لطفا صبر کنید ...

20190208_091536.png
بهمن ۱۹, ۱۳۹۷

هرجا صحبت از سینما و روانکاوی است، لاجرم نامی از وودی آلن درکار است. هنرمند و طنزپردازی که در اکثر مصاحبه ها و گفتگوهایش از سالهای روانکاوی اش حرف میزند و بدون نگرانی خود را فرد نوروتیکی می نامد که تحلیل برایش کار کرده است. او در ۳۵ سالگی در پاسخ به مصاحبه گری که از درمان او می پرسد می گوید ۱۳ سال است که تحت روانکاوی است. ۸ سال آن را به شیوه کلاسیک تحلیل شده و روی کوچ خوابیده، و ۵ سال را رو در رو با تحلیلگری دیگر گذرانده است. آلن در سن ۸۰ سالگی می گوید ۳۷ سال است که تحلیل می شود و به هیچ عنوان ازینکه اینهمه سال تحت تحلیل بوده ناراضی و پشیمان نیست. او در سن ۸۰ سالگی هنوز خود را نوروتیک میداند و تعدادی از صفات نوروتیک و وسواسگونه اش را برمیشمارد. اما معتقد است اگر درمان نمی شد وضعش خیلی بدتر از این بود. او میگوید درمان برای من مثل یک چوب زیر بغل بود. و من این چوب زیر بغل را نیاز داشتم.
علیرغم ادعای منتقدین به بی نتیجه بودن درمانش، آلن با لحنی قاطع می گوید درمان برای او کار کرده و او اکنون زندگی پرحاصل و شادی دارد. او معتقد است اگر درمان نمیشد به احتمال زیاد در افسردگی فرو می رفت و نمی توانست به این اندازه کارآمد بوده و هرسال یک اثر تولید کند.

جمله ی معروفی از او هست که می گوید: “روانکاوی مثل درس های موسیقی است، شما ممکن است برای ۵ سال متوجه هیچ پیشرفت قابل توجهی در خود نشوید، اما ناگهان می بینید که می توانید پیانو بزنید”.

آلن می گوید در سن ۸۰ سالگی هنوز از سرزندگی کافی برخوردار است. ازدواج خیلی خوبی داشته و هنوز بدنش فرم ورزشکاری خوبی دارد، می تواند با بچه ها بازی کرده و همچنان اثر هنری تولید کند.
وودی در تعریف کودکی اش میگوید تا قبل از ۴-۵ سالگی خیلی سرزنده و شاد بوده اما ناگهان به کودکی غمگین تبدیل میشود چون میفهمد زندگی ماندگار نیست و همه روزی می میرند. کم کم معنای زندگی برایش رنگ می بازد و او به دنبال فلسفه زندگی می گردد. او می گوید فردی مذهبی نیست اما عمیقا به موضوع دین علاقه دارد و نسبت به آن کنجکاو است، هرچند هنوز هیچ چیز راضی اش نکرده و همه پاسخ ها را به پرسش های اساسی اش ناامید کننده می بیند.
در سن ۲۲ سالگی به علت اضطراب هایی که تجربه کرده است وارد روانکاوی شده و هرگز به طور کامل از آن بیرون نیامده است هرچند سالهای بدون درمان در این بین کم نبوده. او خود را فردی موفق می داند اما نه به اندازه ای که دلش میخواست موفق و تاثیرگذار باشد! بلندپروازیهای او بسیار بیش از این چیزی بوده که او الان هست و نکته تاسف بارتر برای او این است که او هیچ موقعیتی را برای موفق شدنش از دست نداده. این یعنی استعداد او به اندازه بلندپروازی اش نبوده و او این نکته را خیلی غم انگیز می بیند.
وقتی از او در مورد چیزهایی که راجع بهشان پشیمان است پرسیده می شود می گوید اگر چیزی برای پشیمانی داشته باشد این است که چرا به جای اینکه استعداد تفکر کمیک داشته باشد استعداد تفکر دراماتیک نداشته تا بتواند کارهای بزرگ تری انجام دهد.

وودی روانکاوی را به اشکال مختلف در فیلم هایش وارد می کند و موضوعات آن را به شکلی کمیک به تصویر در می آورد. او معتقد است که روانکاوان فیلم هایش صرفا شخصیت های داستانی هستند و او هر ویژگی را که احساس کند به جالب تر شدن داستانش کمک می کند در آنها به تصویر می کشد. اما شاید بتوان گفت که روانکاوان داستان های او بازتاب هیجانات و فانتزی های او به روانکاوانی است که در دوره های مختلف او را تحلیل کرده اند.

او همیشه مسائل مهم ذهنی اش را به لحن شوخ طبعانه ی مخصوص خودش می آمیزد و آنها را به جملات فلسفی بامزه ای تبدیل می کند که طرفداران مخصوص خودش را دارد:

  • یک جوک قدیمی هست که میگه، یه نفر میره پیش روانکاو میگه: «برادرم دیوانه است، فکر می کنه مرغه»، روانکاو بهش میگه «خب چرا پیش من نمیاریش». جواب میده: «چون تخم‌مرغ‌هاش رو نیاز داریم». خب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من دربارهٔ روابط انسانی است. این روابط کاملاً غیر منطقی و احمقانه‌اند ولی فکر می‌کنم که ما اونا را ادامه میدیم چون به تخم‌مرغ‌ها احتیاج داریم.
  • بین پاپ و دستگاه تهویه هوا؛من دستگاه تهویه رو انتخاب میکنم.
    • هری ساختار شکن ۱۹۹۷
  • یه جوک قدیمی هست: دوتا پیرزن در اقامتگاه کوهستان (کتسل کیل) هستند. یکیشون میگه:« غذای اینجا واقعا افتضاحه» اون یکی میگه« آره، میدونم. بدترش اینکه همینم کم میدن»‌‌‌‌خب این اصولا همون چیزیه که من در مورد زندگی احساس میکنم. پر از تنهایی و بدبختی و رنج کشیدن و همه اینا هم خیلی زود تموم میشه.
  • مردم می ترسند از اینکه قبول کنند بخش بزرگی از زندگی بهشانس بستگی داره.این ترسناکه که فک کنی بخش زیادی خارج از کنترل ماست.لحظاتی در بازی تنیس هست که توپ به تور برخورد میکنه و در کسری از ثانیه ممکنه از تور رد بشه یا برگرده.با کمی شانس توپ رد میشه و میبری یا ممکنه برگرده و بازنده بشی.
  • الوی سینگر : من نمیخوام عضو کلوبی بشم که یکی مثل منو به عضویت قبول میکنه.
  • روانکاوم درباره تو بهم اخطار داده بود،اما تو انقدر خوشگل بودی که یه روانشناس دیگه برای خودم پیدا کردم.
* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

credit-Suzanne-Bollas.jpg
دی ۳۰, ۱۳۹۷

کریستوفر بالاس، روانکاو و نویسنده‌ای بریتانیایی است که نقش برجسته‌ای در روانکاوی معاصر به عهده دارد.
او در سال ۱۹۴۳ در آمریکا به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در همان جا گذراند. پس از دریافت مدرک تاریخ، در یک مرکز نگهداری از کودکان اوتیستیک و اسکیزوفرنیک مشغول به کار شد، و از این طریق با روانکاوی به ویژه کارهای آنا فروید، بتلهایم و ماهلر آشنا شده و سپس به سمت کارهای ملانی کلاین و وینیکات کشیده شد تا بهتر بتواند دنیای درونی عمیقا آسیب دیده این کودکان را درک کند.
بالاس در حین آموزش بالینی در حوزه روانشناسی ایگو، در رشته ادبیات انگلیسی نیز تحصیل می‌کرد که رگه‌هایی از آن در انتخاب اصطلاحاتی مانند: Psychic genera و Personal idiom دیده می شود.
(پیدا کردن معادل دقیق برای این دو اصطلاح بسیار دشوار است. ما با توجه به مفهوم آنها از معادل های زایش روانی(تولد روانی) -برای سایکیک جِنِرا- و سبک یا مشخصه شخصی -برای پرسونال ایدیِم- استفاده کرده ایم).
سایر اصطلاحاتی که بالاس آنها را به واژگان تحلیلی اضافه کرد شامل موارد زیر است:
The transformational object, Extractive introjection, Violent innocence, The receptive unconscious

پس از آن بالاس به لندن نقل مکان کرد و از اساتید و سوپروایزرهای جامعه روانکاوی بریتانیا استفاده نمود که سایه نظریات آنها در تمامی کارهای او قابل مشاهده است.
اما در حین تاثیرپذیری قابل توجه از جامعه روانکاوی بریتانیا، بالاس یک تغییر موضع اساسی نسبت به آن‌ها نشان داده و تمرکز درمان تحلیلی را از رابطه انتقالی برداشته و تداعی آزاد را تکنیک محوری قرار داد. او معتقد بود تداعی آزاد بیمار همانند استایلِ ذهنی هنرمند، و مانند امضای شخصی فرد است، و نه از طریق محتوای اثر بلکه با توجه به فرم اثر قابل فهم می‌باشد.

بالاس با انتشار مقالات و کتب بسیار از جمله:
The shadow of the object (1978)
Being a character (1992)
Forces of destiny (1989)
سهم بسزایی در نظریه پردازی، تکنیک‌های درمانی و آسیب شناسی روان تحلیل‌گری داشته و توانسته تفکر روانکاوی را در ادبیات، معماری، تاریخ و سیاست به کار گیرد.
او همچنین سه رمان و تعداد زیادی نمایشنامه به رشته تحریر در آورده و از مهم‌ترین روانکاوان زنده دنیا به حساب می‌آید.

سایر کتب علمی مهم بالاس از قرار زیر است:
The Mystery of Things(1999)
Free Association(2002)
The Freudian Moment(2007)
The Evocative Object World(2009)
The Infinite Question (2009)
The Christopher Bollas Reader(2011)
Catch Them Before They Fall(2013)

مروری بر عقاید و نظریات کریستوفر بالاس

” کیست که سخن می‌گوید؟”
این پرسش و دو پرسش اساسی دیگر که:
“بیمار با چه کسی صحبت می‌کند؟” و “بیمار درباره چه چیزی صحبت می‌کند؟” اساس نظریات و 30 سال کار پژوهشی و بالینی کریستوفر بالاس هستند.

بالاس در نظریات خود از داستان آدمها صحبت می‌کند، از آنچه که نه غریزی و تحمیلی، بلکه خودخواسته و خودهمخوان است.

او بر بخش های سالم شخصیت تاکید می کند و به اعتقاد او اگر انسان به “سبک شخصی” خودش اعتماد کرده و سخن ناخودآگاهش را بشنود و به آن اجازه “دریافت” دهد، می تواند از آسیب ها و تروماهای زندگی اش، به شکل سازنده ای استفاده کرده و ازین طریق به نوعی “زایش روانی” رسیده و به خرد شخصی خودش دست یابد.

بالاس آدمی را نگارنده داستان زندگی خود می‌داند. او انسان را دارای چشم اندازی نسبت به آینده در نظر می‌گیرد، این چشم‌انداز ناشی از میل انسان به ایجاد فرم است. منظور بالاس از این فرم، قالبی شخصی می‌باشد که معانی مختلف داخل آن ریخته می‌شود و شکل می‌گیرد، در ضمن این قالب دارای هوش و میل به وجود نیز هست.

بالاس با توجه به سابقه تحصیلی در رشته ادبیات و تعداد زیادی رمان و نمایشنامه، روان و سرشت انسان را نیز در قالب ادبیات نهاده و نظریات و مفاهیم خود را نیز با “سبک شخصیِ” منحصر به فردش بیان می‌کند.

اصطلاحات مورد استفاده بالاس نیز از دنیای ادبیات و داستان برآمده‌اند. از مهم‌ترین مفاهیمی که او به شرح و بسط آن‌ها پرداخته مفهوم “سبک یا مشخصه شخصی” یا پرسونال ایدیِم، و “زایش روانی” یا سایکیک جِنِرا می باشد.
بالاس برای طرح این مفاهیم و در تقابل با نظریه “سرکوب یا واپس رانیِ” فروید، به توضیح نظریه “دریافت” می‌پردازد. او معتقد است که مواد “دریافت شده” [از ناخودآگاه]، برخلاف مواد “سرکوب شده”، مجموعه‌ای از افکار، خاطرات و احساسات هستند که هدفشان فرار از سانسور نیست، بلکه به دنبال رشد و گسترش [ظرفیت های فرد] به طور ناهوشیار، و بدون دخالت هوشیاری هستند، و در نهایت به وجود نمادین فرد کمک کرده و باعث ابراز وجود او می‌شوند.

بالاس سایکیک جنرا یا “زایش روانی” را ناشی از خود حقیقی و حاصل خلاقیت و سازندگی می‌داند.
مفهوم چالش برانگیزی که در ادامه بالاس آن را معرفی می‌کند، پرسونال ایدیِم یا “سبک و استایل شخصی” است این مفاهیم در ادامه با جزئیات بیشتری توضیح داده خواهند شد.

پرسونال ایدیِم، همانندسازی فرافکنانه، و ژویسانس

بالاس تاکید خاصی روی همانندسازی فرافکنانه به شکل مثبت آن دارد. فرد، گاهی ناچار است که یک هشیاری تقلیل یافته از خودش داشته باشد و ارتباطش را برای مدتی با بخش هایی از خودش از دست بدهد. در نتیجه، آن را روی موضوعاتی که شرایط اش را دارند سرمایه گذاری نماید. چیزهایی که به این موضوعات روانی تحمیل می شود، ماتریکسی ناخودآگاه را برای رویاها، فانتزی ها، و دانش بازتابی فراهم می کنند. وقتی فرد کتاب خاصی را برای خواندن انتخاب می کند یا به موسیقی خاصی گوش می دهد، او موضوعات متفاوتی را برگزیده که امکان پردازش ابعاد متفاوتط از او را داشته و به تحول ذهنی او کمک می کنند.
او می گوید، ما می اندیشیم، رویا می بینیم، و موضوعاتی را در دنیای درون روانی مان برمی گزینیم، بدون اینکه دلیل آنها را بدانیم.
انتخاب هایی که در زمان کودکی می کنیم و همچنان در طول بزرگسالی به این انتخاب کردن ادامه میدهیم، همه به طور ناهشیار تعیین می شوند. “اید” یا بخش لذت جوی هریک از ما، لذت خود را در انتخاب موضوعات خیلی خاصی می بیند و تجارب مخصوص به ما را برایمان رقم می زند. و بنابراین، ما خودِ واقعی مان را در راه دستیابی به آن موضوعات میابیم و در نتیجه ی دستیابی به آن دچار لذتی می شویم که بالاس آن را ژویسانس می نامد. او این اصطلاح را از لاکان وام گرفته است. این یک لذت اصیل است که ما آن را بواسطه ی موضوعاتی که بر می گزینیم و به ما در فرایند دستیابی به تجارب تحول آفرین کمک می کنند، تجربه می کنیم.

بالاس در “نیروهای سرنوشت”، مفهوم ژویسانس را به ارمغان می آورد: “… یک نوع تجربه مسرت بخش که ما احساس می کنیم وقتی درکی ناهشیار از ارتباط خود حقیقی مان با دنیای بیرونی پیدا می کنیم که نوع خیلی خاصی از لذت است من این تعریف را برای واژه ژویسانس بسیار مناسب می بینم. که بخش مهمی از تئوری لاکان است. بالاس فکر می کند که بعضی از موضوعات به عنوان کلید های روان شناختی عمل می کنند که درهایی را به روی تجارب ناهشیار غنی تر و عمیق تری باز می کنند.

اینگونه است که یک ساختار عمیق و خاموش، به شکل یک بیان سطحی [از انتخاب موضوع] تغییر شکل می دهد. اینگونه است که خود واقعی ما آزاد می شود و می توانیم ژویسانس را تجربه کنیم.

در نتیجه، با شناختن چیزهایی که روان ما را درگیر خود می کنند و معنایی که برای ما دارند، می توانیم به هسته اصلی شخصیت مان پی ببریم که بالاس آن را پرسونال ایدیِم (یا سبک شخصی) می نامد. که شبیه امضا یا اثر انگشت هرفرد است که مختص او بوده و بیان کننده او می باشد.

بالاس می گوید سبک مشخصه فردی (پرسونال ایدیِم) از زمان تولد با ما به دنیا می آید و هریک از ما از زمان تولد مجهز به آن هستیم. این پرسونال ایدیِم، ساختاری روانی است که هسته ی “خود” ما را تشکیل می دهد. “خود” ما به طور ناهوشیار خودش را رشد می دهد، به طور متناقضی باید گفت که “خود” نیز امری ناهشیار است و به معنی وجود بسیار خاصِ درونی ماست؛ آنچه هشیاری ما را هدایت می کند، و هسته ی درونی ما را تشکیل میدهد. این همان چیزی است که توجه ما را به موضوعات خاص برمی انگیزد، خاصیت ما را بیان میکند و همان رمز و راز ماست؛ معمای وجودمان!

ما جهان، مردم، موضوعات و اتفاقات را از دریچه ذهنیت خود و معنایی که سبک شخصی ما تعیین می کند، می بینیم.تا زمانی که ما بر اساس این دنیای شخصی زندگی کنیم، به موضوعاتی زاینده و بارآور دست پیدا می کنیم که زندگی روانی مان را غنی می کند و به ما در تجربه خود حقیقی مان کمک می کند.

در اصطلاح شناسی بالاس، پرسونال ایدیِم و خود حقیقی تقریبا مترادف باهم هستند. او در “نیروهای سرنوشت” می نویسد: پرسونال ایدیِم در واقع هسته ی خاص شخصیت هر فرد است که شکل گیری شخصیت او را تعیین می کند و می تواند تحت شرایط خاص و مطلوب، خود را رشد داده، و ابراز نماید. پرسونال ایدیِم اساس شخصیت هر فرد است و ما اگر نگاه عمیق و ظریف به افراد داشته باشیم، می توانیم به ایدیِم یا مشخصه ی آنها پی ببریم. چنین دانشی، از نوع “دانش غیر قابل تفکر” است.

چرا موضوعات خاصی برای ما اهمیت پیدا می کنند؟

بالاس توضیح میدهد که زندگی چرخه ای از تغییر و تحولات (ترنسفورمیشن) متقابل است. انتخاب هایی که ما را دچار شعف می کند، ژویسانس یا لذتی را در  ما ایجاد می کنند که ناشی از یافتن خود حقیقی مان است. این برکتی است که ناشی از مواجهه با موضوعات خاصی در دنیای بیرونی است که سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم ما را آزاد می کند تا بتواند خود را ابراز نموده و قابل استفاده شود. این مهم است که خواننده بداند که ما این موضوعات را صرفا به خاطر علاقه داشتن به آنها انتخاب نمی کنیم، بلکه این موضوعات را انتخاب می کنیم چون آنها به نوعی ما را “صدا می زنند” و ما نمی توانیم نسبت به آنها بی تفاوت باشیم. این دقیقا همان چیزی است که ما را قادر می سازد کیفیت تجربه ی یک فرد دیگر را تشخیص دهیم، همان چیزی که سبک شخصی او را می سازد که در جریان انتخاب موضوعات برانگیزاننده و تغذیه کننده اتفاق می افتد. این همان چیزی است که بالاس آن را “تجلی” می نامد. به احتمال زیاد پس از یک کار درونی شدید این موضوعات تحریک کننده می توانند شدیدا الهام بخش بوده و دیدگاه های مهمی را در فرد ایجاد کنند.
این فرمول بالاس برای کسی که این تجارب را زیسته است، و می تواند واقعیت های روزمره را جذب کند، فوق العاده است. او می گوید هزاران مورد از موضوعاتی که ما را احاطه کرده اند، به “فضای میانجی” تعلق دارند، جایی که فرد موضوعات خاصی را می یابد که می توانند موجودیت او را متحول سازند. اینها موضوعاتی هستند که ما را به سمت خود حقیقی مان هدایت می کنند و به “سبک شخصی” ما (پرسونال ایدیِم ما) مربوط هستند.
بگذارید مثالی بزنم. برای مثال من فیلمی را می بینم یا کتابی را می خوانم که به اصطلاح من را “صدا می زند” و با بخش خاصی از درون من ارتباط برقرار می کند و من پس از خواندن آن به خودم می گویم “اووو… من تغییر کرده ام” یا متحول شده ام. ممکن است این چیزها لزوما چیزهایی لذت بخش یا خوشایند نباشند، اما پس از پایان آنها ما احساس می کنیم آنها به نوعی ما را تغییر داده اند. مثلا من کتاب “Being a Character”  بالاس را مدت ها در کتابخانه ام داشتم. اما پس از دیدن یک رویا که آشفته ام کرد و جرقه ای از خود حقیقی ام بود، سراغ آن رفتم و در واقع “موضوعی جدید” را انتخاب کردم که توانست من را متحول کند. در طی خواندن آن دیدم که مدت ها غرق در رویا در مورد موضوع “ابژه ی تحول آفرین” (transformational object) بالاس شده ام.

موضوعات مختلفی که برمی گزینیم ما را تغییر می دهند و تجربه متفاوتی را از خودمان برایمان می سازند. هر تحربه با موضوعی جدید، می تواند امکان یک تولد تازه را فراهم کند. کار با موضوعات واقعی برای تجربه عمیق تری از خود، و تحقق بخش های بیشتری از خود، مبنایی است برای درک اینکه چرا موجود انسانی خود را در رویا غرق می کند.

شکی نیست که انتخاب این موضوعات برای همه اتفاق نمی افتد و افراد ممکن است موضوعات را به این دلیل برگزینند که اضطرابشان را کاهش داده یا آن را بپوشاند. یا به این دلیل که آن موضوعات حالشان را بهتر می کنند و از حال بد نجاتشان می دهند. در اینجا بالاس بیان می کند که پاتولوژی و آسیبهای ما می توانند ما را به سمت انتخاب موضوعاتی هدایت کنند که بیماری ناهشیار ما آنها را برمی انگیزد. در اینجاست که روانکاوی وارد می شود و به فرد کمک می کند که به خود حقیقی اش نزدیک تر شود.

ازآنجا که ما نمی توانیم نتیجه انتخاب هایمان را پیش بینی کنیم، آزاد شدن سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم نیازمند ریسک پذیری و تن دادن به خطر است. در نتیجه رفتن به سمت “تبدیل شدن به یک شخصیت” (being a character)، نیازمند تحمل ابهام و عدم اطمینان و پذیرش خطر است. این تجارب مبهم و ریسکی، میتواند ما را از درگیر شدن با موضوعاتی که ما را “صدا می زنند” بازدارند و ما از ترس گم شدن در آنها، از آنها دوری کنیم.

درباب پیدا کردن مشخصه فردی و تبدیل تروما به جنرا

از نظر بالاس، کارکرد تروما این است که تجارب مخرب را در شبکه ای از تجارب تروماتیک بگنجاند . تروما در ذات غریزه مرگ نهفته است. شکی نیست که کودکی که دچار تروما شده است نیز “خود” ی را شکل می دهد. اما این خود ” ابژه های بد را درونی کرده و هدف آن بیشتر کنترل اثرات منفی ای است که والدینش در او ایجاد کرده اند، تا تحقق “خود” اش.
اگر تروما بتواند به صورت نمادین کارکرد داشته باشد، ، در گفتمان ها، نقاشی، یا نویسندگی، هدفش از بین بردن اثرات مخرب و مزاحمی است که در دل خود دارد و این کار را از طریق تکرار یا جابجایی انجام می دهد. در این صورت یک کودک یا بزرگسال انتخاب می کند که ترومایش را به یکسری افکار گره بزند که او را از واقعیت دنیای بیرونی دور نماید. تروما می تواند خود را در قالب برون ریزی (acting out)، کار خلاقانه، یا ارتباطات انسانی دوباره نمایان کند.
در واقع کار تروما یک نوع تکرار نمادین است نه رشد و گسترش و فرا رفتن به شیوه نمادین!
این در حالی است که جِنِرا یا زایش روانی، نوعی استفاده سازنده و زاینده از اتفاقات و تجربه ها است. بالاس این اصطلاح را از واژه هایی مانند پیدایش (genesis)، به وجود آمدن (engender)، و ژن (gen) گرفته است که تلویحا به معنی “به دنیا آمدن” است.
جِنِرا، نوعی “هوش ویژه” است. ما میدانیم که جنرا حاصل نفوذ زیاد محیط در فرد است وقتی فرد دارد وارد تجربه تروما می شود. در این حال او دچار شوکی می شود که اساسا از بیرون به او وارد شده و سپس به تغییرات روانی پیوسته، و تجدید شده تبدیل می شود.
معمولا تروما ها به خاطر انکار بیان نشده باقی میمانند، وقتی تروما اتفاق می افتد قوه حافظه درمورد آن از کار می افتد و فقط تروما است که باقی می ماند. آیا تروما واقعا اتفاق افتاده است یا نه؟ شاید یک توهم است!؟ سردرگمی ذهنی درباره تروما ادامه میابد و همراه با احساس تنهایی تحمل می شود، که خودش تجربه ای تروماتیک است. بالاس برای تروما یک همتا در نظر میگیرد و آن جنرا است. در نتیجه هردو این دو اصل -تروما و جنرا- به عنوان آمادگی های اساسی ایگو در ارتباط با واقعیت تعریف می شوند، که از تجربیات کودک در ارتباط با والدینش حاصل شده است”.

افراد معمولا بیشتر وقت خود را صرف بازداری از تروما و فرار از آن میکنند تا تبدیل آن به جِنرا یا زایش. اما فردی که نه تنها به فرایند های تروماتیک اجازه بروز میدهد، بلکه آن را به آیدیوم و سبک شخصی اش تبدیل می کند، می تواند لذت یا شعفی را تجربه کند که بالاس آن را ژویسانس مینامد.
کسی که یک بار ژویسانس را تجربه کند، دیگر هیچ وقت نمیتواند از آن دست بکشد.
نتیجه زایش روانی، نوعی “بازآفرینی ذوق و فضیلت” است که بالاس آن را “حکمت” مینامد.

سرنوشت (destiny)

از دیدگاه بالاس، سرنوشت موجود انسانی، پذیرش و سازگاری با واقعیت نیست (در تقابل با نظر روانشناسان ایگو). بالاس معتقد است وجود انسانی، وجودی پارادوکسیکال است: ما همانطور که بزرگ می شویم، ساختار روانی مان پیچیده تر می شود و در نتیجه ما نیز موجوداتی پیچیده تر و رازآلود تر می شویم. “خود” ما، با تبدیل خودش به “سبک شخصی”، برای خودش نیز رازآلوده تر و پیچیده تر خواهد شد، و در نتیجه، او سازگاری کمتری با واقعیت خواهد یافت!
از نظر بالاس، بالغ شدن، به معنی کسب عدم اطمینان در مورد معنای خود یا معنای زندگی مان است، و این همان چیزی است که بالاس آن را “حکمت یا خِرَد” می نامد. او در کتاب being a character، به ارزش معمای وجود، معنویت، و حکمت می پردازد و می گوید این تجاربی است که ما مشابه آن را در فرایند روانکاوی و تحلیل خود به دست می آوریم.
این همان چیزی است که او “موجودیت های درونی  می نامد. این موجودیت های درونی، ما را به فضای “دریافت” و پذیرش افراد خاصی رهنمون می شوند و بالعکس. ما همچنین پناهگاه موجودیت های درونی برخی افراد می شویم که بالاس آن را ارتباط روحانی می نامد.
او آرامش را در سفر انسان به سوی حکمت و خردورزی می بیند که مثل همیشه با “علامتی از سوال” مشخص می شود (سوالات بی انتها!).

ماهیت خداگونه روان انسان

بالاس معتقد است روان انسان ماهیتی خداگونه دارد و ما برای تحقق آن باید به آن اجازه “دریافت” دهیم و دریچه های آن را برای نشانه ها و اتفاقاتی که به فرایند زایش او کمک می کنند باز بگذاریم. این فرایندها به شکل ناخودآگاه و در لحظات خاصی اتفاق می افتند، لحظاتی که میتوانند سرنوشت ما را بسازند و ما باید درهای روانمان را به سمت آنها بگشاییم و به موضوعات اجازه دهیم خود را بر ما ارائه کنند. اگر ما تحمل عدم اطمینان را داشته باشیم و خطر کنیم، نیروی سرنوشتی را که در موضوعات نامشخصی که خود را به ما عرضه می کنند پنهان شده، خواهیم دید و از تجارب عمیق انسانی بهره خواهیم برد. این تجارب تجاربی بسیار عمیق و شبیه تجارب معنوی و دیندارانه میباشد.
بالاس غریزه شکوفا کردن خود را “غریزه سرنوشت” مینامد. غریزه ای که ما را به سمت تحقق سبک شخصی یا آیدیوم خاص خودمان رهنمون میسازد و ما باید به آن اجازه دریافت دهیم تا در فضای مبهم و غیر مطمئنی که انتخاب موضوعات خاص در پی دارند رشد کرده و خودش را عرضه کند.

بالاس به عنوان تحلیلگر

تمرکز بالاس به عنوان تحلیلگر، بیشتر روی شیوه های مختلفی است که ساختار زاینده و خلاقانه داشته، و اینکه این ساختارها چگونه موضوعاتی را برمی گزینند که بیانگر سبک شخصی فرد است. طبق گفته بالاس: “زایش یا جنرا، در طی فعالیتی “بازی گونه” اتفاق می افتد که فرد در نتیجه آن، رنج روانی و دورنمای تروماتیک (آسیب زای) خودش را متحول ساخته [و به فرایندی زاینده و حاصل مند تبدیل میکند]”.
در این فرایند است که فرد از آسیب ها و تجارب دردناک خود، واقعیت هایی جدید و دنیایی متفاوت خلق می کند. در نتیجه این تحول، که در جریان فرایندی خلاقانه و زاینده رخ میدهد، تروما تبدیل به زایش می شود و واقعیتی جدید را برای فرد می سازد.

بالاس صریحا ازما میخواهد به جای تمرکز بر بخش های ناسالم و پاتولوژیک شخصیت درمانجویانمان، روی بخش های خلاقانه و سالم شخصیت آنها توجه داشته باشیم. او میگوید ما با تمرکزِ صِرف بر بخش های پاتولوژیک و ناسالم، درمانجویانمان را از کشف منابع درونی شان بازمیداریم.

او همچنین معتقد است که جنگ میان مکاتب مختلف روانکاوی، میتواند به اینکه ما در درمان “سبک شخصی” خودمان را پیدا کنیم آسیب بزند. زیرا وقتی شما به جریان خاصی که زیر سایه نام هایی مثل ملانی کلاین، لاکان، وینیکات و… شکل گرفته، تعلق داشته باشید، چگونه میتوانید درمان خود را بر اساس راهی که در زندگی برگزیده اید شکل دهید؟ (چه به عنوان تحلیلگر و چه به عنوان تحلیل شونده)
در اینصورت باید بپرسیم وقتی میخواهیم تحلیل کنیم از کدام مسیر برویم؟ مناسب ترین پاسخ این است: “خودمان باشیم” و چیزی را برگزینیم که با ما همخوانی داشته باشد. در اینصورت با توتم های روانکاوی چه کنیم؟
بالاس در فصل “وضعیت ذهن فاشیستی” در کتاب ‘تبدیل شدن به یک شخصیت’ بیان می کند ذهن فاشیستی میخواهد از آلودگی (نظری) دوری کرده و بر گزینش یک تئوری خالص یا یک روانکاوی خالص تاکید می ورزد.
اما بالاس ترجیح می دهد که از این انحصارگرایی نظری دوری کرده و ذهنش را آماده “دریافت” های ناخودآگاهش نماید تا بتواند “سبک شخصی” خودش را در درمان داشته باشد.

او خودش را مخالف هرگونه حرکت رسمی درون فیلد روانکاوی میداند و می گوید مخالف هرگونه کلاینین ایسم، لاکانین ایسم، وینیکاتین ایسم است ولی فرویدینیسم را به رسمیت می شناسد و مخالف کنارگذاشتن نظریه فروید بوده و فکر میکند ایجاد این همه کلیسا و پاپ در روانکاوی، می تواند غیرسازنده و آسیب زننده باشد.
در عین حال، او میگوید از خواندن، فکر کردن و غرق شدن در نوشته های کلاین، بیون، لکان، کوهات و … به شدت لذت می برد.

آنالیست و آنالیزان| فرایند تغییر در روند تحلیل

در شرایط خاص تحلیل، دو فرد –آنالیست و آنالیزان- روایت ها و موضوعات ذهنی ای را انتخاب می کنند که درمورد وضعیت درونی آنها با یکدیگر سخن می گوید. و در گذر زمان، هردو آنها متحول می شوند (ترنسفورم می شوند) تا اینکه روانکاوی تبدیل به یک مشارکت دو نفره می شود. گرچه تمرکز بر تحول آنالیزان است، اما تحلیلگر نیز خودش را در حال متحول شدن میابد زیرا آنالیزان مسایل ناهشیار مختلفی را در او فراخوانی می کند، درحالی که هردو آنها هشیاری اندکی به این تجارب درونی که بین آنها اتفاق می افتد دارند. مثلا وقتی آنالیزان میگوید بامادرش ناهار خورده یافیلم دیده است، تحلیلگر به تجربه خودش از غذاخورن یا فیلم دیدن برمیگردد و به تدریج این تجارب مشترک که در فضای تحلیلی بیان می شوند، به ارتباطی ناهشیار تبدیل شده و زبانی مشترک را در طول جریان تحلیل بین آنها ایجاد می کند. در نتیجه حتی اگر هیچیک از آنها به طور هشیارانه متوجه نشوند، این ارتباطات نقش تعیین کننده ای را در ایجاد و خلق آن روانکاوی خاص ایفا می کنند. در نتیجه در هردو آنها ساختارهای روانی خاصی ایجاد شده و هردو آنها تغییر می کنند.

در نهایت، بالاس معتقد است ما به عنوان روانکاو، باید سبک شخصی خود را بیابیم و آنچه با تجربه عمیق درونی ما گره میخورد را برگزینیم تا بتوانیم درمانی درست، اصیل و مبتنی بر سبک شخصی خودمان ارایه دهیم نه اینکه مانند فردی باشیم که هیچ “خود” ی نداشته و صرفا از دیگران الگوبرداری میکند. البته این به معنای زیر سوال بردن تئوری های مختلف نیست، بلکه به معنای دریافت موضوعاتی است که با سبک شخصی ما همخوان بوده و نسخه منحصر به فرد ما را ارائه می کند.

نویسندگان: دکتر عادله عزتی، حوریه رضایی

 

منابع: Christopher Bollas

Institute for psychoanalysis

(2012) The Christopher Bollas Reader

 

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

2815.jpg
خرداد ۸, ۱۳۹۷

 

به عنوان یک درمانگر، شاید دردناک ترین مسئله ای که با آن روبرو بوده ام، آسیبی است که درمانجویان از درمان های “بد” و درمانگرانی غیر متعهد متحمل می شوند. درمان هایی که روزی با امید به بهبود آغاز شدند و در نهایت با حالی خراب و دردی غیرقابل تحمل تمام می شوند. این که تا چه حد این ناکام ماندن درمان سهم درمانجو است یا درمانگر را به قضاوت خودشان وامی گذارم. آنچه در اینجا قصد مطرح کردنش را دارم موضوعی است که تا حد زیادی ما مسئول آنیم! رنجی که به دلیل ناکارآمدی درمانگران اتفاق می افتد و نه تنها رشدی پشت آن نیست، که آسیبی عمیق تر به بیمار وارد می کند.

این درمان های آسیب زننده معمولاً دسترنج درمانگرانی است ناپخته، غیر حرفه ای و اغلب خودشیفته که خود را “روانکاو” می نامند بدون اینکه خودشان درمان شده باشند! و بدون اینکه در این حوزه آموزش های تخصصی دیده و از راهنمایی های درمانی بهره ببرند.

تجارب بیمارانی که از این درمان ها بیرون می آیند، با میزان زیادی از آشفتگی و حال بد همراه است؛ به طوری که ممکن است زمان زیادی نیاز باشد که تنها روی ترمیم آسیب وارد شده از درمان قبلی کار شود، اگر فرد جرات ورود به درمانی جدید را داشته باشد!

این موضوع حاکی از تاثیر عمیقی است که روانکاو می تواند بر زندگی درمانجویانش بگذارد. تاثیری که به همان اندازه که می تواند مثبت، ثمربخش و رشد دهنده باشد، می تواند مخرب و آسیب زننده باشد اگر به شیوه ای درست و نظارت شده و با فردی کارآزموده پیش نرود.

روانکاو خوب، مثل مادری سالم، پخته، و فارغ از خودشیفتگی، می تواند درمانجویانش را به آینده ای ثمربخش، پربار و رضایت بخش رهنمون شود. درحالی که روانکاو ناپخته و ناآگاه، می تواند به حال بد و آشفتگی درمانجویانش دامن بزند.

به عنوان کسی که سالها با فرایند درمان درگیر بوده، معتقدم که درمانجویان از درمانگرشان فراتر می روند؛ یک درمانگر سالم و رشدیافته می تواند درمانجویش را به سمت بلوغ و رشد بیشتر سوق دهد؛ و درمانگری که ظرفیت رشدش محدود بوده و توانایی حل و فصل و تحمل هیجانات درونی خودش را ندارد، طبیعتاً در تحمل هیجانات بیمار و شکست های او ناکام شده و می تواند درمانجویش را به مرز جنون بکشاند!

اینکه ما چطور بفهمیم یک روانکاو حرفه ای و قابل اعتماد است، کار دشواری است، اما مهم است که بدانیم روان خود را به چه فردی می سپاریم. علاوه بر فاکتور ها و استانداردهای تعیین کننده ی تخصص درمانگران (شامل آموزش های تخصصی، درمان شخصی، و دریافت سوپرویژن و نظارت درمانی)، فاکتور های شخصیتی نیز در صلاحیت درمانگر تعیین کننده است.

یک درمانگر یا روانکاو خوب، دو ویژگی اساسی دارد و آن خودشیفتگی پایین، و ظرفیت تحمل بالا است. فردی که ظرفیت تحمل هیجانی اش بالا باشد، هیجاناتش به سرعت دستخوش تغییر نمی شوند و ابراز آنها شدید نیست، چنین فردی ظرفیت تحمل هیجانات شدید درمانجویش را دارد و نمی ترسد از اینکه خشم یا عشق شدیدی از سمت درمانجویش ابراز شود، او این هیجانات را تحمل میکند و فضای امنی فراهم میکند تا درمانجو نیز بتواند هیجانات خود را تحمل کرده و هنگام تجربه ی آنها از هم نپاشد یا نیازی به پنهان کردن آنها نداشته باشد. در عین حال درمانگر هرگز از عشق بیمار نسبت به خودش استفاده نکرده و با او وارد رابطه ای بیرون از چارچوب درمان نمی شود. زیرا روانکاو موظف است که از درمانجویش مراقبت کند و خروج از چارچوب درمانی این مراقبت را دشوار خواهد کرد.

درمانگر باید بتواند به راحتی هیجانات درمانجویش را دربر بگیرد بدون اینکه آشفته شده یا از کوره در برود. این ویژگی به مرور زمان باعث می شود درمانجو بدون نگرانی، هیجانات عمیقش را تجربه کرده و در مورد آنها صحبت نماید.

یک درمانگر خوب باید خودشیفتگی اش در حداقل ممکن باشد. چنین درمانگری انتظار ندارد درمانجویش طبق خواسته او پیش رفته و به او جهت نمی دهد. درواقع خواسته یا میلی را بر او تحمیل نمی کند و به درمانجو اجازه میدهد خودش راه درست را بیابد و او صرفا به عنوان تسهیل کننده ی این فرایند عمل می کند. درمانگر خوب این وظیفه را بر دوش درمانجویش نمی اندازد که بیمار خوبی باشد تا او به عنوان درمانگر احساس خوب بودن یا مهم بودن کند! او از شکست ها یا اشتباهات بیمارانش آسیب نمی بیند و می داند این شکست ها یا ضعف ها جزئی از وجود انسانی اوست. همچنین او خودش را نیز به عنوان فردی معمولی با نقایص و قابلیت های منحصر به فرد خود پذیرفته است (به همین دلیل حاضر است از نظارت حرفه ای  در کار درمان استفاده نموده و تحت درمان فردی قرار بگیرد). او سعی نمی کند تصویری خداگونه از خود بسازد در نتیجه از بی ارزش شدن توسط درمانجویان نگران نمی شود و از هم نمی پاشد.

درنهایت باید گفت درمان خوب، درمانی است که در طول زمان نشانه های پختگی و بلوغ، افزایش سطح تحمل هیجانات، بهبود روابط سالم و کاهش روابط ناسالم و آسیب زننده را به همراه داشته باشد.

اگر مدت زیادی است در درمان هستید و حالتان هر روز بدتر میشود و آشفتگی تان بیشتر، حتما باید درمورد آن صادقانه با درمانگرتان صحبت کنید تا علت آن را بیابید، تنش و آشفتگی نسبی در طول درمان طبیعی است اما اگر این آشفتگی با رشد ظرفیت هیجانی همراه نباشد حتما باید در مورد آن صحبت شده و در مورد آن فکر شود.

حتی اگر درمانگرتان درمانگری حرفه ای باشد، ممکن است شما با توجه به ویژگی های شخصی تان نتوانید با او ارتباط برقرار کنید؛ شما مجبور به ادامه ی درمان با او نیستید. اما قبل از اتمام درمان حتما با او در این مورد صحبت کنید زیرا میل به قطع درمان می تواند علت های دیگری غیر از نامناسب بودن درمانگر برای شما داشته باشد و اگر بدون بررسی آنها تصمیم بگیرید در حق خودتان اجحاف کرده اید. در نهایت تصمیم گیری با شماست، اما مهم است که درمانگرتان در جریان علت قطع درمان شما باشد و صحبت های نهایی را باهم بکنید. این برای یک پایان خوب ضروری است.

به امید اینکه همه ی ما تحت درمان مناسب قرار بگیریم و از این طریق بر رشد درونی خود، تحقق استعدادهایمان، و کیفیت روابط مان بیافزاییم.
نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

5-Ways-Your-Subconscious-Mind-Limits-You-from-Reaching-Your-Best-Self-e1527078923457.jpg
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۹۷

هانس لئووالد در مقاله ای با عنوان “درباره ی کارکرد درمانی روانکاوی” (1960)، برای توصیف کاری که روانکاو انجام می دهد، از تمثیل تندیس گر(Sculptor) استفاده می کند [او این تعبیر را از فروید وام گرفته است].

او می گوید همانطور که مجسمه ساز تکه های زاید سنگ را می تراشد تا تندیسی زیبا و موزون بسازد، روانکاو نیز تکه های ناسالم بیمار را از او جدا می کند تا خود حقیقی اش از میان آنها بیرون آمده و شکل واقعی خود را بیابد. لئووالد معتقد است ما در روانکاوی لزومأ چیزی به بیمار اضافه نمی کنیم، بلکه تکه های زاید و تحریف شده را از فرد جدا می سازیم و او را به شکل حقیقی خود نزدیک می کنیم.

در واقع اگر بخواهیم از این زوایه به روانکاوی نگاه کنیم، روانکاو را شبیه تندیس گری می بینیم که ساعت ها با “حوصله” و دقت زیاد پای تندیسش می نشیند و از دل صخره ای بی شکل، مجسمه ای موزون و منحصر به فرد می تراشد. طبیعتاً صخره خودش قابلیت تبدیل شدن به تندیسی موزون  را دارد، اما این قابلیت توسط تندیس گر است که دیده و فهمیده می شود. این قابلیت ها اگر بواسطه ی نگاه و تمرکز تندیس گر شناخته نشوند، هرگز محقق نمی شوند.

شاید آنچه کار روانکاو را متمایز و بسی دشوارتر می کند، این است که تندیس گر تصویری از پیش تعیین شده در ذهن دارد و طبق نقشه ای نسبتاً از پیش تعیین شده مجسمه را می تراشد. اما روانکاو قرار نیست بر اساس طرح قبلی کاری کند او نباید تصویری که در ذهن خود دارد به بیمار تحمیل کرده و از او چیزی بسازد که خودش میخواهد… او به بیمار کمک می کند آن چیزی بشود که هست، به دور از همه انتظارات، ترس ها، تردید ها و خود تخریبی ها.

او با توجه به آنچه بیمار به او عرضه میکند پیش میرود و تمام تلاشش فهم درست و دقیق بیمار است، فهمی که منجر به بیرون آمدن خود حقیقی بیمار می شود. متریال و ابزار کار روانکاو محتوای روان بیمار است، و این بیمار است که این متریال را در اختیار روانکاو قرار می دهد. او قسمت های زاید و آسیب دیده روان بیمار را می تراشد و ترس ها، خشم ها، غم ها و تردیدها را کنار می زند، به تدریج خود حقیقی از میان آنها سر بیرون آورده و مانند نهالی رو به رشد قد می کشد و تنومند می شود. اینگونه است که بیمار خود را می شناسد و تبدیل می شود به فردی منحصر به فرد؛ همان چیزی که هست.

شاید مهمترین کار روانکاو، پس از تراشیدن قسمت های زائد روان بیمار، دیدن، شناختن و به جا آوردن قابلیت های او باشد. قابلیت هایی که تا دیده و شناخته نشوند، به تحقق نمی پیوندند. این اتفاق ممکن است بتواند بیرون از اتاق درمان و در طی رابطه ای اصیل، معنادار و سالم رخ دهد؛ اما آنچه بیرون از درمان اتفاق می افتد بر حسب شانس است و اتفاق؛ درحالی که در جلسه ی درمان این فرایند به طور هدفمند و همیشگی جریان میابد. هدف درمان شناخت خود حقیقی انسان است. خودی که بواسطه ی خشم ها، ترس ها، سوگ های تجربه نشده و انتظارات دیگران دفن شده و راه رشدش مسدود! این هیجانات شدید و حل نشده، ما را از خود واقعی مان دور کرده و ما را تبدیل به موجوداتی یک شکل و بی خاصیت می کند. روانکاو به بیمار کمک می کند خودِ دفن شده اش را از زیر خروار ها خاکِ فراموشی بیرون کشیده و شکل و خاص یت خود را بازیابد.

روانکاو با کنار زدن غبار تاریخ زندگی فرد، او را با تجارب عمیق هیجانی اش روبرو می سازد؛ هیجاناتی که به درستی تجربه و پردازش نشده و جایی درون فرد ته نشین شده اند. در فرایند درمان، فرد در بستر امنی که برایش فراهم شده قادر می شود این تجارب هیجانی عمیق و آسیب زننده را دوباره تجربه کرده و با کمک روانکاو آنها را معنادهی مجدد نماید. تجربه مجدد این هیجانات سرکوب شده، در فضایی امن و رشد دهنده، سبب می شود از میزان سمّیت آن ها کاسته شده و انرژی روانی که صرف درگیری و حتی انکار آنها می شد آزاد شود و صرف فعالیت های سازنده گردد. در نتیجه فرد قادر خواهد بود با مسائل واقعی زندگی اش به درستی روبرو شده و قابلیت هایش را به تحقق برساند؛ قابلیت هایی که به واسطه ی درگیری با مسائل حل نشده ی هیجانی، راهشان مسدود شده بود.

به نقل از فروید: “هیجانات ابراز نشده هرگز نمی میرند، آنها زنده به خاک سپرده می شوند و بعد ها به شکلی زشت تر خود را نمایان می سازند”.

نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

photo_2017-09-19_12-43-18-300x300.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

خودشناسی، در ظاهر آسان ترین و در حقیقت، دشوارترین وظیفه ایست که ما در برابر خودمان و در برابر جهان داریم. وظیفه ای که به تنهایی و در خلاء قادر به دستیابی به آن نیستیم. این فرایند در قالب روابط امن،ثمربخش و سازنده قابل دستیابی است و البته داشتن و نگه داشتن چنین روابط سازنده ای، نیازمند درجاتی از خوآگاهی و پذیرش خود و دیگری است، که اغلب افراد از آن محروم اند.

همه ی ما، به تناسب تجارب هیجانی و انسانی خود، ذخایر روانیِ سرشار از خاطرات و تجربیات عمیقِ هیجانی و اغلب پردازش نشده داریم. هر اندازه این تجارب، پردازش نشده و ناخودآگاه باقی بمانند، می توانند سرنوشت ما و آینده ی ما را به شیوه ای ناخوشایند و پر تعارض رقم بزنند.

هیجانات و تعارضاتی که سرکوب شده و هرگز به درستی حل نشده اند، می توانند مهار زندگی ما را در دست گرفته ، و ما را در دام روابط نادرست و ناخرسند، درجا زدن در کار و تحصیل، افسردگی، اضطراب و… بیاندازند، و چوب های سختی شوند در لابلای چرخ رشد شخصی و درونی ما. این در حالی است که ما فکر می کنیم این سرنوشت نامیمون ماست که اینچنین‌ ما را دربند روابط و شرایط نادرست، آسیب زننده و تخریبگر انداخته است و به غلط تصور می کنیم که راه نجاتی از این دور معیوب ناکامی و آسیب نیست. در حالی که مسئله به این پیچیدگی نیست.

ما خودمان را به دست فراموشی سپرده ایم و به بهانه ی پذیرش سرنوشتی از پیش تعیین شده -سرنوشتی که خودمان هیچ نقشی در رقم زدن آن نداریم- مسئولیت شناخت خود و تعیین سرنوشت خود را به دوش دیگران می اندازیم، و فرار می کنیم از آنچه مهمترین وظیفه ی ما در زندگی است: شناخت خود و گسترش مرزهای وجودی مان!

جالب اینجاست که ما مسئولیت همه چیز را به عهده می گیریم، الّا مسئولیت آنچه حقیقتا مسئول آنیم و آن در دست گرفتن مهار و اختیار زندگی مان است.

روان درمانی تحلیلی، به ما کمک می کند تا در فضایی امن و با کمک روانکاوی همراه و همدل، به این وظیفه ی اساسی دست یابیم.
ما با شناخت درست خودمان، و حل و فصل درست هیجانات شدید و اغلب سرکوب شده مان، و برقراری یک رابطه ی سالم در چارچوب درمانی، می توانیم مسیر تازه ای در جهت رشد درست و کامل استعدادهایمان بیابیم و خود را آنطور که هستیم دوست بداریم و دوست داشته شویم.

درمان تحلیلی با هدف شناخت همه جانبه ی خود، و حل و فصل تعارض های بنیادین صورت می گیرد. شناخت درست خود و هیجانات عمیق خویش، سبب می شود ما در روابطمان بهتر عمل کنیم، در مسیر شغلی بهتری قرار گیریم، انتخاب های سالم تری داشته باشیم، و استعدادهای حقیقی خود را بشناسیم و تحقق بخشیم. این فرایند، ما را از بسیاری بندهای هیجانی و تعارضاتی که بخش قابل توجهی از انرژی ما را گرفته اند می رهاند. انرژی ای که می تواند به جای صرف شدن در تعارضات بین فردی و درون فردی، صرف رشد و تحقق استعدادها شود.
درمان تحلیلی در ظاهر روی فرد کار می کند، اما در واقع روابط ما را با خودمان و دیگران بهبود می بخشد.
این فرایند قطعاً زمان بر خواهد بود؛ زیرا آنچه تعارضات ما را ساخته است، در کوتاه مدت ایجاد نشده، بلکه سیری طولانی و دراز مدت به پهنه ی زندگی ما داشته است. پس برای اصلاح و تغییر آنها باید زمان گذاشت و حوصله به خرج داد. این زمان، سرشار از تقلا و کوشش برای بازسازی همه ی آسیب هایی است که به زندگی ما وارد شده است.

فرایند تحلیل، مسیری است که برای بازسازی شخصیت ما ، و پیدا کردن سرنوشت واقعی و درست ما، با دست خودمان و با کمک درمانگری متخصص و همراه انجام می گیرد.

ما در فرایند درمان، آرام آرام بذرهایی پرحاصل و ثمربخش درون مان می کاریم و با آبیاری و مراقبت دائمی، آنها را به درختی پربار و ثمربخش تبدیل می کنیم، که حاصل آن نه تنها نصیب خودمان، که نصیب دیگرانی که با ما در ارتباط اند نیز خواهد شد. اما یادمان باشد که درخت وجودمان، نیاز به مراقبت دائمی و مستمر دارد تا قدرتمند شده و بارآور شود، و الّا در برابر کوچکترین طوفان ها از پا در می آید و بی هیچ حاصلی فرو می شکند.

روان تحلیلگر، تسهیل کننده راه است، او روشن کننده مسیر خودشناسی و خوآگاهی ماست، فردی که چراغ می اندازد به نقطه های تاریک و دست نیافتنی وجود ما، تا بتوانیم با وضوح بیشتری آنچه بر ما گذشته است را دریابیم، و با این آگاهی، بتوانیم ساختمان شخصیتمان را دوباره و این بار، مستحکم و سالم بسازیم. ما باهم، سفری پرفراز و نشیب و البته پربار را شروع می کنیم، که حاصل آن رشد است و خودآگاهی، و انتهایش یافتن خود حقیقی مان است و توانایی برقراری روابط سالم و ثمربخش و انجام فعالیت های سازنده برای خودمان و دیگران.

 

نویسنده: دکتر عادله عزتی

 

کپی با ذکر منبع مجاز است.

interview.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

روان درمانی تحلیلی یا psychoanalytic psychotherapy، یکی از انواع روان درمانی های عمیق است که تمرکز آن روی آشکار کردن محتوای ناهشیار و روابط بین فردی بیمار، بویژه روابط جاری و ساری بین بیمار و درمانگر می باشد. این رابطه ی عمیق، اصیل و شفابخش بین بیمار و درمانگر، سبب بالا آمدن مسائل بنیادین بیمار شده و سعی می شود این مسایل تحلیل شده و در بافت رابطه ای جدید و سالم اصلاح شود.
درمان تحلیلی در واقع نسخه ی به روز شده تر روانکاوی، با شدت و فشردگی کمتر less intensive، و با تعداد جلسات کمتر در هفته (معمولا یک یا دوبار در هفته) است.

درمان های تحلیلی فرض را بر این می گذارند که عملکرد ناسازگارانه، حداقل تا اندازه ای، ناشی از مسائل ناخودآگاه بوده و ریشه در تجارب اولیه ی فرد با مراقبین اصلی دارد. این مسائل زمانی که حل نشده باقی می مانند، هیجانات را به شدت درگیر کرده و بخش زیادی از انرژی و سرمایه گذاری روانی فرد را به خود اختصاص می دهند. درنتیجه، فرد انرژی زیادی را برای درگیری با تعارضات هیجانی صرف کرده و انرژی کمی برای سرمایه گذاری در فعالیت های ثمربخش و کارآمد باقی می ماند. این هیجانات حل نشده روز به روز انباشته شده و عملکرد فرد را در زمینه های مختلف کاهش می دهند و جلوی رشد استعداد های فرد را میگیرند.

بررسی و حل و فصل این هیجانات، که در طول زمان ایجاد شده اند، نیاز به فضایی کاملا امن، و رابطه با فردی قابل اعتماد دارد که در این فضا، ناخودآگاه بتواند خود را عرضه نموده و در رابطه ای اصیل و امن، تجارب ناخوشایندی را که باعث درگیری هیجانی شدید شده اند را دوباره و با نتیجه ای متفاوت و غیرآسیب رسان تجربه کرده و انرژی دربند کشیده شده، رها شود تا فرد فرصت رشد بیشتر یابد.

اگر بخواهیم مثالی عینی از کاری که یک روان تحلیل گر انجام می دهد بیاوریم، شاید بتوانیم به مثالی که کابانیس در کتاب ارزشمند راهنمای بالینی روان درمانی تحلیلی ارائه کرده است اشاره کنیم؛

او می گوید: روان درمانگر تحلیلی مانند لوله کشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکه های آب را می بینید اما قادر به دیدن منشأ آن نیستید؛ می توانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمی شود. لوله کش می داند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمی توان آن را دید. اگرچه لوله کش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است -او می تواند سقف را بشکند تا لوله خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما روان درمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار می کند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریف تر نیاز داشته [و کاری بسیار خطیر تر بر عهده دارد].

با توجه به اینکه هدف اساسی روان درمانی تحلیلی، حل و فصل ریشه ای و عمیق مسائل و بازسازی ساختار شخصیت است، عامل استمرار در طول زمان از عوامل کلیدی و بدیهی این نوع درمان محسوب می شود. در نتیجه، کسانی که می خواهند وارد این درمان شوند باید صبور بوده و توانایی ماندن در جلسات طولانی مدت را داشته باشند، تا بتوانند نتایج عمیق آن را روی پختگی شخصیت، کیفیت روابط بین فردی و بالا رفتن سطح کیفی زندگی شان تجربه نمایند.

متاسفانه در اینجا تناقضی وجود دارد و آن این است که معمولأ سالم ترین افراد نیاز بیشتری برای خودنگری و صرف زمان و هزینه برای شناخت خود و حل و فصل ریشه ای مسائل شان احساس می کنند و در نتیجه بیشتر در درمان هایی از این دست وارد شده و در آن می مانند. در حالی که کسانی که مسایل شخصیتی شدیدتری دارند و نیاز اساسی به حل و فصل تعارضاتشان دارند، کمتر مایل اند در این نوع درمان ها وارد شده و وقت و هزینه ای برای حل و فصل بنیادین مسائل شان صرف کنند. این نکته ای است که باید روی آن کار شده و شاید افزایش آگاهی و دسترسی به درمانگران حرفه ای و قابل اعتماد بتواند گره ی کوچکی از این مسئله بازنماید.

نویسنده: دکتر عادله عزتی

(کپی با ذکر منبع مجاز است)


download-3.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

توماس آگدن یکی از تئوریسین های معاصر روانکاوی است که همه او را به عنوان روانکاو شاعر می شناسند. هرکس کارهای آگدن را بخواند، با حجمی از استعاره و شاعرانگی روبرو می شود، مفاهیمی که آگدن مظرح می کند سرشار از رویاپردازی، عمق و حساسیتی منحصر به فرد است؛ چیزی که خوانش کارهایش را به زیستن در فضایی بینابینی (Intermediate space) تبدیل می کند.

او همانطور که خوب تحلیل می کند، خوب می نویسد; آنچنان که روند خواندن نوشته هایش، ما را به درک مفاهیمی که قصد بیان آنها را دارد رهنمون می شود. مثلأ وقتی می خواهد مفهوم ریوری (reverie) یا فکر و خیالی که ناخودآگاه به ذهن میاید و ما را درگیر خود می کند را مفهوم بندی کند، آنچنان خواننده را در فضایی بین الاذهانی و مبهم قرار میدهد، که نفس خوانش مقاله، به فکر و خیال می ماند و ما را در فضایی گیج کننده و پر ابهام غرق می کند.

آگدن آنچنان خلاقانه مفاهیم روانکاوی را مفهوم بندی مجدد می کند، که سبکی منحصر به فرد می آفریند. او بین روانکاوان، به شاعرانگی و پیوند روانکاوی به ادبیات مشهور است. به قول جورجیو کوهن (روانکاو متعلق به مکتب بریتانیا)، آگدن جزء معدود روانکاوانی است که علاوه بر نظریه پردازی و تحلیل، خوب هم می نویسد. او زندگی رویایی خود را از طریق خوانش خلاقانه ی شعر و داستان، باز می آفریند و آن را به حساسیت تحلیلی اش گره می زند.

آگدن مفاهیمی را به زبان روانکاوی وارد کرد که تا پیش از او به آنها پرداخته نشده یا به گونه ای متفاوت پرداخته شده بود. مفاهیمی مانند سوم تحلیلی (the Analytic Third)، مفهوم ریوری (reverie)، جایگاه همجوار اوتیستیک (Autistic-contiguous position)، مفهوم بندی مجدد عقده ی ادیپ در زنان و مردان، دیگاه منحصر به فرد در رابطه با استفاده از زبان (language) در روانکاوی، رابطه ی روانکاوی و ادبیات، و مفهوم بندی مجدد برخی مفاهیم روانکاوی مانند استفاده از کوچ (couch)، تحلیل رویا و…

هرچند آگدن خود را متفکری مستقل می داند و معتقد است نه می تواند خود را طرفدار مکتب خاصی بداند و نه معترض و منتقد به آن، اما وقتی به نوشته های او می نگریم، می بینیم که قسمت عمده ی کارهای او در تشریح و مفهوم بندی مجدد مفاهیم مطرح شده توسط نظریه پردازان محبوبش، دونالد وینی کات، ویلفرد بیون و ملانی کلاین است.

توماس آگدن همواره روانکاوان را به داشتن دیدی وسیع تر در رابطه با تأثیری که آنالیست و آنالیزان روی یکدیگر می گذارند دعوت می کند. او در کارهایش همواره به این رابطه ی دوجانبه و فضای بین الاذهانی (inter-subjective) که بین روانکاو و آنالیزان درهرلحظه از درمان درحال شکل گیری است توجه می کند و آن را بخش مهمی از درمان تلقی می کند که نادیده گرفتن آن سبب از دست رفتن اطلاعات اساسی از آنالیزان و فرایند درمان خواهد شد.

آگدن متولد 1946 است و در حال حاضر به عنوان سوپروایزر و درمانگر تحلیلی در سانفرانسیسکو مشغول به کار است.

او در رابطه با نحوه ی آشنایی اش با روانکاوی می گوید: “وقتی سه ساله بودم مادرم تحت روانکاوی بود، با وجودی که هرگز درمورد آن با من صحبت نمی کرد، اما جلساتش را به یاد دارم. در آن زمان به عنوان بچه ای سه چهارساله هیچ ایده ای در مورد معنی جلسات نداشتم، اما می دانستم که او خانه را ترک می کند و حضوری مضاعف در خانواده جاری است. علاوه بر  برادر کوچکترم، پدرم و مادرم، همیشه در ذهن من فرد پنجمی هم بر سر میز حضور داشت. برای سالها، هرگز به این موضوع به درستی پرداخته نشد و همیشه در هاله ای از ابهام و به صورت یک حس مبهم باقی ماند. در واقع هفت سالم بود که برای نخستین بار گریه ی مادرم را دیدم؛ وقتی او برای مرگ روانکاوش گریه میکرد”.

توماس مطالعات روانکاوی اش را از نوجوانی شروع کرد و به طور موازی مطالعاتش را در زمینه ی ادبیات پی گرفت. او بعد از دبیرستان شروع به خواندن ادبیات انگلیسی در کالج آمهرستِ ماساچوست کرد که آن را یکی از مهمترین سالهای زندگی اش می داند. او تجربه ی حرفه ای نویسندگی را برای نخسین بار در این سالها به دست آورد و در آن زمان فهمید که نوشتن بخش مهمی از زندگی اوست. آگدن پس از آن برای تحصیل در رشته ی پزشکی ( که در آن زمان برای ورود به روانکاوی ضروری بود) به دانشگاه ییل رفت. اما از همان ابتدا علاقه اش را به نویسندگی حفظ کرد.

آگدن علاوه بر تبحرش در نوشتن مقالات روانکاوی و کیس ریپورت های فوق العاده اش، به تازگی شروع به محک زدن استعدادش در زمینه ی داستان نویسی کرده است. رمان های او که اولین آنها را در سال 2014 چاپ کرده است با نام های (2014) The parts left out و  (2016) The Hands of Gravity and Chance منتشر شده اند.

سایر کتاب های آگدن شامل موارد زیر است:

  • 2016 – Reclaiming Unlived Life: Experiences in Psychoanalysis
  • 2013 – The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye: Rethinking Psychoanalysis and Literature (co-authored with Benjamin Ogden)
  • 2012 – Creative Readings: Essays on Seminal Analytic Works
  • 2012 – On Not Being Able to Dream: Essays 1994-2005
  • 2009 – Rediscovering Psychoanalysis: Thinking and Dreaming, Learning and Forgetting
  • 2005 – This Art of Psychoanalysis: Dreaming Undreamt Dreams and Interrupted Cries
  • 2001 – Conversations at the Frontier of Dreaming
  • 1997 – Reverie and Interpretation: Sensing Something Human
  • 1994 – Subjects of Analysis
  • 1989 – The Primitive Edge of Experience
  • 1986 – The Matrix of the Mind: Object Relations and the Psychoanalytic Dialogue
  • 1982 – Projective Identification and Psychotherapeutic Technique

منابع:

_ http://www.virtualpsychoanalyticmuseum.org

_ http://www.sigourneyaward.org

_ http://www.haaretz.com

کپی فقط با ذکر منبع مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.