لطفا صبر کنید ...

20190630_103058.png
تیر ۲۶, ۱۳۹۸

مقاله گوش دادن تحلیلی به عنوان کارکرد نگهدارنده برای بخش های منفک شده بیمار ۲۰۱۱/ نوشته: جوزف د اگوستینو/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: دکتر عادله عزتی

در این مقاله نویسنده گوش دادن تحلیلی را از نقطه نظر گوش دادن به جنبه‌های حسی- بدنیِ ارتباطی بیمار مورد توجه قرار می‌دهد. یعنی گوش دادن به بخش‌های منفک شده سلف بیمار و تاریخچه آسیب زای او. از دید نویسنده، این بخش‌ها خودشان را در انتقال، به شکل حسی- بدنی نشان می دهند. اهمیت گوش دادن تحلیلی از نقطه نظر تمرکز روانکاو به روی احساساتی است که در او منعکس می شود و او را تحت تأثیر قرار می دهد. نوعی از گوش دادن، که آشفتگیِ جنبه های حسی- بدنیِ ارتباطِ بیمار را تحمل کرده، و به عنوان ریسمانی عمل می کند که نویسنده از آن به عنوان کارکرد نگهدارنده (holding function) یاد کرده است، که یک حمایت ضمنی فیزیکی روانی برای بخش های منفک شده بیمار فراهم می کند تا بیمار بتواند با وجود آن ها زنده بماند.
نویسنده، دو کیس بالینی را ارائه می‌کند: یک بیمار بزرگسال با اختلال نارسیستیک و سازمان دفاعی بسیار rigid، که شیوه ارتباطی حسی- بدنی او اشاره به یک سلف تکه تکه شده و تاریخچه آسیب زای او دارد و در داینامیک انتقال- انتقال متقابل به یک “وارونگی نقش” منجر می‌شود.
کیس دوم، کودکی است که به دلیل sexual abuse به شدت آسیب دیده و قادر به بیان آسیبش به شکل سمبولیک نمی باشد و از طریق جیغ و فریادهای دردناک آن را منتقل می کند.
نویسنده عبارتی را از ویتگنشتاین نقل می‌کند: “وقتی اصطکاک(friction) وجود ندارد انگار ما در یک سطح لغزنده سر می خوریم و قادر به حرکت نیستم، برای راه رفتن و حرکت کردن، ما نیاز به اصطکاک و یک زمین سخت و محکم داریم.” او از این عبارت استفاده می کند و می گوید: به نظر من هنگامی که روانکاو نمی‌تواند به جنبه‌های حسی -بدنی بیمار گوش دهد گویی بخش‌های منفک شده بیمار روی یک سطح لغزنده سر می خورند بدون اینکه در فرآیند انتقال- انتقال متقابل نگه داشته شود. در چنین شرایطی تاریخچه آسیب زای بیمار بدون اینکه شناسایی شود وارد رابطه تحلیلی شده و به enactment و “وارونگی نقش” منجر می شود. و بدین ترتیب زوج تحلیلی وارد همان آسیب و بیماری می شوند که بیمار به آن مبتلاست.
جنبه های حسی- بدنی ارتباطات کلامی و غیرکلامی بیمار، یک تنشی را در روانکاو ایجاد می‌کند که روانکاو آن را به شکل یک آشفتگی و ناراحتی تجربه می‌کند که ممکن است تا مدت زیادی قادر به درک آنچه بیمار می خواهد به او منتقل کند نباشد، یعنی نمی تواند به آن معنا دهد و آن را با بیمار به اشتراک بگذارد. اما این شیوه ارتباطی است که بیمار راهی جز این برای بیان بخش‌های دردناکش پیدا نمی کند و فقط از طریق درک تاریخچه زندگی او و حمایت و تایید اوست که می توان آن را بشکل سمبولیک و به کلام درآورد.
آگدن مفهوم holding function را از دو دیدگاه مکمل و متفاوت مورد توجه قرار میدهد:
(۱) دیدگاه بیون که بر تغییر و دگرگونی ظرف- مظروف (container-contained) تمرکز دارد؛ شیوه ای که روانکاو تجربیات هیجانی زیسته بیمار را از طریق یک کار روانشناختی ناخودآگاه و یک تفکر پیش آگاه رویاگونه (reverie) به افکار و هیجانات جدیدی تغییر می دهد؛ یعنی تغییر داده های بدنی بیمار به شکل بازنمایی های ذهنی.
(۲) دیدگاه وینیکات که به یک holding function اشاره دارد، یعنی فراهم کردن یک فضا و حمایت فیزیکی روانی تا بیمار بتواند بخش های دردناک و منفک شده تاریخچه زندگی اش را مجدداً باز پس گرفته و در درون سلف اش یکپارچه کند. از نظر وینیکات، محتویات بیان شده از طرف بیمار، بایستی در ابتدا درک و فهمیده شده و سپس تفسیر شود، که این موضوع در یک setting همراه با holding است که می تواند محقق شود.
هنگامی که بیمار احساس می‌کند که بخش‌های منفک شده او از طرف روانکاو تحمل شده، در آن صورت است که قادر به تحمل این بخش ها و یکپارچه کردن آن ها در درون سلف اش خواهد بود.
فانکشن holding به این معناست که روانکاو قادر باشد آن جنبه های حسی- بدنی که به گوشش می‌رسد را تحمل کرده و آن ها را در ذهن خود نگه دارد تا به مرور بتواند به آنچه که بیمار می خواهد به او منتقل کند معنا داده و آن را به شکل بازنمایی شده – مفهوم- درآورد.
در فرآیند انتقال، بیمار فانتزی ها و تعارضاتی را تکرار می‌کند که نشان دهنده تاریخچه زندگی اوست. آنچه که او نیاز دارد این نیست که روانکاو به او تفسیر داده یا به اتفاقات زندگی او معنا بخشد؛ بلکه گوش دادن به بخش‌های منفک شده و دردناک او که به دلیل عدم مراقبت درست ابراز نشده است، می تواند برایش موثر باشد. بیمار تفسیر نمادین را درک نمی‌کند بلکه انطباق روانکاو و معنا دادن به ارتباطات است که برایش کارساز است ؛ یعنی تجربه کردن ذهنی کار تحلیلی.
قبل از اینکه بیمار متوجه آن چیزی شود که در درونش می گذرد، آنچه در روانکاو رخ می‌دهد را احساس می‌کند؛ در نتیجه بسیار مهم است که روانکاو بتواند این پروسه containing را با او به اشتراک بگذارد.
همانطورکه وینیکات بین مادر ابژه ای و مادر محیطی تمایز قائل می شود، روانکاو
نیز نباید فقط ابژه انتقالی بیمار باشد؛ بلکه لازم است که کارکردی محیطی و نگهدارنده هم داشته باشد و یک نوع حضورمندی فیزیکی را نیز فراهم نماید.

کیس آندریو
آندریو ۳۰ سال داشت و در یک شغل آزاد مشغول به کار بود. او در جلسه اول مشاوره، به سختی در مورد خودش و تاریخچه زندگی اش حرف می زد، اما صراحتاً به مشکل جدایی از خانواده و به خصوص مادرش اشاره کرد. او گفت که والدینش همواره در جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. او پدرش را فردی شکننده می دانست که به سختی احساساتش را بیان می کند، و مادرش را فردی عبوس، سختگیر و افسرده معرفی کرد. مادری که همواره از او باج خواهی عاطفی می کرده و جدی ترین ترس او در مورد اقدام به خودکشی مادر بوده است.
اولین ماه های تحلیل، با سکوت های سنگین و مشکل بیمار برای شروع جلسات گذشت. آندریو نمی‌توانست حرف بزند و گریه هایش او را متوقف می کرد. صدای او آنقدر آرام بود که من مجبور بودم برای شنیدن صدایش به جلو خم شوم. من به خاطر طنین و آهنگ صدای او به شدت تحت فشار بودم و درک او برایم سخت بود. بنابراین سعی کردم روی تفاوت‌های جزئی صدا و احساسی که در من ایجاد می‌کرد متمرکز شوم.
بعد از حدود یک سال متوجه شدم که در آن موقعیت ها یک “وارونگی نقش” اتفاق میافتاد، هنگامی که بیمار در نقش مادری قرار می گرفت که از او کناره گیری می کرد و من در نقش او یعنی پسری که به دنبال مادر بود قرار داشتم.
من شروع کردم به دادن کامنت هایی مثل اینکه “صدات دور میشه” یا “من برای شنیدن صدات مجبورم دنبالت بیام” بدین ترتیب نه از طریق تفسیر دنیای ناخودآگاه او، بلکه با بیان افکار و احساسات و حالت های ذهنی ام بود که توانستم به بیمار نشان دهم که چه چیزی بین ما می‌گذرد؛ یعنی اشاره به عناصر بیان نشده زندگی او.
بولاس اشاره می‌کند که بیماران از طریق “ایجاد یک محیط” و manipulate کردن روانکاو است که دنیای درونی شان را منتقل می‌کنند و بدین طریق روانکاو را به ایفای کارکردها و نقش های متفاوتی هدایت می کنند.
اشترن و همکاران بیان می‌کنند که در طول درمان روانکاوانه، کسب یک تعریف مشترک و درک فضای بین الاذهانی جهت فهم “آگاهی ارتباطی تلویحی” ضروری است.
آندریو که مادر افسرده اش را درونی کرده بود، با چنین رفتارهایی به من نشان داد که چطور او ابژه ای برای مادر افسرده اش بوده است.
همانگونه که بولاس عنوان می‌کند که در انتقال متقابل، روانکاو کلماتی را بیان می کند که در انتقال گفته نشده است، من هم سعی کردم به آندریو بگویم که چیزی متعلق به تاریخچه او به من منتقل می‌شود. به باور من، گوش دادن پیوسته به تغییرات صدای او و بیان حسهایم به او باعث شد که من بفهمم به چه کسی تبدیل شده ام. و بدین ترتیب، یک معنای بالقوه در حال جوانه زدن را بازنمایی کرد و یک درک عمیق تر از تفکر مشترک پدیدار شد.

کیس پیتر
پیتر درمانش را با دو بار جلسه در هفته شروع کرد، وقتی او هشت سال داشت، چند ماه قبل، او و خواهر کوچکترش از خانواده جدا شده و به یک پرورشگاه سپرده شده بودند. هر دوی آنها چندین سال توسط یکی از نزدیکانشان مورد آزار جنسی قرار داشتند. پیتر بسیار آشفته و مضطرب بود و قادر به بازی کردن با همسالانش نبود. او بیقرار بود و نمی توانست در کلاس آرام بنشیند و از نظر سطح یادگیری بسیار ضعیف بود. ادراک او از دیگران مختل شده بود و هر کسی برایش شبیه یک “ناجی” و یا “شکنجه گر” بود. او با کوچکترین ناکامی منفجر می شد و با خشم بسیار زیادی واکنش نشان می داد. شروع روان درمانی برای پیتر و من بسیار دشوار بود. در طول جلسات او به هیچ وجه قادر به بازی و نقاشی کردن نبود. در مواقع تنش هیجانی، او هیچ حرفی را از طرف من تحمل نمی کرد و با طغیان های خشم واکنش نشان می داد.او فقط علاقه مند به بازی فوتبال بود که با یک آیین خاصی توام بود – یک بازی کنترل شده و بدون لذت .
هنگامی که که او مضطرب و یا ناکام می شد از کلمات بسیار رکیکی استفاده می کرد و یا ژستهای جنسی از خود نشان می داد. بطور مثال، از من می خواست که با او رابطه جنسی داشته باشم و یا سعی می‌کرد اندام جنسی مرا لمس کند. او عادت به تف انداختن و لگد زدن داشت، به طوری که اغلب مجبور به مهار فیزیکی او می شدم. اما رفتاری که بسیار مشکل آفرین بود و باعث گیجی من می‌شد چیز دیگری بود: مواقعی که پیتر تنش هیجانی داشت، گوشهایش را با انگشتش می گرفت و برای دقایقی جیغ های ممتد می زد، صدایی ناخوشایند و بسیار دردناک که تمام اتاق و ذهن مرا پر می‌کرد. و این چنین نیمی از جلسه می گذشت. هرگونه تلاش من برای قطع رفتار او بی فایده بود و من بشدت در خطر این قرار داشتم که به یک فیگور بد و یا یک بچه بدرفتار تبدیل شوم. در چنین مواقعی، بشدت حسی از اضطراب، گیجی، ناکامی و بی فایده بودن را تجربه می‌کردم و به این دلیل بسیاری از مواقع وسوسه می‌شدم که درمان را قطع کنم.
آنچه که باعث متوقف شدن این جیغ ها می شد برایم غیرقابل توضیح بود: او به یکباره جیغ اش را قطع می کرد و می خواست فوتبال بازی کند و یا به حمام برود. در طول جلسات او تحمل هیچ نظر یا تفسیری را در مورد رفتارش نداشت و تفسیرهای من مثل “تو میخوای که من دردت را احساس کنم” و یا “تو میخوای از دردت رها بشی” هیچ اثری نداشت و جیغ زدن های او را بیشتر می‌کرد. نزدیکی با من و هرگونه تجربه تماس با ذهن من برایش غیرقابل تحمل و آسیب‌زا بود. جیغ زدن های او همراه با گرفتن گوش هایش باعث می شد تا او از درون احساس زنده بودن کند و هر آنچه را که در بیرون بود مثل من، حرف های من و ارتباط ما را از بین ببرد. این شکلی از فراموشی بود، دفاعی اوتیستیک جهت مواجهه با تهدید فروپاشی سلف. جیغ زدنهای پیتر شکلی از موقعیت اولیه سلف و راهی بود که بواسطه این تجربه حسی-بدنی احساس زنده بودن کند (آگدن، ۱۹۸۹).
عملا من متوجه شدم که اگر از تلاش‌های تفسیری ام دست بردارم و برای او یک کارکرد holding فراهم کنم؛ یک “ارتباط فیزیکی” (آگدن) جهت تحمل ابرازات بدنی او، در آنصورت می توانم فضایی برای پدیدار شدن سلف او فراهم کنم. به معنای دیگر، از نظر وینیکات تنها از طریق ” بقا” (survival) و تلافی نکردن است که چنین فضایی فراهم می شود.
درطول جلساتی که پیتر جیغ می زد، من شروع کردم به نقاشی کشیدن، رویا پردازی، و حتی کتاب خواندن. بدین طریق هر چند جیغ زدن های او همچنان بر من اثرگذار بود اما مرا مورد حمله قرار نمی‌داد: من با تحمل کردن آن ابرازات بدنی و زنده ماندن در ذهنم و گوش دادن به حسهای درونی خودم بود که توانستم کارکرد موثرتری داشته باشم. یعنی با حفظ کردن ارتباطم از طریق نوعی مخالفت/حمایت.
گذشت زمان باعث شد بتوانم فکر کنم و در نتیجه شروع کردم به ارائه دادن تفسیرهایی بصورت نوشته روی کاغذ، هر چند او آنها را نادیده می گرفت. حدودا بعد از گذشت یک سال از درمان در حالیکه پیتر در حال جیغ زدن بود، من جمله ای با این مضمون نوشتم :”تو به من احساسی شبیه یک سطل آشغال می‌دهی”. برخلاف گذشته او نوشته مرا خواند، متوقف شد و به من نگاه کرد و گفت:”ما هر دو احمق هستیم” من لبخند زدم و او خندید. از آن جلسه به بعد پیتر جمله های مرا می خواند. در مواقعی که صدای من برای او غیرقابل تحمل بود این یک راه ارتباطی مفید شد. از طریق این جملات من سعی کردم به او بگویم که در حین جلسات چگونه رفتار می کند و چه احساسی را در من ایجاد می‌کند. پیتر به تدریج توانست یک “حسی از وجود داشتن برای دیگری” را تجربه کند. (وینیکات، ۱۹۶۰). پیتر نیاز داشت که من زنده باقی بمانم بدون اینکه واکنشی نشان دهم. در جلسه ای که من جمله “سطل آشغال” را نوشتم خیلی کارها از قبل انجام شده بود: ماههای زیادی گذشت تا من توانستم بطور ناخودآگاه خودم را با این کودک آسیب‌دیده پیدا کنم. در آن نقطه من یک فرد “واقعی” شده بودم و
از کنترل همه توانیم بیرون آمده بودم. من به پیتر فرصت تجربه “استفاده از ابژه” را دادم (وینیکات). چیزی که سبب شد تا او به آگاهی و شناخت بیشتری در مورد خودش دست پیدا کند و از اضطراب هایش رها شود.

 

پی نوشت: بخش هایی از مقاله اصلی به اتتخاب مترجم حذف شده است.

 

فایل اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.