سخن درمانجویان: روان درمانی تحلیلی چه کمکی به من کرده است؟

سخن درمانجویان: روان درمانی تحلیلی چه کمکی به من کرده است؟

خرداد ۱۰, ۱۳۹۷ 1
Negar_06062018_164905.png

مطالبی که در ادامه می آیند، تجربیات واقعی برخی درمانجویان است که حداقل دو سال تحت درمان تحلیلی قرار گرفته و اکنون راجع به تجربه شان از فرایند درمان نوشته اند. همه ی نوشته ها با کسب اجازه از درمانجویان و با رعایت ناشناس بودن در اینجا آورده شده اند.

اگر شما نیز تحت درمان هستید، می توانید تجربیات، دغدغه ها و احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید. شنیدن تجربه ها، احساسات، نگرانی ها و اعتراض های شما برای جامعه ی روان تحلیلی بسیار ارزشمند است.

  • خانم “میم” می نویسد:
لذتی به نام تراپی!

تراپی واژه کوچک اما بسیار پر معنایی است، مفهومی از زیستن تمام و کمال با در نظر گرفتن همه خوبی ها و بدی های یک انسان.
سال ها طول کشید تا واژه ای به نام انسان رو درک کنم، انسان ساخته شده از پوست، گوشت و استخوان.
اولین دستاورد من بعد از ماه ها تراپی و کلنجار رفتن با خودم و او [نام تراپیست به علت رعایت اخلاق حرفه ای حذف شده است]، کاشتن نهال خود دوستی و پذیرش خود به عنوان یک انسان ناکامل،معمولی و ارزشمند بود.
خودم رو به مثابه نهالی میبینم که در طی این مسیر آهسته و اندک اندک با مفهوم ارزشمند زیستن روبرو میشه و کم کم قدم های اولیه ای برای درک و لمس حس های اصیل بر میداره. تجربه بسیار ارزشمندیه که بتونی آگاهانه و بدون قضاوت به ابعاد وجودیت نگاه کنی، این دستاورد بزرگیه برای من که بعد از سال ها تونستم خودم رو از زیر بار نگاه تند و ظالمانه خودم بیرون بیاورم.
در طی این مسیر و گفت و گو های زیاد کم کم نهال وجودی رشد میکنه و برگ های سبز جدید شروع به رویدن میکنه. هر چه بیشتر تو این مسیر قدم برمیداری با مفاهیم اصیل تری از بودن و معنای زندگی آشنا میشی و ریشه هات قوی تر و مستحکم تر میشن. گاها پیش اومده که درگیر طوفان های شدید روحی و احساسی بشی که اگر کمک ها و روشنگری های درمانگر نباشه شاید به سختی بتونی از پسشون بر بیای. اگه بتونی این درد ها و طوفان ها رو تحمل کنی و ازش با صبوری عبور کنی دریچه ای از رشد و آگاهی به روت باز میشه که تا تجربش نکنی لذتش رو متوجه نخواهی شد.
بنظر من تراپی یک تلاش لذت بخش و تا حدی درد آوره که سرشار از لحظات پر ابهام، پیچیده و جذاب است. اما…. اما اگه ابهام ها رو تحمل کنی و سعی کنی ادامه بدی نتیجه فوق العاده ای منتظرت خواهد بود.
نتیجه ای به نام رشد…
تجربه دیدن رشد وجودت بهترین تجربه زیستن و بودنه، بخصوص وقتی با عبور از دردهای فراوان بهش رسیده باشی.
در واقع میتونم بگم تراپی باعث شکوفایی یک نیروی عمیق نامیرای درونی میشه که با قدرتش میتونی بارها خودت رو از مرز نابودی نجات بدی.
زندگی همراه درد و سختی همیشه هست اما تو توی این فرایند، پختگی،مسیولیت پذیری در برابر خودت و تجربه حس های اصیل رو یاد میگیری و ساقه و ریشه های نهالت اونقدر قوی میشه که در برابر هیچ تندباد روحی، حسی و جسمی سر خم نمیاری و میتونی دوباره دوباره از نو شروع کنی.
تراپی برای من ایجاد و تداوم این نیروی پویا و نامیرای درونیه که بهم آگاهی و قدرت روبرو شدن با همه ابعاد وجود و جهانم رو میده.
یک لذت وصف ناشدنی…

  • از زبان آقای “ب” بشنویم:

امروز هم مدرسه نرفتم. دلدرد داشتم. تلویزیون به مناسبت دهه فجر برنامه های جالبی داشت . ایرانیها مثل سیرک های خارجی روی همدیگه سوار میشدن و حرکات آکروبات انجام میدادن. بعدش هم فیلم “انتقام” رو نشون داد. همون قسمت دوم “کمیسر متهم میکند” بود .
این یه قسمت از دفترچه خاطرات من بود که وقتی پاره اش کردم و ته سطل آشغال پنهانش کردم این تیکه اش خودنمایی میکرد. پاره اش کردم چون دروغ نوشته بودم ، دلم درد نمیکرد. پنهانش کردم چون نمیخواستم کسی بفهمه که من دروغگو هستم. انداختمش ته سطل چون نمیخواستم کسی من رو ببینه. از احساساتم باخبر بشه و به افکارم پی ببره . کسی نفهمه که من پای لخت دخترها رو دوست دارم، که من پاستیل دختر همسایه رو دزدیدم و ته کشوی میز تحریر قایم کردم ولی دلم نمیاد بخورمش.
سی و شش سال از اون تاریخ میگذره و برگ دفترچه خاطراتم هنوز جلوی چشممه. چقدر از این برگه ها و دفترچه ها که توی ذهنم پنهانشون کردم. چقدر از این احساسات پاک کودکانه ، جوانانه و بزرگانه که من تیکه پارشون کردم و ته سطل زباله ذهنم جا دادم. چقدر ترسیدم از احساساتم ، از دیده شدن ، از مسخره شدن.
باید خالی کنم خودم رو از این همه بار ، از اینهمه ترس و اینهمه فشار و اضطراب.

احساس میکنم تکه های کاغذ دفترچه خاطرات از ذهنم بیرون اومدن و دارن جلوم ورجه ورجه میکنن. سطل زباله ذهنم توش برگه های خاطرات ارزشمندی داره. خاطرات زشت و زیبا، احساسات عمیق و خالص .
از لای اونها تکه های کاغذ رو بیرون میکشم مثل پازل به هم میچسبومنشون و از خوندنشون غرق در لذت میشم . به احساساتم افتخار میکنم و برای اشتباهاتم سعی میکنم خودم رو ببخشم.
برگه ها رو به دقت تا میکنم و میذارم توی یه پوشه و میذارمشون تو کمد. جای خاطرات تو دفترچه و توی پوشه اس… ‌

  • خانم “نون” تجربه اش را از درمان اینگونه بیان می کند:

باید بگم این درمان چشم بندمو از چشمم باز کرد. چشم بندی که من رو به خودم بسته بودم. من خودمو نمیدیدم (انگار اصلاً وجود نداشتم!) هرچیزی که منو پر کرده بود نگاه دیگران بود. من همونقدر که به این نگاه ها وابسته بودم، همونقدر ازشون می ترسیدم. درمان ترس منو از آدما کم کرد. دیگه از نگاه آدما نمیترسم. نگاه هایی که برام مثل کابوس بودن!

هرچند مسیر پرپیچ و خم و گاهی خیلی سختی رو طی کردم تا بتونم این آرامشو تجربه کنم، اما این سختی بارها آسون تر از وقتی بود که من تو همه ی اون اضطراب ها و فشارها غرق بودم و فکر میکردم هیچ راهی برای خلاص شدن ازشون ندارم. من فکر میکردم این بدبختی سرنوشت منه و ازش راه گریزی ندارم. اما الان حس میکنم میشه برسرنوشت غلبه کرد. و من این کارو کردم.

  •  خانم “الف” می نویسد:

دستم و گرفتی و بردی به یه غار. غاری که هیچکدوممون نمیشناختیمش و من همیشه ازش می ترسیدم. اما تو نترسیدی! و این به من جسارت داد. حس می کردم در کنار تو این غار کمتر ترسناکه. وقتی صدای تو تو غار میپیچید خیالم راحت بود.

تو دستمو گرفتی و از صخره های غار بالا بردی. اونجا تاریک بود و سیاه و صدای گریه ی من هر لحظه بلند تر می شد! اما تو بودی. تو هر لحظه کنارم بودی و این به من قوت قلب می داد. من در خلوتم با تو حرف می زدم و تو محکم سرجایت ایستاده بودی. تا اینکه کم کم روزنه های نور پیدا شدند. چشمم روشن شد و من داشتم از کوری نجات میافتم. اوایل تار میدیدم. گاهی از شدت نور چشمانم را می بستم. من عادت به خوشبختی نداشتم. اما کم کم دارم به نور عادت میکنم. کم کم دارم خودم رو لایق نور می بینم. گاهی حتی خیره میشم به خورشید. اون داره واسه من میتابه…

  • از زبان خانم “میم” :

فرایند درمان برای من مثل رشد به درخته. درختی که تو فصل بهاره. حتی اگه تگرگ هم بزنه چون فصل رشدشه از پا نمی افته و باز جوونه می زنه.

اگه بخوام یه مثال دیگه بزنم، میتونم تشبیهش کنم به پرواز. مثل پرنده ای که دست و پاش شکسته و جرات راه رفتن نداره. کم کم با مراقبت شروع میکنه لنگون لنگون راه رفتن، اما هی می افته و دوباره پا می شه. تا اینکه راه و رسم راه رفتنو یادمیگیره. بعد ساعت های طولانی بدون افتادن راه می ره و بعد شروع می کنه به پرواز. کم کم پرواز رو هم خوب یاد میگیره و میتونه اوج بگیره. اون وقت می تونه از زندگی اش لذت ببره و اوج رو تجربه کنه.

در هر مقطعی از فرایند درمان هستید، ما را در تجربیات و هیجانات خود از درمان تان شریک کنید.

– جهت رعایت اخلاق حرفه ای از نوشتن نام خود یا درمانگرتان اجتناب کنید.

با تشکر فراوان
مرکز تخصصی و آنلاینِ روان درمانی تحلیلی مهرسای


1 دیدگاه

  • ....

    اسفند ۱۱, ۱۳۹۷ در ۵:۱۲ ب٫ظ

    من تازه شروع کردم و بعد از هر جلسه به شدت ناراحت و خیلی عصبیم و فشار زیادی رو دارم تحمل میکنم تا بتونم جلسه بعدی رو برم . روی زندگی روزمره ام هم خیلی تاثیر گذاشته . درمانگر بهم میگه ادامه بده ولی واقعا نمیتونم مدیریتش کنم و همه چیز بهم میگه کافیه . خودت رو اینقدر اذیت و درد نده . اخه چه کاریه خودت رو شکنجه میکنی ! برای من فرایند اذیت کننده ای بوده

    پاسخ

پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.