لطفا صبر کنید ...

credit-Suzanne-Bollas.jpg

کریستوفر بالاس، روانکاو و نویسنده‌ای بریتانیایی است که نقش برجسته‌ای در روانکاوی معاصر به عهده دارد.
او در سال ۱۹۴۳ در آمریکا به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در همان جا گذراند. پس از دریافت مدرک تاریخ، در یک مرکز نگهداری از کودکان اوتیستیک و اسکیزوفرنیک مشغول به کار شد، و از این طریق با روانکاوی به ویژه کارهای آنا فروید، بتلهایم و ماهلر آشنا شده و سپس به سمت کارهای ملانی کلاین و وینیکات کشیده شد تا بهتر بتواند دنیای درونی عمیقا آسیب دیده این کودکان را درک کند.
بالاس در حین آموزش بالینی در حوزه روانشناسی ایگو، در رشته ادبیات انگلیسی نیز تحصیل می‌کرد که رگه‌هایی از آن در انتخاب اصطلاحاتی مانند: Psychic genera و Personal idiom دیده می شود.
(پیدا کردن معادل دقیق برای این دو اصطلاح بسیار دشوار است. ما با توجه به مفهوم آنها از معادل های زایش روانی(تولد روانی) -برای سایکیک جِنِرا- و سبک یا مشخصه شخصی -برای پرسونال ایدیِم- استفاده کرده ایم).
سایر اصطلاحاتی که بالاس آنها را به واژگان تحلیلی اضافه کرد شامل موارد زیر است:
The transformational object, Extractive introjection, Violent innocence, The receptive unconscious

پس از آن بالاس به لندن نقل مکان کرد و از اساتید و سوپروایزرهای جامعه روانکاوی بریتانیا استفاده نمود که سایه نظریات آنها در تمامی کارهای او قابل مشاهده است.
اما در حین تاثیرپذیری قابل توجه از جامعه روانکاوی بریتانیا، بالاس یک تغییر موضع اساسی نسبت به آن‌ها نشان داده و تمرکز درمان تحلیلی را از رابطه انتقالی برداشته و تداعی آزاد را تکنیک محوری قرار داد. او معتقد بود تداعی آزاد بیمار همانند استایلِ ذهنی هنرمند، و مانند امضای شخصی فرد است، و نه از طریق محتوای اثر بلکه با توجه به فرم اثر قابل فهم می‌باشد.

بالاس با انتشار مقالات و کتب بسیار از جمله:
The shadow of the object (1978)
Being a character (1992)
Forces of destiny (1989)
سهم بسزایی در نظریه پردازی، تکنیک‌های درمانی و آسیب شناسی روان تحلیل‌گری داشته و توانسته تفکر روانکاوی را در ادبیات، معماری، تاریخ و سیاست به کار گیرد.
او همچنین سه رمان و تعداد زیادی نمایشنامه به رشته تحریر در آورده و از مهم‌ترین روانکاوان زنده دنیا به حساب می‌آید.

سایر کتب علمی مهم بالاس از قرار زیر است:
The Mystery of Things(1999)
Free Association(2002)
The Freudian Moment(2007)
The Evocative Object World(2009)
The Infinite Question (2009)
The Christopher Bollas Reader(2011)
Catch Them Before They Fall(2013)

مروری بر عقاید و نظریات کریستوفر بالاس

” کیست که سخن می‌گوید؟”
این پرسش و دو پرسش اساسی دیگر که:
“بیمار با چه کسی صحبت می‌کند؟” و “بیمار درباره چه چیزی صحبت می‌کند؟” اساس نظریات و 30 سال کار پژوهشی و بالینی کریستوفر بالاس هستند.

بالاس در نظریات خود از داستان آدمها صحبت می‌کند، از آنچه که نه غریزی و تحمیلی، بلکه خودخواسته و خودهمخوان است.

او بر بخش های سالم شخصیت تاکید می کند و به اعتقاد او اگر انسان به “سبک شخصی” خودش اعتماد کرده و سخن ناخودآگاهش را بشنود و به آن اجازه “دریافت” دهد، می تواند از آسیب ها و تروماهای زندگی اش، به شکل سازنده ای استفاده کرده و ازین طریق به نوعی “زایش روانی” رسیده و به خرد شخصی خودش دست یابد.

بالاس آدمی را نگارنده داستان زندگی خود می‌داند. او انسان را دارای چشم اندازی نسبت به آینده در نظر می‌گیرد، این چشم‌انداز ناشی از میل انسان به ایجاد فرم است. منظور بالاس از این فرم، قالبی شخصی می‌باشد که معانی مختلف داخل آن ریخته می‌شود و شکل می‌گیرد، در ضمن این قالب دارای هوش و میل به وجود نیز هست.

بالاس با توجه به سابقه تحصیلی در رشته ادبیات و تعداد زیادی رمان و نمایشنامه، روان و سرشت انسان را نیز در قالب ادبیات نهاده و نظریات و مفاهیم خود را نیز با “سبک شخصیِ” منحصر به فردش بیان می‌کند.

اصطلاحات مورد استفاده بالاس نیز از دنیای ادبیات و داستان برآمده‌اند. از مهم‌ترین مفاهیمی که او به شرح و بسط آن‌ها پرداخته مفهوم “سبک یا مشخصه شخصی” یا پرسونال ایدیِم، و “زایش روانی” یا سایکیک جِنِرا می باشد.
بالاس برای طرح این مفاهیم و در تقابل با نظریه “سرکوب یا واپس رانیِ” فروید، به توضیح نظریه “دریافت” می‌پردازد. او معتقد است که مواد “دریافت شده” [از ناخودآگاه]، برخلاف مواد “سرکوب شده”، مجموعه‌ای از افکار، خاطرات و احساسات هستند که هدفشان فرار از سانسور نیست، بلکه به دنبال رشد و گسترش [ظرفیت های فرد] به طور ناهوشیار، و بدون دخالت هوشیاری هستند، و در نهایت به وجود نمادین فرد کمک کرده و باعث ابراز وجود او می‌شوند.

بالاس سایکیک جنرا یا “زایش روانی” را ناشی از خود حقیقی و حاصل خلاقیت و سازندگی می‌داند.
مفهوم چالش برانگیزی که در ادامه بالاس آن را معرفی می‌کند، پرسونال ایدیِم یا “سبک و استایل شخصی” است این مفاهیم در ادامه با جزئیات بیشتری توضیح داده خواهند شد.

پرسونال ایدیِم، همانندسازی فرافکنانه، و ژویسانس

بالاس تاکید خاصی روی همانندسازی فرافکنانه به شکل مثبت آن دارد. فرد، گاهی ناچار است که یک هشیاری تقلیل یافته از خودش داشته باشد و ارتباطش را برای مدتی با بخش هایی از خودش از دست بدهد. در نتیجه، آن را روی موضوعاتی که شرایط اش را دارند سرمایه گذاری نماید. چیزهایی که به این موضوعات روانی تحمیل می شود، ماتریکسی ناخودآگاه را برای رویاها، فانتزی ها، و دانش بازتابی فراهم می کنند. وقتی فرد کتاب خاصی را برای خواندن انتخاب می کند یا به موسیقی خاصی گوش می دهد، او موضوعات متفاوتی را برگزیده که امکان پردازش ابعاد متفاوتط از او را داشته و به تحول ذهنی او کمک می کنند.
او می گوید، ما می اندیشیم، رویا می بینیم، و موضوعاتی را در دنیای درون روانی مان برمی گزینیم، بدون اینکه دلیل آنها را بدانیم.
انتخاب هایی که در زمان کودکی می کنیم و همچنان در طول بزرگسالی به این انتخاب کردن ادامه میدهیم، همه به طور ناهشیار تعیین می شوند. “اید” یا بخش لذت جوی هریک از ما، لذت خود را در انتخاب موضوعات خیلی خاصی می بیند و تجارب مخصوص به ما را برایمان رقم می زند. و بنابراین، ما خودِ واقعی مان را در راه دستیابی به آن موضوعات میابیم و در نتیجه ی دستیابی به آن دچار لذتی می شویم که بالاس آن را ژویسانس می نامد. او این اصطلاح را از لاکان وام گرفته است. این یک لذت اصیل است که ما آن را بواسطه ی موضوعاتی که بر می گزینیم و به ما در فرایند دستیابی به تجارب تحول آفرین کمک می کنند، تجربه می کنیم.

بالاس در “نیروهای سرنوشت”، مفهوم ژویسانس را به ارمغان می آورد: “… یک نوع تجربه مسرت بخش که ما احساس می کنیم وقتی درکی ناهشیار از ارتباط خود حقیقی مان با دنیای بیرونی پیدا می کنیم که نوع خیلی خاصی از لذت است من این تعریف را برای واژه ژویسانس بسیار مناسب می بینم. که بخش مهمی از تئوری لاکان است. بالاس فکر می کند که بعضی از موضوعات به عنوان کلید های روان شناختی عمل می کنند که درهایی را به روی تجارب ناهشیار غنی تر و عمیق تری باز می کنند.

اینگونه است که یک ساختار عمیق و خاموش، به شکل یک بیان سطحی [از انتخاب موضوع] تغییر شکل می دهد. اینگونه است که خود واقعی ما آزاد می شود و می توانیم ژویسانس را تجربه کنیم.

در نتیجه، با شناختن چیزهایی که روان ما را درگیر خود می کنند و معنایی که برای ما دارند، می توانیم به هسته اصلی شخصیت مان پی ببریم که بالاس آن را پرسونال ایدیِم (یا سبک شخصی) می نامد. که شبیه امضا یا اثر انگشت هرفرد است که مختص او بوده و بیان کننده او می باشد.

بالاس می گوید سبک مشخصه فردی (پرسونال ایدیِم) از زمان تولد با ما به دنیا می آید و هریک از ما از زمان تولد مجهز به آن هستیم. این پرسونال ایدیِم، ساختاری روانی است که هسته ی “خود” ما را تشکیل می دهد. “خود” ما به طور ناهوشیار خودش را رشد می دهد، به طور متناقضی باید گفت که “خود” نیز امری ناهشیار است و به معنی وجود بسیار خاصِ درونی ماست؛ آنچه هشیاری ما را هدایت می کند، و هسته ی درونی ما را تشکیل میدهد. این همان چیزی است که توجه ما را به موضوعات خاص برمی انگیزد، خاصیت ما را بیان میکند و همان رمز و راز ماست؛ معمای وجودمان!

ما جهان، مردم، موضوعات و اتفاقات را از دریچه ذهنیت خود و معنایی که سبک شخصی ما تعیین می کند، می بینیم.تا زمانی که ما بر اساس این دنیای شخصی زندگی کنیم، به موضوعاتی زاینده و بارآور دست پیدا می کنیم که زندگی روانی مان را غنی می کند و به ما در تجربه خود حقیقی مان کمک می کند.

در اصطلاح شناسی بالاس، پرسونال ایدیِم و خود حقیقی تقریبا مترادف باهم هستند. او در “نیروهای سرنوشت” می نویسد: پرسونال ایدیِم در واقع هسته ی خاص شخصیت هر فرد است که شکل گیری شخصیت او را تعیین می کند و می تواند تحت شرایط خاص و مطلوب، خود را رشد داده، و ابراز نماید. پرسونال ایدیِم اساس شخصیت هر فرد است و ما اگر نگاه عمیق و ظریف به افراد داشته باشیم، می توانیم به ایدیِم یا مشخصه ی آنها پی ببریم. چنین دانشی، از نوع “دانش غیر قابل تفکر” است.

چرا موضوعات خاصی برای ما اهمیت پیدا می کنند؟

بالاس توضیح میدهد که زندگی چرخه ای از تغییر و تحولات (ترنسفورمیشن) متقابل است. انتخاب هایی که ما را دچار شعف می کند، ژویسانس یا لذتی را در  ما ایجاد می کنند که ناشی از یافتن خود حقیقی مان است. این برکتی است که ناشی از مواجهه با موضوعات خاصی در دنیای بیرونی است که سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم ما را آزاد می کند تا بتواند خود را ابراز نموده و قابل استفاده شود. این مهم است که خواننده بداند که ما این موضوعات را صرفا به خاطر علاقه داشتن به آنها انتخاب نمی کنیم، بلکه این موضوعات را انتخاب می کنیم چون آنها به نوعی ما را “صدا می زنند” و ما نمی توانیم نسبت به آنها بی تفاوت باشیم. این دقیقا همان چیزی است که ما را قادر می سازد کیفیت تجربه ی یک فرد دیگر را تشخیص دهیم، همان چیزی که سبک شخصی او را می سازد که در جریان انتخاب موضوعات برانگیزاننده و تغذیه کننده اتفاق می افتد. این همان چیزی است که بالاس آن را “تجلی” می نامد. به احتمال زیاد پس از یک کار درونی شدید این موضوعات تحریک کننده می توانند شدیدا الهام بخش بوده و دیدگاه های مهمی را در فرد ایجاد کنند.
این فرمول بالاس برای کسی که این تجارب را زیسته است، و می تواند واقعیت های روزمره را جذب کند، فوق العاده است. او می گوید هزاران مورد از موضوعاتی که ما را احاطه کرده اند، به “فضای میانجی” تعلق دارند، جایی که فرد موضوعات خاصی را می یابد که می توانند موجودیت او را متحول سازند. اینها موضوعاتی هستند که ما را به سمت خود حقیقی مان هدایت می کنند و به “سبک شخصی” ما (پرسونال ایدیِم ما) مربوط هستند.
بگذارید مثالی بزنم. برای مثال من فیلمی را می بینم یا کتابی را می خوانم که به اصطلاح من را “صدا می زند” و با بخش خاصی از درون من ارتباط برقرار می کند و من پس از خواندن آن به خودم می گویم “اووو… من تغییر کرده ام” یا متحول شده ام. ممکن است این چیزها لزوما چیزهایی لذت بخش یا خوشایند نباشند، اما پس از پایان آنها ما احساس می کنیم آنها به نوعی ما را تغییر داده اند. مثلا من کتاب “Being a Character”  بالاس را مدت ها در کتابخانه ام داشتم. اما پس از دیدن یک رویا که آشفته ام کرد و جرقه ای از خود حقیقی ام بود، سراغ آن رفتم و در واقع “موضوعی جدید” را انتخاب کردم که توانست من را متحول کند. در طی خواندن آن دیدم که مدت ها غرق در رویا در مورد موضوع “ابژه ی تحول آفرین” (transformational object) بالاس شده ام.

موضوعات مختلفی که برمی گزینیم ما را تغییر می دهند و تجربه متفاوتی را از خودمان برایمان می سازند. هر تحربه با موضوعی جدید، می تواند امکان یک تولد تازه را فراهم کند. کار با موضوعات واقعی برای تجربه عمیق تری از خود، و تحقق بخش های بیشتری از خود، مبنایی است برای درک اینکه چرا موجود انسانی خود را در رویا غرق می کند.

شکی نیست که انتخاب این موضوعات برای همه اتفاق نمی افتد و افراد ممکن است موضوعات را به این دلیل برگزینند که اضطرابشان را کاهش داده یا آن را بپوشاند. یا به این دلیل که آن موضوعات حالشان را بهتر می کنند و از حال بد نجاتشان می دهند. در اینجا بالاس بیان می کند که پاتولوژی و آسیبهای ما می توانند ما را به سمت انتخاب موضوعاتی هدایت کنند که بیماری ناهشیار ما آنها را برمی انگیزد. در اینجاست که روانکاوی وارد می شود و به فرد کمک می کند که به خود حقیقی اش نزدیک تر شود.

ازآنجا که ما نمی توانیم نتیجه انتخاب هایمان را پیش بینی کنیم، آزاد شدن سبک شخصی یا پرسونال ایدیِم نیازمند ریسک پذیری و تن دادن به خطر است. در نتیجه رفتن به سمت “تبدیل شدن به یک شخصیت” (being a character)، نیازمند تحمل ابهام و عدم اطمینان و پذیرش خطر است. این تجارب مبهم و ریسکی، میتواند ما را از درگیر شدن با موضوعاتی که ما را “صدا می زنند” بازدارند و ما از ترس گم شدن در آنها، از آنها دوری کنیم.

درباب پیدا کردن مشخصه فردی و تبدیل تروما به جنرا

از نظر بالاس، کارکرد تروما این است که تجارب مخرب را در شبکه ای از تجارب تروماتیک بگنجاند . تروما در ذات غریزه مرگ نهفته است. شکی نیست که کودکی که دچار تروما شده است نیز “خود” ی را شکل می دهد. اما این خود ” ابژه های بد را درونی کرده و هدف آن بیشتر کنترل اثرات منفی ای است که والدینش در او ایجاد کرده اند، تا تحقق “خود” اش.
اگر تروما بتواند به صورت نمادین کارکرد داشته باشد، ، در گفتمان ها، نقاشی، یا نویسندگی، هدفش از بین بردن اثرات مخرب و مزاحمی است که در دل خود دارد و این کار را از طریق تکرار یا جابجایی انجام می دهد. در این صورت یک کودک یا بزرگسال انتخاب می کند که ترومایش را به یکسری افکار گره بزند که او را از واقعیت دنیای بیرونی دور نماید. تروما می تواند خود را در قالب برون ریزی (acting out)، کار خلاقانه، یا ارتباطات انسانی دوباره نمایان کند.
در واقع کار تروما یک نوع تکرار نمادین است نه رشد و گسترش و فرا رفتن به شیوه نمادین!
این در حالی است که جِنِرا یا زایش روانی، نوعی استفاده سازنده و زاینده از اتفاقات و تجربه ها است. بالاس این اصطلاح را از واژه هایی مانند پیدایش (genesis)، به وجود آمدن (engender)، و ژن (gen) گرفته است که تلویحا به معنی “به دنیا آمدن” است.
جِنِرا، نوعی “هوش ویژه” است. ما میدانیم که جنرا حاصل نفوذ زیاد محیط در فرد است وقتی فرد دارد وارد تجربه تروما می شود. در این حال او دچار شوکی می شود که اساسا از بیرون به او وارد شده و سپس به تغییرات روانی پیوسته، و تجدید شده تبدیل می شود.
معمولا تروما ها به خاطر انکار بیان نشده باقی میمانند، وقتی تروما اتفاق می افتد قوه حافظه درمورد آن از کار می افتد و فقط تروما است که باقی می ماند. آیا تروما واقعا اتفاق افتاده است یا نه؟ شاید یک توهم است!؟ سردرگمی ذهنی درباره تروما ادامه میابد و همراه با احساس تنهایی تحمل می شود، که خودش تجربه ای تروماتیک است. بالاس برای تروما یک همتا در نظر میگیرد و آن جنرا است. در نتیجه هردو این دو اصل -تروما و جنرا- به عنوان آمادگی های اساسی ایگو در ارتباط با واقعیت تعریف می شوند، که از تجربیات کودک در ارتباط با والدینش حاصل شده است”.

افراد معمولا بیشتر وقت خود را صرف بازداری از تروما و فرار از آن میکنند تا تبدیل آن به جِنرا یا زایش. اما فردی که نه تنها به فرایند های تروماتیک اجازه بروز میدهد، بلکه آن را به آیدیوم و سبک شخصی اش تبدیل می کند، می تواند لذت یا شعفی را تجربه کند که بالاس آن را ژویسانس مینامد.
کسی که یک بار ژویسانس را تجربه کند، دیگر هیچ وقت نمیتواند از آن دست بکشد.
نتیجه زایش روانی، نوعی “بازآفرینی ذوق و فضیلت” است که بالاس آن را “حکمت” مینامد.

سرنوشت (destiny)

از دیدگاه بالاس، سرنوشت موجود انسانی، پذیرش و سازگاری با واقعیت نیست (در تقابل با نظر روانشناسان ایگو). بالاس معتقد است وجود انسانی، وجودی پارادوکسیکال است: ما همانطور که بزرگ می شویم، ساختار روانی مان پیچیده تر می شود و در نتیجه ما نیز موجوداتی پیچیده تر و رازآلود تر می شویم. “خود” ما، با تبدیل خودش به “سبک شخصی”، برای خودش نیز رازآلوده تر و پیچیده تر خواهد شد، و در نتیجه، او سازگاری کمتری با واقعیت خواهد یافت!
از نظر بالاس، بالغ شدن، به معنی کسب عدم اطمینان در مورد معنای خود یا معنای زندگی مان است، و این همان چیزی است که بالاس آن را “حکمت یا خِرَد” می نامد. او در کتاب being a character، به ارزش معمای وجود، معنویت، و حکمت می پردازد و می گوید این تجاربی است که ما مشابه آن را در فرایند روانکاوی و تحلیل خود به دست می آوریم.
این همان چیزی است که او “موجودیت های درونی  می نامد. این موجودیت های درونی، ما را به فضای “دریافت” و پذیرش افراد خاصی رهنمون می شوند و بالعکس. ما همچنین پناهگاه موجودیت های درونی برخی افراد می شویم که بالاس آن را ارتباط روحانی می نامد.
او آرامش را در سفر انسان به سوی حکمت و خردورزی می بیند که مثل همیشه با “علامتی از سوال” مشخص می شود (سوالات بی انتها!).

ماهیت خداگونه روان انسان

بالاس معتقد است روان انسان ماهیتی خداگونه دارد و ما برای تحقق آن باید به آن اجازه “دریافت” دهیم و دریچه های آن را برای نشانه ها و اتفاقاتی که به فرایند زایش او کمک می کنند باز بگذاریم. این فرایندها به شکل ناخودآگاه و در لحظات خاصی اتفاق می افتند، لحظاتی که میتوانند سرنوشت ما را بسازند و ما باید درهای روانمان را به سمت آنها بگشاییم و به موضوعات اجازه دهیم خود را بر ما ارائه کنند. اگر ما تحمل عدم اطمینان را داشته باشیم و خطر کنیم، نیروی سرنوشتی را که در موضوعات نامشخصی که خود را به ما عرضه می کنند پنهان شده، خواهیم دید و از تجارب عمیق انسانی بهره خواهیم برد. این تجارب تجاربی بسیار عمیق و شبیه تجارب معنوی و دیندارانه میباشد.
بالاس غریزه شکوفا کردن خود را “غریزه سرنوشت” مینامد. غریزه ای که ما را به سمت تحقق سبک شخصی یا آیدیوم خاص خودمان رهنمون میسازد و ما باید به آن اجازه دریافت دهیم تا در فضای مبهم و غیر مطمئنی که انتخاب موضوعات خاص در پی دارند رشد کرده و خودش را عرضه کند.

بالاس به عنوان تحلیلگر

تمرکز بالاس به عنوان تحلیلگر، بیشتر روی شیوه های مختلفی است که ساختار زاینده و خلاقانه داشته، و اینکه این ساختارها چگونه موضوعاتی را برمی گزینند که بیانگر سبک شخصی فرد است. طبق گفته بالاس: “زایش یا جنرا، در طی فعالیتی “بازی گونه” اتفاق می افتد که فرد در نتیجه آن، رنج روانی و دورنمای تروماتیک (آسیب زای) خودش را متحول ساخته [و به فرایندی زاینده و حاصل مند تبدیل میکند]”.
در این فرایند است که فرد از آسیب ها و تجارب دردناک خود، واقعیت هایی جدید و دنیایی متفاوت خلق می کند. در نتیجه این تحول، که در جریان فرایندی خلاقانه و زاینده رخ میدهد، تروما تبدیل به زایش می شود و واقعیتی جدید را برای فرد می سازد.

بالاس صریحا ازما میخواهد به جای تمرکز بر بخش های ناسالم و پاتولوژیک شخصیت درمانجویانمان، روی بخش های خلاقانه و سالم شخصیت آنها توجه داشته باشیم. او میگوید ما با تمرکزِ صِرف بر بخش های پاتولوژیک و ناسالم، درمانجویانمان را از کشف منابع درونی شان بازمیداریم.

او همچنین معتقد است که جنگ میان مکاتب مختلف روانکاوی، میتواند به اینکه ما در درمان “سبک شخصی” خودمان را پیدا کنیم آسیب بزند. زیرا وقتی شما به جریان خاصی که زیر سایه نام هایی مثل ملانی کلاین، لاکان، وینیکات و… شکل گرفته، تعلق داشته باشید، چگونه میتوانید درمان خود را بر اساس راهی که در زندگی برگزیده اید شکل دهید؟ (چه به عنوان تحلیلگر و چه به عنوان تحلیل شونده)
در اینصورت باید بپرسیم وقتی میخواهیم تحلیل کنیم از کدام مسیر برویم؟ مناسب ترین پاسخ این است: “خودمان باشیم” و چیزی را برگزینیم که با ما همخوانی داشته باشد. در اینصورت با توتم های روانکاوی چه کنیم؟
بالاس در فصل “وضعیت ذهن فاشیستی” در کتاب ‘تبدیل شدن به یک شخصیت’ بیان می کند ذهن فاشیستی میخواهد از آلودگی (نظری) دوری کرده و بر گزینش یک تئوری خالص یا یک روانکاوی خالص تاکید می ورزد.
اما بالاس ترجیح می دهد که از این انحصارگرایی نظری دوری کرده و ذهنش را آماده “دریافت” های ناخودآگاهش نماید تا بتواند “سبک شخصی” خودش را در درمان داشته باشد.

او خودش را مخالف هرگونه حرکت رسمی درون فیلد روانکاوی میداند و می گوید مخالف هرگونه کلاینین ایسم، لاکانین ایسم، وینیکاتین ایسم است ولی فرویدینیسم را به رسمیت می شناسد و مخالف کنارگذاشتن نظریه فروید بوده و فکر میکند ایجاد این همه کلیسا و پاپ در روانکاوی، می تواند غیرسازنده و آسیب زننده باشد.
در عین حال، او میگوید از خواندن، فکر کردن و غرق شدن در نوشته های کلاین، بیون، لکان، کوهات و … به شدت لذت می برد.

آنالیست و آنالیزان| فرایند تغییر در روند تحلیل

در شرایط خاص تحلیل، دو فرد –آنالیست و آنالیزان- روایت ها و موضوعات ذهنی ای را انتخاب می کنند که درمورد وضعیت درونی آنها با یکدیگر سخن می گوید. و در گذر زمان، هردو آنها متحول می شوند (ترنسفورم می شوند) تا اینکه روانکاوی تبدیل به یک مشارکت دو نفره می شود. گرچه تمرکز بر تحول آنالیزان است، اما تحلیلگر نیز خودش را در حال متحول شدن میابد زیرا آنالیزان مسایل ناهشیار مختلفی را در او فراخوانی می کند، درحالی که هردو آنها هشیاری اندکی به این تجارب درونی که بین آنها اتفاق می افتد دارند. مثلا وقتی آنالیزان میگوید بامادرش ناهار خورده یافیلم دیده است، تحلیلگر به تجربه خودش از غذاخورن یا فیلم دیدن برمیگردد و به تدریج این تجارب مشترک که در فضای تحلیلی بیان می شوند، به ارتباطی ناهشیار تبدیل شده و زبانی مشترک را در طول جریان تحلیل بین آنها ایجاد می کند. در نتیجه حتی اگر هیچیک از آنها به طور هشیارانه متوجه نشوند، این ارتباطات نقش تعیین کننده ای را در ایجاد و خلق آن روانکاوی خاص ایفا می کنند. در نتیجه در هردو آنها ساختارهای روانی خاصی ایجاد شده و هردو آنها تغییر می کنند.

در نهایت، بالاس معتقد است ما به عنوان روانکاو، باید سبک شخصی خود را بیابیم و آنچه با تجربه عمیق درونی ما گره میخورد را برگزینیم تا بتوانیم درمانی درست، اصیل و مبتنی بر سبک شخصی خودمان ارایه دهیم نه اینکه مانند فردی باشیم که هیچ “خود” ی نداشته و صرفا از دیگران الگوبرداری میکند. البته این به معنای زیر سوال بردن تئوری های مختلف نیست، بلکه به معنای دریافت موضوعاتی است که با سبک شخصی ما همخوان بوده و نسخه منحصر به فرد ما را ارائه می کند.

نویسندگان: دکتر عادله عزتی، حوریه رضایی

 

منابع: Christopher Bollas

Institute for psychoanalysis

(2012) The Christopher Bollas Reader

 

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.