفهوم به خودی خود مفهومی تازه نیست. بلکه در اشکال مختلف، در روانپزشکی توصیفی، و بطور قابل ملاحظه در ادیان بخصوص، و سیستم های فلسفی ظاهر شده است. بدیهی است که یک وضعیت بالینی واقعی وجود دارد که شایسته مطالعه است و این مفهوم، روانکاوی را دچار یک چالش سبب شناختی می کند. روانکاوی سوال های زیر را مورد توجه قرار می دهد:
(1) خود کاذب چطور به وجود می آید؟
(2) کارکرد آن چیست؟
(3) چرا خود کاذب در برخی موارد مورد مبالغه و یا تاکید قرار می گیرد؟
(4) چرا بعضی افراد سیستم خود کاذب را به وجود نمی آورند؟
(5) معادل های خود کاذب در افراد نرمال چیست؟
(6) چه چیزی می تواند خود واقعی نامیده شود؟
به نظر من، ایده خود کاذب، ایده ای که بیماران به ما می دهند، را می توان در فرمول بندی های فروید نیز ملاحظه کرد. به ویژه، چیزی که من آن را به خود واقعی و خود کاذب تقسیم کرده ام، می توانم به تقسیم بندی فروید از بخشی از خود که مرکزی است و نیرویش را از غرایز می گیرد (یا چیزی که فروید سکچوالیتی نامیده است، پیش تناسلی و تناسلی)، و بخشی که جهت گیری آن بیرونی است و به دنیای بیرون مربوط است، مرتبط بدانم.
سهم شخصی
سهم خود من در رابطه با این موضوع، از طرفی، از کار من به عنوان یک پزشک اطفال با مادران و نوزادان نشات می گیرد، و از طرف دیگر از کار من به عنوان یک روانکاو که به درمان تحلیلی موارد معدودی از بیماران مرزی می پردازد، حاصل می شود. بیمارانی که نیاز به تجربه فازی در انتقال دارند که شامل واپس روی به وابستگی می باشد.
تجارب من باعث شده اند متوجه شوم که بیماران وابسته یا آنهایی که عمیقا واپس روی می کنند، می توانند به روانکاو چیزهای بیشتری راجع به دوره نوزادی اولیه بیاموزند، تا مشاهده مستقیم خود نوزادان و ارتباط مستقیم با مادرانی که درگیر نوزادانشان هستند. در عین حال، ارتباط بالینی با تجارب بهنجار و نابهنجار رابطه مادر-نوزاد، نظریه تحلیلی روانکاو را تحت تاثیر قرار می دهد، چرا که آنچه در انتقال رخ می دهد (در فازهای واپس رویِ بیماران خاص) یک شکل از رابطه مادر-نوزاد است.
من تمایل دارم موقعیتم را با موقعیت گرینیسر مقایسه کنم، او در حالی که به کار روانکاوی خود مشغول است، ارتباطش را با کار پزشکی اطفال نیز حفظ کرده است. واضح است که هرکدام از این تجاربِ او، دیگری را تحت تاثیر قرار می دهد.
تجربه بالینی در روانپزشکی بزرگسال می تواند طوری روانکاو را تحت تاثیر قرار دهد که او بین ارزیابی اش از موقعیت بالینی و درکش از سبب شناسی آن فاصله ای قرار دهد. این فاصله از این مساله ناشی می شود که بدست آوردن تاریخچه ای قابل اعتماد از دوره نوزادی اولیه چه از جانب بیمار سایکاتیک و یا چه از جانب مادر یا مشاهده گران دورتر، امکان پذیر نیست. بیماران تحلیلی که در انتقال به یک وابستگی شدید واپس روی می کنند این گپ را با نشان دادن انتظارات و نیازهایشان در فازهای وابستگی، پر می کنند.
نیازهای ایگویی و نیازهای مربوط به اید
این مساله باید مورد تاکید قرار گیرد که منظور من از مواجهه با نیازهای نوزادی، ارضای غرایز نیست. در حوزه ای که من بررسی می کنم، غرایز هنوز واضحا به عنوان چیزی درونی در نوزاد تعریف نشده اند. غرایز می توانند به همان اندازه که صدای رعد بیرونی است، بیرونی باشند. ایگوی نوزاد رشد می کند و نیرومند می شود و در نتیجه به حالتی نزدیک می شود که در آن تقاضاهای اید به عنوان بخشی از خود احساس می گردد، نه به عنوان چیزی محیطی. وقتی این رشد اتفاق می افتد، سپس ارضای اید، تبدیل به یک قدرت نیرودهنده به ایگو یا خود واقعی می شود؛ اما تحریک های اید، زمانی که ایگو هنوز قادر نیست آن ها را در بر گیرد، و هنوز نمی تواند خطرات آن و ناکامی هایی (که تا حدی تجربه می شوند که رضایت اید تحقق یابد) را تحمل کند، می تواند تروماتیک باشد.
یک بیمار به من گفت: مدیریت خوب (مراقبت ایگو) مثل آنچه که من در طول این ساعت تجربه کردم، یک جور تغذیه شدن است (ارضای اید). او نمی توانست این مساله را بهتر از این بیان کند، اگر من او را تغذیه کرده بودم، او اطاعت کرده و این از دفاع خود کاذب او حمایت می کرد، یا اینکه او واکنش نشان می داد و کمک های مرا رد می کرد تا یکپارچگی خود را با انتخاب ناکامی حفظ کند.
تاثیرات دیگر برای من مهم بوده اند، برای مثال زمانی که به طور دوره ای از من یادداشتی درباره بیماری خواسته می¬شد که هم اکنون به عنوان یک فرد بالغ درحال مداوای روانپزشکی است اما در زمان نوزادی یا بچگی زیر نظر من بوده است، اغلب از یادداشت هایم می توانستم بفهمم که وضعیت روانپزشکی موجود قبلاً در رابطه نوزاد-مادر تشخیص داده شده است. (من رابطه نوزاد-پدر را رها می کنم چرا که به پدیده اولیه ای اشاره دارم، پدیده ای که رابطه نوزاد با مادر یا پدر به عنوان مادری دیگر را مد نظر دارد. پدر در مراحل ابتدایی به عنوان یک فرد مذکر چندان تاثیرگذار نیست.)
مثال
بهترین مثالی که می توانم ارائه دهم خانم میانسالی است که یک خود کاذب بسیار موفق داشت اما در تمام طول زندگی احساس می کرد هنوز شروع به زندگی نکرده، و همیشه به دنبال وسیله ای برای رسیدن به خود واقعی اش می¬گشت. او هنوز به تحلیل خود که سال های زیادی طول کشیده، ادامه می دهد. در فاز اول این تحلیل پژوهشی (که دو یا سه سال به طول انجامید)، من متوجه شدم که با چیزی سروکار دارم که بیمار آن را خودِ مراقبت¬گرش می نامد. این خود مراقبت¬گر:
(1) روانکاوی را پیدا کرد.
(2) آمد و روانکاوی را به عنوان یک تست مفصل و پیچیده از قابل اعتماد بودن روانکاو، امتحان کرد.
(3) او را به روانکاوی آورد.
(4) به تدریج بعد از سه سال یا بیشتر، کارکرد خود را به روانکاو واگذار کرد (این زمانِ واپس روی عمیق بود، به مدت چند هفته وابستگی بسیار زیادی به روانکاو وجود داشت).
(5) او منتظر بود تا در زمان هایی که روانکاو در مراقبت کردن شکست می خورد، مراقبت را از سر گیرد (برای مثال، بیماری روانکاو، تعطیلات و …)
(6) سرنوشت نهایی او بعداً مورد بحث قرار می¬گیرد.
برای من آسان بود که از سیر تکاملی این فرد، ماهیت دفاعی خود کاذب را ببینم. کارکرد دفاعی آن مخفی کردن و مراقبت کردن از خود واقعی است، که این خود واقعی ممکن است هرچیزی باشد. بالافاصله طبقه بندی سازمانِ خود کاذب میسر شد:
(1) در یک سر طیف: خود کاذب طوری واقعی بنظر می رسد که مشاهده¬گران فکر می کنند او فرد واقعی است. به هر روی، در روابط روزمره، روابط کاری و روابط دوستانه، خود کاذب شروع به شکست خوردن می کندت. در موقعیت هایی که وجود یک فرد کامل مورد انتظار است، خود کاذب کمبودهای بزرگی دارد. در این سر طیف خود واقعی مخفی شده است.
(2) در حالت میانه: خود کاذب از خود واقعی دفاع می کند؛ اگرچه خود واقعی به عنوان یک پتانسیل تصدیق شده و زندگی مخفیانه ای دارد. این واضح ترین مثال برای تبیینِ کارکرد مثبت بیماری بالینی به عنوان سازمانی با هدف مثبت است که از فرد در برابر شرایط محیطی نابهنجار محافظت می¬کند. این مساله گسترش این مفهوم روانکاوانه در رابطه با ارزش نشانه ها برای فرد بیمار می باشد.
(3) در حالت سلامت بیشتر: دغدغه عمده خود کاذب، جستجوی شرایطی است که در آن، خود واقعی به بار بنشیند و نیرومند گردد. اگر این شرایط مهیا نشود، خود کاذب باید دوباره دفاع هایی جدید در برابر نابودی خود واقعی سازماندهی کند، و اگر تردیدی در این رابطه وجود داشته باشد، نتیجه بالینی خودکشی خواهد بود. هنگامی که خودکشی در این متن، تنها دفاعی است که در برابر نابودی خود واقعی باقی می ماند، بخش بزرگی از خود کاذب، خودکشی را سازمان می دهد. البته این نابودی خودش را نیز در بر می گیرد، اما در عین حال از آنجا که کارکرد آن حفاظت از خود واقعی در مقابل تحقیر است، نیاز برای تداوم بودن را از بین می برد.
(4) به سمت سلامت بیشتر: خود کاذب براساس همانندسازی ها شکل گرفته است (همانطور که در مثال بیمار ذکر شده مطرح شد، محیط کودکی او و پرستار واقعی او به سازمان خود کاذب او رنگ زیادی می بخشید).
(5) سلامت: خود کاذب به وسیله یک سازمان کامل از نگرش اجتماعی خوش رفتار و مودبانه، (به قول معروف، نشان ندادن هیجان های واقعی) به نمایش در می آید. بخش زیادی از آن به توانایی افراد در صرف نظر کردن از همه¬توانی و در مجموع فرایند اولیه، بر می گردد، نفعِ بودن در جایگاهی در جامعه که هرگز به وسیله خود واقعی به تنهایی حاصل نشده و حفظ نمی گردد.
تاکنون من در مرزهای توصیف بالینی مانده ام. اگرچه حتی در این حوزه محدود، بازشناسی خود کاذب دارای اهمیت می باشد. برای مثال، مهم است که بیمارانی که قطعاً دارای شخصیت های کاذب هستند، نباید برای روانکاوی شدن به دانشجویان تحت آموزش ارجاع داده شوند. در اینجا تشخیص شخصیت کاذب، از تشخیص بیماران بر طبق طبقه بندی پذیرفته شده روانپزشکی، مهم تر است. همچنین در مددکاری اجتماعی، که در آن تمام انواع موارد باید پذیرفته شده و تحت درمان باشند، این تشخیص شخصیت کاذب به منظور اجتناب از ناکامی شدید همراه با شکست درمانی مهم می باشد. مخصوصاً این تشخیص در انتخاب دانشجویان برای آموزش روانکاوی یا مددکاری اجتماعی روانپزشکی، یعنی، در انتخاب دانشجویانی که با انواع موارد سروکار دارند، دارای اهمیت است. زیرا خود کاذب سازمان یافته، با انعطاف ناپذیری دفاع هایی همراه می¬شود که مانع رشد دانشجویان در دوره دانشجویی می گردد.
ذهن و خود کاذب
یک خطر ویژه از پیوند نامعمول رویکرد عقلانی و خود کاذب به وجود می آید. زمانی که خود کاذب در فردی که دارای پتانسیل فرهیختگی بالایی است سازماندهی می شود، ذهن فرد تمایل شدیدی دارد که در جایگاه خود کاذب باشد، و در این مورد یک گسستگی بین فعالیت عقلانی و وجود روان-تنی به وجود می آید. (در فرد سالم، باید اینطور فرض شود که، ذهن برای فرد به عنوان چیزی نیست که از آن به منظور فرار از وجود روان-تنی استفاده کند. من این موضوع را با وسعت بیشتری در مقاله ذهن و ارتباطش با روان-تن، 1949، مطرح کرده ام).
هنگامی که این نابهنجاریِ مضاعف رخ داده است که (الف) خود کاذب به منظور مخفی کردن خود سالم سازمان می یابد، و (ب) تلاشی از سوی فرد برای حل مشکل با استفاده از عقل و منطق صورت می گیرد، تصویر بالینی عجیبی به وجود می آید که کاملاً فریبنده است. دنیا ممکن است قدر این موفقیت آکادمیک را بداند، یا اینکه برایش سخت باشد تنش واقعی ای را که فرد درگیر آن است باور کند، فردی که هرچه بیشتر موفق می شود بیشتر احساس فریبکار بودن می کند. چنین افرادی بجای اینکه تعهد خود را به انجام برسانند، به طریقی خودشان یا دیگری را تخریب می کنند، این مساله همواره افرادی را که به آنها چشم امید داشته اند، شوکه می کند.
سبب شناسی
مهم ترین مسیری که در آن این مفاهیم مورد توجه و علاقه روانکاوان قرار می گیرد، از مطالعه ای در رابطه با فرایندی است که خود کاذب از ابتدا در رابطه مادر-نوزاد شکل می گیرد، و (مهم تر از آن) فرایندی است که در آن خود کاذب مشخصه مهمی در رشد بهنجار نمی شود.
نظریه نزدیک به این مرحله مهم در رشد انتوژنتیک، متعلق است به مشاهده زندگی نوزاد -با- مادر (بیمار واپس روی شده -با- روانکاو)، اما به نظریه مکانیسم های اولیه دفاعی که در برابر تکانه های اید سازماندهی می شوند تعلق ندارد، گرچه این دو موضوع با یکدیگر هم پوشانی دارند.
برای رسیدن به حالت فرایند رشد مربوطه، لازم است که نگرش و رفتار مادر را به حساب آوریم، چرا که در این زمینه وابستگی واقعی و نزدیک به مطلق است. ممکن نیست که تنها با مراجعه به نوزاد بتوانیم بفهمیم چه اتفاقی رخ می دهد.
در جستجوی سبب شناسی خود کاذب ما اولین مرحله از روابط ابژه را بررسی می کنیم. در این مرحله نوزاد در بیشتر زمان ها غیریکپارچه است، و هرگز کاملاً یکپارچه نمی شود؛ یکپارچگی عناصر مختلف حسی-حرکتی به این حقیقت تعلق دارد که مادر، نوزاد را دربر می گیرد، این در برگرفتن گاهی بصورت فیزیکی است ولی در همه زمان ها حالت کلی در برگرفتن را بروز می دهد. به صورت دوره ای رفتار نوزاد به صورت یک تکانه خودانگیخته به نمایش در می آید؛ منبع رفتار، خود واقعی، و نشان دهنده وجود یک خود واقعی بالقوه می باشد. ما نیاز داریم روشی را که مادر به این همه توانی نوزادانه (که در رفتار او آشکار می شود) پاسخ می دهد، بررسی کنیم. من در اینجا ایده خود واقعی را به رفتار خودانگیخته ارتباط داده ام. درهم آمیختگی حرکت و عناصر اروتیک در این دوره رشد فردی، در حال تبدیل شدن به یک واقعیت است.
نقش مادر
ضروری است که در اینجا نقش مادر را بررسی کنیم، و برای انجام این کار، بنظر من ساده ترین راه این است که دو سر انتهایی یک طیف را مقایسه کنیم؛ در یک سر این طیف، مادر یک مادر به اندازه کافی خوب است و در سر دیگر آن مادر یک مادر به اندازه کافی خوب نیست. این سوال مطرح خواهد شد: منظور از اصطلاح به اندازه کافی خوب چیست؟
مادر به اندازه کافی خوب به احساس همه توانی نوزاد پاسخ می دهد و تقریباً به آن معنا می بخشد. او این کار را مکرراً انجام می دهد. با استفاده از قدرتی که به ایگوی ضعیف نوزاد از طریق به عمل در آوردن حالات همه توانی نوزاد توسط مادر داده می شود، یک خود واقعی شروع به زندگی می کند.
مادری که به اندازه کافی خوب نیست نمی تواند احساس همه توانی نوزاد را به عمل در آورد و بنابراین در پاسخ دادن به رفتار نوزاد مکرراً شکست می خورد؛ به جای آن او رفتارهای خودش را جایگزین می کند و به کودک پیام مطیع بودن را منتقل می کند. این اطاعت از طرف نوزاد، ابتدایی ترین مرحله از خود کاذب است و به ناتوانی مادر در درک نیازهای نوزادش مربوط است.
این یک بخش مهم از نظریه من است که خود واقعی بصورت یک واقعیت زنده در نمی آید مگر در نتیجه موفقیت های مکرر مادر در پاسخ دادن به رفتار خودانگیخته یا توهم حسی نوزاد. (این ایده بسیار نزدیک است به ایده ای که دربردارنده اصطلاح تحقق نمادین می باشد. این اصطلاح نقش مهمی در نظریه مدرن روانکاوی ایفا کرده است، اما کاملاً صحیح نیست چرا که این رفتار یا وهم نوزاد است که تحقق می یابد، و ظرفیت نوزاد برای استفاده از نماد در نتیجه آن به وجود می آید).
اکنون طبق فرمول بندی من، دو مسیر رشدی ممکن وجود دارد. در اولین مورد، سازگاری مادر به اندازه کافی خوب است و در نتیجه نوزاد شروع به باور واقعیت بیرونی می کند که به شکل جادویی ظهور کرده و رفتار می کند (به این دلیل که مادر در سازگاری با نیازها و رفتارهای نوزاد نسبتاً موفق بوده است)، و طوری عمل می کند که با همه توانی نوزاد تصادمی ندارد.
بر این اساس نوزاد می تواند به تدریج همه توانی را از میان ببرد. خود واقعی خودانگیختگی داشته و این با رخدادهای بیرونی پیوند دارد. نوزاد اکنون می تواند شروع به لذت بردن از وهم همه توانی کند درحالی که خلق و کنترل می کند، و سپس به تدریج شروع به تشخیص عناصر خیالی، واقعیت بازی و تخیل کند. اینجا پایه ای برای نمادسازی است که در ابتدا همان خودانگیختگی یا وهم نوزاد، و همچنین ابژه بیرونی که خلق شده و در نهایت مورد نیروگذاری قرار گرفته است، می باشد.
بین نوزاد و ابژه، چیزی یا فعالیتی یا حسی قرار گرفته است. این چیز، به میزانی که نوزاد را به ابژه متصل کند (به عبارت دیگر، پارت–ابژه مادرانه)، اساسی برای نمادسازی خواهد بود. از طرف دیگر، به میزانی که این چیز بجای پیوند این دو، آنها را از هم جدا نماید، کارکردی که منجر به نمادسازی می شود، مسدود می گردد.
در مورد دوم، که به طور خاص تر به موضوع مورد بحث مربوط است، سازگاری مادر با وهم های نوزاد و تکانه های خودانگیخته اش، ناقص است و به اندازه کافی نیست. در این حالت، .فرایندی که منجر به ظرفیت برای استفاده از نماد می شود، آغاز نمی گردد (یا شکسته می شود، همراه با محرومیت متعاقب از جانب نوزاد در خصوص فواید بدست آمده).
وقتی در ابتدا، سازگاری مادر به اندازه کافی نیست، انتظار می رود که نوزاد از نظر فیزیکی بمیرد، چرا که نیروگذاری بر ابژه های بیرونی هنوز آغاز نشده است. نوزاد ایزوله باقی می ماند. اما او در عمل زندگی می کند، ولی بصورت کاذب و مصنوعی. اعتراض در مقابل مجبور شدن برای وجودی کاذب را می شود از مراحل اولیه شناسایی کرد. تصویر بالینی، یکی از تحریک پذیری های عمومی، و تغذیه و دیگر اختلال های کارکردی است که ممکن است از لحاظ بالینی ناپدید شود، فقط به این دلیل که در مرحله بعدی به شکلی جدی تر ظاهر شود.
در این مورد دوم، آنجا که مادر نمی تواند به اندازه کافی سازگار شود، نوزاد اغوا به اطاعت می شود، و با یک خود کاذب مطیع به درخواست های محیط واکنش نشان می دهد، درحالی که بنظر می رسد که نوزاد همه آن ها را پذیرفته است. در میان این خود کاذب، نوزاد مجموعه کاذبی از روابط را می سازد، و به وسیله درون فکنی این روابط، حتی نمایشی از واقعی بودن به دست می آورد، به طوری که کودک ممکن است رشد کند تا فقط شبیه مادر، پرستار، خاله، برادر یا هرکسی شود که در حال حاضر در صحنه غلبه دارد. خود کاذب یک کارکرد مثبت و بسیار مهم دارد: مخفی کردن خود واقعی، که این کار را با اطاعت از تقاضاهای محیطی انجام می دهد.
در حالاتِ افراطی رشدِ خود کاذب، خود واقعی آنقدر خوب مخفی شده است که ویژگی خودانگیختگی در تجارب زندگی نوزاد وجود ندارد. بنابراین اطاعت همراه با تقلید به عنوان یک ژست مطیعانه، مهم ترین ویژگی آن است. وقتی درجه دوپارگی در نوزاد خیلی زیاد نیست، ممکن است برخی تقلیدهای تقریباً شخصی در مسیر زندگی وجود داشته باشد و حتی ممکن است که کودک نقش خاصی را ایفا کند که مربوط به خود حقیقی (در صورتی که وجود می داشت) می باشد.
در این مسیر، امکان دنبال کردن اصل و ریشه خود کاذب وجود دارد، که حالا می تواند به عنوان یک دفاع محسوب شود، دفاعی در برابر چیزی که غیرقابل تفکر است، استثمار خود واقعی، که به نابودی آن می انجامد. (ممکن است خود واقعی مورد استثمار قرار گرفته و نابود شود، این مربوط به زندگی نوزادی است که مادرش نه تنها به اندازه کافی خوب نبوده است، بلکه بصورت بی ثبات خوب و بد و امیدوارکننده و محروم کننده بوده است. مادر در اینجا به عنوان بخشی از بیماری اش نیاز دارد سبب آشفتگی و استمرار آن در افرادی شود که با او ارتباط دارند. این ممکن است در یک موقعیت انتقال ظاهر شود که در آن بیمار تلاش می کند روانکاو را عصبانی کند. این حالت ممکن است به درجه ای برسد که بتواند آخرین آثار ظرفیت نوزاد برای دفاع از خود حقیقی اش را از بین ببرد).
من تلاش کرده ام تا زمینه نقشی که مادر ایفا می کند را در مقاله ام (اشتغال اولیه مادرانه، 1956) بسط دهم. فرضی که در این مقاله توسط من ایجاد شده است، این است که در وضعیت سلامت، مادری که باردار می شود، به تدریج به درجه بالایی از همانندسازی با نوزادش دست پیدا می کند. این حالت در طول دوران بارداری رشد می کند، و در زمان استراحت به بالاترین حد خود می رسد و به تدریج در ماه ها و هفته های بعد از زایمان متوقف می شود. این فرایند سالم که برای مادران اتفاق می افتد مفاهیم نارسیستیک ثانویه و هیپوکندریکال دارد. این جهت گیری خاص مادر به سمت نوزادش نه تنها بستگی به سلامت ذهنی اش دارد، بلکه توسط محیط تحت تاثیر قرار می گیرد. در ساده ترین مورد، مردی که توسط یک نگرش اجتماعی حمایت می شود که محصول کارکرد طبیعی مرد است، شرایط بیرونی امنی را برای زن فراهم می کند. بنابراین موقعیت را برای زن امن و معنادار می کند تا به مرور نوبت او شود که خودمحوری اش را محقق کند. دیاگرام این موضوع به دیاگرام یک فرد یا خانواده پارانویید شباهت دارد.
بسط این مساله مربوط به اینجا نیست، اما درک کارکرد مادر مهم است. این کارکرد به هیچ وجه یک مساله جدید نیست، متعلق به تمدن و انسانیت یا فرهیختگی یا درک عقلانی می باشد. هیچ نظریه پذیرفته شده ای نیست که به این حقیقت که مادران همیشه این نقش حیاتی را به خوبی ایفا کرده اند اجازه بروز ندهد. این کارکرد ضروری مادرانه مادر را قادر می سازد تا انتظارات و نیازهای اولیه نوزادش را بفهمد و از اینکه کودک در آسایش است خشنود گردد. به خاطر این همانندسازی با نوزادش است که مادر می داند چگونه او را دربر بگیرد ، بنابراین نوزاد با بودن شروع می کند نه با واکنش. اینجا ریشه خود واقعی است که نمی تواند به واقعیت تبدیل شود مگر به وسیله رابطه تخصص یافته با مادر، چیزی که می تواند به وسیله یک کلمه رایج توصیف شود: وقف.
خود واقعی
مفهوم خود کاذب نیاز است که به وسیله یک فرمول بندی که به درستی می تواند خود واقعی نامیده شود، تعدیل گردد. در ابتدایی ترین مرحله، خود واقعی موقعیتی نظری است که از رفتار خودانگیخته و ایده شخصی حاصل می شود. رفتار خودانگیخته عملاً همان خود واقعی است. تنها خود واقعی می تواند خلاق باشد و احساس واقعی بودن کند. در حالی که خود واقعی احساس واقعی بودن می کند، وجود خود کاذب باعث احساس غیرواقعی بودن یا حس پوچی می شود.
خود کاذب اگر موفق عمل کند، خود واقعی را مخفی می کند، در غیر این صورت راهی پیدا می کند که خود واقعی بتواند شروع به زندگی کند. چنین نتیجه ای می تواند به هر روش و وسیله ای حاصل شود، اما بارزترین حالت آن را می توانیم در نمونه هایی ببینیم که در آنها واقعی یا ارزشمند بودنِ چیزها در طول درمان متولد می گردد. بیماری که من به مورد او اشاره کرده ام، در انتهای یک درمان طولانی مدت، توانست زندگی اش را از ابتدا شروع کند. او هیچ تجربه واقعی ای و به بیان دیگر هیچ گذشته ای ندارد. او با پنجاه سال سنِ هدرشده درمان را شروع کرد، اما بالاخره احساس واقعی بودن کرد، و بنابراین الان دلش می خواهد زندگی کند.
خود واقعی از زنده بودن بافت های بدن و فعالیت کارکردهای بدنی که شامل فعالیت قلب و تنفس می شود، به وجود می آید. این موضوع به ایده فرایند اولیه بسیار نزدیک است، و در ابتدا ضرورتاً در واکنش به محرک بیرونی نیست، بلکه خودش اصیل و بنیادی است. اما در فرمول بندی مفهوم خود واقعی نکته اندکی وجود دارد، مگر با هدف تلاش برای فهمیدن خود کاذب، چرا که تنها جزئیات تجربه زنده بودن را جمع می کند.
به تدریج، میزان تحریف نوزاد به اندازه ای می شود که بهتر است به جای آنکه بگوییم خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده، بگوییم خود کاذب واقعیت درونی را مخفی کرده است. در این زمان نوزاد یک پوسته ساختگی محدود کننده دارد، یک درون و یک بیرون، و به اندازه قابل توجهی از مراقبت مادرانه دور شده است.
خاطرنشان کردن این مساله مهم است که برطبق نظریه ای که در اینجا فرمول بندی شده، مفهوم واقعیت درونی فردی از ابژه ها، در مرحله ای بعد از مفهوم خود واقعی به کار می رود. خود واقعی به محض وجود داشتنِ یک سازمان ذهنی فردی، تظاهر می یابد، و معنی آن کمی فراتر از مجموع حضور حسی-حرکتی است.
خود واقعی به سرعت پیچیدگی را ایجاد می کند و به وسیله فرایندهای طبیعی از طریق فرایندهایی که در نوزاد در طول زمان ایجاد می شود، با واقعیت بیرونی ارتباط برقرار می کند. سپس نوزاد قادر می شود که بدون تجربه تروما به محرک بیرونی واکنش نشان دهد، چرا که آن محرک در واقعیت درون روانی فرد یک معادل و همتا دارد. نوزاد تمام محرک ها همچون فرافکنی ها را به حساب می آورد، اما این مرحله ای است که ضرورتاً بدست نمی آید یا تنها بخشی از آن بدست می آید یا ممکن است بدست بیاید و از دست برود. با بدست آمدن این مرحله، نوزاد اکنون می تواند احساس همه توانی را تجربه کند، حتی زمانی که نسبت به عوامل محیطی ای که مشاهده گر می تواند آنها را نسبت به نوزاد کاملاً بیرونی در نظر بگیرد، واکنش نشان می دهد. همه این ها سال ها پیش از آن است که نوزاد به ظرفیت توجیه منطقی ای که شانس را معنا می کند، دست یافته باشد.
هر دوره ای از زندگی که در آن، خود واقعی به طور جدی بازداری و مختل نمی شود، منجر به قوی شدن حس واقعی بودن می گردد، و بدین وسیله ظرفیت رو به رشدی در نوزاد برای تحمل دو مجموعه از پدیده ها که در زیر می آیند، به وجود می آید:
(1) وقفه در پیوستگی زندگی خود واقعی (در اینجا می توان به فرایندی اشاره کرد که در آن پروسه تولد ممکن است تروماتیک باشد، به عنوان مثال، زمانی که تاخیر بدون هوشیاری وجود دارد).
(2) تجارب واکنشی یا مربوط به خود کاذب، که مربوط به محیط بوده و اساس آنها اطاعت است. این بخشی از نوزاد می شود که (قبل از اولین تولد) به او آموزش داده می شود که بگوید متشکرم، یا به عبارتی دیگر، به او آموخته می شود که از وجود محیطی که از نظر منطقی پذیرفته می شود، قدردانی کند. احساسات قدردانی ممکن است دنبال شوند یا دنبال نشوند.
معادل بهنجار خود کاذب
به این ترتیب، نوزاد بواسطه فرایندهای طبیعی، یک سازمان ایگو به وجود می آورد که با محیط سازگار شده است؛ اما این به طور خودکار اتفاق نمی افتد و یقیناً تنها درصورتی اتفاق می افتد که ابتدا خود واقعی به دلیل سازگاری یک مادر به اندازه کافی خوب با نیازهای زنده نوزاد، به صورت یک واقعیت زنده در آید. در زندگی سالم یک جنبه مطیع در خود واقعی وجود دارد، یک توانایی در نوزاد، که اطاعت کند و بی پناه نماند. توانایی مصالحه کردن یک دستاورد است. معادل خود کاذب در رشد بهنجار چیزی است که می تواند در کودک به عنوان رفتار اجتماعی رشد کند و مناسب و سازگارانه است. در سلامت، این رفتار اجتماعی نمایانگر مصالحه می باشد. همزمان، در حالت سلامت، در مواقعی که مساله بحرانی می شود، مصالحه غیرمجاز می گردد. وقتی این اتفاق می افتد، خود واقعی قادر می شود بر خود مطیع تسلط یابد. از نظر بالینی این یک مسئله تکرارشونده در دوره نوجوانی است.
درجات خود کاذب
اگر توصیف این دو حد نهایی و سبب شناسی آنها پذیرفته شود، برای ما دشوار نیست که در کار بالینی مان وجود درجات اندک یا زیاد دفاع خود کاذب را در نظر بگیریم، که از جنبه مودبانه و سالم خود، تا یک خود کاذب کاملا دوپاره شده دامنه دارد. به راحتی می توان دید که گاهی اوقات دفاع خود کاذب می تواند به عنوان اساسی برای نوعی والایش شکل گیرد، مانند زمانی که کودک رشد می کند تا بازیگر شود. در خصوص بازیگران، کسانی وجود دارند که هم می توانند خودشان باشند و هم نقش بازی کنند، در حالی که بازیگرانی نیز وجود دارند که فقط می توانند نقش بازی کنند، و وقتی در حال نقش بازی کردن و مورد تحسین و تشویق نیستند، احساس گم گشتگی می کنند.
در فرد سالمی که علی رغم داشتن جنبه ی مطیعانه در خود ، می تواند وجود داشته باشد و خلاق و خودانگیخته باشد، همزمان ظرفیتی برای استفاده از نمادها نیز وجود دارد. به عبارت دیگر، در حالت سلامت، فرد ظرفیت زندگی در محدوده ی میانی بین رویا و واقعیت را دارد، چیزی که زندگی فرهنگی نامیده می شود. (ابژه های انتقالی و پدیده انتقالی را مشاهده کنید، 1951). در مقابل، جایی که درجه بالایی از دوپارگی بین خود واقعی و خود کاذب به وجود آمده است، طوری که خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده باشد، ظرفیت ناچیزی برای استفاده از نمادها و فقر زندگی فرهنگی وجود دارد. در این افراد به جای فعالیت های فرهنگی، بی قراری زیاد و ناتوانی برای تمرکز می توان مشاهده کرد. این افراد نیاز دارند تا حمله ها را از واقعیت بیرونی جمع آوری کنند و در نتیجه، زمان زندگی این افراد با واکنش به این حمله ها پر می شود.
کاربرد بالینی
تا الان به اهمیت شناخت شخصیتِ دارای خود کاذب، زمانی که قرار است تشخیص به منظور ارزیابی یک فرد برای درمان گرفته شود، اشاره شده است. همچنین برای ارزیابی فرد برای کار روانپزشکی اجتماعی یا روانپزشکی.
نتایج برای روانکاو
اگر ثابت شود که این عوامل ارزشمند اند، پس روانکاوی باید به شیوه های زیر تحت تاثیر قرار گیرد:
(الف) در تحلیل یک خود کاذب این حقیقت باید در نظر گرفته شود که تحلیل گر فقط می تواند با خود کاذب بیمار، درباره خود واقعی او صحبت کند. این مثل این است که یک پرستار کودکی را نزد ما بیاورد، و روانکاو در ابتدا با پرستار راجع به مشکل کودک صحبت کند و نه مستقیماً با خود کودک. تحلیل تا زمانی که پرستار کودک را با روانکاو تنها نگذاشته و کودک قادر نشده با روانکاو تنها بماند و شروع به بازی کند، شروع نمی شود.
(ب) در نقطه گذار، زمانی که روانکاو شروع به ارتباط برقرار کردن با خود واقعی بیمار می کند، قطعاً دوره ای از وابستگی شدید وجود خواهد داشت. این اغلب در کار تحلیلی مورد توجه قرار نمی گیرد. بیمار یک بیماری دارد، یا به هر طریق به روانکاو فرصت این را می دهد که کنترل کارکرد خود کاذب را به دست گیرد، اما روانکاو در آن لحظه خاص در درک آنچه که در حال رخ دادن است شکست می خورد، و در نتیجه این دیگران هستند که از بیمار مراقبت می کنند و بیمار در دوره واپس روی تغییر شکل یافته اش، به آنها وابسته می شود، و فرصت از دست می رود.
(پ) روانکاوانی که آمادگی مواجه شدن با نیازهای شدید بیمارانی که به این روش وابسته می شوند را ندارند، باید مراقب باشند و لذا مواردی را انتخاب کنند که شامل انواع خود کاذب نشوند.
در کار روانکاوی ممکن است تحلیل هایی ببینیم که به طور نامحدود ادامه پیدا می کنند چرا که آنها براساس کار با خود کاذب انجام می شوند. یکی از موارد، بیمار مردی بود که قبل از مراجعه به من مدت زیادی تحت تحلیل قرار گرفته بود، کار من با او زمانی واقعاً شروع شد که من برای او روشن کردم که بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم. او اظهار کرد که طی سال ها تمام کارهای خوبی که با او انجام شده بی فایده بوده است چرا که براساس بخش زیسته او بوده، درحالی که او فقط به طور کاذب زیسته است. وقتی که من گفتم بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم او احساس کرد که برای بار اول یک رابطه برقرار کرده است. منظور او این بود که خود واقعی اش که از زمان نوزادی مخفی بوده است، حالا در حال برقراری ارتباط با تحلیل گر است و تنها شیوه ای است که خطرناک نیست. این نمونه ای از تاثیر این مفهوم بر فعالیت روانکاوانه معمول است.
من به برخی جنبه های دیگر این مشکل بالینی اشاره کرده ام. برای مثال، در مقاله محرومیت و واپس روی (1954) من به درمان بیمار مردی اشاره کردم که در آن، تحولی که در فرایند انتقال در جریان ارتیاط من با خود کاذب (منحصربه فرد) بیمار؛ تا زمان نخستین ملاقات من با خود واقعی او اتفاق افتاد را بررسی کردم.
یک اصل بایستی شرح داده شود، در حیطه مربوط به خود کاذب در کار تحلیلی مان، ما متوجه می شویم که با شناخت بخش نزیسته بیمار پیشرفت بیشتری حاصل می شود، تا کار طولانی مدت با بیمار براساس مکانیسم های دفاعی او. خود کاذب بیمار می تواند به طور نامحدود با روانکاو در تحلیل دفاع ها همدستی کرده و به اصطلاح در بازی، طرف روانکاو باشد. این عمل بدون پاداش تنها زمانی از نظر سودمندی متوقف می شود که روانکاو می تواند غیاب برخی ویژگی های ضروری را مشخص یا شناسایی کند. (تو دهان نداری)، (تو هنوز شروع به وجود یافتن نکرده ای)، (تو به طور فیزیکی مرد هستی اما هنوز تجربه ای در رابطه با مردانگی نداری) و غیره. این بازشناسی های مهم واقعیت، که در لحظات صحیح آشکار می شوند، راه را بری ارتباط با خود واقعی هموار می کند. یک بیمار که تحلیل بیهوده ای براساس خود کاذب تجربه کرده بود و در آن، خود کاذب با روانکاوی که فکر می کرد این خود، کل وجود بیمار است، بشدت هم دستی کرده بود، به من گفت: تنها وقتی که امید داشتم، زمانی بود که تو به من گفتی: تو می توانی هیچ امیدی نداشته باشی و به تحلیلت ادامه دهی.
بر این اساس می توان گفت که خود کاذب (مثل فرافکنی های گوناگون مراحل بعدی رشد) روانکاو را فریب می دهد اگر طرفین نتوانند کل شخصیت فرد را شناسایی کنند، و متوجه نشوند که خود کاذب اگرچه به خوبی تنظیم شده است، یک چیزی کم دارد و آن چیز همان عنصر مرکزی اصیل و خلاقانه است.
بسیاری جنبه های دیگر از کاربرد این مفهوم در طول زمان توضیح داده خواهند شد، و ممکن است در برخی موارد این مفهوم خودش نیاز به تعدیل شدن داشته باشد. دلیل من برای اهمیت دادن به این بخش از کارم ( که با کار دیگر روانکاوان پیوند دارد) این است که من این نقطه نظر را دارم که این مفهوم مدرن از خود کاذب، که خود واقعی را همراه با نظریه سبب شناسی آن پنهان می کند، قادر است که تاثیر مهمی بر کار روانکاوی داشته باشد. ولی تا آنجا که من می دانم تغییر مهمی در نظریه بنیادین ایجاد نمی کند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

20181124_163206.png
آبان ۲۹, ۱۳۹۷

مقاله نظریه رابطه والد-کودک (۱۹۶۰) نوشته دونالد وینیکات > بخش دوم/ مترجم: حوریه رضایی

نقش مراقبت مادرانه:

حال من در تلاشم بعضی از جنبه های مراقبت مادرانه، و به خصوص دربر گرفتن (holding) را توصیف کنم، در این مقاله، مفهوم “دربرگرفتن” اهمیت دارد و شرح و بسط بیشتر آن ضروری به نظر می رسد. این واژه در اینجا برای معرفی شِمایی کاملاً رشد یافته که حاوی مفهوم موجود در عبارت فروید هم هست، استفاده می شود.
من به وضعیت واقعی رابطه مادر و کودک در ابتدا اشاره میکنم یعنی زمانی که کودک خود یا سلفِ جدایی از مراقبت مادرانه ایجاد نکرده است که بدان وسیله از نظر حس روانشناختی استقلال مطلق داشته باشد.
کودک در این مرحله، به فرآورده های محیطی که ویژگی های خاصی دارند نیاز دارد و درواقع از آنها استفاده می کند تا نیازهای فیزیولوژیک اش را براورده ‌کنند. در اینجا وضعیت فیزیولوژی و روانشناختی هنوز از هم متمایز نشده اند یا حداقل درحال متمایز شدن هستند و این امری اثبات شده است. اما فرآورده های محیطی از نظر مکانیکی قابل اعتماد نیستند و زمانی که با همدلی مادر همراه باشد، قابل اتکا هستند.

دربرگرفتن: محافظت از آسیب جسمانی
حساسیت پوستی نوزاد، لمس، دما، حساسیت شنیداری، دیداری و حساسیت به افتادن (فعالیت جاذبه) و عدم آگاهی نوزاد به وجود هرچیزی به جز خودش؛ اینها شامل روتین کامل مراقبت در طی روز و شب می‌شوند و درمورد هیچ دو نوزادی شبیه هم نیستند زیرا بخشی از نوزاد است و هیچ دو نوزادی شبیه هم نیستند.
همچنین تغییرات روزانه مربوط به رشد و پرورش نوزاد که هم جسمانی و هم روانی است در هر دقیقه ایجاد می شود. این نکته باید درنظر گرفته شود که مادران اگر از آنها به شیوه‌ای که متناسب با ماهیت حیاتی وظیفه‌شان است مراقبت شود، می‌توانند مراقبت به اندازه کافی خوبی را فراهم کنند و می‌توانند حتی بهتر از این هم عمل کنند. مادرانی که در درون خود احساس می کنند قدرت مراقبت به اندازه کافی خوب را ندارند، نمی‌توانند صرفاً با دنبال کردن دستورالعمل به آن برسند. دربرگرفتن، به طور ویژه شامل در آغوش گرفتن و دربرگرفتنِ جسمانی است که شکلی از عشق ورزیدن است. احتمالا این تنها راهی است که یک مادر می تواند عشق خود را به فرزندش نشان دهد.
دو دسته انسان وجود دارند، کسانی که می توانند یک نوزاد را hold کنند و آنهایی که نمی‌توانند این کار را انجام دهند و دسته دوم به سرعت در کودک احساس ناامنی ایجاد می کنند و باعث فریاد استیصال او می‌شوند. تمام این‌ها در نهایت منجر به ایجاد اولین رابطه ابژه‌ای و اولین تجربه ارضای غریزی نوزاد می‌شود.
درست نیست که ما ارضای غریزی یا رابطه با ابژه (مثل ارتباط با پستان) را قبل از مسئله سازمان بندی ایگو (مثل تقویت ایگوی کودک به وسیله ایگوی مادر، مانند تغذیه او)، قرار دهیم . اساس ارضای غریزی و رابطه ابژه‌ای، رسیدگی (handling) و مدیریت و مراقبت از کودک است که تنها در صورتی که همه چیز به خوبی پیش رود می تواند به آسانی بدیهی فرض شود.
سلامت روان فرد، ازنظر رهایی از سایکوز یا آمادگی برای سایکوز (اسکیزوفرنیا) از همین مراقبت مادرانه نشأت می گیرد و در ادامه تدارکات جسمانی دوره پیش نوزادی است. همچنین این تدارکات جسمانی، تداوم زنده بودن بافت ها و سلامت کارکردی که باعث ایجاد حمایتِ پنهان اما مهم از ایگو می شود، است. به این طریق اسکیزوفرنیا یا سایکوز کودکانه یا پیش آمادگی برای سایکوز در مراحل بعدی وابسته به شکست تدارکاتِ محیطی می شوند. اثرات آسیب زای چنین شکست هایی را نمی توان از نظر تحریف ایگو و دفاع ها در مقابل اضطراب ابتدایی توضیح داد، بلکه این آسیب ها باید از لحاظ فردی توصیف شوند. بنابراین مشاهده می شود که کارهای کلاین بر روی مکانیزم های دونیمه سازی (splitting)، فرافکنی و درون فکنی و غیره تلاشی در جهت بیان اثرات شکست تدارکاتِ محیطی از لحاظ فردی بوده است. این مطالعات بر روی مکانیزم های ابتدایی فقط سرنخی مربوط به یک قسمت از داستان اند و بازسازی محیط و شکست های آن، قسمت دیگر داستان می باشد. این قسمت دیگر، به خاطر عدم آگاهی بیمار از مراقبت مادرانه، چه از جنبه های خوب آن و چه از شکست های آن، همانطور که در وضعیت کودکانه اصلی وجود دارد، در انتقال ظاهر نمی شود.

ارزیابی یک جزء از مراقبت مادرانه:
من برای توضیح ظرافت در مراقبت کودک مثالی خواهم آورد، کودک با مادرش ادغام می شود، در این حین هرچه مادر بتواند به درک دقیق نیازهای کودک نزدیک‌تر شود، بهتر است. با این حال، تغییر یا پایان ادغام بالاخره رخ می‌دهد و این پایان لزوماً تدریجی نیست. به محض اینکه مادر و کودک، از نظر کودک جدا تلقی شوند این اتفاق رخ می دهد. باید در نظر گرفته شود که ازین پس مادر نیاز به تغییر نگرش دارد، بدین معنی که کودک دیگر انتظار ندارد که درک جادویی نسبت به نیازهایش از طرف مادر وجود داشته باشد. به نظر می‌رسد مادر متوجه می‌شود که کودک وارد یک ظرفیت جدید شده است و علامت هایی می‌دهد که می‌تواند مادر را در اجابت نیازهای کودک، کمک کند. این نکته هم می‌تواند گفته شود که اگر مادر حالا به خوبی می‌داند که کودک چه می‌خواهد، این جادو به نظر می رسد و هیچ زیر بنایی برای روابط ابژه کودک ایجاد نمی‌کند. اکنون به حرف فروید می‌رسیم که احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ ردن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی آن فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود. به عبارت دیگر، در انتهای ادغام، زمانی که کودک از محیط جدا شده است، جنبه مهم داستان این است که کودک باید علامت دهد. ما این ظرافت را به خوبی در انتقال در کار تحلیلی مشاهده می‌کنیم.
بجز مواقعی که بیمار به اوایل کودکی و وضعیت ادغام واپس روی می‌کند، درسایر اوقات بسیار مهم است که تحلیل‌گر پاسخ هارا فقط در صورتی که بیمار به او سرنخ بدهد، بداند. تحلیل‌گر، سرنخ هارا جمع آوری کرده و تفسیر می‌دهد و گاهی اتفاق می‌افتد که بیمار نمی‌تواند سرنخ بدهد، در نتیجه تحلیل‌گر هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. این محدودیت قدرت تحلیل‌گر برای بیمار به همان اندازه که قدرت تحلیل‌گر دارای اهمیت است، مهم است و توسط تفسیر درست، در زمان درست و براساس سرنخ ها و همکاری ناهوشیار بیمار (کسی که تامین کننده مواد سازنده و تعدیل کننده تفسیر است) بازنمایی می شود.
در این مواقع تحلیل‌گران تازه وارد بهتر از تحلیل‌گرانی که بیشتر دانش و تجربه دارند عمل می کنند. زمانی که تحلیل‌گر بیماران متعددی دارد، آهسته و پا به پای بیمار پیش رفتن را کسل کننده می‌یابد و شروع به تفسیر کردن نه بر اساس مواردی که همان جلسه توسط بیمار ایجاد شده بلکه براساس اطلاعات انباشته خود و یا گروهی از ایده‌ها که از پیش آنها را بدست آورده است، می‌نماید و این هیچ استفاده‌ای برای بیمار ندارد. ممکن است تحلیل‌گر باهوش بنظر برسد و حتی بیمار اورا تحسین کند اما در نهایت تفسیر درست او، همان ترومایی است که بیمار باید آن را رد کند زیرا مال خودش نیست. او از اینکه تحلیل‌گر تلاش کرده او را هیپنوتیزم کند شاکی می شود. به این معنی که تحلیل‌گر واپس روی شدید به وابستگی را فرا می‌خواند و بیمار را به ادغام با خودش به عقب می کشد.
مشابه همین حالت در رابطه مادر- کودک هم اتفاق می‌افتد، مادرانی که چندین کودک دارند در امر مادری کردن خیلی خوب می شوند و همه کارهای درست را در زمان درست انجام می‌دهند و زمانی که کودک شروع به جدا شدن از مادرش می کند، هیچ ابزاری برای بدست گرفتن کنترل همه چیزهای خوبی که در حال اتفاق افتادن هستند، ندارد. ژست خلاقانه، گریه کردن، اعتراض کردن و تمام نشانه های کوچکی که لازم بود کودک برای راهنمایی مادر تولید کند، مورد غفلت واقع می شوند زیرا مادر از قبل می داند باید چه بکند تا نیازهای کودک ارضا شود درست مانند زمانی که کودک با او و او با کودک ادغام شده بودند.
این نوع خوب بودنِ ظاهریِ مادر، حتی بدتر از اخته کردن کودک است. در واقع، این وضعیت دو حالت دارد: یا کودک در وضعیت واپس روی دائمی و ادغام با مادر به سر می برد، یا در وضعیت پس زدن کامل مادر است حتی مادرِ به ظاهر خوب.
بنابراین مشاهده می کنیم که در کودکی و در مدیریت کودک، تفاوت ظریفی بین درک مادر از نیاز کودک براساس همدلی، و تغییر نگرش مادر در جهت ارضای نیاز کودک بر اساس درک مبتنی بر چیزی در کودک که نشان دهنده‌ نیاز او است، وجود دارد. این تغییر نگرش به ویژه برای مادران بسیار دشوار است، زیرا کودکان بین وضعیت های مختلف نوسان می‌کنند، یک دقیقه با مادرشان ادغام شده و نیاز به همدلی دارند درحالیکه دقیقه‌ای دیگر از او مستقل هستند و در این وضعیت اگر مادر نیازهایشان را از پیش بداند، برایشان خطرناک است و یک جادوگر به نظر می رسد. و این بسیار عجیب است که مادرانی هستند که تقریباً بدون آموزش با این تغییرات در کودکِ در حال رشدشان وفق پیدا کرده‌اند درحالی که هیچ درکی از این نظریه ها ندارند. این مسئله در کار تحلیلی با موارد مرزی باز تولید می‌شود و در تمام موارد زمانی که وابستگی در انتقال به حداکثر خود می‌رسد از اهمیت ویژه‌ای برخوردار می شود.

عدم آگاهی از مراقبت مادرانه رضایت بخش:
در مورد متغییر”دربرگرفتن” بدیهی است که کودک هیچ ابزاری برای دانستن اینکه چه چیزی به درستی آماده شده است و از چه چیزی باید اجتناب کند، نداشته باشد. از سوی دیگر، زمانی که همه چیز به خوبی پیش نمی‌رود و کودک متوجه آن می شود نه متوجه شکست مراقبت مادرانه، بلکه متوجه نتایج آن، که هرچیزی می تواند باشد، یعنی کودک به این آگاه می شود که دارد به برخی آسیب های محیطی (impingement) واکنش نشان می دهد. در نتیجه ی موفقیت در مراقبت مادرانه، تداوم بودن مادر در کودک ایجاد می شود که زیر بنای قدرتمندی ایگوست. در مقابل، نتیجه ی هرگونه شکستی در مراقبت مادرانه، اختلال در تداوم بودن است، زیرا کودک ناچار است به عواقب آن شکست ها واکنش نشان دهد و در نتیجه ایگو تضعیف می شود. این‌ چنین خللی باعث فروپاشی می شود و تحقیقاً با دردی از نوع سایکوتیک و با شدت بالا همراه است. در شرایط حاد، کودک تنها بر اساس تداوم واکنش به آسیب و بهبود از این‌ واکنش ها وجود خواهد داشت و این تضاد زیادی با تداوم بودن دارد که منظور من‌ از قدرتمندی ایگو است.

تغییرات در مادر:
اشاره به تغییرات ایجاد شده در زنانی که در آستانه مادر شدن هستند یا به تازگی مادر شده‌اند، حائز اهمیت است. این تغییرات در ابتدا جسمانی هستند و با تغییر جسمانی در راستای نگهداری کودک در رحم آغاز می شوند. اگر از اصطلاح غریزه مادری که قبلاً برای توضیح این تغییرات استفاده می شد، استفاده کنیم چیزی را مورد غفلت قرار داده ایم. حقیقت این است که در زنان سالم تغییراتی در جهت‌گیری آنان نسبت به خودشان و نسبت به جهان ایجاد می شود، گرچه این تغییر ممکن است ریشه های عمیق جسمانی داشته باشند اما می تواند توسط سلامت یا عدم سلامت روان زنان تحریف شود. فکر کردن درباره‌ی این تغییرات در قالب مسائل روانشناختی دارای اهمیت است. حتی با وجود اینکه قبول کنیم که عوامل ناشی از غدد درون‌ریز که می‌توانند توسط درد تحت تاثیر قرار بگیرند هم ممکن است در این تغییر نقش داشته باشند. بدون شک تغییرات جسمانی، زنان را نسبت به تغییرات روانیِ نامحسوس که در ادامه ظاهر می‌شوند، حساس می کنند.
به زودی جدا از مفهوم بارداری یا زمانی که فرد از امکان بارداری اش آگاه می شود، زن شروع به تغییراتی در جهت گیری اش می‌کند و در مورد این تغییراتی که در درونش اتفاق می‌افتد ، نگران می شود . او به شیوه های مختلف توسط بدنش تشویق می شود که به خود علاقمند باشد. مادر بعضی از حس های شخصی خود را به کودکی که در درون او در حال رشد است، نسبت می دهد. نکته مهم این است که وضعیتی در حال شکل گیری است که نیازمند توضیح بوده و برای بیرون آوردن نظریه ای متناسب لازم است به آن پرداخته شود.
تحلیل گری که با نیازهای بیماری که این مراحل اولیه را دوباره در انتقال احیا می‌کند، روبه رو می شود، دستخوشِ تغییراتِ مشابهی در جهت‌گیری می شود و برخلاف مادر، او به آگاه شدن از حساسیتی که در او در پاسخ به ناپختگی و وابستگی بیمار رشد می کند، نیاز دارد .
این می تواند در ادامه ی توصیف فروید از وضعیت تحلیل گر با عنوانِ “بودنِ داوطلبانه همراه با توجه” باشد . توضیح دقیق تغییراتی که در جهت گیریِ زنان در آستانه مادر شدن یا زنانی که مادر شده اند ایجاد می شود، خارج از بحث این مقاله است و من سعی می کنم در جای دیگری این تغییرات را به زبان غیرتخصصی و عامی توضیح دهم .
این تغییرات در جهت گیری می تواند نوعی از آسیب روانی را نیز در بر گیرد، و حد نهایت نابهنجاری مورد توجه کسانی است که به جنون پیراپزشکی می پردازند و آن را مورد مطالعه قرار می دهند . بدون شک تفاوتهای زیادی در کیفیت این تغییرات وجود دارد که لزوماً نابهنجار نیست و میزانی از تحریف را نشان می دهد که ایجاد کننده نابهنجاری می باشد.
تعداد زیادی از مادران، با کودکی که در درون آنها در حال رشد است، همانند سازی می کنند و به این طریق احساس قدرتمندی می کنند که می توانند نیازهای کودک را بفهمند. این همانند سازی فرافکنانه است. این همانند سازی برای مدتی بعد از زایمان ادامه پیدا می‌کند و بعد از مدتی اهمیت خود را از دست می‌دهد.
در موارد معمول، جهت‌گیری خاص مادر نسبت به کودک بعد از فرآیند تولد از بین می‌رود. مادری که در این موارد تحریف نکرده است، آماده‌ی رها کردن این همانندسازی با کودک است زیرا کودک نیاز دارد که مستقل شود. ممکن است مادر مراقبت اولیه خوبی ارائه کند، اما بخاطر ناتوانی در پایان دادن به این همانندسازی نتواند این فرآیند را کامل کند، در نتیجه مادر تمایل پیدا می کند با کودکش ادغام شده باقی بماند و فرآیند منفک شدن از او را به تاخیر بیندازد.
جدا شدن از کودک با همان سرعتی که کودک نیاز دارد مستقل شود، برای هر مادری دشوار است. ازنظر من مسئله مهم این است که مادر در خلال همانندسازی با فرزندش متوجه می شود که کودک چه حسی دارد و می تواند دقیقاً همان چیزی را که کودک به آن نیاز دارد از طریق دربرگرفتن و در قالب محیط به او عرضه کند. من معتقدم بدون چنین همانندسازی ای که ناشی از تطابق زنده و همزمان با نیازهای کودک است، مادر در ابتدا نمی تواند آنچه کودک به آن احتیاج دارد را فراهم کند. مسئله اصلی دربرگرفتنِ جسمانی است که اساس تمام جنبه‌های پیچیده‌تر دربرگرفتن و تدارکاتِ محیطی است.
این درست است که مادر ممکن است کودکی داشته باشد که خیلی با او متفاوت باشد و دچار اشتباه محاسباتی ‌شود. کودک ممکن است آرام‌تر یا سریع‌تر از او باشد. بدین صورت ممکن است زمان هایی وجود داشته باشد که آنچه مادر درمورد کودک فکر میکند، اشتباه از آب دراید. البته بنظر می‌رسد مادرانی که توسط سلامت – بیماری تحریف نشده یا درگیر استرس محیطی روزانه نیستند، بطور کلی تمایل به فهمیدن نیاز دقیق کودک و پس از آن برآورده کردن آن نیاز را دارند و این اساس مراقبت مادرانه است.
هر کودکی همراه “با مراقبتی که از طرف مادر دریافت می کند” می تواند به عنوان یک شخص وجود داشته باشد و شروع به ساختن آنچه احتمالاً تداوم بودن نام می گیرد، نماید. براساس این تداوم بودن، پتانسیل های بالقوه کودک کم کم تبدیل به شخص او می شوند. اگر مراقبت مادرانه به اندازه کافی خوب نباشد کودک واقعا پا به عرصه وجود نمی‌گذارد زیرا هیچ تداومی در بودن او وجود ندارد. در عوض شخصیت کودک براساس واکنش به آسیب های محیطی شکل میگیرد.
تمام این‌ها برای تحلیل‌گر قابل توجه هستند. در حقیقت این‌ها از مشاهده مستقیم کودک نشأت نگرفته‌اند و بیشتر از بررسی انتقال در وضعیت تحلیلی حاصل شده‌اند و اتخاذ رویکرد روشنی نسبت به آنچه در کودکی اتفاق می‌افتد را ممکن نموده‌اند. کار بر روی وابستگی کودکانه از بررسی انتقال و انتقال متقابل متعلق به درگیری روان تحلیل‌گر با موارد مرزی ایجاد شده است. به نظر من این درگیری بسط مشروع روان تحلیلی است، تنها جایگزین واقعی تشخیص مریضی بیمار، سبب شناسی بیماری کسانی است که پاتولوژی و آسیب شان به قبل از ادیپ برمی گردد و حاوی انحرافی در زمان وابستگی مطلق هستند.

فروید به این دلیل توانست سکسوالیته را در دوران کودکی به شیوۀ جدیدی کشف کند که این مفهوم را در کار تحلیلی اش با بیماران نوروتیک بازسازی نمود. در ادامه ی کار او جهت پوشش درمانِ بیماران سایکوتیک مرزی، ما می توانیم داینامیک های کودکی، وابستگی دوران کودکی، و مراقبت مادرانه ای را که در رابطه با این وابستگی است را بازسازی نماییم.

متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20181124_162924.png
آبان ۱۷, ۱۳۹۷

مقاله نظریه رابطه والد-کودک (۱۹۶۰) نوشته دونالد وینیکات > بخش اول/ مترجم: حوریه رضایی

نکته اصلی این مقاله، در قالب مقایسه مطالعه کودک وانتقال روان تحلیلی به خوبی قابل بیان است. به طور قطع نمی‌توان گفت که نظرات من فقط درباره نوزادی است، همچنان که نمی‌توان با ساده انگاری گفت که صرفا درباره روانکاوی است. دلیل اینکه باید این موضوع را به درستی درک کنیم، دستیابی به ریشه مشکل است. اگر این مقاله نتواند سهم خود را در توضیح مسائل به صورت سازنده‌ای ایفا کند، تنها به آشفتگیِ موجود در زمینه اهمیت نسبی تاثیرات فردی و محیطی در رشد افراد اضافه کرده است.
همانطور که می‌دانیم در روانکاوی ترومایی در خارج از حوزه همه توانی وجود ندارد. همه چیز در نهایت تحت کنترل ایگو قرار می‌گیرند و با فرآیند تفکر ثانویه مرتبط می‌شوند. اگر روانکاو به بیمارش بگوید: “مادر تو به اندازه کافی خوب نبوده” یا “پدرت تو را فریب می‌داده است” یا “عمه‌ات تو را ول کرده است” به بیمار کمکی نکرده است. تغییر زمانی رخ می دهد که عوامل تروماتیک در حوزه همه توانی، به روش خود بیمار وارد فضای تحلیل شوند. تفسیرهای جایگزین آن‌هایی هستند که می توانند در قالب فرافکنی ارائه شوند. این موضوع در مورد عوامل خوش خیم، عواملی که منجر به کامیابی می‌شوند، نیز صادق است. همه چیز در قالب عشق و دوسوگرایی بیمار تفسیر می‌گردد. درمانگر زمان زیادی را صبر می‌کند تا به جایگاهی برسد که بتواند دقیقا چنین کاری را انجام دهد.
با این حال، در دوران کودکی چیزهای خوب و بدی برای کودک اتفاق می‌افتد که نسبتا خارج از حوزه کودکی است. در واقع، نوزادی زمانی است که در طی آن، توانمندی برای کسب عوامل خارجی در داخل حوزه همه توانی نوزاد، در حال شکل گیری است. حمایت ایگو از طریق مراقبت مادرانه، کودک را قادر می‌سازد علی رغم اینکه نمی‌تواند خوب و بدِ محیط را کنترل کند و مسئولیتی در قبال آن ندارد، به زندگی و رشد ادامه دهد.
اتفاقات این دوره ابتدایی، اتفاقاتی نیستند که در طی فرآیند سرکوبگری از دست رفته باشند، بنابراین روانکاو نمی‌تواند انتظار داشته باشد که این اتفاقات با شل شدن نیروهای سرکوبگر ظاهر شوند. به نظر می‌رسد فروید در جایی که از سرکوبگری ابتدایی نام می‌برد، برای تبیین این پدیده تلاش کرده است اما این مسئله هنوز موضوعی قابل بحث است. آنچه نسبتا روشن است این است که مواردی که در اینجا به بحث گذاشته می‌شود معمولا در ادبیات روان‌تحلیلی بدیهی فرض می‌شود.
در راستای بازگشت به روان تحلیلی، من پیشتر گفتم که روانکاو آماده است تا زمانی صبر کند که بیمار قادر باشد عوامل محیطی را در شرایطی تجربه کند که تفسیرها اجازه یابند به عنوان فرافکنی ارائه شوند. در موردی که به خوبی انتخاب شده باشد، این نتیجه از توانمندی بیمار برای اعتماد ناشی می‌شود، که در شرایط قابل اتکا بودن روانکاو و موقعیت تحلیل، بازکشف می‌گردد. گاهی اوقات بیمار باید مدت زمان زیادی صبر کند، و در مواردی که انتخاب بدی برای درمان روان تحلیلی کلاسیک به حساب می آیند، محتمل‌تر است که قابل اتکا بودنِ روانکاو، مهم‌ترین عامل (یا مهم‌تر از تفسیر) باشد، زیرا در این موارد، بیمار این قابل اتکا بودن را در مراقبت مادرانه کودکی تجربه نکرده است و نیاز دارد برای اولین بار آن را در رفتار روانکاوش بیابد. به نظر می‌رسد این بنیانِ جستجوی پاسخ برای چگونگی درمان بیماران اسکیزوفرنی و سایر سایکوزهاست.
در مورد بیماران مرزی، انتظار روانکاو همیشه بیهوده نیست. بیمار در طی زمان می‌تواند از تفسیرهای روانکاوانه ی ترومای اصلی، به عنوان فرافکنی استفاده کند. حتی ممکن است در طول زمان بتواند خوبی های محیط را به عنوان فرافکنیِ عناصرِ ساده و ثابتِ در حالِ شدن، که از پتانسیل‌های ذاتی خودش نشات می‌گیرند، بپذیرد.
تناقضی که در اینجا وجود دارد این است که چیزهای خوب و بد در محیط کودک در واقع فرافکنی نیستند، بلکه برای اینکه کودک بتواند رشد سالمی داشته باشد باید همه چیز در نظر او فرافکنی بیاید. در اینجاست که ما می توانیم همه توانی و اصل لذت را ببینیم، همچنان که آن‌ها در اوایل کودکی وجود دارند، و به این مشاهدات می‌توانیم این را هم اضافه کنیم که شناساییِ “غیرمنِ” واقعی، یک مسئله‌ی حقیقی است و به پختگی و بلوغ فرد مربوط است.
در نوشته‌های فروید، بیشترِ فرمول بندی‌های مربوط به کودکی، از مطالعه بزرگسالانی که تحلیل می شدند نشات گرفته‌اند. هرچند بعضی از مشاهدات دروان کودکی هم مثل مورد هانس کوچولو وجود دارد. در نگاه اول به نظر می‌رسد میزان قابل توجهی از نظریات روان تحلیلی مربوط به دوران کودکی و نوزادی است اما در جایی فروید اشاره کرده که کودکی را به عنوان یک وضعیت مورد غفلت قرار داده است. این موضوع در پاورقی “فرمولبندیهایی در باب دو اصل کارکرد روانی” (۱۹۱۱) بیان شده است که در آن‌ فروید اشاره می‌کند که می‌داند چیزهای زیادی را بدیهی در نظر گرفته، چیزهایی که در این مقاله به بحث گذاشته می‌شوند. او در این نوشته، رشد را از اصل لذت تا اصل واقعیت ردگیری می‌نماید و شیوه معمول خود برای بازسازی کودکی را از طریق بیماران بزرگسال دنبال می‌کند که به شرح زیر است:
من با این موضوع مخالفم که ادعا کنیم سازمانی که برده اصل لذت است و از واقعیت جهان بیرونی غافل است، نمی‌تواند خود را برای زمان کوتاهی زنده نگه دارد پس اصلا پا به عرصه وجود نمی‌گذارد. چنین داستانی تتها زمانی قابل توجیه است که در نظر ‌بگیریم که کودک -بواسطه مراقبتی که از جانب مادر دریافت می‌کند- یک سیستم روانی از این نوع را ادراک می‌کند.
در اینجا فروید سهم اصلی را به مراقبت مادرانه اعطا می‌کند و باید فرض شود که فروید تنها به این دلیل که آمادگی کافی برای بحث درباره کاربردهای آن را نداشته، این موضوع را کنار می‌گذارد و ادامه می‌دهد:
زمانی که افزایشی در محرک‌ها به وجود می‌آید و ارضایی وجود ندارد احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ زدن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی کودک فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود. بعدا او به عنوان یک کودک بزرگتر می‌آموزد که این نمایشات تخلیه را عامدانه به عنوان ابراز احساسات انجام دهد. از آنجایی که مراقبت کودک بزرگتر از روی مراقبت در دوران قبلی مدل سازی شده است، سلطه اصل لذت زمانی به پایان می‌رسد که کودک به جدایی روانی کامل از والدین دست یابد.
عبارت “همراه با مراقبتی که از مادر دریافت می‌کند” در این متن دارای اهمیت فوق‌العاده بالایی می‌باشد. کودک و مراقبت مادرانه همراه با هم یک واحد را شکل می‌دهند (من در جایی گفته ام که چیزی به نام کودک وجود ندارد؛ به این معنی که نمی توان کودک را بدون مراقبت مادرانه تصور کرد، هرزمان کودکی می بینیم همزمان مراقبت مادرانه ای را نیز همراه با او می بینیم). مطمئنا اگر کسی قصد مطالعه رابطه مادر-کودک را دارد باید درباره این مسائل تصمیم بگیرد که معنای واقعی کلمه وابستگی چیست و نمی‌تواند به سادگی با اعتراف به اینکه محیط مهم است از کنار آن بگذرد. اگر قرار باشد بحثی پیرامون رابطه مادر-کودک شکل بگیرد آن وقت ما از کسانی که اجازه نمی‌دهند در مراحل اولیه کودک و مادر به هم تعلق داشته باشند و از هم جدا نشوند، جدا می‌شویم. این دو موضوع یعنی کودک و مراقبت مادرانه، در شرایط سالم به تدریج از هم جدا و تجزیه می‌شوند، و سلامت که شامل موارد متعددی می‌باشد، تا حدی وابسته به جدایی آنچه ما بعدا آن را کودک یا کودک در حال رشد می‌نامیم از مراقبت مادرانه، می‌باشد. این ایده توسط فروید در همان پاورقی آمده است وقتی که می‌گوید:” سلطه اصل لذت زمانی که کودک به جدایی روانی کامل از والدین دست یابد حقیقتا به پایان می‌رسد.” (بخش میانی این پاورقی در قسمت بعدی بررسی می‌شود، زمانی که متوجه می‌شویم کلمات فروید در این رابطه اگر اشاره به مراحل اولیه دارند، ناکافی و گمراه کننده هستند).

واژه “کودک” (infant)

در این مقاله از واژه کودک برای اشاره به کودک بسیار کم سن استفاده شده است. دانستن این نکته ضروری است زیرا در نوشته‌های فروید از این واژه گاهی برای کودکانی که حتی عقده ادیپ را گذرانده‌اند هم استفاده می‌شود. در حقیقیت منظور ما از کودک، نشان‌گر کودک غیرناطق است و درنظر گرفتن این واژه برای دوران قبل از بازنمایی کلامی و استفاده از نمادهای کلامی بی فایده نخواهد بود. این واژه به مرحله‌ای اشاره دارد که کودک به مراقبت مادرانه‌ای که بر اساس همدلی مادرانه است و نه درک آن چیزی که به صورت کلامی ابراز شده است، وابسته می‌باشد.
ضرورتا این مرحله‌ای از رشد ایگو می‌باشد و یکپارچه‌سازی بعد اصلی این رشد است. نیروهای اید برای دریافت توجه می‌جنگند و در ابتدا آن‌ها برای کودک نیروهای بیرونی به حساب می‌آیند. در رشد سالم، اید در خدمت ایگو قرار می گیرد و ایگو اید را تحت سلطه قرار می‌دهد بنابراین ارضای اید باعث قدرتمند شدن ایگو می‌شود. به هر حال این نوعی دست آورد در رشد سالم است و در دوران کودکی متغیرهای زیادی هستند که وابسته به شکست نسبی این دست آورد می‌باشند. در حالت بیماری-سلامت، این دست آورد اندکی کسب شده یا ممکن است پیروزشده یا شکست خورده باشد. در سایکوز کودکی (اسکیزوفرنی) اید کاملا یا نسبتا خارج از ایگو باقی می‌ماند و ارضای اید به صورت فیزیکی باقی مانده و اید در تلاش برای تهدید ساختار ایگو است تا زمانی که دفاع‌های سایکوتیک سازمان یابند.
من در اینجا از این ایده حمایت می کنم که دلیل اینکه معمولا کودک در رشد خود پیشرفت کرده و ایگو اید را در بر می‌گیرد، این واقعیت است که مراقبت مادرانه و ایگوی مادر، ایگوی کودک را به کار گرفته و آن را قدرتمند و با ثبات می‌کند. چگونگی رخ داد این واقعه و اینکه چطور ایگوی کودک در نهایت از قید حمایت ایگوی مادر رها می‌شود و جدایی روانی از مادر و تبدیل شدن به یک خود شخصی مستقل، نیاز به بررسی دارد.
برای بررسی رابطه والد-کودک، در ابتدا تلاش برای اظهارنظر مختصر در مورد نظریه رشد هیجانی کودک ضروری می‎‌باشد.

تاریخچه:

درجریان رشد نظریه روان تحلیلی، فرضیه‌هایی ابتدایی در مورد مکانیزم‌های دفاعی اید و ایگو ایجاد شدند. ورود زودهنگام اید به صحنه قابل درک است و اکتشاف و توصیف فروید از سکسوالیته قبل از ورود به مرحله تناسلی، که بر اساس مشاهده او از عناصر واپس رویِ یافت شده در فنتزی های تناسلی و در بازی و رویا به دست آمده است. اینها ابعاد اصلی روانشناسی بالینی بودند.
به تدریج، مکانیزم‌های ایگو برای دفاع فرمول بندی شدند. فرض بر این بود که این مکانیزم‌ها در ارتباط با اضطرابی هستند که یا از تنش غزیری یا فقدان ابژه نشات گرفته است. این قسمت از نظریه روان تحلیلی پیش فرضی مبنی بر جدایی خود و ساختار بندی ایگو و شاید یک شمای بدنی شخصی دارد. در این سطح از این مقاله این موضوعات نمی‌توانند بدیهی و مفروض در نظر گرفته شوند. بحث این مقاله دقیقا حول محور ایجاد این وضعیت است یعنی فرایند ساختار بندی ایگو که اضطراب ناشی از تنش غریزی یا فقدان ابژه را ممکن می‌سازد. اضطراب در این مرحله اضطراب اختگی یا جدایی نیست. اضطراب مربوط به چیز متفاوتی است. در اصل این اضطراب درباره ازهم پاشیدگی است.
در نظریه روان تحلیلی مکانیزم‌های ایگو برای دفاع عمدتا متعلق به ایده وجود کودکی است که سازمان دفاعی شخصی حقیقی و مستقل دارد. در اینجا مطالعات کلاین به کارهای فروید توسط شفاف سازی تعامل اضطراب‌های ابتدایی و مکانیزم‌های دفاعی اضافه می‌شوند. این مطالعات کلاین درباره اوایل کودکی است که توجهات را به سمت تکانه‌های پرخاشگرانه و مخرب که ریشه عمیق‌تری نسبت به آن‌هایی دارند که واکنشی به ناکامی هستند یا با نفرت و خشم رابطه دارند، جلب می‌کند. همچنین در کارهای کلاین بخشی از دفاع‌های اولیه در مقابل اضطراب‌های ابتدایی وجود دارد، اضطراب‌هایی که به اولین مراحل سازمان بندی روانی تعلق دارند.
آنچه در کارهای ملانی کلاین بررسی می‌گردد مشخصا مربوط به اولین دوره‌های زندگی کودک و دوره‌ی وابستگی به آن چیزی است این مقاله در مورد آن می باشد. کلاین مشخص می‌کند که او متوجه شده است که محیط در این مراحل نقش مهمی دارد، همچنین در تمام مراحل نقش محیط به روش‌های مختلف به چشم می آید. گرچه پیشنهاد من این است که او و همکارانش راه را برای ملاحظات بیشتر رشد شِمای کلی وابستگی، که در عبارت فروید به آن اشاره شده است، باز بگذارند. هیچ چیزی در مطالعات کلاین وجود ندارد که در تضاد با وابستگی کامل باشد اما به نظر من می‌رسد او اشاره‌ای به مرحله‌ای که در آن کودک تنها به واسطه مراقبت مادرانه وجود دارد و با هم تشکیل یک واحد را می‌دهند، نکرده است.
آنچه من در اینجا قصد واکاوی بیشتر آن را دارم تفاوت این موضوع است که تحلیلگر واقعیت وابستگی بیمار را بپذیرد و این وابستگی را در کار با انتقال بیمار در نظر بگیرد.
به نظر می‌رسد که بررسی دفاع‌های ایگو، بررسی کنندگان را به دوران تناسلی نمایشات اید بر می‌گرداند در حالی که بررسی روانشناسی ایگو، آن‌ها را به وابستگی، و به واحد مراقبت مادرانه-کودک برمی‌گرداند.
نیمی از نظریه رابطه کودک-والد، مربوط به کودک و سفر او از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و دستیابی به استقلال، سفر از اصل لذت به سمت اصل واقعیت و سفر از خودتحریکی به سمت روابط ابژه است. نیمه دیگر مربوط به مراقبت مادرانه است یعنی کیفیت و تغییرات مادر برای ارضای نیازهای در حال رشد و مخصوص کودک و جهت گیری مادر به سمت او.

1- کودک:

کلید واژه اصلی در این بخش از مقاله، وابستگی است. نوزاد انسان نمی‌تواند جز تحت شرایط خاص شروع به بودن نماید. این شرایط در زیر بررسی شده اند اما آن‌ها بخشی از روانشناسی کودک هستند. کودکان بسته به اینکه شرایطشان مطلوب یا نامطلوب باشد به طور متفاوتی شروع به بودن می‌کنند. در همین حین این شرایط نیستند که پتانسیل کودک را مشخص می‌نمایند. این پتانسیل ها ذاتی است و لازم است این پتانسیل ذاتی را جداگانه بررسی کنیم اما روشن است که پتانسیل ذاتی کودک بدون پیوند خوردن با مراقبت مادرانه، تبدیل به کودک نمی‌شود.
پتانسیل ذاتی حاوی میلی به سمت رشد و پیشرفت است. تمام مراحل رشد هیجانی می‌توانند به سرعت زمان بندی شوند ولی تمام مراحل رشدی در هر کودک یک تاریخ دارند. با این وجود نه تنها این تاریخ‌ها از کودکی به کودک دیگر متفاوت است بلکه حتی اگر آن‌ها را درباره کودک خاصی از پیش بدانیم، نمی‌توانند برای پیش بینی رشد واقعی کودک استفاده شوند زیرا عامل دیگری هم دخیل است: مراقبت مادرانه. اگر قرار باشد از این تاریخ‌ها برای پیش بینی استفاده کنیم باید فرض شود شرایط محیطی و مراقبت مادرانه به اندازه کافی وجود دارد. (مطمئنا شرایط به اندازه کافی صرفا محدود به شرایط فیزیکی نمی‌شود و معنای کفایت و عدم کفایت را نیز در بر می گیرد که در ادامه بحث می‌شود).

پتانسیل ذاتی و سرنوشتِ آن:

تلاش برای توضیح مختصر اینکه چه اتفاقی برای پتانسیل ذاتی کودک می افتد زمانی که تبدیل به نوزاد و در نهایت کودک می شود -کودکی که به سمت موجودیت مستقل می رود- ضروری به نظر می‌رسد. به دلیل پیچیدگی بحث پیش رو، این چنین اظهارنظری باید بر پایه مراقبت مادرانه رضایت بخش یعنی مراقبت والدانه فرض شود. این نوع مراقبت در 3 حوزه که با یکدیگر هم پوشانی دارند، طبقه بندی می‌شوند:
الف: در بر گرفتن -holding-
ب: زندگی مشترک مادر و کودک (living together). در اینجا کارکرد پدر (به عنوان کسی که در محیط با مادر تعامل می کند) برای کودک قابل تشخیص نیست.
ج: زندگی مشترک پدر، مادر، کودک هر سه با هم.

اصطلاح در بر گرفتن (holding) در اینجا نه تنها برای تاکید بر در بر گرفتنِ فیزیکی و واقعیِ نوزاد، بلکه برای امکانات و شرایط کلی محیط، پیش از مفهوم زندگی کردن همراه با دیگری (living with)، آورده شده است. به عبارت دیگر، این موضوع بر یک رابطه‌ سه بعدی دلالت دارد که مولفه زمان به تدریج به آن اضافه می‌شود، و با تجربه غریزی که در زمان خودش، تعیین کننده روابط ابژه می باشد، همپوشانی دارد، اما پیش از آن شروع شده و شامل مدیریت تجاربی است که در ذات وجود نهفته اند؛ مثل تکمیل (و قاعدتا عدم تکمیل) فرآیندهایی که از بیرون کاملا فیزیولوژیکال به نظر می‌رسند در حالی که به روانشناسی کودک تعلق دارد و در یک بستر پیچیده روانشناختی که توسط آگاهی و همدلی مادر تعیین می‌شود، اتفاق می‌افتد. (مفهومِ دربر گرفتن در ادامه بیشتر توضیح داده می‌شود).
اصطلاح “زندگی کردن با” (living with) نشان دهنده روابط ابژه و بیرون آمدن کودک از وضعیت ادغام شده با مادرش و ادراک از ابژه به عنوان یک خود بیرونی، می‌باشد.
این مقاله به طور خاص با مرحله “Holding” مادرانه و اتفاقات پیچیده در حین رشد روانشناختی کودک که مربوط به این مرحله هستند، ارتباط دارد. باید به خاطر داشته باشیم که جدا کردن یک مرحله از مرحله دیگر مصنوعی است و صرفا به دلیل راحتی در تعریف و توضیح استفاده می‌شود.

رشد کودک در مرحله Holding:

بعضی از ویژگی‌های اصلی رشد که واقعیت های زنده در این مرحله هستند، به شرح زیر می‌باشند:
فرآیندهای اولیه
همانندسازی اولیه
خود تحریکی
خودشیفتگی اولیه.
در این مرحله ایگو از وضعیت بی شالوده به سمت ساختار یکپارچه حرکت می‌کند و بنابراین کودک می‌تواند اضطراب مربوط به از هم گسیختگی را تجربه کند. واژه از هم گسیختگی کم کم دارای معنا می‌شود، در حالی که تا قبل از یکپارچه‌سازی، ایگو فاقد آن بود. در رشد سالم، کودک در این مرحله توانمندی برای تجربه مجدد وضعیت‌های غیر یکپارچه را بازمی‌یابد، اما این دست آورد بستگی به تداوم مراقبت قابل اتکای مادرانه، یا خاطرات در حال شکل گیریِ کودک از مراقبت مادرانه به عنوان منبعی قابل اتکا دارد. نتیجه عبور موفقیت آمیز از این مرحله، قرار گرفتنِ کودک در چیزی است که احتمالا “واحد” نامیده می‌شود. در اینجا کودک به خودی خود فردی مستقل و دارای شخصیت می‌شود.
وجود سایکوسوماتیک کودک در ارتباط با این حضور است که کم کم شکل الگوی شخصی به خود می‌گیرد و من آن را “روان جای گرفته در بدن” می نامم. اساس این جای‌گیری، ارتباط حس و حرکت و تجارب کارکردی با وضعیت جدید کودک از یک شخص بودن است. با پیشرفتِ رشد، آنچه را که می‌توانیم آن را غشاء محدودکننده بنامیم معنا میابد، که تا حدی (در حالت سلامت) با سطح پوست معادل است و در میان “من” کودک و “غیر من” او قرار دارد در نتیجه کودک شروع به داشتن درون و بیرون و یک طرح بدنی می‌کند. بدین روش معنا وارد کارکرد درون داد و برون داد شده و به علاوه به تدریج فرض یک واقعیت روانی درونی و شخصی برای کودک معنادار می‌شود.
در طول مرحله Holding سایر فرآیندها هم آغاز می‌شوند، مهم ترین آن‌ها ظهور هوش و تمایز یافتن ذهن از روان است، و در ادامه، فرآیندهای ثانویه و کارکرد نمادین، سازمان محتوای روانی شخصی که اساسی برای رویا و روابط زنده است، ایجاد می‌شوند.
در همین زمان، بهم پیوستن ریشه‌های دو رفتار تکانشی در کودک آغاز می‌شود. اصطلاح “ادغام” مربوط به فرآیندی مثبت است و عناصر از هم گسسته حرکتی و محرک ماهیچه‌ای (در حالت سلامت) با کارکرد سرمست کننده نواحی شهوت زا ادغام می‌گردند. این اصطلاح بیشتر با عنوان فرآیند متضاد از هم گسستن مورد استفاده قرار می گیرد، که فرآیندی پیچیده است و در طی آن پرخاشگری از تجربه اروتیک بعد از یک دوره زمانی که درجه‌ای از ادغام به دست آمده است، جدا می‌گردد. تمام این پیشرفت‌ها متعلق به شرایط محیطی Holding هستند و بدون یک Holding نسبتاً خوب، این دست آوردها حاصل نمی‌شوند و یا اینکه بسط پیدا نمی‌کنند.
رشد بعدی، توانمندی برای رابطه با ابژه است. در اینجا کودک از رابطه با ابژه‌ای که به صورت ذهنی ادراک شده، به سمت رابطه با ابژه‌ای که به صورت عینی ادراک شده، حرکت می‌کند. این تغییر شدیداً با تغییر کودک از ادغام شدن با مادر به جدا شدن از او یا ارتباط داشتن با او به عنوان شخصی جدا و “غیر من” ارتباط دارد. این رشد به طور خاص با Holding در ارتباط نیست اما به فاز “زندگی کردن با” مربوط می‌شود.

وابستگی:

در مرحله Holding کودک حداکثر وابستگی را دارد. بنابراین می‌توان وابستگی را طبقه بندی کرد:
1-وابستگی مطلق: در این وضعیت کودک هیچ دانشی نسبت به معنای مراقبت مادرانه ندارد که عمدتاً موضوعیت پیشگیرانه دارد. کودک هیچ کنترلی بر روی آنچه به خوبی یا بدی انجام می‌شود ندارد و در موقعیتی قرار دارد که تنها می‌تواند از شرایط استفاده کند یا آسیب ببیند.
2-وابستگی نسبی: در اینجا کودک می‌تواند از جزئیات مراقبت مادرانه آگاه شود و تا حد رو به رشدی آن‌ها را به تکانه‌های شخصی ربط دهد و بعداً در درمان روان تحلیلی می‌تواند آن‌ها را در انتقال بازتولید نماید.
3-به سمت استقلال: کودک امکاناتی را ایجاد می‌کند که بدون مراقبت واقعی بتواند عمل کند. این ویژگی از طریق انباشته شدن خاطرات مراقبت، فرافکنی نیازهای شخصی، درون فکنی جزئیات مراقبت و ایجاد اعتماد نسبت به محیط به دست می‌آید. در اینجا باید عنصر درک هوشمندانه همراه با کاربرد وسیعش اضافه گردد.

ایزوله سازی شخص:

پدیده دیگری که در این مرحله باید مورد توجه قرار بگیرد Holding هسته اصلی شخصیت است. اجازه دهید مفهوم خود حقیقی یا مرکزی را ارزیابی کنیم. خود مرکزی، پتانسیل ذاتی است که یک تداوم بودن را تجربه می‌کند و به شیوه خودش و با سرعت منحصر به خودش، واقعیت روانی شخصی و شمای بدنی شخصی اش را به دست می‌آورد. به نظر می‌رسد برای یک رشد سالم، اجازه ایزوله سازیِ خودِ مرکزی ضروری است. هرگونه تهدیدی برای این نوع ایزوله سازی می‌تواند اضطراب عمده‌ای را در این مرحله ایجاد کند و دفاع‌های اوایل کودکی در ارتباط با شکست مادر (یا مراقبت مادرانه) در جلوگیری از آسیب که ممکن است این ایزوله سازی را مختل کند، ظاهر می‌شوند.
آسیب ممکن است با سازمان ایگو که در همه‌توانی کودک گردآوری شده‌اند و به عنوان فرافکنی حس می‌شوند، برخورد کرده و سروکار داشته باشد. از طرف دیگر آسیب می‌تواند علی رغم حمایت از ایگویی که از طریق مراقبت مادرانه فراهم می‌شود، از دفاع‌ها عبور کند. در نتیجه مرکز ایگو تحت تاثیر قرار می‌گیرد و دقیقاً همین ماهیت اضطراب سایکوتیک است. در رشد سالم، کودک به زودی نسبت به این خطر آسیب ناپذیر می‌گردد و اگر عوامل بیرونی آسیب زا باشند، صرفاً میزان و کیفیت تازه‌ای از پنهان سازی خود مرکزی اتفاق می‌افتد. در این حالت بهترین دفاع سازمان دهی خود دروغین است. ارضای غریزی و روابط ابژه به خودی خود تهدیدی برای خودِ در حال شدن ایجاد می‌کنند. مثال: کودکی از پستان مادر تغذیه می‌کند و ارضا می‌شود. این واقعیت به تنهایی نشان نمی‌دهد که آیا کودک تجربه اید همخوان با ایگو دارد یا برعکس از یک فریب تروماتیک رنج می برد؛ تهدیدی برای تداوم ایگوی شخصی و یا تهدیدی توسط تجربه اید که همخوان با ایگو نیست و ایگو با آن سروکاری ندارد.
دررشد سالم، روابط ابژه می‌توانند بر پایه مصالحه بسط پیدا کنند، چیزی که بعدها می تواند خود را به شکل تقلب و ناراستی در فرد نشان دهد، درحالی که یک رابطه مستقیم، تنها بر اساس واپس روی به شرایط ادغام با مادر شکل می گیرد.

فروپاشیدگی (annihilation):

اضطراب در این مرحله از رابطه والد-فرزند مربوط به تهدید به نابودی و فروپاشیدگی می‌شود. توضیح معنای این اصطلاح ضروری می‌باشد.
در این مرحله که یکی از مشخصه‌های آن وجود حیاتی محیط دربرگیرنده (holding) می‌باشد، “پتانسیل‌های ذاتی” به خودی خود تبدیل به “تداوم بودن” می‌شوند. ضرورت بودن واکنش نشان دادن است و واکنش نشان دادن می تواند بودن را مختل ‌کند و آن را از هم بپاشد. بودن و از هم پاشیدن دو جایگزین هستند. بنابراین کارکرد اصلی محیطِ دربرگیرنده، به حداقل رساندنِ آسیب‌هایی است که کودک مجبور شود به آنها واکنش نشان دهد و نتیجتاً از هم پاشیدگی اتفاق بیاقتد. تحت شرایط مطلوب، کودک تدوام وجود را گسترش داده و بنابراین شروع به ایجاد مهارت هایی می‎‌کند که گردآوری آسیب‌ها را در حوزه همه‌توانی ممکن ‌سازد. در این سطح، واژه مرگ هیچ کاربردی ندارد و واژه مرگ غریزی در توضیح ریشه تخریب گری غیرقابل پذیرش می‌نماید. مرگ تا زمان آغاز تنفر از مفهوم انسان کامل معنایی ندارد. تنها زمانی که یک انسان کامل می‌تواند مورد تنفر واقع شود، مرگ معنا پیدا می‌کند و در ادامه واژه از کار انداختن می‌آید، به این معنا که شخصی که مورد عشق و نفرت قرار می‌گیرد به وسیله اخته کردن یا از کار انداختن به جای کشتن، زنده می‌ماند. این ایده‌ها متعلق به دوره‌ بعدی هستند که با وابستگی به محیط دربرگیرنده مشخص می‌شوند.

بررسی مجدد پاورقی فروید:

در این مرحله نگاه مجدد به نقل قول فروید که پیشتر آورده شده بود، ضروری است. او می‌نویسد: ” احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ زدن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی آن فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود.” نظریه نشان داده شده در این قسمت از نقل قول در پوشش ملزومات مرحله اول شکست می‌خورد. پیشاپیش توسط این کلمات به روابط ابژه ارجاع داده شده است و اعتبار این قسمت از گفته فروید بستگی به ابعادی از مراقبت مادرانه دارد که او آن‌ها را بدیهی فرض کرده، ابعادی که در اینجا به عنوان متعلقات مرحله Holding توصیف شده‌اند. از طرف دیگر، این جملات فروید دقیقا متناسب ملزومات مرحله بعدی هستند که مشخصه آن رابطه بین مادر و کودک است که در آن روابط ابژه و ارضای نواحی شهوتزا و غریزی قوی نگه داشته شده یعنی جایی که رشد به خوبی پیش می‌رود.

 

متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

 

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20180622_224716.jpg
مهر ۲۴, ۱۳۹۷

مقاله رشد ظرفیت نگرانی (۱۹۶۳) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی

خاستگاه توانمندی برای نگران شدن موضوعی پیچیده‌ است. نگرانی یک جنبه مهم در زندگی اجتماعی است. روان‌تحلیل‌گران معمولا به دنبال خاستگاه‌ها در رشد عاطفی افراد هستند. ما تمایل داریم بدانیم سبب شناسیِ نگرانی چیست و جایی که نگرانی در رشد کودک ظاهر می‌شود، کجاست. همچنین به شکست درایجاد توانمندی برای نگرانی و از دست دادن حدی از آن که ایجاد شده است، نیز علاقه‌مندیم.
واژه “نگرانی” برای پوشش پدیده‌ای ایجابی استفاده می‌شود که همان پدیده به شیوه‌ای سلبی توسط واژه “گناه” پوشش داده می‌شود. احساس گناه با مفهوم دوسوگرایی، پیوندی اضطرابی دارد و نشان دهنده درجه‌ای از یکپارچگی ایگوی فرد است که اجازه بازیابی تصویر ابژه خوب در حین داشتن ایده تخریب آن ابژه را می‌دهد. نگرانی، بیان کننده یکپارچگی و رشد بیشتر است و به صورت مثبتی به احساس مسئولیت فردی مربوط می‌شود به خصوص در مورد روابطی که سائق‌های غریزی وارد آن‌ها شده‌اند.
نگرانی به حقایقی که فرد به آن‌ها اهمیت می‌دهد اشاره دارد، حقایقی که هم احساس می‌شوند و هم مسئولیت آنها پذیرفته می‌شود. در سطح تناسلی در بیان نظریه رشد، نگرانی می‌تواند به عنوان بنیان خانواده در نظر گرفته شود، جایی که هر دو شریک در دخول- فراتر از لذتشان- مسئولیت نتیجه را به عهده می‌گیرند. اما در زندگی خیالی کلی افراد، موضوع نگرانی حتی مسائل گسترده‌تری را برمی‌انگیزد و یک توانمندی برای نگرانی اساس تمام کارها و بازی‌های سازنده می‌باشد و به زندگی سالم و طبیعی تعلق دارد که شایسته است مورد توجه روان‌تحلیل‌گران قرار بگیرد.
دلایل زیادی وجود دارد که بپذیریم نگرانی -به معنای مثبتش- در اوایل رشد هیجانی کودک و در مرحله‌ی پیش  از عقده ادیپ کلاسیک ایجاد می‌شود ادیپی که شامل رابطه‌ای بین سه شخص است که کودک هر کدام را یک شخص کاملاً مستقل احساس می‌کند. اما نیازی به سخت‌گیری در مورد زمان‌بندی نیست و در حقیقت، بیشترِ فرآیندهایی که در دوره کودکی اولیه شروع می‌شوند، کاملاً از بین نمی‌روند و توسط رشدی که تا اواخر کودکی و حتی تا بزرگسالی یا سنین پیری ادامه می‌یابد، قدرتمندتر می‌گردند.
بهتر است خاستگاه توانمندی برای نگرانی را در قالب رابطه مادر- کودک توضیح دهیم؛ زمانی که “خودِ” کودک واحدی از پیش ایجاد شده است و کودک احساس می‌کند مادر یا تصویر مادر یک شخص کامل است. این رشدی است که ضرورتاً به دوره رابطه دوشخص تعلق دارد.
در هر اظهارنظری از رشد کودک، اصول مشخصی بدیهی در نظر گرفته می‌شوند. اینجاست که شدیداً تمایل دارم بگویم فرآیندهای رسش اساس رشد کودک و نوزاد را در روانشناسی، فیزیولوژی و آناتومی شکل می‌دهند. با این حال، در رشد هیجانی، روشن است که شرایط مشخص بیرونی، برای بالفعل کردن پتانسیل‌های رسش ضروری هستند؛ به این معنی که، رشد به محیطِ به اندازه کافی خوب وابسته است و با مرور مطالعاتمان در زمینه کودک متوجه می‌شویم که بدون مادری به اندازه کافی خوب، مراحل اولیه رشد نمی‌توانند به درستی طی شوند.
میزان زیادی از رشد کودک پیش از اینکه بتوانیم به نگرانی اشاره کنیم، رخ می‌دهد. توانمندی برای نگران شدن نشانه‌ای از سلامت است، یک توانمندی که یکبار ایجاد شده و سازمان- ایگوی پیچیده را در برمی‌گیرد و نمی تواند چیزی جز دست‌آورد باشد، دست‌آوردی که هم برای کودک و هم برای مراقب کودک بوده و در قالب فرآیندهای رشدی درونی در نوزاد و کودک رخ می‌دهد. من برای اینکه مسئله را ساده کنم تا به اندازه‌گیری آنچه می‌خواهم بپردازم، محیط به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد را بدیهی فرض می‌گیرم. آنچه میخواهم بگویم، مبتنی بر فرایندهای پیچیده ی رسش است که بستگی به تحقق آنها در مراقبت کافی از نوزاد و کودک دارد.
از تمام مراحلی که توسط فروید و روان‌تحلیل‌گرانی که پیرو او بودند، توضیح داده شده است، باید یک مرحله را بیرون بکشم که می‌توان از واژه “هم آمیزی” (fusion) برای آن استفاده کرد. این یک دست‌آورد رشد عاطفی است که در طی آن کودک سائق‌های پرخاشگری و شهوانی را به سمت ابژه واحدی در زمان واحدی تجربه می‌کند. در سمت شهوانی، هم جستجوی ارضا و هم جستجوی ابژه وجود دارد و در سمت پرخاشگری، یک برانگیختگی ماهیچه‌ایِ بیان‌گرِ خشم و نفرت وجود دارد که شامل ابقای تصویر ابژه خوب برای جبران است. همچنین در تکانه کامل پرخاشگرانه-تخریب‌گرانه، نوعی رابطه با ابژه ابتدایی هست که در آن عشق شامل تخریب است. بعضی از ضروریات مبهم هستند و نیازی به دانستن همه چیز درباره خاستگاه پرخاشگری نیست تا بتوانید بحث مرا دنبال کنید زیرا من مسلم فرض کرده ام که بچه این توانایی را بدست آورده که تجربه شهوانی و خصمانه در ارتباط با یک ابژه را باهم ادغام کند و دوسوگرایی حاصل شده است.
زمانی که این واقعیت در رشد کودک محقق شود، کودک میتواند دوسوگرایی را در فانتزی و همچنین در کارکرد بدنی که فانتزی در واقع ادامه آن است، تجربه کند . همچنین، کودک شروع به ارتباط خود با ابژه‌هایی می‌کند که کمتر و کمتر ذهنی هستند و بیشتر و بیشتر به صورت عینی به عنوان عناصر “غیر-من” ادراک می‌شوند. او شروع به استقرار یک خود نموده است واحدی که هم به صورت جسمانی در پوست بدن جا می‌گیرد و هم به صورت روانی یکپارچه می‌شود. اکنون مادر تبدیل به یک تصویر یکپارچه -در ذهن کودک- شده و اصطلاح “ابژه کامل” حالا قابل استفاده است. این وضعیت که در آغاز مشروط به شرایط معینی است، می توانست با عنوان “مرحله هامپی-دامپی” نامگذاری شود. دیواری که هامپی دامپی به سختی روی آن نشسته است، نماد مادری است که از آغوشش غافل مانده است (۱).

این رشد بیان کننده ایگویی است که شروع به مستقل شدن از ایگوی کمکی مادرش کرده است و اکنون می‌توان گفت که کودک، درون و بنابراین بیرون دارد. طرح بدنی در کودک در حال شکل گیری است و به سرعت شروع به پیچیده شدن می‌کند. از حالا به بعد، کودک زندگی سایکوسوماتیک را می‌زید. واقعیت درون روانی که فروید به ما آموخته تا به آن توجه کنیم، تبدیل به چیزی واقعی برای کودک می شود که اکنون به صورت احساس غنای شخصی در درون خود تجربه می‌گردد. این غنای شخصی از تجربه ی همزمان عشق-نفرت به دست می‌آید که نشان دهنده دستیابی به دوسوگرایی، توانمندی و پالایش است که منجر به ظهور نگرانی می‌شود.

شاید مفید باشد که ما دو نوع مادری کردن برای کودک نابالغ را فرض کنیم. آیا من مجبورم آن‌ها را مادر ابژه‌ای و مادر محیطی بنامم؟ من علاقه‌ای به اختراع نام‌هایی ندارم که باعث اسارت و تحجر شده و مانع ایجاد نمایند، اما استفاده از این کلمات در این متن برای توصیف تمایز گسترده کودک در میان این دو جنبه از مراقبت، لازم به نظر می‌رسد. مادر به عنوان ابژه، یا صاحب ابژه ی جزئی (part object) که احتمالا نیازهای ضروری را برطرف می‌کند، و مادر به عنوان شخصی که در برابر موارد غیرقابل پیش‌بینی کودک را حمایت کرده و فعالانه در زمینه رسیدگی (handling) و مدیریت کلی از کودک مراقبت می کند. از نظر من، آنچه کودک در زمان اوج تنشِ اید انجام داده و استفاده‌ای که از ابژه می‌نماید با استفاده‌ای که از مادر به عنوان بخشی از محیط کلی می‌کند بسیار متفاوت است؛ بدین معنی که مادر محیطی آن کسی است که تمامِ به اصطلاح عاطفه و همزیستی حسی را دریافت می‌کند و مادر ابژه‌ای هدفِ تجربه برانگیخته ا‌ی می شود که اساس آن تنش-سائق خام است. نظر من این است که نگرانی در زندگی کودک به عنوان تجربه‌ای ارزشمند از کنار هم قرارگرفتن مادر ابژه‌ای و مادر محیطی در روانش، ایجاد می شود. با وجود اینکه کودک دست به ایجاد ثبات درونی می‌زند که منجر به رشد استقلال می‌گردد، اما امکانات محیطی همچنان از اهمیت زیادی برخوردارند.
در شرایط مطلوب که کودک موفق به دستیابی به مراحل ضروری در رشد شخصی شده، هم‌آمیزی تازه‌ای رخ می‌دهد. برای هر چیزی، تجربه و فنتزی کاملی وجود دارد از رابطه با ابژه بر مبنای غریزه و استفاده از ابژه بدون در نظر گرفتن پیامدهایش، یا استفاده بیرحمانه از ابژه (اگر بخواهیم از این واژه برای توضیح دیدگاهمان در مورد آنچه در جریان است، استفاده نماییم)، این تجربه بیشتر در رابطه کودک با مادر محیطی رخ می دهد و این دو گرد هم می‌آیند که نتیجه پیچیده‌ای را حاصل کنند که من قصد توضیح آن را دارم.
شرایط مطلوب در این مرحله به شرح ذیل می‌باشد: مادر به زنده ماندن و در دسترس بودن ادامه دهد، در دسترس بودن از نظر فیزیکی و از این نظر که مشغولیت ذهنی با چیز دیگری نداشته باشد. مادر ابژه ای باید بتواند از اپیزودهای غریزه محور نجات پیدا کند که حالا با نیروی زیادی از فنتزی‌های دهانی دگرآزار و سایر نتایج درهم‌آمیزی شارژ شده است. درهمین حال، مادرمحیطی کارکرد خاص خود را دارد، این که به خودش بودن ادامه دهد، در مقابل نوزادش همدل باشد، برای دریافت ژست‌های خودانگیخته نوزاد حضور داشته، و خوشنود باشد.
فنتزی‌هایی که با سائق‌های به شدت پرخاشگرانه ی اید همراه هستند همچنان به حمله و تخریب‌گری ادامه می‌دهند. مسئله تنها این نیست که کودک تصور می‌کند که ابژه را بلعیده است ، بلکه کودک می‌خواهد مالکیت محتوای ابژه را داشته باشد. اگر ابژه تخریب نمی‌شود، به خاطر توانمندی خودش در نجات یافتن است و نه به خاطر حفاظت کودک از او. این یک طرف سکه است.
طرف دیگر سکه مربوط به ارتباط کودک با مادر محیطی است. این جنبه باعث حفاظت شدید کودک از مادر می‌شود به طوری که کودک بازداری شده یا دوری می‌کند. این نکته مثبتی در تجربه از شیر گرفته شدن است و دلیلی که نشان می‌دهد چرا بعضی از کودکان خودشان خودشان را از شیر می‌گیرند.
در شرایط مطلوب، تکنیکی برای حل این عقده ساخته می‌شود که باعث دوسوگرایی می‌گردد. کودک اضطراب را تجربه می‌کند زیرا اگر مادر را مصرف کند او را از دست می‌دهد، اما این اضطراب توسط این واقعیت که کودک در ایجادِ مادر محیطی سهمی دارد، تعدیل می‌شود. در این شرایط، حسی از اعتماد رشد می کند چون کودک فرصت اثرگذاری و اعطای چیزی به مادرمحیطی را دارد و همین اعتماد کودک را قادر به تحمل اضطراب می‌کند. اضطرابی که به این شیوه تحمل می‌شود، می‌تواند تغییر کیفیت داده و تبدیل به احساس گناه شود.
سائق‌های غریزی منجر به استفاده بیرحمانه از ابژه شده و در ادامه باعث احساس گناه می‌شوند که به دوش کشیده می‌شود و با سهمی که در ایجاد مادرمحیطی دارد هم راستا می‌شود که کودک می‌تواند در عرض چند دقیقه انجامش دهد. همچنین امکان بخشیدن به قابلیت ترمیم کردن که مادر محیطی با حضور قابل اعتماد خود ایجاد می‌کند، کودک را قادر می‌سازند که بیشتر و بیشتر تکانه‌های اید را تجربه کند، به عبارت دیگر زندگی غریزی کودک را از بند می‌رهاند. در این صورت احساس گناه احساس نمی‌شود اما پنهان و بالقوه باقی می‌ماند و در صورت شکست ترمیم ظاهر می‌شود.
زمانی که اعتماد به این چرخه خوش خیم و انتظار برای فرصت ترمیم ایجاد شود، احساس گناه مربوط به تکانه‌های اید بیشتر تعدیل می‌شود و ما نیاز به اصطلاح مثبت‌تری مانند “نگرانی” پیدا می‌کنیم. حال کودک می‌تواند نگران شود و مسئولیت تکانه‌های غریزی خود و کارکرد آن‌ها را بپذیرد. این مورد یکی از بنیادی‌ترین فاکتورهای سازنده بازی و کار است. اما در فرآیندهای رشد، این امکان سهم داشتن بود که کودک را قادر ساخت تا نگرانی را درون توانمندی‌اش قرار دهد.
جنبه دیگری که باید در نظر گرفته شود، به خصوص در رابطه با مفهوم اضطرابی که “تحمل” می‌شود، یکپارچه سازی در زمان است که به یکپارچگی مراحل ابتدایی‌تر اضافه می‌شود. زمان چیزی است که با مادر جریان پیدا می‌کند و جنبه‌ای از کارکرد ایگوی کمکی اوست اما کودک زمان‌بندی خود را می‌سازد که در ابتدا تنها بازه کوتاهی را دربر میگیرد. این مشابه توانمندی کودک برای زنده نگه داشتن تصویر مادر در جهان درونی‌اش است که شامل عناصر خوش‌خیم و بدخیمِ تکه تکه‌ای است که از تجارب غریزی نشات می‌گیرند. بخشی از بازه زمانی که کودک می‌تواند تصویر مادر را در جهان درونی‌اش زنده نگه دارد بستگی به فرآیندهای رسش دارد و بخشی از آن بستگی به وضعیت سازمان دفاعی درونی دارد.
من بخشی از ابعاد خاستگاه نگرانی در مراحل ابتدایی را به تصویر کشیدم که در آن‌ها حضور مداوم مادر ارزش خاصی برای کودک دارد بدین معنا که آیا زندگی غریزی کودک آزاد است تا ابراز شود یا خیر؟ اما این تعادل بارها و بارها به دست می‌آید. مورد نوجوان یا بیمار روانپزشکی را در نظر بگیرید که درمان شغلی برای آن‌ها شروع راهی به سوی رابطه سازنده با جامعه است. همچنین می توانید پزشک و نیازهایش را در نظر بگیرید، او را از کارش محروم کنید، و حالا او کجاست؟ او به بیمارانش نیاز دارد و نیازمند این است که از مهارتهایش مانند دیگران استفاده کند.
من نمیخواهم به فقدان رشد نگرانی یا فقدان توانمندی برای نگرانی ای که تقریبا و نه کاملا رشد یافته است، بپردازم اما به طور خلاصه شکست مادر ابژه‌ای در نجات یافتن یا مادر محیطی در فراهم کردن فرصت قابل اعتماد برای ترمیم منجر به فقدان توانمندی برای نگرانی می‌گردد و باعث جایگزینی اضطراب‌ها و دفاع‌های ناپخته مانند دوپاره‌سازی یا از هم گسستگی می‌گردد. ما معمولا به اضطراب جدایی می‌پردازیم اما من در اینجا میخواهم به توصیف آن چیزی بپردازم که بین مادر و کودکانش و بین والدین و فرزندانشان، در زمانی که جدایی وجود ندارد و تدوام بیرونی مراقبت از کودک مختل نشده، در جریان است. من در تلاشم تا آنچه در زمانی که از جدایی اجتناب می‌گردد را توضیح دهم.
برای به تصویرکشیدن منظورم از چند مثال در کار بالینی‌ام استفاده می‌کنم. من نمی‌خواهم به چیزی اشاره کنم که به ندرت دیده می‌شود بلکه احتمالا هر روان‌تحلیل‌گری به یک مورد مشابه در طول هفته برخورد کرده است و باید به خاطر سپرده شود که در هر مثال بالینی که از کار تحلیل گرفته شده است مکانیزم‌های روانی زیادی وجود دارند که روان‌تحلیل‌گر باید بتواند بفهمد مربوط به دوره رشدی اخیر و دفاع سایکونوروتیک هستند یا خیر. این‌ها تنها زمانی می‌توانند نادیده گرفته شوند که بیمار در بازگشت شدید به وابستگی در طول انتقال است و کودکی تحت مراقبت تصویر مادری می‌باشد.

مثال 1: ابتدا به پسری 12 ساله اشاره می‌کنم که با او مصاحبه کردم. رشدِ پیشرونده او منجر به افسردگی شده بود که حاوی حجم زیادی از نفرت و خشم بود و رشدِ پسرونده او، اگر بتوانم از این اصطلاح استفاده کنم، باعث شده بود او چهره‌هایی را ببیند که وحشتناک بوده و در کابوس‌ها دیده می‌شدند که برای او در زمان بیداری رخ می‌داد؛ توهم. شواهد خوبی از قدرت ایگوی این پسر در زمان خلق افسرده وجود داشت. قدرت ایگوی او یکبار در مصاحبه به شکل زیر خودش را نشان داد:
او کابوسی را نقاشی کشید که در آن موجود نرِ ترسناکی وجود داشت که مورچه ضعیفی را که جسم نحیفی هم داشت، تهدید می‌کرد. از او پرسیدم تا به حال شده کابوسی دیده باشد که در آن خودش موجود ترسناک نر باشد و کس دیگری مثل برادرش مورچه باشد. او قبول کرد و تفسیر من را درباره نفرتش از برادرش در دوران نوزادی اش را رد نکرد. من به او فرصت بروز پتانسیل‌های ترمیمی را دادم که به صورت طبیعی در زمانی که شغل پدرش را که مکانیک یخچال بود، توصیف می‌کرد اتفاق افتاد. من از او پرسیدم که خودش دوست دارد در آینده چه کاره بشود و او پاسخ داد که هیچ نظری ندارد و از این موضوع مضطرب شد. بعد گفت “این رویای غم‌انگیزی نیست، رویای غم انگیز می‌تواند این باشد که پدرش بمیرد.” چشمانش پر از اشک شد. در این فاز از مصاحبه تقریبا هیچ اتفاقی رخ نداد تا اینکه او گفت شرم آور است ولی دوست دارد دانشمند شود.
سپس در اینجا او نشان داد که می‌تواند تصور کند که سهمی برای خودش داشته باشد و با وجود اینکه ممکن توانایی لازم را نداشته باشد اما ایده‌اش را دارد. اتفاقا این فرض او را درست مقابل پدرش قرار می‌داد چون او می‌خواست دانشمند شود در حالی که پدرش فقط یک مکانیک بود.
بعد من احساس کردم که مصاحبه می‌تواند در زمان خودش پایان یابد. این پسر می‌تواند بدون اینکه با کاری که من برایش انجام داده‌ام آشفته شود به راهش ادامه دهد. من پتانسیل‌های مخرب او را تفسیر کردم اما درستش این است که این پتانسیل‌ها در او سازنده هستند. او بدون اینکه من تصور کنم او یک فرد مخرب و متخاصم است به من فهماند که هدفی در زندگی دارد که او را قادر می‌سازد ادامه دهد درحالی که من هنوز به او اطمینان خاطر نداده بودم.
مثال 2: یکی از بیماران من جلسه روان‌درمانی خود را با گفتن این موضوع شروع کرد که می‌خواهد به دیدن اجرای یکی از بیمارانش برود، به این معنی که او می‌خواست از نقش درمانگری و اتاق درمان خارج شده و بیمارش را در کار ببیند. کار بیمارش بسیار ماهرانه بود، او به شدت در کارش موفق بود زیرا می‌توانست حرکات سریعی انجام دهد، حرکاتی که در اتاق درمان بی‌معنی بودند و باعث می‌شدند او روی کاناپه طوری تکان بخورد که گویی آن را به تصاحب خود درآورده است. با اینکه او مردد بود که بیمارش را در کار ببیند اما به نظرش جالب می آمد و یاد تعطیلات خودش افتاد که به باغبانی می‌پردازد و از تمام کارهای فیزیکی و سازنده آن لذت می‌برد و اینکه او به ابزار علاقه‌مند است.
من به واسطه دغدغه او درباره دیدن بیمارش در کار، نسبت به اهمیت فعالیت‌های سازنده برای او آگاه شدم. بیمار من به تمی بازگشت که اخیرا در تحلیل مهم شده بود و آن، اهمیت یافتن انواع ابزارآلات مهندسی برای او بود. در مسیر او به سمت مطب من او توقف می‌کرد و به مغازه‌ای که در نزدیکی مطب من ماشین آلات مهندسی داشت، نگاهی می‌انداخت. ماشین هایی که دارای دندانه‌های قدرتمندی بودند. این شیوه منحصربه فردِ بیمار من برای دستیابی به پرخاشگری دهانی‌اش بود که در آن تکانه‌های عشق ابتدایی با تمام بی‌رحمی و تخریب‌گری‌شان، در جریان بودند. ما آن را “خوردن در رابطه انتقالی” می‌نامیم. رویکرد درمانی او نزدیک شدن به بی‌رحمی و عشق ابتدایی بود که در مقابل دستیابی به لایه‌های عمیق‌تر مقاومت شدیدی داشتند. اینجا هم با شیوه جدیدی از یکپارچه‌سازی و نجات دادن درمانگر مواجه شدیم.
وقتی این مواد جدید مربوط به تخریب‌گری درمانگر و عشق ابتدایی بالا می‌آیند بازهم اشاراتی به کار سازنده وجود دارد. زمانی که من تفسیری را درباره تخریب خودم (خوردن من) که بیمار نیازمند آن بود، ارائه دادم می‌توانستم به او یادآوری کنم که چه چیزهایی درباره سازندگی به من گفته بود. من می‌توانستم بگویم درست همانطور که او نمایش بیمارش، در حالی که حرکاتش برایش احمقانه بود، را می دید، من هم احتمالا کارهای او در باغ یا استفاده از ابزار‌هایش را همانطور می‌دیدم. او می‌توانست از میان درختان و دیوارها عبور کند و به شدت لذت ببرد. اگر این فعالیت چیزی غیر از یک هدف سازنده فهمیده می‌شد احتمالا یک دوره مانیکال بی‌معنی، یا یک عصبانیت انتقالی، بود.
می‌خوهم بگویم بشر قادر به قبول تخریب‌گری در ابتدایی‌ترین تلاش‌هاش عشقی خود نیست. ایده تخریب مادر ابژه‌ای در فرآیند عشق ورزیدن، فقط در صورتی می‌تواند تحمل شود که فرد بتواند نشانه‌هایی از سازندگی در آن به دست آورده و مادر محیطی بتواند آن را بپذیرد.
مثال 3: بیمار مرد من وارد اتاق تحلیل شد و دستگاه ضبط صدا را دید. او بعد از اینکه روی کاناپه دراز کشید و خودش را جمع و جور کرد، گفت:” دوست دارم بدانم وقتی درمان من به پایان رسید، آنچه اینجا برای من اتفاق افتاده چه ارزشی برای دنیا یا دیگران دارد.” من چیزی نگفتم اما در ذهنم به این فکر کردم که این حرف نشان دهنده نزدیک شدن بیمارم به یکی از آن دوره‌های تخریب‌گری‌اش است که در طول 2 سال درمانش مکررا با آن سروکار داشتم. در پایان جلسه، بیمارم کاملا به حسادت جدیدی نسبت به من دست یافته بود، حسادتی که از ایده اینکه من درمانگر خوبی هستم ایجاد شده بود. او تکانه‌هایی برای تشکر از من و اینکه من کاری را برای او انجام می‌دهم که او به آن نیاز دارد، داشت. ما قبلا هم با این نوع احساسات مواجه شده بودیم، ولی الان بسیار به احساسات تخریب‌گرانه‌اش نسبت به آنچه می‌توانیم ابژه خوب -درمانگرش- بنامیم، نزدیک بود.
زمانی که من این دو موضوع را با هم پیوند دادم او درستی‌اش را تائید کرد اما گفت اگر در اولین بار این‌ها را بیان می‌کردم خیلی دردناک می‌بود. منظورش این بود که اگر من همان نخستین بار میلش را برای استفاده کردن از خودم گیر می‌انداختم و به او می‌گفتم که این نشان دهنده میل ناهوشیاری برای تخریب‌گری است، او باید قبل از اینکه من امکان ترمیم را فراهم کنم به سائق تخریب‌گری‌اش دست پیدا می‌کرد، درحالی که او باید این کار را در زمان خودش و به شیوه خودش انجام می‌داد. بدون شک این توانمندی او برای داشتن ایده سهیم بودن [در خلق ابژه] بود که او را قادر ساخت تا به احساسات تخریب‌گرانه‌اش نزدیک‌تر شود. اما چنان که او خودش اشاره کرد، زمانی که او برای اولین بار با احساسات تخریبگرانه اش روبرو شد، تلاش های سازنده اش کاذب و بی معنا بودند.
مثال 4: دختر نوجوانی توسط درمانگری تحلیل می‌شد که درمانگر به طور همزمان از دختر به همراه فرزندان خودش در خانه‌اش نگهداری می‌کرد. این وضعیت مزایا و معایبی داشت.
دختر به شدت بیمار بود و در زمان رویدادی که من به آن اشاره دارم از دوره طولانی بازگشت به وابستگی و وضعیت نوزادی خارج شده بود. او دیگر در رابطه با خانه و خانواده‌اش واپسروی نشان نمی‌داد اما همچنان در وضعیت خیلی خاصی در حوزه محدودی از جلسات درمان که هر روز در زمان مشخصی انجام می‌شدند، واپسروی داشت.
زمانی فرا رسید که دختر عمیق‌ترین نفرتش را به درمانگر ابراز کرد (کسی که هم از او مراقبت می‌کرد و هم او را درمان می‌کرد). در باقی 24 ساعت همه چیز روبه‌راه بود اما در زمان درمان، درمانگر مکررا و به شدت تخریب می‌شد. نشان دادن میزان نفرت دختر از درمانگرش و در واقع ازهم پاشیدگی او بسیار پیچیده است. تحلیل به این شکل نبود که درمانگر برای دیدن بیمارش به مطب برود بلکه درمانگر تمام روز مسئول دختر بود و این دو دو رابطه جدا و موازی باهم به صورت همزمان داشتند. یک روز تمام اتفاقات جدید باهم شروع شد: دختر خواست که خانه را تمیز کند، مبلمان را گردگیری کند و در واقع مورد استفاده قرارگیرد. این کمک کردن کاملا جدید بود و هرگز در الگوی رفتاری او حتی قبل از اینکه بیمار شود وجود نداشت. این اتفاق در سکوت و به موازات تخریب‌گری که در درمان انجام می‌شد رخ داد.
شما تکرار ایده مشابهی را در اینجا مشاهده می‌نمایید. به طور طبیعی، هوشیار شدن بیمار نسبت به تخریب‌گری‌اش، امکان ظاهر شدن فعالیت‌های سازنده را نیز فراهم می‌گرداند. اما این مسیر راه دیگری هم دارد که من علاقه‌مندم در اینجا و اکنون به آن بپردازم. تجارب سازنده و خلاقانه کودک امکان دستیابی به تخریب‌گری‌اش را فراهم می‌کنند. بنابراین در درمان حالاتی که به توصیف آن پرداختم، اتفاق می‌افتد. توانمندی برای نگرانی تنها یکی از جنبه‌های فرآیند رسش نیست، بلکه برای ایجادش نیاز به محیط هیجانی به اندازه کافی خوب برای یک دوره زمانی هم وجود دارد.

خلاصه

نگرانی، که در اینجا به عنوان یک اصطلاح مورد استفاده قرار گرفته، بیان کننده ی ارتباط بین عناصر مخرب در روابط سائق محور با ابژه ها، و سایر جنبه های مثبت ارتباط می باشد. به نظر می رسد نگرانی متعلق به دوره ی قبل از عقده ادیپ کلاسیک است که مربوط به ارتباط بین سه فرد کامل است. ظرفیت نگرانی متعلق به رابطه بین دو بدن نوزاد و مادر یا جایگزین مادر است.

در شرایط مطلوب، مادر با تداوم زنده نگهداشتنِ خود و در دسترس بودن، هم مادری است که تمام تکانه های اید نوزاد را دریافت میکند، و هم مادری که می تواند به عنوان یک فرد دوست داشته شود و امادری که میتواند موضوع جبران واقع شود. به این ترتیب، اضطراب در مورد تکانه های اید و فنتزی درباره آنها، میتواند توسط نوزاد تحمل شود، و نوزاد پس از آن میتواند به تجربه گناه دست یابد، یا آن را در انتظار کامل برای یافتن فرصت جبران نگه دارد. به چنین حالتی که در آن گناه نگه داشته می شود اما احساس نمی شود، نام “نگرانی” می دهیم. در مراحل اولیه رشد، اگر مادر قابل اعتمادی وجود نداشته باشد تا حالت های جبرانی نوزاد را پذیرا باشد، گناه غیر قابل تحمل شده و نگرانی نمی تواند احساس شود‌. عدم امکان جبران، منجر به از دست دادن ظرفیت نگرانی و جایگزینی آن توسط اشکال ابتدایی گناه و اضطراب می شود.

۱) هامپی دامپی نام شخصیت شعر کودکانه انگلیسی است. هامپی دامپی تخم مرغ بزرگی است که روی دیواری نشسته است. او از روی دیوار می افتد و باوجود تلاش هایی که برای به هم پیوستنش می شود، هیچکس نمی تواند او را به شکل قبلی اش برگرداند.

Humpty Dumpty sat on a wall,
Humpty Dumpty had a great fall;
All the king’s horses and all the king’s men
Couldn’t put Humpty together again.

▪متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

کپی تنها با ذکر منیع مجاز است.

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.