Screenshot_20210702-164631_Pinterest.jpg
تیر ۱۱, ۱۴۰۰

خوانش وینیکات/ نویسنده: توماس آگدن (2001)/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

روانکاوی در قرن اول پیدایش خود چندین متفکر بزرگ داشته است، اما از نظر نویسنده این مقاله، فقط یک نویسنده بزرگ انگلیسی زبان وجود دارد: دونالد وینیکات. از آنجا که سبک و محتوا در نوشتار وینیکات بسیار به هم وابسته است، خوانش موضوعی مقالات وی، که منحصراً به منظور جمع آوری “آنچه مقاله در مورد آن نوشته شده است” انجام می شود، حق مطلب را ادا نمی کند. چنین تلاش هایی غالباً به بیاناتی پیش پا افتاده می انجامد. وینیکات در بیشتر موارد، از زبان برای نتیجه گیری استفاده نمی کند؛ بلکه او از زبان برای ایجاد تجاربی در خواندن استفاده می کند که از ایده هایی که ارائه می دهد، یا به عبارت دقیق تر از ایده هایی که با آنها بازی می کند، جدایی ناپذیر هستند.

نویسنده در این مقاله، مطالعه ای از “رشد هیجانی اولیه” وینیکات (1945) را ارائه می دهد، اثری که دربردارنده بذر تقریباً تمام کارهای وینیکات، در طول بیست و شش سال بعدی زندگیش است. نویسنده مقاله حاضر، به بررسی وابستگی متقابل زندگی ایده های در حال گسترش، و زندگی نوشتار در این مقاله مهم وینیکات نشان می پردازد. آنچه مقاله “رشد هیجانی اولیه” به خواننده روانکاوی ارائه می دهد را نمی توان به روش دیگری بیان کرد (یعنی این که نوشتار به طور عجیبی در برابر تفسیر و تاویل مقاوم است). تجربه نویسنده مقاله حاضر -با این امید که بتواند آن را به خواننده منتقل کند- این بوده است که آگاهی از نحوه کاربرد زبان در نوشته های وینیکات، می تواند به طور قابل توجهی یادگیری فرد را از خوانش آنها افزایش دهد.

سبک و محتوی دو عنصر جدایی ناپذیر در نوشتار هستند. هرچه نوشته قوی‌تر باشد، بیشتر از این پیوستگی در خدمت ایجاد معنا استفاده می‌کند. من در سال‌های اخیر دریافته‌ام که مناسب ترین راه برای مطالعه و آموزش وینیکات، این است که مقالات او را با صدای بلند، خط به خط و مثل یک شعر بخوانم؛ در راستای این که بفهمم زبان در کنار آنچه می گوید، دارد چه کاری انجام می دهد. اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری از متون وینیکات سزاوار نام شعر منثور هستند. از این دیدگاه، متون وینیکات با تعریف تام استاپارد (1999) هم‌خوانی دارد: «فشرده‌سازی همزمان زبان و گسترش معنا».

در این مقاله تمرکز من روی مقاله «رشد هیجانی اولیه» وینیکات (1945) است که از دید من اولین سهم عمده او در روانکاوی است. من خودم را به توضیح مقاله وینیکات محدود نمی‌کنم، هرچند که بسیاری از ایده‌هایی که از این مقاله نضج یافتند در اینجا مورد بحث قرار می‌گیرند. علاقه اصلی من این است که به این مقاله به عنوان قطعه‌ای از ادبیات غیر داستانی نگاه کنم که در آن ملاقات خواننده و نوشتار، شروع تجربه‌ای خیالی از طریق مدیوم زبان است. صحبت از نوشته‌های وینیکات به عنوان اثر ادبی، به معنی کم کردن ارزش علمی آن‌ها به عنوان آثاری که حاوی ایده‌های بزرگ و مهم در رشد روانکاوی است، نیست؛ برعکس تلاش من این خواهد بود که راه هایی را نشان دهم که در آن‌ها زندگی نویسنده از ایده‌هایی که مطرح می‌کند جدایی ناپذیر است.

قبل از نگاهی نزدیکتر به «رشد هیجانی اولیه»، من تعدادی از مشاهدات را که نشان می‌دهد چگونه اهمیت نوشتن مجازا در همه کارهای وینیکات راه پیدا می‌کند ارائه می‌کنم. اولین کیفیت نوشته برای ضربه زدن به خواننده، فرم آن است. بر خلاف مقالات هر روانکاو دیگری که می‌توانم به آن فکر کنم، مقالات وینیکات مختصر است (معمولا شش الی ده صفحه) و اغلب شامل لحظه‌ای در میانه مقاله است که خواننده را به کناری می‌کشد و در جمله‌ای می‌گوید: «ویژگی ضروری ارتباط برای من این است که …..» (1971). اما مشخص ترین امضای نوشته‌های وینیکات صدای آن است. صدایی که تصادفی و بداهه است، با این حال همیشه هم به خواننده و هم به موضوع مورد بحث عمیقا احترام می‌گذارد. این صدا به خودش اجازه سرگردان کردن در حین فشردگی شعر را می‌دهد. این صدا حاوی هوشی فوق‌العاده‌ است که در عین حال فروتن بوده و به خوبی از محدودیت‎‌های خود آگاه است؛ صدایی حاکی از یک صمیمیت خلع سلاح شده که گاهی با شوخ‌طبعی همراه می شود؛ صدایی که در عین بازیگوش و خیالی بودن، هیچ وقت خودمانی و احساساتی نمی شود.

هر تلاشی برای انتقال حس صدا در نوشته‌های وینیکات، باید در کیفیت بازی‌گونه آن مکان‌یابی شود. انواع بازیگوشی که در نوشته‌های وینیکات با آن مواجه می‌شویم طیف وسیعی را در بر می‌گیرد. اگر بخواهیم از مواردی نام ببریم، می‌توان به شاهکار غیرآگاهانه و دلسوزانه‌ی او در معرفی «بازی اسکوئیگل» با بیماران کودک اشاره کرد. بازی‌گوشی‌های جدی (و یا جدیت بازی‌گونه‌ای) در تلاش وینیکات برای تولید یک شکل از تفکر/ تئوری و بیان ماهیت پارادوکسیکال تجربه انسان، طوری که وینیکات آن را درک می‌کرد وجود دارد. او از بازی با ظرافت با کلمات لذت می‌برد، مانند تکرار یک عبارت آشنا در اشکال مختلف برای اشاره به نیاز بیمار برای شروع و پایان تحلیل: «من تحلیل را انجام می‌دهم، زیرا این کاری است که بیمار باید بتواند آن را انجام دهد و آن را پشت سر بگذارد».

در حالی که نوشتار او شخصی است، یک احتیاط خاص مربوط به زبان انگلیسی در زبانش وجود دارد، که حاوی ترکیبی پارادوکسیکال از رسمیت و صمیمیت است، که مشخصه روانکاوی است (آگدن، 1989). از نظر همه مسائل مرتبط با فرم و صدا، کار وینیکات شباهت‌های قوی به داستان‌های موجز، هوشمندانه، بازیگوشانه و همزمان جذاب و کنایه‎آمیز بورخس و نثر و شعر رابرت فراست دارد.

صدای غیر قابل تقلید وینیکات در «رشد هیجانی اولیه»، تقریبا به محض اینکه شروع به توضیح متدولوژی خود می‌کند، شنیده می‌شود:

قصد ندارم در ابتدا به مرور تاریخچه پرداخته و رشد ایده‌هایم از نظریه‌های دیگران را نشان دهم، زیرا ذهن من اینطور کار نمی‌کند. من این و آن، اینجا و آن‌جا را جمع‌آوری می‌کنم و با تجربه بالینی که از تئوری خودم حاصل شده می‌نشینم و در آخر نگاه می‌کنم تا ببینم چه چیزی را از کجا برداشته‌ام. شاید این به اندازه روش های دیگر خوب باشد.

در جمله «شاید این از هر رویکردی بهتر باشد»، یک شوخ‌طبعی بازیگوشانه با کلمات وجود دارد. به نظر می‌رسد این در زمینه آنچه که به عنوان موضوع اصلی مقاله بیان شده، قرار می گیرد: ایجاد یک «روش»، روشی برای زنده ماندن که متناسب با فردیت شخص بوده و مشخصه و علامت منحصر به فرد او باشد، شاید تنها نتیجه مهم رشد هیجانی اولیه باشد. در فرآیند تبدیل شدن به یک فرد، نوزاد (و مادر)، «این و آن را از اینجا و آ‌ن‌جا جمع‌آوری می‌کنند». تجربه اولیه از سلف تکه تکه است، و به طور همزمان، (به کمک مادر) «جمع آوری» می شود، به شیوه‌ای که اجازه می‌دهد تجربه نوزاد از خود، در هر لحظه، در یک جا منسجم شود. از این گذشته، برای نوزاد، تکه‌های (درون فکنی شده) از دیگران _یا برای نویسنده ایده‌های دیگران_ نباید در فرآیند ایجاد معنا غالب شود. «ذهن من اینطور کار نمی‌کند»؛ همانطور که نوزاد سالم تحت مراقبت مادری سالم. تجربه زیسته هر فرد باید مبنای ایجاد انسجام خود و یکپارچگی آن باشد. تنها پس از اینکه احساسی از خود شروع به ظهور می‌کند (چه برای نوزاد و چه نویسنده)، می‌توان به کمک دیگران برای ساختن سلف (یا ایده‌ها) اذعان کرد. «در انتها نگاه می‌کنم که چه چیزی را از کجا برداشته‌ام».

وینیکات سپس به اختصار جنبه‌های متعددی از رابطه تحلیلی را با تاکید خاصی بر انتقال/ انتقال متقابل بررسی می‌کند. او معتقد است که هسته تجربه است که منبع اصلی او از مفهوم رشد هیجانی اولیه را می‌سازد. من فقط یک پاراگراف کوتاهی را بررسی می‌کنم (دو جمله) که به دقت در بحث وینیکات در مورد انتقال/ انتقال متقابل در رشد هیجانی اولیه آورده شده است. من این جملات را انتخاب کردم زیرا به نظرم هر دو جمله، هم در زمینه رابطه تحلیلی، و هم به هم پیوستگی قوی زبان و ایده در کار های وینیکات، اهمیت زیادی دارند.

مراجع افسرده، نیاز به این دارد که روانکاو بداند بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است. برای پیش رفتن بیشتر در بین این خطوط، بیماری که به‌واسطه رابطه اولیه و پیش افسرده با ابژه‌هایش درخواست کمک می‌کند، به روانکاوش نیاز دارد تا بتواند عشق و نفرت جابه‌جا نشده و همزمان روانکاو از خودش را ببیند. در بند اولیه این دو جمله، وینیکات نه تنها یک نظریه افسردگی کاملا متفاوت از فروید و کلاین ارائه می‌دهد، همچنین مفهوم جدیدی از نقش انتقال متقابل در روند تحلیلی معرفی می‌کند. او پیشنهاد می‌کند که افسردگی اساسا یک همانندسازی بیمارگون با جنبه های مورد نفرت یک ابژه دوگانه دوست داشتنی (و از دست رفته) در تلاش ناهشیار برای اجتناب از تجربه خشم نسبت به ابژه از دست رفته نیست (فروید. 1914). همچنین وینیکات افسردگی را حول فانتزی ناهشیار که در آن عصبانیت ابژه دوست داشتنی را زخمی می‌کند، از خود می‌راند و یا می‌کشد نمی‌بیند (کلاین. 1952).

در فضای یک جمله واحد، وینیکات پیشنهاد می‌کند (با استفاده از یک ایده، به جای توضیح دادن آن) که افسردگی، نمودی از به کار گرفتن افسردگی مادر و یا دیگر ابژه‌های عشق (در فانتزی، کشیدن آن به سمت خودش) با هدف ناهشیار تسکین دادن او است. آنچه که شگفت آور است این است که تصویر ارائه شده از افسردگی نه از طریق یک بیان مستقیم، بلکه با استفاده از جمله‌ای که عملا نامفهوم است ارائه شده، تا زمانی که خواننده ابتکار عمل انجام یک خلق یا کشف از مفهوم ریشه‌های بین نسلی و ساختارهای پویای افسردگی داشته باشد. تنها پس از اینکه خواننده این وظیفه را به انجام رساند، اینکه چرا «مراجع افسرده نیاز به درک روانکاو از این دارد که بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است»، معنا پیدا می‌کند. به عبارت دیگر، اگر روانکاو از کنار آمدن با احساسات مبنی بر افسردگی خود که ناشی از گذشته و یا تجربه زندگی فعلی است ناتوان باشد (چه بهنجار و چه بیمارگون)، قادر نخواهد بود راه‌هایی را شناسایی کند که بیمار ازطریق آن‌ ناآگاهانه تلاش می‌کند و تا حدی موفق می‌شود افسردگی روانکاو را به عنوان مادر انتقالی از بین ببرد.

آن جنبه‌هایی از افسردگی روانکاو که از منابع مستقل از همانندسازی ناهشیار روانکاو با مادر درونی‌شده افسرده ناشی می‌شود، به مراتب کمتر در دسترس بیمار است. زیرا بیمار نمی‌تواند افسردگی مادر را که تمام طول عمر از نزدیک شناخته و حضورش را حس کرده در روانکاو پیدا کند. بیمار با قدرت نگران افسردگی منحصر به فرد مادر درونی شده است (افسردگی هر فرد آفرینش منحصر به فرد خود اوست که ریشه در شرایط خاص تجربه زندگی و سازمان شخصیت او دارد). به این ترتیب، وینیکات پیشنهاد می‌کند که روانکاو باید با افسردگی خودش کنار بیاید تا بتواند افسردگی مادر درونی شده بیمار را که به او فرافکنی می‌شود تجربه کند. تنها در صورتی که روانکاو بتواند با تجربه افسردگی مادر درونی شده (به عنوان حسی مجزا از افسردگی خود) بنشیند/ زندگی کند، قادر خواهد بود تا تلاش پاتولوژیک بیمار برای تسکین درد روانی مادر (که در حال حاضر در روانکاو احساس می‌شود) را، که با درون‌فکنی آن به سلف بیمار به عنوان یک جسم خارجی آسیب‌رسان انجام می شود، تجربه کند. وینیکات بند دوم جمله مورد بحث را در حالی ارائه می‌کند که انگار راه ساده دیگری برای بیان آنچه که در جمله اول گفته شد وجود دارد؛ «یا باید بگویم»، در واقع این به کلی موضوعی جدید است: «روانکاوِ بیمار افسرده، باید بتواند با افسردگی خودش کنار بیاید…»، با احساس گناه و اندوه ناشی از تخریبگر بودن عشق خود. بنابراین، روانکاوِ یک بیمار افسرده همچنین باید قادر به کنار آمدن با نابودی اجتناب‌ناپذیر عشق باشد. بدین ­معنی که، عشق تقاضای ابژه دوست‌داشتنی است، ابژه ای که ممکن است (در فانتزی یا گاهی در واقعیت) فشار زیادی به شخصی که دوستش دارد وارد کند. به عبارت دیگر، روانکاو در مسیر تحلیل شخصی و به وسیله خود تحلیلی، باید به طور موثری با ترس خودش از اثرات تخلیه‌ای عشق مواجه شود، تا بتواند بیمار را بدون ترس از آسیب زدن به او که باعث احساس غم و اندوه در روانکاو می‌شود، دوست بدارد.

 وینیکات اینجا توقف نمی‌کند. در جمله‌ای که در پاورقی نقل می‌کند، در مفهوم روانکاوانه از «چارچوب تحلیلی»، با دیدن آن به عنوان مدیومی برای ابراز تنفر روانکاو از بیمار، انقلابی برپا می‌کند (و من کلمات را با دقت استفاده کرده ام): «……….پایان ساعت، پایان تحلیل، قوانین و مقررات … همه این‌ها نمودهایی از نفرت روانکاو هستند». بخش زیادی از قدرت این کلمات، ناشی از این واقعیت است که این ایده که نفرت درمانگر در رفتارش بروز پیدا می‌کند (اقداماتی که آنقدر عادی به نظر می رسند که مکررا مورد بی توجهی قرار می‌گیرند)، بلافاصله توسط خواننده روانکاو به عنوان بخشی از تجربه‌اش با تقریباً همه بیماران شناسایی می‌شود. وینیکات نمودهای ناگفته نفرت را از تجربه ناهشیار یا نیمه هشیار خواننده/ روانکاو از «بیرون انداختن بیمار» (در انتهای هر جلسه)، یا وضع کردن محدودیت‌هایی برای بیمار (در نگه داشتن سایر چارچوب ها)، شناسایی و تفسیر می‌کند. آنچه که در اینجا به طور ضمنی مطرح است، این تصور است که ترس روانکاو از مخرب بودن نفرتش، می‌تواند منجر به نقض مخرب چارچوب تحلیلی در درمان شود. مثل ادامه دادن چند دقیقه‌ای جلسه توسط درمانگر برای «قطع نکردن مراجع» یا هماهنگ کردن هزینه‌ای کمتر از آنچه مراجع استطاعت پرداخت آن را دارد «چون مراجع مکررا در کودکی توسط پدر و مادر مورد بهره برداری قرار گرفته»، یا تماس گرفتن تکانشی با بیمار زمانی که جلسه‌ای را نیامده «برای اینکه مطمئن شود که او خوب است» و ….

 تنها با نگاهی دقیق به این جملات، می‌توان آنچه که در رابطه زنده بین نوشتار و خواننده وجود دارد را تشخیص داد و درک کرد، که بخش عمده‌ای از زندگی ایده‌های در حال گسترش را تشکیل می‌دهد. همانطور که دیدیم، نوشتار خواستار این است که خواننده در خلق معنا، یک شریک فعال باشد. نوشتار (مانند تعاملات آنالیزان)، فقط و فقط احتمالاتی از معنا را پیشنهاد می‌کند. خواننده/روانکاو باید مایل و قادر باشد فضایی درون خود برای تجربه یا خلق معانی متعدد باز کند، و اجازه دهد یک یا چند معنی همزمان و باهم حضور داشته باشند.

از این گذشته، مهم است که توجه داشته باشیم که عبارت «کار می‌کند» (با وام گرفتن کلمه‌ای در بیان وینیکات از متودولوژی) در ابعاد بزرگ‌تر به وسیله قدرتش برای (تعبیر ناهشیار) درک خواننده آورده شده است. شاید همه نوشته‌های خوب (چه شعر، چه نمایشنامه و رمان و ….) تا حد مشخصی اینطور «کار می‌کنند».

نوشته وینیکات در مقاله مورد بحث (و تقریبا تمام آثاری که در سه جلد مجموعه مقالات جمع آوری شدند)، به طرز شگفت‌آوری در بحث بالینی کوتاه هستند. من معتقدم، این موضوع حاصل این واقعیت است که تجربه بالینی تا حد زیادی در تجربه خواننده از «خوانده شدن» (تعبیر شدن و فهمیده شدن) توسط نوشته، شکل می‌گیرد. هنگامی که وینیکات موارد بالینی را ارائه می‌دهد، معمولاً به یک مداخله خاص با یک بیمار خاص نمی‌پردازد، بلکه به تجربه‌ای بسیار رایج در تحلیل اشاره می‌کند. به این ترتیب، او به طور ضمنی از خواننده می‌خواهد تا از تجربه زیسته با بیمار استفاده کند. نه با هدف بلعیدن تئوری وینیکات بلکه با دعوت از پاسخ اولیه خواننده به متن (فراست، 1942).

شکل‌های مختلفی از اثرات متقابل سبک و محتوی، نوشتار و خواننده، در متنی که در ادامه از مقاله رشد هیجانی اولیه می آورم اهمیت میابند. آنجایی که به تجربه یکپارچه‌سازی در رشد هیجانی اولیه اشاره می‌کند:

یک مثال از پدیده از هم گسیختگی در تجربه متداول بیمارانی مشخص می‌شود که در جلسه، تمام جزئیات آخر هفته خود را بیان می‌کنند و اینگونه احساس رضایت می‌کنند. هرچند روانکاو احساس کند که هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی می توانیم این را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام جزئیات یا تکه هایش توسط فردی دیگر (روانکاو) شناخته شود. شناخت به معنی یکپارچگی در تحلیل است. یکپارچه شدن شخصیت در زندگی نوزاد یک اتفاق معمول است. نوزادی که کسی را برای جمع کردن تکه‌هایش نداشته باشد، با نقصی در تکلیف یکپارچه کردن سلفش شروع می کند و احتمالاً هیچ وقت موفق به یکپارچگی شخصیت ‌نشود و یا نتواند یکپارچگی خود را با اطمینان حفظ کند… .

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این‌ها کنار هم جمع شوند و چیزی احساس شود.

آنچه که در این متن نهفته است، به رسمیت شناختن خشم روانکاو از بیماری است که «جزئیات کاملی از آخر هفته خود را بیان می‌کند» و روانکاو را با این حس که «هیچ کار تحلیلی انجام نشده»، رها می‌کند. وینیکات این را به طور کلی به خواننده واگذار می‌کند تا تکانه روانکاو برای خالی کردن خشم و یا احساس شکست در قالب تفسیر مقاومت به بیمار را تصور کند.

وینیکات، سپس تجزیه و تحلیل عمده‌ای از تکنیک تحلیلی در اختیار خواننده قرار می‌دهد. او این کار را به قدری زیرکانه انجام می‌دهد که ممکن است اگر خواننده متن را به دقت نخوانده باشد متوجه آن نشود. این چیزی کمتر از یک راه جدید برای بودن و صحبت با بیمار نیست که بدون موعظه و یا هیایو به خواننده ارائه می‌شود: «گاهی ما باید این را (علاقه بیمار به تعریف جزئیات) به عنوان نیاز بیمار برای شناخته شدن همه تکه‌ها توسط فرد دیگر/ روانکاو تفسیر کنیم». عبارت «گاهی ما باید» خواننده را به عنوان همکاری می‌بیند که با موقعیت تحلیلیِ در حال توصیف آشنا است و به احتمال زیاد احساس نیاز می‌کند تا مداخله‌ای به سبکی که وینیکات توصیف می‌کند داشته باشد. شاید آنچه خواننده/روانکاو با بیمار تجربه کرده به طور کامل برایش روشن نباشد. زبان، تفسیر مقاومتی را که ناشی از خشمی است که خواننده/ روانکاو آن را تجربه کرده و یا در پاسخ به احساسات ناکامی و شکست به آن متمایل شده، روشن نمی‌کند. وینیکات با استفاده از زبانی که با آن برای خواننده تجربه خواندن را فراهم می‌کند، به او کمک می‌کند تا به صورت غیر دفاعی تجربیات بیان نشده از تحلیل خود یا از کار تحلیلی با بیماران را کنار هم جمع کند.

همچنین، عبارت ساده «تجربه بسیار رایج»، یک مفهوم نظری مهم را منتقل می‌کند (باز هم بدون جلب توجه): مراحل ابتدایی از هم گسیختگی، محدود به بیماران به شدت آشفته نیست، چنین حالت‌هایی به طور منظم در همه بیماران تحلیلی، حتی سالم‌ترین آن‌ها اتفاق می‌افتد. عبارت «تکنیک»، قصد بازی با خواننده را ندارد، بلکه مانند یک تفسیر خوب عمل می‌کند. عبارتی که آنچه را خواننده روانکاو در تمام طول تجربه شخصی شناخته، اما به این شناخت آگاه نبوده است را به شیوه‌ای نمادین و یکپارچه در قالب کلمه در می‌آورد.

پاراگراف دوم متن مورد بحث قابل توجه است:

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این ها کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود.

این جمله‌ای متمایز است، نه تنها بخاطر اصالت ایده‌هایی که ارائه می‌کند، بلکه برای شیوه‌ای که در آن بخش‌های مختلف را برای خلق ایده‌ها به صورت حسی ترکیب می‌کند. این جمله از چند گروه کلمه ساخته شده است (با شمارش من ده کلمه) که با مکث بسیار کوتاهی در بین آنها خوانده می‌شود (برای مثال پس از کلمات زمان، زندگی، اهمیت و …). این جمله علاوه بر اشاره به موضوع مورد بحث، در یک مسیر پر پیچ و خم برای لحظه‌ای با ساختار شنیداری خود به آن زندگی می‌بخشد (تجربه زندگی کردن تکه‌ها از زمانی به زمان دیگر) «کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود». صدا، شکل، ریتم و نحوه انتخاب با دقت کلمات و عبارت‌های سازنده این جمله همراه با هم ایده‌های در حال گسترشی را همراهی می‌کنند و تجربه‌ای در خواندن می‌سازند که مشخصه وینیکات است. مثل پاراگراف اول خشم و هیاهو که مشخصه ویلیام فاکنر است، و یا جمله آغازین پرتره یک بانو که منحصر به هنری جیمز است. خواننده متن مورد بحث از خود نمی پرسد وینیکات چطور می‌تواند آنچه را که یک نوزاد احساس می‌کند بفهمد، یا این که واپس روی در تحلیل بزرگسالان یا کودکان (سایکوتیک، افسرده و یا تقریبا سالم) ارتباط بسیار نامشخصی با تجربه نوزاد دارد. بلکه تمایل دارد برای مدتی در ناباوری معلق بماند و به تجربه‌ای از خواندن وینیکات ورود کند که توسط موسیقی زبان و ایده‌ها هدایت می‌شود. خواننده در مطالعه متن، تجربه‌ای از خواندن را زندگی می‌کند که شبیه آن چیزی است که وینیکات از تجربه نوزاد به تصویر کشیده است، مهم نیست که تکه تکه است (تجربه شناور بودن در تفکر غیر خطی) و یا یک کل منسجم (تجربه لحظه‌ایِ “انسجام در مقابل سردرگمی” [فراست، 1939]). نوشته‌های وینیکات مانند یک راهنما “که ماهیت آن گم شدن است” (فراست، 1947)، اطمینان می‌دهد که هرگز راه نهایی برای فهمیدن قطعی نیست و این فهمیدن اهمیتی هم ندارد.

جناس کلمه «اهمیت»، اجازه می‌دهد عبارت «نوزاد اهمیتی نمی‌دهد تکه تکه باشد یا کلی منسجم»، با معانی مختلف دیگری همپوشی کند. کودک اهمیتی نمی‌دهد زیرا مادر آنجا حضور دارد تا «اهمیت دهد» (از او مراقبت کند). او اهمیت نمی‌دهد زیرا هیچ فشاری برای «اهمیت دادن» احساس نمی کند که می تواند به معنای ساختن ذهنیتی نا‌بالغ و دفاعی باشد که او را از تجربه بدنی اش قطع می کند. خودِ نوشته، به طور ماهرانه و ناهشیارانه ای، چنین تجربه‌ای از لذت اهمیت ندادن و مجبور نبودن برای دانستن و معنا ساختن، و به جای آن لذت بردن از تجربه ظریف زبان و ایده‌ها، را دربردارد.

زبانی که وینیکات در توصیف یکپارچگی نوزاد در یک مکان استفاده می‌کند تعجب آور است. آنجا که مکانی که برای گرد هم آمدن توصیف شده اساسا یک مکان نیست، بلکه یک عمل است (عمل احساس کردن چیزی). گذشته از این، نوزاد در عملِ «یک جا جمع شدن» به سادگی حس نمی‌کند «چیزی را احساس کرده». کلمه «چیزی» ابهام لذت بخشی در خود دارد: «چیزی» یک چیز عینی است. ابژه‌ای که احساس می‌شود، و همزمان «چیزی» شامل کلمات بی معنای بی شماری است که تنها تجربه‌هایی از یک احساس را منتقل می‌کند. این ابهام ظریفی که در تجربه خواندن دنیای متزلزل احساسی نوزاد ساخته می‌شود، دنیایی که اتصال به ابژه‌ها در آن شل است و در بدن به عنوان احساسی بدون ابژه حس می‌شود، حالا در یک احساس مشخص و مکان نمایی شده از ابژه، در صورت مادر احساس می‌شود.

چرخش‌های غیر منتظره و انقلاب‌های آرامی که در مقالات ابتدایی وینیکات در جریان است بسیارند. با این حال، من نمی‌توانم در مقابل شگفت زده شدن در برابر لحظاتی که در آن وینیکات، پزشک اطفال و روانکاو کودک بی‌پروا، زبان فنی پنجاه ساله روانکاوی را دور می‌ریزد و از زبانی استفاده می‌کند که با تجربه‌هایی که توصیف کردیم، زنده است، اجتناب کنم:

… وضعیت‌های آرام و محرک وجود دارند. من فکر می‌کنم نمی‌توان گفت نوزاد از آغاز زمانی که در تختش خوابیده، یا زمانی که هنگام حمام کردن از محرک‌های پوستی لذت می‌برد، یا وقتی برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد و همه چیز را خراب می‌کند تا شیر دریافت کند، به احساسات مختلفش آگاه است. این بدین معنا است که او در آغاز نمی‌داند مادری که در طی تجربه‌های آرام خود می‌سازد، در واقع همان قدرتی است که در پشت سینه‌ای قرار دارد که می‌خواهد نابودش کند.

نوزاد هر دو حالت آرامش و تحریک را دارد (هرکسی که با نوزادی وقت گذرانده باشد این را می‌داند، اما چرا هیچ کس اینگونه به آن فکر نکرده است؟). کودک «این و آن» را احساس می‌کند (در زبان راحتی ای وجود دارد، همانند راحتی ای که در تجربه نوزاد از حالت ذهن-بدن اش وجود دارد)… و از تحریک پوستی در هنگام حمام کردن لذت می برد، که نمی‌توان گفت از آن آگاه است. یا زمانی که برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد… . چطور می‌توان بهتر از این احساس تداوم در همانندسازی با احساسات/وضعیت‌های معنایی مختلف را توصیف کرد که با واج آرایی نامحسوس صدای «س» (شانزده بار در یک جمله) در کلماتی که طیفی گسترده از معانی را دارند همراه می شود: وضعیت‌ها (states)، شروع  (start)، پوست (skin)، تحریک (stimulation)، یکسان (same)، جیغ کشیدن (screaming)، رضایت (satisfaction)، چیزی (something)، راضی  (satisfied).

وینیکات ادامه می‌دهد:

همچنین من فکر می‌کنم لزوما یکپارچگی بین خواب و بیداری کودک وجود ندارد… هنگامی که رویایی به یاد آورده می‌شود و به طریقی به شخص سومی منتقل می‌شود، گسستگی (dissociation) تا حدی از بین می رود، اما برخی افراد هرگز رویا‌هایشان را به وضوح به یاد نمی‌آورند و کودکان برای شناخت رویاهایشان به بزرگسالان وابسته هستند. داشتن رویاهای اضطراب‌زا و وحشت آور برای کودکان طبیعی است. در چنین زمان‌هایی کودکان نیاز به کمک بزرگسالان دارند تا خواب خود را به یاد آورند. این یک تجربه ارزشمند است، چه زمانی که رویا دیده می‌شود و چه زمانی که به یاد آورده می‌شود، دقیقا به خاطر از بین رفتنِ گسستگی ای که بازنمایی می‌شود.

در این بخش از مقاله، وینیکات در مورد اهمیت تجربه‌ای که در آن «رویای کودک به نحوی به شخص سومی منتقل می‌شود» صحبت می‌کند. هربار که این جمله را می‌خوانم به نظرم تکان‌دهنده و گیج کننده می‌آید. من تلاش کردم نقش نفر سوم را در تجربه ظاهرا دو نفره انتقال رویای کودک ( که هنوز ساخته شده یا تحت تملک کودک نیست) پیدا کنم. آیا نفر سوم تجربه حضور نمادین پدر حتی در غیاب او است؟ شاید، اما چنین ایده‌ای بیش از حد به تجربه ای از ذهن مربوط است که جدای از احساس بدنی یا احساس زنده بودنی است که افراد هنگام معاشرت با کودکان، چه کلامی و چه غیر کلامی تجربه می‌کنند. رویا گاهی می‌تواند بدون کلمه به طور نامحسوسی وارد مکالمه یا بازی کودک شود. زیرا قبل از اینکه رویا از آنِ کودک باشد، کودک از آنِ رویا است. بنابراین از این دیدگاه، سه نفر شامل کودک رویا بین، کودکی که بیدار است و بزرگسال هستند. این تفسیر با زبان وینیکات ارائه شده اما بار دیگر خواننده باید به صورت تصوری وارد تجربه خواندن شود. بر خلاف بحث‌ها، زبان به آرامی نوعی سردرگمی را ایجاد می‌کند که خواننده/ کودک در این باره که چند نفر در انتقال رویای کودک به بزرگسال نقش دارند، تجربه می‌کند. خواننده احساسی را که دو نفر بودن برای کودک دارد، تجربه می‌کند و تا زمانی که بزرگسال در فرایند شروع به شناختن (آنچه که در حال تبدیل شدن به) رویا به او کمک نکند متوجه این تجربه نمی‌شود. عبارت «شروع به شناخت» رویا (getting to know dream) منحصر به وینیکات است، به جز او هیچ کس اینطور نمی‌نویسد. این عبارت به طور ضمنی استعاره‌ای است که در آن بزرگسال در اولین مواجهه کودک بیدار شده با رویا «مقدمه‌ای می‌سازد». در این رویداد اجتماعی خیالی ناهشیار، کودک یاد می‌گیرد که «این» (که همواره در حالت سلامتی در حال تبدیل شدن به «من» است) یک زندگی بیداری دارد. زبان استعاری این متن بدون کوچکترین شواهدی از سختی و تقلا، بار نظری سنگینی را حمل می‌کند. اول از همه، این موضوع وجود دارد که همانطور که فروید (1915) قید کرده، ناهشیار زنده است و نتیجتاً دانستن رویای یک نفر، آغاز یک ارتباط سالم در مرز نیمه هشیار و ناهشیار است. همانطور که کودک بیدار و کودک رویا بین با یکدیگر آشنا می‌شوند (به این صورت که کودک خود را به عنوان شخص واحدی می بیند که بیداری و خواب را تجربه می‌کند)، از غریب بودن تجربه رویا کاسته می‌شود و از این رو رویا ترس کمتری بر می‌انگیزد.

ممکن است گفته شود که وقتی یک رویا هم دیده می‌شود و هم به یاد آورده می‌شود، مکالمه بین هشیار-نیمه هشیار و جنبه‌های ناهشیار ذهن در سراسر مرز سرکوب افزایش یافته است. اما قرار گرفتن این ایده در این عبارات، دلیل لذت بردن از نوشتار وینیکات را آشکار‌تر می‌کند. در تقابل با زبانِ اسامی پربارِ نیمه هشیار، هشیار، ناهشیار، واپسروی و …، به نظر می‌رسد زبان وینیکات پر از افعال است. «احساس کردن چیزی»، «شروع به شناختن رویاهایشان»، «جیغ کشیدن»، «تصرف» و مانند این‌ها.

پس از بحث درباره تجربه ابتدایی نوزاد (در حالت سلامتی) از گرد هم آمدن قطعه‌ها و تکه‌ها (عدم یکپارچگی)، و گردهم آمدن شکل‌های مختلف از هم گسیختگی (مانند تجزیه وضعیت‌های خواب و بیداری)، وینیکات توجه خود را به «رشد هیجانی اولیه» معطوف می‌کند، به تجربه نوزاد از روابط ابتدایی خود با واقعیت خارجی:

با در نظر گرفتن رابطه نوزاد و سینه مادر (من ادعا نمی کنم سینه مادر ابزار اصلی انتقال عشق مادر است)، نوزاد دارای خواسته‌های غریزی و درنده خویی است. مادر سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد. این دو پدیده تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی‌گنجند. مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آن کسی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می‌سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است.

در این متن، زبان نقش بیشتری از آنچه که به نظر می رسد دارد. «…نوزاد (در این مقطع)، تکانه‌های غریزی و درنده‌خویی دارد. مادر (با یک زندگی درونی کاملا مجزا از نوزاد) سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد». جدیت مرگبار و خشن این کلمات -تکانه‌های غریزی، احساسات درنده خویی، قدرت و حمله- نقش مقابل طنز و هوس موجود در تصاویری که عمدا اغراق آمیز کشیده شده را دارد. تصور نوزادی با «ایده‌های درنده خو»، تصویر یک مجرم با برنامه و مغز متفکر در پوشک را تداعی می‌کند. و به طور مشابه تصور مادری که می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد، تصویر زنی با سینه‌های بزرگ پر از شیر را می‌سازد که در کوچه‌‍‌های تاریکی در شب راه می رود، به امید اینکه توسط نوزادی اوباش با میل شدید به شیر مورد حمله قرار گیرد.

زبان، که گاهی جدی و گاهی بازیگوش (و گاهی حتی مسخره) است، حسی از مکمل بودن وضعیت‌های درونی مادر و کودک را می سازد. مکمل‌هایی که در مسیرهایی موازی حرکت می‌کنند و با هم ارتباطی ندارند.

در جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید، مهم‌ترین کار تحلیلی نظری وینیکات برای روانکاوی را می‌بینیم. ایده‌ای که در پنجاه سال دوم تاریخ روانکاوی به طور قابل توجهی شکل گرفت. آنچه که اینجا از این ایده ارائه شده است، برای من بسیار وسوسه انگیز‌تر از شکل‌های آشکاری است که بعدا ارائه شد: «این دو پدیده، نوزادی با امیال درنده خوی و مادری با میل به مورد حمله قرار گرفتن توسط نوزاد گرسنه، تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی گنجند».

«زندگی کردن یک تجربه باهم»: آنچه که این عبارت را قابل تامل می‌کند به کار رفتن غیر قابل پیش بینی کلمه «زندگی» است. مادر و نوزاد باهم در تجربه «شرکت نمی‌کنند»، «آن را شریک نمی‌شوند» یا «وارد آن نمی‌شوند». آن‌ها تجربه را باهم زندگی می‌کنند. در همین تک عبارت، وینیکات پیشنهاد می‌کند (گرچه من فکر می کنم او آنطور که نوشته از این آگاه نیست)، که او درحال طی کردن فرآیند دگرگونی روانکاوی، هم به عنوان نظریه و هم درمان است. به شیوه‌ای که آنچه برای روانشناسی انسانی اساسی بود را تغییر می‌دهد. دیگر میل و تنظیم میل (فروید)، دوست داشتن، نفرت و ترمیم (کلاین) و ابژه جویی و ارتباط با ابژه (فیربرن) مهم‌ترین سهم در رشد روانکاوی و علائم روان تنی از آغاز و تداوم در طول زندگی را بر عهده ندارد. در عوض، چیزی که وینیکات برای اولین بار مطرح کرد، این ایده است که سازماندهی مرکزی رشد روانی، از آغازپیدایش، تجربه زنده بودن و عواقب اختلال در تداوم بودن است.

روش خاص وینیکات در استفاده از زبان در این متن، برای ماهیت معانی در حال تولید حیاتی است. در عبارت «تجربه را باهم زندگی می‌کنند»، زندگی کردن یک فعل انتقالی است، و تجربه، مفعول آن است. زندگی کردن یک تجربه، عمل انجام کاری با کسی یا چیزی است (به همان اندازه که عمل ضربه زدن به یک توپ عمل انجام کاری با توپ است)؛ این عمل القای تجربه به زندگی است. تجربه انسانی فاقد زندگی است مگر آنکه ما آن را زندگی کنیم (در برابر اینکه به سادگی آن را بصورت عمل گرایانه داشته باشیم). مادر و نوزاد وارد رابطه با یکدیگر نمی‌شوند، مگر اینکه کاری برای تجربه آن انجام دهند. آن را باهم زندگی کنند، نه یک همزمانی ساده، بلکه تجربه و پاسخدهی به رفتارهای مجزای زنده بودن در زندگی کردن یک تجربه.

این پاراگراف نتیجه می‌گیرد: «مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آنی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است». پارادوکس بیان نشده‌ای که اینجا پدیدار می‌شود شامل این ایده است که باهم زندگی کردن یک تجربه در خدمت جدا کردن مادر و نوزاد است (تا از نقطه نظر نوزاد، آن‌ها را به عنوان دو گونه مجزا با هم وارد ارتباط کند). این پارادوکس در قلب تجربه تصویر نهفته است: «من این روند را اینطور می‌بینم که دو خط که از دو جهت مخالف آمده‌اند به هم نزدیک می‌شوند. اگر باهم همپوش شوند لحظه‌ای توهمی به وجود می‌آید، تجربه‌ای که نوزاد می‌تواند به عنوان توهم یا واقعیتی بیرونی برداشت کند».

 در واقع، آنچه که در حال معرفی است مفهومی است که بعدا وینیکات آن را «پدیده انتقالی» نام‌گذاری می‌کند. لحظه توهم یک لحظه از همپوشانی روانی مادر و نوزاد است: لحظه‌ای که در آن مادر تجربه‌ای را با نوزاد زندگی می‌کند که فعالانه، ناهشیارانه و طبیعی، خود را به عنوان ابژه‌ای که می‌تواند توسط نوزاد و با خلق او تجربه شود (این یک تجربه نامحسوس است، زیرا هیچ چیز غیرمنتظره ای وجود ندارد) و یا کشف شود (رویدادی با کیفیت دیگری بودن در واقعیت بیرونی نسبت به احساس نوزاد از خود).

به زبان دیگر، نوزاد در زمان هیجان، تحریک و آمادگی برای توهم چیزی متناسب برای حمله، به سمت سینه می‌آید. در لحظه‌ای سینه واقعی پیدا می‌شود و او می‌تواند آنطور که در تصورش بود آن را احساس کند. بنابراین ایده‌های او با جزئیات دقیق بینایی، لامسه، بویایی و … غنی می‌شوند و دفعه بعد از این خوراک در توهم استفاده می‌شود. به این ترتیب او شروع به ساختن ظرفیتی برای تخیل کردن آنچه که واقعا وجود دارد می‌کند. مادر باید این نوع از تجربه را به کودک بدهد.

آنچه که وینیکات تلاش می‌کند توضیح دهد (و با استفاده از زبان موفق می‌شود)، به سادگی یک تجربه نیست، بلکه راهی جسورانه تر از راه‌های دیگر برای تجربه است. استعاره اولیه‌ای که وینیکات با آن این مدل از تجربه را توضیح می‌دهد شامل تصویر مادر و نوزاد به شکل دو خط است (یا دو زندگی) که از دو مسیر مخالف می‌آیند (از جهان جادو و از واقعیت توافقی زمینی) که تمایل (liable) به نزدیک شدن به یکدیگر را دارند. استفاده از کلمه “liable”  غیر منتظره است که دلالت ضمنی بر اتفاقات شانسی (از یک طبیعت ناخوشایند؟) دارد. آیا این کنایه اشاره ای است به تصادفاتی که در خدمت ورود به “واقعیت بیرونی” هستند؟

برای وینیکات، تامین مادرانه حتی پیچیده‌تر از ساختن یک زمینه بین فردی روان‌شناختی است که در آن نوزاد همزمان به واقعیت بیرونی، واقعیت درونی و تجربه وهم ورود می‌کند. در «رشد هیجانی اولیه»، او بیان می‌کند که وظیفه مادر در این مرحله شامل حفاظت از نوزاد در برابر پیچیدگی‌هایی است که هنوز قادر به درکشان نیست. «پیچیدگی» کلمه جدیدی است که در این جمله ساخته شده. کلمه پیچیدگی‌ها در دستان وینیکات، مجموعه خاصی از معانی با همگرایی محرک‌های درونی و بیرونی را حمل می‌کند که با هم در ارتباط هستند، ارتباطی که فراتر از ظرفیت درک نوزاد است. وینیکات چند سال بعد در صحبت از تلاش مادر برای «معرفی کردن پیچیدگی‌ها، طوری که فراتر از ظرفیت نوزاد نباشد» اضافه کرد: «به ویژه او تلاش می‌کند نوزادِ خود را از تصادفات (همزمانی‌ها) حفاظت کند». «همزمانی» کلمه‌ای به مراتب معما‌گونه‌تر از پیچیدگی است. کلمه‌ای با سابقه طولانی و درد سر‌ساز در ادبیات افسانه‌ای غربی (نسخه سوفوکلس از افسانه ادیپ بازنمایی از تنها یک نمونه از تخریب‌گری این همزمانی در زمان بیداری است).

وینیکات توضیحی نمی‌دهد که منظورش از پیچیدگی یا همزمانی چیست. و حتی کمتر از آن توضیح می‌دهد که چطور باید از نوزاد در برابر این‌ها محافظت کرد. زبان نامشخص و معما‌گونه او این فضای خالی را با دانش پر نمی‌کند. در عوض فضایی را برای فکر کردن، تصور کردن و تجربه کردن باز می‌کند. یک مدل خواندن ممکن از کلمات «پیچیدگی» و «همزمانی» به شکلی که که وینیکات ساخته و استفاده می‌کند و به نظر من گاهی مفید است، به این شکل است: همزمانی‌ها یا پیچیدگی‌هایی که نوزاد نیاز دارد از آنها حفاظت شود، همزمانی شانسی وقایعی است که زمانی که واقعیت بیرونی و درونی در حال تفکیک از یکدیگر هستند اتفاق می‌افتد. به عنوان مثال، نوزاد گرسنه ممکن است در شرایطی که بیشتر از حد تحملش است صبر کرده است، ترسیده و خشمگین باشد. مادر ممکن است به دلایلی که هیچ ربطی به نوزاد ندارد مشغول و پریشان باشد، شاید بخاطر بحث با همسرش یا یک درد فیزیکی که می‌ترسد بخاطر یک بیماری جدی باشد. همزمانی رویداد درونی (گرسنگی، ترس و خشم نوزاد) و رویداد بیرونی (غیاب هیجانی مادر)، اتفاقی است که نوزاد قادر به درک آن نیست. برای او این همزمانی اینطور معنا پیدا می‌کند که خشم و امیال درنده خو در او، مادر را کشته اند. مادری که مایل بود توسط کودک گرسنه مورد حمله قرار بگیرد، دیگر نیست و به جای او مادری بی‌جان حضور دارد که منفعلانه به نوزاد اجازه حمله می‌دهد. مثل لاشه‌ای که در دسترس کرکس ها است.

این همزمانی باعث می‌شود نوزاد به صورت دفاعی، میزانی از نظم و کنترل را با برگرداندن آنچه که واقعیت خارجی ایجاب کرده بود به صورت یک فانتزی همه‌توانی در دنیای درونی ایجاد کند: «من او را کشتم». در مقابل، زمانی که مادر و نوزاد قادر به «باهم زندگی کردن یک تجربه» هستند، سرزندگیِ دنیای درونی کودک، توسط دنیای بیرونی دیده شده و تشخیص داده می شود (عمل مادر برای زندگی کردنِ تجربه همراه با کودک). وینیکات این ایده‌ها را به صراحت بیان نمی‌کند، اما آن‌ها برای خوانده شدن و فهمیده شدن توسط خواننده حضور دارند.

اینجا با توجه به مجوزی که خواننده برای ساختن متن دارد و اخطاری که خود وینیکات می‌دهد، یک یادداشت احتیاطی لازم است. این نکته به طور ضمنی در تمام نوشته های وینیکات وجود دارد که ارزش خلاقیت نباید بالاتر از همه چیز قرار گیرد. خلاقیت گاهی بی‌ارزش و مهلک است _زمانی که کودک از عینیت قطع ارتباط می‌کند_  و از پذیرش واقعیت بیرونی امتناع می‌ورزد. نوزاد برای همیشه در این توهم می‌ماند که آنچه که او می‌خواهد منجر به مرگ می‌شود. خواننده‌ای که ارتباطش با متن قطع می‌شود متوجه این نکته نمی‌شود.

تصور وینیکات از اولین تجربه کودک در پذیرش واقعیت خارجی، به زیبایی در محتوی بیان شده:

چیزی که به دنبال پذیرش واقعیت بیرونی می‌آید، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب در مورد ناکامی‌هایی می شنویم که واقعیت بیرونی تحمیل می کند، و کمتر از تسکین و رضایت حاصل از آن می‌شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش‌تر است. اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی بصورت جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد، و عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی یک ترمز بر روی آن [فانتزی] می‌سازد و آن را قابل بررسی و شناسایی می‌کند. در واقع، فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود. ذهنیت بسیار ارزشمند است، اما بسیار هراس آور و جادویی می شود اگر به موازات عینیت پیش نرود.

این متن ماهیت مردانه‌ای دارد. پس از اذعان به آنچه که از پیش مشخص است (“شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش است “)، متن جمله میانی را می‌شکند و داخل می‌شود: اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد. عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی در این جمله به سادگی یک مفهوم انتزاعی نیست؛ بلکه در زبان زنده است. حضور واقعیت بیرونی در صدای کلمات احساس می‌شود، برای مثال، در صدای متراکم، سرد و فلز گونه ترمز (که برای من تصویر لوکوموتیوی با چرخ‌های قفل شده را برمی‌انگیزد که با صدای جیغ مانندی روی ریل کشیده می‌شود). استعاره وسیله نقلیه‌ای که قرار نیست بایستد (استعاره ضمنی در عبارت بدون ترمز) با پیش رفتن جمله تفصیل می‌شود: «عشق و نفرت هراس آور میشوند». عشق و نفرت فاقد موضوع هستند. بنابراین وسیله نقلیه استعاری نه تنها بدون ترمز، بلکه بدون راننده است. اثرات تعدیل کننده واقعیت بیرونی، در خویشتن داری و مکث‌های مکرر در نیمه اول جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید احساس می‌شود: «واقعیت بیرونی بر روی آن ترمز می‌گذارد_ و می‌تواند مورد بررسی و شناخت قرار گیرد_، و_،در واقع …». جمله (و تجربه واقعیت درونی و بیرونی) با کند شدن به صورتی روان‌تر (و نه آرام و مرده) آشکار می‌شود. «… در واقع فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود».

وینیکات بارها و بارها در «رشد هیجانی اولیه» به موضوع توهم برمی‌گردد، هر دفعه از دیدگاهی متفاوت. او در توانایی به تصویر کشیدن آنچه که کودک می‌تواند به عنوان توهم تجربه کند، بی همتا است. برای مثال، بعدا در همین مقاله در بازگشت به این موضوع او می‌گوید برای اینکه توهم ایجاد شود: «… باید تماس ساده‌ای با واقعیت بیرونی یا واقعیت مشترک برقرار شود. این تماس باید بوسیله توهم نوزاد و ارائه دنیا برقرار شود، با لحظاتی از وهم نوزاد که در آن این دو یکسان در نظر گرفته می شوند (درحالی که هرگز اینگونه نیست)». برای اینکه چنین چیزی اتفاق بیافتد، یک نفر همیشه به دردسر می افتد (حتی زمانی که طولانی‌تر از یک ساعت به خواب می رود)، [راه فوق‌العاده ساده‌ای برای اشاره به این واقعیت که مادر بودن شغلی پر کار و پردردسر است]، تا دنیا را برای نوزاد به صورتی محدود و متناسب با نیازهایش به شکل قابل درکی درآورد (بدون پیچیدگی‌ها و هم زمانی‌های زیاد). ریتم عبارت‌هایی که این جمله را می‌سازند، نیازهایی که مادر باید در روال ساختن وهم برای کودک در نظر بگیرد روی هم انباشته می‌کند. این تلاش‌ها از طرف مادر به منزله کار شدیدی در پشت صحنه است که برای لذت بردن نوزاد روی صندلی ارکستر خود از توهم لازم است. چنین اجرایی اشاره‌ای به کار طاقت‌فرسایی که وهم را می‌سازد و از آن محافظت می‌کند ندارد.

من فکر می کنم طنز تضاد بین وهمی که از پشت صحنه دیده می شود و آنچه که از صندلی ارکستر دیده می‌شود، به هیچ وجه از دید وینیکات پنهان نبوده. موقعیت مجاور این متن (شرحی از کار مادرانه) و پاراگرافی که به دنبالش آمده (که تمام حس شگفتی و تسخیر کودک از دیدن این اجرا را نشان می‌دهد) نمی‌تواند تصادفی باشد: «موضوع وهم … که برای جلب علاقه کودک از طریق حباب‌ها، ابرها و رنگین‌کمان‌ها و همه پدیده‌های مرموز فراهم می‌شود، و همچنین علاقه نوزاد به چیزهای پف کرده، همچنین در جایی علاقه به فرآیند تنفس، که هیچ وقت تصمیم نمی‌گیرد که اول وارد شود یا خارج». من چنین بیان مقایسه‌ای را در هیچ متن تحلیلی دیگری اینطور شفاف ندیدم. کیفیت مرموزی از تجربه خیالی که در زمان انفجار کامل فانتزی توسط درک قاطع کودک از واقعیت بیرونی ممکن می‌شود.

نتیجه گیری:

وینیکات در این اولین مقاله از مقالات اصلی خود، بی سر و صدا و بی تکلف از خرد متعارف سرپیچی می‌کند، مقاله‌ای که از ابتدا وسیله‌ای برای پایان دادن است، وسیله‌ای برای انتقال داده‌های تحلیلی و ایده ها به خواننده، مانند خطوط تلفن که صدا را در قالب تکانه‌های الکتریکی و امواج صوتی منتقل می‌کنند. تجربه ما به عنوان روانکاو از ایده‌هایی که برایمان معنا پیدا می‌کنند، از زبانی که برای ساختن یا انتقال آن‌ها استفاده می‌کنیم جدایی ناپذیر است. برای برخی از روانکاوان این ایده ای است که به شدت در برابر آن مقاومت می ورزند. برای آنها سخت است قبول کنند گفتمان بین روانکاوان، چه کتبی و چه گفتاری، برای همیشه با گزارش های غیر دقیق، امپرسیونیستی -و در نتیجه گیج کننده و گمراه کننده- درباره آنچه مشاهده می شود و نحوه تفکر درباره کاری که به عنوان روانکاو انجام می دهیم، محدود خواهد ماند. برای سایر روانکاوان، جدایی ناپذیری مشاهدات و عقاید ما، از یک سو، و زبانی که ما برای بیان آنها استفاده می کنیم از سوی دیگر، هیجان انگیز است، که در آن تداخل حل ناشدنی زندگی و هنر که نه هیچ یک قبل از دیگری می آید و نه بر دیگری غالب می‌شود حفظ می‌شود. زنده بودن (که بیشتر از یک حس عملی است) همواره خلق کردن چیزی شخصی از درون خود است، خواه افکار، احساسات و حرکات بدنی، ادراکات، مکالمات باشد، یا شعرها و مقالات روانکاوانه. نوشته هیچ روانکاوی به اندازه وینیکات شاهدی بر رابطه وابستگی متقابل هنر و زندگی نیست.

* کپی فقط با ذکر منبع و “ارجاع به سایت” مجاز است.


Screenshot_20210810-172556_Pinterest.jpg
مرداد ۱۹, ۱۴۰۰

یکپارچگی ایگو در رشد کودک/ دونالد وینی کات (1962)/ ترجمه: ندا جاوید خلیلی/ ویراستاران: هلیا رهنمایی _ عادله عزتی

اصطلاح ایگو را می توان در توصیف بخشی از شخصیت رو به رشد انسان توصیف کرد که تحت شرایط مناسب، به سمت “یکپارچگی به صورت یک واحد” تمایل دارد.
در بدن یک نوزاد آنسفالیک ممکن است رویدادهایی کارکردی از جمله متمرکز کردنی ذاتی در حال وقوع باشد، رویدادهایی که اگر مغزی وجود داشت، می توانست تجارب عملکرد اید نامیده شود. می‌توان گفت که اگر مغز طبیعی در آن نوزادان وجود داشت، سازمانی از این کارکردها نیز موجود بود که می توانستیم به این سازمان واژه ایگو را اختصاص دهیم. اما بدون وجود یک دستگاه الکترونیکی، هیچ تجربه‌ای و متعاقبا ایگویی وجود نخواهد داشت.
اما کارایی اید معمولا از دست نرفته است، بلکه با تمام خصایص اش یک جا جمع آوری شده و تبدیل به تجربه ایگو می شود. بنابراین استفاده از واژه اید برای پدیده هایی که پوشیده، دسته‌بندی و تجربه نشده‌اند و نهایتا به واسطه ی عملکرد ایگو تفسیر می شوند، معقول نیست.
بنابراین در مراحل بسیار اولیه رشد کودک انسان، کارکرد ایگو باید به عنوان مفهومی جدانشدنی از وجود نوزاد به عنوان یک فرد تلقی شود. آنچه از زندگی غریزی که ممکن است جدا از کارکرد ایگو وجود داشته باشد می تواند نادیده گرفته شود، چون هنوز نوزاد وجود و هستیِ دارای تجارب نیست. هیچ ایدی قبل از ایگو وجود ندارد. تنها با این فرض می توان مطالعه ی ایگو را توجیه کرد.
اینگونه است که ایگو مدتها قبل از اینکه واژه خود معنا پیدا کند، خودش را برای مطالعه و بررسی ارائه می‌دهد. واژه خود زمانی مطرح می‌شود که کودک برای مشاهده آنچه دیگران می‌بینند یا احساس می‌کنند یا می‌شنوند و آنچه هنگام مواجهه با بدن کودک ادراک می‌کنند، شروع به استفاده از نیروی عقلش می‌کند. (مفهوم خود در این فصل مورد مطالعه قرار نمی‌گیرد.)

اولین پرسش درباره آنچه که ایگو نامیده می‌شود، این است که:
آیا ایگو از همان ابتدا وجود دارد؟ پاسخ این است که ابتدا، زمانی است که ایگو آغاز می‌شود ( پانویس: خوب است به یاد داشته باشید که سرآغاز مجموع آغازها است).

سپس سوال دوم مطرح می‌شود: آیا ایگو قوی است یا ضعیف؟ پاسخ به این سوال بستگی به مادر واقعی، و توانایی‌اش در برآورده کردن وابستگی مطلق نوزاد واقعی در ابتدای زندگیش دارد. در مرحله‌ای، پیش از آنکه نوزاد مادر را از خود جدا کند.
در ترمینولوژی من، مادر به اندازه کافی خوب می‌تواند نیازهای کودک خود را در آغاز برآورده کند و این نیازها را به اندازه‌ای خوب تأمین کند که نوزاد، وقتی از ماتریکس رابطه مادر-نوزاد خارج می شود، قادر است یک تجربه مختصر از همه توانی داشته باشد. (این باید از همه توانی ای که نامی است که به یک کیفیت احساسی داده می‌شود، متمایز شود).
مادر می تواند نیازهای نوازدش را برآورده کند به این خاطر که موقتا برای انجام یک وظیفه از خودش دست کشیده است، که آن وظیفه مراقبت از این کودک خاص است. وظیفه مادر به واسطه ی این واقعیت امکان پذیر می شود، که کودک ظرفیتی دارد که زیر سایه کارکرد ایگوی حمایتی مادر، با ابژه های ذهنی  ارتباط برقرار کند. از این نظر، کودک می تواند اینجا و آنجا، حالا و بعدا ، اما نه همه جا و به یکباره، با اصل واقعیت رو به رو شود. به این معنا که کودک حوزه‌هایی از ابژه‌های ذهنی را به همراه حیطه‌های دیگری که در آن جا مقداری ارتباط به ابژه هایی که به صورت عینی درک شده اند یا ابژه های غیر من [not-me] (نه من_ non-I) وجود دارد، حفظ می‌کند.
بین کودکی که مادرش می‌تواند این کارکرد را در ابتدای مرحله رشدش به خوبی انجام دهد، با کودکی که مادرش نمی‌تواند آن را به خوبی انجام دهد، تفاوت زیادی وجود دارد. جایی که ابدا هیچ ارزشی در توصیف این کودکان در مراحل اولیه رشدی شان به جز در رابطه با کارکرد مادر وجود ندارد. وقتی مادری به اندازه کافی خوب وجود ندارد، ایگوی نوزاد نمی‌تواند شروع به بلوغ و رشد کند و یا رشد ایگو در جنبه‌های مهم حیاتی لزوما تحریف می‌شود.
باید درک کرد که وقتی به ظرفیت سازگاری مادر اشاره می‌شود، این امر ارتباط اندکی با توانایی او در ارضای غرایز دهانی نوزاد مانند دادن غذای رضایت بخش به او دارد. آنچه در اینجا بحث می شود، به موازات چنین ملاحظه ای پیش می رود. در واقع، می توان غرایز دهانی را ارضا کرد و با چنین کاری همزمان عملکرد ایگوی نوزاد را نقض کرد، یا آن چیزی را که بعدتر از خود، که هسته ی شخصیت است، محافظت می کند. ارضای غذایی می تواند اغوا کننده و آسیب زا باشد، وقتی صحبت از کودک بدون پوشش کارکرد ایگو در میان باشد.
در این مرحله مورد بحث، نباید کودک را به عنوان فردی که گرسنه می شود، و سائق های غریزی اش ممکن است ارضا یا ناکام شوند، ببینیم. بلکه باید او را به عنوان موجود نابالغی که تمام مدت در مرز اضطرابی “غیرقابل تفکر” (unthinkable anxiety) قرار دارد، در نظر بگیریم. این اضطراب غیرقابل تفکر، بواسطه این کارکرد مهم حیاتی مادر در این مرحله دور می‌ماند، ظرفیت مادر برای قرار دادن خودش به جای کودک و فهمیدن اینکه کودک در مدیریت عمومی بدن اش و بنابراین خودش، به چه چیزهایی احتیاج دارد. عشق، در این مرحله، تنها می‌تواند مانند مرحله آخر قبل از تولد، در مراقبت بدنی نشان داده‌ شود.
“اضطراب غیرقابل تفکر” تنها چند شکل دارد که هر کدام از آنها سرنخ یکی از جنبه‌های رشد طبیعی هستند:
1) تکه تکه شدن
2) سقوط ابدی
3) نداشتن ارتباط با بدن
4) نداشتن جهت‌گیری
اینگونه درک خواهد شد که مواردی از اضطراب‌های روان پریشانه وجود دارد که از نظر بالینی، به بیماری اسکیزوفرنی یا به ظهور عنصر اسکیزوئیدی نهفته در شخصیت غیر روان‌پریش تعلق دارد.
در اینجا لازم است از ادامه این بحث خودداری کنیم تا سرنوشت کودکانی را مورد بررسی قرار دهیم که مراقبت به انداره کافی خوب را در مراحل اولیه رشد، و قبل از اینکه بتوانند من را از غیر من جدا کنند، از دست داده اند. این مسئله به دلیل درجات و انواع مختلف نقصان و کمبود مادری، یک موضوع پیچیده است. مفید است که ابتدا به موارد زیر مراجعه کنیم:
1) تحریف‌های سازمان ایگو که مبنای ویژگی‌های اسکیزوئید هستند.
2) دفاع خاصی از خود_نگهداری (self_holding) یا شکل گیری خود مراقبت‌کننده (caretaker self)، و سازمانی از یک جنبه شخصیت که کاذب است (کاذب از این جهت که آنچه نشان داده می شود، مشتق شده از جنبه فردی نیست، بلکه از جنبه مادرانه ی زوج مادر- نوزاد مشتق شده است). این دفاعی است که موفقیت آن ممکن است تهدید جدیدی برای هسته خود فراهم آورد، اگر چه این دفاع برای پنهان کردن و محافظت از این هسته خود طراحی شده است.
عواقب حمایت ناقص ایگو توسط مادر شامل موارد زیر است که می تواند به شدت فلج کننده باشد:

الف) اوتیسم یا اسکیزوفرنیای کودکانه
این گروه بالینی معروف، اختلالات ثانویه بر آسیب‌ها یا نقص‌های فیزیکی مغزی را شامل می‌شود، و همین طور درجاتی از هر نوع شکست از جزئیات بلوغ زودرس را نیز دارا می‌باشد. در برخی موارد مدرکی مبنی بر بیماری یا نقص نورولوژیکی وجود ندارد.
این یک تجربه متداول در روانپزشکی کودک است که پزشک بالینی نمی‌تواند بین تشخیص‌های نقص اولیه، بیماری لیتلِ خفیف، نارسایی روانشناختی خالص از بلوغ زودرس در کودکی با مغز سالم، یا ترکیبی از دو بیماری یا همه اینها، تصمیم گیری کند. در برخی موارد بالینی، شواهد خوبی در مورد واکنش به عدم حمایت ایگو وجود دارد. آنچه من در این فصل در حال توصیف آن هستم.

ب) اسکیزوفرنی نهفته
انواع مختلف بالینی از اسکیزوفرنی نهفته در کودکانی وجود دارد که به مثابه کودکان طبیعی هستند یا حتی ممکن است درخشش خاصی از هوش و خرد یا عملکرد زودرس نشان دهند. این بیماری در شکنندگی “موفقیت” خودش را نشان می دهد. فشار و استرس در مراحل بعدی رشد می‌تواند منجر به این بیماری شود.

ج) دفاع خود کاذب
استفاده از دفاع‌ها بخصوص دفاع خود کاذب موفق، بسیاری از کودکان را قادر می‌سازد تا به ظاهر خوب باشند ولی بالاخره وجود یک عدم موفقیت، حقیقتِ غیاب خود واقعی در صحنه را فاش می‌کند.

د) شخصیت اسکیزوئید
به طور کلی، اختلال شخصیت در این مرحله به گونه‌ای ایجاد می‌شود که یک عنصر اسکیزوئیدی در شخصیت پنهان شده باشد که در غیر اینصورت فرد سالم تلقی می شود. عنصر‌های وخیم اسکیزوئیدی که بتوانند در الگوی اختلال اسکیزوئیدیِ پذیرفته شده در فرهنگ محلی پنهان شوند، می توانند به خوبی اجتماعی شوند.
این درجات و انواع نقص‌های شخصیتی می‌تواند در بررسی‌های موارد بالینی به طور فردی، به انواع و درجه‌های مختلف شکستِ نگهداری (holding)، رسیدگی (handling) و ارائه ابژه (object-presenting) در مراحل اولیه رشدی مرتبط باشد. این امر برای انکار وجود عوامل وراثتی در نقص‌های شخصیتی نیست، بلکه به منظور تکمیل آنها در جنبه‌های مهم است.

رشد ایگو با جریان‌های مختلفی مشخص می‌شود:
1) جریان اصلی در فرآیند بلوغ می‌تواند در معانی مختلف واژه یکپارچگی جمع شود. یکپارچگی در زمان به آنچه یکپارچگی در فضا خوانده می‌شود، اضافه می‌شود.
2) ایگو بر مبنای ایگوی بدنی ساخته می شود، اما تنها زمانی خوب پیش می‌رود که شخص کودک شروع به برقرار کردن ارتباط با بدن و کارکردهای بدنی، و با پوست به عنوان غشای محدود کننده کند. من اصطلاح شخصیت سازی (personalization) را برای توصیف این فرآیند به کار برده‌ام، زیرا به نظر می‌رسد اصطلاح شخصیت زدایی (depersonalization)، در اساس به معنای فقدان پیوند محکم بین ایگو و بدن ازجمله سائق های اید و ارضاهای آن می‌باشد. (اصطلاح شخصیت ‌زدایی در خودش معنای پیچیده‌تری را در نوشته‌های روانپزشکی جمع کرده است).
3) ایگو، ارتباط با ابژه را به وجود می‌آورد. با مادرانگی به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد، کودک در معرض ارضای غریزی قرار نمی گیرد مگر در مواردی که مشارکت ایگو وجود داشته باشد. از این نظر، بحث در مورد ارضا کردن کودک نیست، بلکه اجازه دادن به او برای یافتن، پذیرش و سازش با ابژه (پستان، بطری، شیر و غیره) است.
وقتی ما سعی در ارزیابی این داریم که سِچِهای (1951) چه کاری انجام داد هنگامی که به بیمار خود در لحظه مناسب سیب داد (واقعی شدنِ نمادین )، این لحظه ی کوتاهی است که آیا بیمار سیب را خورده است یا فقط به آن نگاه کرده است یا آن را گرفته و برای خودش نگاه داشته است. نکته مهم این بود که بیمار توانست ابژه‌ای خلق کند، و سچهای کاری نکرد جز اینکه ابژه را قادر ساخت شکل سیب به خود بگیرد، پس دختر بخشی از دنیای واقعی، یک سیب، را خلق کرده بود.

به نظر می‌رسد بتوان این سه پدیده در رشد ایگو را با سه جنبه از نوزاد و مراقبت کودک مطابقت داد:
یکپارچگی (integration) با نگهداری (holding) انطباق دارد.
شخصیت سازی (personalization) با رسیدگی (handling) انطباق دارد.
ارتباط با ابژه (object relating) با ارائه ابژه (object presenting) انطباق دارد.

این انطباق ها، ما را به در نظر گرفتن دو مسئله در رابطه با ایده یکپارچگی رهنمون می سازد:

1) یکپارچگی از چه چیزی؟
مفید است به عناصر حسی حرکتی اولیه، یا موضوعات مربوط به خودشیفتگی اولیه ای فکر کنیم که یکپارچگی از آنها به وجود می‌آید. این، تمایلی به سمت حس وجود داشتن را ایجاد می کند. برای توصیف این بخش مبهم از فرآیند بلوغ، می‌توان از زبان دیگری استفاده کرد، اما اگر بخواهیم ادعا کنیم که این انسان جدید شروع به بودن کرده و شروع به جمع‌آوری تجربه‌ای کرده است که بتوان آن را شخصی خواند، باید ابتدا وجود جزئیات تخیلی از کارکرد بدنی محض را فرض کرد.
2) یکپارچگی با چه چیزی؟
همه اینها به سمت ایجاد یک خود واحد متمایل است، اما نمی توان بیش از حد تاکید کرد که آنچه در این مرحله بسیار اولیه اتفاق می‌افتد، وابسته به پوشش ایگویی است که توسط مادر از رابطه ی مادر-نوزاد حاصل شده است.
می‌توان گفت که اگر مادر، به اندازه کافی ایگوی کودک را کاور کند (به لحاظ اضطراب‌های غیرقابل تفکر)، انسان جدید را قادر می‌سازد تا شخصیتی براساس الگویی از استمرار تداوم در بودن (going-on-being) بسازد. همه ناکامی‌ها (که می‌توانند اضطرابی غیرقابل تفکر ایجاد کنند)، موجب واکنش نوزاد می‌شود و این واکنش، تداوم در بودن را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اگر واکنشی که مختل کننده ی تداوم در بودن است دائما تکرار شود، الگوی چندپارگیِ بودن (fragmentation of being) ایجاد خواهد شد. نوزادی که الگویش یکی از انواع چندپارگی های مسیرِ پیوسته ی بودن است، یک وظیفه تکاملی دارد که آن تقریبا از آغاز مرحله رشدی در جهت آسیب شناختی روانی قرار دارد. بنابراین ممکن است یک عامل خیلی ابتدایی (در ساعت‌ها یا روزهای اولیه زندگی)، در سبب شناسی بی‌قراری، پرتحرکی، و بی‌توجهی (که بعدا به عنوان ناتوانی در تمرکز شناخته شد)، وجود داشته باشد.
در اینجا بیان این نکته ضروری است که عوامل بیرونی هرچه باشند، این دیدگاه فرد ( فانتزی او) از عوامل بیرونی است که اهمیت دارد. به هر حال درکنار این موضوع، لازم به یاد آوری است که مرحله‌ای وجود دارد قبل از اینکه فرد، غیر-من را پس بزند. در این مرحله بسیار اولیه، هیچ عامل بیرونی وجود ندارد و مادر بخشی از کودک است. در این مرحله، الگوی نوزاد شامل تجربه‌اش از مادر است، همان طور که مادر در واقعیتِ شخصی خودش است.
به نظر می‌رسد نقطه مقابل یکپارچگی، گسستگی (disintegration) باشد. این تا حدی می‌تواند درست باشد. در اصل، نقطه مقابل یکپارچگی، مستلزم واژه ای مثل عدم یکپارچگی (unintegration) است. آرامش برای نوزاد به معنای عدم احساس نیاز به یکپارچگی است، کارکرد حمایتی ایگو مادر برای نوزاد کافی است. درک وضعیت های بدون تحریک کودک، نیاز به فهم بیشتری در این تئوری دارد.

اصطلاح گسستگی یا دیس اینتگریشن، برای توصیف یک دفاع پیچیده استفاده می‌شود، دفاعی که محصول فعالِ بی نظمی در دفاع علیه عدم یکپارچگی (آن اینتگریشن) در غیاب ایگوی حمایتی مادرانه است. به بیان دیگر، دیس اینتگریشن، دفاع در برابر اضطرابی قدیمی یا غیرقابل تفکر است که ناشی از شکست در نگهداری (holding)، در مرحله وابستگی مطلق (absolute dependence) است. بی نظمیِ دیس اینتگریشن، ممکن است به اندازه غیرقابل اطمینان بودن محیط، بد باشد، اما مزیت آن این است که توسط کودک آفریده می‌شود و بنابراین غیرمحیطی است، و در محدوده همه توانی کودک است. از نظر روانکاوی این قابل تحلیل است، در حالی که اضطراب‌های غیرقابل تفکر این گونه نیستند.
یکپارچگی، با کارکرد نگهداری محیط ارتباط تنگاتنگی دارد. دستاورد یکپارچگی، تشکیل یک واحد است. ابتدا “من” پدید می‌آید که مشتمل است بر اینکه: “هرچیز دیگری، غیر از من است”. بعد این می آید: “من هستم، من وجود دارم، من تجربه‌ها را جمع‌آوری می‌کنم و خویش را غنی می‌سازم و با غیر-من (دنیای حقیقی از واقعیت مشترک) تعامل درون فکنانه و برون فکنانه برقرار می‌کنم”. سپس: “وجود من توسط کسی دیده و فهمیده می شود.” اضافه می‌شود، و حتی بیشتر، می‌توان اضافه کرد: “من شواهدی که برای به رسمیت شناخته شدن هستی ام نیاز دارم را در اختیار می گیرم (همانطور که چهره در آینه دیده می‌شود)”.
در شرایط مطلوب، پوست بدن، مرزی برای من و غیر-من می‌شود. به عبارتی دیگر، روان در تن زندگی کرده و زندگی روان- تنی فرد آغاز می‌شود.
استقرار حالتی از “من هستم”، همراه با دستیابی انسجام یا نیروی درونی روان – تنی، وضعیتی را شکل می‌دهد که با اضطراب خاصی همراه است و آزار و اذیت از آن انتظار می‌رود. این واکنش آزار و اذیت، بخش ذاتیِ ایده پس زدن “غیر-من”  است، که با محدودیت واحدِ خود در بدن، با پوست به عنوان پوششی محدود کننده همراه است.
در انواعی از بیماری‌های روان- تنی، به لحاظ نشانه شناسی، سماجتی بر تعامل روان و تن وجود دارد. این امر به عنوان دفاعی در برابر تهدید از دست دادن پیوند روان–تنی یا در برابر شکلی از شخصیت زدایی حفظ می‌شود.
رسیدگی (handling)، توصیف کننده ی تدارکاتِ محیطی ای است که با ایجاد مشارکت روان–تنی مطابقتی نسبی دارد. در غیاب رسیدگی فعالانه و سازگار به اندازه کافی خوب، وظیفه مشارکت از درون احتمالا سخت می شود، در واقع ممکن است ثابت شود که ایجاد مشارکت رابطه بین روان و تن در اینگونه رشد، ممکن نیست به درستی برقرار شود.
پیدایش ارتباط با ابژه پیچیده است. آن رابطه نمی‌تواند اتفاق بیفتد مگر در شرایط محیطی ای که ارائه ابژه به گونه‌ای انجام شود که کودک ابژه را خلق کند. این الگو بدین ترتیب است: کودک انتظار مبهمی را که منشا آن در یک نیاز فرموله نشده است، به وجود می‌آورد. مادر سازگار، یک ابژه یا ترفندی ایجاد می کند که نیازهای کودک را برآورده کند. بنابراین کودک شروع به نیاز به همان چیزی می کند که مادر ارائه می‌دهد. به این ترتیب، کودک احساس اطمینان می‌کند که قادر به خلق ابژه‌ها و دنیای واقعی است. مادر یک زمان کوتاهی به کودک می‌دهد که در آن، همه توانی موضوع تجربه اش شود. باید تاکید شود که منظور من در اشاره به پیدایش ارتباط با ابژه، ارضاء اید و ناکامی آن نیست. من به پیش شرط‌های درونی و بیرونی کودک اشاره می کنم. شرایطی که در آن از تغذیه ارضاکننده ی پستان مادر (یا واکنش به ناکامی و محرومیت از آن )، تجربه ی ایگو حاصل می شود.

خلاصه و جمع بندی
هدف من بیان کردن مهم‌ترین بخش مفهوم پیدایش ایگو است. من از مفهوم یکپارچگی ایگو و جایگاه آن در شروع رشد هیجانی کودک استفاده می کنم. کودکی که تمام مدت از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و به سوی استقلال در حرکت است. من همچنین آغاز ارتباط با ابژه را در چارچوب تجربه و رشد کودک پیدا می‌کنم.
به علاوه ، من سعی می کنم اهمیت محیط واقعی در مراحل اولیه رشد یعنی پیش از جدایی من از غیر-من را ارزیابی کنم. من قدرت ایگوی کودکی که حمایت ایگو را از رفتار سازگارانه واقعی مادر یا از عشق او دریافت می‌کند را با ضعف ایگوی کودکی که در مراحل بسیار ابتدایی رشد در کمبود و نقصان شرایط محیطی قرار دارد، مقایسه می‌کنم.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20210202_185425.jpg
بهمن ۱۴, ۱۳۹۹

نقش آینه ای مادر و خانواده در رشد کودک/ نوشته دونالد وینیکات 1971/ ترجمه ندا جاوید خلیلی/ ویراستار: عادله عزتی

در رشد هیجانی فردی ، چهره مادر پیش سازه آینه می باشد. من میخواهم به جنبه طبیعی این موضوع و همچنین آسیب شناسی روانی آن اشاره کنم.

مقاله “مرحله آینه ای” (1949) ژاک لاکان، مرا بی شک در این خصوص تحت تاثیر قرار داده است. او به استفاده از آینه در شکل گیری ایگو هر فرد اشاره می کند. به هر حال، لاکان به آینه از منظر چهره مادر به گونهای که من میخواهم به آن بپردازم، فکر نمیکند.

من در اینجا فقط به نوزادانی که بینایی دارند اشاره می کنم. کاربرد گسترده تر این ایده برای نوزادانی با بینایی ضعیف یا نابینا، تا زمان بیان موضوع اصلی باید کنار گذاشته شود. توضیح ساده عبارت است از اینکه: در مراحل اولیه رشد هیجانی نوزاد انسان، محیطی که در واقع هنوز از نوزاد توسط خودش جدا نشده است، نقش حیاتی ایفا می کند. به تدریج جدایی “غیر_من” از من اتفاق میافتد که سرعت آن با توجه به نوزاد و محیط متفاوت می باشد. تغییرات عمده، در جدایی کودک از مادری که به عنوان یک جزء محیطی به صورت عینی درک می شود (objectively perceived)، اتفاق می افتد. اگر هیچ فردی به عنوان مادر وجود نداشته باشد، کار رشدی نوزاد بی نهایت پیچیده می شود.

اجازه دهید کارکردهای محیطی را به طور خلاصه بیان کنم. این کارکردها شامل موارد زیر است:

1- دربرگیری Holding

2- رسیدگی Handling

3- ارائه ابژه Object-presenting

یک نوزاد ممکن است صرفا به این تدارکات محیطی پاسخ دهد، اما نتیجه وجود این عوامل در یک کودک بلوغ شخصی حداکثری او است. با توجه به واژه بلوغ در این مرحله من قصد دارم معانی مختلف این واژه از قبیل یکپارچگی، رابطه متقابل روان تنی و ارتباط با ابژه را درآن بگنجانم.

با این پیش فرض، نوزادی به طور رضایت بخش مورد نگهداری و رسیدگی قرار خواهد گرفت که با ابژه ای رو به رو شود که تجربه همه توانی کودک را که حق طبیعی اوست نقض نکند. نتیجه این امر می تواند این باشد که کودک قادر به استفاده از ابژه می شود و احساس میکند که آن ابژه یک ابژه ذهنی (subjective object) و خلق شده توسط کودک است.

همه اینها به آغاز رشد تعلق دارد و پیچیدگی های عظیمی که باعث رشد هیجانی و روانی نوازد و کودک می شود بسیار فراتر اینهاست1.

اکنون، کودک در برخی از مواقع نگاهی به اطراف می اندازد. شاید نوزادی که از سینه شیر میخورد به پستان نگاه نکند. در این حالت نگاه کردن به چهره مادر محتمل تر است (گاف، 1962). کودک آنجا چه میبیند؟ برای رسیدن به این پاسخ، ما باید از تجربیاتمان با بیماران روانکاوی استفاده کنیم که به وقایع خیلی اولیه رشدی برمیگردند و با این حال میتوانند تجاربشان کلامی کنند (زمانی که آنها احساس کنند میتوانند چنین کاری کنند)، بدون اینکه ظرافت آنچه که پیش کلامی، کلامی نشده و غیرقابل کلامی شدن (مگر در شعر) است را دست کم بگیریم.

کودک چه می بیند وقتی که به صورت مادر می نگرد؟ من معتقدم که به طور معمول، آنچه کودک میبیند خودش است، به عبارت دیگر، مادر در حال نگاه کردن به کودک است و آنچه به نظرش میرسد با آنچه میبیند مرتبط است. همه اینها خیلی بدیهی تلقی می شود. من میخواهم این امر که توسط مادرانی که از نوزادان خود به خوبی مراقبت می کنند به خوبی انجام میشود، بدیهی تلقی نگردد. من می توانم دیدگاهم را با ارجاع مستقیم به مورد نوزادی که مادرش خلق و خوی خودش را یا بدتر ازآن، خشکی دفاع هایش را به کودک منعکس می کند، بیان کنم. در چنین موردی نوزاد چه می بیند؟

البته در موارد نادری که مادر نمی تواند هیچ پاسخی به کودک بدهد نمی توانیم چیزی بگوییم. با این حال، کودکان زیادی هستند که تجربه طولانی از پس نگرفتنِ آنچه میدهند را دارند. آنها نگاه میکنند و خودشان را نمیبینند. این حالت نتایجی را در پی دارد. نخست، ظرفیت خلاقیت کودک شروع به تضعیف شدن میکند و آنها به طرق مختلف دنبال راه های دیگری برای بازگرداندن چیزی از خودشان از سمت محیط هستند. آنها ممکن است با روش های دیگر موفق به این کار بشوند و نوزادان نابینا نیاز دارند بتوانند انعکاس خودشان را از طریق حس های دیگر به غیر از حس بینایی بدست آورند. در واقع، مادری که صورتش ثابت است ممکن است بتواند به روش های دیگری پاسخ دهد. اکثر مادران می توانند در زمانی که کودک مشکلی دارد یا پرخاشگر می شود و به ویژه هنگامی که بیمار است، به او پاسخ دهند. دوم ، کودک به این عقیده می رسد که زمانی نگاه می کند، آنچه که می بیند چهره مادر است. چهره مادر دیگر آینه نیست. بنابراین ادراک حسی جای تصور را می گیرد، ادراک حسی جای چیزی را میگیرد که میتواند آغاز مبادله مهمی با دنیا باشد، فرآیندی دو طرفه که غنی سازی خود با کشف معنای چیزهای دیده شده در دنیا جایگزین می شود [کودک به جای غنی ساختن تجربه خویش، درگیر پیدا کردن معنای چیزهایی که می بیند می شود].

طبیعتا، در این طرح مراحل میانه ای نیز وجود دارد. برخی از نوزادان امید خود را کاملا از دست نمی دهند و ابژه را با دقت نگاه می کنند و هرکاری را که ممکن است انجام می دهند تا در ابژه معنایی که باید ببینند را بیابند فقط اگر چنین معنایی قابل حس کردن باشد. بعضی از نوزادان که با این قصور نسبی مادرانه رو به رو می شوند، دقیقا همانطور که ما آب و هوا را رصد میکنیم، با نگاه کردن به چهره متغیر مادر، برای پیش بینی خلق و خوی مادر تلاش می کنند. کودک به سرعت یاد می گیرد که پیش بینی کند: ” الان می توانم خلق مادر را فراموش کنم و خودانگیخته باشم، اما هر زمان چهره مادر ثابت شود یا خلقش چیره گردد، نیازهای شخصی خودم را باید کنار بگذارم در غیر این صورت خود مرکزی ام ممکن است مورد توهین واقع شود.”

در اینجا لازم است به کاکرد آسیب شناسی این موضوع بپردازم. قابل پیش بینی است که در این حالت کودک دچار شک و تردید بوده و ظرفیت کودک برای اجازه دادن به وقایع محدود می شود. این تهدیدی از آشفتگی را به همراه می آورد و کودک به شکلی دفاعی یا عقب نشینی می کند، یا اینکه تنها به منظور ادراک حسی، نگاه می کند. کودکی که اینگونه با او رفتار شده باشد، با سردرگمی در مورد آینه ها و آنچه آینه به او باید ارائه دهد، پرورش خواهد یافت. در صورتیکه چهره مادر بدون واکنش باشد، آینه چیزی می شود که باید به آن نگاه کرد اما نباید درون آن را نگریست.

برای بازگشت به روند طبیعی رشد، زمانی که یک دختر معمولی به دقت صورتش را در آینه بررسی می کند، او به خود اطمینان می دهد که تصویر مادر آنجاست و مادر می تواند او را ببیند و مادر رابطه نزدیک و هماهنگی با او دارد. شواهدی وجود دارد که هنگامی که دختران و پسران در مرحله خودشیفتگی ثانویه دنبال فرد زیبایی می گردند که عاشقش شوند، پیش از این شک و تردید در مورد عشق و توجه ادامه دار مادرشان در آنها رخنه کرده است. بنابراین مردی که عاشق “زیبایی” می شود کاملا متفاوت از مردی است که عاشق دختری می شود و احساس می کند او زیباست و می تواند آنچه او را زیبا کرده است را ببیند.

من سعی نخواهم کرد تا ایده خودم را تحمیل کنم، اما در عوض چند مثال خواهم آورد تا ایده ای که ارائه میدهم توسط خواننده قابل استفاده باشد.

نمونه اول

ابتدا به خانمی اشاره خواهم کرد که یکی از آشنایان من است، او ازدواج کرده و سه فرزند پسر را به خوبی بزرگ کرده است. او همچنین همسر حمایتگری برای شوهرش بود که کار خلاقانه و مهمی داشت. در پشت صحنه، این خانم همیشه نزدیک به افسردگی بود. هر روز صبح با حالتی از ناامیدی از خواب بیدار می شد که زندگی زناشویی اش را به طور جدی مختل می کرد و او هیچ کاری در این خصوص نمی توانست انجام دهد. او افسردگی فلج کننده اش را هر روز درآخرین لحظات برخاستن و بیدار شدن از خواب و شستن خودش و لباس پوشیدنش حل می کرد، او می توانست “صورتش را بپوشاند”. حالا او احساس نوتوانی می کرد و می توانست با دنیا رو به رو شود و مسئولیت های خانواده اش را به عهده بگیرد. این فرد فوق العاده باهوش و مسئول، سرانجام به این بداقبالی با ایجاد یک حالتی از افسردگی مزمن که درنهایت به یک اختلال جسمی مزمن و فلج کننده تبدیل شد، واکنش نشان داد.

در اینجا یک الگوی تکراری وجود دارد، که به راحتی با تجربه بالینی یا اجتماعی هر کسی مطابقت می کند. آنچه در این کیس مشاهده کردیم، صرفا اغراق آمیزکردن آنچه که طبیعی است بود. اغراق، کار آینه را برای جلب توجه و تایید می کند. این خانم مجبور بود مادر خودش باشد. شاید اگر او دختری داشت، خیالش راحت می شد. ولی شاید دخترش از اینکه وظیفه داشت تا تردید مادر خود را نسبت به اینکه دید مادرش به او چیست اصلاح کند، رنج می برد.

خواننده ممکن است در این لحظه به یاد فرانسیس بیکن بیافتد. من در اینجا به بیکنی اشاره نمی کنم که گفت: “چهره زیبا یک ستایش خاموش است” و “این بهترین بخش از زیبایی است، که یک تصویر نمی تواند آن را بیان کند”، بلکه در اینجا به بیکن به عنوان هنرمند خشمگین، ماهر و چالش برانگیز زمانه مان اشاره می کنم که نقاشی صورت انسان را به طور قابل ملاحظه ای تحریف می کند. از دیدگاه این فصل، فرانسیس بیکن امروزی، خود را در چهره مادرش می بیند اما با کمی پیچ و تاب در او یا مادرش که هم ما و هم خودش را دیوانه می کند. من چیزی در مورد زندگی شخصی این هنرمند نمی دانم و او را به این خاطر وارد بحث کردم که او روشش را به هر بحث امروزی درباره چهره و خود(self) تحمیل می کند. چهره های نقاشی شده بیکن به نظرم از تصویر واقعی آن ها فاصله زیادی دارند؛ وقتی به چهره هایی که او کشیده است نگاه می کنم، به نظرم می رسد که او به طرز دردناکی در تقلای دیده شدن است که پایه و اساسی برای نگاه خلاقانه است.

من متوجه شدم با مسلم فرض کردن یک فرآیند تاریخچه ای (در هر فرد) که به دیده شدن وابسته است، ادراک حسی (perception) را به تصور (apperception) پیوند زده ام:

وقتی نگاه می کنم یعنی دیده شده ام، پس من وجود دارم.

اکنون می توانم از پس نگاه کردن و دیدن برآیم.

حالا من خلاقانه نگاه می کنم و آنچه را که تصور می کنم ادراک نیز می کنم.

در حقیقت، من مراقبم که چیزی را که نباید دیده شود نبینم (مگر اینکه خسته شوم).

نمونه دوم

بیماری گزارش می دهد: ” من دیشب به کافی شاپی رفتم و در آنجا دیدن شخصیت های مختلف مرا مجذوب کرد”. او برخی از این شخصیت ها را توصیف کرد . در حال حاضر این بیمار ظاهر چشمگیر وجذابی دارد و اگر او قادر به استفاده خودش بود ، می توانست عضو اصلی در هر گروهی باشد. من پرسیدم: ” کسی به تو نگاه کرد؟”، او می توانست تصور کند که توجه افرادی را به خود جلب کرده، اما او با خودش مردی را به عنوان دوستش به آنجا برده بود بنابراین می توانست احساس کند که به خاطر آن مرد بود که مردم به او آن طور نگاه می کردند.

از اینجا به بعد من و این بیمار با هم توانستیم یک بررسی مقدماتی در خصوص دوران کودکی و تاریخچه اولیه بیمار از نظر دیده شدن به گونه ای که او احساس کند وجود دارد انجام دهیم. در واقع بیمار در این مورد تجربه اسفناکی داشته است.

پس از آن، این موضوع در انواع موضوعات دیگر گم شد، اما به نوعی تمام تحلیل این بیمار در هر لحظه از زمان، حول و حوش موضوع دیده شدن آنچه که واقعا بود، می چرخید؛ و اکثر مواقع، دیده شدن حقیقی، به شکل ظریفی، اصلی ترین موضوع در درمان او بود.

این بیمار مانند کسی که نقاشی و هنرهای بصری را مورد قضاوت قرار می دهد، به شدت روی زیبایی حساس بود. و هرگونه کمبود زیبایی، شخصیت او را دچار عدم یکپارچگی می کرد، به طوریکه او کمبود زیبایی را با احساس زشت و وحشتناک بودن خودش مرتبط می دانست. (عدم یکپارچگی یا شخصیت زدایی)

نمونه سوم

من یک مورد پژوهشی دارم. خانمی که دوره روانکاوی خیلی طولانی مدت داشته است. این بیمار در اواخر زندگی به احساس واقعی بودن رسید. فرد منفی باف ممکن است بگوید: چه فایده؟ اما خود بیمار احساس می کند ارزشش را داشته است، و من خودم چیزهای زیادی از آنچه در مورد پدیده های اولیه می دانم را از طریق او آموخته ام.

این تحلیل یک واپس روی عمیق و جدی به سمت وابستگی نوزادی را شامل شد. تاریخچه محیطی او از بسیاری جهات به شدت آشفته بود، اما من در اینجا به بررسی تاثیر افسردگی مادرش بر او می پردازم. این موضوع بارها و بارها مورد بررسی قرار گرفت، و من به عنوان یک روانکاو مجبور شدم به شکلی جایگزینِ این مادر شوم تا بیمار بتواند به عنوان یک فرد شروع به کار کند2.

همین الان که نزدیک پایان کارم با او هستم، بیمار پرتره ای از پرستارش را برایم ارسال کرده است. من از قبل پرتره مادرش را داشتم و با خشکی دفاع های مادرش آشنایی زیادی دارم. در طول تحلیل مشخص شد که این مادر (طبق گفته بیمار) پرستار افسرده ای را انتخاب کرده بود تا برای او کار کند به طوری که بتواند از فقدان کامل ارتباط با بچه ها جلوگیری کند. یک پرستار سرزنده به طور خودکار می تواند فرزندان را از یک مادر افسرده بدزدد.

این بیمار دچار فقدان اشتیاق به چهره است. اشتیاقی که در بسیاری از زنان وجود دارد. او مطمئنا هیچ مرحله ای از نوجوانی از خودآزمایی را در آینه نداشته است و اکنون او فقط به آینه نگاه می کند تا به خودش یادآوری کند که “شبیه یک عجوزه پیر” است (به گفته خود بیمار).

همین هفته این بیمار تصویری از چهره من را بر روی جلد کتابی پیدا کرد. و برایم نوشت که او به نسخه بزرگتری از عکس احتیاج دارد تا بتواند خطوط و تمام ویژگی های این “منظره باستانی” را ببیند. من تصویر را فرستادم (او دور از من زندگی می کند و در حال حاضر گاهی اوقات او را میبینم) و در همان موقع به او تفسیری بر مبنای آنچه که می خواهم در این فصل بگویم ارائه دادم.

این بیمار فکر می کرد که او صرفا در حال دستیابی به پرتره مردی بود که کارهای زیادی برای او انجام داده است (و من انجام می دهم). اما آنچه که او احتیاج داشت تا به او گفته شود این بود که خطوط چهره من برخی ویژگی هایی را داشت که برای او یادآور خشکی چهره مادر و پرستارش بود.

من مطمئنم که دانستن این نکته در مورد چهره و تفسیر کردن جستجوی بیمار برای چهره ای که می توانست خودش را در او ببیند مهم بود و اینکه همزمان متوجه شوم که خطوط چهره من در تصویر، خشکی مادرش را برای او دوباره زنده کرده است.

در حقیقت این بیمار چهره کاملا خوبی داشت و زمانی که نسبت به چهره اش حس خوبی داشت، یک فرد فوق العاده دلسوز و همدرد می شد. او می تواند برای مدت محدودی به خودش اجازه دهد تا درگیر امور دیگران و مشکلاتشان باشد. چقدر معمولا این ویژگی مردم را فریب داده است که فکر کنند او فردی است که می توان به او تکیه کرد! واقعیت این است که لحظه ای که بیمارم احساس می کند مخصوصا در افسردگی فردی خودش درگیر شده است، به طور خودکار کناره می گیرد و در رختخواب با یک بطری آب گرم حلقه میزند و از روح خودش مراقبت می کند. فقط در اینجاست که او آسیب پذیر می شود.

نمونه چهارم

بعد از نوشتن همه اینها ، بیماری در ساعت تحلیل مطالبی را بیان کرد که ممکن است مبنای این چیزی باشد که می نویسم. این خانم با مرحله استقرار خودش به عنوان یک فرد درگیر بود. در طی این ساعت خاص، او به جمله ای اشاره کرد و گفت”آینه، آینه روی دیوار و غیره. سپس او گفت: “آیا ترسناک نیست که کودک به آینه نگاه کند و چیزی در آن نبیند!”

بقیه مطالب مربوط به محیطی بود که زمانی که او کودک بود توسط مادرش ایجاد شده بود، تصویر مادری که به جای اینکه به طور فعالانه در رابطه مثبت با کودک مشغول باشد، در حال صحبت کردن با فرد دیگری است. مفهوم در اینجا این بود که کودک به مادر نگاه می کند و می بیند که او با فرد دیگری مشغول صحبت است. سپس بیمار توضیح داد که علاقه به نقاشی های فرانسیس بیکن علاقه دارد و شک داشت که آیا به من کتابی درباره این هنرمند قرض بدهد یا نه. او به جزئیاتی در کتاب اشاره کرد. فرانسیس بیکن می گوید که “دوست دارد روی نقاشی هایش شیشه باشد تا وقتی مردم به تصویر نگاه می کنند آنچه که می بینند تنها یک نقاشی نباشد در واقع بتوانند خودشان را هم ببینند”.

بعد از این، بیمار درباره “استادیومی از آینه” صحبت کرد به این خاطر که او از کار لاکان آگاه بود، اما او قادر نبود با پیوندی که من بین آینه و چهره مادر برقرار می کنم، ارتباط برقرار کند. این وظیفه من نبود که این پیوند را برای بیمارم در این جلسه پیدا کنم زیرا این بیمار اساسا در مرحله کشف چیزها برای خودش بود، تفسیر زودرس در چنین شرایطی خلاقیت بیمار را از بین می برد و این به فرایند بلوغ آسیب می زند. این موضوع در تحلیل این بیمار اهمیت خود را حفظ می کند، هرچند به صورت مبدل در موارد دیگر ظاهر شود.

این نگاه اجمالی، به ما کمک می کند بفهمیم که چگونه نگاه نوزاد و کودک به مادر، و متعاقب آن نگاه به آینه، با شکلی از نگاه به تحلیل و موضوعات وابسته به رواندرمانی مرتبط می شود. روان درمانی تعبیر و تفسیرهای مناسب وهوشمندانه نیست، بلکه به طور کلی یک فرآیند طولانی مدت است از بازگرداندن آنچه بیمار با خود به این جلسات می آورد. این یک مشتق پیچیده از چهره ای است که آنچه در آنجا دیده می شود را منعکس می کند. من دوست دارم کارم را اینگونه ببینم، و فکر کنم که اگر این را به قدر کافی خوب انجام دهم، بیمار خودش را پیدا خواهد کرد و قادر خواهد بود که وجود داشته باشد و احساس واقعی بودن کند. احساس واقعی بودن چیزی بیشتر از موجود بودن است؛ و آن پیدا کردن راهی به سوی وجود داشتن به عنوان خود و برقراری ارتباط با ابژه ها به عنوان یک فرد، و داشتن خودی است که بتواند برای آرامش به آن عقب نشینی کند. اما من نمی خواهم این تصور را ایجاد کنم که من فکر می کنم منعکس کردن آنچه بیمار به همراه خود می آورد، کار آسانی است. این کار آسان نیست و از لحاظ هیجانی و عاطفی خسته کننده است. اما ما به پاداش خود می رسیم. حتی اگر بیماران بهبود پیدا نکنند، آنها از ما به خاطر دیدن شان همان طور که هستند سپاسگزار خواهند بود و این رضایت و خرسندی عمیقی را برای ما می آورد.

اهمیت نقش مادر در انعکاس “خود” کودک به او در بحث کودک وخانواده ادامه میابد. به طور طبیعی، همان طور که کودک رشد می کند، فرایندهای بلوغ پیچیده تر می شود و هویت ها زیاد می شوند، کودک به انعکاس خود از چهره مادر و پدر و دیگرانی که روابط والدینی یا خواهر و برادری دارند کمتر و کمتر وابسته می شود (وینیکات ، a1960). با این وجود ، هنگامی خانواده سالم است، و مراقبت مستمر برای یک بازه زمانی وجود دارد، هر کودکی از اینکه بتواند خودش را در نگرش اعضا خانواده یا در نگرش خانواده به عنوان یک کل ببینید، سود می برد. ما می توانیم آینه های واقعی موجود در خانه و فرصت هایی که کودک بدست می آورد تا والدین و دیگران و خود را در آنها ببیند را شامل تمام این ها بکنیم . با این حال باید درک شود که آینه واقعی عمدتا به معنای مجازی آن دارای اهمیت است.

این می تواند یکی از راه های بیان سهمی باشد که یک خانواده می تواند در رشد شخصیت و غنی سازی هر یک از اعضای خودش داشته باشد.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20201205_130537-1.png
آذر ۱۵, ۱۳۹۹

رشد هیجانی اولیه/ نوشته: دونالد وودز وینیکات ۱۹۴۵ / مترجم: فاطمه حبیبی/ ویراستار: عادله عزتی

در ابتدا باید درباره موضوعی که برای بحث انتخاب کرده ام شفاف باشم که موضوع بسیار گسترده ایست. تمام کاری که من میتوانم انجام دهم یک شرح مقدماتی شخصی است، چیزی مشابه نوشتن فصل مقدمه ی کتاب.
قصد ندارم در ابتدای بحثم تاریخچه ای ارائه دهم تا چگونگی رشد این ایده در ذهنم را از درون تئوری های دیگران نشان دهد، چرا که ذهن من اینگونه کار نمی کند. چیزی که اتفاق افتاده جمع کردن داده ها از اینجا و آنجا، ته نشینی تجارب بالینی از درون تئوری های خودم است. شاید این شیوه به خوبی سایر شیوه ها باشد.
مسئله ای که درباره رشد هیجانی اولیه وجود دارد این است که به خوبی آن را نمی شناسیم و شاید نقد درستی باشد که این بحث باید پنج یا ده سال به تعویق بیفتد. از سوی دیگر حقیقت این است که این بدفهمی ها به طور ثابت در نشست های علمی جامعه روانکاوی تکرار می شود و شاید همین حالا بشود آنقدری بدانیم که از برخی بدفهمی ها جلوگیری کند.
من با توجه به علاقه اصلی ام که کار با کودک و نوزاد است، تصمیم گرفتم که باید در روانکاوی بر روی سایکوز مطالعه کنم. حدود دو جین بیمار بزرگسال سایکوتیک داشته ام و نصف آنها نسبتا به طور گسترده روانکاوی شده اند. این اتفاق طی دوران جنگ جهانی دوم افتاد و من می توانم بگویم به ندرت متوجه حملات می شدم، چرا که تمام وقت درگیر آنالیز بیمارانی بودم که به طرز دیوانه کننده ای نسبت به بمب ها، زلزله و سیل بی اعتنا هستند.
در نتیجه ی این کار، فرصتی عالی برای برقراری ارتباط و تنظیم تئوری های فعلی داشتم، و شاید این مقاله بتواند شروع خوبی به حساب آید.

I
در ابتدا باید مسیر را مشخص کنم. اجازه دهید ابتدا انواع مختلف روانکاوی را شرح دهم. می شود روانکاوی را با یک بیمار مناسب انجام داد که تقریبا منحصر می شود به روابط شخصی آن فرد با دیگران همراه با فانتزی های هشیار و ناهشیاری که این روابط را غنی تر و پیچیده تر می کند. این شکل اصلی روانکاوی است. طی دو دهه گذشته به ما نشان داده شده که چگونه توجه مان به فانتزی را گسترش دهیم و تا چه میزان فانتزی خود بیمار درباره ی سازمان درونی اش و ریشه ی آن در تجارب غریزی اهمیت دارد. به علاوه می دانیم در موارد مشخص، این فانتزی های بیمار درباره سازمان درونی اش است که اهمیت حیاتی دارد، در نتیجه، تحلیل افسردگی و دفاعهای فرد در برابر آن نمی تواند به تنهایی به روابط بیمار با آدم های واقعی و فانتزی هایش درباره آن ها مربوط دانسته شود. این تاکید جدید بر فانتزی های بیمار درباره ی خودش، حوزه ی گسترده ی آنالیز هیپوکندریا را آغاز کرد که در آن فانتزی بیمار درباره دنیای درونی خودش شامل فانتزی ای می شود که درون بدن او جای گرفته است. در روانکاوی ما توانستیم تغییراتی کیفی در دنیای درونی بیمار نسبت به تجارب غریزی اش ایجاد کنیم. کیفیت این تجارب غریزی به عنوان خوب و بد در نظر گرفته می شود.

این روند پیشرفت طبیعی روانکاوی بود که شامل درک جدیدی است ولی تکنیک جدیدی ندارد. این امر به سرعت منجر به مطالعه و تحلیل روابط اولیه تر شد و این مسئله ایست که می خواهم در این مقاله به آن ها بپردازم. وجود روابطی حتی اولیه تر با ابژه هرگز مورد تردید نبوده است.
من گفته ام هیچ تغییری در تکنیک فروید برای گسترش روانکاوی برای کار با افسردگی و هیپوکندریا لازم نیست. طبق تجربه من، همین تکنیک می تواند ما را به سمت عناصر ابتدایی تر سوق دهد، البته به شرطی که تغییرات وضعیت انتقال که ذاتی این کار است را در نظر بگیریم.
منظور من از این گفته آن است که بیماری که نیاز به تحلیل دوسوگرایی در روابط واقعی اش دارد، نسبت به یک بیمار افسرده فانتزی متفاوتی از روانکاو و کار او دارد. در مورد اول بیمار تصور می کند کار روانکاو از روی عشق است و نفرت باید به چیزهای نفرت انگیز منحرف شود. بیمار افسرده از روانکاو خود این درک را دارد که کار روانکاو تا حدی تلاش برای مقابله با افسردگی خودش (خود روانکاو) است، یا باید بگویم بخاطر احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب در عشق خودش (خود روانکاو) است. برای پیشرفت بیشتر در این راستا، بیماری که با توجه به روابط ابژه بدوی و predepressive درخواست کمک می کند، نیاز دارد روانکاوش بتواند عشق و نفرت همزمان و جابجا نشده به بیمارش را ببیند. در این موارد، پایان جلسه، پایان روانکاوی، قوانین و مقررات، این ها همه به عنوان بیانات مهم نفرت برداشت می شوند، همانگونه که تفسیرهای خوب، بیانات عشق و نمادی از مراقبت و غذای خوب هستند. این موضوع می تواند به صورت گسترده و مفید توسعه یابد.
II
قبل از اینکه مستقیما به رشد هیجانی اولیه بپردازم، باید این نکته را نیز روشن کنم که تحلیل این روابط اولیه تنها به عنوان بسطی از تحلیل افسردگی می تواند انجام شود. مسلم است که این نوع روابط اولیه زمانی که در کودکان و بزرگسالان ظاهر می شود، در راستای واپس روی در درک کلاسیک به عنوان فرار از مشکلات ناشی از مراحل بعدی رشد است. برای یک دانشجوی روانکاوی لازم است ابتدا کار کردن با دوسوگرایی در روابط خارج از درمان و سرکوب ساده را فرابگیرد و سپس توانایی خود را در تحلیل فانتزی های بیمار درباره درون و بیرون شخصیت خود گسترش دهد و به طیف کامل دفاع های بیمار در برابر افسردگی، از جمله منشا عناصر آزاردهنده بپردازد. این موارد اخیر را مطمئنا روانکاو در هر نوع تحلیلی می تواند پیدا کند اما پرداختن به آنها تا زمانی که کاملا توانایی تحلیل دوسوگرایی را نداشته باشد، بی فایده یا مضر خواهد بود. حداقل می توان گفت تحلیل روابط اولیه pre-depressive تا زمانیکه تحلیلگر آمادگی کامل برای کار با وضعیت افسرده وار (depressive position) را نداشته باشد، بی فایده و حتی خطرناک است، چرا که هنگامی که بیمار پیشرفت می کند دفاع های علیه افسردگی ظاهر می شوند.
III
من اظهارات مقدماتی بیشتری برای گفتن دارم. به نظر میرسد که در حدود سن پنج تا شش ماهگی تغییری در نوزادان رخ می دهد که می توانیم آن را به رشد هیجانی نوع انسان ربط دهیم. آنا فروید نکته ویژه ای را در این مورد بیان می کند؛ از نظر او نوزاد کوچک، بیشتر به جنبه های خاص مراقبت توجه دارد تا به یک فرد خاص مراقبت کننده. بالبی اخیرا اظهار داشته است که نوزادان قبل از شش ماهگی فردیت ندارند، بنابراین جدایی از مادرانشان به آن شکلی که بعد از شش ماهگی تجربه می شود، روی آنها اثر نمی گذارد. من خودم قبلا اظهار داشتم که نوزادان در شش ماهگی به مرحله ای از رشد می رسند. در حالیکه بسیاری نوزادان پنج ماهه یک شیی را می گیرند و به دهان می برند، تقریبا به طور معمول از شش ماهگی شروع به انداختن عامدانه شی و دنبال کردن آن به عنوان بخشی از بازی خود می کنند.
در مشخص کردن پنج تا شش ماه لازم نیست سعی کنیم خیلی دقیق باشیم. اگر در یک مورد خاص، کودک در سه یا حتی دوماه یا حتی کمتر به این مرحله از رشد برسد، مشکلی وجود ندارد.
به نظر من مرحله ای که ما توصیف کردیم ، مرحله بسیار مهمی است. این مرحله تا حدودی یک رشد جسمی است، زیرا کودک در پنج ماهگی مهارت لازم برای گرفتن یک شیی را می یابد و به زودی می تواند آن را به دهان ببرد. پیش از این قادر به انجام این کار نبود. (البته ممکن است خواست آن وجود داشته باشد. هیچ توازی دقیقی بین خواستن و مهارت وجود ندارد، و می دانیم بسیاری از پیشرفت های بدنی مانند توانایی راه رفتن، غالبا نگه داشته میشوند تا زمانیکه رشد هیجانی دستاورد بدنی را آزاد کند. هر چیز که جنبه جسمی داشته باشد، جنبه هیجانی نیز دارد). می توانیم بگوییم کودک در این مرحله در بازی خود قادر به نشان دادن این مساله است که از وجود یک “درون” آگاه است و چیزهایی از “بیرون” می آید. او نشان می دهد که می داند با آنچه درونش هست غنی شده است (از نظر جسمی و روانی). علاوه بر این، او نشان می دهد که می تواند از شر چیزی که آنچه از آن می خواسته دریافت کرده، خلاص شود. همه اینها نشان دهنده ی یک پیشرفت چشمگیر است. در ابتدا فقط گاه به گاه به این توانایی می رسد و هر جزییاتی از این پیشرفت به دلیل واپس روی در اثر اضطراب از بین می رود.
نتیجه این امر آن است که اکنون کودک فرض می کند مادرش نیز درونی دارد، که ممکن است غنی یا فقیر، خوب یا بد، منظم یا بهم ریخته باشد. بنابراین کودک شروع به نگرانی (concern) درباره مادر و سلامت عقل و روان او می کند. در مورد بسیاری از نوزادان، در شش ماهگی رابطه ای شبیه به رابطه ی دو فرد کامل وجود دارد. اکنون وقتی یک موجود انسانی احساس می کند که یک شخص است و در ارتباط با دیگران است، مسیری طولانی از رشد اولیه را طی کرده است.
وظیفه ما بررسی این است که قبل از این مرحله در احساسات و شخصیت کودک چه می گذرد.
این سوال نیز وجود دارد که اتفاقات مهم از چه زمانی رخ می دهند؟ به عنوان مثال آیا باید دوره پیش از تولد در نظر گرفته شود؟ و اگر چنین است در چه سنی پس از لقاح مسایل روانشناختی به میان می آیند؟ پاسخ من این است که همانطور که مرحله مهمی در حدود پنج تا شش ماهگی وجود دارد، مرحله مهمی نیز در زمان تولد وجود دارد. دلیل من برای گفتن این مطلب، تفاوت بسیار مهمی است که بین نوزاد نارس و نوزاد بیش رس(post-mature) وجود دارد. تصور میکنم در پایان نه ماه حاملگی، کودک برای رشد هیجانی آماده است و اگر نوزاد بیش رس باشد، درون رحم به این آمادگی رسیده است و باید احساسات او را در قبل و حین تولد در نظر گرفت. از طرف دیگر یک نوزاد نارس از هنگام تولد تا زمانی که باید به دنیا می آمده چیز زیادی تجربه نمی کند. این تفاوت مبنایی برای بحث است.
سوال دیگر این است: از نظر روانشناختی، آیا چیزی قبل از پنج تا شش ماهگی اهمیت دارد؟ می دانم این دیدگاه کاملا صادقانه در بعضی وجود دارد که جواب “خیر” است. می توان به این نگاه پرداخت اما دیدگاه من نیست. هدف اصلی این مقاله ارائه این تز است که رشد هیجانی اولیه نوزاد، قبل از آنکه خودش را (و در نتیجه دیگران را) به عنوان فردی کامل بشناسد، از اهمیت حیاتی برخوردار است: در حقیقت اینجا سرنخ هایی به آسیب شناسی روانی سایکوز وجود دارد.

IV فرآیندهای اولیه (PRIMARY PROCESSES)

سه فرآیند وجود دارد که به نظر من خیلی زود شروع می شود:
(1) یکپارچگی integration
(2) شخصیت یافتن personalization و به دنبال اینها،
(3) درک زمان و مکان و دیگر خصوصیات واقعیت- به طور خلاصه، درک واقعیت realization.

مساله ی مهمی که تمایل به بحث درباره آن داریم، آغاز و علتی داشت که از درون آن شکل گرفت. به عنوان مثال، بسیاری از درمانها بدون اینکه هرگز وارد بحث درباره زمان شوند، به پایان می رسند. اما پسری 9 ساله که عاشق بازی کردن با کودکی دو ساله به نام آنه بود، درباره جنینی که قرار بود به دنیا بیاید چنین سوالی پرسید: “وقتی نوزاد جدید به دنیا بیاید، آیا او قبل از آنه متولد می شود؟” برای این پسر احساس زمان بسیار متزلزل است، همچنین برای یک بیمار سایکوتیک. فرد سایکوتیک نمی تواند هیچ روتینی اتخاذ کند چرا که اگر چنین کاری بخواهد انجام دهد، هیچ تصوری از روز سه شنبه ندارد که آیا روزی از هفته ی گذشته بود یا این هفته و یا هفته ی بعد.
جایگیری (localization) روان فرد در بدن خودش غالبا بدیهی فرض می شود، با این حال یک بیمار سایکوتیک در درمان متوجه شد که به عنوان یک کودک تصور می کرده دوقلویش که در انتهای کالسکه بوده، خودش است. او حتی زمانیکه دوقلویش را از کالسکه برداشتند، تعجب کرده بود که خودش هنوز همان جای قبلی مانده بود. حس او نسبت به خود و غیر-از-خود رشد نکرده بود. بیمار سایکوتیک دیگری کشف کرد که اغلب اوقات در سرش زندگی میکرده، جایی در پشت چشمانش. او فقط می توانست از پشت چشمانش بیرون را ببیند همانگونه که از پنجره به بیرون نگاه می کنیم، بنابراین از آنچه پاهای او انجام می داد آگاهی نداشت و به تبع آن محتمل بود در چاله بیفتد یا تلوتلو بخورد. او “چشمی در پاهایش” نداشت. به نظر نمی رسید شخصیت او در بدنش جایگیری کرده باشد. بدنش برای او مانند یک موتور پیچیده بود که باید با مهارت و توجه آگاهانه آن را می راند. بیمار دیگری در یک جعبه بیست یارد بالاتر از بدنش زندگی می کرد که تنها با یک نخ به بدنش وصل می شد. در تمام این موارد، نمونه هایی از شکست در مراحل اولیه رشد مشاهده می شود و به واسطه آنها می توانیم اهمیت فرآیندهای integration، personalization و realization را یادآوری کنیم.
به لحاظ تئوریک می توان اینگونه فرض کرد که شخصیت در ابتدا غیریکپارچه است. در واقع یک حالت اولیه ای وجود دارد که بعدها در واپس روی به شکل چندپارگی (disintegration) خود را نشان می دهد. من قائل به یک عدم یکپارچگی (unintegration) اولیه هستم.
چندپارگی شخصیت یک وضعیت روانپزشکی شناخته شده است و آسیب شناسی روانی آن بسیار پیچیده است. با این حال بررسی این پدیده در روانکاوی نشان می دهد حالت اولیه ی عدم یکپارچگی (unintegration)، پایه ای برای چندپارگی (disintegration) ایجاد می کند. تاخیر یا شکست در فرآیند یکپارچگی اولیه، فرد را در روند واپس روی یا در نتیجه ی شکست سایر دفاعها مستعد چندپارگی (disintegration) می کند.
در تمامی افراد، فرآیند یکپارچگی بلافاصله از ابتدای زندگی شروع می شود و ما هرگز نمیتوانیم آن را بدیهی فرض کنیم. ما باید آن را در نظر داشته باشیم و شاهد نوسانات آن باشیم.
نمونه ای از پدیده عدم یکپارچگی (unintegration) تجربه ی بسیار متداولی است که بیمار طی جلسه می خواهد همه ی جزییات آخر هفته اش را ارائه دهد و در پایان اگر همه چیز گفته شده باشد احساس رضایت می کند، اگرچه آنالیست احساس می کند هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی لازم است این مساله را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام اجزا و قطعات خود توسط کسی شناخته شود، توسط درمانگر. شناخته شدن، معنی احساس یکپارچه بودن می دهد، حداقل درون کسی که او را می شناسد. این تجربیات عادی زندگی شیرخواران است و نوزادی که هیچکس را برای جمع کردن قطعات خود نداشته باشد، با یک نقص شروع به تکلیف یکپارچه سازی خود می کند و شاید نتواند موفق شود، یا به درجاتی در حفظ یکپارچگی مشکل داشته باشد.
گرایش کودک به یکپارچه کردن توسط دو مجموعه از تجربیات حمایت می شود: شیوه مراقبت از کودک که از طریق آن کودک گرم نگه داشته می شود، در آغوش کشیده می شود، به آرامی تکان داده می شود، نامش برده می شود، حمام می شود، و همچنین تجربیات حاد غریزی که گرایش دارند از درون شخصیت را جمع کنند. بسیاری نوزادان به خوبی از اولین ساعات زندگی در مسیر یکپارچگی قرار می گیرند. در برخی دیگر این روند به تاخیر می افتد یا به دلیل بازداریهای زودرس عقبگرد می کند.
مدت زمانی طولانی در زندگی یک نوزاد معمولی وجود دارد که در آن، کودک اهمیتی نمی دهد که تکه تکه باشد یا یک کل منسجم، یا اینکه آیا در چهره مادرش زندگی می کند یا در بدن خودش، مشروط به اینکه هر از گاهی این تکه ها در کنار هم جمع شود و چیزی حس کند. بعدا توضیح خواهم داد که چرا چندپارگی (disintegration) وحشت آور است در حالیکه عدم یکپارچگی (unintegration) اینطور نیست.

با توجه به محیط، جزئیات شیوه پرستاری، چهره هایی که توسط کودک دیده می شود و صداهایی که شنیده می‌شود و بوهایی که استشمام می شود، به تدریج این تکه ها کنار هم جمع می شوند تا نهایتاً به یک موجودیت به نام مادر تبدیل شوند. واضح‌ترین اثبات این امر را در وضعیت انتقال در درمان افراد سایکوتیک به دست می‌آوریم که نشان می‌دهد حالات سایکوتیک از عدم یکپارچگی، جایگاهی طبیعی در مرحله ابتدایی رشد هیجانی فردی دارد.
گاهی فرض می شود که فرد سالم همیشه یکپارچه است و همچنین در بدن خود زندگی می کند و قادر است احساس کند که جهان واقعی است. با این وجود بسیاری مواقع عاقل بودن کیفیت سیمپتومی دارد که به واسطه ترس یا انکار جنون، ترس یا انکار ظرفیت ذاتی هر انسانی برای عدم یکپارچگی، مسخ شخصیت و احساس اینکه جهان واقعی نیست تغذیه می شود. کمبود خواب کافی این شرایط را در هر کسی ایجاد می کند.
به همان اندازه که یکپارچگی اهمیت دارد، رشد این احساس که شخص در یک بدن زندگی می کند مهم است. باز هم تجارب غریزی و تجارب مکرر از مراقبت از بدن است که به تدریج چیزی را می سازد که می توان یک شخصیت رضایت بخش نامید. و همانطور که درباره چندپارگی توضیح دادیم، مسخ شخصیت در سایکوز نیز مرتبط با تأخیر در شخصیت سازی (personalization) اولیه است.
شخصیت زدایی یک چیز متداول بین بزرگسالان و کودکان است. خواب عمیق مثالی از این پدیده است. افراد درباره فردی که در خواب عمیق است می گویند ” او کیلومترها با ما فاصله دارد” و درست هم می گویند.
موضوعی که مرتبط با شخصیت یافتن است، همدم خیالی در کودکی است. این موضوع یک ساختار فانتزی ساده ندارد. مطالعه ی آینده ی این همراهان خیالی (در روند روانکاوی) نشان می‌دهد که آنها بعضی اوقات خویشتن های دیگری از نوع بسیار ابتدایی هستند. اینجا نمی توانم شرح واضحی از آنچه در نظر دارم فرمول‌بندی کنم و این غیر ممکن است که اکنون جزئیات آن را توضیح دهم. با این حال می گویم که این آفرینش بسیار بدوی و جادویی از همراهان خیالی به راحتی به عنوان دفاع استفاده می شود، زیرا به شکل جادویی تمام اضطراب های مرتبط با جذب (incorporation)، هضم، نگهداری و دفع را کنار می زند.

V تجزیه یا گسست (DISSOCIATION)
از درون مسئله ی عدم یکپارچگی، مشکل دیگری به وجود می‌آید که همان تجزیه یا گسست است. گسست به طور مفیدی می تواند در اشکال اولیه یا طبیعی آن مورد مطالعه قرار گیرد. طبق دیدگاه من، از درون عدم یکپارچگی، مجموعه‌ای از آنچه گسست نامیده می‌شود رشد می‌کند که ناشی از یکپارچه بودگی ناکامل یا جزئی است.
من فکر می کنم یک نوزاد را نمی‌توان در ابتدا نسبت به آنچه بر او حادث می شود آگاه دانست. او نسبت به چیزهایی که در قنداقش احساس می‌کند آگاه نیست، یا به لذتی که از تحریکات پوستی در زمان استحمام می برد آگاه نیست، همچنین نمیداند که او همان کسی است که برای ارضای فوری فریاد می‌زند و تمایل به دستیابی و از بین بردن چیزی دارد مگر اینکه با شیر داده شدن ارضا شود. و این بدان معناست که او در ابتدا نمی داند تصویر مادری که از طریق تجربیات آرامش بخش خود می سازد، همان نیروی پشت سینه (صاحب سینه) است که در ذهن خود تصور می کند و می خواهد از بین ببرد.
همچنین فکر می کنم لزوماً بین کودکِ در خواب و کودکِ بیدار یکپارچگی وجود ندارد. این یکپارچگی در طول زمان به دست می‌آید. هنگامی که رویاهای روزانه به یاد آورده می شوند و حتی به نوعی به شخص سوم منتقل می‌شوند، گسست، اندکی شکسته می شود؛ اما برخی افراد هرگز به طور واضح رویاهایشان را به خاطر نمی آورند و کودکان برای فهمیدن رویاهای خود به شدت به بزرگترها وابسته اند. برای کودکان خردسال طبیعی است که رویاهای اضطراب آور و وحشت داشته باشند. در این مواقع، کودکان به کسی احتیاج دارند تا به آنها کمک کند آنچه دیده اند به یاد آورند. هر زمان که یک رویا در خواب دیده شود و به یاد آورده شود، دقیقاً به دلیل شکستن گسستی که به وسیله این تجربه به وجود می آید، یک تجربه ی ارزشمند است. اگرچه چنین گسستی در یک کودک یا بزرگسال ممکن است پیچیده باشد، واقعیت این است که می تواند در تناوب طبیعی بین حالت های خواب و بیدار که از بدو تولد شروع می شود، آغاز گردد.
در واقع شاید بتوانیم زندگیِ بیدار یک نوزاد را، به‌عنوان یک رشد موفقِ گسست از حالت خواب توصیف کنیم.
آفرینش هنری به تدریج جای رویاها را می‌گیرد یا آنها را تکمیل می‌کند و برای شادکامی افراد و در نتیجه برای بشر اهمیت حیاتی دارد.
تجزیه یا گسست یک مکانیزم دفاعی بسیار گسترده است و به نتایج شگفت آور منجر می شود. به عنوان مثال زندگی شهری یک گسست است، امری مهم برای تمدن. همچنین جنگ و صلح. حالت های افراطی آن در بیماری های روانی به خوبی شناخته شده است. در کودکی، گسست به عنوان مثال در شرایطی معمولی چون خوابگردی، دفع بی اختیار، در بعضی از اشکال لوچ بودن و غیره ظاهر می گردد. بسیار محتمل است که هنگام ارزیابی یک شخصیت گسست را متوجه نشوید.

VI انطباق با واقعیت (REALITY ADAPTATION)
بگذارید اکنون یکپارچگی را در نظر بگیریم. در این صورت به یک موضوع عظیم دیگر خواهیم رسید، یعنی رابطه ی اولیه با واقعیت خارجی. در روانکاوی به طور معمول این مرحله را در رشد هیجانی بسیار پیچیده می‌دانیم و زمانی که به دست آید، نشان دهنده ی پیشرفت بزرگی در رشد هیجانی است که در عین حال هرگز به طور کامل به دست نمی آید. بسیاری از کیس هایی که ما آنها را بعنوان کیس هایی نامناسب برای روانکاوی در نظر میگیریم، در واقع مناسب نیستند چون ما نمی توانیم با مشکلات انتقال که مرتبط با فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی هستند، کنار بیاییم. اگر ما اجازه روانکاوی با افراد سایکوتیک را بدهیم، متوجه می شویم در برخی آنالیزها، این فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی، تقریباً کل موضوع آنالیز است.
من سعی خواهم کرد با ساده ترین اصطلاح ممکن، این پدیده را آنگونه که میبینم توصیف کنم. به رابطه نوزاد و پستان مادر نگاهی بیندازیم. نوزاد دارای انگیزه های غریزی (گرسنگی) و ایده‌های شکارگرانه است. مادر، پستان و توانایی تولید شیر دارد و تصور اینکه دوست دارد مورد حمله ی یک نوزاد گرسنه قرار بگیرد (ادعا نمی کنم که پستان ضرورتا حامل عشق مادر است). این دو پدیده تا زمانی که کودک و مادر تجربه مشترکی نداشته باشند با یکدیگر در ارتباط نیستند. مادر بالغ و دارای توانایی جسمی مادر شدن باید فردی باشد که تحمل و درک داشته باشد. به این ترتیب وضعیتی را ایجاد می‌کند که می‌تواند به اولین رابطه ی نوزاد با ابژه خارجی منجر شود، ابژه ای که از نقطه نظر نوزاد خارج از خویشتن اوست.
من به این پروسه اینگونه فکر می کنم که گویی دو خط از دو جهت متضاد آمده‌اند و تمایل دارند به یکدیگر نزدیک شوند. اگر روی هم بیفتند، یک لحظه از وهم (illusion) وجود دارد- تجربه کوچکی که نوزاد می تواند آنرا هم به عنوان توهم (hallucination) خود و هم چیزی که متعلق به واقعیت بیرونی است، در نظر بگیرد.
به بیان دیگر، نوزاد زمانی که به سمت پستان می آید، آماده ی توهم چیزی مناسب برای حمله است. در آن لحظه نوک پستان واقعی ظاهر می‌شود و قادر است احساس کند این همان نوک پستان است که او توهم کرده بود. بنابراین، ایده های او به واسطه جزئیات واقعی بینایی، لمسی و بویایی غنی می شود و بار بعد، این جزئیات در توهم نوزاد به خدمت گرفته می شوند. به این ترتیب او شروع به ایجاد ظرفیتی می کند تا آنچه را که در واقع موجود است، به وجود آورد. مادر لازم است که فرصت این نوع تجربه را به نوزاد بدهد.
اگر نوزاد توسط یک فرد مشخص و یک روش ثابت مراقبت شود، این روند فوق العاده ساده می شود. به نظر می رسد نوزاد واقعاً به گونه ای طراحی شده است که از بدو تولد توسط مادر خودش یا مادر خوانده‌اش مراقبت شود و نه توسط چندین پرستار.
به ویژه در آغاز، مادران از اهمیت حیاتی برخوردار هستند. در حقیقت این وظیفه ی مادر است که نوزاد را در برابر پیچیدگی‌هایی که هنوز قادر به درکشان نیست محافظت کند و محافظت از او را به طور پیوسته و با ارائه اجزای کوچک ساده سازی شده از جهان که نوزاد از طریق مادر درک می کند، فراهم نماید. تنها بر چنین شالوده ای می توان عینیت یا نگرش علمی ایجاد کرد. هر شکستی در عینیت گرایی در هر زمان از زندگی، مربوط به عدم موفقیت در این مرحله از رشد هیجانی اولیه است. تنها بر اساس یکنواختی (monotony) مادر است که می‌تواند غنای ثمر بخشی در دنیای هیجانی کودک ایجاد شود.

آنچه در پی پذیرش واقعیت خارجی حاصل می شود، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب از ناکامی‌های بسیار واقعی تحمیل شده توسط واقعیت خارجی می شنویم، اما کمتر از تسکین و رضایتی که حاصل واقعیت خارجی است  می شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش تر است، اما نکته این نیست. نکته اصلی در این جاست که در فانتزی، امور از طریق جادو کار می‌کنند: در جادو هیچ ترمزی وجود ندارد و عشق و نفرت موجب آثار نگران‌کننده می‌شوند. واقعیت بیرونی دارای ترمزهایی روی آن است و می‌تواند مورد مطالعه و شناخت قرار گیرد؛ و در واقع، فانتزی تنها زمانی قابل تحمل است که واقعیت عینی به خوبی درک شده باشد. امور ذهنی دارای ارزش فوق‌العاده‌ای است اما چنان نگران کننده و جادویی است که نمی توان از آن لذت برد مگر آن که موازی با امور عینی باشد.
ما خواهیم دید که فانتزی چیزی نیست که فرد برای مقابله با ناکامی های واقعیت بیرونی ایجاد می کند بلکه فانتزی پیش از درک واقعیت در جریان است. خیالپردازی (phantasying) را می توان راهی برای مقابله با ناکامی های واقعیت دانست، اما فانتزی، پیشین تر از درک واقعیت است و غنی سازی آن با ثروت‌های جهان بستگی به لحظه‌های وهمی دارد که شرح داده‌ام.
جالب است که رابطه فرد با اشیا موجود در دنیای خود ساخته ی فانتزی اش را بررسی کنیم. در حقیقت، تمام درجات رشد و پختگی در این دنیای خودساخته، با توجه به میزان وهمی که تجربه شده است و همچنین بر اساس اینکه تا چه اندازه این دنیای خودساخته، توانمند یا ناتوان در استفاده از دریافت هایش از جهان خارج به عنوان متریال بوده، وجود دارد. واضح است که این نیاز به شرح بسیار مفصلی در یک موقعیت دیگر دارد.
در بدوی ترین حالت، حالتی که ممکن است در بیماری یا در واپس روی رخ دهد، ‏ابژه مطابق با قوانین جادویی رفتار می کند، یعنی وقتی خواسته می‌شود وجود دارد، وقتی به سمتش می روی نزدیک می‌شود، وقتی آسیب میزنی صدمه می بیند و نهایتاً وقتی خواسته نمی‌شود ناپدید می گردد.
این مورد آخر وحشتناک ترین فانتزی و نابودی (annihilation) کامل است. نخواستن، که ممکن است در نتیجه ی ارضا شدن باشد، موجب نابودی ابژه می گردد. این یکی از دلایلی است که نوزادان همیشه پس از یک سیر شدن رضایت‌بخش، خرسند نیستند. یکی از بیمارانم این ترس را تا بزرگسالی با خود حمل کرده بود و تنها در روانکاوی بود که توانست آن را کنار بگذارد، مردی که تجارب اولیه زندگی بسیار خوبی با مادر خود داشت.
من می‌دانم که این تنها یک زمینه ناچیز از مساله ی بزرگِ قدم های اولیه ی رشدی در برقراری رابطه با واقعیت بیرونی و همچنین رابطه ی فانتزی و واقعیت است. به زودی می بایست ایده های مربوط به جذب (incorporation) را اضافه کنیم، اما در ابتدا، یک تماس ساده با واقعیت بیرونی یا مشترک باید ساخته شود. این تماس به وسیله ی توهم نوزاد و عرضه از سوی دنیا، با لحظاتی از وهم برای نوزاد که در آن، این دو یکسان گرفته می شوند (در حالی که هرگز اینگونه نیست)، باید ساخته شود.
برای آنکه چنین وهمی در ذهن نوزاد ایجاد شود، لازم است یک فرد دنیا را به شکل قابل فهم و به طرز محدود به نوزاد بفهماند که متناسب با نیاز او باشد. فرد برای این کار زحمت زیادی متقبل خواهد شد. به همین دلیل، نوزاد به تنهایی نمی تواند وجود داشته باشد، چه به لحاظ روانی و چه جسمانی. و به واقع نیاز به کسی دارد که در ابتدا از او مراقبت کند.
مبحث وهم، موضوعی بسیار گسترده است که نیاز به مطالعه دارد که از طریق آن، سرنخ علاقه کودکان به ابرها، حبابها، رنگین کمان و تمام پدیده های اسرارآمیز و همچنین علاقه آنها به اجسام نرم و کُرکی خواهیم یافت که توضیح آن به طور مستقیم با نظریه غرایز بسیار دشوار است. همچنین موضوع جالب دیگری درباره ی نفس کشیدن وجود دارد که مشخص نیست در درجه ی اول آیا از درون است یا از بیرون ناشی می‌شود و این چیزی است که زمینه را برای درک تصور روح (spirit) فراهم می کند.

VII بی رحمی اولیه (مرحله ی پیش نگرانی)
(PRIMITIVE RUTHLESSNESS (STAGE OF PRE-CONCERN

اکنون در موقعیتی هستیم که می توانیم به اولین نوعِ روابط یک کودک با مادرش نگاه کنیم.
اگر فردی را در نظر بگیریم که یکپارچه شده و شخصیت یافته است و یک آغاز خوب در فهم واقعیت داشته، هنوز راه طولانی وجود دارد تا به عنوان یک فرد کامل با یک مادر کامل در رابطه قرار گیرد، رابطه ای که در آن نگران پیامدهای افکار و رفتارش بر روی مادرش باشد.
لازم است یک مرحله ی ابتدایی از رابطه ی بی‌رحمانه با ابژه را مفروض بگیریم. همچنان ممکن است دوباره این تنها یک مرحله تئوریک باشد. مطمئناً هیچکس پس از مرحله نگرانی نمی تواند بی رحم باشد مگر در یک وضعیت گسست. اما حالات گسست بی رحمانه در اوایل کودکی متداول است که در انواع خاصی از تخلف و دیوانگی ظاهر می‌شود و باید در سلامت روان نیز وجود داشته باشد. یک کودک نرمال از رابطه ی بی‌رحمانه با مادرش لذت می برد، چیزی که اغلب در بازی بروز می کند. کودک به مادرش نیاز دارد، به این دلیل که او تنها کسی است که انتظار می‌رود رابطه ی بی رحمانه ی کودک را تحمل کند، چرا که واقعاً به مادر صدمه می‌زند و او را مستهلک می کند. بدون این شکل از بازی، کودک تنها می‌تواند یک خویشتن بی رحم را مخفی کند که زندگی خود را در حالتی از گسست ادامه می دهد.
در اینجا می‌توانم ترس بزرگ از چندپارگی را به عنوان حالتی متضاد با پذیرش ساده ی عدم یکپارچگی اولیه مطرح کنم. هنگامی که فرد به مرحله ی نگرانی رسیده است، نمی‌تواند به نتیجه ی تکانه‌های خود یا نسبت به عمل تکه های مختلف خویشتن اش بی‌توجه باشد؛ تکه هایی از خویشتن کودک مانند دهانی که می مکد، فکی که گاز میگیرد، چشمانی که خنجر می زنند، ضجه های پر سر و صدا، و غیره و غیره.

چندپارگی به معنای واگذاشتن رابطه کامل شخص-ابژه به تکانه هایی است که کنترل نشده است. چرا که به صورت خودمختار عمل می‌کنند و به علاوه موجب اعمالی مشابه از تکانه های کنترل نشده به سمت خودش می شود.

VIII تلافی بدوی (PRIMITIVE RETALIATION)
کمی به عقب بازگردیم: فکر می‌کنم معمول است که یک رابطه ی ابژه حتی بدوی تر را فرض کنیم که در آن ابژه با تلافی عمل می‌کند. این مربوط به قبل از رابطه ی درست با واقعیت بیرونی است. در این شرایط، ابژه یا محیط، به همان میزان که نتیجه ی جادویی غریزه است، بخشی از خویشتن تصور می شود. در نتیجه ی برگشت دادن منشاء اولیه به سوی درون، و بنابراین به دلیل کیفیت بدوی آن، فرد در محیطی زندگی می‌کند که این محیط، خود اوست که موجب یک زندگی بسیار فقیر می شود. در چنین محیطی هیچ رشدی وجود نخواهد داشت زیرا هیچ غنی‌سازی از سوی واقعیت بیرونی رخ نمی دهد.

IX مکیدن شست (THUMB-SUCKING)¬
برای نشان دادن روش متفاوتی از رویکرد به این موضوع، یادداشتی را در مورد مکیدن شست اضافه می کنم (که شامل مکیدن مشت یا انگشت دیگر است). این رفتار را می توان از بدو تولد به بعد مشاهده کرد و بنابراین می توان فرض کرد که معنایی دارد که از حالت بدوی تا پختگی، رشد می‌کند. و هم به عنوان یک رفتار نرمال و هم به عنوان یک نشانه از آشفتگی هیجانی دارای اهمیت است.
ما با جنبه اتو اِروتیک مکیدن شست آشنایی داریم. دهان یک ناحیه ی شهوانی(erotogenic) است، که علی‌الخصوص در دوره نوزادی سازمان یافته است و کودکی که شست می مکد، از آن لذت می برد. علاوه بر آن، کودک ایده های لذت بخشی نیز دارد.
همچنین کودک از آسیبی که در اثر مکیدن بیش از حد شدید یا مداوم به انگشتانش  وارد می شود، دچار نفرت می شود و در هر صورت به زودی ناخن جویدن را برای مقابله با این بخش از احساساتش اضافه می‌کند. همچنین کودک می‌تواند به دهان خود آسیب برساند. اما مسلم نیست که تمامی آسیب هایی که از این طریق به انگشت یا دهان وارد می‌شود، بخشی از نفرت باشد. به نظر می رسد عنصری در آن وجود دارد که گویی، چیزی باید در ازای لذت نوزاد رنج بکشد: ابژه عشق بدوی از مورد عشق واقع شدن رنج می برد، بدون آنکه مورد نفرت باشد.
در مکیدن شست و جویدن ناخن به طور خاص، به دلایلی مانند نیاز به محافظت از ابژه خارجی مورد علاقه، می توان تناوبی از عشق و نفرت را دید. همچنین در مواجهه با ناکامی در عشق به یک ابژه خارجی، شاهد بازگشت به خود هستیم.
این موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و شایسته مطالعه بیشتر است.
فکر می‌کنم هر کسی موافق است که مکیدن شست برای تسلی بخشی است نه فقط لذت. مشت یا انگشت جایگزین مادر یا پستان یا شخصی دیگر است. به عنوان مثال، یک کودک حدوداً چهار ماهه، نسبت به از دست دادن مادرش با فرو کردن مشت در حلق خود واکنش نشان داد به طوری که اگر به صورت فیزیکی از این رفتارش ممانعت نمی شد، مرده بود.
در حالی که مکیدن شست، نرمال و همگانی است و این جنبه ی نرمال، بعدها منجر به استفاده از عروسک می شود و همچنین به فعالیت‌های مختلف بزرگسالان نرمال سرایت می‌کند، همچنین این مساله نیز وجود دارد که مکیدن شست در شخصیت های اسکیزوئید تداوم می‌یابد و در این کیس ها حالت شدیدا اجباری دارد. در یکی از بیمارانم در حدود سن ده یا یازده سالگی، اجبار به مکیدن انگشت، به اجبار به خواندن همیشگی تغییر کرد.
این پدیده ها نمی توانند توضیح داده شوند مگر بر این مبنا که این عمل را تلاشی برای جای دهی(localize) ابژه (پستان و غیره) بدانیم. دفاعی برای نگه داشتن ابژه در میانه ی راه بین درون و بیرون؛ دفاعی در برابر از دست دادن ابژه در جهان بیرونی یا در درون بدن. همچنین باید بگویم دفاعی در برابر از دست دادن کنترل بر ابژه، که البته در هر صورت اتفاق می افتد.
هیچ شکی ندارم که مکیدن شست به صورت نرمال چنین عملکردی نیز دارد.
عنصر اتو اروتیک همیشه دارای اهمیت ویژه ی واضحی نیست و مطمئنا استفاده از عروسک و مشت، به زودی به دفاعی واضح در برابر ناامنی و دیگر اضطراب های بدوی بدل می شود.
نهایتا، هر مکیدن مشت نمایشی مفید از روابط ابژه بدوی است که در آن، ابژه به همان اندازه منحصربه‌فرد است که میل به ابژه. چرا که از درون میل و توهم خلق می‌شود و در ابتدا مستقل از همکاری واقعیت بیرونی است.
بعضی کودکان هنگامی که در حال مکیدن پستان هستند، یک انگشتشان را در دهان می‌برند، بنابراین (به نوعی) در حال ساختن واقعیت خویش هستند در حالی که از واقعیت بیرونی استفاده می کنند.

X نتیجه
در این مقاله تلاش شد تا تمایلات روانی اولیه فرموله شوند. تمایلاتی که در اوایل نوزادی طبیعی هستند و در واپس روی در سایکوز قابل مشاهده اند.

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


20191010_144306.png
مهر ۱۸, ۱۳۹۸

خشم در ارتباط با رشد عاطفی ۱۹۵۰/ نوشته دونالد وینیکات / ترجمه: دکتر مهرناز یکتا/ ویراستاری: مانا علوی

ایدۀ اصلی بررسی خشم این است که اگر جامعه در خطر باشد، به خاطر پرخاشگری انسان نیست، بلکه به خاطر سرکوبی خشم در فرد است.
در مطالعۀ روانشناسی خشم دریافتیم به‌دلایلی فشار شدیدی به دانش‌آموز تحمیل می‌شود. در روانشناسی، دزدیده‌شدن و دزدیدن یکسان‌ درنظر گرفته می‌شوند و هر دو معادل خشم‌اند. ضعیف بودن به‌اندازۀ حملۀ فرد قوی به ضعیف، پرخاشگرانه است. اساس قتل و خودکشی یک چیز است. شاید دشوارتر از همه این باشد که مالکیتِ حریصانه را به اندازه تصرف و غارت، پرخشگرانه در نظر بگیریم، در واقع از نظر روانشناختی، تصرف و مالکیت هر دو بدون دیگری ناقص محسوب می‌شوند. این به معنای خوب یا بد بودن مالکیت یا تصرف نیست.
این ملاحظات دردناک است، چراکه به گسستگی‌هایی که در پسِ پذیرش اجتماعی کنونی پنهان است توجه می‌کند، این‌ها را نمی‌توان از بررسی و مطالعۀ پرخاشگری بیرون گذاشت. همچنین، مبنای مطالعۀ حقیقت پرخاشگری باید بررسی ریشه‌های نیّت پرخاشگرانه باشد.
پرخاشگری پیش از یکپارچه شدن شخصیت وجود دارد. نمی‌توان فرض کرد بچه‌ای که در رحم مادر لگد می‌زند برای بیرون آمدن این کار را می‌کند. نمی‌توان فرض کرد کودکی چند‌هفته‌ای که بازوانش را می‌کوبد، منظورش کتک‌زدن است و نمی‌توان گفت کودکی که نوک سینه [مادر] را می‌جود، قصد آسیب‌زدن و نابود‌کردن دارد. در اصل، پرخاشگری هم‌معنای فعالیت است، این اجزای سازندۀ عملکرد-جزئی (part_function) است.
این عملکردهای جزئی هستند که در طی زمانی که کودک به یک شخص تبدیل می شود، توسط کودک سازماندهی شده و به پرخاشگری تبدیل می شوند. در شرایط بیماری، بیمار ممکن است فعالیت‌ها و پرخاشگری هایی نشان دهد که معنایی نداشته باشد. یکپارچگی شخصیت در زمان و روز خاصی به دست نمی‌آید بلکه می‌آید و می‌رود [در نوسان است]، و حتی در صورت دستیابی به شخصیتی یکپارچه، می‌تواند با اتفاق محیطی ناگوار از دست برود. با‌این‌حال، در شرایط سالم نهایتا رفتار هدفمند به دست می‌آید. وقتی رفتار هدفمند است پرخاشگری معنا میابد. در اینجا به ذهن می‌رسد که منبع پرخاشگری تجربۀ غریزی است. پرخاشگری بخشی از تجربۀ اولیۀ عشق است. تا آنجایی که تکانه‌های اولیۀ عشق را بررسی کرده ام توضیح این موضوع در دورۀ دهانی می گنجد.
شهوت دهانی به‌ خودی‌خود مولفه‌های پرخاشگری را به همراه دارد، و در حالت سلامت، عشق دهانی بخش عمده‌ای از پرخاشگری حقیقی را به دوش می‌کشد به این معنا که میل فرد به پرخاشگری اینگونه احساس می‌شود که پرخاشگری توسط اطرافیان صورت گرفته است.
تمام اتفاقات جسمانی و غیرجسمانی، به تجربه می آیند. فکر، عملکرد بدنی را همراه دارد و آن را غنی می‌کند و عملکرد بدنی، فکر را همراهی می‌کند و مورد بررسی قرار می‌دهد. همچنین، باید گفته شود مجموعه ای از فکر‌‌ها و خاطرات به‌تدریج از آنچه در دسترس آگاهی است جدا می‌شوند، بخشی تنها در شرایط خاصی در دسترس آگاهی قرار میگیرند، و بخشی سرکوب شده و ناخودآگاه می‌شوند، آن‌ها به خاطر احساسات غیرقابل‌تحمل در دسترس نیستند.
من می‌دانم که موضوع پرخاشگری واقعی را با تکانۀ پرخاشگری خلط کرده ام. با‌این‌حال، فکر می‌کنم که یکی بدون دیگری نمی‌تواند مورد مطالعه قرار گیرد. هیچ اقدام پرخاشگرانه‌ای نمی‌تواند به عنوان پدیده‌ای کاملا مجرد درک شود، و در واقع مطالعۀ هر یک از اقدامات کودک شامل ملاحظات زیر است:
کودک در محیط خود همراه با بزرگسالی که از او مراقبت می‌کند.
کودک بر اساس سن زمانی و سن هیجانی خود بالغ می‌شود.
اگرچه کودکی بر اساس سن خود بالغ می‌شود، ولی درجاتی از نابالغی را با خود دارد، که به سطوح اولیۀ رشد برمی‌گردد.
کودک به عنوان یک فرد بیمار، در سطوح نابالغ تثبیت‌هایی دارد.
کودک در وضعیت نسبتا سازمان‌نیافتۀ احساسی، کم‌و‌بیش تمایل به واپس‌روی دارد و به‌صورت خودانگیخته از وا‌پس‌روی بهبود پیدا می‌کند.

پرخاشگری در مراحل مختلف

اگر از ابتدا می‌توانستیم زندگی فردی را شروع کنیم برای‌مان کمک‌کننده بود، اما چیزهای زیادی است که شناخت مطمئنی از آن‌ها نداریم. مطالعات پیدایش و رد پرخاشگری در مراحل مختلف رشد ایگو را دنبال کرده است:

دورۀ آغازین … پیش از یکپارچگی … هدف بدون نگرانی [دنبال می شود]

دورۀ میانی … یکپارچگی … [دستیابی به] هدف با نگرانی [همراه است]…احساس گناه…

فردیت کامل … روابط بین فردی… موقعیت‌های سه‌ضلعی[ ادیپی]… تعارض، هشیار و ناهشیار

در تلاشم در اینجا دومین موضوع از این سه موضوع را بسط دهم، یعنی دورۀ میانی.

پیش‌نگرانی

ضروری است که مرحلۀ نظری بی‌توجهی یا بی‌رحمی را توصیف کنیم، می‌توان گفت کودک در این مرحله به عنوان یک فرد وجود دارد و دارای هدف است، با‌این‌حال به نتایج بی‌توجه است. او هنوز این واقعیت را درک نمی‌کند که آنچه در هنگام هیجان تخریب می‌کند، همان چیزی است که در فواصل بین هیجان ارزش می‌نهد. عشق هیجان‌انگیز او شامل حمله‌ای خیالی به بدن مادر است. پرخاشگری در اینجا بخشی از عشق است.
در این مرحله می‌توان درجاتی از تفکیک بین جنبه‌های آرام و هیجان‌انگیز شخصیت را در او دید، بنابراین کودکانی که معمولا شیرین و دوست‌داشتنی هستند می توانند “برون‌ریزی شخصیت” داشته و به افرادی که دوست‌شان دارند پرخاشگری شان را ابراز کنند، این در حالی است که آن‌ها برای عمل‌شان احساس مسئولیتی ندارند.
اگر پرخاشگری در این مرحلۀ رشد احساسی حذف شود درجاتی از ظرفیت عشق از بین می‌رود، می‌توان گفت پرخاشگری، در جهت ایجاد ارتباط با موضوع عشق ابراز می شود.

مرحلۀ نگرانی

حال به مرحله‌ای می‌پردازیم که ملانی کلاین تحت عنوان موضع افسرده‌وار در رشد احساسی توصیف کرد. در راستای اهدافم این مرحله را مرحلۀ نگرانی می‌نامم. در این مرحله یکپارچگی ایگوی فرد به قدری هست که بتواند شخصیت مادر را درک کند، و در اینجا بسیار مهم است که فرد نگران نتیجۀ تجربۀ غریزی، فیزیکی و خیالی خود باشد.
مرحلۀ نگرانی، ظرفیت احساس گناه را به همراه دارد. از‌این‌رو، برخی پرخاشگری‌ها [در این مرحله] به لحاظ بالینی به‌ شکل سوگ یا احساس گناه یا موارد جسمانی مانند تهوع ظاهر می‌شوند. احساس گناه مربوط به آسیب زدن به فرد مورد عشق در ارتباطی هیجانی با وی است. در حالت سلامت، نوزاد می‌تواند احساس گناه را تحمل کند، و بنابراین با کمک مادرِ زنده و دارای شخصیت (که مولفۀ زمانی دارد) قادر است توانایی خود را در بخشیدن، ساختن و ترمیم کردن کشف کند. از این طریق، بخش اعظمی از پرخاشگری، به عملکردهای اجتماعی تغییر پیدا می‌کند، و بدین صورت ظاهر می‌شود. در مواقع درماندگی (مثل وقتی که هیچ کس را پیدا نمی‌کنیم تا بخششی را بپذیرد، یا به منظور ترمیم تلاش کند) این تغییرِ شکل شسکت می‌خورد و پرخاشگری دوباره ظاهر می‌شود. فعالیت اجتماعی نمی‌تواند رضایت‌بخش باشد مگر این‌که بر مبنای احساس گناه شخصی در ارتباط با پرخاشگری باشد.

خشم

در توضیحات من اکنون جایی برای خشم از ناکامی به وجود آمده. ناکامی، تاحدی در تمام تجارب اجتناب‌ناپذیر است، این یک دوگانگی را ایجاد می‌کند: 1. تکانه‌های پرخاشگرانه بی ضرر نسبت به ابژه‌های ناکام‌کننده 2. تکانه‌های پرخاشگرانه ایجاد‌کنندۀ احساس گناه نسبت به ابژه‌ها خوب. ناکامی به عنوان یک فریب (seduction)، در جهت دور کردن احساس گناه عمل می‌کند و مکانیزمی دفاعی شکل می‌دهد، بدین معنا که عشق و نفرت را در دو مسیر جدا‌ از هم قرار می‌دهد. اگر این دونیم‌سازی ابژه به ابژه‌های خوب و بد رخ دهد، احساس گناه کم‌تر می‌شود، اما در عوض عشق برخی مولفه‌های ارزشمند پرخاشگری را از دست می‌دهد و نفرت مخرب‌تر می‌شود.

رشد دنیای درونی

دنیای روانی نوزاد از این به بعد پیچیده‌تر می‌شود. کودک از این پس نه‌تنها نگران تاثیر تکانه‌هایش بر مادر می‌شود، بلکه به نتایج تجربه‌هایش بر خود توجه می‌کند. ارضای غریزی به او احساسی خوب می‌دهد، و او قادر به درک روانشناختی آنچه دریافت‌کرده و آنچه برون داده است می‌شود؛ مانند احساس های جسمانی که می‌تواند درک ‌کند. فرد از آنچه احساس می‌کند خوب است پر می‌شود، این نخستین قدم است و او اعتماد به نفس خویش را حفظ کرده و آنچه را که از زندگی انتظار دارد، درک می‌کند. همچنین او حملات خشمش را نتیجۀ هر آن‌چیزی می‌پندارد که آن را بد یا آزاردهنده حس می‌کند. فرد احساس می‌کند این نیروهای شرور درون اوست، تهدید از درون خود فرد شکل می‌گیرد و خوبی‌های بیرونی پایۀ اعتماد او را در زندگی‌ می‌سازند.
حال او وظیفه‌ای دائمی برای مدیریت دنیای درونی خود را آغاز می‌کند، بااین‌حال تا زمانی که فرد نتواند پذیرای بدنش باشد و تمایزی بین دنیای درون و بیرون قائل شود و واقعیت و خیال را تمییز دهد نمی‌تواند وظیفه‌ای را شروع کند. مدیریت دنیای بیرون به توان مدیریت دنیای درونی او بستگی دارد.
یک سری از مکانیزم‌های دفاعی بسیار پیچیده رشد می‌کنند، که برای فهم پرخاشگری در کودکی که به سطحی از رشد احساسی رسیده است باید بررسی شوند. امکان آن نیست که در اینجا به شمارش تک‌تک روش‌های روانشناسی انسان بپردازیم که با موضوع حاضر مرتبط می‌شود، اما در اینجا برخی از آنها را توضیح می دهیم. ابتدا بازگشت از درون‌گرایی را توضیح خواهم داد، چراکه منبع معمول و مهمی در پرخاشگری واقعی است.
علاقۀ کودک سالم، هم به سمت واقعیت بیرونی و هم به سمت دنیای درونی است، او با برخی مکانیزم ها بین دو دنیا پل می زند (رویاها، بازی و غیره). کودک بیمار ممکن است ارتباطاتش را به گونه ای مجددا سازماندهی کند که خوبی را در خود متمرکز کرده و بدی را به دنیای بیرونی فرافکنی ‌کند. حال او در دنیای درونی‌اش زندگی می‌کند. ممکن است گفته ‌شود او درون‌گرا (یا درونگرای پاتولوژیک) شده است .
بهبودی از درون‌گراییِ پاتولوژیک یا آسیب‌شناختی، شامل حرکتی تازه به سوی دنیای بیرونی است که برای کودک پر از آزارگری درک می‌شود و در این مرحله از بهبودی، کودک مکررا پرخاشگر می‌شود؛ این منشا مهمی برای رفتار پرخاشگرانه است. اگر در دوران بهبودی کودک حملۀ بدی به دفاع‌ها صورت گیرد، کودک به‌راحتی به درون‌گرایی خود بازمی‌گردد. جدا از حالت بیماری، میزانی از این حالات به‌طور روزمره در زندگی هر کودکی رخ می‌دهد و این مفهوم صرفا معنای نظری ندارد. فرد بعد از دوره تمرکز بر وظیفۀ شخصی، در حالت حساسی قرار می‌گیرد.
لازم به یادآوری است که در دوران کودکی ما تنها قادر به تماشای انسان هستیم تا به‌تدریج قادر به تمییز دادن ذهنیت و عینیت شویم. حالتی که شبیه هذیانِ جنون می‌آید به‌راحتی از طریق فرافکنی دنیای درونی کودک آشکار می‌شود. کودک سالم معمولا دو یا سه‌بار در شب بیدار می‌شود و احساس می‌کند که در دنیایی قرار دارد که (از نظر ما) دنیای درونی خودش است، واقعیت بیرونی را نمی‌توانیم با او به اشتراک بگذاریم. کودکان کوچک در طول روز با فعالیت‌های بازی‌ گونه شان اغوا می‌شوند، آنان در‌حالی‌که به‌ظاهر در دنیای ما زندگی می‌کنند، درواقع در دنیای درونی خودشان هستند. نیازی نیست کودک ناسالم باشد تا این اتفاق افتد، در مدیریت کودک نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که با منطق روبه‌رو شویم، درواقع نمی‌توانیم دنیای بیرونی را به‌کار گرفته و از واقعیت کمک بگیریم. بسیاری از بزرگسالان به ظرفیت اطمینان‌بخشی برای درک واقعیت دست نمی‌یابند، و آن‌هایی که اطمینان بیشتری به واقعیت دارند ممکن است لزوما از لحاظ درونی دنیایی غنی را تجربه نکنند.
در ادامه، سه نمونۀ دیگر از روش هایی را خواهم گفت که کودک دنیای‌ درونی‌اش را مدیریت می‌کند و توضیحی برای رفتار پرخاشگرانۀ اوست.
در فانتزی کودک دنیای درونی او در شکم یا در درجۀ دوم در سر یا سایر اعضای بدن او قرار می‌گیرد. کودکی که به مرحلۀ مشخصی از تشکیل شخصیت رسیده، با تجربه‌ای مواجه می‌شود که ورای قدرت اوست و با همانندسازی با آن کنار می‌آید. برای مثال، والدین زمانی که کودک مشغول کار دیگری است در مقابلش دعوا می‌کنند. او تنها با بردن کل تجربه به درون خود، شرایط را مدیریت می‌کند تا بر آن چیره شود. بنابراین، می‌توان گفت که وضعیت ثابتی از دعوای والدین درون او وجود دارد، از این‌رو، مقداری انرژی به کنترل ارتباط بد درونی‌شده معطوف می‌شود. به‌لحاظ بالینی، او دچار خستگی یا افسردگی یا بیماری جسمی می‌شود. در بعضی مواقع، ارتباط بد درونی‌شده سلطه پیدا می‌کند و کودک به‌گونه‌ای رفتار می‌کند گویی والدین دعوا‌کننده او را تسخیر کرده‌اند. در این حالت، ما یک کودک غر‌زننده، غیر‌منظقی، فریبکار و با پرخاشگری تکانه ای می‌بینیم.
از‌طرف‌دیگر، کودک دائما با والدین ستیزکنندۀ درونی، دعوای آدم‌های اطرافش را کنترل می‌کند، سپس از بدیِ واقعی دنیای بیرونی، در مقام برون‌فکنی‌ بدیِ درونی خود استفاده می‌کند. در چنین موردی، ممکن است فرد هنگام جنون، توهم صداها یا نزاع افراد را داشته باشد.
لحظاتی وجود دارد که کودک احساس می‌کند اگر کنترل دنیای درونی اش را دست گرفته و در تلاش برای حفظ آنچه که احساس می‌کند بی‌خطر است باشد، تاثیر موارد بد نهاد حذف شده و همه‌چیز خوب خواهد شد. (این معادل فکر قربانی شدن است).
به‌لحاظ بالینی بیرون‌رانی بدی شکل می‌گیرد (لگد زدن، گاز معده را خارج کردن، تف انداختن و غیره). از‌طرف‌دیگر کودک تمایل به پیش‌آمدی دارد، یا تلاشی برای ایجاد پیش‌آمدی می‌کند با هدف تخریب بدی در درون خویش -به‌طور‌کلی در فانتزی خودکشی وجوهی از بقا وجود دارد، بقایی که بواسطه تخریب عوامل بد حاصل می شور، اما [تراژدی آنجاست که] ممکن است بقا رخ ندهد.
مدیریت اثرات دنیای درونی که توسط کودک در شکم (یا سر، غیره) احساس می‌شود، لحظه‌به‌لحظه مشکل بزرگی ایجاد می کند که کودک کنترلی گسترده‌ به‌کار می‌گیرد -حالت افسردگی به عنوان نتیجه‌ای بالینی است. این منجر به حالتی از مرگ درونی می‌شود که تحمل‌ناپذیر ا‌ست. ممکن است حالت مانیا به صورت تکمیل‌کننده رخ دهد. در این صورت سرزندگی دنیای درونی غلبه می‌کند و کودک را وادار به فعالیت می‌کند، که ممکن است به‌‌لحاظ بالینی بدون محرک آشکار بیرونی برای خشم، به‌شدت پرخاشگرانه باشد. این فازهای مانیا مشابه دفاع منیک نیست، که در آن انکار مردگی درونی با فعالیت ساختگی وجود دارد (دفاع منیک در برابر افسردگی قرار دارد، کلاین). نتیجۀ بالینی دفاع منیک انفجار خشم نیست، بلکه حالتی از بی‌قراری مضطربانه است، هیپومانیا است که در آن خشم ملایمی در قالب آشفتگی، به‌هم‌ریختگی، زودتحریکی با کمبود ثبات ساختاری رخ می‌دهد.
در حالت سلامت، فرد می‌تواند بدی را برای حمله به نیرو‌های بیرونی که به نظر تهدیدکننده می‌آیند درون خود نگه ‌دارد تا آنچه که احساس می‌کند ارزشمند است حفظ شود. بنابراین پرخاشگری دارای ارزش اجتماعی است.
ارزش این (در مقایسه با پرخاشگری منیک یا هذیانی) در این واقعیت نهفته است که واقعیت عینی حفظ می شود، با کمی تلاش می‌توان با فرد مورد تنفر روبه‌رو شد. در اینجا، برای حمله به فرد مورد نفرت نیازی به دوست داشتن او نیست.

خلاصه

موارد فوق رابطۀ پرخاشگری با آنچه مرحلۀ میانی رشد احساسی نامیده‌ام را توصیف می‌کند. این مرحله بر فردیت کامل فرد مقدم است، بر روابط بین‌فردی و موقعیت‌های سه‌وجهی ادیپال، و این در ادامۀ مراحل بی‌رحمی اولیه است، قبل از هدف‌مندی و قبل از یکپارچگی شخصیت.
آن نوع از پرخاشگری که متعلق به مرحله‌ای است که من «فردیت کامل» نامیده‌ام همان چیزی است که از کارهای فروید برای نسل کنونی آشنا و پذیرفته شده است.
خاستگاه مهم پرخاشگری به مراحل اولیۀ رشد انسان باز می‌گردد، و بخشی از آن را در قسمت بعدی این فصل بررسی خواهیم کرد.

ریشه‌های اولیۀ پرخاشگری

ساده‌ترین سوالی که مطرح می شود این است: آیا پرخاشگری نتیجۀ خشم حاصل از ناکامی است، یا ریشه در خودش دارد؟
پاسخ بسیار پیچیده است مگر این‌که در تلاشی آگاهانه برای نادیده گرفتن واقعیات بالینی فراوانی باشیم که حاصل کار تحلیلی هر روزۀمان است. اگر این کار را کنیم این خطر را کرده‌ایم که آگاهانه آنچه را که گزارش شده است نادیده بگیریم.
می‌توانیم بگوییم که در انگیزۀ بدوی عشق، ما اغلب عناصری از پرخاشگری واکنشی را مشاهده می کنیم، چرا که در عمل هیچ چیزی به اندازه لذت کامل اید نمی تواند ما را راضی کند. آیا تلاش برای موشکافی این مسئله ضروری است؟ تصور می‌کنم این تلاش بدین جهت ضروری است که ما با گیجی حاصل از شکست خود در فهم حقیقت آن رو برو شویم. این واقعیت درست است که تکانۀ بدوی عشق در مرحله‌ای شروع می‌شود که رشد ایگو تازه شروع شده و یکپارچگی هنوز شکل ثابتی به خود نگرفته است. در اینجا یک عشق ابتدایی در جریان است در حالی که هنوز ظرفیتی برای مسئولیت‌پذیری شکل نگرفته است. در این زمان حتی در نوزاد بی‌رحمی وجود ندارد، این مرحله یک مرحله پیش‌ دلرحمی است؛ پس اگر تخریب گری در این مرحله بخشی از هدف اید باشد، یک هدف فرعی در راستای ارضای اید است [نه در راستای کارکرد ایگو به صورتی که هدفمندانه و با قصد صورت گیرد]. تخریب‌گری زمانی به عهدۀ ایگو است، که یکپارچگی ایگو ایجاد شده و سازمان ایگو برای خشم به اندازه کافی آماده باشد، در این شرایط است که ترس از تلافی‌کردن به وجود می‌آید. در این صورت، پیش از این‌که صحبت دربارۀ خشم فرد قابل درک باشد، باید فضایی برای در نظر گرفتن رشد ایگو وجود داشته باشد.
نفرت پدیده ای نسبتا پیچیده است و نمی‌توان گفت در مراحل اولیه وجود دارد. بنابراین باید خشم را جدا از پرخاشگریِ واکنشی بررسی کرد. پرخاشگری واکنشی از تکانه‌های اید پیروی می‌کند و در واقع به‌خاطر تجربۀ شکست اید در کارکرد اصل واقعیت است.
بنابراین می‌توان گفت تکانۀ اولیۀ عشق (اید) دارای کیفیتی تخریبی است، تخریب هدف نوزاد نیست از‌این‌رو این تکانه در زمان پیش دلرحمی تجربه می‌شود.
براساس این فرض، بررسی موارد تخریبی در تکانۀ اولیۀ عشق (اید) امکان پذیر خواهد بود.
برای ساده کردن مسائل، می‌توان عامل متغیر ترومای تولد را حذف کرد، و تولد نرمال یا غیرتروماتیک را مد نظر قرار داد. در اینجا نرمال به این معناست که نوزاد تولد را نتیجۀ تلاش خود حس کرده و تاخیر و زودرسی در این امر مداخله نکنند.
تجارب اولیۀ اید عامل جدیدی برای کودک ایجاد می‌کند، بحران‌های غریزی که با دورۀ مقدماتی، اوج، و دوره‌ای به همراه میزانی از ارضا مشخص می‌شود. هر یک از این سه فاز مشکلات خود را برای نوزاد به وجود می‌آورند.
وظیفۀ‌ ما بررسی سابقۀ پیشین عامل پرخاشگری (تصادفا تخریب‌گر) در ابتدایی‌ترین تجربۀ اید است. ما از آغاز حرکات اولیۀ جنینی -به عبارت دیگر تحرک- موارد مشخصی در دست داریم. بی‌شک یک عامل مرتبط با تطابق به وجه حسی باید اضافه شود. آیا می‌توان حرکتی که در زندگی درون رحمی وجود دارد، و در نوزادی (در طول زندگی) ادامه پیدا می‌کند را، با فعالیت اصلی در تجربۀ اید مرتبط کرد؟ در واقع، آیا این فعالیت به‌ عنوان عاملی از اید یا ایگو طبقه‌بندی می‌شود؟ یا بهتر است عدم تمایز فاز ایگو- اید (هارتمن، 1952) را بپذیریم و تلاش برای طبقه‌بندی تحرک پیش از تمایز ایگو- اید را رها کنیم؟
هر نوزادی باید بتواند تا حد امکان حرکت ابتدایی را وارد تجربیات اید کند. در اینجا بی‌شک حقیقتِ نیاز نوزاد به ناکامیِ ناشی از واقعیت مطرح می‌شود –از آنجایی‌که ارضای کامل و بدون تاخیر اید، نوزاد را از حرکتی که ریشه در عدم لذت دارد جدا می‌کند.
در الگوی تجربۀ اید در هر نوزادی x درصد از تحرک اولیه در تجربۀ اید وجود دارد. بنابراین( 100-x ) درصد دیگر برای استفاده های دیگر باقی می‌ماند –و در واقع این دلیلی برای تفاوت افراد در تجربۀ پرخاشگری است. همچنین اینجا خاستگاه شکلی از مازوخیسم است.
خوب است الگوهایی را بررسی کنیم که پیرامون عامل تحرک شکل می‌گیرند.
در الگوی نخست، محیط به‌واسطه تحرک دوباره‌ و‌ دوباره کشف می‌شود. هر تجربه‌ای در چهارچوب نارسیسیسزم اولیه ایجاد می شود بطوری که رشد یک فرد جدید او را در نقطه‌ی مرکزی گذاشته و ارتباط با محیط، در قالب تجربه‌ای شخصی صورت می گیرد (حالت ابتدایی عدم تمایز ایگو- اید). در الگوی دوم، محیط مکررا جنین (یا کودک) را ناکام می‌کند و به‌جای شکل گرفتن یک سری تجارب فردی، تجاربی در جهت واکنش به ناکامی‌های محیطی ایجاد می‌شود. بنابراین در اینجا کودک برای وجود داشتن [و بقا] ناچار به عقب‌نشینی از دیگران خواهد بود. بنابراین تحرک فقط به ‌صورت واکنش به ناکامی‌ محیطی تجربه می‌شود.
در الگوی سوم که افراطی است، این ناکامی ها تاحدی است که حتی فضایی برای تجربۀ فرد باقی نمی‌گذارد، و شکست های مکرر در رشد فرد منجر به شکست در خودشیفتگی اولیه خواهد شد. بنابراین فرد پوسته را به‌جای هسته بسط داده و در ادامه ناکامی محیطی پیش می‌رود. آنچه از هسته باقی می‌ماند پنهان است و حتی در تحلیل هم یافتنش دشوار است. بنابراین زیستن فرد با پیدا نشدن همراه است. خود واقعی پنهان است، و آنچه ما به‌لحاظ بالینی با آن سروکار خواهیم داشت، خود کاذبِ پیچیده‌ای است که کارکردش پنهان‌ کردن خود واقعی است. خود کاذب به‌راحتی با جامعه همگن می‌شود، اما فقدان خود واقعی درجاتی از بی‌ثباتی را ایجاد می‌کند. بیشتر جامعه با این فکر فریب می‌خورند که خود کاذب همان خود واقعی است. در خود کاذب شکایت بیمار از احساس پوچی است.
الگوی اول همان چیزی است که آن را سالم می‌نامیم. این وابسته به عشق ابرازشده به صورت جسمانی است که منجر به شکل‌گیری مادر به‌اندازۀ کافی خوب می‌شود. مادر کودک را نگه می‌دارد (در رحم، یا در آغوش) و از طریق عشق (همانندسازی) می‌فهمد چگونه با نیازهای ایگوی کودک سازگار شود. تحت چنین شرایطی و به تنهایی فرد زیستن را شروع می‌کند و تجربیات اید را به دست می‌آورد. مرحله‌ای که برای القای حداکثر تحرک به تجارب اید، تنظیم شده است. ترکیب x درصد از پتانسیل تحرک با پتانسیل اروتیک (با x به لحاظ کمی بالا) وجود دارد. با‌این‌حال حتی اینجا ( 100-x) درصد پتانسیل تحرک به دور از الگوی آمیختگی قرار می‌گیرد و برای استفادۀ خالص تحرک استفاده می‌شود.
باید به یاد داشته باشیم که آمیختگی فرصتی ایجاد می‌کند تا تجربه از رفتار مقابله‌ای (واکنش به محرومیت) جدا باشد. آنچه با پتانسیل اروتیک آمیخته می‌شود، در لذت غریزی ارضا می شود. در مقابل، (100-x) درصد از پتانسیل تحرک آمیخته‌نشده، نیاز به یافتن راهی برای مقابله جویی [با محرومیت] دارد؛ درواقع، نیاز به چیزی دارد که بر او تحمیل شود، درغیر اینصورت، [این پتانسیل تحرک] تجربه‌نشده باقی مانده و تهدیدی برای بهزیستی خواهد بود. در هر حال، فرد در حالت سلامت از جستجوی تقابلی مناسب با اطراف لذت می برد.
در الگوهای دوم و سوم، تنها از طریق ناکامی محیطی است که پتانسیل تحرک به یک تجربه تبدیل می‌شود. اینجا سلامت در بیماری است. فرد باید مخالف باشد و تنها در‌صورتی‌که مخالفت داشته باشد از منبع مهم تحرک بهره می‌برد. این مادامی رضایت‌بخش است که محیط مدام ناکام‌کننده باشد، اما:
ناکامی محیطی باید ادامه یابد.
ناکامی محیطی باید برای خود الگویی داشته باشد، در غیر این صورت هرج‌و‌مرج سلطه پیدا می‌کند و فرد قادر به ایجاد الگوی شخصی نیست.
این به معنای وابستگی است، که ممکن است فرد در آن رشد نکند.
درخود‌فرو‌رفتگی یکی از ویژگی‌های اساسی در این الگو است.( به جز در درجۀ شدید با خود واقعی کاملا پنهان، که حتی درخودفرورفتگی به‌عنوان دفاع اولیه در دسترس نیست.)
وقتی الگوهای دوم و سوم به‌‌کار گرفته شود سلامتی وجود ندارد، و هیچ درمانی سودمند نیست مگر با تغییر الگوی اصلی در جهت الگوی نخست که در ابتدا شرح دادم. بیمارانی که بر اساس الگوهای دوم و سوم رشد کردند، به تحلیل می‌آیند، و در ابتدا، به نظر می‌رسد به‌خوبی از کار تحلیلی انجام‌شده بهره می‌برند [اما میبینیم که تحلیل پیش نمی رود زیرا تحلیل] بر اساس این فرض اشتباه ادامه یافته است که بیمار واقعی روبروی ما نشسته است [نه یک خود کاذب پیچیده].
در اینجا توضیح ویژه‌ای دربارۀ ارزش مثبت مقاومت‌های بیمار نورتیک بیان شده است. در واقع این مقاومت‌ها که می‌توانند تحلیل‌ شوند پیش‌آگهی خوبی دارند. عدم مقاومت به معنی اختلال در الگوی اولیه است که شرح داده‌ام.
از این ملاحظات نتیجه می‌گیریم که نمی‌توان با تحلیل، میزانی از آمیختگی تحرک و پتانسیل اروتیک را ایجاد کرد مگر در کسانی که با این روشِ طبقه‌بندی سازگار باشند. در جایی که الگوی اولیه شکل نگرفته است، درهم‌آمیختگی نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر به طریقی ثانوی، از طریق شهوانی‌سازی پرخاشگری. اساس تمایلات سادیستیک اینجاست، که می‌تواند بدل به مازوخیسم شود. تنها وقتی فرد تخریب‌گر و بی‌رحم باشد احساس واقعی‌بودن می‌کند. او سعی دارد رابطه‌ای برقرار کند تا از طریق تعامل با فردی دیگر مولفه‌ای شهوانی بیابد و آن را با پرخاشگری که به خودی‌خود فراتر ار تحرک خالص نیست، ادغام کند. در اینجا دست‌آوردهای شهوت با پرخاشگری درهم ‌می‌آمیزند، در حالی‌که درست‌تر آن است بگوییم در حالت سلامت پرخاشگری با شهوت درمی‌آمیزد.
در انحرافات جنسی می‌توان احتمال داد که دو شکل از مازوخیسم قابل تفکیک باشند؛ نوعی از سادیسم که ناشی از شهوانی شدن تمایل ناپختۀ تحرک است، و نوع دیگر بیشتر به انفعال شهوت و فعال شدن تحرک باز می‌گردد؛ و به نظر می‌رسد که رشد به این بستگی دارد که فرد یا روشی که اولین شریک محسوب می‌شود مازوخیستیک بوده یا سادیستیک. هم‌پیمانی از رابطه ارزشمندتر است زیرا هنگامی که رشد خارج از زندگی شهوانی باشد رابطه ناتوان می‌شود، رابطه داشتن فاقد درهم آمیختن تحرک با مولفه‌های زندگی شهوانی است.
احساس واقعی‌بودن به طور‌خاص در تحرک ریشه دارد( هم‌تراز حسی)، و آمیختگی ضعیفِ تجارب شهوانی با عامل تحرک، احساس واقعی‌بودن یا وجود‌داشتن را تقویت نمی‌کند. در واقع احتمال دارد تجارب مربوط به شهوت به شکلی دقیق مورد اجتناب قرار گیرند، چراکه آن‌ها موضوع را به احساس وجود نداشتن پیش می‌برند، یعنی در افرادی که الگوی اولیۀ آن‌ها از نوعی نیست که در ابتدا توضیح دادم.
ما به این نتیجه رسیدیم که حتی اگر سازمان ایگو ناپخته باشد رخدادهای بسیاری پیش از پرورش اولیه اتفاق می‌افتد جدا از همانند‌سازی اولیه که برای انکار پوسته و هسته‌شدن است، مجموع تجارب تحرک منجر به توانایی فرد در وجود‌داشتن می‌شود. محیط‌های به‌اندازۀ کافی خوب رشد را امکان‌پذیر می‌کنند. تنها در صورتی بحث‌کردن دربارۀ روانشناسی اولیۀ نوزاد انسان منطقی است که محیط اولیه به‌اندازۀ کافی خوب باشد، مگر این‌که محیط به‌اندازۀ کافی خوب بوده باشد، انسان تمایز نیافته باشد، و موضوعی برای بحث در روانشناسی عادی نباشد. به‌هر‌حال جایی که فرد وجود دارد، ممکن است بگوییم یکی از اصلی‌ترین راه‌هایی است که اید و ایگو، تمایز پیدا می‌کنند، رابطه ایجاد می‌کنند، و رابطه را علی‌رغم مشکلات بر اساس اصل واقعیت حفظ می‌کنند، آمیختن نسبت زیادی از پتانسیل تحرک اولیه با پتانسیل شهوت است.
از این طریق ایده‌های دیگری که به مشکل ماهیت بیرونی ابژه مرتبط است را دنبال می‌کنیم. در باب این موضوع در بخش سوم این فصل بحث می‌شود.

ماهیت بیرونی موضوعات

در کار روان‌تحلیلی، وقتی تحلیل مسیری طولانی طی کرده باشد ، تحلیلگر یک دیدگاه ویژه از پدیدۀ اولیۀ رشد احساسی دارد.
اخیرا با این ایده ناشی از کار بالینی برخورد کرده ام، که وقتی بیمار مشغول کشف ریشۀ پرخاشگری است، تحلیلگر از فرآیند این روش و روش دیگر خسته می‌شود، تا زمانی که بیمار ریشۀ شهوانی زندگی غریری‌ را دریابد.
بلافاصله مشاهده خواهد شد که محتوایی که توجه مرا جلب کرده همان چیزی است که در ذهن‌مان با واژۀ تمایز همراه است. ما بر این باوریم که در سلامت مولفه‌های پرخاشگری و شهوت درهم می‌آمیزنند، اما همیشه به زمان پیش‌آمیختگی و امر مهم آمیختگی اهمیت خاصی نمی‌دهیم. ما احتمالا به‌راحتی آمیختگی راتصدیق کنیم، و به این‌ترتیب همان‌طور که بررسی موارد عینی را رها می‌کنیم به بحث‌های بیهوده رو ‌آوریم.
باید اعتراف کرد که آمیختگی وظیفه‌ای دشوار است، که حتی در سلامت هم این امر مهم کامل نیست، و یافتن مقدار زیادی پرخاشگری آمیخته‌نشده بسیار رایج است و این آسیب‌شناسی فرد مورد تحلیل را پیچیده می‌کند.
اگر صحیح باشد، در تحلیل ما باید با مولفه‌های جداگانۀ حالت پرخاشگری و شهوت سروکار داشته باشیم، برای بیماری که در انتقال نمی‌تواند به آمیختگی این دو[پرخاشگری و شهوت] برسد هر کدام را جدا و مجزا نگه می‌داریم. در اختلالات شدیدی که شکست در نقطۀ آمیختگی را شامل می‌شود، ارتباط بیمار با تحلیلگر را پرخاشگرانه و شهوانی می‌بینیم. و در اینجاست که ادعا می‌کنم تحلیلگر احتمالا به‌جای رابطۀ فعلی جزئی به خاطر رابطۀ پیشین فرد خسته می‌شود.
نتیجه‌گیری فوری از مشاهدات این است که در مراحل اولیه، وقتی من و غیر-من شکل می‌گیرد، این مولفۀ پرخاشگری است که فرد را به نیاز به غیر-من یا موضوعی که بیرونی احساس می‌شود سوق می‌دهد. تجارب شهوانی تجربه‌‌شده درحالی می‌توانند تکمیل شوند که ابژه به صورت ذهنی درک شود یا به‌طور شخصی خلق شود، یا درحالی‌که فرد نزدیک به همانندسازی اولیه در سطح نارسیسیستیکِ دوران ابتدیی است.
تکمیل تجارب شهوانی می‌تواند به‌ واسطۀ هرچیزی باشد که رانۀ غریزۀ شهوت را تسکین می‌دهد، و فرصتی برای لذت اولیه را ایجاد می‌کند، تنش کلی و موضعی هیجان را بر‌انگیزاند و همچنین اوج و فرود یا مشابه آن را، و با دوره‌ای از فقدان میل دنبال می‌شود( که خود به دلیل میل به نابودی ابژۀ انتزاعی، اضطراب ایجاد می‌کند). از سوی دیگر، تکانه‌های پرخاشگری هیچ تجربۀ ارضا‌کننده‌ای به وجود نمی‌آورند مگر این‌که مقابله‌ای در کار باشد. تضاد باید از محیط بیاید، از غیر-من که به‌تدریج از من متمایز می‌شود. تجربۀ شهوانی می‌تواند در ماهیچه‌ها و سایر بافت‌های درگیر باشد، اما این شهوت نوع متفاوتی از شهوت غریزی است که با مناطق خاص اروتوژنیک مرتبط است.
بیماران به ما اجازه می‌دهند که بدانیم تجارب پرخاشگری( کم‌و‌بیش متمایزشده) واقعی احساس می‌شوند، بسیار واقعی‌تر از تجربیات شهوانی( همچنیم درهم‌آمیخته). هر دو واقعی هستند، اما قبلی یک احساس واقعی حمل می کند، که بسیار با ارزش است. آمیختگی پرخاشگری با مولفۀ شهوانی تجربۀ احساس واقعی‌ تجربه را افزایش می‌دهد.
تا حدی صحیح است که تکانه‌های پرخاشگری می‌توانند مخالفت خود را بدون تضاد بیرونی پیدا کنند؛ این به‌طور معمول در ستون فقرات ماهی هنگام حرکت نمایان است که به زمان پیش از تولد مربوط می‌شود، و ناهنجاری در حرکت رفت‌وبرگشتی( بیهوده) در نوزاد بیمار( لرزیدن، یا فشار معنی دادن به جادوی درونی و حرکت رفت‌وبرگشتی پنهان). علی‌رغم این ملاحظات آیا نمی‌توان گفت که در رشد نرمال تضاد از بیرون با رشد تکانه‌های پرخاشگری از بیرون می‌آید؟
در تولد نرمال با تضادی مواجه می‌شویم که تجربه‌ای را شکل می‌دهد که در تلاش برای ایجاد کیفیت ابتدایی و آغازین است. اگر تولد هنجار نباشد و اگر تولد به جای سر با پا صورت گیرد، تبدیل به یک پیچیدگی بزرگ می‌شود، به نظر می‌رسد یک اعتبار کلی بین تلاش خالص و آغاز اولین ارتباط با تضاد وجود دارد. این می‌تواند با مشاهدۀ نوزادانی آزمایش شود که در تلاش برای غذا خوردن‌اند – بر اساس تئوری من آن‌ها می‌توانند با مقداری تضاد بالای سر کمک شوند.
این ایده معمولا به این صورت بیان می‌شود «یک نوزاد در سازگاری کامل با نیاز کامیاب نمی شود. مادری که مطابق تمایلات نوزاد می‌شود مادر خوبی نیست. ناکامی خشم ایجاد می‌کند و این به نوزاد کمک می‌کند تا تجربه‌ای غنی به دست آورد.» این هم درست است و هم نادرست. تا جایی نادرست است که دو عامل را نادیده بگیریم- یکی این‌که در سطح نظری نوزاد نیاز به تطابق کامل دارد و سپس نیاز به شکست در تطابق، نکتۀ دیگری که توجهی به آن نمی‌شود عدم آمیختگی ریشه‌های پرخاشگری و شهوت در تجربه است، در‌حالی‌که حداقل در نظریه، حالت عدم درهم آمیختگی باید بررسی شود.
آن‌هایی که کم‌و‌بیش اظهاراتی مشابه آنچه اینجا مطرح شد را بیان می‌کنند به‌سادگی تصور می‌کنند که پرخاشگری واکنشی به ناکامی است، یعنی به ناکامی در طول تجربۀ شهوانی، در طول فاز هیجان برخواسته از تنش غریزی. که خشم به ناکامی در چنین مراحلی بسیار مشهود است، اما در تئوری ما در باب اولیه‌ترین احساسات و حالات، لازم است برای خشمی آماده باشیم که مقدم بر یکپارچگی ایگو است که امکان خشم در ناکامی غریزی را ایجاد می‌کند و موجب تجربۀ یک تجربۀ شهوانی می‌شود.
می توان گفت که هر کودکی پتانسیل غریزی شهوت را دارد، که بیولوژیک است، و این پتانسیل کم‌وبیش برای همۀ کودکان یکسان است. در مقابل مولفۀ پرخاشگری به‌شدت متغیر است، زمانی که خشم کودک را هنگام ناکامی به‌خاطر تاخیر در تغذیه‌شدن مشاهد می‌کنیم، در واقع آن هنگام اتفاق بزرگی رخ داده است که پتانسیل پرخاشگری کودک را زیاد یا کم کرده است. برای رسیدن به اصطلاح پرخاشگری مطابق با پتانسیل شهوت باید به تکانه‌های جنینی برگردیم، که به حرکت به‌جای سکون، زنده‌بودن به‌جای بی‌جان‌بودن می‌پردازد. در اینجا ما به اصطلاحی مانند نیروی زندگی نیاز داریم.
شکی نیست که نیروی زندگی هر جنینی کم‌و‌بیش مشابه است، همان‌طور که پتانسیل شهوت برای هر کودکی مشابه است. پیچیدگی ماجرا این است که پتانسیل پرخاشگری نوزاد مبتنی بر مقدار تضادی است که با آن مواجه می‌شود. به عبارت دیگر، تضاد بر تغییر نیروی زندگی به پتانسیل پرخاشگری تاثیر می‌گذارد. علاوه براین، تضاد، بیش‌از‌حد پیچیدگی‌هایی را ایجاد می‌کند که برای موجودیت فردی که دارای پتانسیل پرخاشگری است رسیدن به آمیختگی پرخاشگری با شهوت ‌غیرممکن می‌شود.
بحث بیشتر در این زمینه بدون درنظر گرفتن سرنوشت نیروی زندگی نوزاد( پیش از تولد) غیرممکن است.
در سلامت تکانه‌های جنینی محیط را کشف می‌کنند، این تضادی است که از طریق حرکت و در طول حرکت احساس می شود. در اینجا نتیجۀ تشخیص اولیه ایجاد دنیای غیر-من، و شکل‌گیری اولیۀ من است. ( درک خواهد شد که این موارد به‌تدریج در عمل رشد می‌کنند، و مکرار می‌آیند و می‌روند، و به دست می‌آیند و از دست می‌روند.)
در وضعیت بد سلامتی که در مرحلۀ بسیار ابتدایی اتفاق می‌افتد محیط است که ناکام‌کننده می‌شود، و نیروی زندگی در برابر ناکامی حاصل‌شده از محیط واکنش نشان می‌دهد- نتیجۀ حاصل با ایجادشکل اولیۀ من در تضاد است. به شکلی افراطی به‌جز واکنش‌ها تجربۀ بسیار کمی از تکانه وجود دارد، و من شکل نمی‌گیرد. در‌عوض درمی‌یابیم که رشد بر اساس تجربۀ واکنش به ضربۀ محیطی است، و فرد موجودیتی می‌یابد که آن را کاذب می‌نامیم زیرا تکانه‌های فردی از دست می‌روند. در این مورد درهم‌آمیختگی مولفه‌های پرخاشگری و شهوانی رخ نمی‌دهد، چراکه وقتی تجربه‌های شهوانی رخ می‌دهند من ایجاد نمی‌شود. درواقع نوزاد زنده نیست، زیرا در تجربۀ شهوانی اغوا می‌شود، اما جدا از زندگی شهوانی، که هیچ‌گاه واقعی احساس نمی‌شود، یک زندگی واکنشی کاملا پرخاشگرانه است، که به تجربۀ تضاد وابسته است.
در این توضیحات لازم به ذکر است که دو بحث در تلاش برای رسیدن به راهی برای توضیحی مشترک هستند که میزانی از عدم آمیختگی خصیصۀ آن است. شخصیت از سه بخش تشکیل می‌شود: خود واقعی، با من و غیر-من به‌وضوح شکل گرفته، و پرخاشگری و عوامل شهوانی آمیخته‌شده‌، خودی که به‌راحتی در راستای تجربۀ شهوانی اغوا می‌شود، نتیجه‌اش از دست دادن احساس واقعی‌بودن است، خودی که کاملا و بی‌رحمانه به پرخاشگری واگذار می‌شود. این پرخاشگری حتی برای ویرانگری سازماندهی نمی‌شود، اما برای فرد ارزشمند است، زیرا احساس واقعی‌بودن و ارتباط‌داشتن می‌کند، اما تنها با تضاد فعال می‌شود یا( بعدها) با ایذا‌و‌اذیت. این در تکانۀ فردی ریشه ندارد، و در خودانگیختگی ایگو برانگیخته می‌شود.
فرد ممکن است با تغییر پرخاشگری آمیخته‌نشدۀ خالص به مازوخیسم به آمیختگی کاذب پرخاشگری و شهوت دست یابد، اما برای این‌که این امر اتفاق افتد باید یک آزاردهندۀ مورد اطمینان وجود داشته باشد، آزاردهندۀ معتمد باید یک عاشق سادستیک باشد. به‌این‌ترتیب مازوخیسم می‌تواند مقدم بر سادیسم باشد. به‌هر‌حال، در رشد سالم فرد به لحاظ احساسی می‌بینم که سادیسم مقدم بر مازوخیسم است. سلامت سادیسم اشاره به آمیختگی موفق دارد و تهی است از موقعیت‌هایی که مازوخیسم از الگوی پرخاشگری انفعالی به‌ وجود می‌آید.
نتیجۀ حاصل از این ملاحظات این است که سردرگمی ما به دلیل استفاده از واژۀ پرخاشگری در مواقعی است که منظورمان خودانگیختگی است. وقتی تضاد ایجاد شود حالت تکانه‌ای به وجود می‌آید و پرخاشگرانه می‌شود. در این تجربه واقعیت وجود دارد و به‌راحتی با تجارب شهوانی آمیخته می‌شود که منتظر نوزاد تازه متولد‌شده است. من بر این باورم که: این تکانشی است، و پرخاشگری از آن به وجود می‌آید، باعث نیاز نوزاد به ابژۀ بیرونی می‌شود، نه صرفا یک ابژۀ ارضاکننده.
به‌هرحال بسیاری از نوزادان، دارای یک پتانسیل پرخاشگرانۀ گسترده‌ای هستند که متعلق به واکنش به ناکامی است، که با آزار‌و‌اذیت فعال می‌شود: تا این‌جا این درست است که نوزاد از آزارو‌اذیت استقبال می‌کند، و در واکنش به آن احساس واقعی ‌بودن می‌کند. اما این یک حالت کاذب از رشد ایجاد می‌کند چراکه نیاز نوزاد به آزارواذیت ادامه پیدا می‌کند. میزان این پتانسیل واکنشی تابع عوامل بیولوژیکی نیست( که تحرک و شهوت را تعیین می‌کند) بلکه به ضربۀ اولیۀ محیطی بستگی دارد، بنابراین اغلب به ناهنجاری‌های روانپزشکی مادر، و حالت محیط عاطفی مادر وابسته است.
در سکس پخته و بالغ، شاید درست باشد بگوییم این لذت شهوانی خالص نیست که به یک ابژۀ مشخص نیاز دارد. این عامل پرخاشگری یا ویرانگری در تکانۀ آمیخته‌شده است که ابژه‌ای را مشخص می‌کند و نیاز به حضور واقعی شریکی را تعیین می‌کند، شریکی که رضایتبخش باشد و زنده بماند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از لینک زیر دریافت نمایید.

Aggression in Relation to Emotional Development


Get-out-of-your-comfort-zone.jpg
آذر ۱۲, ۱۳۹۷

مقاله تحریف ایگو از نقطه نظر خود واقعی و خود کاذب (1960)، نوشته دونالد وینیکات /مترجم: الهام نجارپور / ویراستار: عادله عزتی

یک پیشرفت اخیر در روانکاوی، کاربرد روزافزون مفهوم خود کاذب است. این مفهوم از خود، ایده خود واقعی را نیز در بر می گیرد.
تاریخچه
این مفهوم به خودی خود مفهومی تازه نیست. بلکه در اشکال مختلف، در روانپزشکی توصیفی، و بطور قابل ملاحظه در ادیان بخصوص، و سیستم های فلسفی ظاهر شده است. بدیهی است که یک وضعیت بالینی واقعی وجود دارد که شایسته مطالعه است و این مفهوم، روانکاوی را دچار یک چالش سبب شناختی می کند. روانکاوی سوال های زیر را مورد توجه قرار می دهد:
(1) خود کاذب چطور به وجود می آید؟
(2) کارکرد آن چیست؟
(3) چرا خود کاذب در برخی موارد مورد مبالغه و یا تاکید قرار می گیرد؟
(4) چرا بعضی افراد سیستم خود کاذب را به وجود نمی آورند؟
(5) معادل های خود کاذب در افراد نرمال چیست؟
(6) چه چیزی می تواند خود واقعی نامیده شود؟
به نظر من، ایده خود کاذب، ایده ای که بیماران به ما می دهند، را می توان در فرمول بندی های فروید نیز ملاحظه کرد. به ویژه، چیزی که من آن را به خود واقعی و خود کاذب تقسیم کرده ام، می توانم به تقسیم بندی فروید از بخشی از خود که مرکزی است و نیرویش را از غرایز می گیرد (یا چیزی که فروید سکچوالیتی نامیده است، پیش تناسلی و تناسلی)، و بخشی که جهت گیری آن بیرونی است و به دنیای بیرون مربوط است، مرتبط بدانم.
سهم شخصی
سهم خود من در رابطه با این موضوع، از طرفی، از کار من به عنوان یک پزشک اطفال با مادران و نوزادان نشات می گیرد، و از طرف دیگر از کار من به عنوان یک روانکاو که به درمان تحلیلی موارد معدودی از بیماران مرزی می پردازد، حاصل می شود. بیمارانی که نیاز به تجربه فازی در انتقال دارند که شامل واپس روی به وابستگی می باشد.
تجارب من باعث شده اند متوجه شوم که بیماران وابسته یا آنهایی که عمیقا واپس روی می کنند، می توانند به روانکاو چیزهای بیشتری راجع به دوره نوزادی اولیه بیاموزند، تا مشاهده مستقیم خود نوزادان و ارتباط مستقیم با مادرانی که درگیر نوزادانشان هستند. در عین حال، ارتباط بالینی با تجارب بهنجار و نابهنجار رابطه مادر-نوزاد، نظریه تحلیلی روانکاو را تحت تاثیر قرار می دهد، چرا که آنچه در انتقال رخ می دهد (در فازهای واپس رویِ بیماران خاص) یک شکل از رابطه مادر-نوزاد است.
من تمایل دارم موقعیتم را با موقعیت گرینیسر مقایسه کنم، او در حالی که به کار روانکاوی خود مشغول است، ارتباطش را با کار پزشکی اطفال نیز حفظ کرده است. واضح است که هرکدام از این تجاربِ او، دیگری را تحت تاثیر قرار می دهد.
تجربه بالینی در روانپزشکی بزرگسال می تواند طوری روانکاو را تحت تاثیر قرار دهد که او بین ارزیابی اش از موقعیت بالینی و درکش از سبب شناسی آن فاصله ای قرار دهد. این فاصله از این مساله ناشی می شود که بدست آوردن تاریخچه ای قابل اعتماد از دوره نوزادی اولیه چه از جانب بیمار سایکاتیک و یا چه از جانب مادر یا مشاهده گران دورتر، امکان پذیر نیست. بیماران تحلیلی که در انتقال به یک وابستگی شدید واپس روی می کنند این گپ را با نشان دادن انتظارات و نیازهایشان در فازهای وابستگی، پر می کنند.
نیازهای ایگویی و نیازهای مربوط به اید
این مساله باید مورد تاکید قرار گیرد که منظور من از مواجهه با نیازهای نوزادی، ارضای غرایز نیست. در حوزه ای که من بررسی می کنم، غرایز هنوز واضحا به عنوان چیزی درونی در نوزاد تعریف نشده اند. غرایز می توانند به همان اندازه که صدای رعد بیرونی است، بیرونی باشند. ایگوی نوزاد رشد می کند و نیرومند می شود و در نتیجه به حالتی نزدیک می شود که در آن تقاضاهای اید به عنوان بخشی از خود احساس می گردد، نه به عنوان چیزی محیطی. وقتی این رشد اتفاق می افتد، سپس ارضای اید، تبدیل به یک قدرت نیرودهنده به ایگو یا خود واقعی می شود؛ اما تحریک های اید، زمانی که ایگو هنوز قادر نیست آن ها را در بر گیرد، و هنوز نمی تواند خطرات آن و ناکامی هایی (که تا حدی تجربه می شوند که رضایت اید تحقق یابد) را تحمل کند، می تواند تروماتیک باشد.
یک بیمار به من گفت: مدیریت خوب (مراقبت ایگو) مثل آنچه که من در طول این ساعت تجربه کردم، یک جور تغذیه شدن است (ارضای اید). او نمی توانست این مساله را بهتر از این بیان کند، اگر من او را تغذیه کرده بودم، او اطاعت کرده و این از دفاع خود کاذب او حمایت می کرد، یا اینکه او واکنش نشان می داد و کمک های مرا رد می کرد تا یکپارچگی خود را با انتخاب ناکامی حفظ کند.
تاثیرات دیگر برای من مهم بوده اند، برای مثال زمانی که به طور دوره ای از من یادداشتی درباره بیماری خواسته می¬شد که هم اکنون به عنوان یک فرد بالغ درحال مداوای روانپزشکی است اما در زمان نوزادی یا بچگی زیر نظر من بوده است، اغلب از یادداشت هایم می توانستم بفهمم که وضعیت روانپزشکی موجود قبلاً در رابطه نوزاد-مادر تشخیص داده شده است. (من رابطه نوزاد-پدر را رها می کنم چرا که به پدیده اولیه ای اشاره دارم، پدیده ای که رابطه نوزاد با مادر یا پدر به عنوان مادری دیگر را مد نظر دارد. پدر در مراحل ابتدایی به عنوان یک فرد مذکر چندان تاثیرگذار نیست.)
مثال
بهترین مثالی که می توانم ارائه دهم خانم میانسالی است که یک خود کاذب بسیار موفق داشت اما در تمام طول زندگی احساس می کرد هنوز شروع به زندگی نکرده، و همیشه به دنبال وسیله ای برای رسیدن به خود واقعی اش می¬گشت. او هنوز به تحلیل خود که سال های زیادی طول کشیده، ادامه می دهد. در فاز اول این تحلیل پژوهشی (که دو یا سه سال به طول انجامید)، من متوجه شدم که با چیزی سروکار دارم که بیمار آن را خودِ مراقبت¬گرش می نامد. این خود مراقبت¬گر:
(1) روانکاوی را پیدا کرد.
(2) آمد و روانکاوی را به عنوان یک تست مفصل و پیچیده از قابل اعتماد بودن روانکاو، امتحان کرد.
(3) او را به روانکاوی آورد.
(4) به تدریج بعد از سه سال یا بیشتر، کارکرد خود را به روانکاو واگذار کرد (این زمانِ واپس روی عمیق بود، به مدت چند هفته وابستگی بسیار زیادی به روانکاو وجود داشت).
(5) او منتظر بود تا در زمان هایی که روانکاو در مراقبت کردن شکست می خورد، مراقبت را از سر گیرد (برای مثال، بیماری روانکاو، تعطیلات و …)
(6) سرنوشت نهایی او بعداً مورد بحث قرار می¬گیرد.
برای من آسان بود که از سیر تکاملی این فرد، ماهیت دفاعی خود کاذب را ببینم. کارکرد دفاعی آن مخفی کردن و مراقبت کردن از خود واقعی است، که این خود واقعی ممکن است هرچیزی باشد. بالافاصله طبقه بندی سازمانِ خود کاذب میسر شد:
(1) در یک سر طیف: خود کاذب طوری واقعی بنظر می رسد که مشاهده¬گران فکر می کنند او فرد واقعی است. به هر روی، در روابط روزمره، روابط کاری و روابط دوستانه، خود کاذب شروع به شکست خوردن می کندت. در موقعیت هایی که وجود یک فرد کامل مورد انتظار است، خود کاذب کمبودهای بزرگی دارد. در این سر طیف خود واقعی مخفی شده است.
(2) در حالت میانه: خود کاذب از خود واقعی دفاع می کند؛ اگرچه خود واقعی به عنوان یک پتانسیل تصدیق شده و زندگی مخفیانه ای دارد. این واضح ترین مثال برای تبیینِ کارکرد مثبت بیماری بالینی به عنوان سازمانی با هدف مثبت است که از فرد در برابر شرایط محیطی نابهنجار محافظت می¬کند. این مساله گسترش این مفهوم روانکاوانه در رابطه با ارزش نشانه ها برای فرد بیمار می باشد.
(3) در حالت سلامت بیشتر: دغدغه عمده خود کاذب، جستجوی شرایطی است که در آن، خود واقعی به بار بنشیند و نیرومند گردد. اگر این شرایط مهیا نشود، خود کاذب باید دوباره دفاع هایی جدید در برابر نابودی خود واقعی سازماندهی کند، و اگر تردیدی در این رابطه وجود داشته باشد، نتیجه بالینی خودکشی خواهد بود. هنگامی که خودکشی در این متن، تنها دفاعی است که در برابر نابودی خود واقعی باقی می ماند، بخش بزرگی از خود کاذب، خودکشی را سازمان می دهد. البته این نابودی خودش را نیز در بر می گیرد، اما در عین حال از آنجا که کارکرد آن حفاظت از خود واقعی در مقابل تحقیر است، نیاز برای تداوم بودن را از بین می برد.
(4) به سمت سلامت بیشتر: خود کاذب براساس همانندسازی ها شکل گرفته است (همانطور که در مثال بیمار ذکر شده مطرح شد، محیط کودکی او و پرستار واقعی او به سازمان خود کاذب او رنگ زیادی می بخشید).
(5) سلامت: خود کاذب به وسیله یک سازمان کامل از نگرش اجتماعی خوش رفتار و مودبانه، (به قول معروف، نشان ندادن هیجان های واقعی) به نمایش در می آید. بخش زیادی از آن به توانایی افراد در صرف نظر کردن از همه¬توانی و در مجموع فرایند اولیه، بر می گردد، نفعِ بودن در جایگاهی در جامعه که هرگز به وسیله خود واقعی به تنهایی حاصل نشده و حفظ نمی گردد.
تاکنون من در مرزهای توصیف بالینی مانده ام. اگرچه حتی در این حوزه محدود، بازشناسی خود کاذب دارای اهمیت می باشد. برای مثال، مهم است که بیمارانی که قطعاً دارای شخصیت های کاذب هستند، نباید برای روانکاوی شدن به دانشجویان تحت آموزش ارجاع داده شوند. در اینجا تشخیص شخصیت کاذب، از تشخیص بیماران بر طبق طبقه بندی پذیرفته شده روانپزشکی، مهم تر است. همچنین در مددکاری اجتماعی، که در آن تمام انواع موارد باید پذیرفته شده و تحت درمان باشند، این تشخیص شخصیت کاذب به منظور اجتناب از ناکامی شدید همراه با شکست درمانی مهم می باشد. مخصوصاً این تشخیص در انتخاب دانشجویان برای آموزش روانکاوی یا مددکاری اجتماعی روانپزشکی، یعنی، در انتخاب دانشجویانی که با انواع موارد سروکار دارند، دارای اهمیت است. زیرا خود کاذب سازمان یافته، با انعطاف ناپذیری دفاع هایی همراه می¬شود که مانع رشد دانشجویان در دوره دانشجویی می گردد.
ذهن و خود کاذب
یک خطر ویژه از پیوند نامعمول رویکرد عقلانی و خود کاذب به وجود می آید. زمانی که خود کاذب در فردی که دارای پتانسیل فرهیختگی بالایی است سازماندهی می شود، ذهن فرد تمایل شدیدی دارد که در جایگاه خود کاذب باشد، و در این مورد یک گسستگی بین فعالیت عقلانی و وجود روان-تنی به وجود می آید. (در فرد سالم، باید اینطور فرض شود که، ذهن برای فرد به عنوان چیزی نیست که از آن به منظور فرار از وجود روان-تنی استفاده کند. من این موضوع را با وسعت بیشتری در مقاله ذهن و ارتباطش با روان-تن، 1949، مطرح کرده ام).
هنگامی که این نابهنجاریِ مضاعف رخ داده است که (الف) خود کاذب به منظور مخفی کردن خود سالم سازمان می یابد، و (ب) تلاشی از سوی فرد برای حل مشکل با استفاده از عقل و منطق صورت می گیرد، تصویر بالینی عجیبی به وجود می آید که کاملاً فریبنده است. دنیا ممکن است قدر این موفقیت آکادمیک را بداند، یا اینکه برایش سخت باشد تنش واقعی ای را که فرد درگیر آن است باور کند، فردی که هرچه بیشتر موفق می شود بیشتر احساس فریبکار بودن می کند. چنین افرادی بجای اینکه تعهد خود را به انجام برسانند، به طریقی خودشان یا دیگری را تخریب می کنند، این مساله همواره افرادی را که به آنها چشم امید داشته اند، شوکه می کند.
سبب شناسی
مهم ترین مسیری که در آن این مفاهیم مورد توجه و علاقه روانکاوان قرار می گیرد، از مطالعه ای در رابطه با فرایندی است که خود کاذب از ابتدا در رابطه مادر-نوزاد شکل می گیرد، و (مهم تر از آن) فرایندی است که در آن خود کاذب مشخصه مهمی در رشد بهنجار نمی شود.
نظریه نزدیک به این مرحله مهم در رشد انتوژنتیک، متعلق است به مشاهده زندگی نوزاد -با- مادر (بیمار واپس روی شده -با- روانکاو)، اما به نظریه مکانیسم های اولیه دفاعی که در برابر تکانه های اید سازماندهی می شوند تعلق ندارد، گرچه این دو موضوع با یکدیگر هم پوشانی دارند.
برای رسیدن به حالت فرایند رشد مربوطه، لازم است که نگرش و رفتار مادر را به حساب آوریم، چرا که در این زمینه وابستگی واقعی و نزدیک به مطلق است. ممکن نیست که تنها با مراجعه به نوزاد بتوانیم بفهمیم چه اتفاقی رخ می دهد.
در جستجوی سبب شناسی خود کاذب ما اولین مرحله از روابط ابژه را بررسی می کنیم. در این مرحله نوزاد در بیشتر زمان ها غیریکپارچه است، و هرگز کاملاً یکپارچه نمی شود؛ یکپارچگی عناصر مختلف حسی-حرکتی به این حقیقت تعلق دارد که مادر، نوزاد را دربر می گیرد، این در برگرفتن گاهی بصورت فیزیکی است ولی در همه زمان ها حالت کلی در برگرفتن را بروز می دهد. به صورت دوره ای رفتار نوزاد به صورت یک تکانه خودانگیخته به نمایش در می آید؛ منبع رفتار، خود واقعی، و نشان دهنده وجود یک خود واقعی بالقوه می باشد. ما نیاز داریم روشی را که مادر به این همه توانی نوزادانه (که در رفتار او آشکار می شود) پاسخ می دهد، بررسی کنیم. من در اینجا ایده خود واقعی را به رفتار خودانگیخته ارتباط داده ام. درهم آمیختگی حرکت و عناصر اروتیک در این دوره رشد فردی، در حال تبدیل شدن به یک واقعیت است.
نقش مادر
ضروری است که در اینجا نقش مادر را بررسی کنیم، و برای انجام این کار، بنظر من ساده ترین راه این است که دو سر انتهایی یک طیف را مقایسه کنیم؛ در یک سر این طیف، مادر یک مادر به اندازه کافی خوب است و در سر دیگر آن مادر یک مادر به اندازه کافی خوب نیست. این سوال مطرح خواهد شد: منظور از اصطلاح به اندازه کافی خوب چیست؟
مادر به اندازه کافی خوب به احساس همه توانی نوزاد پاسخ می دهد و تقریباً به آن معنا می بخشد. او این کار را مکرراً انجام می دهد. با استفاده از قدرتی که به ایگوی ضعیف نوزاد از طریق به عمل در آوردن حالات همه توانی نوزاد توسط مادر داده می شود، یک خود واقعی شروع به زندگی می کند.
مادری که به اندازه کافی خوب نیست نمی تواند احساس همه توانی نوزاد را به عمل در آورد و بنابراین در پاسخ دادن به رفتار نوزاد مکرراً شکست می خورد؛ به جای آن او رفتارهای خودش را جایگزین می کند و به کودک پیام مطیع بودن را منتقل می کند. این اطاعت از طرف نوزاد، ابتدایی ترین مرحله از خود کاذب است و به ناتوانی مادر در درک نیازهای نوزادش مربوط است.
این یک بخش مهم از نظریه من است که خود واقعی بصورت یک واقعیت زنده در نمی آید مگر در نتیجه موفقیت های مکرر مادر در پاسخ دادن به رفتار خودانگیخته یا توهم حسی نوزاد. (این ایده بسیار نزدیک است به ایده ای که دربردارنده اصطلاح تحقق نمادین می باشد. این اصطلاح نقش مهمی در نظریه مدرن روانکاوی ایفا کرده است، اما کاملاً صحیح نیست چرا که این رفتار یا وهم نوزاد است که تحقق می یابد، و ظرفیت نوزاد برای استفاده از نماد در نتیجه آن به وجود می آید).
اکنون طبق فرمول بندی من، دو مسیر رشدی ممکن وجود دارد. در اولین مورد، سازگاری مادر به اندازه کافی خوب است و در نتیجه نوزاد شروع به باور واقعیت بیرونی می کند که به شکل جادویی ظهور کرده و رفتار می کند (به این دلیل که مادر در سازگاری با نیازها و رفتارهای نوزاد نسبتاً موفق بوده است)، و طوری عمل می کند که با همه توانی نوزاد تصادمی ندارد.
بر این اساس نوزاد می تواند به تدریج همه توانی را از میان ببرد. خود واقعی خودانگیختگی داشته و این با رخدادهای بیرونی پیوند دارد. نوزاد اکنون می تواند شروع به لذت بردن از وهم همه توانی کند درحالی که خلق و کنترل می کند، و سپس به تدریج شروع به تشخیص عناصر خیالی، واقعیت بازی و تخیل کند. اینجا پایه ای برای نمادسازی است که در ابتدا همان خودانگیختگی یا وهم نوزاد، و همچنین ابژه بیرونی که خلق شده و در نهایت مورد نیروگذاری قرار گرفته است، می باشد.
بین نوزاد و ابژه، چیزی یا فعالیتی یا حسی قرار گرفته است. این چیز، به میزانی که نوزاد را به ابژه متصل کند (به عبارت دیگر، پارت–ابژه مادرانه)، اساسی برای نمادسازی خواهد بود. از طرف دیگر، به میزانی که این چیز بجای پیوند این دو، آنها را از هم جدا نماید، کارکردی که منجر به نمادسازی می شود، مسدود می گردد.
در مورد دوم، که به طور خاص تر به موضوع مورد بحث مربوط است، سازگاری مادر با وهم های نوزاد و تکانه های خودانگیخته اش، ناقص است و به اندازه کافی نیست. در این حالت، .فرایندی که منجر به ظرفیت برای استفاده از نماد می شود، آغاز نمی گردد (یا شکسته می شود، همراه با محرومیت متعاقب از جانب نوزاد در خصوص فواید بدست آمده).
وقتی در ابتدا، سازگاری مادر به اندازه کافی نیست، انتظار می رود که نوزاد از نظر فیزیکی بمیرد، چرا که نیروگذاری بر ابژه های بیرونی هنوز آغاز نشده است. نوزاد ایزوله باقی می ماند. اما او در عمل زندگی می کند، ولی بصورت کاذب و مصنوعی. اعتراض در مقابل مجبور شدن برای وجودی کاذب را می شود از مراحل اولیه شناسایی کرد. تصویر بالینی، یکی از تحریک پذیری های عمومی، و تغذیه و دیگر اختلال های کارکردی است که ممکن است از لحاظ بالینی ناپدید شود، فقط به این دلیل که در مرحله بعدی به شکلی جدی تر ظاهر شود.
در این مورد دوم، آنجا که مادر نمی تواند به اندازه کافی سازگار شود، نوزاد اغوا به اطاعت می شود، و با یک خود کاذب مطیع به درخواست های محیط واکنش نشان می دهد، درحالی که بنظر می رسد که نوزاد همه آن ها را پذیرفته است. در میان این خود کاذب، نوزاد مجموعه کاذبی از روابط را می سازد، و به وسیله درون فکنی این روابط، حتی نمایشی از واقعی بودن به دست می آورد، به طوری که کودک ممکن است رشد کند تا فقط شبیه مادر، پرستار، خاله، برادر یا هرکسی شود که در حال حاضر در صحنه غلبه دارد. خود کاذب یک کارکرد مثبت و بسیار مهم دارد: مخفی کردن خود واقعی، که این کار را با اطاعت از تقاضاهای محیطی انجام می دهد.
در حالاتِ افراطی رشدِ خود کاذب، خود واقعی آنقدر خوب مخفی شده است که ویژگی خودانگیختگی در تجارب زندگی نوزاد وجود ندارد. بنابراین اطاعت همراه با تقلید به عنوان یک ژست مطیعانه، مهم ترین ویژگی آن است. وقتی درجه دوپارگی در نوزاد خیلی زیاد نیست، ممکن است برخی تقلیدهای تقریباً شخصی در مسیر زندگی وجود داشته باشد و حتی ممکن است که کودک نقش خاصی را ایفا کند که مربوط به خود حقیقی (در صورتی که وجود می داشت) می باشد.
در این مسیر، امکان دنبال کردن اصل و ریشه خود کاذب وجود دارد، که حالا می تواند به عنوان یک دفاع محسوب شود، دفاعی در برابر چیزی که غیرقابل تفکر است، استثمار خود واقعی، که به نابودی آن می انجامد. (ممکن است خود واقعی مورد استثمار قرار گرفته و نابود شود، این مربوط به زندگی نوزادی است که مادرش نه تنها به اندازه کافی خوب نبوده است، بلکه بصورت بی ثبات خوب و بد و امیدوارکننده و محروم کننده بوده است. مادر در اینجا به عنوان بخشی از بیماری اش نیاز دارد سبب آشفتگی و استمرار آن در افرادی شود که با او ارتباط دارند. این ممکن است در یک موقعیت انتقال ظاهر شود که در آن بیمار تلاش می کند روانکاو را عصبانی کند. این حالت ممکن است به درجه ای برسد که بتواند آخرین آثار ظرفیت نوزاد برای دفاع از خود حقیقی اش را از بین ببرد).
من تلاش کرده ام تا زمینه نقشی که مادر ایفا می کند را در مقاله ام (اشتغال اولیه مادرانه، 1956) بسط دهم. فرضی که در این مقاله توسط من ایجاد شده است، این است که در وضعیت سلامت، مادری که باردار می شود، به تدریج به درجه بالایی از همانندسازی با نوزادش دست پیدا می کند. این حالت در طول دوران بارداری رشد می کند، و در زمان استراحت به بالاترین حد خود می رسد و به تدریج در ماه ها و هفته های بعد از زایمان متوقف می شود. این فرایند سالم که برای مادران اتفاق می افتد مفاهیم نارسیستیک ثانویه و هیپوکندریکال دارد. این جهت گیری خاص مادر به سمت نوزادش نه تنها بستگی به سلامت ذهنی اش دارد، بلکه توسط محیط تحت تاثیر قرار می گیرد. در ساده ترین مورد، مردی که توسط یک نگرش اجتماعی حمایت می شود که محصول کارکرد طبیعی مرد است، شرایط بیرونی امنی را برای زن فراهم می کند. بنابراین موقعیت را برای زن امن و معنادار می کند تا به مرور نوبت او شود که خودمحوری اش را محقق کند. دیاگرام این موضوع به دیاگرام یک فرد یا خانواده پارانویید شباهت دارد.
بسط این مساله مربوط به اینجا نیست، اما درک کارکرد مادر مهم است. این کارکرد به هیچ وجه یک مساله جدید نیست، متعلق به تمدن و انسانیت یا فرهیختگی یا درک عقلانی می باشد. هیچ نظریه پذیرفته شده ای نیست که به این حقیقت که مادران همیشه این نقش حیاتی را به خوبی ایفا کرده اند اجازه بروز ندهد. این کارکرد ضروری مادرانه مادر را قادر می سازد تا انتظارات و نیازهای اولیه نوزادش را بفهمد و از اینکه کودک در آسایش است خشنود گردد. به خاطر این همانندسازی با نوزادش است که مادر می داند چگونه او را دربر بگیرد ، بنابراین نوزاد با بودن شروع می کند نه با واکنش. اینجا ریشه خود واقعی است که نمی تواند به واقعیت تبدیل شود مگر به وسیله رابطه تخصص یافته با مادر، چیزی که می تواند به وسیله یک کلمه رایج توصیف شود: وقف.
خود واقعی
مفهوم خود کاذب نیاز است که به وسیله یک فرمول بندی که به درستی می تواند خود واقعی نامیده شود، تعدیل گردد. در ابتدایی ترین مرحله، خود واقعی موقعیتی نظری است که از رفتار خودانگیخته و ایده شخصی حاصل می شود. رفتار خودانگیخته عملاً همان خود واقعی است. تنها خود واقعی می تواند خلاق باشد و احساس واقعی بودن کند. در حالی که خود واقعی احساس واقعی بودن می کند، وجود خود کاذب باعث احساس غیرواقعی بودن یا حس پوچی می شود.
خود کاذب اگر موفق عمل کند، خود واقعی را مخفی می کند، در غیر این صورت راهی پیدا می کند که خود واقعی بتواند شروع به زندگی کند. چنین نتیجه ای می تواند به هر روش و وسیله ای حاصل شود، اما بارزترین حالت آن را می توانیم در نمونه هایی ببینیم که در آنها واقعی یا ارزشمند بودنِ چیزها در طول درمان متولد می گردد. بیماری که من به مورد او اشاره کرده ام، در انتهای یک درمان طولانی مدت، توانست زندگی اش را از ابتدا شروع کند. او هیچ تجربه واقعی ای و به بیان دیگر هیچ گذشته ای ندارد. او با پنجاه سال سنِ هدرشده درمان را شروع کرد، اما بالاخره احساس واقعی بودن کرد، و بنابراین الان دلش می خواهد زندگی کند.
خود واقعی از زنده بودن بافت های بدن و فعالیت کارکردهای بدنی که شامل فعالیت قلب و تنفس می شود، به وجود می آید. این موضوع به ایده فرایند اولیه بسیار نزدیک است، و در ابتدا ضرورتاً در واکنش به محرک بیرونی نیست، بلکه خودش اصیل و بنیادی است. اما در فرمول بندی مفهوم خود واقعی نکته اندکی وجود دارد، مگر با هدف تلاش برای فهمیدن خود کاذب، چرا که تنها جزئیات تجربه زنده بودن را جمع می کند.
به تدریج، میزان تحریف نوزاد به اندازه ای می شود که بهتر است به جای آنکه بگوییم خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده، بگوییم خود کاذب واقعیت درونی را مخفی کرده است. در این زمان نوزاد یک پوسته ساختگی محدود کننده دارد، یک درون و یک بیرون، و به اندازه قابل توجهی از مراقبت مادرانه دور شده است.
خاطرنشان کردن این مساله مهم است که برطبق نظریه ای که در اینجا فرمول بندی شده، مفهوم واقعیت درونی فردی از ابژه ها، در مرحله ای بعد از مفهوم خود واقعی به کار می رود. خود واقعی به محض وجود داشتنِ یک سازمان ذهنی فردی، تظاهر می یابد، و معنی آن کمی فراتر از مجموع حضور حسی-حرکتی است.
خود واقعی به سرعت پیچیدگی را ایجاد می کند و به وسیله فرایندهای طبیعی از طریق فرایندهایی که در نوزاد در طول زمان ایجاد می شود، با واقعیت بیرونی ارتباط برقرار می کند. سپس نوزاد قادر می شود که بدون تجربه تروما به محرک بیرونی واکنش نشان دهد، چرا که آن محرک در واقعیت درون روانی فرد یک معادل و همتا دارد. نوزاد تمام محرک ها همچون فرافکنی ها را به حساب می آورد، اما این مرحله ای است که ضرورتاً بدست نمی آید یا تنها بخشی از آن بدست می آید یا ممکن است بدست بیاید و از دست برود. با بدست آمدن این مرحله، نوزاد اکنون می تواند احساس همه توانی را تجربه کند، حتی زمانی که نسبت به عوامل محیطی ای که مشاهده گر می تواند آنها را نسبت به نوزاد کاملاً بیرونی در نظر بگیرد، واکنش نشان می دهد. همه این ها سال ها پیش از آن است که نوزاد به ظرفیت توجیه منطقی ای که شانس را معنا می کند، دست یافته باشد.
هر دوره ای از زندگی که در آن، خود واقعی به طور جدی بازداری و مختل نمی شود، منجر به قوی شدن حس واقعی بودن می گردد، و بدین وسیله ظرفیت رو به رشدی در نوزاد برای تحمل دو مجموعه از پدیده ها که در زیر می آیند، به وجود می آید:
(1) وقفه در پیوستگی زندگی خود واقعی (در اینجا می توان به فرایندی اشاره کرد که در آن پروسه تولد ممکن است تروماتیک باشد، به عنوان مثال، زمانی که تاخیر بدون هوشیاری وجود دارد).
(2) تجارب واکنشی یا مربوط به خود کاذب، که مربوط به محیط بوده و اساس آنها اطاعت است. این بخشی از نوزاد می شود که (قبل از اولین تولد) به او آموزش داده می شود که بگوید متشکرم، یا به عبارتی دیگر، به او آموخته می شود که از وجود محیطی که از نظر منطقی پذیرفته می شود، قدردانی کند. احساسات قدردانی ممکن است دنبال شوند یا دنبال نشوند.
معادل بهنجار خود کاذب
به این ترتیب، نوزاد بواسطه فرایندهای طبیعی، یک سازمان ایگو به وجود می آورد که با محیط سازگار شده است؛ اما این به طور خودکار اتفاق نمی افتد و یقیناً تنها درصورتی اتفاق می افتد که ابتدا خود واقعی به دلیل سازگاری یک مادر به اندازه کافی خوب با نیازهای زنده نوزاد، به صورت یک واقعیت زنده در آید. در زندگی سالم یک جنبه مطیع در خود واقعی وجود دارد، یک توانایی در نوزاد، که اطاعت کند و بی پناه نماند. توانایی مصالحه کردن یک دستاورد است. معادل خود کاذب در رشد بهنجار چیزی است که می تواند در کودک به عنوان رفتار اجتماعی رشد کند و مناسب و سازگارانه است. در سلامت، این رفتار اجتماعی نمایانگر مصالحه می باشد. همزمان، در حالت سلامت، در مواقعی که مساله بحرانی می شود، مصالحه غیرمجاز می گردد. وقتی این اتفاق می افتد، خود واقعی قادر می شود بر خود مطیع تسلط یابد. از نظر بالینی این یک مسئله تکرارشونده در دوره نوجوانی است.
درجات خود کاذب
اگر توصیف این دو حد نهایی و سبب شناسی آنها پذیرفته شود، برای ما دشوار نیست که در کار بالینی مان وجود درجات اندک یا زیاد دفاع خود کاذب را در نظر بگیریم، که از جنبه مودبانه و سالم خود، تا یک خود کاذب کاملا دوپاره شده دامنه دارد. به راحتی می توان دید که گاهی اوقات دفاع خود کاذب می تواند به عنوان اساسی برای نوعی والایش شکل گیرد، مانند زمانی که کودک رشد می کند تا بازیگر شود. در خصوص بازیگران، کسانی وجود دارند که هم می توانند خودشان باشند و هم نقش بازی کنند، در حالی که بازیگرانی نیز وجود دارند که فقط می توانند نقش بازی کنند، و وقتی در حال نقش بازی کردن و مورد تحسین و تشویق نیستند، احساس گم گشتگی می کنند.
در فرد سالمی که علی رغم داشتن جنبه ی مطیعانه در خود ، می تواند وجود داشته باشد و خلاق و خودانگیخته باشد، همزمان ظرفیتی برای استفاده از نمادها نیز وجود دارد. به عبارت دیگر، در حالت سلامت، فرد ظرفیت زندگی در محدوده ی میانی بین رویا و واقعیت را دارد، چیزی که زندگی فرهنگی نامیده می شود. (ابژه های انتقالی و پدیده انتقالی را مشاهده کنید، 1951). در مقابل، جایی که درجه بالایی از دوپارگی بین خود واقعی و خود کاذب به وجود آمده است، طوری که خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده باشد، ظرفیت ناچیزی برای استفاده از نمادها و فقر زندگی فرهنگی وجود دارد. در این افراد به جای فعالیت های فرهنگی، بی قراری زیاد و ناتوانی برای تمرکز می توان مشاهده کرد. این افراد نیاز دارند تا حمله ها را از واقعیت بیرونی جمع آوری کنند و در نتیجه، زمان زندگی این افراد با واکنش به این حمله ها پر می شود.
کاربرد بالینی
تا الان به اهمیت شناخت شخصیتِ دارای خود کاذب، زمانی که قرار است تشخیص به منظور ارزیابی یک فرد برای درمان گرفته شود، اشاره شده است. همچنین برای ارزیابی فرد برای کار روانپزشکی اجتماعی یا روانپزشکی.
نتایج برای روانکاو
اگر ثابت شود که این عوامل ارزشمند اند، پس روانکاوی باید به شیوه های زیر تحت تاثیر قرار گیرد:
(الف) در تحلیل یک خود کاذب این حقیقت باید در نظر گرفته شود که تحلیل گر فقط می تواند با خود کاذب بیمار، درباره خود واقعی او صحبت کند. این مثل این است که یک پرستار کودکی را نزد ما بیاورد، و روانکاو در ابتدا با پرستار راجع به مشکل کودک صحبت کند و نه مستقیماً با خود کودک. تحلیل تا زمانی که پرستار کودک را با روانکاو تنها نگذاشته و کودک قادر نشده با روانکاو تنها بماند و شروع به بازی کند، شروع نمی شود.
(ب) در نقطه گذار، زمانی که روانکاو شروع به ارتباط برقرار کردن با خود واقعی بیمار می کند، قطعاً دوره ای از وابستگی شدید وجود خواهد داشت. این اغلب در کار تحلیلی مورد توجه قرار نمی گیرد. بیمار یک بیماری دارد، یا به هر طریق به روانکاو فرصت این را می دهد که کنترل کارکرد خود کاذب را به دست گیرد، اما روانکاو در آن لحظه خاص در درک آنچه که در حال رخ دادن است شکست می خورد، و در نتیجه این دیگران هستند که از بیمار مراقبت می کنند و بیمار در دوره واپس روی تغییر شکل یافته اش، به آنها وابسته می شود، و فرصت از دست می رود.
(پ) روانکاوانی که آمادگی مواجه شدن با نیازهای شدید بیمارانی که به این روش وابسته می شوند را ندارند، باید مراقب باشند و لذا مواردی را انتخاب کنند که شامل انواع خود کاذب نشوند.
در کار روانکاوی ممکن است تحلیل هایی ببینیم که به طور نامحدود ادامه پیدا می کنند چرا که آنها براساس کار با خود کاذب انجام می شوند. یکی از موارد، بیمار مردی بود که قبل از مراجعه به من مدت زیادی تحت تحلیل قرار گرفته بود، کار من با او زمانی واقعاً شروع شد که من برای او روشن کردم که بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم. او اظهار کرد که طی سال ها تمام کارهای خوبی که با او انجام شده بی فایده بوده است چرا که براساس بخش زیسته او بوده، درحالی که او فقط به طور کاذب زیسته است. وقتی که من گفتم بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم او احساس کرد که برای بار اول یک رابطه برقرار کرده است. منظور او این بود که خود واقعی اش که از زمان نوزادی مخفی بوده است، حالا در حال برقراری ارتباط با تحلیل گر است و تنها شیوه ای است که خطرناک نیست. این نمونه ای از تاثیر این مفهوم بر فعالیت روانکاوانه معمول است.
من به برخی جنبه های دیگر این مشکل بالینی اشاره کرده ام. برای مثال، در مقاله محرومیت و واپس روی (1954) من به درمان بیمار مردی اشاره کردم که در آن، تحولی که در فرایند انتقال در جریان ارتیاط من با خود کاذب (منحصربه فرد) بیمار؛ تا زمان نخستین ملاقات من با خود واقعی او اتفاق افتاد را بررسی کردم.
یک اصل بایستی شرح داده شود، در حیطه مربوط به خود کاذب در کار تحلیلی مان، ما متوجه می شویم که با شناخت بخش نزیسته بیمار پیشرفت بیشتری حاصل می شود، تا کار طولانی مدت با بیمار براساس مکانیسم های دفاعی او. خود کاذب بیمار می تواند به طور نامحدود با روانکاو در تحلیل دفاع ها همدستی کرده و به اصطلاح در بازی، طرف روانکاو باشد. این عمل بدون پاداش تنها زمانی از نظر سودمندی متوقف می شود که روانکاو می تواند غیاب برخی ویژگی های ضروری را مشخص یا شناسایی کند. (تو دهان نداری)، (تو هنوز شروع به وجود یافتن نکرده ای)، (تو به طور فیزیکی مرد هستی اما هنوز تجربه ای در رابطه با مردانگی نداری) و غیره. این بازشناسی های مهم واقعیت، که در لحظات صحیح آشکار می شوند، راه را بری ارتباط با خود واقعی هموار می کند. یک بیمار که تحلیل بیهوده ای براساس خود کاذب تجربه کرده بود و در آن، خود کاذب با روانکاوی که فکر می کرد این خود، کل وجود بیمار است، بشدت هم دستی کرده بود، به من گفت: تنها وقتی که امید داشتم، زمانی بود که تو به من گفتی: تو می توانی هیچ امیدی نداشته باشی و به تحلیلت ادامه دهی.
بر این اساس می توان گفت که خود کاذب (مثل فرافکنی های گوناگون مراحل بعدی رشد) روانکاو را فریب می دهد اگر طرفین نتوانند کل شخصیت فرد را شناسایی کنند، و متوجه نشوند که خود کاذب اگرچه به خوبی تنظیم شده است، یک چیزی کم دارد و آن چیز همان عنصر مرکزی اصیل و خلاقانه است.
بسیاری جنبه های دیگر از کاربرد این مفهوم در طول زمان توضیح داده خواهند شد، و ممکن است در برخی موارد این مفهوم خودش نیاز به تعدیل شدن داشته باشد. دلیل من برای اهمیت دادن به این بخش از کارم ( که با کار دیگر روانکاوان پیوند دارد) این است که من این نقطه نظر را دارم که این مفهوم مدرن از خود کاذب، که خود واقعی را همراه با نظریه سبب شناسی آن پنهان می کند، قادر است که تاثیر مهمی بر کار روانکاوی داشته باشد. ولی تا آنجا که من می دانم تغییر مهمی در نظریه بنیادین ایجاد نمی کند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

20181124_163206.png
آبان ۲۹, ۱۳۹۷

مقاله نظریه رابطه والد-کودک (۱۹۶۰) نوشته دونالد وینیکات > بخش دوم/ مترجم: حوریه رضایی / ویراستار: عادله عزتی

نقش مراقبت مادرانه:

حال من در تلاشم بعضی از جنبه های مراقبت مادرانه، و به خصوص دربر گرفتن (holding) را توصیف کنم، در این مقاله، مفهوم “دربرگرفتن” اهمیت دارد و شرح و بسط بیشتر آن ضروری به نظر می رسد. این واژه در اینجا برای معرفی شِمایی کاملاً رشد یافته که حاوی مفهوم موجود در عبارت فروید هم هست، استفاده می شود.
من به وضعیت واقعی رابطه مادر و کودک در ابتدا اشاره میکنم یعنی زمانی که کودک خود یا سلفِ جدایی از مراقبت مادرانه ایجاد نکرده است که بدان وسیله از نظر حس روانشناختی استقلال مطلق داشته باشد.
کودک در این مرحله، به فرآورده های محیطی که ویژگی های خاصی دارند نیاز دارد و درواقع از آنها استفاده می کند تا نیازهای فیزیولوژیک اش را براورده ‌کنند. در اینجا وضعیت فیزیولوژی و روانشناختی هنوز از هم متمایز نشده اند یا حداقل درحال متمایز شدن هستند و این امری اثبات شده است. اما فرآورده های محیطی از نظر مکانیکی قابل اعتماد نیستند و زمانی که با همدلی مادر همراه باشد، قابل اتکا هستند.

دربرگرفتن: محافظت از آسیب جسمانی
حساسیت پوستی نوزاد، لمس، دما، حساسیت شنیداری، دیداری و حساسیت به افتادن (فعالیت جاذبه) و عدم آگاهی نوزاد به وجود هرچیزی به جز خودش؛ اینها شامل روتین کامل مراقبت در طی روز و شب می‌شوند و درمورد هیچ دو نوزادی شبیه هم نیستند زیرا بخشی از نوزاد است و هیچ دو نوزادی شبیه هم نیستند.
همچنین تغییرات روزانه مربوط به رشد و پرورش نوزاد که هم جسمانی و هم روانی است در هر دقیقه ایجاد می شود. این نکته باید درنظر گرفته شود که مادران اگر از آنها به شیوه‌ای که متناسب با ماهیت حیاتی وظیفه‌شان است مراقبت شود، می‌توانند مراقبت به اندازه کافی خوبی را فراهم کنند و می‌توانند حتی بهتر از این هم عمل کنند. مادرانی که در درون خود احساس می کنند قدرت مراقبت به اندازه کافی خوب را ندارند، نمی‌توانند صرفاً با دنبال کردن دستورالعمل به آن برسند. دربرگرفتن، به طور ویژه شامل در آغوش گرفتن و دربرگرفتنِ جسمانی است که شکلی از عشق ورزیدن است. احتمالا این تنها راهی است که یک مادر می تواند عشق خود را به فرزندش نشان دهد.
دو دسته انسان وجود دارند، کسانی که می توانند یک نوزاد را hold کنند و آنهایی که نمی‌توانند این کار را انجام دهند و دسته دوم به سرعت در کودک احساس ناامنی ایجاد می کنند و باعث فریاد استیصال او می‌شوند. تمام این‌ها در نهایت منجر به ایجاد اولین رابطه ابژه‌ای و اولین تجربه ارضای غریزی نوزاد می‌شود.
درست نیست که ما ارضای غریزی یا رابطه با ابژه (مثل ارتباط با پستان) را قبل از مسئله سازمان بندی ایگو (مثل تقویت ایگوی کودک به وسیله ایگوی مادر، مانند تغذیه او)، قرار دهیم . اساس ارضای غریزی و رابطه ابژه‌ای، رسیدگی (handling) و مدیریت و مراقبت از کودک است که تنها در صورتی که همه چیز به خوبی پیش رود می تواند به آسانی بدیهی فرض شود.
سلامت روان فرد، ازنظر رهایی از سایکوز یا آمادگی برای سایکوز (اسکیزوفرنیا) از همین مراقبت مادرانه نشأت می گیرد و در ادامه تدارکات جسمانی دوره پیش نوزادی است. همچنین این تدارکات جسمانی، تداوم زنده بودن بافت ها و سلامت کارکردی که باعث ایجاد حمایتِ پنهان اما مهم از ایگو می شود، است. به این طریق اسکیزوفرنیا یا سایکوز کودکانه یا پیش آمادگی برای سایکوز در مراحل بعدی وابسته به شکست تدارکاتِ محیطی می شوند. اثرات آسیب زای چنین شکست هایی را نمی توان از نظر تحریف ایگو و دفاع ها در مقابل اضطراب ابتدایی توضیح داد، بلکه این آسیب ها باید از لحاظ فردی توصیف شوند. بنابراین مشاهده می شود که کارهای کلاین بر روی مکانیزم های دونیمه سازی (splitting)، فرافکنی و درون فکنی و غیره تلاشی در جهت بیان اثرات شکست تدارکاتِ محیطی از لحاظ فردی بوده است. این مطالعات بر روی مکانیزم های ابتدایی فقط سرنخی مربوط به یک قسمت از داستان اند و بازسازی محیط و شکست های آن، قسمت دیگر داستان می باشد. این قسمت دیگر، به خاطر عدم آگاهی بیمار از مراقبت مادرانه، چه از جنبه های خوب آن و چه از شکست های آن، همانطور که در وضعیت کودکانه اصلی وجود دارد، در انتقال ظاهر نمی شود.

ارزیابی یک جزء از مراقبت مادرانه:
من برای توضیح ظرافت در مراقبت کودک مثالی خواهم آورد، کودک با مادرش ادغام می شود، در این حین هرچه مادر بتواند به درک دقیق نیازهای کودک نزدیک‌تر شود، بهتر است. با این حال، تغییر یا پایان ادغام بالاخره رخ می‌دهد و این پایان لزوماً تدریجی نیست. به محض اینکه مادر و کودک، از نظر کودک جدا تلقی شوند این اتفاق رخ می دهد. باید در نظر گرفته شود که ازین پس مادر نیاز به تغییر نگرش دارد، بدین معنی که کودک دیگر انتظار ندارد که درک جادویی نسبت به نیازهایش از طرف مادر وجود داشته باشد. به نظر می‌رسد مادر متوجه می‌شود که کودک وارد یک ظرفیت جدید شده است و علامت هایی می‌دهد که می‌تواند مادر را در اجابت نیازهای کودک، کمک کند. این نکته هم می‌تواند گفته شود که اگر مادر حالا به خوبی می‌داند که کودک چه می‌خواهد، این جادو به نظر می رسد و هیچ زیر بنایی برای روابط ابژه کودک ایجاد نمی‌کند. اکنون به حرف فروید می‌رسیم که احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ ردن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی آن فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود. به عبارت دیگر، در انتهای ادغام، زمانی که کودک از محیط جدا شده است، جنبه مهم داستان این است که کودک باید علامت دهد. ما این ظرافت را به خوبی در انتقال در کار تحلیلی مشاهده می‌کنیم.
بجز مواقعی که بیمار به اوایل کودکی و وضعیت ادغام واپس روی می‌کند، درسایر اوقات بسیار مهم است که تحلیل‌گر پاسخ هارا فقط در صورتی که بیمار به او سرنخ بدهد، بداند. تحلیل‌گر، سرنخ هارا جمع آوری کرده و تفسیر می‌دهد و گاهی اتفاق می‌افتد که بیمار نمی‌تواند سرنخ بدهد، در نتیجه تحلیل‌گر هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. این محدودیت قدرت تحلیل‌گر برای بیمار به همان اندازه که قدرت تحلیل‌گر دارای اهمیت است، مهم است و توسط تفسیر درست، در زمان درست و براساس سرنخ ها و همکاری ناهوشیار بیمار (کسی که تامین کننده مواد سازنده و تعدیل کننده تفسیر است) بازنمایی می شود.
در این مواقع تحلیل‌گران تازه وارد بهتر از تحلیل‌گرانی که بیشتر دانش و تجربه دارند عمل می کنند. زمانی که تحلیل‌گر بیماران متعددی دارد، آهسته و پا به پای بیمار پیش رفتن را کسل کننده می‌یابد و شروع به تفسیر کردن نه بر اساس مواردی که همان جلسه توسط بیمار ایجاد شده بلکه براساس اطلاعات انباشته خود و یا گروهی از ایده‌ها که از پیش آنها را بدست آورده است، می‌نماید و این هیچ استفاده‌ای برای بیمار ندارد. ممکن است تحلیل‌گر باهوش بنظر برسد و حتی بیمار اورا تحسین کند اما در نهایت تفسیر درست او، همان ترومایی است که بیمار باید آن را رد کند زیرا مال خودش نیست. او از اینکه تحلیل‌گر تلاش کرده او را هیپنوتیزم کند شاکی می شود. به این معنی که تحلیل‌گر واپس روی شدید به وابستگی را فرا می‌خواند و بیمار را به ادغام با خودش به عقب می کشد.
مشابه همین حالت در رابطه مادر- کودک هم اتفاق می‌افتد، مادرانی که چندین کودک دارند در امر مادری کردن خیلی خوب می شوند و همه کارهای درست را در زمان درست انجام می‌دهند و زمانی که کودک شروع به جدا شدن از مادرش می کند، هیچ ابزاری برای بدست گرفتن کنترل همه چیزهای خوبی که در حال اتفاق افتادن هستند، ندارد. ژست خلاقانه، گریه کردن، اعتراض کردن و تمام نشانه های کوچکی که لازم بود کودک برای راهنمایی مادر تولید کند، مورد غفلت واقع می شوند زیرا مادر از قبل می داند باید چه بکند تا نیازهای کودک ارضا شود درست مانند زمانی که کودک با او و او با کودک ادغام شده بودند.
این نوع خوب بودنِ ظاهریِ مادر، حتی بدتر از اخته کردن کودک است. در واقع، این وضعیت دو حالت دارد: یا کودک در وضعیت واپس روی دائمی و ادغام با مادر به سر می برد، یا در وضعیت پس زدن کامل مادر است حتی مادرِ به ظاهر خوب.
بنابراین مشاهده می کنیم که در کودکی و در مدیریت کودک، تفاوت ظریفی بین درک مادر از نیاز کودک براساس همدلی، و تغییر نگرش مادر در جهت ارضای نیاز کودک بر اساس درک مبتنی بر چیزی در کودک که نشان دهنده‌ نیاز او است، وجود دارد. این تغییر نگرش به ویژه برای مادران بسیار دشوار است، زیرا کودکان بین وضعیت های مختلف نوسان می‌کنند، یک دقیقه با مادرشان ادغام شده و نیاز به همدلی دارند درحالیکه دقیقه‌ای دیگر از او مستقل هستند و در این وضعیت اگر مادر نیازهایشان را از پیش بداند، برایشان خطرناک است و یک جادوگر به نظر می رسد. و این بسیار عجیب است که مادرانی هستند که تقریباً بدون آموزش با این تغییرات در کودکِ در حال رشدشان وفق پیدا کرده‌اند درحالی که هیچ درکی از این نظریه ها ندارند. این مسئله در کار تحلیلی با موارد مرزی باز تولید می‌شود و در تمام موارد زمانی که وابستگی در انتقال به حداکثر خود می‌رسد از اهمیت ویژه‌ای برخوردار می شود.

عدم آگاهی از مراقبت مادرانه رضایت بخش:
در مورد متغییر”دربرگرفتن” بدیهی است که کودک هیچ ابزاری برای دانستن اینکه چه چیزی به درستی آماده شده است و از چه چیزی باید اجتناب کند، نداشته باشد. از سوی دیگر، زمانی که همه چیز به خوبی پیش نمی‌رود و کودک متوجه آن می شود نه متوجه شکست مراقبت مادرانه، بلکه متوجه نتایج آن، که هرچیزی می تواند باشد، یعنی کودک به این آگاه می شود که دارد به برخی آسیب های محیطی (impingement) واکنش نشان می دهد. در نتیجه ی موفقیت در مراقبت مادرانه، تداوم بودن مادر در کودک ایجاد می شود که زیر بنای قدرتمندی ایگوست. در مقابل، نتیجه ی هرگونه شکستی در مراقبت مادرانه، اختلال در تداوم بودن است، زیرا کودک ناچار است به عواقب آن شکست ها واکنش نشان دهد و در نتیجه ایگو تضعیف می شود. این‌ چنین خللی باعث فروپاشی می شود و تحقیقاً با دردی از نوع سایکوتیک و با شدت بالا همراه است. در شرایط حاد، کودک تنها بر اساس تداوم واکنش به آسیب و بهبود از این‌ واکنش ها وجود خواهد داشت و این تضاد زیادی با تداوم بودن دارد که منظور من‌ از قدرتمندی ایگو است.

تغییرات در مادر:
اشاره به تغییرات ایجاد شده در زنانی که در آستانه مادر شدن هستند یا به تازگی مادر شده‌اند، حائز اهمیت است. این تغییرات در ابتدا جسمانی هستند و با تغییر جسمانی در راستای نگهداری کودک در رحم آغاز می شوند. اگر از اصطلاح غریزه مادری که قبلاً برای توضیح این تغییرات استفاده می شد، استفاده کنیم چیزی را مورد غفلت قرار داده ایم. حقیقت این است که در زنان سالم تغییراتی در جهت‌گیری آنان نسبت به خودشان و نسبت به جهان ایجاد می شود، گرچه این تغییر ممکن است ریشه های عمیق جسمانی داشته باشند اما می تواند توسط سلامت یا عدم سلامت روان زنان تحریف شود. فکر کردن درباره‌ی این تغییرات در قالب مسائل روانشناختی دارای اهمیت است. حتی با وجود اینکه قبول کنیم که عوامل ناشی از غدد درون‌ریز که می‌توانند توسط درد تحت تاثیر قرار بگیرند هم ممکن است در این تغییر نقش داشته باشند. بدون شک تغییرات جسمانی، زنان را نسبت به تغییرات روانیِ نامحسوس که در ادامه ظاهر می‌شوند، حساس می کنند.
به زودی جدا از مفهوم بارداری یا زمانی که فرد از امکان بارداری اش آگاه می شود، زن شروع به تغییراتی در جهت گیری اش می‌کند و در مورد این تغییراتی که در درونش اتفاق می‌افتد ، نگران می شود . او به شیوه های مختلف توسط بدنش تشویق می شود که به خود علاقمند باشد. مادر بعضی از حس های شخصی خود را به کودکی که در درون او در حال رشد است، نسبت می دهد. نکته مهم این است که وضعیتی در حال شکل گیری است که نیازمند توضیح بوده و برای بیرون آوردن نظریه ای متناسب لازم است به آن پرداخته شود.
تحلیل گری که با نیازهای بیماری که این مراحل اولیه را دوباره در انتقال احیا می‌کند، روبه رو می شود، دستخوشِ تغییراتِ مشابهی در جهت‌گیری می شود و برخلاف مادر، او به آگاه شدن از حساسیتی که در او در پاسخ به ناپختگی و وابستگی بیمار رشد می کند، نیاز دارد .
این می تواند در ادامه ی توصیف فروید از وضعیت تحلیل گر با عنوانِ “بودنِ داوطلبانه همراه با توجه” باشد . توضیح دقیق تغییراتی که در جهت گیریِ زنان در آستانه مادر شدن یا زنانی که مادر شده اند ایجاد می شود، خارج از بحث این مقاله است و من سعی می کنم در جای دیگری این تغییرات را به زبان غیرتخصصی و عامی توضیح دهم .
این تغییرات در جهت گیری می تواند نوعی از آسیب روانی را نیز در بر گیرد، و حد نهایت نابهنجاری مورد توجه کسانی است که به جنون پیراپزشکی می پردازند و آن را مورد مطالعه قرار می دهند . بدون شک تفاوتهای زیادی در کیفیت این تغییرات وجود دارد که لزوماً نابهنجار نیست و میزانی از تحریف را نشان می دهد که ایجاد کننده نابهنجاری می باشد.
تعداد زیادی از مادران، با کودکی که در درون آنها در حال رشد است، همانند سازی می کنند و به این طریق احساس قدرتمندی می کنند که می توانند نیازهای کودک را بفهمند. این همانند سازی فرافکنانه است. این همانند سازی برای مدتی بعد از زایمان ادامه پیدا می‌کند و بعد از مدتی اهمیت خود را از دست می‌دهد.
در موارد معمول، جهت‌گیری خاص مادر نسبت به کودک بعد از فرآیند تولد از بین می‌رود. مادری که در این موارد تحریف نکرده است، آماده‌ی رها کردن این همانندسازی با کودک است زیرا کودک نیاز دارد که مستقل شود. ممکن است مادر مراقبت اولیه خوبی ارائه کند، اما بخاطر ناتوانی در پایان دادن به این همانندسازی نتواند این فرآیند را کامل کند، در نتیجه مادر تمایل پیدا می کند با کودکش ادغام شده باقی بماند و فرآیند منفک شدن از او را به تاخیر بیندازد.
جدا شدن از کودک با همان سرعتی که کودک نیاز دارد مستقل شود، برای هر مادری دشوار است. ازنظر من مسئله مهم این است که مادر در خلال همانندسازی با فرزندش متوجه می شود که کودک چه حسی دارد و می تواند دقیقاً همان چیزی را که کودک به آن نیاز دارد از طریق دربرگرفتن و در قالب محیط به او عرضه کند. من معتقدم بدون چنین همانندسازی ای که ناشی از تطابق زنده و همزمان با نیازهای کودک است، مادر در ابتدا نمی تواند آنچه کودک به آن احتیاج دارد را فراهم کند. مسئله اصلی دربرگرفتنِ جسمانی است که اساس تمام جنبه‌های پیچیده‌تر دربرگرفتن و تدارکاتِ محیطی است.
این درست است که مادر ممکن است کودکی داشته باشد که خیلی با او متفاوت باشد و دچار اشتباه محاسباتی ‌شود. کودک ممکن است آرام‌تر یا سریع‌تر از او باشد. بدین صورت ممکن است زمان هایی وجود داشته باشد که آنچه مادر درمورد کودک فکر میکند، اشتباه از آب دراید. البته بنظر می‌رسد مادرانی که توسط سلامت – بیماری تحریف نشده یا درگیر استرس محیطی روزانه نیستند، بطور کلی تمایل به فهمیدن نیاز دقیق کودک و پس از آن برآورده کردن آن نیاز را دارند و این اساس مراقبت مادرانه است.
هر کودکی همراه “با مراقبتی که از طرف مادر دریافت می کند” می تواند به عنوان یک شخص وجود داشته باشد و شروع به ساختن آنچه احتمالاً تداوم بودن نام می گیرد، نماید. براساس این تداوم بودن، پتانسیل های بالقوه کودک کم کم تبدیل به شخص او می شوند. اگر مراقبت مادرانه به اندازه کافی خوب نباشد کودک واقعا پا به عرصه وجود نمی‌گذارد زیرا هیچ تداومی در بودن او وجود ندارد. در عوض شخصیت کودک براساس واکنش به آسیب های محیطی شکل میگیرد.
تمام این‌ها برای تحلیل‌گر قابل توجه هستند. در حقیقت این‌ها از مشاهده مستقیم کودک نشأت نگرفته‌اند و بیشتر از بررسی انتقال در وضعیت تحلیلی حاصل شده‌اند و اتخاذ رویکرد روشنی نسبت به آنچه در کودکی اتفاق می‌افتد را ممکن نموده‌اند. کار بر روی وابستگی کودکانه از بررسی انتقال و انتقال متقابل متعلق به درگیری روان تحلیل‌گر با موارد مرزی ایجاد شده است. به نظر من این درگیری بسط مشروع روان تحلیلی است، تنها جایگزین واقعی تشخیص مریضی بیمار، سبب شناسی بیماری کسانی است که پاتولوژی و آسیب شان به قبل از ادیپ برمی گردد و حاوی انحرافی در زمان وابستگی مطلق هستند.

فروید به این دلیل توانست سکسوالیته را در دوران کودکی به شیوۀ جدیدی کشف کند که این مفهوم را در کار تحلیلی اش با بیماران نوروتیک بازسازی نمود. در ادامه ی کار او جهت پوشش درمانِ بیماران سایکوتیک مرزی، ما می توانیم داینامیک های کودکی، وابستگی دوران کودکی، و مراقبت مادرانه ای را که در رابطه با این وابستگی است را بازسازی نماییم.

متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20181124_162924.png
آبان ۱۷, ۱۳۹۷

مقاله نظریه رابطه والد-کودک (۱۹۶۰) نوشته دونالد وینیکات > بخش اول/ مترجم: حوریه رضایی  ویراستار: عادله عزتی

نکته اصلی این مقاله، در قالب مقایسه مطالعه کودک وانتقال روان تحلیلی به خوبی قابل بیان است. به طور قطع نمی‌توان گفت که نظرات من فقط درباره نوزادی است، همچنان که نمی‌توان با ساده انگاری گفت که صرفا درباره روانکاوی است. دلیل اینکه باید این موضوع را به درستی درک کنیم، دستیابی به ریشه مشکل است. اگر این مقاله نتواند سهم خود را در توضیح مسائل به صورت سازنده‌ای ایفا کند، تنها به آشفتگیِ موجود در زمینه اهمیت نسبی تاثیرات فردی و محیطی در رشد افراد اضافه کرده است.
همانطور که می‌دانیم در روانکاوی ترومایی در خارج از حوزه همه توانی وجود ندارد. همه چیز در نهایت تحت کنترل ایگو قرار می‌گیرند و با فرآیند تفکر ثانویه مرتبط می‌شوند. اگر روانکاو به بیمارش بگوید: “مادر تو به اندازه کافی خوب نبوده” یا “پدرت تو را فریب می‌داده است” یا “عمه‌ات تو را ول کرده است” به بیمار کمکی نکرده است. تغییر زمانی رخ می دهد که عوامل تروماتیک در حوزه همه توانی، به روش خود بیمار وارد فضای تحلیل شوند. تفسیرهای جایگزین آن‌هایی هستند که می توانند در قالب فرافکنی ارائه شوند. این موضوع در مورد عوامل خوش خیم، عواملی که منجر به کامیابی می‌شوند، نیز صادق است. همه چیز در قالب عشق و دوسوگرایی بیمار تفسیر می‌گردد. درمانگر زمان زیادی را صبر می‌کند تا به جایگاهی برسد که بتواند دقیقا چنین کاری را انجام دهد.
با این حال، در دوران کودکی چیزهای خوب و بدی برای کودک اتفاق می‌افتد که نسبتا خارج از حوزه کودکی است. در واقع، نوزادی زمانی است که در طی آن، توانمندی برای کسب عوامل خارجی در داخل حوزه همه توانی نوزاد، در حال شکل گیری است. حمایت ایگو از طریق مراقبت مادرانه، کودک را قادر می‌سازد علی رغم اینکه نمی‌تواند خوب و بدِ محیط را کنترل کند و مسئولیتی در قبال آن ندارد، به زندگی و رشد ادامه دهد.
اتفاقات این دوره ابتدایی، اتفاقاتی نیستند که در طی فرآیند سرکوبگری از دست رفته باشند، بنابراین روانکاو نمی‌تواند انتظار داشته باشد که این اتفاقات با شل شدن نیروهای سرکوبگر ظاهر شوند. به نظر می‌رسد فروید در جایی که از سرکوبگری ابتدایی نام می‌برد، برای تبیین این پدیده تلاش کرده است اما این مسئله هنوز موضوعی قابل بحث است. آنچه نسبتا روشن است این است که مواردی که در اینجا به بحث گذاشته می‌شود معمولا در ادبیات روان‌تحلیلی بدیهی فرض می‌شود.
در راستای بازگشت به روان تحلیلی، من پیشتر گفتم که روانکاو آماده است تا زمانی صبر کند که بیمار قادر باشد عوامل محیطی را در شرایطی تجربه کند که تفسیرها اجازه یابند به عنوان فرافکنی ارائه شوند. در موردی که به خوبی انتخاب شده باشد، این نتیجه از توانمندی بیمار برای اعتماد ناشی می‌شود، که در شرایط قابل اتکا بودن روانکاو و موقعیت تحلیل، بازکشف می‌گردد. گاهی اوقات بیمار باید مدت زمان زیادی صبر کند، و در مواردی که انتخاب بدی برای درمان روان تحلیلی کلاسیک به حساب می آیند، محتمل‌تر است که قابل اتکا بودنِ روانکاو، مهم‌ترین عامل (یا مهم‌تر از تفسیر) باشد، زیرا در این موارد، بیمار این قابل اتکا بودن را در مراقبت مادرانه کودکی تجربه نکرده است و نیاز دارد برای اولین بار آن را در رفتار روانکاوش بیابد. به نظر می‌رسد این بنیانِ جستجوی پاسخ برای چگونگی درمان بیماران اسکیزوفرنی و سایر سایکوزهاست.
در مورد بیماران مرزی، انتظار روانکاو همیشه بیهوده نیست. بیمار در طی زمان می‌تواند از تفسیرهای روانکاوانه ی ترومای اصلی، به عنوان فرافکنی استفاده کند. حتی ممکن است در طول زمان بتواند خوبی های محیط را به عنوان فرافکنیِ عناصرِ ساده و ثابتِ در حالِ شدن، که از پتانسیل‌های ذاتی خودش نشات می‌گیرند، بپذیرد.
تناقضی که در اینجا وجود دارد این است که چیزهای خوب و بد در محیط کودک در واقع فرافکنی نیستند، بلکه برای اینکه کودک بتواند رشد سالمی داشته باشد باید همه چیز در نظر او فرافکنی بیاید. در اینجاست که ما می توانیم همه توانی و اصل لذت را ببینیم، همچنان که آن‌ها در اوایل کودکی وجود دارند، و به این مشاهدات می‌توانیم این را هم اضافه کنیم که شناساییِ “غیرمنِ” واقعی، یک مسئله‌ی حقیقی است و به پختگی و بلوغ فرد مربوط است.
در نوشته‌های فروید، بیشترِ فرمول بندی‌های مربوط به کودکی، از مطالعه بزرگسالانی که تحلیل می شدند نشات گرفته‌اند. هرچند بعضی از مشاهدات دروان کودکی هم مثل مورد هانس کوچولو وجود دارد. در نگاه اول به نظر می‌رسد میزان قابل توجهی از نظریات روان تحلیلی مربوط به دوران کودکی و نوزادی است اما در جایی فروید اشاره کرده که کودکی را به عنوان یک وضعیت مورد غفلت قرار داده است. این موضوع در پاورقی “فرمولبندیهایی در باب دو اصل کارکرد روانی” (۱۹۱۱) بیان شده است که در آن‌ فروید اشاره می‌کند که می‌داند چیزهای زیادی را بدیهی در نظر گرفته، چیزهایی که در این مقاله به بحث گذاشته می‌شوند. او در این نوشته، رشد را از اصل لذت تا اصل واقعیت ردگیری می‌نماید و شیوه معمول خود برای بازسازی کودکی را از طریق بیماران بزرگسال دنبال می‌کند که به شرح زیر است:
من با این موضوع مخالفم که ادعا کنیم سازمانی که برده اصل لذت است و از واقعیت جهان بیرونی غافل است، نمی‌تواند خود را برای زمان کوتاهی زنده نگه دارد پس اصلا پا به عرصه وجود نمی‌گذارد. چنین داستانی تتها زمانی قابل توجیه است که در نظر ‌بگیریم که کودک -بواسطه مراقبتی که از جانب مادر دریافت می‌کند- یک سیستم روانی از این نوع را ادراک می‌کند.
در اینجا فروید سهم اصلی را به مراقبت مادرانه اعطا می‌کند و باید فرض شود که فروید تنها به این دلیل که آمادگی کافی برای بحث درباره کاربردهای آن را نداشته، این موضوع را کنار می‌گذارد و ادامه می‌دهد:
زمانی که افزایشی در محرک‌ها به وجود می‌آید و ارضایی وجود ندارد احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ زدن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی کودک فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود. بعدا او به عنوان یک کودک بزرگتر می‌آموزد که این نمایشات تخلیه را عامدانه به عنوان ابراز احساسات انجام دهد. از آنجایی که مراقبت کودک بزرگتر از روی مراقبت در دوران قبلی مدل سازی شده است، سلطه اصل لذت زمانی به پایان می‌رسد که کودک به جدایی روانی کامل از والدین دست یابد.
عبارت “همراه با مراقبتی که از مادر دریافت می‌کند” در این متن دارای اهمیت فوق‌العاده بالایی می‌باشد. کودک و مراقبت مادرانه همراه با هم یک واحد را شکل می‌دهند (من در جایی گفته ام که چیزی به نام کودک وجود ندارد؛ به این معنی که نمی توان کودک را بدون مراقبت مادرانه تصور کرد، هرزمان کودکی می بینیم همزمان مراقبت مادرانه ای را نیز همراه با او می بینیم). مطمئنا اگر کسی قصد مطالعه رابطه مادر-کودک را دارد باید درباره این مسائل تصمیم بگیرد که معنای واقعی کلمه وابستگی چیست و نمی‌تواند به سادگی با اعتراف به اینکه محیط مهم است از کنار آن بگذرد. اگر قرار باشد بحثی پیرامون رابطه مادر-کودک شکل بگیرد آن وقت ما از کسانی که اجازه نمی‌دهند در مراحل اولیه کودک و مادر به هم تعلق داشته باشند و از هم جدا نشوند، جدا می‌شویم. این دو موضوع یعنی کودک و مراقبت مادرانه، در شرایط سالم به تدریج از هم جدا و تجزیه می‌شوند، و سلامت که شامل موارد متعددی می‌باشد، تا حدی وابسته به جدایی آنچه ما بعدا آن را کودک یا کودک در حال رشد می‌نامیم از مراقبت مادرانه، می‌باشد. این ایده توسط فروید در همان پاورقی آمده است وقتی که می‌گوید:” سلطه اصل لذت زمانی که کودک به جدایی روانی کامل از والدین دست یابد حقیقتا به پایان می‌رسد.” (بخش میانی این پاورقی در قسمت بعدی بررسی می‌شود، زمانی که متوجه می‌شویم کلمات فروید در این رابطه اگر اشاره به مراحل اولیه دارند، ناکافی و گمراه کننده هستند).

واژه “کودک” (infant)

در این مقاله از واژه کودک برای اشاره به کودک بسیار کم سن استفاده شده است. دانستن این نکته ضروری است زیرا در نوشته‌های فروید از این واژه گاهی برای کودکانی که حتی عقده ادیپ را گذرانده‌اند هم استفاده می‌شود. در حقیقیت منظور ما از کودک، نشان‌گر کودک غیرناطق است و درنظر گرفتن این واژه برای دوران قبل از بازنمایی کلامی و استفاده از نمادهای کلامی بی فایده نخواهد بود. این واژه به مرحله‌ای اشاره دارد که کودک به مراقبت مادرانه‌ای که بر اساس همدلی مادرانه است و نه درک آن چیزی که به صورت کلامی ابراز شده است، وابسته می‌باشد.
ضرورتا این مرحله‌ای از رشد ایگو می‌باشد و یکپارچه‌سازی بعد اصلی این رشد است. نیروهای اید برای دریافت توجه می‌جنگند و در ابتدا آن‌ها برای کودک نیروهای بیرونی به حساب می‌آیند. در رشد سالم، اید در خدمت ایگو قرار می گیرد و ایگو اید را تحت سلطه قرار می‌دهد بنابراین ارضای اید باعث قدرتمند شدن ایگو می‌شود. به هر حال این نوعی دست آورد در رشد سالم است و در دوران کودکی متغیرهای زیادی هستند که وابسته به شکست نسبی این دست آورد می‌باشند. در حالت بیماری-سلامت، این دست آورد اندکی کسب شده یا ممکن است پیروزشده یا شکست خورده باشد. در سایکوز کودکی (اسکیزوفرنی) اید کاملا یا نسبتا خارج از ایگو باقی می‌ماند و ارضای اید به صورت فیزیکی باقی مانده و اید در تلاش برای تهدید ساختار ایگو است تا زمانی که دفاع‌های سایکوتیک سازمان یابند.
من در اینجا از این ایده حمایت می کنم که دلیل اینکه معمولا کودک در رشد خود پیشرفت کرده و ایگو اید را در بر می‌گیرد، این واقعیت است که مراقبت مادرانه و ایگوی مادر، ایگوی کودک را به کار گرفته و آن را قدرتمند و با ثبات می‌کند. چگونگی رخ داد این واقعه و اینکه چطور ایگوی کودک در نهایت از قید حمایت ایگوی مادر رها می‌شود و جدایی روانی از مادر و تبدیل شدن به یک خود شخصی مستقل، نیاز به بررسی دارد.
برای بررسی رابطه والد-کودک، در ابتدا تلاش برای اظهارنظر مختصر در مورد نظریه رشد هیجانی کودک ضروری می‎‌باشد.

تاریخچه:

درجریان رشد نظریه روان تحلیلی، فرضیه‌هایی ابتدایی در مورد مکانیزم‌های دفاعی اید و ایگو ایجاد شدند. ورود زودهنگام اید به صحنه قابل درک است و اکتشاف و توصیف فروید از سکسوالیته قبل از ورود به مرحله تناسلی، که بر اساس مشاهده او از عناصر واپس رویِ یافت شده در فنتزی های تناسلی و در بازی و رویا به دست آمده است. اینها ابعاد اصلی روانشناسی بالینی بودند.
به تدریج، مکانیزم‌های ایگو برای دفاع فرمول بندی شدند. فرض بر این بود که این مکانیزم‌ها در ارتباط با اضطرابی هستند که یا از تنش غزیری یا فقدان ابژه نشات گرفته است. این قسمت از نظریه روان تحلیلی پیش فرضی مبنی بر جدایی خود و ساختار بندی ایگو و شاید یک شمای بدنی شخصی دارد. در این سطح از این مقاله این موضوعات نمی‌توانند بدیهی و مفروض در نظر گرفته شوند. بحث این مقاله دقیقا حول محور ایجاد این وضعیت است یعنی فرایند ساختار بندی ایگو که اضطراب ناشی از تنش غریزی یا فقدان ابژه را ممکن می‌سازد. اضطراب در این مرحله اضطراب اختگی یا جدایی نیست. اضطراب مربوط به چیز متفاوتی است. در اصل این اضطراب درباره ازهم پاشیدگی است.
در نظریه روان تحلیلی مکانیزم‌های ایگو برای دفاع عمدتا متعلق به ایده وجود کودکی است که سازمان دفاعی شخصی حقیقی و مستقل دارد. در اینجا مطالعات کلاین به کارهای فروید توسط شفاف سازی تعامل اضطراب‌های ابتدایی و مکانیزم‌های دفاعی اضافه می‌شوند. این مطالعات کلاین درباره اوایل کودکی است که توجهات را به سمت تکانه‌های پرخاشگرانه و مخرب که ریشه عمیق‌تری نسبت به آن‌هایی دارند که واکنشی به ناکامی هستند یا با نفرت و خشم رابطه دارند، جلب می‌کند. همچنین در کارهای کلاین بخشی از دفاع‌های اولیه در مقابل اضطراب‌های ابتدایی وجود دارد، اضطراب‌هایی که به اولین مراحل سازمان بندی روانی تعلق دارند.
آنچه در کارهای ملانی کلاین بررسی می‌گردد مشخصا مربوط به اولین دوره‌های زندگی کودک و دوره‌ی وابستگی به آن چیزی است این مقاله در مورد آن می باشد. کلاین مشخص می‌کند که او متوجه شده است که محیط در این مراحل نقش مهمی دارد، همچنین در تمام مراحل نقش محیط به روش‌های مختلف به چشم می آید. گرچه پیشنهاد من این است که او و همکارانش راه را برای ملاحظات بیشتر رشد شِمای کلی وابستگی، که در عبارت فروید به آن اشاره شده است، باز بگذارند. هیچ چیزی در مطالعات کلاین وجود ندارد که در تضاد با وابستگی کامل باشد اما به نظر من می‌رسد او اشاره‌ای به مرحله‌ای که در آن کودک تنها به واسطه مراقبت مادرانه وجود دارد و با هم تشکیل یک واحد را می‌دهند، نکرده است.
آنچه من در اینجا قصد واکاوی بیشتر آن را دارم تفاوت این موضوع است که تحلیلگر واقعیت وابستگی بیمار را بپذیرد و این وابستگی را در کار با انتقال بیمار در نظر بگیرد.
به نظر می‌رسد که بررسی دفاع‌های ایگو، بررسی کنندگان را به دوران تناسلی نمایشات اید بر می‌گرداند در حالی که بررسی روانشناسی ایگو، آن‌ها را به وابستگی، و به واحد مراقبت مادرانه-کودک برمی‌گرداند.
نیمی از نظریه رابطه کودک-والد، مربوط به کودک و سفر او از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و دستیابی به استقلال، سفر از اصل لذت به سمت اصل واقعیت و سفر از خودتحریکی به سمت روابط ابژه است. نیمه دیگر مربوط به مراقبت مادرانه است یعنی کیفیت و تغییرات مادر برای ارضای نیازهای در حال رشد و مخصوص کودک و جهت گیری مادر به سمت او.

1- کودک:

کلید واژه اصلی در این بخش از مقاله، وابستگی است. نوزاد انسان نمی‌تواند جز تحت شرایط خاص شروع به بودن نماید. این شرایط در زیر بررسی شده اند اما آن‌ها بخشی از روانشناسی کودک هستند. کودکان بسته به اینکه شرایطشان مطلوب یا نامطلوب باشد به طور متفاوتی شروع به بودن می‌کنند. در همین حین این شرایط نیستند که پتانسیل کودک را مشخص می‌نمایند. این پتانسیل ها ذاتی است و لازم است این پتانسیل ذاتی را جداگانه بررسی کنیم اما روشن است که پتانسیل ذاتی کودک بدون پیوند خوردن با مراقبت مادرانه، تبدیل به کودک نمی‌شود.
پتانسیل ذاتی حاوی میلی به سمت رشد و پیشرفت است. تمام مراحل رشد هیجانی می‌توانند به سرعت زمان بندی شوند ولی تمام مراحل رشدی در هر کودک یک تاریخ دارند. با این وجود نه تنها این تاریخ‌ها از کودکی به کودک دیگر متفاوت است بلکه حتی اگر آن‌ها را درباره کودک خاصی از پیش بدانیم، نمی‌توانند برای پیش بینی رشد واقعی کودک استفاده شوند زیرا عامل دیگری هم دخیل است: مراقبت مادرانه. اگر قرار باشد از این تاریخ‌ها برای پیش بینی استفاده کنیم باید فرض شود شرایط محیطی و مراقبت مادرانه به اندازه کافی وجود دارد. (مطمئنا شرایط به اندازه کافی صرفا محدود به شرایط فیزیکی نمی‌شود و معنای کفایت و عدم کفایت را نیز در بر می گیرد که در ادامه بحث می‌شود).

پتانسیل ذاتی و سرنوشتِ آن:

تلاش برای توضیح مختصر اینکه چه اتفاقی برای پتانسیل ذاتی کودک می افتد زمانی که تبدیل به نوزاد و در نهایت کودک می شود -کودکی که به سمت موجودیت مستقل می رود- ضروری به نظر می‌رسد. به دلیل پیچیدگی بحث پیش رو، این چنین اظهارنظری باید بر پایه مراقبت مادرانه رضایت بخش یعنی مراقبت والدانه فرض شود. این نوع مراقبت در 3 حوزه که با یکدیگر هم پوشانی دارند، طبقه بندی می‌شوند:
الف: در بر گرفتن -holding-
ب: زندگی مشترک مادر و کودک (living together). در اینجا کارکرد پدر (به عنوان کسی که در محیط با مادر تعامل می کند) برای کودک قابل تشخیص نیست.
ج: زندگی مشترک پدر، مادر، کودک هر سه با هم.

اصطلاح در بر گرفتن (holding) در اینجا نه تنها برای تاکید بر در بر گرفتنِ فیزیکی و واقعیِ نوزاد، بلکه برای امکانات و شرایط کلی محیط، پیش از مفهوم زندگی کردن همراه با دیگری (living with)، آورده شده است. به عبارت دیگر، این موضوع بر یک رابطه‌ سه بعدی دلالت دارد که مولفه زمان به تدریج به آن اضافه می‌شود، و با تجربه غریزی که در زمان خودش، تعیین کننده روابط ابژه می باشد، همپوشانی دارد، اما پیش از آن شروع شده و شامل مدیریت تجاربی است که در ذات وجود نهفته اند؛ مثل تکمیل (و قاعدتا عدم تکمیل) فرآیندهایی که از بیرون کاملا فیزیولوژیکال به نظر می‌رسند در حالی که به روانشناسی کودک تعلق دارد و در یک بستر پیچیده روانشناختی که توسط آگاهی و همدلی مادر تعیین می‌شود، اتفاق می‌افتد. (مفهومِ دربر گرفتن در ادامه بیشتر توضیح داده می‌شود).
اصطلاح “زندگی کردن با” (living with) نشان دهنده روابط ابژه و بیرون آمدن کودک از وضعیت ادغام شده با مادرش و ادراک از ابژه به عنوان یک خود بیرونی، می‌باشد.
این مقاله به طور خاص با مرحله “Holding” مادرانه و اتفاقات پیچیده در حین رشد روانشناختی کودک که مربوط به این مرحله هستند، ارتباط دارد. باید به خاطر داشته باشیم که جدا کردن یک مرحله از مرحله دیگر مصنوعی است و صرفا به دلیل راحتی در تعریف و توضیح استفاده می‌شود.

رشد کودک در مرحله Holding:

بعضی از ویژگی‌های اصلی رشد که واقعیت های زنده در این مرحله هستند، به شرح زیر می‌باشند:
فرآیندهای اولیه
همانندسازی اولیه
خود تحریکی
خودشیفتگی اولیه.
در این مرحله ایگو از وضعیت بی شالوده به سمت ساختار یکپارچه حرکت می‌کند و بنابراین کودک می‌تواند اضطراب مربوط به از هم گسیختگی را تجربه کند. واژه از هم گسیختگی کم کم دارای معنا می‌شود، در حالی که تا قبل از یکپارچه‌سازی، ایگو فاقد آن بود. در رشد سالم، کودک در این مرحله توانمندی برای تجربه مجدد وضعیت‌های غیر یکپارچه را بازمی‌یابد، اما این دست آورد بستگی به تداوم مراقبت قابل اتکای مادرانه، یا خاطرات در حال شکل گیریِ کودک از مراقبت مادرانه به عنوان منبعی قابل اتکا دارد. نتیجه عبور موفقیت آمیز از این مرحله، قرار گرفتنِ کودک در چیزی است که احتمالا “واحد” نامیده می‌شود. در اینجا کودک به خودی خود فردی مستقل و دارای شخصیت می‌شود.
وجود سایکوسوماتیک کودک در ارتباط با این حضور است که کم کم شکل الگوی شخصی به خود می‌گیرد و من آن را “روان جای گرفته در بدن” می نامم. اساس این جای‌گیری، ارتباط حس و حرکت و تجارب کارکردی با وضعیت جدید کودک از یک شخص بودن است. با پیشرفتِ رشد، آنچه را که می‌توانیم آن را غشاء محدودکننده بنامیم معنا میابد، که تا حدی (در حالت سلامت) با سطح پوست معادل است و در میان “من” کودک و “غیر من” او قرار دارد در نتیجه کودک شروع به داشتن درون و بیرون و یک طرح بدنی می‌کند. بدین روش معنا وارد کارکرد درون داد و برون داد شده و به علاوه به تدریج فرض یک واقعیت روانی درونی و شخصی برای کودک معنادار می‌شود.
در طول مرحله Holding سایر فرآیندها هم آغاز می‌شوند، مهم ترین آن‌ها ظهور هوش و تمایز یافتن ذهن از روان است، و در ادامه، فرآیندهای ثانویه و کارکرد نمادین، سازمان محتوای روانی شخصی که اساسی برای رویا و روابط زنده است، ایجاد می‌شوند.
در همین زمان، بهم پیوستن ریشه‌های دو رفتار تکانشی در کودک آغاز می‌شود. اصطلاح “ادغام” مربوط به فرآیندی مثبت است و عناصر از هم گسسته حرکتی و محرک ماهیچه‌ای (در حالت سلامت) با کارکرد سرمست کننده نواحی شهوت زا ادغام می‌گردند. این اصطلاح بیشتر با عنوان فرآیند متضاد از هم گسستن مورد استفاده قرار می گیرد، که فرآیندی پیچیده است و در طی آن پرخاشگری از تجربه اروتیک بعد از یک دوره زمانی که درجه‌ای از ادغام به دست آمده است، جدا می‌گردد. تمام این پیشرفت‌ها متعلق به شرایط محیطی Holding هستند و بدون یک Holding نسبتاً خوب، این دست آوردها حاصل نمی‌شوند و یا اینکه بسط پیدا نمی‌کنند.
رشد بعدی، توانمندی برای رابطه با ابژه است. در اینجا کودک از رابطه با ابژه‌ای که به صورت ذهنی ادراک شده، به سمت رابطه با ابژه‌ای که به صورت عینی ادراک شده، حرکت می‌کند. این تغییر شدیداً با تغییر کودک از ادغام شدن با مادر به جدا شدن از او یا ارتباط داشتن با او به عنوان شخصی جدا و “غیر من” ارتباط دارد. این رشد به طور خاص با Holding در ارتباط نیست اما به فاز “زندگی کردن با” مربوط می‌شود.

وابستگی:

در مرحله Holding کودک حداکثر وابستگی را دارد. بنابراین می‌توان وابستگی را طبقه بندی کرد:
1-وابستگی مطلق: در این وضعیت کودک هیچ دانشی نسبت به معنای مراقبت مادرانه ندارد که عمدتاً موضوعیت پیشگیرانه دارد. کودک هیچ کنترلی بر روی آنچه به خوبی یا بدی انجام می‌شود ندارد و در موقعیتی قرار دارد که تنها می‌تواند از شرایط استفاده کند یا آسیب ببیند.
2-وابستگی نسبی: در اینجا کودک می‌تواند از جزئیات مراقبت مادرانه آگاه شود و تا حد رو به رشدی آن‌ها را به تکانه‌های شخصی ربط دهد و بعداً در درمان روان تحلیلی می‌تواند آن‌ها را در انتقال بازتولید نماید.
3-به سمت استقلال: کودک امکاناتی را ایجاد می‌کند که بدون مراقبت واقعی بتواند عمل کند. این ویژگی از طریق انباشته شدن خاطرات مراقبت، فرافکنی نیازهای شخصی، درون فکنی جزئیات مراقبت و ایجاد اعتماد نسبت به محیط به دست می‌آید. در اینجا باید عنصر درک هوشمندانه همراه با کاربرد وسیعش اضافه گردد.

ایزوله سازی شخص:

پدیده دیگری که در این مرحله باید مورد توجه قرار بگیرد Holding هسته اصلی شخصیت است. اجازه دهید مفهوم خود حقیقی یا مرکزی را ارزیابی کنیم. خود مرکزی، پتانسیل ذاتی است که یک تداوم بودن را تجربه می‌کند و به شیوه خودش و با سرعت منحصر به خودش، واقعیت روانی شخصی و شمای بدنی شخصی اش را به دست می‌آورد. به نظر می‌رسد برای یک رشد سالم، اجازه ایزوله سازیِ خودِ مرکزی ضروری است. هرگونه تهدیدی برای این نوع ایزوله سازی می‌تواند اضطراب عمده‌ای را در این مرحله ایجاد کند و دفاع‌های اوایل کودکی در ارتباط با شکست مادر (یا مراقبت مادرانه) در جلوگیری از آسیب که ممکن است این ایزوله سازی را مختل کند، ظاهر می‌شوند.
آسیب ممکن است با سازمان ایگو که در همه‌توانی کودک گردآوری شده‌اند و به عنوان فرافکنی حس می‌شوند، برخورد کرده و سروکار داشته باشد. از طرف دیگر آسیب می‌تواند علی رغم حمایت از ایگویی که از طریق مراقبت مادرانه فراهم می‌شود، از دفاع‌ها عبور کند. در نتیجه مرکز ایگو تحت تاثیر قرار می‌گیرد و دقیقاً همین ماهیت اضطراب سایکوتیک است. در رشد سالم، کودک به زودی نسبت به این خطر آسیب ناپذیر می‌گردد و اگر عوامل بیرونی آسیب زا باشند، صرفاً میزان و کیفیت تازه‌ای از پنهان سازی خود مرکزی اتفاق می‌افتد. در این حالت بهترین دفاع سازمان دهی خود دروغین است. ارضای غریزی و روابط ابژه به خودی خود تهدیدی برای خودِ در حال شدن ایجاد می‌کنند. مثال: کودکی از پستان مادر تغذیه می‌کند و ارضا می‌شود. این واقعیت به تنهایی نشان نمی‌دهد که آیا کودک تجربه اید همخوان با ایگو دارد یا برعکس از یک فریب تروماتیک رنج می برد؛ تهدیدی برای تداوم ایگوی شخصی و یا تهدیدی توسط تجربه اید که همخوان با ایگو نیست و ایگو با آن سروکاری ندارد.
دررشد سالم، روابط ابژه می‌توانند بر پایه مصالحه بسط پیدا کنند، چیزی که بعدها می تواند خود را به شکل تقلب و ناراستی در فرد نشان دهد، درحالی که یک رابطه مستقیم، تنها بر اساس واپس روی به شرایط ادغام با مادر شکل می گیرد.

فروپاشیدگی (annihilation):

اضطراب در این مرحله از رابطه والد-فرزند مربوط به تهدید به نابودی و فروپاشیدگی می‌شود. توضیح معنای این اصطلاح ضروری می‌باشد.
در این مرحله که یکی از مشخصه‌های آن وجود حیاتی محیط دربرگیرنده (holding) می‌باشد، “پتانسیل‌های ذاتی” به خودی خود تبدیل به “تداوم بودن” می‌شوند. ضرورت بودن واکنش نشان دادن است و واکنش نشان دادن می تواند بودن را مختل ‌کند و آن را از هم بپاشد. بودن و از هم پاشیدن دو جایگزین هستند. بنابراین کارکرد اصلی محیطِ دربرگیرنده، به حداقل رساندنِ آسیب‌هایی است که کودک مجبور شود به آنها واکنش نشان دهد و نتیجتاً از هم پاشیدگی اتفاق بیاقتد. تحت شرایط مطلوب، کودک تدوام وجود را گسترش داده و بنابراین شروع به ایجاد مهارت هایی می‎‌کند که گردآوری آسیب‌ها را در حوزه همه‌توانی ممکن ‌سازد. در این سطح، واژه مرگ هیچ کاربردی ندارد و واژه مرگ غریزی در توضیح ریشه تخریب گری غیرقابل پذیرش می‌نماید. مرگ تا زمان آغاز تنفر از مفهوم انسان کامل معنایی ندارد. تنها زمانی که یک انسان کامل می‌تواند مورد تنفر واقع شود، مرگ معنا پیدا می‌کند و در ادامه واژه از کار انداختن می‌آید، به این معنا که شخصی که مورد عشق و نفرت قرار می‌گیرد به وسیله اخته کردن یا از کار انداختن به جای کشتن، زنده می‌ماند. این ایده‌ها متعلق به دوره‌ بعدی هستند که با وابستگی به محیط دربرگیرنده مشخص می‌شوند.

بررسی مجدد پاورقی فروید:

در این مرحله نگاه مجدد به نقل قول فروید که پیشتر آورده شده بود، ضروری است. او می‌نویسد: ” احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ زدن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی آن فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود.” نظریه نشان داده شده در این قسمت از نقل قول در پوشش ملزومات مرحله اول شکست می‌خورد. پیشاپیش توسط این کلمات به روابط ابژه ارجاع داده شده است و اعتبار این قسمت از گفته فروید بستگی به ابعادی از مراقبت مادرانه دارد که او آن‌ها را بدیهی فرض کرده، ابعادی که در اینجا به عنوان متعلقات مرحله Holding توصیف شده‌اند. از طرف دیگر، این جملات فروید دقیقا متناسب ملزومات مرحله بعدی هستند که مشخصه آن رابطه بین مادر و کودک است که در آن روابط ابژه و ارضای نواحی شهوتزا و غریزی قوی نگه داشته شده یعنی جایی که رشد به خوبی پیش می‌رود.

 

متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

 

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20180622_224716.jpg
مهر ۲۴, ۱۳۹۷

مقاله رشد ظرفیت نگرانی (۱۹۶۳) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی / ویراستار: عادله عزتی

خاستگاه توانمندی برای نگران شدن موضوعی پیچیده‌ است. نگرانی یک جنبه مهم در زندگی اجتماعی است. روان‌تحلیل‌گران معمولا به دنبال خاستگاه‌ها در رشد عاطفی افراد هستند. ما تمایل داریم بدانیم سبب شناسیِ نگرانی چیست و جایی که نگرانی در رشد کودک ظاهر می‌شود، کجاست. همچنین به شکست درایجاد توانمندی برای نگرانی و از دست دادن حدی از آن که ایجاد شده است، نیز علاقه‌مندیم.
واژه “نگرانی” برای پوشش پدیده‌ای ایجابی استفاده می‌شود که همان پدیده به شیوه‌ای سلبی توسط واژه “گناه” پوشش داده می‌شود. احساس گناه با مفهوم دوسوگرایی، پیوندی اضطرابی دارد و نشان دهنده درجه‌ای از یکپارچگی ایگوی فرد است که اجازه بازیابی تصویر ابژه خوب در حین داشتن ایده تخریب آن ابژه را می‌دهد. نگرانی، بیان کننده یکپارچگی و رشد بیشتر است و به صورت مثبتی به احساس مسئولیت فردی مربوط می‌شود به خصوص در مورد روابطی که سائق‌های غریزی وارد آن‌ها شده‌اند.
نگرانی به حقایقی که فرد به آن‌ها اهمیت می‌دهد اشاره دارد، حقایقی که هم احساس می‌شوند و هم مسئولیت آنها پذیرفته می‌شود. در سطح تناسلی در بیان نظریه رشد، نگرانی می‌تواند به عنوان بنیان خانواده در نظر گرفته شود، جایی که هر دو شریک در دخول- فراتر از لذتشان- مسئولیت نتیجه را به عهده می‌گیرند. اما در زندگی خیالی کلی افراد، موضوع نگرانی حتی مسائل گسترده‌تری را برمی‌انگیزد و یک توانمندی برای نگرانی اساس تمام کارها و بازی‌های سازنده می‌باشد و به زندگی سالم و طبیعی تعلق دارد که شایسته است مورد توجه روان‌تحلیل‌گران قرار بگیرد.
دلایل زیادی وجود دارد که بپذیریم نگرانی -به معنای مثبتش- در اوایل رشد هیجانی کودک و در مرحله‌ی پیش  از عقده ادیپ کلاسیک ایجاد می‌شود ادیپی که شامل رابطه‌ای بین سه شخص است که کودک هر کدام را یک شخص کاملاً مستقل احساس می‌کند. اما نیازی به سخت‌گیری در مورد زمان‌بندی نیست و در حقیقت، بیشترِ فرآیندهایی که در دوره کودکی اولیه شروع می‌شوند، کاملاً از بین نمی‌روند و توسط رشدی که تا اواخر کودکی و حتی تا بزرگسالی یا سنین پیری ادامه می‌یابد، قدرتمندتر می‌گردند.
بهتر است خاستگاه توانمندی برای نگرانی را در قالب رابطه مادر- کودک توضیح دهیم؛ زمانی که “خودِ” کودک واحدی از پیش ایجاد شده است و کودک احساس می‌کند مادر یا تصویر مادر یک شخص کامل است. این رشدی است که ضرورتاً به دوره رابطه دوشخص تعلق دارد.
در هر اظهارنظری از رشد کودک، اصول مشخصی بدیهی در نظر گرفته می‌شوند. اینجاست که شدیداً تمایل دارم بگویم فرآیندهای رسش اساس رشد کودک و نوزاد را در روانشناسی، فیزیولوژی و آناتومی شکل می‌دهند. با این حال، در رشد هیجانی، روشن است که شرایط مشخص بیرونی، برای بالفعل کردن پتانسیل‌های رسش ضروری هستند؛ به این معنی که، رشد به محیطِ به اندازه کافی خوب وابسته است و با مرور مطالعاتمان در زمینه کودک متوجه می‌شویم که بدون مادری به اندازه کافی خوب، مراحل اولیه رشد نمی‌توانند به درستی طی شوند.
میزان زیادی از رشد کودک پیش از اینکه بتوانیم به نگرانی اشاره کنیم، رخ می‌دهد. توانمندی برای نگران شدن نشانه‌ای از سلامت است، یک توانمندی که یکبار ایجاد شده و سازمان- ایگوی پیچیده را در برمی‌گیرد و نمی تواند چیزی جز دست‌آورد باشد، دست‌آوردی که هم برای کودک و هم برای مراقب کودک بوده و در قالب فرآیندهای رشدی درونی در نوزاد و کودک رخ می‌دهد. من برای اینکه مسئله را ساده کنم تا به اندازه‌گیری آنچه می‌خواهم بپردازم، محیط به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد را بدیهی فرض می‌گیرم. آنچه میخواهم بگویم، مبتنی بر فرایندهای پیچیده ی رسش است که بستگی به تحقق آنها در مراقبت کافی از نوزاد و کودک دارد.
از تمام مراحلی که توسط فروید و روان‌تحلیل‌گرانی که پیرو او بودند، توضیح داده شده است، باید یک مرحله را بیرون بکشم که می‌توان از واژه “هم آمیزی” (fusion) برای آن استفاده کرد. این یک دست‌آورد رشد عاطفی است که در طی آن کودک سائق‌های پرخاشگری و شهوانی را به سمت ابژه واحدی در زمان واحدی تجربه می‌کند. در سمت شهوانی، هم جستجوی ارضا و هم جستجوی ابژه وجود دارد و در سمت پرخاشگری، یک برانگیختگی ماهیچه‌ایِ بیان‌گرِ خشم و نفرت وجود دارد که شامل ابقای تصویر ابژه خوب برای جبران است. همچنین در تکانه کامل پرخاشگرانه-تخریب‌گرانه، نوعی رابطه با ابژه ابتدایی هست که در آن عشق شامل تخریب است. بعضی از ضروریات مبهم هستند و نیازی به دانستن همه چیز درباره خاستگاه پرخاشگری نیست تا بتوانید بحث مرا دنبال کنید زیرا من مسلم فرض کرده ام که بچه این توانایی را بدست آورده که تجربه شهوانی و خصمانه در ارتباط با یک ابژه را باهم ادغام کند و دوسوگرایی حاصل شده است.
زمانی که این واقعیت در رشد کودک محقق شود، کودک میتواند دوسوگرایی را در فانتزی و همچنین در کارکرد بدنی که فانتزی در واقع ادامه آن است، تجربه کند . همچنین، کودک شروع به ارتباط خود با ابژه‌هایی می‌کند که کمتر و کمتر ذهنی هستند و بیشتر و بیشتر به صورت عینی به عنوان عناصر “غیر-من” ادراک می‌شوند. او شروع به استقرار یک خود نموده است واحدی که هم به صورت جسمانی در پوست بدن جا می‌گیرد و هم به صورت روانی یکپارچه می‌شود. اکنون مادر تبدیل به یک تصویر یکپارچه -در ذهن کودک- شده و اصطلاح “ابژه کامل” حالا قابل استفاده است. این وضعیت که در آغاز مشروط به شرایط معینی است، می توانست با عنوان “مرحله هامپی-دامپی” نامگذاری شود. دیواری که هامپی دامپی به سختی روی آن نشسته است، نماد مادری است که از آغوشش غافل مانده است (۱).

این رشد بیان کننده ایگویی است که شروع به مستقل شدن از ایگوی کمکی مادرش کرده است و اکنون می‌توان گفت که کودک، درون و بنابراین بیرون دارد. طرح بدنی در کودک در حال شکل گیری است و به سرعت شروع به پیچیده شدن می‌کند. از حالا به بعد، کودک زندگی سایکوسوماتیک را می‌زید. واقعیت درون روانی که فروید به ما آموخته تا به آن توجه کنیم، تبدیل به چیزی واقعی برای کودک می شود که اکنون به صورت احساس غنای شخصی در درون خود تجربه می‌گردد. این غنای شخصی از تجربه ی همزمان عشق-نفرت به دست می‌آید که نشان دهنده دستیابی به دوسوگرایی، توانمندی و پالایش است که منجر به ظهور نگرانی می‌شود.

شاید مفید باشد که ما دو نوع مادری کردن برای کودک نابالغ را فرض کنیم. آیا من مجبورم آن‌ها را مادر ابژه‌ای و مادر محیطی بنامم؟ من علاقه‌ای به اختراع نام‌هایی ندارم که باعث اسارت و تحجر شده و مانع ایجاد نمایند، اما استفاده از این کلمات در این متن برای توصیف تمایز گسترده کودک در میان این دو جنبه از مراقبت، لازم به نظر می‌رسد. مادر به عنوان ابژه، یا صاحب ابژه ی جزئی (part object) که احتمالا نیازهای ضروری را برطرف می‌کند، و مادر به عنوان شخصی که در برابر موارد غیرقابل پیش‌بینی کودک را حمایت کرده و فعالانه در زمینه رسیدگی (handling) و مدیریت کلی از کودک مراقبت می کند. از نظر من، آنچه کودک در زمان اوج تنشِ اید انجام داده و استفاده‌ای که از ابژه می‌نماید با استفاده‌ای که از مادر به عنوان بخشی از محیط کلی می‌کند بسیار متفاوت است؛ بدین معنی که مادر محیطی آن کسی است که تمامِ به اصطلاح عاطفه و همزیستی حسی را دریافت می‌کند و مادر ابژه‌ای هدفِ تجربه برانگیخته ا‌ی می شود که اساس آن تنش-سائق خام است. نظر من این است که نگرانی در زندگی کودک به عنوان تجربه‌ای ارزشمند از کنار هم قرارگرفتن مادر ابژه‌ای و مادر محیطی در روانش، ایجاد می شود. با وجود اینکه کودک دست به ایجاد ثبات درونی می‌زند که منجر به رشد استقلال می‌گردد، اما امکانات محیطی همچنان از اهمیت زیادی برخوردارند.
در شرایط مطلوب که کودک موفق به دستیابی به مراحل ضروری در رشد شخصی شده، هم‌آمیزی تازه‌ای رخ می‌دهد. برای هر چیزی، تجربه و فنتزی کاملی وجود دارد از رابطه با ابژه بر مبنای غریزه و استفاده از ابژه بدون در نظر گرفتن پیامدهایش، یا استفاده بیرحمانه از ابژه (اگر بخواهیم از این واژه برای توضیح دیدگاهمان در مورد آنچه در جریان است، استفاده نماییم)، این تجربه بیشتر در رابطه کودک با مادر محیطی رخ می دهد و این دو گرد هم می‌آیند که نتیجه پیچیده‌ای را حاصل کنند که من قصد توضیح آن را دارم.
شرایط مطلوب در این مرحله به شرح ذیل می‌باشد: مادر به زنده ماندن و در دسترس بودن ادامه دهد، در دسترس بودن از نظر فیزیکی و از این نظر که مشغولیت ذهنی با چیز دیگری نداشته باشد. مادر ابژه ای باید بتواند از اپیزودهای غریزه محور نجات پیدا کند که حالا با نیروی زیادی از فنتزی‌های دهانی دگرآزار و سایر نتایج درهم‌آمیزی شارژ شده است. درهمین حال، مادرمحیطی کارکرد خاص خود را دارد، این که به خودش بودن ادامه دهد، در مقابل نوزادش همدل باشد، برای دریافت ژست‌های خودانگیخته نوزاد حضور داشته، و خوشنود باشد.
فنتزی‌هایی که با سائق‌های به شدت پرخاشگرانه ی اید همراه هستند همچنان به حمله و تخریب‌گری ادامه می‌دهند. مسئله تنها این نیست که کودک تصور می‌کند که ابژه را بلعیده است ، بلکه کودک می‌خواهد مالکیت محتوای ابژه را داشته باشد. اگر ابژه تخریب نمی‌شود، به خاطر توانمندی خودش در نجات یافتن است و نه به خاطر حفاظت کودک از او. این یک طرف سکه است.
طرف دیگر سکه مربوط به ارتباط کودک با مادر محیطی است. این جنبه باعث حفاظت شدید کودک از مادر می‌شود به طوری که کودک بازداری شده یا دوری می‌کند. این نکته مثبتی در تجربه از شیر گرفته شدن است و دلیلی که نشان می‌دهد چرا بعضی از کودکان خودشان خودشان را از شیر می‌گیرند.
در شرایط مطلوب، تکنیکی برای حل این عقده ساخته می‌شود که باعث دوسوگرایی می‌گردد. کودک اضطراب را تجربه می‌کند زیرا اگر مادر را مصرف کند او را از دست می‌دهد، اما این اضطراب توسط این واقعیت که کودک در ایجادِ مادر محیطی سهمی دارد، تعدیل می‌شود. در این شرایط، حسی از اعتماد رشد می کند چون کودک فرصت اثرگذاری و اعطای چیزی به مادرمحیطی را دارد و همین اعتماد کودک را قادر به تحمل اضطراب می‌کند. اضطرابی که به این شیوه تحمل می‌شود، می‌تواند تغییر کیفیت داده و تبدیل به احساس گناه شود.
سائق‌های غریزی منجر به استفاده بیرحمانه از ابژه شده و در ادامه باعث احساس گناه می‌شوند که به دوش کشیده می‌شود و با سهمی که در ایجاد مادرمحیطی دارد هم راستا می‌شود که کودک می‌تواند در عرض چند دقیقه انجامش دهد. همچنین امکان بخشیدن به قابلیت ترمیم کردن که مادر محیطی با حضور قابل اعتماد خود ایجاد می‌کند، کودک را قادر می‌سازند که بیشتر و بیشتر تکانه‌های اید را تجربه کند، به عبارت دیگر زندگی غریزی کودک را از بند می‌رهاند. در این صورت احساس گناه احساس نمی‌شود اما پنهان و بالقوه باقی می‌ماند و در صورت شکست ترمیم ظاهر می‌شود.
زمانی که اعتماد به این چرخه خوش خیم و انتظار برای فرصت ترمیم ایجاد شود، احساس گناه مربوط به تکانه‌های اید بیشتر تعدیل می‌شود و ما نیاز به اصطلاح مثبت‌تری مانند “نگرانی” پیدا می‌کنیم. حال کودک می‌تواند نگران شود و مسئولیت تکانه‌های غریزی خود و کارکرد آن‌ها را بپذیرد. این مورد یکی از بنیادی‌ترین فاکتورهای سازنده بازی و کار است. اما در فرآیندهای رشد، این امکان سهم داشتن بود که کودک را قادر ساخت تا نگرانی را درون توانمندی‌اش قرار دهد.
جنبه دیگری که باید در نظر گرفته شود، به خصوص در رابطه با مفهوم اضطرابی که “تحمل” می‌شود، یکپارچه سازی در زمان است که به یکپارچگی مراحل ابتدایی‌تر اضافه می‌شود. زمان چیزی است که با مادر جریان پیدا می‌کند و جنبه‌ای از کارکرد ایگوی کمکی اوست اما کودک زمان‌بندی خود را می‌سازد که در ابتدا تنها بازه کوتاهی را دربر میگیرد. این مشابه توانمندی کودک برای زنده نگه داشتن تصویر مادر در جهان درونی‌اش است که شامل عناصر خوش‌خیم و بدخیمِ تکه تکه‌ای است که از تجارب غریزی نشات می‌گیرند. بخشی از بازه زمانی که کودک می‌تواند تصویر مادر را در جهان درونی‌اش زنده نگه دارد بستگی به فرآیندهای رسش دارد و بخشی از آن بستگی به وضعیت سازمان دفاعی درونی دارد.
من بخشی از ابعاد خاستگاه نگرانی در مراحل ابتدایی را به تصویر کشیدم که در آن‌ها حضور مداوم مادر ارزش خاصی برای کودک دارد بدین معنا که آیا زندگی غریزی کودک آزاد است تا ابراز شود یا خیر؟ اما این تعادل بارها و بارها به دست می‌آید. مورد نوجوان یا بیمار روانپزشکی را در نظر بگیرید که درمان شغلی برای آن‌ها شروع راهی به سوی رابطه سازنده با جامعه است. همچنین می توانید پزشک و نیازهایش را در نظر بگیرید، او را از کارش محروم کنید، و حالا او کجاست؟ او به بیمارانش نیاز دارد و نیازمند این است که از مهارتهایش مانند دیگران استفاده کند.
من نمیخواهم به فقدان رشد نگرانی یا فقدان توانمندی برای نگرانی ای که تقریبا و نه کاملا رشد یافته است، بپردازم اما به طور خلاصه شکست مادر ابژه‌ای در نجات یافتن یا مادر محیطی در فراهم کردن فرصت قابل اعتماد برای ترمیم منجر به فقدان توانمندی برای نگرانی می‌گردد و باعث جایگزینی اضطراب‌ها و دفاع‌های ناپخته مانند دوپاره‌سازی یا از هم گسستگی می‌گردد. ما معمولا به اضطراب جدایی می‌پردازیم اما من در اینجا میخواهم به توصیف آن چیزی بپردازم که بین مادر و کودکانش و بین والدین و فرزندانشان، در زمانی که جدایی وجود ندارد و تدوام بیرونی مراقبت از کودک مختل نشده، در جریان است. من در تلاشم تا آنچه در زمانی که از جدایی اجتناب می‌گردد را توضیح دهم.
برای به تصویرکشیدن منظورم از چند مثال در کار بالینی‌ام استفاده می‌کنم. من نمی‌خواهم به چیزی اشاره کنم که به ندرت دیده می‌شود بلکه احتمالا هر روان‌تحلیل‌گری به یک مورد مشابه در طول هفته برخورد کرده است و باید به خاطر سپرده شود که در هر مثال بالینی که از کار تحلیل گرفته شده است مکانیزم‌های روانی زیادی وجود دارند که روان‌تحلیل‌گر باید بتواند بفهمد مربوط به دوره رشدی اخیر و دفاع سایکونوروتیک هستند یا خیر. این‌ها تنها زمانی می‌توانند نادیده گرفته شوند که بیمار در بازگشت شدید به وابستگی در طول انتقال است و کودکی تحت مراقبت تصویر مادری می‌باشد.

مثال 1: ابتدا به پسری 12 ساله اشاره می‌کنم که با او مصاحبه کردم. رشدِ پیشرونده او منجر به افسردگی شده بود که حاوی حجم زیادی از نفرت و خشم بود و رشدِ پسرونده او، اگر بتوانم از این اصطلاح استفاده کنم، باعث شده بود او چهره‌هایی را ببیند که وحشتناک بوده و در کابوس‌ها دیده می‌شدند که برای او در زمان بیداری رخ می‌داد؛ توهم. شواهد خوبی از قدرت ایگوی این پسر در زمان خلق افسرده وجود داشت. قدرت ایگوی او یکبار در مصاحبه به شکل زیر خودش را نشان داد:
او کابوسی را نقاشی کشید که در آن موجود نرِ ترسناکی وجود داشت که مورچه ضعیفی را که جسم نحیفی هم داشت، تهدید می‌کرد. از او پرسیدم تا به حال شده کابوسی دیده باشد که در آن خودش موجود ترسناک نر باشد و کس دیگری مثل برادرش مورچه باشد. او قبول کرد و تفسیر من را درباره نفرتش از برادرش در دوران نوزادی اش را رد نکرد. من به او فرصت بروز پتانسیل‌های ترمیمی را دادم که به صورت طبیعی در زمانی که شغل پدرش را که مکانیک یخچال بود، توصیف می‌کرد اتفاق افتاد. من از او پرسیدم که خودش دوست دارد در آینده چه کاره بشود و او پاسخ داد که هیچ نظری ندارد و از این موضوع مضطرب شد. بعد گفت “این رویای غم‌انگیزی نیست، رویای غم انگیز می‌تواند این باشد که پدرش بمیرد.” چشمانش پر از اشک شد. در این فاز از مصاحبه تقریبا هیچ اتفاقی رخ نداد تا اینکه او گفت شرم آور است ولی دوست دارد دانشمند شود.
سپس در اینجا او نشان داد که می‌تواند تصور کند که سهمی برای خودش داشته باشد و با وجود اینکه ممکن توانایی لازم را نداشته باشد اما ایده‌اش را دارد. اتفاقا این فرض او را درست مقابل پدرش قرار می‌داد چون او می‌خواست دانشمند شود در حالی که پدرش فقط یک مکانیک بود.
بعد من احساس کردم که مصاحبه می‌تواند در زمان خودش پایان یابد. این پسر می‌تواند بدون اینکه با کاری که من برایش انجام داده‌ام آشفته شود به راهش ادامه دهد. من پتانسیل‌های مخرب او را تفسیر کردم اما درستش این است که این پتانسیل‌ها در او سازنده هستند. او بدون اینکه من تصور کنم او یک فرد مخرب و متخاصم است به من فهماند که هدفی در زندگی دارد که او را قادر می‌سازد ادامه دهد درحالی که من هنوز به او اطمینان خاطر نداده بودم.
مثال 2: یکی از بیماران من جلسه روان‌درمانی خود را با گفتن این موضوع شروع کرد که می‌خواهد به دیدن اجرای یکی از بیمارانش برود، به این معنی که او می‌خواست از نقش درمانگری و اتاق درمان خارج شده و بیمارش را در کار ببیند. کار بیمارش بسیار ماهرانه بود، او به شدت در کارش موفق بود زیرا می‌توانست حرکات سریعی انجام دهد، حرکاتی که در اتاق درمان بی‌معنی بودند و باعث می‌شدند او روی کاناپه طوری تکان بخورد که گویی آن را به تصاحب خود درآورده است. با اینکه او مردد بود که بیمارش را در کار ببیند اما به نظرش جالب می آمد و یاد تعطیلات خودش افتاد که به باغبانی می‌پردازد و از تمام کارهای فیزیکی و سازنده آن لذت می‌برد و اینکه او به ابزار علاقه‌مند است.
من به واسطه دغدغه او درباره دیدن بیمارش در کار، نسبت به اهمیت فعالیت‌های سازنده برای او آگاه شدم. بیمار من به تمی بازگشت که اخیرا در تحلیل مهم شده بود و آن، اهمیت یافتن انواع ابزارآلات مهندسی برای او بود. در مسیر او به سمت مطب من او توقف می‌کرد و به مغازه‌ای که در نزدیکی مطب من ماشین آلات مهندسی داشت، نگاهی می‌انداخت. ماشین هایی که دارای دندانه‌های قدرتمندی بودند. این شیوه منحصربه فردِ بیمار من برای دستیابی به پرخاشگری دهانی‌اش بود که در آن تکانه‌های عشق ابتدایی با تمام بی‌رحمی و تخریب‌گری‌شان، در جریان بودند. ما آن را “خوردن در رابطه انتقالی” می‌نامیم. رویکرد درمانی او نزدیک شدن به بی‌رحمی و عشق ابتدایی بود که در مقابل دستیابی به لایه‌های عمیق‌تر مقاومت شدیدی داشتند. اینجا هم با شیوه جدیدی از یکپارچه‌سازی و نجات دادن درمانگر مواجه شدیم.
وقتی این مواد جدید مربوط به تخریب‌گری درمانگر و عشق ابتدایی بالا می‌آیند بازهم اشاراتی به کار سازنده وجود دارد. زمانی که من تفسیری را درباره تخریب خودم (خوردن من) که بیمار نیازمند آن بود، ارائه دادم می‌توانستم به او یادآوری کنم که چه چیزهایی درباره سازندگی به من گفته بود. من می‌توانستم بگویم درست همانطور که او نمایش بیمارش، در حالی که حرکاتش برایش احمقانه بود، را می دید، من هم احتمالا کارهای او در باغ یا استفاده از ابزار‌هایش را همانطور می‌دیدم. او می‌توانست از میان درختان و دیوارها عبور کند و به شدت لذت ببرد. اگر این فعالیت چیزی غیر از یک هدف سازنده فهمیده می‌شد احتمالا یک دوره مانیکال بی‌معنی، یا یک عصبانیت انتقالی، بود.
می‌خوهم بگویم بشر قادر به قبول تخریب‌گری در ابتدایی‌ترین تلاش‌هاش عشقی خود نیست. ایده تخریب مادر ابژه‌ای در فرآیند عشق ورزیدن، فقط در صورتی می‌تواند تحمل شود که فرد بتواند نشانه‌هایی از سازندگی در آن به دست آورده و مادر محیطی بتواند آن را بپذیرد.
مثال 3: بیمار مرد من وارد اتاق تحلیل شد و دستگاه ضبط صدا را دید. او بعد از اینکه روی کاناپه دراز کشید و خودش را جمع و جور کرد، گفت:” دوست دارم بدانم وقتی درمان من به پایان رسید، آنچه اینجا برای من اتفاق افتاده چه ارزشی برای دنیا یا دیگران دارد.” من چیزی نگفتم اما در ذهنم به این فکر کردم که این حرف نشان دهنده نزدیک شدن بیمارم به یکی از آن دوره‌های تخریب‌گری‌اش است که در طول 2 سال درمانش مکررا با آن سروکار داشتم. در پایان جلسه، بیمارم کاملا به حسادت جدیدی نسبت به من دست یافته بود، حسادتی که از ایده اینکه من درمانگر خوبی هستم ایجاد شده بود. او تکانه‌هایی برای تشکر از من و اینکه من کاری را برای او انجام می‌دهم که او به آن نیاز دارد، داشت. ما قبلا هم با این نوع احساسات مواجه شده بودیم، ولی الان بسیار به احساسات تخریب‌گرانه‌اش نسبت به آنچه می‌توانیم ابژه خوب -درمانگرش- بنامیم، نزدیک بود.
زمانی که من این دو موضوع را با هم پیوند دادم او درستی‌اش را تائید کرد اما گفت اگر در اولین بار این‌ها را بیان می‌کردم خیلی دردناک می‌بود. منظورش این بود که اگر من همان نخستین بار میلش را برای استفاده کردن از خودم گیر می‌انداختم و به او می‌گفتم که این نشان دهنده میل ناهوشیاری برای تخریب‌گری است، او باید قبل از اینکه من امکان ترمیم را فراهم کنم به سائق تخریب‌گری‌اش دست پیدا می‌کرد، درحالی که او باید این کار را در زمان خودش و به شیوه خودش انجام می‌داد. بدون شک این توانمندی او برای داشتن ایده سهیم بودن [در خلق ابژه] بود که او را قادر ساخت تا به احساسات تخریب‌گرانه‌اش نزدیک‌تر شود. اما چنان که او خودش اشاره کرد، زمانی که او برای اولین بار با احساسات تخریبگرانه اش روبرو شد، تلاش های سازنده اش کاذب و بی معنا بودند.
مثال 4: دختر نوجوانی توسط درمانگری تحلیل می‌شد که درمانگر به طور همزمان از دختر به همراه فرزندان خودش در خانه‌اش نگهداری می‌کرد. این وضعیت مزایا و معایبی داشت.
دختر به شدت بیمار بود و در زمان رویدادی که من به آن اشاره دارم از دوره طولانی بازگشت به وابستگی و وضعیت نوزادی خارج شده بود. او دیگر در رابطه با خانه و خانواده‌اش واپسروی نشان نمی‌داد اما همچنان در وضعیت خیلی خاصی در حوزه محدودی از جلسات درمان که هر روز در زمان مشخصی انجام می‌شدند، واپسروی داشت.
زمانی فرا رسید که دختر عمیق‌ترین نفرتش را به درمانگر ابراز کرد (کسی که هم از او مراقبت می‌کرد و هم او را درمان می‌کرد). در باقی 24 ساعت همه چیز روبه‌راه بود اما در زمان درمان، درمانگر مکررا و به شدت تخریب می‌شد. نشان دادن میزان نفرت دختر از درمانگرش و در واقع ازهم پاشیدگی او بسیار پیچیده است. تحلیل به این شکل نبود که درمانگر برای دیدن بیمارش به مطب برود بلکه درمانگر تمام روز مسئول دختر بود و این دو دو رابطه جدا و موازی باهم به صورت همزمان داشتند. یک روز تمام اتفاقات جدید باهم شروع شد: دختر خواست که خانه را تمیز کند، مبلمان را گردگیری کند و در واقع مورد استفاده قرارگیرد. این کمک کردن کاملا جدید بود و هرگز در الگوی رفتاری او حتی قبل از اینکه بیمار شود وجود نداشت. این اتفاق در سکوت و به موازات تخریب‌گری که در درمان انجام می‌شد رخ داد.
شما تکرار ایده مشابهی را در اینجا مشاهده می‌نمایید. به طور طبیعی، هوشیار شدن بیمار نسبت به تخریب‌گری‌اش، امکان ظاهر شدن فعالیت‌های سازنده را نیز فراهم می‌گرداند. اما این مسیر راه دیگری هم دارد که من علاقه‌مندم در اینجا و اکنون به آن بپردازم. تجارب سازنده و خلاقانه کودک امکان دستیابی به تخریب‌گری‌اش را فراهم می‌کنند. بنابراین در درمان حالاتی که به توصیف آن پرداختم، اتفاق می‌افتد. توانمندی برای نگرانی تنها یکی از جنبه‌های فرآیند رسش نیست، بلکه برای ایجادش نیاز به محیط هیجانی به اندازه کافی خوب برای یک دوره زمانی هم وجود دارد.

خلاصه

نگرانی، که در اینجا به عنوان یک اصطلاح مورد استفاده قرار گرفته، بیان کننده ی ارتباط بین عناصر مخرب در روابط سائق محور با ابژه ها، و سایر جنبه های مثبت ارتباط می باشد. به نظر می رسد نگرانی متعلق به دوره ی قبل از عقده ادیپ کلاسیک است که مربوط به ارتباط بین سه فرد کامل است. ظرفیت نگرانی متعلق به رابطه بین دو بدن نوزاد و مادر یا جایگزین مادر است.

در شرایط مطلوب، مادر با تداوم زنده نگهداشتنِ خود و در دسترس بودن، هم مادری است که تمام تکانه های اید نوزاد را دریافت میکند، و هم مادری که می تواند به عنوان یک فرد دوست داشته شود و امادری که میتواند موضوع جبران واقع شود. به این ترتیب، اضطراب در مورد تکانه های اید و فنتزی درباره آنها، میتواند توسط نوزاد تحمل شود، و نوزاد پس از آن میتواند به تجربه گناه دست یابد، یا آن را در انتظار کامل برای یافتن فرصت جبران نگه دارد. به چنین حالتی که در آن گناه نگه داشته می شود اما احساس نمی شود، نام “نگرانی” می دهیم. در مراحل اولیه رشد، اگر مادر قابل اعتمادی وجود نداشته باشد تا حالت های جبرانی نوزاد را پذیرا باشد، گناه غیر قابل تحمل شده و نگرانی نمی تواند احساس شود‌. عدم امکان جبران، منجر به از دست دادن ظرفیت نگرانی و جایگزینی آن توسط اشکال ابتدایی گناه و اضطراب می شود.

۱) هامپی دامپی نام شخصیت شعر کودکانه انگلیسی است. هامپی دامپی تخم مرغ بزرگی است که روی دیواری نشسته است. او از روی دیوار می افتد و باوجود تلاش هایی که برای به هم پیوستنش می شود، هیچکس نمی تواند او را به شکل قبلی اش برگرداند.

Humpty Dumpty sat on a wall,
Humpty Dumpty had a great fall;
All the king’s horses and all the king’s men
Couldn’t put Humpty together again.

▪متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

کپی تنها با ذکر منیع مجاز است.

Screenshot_20210202-162158_Pinterest-1.jpg
شهریور ۲۴, ۱۳۹۷

مقاله ابژه های انتقالی و پدیده انتقالی- مطالعه اولین موقعیت مالکیت غیر_من (۱۹۵۳) نوشته دونالد وینیکات/ ترجمه: مهرناز یکتا / ویراستار: عادله عزتی

مقدمه

واضح است که نوزادان به محض تولد تمایل به استفاده از مچ، انگشتان و شست ها دارند که این کار به دلیل تحریک دهانی برای ارضای غرایز آن منطقه، و ایجاد حس انسجام نسبی صورت می گیرد. واضح است که بعد از چندین ماه نوزادان با هر جنسیتی تمایل به بازی با عروسک دارند و اکثر مادران به نوزادانشان اجازه می دهند که از برخی اشیا خاص استفاده کنند و به چنین اشیایی خو بگیرند.

یک ارتباط بین این دو مجموعه پدیده که با فاصله ی زمانی ایجاد می شوند وجود دارد، و مطالعه ی رشد از اولیه ترین مراحل تا مراحل بعدی می تواند سودمند بوده و به محتوای بالینی که تا حدی مغفول مانده است، غنا بخشد.

اولین مالکیت

کسانی که در تماس نزدیک با علائق و مشکلات مادران هستند، از الگوهای بسیار غنی کودکان در استفاده ی آنها از اولین مالکیتِ غیر_من آگاه اند. این الگوها، که در ادامه توصیف می شوند، می توانند هدف مشاهدات مستقیم باشد.
مالکیت غیر_من یک تغییر وسیع در توالی اتفاقاتی است که با فعالیت های مچ در دهان نوزادان شروع شده، و نهایتا منجر به وابستگی به عروسک، یا اسباب بازی نرم یا سخت، می شود.

در توضیح این موضوع باید گفت که موارد دیگری به غیر از هیجانات و ارضاهای دهانی مهم هستند، که بسیاری از آنها شامل موارد زیر می باشند:

1. ماهیت ابژه.
2. قابلیت نوزاد در شناسایی ابژه بعنوان غیر_من.
3. جایگاه ابژه _خارج، بیرون و درون مرز.
4. قابلیت نوزاد در ایجاد، تصور، اختراع و تولید ابژه.
5. نوع شروع روابط ابژه از لحاظ هیجانی.

من واژگان “ابژه انتقالی” و ” پدیده انتقالی” را برای معرفی منطقه میانی تجربه بین انگشت شست و خرس پشمالو، بین ذهنی گرایی و روابط ابژه حقیقی، بین فعالیت خلاقانه اولیه و فرافکنی آنچه درونی شده است، بین ناآگاهی از بدهکاری و تایید بدهکاری، معرفی کرده ام.

با این تعریف غان و غون کردن نوزاد یا آهنگ هایی که کودکان بزرگتر هنگام خوابیدن با خود زمزمه می کنند، در حیطه انتقالی بعنوان پدیده انتقالی شناخته می شوند، به این موارد اضافه کنید استفاده از اشیایی را که بخشی از بدن نوزاد نیستند ولی هنوز کاملا بعنوان واقعیت بیرونی تشخیص داده نشده اند.

نابسندگی شرح معمول

واقعیت تایید شده این است که ماهیت انسان برحسب روابط بین فردی به اندازه کافی خوب توصیف نشده است. حتی وقتی که جزئیاتی درمورد عملکرد فانتزی هشیار و ناهشیار، و ناهشیارِ سرکوب شده، فراهم شود. یک روش دیگر برای توصیف افراد وجود دارد که از تحقیقات دو دهه گذشته ناشی می شود. می توان گفت هر فردی که به مرحله انسجام رسیده است، حتی اگر مرز باریکی بین درون و بیرونش باشد، دارای یک واقعیت درونی است. یک دنیای درونی که می تواند غنی یا فقیر باشد و می تواند در صلح یا در جنگ باشد. این واقعیت قطعا کمک کننده است اما آیا کافی هم هست؟

ادعای من این است که اگر نیازی برای توضیح مجدد این موضوع باشد، نیاز به شرح یک موضوع احساس می شود. بخش سوم زندگی بشر؛ بخشی که نمی توانیم آن را انکار کنیم، حیطه بینابینی تجربه، که واقعیت درونی و زندگی بیرونی هر دو را دربر می گیرد. این حیطه ای است که چالش بر انگیز نیست، زیرا هیچ ادعایی در موردش ایجاد نمی شود جز اینکه می تواند بعنوان یک جایگاه استراحت برای افرادی باشد که درگیر وظیفه ی دائمی حفظ واقعیت درونی و بیرونی به صورت مجزا می باشند.

[در ادبیات روانشناسی] به مسئله واقعیت آزمایی زیاد اشاره شده است، اما من در اینجا قصد بیان یک حالت بینابینی را دارم که بین ناتوانی کودک در درک واقعیت و توانایی رشد یافته در شناسایی و پذیرش واقعیت قرار دارد. به این منظور، به مطالعه ی مفهوم وهم می پردازم که یکی از ویژگی های دوران نوزادی است، و امری ذاتی در هنر و مذهب است که در دوران بزرگسالی نمایان می شود، و همچنین می تواند نشانی از دیوانگی باشد وقتی که یک بزرگسال به سختی باور دارد که دیگران ساده لوح اند و آنها را مجبور می کند که این وهم را تصدیق کنند در حالی که آن وهم مودرد قبول آنها نیست. ما می توانیم توجه به تجربه ی وهمی را به اشتراک بگذاریم، و اگر بخواهیم ممکن است گروهی بر حسب شباهت تجارب وهمی مان ایجاد کنیم. این یک اصل طبیعی از گروه بندی میان انسان ها است.

امیدوارم درک شود که من دقیقاً به خرس پشمالو کودک یا به اولین استفاده ی نوزاد از اولین شئ (شست، انگشتان) اشاره نمی کنم. من به طور اختصاصی اولین موضوع روابط موضوعی را بررسی نمی کنم. من با اولین مالکیت، و حیطه ی بینابینی بین ذهنیت و آنچه به طور ذهنی درک می شود سروکار دارم.

ایجاد یک الگوی فردی

در ادبیات روان تحلیل گری ارجاعات زیادی به پیشرفت از “دست به دهان” و “دست به آلت تناسلی” وجود دارد، اما شاید پیشرفت کم و بیشی به رسیدگی ابژه های غیر-من وجود داشته باشد. در روند رشد نوزاد دیر یا زود، تمایلی به حرکت به سمت ابژه های غیر-من بوجود می آید. این ابژه ها تا حدی نمادی از سینه مادر می باشند، اما ضرورتاً این نکته ی مورد بحث ما نیست.

در برخی موارد نوزادان شست شان را در دهان می گذارند در حالی که انگشتان جوری قرار می گیرند که با حرکت بازو و ساعد، صورت را نوازش می کنند. بنابراین دهان در ارتباط با شست فعال می شود، اما هیچ ارتباطی با انگشتان وجود ندارد. انگشتان، لب بالا یا سایر بخش ها را نوازش می کنند، و ممکن است برای نوزاد از شستی که در دهان است مهمتر باشند یا نباشند. علاوه براین، این فعالیت نوازشی ممکن است به تنهایی و بدون ارتباط مستقیم شست-دهان، دیده شود.

در تجربه ی متداولی که یک خودتحریکی ساده مانند مکیدن شست را پیچیده می کند، معمولاً یکی از موارد زیر رخ می دهد:

1. نوزاد با دست دیگرش یک شیء بیرونی مانند بخشی از یک ملافه یا بالشت را می گیرد و آن را با انگشتانش به دهان می برد؛
2. نوزاد بخشی از لباس را گرفته و می مکد، شاید هم در واقع آن را نمی مکد. موضوعات طبیعی مورد استفاده شامل پیشبند و دستمال گردن می باشند، و این بستگی به آنچه در حال حاضر در دسترس است دارد.
3. یا ممکن است کودک از ماه های اولیه شروع به کشیدن کرک و پشم اشیا و جمع اوری آن و استفاده ازآن برای نوازش کردن کند. قورت دادن پشم و کرک کمتر متداول است و حتی مشکل ساز است.
4. گاهی در دهان گذاشتن اشیا، همراه با صدای اممممم، غان و غون کردن، صداهای مقعدی، نت های موسیقی اولیه و غیره همراه می شود.

می توان تصور کرد که تفکر، یا فانتزی کردن با این تجارب کارکردی مرتبط است.

من تمام اینها را پدیده ی انتقالی می نامم. همچنین، ممکن است (اگر ما هر نوزاد رابه طور اختصاصی بررسی کنیم) چیزی یا پدیده ای خارج از آنچه ذکر شد بروز یابد. شاید دسته ای پشم یا گوشه ی ملافه یا لحاف، یا واژه یا صدایی خاص، یا حالتی، که برای نوزاد در هنگام خوابیدن مهم است که استفاده شود و دفاعی است علیه اضطراب، بخصوص اضطراب نوع افسرده وار. ممکن است برخی از اشیای نرم یا اشیای دیگری توسط نوزاد یافت و استفاده شود که بعدتر به همان چیزی تبدیل می شود که من آن را ابژه ی انتقالی می نامم. این شئ بسیار مهم می شود. والدین ارزشش را می دانند و وقتی سفر می کنند آن را با خود حمل می کنند. مادر اجازه می دهد که آن شئ کثیف شود و حتی بو بگیرد، می داند که با شستن آن او یک شسکت در تداوم تجربه ی نوزاد بوجود می آورد، شکستی که ممکن است معنا و ارزش شیء را برای نوزاد تخریب کند.

پیشنهاد من برای سن شروع الگوی پدیده ی انتقالی، حدود 4-6-8 تا 12 ماهگی است. من عمداً فضایی برای تغییرات وسیع باقی گذاشته ام.

الگوهای ایجاد شده در نوزادی ممکن است در دوران کودکی دوام یابند، به طوری که شی نرم اصلی در زمان خواب یا زمان تنهایی یا حتی وقتی حالت افسردگی تهدید کننده است ضروری باشد. در حالت سلامت، دامنه ی علایق تدریجاً بسط یافته و نهایتاً این علایق به صورتِ بسط یافته در فرد باقی می مانند، حتی وقتی که فرد در آستانه ی اضطراب افسردگی است. نیاز برای شئِ خاص یا الگوی رفتاری که در هر زمانی شروع می شود ممکن است در سن های بعدی وقتی محرومیت تهدید کننده می شود، دوباره بروز یابد.
اولین مالکیت در ارتباط با تکنیک های خاص ناشی از نوزادی اولیه استفاده می شود، که می تواند شامل فعالیت های خود تحریکی مستقیم تر، یا چیزی جدا از آن باشد. تدریجاً در زندگی نوزاد، عروسک ها و اسباب بازی های سخت نیز مورد توجه قرار می گیرند. پسران تمایل به اشیاء سخت دارند در حالی که دختران تمایل به کسب مالکیت خانواده دارند.

اشاره به این نکته ضروری است که هیچ تفاوت قابل توجهی بین پسر و دختر در استفاه از اصل مالکیت غیر-من ، که من آن را ابژه ی انتقالی می نامم، وجود ندارد.

با شروع استفاده از صداهای سازماندهی شده (مام، تا، دا) ممکن است واژه ای برای ابژه ی انتقالی نیز ظاهر شود. نامی که توسط نوزاد به این اولیه ترین اشیاء داده می شود اغلب مهم است، و معمولاً واژه ای است که توسط بزرگسالان تا حدی استفاده می شود. بعنوان مثال، ممکن است این اسم “باا” باشد، و حرف “ب” آن از استفاده ی بزرگسالان از واژه ی ” baby ” یا “bear” بوجود آمده باشد.

باید اشاره کنم که گاهی اوقات هیچ ابژه ی انتقالی ای بجز خود مادر وجود ندارد. یا یک نوزاد ممکن است در رشد احساسی آسیب دیده و نتواند از حالت انتقالی لذت ببرد، یا توالی اشیای مورد استفاده اش قطع شود. البته این توالی ممکن است به روشی پنهان باقی بماند.

خلاصه ای از کیفیات خاص در روابط

1. نوزاد فرض می کند که حقی بر آن شئ دارد، و ما با این فرض موافق هستیم. با این حال بخشی از این حس در اصل حاصل ویژگی همه توانی است که از ابتدا وجود دارد.

2. شئ به لحاظ عاطفی در آغوش گرفته می شود و همچنین به لحاظ هیجانی مورد عشق و تخریب قرار می گیرد.

3. این شئ نباید تغییر کند مگر توسط نوزاد.

4. این شئ باید عشق، نفرت و خشم غریزی نوزاد را تحمل کند.

5. با این حال به نظر می رسد که نوزاد آن شئ را دارای ویژگی هایی مثل گرمی، حرکت، یا حالات خاصی می داند و یا تصور می کند که کارهایی انجام میدهد که آن شئ را دارای واقعیتی برای خودش می کند.

6. این شئ [و اهمیت آن] نه از دیدگاه ما ناشی می شود و نه از دیدگاه نوزاد. این یک توهم نیست.

7. این شئ سرنوشتش این است که تدریجاً سرمایه زدایی می شود، ولی نه به آن صورت که در طول سال ها کاملاً فراموش شده و به آتش انداخته شود. منظور این است که در حالت سلامت، ابژه ی انتقالی نه کاملاً به درون می رود و نه احساسات در موردش کاملاً سرکوب می شود. نه فراموش می شود و نه برایش سوگی گرفته می شود. معنایش را از دست می دهد، و این بخاطر این است که پدیده ی انتقالی پراکنده می شود و در طول کل حیطه ی بینابینی بین واقعیت روانی درونی و دنیای بیرونی که توسط دو فرد به طور مشترک درک می شود پخش می شود، یعنی در کلِ حیطه ی فرهنگی پخش می شود.

در این زمان است که موضوع مورد بحث من بسط پیدا می کند به بازی، خلاقیت و درک هنری، احساس مذهبی، رویاپردازی، و همچنین فتیشیسم، دروغگویی، دزدی، اصالت و از دست دادن احساسات عاطفی، اعتیاد به مواد، جادوی آداب وسواسی و غیره.

رابطه ی ابژه ی انتقالی با نماد

درست است که گوشه پتو (یا هرچیز دیگری) به لحاظ نمادین بخشی از شئ است، همانند سینه که بخشی از مادر است. با این حال ارزش نمادین آن به اندازه واقعیت آن نیست. همانطور که نماد سینه یا مادر، به اندازه ی خودِ سینه یا مادر مهم نیست.

وقتی نمادگرایی بکار می رود [فرض می شود که] نوزاد به وضوح بین فانتزی و واقعیت، بین ابژه های درونی و بیرونی، بین خلاقیت اولیه و درک تمایز قائل می شود. اما اصطلاح ابژه ی انتقالی، آنچنان که من پیشنهاد می کنم، به فرایندی اشاره دارد که در طی آن فرد قادر می شود تفاوت ها و شباهت های فانتزی و واقعیت را بپذیرد. من تصور می کنم که استفاده از این واژه در اینجا، به ریشه های اصل نمادین اشاره دارد، واژه ای که سفر نوزاد از ذهنیت کامل به عینیت را توصیف می کند، و به نظرم می رسد که ابژه ی انتقالی همان چیزی است که ما از فرایند این سفر می بینیم.

ما می توانیم مفهوم ابژه ی انتقالی را درک کنیم حتی اگر ماهیت نمادین را کاملاً درک نکرده باشیم. به نظر می رسد که نماد گرایی می تواند تنها در فرایند رشد فرد به خوبی مطالعه شود، و در بهترین حالت یک معنای بی ثبات و متغیر دارد. بعنوان مثال، اگر شیرینی مراسم عشای ربانی را در نظر بگیریم که نمادی از جسم مسیح است. تصور می کنم درست تر باشد که بگویم برای انجمن کاتولیک رومی نماد بدن است، و برای انجمن پروتستان یک نماد جایگزین یا هشداردهنده است و ضرورتاً بدن خودش نیست، با این حال در هر دو مورد یک نماد است.

بیمار اسکیزوئیدی از من پرسید، آیا بعد از کریسمس، از خوردن او در مهمانی لذت برده ام؟ و سپس، آیا واقعاً من او را خورده ام یا فقط فانتزی بوده است؟ من می دانستم که او نمی تواند با هیچ جایگزینی ارضا شود. جداسازی او نیاز به جواب دوبل داشت.

توصیف بالینی از ابژه ی انتقالی

برای هر کسی که در ارتباط با والدین و کودکان کار می کند، یک کیفیت بی نهایت و متنوع از محتوای بالینیِ بیانگر وجود دارد. اظهارات زیر تنها برای یادآوری محتوای مشابه در تجارب خودمان ارائه می شود:

دو برادر؛ استفاده ی اولیه ی متضاد از مالکیت

(استفاده ی تحریف شده از ابژه ی انتقالی): X، اکنون یک مرد سالم است، و باید برای پخته شدن جنگیده باشد. مادر X در زمان نوزادی او تازه یادگرفت چگونه مادر باشد، و قادر بود از برخی اشتباهات خاص در مورد سایر کودکان اجتناب کند که آنها را از تربیت X یاد گرفته بود. همچنین او به دلیل مشکلات بیرونی و احساس تنهایی، در زمان تولد X فردی مضطرب بود‌. او مادر بودنش را با جدیت تمام انجام می داد و به مدت 7 ماه به X شیر خودش را داد. احساس او این است که این مدت در مورد X بسیار طولانی به نظر می رسید و از شیر گرفتنش برایش دشوار بود. X هیچگاه شست یا سایر انگشتانش را نمی مکید، و وقتی مادر او را از شیر گرفت، X چیزی نداشت که بدان متکی باشد. او هیچگاه شیشه یا پستانک یا هر تغذیه کننده ی دیگری نداشت. او دلبستگی بسیار قوی و اولیه با مادرش داشت، و این مادر واقعی بود که او به آن نیاز داشت.

X از 12 ماهگی به یک خرگوش عروسکی عادت کرده و آن را نوازش می کرد، این احساس عاطفی به خرگوش عروسکی نهایتاً به یک خرگوش واقعی منتقل شد که تا وقتی X پنج شش ساله بود وجود داشت. این خرگوش می توانست بعنوان یک آرام کننده برای X باشد، اما هیچگاه کیفیت واقعی ابژه ی انتقالی را نداشت و هیچگاه بعنوان یک ابژه ی انتقالی از مادر ، بخش حیاتی و جدایی ناپذیر از نوزاد نبود.

در مورد این پسر خاص اضطراب های متعددی وجود داشت که با از شیر گفتن در 7 ماهگی شروع شد و بعدها به تنگی نفس انجامید که البته او تدریجاً بر این مورد غلبه کرد. X در دوران بزرگسالی برایش مهم بود که در جایی دور از شهر محل زندگی اش استخدام شود. دلبستگی او به مادرش همچنان بسیار قوی است و می تواند در تعریف گسترده ای از واژه ی نرمال یا سالم بگنجد. این مرد ازدواج نکرده است.

(استفاده ی معمول شی انتقالی). Y، برادر جوان ترِ X، به شکل ساده تری رشد یافته است و حالا 3 کودک سالم دارد. او تا 4 ماهگی شیر مادرش را خورد و سپس بدون سختی از شیر گرفته شد. Y شست خود را در هفته های اول می مکید و این امر “از شیر گرفتن را برای او نسبت به برادر بزرگترش آسان تر کرده بود”. بعد از شیر گرفتن او در 5 یا 6 ماهگی انتهای پتو را می گرفت و اگر کمی پشم از کنار پتو بیرون می آمد لذت می برد و بینی اش را با آن غلغلک می داد. او خیلی زود کلمه ی baa را برای این شئ بکار برد و از زمانی که حدوداً 1 ساله بود توانست به جای انتهای پتو یک پارچه ی سبز نرم با انتهای قرمز را جایگزین کند. این شئ برای او صرفاً آرام کننده نبود (مانند برادر بزرگترش)، بلکه حقیقتاً تسکین دهنده بود و به عنوان مسکن همیشه به کار می آمد.

این یک نمونه ی معمول از آن چیزی است من آن را ابژه ی انتقالی می نامم. وقتی Y پسری کوچک بود اگر کسی به او Baa را می داد او فوراً آن را می مکید و اضطرابش از بین می رفت، و اگر زمان خوابش نزدیک بود، طی چند دقیقه به خواب می رفت. مکیدن شست نیز همزمان ادامه داشت، و تا 3-4 سالگی ادامه یافت، او شست مکیدن خودش را به یاد می آورد. او حالا به شست مکیدن کودکانش و استفاده ی انها از Baas علاقه مند است.

داستان 7 کودک معمولی در این خانواده نکات زیرا را بهمراه دارد، که برای مقایسه تنظیم شدند:

ارزش تاریخچه گرفتن

در جلسه ی مشاوره با والد اغلب گرفتن اطلاعاتی در مورد تکنیک های اولیه و مالکیت های تمام کودکان و خانواده اررزشمند است. این موضوع مادر را آماده می کند که کودکانش باهم مقایسه کند، و او را قادر می سازد تا ویژگی های آنان را در سنین اولیه به یاد آورده و مقایسه کند.

سهم کودک

کسب اطلاعات از یک کودک می تواند بر حسب ابژه های انتقالی باشد.

بعنوان مثال، آنگوس (11 سال و 9 ماه) به من گفت که برادرش “چندین خرس پشمالو(تدی) و موارد دیگر دارد” و “قبل از آن او خرس های کوچکی داشت”، و این را با صحبت در مورد تاریخچه ی خودش ادامه داد. او گفت که هیچگاه خرس پشمالو(تدی) نداشته است. یک زنگوله بود که آویزان بود، و یک منگوله ای انتهایش بود که او می توانست آن را بزند و بنابراین به خواب رود. احتمالا در نهایت آن منگوله افتاد، و این آخر داستان بود. او در این مورد خیلی خجالتی بود و می گفت یک خرگوش بنفش بود با چشمان قرمز که من به او علاقه ای نداشتم. من آن را دور انداختم. “جرمی الان اونو را داره. من اونو بهش دادم. من اونو به جرمی دادم چون خیلی شیطون بود. از قفسه ی دراور می افتاد. و هنوز منو نگاه می کرد”. او وقتی خرگوش بنفش را در نقاشی اش می کشید بسیار هیجانزده بود.

اشاره خواهد شد که این پسر 11 ساله با حس واقعیت سنجی نورمال نسبت به سنش، در این مورد به گونه ای صحبت می کرد که انگار در زمان توصیف کیفیت و فعالیت های ابژه ی انتقالی، واقعیت سنجی کم و ناقصی دارد. وقتی بعداً مادر را دیدم او بسیار متعجب شده بود که آنگوس آن خرگوش بنفش را به یاد دارد. او به راحتی از نقاشی های رنگی او این را فهیمد.

دسترسی به نمونه ها

من عمداً از دادن نمونه های بیشتر خودداری می کنم، بخصوص که می خواهم از ارائه ی این عقیده که آنچه من گزارش می کنم نادر است، خود داری کنم. عملاً در تاریخچه ی هر مورد چیزی یافت می شود که در پدیده ی انتقالی یا در عدم حضورشان جالب به نظر می رسد.

مطالعه ی نظری
نکات خاصی وجود دارد که می تواند بر اساس نظریه ی روان تحلیل گریِ پذیرفته شده ببیان شود:

1. ابژه ی انتقالی نمادی از سینه ، یا ابژه ای از روابط مهم اولیه می باشد.

2. ابژه ی انتقالی پیش درآمد تحقق واقعیت آزمایی است.

3. در ارتباط با ابژه ی انتقالی نوزاد از کنترل همه توانی به کنترل توسط دستکاری کردن عبور می کند ( شامل تحریک ماهیچه ای و لذت توامان).

4. ابژه ی انتقالی ممکن است در نهایت به شئ فتیش تبدیل شود و بنابراین بعنوان ویژگی زندگی جنسی بزرگسال شناخته شود (مقاله رشدی وولف (۱۹۴۶) را ببنید).

5. ابژه ی انتقالی ممکن است، بخاطر سازماندهی جنسی مقعدی، نمادی از مدفوع باشد (اما این بدین معنی نیست که لزوماً شئ ای بودار یا کثیف است).

ارتباط با ابژه ی درونی (کلاین)

مقایسه ی مفهوم ابژه ی انتقالی با مفهوم ابژه ی درونی ملانی کلاین جالب است. ابژه ی انتقالی لزوماً یک ابژه ی درونی نیست بلکه یک مالکیت است (یک مفهوم روانی است). با این حال برای نوزاد این شئ یک ابژه ی بیرونی نیز نیست.

توضیح این مفهوم نیاز به شرح و بسط دارد. نوزاد می تواند ابژه ی انتقالی را زمانی به کار گیرد که ابژه ی درونی زنده، واقعی و به اندازه ی کافی خوب است. اما کیفیت این ابژه ی درونی به موجودیت، زنده بودن و رفتار ابژه ی بیرونی (سینه، شکل مادر، مراقبت محیطی) بستگی دارد. بدی یا ناکامی های پی در پی به طور غیر مستقیم منجر به مرگ یا کیفیت آزار دهنده ی ابژه ی درونی می شود. بعد از تداوم ناکامی توسط ابژه ی بیرونی، ابژه ی درونی در معنا داشتن برای نوزاد شکست می خورد، و سپس، ابژه ی انتقالی نیز بی معنا می شود. ابژه ی انتقالی ممکن است نمادی از سینه ی بیرونی باشد، اما به طور غیر مستقیم، نمادی از سینه ی درونی است.

ابژه ی انتقالی نه مانند ابژه ی درونی تحت کنترل جادویی است و نه مانند مادر واقعی دارای کنترل بیرونی است.

وهم-رهایی از وهم

به منظور آماده سازی زمینه برای ایفای سهم مثبت خودم در این موضوع، باید به بیان برخی موارد بپردازم که به نظرم در نوشته های روانکاوی در زمینه ی رشد احساسی نوزادی به راحتی بیان می شوند، اما شاید فقط در عمل قابل درک باشند.

هیچ امکانی برای نوزاد وجود ندارد که از اصل لذت به اصل واقعیت یا به سمت چیزی فراتر از همانندسازی اولیه حرکت کند، مگر اینکه یک مادر به اندازه کافی خوب داشته باشد. مادر به اندازه کافی خوب (که لزوماً مادرِ خودِ بچه نیست) مادری است که سازگاری فعالانه ای با نیازهای نوزاد دارد، سازگاری فعالانه ای که تدریجاً بر اساس رشد توانایی نوزاد در ناکامی و تحمل نتایج آن، کم می شود. طبیعتاً مادر خود نوزاد به احتمال بیشتری نسبت به افراد دیگر به اندازه ی کافی خوب است، زیرا این سازگاری فعالانه نیاز به یک اشتغال ذهنی آسان و بدون اذیت با نوزاد دارد، در واقع، موفقیت در مراقبت از نوزاد به واقعیت از خود گذشتگی، و نه باهوشی یا روشن فکری عقلانی، بستگی دارد.

مادر به اندازه کافی خوب، همانطور که بیان کرده ام، با یک سازگاری تقریباً کامل با نیازهای نوزاد شروع می کند، و با گذشت زمان تدریجاً، بر اساس توانایی نوزاد در مواجهه با شکست ها و خطاهای مادر، این سازگاری کمتر و کمتر می شود.

ابزار نوزاد برای حل و فصل شکست ها و خطاهای مادر شامل وارد زیر می باشد:

1. تجربه ی نوزاد؛ تجربه ی تکرار شونده ی ناکامی معمولاً یک محدوده ی زمانی دارد. در ابتدا، طبیعتاً، این محدوده ی زمانی باید کوتاه باشد.

2. حس رشدیافته از فرآیند

3. شروع فعالیت روانی

4. بکارگیری ارضاهای خود تحریکی

5. یادآوری، تجربه ی مجدد، فانتزی کردن، رویاپردازی، یکپارچه سازی گذشته، حال و آینده.

اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد می تواند از تجربه ی ناکامی چیزهایی بدست آورد، ابژه ها به خاطر سازگاری ناقص با نیاز نوزاد، واقعی می شوند، بدین معنا که به همان اندازه که مورد عشق واقع می شوند، مورد نفرت نیز واقع می شوند. نتیجه این است که اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد می تواند بواسطه ی یک سازگاری نزدیک با نیاز که برای مدت طولانی ادامه می یابد، تخریب شود، زیرا سازگاری دقیق شبیه جادو است و موضوعی که کامل و جامع رفتار کند چیزی ببشتر از توهم نیست. با این حال لازم است که در ابتدا این سازگاری دقیق باشد، و در غیر این صورت برای نوزاد امکان پذیر نیست که یک قابلیت برای تجربه ی ارتباط با واقعیت بیرونی، یا حتی شکل دهی مفهوم واقعیت بیرونی را رشد دهد.

وهم و ارزش وهم

در ابتدای تولد، مادر با سازش تقریباً صد در صدی با نوزاد، او را قادر می سازد که فرصتی برای این وهم که سینه ی مادر بخشی از خودِ اوست داشته باشد. این امر تحت کنترل جادوییِ نوزاد است. مشابه این موضوع می تواند زمان های آرامش بینابین تجارب تحریکی باشد. می توان گفت حقیقت این تجربه به نوعی همه توانی است. وظیفه ی نهایی مادر رهایی تدریجی نوزاد از این وهم است، اما او هیچ امیدی به موفقیت ندارد مگر اینکه در ابتدا فرصتی را برای این وهم و شیفتگی برای نوزاد فراهم کرده باشد.

به عبارت دیگر، نوزاد بارها و بارها بواسطه ی قابلیت عشق ورزیدن یا بواسطه ی نیازش، سینه را خلق می کند. به تدریج پدیده ای ذهنی در کودک ایجاد می شود که ما آن را سینه ی مادر می نامیم. مادر سینه واقعی را در لحظه ی درست و دقیقاً همان جایی می گذارد که نوزاد آماده ی خلق آن است.
بنابراین انسان از زمان تولد با مشکل ارتباط بین آنچه به صورت عینی درک می شود و آنچه به شکل ذهنی درک می شود، دست به گریبان است و حل این مشکل برای انسانی که با مادر به اندازه ی کافی خوب شروع نکرده باشد، مقدور نخواهرد بود. حیطه ی بینابینی که من به آن اشاره می کنم، حیطه ای است که به نوزاد اجازه ی حرکت بین خلاقیت اولیه و درک عینی مبتنی بر واقعیت آزمایی را می دهد. پدیده ی انتقالی بیان کننده ی مراحل اولیه ی استفاده از خیال است که بدون آن هیچ معنایی برای انسان در ارتباط با شئ ای که توسط دیگران بعنوان ابژه ی بیرونی درک می شود، وجود ندارد.

ایده ی ارائه شده در شکل 1 بدین صورت است: به لحاظ نظری، در جریان رشد اولیه ی فرد ، نوزاد در محیط خاصی که توسط مادر فراهم شده قادر به درک مفهوم چیزهایی است که نیازهای رشدی را که ناشی از تنش غریزی است، برآورده می سازد. نوزاد نمی تواند در ابتدا بگوید چه چیزی قرار است خلق شود و در این لحظه مادر خودش را ارائه می کند. در روشی معمول او سینه ی خود و پتانسیل خودش در تغذیه نیاز را ارائه می دهد. سازگاری مادر با نیازهای نوزاد، وقتی به اندازه کافی خوب است، به نوزاد این وهم را می دهد که یک واقعیت بیرونی وجود دارد که با قابلیت خود نوزاد در خلق آن مرتبط است. به عبارت دیگر، یک همپوشی بین آنچه مادر فرآهم می کند و آنچه کودک احتمالاً درک می کند وجود دارد. برای مشاهده گر، کودک آن چیزی را درک می کند که مادر واقعاً ارائه می کند، اما این کل واقعیت نیست. نوزاد سینه را تا بدین جا فقط بعنوان سینه درک می کند. هیچ تبادلی بین مادر و نوزاد نیست. به لحاظ روانشناختی نوزاد سینه را به گونه ای درک می کند که بخشی از خودِ اوست، درحالی که مادر به نوزاد شیری را می دهد که آن شیر بخشی از خودش است. در بین روانشناسان این ایده ی تبادل، بر اساس گونه ای وهم می باشد.

در شکل 2، تصویری به حیطه ی وهم داده می شود که آنچه را من بعنوان عملکرد اصلی ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی در نظر می گیرم را نشان می دهد. ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی در هر فرد انسانی با چیزی شروع می شود که همیشه برای او مهم خواهد بود، یعنی یک حیطه ی خنثی از تجربه که چالش برانگیز نخواهد بود. در مورد ابژه ی انتقالی می توان گفت که مسئله ای مورد توافق بین ما و کودک است و ما هیچگاه از او نخواهیم پرسید که “آیا این را درک کردی یا این از بیرون به تو ارائه شد؟”. نکته ی مهم این است که انتظار نمی رود هیچ تصمیمی در این زمینه وجود داشته باشد و این سوال قابل فرمول بندی نخواهد بود.

این مشکل، که بدون شک نوزاد را در یک مسیر پنهان از ابتدا در نظر می گیرد، تدریجاً تبدیل به یک مشکل واضح می شود بر این اساس که وظیفه ی اصلی مادر (پس از فراهم کردن فرصتی برای تجربه وهم در نوزاد)، کمک به رهایی او از وهم است. این به تکلیف از شیر گرفتن مقدماتی مربوط می شود و همچنین بعنوان تکلیف والدین و مربیان ادامه می یابد. به عبارت دیگر، این مسئله ی وهم (شیفتگی) امری ذاتی در انسان است و هیچ فردی آن را نهایتاً برای خودش حل نمی کند، هرچند درک نظری از آن ممکن است یک راه حل نظری فراهم آورد. اگر مسائل خوب پیش رود، در این فرآیندِ رهایی تدریجی از وهم و شیفتگی، موقعیت برای ناکامی هایی که ما تحت واژه ی از شیر گرفتن قرار می دهیم، فراهم می شود، اما باید به یاد داشته باشیم که وقتی در مورد پدیده ای صحبت می کنیم که در پیرامون از شیر گرفتن دسته بندی می شود ( و کلاین (۱۹۴۰) تحت عنوان وضعیت افسرده وار به طور خاص به آن اشاره کرده است)، ما یک فرآیند زیربنایی را فرض می گیریم، فرآیندی که بوسیله ی آن فرصتی برای وهم و رهایی تدریجی از آن فراهم می شود. اگر فرایند وهم-رهایی از وهم به انحراف رفته باشد نوزاد از شیر گرفتنِ نورمال را تجربه نخواهد کرد، همچنین نمی تواند واکنشی به ازشیرگرفتن بدهد، و بنابراین اشاره به از شیر گرفتن نامعقول است. از شیر گرفتن تنها به معنی پایان تغذیه از سینه نیست.

می توانیم اهمیت زیاد از شیر گرفتن را در مورد کودک نرمال ببینیم. وقتی ما شاهد واکنش پیچیده هسیتم که در فرایند از شیر گرفتن در کودک ایجاد می شود، می دانیم که از شیر گرفتن در مورد او رخ داده است، زیرا فرآیند وهم- رهایی از وهم به خوبی انجام شده به طوری که می توانیم در مورد از شیر گرفتن واقعی صحبت کنیم، درحالی که آن فرایند را نادیده بگیریم.

رشد تئوری وهم-رهایی از وهم

در اینجا باید فرض کنیم که تکلیف پذیرش کامل واقعیت هیچگاه کامل نمی شود، هیچ انسانی از فشار مربوط به واقعیت بیرونی و درونی رها نیست، و رهایی از این فشار توسط حیطه ی بینابینی تجربه ای که چالش برانگیز نیست تجربه می شود (هنر، مذهب، و غیره). این حیطه ی بینابینی در پیوستگی مستقیم با حیطه ی بازی کودکی است که در بازی گم می شود.

در نوزادی این حیطه ی بینابینی برای شروع ارتباط بین کودک و دنیا ضروری است، و با مادری به اندازه کافی خوب در مرحله ی بحرانی اولیه فراهم می شود. تداوم (به جا و مناسب) محیط عاطفی بیرونی و عوامل خاص در محیط فیزیکی مانند ابژه ی انتقالی ضروری است.

پدیده ی انتقالی برای نوزاد بخاطر درک ذاتی والدین از فشار ذاتی در درک عینی قابل قبول است، و نوزاد را بر حسب ذهنیت یا عینیت در اینجا که موضوع ابژه ی انتقالی درمیان است به چالش نمی کشیم.

ما به فرد بزرگسالی که همه را به پذیرش عینیت پدیده ی ذهنی اش وامیدارد، تشخیص دیوانگی می دهیم. با این حال بزرگسالان می توانند از حیطه ی بینابینی لذت ببرند بدون اینکه ادعایی داشته باشند، با این تفسبیر می توانیم حیطه ی بینابینی خودمان را به رسمیت بشناسیم، و از یافتن شباهت و همپوشی با یکدیگر لذت ببریم که تجربه ای متداول بین اعضای یک گروه در هنر، مذهب یا فلسفه است.

اشاره به مقاله ی وولف

می خواهم توجه تان را به مقاله ی وولف، که در بالا اشاره شد جلب کنم که در آن محتوای بالینی خوبی برای اشاره ی دقیق به آنچه من تحت عنوان پدیده و ابژه ی انتقالی اشاره می کنم ارائه می شود. یک تفاوت بین نقطه نظر من و وولف وجود دارد که در استفاده خاص من از واژه ی ابژه ی انتقالی و استفاده ی او از واژه ی شئ فتیش می باشد. مطالعه ی مقاله ی وولف نشان می دهد که او در استفاده از واژه ی فتیش به دوران نوزادی برگشته است که متعلق به تئوری اولیه ی انحراف سکچوال می باشد. من در مقاله ی او فضای کافی برای در نظر گرفتن ابژه ی انتقالی کودک بعنوان یک تجربه ی اولیه ی سالم نیافتم. اما از نظر من پدیده ی انتقالی پدیده ای سالم و فراگیر است. علاوه بر این اگر ما استفاده از واژه ی فتیش را برای پوشش پدیده ی نرمال بسط دهیم، شاید برخی از ارزش های این واژه را از دست بدهیم.

ترجیح می دهم که واژه ی فتیش را برای توصیف شئ ای که بخاطر هذیان فالوس مادرانه بکار رفته، حفظ کنم. بنابراین فراتر می روم و می گویم که باید جایگاهی برای وهمِ فالوس مادرانه در نظر گیریم، یعنی، ایده ای که فراگیر است و آسیب شناختی نیست. اگر ما تاکید را از شئ به وهم تغییر دهیم، به ابژه ی انتقالی نوزاد نزدیک می شویم، اهمیت موضوع در مفهوم وهم، که یک تجربه ی فراگیر است، قرار دارد.

بدنبال این، ما می توانیم به ابژه ی انتقالی اجازه دهیم که بالقوه فالوس مادرانه باشد اما اساساً سینه است، یعنی شئ ای که توسط نوزاد خلق می شود و بطور همزمان توسط محیط ارائه می گردد. بدین صورت من تصور می کنم که مدل استفاده از ابژه ی انتقالی نوزاد و پدیده ی انتقالی به طور کلی ممکن است پرتوی به اصل شئ فتیش و فتیشسم بیندازد. چیزی در اینجا گم شده است، چیزی که در نگاه رو به عقب از آسیب شناسی روانی فتیشیسم به پدیده ی انتقالی که متعلق به شروع تجربه بوده و فراگیر است و در رشد هیجانی سالم اساسی می باشد، باید در نظر گرفته شود.

خلاصه

توجه اصلی این مقاله معطوف به مشاهدات غنی از ابتدایی ترین تجارب نوزاد سالم بود که اساساً در ارتباط با اولین مالکیت ابراز می شود.

این اولین مالکیت به طور رو به عقب، به پدیده ی خود تحریکی و مکیدن مچ و شست بر می گردد، و بعدتر به حیوان نرم یا عروسک یا اسباب بازی سفت مرتبط می شود که هم به ابژه ی بیرونی (سینه ی مادر) و هم به ابژه ی درونی (سینه ی درونی شده) مرتبط است، و در عین حال جدا از آن ها است.

ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی به حیطه ی وهم تعلق دارند که اساسِ شروع تجربه است. این مرحله ی اولیه در رشد توسط قابلیت خاص مادر در سازگاری با نیازهای نوزادش فراهم می شود، بنابراین نوزاد فرصت این را می یابد توهم کند که آنچه او خلق می کند واقعاً وجود دارد.

این حیطه ی بینابینی تجربه، بر اساس تعلقش به واقعیت درونی یا بیرونی چالش برانگیز نبوده و بخش بزرگتری از تجربه ی نوزاد را تشکیل می دهد، این حیطه در طول زندگی بزرگسالی در تجربه ی قوی که متعلق به هنر، مذهب، زندگی خیالی ،و کار علمی خلاقانه است، باقی می ماند.

در اینجاست که ارزش مثبت وهم قابل ذکر است.

در شرایط نورمال ابژه ی انتقالی نوزاد به تدریج سرمایه زدایی می شود، بخصوص وقتی علائق فرهنگی رشد می یابند.

در آسیب شناسی روانی:

اعتیاد می تواند بر حسب واپس روی به مرحله ی اولیه ای بیان شود که پدیده ی انتقالی امری چالش برانگیز نیست.

فتیش می تواند بر حسب تداوم ابژه ی خاص یا ابژه ی انتقالی از دوران نوزادی توصیف شود که با هذیان فالوس مادرانه در ارتباط است.

دروغگویی و دزدی نیز می توانند برحسب فشار ناهشیار فرد برای پل زدن به شکاف در تداوم تجربه بر حسب شئ انتقالی توصیف شوند.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

* هرگونه کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: Content is protected !!