20191010_144306.png
مهر ۱۸, ۱۳۹۸

خشم در ارتباط با رشد عاطفی ۱۹۵۰/ نوشته دونالد وینیکات / ترجمه دکتر مهرناز یکتا/ ویراستاری و بازترجمه مانا علوی

ایدۀ اصلی بررسی خشم این است که اگر جامعه در خطر باشد، به خاطر پرخاشگری انسان نیست، بلکه به خاطر سرکوبی خشم در فرد است.
در مطالعۀ روانشناسی خشم دریافتیم به‌دلایلی فشار شدیدی به دانش‌آموز تحمیل می‌شود. در روانشناسی، دزدیده‌شدن و دزدیدن یکسان‌ درنظر گرفته می‌شوند و هر دو معادل خشم‌اند. ضعیف بودن به‌اندازۀ حملۀ فرد قوی به ضعیف، پرخاشگرانه است. اساس قتل و خودکشی یک چیز است. شاید دشوارتر از همه این باشد که مالکیتِ حریصانه را به اندازه تصرف و غارت، پرخشگرانه در نظر بگیریم، در واقع از نظر روانشناختی، تصرف و مالکیت هر دو بدون دیگری ناقص محسوب می‌شوند. این به معنای خوب یا بد بودن مالکیت یا تصرف نیست.
این ملاحظات دردناک است، چراکه به گسستگی‌هایی که در پسِ پذیرش اجتماعی کنونی پنهان است توجه می‌کند، این‌ها را نمی‌توان از بررسی و مطالعۀ پرخاشگری بیرون گذاشت. همچنین، مبنای مطالعۀ حقیقت پرخاشگری باید بررسی ریشه‌های نیّت پرخاشگرانه باشد.
پرخاشگری پیش از یکپارچه شدن شخصیت وجود دارد. نمی‌توان فرض کرد بچه‌ای که در رحم مادر لگد می‌زند برای بیرون آمدن این کار را می‌کند. نمی‌توان فرض کرد کودکی چند‌هفته‌ای که بازوانش را می‌کوبد، منظورش کتک‌زدن است و نمی‌توان گفت کودکی که نوک سینه [مادر] را می‌جود، قصد آسیب‌زدن و نابود‌کردن دارد. در اصل، پرخاشگری هم‌معنای فعالیت است، این اجزای سازندۀ عملکرد-جزئی (part_function) است.
این عملکردهای جزئی هستند که در طی زمانی که کودک به یک شخص تبدیل می شود، توسط کودک سازماندهی شده و به پرخاشگری تبدیل می شوند. در شرایط بیماری، بیمار ممکن است فعالیت‌ها و پرخاشگری هایی نشان دهد که معنایی نداشته باشد. یکپارچگی شخصیت در زمان و روز خاصی به دست نمی‌آید بلکه می‌آید و می‌رود [در نوسان است]، و حتی در صورت دستیابی به شخصیتی یکپارچه، می‌تواند با اتفاق محیطی ناگوار از دست برود. با‌این‌حال، در شرایط سالم نهایتا رفتار هدفمند به دست می‌آید. وقتی رفتار هدفمند است پرخاشگری معنا میابد. در اینجا به ذهن می‌رسد که منبع پرخاشگری تجربۀ غریزی است. پرخاشگری بخشی از تجربۀ اولیۀ عشق است. تا آنجایی که تکانه‌های اولیۀ عشق را بررسی کرده ام توضیح این موضوع در دورۀ دهانی می گنجد.
شهوت دهانی به‌ خودی‌خود مولفه‌های پرخاشگری را به همراه دارد، و در حالت سلامت، عشق دهانی بخش عمده‌ای از پرخاشگری حقیقی را به دوش می‌کشد به این معنا که میل فرد به پرخاشگری اینگونه احساس می‌شود که پرخاشگری توسط اطرافیان صورت گرفته است.
تمام اتفاقات جسمانی و غیرجسمانی، به تجربه می آیند. فکر، عملکرد بدنی را همراه دارد و آن را غنی می‌کند و عملکرد بدنی، فکر را همراهی می‌کند و مورد بررسی قرار می‌دهد. همچنین، باید گفته شود مجموعه ای از فکر‌‌ها و خاطرات به‌تدریج از آنچه در دسترس آگاهی است جدا می‌شوند، بخشی تنها در شرایط خاصی در دسترس آگاهی قرار میگیرند، و بخشی سرکوب شده و ناخودآگاه می‌شوند، آن‌ها به خاطر احساسات غیرقابل‌تحمل در دسترس نیستند.
من می‌دانم که موضوع پرخاشگری واقعی را با تکانۀ پرخاشگری خلط کرده ام. با‌این‌حال، فکر می‌کنم که یکی بدون دیگری نمی‌تواند مورد مطالعه قرار گیرد. هیچ اقدام پرخاشگرانه‌ای نمی‌تواند به عنوان پدیده‌ای کاملا مجرد درک شود، و در واقع مطالعۀ هر یک از اقدامات کودک شامل ملاحظات زیر است:
کودک در محیط خود همراه با بزرگسالی که از او مراقبت می‌کند.
کودک بر اساس سن زمانی و سن هیجانی خود بالغ می‌شود.
اگرچه کودکی بر اساس سن خود بالغ می‌شود، ولی درجاتی از نابالغی را با خود دارد، که به سطوح اولیۀ رشد برمی‌گردد.
کودک به عنوان یک فرد بیمار، در سطوح نابالغ تثبیت‌هایی دارد.
کودک در وضعیت نسبتا سازمان‌نیافتۀ احساسی، کم‌و‌بیش تمایل به واپس‌روی دارد و به‌صورت خودانگیخته از وا‌پس‌روی بهبود پیدا می‌کند.

پرخاشگری در مراحل مختلف

اگر از ابتدا می‌توانستیم زندگی فردی را شروع کنیم برای‌مان کمک‌کننده بود، اما چیزهای زیادی است که شناخت مطمئنی از آن‌ها نداریم. مطالعات پیدایش و رد پرخاشگری در مراحل مختلف رشد ایگو را دنبال کرده است:

دورۀ آغازین … پیش از یکپارچگی … هدف بدون نگرانی [دنبال می شود]

دورۀ میانی … یکپارچگی … [دستیابی به] هدف با نگرانی [همراه است]…احساس گناه…

فردیت کامل … روابط بین فردی… موقعیت‌های سه‌ضلعی[ ادیپی]… تعارض، هشیار و ناهشیار

در تلاشم در اینجا دومین موضوع از این سه موضوع را بسط دهم، یعنی دورۀ میانی.

پیش‌نگرانی

ضروری است که مرحلۀ نظری بی‌توجهی یا بی‌رحمی را توصیف کنیم، می‌توان گفت کودک در این مرحله به عنوان یک فرد وجود دارد و دارای هدف است، با‌این‌حال به نتایج بی‌توجه است. او هنوز این واقعیت را درک نمی‌کند که آنچه در هنگام هیجان تخریب می‌کند، همان چیزی است که در فواصل بین هیجان ارزش می‌نهد. عشق هیجان‌انگیز او شامل حمله‌ای خیالی به بدن مادر است. پرخاشگری در اینجا بخشی از عشق است.
در این مرحله می‌توان درجاتی از تفکیک بین جنبه‌های آرام و هیجان‌انگیز شخصیت را در او دید، بنابراین کودکانی که معمولا شیرین و دوست‌داشتنی هستند می توانند “برون‌ریزی شخصیت” داشته و به افرادی که دوست‌شان دارند پرخاشگری شان را ابراز کنند، این در حالی است که آن‌ها برای عمل‌شان احساس مسئولیتی ندارند.
اگر پرخاشگری در این مرحلۀ رشد احساسی حذف شود درجاتی از ظرفیت عشق از بین می‌رود، می‌توان گفت پرخاشگری، در جهت ایجاد ارتباط با موضوع عشق ابراز می شود.

مرحلۀ نگرانی

حال به مرحله‌ای می‌پردازیم که ملانی کلاین تحت عنوان موضع افسرده‌وار در رشد احساسی توصیف کرد. در راستای اهدافم این مرحله را مرحلۀ نگرانی می‌نامم. در این مرحله یکپارچگی ایگوی فرد به قدری هست که بتواند شخصیت مادر را درک کند، و در اینجا بسیار مهم است که فرد نگران نتیجۀ تجربۀ غریزی، فیزیکی و خیالی خود باشد.
مرحلۀ نگرانی، ظرفیت احساس گناه را به همراه دارد. از‌این‌رو، برخی پرخاشگری‌ها [در این مرحله] به لحاظ بالینی به‌ شکل سوگ یا احساس گناه یا موارد جسمانی مانند تهوع ظاهر می‌شوند. احساس گناه مربوط به آسیب زدن به فرد مورد عشق در ارتباطی هیجانی با وی است. در حالت سلامت، نوزاد می‌تواند احساس گناه را تحمل کند، و بنابراین با کمک مادرِ زنده و دارای شخصیت (که مولفۀ زمانی دارد) قادر است توانایی خود را در بخشیدن، ساختن و ترمیم کردن کشف کند. از این طریق، بخش اعظمی از پرخاشگری، به عملکردهای اجتماعی تغییر پیدا می‌کند، و بدین صورت ظاهر می‌شود. در مواقع درماندگی (مثل وقتی که هیچ کس را پیدا نمی‌کنیم تا بخششی را بپذیرد، یا به منظور ترمیم تلاش کند) این تغییرِ شکل شسکت می‌خورد و پرخاشگری دوباره ظاهر می‌شود. فعالیت اجتماعی نمی‌تواند رضایت‌بخش باشد مگر این‌که بر مبنای احساس گناه شخصی در ارتباط با پرخاشگری باشد.

خشم

در توضیحات من اکنون جایی برای خشم از ناکامی به وجود آمده. ناکامی، تاحدی در تمام تجارب اجتناب‌ناپذیر است، این یک دوگانگی را ایجاد می‌کند: 1. تکانه‌های پرخاشگرانه بی ضرر نسبت به ابژه‌های ناکام‌کننده 2. تکانه‌های پرخاشگرانه ایجاد‌کنندۀ احساس گناه نسبت به ابژه‌ها خوب. ناکامی به عنوان یک فریب، دور از احساس گناه عمل می‌کند و مکانیزمی دفاعی شکل می‌دهد، بدین معنا که عشق و نفرت را در دو مسیر جدا‌ از هم قرار می‌دهد. اگر این دونیم‌سازی ابژه به ابژه‌های خوب و بد رخ دهد، احساس گناه کم‌تر می‌شود، اما در عوض عشق برخی مولفه‌های ارزشمند پرخاشگری را از دست می‌دهد و نفرت مخرب‌تر می‌شود.

رشد دنیای درونی

دنیای روانی نوزاد از این به بعد پیچیده‌تر می‌شود. کودک از این پس نه‌تنها نگران تاثیر تکانه‌هایش بر مادر می‌شود، بلکه به نتایج تجربه‌هایش بر خود توجه می‌کند. ارضای غریزی به او احساسی خوب می‌دهد، و او قادر به درک روانشناختی آنچه دریافت‌کرده و آنچه برون داده است می‌شود؛ مانند احساس های جسمانی که می‌تواند درک ‌کند. فرد از آنچه احساس می‌کند خوب است پر می‌شود، این نخستین قدم است و او اعتماد به نفس خویش را حفظ کرده و آنچه را که از زندگی انتظار دارد، درک می‌کند. همچنین او حملات خشمش را نتیجۀ هر آن‌چیزی می‌پندارد که آن را بد یا آزاردهنده حس می‌کند. فرد احساس می‌کند این نیروهای شرور درون اوست، تهدید از درون خود فرد شکل می‌گیرد و خوبی‌های بیرونی پایۀ اعتماد او را در زندگی‌ می‌سازند.
حال او وظیفه‌ای دائمی برای مدیریت دنیای درونی خود را آغاز می‌کند، بااین‌حال تا زمانی که فرد نتواند پذیرای بدنش باشد و تمایزی بین دنیای درون و بیرون قائل شود و واقعیت و خیال را تمییز دهد نمی‌تواند وظیفه‌ای را شروع کند. مدیریت دنیای بیرون به توان مدیریت دنیای درونی او بستگی دارد.
یک سری از مکانیزم‌های دفاعی بسیار پیچیده رشد می‌کنند، که برای فهم پرخاشگری در کودکی که به سطحی از رشد احساسی رسیده است باید بررسی شوند. امکان آن نیست که در اینجا به شمارش تک‌تک روش‌های روانشناسی انسان بپردازیم که با موضوع حاضر مرتبط می‌شود، اما در اینجا برخی از آنها را توضیح می دهیم. ابتدا بازگشت از درون‌گرایی را توضیح خواهم داد، چراکه منبع معمول و مهمی در پرخاشگری واقعی است.
علاقۀ کودک سالم، هم به سمت واقعیت بیرونی و هم به سمت دنیای درونی است، او با برخی مکانیزم ها بین دو دنیا پل می زند (رویاها، بازی و غیره). کودک بیمار ممکن است ارتباطاتش را به گونه ای مجددا سازماندهی کند که خوبی را در خود متمرکز کرده و بدی را به دنیای بیرونی فرافکنی ‌کند. حال او در دنیای درونی‌اش زندگی می‌کند. ممکن است گفته ‌شود او درون‌گرا (یا درونگرای پاتولوژیک) شده است .
بهبودی از درون‌گراییِ پاتولوژیک یا آسیب‌شناختی، شامل حرکتی تازه به سوی دنیای بیرونی است که برای کودک پر از آزارگری درک می‌شود و در این مرحله از بهبودی، کودک مکررا پرخاشگر می‌شود؛ این منشا مهمی برای رفتار پرخاشگرانه است. اگر در دوران بهبودی کودک حملۀ بدی به دفاع‌ها صورت گیرد، کودک به‌راحتی به درون‌گرایی خود بازمی‌گردد. جدا از حالت بیماری، میزانی از این حالات به‌طور روزمره در زندگی هر کودکی رخ می‌دهد و این مفهوم صرفا معنای نظری ندارد. فرد بعد از دوره تمرکز بر وظیفۀ شخصی، در حالت حساسی قرار می‌گیرد.
لازم به یادآوری است که در دوران کودکی ما تنها قادر به تماشای انسان هستیم تا به‌تدریج قادر به تمییز دادن ذهنیت و عینیت شویم. حالتی که شبیه هذیانِ جنون می‌آید به‌راحتی از طریق فرافکنی دنیای درونی کودک آشکار می‌شود. کودک سالم معمولا دو یا سه‌بار در شب بیدار می‌شود و احساس می‌کند که در دنیایی قرار دارد که (از نظر ما) دنیای درونی خودش است، واقعیت بیرونی را نمی‌توانیم با او به اشتراک بگذاریم. کودکان کوچک در طول روز با فعالیت‌های بازی‌ گونه شان اغوا می‌شوند، آنان در‌حالی‌که به‌ظاهر در دنیای ما زندگی می‌کنند، درواقع در دنیای درونی خودشان هستند. نیازی نیست کودک ناسالم باشد تا این اتفاق افتد، در مدیریت کودک نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که با منطق روبه‌رو شویم، درواقع نمی‌توانیم دنیای بیرونی را به‌کار گرفته و از واقعیت کمک بگیریم. بسیاری از بزرگسالان به ظرفیت اطمینان‌بخشی برای درک واقعیت دست نمی‌یابند، و آن‌هایی که اطمینان بیشتری به واقعیت دارند ممکن است لزوما از لحاظ درونی دنیایی غنی را تجربه نکنند.
در ادامه، سه نمونۀ دیگر از روش هایی را خواهم گفت که کودک دنیای‌ درونی‌اش را مدیریت می‌کند و توضیحی برای رفتار پرخاشگرانۀ اوست.
در فانتزی کودک دنیای درونی او در شکم یا در درجۀ دوم در سر یا سایر اعضای بدن او قرار می‌گیرد. کودکی که به مرحلۀ مشخصی از تشکیل شخصیت رسیده، با تجربه‌ای مواجه می‌شود که ورای قدرت اوست و با همانندسازی با آن کنار می‌آید. برای مثال، والدین زمانی که کودک مشغول کار دیگری است در مقابلش دعوا می‌کنند. او تنها با بردن کل تجربه به درون خود، شرایط را مدیریت می‌کند تا بر آن چیره شود. بنابراین، می‌توان گفت که وضعیت ثابتی از دعوای والدین درون او وجود دارد، از این‌رو، مقداری انرژی به کنترل ارتباط بد درونی‌شده معطوف می‌شود. به‌لحاظ بالینی، او دچار خستگی یا افسردگی یا بیماری جسمی می‌شود. در بعضی مواقع، ارتباط بد درونی‌شده سلطه پیدا می‌کند و کودک به‌گونه‌ای رفتار می‌کند گویی والدین دعوا‌کننده او را تسخیر کرده‌اند. در این حالت، ما یک کودک غر‌زننده، غیر‌منظقی، فریبکار و با پرخاشگری تکانه ای می‌بینیم.
از‌طرف‌دیگر، کودک دائما با والدین ستیزکنندۀ درونی، دعوای آدم‌های اطرافش را کنترل می‌کند، سپس از بدیِ واقعی دنیای بیرونی، در مقام برون‌فکنی‌ بدیِ درونی خود استفاده می‌کند. در چنین موردی، ممکن است فرد هنگام جنون، توهم صداها یا نزاع افراد را داشته باشد.
لحظاتی وجود دارد که کودک احساس می‌کند اگر کنترل دنیای درونی اش را دست گرفته و در تلاش برای حفظ آنچه که احساس می‌کند بی‌خطر است باشد، تاثیر موارد بد نهاد حذف شده و همه‌چیز خوب خواهد شد. (این معادل فکر قربانی شدن است).
به‌لحاظ بالینی بیرون‌رانی بدی شکل می‌گیرد (لگد زدن، گاز معده را خارج کردن، تف انداختن و غیره). از‌طرف‌دیگر کودک تمایل به پیش‌آمدی دارد، یا تلاشی برای ایجاد پیش‌آمدی می‌کند با هدف تخریب بدی در درون خویش -به‌طور‌کلی در فانتزی خودکشی وجوهی از بقا وجود دارد، بقایی که بواسطه تخریب عوامل بد حاصل می شور، اما [تراژدی آنجاست که] ممکن است بقا رخ ندهد.
مدیریت اثرات دنیای درونی که توسط کودک در شکم (یا سر، غیره) احساس می‌شود، لحظه‌به‌لحظه مشکل بزرگی ایجاد می کند که کودک کنترلی گسترده‌ به‌کار می‌گیرد -حالت افسردگی به عنوان نتیجه‌ای بالینی است. این منجر به حالتی از مرگ درونی می‌شود که تحمل‌ناپذیر ا‌ست. ممکن است حالت مانیا به صورت تکمیل‌کننده رخ دهد. در این صورت سرزندگی دنیای درونی غلبه می‌کند و کودک را وادار به فعالیت می‌کند، که ممکن است به‌‌لحاظ بالینی بدون محرک آشکار بیرونی برای خشم، به‌شدت پرخاشگرانه باشد. این فازهای مانیا مشابه دفاع منیک نیست، که در آن انکار مردگی درونی با فعالیت ساختگی وجود دارد (دفاع منیک در برابر افسردگی قرار دارد، کلاین). نتیجۀ بالینی دفاع منیک انفجار خشم نیست، بلکه حالتی از بی‌قراری مضطربانه است، هیپومانیا است که در آن خشم ملایمی در قالب آشفتگی، به‌هم‌ریختگی، زودتحریکی با کمبود ثبات ساختاری رخ می‌دهد.
در حالت سلامت، فرد می‌تواند بدی را برای حمله به نیرو‌های بیرونی که به نظر تهدیدکننده می‌آیند درون خود نگه ‌دارد تا آنچه که احساس می‌کند ارزشمند است حفظ شود. بنابراین پرخاشگری دارای ارزش اجتماعی است.
ارزش این (در مقایسه با پرخاشگری منیک یا هذیانی) در این واقعیت نهفته است که واقعیت عینی حفظ می شود، با کمی تلاش می‌توان با فرد مورد تنفر روبه‌رو شد. در اینجا، برای حمله به فرد مورد نفرت نیازی به دوست داشتن او نیست.

خلاصه

موارد فوق رابطۀ پرخاشگری با آنچه مرحلۀ میانی رشد احساسی نامیده‌ام را توصیف می‌کند. این مرحله بر فردیت کامل فرد مقدم است، بر روابط بین‌فردی و موقعیت‌های سه‌وجهی ادیپال، و این در ادامۀ مراحل بی‌رحمی اولیه است، قبل از هدف‌مندی و قبل از یکپارچگی شخصیت.
آن نوع از پرخاشگری که متعلق به مرحله‌ای است که من «فردیت کامل» نامیده‌ام همان چیزی است که از کارهای فروید برای نسل کنونی آشنا و پذیرفته شده است.
خاستگاه مهم پرخاشگری به مراحل اولیۀ رشد انسان باز می‌گردد، و بخشی از آن را در قسمت بعدی این فصل بررسی خواهیم کرد.

ریشه‌های اولیۀ پرخاشگری

ساده‌ترین سوالی که مطرح می شود این است: آیا پرخاشگری نتیجۀ خشم حاصل از ناکامی است، یا ریشه در خودش دارد؟
پاسخ بسیار پیچیده است مگر این‌که در تلاشی آگاهانه برای نادیده گرفتن واقعیات بالینی فراوانی باشیم که حاصل کار تحلیلی هر روزۀمان است. اگر این کار را کنیم این خطر را کرده‌ایم که آگاهانه آنچه را که گزارش شده است نادیده بگیریم.
می‌توانیم بگوییم که در انگیزۀ بدوی عشق، ما اغلب عناصری از پرخاشگری واکنشی را مشاهده می کنیم، چرا که در عمل هیچ چیزی به اندازه لذت کامل اید نمی تواند ما را راضی کند. آیا تلاش برای موشکافی این مسئله ضروری است؟ تصور می‌کنم این تلاش بدین جهت ضروری است که ما با گیجی حاصل از شکست خود در فهم حقیقت آن رو برو شویم. این واقعیت درست است که تکانۀ بدوی عشق در مرحله‌ای شروع می‌شود که رشد ایگو تازه شروع شده و یکپارچگی هنوز شکل ثابتی به خود نگرفته است. در اینجا یک عشق ابتدایی در جریان است در حالی که هنوز ظرفیتی برای مسئولیت‌پذیری شکل نگرفته است. در این زمان حتی در نوزاد بی‌رحمی وجود ندارد، این مرحله یک مرحله پیش‌ دلرحمی است؛ پس اگر تخریب گری در این مرحله بخشی از هدف اید باشد، یک هدف فرعی در راستای ارضای اید است [نه در راستای کارکرد ایگو به صورتی که هدفمندانه و با قصد صورت گیرد]. تخریب‌گری زمانی به عهدۀ ایگو است، که یکپارچگی ایگو ایجاد شده و سازمان ایگو برای خشم به اندازه کافی آماده باشد، در این شرایط است که ترس از تلافی‌کردن به وجود می‌آید. در این صورت، پیش از این‌که صحبت دربارۀ خشم فرد قابل درک باشد، باید فضایی برای در نظر گرفتن رشد ایگو وجود داشته باشد.
نفرت پدیده ای نسبتا پیچیده است و نمی‌توان گفت در مراحل اولیه وجود دارد. بنابراین باید خشم را جدا از پرخاشگریِ واکنشی بررسی کرد. پرخاشگری واکنشی از تکانه‌های اید پیروی می‌کند و در واقع به‌خاطر تجربۀ شکست اید در کارکرد اصل واقعیت است.
بنابراین می‌توان گفت تکانۀ اولیۀ عشق (اید) دارای کیفیتی تخریبی است، تخریب هدف نوزاد نیست از‌این‌رو این تکانه در زمان پیش دلرحمی تجربه می‌شود.
براساس این فرض، بررسی موارد تخریبی در تکانۀ اولیۀ عشق (اید) امکان پذیر خواهد بود.
برای ساده کردن مسائل، می‌توان عامل متغیر ترومای تولد را حذف کرد، و تولد نرمال یا غیرتروماتیک را مد نظر قرار داد. در اینجا نرمال به این معناست که نوزاد تولد را نتیجۀ تلاش خود حس کرده و تاخیر و زودرسی در این امر مداخله نکنند.
تجارب اولیۀ اید عامل جدیدی برای کودک ایجاد می‌کند، بحران‌های غریزی که با دورۀ مقدماتی، اوج، و دوره‌ای به همراه میزانی از ارضا مشخص می‌شود. هر یک از این سه فاز مشکلات خود را برای نوزاد به وجود می‌آورند.
وظیفۀ‌ ما بررسی سابقۀ پیشین عامل پرخاشگری (تصادفا تخریب‌گر) در ابتدایی‌ترین تجربۀ اید است. ما از آغاز حرکات اولیۀ جنینی -به عبارت دیگر تحرک- موارد مشخصی در دست داریم. بی‌شک یک عامل مرتبط با تطابق به وجه حسی باید اضافه شود. آیا می‌توان حرکتی که در زندگی درون رحمی وجود دارد، و در نوزادی (در طول زندگی) ادامه پیدا می‌کند را، با فعالیت اصلی در تجربۀ اید مرتبط کرد؟ در واقع، آیا این فعالیت به‌ عنوان عاملی از اید یا ایگو طبقه‌بندی می‌شود؟ یا بهتر است عدم تمایز فاز ایگو- اید (هارتمن، 1952) را بپذیریم و تلاش برای طبقه‌بندی تحرک پیش از تمایز ایگو- اید را رها کنیم؟
هر نوزادی باید بتواند تا حد امکان حرکت ابتدایی را وارد تجربیات اید کند. در اینجا بی‌شک حقیقتِ نیاز نوزاد به ناکامیِ ناشی از واقعیت مطرح می‌شود –از آنجایی‌که ارضای کامل و بدون تاخیر اید، نوزاد را از حرکتی که ریشه در عدم لذت دارد جدا می‌کند.
در الگوی تجربۀ اید در هر نوزادی x درصد از تحرک اولیه در تجربۀ اید وجود دارد. بنابراین( 100-x ) درصد دیگر برای استفاده های دیگر باقی می‌ماند –و در واقع این دلیلی برای تفاوت افراد در تجربۀ پرخاشگری است. همچنین اینجا خاستگاه شکلی از مازوخیسم است.
خوب است الگوهایی را بررسی کنیم که پیرامون عامل تحرک شکل می‌گیرند.
در الگوی نخست، محیط به‌واسطه تحرک دوباره‌ و‌ دوباره کشف می‌شود. هر تجربه‌ای در چهارچوب نارسیسیسزم اولیه ایجاد می شود بطوری که رشد یک فرد جدید او را در نقطه‌ی مرکزی گذاشته و ارتباط با محیط، در قالب تجربه‌ای شخصی صورت می گیرد (حالت ابتدایی عدم تمایز ایگو- اید). در الگوی دوم، محیط مکررا جنین (یا کودک) را ناکام می‌کند و به‌جای شکل گرفتن یک سری تجارب فردی، تجاربی در جهت واکنش به ناکامی‌های محیطی ایجاد می‌شود. بنابراین در اینجا کودک برای وجود داشتن [و بقا] ناچار به عقب‌نشینی از دیگران خواهد بود. بنابراین تحرک فقط به ‌صورت واکنش به ناکامی‌ محیطی تجربه می‌شود.
در الگوی سوم که افراطی است، این ناکامی ها تاحدی است که حتی فضایی برای تجربۀ فرد باقی نمی‌گذارد، و شکست های مکرر در رشد فرد منجر به شکست در خودشیفتگی اولیه خواهد شد. بنابراین فرد پوسته را به‌جای هسته بسط داده و در ادامه ناکامی محیطی پیش می‌رود. آنچه از هسته باقی می‌ماند پنهان است و حتی در تحلیل هم یافتنش دشوار است. بنابراین زیستن فرد با پیدا نشدن همراه است. خود واقعی پنهان است، و آنچه ما به‌لحاظ بالینی با آن سروکار خواهیم داشت، خود کاذبِ پیچیده‌ای است که کارکردش پنهان‌ کردن خود واقعی است. خود کاذب به‌راحتی با جامعه همگن می‌شود، اما فقدان خود واقعی درجاتی از بی‌ثباتی را ایجاد می‌کند. بیشتر جامعه با این فکر فریب می‌خورند که خود کاذب همان خود واقعی است. در خود کاذب شکایت بیمار از احساس پوچی است.
الگوی اول همان چیزی است که آن را سالم می‌نامیم. این وابسته به عشق ابرازشده به صورت جسمانی است که منجر به شکل‌گیری مادر به‌اندازۀ کافی خوب می‌شود. مادر کودک را نگه می‌دارد (در رحم، یا در آغوش) و از طریق عشق (همانندسازی) می‌فهمد چگونه با نیازهای ایگوی کودک سازگار شود. تحت چنین شرایطی و به تنهایی فرد زیستن را شروع می‌کند و تجربیات اید را به دست می‌آورد. مرحله‌ای که برای القای حداکثر تحرک به تجارب اید، تنظیم شده است. ترکیب x درصد از پتانسیل تحرک با پتانسیل اروتیک (با x به لحاظ کمی بالا) وجود دارد. با‌این‌حال حتی اینجا ( 100-x) درصد پتانسیل تحرک به دور از الگوی آمیختگی قرار می‌گیرد و برای استفادۀ خالص تحرک استفاده می‌شود.
باید به یاد داشته باشیم که آمیختگی فرصتی ایجاد می‌کند تا تجربه از رفتار مقابله‌ای (واکنش به محرومیت) جدا باشد. آنچه با پتانسیل اروتیک آمیخته می‌شود، در لذت غریزی ارضا می شود. در مقابل، (100-x) درصد از پتانسیل تحرک آمیخته‌نشده، نیاز به یافتن راهی برای مقابله جویی [با محرومیت] دارد؛ درواقع، نیاز به چیزی دارد که بر او تحمیل شود، درغیر اینصورت، [این پتانسیل تحرک] تجربه‌نشده باقی مانده و تهدیدی برای بهزیستی خواهد بود. در هر حال، فرد در حالت سلامت از جستجوی تقابلی مناسب با اطراف لذت می برد.
در الگوهای دوم و سوم، تنها از طریق ناکامی محیطی است که پتانسیل تحرک به یک تجربه تبدیل می‌شود. اینجا سلامت در بیماری است. فرد باید مخالف باشد و تنها در‌صورتی‌که مخالفت داشته باشد از منبع مهم تحرک بهره می‌برد. این مادامی رضایت‌بخش است که محیط مدام ناکام‌کننده باشد، اما:
ناکامی محیطی باید ادامه یابد.
ناکامی محیطی باید برای خود الگویی داشته باشد، در غیر این صورت هرج‌و‌مرج سلطه پیدا می‌کند و فرد قادر به ایجاد الگوی شخصی نیست.
این به معنای وابستگی است، که ممکن است فرد در آن رشد نکند.
درخود‌فرو‌رفتگی یکی از ویژگی‌های اساسی در این الگو است.( به جز در درجۀ شدید با خود واقعی کاملا پنهان، که حتی درخودفرورفتگی به‌عنوان دفاع اولیه در دسترس نیست.)
وقتی الگوهای دوم و سوم به‌‌کار گرفته شود سلامتی وجود ندارد، و هیچ درمانی سودمند نیست مگر با تغییر الگوی اصلی در جهت الگوی نخست که در ابتدا شرح دادم. بیمارانی که بر اساس الگوهای دوم و سوم رشد کردند، به تحلیل می‌آیند، و در ابتدا، به نظر می‌رسد به‌خوبی از کار تحلیلی انجام‌شده بهره می‌برند [اما میبینیم که تحلیل پیش نمی رود زیرا تحلیل] بر اساس این فرض اشتباه ادامه یافته است که بیمار واقعی روبروی ما نشسته است [نه یک خود کاذب پیچیده].
در اینجا توضیح ویژه‌ای دربارۀ ارزش مثبت مقاومت‌های بیمار نورتیک بیان شده است. در واقع این مقاومت‌ها که می‌توانند تحلیل‌ شوند پیش‌آگهی خوبی دارند. عدم مقاومت به معنی اختلال در الگوی اولیه است که شرح داده‌ام.
از این ملاحظات نتیجه می‌گیریم که نمی‌توان با تحلیل، میزانی از آمیختگی تحرک و پتانسیل اروتیک را ایجاد کرد مگر در کسانی که با این روشِ طبقه‌بندی سازگار باشند. در جایی که الگوی اولیه شکل نگرفته است، درهم‌آمیختگی نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر به طریقی ثانوی، از طریق شهوانی‌سازی پرخاشگری. اساس تمایلات سادیستیک اینجاست، که می‌تواند بدل به مازوخیسم شود. تنها وقتی فرد تخریب‌گر و بی‌رحم باشد احساس واقعی‌بودن می‌کند. او سعی دارد رابطه‌ای برقرار کند تا از طریق تعامل با فردی دیگر مولفه‌ای شهوانی بیابد و آن را با پرخاشگری که به خودی‌خود فراتر ار تحرک خالص نیست، ادغام کند. در اینجا دست‌آوردهای شهوت با پرخاشگری درهم ‌می‌آمیزند، در حالی‌که درست‌تر آن است بگوییم در حالت سلامت پرخاشگری با شهوت درمی‌آمیزد.
در انحرافات جنسی می‌توان احتمال داد که دو شکل از مازوخیسم قابل تفکیک باشند؛ نوعی از سادیسم که ناشی از شهوانی شدن تمایل ناپختۀ تحرک است، و نوع دیگر بیشتر به انفعال شهوت و فعال شدن تحرک باز می‌گردد؛ و به نظر می‌رسد که رشد به این بستگی دارد که فرد یا روشی که اولین شریک محسوب می‌شود مازوخیستیک بوده یا سادیستیک. هم‌پیمانی از رابطه ارزشمندتر است زیرا هنگامی که رشد خارج از زندگی شهوانی باشد رابطه ناتوان می‌شود، رابطه داشتن فاقد درهم آمیختن تحرک با مولفه‌های زندگی شهوانی است.
احساس واقعی‌بودن به طور‌خاص در تحرک ریشه دارد( هم‌تراز حسی)، و آمیختگی ضعیفِ تجارب شهوانی با عامل تحرک، احساس واقعی‌بودن یا وجود‌داشتن را تقویت نمی‌کند. در واقع احتمال دارد تجارب مربوط به شهوت به شکلی دقیق مورد اجتناب قرار گیرند، چراکه آن‌ها موضوع را به احساس وجود نداشتن پیش می‌برند، یعنی در افرادی که الگوی اولیۀ آن‌ها از نوعی نیست که در ابتدا توضیح دادم.
ما به این نتیجه رسیدیم که حتی اگر سازمان ایگو ناپخته باشد رخدادهای بسیاری پیش از پرورش اولیه اتفاق می‌افتد جدا از همانند‌سازی اولیه که برای انکار پوسته و هسته‌شدن است، مجموع تجارب تحرک منجر به توانایی فرد در وجود‌داشتن می‌شود. محیط‌های به‌اندازۀ کافی خوب رشد را امکان‌پذیر می‌کنند. تنها در صورتی بحث‌کردن دربارۀ روانشناسی اولیۀ نوزاد انسان منطقی است که محیط اولیه به‌اندازۀ کافی خوب باشد، مگر این‌که محیط به‌اندازۀ کافی خوب بوده باشد، انسان تمایز نیافته باشد، و موضوعی برای بحث در روانشناسی عادی نباشد. به‌هر‌حال جایی که فرد وجود دارد، ممکن است بگوییم یکی از اصلی‌ترین راه‌هایی است که اید و ایگو، تمایز پیدا می‌کنند، رابطه ایجاد می‌کنند، و رابطه را علی‌رغم مشکلات بر اساس اصل واقعیت حفظ می‌کنند، آمیختن نسبت زیادی از پتانسیل تحرک اولیه با پتانسیل شهوت است.
از این طریق ایده‌های دیگری که به مشکل ماهیت بیرونی ابژه مرتبط است را دنبال می‌کنیم. در باب این موضوع در بخش سوم این فصل بحث می‌شود.

ماهیت بیرونی موضوعات

در کار روان‌تحلیلی، وقتی تحلیل مسیری طولانی طی کرده باشد ، تحلیلگر یک دیدگاه ویژه از پدیدۀ اولیۀ رشد احساسی دارد.
اخیرا با این ایده ناشی از کار بالینی برخورد کرده ام، که وقتی بیمار مشغول کشف ریشۀ پرخاشگری است، تحلیلگر از فرآیند این روش و روش دیگر خسته می‌شود، تا زمانی که بیمار ریشۀ شهوانی زندگی غریری‌ را دریابد.
بلافاصله مشاهده خواهد شد که محتوایی که توجه مرا جلب کرده همان چیزی است که در ذهن‌مان با واژۀ تمایز همراه است. ما بر این باوریم که در سلامت مولفه‌های پرخاشگری و شهوت درهم می‌آمیزنند، اما همیشه به زمان پیش‌آمیختگی و امر مهم آمیختگی اهمیت خاصی نمی‌دهیم. ما احتمالا به‌راحتی آمیختگی راتصدیق کنیم، و به این‌ترتیب همان‌طور که بررسی موارد عینی را رها می‌کنیم به بحث‌های بیهوده رو ‌آوریم.
باید اعتراف کرد که آمیختگی وظیفه‌ای دشوار است، که حتی در سلامت هم این امر مهم کامل نیست، و یافتن مقدار زیادی پرخاشگری آمیخته‌نشده بسیار رایج است و این آسیب‌شناسی فرد مورد تحلیل را پیچیده می‌کند.
اگر صحیح باشد، در تحلیل ما باید با مولفه‌های جداگانۀ حالت پرخاشگری و شهوت سروکار داشته باشیم، برای بیماری که در انتقال نمی‌تواند به آمیختگی این دو[پرخاشگری و شهوت] برسد هر کدام را جدا و مجزا نگه می‌داریم. در اختلالات شدیدی که شکست در نقطۀ آمیختگی را شامل می‌شود، ارتباط بیمار با تحلیلگر را پرخاشگرانه و شهوانی می‌بینیم. و در اینجاست که ادعا می‌کنم تحلیلگر احتمالا به‌جای رابطۀ فعلی جزئی به خاطر رابطۀ پیشین فرد خسته می‌شود.
نتیجه‌گیری فوری از مشاهدات این است که در مراحل اولیه، وقتی من و غیر-من شکل می‌گیرد، این مولفۀ پرخاشگری است که فرد را به نیاز به غیر-من یا موضوعی که بیرونی احساس می‌شود سوق می‌دهد. تجارب شهوانی تجربه‌‌شده درحالی می‌توانند تکمیل شوند که ابژه به صورت ذهنی درک شود یا به‌طور شخصی خلق شود، یا درحالی‌که فرد نزدیک به همانندسازی اولیه در سطح نارسیسیستیکِ دوران ابتدیی است.
تکمیل تجارب شهوانی می‌تواند به‌ واسطۀ هرچیزی باشد که رانۀ غریزۀ شهوت را تسکین می‌دهد، و فرصتی برای لذت اولیه را ایجاد می‌کند، تنش کلی و موضعی هیجان را بر‌انگیزاند و همچنین اوج و فرود یا مشابه آن را، و با دوره‌ای از فقدان میل دنبال می‌شود( که خود به دلیل میل به نابودی ابژۀ انتزاعی، اضطراب ایجاد می‌کند). از سوی دیگر، تکانه‌های پرخاشگری هیچ تجربۀ ارضا‌کننده‌ای به وجود نمی‌آورند مگر این‌که مقابله‌ای در کار باشد. تضاد باید از محیط بیاید، از غیر-من که به‌تدریج از من متمایز می‌شود. تجربۀ شهوانی می‌تواند در ماهیچه‌ها و سایر بافت‌های درگیر باشد، اما این شهوت نوع متفاوتی از شهوت غریزی است که با مناطق خاص اروتوژنیک مرتبط است.
بیماران به ما اجازه می‌دهند که بدانیم تجارب پرخاشگری( کم‌و‌بیش متمایزشده) واقعی احساس می‌شوند، بسیار واقعی‌تر از تجربیات شهوانی( همچنیم درهم‌آمیخته). هر دو واقعی هستند، اما قبلی یک احساس واقعی حمل می کند، که بسیار با ارزش است. آمیختگی پرخاشگری با مولفۀ شهوانی تجربۀ احساس واقعی‌ تجربه را افزایش می‌دهد.
تا حدی صحیح است که تکانه‌های پرخاشگری می‌توانند مخالفت خود را بدون تضاد بیرونی پیدا کنند؛ این به‌طور معمول در ستون فقرات ماهی هنگام حرکت نمایان است که به زمان پیش از تولد مربوط می‌شود، و ناهنجاری در حرکت رفت‌وبرگشتی( بیهوده) در نوزاد بیمار( لرزیدن، یا فشار معنی دادن به جادوی درونی و حرکت رفت‌وبرگشتی پنهان). علی‌رغم این ملاحظات آیا نمی‌توان گفت که در رشد نرمال تضاد از بیرون با رشد تکانه‌های پرخاشگری از بیرون می‌آید؟
در تولد نرمال با تضادی مواجه می‌شویم که تجربه‌ای را شکل می‌دهد که در تلاش برای ایجاد کیفیت ابتدایی و آغازین است. اگر تولد هنجار نباشد و اگر تولد به جای سر با پا صورت گیرد، تبدیل به یک پیچیدگی بزرگ می‌شود، به نظر می‌رسد یک اعتبار کلی بین تلاش خالص و آغاز اولین ارتباط با تضاد وجود دارد. این می‌تواند با مشاهدۀ نوزادانی آزمایش شود که در تلاش برای غذا خوردن‌اند – بر اساس تئوری من آن‌ها می‌توانند با مقداری تضاد بالای سر کمک شوند.
این ایده معمولا به این صورت بیان می‌شود «یک نوزاد در سازگاری کامل با نیاز کامیاب نمی شود. مادری که مطابق تمایلات نوزاد می‌شود مادر خوبی نیست. ناکامی خشم ایجاد می‌کند و این به نوزاد کمک می‌کند تا تجربه‌ای غنی به دست آورد.» این هم درست است و هم نادرست. تا جایی نادرست است که دو عامل را نادیده بگیریم- یکی این‌که در سطح نظری نوزاد نیاز به تطابق کامل دارد و سپس نیاز به شکست در تطابق، نکتۀ دیگری که توجهی به آن نمی‌شود عدم آمیختگی ریشه‌های پرخاشگری و شهوت در تجربه است، در‌حالی‌که حداقل در نظریه، حالت عدم درهم آمیختگی باید بررسی شود.
آن‌هایی که کم‌و‌بیش اظهاراتی مشابه آنچه اینجا مطرح شد را بیان می‌کنند به‌سادگی تصور می‌کنند که پرخاشگری واکنشی به ناکامی است، یعنی به ناکامی در طول تجربۀ شهوانی، در طول فاز هیجان برخواسته از تنش غریزی. که خشم به ناکامی در چنین مراحلی بسیار مشهود است، اما در تئوری ما در باب اولیه‌ترین احساسات و حالات، لازم است برای خشمی آماده باشیم که مقدم بر یکپارچگی ایگو است که امکان خشم در ناکامی غریزی را ایجاد می‌کند و موجب تجربۀ یک تجربۀ شهوانی می‌شود.
می توان گفت که هر کودکی پتانسیل غریزی شهوت را دارد، که بیولوژیک است، و این پتانسیل کم‌وبیش برای همۀ کودکان یکسان است. در مقابل مولفۀ پرخاشگری به‌شدت متغیر است، زمانی که خشم کودک را هنگام ناکامی به‌خاطر تاخیر در تغذیه‌شدن مشاهد می‌کنیم، در واقع آن هنگام اتفاق بزرگی رخ داده است که پتانسیل پرخاشگری کودک را زیاد یا کم کرده است. برای رسیدن به اصطلاح پرخاشگری مطابق با پتانسیل شهوت باید به تکانه‌های جنینی برگردیم، که به حرکت به‌جای سکون، زنده‌بودن به‌جای بی‌جان‌بودن می‌پردازد. در اینجا ما به اصطلاحی مانند نیروی زندگی نیاز داریم.
شکی نیست که نیروی زندگی هر جنینی کم‌و‌بیش مشابه است، همان‌طور که پتانسیل شهوت برای هر کودکی مشابه است. پیچیدگی ماجرا این است که پتانسیل پرخاشگری نوزاد مبتنی بر مقدار تضادی است که با آن مواجه می‌شود. به عبارت دیگر، تضاد بر تغییر نیروی زندگی به پتانسیل پرخاشگری تاثیر می‌گذارد. علاوه براین، تضاد، بیش‌از‌حد پیچیدگی‌هایی را ایجاد می‌کند که برای موجودیت فردی که دارای پتانسیل پرخاشگری است رسیدن به آمیختگی پرخاشگری با شهوت ‌غیرممکن می‌شود.
بحث بیشتر در این زمینه بدون درنظر گرفتن سرنوشت نیروی زندگی نوزاد( پیش از تولد) غیرممکن است.
در سلامت تکانه‌های جنینی محیط را کشف می‌کنند، این تضادی است که از طریق حرکت و در طول حرکت احساس می شود. در اینجا نتیجۀ تشخیص اولیه ایجاد دنیای غیر-من، و شکل‌گیری اولیۀ من است. ( درک خواهد شد که این موارد به‌تدریج در عمل رشد می‌کنند، و مکرار می‌آیند و می‌روند، و به دست می‌آیند و از دست می‌روند.)
در وضعیت بد سلامتی که در مرحلۀ بسیار ابتدایی اتفاق می‌افتد محیط است که ناکام‌کننده می‌شود، و نیروی زندگی در برابر ناکامی حاصل‌شده از محیط واکنش نشان می‌دهد- نتیجۀ حاصل با ایجادشکل اولیۀ من در تضاد است. به شکلی افراطی به‌جز واکنش‌ها تجربۀ بسیار کمی از تکانه وجود دارد، و من شکل نمی‌گیرد. در‌عوض درمی‌یابیم که رشد بر اساس تجربۀ واکنش به ضربۀ محیطی است، و فرد موجودیتی می‌یابد که آن را کاذب می‌نامیم زیرا تکانه‌های فردی از دست می‌روند. در این مورد درهم‌آمیختگی مولفه‌های پرخاشگری و شهوانی رخ نمی‌دهد، چراکه وقتی تجربه‌های شهوانی رخ می‌دهند من ایجاد نمی‌شود. درواقع نوزاد زنده نیست، زیرا در تجربۀ شهوانی اغوا می‌شود، اما جدا از زندگی شهوانی، که هیچ‌گاه واقعی احساس نمی‌شود، یک زندگی واکنشی کاملا پرخاشگرانه است، که به تجربۀ تضاد وابسته است.
در این توضیحات لازم به ذکر است که دو بحث در تلاش برای رسیدن به راهی برای توضیحی مشترک هستند که میزانی از عدم آمیختگی خصیصۀ آن است. شخصیت از سه بخش تشکیل می‌شود: خود واقعی، با من و غیر-من به‌وضوح شکل گرفته، و پرخاشگری و عوامل شهوانی آمیخته‌شده‌، خودی که به‌راحتی در راستای تجربۀ شهوانی اغوا می‌شود، نتیجه‌اش از دست دادن احساس واقعی‌بودن است، خودی که کاملا و بی‌رحمانه به پرخاشگری واگذار می‌شود. این پرخاشگری حتی برای ویرانگری سازماندهی نمی‌شود، اما برای فرد ارزشمند است، زیرا احساس واقعی‌بودن و ارتباط‌داشتن می‌کند، اما تنها با تضاد فعال می‌شود یا( بعدها) با ایذا‌و‌اذیت. این در تکانۀ فردی ریشه ندارد، و در خودانگیختگی ایگو برانگیخته می‌شود.
فرد ممکن است با تغییر پرخاشگری آمیخته‌نشدۀ خالص به مازوخیسم به آمیختگی کاذب پرخاشگری و شهوت دست یابد، اما برای این‌که این امر اتفاق افتد باید یک آزاردهندۀ مورد اطمینان وجود داشته باشد، آزاردهندۀ معتمد باید یک عاشق سادستیک باشد. به‌این‌ترتیب مازوخیسم می‌تواند مقدم بر سادیسم باشد. به‌هر‌حال، در رشد سالم فرد به لحاظ احساسی می‌بینم که سادیسم مقدم بر مازوخیسم است. سلامت سادیسم اشاره به آمیختگی موفق دارد و تهی است از موقعیت‌هایی که مازوخیسم از الگوی پرخاشگری انفعالی به‌ وجود می‌آید.
نتیجۀ حاصل از این ملاحظات این است که سردرگمی ما به دلیل استفاده از واژۀ پرخاشگری در مواقعی است که منظورمان خودانگیختگی است. وقتی تضاد ایجاد شود حالت تکانه‌ای به وجود می‌آید و پرخاشگرانه می‌شود. در این تجربه واقعیت وجود دارد و به‌راحتی با تجارب شهوانی آمیخته می‌شود که منتظر نوزاد تازه متولد‌شده است. من بر این باورم که: این تکانشی است، و پرخاشگری از آن به وجود می‌آید، باعث نیاز نوزاد به ابژۀ بیرونی می‌شود، نه صرفا یک ابژۀ ارضاکننده.
به‌هرحال بسیاری از نوزادان، دارای یک پتانسیل پرخاشگرانۀ گسترده‌ای هستند که متعلق به واکنش به ناکامی است، که با آزار‌و‌اذیت فعال می‌شود: تا این‌جا این درست است که نوزاد از آزارو‌اذیت استقبال می‌کند، و در واکنش به آن احساس واقعی ‌بودن می‌کند. اما این یک حالت کاذب از رشد ایجاد می‌کند چراکه نیاز نوزاد به آزارواذیت ادامه پیدا می‌کند. میزان این پتانسیل واکنشی تابع عوامل بیولوژیکی نیست( که تحرک و شهوت را تعیین می‌کند) بلکه به ضربۀ اولیۀ محیطی بستگی دارد، بنابراین اغلب به ناهنجاری‌های روانپزشکی مادر، و حالت محیط عاطفی مادر وابسته است.
در سکس پخته و بالغ، شاید درست باشد بگوییم این لذت شهوانی خالص نیست که به یک ابژۀ مشخص نیاز دارد. این عامل پرخاشگری یا ویرانگری در تکانۀ آمیخته‌شده است که ابژه‌ای را مشخص می‌کند و نیاز به حضور واقعی شریکی را تعیین می‌کند، شریکی که رضایتبخش باشد و زنده بماند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از لینک زیر دریافت نمایید.

Aggression in Relation to Emotional Development


20180915_231613.jpg
شهریور ۲۴, ۱۳۹۷

مقاله ابژه انتقالی و پدیده انتقالی- مطالعه ی اولین مالکیت غیر- من (۱۹۵۳) نوشته دونالد وینیکات/ ترجمه دکتر مهرناز یکتا

مقدمه

واضح است که نوزادان به محض تولد تمایل به استفاده از مچ، انگشتان و شست ها دارند که این کار به دلیل تحریک دهانی برای ارضای غرایز آن منطقه، و ایجاد حس انسجام نسبی صورت می گیرد. واضح است که بعد از چندین ماه نوزادان با هر جنسیتی تمایل به بازی با عروسک دارند و اکثر مادران به نوزادانشان اجازه می دهند که از برخی اشیا خاص استفاده کنند و به چنین اشیایی خو بگیرند.

یک ارتباط بین این دو مجموعه پدیده که با فاصله ی زمانی ایجاد می شوند وجود دارد، و مطالعه ی رشد از اولیه ترین مراحل تا مراحل بعدی می تواند سودمند بوده و به محتوای بالینی که تا حدی مغفول مانده است، غنا بخشد.

اولین مالکیت

کسانی که در تماس نزدیک با علائق و مشکلات مادران هستند، از الگوهای بسیار غنی کودکان در استفاده ی آنها از اولین مالکیتِ غیر-من آگاه اند. این الگوها، که در ادامه توصیف می شوند، می توانند هدف مشاهدات مستقیم باشد.
مالکیت غیر-من یک تغییر وسیع در توالی اتفاقاتی است که با فعالیت های مچ در دهان نوزادان شروع شده، و نهایتا منجر به وابستگی به عروسک، یا اسباب بازی نرم یا سخت، می شود.

در توضیح این موضوع باید گفت که موارد دیگری به غیر از هیجانات و ارضاهای دهانی مهم هستند، که بسیاری از آنها شامل موارد زیر می باشند:

1. ماهیت ابژه
2. قابلیت نوزاد در شناسایی ابژه بعنوان غیر-من
3. جایگاه ابژه -خارج، بیرون و درون مرز-
4. قابلیت نوزاد در ایجاد، تصور، اختراع و تولید ابژه
5. نوع شروع روابط ابژه از لحاظ هیجانی

من واژگان “ابژه ی انتقالی” و ” پدیده ی انتقال” را برای معرفی منطقه ی میانی تجربه بین انگشت شست و خرس پشمالو، بین ذهنی گرایی و روابط ابژه ی حقیقی، بین فعالیت خلاقانه ی اولیه و فرافکنی آنچه درونی شده است، بین ناآگاهی از بدهکاری و تایید بدهکاری، معرفی کرده ام.

با این تعریف غان و غون کردن نوزاد یا آهنگ هایی که کودکان بزرگتر هنگام خوابیدن با خود زمزمه می کنند، در حیطه ی انتقالی بعنوان پدیده ی انتقالی شناخنته می شوند، به این موارد اضافه کنید استفاده از اشیایی را که بخشی از بدن نوزاد نیستند ولی هنوز کاملا بعنوان واقعیت بیرونی تشخیص داده نشده اند.

نابسندگی شرح معمول

واقعیت تایید شده این است که ماهیت انسان برحسب روابط بین فردی به اندازه ی کافی خوب توصیف نشده است. حتی وقتی که جزئیاتی درمورد عملکرد فانتزی هشیار و ناهشیار، و ناهشیارِ سرکوب شده، فراهم شود. یک روش دیگر برای توصیف افراد وجود دارد که از تحقیقات دو دهه ی گذشته ناشی می شود. می توان گفت هر فردی که به مرحله ی انسجام رسیده است، حتی اگر مرز باریکی بین درون و بیرونش باشد، دارای یک واقعیت درونی است. یک دنیای درونی که می تواند غنی یا ضعیف باشد و می تواند در صلح یا در جنگ باشد. این واثقعیت قطعا کمک کننده است اما آیا کافی هم هست؟

ادعای من این است که اگر نیازی برای توضیح مجدد این موضوع باشد، نیاز به شرح یک موضوع احساس می شود. بخش سوم زندگی بشر؛ بخشی که نمی توانیم آن را انکار کنیم، حیطه ی بینابینی تجربه، که واقعیت درونی و زندگی بیرونی هر دو را دربر می گیرد. این حیطه ای است که چالش بر انگیز نیست، زیرا هیچ ادعایی در موردش ایجاد نمی شود جز اینکه می تواند بعنوان یک جایگاه استراحت برای افرادی باشد که درگیر وظیفه ی دائمی حفظ واقعیت درونی و بیرونی به صورت مجزا می باشند.

[در ادبیات روانشناسی] به مسئله واقعیت آزمایی زیاد اشاره شده است، اما من در اینجا قصد بیان یک حالت بینابینی را دارم که بین ناتوانی کودک در درک واقعیت و توانایی رشد یافته در شناسایی و پذیرش واقعیت قرار دارد. به این منظور، به مطالعه ی مفهوم وهم می پردازم که یکی از ویژگی های دوران نوزادی است، و امری ذاتی در هنر و مذهب است که در دوران بزرگسالی نمایان می شود، و همچنین می تواند نشانی از دیوانگی باشد وقتی که یک بزرگسال به سختی باور دارد که دیگران ساده لوح اند و آنها را مجبور می کند که این وهم را تصدیق کنند در حالی که آن وهم مودرد قبول آنها نیست. ما می توانیم توجه به تجربه ی وهمی را به اشتراک بگذاریم، و اگر بخواهیم ممکن است گروهی بر حسب شباهت تجارب وهمی مان ایجاد کنیم. این یک اصل طبیعی از گروه بندی میان انسان ها است.

امیدوارم درک شود که من دقیقاً به خرس پشمالو کودک یا به اولین استفاده ی نوزاد از اولین شئ (شست، انگشتان) اشاره نمی کنم. من به طور اختصاصی اولین موضوع روابط موضوعی را بررسی نمی کنم. من با اولین مالکیت، و حیطه ی بینابینی بین ذهنیت و آنچه به طور ذهنی درک می شود سروکار دارم.

ایجاد یک الگوی فردی

در ادبیات روان تحلیل گری ارجاعات زیادی به پیشرفت از “دست به دهان” و “دست به آلت تناسلی” وجود دارد، اما شاید پیشرفت کم و بیشی به رسیدگی ابژه های غیر-من وجود داشته باشد. در روند رشد نوزاد دیر یا زود، تمایلی به حرکت به سمت ابژه های غیر-من بوجود می آید. این ابژه ها تا حدی نمادی از سینه مادر می باشند، اما ضرورتاً این نکته ی مورد بحث ما نیست.

در برخی موارد نوزادان شست شان را در دهان می گذارند در حالی که انگشتان جوری قرار می گیرند که با حرکت بازو و ساعد، صورت را نوازش می کنند. بنابراین دهان در ارتباط با شست فعال می شود، اما هیچ ارتباطی با انگشتان وجود ندارد. انگشتان، لب بالا یا سایر بخش ها را نوازش می کنند، و ممکن است برای نوزاد از شستی که در دهان است مهمتر باشند یا نباشند. علاوه براین، این فعالیت نوازشی ممکن است به تنهایی و بدون ارتباط مستقیم شست-دهان، دیده شود.

در تجربه ی متداولی که یک خودتحریکی ساده مانند مکیدن شست را پیچیده می کند، معمولاً یکی از موارد زیر رخ می دهد:

1. نوزاد با دست دیگرش یک شیء بیرونی مانند بخشی از یک ملافه یا بالشت را می گیرد و آن را با انگشتانش به دهان می برد؛
2. نوزاد بخشی از لباس را گرفته و می مکد، شاید هم در واقع آن را نمی مکد. موضوعات طبیعی مورد استفاده شامل پیشبند و دستمال گردن می باشند، و این بستگی به آنچه در حال حاضر در دسترس است دارد.
3. یا ممکن است کودک از ماه های اولیه شروع به کشیدن کرک و پشم اشیا و جمع اوری آن و استفاده ازآن برای نوازش کردن کند. قورت دادن پشم و کرک کمتر متداول است و حتی مشکل ساز است.
4. گاهی در دهان گذاشتن اشیا، همراه با صدای اممممم، غان و غون کردن، صداهای مقعدی، نت های موسیقی اولیه و غیره همراه می شود.

می توان تصور کرد که تفکر، یا فانتزی کردن با این تجارب کارکردی مرتبط است.

من تمام اینها را پدیده ی انتقالی می نامم. همچنین، ممکن است (اگر ما هر نوزاد رابه طور اختصاصی بررسی کنیم) چیزی یا پدیده ای خارج از آنچه ذکر شد بروز یابد. شاید دسته ای پشم یا گوشه ی ملافه یا لحاف، یا واژه یا صدایی خاص، یا حالتی، که برای نوزاد در هنگام خوابیدن مهم است که استفاده شود و دفاعی است علیه اضطراب، بخصوص اضطراب نوع افسرده وار. ممکن است برخی از اشیای نرم یا اشیای دیگری توسط نوزاد یافت و استفاده شود که بعدتر به همان چیزی تبدیل می شود که من آن را ابژه ی انتقالی می نامم. این شئ بسیار مهم می شود. والدین ارزشش را می دانند و وقتی سفر می کنند آن را با خود حمل می کنند. مادر اجازه می دهد که آن شئ کثیف شود و حتی بو بگیرد، می داند که با شستن آن او یک شسکت در تداوم تجربه ی نوزاد بوجود می آورد، شکستی که ممکن است معنا و ارزش شیء را برای نوزاد تخریب کند.

پیشنهاد من برای سن شروع الگوی پدیده ی انتقالی، حدود 4-6-8 تا 12 ماهگی است. من عمداً فضایی برای تغییرات وسیع باقی گذاشته ام.

الگوهای ایجاد شده در نوزادی ممکن است در دوران کودکی دوام یابند، به طوری که شی نرم اصلی در زمان خواب یا زمان تنهایی یا حتی وقتی حالت افسردگی تهدید کننده است ضروری باشد. در حالت سلامت، دامنه ی علایق تدریجاً بسط یافته و نهایتاً این علایق به صورتِ بسط یافته در فرد باقی می مانند، حتی وقتی که فرد در آستانه ی اضطراب افسردگی است. نیاز برای شئِ خاص یا الگوی رفتاری که در هر زمانی شروع می شود ممکن است در سن های بعدی وقتی محرومیت تهدید کننده می شود، دوباره بروز یابد.
اولین مالکیت در ارتباط با تکنیک های خاص ناشی از نوزادی اولیه استفاده می شود، که می تواند شامل فعالیت های خود تحریکی مستقیم تر، یا چیزی جدا از آن باشد. تدریجاً در زندگی نوزاد، عروسک ها و اسباب بازی های سخت نیز مورد توجه قرار می گیرند. پسران تمایل به اشیاء سخت دارند در حالی که دختران تمایل به کسب مالکیت خانواده دارند.

اشاره به این نکته ضروری است که هیچ تفاوت قابل توجهی بین پسر و دختر در استفاه از اصل مالکیت غیر-من ، که من آن را ابژه ی انتقالی می نامم، وجود ندارد.

با شروع استفاده از صداهای سازماندهی شده (مام، تا، دا) ممکن است واژه ای برای ابژه ی انتقالی نیز ظاهر شود. نامی که توسط نوزاد به این اولیه ترین اشیاء داده می شود اغلب مهم است، و معمولاً واژه ای است که توسط بزرگسالان تا حدی استفاده می شود. بعنوان مثال، ممکن است این اسم “باا” باشد، و حرف “ب” آن از استفاده ی بزرگسالان از واژه ی ” baby ” یا “bear” بوجود آمده باشد.

باید اشاره کنم که گاهی اوقات هیچ ابژه ی انتقالی ای بجز خود مادر وجود ندارد. یا یک نوزاد ممکن است در رشد احساسی آسیب دیده و نتواند از حالت انتقالی لذت ببرد، یا توالی اشیای مورد استفاده اش قطع شود. البته این توالی ممکن است به روشی پنهان باقی بماند.

خلاصه ای از کیفیات خاص در روابط

1. نوزاد فرض می کند که حقی بر آن شئ دارد، و ما با این فرض موافق هستیم. با این حال بخشی از این حس در اصل حاصل ویژگی همه توانی است که از ابتدا وجود دارد.

2. شئ به لحاظ عاطفی در آغوش گرفته می شود و همچنین به لحاظ هیجانی مورد عشق و تخریب قرار می گیرد.

3. این شئ نباید تغییر کند مگر توسط نوزاد.

4. این شئ باید عشق، نفرت و خشم غریزی نوزاد را تحمل کند.

5. با این حال به نظر می رسد که نوزاد آن شئ را دارای ویژگی هایی مثل گرمی، حرکت، یا حالات خاصی می داند و یا تصور می کند که کارهایی انجام میدهد که آن شئ را دارای واقعیتی برای خودش می کند.

6. این شئ [و اهمیت آن] نه از دیدگاه ما ناشی می شود و نه از دیدگاه نوزاد. این یک توهم نیست.

7. این شئ سرنوشتش این است که تدریجاً سرمایه زدایی می شود، ولی نه به آن صورت که در طول سال ها کاملاً فراموش شده و به آتش انداخته شود. منظور این است که در حالت سلامت، ابژه ی انتقالی نه کاملاً به درون می رود و نه احساسات در موردش کاملاً سرکوب می شود. نه فراموش می شود و نه برایش سوگی گرفته می شود. معنایش را از دست می دهد، و این بخاطر این است که پدیده ی انتقالی پراکنده می شود و در طول کل حیطه ی بینابینی بین واقعیت روانی درونی و دنیای بیرونی که توسط دو فرد به طور مشترک درک می شود پخش می شود، یعنی در کلِ حیطه ی فرهنگی پخش می شود.

در این زمان است که موضوع مورد بحث من بسط پیدا می کند به بازی، خلاقیت و درک هنری، احساس مذهبی، رویاپردازی، و همچنین فتیشیسم، دروغگویی، دزدی، اصالت و از دست دادن احساسات عاطفی، اعتیاد به مواد، جادوی آداب وسواسی و غیره.

رابطه ی ابژه ی انتقالی با نماد

درست است که گوشه پتو (یا هرچیز دیگری) به لحاظ نمادین بخشی از شئ است، همانند سینه که بخشی از مادر است. با این حال ارزش نمادین آن به اندازه واقعیت آن نیست. همانطور که نماد سینه یا مادر، به اندازه ی خودِ سینه یا مادر مهم نیست.

وقتی نمادگرایی بکار می رود [فرض می شود که] نوزاد به وضوح بین فانتزی و واقعیت، بین ابژه های درونی و بیرونی، بین خلاقیت اولیه و درک تمایز قائل می شود. اما اصطلاح ابژه ی انتقالی، آنچنان که من پیشنهاد می کنم، به فرایندی اشاره دارد که در طی آن فرد قادر می شود تفاوت ها و شباهت های فانتزی و واقعیت را بپذیرد. من تصور می کنم که استفاده از این واژه در اینجا، به ریشه های اصل نمادین اشاره دارد، واژه ای که سفر نوزاد از ذهنیت کامل به عینیت را توصیف می کند، و به نظرم می رسد که ابژه ی انتقالی همان چیزی است که ما از فرایند این سفر می بینیم.

ما می توانیم مفهوم ابژه ی انتقالی را درک کنیم حتی اگر ماهیت نمادین را کاملاً درک نکرده باشیم. به نظر می رسد که نماد گرایی می تواند تنها در فرایند رشد فرد به خوبی مطالعه شود، و در بهترین حالت یک معنای بی ثبات و متغیر دارد. بعنوان مثال، اگر شیرینی مراسم عشای ربانی را در نظر بگیریم که نمادی از جسم مسیح است. تصور می کنم درست تر باشد که بگویم برای انجمن کاتولیک رومی نماد بدن است، و برای انجمن پروتستان یک نماد جایگزین یا هشداردهنده است و ضرورتاً بدن خودش نیست، با این حال در هر دو مورد یک نماد است.

بیمار اسکیزوئیدی از من پرسید، آیا بعد از کریسمس، از خوردن او در مهمانی لذت برده ام؟ و سپس، آیا واقعاً من او را خورده ام یا فقط فانتزی بوده است؟ من می دانستم که او نمی تواند با هیچ جایگزینی ارضا شود. جداسازی او نیاز به جواب دوبل داشت.

توصیف بالینی از ابژه ی انتقالی

برای هر کسی که در ارتباط با والدین و کودکان کار می کند، یک کیفیت بی نهایت و متنوع از محتوای بالینیِ بیانگر وجود دارد. اظهارات زیر تنها برای یادآوری محتوای مشابه در تجارب خودمان ارائه می شود:

دو برادر؛ استفاده ی اولیه ی متضاد از مالکیت

(استفاده ی تحریف شده از ابژه ی انتقالی): X، اکنون یک مرد سالم است، و باید برای پخته شدن جنگیده باشد. مادر X در زمان نوزادی او تازه یادگرفت چگونه مادر باشد، و قادر بود از برخی اشتباهات خاص در مورد سایر کودکان اجتناب کند که آنها را از تربیت X یاد گرفته بود. همچنین او به دلیل مشکلات بیرونی و احساس تنهایی، در زمان تولد X فردی مضطرب بود‌. او مادر بودنش را با جدیت تمام انجام می داد و به مدت 7 ماه به X شیر خودش را داد. احساس او این است که این مدت در مورد X بسیار طولانی به نظر می رسید و از شیر گرفتنش برایش دشوار بود. X هیچگاه شست یا سایر انگشتانش را نمی مکید، و وقتی مادر او را از شیر گرفت، X چیزی نداشت که بدان متکی باشد. او هیچگاه شیشه یا پستانک یا هر تغذیه کننده ی دیگری نداشت. او دلبستگی بسیار قوی و اولیه با مادرش داشت، و این مادر واقعی بود که او به آن نیاز داشت.

X از 12 ماهگی به یک خرگوش عروسکی عادت کرده و آن را نوازش می کرد، این احساس عاطفی به خرگوش عروسکی نهایتاً به یک خرگوش واقعی منتقل شد که تا وقتی X پنج شش ساله بود وجود داشت. این خرگوش می توانست بعنوان یک آرام کننده برای X باشد، اما هیچگاه کیفیت واقعی ابژه ی انتقالی را نداشت و هیچگاه بعنوان یک ابژه ی انتقالی از مادر ، بخش حیاتی و جدایی ناپذیر از نوزاد نبود.

در مورد این پسر خاص اضطراب های متعددی وجود داشت که با از شیر گفتن در 7 ماهگی شروع شد و بعدها به تنگی نفس انجامید که البته او تدریجاً بر این مورد غلبه کرد. X در دوران بزرگسالی برایش مهم بود که در جایی دور از شهر محل زندگی اش استخدام شود. دلبستگی او به مادرش همچنان بسیار قوی است و می تواند در تعریف گسترده ای از واژه ی نرمال یا سالم بگنجد. این مرد ازدواج نکرده است.

(استفاده ی معمول شی انتقالی). Y، برادر جوان ترِ X، به شکل ساده تری رشد یافته است و حالا 3 کودک سالم دارد. او تا 4 ماهگی شیر مادرش را خورد و سپس بدون سختی از شیر گرفته شد. Y شست خود را در هفته های اول می مکید و این امر “از شیر گرفتن را برای او نسبت به برادر بزرگترش آسان تر کرده بود”. بعد از شیر گرفتن او در 5 یا 6 ماهگی انتهای پتو را می گرفت و اگر کمی پشم از کنار پتو بیرون می آمد لذت می برد و بینی اش را با آن غلغلک می داد. او خیلی زود کلمه ی baa را برای این شئ بکار برد و از زمانی که حدوداً 1 ساله بود توانست به جای انتهای پتو یک پارچه ی سبز نرم با انتهای قرمز را جایگزین کند. این شئ برای او صرفاً آرام کننده نبود (مانند برادر بزرگترش)، بلکه حقیقتاً تسکین دهنده بود و به عنوان مسکن همیشه به کار می آمد.

این یک نمونه ی معمول از آن چیزی است من آن را ابژه ی انتقالی می نامم. وقتی Y پسری کوچک بود اگر کسی به او Baa را می داد او فوراً آن را می مکید و اضطرابش از بین می رفت، و اگر زمان خوابش نزدیک بود، طی چند دقیقه به خواب می رفت. مکیدن شست نیز همزمان ادامه داشت، و تا 3-4 سالگی ادامه یافت، او شست مکیدن خودش را به یاد می آورد. او حالا به شست مکیدن کودکانش و استفاده ی انها از Baas علاقه مند است.

داستان 7 کودک معمولی در این خانواده نکات زیرا را بهمراه دارد، که برای مقایسه تنظیم شدند:

ارزش تاریخچه گرفتن

در جلسه ی مشاوره با والد اغلب گرفتن اطلاعاتی در مورد تکنیک های اولیه و مالکیت های تمام کودکان و خانواده اررزشمند است. این موضوع مادر را آماده می کند که کودکانش باهم مقایسه کند، و او را قادر می سازد تا ویژگی های آنان را در سنین اولیه به یاد آورده و مقایسه کند.

سهم کودک

کسب اطلاعات از یک کودک می تواند بر حسب ابژه های انتقالی باشد.

بعنوان مثال، آنگوس (11 سال و 9 ماه) به من گفت که برادرش “چندین خرس پشمالو(تدی) و موارد دیگر دارد” و “قبل از آن او خرس های کوچکی داشت”، و این را با صحبت در مورد تاریخچه ی خودش ادامه داد. او گفت که هیچگاه خرس پشمالو(تدی) نداشته است. یک زنگوله بود که آویزان بود، و یک منگوله ای انتهایش بود که او می توانست آن را بزند و بنابراین به خواب رود. احتمالا در نهایت آن منگوله افتاد، و این آخر داستان بود. او در این مورد خیلی خجالتی بود و می گفت یک خرگوش بنفش بود با چشمان قرمز که من به او علاقه ای نداشتم. من آن را دور انداختم. “جرمی الان اونو را داره. من اونو بهش دادم. من اونو به جرمی دادم چون خیلی شیطون بود. از قفسه ی دراور می افتاد. و هنوز منو نگاه می کرد”. او وقتی خرگوش بنفش را در نقاشی اش می کشید بسیار هیجانزده بود.

اشاره خواهد شد که این پسر 11 ساله با حس واقعیت سنجی نورمال نسبت به سنش، در این مورد به گونه ای صحبت می کرد که انگار در زمان توصیف کیفیت و فعالیت های ابژه ی انتقالی، واقعیت سنجی کم و ناقصی دارد. وقتی بعداً مادر را دیدم او بسیار متعجب شده بود که آنگوس آن خرگوش بنفش را به یاد دارد. او به راحتی از نقاشی های رنگی او این را فهیمد.

دسترسی به نمونه ها

من عمداً از دادن نمونه های بیشتر خودداری می کنم، بخصوص که می خواهم از ارائه ی این عقیده که آنچه من گزارش می کنم نادر است، خود داری کنم. عملاً در تاریخچه ی هر مورد چیزی یافت می شود که در پدیده ی انتقالی یا در عدم حضورشان جالب به نظر می رسد.

مطالعه ی نظری
نکات خاصی وجود دارد که می تواند بر اساس نظریه ی روان تحلیل گریِ پذیرفته شده ببیان شود:

1. ابژه ی انتقالی نمادی از سینه ، یا ابژه ای از روابط مهم اولیه می باشد.

2. ابژه ی انتقالی پیش درآمد تحقق واقعیت آزمایی است.

3. در ارتباط با ابژه ی انتقالی نوزاد از کنترل همه توانی به کنترل توسط دستکاری کردن عبور می کند ( شامل تحریک ماهیچه ای و لذت توامان).

4. ابژه ی انتقالی ممکن است در نهایت به شئ فتیش تبدیل شود و بنابراین بعنوان ویژگی زندگی جنسی بزرگسال شناخته شود (مقاله رشدی وولف (۱۹۴۶) را ببنید).

5. ابژه ی انتقالی ممکن است، بخاطر سازماندهی جنسی مقعدی، نمادی از مدفوع باشد (اما این بدین معنی نیست که لزوماً شئ ای بودار یا کثیف است).

ارتباط با ابژه ی درونی (کلاین)

مقایسه ی مفهوم ابژه ی انتقالی با مفهوم ابژه ی درونی ملانی کلاین جالب است. ابژه ی انتقالی لزوماً یک ابژه ی درونی نیست بلکه یک مالکیت است (یک مفهوم روانی است). با این حال برای نوزاد این شئ یک ابژه ی بیرونی نیز نیست.

توضیح این مفهوم نیاز به شرح و بسط دارد. نوزاد می تواند ابژه ی انتقالی را زمانی به کار گیرد که ابژه ی درونی زنده، واقعی و به اندازه ی کافی خوب است. اما کیفیت این ابژه ی درونی به موجودیت، زنده بودن و رفتار ابژه ی بیرونی (سینه، شکل مادر، مراقبت محیطی) بستگی دارد. بدی یا ناکامی های پی در پی به طور غیر مستقیم منجر به مرگ یا کیفیت آزار دهنده ی ابژه ی درونی می شود. بعد از تداوم ناکامی توسط ابژه ی بیرونی، ابژه ی درونی در معنا داشتن برای نوزاد شکست می خورد، و سپس، ابژه ی انتقالی نیز بی معنا می شود. ابژه ی انتقالی ممکن است نمادی از سینه ی بیرونی باشد، اما به طور غیر مستقیم، نمادی از سینه ی درونی است.

ابژه ی انتقالی نه مانند ابژه ی درونی تحت کنترل جادویی است و نه مانند مادر واقعی دارای کنترل بیرونی است.

وهم-رهایی از وهم

به منظور آماده سازی زمینه برای ایفای سهم مثبت خودم در این موضوع، باید به بیان برخی موارد بپردازم که به نظرم در نوشته های روانکاوی در زمینه ی رشد احساسی نوزادی به راحتی بیان می شوند، اما شاید فقط در عمل قابل درک باشند.

هیچ امکانی برای نوزاد وجود ندارد که از اصل لذت به اصل واقعیت یا به سمت چیزی فراتر از همانندسازی اولیه حرکت کند، مگر اینکه یک مادر به اندازه کافی خوب داشته باشد. مادر به اندازه کافی خوب (که لزوماً مادرِ خودِ بچه نیست) مادری است که سازگاری فعالانه ای با نیازهای نوزاد دارد، سازگاری فعالانه ای که تدریجاً بر اساس رشد توانایی نوزاد در ناکامی و تحمل نتایج آن، کم می شود. طبیعتاً مادر خود نوزاد به احتمال بیشتری نسبت به افراد دیگر به اندازه ی کافی خوب است، زیرا این سازگاری فعالانه نیاز به یک اشتغال ذهنی آسان و بدون اذیت با نوزاد دارد، در واقع، موفقیت در مراقبت از نوزاد به واقعیت از خود گذشتگی، و نه باهوشی یا روشن فکری عقلانی، بستگی دارد.

مادر به اندازه کافی خوب، همانطور که بیان کرده ام، با یک سازگاری تقریباً کامل با نیازهای نوزاد شروع می کند، و با گذشت زمان تدریجاً، بر اساس توانایی نوزاد در مواجهه با شکست ها و خطاهای مادر، این سازگاری کمتر و کمتر می شود.

ابزار نوزاد برای حل و فصل شکست ها و خطاهای مادر شامل وارد زیر می باشد:

1. تجربه ی نوزاد؛ تجربه ی تکرار شونده ی ناکامی معمولاً یک محدوده ی زمانی دارد. در ابتدا، طبیعتاً، این محدوده ی زمانی باید کوتاه باشد.

2. حس رشدیافته از فرآیند

3. شروع فعالیت روانی

4. بکارگیری ارضاهای خود تحریکی

5. یادآوری، تجربه ی مجدد، فانتزی کردن، رویاپردازی، یکپارچه سازی گذشته، حال و آینده.

اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد می تواند از تجربه ی ناکامی چیزهایی بدست آورد، ابژه ها به خاطر سازگاری ناقص با نیاز نوزاد، واقعی می شوند، بدین معنا که به همان اندازه که مورد عشق واقع می شوند، مورد نفرت نیز واقع می شوند. نتیجه این است که اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد می تواند بواسطه ی یک سازگاری نزدیک با نیاز که برای مدت طولانی ادامه می یابد، تخریب شود، زیرا سازگاری دقیق شبیه جادو است و موضوعی که کامل و جامع رفتار کند چیزی ببشتر از توهم نیست. با این حال لازم است که در ابتدا این سازگاری دقیق باشد، و در غیر این صورت برای نوزاد امکان پذیر نیست که یک قابلیت برای تجربه ی ارتباط با واقعیت بیرونی، یا حتی شکل دهی مفهوم واقعیت بیرونی را رشد دهد.

وهم و ارزش وهم

در ابتدای تولد، مادر با سازش تقریباً صد در صدی با نوزاد، او را قادر می سازد که فرصتی برای این وهم که سینه ی مادر بخشی از خودِ اوست داشته باشد. این امر تحت کنترل جادوییِ نوزاد است. مشابه این موضوع می تواند زمان های آرامش بینابین تجارب تحریکی باشد. می توان گفت حقیقت این تجربه به نوعی همه توانی است. وظیفه ی نهایی مادر رهایی تدریجی نوزاد از این وهم است، اما او هیچ امیدی به موفقیت ندارد مگر اینکه در ابتدا فرصتی را برای این وهم و شیفتگی برای نوزاد فراهم کرده باشد.

به عبارت دیگر، نوزاد بارها و بارها بواسطه ی قابلیت عشق ورزیدن یا بواسطه ی نیازش، سینه را خلق می کند. به تدریج پدیده ای ذهنی در کودک ایجاد می شود که ما آن را سینه ی مادر می نامیم. مادر سینه واقعی را در لحظه ی درست و دقیقاً همان جایی می گذارد که نوزاد آماده ی خلق آن است.
بنابراین انسان از زمان تولد با مشکل ارتباط بین آنچه به صورت عینی درک می شود و آنچه به شکل ذهنی درک می شود، دست به گریبان است و حل این مشکل برای انسانی که با مادر به اندازه ی کافی خوب شروع نکرده باشد، مقدور نخواهرد بود. حیطه ی بینابینی که من به آن اشاره می کنم، حیطه ای است که به نوزاد اجازه ی حرکت بین خلاقیت اولیه و درک عینی مبتنی بر واقعیت آزمایی را می دهد. پدیده ی انتقالی بیان کننده ی مراحل اولیه ی استفاده از خیال است که بدون آن هیچ معنایی برای انسان در ارتباط با شئ ای که توسط دیگران بعنوان ابژه ی بیرونی درک می شود، وجود ندارد.

ایده ی ارائه شده در شکل 1 بدین صورت است: به لحاظ نظری، در جریان رشد اولیه ی فرد ، نوزاد در محیط خاصی که توسط مادر فراهم شده قادر به درک مفهوم چیزهایی است که نیازهای رشدی را که ناشی از تنش غریزی است، برآورده می سازد. نوزاد نمی تواند در ابتدا بگوید چه چیزی قرار است خلق شود و در این لحظه مادر خودش را ارائه می کند. در روشی معمول او سینه ی خود و پتانسیل خودش در تغذیه نیاز را ارائه می دهد. سازگاری مادر با نیازهای نوزاد، وقتی به اندازه کافی خوب است، به نوزاد این وهم را می دهد که یک واقعیت بیرونی وجود دارد که با قابلیت خود نوزاد در خلق آن مرتبط است. به عبارت دیگر، یک همپوشی بین آنچه مادر فرآهم می کند و آنچه کودک احتمالاً درک می کند وجود دارد. برای مشاهده گر، کودک آن چیزی را درک می کند که مادر واقعاً ارائه می کند، اما این کل واقعیت نیست. نوزاد سینه را تا بدین جا فقط بعنوان سینه درک می کند. هیچ تبادلی بین مادر و نوزاد نیست. به لحاظ روانشناختی نوزاد سینه را به گونه ای درک می کند که بخشی از خودِ اوست، درحالی که مادر به نوزاد شیری را می دهد که آن شیر بخشی از خودش است. در بین روانشناسان این ایده ی تبادل، بر اساس گونه ای وهم می باشد.

در شکل 2، تصویری به حیطه ی وهم داده می شود که آنچه را من بعنوان عملکرد اصلی ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی در نظر می گیرم را نشان می دهد. ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی در هر فرد انسانی با چیزی شروع می شود که همیشه برای او مهم خواهد بود، یعنی یک حیطه ی خنثی از تجربه که چالش برانگیز نخواهد بود. در مورد ابژه ی انتقالی می توان گفت که مسئله ای مورد توافق بین ما و کودک است و ما هیچگاه از او نخواهیم پرسید که “آیا این را درک کردی یا این از بیرون به تو ارائه شد؟”. نکته ی مهم این است که انتظار نمی رود هیچ تصمیمی در این زمینه وجود داشته باشد و این سوال قابل فرمول بندی نخواهد بود.

این مشکل، که بدون شک نوزاد را در یک مسیر پنهان از ابتدا در نظر می گیرد، تدریجاً تبدیل به یک مشکل واضح می شود بر این اساس که وظیفه ی اصلی مادر (پس از فراهم کردن فرصتی برای تجربه وهم در نوزاد)، کمک به رهایی او از وهم است. این به تکلیف از شیر گرفتن مقدماتی مربوط می شود و همچنین بعنوان تکلیف والدین و مربیان ادامه می یابد. به عبارت دیگر، این مسئله ی وهم (شیفتگی) امری ذاتی در انسان است و هیچ فردی آن را نهایتاً برای خودش حل نمی کند، هرچند درک نظری از آن ممکن است یک راه حل نظری فراهم آورد. اگر مسائل خوب پیش رود، در این فرآیندِ رهایی تدریجی از وهم و شیفتگی، موقعیت برای ناکامی هایی که ما تحت واژه ی از شیر گرفتن قرار می دهیم، فراهم می شود، اما باید به یاد داشته باشیم که وقتی در مورد پدیده ای صحبت می کنیم که در پیرامون از شیر گرفتن دسته بندی می شود ( و کلاین (۱۹۴۰) تحت عنوان وضعیت افسرده وار به طور خاص به آن اشاره کرده است)، ما یک فرآیند زیربنایی را فرض می گیریم، فرآیندی که بوسیله ی آن فرصتی برای وهم و رهایی تدریجی از آن فراهم می شود. اگر فرایند وهم-رهایی از وهم به انحراف رفته باشد نوزاد از شیر گرفتنِ نورمال را تجربه نخواهد کرد، همچنین نمی تواند واکنشی به ازشیرگرفتن بدهد، و بنابراین اشاره به از شیر گرفتن نامعقول است. از شیر گرفتن تنها به معنی پایان تغذیه از سینه نیست.

می توانیم اهمیت زیاد از شیر گرفتن را در مورد کودک نرمال ببینیم. وقتی ما شاهد واکنش پیچیده هسیتم که در فرایند از شیر گرفتن در کودک ایجاد می شود، می دانیم که از شیر گرفتن در مورد او رخ داده است، زیرا فرآیند وهم- رهایی از وهم به خوبی انجام شده به طوری که می توانیم در مورد از شیر گرفتن واقعی صحبت کنیم، درحالی که آن فرایند را نادیده بگیریم.

رشد تئوری وهم-رهایی از وهم

در اینجا باید فرض کنیم که تکلیف پذیرش کامل واقعیت هیچگاه کامل نمی شود، هیچ انسانی از فشار مربوط به واقعیت بیرونی و درونی رها نیست، و رهایی از این فشار توسط حیطه ی بینابینی تجربه ای که چالش برانگیز نیست تجربه می شود (هنر، مذهب، و غیره). این حیطه ی بینابینی در پیوستگی مستقیم با حیطه ی بازی کودکی است که در بازی گم می شود.

در نوزادی این حیطه ی بینابینی برای شروع ارتباط بین کودک و دنیا ضروری است، و با مادری به اندازه کافی خوب در مرحله ی بحرانی اولیه فراهم می شود. تداوم (به جا و مناسب) محیط عاطفی بیرونی و عوامل خاص در محیط فیزیکی مانند ابژه ی انتقالی ضروری است.

پدیده ی انتقالی برای نوزاد بخاطر درک ذاتی والدین از فشار ذاتی در درک عینی قابل قبول است، و نوزاد را بر حسب ذهنیت یا عینیت در اینجا که موضوع ابژه ی انتقالی درمیان است به چالش نمی کشیم.

ما به فرد بزرگسالی که همه را به پذیرش عینیت پدیده ی ذهنی اش وامیدارد، تشخیص دیوانگی می دهیم. با این حال بزرگسالان می توانند از حیطه ی بینابینی لذت ببرند بدون اینکه ادعایی داشته باشند، با این تفسبیر می توانیم حیطه ی بینابینی خودمان را به رسمیت بشناسیم، و از یافتن شباهت و همپوشی با یکدیگر لذت ببریم که تجربه ای متداول بین اعضای یک گروه در هنر، مذهب یا فلسفه است.

اشاره به مقاله ی وولف

می خواهم توجه تان را به مقاله ی وولف، که در بالا اشاره شد جلب کنم که در آن محتوای بالینی خوبی برای اشاره ی دقیق به آنچه من تحت عنوان پدیده و ابژه ی انتقالی اشاره می کنم ارائه می شود. یک تفاوت بین نقطه نظر من و وولف وجود دارد که در استفاده خاص من از واژه ی ابژه ی انتقالی و استفاده ی او از واژه ی شئ فتیش می باشد. مطالعه ی مقاله ی وولف نشان می دهد که او در استفاده از واژه ی فتیش به دوران نوزادی برگشته است که متعلق به تئوری اولیه ی انحراف سکچوال می باشد. من در مقاله ی او فضای کافی برای در نظر گرفتن ابژه ی انتقالی کودک بعنوان یک تجربه ی اولیه ی سالم نیافتم. اما از نظر من پدیده ی انتقالی پدیده ای سالم و فراگیر است. علاوه بر این اگر ما استفاده از واژه ی فتیش را برای پوشش پدیده ی نرمال بسط دهیم، شاید برخی از ارزش های این واژه را از دست بدهیم.

ترجیح می دهم که واژه ی فتیش را برای توصیف شئ ای که بخاطر هذیان فالوس مادرانه بکار رفته، حفظ کنم. بنابراین فراتر می روم و می گویم که باید جایگاهی برای وهمِ فالوس مادرانه در نظر گیریم، یعنی، ایده ای که فراگیر است و آسیب شناختی نیست. اگر ما تاکید را از شئ به وهم تغییر دهیم، به ابژه ی انتقالی نوزاد نزدیک می شویم، اهمیت موضوع در مفهوم وهم، که یک تجربه ی فراگیر است، قرار دارد.

بدنبال این، ما می توانیم به ابژه ی انتقالی اجازه دهیم که بالقوه فالوس مادرانه باشد اما اساساً سینه است، یعنی شئ ای که توسط نوزاد خلق می شود و بطور همزمان توسط محیط ارائه می گردد. بدین صورت من تصور می کنم که مدل استفاده از ابژه ی انتقالی نوزاد و پدیده ی انتقالی به طور کلی ممکن است پرتوی به اصل شئ فتیش و فتیشسم بیندازد. چیزی در اینجا گم شده است، چیزی که در نگاه رو به عقب از آسیب شناسی روانی فتیشیسم به پدیده ی انتقالی که متعلق به شروع تجربه بوده و فراگیر است و در رشد هیجانی سالم اساسی می باشد، باید در نظر گرفته شود.

خلاصه

توجه اصلی این مقاله معطوف به مشاهدات غنی از ابتدایی ترین تجارب نوزاد سالم بود که اساساً در ارتباط با اولین مالکیت ابراز می شود.

این اولین مالکیت به طور رو به عقب، به پدیده ی خود تحریکی و مکیدن مچ و شست بر می گردد، و بعدتر به حیوان نرم یا عروسک یا اسباب بازی سفت مرتبط می شود که هم به ابژه ی بیرونی (سینه ی مادر) و هم به ابژه ی درونی (سینه ی درونی شده) مرتبط است، و در عین حال جدا از آن ها است.

ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی به حیطه ی وهم تعلق دارند که اساسِ شروع تجربه است. این مرحله ی اولیه در رشد توسط قابلیت خاص مادر در سازگاری با نیازهای نوزادش فراهم می شود، بنابراین نوزاد فرصت این را می یابد توهم کند که آنچه او خلق می کند واقعاً وجود دارد.

این حیطه ی بینابینی تجربه، بر اساس تعلقش به واقعیت درونی یا بیرونی چالش برانگیز نبوده و بخش بزرگتری از تجربه ی نوزاد را تشکیل می دهد، این حیطه در طول زندگی بزرگسالی در تجربه ی قوی که متعلق به هنر، مذهب، زندگی خیالی ،و کار علمی خلاقانه است، باقی می ماند.

در اینجاست که ارزش مثبت وهم قابل ذکر است.

در شرایط نورمال ابژه ی انتقالی نوزاد به تدریج سرمایه زدایی می شود، بخصوص وقتی علائق فرهنگی رشد می یابند.

در آسیب شناسی روانی:

اعتیاد می تواند بر حسب واپس روی به مرحله ی اولیه ای بیان شود که پدیده ی انتقالی امری چالش برانگیز نیست.

فتیش می تواند بر حسب تداوم ابژه ی خاص یا ابژه ی انتقالی از دوران نوزادی توصیف شود که با هذیان فالوس مادرانه در ارتباط است.

دروغگویی و دزدی نیز می توانند برحسب فشار ناهشیار فرد برای پل زدن به شکاف در تداوم تجربه بر حسب شئ انتقالی توصیف شوند.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.