Screenshot_20210820-110335_Pinterest.jpg
مرداد ۲۹, ۱۴۰۰

خلاصه مقاله “چگونه تحلیل‌گر به عنوان درمانگر و خواننده‌ی ادبی فکر می‌کند”/ نوشته بنجامین آگدن و توماس آگدن (۲۰۱۲)/ ترجمه و تلخیص: الهه‌خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

این مقاله، کار مشترک توماس آگدن و پسرش، بنجامین آگدن است که در فصل دوم کتاب “گوش روانکاو و چشم منتقد” (The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye)، به آن پرداخته شده است. در این کتاب، توماس آگدن از جایگاه یک روانکاو به نقد ادبی نگاه می کند، و بنجامین آگدن، از دید ادبی آن را مد نظر قرار می دهد. آنها در این مقاله، تمرکز خود را بر روی دو موضوع گذاشته‌اند:
ارائه‌ درکی از مفهوم ناهوشیار، و معرفی نوعی از نقد ادبی-روان‌کاوی.

در آغاز مقاله، توجه خواننده به این نکته جلب می‌شود که حوزه‌ نقد ادبی به طور شایسته‌ای از علم روانکاوی بهره نبرده و دانش آن پیرامون روانکاوی معاصر به روز نشده است. در راستای این موضوع، آگدن و بنجامین بیان می‌کنند: «ما معتقدیم که مفاهیم روانکاوی از نظر تاریخی در نقدهای ادبی (هم توسط روانکاوان و هم غیر روانکاوان) به روش‌هایی به کار گرفته شده است که حس سرزندگی را از آن‌ها گرفته و آن‌ها را به اصطلاحات فنی بی روحی تبدیل کرده است. از جانب کسانی که روانکاوی را اصولا با خواندن فروید یاد گرفته‌اند، مفاهیم روانکاوی اغلب به شیوه‌ای منسوخ شده مورد استفاده قرار می گیرد و به شدت محدود به جو فکری دورانی است که این مفاهیم در آن ایجاد شده‌اند. غالباً در نقد ادبی، واژه‌ ناهشیار، طوری به کار می‌رود که معلوم نیست از کجا گرفته شده است و ارتباط خیلی کمی با تحول مفهومی این اصطلاح و کاربردش در روانکاوی معاصر دارد».
در ادامه، آن‌ها به توصیف ناهشیار از نگاه خودشان و روانکاوان معاصر، سخن می‌گویند: «برای فکر کردن به نقش بالقوه‌ نظریه‌ روانکاوی در کار نقد ادبی، ما باید به مفهوم ناهشیار که معتقدیم هسته‌ نظریه‌ روانکاوی و کار بالینی است اشاره کنیم. وقتی ما از واژه‌ی ناهشیار استفاده می‌کنیم به جنبه‌ای از ذهن که خارج از سطح هشیاری فرد فعالیت می‌کند، اشاره داریم. فروید، دو نوع از ناهوشیار را معرفی کرده است: « ناهشیار توصیفی»، برای مثال شماره‌ تلفن ما در ذهن هست در حالیکه که به آن فکر نمی‌کنیم و این نوع از عدمِ آگاهی در زمانی که نیاز داریم تا چیزی را یاد آوریم به راحتی قابلیت برگشت به آگاهی را دارد. در مقابل، فروید از اصطلاح «ناهشیار پویا» استفاده کرد که به جنبه‌ای از ذهن اشاره دارد که فاقد کیفیت آگاهی هشیارانه است، زیرا حاوی تکانه‌های جنسی و پرخاشگرانه، تجربه‌های هیجانی واقعی و فانتزی‌های مرتبط با این تکانه‌ها است که بسیار ترسناک، دردناک، شرم‌آور، و طاقت‌فرسا است یا برای تجربه کاملا آگاهانه غیر قابل پذیرش است. فروید در توصیف خروجی یک روانکاوی موفق نوشته است: 《جایی که نهاد (id) بوده است، باید خود (ego) باید قرار بگیرد》.
آنچه تا کنون در مورد ناهشیار گفتیم توسط فروید در سال 1900 معرفی شد و امروزه نیز در قلب تفکر روانکاوی، باقی مانده است. تغییرات مفهوم ناهشیار، که از قدیم در حال تکامل و تغییر بوده و هنوز هم هست، به ندرت در درک رایج امروز از ناهشیار و در نقد ادبی معاصر بازتاب داشته است.
به عنوان مثال، ناهشیار برای بیون، محل ترس‌های غیرمنطقی و تکانه‌های ممنوعه نیست، بلکه جنبه‌ای از ذهن است (هم در خواب و هم در بیداری کار می‌کند) که با آن در وضعیت سلامت‌روان‌شناختی، عمیق‌ترین تفکر/رویا کردن (dreaming) را انجام می‌دهیم (برای بیون رویاکردن با تفکر ناهشیار مترادف است). همانطور که ستاره‌ها حتی وقتی نور آن‌ها با تابش خورشید پنهان می‌شود در آسمان باقی می‌مانند، رویاکردن (تفکر ناهشیار) نیز یک عملکرد مداوم ذهن است و حتی زمانی که از آگاهی هوشیارانه به واسطه‌ تابشِ زندگیِ بیداری پنهان است، ادامه می‌یابد. در واقع تفکر ناهشیار، فکر و احساسی پیچیده و غنی را ارائه می‌دهد که در زندگی هشیارانه قابل دسترسی نیست».
پس از توصیف تعریف بیون از ناهشیار، نویسندگان مقاله به توضیح پیرامون نگاه متفاوت هدف درمانی در این دیدگاه معاصر و موضوع رویا کردن (dreaming) می‌پردازند: «طبق ارائه‌ مفهوم‌پردازی جدید از ناهشیار، هدف روانکاوی دیگر هشیارکردن ناهشیار نیست؛ بلکه هدف این است که ذهن هشیار، ناهشیار شود [خودآگاه، ناخودآگاه شود]. چنین برداشتی از کارکرد ناهشیار، بیانگر یک خروج رادیکال از دیدگاه فروید است و در خارج از حرفه‌ روانکاوی کمتر شناخته یا مطالعه شده است. همچنین از نقطه نظر معرفی شده توسط بیون، رویاها بازتاب‌های متفاوتی را نشان می‌دهند. رویا کردنِ رویاهایی که ما هنگام بیدار شدن از خواب به یاد داریم، نوعی از تجربه است که ما در آن مستقیم‌ترین دسترسی هشیارانه به این تجربه‌ حیاتی از تفکر ناهشیار را داریم. رویا دیدن ظاهرا یک تجربه‌ همراه با توالی زمانی (به نظر می‌رسد که یک رخداد به دنبال یکی دیگر می‌آید) و در عین حال، یک تجربه‌ فارغ از زمان است (یک رویا چقدر طول می‌کشد؟). در رویاها، افراد و اشیا به صورت واقعی به تصویر کشیده می‌شوند و هم‌زمان به صورت غیرواقعی و جادویی، تصاویرِ تغییریافته‌ افراد، اشیا و وقایع نیز وجود دارد. هم‌‍زیستی و تعامل این شکل‌های تفکر است که به منحصر فرد بودن تجربه‌ رویا کمک می‌کند. رویاها به سادگی، بیانِ مبدّل تکانه‌های سرکوب شده، میل‌ها و ترس‌ها نیستند؛ بلکه آن‌ها شکل‌های چندگانه‌ تفکر هستند که ما با آن‌ها در حال تقلا و تجربه‎ راه‌های بی‌شماری هستیم برای دریافت احساس حقیقی تجربه‌ زیسته‌ی خودمان. ناهشیار، زمانی که به این شیوه در نظر گرفته شود، یک مکان یا ساختار نیست، بلکه شکلی از تفکر است که به واسطه‌ آن، ما با غنای بیشتری، معانی دائماً در حال تغییر را از وجود فردی و بین‌فردی‌ خودمان خلق می‌کنیم. این مسئله، همچنین نوعی از درک-خود (Self-understanding) است که در آن رویابین (فردی که درگیر تفکر ناهشیار است)، هم «رویابینی است که رویاها را می‌بیند» و هم «رویابینی است که (ناهشیارانه)، رویا را درک می‌کند. به عبارت دیگر، ظرفیت‌مان در تفسیر، درک و سازگاری با تجارب اذیت‌کننده‌ خود، ممکن است در وهله‌ نخست یا کاملاً ناهشیارانه در قالب رویا کردن (تفکر ناهشیار) اتفاق بیفتد».
در ادامه، نویسندگان پیرامون اتخاذِ نگاه غنی و منحصر به فرد بیون از تفکر ناهشیار، هشداری می‌دهند و می‌گویند: « به خاطر داشته باشیم که مبادا ناهشیاری که در بالا توصیف کرده‌ایم را ایده‌آل کنیم، آنچه که ما در حال حاضر توصیف کرده‌ایم آن جنبه‌های ناهشیار ذهن است که در وضعیت سلامت روان‌شناختی، کارکرد دارد. محدودیت‌های ظرفیت ما در رویا کردن تجربه‌هایمان، آن محدودیت‌هایی هستند که متعاقب تلاش‌های روان‌شناختی ناهشیار برای خودمحافظتی شکل می‌گیرد (شروع آن از نوزادی و کودکی است) تا توسط تجربیاتمان غرق نشویم (آسیب نبینیم). نقطه‌ای که در آن ما به محدودیت‌ ظرفیتمان برای رویاکردن تجربه‌هایمان می‌رسیم، نقطه‌ای است که در آن، اگر ما فرد دیگری را نداشته باشیم که با او تجربه‌ی خود را احساس و فکر کنیم، علائم روان‌شناختی ایجاد می‌شود. در آن نقطه، ممکن است یک شخص از روانکاو جهت کمک به رویا کردنِ تجربه‌ غیرقابل تفکرِ قبلی خود کمک بگیرد. دستاورد کار تحلیلی موفق را می‌توان اینگونه تصور کرد که بیمار قادر می‌شود تجربه‌ خودش را به شکل کامل‌تری رویا کند. بدین‌ترتیب، چینشِ روان‌کاوی (با چیدمان غریبِ بیمار درازکشیده روی کاوچ و روانکاوی که خارج از دید و پشت کاوچ نشسته است)، یک ساختاری را فراهم می کند که برای تسهیل تجربه‌ی بین‌فردی طراحی شده است که در آن هم بیمار و هم روانکاو این امکان را دارند که هم به شکل فردی و هم با یکدیگر، در حالتِ ریوری (reverie)، درگیرِ تفکر ناهشیار شوند (حالتی از ذهن که در آن، دو نفر تا درجات بالایی آزاد هستند تا در جریان هشیاری مسدود نشده، که نوعی از هشیاری است که به وسیله‌ تعامل جنبه‌های هشیار و ناهشیار هر دو ذهن رویابین، که به صورت جداگانه یا با هم کار می کند، ایجاد می شود)».

از مقاله اینطور برداشت می‌شود که هیچ یک از طرفین (بیمار و روانکاو) نمی‌توانند ادعای انحصاری بودن رویاها و خیال‌پردازی‌ها را داشته باشند، زیرا این‌ها تا حد زیادی از حوزه‌ روان‌شناختیِ ناهشیار بین‌فردی که بیمار و روانکاو با همدیگر ایجاد کرده‌اند، ناشی می‌شود (به نوعی اشاره به مفهوم سوم‌تحلیلی آگدن دارد).
نویسندگان مقاله در دو سطح، به ویژگی غیرقابل‌شناخت بودن ناهشیار اشاره می‌کنند: «در شکل اول که برداشتی سطحی است؛ معنای ناهشیار یعنی عاری از کیفیت هشیاری آگاهانه و بنابراین هر فکر یا حسی که از آن آگاه باشیم، فکر یا حس ناهشیار نیست. ولی ناهشیار از جهتی بسیار مهم‌تر نیز غیرقابل‌شناخت است: ناهشیار شامل رمزآلودترین و زنده‌ترین موضوعات ما می‌شود. شگفتی‌ای که ما نسبت به ناهشیار احساس می‌کنیم، لزوماً از جنس معماگونه یا مذهبی نیست؛ بلکه یک تجربه‎ حیرت‌انگیز است از پیچیدگی غیرقابل‌فهم و عظیمِ زنده بودنِ حقیقت تجربه‌ ما و جهان درونی و بیرونی ماست که در آن، تجربه‌ خود را می‌سازیم».
در ادامه‌ توصیف و بررسی تفکر ناهشیار، به معرفی دو ویژگی زنده و مُرده و ارتباط آن‌ها با ذهن ناهشیار و هشیار پرداخته می‌شود. در آغاز این بحث، به توصیف بخش‌هایی از جلسه‌ روانکاوی با یک کیس بالینی پرداخته می‌شود و به تاثیر زبانِ سرد بیمار در پنهان کردن عشق اشاره می‌شود [برای مطالعه‌ کیس بالینی، به اصل مقاله رجوع شود-م]. بعد از توضیح ارتباط زبان سرد بیمار و تجربه‌ فضای مُرده‌ جلسه توسط روانکاو، به این نکته‌ اشاره می‌ شود: «شاید مهم‌ترین معیار لحظه به لحظه‌ فرآیند تحلیل، آن کیفیت زنده و مرده‌ای است که روانکاو و بیمار در بودن با یکدیگر تجربه می‌کنند».
«ویژگی‌های زنده و مُرده، ویژگی‌هایی از تجربه‌ خود (self) هستند که نه تنها شامل طبیعت تقابل جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن است، بلکه بسیاری از وجوه دیگر تجربه‌های فردی را نیز شامل می‌شود. برای مثال: ویژگی‌هایی از تفکر تصوری (imaginative)، رویا کردن، عاشق شدن، «گم شدن» و «پیدا شدن» در جریان گفت‌و‌گو با یک دوست یا با روانکاو و همینطور تجربه‌ خواندن و نوشتن ادبی.
اشتباه خواهد بود که به سادگی ذهن ناهشیار را به زنده بودن و ذهن هشیار را با مرده بودن (یا بالعکس) معادل سازیم: جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن با هم‌دیگر در یک کنسرت (در یک هماهنگی) برای خلق کیفیت زنده بودن، همکاری می‌کنند. زنده بودن، کیفیتی از تعامل سالم بین جنبه‌های هشیار و ناهشیار ذهن و مرده بودن ناشی از جنبه‌های پاتولوژیک (قطع شده) هشیار و ناهشیار ذهن است».
در بخش بعدی مقاله، آگدن و بنجامین به هدف دیگر خود، یعنی معرفی نوعی از نقد ادبی‌‌‌-روانکاوی می‌پردازند.
«منطق خواننده‌ ادبی روانکاوی (PLR) این است: واقعیت روان‌شناختی در زبان ساخته شده است و زبان (که شامل آواهای آن هم می‌شود) به واقعیت روان‌شناختی شکل می‌دهد. ماهیت دقیق ارتباط آن‌ها مشخص نیست، اما هر یک دیگری را به روشی دیگر مجسم می‌کند».
نویسندگان مقاله برای اینکه بتوانند نمونه‌ای از توصیف و خوانش ادبی-روانکاوی را به خواننده ارائه دهند، بر نقد و بررسی داستان «هنرمند گرسنگی» از کافکا متمرکز می‌شوند [در صورت علاقمندی به جزئیات نقد ادبی-روانکاوی این داستان به اصل مقاله رجوع شود-م]. آن‌ها به توصیف فضای روانی کاراکتر داستان (هنرمند گرسنگی)، و زبان راوی می‌پردازند و در واقع، به مداری ناگسستنی بین زبان و روان‌شناسی و از سویی دیگر مداری ناگسستنی بین جهان خارج (جهانی که زبان به زعم خود توصیف می‌کند) و زندگی درونی هنرمند گرسنگی اشاره می‌کنند. گویی راوی و هنرمند گرسنگی، به طور نزدیکی به یکدیگر گره خورده‌اند و شاید دو جنبه از یک فرد باشند. از جمله مواردی که خواننده‌ ادبی روانکاوی (PLR) در خوانشِ داستان موردتوجه قرار می‌دهد: فاصله‌ بین هنرمند گرسنگی و راوی، نحوه‌ به کارگیری قواعد دستورزبان و فضای مٌرده و تجربه‌ فضای زنده در اواخر داستان است. در توصیف نوع جدید نقد ادبی-روانکاوی‌ای که توسط آگدن و بنجامین معرفی شده است، می‌توان جان‌کلام را در این پاراگراف خواند و دریافت کرد: «بدیهی است که زبان و روان‌شناسی، دو مسئله‌ی جدایی‌ناپذیر و وابسته هستند که هم در داستان کافکا و هم در خوانشِ خواننده‌ی ادبی روان‌کاوی دیده می‌شود. ما سعی کرده‌ایم نشان دهیم که خواننده‌ ادبی روان‌کاوی، نسبت به داستان کافکا به گونه‌ای واکنش نشان داده است که تاثیرات زبان را به عنوان حامل اطلاعاتی درباره‌ی وضعیت زندگی روان‌شناختی شنیده و احساس کرده است؛ مفاهیم روان‌شناختی برای رمزگشایی یا توضیح کار استفاده نمی‌شوند بلکه آن‌ها برای توصیف کافکا از جهانی که با زبان خلق کرده به کار برده شده است».

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210702-164631_Pinterest.jpg
تیر ۱۱, ۱۴۰۰

خوانش وینیکات/ نویسنده: توماس آگدن (2001)/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

روانکاوی در قرن اول پیدایش خود چندین متفکر بزرگ داشته است، اما از نظر نویسنده این مقاله، فقط یک نویسنده بزرگ انگلیسی زبان وجود دارد: دونالد وینیکات. از آنجا که سبک و محتوا در نوشتار وینیکات بسیار به هم وابسته است، خوانش موضوعی مقالات وی، که منحصراً به منظور جمع آوری “آنچه مقاله در مورد آن نوشته شده است” انجام می شود، حق مطلب را ادا نمی کند. چنین تلاش هایی غالباً به بیاناتی پیش پا افتاده می انجامد. وینیکات در بیشتر موارد، از زبان برای نتیجه گیری استفاده نمی کند؛ بلکه او از زبان برای ایجاد تجاربی در خواندن استفاده می کند که از ایده هایی که ارائه می دهد، یا به عبارت دقیق تر از ایده هایی که با آنها بازی می کند، جدایی ناپذیر هستند.

نویسنده در این مقاله، مطالعه ای از “رشد هیجانی اولیه” وینیکات (1945) را ارائه می دهد، اثری که دربردارنده بذر تقریباً تمام کارهای وینیکات، در طول بیست و شش سال بعدی زندگیش است. نویسنده مقاله حاضر، به بررسی وابستگی متقابل زندگی ایده های در حال گسترش، و زندگی نوشتار در این مقاله مهم وینیکات نشان می پردازد. آنچه مقاله “رشد هیجانی اولیه” به خواننده روانکاوی ارائه می دهد را نمی توان به روش دیگری بیان کرد (یعنی این که نوشتار به طور عجیبی در برابر تفسیر و تاویل مقاوم است). تجربه نویسنده مقاله حاضر -با این امید که بتواند آن را به خواننده منتقل کند- این بوده است که آگاهی از نحوه کاربرد زبان در نوشته های وینیکات، می تواند به طور قابل توجهی یادگیری فرد را از خوانش آنها افزایش دهد.

سبک و محتوی دو عنصر جدایی ناپذیر در نوشتار هستند. هرچه نوشته قوی‌تر باشد، بیشتر از این پیوستگی در خدمت ایجاد معنا استفاده می‌کند. من در سال‌های اخیر دریافته‌ام که مناسب ترین راه برای مطالعه و آموزش وینیکات، این است که مقالات او را با صدای بلند، خط به خط و مثل یک شعر بخوانم؛ در راستای این که بفهمم زبان در کنار آنچه می گوید، دارد چه کاری انجام می دهد. اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری از متون وینیکات سزاوار نام شعر منثور هستند. از این دیدگاه، متون وینیکات با تعریف تام استاپارد (1999) هم‌خوانی دارد: «فشرده‌سازی همزمان زبان و گسترش معنا».

در این مقاله تمرکز من روی مقاله «رشد هیجانی اولیه» وینیکات (1945) است که از دید من اولین سهم عمده او در روانکاوی است. من خودم را به توضیح مقاله وینیکات محدود نمی‌کنم، هرچند که بسیاری از ایده‌هایی که از این مقاله نضج یافتند در اینجا مورد بحث قرار می‌گیرند. علاقه اصلی من این است که به این مقاله به عنوان قطعه‌ای از ادبیات غیر داستانی نگاه کنم که در آن ملاقات خواننده و نوشتار، شروع تجربه‌ای خیالی از طریق مدیوم زبان است. صحبت از نوشته‌های وینیکات به عنوان اثر ادبی، به معنی کم کردن ارزش علمی آن‌ها به عنوان آثاری که حاوی ایده‌های بزرگ و مهم در رشد روانکاوی است، نیست؛ برعکس تلاش من این خواهد بود که راه هایی را نشان دهم که در آن‌ها زندگی نویسنده از ایده‌هایی که مطرح می‌کند جدایی ناپذیر است.

قبل از نگاهی نزدیکتر به «رشد هیجانی اولیه»، من تعدادی از مشاهدات را که نشان می‌دهد چگونه اهمیت نوشتن مجازا در همه کارهای وینیکات راه پیدا می‌کند ارائه می‌کنم. اولین کیفیت نوشته برای ضربه زدن به خواننده، فرم آن است. بر خلاف مقالات هر روانکاو دیگری که می‌توانم به آن فکر کنم، مقالات وینیکات مختصر است (معمولا شش الی ده صفحه) و اغلب شامل لحظه‌ای در میانه مقاله است که خواننده را به کناری می‌کشد و در جمله‌ای می‌گوید: «ویژگی ضروری ارتباط برای من این است که …..» (1971). اما مشخص ترین امضای نوشته‌های وینیکات صدای آن است. صدایی که تصادفی و بداهه است، با این حال همیشه هم به خواننده و هم به موضوع مورد بحث عمیقا احترام می‌گذارد. این صدا به خودش اجازه سرگردان کردن در حین فشردگی شعر را می‌دهد. این صدا حاوی هوشی فوق‌العاده‌ است که در عین حال فروتن بوده و به خوبی از محدودیت‎‌های خود آگاه است؛ صدایی حاکی از یک صمیمیت خلع سلاح شده که گاهی با شوخ‌طبعی همراه می شود؛ صدایی که در عین بازیگوش و خیالی بودن، هیچ وقت خودمانی و احساساتی نمی شود.

هر تلاشی برای انتقال حس صدا در نوشته‌های وینیکات، باید در کیفیت بازی‌گونه آن مکان‌یابی شود. انواع بازیگوشی که در نوشته‌های وینیکات با آن مواجه می‌شویم طیف وسیعی را در بر می‌گیرد. اگر بخواهیم از مواردی نام ببریم، می‌توان به شاهکار غیرآگاهانه و دلسوزانه‌ی او در معرفی «بازی اسکوئیگل» با بیماران کودک اشاره کرد. بازی‌گوشی‌های جدی (و یا جدیت بازی‌گونه‌ای) در تلاش وینیکات برای تولید یک شکل از تفکر/ تئوری و بیان ماهیت پارادوکسیکال تجربه انسان، طوری که وینیکات آن را درک می‌کرد وجود دارد. او از بازی با ظرافت با کلمات لذت می‌برد، مانند تکرار یک عبارت آشنا در اشکال مختلف برای اشاره به نیاز بیمار برای شروع و پایان تحلیل: «من تحلیل را انجام می‌دهم، زیرا این کاری است که بیمار باید بتواند آن را انجام دهد و آن را پشت سر بگذارد».

در حالی که نوشتار او شخصی است، یک احتیاط خاص مربوط به زبان انگلیسی در زبانش وجود دارد، که حاوی ترکیبی پارادوکسیکال از رسمیت و صمیمیت است، که مشخصه روانکاوی است (آگدن، 1989). از نظر همه مسائل مرتبط با فرم و صدا، کار وینیکات شباهت‌های قوی به داستان‌های موجز، هوشمندانه، بازیگوشانه و همزمان جذاب و کنایه‎آمیز بورخس و نثر و شعر رابرت فراست دارد.

صدای غیر قابل تقلید وینیکات در «رشد هیجانی اولیه»، تقریبا به محض اینکه شروع به توضیح متدولوژی خود می‌کند، شنیده می‌شود:

قصد ندارم در ابتدا به مرور تاریخچه پرداخته و رشد ایده‌هایم از نظریه‌های دیگران را نشان دهم، زیرا ذهن من اینطور کار نمی‌کند. من این و آن، اینجا و آن‌جا را جمع‌آوری می‌کنم و با تجربه بالینی که از تئوری خودم حاصل شده می‌نشینم و در آخر نگاه می‌کنم تا ببینم چه چیزی را از کجا برداشته‌ام. شاید این به اندازه روش های دیگر خوب باشد.

در جمله «شاید این از هر رویکردی بهتر باشد»، یک شوخ‌طبعی بازیگوشانه با کلمات وجود دارد. به نظر می‌رسد این در زمینه آنچه که به عنوان موضوع اصلی مقاله بیان شده، قرار می گیرد: ایجاد یک «روش»، روشی برای زنده ماندن که متناسب با فردیت شخص بوده و مشخصه و علامت منحصر به فرد او باشد، شاید تنها نتیجه مهم رشد هیجانی اولیه باشد. در فرآیند تبدیل شدن به یک فرد، نوزاد (و مادر)، «این و آن را از اینجا و آ‌ن‌جا جمع‌آوری می‌کنند». تجربه اولیه از سلف تکه تکه است، و به طور همزمان، (به کمک مادر) «جمع آوری» می شود، به شیوه‌ای که اجازه می‌دهد تجربه نوزاد از خود، در هر لحظه، در یک جا منسجم شود. از این گذشته، برای نوزاد، تکه‌های (درون فکنی شده) از دیگران _یا برای نویسنده ایده‌های دیگران_ نباید در فرآیند ایجاد معنا غالب شود. «ذهن من اینطور کار نمی‌کند»؛ همانطور که نوزاد سالم تحت مراقبت مادری سالم. تجربه زیسته هر فرد باید مبنای ایجاد انسجام خود و یکپارچگی آن باشد. تنها پس از اینکه احساسی از خود شروع به ظهور می‌کند (چه برای نوزاد و چه نویسنده)، می‌توان به کمک دیگران برای ساختن سلف (یا ایده‌ها) اذعان کرد. «در انتها نگاه می‌کنم که چه چیزی را از کجا برداشته‌ام».

وینیکات سپس به اختصار جنبه‌های متعددی از رابطه تحلیلی را با تاکید خاصی بر انتقال/ انتقال متقابل بررسی می‌کند. او معتقد است که هسته تجربه است که منبع اصلی او از مفهوم رشد هیجانی اولیه را می‌سازد. من فقط یک پاراگراف کوتاهی را بررسی می‌کنم (دو جمله) که به دقت در بحث وینیکات در مورد انتقال/ انتقال متقابل در رشد هیجانی اولیه آورده شده است. من این جملات را انتخاب کردم زیرا به نظرم هر دو جمله، هم در زمینه رابطه تحلیلی، و هم به هم پیوستگی قوی زبان و ایده در کار های وینیکات، اهمیت زیادی دارند.

مراجع افسرده، نیاز به این دارد که روانکاو بداند بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است. برای پیش رفتن بیشتر در بین این خطوط، بیماری که به‌واسطه رابطه اولیه و پیش افسرده با ابژه‌هایش درخواست کمک می‌کند، به روانکاوش نیاز دارد تا بتواند عشق و نفرت جابه‌جا نشده و همزمان روانکاو از خودش را ببیند. در بند اولیه این دو جمله، وینیکات نه تنها یک نظریه افسردگی کاملا متفاوت از فروید و کلاین ارائه می‌دهد، همچنین مفهوم جدیدی از نقش انتقال متقابل در روند تحلیلی معرفی می‌کند. او پیشنهاد می‌کند که افسردگی اساسا یک همانندسازی بیمارگون با جنبه های مورد نفرت یک ابژه دوگانه دوست داشتنی (و از دست رفته) در تلاش ناهشیار برای اجتناب از تجربه خشم نسبت به ابژه از دست رفته نیست (فروید. 1914). همچنین وینیکات افسردگی را حول فانتزی ناهشیار که در آن عصبانیت ابژه دوست داشتنی را زخمی می‌کند، از خود می‌راند و یا می‌کشد نمی‌بیند (کلاین. 1952).

در فضای یک جمله واحد، وینیکات پیشنهاد می‌کند (با استفاده از یک ایده، به جای توضیح دادن آن) که افسردگی، نمودی از به کار گرفتن افسردگی مادر و یا دیگر ابژه‌های عشق (در فانتزی، کشیدن آن به سمت خودش) با هدف ناهشیار تسکین دادن او است. آنچه که شگفت آور است این است که تصویر ارائه شده از افسردگی نه از طریق یک بیان مستقیم، بلکه با استفاده از جمله‌ای که عملا نامفهوم است ارائه شده، تا زمانی که خواننده ابتکار عمل انجام یک خلق یا کشف از مفهوم ریشه‌های بین نسلی و ساختارهای پویای افسردگی داشته باشد. تنها پس از اینکه خواننده این وظیفه را به انجام رساند، اینکه چرا «مراجع افسرده نیاز به درک روانکاو از این دارد که بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است»، معنا پیدا می‌کند. به عبارت دیگر، اگر روانکاو از کنار آمدن با احساسات مبنی بر افسردگی خود که ناشی از گذشته و یا تجربه زندگی فعلی است ناتوان باشد (چه بهنجار و چه بیمارگون)، قادر نخواهد بود راه‌هایی را شناسایی کند که بیمار ازطریق آن‌ ناآگاهانه تلاش می‌کند و تا حدی موفق می‌شود افسردگی روانکاو را به عنوان مادر انتقالی از بین ببرد.

آن جنبه‌هایی از افسردگی روانکاو که از منابع مستقل از همانندسازی ناهشیار روانکاو با مادر درونی‌شده افسرده ناشی می‌شود، به مراتب کمتر در دسترس بیمار است. زیرا بیمار نمی‌تواند افسردگی مادر را که تمام طول عمر از نزدیک شناخته و حضورش را حس کرده در روانکاو پیدا کند. بیمار با قدرت نگران افسردگی منحصر به فرد مادر درونی شده است (افسردگی هر فرد آفرینش منحصر به فرد خود اوست که ریشه در شرایط خاص تجربه زندگی و سازمان شخصیت او دارد). به این ترتیب، وینیکات پیشنهاد می‌کند که روانکاو باید با افسردگی خودش کنار بیاید تا بتواند افسردگی مادر درونی شده بیمار را که به او فرافکنی می‌شود تجربه کند. تنها در صورتی که روانکاو بتواند با تجربه افسردگی مادر درونی شده (به عنوان حسی مجزا از افسردگی خود) بنشیند/ زندگی کند، قادر خواهد بود تا تلاش پاتولوژیک بیمار برای تسکین درد روانی مادر (که در حال حاضر در روانکاو احساس می‌شود) را، که با درون‌فکنی آن به سلف بیمار به عنوان یک جسم خارجی آسیب‌رسان انجام می شود، تجربه کند. وینیکات بند دوم جمله مورد بحث را در حالی ارائه می‌کند که انگار راه ساده دیگری برای بیان آنچه که در جمله اول گفته شد وجود دارد؛ «یا باید بگویم»، در واقع این به کلی موضوعی جدید است: «روانکاوِ بیمار افسرده، باید بتواند با افسردگی خودش کنار بیاید…»، با احساس گناه و اندوه ناشی از تخریبگر بودن عشق خود. بنابراین، روانکاوِ یک بیمار افسرده همچنین باید قادر به کنار آمدن با نابودی اجتناب‌ناپذیر عشق باشد. بدین ­معنی که، عشق تقاضای ابژه دوست‌داشتنی است، ابژه ای که ممکن است (در فانتزی یا گاهی در واقعیت) فشار زیادی به شخصی که دوستش دارد وارد کند. به عبارت دیگر، روانکاو در مسیر تحلیل شخصی و به وسیله خود تحلیلی، باید به طور موثری با ترس خودش از اثرات تخلیه‌ای عشق مواجه شود، تا بتواند بیمار را بدون ترس از آسیب زدن به او که باعث احساس غم و اندوه در روانکاو می‌شود، دوست بدارد.

 وینیکات اینجا توقف نمی‌کند. در جمله‌ای که در پاورقی نقل می‌کند، در مفهوم روانکاوانه از «چارچوب تحلیلی»، با دیدن آن به عنوان مدیومی برای ابراز تنفر روانکاو از بیمار، انقلابی برپا می‌کند (و من کلمات را با دقت استفاده کرده ام): «……….پایان ساعت، پایان تحلیل، قوانین و مقررات … همه این‌ها نمودهایی از نفرت روانکاو هستند». بخش زیادی از قدرت این کلمات، ناشی از این واقعیت است که این ایده که نفرت درمانگر در رفتارش بروز پیدا می‌کند (اقداماتی که آنقدر عادی به نظر می رسند که مکررا مورد بی توجهی قرار می‌گیرند)، بلافاصله توسط خواننده روانکاو به عنوان بخشی از تجربه‌اش با تقریباً همه بیماران شناسایی می‌شود. وینیکات نمودهای ناگفته نفرت را از تجربه ناهشیار یا نیمه هشیار خواننده/ روانکاو از «بیرون انداختن بیمار» (در انتهای هر جلسه)، یا وضع کردن محدودیت‌هایی برای بیمار (در نگه داشتن سایر چارچوب ها)، شناسایی و تفسیر می‌کند. آنچه که در اینجا به طور ضمنی مطرح است، این تصور است که ترس روانکاو از مخرب بودن نفرتش، می‌تواند منجر به نقض مخرب چارچوب تحلیلی در درمان شود. مثل ادامه دادن چند دقیقه‌ای جلسه توسط درمانگر برای «قطع نکردن مراجع» یا هماهنگ کردن هزینه‌ای کمتر از آنچه مراجع استطاعت پرداخت آن را دارد «چون مراجع مکررا در کودکی توسط پدر و مادر مورد بهره برداری قرار گرفته»، یا تماس گرفتن تکانشی با بیمار زمانی که جلسه‌ای را نیامده «برای اینکه مطمئن شود که او خوب است» و ….

 تنها با نگاهی دقیق به این جملات، می‌توان آنچه که در رابطه زنده بین نوشتار و خواننده وجود دارد را تشخیص داد و درک کرد، که بخش عمده‌ای از زندگی ایده‌های در حال گسترش را تشکیل می‌دهد. همانطور که دیدیم، نوشتار خواستار این است که خواننده در خلق معنا، یک شریک فعال باشد. نوشتار (مانند تعاملات آنالیزان)، فقط و فقط احتمالاتی از معنا را پیشنهاد می‌کند. خواننده/روانکاو باید مایل و قادر باشد فضایی درون خود برای تجربه یا خلق معانی متعدد باز کند، و اجازه دهد یک یا چند معنی همزمان و باهم حضور داشته باشند.

از این گذشته، مهم است که توجه داشته باشیم که عبارت «کار می‌کند» (با وام گرفتن کلمه‌ای در بیان وینیکات از متودولوژی) در ابعاد بزرگ‌تر به وسیله قدرتش برای (تعبیر ناهشیار) درک خواننده آورده شده است. شاید همه نوشته‌های خوب (چه شعر، چه نمایشنامه و رمان و ….) تا حد مشخصی اینطور «کار می‌کنند».

نوشته وینیکات در مقاله مورد بحث (و تقریبا تمام آثاری که در سه جلد مجموعه مقالات جمع آوری شدند)، به طرز شگفت‌آوری در بحث بالینی کوتاه هستند. من معتقدم، این موضوع حاصل این واقعیت است که تجربه بالینی تا حد زیادی در تجربه خواننده از «خوانده شدن» (تعبیر شدن و فهمیده شدن) توسط نوشته، شکل می‌گیرد. هنگامی که وینیکات موارد بالینی را ارائه می‌دهد، معمولاً به یک مداخله خاص با یک بیمار خاص نمی‌پردازد، بلکه به تجربه‌ای بسیار رایج در تحلیل اشاره می‌کند. به این ترتیب، او به طور ضمنی از خواننده می‌خواهد تا از تجربه زیسته با بیمار استفاده کند. نه با هدف بلعیدن تئوری وینیکات بلکه با دعوت از پاسخ اولیه خواننده به متن (فراست، 1942).

شکل‌های مختلفی از اثرات متقابل سبک و محتوی، نوشتار و خواننده، در متنی که در ادامه از مقاله رشد هیجانی اولیه می آورم اهمیت میابند. آنجایی که به تجربه یکپارچه‌سازی در رشد هیجانی اولیه اشاره می‌کند:

یک مثال از پدیده از هم گسیختگی در تجربه متداول بیمارانی مشخص می‌شود که در جلسه، تمام جزئیات آخر هفته خود را بیان می‌کنند و اینگونه احساس رضایت می‌کنند. هرچند روانکاو احساس کند که هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی می توانیم این را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام جزئیات یا تکه هایش توسط فردی دیگر (روانکاو) شناخته شود. شناخت به معنی یکپارچگی در تحلیل است. یکپارچه شدن شخصیت در زندگی نوزاد یک اتفاق معمول است. نوزادی که کسی را برای جمع کردن تکه‌هایش نداشته باشد، با نقصی در تکلیف یکپارچه کردن سلفش شروع می کند و احتمالاً هیچ وقت موفق به یکپارچگی شخصیت ‌نشود و یا نتواند یکپارچگی خود را با اطمینان حفظ کند… .

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این‌ها کنار هم جمع شوند و چیزی احساس شود.

آنچه که در این متن نهفته است، به رسمیت شناختن خشم روانکاو از بیماری است که «جزئیات کاملی از آخر هفته خود را بیان می‌کند» و روانکاو را با این حس که «هیچ کار تحلیلی انجام نشده»، رها می‌کند. وینیکات این را به طور کلی به خواننده واگذار می‌کند تا تکانه روانکاو برای خالی کردن خشم و یا احساس شکست در قالب تفسیر مقاومت به بیمار را تصور کند.

وینیکات، سپس تجزیه و تحلیل عمده‌ای از تکنیک تحلیلی در اختیار خواننده قرار می‌دهد. او این کار را به قدری زیرکانه انجام می‌دهد که ممکن است اگر خواننده متن را به دقت نخوانده باشد متوجه آن نشود. این چیزی کمتر از یک راه جدید برای بودن و صحبت با بیمار نیست که بدون موعظه و یا هیایو به خواننده ارائه می‌شود: «گاهی ما باید این را (علاقه بیمار به تعریف جزئیات) به عنوان نیاز بیمار برای شناخته شدن همه تکه‌ها توسط فرد دیگر/ روانکاو تفسیر کنیم». عبارت «گاهی ما باید» خواننده را به عنوان همکاری می‌بیند که با موقعیت تحلیلیِ در حال توصیف آشنا است و به احتمال زیاد احساس نیاز می‌کند تا مداخله‌ای به سبکی که وینیکات توصیف می‌کند داشته باشد. شاید آنچه خواننده/روانکاو با بیمار تجربه کرده به طور کامل برایش روشن نباشد. زبان، تفسیر مقاومتی را که ناشی از خشمی است که خواننده/ روانکاو آن را تجربه کرده و یا در پاسخ به احساسات ناکامی و شکست به آن متمایل شده، روشن نمی‌کند. وینیکات با استفاده از زبانی که با آن برای خواننده تجربه خواندن را فراهم می‌کند، به او کمک می‌کند تا به صورت غیر دفاعی تجربیات بیان نشده از تحلیل خود یا از کار تحلیلی با بیماران را کنار هم جمع کند.

همچنین، عبارت ساده «تجربه بسیار رایج»، یک مفهوم نظری مهم را منتقل می‌کند (باز هم بدون جلب توجه): مراحل ابتدایی از هم گسیختگی، محدود به بیماران به شدت آشفته نیست، چنین حالت‌هایی به طور منظم در همه بیماران تحلیلی، حتی سالم‌ترین آن‌ها اتفاق می‌افتد. عبارت «تکنیک»، قصد بازی با خواننده را ندارد، بلکه مانند یک تفسیر خوب عمل می‌کند. عبارتی که آنچه را خواننده روانکاو در تمام طول تجربه شخصی شناخته، اما به این شناخت آگاه نبوده است را به شیوه‌ای نمادین و یکپارچه در قالب کلمه در می‌آورد.

پاراگراف دوم متن مورد بحث قابل توجه است:

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این ها کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود.

این جمله‌ای متمایز است، نه تنها بخاطر اصالت ایده‌هایی که ارائه می‌کند، بلکه برای شیوه‌ای که در آن بخش‌های مختلف را برای خلق ایده‌ها به صورت حسی ترکیب می‌کند. این جمله از چند گروه کلمه ساخته شده است (با شمارش من ده کلمه) که با مکث بسیار کوتاهی در بین آنها خوانده می‌شود (برای مثال پس از کلمات زمان، زندگی، اهمیت و …). این جمله علاوه بر اشاره به موضوع مورد بحث، در یک مسیر پر پیچ و خم برای لحظه‌ای با ساختار شنیداری خود به آن زندگی می‌بخشد (تجربه زندگی کردن تکه‌ها از زمانی به زمان دیگر) «کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود». صدا، شکل، ریتم و نحوه انتخاب با دقت کلمات و عبارت‌های سازنده این جمله همراه با هم ایده‌های در حال گسترشی را همراهی می‌کنند و تجربه‌ای در خواندن می‌سازند که مشخصه وینیکات است. مثل پاراگراف اول خشم و هیاهو که مشخصه ویلیام فاکنر است، و یا جمله آغازین پرتره یک بانو که منحصر به هنری جیمز است. خواننده متن مورد بحث از خود نمی پرسد وینیکات چطور می‌تواند آنچه را که یک نوزاد احساس می‌کند بفهمد، یا این که واپس روی در تحلیل بزرگسالان یا کودکان (سایکوتیک، افسرده و یا تقریبا سالم) ارتباط بسیار نامشخصی با تجربه نوزاد دارد. بلکه تمایل دارد برای مدتی در ناباوری معلق بماند و به تجربه‌ای از خواندن وینیکات ورود کند که توسط موسیقی زبان و ایده‌ها هدایت می‌شود. خواننده در مطالعه متن، تجربه‌ای از خواندن را زندگی می‌کند که شبیه آن چیزی است که وینیکات از تجربه نوزاد به تصویر کشیده است، مهم نیست که تکه تکه است (تجربه شناور بودن در تفکر غیر خطی) و یا یک کل منسجم (تجربه لحظه‌ایِ “انسجام در مقابل سردرگمی” [فراست، 1939]). نوشته‌های وینیکات مانند یک راهنما “که ماهیت آن گم شدن است” (فراست، 1947)، اطمینان می‌دهد که هرگز راه نهایی برای فهمیدن قطعی نیست و این فهمیدن اهمیتی هم ندارد.

جناس کلمه «اهمیت»، اجازه می‌دهد عبارت «نوزاد اهمیتی نمی‌دهد تکه تکه باشد یا کلی منسجم»، با معانی مختلف دیگری همپوشی کند. کودک اهمیتی نمی‌دهد زیرا مادر آنجا حضور دارد تا «اهمیت دهد» (از او مراقبت کند). او اهمیت نمی‌دهد زیرا هیچ فشاری برای «اهمیت دادن» احساس نمی کند که می تواند به معنای ساختن ذهنیتی نا‌بالغ و دفاعی باشد که او را از تجربه بدنی اش قطع می کند. خودِ نوشته، به طور ماهرانه و ناهشیارانه ای، چنین تجربه‌ای از لذت اهمیت ندادن و مجبور نبودن برای دانستن و معنا ساختن، و به جای آن لذت بردن از تجربه ظریف زبان و ایده‌ها، را دربردارد.

زبانی که وینیکات در توصیف یکپارچگی نوزاد در یک مکان استفاده می‌کند تعجب آور است. آنجا که مکانی که برای گرد هم آمدن توصیف شده اساسا یک مکان نیست، بلکه یک عمل است (عمل احساس کردن چیزی). گذشته از این، نوزاد در عملِ «یک جا جمع شدن» به سادگی حس نمی‌کند «چیزی را احساس کرده». کلمه «چیزی» ابهام لذت بخشی در خود دارد: «چیزی» یک چیز عینی است. ابژه‌ای که احساس می‌شود، و همزمان «چیزی» شامل کلمات بی معنای بی شماری است که تنها تجربه‌هایی از یک احساس را منتقل می‌کند. این ابهام ظریفی که در تجربه خواندن دنیای متزلزل احساسی نوزاد ساخته می‌شود، دنیایی که اتصال به ابژه‌ها در آن شل است و در بدن به عنوان احساسی بدون ابژه حس می‌شود، حالا در یک احساس مشخص و مکان نمایی شده از ابژه، در صورت مادر احساس می‌شود.

چرخش‌های غیر منتظره و انقلاب‌های آرامی که در مقالات ابتدایی وینیکات در جریان است بسیارند. با این حال، من نمی‌توانم در مقابل شگفت زده شدن در برابر لحظاتی که در آن وینیکات، پزشک اطفال و روانکاو کودک بی‌پروا، زبان فنی پنجاه ساله روانکاوی را دور می‌ریزد و از زبانی استفاده می‌کند که با تجربه‌هایی که توصیف کردیم، زنده است، اجتناب کنم:

… وضعیت‌های آرام و محرک وجود دارند. من فکر می‌کنم نمی‌توان گفت نوزاد از آغاز زمانی که در تختش خوابیده، یا زمانی که هنگام حمام کردن از محرک‌های پوستی لذت می‌برد، یا وقتی برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد و همه چیز را خراب می‌کند تا شیر دریافت کند، به احساسات مختلفش آگاه است. این بدین معنا است که او در آغاز نمی‌داند مادری که در طی تجربه‌های آرام خود می‌سازد، در واقع همان قدرتی است که در پشت سینه‌ای قرار دارد که می‌خواهد نابودش کند.

نوزاد هر دو حالت آرامش و تحریک را دارد (هرکسی که با نوزادی وقت گذرانده باشد این را می‌داند، اما چرا هیچ کس اینگونه به آن فکر نکرده است؟). کودک «این و آن» را احساس می‌کند (در زبان راحتی ای وجود دارد، همانند راحتی ای که در تجربه نوزاد از حالت ذهن-بدن اش وجود دارد)… و از تحریک پوستی در هنگام حمام کردن لذت می برد، که نمی‌توان گفت از آن آگاه است. یا زمانی که برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد… . چطور می‌توان بهتر از این احساس تداوم در همانندسازی با احساسات/وضعیت‌های معنایی مختلف را توصیف کرد که با واج آرایی نامحسوس صدای «س» (شانزده بار در یک جمله) در کلماتی که طیفی گسترده از معانی را دارند همراه می شود: وضعیت‌ها (states)، شروع  (start)، پوست (skin)، تحریک (stimulation)، یکسان (same)، جیغ کشیدن (screaming)، رضایت (satisfaction)، چیزی (something)، راضی  (satisfied).

وینیکات ادامه می‌دهد:

همچنین من فکر می‌کنم لزوما یکپارچگی بین خواب و بیداری کودک وجود ندارد… هنگامی که رویایی به یاد آورده می‌شود و به طریقی به شخص سومی منتقل می‌شود، گسستگی (dissociation) تا حدی از بین می رود، اما برخی افراد هرگز رویا‌هایشان را به وضوح به یاد نمی‌آورند و کودکان برای شناخت رویاهایشان به بزرگسالان وابسته هستند. داشتن رویاهای اضطراب‌زا و وحشت آور برای کودکان طبیعی است. در چنین زمان‌هایی کودکان نیاز به کمک بزرگسالان دارند تا خواب خود را به یاد آورند. این یک تجربه ارزشمند است، چه زمانی که رویا دیده می‌شود و چه زمانی که به یاد آورده می‌شود، دقیقا به خاطر از بین رفتنِ گسستگی ای که بازنمایی می‌شود.

در این بخش از مقاله، وینیکات در مورد اهمیت تجربه‌ای که در آن «رویای کودک به نحوی به شخص سومی منتقل می‌شود» صحبت می‌کند. هربار که این جمله را می‌خوانم به نظرم تکان‌دهنده و گیج کننده می‌آید. من تلاش کردم نقش نفر سوم را در تجربه ظاهرا دو نفره انتقال رویای کودک ( که هنوز ساخته شده یا تحت تملک کودک نیست) پیدا کنم. آیا نفر سوم تجربه حضور نمادین پدر حتی در غیاب او است؟ شاید، اما چنین ایده‌ای بیش از حد به تجربه ای از ذهن مربوط است که جدای از احساس بدنی یا احساس زنده بودنی است که افراد هنگام معاشرت با کودکان، چه کلامی و چه غیر کلامی تجربه می‌کنند. رویا گاهی می‌تواند بدون کلمه به طور نامحسوسی وارد مکالمه یا بازی کودک شود. زیرا قبل از اینکه رویا از آنِ کودک باشد، کودک از آنِ رویا است. بنابراین از این دیدگاه، سه نفر شامل کودک رویا بین، کودکی که بیدار است و بزرگسال هستند. این تفسیر با زبان وینیکات ارائه شده اما بار دیگر خواننده باید به صورت تصوری وارد تجربه خواندن شود. بر خلاف بحث‌ها، زبان به آرامی نوعی سردرگمی را ایجاد می‌کند که خواننده/ کودک در این باره که چند نفر در انتقال رویای کودک به بزرگسال نقش دارند، تجربه می‌کند. خواننده احساسی را که دو نفر بودن برای کودک دارد، تجربه می‌کند و تا زمانی که بزرگسال در فرایند شروع به شناختن (آنچه که در حال تبدیل شدن به) رویا به او کمک نکند متوجه این تجربه نمی‌شود. عبارت «شروع به شناخت» رویا (getting to know dream) منحصر به وینیکات است، به جز او هیچ کس اینطور نمی‌نویسد. این عبارت به طور ضمنی استعاره‌ای است که در آن بزرگسال در اولین مواجهه کودک بیدار شده با رویا «مقدمه‌ای می‌سازد». در این رویداد اجتماعی خیالی ناهشیار، کودک یاد می‌گیرد که «این» (که همواره در حالت سلامتی در حال تبدیل شدن به «من» است) یک زندگی بیداری دارد. زبان استعاری این متن بدون کوچکترین شواهدی از سختی و تقلا، بار نظری سنگینی را حمل می‌کند. اول از همه، این موضوع وجود دارد که همانطور که فروید (1915) قید کرده، ناهشیار زنده است و نتیجتاً دانستن رویای یک نفر، آغاز یک ارتباط سالم در مرز نیمه هشیار و ناهشیار است. همانطور که کودک بیدار و کودک رویا بین با یکدیگر آشنا می‌شوند (به این صورت که کودک خود را به عنوان شخص واحدی می بیند که بیداری و خواب را تجربه می‌کند)، از غریب بودن تجربه رویا کاسته می‌شود و از این رو رویا ترس کمتری بر می‌انگیزد.

ممکن است گفته شود که وقتی یک رویا هم دیده می‌شود و هم به یاد آورده می‌شود، مکالمه بین هشیار-نیمه هشیار و جنبه‌های ناهشیار ذهن در سراسر مرز سرکوب افزایش یافته است. اما قرار گرفتن این ایده در این عبارات، دلیل لذت بردن از نوشتار وینیکات را آشکار‌تر می‌کند. در تقابل با زبانِ اسامی پربارِ نیمه هشیار، هشیار، ناهشیار، واپسروی و …، به نظر می‌رسد زبان وینیکات پر از افعال است. «احساس کردن چیزی»، «شروع به شناختن رویاهایشان»، «جیغ کشیدن»، «تصرف» و مانند این‌ها.

پس از بحث درباره تجربه ابتدایی نوزاد (در حالت سلامتی) از گرد هم آمدن قطعه‌ها و تکه‌ها (عدم یکپارچگی)، و گردهم آمدن شکل‌های مختلف از هم گسیختگی (مانند تجزیه وضعیت‌های خواب و بیداری)، وینیکات توجه خود را به «رشد هیجانی اولیه» معطوف می‌کند، به تجربه نوزاد از روابط ابتدایی خود با واقعیت خارجی:

با در نظر گرفتن رابطه نوزاد و سینه مادر (من ادعا نمی کنم سینه مادر ابزار اصلی انتقال عشق مادر است)، نوزاد دارای خواسته‌های غریزی و درنده خویی است. مادر سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد. این دو پدیده تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی‌گنجند. مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آن کسی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می‌سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است.

در این متن، زبان نقش بیشتری از آنچه که به نظر می رسد دارد. «…نوزاد (در این مقطع)، تکانه‌های غریزی و درنده‌خویی دارد. مادر (با یک زندگی درونی کاملا مجزا از نوزاد) سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد». جدیت مرگبار و خشن این کلمات -تکانه‌های غریزی، احساسات درنده خویی، قدرت و حمله- نقش مقابل طنز و هوس موجود در تصاویری که عمدا اغراق آمیز کشیده شده را دارد. تصور نوزادی با «ایده‌های درنده خو»، تصویر یک مجرم با برنامه و مغز متفکر در پوشک را تداعی می‌کند. و به طور مشابه تصور مادری که می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد، تصویر زنی با سینه‌های بزرگ پر از شیر را می‌سازد که در کوچه‌‍‌های تاریکی در شب راه می رود، به امید اینکه توسط نوزادی اوباش با میل شدید به شیر مورد حمله قرار گیرد.

زبان، که گاهی جدی و گاهی بازیگوش (و گاهی حتی مسخره) است، حسی از مکمل بودن وضعیت‌های درونی مادر و کودک را می سازد. مکمل‌هایی که در مسیرهایی موازی حرکت می‌کنند و با هم ارتباطی ندارند.

در جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید، مهم‌ترین کار تحلیلی نظری وینیکات برای روانکاوی را می‌بینیم. ایده‌ای که در پنجاه سال دوم تاریخ روانکاوی به طور قابل توجهی شکل گرفت. آنچه که اینجا از این ایده ارائه شده است، برای من بسیار وسوسه انگیز‌تر از شکل‌های آشکاری است که بعدا ارائه شد: «این دو پدیده، نوزادی با امیال درنده خوی و مادری با میل به مورد حمله قرار گرفتن توسط نوزاد گرسنه، تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی گنجند».

«زندگی کردن یک تجربه باهم»: آنچه که این عبارت را قابل تامل می‌کند به کار رفتن غیر قابل پیش بینی کلمه «زندگی» است. مادر و نوزاد باهم در تجربه «شرکت نمی‌کنند»، «آن را شریک نمی‌شوند» یا «وارد آن نمی‌شوند». آن‌ها تجربه را باهم زندگی می‌کنند. در همین تک عبارت، وینیکات پیشنهاد می‌کند (گرچه من فکر می کنم او آنطور که نوشته از این آگاه نیست)، که او درحال طی کردن فرآیند دگرگونی روانکاوی، هم به عنوان نظریه و هم درمان است. به شیوه‌ای که آنچه برای روانشناسی انسانی اساسی بود را تغییر می‌دهد. دیگر میل و تنظیم میل (فروید)، دوست داشتن، نفرت و ترمیم (کلاین) و ابژه جویی و ارتباط با ابژه (فیربرن) مهم‌ترین سهم در رشد روانکاوی و علائم روان تنی از آغاز و تداوم در طول زندگی را بر عهده ندارد. در عوض، چیزی که وینیکات برای اولین بار مطرح کرد، این ایده است که سازماندهی مرکزی رشد روانی، از آغازپیدایش، تجربه زنده بودن و عواقب اختلال در تداوم بودن است.

روش خاص وینیکات در استفاده از زبان در این متن، برای ماهیت معانی در حال تولید حیاتی است. در عبارت «تجربه را باهم زندگی می‌کنند»، زندگی کردن یک فعل انتقالی است، و تجربه، مفعول آن است. زندگی کردن یک تجربه، عمل انجام کاری با کسی یا چیزی است (به همان اندازه که عمل ضربه زدن به یک توپ عمل انجام کاری با توپ است)؛ این عمل القای تجربه به زندگی است. تجربه انسانی فاقد زندگی است مگر آنکه ما آن را زندگی کنیم (در برابر اینکه به سادگی آن را بصورت عمل گرایانه داشته باشیم). مادر و نوزاد وارد رابطه با یکدیگر نمی‌شوند، مگر اینکه کاری برای تجربه آن انجام دهند. آن را باهم زندگی کنند، نه یک همزمانی ساده، بلکه تجربه و پاسخدهی به رفتارهای مجزای زنده بودن در زندگی کردن یک تجربه.

این پاراگراف نتیجه می‌گیرد: «مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آنی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است». پارادوکس بیان نشده‌ای که اینجا پدیدار می‌شود شامل این ایده است که باهم زندگی کردن یک تجربه در خدمت جدا کردن مادر و نوزاد است (تا از نقطه نظر نوزاد، آن‌ها را به عنوان دو گونه مجزا با هم وارد ارتباط کند). این پارادوکس در قلب تجربه تصویر نهفته است: «من این روند را اینطور می‌بینم که دو خط که از دو جهت مخالف آمده‌اند به هم نزدیک می‌شوند. اگر باهم همپوش شوند لحظه‌ای توهمی به وجود می‌آید، تجربه‌ای که نوزاد می‌تواند به عنوان توهم یا واقعیتی بیرونی برداشت کند».

 در واقع، آنچه که در حال معرفی است مفهومی است که بعدا وینیکات آن را «پدیده انتقالی» نام‌گذاری می‌کند. لحظه توهم یک لحظه از همپوشانی روانی مادر و نوزاد است: لحظه‌ای که در آن مادر تجربه‌ای را با نوزاد زندگی می‌کند که فعالانه، ناهشیارانه و طبیعی، خود را به عنوان ابژه‌ای که می‌تواند توسط نوزاد و با خلق او تجربه شود (این یک تجربه نامحسوس است، زیرا هیچ چیز غیرمنتظره ای وجود ندارد) و یا کشف شود (رویدادی با کیفیت دیگری بودن در واقعیت بیرونی نسبت به احساس نوزاد از خود).

به زبان دیگر، نوزاد در زمان هیجان، تحریک و آمادگی برای توهم چیزی متناسب برای حمله، به سمت سینه می‌آید. در لحظه‌ای سینه واقعی پیدا می‌شود و او می‌تواند آنطور که در تصورش بود آن را احساس کند. بنابراین ایده‌های او با جزئیات دقیق بینایی، لامسه، بویایی و … غنی می‌شوند و دفعه بعد از این خوراک در توهم استفاده می‌شود. به این ترتیب او شروع به ساختن ظرفیتی برای تخیل کردن آنچه که واقعا وجود دارد می‌کند. مادر باید این نوع از تجربه را به کودک بدهد.

آنچه که وینیکات تلاش می‌کند توضیح دهد (و با استفاده از زبان موفق می‌شود)، به سادگی یک تجربه نیست، بلکه راهی جسورانه تر از راه‌های دیگر برای تجربه است. استعاره اولیه‌ای که وینیکات با آن این مدل از تجربه را توضیح می‌دهد شامل تصویر مادر و نوزاد به شکل دو خط است (یا دو زندگی) که از دو مسیر مخالف می‌آیند (از جهان جادو و از واقعیت توافقی زمینی) که تمایل (liable) به نزدیک شدن به یکدیگر را دارند. استفاده از کلمه “liable”  غیر منتظره است که دلالت ضمنی بر اتفاقات شانسی (از یک طبیعت ناخوشایند؟) دارد. آیا این کنایه اشاره ای است به تصادفاتی که در خدمت ورود به “واقعیت بیرونی” هستند؟

برای وینیکات، تامین مادرانه حتی پیچیده‌تر از ساختن یک زمینه بین فردی روان‌شناختی است که در آن نوزاد همزمان به واقعیت بیرونی، واقعیت درونی و تجربه وهم ورود می‌کند. در «رشد هیجانی اولیه»، او بیان می‌کند که وظیفه مادر در این مرحله شامل حفاظت از نوزاد در برابر پیچیدگی‌هایی است که هنوز قادر به درکشان نیست. «پیچیدگی» کلمه جدیدی است که در این جمله ساخته شده. کلمه پیچیدگی‌ها در دستان وینیکات، مجموعه خاصی از معانی با همگرایی محرک‌های درونی و بیرونی را حمل می‌کند که با هم در ارتباط هستند، ارتباطی که فراتر از ظرفیت درک نوزاد است. وینیکات چند سال بعد در صحبت از تلاش مادر برای «معرفی کردن پیچیدگی‌ها، طوری که فراتر از ظرفیت نوزاد نباشد» اضافه کرد: «به ویژه او تلاش می‌کند نوزادِ خود را از تصادفات (همزمانی‌ها) حفاظت کند». «همزمانی» کلمه‌ای به مراتب معما‌گونه‌تر از پیچیدگی است. کلمه‌ای با سابقه طولانی و درد سر‌ساز در ادبیات افسانه‌ای غربی (نسخه سوفوکلس از افسانه ادیپ بازنمایی از تنها یک نمونه از تخریب‌گری این همزمانی در زمان بیداری است).

وینیکات توضیحی نمی‌دهد که منظورش از پیچیدگی یا همزمانی چیست. و حتی کمتر از آن توضیح می‌دهد که چطور باید از نوزاد در برابر این‌ها محافظت کرد. زبان نامشخص و معما‌گونه او این فضای خالی را با دانش پر نمی‌کند. در عوض فضایی را برای فکر کردن، تصور کردن و تجربه کردن باز می‌کند. یک مدل خواندن ممکن از کلمات «پیچیدگی» و «همزمانی» به شکلی که که وینیکات ساخته و استفاده می‌کند و به نظر من گاهی مفید است، به این شکل است: همزمانی‌ها یا پیچیدگی‌هایی که نوزاد نیاز دارد از آنها حفاظت شود، همزمانی شانسی وقایعی است که زمانی که واقعیت بیرونی و درونی در حال تفکیک از یکدیگر هستند اتفاق می‌افتد. به عنوان مثال، نوزاد گرسنه ممکن است در شرایطی که بیشتر از حد تحملش است صبر کرده است، ترسیده و خشمگین باشد. مادر ممکن است به دلایلی که هیچ ربطی به نوزاد ندارد مشغول و پریشان باشد، شاید بخاطر بحث با همسرش یا یک درد فیزیکی که می‌ترسد بخاطر یک بیماری جدی باشد. همزمانی رویداد درونی (گرسنگی، ترس و خشم نوزاد) و رویداد بیرونی (غیاب هیجانی مادر)، اتفاقی است که نوزاد قادر به درک آن نیست. برای او این همزمانی اینطور معنا پیدا می‌کند که خشم و امیال درنده خو در او، مادر را کشته اند. مادری که مایل بود توسط کودک گرسنه مورد حمله قرار بگیرد، دیگر نیست و به جای او مادری بی‌جان حضور دارد که منفعلانه به نوزاد اجازه حمله می‌دهد. مثل لاشه‌ای که در دسترس کرکس ها است.

این همزمانی باعث می‌شود نوزاد به صورت دفاعی، میزانی از نظم و کنترل را با برگرداندن آنچه که واقعیت خارجی ایجاب کرده بود به صورت یک فانتزی همه‌توانی در دنیای درونی ایجاد کند: «من او را کشتم». در مقابل، زمانی که مادر و نوزاد قادر به «باهم زندگی کردن یک تجربه» هستند، سرزندگیِ دنیای درونی کودک، توسط دنیای بیرونی دیده شده و تشخیص داده می شود (عمل مادر برای زندگی کردنِ تجربه همراه با کودک). وینیکات این ایده‌ها را به صراحت بیان نمی‌کند، اما آن‌ها برای خوانده شدن و فهمیده شدن توسط خواننده حضور دارند.

اینجا با توجه به مجوزی که خواننده برای ساختن متن دارد و اخطاری که خود وینیکات می‌دهد، یک یادداشت احتیاطی لازم است. این نکته به طور ضمنی در تمام نوشته های وینیکات وجود دارد که ارزش خلاقیت نباید بالاتر از همه چیز قرار گیرد. خلاقیت گاهی بی‌ارزش و مهلک است _زمانی که کودک از عینیت قطع ارتباط می‌کند_  و از پذیرش واقعیت بیرونی امتناع می‌ورزد. نوزاد برای همیشه در این توهم می‌ماند که آنچه که او می‌خواهد منجر به مرگ می‌شود. خواننده‌ای که ارتباطش با متن قطع می‌شود متوجه این نکته نمی‌شود.

تصور وینیکات از اولین تجربه کودک در پذیرش واقعیت خارجی، به زیبایی در محتوی بیان شده:

چیزی که به دنبال پذیرش واقعیت بیرونی می‌آید، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب در مورد ناکامی‌هایی می شنویم که واقعیت بیرونی تحمیل می کند، و کمتر از تسکین و رضایت حاصل از آن می‌شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش‌تر است. اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی بصورت جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد، و عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی یک ترمز بر روی آن [فانتزی] می‌سازد و آن را قابل بررسی و شناسایی می‌کند. در واقع، فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود. ذهنیت بسیار ارزشمند است، اما بسیار هراس آور و جادویی می شود اگر به موازات عینیت پیش نرود.

این متن ماهیت مردانه‌ای دارد. پس از اذعان به آنچه که از پیش مشخص است (“شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش است “)، متن جمله میانی را می‌شکند و داخل می‌شود: اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد. عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی در این جمله به سادگی یک مفهوم انتزاعی نیست؛ بلکه در زبان زنده است. حضور واقعیت بیرونی در صدای کلمات احساس می‌شود، برای مثال، در صدای متراکم، سرد و فلز گونه ترمز (که برای من تصویر لوکوموتیوی با چرخ‌های قفل شده را برمی‌انگیزد که با صدای جیغ مانندی روی ریل کشیده می‌شود). استعاره وسیله نقلیه‌ای که قرار نیست بایستد (استعاره ضمنی در عبارت بدون ترمز) با پیش رفتن جمله تفصیل می‌شود: «عشق و نفرت هراس آور میشوند». عشق و نفرت فاقد موضوع هستند. بنابراین وسیله نقلیه استعاری نه تنها بدون ترمز، بلکه بدون راننده است. اثرات تعدیل کننده واقعیت بیرونی، در خویشتن داری و مکث‌های مکرر در نیمه اول جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید احساس می‌شود: «واقعیت بیرونی بر روی آن ترمز می‌گذارد_ و می‌تواند مورد بررسی و شناخت قرار گیرد_، و_،در واقع …». جمله (و تجربه واقعیت درونی و بیرونی) با کند شدن به صورتی روان‌تر (و نه آرام و مرده) آشکار می‌شود. «… در واقع فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود».

وینیکات بارها و بارها در «رشد هیجانی اولیه» به موضوع توهم برمی‌گردد، هر دفعه از دیدگاهی متفاوت. او در توانایی به تصویر کشیدن آنچه که کودک می‌تواند به عنوان توهم تجربه کند، بی همتا است. برای مثال، بعدا در همین مقاله در بازگشت به این موضوع او می‌گوید برای اینکه توهم ایجاد شود: «… باید تماس ساده‌ای با واقعیت بیرونی یا واقعیت مشترک برقرار شود. این تماس باید بوسیله توهم نوزاد و ارائه دنیا برقرار شود، با لحظاتی از وهم نوزاد که در آن این دو یکسان در نظر گرفته می شوند (درحالی که هرگز اینگونه نیست)». برای اینکه چنین چیزی اتفاق بیافتد، یک نفر همیشه به دردسر می افتد (حتی زمانی که طولانی‌تر از یک ساعت به خواب می رود)، [راه فوق‌العاده ساده‌ای برای اشاره به این واقعیت که مادر بودن شغلی پر کار و پردردسر است]، تا دنیا را برای نوزاد به صورتی محدود و متناسب با نیازهایش به شکل قابل درکی درآورد (بدون پیچیدگی‌ها و هم زمانی‌های زیاد). ریتم عبارت‌هایی که این جمله را می‌سازند، نیازهایی که مادر باید در روال ساختن وهم برای کودک در نظر بگیرد روی هم انباشته می‌کند. این تلاش‌ها از طرف مادر به منزله کار شدیدی در پشت صحنه است که برای لذت بردن نوزاد روی صندلی ارکستر خود از توهم لازم است. چنین اجرایی اشاره‌ای به کار طاقت‌فرسایی که وهم را می‌سازد و از آن محافظت می‌کند ندارد.

من فکر می کنم طنز تضاد بین وهمی که از پشت صحنه دیده می شود و آنچه که از صندلی ارکستر دیده می‌شود، به هیچ وجه از دید وینیکات پنهان نبوده. موقعیت مجاور این متن (شرحی از کار مادرانه) و پاراگرافی که به دنبالش آمده (که تمام حس شگفتی و تسخیر کودک از دیدن این اجرا را نشان می‌دهد) نمی‌تواند تصادفی باشد: «موضوع وهم … که برای جلب علاقه کودک از طریق حباب‌ها، ابرها و رنگین‌کمان‌ها و همه پدیده‌های مرموز فراهم می‌شود، و همچنین علاقه نوزاد به چیزهای پف کرده، همچنین در جایی علاقه به فرآیند تنفس، که هیچ وقت تصمیم نمی‌گیرد که اول وارد شود یا خارج». من چنین بیان مقایسه‌ای را در هیچ متن تحلیلی دیگری اینطور شفاف ندیدم. کیفیت مرموزی از تجربه خیالی که در زمان انفجار کامل فانتزی توسط درک قاطع کودک از واقعیت بیرونی ممکن می‌شود.

نتیجه گیری:

وینیکات در این اولین مقاله از مقالات اصلی خود، بی سر و صدا و بی تکلف از خرد متعارف سرپیچی می‌کند، مقاله‌ای که از ابتدا وسیله‌ای برای پایان دادن است، وسیله‌ای برای انتقال داده‌های تحلیلی و ایده ها به خواننده، مانند خطوط تلفن که صدا را در قالب تکانه‌های الکتریکی و امواج صوتی منتقل می‌کنند. تجربه ما به عنوان روانکاو از ایده‌هایی که برایمان معنا پیدا می‌کنند، از زبانی که برای ساختن یا انتقال آن‌ها استفاده می‌کنیم جدایی ناپذیر است. برای برخی از روانکاوان این ایده ای است که به شدت در برابر آن مقاومت می ورزند. برای آنها سخت است قبول کنند گفتمان بین روانکاوان، چه کتبی و چه گفتاری، برای همیشه با گزارش های غیر دقیق، امپرسیونیستی -و در نتیجه گیج کننده و گمراه کننده- درباره آنچه مشاهده می شود و نحوه تفکر درباره کاری که به عنوان روانکاو انجام می دهیم، محدود خواهد ماند. برای سایر روانکاوان، جدایی ناپذیری مشاهدات و عقاید ما، از یک سو، و زبانی که ما برای بیان آنها استفاده می کنیم از سوی دیگر، هیجان انگیز است، که در آن تداخل حل ناشدنی زندگی و هنر که نه هیچ یک قبل از دیگری می آید و نه بر دیگری غالب می‌شود حفظ می‌شود. زنده بودن (که بیشتر از یک حس عملی است) همواره خلق کردن چیزی شخصی از درون خود است، خواه افکار، احساسات و حرکات بدنی، ادراکات، مکالمات باشد، یا شعرها و مقالات روانکاوانه. نوشته هیچ روانکاوی به اندازه وینیکات شاهدی بر رابطه وابستگی متقابل هنر و زندگی نیست.

* کپی فقط با ذکر منبع و “ارجاع به سایت” مجاز است.


Screenshot_20210820-111045_Pinterest.jpg
مرداد ۲۹, ۱۴۰۰

گفتگوی لوکا دی دونا با توماس آگدن (۲۰۱۳)/ مترجم: مهناز ارسلانی/ ویراستاران: نگار نباتی و عادله عزتی

لوکا: چه چیزی درابتدای کار منبع الهام تان بود که باعث شد شما نظریه روابط ابژه بریتانیا را در مورد فرایند ناخودآگاه بپذیرید؟ علت آن عدم توافق با روان شناسی ایگو آمریکایی سنتی بود یا تجربه کار با بیمارانتان شما را به این سمت سوق داد؟

آگدن: من قبل از اینکه نامی برای روانکاوی داشته باشم به آن علاقمند شدم. زمانی که کودک بودم مادرم تحت روان درمانی بود. او زن خیلی باهوش و حساسی بود که با من در مورد روانکاوی گفتگو نمی کرد اما من را خیلی خوب می شنید و طوری با من صحبت می کرد که حاصل تجربه اش از تحلیل بود. من فقط بخاطر دستیابی به حساسیتی که روانکاوی در شیوه ی مادری کردن او ایجاد کرده بود، وقتی ۱۶ سالم بود، از لیست کتاب هایی که به من داده شد برای تابستان بخوانم، کتاب مقدمه جامع بر روانکاویِ فروید را انتخاب کردم. به خاطر دارم که آن را در اتوبوسی در نیویورک سیتی شروع به خواندن کردم و چنان غرق در آن شدم که مسیر توقفم را فراموش کردم. این موضوع به هیچ وجه ناراحتم نکرد چرا که توانستم بدون هیچ مزاحمتی تا هر زمان که میخواستم مطالعه کنم. من بیشتر مجذوب صدای کتاب شده بودم تا ایده هایی که بیان می کرد. متن کتاب شبیه سخنرانی ای خیالی برای شنوندگانی شکاک بود. شیوه ای که فروید با شنوندگان درباره شک ها و ترس هایشان صحبت می کرد، چه اکنون و چه آن موقع، برایم خیلی جذاب تر از ایده ها بود. برای مثال، روانشناسی ناخودآگاه جوک یا حتی روانشناسی ناخودآگاه رویاها. اینگونه بود که انگار از قبل محتوی ایده ها را می دانستم، این طور احساس می کردم که با این ایده های ناهوشیار از زمانی که یاد گرفتم صحبت کنم و شاید قبل تر از آن آشنا شده بودم.
در نگاهی به گذشته، فکر می کنم دو دلیل وجود داشت که چرا صدای کتاب برایم بیشتر جذاب بود و شاید دلایل بیشتری بود اما من به دو تا از آن ها اشاره خواهم کرد. اول اینکه صدا یک خلق ادبی است و من نوشته های فروید را دوست داشتم. البته همه نوشته های خوبی را که می توانست در سن 16 سالگی  ذهن ام را تحت تاثیر قرار دهد دوست داشتم. و دلیل دیگری که در مورد صدا در کتاب به دست آوردم فکر می کنم این بود که گویی در آن زمان صدایی که از آن کتاب می شنیدم صدای روانکاو مادرم بود، صدایی که بسیار به آن کنجکاو بودم و البته هیچ وقت به طور مستقیم نشنیده بودم با این حال در وجودم جریان داشت.
بنابراین، مقدمه ی آشنایی من با روانکاوی از طریق روابط ابژه بود، ارتباط اولیه ام با مادرم، و ارتباط با روانکاوش و با روانکاوی از طریق او. این تجربه اولیه من با روانکاوی به روشی بدون کلام بود، روشی که هم با بودنم و هم با بودن مادرم انجام شده بود.
سوال شما را مستقیم پاسخ ندادم ، اما این روش صادقانه تری است که می توانم با آن گفتن داستانی را شروع کنم. بعد از اینکه روانکاوی را پیدا کردم، یا آن من را پیدا کرد، به طور تصادفی بخش های کتاب هایی که پیش رویم قرار می گرفت را مطالعه کردم. دومین کتاب روانکاوی را که مطالعه کردم کتاب عشق اولیه و تکنیک روانکاوی بالینت بود، چرا که تنها کتاب در زمینه روانکاوی در کتابخانه محلی مان بود. احساس کردم که صدا و شیوه نوشتاری این کتاب بسیار متفاوت از شیوه نگارش فروید بود. بالینت به شکل های اولیه عشق پرداخته بود در حالیکه فروید به شکل های ابتدایی سکچوالیتی می پرداخت. حتی در آن سن کم متوجه شدم که عشق اتفاقی انسانی تر از بررسی سکچوالیتی بود که فروید به آن می پرداخت.

تصمیم گرفتم به مدرسه پزشکی بروم چرا که در آن زمان تنها دکتری پزشکی در انستیتوهای مرتبط با انجمن روانکاوی آمریکا پذیرفته می شد. در آن زمان نمی دانستم که انیستیتوهای خیلی کمی بودند که کاندیدهای غیر پزشک را هم می پذیرفتند. مطمئن نیستم اگر میدانستم که میتوانم بدون اینکه پزشکی بخوانم روانکاو شوم، باز هم این کار را میکرم یا نه. فکر می کنم که آموختن پزشکی در پرداختن به روانکاوی ارزشمند است. برای من، آنچه که درباره آموزش پزشکی خیلی مهم بود، تجربه به عهده گرفتن مسئولیت زندگی بیمار به شیوه ای واقعی بود. این مسئولیت بزرگی است و یکی از مسئولیت هایی است که فکر میکنم بعضی از روانکاوان سعی می کنند آن را انکار کنند. بیشتر اوقات در کار روانکاوی، بیماران قادر به پذیر مسئولیت زندگی شان هستند، اما این همیشگی نیست. برای مثال، بیماران اسکیزوفرنی و بیمارانی با انواع مختلف روانپریشی یا بیماران افسرده ای که تمایل به خودکشی دارند، اغلب قادر به عهده گرفتن مسئولیت زندگی شان نیستند. متاسفانه، همیشه هم برای بیمار و هم برای روانکاو پیش بینی اینکه بیماران در طی درمان یا تحلیل روانپریش شوند یا افکار خودکشی داشته باشند امکان پذیر نیست. در واقع من معتقدم که هر تجربه تحلیلی حتی اگر مشتمل بر روانپریشی و یا وضعیت افسردگی حاد باشد ارزشمند است، تجاربی که  به واسطه ترس روانکاو از عهده گرفتن مسئولیت زندگی بیماران از آنها اجتناب می شود.
برگردیم به سوال شما در مورد روانشناسی ایگو آمریکایی و تئوری روابط ابژه انگلیسی، فکر می کنم که روانکاوان متاخر مانند وینی کات، فربرن، ملیز، بیون، روزنفلد و سگال به نسبت روانشناسان ایگو آمریکایی تمایل زیادی به بررسی بیماران روانپریش و بخش روانپریش هر بیمار داشتند. این مهمترین قسمت از آن چیزی بود که من را به تئوری روابط ابژه انگلیسی متمایل کرد.
از ابتدای آموزش دستیاری ام، عمیقا به بیماران رسما آشفته علاقمند بودم و در حرفه ام به عنوان روانکاو، خیلی خوب توانستم نه تنها چنین بیمارانی را درمان کنم بلکه آموزش و راهنمای روانکاوهایی برای این گروه از بیماران باشم.

لوکا: شما در مورد موضوعات مختلف زیادی نوشته اید. لیستی از علایق وسیع شما را تهیه کرده ام، که اگر اجازه دهید این لیست را که تقریبا بر اساس زمان نوشتاری شما می باشد بخوانم، مانند مفهوم همانندسازی فرافکنانه، درمان روانکاوانه اسکیزوفرنی، سرآغاز عقده ادیپ مردانه و زنانه، اولین ملاقات تحلیلی، وضعیت کلاینی، فضای بالقوه وینی کاتی، مفهوم ارتباط ابژه درونی، سوژه های فرویدینی، کلاینی و وینی کاتی، سوم تحلیلی، ریوری، شناخت نادرست (misregognition)، وضعیت اتیستیک _همجوار، سوپرویژن تحلیلی، آموزش روانکاوی، نوشتن روان تحلیلی، و همچنین سلسله مقالاتی که در آنها نثر و شعر فراست، بورخس، استیون، ویلیامز کارولز، ویلیامز و کافکا را مورد بحث قرار داده اید، همچنین سری مقالات دیگری که در مورد روش منحصر به فرد مطالعه تحلیلی نویسندگانی همچون فروید، آیزاکس، فربرن، وینی کات، بیون، لئووالد و سرلز نوشته اید. البته موفق نشدم به همه مقالات اشاره کنم. با نگاهی به گذشته، در چهل سال نوشتن که درگیر آن بوده اید آیا یک “پروژه” یا “خط رشدی” در کارهایتان بوده است؟

آگدن: امیدوار بودم در انتهای مصاحبه به این سوال مشکل بپردازید. سوال شما یکی از سوالاتی است که اغلب اوقات از خودم می پرسم. فکر می کنم چند ایده هستند که در همه کارهایم جریان دارند. اولین ایده ای که به ذهنم می رسد این است که فکر کردن حداقل به دونفر نیاز دارد. این ایده را در مقالات آغازین در مورد همانند سازی فرافکنانه به کار گرفتم. من به ندرت اصطلاحات را به مدت طولانی استفاده می کنم چرا که هر فردی تعریف خودش را از آن دارد، بنابراین تلاش می کنم برای توصیف یک پدیده، به جای استفاده یک واژه که عاری از معنی باشد درباره اش صحبت کنم. آن چیزی که در ذهن دارم درباره آن چیزی که معمولا ” همانندسازی فرافکنانه” می نامم این است که در کودکی، مادر و نوزاد ذهن سومی را خلق می کنند که از معنای فردی که به هر کدام تعلق می گیرد فراتر می رود و در حالی که هر دوی آنها در آن شریک هستند، هویت فردی شان را نیز حفظ می کنند و خودشان را تحت انقیاد ذهن سومی قرار میدهند که در این لحظه به واسطه تجربه زندگی در ذهن سوم تغییر کرده است.
ویلیام جیمز بیان کرد که تفکر اصیل همیشه در حرکت است همچون “در حال پرواز” بودن. ویلیام جیمز در سال 1900 همزمان با انتشار تفسیر رویا، اشاره به این موضوع کرد که باید فعل ها، قیدها، حروف اضافه و حروف ربط را در توصیف همه رخدادهای روانی به کار بگیریم نه اسم و صفت را، چرا که هر پدیده روانی دائما در حال تغییر می باشد. وقتی جیمز- روانکاوی که ارزشش در ادبیات تحلیلی کمتر از همه به جا آورده شده- گفت که ما کلماتی همچون اما، و، از برای احساسات باید داشته باشیم. من قدری واژه های متفاوتی به کار گرفتم اینکه: ما حافظه نداریم و به طور غم انگیز، مبهم و مکرر به یاد می آوریم و به این ترتیب این روش های به یادآوری ما را تغییر می دهد. همان طور که ما آنها را تغییر می دهیم و در پروسه تغییر تحت تاثیر آنها قرار می گیریم آنها هم ما را تغییر می دهند و با هم به شکلی متفاوت از آنچه بوده ایم برمی گردیم. دگرگونی، یک اتفاق همیشگی در وضعیت روانشناختی است.
مفهوم تفکر و احساس درون ذهنی که توصیف کردم پایه ای برای آن چیزی که من آن را سوم تحلیلی می نامم ایجاد می کند، اگر مفهومی معنای ثابتی را در ذهنم پیدا کند، سعی می کنم به تکرار، آن را دوباره متوجه شوم. اغلب، وقتی استفاده واژه سوم تحلیلی دیگران را مطالعه می کنم پدیده ای که آنها از آن صحبت می کنند برایم جدید است. واقعیت این است که نمی توانم  منظور خودم را از این مفهوم، در آنچه دیگران از سوم تحلیلی فهمیده اند و آن را تعبیر کرده اند بیابم. البته  پذیرای این رخداد هستم چرا که معنای آن تعبیر حاصل تفکر فرد دیگری است – که اصل مهمی در هر نوع نوشته است. خواننده یک رمان شخصیت های آن را خلق می کند و تقریبا همیشه فیلم هایی که اساس آن بر رمانی است که به آن علاقمند هستم ناامیدم می کنند، اغلب شخصیت های فیلم تصاویرم از شخصیت های رمان را از بین می برد و من را با تصاویر فرد دیگری تنها می گذارد که در برابر تجربه ام از خواندن و ارتباطم با شخصیت هایی که من و نویسنده خلق کردیم کم اهمیت جلوه می کند.

افرادی مثل بارانگرز، فرو، سیویتاریس، چیانیس و بلوگنینی استعاره فضای تحلیلی را برای اشاره به تفکر دو نفر با هم به کار برده اند _زندگی کردن در دنیایی از نیروهای روانشناختی و جسمیِ مشترک که روش های ویژه ای را برای ساختن (معنی دادن به ) تجربه فردی ارائه می کنند. ایده فضا و سوژه سوم صرفا استعاره هایی برای توصیف جنبه های تجربه تحلیلی، مانند ارتباط مادر-نوزاد و بسیاری از تجربه های هیجانی صمیمی دیگر هستند. هیچ دو استعاره ای پدیده یکسانی را توصیف نمی کنند _درواقع اصل کلی استفاده از استعاره، ایجاد روش منحصر به فردی برای توصیف یک چیز و مقایسه با دیگر چیزهاست. از نظر من، به لحاظ ماهیت ویژه تجربه ای که من و بیمار در طی جلسه تحلیلی داریم، یک استعاره یا دیگر استعاره ها به نظر می رسد بهتر می تواند آنچه را که در جلسه تحلیلی جریان دارد را توصیف کند. گاهی هم به نظر می رسد که هیچ کدام به کار نیاید. من به این واژه های مفهومی بعد از جلسه یا در حین جلسه (چه در شادی و چه در غم) فکر می کنم در حالیکه تلاش می کنم وضعیت ام را بیرون از تجربه ای که با بیمار داشته ام بفهمم. ایده هایی که در طول زندگی ام به عنوان نویسنده تحلیلی شکل گرفته اند متوجه شدم که غیرقابل جداشدن از یکدیگر هستند. برای مثال، چند لحظه قبل، در گفتگو با شما درباره ایده ای که دو یا چند نفر را مشغول به فکر کردن می کند، متوجه شدم خودم در مورد استفاده فعل، قید، حرف اضافه، حرف ربط و ماهیت استعاره ها صحبت می کنم. علاقه ام به زبان و روانکاوی به عنوان بخش های حل نشدنی از یک کل تحول پیدا کرده اند.

 لوکا: در ادامه این گفتگو از نقش زبان در روانکاوی، علاقمندم که نظراتتان در مورد اهمیت نوشتن برای شما به عنوان یک روانکاو را بشنوم. مشخص است که نوشتن برای شما معنی خاصی دارد. برای سال‌های متمادی روانکاوان ایتالیایی به ایده های مفهومی نوشتن در روانکاوی علاقمند بوده اند-مانند کارهایی از فرو، راکالبوتو و سمی. کارهای شما بر جامعه روانکاوی ایتالیا تاثیر زیادی داشته است. نه تنها برای شفافیت نثر شما بلکه برای تعامل موثر شما با خواننده. ممکن است در مورد این ارتباط بین خواندن ادبیات و کار روانکاوی صحبت کنید؟

آگدن: لوکا، علاقه شدید من به ادبیات در کل زندگی ام بوده است، و به نظر می رسد الان که در حال پیرشدن هستم پررنگ‌تر نیز می‌شود. آن چه من ازعلاقه مشترک روانکاوی و ادبیات به مقوله زبان می‌بینم فقط به راهی برای ابراز افکار و احساسات خلاصه نمی‌شود، بلکه مهمتر از آن، زبان، بستری برای خلق این افکار و احساسات است. به عبارتی ما ازکلمات به وجود آمده ایم. ما به واسطه زبان است که تجربیات مان را به افکار واحساسات تغییر می دهیم، همان طور که بیون و فرو هر کدام به شیوه خودشان این موضوع را بیان کردند که تصورات دیداری ما هنگام رویا پردازی _چه در بیداری و چه در خواب_ بخشی از فرایند تبدیل تجربه خام فرد به یک معنای شخصی را تشکیل می‌دهند. اما من فکر می کنم که عقیده فروید درباره دگرگونی ارائه-چیز (thing-presentations) به ارائه-کلمه (word-presentations)، _در تبدیل تجربه ناهشیاربه تجربه نیمه هشیار_ به همان اندازه ی خلق تجربه شخصی دارای اهمیت است.
فکر می کنم که نقش زبان در آفرینش انسان، توسط نویسندگان ادبی و روانکاوان به شیوه مشابهی ارزش‌گذاری شده است. در ادامه این ایده که زبان ما را یک قدم بیشتربه مفهوم انسان بودن می‌رساند، من فکر می‌کنم که اگرما به عنوان روانکاو می‌خواهیم به این سوال پاسخ دهیم که چه چیزمنحصربه فرد انسانی ای درباره هر یک از بیمارانمان وجود دارد، باید همگام با بیمار در گفتگوی تحلیلی ای که با هیچ فرد دیگری در دنیا نداشته ایم رشد کنیم. مفهومی که از آن صحبت می‌کنم، چه در حیطه سلامت روان فعالیت کنیم یا نه، برای همه ما تا حدودی آشناست: ما با همسرمان یا شریکمان به شیوه ای صحبت می کنیم که با هیچ فرد دیگر در این دنیا صحبت نمی کنیم. منظورمن محتوای آنچه که می‌گوییم نیست، بلکه روشی است که با آن‌ها صحبت می‌کنیم. به همین نحو ما با نزدیکترین دوستانمان، دختر بزرگمان و یا دختر کوچکترمان، برادر، پدر، مادر یا با هر فرد دیگری که در ارتباط صمیمی هستیم به گونه ای صحبت می‌کنیم که حتی در رویاهایمان هم نمی‌دیدیم که با هیچ کسی در دنیا این‌گونه صحبت کنیم. ضمنأ کلمه رویاپردازی که آن را ناخواسته به کار بردم ارتباط زیادی با آن روش منحصر به فرد سخن گفتنی دارد که ما با افراد مختلف در زندگی مان به کار می‌بریم. همین امر در مورد صحبت‌هایمان با بیمارانمان نیز صدق می‌کند. انتظار دارم اگر یکی از بیمارانم گفت‌وگویم را با بیمار دیگری بشنود بگوید که: این شیوه گفتگو را دوست ندارم نه به این به معنا که شما اغواگرانه، والدگرانه یا قلدرمابانه صحبت می‌کنید، این صرفا به چشم من درست نمی‌آید. و من به او خواهم گفت چیزی که امیدوار بودم بشنوم را گفتی. این مدل گفتگو قرار نبوده که برای تو باشد و چیزی هم نیست که من و تو باهم آن را خلق‌ کرده باشیم یا تصورش کرده باشیم. از نظر من خلق کردن یک روش منحصربه فرد صحبت کردن با بیمار، پیش‌نیاز کار تحلیلی نیست، اصلِ کارتحلیلی است. وقتی که بیمارصحبت می‌کند درحال خلق کردن خودش است. خلق سلفی که به او احساس خودش بودن را می‌دهد. وقتی که که بیمار مدتی این کار را انجام می‌دهد، می‌تواند هم در رویاهای خودش (به وسیله تصاویر دیداری) و هم در صحبت با دیگران (به شیوه کلامی و غیرکلامی) گفتگو کند. این گفتگوها تحلیل او را ادامه دار می‌کنند، یعنی بودن بیماراز طریق زبان تصویری و زبان کلامی اش را ادامه‌دار می‌کنند.
انتقال، موضوع گفتگو در روانکاوی است، به طوری‌که گاهی درفهمیدن آن چه که مانع بیمار در بیان بی‌پرده افکارش است، می‌تواند بسیار کمک کننده باشد. گمان نمی کنم واژه تعبیر به خوبی بتواند نحوه ای که با بیمارم صحبت می‌کنم را توصیف کند. من فکر می‌کنم عبارت “صحبت کردن با بیمار” (talking with)، در مقایسه با “تعبیر دادن” (making an interpretation)، تصویر بهتری از احساس من در طی گفت و گوهایی که با بیمارانم دارم، می‌دهد. وقتی بیمار از من می پرسد که “چرا شما هرگز تعبیر نمی دهید؟ این را تمجید بزرگی می دانم. این، برای من، به این معنی نیست که روانکاوانه فکر نمی کنم، بلکه به این معناست که روانکاوانه صحبت نمی کنم. صحبت کردن روانکاوانه، سخن گفتن به زبانی خارجی است، زبانی که من خلق‌اش نکرده ام. تلاش می کنم با اینکه کاربسیارسختی است، به زبان خودم سخن بگویم.
مفهوم منحصر به فرد بودنِ صدا، من را به یاد تاثیری که خواندن شعر و رمان روی کار روان تحلیلی من گذاشت، انداخت. برای یادگیری سخن گفتن به زبان خود شخص، هیچ کاری بهتر از دنبال کردن نویسندگان بزرگ نیست. در تاریخ ادبیات دنیا هیچ کس به شیوه ای که بورخس نوشت، ننوشت. اگر کسی سعی بر این کار داشت در نهایت یک تقلیدگر صرف از بورخس شد، که این موضوع در مورد کافکا، کالینو، هومر، کوتز، وردزورث، ملویل، بکت و فراست (تنی چند از نویسندگان مورد علاقه ام) هم صدق می‌کند. من درکنار این نویسندگان و سایرنویسندگان بزرگ نه تنها به عنوان تماشاگر بلکه برای خلق زبان خود نیز شرکت می‌کردم.

لوکا: تام، عشق شما به ادبیات و روانکاوی تامل برانگیز است. با خواندن آخرین کتاب شما، خواندن خلاق، نوشته های شما بر متن های انتخابی از فروید، ایزاکس، فیربیرن، وینی کات، بیون، لووالد و سرلز را خیلی دوست داشتم. به دوست داشتن به عنوان راهی برای کشف چیزهای جدید می‌نگرم، که درواقع در این مورد کشف چیزی جدید در این متن‌ها است. نوشته های شما به گونه‌ای متقاعد کننده است که موجب به وجود آوردن روش‌های جدیدی از فهم می‌شود و نقطه کور در نوشته های این متفکران برجسته را آشکار می کند. به نظر می رسد نویسندگانی که انتخاب کردید روانکاوانی بودند که درنوشته‌هایشان این نگرانی را نداشتند که فراترازمعیارهای مقررشده زمان خود بروند. آنها متفکرانی سنت‌گریز، کمی خیال اندیش و مستقلی بودند که درعین حال علاقه به اجداد خود را نیز حفظ کرده بودند. می‌شود کمی بیشتر از علاقه‌تان به این نویسنگان بگویید و اینکه در کار خود چه بهره‌ای از اجداد روانکاوی بردید؟

آگدن: وقتی شما واژه اجداد روانکاوی را به کار بردید، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد مقاله بورخس است که می گوید کافکا اجداد خودش را به وجود آورد. فکر می کنم من و همه خوانندگان، اجداد خودمان را که در آن نوشته ها است خلق کردیم و به این ترتیب توانستیم خودمان را در نوشته‌های نیاکانمان پیدا- یا شاید خلق- کنیم. در آن نوشته‌ها یک پتانسیل تحقق نیافته‌ ای هست که به وسیله آن نه تنها کیستی آن‌ها، بلکه کیستی خودمان را هم کشف کردیم. در طی دهه گذشته، در سری مقالاتی که در “خواندن خلاق” جمع آوری شدند، من بدون اینکه این موضوع را با خودم اینگونه مطرح کرده باشم، شجره‌نامه روان‌تحلیلی خودم را خلق کردم. در نوشتن راجع به آثاراین نویسندگان، تا اندازه‌ای کارشان را به نحوی که انگار کار خود من است، بازنویسی کردم. در واقع به عبارتی دیگر، آنها به واسطه تاثیرشان بر من، مرا بازنویسی کردند. من از کار آن‌ها تقریبا به همان شیوه‌ای که وینیکات در رابطه با استفاده نوزاد از مادر به عنوان یک آیینه توصیف می‌کند، استفاده کردم. بگذارید منظور خود را از این مقایسه توضیح دهم. تفکر وینی کات درمورد کارکرد آینه‌ای مادر مکررا اشتباه بیان شده، به گونه‌ای که نه تنها گمراه کننده است بلکه فاکتور ضروری در رشد را به عنصری بیمارگونه تبدیل می‌کند. بنابراین، اغلب اوقات می شنوم یا می خوانم که روانکاوان، تفکر وینیکات از نقش آیینه ای مادر را اینگونه که ” نوزاد خودش را در چشمان مادر می بیند” توصیف می‌کنند. آن چیزی که واقعا وینیکات می گوید این است که نوزاد “چیزی شبیه خودش” را در چشمان مادر می‌بیند. این ایده دوم، یک عملکرد نمادین است که در آن نوزاد خودش را در چشمان مادر “تغییر یافته” (transformed) می‌بیند. او تعبیر مادر را از خودش را می‌بیند، یا به عبارتی، نوزاد استعاره ای را می بیند که مادر آن استعاره را ساخته تا بیان کند نوزاد چه تاثیری روی او داشته است. دگرگونی ‌ای که نوزاد از خودش در چشمان مادر می بیند در یک فضای نمادین غیر کلامی شکل گرفته است. آن نوزادی که نوزاد در چشمان مادر می بیند تصویر آیینه ای (کپی خودش) نیست، بلکه چیزی که می بیند ” تاثیر” او است، اثری که بر شخص دیگر گذاشته است، اثری بر آنچه که مادر به تنهایی انجام می دهد.

از این منظر، تجربه نوزاد از دیدن چیزی شبیه خودش در چشمان مادرش تجربه‌ای است ازارتباط با کسی که او نیست. در نتیجه، تجربه آیینه ای، تجربه ی جداشدن است، در دو مفهوم متفاوت. ابتدا، تجربه جدا شدن از مادر است، فردی مجزا که با تجربه‌هایی که ازنوزادش داشته استعاره‌هایی را ساخته است. تجربه نوزاد از دیدن یک مدل استعاری تغییر یافته از خودش در چشم دیگری، یک اتفاق حساس در رشد ظرفیت نوزاد در حیطه هشیاری و خودآگاهی است. در تجربه نوزاد از دیدن استعاره‌ای که مادر از تجربه خودش ازاو (نوزاد) ایجاد کرده است، دو مدل از نوزاد به طور همزمان در ذهن نوزاد واقعییت میابد: نوزاد به عنوان درک کننده ی خود (I) و نوزاد به عنوان ابژه‌ ای که توسط مادردرک می شود (me). فضای بین نوزادِ مشاهده‌گر (I) و نوزاد مشاهده شده در چشم مادر(me) فضایی است که تجربه هشیاری را به وجود می آورد، فضایی که در آن نوزاد همزمان هم مشاهده گر خود است و هم خودی مشاهده شونده دارد.
در تجربه مطالعه کارمتفکران تحلیلی بزرگ، چیزی از تجربه نقش آینه‌ای یافتم که اکنون راجع به آن صحبت کردم. من ایده های آنها را به عنوان استعاره هایی برای فکر کردن خودم درنظر می‌گیرم (فکر کردنی که در فرایند مطالعه کارهایشان اتفاق می‌افتد). هرچقدرتاکید کنم باز هم کم است که: در ایده‌های آنهاست (ایده‌هایی که من خلقشان نکردم) که من بازتاب‌هایی از خودم را که تا آن موقع نشناخته بودمشان، می‌بینم. در واقع این دگرگونی من است که من از آن در بازنویسی آثار دیگران به شیوه‌ای که اصالت کار حفظ شود، استفاده می‌کنم- به بیان دقیق‌تر، نوشته‌های من افکار خودم هستند که همزمان که از نوشته‌های دیگران جدا هستند (ایده‌های اصیل خودم هستند)، و جدا از نوشته‌های دیگران نیستند (ایده‌های من فرم دگرگون شده ی ایده‌های آن‌هاست). به بیانی دیگر، آنها من را به شیوه ای که هنوز خودم را ندیدم، دیده اند، و من آنها را به شیوه ای که آنها هنوزندیده اند مطالعه کرده ام. به این طریق است که من خالق نیاکانی هستم که آن‌ها نیز من را هنگام مطالعه کارهایشان آفریدند.
برای فهم موضوع نیاکان، باید باور به ترتیب زمانی را کنار گذاشت. سیراثرگذاری (و زمان) تنها از گذشته به حال به آینده نیست بلکه از آینده به حال به گذشته است. ما که خوانندگان فعلی فروید، ایزاکس و وینیکات هستیم، اکنون با خلق دوباره ی نوشته‌هایشان گذشته را (کارهایشان را به گونه‌ای که آنها درک کرده‌اند)، به آنچه در حال حاضر از آنها می فهمیم، تغییر می‌دهیم. مهمترازهمه اینکه، درفرایند تبدیل کارهایشان به کارهای خودمان، درحال تبدیل شدن به متفکرانی توانمند هستیم که درآینده دیگران نیز از ایده‌هایمان در فرایند خلق خودشان به شیوه ای که برای ما قابل تصور نیست، استفاده می‌کنند.

لوکا: در طول دهه هایی که روانکاوی را تدریس کردید، به نظر شما چه چیزی در مرکز آن قرار گرفته است؟

آگدن: برای پاسخ به سوال شما در لحظه دو چیز به ذهنم می رسد. اول، اهمیت انسان بودن که بدون حضور این ویژگی در تحلیلگر هیچ چیز تحلیلی‌ای درباره تجربه ای که بین بیمار و روانکاو رخ می دهد وجود ندارد. افراد زیادی، هم کاندیداهای روانکاوی و هم افرادی خارج ازحرفه سلامت روان، درمورد مشکلاتی که در درمان تحلیلی‌شان داشتند با من صحبت کردند. تقریبا همیشه، در این موارد اینگونه بوده که روانکاو قادر به مدیریت کردن انتقال متقابل نبوده است و درشیوه بودن اش با بیمار غیرانسانی رفتار کرده است. گاهی اوقات این رفتار به این شکل است که تحلیلگر با بیمار طوری رفتار می کند که گویی بیمار، دشمن روانکاو در زمینه خوب بودن، کامل بودن و شهرت داشتن بوده است. و تقریبا در همه موارد، این‌گونه به نظرم می‌رسد که روانکاو ناهوشیارانه آن چیزی را که بین خودش و بیمار رخ می‌دهد به عنوان تهدیدی بر سلامت روانی اش تجربه می‌کند. تحلیلگر در پاسخ به این تهدید با رفتار کردن به شیوه‌ای که سلامت روان بیمار را به خطر می‌اندازد به او حمله می‌کند. در واقع، به خاطر شناخت عمیق روانکاو نسبت به بیمار، او در موقعیتی قرار دارد که می‌تواند بیمار را در معرض آن‌چه که وحشت‌زده اش می‌کند قراردهد.
در حالیکه به علت رازداری نمی‌توانم به ذکر جزییات بپردازم، در برخی ازموارد حمله متقابل روانکاو به شکل بهره‌برداری از احساسات انتقالی وابستگی بیمار به روانکاو، رخ می‌دهد. در این موارد، روانکاو به طور ضمنی یا آشکار تهدید به قطع ارتباطش با بیمارمی کند، به گونه ای که این احساس را به بیمار منتقل کند که دیگر هیچ درمانگر یا روانکاوی با چنین بیمار زننده و خطرناکی، کاری نخواهد داشت. نه تنها روانکاو تصمیم می گیرد که بیمار را رها کند، بلکه به بیمار این ایده را منتقل می کند که هر کس دیگری نیز در این دنیا این کار را انجام خواهد داد و بیمار خودش را تنها خواهد یافت و به دلیل ناتوانی در مراقبت کردن از خودش یا می‌میرد یا عقلش را از دست می‌دهد که در واقع این هم نوعی مردن است. منظور من از درمان غیرانسانی این است، جایی که دیگر روانکاوی وجود ندارد.
مورد دیگری که در ارتباط با سوال شما در مورد اینکه من چه چیز را در روانکاوی مهم‌ترین می‌دانم به ذهنم آمد، موضوعی است که آن‌قدر قدیمی شده که در روانکاوی تبدیل به کلیشه شده و البته هنوز معتقدم که این ایده مورد غفلت قرار گرفته _این تفکر که روانکاوی نه تنها “یک درمان از طریق صحبت کردن” (talking therapy) است، بلکه یک “درمان گفت و شنودی” (conversation therapy) است. برای روانکاو تنها شنیدن بیمار از طریق ” توجه آزاد شناور” (آنطور که فروید به آن اشاره کرد) و تعبیر دادن به موقع ازانتقال کافی نیست. حتی اگر تعبیردادن با بالاترین مهارت و دقت اتفاق بیفتد. براساس تجربیات سوپریژن ام با روانکاوان، معتقدم که بیمار در جریان این فرایند، در زمینه خودمشاهده گری و برقراری ارتباط بین رویدادهای گذشته و حال توانمند می‌شود. اما این خودشناسی برای رشد روانی بنیادی کافی نیست. از نظر من، تجربه تحلیلی ، تجربه‌ی صحبت کردن “همراه با” (talking with) فرد دیگری است، نه تجربه ی صحبت کردن “با” (talking to) شخص دیگر. دومین حالت شبیه بازی کردن موازی کودکان است. حالت اول، گفت ‌وگویی است که در آن دو فرد با یکدیگر صحبت می کنند و شامل نوع متفاوتی از ساختارهای زبانی و ساختارهای تجربه‌ای است. گفتارِ گفت و شنودی، با گفتگوی ناهشیار که درآن دو نفر با هم در حال تفکر هستند، همساز می‌شود. فکر کردن با یکدیگر (thinking together)، دیگر ویژگی ضروری روانکاوی است که در ذهن دارم. همان طور که قبلا گفتم، برای فکر کردن به دونفر نیاز است و این نیازمند خلق شکلی از فکر کردن ناخودآگاه است که از شبکه بهم متصل تفکر و احساسات دو نفر ساخته شده و به آن‌ها این قابلیت را می‌دهد که به شیوه‌ای فکر کنند که هر کدام به تنهایی قادر به فکر یا احساس کردن به آن طریق نباشند. این تجربه فکر کردن با دیگری‌ که در حال گفتگو با او هستیم، هشیارانه و ناهشیارانه، پتانسیلی برای به وجود آوردن شرایطی را دارد که موجب تغییر روان شناختی هم در بیمار و هم در روانکاو می‌شود.
چیزهای زیاد دیگری هم هستند که می توانند در مرکز روانکاوی باشند اما این ها جنبه‌هایی از تجربه تحلیلی اند که به نظرم ضروری هستند.

لوکا: شما مفهوم ” سوم تحلیلی” (analytic third) را معرفی کردید، چه طور این مفهوم از مفهوم ” فضای تحلیلی” (analytic field) متمایز می‌شود؟

آگدن: خودم هر دو واژه را به کار می گیرم. اینکه کدام را بکار بگیرم بستگی به آن دارد که من در حال فکر کردن یا صحبت کردن درباره کدام جنبه تجربه تحلیلی هستم. هر دو مفهوم استعاره هستند و هر کدام بر یک جنبه متفاوت از کارکرد روان تاکید دارند. ذهن چیزی مادی نیست _شما نمی توانید آن را ببینید، اندازه بگیرید یا حتی جایگاه آن را مشخص کنید. ذهن فضایی بین گوش های ما را اشغال نکرده است. بر خلاف این واقعیت که به آن واقفم، اما نمی توانم خودم را از تصور اینکه ذهن ” در” سر ما می باشد باز دارم. با وجود اینکه این یک تصور غلط است و ذهن چیزی مادی نیست، ازاستعاره هایی که از دنیای فیزیکی گرفته شده است برای فکر کردن درباره کارکرد روان استفاده می کنیم. در مفهوم فضای تحلیلی که از فیزیک وام گرفته شده کنش‌های نیروهای روانی غیر قابل مشاهده، همانند فعل و انفعالات نیروهایی است که در میدان‌های الکترومغناطیسی و نیروی جاذبه ای اتفاق می‌افتد. استعاره فضای تحلیلی بر روش‌هایی تاکید دارد که میدان‌های نیرو از برهم کنش ” قطب های” مختلف به وجود آمده است که این نیروهای قدرتمند توسط رویدادهای نامرئی ایجاد شده‌اند.
مفهوم سوم تحلیلی استعاره ای مشابه ” نظریه تکوین” است؛ مجموعه ای از ایده‌ها ها که توسط نظریه پردازان در علوم طبیعی ایجاد شده است. نظریه تکوین اینگونه است که انرژی و ماده ای که از یک طبقه هستند، این پتانسیل را دارند که در صورت ترکیب شدن محصولی را به بار آورند که به طور کلی از ذات مواد تشکیل دهنده اش متفاوت و غیرقابل پیش‌بینی است. مثال بارز از این نوع “تکوین” ، آفرینش زندگی از ترکیب نیروهای الکتریکی و موادشیمیایی غیرزنده است. استعاره سوم تحلیلی تاکید کمتری بر میدان نیرویی دارد که توسط تجربه هشیار و ناهشیار دو نفر به وجود می آید و بیشتر متمرکز بر خلق ذهنیت سوم است که غیرقابل تقلیل به مجموع دو ذهنیتی است که منجر به ایجاد آن شده است. سوم تحلیلی استعاره ای است برای خلق ذهنی که از خودش موجودیتی دارد و می‌تواند به شیوه‌ای فکر کند که هیچ کدام از طرفینی که در خلق این ذهنیت سوم سهیم بوده‌اند به تنهایی قادر به تولید آن نوع فکر کردن نیستند. همان طور که می توانید متوجه شوید توصیفی که ازاستعاره سوم تحلیلی داشتم می تواند خطر استفاده از آن را به صورت غیرانتزاعی به همراه داشته باشد. برای مثال، ممکن است فردی بپرسد “آیا شخص سومی وجود دارد که فاقد بدن است؟” و ” آیا ذهن سوم می تواند بدون بدن، تجربه جسمانی داشته باشد؟”
البته که وام گرفتن استعاره از یک واقعیت فیزیکی می تواند این سوالات و دیگر چرندیات را با خود داشته باشد. هر استعاره وقتی به مقدار زیاد در آن اغراق شود یا خیلی غیرانتزاعی به کار گرفته شود به نقطه شکست اش می‌رسد. مسئله مهم این است که وقتی استعاره‌ها را استفاده می کنیم به خاطر داشته باشیم که آنها فقط استعاره هستند و زمانی که استعاره ای به نقطه شکست می رسد یا قدیمی می شود، مجبوریم استعاره جدیدی به کار گرفته یا به وجود آوریم.
قطعا که استعاره فضای تحلیلی نیز محدودیت‌های خودش را دارد. و اگر به طور تحت الفظی به کار گرفته شود نه استعاره ای، سوالات بی‌معنایی را به وجود می آورد، برای مثال، میدان نیروی روانی چیست؟ آیا ناهشیار دو نفر با یکدیگر تماس برقرار می کنند؟ معنی ” تماس” در میدان روانی چیست؟

لوکا: تحت چه شرایطی از این استعاره ها استفاده می کنید؟ (فضای تحلیلی یا سوم تحلیلی)

آگدن: سوال سختی است. اجازه دهید کمی درباره آن فکر کنم چرا که بین این دو به شیوه ای طبیعی جا‌به‌جا می‌شوم، و مرزبندی سفت و سختی بینشان ندارم.
عمدتا دو مفهوم با یکدیگر همپوشانی دارند و این چیزی که میخواهم بگویم صرفا یک نظر است: فکر می کنم تمایل دارم مفهوم فضای تحلیلی را وقتی به کار ببرم که به خیال پردازی فکرمی‌کنم. اینکه افکار و احساسات ابراز شده ابداعاتی منحصر به تحلیل‌گر و تحلیل‌شونده نیستند. به رویاهای بیمار هم به همین شیوه می‌نگرم که به طور خاص به عنوان ابداعات بیمار در نظر گرفته نمی‌شوند. البته نمی خواهم این ادراک ابتدایی من به عنوان یک مرجع صحیح برای به کار بردن این دو استعاره در نظر گرفته شود. هرفردی دو استعاره فضای تحلیلی و سوم تحلیلی را در تلاش برای فکر کردن درباره چیزی که درتجربه تحلیلی در حال رخ دادن است به شیوه ای که به بهترین نحو برایش کار کند به کار می گیرد. و در بلند مدت، هر دو این استعاره‌ها کهنه شده و استعاره های دیگر جایگزین آن خواهند شد.

لوکا: شما و بنجامین، پسرتان، کتابی با نام ” گوش تحلیلی و چشم نقاد مروری برروانکاوی و نقد ادبی”، با یکدیگر در مورد روانکاوی و نقد ادبی نوشته اید. متوجه شدم این کتاب در انگلیس و ایتالیا چاپ شده است. لطفا کمی درباره تجربه نوشتن این کتاب با پسرتان برایمان بگویید.

آگدن: نوشتن این کتاب با بن یکی از تجربیات خوشایند و راضی کننده در زندگی ام بوده است. کارکردن روی پروژه ای از این نوع با فرزندی که دیگر کودک نیست بلکه پژوهشگر ادبی ماهری است، چیز خارق العاده ای است. دیگران می پرسند که آیا در نوشتن این کتاب با یکدیگر خصومت یا رقابتی وجود داشته است. همیشه از این سوال متعجب می شوم چرا که هیچ دشمنی در هیچ یک از دو طرف وجود نداشت. همکاری در این کتاب یک زمینه عالی برای شناختن‌مان از یکدیگربه عنوان دو بزرگسال بود.
بخشی از آنچه که این تجربه را برایم لذت‌بخش می‌کرد، فرصت یادگیری زیادم از بن بود. از توانایی بن در مشاهدات خردمندانه اش در مورد فرضیاتی که در نقد ادبی نوشته بودم، شگفت زده شده بودم. برای مثال، او به این موضوع اشاره کرد که من تمایل دارم بدون توجیه اینکه چرا از نظر من صدا در یک متن خاص بخش مهمتری از دستور زبان یا ژانر ادبی است، به صدا بیش از سایر جنبه‌های استفاده زبان توسط نویسنده بها دهم. همچنین به این موضوع اشاره کرد که من فکر می کنم اگر یک شعر یا رمان وضعیت احساسی خاصی را به وجود می آورد، نویسنده حتما در زمانی –شاید در نوشتن قطعه ای- آن مجموعه احساسات را تجربه کرده است. وقتی که او این مشاهده را داشت پاسخ دادم: ” شخصیت ها خیالی هستند، بنابراین نمی توانند چیزی را احساس کنند. چه کسی جز نویسنده می تواند احساسی که توسط داستان برانگیخته شده است را متوجه شود؟” او پرسید: “چرا امکان پذیرنیست که نویسنده به اندازه کافی مهارت داشته باشد که بتواند وضعیت احساسی جذابی در متن خلق کند؟” من هم گفتم که گمان نمی کنم نویسنده بتواند به طور مناسب مجموعه ای از احساسات را به وجود آورد که خودش هرگز تجربه نکرده است. بن پاسخش این بود که قصد تغییر عقیده من را ندارد، اما این یک فرض بود که باید از آن آگاه می شدم. او اضافه کرد که خودش هم همان شک‌ها را داشته، اما جالب است که وقتی در حال خواندن یا نوشتن نقد ادبی هستی این سوال را در گوشه ذهنت داشته باشی.

لوکا: چگونه کتاب را با توجه به دیدگاهتان تنظیم کردید؟ آیا گفتگویی در موردش انجام شد؟

آگدن: نه، تصمیم گرفتیم کتاب را براساس گفتگوی بین یک روانکاو و یک منتقد ادبی تنظیم نکنیم. هر دو، روایت “ما” را برای گفتگو با خواننده به کار گرفتیم. این “ما” همزمان که در طول کتاب از یکدیگر یاد می‌گیریم تغییر می کند و ما را قادر به درک پیچیده‌تری از رابطه بین روانکاوی و درک ادبی می‌سازد.

لوکا: مشتاق هستم این کتاب را مطالعه کنم. در دو کتاب اخیر شما، “هنر روانکاوی” و” کشف مجدد روانکاوی”، متوجه تغییر در وضعیت تئوریک شما شدم. به نظر می رسد که شما در حال دور شدن از زبانی توصیفی به سمت زبانی موثر که از طریق آن بتوانید به مراجع دست یابید، هستید.

آگدن: این مشاهده خیلی تیزبینانه است. به این فکر نکرده بودم که این راه را در پیش بگیرم اما فکر می‌کنم درست باشد. همان طور که قبلا گفتم، بیش از پیش به گفتگوی تحلیلی همچون گفتگویی که تحت هیچ شرایط دیگری رخ نمی دهد فکر می‌کنم. ساختار گفتگو بین بیمارو روانکاو را اینگونه نمی بینم که روانکاو شنونده‌ای است که بعد از اینکه تفکرش را جمع و جور می کند و به معانی ناهشیار ارتباطات بیمار پی ‌می‌برد، تعبیری ارائه می دهد. به جای آن، اینگونه فکر می کنم که زوج تحلیلی با یکدیگر رویاپردازی می کنند. در چهارچوب ارتباط دکتر و بیمار، هر کدام فرصتی دارند برای گفتن آنچه که باور دارند درست بوده و قابلیت به کار بردن توسط دیگری را دارد. این بخش اخیر ضروری است: اینکه روانکاو هم سطح با بیمار است اما قطعا نقشی متفاوت و پاسخگو نسبت به بیمار دارد که به آن خواهم پرداخت. فعلا اجازه دهید من به پاسخ سوال شما بپردازم. من خودم را به عنوان یک راهنمای سفر در ذهن ناهشیار بیمار نمی‌بینم. پیشرفت از طریق شناخت فرد درباره خودش اتفاق نمی‌افتد. تغییر و پیشرفت در واقع تجربه فرد در بافت بودن با فرد دیگری است که آن دیگری او را همان فردی که هست و همان فردی که در مسیر تبدیل شدن به آن است به رسمیت بشناسد. تجربه تحلیلی بودن با دیگری در ارتباط تحلیلی، تجربه منحصر به فردی است که در محیطی خاص رخ می دهد؛ محیطی که بیمار بر روی کاناپه قرار می گیرد و روانکاو پشت آن و بیرون از دیدرس بیمار می نشیند، این وضعیت ارتباطی را شکل می‌دهد که در آن “با هم رویاپردازی کردن” ابزار اصلی ارتباط ناخودآگاه و منبع اصلی افکار و احساساتی است که روانکاو و بیمار دائما درباره آن با یکدیگر حرف می‌زنند. در عین حال که از این ایده‌ها به عنوان کلیاتی از شیوه‌ فعلی کار کردن با بیمارانم حرف می‌زنم، امیدوارم که این برداشت را ایجاد نکنم که در تجربه من با همه آنها یک همسانی همیشگی وجود دارد. قبلا هم اشاره کردم اما هرچه تاکید کنم باز هم کم است که: تجربه ای که با هر بیمار در تحلیل دارم منحصر به آن بیمار است. ضروری است که بیمار و من تجربه تحلیلی ای را رویاپردازی کنیم که مختص بیمار و من است، و همچنین ضروری است که با هر بیمار، روانکاوی را دوباره کشف کنم. برای مثال، در حالی که با یک بیمار صحبت کردن از رابطه‌مان که همان انتقال است برای رشد روانشناختی‌مان ضروری بود، برای بیمار دیگری تصمیم گرفتم سالها گفتگویی درباره ارتباط مان نداشته باشم، اگرچه بخش بزرگی از اندیشیدن راجع به هر جلسه را به آن اختصاص می‌دادم. نمی توانم بگویم که در تحلیل بیمار اول انتقال مهم‌تر از بیمار دوم بود، بلکه گفتگوی آشکار در مورد انتقال در تحلیل بیمار اول خیلی مهمتر از بیمار دوم درهمه سال های تحلیلش بود.
اجازه دهید به ایده ای که چند لحظه قبل آن را کنار گذاشتم که راجع به مسئولیت روانکاو به عنوان پزشک درمقابل بیمار بود برگردم. وقتی می شنوم روانکاوان در مورد مسئولیت شان به روانکاوی و ضرورت پایبندی به آن مسئولیت از آن جهت که بهترین چیزی است که برای ارائه به بیمار داریم، می نویسند یا صحبت می کنند، یکه می‌خورم. من به این نگرش‌ها دقیقا دیدی متضاد دارم. من عمیقا فکر می‌کنم که ما نه در برابر روانکاوی، بلکه در برابر بیمار مسئولیت داریم. مسئولیت من در برابر بیمارارائه بهترین درمانی است که می‌توانم برای مشکلات روانشناختی و فیزیکی‌اش دهم. در واقع تنها مسئولیت من، در برابر بیمار و دیگرانی است که در معرض رفتار‌های غیرانسانی او هستند. من پزشک بیمار به معنای وسیع کلمه پزشک هستم ، نه به معنای دقیق پزشکی که قبلاً بحث کردیم. اگر بیمار می‌تواند از روانکاوی استفاده کند، تلاش می‌کنم که شکلی از آن را ابداع کنم که برایش بیشترین کارایی را داشته باشد. و اگر بیمار از بیماری‌هایی مانند اعتیاد به الکل یا مواد رنج می برد او را به برنامه درمانی ای که به این بیماران کمک می‌کند، ارجاع می‌دهم. روانکاوی تاریخچه ضعیفی در ارائه درمان به معتادین مواد دارد.
همان طور که این موضوع را بیان می کردم، روانکاوی که در مورد کار بالینی اش با من مشورت می کرد به ذهنم خطور کرد. اخیرا بیماری داشته است که در اتاق مشاوره فروپاشی روانی را تجربه کرده است، البته اخیرا بیمار رویدادهای مشابه ای را داشته است، اما درباره آنها کاری انجام نداده بود. روانکاو که پزشک داخلی بوده است تصمیم می گیرد بیمار را به خانه خواهرش ببرد. خواهرش او را به بیمارستان منتقل می کند و برایش چک آپ کامل پزشکی انجام می شود. معتقدم که این عمل، درمانی‌ترین عملی بود که روانکاو می توانست برای آن بیمار انجام دهد و البته این یک نسخه برای هر زوج تحلیلی نیست. آن وضعیت نمی توانست بین هر بیمار و روانکاو دیگری رخ دهد. چیزی که از این مثال در نظرم می‌ماند آزادی عمل روانکاو برای بودن در نقش دکتری بود که بیمار در آن شرایط به آن نیاز داشت. من معتقدم بهترین پزشک بودن برای بیمار، بهترین روانکاو بودن برای بیمار است. روانکاو فردی نیست که روانکاوی می کند بلکه فردی است که توانایی حس تحلیلی، آموزش و تجربه اش را وارد کار با بیمارانش می‌کند.

لوکا: در مورد تروما به طور کلی و ترومایی که به خصوص بین نسلی منتقل می شود چگونه فکر می کنید؟ دومی فراگیر است و ریشه‌های عمیقی در جنوب آفریقا، بالکان، شمال ایرلند و مناطق آسیب دیده از هولوکاست دارد.

آگدن: لوکا، من تروما را تجربه غیرقابل تفکر درنظر می‌گیرم. تروما رخدادی است که فکر کردن و احساس کردن آن برای فرد خیلی زیاد، خیلی آزار دهنده و خیلی غیرقابل تحمل است. در تجربه تروما امکان هیچ نوع رویاپردازی (کار روانشناختی ناهشیار) اتفاق نمی افتد. و سرانجام تجربیاتی که نتوانستند رویاپردازی شوند، منجربه بیماریهای فیزیکی، کابوس های یکسان و تکراری، وحشت های شبانه و واپس‌روی‌های اتیستیک می‌شوند.
تروماها حداقل به دو فرد نیازدارند که درباره آن واقعه فکر و احساس کنند. فکر می کنم برخی تروماها می توانند تنها در یک چهارچوب گروهی پردازش شوند. هر فردی ناچارا با محدودیت‌های سیستم شخصیتی‌اش که به او اجازه فکر کردن و احساس کردن را می‌دهد، روبه‌رو می‌شود و در این محدودیت است که یک فرد علائمی را از خودش بروز می‌دهد، جایی که فرد دیگر نمیتواند راجع به افکارش تعمق و رویاپردازی کند. فردی که آنقدر خوش‌شانس بوده که با تروماهایش تنها نباشد، از شخص دیگر یا افراد دیگری برای فکر کردن و احساس کردن تجربه‌ای که نمیتواند به تنهایی از پس آن برآید، کمک می‌گیرد. این فرد یا افراد دیگر ممکن است همسر، دوست، خواهر یا برادر و یا یک روانکاو باشند. در گفتگو با یک فرد یا افراد دیگر، دو نفر (یا بیشتر) چیزی فراتر ازآنچه که یک سیستم واحد شخصی تحمل می‌کند را تحمل می‌کنند. در واقع آن چیزی که برای تحمل کردنِ “فکرغیرقابل تفکر” ایجاد می‌شود، چیزی فراترازمجموع سیستم‌های شخصیتی هر کدام از طرفین است. دو یا چند نفر، سوژه سوم ناهشیاری را ایجاد می کنند که آن‌ها را قادر به فکرکردن درباره چیزی می‌کند که هیچ کدام به تنهایی نمی‌توانستند داشته باشند.
گاهی دو نفر یا حتی ده نفر قادر به فکر کردن راجع به افکار غیرقابل تفکر نیستند زیرا همه‌شان از تروماهای مشابهی آسیب دیده‌اند .آن گروه از افراد ممکن است نسلی را تشکیل دهند –برای مثال نسل (دوم یا سوم) از آفریقای جنوبی (هم سیاه ها هم سفیدها) که تجربه آپارتاید را زندگی کردند یا نسلی از افراد ایرلند شمالی (هم کاتولیک ها و هم پروتستان ها) در دوره “مصیبت ها”. عظمت کتمان حقیقت در واژه “مصیبت ها” بازتابی است از حجم کشتارها، قتل عام ها و ترورکردن هایی که نمی تواند حتی به آن فکر شود و یا به زبان آورده شود.
گاهی فردی از نسلی آسیب دیده، برای مثال نلسون ماندلا یا دزموند توتو ممکن است قادرباشد ملتی را که توان فکر کردن به مقوله غیرقابل تفکر را از دست داده بود، یاری کند. مشابهش درمورد گاندی است. فکر می کنم مارتین لوتر کینگ درآمریکا این کارکرد را در ارتباط با نسلی که ترومای برده داری داشتند، داشت. گمان نمی کنم که دو یا سه نفر بتوانند فکر غیرقابل تفکر ملتی را به چیزی قابل گفتگو، قابل رویا پردازی و قابل ابراز کردن تبدیل کنند اما قویا معتقدم می توانند تفاوتی را ایجاد کنند.

لوکا: برای زمان و توجه شما بسیار سپاسگزارم.

آگدن: گفت و گو با شما درمورد موضوعاتی که برای هر دوی ما خیلی مهم هستند برایم افتخار بزرگی بود.

منبع: http://www.pep-web.org/document.php?id=rpsa.059.0625a&type=hitlist&num=3&query=zone1%2Cparagraphs%7Czone2%2Cparagraphs%7Cjournal%2Crpsa#hit1

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210810-172556_Pinterest.jpg
مرداد ۱۹, ۱۴۰۰

یکپارچگی ایگو در رشد کودک/ دونالد وینی کات (1962)/ ترجمه: ندا جاوید خلیلی/ ویراستاران: هلیا رهنمایی _ عادله عزتی

اصطلاح ایگو را می توان در توصیف بخشی از شخصیت رو به رشد انسان توصیف کرد که تحت شرایط مناسب، به سمت “یکپارچگی به صورت یک واحد” تمایل دارد.
در بدن یک نوزاد آنسفالیک ممکن است رویدادهایی کارکردی از جمله متمرکز کردنی ذاتی در حال وقوع باشد، رویدادهایی که اگر مغزی وجود داشت، می توانست تجارب عملکرد اید نامیده شود. می‌توان گفت که اگر مغز طبیعی در آن نوزادان وجود داشت، سازمانی از این کارکردها نیز موجود بود که می توانستیم به این سازمان واژه ایگو را اختصاص دهیم. اما بدون وجود یک دستگاه الکترونیکی، هیچ تجربه‌ای و متعاقبا ایگویی وجود نخواهد داشت.
اما کارایی اید معمولا از دست نرفته است، بلکه با تمام خصایص اش یک جا جمع آوری شده و تبدیل به تجربه ایگو می شود. بنابراین استفاده از واژه اید برای پدیده هایی که پوشیده، دسته‌بندی و تجربه نشده‌اند و نهایتا به واسطه ی عملکرد ایگو تفسیر می شوند، معقول نیست.
بنابراین در مراحل بسیار اولیه رشد کودک انسان، کارکرد ایگو باید به عنوان مفهومی جدانشدنی از وجود نوزاد به عنوان یک فرد تلقی شود. آنچه از زندگی غریزی که ممکن است جدا از کارکرد ایگو وجود داشته باشد می تواند نادیده گرفته شود، چون هنوز نوزاد وجود و هستیِ دارای تجارب نیست. هیچ ایدی قبل از ایگو وجود ندارد. تنها با این فرض می توان مطالعه ی ایگو را توجیه کرد.
اینگونه است که ایگو مدتها قبل از اینکه واژه خود معنا پیدا کند، خودش را برای مطالعه و بررسی ارائه می‌دهد. واژه خود زمانی مطرح می‌شود که کودک برای مشاهده آنچه دیگران می‌بینند یا احساس می‌کنند یا می‌شنوند و آنچه هنگام مواجهه با بدن کودک ادراک می‌کنند، شروع به استفاده از نیروی عقلش می‌کند. (مفهوم خود در این فصل مورد مطالعه قرار نمی‌گیرد.)

اولین پرسش درباره آنچه که ایگو نامیده می‌شود، این است که:
آیا ایگو از همان ابتدا وجود دارد؟ پاسخ این است که ابتدا، زمانی است که ایگو آغاز می‌شود ( پانویس: خوب است به یاد داشته باشید که سرآغاز مجموع آغازها است).

سپس سوال دوم مطرح می‌شود: آیا ایگو قوی است یا ضعیف؟ پاسخ به این سوال بستگی به مادر واقعی، و توانایی‌اش در برآورده کردن وابستگی مطلق نوزاد واقعی در ابتدای زندگیش دارد. در مرحله‌ای، پیش از آنکه نوزاد مادر را از خود جدا کند.
در ترمینولوژی من، مادر به اندازه کافی خوب می‌تواند نیازهای کودک خود را در آغاز برآورده کند و این نیازها را به اندازه‌ای خوب تأمین کند که نوزاد، وقتی از ماتریکس رابطه مادر-نوزاد خارج می شود، قادر است یک تجربه مختصر از همه توانی داشته باشد. (این باید از همه توانی ای که نامی است که به یک کیفیت احساسی داده می‌شود، متمایز شود).
مادر می تواند نیازهای نوازدش را برآورده کند به این خاطر که موقتا برای انجام یک وظیفه از خودش دست کشیده است، که آن وظیفه مراقبت از این کودک خاص است. وظیفه مادر به واسطه ی این واقعیت امکان پذیر می شود، که کودک ظرفیتی دارد که زیر سایه کارکرد ایگوی حمایتی مادر، با ابژه های ذهنی  ارتباط برقرار کند. از این نظر، کودک می تواند اینجا و آنجا، حالا و بعدا ، اما نه همه جا و به یکباره، با اصل واقعیت رو به رو شود. به این معنا که کودک حوزه‌هایی از ابژه‌های ذهنی را به همراه حیطه‌های دیگری که در آن جا مقداری ارتباط به ابژه هایی که به صورت عینی درک شده اند یا ابژه های غیر من [not-me] (نه من_ non-I) وجود دارد، حفظ می‌کند.
بین کودکی که مادرش می‌تواند این کارکرد را در ابتدای مرحله رشدش به خوبی انجام دهد، با کودکی که مادرش نمی‌تواند آن را به خوبی انجام دهد، تفاوت زیادی وجود دارد. جایی که ابدا هیچ ارزشی در توصیف این کودکان در مراحل اولیه رشدی شان به جز در رابطه با کارکرد مادر وجود ندارد. وقتی مادری به اندازه کافی خوب وجود ندارد، ایگوی نوزاد نمی‌تواند شروع به بلوغ و رشد کند و یا رشد ایگو در جنبه‌های مهم حیاتی لزوما تحریف می‌شود.
باید درک کرد که وقتی به ظرفیت سازگاری مادر اشاره می‌شود، این امر ارتباط اندکی با توانایی او در ارضای غرایز دهانی نوزاد مانند دادن غذای رضایت بخش به او دارد. آنچه در اینجا بحث می شود، به موازات چنین ملاحظه ای پیش می رود. در واقع، می توان غرایز دهانی را ارضا کرد و با چنین کاری همزمان عملکرد ایگوی نوزاد را نقض کرد، یا آن چیزی را که بعدتر از خود، که هسته ی شخصیت است، محافظت می کند. ارضای غذایی می تواند اغوا کننده و آسیب زا باشد، وقتی صحبت از کودک بدون پوشش کارکرد ایگو در میان باشد.
در این مرحله مورد بحث، نباید کودک را به عنوان فردی که گرسنه می شود، و سائق های غریزی اش ممکن است ارضا یا ناکام شوند، ببینیم. بلکه باید او را به عنوان موجود نابالغی که تمام مدت در مرز اضطرابی “غیرقابل تفکر” (unthinkable anxiety) قرار دارد، در نظر بگیریم. این اضطراب غیرقابل تفکر، بواسطه این کارکرد مهم حیاتی مادر در این مرحله دور می‌ماند، ظرفیت مادر برای قرار دادن خودش به جای کودک و فهمیدن اینکه کودک در مدیریت عمومی بدن اش و بنابراین خودش، به چه چیزهایی احتیاج دارد. عشق، در این مرحله، تنها می‌تواند مانند مرحله آخر قبل از تولد، در مراقبت بدنی نشان داده‌ شود.
“اضطراب غیرقابل تفکر” تنها چند شکل دارد که هر کدام از آنها سرنخ یکی از جنبه‌های رشد طبیعی هستند:
1) تکه تکه شدن
2) سقوط ابدی
3) نداشتن ارتباط با بدن
4) نداشتن جهت‌گیری
اینگونه درک خواهد شد که مواردی از اضطراب‌های روان پریشانه وجود دارد که از نظر بالینی، به بیماری اسکیزوفرنی یا به ظهور عنصر اسکیزوئیدی نهفته در شخصیت غیر روان‌پریش تعلق دارد.
در اینجا لازم است از ادامه این بحث خودداری کنیم تا سرنوشت کودکانی را مورد بررسی قرار دهیم که مراقبت به انداره کافی خوب را در مراحل اولیه رشد، و قبل از اینکه بتوانند من را از غیر من جدا کنند، از دست داده اند. این مسئله به دلیل درجات و انواع مختلف نقصان و کمبود مادری، یک موضوع پیچیده است. مفید است که ابتدا به موارد زیر مراجعه کنیم:
1) تحریف‌های سازمان ایگو که مبنای ویژگی‌های اسکیزوئید هستند.
2) دفاع خاصی از خود_نگهداری (self_holding) یا شکل گیری خود مراقبت‌کننده (caretaker self)، و سازمانی از یک جنبه شخصیت که کاذب است (کاذب از این جهت که آنچه نشان داده می شود، مشتق شده از جنبه فردی نیست، بلکه از جنبه مادرانه ی زوج مادر- نوزاد مشتق شده است). این دفاعی است که موفقیت آن ممکن است تهدید جدیدی برای هسته خود فراهم آورد، اگر چه این دفاع برای پنهان کردن و محافظت از این هسته خود طراحی شده است.
عواقب حمایت ناقص ایگو توسط مادر شامل موارد زیر است که می تواند به شدت فلج کننده باشد:

الف) اوتیسم یا اسکیزوفرنیای کودکانه
این گروه بالینی معروف، اختلالات ثانویه بر آسیب‌ها یا نقص‌های فیزیکی مغزی را شامل می‌شود، و همین طور درجاتی از هر نوع شکست از جزئیات بلوغ زودرس را نیز دارا می‌باشد. در برخی موارد مدرکی مبنی بر بیماری یا نقص نورولوژیکی وجود ندارد.
این یک تجربه متداول در روانپزشکی کودک است که پزشک بالینی نمی‌تواند بین تشخیص‌های نقص اولیه، بیماری لیتلِ خفیف، نارسایی روانشناختی خالص از بلوغ زودرس در کودکی با مغز سالم، یا ترکیبی از دو بیماری یا همه اینها، تصمیم گیری کند. در برخی موارد بالینی، شواهد خوبی در مورد واکنش به عدم حمایت ایگو وجود دارد. آنچه من در این فصل در حال توصیف آن هستم.

ب) اسکیزوفرنی نهفته
انواع مختلف بالینی از اسکیزوفرنی نهفته در کودکانی وجود دارد که به مثابه کودکان طبیعی هستند یا حتی ممکن است درخشش خاصی از هوش و خرد یا عملکرد زودرس نشان دهند. این بیماری در شکنندگی “موفقیت” خودش را نشان می دهد. فشار و استرس در مراحل بعدی رشد می‌تواند منجر به این بیماری شود.

ج) دفاع خود کاذب
استفاده از دفاع‌ها بخصوص دفاع خود کاذب موفق، بسیاری از کودکان را قادر می‌سازد تا به ظاهر خوب باشند ولی بالاخره وجود یک عدم موفقیت، حقیقتِ غیاب خود واقعی در صحنه را فاش می‌کند.

د) شخصیت اسکیزوئید
به طور کلی، اختلال شخصیت در این مرحله به گونه‌ای ایجاد می‌شود که یک عنصر اسکیزوئیدی در شخصیت پنهان شده باشد که در غیر اینصورت فرد سالم تلقی می شود. عنصر‌های وخیم اسکیزوئیدی که بتوانند در الگوی اختلال اسکیزوئیدیِ پذیرفته شده در فرهنگ محلی پنهان شوند، می توانند به خوبی اجتماعی شوند.
این درجات و انواع نقص‌های شخصیتی می‌تواند در بررسی‌های موارد بالینی به طور فردی، به انواع و درجه‌های مختلف شکستِ نگهداری (holding)، رسیدگی (handling) و ارائه ابژه (object-presenting) در مراحل اولیه رشدی مرتبط باشد. این امر برای انکار وجود عوامل وراثتی در نقص‌های شخصیتی نیست، بلکه به منظور تکمیل آنها در جنبه‌های مهم است.

رشد ایگو با جریان‌های مختلفی مشخص می‌شود:
1) جریان اصلی در فرآیند بلوغ می‌تواند در معانی مختلف واژه یکپارچگی جمع شود. یکپارچگی در زمان به آنچه یکپارچگی در فضا خوانده می‌شود، اضافه می‌شود.
2) ایگو بر مبنای ایگوی بدنی ساخته می شود، اما تنها زمانی خوب پیش می‌رود که شخص کودک شروع به برقرار کردن ارتباط با بدن و کارکردهای بدنی، و با پوست به عنوان غشای محدود کننده کند. من اصطلاح شخصیت سازی (personalization) را برای توصیف این فرآیند به کار برده‌ام، زیرا به نظر می‌رسد اصطلاح شخصیت زدایی (depersonalization)، در اساس به معنای فقدان پیوند محکم بین ایگو و بدن ازجمله سائق های اید و ارضاهای آن می‌باشد. (اصطلاح شخصیت ‌زدایی در خودش معنای پیچیده‌تری را در نوشته‌های روانپزشکی جمع کرده است).
3) ایگو، ارتباط با ابژه را به وجود می‌آورد. با مادرانگی به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد، کودک در معرض ارضای غریزی قرار نمی گیرد مگر در مواردی که مشارکت ایگو وجود داشته باشد. از این نظر، بحث در مورد ارضا کردن کودک نیست، بلکه اجازه دادن به او برای یافتن، پذیرش و سازش با ابژه (پستان، بطری، شیر و غیره) است.
وقتی ما سعی در ارزیابی این داریم که سِچِهای (1951) چه کاری انجام داد هنگامی که به بیمار خود در لحظه مناسب سیب داد (واقعی شدنِ نمادین )، این لحظه ی کوتاهی است که آیا بیمار سیب را خورده است یا فقط به آن نگاه کرده است یا آن را گرفته و برای خودش نگاه داشته است. نکته مهم این بود که بیمار توانست ابژه‌ای خلق کند، و سچهای کاری نکرد جز اینکه ابژه را قادر ساخت شکل سیب به خود بگیرد، پس دختر بخشی از دنیای واقعی، یک سیب، را خلق کرده بود.

به نظر می‌رسد بتوان این سه پدیده در رشد ایگو را با سه جنبه از نوزاد و مراقبت کودک مطابقت داد:
یکپارچگی (integration) با نگهداری (holding) انطباق دارد.
شخصیت سازی (personalization) با رسیدگی (handling) انطباق دارد.
ارتباط با ابژه (object relating) با ارائه ابژه (object presenting) انطباق دارد.

این انطباق ها، ما را به در نظر گرفتن دو مسئله در رابطه با ایده یکپارچگی رهنمون می سازد:

1) یکپارچگی از چه چیزی؟
مفید است به عناصر حسی حرکتی اولیه، یا موضوعات مربوط به خودشیفتگی اولیه ای فکر کنیم که یکپارچگی از آنها به وجود می‌آید. این، تمایلی به سمت حس وجود داشتن را ایجاد می کند. برای توصیف این بخش مبهم از فرآیند بلوغ، می‌توان از زبان دیگری استفاده کرد، اما اگر بخواهیم ادعا کنیم که این انسان جدید شروع به بودن کرده و شروع به جمع‌آوری تجربه‌ای کرده است که بتوان آن را شخصی خواند، باید ابتدا وجود جزئیات تخیلی از کارکرد بدنی محض را فرض کرد.
2) یکپارچگی با چه چیزی؟
همه اینها به سمت ایجاد یک خود واحد متمایل است، اما نمی توان بیش از حد تاکید کرد که آنچه در این مرحله بسیار اولیه اتفاق می‌افتد، وابسته به پوشش ایگویی است که توسط مادر از رابطه ی مادر-نوزاد حاصل شده است.
می‌توان گفت که اگر مادر، به اندازه کافی ایگوی کودک را کاور کند (به لحاظ اضطراب‌های غیرقابل تفکر)، انسان جدید را قادر می‌سازد تا شخصیتی براساس الگویی از استمرار تداوم در بودن (going-on-being) بسازد. همه ناکامی‌ها (که می‌توانند اضطرابی غیرقابل تفکر ایجاد کنند)، موجب واکنش نوزاد می‌شود و این واکنش، تداوم در بودن را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اگر واکنشی که مختل کننده ی تداوم در بودن است دائما تکرار شود، الگوی چندپارگیِ بودن (fragmentation of being) ایجاد خواهد شد. نوزادی که الگویش یکی از انواع چندپارگی های مسیرِ پیوسته ی بودن است، یک وظیفه تکاملی دارد که آن تقریبا از آغاز مرحله رشدی در جهت آسیب شناختی روانی قرار دارد. بنابراین ممکن است یک عامل خیلی ابتدایی (در ساعت‌ها یا روزهای اولیه زندگی)، در سبب شناسی بی‌قراری، پرتحرکی، و بی‌توجهی (که بعدا به عنوان ناتوانی در تمرکز شناخته شد)، وجود داشته باشد.
در اینجا بیان این نکته ضروری است که عوامل بیرونی هرچه باشند، این دیدگاه فرد ( فانتزی او) از عوامل بیرونی است که اهمیت دارد. به هر حال درکنار این موضوع، لازم به یاد آوری است که مرحله‌ای وجود دارد قبل از اینکه فرد، غیر-من را پس بزند. در این مرحله بسیار اولیه، هیچ عامل بیرونی وجود ندارد و مادر بخشی از کودک است. در این مرحله، الگوی نوزاد شامل تجربه‌اش از مادر است، همان طور که مادر در واقعیتِ شخصی خودش است.
به نظر می‌رسد نقطه مقابل یکپارچگی، گسستگی (disintegration) باشد. این تا حدی می‌تواند درست باشد. در اصل، نقطه مقابل یکپارچگی، مستلزم واژه ای مثل عدم یکپارچگی (unintegration) است. آرامش برای نوزاد به معنای عدم احساس نیاز به یکپارچگی است، کارکرد حمایتی ایگو مادر برای نوزاد کافی است. درک وضعیت های بدون تحریک کودک، نیاز به فهم بیشتری در این تئوری دارد.

اصطلاح گسستگی یا دیس اینتگریشن، برای توصیف یک دفاع پیچیده استفاده می‌شود، دفاعی که محصول فعالِ بی نظمی در دفاع علیه عدم یکپارچگی (آن اینتگریشن) در غیاب ایگوی حمایتی مادرانه است. به بیان دیگر، دیس اینتگریشن، دفاع در برابر اضطرابی قدیمی یا غیرقابل تفکر است که ناشی از شکست در نگهداری (holding)، در مرحله وابستگی مطلق (absolute dependence) است. بی نظمیِ دیس اینتگریشن، ممکن است به اندازه غیرقابل اطمینان بودن محیط، بد باشد، اما مزیت آن این است که توسط کودک آفریده می‌شود و بنابراین غیرمحیطی است، و در محدوده همه توانی کودک است. از نظر روانکاوی این قابل تحلیل است، در حالی که اضطراب‌های غیرقابل تفکر این گونه نیستند.
یکپارچگی، با کارکرد نگهداری محیط ارتباط تنگاتنگی دارد. دستاورد یکپارچگی، تشکیل یک واحد است. ابتدا “من” پدید می‌آید که مشتمل است بر اینکه: “هرچیز دیگری، غیر از من است”. بعد این می آید: “من هستم، من وجود دارم، من تجربه‌ها را جمع‌آوری می‌کنم و خویش را غنی می‌سازم و با غیر-من (دنیای حقیقی از واقعیت مشترک) تعامل درون فکنانه و برون فکنانه برقرار می‌کنم”. سپس: “وجود من توسط کسی دیده و فهمیده می شود.” اضافه می‌شود، و حتی بیشتر، می‌توان اضافه کرد: “من شواهدی که برای به رسمیت شناخته شدن هستی ام نیاز دارم را در اختیار می گیرم (همانطور که چهره در آینه دیده می‌شود)”.
در شرایط مطلوب، پوست بدن، مرزی برای من و غیر-من می‌شود. به عبارتی دیگر، روان در تن زندگی کرده و زندگی روان- تنی فرد آغاز می‌شود.
استقرار حالتی از “من هستم”، همراه با دستیابی انسجام یا نیروی درونی روان – تنی، وضعیتی را شکل می‌دهد که با اضطراب خاصی همراه است و آزار و اذیت از آن انتظار می‌رود. این واکنش آزار و اذیت، بخش ذاتیِ ایده پس زدن “غیر-من”  است، که با محدودیت واحدِ خود در بدن، با پوست به عنوان پوششی محدود کننده همراه است.
در انواعی از بیماری‌های روان- تنی، به لحاظ نشانه شناسی، سماجتی بر تعامل روان و تن وجود دارد. این امر به عنوان دفاعی در برابر تهدید از دست دادن پیوند روان–تنی یا در برابر شکلی از شخصیت زدایی حفظ می‌شود.
رسیدگی (handling)، توصیف کننده ی تدارکاتِ محیطی ای است که با ایجاد مشارکت روان–تنی مطابقتی نسبی دارد. در غیاب رسیدگی فعالانه و سازگار به اندازه کافی خوب، وظیفه مشارکت از درون احتمالا سخت می شود، در واقع ممکن است ثابت شود که ایجاد مشارکت رابطه بین روان و تن در اینگونه رشد، ممکن نیست به درستی برقرار شود.
پیدایش ارتباط با ابژه پیچیده است. آن رابطه نمی‌تواند اتفاق بیفتد مگر در شرایط محیطی ای که ارائه ابژه به گونه‌ای انجام شود که کودک ابژه را خلق کند. این الگو بدین ترتیب است: کودک انتظار مبهمی را که منشا آن در یک نیاز فرموله نشده است، به وجود می‌آورد. مادر سازگار، یک ابژه یا ترفندی ایجاد می کند که نیازهای کودک را برآورده کند. بنابراین کودک شروع به نیاز به همان چیزی می کند که مادر ارائه می‌دهد. به این ترتیب، کودک احساس اطمینان می‌کند که قادر به خلق ابژه‌ها و دنیای واقعی است. مادر یک زمان کوتاهی به کودک می‌دهد که در آن، همه توانی موضوع تجربه اش شود. باید تاکید شود که منظور من در اشاره به پیدایش ارتباط با ابژه، ارضاء اید و ناکامی آن نیست. من به پیش شرط‌های درونی و بیرونی کودک اشاره می کنم. شرایطی که در آن از تغذیه ارضاکننده ی پستان مادر (یا واکنش به ناکامی و محرومیت از آن )، تجربه ی ایگو حاصل می شود.

خلاصه و جمع بندی
هدف من بیان کردن مهم‌ترین بخش مفهوم پیدایش ایگو است. من از مفهوم یکپارچگی ایگو و جایگاه آن در شروع رشد هیجانی کودک استفاده می کنم. کودکی که تمام مدت از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و به سوی استقلال در حرکت است. من همچنین آغاز ارتباط با ابژه را در چارچوب تجربه و رشد کودک پیدا می‌کنم.
به علاوه ، من سعی می کنم اهمیت محیط واقعی در مراحل اولیه رشد یعنی پیش از جدایی من از غیر-من را ارزیابی کنم. من قدرت ایگوی کودکی که حمایت ایگو را از رفتار سازگارانه واقعی مادر یا از عشق او دریافت می‌کند را با ضعف ایگوی کودکی که در مراحل بسیار ابتدایی رشد در کمبود و نقصان شرایط محیطی قرار دارد، مقایسه می‌کنم.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


Screenshot_20210213-100706_Pinterest.jpg
فروردین ۲۸, ۱۴۰۰

مقاله سوم تحلیلی| تلویحاتی برای تئوری و تکنیک روانکاوانه (۲۰۰۴)/ نوشته: توماس آگدن/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

نویسنده در این مقاله، کار اصلی تحلیل را درگیری و تلاش روانکاو جهت ردیابی حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی (روانکاو و آنالیزان) و بین فردی (تجربه ناخودآگاه‌‌ِ مشترکاً خلق شدۀ جفت تحلیلی- سوم تحلیلی) در نظر می گیرد. در بخش اول این مقاله، نویسنده با تکیه بر تجربیات برآمده از ریوری ها -یا خیال اندیشی هایش- به بررسی محتویات بالینی می پردازد، و بر اساس این تجربیات، آنچه که در رابطه تحلیلی و در سطح ناخودآگاه اتفاق می افتد را شناسایی و بصورت کلامی نمادسازی -یا سمبولایز-  می کند. در بخش دوم مقاله، نویسنده همانند سازی فرافکنانه را به عنوان شکلی از سوم تحلیلی در نظر می گیرد، فضایی که در آن ذهنیت فردی روانکاو و آنالیزان  تحت انقیاد در می آید و یک سوژه تحلیلی سومی مشترکاً خلق می‌شود. کار تحلیلی موفق، بر جایگزینی سوژه سومِ تحت انقیادی دلالت دارد که از طریق فهم مشترک روانکاو و آنالیزان به عنوان سوژه های جدا، و نیز اختصاص مجدد ذهنیت فردیِ (دگرگون شده) هریک از آنها صورت می پذیرد.

باعث افتخار من است که از طرف انجمن سالیانه روانکاوی جهت همکاری در رابطه با این موضوع خاص، تحت عنوان سوم تحلیلی دعوت شده ام. مفهوم سوم تحلیلی طی دهه گذشته، یک بخش ضروری تئوری و تکنیک در کار تحلیلی من بوده است. در مقاله حاضر با استفاده از کارهای تئوریک و بالینی قبلی (آگدن ۱۹۹۴، ۱۹۹۴، ۱۹۹۹) تلاش می کنم تا بخشی از تفکراتم در مورد موضوع سوم تحلیلی را بصورت یکجا بیاورم (سپاسگزارم از مجله بین المللی روانکاوی بخاطر مجوز ارائه بخش هایی از مقاله قبلی) . همانطور که بحث خواهد شد، از نظر من حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی (روانکاو و آنالیزان بعنوان افراد جدا، هر یک با تجربه ناخودآگاه خود) و بین فردی (تجربه ناخودآگاهِ مشترکاً خلق شده جفت تحلیلی)، موضوع اصلی کار روانکاوی است که تمام متفکرین تحلیلی در تلاش اند تا آن را در قالب مفاهیم جامع تر و زایاتر توصیف کنند.

برداشت من ار مفهوم آنالیتیک اینترسابجکتیویتی -یا بیناذهنیِ تحلیلی-، به نوعی بسط این مفهوم وینیکات (۱۹۶۰) است که  “چیزی بعنوان یک نوزاد [جدای از مراقبت مادرانه] وجود ندارد” (ص.۳۹). من نیز معتقدم که در یک بافت تحلیلی، چیزی بعنوان یک آنالیزان جدای از رابطه با روانکاو وجود ندارد، همچنین چیزی بعنوان یک روانکاو جدای از رابطه با آنالیزان وجود ندارد. این گفته معروف وینیکات از نظر من اساساً ناکامل است. به باور خود او، ادراک این ایده که چیزی به عنوان یک نوزاد وجود ندارد به نظر مبالغه آمیز می آید و به نوعی بیانگر یک عنصری از یک بیان تناقض آمیزتر می باشد. از نقطه نظر دیگر (از نظر قطب دیگر این تناقض)، بدیهی است که یک نوزاد و یک مادر با موجودیت فیزیکی و روانشناختی جداگانه وجود دارند. به عبارت دیگر، واحد مادر-نوزاد در تنشی پویا با مادر و نوزاد به طور جداگانه قرار دارد.

در هر دو رابطۀ مادر و نوزاد و روانکاو و آنالیزان، کار تحلیلی به معنای مشخص کردن عناصر تشکیل دهنده رابطه در جهت تعیین کیفیات آنها نمی باشد؛ بلکه از نقطه‌نظر وابستگی متقابل سوژه و ابژه، کار تحلیلی تلاشی است در جهت توصیف ماهیت خاص تجربه ناخوداگاه که تحت تاثیر متقابل ذهنیت فردی و بین فردی (بیناذهنی) خلق می شود. در بخش اول مقاله حاضر، تلاش خواهم کرد که جزئیات تغییر و تحولات تجربۀ بودن همزمان در درون و بیرون بیناذهنی ناخودآگاه را در رابطه روانکاو- آنالیزان ردیابی کنم؛ آنچه که من آن را سوم تحلیلی نامیده ام (آگدن ۱۹۹۴).۲( بازنگری جامع در رابطه با ادبیات مرتبط با رویکرد بیناذهنی از فرایند تحلیلی و ماهیت ناخودآگاهِ تحت تاثیر انتقال و انتقال متقابل از حوصله این مقاله خارج است. نگاه شود به کار بیون (۱۹۶۲) و گرین (۱۹۷۵) در رابطه با ابژه تحلیلی و نظر بارن گر (۱۹۹۳) در رابطه با حوزه تحلیلی برای مفاهیم بیناذهنی تحلیلی ناخودآگاه که با آنچه که من سوم تحلیلی می نامم، همپوشانی دارد.).  این ذهنیت سوم، یا سوم تحلیلی بیناذهنی، محصول یک دیالکتیک منحصر به فردی است که در درون چارچوب تحلیلی از طریق ذهنیت های جداگانه روانکاو و آنالیزان خلق می شود. یک ذهنیتی که ظاهراً در حوزه بین فردی گسترش می یابد و بین روانکاو و آنالیزان خلق می‌شود.

 در بخش دوم، من با ارائه یک نظر جدید در مورد پدیده همانند سازی فرافکنانه و نقش آن در فرایند تحلیلی، آن را بعنوان شکلی از سوم تحلیلی بیناذهنی در نظر می گیرم. در همانند سازی فرافکنانه، آنگونه که من آن را فهمیده ام، ذهنیت های فردی روانکاو و آنالیزان تا حدود زیادی از طریق یک سوژه سوم تحلیلی درک و دریافت می شود، یک ناخودآگاه مشترکاً خلق شده: آن سوم تحت انقیاد. یک تجربه موفق تحلیلی به جایگزینی آن سوم از طریق شناسایی روانکاو و آنالیزان بعنوان سوژه های جدا و یک اختصاص مجدد ذهنیت های فردی (دگرگون شده) هر دو شرکت کننده اشاره دارد.

بخش اول: سوم تحلیلی در تکنیک بالینی

در اینجا من بخشی از تحلیل را به همراه بحث در مورد اهمیت توجه روانکاو به غالب جنبه‌های معمول و روزمره پس زمینه های ذهنی اش (آنچه ظاهراً “مالِ خود” روانکاو و کاملا نامرتبط با بیمار است) ارائه خواهم کرد. همچنین من در رابطه با وظیفه روانکاو در استفاده از سمبل های کلامی بحث خواهم کرد، آنچه که برآمده از صحبت روانکاو با یک صدایی است در درون سوم تحلیلی بینا ذهنی، که آن را زندگی کرده و از طریق آن تجربه تغییر کرده و می‌تواند از آن و درباره آن با آنالیزان  (کسی که آن سوم را تجربه و زندگی کرده است) صحبت کند.  در این ارائه بالینی، تمام تلاشم را خواهم کرد تا تجربه با بیمار به ساخت یک تئوری منجر شود.

 شرح کیس : نامه سرقت شده

در جلسه تحلیلی با آقای “ال”، بیماری که حدوداً سه سال بود که با او کار می‌کردم، من متوجه شدم که حین جلسه داشتم به پاکت نامه ای که روی میز کنار صندلی ام بود نگاه می کردم. در یک هفته یا ده روز گذشته من از آن پاکت برای نوشتن شماره های تلفن، ایده هایی برای تدریس در کلاس، کارهایی که باید انجام می دادم، و یادداشت های شخصی ام استفاده می‌کردم. اگرچه این پاکت بیش از یک هفته در معرض دیدم بود اما من تا آن لحظه به آن توجه نداشتم و تنها در آن لحظه بود که توجه من به خطوط عمودی که در قسمت راست پایین پاکت بود جلب شد، نشانه‌هایی از اینکه نامه بخشی از انبوه نامه های پستی بود. من بواسطه حس مشخص ناامیدی، حالتی از گیجی و شوک را تجربه می‌کردم. آن نامه از طرف همکاری در ایتالیا بود و درباره موضوعی برایم نوشته بود که احساس می کرد موضوع حساسی است و بایستی با اطمینان بسیار حفظ شود.

 آنگاه با نگاه به تمبرها برای اولین بار متوجه دو مورد دیگر شدم. سه تمبر که روی یکی از آنها نوشته هایی بود که با کمال تعجب توانستم آنها را بخوانم. با دیدن واژه های ولفگانگ آمادئوس موزارت پس از چند لحظه متوجه شدم که آن واژه‌های ایتالیایی اسمی آشنا برایم بودند، “همانند” آنچه که در انگلیسی هست.

وقتی از ریوری بیرون آمدم نمی دانستم که این موضوع  به آنچه که بین من و بیمار در آن لحظه می‌گذشت مربوط بود. تلاش برای تغییر این موضوع به یک وضعیت روانشناختی مبارزه ای دشوار بود، از این نظر که تلاشی بود برای “جنگ واپس روی”، و من هنگامی آن را تجربه کردم که تلاش داشتم یک رویای در حال گریز از چنگ هشیاری را به یاد آورم. در سالهای گذشته من اعتنایی به این لغزش های توجه نداشتم و تلاش میکردم خودم را وقف معنای آنچه که بیمار می‌گوید بکنم، بدین جهت پس از بازگشت از ریوری کمی عقب تر از بیمار بودم.

 من متوجه شدم که نسبت به اصالت و واقعی بودن صمیمیتی که ظاهراً در آن نامه بود بدگمان بودم. این فانتزی زودگذر که نامه بخشی از انبوه نامه های پستی بوده باعث شد یک حس ساده لوح بودن داشته باشم. احساس می کردم که فردی ساده و گول خور هستم و آماده بودم که باور کنم که متعهد به حفظ یک راز خاص هستم. من تداعی های تکه تکه ای داشتم که شامل تصاویری از یک بسته پستی پر از نامه با تمبرهای باطل نشده، کیسه تخم‌مرغ عنکبوت، تار شارلوت (وایت ۱۹۵۲)، پیغام شارلوت روی تار عنکبوت، موش تمپلتون، و ویل بور مقدس. به نظر نمی رسید که هیچیک از این افکار لطمه‌ای به آنچه بین من و آقای “ال” گذشته وارد کرده؛ احساس من این بود که گویی داشتم جریان تحلیل انتقال متقابلی را که برایم فشار آور بود تاب می آوردم.

 همانطور که به آقای “ال” گوش میدادم (مردی ۴۵ ساله و سرپرست یک موسسه غیر انتفاعی بزرگ)، از این موضوع آگاه شدم که شیوه حرف زدن او بیانگر یکی از ویژگی‌های بارز او است، او خسته و ناامید به نظر می‌رسید و با اینحال سرسختانه به تولید تداعی آزاد ادامه می داد. در تمام طول تحلیل، او در تلاش بود تا از محدودیت هایی که باعث جدایی هیجانی شدید او از خودش و دیگران شده بود فرار کند. من داشتم به توصیف او در مورد وارد شدن به خانه ای که در آن زندگی می کرد اما نمی توانست آن را خانه خود احساس کند فکر می‌کردم. وقتی وارد خانه می شد مورد استقبال و خوش آمد گویی “زن و چهار بچه ای که آنجا زندگی میکردند” واقع می‌شد اما احساس نمی کرد که آنها همسر و فرزندانش هستند. “حسی از این که در تصویر نیستم و با این حال آنجا هستم. درلحظه ای که تشخیص می دهم که متناسب نیستم، حس جدا افتادگی در کنار حس تنهایی دارم.”

من به این ایده  فکر کردم که شاید این حس ساده لوح بودن در من از طریق بیمار و باور داشتن  صمیمیت ظاهری او هنگام حرف زدن با من ایجاد شده است. اما این فکر برایم غیر واقعی بود. من به یاد حس ناکامی که در صدای او وجود داشت افتادم، هنگامی که بارها برایم توضیح می‌داد که می‌داند که باید چیزی را احساس کند اما نشانه ای ندارد از اینکه آن چه چیزی می تواند باشد.

رویاهای او پُر بود از تصاویر افراد معلول، زندانی، و لال. در یک رویای اخیر، او پس از صرف انرژی بسیار موفق به شکستن یک سنگ و یافتن خطوط هیروگلیف حک شده در سطوح داخلی آن شد، خطوطی مشابه علامت گذاری فسیل. زمانیکه او متوجه شد که قادر به فهم یک عنصر واحد از معنای هیروگلیف نمی‌باشد، لذت اولیه رویا برایش از بین رفت. کشف او یک هیجان‌ گذرایی بود، اما نهایتاً به یک تجربه پوچ و دردناک و نیز یاسی عمیق منجر شد. حتی این حس یاس و ناامیدی هم بلافاصله بعد از بیداری از بین می رفت، و تبدیل به تصاویر مرده ای می شد که او برایم گزارش می کرد (به جای تعریف کردن آنها). رویا به یک خاطره عقیم شده تبدیل شده بود و دیگر بعنوان افکار و احساسات زنده احساس نمی شد.

من فکر می کنم که تجربه ام در آن جلسه شکلی از همانند سازی فرافکنانه بود، بطوری که من هم در تجربه ناامیدی بیمار در رابطه با ناتوانی از تشخیص و تجربه یک زندگی درونی مسدود شده،  سهیم بودم. این فرمول بندی عقلانی، کلیشه‌ای و عاری از هیجان احساس می شد. سپس یک سری افکار رقابتی، نارسیستیک نشخوار گونه‌ای در ارتباط با موضوعات حرفه ای در من بیدار شد. زمانی که متوجه شدم که بایستی قبل از ساعت ۶ عصر ماشینم را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، این افکار نشخوارگونه  بطور ناخوشایندی قطع شدند. من بایستی مراقب می بودم که جلسه تحلیل آخرین بیمارم را راس ساعت ۵:۵۰ عصر خاتمه دهم تا بتوانم قبل از بسته شدن تعمیرگاه به آنجا برسم. من تصویر روشنی در ذهن داشتم از اینکه  جلوی درِ بسته گاراژ پشت ترافیک ایستاده ام. حسی از درماندگی و خشم (و نیز دلسوزی به حال خودم) نسبت به صاحب تعمیرگاه داشتم، به این دلیل که او با وجود اینکه می‌دانست من سال‌ها یک مشتری منظم بودم و به ماشینم هم نیاز داشتم، اما راس ساعت ۶ عصر گاراژ را بسته بود. در این تجربه رویاگون یک حس عمیقی از یاس و تنهایی و نیز حس بدنی ملموسی از سختی پیاده رو، بوی دود اگزوز، و شیشه های گل آلود گاراژ وجود داشت.

اگرچه من در آن زمان کاملا از آن احساسات آگاه نبودم، اما اکنون با نگاه به گذشته بهتر می توانم دلیل آشفتگی ام را بفهمم. این آشفتگی با احساسات و تصاویر رقابتی/نارسیستیک نشخوارگونه شروع شد و سپس با فانتزی های خاتمه دادن به جلسه آخرین بیمارم و بستن گاراژ توسط صاحب آن پایان یافت.

زمانیکه با تمرکز بیشتری مجددا شروع به گوش دادن به آقای “ال” کردم، تلاش کردم به چیزهایی که در آن زمان می گفت یک شکل و ساختی بدهم: غرق شدن زنش در کارش و خستگی که هر دو در پایان روز احساس می کردند، مشکلات مالی و ورشکستگی برادرزنش، تجربه نزدیک به تصادف با یک موتورسوار بی پروا. من می‌توانستم هر یک از این تصاویر را بعنوان یک نمادی از موضوعاتی در نظر بگیرم که قبلا در موردش صحبت داشتیم، به انضمام موضوع جدا افتادگی که به نظر می رسید به تمام آنچه که بیمار در موردش صحبت می‌کرد سرایت کرده بود، همچنین گسستگی که هم از طرف خودم و هم از طرف آقای “ال” احساس می کردم. به هر حال من تصمیم گرفتم مداخله ای نکنم به خاطر اینکه احساس می‌کردم که هر تلاشی برای ارائه تفسیر در آن لحظه، فقط تکرار خودم و نیز تایید خودم بود بدین جهت که ثابت کنم چیزی برای گفتن دارم.

در ابتدای جلسه تلفن دفترم زنگ خورد و قبل از سکوت مجدد پیامگیر تلفن برای ثبت پیام دوبار زنگ خورد. زمانی که تلفن زنگ خورد من بطور آگاهانه در مورد اینکه چه کسی می تواند تماس گرفته باشد فکر نکردم، اما در آن لحظه از جلسه من ساعت را چک کردم تا ببینم چقدر طول می کشد تا بتوانم پیام را دریافت کنم. با فکر کردن به صدای زنده و پرنشاط ضبط شده روی پیامگیر حسی از رهایی داشتم. البته من بیشتر از آن که به دنبال یافتن خبرهای جدید باشم مشتاق شنیدن یک صدای با نشاط و بی دغدغه بودم. این یک مولفه حسی‌ (بدنی) برای فانتزی کردن بود، بطوری که من توانستم وزش نسیم خنکی را بر روی صورتم و در شش هایم حس کنم و از سکوت خفه کننده آن اتاق گرم و بدون تهویه رهایی یابم.

من به یاد تمبرهای تازه بر روی پاکت نامه افتادم؛ با رنگ هایی ساده و زنده، که بواسطه اثر ترسناک، مکانیکی و ثابتِ علامت های باطل شده ماشینی آشکار می شوند.

هنگامی که دوباره به پاکت نامه نگاه کردم متوجه چیزی شدم که در این مدت فقط بطور زیر آستانه ای از آن آگاه بودم: اسم و آدرسم را روی ماشین تحریرِ دستی تایپ کرده بودند، نه کامپیوتری، نه با برچسب پستی، و نه حتی با یک ماشین تایپ برقی. من تقریبا بخاطر کیفیت شخصی که اسم من پیدا کرده بود، خوشحال بودم. من تقریبا می توانستم بی نظمی های خاصِ هر حرف نوشته شده، بی دقتی در خط، و بخش حذف شده بالای حرف t را بشنوم. آنها برای من همانند لهجه و بیانی از یک صدای انسانی بود که با من حرف می زد و اسم مرا صدا می زد.

 این افکار و احساسات و همچنین حس های بدنی مرتبط با این فانتزی ها برایم تداعی کننده چیزی بود که بیمار ماه‌ها قبل به من گفته بود، و پس از آن دیگر در موردش حرفی نزده بود. او به من گفته بود که او نزدیکترین حس را زمانی با من تجربه می کند که من اشتباهی می کنم، نه زمانی که حرف های درستی می زنم. ماه ها طول کشید تا بتوانم چیزی که به من گفته بود را بفهمم. در آن لحظه از جلسه بود که من توانستم معنای حس ناامیدی خودم، و نیز جستجوی شدید بیمار برای چیزی انسانی و شخصی در کار با یکدیگر را درک کنم. بتدریج توانستم آن حس وحشت، نومیدی، و خشم مرتبط با تجربه تصادف را با چیزی که به نظر انسانی می رسید، اما مکانیکی و غیرشخصی احساس می‌شد را بفهمم.

من به یاد توصیفی که آقای “ال” از مادرش کرده بود افتادم؛ فردی دچار “مرگ مغزی”! او قادر نبود حتی یک مورد از احساس خشم یا هیجان شدید مادرش را بیاد آورد. او خودش را غرق در کارهای خانه و “آشپزی کاملا معمولی” کرده بود و با مشکلات هیجانی، بعنوان چیزهایی بسیار معمولی و پیش پا افتاده برخورد می کرد‌. بطور مثال، وقتی بیمار شش ساله بود و هرشب وحشت داشت از اینکه موجوداتی زیر تختش باشند، مادرش به او می گفت: “چیزی برای ترسیدن وجود ندارد”. این گفته در تحلیل تبدیل شد به یک نمادی از ناهماهنگی بین درستی گفتار از یک سو ( هیچ موجودی در واقع زیر تخت وجود نداشت) و بیزاری/ ناتوانی مادرش در تشخیص زندگی درونی بیمار ( آن چیزی که بیمار از آن وحشت داشت، اما مادرش از شناسایی و حتی کنجکاوی نسبت به آن اجتناب می کرد).

زنجیره افکار آقای “ال”، شامل اظهار نظرهایش درباره زنش و احساسات خستگی خودش، ورشکستگی برادر زنش، و تصادف جدی و مهلک احتمالی، اکنون برایم انعکاسی بود از تلاش های ناخودآگاه او برای انتقال احساسات شکل نیافته اش در رابطه با ورشکستگی، خالی و مُرده بودن فضای تحلیل. احساس او این بود که تعامل زنده ای بین ما برقرار نیست؛ و از آنجایی که خودش قادر به برقراری یک رابطه انسانی با من نبود، شیوه رابطه من با خودش را هم مکانیکی تلقی می کرد.

من به او گفتم که من فکر می کنم زمان بودنت در اینجا و با من برایت یک کار ناخوشایند و اجباری است، شبیه کار در کارخانه که تو مجبوری برای اعلام حضورت کارت ورود و خروج بزنی. سپس من به او گفتم که من حسی از این دارم که گاهی او بطور نومیدانه ای خاموش است، شبیه احساس خفگی بواسطه چیزی که ظاهراً در هوا وجود دارد، اما در واقع خالیست.

صدای آقای “ال” بلند تر و قوی تر می شد، بطوری که من قبلا نشنیده بودم، او گفت: ” بله، من بخاطر ترس از خفگی در طول شب، پنجرها را باز می گذارم. من اغلب با وحشت از اینکه کسی دارد مرا خفه می کند، از خواب بیدار می شوم، گویی آنها یک کیسه پلاستیکی روی سرم کشیده‌اند.  بیمار ادامه داد که موقع ورود به اتاق مشاوره هم دائماً این حس را دارد که اتاق بسیار گرم و هوای آن بطور غیر قابل تحملی ساکن است. او گفت که هرگز این اتفاق برایش نیافتاده که از من بخواهد که یا بخاری را خاموش کنم و یا پنجره را باز کنم،  به این دلیل که تاکنون از اینکه چنین احساساتی داشته، کاملا آگاه نبوده است. او گفت این برایش خیلی دلسرد کننده است که می فهمد چقدر کم به خودش اجازه داده که درباره آنچه که در درونش می‌گذرد بفهمد، و اینکه حتی قادر نبوده گرمای اتاق را احساس کند.

آقای “ال” به مدت ۱۵ دقیقه در جلسه ساکت بود، یک سکوتی  که قبلاً اتفاق نیافتاده بود. درطول این سکوت، من احساس فشاری برای حرف زدن نداشتم. در حقیقت یک احساسی از آسودگی و رهایی وجود داشت، در حالیکه پیش از این، جلسات ما انباشته بود از “اضطراب ذهنی” که در هر دو مورد وجود داشت. من نسبت به تلاش بسیار و عجیبی که هردوی ما انجام می دادیم تا تحلیل را از فرو رفتن به یک ناامیدی نجات دهیم آگاهی یافتم. من تصور می‌کردم که هر دوی ما در گذشته در تلاش بودیم تا یک توپ بادی را در هوا نگه داریم و سپس آن را به دیگری پاس دهیم. در پایان جلسه من احساس خواب آلودگی داشتم و سعی می کردم که در مقابل بخواب رفتنم مقاومت کنم.

در جلسه بعدی بیمار گفت که او به خاطر خوابی که در ابتدای صبح دیده بود از خواب بیدار شده بود. در رویا او زیر آب بود و می‌توانست کسانی را ببیند که کاملا لخت بودند. او متوجه شد که خودش هم لخت بود، اما نمی توانست بطور خودآگاه آن را احساس کند. او نفسش را حبس کرده بود و حس وحشتی داشت از اینکه اگر نتواند نفسش را نگه دارد غرق خواهد شد. یکی از مردانی که براحتی زیر آب نفس می کشید، به او گفت که اگر نفس بکشد مشکلی پیش نمی آید. آقای “ال” خیلی محتاطانه در رویا شروع کرد به نفس کشیدن و فهمید که می تواند نفس بکشد. زمانی که او هنوز زیر آب بود، صحنه تغییر کرد. او در حال گریه حس غم شدیدی را تجربه می‌کرد. یک دوست که چهره اش برای او قابل تشخیص نبود با او صحبت می‌کرد. آقای “ال” گفت او یک حس قدردانی نسبت به دوستش داشت، از این جهت که تلاشی برای قوت قلب دادن یا سرزنده نگه داشتن او نداشت.

بحث

گزارش کیس مذکور نه بعنوان یک نقطه عطف در یک تحلیل، بلکه تا حدودی تلاشی بود برای انتقال مفهوم حرکت ناخودآگاهِ دیالکتیکی ذهنیت فردی و بیناذهنی درچارچوب تحلیلی. من تلاش کرده ام تا از طریق تجربیات شخصی ام (شامل ادراک های سخت و کارهای معمول و روزانه ذهنی و بدنی) تجربه بیناذهنی خلق شده بین روانکاو و آنالیزان را مفهوم سازی کنم. هیچ فکر، احساس، و یا حس بدنی نمی‌تواند به همان شکلی که بوده یا خواهد بود خارج از بافت ویژه (پیوسته در حال حرکت) بینا ذهنی ناخودآگاه خلق شده بین روانکاو و آنالیزان در نظر گرفته شود.

من مایلم در ابتدای بحث به این نکته اشاره کنم که من بخوبی می دانم که شکل ارائه محتویات بالینی قدری عجیب بود، و تقریبا تا اواخر ارائه کیس اطلاعات خاصی را درباره آقای “ال” ارائه نکردم. تلاش من بر این بود که تا حدودی احساساتم را در رابطه با زمان هایی که آقای “ال” کاملاً از افکار و احساسات خودآگاه من غایب بود،  منتقل کنم.  در طی دوره های ریوری، توجه من بطور کامل بر آقای “ال” متمرکز نبود. (من از مفهوم ریوری بیون [۱۹۶۲] استفاده کردم تا به حالت های روانشناختی اشاره کنم که انعکاسی است از پذیرندگی فعال روانکاو در رابطه با ناخودآگاه آنالیزان، و همچنین برای اشاره به یک مجموعه متفاوتی از حالتهای روانشناختی که به نظر می‌رسد انعکاسی است از غرق شدن نارسیستیک روانکاو در افکار خود، نشخوارهای ذهنی وسواس گونه، رویاهای روز، فانتز یهای جنسی، حس های بدنی، و غیره.)

 نگاه به جزئیات محتویات بالینی، به روشنی تجربه من از پاکت نامه (در بافت این تحلیل) را نمایان می کند، به این معنا که توجه من به پاکت نامه ای که هفته ها در آنجا وجود داشت را می توان بعنوان یک رویداد روانشناختی، و حامل معانی روانشناختی، که فقط در آن زمان خاص به تجربه درآمد، قلمداد کرد.  به نظر من این معانی جدید صرفاً انعکاسی از رفع یک سرکوبی نبود، بلکه این اتفاق انعکاسی از یک حقیقت و یک سوژه جدیدی (سوم تحلیلی) بود که بین من و آقای “ال” در حال خلق شدن بود، آنچه که به خلق پاکت نامه بعنوان یک ابژه تحلیلی منجر شد (بیون۱۹۶۲؛ گرین ۱۹۷۵). هنگامی که به ابژه جدید روی میز توجه کردم، آن را کاملا همخوان با ایگو یافتم، و این یک اتفاق کاملا ناخودآگاه بود. من مجذوب علامت های چاپ شده (ماشینی) روی پاکت نامه، که تا آن لحظه برایم وجود خارجی نداشت، شده بودم : برای اولین بار این علامت ها را در بافتی با یک ماتریکسی از معانیِ تجربه می کردم، که می توانست با اضطراب من در رابطه با عدم وجود احساسی برای صحبت کردن با آقای “ال”، مرتبط باشد. تمبرهای باطل نشده نیز به همین شکل “خلق” شدند و در تجربه بیناذهنی که در حال ساخته شدن بود، قرار گرفتند. شدت احساسات بیگانگی بحدی بود که من بسختی توانستم نام موزارت را که بعنوان بخشی از زبان متداول بود، تشخیص دهم.

 جزئیاتی از مجموعه تداعی های تکه تکه مرتبط با تار شارلوت (وایت ۱۹۵۲) مستلزم توضیح می باشد. اگرچه این افکار و احساسات در تجربه زندگی ام معنای بسیار شخصی و ویژه ای داشتند، اما در درون بافت تجربه سوم تحلیلی مجددا خلق شدند. اگرچه من بطور خودآگاه به اهمیتی که این کتاب (تار شارلوت) برایم داشت پی برده بودم، اما معنای ویژه آن را سرکوب کرده بودم، و تنها در آن زمان خاص در جلسه بود که متوجه آن شدم. چند هفته پس از آن جلسه بود که من از این موضوع آگاه شدم که این کتاب اساساً با احساسات تنهایی من مرتبط بود. من برای اولین بار (در هفته های بعدی) متوجه شدم که در دوران کودکی و در یک دوره تنهایی شدید این کتاب را چندین بار خوانده بودم و بطور کامل با شخصیت ویل بور بعنوان یک فرد مطرود و منفور همانندسازی کرده بودم.

به نظر من این تداعی های ناخودآگاه در رابطه با کتاب تار شارلوت، نه بعنوان بازیابی یک خاطره سرکوب شده، بلکه بعنوان خلق تجربه ای (در درون و از طریق بیناذهنی ناخودآگاه تحلیلی) است که قبلا به شکل کنونی، وجود نداشته است. مفهوم بیناذهنی تحلیلی اساس مفهوم فرآیند تحلیلی است: تجربه تحلیلی در نقطه ای از گذشته و حال اتفاق میافتد، گذشته ای که (برای روانکاو و آنالیزان) از طریق تجربه تولید شده بین روانکاو و آنالیزان (یعنی، درون فضای سوم تحلیلی) مجددا خلق می شود.

پس از تجربه ریوری و بازگشت مجدد به بیمار (گوش دادن به آنچه می گوید، چگونگی بیانش، و نیز شیوه بودنش با من)، من دیگر به آن نقطه چند لحظه قبل بر نخواهم گشت؛ من در هر وهله بواسطه تجربه ریوری، و گاهاً به طرقی که بسختی قابل ادراک است تغییر می کنم. بعد از تجربه افکار و احساسات مرتبط با پاکت نامه و توجه مجدد به آقای “ال”، نسبت به کیفیات اسکیزوئیدی تجربه او، و نیز تلاشهای هر یک از ما برای خلق چیزی واقعی، پذیرنده تر شده بودم. اکنون من درک بیشتری از احساسات خشک او در ارتباط با حسی که نسبت به جایگاهش در خانواده و دنیا داشت، و نیز احساس ناامیدی خودم در ارتباط با تلاش برای قرار گرفتن در جایگاه یک روانکاو برای او، پیدا کرده بودم.

سپس من درگیر دومین سری از افکار و احساسات “خود درگیری” شدم (پیگیری تلاش های رضایت مندانه جهت مفهوم سازی ناامیدی خودم و بیمار بر حسب همانندسازی فرافکنانه؛ من فکر می کنم که توصیف من در مورد جنبه ای از تجربه ام با آقای “ال”، می تواند بر حسب همانندسازی فرافکنانه فهمیده شود، اما من در نقطه ای از جلسه که این به افکار فرو می رفتم، از مفهوم همانندسازی فرافکنانه بعنوان یک دفاع عقلانی سازی استفاده می کردم). ‌افکار من با فانتزی ها و احساسات مشوش کننده ای در رابطه با بسته شدن گاراژ و نیازم به خاتمه دادن به جلسۀ آخرین بیمارم قطع شدند. ماشین من کل آن روز در گاراژ بود، اما فقط با این بیمار و دقیقا در آن زمان بود که موضوع ماشین بعنوان ابژه تحلیلی خلق شد. فانتزی بسته شدن گاراژ در آن لحظه نه فقط بوسیله من و در تنهایی، بلکه از طریق مشارکت در تجربه بیناذهنی ناخودآگاه با آقای “ال” خلق شد. افکار و احساسات مرتبط با موضوع ماشین و گاراژ در هیچ یک از جلسات تحلیلی آن روز اتفاق نیافتاد.

در ریوری مرتبط با موضوع گاراژ و نیاز من به خاتمه دادن به جلسه آن روز، تجربیاتی از برخوردهای غیر منعطف، مکانیکی، و غیر انسانی در خودم و دیگران به اشکال مختلف برایم تکرار شد. در هم تنیدگی فانتزی ها بشکل احساساتی از زبری و سختی (پیاده رو، شیشه، و شن) و خفگی (دود اگزوز) تجربه می شدند. این فانتزی ها در من یک حسی از اضطراب و اضطرار را ایجاد می کرد، و نادیده گرفتن شان برایم بسیار دشوار بود (اگرچه قبلا بخوبی می توانستم این فانتزی ها و احساسات را نادیده بگیرم، و معنایی بجز یک مداخله قابل کنترل برایم نداشت).

زمانی که مجددا با تمرکز بیشتری شروع کردم به گوش دادن به آقای “ال”، همچنان احساس می کردم که کاملا نسبت به آنچه در جلسه اتفاق می افتد گیجم، و بشدت وسوسه می شدم چیزی بگویم تا احساس ناتوانی ام را از بین ببرم. در این نقطه از جلسه، آنچه که پیشتر در جلسه اتفاق افتاده بود (تماس ثبت شده بوسیله پیام گیر تلفن) برای اولین بار بعنوان یک رویداد تحلیلی حادث شد (بدین معنا، آن بعنوان یک رویدادی بود که در بافت بیناذهنی ناخودآگاه معنایی را بیان می کرد). صدای ضبط شده روی دستگاه پیام گیر به نظر می رسید که از طرف کسی باشد که مرا می شناسد و مایل است که شخصاً با من صحبت کند. احساسات بدنی نفس کشیدن آزادانه و خفگی معنای بسیار مهمی را در بر داشت. پاکت نامه به یک ابژه تحلیلی تبدیل شد که کاملا متفاوت از آن چیزی شد که پیشتر در جلسه بود: اکنون آن پاکت نامه معنایی را در بر داشت که بازنمایی کننده یک صدای شخصی و ویژه بود (نام و آدرسی که به صورت دستی نوشته شده بود با یک t ناقص).

تاثیرات این احساسات در فضای سوم تحلیلی، منجر به تغییر چیزی شد که بیمار ماهها قبل در باره اش  با من صحبت کرده بود (اینکه او زمان هایی احساس نزدیکی را با من تجربه می کند که من اشتباهی می کنم). اکنون این گفته او معنای جدیدی را به خود گرفته بود، اما من فکر می کنم درست تر این است که گفته شود (به یاد آورده شود) که آن گفته برای من به گونه جدیدی معنا پیدا کرد؛ گویی اولین بار بود که داشت بیان می شد.

در این نقطه از جلسه من توانستم چیزی را به کلام درآورم که بیان کننده تجربه مواجهه من با بخشی غیر انسانی از خودم و شخص دیگر بود. بخشی از موضوعاتی که آقای “ال” درباره شان حرف میزد نسبت به قبل برایم انسجام بیشتری یافته بودند: اکنون به نظر میرسید که این موضوعات با آنچه که او بعنوان ورشکستگی و مُردگی در مورد من و گفتگوی بین ما تجربه میکرد، همگرا شده بود. اکنون این موضوعات مشابه برایم تبدیل به ابژه جدید و زنده ای شدند. من تلاش کردم تا احساسم را در مورد تجربه ای که او نسبت به من و تحلیل بعنوان موضوعی مکانیکی و غیر انسانی داشت، با او در میان بگذارم. من قبل از اقدام به مداخله، بطور آگاهانه طرحی جهت استفاده از تصویر ذهنی ماشین (کارخانه و زمان ساعت) برای انتقال موضوعات ذهنی ام نداشتم. اما بطور ناخودآگاه از این تصویرهای ذهنی در خصوص موضوع (ساعت معین) خاتمه دادن به جلسه و بسته شدن گاراژ در ریوری هایم استفاده می کردم. از نظر من “انتخاب” این تصاویر بعنوان انعکاس شیوه ای است از تجربه ناخودآگاه من در رابطه با موضوع سوم تحلیلی (بیناذهنی ناخودآگاه در حال خلق شدن بین آقای “ال” و من).

من درباره تصویر یک فضای تهی (یک ماشین دیگر)، که به نظر میرسید هوایی برای زنده ماندن در آن وجود داشت؛ در واقع یک پوچی و خلا، با بیمار صحبت کردم (اینجا من بطور ناخودآگاهی از تصاویر احساسیِ آن تجربه به فانتزی درآمده با هوایی انباشته از دود اگزوز  بیرون گاراژ و تنفس هوای تازه تداعی شده با فانتزی دستگاه پیام گیر تلفن، استفاده کردم). [این یک شیوه غیر مستقیم بود (به معنای اینکه من توانستم تجربه ناخودآگاهم را با بیمار به اشتراک بگذارم و در نتیجه مداخلاتم را شکل دهم) تا بتوانم در باره تجربه ام از/بوسیله سوم تحلیلی به بیمار “بگویم”. این تعامل غیرمستقیم انتقال متقابل در جهت ایجاد احساس خودانگیختگی، زنده بودن، و اصالت تجربه تحلیلی بسیار کمک کننده بود]. پاسخ آقای “ال” نسبت به مداخله من همراه با یک صدای پُر شور و قوی در او بود که میتوانست انعکاسی باشد از یک قدرت تنفس (یک بده بستان کامل تر). احساسات خودآگاه و ناخودآگاه او با تصاویر و احساسات خفگی توسط دستان مادر/ روانکاو کشنده مسدود شده بود (کیسه پلاستیکی [سینه] که او را از هوایی که لازمه زنده ماندن است محروم کرده بود).

سکوت انتهای جلسه خودش یک اتفاق تحلیلی جدید، و انعکاسی از یک احساس آسودگی خیال بود، که مشخصا با تصاویر خفگی وحشیانه در یک کیسه پلاستیکی یا احساس فروخوردگی از هوای ساکن در اتاق مشاوره مغایر بود.

دو جنبه بسیار معنادار دیگر از تجربه من در طول این سکوت وجود داشت: اول، فانتزی یک توپ بادی، که من و آقای “ال”، آن را با ضربه های وحشیانه به یکدیگر پاس می دادیم، و دوم احساس خواب آلودگی من. اگرچه این سکوت بین ما یک حس آرامشی را به من می داد (بهمراه احساساتی از نومیدی، خستگی شدید، و امید)، اما در این تجربه سکوت عنصری وجود داشت (که تا حدودی در خواب آلودگی من انعکاس می یافت) همانند طوفانی در دوردست ها ( که من با نگاه به گذشته آن را یک خشم بازداری شده میدانستم).

 در جلسه بعد من در مورد خواب آقای “ال” تفسیر کوتاهی دادم. من آن خواب را هم بعنوان پاسخی به جلسه قبل، و هم توصیف دقیق تر جنبه ای از انتقال-انتقال متقابل درک میکردم، که بخاطر ترس آقای “ال” از تاثیر خشمش روی من، و احساسات هم جنس گرایانه اش نسبت به من، بشکل اضطراب خودش را نشان میداد. (من پیشتر سرنخ هایی در باره این احساسات داشتم اما قادر نبودم از آنها بعنوان ابژه های تحلیلی استفاده کنم -همانند تصویر و احساسی که از سر و صدای ترافیک پشت سرم در ریوری گاراژ داشتم).

در اولین بخش رویا، بیمار زیر آب با افرادی لخت و مردی بود که به او گفت که با وجود ترسش از غرق شدن، میتواند براحتی نفس بکشد. زمانیکه او نفس کشید، فهمید باور به اینکه او میتواند این کار را انجام دهد چقدر برایش سخت بوده. دربخش دوم رویا، او با یک حس غم و در حال گریه کردن متوجه مرد ناشناسی در کنارش شد، که تلاشی برای تسلی دادن به او نداشت. به نظر من این رویا تا حدودی بیانی از احساسات او در جلسه قبل بود، که هر دو با هم تجربه کردیم، و این تجربه منجر  شد به یک درک بهتر درباره زندگی ناخودآگاه او (زیر آب بودن)، و نیز از بین رفتن ترس من در رابطه با احساس از هم پاشیدگی ام (غرق شدن) بخاطر احساسات تنهایی، غم، و پوچی بیمار. در نتیجه او توانست زنده بودن را احساس ‌کند، و با چیزی (نفس کشیدن) روبرو شود، که پیشتر بخاطر ترس از خفه شدن (سینه تهی/روانکاو) با آن روبرو نمیشد. بعلاوه، یک تلقینی وجود داشت که باعث میشد تا تجربه بیمار بطور کاملا واقعی احساس نشود، اما از طریق رویایش به این باور رسید که میتواند کاری را انجام دهد که حتی تصورش هم برایش سخت بود.

در قسمت دوم رویا، آقای “ال” توانست با وضوح بیشتری غمش را احساس کند و بدین طریق احساس جدایی کمتری را نسبت به خودش و من تجربه کرد. رویا تا حدودی یک ابراز قدردانی نسبت به من بود، به این خاطر که  به احساسات در حال تجربه اش دستبرد نزده بودم، اگر که من با ارائه یک تفسیر سکوت او را می شکستم و یا تلاشی برای از بین بردن–یا حتی تغییر دادن– غمش داشتم، این اتفاق می توانست بیافتد.

علاوه بر حس قدردانی (آمیخته با تردید) که او در رابطه با این اتفاقات تجربه میکرد، من احساس میکردم همچنان احساسات ناشناخته ای از دوسوگرایی نسبت به من وجود دارد. و من از طریق احساس خواب آلودگی (انعکاسی از حالت دفاعی من) که در انتهای جلسه قبل داشتم، تا حدودی نسبت به آن آگاه شدم. فانتزی ضربه زدن به توپ بادی (سینه) میتوانست نشانه ای باشد از یک خشم بازداری شده. اتفاقات بعدی در تحلیل مرا متقاعد ساخت که ناشناس بودن آن مرد در بخش دوم رویا ابرازی از خشم او (انتقال مادرانه) نسبت به من بود بخاطر ناملموس، درک نشدنی، و بی شکل بودنم (همانگونه که او خودش را احساس میکرد). این ایده در سالهای بعدی تحلیل زمانیکه او خشمش را نسبت به من به صورت “هیچ شخص خاصی نبودن” ابراز کرد، تایید شد.

بعلاوه در یک سطح عمیق تر از ناخودآگاه، دعوت آن مرد لخت برای نفس کشیدن در آب ناشی از این احساس ناخودآگاه در او بود که من نیز میخواهم او را وسوسه کنم تا اینکه در اتاق با من زنده باشد، بطوریکه این احساسات یک اضطراب هم جنس گرایانه ای را در او برمی انگیخت (بازنمایی از ترغیب مرد لخت برای به دهان بردن یک مایعی). من تا مدتها در مورد این اضطراب جنسی انعکاس یافته در خوابش تفسیری ندادم.

ریوری و سوم تحلیلی

در آنچه در بالا توصیف شد، “سرگردانی” ذهن من و تمرکزم بر نشانه ای ماشینی روی پاکت نامه پُر شده با خطوط ناخوانایی از شماره های تلفن، یادداشت هایی برای تدریس، و یادآوری کارهای انجام نشده، موضوعی اتفاقی نبود. همچنین خود پاکت نامه (علاوه بر انتقال معانی مذکور) بازنمایی از مباحثه خصوصی من؛ یک مکالمه شخصی که معنایی برای شخص دیگر نداشت، بود. یادداشت های روی پاکت نامه موجب شد تا یک گفتگوی درونی درباره جزئیات زندگی ام در من راه اندازی شود. یک بخش مهم کار ذهنی روانکاو در طی جلسات تحلیل این است که بطور ناخودآگاه و “طبیعی” با جنبه های شخصی، خصوصی، و ناخوشایند زندگی اش درگیر شود. درک کردن این جنبه های شخصی و معمول زندگی ‌که بشکل ناخودآگاه در ریوری بازتاب می یابند، نیازمند تلاش بسیار زیادی است تا بتوان این تجربه ذهنی را بشکل یک گفتگوی درونی درآورد؛ جلوه ای از ناخودآگاه که یک فعل و انفعالی را با سوژه های تحلیلی دارد. این سوژه های شخصی که درخلق سوم تحلیلی بیناذهنی دخیل هستند نه دیگر آن چیزی هستند که قبلاً بودند و نه چیزی کاملاً متفاوت از آن.

 به باور من یک بعد اصلی زندگی روانشناختی روانکاو در ارتباط با جزئیات معمول زندگی اش، در اتاق درمان با بیمار به شکل ریوری در میاید (که غالباً برایش اهمیت نارسیستیک بسیار زیادی دارد). [در اینجا و نیز در ادامه مقاله ضمائر مذکر اشاره به هر دو جنس دارد]. در این بحث بالینی، من تلاش کردم تا نشان دهم که این ریوری ها صرفاً انعکاسی از بی‌توجهی، خود درگیری نارسیستیک، تعارضات هیجانی حل نشده، و یا موضوعات مشابه نیست. بلکه این فعالیت روانشناختی، بازنمایی کننده اشکال سمبولیک و پیش سمبولیک (مبتنی بر احساس) تجربه به بیان در نیامده (و اغلب احساس نشده)ی آنالیزان است که در فضای بیناذهنیِ ناخودآگاهِ جفت تحلیلی در حال شکل گیری است (در سوم تحلیلی). این شکل از فعالیت روانشناختی غالباً به عنوان موضوعی در نظر گرفته میشود که روانکاو بایستی بر آن غلبه کند تا بتواند از لحاظ هیجانی با بیمار حاضر و هوشیار باشد. به نظر من این نگاه اهانت آمیز به تجربه روانکاو، منجر به دست کم گرفتن (نادیده گرفتن) اهمیت تجربه روانکاو با آنالیزان میشود. من احساس می‌کنم که بی ارزش سازی این بخش مهم تجربه تحلیلی، روانکاو را درگیر تفکر آگاهانه فزاینده ای میکند، که میتواند عامل مزاحمی برای تجربه تحلیلی باشد. تحلیل انتقال_انتقال متقابل از طریق وارسی شیوه ای که ما درباره خودمان و در باره آنچه که در یک حالت روانشناختی شخصی تجربه میکنیم، امکان پذیر می شود. در این حالت، فعل و انفعالات دیالکتیکی خودآگاه و ناخودآگاه به حالت هایی شبیه به رویا تغییر می یابند. با خودآگاهی نسبت به این وضعیت رویاگون، متوجه میشویم که در حال مذاکراتی پنهانی و زیرپوستی با یک پناهگاه درونی واقعی (خلوت خودمان) و در واقع یکی از پایه های سلامت روانیمان، هستیم. در این حالت روانی، ما به یک حوزه روحانی و خاصی قدم می گذاریم؛ یک حوزه شخصی که در آن تا حدود زیادی در تعامل با ابژه های ذهنی مان قرار می گیریم (وینیکات ۱۹۶۳؛ و نگاه شود به آگدن ۱۹۹۱). این شیوه تعاملی است که من در رابطه با یادداشت های روی پاکت نامه تجربه کردم، آنچه که برای شخص دیگر، و حتی برای جنبه هایی از خودمان که بیرون از این “بیغوله” شخصی/دنیوی قرار دارد، معنایی ندارد (وینیکات ۱۹۶۳، ص. ۱۸۴). این حوزه از تجربه انتقال_انتقال متقابل، که در ساختار شخصیت روانکاو بسیار شخصی و ریشه دار است، نیازمند تلاش بسیار زیاد روانشناختی است تا بتواند بشکل مباحثه ای با خود فرد درآید، و نیز شناخت در مورد اینکه این جنبه شخصی بوسیله/در جریانِ سوم تحلیلی تغییر یافته است. اگر قرار است که به معنای واقعی روانکاو شویم، بایستی تلاش کنیم که این جنبه از خودمان را در فرایند تحلیلی تحمل کنیم.

چند توضیح دیگر

به دلیل اینکه سوم تحلیلی تجربه ای است که روانکاو و آنالیزان آن را با توجه به ساختار شخصیتی، تاریخچه شخصی، ساختار روان تنی، و سایر عوامل شخصی دیگر تجربه میکنند، بنابراین تجربه این سوژه سوم، اگرچه مشترکاً خلق میشود، اما برای هر یک از آنها متفاوت تجربه میشود. بنابراین سوم تحلیلی ساختار نامتقارنی دارد، به این دلیل که این ساختار در یک بافت تحلیلی تولید می‌شود که نقش هر یک از آنها (زوج تحلیلی) در چگونگی شکل گیری آن بسیار تعیین کننده است. در شکل گیری این بافت تحلیلی، تجربه ناخودآگاه آنالیزان، یعنی تجربه گذشته و حال او که بناست بوسیله جفت تحلیلی درک شود، به عنوان عامل اصلی (و نه تنها عامل) سوژه مباحثه تحلیلی در نظر گرفته می شود. و تجربه روانکاو بوسیله سوم تحلیلی (ابتدئا) از طریق درک او از تجربه خودآگاه و ناخودآگاه آنالیزان صورت می‌گیرد. (روانکاو و آنالیزان درگیر در یک فرایند دموکراتیک از تحلیل متقابل نیستند).

سوم تحلیلی، اگرچه اغلب یک اثر قهری دارد؛ از این نظر که ظرفیت روانکاو و آنالیزان برای فکر کردن بعنوان افرادی جدا را محدود می‌کند، اما میتواند بسیار زاینده و رشد دهنده باشد. بطور مثال، تجربیاتی که بوسیله سوم تحلیلی تولید می‌شود، کیفیتی از صمیمیت را “به معنای واقعی” بین بیمار و روانکاو تولید می‌کند (وینیکات ۱۹۶۳، ص. ۱۸۴). چنین تجربیاتی می تواند احساساتی از شوخ طبعی مفرح، همراهی، بازیگوشی، شفقت، معاشقه سالم، فریبندگی، و احساسات دیگر را درگیر کند. این تجربیات در سوم تحلیلی اهمیت ویژه‌ای برای تحلیل دارد، به دلیل اینکه این شیوه های سالم و زایای رابطه با ابژه می‌تواند بعنوان اولین تجربیات در زندگی بیمار باشد. من معمولاً تفسیر در مورد معانی این اتفاقات تحلیلی را تا مدت‌ها به تاخیر می‌اندازم، اگر اصلا تفسیری بدهم. بنابراین زندگی کردن این تجربیات است که از اهمیت ویژه ای در تحلیل برخوردار است نه درک کردن آنها.

بخش دوم: همانندسازی فرافکنانه و سوم تحت انقیاد

پس از بحث در بخش اول در رابطه با تجربه ام از سوم تحلیلی در یک چارچوب بالینی، اکنون به این سوال خواهم پرداخت که چگونه مفهوم سوم تحلیلی باعث رشد روانکاوی در سطح تئوری بالینی می شود. [آنچه که در ادامه به آن پرداخته میشود یک مدل فشرده و تا حدودی تجدیدنظر شده از موضوعاتی است، که در ابتدا در آگدن ۱۹۹۴b چاپ شد.].  در پایان این مبحث من ایده هایم را در رابطه با مفهوم همانندسازی فرافکنانه بعنوان یک شکل از سوم بیناذهنی ناخودآگاه ارائه خواهم کرد. بطور ویژه ای، من فعل و انفعالات ناخوداگاه را از لحاظ انقیاد متقابل و شناخت متقابل توصیف خواهم کرد، و آن را بعنوان اساس همانندسازی فرافکنانه در نظر می گیرم.  (جهت بحث در مورد اشکال دیگر سوم تحلیلی، نگاه شود به آگدن ۱۹۹۶، ۱۹۹۹.)

درک من از همانندسازی فرافکنانه مبتنی است بر اینکه من مفهوم روانکاوی را بعنوان فرآیندی در نظر می گیرم که در آن شکل های متنوعی از سوم بیناذهنی در یک تنش دیالکتیک بین روانکاو و آنالیزان، با هویت های روانشناختی جداگانه، خلق می شود. در همانندسازی فرافکنانه، شکل مشخصی از سوم تحلیلی خلق می شود، که من بعنوان سوم تحت انقیاد به آن اشاره می‌کنم، چون این شکل از بیناذهنیت (اینترسابجکتیویتی) هم متاثر از ادراکات درونی است، و هم به میزان  زیادی تحت تاثیر ذهنیت های فردی هر دو شرکت کننده است. من با استفاده از مفهوم همانند سازی فرافکنانه به طیف وسیعی از اتفاقات روانشناختی- بین فردی اشاره می کنم، که شکل های اولیه تعامل مادر و نوزاد (بیون ۱۹۶۲)؛ فانتزی های ناخودآگاه، تهاجم های قهری، اشغال شخصیت فرد دیگر، حالت های گیج کننده اسکیزوفرنیک (روزنفلد ۱۹۵۲، ۱۹۶۵)؛ و “اشتراک همدلانه” سالم را شامل می شود (پیک ۱۹۸۵، ص. ۴۵).

همانندسازی فرافکنانه موجب خلق روایت های ناخودآگاهی می شود (بشکل کلامی و غیرکلامی سمبل سازی شده) که دربردارنده فانتزی برون ریزی یک بخش از خود فرد به درون دیگری است. این فانتزی های برون ریزی هم در خدمت مراقبت فرد از خطراتی است که توسط جنبه ای از خود فرد در او ایجاد شده، و هم محافظت از یک بخش از خود با به امانت گذاشتن آن در شخص دیگر بطوریکه آن بخش متمایز از خود فرد تجربه شود (کلاین ۱۹۴۶، ۱۹۵۵؛ و آگدن ۱۹۷۹). این جنبه از خود فرد، بشکل فانتزی ناخودآگاه، در شخص دیگری قرار داده می شود، بطوریکه طی یک فرایندی تغییر یافته، و سپس در شرایط بهینه ای با زهرآگینی کمتری باز پس گرفته می شود  (بیون ۱۹۵۹). اما در شرایط آسیب زا، این بخش باز پس گرفته شده مجدداً ضعیف و حتی خطرناک تر از قبل تجربه می شود.

به همراه این مجموعه فانتزی های ناخودآگاه و کاملاً مرتبط با آنها، مجموعه‌ای از ضمائم بین‌فردی با این فانتزی ها وجود دارد (بیون ۱۹۵۹؛ جوزف ۱۹۸۷؛ راکر ۱۹۵۲، ۱۹۶۸؛ روزنفلد ۱۹۷۱). کیفیت بین فردی این اتفاق روانشناختی از فانتزی ناخودآگاه تبعیت نمی‌کند؛ فانتزی ناخودآگاه و اتفاق بین فردی دو جنبه از یک اتفاق روانشناختی واحد هستند. این مفهوم سازی از فرایند همانندسازی فرافکنانه، اکنون بعنوان یک مولفه پذیرفته شده تئوری روانکاوی در نظر گرفته می شود. من در ادامه به بسط بیشتر این درک جدید از مفهوم همانندسازی فرافکنانه خواهم پرداخت.

این شکل از همانند سازی فرافکنانه، که یک وضعیت ذهنی خلق شده بوسیله سوم تحلیلی است، موجب تغییری در ذهنیت “دریافت کننده” می شود، بطوریکه  “منیّت” او بعنوان فردی جدای از دیگری (تا مدتی و به درجاتی) از بین می رود. در این فعل و انفعال ناخوداگاه ذهنیت‌ها،تو [دریافت کننده همانند سازی فرافکنانه] من می شوی [فرافکن] تا من بتوانم تا حدودی  با استفاده از تو چیزی را تجربه کنم که خودم به تنهایی قادر به تجربه آن نیستم. از طرف دیگر، تو غیر من می شوی، تا اندازه‌ای که من نیاز دارم یک جنبه از خودم را انکار کنم و  بشکل فانتزی (مبدل شدن به غیر من) خودم را در تو پنهان کنم.” بنابراین دریافت کننده همانند سازی فرافکنانه، تبدیل به شریکی می شود که خودش را بعنوان یک شخص جدا انکار می کند، و لذا با ساختن “فضای روانشناختی” در خودش (بشکل فانتزی ناخودآگاه) در تصرف فرافکن در می آید (جانشین او می شود).

در فرایند همانند سازی فرافکنانه، فرافکن از طریق نفی خودش بعنوان یک “من”  جدا، تبدیل به یک دیگری در رابطه با خودش می شود: او با ساکن شدن در درون دریافت کننده _به عنوان کسی که هم “من” است و هم “غیر من”_ بودنی را بیرون از خود تجربه می کند. دریافت کننده هم تا حدودی هم او (فرافکن) هست و هم نیست. فرافکن در این فرآیند تبدیل به شخص دیگری می شود، که تا حدودی متفاوت از آن کسی است که در آن لحظه بوده است. تجربه او از تصرف ذهن دریافت کننده، تجربه ای است از نفی دیگری بعنوان سوژه و همراه کردن ذهنیت دریافت کننده با ذهنیت خودش؛ و بطور همزمان هم بخشی از سلف خودش (فرافکن) به عینیت در می آید ( بعنوان یک پارت ابژه) و هم انکار می شود. برآیند این نفی دو طرفه، منجر به خلق یک سوژه سوم می شود، “سوژه همانند سازی فرافکنانه” که هم فرافکن و هم دریافت کننده هست و در عین حال هیچ یک از آنها نیست. بنابراین، همانند سازی فرافکنانه فرایندی است که بوسیله آن ذهنیت های فردی فرافکن و دریافت کننده به شکل های مختلفی نفی می شود: فرافکن این کار را با انکار یک جنبه از خودش و تصور برون ریزی آن در دریافت کننده انجام می دهد، در حالیکه دریافت کننده شریکی است که با نفی خودش و وقف کردن خودش (ساختن فضایی برای آن) جنبه نفی شده ذهنیت فرافکن را می پذیرد.

از آنجایی که مفاهیم فرافکنی و همانندسازی به بعد درون روانی یک تجربه اشاره دارد، بنابراین کافی نیست که بگوییم همانند سازی فرافکنانه بازنمایی کننده ی شکلی از فرافکنی یا همانند سازی، یا مجموعه هر دو آنهاست. تا حدودی می توان مفهوم همانندسازی فرافکنانه را اینگونه فهمید: یک خلق و نفی دو طرفه، و نگه داشتن سوژه‌های دیالکتیکی که هر کدام می‌تواند توسط دیگری “تحت انقیاد” درآید، به این معنا که آن جنبه نفی شده می‌تواند به شیوه‌ای از طریق دیگری تبدیل به یک سوژه سوم شود (سوژه همانندسازی فرافکنانه).

همانندسازی فرافکنانه، شکلی از رابطه تحلیلی است که در بیناذهنی تحلیلی بواسطه یک انقیاد دوطرفه (نامتقارن) موجب خلق یک ذهنیت سوم می شود، که در دگرگونیِ تجربه روانکاو و آنالیزان بعنوان سوژه های جدا تاثیر بسزایی دارد. در چارچوب تحلیلی، همانندسازی فرافکنانه اشاره دارد به یک فروپاشی جزئی حرکت دیالکتیکی ذهنیت فردی و بیناذهنی، که در آن ذهنیت‌های فردی روانکاو و آنالیزان بوسیله سوم تحلیلی، تحت انقیاد در می آید. در یک تحلیل موفق، روانکاو و آنالیزان می توانند ذهنیت فردی شان را که بوسیله سوم تحلیلی تغییر کرده بود (سوژه همانند سازی فرافکنانه)، مجدداً به تملک خود درآورند. همانندسازی فرافکنانه یک پارادوکس اساسی را در خود دارد: افراد درگیر در این شکل از رابطه بطور ناخودآگاه تحت انقیاد یک سوم بیناذهنی خلق شده دو طرفه درمی آیند، تا از محدودیت های آن لحظه خاص رهایی یابند. در فرایند همانند سازی فرافکنانه، روانکاو و آنالیزان هر دو حالتهایی از محدودیت و غنا، و نیز سرخوردگی و نشاط را تجربه می کنند. سپس یک هویت جدید بیناذهنی خلق می شود، یعنی یک سوم تحلیلی تحت انقیاد، که عاملی است تا کمک کند به افکار فکر شود، احساسات حس شوند، و حس ها تجربه شوند، جنبه هایی که تا آن لحظه برای هر دو فقط بعنوان تجاربی خام و بالقوه وجود داشتند. به منظور دستیابی به یک رشد روانشناختی، بایستی سوم تحت انقیاد نفی و یک دیالکتیک جدید و زایا تر به لحاظ یک نفره گی و دونفره گی، همانندی و تفاوت، و ذهنیت فردی و بین فردی اتفاق بیافتد.

اگرچه کلاین (۱۹۵۵) فرایند همانندسازی فرافکنانه را بعنوان یک تجربه نقصان روانشناختی، در نظر می گرفت، اما کارهای بیون (۱۹۶۲)، روزنفلد (۱۹۷۱)، راکر (۱۹۵۲، ۱۹۶۸)، و دیگران نشان داد که همانندسازی فرافکنانه دلالت بر خلق چیزی دارد که بالقوه فراتر و زایاتر از آن چیزی است که هر یک از شرکت‌کنندگان (جدای از یکدیگر) قادر به خلق آن هستند. سرزندگی یا بسط ذهنیت فردی، منحصراً تجربه فرافکن نیست؛ و اینطور نیست که دریافت کننده هم  صرفا یک شکلی از بار روانی؛ محدودیت و بی حسی، را تجربه کند. بلکه دریافت کننده‌ نیز بطور همزمان می تواند فرافکن باشد، لذا فعل و انفعالات ذهنیت ها کاملا یک طرفه نیست: هر شخص در عین حال که بوسیله دیگری نفی می شود، در عین حال در یک تنش دیالکتیکی منحصر به فرد دو نفره مجددا خلق می شود.

دریافت کننده نیز بطور ناخودآگاه درگیر نفی (واژگونی) خودش میشود، به این هدف که حصارهای بنیادین انسجام/ رکود سلف را مختل سازد. همانندسازی فرافکنانه امکان خلق یک شکل جدیدی از تجربه بعنوان یک دیگری در رابطه با خود را، به دریافت کننده میدهد، و بدین وسیله شرایطی را برای تغییر شخصی که تاکنون بوده و گونه ای که خودش را تجربه کرده برایش فراهم میشود. همچنین دریافت کننده بسادگی با دیگری (فرافکن) همانندسازی نمی‌کند؛ بلکه او خودش یک دیگری میشود و بدین وسیله خودش را (آنچه را که در حال شدن است) بواسطه ذهنیت دیگری/سوم/سلف خلق شده جدید تجربه میکند.

این دو شخص با ورود به فرآیند همانندسازی فرافکنانه (اگرچه بطور غیر ارادی) بطور ناخودآگاه در تلاش برای مغلوب کردن خود (نفی خود) هستند، و بدین ترتیب فضایی برای خلق یک فردیت جدید، و تجربه ای از من بودن که هر یک به تنهایی قادر به خلق آن نخواهند بود، ایجاد میشود. به این معنا، ما در فرایند همانندسازی فرافکنانه مشارکت می کنیم (با وجود تلاش خودآگاه برای اجتناب از آن) تا خودمان را بوسیله دیگری که کاملا هم آن دیگری نیست خلق کنیم؛ و همزمان بطور ناخودآگاه در خدمت دیگری قرار می گیریم (کسی که کاملا دیگری نیست) تا او خودش را بوسیله ما بعنوان یک شخص خلق کند. بنابراین، با ورود به فرایند همانندسازی فرافکنانه، هر فرد به شیوه های متفاوتی دو جنبه از این اتفاق بیناذهنی را تجربه می کند (نفی کردن و نفی شدن). اما، اگر فرضمان این باشد که در همانندسازی فرافکنانه فرد در حال ایفای نقشی در فانتزی ناخودآگاه شخصی دیگر است، حق مطلب را ادا نکرده ایم (بیون ۱۹۵۹). و درست تر این است که بگوییم، فرد هم در حال ایفای نقشی در فانتزی ناخودآگاه شخصی دیگر است، و هم موُلف آن.

در همانندسازی فرافکنانه، شخص بخشی از فردیت مستقل خودش را نفی میکند تا ورای محدوده های فردی خودش برود: شخص بطور ناخودآگاه خودش را تحت انقیاد در میاورد تا از بند خودش رها شود. این رهایی زایا که بواسطه مشارکت های فردی در سوم تحت انقیاد حاصل می شود، بستگی به دو عامل دارد (۱) به رسمیت شناختن فردیت آنالیزان توسط روانکاو (برای مثال، درک درست و همدلانه و تفسیر انتقال-انتقال متقابل)، و (۲) به رسمیت شناختن فردیت مستقل روانکاو از طرف آنالیزان (برای مثال، استفاده آنالیزان از تفسیرهای روانکاو).

تمثیل هگل (۱۸۰۷) در مورد ارباب و برده (بویژه همانگونه که توسط الکساندر کوژه بحث شده [۱۹۳۵-۱۹۳۴] ) یک زبان روشن و تصویرسازی ذهنی را جهت فهم بیشتر موضوع خلق و نفی (جانشین سازی) سوم تحت انقیاد در همانندسازی فرافکنانه فراهم می کند. در تمثیل هگل، در “آغاز تاریخ”، اینطور آمده که در برخورد اولیه دو انسان، هر یک از آنها حس می کند که قابلیتش برای تجربه کردن حس خودش از من بودن، و نیز آگاهی نسبت به خودش، توسط یک دیگری نگه داشته می شود.

خودآگاهی [در یک شکل بدوی] از طریق خودآگاهی در رابطه با یک دیگری ظهور می یابد؛ آنکه از خودش بیرون آمده است. این موضوع یک معنای دوگانه دارد: اولاً، آن فرد ابتدائاً قرار است خودش را از دست بدهد تا سپس بتواند خودش را بعنوان یک دیگری ببیند؛ ثانیاً، با انجام این کار او می تواند جانشین دیگری شود، چون او دیگری را بعنوان یک وجود ذاتی نمی بیند، بلکه در دیگری [در ابتدا] سلف خودش را می بیند. [هگل ۱۸۰۷، ص. ۱۱۱]

هر فردی بسادگی نمی تواند از ‌طریق دیدن خودش در دیگری، یعنی از طریق فرافکندن خودش به شخص دیگر و تجربه کردن او بعنوان خودش، تبدیل به یک شخص خودآگاه شود. “او بایستی قادر شود تا بر وجود بیرون از خودش فائق آید” (کوژه ۱۹۳۵-۱۹۳۴، ص. ۱۳). مقدر است که هر فرد  بیرون از خودش بماند (بیگانه با خودش) تا جاییکه یک “دیگری او را بشناسد و سپس او را به خودش برگرداند” (ص.۱۳). تنها از طریق دیده شدن توسط یک دیگری بعنوان یک شخص جدا ومستقل (و درعین حال در یک وابستگی متقابل) است، که او می تواند به یک انسان ( قادر به درون نگری) تبدیل شود. وجود داشتن در بیرون از خود (برای مثال وجود داشتن درون سوژه همانند سازی فرافکنانه)، صرفاً یک شکل بالقوه بودن است. هنگامی که ما توسط یک دیگری به خودمان بازگردانده می شویم، ما هرگز به حالت اولیه مان بر نمی گردیم، بلکه این را می توان بعنوان خلق خود بعنوان یک سوژه برای اولین بار در نظر گرفت (شکل تغییر یافته ای از ما، انسانی کاملتر، و متفکرتر).

یک دیالکتیک بین فردی به لحاظ به رسمیت شناختن یک دیگری و به رسمیت شناخته شدن توسط یک دیگری می تواند اساس خلق یک ذهنیت فردی باشد.

چنانچه این شناخته شدن توسط دیگری اتفاق نیافتد، در میانه فرایند [تنش دیالکتیک]، ما یک فروپاشی را در درون “یک یگانگی ساکن” (کوژه ۱۹۳۵-۱۹۳۴، ص.۱۴)، و حالتی از ایستایی و عدم تفکر را شاهد خواهیم بود: هریک دیگری را “بعنوان یک شئ” رها می کند، و در نتیجه مشارکتی در فرایند بین فردی که هر یک دیگری را به خودش بازمی‌گرداند، و بموجب آن یک ذهنیت فردی خلق میشود، وجود نخواهد داشت.

 در همانندسازی فرافکنانه، فرافکن و دریافت کننده به هدف رهایی از منیّت فردی شان، بطور ناخواسته و ناخودآگاه با یکدیگر متحد می شوند تا بتوانند از منابع ذهنیت فردی و بین فردی یکدیگر بهره ببرند. اما هنگامیکه آنها توسط روابط ابژه درونی خود احاطه شده باشند، صرفاً یک گفتگوی درون روانی (که ما آن راخود تحلیلی می نامیم) اتفاق میافتد؛ فضای ایزوله شده ای که در آن تجربه بیناذهنی که لازمه یک تغییر روانشناختی است، وجود ندارد. (این به معنای این نیست که خود تحلیلی فاقد ارزش است؛ اما به اعتقاد من خود تحلیلی ما را محدود میکند بدلیل اینکه فاقد آن فضای بیناذهنی است که در فرایند همانندسازی فرافکنانه اتفاق می افتد). در موجود انسانی یک نیاز عمیق، همانند نیاز گرسنگی و تشنگی، برای ایجاد ساخت های بیناذهنی وجود دارد (همانند فضای همانندسازی فرافکنانه) تا بتواند از سرگردانی بی پایان و عبث در دنیای ابژه های درونی رهایی یابد. به این دلیل است که مشاوره با همکاران و سوپروایزرها در کار بالینی ما از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

اتحاد بیناذهنی و ناخودآگاه در فرایند همانندسازی فرافکنانه کیفیاتی دارد که احساساتی مشابه آدم ربایی، اخاذی، اغوا گری، هیپنوتیزم شدن، حذف شدن توسط یک نیروی مقاومت ناپذیر، تطمیع شدنی همراه با ترس توسط یک داستان وحشت آور، و غیره، را به هر دو فرد مشارکت کننده میدهد. میزان آسیب مرتبط با یک تجربه همانندسازی فرافکنانه معین، از طریق  میزان اجبار و اضطرار وارد شده در انقیاد به فانتزی درآمده، سنجیده نمی شود؛ بلکه این آسیب در تجربه همانندسازی فرافکنانه انعکاسی از میزان ناتوانی/بی میلی مشارکت کنندگان جهت رهایی دیگری از انقیاد ایجاد شده توسط آن سوژه سوم است، درحالیکه این کار مهم بوسیله شناختی دو طرفه از فردیت جدا و منحصر بفرد دیگری و خودشان امکان پذیر می شود (که در پروسه درمان می تواند از طریق تفسیر دادن محقق شود).

بطور مختصر و مفید، مفهوم همانندسازی فرافکنانه زمانی معنای واقعی خود را پیدا می کند که آن را بعنوان یک شکلی از سوم تحلیلی بیناذهنی در نظر بگیریم. در این فرایند، آنگونه که من آن را فهمیدم، یک فروپاشی جزئی در حرکت دیالکتیک به سبب ناخودآگاه ذهنیت فردی و بین فردی اتفاق می افتد، که در نهایت منتج به خلق یک سوم تحلیلی تحت انقیاد می شود (که در آن قرار است که ذهنیت فردی هر دو مشارکت کننده به میزان زیادی پذیرفته شود). یک فرایند روانکاوانه موفق، شامل جانشین شدن یک سوژه ناخودآگاه و سپس بازگشت و ظهور مجدد (تغییر یافته) ذهنیت های فردی هر یک بعنوان افرادی جدا (اما همچنان در یک وابستگی متقابل) است. این اتفاق از طریق شناخت دو طرفه ای حاصل می شود، که غالبا بواسطه تفسیر روانکاو از جریان انتقال-انتقال متقابل و استفاده واقعی و اصیل آنالیزان از تفسیر روانکاو صورت می پذیرد.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Screenshot_20210213-103220_Pinterest.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۹

در باب روانکاو شدن/ نوشته توماس اگدن، گلن گابارد 2009/ مترجمان:  فاطمه حسینی غفاری، الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

تعداد اندکی از ما وقتی دورۀ رسمی آموزش روانکاوی را به اتمام می‌رسانیم، واقعاً می‌دانیم داریم چه کار می کنیم. ما تلاش می‌کنیم تا «صدا» و «سبک» خودمان را پیدا کنیم؛ احساسی که هریک از ما هنگام درگیری با کار روانکاوی داریم، که به نوعی حامل امضای ما است:

تنها پس از اینکه در جایگاه تحلیل‌گر واجد صلاحیت شدید، این فرصت را خواهید داشت که به یک تحلیل‌گر بدل شوید. تحلیل‌گری که به آن بدل می‌شوید شما و تنها شمایید؛ شما بایستی به منحصربه‌فرد بودن شخصیت خودتان احترام بگذارید —یعنی آن‌چیزی که از آن استفاده می‌کنید و نه این تفسیرها [نظریه‌هایی که از آن‌ها برای مبارزه با این احساس استفاده می‌کنید که در واقع یک تحلیل‌گر نیستید و نمی‌دانید چگونه به یک تحلیل‌گر تبدیل شوید].(بیون، ۱۹۸۷، ص. 15).

در این فصل دربارۀ تجارب رشد دهندۀ متنوعی صحبت می‌کنیم که در تلاش‌مان برای تحلیل‌گر شدن پس از اتمام آموزش تحلیلی‌مان برای ما مهم بوده است. البته هرچند تجربه‌هایی که ارزش ویژه‌ای برای هریک از ما داشتند، با یکدیگر متفاوت بودند، اما از جهاتی نیز اشتراکاتی با یکدیگر داشتند. سعی ما بر این است که هم اشتراکات و تفاوت‌های میان تجربه‌هایی را روایت کنیم که در تلاش‌ ما برای تحلیل‌گر شدن (و رشد یافتن  در جایگاه روانکاو) بیش‌ترین اهمیت را داشته‌ است. به علاوه، ما درمورد چند ابزار دفاعی صحبت خواهیم کرد که تحلیل‌گران به طور کلی (و ما به طور خاص) از آن‌ها در برابر اضطرابی استفاده می‌کنند که بخشی جدایی‌ناپذیر از فرآیندِ حقیقی تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر تحت شرایطی تعیین‌شده به شیوۀ خود فرد است.

پیش‌زمینۀ نظری

تجارب مختلفی در طی رشد فرد در جایگاه تحلیل‌گر نقش ایفا می کنند که در پختگی او هم به عنوان تحلیل‌گر و هم به عنوان یک شخص اساسی هستند. به طور کلی، پختگی تحلیل‌گر شباهت‌های زیادی به رشد روانی‌ دارد. ما چهار جنبه از رشد روانی را شناسایی کرده‌ایم که به باور ما در فرایند روانکاو شدن تأثیر مهمی دارند.

اولین ایده این است که فکر کردن/رؤیاپردازی در مورد تجربۀ زیستۀ فرد در دنیا، ابزاری پایه‌ای، و شاید مهم‌ترین ابزاری است که فرد از طریق آن از تجاربش یاد می‌گیرد و به رشد روان‌شناختی دست می‌یابد (بیون،1962). به علاوه، تجربۀ زیستۀ فرد غالباً آن‌قدر آشفته‌کننده است که از ظرفیت او برای انجام هرگونه اقدامی، یعنی فکر کردن یا رؤیاپردازی دربارۀ آن، فراتر می‌رود. تحت چنین شرایطی، بایستی دو فرد در مورد این تجربه، فکر یا رؤیاپردازی کنند. روانکاوی با هر بیمار ما را ناگزیر در موقعیتی قرار می‌دهد که قبلاً هرگز آن را تجربه نکرده‌ایم و در نتیجه، ما را ملزم به داشتن شخصیتی وسیعتر از آنی می‌کند که با خود به جلسۀ تحلیلی آورده‌ایم. از نظر ما این مسأله در مورد همۀ تحلیل‌ها صدق می‌کند: هیچ تحلیلی «ساده» یا «سرراست» نیست. بازسازی مفهوم همانندسازی فرافکنانه به مثابۀ فرایندی درون‌فردی/بین‌فردی در نوشته‌های بیون و رُزنفلد (۱۹۸۷) نشان می‌دهد که در چنین موقعیت‌های تحلیلیِ جدید و آشفته، تحلیل‌گر نیازمند فرد دیگری است تا به او کمک کند که به آن‌چه برایش غیرقابل تفکر است، فکر کند. آن فرد دیگر در بیشتر مواقع بیمار است، اما می‌تواند ناظر بالینی، همکار، استاد، گروه مشاوره، و غیره نیز باشد.

در مفهوم تفکر بیناذهنی، این ایده‌ نهفته است که در طول زندگی هر فرد، «حداقل به دو نفر نیاز است تا یک فرد ساخته شود» (بیون، ۱۹۸۷). برای اینکه نوزاد بتواند به «وضعیت واحد» دست یابد، به یک مادر و فرزند نیاز است (وینیکات، 1985، ص. 44). برای اینکه کودک اُدیپیِ سالمی داشته باشیم، به سه فرد، یعنی مادر، پدر و فرزند نیاز است؛ به سه فرد، یعنی مادر، پدر و نوجوان، نیاز است تا جوان بالغی شکل گیرد؛ به دو فرد بالغ جوان نیاز است تا بتوانند فضای روان‌شناختی را ایجاد کنند که زوجی را بسازد که امکان باروری (هم به صورت واقعی و هم به صورت استعاری) دارند؛ به ترکیبی از یک خانوادۀ جوان و خانوادۀ پیر (مادربزرگ، پدربزرگ، مادر، پدر و فرزند) نیاز است تا شرایطی فراهم شود که پذیرش و استفادۀ خلاق از تجربۀ پیر شدن و مرگ پدربزرگ و مادربزرگ به طور سازنده ای امکان پذیر باشد یا آن را تسهیل کند (لئووالد، ۱۹۷۹).

با این حال، مفهوم بین فردی رشد تحلیل‌گر در نبود معادل درون‌روانی آن کامل نخواهد بود. این همان چیزی است که ما را به جنبۀ دوم پیش‌زمینۀ نظری در این بحث می‌رساند: برای تفکر/رؤیاپردازی دربارۀ تجربۀ خودمان، به همان اندازۀ که به مشارکت ذهنی دیگران نیازمندایم، به دوره‌هایی از انزوای شخصی نیز نیاز داریم. وینیکات (۱۹۶۳) به این پیش‌نیاز اساسی رشدی توجه کرد و بیان کرد: «در رشد سالم، مرحله‌ای میانی (intermediate space) وجود دارد که در آن مهم‌ترین تجربۀ بیمار در رابطه با اُبژۀ خوب یا اُبژۀ بالقوه رضایت‌بخش، امتناع از آن است» (ص. ۱۸۲). در ساختار تحلیلی، کار روانشناختی که در بین جلسات انجام می‌شود، کم اهمیت‌تر از  کاری نیست که با تحلیل‌گر در طی جلسات انجام می‌شود. در واقع، لازم است تحلیل‌گر و بیمار در مورد جلسه تفکر کنند، یعنی پیش از آن که در نقش زوج تحلیلی کار بیشتری انجام دهند، باید به تنهایی دربارۀ آن جلسه رؤیاپردازی کنند. به همین نحو، در جلسات، کار روانشناختی‌ که بیمار جدای از تحلیل‌گر انجام می‌دهد (و کاری که تحلیل‌گر در فضای جداگانه خودش در پشت کاوچ انجام می‌دهد) به اندازۀ تفکر/رؤیاپردازی‌ که این دو با یکدیگر انجام می‌دهند، اهمیت دارد. این ابعاد —بین‌فردی و فردی— کاملاً به یکدیگر وابسته هستند و در تنشی دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند (هنگامی که از انزوای شخصی صحبت می‌کنیم، به حالتی روانشناختی اشاره داریم که متفاوت از تنها بودن در حضور فرد دیگر است، یعنی همان «ظرفیت تنها بودن» که وینیکات  به آن اشاره کرده است. در عوض، آن‌چه در ذهن داریم حالتی است که وابستگی بسیار کم‌تری به روابط اُبژه‌ایِ بیرونی، یا حتی روابط اُبژه‌ای درونی‌سازی‌شده دارد [برای بحث در مورد حالت «انزوای شخصی» به آگدن، ۱۹۹۱، مراجعه کنید].

سومین جنبه از رشد روانی که در درک ما از رشد روانی تحلیل‌گر اهمیت اساسی دارد این است که بدل شدن به یک تحلیل‌گر فرآیند«هستی یافتن کامل‌تر خود از طریق رؤیاپردازی» (آگدن، 2004، ص. ۸۵۸) است که به شیوه‌هایی پیچیده‌تر و جامع‌تر صورت می‌پذیرد. در سنت بیون (1962) ما از «رؤیاپردازی» برای اشاره به عمیق‌ترین شکل تفکر استفاده می‌کنیم. رؤیاپردازی نوعی از تفکر است که در آن فرد از محدودیت‌های منطق فرآیند ثانویه عبور می‌کند، بدون آن که دسترسی اش را به آن نوع از منطق از دست بدهد. رؤیاپردازی به طور مداوم، چه در خواب و چه در بیداری، اتفاق می‌افتد. همان‌طور که ستارگان همیشه در آسمان حضور دارند حتی زمانی که نورشان با نور خورشید پنهان می‌شود. رؤیاپردازی نیز عملکردی مداوم در ذهن است که با وجود کم‌رنگ شدن توسط آگاهی در زمان بیداری، هم‌چنان ادامه دارد. رؤیاپردازی در زمان بیداری در ساختار تحلیلی شکلی از تجربۀ «خیال یا ریوری» تحلیل‌گر می‌شود (بیون، 1962؛ آگدن 1997).  بی‌زمانی رؤیا به فرد امکان می‌دهد که هم‌زمان دیدگاه‌های مختلف را دربارۀ یک تجربۀ احساسی به صورتی درک کند که در حالت زمان خطی و منطق علی ‌و معلولی فرایند تفکر ثانویه در زمان بیداری ممکن نیست (هم‌زمانی دیدگاه‌های گوناگون موجود در هنر کوبیسم پیکاسو و باراک که بر همۀ حوزه‌های هنری قرن بیستم تأثیرگذار بوده است — اشعار تی. اس. الیوت و اِزرا پوند، رمان‌های فاکنر و رمان‌های اخیر هنری جیمز، نمایشنامه‌های هارولد پینتر و یونسکو، و فیلم‌های کیشلوفسکی و دیوید لینچ، و همچنین هنر روانکاوی).

رؤیاپردازی کاری روانشناختی‌ است که از طریق آن معانی شخصی و نمادین را می‌سازیم و به تبع آن، به خودمان بدل می‌شویم. با این معانی است که می‌توانیم خودمان را از طریق رؤیاپردازی در جایگاه تحلیل‌گر، تحلیل‌شونده، ناظر بالینی، والدین، دوستان، و غیره قرار دهیم. بدون رؤیاپردازی، نمی‌توانیم از تجارب زیستۀ خود بیاموزیم و در نتیجه در زمان حالی بی‌پایان و نامتغیر گرفتار خواهیم شد.

جنبۀ چهارم رشد روانی که به باور ما در طرز تفکر ما در مورد فرآیند بدل شدن به یک تحلیل‌گر نقش اساسی دارد، مفهوم ظرف-مظروف (container-contained) بیون (۱۹۷۰) است. «ظرف» یک شیء نیست، بلکه فرآیند انجام کار روان‌شناختی با افکار آشفتۀ ما است. عبارت «انجام کار روان‌شناختی» معادل افکار/احساساتی مانند تجربۀ «کنار آمدن با» جنبه‌ای از زندگی فرد است که پذیرفتن آن یا «به صلح رسیدن» با آن دشوار است، یعنی رویدادهایی بسیار مهم و مختل‌کننده در زندگیِ فرد مانند مرگ یکی از والدین، فرزند، یا همسر، یا نزدیک شدن مرگ خودِ فرد. «مظروف» بازنمایی روان‌شناختی از چیزی است که فرد سعی در کنار آمدن یا به صلح رسیدن با آن را دارد. فروپاشی رابطۀ متقابل سازنده میان افکار حاصل از تجارب مختل‌کننده (مظروف) و ظرفیت تفکر/رؤیاپردازی در مورد آن افکار (ظرف) می‌تواند به اشکال مختلفی روی دهد و خودش را به صورت شکست و یا رشد روانشناختی تحلیل‌گر نشان ‌دهد (آگدن،2004) تجارب زیستۀ آشفته‌ساز – «مظروف» (برای مثال، زیر پا گذاشتن مرزها از سمت تحلیل‌گر شخصیِ تحلیل‌گر)- می‌تواند باعث نابودی ظرفیت تحلیل‌گر برای تفکر در جایگاه تحلیل‌گر («ظرف») به خصوص در شرایط هیجانی خاص شود (گابارد و لستر، ۱۹۹۵).

با در نظر گرفتن این ایده‌ها، اکنون به برخی از تجارب رشد دهندۀ روانشناختی می‌پردازیم که در مسیر رشد تحلیل‌گران متداول است. هنگامی که فرد آموزش روانکاوی را به پایان می‌رساند، غالباً احساس مبهمی از اصیل نبودن در خود دارد. در مواردی، تحلیل‌گران از فرصت به‌دست آمده برای یادگیری از (بالغ شدن) در موقعیت‌های تحلیلی‌ که در ادامه توضیح خواهیم داد، استقبال می‌کنند. در برخی مواقع، تحت شرایطی دیگر، تحلیل‌گران به طور ناگهانی و ناخواسته، خود را در این موقعیت‌های تحلیلی مختل‌کننده غوطه‌ور می‌یابند و با اتکا به شهود خود در هر لحظه به رشد روان‌شناختی دست می‌یابند.

تجربه‌های رشدی تحلیل‌گر

در بخش‌هایی از این مقاله که در ادامه خواهند آمد، درمورد تجربه‌های رشدی تحلیل‌گر صحبت خواهیم کرد که نقش مهمی در شکل‌دهی هویت تحلیلی ما دارند. این تجربه‌ها عبارتند از: فرآیند تدریجی شکل‌گیری شیوۀ صحبت فرد با بیماران؛ رشد حس خویشتن فرد در جایگاه تحلیل‌گر در مسیر ارائۀ کار بالینی به مشاور؛ استفاده از تجارب به دست آمده از بیماران برای تحلیل خود؛ و خلق/کشف خویشتن در جایگاه تحلیل‌گر در فرایند نوشتن مقالات تحلیلی.

ایجاد صدایی مختص به خود

در فرایند گوش سپردن به صحبت‌های خود (برای مثال، صحبت با بیماران، سوپروایزرهای بالینی، همکاران، و اعضای سمینار)، فرد از خود می‌پرسد: «وقتی این‌گونه صحبت می‌کنم چطور به نظر می‌آیم؟»،«آیا می‌خواهم این‌گونه شنیده شوم؟»، «چطور به‌نظر می‌آیم»، «به چه شیوه‌هایی از فردی که به آن تبدیل شده‌ام یا در حال تبدیل به آن هستم، بیگانه می‌شوم؟»، «اگر به شکل متفاوتی صحبت کنم، چطور به نظر می‌آیم؟»، «صحبت کردن به شیوه ای که با هرکس دیگری متفاوت باشد، چه حسی دارد؟»، در این حقیقت نوعی تناقض وجود دارد که صحبت کردن در جایگاه خود فرد، آسان (از این نظر که نیازی نیست که خودتان را جای دیگری جا بزنید) و در عین حال بسیار سخت است (یعنی صدایی را خلق کنید که از تمام هویت فرد در یک لحظۀ خاص نشأت می‌گیرد). وقتی دقیق می‌شویم درمی‌یابیم که بقایای مسلمی از صدای تحلیل‌گر ما در کلماتی که با بیمارانمان صحبت می‌کنیم، وجود دارد. این شیوۀ صحبت کردن «بخشی از گوشت و پوست و استخوان ما» شده که مدت‌ها پیش در ما درونی‌ شده‌است، بدون آن که از فرایند جذب آن آگاه بوده باشیم.

درحالیکه که این تجربۀ رشدی تا حد زیادی در حین صحبت با دیگران رخ می‌دهد، جنبه‌ای درون‌روانی نیز دارد که حاصل نزاع آگاه و ناخودآگاه با خود فرد در تلاش برای یافتن/خلق خودش در جایگاه تحلیل‌گر است. صداهایی که فرد می‌شنود تا حد زیادی در سر او هستند (اسمیت، ۲۰۰۱)، و به «شبح‌ها» و «اجداد» او تعلق دارند (لئووالد، ۱۹۶۰، ص. ۲۴۹). این شبح‌ها به صورتی در درون ما خانه کرده‌اند که به طور کامل با حس خویشتن ما یکی نشده‌اند؛ اجداد ما حس پیوستگی با گذشته در اختیار ما قرار می‌دهند. در فرایند تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر، ما بایستی روشی اصیل برای صحبت کردن «رؤیاپردازی» پیذا کنیم که ما  را از تحلیل‌گر یا تحلیل‌گران خودمان و هم‌چنین ناظران بالینی و آموزگارها و نویسندگانی که آن‌ها را تحسین می‌کنیم، رها کند و در عین حال، از چیزهایی که از آن‌ها آموخته‌ایم، بهره ببریم. تنشی دیالکتیکی میان خلق اصیل و مجدد خودمان از یک سو، و استفادۀ خلاقانه از گذشتۀ احساسی‌مان از سوی دیگر وجود دارد.

هیچ‌کس به اندازۀ لئووالد تنگنای موجود در مسیر گذار قدرت از نسلی به نسل دیگری را خوب توصیف نکرده است. در کتاب افول عقدۀ اُدیپ، لئووالد (۱۹۷۹) راه‌هایی را شرح می‌دهد که در آن‌ها رشد (تبدیل شدن به فرد بالغ به نوبۀ خود) نیازمند آن است که فرد والدین خود را بکشد (به صورت استعاری) و در عین حال آن‌ها را ابدی کند. کشتن والدین، عملی در جهت مطالبۀ جایگاه فرد به مثابۀ فردی مسئول برای خودش و در برابر خودش است؛ ابدی کردن والدین (عملی در جهت توبه برای کشتن والدین) نوعی درونی‌سازی تغیرشکل یافتۀ آن‌ها است. این درونی‌سازی از آن جهت «تغییرشکل یافته» است که در طی آن والدین صرفاً به جنبه‌ای از خود فرد تغییر شکل نمی‌دهند (یک همانندسازی ساده). بلکه این نوع درونی‌سازی بسیار غنی‌تر است: یعنی گنجاندن نسخه‌ای از والدین در درون هویت فرد، که از کسانی که می‌توانستند باشند، اما به علت محدودیت‌های شخصیتی‌ خودشان و شرایط زندگی‌شان نتوانستند به آن تبدیل شوند تشکیل شده است. چه کفاره‌ای بهتر از این می‌توان برای جبران کشتن والدین یافت؟ (آگدن، ۲۰۰۶)

در فرآیند تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر، فرد بایستی بتواند مرتکب قتل والدین تحلیلی‌اش شود، و در عین حال، کفاره این گناه را با درونی‌سازی نسخۀ تغییر شکل یافته آن‌ها بدهد. این درونی‌سازی دگرگون‌یافته، نقاط قوت و ضعف آن‌ها را مشخص می‌کند و تلفیقی از هویتی می‌شود، که نه تنها شامل کسی است که بوده‌اند، بلکه کسی که می‌توانستند باشند، اگر شرایط بیرونی و درونی به آنها اجازه می‌داد را نیز شامل می شود.

در توصیف بالینی‌ که در ادامه خواهد آمد، یکی از ما (آگدن) تجربه‌ای را شرح می‌دهد که در آن بیمار و تحلیل‌گر با یکدیگر تجربه‌ای را زیسته و رؤیاپردازی می‌کنند که باعث رشد هر دو می‌شود:

برای مدت قابل توجهی، تحلیل‌گر متوجه شد که از لغت «خب» در آغاز تقریباً تمامی سؤالات و اظهارنظرهایش برای بیماران استفاده ‌می‌کند. این لغت آن‌قدر طبیعی به نظر می‌رسید که زمان زیادی طول کشید تا او متوجه این حقیقت شود که از چنین الگوی کلامی استفاده می‌کند. او هم‌چنین متوجه شد که این اتفاق تنها با بیمارانش می‌افتد، و وقتی که با ناظران بالینی، سخنرانی در سمینارها، گفتگو با همکاران، و غیره صحبت می‌کند، چنین چیزی وجود ندارد. با آگاهی از این شیوۀ گفتاری، بلافاصله فهمید که این طرز گویش را از تحلیل‌گر اولش وام گرفته است. او نیازی به «اصلاح» آن نمی‌دید، زیرا به گفتۀ خودش، این موضوع برایش به معنای پیوند با مردی بود که به او علاقه داشت و تحسینش می‌کرد. آن ‌چه متوجه نمی‌شد این بود که او همپنان نیازی به واکاوی این موضوع نیز احساس نمی‌کرد (یعنی تفکر دربارۀ این که چرا این همانندسازی در آن مقطع از زندگی و در کارش با این بیماران مشخص، خود را نشان داده بود).

یکی از بیمارانی که با او در این مقطع کار تحلیلی انجام می‌داد، آقای« اِی»  بود، مردی که شغلی را برگزیده بود که پدرش در آن حوزه یکی از افراد شناخته‌شده به حساب می‌آمد. در جلسات این بیمار – با وجود تجارب مشابه با دیگر بیماران – تحلیل‌گر به تدریج، در مورد آن‌چه تا آن زمان به نظرش تغییری بی‌ضرر در گویش او بود، احساس متفاوتی پیدا کرد. این تغییر در دیدگاه، در یک دورۀ چندهفته‌ای رخ داد که او می‌شنید که آقای «اِی» تأثیر پدر بر خودش را در مورد ورود به حوزۀ کاری‌اش کوچک می‌شمرد و در عین حال مکرراً از عبارت «حوزۀ او» به جای «حوزۀ من» یا «حوزۀ ما» استفاده می‌کرد. در این دوره از تحلیل، آقای «اِی» چیزی گفت که برای تحلیل‌گر اینگونه به نظر می‌رسید که بیمار به طور غیرمعمول، به یکی از فرزندانش به علت «تلاش برای رفتاری شبیه به یک بزرگسال» کنایه می‌زد. با وجود آن که تحلیل‌گر حرفی دربارۀ این رفتار نزد، این مسأله او را مشوش کرد.

در ابتدای جلسه‌ در این دورۀ کاری، بیمار از این موضوع شکایت کرد که تحلیل‌گر بیش از حد به تأثیر انتخاب او با ورود به «حوزۀ  کاری پدرش» می‌پردازد. تحلیل‌گر باور داشت که مراقب بوده  است که از طرف خاصی طرفداری نکند، بنابراین تصمیم گرفت در پاسخ به اتهام بیمارش سکوت کند. کمی بعد در همین جلسه، آقای «اِی» رؤیایی را تعریف کرد: «زلزله با تنها چند لرزش کوتاه شروع شده بود، اما من می‌دانستم که این شروع یک زمین‌لرزۀ بسیار بزرگ است و به احتمال زیاد کشته می‌شوم. سعی کردم قبل از اینکه از خانه‌ بیرون بروم، چیزهایی را که به آن‌ها علاقه دارم، بردارم.آن خانه تا حدودی شبیه به خانۀ من بود. دستم را به سمت عکس خانوادگی بردم —عکسی که در واقعیت روی میزی در اتاق نشیمن من قرار دارد. عکسی که از والدینم، کارِن [همسرش] و بچه‌ها در فلوریدا گرفته‌ام. به شدت احساس می‌کردم از نظر زمانی تحت فشار هستم — انگار که داشتم خفه می‌شدم و دیوانگی بود که آخرین نفس‌هایم را صرف نجات این عکس کنم. زمین‌لرزه احساس خفگی نمی‌دهد، اما احساس من این بود. با ترس و در حالی که قلبم به شدت می‌تپید از خواب پریدم». (به دلایلی که برای تحلیل‌گر نیز مشخص نبود، او نیز وقتی بیمار این رؤیا را تعریف می‌کرد، به شدت احساس اضطراب می‌کرد.)

در حین صحبت دربارۀ این رؤیا، آن چیزی که توجه آقای « اِی» را به خودش جلب کرده بود این بود که: «چون من آن عکس را گرفته بودم، خودم در آن نبودم، و در نقش بیننده در آن حضور داشتم نه یکی از اعضای خانواده». تحلیل‌گر گفت: «در ابتدا از شروع زمین‌لرزه ترسیده بودی که می‌توانست آن‌قدر قوی باشد که خودت و هرچیزی که برایت عزیز است را بکشد؛ کمی بعد در رؤیا، این احساس را داشتی که تنها یک نفس با خفگی فاصله داری. فکر می‌کنم در این رؤیا در حال صحبت با خودت و من در مورد این احساست بوده‌ای که چقدر در زندگی تحت فشار هستی — در عکس خانوادگی‌ات تنها بیننده بودی، ولی می‌خواستی در آخرین نفس‌هایت برای حفظ همان جایگاه حاشیه‌ای تلاش کنی. این کار حتی در رؤیا هم به نظرت مسخره آمده بود.

وقتی تحلیل‌گر این حرف‌ها را می‌زد، به نظرش رسید که شاید آقای «اِی» با تعریف کردن این رؤیا  اشاره‌ای هم به تحلیل‌گر دارد. گفتۀ بیمار که «خب به احتمال زیاد با زمین‌لرزه کشته می‌شوم» عبارتی بود که او نه تنها از همان کلمه‌ای استفاده می‌کرد که تحلیل‌گر بر آن متمرکز بود، بلکه به طور مستقیم آن را به ایدۀ کشته شدن وصل می‌کرد. این موضوع باعث شد تحلیل‌گر به این مسأله شک کند که آقای «اِی» به اتفاقی واکنش نشان می‌دهد که در تغییر شیوۀ گفتار تحلیل‌گر منعکس شده است. به نظر او بیمار از این هراسان بود که تحلیل‌گر تیک عصبی دارد، تیک عصبی که بیانگر نوعی دیوانگی در تحلیل‌گر است و باعث می‌شود  او تحلیل‌گری نباشد که او به آن نیاز دارد. اگر تحلیل‌گر نیز در جایگاه تحلیل‌گر تحت چنین فشاری باشد و تغییر شیوۀ صحبتش نیز به همین علت باشد (شیوه‌ای که بیمار در گذشته و در طی سال‌ها به آن عادت کرده بود)، چطور ممکن است بتواند به او در حل مشکلی مشابه کمک کند؟

تحلیل‌گر فکر کرد بعید است که این رؤیا پاسخ ناخودآگاه آقای «اِی» در برابر چیزی باشد که در آن او تفاوت قابل‌ملاحظه‌ای در شیوۀ صحبت تحلیل‌گر را درک کرده باشد. رؤیای بیمار برای کار تحلیل اهمیت اساسی داشت، نه به این دلیل که به احساساتی بسیار متفاوتی می‌پرداخت که در رؤیاهای دیگر به آن‌ها پرداخته شده بود، بلکه به این دلیل که این اولین بار بود که تحلیل‌گر می‌توانست آن‌چه به باور او تلاش ناخودآگاه بیمار برای صحبت دربارۀ هراسش در مورد تغییری شوم در تحلیل‌گر را بشنود و به آن پاسخ دهد. با نگاه به گذشته، منبع این سمپتوم (آن‌طوری که تحلیل‌گر آن را درک کرده بود) توانایی او  را برای رشد در جایگاه یک فرد و یک تحلیل‌گر را تحت تأثیر قرار داده بود. همچنین، تحلیل‌گر متوجه شد که اشارۀ بیرحمانۀ بیمار به «تلاش برای رفتاری همانند یک بزرگسال» در فرزندش بیانگر پیامی به تحلیل‌گر در مورد تنفر بیمار از خودش از شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها احساس کودک بودن می‌کرد. (از نظر ما این رؤیا به گونه‌ای است که نمی‌توان آن را تنها به بیمار نسبت داد، بلکه باید آن را به موضوعی ناخودآگاه نیز نسبت داد که با همکاری بیمار و تحلیل‌گر ساخته می‌شود — یعنی «سوم تحلیلی» [آگدن، ۱۹۹۴]. این موضوع سوم است که مشکلات موجود در رابطۀ تحلیلی را رؤیاپردازی می‌کند [علاوه بر بیمار و تحلیل‌گر به عنوان رؤیاپردازانی جداگانه].

مشاهدۀ ناخودآگاه بیمار مبنی بر این که در عکس خانوادگی صرفاً بیننده است، علاوه بر آگاهی تحلیل‌گر از اضطراب خود در حین گوش دادن به رؤیا، او را در جهت آغاز خط فکری(در واقع مکالمه‌ای با خودش) دربارۀ معنی تقلید او از تحلیل‌گر اولش سوق داد. بیش‌ترین تأثیری این آگاهی تازه از الگوی کلامی که وام گرفته بود، دوام و تغییرناپذیری آن در طیف کاملی از موقعیت‌هایی هیجانی و مکالمات گوناگون با انواع مختلف بیماران بود. به نظر او این‌طور می‌آمد که کیفیت غیرشخصی این روش کلی  گفتگو بیانگر احساس نیمه‌آگاهی بود که برای مدت طولانی در خود نگه داشته بود، اما تاکنون آن را به صورت کلمه‌ای بیان نکرده بود: به نظر او در تحلیل اولش (و پس از آن) تحلیل‌گر او در برخی از بخش‌های مهم او را به صورت کلی درک کرده بود که برای او و تحلیل‌گر او شخصی نبودند. به نوعی احساس می‌کرد که درک تحلیل‌گر اولش از او غیرقابل تغییر بود و از سویی نیز مسألۀ مهمی را نادیده می‌گرفت. این احساس‌ها در عکس درون رؤیا به این صورت دیده شده بودند که آن عکس نیز تغییرناپذیر بود و شامل عکاس نمی‌شد. تحلیل‌گر تا حدودی در قبال تحلیل‌گر اولش احساس ناامیدی می‌کرد، اما در درجۀ اول از این احساس شرم می‌کرد که جرأت نداشته است تا آگاهانه کیفیت غیرشخصی شیوه‌ای که با او رفتار می‌شده را تشخیص دهد و به آن اعتراض کند. در رؤیا، بین نجات عکس و نجات زندگی خودش تنها یک انتخاب وجود داشت. تحلیل‌گر متوجه شد که به صورت استعاری تصمیم گرفته عکس را نجات دهد —یعنی تصویر ثابتش از تحلیل‌گر خودش را— و، در نتیجه، بخشی از سرزندگی خودش را رها کند.

بر اساس این افکار و افکار دیگری که در هفته‌ها و ماه‌های بعدی ایجاد شد، تحلیل‌گر به تدریج توانست با آقای « اِی» در مورد احساسات شرم صحبت کند (شرم از خیانت به خودش)، شرمی که با انتخاب شغلی در «حوزۀ پدرش» به جای شغلی در حوزۀ خودش برایش به وجود آمده بود (حتی اگر همان حوزه‌ای بود که پدرش نیز در آن کار کرده بود). (در بخش‌های بعدی مقاله به این مثال بالینی باز خواهیم گشت.)

ارائۀ محتوای بالینی به مشاور

تحلیلگران در بسیاری از موارد، وقتی در یک موقعیت بالینی به مشکلی برمی‌خورند، به طور مکرر به همکار مورد اعتماد خود مراجعه می‌کنند. در این شرایط گوش دادن به خودمان به طور محسوسی متفاوت از زمانی است که با بیماران، دانشجویان یا ناظر بالینی صحبت می‌کنیم. تحلیلگران، وقتی با مشاور صحبت می‌کنند، برخلاف زمانیکه با بیمار صحبت می‌کنند، نمی‌خواهند طرف مقابل را بشناسند. به هنگام کار تحلیلگر با مشاور (لئووالد، ۱۹۶۰) شیب پختگی به سمت دیگر متمایل می‌شود. در چنین شرایطی، با توجه به این که تحلیلگر به روشنی از مشاور درخواست کمک کرده است، ناامنی‌ها و اضطراب‌های او در مرکز توجه قرار می‌گیرد و تأکید بر مسائلی است که تحلیلگر نمی‌داند. فقدان درک تحلیلگر – تردید به خود، اضطراب، ترس، شرم، احساس گناه، بی‌حوصلگی، نقاط کور، هوس، حسادت، تنفر و وحشت – وقتی تحلیلگر اعتماد می‌کند، همگی در برابر همکار نمایان می‌شوند. تجربۀ محدودیت‌های خود (در مقام تحلیلگر و فرد)، و پذیرش چنین محدودیت‌هایی از طرف مشاور، به شکل‌گیری هویت تحلیلگر کمک می‌کنند تا فروتنی داشته باشد، در مورد خودش کنجکاوی کند و آگاهی باشد که تحلیل خود مساله‌ای مادام‌العمر است. بخشی از هویت تحلیلگر، تعارض، دوسوگرایی، امیال و ترس‌های کودکی و تلاش برای کنار آمدن با این حقیقت است که تحلیل شخصی تحلیلگر باعث نمی‌شود که او از درد درونی‌ عبور کند که او را از همان ابتدا به کار تحلیلی سوق داده است. به علاوه، این حقیقت که مشاور در پاسخ به مشکلات تحلیلگر عقب نمی‌نشیند، این اطمینان خاطر را به وجود می‌آورد که «خوب بودن به اندازۀ کافی» (۱۹۵۱، وینیکات، ص. ۲۳۷) برای دیگران قابل قبول است و این مسئله که تحلیلگر به طور اجتناب‌ناپذیری از درک کامل و نتایج درمانی‌ که می‌خواهد به آن دست یابد، ناتوان خواهد بود.

جنبه‌هایی از تجربۀ زیستۀ تحلیلگر، از ظرفیت او در انجام کار روان‌شناختی با آن‌ها فراتر می‌رود و غالباً در بطن رویارویی‌های او با بیمارانش خود را نشان می‌دهند. درخواست مشاوره می‌تواند ظرفی بسیار ضروری را فراهم کند که تحلیلگر به آن نیاز دارد، هنگامی که متوجه می‌شود پردازش مسائلی که در خود و بیمارانش، با آن‌ها روبرو می‌شوند، غیرممکن است. یکی از ما (گابارد) برای سال‌ها با بیماری کار می‌کرد که مرتباً می‌خواست خودکشی کند، علی‌رغم تلاش‌های تحلیلگر برای درک، دربرگیری و تفسیر انگیزه‌ها و معانی متعددی که در آرزوی او برای مرگ نقش داشتند، هم‌چنان برای خودکشی برنامه‌ریزی می‌کرد.

بعد از اینکه تحلیلگر مشکلش را با مشاور درمیان گذاشت، مشاور به این نکته اشاره کرد که تحلیلگر سعی دارد که این ایده را پس بزند که شاید تلاش‌های خیرخواهانۀ او بی‌نتیجه باشند و بیمار احتمالاً علی‌رغم درمان زندگی خود را به پایان برساند. مشاور بر این مسأله تأکید کرد که تحلیلگر از خیال بین‌فردی اجراشدۀ ناخودآگاهِ بیمار مبنی بر داشتن کنترل همه‌جانبه بر او و عدم توانایی در پذیرش ناتوانی‌اش در جلوگیری از خودکشی بیمار خشمگین است. در نهایت، شاید خودکشی انتخاب بیمار باشد، بدون اینکه به تمایلات یا نیازهای روانکاو توجهی داشته باشد. نظرات مشاور باعث شد که تحلیلگر روی این افکار ترسناک کار کند و راهی برای سم‌زدایی آن‌ها بیابد، به طوری که بتواند به درستی به آن‌ها فکر کند، آن‌ را بخش ذاتی موقعیت درمانی و پیامی از احساسات بیمار مبنی بر کنترل نداشتن در مورد مرگ و زندگی خودش بداند.

دنیای درونی بیمار ذهن تحلیلگر را دربرگرفته بود، و زمانی که سهم آن کم‌رنگ شد، تحلیلگر متوجه شد که چگونه آرزوی مرگ غیرقابل تغییر بیمار، آرزوهایش را در زمینۀ کار تحلیلی بر باد می‌دهد (گابارد، ۲۰۰۳). مانند بسیاری از تحلیلگران، او فانتزی ناخودآگاه قدرتمندی در مورد رابطۀ تحلیلی داشت — فانتزی که در آن شکل مشخصی از رابطۀ ابژه‎ وجود داشت. در این فانتزی، او شفادهنده‌ای فداکار و از خودگذشته بود و بیمار نیز به تدریج بهبود می‌یافت و در نهایت از کمک تحلیلگر قدردانی می‌کرد (گابارد، ۲۰۰۰). بیماری که می‌خواست خودکشی کند موافقت خود را با این قرارداد ناخودآگاه اعلام نکرده بود و علی‌رغم میل تحلیلگر برای کمک به او —یا شاید هم بی‌اعتنا به آن—به سمت نابودی خودش ادامه می‌داد. با تأمل بیش‌تر، تحلیلگر متوجه شد که او در موقعیتی انتقالی قرار گرفته است که بعدها استاینر (۲۰۰۸) آن را مشاهده‌گر نادیده‌گرفته‌شده‌ توصیف کرد، فردی که از این حقیقت متنفر است که ابژۀ اصلی بیمار به حساب نمی‌آید.

مشاوره هم‌چنین به تحلیلگر کمک کرد تا بتواند در مورد تداعی‌های باقی مانده از تجارب رشدی گذشته تأمل کند که در آن‌ها متوجه ناتوانی خود در برابر افول و مرگ اجتناب‌ناپذیر دیگران و خودش شده بود، عامل تعیین‌کننده ناخودآگاهی که باعث انتخاب این حرفه برای او شده بود. نگاه صادقانه به آرزوهای جادو‌یی‌اش و غیرممکن دانستن این که فرد دیگری (یا خودش) در نهایت چه کاری انجام خواهد داد، مؤلفۀ اصلی در پختگی تحلیلگر است. بخشی از این آگاهی این است که فرد در مقام تحلیلگر محدودیت‌های خود را در تأثیرگذاری بر بیمار بشناسد و از آن شناخت برای گوش دادن و پاسخ دادن به بیماری استفاده کند که با محدودیت‌های خودش (علاوه بر محدودیت‌های تحلیلگر) روبرو است.

کار تحلیلی با بیماران ابزاری اصلی برای تحلیل خود

هیچ تحلیلی کامل نیست. همان‌طور که فروید (۱۹۳۷) خاطرنشان می‌کند، پایان تحلیل در حالت عادی موضوعی منطقی است و اینکه به طور مشخصی نقطۀ پایانی برای آن تعیین کنیم که در آن نقطه تعارض حل و فصل شده است. امروزه این مسئله کاملاً پذیرفته شده است که تحلیل به پایان نمی‌رسد (به این معنی که به بیمار کمک کرده باشیم که به تحلیل کاملی از خودش دست یابد)؛ بلکه بیمار و روانکاو در مقطعی در فرایند تحلیل، تجربه‌ای را به پایان می‌رسانند که در آن احساس می‌کنند کار روان‌شناختی قابل ملاحظه‌ای انجام شده است و اکنون مهم‌ترین کار از نظر آن‌ها پایان درمان است. به بیانی متفاوت‌تر: انتقال پایان‌نا‌پذیر است، انتقال‌متقابل پایان‌نا‌پذیر است، تعارض پایان‌ناپذیر است. تجربۀ سازنده در تحلیل فرایندی را شکل می‌دهد که در تمام زندگی ادامه خواهد یافت.

خودکاوی تحلیلگر در نقش کارکرد تکمیلی برای گفتگو با مشاوری قابل اعتماد است. تجربۀ بین‌فردی کار کردن با مشاور فواصلی را ایجاد می‌کند که فرد در تنهایی خودش و در سکوت اتومبیل، در ساعات اولیۀ صبح هنگامی که به سقف خیره می‌شود، یا در محیط خصوصی مطب هنگامی که بیماری مراجعه نکرده است، با افکار خودش تنها می‌شود. درمان روانکاوی آغاز فرایندی اکتشافی در زندگی درونی بیمار و تحلیلگر است، فرایندی که غالباً با حدس و گمان و دوگانگی همراه است. خودکاوی به این فرایند کمک می‌کند، اما در این نوع تحلیل فرد به تنهایی روی خودش کار می‌کند و مصمم است آن چیزی را که درمی‌یابد بررسی کند، اما همیشه چنین انتظاراتی برآورده نمی‌شود. از این منظر، در پایان دورۀ تحلیلی، «پایان» خودکاوی یا کار تحلیلی با مشاور، تعارض ناخودآگاه حل و فصل نشده است، بلکه فردی که تحت کار تحلیلی قرار داشته، می‌تواند به تنهایی (تا حد زیادی) در مورد تجربه‌اش تفکر و رؤیاپردازی کند.

کشف یا خلق «چیزی که فرد به آن می‌اندیشد و کسی که هست» در تجربۀ نوشتن

نوشتن شکلی از تفکر است. در بسیاری از مواقع، وقتی چیزی می‌نویسیم، فرد چیزی را نمی‌نویسد که به آن فکر می‌کند؛ بلکه چیزی را که می‌نویسد، فکر می‌کند. احساسی این چنینی وجود دارد که ایده‌‌ها از قلم فرد می‌آیند، و نویسنده ایده‌هایی را که به طور برنامه‌ریزی نشده خلق می‌شوند، به نظاره می‌نشیند (آگدن، ۲۰۰۵). با این حال، نوشتن لزوماً فعالیتی انفرادی نیست. در نوشتن روانکاوانه غالباً در حین پیشرفت کار، خواننده نیز‌ در ذهن نویسنده وجود دارد. این فانتزی که خواننده چه عکس‌العملی در برابر عبارتی خاص یا نقطه‌نظر افراطی جدید در مورد نظریه یا تکنیک دارد, به آن‌چه بر روی کاغذ نقش می‌بندند، شکل می‌دهد و تأثیرگذار است. با این وجود، بخش اعظمی از چنین فرآیند خلاقی در انزوا و در حالی انجام می‌شود که فرد در مورد هستۀ ایده بارها و بارها و به اشکال گوناگونی تفکر می‌کند. چنین دورۀ تأملی ممکن است روزها، هفته‌ها، یا حتی سال‌ها طول بکشد. بیشتر نوشته‌ها میان تأمل در سکوت در مورد چیزی که فرد قصد دارد بگوید از سویی، و تأمل در مورد پاسخ‌های خیالی خوانندگان بالقوه از سوی دیگر در نوسان است. مخاطبین خیالی بخش ثابت نوشته‌های فروید بودند. او بارها مخاطبان نکته‌بینی را درنظر می‌گرفت که با مهارت انتقادهای مخاطبین یا خوانندگان را در مورد استدلال خودش پیش‌بینی می‌کند و پاسخ قانع‌کننده‌ای به آن‌ها ارائه می‌داد.

هنگامی که متنی بیش از یک نفر نویسنده دارد، این فرایند پیچیدگی بیشتری پیدا می‌کند. علاوه بر تأمل انفرادی و تعامل خیالی با خواننده، مشارکت با نویسندۀ دیگر نیازمند حساسیت ویژه‌ای از سوی نویسندۀ دیگر است، زیرا جمله باید به جای یک نویسنده، نمودی از دو نویسنده باشد.

در نگارش این مقاله، نمونه‌ای از چنین مشارکتی اتفاق افتاد. ما با ایدۀ مشترکی شروع کردیم، یعنی به‌روزرسانی ایدۀ فروید مبنی بر این که چیزی که در تحلیل به مثابۀ درمان مشکلات روان‌شناختی تعیین‌کننده است، توجه ویژه به درک انتقال و مقاومت است. هدف ما این بود که نشان دهیم چگونه تعریف ما از تحلیل، برگرفته از ایده‌های فروید در سال ۱۹۱۴ و یا متفاوت با آن‌ است. ما کار خود را با اشتیاق بر روی این پروژۀ مشارکتی آغاز کردیم. اما متوجه شدیم که کلمات به آن راحتی که انتظارش را داشتیم از هیچ‌یک از ما جاری نمی‌شود.

وقتی احساس کردیم  تلاش‌های ما نتیجه نمی‌دهد، مقالۀ سال ۱۹۱۴ فروید را بازخوانی کردیم. وقتی متوجه شدیم بخش زیادی از مقالۀ فروید حاوی سخنانی تند علیه اختلاف نظر میان ایده‌های فروید و یونگ و اصرار شدید او بر این موضوع است که او و تنها او پایه‌گذار روانکاوی است، بسیار ناامید شدیم. در نتیجه به این مسئله پی‌بردیم که حالت دفاعی لحن فروید بیانگر ناامنی‌های او از ادعاهای مخالف نویسنده در برابر ایدۀ او (یعنی روانکاوی به مثابۀ شاخۀ علمی) و ترس از این که یونگ آن‌چه او خلق کرده را نابود کند و باز هم آن را «روانکاوی» بنامد. ما نقل قولی را انتخاب کرده بودیم که  نشان می‌داد فروید در لحظه‌ای نامیمون در پیشینۀ رشد روان‌شناسی خودش گیر افتاده بود.

با رنگ باختن اشتیاق‌مان، بایستی دربارۀ موضوع این مقاله دوباره فکر می‌کردیم. اصلاحیه‌هایی را بین خودمان ردوبدل کردیم و کم کم به این نتیجه رسیدیم که مسئلۀ مهم برای ما ارائۀ تعریفی معاصر از ایدۀ روانکاوی نیست. در عوض، خود مشارکت برای هر یک از ما این موضوع را روشن کرد که هریک از ما در ۳۰ سال تجربۀ کاری به چه شکلی تکامل یافتیم. ما به طور عمیقی با یکدیگر در این باره صحبت کردیم که هریک از ما به چه صورتی به حس کنونی و در حال تکامل از خود در مقام روانکاو دست یافته است. تجارب رشدی ما در طی دورۀ آموزشی روانکاوی و سال‌های ابتدایی پس از آن از جهات مهمی با یکدیگر متفاوت بودند، با این حال، متوجه شدیم که اشتراکات زیادی در طرز تفکر ما در مورد نحوۀ کار و هویت‌مان در مقام روانکاو  وجود دارند. با وجود اینکه ۲۰ سالی می‌شود که یکدیگر را می‌شناسیم، متوجه شدیم که در جریان این گفتگو یکدیگر را به شکل جدیدی شناخته‌ایم. اما با توجه به این هدف که می‌خواهیم با نوشتن مشارکتیِ این مقاله به چیزی دست یابیم، صحبت کردن به تنهایی کافی نبود. تنها پس از تلاش‌های مکرر برای نوشتن افکارمان بود (یا به طور دقیق‌تر، به خودمان اجازه دادیم تا آن‌چه را در حین  نوشتن به آن فکر می‌کردیم، نظاره کنیم) در نهایت توانستیم بفهمیم، می‌خواهیم به چه چیزی دست پیدا کنیم. آوردن کلمات بر روی کاغذ ما را وادار کرد (و آزاد گذاشت) افکار و احساسات ابتدایی‌مان را به مفاهیم و ایده‌ای تغییر دهیم که  قصد انتقال آن را  به صورت یک فصل تحلیلیِ مشارکتی داشتیم.

وقتی به این مسئله که خوانندگان می‌توانند چه پاسخی به دیدگاه ما بدهند، فکر کردیم، متوجه شدیم که شاید تجارب رشدی ما با دیگر تحلیل‌گران یکی نباشد. مسلماً نمی‌خواستیم که لحن ما تجویزی باشد. بنابراین به صورت هماهنگ تلاش کردیم ایده‌های خود را صرفاً به صورت توصیف تجارب خود ارائه کنیم و بیان نکنیم که این ایده‌ها همواره درست هستند. تکلیف‌مان را با خودمان در این مورد روشن کردیم که در میان ویژگی‌های یک تحلیل‌گر که از نظر ما بیش‌ترین اهمیت را دارند شیوه‌ای است که روانکاو از آن استفاده می‌کند و منحصربه‌فرد بودن شخصیت او است.

در نوشتن مشارکتی تجربه‌ای مبنی بر داشتن ویراستار  یا مشاوری درونی دارید (صرف نظر از این که فرد چنین چیزی بخواهد یا نخواهد) که می‌تواند دیدگاه «بیرونی» دربارۀ محتوی بالینی نویسندۀ دیگر را ارائه ‌دهد. در جریان همکاری‌مان برای نوشتن این مقاله، یکی از ما (آگدن) پیش‌نویسی از این فصل را برای همکار نویسندۀ خود ارسال کرد که دربارۀ نمونۀ بالینی‌ که به آن اشاره شد و رویای زمین‌لرزه بود. همکار نویسنده (گابارد) در پاسخ افکار زیر را در مورد نمونۀ بالینی به طور کلی و رؤیا به طور خاص به (به صورت مکتوب) ارائه کرد:

با نظر تو بسیار موافق هستم که این رؤیا را نمی‌توان تنها به بیمار نسبت داد، بلکه آن موضوعی است که به صورت مشارکتی ساخته شده است. احساس من این بود که این رؤیا به همان اندازه‌ای که به بیمار مربوط می‌شود، به تو نیز مربوط است. فانتزی من در مورد این رؤیا این است: با وجود آن که حس تو این بود که تحلیلگر تو به طور عادی و متداول با تو رفتار کرده است، آن رفتارها برای تو به نوعی حمایت بوده است – یعنی جایگاهی امن-. چنین حمایتی، مانع از او جدایی تو از او شده بود و در نتیجه نیازی نبود که رنج از دست دادن او را تحمل کنی. این موضوع من را به یاد جملۀ معروف فروید می‌اندازد که تنها راهی که ایگو می‌تواند اُبژه را رها کند، این است که آن اُبژه را به درون خود ببرد. بنابراین، زمین‌لرزه را می‌توان به صورت آگاهی فزایندۀ بیمار از این موضوع دانست که به زودی از محل درونی‌ای که برای خودت ساخته بودی جدا خواهی شد – یعنی محل امن دفتر تحلیلگر تو یا حضور درونی‌سازی‌شدۀ او- و به دنیایی خواهی رفت که در آن مجبور خواهی بود با صدای خودت حرف بزنی. در یک سطح، بیمار نیز همین احساس را در مورد جدا شدن از «خانۀ» پدرش داشت. اتفاقی که در حال رخ دادن در درون تو بود، شباهت بسیار زیادی با آن چیزی داشت که در درون او رخ می‌داد. این موضوع را به مقاله اضافه نکردم، زیرا تنها حدس من است و ممکن است با تجربۀ تو هماهنگ نباشد.

همان‌طور که در این نقل‌قول مشهود است، نقطه نظر همکار نویسنده در مورد محتوای بالینی باید از فیلتر نویسنده‌ای عبور کند که اطلاعات بالینی را ارائه کرده است تا مشخص شود با لحظۀ تحلیلی تشریحی حقیقی«هماهنگ»  است یا خیر.

آگدن که به چنین «مداخله‌ای» در روند نوشتن خود عادت نداشت، متوجه شد که نظرات غیرمنتظرۀ گابارد باعث تشویش خاطر او شد. او به دو ماه «تفکر در هنگام خواب» (رؤیاپردازی) در مورد آن‌چه ایدۀ گابارد در او برانگیخته بود نیاز داشت قبل از این که بتواند پاسخی مناسب (این بار هم به صورت نوشتاری) ارائه کند:

 با خواندن دوبارۀ گزارشم از کارم با آقای اِی، این موضوع به نظرم جالب آمد که در تنها چیزی که در غیرمتغیر بودن عکس در رؤیای بیمار به نظرم مهم بود همان ایستایی آن بود، و نه قابل اتکا بودنش؛ هم‌چنین آن چیزی که در مورد عدم حضور عکاس می‌دیدم تنها عدم حضور شخص در حال فکر کردن/احساس کردن تا نامحسوس بودن آن بود. نظرات تو در مورد این ماجرا به من کمک کرد آن چیزی که تمام این مدت دربارۀ این روایت نوشته‌‌ام را متوجه شوم: خشنودی عمیق من از آن چیزهایی که احساس می‌کنم دو ویژگی از بهترین ویژگی‌های تحلیل‌گر اول من هستند — تمایل او به حضور احساسی در مواقع سخت در حین تحلیل و همچنین مواقع سخت در طول زندگی‌اش؛ و توانایی او در «سر راه قرار نگرفتن» (و تفسیر نکردن واکنشیِ انتقال‌ها) هنگامی که من به تنهایی در جلساتم کار روان‌شناسی انجام می‌دادم.

همکار نویسنده تجربۀ احساسی‌ را که آگدن توصیف می‌کند، از طرفی پاسخی به خاطره‌اش در مورد کار با آقای اِی و از طرف دیگر نظرات گابارد در مورد روایت او از آن تجربه تلقی می‌کند. این گفتگو میان همکاران نویسنده نوعی تجربۀ رشدی را بوجود می‌آورد که برای هر دو نویسنده ارزشمند بود. 

شهامت بداهه‌گویی

در مورد هر بیمار، مسئولیت ما این است که به تحلیل‌گری تبدیل شویم که قبلاً نبوده‌ایم. این مسأله مستلزم آن است که پیش‌نویس را کنار بگذاریم و به مکالمه‌ای دعوت شویم که قبلاً آن را تجربه نکرده‌ایم (هافمن، ۱۹۹۸؛ رینگستروم، ۲۰۰۱). این موضوع می‌تواند به شکل پاسخی به اشارۀ بیمار به فیلمی باشد: «صحبت چندانی در تمامی فیلم ردو بدل نشد، حداقل چنین احساسی در من ایجاد شد». در بیمار دیگر، بداهه‌پردازی شاید به معنی ساکت ماندن باشد – یعنی تسلیم نشدن در برابر درخواست‌های اجباری برای اطمینان‌بخشی یا حتی برای شنیدن صدای درمانگر-. البته بداهه‌پردازی یک استعارۀ نمایشی است. استاد بازیگری بزرگ روسی، کنستانتین استانیسلاوسکی، یکبار گفت: بهترین اتفاقی که می‌تواند بیافتد این است که بازیگر کاملاً مبهوت نمایش شود. سپس بدون توجه به این که میلی به این کار دارد یا ندارد، نقش مورد نظر را زندگی خواهد کرد، و به این که چه احساسی دارد توجهی نخواهد داشت، در مورد این که چه کاری انجام می‌دهد فکر نخواهد کرد، و همه‌چیز حرکتی ناخودآگاه و غریزی خواهد بود (۱۹۳۶، ص. ۱۳). به طور مشابه، رشد کردن در مقام تحلیل‌گر اجازه دادن فزاینده به خودمان برای غرق شدن در لحظه (در ناخودآگاهِ تحلیل) است و بر اساس آهنگ جلسۀ تحلیل منتقل می‌شود. تحلیل تجربه‌ای نیست که بتوان آن را از قبل طراحی کرد. رویدادهایی میان دو شخص در کنار یکدیگر در یک اتاق رخ می‌دهند، و معنای این رویدادها مورد بحث قرار می‌گیرند و درک می‌شوند. تحلیل‌گران با شرکت در «رقصِ» لحظه بیش‌تر در مورد شخصی که هستند می‌آموزند. گسترۀ «زنده بودن» تحلیل می‌تواند وابسته به تمایل و توانایی تحلیل‌گر در بداهه‌پردازی کردن و بداهه‌پردازی شدن از طریق ناخودآگاه رابطۀ تحلیلی باشد.

 تلاش‌های ناخودآگاه تحلیلگر برای برهم زدن تعادل روانی خود

آن‌چه را زمانی می‌توانستیم قابل اتکا، باثبات، و قابل اعتماد بنامیم، ممکن است به تدریج بیش از حد آسان و تا حد زیادی مبتذل و قابل پیش‌بینی شود. گاهی، ما در جلسه با بیمار متوجه می‌شویم که بیش از حد با خودمان در مقام تحلیل‌گر راحت هستیم. در چنین جلساتی «خطاها» می‌توانند غالباً به صورت اِبراز سالم‌ترین بخش‌های خودمان باشند و اگر بتوانیم از این هشدارها استفاده کنیم، اهمیت زیادی در رشد روانی ما خواهند داشت. این‌گونه «خطاها» عبارتند از: دیر رسیدن روانکاو به جلسه، اتمام پیش از موعد جلسه، خوابیدن در حین جلسه، و انتظار بیمار دیگری را داشتن هنگامی که آنالیزان را در اتاق انتظار می‌بینید. (عدول از مرزها مانند داشتن رابطۀ جنسی با بیماران، زیر پا گذاشتن محرمانگی، برقراری رابطۀ تجاری با بیمار، و غیره از این نوع خطاها به حساب نمی‌آید [گابارد و لستر، ۱۹۹۵].) خطاهایی که عدول از مرزهای درمانی به حساب نمی‌آیند در بسیاری از موارد نشان‌دهندۀ تلاش‌های ناآگاهانۀ تحلیل‌گر در برهم زدن تعادل روانی خود و  توجه به شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها در نقش خود در مقام روانکاو دچار رکود شده  است.

ما بر این باور هستیم که نیازی برای اصیل بودن خودتحمیل‌شده وجود دارد — نه به معنی نمایش خودشیفته‌وار، بلکه به معنی نیاز به مکالمه‌ای آرام، استوار، و بدون نگرانی با بیمار یا ناظر بالینی به شکلی که چنین مکالمه‌ای میان هیچ دو فرد دیگری در دنیا وجود ندارد (آگدن،2004).  اگر چنین چیزی اجباری باشد، به زودی خود را به صورت تمهیدی توخالی نشان خواهد داد. «سبک تحلیلی» (آگدن، ۲۰۰۷، ص. ۱۱۸۵) که به صورت اصیلی تجربه شود، بخشی از تلاش مداوم هر تحلیل‌گری است تا به تحلیل‌گری با ویژگی‌های خاص خودش تبدیل شود. فرد می‌تواند به حس تبدیل شدن به شخصی «منحصربه‌فرد» تنها از طریق تلاشی طاقت‌فرسا برای رهایی از قیدهای هنجاری و سنتی و محدودیت‌های غیرمنطقی خود دست پیدا کند (گابارد، ۲۰۰۷). درگیری تحلیل‌گر با نظریه در جایگاه ارباب یا رعیّت می‌تواند بخشی جدایی‌ناپذیر از این تلاش باشد. ما با این نظر سندلر (۱۹۸۳) موافق هستیم که هر تحلیل‌گر ترکیبی شخصی یا الگویی متشکل از جنبه‌های مشخصی از نظریه‌های مختلف را شکل می‌دهد که با ذهنیت شخصی او و رویکرد او به تحلیل هماهنگ است. در عین حال، با این ایدۀ بیون نیز موافق هستیم که تحلیل‌گر باید بکوشد آن‌چه تصور می‌کند می‌داند یا «بیش از اندازه خوب» می‌داند را فراموشی بسپارد تا بتواند از تجربۀ کنونی‌اش با بیمار بیاموزد. بیون (۱۹۸۷) به شخصی که موردی را به او گزارش می‌کرد گفت: «من [تنها در صورتی به نظریه تکیه می‌کنم] … که خسته باشم و ندانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است …» (ص. ۵۸).

 توجه به شیوۀ بالغ شدن و پیر شدن

با افزایش سن، فرد می‌تواند به نحوی از تجارب خودش حرف بزند که پیش از آن نمی‌توانست. در بیشتر مواقع، فرد پس از مدتی متوجه می‌شود که دچار تغییر شده است، برای مثال، با گوش سپردن به صحبت‌های خود با بیمار. در حالت بهینه، روانکاو وارد فرایند سوگواری‌ می‌شود که در طی آن به از دست رفتن جوانی و اجتناب‌ناپذیر بودن پیری و مرگ اذعان می‌کند، آن را می‌پذیرد و حتی شکل جدیدی از تبدیل شدن به فردی را در خود دارد که یک زندگی بررسی شده را پیش می‌برد. شاید تحلیلگر از این طریق درک بهتری از تجارب بیمار در زمینۀ فقدان پیدا کند و شیوه‌هایی که او مدیریت می‌کند یا از آن‌ها اجتناب کرده است.

فرآیند پختگی هم در درون و هم در بیرون از محیط تحلیلی رخ می‌دهد. تحلیلگری که هر روز به اتاق مشاوره می‌آید (در حالت ایده‌آل) هرگز همان تحلیلگر روز قبل نیست. تا زمانیکه تحلیلگر غم از دست دادن عزیزان و پایان دوره‌های مهم زندگی را حس نکرده باشد (برای مثال، دوره‌ای که فرزندانش در خانه زندگی می‌کنند یا دوره‌ای که والدینش زنده هستند) ظرفیت تحلیلگر در درک کامل اندوه بیمار محدود باقی می‌ماند.

مشکلات تبدیل شدن به یک تحلیلگر

دلایل زیادی هست که تحلیلگر از «بزرگ شدن» هراس داشته باشد و راه‌های متعددی هست که از خودش در برابر این هراس دفاع کند. در این فصل، ما نمی‌توانیم این هراس‌ها و مکانیسم‌های دفاعی را فهرست کنیم، چه برسد به آن که بخواهیم به آن‌ها بپردازیم. در پاراگراف بعدی، از فرار تحلیلگر از تجارب رشدی بالقوه و دفاع‌های گوناگون در برابر چنین تجاربی مثال‌هایی می‌آوریم.

شاید تحلیلگر بترسد که در جایگاه یک فرد آنقدر بی‌اهمیت باشد که نتواند صدایی مختص به خود داشته باشد؛ یا از انزوایی بترسد که تصور می‌کند وقتی به سبک سیاق خودش رفتار کند، به سراغش آید؛ یا از سردرگمی تحمل‌ناپذیری بترسد که با شناسایی بالغانه عدم قطعیت به آن دچار خواهد شد. شاید تحلیلگر برای دفاع از خود در برابر این ترس‌ها و ترس‌های دیگر به طغیان نوجوانی در برابر «سازمان تحلیلی» روی بیاورد تا تلاش کند از تعریف خودش با شرایط خودش بپرهیزد؛ یا با صحبت زودهنگام با صدایی که نشان از تجربه دارد، در حالی که در حقیقت به طرز دردآوری به دلیل بی‌تجربگی‌اش احساس کمبود می‌کند. یا از قطعیت کاذب به شکل همانندسازی شدید با مکتب روانکاوی خاصی، با تحلیلگر خودش، با نویسندۀ تحلیلی ایده‌آل‌سازی‌شده و غیره استقبال کند. در نهایت، باید به خاطر داشته باشیم که هر چقدر هم که به تحلیل علاقه‌مند باشیم، بخشی از ما نیز هست که از آن متنفر است (استاینر، ۲۰۰۰). تعهد به کار تحلیلی مداوم (بر روی خودمان و بیماران) ما را نه تنها به عدم قطعیت، بلکه به روبرویی با مسائلی سوق می‌دهد که کم‌تر علاقه داریم در خود و دیگران با آن روبرو شویم.

نظرات پایانی

در این فصل، به برخی از تجارب مربوط به پختگی خود پرداختیم و از دیدگاه‌های نظری مختلف بررسی کردیم. برخی خوانندگان در جایگاه تحلیل‌گر، متوجه شباهت‌هایی با تجارب خودشان در زمینۀ پختگی می‌شوند که تشریح کرده‌ایم و برخی هم چنین شباهتی را پیدا نمی‌کنند. الگوی تکرارشونده در این فصل این است که صحبت با عبارات کلی با بیماران، همکاران و دانشجویان کاری ضدتحلیلی است (به‌دلیل بازنمایی شکست در تفکر و صحبت به شیوۀ فرد). همان‌طور که بیون (۱۹۸۷) در نقل قولی که در ابتدای این مقاله آورده شد اشاره می‌کند، بخشی از فرایند تبدیل شدن به یک تحلیلگر تکامل در جهتی است که نه محدود به نظریه است و نه به طور اختصاصی نشأت‌گرفته از همانندسازی با دیگران است: «تحلیلگری که به آن بدل می‌شوید شما و تنها شمایید — یعنی آن چیزی که از آن استفاده می‌کنید … » (ص. ۱۵). مباحث تحلیلی چیزی است که به  تجربۀ یک فرد خاص مربوط می‌شود و منحصربه‌فرد و مختص به خود او و زنده است. تبدیل شدن به یک تحلیلگر ساختن هویتی بسیار فردی است که هیچ شباهتی به هویت تحلیلگر دیگر ندارد.

هر چقدر هم بر سخت بودن زندگی بر اساس چنین ایده‌آلی تأکید کنیم، کم گفته‌ایم. پیوندهای آگاه و ناخودآگاه با آن‌چه که فکر می‌کنیم می‌دانیم، قدرتمند هستند. اما تلاش برای غلبه بر این پیوندها (حداقل به میزان قابل توجهی) همان چیزی است که ما در هر جلسه از خود می‌خواهیم. تجربۀ ما این بوده است که هرگاه  تعادل تحلیلگر برهم می‌خورد، بهترین کار تحلیلی خود را ارائه می‌دهد.

  • * کپی تنها با دکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.

20210202_185425.jpg
بهمن ۱۴, ۱۳۹۹

نقش آینه ای مادر و خانواده در رشد کودک/ نوشته دونالد وینیکات 1971/ ترجمه ندا جاوید خلیلی/ ویراستار: عادله عزتی

در رشد هیجانی فردی ، چهره مادر پیش سازه آینه می باشد. من میخواهم به جنبه طبیعی این موضوع و همچنین آسیب شناسی روانی آن اشاره کنم.

مقاله “مرحله آینه ای” (1949) ژاک لاکان، مرا بی شک در این خصوص تحت تاثیر قرار داده است. او به استفاده از آینه در شکل گیری ایگو هر فرد اشاره می کند. به هر حال، لاکان به آینه از منظر چهره مادر به گونهای که من میخواهم به آن بپردازم، فکر نمیکند.

من در اینجا فقط به نوزادانی که بینایی دارند اشاره می کنم. کاربرد گسترده تر این ایده برای نوزادانی با بینایی ضعیف یا نابینا، تا زمان بیان موضوع اصلی باید کنار گذاشته شود. توضیح ساده عبارت است از اینکه: در مراحل اولیه رشد هیجانی نوزاد انسان، محیطی که در واقع هنوز از نوزاد توسط خودش جدا نشده است، نقش حیاتی ایفا می کند. به تدریج جدایی “غیر_من” از من اتفاق میافتد که سرعت آن با توجه به نوزاد و محیط متفاوت می باشد. تغییرات عمده، در جدایی کودک از مادری که به عنوان یک جزء محیطی به صورت عینی درک می شود (objectively perceived)، اتفاق می افتد. اگر هیچ فردی به عنوان مادر وجود نداشته باشد، کار رشدی نوزاد بی نهایت پیچیده می شود.

اجازه دهید کارکردهای محیطی را به طور خلاصه بیان کنم. این کارکردها شامل موارد زیر است:

1- دربرگیری Holding

2- رسیدگی Handling

3- ارائه ابژه Object-presenting

یک نوزاد ممکن است صرفا به این تدارکات محیطی پاسخ دهد، اما نتیجه وجود این عوامل در یک کودک بلوغ شخصی حداکثری او است. با توجه به واژه بلوغ در این مرحله من قصد دارم معانی مختلف این واژه از قبیل یکپارچگی، رابطه متقابل روان تنی و ارتباط با ابژه را درآن بگنجانم.

با این پیش فرض، نوزادی به طور رضایت بخش مورد نگهداری و رسیدگی قرار خواهد گرفت که با ابژه ای رو به رو شود که تجربه همه توانی کودک را که حق طبیعی اوست نقض نکند. نتیجه این امر می تواند این باشد که کودک قادر به استفاده از ابژه می شود و احساس میکند که آن ابژه یک ابژه ذهنی (subjective object) و خلق شده توسط کودک است.

همه اینها به آغاز رشد تعلق دارد و پیچیدگی های عظیمی که باعث رشد هیجانی و روانی نوازد و کودک می شود بسیار فراتر اینهاست1.

اکنون، کودک در برخی از مواقع نگاهی به اطراف می اندازد. شاید نوزادی که از سینه شیر میخورد به پستان نگاه نکند. در این حالت نگاه کردن به چهره مادر محتمل تر است (گاف، 1962). کودک آنجا چه میبیند؟ برای رسیدن به این پاسخ، ما باید از تجربیاتمان با بیماران روانکاوی استفاده کنیم که به وقایع خیلی اولیه رشدی برمیگردند و با این حال میتوانند تجاربشان کلامی کنند (زمانی که آنها احساس کنند میتوانند چنین کاری کنند)، بدون اینکه ظرافت آنچه که پیش کلامی، کلامی نشده و غیرقابل کلامی شدن (مگر در شعر) است را دست کم بگیریم.

کودک چه می بیند وقتی که به صورت مادر می نگرد؟ من معتقدم که به طور معمول، آنچه کودک میبیند خودش است، به عبارت دیگر، مادر در حال نگاه کردن به کودک است و آنچه به نظرش میرسد با آنچه میبیند مرتبط است. همه اینها خیلی بدیهی تلقی می شود. من میخواهم این امر که توسط مادرانی که از نوزادان خود به خوبی مراقبت می کنند به خوبی انجام میشود، بدیهی تلقی نگردد. من می توانم دیدگاهم را با ارجاع مستقیم به مورد نوزادی که مادرش خلق و خوی خودش را یا بدتر ازآن، خشکی دفاع هایش را به کودک منعکس می کند، بیان کنم. در چنین موردی نوزاد چه می بیند؟

البته در موارد نادری که مادر نمی تواند هیچ پاسخی به کودک بدهد نمی توانیم چیزی بگوییم. با این حال، کودکان زیادی هستند که تجربه طولانی از پس نگرفتنِ آنچه میدهند را دارند. آنها نگاه میکنند و خودشان را نمیبینند. این حالت نتایجی را در پی دارد. نخست، ظرفیت خلاقیت کودک شروع به تضعیف شدن میکند و آنها به طرق مختلف دنبال راه های دیگری برای بازگرداندن چیزی از خودشان از سمت محیط هستند. آنها ممکن است با روش های دیگر موفق به این کار بشوند و نوزادان نابینا نیاز دارند بتوانند انعکاس خودشان را از طریق حس های دیگر به غیر از حس بینایی بدست آورند. در واقع، مادری که صورتش ثابت است ممکن است بتواند به روش های دیگری پاسخ دهد. اکثر مادران می توانند در زمانی که کودک مشکلی دارد یا پرخاشگر می شود و به ویژه هنگامی که بیمار است، به او پاسخ دهند. دوم ، کودک به این عقیده می رسد که زمانی نگاه می کند، آنچه که می بیند چهره مادر است. چهره مادر دیگر آینه نیست. بنابراین ادراک حسی جای تصور را می گیرد، ادراک حسی جای چیزی را میگیرد که میتواند آغاز مبادله مهمی با دنیا باشد، فرآیندی دو طرفه که غنی سازی خود با کشف معنای چیزهای دیده شده در دنیا جایگزین می شود [کودک به جای غنی ساختن تجربه خویش، درگیر پیدا کردن معنای چیزهایی که می بیند می شود].

طبیعتا، در این طرح مراحل میانه ای نیز وجود دارد. برخی از نوزادان امید خود را کاملا از دست نمی دهند و ابژه را با دقت نگاه می کنند و هرکاری را که ممکن است انجام می دهند تا در ابژه معنایی که باید ببینند را بیابند فقط اگر چنین معنایی قابل حس کردن باشد. بعضی از نوزادان که با این قصور نسبی مادرانه رو به رو می شوند، دقیقا همانطور که ما آب و هوا را رصد میکنیم، با نگاه کردن به چهره متغیر مادر، برای پیش بینی خلق و خوی مادر تلاش می کنند. کودک به سرعت یاد می گیرد که پیش بینی کند: ” الان می توانم خلق مادر را فراموش کنم و خودانگیخته باشم، اما هر زمان چهره مادر ثابت شود یا خلقش چیره گردد، نیازهای شخصی خودم را باید کنار بگذارم در غیر این صورت خود مرکزی ام ممکن است مورد توهین واقع شود.”

در اینجا لازم است به کاکرد آسیب شناسی این موضوع بپردازم. قابل پیش بینی است که در این حالت کودک دچار شک و تردید بوده و ظرفیت کودک برای اجازه دادن به وقایع محدود می شود. این تهدیدی از آشفتگی را به همراه می آورد و کودک به شکلی دفاعی یا عقب نشینی می کند، یا اینکه تنها به منظور ادراک حسی، نگاه می کند. کودکی که اینگونه با او رفتار شده باشد، با سردرگمی در مورد آینه ها و آنچه آینه به او باید ارائه دهد، پرورش خواهد یافت. در صورتیکه چهره مادر بدون واکنش باشد، آینه چیزی می شود که باید به آن نگاه کرد اما نباید درون آن را نگریست.

برای بازگشت به روند طبیعی رشد، زمانی که یک دختر معمولی به دقت صورتش را در آینه بررسی می کند، او به خود اطمینان می دهد که تصویر مادر آنجاست و مادر می تواند او را ببیند و مادر رابطه نزدیک و هماهنگی با او دارد. شواهدی وجود دارد که هنگامی که دختران و پسران در مرحله خودشیفتگی ثانویه دنبال فرد زیبایی می گردند که عاشقش شوند، پیش از این شک و تردید در مورد عشق و توجه ادامه دار مادرشان در آنها رخنه کرده است. بنابراین مردی که عاشق “زیبایی” می شود کاملا متفاوت از مردی است که عاشق دختری می شود و احساس می کند او زیباست و می تواند آنچه او را زیبا کرده است را ببیند.

من سعی نخواهم کرد تا ایده خودم را تحمیل کنم، اما در عوض چند مثال خواهم آورد تا ایده ای که ارائه میدهم توسط خواننده قابل استفاده باشد.

نمونه اول

ابتدا به خانمی اشاره خواهم کرد که یکی از آشنایان من است، او ازدواج کرده و سه فرزند پسر را به خوبی بزرگ کرده است. او همچنین همسر حمایتگری برای شوهرش بود که کار خلاقانه و مهمی داشت. در پشت صحنه، این خانم همیشه نزدیک به افسردگی بود. هر روز صبح با حالتی از ناامیدی از خواب بیدار می شد که زندگی زناشویی اش را به طور جدی مختل می کرد و او هیچ کاری در این خصوص نمی توانست انجام دهد. او افسردگی فلج کننده اش را هر روز درآخرین لحظات برخاستن و بیدار شدن از خواب و شستن خودش و لباس پوشیدنش حل می کرد، او می توانست “صورتش را بپوشاند”. حالا او احساس نوتوانی می کرد و می توانست با دنیا رو به رو شود و مسئولیت های خانواده اش را به عهده بگیرد. این فرد فوق العاده باهوش و مسئول، سرانجام به این بداقبالی با ایجاد یک حالتی از افسردگی مزمن که درنهایت به یک اختلال جسمی مزمن و فلج کننده تبدیل شد، واکنش نشان داد.

در اینجا یک الگوی تکراری وجود دارد، که به راحتی با تجربه بالینی یا اجتماعی هر کسی مطابقت می کند. آنچه در این کیس مشاهده کردیم، صرفا اغراق آمیزکردن آنچه که طبیعی است بود. اغراق، کار آینه را برای جلب توجه و تایید می کند. این خانم مجبور بود مادر خودش باشد. شاید اگر او دختری داشت، خیالش راحت می شد. ولی شاید دخترش از اینکه وظیفه داشت تا تردید مادر خود را نسبت به اینکه دید مادرش به او چیست اصلاح کند، رنج می برد.

خواننده ممکن است در این لحظه به یاد فرانسیس بیکن بیافتد. من در اینجا به بیکنی اشاره نمی کنم که گفت: “چهره زیبا یک ستایش خاموش است” و “این بهترین بخش از زیبایی است، که یک تصویر نمی تواند آن را بیان کند”، بلکه در اینجا به بیکن به عنوان هنرمند خشمگین، ماهر و چالش برانگیز زمانه مان اشاره می کنم که نقاشی صورت انسان را به طور قابل ملاحظه ای تحریف می کند. از دیدگاه این فصل، فرانسیس بیکن امروزی، خود را در چهره مادرش می بیند اما با کمی پیچ و تاب در او یا مادرش که هم ما و هم خودش را دیوانه می کند. من چیزی در مورد زندگی شخصی این هنرمند نمی دانم و او را به این خاطر وارد بحث کردم که او روشش را به هر بحث امروزی درباره چهره و خود(self) تحمیل می کند. چهره های نقاشی شده بیکن به نظرم از تصویر واقعی آن ها فاصله زیادی دارند؛ وقتی به چهره هایی که او کشیده است نگاه می کنم، به نظرم می رسد که او به طرز دردناکی در تقلای دیده شدن است که پایه و اساسی برای نگاه خلاقانه است.

من متوجه شدم با مسلم فرض کردن یک فرآیند تاریخچه ای (در هر فرد) که به دیده شدن وابسته است، ادراک حسی (perception) را به تصور (apperception) پیوند زده ام:

وقتی نگاه می کنم یعنی دیده شده ام، پس من وجود دارم.

اکنون می توانم از پس نگاه کردن و دیدن برآیم.

حالا من خلاقانه نگاه می کنم و آنچه را که تصور می کنم ادراک نیز می کنم.

در حقیقت، من مراقبم که چیزی را که نباید دیده شود نبینم (مگر اینکه خسته شوم).

نمونه دوم

بیماری گزارش می دهد: ” من دیشب به کافی شاپی رفتم و در آنجا دیدن شخصیت های مختلف مرا مجذوب کرد”. او برخی از این شخصیت ها را توصیف کرد . در حال حاضر این بیمار ظاهر چشمگیر وجذابی دارد و اگر او قادر به استفاده خودش بود ، می توانست عضو اصلی در هر گروهی باشد. من پرسیدم: ” کسی به تو نگاه کرد؟”، او می توانست تصور کند که توجه افرادی را به خود جلب کرده، اما او با خودش مردی را به عنوان دوستش به آنجا برده بود بنابراین می توانست احساس کند که به خاطر آن مرد بود که مردم به او آن طور نگاه می کردند.

از اینجا به بعد من و این بیمار با هم توانستیم یک بررسی مقدماتی در خصوص دوران کودکی و تاریخچه اولیه بیمار از نظر دیده شدن به گونه ای که او احساس کند وجود دارد انجام دهیم. در واقع بیمار در این مورد تجربه اسفناکی داشته است.

پس از آن، این موضوع در انواع موضوعات دیگر گم شد، اما به نوعی تمام تحلیل این بیمار در هر لحظه از زمان، حول و حوش موضوع دیده شدن آنچه که واقعا بود، می چرخید؛ و اکثر مواقع، دیده شدن حقیقی، به شکل ظریفی، اصلی ترین موضوع در درمان او بود.

این بیمار مانند کسی که نقاشی و هنرهای بصری را مورد قضاوت قرار می دهد، به شدت روی زیبایی حساس بود. و هرگونه کمبود زیبایی، شخصیت او را دچار عدم یکپارچگی می کرد، به طوریکه او کمبود زیبایی را با احساس زشت و وحشتناک بودن خودش مرتبط می دانست. (عدم یکپارچگی یا شخصیت زدایی)

نمونه سوم

من یک مورد پژوهشی دارم. خانمی که دوره روانکاوی خیلی طولانی مدت داشته است. این بیمار در اواخر زندگی به احساس واقعی بودن رسید. فرد منفی باف ممکن است بگوید: چه فایده؟ اما خود بیمار احساس می کند ارزشش را داشته است، و من خودم چیزهای زیادی از آنچه در مورد پدیده های اولیه می دانم را از طریق او آموخته ام.

این تحلیل یک واپس روی عمیق و جدی به سمت وابستگی نوزادی را شامل شد. تاریخچه محیطی او از بسیاری جهات به شدت آشفته بود، اما من در اینجا به بررسی تاثیر افسردگی مادرش بر او می پردازم. این موضوع بارها و بارها مورد بررسی قرار گرفت، و من به عنوان یک روانکاو مجبور شدم به شکلی جایگزینِ این مادر شوم تا بیمار بتواند به عنوان یک فرد شروع به کار کند2.

همین الان که نزدیک پایان کارم با او هستم، بیمار پرتره ای از پرستارش را برایم ارسال کرده است. من از قبل پرتره مادرش را داشتم و با خشکی دفاع های مادرش آشنایی زیادی دارم. در طول تحلیل مشخص شد که این مادر (طبق گفته بیمار) پرستار افسرده ای را انتخاب کرده بود تا برای او کار کند به طوری که بتواند از فقدان کامل ارتباط با بچه ها جلوگیری کند. یک پرستار سرزنده به طور خودکار می تواند فرزندان را از یک مادر افسرده بدزدد.

این بیمار دچار فقدان اشتیاق به چهره است. اشتیاقی که در بسیاری از زنان وجود دارد. او مطمئنا هیچ مرحله ای از نوجوانی از خودآزمایی را در آینه نداشته است و اکنون او فقط به آینه نگاه می کند تا به خودش یادآوری کند که “شبیه یک عجوزه پیر” است (به گفته خود بیمار).

همین هفته این بیمار تصویری از چهره من را بر روی جلد کتابی پیدا کرد. و برایم نوشت که او به نسخه بزرگتری از عکس احتیاج دارد تا بتواند خطوط و تمام ویژگی های این “منظره باستانی” را ببیند. من تصویر را فرستادم (او دور از من زندگی می کند و در حال حاضر گاهی اوقات او را میبینم) و در همان موقع به او تفسیری بر مبنای آنچه که می خواهم در این فصل بگویم ارائه دادم.

این بیمار فکر می کرد که او صرفا در حال دستیابی به پرتره مردی بود که کارهای زیادی برای او انجام داده است (و من انجام می دهم). اما آنچه که او احتیاج داشت تا به او گفته شود این بود که خطوط چهره من برخی ویژگی هایی را داشت که برای او یادآور خشکی چهره مادر و پرستارش بود.

من مطمئنم که دانستن این نکته در مورد چهره و تفسیر کردن جستجوی بیمار برای چهره ای که می توانست خودش را در او ببیند مهم بود و اینکه همزمان متوجه شوم که خطوط چهره من در تصویر، خشکی مادرش را برای او دوباره زنده کرده است.

در حقیقت این بیمار چهره کاملا خوبی داشت و زمانی که نسبت به چهره اش حس خوبی داشت، یک فرد فوق العاده دلسوز و همدرد می شد. او می تواند برای مدت محدودی به خودش اجازه دهد تا درگیر امور دیگران و مشکلاتشان باشد. چقدر معمولا این ویژگی مردم را فریب داده است که فکر کنند او فردی است که می توان به او تکیه کرد! واقعیت این است که لحظه ای که بیمارم احساس می کند مخصوصا در افسردگی فردی خودش درگیر شده است، به طور خودکار کناره می گیرد و در رختخواب با یک بطری آب گرم حلقه میزند و از روح خودش مراقبت می کند. فقط در اینجاست که او آسیب پذیر می شود.

نمونه چهارم

بعد از نوشتن همه اینها ، بیماری در ساعت تحلیل مطالبی را بیان کرد که ممکن است مبنای این چیزی باشد که می نویسم. این خانم با مرحله استقرار خودش به عنوان یک فرد درگیر بود. در طی این ساعت خاص، او به جمله ای اشاره کرد و گفت”آینه، آینه روی دیوار و غیره. سپس او گفت: “آیا ترسناک نیست که کودک به آینه نگاه کند و چیزی در آن نبیند!”

بقیه مطالب مربوط به محیطی بود که زمانی که او کودک بود توسط مادرش ایجاد شده بود، تصویر مادری که به جای اینکه به طور فعالانه در رابطه مثبت با کودک مشغول باشد، در حال صحبت کردن با فرد دیگری است. مفهوم در اینجا این بود که کودک به مادر نگاه می کند و می بیند که او با فرد دیگری مشغول صحبت است. سپس بیمار توضیح داد که علاقه به نقاشی های فرانسیس بیکن علاقه دارد و شک داشت که آیا به من کتابی درباره این هنرمند قرض بدهد یا نه. او به جزئیاتی در کتاب اشاره کرد. فرانسیس بیکن می گوید که “دوست دارد روی نقاشی هایش شیشه باشد تا وقتی مردم به تصویر نگاه می کنند آنچه که می بینند تنها یک نقاشی نباشد در واقع بتوانند خودشان را هم ببینند”.

بعد از این، بیمار درباره “استادیومی از آینه” صحبت کرد به این خاطر که او از کار لاکان آگاه بود، اما او قادر نبود با پیوندی که من بین آینه و چهره مادر برقرار می کنم، ارتباط برقرار کند. این وظیفه من نبود که این پیوند را برای بیمارم در این جلسه پیدا کنم زیرا این بیمار اساسا در مرحله کشف چیزها برای خودش بود، تفسیر زودرس در چنین شرایطی خلاقیت بیمار را از بین می برد و این به فرایند بلوغ آسیب می زند. این موضوع در تحلیل این بیمار اهمیت خود را حفظ می کند، هرچند به صورت مبدل در موارد دیگر ظاهر شود.

این نگاه اجمالی، به ما کمک می کند بفهمیم که چگونه نگاه نوزاد و کودک به مادر، و متعاقب آن نگاه به آینه، با شکلی از نگاه به تحلیل و موضوعات وابسته به رواندرمانی مرتبط می شود. روان درمانی تعبیر و تفسیرهای مناسب وهوشمندانه نیست، بلکه به طور کلی یک فرآیند طولانی مدت است از بازگرداندن آنچه بیمار با خود به این جلسات می آورد. این یک مشتق پیچیده از چهره ای است که آنچه در آنجا دیده می شود را منعکس می کند. من دوست دارم کارم را اینگونه ببینم، و فکر کنم که اگر این را به قدر کافی خوب انجام دهم، بیمار خودش را پیدا خواهد کرد و قادر خواهد بود که وجود داشته باشد و احساس واقعی بودن کند. احساس واقعی بودن چیزی بیشتر از موجود بودن است؛ و آن پیدا کردن راهی به سوی وجود داشتن به عنوان خود و برقراری ارتباط با ابژه ها به عنوان یک فرد، و داشتن خودی است که بتواند برای آرامش به آن عقب نشینی کند. اما من نمی خواهم این تصور را ایجاد کنم که من فکر می کنم منعکس کردن آنچه بیمار به همراه خود می آورد، کار آسانی است. این کار آسان نیست و از لحاظ هیجانی و عاطفی خسته کننده است. اما ما به پاداش خود می رسیم. حتی اگر بیماران بهبود پیدا نکنند، آنها از ما به خاطر دیدن شان همان طور که هستند سپاسگزار خواهند بود و این رضایت و خرسندی عمیقی را برای ما می آورد.

اهمیت نقش مادر در انعکاس “خود” کودک به او در بحث کودک وخانواده ادامه میابد. به طور طبیعی، همان طور که کودک رشد می کند، فرایندهای بلوغ پیچیده تر می شود و هویت ها زیاد می شوند، کودک به انعکاس خود از چهره مادر و پدر و دیگرانی که روابط والدینی یا خواهر و برادری دارند کمتر و کمتر وابسته می شود (وینیکات ، a1960). با این وجود ، هنگامی خانواده سالم است، و مراقبت مستمر برای یک بازه زمانی وجود دارد، هر کودکی از اینکه بتواند خودش را در نگرش اعضا خانواده یا در نگرش خانواده به عنوان یک کل ببینید، سود می برد. ما می توانیم آینه های واقعی موجود در خانه و فرصت هایی که کودک بدست می آورد تا والدین و دیگران و خود را در آنها ببیند را شامل تمام این ها بکنیم . با این حال باید درک شود که آینه واقعی عمدتا به معنای مجازی آن دارای اهمیت است.

این می تواند یکی از راه های بیان سهمی باشد که یک خانواده می تواند در رشد شخصیت و غنی سازی هر یک از اعضای خودش داشته باشد.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20210109_044117.png
دی ۱۹, ۱۳۹۹

در باب نگه‌داشتن و دربرگرفتن، بودن و رویاپردازی/ توماس اگدن 2004/ ترجمه: دکتر فاطمه حسینی غفاری

مفهوم «نگه‌داشتن» وینیکات و ایدۀ «ظرف -مظروف» بیون، از مهمترین دستاوردهای این تحلیلگران در تفکر روانکاوی است. جالب اینجا است که این دو ایده اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند و به جای هم استفاده می‌شوند. در این مقاله، نویسنده با ذکر نمونه‌هایی جنبه‌های اساسی هر یک از این مفاهیم و نحوۀ استفاده از آنها را در کار بالینی خود نشان می‌دهد. ایدۀ «نگه‌داشتن» وینیکات یک مفهوم هستی‌شناختی است که در درجۀ اول به تجربۀ وجودداشتن و ‌رابطۀ آن با زمان ارتباط دارد. در ابتدا، مادر از تداوم حیات نوزاد محافظت می‌کند و تا حدی همانند عایقی در برابر جنبۀ «غیر من» زمان عمل می‌کند. پختگی مستلزم درونی‌سازی تدریجی کارکرد نگهدارندگی مادر برای شکل‌گیری احساس تداوم وجود و احساسات عاطفی در طی زمان است. در مقابل، ایدۀ «ظرف و مظروف» بیون به طور عمده مربوط به پردازش (رویاپردازی) افکار ناشی از تجربۀ عاطفی زنده است. ایده «ظرف و مظروف» به تعامل پویای افکار عمدتاً ناهوشیار (مظروف) و ظرفیت رویاپردازی و تفکر آن افکار (ظرف) می‌پردازد.
کلمات کلیدی: وینیکات، بودن، نگه‌داشتن، بایون، ظرف، مظروف، رویاپردازی، زمان.

مفهوم «نگه‌داشتن» وینیکات و ایدۀ «ظرف و مظروف» بیون – اگرچه اغلب در پیشنۀ روانکاوی به جای هم بکار می‌روند – به نظر من، هر یک از آنها بیانگر جنبه‌های کاملاً متفاوتی از تجربۀ انسانی هستند و شکل متمایزی از تفکر تحلیلی را نشان می‌دهند. درنظر نگرفتن تمایز بین دو مفهوم به معنای از دست دادن اصلی‌ترین و مهمترین ابعاد دیدگاه‌های روانکاوی است که وینیکات و بیون آن‌ها را شکل داده‌اند.
من معتقدم که سردرگمی در مورد مفاهیم «نگه‌داشتن» و «ظرف- مظروف» به میزان قابل توجهی ناشی از تمایل بیون در استفاده از کلمات به گونه‌ای است که آنها را از نو می‌آفریند (آگدن، 2004). در نظر بیون، کلمۀ «ظرف» به کلمه‌ای تبدیل می‌شود که طیف وسیعی از روشهای پردازش تجربه را از مخرب‌ترین و کشنده ترین تا خلاقانه‌ترین و رشددهنده‌ترین آنها را نشان می‌دهد.

در این مقاله، ویژگیهای اساسی مفاهیم «نگه‌داشتن» و «ظرف و مظروف» را شرح می‌دهم و با کنار هم قرار دادن آنها برخی از تفاوتهای این دو را نشان می‌دهم. در طی بحث، باید در نظر داشت که مفاهیم نگهداری و ظرف و مظروف نه در تقابل با یکدیگر، بلکه دو نقطه‌نظر متفاوتی هستند که از طریق آنها می‌توان یک تجربۀ احساسی را بررسی کرد.

بخش اول: نگه‌داشتن holding

همانطور که این مسئله تقریباً در تمامی آثار مهم وینیکات صدق می‌کند، مفهوم نگه‌داشتن به طرز عجیبی ساده به نظر می‌رسد (آگدن، 2001). کلمه «نگه‌داشتن» همانطور که وینیکات آن‌ را به‌کار می‌برد، به میزان زیادی یادآور تصویر مادری است که به آرامی و محکم کودک خود را در آغوش می‌‌گیرد و هنگامی که کودک درمانده است، او را محکم در سینه نگه می‌دارد. حالتهای روانشناختی / جسمی مادر و نوزاد در واقع منابع تجربی اساسی برای استعاره مفهوم نگه‌داشتن وینیکات هستند.
تعداد بسیار کمی از روانکاوان اهمیت تأثیر «کارکرد نگهداشتن» مادر را بر رشد هیجانی نوزاد مورد تردید قرار داده‌اند. با این حال، اهمیت نظریۀ روانکاوی دربارۀ مفهوم نگه‌داشتن وینیکات بسیار ظریف‌تر از آن است که در این مجال بگنجد. «نگه‌داشتن» از نظر وینیکات، یک مفهوم هستی‌شناختی است که وی برای کاوش در ویژگی‌های خاص تجربه زنده بودن در مراحل مختلف رشدی و همچنین تغییر معانی درون روانشناختی – بین فردی به کار می‌برد که به موجب آن حس تداوم وجود در طول زمان پایدار می‌شود.

هماهنگی با ریتم نوزاد
کیفیت آغازین سرزندگی در متن تجربۀ نگه‌داشتن شکل می‌گیرد، که وینیکات 1956، ص 303) آن را «تداوم یافتنِ بودن» نامید. عبارتی که تماماً فعل است و عاری از فاعل. این عبارت در زمانی قبل از اینکه نوزاد به سوژه‌ تبدیل شود، سیر تجربۀ زنده بودن را نشان می‌دهد. وینیکات، وضعیت هیجانی مادر را که فراهم کننده کارکرد نگه‌دارنده مادر برای نوزاد است و در ابتدایی ترین وضعیت «تداوم یافتنِ بودن» است، «اشتغال فکری اولیۀ مادر» می‌نامد.
همانطور که در حالت «تداوم یافتنِ بودن» نوزاد صدق می‌کند، اشتغال فکری اولیه مادر یک حالت بدون سوژه است و باید اینگونه باشد زیرا حضور محسوس مادر به عنوان سوژه، بافت ظریف « تداوم یافتنِ بودن» کودک را پاره می‌کند. در اشتغال فکری اولیۀ مادر، چیزی به نام مادر وجود ندارد. مادر «خود را در جایگاه نوزاد» قرار می‌دهد (وینیکات، 1956، ص 304) و با این کار نه تنها باعث می‌شود که کودک از دید خودش مادر را تجربه کند، بلکه به میزان زیادی، خودش نیز جایگاه خود را از دید کودکش مجسم می‌کند. چنین وضعیت روانشناختی «به نوعی بیماری» می ماند (ص 302) – «یک زن باید از میزانی از سلامتی برخوردار باشد تا هم بتواند این حالت را ایجاد کند و هم زمانی که نوزاد او را رها می‌کند، از آن حالت دوباره بیرون بیاید» (ص 302).

عملکرد اصلی کارکرد نگه‌دارندگی روانشناختی و جسمی اولیۀ مادر، مصون نگه داشتن نوزاد از تغییرناپذیری و طاقت‌فرسایی عامل زمان در وضعیت «تداوم یافتنِ بودن» است. وقتی از زمان به عنوان عاملی غیر از نوزاد صحبت می‌کنم، به تجربۀ او از «زمان ساخت بشر» صحبت می‌کنم: ساعت‌ و تقویم، برنامه چهار ساعتۀ تغذیه، روز و شب، برنامه‌های کاری مادر و پدر، تعطیلات آخر هفته، زمان‌بندی شاخص‌های رشدی که در کتاب‌های مربوط به رشد نوزاد و غیره آمده است.
زمان در همۀ این اشکال اختراعی انسانی است (حتی ایده روز و شب) که هیچ ارتباطی با تجربۀ نوزاد ندارد. زمان برای نوزاد چیزی غیر از او است، در زمانی که آگاهی از «غیر من» برای تداوم یافتنِ بودن او غیرقابل تحمل و مزاحم است. مادر در اولین کارکرد نگه‌دارندگی نوزاد، با تحمیل هزینه‌های عاطفی و جسمی زیادی بر خود، تأثیر زمان را کم می‌کند (به عنوان مثال، با صرف‌نظر کردن از زمانی که مادر به خواب نیاز دارد، زمانی که برای تجدید قوای هیجانی می‌خواهد با فردی غیر از نوزادش وقت بگذراند و زمانی که نیاز دارد تا کاری را به شیوه خودش بدون حضور نوزاد انجام دهد). در حقیقت، اولین کارکرد نگه‌دارندگی مادر، ورود به دنیای نوزاد و درک زمان از نگاه اوست، در نتیجه تأثیر زمان را به عنوان عنصری جدا از نوزاد برای او تغییر می‌دهد و در عوض، توهم وسیعی را شکل می‌دهد که در آن زمان تقریباً همه چیز بر اساس ریتم‌های جسمی و روانی نوزاد تنظیم می‌شود. این ریتم‌ها شامل ریتم نیاز نوزاد به خواب و بیداری، نیاز او به تعامل با دیگران و نیاز به انزوا، ریتم گرسنگی و سیری، ریتم تنفس و ضربان قلب است. کارکرد نگه‌دارندگی اولیه مادر برای نوزاد نشان دهنده این است که علی رغم تلاش ناهوشیار او برای خلاصی از سبک و سیاق نوزاد، نیازهای خودش را از درجۀ اعتبار ساقط می‌کند. حضور نامحسوس او زمینه‌ای را برای سرشت نوزاد فراهم می‌کند تا بتواند خود را آشکار کند، تمایلات رشدی آشکار شوند و کودک حرکت خودجوشی را تجربه کند و صاحب احساساتی شود که متناسب با این مرحلۀ اولیه زندگی است. (وینیکات، 1956، ص 303).

مادر با قرار دادن خود در حالتی روان‌پریش‌گونه و صرفنظر کردن از خویشتن خویش به منظور “محافظت از حیات نوزاد” (وینیکات، 1955، ص. 147) به نوزاد اجازه می‌دهد تا بتواند این خطر را بپذیرد که بخش‌های مختلف خویشتن خود را گرد هم آورد. لحظه‌های ابتدایی یکپارچگی خویشتن… لحظه‌ای حساسی است. این فرد جدید کاملاً احساس می‌کند که در معرض خطر است (صفحه 148).

توصیف بالینی
در گزارش بالینی زیر، کارکرد نگه‌دارندگی که در بالا توصیف شد، نقشی اساسی ایفا می کند.
وقتی خانم «ر» را در برای اولین بار در اتاق انتظار ملاقات کردم، از دیدن من یکه خورد. او بدون اینکه به چشمان من نگاه کند سلام کرد، و به شیوۀ عجیبی، از اتاق انتظار به سمت اتاق درمان حرکت کرد. او بدون اینکه ما هرگز درمورد استفاده از کاناپه با هم حرفی زده باشیم، روی کاناپه دراز کشید. خانم «ر» سرش را به سمت دیوار برگرداند (دور از من و نور اندکی که از پنجره‌های بسته اتاق بیرون می‌‌آمد). بیمار با رگباری از کلمات به من گفت که دچار حملات وحشت شده است و دلیلی برای آن نمی‌یافت. او به من گفت که توانایی کار یا مراقبت از دو فرزند نوجوان‌اش را هم ندارد. زمانی که از اتاق خارج می‌شد به من گفت که مادرش شش ماه پیش فوت کرده بود «او پیر و بیمار بود و برای او بهترین مادر بود.»

در ابتدای تحلیل هر زمان حرفی می‌زدم یا سوالی می‌پرسیدم، بیمار مثل اولین روزی که او را در اتاق انتظار دیدم، هراسان می‌شد. من در مورد این رفتارش حرفی نزدم و به سرعت فهمیدم که تقریباً نباید در جلسات چیزی بگویم. بیمار حتی صدای حرکت من روی صندلی‌ام را طوری تجربه می‌کرد که انگار به او سیلی زده‌ام. برای اینکه خانم «ر» بتواند بودن با من را در اتاق درمان تحمل کند، بایستی تا آنجا که ممکن بود ساکت و آرام بمانم. بیمار، با ساکت شدن من (به جز صدا و حرکت تنفس من)، در چند جلسۀ اول به طور محسوسی آرام شد. هفته‌های بعد کلاً در جلسات حرفی نزدم. من نیاز به سکوت و آرامش را، البته تا جایی که می‌توانستم، اجباری از سوی بیمار به خودم حس نکردم. در عوض، جلسات او مرا به یاد خاطرۀ کابوس پسر کوچکم انداخت، هنگامی که 3 سال‌اش بود و از کابوسی که دیده بود، از خواب پریده بود و در رختخوابش دراز کشیده بود.

برعکس احساسی که خانم «ر» (یا پسرم) به من می‌داد این بود که گویا حضور من مانند مرهم آرامبخشی روی سوختگی او است. در حالی که مدت زیادی ساکت در کنار بیمار بودم، به یاد آوردم که وقتی پسرم خوابیده بود، ریتم تنفس او و من یکی شده بود. در یکی از شبهایی که کنار او نشسته بودم، در حالتی نیمه‌خواب، خواب دیدم که همسر و فرزندانم گم شده بودند. رویای من آنقدر واقعی بود که وقتی بیدار شدم کمی طول کشید تا بفهمم که خواب دیده‌ام.

وقتی به گذشته برمی‌گردم، معتقدم که در آن شبها با پسرم به طور ناهوشیار از نظر جسمی و روانی یکی شده بودم، ریتم تنفس او را نفس می‌کشیدم، ترسهایش را در رویا می‌دیدم. ساعت‌هایی را که در کنار تختخواب او می‌گذراندم، به عنوان تجربیاتی ناراحت‌کننده و لطیف با من باقی ماندند. در جلسۀ با خانم «ر» همانطور که خاطرات پسر کوچکم را به یاد می‌آوردم، سطری از شعر « شیموس هینی»به ذهنم خطور کرد: «هرگز زندگی هایمان اینقدر به هم نزدیک نشده بود» (1984، ص 285). احساس کردم بیمار همان چیزی را از من می‌خواهد که پسر کوچکم به آن احتیاج داشت. وقتی خانم «ر» خطر استفاده از من در چنین عمقی را پذیرفت، من هم می‌خواستم با خانم «ر» اینگونه باشم.
در خیال اندیشی(ریوری) با افکار مربوط به پسرم و متن شعر هینِی، به طور نیمه‌هشیار در مورد تجربه نگه‌داشتن «فارغ از خودی» با خودم حرف می‌زدم که خانم «ر» به آن نیاز داشت. این تجربه همانقدر که یک تجربه جسمی (برای من و به اعتقاد من، برای او) بود، تجربۀ روانشناختی نیز بود؛ جمع کردن تکه‌هایی از خویشتن در کنار هم.

با رشد نوزاد، کارکرد نگه‌داشتن مادر از مراقبت از «تداوم یافتن بودن» نوزاد به نگه‌داشتن / حفظ کردن شیوه‌های زنده بودن ابژه محور در طی زمان تغییر می‌کند. یکی از این اشکال نگه‌داشتن، ایجاد «مکانی» (یک حالت روانشناختی) است که در آن نوزاد (یا بیمار) تکه‌های خودش را دور هم جمع کند. وینیکات در این باره می‌گوید:
بسیار پیش می‌آید که بیمار تمامی جزئیات آخر هفته‌اش را بازگو می‌کند و هر چیزی که درمانگر می‌گوید در نهایت به او احساس رضایت می‌دهد، اگرچه تحلیلگر احساس‌کند که هیچ کار تحلیلی انجام نداده است. گاهی اوقات ما باید چنین اتفاقی را نیاز بیمار قلمداد کنیم که می‌خواهد با حضور فرد دیگری، برای مثال تحلیلگر، تمام تکه‌ها و بخش‌های وجودی‌اش شناخته شود. شناخته شدن به معنای احساس یکپارچگیِ حداقل در فرد تحلیل‌شونده است. این اتفاق جریانی است که به طور معمول در زندگی نوزادان وجود دارد. نوزادی که کسی بخش‌های وجودی او را در چنین فضایی گرد هم جمع نکرده باشد، و اگر موفق نشود، یا به درجاتی نتواند در میزان اعتماد به نفس خود یکپارچگی ایجاد کند، با نقصی در یکپارچه‌سازی خود زندگی‌اش را شروع می‌کند (1945، ص 150)

در این مرحله، نگه‌داشتن جسمی / احساسی جای خود را به نگهداشتن استعاری می‌دهد، ایجاد فضای روانشناختی که به توانایی تحلیلگر در تحمل این احساس ربط دارد که «هیچ کار تحلیلی انجام نشده باشد.» وینیکات آنچه را که در ذهن خودش دارد، به زبان خودش و به این شیوه بازگو می‌کند. وینیکات با گفتن این جمله، «گاهی اوقات ما باید چنین اتفاقی را نیاز بیمار بدانیم، نیاز به این‌که دیگری همۀ وجود او را با تمام جزئیاتش بشناسد»، وینیکات از کلمه «تفسیر» به معنای تعبیر کلامی به بیمار استفاده نمی‌کند و در عوض، تعبیر به معنای ایجاد فضای انسانی پیوسته‌ای است که بیمار در آن فضا کلیت خود را شکل می‌دهد.
این نوع نگهداشتن از همه مهمتر حالتی نامحسوس از «جمع شدن در یک مکان» است که هم بُعد روانی دارد و هم بُعد جسمی. کیفیتی آرام از خود و دیگری که بخشی از تجربۀ قبلی «تداوم زندگی» نوزاد نیست (که مادر مرحلۀ دلمشغولی اولیه مادرانه آن را نگه می‌داشت).

درونی‌سازی و محیط نگهدارنده

تجربۀ پدیدۀ انتقالی (وینیکات، 1951) و همچنین ظرفیت تنها بودن (1958) را می‌توان جنبه‌هایی از فرایند درونی‌سازی عملکرد مادرانه در نگه داشتن یک موقعیت عاطفی در زمان درنظر گرفت. در پدیدۀ انتقالی، وضعیتی که نگه داشته می‌شود “تجربه توهمی را ایجاد می‌کند (1951، ص 231) که در آن چنین سوالی شکل نمی‌گیرد که «آیا شما به آن فکر کردید یا از بیرون به شما داده شد؟ نکته مهم این است که انتظار نمی‌رود در این مورد تصمیمی گرفته شود. پرسشی فرموله نمی‌شود »(ص 239–40).

وینیکات این حوزه سوم تجربه – فضای بین تصور و واقعیت – را نه فقط ریشه نمادگرایی، بلکه «ریشه نمادگرایی در زمان»(ص 234) می‌داند. زمان که بیانگر دنیای بیرون کودک است که از کنترل او خارج است، قابل تحمل‌تر می‌شود و در عین‌حال بسط ریتمهای بدنی و روانی خود نوزاد است. وقتی وضعیت روانی نوزاد (چه در نتیجه آرایش سرشتی و / یا آسیب روحی) به گونه‌ای باشد که او نتواند ترس ناشی از نبود مادر را تحمل کند، تعادل ظریف میان حس همزمان ایجاد و کشف ابژه فرو می‌ریزد و خیال همه توانی جایگزین آن می‌شود.
مورد دوم نه تنها مانع رشد نماد سازی و ظرفیت شناخت و استفاده از ابژه بیرونی می‌شود، بلکه باعث امتناع از پذیرش بیرونی بودن زمان نیز می‌شود. در نتیجه، تجربه زنده بودن دیگر مداوم نیست. بلکه در اتفاق‌های جدا از هم رخ می‌دهد: معجزه‌ مجموعه‌ای از پدیده‌های آنی است.

ظرفیت تنها بودن، مانند شکل‌گیری پدیده‌های انتقالی، حاصل درونی شدن مادر محیطی است که موقعیت را در زمان نگه می‌دارد. اساسی ترین تجربه‌ای که زمینه ساز ایجاد ظرفیت تنها بودن است، «تجربه تنها ماندن به عنوان یک نوزاد خردسال و کودک در حضور مادر [محیطی]» است (1958، ص 30). در اینجا، عملکرد مادر به عنوان محیط نگه دارنده (در مقابل مادر به عنوان ابژه نگه دارنده) کم کم توسط نوزاد یا کودک به عهده گرفته می‌شود. این پیشرفت را نباید با دستیابی به ثبات ابژه یا دوام ابژه اشتباه گرفت، که هر دو شامل شکل‌گیری بازنمایی ذهنی پایدار مادر به عنوان ابژه است. وینیکات، در توصیف شکل گیری ظرفیت تنها بودن، به مسألۀ ظریف‌تری می‌پردازد: به عهده گرفتن عملکرد محیط نگهدارنده مادر در قالب ایجاد زمینۀ ذهن کودک، یک محیط نگهدارندۀ درونی است.

نگه‌داشتن موقعیت افسرده‌ وار ( Depressive position holding )

در شکل‌های مختلف کارکرد نگه‌داشتن که من تاکنون به آن‌ها پرداختم، ماهیت مفهوم نگه‌داشتن وینیکات به طور ضمنی وجود دارد و همانطور که وینیکات تصور می‌کرد به‌عنوان پیش‌سازهای احساسی موقعیت افسرده‌ساز در نظر گرفته ‌شود. از نظر وینیکات (1954)، موقعیت افسرده‌وار نگه داشتن یک موقعیت هیجانی در طول زمان توسط خود فرد است. هنگامی که نوزاد به «وضعیت واحد» دست می‌یابد (ص 269)، او فردی در درون و بیرون خودش است. در این مرحله به هنگام تغذیه نوزاد یا کودک خردسال می‌ترسد که مادر خود را خالی کند (به طور مشخص در مادر یا پستان حفره‌ای ایجاد می‌کند). (در حقیقت نوزاد به دلیل فشارهای جسمی و روحی ناشی از باردار بودن، به دنیا آوردن و مراقبت از او به عنوان یک نوزاد، مادر را کاملاً خالی کرده است.) “در تمام مدت [هنگام تغذیه و روند هضم که در ادامه روی می‌دهد] این مادر است که وضعیت را در طول زمان نگه می‌دارد ‘(ص 269).

در زمان هضم تجربه خوردن، شیرخوار یا کودک در حال انجام کارهای روانشناختی است که خسارتی را که خوراک او (تحت اللفظی و استعاری) به مادرش (که اکنون به طور فزاینده ای جدا شده) وارد کرده است، تشخیص می‌دهد. “این کار [روانشناختی] [احساس او نسبت به آسیب رساندن به مادرش] زمان بر است و نوزاد فقط می‌تواند منتظر نتیجه باشد [در یک وضعیت روانشناختی که در آن است]، منفعلانه تسلیم آنچه می‌شود که در درون می‌گذرد ” (ص 269). سرانجام، اگر نوزاد یا کودک بتواند این کار روانشناختی را انجام دهد و اگر مادر توانسته باشد به مرور زمان شرایط را نگه‌دارد، کودک می‌تواند به طور استعاره ای (و بعضاً واقعی نیز) آن را هضم کند. نوزاد یا کودکی که هدیه او توسط مادر شناخته و پذیرفته می‌شود اکنون در موقعیتی است که می‌تواند کاری در مورد آن حفره [خیالی]، حفره در پستان یا بدن [مادر] انجام دهد … ژست هدیه ممکن است بتواند این حفره را پر کند….اگر مادر بتواند کار خودش را انجام دهد [با به موقع نگه داشتن اوضاع، به رسمیت شناختن هدیه به عنوان رفتار جبرانی و پذیرش آن به این نحو] »(ص 270).
نگه داشتن موقعیت افسرده‌وار درنتیجۀ به رسمیت شناختن “وضعیت واحد” نوزاد (تبدیل شدن به فردی جدا) توسط مادر است، در این مرحله مادر می‌تواند جدایی خود را از کودک تحمل کند، و از نظر روانی حقیقت کودک خود و وضعیت متغیر او را در رابطه با خود نگه دارد. مادر دیگر تمام دنیای کودک نیست و درد  (و البته تسکین) بزرگی برای مادر در این از دست دادن وجود دارد. اوضاع عاطفی به طور خلاقی ویرانگر است از این جهت که کودک چیزی را از مادر می‌گیرد تا بتواند خودش را تغذیه کند (برای اینکه به شخصی جدا از او تبدیل شود)، خطر از بین بردن مادر (با ایجاد حفره‌ای در مادر) را به همراه دارد.
در نگه‌داشتن موقعیت افسرده‌وار، کودک در چارچوب حس زمان که اکنون بیش از هر چیزی غیر از اوست، خودش به تنهایی، در حال تبدیل شدن به سوژه ای است. کودک متوجه می‌شود که نمی‌تواند افراد را سریعتر از آنچه که خودشان حرکت می‌کنند، جابجا کند و همچنین نمی‌تواند زمانی را که باید منتظر نیاز و خواسته‌های خود باشد، کوتاه کند. نگهداشتن موقعیت افسرده وار، تجربه فرد از شکلی از وجود را حفظ می‌کند که به طور مداوم در حال دگرگونی است– تجربه‌ای از خود بودن در گذر زمان و جریان هیجان اضطراب در عمل تبدیل شدن به خود به شکلی که قبلاً ناشناخته بود، اما به نوعی مبهم احساس می‌شود.

بخش دوم
ظرف- مظروف
همانطور که در مورد مفهوم «نگهداشتن» وینیکات صدق می‌کند، مفهوم «ظرف و مظروف» بیون با مهمترین دستاوردهای وی در روانکاوی ارتباط نزدیکی دارد. ایده «ظرف و مظروف» به محتوای آنچه به آن فکر می‌کنیم اشاره نمی‌کند، بلکه به شیوۀ تفکر ما می‌پردازد، یعنی نحوۀ پردازش تجربۀ زنده ما و اینکه وقتی که قادر به انجام کارهای روانشناختی با آن تجربه نیستیم، از نظر روانی چه اتفاقی می‌افتد.

کارکرد روان‌تحلیلی شخصیت
اساس تفکر بیون، و سنگ بنای مفهوم «ظرف و مظروف» ایده‌ای است که بندرت در مباحث مربوط به کار وی به آن پرداخته می‌شود: کارکرد روان-تحلیلی (شخصیت 1962الف، ص 89)

در معرفی این اصطلاح، بیون بیان می‌کند که شخصیت انسان اساساً به مجموعه‌ای از عملیات ذهنی مجهز شده است که وظیفۀ انجام کار روانشناختی آگاهانه و ناهوشیار در مورد تجربه هیجانی (فرآیندی که در رشد روانی حاصل می‌شود) را بر عهده دارد. علاوه بر این، بیون با نامیدن این عملیات ذهنی «روانی-تحلیلی» نشان می‌دهد که‌ این کار روانشناختی با استفاده از آن نوع تفکر که مشخصۀ روانکاوی است، یعنی مشاهده تجربه به طور همزمان از نقطه نظر ذهن آگاه و ناهوشیار بدست می‌آید.
تجلی بارز کارکرد روانکاوی شخصیت، تجربۀ رویاپردازی است. رویاپردازی نوعی کار روانشناختی است که در آن مکالمه‌ای مولد بین جنبه‌های ناهوشیار ذهن و افکار، احساسات و تصورات مزاحم روی می‌دهد که منع شده اند، با این وجود به سمت آگاهی (ناهوشیار پویا) فشار می‌آورد. این تجربه برای هر انسانی که ذهن آگاه و ناهوشیار او تمایز یافته است، بدون توجه به دوره‌ای که در آن زندگی می‌کند یا شرایط زندگی او، صدق می‌کند.

از یک منظر، پیشنهاد بیون در مورد عملکرد روانکاوی شخصیت، حیرت انگیز است. آیا منظور او واقعاً این بود که سیستم شخصیتی انسان به عنوان سوژه‌های آگاه به خود به گونه‌ای طراحی شده است تا عملکردهایی انجام دهد را که توسط مدل ذهن اواخر قرن 19 / اوایل قرن 20 شرح داده شده است؟ پاسخ به طور شگفت آوری مثبت است: از نظر بیون (1970)، روانکاوی قبل از فروید، اندیشه‌ای بدون متفکر بود، اندیشه‌ای در انتظار یک متفکر بود تا بتواند آن را به عنوان یک فکر تصور کند. آنچه که ما روانکاوی می‌نامیم ایده‌ای است که توسط فروید تفکر شد، اما قبل از «کشف» فروید از هزاران سال پیش در مورد روان انسان صادق بوده است (بایون، 1970؛ آگدن الف، 2003)

افکار -رویاگونه و رویاپردازی
برای یافتن جایگاه مفهوم «ظرف و مظروف» بیون در رابطه با بدنه بزرگتر تفکر، لازم است منظور او از نقش رویاپردازی در زندگی روانشناختی را درک کنید (به مقاله بالینی آگدن، ب 2003 مراجعه کنید و بحث نظری درباره مفهوم بیون از رویاپردازی). از نظر بیون، رویاپردازی هم در هنگام خواب و هم در بیداری اتفاق می‌افتد: ‘فروید [1933] می‌گوید ارسطو اظهار می‌دارد که رویا روشی است که ذهن در خواب کار می‌کند: من می‌گویم روشی است که هنگام بیداری کار می‌کند 43) فکر- رویاگونه یک فکر ناهوشیار است که در پاسخ به تجربه عاطفی زیسته‌ایجاد می‌شود و انگیزه‌ای برای کار رویاپردازی است، یعنی انگیزه‌ای برای انجام کارهای روانشناختی ناهوشیار با افکار ناهوشیار ناشی از تجربه عاطفی زیسته.

مفهوم بیون(1962الف) از عملیات رویاپردازی، مخالف «کار رویای » فروید (1900) است. مفهوم رویاپردازی فروید به مجموعه‌ای از عملیات ذهنی اشاره دارد که در جهت پنهان کردن افکار رویا ناهوشیار به وسیله ادغام و جابجایی عمل می‌کند. بنابراین، در شکل مشتق/ مبدل، افکار رویا ناهوشیار در دسترس آگاهی و فرآیند تفکر ثانویه قرار می‌گیرد. در مقابل، کار رویاپردازی بیون مجموعه عملیات ذهنی است که اجازه می‌دهد تجربه زنده آگاهانه به گونه‌ای تغییر یابد که برای کارهای روانشناختی (رویاپردازی) در دسترس ناهوشیار قرار گیرد. به طور خلاصه، کار رویا فروید اجازه می‌دهد تا مشتقات ناهوشیار هوشیار شوند، در حالی که کار بیون در رویاپردازی اجازه می‌دهد تا تجربه زنده آگاهانه ناهوشیار شود (یعنی در دسترس ناهوشیار برای کار روانشناختی برای ایجاد افکار رویایی و رویاپردازی آن افکار قرار گیرد ).

برخی تعاریف تامل برانگیز
بنابراین، اساس تفکر بیون این ایده است که رویاپردازی شکل اولیه از چیزی است که ما با استفاده از تجربه زنده خودمان، کار روانشناختی ناهشیار انجام می‌دهیم. این دیدگاه، همانطور که مشاهده خواهیم کرد، از مفهوم “ظرف و مظروف» جدایی ناپذیر است. من بحث در مورد این ایده را با تعریف تامل برانگیز “ظرف و مظروف» آغاز می‌کنم.

«ظرف» یک شیء نیست، بلکه یک فرایند است. این مفهوم ظرفیتی برای کار روانشناختی ناهوشیار برای رویاپردازی فراهم می‌کند که با توانایی تفکر رویاگونه ناهوشیار رویایی (ریوری: نوعی تفکر رویاگونه ) و ظرفیت تفکر کاملاً آگاهانه در فرآیند ثانویه کار می‌کند. اگرچه هر سه نوع تفکر – رویاپردازی ناهوشیار، ریوری ناهوشیار و تعمق آگاهانه – در کارکرد دربرگیرندۀ ذهن نقش دارند، بیون کار ناهوشیار رویاپردازی را کاری می‌داند که از اهمیت اساسی در ایجاد تغییر و رشد روانی برخوردار است. بیون از تحلیلگر می‌خواهد که “نسبت به وضعیت ذهن که در آن بیدار هستیم [در مقایسه با وضعیت ذهن که در آن خواب هستیم] تعصب نداشته باشد” (1978، ص 134). به عبارت دیگر، برای بیون، حالت بیداری بسیار اغراق شده است.

« مظروف»، مانند ظرف، یک چیز ثابت نیست، بلکه یک فرایند زنده است که به نحو مناسبی به طور مداوم در حال گسترش و تغییر است. این اصطلاح به افکار (به معنای وسیع ترین کلمه) و احساساتی اشاره دارد که در فرایند مشتق شدن از تجربه عاطفی زندۀ فرد است. در حالی که افکار و احساسات هشیار و نیمه هوشیار جنبه‌هایی از محتوای مظروف را تشکیل می‌دهند، مفهوم مظروف بیون تأکید اصلی بر افکار ناهوشیار دارد.
ابتدایی‌ترین افکار تشکیل دهنده محتوای مظروف، «احساسات خام – احساسات مربوط به تجربه عاطفی» (1962الف، ص 17) است که بیون آنها را “عناصر بتا” می‌نامد (ص 8). من برای توصیف این افکار نوپا کلمات بهتری از آنچه در شعری از ادگار آلن پو استفاده شده است پیدا نکرده ام: عناصر β ممکن است به عنوان «افکاری شبیه به افکار غیرقابل تفکر» در نظر گرفته شوند که روح افکار هستند .

این اساسی ترین افکار – افکار غیرقابل پیوند با یکدیگر – تنها ارتباط بین ذهن و تجربه عاطفی زنده در دنیای واقعیت بیرونی را تشکیل می‌دهند. این افکار غیرقابل تفکر (عناصر بتا β) توسط «عملکرد آلفا α» (مجموعه‌ای از اقدامات ذهنی هنوز ناشناخته) به عناصر تجربه (عناصر آلفا α) تبدیل می‌شوند که می‌تواند به فرایند رویاپردازی_تفکر پیوند بخورد.

منشا مفهوم ظرف – مظروف

من بحث و گفتگو در مورد ظرف- مظروف را با تعریف «ظرف و مظروف» شروع خواهم کرد، من به طور مختصر پیشرفت ایده‌های بیون را در مورد تعامل افکار و تفکر، افکار-رویا و رویاپردازی پیگیری خواهم کرد.

بیون در اولین اثر روانکاوی خود، «تجربه در گروه» (1959ب)، این ایده را ارائه داد که افکار (پیش فرض‌های اساسی ناخودآگاه مشترک) قدرت از بین بردن ظرفیت یک گروه برای تفکر را دارند. بیون این ایده را که افکار می‌توانند ظرفیت تفکر را از بین ببرند را در مقاله‌های خود مانند «اندیشه‌های ثانویه» (1967)، مقاله مهم «حمله به پیوند» (1959ج) و « تئوری تفکر» (1962ب) مطرح کرد. در آنجا، او این ایده را مطرح کرد که در آغاز (زندگی و تحلیل) دو نفر با هم تفکر می‌کند. کاملاً برخلاف وینیکات – که متخصص اطفال بود – برای بیون، عقاید/ گمانه‌زنی‌های او درباره وقایع روانشناختی که در روابط مادر و نوزاد اتفاق می‌افتد صرفاً استعاره است – یک نشانه (1962الف، ص 96) – که او در زمینه ساختن مدلی (ص 96) برای آنچه در سطح ناخودآگاه در ‌رابطۀ تحلیلی رخ می‌دهد آن را مفید می داند. استعاره ی ‌رابطۀ مادر و نوزاد که بیون (1962الف، 1962ب) مطرح می‌کند، بر اساس تجدید نظر خود در مفهوم همانندسازی فرافکنانه کلاین است: کودک به مادر (که در بهترین حالت، در وضعیت ریوری است) تجربه‌های هیجانی را که خود قادر به پردازش نیست فرافکنی می‌کند به دلیل ماهیت ابتدایی مادر برای توانایی داشتن کارکرد الفا . مادر کار روانی ناخودآگاه رویای تجربه غیر قابل تحمل نوزاد را انجام می‌دهد و آن را به شکلی در دسترس او قرار می‌دهد که قادر است از آن در رویاپردازی تجربه خود استفاده کند.
مادری که نمی‌تواند از نظر عاطفی در دسترس نوزاد قرار گیرد (مادری که قادر به ریوری نیست) افکار غیر قابل تحمل خود را به شکلی به کودک برمی‌گرداند که از هر معنایی که قبلاً داشته اند سلب شده است. ترس پیش‌بینی شده کودک در چنین شرایطی به عنوان «ترس بی‌نام و نشان» به او بازگردانده می‌شود (1962الف، ص 96). تجربه نوزاد یا کودک از ناتوانی مادر در دربرگیری حالات احساس فرافکنی شده، به عنوان نوعی تفکر (به معنای دقیق تر، وارونه سازی تفکر) درونی می‌شود که به فرآیندی که به تجربه معنا می‌دهد (عملکرد α) و پیوند افکار رویایی در روند رویاپردازی و تفکر حمله می‌کند (1959ج، 1962الف، 1962ب).

جابه‌جایی هستۀ نظریه و فعالیت روانکاوی

وقتی ‌رابطۀ ظرف (ظرفیت رویاپردازی، در خواب و بیداری) و مظروف (افکار ناخودآگاه ناشی از تجربه عاطفی زیسته) متقابل است بدون اینکه به یکدیگر آسیبی بزنند (بیون، 1962الف، ص 91)، در نتیجه رشد هم در ظرف و هم در مظروف رخ می‌دهد. در ظرف، رشد شامل افزایش توانایی برای رویاپردازی ‌تجربۀ فرد است، یعنی ظرفیت انجام (عمدتا) کار روانشناختی ناخودآگاه.

گسترش ظرفیت دربرگیرندگی در شرایط تحلیلی ممکن است به شکل به یاد آوردن رویاهای بیمار باشد که او و تحلیلگر با آنها تداعی می‌کنند – تداعی‌هایی که واقعی هستند و بیانگر آنچه ناخودآگاه در روابط تحلیلی اتفاق می‌افتد. برای بیمار دیگری، افزایش ظرفیت رویاپردازی ممکن است با کاهش علامت روان تنی یا رفتار انحرافی همراه با افزایش ظرفیت بیمار برای ‌تجربۀ احساسات و کنجکاوی در مورد آنها منعکس شود. برای بیمار دیگری، افزایش کارکرد دربرگیرندگی خودش را در توقف کابوس‌های تکرار شونده پس از سانحه نشان دهد (که در آن کابوس‌ها هیچ کار روانشناختی حاصل نمی‌شود) (آگدن ب، 2004).

رشد مظروف با گسترش دامنه و عمق افکار و احساسات خودش را نشان می‌دهد که در نتیجه این رشد فرد می‌تواند از ‌تجربۀ عاطفی خود چیزهایی بدست آورد. این رشد بیانگر افزایش “نفوذپذیری” (1962الف، ص 93) افکار فرد است، یعنی تحمل “قرار گرفتن در ابهام، رازها، تردیدها، بدون هیچ ‌گونه تحریک پذیری پس از روبرویی با واقعیت” (کیتس، 1817، به نقل از بیون، 1970، ص 125) به عبارت دیگر، مظروف رشد می‌کند زیرا بهتر می‌تواند‌ پیچیدگی کامل وضعیت احساسی را که از آن ناشی می‌شود، دربربگیرد. یک شکل از ‌تجربۀ رشد مظروف اینگونه است که بیمار می‌فهمد که ‌تجربۀ گذشته دارای احساسات عاطفی بااهمیتی است که قبلاً برای او اینگونه نبوده است. به عنوان مثال، در سال سوم تحلیل، درمانجو، برای اولین بار احساس کرد که، یادآوری اینکه والدینش در طی سه ماه بستری شدن او در بیمارستان پس از یک دورۀ روانپریشی وقتی که در دانشگاه درس می‌خواند چقدر عجیب و دردناک بوده است. (به طور منطقی می‌توان ادعا کرد که اهمیت رویدادی که اخیراً به یاد آورده شده نشان دهنده رشد است، نه به دلیل رشد مظروف، بلکه به دلیل رشد ظرف است – ظرفیت رویاپردازی تجربه. به اعتقاد من هر دو روش تفکر در مورد مثال بالینی معتبر است: در هر به عنوان مثال، در هر رشد روانشناختی، رشد “ظرف و مظروف» وجود دارد. علاوه بر این، در تلاش برای تمایز بین “ظرف و مظروف» در کار بالینی، من اغلب می‌دانم که این دو در یک ‌رابطۀ رفت و برگشتی با یکدیگر قرار دارند).

تحت شرایط آسیب زا مظروف ممکن است برای ظرف مخرب باشد و به محدودیت دامنه و عمق افکار فرد بینجامد. به عنوان مثال، مظروف ممکن است زندگی را از ظرف خالی کند، بنابراین از آنچه ممکن است به فکر رویاگونه تبدیل شود، چیزی جز غلافی خالی باقی می‌گذارد. به عنوان مثال، مظروف آسیب‌زا در کار تحلیلی با بیمار اینگونه خودش را نشان می دهد که مداخلات تحلیلگر (موجود) را بی معنا می‌کند با پاسخ دادن واکنشی با جملاتی مثل “چه فایده ای برای من دارد؟” یا “چیزی به من بگویید که قبلاً نمی‌دانستم یا “از کدام کتاب روانشناسی این جمله را آوردید؟”

شکل دیگری از مظروف آسیب‌زا در تحلیل بیمار اسکیزوفرنیک رخ داد که قبلاً آن را بیان کرده ام (اگدن، 1980). در طی مرحلۀ اولیه تحلیل، بیمار از هر آنچه گفتم و انجام دادم تقلید می‌کرد، نه تنها کلمات من را تکرار می‌کرد، بلکه تن صدای من، حالت‌های چهره و حرکات بدنی من را نیز تکرار می‌کرد. تأثیر این رفتار روی من بسیار زیاد بود: تقلید هر جنبه از ذهن و بدن من احساس واقعی بودن و “منیت” را در من از بین می‌برد. بیمار مرا تحت نوعی فشار برای دربرگیری قرار می‌داد که باعث می‌شد احساس کنم ذهن و بدنم را از دست می‌دهم. بعداً در تحلیل، هنگامی که یک فرم سالم از دربرگیری بدست آمد، کارکرد ظرف آسیب‌زا به عنوان تکرار (تقلید) از احساس ناخودآگاه بیمار در مورد تصرف مادر بر بدن و ذهن او درک شد، و هیچ چیز دیگری برای او باقی نماند که واقعی و زنده باشد.

نوع دیگری از کارکرد آسیب زننده ظرف، نوعی “رویاپردازی” است که مانند سرطان “فضای رویا و فضای تحلیلی” را با تصاویر و روایتهایی غیر قابل استفاده برای کارهای روانشناختی پُر می‌کند. افکار رویاگونه بالقوه بی پروا تکثیر می‌شوند تا جایی که به جایی می‌رسند که رویابین (و تحلیل گر) را در دریایی از تصاویر و روایت‌های بی معنی غرق می‌کنند. “رویاهایی” که به این روش تولید می‌شوند شامل “رویاهایی” هستند که مانند موجی از تصاویر نامرتبط به هم احساس می‌شوند. ‘رویاهای’ طولانی که کل جلسه را به طریقی پر می‌کنند که با قدرت، پتانسیل برای خیال اندیشی و تفکر انعکاسی را تضعیف می‌کند. و موجی از رویاها ماهها یا سالها رویاپردازی می‌شوند که هیچ ارتباط معناداری از نظر بیمار یا تحلیلگر ایجاد نمی‌کند. برعکس، مظروف ممکن است ظرف را از پا درآورد و از بین ببرد. به عنوان مثال، ممکن است یک کابوس به عنوان یک رویا تصور شود که در آن فکر رویاگونه (مظروف) آنقدر آزار دهنده است که ظرفیت رویاپردازی (ظرف) از بین می‌رود و خواب بیننده از ترس بیدار می‌شود (آگدن، 2004ب). به همین ترتیب، اختلال در بازی نشان می‌دهد که افکار ناخودآگاه ظرفیت بازی را میان می‌برند.
مفهوم ظرف- مظروف بیون، کانون توجه چهارچوب روانکاوی را از تضاد بین مجموعه افکار و احساسات فراتر می‌برد (به عنوان مثال عشق و نفرت از رقیب در مرحله ادیپ؛ آرزو برای یکی شدن با مادر و ترس از از دست دادن هویت فردی که مستلزم آن است؛ آرزو و نیاز به تبدیل شدن به یک سوژه جداگانه و ترس از تنهایی و انزوایی که درگیر آن خواهد بود و غیره). از نظر بیون، نگرانی اصلی روانکاوی تعامل پویا بین افکار و احساسات ناشی از ‌تجربۀ عاطفی زیسته (مظروف) از یک سو، و ظرفیت رویاپردازی و تفکر آن افکار (ظرف) از سویی دیگر است.
هدف روانکاوی از این منظر اساساً تسهیل حل و فصل تعارض ناخودآگاه نیست بلکه تسهیل رشد “ظرف و مظروف» است. به عبارت دیگر، وظیفه تحلیلگر ایجاد شرایطی در چهارچوب تحلیلی است که امکان رشد متقابل ظرف (ظرفیت رویاپردازی) و مظروف (افکار / احساسات ناشی از ‌تجربۀ زیسته) را فراهم کند. زمانی که درمانجو توانایی تولید دامنه و عمق کامل تری از افکار و احساسات را در پاسخ به ‌تجربۀ خود (گذشته و حال) و رویاپردازی این افکار (برای انجام کار روانشناختی ناخودآگاه با آنها) ایجاد ‌کند، دیگر نیازی به کمک تحلیلگر در رویا دیدن تجربه اش ندارد. پایان تحلیل اساساً با میزان حل و فصل تعارض ناخودآگاه (که در انتقال-انتقال متقابل ایجاد می‌شود) اندازه گیری نمی‌شود، بلکه با توجه به درجه‌ای که بیمار قادر است تجارب زیسته خود را رویاپردازی کند محک می خورد.

در مجموع، “ظرف و مظروف»، در حالت بهینه، کاملاً به یکدیگر وابسته اند: ظرفیت رویاپردازی (ظرف) به افکار رویاگونه نیاز دارد. و افکار رویاگونه (مظروف) به ظرفیت رویاپردازی نیاز دارند. بدون افکار رویاگونه، فرد هیچ ‌تجربۀ زیسته ای برای رویاپردازی ندارد. و بدون ظرفیت رویاپردازی، هیچ کس نمی‌تواند‌ با ‌تجربۀ عاطفی خود کار روانشناختی انجام دهد (و در نتیجه فرد قادر به زنده ماندن در آن تجربه نیست).

نمونۀ بالینی
نمونۀ بالینی زیر نحوۀ استفاده از مفهوم “ظرف و مظروف» را در کار تحلیلی نشان می‌دهد.
خانم «ن» همیشۀ جلسات روزانه خود را با صحبت درمورد اتفاق‌های روز قبل و با جزئیات زیاد شروع می‌کرد و از موضوعاتی که من در جلسات اخیر گفته بودم استفاده می‌کرد. او بعد مکثی می‌کرد و منتظر می‌ماند تا به او بگویم که از درکی که از کار تحلیلی به دست آورده، بسیار خوب استفاده کرده است. وقتی بیمار منتظر می‌ماند تا جمله‌ام را بگویم، عصبانی می‌شدم و طی سالهایی که با هم کار می‌کردیم این احساس بیشتر می‌شد. حتی احساس می‌کردم عصبانیت من در کنترل‌ام نیست، زیرا بیمار به خوبی از اثر دیوانه کننده‌ای که مدل کنترل کننده‌اش بر من داشت آگاه بود. «شرح اتفاقات» و «جملات مرا به خورد خودم دادن» استعاره‌هایی بود که خانم «ن» و من برای تلاش او برای از بین بردن آگاهی از جدا بودن ذهن و زندگی‌مان ایجاد کرده بودیم. همچنین استعاره‌ها به احساس بیمار اشاره می‌کردند که مادرش با او به عنوان ضمیمه خودش رفتار کرده بود. شاید در تلاش برای جدایی روانی از مادرش، بیمار در دوران نوجوانی دچار بی‌اشتهایی عصبی شد. این اختلال از آن زمان به بعد همچنان نقش مهمی در زندگی او داشت.
خانم «ن» از خرید کردن به عنوان راهی برای از بین بردن احساس پوچی و تنهایی استفاده می‌کرد. او می‌توانست زنان فروشنده را در فروشگاه‌های لباس‌های گران قیمت به نوعی درگیر نمایشی کند. بیمار صحنه‌ای را کارگردانی می‌کرد که در آن صحنه او لباس‌هایی را امتحان می‌کرد و فروشنده به شیوۀ مادرانه به او می‌گفت که چقدر زیبا به نظر می‌رسد. در سال هشتم تحلیل، خانم «ن» جلسه‌ را با تعریف رویایی آغاز کرد: … من در فروشگاه بزرگی بودم که احساس می‌کردم مثل دخمه است. صدایی ضعیفی از بلندگو نه تنها به کارمندان، بلکه به مشتریان نیز دستور می‌داد. چیزهای زیادی بود که می‌خواستم بخرم. یک جفت گوشواره الماس دوست داشتنی در جعبه‌ای نرم و ساتن به نمایش گذاشته شده بودند – آنها مانند دو تخم مرغ کوچک در لانه پرنده به نظر می‌رسیدند. من بدون اینکه چیزی بخرم توانستم از فروشگاه بیرون آمدم.
در آن لحظه خواستم به رویا واکنش نشان دهم، تلاشی دیگر از سمت بیمار برای اینکه مرا وادار کند که انگیزه‌هایم را بیان کنم، یا اگر هم موفق نمی‌شد، تعابیر مبتنی بر عصبانیت را در من برانگیزاند. اما چیز کاملاً متفاوتی در مورد خواب و روشی که بیمار به من گفت وجود داشت. به نظرم رسید که در میان تکرار اجبارگونه الگوی کاملاً آشنای رابطه، وقتی خانم «ن» گوشواره ها را توصیف می‌کرد چیز دیگری پنهان شد. صدای او کمتر آهنگین بود و گفتارش آهسته بود، گویی دو تخم مرغ کوچک را در لانه پرنده قرار داده باشید.
و بعد، گویی چنین لحظه ملایمی هرگز رخ نداده باشد، خانم «ن»، با غرور، به تعریف رویا ادامه داد: «من بدون اینکه چیزی بخرم توانستم از فروشگاه بیرون بیایم». گویا در این اظهارنظر نهایی، نیرویی من را به این سمت می‌برد که موفقیت بیمار را به او تبریک بگویم. در همان زمان، در سطح ناخودآگاه‌تر، آخرین اظهارات وی نشان از کنترل مطلق او بر اوضاع تحلیلی داشت، کنترلی که حاکی از این بود که وی اتاق مشاوره را ترک می‌کرد بدون اینکه با کسی که وقتی پا به جلسه گذاشته بود، تفاوتی داشته باشد (توانستم بدون اینکه چیزی بخرم از فروشگاه بیرون بیایم).
کمی بعد از اینکه خانم «ن» رویا را برایم تعریف‌کرد، به یاد آوردم که چند سال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه با نزدیکترین دوست خود، «جی» برای خرید رفته بودم. هر دوی ما به دنبال حلقه نامزدی بودیم تا به زنی بدهد که با او زندگی می‌کرد. هیچ یک از ما چیز زیادی درباره الماس – یا جواهرات دیگری نمی‌دانستیم. این «تجربۀ خرید» با احساس صمیمیت و نزدیکی همراه بود، اما در عین حال می‌دانستم به نحوی در رویدادی (روند ازدواج دوستم جی) شرکت می‌کنم که می‌ترسم دوستی ای که تا ان زمان وجود داشت تغییر کند (یا شاید حتی به پایان برسد).

کاملاً غیرمنتظره، متوجه شدم که از خانم «ن» می‌پرسم، «چرا گوشواره‌هایی را که آنقدر زیبا بودند، نخریدید؟» کمی طول کشید تا فهمیدم که به گونه‌ای حرف می‌زنم که انگار رویای او اتفاقی واقعی در دنیای بیرون است. صدای خودم را می‌شنیدم که به من می‌گفت‌ به جنبه تحریک‌آمیز رویای بیمار با عصبانیت واکنش نشان ندهم. سوال من به تعبیری دیگر تعجب‌آور بود: چیزهایی که بیمار در گذشته خریداری کرده بود هیچ وقت برای او معنای نمادین یا ارزش زیباشناختی نداشت – آنها صرفاً ابزار بازیگری در یک نمایش انتقال متقابل و انتقال بودند که با زنان فروشنده و با من اجرا شده بود.
ترکیبی از پاسخ من به رویا به عنوان یک رویداد واقعی و صدای درونی من هنگامی که از خانم «ن» می‌پرسیدم چرا گوشواره ها را نخریدید، از چشم بیمار دور نمانده بود. او تقریباً یک دقیقه مکث کرد – که به خودی خود برای او بسیار غیرمعمول بود – و سپس پاسخ داد (گویی که‌این رویا یک واقعه واقعی بود) با گفتن: “من نمی‌دانم. این ایده هرگز به ذهن من خطور نکرد”.
خودداری و عدم توانایی همیشگی خانم «ن» در استفاده از تقریباً هر آنچه گفتم ممکن است نوعی دربرگیری آسیب زا تصور شود. نمایشنامه‌ای که سطرهایی از آن را می‌خواندم (در حالی که او نمایشنامه را کارگردانی می‌کرد) در تقابل با تفکری بود که کار روانشناختی ناخودآگاه را تسهیل می‌کرد. هیچ چیز اصلی از آن حاصل نمی‌شد. هیچ فکر جدیدی ایجاد نمی‌شد. کارکرد آسیب‌زا دربرگیری وی تا زمانی که در درجه اول شامل نوعی “رویاپردازی” بود که در آن بیمار به طور ناخودآگاه خود را از ویژگیهای انسانی (که به نوعی ضعف تجربه می‌شد) از قبیل میل به غذا، میل جنسی و نیاز به ‌رابطۀ عاطفی واقعی با دیگران معاف می‌کرد.
در رویا، عملکرد آسیب زا دربرگرفته شده بود- به صدایی ضعیفی (صدای غیر انسانی) از “بلندگو” مکانیکی که به هر کسی در آن دور و بر دستور می‌داد. اولین تکانه من بطور انعطاف‌پذیری پاسخگویی به رویای خانم «ن» بود به گونه‌ای که انگار هیچ تفاوتی با صد مورد دیگر نداشت.او رویایی به من گفت که رویا نبود. با این حال، صدای بیمار در تعریف بخشی از رویا که مربوط به گوشواره‌ها بود و همچنین محتوای تصویر آن بخش از رویا، این واقعیت را نشان می‌دهد که وی می‌توانست (به طور واقعی ‌تجربۀ هیجانی خودش را رویاپردازی کند) تجارب خودش را دربرگیرد که توانایی مرا برای رویاپردازی نیمه خودآگاه در بیداری (ریوری) تسهیل می‌کرد.
ریوری من از خرید با دوستم جی برای خرید حلقۀ نامزدی شکل جدیدی از دربرگیری بود که با عناصر دربرگرفته شده خصومتی نداشت، یعنی برای بیمار همانطور که من او را تجربه کردم نبود. ‌تجربۀ ریوری من، که شامل احساس محبت، حسادت و ترس از دست دادن بود، نوعی مشارکت من در رویا پردازی رویای بود که رویاپردازی نشده بود (اگدن، 2004 ب)، یعنی شرکت من در رویاپردازی او در ‌تجربۀ خود به روشی غیرانسانی..
خیال اندیشی من در طرح یک سوال به صورت غیر برنامه ریزی شده خودش را نشان داد: “چرا گوشواره‌هایی را که اینقدر زیبا بودند، نخریدید؟” این سوال این واقعیت را نشان می‌دهد که من نه تنها ‌تجربۀ غیرقابل رویای قبلی بیمار را با او رویاپردازی کردم، بلکه برای لحظه‌ای به نگاره‌ای در رویا تبدیل شده بود که هر دوی ما در جلسه رویاپردازی می‌کردیم.
علاوه بر این، لحن صدایی که با خانم «ن» صحبت کردم این واقعیت را منتقل می‌کند که تغییری در روش من (ظرف) برای ‌تجربۀ وضعیت عاطفی بیمار ایجاد شده است. کلماتی که به صورت خودجوش بیان کردم کاملاً مخالف مجموعه‌ای از «سطرها» (کلمات پوچ) بود که از من بیرون می‌آمد. در نتیجه، می‌توان آنها را به او داد. (نمی‌توان چیزی را به شخصی داد که می‌خواهد چیزهای زیادی را که فرد دوست دارد به او بدهد، بدزدد.)

به نظرم با نگاهی به گذشته سوال / پرسش من بیانگر این واقعیت بود که برای اولین بار ناخودآگاه قادر به رویاپردازی (دربرگیری) میزانی از انتقال–انتقال متقابل ادیپال عاشقانه با بیمار بودم.
آنچه من در هنگام سوال پرسیدن به خانم «ن» دادم عبارت بود از به رسمیت شناختن خواب او به نحوی جدید؛ در بطن برانگیختگی‌های آشنا و غیرقابل فکر، لحظه‌ای وجود داشت که خانم «ن» در واقع شروع به کار واقعی روانشناختی ناخودآگاه کرد. این کار شامل فانتزی ناخودآگاهی که ما دو نوزاد زیبا (دوست داشتنی) (جوجه پرندگان در لانه) داریم که با بیشترین لطافت و مراقبت با آنها رفتار می‌شود. (در زمان نوشتن این مقاله فهمیدم که در زمانی که خانم «ن» رویای خود را می‌گفت، «صدای ضعیف» به صدای «ریز» تبدیل شده بود.) پاسخ من به (دربرگیری) رویا که در سوال من نمود پیدا کرد، احساسی را انتقال می‌کرد که دیگر لازم نیست بیمار به طور انعطاف پذیری ظهورش را غیرانسانی کند؛ اینکه هنوز هم احساسات عاشقانه بسیار شکننده‌ای به من دارد.

نظرات پایانی
در وهلۀ اول، ایدۀ نگهداشتن وینیکات مفهومی است دربارۀ نقش مادر / تحلیلگر در حفاظت از پیوستگی تجربۀ بودن یا شدن نوزاد یا کودک در طی زمان است. رشد روانشناختی فرایندی است که در آن نوزاد یا کودک به طور فزاینده‌ای عملکرد مادر را برای حفظ تداوم تجربۀ خود از زنده بودن برعهده می‌گیرد. رسش، از این منظر، مستلزم رشد ظرفیت کودک در ایجاد و حفظ احساس تداوم وجود خویشتن در گذر زمان است – زمان که به طور فزاینده‌ای ریتمی دارد که نوزاد یا کودک آن را غیر از خودش تجربه می‌کند. وجه مشترک همۀ اشکال نگه‌داشتن احساس تداوم وجود فرد در گذرزمان، حالت هیجانی مبتنی بر این احساس است که به آرامی و محکم در آغوش مادر قرار می‌گیرد. در حالت سلامت، هستۀ فیزیکی/ روانی نگه‌داشتن در طول حیات فرد ثابت می‌ماند.
در مقابل، مفهوم ظرف- مظروف بیون همیشه در تعامل هیجانی پویایی بین افکار رویایی (مظروف) و ظرفیت رویاپردازی (ظرف) قرار دارد.«ظرف و مظروف» همیشه به شدت در تنش با یکدیگرند و در یک حالت وابستگی متقابل ناآرام با هم همزیستی می‌کنند. مفهوم نگه‌داشتن وینیکات و «ظرف و مظروف» بیون حاوی سرفصل‌های تحلیلی متفاوتی هستند که می‌توان به وسیلۀ آنها تجربۀ تحلیلی یکسانی را مشاهده کرد. نگه‌داشتن در درجه اول به تجربۀ وجود داشتن و رابطۀ آن با زمان مربوط است. «ظرف و مظروف» با پردازش (رویاپردازی) افکار حاصل از ‌تجربۀ عاطفی زنده مرتبط است. این دو با هم عمق «سه بعدی» از تجربیات هیجانی را شکل می‌دهند که در محیط تحلیلی اتفاق می‌افتد.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20201205_130537-1.png
آذر ۱۵, ۱۳۹۹

رشد هیجانی اولیه/ نوشته: دونالد وودز وینیکات ۱۹۴۵ / مترجم: فاطمه حبیبی/ ویراستار: عادله عزتی

در ابتدا باید درباره موضوعی که برای بحث انتخاب کرده ام شفاف باشم که موضوع بسیار گسترده ایست. تمام کاری که من میتوانم انجام دهم یک شرح مقدماتی شخصی است، چیزی مشابه نوشتن فصل مقدمه ی کتاب.
قصد ندارم در ابتدای بحثم تاریخچه ای ارائه دهم تا چگونگی رشد این ایده در ذهنم را از درون تئوری های دیگران نشان دهد، چرا که ذهن من اینگونه کار نمی کند. چیزی که اتفاق افتاده جمع کردن داده ها از اینجا و آنجا، ته نشینی تجارب بالینی از درون تئوری های خودم است. شاید این شیوه به خوبی سایر شیوه ها باشد.
مسئله ای که درباره رشد هیجانی اولیه وجود دارد این است که به خوبی آن را نمی شناسیم و شاید نقد درستی باشد که این بحث باید پنج یا ده سال به تعویق بیفتد. از سوی دیگر حقیقت این است که این بدفهمی ها به طور ثابت در نشست های علمی جامعه روانکاوی تکرار می شود و شاید همین حالا بشود آنقدری بدانیم که از برخی بدفهمی ها جلوگیری کند.
من با توجه به علاقه اصلی ام که کار با کودک و نوزاد است، تصمیم گرفتم که باید در روانکاوی بر روی سایکوز مطالعه کنم. حدود دو جین بیمار بزرگسال سایکوتیک داشته ام و نصف آنها نسبتا به طور گسترده روانکاوی شده اند. این اتفاق طی دوران جنگ جهانی دوم افتاد و من می توانم بگویم به ندرت متوجه حملات می شدم، چرا که تمام وقت درگیر آنالیز بیمارانی بودم که به طرز دیوانه کننده ای نسبت به بمب ها، زلزله و سیل بی اعتنا هستند.
در نتیجه ی این کار، فرصتی عالی برای برقراری ارتباط و تنظیم تئوری های فعلی داشتم، و شاید این مقاله بتواند شروع خوبی به حساب آید.

I
در ابتدا باید مسیر را مشخص کنم. اجازه دهید ابتدا انواع مختلف روانکاوی را شرح دهم. می شود روانکاوی را با یک بیمار مناسب انجام داد که تقریبا منحصر می شود به روابط شخصی آن فرد با دیگران همراه با فانتزی های هشیار و ناهشیاری که این روابط را غنی تر و پیچیده تر می کند. این شکل اصلی روانکاوی است. طی دو دهه گذشته به ما نشان داده شده که چگونه توجه مان به فانتزی را گسترش دهیم و تا چه میزان فانتزی خود بیمار درباره ی سازمان درونی اش و ریشه ی آن در تجارب غریزی اهمیت دارد. به علاوه می دانیم در موارد مشخص، این فانتزی های بیمار درباره سازمان درونی اش است که اهمیت حیاتی دارد، در نتیجه، تحلیل افسردگی و دفاعهای فرد در برابر آن نمی تواند به تنهایی به روابط بیمار با آدم های واقعی و فانتزی هایش درباره آن ها مربوط دانسته شود. این تاکید جدید بر فانتزی های بیمار درباره ی خودش، حوزه ی گسترده ی آنالیز هیپوکندریا را آغاز کرد که در آن فانتزی بیمار درباره دنیای درونی خودش شامل فانتزی ای می شود که درون بدن او جای گرفته است. در روانکاوی ما توانستیم تغییراتی کیفی در دنیای درونی بیمار نسبت به تجارب غریزی اش ایجاد کنیم. کیفیت این تجارب غریزی به عنوان خوب و بد در نظر گرفته می شود.

این روند پیشرفت طبیعی روانکاوی بود که شامل درک جدیدی است ولی تکنیک جدیدی ندارد. این امر به سرعت منجر به مطالعه و تحلیل روابط اولیه تر شد و این مسئله ایست که می خواهم در این مقاله به آن ها بپردازم. وجود روابطی حتی اولیه تر با ابژه هرگز مورد تردید نبوده است.
من گفته ام هیچ تغییری در تکنیک فروید برای گسترش روانکاوی برای کار با افسردگی و هیپوکندریا لازم نیست. طبق تجربه من، همین تکنیک می تواند ما را به سمت عناصر ابتدایی تر سوق دهد، البته به شرطی که تغییرات وضعیت انتقال که ذاتی این کار است را در نظر بگیریم.
منظور من از این گفته آن است که بیماری که نیاز به تحلیل دوسوگرایی در روابط واقعی اش دارد، نسبت به یک بیمار افسرده فانتزی متفاوتی از روانکاو و کار او دارد. در مورد اول بیمار تصور می کند کار روانکاو از روی عشق است و نفرت باید به چیزهای نفرت انگیز منحرف شود. بیمار افسرده از روانکاو خود این درک را دارد که کار روانکاو تا حدی تلاش برای مقابله با افسردگی خودش (خود روانکاو) است، یا باید بگویم بخاطر احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب در عشق خودش (خود روانکاو) است. برای پیشرفت بیشتر در این راستا، بیماری که با توجه به روابط ابژه بدوی و predepressive درخواست کمک می کند، نیاز دارد روانکاوش بتواند عشق و نفرت همزمان و جابجا نشده به بیمارش را ببیند. در این موارد، پایان جلسه، پایان روانکاوی، قوانین و مقررات، این ها همه به عنوان بیانات مهم نفرت برداشت می شوند، همانگونه که تفسیرهای خوب، بیانات عشق و نمادی از مراقبت و غذای خوب هستند. این موضوع می تواند به صورت گسترده و مفید توسعه یابد.
II
قبل از اینکه مستقیما به رشد هیجانی اولیه بپردازم، باید این نکته را نیز روشن کنم که تحلیل این روابط اولیه تنها به عنوان بسطی از تحلیل افسردگی می تواند انجام شود. مسلم است که این نوع روابط اولیه زمانی که در کودکان و بزرگسالان ظاهر می شود، در راستای واپس روی در درک کلاسیک به عنوان فرار از مشکلات ناشی از مراحل بعدی رشد است. برای یک دانشجوی روانکاوی لازم است ابتدا کار کردن با دوسوگرایی در روابط خارج از درمان و سرکوب ساده را فرابگیرد و سپس توانایی خود را در تحلیل فانتزی های بیمار درباره درون و بیرون شخصیت خود گسترش دهد و به طیف کامل دفاع های بیمار در برابر افسردگی، از جمله منشا عناصر آزاردهنده بپردازد. این موارد اخیر را مطمئنا روانکاو در هر نوع تحلیلی می تواند پیدا کند اما پرداختن به آنها تا زمانی که کاملا توانایی تحلیل دوسوگرایی را نداشته باشد، بی فایده یا مضر خواهد بود. حداقل می توان گفت تحلیل روابط اولیه pre-depressive تا زمانیکه تحلیلگر آمادگی کامل برای کار با وضعیت افسرده وار (depressive position) را نداشته باشد، بی فایده و حتی خطرناک است، چرا که هنگامی که بیمار پیشرفت می کند دفاع های علیه افسردگی ظاهر می شوند.
III
من اظهارات مقدماتی بیشتری برای گفتن دارم. به نظر میرسد که در حدود سن پنج تا شش ماهگی تغییری در نوزادان رخ می دهد که می توانیم آن را به رشد هیجانی نوع انسان ربط دهیم. آنا فروید نکته ویژه ای را در این مورد بیان می کند؛ از نظر او نوزاد کوچک، بیشتر به جنبه های خاص مراقبت توجه دارد تا به یک فرد خاص مراقبت کننده. بالبی اخیرا اظهار داشته است که نوزادان قبل از شش ماهگی فردیت ندارند، بنابراین جدایی از مادرانشان به آن شکلی که بعد از شش ماهگی تجربه می شود، روی آنها اثر نمی گذارد. من خودم قبلا اظهار داشتم که نوزادان در شش ماهگی به مرحله ای از رشد می رسند. در حالیکه بسیاری نوزادان پنج ماهه یک شیی را می گیرند و به دهان می برند، تقریبا به طور معمول از شش ماهگی شروع به انداختن عامدانه شی و دنبال کردن آن به عنوان بخشی از بازی خود می کنند.
در مشخص کردن پنج تا شش ماه لازم نیست سعی کنیم خیلی دقیق باشیم. اگر در یک مورد خاص، کودک در سه یا حتی دوماه یا حتی کمتر به این مرحله از رشد برسد، مشکلی وجود ندارد.
به نظر من مرحله ای که ما توصیف کردیم ، مرحله بسیار مهمی است. این مرحله تا حدودی یک رشد جسمی است، زیرا کودک در پنج ماهگی مهارت لازم برای گرفتن یک شیی را می یابد و به زودی می تواند آن را به دهان ببرد. پیش از این قادر به انجام این کار نبود. (البته ممکن است خواست آن وجود داشته باشد. هیچ توازی دقیقی بین خواستن و مهارت وجود ندارد، و می دانیم بسیاری از پیشرفت های بدنی مانند توانایی راه رفتن، غالبا نگه داشته میشوند تا زمانیکه رشد هیجانی دستاورد بدنی را آزاد کند. هر چیز که جنبه جسمی داشته باشد، جنبه هیجانی نیز دارد). می توانیم بگوییم کودک در این مرحله در بازی خود قادر به نشان دادن این مساله است که از وجود یک “درون” آگاه است و چیزهایی از “بیرون” می آید. او نشان می دهد که می داند با آنچه درونش هست غنی شده است (از نظر جسمی و روانی). علاوه بر این، او نشان می دهد که می تواند از شر چیزی که آنچه از آن می خواسته دریافت کرده، خلاص شود. همه اینها نشان دهنده ی یک پیشرفت چشمگیر است. در ابتدا فقط گاه به گاه به این توانایی می رسد و هر جزییاتی از این پیشرفت به دلیل واپس روی در اثر اضطراب از بین می رود.
نتیجه این امر آن است که اکنون کودک فرض می کند مادرش نیز درونی دارد، که ممکن است غنی یا فقیر، خوب یا بد، منظم یا بهم ریخته باشد. بنابراین کودک شروع به نگرانی (concern) درباره مادر و سلامت عقل و روان او می کند. در مورد بسیاری از نوزادان، در شش ماهگی رابطه ای شبیه به رابطه ی دو فرد کامل وجود دارد. اکنون وقتی یک موجود انسانی احساس می کند که یک شخص است و در ارتباط با دیگران است، مسیری طولانی از رشد اولیه را طی کرده است.
وظیفه ما بررسی این است که قبل از این مرحله در احساسات و شخصیت کودک چه می گذرد.
این سوال نیز وجود دارد که اتفاقات مهم از چه زمانی رخ می دهند؟ به عنوان مثال آیا باید دوره پیش از تولد در نظر گرفته شود؟ و اگر چنین است در چه سنی پس از لقاح مسایل روانشناختی به میان می آیند؟ پاسخ من این است که همانطور که مرحله مهمی در حدود پنج تا شش ماهگی وجود دارد، مرحله مهمی نیز در زمان تولد وجود دارد. دلیل من برای گفتن این مطلب، تفاوت بسیار مهمی است که بین نوزاد نارس و نوزاد بیش رس(post-mature) وجود دارد. تصور میکنم در پایان نه ماه حاملگی، کودک برای رشد هیجانی آماده است و اگر نوزاد بیش رس باشد، درون رحم به این آمادگی رسیده است و باید احساسات او را در قبل و حین تولد در نظر گرفت. از طرف دیگر یک نوزاد نارس از هنگام تولد تا زمانی که باید به دنیا می آمده چیز زیادی تجربه نمی کند. این تفاوت مبنایی برای بحث است.
سوال دیگر این است: از نظر روانشناختی، آیا چیزی قبل از پنج تا شش ماهگی اهمیت دارد؟ می دانم این دیدگاه کاملا صادقانه در بعضی وجود دارد که جواب “خیر” است. می توان به این نگاه پرداخت اما دیدگاه من نیست. هدف اصلی این مقاله ارائه این تز است که رشد هیجانی اولیه نوزاد، قبل از آنکه خودش را (و در نتیجه دیگران را) به عنوان فردی کامل بشناسد، از اهمیت حیاتی برخوردار است: در حقیقت اینجا سرنخ هایی به آسیب شناسی روانی سایکوز وجود دارد.

IV فرآیندهای اولیه (PRIMARY PROCESSES)

سه فرآیند وجود دارد که به نظر من خیلی زود شروع می شود:
(1) یکپارچگی integration
(2) شخصیت یافتن personalization و به دنبال اینها،
(3) درک زمان و مکان و دیگر خصوصیات واقعیت- به طور خلاصه، درک واقعیت realization.

مساله ی مهمی که تمایل به بحث درباره آن داریم، آغاز و علتی داشت که از درون آن شکل گرفت. به عنوان مثال، بسیاری از درمانها بدون اینکه هرگز وارد بحث درباره زمان شوند، به پایان می رسند. اما پسری 9 ساله که عاشق بازی کردن با کودکی دو ساله به نام آنه بود، درباره جنینی که قرار بود به دنیا بیاید چنین سوالی پرسید: “وقتی نوزاد جدید به دنیا بیاید، آیا او قبل از آنه متولد می شود؟” برای این پسر احساس زمان بسیار متزلزل است، همچنین برای یک بیمار سایکوتیک. فرد سایکوتیک نمی تواند هیچ روتینی اتخاذ کند چرا که اگر چنین کاری بخواهد انجام دهد، هیچ تصوری از روز سه شنبه ندارد که آیا روزی از هفته ی گذشته بود یا این هفته و یا هفته ی بعد.
جایگیری (localization) روان فرد در بدن خودش غالبا بدیهی فرض می شود، با این حال یک بیمار سایکوتیک در درمان متوجه شد که به عنوان یک کودک تصور می کرده دوقلویش که در انتهای کالسکه بوده، خودش است. او حتی زمانیکه دوقلویش را از کالسکه برداشتند، تعجب کرده بود که خودش هنوز همان جای قبلی مانده بود. حس او نسبت به خود و غیر-از-خود رشد نکرده بود. بیمار سایکوتیک دیگری کشف کرد که اغلب اوقات در سرش زندگی میکرده، جایی در پشت چشمانش. او فقط می توانست از پشت چشمانش بیرون را ببیند همانگونه که از پنجره به بیرون نگاه می کنیم، بنابراین از آنچه پاهای او انجام می داد آگاهی نداشت و به تبع آن محتمل بود در چاله بیفتد یا تلوتلو بخورد. او “چشمی در پاهایش” نداشت. به نظر نمی رسید شخصیت او در بدنش جایگیری کرده باشد. بدنش برای او مانند یک موتور پیچیده بود که باید با مهارت و توجه آگاهانه آن را می راند. بیمار دیگری در یک جعبه بیست یارد بالاتر از بدنش زندگی می کرد که تنها با یک نخ به بدنش وصل می شد. در تمام این موارد، نمونه هایی از شکست در مراحل اولیه رشد مشاهده می شود و به واسطه آنها می توانیم اهمیت فرآیندهای integration، personalization و realization را یادآوری کنیم.
به لحاظ تئوریک می توان اینگونه فرض کرد که شخصیت در ابتدا غیریکپارچه است. در واقع یک حالت اولیه ای وجود دارد که بعدها در واپس روی به شکل چندپارگی (disintegration) خود را نشان می دهد. من قائل به یک عدم یکپارچگی (unintegration) اولیه هستم.
چندپارگی شخصیت یک وضعیت روانپزشکی شناخته شده است و آسیب شناسی روانی آن بسیار پیچیده است. با این حال بررسی این پدیده در روانکاوی نشان می دهد حالت اولیه ی عدم یکپارچگی (unintegration)، پایه ای برای چندپارگی (disintegration) ایجاد می کند. تاخیر یا شکست در فرآیند یکپارچگی اولیه، فرد را در روند واپس روی یا در نتیجه ی شکست سایر دفاعها مستعد چندپارگی (disintegration) می کند.
در تمامی افراد، فرآیند یکپارچگی بلافاصله از ابتدای زندگی شروع می شود و ما هرگز نمیتوانیم آن را بدیهی فرض کنیم. ما باید آن را در نظر داشته باشیم و شاهد نوسانات آن باشیم.
نمونه ای از پدیده عدم یکپارچگی (unintegration) تجربه ی بسیار متداولی است که بیمار طی جلسه می خواهد همه ی جزییات آخر هفته اش را ارائه دهد و در پایان اگر همه چیز گفته شده باشد احساس رضایت می کند، اگرچه آنالیست احساس می کند هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی لازم است این مساله را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام اجزا و قطعات خود توسط کسی شناخته شود، توسط درمانگر. شناخته شدن، معنی احساس یکپارچه بودن می دهد، حداقل درون کسی که او را می شناسد. این تجربیات عادی زندگی شیرخواران است و نوزادی که هیچکس را برای جمع کردن قطعات خود نداشته باشد، با یک نقص شروع به تکلیف یکپارچه سازی خود می کند و شاید نتواند موفق شود، یا به درجاتی در حفظ یکپارچگی مشکل داشته باشد.
گرایش کودک به یکپارچه کردن توسط دو مجموعه از تجربیات حمایت می شود: شیوه مراقبت از کودک که از طریق آن کودک گرم نگه داشته می شود، در آغوش کشیده می شود، به آرامی تکان داده می شود، نامش برده می شود، حمام می شود، و همچنین تجربیات حاد غریزی که گرایش دارند از درون شخصیت را جمع کنند. بسیاری نوزادان به خوبی از اولین ساعات زندگی در مسیر یکپارچگی قرار می گیرند. در برخی دیگر این روند به تاخیر می افتد یا به دلیل بازداریهای زودرس عقبگرد می کند.
مدت زمانی طولانی در زندگی یک نوزاد معمولی وجود دارد که در آن، کودک اهمیتی نمی دهد که تکه تکه باشد یا یک کل منسجم، یا اینکه آیا در چهره مادرش زندگی می کند یا در بدن خودش، مشروط به اینکه هر از گاهی این تکه ها در کنار هم جمع شود و چیزی حس کند. بعدا توضیح خواهم داد که چرا چندپارگی (disintegration) وحشت آور است در حالیکه عدم یکپارچگی (unintegration) اینطور نیست.

با توجه به محیط، جزئیات شیوه پرستاری، چهره هایی که توسط کودک دیده می شود و صداهایی که شنیده می‌شود و بوهایی که استشمام می شود، به تدریج این تکه ها کنار هم جمع می شوند تا نهایتاً به یک موجودیت به نام مادر تبدیل شوند. واضح‌ترین اثبات این امر را در وضعیت انتقال در درمان افراد سایکوتیک به دست می‌آوریم که نشان می‌دهد حالات سایکوتیک از عدم یکپارچگی، جایگاهی طبیعی در مرحله ابتدایی رشد هیجانی فردی دارد.
گاهی فرض می شود که فرد سالم همیشه یکپارچه است و همچنین در بدن خود زندگی می کند و قادر است احساس کند که جهان واقعی است. با این وجود بسیاری مواقع عاقل بودن کیفیت سیمپتومی دارد که به واسطه ترس یا انکار جنون، ترس یا انکار ظرفیت ذاتی هر انسانی برای عدم یکپارچگی، مسخ شخصیت و احساس اینکه جهان واقعی نیست تغذیه می شود. کمبود خواب کافی این شرایط را در هر کسی ایجاد می کند.
به همان اندازه که یکپارچگی اهمیت دارد، رشد این احساس که شخص در یک بدن زندگی می کند مهم است. باز هم تجارب غریزی و تجارب مکرر از مراقبت از بدن است که به تدریج چیزی را می سازد که می توان یک شخصیت رضایت بخش نامید. و همانطور که درباره چندپارگی توضیح دادیم، مسخ شخصیت در سایکوز نیز مرتبط با تأخیر در شخصیت سازی (personalization) اولیه است.
شخصیت زدایی یک چیز متداول بین بزرگسالان و کودکان است. خواب عمیق مثالی از این پدیده است. افراد درباره فردی که در خواب عمیق است می گویند ” او کیلومترها با ما فاصله دارد” و درست هم می گویند.
موضوعی که مرتبط با شخصیت یافتن است، همدم خیالی در کودکی است. این موضوع یک ساختار فانتزی ساده ندارد. مطالعه ی آینده ی این همراهان خیالی (در روند روانکاوی) نشان می‌دهد که آنها بعضی اوقات خویشتن های دیگری از نوع بسیار ابتدایی هستند. اینجا نمی توانم شرح واضحی از آنچه در نظر دارم فرمول‌بندی کنم و این غیر ممکن است که اکنون جزئیات آن را توضیح دهم. با این حال می گویم که این آفرینش بسیار بدوی و جادویی از همراهان خیالی به راحتی به عنوان دفاع استفاده می شود، زیرا به شکل جادویی تمام اضطراب های مرتبط با جذب (incorporation)، هضم، نگهداری و دفع را کنار می زند.

V تجزیه یا گسست (DISSOCIATION)
از درون مسئله ی عدم یکپارچگی، مشکل دیگری به وجود می‌آید که همان تجزیه یا گسست است. گسست به طور مفیدی می تواند در اشکال اولیه یا طبیعی آن مورد مطالعه قرار گیرد. طبق دیدگاه من، از درون عدم یکپارچگی، مجموعه‌ای از آنچه گسست نامیده می‌شود رشد می‌کند که ناشی از یکپارچه بودگی ناکامل یا جزئی است.
من فکر می کنم یک نوزاد را نمی‌توان در ابتدا نسبت به آنچه بر او حادث می شود آگاه دانست. او نسبت به چیزهایی که در قنداقش احساس می‌کند آگاه نیست، یا به لذتی که از تحریکات پوستی در زمان استحمام می برد آگاه نیست، همچنین نمیداند که او همان کسی است که برای ارضای فوری فریاد می‌زند و تمایل به دستیابی و از بین بردن چیزی دارد مگر اینکه با شیر داده شدن ارضا شود. و این بدان معناست که او در ابتدا نمی داند تصویر مادری که از طریق تجربیات آرامش بخش خود می سازد، همان نیروی پشت سینه (صاحب سینه) است که در ذهن خود تصور می کند و می خواهد از بین ببرد.
همچنین فکر می کنم لزوماً بین کودکِ در خواب و کودکِ بیدار یکپارچگی وجود ندارد. این یکپارچگی در طول زمان به دست می‌آید. هنگامی که رویاهای روزانه به یاد آورده می شوند و حتی به نوعی به شخص سوم منتقل می‌شوند، گسست، اندکی شکسته می شود؛ اما برخی افراد هرگز به طور واضح رویاهایشان را به خاطر نمی آورند و کودکان برای فهمیدن رویاهای خود به شدت به بزرگترها وابسته اند. برای کودکان خردسال طبیعی است که رویاهای اضطراب آور و وحشت داشته باشند. در این مواقع، کودکان به کسی احتیاج دارند تا به آنها کمک کند آنچه دیده اند به یاد آورند. هر زمان که یک رویا در خواب دیده شود و به یاد آورده شود، دقیقاً به دلیل شکستن گسستی که به وسیله این تجربه به وجود می آید، یک تجربه ی ارزشمند است. اگرچه چنین گسستی در یک کودک یا بزرگسال ممکن است پیچیده باشد، واقعیت این است که می تواند در تناوب طبیعی بین حالت های خواب و بیدار که از بدو تولد شروع می شود، آغاز گردد.
در واقع شاید بتوانیم زندگیِ بیدار یک نوزاد را، به‌عنوان یک رشد موفقِ گسست از حالت خواب توصیف کنیم.
آفرینش هنری به تدریج جای رویاها را می‌گیرد یا آنها را تکمیل می‌کند و برای شادکامی افراد و در نتیجه برای بشر اهمیت حیاتی دارد.
تجزیه یا گسست یک مکانیزم دفاعی بسیار گسترده است و به نتایج شگفت آور منجر می شود. به عنوان مثال زندگی شهری یک گسست است، امری مهم برای تمدن. همچنین جنگ و صلح. حالت های افراطی آن در بیماری های روانی به خوبی شناخته شده است. در کودکی، گسست به عنوان مثال در شرایطی معمولی چون خوابگردی، دفع بی اختیار، در بعضی از اشکال لوچ بودن و غیره ظاهر می گردد. بسیار محتمل است که هنگام ارزیابی یک شخصیت گسست را متوجه نشوید.

VI انطباق با واقعیت (REALITY ADAPTATION)
بگذارید اکنون یکپارچگی را در نظر بگیریم. در این صورت به یک موضوع عظیم دیگر خواهیم رسید، یعنی رابطه ی اولیه با واقعیت خارجی. در روانکاوی به طور معمول این مرحله را در رشد هیجانی بسیار پیچیده می‌دانیم و زمانی که به دست آید، نشان دهنده ی پیشرفت بزرگی در رشد هیجانی است که در عین حال هرگز به طور کامل به دست نمی آید. بسیاری از کیس هایی که ما آنها را بعنوان کیس هایی نامناسب برای روانکاوی در نظر میگیریم، در واقع مناسب نیستند چون ما نمی توانیم با مشکلات انتقال که مرتبط با فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی هستند، کنار بیاییم. اگر ما اجازه روانکاوی با افراد سایکوتیک را بدهیم، متوجه می شویم در برخی آنالیزها، این فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی، تقریباً کل موضوع آنالیز است.
من سعی خواهم کرد با ساده ترین اصطلاح ممکن، این پدیده را آنگونه که میبینم توصیف کنم. به رابطه نوزاد و پستان مادر نگاهی بیندازیم. نوزاد دارای انگیزه های غریزی (گرسنگی) و ایده‌های شکارگرانه است. مادر، پستان و توانایی تولید شیر دارد و تصور اینکه دوست دارد مورد حمله ی یک نوزاد گرسنه قرار بگیرد (ادعا نمی کنم که پستان ضرورتا حامل عشق مادر است). این دو پدیده تا زمانی که کودک و مادر تجربه مشترکی نداشته باشند با یکدیگر در ارتباط نیستند. مادر بالغ و دارای توانایی جسمی مادر شدن باید فردی باشد که تحمل و درک داشته باشد. به این ترتیب وضعیتی را ایجاد می‌کند که می‌تواند به اولین رابطه ی نوزاد با ابژه خارجی منجر شود، ابژه ای که از نقطه نظر نوزاد خارج از خویشتن اوست.
من به این پروسه اینگونه فکر می کنم که گویی دو خط از دو جهت متضاد آمده‌اند و تمایل دارند به یکدیگر نزدیک شوند. اگر روی هم بیفتند، یک لحظه از وهم (illusion) وجود دارد- تجربه کوچکی که نوزاد می تواند آنرا هم به عنوان توهم (hallucination) خود و هم چیزی که متعلق به واقعیت بیرونی است، در نظر بگیرد.
به بیان دیگر، نوزاد زمانی که به سمت پستان می آید، آماده ی توهم چیزی مناسب برای حمله است. در آن لحظه نوک پستان واقعی ظاهر می‌شود و قادر است احساس کند این همان نوک پستان است که او توهم کرده بود. بنابراین، ایده های او به واسطه جزئیات واقعی بینایی، لمسی و بویایی غنی می شود و بار بعد، این جزئیات در توهم نوزاد به خدمت گرفته می شوند. به این ترتیب او شروع به ایجاد ظرفیتی می کند تا آنچه را که در واقع موجود است، به وجود آورد. مادر لازم است که فرصت این نوع تجربه را به نوزاد بدهد.
اگر نوزاد توسط یک فرد مشخص و یک روش ثابت مراقبت شود، این روند فوق العاده ساده می شود. به نظر می رسد نوزاد واقعاً به گونه ای طراحی شده است که از بدو تولد توسط مادر خودش یا مادر خوانده‌اش مراقبت شود و نه توسط چندین پرستار.
به ویژه در آغاز، مادران از اهمیت حیاتی برخوردار هستند. در حقیقت این وظیفه ی مادر است که نوزاد را در برابر پیچیدگی‌هایی که هنوز قادر به درکشان نیست محافظت کند و محافظت از او را به طور پیوسته و با ارائه اجزای کوچک ساده سازی شده از جهان که نوزاد از طریق مادر درک می کند، فراهم نماید. تنها بر چنین شالوده ای می توان عینیت یا نگرش علمی ایجاد کرد. هر شکستی در عینیت گرایی در هر زمان از زندگی، مربوط به عدم موفقیت در این مرحله از رشد هیجانی اولیه است. تنها بر اساس یکنواختی (monotony) مادر است که می‌تواند غنای ثمر بخشی در دنیای هیجانی کودک ایجاد شود.

آنچه در پی پذیرش واقعیت خارجی حاصل می شود، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب از ناکامی‌های بسیار واقعی تحمیل شده توسط واقعیت خارجی می شنویم، اما کمتر از تسکین و رضایتی که حاصل واقعیت خارجی است  می شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش تر است، اما نکته این نیست. نکته اصلی در این جاست که در فانتزی، امور از طریق جادو کار می‌کنند: در جادو هیچ ترمزی وجود ندارد و عشق و نفرت موجب آثار نگران‌کننده می‌شوند. واقعیت بیرونی دارای ترمزهایی روی آن است و می‌تواند مورد مطالعه و شناخت قرار گیرد؛ و در واقع، فانتزی تنها زمانی قابل تحمل است که واقعیت عینی به خوبی درک شده باشد. امور ذهنی دارای ارزش فوق‌العاده‌ای است اما چنان نگران کننده و جادویی است که نمی توان از آن لذت برد مگر آن که موازی با امور عینی باشد.
ما خواهیم دید که فانتزی چیزی نیست که فرد برای مقابله با ناکامی های واقعیت بیرونی ایجاد می کند بلکه فانتزی پیش از درک واقعیت در جریان است. خیالپردازی (phantasying) را می توان راهی برای مقابله با ناکامی های واقعیت دانست، اما فانتزی، پیشین تر از درک واقعیت است و غنی سازی آن با ثروت‌های جهان بستگی به لحظه‌های وهمی دارد که شرح داده‌ام.
جالب است که رابطه فرد با اشیا موجود در دنیای خود ساخته ی فانتزی اش را بررسی کنیم. در حقیقت، تمام درجات رشد و پختگی در این دنیای خودساخته، با توجه به میزان وهمی که تجربه شده است و همچنین بر اساس اینکه تا چه اندازه این دنیای خودساخته، توانمند یا ناتوان در استفاده از دریافت هایش از جهان خارج به عنوان متریال بوده، وجود دارد. واضح است که این نیاز به شرح بسیار مفصلی در یک موقعیت دیگر دارد.
در بدوی ترین حالت، حالتی که ممکن است در بیماری یا در واپس روی رخ دهد، ‏ابژه مطابق با قوانین جادویی رفتار می کند، یعنی وقتی خواسته می‌شود وجود دارد، وقتی به سمتش می روی نزدیک می‌شود، وقتی آسیب میزنی صدمه می بیند و نهایتاً وقتی خواسته نمی‌شود ناپدید می گردد.
این مورد آخر وحشتناک ترین فانتزی و نابودی (annihilation) کامل است. نخواستن، که ممکن است در نتیجه ی ارضا شدن باشد، موجب نابودی ابژه می گردد. این یکی از دلایلی است که نوزادان همیشه پس از یک سیر شدن رضایت‌بخش، خرسند نیستند. یکی از بیمارانم این ترس را تا بزرگسالی با خود حمل کرده بود و تنها در روانکاوی بود که توانست آن را کنار بگذارد، مردی که تجارب اولیه زندگی بسیار خوبی با مادر خود داشت.
من می‌دانم که این تنها یک زمینه ناچیز از مساله ی بزرگِ قدم های اولیه ی رشدی در برقراری رابطه با واقعیت بیرونی و همچنین رابطه ی فانتزی و واقعیت است. به زودی می بایست ایده های مربوط به جذب (incorporation) را اضافه کنیم، اما در ابتدا، یک تماس ساده با واقعیت بیرونی یا مشترک باید ساخته شود. این تماس به وسیله ی توهم نوزاد و عرضه از سوی دنیا، با لحظاتی از وهم برای نوزاد که در آن، این دو یکسان گرفته می شوند (در حالی که هرگز اینگونه نیست)، باید ساخته شود.
برای آنکه چنین وهمی در ذهن نوزاد ایجاد شود، لازم است یک فرد دنیا را به شکل قابل فهم و به طرز محدود به نوزاد بفهماند که متناسب با نیاز او باشد. فرد برای این کار زحمت زیادی متقبل خواهد شد. به همین دلیل، نوزاد به تنهایی نمی تواند وجود داشته باشد، چه به لحاظ روانی و چه جسمانی. و به واقع نیاز به کسی دارد که در ابتدا از او مراقبت کند.
مبحث وهم، موضوعی بسیار گسترده است که نیاز به مطالعه دارد که از طریق آن، سرنخ علاقه کودکان به ابرها، حبابها، رنگین کمان و تمام پدیده های اسرارآمیز و همچنین علاقه آنها به اجسام نرم و کُرکی خواهیم یافت که توضیح آن به طور مستقیم با نظریه غرایز بسیار دشوار است. همچنین موضوع جالب دیگری درباره ی نفس کشیدن وجود دارد که مشخص نیست در درجه ی اول آیا از درون است یا از بیرون ناشی می‌شود و این چیزی است که زمینه را برای درک تصور روح (spirit) فراهم می کند.

VII بی رحمی اولیه (مرحله ی پیش نگرانی)
(PRIMITIVE RUTHLESSNESS (STAGE OF PRE-CONCERN

اکنون در موقعیتی هستیم که می توانیم به اولین نوعِ روابط یک کودک با مادرش نگاه کنیم.
اگر فردی را در نظر بگیریم که یکپارچه شده و شخصیت یافته است و یک آغاز خوب در فهم واقعیت داشته، هنوز راه طولانی وجود دارد تا به عنوان یک فرد کامل با یک مادر کامل در رابطه قرار گیرد، رابطه ای که در آن نگران پیامدهای افکار و رفتارش بر روی مادرش باشد.
لازم است یک مرحله ی ابتدایی از رابطه ی بی‌رحمانه با ابژه را مفروض بگیریم. همچنان ممکن است دوباره این تنها یک مرحله تئوریک باشد. مطمئناً هیچکس پس از مرحله نگرانی نمی تواند بی رحم باشد مگر در یک وضعیت گسست. اما حالات گسست بی رحمانه در اوایل کودکی متداول است که در انواع خاصی از تخلف و دیوانگی ظاهر می‌شود و باید در سلامت روان نیز وجود داشته باشد. یک کودک نرمال از رابطه ی بی‌رحمانه با مادرش لذت می برد، چیزی که اغلب در بازی بروز می کند. کودک به مادرش نیاز دارد، به این دلیل که او تنها کسی است که انتظار می‌رود رابطه ی بی رحمانه ی کودک را تحمل کند، چرا که واقعاً به مادر صدمه می‌زند و او را مستهلک می کند. بدون این شکل از بازی، کودک تنها می‌تواند یک خویشتن بی رحم را مخفی کند که زندگی خود را در حالتی از گسست ادامه می دهد.
در اینجا می‌توانم ترس بزرگ از چندپارگی را به عنوان حالتی متضاد با پذیرش ساده ی عدم یکپارچگی اولیه مطرح کنم. هنگامی که فرد به مرحله ی نگرانی رسیده است، نمی‌تواند به نتیجه ی تکانه‌های خود یا نسبت به عمل تکه های مختلف خویشتن اش بی‌توجه باشد؛ تکه هایی از خویشتن کودک مانند دهانی که می مکد، فکی که گاز میگیرد، چشمانی که خنجر می زنند، ضجه های پر سر و صدا، و غیره و غیره.

چندپارگی به معنای واگذاشتن رابطه کامل شخص-ابژه به تکانه هایی است که کنترل نشده است. چرا که به صورت خودمختار عمل می‌کنند و به علاوه موجب اعمالی مشابه از تکانه های کنترل نشده به سمت خودش می شود.

VIII تلافی بدوی (PRIMITIVE RETALIATION)
کمی به عقب بازگردیم: فکر می‌کنم معمول است که یک رابطه ی ابژه حتی بدوی تر را فرض کنیم که در آن ابژه با تلافی عمل می‌کند. این مربوط به قبل از رابطه ی درست با واقعیت بیرونی است. در این شرایط، ابژه یا محیط، به همان میزان که نتیجه ی جادویی غریزه است، بخشی از خویشتن تصور می شود. در نتیجه ی برگشت دادن منشاء اولیه به سوی درون، و بنابراین به دلیل کیفیت بدوی آن، فرد در محیطی زندگی می‌کند که این محیط، خود اوست که موجب یک زندگی بسیار فقیر می شود. در چنین محیطی هیچ رشدی وجود نخواهد داشت زیرا هیچ غنی‌سازی از سوی واقعیت بیرونی رخ نمی دهد.

IX مکیدن شست (THUMB-SUCKING)¬
برای نشان دادن روش متفاوتی از رویکرد به این موضوع، یادداشتی را در مورد مکیدن شست اضافه می کنم (که شامل مکیدن مشت یا انگشت دیگر است). این رفتار را می توان از بدو تولد به بعد مشاهده کرد و بنابراین می توان فرض کرد که معنایی دارد که از حالت بدوی تا پختگی، رشد می‌کند. و هم به عنوان یک رفتار نرمال و هم به عنوان یک نشانه از آشفتگی هیجانی دارای اهمیت است.
ما با جنبه اتو اِروتیک مکیدن شست آشنایی داریم. دهان یک ناحیه ی شهوانی(erotogenic) است، که علی‌الخصوص در دوره نوزادی سازمان یافته است و کودکی که شست می مکد، از آن لذت می برد. علاوه بر آن، کودک ایده های لذت بخشی نیز دارد.
همچنین کودک از آسیبی که در اثر مکیدن بیش از حد شدید یا مداوم به انگشتانش  وارد می شود، دچار نفرت می شود و در هر صورت به زودی ناخن جویدن را برای مقابله با این بخش از احساساتش اضافه می‌کند. همچنین کودک می‌تواند به دهان خود آسیب برساند. اما مسلم نیست که تمامی آسیب هایی که از این طریق به انگشت یا دهان وارد می‌شود، بخشی از نفرت باشد. به نظر می رسد عنصری در آن وجود دارد که گویی، چیزی باید در ازای لذت نوزاد رنج بکشد: ابژه عشق بدوی از مورد عشق واقع شدن رنج می برد، بدون آنکه مورد نفرت باشد.
در مکیدن شست و جویدن ناخن به طور خاص، به دلایلی مانند نیاز به محافظت از ابژه خارجی مورد علاقه، می توان تناوبی از عشق و نفرت را دید. همچنین در مواجهه با ناکامی در عشق به یک ابژه خارجی، شاهد بازگشت به خود هستیم.
این موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و شایسته مطالعه بیشتر است.
فکر می‌کنم هر کسی موافق است که مکیدن شست برای تسلی بخشی است نه فقط لذت. مشت یا انگشت جایگزین مادر یا پستان یا شخصی دیگر است. به عنوان مثال، یک کودک حدوداً چهار ماهه، نسبت به از دست دادن مادرش با فرو کردن مشت در حلق خود واکنش نشان داد به طوری که اگر به صورت فیزیکی از این رفتارش ممانعت نمی شد، مرده بود.
در حالی که مکیدن شست، نرمال و همگانی است و این جنبه ی نرمال، بعدها منجر به استفاده از عروسک می شود و همچنین به فعالیت‌های مختلف بزرگسالان نرمال سرایت می‌کند، همچنین این مساله نیز وجود دارد که مکیدن شست در شخصیت های اسکیزوئید تداوم می‌یابد و در این کیس ها حالت شدیدا اجباری دارد. در یکی از بیمارانم در حدود سن ده یا یازده سالگی، اجبار به مکیدن انگشت، به اجبار به خواندن همیشگی تغییر کرد.
این پدیده ها نمی توانند توضیح داده شوند مگر بر این مبنا که این عمل را تلاشی برای جای دهی(localize) ابژه (پستان و غیره) بدانیم. دفاعی برای نگه داشتن ابژه در میانه ی راه بین درون و بیرون؛ دفاعی در برابر از دست دادن ابژه در جهان بیرونی یا در درون بدن. همچنین باید بگویم دفاعی در برابر از دست دادن کنترل بر ابژه، که البته در هر صورت اتفاق می افتد.
هیچ شکی ندارم که مکیدن شست به صورت نرمال چنین عملکردی نیز دارد.
عنصر اتو اروتیک همیشه دارای اهمیت ویژه ی واضحی نیست و مطمئنا استفاده از عروسک و مشت، به زودی به دفاعی واضح در برابر ناامنی و دیگر اضطراب های بدوی بدل می شود.
نهایتا، هر مکیدن مشت نمایشی مفید از روابط ابژه بدوی است که در آن، ابژه به همان اندازه منحصربه‌فرد است که میل به ابژه. چرا که از درون میل و توهم خلق می‌شود و در ابتدا مستقل از همکاری واقعیت بیرونی است.
بعضی کودکان هنگامی که در حال مکیدن پستان هستند، یک انگشتشان را در دهان می‌برند، بنابراین (به نوعی) در حال ساختن واقعیت خویش هستند در حالی که از واقعیت بیرونی استفاده می کنند.

X نتیجه
در این مقاله تلاش شد تا تمایلات روانی اولیه فرموله شوند. تمایلاتی که در اوایل نوزادی طبیعی هستند و در واپس روی در سایکوز قابل مشاهده اند.

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Negar_۲۰۲۰۱۲۰۵_۱۳۲۷۴۲.png
مرداد ۳, ۱۳۹۹

مقاله ابژه تحول آفرین / نوشته:کریستوفر بولاس ۱۹۷۹/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

ما می دانیم که به دلیل تولد زودرس موجود انسانی، بقاء نوزاد وابسته به مادر و کمک او به عنوان یک ایگوی کمکی (هایمن، ۱۹۵۶)، یا یک محیط تسهیل‌گر (وینیکات، ۱۹۶۳) است. مادری که موجب پایداری حیات نوزاد می‌شود و از طریق ایدیوم مخصوص مادرانه اش (یک شیوه زیبایی شناختیِ بودن) پیامی را به نوزاد منتقل می کند که بعدها به حالتی از سِلف (خودِ) نوزاد تبدیل می شود. مادر از طریق شیوه‌ نگهداری، پاسخگویی، انتخاب ابژه ها، و دریافتش از نیازهای درونی نوزاد باعث خلق یک “فرهنگ” بین خودش و نوزاد می شود، یک فرهنگ خصوصی که فقط می‌تواند بین مادر و کودک وجود داشته باشد، و متشکل از زبانی است مرتبط با نحوه بودن، ژست ها، صدا، الگو، و خُلق مادر، که تعیین کننده این فضای خصوصی است و به محیط منحصربه فردِ این رابطه اولیه رنگ می دهد. وینیکات (۱۹۶۰) در کار بی نظیرش روی رابطه مادر-کودک بر آنچه که ما آن را آرامش می نامیم، تاکید می کند: مادر بواسطه بودن مستمرش، یک محیط “نگه دارنده” یا “محافظ” را جهت تسهیل رشد نوزاد فراهم می سازد. همچنین در کنار این آرامش دو طرفه در حال رشد، یک شبکه بسیار فعال تبادل ارتباط بین مادر و کودک و نیز یک فرآیند لحظه به لحظه گفتگو حول و حوش نیازهای جسمانی- بدنی نوزاد: غذا‌دادن، عوض کردن، خواباندن، و نگه داشتن نیز وجود دارد. از نظر من نکته مهم این است که همانطور که مادر دائماً در حال تغییر محیط درونی و بیرونی نوزاد است، سلفِ نوزاد نیز در رابطه با “دیگری” شکل می گیرد. ادیث یاکوبسن (۱۹۶۵) می نویسد:

وقتی مادر نوزاد را بر می گرداند، از گهواره بلندش می کند، عوضش می‌کند، او را در آغوش می‌گیرد، تکانش می‌دهد، نوازشش می کند، او را می بوسد، به او غذا می‌دهد، به او لبخند می زند، با او حرف می‌زند و برایش آواز می خواند نه تنها انواع لذتهای لیبیدینال را برای او فراهم می‌کند بلکه او را برای نشستن، سینه خیز رفتن، ایستادن، راه رفتن، حرف زدن، و کارهای دیگری که باعث رشد فعالیتهای ایگو کارکردی می شود، آماده می کند (ص. ۳۷).

وینیکات (۱۹۶۳) این کارکرد همه جانبه مادر را “مادر محیطی” می نامد، و با توجه به این موضوع تاکید می کند که برای نوزاد، مادر هنوز نه به عنوان یک دیگری بلکه به عنوان یک محیط کلی دریافت می شود. من می خواهم اضافه کنم که مادر نه بعنوان یک ابژه، بلکه بیشتر بعنوان یک “فرآیندی” شناخته می شود که با لذت های درونی و بیرونی مشخص می گردد.

چون مقاله من به “ردپای” این رابطه اولیه در زندگی بزرگسالی اشاره دارد، من می خواهم اولین ابژه را به عنوان “ابژه تحول آفرین” معرفی کنم. بنابراین، منظور من از ابژه تحول آفرین، ابژه ایست که نوزاد آن را به طور تجربی با فرایند تغییر تجربه سلف اش می شناسد؛ نوعی از شناسایی ابژه بواسطه رابطه همزیستانه، جایی که آگاهی نسبت به اولین ابژه نه به عنوان یک بازنمایی ابژه بلکه بعنوان یک تجربه مجدد از بودن است- یک نوعی از وجود داشتن در تقابل با بازنمایی.

زمانی که مادر جنبه های مختلف بودن نوزاد (غریزی، شناختی، عاطفی، محیطی) را یکپارچه می کند و به این فرایند نظم می دهد، نوزاد را بیشتر نسبت به ماهیت این رابطه ابژه ای آگاه می کند تا کیفیات خودِ ابژه. مادر هنوز به عنوان یک ابژه شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک فرآیند تغییر تجربه می شود، و این خصوصیت ردپایی از جستجوی ابژه را در زندگی بزرگسالی به جا می گذارد، جایی که به باور من جستجوی ابژه به خاطر کارکرد آن -بعنوان دلالت کننده بر فرآیند تغییر- است. لذا در زندگی بزرگسالی جستجوی ابژه در جهت تملک آن ابژه نیست؛ بلکه نوعی سرسپردگی به آن به عنوان یک فرآیند تغییر سلف است؛ جایی که سوژه خودش را به عنوان درخواست کننده ای می بیند که قرار است مراقبت های جسمانی- محیطی را دریافت کند که با دگردیسی های سلف مشخص شده اند. از آنجایی که این همانندسازی قبل از درک مادر به عنوان یک ابژه بوده، بنابراین، این رابطه بر اساس میل نمی باشد بلکه نوعی ادراک بدوی از ابژه است با خصوصیت فعال آن- ابژه به عنوان تغییر دهنده جنبه های جسمانی-محیطی سوژه- و خودش را به شکل جستجو برای ابژه ای(یک شخص، مکان، اتفاق، ایدئولوژی) نشان می دهد که وعده تغییر سلف را میدهد. من ویژگیهای این پیوند اولیه با ابژه را از طریق ارائه یک مثال بالینی نشان خواهم داد که بیانگر یک آسیب شناسی متفاوت از آن رابطه به شکل بزرگ نمایی شده است، و در نهایت به بحث در این مورد می پردازم که این رابطه نه تنها از طریق انتقال بیماران، بلکه به واسطه بازآفرینی ناخودآگاه روانکاو است که به منصهُ ظهور می رسد، همان محیط (اکولوژی) تحلیلی که فروید آن را سرکوب کرد: یعنی روابط اولیه مادر و کودک.
تجربه کردن مادر به عنوان متحول کننده، از جوانب متفاوت قابل حمایت است. در اولین مرحله، نوزاد کارکرد مادر را بعنوان ابژه تحول آفرین در نظر می گیرد؛ مادری که دائما در حال تغییر محیط است تا نیازهای نوزادش را برآورده سازد. این که نوزاد از طریق آگاهی همزیستانه اش مادر را بعنوان متحول کننده وجودش می شناسد نه تنها توهم نیست، بلکه یک واقعیت است؛ چرا که مادر بطور واقعی دنیای نوزاد را تغییر می دهد. در مرحله دوم، با ظهور ظرفیت‌های ایگو، ازقبیل ادراک، جنبندگی، و انسجام، دنیای کودک تغییر می‌ یابد. هر چند یادگیری زبان شاید آشکارترین شکل این تغییرات باشد، اما یادگیری مدیریت کردن یک ابژه، تمایز قائل شدن بین ابژه ها، و به خاطرسپاری ابژه های غایب نیز دستاوردهای دگرگون کننده ای هستند: آنها به تغییر ایگو که خود ماهیت دنیای ابژه نوزاد را تغییر می‌دهد، منتج می‌شوند. تعجب آور نیست که نوزاد تنها در حضور ابژه است که می تواند این دستاوردهای ایگو را شناسایی کند، درصورتی که مادر در فراهم کردن محیط تسهیل کننده ناموفق باشد _به دلیل غیبت طولانی یا بدرفتاری_، این شرایط می‌تواند به فروپاشی ایگو و یا درد روانی منجر شود. زمانی که نوزاد به خلق ابژه انتقالی می پردازد، می تواند این فرایند تحول آفرین را که از رابطه مادر- محیط نشات گرفته، به شکل یک رابطه با ابژه های ذهنیِ بیشمار در آورد. با توجه به اینکه مرحله انتقالی وارث مرحله تحول آفرین است، به همین منوال نوزاد می تواند از تجربه فرآیند به توانایی ابراز تجربه برسد.
نوزاد از طریق ابژه انتقالی می تواند توهم همه توانی اش را به اجرا گذارد (او از طریق توهمات زایا و دوره ای در رابطه با سلف و خلق دیگری می‌تواند ناکامی ناشی از فقدان مادر محیطی را کاهش دهد)، او می تواند با فراغ بال، ابژه را رها کند و همچنان سنگدل و بی رحم باقی بماند؛ در این تجربه انتقالی او می تواند آزادانه از متافور ها استفاده کند: یک فرایند واقعی اکنون می تواند با معادلات سمبلیک آن جابجا شود، و در صورتیکه از طرف مادر حمایت شود موجب جبران فقدان مادر محیطی اصلی می شود. به این معنا، استفاده از ابژه انتقالی اولین عمل خلاقانه نوزاد محسوب می شود، اتفاقی که صرفا نمایشی از ظرفیت ایگو -همانند ادراک- نمی‌باشد، بلکه به تجارب بدوی-ذهنی نوزاد از چنین ظرفیت‌هایی اشاره دارد.

جستجو برای ابژه تحول آفرین در زندگی بزرگسالی

من فکر می کنم که در زندگی بزرگسالی، ما از توجه به طیف گسترده‌ای از ابژه ها غافل می شویم، صرفا به این دلیل که در جستجوی ابژه ای هستیم که سلف ما را متحول سازد. به طور مثال، در بسیاری از اعتقادات مذهبی باور فرد به توانایی واقعی خدایان برای تغییر محیط، ناشی از آن است که او همان مقتضیاتِ رابطه با اولین ابژه اش را درون ساختار موهومی حفظ کند -جایی که معرفت به شکلی همزیستانه باقی می ماند. در دنیای سکولار، ما شاهد سرمایه‌گذاری امید روی ابژه هایی (یک شغل جدید، نقل مکان به کشوری دیگر، یک تعطیلات، یک تغییر رابطه) هستیم که هم می توانند درخواستی برای یک تجربه تحول‌آفرین باشند و همزمان بر یک “رابطه” دائمی با ابژه ای متحول کننده دلالت داشته باشند. ما می دانیم که در دنیای تبلیغات همیشه ردپایی از این ابژه ها هست که وعده ساختن زندگی متفاوتی را می دهد؛ به طوری که کالای تبلیغ شده همواره وعده تغییر محیط بیرونی سوژه را می دهد و لذا این احساس را ایجاد میکند که این تغییر موجب تغییر خُلق می‌شود.

در زندگی بزرگسالی، جستجو برای چنین تجربه ای می تواند یک حس اطمینان و امید به آینده را در فرد ایجاد کند. گرچه بنظر می رسد این امید بر آینده استوار است، درواقع یافتن چیزی در آینده است که موجب تغییر زمان حال می شود، و از جستجوی ابژه ای حکایت دارد که حافظه پیش کلامی ایگو را بازآفرینی می کند.

این موضوع یادآور موقعیتی است که من آن را لحظه زیبایی شناسانه نامیده ام (بولاس، ۱۹۷۸) زمانی که فرد رابطه ذهنی عمیقی با یک ابژه دارد، که این ابژه می تواند یک نقاشی، یک شعر، لذت بردن از یک اُپرا یا یک سمفونی، یا حضور در یک چشم انداز زیبا باشد، یک آمیختگی غریبی را با آن ابژه تجربه می‌کند، که نوعی از تجربه ایگو را که مبتنی بر اولین تجارب اوست، فراخوانی می کند. اما ارزشمندی این موقعیت ها که می توانند معنا دار هم باشند، نه به خاطر دستاوردهای تحول‌آفرین شان، بلکه بیشتر به خاطر کیفیات عجیب و غریب آنها است: حسی از بودن که یادآور چیزی است که هرگز به طور شناختی درک نشده است، بلکه فرد از نظر وجودی به آن آگاه می شود، چیزی که حافظه ای از یک “فرایند” رشدی است تا یک فکر یا فانتزی خاص که در زمان تشکیل سلف اتفاق افتاده است. بدین معنا که چنین لحظات زیبایی شناختی خاطراتی مرتبط با یک اتفاق یا رابطه خاص نیستند، بلکه آنها یک حس جسمی روانی کلی از آمیختگی با ابژه ای را فرامی خوانند که یادآور ابژه تحول آفرین است. این پیش‌بینی تغییر یافتن به وسیله یک ابژه – که خودش مبتنی بر حافظه ایگو از یک فرایند رشدی است- یک نگرش احترام برانگیزی را نسبت به ابژه به فرد القا می کند، به طوری که حتی اگر تغییر سلف به اندازه دوران اولیه زندگی نباشد، فرد بزرگسال تمایل دارد که آن را مقدس بنامد.
بنابراین در زندگی بزرگسالی، فرد در جستجوی ابژه تحول‌آفرینی است که به طور واقعی یک تجربه اولیه با ابژه را یادآوری کند، یعنی به خاطر آوردن چیزی نه به لحاظ شناختی، بلکه بطور وجودی از طریق تجربه عاطفی شدید رابطه ای که با تجربیات تحول‌آفرین متراکم شده سلف مشخص شده است. شدت آن به عنوان یک رابطه ابژه ای، نه به خاطر این است که آن ابژه مورد میل بوده، بلکه به این دلیل است که با چنین تغییرات مهمی مشخص می‌شود. در این لحظات زیبایی شناختی، سوژه از طریق آمیختگی ایگو با ابژه زیبایی شناسانه، بطور گذرایی آن را مجددا تجربه می‌کند، حسی از نگرش ذهنی نسبت به ابژه تحول‌آفرین. اما چنین تجربیاتی فقط خاطرات آن ابژه هستند نه خلق مجدد آن به طور واقعی. به هر حال جستجو برای یافتن چنین معادل های سمبولیکی از آن ابژه تحول آفرین و تجربه همراه با آن در سرتاسر زندگی بزرگسالی ادامه می یابد. انسان به خدایی اعتقاد دارد که به طور کنایه آمیزی غایب است، و این غیبت به اندازه حضورش برای بودن انسان اهمیت دارد. ما بر اساس انتخاب خودمان به تئاتر، موزه، و مناظر طبیعی می‌رویم زیرا در این مکان‌ها در جستجوی تجربیات زیبایی شناختی هستیم. ما ممکن است سلف مان را به عنوان تسهیل گر فرایند تحول‌آفرین تصور کنیم و روی ظرفیت‌های خودمان جهت تغییر محیط سرمایه گذاری کنیم، امری که غیر ممکن است و تنها نشان از آشفتگی محض اندیشه دارد. در چنین رویاپردازی هایی، سلف به عنوان ابژه تحول‌آفرین جایی در زمان آینده قرار دارد، و حتی نشخوارهای ذهنی در رابطه با برنامه های آینده (اینکه چه کار کنیم، کجا برویم، و غیره) که ممکن است به ثمر هم بنشیند، اغلب نوعی دعای روانی برای رسیدن به ابژه تحول آفرین است: یک موضع گیری دنیوی ثانوی بر رابطه ابژه ای که در اولین مراحل زندگی تجربه شده است.

جای تعجب نیست که آسیب‌های روانی متنوع ناشی از شکست، همانگونه که وینیکات بر آن تاکید دارد، می تواند به علت سرخوردگی از این رابطه باشد. یک مثال در این رابطه، قمار بازی است که با اطمینان از یک ابژه تحول آفرین در رابطه با تغییر دنیای درونی و بیرونی اش، روی بازی اش شرط بندی می کند؛ موضوعی که باعث جُرم بیشتر می شود. با تاکید مجدد بر اشاره وینیکات (۱۹۵۶) در این مورد، مجرم مُصر است که محیط باید چیزی را برای او بسازد که او می خواهد. از نظر من او از این جهت با محیط در ارتباط است که گویی او از طریق آن جرم کامل می تواند ابژه کامل و بدون نقصی را کشف کند، و آن جُرم می تواند سلف او را از نظر درونی (از طریق ترمیم نواقص ایگو و نیازهای اید) و بیرونی (به همراه آوردن ثروت و خوشحالی) تغییر دهد. در واقع اشکال متفاوت جنون جنسی نیز می تواند تلاشی باشد در جهت ایجاد یک دیگری به عنوان ابژه تحول‌آفرین. من فکر نمی‌کنم جستجو برای جُرم کامل یا زن کامل و بی عیب و نقص فقط یک جداسازی ایده‌آل سازی شده باشد؛ این جستجو همچنین می تواند ناشی از بازشناسی نقصی در تجربه‌ ایگو بوده و تجربه مجدد عودکننده ای باشد در ارتباط با حوزه‌ای که بالینت (۱۹۶۸) آن را “تقصیر اساسی” می نامد. هر چند جستجو برای ارتکاب جُرم کامل و اغوا کردن زن کامل، در جهت جداسازی تجربه سلفِ بد، از آگاهیِ شناختیِ سوژه صورت می گیرد، با این وجود آنها اعمال نشانه هایی هستند که دلالت بر جستجوی شخص برای یک رابطه ابژه ای خاصی دارند که با تغییر و ترمیم ایگو مرتبط است.

مثال بالینی

به نظر من یکی از متداولترین آسیب شناسی های روانیِ مرتبطِ با روابط ابژه تحول آفرین در رابطه با افرادی اتفاق می افتد که ما آن را سلف اسکیزوئید می نامیم: بیماری که ممکن است از توانایی های ایگو بسیاری برخوردار باشد (هوش، استعداد، دستاورد، موفقیت) اما احساسی از غم و اندوه داشته باشد، بدون اینکه از نظر بالینی افسرده باشد. من قبلاً در مقاله دیگری (بولاس، ۱۹۷۶) در باره پیتر نوشته‌ام.
پیتر مرد ۲۸ ساله مجردی است با حالاتی از غم، ظاهری آشفته، و پوششی رنگ پریده، که سعی میکند از طریق حس شوخ طبعی اش آن را تا حدودی تسکین دهد. او از هوش و تحصیلاتش برای دیگران استفاده میکند نه برای خودش. او به دلیل افسردگی اش توسط پزشک عمومی به من ارجاع داده شد، اما مشکل او بیش از یک غمگینی شدید و احساس تنهایی بود. او بعد از قطع رابطه با دوست دخترش، در یک آپارتمان به تنهایی زندگی میکرد و در طی روز خودش را با کارهای عجیب و غریبی مشغول می‌کرد. او روزهایش را که طوفانی از کارهای منظم بود، به یک سبک منفعلانه همراه با اضطراب سپری می‌کرد، به گونه ای که گویی او بشکل پرخاشگرانه ای از طریق نظم کاری اش اداره می شود. مواقعی که در خانه است اوقاتش را اینگونه سپری می‌کند: روی وسایل ژولیده و نامرتب در جلوی تلویزیون ولو می شود، یک وعده بسیار کم از غذاهای بسته بندی شده می خورد، خود ارضایی می کند، و از همه مهمتر به طور وسواس گونه ای به نشخوار ذهنی در باره آینده می پردازد و برای “اقبال بدش” افسوس می خورد.
او هر هفته باید به دیدن مادرش برود چون احساس می کند مادرش برای این زندگی می کند تا با او حرف بزند و لذا او از این طریق می خواهد مادرش را خشنود و راضی نگه دارد. واقعیت خانه آنها حکایت از یک آشفتگی دیوانه وار داشت. تنها فرزند دیگر خانواده خواهری است که سه سال از او کوچکتر است که از سیزده سالگی دچار بیماری اسکیزوفرنیا شد و در خانه نگهداری می‌شد. او کارهای بیش از حد بزرگ نمایی شده و عجیب و غریبی انجام میداد: به شکل غیر قابل فهمی داستان سرایی می کرد، به طرز عجیبی از مهمانان پذیرایی میکرد، و یک رقاص هوسران بود که اطراف خانه برهنه خود نمایی میکرد. مادر رفتار او را نرمال می دانست و تلاش‌های او برای شکستن اسطوره ها از طریق یک کمدی دیوانه وار را خنثی می‌کرد. پدر مردی منزوی بود و بعنوان یک خیاط کار میکرد، او برای نتیجه بخش بودن کارش به هر شکلی سعی می کرد لذتهایی را بیابد. اگر چه او پدری مهربان بود و کارکرد پدرانه ای برای پیتر داشت، اما برای کنار آمدن با مشکل همه توانی زنش گاهی دست به خودکشی می زد.
بازسازی سالهای اولیه زندگی پیتر این نتایج را به دنبال داشت. او در جریان جنگ و در خانواده ای از طبقه کارگر متولد شده بود. هنگامی که پدرش در جنگ بود خانه آنها توسط خویشاوندان شان که تماما یهودیان طبقه متوسط اروپایی بودند، اشغال شده بود. آن ها سعی می کردند فرهنگ از دست رفته شان را از طریق صحبت مداوم درباره فرهنگ قومی و فاش کردن مصیبت های خانوادگی و منطقه‌ای، سحر و جادو و نشانه ها حفظ کنند. پیتر اولین فرزند خانواده بود و مادرش او را به شدت می پرستید و دائماً با خویشاوندانش در این باره صحبت می کرد که چطور پیتر با کارهای بزرگش خانواده را از بدبختی نجات خواهد داد. مادر همواره درباره روزهای طلایی آینده خیالبافی می کرد و افسردگی اش باعث شده بود که به شیوه مرده ای از پیتر مراقبت کند و تمام سرزندگی اش را روی او بعنوان یک ابژه اسطوره‌ای سرمایه‌گذاری می‌کرد تا یک نوزاد واقعی. بعد از شروع درمان طولی نکشید که برایم روشن شد که او خودش را اینگونه می شناسد که اسطوره ای در درونش دارد که مادر با او به اشتراک گذاشته است؛ در واقع او می دانست که مادر به خود حقیقی او توجه ندارد، بلکه او را بعنوان ابژه رویاهایش می بیند. همانند ابژه اسطوره ای مادر، او احساس می‌کرد که زندگی‌اش معلق است، و در واقع این شیوه ای بود که او زندگی می کرد. به نظر می رسید که او خودش از خودش مراقبت می کرد و نیازهای جسمانی اش را برآورده میکرد، و در انتظار روزی بود که رویاهای مادرش را برآورده کند. اما به دلیل آنکه آن اسطوره، اسطوره ی مادر بود، او نمی‌توانست کاری انجام دهد و فقط باید منتظر می ماند تا اتفاقی بیفتد. به نظر می رسید که او بطور اجباری از نیازهای سلف حقیقی اش تهی شده بود تا یک فضای خالی درونی برای افکار رویایی مادر ایجاد کند. هر بار رفتن به خانه برایش تداعی کننده مادر دهنده ای بود که به پسرش یک غذای رویا گونه می دهد. بنابراین او خودش را از خواسته ها و نیازهای شخصی اش خالی می‌کرد تا خواسته‌های مادر را برآورده کند. او با احساس تعلیق زندگی میکرد و منتظر بود تا آن اسطوره او را برای تغییر واقعیت احضار کند. چون مادر این پیام را به او داده بود که وظیفه مهم او این است که یک ابژه اسطوره ای برای او باشد، بنابراین او فضای درون روانی اش را آنگونه که خود حقیقی اش هست احساس نمی کرد. فضای درونی متعلق به دیگری است، بطوریکه او در گزارش از حالات درونی اش، پیتر را به عنوان یک داستان خالی از شخصیت معرفی می کرد، همانند منطقه‌ای که “برای من” نیست بلکه “برای اوست”. او فاقد هرگونه حسی از سلف بود، و هیچ کیفیتی از یک “من” و یا حتی “مرا یا به من” در او دیده نمی شد. به جای آن بازنمایی های سلف او بیشتر در بردارنده ماهیتی از یک “آن” در یک سطح وجودی بودند. موجودیت یک “آن” برای او به معنای موجودی خوابیده، معلق، و بی روح است.
تداعی های پیتر بیشتر همانند یک جدول ثبت وقایع از حالت های “آن” بود: گزارش نشخوار گونه ای درباره اتفاقات بدنی اش به عنوان ابژه تهی شده از شخصیت. نگرانی مادر برای سلامتی او، البته بخاطر برآورده شدن رویاهایش، باعث شده بود تا پیتر نسبت به هر مشکل جسمانی حالت وسواس گونه ای پیدا کند و اغلب گزارشات او درباره سلامتی اش باشد.
من بتدریج فهمیدم که ساختار اسطوره‌ای او (وجود داشتن در یک داستان، به جای بودن به عنوان یک واقعیت وجودی) بیانگر یک گفتمان نهانی از فرهنگ مفقود شده ای مربوط به روابط اولیه او با مادر می باشد. حالت های ایگو نشان دهنده سخنانی با مادر بودند، مادری که از آنها به عنوان فرهنگ لغات مرتبط با اسطوره اش استفاده می کرد. احساس آسیب دیدن او به خاطر نقائص ایگو و برآورده نشدن نیازهای اید به این دلیل بود که او قهرمان سرگردان مادرش شده بود که قرار بود برای ماموریت های آینده بخاطر او مبارزه کند. احساس تهی بودن او در روابط شخصی اش به این دلیل بود که او خداوند تسلی دهنده ای بود که نمی توانست با دیگران ارتباط برقرار کند. پاسخ او در برابر نقطه نظرات و نگرانی های مادرش، این بود که نگران نباشد چون او بزودی پولدار و مشهور می‌شود، به تلویزیون می رود، و برای خانواده ثروتی را میاورد که سزاوارش هستند. ناامیدی و یاس وجودی او همواره در قالب یک روایت اسطوره‌ای در می‌آمد: یک شیوه سمبولیک که از واقعیت به شکل خیالی استفاده می‌شد. وقتی او از مادر میخواست بگذارد او به زندگی درونی اش توجه کند، مادر بشدت عصبانی شده و فریادزنان پاسخ میداد که این بدبختیِ او زندگی شان را تهدید می‌کند، زندگی ای که تنها او ناجی آن است. او بایستی به شکل یک کرم که قرار است پروانه ای طلایی شود، و قهرمانی که هنوز زاده نشده باقی بماند، و اگر او این کارکرد اسطوره ای را با نیازهای شخصی اش خراب نکند، به زودی به ثروت و شهرتی ماوراء تصورش خواهد رسید.
در انتقال، پیتر در مورد خودش به عنوان ابژه ای نیازمند مراقبت حرف میزد: “معده ام درد میکند”، “گردنم درد میکند”، “سرما خورده ام”، “حالم خوب نیست”. او با من با زبان افسوس، شکایت، و عاری از دریافت میل و توجهی از طرف من حرف میزد. او دست هایش را به هم می مالید به انگشتانش نگاه می کرد و بدنش را همانند یک کیسه به اطراف پرت میکرد. زمانی که متوجه شدم که گفتمان او یک حس رهایی و تسکین را برایش به همراه دارد، دیگر رفتارهای او را نه به عنوان نشخوار ذهنی وسواس گونه ای در خدمت یک مقاومت، بلکه به عنوان گفتمان پنهانی نشأت گرفته از فرهنگ روابط اولیه اش با مادر درک کردم. من احساس می‌کردم که او در تلاش است تا از طریق انتقال یک رازی را با من در میان بگذارد، رازی که کیفیتی پیش کلامی و معماگونه داشت. من از طریق همان زبان توانستم وارد فرهنگ مصادره شده او شوم: از طریق توجه به تمام شکایات، افسوس ها، و اظهارات بدنی اش. گذشته از همه اینها، من متوجه شدم که آنچه او از من می خواست، طنین صدایم بود که در نهایت فهمیدم  به خاطر نیاز او به صدای خوب مادرانه ای است که بتواند به تجربیات او شکل دهد و سرانجام همین لحن صدای من، توانست رابطه ما را متحول کند. او تفسیرهای مرا کمتر به خاطر محتوای آنها، بلکه بیشتر به این دلیل تایید می‌کرد که به تجربیاتش شکل می‌داد. او بندرت محتوای یک تفسیر را به یاد می‌آورد. آنچه او تایید میکرد حسی از رهایی بود که از طریق کلمات من به او منتقل می شد.
این حس پیتر مبنی بر اینکه وجودش به عنوان ابژه ای تحول آفرین برای دیگران سرنوشت ساز است، به ما نشان می دهد که نوزاد نه تنها نیاز به جدایی و سرخوردگی از عملکرد ظاهری مادر به عنوان تنها عامل تحول دارد ، بلکه به همان اندازه، مادر نیز بعد از تولد نوزادش، با تجارب افسرده واری روبرو می شود و ناچار است به یک یاس و سرخوردگی تن دهد که ناشی از روبرو شدن با نیازهای واقعی نوزاد بوده و باعث کاهش آرزوی ناخودآگاه مادر برای تبدیل نوزاد به ابژه ای تحول آفرین می شود. مادر پیتر پیوسته از به رسمیت شناختن و حضور در او به عنوان یک فرد واقعی امتناع می ورزید ، اگرچه مسلماً ، کیفیتی از آنچه که ممکن است ما از آن مادری کردن آزمندانه بنامیم وجود داشت: او به گونه‌ای نسبت به پیتر احساس تملک داشت که گویا کیمیاشناسی است که از تفاله ای محافظت می کند که دربردارنده گنجی بالقوه است. نیازهای واقعی پیتر هیچگاه برآورده نشدند، چون مادرش او را به عنوان یک کودک ناجی می دانست که سرنوشت برایش به ارمغان آورده، و قرار است آرزوهای مادر را برآورده سازد.

بحث

این مثال روشنی است از آسیب شناسی روابط ابژه تحول آفرین، و در کار ما با بیماران نارسیستیک، (کسی که کارکردش با توهم خودش به عنوان ابژه تحول آفرین همراه است، اما با حالتهایی از درماندگی افسرده وار در برآورده سازی نیازهایش روبروست)، و افراد اسکیزوئید که حالت هایی از این ابژه خاص را بزرگ نمایی کرده اند، کاربرد دارد. هر چند من معتقدم که جستجو برای ابژه تحول آفرین، در هر دو شخصیت نارسیستیک و اسکیزوئید، در حقیقت یک نوع بازشناسی درونی است در رابطه با نیاز برای ترمیم ایگو و نیز نوعی جستجوی شیداگونه برای سلامتی است. یقیناً یکی از حالتهای چنین بیمارانی، در دسترس نبودن شان در ارتباط با یک دیگری واقعی است -بی حسی و انزوای افراطی آن ها- اما از نظر من چنین ویژگیهایی، که انعکاسی از توقف های رشدی روانی هستند، همچنین به نیاز بیمار برای دفاع از بخشی از خود اشاره دارد که بعنوان یک تقاضا برای حضور روابط ابژه برگشت کننده ای است که با ترمیم اولیه ایگو مشخص میشود. در فرآیند تحلیل، این موضوع میتواند غالباً به ناتوانی کامل بیمار در ارتباط با روانکاو به عنوان یک شخص واقعی منتج شود، در حالیکه، در عین حال، یک رابطه شدیدی را با روانکاو به عنوان یک ابژه تحول آفرین حفظ می کند. بیمار در تلاش برای ایجاد چه چیزی است؟ از نظر من، همانطور که درباره پیتر نوشته ام و همانطور که نویسندگان دیگر اشاره کرده‌اند (اسمیت، ۱۹۷۷)، چنین بیمارانی در جستجوی زندگی در درون یک محیط مخصوص با روانکاو هستند، جایی که تفسیر های روانکاو بیشتر به خاطر معنای شان به عنوان تجربه یک صدای مادرانه -یک نوعی از زمزمه کلامی- است که اهمیت دارد تا محتوای آنها. در واقع آنچه که به عنوان خنثی بودن فضای تحلیلی نامیده می‌شود -به ظاهر به عنوان کاهش دهنده ترس بیماران هیستریک یا وسواسی از مورد انتقاد واقع شدن و تسهیل کردن تداعی های آنالیزان-، به شیوه‌ای متفاوت روی بیماران نارسیستیک و اسکیزوئید تاثیرگذار است؛ آنها مسحور آن میشوند، و مادامیکه آن آهنگ صدای تحلیلی تدوام داشته باشد، آنها می توانند نسبت به محتوای واقعی تفسیر بی توجه باشند. اکنون ممکن است که ما این موضوع را به عنوان پیچیدگی تحلیل پذیر بودن بیمار در نظر بگیریم، یا فضای تحلیلی (فراهم کردن محیط نگهدارنده) را بعنوان یک فرایند تسهیل کننده در چنین بیمارانی بشناسیم، که منجر به فراخوانی یک حالت واپس رونده عمیق می شود که می تواند بخشی از مسیر ضروری این بیماران جهت درمان باشد. در واقع تجربه من با چنین بیمارانی این است که یک واپس روی به این مدل از رابطه ابژه، اغلب در اولین جلسه درمان اتفاق می‌افتد، و آن فضای (اکولوژی) اتاق تحلیلی (روانکاو، تفسیرهای روانکاو، کاناپه و غیره) یک نوع فضای مقدسی برای بیمار می شود. از نقطه نظر من بیمار به مرحله ای که بالینت آن را “تقصیر اساسی” (basic fault) می نامد، واپس روی می‌کند، اما همان‌طور که هر واپس روی به بخشی از بیماری در درون شخص اشاره دارد و شرایط خاصی از درمان را می‌طلبد، به اعتقاد من چنین بیمارانی نیاز به یک تجربه طولانی مدت از تغییرات موفقیت آمیز ایگو دارند که توسط روانکاو و در فضای تحلیلی به رسمیت شناخته شود. در چنین لحظاتی بیمار ابتدئاً تفسیرها را به خاطر ظرفیت شان در تناسب با خلق درونی، یا احساس، یا تفکرش تجربه می کند، و چنین لحظاتی از ارتباط باعث “تجربه مجدد” رابطه با ابژه تحول آفرین می شود.
چنین بیمارانی از مداخله گر نبودن روانکاو در فضای درمان استقبال می کنند (به ویژه از پذیرش بی قید و شرط روانکاو)، نه به این دلیل که موجب راه اندازی تداعی ها می شود، بلکه به خاطر اینکه به نوعی از رابطه منجر می شود که به نظر می رسد برای بهبودی لازم باشد. حال آنکه برخی از روانکاوان ممکن است این ادراک بیمار را صرفاً به عنوان یک مقاومت در نظر بگیرند، اگر چنین باشد، من فکر می‌کنم ما آن فضای منحصر به فرد ضروری برای ایجاد رابطه را نادیده می گیریم. ما می دانیم که حتی پیشنهاد درمان، اشتیاق واپس رونده ای را در بسیاری از بیماران فرا میخواند. ما می‌دانیم که قرار دادن بیمار روی کاناپه یک حسی از اضطراب قابل انتظار و وابستگی را ایجاد می کند. قابلیت اعتماد ما، عدم مداخله ما، و استفاده از تفکر همدلانه جهت محقق شدن نیازهای بیمار، اغلب یک محیط مادرانه بسیار بیشتری نسبت به مادر واقعی برای بیمار فراهم می‌آورد. در چنین لحظاتی همانندسازی بیمار با روانکاو به عنوان ابژه تحول‌آفرین بی شباهت به همانندسازی نوزاد با این فرآیندها در مادر نیست. در واقع درست همان‌گونه که همانند سازی تغییرات ایگو نوزاد با مادر یک همانند سازی ادراکی -و نه یک میل- است، لذا به نظر نمی رسد که همانندسازی بیمار با روانکاو نیز نشاندهنده میل بیمار به او به عنوان فردی متحول ‌کننده باشد، بلکه نشانگر همانند سازی ادراکی مستمر او با روانکاو به عنوان ابژه ای تحول آفرین است. این مرحله از تحلیل در درمان شخصیت‌های نارسیستیک، مرزی، و اسکیزوئید هم لازم و اجتناب‌ناپذیر است.
این مرحله از درمان برای درمانگر بسیار مشکل است، چون به نوعی هنوز تحلیل بیمار اتفاق نیافتاده، و اظهارات تفسیری ممکن است تا حدودی از طرف بیمار رد شوند: به صورت یک اهانت و تحقیر مودبانه یا خشم. یک چنین بیماری اغلب با تکان دادن سر گفته مرا تایید می‌کند و در واقع نشان می‌دهد که تحت تاثیر درستی تفسیر من قرار گرفته، اما در نهایت می‌گوید: “اما البته شما می‌دانید که تفسیرتان فقط از نظر تکنیکی درست بوده” و اینکه “این تفسیر در رابطه با تجارب زندگیم کمکی به من نمی کند، و هر چند که این تفسیر درست باشد، اما چون من نمی‌توانم آنچه را شما فکر می‌کنید درک کنم، پس این اظهارات به درد من نمی خورد.” هرچند او متقاعد شده که من می دانم چطور از او مراقبت کنم، اما از من می خواهد که حتی فقط برای یک ساعت یا یک روز درد او را تسکین دهم. تحلیل درست از نظر او همانند نوعی نفوذ عقلانی به تجربیات فرونشانده اش بود، و من برای او یک نوع کامپیوتر پیشرفته بودم تا اطلاعاتش را ذخیره کنم، نیازهایش را در بانک حافظه پردازش کنم، و ظرف یک جلسه یک راه حل درست و چاره قطعی برای زندگی‌اش ارائه دهم. من این بخش از تحلیل را نوعی واپس روی میدانم، که یک بازآفرینی است از اولین تجربه با ابژه، و فکر می کنم احمقانه است که یک درمانگر بخواهد این فرهنگ فضای تحلیلی را که به واقع تسهیل کننده چنین یادآوری هایی است، رد کند.
اگر چنین واپس روی هایی یک مقاومت نسبت به تحلیل سلف هم باشند، می تواند به عنوان هشداری برای روند تحلیل فهمیده شود، و بدین معناست که بیمار نیاز دارد در برابر روند تحلیل مقاومت کند زیرا دستاوردهای تحلیلی پیش رس بوده و بعنوان یک اقدام نابهنگام و نامناسب با موقعیت روانی بیمار تجربه می شوند. در انتقال – تا جایی که به فرآیند و فضای تحلیلی در رابطه با شخص روانکاو مربوط می‌شود- واپس روی بیمار نسبت به مرحله‌ای از رابطه با ابژه تحول آفرین است، که روانکاو را به عنوان مادر محیطی تجربه می کند، یک حافظه پیش کلامی که نمی‌تواند به کلام درآید و تجاربی را فراخواند، بلکه فقط کلامی است که شرایط خاص خودش را می‌طلبد: عدم مداخله، “نگه داشتن”، “فراهم آوری”، تاکید بر نوعی همزیستی یا آگاهی تله پاتی گونه، تسهیل کردن تبدیل یک فکر به فکر دیگر، یا یک عاطفه به فکر. و در این موقعیت، بسیاری از این جلسات شکلی از روشن سازی به خود می گیرند، که بیمار آن را بعنوان اتفاقات متحول کننده تجربه میکند. تفسیرهایی که مستلزم تفکر انعکاسی یا تحلیل سلف هستند تقاضاهای نابهنگامی از ظرفیت روانی بیمار هستند و در نتیجه در چنین بیمارانی خشم شدید یا حس غیرمنتظره‌ای از پوچی را برمی‌انگیزد.
شاید به این دلیل که بسیاری از تئوری‌های روانکاوانه در نتیجه کار با بیماران هیستریک (که فضای تحلیلی را اغواگرانه تعبیر می‌کنند) یا بیماران وسواسی (که مشتاقانه این فضا را به عنوان آیین شخصی دیگری قبول می‌کنند) ایجاد شده اند، ما گرایش داریم که واکنش های واپس رونده نسبت به فضای تحلیلی را به عنوان مقاومت نسبت به اتحاد کاری یا فرایند تحلیلی در نظر بگیریم. و شاید هنوزهم می‌توانیم این تفکر را بپذیریم که جنسی سازی انتقال از جانب بیمار هیستریک، و تشریفات وسواس گونه فرایند تحلیل (تداعی آزاد؟) خودشان دفاع هایی در مقابل همان “دعوت” به فضای تحلیلی و فرآیند واپس رونده هستند. لذا در تحلیل چنین بیمارانی محتویات روانی بسهولت در دسترس بودند و شخص می توانست از این بابت خوشحال باشد که چرخ آسیاب تحلیلش به خوبی می چرخد، اما درمان غالباً پایانی نداشت و به تغییر شخصیت منجر نمی شد و یا یک تغییر ناگهانی به واسطه محتویات اولیه و قدیمی بود. در چنین مواردی به اعتقاد من روانکاو آگاه نبود که شکست بیمار در تجربه موقعیت درمانی، به خاطر مقاومت شمردن یک دعوت واپس رونده بود؛ در واقع با اضافه شدن مکانیسم‌های تداعی آزاد و تفسیر دفاع های بیمار، فرایند تحلیل می تواند به انکار همان روابط ابژه ای بیانجامد که به بیمار “ارائه” شده بود. اگر روانکاو نتواند بپذیرد که در حقیقت او یک فضای واپس رونده ای را به بیمار ارائه می کند (یک فضایی که بیمار را تشویق می کند تا زندگی کودکانه اش را در انتقال مجددا تجربه کند)، اگر در مقابل کار “دعوت” که می باید انجام شود، پافشاری کند جای تعجب نیست که چنین تحلیلی یا به نوعی گسستگی دوطرفه بین بیمار و روانکاو منجر می‌شود که ادامه آن به جایی نمی‌رسد (تبانی وسواس گونه) یا باعث انفجار ناگهانی بخشی از بیمار میشود، که اغلب “برون‌ریزی” نامیده می‌شود.
بنابراین از نظر من کارکردهای روانکاو به عنوان یک ردّ حافظه ای فراخوان از ابژه تحول آفرین هستند، همانند موقعیتی که یا منجر به یاد آوری های واپس رونده بیمار از این روابط ابژه اولیه می شود، یا منجر به نوسانات مقاومت نسبت به آن؛ به طور مثال یا انکار از طریق جنسی سازی، یا اعمال تشریفاتی وسواس گونه. در واقع انتقال از این نقطه نظر در ابتدا و در درجه نخست یک واکنش انتقالی به روابط ابژه اولیه است و به ما کمک می کند تا ببینیم که چطور بیمار تجاربش از موقعیت اولیه با ابژه را به یاد می‌آورد.
ممکن است یک واپس روی عمیق در رابطه با این تقاضا وجود داشته باشد که روانکاو یک نغییر اساسی به شیوه ای جادویی و دگرگون کننده ایجاد کند. ممکن است بیمار از حدی سلامت کافی برخوردار باشد که بتواند تجاربش از آن موقعیت را گزارش کند، و نیز بینش کافی نسبت به یاد آوری های واپس رونده داشته باشد، که با کار بعدی تحلیل ادامه یابد، و همچنان با جنبه‌های قدیمی‌تر سلفش در تماس باشد. در واقع من معتقدم که بیشتر مواقع انفعال بیمار، یا بی کلام بودن او، و یا انتظار اینکه روانکاو نسبت به آنچه انجام می‌دهد آگاه باشد و یا کاری برای او انجام دهد، لزوما مقاومت در برابر یک فکر خودآگاه یا پیش آگاه خاص نیست، بلکه یک نوع یادآوری از دنیای پیش کلامی نوزاد با مادر است. چنانچه ما به این موضوع آگاه نباشیم که روانکاوان از طریق سکوت شان، تفکر همدلانه، و ندادن دستورالعمل های آموزشی است که در ساخت این دنیای پیش کلامی مشارکت می‌کنند، نسبت به بیمار غیرمنصف خواهیم بود و این می تواند دلیلی برای گیجی و رنجش آنها شود.

من با ساده سازی بیش ازحد موضوعات بالینی سعی کردم تا دیدگاهم را در این مورد که اساس رابطه انتقالی بر الگوی اولین‌ روابط ابژه تحول آفرین متکی است، روشن سازم. فروید بطور ضمنی به این موضوع زمانیکه فضا و فرآیند تحلیلی را بنا نهاد، اشاره کرد. گرچه در تئوری فروید به رابطه مادر-کودک اهمیت نسبتاً کمی داده شده، اما می‌توان گفت که فروید بازشناسی غیر کلامی و ناخودآگاه از آن رابطه را با خلق فضای (اکولوژی) تحلیلی برون ریزی کرد. در واقع شکل گیری فرآیند روانکاوانه خود بر حافظه‌ای از این رابطه اولیه متکی است، و بازآفرینی ناخودآگاه جمعی روانکاو (یک انتقال متقابل حرفه‌ای) از طریق بازآفرینی موقعیت ابژه تحول آفرین به یاد آورده می شود. آنچه که فروید در تحلیل خودش نتوانست به آن دست یابد -رابطه اش با مادرش- در رابطه با انتخابش از فضای تکنیک روانکاوانه برون ریزی شد. و چنانچه ما به عنوان روانکاو نتوانیم درک کنیم که ما در حال باز آفرینی این الگوی اولیه هستیم، در اینصورت همان انتقال متقابل فرویدی را ادامه خواهیم داد.
هر چند جستجو برای تغییر و ابژه تحول آفرین، شاید نافذترین و قدیمی ترین روابط ابژه را نمایان سازد، اما من باز هم تاکید می کنم که این جستجو فقط به خاطر خود آن ابژه و یا ابتداً میل شدید به او نیست، بلکه بر آمده از همانند سازی ادراکی پایدار با ابژه دگرگون کننده سلف است. قطعا جستجوی ابژه طیفی از احساسات را -لذت و خوشحالی در صورت یافتن آن ابژه و غم و اندوه در صورت نبودن آن- برمی انگیزد، اما جستجوی ابژه به واسطه اطمینان از تحول آفرین بودن آن است که به تغییر سوژه می انجامد. البته این جستجو به یک ایده آل سازی ثانویه در مورد دستیابی به ابژه منجر می شود -همانطور که در اسطوره مسیح وجود دارد- اما مقدس سازی ابژه زمانی اتفاق می‌افتد که پتانسیل تحول‌آفرین آن اثبات شده باشد. به باور من، این اطمینان از ویژگی تحول آفرینی ابژه بر اساس ظرفیت آن در زنده کردن خاطره ای از تغییرات اولیه ایگو است. استدلال من این است که گرچه هیچ حافظه شناختی از تجربیات نوزاد‌ با مادر وجود ندارد، اما جستجو برای ابژه تحول آفرین، و نام گذاریش بعنوان بشارت دهنده تغییرات محیطی، حکایت از حافظه‌ ایگو دارد. به طور غریبی این منحصراً ابژه ایگوست، و در واقع می‌تواند مرتبط با یک ضربه شدید یا نوعی بی‌تفاوتی ناشی از تجربه ذهنی فرد در رابطه با میل به آن باشد. یک قمار باز خود را مجبور به قمار کردن می بیند: ممکن است که او از نظر ذهنی نخواهد  قمار کند اما همانند سازی درونی با ابژه تحول آفرین در آن لحظه می تواند موجب بدبختی او شود. در رُمان مِل ویل (۱۹۶۷)، موبی دیک، آهاب خود را مجبور به جستجوی نهنگ می بیند، هر چند منبع این اجبار درونی کاملاً برایش بیگانه است. او میگوید:
این چیست، این حس بی نام، عجیب، و مرموز چیست، این فرمانروای غایب و فریبنده، و این امپراطور ظالم که به من فرمان می‌دهد کیست؛ آن چیزی که در مقابل تمام اشتیاق و علائق من قرار دارد، و آنچه باعث می شود که من اینچنین به راهم ادامه دهم، بانگ برآورم، و خودم را به خاطرش مشوش سازم؛ بی پروا مرا آماده انجام کاری میکند که برایم مطبوع و با وجودم سازگار است، چطور من جرأت چنین کاری را پیدا کردم؟ آیا این آهاب، آهاب است؟ آیا این من، خدا، هستم، یا کس دیگری است که این دستان را بالا میبرد؟ (صص. ۵-۴۴۴).
در رابطه با جستجو برای نهنگ چیزی بیرحمانه و فاقد شخصیت وجود دارد، و تمام ابژه ها بعنوان تحول‌آفرین نامگذاری شده اند. زمانیکه خاطرات اولیه ایگو با ابژه ای در حال حاضر مشخص می شوند، رابطه سوژه با ابژه می‌تواند دیوانه وار شود. من فکر می کنم بسیاری از جنبش های افراطی سیاسی به یک یقین جمعی اشاره دارند که ایدئولوژی انقلابی شان به یک تغییر کلی محیطی منجر خواهد شد و نیز همگان را از نواقص و اشتباهات اولیه شان نجات خواهد داد: فردی، خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی، و اخلاقی. مجددا تاکید می‌کنم که این موضوع نشاندهنده یک خواست انقلابی یا اشتیاق افراطی برای تغییر نیست، بلکه یک اطمینان در این مورد است که ابژه (در این مورد ایدئولوژی انقلابی) باعث تغییری میشود که برای مشاهده کننده مهم است.

نتیجه گیری

من فکر میکنم که در کار با بیماران خاصی (اسکیزوئید و نارسیستیک) که جستجوی ابژه خاصی را بزرگ نمایی می کنند، و در تحلیل حالت های خاص فرهنگ، ما می‌توانیم ردپایی از اولین تجربه با ابژه را در بزرگسالی مشخص کنیم: تجربه یک ابژه ای که باعث تغییر دنیای درونی و بیرونی سوژه میشود. من این اولین ابژه را ابژه تحول آفرین نامیده ام، و میخواهم آن را “ابژه بعنوان فرایند” تعریف کنم، لذا اولین ابژه با تجربه نوزاد از آن مرتبط است. پیش از آنکه مادر به عنوان یک ابژه کلی برای نوزاد مشخص شود، کارکرد آن برای نوزاد به عنوان یک منطقه یا منبع تغییر است، و از آنجاییکه ذهنیت در شرف تکوین نوزاد بر تجربه او در رابطه با تغییرات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) مبتنی است، لذا اولین ابژه با تغییر حالات ایگو تعریف می شود. با رشد نوزاد و افزایش اطمینان او نسبت به خود، رابطه او با مادر تغییر می یابد، و مادر از یک دیگری که باعث تغییر سلف میشود به شخصی تبدیل میشود که زندگی و نیازهای خودش را دارد. همانگونه که وینیکات می‌گوید این مادر است که باعث از بین رفتن توهم نوزاد در رابطه با تجربه مادر به عنوان تنها محافظ دنیای او میشود، فرایندی که زمانی اتفاق می افتد که نوزاد قادر شود نیازها و خواسته هایش را به طور فزاینده‌ای برآورده کند؛ اما تجربه ایگو در رابطه با تغییر یافتن توسط دیگری به عنوان یک حافظه باقی می ماند که ممکن است مجددا بشکل جستجو برای تجربیات زیباشناختی در طیف وسیعی از ابژه های تحول آفرین آرمانی تجربه شود؛ مانند: ماشین، خانه، شغل، تعطیلات جدید، که وعده تغییر کلی در محیط درونی و بیرونی را میدهند، تجربه شوند، و یا بشکل تظاهرات روانشناختی متنوعی از این حافظه: رابطه قمارباز با ابژه اش، و رابطه یک فرد تعصبی با ابژه ایدئولوژیکش درآید.

استدلال من این بود که فضای روانکاوانه ای که با سکوت و همدلی روانکاو، کاناپه ای که بیمار را “نگه” میدارد، خودداری از رابطه غیردرمانی، و تاکید بر فانتزی نسبت به روانکاو، و غیره تجهیز شده، اغلب موجب همانندسازی با روانکاو بعنوان ابژه تحول آفرین میشود. این موضوع به این دلیل اتفاق می افتد که فضای تحلیلی از یک چنین رابطه واپس رونده ای حمایت میکند، و همچنین ایدیوم رابطه تحلیلی شباهت روانی بسیاری با توجه مادر نسبت به نوزاد دارد.

به این ترتیب، پافشاری بیمار بر این که روانکاو یک ابژه تحول آفرین است، لزوما مقاومت نسبت به کار تحلیلی نیست، بلکه این حافظه ای است که توسط خود فرآیند تحلیلی احیا می شود، و بنابراین کار حرفه ای بایستی بر تحلیل بیشتر  ارتباط ناهشیار با فضای تحلیلی متمرکز باشد. استدلال من در رابطه با این موضوع بر این اساس است که تکنیک تحلیلی کنونی ما بازنمایی کننده خلائی است که در تحلیل خود فروید وجود داشت: رابطه او با مادرش. به نظر من جنبه هایی از رابطه مادر و کودک در تکنیک تحلیلی بازنمایی شده اند، هر چند روانکاوان دنباله رو اندیشه های فروید، همانطور که بینش او را به ارث برده اند، نابینایی او را نیز نسبت به آنچه که در تکنیک تحلیلی بازآفرینی می شود و باعث فراخوانی خاطراتِ روابط ابژه اولیه می گردد را هم به ارث برده اند. ما می توانیم این را یک انتقال متقابل حرفه ای ناخودآگاه بنامیم؛ زیرا ما به بیمار نوعی از رابطه (تجربه مجدد واپسرونده به رابطه نوزاد با مادر) را ارائه می دهیم که نه تنها خاطرات ایگو، بلکه انتظارات همراه آن را نیز زنده می کند، و از طرف دیگر، لااقل در مدل های کلاسیک تر، همچنان بر پیشبرد “کار” تحلیل اصرار می ورزیم. مادامی که روانکاو درک کاملی از حرفه اش بعنوان پیش نویس انتقال متقابل به نمایش در آمده از روابط ابژه اولیه اش نداشته باشد، چنین مدلی از کار تحلیلی میسر نمی شود. تا زمانیکه ما اینگونه بازنمایی های غیرکلامی را در خودمان درک نکنیم، نمیتوانیم شناختی از آن برای بیمار ایجاد کنیم. در نهایت، ما می توانیم احتمالا ببینیم که چطور در لحظه زیبایی شناختی، زمانیکه شخص رابطه ذهنی عمیقی را با یک ابژه برقرار می سازد، فرهنگ در هنر، معادل های نمادینی از جستجوی تحول را پیدا می کند، یعنی همان تلاش جهت تجربه ارتباط عمیق ذهنی با یک ابژه، که هم هنرمند را برایمان یادآوری می کند و هم موقعیتی را جهت تجربه حافظه ایگو از تحول را برایمان فراهم می سازد. تا حدودی تجربه لحظه زیبایی شناختی نه موضوعی اجتماعی است و نه اخلاقی؛ بلکه بطور عجیبی بعنوان موضوعی غیر شخصی و تا حدودی بی رحمانه تجربه می شود، زیرا جستجوی ابژه به خاطر ایجاد نوع خاصی از تجربه صورت می گیرد. فضای زیبایی شناختی، تجربه مجدد مناسبی از جستجوی این رابطه ابژه را برایمان فراهم میکند، و می توان گفت که فرهنگ، خاطراتی از تجربیات ایگو که در حال حاضر تجربیات عمیقا تعیین کننده ای هستند، را درگیر می کند. فرهنگ احتمالا نمی تواند نیازهای سوژه را به اندازه ای که مادر نیازهای نوزاد را برآورده می سازد، برآورده کند. اما در هنر ما می توانیم موقعیتی برای جستجوی چنین یادآوری های گهگاهی از خاطرات عمیق ایگو در رابطه با فرایند تغییر سلف بیابیم.

خلاصه
من فکر میکنم که ما در کار با بیمارانی که شکل خاصی از جستجوی ابژه را بزرگ نمایی میکنند، و در تحلیل مان در رابطه با ویژگیهای معینی از فرهنگ غربی میتوانیم ردپایی از تجربیات اولیه با ابژه را در بزرگسالی پیدا کنیم. تجربه اولیه نوزاد از ابژه بعنوان یک فرایند است تا یک ابژه ای در ذات خود، چون تجربه نوزاد از ابژه ( یک تجربه ای از تغییرات بدنی-روانی) بطور ادراکی با ابژه مادرانه مشخص میشود. به این دلیل من اولین ابژه را ابژه تحول آفرین ناامیده ام، و چون میخواهم آن را با “ابژه بعنوان فرایند” مشخص کنم، لذا فرضمان از ابژه را با آگاهی ذهنی نوزاد از آن ابژه مرتبط میکنیم.

پیش از آنکه مادر برای نوزاد بعنوان یک ابژه کلی شناخته شود، بعنوان منبع تغییر کارکرد دارد، و همانطور که ذهنیت نوزاد از طریق یکپارچگی تجربیات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) تکامل می یابد، اولین ابژه نیز با تغییرات حالت ایگو مشخص می شود. این تجربه ایگو بعنوان حافظه ناخودآگاهی است که در بزرگسالی بشکل جستجوی شدید برای ابژه تحول آفرین: یک رابطه جدید، شکل متفاوتی از کار، بدست آوردن مواد جدید، یک ایدئولوژی یا یک باور، تجربه می شود.

غالبا در لحظات زیبایی شناختی، زمانی که شخص رابطه عمیقی را با ابژه زیبایی شناختی احساس می کند، حافظه روشنی از این روابط ابژه اولیه فعال می شود. چنین لحظاتی از لحاظ فراخوانی حافظه عاطفی در رابطه با روابط ابژه اولیه مهم است. درک چارچوب روانکاوانه و فرایندی که باعث یادآوری روابط ابژه اولیه در بیماران می شود، برای روانکاوان بسیار مهم است، بطوری که انتظارات بیمار در رابطه با اینکه روانکاو کارکرد متحول کننده داشته باشد ضرورتا نه یک آرزو یا یک مقاومت نسبت به کار تحلیلی، بلکه در واقع می تواند واکنش بیمار نسبت به فضای واپس رونده تحلیلی باشد.

* دانلود فایل اصلی مقاله

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: Content is protected !!