20181115_172822.png
شهریور ۹, ۱۳۹۷

مدلهای نظری و خنثی بودنِ تحیلگر (۱۹۸۶) نوشته جی گرینبرگ/ مترجم: راحله زمانی

مقدمه ویراستار

در این مقاله که مورد ارجاع بسیاری قرار گرفته است، جی گرینبرگ چندین راهبرد مفهومی را تدوین می کند که نویسندگان دیگر در حوزه ارتباطی می توانند از آن استفاده کنند. باتکیه بر تمایز گسترده ای که او و میتچل سه سال قبل تر (در کتاب خود تحت عنوان روابط ابژه در نظریه روانتحلیلی) بین مدل های سائق و ارتباطی مطرح کردند، در اینجا گرینبرگ کاربردهای آن مدلهای متضاد برای ماهیت موضع و مشارکتِ تحلیلگر را مدنظر قرار می دهد. اینها مسائلی بودند که در چند سال بعد از آن دغدغه گرینبرگ را تشکیل می دادند، و سپس مجموعه آنها در سال 1991 و در کتابِ ادیپ و فراتر از آن بصورت انباشه به چاپ رسید.

گرینبرگ یک نوع نگرش را نسبت به نظریه روانتحلیلی به نمایش می گذارد که در عین اینکه حاکی از احترام است، چاپلوسی نمی کند. درحالیکه منتقدین روانتحلیلی کلاسیک که قبل از او بحث های خود را مطرح کرده بودند (مثلا، در سنت روان تحلیلی بین فردی) اغلب رویکرد بالینی کلاسیک را بعنوان رویکردی توصیف می کردند که بسیار مبتنی بر نظریه است، و پیشنهاد می کردند که می توان یک رویکرد آزادتر که کمتر مبتنی بر تکنیک درمانی باشد را تدوین کرد، اما گرینبرگ گفت که تمام روش های بالینی لزوماً و حتماً مبتنی برنظریه هستند. چیزی که ضروری و مورد نیاز است این نیست که ما از شر نظریه خلاص شویم (که البته این خلاصی غیر ممکن است)؛ بلکه آنچه اهمیت دارد مطالعه کردنِ شیوه کاربرد نظریه در رویکرد عملی تحلیلگر است. در روش شناسی مفهومی گرینبرگ (و بطور کلی در گرایش عمومی به نظریه پردازی های ارتباطیِ بعدی)، مسئله این نیست که آیا اصل نظری صحیح است یا خیر، بلکه مسئله این است که آیا کاربردهای ضمنی نظریه طوری هستند که تحلیلگر به آنها اعتقاد پیدا کند یا خیر. (در سال 1988، لاورنس فریدمن قصد داشت که یک رویکرد مشابه را نسبت به نظریه تطبیقی [مقایسه ای] در آناتومیِ روان درمانی تدوین کند.)

همچنین یکی دیگر از ویژگی های روشِ گرینبرگ، علاقه و توجه به مفهوم بندیِ مجدد و کاربستِ مفاهیم مهم کلاسیک است. او ابتدا معنای هر مفهوم را در کاربرد اولیه فروید مورد بررسی قرار می دهد (در اینجا، اهمیت اصلِ خنثی بودن با توجه به عینیتِ منفصل شده ی تحلیلگر در مدل سائق و فلسفه علوم دوران فروید. او درمی یابد که معانی اولیه مملو از مفروضه های قدیمی هستند که مانعِ قضاوت بالینی دقیق می شوند). خنثی بودن یک اصلاح قدیمی و منسوخ است.

سپس گرینبرگ این را در نظر می گیرد که مفهوم خنثی بودن چه معانی ای می تواند داشته باشد، که با اصول رابطه ای کنونی همگام شده و در بافت آن قرار گرفته است. در مدل ارتباطی، تحلیلگر نمی تواند انتخاب کند که آیا در فرایند مشارکت کند یا خیر. این امر برای گرینبرگ (برخلاف برخی نویسندگان دیگر رویکرد ارتباطی) به این معنا نیست که استفاده از تکنیک امری نامربوط و غیرممکن است. در دیدگاه گرینبرگ، تکنیک حتی اهمیت بیشتری نیز پیدا می کند، چراکه اصول موجود در تکنیک، چه بصورت صریح و چه بصورت ضمنی، شیوه مشارکت درمانگر را تعیین می کنند و به آن شکل می دهند.

سپس، گرینبرگ یک تعریف ارتباطی از خنثی بودن ارائه می دهد: او خنثی بودن را یک هدف و نه مجموعه ای از رفتارها می داند،.او خنثی بودن را تلاش برای کسب یک نوع توازن، و نه یک نوع بی تفاوتی و عدم فعالیت توصیف می کند. از نظر گرینبرگ، توازنی که تحلیلگر باید برقرار کند، یک نوع توازن بین امنیت و خطر، بین آشنا و ناشناخته، و بین قدیمی و جدید است که همیشه در چارچوب ویژگی های بسیار خاص و انحصاری دوگانه تحلیلی (بیمار و درمانگر) وجود دارد.

گرینبرگ در جامعه روانکاوی ارتباطی یک شخص کلیدی بوده است: او شیوه تفکری را تدوین کرد که علی رغم رها کردن رهنمودهای سنتی و مفاهیم و ممنوعیت های کلاسیک، از نظر فرایند و قضاوت بالینی منحصر به فرد بود. تعریف مجدد او از خنثی بودن (از چیزی که انجام می دهیم یعنی رفتارمان، به سوی چیزی که هر بافت تعاملی ایجاب می کند و در بافت تعاملی معنا میابد)، کمک کرد که بتوانیم طیف گزینه هایی که یک تحلیلگر ارتباطی مدبر می تواند برای مشارکت در رابطه درمانی خود داشته باشد را توسعه بخشیم. بنابراین، نتیجه گیری گرینبرگ این است که داشتن گشودگی هیجانی بیشتر، خودافشایی، و ابرازِ قضاوت ها، درصورتی که در برخی شرایط بالینی بطور “مدبرانه به کار گرفته شوند”، همگی در خدمت هدف ما برای خنثی بودن در درمان خواهند بود. به همین صورت، محتاط بودن و گمنامی، که سپر محافظ تکنیک کلاسیک از آنها تشکیل شده است، می توانند یک تأثیر مخرب و بسیار غیرخنثی بر برخی شرایط بالینی داشته باشند. در اینجا گرینبرگ بسیار محتاط است، و در سراسر نوشته های بعدی خود تأکید می کند که هیچ یک از این رفتارها همیشه صحیح یا سودمند نیست. ازنظرِ گرینبرگ و همچنین از نظر دیگر نویسندگان رویکرد ارتباطی در سالهای اخیر، ابرازگری تحلیلی به همان اندازۀ خودکنترلیِ تحلیلی اهمیت دارد.

در مورد این مقاله بار دیگر در مقاله ای تحت عنوان ادیپ و فراتر از آن: یک نظریه بالینی (1991) بحث شده و در آن مقاله ادغام شده است.  بسیاری از پیشرفت های مهم دیگر در بررسی های گرینبرگ از ویژگی های تعاملیِ رابطه تحلیلی، در مقالاتی پس از آن آورده شده اند: “تکنیک روان تحلیلی و ماتریس تعاملی” در فصلنامه روان تحلیلی (1995، 64: 1-22).”گفتار روانتحلیلی و عمل روانتحلیلی: یک تاریخچه کوتاه”، در مجله روانتحلیلی معاصر (1996، 32: 195-214).

مدل نظری و خنثی بودن تحلیلگر

برخی از متون منتشر شده در روانتحلیلی بسیار مبهم اند و گاه سردردگمی بسیاری را در ذهن درمانگر ایجاد می کنند، برای مثال متون منتشرشده در مورد ارتباط بین نظریه و تکنیک از این دست متون می باشند. این امر دلایل زیادی دارد که تمامی آنها تاحدی به تطابق ضعیف بین نوعِ نظریه پردازی، و نوع کاری که در عمل بالینی انجام می شود، ارتباط پیدا می کنند. یک جنبه از این امر، ناهماهنگیِ نامطلوب اما اجتناب ناپذیر بین فعالیتی که ذاتاً ماهیت عمومی دارد و فعالیتی که اساساً امری خصوصی است می باشد. نظریه پردازی، ضرورتاً به صورت عمومی انجام می شود. بحث های نظری که این ماهیت را دارند باید نگاشته شده و بصورت بلند به گوش دیگران رسانده شوند. وقتی این نظریه ها مورد بحث قرار می گیرند، تمام شرکت کنندگان به آنچه که گفته می شود دسترسی دارند؛ حتی اگر لزوماً به منظور کلی نوشته ها و گفته های نظری دسترسی نداشته باشند. ازطرف دیگر، تکنیک به روشنی یک امر خصوصی است. تمام تعاملاتی که در تحلیل انجام می شوند ضبط نمی شوند، و حتی در اصول نظری نیز این کار وجود نداشته و بر آن تأکید نمی شود.

به همین دلیل، ترجمۀ اصول نظری به صورت دستورالعمل های تکنیکی، مانع مشاهده بیرونی می شود. کاربرد نظریه، بطور غیرقابل اجتنابی، تفسیر ما از نظریه است. جانبداری از نظریه باعث می شود که کاربرد نظریه به یک عمل شخصی و مبتنی بر تصمیم گیری فرد تبدیل شود. وقتی که نظریه جزئی از دیدگاه خاص تحلیلگر به زندگی انسان می شود (صرف نظر از شخصیت تحلیلگر)، ردیابی تأثیر آن به امری دشوار تبدیل می شود.

بدیهی است که هیچ تحلیل سودمندی فقط با دستورالعمل های موجود در کتاب ممکن نمی شود، یعنی با کاربردِ ساده اصول نظری در تاریخچه زندگی یک تحلیل شونده، این کار امکان پذیر نیست. بااین حال، اگر تکنیک را به کلی از تأثیرات نظریه محروم کنیم، به همان اندازه به روانتحلیلی آسیب زده ایم. همانطور که جوزف سندلر به درستی بیان کرد (1983)، هر تحلیلگری (حداقل در سطح نیمه هشیار) دارای یک نظریه در ذهن خود است. نظریه پردازی بعنوان یک رشته رسمی، نیازمند این است که تحلیلگر مفروضه های خود را بیان کرده و این مفروضه ها را باتوجه به گزینه های دیگری که به کارهای بالینی دیگران شکل داده اند، مورد سنجش قرار دهد. این اصل، مانع از عقب نشینی به ادعاهای ساده لوحانه و عقیمی می شود که باعث بدنامی روان تحلیلی در جامعه اندیشمند گسترده تر شده اند – ادعاهایی که در آنها ما نظریه را تسلیمِ شهود، همدلی یا عملگرایی کرده ایم.

علی رغم تناسب ضعیف بین نظریه و تکنیک، این امکان وجود دارد که باتوجه به اصول نظری گسترده، نتیجه گیری های تکنیکی مهمی را به دست آوریم. میتچل و من باتوجه به یک مسئله تکنیکی این را مورد بررسی قرار داده ایم – تکنیک های تفسیری تحلیل گر. ما مستند کرده ایم که مدل نظری که یک تحلیلگر بطور ضمنی یا صریح به کار می گیرد، به چه شیوه هایی محتوای تفاسیر او را تعیین می کنند (گرینبرگ و میتچل، 1983). در این مقاله، من کاربردهای مدل موضِع گیری تحلیلگر در شرایط روانتحلیلی را مورد بررسی قرار خواهم داد. من به ویژه به مفهوم بدنام اما هنوز سودمندِ خنثی بودن تحلیلگر، می پردازم – که امیدوارم به خوبی آن را روشن کنم. من منشأ مفهوم خنثی بودن در نظریه اولیه فروید، مشکلاتی که به خاطر چسبندگی به ریشه های آن در همان نظریه ایجاد می شود، و بهبودی هایی که براساس اصول نظریِ اصلاح شده و با تعریف مجدد آن ظاهر شده اند، را مورد بحث قرار خواهم داد.

من و میتچل در کتابمان، دو مدلِ اساسی و رقیب که بر تاریخچه نظریه روانتحلیلی غلبه کرده اند را تفکیک کرده ایم: ما به آنها مدل ساختار/سائق و مدل ساختار/رابطه ای می گوییم. مدل ساختار/سائق در کارهای اولیه فروید ظاهر شد که در کارهای بعدی او و در کارهای پیروان اصلی او در سنت روانتحلیلی اصلی توسعه یافته و حفظ شد. نطفه مدل ساختار/رابطه ای نیز در بحث های اولیه آدلر و یونگ شکل گرفت و بطور کامل، اما مستقل، در نظریه های فیربرن و سالیوان ظاهر شد. این مدل توسط بسیاری از نظریه پردازان از جمله در روابط ابژه یا نظریه های بین فردی به شیوه های مختلفی توسعه یافت. این مدلها خودشان دسته های گسترده ای از نظریه های مختلف هستند. آنها بسته هایی هستند که حاوی دیدگاه های سازگار (اما نامشابه) هستند.

باتوجه به کاربردهای این دو مدل برای موضع بالینی تحلیلگر، دو مشخصه ای که این مدلها را از هم تفکیک می کنند باید مورد توجه ویژه قرار گیرند. اول، مدل ساختار/سائق یک نظریه روانشناسی فردی است، درحالیکه مدلِ ساختار/رابطه ای یک نظریه میدانی است. این امر بطور قاطع بر نحوه شناخت این دو مدل از موضع تحلیلگر بعنوان یک مشاهده گر تاثیر می گذارد. دوم، این مدلها ساختار روانی، یعنی منبعِ نظم و الگو در زندگی هیجانی بطور کلی و منبع آسیب شناسی روانی بطور خاص، را به فرایندهای متفاتی نسبت می دهند. مدل سائق، ساختار را بعنوان یک نوع تبدیلِ انرژی های سائقی اولیه درک می کند، درحالیکه مدل رابطه ای ساختار را بعنوان تابعی تحولی از تبادلات بین فردی اولیه در نظر می گیرد. من هر یک از این دیدگاه های بنیادی را به ترتیب مورد بررسی قرار می دهم، و با اصول مدل سائق آغاز می کنم.

مدل فروید در رابطه با نقش تحلیلگر، مبتنی بر موضعِ یک دانشمند مشاهده گر است، بهمان صورتی که در قرن نوزدهم درک می شد. فیلسوف اسپانیایی ارتگا وای گاست، بطور انتقادی این نگرش علمی را مورد بحث قرار داده و توصیف کرد:

درنهایت، انسان می خواهد که حقیقت را درمورد همه چیز بداند. همین کفایت می کند که انسان نباید در مواجهه با پیچیدگی های مسائل روحیه خود را از دست بدهد، و اینکه انسان نباید اجازه بدهد که هوس و احساسات ذهن او را آلوده و تار کند؛ اگر انسان با تسلطی کامل بر خود بتواند از ابزار تعقل خود استفاده کند، اگر بالاخص از تعقل خود به شیوه ای منظم استفاده کند، خواهد یافت که توانایی تفکر او متشکل از منطق و استدلال است، و اینکه انسان در قوه استدلال خود دارای یک قدرت جادویی است که به وسیله آن همه چیز را به صورت روشن تقلیل داده و تفکیک می کند، و هرچیز مبهمی را به روشنی تبدیل می کند، و درنهایت با تجزیه و تحلیل به همه چیز نفوذ می کند تا وقتی که آن چیز آشکار و مبهرن شود (1940، ص 170-171).

این جمله فروید در نامه اش به تئودور ریک را مقایسه کنید که گفت “پژوهش علمی باید بدون وجود مفروضه انجام گیرد. در هرنوع تفکری، انتخاب دیدگاه غیرقابل اجتناب است” (1928، ص 196).

نظریات فروید دربردارنده یک فرمول بندی است که فیلسوفان معاصر آن را بصورت یک حرکت قدیمی و غیرمرسوم (اگر نگوییم خودسرانه) درمورد ماهیت بررسی علمی می دانند. این فرمول بندی که برگرفته از فلسفه دکارتی درمورد علوم است، و اورتگا آنها را به سخره می گیرد، اعتقاد دارد که اساساً مشاهده گر در خارج از میدان مشاهده ای می ایستد. بیرون بودن مشاهده گر، با خود یک نوع عدم درگیری با پدیده را بهمراه می آورد؛ و این اصطلاح از نظر ساختاری و هیجانی در این مورد صدق می کند. این عدم درگیری با پدیده ها است که باعث می شود استدلال و منطق بصورت بی طرفانه و غیرمغرضانه به کار گیرد، و همچنین ظهور حقیقت را تسهیل می کند.

فروید یک مجموعه جامع و سیستماتیک در رابطه با موضع بالینی تحلیلگر تدوین نکرد. تشبیه کردن تکنیک به قوانین شطرنج توسط فروید، که در آن به تغییرپذیری نامتناهیِ روش های مورد استفاده در مرحله میانی تحلیل (که مرحله ای طولانی است) تاکید می کند، نشان می دهد که سیستماتیک کردن کامل فرایند، نامطلوب و حتی غیرممکن است (فروید، 1913). من فکر می کنم که فروید (برعکس بسیاری از پیروانش) سکان حرکت گسترده ای را به هر درمانگر می دهد و اجازه می دهد که تکنیک ها درنتیجه ترکیب خاصی از شخصیت هایی که هر مواجهه تحلیلی را خلق و تعریف می کند، خودشان تکامل پیدا کنند. همزمان، رهنمودهای تکنیکی فردی خودش با هم مطابقت کرده و در یک راستا هستند، و تکنیک های خودش اشتراکات بسیاری دارند زیرا ریشه تمام آنها در نگرش او نسبت به علوم قرار دارد. موقعیتِ “توجه متوازن” و قیاس های “صفحه خالی” یا “آینه انعکاسی”، و توصیه او مبنی بر داشتن یک نگرش “جدایی جراحی گونه” (فروید، 1912؛ 1913) و غیره همگی برگرفته از این ایده ها هستند: مشاهده گر بیرونی بودن، عینیت، بی طرفی در تحلیل-مشاهده گری.

اگر یک فیلسوف علوم، مطلوبیت و حتی امکان پذیری بیرونی بودن و بی طرفی کامل را به ما دیکته کند، بازهم ما به روانشناسی ای نیاز داریم تا نیرویی را تعریف کند که تحلیلگر در آن بین بایستی بی طرف باقی بماند. اینجا است که فرضیه های روانپویشی و ساختاریِ مدل ساختار/سائق اهمیت تعیین کننده دارند. بطور خلاصه، این مدل باور دارد که ساختار روانی، به استثنای جنبه های خودمختارِ ایگو در ماتریس تمایزنایافته، درنتیجه تغییرشکل انرژی سائق های جنسی و پرخاشگرانه ای تکامل پیدا می کند که بصورت ذاتی و شاکله ای تعیین شده اند. براساسِ سطوح مختلفِ مواجهه با تاثیرات محیطی، و متعاقباً با درجات مختلف فاصله ای که از اهداف سائق اولیه داریم، سه ساختارِ اید، ایگو و سوپرایگو ظاهر می شوند. هر ساختار دربردارنده یک الگوی کمابیش پایدار از نیازها است (همین پایداری و ثبات نسبیِ ساختارها و تعادل بین آنها است که به ما کمک می کند یک نظم مشخص را مفهوم سازی کنیم که به آن شخصیت و یا آسیب شناسی روانی می گوییم). همچنین این ساختارها و تاثیرات متقابل آنها هستند که میدانِ مشاهده ای را برای تحلیل گر پیروِ مدل سائق تشکیل می دهند.

اصول فلسفی و روانشناختی مدل سائق، در اصلِ تکنیکیِ خنثی بودن گرد همدیگر آمده اند. فروید خودش به ندرت از واژه خنثی بودن استفاده می کرد. این واژه ابتدا در بافت نصیحت به تحلیلگران درمورد نحوه کنترل اذعان عشق توسط بیماران، ظاهر شد. فروید هشدار می دهد که پاسخ دادن به صورت مهربانانه، چه بصورت تشویق گرانه و چه دلسرد کننده، باعث شکست خوردن تحلیل می شود، و سپس فروید می گوید که “. . . . ما نباید خنثی بودن نسبت به بیمار را رها کنیم، چرا که ما حالت خنثی بودن را به خاطر تحت کنترل داشتن انتقال متقابل به دست آورده ایم” (1915، ص 164). فروید بیشتر توضیح نداد که معنای خنثی بودن از نظر او چیست. درواقع، علی رغم اینکه این مفهوم یک سنگ بنا در مفهوم سازی سنتی از موقعیت و موضع تحلیلی است، اما تعریف رسمی خنثی بودن تا سال 1936 توسط آنا فروید بیان نشد. آنا فروید در اثر خود به نام ایگو و مکانیسم های دفاعی نوشت:

وظیفه تحلیلگر این است که آنچه ناهشیار است را به هشیاری بیاورد، و در این راه مهم نیست که این محتوا به کدام نهاد روانی تعلق دارد. تحلیلگر توجه خود را به صورت برابر و بصورت عینی به عناصر ناهشیار در هر سه نهاد معطوف می کند. به عبارت دیگر، وقتی تحلیلگر شروع به کارِ بصیرت بخشی می کند، فاصله اش با اید، ایگو و سوپرایگو به یک اندازه خواهد بود (1936، ص 28).

در این گفته ها، به مفروضه هایی دقت کنید که من مورد بحث قرا داده ام. دراینجا یک عینیت وجود دارد که با بیرون ماندن تحلیلگر ایجاد می شود، یک عقلانیت وجود دارد که به بصیرت بخشی می انجامد، و یک بی طرفی در مشاهده گر معقول وجود دارد. البته، همچنین نیروهای پویایی وجود دارند که در سازمان سه گانه مدل ساختاری قرار دارند. جوزف لیچتنبرگ این را اینگونه خلاصه کرده است: ” . . . دیکتاتوریِ حقیقت و استدلال باعث روشن فکری می شود و درنهایت هر عنصر در فرد، یعنی تکانه ها، ایگو و سوپرایگو به جایگاهی دست پیدا می کند که استحقاقش را دارد” (1983، ص 207).

مفهومِ خنثی بودن اخیراً در بسیاری از چرخه های تحلیلی خیلی محبوب نیست. برای اینکه بفهمیم چرا، بیایید نگاهی به لغتنامه انگلیسی آکسفورد بیندازیم. در اینجا خنثی بودن به شیوه های مختلفی تعریف شده است. برای تحلیلگران، اولین تعریق هم سودمند و هم خطرناک است: “کمک نکردن یا بطور فعال جانبداری نکردن از یک طرف درصورت بروز یک جنگ یا مخالفت بین . . . طرفین، و عدم فعالیت در ارتباط با قدرت های متخاصم.” این تعریف نزدیک به همان چیزی است که در ذهن آنا فروید بود، اما به تاکید بر عدم فعالیت توجه کنید. برخی تحلیلگران به اشتباه اعتقاد دارند که بی طرفی در بهترین حالت از طریق عدم فعالیت به دست می آید. اما حتی اگر از نظر خط مشی کاری، عدم فعالیت امکان پذیر باشد، و لغتنامه نیز همین را می گوید، بازهم ازنظر بین فردی و در تعاملات هرگز شدنی نیست. هافمن (1983) و واچتل (1982) هردو بصورت قانع کننده ای گفته اند که هیچ رفتاری از طرف تحلیلگر نمی تواند بصورت غیرفعال درنظر گرفته شود. بلکه، تمام رفتارهای تحلیلگر باید بعنوان یک نوع فعالیت درنظر گرفته شوند [حتی عدم فعالیت او!].

به دلیل این دشواری، حتی در بین آنهایی که اخیراً بر خنثی بودن بعنوان یک نکته کلیدی در موضعِ بالینی صحیح تکیه می کنند، بازهم سردرگمی قابل توجهی درمورد این باقی مانده است که خنثی بودن چطور به بهترین وجه در شرایط روانتحلیلی ابراز می شود. بطور گسترده که به آن توجه کنیم، یک توافق کلی در این مورد وجود دارد که خنثی بودن به این مربوط می شود که ارزش هایمان را بر بیمار تحمیل نکنیم و انتقال متقابل را تحت کنترل و وارسی خود قرار دهیم. چاسد به خوبی نگرش خنثی را اینگونه توصیف کرده است: “یک تمایل غیرقضاوت گرانه برای گوش کردن و یاد گرفتن” (1982، ص 3). پولند آن را اینگونه توصیف کرده است: “خنثی بودن، جلوه تکنیکیِ احترام به تفاوتهای اساسی موجود در بیمار است” (1984، ص 289). بااین حال وقتی نوبت به این می رسد که این نگرش ها را باتوجه به روش های تکنیکی بشناسیم (مثلاً در تعیین ارتباط آنها با مسائلی نظیر میزان پاسخ دهی تحلیلگر، بیان تشویق، یا تقویتِ شرایط پرهیز) مسئله پیچیده تر می شود (پانل، 1984 را ببینید). اکثر نویسندگانی که از این اصطلاح (خنثی بودن) استفاده می کنند، آنرا بصورت رفتارهایی نظیر عدم پاسخ دهی به بیمار یا گمنامی ترجمه می کنند. یک گرایش وجود دارد که هنگام بحث کردن درمورد خنثی بودن، آن را با بی رنگی و عدم هم ترازی و تعادل یکی می دانند.

این کاربردهای بالینی از مفهوم خنثی بودن، در تعاریف فرعی در لغتنامه ها آورده شده اند. بی تفاوتی و بی رنگی در بین معانی این اصطلاح به چشم می خورند (پولند، 1984 را ببینید). از این نظر، بعنوان خلاصه ای از موضع تحلیلی، “خنثی بودن” به نظر مفهومی رنگ پریده می آید که نمی تواند شدت تجربه هیجانی که تحلیلگر با آن مواجه می شود یا باید مواجه شود را بازتاب دهد. بسیاری از تحلیلگران احساس می کنند که خنثی بودن یک اصطلاح بسیار سرد و کناره گیرانه است، یعنی این را منتقل نمی کند که بیماران به یک درمان و رفتار نیاز دارند که به خوبی اجرا می شود و معمولاً همان را هم دریافت می کنند.

چرا باید روانتحلیلی با مفهومی درگیر باشد که پذیرشِ بی طرفانه تمام بخش های شخصیت بیمار را به عدم فعالیت و عدم ابرازگری تحلیلگر پیوند می دهد؟ به اعتقاد من دلیل آن در ریشه های خنثی بودن در اصول معرفت شناختیِ مدل ساختار/سائق قرار گرفته است. یک خط مستقیم از تاکید دکارتی بر بیرونی بودن و عینیت بالقوه مشاهده گر تا برابر دانستن عدم همترازی و عدم مشارکت درمانگر در مدل سائق وجود دارد. عدم فعالیت به خاطر مکاشفه، حداقل یک گام منطقی بعدی به نظر می آید.

روشن است که خنثی بودن یک اصطلاح سنگین است. برخی تحلیلگران عقیده دارند که باید کاملاً این اصطلاح و مفهوم را رها کنیم. بااین حال، علی رغم محدودیت های موجود در آن، من مزیت های مهمی را در حفظ کردن خنثی بودن بعنوان یک مفهوم و یک اصطلاح می یابم. به ویژه در بافت تعریف رسمی آن بعنوان یک نوع “فاصله برابر و متوازن”، خنثی بودن این ایده را به ما منتقل می کند که تحلیلگر باید یک موضع خاص داشته باشد و این موضع باید متوازن و متعادل بوده، و باید حالت بینابینی داشته باشد. این یک تجویز ویژه و مهم برای تحلیلگرانی است که بطور پیوسته توسط نیروهای مختلف تحت فشار هستند که به شیوه های خاصی به بیماران پاسخ بدهند. وسوسه برای اینکه خودمان را با یک نیرو در شخصیت بیمار همتراز کنیم، و موافق با یکی از گرایشاتش بیش از دیگر گرایشهای او باشیم، همیشه وجود دارد. در مواجهه با این امر، خنثی بودن مسئله ای ضروری (و شاید ناکامل) برای نشان دادن یک موضع تحلیلی بهینه است. معانی بی تفاوتی برای این اصطلاح ناشایست هستند، اما این دلیل کافی برای رها کردن این مفهوم بطور کلی نیست. بعلاوه، این اصطلاح درحال حاضر به کار برده می شود و من نتوانسته ام به جایگزین مناسبی برای آن دست پیدا کنم.

بااین حال، اگر قرار باشد که این اصطلاح را نگه داریم، باید مشخص کنیم که منظورمان از آن چیست. خنثی بودن به خودی خود یک واژه خنثی نیست: هرگونه تعریف آن بطور ناگزیری با تغییرات در نظریه زیربنایی تغییر می کند. وقتی فروید برای اولین بار این اصطلاح را معرفی کرد، در این مورد صحبت می کرد که تحلیلگر نیاز دارد دربرابر فشارهای انتقال متقابل مقاومت کند. او درمورد داشتن یک فاصله برابر از ساختارهای روانی صحبت نمی کرد (به صورتی که آنا فروید می گفت) و حتی او نمی توانست این مفهوم را به آن صورت ساختاربندی کند. در دوران نگارش مقالات مربوط به تکنیک، فروید با مدل توپوگرافیک (وابسته به نقشه برداری مغز) کار می کرد؛ ذهن به سیستم هایی به نام Ucs، Pcs، و Cs تقسیم بندی می شد: هدف تحلیل این بود که ناهشیار به هشیار تبدیل شود.

درواقع، فرمول بندی آنا فروید صرفاً مشتق از بی طرفی ذهنی نیست. تعریف کلاسیک، در بافت بحث های او برای مشروعیتِ مطالعه و تحلیلی ایگو ظاهر شده است: این نه تنها یک تجویز تکنیکی است، بلکه یک جدل نظری نیز هست. همانطور که لیچنبرگ (1983) می گوید، این بحث علیهِ تعداد زیادی از تحلیلگران مطرح شد که از رها کردن سیستم قدیمی سرباز می زدند (که در آن عملکرد ایگو بعنوان یک نوع مطالعه سطحی در نظرگرفته می شد که تنها برای روانشناسان دانشگاهی و محقق مورد توجه بود).

تنها با توجه به یک بررسی و بحث دیگر است که می توان روشن کرد خنثی بودن چقدر با یک سیستم نظری زیربنایی پیوند خورده است. وقتی آنا فروید خنثی بودن را تعریف کرد، او با مدلی کار می کرد که عقده ادیپ را بعنوان یک مسئله هسته ای در تحول و همچنین درمان در نظر می گرفت. کار با عقده ادیپ به صورتی که تحلیلگران کلاسیک انجام می دادند و می دهند، تعدادی مفروضه درمورد بیمار به دست می دهد که دوتای از آنها در اینجا مرتبط هستند. اول اینکه، این مدل فرض می کرد که بیمار به مجموعه ای از اهداف ساختارمند دست پیدا کرده است (یعنی اهداف غریزی) که با گذشت زمان و در شرایط مختلف و متنوع دارای انسجام و پیوستگی هستند. دوم، فرض گرفته می شود که بیمار یک عامل مستقل است که قادر است بصورت فعال به دنبال این اهداف برود، اگرچه ممکن است تعارضات درونی در آن اختلال ایجاد کنند. “ختثی بودن” تحلیلگر یک نوع فاصله برابر از تمامی نیروی هایی است که در درون این نوع شخص عمل می کنند.

بااین حال، همانطور که بسیاری از تحلیلگران امروزه بر اهمیتِ عناصر تحولی باقی مانده از دوران پیش ادیپی اذعان می کنند، دیدگاهِ بیمار بعنوان یک عامل خودمختار و فعال به یک نوع خروج از خنثی بودن تبدیل شده است. بطور دقیق تر باید بگویم که مفروضه خودمختاری و فعال بودن، برای آنهایی یک خروج از خنثی بودن است که، اصلاحات نظریِ نظریه تحولی کنونی را پذیرفته اند. این به این دلیل یک خروج و جدایی از خنثی بودن است که شامل یک نوع طرد ضمنیِ نیازهای تحولی اولیه است، به صورتی که این نیازها بعنوان عواملی ثانویه نسبت به عقب نشینی دفاعی از شرایط ادیپی در نظر گرفته می شوند. ازطرف دیگر، برای آنهایی که دیدگاه کلاسیک بدون تغییر را پذیرفته اند، توجه جدی ای که اغلب به تحول پیش ادیپی داده می شود، ممکن است شامل عدم خنثی بودن باشد؛ مثلا با پذیرش بیش از حدِ انفعال بیمار یا دفاع های واپس روانه او.
این ملاحظات روشن می کنند که یک مدل نظری مبتنی بر مفروضه های روانشناختی و معرفت شناختی بسیار متفاوت، مستلزم این است که تعریف جدیدی از خنثی بودن ارائه کند که با کاربرد امروزی آن متفاوت است. مدل ساختار/عقلانی مبتنی بر مفروضه های متفاوتی است. بااین حال، تلاشی برای فرمول بندی کردن تعریف جدید و مورد نیاز انجام نشده است. من اکنون پیشنهاد می کنم که پس از مرور اصول نظریِ بنیادی که تعریف بر آنها متکی خواهد بود، این کار انجام شود.

همانطور که قبل تر ذکر کردم، نظریه های متشکل از مدل رابطه ای، نظریه های میدانی هستند. مدل عقلانی که مبتنی بر عقل گرایی دکارتی نیست و مبتنی بر فلسفه علوم است که با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و نظریه نسبیت انیشتین شکل گرفته است، فرض می کند که تحلیلگر به قول سالیوان (1954) “یک مشاهده گر شرکت کننده است”، یا به قول فیربرن “مداخله گر” است (1958). این مفاهیم خودشان تجویزات تکنیکی نیستند (یعنی توصیه هایی که فرد باید انجام دهد یا مداخله کند)، بلکه این مفاهیم گفته هایی درمورد حقایق از یک دیدگاه فلسفی خاص هستند (گرینبرگ، 1981).
از دیدگاه روان پویشی، هر نظریه مدل ساختاری دارای یک ایده درمورد جهان ابژه ای درونی، یا یک جهان بازنمودی است. این یک مجموعه از تصاویر پایدار و ساختارمند است که متشکل از تغییر شکل هایی در روابط با دیگر افراد می باشد (سندلر و روزنبلات، 1962). “شخصیت بخشی” و “دیگرانِ خیالی” که سالیوان مطرح می کند و “ابژه های درونی” که فیربرن مطرح می کند، همگی شاکله های جهان بازنمودی در نسخه های ویژه موجود در مدل ارتباطی هستند. بااین حال، جهان بازنمودی که نظریه پردازان مدل ساختار/رابطه بیان می کنند، صرفاً یک مجموعه از تصاویر نیست – این جهان دارای هر دو ویژگی های انگیزشی و ساختاری است. بصورت خیلی خلاصه، تجارب بازنمود شده متشکل از یک راهنما هستند برای آنچه مطلوب، قابل انتظار یا اضطراب آور در روابط انسانی تجربه شده، و همچنین متشکل از قالبی برای قضاوت کردن درمورد تجربه امروزی با دیگران می باشند.

با ترکیب این دو مبنا در مدل رابطه ای، ما به ترکیب زیر دست پیدا می کنیم: تحلیل گر بصورت غیرقابل اجتنابی در جایی از یک پیوستارِ تاریخی از روابط بیمار با دیگران مشارکت می کند. یعنی، تحلیلگر جایی درون دنیای بازنمودی بیمار “قرار می گیرد”، به صورتی که یا درون یک الگوی رابطه ای قدیمی قرار می گیرد، یا اینکه بصورتی تجربه می شود که با کسانی که بیمار قبلاً با آنها رابطه داشته تفاوت کرده و شخص جدیدی است. یعنی اینکه تحلیلگر در این الگوها مشارکت می کند به انتخاب خود او نیست؛ تکنیک به این مربوط می شود که تحلیلگر مشخص کند چطور باید در این الگوها مشارکت کند. باتوجه به مفهوم خنثی بودن، اصلاح مدل ارتباطی در مفهوم آنا فروید از فاصله برابر، تحلیلگر را در جایی درون پیوستار تاریخی روابط بیمار “قرار می دهد”. من بعداً به این مسئله بیشتر می پردازم، اما اکنون باید بطور کوتاه به دیگر جنبه شرایط روانتحلیلی بپردازیم.

موضوعی که در بحث های اخیر مربوط به فرایند روانتحلیلی بطور فزاینده ای مورد تاکید قرار گرفته است، نیاز به خلقِ “فضای امن” است (شافر [1983] اصطلاح فضای امن را به کار برد). (همچنین “فضای تحمل” که توسط ساندلر و ساندلر [1983] مطرح شد و “شرایط امنیت” که توسط ویس [1982] مطرح شد را نیز ببینید.) تنها تحت شرایط امنیت ادراک شده است که بیمار می تواند خطر کرده و تفکرات، خیالپردازی ها، و احساسات خود تشریح کند تا درنهایت تحلیلگر بتواند آنها را بررسی کرده و سودمند باشد (مایرسون، 1981الف، 1981ب). به صورتی که شافر بیان می کند، در غیاب این احساس امنیت “تحلیل شونده نمی تواند آنچه که جرات کرده و در طول تحلیل آشکار کرده است را تحمل کند، و در عوض احساس می کند که آسیب دیده، به او خیانت شده، تهدید شده، اغوا شده، یا اینکه در کارش دخالت کرده اند یا به او آسیب روانی زده اند” (1983، ص 32). در توافق با شافر، من می بینم که یک ارتباط نزدیک بین خنثی بودن تحلیلگر و تجربه امنیت بیمار وجود دارد.

تاکید بر نیاز به امنیت، متکی بر یک مفروضه نظری مهم است که، اگرچه در نوشته های آخر فروید و در برخی کارهای هارتمن بصورت اولیه شکل گرفت، اما بطور کامل در کارهای نظریه پردازان مدل ارتباطی رشد پیدا کرد. این مفروضه می گوید که واپس رانی (سرکوب) همیشه دارای یک مولفه بین فردی است؛ واپس رانی در بافتی رخ می دهد که تعیین می کند یک احساس یا تکانه چه موقع خطرناک است (مایرسون، 1977 را ببینید). شافر و مایرسون هر دو بر اهمیت ایجاد فضایی تاکید می کنند که در آن، شرایطی که سرکوب ضروری می شود، بازسازی نمی شوند. باتوجه به اصول مدل ارتباطی که من بیان کرده ام، فضای امنیت وابسته به توانایی تحلیلگر در خلق شرایطی خواهد بود که بیمار در آنها تحلیلگر را بعنوان یک ابژه جدید ادراک می کند. استراچی (1934) این را اینگونه مفهوم سازی کرد: نیاز به شکستنِ چرخه معیوبِ فرافکنی/درون فکنی، که روابط ابژه بد و قدیمی از طریق آن دایماً بازسازی می شوند. من فکر می کنم که شافر بطور ضمنی این را تشخیص داده است، طوری که می گوید بدون وجود فضای امنیت، بیمار به احساس آسیب دیدن و مورد خیانت قرار گرفتن و غیره ادامه می دهد.

بااین حال، ازقضا شرایط تحلیلی نمی تواند بیش از حد ایمن باشد. البته منظور من این است که باید فضایی برای فرایند انتقال وجود داشته باشد؛ آن هم با تمام خطرهایی که فوران احساسات تهدیدآمیز در بافت یک رابطه بدوی قدیمی به همراه خواهد داشت. بسیاری از بیماران (و از نظر من برخی تحلیلگران نیز) بطور مشتاقانه و تدافعی، ظهور تحلیلگر بعنوان یک ابژه “جدید” را با آغوش باز می پذیرند. آنها به این دلیل با آغوش باز آن را می پذیرند که وجود یک زندگی پر از روابط خراب، یک آسایش اصیل به آنها می دهد؛ آنها بصورت دفاعی آن را با آغوش باز می پذیرند زیرا رابطه درمانیِ “خوب” بصورت موقتی تعارض را خنثی می کند. اما تحلیلگری که بیش از حد تبدیل به یک ابژه جدید شود، وارد یک تله خواهد شد: با کار کردن از طریق تخریب امنیت (و درنتیجه بازسازی دوباره آن امنیت) است که اکثر پیشرفت های مهم رخ می دهند.

 

(کپی با ذکر منبع مجاز است)

Negar_18062018_224226.png
خرداد ۲۷, ۱۳۹۷

مقاله ی زندگی و کار ویلفرد بیون/ نوشته ی کریس ماوسون/ مترجم: راحله زمانی مزده

چقدر سخت است که ما پی ببریم برخی ازکتاب ها را نباید صرفا “خواند” – بلکه باید از خواندن آنها یک تجربه هیجانی بدست آورد. البته این کار در مقایسه با روخوانی کتاب بسیار آهسته تر پیش می رود. فراهم کردن زمان و شرایط لازم برای اختصاص دادن زمانی جهت خواندن کتاب همراه باتجربه هیجانی بسیار دشوار است (بیون، روی دیگر نبوغ -نامه های او به دخترش نیکولا).

سخنان مقدماتی و تقدیر و تشکر

در سال 1997 من در یک کنفرانس در شهر تورینِ ایتالیا شرکت کردم که به مناسبت صدمین سال تولد ویلفرد بیون برگزار شده بود. من در این کنفرانس یک مقاله بالینی کوتاه روی موضوع کارهای بیون ارائه کردم. پس از آن مقاله بود که برای اولین بار خانواده بیون را ملاقات کردم و چند سال بعد فرانسسکا بیون – همسر بیون و ویراستار اولیه آثار او – و الیور راثبون، ازمن خواستند تا نسخه ای کامل از آثار بیون را که شامل آثار منتشر نشده او می شد را ویرایش کنم. به خاطر کمک های صبورانه و همیشگی فرانسسکا بیون در شناخت و یافتن سیرِ ایده های همسرش، شفاف ساختن ریشه بسیاری از آنها، و کمک به هموار شدن مسیر، در شرایطی که گاه ایده ها برای هر دوی ما مبهم بود، بسیار از او سپاسگزارم. من توانستم به بسیاری از منابع بیون و بسیاری از کتاب های موجود در کتابخانه اش دسترسی پیدا کنم. بتی جوزف، هانا سگال، و مایکل فلدمن کمک های ارزشمندی به من کردند تا بتوانم تجربه کنم که چطور تفکر بیون و کلاین را بصورتی ادغام کنم که طبیعی، روان وکاربردی باشد. طوری که رون بریتون به آن “آشفتگی معمول در کارهای بالینی روزمره” می گفت.

قبل از ادامه دادن به بحث باید بگویم اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم به خاطرم رسید که ما در روان تحلیلی مدیون کارهای پیشتاز و ارزشمند روانپزشکان هستیم. قبل از اینکه بیون آموزش روان درمانی و سپس تحلیل گری ببیند، روانپزشک ارتش بود. هانا سگال و هربر روزنفلد نیز همین شرایط را داشتند – نزدیک ترین همکارانِ او که پیرو مکتب کلاین بودند. شاید تماس نزدیک آنها با بیماران شدیداً مزمن، ازجمله آنهایی که از اسکیزوفرنی و سایکوزِ مانیک دپرسیو رنج می بردند، این شهامت را به آنها داد که با استفاده از یک روش روان تحلیلی ابتدایی و تغییر نیافته روی بیماران کار کنند. البته تحلیل فردی آنها توسط ملانی کلاین نیز عامل تاثیرگذاری در پیمودن این مسیربود. با کارهای پیشتاز این سه نفر فانتزی ها و مکانیسم های موجود در ژرفنای سایکوتیکِ ذهن، شفاف شده و همزمان نیز دانش ما از رویکرد روان تحلیلی عمیق تر گردید.

اشاره هایی به دشواریِ کار

در سال 1980 ،سال بعد از مرگ ویلفرد بیون، ژورنال محلیِ کلینیکِ تاویستاک، به طور اختصاصی به مقالاتی درمورد تاثیراتِ بیون در روان تحلیلی پرداخت؛ مقالاتی که توسط افرادی نوشته می شدند که بیون را می شناخته اند.

در ادامه می خواهم بگویم علاوه بر مقاله ای عالی که توسط ایسکا سالتزبرگر-ویتنبرگ با عنوان “تصور بیون از یک نگرش روان تحلیلی”نوشته شد، یک مقاله بسیار زیبا نیز توسط آنا هیلتون چاپ شد که در آن او ارتباط ها و شباهت هایی بین ویلفرد بیون و تی اس الیوت پیدا کرده بود. او در این مقاله اشاره کرده که بیون و الیوت دارای یک دیدگاه مشابه درموردِ رشته های روان تحلیلی و ادبیات بودند، و اینکه موضِع آنها در ارتباط با همکاران و دانشجویان نیز قابل مقایسه و مشابه بوده است. هردوی آنها واکنش ها و پاسخ های آمیخته با تندی و احترام عمیق را از خود نشان می دادند. همچنین در این ژورنال، مقاله ای توسط آلان شاتل وورث، درمورد دشواریِ خواندن آثار بیون چاپ شد، چیزی که از نظر من کمی در آن افراط شده است، و اینکه او بیون را در آن بسیار آرمانی سازی کرده بود. ما نیاز داریم که به خود یادآوری کنیم که درکِ نوشته های فروید و همچنین کلاین اصلاً کار ساده ای نیست، اگرچه نوشته های فروید یک صراحت و روشنی زیبا را در خود دارد.

بیون در مقدمه خود برای کتابِ یادگیری از تجربه نوشت: “برخی از ابهامات بدین خاطر پیش می آید که غیرممکن است نوشتن را، بدون داشتن پیش فرض آشنایی با برخی از جنبه های یک مطلب که بعداً روی آن کار خواهد شد، شروع کنیم. اگر خواننده بطور سرراست پیش برود و به خواندن ادامه دهد، این نکات مبهم با پیشرفت او در کتاب برایش روشن تر می شوند. متاسفانه ابهاماتی نیز هستند که به واسطه ناتوانی من در روشن تر کردن آنها بوجود آمده است. ممکن است چالش خواننده برای شفاف کردن نکات مبهم به نوعی تجربه پاداش را برایش بهمراه داشته باشد، و این تجربه ای نیست که با حس اجبار همراه باشد، همانطورکه من نیز به اجبار سعی در روشن سازی مسئله ای در نوشته هایم نداشتم.”

بیون خودش به خوانندگان آثارش پیشنهاد می کند در مورد خواندن نوشته هایش همان حالت ذهنی را داشته باشند که در موقعیت تحلیلی برای فهم و گیرندگی بیشتر لازم است داشته باشند. همان موضوع مموری و دیزایر (برای به حد اکثر رساندن فهم دنیای بیمار)، و همینطور کارکرد ریوری (فکر و خیال) و عناصر آلفا.

سبک نوشتن بیون به گونه ای است که گاه بطرز عجیبی پدیده مورد بحث در متن را در ذهن خواننده بازآفرینی می کند؛ به قول آندره گرین، بیون باعث می شود ما در حین مطالعه آثارش “شاهدِ فرایند باز و روشن شدن تفکراتش باشیم”.

آنا هالتون این “دشواری در خواندن” را با چیزی مقایسه کرده است که الیوت نسبت به آن بسیار مشتاق بود: الیوت در سخنرانی های دانشگاه هاروارد بیان کرد که چگونه پیش فرض های مربوط به یک شعر بر پذیرا بودن ما نسبت به آن تاثیر می گذارد. ” دشواریِ شعر (و شعر مدرنِ دشوار) می تواند به چندین دلیل باشد؛ اول اینکه ممکن است دلایلی شخصی وجود داشته باشد که مثلاً یک شاعر اصلاً نتواند خودش را به شیوه ای واضح ابراز کند، و مجبور شود که به شیوه ای مبهم این کار را انجام دهد؛ درحالیکه این امر می تواند تاسف بارباشد، اما از نظر من باید خوشحال باشیم که شاعر حداقل توانسته خودش را به نحوی ابراز کند. یا دشواری شعر می تواند فقط به خاطر ابتکار و تازگی آن باشد؛ ودلیل دیگر دشواری می تواند بدین سبب اتفاق بیافتد که به خواننده گفته می شود، یا خود خواننده فکر می کند، که این شعر قرار است دشوار باشد. هنگامی که خواننده ی عادی را از مبهم بودن شعر آگاه می کنیم، او به یک حالت آشفتگی و بهت فرو می رود که تاثیری منفی بر قدرت درکش از شعر می گذارد. خواننده به جای شروع کردن شعر با حساسیت، حواسِ خود را با اشتیاق و میل به باهوش بودن، گیج و آشفته می کند و به سختی به دنبال مفهوم خاصی در شعر می گردد، اما نمی داند آن مفهوم چیست – و یا آن که او آرزو دارد برداشت اشتباه از آن نداشته باشد. گویی چیزی شبیه به ترس از صحنه وجود دارد، ولی در واقع این افراد ترسی مشابه رو به رو شدن با نمایشی ترسناک را تجربه می کنند. خواننده ی باتجربه تر، که در این موضوعات به آگاهی بیشتر دست پیدا کرده، خود را در اجبار درک شعر قرار نمی دهد؛ حداقل در ابتدا چالشی برای درک و یافتن چیزی نمی کند. می دانم که برخی از اشعاری که من بیشترین وفاداری و ارادت را به آنها دارم، آن دسته از اشعاری هستند که در ابتدای خواندن آنها اصلاً چیزی درک نکرده بودم؛ برخی نیز اشعاری هستند که هنوز مطمئن نیستم آنها را درک کرده ام یا خیر؛ بعنوان مثال اشعار شکسپیر.

و درنهایت، دشواری آخر آن چیزی است که نویسنده در شعر جا گذاشته و خواننده عادت به پیدا کردن آن دارد؛ خواننده با حالتی گیج و آشفته درمورد مطلبی که در شعر غایب است فکر می کند، و ذهن خودش را با “معنایی” معماگونه گیج می کند که اصلاً در شعر وجود ندارد، و قرار هم نیست در آن باشد.

کاربرد اصلی “معنای” شعر، بطور معمول می تواند این باشد که یکی از عادت های خواننده، یعنی عادت به منحرف کردن و آرام کردن ذهن، را ارضا کند: همانطور که سارق همیشه یک تکه گوشت دارد که به سگِ نگهبان خانه بدهد. (الیوت، 1933 ،ص 150-151″).

ویلفرد بیون

ویلفرد بیون یک شخصیت تاثیرگذار توانا و اصیل در روان تحلیلی بود. او یکی از اولین افرادی بود که بیماران دارای حالت های سایکوتیک را با استفاده از یک تکنیک تحلیلی سازگار با این افراد، تحلیل می کرد. او نظریه های موجود مربوط به فرایندهای فرافکنانه را گسترش داده و ابزارهای مفهومی جدیدی را تدوین کرد. میزان همکاری بین هانا سگال، ویلفرد بیون و هربرت روزنفلد در کارهایشان با بیماران سایکوتیک در طول اواخر دهه 1950 و بحث های آنها با ملانی کلاین در آن دوران، بصورتی بود که نمی توان تاثیرات دقیق فرد به فرد آنها را در تدوین نظریه ی دونیم سازی، همانند سازی فرافکن، خیال پردازی ناهشیار و کاربرد انتقال متقابل از هم تفکیک کرد. همانطور که ملتزر (1979،1981)، کارپی (1989 ،ص 287) و فلدمن (2009 ،ص 33؛ ص 42) اشاره کرده اند، این سه تحلیلگر پیشتاز، نه تنها رویکرد بالینی و نظریِ کلاین را حفظ کردند، بلکه از طریق بسط و گسترشِ مفهوم همانندسازی فرافکن و انتقال متقابل توانستند رویکرد کلاین را عمیق تر و گسترده تر نمایند.

ویلفرد بیون در سال 1897 در اواخر قرن 19 در شهر موترا به دنیا آمد، شهری که امروز به آن ماتورا می گویند، و در ایالت شمالی اوتار پراداش (ایالتی هندی) است که در حدود 30 مایلیِ شمال آگرا قرار گرفته است. پدرش فردریک فلیت وود بیون، یک مهندس عمران بود که روی پروژه های آبیاری کار می کرد. او یک خواهر با نام ادنا داشت، که سه سال کوچک تر از او بود، اما این دو خیلی کم مادرشان رودا یا پدرشان را می دیدند، و هر موقع زمانی را با پدر و مادر سپری می کردند بطور کلی آن دو را افرادی خشک و رسمی می یافتند. بیون در خاطراتش، مادری را به یاد می آورد که گاهی گرم و البته در اغلب مواقع سرد بود، و تشخیص نحوه رفتارش به هیچ عنوان قابل پیش بینی نبود.

بیون و خواهرش بیشتر مراقبت مادری خود را از دایه دریافت می کردند، چرا که در آن زمان برای خانواده های مستعمراتی در دوران سلطنت راج (Raj) اینگونه رایج بود. خانواده او مرفه بودند، یک خانواده مستعمراتی بریتانیاییِ رده بالا، و پدر بیون عادت داشت که بهمراه نجیب زادگان و سیاست مداران به شکار برود – حتی گاهی با اعضای خانواده سلطنتی. رودا در سن هشت سالگی، ویلفرد را به مدرسه ابتدایی شبانه روزی در بیشاپس استورتفورد برد، که بین لندن و کمبریج در شرقِ هارتفوردشایر قرار گرفته است. او در آنجا مشغول تحصیل شد و به مدت ده سال در آن کالج ماند. او تعطیلات را با خانواده های دوستان هم مدرسه ای خودو همچنین گهگاهی با خانواده خودش در مواقعی که چند روز به انگلیس می آمدند، می گذراند. پس از اینکه در سن هشت سالگی رها شد، تا سن یازده سالگی مادرش را ندید. بیون وقتی دوباره او را ملاقات کرد، دوره ای از تردید را تجربه کرد. انگار که مادرش را به خوبی به یاد نمی آورد. او هرگز به هند باز نگشت، اگرچه در سنین کهنسالی عزیزترین آرزویش این بود که به آنجا باز گردد. قابل درک است که بیون به هیچ وجه کودکی شادی نداشته است. خاطراتی که در زندگینامه اش وجود دارد غمگینی، تنهایی و آشفتگی و سردرگمی آن دوران را به تصویر می کشد.

“اینکه چطور مردم کودکی را بعنوان دوره ای شاد می دانند را درک نمی کنم. برای من آن دوران بیشتردوره ای پر از دیو و شیطان بود، و در آن سن، کودک شکیبایی و سرسختی لازم برای دست و پنجه کردن با این شرایط را ندارد.”

بیون برخلاف فروید، خیلی درمورد فراهم کردن اطلاعات درمورد زندگی، نگرش ها و ترجیحات شخصی اش نگرانی نداشت. اهمیتی که او به نگاشتنِ دقیق حقایق زندگی اش می داد برعکس نگرش کلی اش نسبت به نوشته های نظری بود– وقتی آنها را روی کاغذ می نوشت خیلی علاقه نداشت که آنها را بازخوانی کرده و بیشتر سامان دهی کند – و خیلی مشتاق به این کار نبود. تردیدها و عدم تمایل او به بازخوانی مفاهیم نوشته شده اش باعث شد که در برخی از آثار وی خواننده ها خود درگیر سامان دهی مطالب شوند. و دیگر اینکه وقتی ایده های خود را می نوشت، برخی گام های مهم در تفکر خود را رها می کرد (نقل تی اس الیوت را بعدا بخوانید)؛ برخی از این پُل ها را می توان در کتابِ اندیشه هایش یافت – یادداشت های کاری او، که بسیاری از آنها بدون تاریخ هستند ،توسط فرانسسکا بیون از سطل زباله اتاق کارش جمع آوری وگرداوری شده است.

در ارتباط با تاریخچه ی بیون، کتاب زندگی نامه ایِ جرارد بالندونو را خیلی توصیه نمی کنم، چرا که از نظر من این کتاب دارای بی دقتی های فراوان و همچنین گمانه زنی های بسیار زیادی است –مقاله ی نوشته شده توسط دیدیِر آنزیو بهتر از آن است. درمورد آثار نظری و بالینی او نیز، خواندنِ نسخه اصلیِ Bion را پیشنهاد می کنم – کتاب سخنرانی های بالینیِ کلاین و بیون، نیز پیشنهاد خوبی است. علاوه بر زندگی نامه ای که خود بیون نوشته است، من سخنرانی هایی که فرانسسکا بیون در سال 1994 در تورنتو ارائه کرد و “روزهای زندگی ما” نام داشت را بسیار توصیه می کنم. این نطق ها را می توانید در وبسایتِ انجمن روان تحلیلی بریتانیا (British Psychoanalytical Society) پیدا کنید؛ همچنین مِگ هریس ویلیامز نیز کتابی نوشته است که مکملی بر نوشته های بیون در مورد زندگی نامه اش می باشد.

بیون در سال 1915 و درست قبل از تولد هجده سالگی اش مدرسه را رها کرد، و در سال 1916 به هنگ زرهی سلطنتی پیوست. او در فرانسه جنگید و تا انتهای جنگ در خدمت ارتش بطور فعال باقی ماند. او نامزد دریافت نشان معاون صدراعظم (VC) شد؛ به خاطر از بین بردن یک رگبار دشمن پس از اتمام مهماتش، و همچنین در ژانویه 1919 نشان DSO (نشان خدمات برجسته) با نام شوالیه به او اعطا شد، و به خاطر شجاعتش در زمان اعزام به جنگ از او یاد شد، که در فصل مربوط به جنگ کامبرای 1917 در کتاب تاریخ هنگ زرهی سلطنتی ذکر شده است. بعد از جنگ، بیون رشته تاریخ در کالج Queen آکسفورد را برگزید، و بعداً در London College University رشته پزشکی را ادامه داد. پس از گرفتن مدرک پزشکی خود، هفت سال را در کلینیک تاویستاک در لندن گذراند، و آموزش روان درمانی تحلیلی دید – دوره ای آموزشی که احساس می کرد ناکافی است، چرا که در آن از انتقال استفاده نمی شد، و درعوض به یادآوریِ لحظات خاص و فرضاً بحرانیِ گذشته ی تروماتیک بیمار تاکید می شد. این کار او را به یاد دوره ی درمانیش می اندخت که در اوایل دهه 1920 توسط درمانگری دریافت کرده بود که به او دکتر Fip می گفت – (“دکتر آن را درگذشته احساس کن).

در کلینیک تاویستاک، که به مدت هفت سال را در آنجا گذرانده بود، بیون بیشتر تحت تاثیر ملاقاتش با کارل یونگ قرار گرفته بود تا روش تدریس مربیانش در آن دوره. در آنجا او به مدت دو سال، سه بار در هفته ساموئل بکت را ملاقات می کرد تا او را روان درمانی کند. ظاهراً هردوی آنها از این جلسات بهره برده بودند. در سال 1937 او توسط جان ریکمن تحلیل شد (کسی که از سال 1934 توسط کلاین تحلیل شده بود). او همچنین خودش دوره های آموزشی تحلیل گری را گذراند.

پس از اینکه مادرش درگذشت – در 13 ژانویه 1939 – او در تعطیلات سه هفته ای خود در هاپیزبورگ با بازیگری به نام بتی جاردین ملاقات کرد و در آوریل سال 1940 با او ازدواج نمود. دخترش پارتنوپ حاصل ازدواجش با بتی است، ازدواجی که بسیار کوتاه بود. او یک پسر و یک دختر از ازدواجش با فرانسسکا به دست آورد. پارتنوپ به یک روانکاو بااستعداد در ایتالیا تبدیل شد. اما متاسفانه، یک سال پس از کنفرانس شهر تورین، در سن 53 سالگی بهمراه دختر خردسالش در یک تصادف در ایتالیا درگذشت.

در آن زمان، آموزش های تحلیلی و تحلیل بیون با ریکمن تمام شده بود و هر دوی آن ها بعنوان افسر ارتش مشغول به کار شدند و باهم گروه ها را اداره کرده و درمورد آنها می نوشتند. او همچنین بعنوان روانپزشک ارتش نیز خدمت می کرد و در انتخاب افسرها، راهنمایی می کرد. بعد از جنگ، بیون تحلیل های آموزشی خود را زیر نظر ملانی کلاین آغاز کرد؛ دوره ای بحرانی در توسعه نظری روان تحلیل گری – هنگام شروع مفهوم همانندسازی فرافکن؛ ایده ای که ریشه در کاوش های کلاین در موضع پارانویید اسکیزویید و کار با بیمارانی که در حالت سایکوتیک بودند، داشت. درواقع، کلاین بود که به بیون نزدیک شده بود. این مساله محتمل به نظر می رسد، چرا که کلاین از ریکمن درمورد او شنیده بود، و همچنین سگال و روزنفلد نیز که بیماران تحلیلی کلاین بودند، درمورد بیون با او صحبت کرده بودند.

بیون موافقت کرد که با کلاین آموزش ببیند – با این شرط که بیون مجبور نباشد خودش را کلاینی و پیرو مکتب کلاین بنامد. طبق مستندات بنظر می رسد که کلاین با تردید این مطلب را می پذیرد. بیون درمورد ذهنیت های جناحی خطرناک و احتمال بوجود آمدن نزاع های بین مکاتب فکری آگاه بود و تمایلی نداشت که وارد نزاع های بین گروهی آنا فروید، ادوارد گالور و دختر بداخلاق کلاین با نام ملیتا شود، و همچنین نزاع های بین ملانی کالین و افراد درون گروهش نیز او را آزرده می گرد.. عدم حمایت کلاین از منافع بیون در موضوع ذهنیت گروه نیز می تواند تا حدی پیامدِ بحث های اصطالحاً Parthenope محافظه گرایانه آن دوره باشد – نیاز به انسجام و تمرکز ایده ها و رویکرد مرکزی.

بر طبق مصادیق ذکر شده و البته به شکلی پیچیده تر، کلاین در تحسین (یا حتی درکِ) پیوندهای مهم بین همانندسازی فرافکن غیرمرضی، انتقال متقابل، و بازی نقش در فرایند انتقال نیز دچار خطا شد. این امر توسط هایمان در سال 1950 توصیف شده است، اما آنها در مقالاتی که در 1926 و 1934 چاپ شد توسط هلن دوتش بیان شدند. بیون در بخش مرور خود از تجارب گروهی این دو را جمع بندی می کند:

“بسیاری از تفسیرها، و مهمترین تفسیر، که باید به وقوع بپیوندد درمورد قدرتِ واکنش های هیجانی خودِ تحلیل گر است. اعتقاد من بر این است که این واکنش ها، وابسته به این حقیقت می باشند که تحلیل گر در گروه، در جایگاه آخرین گیرنده ی همانند سازی فرافکن قرار گرفته است (به قول ملانی کلاین، 1946)، و این مکانیسم نقش بسیار مهمی را در گروه ها ایفا می کند. اکنون، تجربه ی انتقال متقابل ظاهراً دارای یک کیفیت کاملاً متمایز است که باید تحلیلگر را قادر سازد، مواقعی که خودش ابژه همانندسازی فرافکن شده است را از مواقعی که اینگونه نیست تشخیص دهد. تحلیل گر احساس می کند که برای بازی در نقشی که به فانتزی های فرد دیگری (بیمار) مربوط است تحت فشار وتاثیر قرار گرفته است. (چقدراین تشخیص می تواند برای تحلیلگر دشوار باشد) – و اگرتحلیل گر انتقال متقابل را تجربه کند، من آن را فقط، یک نوع از دست رفتن موقتی بینش، صورتی از تجربه ی احساسات قوی و همزمان این باور که وجود آنها کاملاً با شرایط ابژه ای و بدون بکارگیری به توضیح مبهم علت آنها توجیه می شود، می خوانم. من اعتقاد دارم که یک ویژگی اساسی وضروری برای تحلیلگر، توانایی خارج کردن خود از احساس کرخت کننده ی واقعیت است که همراه با این شرایط می باشد”.

کارهای گروهی بیون به شدت تحت تاثیر تجاربی بود که از بودن در کنار ملانی کلاین به دست آورده بود – اگرچه کلاین یک بافت تحلیلی سخت گیرانه و یک موضِعِ تفسیری داشت، و همانطور که قبلا اشاره کردم کلاین از علاقه ی بیون به گروه درمانی حمایت نمی کرد. بیون علاقه ویژه ای به ایده های کلاین درمورد وضعیت پارانویید- اسکیزویید داشت، که کلاین برای اولین بار طور رسمی در مقاله مشهورش در سال 1946 آنرا بیان کرده بود، اما قبل از آن هربرت روزنفلد و کلاین بطور دقیق تر درمورد آن بحث کرده بودند، و سپس بیون و هانا سگال ایده های او را مورد بررسی و کاوش قرار دادند. ‌

سگال، بیون را به خاطر تاثیرگذاری منحصربفرد و اصیلش روی آسیب شناسی روانیِ وضعیت پارانویید-اسکیزویید تحسین کرد و از مقاله ی او و همکارانش با نام “حمله هایی به ارتباط” (Attacks on linking) در دهه 1950 نقل کرد. تاثیر اساسی اولیه بیون در گسترش مفهوم همانندسازی فرافکن به صورت یک نظریه تفکر بوده است، که در آن مفهوم او از ظرف – مظروف (Container-contained) اهمیت محوری دارد – گاهی به اختصار به صورت محدودیت نوشته می شود. نظریه همانندسازی فرافکن و نظریه هایی که از آن مشتق شده اند، بیش از آنچه نویسنده اش قصد داشته است روشنگر بوده اند. من از نظریه ی همانندسازی فرافکن به عنوان مدلی برای تحولِ اولیه ی فرایندهایی استفاده می کنم که بعدا بعنوان تفکر شناخته می شوند (ادراک انسان، 1961). بیون در این مشارکت، ارتباط های نظری و روش شناختی قوی و تاکید کننده ای با مفاهیم اولیه فروید برقرار کرد، بویژه با نوشته های نخستین او در روان کاوی و با فرمول بندیِ دو اصلِ عملکرد ذهنی، و همچنین با توصیه های فروید درمورد توجهِ دقیق تحلیلی – “کورسازی مصنوعی”، که استعاره ای مانند دید در شب است، طوری که شاید ناهشیار تحلیل گر بتواند “منظور کلی” ناهشیار بیمار را بگیرد و کشف کند.

گروه هایی که بیون اداره می کرد متشکل از هشت بیمار بودند که هر هفته در جلساتی یک و نیم ساعته با هم دیدار می کردند. اریک تریس نوشت که “آنها به شدت احساس امنیت می کردند”، چرا که بیون “بسیار گشاده، گرم، بسیار تزلزل ناپذیر و بطور خستگی ناپذیری صبور بود”. بااین حال، خودِ تریس کار را افسرده کننده یافت، چرا که بیماران بسیار آشفته بودند. او می خواست که گروه را رها کند. اما بیون او را منصرف کرد، و می گفت که این همان چیزی است که بیماران می خواهند. پاسخ این نبود که درمان را رها کند، بلکه ماندن و کار کردن با آنچه که بیماران باعث می شدند او احساس کند، پاسخ اصلی بود. بیون احساس می کرد که این همان چیزی بود که کلاین می توانست با او انجام دهد.

آخرین مقاله ها در نهایت تحت عنوان تجربه های گروهی و دیگر مقاله ها چاپ شدند، و در سال 1951 کامل شده بودند؛ در آن سال بیون با فرانسسکا مک کالوم ملاقات کرده بود و خیلی زود با هم ازدواج کردند. در تاویستاک، جان هاروارد-واتس به ملاقات فرانسسکا رفت و از فرانسسکا پرسید که آیا می تواند بیون را متقاعد کند که اجازه دهد مقاله های او درمورد کار با گروه ها، که به سال 1943 باز می گشت، بهمراه مقالات خود بیون در یک کتاب چاپ شوند. بیون در ابتدا رغبتی به این امر نداشت، اما در نهایت موافقت کرد؛ او احساس می کرد که اگر مقاله ای به کتاب اضافه کند این کتاب موفق خواهد شد؛ مقاله ای با نامِ پویایی گروه: یک مقاله مروری (1952). در این مقاله است که بیون در آن مدل نظری خود از فرایندهای گروهی را آشکارا با نظریه های کلاین ادغام می کند. بااین حال، این کتاب خیلی دیر چاپ شد – در سال 1961. فرانسسکا این را به این صورت توضیح داده است: به خاطر غرق شدن او در روان تحلیلی، نوشتن هفت مقاله در بین سال های 1952 تا 1957 ،و عادت او به نداشتن علاقه به کارهای قبلی، او همیشه ترجیح می داد که روی کارهای جدیدش تمرکز کند – تجربه های گروهی تا سال 1961 چاپ نشد. این کتاب موفق ترین کتاب او از نظر میزان فروش بود. این موفقیت برایش تعجب آور بود، بویژه از آن نظر که معمولاً ناشران دهه 1960 همیشه با بی میلی به او می گفتند که کتاب هایش بسیار کُند به فروش می روند. اگرچه ملانی کلاین از کارهای گروهی او خیلی حمایت نمی کرد، اما بیون درمورد این دیدگاهش مصر بود که داشتنِ یک دیدگاه روان تحلیلی در گروه درمانی، همسو با روان تحلیلی فردی می باشد. وی در مقدمه ی کتابِ تجربه های گروهی گفت: من به عنوان یک کارآموز روان تحلیلی، تحت تاثیر این حقیقت قرار گرفته ام که رویکرد روان تحلیلی بصورت فردی، و رویکردی که این مقاله ها توصیف می کنند، بصورت گروهی، به جنبه های مختلفِ یک پدیده مشابه می پردازند. این دو روش یک دیدِ دوچشمی ابتدایی برای متخصص فراهم می کنند. او متقاعد شده بود به اهمیت محوریِ موضوعات همانند سازی فرافکن و اثر متقابل بین وضعیت های پارانوید- اسکیزویید (که موضوعاتی کلاینی هستند)، مربوط می شود. بدون کمکِ این دو مجموعه نظریه، من به امکان هرگونه پیشرفت در مطالعه ی پدیده های گروهی شک دارم.

تحلیل بیون توسط ملانی کلاین او را قادر ساخت که بطور خلاقانه ای شکوفا شود، و تواناییش برای عشق ورزیدن نیز پیشرفت کرد. پس از انتشار مقاله ی عضویتش تحت عنوانِ دوقلوی خیالی، او عضویت کاملِ انجمن روان کاوی بریتانیا را در سال 1950 بدست آورد – مقاله ای که در اولین فصلِ مجموعه تفکرات ثانویه 1967 موجود است. این مقاله اولین بار در یک جلسه علمی در انجمن روان کاوی بریتانیا در اول نوامبر 1950 خوانده شد، که چهار ماه بعد از آن بیون و فرانسسکا مک کالوم با هم دیدار کردند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.