Shame.jpg
مرداد ۲۹, ۱۳۹۷

روانکاوی و احساس گناه (۱۹۵۸) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

شاید بهتر باشد در این مقاله درمورد سخنی که بورک در دو هزار سال پیش نوشت مبنی بر اینکه گناه در نیت عمل سکونت دارد، اظهارنظر عمیق تری نکنم. با وجود اینکه تلالوهای شهودی ساخت‌های پیچیده و حتی عظیم شعر و فلسفه خالی از کاربرد بالینی هستند اما روانکاوی پیشاپیش مفاهیمی که قبلا در فرمایشاتی مثل سخن بورک مستتر بودند را برای جامعه‌شناسی و درمان فردی قابل دسترس نموده است.

روانکاو به موضوع احساس گناه طوری می‌پردازد که شخصی با عادت به تفکر در قالب رشد و تکامل انسانی در ارتباط با محیط می‌پردازد. مطالعه احساس گناه برای تحلیگر، مطالعه رشد هیجانی فردی است. به طور معمول، احساس گناه به عنوان مسئله ای مذهبی یا اخلاقی در نظر گرفته می‌شود. در اینجا من می‌کوشم تا احساس گناه را نه به عنوان چیزی که تلقین شده بلکه به عنوان جنبه‌ای از رشد انسان مطالعه کنم. اثرات فرهنگی مسلما مهم هستند اما این اثرات فرهنگی خودشان می‌توانند به عنوان پدیده‌هایی مشترک با الگوهای شخصی مطالعه شوند. به عبارت دیگر، سرنخ روانشناسی اجتماع و گروه، روانشناسی فرد است. آن‌هایی که تصور می‌کنند اخلاق نیاز به جاگرفتن در آموزش به کودکان کوچک دارد و از تماشای رشد اخلاق در کودکانشان لذت می‌برند، آن‌هایی هستند که در یک روند درست که از روش شخصی و فردی مهیا شده است، کامیاب می‌گردند.

من نیازی نمی‌بینم که مباحث مربوط به قانون اساسی را بررسی کنم. در واقع ما هیچ مدرک محکمی دال بر اینکه هر فردی که از لحاظ روانی تدافعی نیست اساسا در تشکیل یک درک اخلاقی ناتوان است، نداریم. به عبارت دیگر، ما تمام درجات موفقیت و شکست را در رشد یک شعور اخلاقی پیدا کرده ایم. من تلاش می‌کنم این متغیرها را توضیح دهم. بدون شک کودکان و بزرگسالانی هستند که احساس گناه شان مختل شده است و این نقص به طور اختصاصی با ظرفیت هوشی آن‌ها یا ناتوانی‌شان ارتباطی ندارد.
کار من ساده‌تر خواهد شد اگر بررسی‌های خود از مسئله را به 3 دسته تقسیم کنم:

1. احساس گناه در افرادی که ظرفیت احساس گناه را ایجاد کرده و پرورش داده‌اند.

2. احساس گناه در نقطه آغاز در رشد هیجانی فردی.

3. احساس گناه به عنوان ویژگی ای که بواسطه ی نبود آن در برخی افراد مشخص می شود.

در انتها من باید به فقدان و بهبود ظرفیت احساس گناه اشاره نمایم.

1- ظرفیت برای احساس گناه مفروض

چگونه مفهومی مانند گناه در نظریه‌ی روانکاوی پدیدار گشت؟ فکر می‌کنم من حق دارم که بگویم اولین بررسی‌های فروید در این زمینه مرتبط به پستی بلندی‌های احساس گناه در افرادی بوده که ظرفیت برای احساس گناه احتمالا برای همیشه از آن‌ها گرفته شده بوده است. بنابراین من چیزهایی درباره‌ی نقطه نظر فروید درباره معنای گناه در ناهوشیار در قالب احساس گناه سالم و مرضی خواهم گفت.

کارهای فروید نشان می‌دهد که چطور گناه واقعی در نیت اعمال، در نیت ناخودآگاه اعمال، سکونت دارد. جرم واقعی مسبب احساس گناه نیست بلکه نتیجه آن است، گناهی که به نیات مجرمانه تعلق دارد. تنها گناه قانونی است که از یک جرم نشات می‌گیرد؛ گناه اخلاقی مربوط به واقعیتی درونی است. فروید قادر بود این تناقض را منطقی جلوه دهد. در فرمول‌بندی‌های نظری اولیه، او گناه را به اید پیوند می‌دهد که از طریق آن به سائق‌های غریزی اشاره می‌نماید و همچنین آن را با ایگو مرتبط می‌نماید که از طریق آن به بخشی از کل خود اشاره می‌کند که با محیط در ارتباط است. ایگو محیط را برای دستیابی به کامیابی‌های اید تعدیل می‌نمود و تکانه‌های اید را نیز برای استفاده بهینه از پیشنهاداتی که محیط ارائه می‌کرد، دوباره برای دستیابی به کامیابی اید، تحت کنترل درمی‌آورد. بعدها، فروید از اصطلاح سوپرایگو برای نامیدن آنچه توسط ایگو برای کنترل کردن اید پذیرفته شده است، استفاده کرد.

فروید در اینجا با ماهیت انسان به شیوه ای اقتصادی برخورد می‌کرد و عمدا مشکل را به هدف بنا کردن فرمولی نظری ساده می‌نمود. در تمام این کارها نوعی جبرگرایی وجود دارد، این فرض که با ماهیت انسان می‌توان به صورت عینی مواجه شد و می‌توان قوانینی که در فیزیک به کار می‌رود را درباره انسان هم به کار گرفت. در اصطلاحات مربوط به ایگو-اید، تاکید کمتری روی احساس گناه، نسبت به اضطراب با کیفیتی خاص، شده است. احساس اضطراب به دلیل تعارض بین عشق و نفرت است. احساس گناه، به معنای تحمل این دوسوگرایی است. پذیرش رابطه ی نزدیک بین گناه و تعارض شخصی که از همزمانی عشق و نفرت نشات می گیرد دشوار نیست. اما فروید توانست ریشه‌های این تعارض را ردیابی کرده و ارتباط این احساسات را با زندگی غریزی نمایش دهد. همانطور که امروزه به خوبی شناخته شده است، فروید در تحلیل بزرگسالان (بیشتر نوروتیک تا سایکوتیک) کشف کرد که مسائل آنها معمولاً به کودکی بیمار، اضطراب غیرقابل تحمل اش و تصادم عشق و نفرت برمی‌گردد. در ساده‌ترین شرایط ممکن عقده ادیپ، یک پسر سالم رابطه‌ای با مادرش ایجاد می‌کند که در آن غریزه هم وجود دارد و رویای حاوی رابطه عاشقانه با مادر هم موجود است و این منجر به رویای مرگ پدر و سپس ترس از پدر و ترس از اینکه پدر قوه غریزی کودک را نابود خواهد کرد، می‌شود. این مسئله به عنوان عقده- اختگی شناخته می‌شود. در همین زمان، عشق پسر به پدر و احترام نسبت به او هم وجود دارد. تعارض پسر بین قسمتی از وجودش که از پدر متنفر است و می‌خواهد به او آسیب بزند و قسمتی که او را دوست دارد، پسر را درگیر گناه می‌کند. احساس گناه بیان می‌کند که پسر توانسته این تعارض را، که در واقع یک تعارض موروثی است و به زندگی سالم تعلق دارد، تحمل کرده و نگه‌دارد.

تمام این‌ها نسبتا ساده هستند، به جز اینکه تنها از طریق فروید است که این مسئله شناخته می شود که در شرایط سلامت، اوج اضطراب و احساس گناه زمان خاصی دارد، به این معنی که اوج این احساسات در نخستین موقعیت های مهم زندگی فرد تجربه می شود -کودک با غرایزی که از نظر زیستی تعیین شده‌اند، در خانواده زندگی می‌کند و اولین رابطه مثلثی خود را در آنجا تجربه می‌کند. این اظهارنظر عمدا ساده سازی شده است و من در اینجا قرار نیست هیچ‌گونه ارجاعی به عقده ادیپ در قالب روابط با همشیر‌ها یا اظهارنظر درباره معادل عقده ادیپ در کودکانی که جدا از والدین یا در پرورشگاه بزرگ شده‌اند، ارائه کنم.

اما در اظهارنظر روان تحلیلی اولیه اشاره مختصری به اهداف مخرب در تکانه‌های عشقی یا به سائق‌های پرخاشگرانه که فقط در شرایط سلامت به طور کامل با شهوت آمیخته می‌شود، وجود دارد. تمام این‌ها باید نهایتا در تئوری منشا احساس گناه جای بگیرند و من بعدا اینچنین فرآیندی را بررسی خواهم کرد. در اولین اظهارنظر، احساس گناه از تصادم عشق و نفرت شکل می‌گیرد، تصادمی که گریزناپذیر است اگر عشق ورزیدن شامل عنصر غریزی متعلق به آن باشد. اصل این ماجرا در سنین نوپایی به وقوع می پیوندد.

تمام روان‌تحلیل‌گران در کارشان با سمپتوم هایی که جایگزین رشد طبیعی‌ شده اند مواجه شده اند، آنها همچنین با احساس گناه، و پذیرش محتوای فانتزی که احساس گناه را منطقی جلوه میدهد کاملاً آشنا هستند. چقدر احساس گناه می‌تواند غیرمنطقی به نظر برسد! در آناتومی ملانکولی برتن مجموعه خوبی وجود دارد از مواردی که بی پایه بودن‌ احساسات گناه را نشان می‌دهند. در تحلیل عمیق و طولانی، بیماران در مورد هرچیز و همه چیز و حتی در مورد عوامل معکوس محیطی که به راحتی می‌توانیم آن‌ها را به عنوان پدیده‌های شانسی تشخیص دهیم، احساس گناه می‌کنند. در اینجا مثال ساده‌ای را طرح می‌کنیم:

پسر 8 ساله‌ای به صورت فزاینده‌ای مضطرب شد و در نهایت از مدرسه فرار کرد. او در حالی پیدا شد که از احساس گناه غیرقابل تحملی به خاطر مرگ همشیرش، که سال‌ها قبل از تولد او رخ داده بود، رنج می‌برد. او اخیرا این موضوع را فهمیده بود و والدینش هیچ اطلاعی از اینکه این خبر چقدر او را آزرده است نداشتند. در این مورد، تحلیل طولانی برای این پسربچه ضرورتی ندارد. در مصاحبه‌های درمانی اندک او متوجه شد که احساس گناه فلج کننده‌ای که او در مورد این مرگ احساس می‌کرد جایگزینی از عقده ادیپ بوده است. او پسربچه ای تقریبا نورمال بود و به کمک این میزان از حمایت دوباره توانست به مدرسه بازگشته و سمپتوم‌هایش پاک شدند.

سوپرایگو:

معرفی مفهوم سوپرایگو قدم بزرگی در راه تکامل تدریجی متاسایکولوژی روانکاوی بود. فروید بررسی‌های اولیه را خودش انجام داده بود و در زمانی که جهان بواسطه توجه به زندگی غریزی کودکان معذب شده بود، همه بار آن را خودش به دوش کشید. به تدریج سایرین از طریق به کارگیری تکنیک تجربه کسب کردند، البته فروید زمانی که اصطلاح سوپرایگو را معرفی کرد همکاران بسیاری پیدا کرده بود. با این اصطلاح جدید، فروید نشان داد که ایگو در تعامل با اید، نیروهای مشخصی را به کار می‌گیرد که دارای نامی هستند. کودک کم کم مجهز به نیروهای کنترل کننده می‌شود. در تبیین بیش از حد ساده سازی شده عقده ادیپ، پسربچه پدر ترسناک و محترم خود را درونی کرده و بنابراین نیروهای کتنرل کننده ای را که مبتنی بر آن چیزی هستند که کودک درباره پدر خود درک و احساس کرده، کسب می‌نماید. این تصویر درونی پدرانه به شدت ذهنی است و توسط تجارب کودک با تصورات او از پدر و نه خود پدر واقعی و به وسیله الگوی فرهنگی خانواده رنگ آمیزی می‌شود. (کلمه درونی سازی به سادگی به معنای یک پذیرش روانی و هیجانی است و این کلمه به معانی دیگری از جمله بلعیدن اشاره ندارد). بنابراین احساس گناه نشان می‌دهد که ایگو با سوپرایگو در ارتباط است. اضطراب وقتی به سمت احساس گناه می رود پخته تر می شود.

اینجا در مورد مفهوم سوپرایگو، می‌توان مفروضاتی را در نظر گرفت. اینکه پیدایش احساس گناه یک واقعیت درونی است یا اینکه گناه در قصد و نیت سکونت دارد. در اینجا همچنین عمیق‌ترین دلیل برای احساس گناه، به خودارضایی و در کل فعالیت‌های کلی خودشهوانی مرتبط است. خودارضایی به خودی خود جرم نیست اما در فانتزی کلی خودارضایی، همه نیت های هوشیار و ناهوشیار گردهم جمع شده اند.

از این منظر بسیار ساده سازی شده روانشناسی پسرانه، روان تحلیلی می‌تواند رشد سوپرایگو را در دختر و پسر و همچنین تفاوت‌هایی که بی شک در فرمول بندی سوپرایگوی زن و مرد، در الگوی وجدان و در پرورش ظرفیت احساس گناه وجود دارند، را بررسی و مطالعه کند. به وسیله مفهوم سوپرایگو موضوعات مختلفی برانگیخته می‌شوند. ایده درونی سازی تصویر پدرانه بسیار ساده است. پیشنیه ابتدایی درباره سوپرایگو در هر فردی وجود دارد: تصویر درونی شده باید انسانی و شبه پدرانه باشد اما در مراحل اولیه که درونی سازی های سوپرایگو برای کنترل تکانه‌های اید و تولیدات آن استفاده می‌شوند، تصوراتی مادون انسانی و از هر نظر ابتدایی تر هستند. بنابراین بررسی های ما در مورد پرورش احساس گناه در هر نوزاد و کودک، از ترسی خام گرفته تا چیزی وابسته به یک رابطه با انسانی محترم که می‌تواند درک کند و ببخشد، ادامه دارد. (باید به این نکته اشاره شود که موازاتی بین بلوغ سوپرایگو در کودک و پرورش یکتاپرستی آنطور که در تاریخ یهودیت به تصویر کشیده شده، وجود دارد.)

تمام مدتی که ما به مفهوم سازی فرآیندی که زیربنای احساس گناه است، می‌پردازیم به خاطر داریم که احساس گناه حتی زمانی که ناهوشیار است و حتی زمانی که آشکارا غیرمنطقی است، بیان کننده درجه مشخصی از رشد هیجانی، سلامت ایگو و امید است.

آسیب شناسی احساس گناه:

ما افراد زیادی را می بینیم که زیر بار احساس گناه رنج کشیده و در واقع توسط آن متوقف می‌شوند. آن‌ها این بار را مثل مسیح در پیلگریم با خود حمل می‌کنند. ما می‌دانیم که این افراد پتانسیل تلاش سازنده را دارند. گاهی اوقات زمانی که فرصت مناسبی برای کار سازنده‌ای پیدا می‌کنند، احساس گناه دیگر مانع آن‌ها نشده و آن‌ها به صورت فوق‌العاده‌ای عمل می‌کنند اما شکست می‌تواند باعث بازگشت احساس گناه غیرقابل تحمل و غیرقابل وصف شود. ما در اینجا با نابهنجاریهای سوپرایگو سروکار داریم. در تحلیل موفقِ افرادی که توسط احساس گناه سرکوب شده‌اند، ما شاهد کاهش تدریجی این بار هستیم. این کاهش تدریجیِ بارِ احساس گناه در ادامه کاهش سرکوب یا نزدیک شدن بیمار به عقده ادیپ و پذیرش مسئولیت تمام عشق و نفرتی که بواسطه ی آن ایجاد می شود، اتفاق می‌افتد. این به معنای آن نیست که بیمار ظرفیتِ احساس گناه را از دست می‌دهد (به جز در بعضی موارد که ممکن است رشد غلط سوپرایگو بر مبنای راهی نابهنجار به دلیل نفوذ تاثیر یک مرجع قدرت بسیار قدرتمند که از محیط سالهای اولیه زندگی نشات گرفته، رخ دهد).

ما می‌توانیم این احساسات گناه مازاد را در افرادی که به طور طبیعی از عهده آن برمی‌آیند که در واقع از ارزشمندترین افراد جامعه هستند، مطالعه کنیم. گرچه آسان‌تر است که آن را در قالب بیماری درنظر بگیریم و دو مرضی که در این مورد بیشتر به چشم می آیند، ملانکولیا و نوروز وسواس هستند. یک رابطه درونی بین این دو بیماری وجود دارد و ما بیمارانی را می‌یابیم که بین این دو گزینه در نوسان اند.

در نوروز وسواس، بیمار همیشه در تلاش است که چیزی را درست انجام دهد اما تقریبا بر تمام تماشاگران روشن است که احتمالا هیچ‌گاه موفق نخواهد شد. ما می‌دانیم که خانم مکبث هیچ‌گاه نتوانست گذشته را بی اثر کند و از نیات شیطانی خود با شستن دست‌هایش خلاص شود. در نوروز وسواس ما گاهی آیین‌هایی را مشاهده می‌کنیم که مانند کاریکاتوری از مذهب است انگار که خدای این مذهب مرده یا برای مدتی از دسترس خارج شده است. تفکر وسواسی ممکن است جنبه‌ای باشد که به وسیله آن هرتلاشی برای باطل کردن یک ایده صودرت می گیرد، اما هیچ‌کدام موفقیت‌آمیز نیستند. در پشت تمام این فرآیند، یک سردرگمی اساسی وجود دارد و هیچ میزانی از تمیز کردن نمی‌تواند جایگزین این سردرگمی شود زیرا این سردرگمی حفظ شده است، این سردرگمی ناهوشیارانه برای پنهان کردن چیزی بسیار ساده حفظ شده است و در واقع در بعضی موقعیت‌های بخصوص که بیمار از آن‌ها بی اطلاع است نفرت قوی‌تر از عشق است.

من به مورد دختری اشاره خواهم کرد که نمی‌توانست به ساحل برود چون در امواج کسی را می‌دید که درخواست کمک می‌کرد. گناه غیرقبل تحمل او را وا می‌داشت که برای مراقبت و نجات کارهای بی‌معنی انجام دهد. بیهودگی سمپتوم‌ها می‌تواند به وسیله این واقعیت نشان داده شود که او حتی نمی‌توانست عکس ساحل بر روی یک کارت پستال را تحمل کند. اگر او اتفاقی چنین عکسی را در مغازه‌ای می‌دید باید عکاس آن را پیدا می‌کرد، زیرا در آن عکس کسی را در حال غرق شدن می‌دید و باید راهی برای خلاصی او می‌یافت هرچند به خوبی می‌دانست که این عکس ماه‌ها یا شاید سال‌ها قبل گرفته شده است. این دختر به شدت بیمار سرانجام توانست به زندگی تقریبا طبیعی بازگردد و کمتر توسط احساس گناه متوقف شود اما درمان ضرورتاً طولانی مدت بود.

ملانکولی شکلی منسجم از خلق افسرده است که تقریبا تمام افراد به آن تمایل دارند. بیمار ملانکولیک ممکن است توسط احساس گناه فلج شود و ممکن است سال‌ها خودش را به خاطر جنگ جهانی سرزنش کند. به هر حال هیچ مباحثه‌ای کارساز نیست. زمانی که انجام تحلیل برای چنین موردی ممکن می‌شود، مشخص می‌گردد که گردآوری احساس گناه در خود نسبت به تمام افراد در این جهان، راهی است برای درمان ترس بیمار از اینکه نفرت قوی‌تر از عشق است. بیماری تلاشی برای اجرای امری غیرممکن انجام می دهد. او به طرز بیهوده‌ای مسئولیت فجایع عمومی را به گردن می‌گیرد اما هدفش از این کار اجتناب از تخریب شخصی است.

دختر پنج ساله‌ای به مرگ پدرش که در شرایط غیرمعمولی اتفاق افتاده بود با افسردگی واکنش نشان داد. پدرش در زمانی ماشین خرید که دختر در حال طی کردن دوره متنفر بودن از پدرش در حین عشق ورزیدن به او بود. در واقع دختر رویای مرگ پدرش را داشت و زمانی که پدرش به او پیشنهاد ماشین سواری داد دختر به او التماس کرد که رانندگی نکند. پدر بر رانندگی اصرار ورزید که طبیعی هم به نظر می‌رسد چون اینگونه کابوس‌ها در کودکان شایع است. خانواده برای رانندگی با ماشین جدید به بیرون رفتند که در همان زمان تصادفی اتفاق افتاد. ماشین کاملا وارونه شد و دختر تنها کسی بود که سالم باقی ماند. او زمانی که بهوش آمد پدرش را دید که وسط جاده دراز کشیده و تلاش کرد او را از خواب بیدار کند اما او مرده بود. من شانس این را داشتم که این دختر را در حین افسردگی که کاملا او را بی حس کرده بود، ملاقات کنم. ساعتها او در اتاق من ایستاده بود و هیچ اتفاقی رخ نمی‌داد. یک روز او خیلی آرام پایش را به دیوار کوبید، همان پایی که سعی کرده بود پدرش را با آن از خواب بیدار کند. من توانستم آرزوی او را برای بیدار کردن پدری که به او عشق می‌ورزید و در عین حال با لگد زدن به او ابراز خشم می‌کرد را به کلام درآورم. درست از زمان لگد زدنش به دیوار او کم کم به زندگی بازگشت و بعد از تقریبا یک سال توانست دوباره به مدرسه برود و زندگی طبیعی‌اش را داشته باشد.

درست است که درک شهودی احساس گناهِ بیان نشده و بیماری وسواس و ملانکولی خارج از روان تحلیلی ممکن است، اما باید اظهار داشت که تنها استفاده فروید از روان تحلیلی و مشتقات آن بود که کمک به افرادی که زیربار احساس گناه بودند را برای ما ممکن ساخت تا منشا اصلی احساس گناه آن‌ها را پیدا کنیم. احساس گناه از این نظر، شکل خاصی از اضطراب پیوند زده شده با احساس دوسوگرایی و همزمانی عشق و نفرت است. اما دوسوگرایی و تحمل آن بیان کننده درجه‌ای از رشد و سلامت است.

2-احساس گناه در نقطه آغاز

اکنون من قصد دارم به بررسی نقطه آغاز این ظرفیت برای احساس گناه بپردازم، نقطه‌ای که در هر فردی وجود دارد. ملانی کلاین (1935) توجه روان تحلیلگران را به موضع خیلی مهمی در رشد هیجانی که نام “موضع افسرده ساز” را به آن داده بود، جلب نمود. بررسی‌های او روی نقطه آغاز ظرفیت برای احساس گناه در انسان نتیجه مهم تداوم اجرای روش فروید بود. بیان حق مطلب مفهوم پیچیده‌ای مثل موضع افسرده ساز در این مقاله ممکن نیست اما من تلاش می‌کنم خیلی مختصر به آن بپردازم.

باید در نظر گرفت درحالی که کارهای اولیه روان تحلیلی به تعارض میان عشق و نفرت به خصوص در وضعیت مثلثی می‌پرداختند، ملانی کلاین ایده تعارض در رابطه ساده دوتایی بین کودک و مادر را گسترش داد. تعارضی که از ایده مخرب همراه با تکانه عشق نشات می‌گیرد. به طور طبیعی تاریخ نسخه اصلی این موضع رشدی، زودتر از زمان عقده ادیپ است.

[در واقع در تغییر رویکردی که ذکر شد] این تمرکز است که تغییر می‌کند. در کارهای قبلی تمرکز بر کامیابی کودک از طریق تجربه غریزی بود. اکنون تمرکز بر هدفی تغییر جهت می‌دهد که به تدریج در حال ظهور است. زمانی که خانم کلاین بیان کرد که نوزاد بی‌رحمانه درون مادر را می‌شکافد تا هر‌چیزی را که احساس می‌کند خوب است از آن خارج کند، کلاین همچنان این حقیقیت ساده که کامیابی غریزی هم رضایت بخش است، را انکار نکرد. هیچ یک از این اهداف در فرمول‌های اولیه‌ی روان تحلیلی مورد غفلت واقع نشدند. گرچه کلاین این ایده را گسترش داد که تکانه ابتدایی عشق هدف خصمانه دارد؛ بی‌رحم بودن میزان متغیری از تخریب‌گریِ ایده‌هایی که تحت تاثیر نگرانی قرار نگرفته اند را به همراه دارد. این ایده‌ها احتمالا در ابتدا بسیار محدود بودند اما کودکی که ما مشاهده می‌کنیم و از او مراقبت می‌کنیم نیازمند ماه‌های زیادی نیست تا ما تقریبا مطمئن شویم که نگرانی در حال آغاز است -نگرانی به عنوان نتیجه لحظات غریزی که به رشد عشق به مادر تعلق دارند. اگر مادر به این شیوه بسیار سازگارانه که طبعا برایش اتفاق می‌افتد، رفتار کند؛ فرصت این را به کودک خواهد داد که متوجه شود کسی که هدف حملات بی‌رحمانه او بود مادر است دقیقا همان شخصی که مسئول تمام مراقبت‌های کودک است. در کودک دو نگرانی مشاهده می‌شود: یکی که نتیجه حمله به مادر است و دیگری که ناشی از این است که آیا امکان کامیابی وجود دارد یا ناکامی و وقوع خشم. (من از بیان تکانه عشق ابتدایی استفاده کردم اما در نوشته‌های کلاین به پرخاشگری همراه با ناکامی اشاره دارد که ارضای غریزی را مختل می کند بواسطه اینکه کودک تحت تاثیر نیازهای مبتنی بر واقعیت قرار می‌گیرد.)

فرض مهم در اینجا اتفاق می‌افتد. برای مثال، فرض می ‌کنیم که کودک تبدیل به یک واحد می‌شود و قادر به درک مادر به عنوان یک شخص می‌گردد. همچنین فرض می‌کنیم که توانایی برای گردآوری عناصر غریزی شهوانی و پرخاشگرانه در تجربه دگرآزارانه همانند توانایی یافتن ابژه در اوج برانگیختگی غریزی وجود دارد. همه این پیشرفت‌ها ممکن است در مراحل اولیه بیراهه روند، مراحلی که به اوایل زندگی درست بعد از تولد که کودک به مادر و مراقبت طبیعی او از کودکش وابسته است، متعلق هستند. زمانی که از نقطه آغاز احساس گناه صحبت می‌کنیم، فرض می‌کنیم که رشد سالم در مراحل ابتدایی‌تر اتفاق می‌افتد. در موضعی که موضع افسرده‌ساز نامیده می‌شود، کودک خیلی به توانایی ساده مادر برای نگهداری یک کودک که قبل‌تر ویژگی اصلی مادر بود و همانطور توانایی‌اش برای مراقبت از کودک در زمانی که احتمالا کودک شرایط سختی را تجربه می‌کرده، وابسته نیست. اگر زمان داده شود- احتمالا چند ساعت- کودک قادر به کندوکاو نتایج تجربه غریزی خواهد شد. مادر، که هنوز وجود دارد، قادر به آماده شدن برای دریافت و درک اینکه آیا کودک تکانه طبیعی برای ارائه یا ترمیم دارد یا نه خواهد شد. در این مرحله به خصوص کودک قادر به کنار آمدن با توالی مراقبان یا غیبت طولانی مادر نیست. نیاز کودک برای داشتن شانس ترمیم و جبران، اگر آزارگری دهانی توسط ایگوی ناپخته پذیرفته شود، دومین کمک کلاین به این عرصه بوده است.

بالبی علاقه خاصی به آگاهی عمومی از نیاز هر کودک کوچکی به میزان مشخصی پشتیبانی و تدوام در روابط خارجی داشت. در قرن هفدهم، ریچارد برتون دلایل ملانکولی را شرح داد ” دلایل غیرضروری، ظاهری، اکتسابی یا تصادفی: از دید یک پرستار”. او تا حدی فکر می‌کرد بخشی از موارد سمی اما نه تمام آن از طریق شیر توسط پرستار منتقل می‌شود. برای مثال، او از ارسطو نقل می‌کند که هیچ‌گاه کودک خود را به پرستار نسپارید، کودک باید توسط مادر خودش پرورش یابد. مادر محتاطتر، با علاقه‌تر و درگیرتر از هر زن یا موجود استخدام شده دیگری می‌باشد. این‌ها همه اعترافات جهانی هستند.

نقطه آغاز نگرانی، به خوبی در تحلیل یک کودک یا بزرگسال (بهتر از مشاهده نوزادان) قابل مشاهده است. البته در فرمول بندی این نظریات، ما نیاز داریم به خودمان اجازه دهیم که تحریفات و خرافات بررسی نموده و آنها را به عنوان بخشی غیرقابل اجتناب از وضعیت تحلیلی گزارش کنیم.

ما در کارمان قادر به اتخاذ دیدگاهی نسبت به این پیشرفت مهم انسانی یعنی نقطه آغاز ظرفیت برای احساس گناه هستیم. در حالیکه که کودک به تدریج متوجه می‌شود که مادر نجات یافته و ژست جبران او را پذیرا می شود، قادر به قبول مسئولیت تمام فانتزی های تکانه‌های غریزی که قبلا بی‌رحمانه بودند می‌گردد. بی‌رحمی راهی به سوی رحم، و بی‌توجهی راهی به سوی نگرانی است. (این اصطلاحات مربوط به رشد اولیه هستند).

در تحلیل می‌توان گفت: ” ناتوانی در مراقبت کمتر” منجر به احساس گناه می‌گردد. اینجا به سمت این نقطه به تدریج چیزی ساخته می‌شود. تجربه ای خارق العاده‌ تر از این در انتظار تحلیلگر نیست که شاهد این ساخته شدن تدریجی ظرفیت فرد برای تحمل عناصر پرخاشگرانه در تکانه عشق ابتدایی باشد‌. همانطور که قبلا گفتم، این فرآیند شامل بازشناسی تدریجی تفاوت بین واقعیت و رویا و ظرفیت مادر برای زنده ماندن در لحظه تجربه غریزی و در نتیجه حضورش برای دریافت و درک ژست جبرانی واقعی کودک می‌باشد.

این فاز مهم در رشد، ترکیبی از تکرارهای بیشماری است که در طی یک دوره زمانی اتفاق افتاده است. این دور تکراری خوشخیم شامل (الف) تجربه غریزی (ب) پذیرش مسئولیت که گناه نامیده می‌شود (ج) مداقه (working through) و (د) یک ژست جبران واقعی است. اگر در هر مرحله اشتباهی رخ دهد، این دور می‌تواند به سمت دور بدخیم معکوس گردد که در این صورت ما شاهد باطل شدن ظرفیت برای احساس گناه و جابه‌جایی آن با مهار غریزه یا شکل ابتدایی دیگری از دفاع مثل دونیمه سازی به خوب و بد هستیم. سوالی که مطمئنا باید پرسیده شود این است که: در چه سنی از رشد یک کودک طبیعی می‌توان گفت که ظرفیت برای احساس گناه ایجاد شده است؟ من پیشنهاد می‌کنم که ابتدا در مورد سال اول زندگی کودک صحبت کنیم، در واقع در مورد کل دوره‌ای که کودک به روشنی رابطه دوتایی با مادر دارد. نیازی به اثبات این نیست که این مسائل خیلی زود اتفاق می‌افتند. کودک در سن 6 ماهگی روانشناسی بسیار پیچیده‌ای دارد و ممکن است آغاز موضع افسرده ساز در این سن باشد.

اختلافات زیادی در تعیین یک سن برای نقطه آغاز احساس گناه در کودک طبیعی وجود دارد، اما علی رغم اشتیاق زیادی که برای پاسخ به این سوال دیده می‌شود، کار اصلی تحلیل تحت تاثیر این مسئله قرار نمی‌گیرد.

حجم زیادی از کارهای ملانی کلاین در این راستا است که من قادر به توصیف آن‌ها در این مقاله نیستم. به خصوص او فهم ما از روابط پیچیده بین فانتزی و مفهوم واقعیت درونی فرویدی که به روشنی از فلسفه گرفته شده را غنی ساخته است. کلاین تقابل آنچه توسط کودک به عنوان چیزی بدخیم و خشن در قالب نیروها یا ابژه‌ها درون خود احساس می‌شود را بررسی می‌نماید. این سومین کمک کلاین در این حوزه خاص و در مورد جدال درونی درون فرد می‌باشد. در حین مطالعه رشد کودک و واقعیت درونی او، دید اندکی نسبت به دلیل وجود رابطه بین عمیق‌ترین تعارضات که خودشان را در مذهب، انواع هنر، خلق افسرده و بیماری ملانکولی نشان می‌دهد، پیدا می‌کنیم. در مرکز این ماجرا تردیدی وجود دارد که این تردید نتیجه جدال بین نیروهای خوب و شیطانی یا به اصطلاح روانپزشکی بین عناصر خوش خیم و آزاردهنده درون و بیرون شخصیت است. در موضع افسرده ساز در رشد هیجانیِ کودک یا بیمار، ما شاهد ساخت خوب و بد براساس اینکه آیا تجربه غریزی کامیاب کننده بوده یا ناکام کننده هستیم. خوب در برابر بد محافظت می‌شود و الگوی شخصیتی به شدت پیچیده به عنوان سیستم دفاعی در برابر هرج و مرج درونی و بیرونی ایجاد می‌شود.

از نقطه نظر من، کار کلاین، نظریه روان تحلیلی را قادر به توجه به ایده ارزش فردی نمود در حالی که در روان تحلیلی ابتدایی اظهارنظرها درباره سلامت- مرض سالمِ نوروتیک بود. ارزش به شدت با ظرفیت احساس گناه مرتبط است.

3-احساس گناهِ پدیدار گشته توسط نبودِ آن

اکنون من به سومین قسمت مقاله‌ام رسیده‌ام اما پیش از آن باید به صورت مختصر به عدم وجود احساس اخلاقی اشاره نمایم. بدون شک، در بخشی از افراد ظرفیت برای احساس گناه وجود ندارد. این حد از ناتوانی برای نگرانی باید اندک باشد اما یافتن افرادی که که توانسته‌اند تا حدی رشد سالمی داشته باشند و افرادی که تا حدی قادر به دستیابی به احساس گناه و نگرانی یا حتی حسرت نیستند، دشوار نیست.

بازگشت به توضیح عاملی اساسی که مسلماً هیچ‌گاه نمی‌توان آن را نادیده گرفت در اینجا وسوسه انگیز است گرچه روان تحلیلی توضیح دیگری را پیشنهاد می‌دهد و آن این است که افرادی که احساس اخلاقی ندارند، در مراحل اولیه رشدشان موقعیت فیزیکی و هیجانی که در آن قادر باشند ظرفیت برای احساس گناه خود را پرورش دهند وجود نداشته‌است.

باید درنظرگرفته شود که من منکر این موضوع که هر کودکی تمایل به پرورش گناه دارد، نیستم. صحبت کردن و راه رفتن با فراهم کردن حالت‌های مشخص از سلامت جسمانی و مراقبت در زمانی که باید رشد کنند، ظاهر می‌شوند. گرچه در مورد رشد ظرفیت برای احساس گناه، حالت‌های محیطی ضروری پیچیده‌تر هستند اما در واقع تمام آن‌ها به صورت طبیعی و قابل اعتمادی در مراقبت کودک و نوزاد به وجود می‌آیند. در مراحل اولیه رشد هیجانی فرد، ما نباید به دنبال احساس گناه باشیم. ایگو هنوز به اندازه کافی قوی و منسجم نیست تا بتواند مسئولیت تکانه‌های اید را قبول کند و تقریبا به طور کامل به اید وابسته است. اگر رشد رضایت بخشی در مراحل ابتدایی وجود داشته باشد، یکپارچه سازی ایگو اتفاق می افتد که این مسئله امکان آغاز ظرفیت برای نگرانی را فراهم می‌نماید. به تدریج، در شرایط مطلوب، ظرفیت برای احساس گناه در افرادی که در ارتباط با مادر هستند ساخته می‌شود و این مسئله قویاً با فرصت برای ترمیم در ارتباط است. زمانی که ظرفیت برای نگرانی ایجاد شود، فرد در جایگاهی قرار می‌گیرد تا عقده ادیپ را تجربه کند و دوسوگرایی که لازمه مرحله بعدی است که در آن کودک اگر پخته باشد در رابطه مثلثی که بین تمام انسان‌ها معمول است قرار می‌گیرد را تاب ‌آورد.

در نهایت آنچه در این مورد می توانم بگویم این است که در بعضی افراد و در برخی قسمت های بعضی افراد، یک بی حسی در رشد هیجانی در مراحل ابتدایی وجود دارد که منجر به فقدان احساس اخلاقی می‌شود. جایی که احساس اخلاقی شخصی وجود ندارد، القای کدهای اخلاقی ضروری است اما در این صورت نتایج اجتماعی شدن بی ثبات است.

هنرمند خلاق

جالب است که به این موضوع اشاره کنیم که هنرمند خلاق قادر به دستیابی به نوعی از اجتماعی شدن است که نیاز به احساس گناه و فعالیت‌های جبرانی و بازیابی، که سنگ‌بنای کارهای سازنده معمول است را مرتفع می‌کند [در این نوع اجتماعی شدن نیازی به احساس گناه و فعالیت های جبرانی مرتبط با آن نیست]. هنرمند یا متفکر خلاق در واقع احتمالاً از درک احساس نگرانی، که انگیزه یک فرد کمتر خلاق است، عاجز است یا حتی آن را خوار می‌شمارد. در میان هنرمندان نداشتن ظرفیت احساس گناه محتمل است هرچند آنها بواسطه استعداد ویژه خود هنوز قادر به اجتماعی شدن هستند. افراد معمولی که احساس گناه آنها را هدایت می کند ممکن است این موضوع را گمراه کننده ببینند و هنوز به دنبال دلایل و توجیهاتی باشند که این باور را تقویت کند که بی رحمی در چنین شرایطی دستارورد بیشتری نسبت به کار گناهکارانه دارد.

فقدان و بهبود احساس گناه:

در کار با کودکان و بزرگسالان ضداجتماعی، ما شاهد فقدان و بهبود ظرفیت برای احساس گناه هستیم و گاهی در موقعیتی قرار می گیریم که لازم است متغیرهای محیطی را که باعث تولید این ویژگی ها شده است را ارزیابی کنیم. در این نقطه از فقدان و بهبود احساس اخلاقی است که می‌توانیم بزهکاری و تکرار جرم را مطالعه کنیم. فروید در 1915 (در اشاره به فعالیت‌های نوجوانی و پیش نوجوانی مثل دزدی، فریب‌کاری و دروغگویی در افرادی که نهایتاً به خوبی از نظر اجتماعی سازگار می‌شوند) نوشت: “کار تحلیلی … کشف شگفت انگیزی را به ارمغان آورد که چنین کارهایی اساساً چون ممنوعه هستند انجام می شوند و همچنین چون اجرای آن‌ها با احساس رهایی روانی برای فاعل همراه است. او از احساس گناه له کننده ای رنج می‌برد که منشا آن را نمی‌دانست و بعد از آنکه جرمی را انجام می داد این سرکوب از بین می‌رفت. احساس گناه او لاجرم به چیزی پیوند خورده است.” علی رغم اینکه فروید به مراحل انتهایی در رشد اشاره دارد اما آنچه نوشته است در مورد کودکان نیز صدق می‌کند.

براساس کار تحلیلی می‌توانیم رفتارهای ضداجتماعی را تقریباً به دو نوع تقسیم کنیم. اولی معمول است و بیشتر ناشی از شیطنت طبیعی کودکان سالم است. رفتارهایی که مورد شکایت قرار می‌گیرند دزدی، دروغگویی، خیس کردن رختخواب و تخریب‌گری است. ما مکرراً متوجه می‌شویم که این فعالیت‌ها در تلاشی ناهوشیار برای ایجاد احساس گناه انجام می‌شوند. کودک یا بزرگسال نمی‌تواند به منشا احساس گناهی که غیرقابل تحمل است دست یابد و در واقع احساس گناه نمی‌تواند توضیح داده شود و در نتیجه باعث عصبانیت می‌شود. شخص ضداجتماع با استفاده از انجام یک جرم کوچک به روشی تحریف شده در ماهیت آن جرم به شکلی که در فانتزی واپس‌رانده شده و به عقده ادیپ اصلی تعلق دارد، احساس رهایی می‌کند. این نزدیک‌ترین چیزی است که فرد ضداجتماع می‌تواند به احساس دوسوگرایی ناشی از عقده ادیپ برسد. در ابتدا جرم یا بزهکاری جایگزین برای بزهکار رضایت بخش نیست اما زمانی که اجباراً تکرار می‌شود، ویژگی نفع ثانوی را به دست می‌آورد و بنابراین به خودی خود قابل قبول می‌گردد. اگر ما بتوانیم درمان را قبل از اینکه نفع ثانوی مهم شود شروع کنیم، درمان موثرتر خواهد بود. در متغیر شایع‌تر رفتار ضداجتماعی، احساس گناه زیادی که به عنوان فانتزی توضیح دهنده گناه واپس‌رانده شده باشد، وجود ندارد.

در مقابل، در اپیزودهای ضداجتماعی نادرتر و جدی‌تر دقیقاً ظرفیت برای احساس گناه است که وجود ندارد. در اینجا ما شاهد زشت‌ترین جرایم هستیم و مجرم را مشاهده می‌کنیم که در تلاشی مذبوحانه برای گناهکار شناخته شدن است. احتمال موفقیت او در این مسیر خیلی کم است. چنین فردی باید برای ایجاد ظرفیت احساس گناه، محیط ویژه‎‌ای را پیدا کند: در واقع ما باید محیطی را برای او فراهم کنیم که معادل آن چیزی باشد که به طور طبیعی موردنیاز یک کودک نابالغ بوده است. آماده سازی چنین محیطی دشوار است چون باید قادر باشد تمام سرنخ‌های بی‌رحمی و تکانشگری را دربرگیرد. ما با کودکی سروکار داریم که قدرت و فریب‌کاری یک بزرگسال را دارد.

در مواجهه با موارد شایع‌تر که در آن‌ها رفتار ضداجتماعی وجود دارد ما گاهی با بازسازی محیط براساس آنچه فروید در اختیار ما قرار داده است، می‌توانیم به درمان دست یابیم.
من بهتر می‌دانم مثالی بزنم از پسری که در مدرسه دزدی می‌کرد. مدیر مدرسه به جای تنبیه او، متوجه شد که او مریض است و پیشنهاد مشاوره روانشناختی داد. این پسر در 9 سالگی با محرومیتی که متعلق به مراحلی پیشین سنش بوده دست و پنجه نرم می‌کرد و آنچه نیاز داشت مدتی در خانه ماندن بود. خانواده او دوباره دور هم جمع شدند و این مسئله به او امید جدید بخشید. من متوجه شدم که او مبتلا به جنون دزدی است و صدایی می‌شنود که به او دستور دزدی می‌دهد، صدایی که متعلق به یک جادوگر است. در خانه او تبدیل به یک بیمار وابسته و یک کودک نوروتیک بی احساس شد. والدینش نیازهای او را استجابت کردند و به او اجازه دادند بیمار باشد و در انتها پاداششان را با بهبود خود به خود او گرفتند. بعد از یک سال او توانست به مدرسه شبانه روزی بازگردد و بهبودش دائمی شد.

منحرف کردن این پسر از مسیری که منجر به این اکتشاف شد، می‌توانست آسان باشد. او مسلماً از این تنهایی و پوچی غیرقابل تحمل که در زیر بیماری‌اش پنهان شده بود و باعث شده بود جادوگر جای سازمان سوپرایگوی طبیعی‌تر را بگیرد، ناآگاه بود. این تنهایی به زمانی تعلق داشت که او در 5 سالگی از خانواده‌اش جدا شد. اگر او تنبیه می‌شد یا مدیرش به او می گفت که باید احساس بدی داشته باشد، اوضاع او وخیم‌تر می‌شد و همانندسازی کاملی با جادوگر می‌کرد و به شخصی سلطه‌گر و اخلال‌گر و در نهایت یک فرد ضداجتماعی تبدیل می‌شد. این یک مورد شایع در روانپزشکی کودکان است و من به سادگی آن را انتخاب کردم زیرا یک مورد منتشر شده بود و می‌توانست مورد ارجاع قرار بگیرد.

ما امیدوار نیستیم که بتوانیم بسیاری از افرادی که بزهکار شدند را درمان کنیم اما امیدواریم که بفهمیم چگونه می‌توان از پرورش یک فرد ضداجتماعی جلوگیری کرد. حداقل ما می‌توانیم از مختل کردن رابطه مادر و کودک اجتناب نماییم. همچنین، با به کارگیری این اصول در روند رشدی کودک، می‌توانیم شاهد نیاز به سخت‌گیری در مدیریت احساس گناه کودک زمانی که هنوز ناپخته و خام است، باشیم. با استفاده از ممانعت‌های محدود می‍‌‌توانیم فرصتی برای شیطنت کنترل شده که آن را سالم می‌دانیم و شامل قسمت زیادی از خودانگیختگی کودک است، فراهم کنیم.

فروید بیش از همه هموار کننده مسیر درک رفتار ضداجتماعی و جرم به عنوان نیت مجرمانه ناهوشیار و نشانه‌ای از شکست در مراقبت از کودک بود. من پیشنهاد می‌کنم این ایده‌ها را به کار بگیریم و نشان دهیم چطور می‌توانیم آن‌ها را ارزیابی کرده و از آن‌ها استفاده کنیم. فروید در روانشناسی اجتماعی سهم بسزایی داشته و به نتایج بلندمدتی دست پیدا کرده است.

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)

20181124_164735.jpg
مرداد ۲۵, ۱۳۹۷

مقاله نخ کردن: یک تکنیک ارتباطی (1960) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم الهام نجارپور

یک پسر 7 ساله در مارس 1955 توسط پدر و مادرش به دپارتمان روانشناسی بیمارستان کودکان گرین پادینگتون آورده شد. دو عضو دیگر خانواده نیز آمدند: یک دختر 10 ساله که در مدرسه ای.اس.ان درس می خواند و یک دختر کوچک 4 ساله نسبتا نرمال. این مورد توسط دکتر خانوادگی به خاطر یک سری سمپتوم ها که نمایانگر اختلال شخصیت در پسر بود، ارجاع داده شد. تمام جزئیاتی که به موضوع اصلی این مقاله ارتباط زیادی نداشتند، حذف شده اند. نمره تست IQ این پسر 108 شد.

من در ابتدا مصاحبه ای طولانی با والدین پسر داشتم و آنها تصویر واضحی از رشد و انحرافات رشدی او به من دادند. هرچند یک موضوع مهم را جا انداختند که در مصاحبه با پسر آشکار شد.

فهمیدن اینکه مادر افسرده است، کار سختی نبود، بویژه که او اظهار کرد بخاطر افسردگی سابقه بستری در بیمارستان را داشته است. من از توصیف والدین متوجه شدم که مادر تا زمانی که دخترش به دنیا آمده یعنی تا سن 3 سال و 3 ماهگی پسر، از پسر مراقبت می کرده و این اولین جدایی مهم آنها بوده است. جدایی بعدی در 3 سال و 11 ماهگی پسر و زمانی اتفاق افتاده که مادر یک عمل جراحی داشته است. همچنین وقتی پسر 4 سال و 9 ماه داشته، مادر به مدت دو ماه در بیمارستان روانی بستری بوده که در این مدت، خاله اش به خوبی از او نگهداری کرده است. در این زمان هرکس که از این پسر مراقبت می کرده موافق این مساله بوده است که او پسر بدقلقی است، اگرچه ویژگی های بسیار خوبی نیز دارد. او مستعد این بود که ناگهان تغییر کند و بقیه را با گفتن جملاتی از این دست که، خاله اش را تکه تکه میکند، بترساند. او دچار سمپتوم های غیرعادی مثل وسواس لیس زدن اشیا و مردم شده بود. او صداهای وسواسی حلقی داشت؛ او اغلب از دفع کردن امتناع و بعد کثیف کاری می کرد. او آشکارا نسبت به ناتوانی ذهنی خواهر بزرگترش مضطرب بود، اما اختلال رشدی او قبل از اینکه این مساله موضوع مهمی شود، شروع شده بود.

بعد از این مصاحبه با والدین، من پسر را در یک مصاحبه شخصی ملاقات کردم. در آنجا دو مددکار اجتماعی روانپزشکی و دو بازدیدکننده حضور داشتند. پسر در آن لحظه حالت غیرنرمالی از خود نشان نداد و به سرعت وارد بازی اسکوییگل با من شد (در این بازی من بطور اتفاقی چند خط کشیدم و از کودک خواستم تا آن را تبدیل به چیزی کند؛ بعد نوبت من رسید و او این کار را کرد تا من خطوط او را تبدیل به چیزی کنم).

بازی اسکوییگل منجر به نتایج عجیبی شد. تنبلی پسر بلافاصله آشکار شد، و همچنین تقریبا هرکاری من کردم برای او تداعی نخ را داشت. در میان ده نقاشی او مسائل زیر آشکار شد:

طناب، تازیانه، شلاق،
نخ یویو،
گره،
یک شلاق دیگر،
یک طناب دیگر.

بعد از این مصاحبه با پسر، مصاحبه ای دیگر با والدین او داشتم، و از آنها راجع به دلمشغولی او در مورد نخ پرسیدم. آنها گفتند از اینکه من این موضوع را مطرح کردم خوشحالند، اما خودشان آن را ذکر نکرده بودند چون از اهمیت آن مطمئن نبودند. آنها گفتند که پسر با هرچیزی که مربوط به نخ است وسواس دارد، و در واقع هر زمان به اتاق او می روند، می فهمند که او صندلی ها و میزها را به هم وصل کرده است؛ و ممکن است مثلا یک بالش را در حالی که با نخ به شومینه وصل شده، پیدا کنند. آنها گفتند که دلمشغولی با نخ به تدریج مساله جدیدی به وجود آورده، که به جای نگرانی معمولی، آنها را مضطرب کرده است. او اخیرا یک نخ به دور گردن خواهرش وصل کرده بود (خواهری که تولدش، اولین جدایی پسر از مادر را رقم زده بود).

در این نوع مصاحبه خاص من میدانستم که فرصت محدودی برای عمل دارم: به دلیل اینکه این خانواده در روستا زندگی میکردند، امکان این وجود نداشت که آنها یا پسر را بیشتر از یک بار در شش ماه ببینم. پس به طریق زیر عمل کردم. من برای مادر توضیح دادم که این پسر با ترس از جدایی دست و پنجه نرم میکند و تلاش میکند تا جدایی را با استفاده از نخ کردن، انکار کند؛ همانطور که یک فرد با استفاده از تلفن کردن، جدایی از دوستش را انکار میکند. مادر مردد بود اما من به او گفتم که باید بازگردد تا معنی آنچه را من گفته ام باهم پیدا کنیم. من از او خواستم که این مساله را با پسرش در یک موقعیت مناسب مطرح کند، و به او اجازه دهد آنچه من گفته ام را بداند، و بعد براساس پاسخ پسر، موضوع جدایی را مطرح کند.

من خبری از این خانواده نداشتم تا اینکه حدودا 6 ماه بعد به دیدن من آمدند. مادر گزارش آنچه انجام داده بود را به من نداد، اما من از او پرسیدم و او قادر بود به من بگوید کمی بعد از ملاقات من چه اتفاقی افتاده است. او گفت که احساس میکرده چیزی که من گفته ام احمقانه است، اما یک شب که موضوع را با پسر مطرح کرده، متوجه شده که پسر مشتاق به صحبت کردن راجع به رابطه با او و ترسش از فقدان ارتباط با اوست. او به همراه پسر، تمام جدایی هایی که باهم تجربه کرده بودند را مرور کرده بود و با توجه به پاسخ های پسر، متقاعد شده بود که من درست گفته ام. علاوه بر آن، از لحظه ای که او این مکالمه را با پسرش داشته، بازی پسر با نخ متوقف شده بود. او دیگر به روش قدیمی خودش، اشیا را به هم وصل نمیکرد. مادر مکالمه های دیگرِ بسیاری با پسر در رابطه با احساساتش راجع به جدایی از خود برقرار کرد. او (مادر) نظر بسیار مهمی داد و گفت احساس میکند که مهم ترین جدایی آنها زمانی بوده که او افسردگی جدی داشته است؛ مساله نه تنها دوری او بلکه دلمشغولی کامل او با سایر مسائل نیز بوده است.

در مصاحبه بعدی، مادر به من گفت که یک سال بعد از اولین صحبت با پسر، او یک بازگشت به سمت بازی با نخ و وصل کردن اشیا به یکدیگر در خانه داشته است. در واقع در آن زمان مادر قرار بوده برای یک عمل جراحی به بیمارستان برود. او به پسرش گفت من می توانم از بازی کردن تو با نخ بفهمم که درباره دور شدن من نگران هستی، اما این بار باید فقط چند روز دور باشم و عملی که دارم خیلی جدی نیست. بعد از این مکالمه، دوره جدید بازی با نخ متوقف شد.

من ارتباطم را با خانواده حفظ کردم و در رابطه با مسائل مدرسه پسر و دیگر مسائل به او کمک کردم. حالا، چهار سال بعد از مصاحبه اولیه، پدر دوره جدیدی از دلمشغولی با نخ را گزارش می دهد، که با افسردگی جدید مادر مرتبط است. این دوره دو ماه به طول انجامید و زمانی که کل خانواده به تعطیلات رفتند پایان یافت، و همزمان با این مساله، موقعیت خانه نیز بهبود یافته بود (پدر بعد از یک دوره بیکاری، کار پیدا کرده بود). همزمان، حال مادر نیز بهبود پیدا کرده بود. پدر یک مطلب جالب دیگر را که مربوط به موضوع مورد بحث ما بود عنوان کرد. در طول دوره اخیر، پسر عملی با طناب انجام داده بود که به نظر پدر مهم رسید، چون نشان می داد که چقدر این چیزها با اضطراب بیمارگونه مادر ارتباط دارند. او یک روز به خانه آمد و دید که پسر خود را به صورت واژگونه روی یک طناب آویزان کرده است. پسر کاملا شل و ول بود انگار که واقعا مرده. پدر متوجه شد که نباید به این مساله توجه نشان دهد. پسر به مدت نیم ساعت دور باغچه می چرخید و کارهای عجیب و غریب انجام می داد تا زمانی که خسته شد و بازی را متوقف کرد. این یک آزمایش بزرگ برای سنجیدن عدم اضطراب پدر بود. با وجود این، روز بعد همان کار مشابه را با استفاده از درخت انجام داد، طوری که به راحتی از آشپزخانه دیده می شد. مادر درحالی که فوق العاده شوکه بود، با عجله دوید و مطمئن بود که پسر خودش را حلق آویز کرده است.

جزئیات بیشتر ممکن است در درک بهتر این کیس ارزشمند باشد. گرچه این پسر که الان یازده ساله است، رشد دشواری دارد، اما بسیار خودآگاه است و به راحتی عصبی می شود. او تعداد بسیاری خرس های تدی دارد که آنها در نظر او کودکان واقعی هستند. هیچ کس جرات ندارد به آنها اسباب بازی بگوید. او به آنها وفادار است، عاطفه بسیاری برای آنها خرج میکند و برایشان شلوارهایی می دوزد که دوخت دقیقی دارند. پدرش می گوید که به نظر می رسد او نسبت به خانواده اش احساس امنیت می کند که اینچنین برای این خرس ها مادری می کند. اگر مهمان بیاید، او به سرعت خرس ها را زیر تخت خواهرش مخفی میکند، زیرا نمی خواهد افرادی که عضو خانواده خودمان نیستند، به این پی ببرند که او این خانواده (خرس ها) را دارد. علاوه بر این، او در برابر دفع کردن مقاومت میکرد، یا تمایل داشت که مدفوعش را ذخیره کند. حدس زدن این مساله دشوار نیست که او براساس ناامنی خود در رابطه با مادرش، با کارکردهای مادرانه همانندسازی کرده و این می تواند منجر به همجنس گرایی گردد. در عین حال، دلمشغولی او با نخ می تواند به نوعی انحراف بینجامد.

کامنت

کامنت زیر به نظر مفید می رسد:

(1) نخ می تواند به عنوان نمونه ای از تمام تکنیک های دیگر ارتباطی در نظر گرفته شود. نخ پیوند میدهد دقیقا همانطور که اشیا را در هم می پیچاند و جسم غیر یکپارچه را منسجم نگه می دارد. در این رابطه نخ برای همه یک معنای نمادین دارد؛ افراط در استفاده از نخ به آسانی می تواند نشان دهنده شروع حس ناامنی یا حس فقدان ارتباط باشد. در این مورد بخصوص، ممکن است در استفاده پسر از نخ، یک نابهنجاری تدریجی کشف شود، و این موضوع اهمیت دارد که راهی برای تغییر پیدا شود که منجر به این گردد که استفاده از نخ، منحرف شود. اگر این حقیقت را در نظر بگیریم که کارکرد نخ از متصل کردن به سمت انکار جدایی در حال تغییر است، رسیدن به این فهم ممکن می شود. نخ به عنوان وسیله ای برای انکار جدایی، چیزی قابل توجه است، که ویژگی های خطرناک دارد و باید بر آن چیره شد. در این مورد بنظر می رسد که مادر قادر شده قبل از اینکه خیلی دیر بشود و وقتی که استفاده از نخ هنوز با امید همراه است، با آن مقابله کند. زمانی که امید از بین رفته و نخ نمایانگر انکار جدایی باشد، حالت های پیچیده تری به وجود می آید که درمان آن بسیار دشوار است؛ زیرا نفع های ثانویه ای شکل میگیرد که براساس آنها هر زمان ابژه ای نیاز است، آن ابژه بوسیله نخ تحت کنترل قرار میگیرد. بنابراین، این مورد اگر مشاهده رشد انحراف را ممکن سازد، توجه ویژه ای را به خود معطوف می کند.

(2) همچنین می توانیم از این مورد، نحوه استفاده از والدین را بفهمیم. زمانی که می توان از والدین استفاده کرد، آنها می توانند بسیار اثربخش باشند، بخصوص اگر این حقیقت را در ذهن داشته باشیم که هرگز به اندازه کافی درمانگر وجود ندارد تا همه کسانی که نیازمند کمک هستند را درمان کند. در اینجا ما شاهد خانواده خوبی بودیم که به دلیل بیکاری پدر در وضعیت دشواری قرار گرفته بود؛ و پدر می توانست مسئولیت کامل دختری دارای ناتوانی ذهنی را علی رغم مشکلات فوق العاده ای که در برگیرنده مسائل اجتماعی و خانوادگی بود برعهده بگیرد؛ و همچنین از فازهای بد بیماری افسردگی مادر که شامل بستری شدن او بود، به سلامت عبور کند. قطعا باید قدرت بسیار زیادی در یک چنین خانواده ای وجود داشته باشد، و براساس همین فرض بود که تصمیم بر این شد که از این والدین دعوت به عمل آید تا درمان کودک خود را بر عهده بگیرند. در عمل، آنها خودشان چیزهای زیادی آموختند، اما نیاز داشتند نسبت به آنچه انجام می دهند آگاه شوند. همچنین نیاز داشتند که موفقیت هایشان تحسین شود و کل فرایند برایشان بیان گردد. این واقعیت که آنها پسرشان را در متن بیماری دیده بودند به آنها علاوه بر توانایی مدیریت مشکلات دیگر که گاه گاه رخ می دادند، اعتماد به نفس داده بود.

خلاصه

در این مقاله به طور خلاصه به شرح موردی پرداخته شد که به استفاده وسواس گونه یک پسر از نخ اشاره داشت، استفاده ای وسواس گونه که در ابتدا تلاشی به منظور برقراری ارتباط به صورت نمادین با مادرش، علی رغم انزوایی که مادر در طول فازهای افسردگی داشت بود و سپس به عنوان وسیله ای برای انکار جدایی به کار می رفت. نخ به عنوان نمادی برای انکار جدایی، چیزی ترسناک شد که باید مورد کنترل قرار می گرفت، و استفاده از آن منحرف شد. در این مورد مادر، خودش روان درمانی را انجام داد، و مسئولیتش توسط روان پزشک برای او توضیح داده شد.

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)

20200813_171515.jpg
تیر ۱۱, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی (۱۹۷۴) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

تجربه های بالینی من اخیراً مرا به درک جدیدی رسانده اند؛ معنای ترس از فروپاشی.

هدف من در اینجا این است که تا جای ممکن این مفهوم را ساده بیان کنم، چیزی که برای من و احتمالاً افراد دیگری که در حوزه روان درمانی فعالیت می کنند جدید است. طبیعتاً، اگر من درست فهمیده باشم، پیش از این شاعران دنیا به این مفهوم توجه نموده اند، اما جرقه های بینشی که در شعر بروز پیدا می کند، نمی تواند ما را از کار دشوارِ دور شدنِ تدریجی از غفلت بسوی هدف، معاف کند. نظر من این است که مطالعه در این حیطۀ محدود، منجر به بازگویی مسائل مختلف دیگری می گردد که ما را گیج می کنند، به طوری که موجب شکست ما در انجام کار بالینی، آنطور که تمایل داریم می شود، و من در انتها نشان خواهم داد که چه کاربردهایی از نظریه را پیشنهاد می دهم تا در مورد آن بحث شود.

متغیرهای فردی

ترس از فروپاشی، مشخصه مهمی در برخی بیماران، اما نه همه آنهاست. از این دیدگاه، اگر صحیح باشد، می توان این نتیجه را گرفت که ترس از فروپاشی به تجربه گذشته فردی و تروماهای محیطی مربوط است. در عین حال، انتظار می رود که وجوه مشترکی از یک ترس واحد وجود داشته باشد، که نشانگر وجود پدیده ای همگانی است؛ به همین دلیل است که همه ما می توانیم به طرز همدلانه ای بفهمیم که چه احساسی دارد وقتی یکی از بیمارانمان این ترس را با شدت بسیار نشان می دهد. (در واقع، همه ما تمام جزئیات دیوانگیِ افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص چندان آزارمان ندهد).

ظاهر شدن نشانه

تمام بیمارانی که این ترس را دارند در آغاز درمان از آن شکایت نمی کنند. برخی شکایت می کنند، اما دیگران دفاع هایشان آنقدر سازمان یافته است که تنها بعد از درمان است که پیشرفت قابل توجه آنها باعث می شود ترس از فروپاشی به عنوان عامل غالب مورد توجه قرار گیرد.

به عنوان مثال، یک بیمار ممکن است فوبیاهای مختلف و سازماندهی های پیچیده ای برای روبرو شدن با این فوبیاها داشته باشد، چنانکه وابستگی به سرعت در انتقال ظاهر نشود. بالاخره، وابستگی مشخصه مهمی می گردد و سپس اشتباهات و شکست های روانکاو دلایل مستقیم فوبیاهای خاص و بعد ظاهر شدن ترس از فروپاشی می شود.

معنای فروپاشی

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کرده ام، زیرا این واژه نسبتاً مبهم است و می تواند معانی مختلفی داشته باشد. در مجموع، این کلمه می تواند در این متن به معنی شکست در سازماندهی دفاعی باشد. اما ما بلافاصله می پرسیم: دفاع در برابر چه چیزی؟ و این ما را به سمت معنای عمیق تری از این واژه می برد، زیرا ما نیاز داریم که از کلمه فروپاشی برای توضیح حالت بدون تفکرِ رویداد هایی که زیربنای سازماندهی دفاعی هستند، استفاده کنیم.

این نکته ذکر خواهد شد که درحالی که فکر کردن به این ارزشمند است که در سایکونوروز پشت دفاع ها، اضطراب اختگی قرار گرفته است، در پدیده ای سایکاتیک تر که ما در حال بررسی آن هستیم، [در پشت دفاع ها] فروپاشیِ ساختار واحد خود ملاحظه می شود. ایگو در برابر فروپاشی سازمان ایگو، دفاع ها را سازماندهی می کند، و این سازمانِ ایگو است که مورد تهدید واقع می شود. اما تا زمانی که وابستگی یک واقعیت زنده است، ایگو نمی تواند در برابر شکست محیطی سازمان یابد.

به عبارت دیگر، ما در حال بررسی چرخش معکوس فرایند رسش فردی هستیم. در اینجا به نظرم ضروری است که به طور خلاصه مراحل ابتدیی رشد هیجانی را دوباره فرمول بندی کنم.

رشد هیجانی، مراحل ابتدایی

هر فردی فرایند رسش را به ارث می برد و تا جایی که یک محیط تسهیل گر وجود داشته باشد _ و فقط تاجایی که این محیط وجود داشته باشد_ فرایند رسش می تواند فرد را به جلو ببرد. محیط تسهیل‌گر به خودی خود پدیده‌ای پیچیده است و نیاز به مطالعه خاص خود را دارد؛ جنبه اساسی آن این است که این محیط نوعی از رشد خاص خود را دارد که با نیازهای در حال تغییر فرد در حال رشد منطبق می‌گردد.
فرد از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و استقلال به پیش می‌رود. رشد سالم با سرعتی متناسب با رشد پیچیدگی در مکانیزم‌های روانی اتفاق می افتد، و این موضوع به رشد نوروفیزیولوژیک مرتبط است.

محیط تسهیل‌گر می‌تواند به صورت دربرگرفتن (holding) که با اضافه شدن حضور ابژه به سمت رسیدگی (handling)  پیش می‌رود، توصیف گردد.

در اینچنین محیطی فرد تحت تاثیر رشد قرار گرفته است، که می‌توان آن را تحت عنوان یکپارچه سازی یا indwelling (پیوستگی روان‌تنی) و بعد از آن ارتباط با ابژه، طبقه بندی کرد.

در نظر داشته باشید که این توصیفات برای گنجاندن در این مقاله به ناچار بیش از اندازه ساده سازی شده اند.

باید در نظر گرفته شود که در این صورت هر حرکت رو به جلویی در رشد، شدیداً با تهدید به پسرفت (و دفاع در برابر این تهدید) در بیماری اسکیزوفرنیک معادل است.

وابستگی مطلق:

باید یادمان باشد در زمان وابستگی مطلق، که با کارکرد ایگوی کمکی مادر شناخته می شود، کودک هنوز قادر به جدا کردن “من” از “غیر من” نیست و جدا کردن “من” از “غیر من” اتفاق نمی افتد مگر اینکه ابتدا “من”ی به وجود آمده باشد.

رنج‌های ابتدایی:

با توجه به این مطالب می‌توان لیستی از رنج‌های ابتدایی تهیه نمود (در اینجا اضطراب کلمه‌ای به اندازه کافی قدرتمند نیست).

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده (دفاع: تجزیه)
2. سقوط همیشگی (دفاع: self-holding)
3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن (failure of indwelling). (دفاع: شخصیت زدایی)
4. فقدان احساس واقعی بودن (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)
5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

بیماری سایکوتیک به عنوان دفاع:

قصد من در اینجا این است که نشان دهم آنچه ما در کار بالینی مشاهده می‌کنیم همیشه یک ساز و کار دفاعی است، حتی در مورد درخودفرورفتگی اسکیزوفرنی دوران کودکی. در این موارد رنج زیربنایی غیرقابل تفکر است.

درنظر گرفتن بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است. بیماری سایکوتیک سازمانی دفاعی در رابطه با رنج ابتدایی است که معمولا موفقیت‌آمیز نیز می‌باشد (به جز در زمانی که محیط تسهیل‌گر ناکافی نیست بلکه آسیب رسان است، شاید بدترین اتفاقی که می‌تواند برای کودک انسانی رخ دهد).

بیان موضوع اصلی:

اکنون من می‌توانم مسئله اصلی را بیان کنم که از قضا بسیار ساده است. من مدعی هستم که ترس بالینی از فروپاشی، ترس از فروپاشی ای است که از قبل تجربه شده است و ترس از رنج اصلی و زیربنایی است که باعث سازمان دفاعی شده که بیمار آن را به صورت سندرم بیماری نشان می‌دهد.
این ایده ممکن است فورا توسط درمانگران سودمند تلقی گردد و ممکن است این اتفاق رخ ندهد. ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از آگاهی ما می تواند به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد به او گفته شود فروپاشی از قبل اتفاق افتاده است، ترسی که زندگی او را نابود کرده. این واقعیتی است که در ناهوشیار مخفی نگه داشته می‌شود. منظور من از ناهوشیار نه دقیقا آن ناهوشیار سرکوب شده سایکونوروز، نه ناهوشیار فرمول فروید درباره قسمت‌هایی از روان که بسیار به کارکرد نوروفیزیولوژیکال نزدیک است و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ است، بلکه من می‌توانم بگویم: در تمام چیزهایی که در غارهای زیرزمینی یا به عبارت دیگر دنیای اسطوره شناسی وجود دارد، پیوستگی بین واقعیت‌های روانی درونی والدینی و شخصی دیده می‌شود. در این موقعیتِ به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است]، ناهوشیار به معنی این است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن و هولد کردن چیزی نبوده و ایگو برای گردهم آوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه توانی خود بسیار ناپخته بوده است.

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توانِ کنونی خود جا داده و تجربه نماید (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر- تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.

بیمار باید ترس از یافتن آنچه به طور وسواس گونه‌ای در آینده جستجو می‌شده را ادامه دهد، مگر اینکه درمانگر بتواند به طور موفقیت آمیزی بر این اساس کار کند که این جزئیات بخشی از واقعیت هستند.

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد، (واقعیت انتقال) جا می‌دهد.

تمام این فرآیند بسیار دشوار، زمان‌بر و دردناک است اما در هیچ سطحی بیهوده نیست. آنچه بیهوده است شق دیگر است و این همان چیزی است که در ادامه به بررسی آن می پردازیم.

بیهودگی در تحلیل:

من باید از درک و پذیرش تحلیل سایکونوروز برای همیشه مطمئن شوم. به این منظور، من در ادامه مواردی را به بحث می‌گذارم که تحلیل آنها به خوبی شروع شده، به پیش رفته، و در برخی موارد تحلیل‌گر و بیمار اوقات خوشی را در راستای تبانی کردن بر سر تحلیل سایکونوروز صرف کرده اند، اما بعدها مشخص شده که بیماری در واقع سایکوتیک است.

در این موارد بارها زوج تحلیلی از آنچه بین آن‌ها اتفاق می‌افتاد راضی می شدند. این درمان ها درمان هایی معتبر و هوشمندانه بود و به خاطر تبانی به راحتی پیش می رفت. اما این به اصطلاح پیشرفت، به تخریب ختم می شد. بیمار در نهایت آن را می‌گسست و می‌گفت: خوب که چی؟ در واقع، پیشرفت واقعا پیشرفت نبود؛ بلکه مثال تازه‌ای از بازی خوردن تحلیل‌گر از بازی به تاخیر انداختن موضوع اصلی توسط بیمار بود. و چه کسی می‌تواند بیمار یا درمانگر را سرزنش کند؟

باید فرض کنیم که هر دوی بیمار و درمانگر واقعا امیدوارند که تحلیل را خاتمه دهند اما دریغا که پایانی وجود ندارد مگر اینکه کفگیر به ته دیگ بخورد، مگر اینکه چیزی که ترسیده شده، تجربه شود. و در واقع یک راه برای خروج بیمار وجود دارد و آن فروپاشی است (جسمانی یا روانی) که می‌تواند بسیار مفید باشد.

این راه حل به اندازه کافی خوب کار نمی کند اگر همراه با بینش و درک تحلیلی در بخشی از بیمار نباشد. در حقیقت بسیاری از بیماران که من به آن‌ها اشاره می‌کنم افراد بسیار موجّه و ارزشمندی بودند که توان تحمل فروپاشی را در حد رفتن به بیمارستان روانی نداشتند.

هدف این مقاله کشاندن اذهان به سمت این امکان است که فروپاشی از پیش، نزدیک به شروع زندگی فرد، اتفاق افتاده است. بیمار به “به خاطر آوردن” این موضوع نیاز دارد اما امکان ندارد فرد چیزی را به خاطر آورد که هنوز اتفاق نیافتاده است و این مسئله که مربوط به گذشته است هنوزاتفاق نیافتاده، زیرا بیمار در زمان رخداد آن آنجا حضور نداشته است. تنها راه “به خاطر آوردن” در این مورد برای بیمار این است که این مسئله را که در گذشته اتفاق افتاده، برای اولین بار در زمان حال تجربه کند که باید گفت آن را در انتقال تجربه می کند. این مسئله در گذشته و آینده، در درمان تبدیل به مسئله‌ی اینجا و اکنون می‌گردد و بیمار برای اولین بار آن را تجربه می‌کند که معادل به خاطر آوردن است و نتیجه آن معادل برداشتن بار سرکوب است که در تحلیل بیمار سایکونوروز اتفاق می‌افتد (تحلیل فرویدی کلاسیک).

کاربردهای دیگر این نظریه:

ترس از مرگ

برای انتقال از نظریه اصلی ترس از فروپاشی به ترس از مرگ تلاش زیادی نیاز نیست. این ترس شاید ترس شایع‌تری باشد گرچه کسانی که در تعلیمات دینی خود به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند، به انکار آن می‌پردازند.

زمانی که ترس از مرگ سمپتوم مهم فرد ‌باشد، ضمانت زندگی پس از مرگ کارساز نیست چون بیمار وسواس جستجوی مرگ را دارد. این بار هم، آنچه مدّ نظر است، مرگی است که اتفاق افتاده اما تجربه نشده.

زمانی که کیتس تا حدودی عاشقِ مرگ با آسایش بود، در واقع علاقه‌مند به آسایشی بود که اگر مردن را به خاطر آورد، به دست می‌آورد. اما برای به خاطر آوردن، او باید ابتدا مرگ را هم‌اکنون تجربه می کرد.

بیشتر ایده‌های من از بیمارانم نشات می‌گیرند و من به خاطر این موضوع به آن‌ها بی نهایت مدیونم؛ من عبارت “مرگ پدیده‌ای” را از یکی از آن‌ها الهام گرفتم. آنچه در گذشته اتفاق افتاده مرگ به عنوان یک پدیده بود اما نه به عنوان واقعیتی که ما مشاهده کنیم. بسیاری از زنان و مردان زندگی‌شان را صرف فکر کردن به این می‌نمایند که با خودکشی راه حلی پیدا کنند یعنی بدنشان را به سمت مرگی بفرستند که از قبل در روان اتفاق افتاده است. گرچه خودکشی، چاره آن‌ها نیست اما یک ژست ناامیدانه است. اکنون من برای اولین بار متوجه شدم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشته است) چه بوده زمانی که می‌گفت: “تمام آنچه از تو می‌خواهم این است که به من کمک کنی برای دلیل درستی خودکشی کنم و دلیل خودکشی ام اشتباه نباشد.” من موفق نشدم و او خودش را در پی جستجوی راه حل کشت. هدف او (که من تازه متوجه شدم) این بود که من اظهار کنم که او در اوایل کودکی مرده است. بر این اساس من فکر می‌کنم که من و او می‌توانستیم او را قادر سازیم تا مرگش را تا زمان پیری به تعویق اندازد.
مرگ، که به این صورت در نظر گرفته می‌شود که قبلا برای بیمار اتفاق افتاده اما بیمار به اندازه کافی بالغ نبوده که بتواند آن را تجربه کند، به معنای نابودی است. مثل این است که الگویی حاصل شده و در آن تدوام بودن توسط واکنش کودکانه ی بیمار به آسیب مختل شده است و عوامل محیطی که منجر به آسیب شده‌اند ناشی از شکست محیط تسهیل‌گر بوده اند. (در مورد این بیمار، دردسرها خیلی زود شروع شده بودند و آگاهی ناپخته قبل از تولد به دلیل پنیک مادرانه بیدار گشته و علاوه بر این تولد هم به دلیل بیماری جسمانی تشخیص داده نشده پیچیده شده بوده).

پوچی:

دوباره بیمارانم به من نشان دادند که مفهوم پوچی می‌تواند از درون عینک مشابهی دیده شود. در بعضی از بیماران، پوچی نیاز به تجربه شدن دارد و این پوچی به گذشته، زمانی که درجه بلوغ به حدی نبوده که امکان تجربه آن وجود داشته باشد، تعلق دارد.

برای درک درست این مسئله، نباید آن را به عنوان تروما در نظر بگیریم؛ بلکه این پوچی باید به عنوان عدم رخداد چیزی که احتمالا رخداد آن سودمنده بوده است، در نظر گرفته شود.

برای بیمار، به خاطر آوردن تروما بسیار آسان‌تر از آن است که به خاطر آورد “هیچ چیز” اتفاق نیافتاده، در زمانی که باید اتفاق می افتاد. زمانی که بیمار نمی‌دانسته چه چیزی باید رخ دهد، در نتیجه نمی‌توانسته چیزی را تجربه کند بجز تصور اینکه احتمالا چیزی باید رخ می‌داده.

مثال:

این موضوع با اشاره به دوره ای از درمان یکی از بیمارانم روشنتر خواهد شد. این بیمار که خانم جوانی بود، در طول جلسات به صورت بی فایده‌ای روی کاناپه دراز می کشید و تمام کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که بگوید: هیچ چیزی در این تحلیل اتفاق نمی‌افتد.

در وضعیتی که من آن را توصیف می‌کنم، بیمار محتواهایی را که از نوع محتوای غیر مستقیم بود با خود به جلسه می آورد و بنابراین من می‌توانستم متوجه شوم که او احتمالا چیزهایی را احساس می‌کند. من می توانستم بفهمم او هیجاناتی را احساس می‌کند و او این‌ها را به تدریج در سایه، بر اساس الگوی خودش، الگویی که او را ناامید کرده، تجربه می‌کرد. این احساسات، احساساتی جنسی و زنانه بود و به صورت علایم بالینی قابل نشان دادن نبود.

اینجا در انتقال، دلیل سرکوب شدن احساسات جنسی زنانه او تا حدودی من بودم؛ در اینجا ما مثالی زنده داشتیم در زمان حال، از آنچه بارها و بارها برای او اتفاق افتاده بود. (برای ساده کردن بحث و اینکه در حوصله بحث بگنجد) باید به این نکته اشاره کنم که او پدری داشت که در ابتدا حضورش بسیار کمرنگ بود. زمانی که او دختر کوچکی بود پدرش به خانه برمی گشت درحالی که قسمت زنانه دخترش را دوست نداشت و به عنوان یک مرد هیچ چیزی نداشت که به او بدهد.

اکنون، پوچی پیش نیاز شوق برای به دست آوردنِ چیزی است. پوچی ابتدایی به معنی مرحله ای است که درست پیش از شروع به پر شدن قرار دارد. برای رسیدن به این مرحله به بلوغ قابل توجهی نیاز است.

پوچی زمانی در درمان اتفاق می‌افتد که بیمار تلاش می‌کند تا موقعیتی را در گذشته تجربه کند که تنها با تجربه کردن در زمان حال می‌تواند آن را به خاطر آورد.

در درمان، دشواری داستان آن است که بیمار از احساس بدِ پوچی می‌ترسد و در دفاع، پوچی کنترل شده‌ای را به وسیله نخوردن و یاد نگرفتن سازمان می‌دهد و یا به صورت بی رحمانه‌ای توسط حرص و طمع وسواس گونه و همراه با خشم، خود را پر می‌کند. زمانی که بیمار ‌بتواند به پوچی برسد و آن را به خاطر وابستگی به ایگوی کمکی درمانگر تحمل کند، سپس شروع می کند به درون خود کشیدن به عنوان یک کارکرد لذت بخش، و در اینجا خوردن آغاز می‌شود که کارکردی تجزیه شده یا منفک شده بوده یا بیمارانی که چیزی یاد نمی‌گرفتند شروع به آموختن می‌نمایند.

اساس تمام آموزه‌ها (و همینطور خوردن) پوچی است. اما اگر ابتدا پوچی تجربه نشود، بعدا به وضعیتی تبدیل می‌شود که ترسیده شده و هنوز به طور وسواس گونه‌ای دنبال می‌شود.

وجود نداشتن:

جستجو برای عدم وجود شخصی می‌تواند به طریق مشابهی سنجیده شده و درک گردد؛ وجود نداشتن در اینجا بخشی از یک دفاع است. وجودِ شخصی، توسط عناصر فرافکنی شده سرکوب می شود و شخص می‌کوشد هر چیزی را که شخصی است فرافکنی کند، این می‌تواند دفاع نسبتا پیچیده‌ای باشد.

هدف این دفاع اجتناب از مسئولیت (در وضعیت افسرده وار) یا اجتناب از گزند و آسیب (که باید بگویم این وضعیت، وضعیتِ خود-جراتمندی است،به این معنی که من هر آنچه از آنِ من نیست را از بین می‌برم) است. در اینجا راحت تر است که از تصویر یک بازی در کودکی استفاده کنیم- من پادشاه این قلعه هستم و تو یک آدم پست کثیف هستی.

در مذهب این ایده در مفهوم شخص در ارتباط با خدا یا شخص در ارتباط با جهان دیده می‌شود. اما عقاید اگزیستانسیالیتی این دفاع را نفی می کنند. گویی وجود تنها به عقاید وابسته است و تلاشی است در جهت میل به عدم وجود که بخشی از سازمان دفاعی است.

در تمام اینها یک عنصر مثبت وجود دارد که آن عنصر دیگر دفاع نیست. می‌توان گفت که وجود تنها زمانی آغاز می شود که عدم وجود پایان یابد. این شگفت انگیز است که بفهمیم چقدر زود (حتی پیش از تولد، و مطمئنا در طی فرآیند تولد) آگاهی ایگوی ناپخته شروع می شود. اما شخص اگر از تجربه روان‌تنی و خودشیفتگی اولیه جدا گردد، نمی‌تواند این ایگوی ریشه‌ای را پرورش دهد. تنها در اینجاست که کارکرد ایگو آغاز به عقلانی سازی می‌کند. باید توجه داشت که تمام این‌ها فاصله زیادی از ایجاد چیزی دارند که ما آن را self می‌نامیم.

خلاصه:

در این مقاله سعی کردم نشان دهم که ترس از فروپاشی، می تواند ترس از تجربه ی آن چیزی باشد که قبلا در گذشته به تجربه در نیامده. نیاز به تجربه ی آن معادل نیاز به به خاطر آوردن آن است در قالب تحلیل سایکونوروز.
این ایده می تواند برای همه ی ترس های مشابه، مانند ترس از مرگ و پوچی نیز کاربرد داشته باشد.

[صفحه نخست مقاله فوق با همکاری ارزنده ی خانم الهام نجارپور ترجمه شده است]

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است)

20180624_130811.jpg
تیر ۱, ۱۳۹۷

مقاله استفاده از ابژه (۱۹۶۹)، نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: پریا نقی زاده/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله می‌خواهم به موضوع استفاده از ابژه بپردازم. موضوع مرتبط با آن پیوند و ارتباط با ابژه است که تمام و کمال به آن پرداخته شده است. اما موضوع استفاده از ابژه به قدر کافی مورد بررسی یا حتی به طور خاص مورد مطالعه قرار نگرفته است.
این مقاله برخاسته از تجربۀ بالینی من و به طور مستقیم همراستا با سیر تحولی کار من است. مسلماً اینطور فکر نمی‌کنم که دیگران در جریان نحوۀ تحول ایده‌های من هستند. اما تمایل دارم به این نکته اشاره کنم که در کارهایم توالی خاصی وجود دارد و نظمی که در این توالی ممکن است به چشم بخورد، مربوط به سیر تحولی کار من است.
کار من در مورد پدیده‌ها و ابژه‌های انتقالی نسبتاً شناخته شده و برخاسته از مقالۀ «بررسی نوزادان در وضعیت تعیین شده» (وینیکات، 1941) است. بدیهی است که موضوع استفاده از ابژه با ظرفیت بازی در ارتباط است. اخیراً به موضوع بازی خلاق پرداخته‌ام (وینیکات، 1968a). مفهوم بازی خلاق به موضوع مورد بحث در این مقاله نزدیک است. همچنین، تحولی طبیعی برخاسته از نظرات من و همراستا با مفاهیم مربوط به محیط نگهدارنده ـ امری که به کشف خویشتن فرد کمک می‌کند ـ وجود دارد. کاستی در محیط تسهیل‌گر ، به اختلالات منشی می‌انجامد، امری که با ایجاد انواع مختلف خویشتن کاذب در ارتباط است. این امر نمایان‌گر شکست در شکل گیری خود و کشف خویشتن است. تمامی این موارد، تمرکز خاص من بر پدیده‌های انتقالی و مطالعات دقیقی را که در دسترس بالینگران قرار می‌گیرد، توضیح می‌دهد. این اطلاعات نشانگر ساخت تدریجی ظرفیت فرد برای بازی و ظرفیت یافتن دنیای «بیرونی» و سپس استفاده از آن به شکل مستقل و خودمختارانه است.
آنچه که می‌خواهم در این مقاله بگویم بسیار ساده است. گفتار پیش رو حاصل تجربۀ بالینی من است، اما امکان پدیدایی آن در خلال تجربۀ بالینی من در دو دهۀ پیش وجود نداشت. چرا که در آن زمان، به فنونی مجهز نبودم که امکان تحقق حرکت های انتقالی را فراهم ‌آورَد ـ موضوعی که می‌خواهم به توصیف آن بپردازم. برای مثال، تنها در سال‌های اخیر است که می‌توانم مدام و مدام در انتظار تحول طبیعی انتقال صبر کنم، امری که حاصل شکل‌گیری اعتماد درمانجو به فن و فضای روانکاوی است. به عبارتی، آموخته‌ام که این روند طبیعی را با ارائه تفسیر و تعبیر مختل نکنم. مشخص است که در مورد ارائه تفسیر حرف می‌زنم نه نفس تفسیر. از فکر اینکه تا چه حد به خاطر نیاز خودم به ارائه تفسیر، مانع تغییر یا باعث تأخیر آن در گروهی خاص شده‌ام، دچار وحشت می‌شوم. گاهی به صرف آنکه بتوانیم در ارائه تفسیر صبر کنیم، خواهیم دید که درمانجو به شکلی خلاقانه و همراه با شعف فراوان به درک نایل می‌گردد. دیدن این احساس شعف برای من بسیار لذت‌بخش‌تر از آن است که احساس کنم چقدر باهوشم که تفسیری تا این حد هوشمندانه ارائه کرده ام. فکر می‌کنم دلیل اصلی ارائه تفسیر برای من این است که درمانجو را متوجه درک محدود خودم کنم. آنچه که باید به عنوان اصل قرار گیرد این است که پاسخ‌ها فقط و فقط نزد درمانجو است. ما ممکن است بتوانیم یا نتوانیم او را قادر سازیم تا با پذیرش از این موضوع آگاه شود.

در تقابل با موضوع فوق، کارِ تفسیریِ روانکاو قرار دارد. تفسیر همان کاری است که روانکاو باید انجام دهد و همان چیزی است که تحلیل را از خودتحلیلی متمایز می‌سازد. اگر قرار باشد تفسیری که از جانب تحلیل‌گر ارائه شده مفید واقع شود، باید با توان درمانجو برای قرار دادن درمان‌گر در بیرون از حوزۀ پدیده‌های ذهنی در ارتباط باشد. بنابراین، آنچه که مطرح است، توان درمانجو برای استفاده از تحلیل‌گر است. این مسئله موضوع مقالۀ کنونی است. در آموزش نیز همانند تغذیه و تأمینِ کودک، ظرفیت استفاده از ابژه دست کم گرفته می‌شود. اما در کارِ ما توجه به رشد و تشکیل ظرفیتِ استفاده از ابژه‌ها و تشخیص ناتوانی درمانجو برای استفاده از ابژه‌ها بسیار ضروری است.

در تحلیل بیماران مرزی، فرصتی برای ملاحظۀ پدیده‌های ظریفی فراهم می‌گردد که سرنخ‌هایی برای درک حالات کاملاً اسکیزوفرنیک ارائه می‌دهد. منظور من از اصطلاح «مورد مرزی»، موردی است که هستۀ آشفتگی اش روان‌پریشانه است اما ساختار روانی روان‌نژندانه ای دارد؛ به طوری که زمانی که احتمال وقوع اضطراب روان‌پریشانه به شکلی ناپخته وجود دارد، او اختلالات روان نژندانه یا روان تنی بروز می دهد. در چنین مواردی، ممکن است که روانکاو سال‌های سال با نیاز درمانجو  به روان‌نژند بودن (در تقابل با جنون) و همچنین نیازش به اینکه با او به مثابه فردی روان‌نژند برخورد شود، همراستا شود. در چنین شرایطی، تحلیل به خوبی پیش می‌رود و هر دو طرف از آن راضی به نظر می‌رسند. تنها اشکال کار در این است که فرایند تحلیل هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد. ممکن است درمان به آخر خط برسد و حتی درمانجو خویشتن کاذب روان‌نژندانه‌ای را با هدف خاتمه بخشیدن به درمان و ابراز قدردانی اتخاذ کند. اما واقعیت این است که مراجع خود می‌داند هیچ تغییری در حالت زیربنایی (روان‌پریشانه) رخ نداده است و روانکاو و بیمار در ایجاد شکست همراستا شده‌اند. حتی شاید در صورتی که روانکاو و بیمار هر دو این شکست را تصدیق کنند، چنین شکستی ارزشمند تلقی گردد. در این مرحله، درمانجو [نسبت به شروع درمان] سن بیشتری دارد و احتمال مرگ ناگهانی یا ناشی از بیماری افزایش یافته است، بنابراین ممکن است فرد از خودکشی اجتناب کند. گذشته از این، [درمان] تا زمانی که در جریان بوده، فرایندی خوشایند تلقی می‌گشته است. اگر روانکاوی را شیوه‌ای از زیستن در نظر بگیریم، می‌توان گفت چنین درمانی آنچه را که انتظار داشته‌ایم، برآورده کرده است. اما در واقع روانکاوی شیوه‌ای از زیستن نیست. همه ما امیدواریم که درمانجویانمان روزی درمان با ما را به پایان رسانده، ما را فراموش کنند و نفس زیستن را به مثابۀ درمانی معنادار بیابند. ظاهر امر این است که ما مقالاتی دربارۀ موارد مرزی می‌نویسیم، اما در حقیقت وقتی آشفتگی این افراد نادیده گرفته شده یا به آن پرداخته نمی‌شود، به مشکل برمی‌خوریم. من در مورد طبقه‌بندی اختلالات به طور مفصل در مقالات دیگرم توضیح داده ام (وینیکات، 64-1959).

شاید لازم باشد قدری بیشتر در مورد تفاوت میان «رابطه‌مندی با ابژه » (object-relating) و «استفاده از ابژه » (object-usage) توضیح دهم. در رابطه‌مندی با ابژه، سوژه تا حدی دچار دگرگونی در خویشتن می شود که این موضوع منجر به ابداع اصطلاح نیرو‌گذاری‌روانی شده است. در این حالت، ابژه معنادار گشته، مکانیسم‌های برون‌فکنی و همانندسازی به جریان افتاده‌ و سوژه حذف می شود؛ به طوری که چیزی از سوژه را می‌توان در ابژه یافت، که البته این درآمیختگی با هیجانات و احساسات غنی می گردد.

همراه با این تغییرات، مقداری ـ هرچند ناچیز ـ درگیری فیزیکی به شکل تهییج و اوج ارگاسمِ کارکردی وجود دارد. (من تعمداً نمی‌خواهم که در این زمینه به جنبه‌ای بسیار مهم از رابطه‌مندی که تمرینی است در جهت همانندسازی-متقابل ، بپردازم. دلیل این امر آن است که این موضوع در مرحله‌ای از رشد قرار دارد که متعاقب ـ و نه پیشایندِ ـ مرحله‌ای از رشد قرار می‌گیرد که می‌خواهم در این مقاله درباره‌اش صحبت کنم ـ به عبارتی حرکت از تحمل خویشتن (self-containment) و رابطه‌مندی با ابژه‌های درونی به دنیای استفاده از ابژه). (وینیکات، 1968b)

رابطه‌مندی با ابژه، امری است که سوژه تجربه می‌کند و می‌توان آن را در قالب اصطلاح سوژه به مثابه وجودی جدا افتاده (subject as an isolated) توصیف کرد (وینیکات، 1958)، (1963). اما وقتی از استفاده از ابژه حرف می‌زنم، رابطه‌مندی با ابژه را بدیهی می‌پندارم و ویژگی‌هایی را به آن می‌افزایم که شامل ماهیت و رفتار ابژه است. برای مثال، اگر قرار بر استفاده از ابژه باشد، لزوماً باید ابژه واقعی باشد، بدین معنا که بخشی از واقعیتی مشترک باشد و نه حاصل برون‌فکنی. من فکر می‌کنم این همان چیزی است که تفاوتی عظیم میان رابطه‌مندی و استفاده‌کردن را می‌سازد.

اگر حرف من در این زمینه درست باشد، می‌توان نتیجه گرفت که صحبت در مورد رابطه‌مندی برای روانکاوان، بسیار راحت‌تر از صحبت در مورد کاربرد (استفاده‌کردن) است، چرا که می‌توان رابطه‌مندی را به مثابۀ پدیده‌ای مربوط به سوژه بررسی کرد. همچنین در روانکاوی همیشه میلی برای حذف تمامی عوامل محیطی وجود دارد، مگر آنکه عامل محیطی مربوط به مکانیسم‌های برون‌فکنانه باشد. اما در بررسی کاربرد یا استفاده، راه فراری وجود ندارد. در این حالت، روانکاو ناچار است که ماهیت ابژه را نه به مثابۀ برون‌فکنی، بلکه به خودیِ خود در نظر بگیرد.

حال، آیا می‌توان رابطه‌مندی را در قالب سوژه به خودیِ خود توصیف کرد؟ آیا می‌توان گفت که “استفاده” را جز در قالب پذیرش موجودیت مستقل ابژه و حضور همیشگی متعلقات آن نمی‌توان توصیف کرد؟ در حوزۀ مربوط به پدیده‌های انتقالی، به مسایلی از این قبیل می‌پردازیم.

اما این تغییر به طور خودکار و به صرف طی فرایند رشدی رخ نمی‌دهد. این همان نکته‌ای است که تمایل به بررسی آن دارم.

اگر بخواهم این مورد را به زبان بالینی شرح دهم باید چنین بگویم: دو نوزاد از پستان مادر شیر می‌خورند: یکی از «خویشتن» در قالب برون‌فکنی تغذیه می‌شود و دیگری از شیرِ پستانِ زن تغذیه می‌شود (استفاده می‌کند). مادر ـ همانند روانکاو ـ ممکن است به اندازه کافی خوب باشد یا نباشد، برخی می‌توانند و برخی نمی‌توانند نوزاد را از مرحله رابطه‌مندی به استفاده برسانند.

تمایل دارم در اینجا یادآوری کنم که ویژگی مهم مفهوم پدیده‌ها و ابژه‌های انتقالی ـ طبق بحث من در مورد این موضوع ـ ، تناقض و پذیرش تناقض است: نوزاد ابژه را خلق می‌کند، اما ابژه از قبل حضور داشته تا خلق شود و به ابژه‌ای تبدیل شود که نیروگذاری روانی شده است. من سعی کردم تا با طرح این ادعا به این جنبه از پدیده انتقالی اشاره کنم که همه ما می‌دانیم در قوانین بازی هرگز نوزاد را به چالش نمی‌کشیم که پاسخی برای این سؤال مطرح کند: آیا ابژه را خلق کردی یا آن را پیدا کردی؟

اکنون آماده‌ام تا به ادعای خود در تزی که ارائه کرده ام بپردازم. به نظر می‌رسد که می‌ترسم به این موضوع بپردازم. گویی نگرانم به محض اینکه موضوع رساله را مطرح کنم، هدفم از طرح موضوع به مقصد نهایی خود برسد، چرا که موضوعی بسیار ساده است.

سوژه برای آنکه بتواند از ابژه استفاده کند، باید به “ظرفیت استفاده از ابژه” رسیده باشد. این امر بخشی از تغییر در اصل واقعیت به حساب می‌آید.

نه می‌توانیم بگوییم که چنین ظرفیتی ذاتی است و نه می توان گفت که تحول آن در فرد امری بدیهی است. تحولِ ظرفیت استفاده از ابژه، مثالی دیگر از فرایند رشدی به منزلۀ امری است که به محیط تسهیل‌گر وابسته است.

اگر بخواهیم مسیر رشدی را از اول بیان کنیم، باید بگوییم که اول رابطه‌مندی با ابژه است و استفاده از ابژه متعاقب آن می‌آید. در فاصلۀ میان این دو شاید سخت‌ترین بخش از تحول انسان یا آزارنده‌ترین شکست از میان شکست‌های اولیه جهت جبران قرار دارد. آنچه که میان رابطه‌مندی و استفاده قرار دارد در واقع فرایندی است که سوژه در آن، ابژه را بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانیِ خود قرار می‌دهد. به عبارتی، سوژه، ابژه را به منزلۀ پدیده‌ای بیرونی و نه نهادی برون‌فکنانه درک می‌کند. در واقع در اینجا شناسایی ابژه به منزلۀ نهادی مستقل شکل می‌گیرد.

این تغییر ـ از رابطه‌مندی به استفاده ـ بدین معنا است که سوژه، ابژه را نابود می‌کند. ممکن است متفکری که پشت میزش نشسته، چنین نتیجه‌گیری کند که در این صورت در عمل چیزی به نام استفاده از ابژه وجود ندارد: اگر ابژه بیرونی باشد، می‌توان گفت که ابژه به واسطۀ سوژه نابود گشته است. اما اگر متفکر از صندلی خود بلند شود و در عمل با درمانجو همراه شود، متوجه می‌شود که موقعیتی میانی نیز وجود دارد. به عبارتی دیگر، او درمی‌یابد که پس از آنکه «سوژه وارد رابطه‌مندی با ابژه می‌گردد»، ـ همزمان با اینکه ابژه بیرونی می‌گردد ـ «سوژه، ابژه را نابود می‌کند». پس از این نیز ممکن است «ابژه در برابر نابودی از جانب سوژه بقا یابد». اما بقا یافتن حتمی نیست. از این رو ویژگی جدیدی در نظریۀ روابط ابژه مطرح می‌گردد. سوژه به ابژه می‌گوید: «من تو را نابود کردم». ابژه نیز آنجا حضور دارد تا این ارتباط را دریافت کند. از این به بعد سوژه می‌گوید: «سلام ابژه!» «من تو را نابود کردم.» «من دوستت دارم.» «من تو را نابود کردم و تو باقی ماندی و از این رو برایم ارزشمندی» «همزمان که تو را دوست دارم، همیشه در فانتزی (ناهشیار) تو را نابود می‌کنم». در اینجا است که فانتزی در فرد آغاز می‌گردد. سوژه هم‌اکنون می‌تواند از ابژه‌ای استفاده کند که بقا یافته است. لازم است به این نکته اشاره شود که قضیه فقط این نیست که سوژه به این دلیل که ابژه بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی قرار می‌گیرد، ابژه را نابود می‌کند. اشاره به برعکس این حالت نیز به همان اندازه مهم است، یعنی ابژه به دلیل آنکه نابود می‌شود، بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی سوژه قرار می‌گیرد. بدین طریق ابژه خودمختاری و زندگی خودش را می‌سازد و ـ اگر بقا یابد ـ بر اساس ویژگی‌های خود، سوژه را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

 به بیانی دیگر، احتمالاً اکنون، سوژه به دلیل بقای ابژه، زندگی در دنیای ابژه‌ها را آغاز کرده و به سمت پیشرفت حرکت می‌کند. اما برای پذیرش نابودی دائمی در فانتزی ناخودآگاه در مورد رابطه‌مندی با ابژه، باید هزینه‌ای پرداخت شود.

اجازه دهید تکرار کنم. فرد تنها در مراحل اولیۀ رشد هیجانی خود به این موضع می‌رسد. این مقصود از طریق بقای ابژه‌هایی حاصل می‌شود که بر روی آنها نیروگذاری روانی صورت گرفته است. این ابژه‌ها در مسیرِ «نابودی به دلیل واقعی بودن» و «واقعی شدن به دلیل نابودی» قرار دارند (نابودشدنی و تمام‌شدنی بودن).

پس از اینکه فرد به این مرحله می‌رسد، مکانیسم‌های برون‌فکنانه به عمل «ملاحظۀ آنچه که وجود دارد» یاری می‌رسانند، اما دلیل وجودی ابژه نیستند. به نظر من این امر جدایی از نظریۀ روانکاوی سنتی محسوب می‌گردد. در این نظریه باور بر این است که واقعیت بیرونی تنها در قالب مکانیسم‌های برون‌فکنانۀ فرد معنا می‌یابد.

اکنون تقریباً تمام آنچه که مد نظرم بوده است را بیان کرده‌ام. اما صحبت‌هایم هنوز کامل نشده است، چرا که نمی‌توانم از پذیرش این واقعیت که اولین تکانۀ رابطۀ سوژه با ابژه (که به صورت عینی درک می‌شود و نه ذهنی ) ویرانگر است، به سادگی بگذرم.

فرض اصلی در این مقاله چنین است: علی‌رغم آنکه سوژه، ابژه ذهنی (محتوای برون‌فکنی) را نابود نمی‌کند، نابودی اتفاق می‌افتد و تبدیل به ویژگی اصلی می‌شود تا جایی که ابژه به شکل عینی درک ‌شده، خودمختاری داشته و به واقعیتی «مشترک» تعلق خواهد داشت. این بخش دشوار مقاله‌ام است، حداقل برای خودم.

به طور کلی چنین پذیرفته شده است که اصل واقعیت، فرد را درگیر خشم و نابودی واکنشی می‌گرداند. اما من در مقاله‌ام توضیح داده‌ام که نابودی در ساخت واقعیت از طریق قرار دادن ابژه در بیرون از خویشتن نقش دارد. برای اینکه چنین امری محقق گردد، چندین شرط ضروری است.
این امر صرفاً به آزمون اصل واقعیت تحت شرایط قدرت مربوط می‌شود. چنان که من دریافته‌ام، با تغییری آشنا هستیم که در آن مکانیسم‌های برون‌فکنی، سوژه را قادر به آگاهی از ابژه می‌کنند، بدون آنکه خود دلیل وجودی ابژه باشند. در لحظه‌ای از تحول که به بررسی آن پرداخته‌ایم، سوژه به خلق ابژه می‌پردازد. عمل خلق کردن، به معنای کشف نفس بیرونی بودن، است. ذکر این نکته ضروری است که چنین تجربه‌ای وابسته به ظرفیت ابژه برای بقا است.

بسیار مهم است که بدانیم این به معنای «تلافی نکردن» است. اگر این محتوا در طول تحلیل اتفاق افتد، بدین معنا است که روانکاو، فنون و فضای تحلیلی همگی در معرض بقا یا عدم بقا بر اثر حملات تخریب‌گر درمانجو قرار دارند. اعمال تخریب‌گر، تلاشی از سوی درمانجو است تا روانکاو را بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی یعنی در دنیای بیرونی قرار دهد. بدون تجربۀ ویران‌گری حداکثری (ابژۀ بدون محافظ)، سوژه هیچ‌گاه نمی‌تواند روانکاو را بیرون از خود قرار دهد و در نتیجه با استفاده از روانکاو به منزلۀ برون‌فکنی بخشی از خویشتن، هرگز چیزی بیشتر از نوعی خودتحلیلی را تجربه نمی‌کند. اگر بخواهیم این مطلب را در قالب تغذیه بیان کنیم باید بگوییم که درمانجو فقط می‌تواند از خویشتن تغذیه شود و نمی‌تواند از پستان برای وزن‌گیری استفاده کند. ممکن است درمانجو از تجربۀ تحلیلی لذت ببرد، اما به شکل اساسی تغییر نخواهد کرد.

اگر روانکاو، پدیده‌ای ذهنی باشد، چه بر سر دفع آن خواهد آمد؟ فرضیه‌ای دیگر نیاز است که در زمینۀ دفع بیان شود.

در روانکاوی عملی، تغییرات مثبتی که در این زمینه اتفاق می‌افتد، عمیق و اساسی هستند. این تغییرات وابسته به کار تفسیری نیست، بلکه به بقای روانکاو در برابر حملات وابسته است که شامل عدم تغییر در تلافی است. ممکن است که برای روانکاو، تحمل چنین حملاتی بسیار دشوار باشد، به خصوص زمانی که حملات در قالب هذیان یا از طریق به بازی گرفتن روانکاو ابراز شود، امری که باعث می‌شود روانکاو کارهایی را انجام دهد که از نظر فنی اشتباه است. (من این موقعیت را چنین توصیف می‌کنم: عدم اطمینان، در مواقعی که قابلیت اطمینان تمامی آن چیزی است که اهمیت دارد. همچنین بقا، به معنی زنده ماندن و عدم تلافی کردن است).

روانکاو احساس می‌کند اینجا آن لحظه‌ای است که باید تفسیر ارایه دهد، اما این کار روند درمان را مختل می‌کند و ممکن است درمانجو آن را نوعی دفاع از خود تلقی کند، به شکلی که گویی روانکاو میخواهد حملات او را دفع کند. بهتر است که روانکاو تفسیر را به بعد از پایان این مرحله موکول کند و بعد به درمانجو توضیح دهد که چه چیزی در جریان بوده است. طبیعتاً روانکاو نیازهای مخصوص به خود را دارد، اما ارایۀ تفسیر کلامی در این مرحله ویژگی ضروری تحلیل نیست و خطرات خاص خود را به همراه دارد. ویژگی ضروری در اینجا، بقای روانکاو و عدم تغییر فنون روانکاوی است. تصور کنید که مرگ واقعی درمانگر در خلال این فرایند چقدر می‌تواند آسیب‌زا باشد، اما باید گفت که حتی مرگ واقعی درمانگر نیز به بدی تغییر در درمانگر به سمت تلافی کردن نیست. درمانجو مجبور است که این خطرات را بپذیرد. روانکاو معمولاً مراحل انتقال را تاب می‌آورد. پس از هر مرحله پاداشی در قالب عشق وجود دارد که به واسطۀ وجودِ مسلمِ پیشینه‌ای از تخریبِ ناخودآگاه، تقویت می‌شود.

به گمان من، ایدۀ وجود مرحله‌ای رشدی که شامل بقای ابژه باشد، نظریۀ مربوط به ریشه‌های پرخاشگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هیچ امر مثبتی در گفتن این حرف وجود ندارد که نوزادی که تنها چند روز دارد، به پستان رشک می‌برد. اما منطقی است که بگوییم نوزاد بالاخره در یک سنی برای پستان موقعیتی بیرونی (خارج از حوزۀ برون‌فکنی) قائل می‌شود، بدین معنا که نابودی پستان به یک ویژگی تبدیل می‌شود. منظورم از این حرف، تکانۀ واقعی نابود کردن است. این امر بخش مهمی از آن چیزی است که مادر انجام می‌دهد. در واقع مادر اولین کسی است که نوزاد را از اولین حالت از حملاتی که بعدها نیز بسیاری از آن را تجربه خواهد کرد، می‌گذراند و خودش بقا می‌یابد. این زمانی مناسب در رشد کودک است. به دلیل ناتوانی نسبی کودک، نابودی نسبتاً به آسانی تحمل می‌شود و بقا به سادگی به دست می‌آید. با وجود این، موضوع پیچیده است. احتمال آنکه مادر به گاز گرفتگی و آسیب از جانب نوزادش واکنش نشان دهد بسیار زیاد است. اما چنین زبانی که از طریق پستان منتقل می‌گردد، نامفهوم و نامشخص است. تمامی حوزۀ مربوط به تحول و سرپرستی در اینجا دخیل است. در اینجا، سازگاری، جدای از جزییات مهم رابطه‌مندی با پستان، با وابستگی در ارتباط است.

بنابراین، علی‌رغم آنکه نابودی واژۀ مورد استفادۀ من است، نابودی حقیقی مربوط به شکست ابژه در تاب‌آوری و بقا است. بدون این شکست، نابودی یک احتمال بالقوه باقی می‌ماند. واژۀ «نابودی» در اینجا نه به دلیل تکانۀ نوزاد برای نابود کردن، بلکه به دلیل الزام ابژه به بقا، ضروری است.

شیوۀ نگاه جدید به مسائل که در این مقاله ارایه شده است، فرصتی برای اتخاذ رویکردی جدید به موضوع ریشه‌های پرخاشگری فراهم می‌آورد. برای مثال، لزومی ندارد که به پرخاشگری ذاتی بیشتر از هر چیز دیگری که همراه آن به شکل ذاتی وجود دارد، بها داد. بدون شک باید پرخاشگری ذاتی را همانند هر چیز ارثی دیگر که میان افراد متغیر است، به لحاظ کمی متغیر در نظر گرفت. تغییرپذیری در پرخاشگری ذاتی، در مقایسه با توارث کلی آن چیزی که می‌تواند به پرخاشگری منجر شود، ناچیز است. در مقابل، تغییرپذیری حاصل از تفاوت‌ها در تجارب نوزادان مختلف، بر اساس اینکه این مرحلۀ دشوار را پشت سر گذاشته‌اند یا خیر، بسیار زیاد است. این چنین تغییرپذیری‌ها در حوزۀ تجربه، حقیقتاً گسترده هستند. گذشته از این، نوزادانی که به خوبی این مرحله را پشت سر می‌گذارند، به احتمال بیشتری از نظر بالینی پرخاشگرتر خواهند شد. این امر در مقایسه با نوزادانی سنجیده می‌شود که به خوبی این مرحله را پشت سر نگذاشته‌اند و پرخاشگری برای آنها امری نیست که در درون نگه داشته شده و به عبارتی، خودهم‌خوان گردد، یا در قالب الزامی برای ابژۀ مورد حمله حفظ شود.

این امر شامل بازنویسی نظریۀ مربوط به ریشه‌های پرخاشگری است، چرا که اکثر مواردی که پیش از این نوشته شده‌اند، بدون ارجاع به محتوای ارایه شده در این مقاله نوشته شده‌اند. همیشه این فرضیه در نظریه‌های سنتی وجود دارد که پرخاشگری، واکنشی در مقابله با اصل واقعیت است، در حالی که در اینجا این مسئله مطرح شد که پرخاشگری سائق نابودگری است که کیفیت بیرونی بودن را می‌سازد.

اجازه دهید که نگاهی به مکان دقیق این حمله و موضوع بقا در سلسله مراتب روابط بیاندازیم. حالت ابتدایی‌تر و کاملاً متفاوت، نابودی کامل است. نابودی کامل، به معنی «عدم امید» است، نیروگذاری روانی به یأس تبدیل می‌شود، چرا که هیچ دستاوردی، بازتاب مورد نیاز برای خلق وضعیت مناسب را تکمیل نمی‌کند. حمله با خشم در مواجهه با اصل واقعیت، مفهوم پیچیده‌تری است که زمان آن به بعد از نابودی‌‌ای برمی گردد که من در اینجا مطرح کرده ام.

در نوعی از نابودیِ ابژه که من به آن اشاره می‌کنم، هیچ خشمی وجود ندارد. می‌توان گفت که در بقای ابژه، لذتی نهفته است. از این لحظه به بعد، ابژه در فانتزی مدام در حال نابود شدن است، چیزی که می‌توان گفت دستاورد این مرحله است. ویژگی «همیشه در حال نابودی»، موجب می‌گردد که واقعیت ابژۀ بقا یافته، به درستی احساس شود. همچنین شدت احساس را افزایش داده و به پایداری شیء می‌انجامد. در این مرحله است که ابژه قابلیت استفاده شدن را پیدا می‌کند.

تمایل دارم که با طرح نکته‌ای در مورد استفاده کردن و کاربرد، متن را به پایان برسانم. منظور من از «استفاده کردن»، «استثمار» نیست. در نقش درمانگر، می‌دانیم که استفاده شدن چه احساسی دارد و وقتی رخ می‌دهد متوجه می‌شویم که به پایان درمان نزدیک شده‌ایم، حتی اگر پایان در چند سال دیگر اتفاق افتد. بسیاری از مراجعین ما با قابلیت استفاده از ابژه به ما مراجعه می‌کنند، به طوری که می‌توانند از ابژه‌ها استفاده کنند، از ما استفاده کنند، از روانکاو استفاده کنند، درست همانطور که از والدین، همشیرها و خانه‌های خود استفاده کرده‌اند. با وجود این، درمانجویان بسیاری هستند که نیاز دارند تا ما آنها را از ظرفیتی برخوردار سازیم که به واسطۀ آن قادر به استفاده از ما باشند. برای برآورده ساختن نیازهای چنین درمانجویانی، باید در مورد آنچه که در مورد بقا در برابر نابودگری مطرح کردم، آگاه باشیم. پشت صحنۀ مربوط به نابودی ناهشیار روانکاو چیده شده است و ما باید آن را تاب آوریم، در غیر این صورت در تحلیلی پایان‌ناپذیر درگیر می‌شویم.

خلاصه

می‌توان رابطه‌مندی با ابژه را در قالب تجربۀ سوژه توصیف کرد. توصیف استفاده از ابژه، مستلزم در نظر گرفتن ماهیت ابژه است. در اینجا به دلایلی از دیدگاه خود پرداخته‌ام که توضیح می‌دهد چرا ظرفیت استفاده از ابژه پیچیده‌تر از ظرفیت ارتباط با ابژه است. گذشته از این توضیح می‌دهم که چرا رابطه‌مندی با ابژه‌ای ذهنی برقرار می‌شود، اما استفاده از ابژه این مفهوم را متبادر می‌سازد که ابژه بخشی از واقعیت بیرونی است.

می‌توان ترتیب زیر را مشاهده نمود:

1) سوژه وارد رابطه‌مندی با ابژه می‌گردد، 2) ابژه در فرایند یافته شدن قرار دارد و قرار نیست سوژه آن را در دنیا قرار دهد، 3) سوژه، ابژه را نابود می‌کند، 4) ابژه ی در معرض نابودی، بقا می‌یابد، 5) سوژه می‌تواند از ابژه استفاده کند.

ابژه همیشه در معرض نابودی قرار دارد. این نابودی تبدیل به پیش‌زمینۀ ناهشیار برای عشق ابژۀ واقعی می‌گردد. این ابژه، ابژه‌ای بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی سوژه قرار می گیرد.

مطالعۀ این مسئله شامل فرضیه‌ای از ارزش مثبت نابودگری است. نابودگری همراه با بقای ابژه در برابر نابودی، ابژه را بیرون از منطقۀ عملِ مکانیسم‌های روانیِ برون‌فکنی قرار می‌دهد. بدین طریق، دنیایی از واقعیت مشترک خلق می‌گردد که به سوژه بازخورد می‌دهد و سوژه می‌تواند از آن استفاده کند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

KID-KISS.jpg
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۹۷

مقاله ظرفیت تنها بودن نوشته دونالد وینیکات (1958)/ مترجم: پگاه مدنی / ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله قصد دارم توضیحی جامع در زمینه ی “ظرفیت تنها بودن”، که یکی از مهمترین نشانه های رشد و بلوغ عاطفی در فرد است، ارائه دهم.
تقریبا در تمام درمان‌های روان‌تحلیلی اوقاتی پیش می‌آید که ظرفیت تنها بودن برای بیمار مهم می شود. این توانایی در موقعیت بالینی خود را به شکل فازهای سکوت و یا جلساتی که در سکوت می گذرد نشان می‌دهد، و این سکوت بیش از آنکه نشانه‌ای از مقاومت باشد، نشان دهنده ی دستاورد رشدی مهمی برای بیمار است. شاید این موقعیت اولین باری باشد که بیمار توانسته تنها شود. در اینجا میخواهم توجه شما را به این جنبه از انتقال جلب کنم که در آن بیمار در جلسه تحلیلی تنهاست.
می‌توان گفت که در متون روان‌تحلیلی، بیشتر در مورد ترس از تنها بودن یا آرزو برای تنها بودن صحبت شده تا “توانایی” تنها بودن. همچنین حجم عظیمی از مطالعات بر حالت های عقب نشینی به درون خود (withdrawn ) به عنوان دفاعی که علیه وقوع گزند و آسیب تمرکز کرده اند. به عقیده من زمان آن رسیده است که به بررسی ابعاد مثبت ظرفیت تنها بودن بپردازیم. هرچند ممکن است در متون تحلیلی تلاش‌هایی در زمینه ظرفیت تنها بودن صورت گرفته باشد که من از آنها باخبر نیستم. در اینجا مایلم به مفهوم فرویدی رابطه آناکلیتیک (در باب نارسیسیزم، 1914) اشاره کنم.

روابط سه‌تایی و دوتایی (Three- and Two-Body Relationships)
ریکمن برای نخستین بار ما را با مفاهیم روابط دوتایی و سه‌تایی آشنا کرد. اغلب به عقده ادیپ به عنوان مرحله‌ای که در آن غلبه تجربیات با روابط سه‌تایی است نگاه می‌کنیم. هرگونه تلاشی برای توصیف عقده ادیپ با دو نفر محکوم به شکست است. با این حال روابط دوتایی وجود داشته و به مراحل نسبتا ابتدایی‌تر زندگی شخص تعلق دارند. رابطه دوتایی اصلی آن چیزیست که بین نوزاد و مادر و یا جایگزین مادر برقرار است پیش از آنکه هیچ یک از چیزهایی که مربوط به مادر است، رنگ و بویی از پدر داشته و به شکل مفهومی از پدر در آمده باشد. مفهوم موضع افسرده‌ وار کلاین را می‌توان در قالب روابط دوتایی توصیف کرد و در واقع می‌توان گفت که ویژگی ضروری این مرحله، همین دوتایی بودن آن است.
پس از طرح روابط دوتایی و سه‌تایی طبیعی‌ست که یک مرحله به عقب رفته و از رابطه تک‌نفره سخن بگوییم! در ابتدا ممکن است به نظر برسد که منظور از رابطه تک‌نفره، نارسیسیزم است چه به صورت نارسیسیزم اولیه، یا شکل ابتدایی نارسیسیزم ثانویه. به عقیده من پرش از رابطه دوتایی به یک رابطه تک‌نفره، بدون تخطی از آنچه تا کنون از طریق کار تحلیلی و مشاهده مستقیم نوزادان و مادران دریافته‌ایم ممکن نیست.

تنها بودن واقعی (Actually being alone)
ممکن است تا کنون دریافته باشید که منظور من از ظرفیت تنها بودن، صرفا تنها بودن در محیط واقعی نیست. حتی شخصی که در سلول انفرادیست ممکن است قادر به تنها بودن با خودش نباشد. حتما متوجه هستید که این فرد چه رنجی را تحمل میکند! البته بسیاری از افراد تا پیش از پایان کودکی به توانایی لذت بردن از تنهایی دست می‌یابند و حتی ممکن است تنهایی برای آنها تبدیل به باارزش‌ترین دارایی‌شان شود.
ظرفیت تنها بودن، دو بعد دارد. یک بعد آن تنهایی پیچیده ای است که فرد در جریان رشد و پس از برقراری روابط سه‌تایی به آن می رسد، و بعد دیگر آن متعلق به اوایل زندگی است که این نوع تنهایی نیازمند بررسی ویژه است زیرا بنیانیست که تنهایی پیچیده بر آن بنا می‌شود.

تناقض (Paradox)
اکنون میتوانیم در مورد نکته ی اصلی بحث صحبت کنیم. اگرچه تجربیات فراوانی در شکل‌گیری ظرفیت تنها بودن موثرند، اما بنیادی ترین آن ها که بدون آن ظرفیت تنها بودن ایجاد نمی‌شود، تجربه تنها بودن نوزاد یا کودک در حضور مادر است. شاید این موقعیت تناقض آمیز به نظر برسد؛ تجربه‌ی تنها بودن در حالیکه شخص دیگری حاضر است!
این موقعیت نوع خاصی از رابطه را ایجاب می‌کند که بین نوزاد یا کودک خردسالی که تنهاست و مادر یا جایگزین مادری که به نحو قابل اطمینانی حاضر است حتی اگر در لحظه نماد حضورش یک تخت یا کالسکه یا فضای عمومی محیط اطراف باشد، برقرار است. من قصد دارم که اسمی برای این مدل خاص رابطه پیشنهاد دهم.
شخصاً عبارت رابطه‌مندی ایگو (ego relatedness) را می‌پسندم که به وضوح با عبارت رابطه بر مبنای اید و حتی مفهوم زندگی ایگویی متمایز است. رابطه‌مندی ایگو اشاره به رابطه بین دو نفر دارد که یکی از آنها به هر حال تنهاست؛ شاید هردوی آنها تنها باشند اما حضور هر یک برای دیگری مهم است. به نظرم اگر معنای کلمه “دوست داشتن” را با کلمه “عشق” مقایسه کنیم می‌توانیم ببینیم که دوست داشتن از جنس رابطه‌مندی ایگوست در حالیکه عشق از جنس رابطه برمبنای اید است چه در فرم خام یا تصعید شده‌ی آن.
پیش از بسط این دو ایده به روش شخصی خودم قصد دارم به شما یادآوری کنم که چطور می‌توان به ظرفیت تنها بودن با استفاده از عبارات روانکاوانه معمول اشاره کرد.

پس از آمیزش (After Intercourse)

می‌توان گفت که پس از یک آمیزش رضایت‌بخش هریک از دو نفر تنهاست و دوست دارد که تنها باشد. توانایی لذت بردن از تنهایی در کنار شخصی دیگر که او هم تنهاست تجربه‌ای سالم است. فقدان تنش اید می‌تواند منجر به اضطراب شود، اما انسجامِ زمانیِ شخصیت و اطمینان به ادامه دار بودن موجودیت فرد در طول زمان، شخص را قادر می‌سازد که برای بازگشت طبیعی تنش اید صبر کند و از به اشتراک گذاشتن تنهایی (solitude) لذت ببرد این تنهایی نسبتا با مفهوم withdrawal متمایز است.

صحنه اولیه (Primal Scene)
می‌توان گفت که ظرفیت فرد برای تنها ماندن به توانایی او برای کنار آمدن با احساسات ناشی از صحنه اولیه بستگی دارد. در صحنه اولیه رابطه‌ای برانگیخته بین والدین ادراک یا تصور می‌شود و کودک سالمی که توانایی تسلط بر نفرت (hate) و به کارگیری آن در خدمت خودارضایی را دارد می‌تواند این صحنه را بپذیرد. در خودارضایی کل مسئولیت فانتزی هشیار و ناهشیار توسط شخص کودک پذیرفته می‌شود؛ کودکی که نفر سوم رابطه سه‌تایی یا مثلثی است. توانایی تنها بودن در این شرایط مستلزم بلوغ در زمینه رسش اروتیک، قدرت تناسلی یا به تناسب پذیرش زنانه، ترکیب تکانه‌ها و تصورات اروتیک و خصمانه و تحمل دوسوگرایی و طبعا ظرفیت فرد برای همانندسازی با هریک از والدین است.
بیان این مسئله با این عبارات یا به هرشکل دیگری می‌تواند بسیار پیچیده باشد؛ زیرا ظرفیت تنها بودن، با مفهوم بلوغ عاطفی تقریباً هم‌معناست.

ابژه درونی خوب (Good Internal Object)
اکنون میخواهم با ادبیات دیگری که از کارهای ملانی کلاین مشتق شده است، مفهوم را توضیح دهم. ظرفیت تنها بودن در وافع وابسته است به وجود ابژه خوب در واقعیت روانی فرد. پستان یا آلت یا روابط خوب درونی شده به شخص کمک می‌کنند در مورد حال و آینده حس اطمینان داشته باشد. رابطه شخص با ابژه‌های درونی‌اش به همراه اطمینان از روابط درونی نوعی حس کفایت از زندگی فراهم می‌آورد به طوری که اوو قادر خواهد بود موقتا حتی در غیاب ابژه‌ها یا محرک‌های خارجی احساس آرامش کند. بلوغ و ظرفیت تنها بودن به این معناست که شخص این فرصت را داشته است که به واسطه ی عملکرد مادرانه کافی اطمینانی به یک محیط مهربان و بی‌خطر در خود پرورش دهد. این اطمینان به واسطه تکرار ارضای موفقیت‌آمیز غرایز ایجاد می‌شود.
در استفاده از این ادبیات باید به مرحله‌ای ابتدایی‌تر رشد به نسبت عقده ادیپ کلاسیک اشاره ‌کنیم. هرچند فرض بر این است که در این مرحله نیز فرد به درجه قابل توجهی از پختگی ایگو می رسد و یکپارچه‌شدگی شخص در یک واحد اتفاق می افتد؛ در غیر این‌صورت اشاره به درون و بیرون یا اهمیت فانتزی درونی بی‌معنا بود. به بیان منفی تر: فرد باید از اضطراب گزند آسیب نسبتاً خلاص شده باشد. و به بیان مثبت: ابژه‌های درونی خوب در دنیای درونی شخص حضور داشته و در لحظه‌ی مناسب برای فرافکنی در دسترس باشند.

تنها بودن در حالتی ناپخته (To Be Alone in an Immature State)
سوالی که در اینجا لازم است مطرح شود این است که آیا نوزاد یا کودک می‌تواند در یک مرحله بسیار ابتدایی تنها بماند؟ مرحله‌ای که در ادبیات مذکور عدم رسش ایگو توصیف تنها بودن را غیرممکن می‌سازد.
بخش اصلی فرضیه من این است که ما نیاز داریم شکلی ساده از تنها بودن را در نظر بگیریم و حتی اگر قبول کنیم که ظرفیت تنها بودنِ کامل چیزی پیچیده است، این توانایی ریشه در تجربه‌ی ابتدایی تنها بودن در حضور دیگری دارد. تنها بودن در حضور دیگری می‌تواند در مرحله‌ای بسیار ابتدایی رخ دهد که در آن عدم بلوغ ایگو به طور طبیعی با حمایت ایگو از جانب مادر جبران می‌شود. در طول زمان، شخص، مادر حامی ایگو را درونی کرده و به این ترتیب قادر می‌شود بدون ارجاع دائم به مادر یا مادر نماد تنها بماند.

“من تنها هستم” (‘I am Alone’)
میخواهم این بحث را به شکلی دیگر با بررسی کلمات “من تنها هستم” ادامه دهم. در ابتدا کلمه “من” دلالت بر رشد عاطفی دارد. شخص به عنوان یک واحد در آمده و به یکپارچگی رسیده است. وابستگی به دنیای بیرونی کنارگذاشته شده و دنیایی درونی شکل گرفته است. و این تنها بیانی توپوگرافیک از شخصیت به عنوان سازمانی از هسته‌های ایگو ست. توجه داشته باشید که در این مرحله هیچ اشاره‌ای به زیستن نمی‌شود.
سپس کلمات “من هستم” می‌‌آیند که حکایت از یک مرحله ی رشدی دارند. این کلملت بیان می کنند که فرد نه تنها شکل گرفته، بلکه یک زندگی دارد. در ابتدای مرحله ی “من هستم”، شخص (گویی) نارس، بی‌دفاع، آسیب‌پذیر و بالقوه پارانوئید است. فرد تنها در صورتی به مرحله‌ی “من هستم” می‌رسد که محیطی حمایتگر برایش وجود داشته باشد؛ این محیط حمایتگر در واقع مادریست که مشغول نوزاد خویش است و از طریق همانندسازی با نوزاد توجهش معطوف به نیازهای ایگوی نوزاد است. در این مرحله از “من هستم” نیازی به آگاهی نوزاد از مادر نیست.
در مرحله بعد به کلمات “من تنها هستم” می‌رسیم. مطابق نظریه‌ای که در حال طرح آن هستم این مرحله شامل توجه و درک نوزاد از حضور پیوسته مادر است. منظورم از درک و توجه الزاماً آگاهی با ذهن هشیار نیست. اگرچه از نظر من “من تنها هستم” نوعی رشد به نسبت “من هستم” به حساب می‌آید که به آگاهی نوزاد از حضور پیوسته‌ی یک مادر قابل اعتماد وابسته است. مادری که قابل اعتماد بودن او به نوزاد این امکان را می‌دهد که تنها بماند و از تنها بودن برای مدت محدودی لذت ببرد.
به این ترتیب در تلاش برای توجیه این تناقضم که ظرفیت تنها بودن ریشه در تجربه تنها بودن در حضور دیگری دارد و بدون میزان کافی از این تجربه، چنین ظرفیتی امکان رشد نمی‌یابد.

“رابطه‌مندی ایگو” (‘Ego-relatedness’)
بر فرضِ صحّت فرضیه من در مورد این تناقض، بررسی ماهیت رابطه نوزاد و مادر که در راستای هدف این مقاله من آن را رابطه‌مندی ایگو نامیده‌ام می‌تواند جالب باشد. خواهید دید که این رابطه اهمیت زیادی برای من دارد زیرا به باور من دوستی از این رابطه منشا می‌گیرد و همچنین این رابطه می‌تواند تبدیل به ماتریس انتقال شود.
دلیل دیگری هم برای این میزان اهمیت برای موضوع رابطه‌مندی ایگو وجود دارد ولی به منظور مشخص کردن منظورم باید فعلا باید از این موضوع صرف نظر کنیم.
فکر می‌کنم عموما در این زمینه توافق داریم که تکانه‌ی اید تنها در صورتی معنادار است که در قالب زندگی ایگویی گنجانده شود.
یک تکانه اید می تواند ایگوی ضعیف را از هم بپاشد در حالی که همان تکانه ایگوی قدرتمند را قوی‌تر ‌می کند. می‌توان گفت که روابط مبتنی بر اید اگر در چهارچوب رابطه‌مندی ایگو رخ دهند به قوی تر شدن آن می‌انجامند. پذیرش این فرض ما را به درکی از اهمیت ظرفیت تنها بودن می‌رساند. فقط در تنهایی (در حضور دیگری) است که نوزاد می‌تواند زندگی شخصی خودش را کشف کند. حالت بیمارگونه‌ی آن زندگی دروغینی است که بر پایه واکنش به محرک‌های خارجی ساخته شده است [به جای پاسخ به محرک های درونی-ویراستار-]. در تنهایی و تنها در تنهایی (به مفهومی که من این کلمه را به کار می‌برم) است که نوزاد قادر می شود به آنچه ما در بزرگسالی به آن تمدد اعصاب می‌گوییم بپردازد. ]در این حالت[ نوزاد می‌تواند نامنسجم، گیج و یا در حالتی بدون جهت‌گیری بوده، قادر باشد برای مدتی فارغ از واکنش به فشاری خارجی یا حرکت یا توجهی فعال و جهت‌دار سر کند. بدین ترتیب همه‌چیز محیای یک تجربه ی اید (Id Experience) است. در طول زمان فرد می تواند حس یا تکانه‌ای درونی را احساس کند [و صرفا واکنشی به محرکهای بیرونی نباشد-ویراستار-]. در این شرایط آن حس یا تکانه، احساسی حقیقی است و یک تجربه شخصی درونی و واقعی خواهد بود.
اکنون اهمیت حضور شخصی دیگر مشخص می‌شود. شخصی که حاضر است اما علیرغم حضورش، درخواستی [و انتظاری] ندارد. در این شرایط اگر تکانه ای ایجاد شود، می تواند به یک تجربه اید مفید تبدیل شود. ابژه می‌تواند بخشی از شخص حاضر (مادر) باشد یا کل وجود او. تنها تحت این شرایط است که نوزاد می‌تواند تجربه‌ای حقیقی داشته باشد. تعداد زیادی از این تجارب می توانند مبنایی برای زندگی‌ای شوند که به جای پوچی، سرشار از حقیقت است. شخصی که ظرفیت تنها بودن را در خود پرورش داده است همواره قادر به بازکشف تکانه‌ی شخصی و حقیقی خود خواهد بود و تکانه‌ی شخصی از بین نمی‌رود زیرا حالت تنها بودن (به نحوی متناقض) همواره دلالت بر حضور شخصی دیگر دارد.
در طول زمان شخص قادر می‌شود که از حضور واقعی مادر یا جایگزین مادر فراتر رود. به این مفهوم با اصطلاحاتی نظیر شکل‌گیری یک “فضای درونی” (Internal environment) اشاره شده است که به نسبت پدیده مادر درونی‌شده ابتدایی‌تر است.

اوج در رابطه‌مندی ایگو (Climax in ego relatedness)
قصد دارم کمی در مورد مفهوم رابطه‌مندی ایگو و امکاناتی که‌ تجربه در این رابطه به وجود می آورد فراتر رفته و به مفهوم ارگاسم ایگو بپردازم. البته متوجهم که اگر چیزی مثل ارگاسم ایگو وجود داشته باشد کسانی که نسبت به تجارب غریزی بازداری دارند تمایل پیدا خواهند کرد که در این گونه ارگاسم‌ها متخصص شده و نوعی آسیب‌شناسی در گرایش به ارگاسم ایگو بیابند. فعلا قصد دارم بخش پاتولوژیک را بدون فراموش کردن همانندسازی کل بدن با یک جزء-ابژه (فالوس) کنار بگذارم و تنها این سوال را مطرح کنم که آیا ممکن است احساس وجد نوعی ارگاسم ایگو باشد. در شخص نرمال تجربه‌ی به شدت خوشایندی که ممکن است در یک کنسرت یا تئاتر یا یک دوستی کسب شود مستحق عنوان ارگاسم ایگو است که می تواند توجه ما را به تجربه ی اوج و اهمیت آن جلب کند. ممکن است استفاده از کلمه ارگاسم در این زمینه عاقلانه به نظر نرسد ولی به عقیده من حتی با قبول این فرض همچنان وقوع تجربیات اوجی که در رابطه‌مندی ایگوی رضایت‌بخش رخ می‌دهد جای بحث دارد. می‌توان پرسید: هنگامی که کودکی بازی می‌کند آیا تمام آن بازی تصعید تکانه‌ی اید است؟ آیا بین کیفیت و کمیت اید در یک بازی رضایت‌بخش در مقایسه با یک بازی غریزی، تفاوتی وجود ندارد؟ مفهوم تصعید به طور گسترده‌ای پذیرفته شده و با ارزش است ولی حیف است که تفاوت عظیم بین بازی کردن شاد کودکان و بازی کردن کودکانی که به نحوی اجباری هیجان‌زده شده و به نظر در شرف یک تجربه غریزی هستند را نادیده بگیریم. درست است که حتی در بازی شاد کودک نیز هرچیزی می‌تواند در رابطه با تکانه‌ی اید تفسیر شود، زیرا ما به زبان نمادها سخن می‌گوییم و بدون شک در استفاده از نمادها و درک‌مان از بازی‌ها به شکل رابطه‌های مبتنی بر اید محقیم . با این حال اگر این موضوع را فراموش کنیم که بازی یک کودک هنگامی که با هیجانات جسمانی و اوج‌های فیزیکی در هم آمیخته شود دیگر شاد نیست، نکته مهمی را از دست داده‌ایم.
کودک مثلا نرمال قادر است بازی کند و هنگام بازی کردن هیجان‌زده شود و از بازی لذت ببرد بدون اینکه از جانب ارگاسم فیزیکی یک برانگیختگی موضعی حس خطر کند ولی یک کودک محرومیت کشیده با تمایلات ضداجتماعی یا هر کودکی با بی‌قراری‌های ناشی از دفاع‌های مانیک نمی‌تواند از بازی کردن لذت ببرد زیرا بدن به لحاظ جسمی درگیر می‌شود. تجربه ی اوج فیزیکی قطعا لازم است و هر والدی تجربه‌ی این را داشته است که گاهی هیچ چیزی به غیر از یک صدای بلند نمی تواند یک بازی هیجان‌انگیز را به پایان ‌رساند (که نوعی اوج غیرواقعی اما بسیار مفید فراهم می‌کند). به عقیده من اگر بازی شاد یک کودک یا تجربه یک بزرگسال در یک کنسرت را با تجربه جنسی مقایسه کنیم، تفاوت آنقدر بزرگ است که باید اصطلاحی متفاوت برای توصیف این دو تجربه به کار گیریم. فارغ از سمبولیسم ناهشیار، کمیت برانگیختگی جسمی واقعی در یکی از این تجربه هد حداقل و در دیگری حداکثر است. در نهایت باید بگوییم که خود مفهوم رابطه‌مندی ایگو بدون نادیده گرفتن معانی زیربنایی مفهوم تصعید حائز اهمیت فراوان است.

خلاصه
ظرفیت تنها بودن پدیده‌ی بسیار پیچیده‌ایست و عوامل بسیاری در آن دخلیند و ارتباط تنگاتنگی با بلوغ عاطفی دارد.
مبنای ظرفیت تنها بودن تجربه‌ی تنها بودن در حضور شخصی دیگر است. به این ترتیب نوزادی با سازمان ایگوی ضعیف می‌تواند به پشتوانه‌ی یک حامی ایگو تنها بماند.
نوع رابطه‌ای که بین نوزاد و مادر حامی ایگو وجود دارد نیازمند بررسی ویژه است. اگرچه پیش‌تر اصطلاحات دیگری برای این رابطه به کار رفته است به عقیده من عبارت رابطه‌مندی ایگو موقتا برای این منظور مناسب است.
رابطه‌های مبتنی بر اید اگر در چهارچوب رابطه‌مندی ایگو رخ ‌دهند، می توانند به جای آشفته کردن ایگوی نابالغ، به تقویت آن بیردازند.
به تدریج محیط حامی ایگو درون‌فکنی شده و درون شخصیت فرد ساخته می‌شود به نحوی که منجر به ظرفیتی برای تنها بودن واقعی می‌شود. با این وجود، به لحاظ نظری همواره شخصی حاضر است، شخصی که به نحوی ناهشیار معادل مادر است، شخصی که در روزها یا هفته‌های اول زندگی موقتا با نوزادش همانندسازی کرده و در آن زمان به هیچ‌ چیز جز مراقبت از نوزادش نمی اندیشیده است.

-توضیح: جملات داخل [ ] توسط ویراستار یا مترجم برای فهم بهتر مطلب به متن اضافه شده است.

 

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)


images-7.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

مقاله انتقال متقابل نوشته ی دونالد وینیکات (1960)/ مترجم: الهام نجارپور

 

در ادامه آنچه می خواهم در این مقاله بگویم به طور مختصر شرح داده می شود.
من فکر می کنم که دیگر لازم است استفاده از کلمه انتقال متقابل به کاربرد اصیل خودش بازگردانده شود. ما می توانیم از کلمه ها آن طور که دوست داریم استفاده کنیم، مخصوصا کلمه های ساختگی مثل انتقال متقابل. کلمه ای همچون «خود » به طور طبیعی از ما بیشتر می داند؛ این کلمۀ خود است که از ما استفاده می کند، و می تواند بر ما تسلط و کنترل داشته باشد. اما انتقال متقابل واژه ای است که ما قادریم آن را به بردگی درآوریم. مروری بر مقالات و نوشته ها مرا به فکر وا می دارد که این واژه در خطر از دست دادن هویتش می باشد.
هم اکنون نوشته های بسیاری در رابطه با این واژه وجود دارد و من تلاش کرده ام که آنها را مطالعه کنم. در مقاله «تنفر در انتقال متقابلِ » من (1947) (که عمدتا راجع به تنفر است)، نوشته ام که یک نوع کاربرد از کلمه انتقال متقابل، توضیح این خواهد بود «نابهنجاری در احساسات انتقال متقابل، و تنظیم روابط و همانندسازی هایی که تحت تسلط سرکوبی در روانکاو می باشند. پیشنهادی که در اینجا وجود دارد این است که روانکاو نیاز به روانکاوی بیشتری دارد….»
من در راستای هدف مقاله، سپس دو معنای ممکن دیگر ارائه داده ام.
بحث کردن بر سر شکست های روانکاویِ شخصی روانکاو، بی فایده است. به یک معنا، این به بررسی بیشتر پایان می بخشد.
معنای واژه انتقال متقابل باید گسترش یابد. و من فکر می کنم همه ما موافق این مساله هستیم که کمی آن را گسترش دهیم تا شاید این فرصت را بدست آوریم که دیگر بار بر کار خود نگاهی بیندازیم. من به هر روی باید به این ایده که پیش از این مطرح کردم بازگردم. قبل از اینکه جلوتر بروم باید به این اظهارنظر که توسط مایکل فوردهام در آغاز این مقاله مطرح شده است اشاره کنم، در این نوشته، او از یونگ به عنوان فردی نقل می کند که علیه این ایده که انتقال محصول تکنیک روانکاوی است، اعتراض کرده و تاکید می کند که انتقال پدیده ای فرافردی یا اجتماعی می باشد. صرف نظر از این مساله که من نمی دانم معنی فرافردی چیست، من فکر می کنم که گیج شدن در اینجا می تواند از تحریف کاربرد واژه انتقال، آن طور که فروید آن را معرفی کرده است، برخیزد. مشخصه تکنیک روانکاوی، این نوع استفاده از انتقال و نوروز انتقال می باشد. انتقال تنها امری مربوط به راپور و یا روابط نیست. بلکه مربوط به مدلی است که در آن یک پدیده بسیار ذهنی به طور مکرر در یک روانکاوی ظاهر می شود. روان کاوی عبارت است از آماده کردن شرایط برای ایجاد چنین پدیده هایی و تفسیر این پدیده ها در لحظه ای مناسب. تفسیر بستگی به پدیده انتقال خاص در واقعیت روانی بیمار دارد و این در بعضی موارد همزمان مربوط است به گذشته بیمار.
در یک مثال رایج، یک بیمار به تدریج شروع به صحبت کردن راجع به بدگمانی نسبت به روانکاو و تنفر از او می کند، که می تواند با مساله خطر ملاقات روانکاو با یک بیمار دیگر یا تعطیلات آخر هفته و ایام مرخصی ارتباط داشته باشد. در خط سیر زمان، یک تفسیر نه با توجه به زمان حال، بلکه با توجه به ساختار داینامیک شخصیت بیمار معنا پیدا می کند. در ادامه این کار، بیمار نوروز انتقال خاص را از دست می دهد و انتقال دیگری را با شدت بیشتری آغاز می کند. (اغلب این کار به شیوه ای واضح انجام نمی شود، اما برای اهداف مربوط به تدریس این می تواند توصیف نسبتا خوبی باشد).
مایکل فوردهام (1960) مثال خوبی در رابطه با این موضوع ارائه داد. در این مثال، بیماری بود که سوال هایی می پرسید. در نهایت او گفت: «تو شبیه پدرم هستی، هرگز به سوال ها پاسخ نمی دهی». یک بیمار اغلب نشانه هایی ارائه خواهد داد تا روانکاو تفسیر نتیجه بخشی ارائه دهد، اما در اینجا مقداری (اما یک مقدار مهم) از تفسیر توسط بیمار به دست آمده است و بدون شک روانکاو سپس می تواند با تفسیر بیشتر به آن وزن بیشتری دهد.
بنظر من لازم است که زمان زیادی را به این مساله اختصاص دهم، زیرا اگر ما بر سر واژه انتقال توافق نکرده باشیم، نباید شروع به صحبت راجع به انتقال متقابل کنیم.
در ضمن باید این مساله را به دکتر فوردهام متذکر شوم که برخی کلمات مورد استفاده او بنظر من بی فایده هستند، زیرا متعلق به زبان نامفهوم و عجیب یونگی اند. او نیز به نوبه خود می تواند به من بگوید که کدام یک از کلمات من در نظر او بی فایده و به درد نخور هستند. منظور من کلماتی چون: فرافردی ، ناخودآگاه فرافردی ، ایده آل تحلیلی فرافردی ، آرکیتایپال ، عناصر ضدجنسی روان ، آنیموس و آنیما ، همبسته های آنیموس-آنیما است.
من نمی توانم با این زبان ارتباط برقرار کنم. برای برخی در این جمع، این کلمات عادی و روزمره هستند اما برای بقیه معنی روشنی ندارند.
ما باید در رابطه با استفاده از کلمات مراقب این باشیم که آنها به شیوه های مختلفی توسط گروه های مختلف مورد استفاده قرار می گیرند: ایگو ، ناخودآگاه، خیالی ، همنوا (واکنش همنوا)، تحلیل، غیره.
من حالا می توانم بازگردم به موضوع پدیده انتقال-انتقال متقابل و آنچه را که به طور کلی در کار حرفه ای اتفاق می افتد بررسی کنم. کار حرفه ای کاملا متفاوت از زندگی معمولی است. این طور نیست؟
همه اینها توسط بقراط شروع شد. او احتمالا نگرش حرفه ای را بنیان نهاد. سوگندنامه پزشکی، مرد یا زنی را به تصویر می کشد که نسخه ای ایده آل شده از یک مرد یا زن معمولی در خیابان است. در عین حال، این شیوه بودنِ ما در زمانی است که از نظر حرفه ای درگیر می شویم. سوگندنامه شامل این عهد است که ما نباید با بیمار رابطه جنسی داشته باشیم. در اینجا جنبه ای از انتقال کاملا شناسایی می شود، بیمار نیاز دارد تا دکتر را آرمانی سازی کند، عاشق او شود و خیال پردازی کند.
فروید رشد دامنه کاملی از پدیده های ذهنی را در رابطه حرفه ای مجاز دانست؛ روانکاوی شخصی خود روانکاو به این دلیل ضروری است که روانکاو برای حفظ یک نگرش حرفه ای تحت فشار می باشد. من عمدا این جمله بندی را به کار می برم. من نمی گویم که روانکاوی شخصی روانکاو به منظور رها کردن او از نوروز است؛ بلکه می گویم در راستای افزایش ثبات شخصیتی و پختگی شخصیت او می باشد. این اساس کار حرفه ای و توانایی ما برای حفظ یک رابطه حرفه ای است.
البته یک نگرش حرفه ای احتمالا، بر پایه دفاع ها و بازداری ها و سازماندهی وسواسی ساخته می شود و نظر من این است که به خصوص در اینجا درمانگر تحت فشار قرار دارد، زیرا هر ساختاری از دفاع های ایگو، توانایی او را برای مواجهه با موقعیت جدید تقلیل می دهد. درمانگر (روانکاو یا روانشناس تحلیلی) باید آسیب پذیر باقی بماند و در عین حال نقش حرفه ای خودش را در ساعت کار واقعی حفظ نماید. من گمان می کنم که بودن در جایگاه یک روانکاو حرفه ای خوش رفتار، راحت تر از بودن در جایگاه روانکاوی است که (در عین خوش رفتاری) آسیب پذیری ای را حفظ کرده است که متعلق به سازمان دفاعی انعطاف پذیر می باشد (فوردهام نیز به زبان خودش ایده ای مثل این را بیان کرده است).
در روانکاوی کاربرد کامل تری از پدیده انتقال وجود دارد تا به عنوان مثال در مددکاری اجتماعی. این برای روانکاو، نسبت به یک مددکار اجتماعی دارای یک مزیت است، اما لازم است که مزیت های کاریِ فردی که عمومی تر و با کارکردهای ایگو کار می کند، را یادآوری کنیم، او در موقعیت بهتری است تا با نیازهای ایگو برای آمادگی اجتماعی ارتباط برقرار نماید.
در روانکاوی، نوروز انتقال به طور مشخص برخاسته از اید می باشد. در مددکاری اجتماعی، یک مرد ممکن است به درمانگر بگوید، «تو مرا به یاد مادرم می اندازی». لازم نیست که در این رابطه کاری انجام شود جز اینکه درمانگر این موضوع را بفهمد. در روانکاوی، روانکاو نشانه هایی دریافت می کند تا نه تنها بتواند انتقال احساسات از مادر به روانکاو، بلکه عناصر غریزی ناخودآگاه که زیربنای آن هستند و تعارض هایی که برانگیخته شده اند و دفاع های سازماندهی شده را تفسیر نماید. بدین طریق، ناخودآگاه آغاز به داشتن یک معادل خودآگاه می کند و تبدیل به فرایندی پویا می شود که شامل افراد و پدیده ای است که نزد بیمار قابل پذیرش است.
چیزی که بیمار با آن مواجه می شود مطمئنا نگرش حرفه ای روانکاو است نه مردان و زنان غیرقابل اعتمادی که ما در زندگی شخصی خود هستیم.
من می خواهم در ابتدا این مشاهده شفاف را به وجود آورم. گرچه بعدا چیزی که می گویم را باید تعدیل نمایم.
می خواهم توضیح دهم که روانکاوِ مشغول به کار، در وضعیت خاصی قرار دارد، یعنی نگرش او حرفه ای است. کار در حال انجام شدن در یک موقعیت حرفه ای است. در این موقعیت ما فرض را بر این می گذاریم که روانکاو فاقد اختلال شخصیت از نوع یا درجه ای است که باعث می شود رابطه حرفه ای ادامه پیدا نکند، یا تنها به قیمت وجود دفاع های شدید ادامه یابد.
نگرش حرفه ای نسبتا شبیه سمبولیسم است، چون فاصله ای را بین روانکاو و بیمار در نظر می گیرد. نماد در شکاف بین ابژه ذهنی و ابژه ای که به صورت عینی درک می شود، قرار گرفته است.
بنظر می رسد که من در اینجا با جمله ای از فوردهام مخالفم، گرچه کمی بعد با او موافقت خواهم کرد. عبارتی که من با آن مخالفم این است: « او (یونگ) رابطه تحلیلی را با تعامل شیمیایی مقایسه می کند، و در ادامه می گوید که درمان بدون هیچ ابزاری به هر روی محصول تاثیر متقابل است، که در آن تمام وجود درمانگر و همچنین بیمار نقش ایفا می کند. » سپس او بسیار تاکید می کند که این برای روانکاو بی فایده است که دفاع هایی از نوع حرفه ای را در برابر تاثیر بیمار به وجود آورد، و در ادامه می گوید: «در این صورت، او فقط فایده و مزیت بخش بسیار مهمی از اطلاعات را انکار می کند. »
من به حمایت کردن از این عقیده که نگرشی حرفه ای، تکنیک و کار ذهنی روانکاو، بین او و بیمار قرار گرفته است، مشهور هستم.
حالا این را بدون ترس میگویم چرا که من intellectual نیستم و در واقع شخصا کارم را بیشتر توسط به اصطلاح body-ego (ادراک بدنی) انجام می دهم. من در مورد خودم این عقیده را دارم که در کار تحلیلی ام با تلاش ذهنی ساده اما آگاهانه کار می کنم. ایده ها و احساسات به ذهنم می رسند، اما قبل از تبدیل شدن به تفسیر، به خوبی بررسی می شوند. این به معنی درگیر نشدن احساسات نیست. از طرفی ممکن است من دل درد داشته باشم اما این معمولا تفسیرهای مرا تحت تاثیر قرار نمی دهد؛ و از طرف دیگر ممکن است تا اندازه ای توسط ایده ای که بیمار مطرح می کند از نظر اروتیک یا پرخاشگرانه تحریک شوم، اما همچنین کار تفسیری من، آنچه می گویم، نحوه گفتن یا زمان گفتنم اغلب تحت تاثیر این مساله قرار نمی گیرد.
روانکاو، بی طرف و با ثبات است، او یک نجات بخش، یک معلم، یک همدست، یا یک معلم اخلاق نیست. تاثیر مهم روانکاویِ شخصیِ خود روانکاو این است که ایگوی او را تقویت می کند، به طوری که او می تواند از نظر حرفه ای درگیر بماند، بدون اینکه فشار زیادی را متحمل شود.
تا آنجا که همه اینها درست هستند، معنی کلمه انتقال متقابل فقط می تواند ویژگی های نوروتیکی باشد که نگرش حرفه ای را تخریب می کند و فرایند روانکاوی را مختل می سازد.
به نظر من این درست به نظر می آید، بجز در مواردی که تشخیص بیماری مواردی خاص باشد. و من حالا می خواهم انواع تشخیص هایی را توضیح دهم که به زعم من کل مشکل را تغییر می دهند و باعث می شوند من تمایل داشته باشم با چیزی که قبلا با آن مخالف بودم، موافقت کنم. اکنون موضوع مورد بحث این است: نقش روانکاو؛ و اینکه این نقش باید مطابق با تشخیص بیمار متفاوت باشد.
هیچ سخنوری بیشتر از حد خلاصه، به موضوع تشخیص، زمان اختصاص نداده است (گرچه فوردهام از یونگ نقل می کند: به هرحال این واضح است که او مطمئن است که بیمار تاثیرات جدی بر روانکاو می گذارد و اینکه این می تواند تظاهرات آسیب شناختی را در او تحریک نماید. او اظهار می کند که این بخصوص در مورد کیس های اسکیزوفرن مرزی که تحت درمان قرار گرفته اند صدق می کند؛ و یونگ این موضوع را به روشی جالب توسعه می دهد.)
بنابراین اکنون من از جایگاهی متفاوت سخن می گویم، و این تغییر از این حقیقت می آید که من اکنون در مورد مدیریت و درمان بیماران مرزی صحبت می کنم، کسانی که کلمه سایکاتیک از کلمه نوروتیک برای آنها مناسب تر است.
ممکن است از من انتظار داشته باشید که از کلماتی چون سایکونوروز، سایکوز یا هیستریا، اختلال عاطفی و اسکیزوفرنیا استفاده کنم، اما در اینجا برای رسیدن به هدفمان نباید از این نوع طبقه بندی استفاده کنیم.
دو نوع از بیماران بنظر من کاملا نگرش حرفه ای درمانگر را تغییر می دهند: اولین دسته بیمارانی هستند که تمایلات ضداجتماعی دارند، و دسته دیگر بیمارانی هستند که نیاز به واپس روی دارند. دسته اول بطور مداوم در برابر ناکامی واکنش نشان می دهند. درمانگر توسط بیماریِ بیمار یا قسمت امیدوارکننده بیماریِ بیمار ناچار می شود خود را با او هماهنگ کند و شکست در حمایت از ایگوی او را، که زندگی بیمار را تغییر داده است، بهبود بخشد. تنها کاری که درمانگر می تواند انجام دهد به غیر از درگیر شدن در این موقعیت، این است که از آنچه اتفاق می افتد استفاده کرده و توجه را به سمت عبارت دقیقی از ناکامی یا ناکامی های اصلی برگرداند، ناکامی هایی که بیمار در زمان کودکی تجربه کرده است. این ممکن است شامل کار با ناخودآگاه بیمار باشد یا نباشد. درمانگری که کاملا درگیر کار با بیمارانی است که تمایلات ضداجتماعی نشان می دهند، در موقعیت خوبی برای درک تکنیک روانکاوی یا عملکرد انتقال، یا تفسیر نوروز انتقال نیست. ما تلاش می کنیم که به دانشجویان روانکاوی، کیس های ضداجتماعی ارجاع ندهیم، چرا که ما نمی توانیم به واسطه این کیس ها روانکاوی تدریس کنیم. بهتر است که به روش های دیگری با این بیماران کار شود، گرچه گاهی ممکن است افزودن روانکاوی برای آنها نیز مفید باشد. من باید توضیحات بیشتر در رابطه با تمایلات ضداجتماعی را کنار بگذارم.
در نوع دیگر بیمارانی که من از آنها بعنوان کسانی یاد کردم که نیاز به واپس روی دارند، اگر قرار باشد تغییر مهمی در بیمار به وجود آید، ما نیاز داریم که از مرحله وابستگی نوزادانه عبور کنیم. در اینجا نیز روانکاوی قابل تدریس نیست، گرچه می توان به شکلی تعدیل یافته بدان پرداخت. در اینجا مشکل مربوط به بحث تشخیص و شناسایی کاذب بودن شخصیت کاذبی است که خودِ واقعی رشدنیافته را مخفی کرده است. اگر خود واقعی مخفی شده قرار باشد در این نوع بیمار ظاهر شود، بیمار در بخشی از درمان فرو می شکند، و روانکاو بایستی بتواند نقش مادر را برای نوزادی بیمار بازی کند. این به معنی حمایت ایگویی در مقیاس وسیع آن است. روانکاو بایستی به واقعیت بیرونی دسترسی داشته باشد، در حالی که در واقع با بیمار همانندسازی کرده، یا حتی با او درهم آمیخته است. بیمار باید بسیار وابسته یا حتی کاملا وابسته شود، و این موضوع درست است حتی زمانی که بخش سالمی در شخصیت بیمار وجود دارد که از ابتدا در نقش همدست روانکاو عمل می کند و در واقع به روانکاو می گوید که چطور رفتار کند.
شما متوجه خواهید شد که من اکنون از عباراتی استفاده می کنم که توسط فوردهام استفاده شده بود.
اکنون دوباره می توان گفت روانکاوانی که عمدتا با بیمارانی کار می کنند که کاملا در این مسیر وابسته می شوند، ممکن است در فهمیدن و یادگیری تکنیک روانکاوی که بر پایه کار با اکثریت بیمارانی است که وابستگی دوران نوزادی شان توسط والدینشان مدیریت شده است، دچار مشکل شوند.
از سوی دیگر، روانکاو کلاسیک، کسی که حرفه اش را فراگرفته است و به توانایی اش برای رویارویی با نوروز انتقال زمانی که به طور تکرارشونده به وجود می آید اعتماد دارد، توانایی زیادی برای یاد گرفتن از بیمارانش و کسانی دارد که تلاش می کنند تا با بیمارانی روان درمانی انجام دهند که نیازمند تجربه مراحل رشد هیجانی مربوط به دوران نوزادی هستند.
بنابراین از این موقعیت تغییریافته با بیمار سایکاتیک یا اسکیزوفرنیک، و انتقالی که توسط نیاز بیمار به واپس روی به وابستگی نوزادی شکل گرفته است، من می توانم به بسیاری از نظرات فوردهام بپیوندم، که البته با این وجود فکر می کنم او آنها را به درستی با طبقه بندی بیماران پیوند نداده، زیرا زمان کافی نداشته است.
بیمار سایکاتیک مرزی به تدریج از مرزها و موانعی که من آنها را تکنیک و نگرش حرفه ای نامیده ام، عبور می کند، و بالاجبار رابطه ای مستقیم و از نوع ابتدایی آن حتی تا حد درهم آمیختگی می خواهد. این رفتار به صورت سازمان یافته و تدریجی انجام می شود، و بهبود یافتن نیز متناظر با آن به صورت تدریجی انجام می پذیرد، بجز آنجا که بخشی از بیماری است و هرج و مرج، هم بیرون و هم درون می بایست حاکم باشد.
در تعلیم روانکاوی و مانند آن، ما نباید دانشجویان را در موقعیتی قرار دهیم که با نیازهای ابتدایی بیماران سایکاتیک در ارتباط باشند، چرا که تعداد کمی از آنها می توانند آن را تحمل نمایند، و تعداد کمی قادر خواهند بود که چیزی از این تجربه یاد بگیرند. از سویی دیگر، در یک تمرین روانکاویِ به درستی برنامه ریزی شده، فضایی برای بعضی بیماران وجود دارد، بیمارانی که به زور از مرزهای حرفه ای عبور می کنند و کسانی که تست ها و تقاضاهای خاص را به وجود می آورند که به نظر می رسد ما آنها را در این بحث تحت اصطلاح انتقال متقابل مطرح کرده ایم. من می توانم موضوع پاسخ های روانکاو را ادامه دهم. در واقع برای من دشوار است که فرصت بحث راجع به انواع چیزهایی که تجربه کرده ام و ربط دادن آنها به ایده هایی که توسط دکتر فوردهام مطرح شده اند را از دست بدهم. بعنوان مثال، من توسط یک بیمار ضربه خوردم. آنچه که گفتم برای انتشار نیست. آن یک تفسیر نبود بلکه واکنشی بود به یک اتفاق. بیمار خط سفید حرفه ای را رد کرد و به مقدار کمی از خوداقعی من وارد شد، و من فکر می کنم این احساس برای او واقعی بود. اما یک واکنش، انتقال متقابل نیست.
آیا بهتر نیست که در این نقطه بگذاریم اصطلاح انتقال متقابل به آن معنی بازگردد که ما امیدواریم توسط گزینش و تحلیل و تعلیم روانکاو حذف شود؟ این ما را از بحث کردن راجع به چیزهای جالب بسیاری دور می سازد. چیزهایی که روانکاوان می توانند با بیماران سایکاتیکی که گاها واپس روی می کنند و وابسته هستند، انجام دهند. کسانی که ما می توانیم در رابطه با آنها از واژه مارگارت لیتل استفاده کنیم: پاسخ کلی روانکاو به نیازهای بیمار. تحت این عنوان یا عنوان مشابه، چیزهای زیادی می توان در رابطه با استفاده روانکاو از واکنش های خودآگاه و یا ناخودآگاه خود به تاثیر بیمار سایکاتیک یا بخش سایکاتیک بیمار بر خود و تاثیر آن بر نگرش حرفه ای، بیان کرد. من یکی از کسانی هستم که تابحال راجع به این موضوع کم نوشته ام و بسیار گفته ام، موضوعی که مورد علاقه فرویدی ها و یونگی ها می باشد. این حقیقتا باید اساسی برای بحث های آینده باشد، اما من فکر می کنم که ادامه دادن به سرپوش گذاشتن بر تمام اینها تنها منجر به سردرگمی و هرج و مرج می شود. کلمه ای که در عنوان این سمپوزیوم است: انتقال متقابل.

 

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

download.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

زندگی و کار دونالد وینیکات/ نوشته مارتا سی ناسبام/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

[مقدمه ویراستار: پیش از خواندن زندگینامه نظریه پردازان، لازم است چند نکته را در نظر داشته باشیم؛
یک اینکه، یک فرد به صرف نظریه پرداز بودن یا مشهور بودن اش از خطا مصون نیست و dark side های مخصوص به خودش را دارد، چون این بخشی از وجود انسانی همه ی ماست که در کنار خوبی ها ، و نقاط روشن، نقاطی تاریک داشته باشیم. مهم این است که دوز این نقاط روشن بیش از نقاط تاریک و ناشناخته وجودمان باشد.
دو اینکه، هیچگاه به این دلیل که نظریه پردازی نقاط تاریک در زندگی داشته، نظریه اش، و کمکی که به دانش بشری کرده است را زیر سوال نبریم. دانستن لغزش های انسان های بزرگ می تواند دیدی واقع بینانه تر و انسانی تر از آن ها ایجاد کند و به جای تصویری ایده آل و بدون کاستی، تصویری انسانی ایجاد کرده و احساس نزدیکی بین ما و آنها را سبب شود.
شاید با این طرز نگاه، یکی از اهداف مهم روانکاوی که توانایی دوسوگرایی و تحمل خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است، تا حدی محقق گردد].

در ادامه توجه شما را به زندگی نامه ی یکی از تاثیرگذارترین روانکاوان، دونالد وینیکات، جلب می کنیم:

وینیکات نه مانند فروید، چهره‌ای فرهنگی است که در کتاب‌های بزرگ درباره او نوشته شده و مورد احترام و یا اهانت گسترده قرار گرفته باشد. و نه مثل ژاک لاکان، نمادی است از یک مکتب فکری که احکامی نفوذناپذیر و دارو دسته‌ای از مشتاقان داشته باشد. هیچ مکتبی از وینیکات وجود ندارد؛ هیچ دوره‌ای از روش‌های او موجود نیست. همه چیز همانطور است که خودش آرزویش را داشت. او در تمام زندگی‌اش یک دغدغه داشت و آن رهایی و آزادی “خود” در برابر خواست‌های والدینی و فرهنگی بود. او ترجیح می داد در سکوت، و بدون اینکه نیازی به اثبات خود داشته باشد، وجودش را تحقق بخشد. او در نوشته‌هایش با زبانی صحبت می‌کند که مطمئنا زبان خودش است و به طرز شگفت انگیزی شخصی، خودهمخوان، بازیگوشانه و همزمان منظم است. شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که او هیچ کرسی ای در محیطهای آکادمیک نداشت و البته همین دلایل نیز منجر به تاثیرگذاری شگرف او بر روان‌تحلیلی به خصوص در آمریکا شده‌است.

زمانی که وینیکات قدم به عرصه روان‌تحلیلی در لندن گذاشت، روان‌تحلیل‌گران هنوز انگیزه های انسانی را عمدتا در قالب تکانه‌های غریزی ابتدایی فروید در نظر می گرفتند که هدف آن ها کامیابی جنسی است. ملانی کلاین پیشاپیش تاثیر مهمی بر تئوری فروید با استفاده از پافشاری بر اهمیت حیاتی مواضع رشدی اولیه در زندگی گذاشته بود اما همچنان به نظریه ی لذت گرایی فروید قائل بود که نیاز اولیه ی نوزاد را در درجه ی اول جستجوی لذت می دانست. کلاین علاقه ی خاصی به دنیای درون روانی و فانتزیک کودک داشت که اغلب شامل فرافکنی های شیطانی از برخی قسمت های واقعیت بود؛  همانطور که مشخص است او در نظریه اش هیچ علاقه‌ای به محیط واقعی و بیرون از ذهن کودک نداشت.

وینی کات آموخته های مهمی از کلاین که رابطه‌ای نزدیک اما نابرابر با او داشت، کسب کرد. او از کلاین اهمیت زندگی فانتزیک کودک را گرفت اما معتقد بود که کودک از ابتدا به دنبال اشکال پیچیده‌ ای از روابط است و نه لذت گرایی محض!  او همچنین رشد کودک را بدون توجه به اطرافیان واقعی او امکان‌پذیر نمی دانست – این افراد شامل ابژه‌های کودک -چه پاسخ دهنده و چه غیرپاسخ دهنده- هستند که “محیط تسهیل‌گر” را برای رشد هیجانیاو ایجاد می‌کنند یا باعث مخفی شدن “خود” حقیقی او می‌شوند. بر همین اساس سخن معروفی از زبان وینی کات انتشار می‌یابد که “چیزی به عنوان نوزاد به تنهایی وجود ندارد” و ما همیشه با “زوج نوزاد-والد” سروکار داریم.

در واقع اگر روان‌تحلیلی در آمریکا عمدتا تبدیل به نظریه‌ای مبتنی بر رشد و تبادل هیجانی در عوض نظریه مبتنی بر لذت شده است، باید از وینی کات سپاس‌گزار بود.

وینی کات بیش از دیگر روانکاوان مرزهای روان‌تحلیلی را گسترش داد؛ او روان‌تحلیلی را به عنوان مجاهده‌ای انسانی تخیلی وابسته به شعر و عشق می‌دانست، نه علمی صرف همراه با قواعد غیرقابل انعطاف. گانتریپ که همکار و از بیماران وینی کات بود تأکید می‌کند که: “ما راهمان را از فروید که به دنبال درمان سمپتوم‌ها بود جدا کردیم. ما نگران افراد زنده هستیم. نگرانِ به تمامی زندگی کردن و عشق ورزیدنشان.” بنابراین هدف این فرآیند صرفأ حذف ساده سمپتوم‌ها نیست بلکه آنچه به عنوان هدف نهایی برمی گزیند، توانایی بازی و خلاقیت است. ]به عقیده ی وینی کات، یافتن خود حقیقی تنها از طریق خلاقیت امکان پذیر است و این خلاقیت از طریق ظرفیت بازی است که متحقق می گردد -ویراستار- [.

به قول وینیکات “خیلی بیچاره خواهیم بود، اگر قرار باشد فقط انسان هایی عاقل باشیم!”

آنچنان که رادمن (زندگینامه نویس وینی کات) می گوید، بینش های وینی کات حاصل زندگی پردردسر کودکی است که به بزرگسالی موفق و نسبتا شاد تبدیل شده است. هرچند زندگی او در انتها با بیماری قلبی، تعارض با دیگر اعضای انجمن روان‌تحلیلی و یک سری قضاوت‌های اخلاقی سوال برانگیز به پایان می رسد.

رادمن، تحلیل‌گری در حال کار است که این زندگینامه را ابتدا با همکاری یکی از اعضای مورد اعتماد وینی‌کات شروع کرده و در طی آن از همسر وینی کات و سایر دوستان و نزدیکان او کمک گرفته است. او علاوه بر شرح و بسط نظریات وینی کات و نقاط قوت او، نقدهایی از نحوه ی کار وینی کات و تناقضاتی که در تئوری و کار بالینی او دیده می شد را بیان می کند. در ادامه بخش هایی از این زندگی نامه را میخوانیم:

دونالد وینی کات در سال 1896، در غرب انگلستان و در یک خانواده‌ ی مرفه مذهبی از طبقه متوسط اجتماعی به دنیا آمد. بر اساس خاطره‌ای از همسرش، او کودکی بسیار شادی داشته اما موشکافی‌های رادمان مشخص نموده مسائل پیچیده‌تر از آن هستند که به نظر می‌رسند. پدر وینی کات، مردی سرسخت بود که حتی در تمامی عکس‌ها بسیار آراسته ظاهر می‌شد و استانداردهای رفتاری بسیار سخت‌گیرانه‌ای داشت. دونالد جوان بازی با یک عروسک دختر زیبا را دوست داشت اما پدرش این رفتارهای به زعم او غیر مردانه را به شدت تقبیح و تمسخر می کرد، آن قدر که یک روز دونالد کوچولو عروسک مورد علاقه‌ اش  را له کرد و کمی بعد (بر اساس خاطره‌ای مبهم که همسرش نقل کرده) وقتی در آینه خود را برانداز می‌کرد به این نتیجه رسید که زیادی دلپذیر است و باید کمی خشن تر رفتار کند! یک روز پدرش می شنود که دونالد او را با لفظی اهانت آمیز خطاب می کند و بلافاصله او را به مدرسه ی شبانه روزی می فرستد.

اگر بیشتر زندگی و افکار وینی کات صرف ناهمنوایی و محافظت از “خود حقیقی” از تجاوز نیروهای همرنگ کننده (شامل همنوایی جنسی که بسیار علاقه وینی کات را به خود جلب کرده بود) شده است، مطمئنا برآمده از مداخلات پدرش و درد ناشی از این مداخلات بوده‌است. وینی کات در یکی از مقالات اخیرش درباره ی “خود”،تأکید می‌کند که مورد تجاوز قرار گرفتن یا بلعیده شدن توسط آدم‌خوارها، خیلی کم اهمیت تر از  نقض ِخود و تجاوز به هسته ی اساسی “خود” است؛ که از نظر او این گناهی است که ما در برابر “خود”مان مرتکب می شویم.

مادر دونالد برخلاف پدرش، زنی کم نقش بود. دیگران خیلی کم در مورد او حرف می‌زدند و رادمن با تلاش بسیار و کنار هم قرار دادن تکه‌های پازل توانست متوجه شود که او زنی افسرده بوده که از جنسیتش واهمه داشته است. وینی کات در جایی اشاره می‌کند که مادرش به این دلیل او را زود از شیر گرفته که پرستاری کردن و مادری کردن را دوست نداشته است. در اواخر زندگی اش، در شعری به نام “درخت” (اشاره ای ضمنی به رنج مسیح)، درباره ی رنجی می نویسد که برای تلاش در جهت زنده نگه داشتن مادرش متحمل شده است:

و من او را شناختم

درحالی که دامنش را می کشیدم

و حال آنکه او یک درخت مرده بود

من یادگرفتم

دلیلی باشم برای لبخندش

دستی برای پاک کردن اشک هاش

و عاملی برای ابطال  گناهش

تا درمان کنم مرگ درونی اش را

تا زنده اش سازم…

زیرا او زندگی من بود…

]چه قدر دشوار است ادامه ی بحث را پی گرفتن وقتی که شعر به هزار زبان در سخن است… -ویراستار-[

دوباره مداخله‌ای دیگر در “خود” را مشاهده می‌کنیم که به وضوح او را از احساسات پرخاشگرانه و جنسی منع می‌کنند. درحالی که می‌دانیم هیچ عضوی از خانواده وینیکات زندگی جنسی سالمی نداشته است. دو خواهر او علیرغم جذابیتی که داشتند هرگز ازدواج نکردند و اولین انتخاب وینیکات به عنوان همسر، زنی بود دارای اختلال روانشناختی؛ آلیس تیلور، زنی که به ندرت حمام می‌رفته و مدام با طوطی‌اش صحبت می‌کرده است. این ازدواج 26 سال به طول انجامید اما هیچ‌گاه رضایت بخش نبوده است. ناتوانی جنسی یکی از نقاط برجسته در اوایل زندگی وینیکات بوده و او بعدأ توانایی لذت کامل از سکس را با اجازه دادن به دیگری برای پرخاشگر بودن مرتبط می‌نماید. شواهد متعددی نشان می‌دهد که مراقبت شدید وینیکات از همسر دیوانه اش، با حملات قلبی او ارتباط داشته‌است چیزی که او را از لحاظ سلامتی به شدت آسیب پذیر ساخت.

وینیکات دوران سربازی خود را در جنگ جهانی اول گذراند (درآنجا بیشتر وقت خود را صرف خواندن آثار هنری جیمز کرد) و پس از آن مدرک پزشکی خود را از کمبریج گرفت، سپس تحصیل خود را به عنوان متخصص اطفال ادامه داد. او سال‌ها علاقه بسیار زیادی به درمان کودکان داشت. او در نامه ای که از کمبریج نوشته است، از لذتی سخن گفته که از تنظیم برنامه ی بازی تئاتر برای پسران داشته است. او این تجربه را بسیار الهام بخش دانسته و از اینکه هریک از آن پسرها چطور به شیوه ای متفاوت و منحصر به فرد درخشیدند، متحیر مانده است. طبق اظهارات خودش 6000 کودک را درمان کرده‌است. این تجربه ی غنی از کار با کودکان سبب شده که رویکرد او دارای بعد تجربی جدید –و البته مشخصا انگلیسی- ‌باشد.

وینیکات همیشه علاقه زیادی به روان تحلیلی داشت که این علاقه بدون شک به دلیل تعلق خاطر او به مشکلات شخصی‌اش بود. او در حین اینکه به طب کودک مشغول بود، جلسات آموزشی با استراچی را هم می‌گذراند (کسی که نامه های شایعه آمیز می نوشت و یکی از آن ها این بود که چگونه آقای W همسر خود را فریب داد!). وینیکات در سال 1935 از انیستیتوی بریتانیایی در روان تحلیلی فارغ‌التحصیل شده و جلسات تحلیلش را با یک تحلیل‌گر کلاینی، ژان ریوییر شروع کرد و از اینجا درگیری مادام‌العمر وینیکات با عقاید کلاین و خودِ کلاین آغاز می‌گردد. او در سال 1935 برای تحلیل پسر کلاین (اریک) توسط خود او انتخاب شده و پس از آن عمیقأ درون حلقه کلاینی کشیده شد، جایی که هیچ وقت در آن احساس راحتی نکرد. رادمن به خوبی تعارض بین کلاین را (با آن خلوص نظری و اصرارش بر سنت‌گرایی‌)، با نیاز شدید وینیکات برای سرکشی و راه خودش را رفتن به تصویر می‌کشد.

وینیکات دوستی‌اش با کلاین را تا پایان عمر او ادامه داد و در عین حال در نامه هایی که به او می نوشت، به طور فزاینده ای از او می خواست که مراقب مکتبش باشد و متوجه باشد که بسته بودن از لحاظ نظری و کمال­گرایی تحلیلی اهداف مناسبی برای یک مکتب نیستند. او در همین حین در سلسله مقالاتی که توجه زیادی را هم به خودشان جلب نمودند، بنیان‌های نظریه کلاین را به چالش کشید و بر اهمیت رفتار حقیقی مادر در زندگی واقعی و تعاملات زنده ی انسانی تأکید کرد. پس از مرگ کلاین و حتی اندکی پیش از آن، طرفدارانش رفتار سردی با وینیکات داشتند. (در اینجا رادمن کلاینین ها را سرزنش می کند. او می گوید درست است کلاینین ها تئوری پردازان خوبی بودند، اما از نظر تئوری بسیار بسته بودند و تحمل سرکشی طرفدارانشان را نداشتند و معلوم نیست وینیکات را که خواهان تغییر و اصلاح بود چقدر مورد آزار قرار دادند.

وینیکات در حین خدمت در جنگ جهانی دوم با مددکاری اجتماعی به نام کلر بریتون آشنا شد، رابطه آن‌ها تا سال 1949 ادامه یافت و در انتها منجر به جدایی وینیکات از همسرش آلیس و ازدواج با کلر شد (البته او پس از فوت پدرش این مرحله از زندگی را پشت سر گذاشت). این ازدواج موفق و رضایت‌بخش تا پایان عمر او ادامه پیدا کرد. آن ها رابطه ی جنسی خوبی باهم داشتند و عشقشان سرشار از طنز، موسیقی و شاعرانگی بود. آنها برای هم جوک می ساختند و شعرهای احمقانه ای برای هم می نوشتند که در حین کنفرانسهای کسل کننده حالشان را جا می آورد. یکی از دوستانشان آنها را دیوانه هایی خطاب می کرد که خودشان و دوستانشان را سر کیف می آورند! در مورد اینکه آنها هرگز باهم دعوا کرده اند یا نه، کلر به یاد نمی آورد که آنها هرگز به هم آسیب زده باشند چون هرکدام در محدوده ی مجاز خود بازی می کردند. او می گوید گاهی وینیکات نیمه شب از خواب بیدار می شده و می گفته ” هی…من دیوونه تو ام! هیچ اینو می دونستی؟”

کلر زنی موفق و باتجربه در عرصه کار با کودکان نیازمند بود به همین دلیل به نظر می‌رسد توانمندی قابل توجهی برای “دربر گرفتن و hold کردن” خلق خوی تند دونالد، نوساناتش و مشکلات جسمانی‌اش داشت. کلر اظهار می‌کند بعد از یکی از جراحی‌های قلبی سخت دونالد، او را در حال تاب خوردن بر درختی خارج از خانه می‌یابد. اول تصمیم می‌گیرد او را به خانه برگردانده و به استراحت وادارد اما بعد فکر می‌کند: ” نه، این زندگی اوست و او باید آن را زندگی کند. اگر بعد از این اتفاق بمیرد، مرده.. اما او الان زنده است و می خواهد “زندگی” کند. وینیکات در ابتدای زندگینامه اش که در زمان مرگش نگارش آن شروع شد می نویسد:  “دعا: آه خدا ممکن است بعد از مرگم زنده بمانم؟” و کلر می گوید دعای او مستجاب شد. او پس از مرگش زنده ماند!

با افزایش موفقیت‌های وینیکات، اعتماد به نفس او نسبت به تصمیم‌گیری‌هایش نیز افزایش یافت. قسمت تاریک داستان از نظر رادمن همین اعتماد به نفس است که منجر به خطاهای متعدد جدی می‌گردد. احتمالا تا همین‌جا تخطی‌های اخلاقی وینیکات در برخورد با کلاین را متوجه شده‌اید: تحلیل پسر کلاین در حالی که وینیکات و مادر او باهم در تعامل هستند، تشویق کلر به تحلیل شدن با کلاین در حالی که خودش با او ارتباط نزدیک دارد. این تخطی‌ها همچنان ادامه پیدا کرد. او ماریان میلنر را که دوست صمیمی اش بود و احتمال دارد عاشقش نیز بوده باشد آنالیز کرد. خطای دیگرش این بود که یکی از بیمارانش که توسط او تحلیل می شد برای برهه ای از زمان مستاجرش بود. او با برخی بیمارانش روابط اجتماعی داشت و اینطور به نظر می‌رسد که آگاهی اندکی نسبت به مرزهای مناسب با بیماران خود داشته است!

شایان ذکر است که جدی‌ترین تخلف وینی کات دوستی و تحلیل طولانی مدت مسعود خان است. مسعود خان شاهزاده مرفه پاکستانی که بسیار خودپسند بوده به تدریج پرده از یکی از مخرب‌ترین و بی‌قاعده‌ترین تحلیل وینی کات در طول تمام دوران حرفه‌ای‌اش برمی‌دارد. مسعود خان با بسیاری از بیماران خود رابطه عشقی داشته، با آن‌ها روابط دوستانه منفعت طلبانه برقرار می‌کرده، گاهی آن‌ها را مورد اهانت و تحقیر قرار می‌داده و فضای تحلیل برای کامیابی خود-بزرگمنشی مرضی خود استفاده می‌کرده‌است. در تمام مدت او توسط وینی کات تحلیل می‌شده و وینی کات او را شدیدا حمایت می‌کرده است. همچنین وینی کات تلاش‌های زیادی برای نمایندگی مسعود خان در انیستیتو و استمرار مقامش انجام داده‌است. رادمن اظهار می‌دارد گرچه کلر شدیدا تلاش می‌کرده بین این دو فاصله بیندازد و از ویرایش مقالات وینی کات توسط خان جلوگیری به عمل آورد ولی بازهم مسعود خان برای وینی کات مانند پسرنداشته‌اش بود. هرچند وینیکات نیازی به داشتن مکتب مستقل نداشت، اما نیاز به فردی داشت که از ایده هایش حمایت کند و آنها را منتشر سازد. او برای این کار فرد بسیار نامناسبی را انتخاب کرد. گویی او به نوعی در رابطه با خان گیر کرده بود در حالی که تخطی های خان را از مسیر حرفه ای مشاهده می کرد، باز از او حمایت کرده و رابطه اش را با او حفظ نمود.

وینیکات در سفری که در سال 1969 به نیویورک داشت، به دنبال یک آنفولانزا، دچار حمله ی قلبی جدی شد و در نامه ای نوشت که آرزو دارد قبل از مرگ به خانه اش برسد. او پس از آن یک سال دیگر زندگی کرد اما باید تمام وقت استراحت می کرد. عجیب اینجاست که در طول این یک سال، وینیکات همچنان بیمارانش را می دید، مقالات جدیدی را نوشت و منتشر کرد و حتی مسائل جدیدی را مطرح نمود از قبیل مباحث مربوط به سرسختی قواعد جنسیتی در اجتماع و مرکب بودن جنسیت در همه انسانها.

وینیکات به طرز سخاوتمندانه و تأثیرگذاری با غریبه ها ارتباط برقرار می کرد. مثلا او برای رادمن که در آن زمان آنالیست جوانی بود، تفسیری چهار صفحه ای از مقاله اش ارسال کرد. یا مردی از اوکلاهاما در مورد مشکلاتش نامه ای به وینیکات نوشت و پس از آن نامه ای سه صفحه ای از وینیکات در باب پرخاشگری دریافت کرد.

آلن استون، روانکاو، که در زمان حیات وینیکات او را دیده بود می گوید، درحالی که وینیکات به سختی راه می رفت، مرا طوری در مرکز توجهش قرار داده بود که من تا آن زمان چنین توجهی را از کسی دریافت نکرده بودم. این توجه صرفا از جنس تماس چشمی یا آنچه روانکاوان همدلی می خوانند نبود. همانطور که باهم قدم می زدیم و او در مورد نظریاتش حرف می زد، طوری به من پاسخ می داد که مدل صحبت کردنش سرشار از بزرگواری و اصالت بود، و در تمام این زمان من احساس می کردم به رسمیت شناخته شده و تشویق می شوم. – در واقع من در آن زمان در یک “محیط تسهیل گر” بودم.

البته همهی تعاملات وینیکات دوستانه نبودند. او به روانکاوی که از دیدگاه زیستی ساده انگارانه نسبت انسان حمایت میکرد نوشت: “به نظر می رسد شما در نوشتن این مطالب هیچ بازیگوشی و حسی از بازی نداشتید و به همین دلیل نوشته ی شما خالی از خلاقیت است. شاید شما خلاقیت تان را برای بخش دیگری از زندگی ذخیره کرده اید، مثلا برای دوستانتان یا برای نقاشی، یا هرچیز دیگر، من نمی دانم!”

وینیکات در سال 1971 پس از دیدن یک فیلم کمدی از تلویزیون از دنیا رفت.

تفکرات اصلی وینیکات به تدریج پرورش یافت و مقالاتش از لحاظ بالینی بسیار غنی شدند. در حالی که فروید، انسان را موجودی می‌دانست که تحت کنترل غرایز قدرتمندی است که باید توسط اخلاق و فرهنگ سرکوب شوند، وینیکات به فرآیند دست نخورده رشد که باعث ایجاد آگاهی اخلاقی به عنوان محصول جدال اولیه می‌باشد، اعتقاد داشت. او معتقد بود (احتمالأ علیرغم تجربه ی شخصی او) رشد معمولا به خوبی پیش می‌رود و مادران معمولا “به اندازه کافی” خوب هستند. مادران در ابتدای زندگی فرزندشان کاملا دلمشغول آنها هستند و در نتیجه به تمام نیازهای آنها به خوبی توجه می کنند و این موضوع باعث می شود “خود” نوزاد به خوبی رشد کند و در نهایت بتواند خودش را بروز دهد.

در ابتدا کودک نمی‌تواند مادر را به عنوان ابژه‌ای مستقل درنظر بگیرد و بنابراین نمی‌تواند هیجانات پخته‌ای نسبت به او داشته باشد. دنیای او همزیست و خودشیفته است. به تدریج، کودک ظرفیت “تنها ماندن” را به دست می‌آورد- به کمک “ابژه انتقالی” که مرحله‌ای مشهور است که برای نخستین بار توسط وینیکات مطرح شد- و به کودک اجازه می‌دهد در غیاب مادر خود را آرام کند. در نهایت کودک قادر می‌شود “در حضور مادر به تنهایی بازی کند” که نشانه‌ای کلیدی از رشد اعتماد به خودِ در حال رشد می‌باشد. در این زمان، کودک شروع به ارتباط برقرار کردن با مادر به عنوان یک شخص کامل و نه به عنوان فردی که در ادامه نیازهای او است، می‌نماید. وینیکات اغلب از مادران صحبت می کند و این جاست که مورد خطاب یکی از جدی‌ترین انتقادهای رادمن قرار می‌گیرد: به نظر می‌رسد تقریبا تا پایان عمر پدر نقش موثری ندارد. اما باید گفت وینیکات تاکید می‌کند که مادر نه یک طبقه زیستی بلکه یک نقش است و مادران واقعی ویژگی‌هایی از هر دو جنسیت را دارند، حتی تحلیل‌گران نیز معمولأ نقشی شبیه مادر را بازی می‌نمایند.

مانند کلاین، وینیکات نیز معتقد است که این مرحله منجر به بحران هیجانی رنج‌آوری می‌گردد. کودک در اینجا متوجه می‌شود که کسی که مخاطب عشق و علاقه او بوده دقیقأ همان فردی است که مورد حمله خشم و آرزوهای خصمانه او قرار می‌گرفته است. اما وینیکات به جای مفهوم منع شده “موضع افسرده‌ساز” این بینش را در قالب مفهوم رشد “ظرفیتِ نگرانی” (capacity for concern) تعبیر می‌نماید که نشان می دهد چگونه احساسات اخلاقی خالص خود را در موجودیت کودکی که عشق و خشم را باهم تجربه می کند بروز میابد. در نتیجه او اخلاق را بیشتر به صورت فعال شدن عشق می بیند تا به صورت قوانین منع شده ی پدرانه ((paternal. وینیکات به نقش تصورات درونی در حل و فصل این بحران اشاره می کند و می گوید، کودک به تدریج ظرفیت تصور احساسات مادر را پیدا می کند و در نتیجه می تواند او را ببخشد و خطاهایش را ترمیم کند.

در طی این دوره، بسیار مهم  است که مادر “محیطی تسهیل کننده” برای کودک ایجاد نماید که به او فرصت ابراز وجود، حتی بروز هیجانات مخرب و نفرت انگیزش را بدهد بدون اینکه پیام صدمه دیدن مادر به او برسد. در اغلب موارد مادران خشم کودکشان را بدون اینکه آسیب ببینند می پذیرند (این توانایی همچنین برای یک روانکاو خوب نیز بسیار حیاتی و مهم است. و وینیکات این را اثبات کرده است وقتی هنری گانتریپ پس از حدود نیم ساعت صحبت پرخاشگرانه در جلسه، از او می شنود که: “دیدی؟ تو با من خیلی بد حرف زدی اما من آسیبی ندیدم”). معمولأ این فرآیند به خوبی انجام می‌شود مگر اینکه مادر بسیار مضطرب یا افسرده باشد ( مثل مادر خود وینیکات) یا شدیدأ به دنبال همرنگی و بی نقصی در خودش و کودکش باشد (مثل پدر وینیکات).

یکی از شواهد شگفت انگیز از شکست وینیکات در درمان، متعلق به دانشجوی پزشکی جوانی بود و در کتاب holding and interpretation وینیکات با عنوان B معرفی شده است (رادمن این کیس را خیلی دوست نداشت اما از نظر من این کیس اطلاعات زیادی به ما می دهد). او با فردی ازدواج کرده بود که خواسته های کمال گرایانه ای از او داشت، مادر B نیز از خودش انتظار داشت که مادر نمونه ای باشد و در نتیجه فرزندی نمونه داشته باشد. این بدین معنی بود که او نمی توانست بچه اش را به عنوان یک بچه ی طبیعی، نیازمند، شلوغ، و گریه ای بپذیرد. B این پیام را گرفته بود که نیازهایش نادرست و نامناسب اند و تنها راه رسیدن به هرچیزی این است که بچه ی خوب و ساکتی باشد. او مانند هر بچه ی دیگری که نقص های خاص خودش را دارد،  نمی توانست معیارهای کمال طلبانه ی مادرش را تحقق بخشد و او را کاملا راضی نگه دارد. این بازدارندگی و مهارِ خود منجر به خشکی شخصیت و نوعی فلج هیجانی در زندگی بعدی او شده بود.B یک خود کاذبِ عقلانی و شایسته را در خود پرورش داده بود. اما خودِ حقیقیِ نیازمند و کودک صفت او در لایه های زیرین مدفون شده بود و بجای اینکه رشد کند و توانایی ابراز خود و برقراری ارتباطی هیجانی با دنیای بیرون را بیابد، در مرحله ی نوزادی باقی مانده بود. هرچند B می توانست رابطه جنسی برقرار کند اما تنها با زنانی می توانست رابطه برقرار کند که فردی نامتشخص و بدون ویژگی های منحصر به فرد خاصی باشد. B در رابطه با این موضوع به وینیکات گفت: “من هیچ وقت یک انسان واقعی نبودم. من خودمو گم کردم.”

در فضای درمان هم او مکررأ از وینیکات انتظارات کمال گرایانه ای داشت و فضای ناکامل درمان که به تبع نقص ها و محدودیت های انسانی روانکاوش ایجاد  می شد او را به شدت مضطرب می کرد. او یکبار گفت: “این برابری برایم تهدید کننده است. اگر هردو ما کودکیم، پس پدر اینجا کجاست؟ اگر یکی از ما پدر باشد لا اقل جایگاهمان مشخص است و می دانیم چه باید بکنیم”. وینیکات اشاره می کند که یک رابطه ی انسانی خوب، تعاملی ظریف و حساس است که پیش فرض آن پذیرش نقص های انسانی است. عشق معانی زیادی دارد اما عنصر اساسی آن همین تجربه ی تعامل ظریف است،  و وقتی می توانیم بگوییم که دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کرده ایم که در چنین تعامل ظریفی قرار بگیریم. اگر بتوان گفت از نظر فروید مسئله ی اساسی فرهنگی و شخصی ما این بود که چگونه انسان را فراتر از آنچه هست ببریم.  برای وینیکات این دغدغه به این صورت بود که چگونه با موجودیت ناقص و ناکامل انسانی مواجه شویم. بازی، هنر، و عشق با قدرت زیادی به کمک ما می آیند تا بتوانیم این تجربه را تحقق بخشیم.

یافته‌های نظریه وینیکات بر همدلی، تخیل و واکنش های منحصر به فردی که باعث ایجاد عشق میان دو فرد ناکامل می‌گردد، تاکید دارند. اما نکته حائز اهمیت در اینجا این است که ممکن است فردی نتواند این موارد را به خوبی در تحلیل به کاربندد. همانطور که گانتریپ نقل می‌کند- او ابتدا توسط فربرن و بعد توسط وینیکات تحلیل شده است، فربرن این مشکل را داشته است. او بر اهمیت ” درک خالص روابط فردی” تاکید دارد اما در اتاق درمان فردی بسیار خشک و رسمی است و تفسیرهایش بر پایه تئوری هستند در حالی که وینی کات کاملا متفاوت ظاهر می‌شود. وینی کات در تحلیل فضایی را ایجاد می‌کند که گانتریپ درباره‌اش اظهار می‌نماید: من می‌توانستم به تنش‌هایم اجازه رهایی بدهم و پرورش پیدا کنم و آسوده باشم زیرا تو در دنیای درونی من حاضر بودی.

وینیکات در ابتدا و تا همیشه، چه با کودک و چه با بزرگسال متخصص کودک ماند. او همیشه تمایل به بازی، به پاسخگویی در لحظه، غافل‌گیر نمودن و استفاده از روش‌های غیرمعمول اگر به نظر درست می‌رسیدند، داشت. او به کودک و بزرگسال احساس حضور مادری را منتقل می‌کرد که در کنار او می‌توانستند برای رشد آزاد باشند. رادمن معتقد است این موهبت‌های بزرگ بی ارتباط با شکست‌های اخلاقی او نیست. او ظاهرا بعضی اوقات احساس می‌کرده باید فراتر از قوانین اخلاقی معمول قدم بردارد و از آنجایی که گاهی به موفقیت‌های چشم‌گیری دست پیدا می‌کرده است نسبت به قضاوت خودهمخوان خود بیش از اندازه اعتماد پیدا کرده است.

نقدهای بسیاری می‌توان بر نظریات و قضاوت بالینی وینی کات وارد نمود. نقش پدر در نظریه او بسیار ناقص است و این می‌تواند ناشی از عدم بررسی کامل عقاید شهودی‌اش درباره ناتوانی جنسیتی و رابطه بین هنجارهای سفت و سخت جنسیتی و خود غیرواقعی باشد. عقیده او درباره خودواقعی گاهی به سمت رمانتیسیزم می‌رود که او فکر می‌کند هر تعاملی با جهان بیرون به دفرمه شدن خود واقعی می‌انجامد. همچنین من هیچگاه نتوانستم ارتباطی را که وینیکات بین جسارت خود و نفرت (hate) قائد بود را بدرستی درک کنم. فردی که توسط درخواست برای همرنگی سرکوب شده است ممکن است در واقع از آن درخواست‌ها متنفر شود و احساس جراتمندی خود به عنوان شکلی از پرخاشگری را تجربه نماید که این موقعیت به وضوح وضعیت خود وینی کات را نشان می‌دهد. اما در موارد خوش‌خیم‌تر که توانمندی برای نگرانی و تعامل اجتماعی با همکاری عشق پرورش می‌یابد، جسارت خود می‌تواند اشکال متنوع‌تری به خود بگیرد. وینی‌کات صریحا این مورد را در فرهنگ، هنر و بازی برجسته می‌نماید اما این مفاهیم همچنان با سایر عقاید او ناهمخوان است.

این موارد در مقابل کمکی که وینی کات به نظریه و درمان تحلیلی نمود، جزئی هستند. او در میان سایر نظریه پردازان شاعر بود و بینشی که از مطالعه آثار نویسندگان مورد علاقه‌اش مثل شکسپیر، وودورث و هنری جیمز به دست می‌آورد به صورت راهنمایی برای درمان آدمهای غمگین واعطای چهره‌ای امیدبخش به روان تحلیلی استفاده کرد. او بر توانمندی افراد برای عشق و توانمندی جامعه برای دربرگرفتن تنوع، بازی و آزادی تاکید داشت.

در واقع، بشر با توجه به مفهوم “محیط تسهیل کننده” برای شهروندان می‌تواند درباره زندگی سیاسی عصر حاضر بسیار بیاموزد و به مفهوم غنی معنای لیبرال “فردیت” نه به معنای خودخواهی بلکه به معنای توانمندی برای رشد و ابراز خود، نه به معنای کفایت خود تنها بلکه به معنای اثر متقابل زیرکانه و نه گذر از شور انسانی بلکه امنیت دربرگرفتن نیاز انسانی و ناکامل بودن نایل آید.

— این متن تلخیصی از نوشته رابرت رادمن درباره زندگی و کار وینیکات است که توسط مارتا سی ناسبام نوشته و جمع آوری شده است. به علت جمله بندی و نگارش منحصر به فرد و دشوار آن، متن اصلی در پیوند زیر دردسترس قرار گرفته است.

متن اصلی

** کپی تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: