20190215_232233-1200x1042.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۷

دیدگاه های تکنیکی به “انتقالِ نفرت” در بیماران مرزی (۱۹۹۱) نوشته: گلن ا. گابارد/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستاران: مانا علوی، دکتر عادله عزتی

مهم نیست انسان از چه چیز نفرت دارد، مهم این است که از چیزی متنفر است. ساموئل باتلر

فروید در (1915) اشاره کرد که تنها مانع واقعی که روانکاو با آن روبه رو می شود، مدیریت انتقال است. میان احساسات انتقالی که معطوف به روانکاو می شود، نفرت شاید غیرقابل تحمل ترین آنها باشد. روانکاوان ممکن است حداقل تا حدودی به این میدان رزم کشیده شوند، به این دلیل که خود روند روانکاوی، به عنوان یک واکنش وارونه در مقابل نفرت، خشم و سادیسم عمل می کند. (مک لاین، 1961)؛ (منینگر، 1957)؛ (شافر،1954).
تجربۀ مکرر مورد نفرت واقع شدن، موجب فرسایش دفاع های شکل گرفتۀ روانکاو در مقابل بیمار می شود. بعلاوه تمایلات دگردوستانۀ خودآگاه روانکاو برای کمک به دیگران نیز توسط بیماری پر از نفرت خنثی می شود و گاهی بیمار روانکاو را به جایی می کشاند که از خود می پرسد آیا کل تلاش های وی در روند تحلیل اتلاف وقت و انرژی بوده است؟
البته، انتقال نفرت ماهیت یکپارچه ای ندارد. شدت آن بسیار متغیر است، و به قدرت ایگو و روابط ابژۀ درونی بیمار و نیز مرحلۀ تحلیل بستگی دارد. یک مقایسه می تواند تفاوت بین انتقال شهوانی(erotic transference) و انتقال شهوانی شده (erotized transference) بلام (1973) را به خوبی نشان دهد.
انتقال شهوانی به مثابۀ موضوع ناهمخوان با ایگو تجربه می شود و احتمالا با احساس شرم در مورد میل به روانکاو و نیز لذتی که به نظر غیرواقعی می آید، همراه است. در انتقال از نوع شهوانی شده، هیچ کجا نشانی از ایگوی مشاهده گر نیست. اشتیاق به روانکاو به عنوان احساسی که بایستی تحلیل شود در نظر گرفته نمی شود. برعکس، اساس تقاضاهای همخوان با ایگو برای لذت بردن از آرزوها را، شکل می دهد، با این انتظار که روانکاو به جای تفسیر بایستی مقابله به مثل کند.
اگر این تفاوت را دربارۀ انتقال نفرت به کار بریم، می توانیم دو طبقۀ گسترده را شناسایی کنیم. در طیف خوش خیم تر، بیمار نفرت را به عنوان یک تحریف نیازمند به تحلیل می داند. احساسات نفرت، ناهمخوان با ایگو هستند بنابراین بیمار یک اتحاد درمانی را با روانکاو جهت درک احساساتش به جای عمل کردن بر اساس آنها، شکل می دهد. در نوع بدخیم کیفیت ” گویی-که” در مورد احساسات از بین رفته است، و بیمار احساس می کند تحریفی در کار نیست و روانکاو در مقام فردی دیده نمی شود که شبیه شخصی در گذشته بیمار است، بلکه فردی بدخواه و مستحق نفرت دیده می شود.
به عنوان یک قانون کلی، شکل خوش خیم انتقال نفرت مانند نقطه ی مقابلش، انتقال شهوانی بیشتر مشخصۀ بیماران با سازمان شخصیت نوروتیک است. در حالی که نوع بدخیم آن، مانند انتقال شهوانی شده بیشتر در بیماران مرزی دیده می شود. این تفاوت به معنای یک حکم قطعی نیست، و از نظر بالینی جهت مفهوم سازی شکل غالب انتقال نفرت، به عنوان موضوعی مرتبط با سطح سازمان یافتگی ایگو، مفید است. با این حال، خوب است گفتۀ مارگارت لیتل (1966) را به یاد داشته باشیم مبنی بر این که انتقال نرمال نوروتیک و سایکوتیک، می تواند در یک بیمار و در یک جلسۀ واحد دیده شود. علاوه بر این، بیماران مرزی به عنوان گروهی با طیف وسیعی از کارکردهای ایگو مشخص می شوند، این طیف می تواند شامل طیفی از بیماران قابل تحلیل باشد تا آنهایی که نیاز به بستری شدن طولانی مدت را دارند (مایسنر، 1988).

نفرت در انتقال

سائق پرخاشگری هم در رابطه با خشم و هم در رابطه با نفرت نقش مهمی ایفا می کند، اما نفرت از آنجا که نیازمند یک بازنمایی از ابژۀ درونی است، از خشم متمایز می شود (گالدستون، 1987)؛ (پائو، 1965)؛ خشم در یک محیط ناکام کننده می تواند به هر ابژۀ بیرونی ای معطوف شود، در حالی که موضوع نفرت مشخص تر است. نفرت داشتن یعنی چسبیدن به یک ابژۀ درونی به طریقی نابخشودنی به خاطر کینه. در اینجا میل راه عبوری پیدا نمی کند و درنتیجه ابژه را نابود می کند. همان طور که گالدستون (1987) ذکر می کند:
بیمار به تنهایی نمی تواند بر آن فائق آید، چرا که نفرت او را با یک ابژه ای از گذشته در کینه ای محصور کرده است، به طوری که رهایی از آن مستلزم انتقال است. (ص375).
روانکاو خیلی زود نقش فردی را می گیرد که به بیمار آسیب زده است و تنها امید بیمار برای فرا رفتن از این تلخی و کینه این است که احساساتش را در عرصۀ انتقال حل کند.
از نظر گالدستون (1987) پایداری ابژه برای موفقیت رشدی ضروری است، چرا که فرد می تواند در فضایی امن نفرتش را ابراز کند. بیمار مرزی، قادر نیست بازنمایی های عشق و نفرت را به عنوان حالت های دوسوگرایانه به یک ابژه، یکپارچه کند، درحالی که فرد نوروتیک قادر به این کار می باشد. در واقع ما نوعی از بیمار مرزی را که به شکل مزمنی پر از نفرت است، مورد بررسی قرار می دهیم، به این معنی که رابطۀ پارت ابژه ای غالبی را بین بازنمایی از ابژۀ مورد نفرت و بازنمایی از “خودِ” نفرت انگیز ایجاد کرده است (گابارد،1989). به نظر می رسد این بیماران اغلب توسط تحقیر و اهانت های کینه توزانه از پا درآمده اند، به این دلیل آنها جنبه های خوب و مطلوب “خود” و بازنمایی های ابژۀ متناظر را عمیقا دفن کرده اند و از طریق اشتغال ذهنی با نفرت مانع از تخریب آنها می شوند. و از سوی دیگر این جنبه ها به فیگورهای محیطی در مقام افرادی تماما خوب و یا کاملا محبوب فرافکنی می شوند (بویر، 1983)؛ (گیواچینی، 1975)؛ هامیلتون، 1986)؛(کلاین، 1946)؛(سیرلز، 1958). به این ترتیب جزایر عشق به دیگران و نگرانی برای آنها از طریق ذخیره کردن ایمن آنها در دیگران بهتر محافظت می شوند. اما این استراتژی می تواند بی نتیجه باشد، چرا که این تبدیل دیگری به یک قدیس، می تواند حسادت عمیقی ایجاد کند.
این فرایند، می تواند منجر به فرافکنی جنبه های بی ارزش شده و منفور بازنمایی های “خود” و “ابژه”، به عنوان راهی برای آلوده کردنِ آن فیگور قدیس مآب، به جنبه های نامطلوب دنیای درونی بیمار شود (پوگی و گنزین، 1983).
این طور به نظر می آید که این بیماران در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید متوقف شده اند (کلاین، 1946)، جایی که سوژۀ واسطه ای، که خارج از تجربه درک شود، وجود ندارد. در این شرایط کار تحلیلی به دلیل فروپاشی فضای بالقوه (وینیکات، 1971)، یا فضای تحلیلی (آگدن، 1986) برای ایجاد اتحاد درمانی با روانکاو سخت می شود. در این بیماران به دلیل فقدان کیفیت «جانشینی» یا «گویی که»، که مشخصۀ بیماران نوروتیک است، انتقال نفرت به شکل بدخیمی اتفاق می افتد. روانکاو به مثابۀ تکرارِ امروزیِ فیگوری از گذشته نیست، بلکه به دلیل فرآیندهای فرافکنی در جایگاه ابژۀ اصلیِ نفرت قرار دارد. توانایی ایجاد یک فاصلۀ فکری از تجربه، که نتیجۀ تغییر به وضعیت افسره وار است، یک اتفاق گذرا و گهگاهی است. به دلیل ناتوانی در تمیز دادن ادراک روانکاو از واقعیت روانکاو، این انتقال ها توهمی یا سایکوتیک در نظر گرفته می شود (لیتل، 1958).
یکی از پارادوکس های مشخص کنندۀ این بیماران این است که دائم در جستجوی درمان اند و با این حال از درمان ناخرسندند، آنها به دلیل ناخوشنودیشان از درمان دائما در جستجوی تغییر درمان هستند. اغلب از یک روانکاو به روانکاو دیگر می روند و به دنبال قطع نابه هنگام درمان احساسی از ناامیدی و نفرت را تجربه می کنند. به نظر می رسد که آنها به دلیل همان هستۀ وجودیشان که به یک رابطۀ لیبیدینال مبتنی بر حمله (attack) وابسته است، در جستجوی درمان هستند (روزنفلد،1987). کرنبرگ( 1984) اشاره می کند که چنین بیمارانی بخشی از گروه بزرگ تری هستند که مستعد واکنش های درمانی منفی اند، و اغلب با یک ابژۀدرونی سادیستیک و بی رحم شناخته می شوند که فقط قادرند یک عشق ظاهری توام با تنفر و رنج نشان دهند. به عبارت دیگر، دلبستگی به بهای نفرت داشتن به وجود می آید. چارۀ دیگر، حالتی از نیستی است.
برای روانکاوانی که بیمارانی با نفرت شدید را درمان می کنند مفید است که ارزش رشدی تنفر را نیز فراموش نکنند. وینیکات به این ایده علاقه مند بود که عشق و نفرت -مانند یین و یانگ – دو اصل متضاد ولی مکمل از تجارب اولیۀ نوزاد هستند، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. فرد نمی تواند به حالتی از عشق ورزیدن برسد اگر توانایی متنفر بودن را نداشته باشد. به علاوه نویسندگان دیگری نیز (اپشتاین، 1977)؛ (لیتل، 1966)؛ (پائو، 1965) مشاهده کردند که نفرت در خدمت کارکرد سازمان ایگو است. نفرت می تواند مانع از احساس از هم پاشیدگی شود. دلیلی از زندگی و احساسی از تداوم به زندگی روزمره می بخشد.
منشاء تسلط رابطۀ پارت ابژه ای می تواند در ناکامی های بیش از اندازه در رابطه با فیگورهای والدینی باشد، یا به دلیل یک سرشت غیرعادی پرخاشگرانه یا ترکیبی از هر دو. هرچه این خاستگاه ها به شکل منظومه ای محکم تر درون بیمار فیکس شده باشد، متخصص بالینی با مقاومت بیشتری برای تغییر آن روبه رو می شود. این بیماران به دلیل ضعف شدید ایگو، درگیر برون ریزی های رفتاری متعدد می شوند، مانند: اشکال مختلف خودزنی، جوع، سوءمصرف مواد و موارد دیگری که اغلب نیازمند روان درمانی در فضای بیمارستانی است (گابارد، 1989).
افرادی با ثبات بیشتر ایگو، آمادگی بیشتری برای روانکاوی دارند، هرچند روانکاو با موانع دشواری روبه رو است.

مثال موردی

چالش های تکنیکی ارائه شده از این بیماران، به خوبی محتویات چندین جلسه را طی یک دورۀ چندسالۀ درمان روشن می کند. آقای “ه” مردی 28 ساله و مطلقه بود که بعد از دو سال تلاش بی نتیجه با روانکاوی دیگر، با من وارد تحلیل شد. تجربه ی درمانی قبلی او به دلیل نقل مکان روانکاو به شهری دیگر قطع شد. (من اغلب با خودم فکر میکردم که شاید این نقل مکان، راه حل تحلیلگر بوده برای رها شدن از تجربیات ناخوشایندی که در طول یک ساعت وقت صرف کردن برای آقای”ه” تجربه می کرده) تعجب آورترین بخش در آغاز تحلیل، سرعت انتقال نفرت بیمار بود و این اعتقاد او که درک درستی از از ویژگی های من دارد. هر برداشت مهم من کذب تلقی می شد و مورد اتهام قرار می گرفت. البته من عادت داشتم که آماج چنین انتقال های منفی ای قرار بگیرم، اما نه با چنان شدتی آن هم در اوایل فرآیند درمان. من سعی می کردم با گمانه زنی های تشخیصی از این رگبار آتشین فرار کنم. با خودم فکر می کردم «بدیهی است که این مشخصۀ بیماران مرزی است». از نظر او تحقیرش نسبت به من قابل توجیه بود به دلیل تحلیل کردن در ساختاری نامعقول و انعطاف ناپذیر.
آقای “ه” هزینه ها را پرداخت می کرد، ولی بی تردید احساسش را مبنی بر اینکه مستحق درمان رایگان است، بیان می کرد. او در چند هفتۀ اول تحلیل در ارتباط با واکنش من نسبت به حملۀ کلامی او نظرش را این چنین ابراز کرد:
میدانم فکر می کنی من تهاجمی رفتار می کنم اما این به خاطر شیوۀ رفتار توست. تو مرا تحریک می کنی، حتی وقتی قصد رفتن به تعطیلات را دارم هزینۀ جلسه را با من حساب می کنی، هیچ جوابی به سوالات من نمی دهی، و خیلی خشک پایان جلسه را اعلام می کنی حتی وقتی در حال فکر کردن هستم. من تو را تهاجمی می بینم، پس من به شکل خصمانه ای واکنش نشان می دهم.
تمام احساسات او نتیجۀ مستقیم چگونگی رفتار من با او بود. گویی او هیچ نقشی در بازآفرینی رابطه با ابژه ای از گذشته اش نداشت. “خود” ناکافیِ او هیچ عاملیتی در رابطه با آن نداشت- هیچ حسی از غیر-من (آگدن، 1986). او در حقیقت توسط نیروهای بدخواه محیطش آسیب دیده بود. یکی از ویژگی های قابل توجه در طول هفته های اول روند تحلیل، عدم وجود حسی از خشم نسبت به روانکاو قبلی (یا هرچیز دیگری در ارتباط با آن) بود. من براساس این فرض کار می کردم که بسیاری از کینه های او نسبت به من در واقع یک جابه جایی بود و به خاطراتش از روانکاو قبلی اش مربوط می شد، و گهگاهی در مورد این ارتباط به او تفسیری می دادم. او همواره به تفسیرهای من با تمسخر و بی اعتنایی واکنش نشان می داد و معتقد بود که با نسبت دادن اشتباهاتم به کس دیگر سعی می کنم از زیر بار آنها شانه خالی کنم. شاید آقای “ه” به شیوۀ خاص خودش روی من متمرکز شده بود تا با منحرف کردن جهت تفسیر از تندی و حرارت آن بکاهد. هنگامی که با فقدان فضای تحلیلی برای کار روی رابطه با بیمار مواجه شدم، وسوسه شدم تا با منحرف کردن خشم او به جای دیگر یک اتحاد درمانی ایجاد کنم. اگر موفق می شدم، می توانستم با نفرت او نسبت به شخصی دیگر همدلی کنم، و به این ترتیب تلاش می کردم اتحادی در رابطه با یک خشم مشترک نسبت به دشمن بیرونی شکل دهم. هنگامی که، من دیگر در جایگاه ابژۀ درونی مورد نفرت نبودم، ایده آل سازی می شدم. اما این تغییر به دلیل ظهور حسادتش، موجب نفرت بیشتر نسبت به من می شد. یک بار او گفت:
من کتاب هایت را در قفسه ها می بینم، و یک حس بیزاری نسبت به تو دارم. من هرگز نمی توانم این همه کتاب بخوانم. امیدی به داشتن این میزان از دانشی که تو داری، ندارم. دوست دارم تمام این کتاب ها را واژگون و آنها را پاره کنم.
همان طور که بیمار به من طعنه می زد با خونسردی به دیوار کنار کاناپه اش ضربه می زد. او روی ضرباتش کنترل داشت، طوری که زمان های کوتاهی ضربه زدنش را متوقف می کرد تا برای ساکنین دفتر کناری من مزاحمت ایجاد نکند. گرچه مطمئن نبودم که چه کار کنم و رفتارش مرا بر سر یک دوراهی قرار می داد که اگر در رابطه با رفتار او کاری انجام نمی دادم، به معنای تبانی با نمایش رفتاری او بود و آیا این اجازه به ایجاد مزاحمت برای همسایه نبود؟ از طرفی دیگر، اگر به او می گفتم که ضربه زدن را متوقف کند، به معنای این نبود که به خود اجازه می دادم او را در یک موقعیت غیرتحلیلی اداره کنم؟
او موقعیت هایی ایجاد می کرد که احساس سردرگمی کنم چه واقعا سردرگم شده بودم چه نشده بودم. در شروع جلسه ای از من خواست وقتی جلسه از نیمه گذشت، زمان را به او یادآوری کنم چون مجبور بود زودتر جلسه را ترک کند. وقتی به او اشاره کردم که ساعت به دست دارد و خودش می تواند مطلع شود، او به خاطر رد کردن درخواست کمکش به شدت از من عصبانی شد. بدتر از همه، او دائما سعی می کرد تا به عمد یا غیر عمد مرا در گوشه ای گیر اندازد که احساس کنم واقعا از او متنفرم.
همیشه زیر رگبار تحقیر او قرار می گرفتم، و همیشه به اندازه ی کافی توان تحمل محتوای برون فکنی هایش را نداشتم. گاهی نظرات من به صورت طعنه آمیز، تحقیر آمیز و ضد حمله در می آمد تا بتوانم کمینگاه امنی برای جان به در بردن از فضایی که او در درفترم ایجاد کرده بود، پیدا کنم. در روزی به خصوص او مرا متهم کرد که با نقطه نظرات او همدلی نمی کنم. من پاسخ دادم:
تو با من تحقیرآمیز رفتار می کنی و بعد انتظار داری که با تو همدلی کنم. اگر این بخشی از الگوی ارتباطی گسترده تر تو با دیگران باشد، برای من تعجب آور است که چطور از دیگران انتظار داری تو را دوست داشته باشند و از تو جانبداری کنند بدون اینکه ملاحظۀ آنها را کنی.
بیمار با شادی پاسخ داد:
پس تو از من متنفری. می دانستم که می توانم تو را تسلیم کنم.
در زمان دیگری چنین گفتگویی بین ما اتفاق افتاد:
_ بیمار: من نمی فهمم چرا تو به من اجازه نمی دهی تا بتوانم از تو متنفر باشم. آیا من نمی توانم دو امتیاز از ابراز خشمم به دست آورم؟
_ روانکاو: چه چیز مثبتی در این باره می بینی؟؟
_ بیمار: چون تمام عمر خشمم را سرکوب کردم. حال بالاخره دارم آن را از سینه بیرون می ریزم.
_روانکاو: تو دربارۀ وجهی از خودت حرف می زنی که من تا به حال ندیده ام. تمام آنچه که من دیده ام خصومتی رام نشدنی بود.
_ بیمار: بنابراین تو باید از من متنفر باشی! تو نمی توانی مرا اداره کنی! خیلی سرسخت و کله شق هستم! به شیوه ای که از من می خواهی تغییری اتفاق نخواهد افتاد، من به خاطر غلبه بر تو هیجان زده ام و تنها بیمار تو هستم که بهتر نخواهد شد.

البته آقای ” ه” نکات خوبی را بیان کرد. در آن لحظه احساس می کردم قادر به اداره کردن او نیستم و گاهی مطمئنا از او متنفر بودم. یکی از غم انگیزترین جنبه های تحلیل این بود که به نظر می رسید آقای “ه” هیچ علاقه ای به کمک گرفتن از من ندارد. هنگامی که به او نشان دادم که دائما هرگونه تلاش من برای کمک به او در راستای درک خودش را با شکست مواجه می کند، او صحت این برداشت مرا تایید کرد، در حالی که از شدت خشم در حال انفجار بود، پاسخ داد:
من کمک لعنتی تو را نمی خواهم! من تو را به عنوان هدفم می خواهم! من تلاشم می کنم تو را خشمگین کنم. یکی از فانتزی هایم این است که کف اتاقت استفراغ کنم یا روی کاناپه ات برینم! می خواهم خودم را از تمام اینها خلاص کنم. از این متنفرم که نمی توانم تو را تحریک کنم تا خشم مرا بگیری. پس مجبورم خودم عصبانی باشم. من نیاز به جایی دارم که خودم را خالی کنم. من از تو به عنوان یک توالتِ پولی استفاده می کنم [جایی که پول می دهم تا خودم را تخلیه کنم].
این طغیان به من کمک کرد تا بفهمم که چطور آقای “ه” فرآیند تحلیل را مفهوم سازی می کند. اینجا واقعا یک توالت بود، جایی که او می توانست جنبه های بد و آزاردهنده اش را تخلیه کند و از ابژه های درونی اش متنفر باشد. از دید او، بهترین کاری که می توانست با این محتواهای روانی بکند، فرافکنی آنها بود.
رفتار او در آن ساعت مرا مجاب به پذیرش نقش ابژۀ منفوری کرد که نفرت را به او برمی گرداند. من برای اجتناب از پذیرش این نقش به دفاع های زیادی متوسل شده بودم گاهی عقب نشینی می کردم تا بیشتر از او دور شوم، به این دلیل که بتوانم تاثیر حملات او را دفع کنم. در واقع، از آن پس تلاش کردم با نیاز او برای نفرت داشتن، به عنوان تنها راه بقاء هیجانی، همدلی کنم. در موارد دیگری، سعی می کردم از واکنش وارونه به مثابۀ یک دفاع حرفه ای برای عشقِ مراقبت گونه از فرد ضعیف، استفاده کنم. باید اذعان کنم وقتی شیوه ام را تغییر دادم، آقای “ه” کمتر من را در جایگاه فردی اصیل تجربه می کرد.
انتقال متقابل نفرت نسبت به آقای “ه” وقتی به اوج خود رسید که در زمان بندی هایم به مشکل برخوردم و از او خواستم تا زمانش را تغییر دهد و من را چهارشنبه ها ببیند. او پاسخ داد که حتی اگر هم بتواند زمانش را برای هماهنگ شدن با خواست من تغییر دهد، چنین کاری نخواهد کرد. به من گفت دفاع از حقوقش مهم تر است از اینکه به دیگران اجازه دهد از رویش رد شوند. در ادامه گفت فهمیدن این که می تواند مرا کنترل کند تا اینکه بالعکس من مسئول این کار باشم، برایش لذت بخش است. وقتی پیشنهاد مرا رد کرد رنجشی در من غلیان کرد. دیگر از اینکه او را ببینم ترس داشتم، و آرزو می کردم درمان را رها کند. حتی خیال پردازی های روزانه ام درباره ی این بود که چه چیز می تواند موجب شود تصمیم به ترک درمان بگیرد.
بخت با من یار بود و در آن نقطه از تحلیل به تعطیلاتی دو هفته ای برخوردم که بسیار به آن نیاز داشتم. هنگامی که تعطیلات رو به پایان بود، متوجه شدم برای بازگشت به کار ترس دارم، چون مجبور بودم با آن تجربۀ ناخوشایند پنجاه دقیقه ای با آقای “ه” روبه رو شوم. شب قبل از بازگشتم این رویا را دیدم:
من و آقای”ه” در جلسه ی تحلیل بودیم. من به شدت دلواپس بودم، آقای “ه” در حال مشت زدن به دیوار کنار کاناپه اش بود و همانطور با شدت بیشتری به کارش ادامه می داد. ناگهان به طور کاملا غیرمنتظره ای بلند شد و چرخی در اتاق زد و سپس جلوی کاناپه ایستاد و با پوزخند به من خیره شد. احساس کردم خشم تمام وجودم را گرفته است و در گلویم این فریاد بود که «روانکاوی برای کسانی است که بتوانند تکانه هایشان را کنترل کنند و آنها را به شکل کلمه دربیاورند. اگر تو نمی توانی آن را انجام دهی، و نمی توانی با آنچه که من تلاش می کنم انجام دهم همکاری کنی، نباید در تحلیل باشی.»
پایان رویا

در تداعی هایم از رویا به مواقعی در جلسه فکر می کردم که آقای “ه” به دیوار می کوبید، اغلب اوقات می خواستم همان حرف های در رویا را به او بگویم. رویا به من کمک کرد تا دلیل اینکه نتوانستم این کار را انجام دهم را بفهمم. دفاع کردن از چهارچوب های تحلیلی متداول برایم همراه خطری بود. همان طور که در رویا نشان داده شد، نگرانی ناخودآگاه من دربارۀ تنفر شدیدم از آقای “ه” و همچنین آرزوهای سادیستیک برای کنترل او بود، که مشخصا خود را از طریق تلاش هایم برای مشخص کردن ماهیت وظیفۀمان نشان می داد. متوجه شدم که احساس گناه در ارتباط با این حس ها مرا به روانکاوی بی قدرت تبدیل کرده است. در این بستر، ناگهان متوجه شدم که معنای پیشنهاد تغییر ساعت به چهارشنبه به عنوان یک انتخاب بوده، تا تصمیمی که انتظار پذیرش آن را داشته باشم. در سطح ناخودآگاه، قدرت و کنترل معمول در نقش روانکاو با کنترل همه توانانۀ برخاسته از یک پرخاشگری شدید، برابر شده بود. بنابراین پیشنهاد تغییر زمان به عنوان یک انتخاب، می توانست کنترل همه توانانه ای برخاسته از یک واکنش وارونه در مقابل آرزوهای قدرتمندانه ام فهمیده شود. بینش دیگری که از طریق رویا به دست آوردم این بود که بیمار به مثابۀ ظرفی در خدمت آن بخش از من بود که نومیدانه نیاز به کنترل او داشت. من بخشی از خودم را با این فکر که آقای “ه” کسی است که آرزوی کنترل دارد -نه من- انکار می کردم. کار خود تحلیلی ام با رویا، این واقعیت را برایم مشخص کرد که “کارکرد ایگو”ی تحلیلی من (فلمیینگ، 1961) به دلیل شدت فرافکنی های بیمار، در حال فرسایش است. به عنوان راه حلی، تمایل او به عمل کردن -نه فهمیدن- را با او به اشتراک گذاشتم.
هنگامی که بعد از آن وقفه، تحلیل را از سر گرفتیم تصور کردم که آن وقفه برای هر دوی ما خوب بوده است. بیمار جلسه را با این شروع کرد که از جلسۀ قبل تا کنون همواره نگران من بوده است:
می ترسیدم که تو را به سمت یک فروپاشی سوق داده باشم و این باعث شود همه چیز را خراب کرده و به من حمله کنی. من سعی می کنم تو را تحریک کنم که ویژگی های مرا بگیری. متنفرم از اینکه ساکت هستی _بنابراین مجبورم آن را به خودم برگردانم_ احساسی شبیه منفجر شدن در من ایجاد می شود. من می خواهم دفتر کارت را بترکانم. اگر نتوانم بهترین بیمار تو باشم، شاید بتوانم بدترین آن ها باشم. اما می ترسم تو را به جنون بکشانم.
گهگاه نگاهی اجمالی به فرایند گذارِ او در فضای تحلیلی می انداختم، جایی که ظرفیتی برای خود مشاهده گری وجود داشت، اما این کار همیشه در بستری از روابط فوق انتقالی بود، جایی این اتفاق می افتاد که می ترسید به کسی که به او وابسته است صدمه زند. من از این گشودگی در فضای تحلیل استفاده کردم و تفسیری ارائه دادم:
تو درونت احساسات غیرقابل تحملی داری، اما می ترسی آن ها را در من بریزی، انگار در ازای بهتر شدن خودت مرا به جنون می کشی. این تو را نگران می کند چون جدا از همۀ اینها، احساساتی غیر از نفرت هم نسبت به من داری، و نفرت تنها چیزی نیست که نسبت به من تجربه می کنی.
بیمار به تفسیرم این گونه پاسخ داد:
اگر از تو متنفر نباشم بی هویت می شوم. درست مانند ذرات ازلی که در انتظار بیرون جهیدن اند. از تو می خواهم که از من مراقبت کنی، وانمود می کنم که مستقلم و نیازی ندارم اما در زیر آن به طور باور نکردنی نیازمند هستم. از این که کسی بخواهد از من مراقبت کند احساس خوبی ندارم. حس می کنم مانند یک آمیب بی شکل و نامنسجم می شوم. زمانی که احساس ناخوشایندی پیدا می کنم، دلم می خواهد با دیگران نیش دار و طعنه آمیز رفتار کنم.
تغییرات در هر دو طرف روانکاو-بیمار اتفاق افتاده بود. من در انتقال متقابل، نیازم را برای کنترل موقعیت تحلیلی در حال کمرنگ شدن می دیدم. تا حدودی، نسبت به همانندسازی فرافکنانۀ بیمار پاسخگو بودم اما به گونه ای به اضطراب خودم هم واکنش نشان می دادم، که در حقیقت ناشی از موقعیتی بود که بر آن کنترل کمی داشتم. به دلیل احساس گناه مرتبط با تنفر بیمار، در جایگاه روانکاو احساس بی مهارتی می کردم. از طرف بیمار رابطۀ موضوعی جدا شده شامل نگرانی برای بازنمایی “خود” (با ظرفیت عشق) و بازنمایی “ابژۀ مورد عشق” ( با ظرفیت آسیب دیدن)، می شد. این امکان وجود دارد که بیمار عصبانیت و نفرت من در امتناعش برای تغییر زمان جلسه را درک کرده باشد، و این منجر به ظهور جنبۀ دیگری در او شده که با اضطراب افسرده وار توأم بود. این موضوع نشان دهندۀ این بود که عشق و نفرت همزمان در او حضور داشت.
او توانست تاثیر سازمان یافته ی نفرت را که در غیاب آن احساس بی شکلی و بی هویتی می کرد، در هویت خود شناسایی کند.
تلاش من برای تفسیر این جنبه های جدا شدۀ او، موجب رشد ظرفیتی شد تا بتواند آنچه زیر نفرتش قرار دارد را ببیند.
همچنان که تحلیل پیش می رفت بیمار به شکل بارزی به شیوۀ پارانوئید-اسکیزوئید عمل می کرد. هرچند با هر بار فرو رفتن در نگرانی های افسرده وار راهی برای فضای تحلیلی گشوده می شد. در این موقعیت ها پیوندهایی تفسیری را برای بیمار شکل می دادم تا بتواند در جهت رشد فکری از آن ها استفاده کند. برای مثال، در یک زمان مناسب توانستم این تفسیر را به او بدهم که بی میلی او برای تغییر زمان جلسه بخاطر ترسش از جایگزین کردن فرد دیگری به جای او بوده است. به او گفتم، که به این دلیل تو از پیشنهاد من برای تغییر برنامه زمانی آزرده شدی. او با گریه پاسخ داد که هیچ وقت از من این را نشنیده بود که رنجش او را تأیید کرده باشم. در ادامه گفت که هیچکس در گذشته دردش را نفهمیده بود. برای من مشخص شد که از جابجایی وقتش ترسیده بود، به من گفت که بدترین ترسش بعد از خاتمۀ درمان این است که او را به یاد نیاورم. تصور می کرد بعد از تحلیل با من تماس می گیرد و من او را نمی شناسم. این اعتراف راهی برای من گشود تا جایگاه نفرت برای متصل بودن و اجتناب از رها شدگی را تفسیر کنم. او همچنان احساس تنفر نسبت به من را تجربه می کرد اما در عین حال می دانست که او را آمادۀ خاتمۀ درمان نمی بینم.
گشایش فضای تحلیلی در فرآیند درمان به بیمار اجازه داد تا مسایل گذشته و تاریخچه ژنتیکی اش را که در طول تحلیل به طور وسواس گونه ای از آنها اجتناب کرده بود به فضای تحلیل بیاورد. او از خشمش نسبت به پدرش برای ترک او و همینطور نسبت به مادرش وقتی فقط دو سال داشت صحبت کرد. از میل به انتقام از پدرش و در عین حال ترس از این که با نفرتش او را از خود دور کند، حرف زد. به زودی توانست بین تلاش هایش در وادار کردن من به کنترل او با یک آرزوی اولیه در رابطه با پدری که همواره تمایلات ادیپال شدید او را نسبت به مادرش کنترل می کرد، ارتباط برقرار کند. همچنین معتقد بود که مادرش به او بی تفاوت بوده است. موارد بسیاری را بخاطر آورد که چگونه با خودسری هایش در خانه سعی در برانگیختن واکنشی در مادر داشته است.
او به یاد آورد که در نوجوانی شب ها مست به خانه برمی گشته و مادرش را بیدار می کرده تا مطمئن شود که مادر از مستی او خبر دارد. او احساس می کرد حتی چنین تلاش های جدی ای نیز اغلب ناموفق بود. تمام زندگی اش این گونه سپری شد تا از طریق این رفتارها دیگران را تحت تاثیر عواطفش قرار دهد.
در پایان درمان موفقیت آمیزش، یک بارِ دیگر بیمار نفرت شدیدی نسبت به من تجربه کرد به خاطر این که برای پایان دادن به درمان مانعش نشدم.
او متوجه شد که تنها راه برای تجربۀ مراقبت دیگران را تلاش آنها برای کنترل او می داند.
اگر من او را از پایان دادن به درمانش منع نمی کردم، به این معنا بود که به طور مشخص از او مراقبت نکرده بودم.
برای او مشخص شد که احساس تنفرش به خاطر پنهان کردن احساس غمش برای از دست دادن من بود طی آخرین ماه های تحلیل او تلاش های جبرانی بسیاری می کرد تا مرا متوجه این موضوع کند که به خاطر چیزهایی که به من گفته و رفتارهایی که با من داشته شرمسار است. او همچنین این فرصت را به من داد تا بفهمم که روانکاوی نه تنها به او امکان داد تا رشد کند، بلکه علاوه بر تنفر توانست قدردانی را نیز تجربه کند.
در کارم با آقای “ه” اغلب به پندی فکر می کردم که زمانی شنیده بودم مبنی بر اینکه؛ هنگامی که فردی با یک خرس خاکستری عصبانی در جنگل روبه رو می شود چه کار می کند؟ بر اساس افسانۀ جنگل فرد نباید با هدف ایجاد یک فرصت فرار، خرس را به قرار گرفتن در یک وضعیت ضد حمله تحریک کند، و نه این که به خاطر ترس از او درصدد فرار باشد. اگر فرد به طور طبیعی در جای خود بماند، خرس معمولا تهدید به حمله را رها می کند و به جای دیگری می رود. در حالی که من این شانس را داشتم که از هر موقعیتی که مجبور به آزمودن درستی آن باشم، اجتناب کنم. به نظر می رسد که دربارۀ مشکلات تکنیکی مدیریت انتقال نفرت نیز به طور مشابهی می توان این گونه فکر کرد. بنابراین، شخص بایستی به شیوه ای عمل کند که نه دچار وسوسۀ ضد حمله شود و نه اصرار به یک عقب نشینی و ایجاد فاصله، بدون درگیری داشته باشد. بلکه، بایستی یک ابژۀ پایداری باشد که در عین حفظ موضع خودش تلاش کند آنچه را که به او فرافکنی می شود را درک کند و در خود نگه دارد.
تحمل این استراتژی به دلیل این که این احساسات به طور طبیعی قدرتمندند و فرد را به جای تأمل مجبور به عمل می کنند، مشکل است (هایمن، 1950). این عمل می تواند از تفسیر به عنوان سلاحی برای ضد حمله- تلاشی جهت اینکه بیمار را سر جای خود بنشاند یا دشمنی او را سرکوب کند- استفاده کند.
این تفسیرها بسیاری از اوقات تلاشی برای تخلیۀ بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفوری است که به روانکاو فرافکنی شده. گرچه برگرداندن بخش های فرافکنی شدۀ بیمار از طریق تفسیر زودرس، معمولا یک خطای تکنیکی محسوب می شود ( کارپی، 1989)؛ ( اپشتاین، 1977)، (1979)؛ ( گروتشتاین، 1982)؛ (آگدن، 1982)، (1986)؛ (روزنفلد، 1987)؛ ( سیرلز، 1986)؛ ( شربی، 1989). همانند مورد آقای “ه”، بیمار به دلیل این که قادر نیست بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفور را درون خود یکپارچه کند، نیاز به نگه داشتن آنها در روانکاو دارد. علاوه بر این، اگر روانکاو نتواند نقش انتقالی ای که به او نسبت داده شده را به خاطر ماهیت ناخوشایندش تحمل کند، چطور می تواند انتظار داشته باشد که بیمار آن را تحمل کند؟ سیرلز (1986) در این مورد که روانکاو بخواهد محتویات درون فکنی شده را از طریق تفسیر زودرس و بی موقع به بیمار برگرداند، هشدار می دهد. در واقع این انکار ضمنی هر گونه ادراک انتقالی بیمار از روانکاو است این موضوع مانند این است که روانکاو به بیمار بگوید« نفرتت را در خود نگه دار، نه در من».
دلایل مهم دیگری نیز وجود دارد که بر اجتناب از تفسیر زودرس در رابطه با جنبه های فرافکنی شدۀ بیمار تأکید می کند. در صورتی که روانکاو نتواند با محتوای فرافکنی شدۀ بیمار بنشیند و آن را متابولیزه کند، به طوری که در فرآیند نگه داری در درون خود زهر آن را بگیرد ( بیون،1962)، قاعدتا آن را به همان شکل به بیمار بر می گرداند. در رابطه با کار کردن روی انتقال متقابل، شدیدترین شکل آن در مورد یک درمانگر جوانی است که آلتچول (1979) آنرا این گونه توصیف کرد: خشم او نسبت به بیمار مرزی آنقدر شدید بود که حین مکالمه تلفنی فریاد زد «از تو متنفرم». در حالی که چنین انفجار «سایکوزِ انتقال متقابل»ی از طرف درمانگر غیر عادی به نظر می رسد، اما اغلب شاهد چنین مواردی میان کارکنان بیمارستانی، که درگیر درمان بیماران مرزی هستند، بوده ام. در این موارد، درمانگر مغلوب فرافکنی های بیمار می شود، بدین معنا که عناصر خوب و بد “خود” و “ابژۀ” بیمار، به دلیل ناتوانی در یکپارچه کردن آن ها در متخصص بالینی بازتولید می شود (آلتچول، 1979). در لحظه ای که روانکاو روی انتقال متقابل اقدام به عمل می کند او نیز همانند بیمار عمل کردن -بیرون انداختن و تخریب ابژۀ بد- را تنها راه حل برای رهایی از احساسات غیرقابل تحمل تنفر می بیند.
تنفر من از آقای “ه” و این آرزو که درمانش را پیش از تعطیلات دو هفته ای قطع کند، نوعی بازآفرینی دنیای پارت ابژه ای بیمار در ذهن من بود. به نظر می رسید تنها راه برای رهایی از این حالت عذاب آور درونی، خلاص شدن از دست بیمار بود. مداخلات من در آن نقطه از تحلیل خیلی اثربخش نبود، و هسته ای از واقعیت در ادراک بیمار مبنی بر اینکه از او متنفرم و در اداره کردنش مشکل دارم، وجود داشت. همان طور که گورنی (1979) اشاره می کند، هنگامی که تمام تلاش بیمار در این جهت باشد که روانکاو را به یک ابژۀ بد تبدیل کند، می تواند به فرسودگی جدی در شایستگی تکنیکی روانکاو منجر شود، به این طریق که با بد شدن در انتخاب مداخلاتش و زمان ارائۀ آنها، در نقش پاسخگو عمل می کند. هم کار تحلیلی ایگو (فلمینگ،1961) و هم جدا سازی ضروری جنبه های مشاهده گر و تجربه گر ایگوی روانکاو (کریس،1956) از طریق فرآیند قدرتمند همانند سازی فرافکنانه که با شکل بدخیمی از انتقال نفرت توأم است، به یک سازشی دست می یابد. خوشبختانه کار خود تحلیلی ام و وقفه در تحلیل فاصلۀ لازم را برای بازگشت به روند کار با آقای “ه” ایجاد کرد.
این ملاحظات ما را متوجه دو نکتۀ مهم در این بحث می کند. اول اینکه فقط بیمار نیست که بین وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده وار در نوسان است. در گیر و دار فرآیند همانند سازی فرافکنانه، خود روانکاو هم در معرض از دست دادنِ حس خود نسبت به فضای تحلیلی قرار دارد، به طوری که خودش را در حال فروپاشی در وضعیتی از تجربۀ پارانوئید-اسکیزوئید می بیند، تجربه ای که به نظر می رسد تنها راه نجات از آن کنش غیر عقلانی است. نکتۀ دوم اینکه کار تفسیر فقط هنگامی اثربخش خواهد بود که روانکاو و بیمار هر دو در یک وضعیت همزیستانه در فضای تحلیلی باشند، بدین معنا که هر دو در حالتی باشند که در آن فاصلۀ فکری، اتحاد درمانی، و خلق واقعیت روانی جدا از ادراک حوادث واقعی امکان پذیر باشد. از این دو نکتۀ مهم این نتیجه بدست می آید که تحلیل انتقال بدخیم نفرت در بیماران مرزی یک دوره طولانی مدت نگه داشتن (تحمل کردن) را می طلبد که به تدریج از طریق همگرایی فضای تحلیلی در بیمار و روانکاو جا برای تفسیر باز شود. مورد آقای”ه” نشان می دهد که نقش روانکاو می تواند بر اساس این که فعالیت هایش اصولا تفسیری هستند یا نگه دارنده، تغییر کند.

نگه داشتن (Containment)

نویسندگان زیادی (بویر،1986)، (1989)؛ (بوئی و آدلر،1982)؛ (کارپی،1989)؛ (چسیک،1977)؛ (اپشتاین،1979)؛ (گابارد،1989)؛ (گیوواچینی،1975)؛ (گروتشتاین،1982)؛ (لیتل،1966)؛ (سیرلز،1986)؛ (شربی،1989)؛ روی محوریت نگه داشتن در درمان بیماران مرزی متمرکز بوده اند. توافق زیادی بین این نویسندگان در این موارد وجود دارد که 1. وقتی بیمار مرزی احساسات منفی شدیدی نسبت به روانکاو دارد تفسیرهای کلامی به گوش او نمی رسند، 2. قبل از اینکه بیمار بتواند مداخلات تفسیری را بپذیرد یک تجربه جدید با یک ابژۀ جدید ضروری است، 3. نقش سنتی روانکاو در مقام یک مشاهده گر خنثی که گاه بر اساس توجه بی طرفانۀ معلق تفسیرهایی می دهد، از ویژگی هایی نیست که برای درمان تحلیلی بیماران مرزی الزامی باشد. این اشتباه است که نگه داشتن را از لحاظ پتانسیل تحلیلی نسبت به تفسیر در درجۀ دوم اهمیت قرار دهیم. این موضوع، عنصر بسیار سازنده ای در همانندسازی فرافکنانه محسوب می شود، چون شیوۀ اصلی ارتباط برقرار کردن در وضعیت پارانوئید-اسکیزویید است، و روش مهمی است که از طریق بازنمایی های “خود” و “ابژه” اصلاح می شوند.( گابارد،1989)؛ (گروتشتاین،1981)؛ (آگدن،1986). از طریق فرآیندهای متابولیزه کردن و زهرزدایی -detoxifying- (بیون،1962)؛ (بویر،1986) فرافکنی های بیمار تعدیل می شود و درنتیجه بیمار راحت تر می تواند آنها را مجددا به درون ببرد. متناظر با تغییر در ابژۀ درونی، بازنمایی”خود” نیز تعدیل می شود. نگه داشتن نباید با انفعال یکی دانسته شود (روزنفلد، 1987). و نباید به مثابۀ تحمل مازوخیستیک حملات تحقیرآمیز بیمار درک شود (آگدن، 1982). این شامل پردازشی خاموش است، که در عین حال مستلزم روشن سازی کلامی دربارۀ آنچه درون بیمار در جریان است و آنچه در رابطۀ بیمار-روانکاو رخ می دهد نیز می باشد، به علاوه نگه داشتن به فرآیندهای دیگری هم اشاره دارد (گابارد، 1989)، که شامل شناسایی حالت های احساسی درون روانکاو، تشخیص روابط ابژۀ درونی بیمار بر اساس این که چگونه در جفت تحلیلی از طریق همانندسازی فرافکنانه ایفای نقش می کنند، یک فرآیند خود تحلیلی مداوم تا سهم روانکاو را در کشمکش با بیمار مشخص کند، جستجوی ارتباط بین جنبه های ناهمخوان فرافکنی شدۀ بیمار، تفسیرهای خاموش در ارتباط با آنچه که درون بیمار می گذرد جهت آماده سازی تفسیر کلامی بعدی. همان گونه که در درمان آقای “ه” توصیف شد بخشی از وظیفۀ روانکاو این است که برای اجتناب از نفرت نسبت به بیمار، عملکرد دفاعی خود را ردیابی کند. نفرت در بیمار موجب نفرت در روانکاو می شود (اپشتاین،1977)، اما همچنین موجب انکار آن نیز می شود. همانطور که وینیکات تأکید داشت (1949) روانکاو نباید واقعیت نفرت درون خود و نفرتی که نسبت به بیمار دارد را انکار کند. بیمار وقتی قادر به تحمل نفرتش خواهد بود که روانکاو بتواند نسبت به او تنفر داشته باشد. با توجه به این موضوع، مواجه سازی طعنه آمیز من با آقای”ه”، که آن را جزو اشتباهات مرتبط با انتقال متقابل در نظر می گیرم، به نوعی برای بیمار مفید بوده است. در مباحث بالینی، اغلب سوال می شود که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری که او دوست ندارد داشته باشد. یک سوال مرتبط تر دربارۀ بیماران مرزی این است که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری داشته باشد که گویی نفرتی ندارد. اپشتاین (1977) ذکر می کند که بیشترین خطر برای روانکاو این است که واکنش او نسبت به فرافکنی های تنفر به شکل تلاشی برای تماما خوب بودن باشد. این موضوع بیمار را از دفاع اولیه اش، یعنی انکار تنفرش و دیدن آن در روانکاو به جای خودش محروم می کند.
تمایل دفاعی دیگری که بایستی حین فرآیند نگه داشتن بررسی شود، وسوسۀ تبانی با دو نیم سازی بیمار است، که از طریق تمرکز صِرف روی جنبه های خوب و دوست داشتنی بیمار صورت می گیرد (کرنبرگ،1984). همانطور که در درمان آقای”ه” شرح داده شد در این حالتِ دفاعی، یک گزینه، تشویق به جابجایی نفرت با یک فیگور فوق انتقالی است، بنابراین روانکاو اتحاد درمانی را بر اساس بیرون اندازی نفرت و بدی از رابطۀ بیمار-روانکاو، رشد می دهد.
نقطۀ عطف تحلیل آقای”ه” این بود که کشف کردم، ادراکش از من به خاطرِ داشتن کنترل مطلق در جایگاه یک فیگور تنبیه گر کاملا تحریف نبوده و برعکس، آرزوهای واقعی پنهان من هم برای کنترل او با این تحریف هم نوا بوده است. یک عملکرد دفاعی دیگر که در فرآیند نگه داشتن نیاز به بازبینی دارد، تمایل روانکاو به عمل است، به این معنا که گویی ادراک بیمار کاملا یک تحریف است، این منجر به انکار تمامی مسئولیت های روانکاو و نیز فرافکنی کیفیاتی به بیمار می شود که در واقع از آنِ روانکاو است. در این بستر، سیرلز (1986) مشاهداتش را چنین بیان می کند:
لازم است که روانکاو سهم خودش را در تجاربی که بیمار با او دارد قبول کند و بپذیرد که در سطحی هرچند اندک در آن نقش دارد، که این نقش شاید در مقایسه با سایر چیزها نسبتا کم باشد اما به هیچ عنوان صفر نیست. اگر ما سهوا از بیماران مرزی به مثابۀ ظرفی برای اجزاء نخواستنیِ شخصیتی خود استفاده کنیم و در اصل آنها را مجبور کنیم تا تمام آسیب روانی شدید خود را در رابطه بر عهده گیرند، نمی توانیم به آنها کمک کنیم که خوب شوند (ص. 22).
روانکاو باید مابین انفجار بیمار از تنفر خودش و انکار وجود آن تنفر حرکت کند بعد از این که نفرت و خشم از طریق فرآیند نگه داشتن، پردازش و متابولیزه شد، می تواند به شکل سازنده تری که برای بیمار مفید است ابراز شود. (اپشتاین،1977)؛ ( سیرلز،1986)؛ ( شربی،1989). به علاوه تحمل احساسات شدید فی النفسه می تواند موجب تغییر در بیمار شود (کارپی،1989).
طی ماه های قبل از وقفۀ دو هفته ای در تحلیل آقای”ه”، بیمار با این که شاهد تلاش های من برای حفظ بستر تحلیلی بود، می خواست از من به عنوان توالت برای بخش های غیرقابل قبولش استفاده کند. درگیری های من با برون ریزی رفتارهایم به شکل اظهار نظرهای مغرضانه خود را نشان می داد: به شکل نظرات طعنه آمیز، سکوت خاموش در انزوا، بی میلی انباشته از احساس گناه جهت مجبور کردن او به تغییر برنامۀ زمانی، ترسم از فاش شدن احساسات پرخاشگرانه ام، و تلاش برای غلبه بر احساس تنفرم، تلاش برای فرا رفتن از نفرت با فرض یک وضعیت قدیس مآبانه در برابر بیمار بود. همانطور که کارپی (1989) ذکر می کند، دیدن تلاش روانکاو برای کنار آمدن با احساساتش به گونه ای این احساسات را برای بیمار قابل تحمل تر و قابل دسترس تر می کند تا بتواند آنها را مجددا درونی کند. همانند سازی فرافکنانه تلاشی است برای از بین بردن ارتباط بیمار و احساساتی که برای او غیر قابل تحمل اند. مشاهدۀ ظرفیت درمانگر در تحمل همان احساسات، موجب ترمیم مجدد آن پیوندها می شود. برای مثال آقای”ه” بعضی از احساساتی را که در من می دید دوباره به خود بر می گرداند، و نظرش را این گونه بیان می کرد «سعی می کنم تو را وسوسه کنم تا ویژگی های مرا بگیری. من متنفرم از اینکه تو ساکت هستی—پس من مجبورم آن را به خود برگردانم.»
جنبۀ دیکر نگه داشتن، پیامی است که به بیمار منتقل می شود، مبنی بر این که روانکاو ابژه ای تحمل کننده و ماندگار است و با حملات بیمار نابود نمی شود. وینیکات (1968) بر این باور بود که بقای روانکاو در برابر حملات مخرب بیمار مرزی، عنصر مهمی در کمک به اوست، تا بتواند از روانکاو در جایگاه فردی بیرونی و خارج از کنترل همه توانی اش، استفاده کند. او با ترسیم یک مقایسه ی رشدی در این رابطه، به این موضوع اشاره می کند که مادر باید در مقابل حملات ابتدایی نوزاد، بقا یابد و آنها را تحمل کند تا کودک بتواند در جهت رشد و بلوغ حرکت کند. وینیکات تاکید داشت که بقا یافتن، به معنای اجتناب از انتقام یا تلافی کردن است. او به ویژه در مورد استفاده از تفسیر میان حملات بیمار هشدار می داد. از نظر او مداخلات تفسیری در چنین شرایطی خطرناک است و پیشنهاد می کرد که روانکاو بهتر است منتظر بماند تا این مرحلۀ مخرب طی شود، بعد از آن است که روانکاو می تواند با بیمار دربارۀ این بحث کند که در حین حملات چه رخ داده است.
برای رسیدن به موضوع انتقال اولیه، روانکاو باید تا مرز ناامیدی با بیمار پیش رود، جایی که بیمار از خود می پرسد آیا می توانم ادامه دهم یا نه و آیا او در جایگاه روانکاو می تواند موثر باشد یا نه؟
همان طور که مورد آقای “ه” نشان می دهد، شکاف اصلی بعد از این اتفاق افتاد که من آرزو داشتم بیمار درمان را رها کند. برد (1972) اشاره می کند:
فرض من این است، در آن زمان شوم و تاریکی که بیمار و روانکاو هر دو آمادۀ رها کردن درمان اند، تنها نوعی از انتقال که میتواند قابل تحلیل باشد، انتقالی است که در آن تکانه های عمیق مخرب بیمار وجود دارند. (ص. 296)
به تدریج روانکاو می تواند در مقام نگه دارندۀ بسیاری از احساسات برخاسته از درون خود و بیمار، از کارکردهای چندگانۀ نفرت در انتقال آگاه شود. درست همان طور که انتقال شهوانی شده، پرخاشگری زیاد را نسبت به روانکاو پنهان می کند، انتقال نفرت هم می تواند اشتیاق بیمار برای دریافت عشق و پذیرش را پنهان کند. سرانجام آقای “ه” توانست وابستگی شدیدی که نسبت به من ایجاد شده بود را، فاش کند و این که آرزو داشته از طریق تنفرش شکلی از ارتباط با من را حفظ کند.
بالاس (1987) اصطلاح نفرت عاشقانه (loving hate) را برای توصیف موقعیتی به کار برد که فرد یک رابطه را از طریق سرمایه گذاری احساسی منفی حفظ می کند (ص. 118). در بیمارانی که این شکل از نفرت در آنها وجود دارد، نفرت متضاد عشق نیست بلکه جانشینی برای آن است. برای مثال، آقای “ه” با وحشت از بی تفاوتی زندگی می کرد؛ نوعی از عدم پاسخگویی که با مادرش تجربه کرده بود. او فقط از طریق نفرت می توانست ابژه های محیطش را به درگیری احساسی با خود وادار کند. تنها با این روش احساس زنده بودن و تداوم داشتن می کرد. کارکردهای دیگری از نفرت هم در تحلیل آقای”ه” ظاهر شد، که شامل تاثیر روی حس بی شکلی هویت، نقش آن در دفاع مقابل سوگ و کارکردهای دفاعی اش در خدمت کنار آمدن با حسادت می شد. بسیاری از این کارکردها که گفته شد در اثر نگه داشته شدن، و در مرحله بعدی، تفسیر در زمان مناسب، ممکن است ایجاد شوند.

تفسیر

به تاخیر انداختن تفسیر در تحلیل بیماران مرزیِ پر از نفرت به چندین دلیل ضروری است. اول و در درجۀ نخست، این که بعید است بیمار بتواند در اوایل تحلیل از تفسیر استفاده کند.

در این بحث، زیرمجموعه ای از بیماران مرزی  بررسی شدند که شامل کسانی می شود که مشکلات را بیرونی سازی می کنند، علت مشکلات شان را ناشی از بداقبالی های محیط بیرون می بینند، و درنتیجه، تفسیر تاییدیه ای است مبنی بر این که روانکاو هم شخص دیگری است -یک فرد تنبیه گر- که در پی حمله یا قربانی کردن بیمار است.
قبل از این که روانکاو بخواهد بر اساس دلیل و منطق خود تفسیری دهد، نیاز دارد مدتی منتظر بماند. لازم است که روانکاو به اندازۀ کافی درک اولیه ای از انتقال متقابل خود و فرافکنی های پردازش شدۀ بیمار داشته باشد، به طوری که فضای تحلیلی مناسب را بازسازی کرده باشد. فقط در این صورت مداخلاتش می تواند خاصیت درمانی داشته باشد. بالاس(1990) اشاره می کند:
همان طور که بعضی از بیماران سایکوتیک مسئولیت واپس روی را به جای تقبل آن، روی روانکاو می اندازند، روانکاوان هم دوره های واپس روی را تحمل می کنند تا این که در طی زمان بهبود بیمار، بتوانند آن را به او انعکاس دهند. در چنین شرایطی بینش تحلیلی و تفسیر جایگاه اول درمانی را برای روانکاو دارد، کسی که قرار است اول بهتر شود. (ص. 352)
زمانی که روانکاو وظیفۀ خود درمانی را انجام داد، نیاز دارد صبورانه منتظر بماند تا نشانه ای از سمت بیمار دریافت کند، به این معنا که پذیرای تفسیر است. آماده بودن به واسطۀ رشد حسیِ غیر-من نمایان می شود، جایی که سوژۀ میانجی حاضر است، مشاهده گری که احساسات و افکار را به جای ادراکات واقعی مسلم، به مثابۀ یک خَلق درونی می داند (آگدن، 1986).
زمانی که آقای “ه” چنین گفت که«من از این که نمی توانم تو را در گرفتن خشمم برانگیزانم متنفرم.» یا «من سعی می کنم تو را طعمه ای قرار دهم تا خصوصیات مرا بگیری.»، او داشت گشایش هایی در فضای تحلیلی نشان می داد. به طور نمادین داشت دربارۀ اتفاقات رابطۀ روانکاو-بیمار فکر می کرد، یعنی بین نماد و چیزی که نمادسازی شده، تفاوت قائل می شد. وقتی نگرانی آشکارش دربارۀ این که مرا به جنون کشانده را ابراز کرد، به طور واضحی وارد وضعیت افسرده وار شده بود. همچنین اضطراب مرتبط با این که ممکن است به کسی صدمه زند، نشان دهندۀ این بود که برای مراقبت کردن از دیگری رشد کرده است. او شروع کرد به فکر کردن دربارۀ آنچه با من انجام می داد و آن را با صحنه ای از فیلم ترسناک جن گیر مقایسه کرد – ویلیام فریدکین،1974-، جایی که جن دختر کوچکی را که تصاحب کرده بود رها می کند و در کشیش فرو می رود تا او را به سوی مرگ کشاند.
آقای “ه” احساس می کرد بهای غلبه بر جنونش، به جنون کشاندن من است. کارپی (1989)، کسی که از به تعویق انداختن تفسیر دفاع می کرد، اشاره می کند که بیمار فقط وقتی می تواند از تفسیر استفاده کند که توانایی شناخت جنبه هایی از خود را در روانکاو را داشته باشد.
سرانجام زمانی که جنبه های جدا شدۀ بیمار به شکل احساسات عشق و نگرانی ظاهر شود، وظیفۀ روانکاو مرتبط کردن جنبه های جدا شده از طریق تفسیر است (گابارد، 1989)؛ (کرنبرگ، 1984). برای مثال، من به آقای “ه” نشان دادم که نفرتش از من همراه با احساس نگرانی برای من است. در ابتدا، یکپارچگی جنبه های مطلوب و منفور “خود” تهدیدآمیز خواهد بود و بیمار همچنان سعی می کند تا آنها را به نفرت برگرداند. مقاومت برای یکپارچه کردن و تغییر از هر نوعی می تواند به دسته ای از عوامل زیر مرتبط باشد (گابارد، 1989):
1. بدنام کردن دیگران مانع از این می شود که بیمار از احساسات دردناک حسادتش آگاه شود.
2. امتناع از ایجاد پیوند بین بازنمایی های مثبت و بازنمایی های منفی و مورد تنفر، که از نگه داشتنِ جنبه های مطلوبِ “خود” و “ابژه” که ممکن است با تاثیرات نفرت نابود شود، جلوگیری می کند. یک حملۀ گسترده به پیوند با ابژه های خوب در محیط، وجود دارد. (بیون، 1959)؛ ( کرنبرگ، 1977)؛ (گروتشتاین، 1981)
3. فانتزی های انتقام می تواند بیش از هر چیز دیگری، بزرگ ترین لذت را برای بیمار داشته باشد و رها کردن نفرت می تواند فقدان فانتزی انتقام را همراه داشته باشد.
4. همان طور که در بالا اشاره شد، هویت بیمار می تواند حول و حوش نفرت سازماندهی شده باشد، و تعدیل نفرت در بازنمایی های”خود” یا بازنمایی های “ابژه”، اغلب به مثابۀ شکلی از نابودی تجربه می شود.
5. ممکن است بیمار از طریق نفرت، حسی از معنا را برای خود ایجاد کرده باشد، و تغییر آن می تواند باعث شود تا بیمار با حسی از زندگی مواجه شود و این حالتی از بی معنایی تجربه می شود.

برخی یا تمام این عواملِ مقاومت می توانند در طی دورۀ نگه داشتن مورد توجه قرار گیرند. اما این مشاهدات زمانی اتفاق می افتد که نفرت بتواند نگه داشته شود و سپس موجب تفسیر شود، در چنین شرایطی بیمار می تواند وجود عوامل تعیین کنندۀ ناخودآگاه را تصدیق کند؛ در مورد آقای “ه” توانستم به او کمک کنم تا نقش نفرت را در اجتناب از احساس رها شدگی و فقدان ببیند. کارکرد نفرت در کاهش حسادت (envy) نیز می تواند تفسیر شود، اما فقط با احتیاط. به علاوه، اغلب چنین تفسیرهایی به عنوان یک فرونشانی تجربه می شوند. روانکاو احتمالا باید بیشتر روی این تمرکز کند که چطور شرم و درد به خاطر حسادت، بیمار را از ابراز ظرفیت کاملش برای عشق باز می دارد (روزنفلد، 1987). احساس پذیرفته شدن از طرف روانکاو فی النفسه می تواند به کاهش حسادت بیشتر کمک کند تا یک فعالیت تفسیری بیش از اندازه.
با هر تفسیری که بین جزایر عشق با هستۀ منفور در بیمار ارتباط برقرار کند، بیمار حس بیشتری از عاملیت ذهنی به دست می آورد. درنتیجه، یک وجه متفاوت از کار تحلیلی به عنوان نتیجۀ ورود به فضای تحلیلی و تحمل فضای آن، در بیمار شکل می گیرد. همان طور که آگدن (1989) مشاهده کرد، یکی از نتایج روانکاوی این است که بیمار محتوای ذهنی ناخودآگاه را به شکل متفاوتی تجربه کند. با ادامۀ تلاش های تفسیری حین زمان های پذیرش بیمار، او می تواند به تدریج احساس درک شدن پیدا کند و روانکاو را به عنوان شخصی ببیند که در عین نفرت داشتن، توانایی نگران شدن هم دارد. شواهدی وجود دارد مبنی بر این که تفسیرهای انتقالی به موقع می تواند اتحاد درمانی را در بیماران مرزی تقویت کند (گابارد و همکاران، 1988). هر مداخله راهی را برای آینده هموار می کند، طوری که اتحاد درمانی از این طریق می تواند افزایش یابد و بیمار متوجه شود که روانکاو همراه معتمدی است که اهداف مشترکی با بیمار دنبال می کند.
هدف از خاتمۀ درمان با بیمارانی که زیرمجموعۀ بیماران مرزی هستند به معنای از بین بردن تنفر نیست، بلکه تعدیل نفرت با عشق است. در پایان تحلیل آقای “ه”، او هنوز از من متنفر بود و این را هم به من می گفت. چراکه به او اجازه داده بودم رشد کند و بتواند برود. او همچنین به من گفت که اولین شخصی بودم که تا به حال واقعا به او گوش کرده بود و به این دلیل دلتنگ من می شود، در عین حال احساسات زیاد دیگری نیز داشت. من هم دلتنگ او می شدم.

خلاصه

انتقال نفرت، یک مانع اصلی در کار تحلیلی با بیماران مرزی است. روانکاو توسط این بیماران، بی رحمانه مورد نفرت واقع می شود طوری که به نظر می رسد به تفسیر پاسخگو نیستند. همانندسازی فرافکنانۀ مداوم این بیماران از بخش های نفرت انگیز دنیای درونی خود می تواند منجر به فرسودگی توانایی روانکاو برای نگه داشتن وضعیت تحلیلی و همچنین برون ریزی انتقال متقابل به شکل های مختلف شود. پیش از آن که بیمار و روانکاو در یک فضای تحلیلی قرار گیرند، دوره ی طولانی نگه داشتن در درمان لازم است.

 

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود نمایید.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

Get-out-of-your-comfort-zone.jpg
آذر ۱۲, ۱۳۹۷

مقاله تحریف ایگو از نقطه نظر خود واقعی و خود کاذب (1960)، نوشته دونالد وینیکات /مترجم: الهام نجارپور

یک پیشرفت اخیر در روانکاوی، کاربرد روزافزون مفهوم خود کاذب است. این مفهوم از خود، ایده خود واقعی را نیز در بر می گیرد.
تاریخچه
این مفهوم به خودی خود مفهومی تازه نیست. بلکه در اشکال مختلف، در روانپزشکی توصیفی، و بطور قابل ملاحظه در ادیان بخصوص، و سیستم های فلسفی ظاهر شده است. بدیهی است که یک وضعیت بالینی واقعی وجود دارد که شایسته مطالعه است و این مفهوم، روانکاوی را دچار یک چالش سبب شناختی می کند. روانکاوی سوال های زیر را مورد توجه قرار می دهد:
(1) خود کاذب چطور به وجود می آید؟
(2) کارکرد آن چیست؟
(3) چرا خود کاذب در برخی موارد مورد مبالغه و یا تاکید قرار می گیرد؟
(4) چرا بعضی افراد سیستم خود کاذب را به وجود نمی آورند؟
(5) معادل های خود کاذب در افراد نرمال چیست؟
(6) چه چیزی می تواند خود واقعی نامیده شود؟
به نظر من، ایده خود کاذب، ایده ای که بیماران به ما می دهند، را می توان در فرمول بندی های فروید نیز ملاحظه کرد. به ویژه، چیزی که من آن را به خود واقعی و خود کاذب تقسیم کرده ام، می توانم به تقسیم بندی فروید از بخشی از خود که مرکزی است و نیرویش را از غرایز می گیرد (یا چیزی که فروید سکچوالیتی نامیده است، پیش تناسلی و تناسلی)، و بخشی که جهت گیری آن بیرونی است و به دنیای بیرون مربوط است، مرتبط بدانم.
سهم شخصی
سهم خود من در رابطه با این موضوع، از طرفی، از کار من به عنوان یک پزشک اطفال با مادران و نوزادان نشات می گیرد، و از طرف دیگر از کار من به عنوان یک روانکاو که به درمان تحلیلی موارد معدودی از بیماران مرزی می پردازد، حاصل می شود. بیمارانی که نیاز به تجربه فازی در انتقال دارند که شامل واپس روی به وابستگی می باشد.
تجارب من باعث شده اند متوجه شوم که بیماران وابسته یا آنهایی که عمیقا واپس روی می کنند، می توانند به روانکاو چیزهای بیشتری راجع به دوره نوزادی اولیه بیاموزند، تا مشاهده مستقیم خود نوزادان و ارتباط مستقیم با مادرانی که درگیر نوزادانشان هستند. در عین حال، ارتباط بالینی با تجارب بهنجار و نابهنجار رابطه مادر-نوزاد، نظریه تحلیلی روانکاو را تحت تاثیر قرار می دهد، چرا که آنچه در انتقال رخ می دهد (در فازهای واپس رویِ بیماران خاص) یک شکل از رابطه مادر-نوزاد است.
من تمایل دارم موقعیتم را با موقعیت گرینیسر مقایسه کنم، او در حالی که به کار روانکاوی خود مشغول است، ارتباطش را با کار پزشکی اطفال نیز حفظ کرده است. واضح است که هرکدام از این تجاربِ او، دیگری را تحت تاثیر قرار می دهد.
تجربه بالینی در روانپزشکی بزرگسال می تواند طوری روانکاو را تحت تاثیر قرار دهد که او بین ارزیابی اش از موقعیت بالینی و درکش از سبب شناسی آن فاصله ای قرار دهد. این فاصله از این مساله ناشی می شود که بدست آوردن تاریخچه ای قابل اعتماد از دوره نوزادی اولیه چه از جانب بیمار سایکاتیک و یا چه از جانب مادر یا مشاهده گران دورتر، امکان پذیر نیست. بیماران تحلیلی که در انتقال به یک وابستگی شدید واپس روی می کنند این گپ را با نشان دادن انتظارات و نیازهایشان در فازهای وابستگی، پر می کنند.
نیازهای ایگویی و نیازهای مربوط به اید
این مساله باید مورد تاکید قرار گیرد که منظور من از مواجهه با نیازهای نوزادی، ارضای غرایز نیست. در حوزه ای که من بررسی می کنم، غرایز هنوز واضحا به عنوان چیزی درونی در نوزاد تعریف نشده اند. غرایز می توانند به همان اندازه که صدای رعد بیرونی است، بیرونی باشند. ایگوی نوزاد رشد می کند و نیرومند می شود و در نتیجه به حالتی نزدیک می شود که در آن تقاضاهای اید به عنوان بخشی از خود احساس می گردد، نه به عنوان چیزی محیطی. وقتی این رشد اتفاق می افتد، سپس ارضای اید، تبدیل به یک قدرت نیرودهنده به ایگو یا خود واقعی می شود؛ اما تحریک های اید، زمانی که ایگو هنوز قادر نیست آن ها را در بر گیرد، و هنوز نمی تواند خطرات آن و ناکامی هایی (که تا حدی تجربه می شوند که رضایت اید تحقق یابد) را تحمل کند، می تواند تروماتیک باشد.
یک بیمار به من گفت: مدیریت خوب (مراقبت ایگو) مثل آنچه که من در طول این ساعت تجربه کردم، یک جور تغذیه شدن است (ارضای اید). او نمی توانست این مساله را بهتر از این بیان کند، اگر من او را تغذیه کرده بودم، او اطاعت کرده و این از دفاع خود کاذب او حمایت می کرد، یا اینکه او واکنش نشان می داد و کمک های مرا رد می کرد تا یکپارچگی خود را با انتخاب ناکامی حفظ کند.
تاثیرات دیگر برای من مهم بوده اند، برای مثال زمانی که به طور دوره ای از من یادداشتی درباره بیماری خواسته می¬شد که هم اکنون به عنوان یک فرد بالغ درحال مداوای روانپزشکی است اما در زمان نوزادی یا بچگی زیر نظر من بوده است، اغلب از یادداشت هایم می توانستم بفهمم که وضعیت روانپزشکی موجود قبلاً در رابطه نوزاد-مادر تشخیص داده شده است. (من رابطه نوزاد-پدر را رها می کنم چرا که به پدیده اولیه ای اشاره دارم، پدیده ای که رابطه نوزاد با مادر یا پدر به عنوان مادری دیگر را مد نظر دارد. پدر در مراحل ابتدایی به عنوان یک فرد مذکر چندان تاثیرگذار نیست.)
مثال
بهترین مثالی که می توانم ارائه دهم خانم میانسالی است که یک خود کاذب بسیار موفق داشت اما در تمام طول زندگی احساس می کرد هنوز شروع به زندگی نکرده، و همیشه به دنبال وسیله ای برای رسیدن به خود واقعی اش می¬گشت. او هنوز به تحلیل خود که سال های زیادی طول کشیده، ادامه می دهد. در فاز اول این تحلیل پژوهشی (که دو یا سه سال به طول انجامید)، من متوجه شدم که با چیزی سروکار دارم که بیمار آن را خودِ مراقبت¬گرش می نامد. این خود مراقبت¬گر:
(1) روانکاوی را پیدا کرد.
(2) آمد و روانکاوی را به عنوان یک تست مفصل و پیچیده از قابل اعتماد بودن روانکاو، امتحان کرد.
(3) او را به روانکاوی آورد.
(4) به تدریج بعد از سه سال یا بیشتر، کارکرد خود را به روانکاو واگذار کرد (این زمانِ واپس روی عمیق بود، به مدت چند هفته وابستگی بسیار زیادی به روانکاو وجود داشت).
(5) او منتظر بود تا در زمان هایی که روانکاو در مراقبت کردن شکست می خورد، مراقبت را از سر گیرد (برای مثال، بیماری روانکاو، تعطیلات و …)
(6) سرنوشت نهایی او بعداً مورد بحث قرار می¬گیرد.
برای من آسان بود که از سیر تکاملی این فرد، ماهیت دفاعی خود کاذب را ببینم. کارکرد دفاعی آن مخفی کردن و مراقبت کردن از خود واقعی است، که این خود واقعی ممکن است هرچیزی باشد. بالافاصله طبقه بندی سازمانِ خود کاذب میسر شد:
(1) در یک سر طیف: خود کاذب طوری واقعی بنظر می رسد که مشاهده¬گران فکر می کنند او فرد واقعی است. به هر روی، در روابط روزمره، روابط کاری و روابط دوستانه، خود کاذب شروع به شکست خوردن می کندت. در موقعیت هایی که وجود یک فرد کامل مورد انتظار است، خود کاذب کمبودهای بزرگی دارد. در این سر طیف خود واقعی مخفی شده است.
(2) در حالت میانه: خود کاذب از خود واقعی دفاع می کند؛ اگرچه خود واقعی به عنوان یک پتانسیل تصدیق شده و زندگی مخفیانه ای دارد. این واضح ترین مثال برای تبیینِ کارکرد مثبت بیماری بالینی به عنوان سازمانی با هدف مثبت است که از فرد در برابر شرایط محیطی نابهنجار محافظت می¬کند. این مساله گسترش این مفهوم روانکاوانه در رابطه با ارزش نشانه ها برای فرد بیمار می باشد.
(3) در حالت سلامت بیشتر: دغدغه عمده خود کاذب، جستجوی شرایطی است که در آن، خود واقعی به بار بنشیند و نیرومند گردد. اگر این شرایط مهیا نشود، خود کاذب باید دوباره دفاع هایی جدید در برابر نابودی خود واقعی سازماندهی کند، و اگر تردیدی در این رابطه وجود داشته باشد، نتیجه بالینی خودکشی خواهد بود. هنگامی که خودکشی در این متن، تنها دفاعی است که در برابر نابودی خود واقعی باقی می ماند، بخش بزرگی از خود کاذب، خودکشی را سازمان می دهد. البته این نابودی خودش را نیز در بر می گیرد، اما در عین حال از آنجا که کارکرد آن حفاظت از خود واقعی در مقابل تحقیر است، نیاز برای تداوم بودن را از بین می برد.
(4) به سمت سلامت بیشتر: خود کاذب براساس همانندسازی ها شکل گرفته است (همانطور که در مثال بیمار ذکر شده مطرح شد، محیط کودکی او و پرستار واقعی او به سازمان خود کاذب او رنگ زیادی می بخشید).
(5) سلامت: خود کاذب به وسیله یک سازمان کامل از نگرش اجتماعی خوش رفتار و مودبانه، (به قول معروف، نشان ندادن هیجان های واقعی) به نمایش در می آید. بخش زیادی از آن به توانایی افراد در صرف نظر کردن از همه¬توانی و در مجموع فرایند اولیه، بر می گردد، نفعِ بودن در جایگاهی در جامعه که هرگز به وسیله خود واقعی به تنهایی حاصل نشده و حفظ نمی گردد.
تاکنون من در مرزهای توصیف بالینی مانده ام. اگرچه حتی در این حوزه محدود، بازشناسی خود کاذب دارای اهمیت می باشد. برای مثال، مهم است که بیمارانی که قطعاً دارای شخصیت های کاذب هستند، نباید برای روانکاوی شدن به دانشجویان تحت آموزش ارجاع داده شوند. در اینجا تشخیص شخصیت کاذب، از تشخیص بیماران بر طبق طبقه بندی پذیرفته شده روانپزشکی، مهم تر است. همچنین در مددکاری اجتماعی، که در آن تمام انواع موارد باید پذیرفته شده و تحت درمان باشند، این تشخیص شخصیت کاذب به منظور اجتناب از ناکامی شدید همراه با شکست درمانی مهم می باشد. مخصوصاً این تشخیص در انتخاب دانشجویان برای آموزش روانکاوی یا مددکاری اجتماعی روانپزشکی، یعنی، در انتخاب دانشجویانی که با انواع موارد سروکار دارند، دارای اهمیت است. زیرا خود کاذب سازمان یافته، با انعطاف ناپذیری دفاع هایی همراه می¬شود که مانع رشد دانشجویان در دوره دانشجویی می گردد.
ذهن و خود کاذب
یک خطر ویژه از پیوند نامعمول رویکرد عقلانی و خود کاذب به وجود می آید. زمانی که خود کاذب در فردی که دارای پتانسیل فرهیختگی بالایی است سازماندهی می شود، ذهن فرد تمایل شدیدی دارد که در جایگاه خود کاذب باشد، و در این مورد یک گسستگی بین فعالیت عقلانی و وجود روان-تنی به وجود می آید. (در فرد سالم، باید اینطور فرض شود که، ذهن برای فرد به عنوان چیزی نیست که از آن به منظور فرار از وجود روان-تنی استفاده کند. من این موضوع را با وسعت بیشتری در مقاله ذهن و ارتباطش با روان-تن، 1949، مطرح کرده ام).
هنگامی که این نابهنجاریِ مضاعف رخ داده است که (الف) خود کاذب به منظور مخفی کردن خود سالم سازمان می یابد، و (ب) تلاشی از سوی فرد برای حل مشکل با استفاده از عقل و منطق صورت می گیرد، تصویر بالینی عجیبی به وجود می آید که کاملاً فریبنده است. دنیا ممکن است قدر این موفقیت آکادمیک را بداند، یا اینکه برایش سخت باشد تنش واقعی ای را که فرد درگیر آن است باور کند، فردی که هرچه بیشتر موفق می شود بیشتر احساس فریبکار بودن می کند. چنین افرادی بجای اینکه تعهد خود را به انجام برسانند، به طریقی خودشان یا دیگری را تخریب می کنند، این مساله همواره افرادی را که به آنها چشم امید داشته اند، شوکه می کند.
سبب شناسی
مهم ترین مسیری که در آن این مفاهیم مورد توجه و علاقه روانکاوان قرار می گیرد، از مطالعه ای در رابطه با فرایندی است که خود کاذب از ابتدا در رابطه مادر-نوزاد شکل می گیرد، و (مهم تر از آن) فرایندی است که در آن خود کاذب مشخصه مهمی در رشد بهنجار نمی شود.
نظریه نزدیک به این مرحله مهم در رشد انتوژنتیک، متعلق است به مشاهده زندگی نوزاد -با- مادر (بیمار واپس روی شده -با- روانکاو)، اما به نظریه مکانیسم های اولیه دفاعی که در برابر تکانه های اید سازماندهی می شوند تعلق ندارد، گرچه این دو موضوع با یکدیگر هم پوشانی دارند.
برای رسیدن به حالت فرایند رشد مربوطه، لازم است که نگرش و رفتار مادر را به حساب آوریم، چرا که در این زمینه وابستگی واقعی و نزدیک به مطلق است. ممکن نیست که تنها با مراجعه به نوزاد بتوانیم بفهمیم چه اتفاقی رخ می دهد.
در جستجوی سبب شناسی خود کاذب ما اولین مرحله از روابط ابژه را بررسی می کنیم. در این مرحله نوزاد در بیشتر زمان ها غیریکپارچه است، و هرگز کاملاً یکپارچه نمی شود؛ یکپارچگی عناصر مختلف حسی-حرکتی به این حقیقت تعلق دارد که مادر، نوزاد را دربر می گیرد، این در برگرفتن گاهی بصورت فیزیکی است ولی در همه زمان ها حالت کلی در برگرفتن را بروز می دهد. به صورت دوره ای رفتار نوزاد به صورت یک تکانه خودانگیخته به نمایش در می آید؛ منبع رفتار، خود واقعی، و نشان دهنده وجود یک خود واقعی بالقوه می باشد. ما نیاز داریم روشی را که مادر به این همه توانی نوزادانه (که در رفتار او آشکار می شود) پاسخ می دهد، بررسی کنیم. من در اینجا ایده خود واقعی را به رفتار خودانگیخته ارتباط داده ام. درهم آمیختگی حرکت و عناصر اروتیک در این دوره رشد فردی، در حال تبدیل شدن به یک واقعیت است.
نقش مادر
ضروری است که در اینجا نقش مادر را بررسی کنیم، و برای انجام این کار، بنظر من ساده ترین راه این است که دو سر انتهایی یک طیف را مقایسه کنیم؛ در یک سر این طیف، مادر یک مادر به اندازه کافی خوب است و در سر دیگر آن مادر یک مادر به اندازه کافی خوب نیست. این سوال مطرح خواهد شد: منظور از اصطلاح به اندازه کافی خوب چیست؟
مادر به اندازه کافی خوب به احساس همه توانی نوزاد پاسخ می دهد و تقریباً به آن معنا می بخشد. او این کار را مکرراً انجام می دهد. با استفاده از قدرتی که به ایگوی ضعیف نوزاد از طریق به عمل در آوردن حالات همه توانی نوزاد توسط مادر داده می شود، یک خود واقعی شروع به زندگی می کند.
مادری که به اندازه کافی خوب نیست نمی تواند احساس همه توانی نوزاد را به عمل در آورد و بنابراین در پاسخ دادن به رفتار نوزاد مکرراً شکست می خورد؛ به جای آن او رفتارهای خودش را جایگزین می کند و به کودک پیام مطیع بودن را منتقل می کند. این اطاعت از طرف نوزاد، ابتدایی ترین مرحله از خود کاذب است و به ناتوانی مادر در درک نیازهای نوزادش مربوط است.
این یک بخش مهم از نظریه من است که خود واقعی بصورت یک واقعیت زنده در نمی آید مگر در نتیجه موفقیت های مکرر مادر در پاسخ دادن به رفتار خودانگیخته یا توهم حسی نوزاد. (این ایده بسیار نزدیک است به ایده ای که دربردارنده اصطلاح تحقق نمادین می باشد. این اصطلاح نقش مهمی در نظریه مدرن روانکاوی ایفا کرده است، اما کاملاً صحیح نیست چرا که این رفتار یا وهم نوزاد است که تحقق می یابد، و ظرفیت نوزاد برای استفاده از نماد در نتیجه آن به وجود می آید).
اکنون طبق فرمول بندی من، دو مسیر رشدی ممکن وجود دارد. در اولین مورد، سازگاری مادر به اندازه کافی خوب است و در نتیجه نوزاد شروع به باور واقعیت بیرونی می کند که به شکل جادویی ظهور کرده و رفتار می کند (به این دلیل که مادر در سازگاری با نیازها و رفتارهای نوزاد نسبتاً موفق بوده است)، و طوری عمل می کند که با همه توانی نوزاد تصادمی ندارد.
بر این اساس نوزاد می تواند به تدریج همه توانی را از میان ببرد. خود واقعی خودانگیختگی داشته و این با رخدادهای بیرونی پیوند دارد. نوزاد اکنون می تواند شروع به لذت بردن از وهم همه توانی کند درحالی که خلق و کنترل می کند، و سپس به تدریج شروع به تشخیص عناصر خیالی، واقعیت بازی و تخیل کند. اینجا پایه ای برای نمادسازی است که در ابتدا همان خودانگیختگی یا وهم نوزاد، و همچنین ابژه بیرونی که خلق شده و در نهایت مورد نیروگذاری قرار گرفته است، می باشد.
بین نوزاد و ابژه، چیزی یا فعالیتی یا حسی قرار گرفته است. این چیز، به میزانی که نوزاد را به ابژه متصل کند (به عبارت دیگر، پارت–ابژه مادرانه)، اساسی برای نمادسازی خواهد بود. از طرف دیگر، به میزانی که این چیز بجای پیوند این دو، آنها را از هم جدا نماید، کارکردی که منجر به نمادسازی می شود، مسدود می گردد.
در مورد دوم، که به طور خاص تر به موضوع مورد بحث مربوط است، سازگاری مادر با وهم های نوزاد و تکانه های خودانگیخته اش، ناقص است و به اندازه کافی نیست. در این حالت، .فرایندی که منجر به ظرفیت برای استفاده از نماد می شود، آغاز نمی گردد (یا شکسته می شود، همراه با محرومیت متعاقب از جانب نوزاد در خصوص فواید بدست آمده).
وقتی در ابتدا، سازگاری مادر به اندازه کافی نیست، انتظار می رود که نوزاد از نظر فیزیکی بمیرد، چرا که نیروگذاری بر ابژه های بیرونی هنوز آغاز نشده است. نوزاد ایزوله باقی می ماند. اما او در عمل زندگی می کند، ولی بصورت کاذب و مصنوعی. اعتراض در مقابل مجبور شدن برای وجودی کاذب را می شود از مراحل اولیه شناسایی کرد. تصویر بالینی، یکی از تحریک پذیری های عمومی، و تغذیه و دیگر اختلال های کارکردی است که ممکن است از لحاظ بالینی ناپدید شود، فقط به این دلیل که در مرحله بعدی به شکلی جدی تر ظاهر شود.
در این مورد دوم، آنجا که مادر نمی تواند به اندازه کافی سازگار شود، نوزاد اغوا به اطاعت می شود، و با یک خود کاذب مطیع به درخواست های محیط واکنش نشان می دهد، درحالی که بنظر می رسد که نوزاد همه آن ها را پذیرفته است. در میان این خود کاذب، نوزاد مجموعه کاذبی از روابط را می سازد، و به وسیله درون فکنی این روابط، حتی نمایشی از واقعی بودن به دست می آورد، به طوری که کودک ممکن است رشد کند تا فقط شبیه مادر، پرستار، خاله، برادر یا هرکسی شود که در حال حاضر در صحنه غلبه دارد. خود کاذب یک کارکرد مثبت و بسیار مهم دارد: مخفی کردن خود واقعی، که این کار را با اطاعت از تقاضاهای محیطی انجام می دهد.
در حالاتِ افراطی رشدِ خود کاذب، خود واقعی آنقدر خوب مخفی شده است که ویژگی خودانگیختگی در تجارب زندگی نوزاد وجود ندارد. بنابراین اطاعت همراه با تقلید به عنوان یک ژست مطیعانه، مهم ترین ویژگی آن است. وقتی درجه دوپارگی در نوزاد خیلی زیاد نیست، ممکن است برخی تقلیدهای تقریباً شخصی در مسیر زندگی وجود داشته باشد و حتی ممکن است که کودک نقش خاصی را ایفا کند که مربوط به خود حقیقی (در صورتی که وجود می داشت) می باشد.
در این مسیر، امکان دنبال کردن اصل و ریشه خود کاذب وجود دارد، که حالا می تواند به عنوان یک دفاع محسوب شود، دفاعی در برابر چیزی که غیرقابل تفکر است، استثمار خود واقعی، که به نابودی آن می انجامد. (ممکن است خود واقعی مورد استثمار قرار گرفته و نابود شود، این مربوط به زندگی نوزادی است که مادرش نه تنها به اندازه کافی خوب نبوده است، بلکه بصورت بی ثبات خوب و بد و امیدوارکننده و محروم کننده بوده است. مادر در اینجا به عنوان بخشی از بیماری اش نیاز دارد سبب آشفتگی و استمرار آن در افرادی شود که با او ارتباط دارند. این ممکن است در یک موقعیت انتقال ظاهر شود که در آن بیمار تلاش می کند روانکاو را عصبانی کند. این حالت ممکن است به درجه ای برسد که بتواند آخرین آثار ظرفیت نوزاد برای دفاع از خود حقیقی اش را از بین ببرد).
من تلاش کرده ام تا زمینه نقشی که مادر ایفا می کند را در مقاله ام (اشتغال اولیه مادرانه، 1956) بسط دهم. فرضی که در این مقاله توسط من ایجاد شده است، این است که در وضعیت سلامت، مادری که باردار می شود، به تدریج به درجه بالایی از همانندسازی با نوزادش دست پیدا می کند. این حالت در طول دوران بارداری رشد می کند، و در زمان استراحت به بالاترین حد خود می رسد و به تدریج در ماه ها و هفته های بعد از زایمان متوقف می شود. این فرایند سالم که برای مادران اتفاق می افتد مفاهیم نارسیستیک ثانویه و هیپوکندریکال دارد. این جهت گیری خاص مادر به سمت نوزادش نه تنها بستگی به سلامت ذهنی اش دارد، بلکه توسط محیط تحت تاثیر قرار می گیرد. در ساده ترین مورد، مردی که توسط یک نگرش اجتماعی حمایت می شود که محصول کارکرد طبیعی مرد است، شرایط بیرونی امنی را برای زن فراهم می کند. بنابراین موقعیت را برای زن امن و معنادار می کند تا به مرور نوبت او شود که خودمحوری اش را محقق کند. دیاگرام این موضوع به دیاگرام یک فرد یا خانواده پارانویید شباهت دارد.
بسط این مساله مربوط به اینجا نیست، اما درک کارکرد مادر مهم است. این کارکرد به هیچ وجه یک مساله جدید نیست، متعلق به تمدن و انسانیت یا فرهیختگی یا درک عقلانی می باشد. هیچ نظریه پذیرفته شده ای نیست که به این حقیقت که مادران همیشه این نقش حیاتی را به خوبی ایفا کرده اند اجازه بروز ندهد. این کارکرد ضروری مادرانه مادر را قادر می سازد تا انتظارات و نیازهای اولیه نوزادش را بفهمد و از اینکه کودک در آسایش است خشنود گردد. به خاطر این همانندسازی با نوزادش است که مادر می داند چگونه او را دربر بگیرد ، بنابراین نوزاد با بودن شروع می کند نه با واکنش. اینجا ریشه خود واقعی است که نمی تواند به واقعیت تبدیل شود مگر به وسیله رابطه تخصص یافته با مادر، چیزی که می تواند به وسیله یک کلمه رایج توصیف شود: وقف.
خود واقعی
مفهوم خود کاذب نیاز است که به وسیله یک فرمول بندی که به درستی می تواند خود واقعی نامیده شود، تعدیل گردد. در ابتدایی ترین مرحله، خود واقعی موقعیتی نظری است که از رفتار خودانگیخته و ایده شخصی حاصل می شود. رفتار خودانگیخته عملاً همان خود واقعی است. تنها خود واقعی می تواند خلاق باشد و احساس واقعی بودن کند. در حالی که خود واقعی احساس واقعی بودن می کند، وجود خود کاذب باعث احساس غیرواقعی بودن یا حس پوچی می شود.
خود کاذب اگر موفق عمل کند، خود واقعی را مخفی می کند، در غیر این صورت راهی پیدا می کند که خود واقعی بتواند شروع به زندگی کند. چنین نتیجه ای می تواند به هر روش و وسیله ای حاصل شود، اما بارزترین حالت آن را می توانیم در نمونه هایی ببینیم که در آنها واقعی یا ارزشمند بودنِ چیزها در طول درمان متولد می گردد. بیماری که من به مورد او اشاره کرده ام، در انتهای یک درمان طولانی مدت، توانست زندگی اش را از ابتدا شروع کند. او هیچ تجربه واقعی ای و به بیان دیگر هیچ گذشته ای ندارد. او با پنجاه سال سنِ هدرشده درمان را شروع کرد، اما بالاخره احساس واقعی بودن کرد، و بنابراین الان دلش می خواهد زندگی کند.
خود واقعی از زنده بودن بافت های بدن و فعالیت کارکردهای بدنی که شامل فعالیت قلب و تنفس می شود، به وجود می آید. این موضوع به ایده فرایند اولیه بسیار نزدیک است، و در ابتدا ضرورتاً در واکنش به محرک بیرونی نیست، بلکه خودش اصیل و بنیادی است. اما در فرمول بندی مفهوم خود واقعی نکته اندکی وجود دارد، مگر با هدف تلاش برای فهمیدن خود کاذب، چرا که تنها جزئیات تجربه زنده بودن را جمع می کند.
به تدریج، میزان تحریف نوزاد به اندازه ای می شود که بهتر است به جای آنکه بگوییم خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده، بگوییم خود کاذب واقعیت درونی را مخفی کرده است. در این زمان نوزاد یک پوسته ساختگی محدود کننده دارد، یک درون و یک بیرون، و به اندازه قابل توجهی از مراقبت مادرانه دور شده است.
خاطرنشان کردن این مساله مهم است که برطبق نظریه ای که در اینجا فرمول بندی شده، مفهوم واقعیت درونی فردی از ابژه ها، در مرحله ای بعد از مفهوم خود واقعی به کار می رود. خود واقعی به محض وجود داشتنِ یک سازمان ذهنی فردی، تظاهر می یابد، و معنی آن کمی فراتر از مجموع حضور حسی-حرکتی است.
خود واقعی به سرعت پیچیدگی را ایجاد می کند و به وسیله فرایندهای طبیعی از طریق فرایندهایی که در نوزاد در طول زمان ایجاد می شود، با واقعیت بیرونی ارتباط برقرار می کند. سپس نوزاد قادر می شود که بدون تجربه تروما به محرک بیرونی واکنش نشان دهد، چرا که آن محرک در واقعیت درون روانی فرد یک معادل و همتا دارد. نوزاد تمام محرک ها همچون فرافکنی ها را به حساب می آورد، اما این مرحله ای است که ضرورتاً بدست نمی آید یا تنها بخشی از آن بدست می آید یا ممکن است بدست بیاید و از دست برود. با بدست آمدن این مرحله، نوزاد اکنون می تواند احساس همه توانی را تجربه کند، حتی زمانی که نسبت به عوامل محیطی ای که مشاهده گر می تواند آنها را نسبت به نوزاد کاملاً بیرونی در نظر بگیرد، واکنش نشان می دهد. همه این ها سال ها پیش از آن است که نوزاد به ظرفیت توجیه منطقی ای که شانس را معنا می کند، دست یافته باشد.
هر دوره ای از زندگی که در آن، خود واقعی به طور جدی بازداری و مختل نمی شود، منجر به قوی شدن حس واقعی بودن می گردد، و بدین وسیله ظرفیت رو به رشدی در نوزاد برای تحمل دو مجموعه از پدیده ها که در زیر می آیند، به وجود می آید:
(1) وقفه در پیوستگی زندگی خود واقعی (در اینجا می توان به فرایندی اشاره کرد که در آن پروسه تولد ممکن است تروماتیک باشد، به عنوان مثال، زمانی که تاخیر بدون هوشیاری وجود دارد).
(2) تجارب واکنشی یا مربوط به خود کاذب، که مربوط به محیط بوده و اساس آنها اطاعت است. این بخشی از نوزاد می شود که (قبل از اولین تولد) به او آموزش داده می شود که بگوید متشکرم، یا به عبارتی دیگر، به او آموخته می شود که از وجود محیطی که از نظر منطقی پذیرفته می شود، قدردانی کند. احساسات قدردانی ممکن است دنبال شوند یا دنبال نشوند.
معادل بهنجار خود کاذب
به این ترتیب، نوزاد بواسطه فرایندهای طبیعی، یک سازمان ایگو به وجود می آورد که با محیط سازگار شده است؛ اما این به طور خودکار اتفاق نمی افتد و یقیناً تنها درصورتی اتفاق می افتد که ابتدا خود واقعی به دلیل سازگاری یک مادر به اندازه کافی خوب با نیازهای زنده نوزاد، به صورت یک واقعیت زنده در آید. در زندگی سالم یک جنبه مطیع در خود واقعی وجود دارد، یک توانایی در نوزاد، که اطاعت کند و بی پناه نماند. توانایی مصالحه کردن یک دستاورد است. معادل خود کاذب در رشد بهنجار چیزی است که می تواند در کودک به عنوان رفتار اجتماعی رشد کند و مناسب و سازگارانه است. در سلامت، این رفتار اجتماعی نمایانگر مصالحه می باشد. همزمان، در حالت سلامت، در مواقعی که مساله بحرانی می شود، مصالحه غیرمجاز می گردد. وقتی این اتفاق می افتد، خود واقعی قادر می شود بر خود مطیع تسلط یابد. از نظر بالینی این یک مسئله تکرارشونده در دوره نوجوانی است.
درجات خود کاذب
اگر توصیف این دو حد نهایی و سبب شناسی آنها پذیرفته شود، برای ما دشوار نیست که در کار بالینی مان وجود درجات اندک یا زیاد دفاع خود کاذب را در نظر بگیریم، که از جنبه مودبانه و سالم خود، تا یک خود کاذب کاملا دوپاره شده دامنه دارد. به راحتی می توان دید که گاهی اوقات دفاع خود کاذب می تواند به عنوان اساسی برای نوعی والایش شکل گیرد، مانند زمانی که کودک رشد می کند تا بازیگر شود. در خصوص بازیگران، کسانی وجود دارند که هم می توانند خودشان باشند و هم نقش بازی کنند، در حالی که بازیگرانی نیز وجود دارند که فقط می توانند نقش بازی کنند، و وقتی در حال نقش بازی کردن و مورد تحسین و تشویق نیستند، احساس گم گشتگی می کنند.
در فرد سالمی که علی رغم داشتن جنبه ی مطیعانه در خود ، می تواند وجود داشته باشد و خلاق و خودانگیخته باشد، همزمان ظرفیتی برای استفاده از نمادها نیز وجود دارد. به عبارت دیگر، در حالت سلامت، فرد ظرفیت زندگی در محدوده ی میانی بین رویا و واقعیت را دارد، چیزی که زندگی فرهنگی نامیده می شود. (ابژه های انتقالی و پدیده انتقالی را مشاهده کنید، 1951). در مقابل، جایی که درجه بالایی از دوپارگی بین خود واقعی و خود کاذب به وجود آمده است، طوری که خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده باشد، ظرفیت ناچیزی برای استفاده از نمادها و فقر زندگی فرهنگی وجود دارد. در این افراد به جای فعالیت های فرهنگی، بی قراری زیاد و ناتوانی برای تمرکز می توان مشاهده کرد. این افراد نیاز دارند تا حمله ها را از واقعیت بیرونی جمع آوری کنند و در نتیجه، زمان زندگی این افراد با واکنش به این حمله ها پر می شود.
کاربرد بالینی
تا الان به اهمیت شناخت شخصیتِ دارای خود کاذب، زمانی که قرار است تشخیص به منظور ارزیابی یک فرد برای درمان گرفته شود، اشاره شده است. همچنین برای ارزیابی فرد برای کار روانپزشکی اجتماعی یا روانپزشکی.
نتایج برای روانکاو
اگر ثابت شود که این عوامل ارزشمند اند، پس روانکاوی باید به شیوه های زیر تحت تاثیر قرار گیرد:
(الف) در تحلیل یک خود کاذب این حقیقت باید در نظر گرفته شود که تحلیل گر فقط می تواند با خود کاذب بیمار، درباره خود واقعی او صحبت کند. این مثل این است که یک پرستار کودکی را نزد ما بیاورد، و روانکاو در ابتدا با پرستار راجع به مشکل کودک صحبت کند و نه مستقیماً با خود کودک. تحلیل تا زمانی که پرستار کودک را با روانکاو تنها نگذاشته و کودک قادر نشده با روانکاو تنها بماند و شروع به بازی کند، شروع نمی شود.
(ب) در نقطه گذار، زمانی که روانکاو شروع به ارتباط برقرار کردن با خود واقعی بیمار می کند، قطعاً دوره ای از وابستگی شدید وجود خواهد داشت. این اغلب در کار تحلیلی مورد توجه قرار نمی گیرد. بیمار یک بیماری دارد، یا به هر طریق به روانکاو فرصت این را می دهد که کنترل کارکرد خود کاذب را به دست گیرد، اما روانکاو در آن لحظه خاص در درک آنچه که در حال رخ دادن است شکست می خورد، و در نتیجه این دیگران هستند که از بیمار مراقبت می کنند و بیمار در دوره واپس روی تغییر شکل یافته اش، به آنها وابسته می شود، و فرصت از دست می رود.
(پ) روانکاوانی که آمادگی مواجه شدن با نیازهای شدید بیمارانی که به این روش وابسته می شوند را ندارند، باید مراقب باشند و لذا مواردی را انتخاب کنند که شامل انواع خود کاذب نشوند.
در کار روانکاوی ممکن است تحلیل هایی ببینیم که به طور نامحدود ادامه پیدا می کنند چرا که آنها براساس کار با خود کاذب انجام می شوند. یکی از موارد، بیمار مردی بود که قبل از مراجعه به من مدت زیادی تحت تحلیل قرار گرفته بود، کار من با او زمانی واقعاً شروع شد که من برای او روشن کردم که بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم. او اظهار کرد که طی سال ها تمام کارهای خوبی که با او انجام شده بی فایده بوده است چرا که براساس بخش زیسته او بوده، درحالی که او فقط به طور کاذب زیسته است. وقتی که من گفتم بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم او احساس کرد که برای بار اول یک رابطه برقرار کرده است. منظور او این بود که خود واقعی اش که از زمان نوزادی مخفی بوده است، حالا در حال برقراری ارتباط با تحلیل گر است و تنها شیوه ای است که خطرناک نیست. این نمونه ای از تاثیر این مفهوم بر فعالیت روانکاوانه معمول است.
من به برخی جنبه های دیگر این مشکل بالینی اشاره کرده ام. برای مثال، در مقاله محرومیت و واپس روی (1954) من به درمان بیمار مردی اشاره کردم که در آن، تحولی که در فرایند انتقال در جریان ارتیاط من با خود کاذب (منحصربه فرد) بیمار؛ تا زمان نخستین ملاقات من با خود واقعی او اتفاق افتاد را بررسی کردم.
یک اصل بایستی شرح داده شود، در حیطه مربوط به خود کاذب در کار تحلیلی مان، ما متوجه می شویم که با شناخت بخش نزیسته بیمار پیشرفت بیشتری حاصل می شود، تا کار طولانی مدت با بیمار براساس مکانیسم های دفاعی او. خود کاذب بیمار می تواند به طور نامحدود با روانکاو در تحلیل دفاع ها همدستی کرده و به اصطلاح در بازی، طرف روانکاو باشد. این عمل بدون پاداش تنها زمانی از نظر سودمندی متوقف می شود که روانکاو می تواند غیاب برخی ویژگی های ضروری را مشخص یا شناسایی کند. (تو دهان نداری)، (تو هنوز شروع به وجود یافتن نکرده ای)، (تو به طور فیزیکی مرد هستی اما هنوز تجربه ای در رابطه با مردانگی نداری) و غیره. این بازشناسی های مهم واقعیت، که در لحظات صحیح آشکار می شوند، راه را بری ارتباط با خود واقعی هموار می کند. یک بیمار که تحلیل بیهوده ای براساس خود کاذب تجربه کرده بود و در آن، خود کاذب با روانکاوی که فکر می کرد این خود، کل وجود بیمار است، بشدت هم دستی کرده بود، به من گفت: تنها وقتی که امید داشتم، زمانی بود که تو به من گفتی: تو می توانی هیچ امیدی نداشته باشی و به تحلیلت ادامه دهی.
بر این اساس می توان گفت که خود کاذب (مثل فرافکنی های گوناگون مراحل بعدی رشد) روانکاو را فریب می دهد اگر طرفین نتوانند کل شخصیت فرد را شناسایی کنند، و متوجه نشوند که خود کاذب اگرچه به خوبی تنظیم شده است، یک چیزی کم دارد و آن چیز همان عنصر مرکزی اصیل و خلاقانه است.
بسیاری جنبه های دیگر از کاربرد این مفهوم در طول زمان توضیح داده خواهند شد، و ممکن است در برخی موارد این مفهوم خودش نیاز به تعدیل شدن داشته باشد. دلیل من برای اهمیت دادن به این بخش از کارم ( که با کار دیگر روانکاوان پیوند دارد) این است که من این نقطه نظر را دارم که این مفهوم مدرن از خود کاذب، که خود واقعی را همراه با نظریه سبب شناسی آن پنهان می کند، قادر است که تاثیر مهمی بر کار روانکاوی داشته باشد. ولی تا آنجا که من می دانم تغییر مهمی در نظریه بنیادین ایجاد نمی کند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

20181124_163206.png
آبان ۲۹, ۱۳۹۷

مقاله نظریه رابطه والد-کودک (۱۹۶۰) نوشته دونالد وینیکات > بخش دوم/ مترجم: حوریه رضایی

نقش مراقبت مادرانه:

حال من در تلاشم بعضی از جنبه های مراقبت مادرانه، و به خصوص دربر گرفتن (holding) را توصیف کنم، در این مقاله، مفهوم “دربرگرفتن” اهمیت دارد و شرح و بسط بیشتر آن ضروری به نظر می رسد. این واژه در اینجا برای معرفی شِمایی کاملاً رشد یافته که حاوی مفهوم موجود در عبارت فروید هم هست، استفاده می شود.
من به وضعیت واقعی رابطه مادر و کودک در ابتدا اشاره میکنم یعنی زمانی که کودک خود یا سلفِ جدایی از مراقبت مادرانه ایجاد نکرده است که بدان وسیله از نظر حس روانشناختی استقلال مطلق داشته باشد.
کودک در این مرحله، به فرآورده های محیطی که ویژگی های خاصی دارند نیاز دارد و درواقع از آنها استفاده می کند تا نیازهای فیزیولوژیک اش را براورده ‌کنند. در اینجا وضعیت فیزیولوژی و روانشناختی هنوز از هم متمایز نشده اند یا حداقل درحال متمایز شدن هستند و این امری اثبات شده است. اما فرآورده های محیطی از نظر مکانیکی قابل اعتماد نیستند و زمانی که با همدلی مادر همراه باشد، قابل اتکا هستند.

دربرگرفتن: محافظت از آسیب جسمانی
حساسیت پوستی نوزاد، لمس، دما، حساسیت شنیداری، دیداری و حساسیت به افتادن (فعالیت جاذبه) و عدم آگاهی نوزاد به وجود هرچیزی به جز خودش؛ اینها شامل روتین کامل مراقبت در طی روز و شب می‌شوند و درمورد هیچ دو نوزادی شبیه هم نیستند زیرا بخشی از نوزاد است و هیچ دو نوزادی شبیه هم نیستند.
همچنین تغییرات روزانه مربوط به رشد و پرورش نوزاد که هم جسمانی و هم روانی است در هر دقیقه ایجاد می شود. این نکته باید درنظر گرفته شود که مادران اگر از آنها به شیوه‌ای که متناسب با ماهیت حیاتی وظیفه‌شان است مراقبت شود، می‌توانند مراقبت به اندازه کافی خوبی را فراهم کنند و می‌توانند حتی بهتر از این هم عمل کنند. مادرانی که در درون خود احساس می کنند قدرت مراقبت به اندازه کافی خوب را ندارند، نمی‌توانند صرفاً با دنبال کردن دستورالعمل به آن برسند. دربرگرفتن، به طور ویژه شامل در آغوش گرفتن و دربرگرفتنِ جسمانی است که شکلی از عشق ورزیدن است. احتمالا این تنها راهی است که یک مادر می تواند عشق خود را به فرزندش نشان دهد.
دو دسته انسان وجود دارند، کسانی که می توانند یک نوزاد را hold کنند و آنهایی که نمی‌توانند این کار را انجام دهند و دسته دوم به سرعت در کودک احساس ناامنی ایجاد می کنند و باعث فریاد استیصال او می‌شوند. تمام این‌ها در نهایت منجر به ایجاد اولین رابطه ابژه‌ای و اولین تجربه ارضای غریزی نوزاد می‌شود.
درست نیست که ما ارضای غریزی یا رابطه با ابژه (مثل ارتباط با پستان) را قبل از مسئله سازمان بندی ایگو (مثل تقویت ایگوی کودک به وسیله ایگوی مادر، مانند تغذیه او)، قرار دهیم . اساس ارضای غریزی و رابطه ابژه‌ای، رسیدگی (handling) و مدیریت و مراقبت از کودک است که تنها در صورتی که همه چیز به خوبی پیش رود می تواند به آسانی بدیهی فرض شود.
سلامت روان فرد، ازنظر رهایی از سایکوز یا آمادگی برای سایکوز (اسکیزوفرنیا) از همین مراقبت مادرانه نشأت می گیرد و در ادامه تدارکات جسمانی دوره پیش نوزادی است. همچنین این تدارکات جسمانی، تداوم زنده بودن بافت ها و سلامت کارکردی که باعث ایجاد حمایتِ پنهان اما مهم از ایگو می شود، است. به این طریق اسکیزوفرنیا یا سایکوز کودکانه یا پیش آمادگی برای سایکوز در مراحل بعدی وابسته به شکست تدارکاتِ محیطی می شوند. اثرات آسیب زای چنین شکست هایی را نمی توان از نظر تحریف ایگو و دفاع ها در مقابل اضطراب ابتدایی توضیح داد، بلکه این آسیب ها باید از لحاظ فردی توصیف شوند. بنابراین مشاهده می شود که کارهای کلاین بر روی مکانیزم های دونیمه سازی (splitting)، فرافکنی و درون فکنی و غیره تلاشی در جهت بیان اثرات شکست تدارکاتِ محیطی از لحاظ فردی بوده است. این مطالعات بر روی مکانیزم های ابتدایی فقط سرنخی مربوط به یک قسمت از داستان اند و بازسازی محیط و شکست های آن، قسمت دیگر داستان می باشد. این قسمت دیگر، به خاطر عدم آگاهی بیمار از مراقبت مادرانه، چه از جنبه های خوب آن و چه از شکست های آن، همانطور که در وضعیت کودکانه اصلی وجود دارد، در انتقال ظاهر نمی شود.

ارزیابی یک جزء از مراقبت مادرانه:
من برای توضیح ظرافت در مراقبت کودک مثالی خواهم آورد، کودک با مادرش ادغام می شود، در این حین هرچه مادر بتواند به درک دقیق نیازهای کودک نزدیک‌تر شود، بهتر است. با این حال، تغییر یا پایان ادغام بالاخره رخ می‌دهد و این پایان لزوماً تدریجی نیست. به محض اینکه مادر و کودک، از نظر کودک جدا تلقی شوند این اتفاق رخ می دهد. باید در نظر گرفته شود که ازین پس مادر نیاز به تغییر نگرش دارد، بدین معنی که کودک دیگر انتظار ندارد که درک جادویی نسبت به نیازهایش از طرف مادر وجود داشته باشد. به نظر می‌رسد مادر متوجه می‌شود که کودک وارد یک ظرفیت جدید شده است و علامت هایی می‌دهد که می‌تواند مادر را در اجابت نیازهای کودک، کمک کند. این نکته هم می‌تواند گفته شود که اگر مادر حالا به خوبی می‌داند که کودک چه می‌خواهد، این جادو به نظر می رسد و هیچ زیر بنایی برای روابط ابژه کودک ایجاد نمی‌کند. اکنون به حرف فروید می‌رسیم که احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ ردن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی آن فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود. به عبارت دیگر، در انتهای ادغام، زمانی که کودک از محیط جدا شده است، جنبه مهم داستان این است که کودک باید علامت دهد. ما این ظرافت را به خوبی در انتقال در کار تحلیلی مشاهده می‌کنیم.
بجز مواقعی که بیمار به اوایل کودکی و وضعیت ادغام واپس روی می‌کند، درسایر اوقات بسیار مهم است که تحلیل‌گر پاسخ هارا فقط در صورتی که بیمار به او سرنخ بدهد، بداند. تحلیل‌گر، سرنخ هارا جمع آوری کرده و تفسیر می‌دهد و گاهی اتفاق می‌افتد که بیمار نمی‌تواند سرنخ بدهد، در نتیجه تحلیل‌گر هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. این محدودیت قدرت تحلیل‌گر برای بیمار به همان اندازه که قدرت تحلیل‌گر دارای اهمیت است، مهم است و توسط تفسیر درست، در زمان درست و براساس سرنخ ها و همکاری ناهوشیار بیمار (کسی که تامین کننده مواد سازنده و تعدیل کننده تفسیر است) بازنمایی می شود.
در این مواقع تحلیل‌گران تازه وارد بهتر از تحلیل‌گرانی که بیشتر دانش و تجربه دارند عمل می کنند. زمانی که تحلیل‌گر بیماران متعددی دارد، آهسته و پا به پای بیمار پیش رفتن را کسل کننده می‌یابد و شروع به تفسیر کردن نه بر اساس مواردی که همان جلسه توسط بیمار ایجاد شده بلکه براساس اطلاعات انباشته خود و یا گروهی از ایده‌ها که از پیش آنها را بدست آورده است، می‌نماید و این هیچ استفاده‌ای برای بیمار ندارد. ممکن است تحلیل‌گر باهوش بنظر برسد و حتی بیمار اورا تحسین کند اما در نهایت تفسیر درست او، همان ترومایی است که بیمار باید آن را رد کند زیرا مال خودش نیست. او از اینکه تحلیل‌گر تلاش کرده او را هیپنوتیزم کند شاکی می شود. به این معنی که تحلیل‌گر واپس روی شدید به وابستگی را فرا می‌خواند و بیمار را به ادغام با خودش به عقب می کشد.
مشابه همین حالت در رابطه مادر- کودک هم اتفاق می‌افتد، مادرانی که چندین کودک دارند در امر مادری کردن خیلی خوب می شوند و همه کارهای درست را در زمان درست انجام می‌دهند و زمانی که کودک شروع به جدا شدن از مادرش می کند، هیچ ابزاری برای بدست گرفتن کنترل همه چیزهای خوبی که در حال اتفاق افتادن هستند، ندارد. ژست خلاقانه، گریه کردن، اعتراض کردن و تمام نشانه های کوچکی که لازم بود کودک برای راهنمایی مادر تولید کند، مورد غفلت واقع می شوند زیرا مادر از قبل می داند باید چه بکند تا نیازهای کودک ارضا شود درست مانند زمانی که کودک با او و او با کودک ادغام شده بودند.
این نوع خوب بودنِ ظاهریِ مادر، حتی بدتر از اخته کردن کودک است. در واقع، این وضعیت دو حالت دارد: یا کودک در وضعیت واپس روی دائمی و ادغام با مادر به سر می برد، یا در وضعیت پس زدن کامل مادر است حتی مادرِ به ظاهر خوب.
بنابراین مشاهده می کنیم که در کودکی و در مدیریت کودک، تفاوت ظریفی بین درک مادر از نیاز کودک براساس همدلی، و تغییر نگرش مادر در جهت ارضای نیاز کودک بر اساس درک مبتنی بر چیزی در کودک که نشان دهنده‌ نیاز او است، وجود دارد. این تغییر نگرش به ویژه برای مادران بسیار دشوار است، زیرا کودکان بین وضعیت های مختلف نوسان می‌کنند، یک دقیقه با مادرشان ادغام شده و نیاز به همدلی دارند درحالیکه دقیقه‌ای دیگر از او مستقل هستند و در این وضعیت اگر مادر نیازهایشان را از پیش بداند، برایشان خطرناک است و یک جادوگر به نظر می رسد. و این بسیار عجیب است که مادرانی هستند که تقریباً بدون آموزش با این تغییرات در کودکِ در حال رشدشان وفق پیدا کرده‌اند درحالی که هیچ درکی از این نظریه ها ندارند. این مسئله در کار تحلیلی با موارد مرزی باز تولید می‌شود و در تمام موارد زمانی که وابستگی در انتقال به حداکثر خود می‌رسد از اهمیت ویژه‌ای برخوردار می شود.

عدم آگاهی از مراقبت مادرانه رضایت بخش:
در مورد متغییر”دربرگرفتن” بدیهی است که کودک هیچ ابزاری برای دانستن اینکه چه چیزی به درستی آماده شده است و از چه چیزی باید اجتناب کند، نداشته باشد. از سوی دیگر، زمانی که همه چیز به خوبی پیش نمی‌رود و کودک متوجه آن می شود نه متوجه شکست مراقبت مادرانه، بلکه متوجه نتایج آن، که هرچیزی می تواند باشد، یعنی کودک به این آگاه می شود که دارد به برخی آسیب های محیطی (impingement) واکنش نشان می دهد. در نتیجه ی موفقیت در مراقبت مادرانه، تداوم بودن مادر در کودک ایجاد می شود که زیر بنای قدرتمندی ایگوست. در مقابل، نتیجه ی هرگونه شکستی در مراقبت مادرانه، اختلال در تداوم بودن است، زیرا کودک ناچار است به عواقب آن شکست ها واکنش نشان دهد و در نتیجه ایگو تضعیف می شود. این‌ چنین خللی باعث فروپاشی می شود و تحقیقاً با دردی از نوع سایکوتیک و با شدت بالا همراه است. در شرایط حاد، کودک تنها بر اساس تداوم واکنش به آسیب و بهبود از این‌ واکنش ها وجود خواهد داشت و این تضاد زیادی با تداوم بودن دارد که منظور من‌ از قدرتمندی ایگو است.

تغییرات در مادر:
اشاره به تغییرات ایجاد شده در زنانی که در آستانه مادر شدن هستند یا به تازگی مادر شده‌اند، حائز اهمیت است. این تغییرات در ابتدا جسمانی هستند و با تغییر جسمانی در راستای نگهداری کودک در رحم آغاز می شوند. اگر از اصطلاح غریزه مادری که قبلاً برای توضیح این تغییرات استفاده می شد، استفاده کنیم چیزی را مورد غفلت قرار داده ایم. حقیقت این است که در زنان سالم تغییراتی در جهت‌گیری آنان نسبت به خودشان و نسبت به جهان ایجاد می شود، گرچه این تغییر ممکن است ریشه های عمیق جسمانی داشته باشند اما می تواند توسط سلامت یا عدم سلامت روان زنان تحریف شود. فکر کردن درباره‌ی این تغییرات در قالب مسائل روانشناختی دارای اهمیت است. حتی با وجود اینکه قبول کنیم که عوامل ناشی از غدد درون‌ریز که می‌توانند توسط درد تحت تاثیر قرار بگیرند هم ممکن است در این تغییر نقش داشته باشند. بدون شک تغییرات جسمانی، زنان را نسبت به تغییرات روانیِ نامحسوس که در ادامه ظاهر می‌شوند، حساس می کنند.
به زودی جدا از مفهوم بارداری یا زمانی که فرد از امکان بارداری اش آگاه می شود، زن شروع به تغییراتی در جهت گیری اش می‌کند و در مورد این تغییراتی که در درونش اتفاق می‌افتد ، نگران می شود . او به شیوه های مختلف توسط بدنش تشویق می شود که به خود علاقمند باشد. مادر بعضی از حس های شخصی خود را به کودکی که در درون او در حال رشد است، نسبت می دهد. نکته مهم این است که وضعیتی در حال شکل گیری است که نیازمند توضیح بوده و برای بیرون آوردن نظریه ای متناسب لازم است به آن پرداخته شود.
تحلیل گری که با نیازهای بیماری که این مراحل اولیه را دوباره در انتقال احیا می‌کند، روبه رو می شود، دستخوشِ تغییراتِ مشابهی در جهت‌گیری می شود و برخلاف مادر، او به آگاه شدن از حساسیتی که در او در پاسخ به ناپختگی و وابستگی بیمار رشد می کند، نیاز دارد .
این می تواند در ادامه ی توصیف فروید از وضعیت تحلیل گر با عنوانِ “بودنِ داوطلبانه همراه با توجه” باشد . توضیح دقیق تغییراتی که در جهت گیریِ زنان در آستانه مادر شدن یا زنانی که مادر شده اند ایجاد می شود، خارج از بحث این مقاله است و من سعی می کنم در جای دیگری این تغییرات را به زبان غیرتخصصی و عامی توضیح دهم .
این تغییرات در جهت گیری می تواند نوعی از آسیب روانی را نیز در بر گیرد، و حد نهایت نابهنجاری مورد توجه کسانی است که به جنون پیراپزشکی می پردازند و آن را مورد مطالعه قرار می دهند . بدون شک تفاوتهای زیادی در کیفیت این تغییرات وجود دارد که لزوماً نابهنجار نیست و میزانی از تحریف را نشان می دهد که ایجاد کننده نابهنجاری می باشد.
تعداد زیادی از مادران، با کودکی که در درون آنها در حال رشد است، همانند سازی می کنند و به این طریق احساس قدرتمندی می کنند که می توانند نیازهای کودک را بفهمند. این همانند سازی فرافکنانه است. این همانند سازی برای مدتی بعد از زایمان ادامه پیدا می‌کند و بعد از مدتی اهمیت خود را از دست می‌دهد.
در موارد معمول، جهت‌گیری خاص مادر نسبت به کودک بعد از فرآیند تولد از بین می‌رود. مادری که در این موارد تحریف نکرده است، آماده‌ی رها کردن این همانندسازی با کودک است زیرا کودک نیاز دارد که مستقل شود. ممکن است مادر مراقبت اولیه خوبی ارائه کند، اما بخاطر ناتوانی در پایان دادن به این همانندسازی نتواند این فرآیند را کامل کند، در نتیجه مادر تمایل پیدا می کند با کودکش ادغام شده باقی بماند و فرآیند منفک شدن از او را به تاخیر بیندازد.
جدا شدن از کودک با همان سرعتی که کودک نیاز دارد مستقل شود، برای هر مادری دشوار است. ازنظر من مسئله مهم این است که مادر در خلال همانندسازی با فرزندش متوجه می شود که کودک چه حسی دارد و می تواند دقیقاً همان چیزی را که کودک به آن نیاز دارد از طریق دربرگرفتن و در قالب محیط به او عرضه کند. من معتقدم بدون چنین همانندسازی ای که ناشی از تطابق زنده و همزمان با نیازهای کودک است، مادر در ابتدا نمی تواند آنچه کودک به آن احتیاج دارد را فراهم کند. مسئله اصلی دربرگرفتنِ جسمانی است که اساس تمام جنبه‌های پیچیده‌تر دربرگرفتن و تدارکاتِ محیطی است.
این درست است که مادر ممکن است کودکی داشته باشد که خیلی با او متفاوت باشد و دچار اشتباه محاسباتی ‌شود. کودک ممکن است آرام‌تر یا سریع‌تر از او باشد. بدین صورت ممکن است زمان هایی وجود داشته باشد که آنچه مادر درمورد کودک فکر میکند، اشتباه از آب دراید. البته بنظر می‌رسد مادرانی که توسط سلامت – بیماری تحریف نشده یا درگیر استرس محیطی روزانه نیستند، بطور کلی تمایل به فهمیدن نیاز دقیق کودک و پس از آن برآورده کردن آن نیاز را دارند و این اساس مراقبت مادرانه است.
هر کودکی همراه “با مراقبتی که از طرف مادر دریافت می کند” می تواند به عنوان یک شخص وجود داشته باشد و شروع به ساختن آنچه احتمالاً تداوم بودن نام می گیرد، نماید. براساس این تداوم بودن، پتانسیل های بالقوه کودک کم کم تبدیل به شخص او می شوند. اگر مراقبت مادرانه به اندازه کافی خوب نباشد کودک واقعا پا به عرصه وجود نمی‌گذارد زیرا هیچ تداومی در بودن او وجود ندارد. در عوض شخصیت کودک براساس واکنش به آسیب های محیطی شکل میگیرد.
تمام این‌ها برای تحلیل‌گر قابل توجه هستند. در حقیقت این‌ها از مشاهده مستقیم کودک نشأت نگرفته‌اند و بیشتر از بررسی انتقال در وضعیت تحلیلی حاصل شده‌اند و اتخاذ رویکرد روشنی نسبت به آنچه در کودکی اتفاق می‌افتد را ممکن نموده‌اند. کار بر روی وابستگی کودکانه از بررسی انتقال و انتقال متقابل متعلق به درگیری روان تحلیل‌گر با موارد مرزی ایجاد شده است. به نظر من این درگیری بسط مشروع روان تحلیلی است، تنها جایگزین واقعی تشخیص مریضی بیمار، سبب شناسی بیماری کسانی است که پاتولوژی و آسیب شان به قبل از ادیپ برمی گردد و حاوی انحرافی در زمان وابستگی مطلق هستند.

فروید به این دلیل توانست سکسوالیته را در دوران کودکی به شیوۀ جدیدی کشف کند که این مفهوم را در کار تحلیلی اش با بیماران نوروتیک بازسازی نمود. در ادامه ی کار او جهت پوشش درمانِ بیماران سایکوتیک مرزی، ما می توانیم داینامیک های کودکی، وابستگی دوران کودکی، و مراقبت مادرانه ای را که در رابطه با این وابستگی است را بازسازی نماییم.

متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20181124_162924.png
آبان ۱۷, ۱۳۹۷

مقاله نظریه رابطه والد-کودک (۱۹۶۰) نوشته دونالد وینیکات > بخش اول/ مترجم: حوریه رضایی

نکته اصلی این مقاله، در قالب مقایسه مطالعه کودک وانتقال روان تحلیلی به خوبی قابل بیان است. به طور قطع نمی‌توان گفت که نظرات من فقط درباره نوزادی است، همچنان که نمی‌توان با ساده انگاری گفت که صرفا درباره روانکاوی است. دلیل اینکه باید این موضوع را به درستی درک کنیم، دستیابی به ریشه مشکل است. اگر این مقاله نتواند سهم خود را در توضیح مسائل به صورت سازنده‌ای ایفا کند، تنها به آشفتگیِ موجود در زمینه اهمیت نسبی تاثیرات فردی و محیطی در رشد افراد اضافه کرده است.
همانطور که می‌دانیم در روانکاوی ترومایی در خارج از حوزه همه توانی وجود ندارد. همه چیز در نهایت تحت کنترل ایگو قرار می‌گیرند و با فرآیند تفکر ثانویه مرتبط می‌شوند. اگر روانکاو به بیمارش بگوید: “مادر تو به اندازه کافی خوب نبوده” یا “پدرت تو را فریب می‌داده است” یا “عمه‌ات تو را ول کرده است” به بیمار کمکی نکرده است. تغییر زمانی رخ می دهد که عوامل تروماتیک در حوزه همه توانی، به روش خود بیمار وارد فضای تحلیل شوند. تفسیرهای جایگزین آن‌هایی هستند که می توانند در قالب فرافکنی ارائه شوند. این موضوع در مورد عوامل خوش خیم، عواملی که منجر به کامیابی می‌شوند، نیز صادق است. همه چیز در قالب عشق و دوسوگرایی بیمار تفسیر می‌گردد. درمانگر زمان زیادی را صبر می‌کند تا به جایگاهی برسد که بتواند دقیقا چنین کاری را انجام دهد.
با این حال، در دوران کودکی چیزهای خوب و بدی برای کودک اتفاق می‌افتد که نسبتا خارج از حوزه کودکی است. در واقع، نوزادی زمانی است که در طی آن، توانمندی برای کسب عوامل خارجی در داخل حوزه همه توانی نوزاد، در حال شکل گیری است. حمایت ایگو از طریق مراقبت مادرانه، کودک را قادر می‌سازد علی رغم اینکه نمی‌تواند خوب و بدِ محیط را کنترل کند و مسئولیتی در قبال آن ندارد، به زندگی و رشد ادامه دهد.
اتفاقات این دوره ابتدایی، اتفاقاتی نیستند که در طی فرآیند سرکوبگری از دست رفته باشند، بنابراین روانکاو نمی‌تواند انتظار داشته باشد که این اتفاقات با شل شدن نیروهای سرکوبگر ظاهر شوند. به نظر می‌رسد فروید در جایی که از سرکوبگری ابتدایی نام می‌برد، برای تبیین این پدیده تلاش کرده است اما این مسئله هنوز موضوعی قابل بحث است. آنچه نسبتا روشن است این است که مواردی که در اینجا به بحث گذاشته می‌شود معمولا در ادبیات روان‌تحلیلی بدیهی فرض می‌شود.
در راستای بازگشت به روان تحلیلی، من پیشتر گفتم که روانکاو آماده است تا زمانی صبر کند که بیمار قادر باشد عوامل محیطی را در شرایطی تجربه کند که تفسیرها اجازه یابند به عنوان فرافکنی ارائه شوند. در موردی که به خوبی انتخاب شده باشد، این نتیجه از توانمندی بیمار برای اعتماد ناشی می‌شود، که در شرایط قابل اتکا بودن روانکاو و موقعیت تحلیل، بازکشف می‌گردد. گاهی اوقات بیمار باید مدت زمان زیادی صبر کند، و در مواردی که انتخاب بدی برای درمان روان تحلیلی کلاسیک به حساب می آیند، محتمل‌تر است که قابل اتکا بودنِ روانکاو، مهم‌ترین عامل (یا مهم‌تر از تفسیر) باشد، زیرا در این موارد، بیمار این قابل اتکا بودن را در مراقبت مادرانه کودکی تجربه نکرده است و نیاز دارد برای اولین بار آن را در رفتار روانکاوش بیابد. به نظر می‌رسد این بنیانِ جستجوی پاسخ برای چگونگی درمان بیماران اسکیزوفرنی و سایر سایکوزهاست.
در مورد بیماران مرزی، انتظار روانکاو همیشه بیهوده نیست. بیمار در طی زمان می‌تواند از تفسیرهای روانکاوانه ی ترومای اصلی، به عنوان فرافکنی استفاده کند. حتی ممکن است در طول زمان بتواند خوبی های محیط را به عنوان فرافکنیِ عناصرِ ساده و ثابتِ در حالِ شدن، که از پتانسیل‌های ذاتی خودش نشات می‌گیرند، بپذیرد.
تناقضی که در اینجا وجود دارد این است که چیزهای خوب و بد در محیط کودک در واقع فرافکنی نیستند، بلکه برای اینکه کودک بتواند رشد سالمی داشته باشد باید همه چیز در نظر او فرافکنی بیاید. در اینجاست که ما می توانیم همه توانی و اصل لذت را ببینیم، همچنان که آن‌ها در اوایل کودکی وجود دارند، و به این مشاهدات می‌توانیم این را هم اضافه کنیم که شناساییِ “غیرمنِ” واقعی، یک مسئله‌ی حقیقی است و به پختگی و بلوغ فرد مربوط است.
در نوشته‌های فروید، بیشترِ فرمول بندی‌های مربوط به کودکی، از مطالعه بزرگسالانی که تحلیل می شدند نشات گرفته‌اند. هرچند بعضی از مشاهدات دروان کودکی هم مثل مورد هانس کوچولو وجود دارد. در نگاه اول به نظر می‌رسد میزان قابل توجهی از نظریات روان تحلیلی مربوط به دوران کودکی و نوزادی است اما در جایی فروید اشاره کرده که کودکی را به عنوان یک وضعیت مورد غفلت قرار داده است. این موضوع در پاورقی “فرمولبندیهایی در باب دو اصل کارکرد روانی” (۱۹۱۱) بیان شده است که در آن‌ فروید اشاره می‌کند که می‌داند چیزهای زیادی را بدیهی در نظر گرفته، چیزهایی که در این مقاله به بحث گذاشته می‌شوند. او در این نوشته، رشد را از اصل لذت تا اصل واقعیت ردگیری می‌نماید و شیوه معمول خود برای بازسازی کودکی را از طریق بیماران بزرگسال دنبال می‌کند که به شرح زیر است:
من با این موضوع مخالفم که ادعا کنیم سازمانی که برده اصل لذت است و از واقعیت جهان بیرونی غافل است، نمی‌تواند خود را برای زمان کوتاهی زنده نگه دارد پس اصلا پا به عرصه وجود نمی‌گذارد. چنین داستانی تتها زمانی قابل توجیه است که در نظر ‌بگیریم که کودک -بواسطه مراقبتی که از جانب مادر دریافت می‌کند- یک سیستم روانی از این نوع را ادراک می‌کند.
در اینجا فروید سهم اصلی را به مراقبت مادرانه اعطا می‌کند و باید فرض شود که فروید تنها به این دلیل که آمادگی کافی برای بحث درباره کاربردهای آن را نداشته، این موضوع را کنار می‌گذارد و ادامه می‌دهد:
زمانی که افزایشی در محرک‌ها به وجود می‌آید و ارضایی وجود ندارد احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ زدن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی کودک فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود. بعدا او به عنوان یک کودک بزرگتر می‌آموزد که این نمایشات تخلیه را عامدانه به عنوان ابراز احساسات انجام دهد. از آنجایی که مراقبت کودک بزرگتر از روی مراقبت در دوران قبلی مدل سازی شده است، سلطه اصل لذت زمانی به پایان می‌رسد که کودک به جدایی روانی کامل از والدین دست یابد.
عبارت “همراه با مراقبتی که از مادر دریافت می‌کند” در این متن دارای اهمیت فوق‌العاده بالایی می‌باشد. کودک و مراقبت مادرانه همراه با هم یک واحد را شکل می‌دهند (من در جایی گفته ام که چیزی به نام کودک وجود ندارد؛ به این معنی که نمی توان کودک را بدون مراقبت مادرانه تصور کرد، هرزمان کودکی می بینیم همزمان مراقبت مادرانه ای را نیز همراه با او می بینیم). مطمئنا اگر کسی قصد مطالعه رابطه مادر-کودک را دارد باید درباره این مسائل تصمیم بگیرد که معنای واقعی کلمه وابستگی چیست و نمی‌تواند به سادگی با اعتراف به اینکه محیط مهم است از کنار آن بگذرد. اگر قرار باشد بحثی پیرامون رابطه مادر-کودک شکل بگیرد آن وقت ما از کسانی که اجازه نمی‌دهند در مراحل اولیه کودک و مادر به هم تعلق داشته باشند و از هم جدا نشوند، جدا می‌شویم. این دو موضوع یعنی کودک و مراقبت مادرانه، در شرایط سالم به تدریج از هم جدا و تجزیه می‌شوند، و سلامت که شامل موارد متعددی می‌باشد، تا حدی وابسته به جدایی آنچه ما بعدا آن را کودک یا کودک در حال رشد می‌نامیم از مراقبت مادرانه، می‌باشد. این ایده توسط فروید در همان پاورقی آمده است وقتی که می‌گوید:” سلطه اصل لذت زمانی که کودک به جدایی روانی کامل از والدین دست یابد حقیقتا به پایان می‌رسد.” (بخش میانی این پاورقی در قسمت بعدی بررسی می‌شود، زمانی که متوجه می‌شویم کلمات فروید در این رابطه اگر اشاره به مراحل اولیه دارند، ناکافی و گمراه کننده هستند).

واژه “کودک” (infant)

در این مقاله از واژه کودک برای اشاره به کودک بسیار کم سن استفاده شده است. دانستن این نکته ضروری است زیرا در نوشته‌های فروید از این واژه گاهی برای کودکانی که حتی عقده ادیپ را گذرانده‌اند هم استفاده می‌شود. در حقیقیت منظور ما از کودک، نشان‌گر کودک غیرناطق است و درنظر گرفتن این واژه برای دوران قبل از بازنمایی کلامی و استفاده از نمادهای کلامی بی فایده نخواهد بود. این واژه به مرحله‌ای اشاره دارد که کودک به مراقبت مادرانه‌ای که بر اساس همدلی مادرانه است و نه درک آن چیزی که به صورت کلامی ابراز شده است، وابسته می‌باشد.
ضرورتا این مرحله‌ای از رشد ایگو می‌باشد و یکپارچه‌سازی بعد اصلی این رشد است. نیروهای اید برای دریافت توجه می‌جنگند و در ابتدا آن‌ها برای کودک نیروهای بیرونی به حساب می‌آیند. در رشد سالم، اید در خدمت ایگو قرار می گیرد و ایگو اید را تحت سلطه قرار می‌دهد بنابراین ارضای اید باعث قدرتمند شدن ایگو می‌شود. به هر حال این نوعی دست آورد در رشد سالم است و در دوران کودکی متغیرهای زیادی هستند که وابسته به شکست نسبی این دست آورد می‌باشند. در حالت بیماری-سلامت، این دست آورد اندکی کسب شده یا ممکن است پیروزشده یا شکست خورده باشد. در سایکوز کودکی (اسکیزوفرنی) اید کاملا یا نسبتا خارج از ایگو باقی می‌ماند و ارضای اید به صورت فیزیکی باقی مانده و اید در تلاش برای تهدید ساختار ایگو است تا زمانی که دفاع‌های سایکوتیک سازمان یابند.
من در اینجا از این ایده حمایت می کنم که دلیل اینکه معمولا کودک در رشد خود پیشرفت کرده و ایگو اید را در بر می‌گیرد، این واقعیت است که مراقبت مادرانه و ایگوی مادر، ایگوی کودک را به کار گرفته و آن را قدرتمند و با ثبات می‌کند. چگونگی رخ داد این واقعه و اینکه چطور ایگوی کودک در نهایت از قید حمایت ایگوی مادر رها می‌شود و جدایی روانی از مادر و تبدیل شدن به یک خود شخصی مستقل، نیاز به بررسی دارد.
برای بررسی رابطه والد-کودک، در ابتدا تلاش برای اظهارنظر مختصر در مورد نظریه رشد هیجانی کودک ضروری می‎‌باشد.

تاریخچه:

درجریان رشد نظریه روان تحلیلی، فرضیه‌هایی ابتدایی در مورد مکانیزم‌های دفاعی اید و ایگو ایجاد شدند. ورود زودهنگام اید به صحنه قابل درک است و اکتشاف و توصیف فروید از سکسوالیته قبل از ورود به مرحله تناسلی، که بر اساس مشاهده او از عناصر واپس رویِ یافت شده در فنتزی های تناسلی و در بازی و رویا به دست آمده است. اینها ابعاد اصلی روانشناسی بالینی بودند.
به تدریج، مکانیزم‌های ایگو برای دفاع فرمول بندی شدند. فرض بر این بود که این مکانیزم‌ها در ارتباط با اضطرابی هستند که یا از تنش غزیری یا فقدان ابژه نشات گرفته است. این قسمت از نظریه روان تحلیلی پیش فرضی مبنی بر جدایی خود و ساختار بندی ایگو و شاید یک شمای بدنی شخصی دارد. در این سطح از این مقاله این موضوعات نمی‌توانند بدیهی و مفروض در نظر گرفته شوند. بحث این مقاله دقیقا حول محور ایجاد این وضعیت است یعنی فرایند ساختار بندی ایگو که اضطراب ناشی از تنش غریزی یا فقدان ابژه را ممکن می‌سازد. اضطراب در این مرحله اضطراب اختگی یا جدایی نیست. اضطراب مربوط به چیز متفاوتی است. در اصل این اضطراب درباره ازهم پاشیدگی است.
در نظریه روان تحلیلی مکانیزم‌های ایگو برای دفاع عمدتا متعلق به ایده وجود کودکی است که سازمان دفاعی شخصی حقیقی و مستقل دارد. در اینجا مطالعات کلاین به کارهای فروید توسط شفاف سازی تعامل اضطراب‌های ابتدایی و مکانیزم‌های دفاعی اضافه می‌شوند. این مطالعات کلاین درباره اوایل کودکی است که توجهات را به سمت تکانه‌های پرخاشگرانه و مخرب که ریشه عمیق‌تری نسبت به آن‌هایی دارند که واکنشی به ناکامی هستند یا با نفرت و خشم رابطه دارند، جلب می‌کند. همچنین در کارهای کلاین بخشی از دفاع‌های اولیه در مقابل اضطراب‌های ابتدایی وجود دارد، اضطراب‌هایی که به اولین مراحل سازمان بندی روانی تعلق دارند.
آنچه در کارهای ملانی کلاین بررسی می‌گردد مشخصا مربوط به اولین دوره‌های زندگی کودک و دوره‌ی وابستگی به آن چیزی است این مقاله در مورد آن می باشد. کلاین مشخص می‌کند که او متوجه شده است که محیط در این مراحل نقش مهمی دارد، همچنین در تمام مراحل نقش محیط به روش‌های مختلف به چشم می آید. گرچه پیشنهاد من این است که او و همکارانش راه را برای ملاحظات بیشتر رشد شِمای کلی وابستگی، که در عبارت فروید به آن اشاره شده است، باز بگذارند. هیچ چیزی در مطالعات کلاین وجود ندارد که در تضاد با وابستگی کامل باشد اما به نظر من می‌رسد او اشاره‌ای به مرحله‌ای که در آن کودک تنها به واسطه مراقبت مادرانه وجود دارد و با هم تشکیل یک واحد را می‌دهند، نکرده است.
آنچه من در اینجا قصد واکاوی بیشتر آن را دارم تفاوت این موضوع است که تحلیلگر واقعیت وابستگی بیمار را بپذیرد و این وابستگی را در کار با انتقال بیمار در نظر بگیرد.
به نظر می‌رسد که بررسی دفاع‌های ایگو، بررسی کنندگان را به دوران تناسلی نمایشات اید بر می‌گرداند در حالی که بررسی روانشناسی ایگو، آن‌ها را به وابستگی، و به واحد مراقبت مادرانه-کودک برمی‌گرداند.
نیمی از نظریه رابطه کودک-والد، مربوط به کودک و سفر او از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و دستیابی به استقلال، سفر از اصل لذت به سمت اصل واقعیت و سفر از خودتحریکی به سمت روابط ابژه است. نیمه دیگر مربوط به مراقبت مادرانه است یعنی کیفیت و تغییرات مادر برای ارضای نیازهای در حال رشد و مخصوص کودک و جهت گیری مادر به سمت او.

1- کودک:

کلید واژه اصلی در این بخش از مقاله، وابستگی است. نوزاد انسان نمی‌تواند جز تحت شرایط خاص شروع به بودن نماید. این شرایط در زیر بررسی شده اند اما آن‌ها بخشی از روانشناسی کودک هستند. کودکان بسته به اینکه شرایطشان مطلوب یا نامطلوب باشد به طور متفاوتی شروع به بودن می‌کنند. در همین حین این شرایط نیستند که پتانسیل کودک را مشخص می‌نمایند. این پتانسیل ها ذاتی است و لازم است این پتانسیل ذاتی را جداگانه بررسی کنیم اما روشن است که پتانسیل ذاتی کودک بدون پیوند خوردن با مراقبت مادرانه، تبدیل به کودک نمی‌شود.
پتانسیل ذاتی حاوی میلی به سمت رشد و پیشرفت است. تمام مراحل رشد هیجانی می‌توانند به سرعت زمان بندی شوند ولی تمام مراحل رشدی در هر کودک یک تاریخ دارند. با این وجود نه تنها این تاریخ‌ها از کودکی به کودک دیگر متفاوت است بلکه حتی اگر آن‌ها را درباره کودک خاصی از پیش بدانیم، نمی‌توانند برای پیش بینی رشد واقعی کودک استفاده شوند زیرا عامل دیگری هم دخیل است: مراقبت مادرانه. اگر قرار باشد از این تاریخ‌ها برای پیش بینی استفاده کنیم باید فرض شود شرایط محیطی و مراقبت مادرانه به اندازه کافی وجود دارد. (مطمئنا شرایط به اندازه کافی صرفا محدود به شرایط فیزیکی نمی‌شود و معنای کفایت و عدم کفایت را نیز در بر می گیرد که در ادامه بحث می‌شود).

پتانسیل ذاتی و سرنوشتِ آن:

تلاش برای توضیح مختصر اینکه چه اتفاقی برای پتانسیل ذاتی کودک می افتد زمانی که تبدیل به نوزاد و در نهایت کودک می شود -کودکی که به سمت موجودیت مستقل می رود- ضروری به نظر می‌رسد. به دلیل پیچیدگی بحث پیش رو، این چنین اظهارنظری باید بر پایه مراقبت مادرانه رضایت بخش یعنی مراقبت والدانه فرض شود. این نوع مراقبت در 3 حوزه که با یکدیگر هم پوشانی دارند، طبقه بندی می‌شوند:
الف: در بر گرفتن -holding-
ب: زندگی مشترک مادر و کودک (living together). در اینجا کارکرد پدر (به عنوان کسی که در محیط با مادر تعامل می کند) برای کودک قابل تشخیص نیست.
ج: زندگی مشترک پدر، مادر، کودک هر سه با هم.

اصطلاح در بر گرفتن (holding) در اینجا نه تنها برای تاکید بر در بر گرفتنِ فیزیکی و واقعیِ نوزاد، بلکه برای امکانات و شرایط کلی محیط، پیش از مفهوم زندگی کردن همراه با دیگری (living with)، آورده شده است. به عبارت دیگر، این موضوع بر یک رابطه‌ سه بعدی دلالت دارد که مولفه زمان به تدریج به آن اضافه می‌شود، و با تجربه غریزی که در زمان خودش، تعیین کننده روابط ابژه می باشد، همپوشانی دارد، اما پیش از آن شروع شده و شامل مدیریت تجاربی است که در ذات وجود نهفته اند؛ مثل تکمیل (و قاعدتا عدم تکمیل) فرآیندهایی که از بیرون کاملا فیزیولوژیکال به نظر می‌رسند در حالی که به روانشناسی کودک تعلق دارد و در یک بستر پیچیده روانشناختی که توسط آگاهی و همدلی مادر تعیین می‌شود، اتفاق می‌افتد. (مفهومِ دربر گرفتن در ادامه بیشتر توضیح داده می‌شود).
اصطلاح “زندگی کردن با” (living with) نشان دهنده روابط ابژه و بیرون آمدن کودک از وضعیت ادغام شده با مادرش و ادراک از ابژه به عنوان یک خود بیرونی، می‌باشد.
این مقاله به طور خاص با مرحله “Holding” مادرانه و اتفاقات پیچیده در حین رشد روانشناختی کودک که مربوط به این مرحله هستند، ارتباط دارد. باید به خاطر داشته باشیم که جدا کردن یک مرحله از مرحله دیگر مصنوعی است و صرفا به دلیل راحتی در تعریف و توضیح استفاده می‌شود.

رشد کودک در مرحله Holding:

بعضی از ویژگی‌های اصلی رشد که واقعیت های زنده در این مرحله هستند، به شرح زیر می‌باشند:
فرآیندهای اولیه
همانندسازی اولیه
خود تحریکی
خودشیفتگی اولیه.
در این مرحله ایگو از وضعیت بی شالوده به سمت ساختار یکپارچه حرکت می‌کند و بنابراین کودک می‌تواند اضطراب مربوط به از هم گسیختگی را تجربه کند. واژه از هم گسیختگی کم کم دارای معنا می‌شود، در حالی که تا قبل از یکپارچه‌سازی، ایگو فاقد آن بود. در رشد سالم، کودک در این مرحله توانمندی برای تجربه مجدد وضعیت‌های غیر یکپارچه را بازمی‌یابد، اما این دست آورد بستگی به تداوم مراقبت قابل اتکای مادرانه، یا خاطرات در حال شکل گیریِ کودک از مراقبت مادرانه به عنوان منبعی قابل اتکا دارد. نتیجه عبور موفقیت آمیز از این مرحله، قرار گرفتنِ کودک در چیزی است که احتمالا “واحد” نامیده می‌شود. در اینجا کودک به خودی خود فردی مستقل و دارای شخصیت می‌شود.
وجود سایکوسوماتیک کودک در ارتباط با این حضور است که کم کم شکل الگوی شخصی به خود می‌گیرد و من آن را “روان جای گرفته در بدن” می نامم. اساس این جای‌گیری، ارتباط حس و حرکت و تجارب کارکردی با وضعیت جدید کودک از یک شخص بودن است. با پیشرفتِ رشد، آنچه را که می‌توانیم آن را غشاء محدودکننده بنامیم معنا میابد، که تا حدی (در حالت سلامت) با سطح پوست معادل است و در میان “من” کودک و “غیر من” او قرار دارد در نتیجه کودک شروع به داشتن درون و بیرون و یک طرح بدنی می‌کند. بدین روش معنا وارد کارکرد درون داد و برون داد شده و به علاوه به تدریج فرض یک واقعیت روانی درونی و شخصی برای کودک معنادار می‌شود.
در طول مرحله Holding سایر فرآیندها هم آغاز می‌شوند، مهم ترین آن‌ها ظهور هوش و تمایز یافتن ذهن از روان است، و در ادامه، فرآیندهای ثانویه و کارکرد نمادین، سازمان محتوای روانی شخصی که اساسی برای رویا و روابط زنده است، ایجاد می‌شوند.
در همین زمان، بهم پیوستن ریشه‌های دو رفتار تکانشی در کودک آغاز می‌شود. اصطلاح “ادغام” مربوط به فرآیندی مثبت است و عناصر از هم گسسته حرکتی و محرک ماهیچه‌ای (در حالت سلامت) با کارکرد سرمست کننده نواحی شهوت زا ادغام می‌گردند. این اصطلاح بیشتر با عنوان فرآیند متضاد از هم گسستن مورد استفاده قرار می گیرد، که فرآیندی پیچیده است و در طی آن پرخاشگری از تجربه اروتیک بعد از یک دوره زمانی که درجه‌ای از ادغام به دست آمده است، جدا می‌گردد. تمام این پیشرفت‌ها متعلق به شرایط محیطی Holding هستند و بدون یک Holding نسبتاً خوب، این دست آوردها حاصل نمی‌شوند و یا اینکه بسط پیدا نمی‌کنند.
رشد بعدی، توانمندی برای رابطه با ابژه است. در اینجا کودک از رابطه با ابژه‌ای که به صورت ذهنی ادراک شده، به سمت رابطه با ابژه‌ای که به صورت عینی ادراک شده، حرکت می‌کند. این تغییر شدیداً با تغییر کودک از ادغام شدن با مادر به جدا شدن از او یا ارتباط داشتن با او به عنوان شخصی جدا و “غیر من” ارتباط دارد. این رشد به طور خاص با Holding در ارتباط نیست اما به فاز “زندگی کردن با” مربوط می‌شود.

وابستگی:

در مرحله Holding کودک حداکثر وابستگی را دارد. بنابراین می‌توان وابستگی را طبقه بندی کرد:
1-وابستگی مطلق: در این وضعیت کودک هیچ دانشی نسبت به معنای مراقبت مادرانه ندارد که عمدتاً موضوعیت پیشگیرانه دارد. کودک هیچ کنترلی بر روی آنچه به خوبی یا بدی انجام می‌شود ندارد و در موقعیتی قرار دارد که تنها می‌تواند از شرایط استفاده کند یا آسیب ببیند.
2-وابستگی نسبی: در اینجا کودک می‌تواند از جزئیات مراقبت مادرانه آگاه شود و تا حد رو به رشدی آن‌ها را به تکانه‌های شخصی ربط دهد و بعداً در درمان روان تحلیلی می‌تواند آن‌ها را در انتقال بازتولید نماید.
3-به سمت استقلال: کودک امکاناتی را ایجاد می‌کند که بدون مراقبت واقعی بتواند عمل کند. این ویژگی از طریق انباشته شدن خاطرات مراقبت، فرافکنی نیازهای شخصی، درون فکنی جزئیات مراقبت و ایجاد اعتماد نسبت به محیط به دست می‌آید. در اینجا باید عنصر درک هوشمندانه همراه با کاربرد وسیعش اضافه گردد.

ایزوله سازی شخص:

پدیده دیگری که در این مرحله باید مورد توجه قرار بگیرد Holding هسته اصلی شخصیت است. اجازه دهید مفهوم خود حقیقی یا مرکزی را ارزیابی کنیم. خود مرکزی، پتانسیل ذاتی است که یک تداوم بودن را تجربه می‌کند و به شیوه خودش و با سرعت منحصر به خودش، واقعیت روانی شخصی و شمای بدنی شخصی اش را به دست می‌آورد. به نظر می‌رسد برای یک رشد سالم، اجازه ایزوله سازیِ خودِ مرکزی ضروری است. هرگونه تهدیدی برای این نوع ایزوله سازی می‌تواند اضطراب عمده‌ای را در این مرحله ایجاد کند و دفاع‌های اوایل کودکی در ارتباط با شکست مادر (یا مراقبت مادرانه) در جلوگیری از آسیب که ممکن است این ایزوله سازی را مختل کند، ظاهر می‌شوند.
آسیب ممکن است با سازمان ایگو که در همه‌توانی کودک گردآوری شده‌اند و به عنوان فرافکنی حس می‌شوند، برخورد کرده و سروکار داشته باشد. از طرف دیگر آسیب می‌تواند علی رغم حمایت از ایگویی که از طریق مراقبت مادرانه فراهم می‌شود، از دفاع‌ها عبور کند. در نتیجه مرکز ایگو تحت تاثیر قرار می‌گیرد و دقیقاً همین ماهیت اضطراب سایکوتیک است. در رشد سالم، کودک به زودی نسبت به این خطر آسیب ناپذیر می‌گردد و اگر عوامل بیرونی آسیب زا باشند، صرفاً میزان و کیفیت تازه‌ای از پنهان سازی خود مرکزی اتفاق می‌افتد. در این حالت بهترین دفاع سازمان دهی خود دروغین است. ارضای غریزی و روابط ابژه به خودی خود تهدیدی برای خودِ در حال شدن ایجاد می‌کنند. مثال: کودکی از پستان مادر تغذیه می‌کند و ارضا می‌شود. این واقعیت به تنهایی نشان نمی‌دهد که آیا کودک تجربه اید همخوان با ایگو دارد یا برعکس از یک فریب تروماتیک رنج می برد؛ تهدیدی برای تداوم ایگوی شخصی و یا تهدیدی توسط تجربه اید که همخوان با ایگو نیست و ایگو با آن سروکاری ندارد.
دررشد سالم، روابط ابژه می‌توانند بر پایه مصالحه بسط پیدا کنند، چیزی که بعدها می تواند خود را به شکل تقلب و ناراستی در فرد نشان دهد، درحالی که یک رابطه مستقیم، تنها بر اساس واپس روی به شرایط ادغام با مادر شکل می گیرد.

فروپاشیدگی (annihilation):

اضطراب در این مرحله از رابطه والد-فرزند مربوط به تهدید به نابودی و فروپاشیدگی می‌شود. توضیح معنای این اصطلاح ضروری می‌باشد.
در این مرحله که یکی از مشخصه‌های آن وجود حیاتی محیط دربرگیرنده (holding) می‌باشد، “پتانسیل‌های ذاتی” به خودی خود تبدیل به “تداوم بودن” می‌شوند. ضرورت بودن واکنش نشان دادن است و واکنش نشان دادن می تواند بودن را مختل ‌کند و آن را از هم بپاشد. بودن و از هم پاشیدن دو جایگزین هستند. بنابراین کارکرد اصلی محیطِ دربرگیرنده، به حداقل رساندنِ آسیب‌هایی است که کودک مجبور شود به آنها واکنش نشان دهد و نتیجتاً از هم پاشیدگی اتفاق بیاقتد. تحت شرایط مطلوب، کودک تدوام وجود را گسترش داده و بنابراین شروع به ایجاد مهارت هایی می‎‌کند که گردآوری آسیب‌ها را در حوزه همه‌توانی ممکن ‌سازد. در این سطح، واژه مرگ هیچ کاربردی ندارد و واژه مرگ غریزی در توضیح ریشه تخریب گری غیرقابل پذیرش می‌نماید. مرگ تا زمان آغاز تنفر از مفهوم انسان کامل معنایی ندارد. تنها زمانی که یک انسان کامل می‌تواند مورد تنفر واقع شود، مرگ معنا پیدا می‌کند و در ادامه واژه از کار انداختن می‌آید، به این معنا که شخصی که مورد عشق و نفرت قرار می‌گیرد به وسیله اخته کردن یا از کار انداختن به جای کشتن، زنده می‌ماند. این ایده‌ها متعلق به دوره‌ بعدی هستند که با وابستگی به محیط دربرگیرنده مشخص می‌شوند.

بررسی مجدد پاورقی فروید:

در این مرحله نگاه مجدد به نقل قول فروید که پیشتر آورده شده بود، ضروری است. او می‌نویسد: ” احتمالا کامیابی نیازهای درونی از طریق تخلیه حرکتی با جیغ زدن و مشت و لگد زدن حالت هذیانی پیدا می‌کند و ناخشنودی آن فاش می‌شود و سپس ارضای آنچه هذیان بوده است تجربه می‌شود.” نظریه نشان داده شده در این قسمت از نقل قول در پوشش ملزومات مرحله اول شکست می‌خورد. پیشاپیش توسط این کلمات به روابط ابژه ارجاع داده شده است و اعتبار این قسمت از گفته فروید بستگی به ابعادی از مراقبت مادرانه دارد که او آن‌ها را بدیهی فرض کرده، ابعادی که در اینجا به عنوان متعلقات مرحله Holding توصیف شده‌اند. از طرف دیگر، این جملات فروید دقیقا متناسب ملزومات مرحله بعدی هستند که مشخصه آن رابطه بین مادر و کودک است که در آن روابط ابژه و ارضای نواحی شهوتزا و غریزی قوی نگه داشته شده یعنی جایی که رشد به خوبی پیش می‌رود.

 

متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

 

کپی تنها با ذکر منبع مجاز است.

20180622_224716.jpg
مهر ۲۴, ۱۳۹۷

مقاله رشد ظرفیت نگرانی (۱۹۶۳) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی

خاستگاه توانمندی برای نگران شدن موضوعی پیچیده‌ است. نگرانی یک جنبه مهم در زندگی اجتماعی است. روان‌تحلیل‌گران معمولا به دنبال خاستگاه‌ها در رشد عاطفی افراد هستند. ما تمایل داریم بدانیم سبب شناسیِ نگرانی چیست و جایی که نگرانی در رشد کودک ظاهر می‌شود، کجاست. همچنین به شکست درایجاد توانمندی برای نگرانی و از دست دادن حدی از آن که ایجاد شده است، نیز علاقه‌مندیم.
واژه “نگرانی” برای پوشش پدیده‌ای ایجابی استفاده می‌شود که همان پدیده به شیوه‌ای سلبی توسط واژه “گناه” پوشش داده می‌شود. احساس گناه با مفهوم دوسوگرایی، پیوندی اضطرابی دارد و نشان دهنده درجه‌ای از یکپارچگی ایگوی فرد است که اجازه بازیابی تصویر ابژه خوب در حین داشتن ایده تخریب آن ابژه را می‌دهد. نگرانی، بیان کننده یکپارچگی و رشد بیشتر است و به صورت مثبتی به احساس مسئولیت فردی مربوط می‌شود به خصوص در مورد روابطی که سائق‌های غریزی وارد آن‌ها شده‌اند.
نگرانی به حقایقی که فرد به آن‌ها اهمیت می‌دهد اشاره دارد، حقایقی که هم احساس می‌شوند و هم مسئولیت آنها پذیرفته می‌شود. در سطح تناسلی در بیان نظریه رشد، نگرانی می‌تواند به عنوان بنیان خانواده در نظر گرفته شود، جایی که هر دو شریک در دخول- فراتر از لذتشان- مسئولیت نتیجه را به عهده می‌گیرند. اما در زندگی خیالی کلی افراد، موضوع نگرانی حتی مسائل گسترده‌تری را برمی‌انگیزد و یک توانمندی برای نگرانی اساس تمام کارها و بازی‌های سازنده می‌باشد و به زندگی سالم و طبیعی تعلق دارد که شایسته است مورد توجه روان‌تحلیل‌گران قرار بگیرد.
دلایل زیادی وجود دارد که بپذیریم نگرانی -به معنای مثبتش- در اوایل رشد هیجانی کودک و در مرحله‌ی پیش  از عقده ادیپ کلاسیک ایجاد می‌شود ادیپی که شامل رابطه‌ای بین سه شخص است که کودک هر کدام را یک شخص کاملاً مستقل احساس می‌کند. اما نیازی به سخت‌گیری در مورد زمان‌بندی نیست و در حقیقت، بیشترِ فرآیندهایی که در دوره کودکی اولیه شروع می‌شوند، کاملاً از بین نمی‌روند و توسط رشدی که تا اواخر کودکی و حتی تا بزرگسالی یا سنین پیری ادامه می‌یابد، قدرتمندتر می‌گردند.
بهتر است خاستگاه توانمندی برای نگرانی را در قالب رابطه مادر- کودک توضیح دهیم؛ زمانی که “خودِ” کودک واحدی از پیش ایجاد شده است و کودک احساس می‌کند مادر یا تصویر مادر یک شخص کامل است. این رشدی است که ضرورتاً به دوره رابطه دوشخص تعلق دارد.
در هر اظهارنظری از رشد کودک، اصول مشخصی بدیهی در نظر گرفته می‌شوند. اینجاست که شدیداً تمایل دارم بگویم فرآیندهای رسش اساس رشد کودک و نوزاد را در روانشناسی، فیزیولوژی و آناتومی شکل می‌دهند. با این حال، در رشد هیجانی، روشن است که شرایط مشخص بیرونی، برای بالفعل کردن پتانسیل‌های رسش ضروری هستند؛ به این معنی که، رشد به محیطِ به اندازه کافی خوب وابسته است و با مرور مطالعاتمان در زمینه کودک متوجه می‌شویم که بدون مادری به اندازه کافی خوب، مراحل اولیه رشد نمی‌توانند به درستی طی شوند.
میزان زیادی از رشد کودک پیش از اینکه بتوانیم به نگرانی اشاره کنیم، رخ می‌دهد. توانمندی برای نگران شدن نشانه‌ای از سلامت است، یک توانمندی که یکبار ایجاد شده و سازمان- ایگوی پیچیده را در برمی‌گیرد و نمی تواند چیزی جز دست‌آورد باشد، دست‌آوردی که هم برای کودک و هم برای مراقب کودک بوده و در قالب فرآیندهای رشدی درونی در نوزاد و کودک رخ می‌دهد. من برای اینکه مسئله را ساده کنم تا به اندازه‌گیری آنچه می‌خواهم بپردازم، محیط به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد را بدیهی فرض می‌گیرم. آنچه میخواهم بگویم، مبتنی بر فرایندهای پیچیده ی رسش است که بستگی به تحقق آنها در مراقبت کافی از نوزاد و کودک دارد.
از تمام مراحلی که توسط فروید و روان‌تحلیل‌گرانی که پیرو او بودند، توضیح داده شده است، باید یک مرحله را بیرون بکشم که می‌توان از واژه “هم آمیزی” (fusion) برای آن استفاده کرد. این یک دست‌آورد رشد عاطفی است که در طی آن کودک سائق‌های پرخاشگری و شهوانی را به سمت ابژه واحدی در زمان واحدی تجربه می‌کند. در سمت شهوانی، هم جستجوی ارضا و هم جستجوی ابژه وجود دارد و در سمت پرخاشگری، یک برانگیختگی ماهیچه‌ایِ بیان‌گرِ خشم و نفرت وجود دارد که شامل ابقای تصویر ابژه خوب برای جبران است. همچنین در تکانه کامل پرخاشگرانه-تخریب‌گرانه، نوعی رابطه با ابژه ابتدایی هست که در آن عشق شامل تخریب است. بعضی از ضروریات مبهم هستند و نیازی به دانستن همه چیز درباره خاستگاه پرخاشگری نیست تا بتوانید بحث مرا دنبال کنید زیرا من مسلم فرض کرده ام که بچه این توانایی را بدست آورده که تجربه شهوانی و خصمانه در ارتباط با یک ابژه را باهم ادغام کند و دوسوگرایی حاصل شده است.
زمانی که این واقعیت در رشد کودک محقق شود، کودک میتواند دوسوگرایی را در فانتزی و همچنین در کارکرد بدنی که فانتزی در واقع ادامه آن است، تجربه کند . همچنین، کودک شروع به ارتباط خود با ابژه‌هایی می‌کند که کمتر و کمتر ذهنی هستند و بیشتر و بیشتر به صورت عینی به عنوان عناصر “غیر-من” ادراک می‌شوند. او شروع به استقرار یک خود نموده است واحدی که هم به صورت جسمانی در پوست بدن جا می‌گیرد و هم به صورت روانی یکپارچه می‌شود. اکنون مادر تبدیل به یک تصویر یکپارچه -در ذهن کودک- شده و اصطلاح “ابژه کامل” حالا قابل استفاده است. این وضعیت که در آغاز مشروط به شرایط معینی است، می توانست با عنوان “مرحله هامپی-دامپی” نامگذاری شود. دیواری که هامپی دامپی به سختی روی آن نشسته است، نماد مادری است که از آغوشش غافل مانده است (۱).

این رشد بیان کننده ایگویی است که شروع به مستقل شدن از ایگوی کمکی مادرش کرده است و اکنون می‌توان گفت که کودک، درون و بنابراین بیرون دارد. طرح بدنی در کودک در حال شکل گیری است و به سرعت شروع به پیچیده شدن می‌کند. از حالا به بعد، کودک زندگی سایکوسوماتیک را می‌زید. واقعیت درون روانی که فروید به ما آموخته تا به آن توجه کنیم، تبدیل به چیزی واقعی برای کودک می شود که اکنون به صورت احساس غنای شخصی در درون خود تجربه می‌گردد. این غنای شخصی از تجربه ی همزمان عشق-نفرت به دست می‌آید که نشان دهنده دستیابی به دوسوگرایی، توانمندی و پالایش است که منجر به ظهور نگرانی می‌شود.

شاید مفید باشد که ما دو نوع مادری کردن برای کودک نابالغ را فرض کنیم. آیا من مجبورم آن‌ها را مادر ابژه‌ای و مادر محیطی بنامم؟ من علاقه‌ای به اختراع نام‌هایی ندارم که باعث اسارت و تحجر شده و مانع ایجاد نمایند، اما استفاده از این کلمات در این متن برای توصیف تمایز گسترده کودک در میان این دو جنبه از مراقبت، لازم به نظر می‌رسد. مادر به عنوان ابژه، یا صاحب ابژه ی جزئی (part object) که احتمالا نیازهای ضروری را برطرف می‌کند، و مادر به عنوان شخصی که در برابر موارد غیرقابل پیش‌بینی کودک را حمایت کرده و فعالانه در زمینه رسیدگی (handling) و مدیریت کلی از کودک مراقبت می کند. از نظر من، آنچه کودک در زمان اوج تنشِ اید انجام داده و استفاده‌ای که از ابژه می‌نماید با استفاده‌ای که از مادر به عنوان بخشی از محیط کلی می‌کند بسیار متفاوت است؛ بدین معنی که مادر محیطی آن کسی است که تمامِ به اصطلاح عاطفه و همزیستی حسی را دریافت می‌کند و مادر ابژه‌ای هدفِ تجربه برانگیخته ا‌ی می شود که اساس آن تنش-سائق خام است. نظر من این است که نگرانی در زندگی کودک به عنوان تجربه‌ای ارزشمند از کنار هم قرارگرفتن مادر ابژه‌ای و مادر محیطی در روانش، ایجاد می شود. با وجود اینکه کودک دست به ایجاد ثبات درونی می‌زند که منجر به رشد استقلال می‌گردد، اما امکانات محیطی همچنان از اهمیت زیادی برخوردارند.
در شرایط مطلوب که کودک موفق به دستیابی به مراحل ضروری در رشد شخصی شده، هم‌آمیزی تازه‌ای رخ می‌دهد. برای هر چیزی، تجربه و فنتزی کاملی وجود دارد از رابطه با ابژه بر مبنای غریزه و استفاده از ابژه بدون در نظر گرفتن پیامدهایش، یا استفاده بیرحمانه از ابژه (اگر بخواهیم از این واژه برای توضیح دیدگاهمان در مورد آنچه در جریان است، استفاده نماییم)، این تجربه بیشتر در رابطه کودک با مادر محیطی رخ می دهد و این دو گرد هم می‌آیند که نتیجه پیچیده‌ای را حاصل کنند که من قصد توضیح آن را دارم.
شرایط مطلوب در این مرحله به شرح ذیل می‌باشد: مادر به زنده ماندن و در دسترس بودن ادامه دهد، در دسترس بودن از نظر فیزیکی و از این نظر که مشغولیت ذهنی با چیز دیگری نداشته باشد. مادر ابژه ای باید بتواند از اپیزودهای غریزه محور نجات پیدا کند که حالا با نیروی زیادی از فنتزی‌های دهانی دگرآزار و سایر نتایج درهم‌آمیزی شارژ شده است. درهمین حال، مادرمحیطی کارکرد خاص خود را دارد، این که به خودش بودن ادامه دهد، در مقابل نوزادش همدل باشد، برای دریافت ژست‌های خودانگیخته نوزاد حضور داشته، و خوشنود باشد.
فنتزی‌هایی که با سائق‌های به شدت پرخاشگرانه ی اید همراه هستند همچنان به حمله و تخریب‌گری ادامه می‌دهند. مسئله تنها این نیست که کودک تصور می‌کند که ابژه را بلعیده است ، بلکه کودک می‌خواهد مالکیت محتوای ابژه را داشته باشد. اگر ابژه تخریب نمی‌شود، به خاطر توانمندی خودش در نجات یافتن است و نه به خاطر حفاظت کودک از او. این یک طرف سکه است.
طرف دیگر سکه مربوط به ارتباط کودک با مادر محیطی است. این جنبه باعث حفاظت شدید کودک از مادر می‌شود به طوری که کودک بازداری شده یا دوری می‌کند. این نکته مثبتی در تجربه از شیر گرفته شدن است و دلیلی که نشان می‌دهد چرا بعضی از کودکان خودشان خودشان را از شیر می‌گیرند.
در شرایط مطلوب، تکنیکی برای حل این عقده ساخته می‌شود که باعث دوسوگرایی می‌گردد. کودک اضطراب را تجربه می‌کند زیرا اگر مادر را مصرف کند او را از دست می‌دهد، اما این اضطراب توسط این واقعیت که کودک در ایجادِ مادر محیطی سهمی دارد، تعدیل می‌شود. در این شرایط، حسی از اعتماد رشد می کند چون کودک فرصت اثرگذاری و اعطای چیزی به مادرمحیطی را دارد و همین اعتماد کودک را قادر به تحمل اضطراب می‌کند. اضطرابی که به این شیوه تحمل می‌شود، می‌تواند تغییر کیفیت داده و تبدیل به احساس گناه شود.
سائق‌های غریزی منجر به استفاده بیرحمانه از ابژه شده و در ادامه باعث احساس گناه می‌شوند که به دوش کشیده می‌شود و با سهمی که در ایجاد مادرمحیطی دارد هم راستا می‌شود که کودک می‌تواند در عرض چند دقیقه انجامش دهد. همچنین امکان بخشیدن به قابلیت ترمیم کردن که مادر محیطی با حضور قابل اعتماد خود ایجاد می‌کند، کودک را قادر می‌سازند که بیشتر و بیشتر تکانه‌های اید را تجربه کند، به عبارت دیگر زندگی غریزی کودک را از بند می‌رهاند. در این صورت احساس گناه احساس نمی‌شود اما پنهان و بالقوه باقی می‌ماند و در صورت شکست ترمیم ظاهر می‌شود.
زمانی که اعتماد به این چرخه خوش خیم و انتظار برای فرصت ترمیم ایجاد شود، احساس گناه مربوط به تکانه‌های اید بیشتر تعدیل می‌شود و ما نیاز به اصطلاح مثبت‌تری مانند “نگرانی” پیدا می‌کنیم. حال کودک می‌تواند نگران شود و مسئولیت تکانه‌های غریزی خود و کارکرد آن‌ها را بپذیرد. این مورد یکی از بنیادی‌ترین فاکتورهای سازنده بازی و کار است. اما در فرآیندهای رشد، این امکان سهم داشتن بود که کودک را قادر ساخت تا نگرانی را درون توانمندی‌اش قرار دهد.
جنبه دیگری که باید در نظر گرفته شود، به خصوص در رابطه با مفهوم اضطرابی که “تحمل” می‌شود، یکپارچه سازی در زمان است که به یکپارچگی مراحل ابتدایی‌تر اضافه می‌شود. زمان چیزی است که با مادر جریان پیدا می‌کند و جنبه‌ای از کارکرد ایگوی کمکی اوست اما کودک زمان‌بندی خود را می‌سازد که در ابتدا تنها بازه کوتاهی را دربر میگیرد. این مشابه توانمندی کودک برای زنده نگه داشتن تصویر مادر در جهان درونی‌اش است که شامل عناصر خوش‌خیم و بدخیمِ تکه تکه‌ای است که از تجارب غریزی نشات می‌گیرند. بخشی از بازه زمانی که کودک می‌تواند تصویر مادر را در جهان درونی‌اش زنده نگه دارد بستگی به فرآیندهای رسش دارد و بخشی از آن بستگی به وضعیت سازمان دفاعی درونی دارد.
من بخشی از ابعاد خاستگاه نگرانی در مراحل ابتدایی را به تصویر کشیدم که در آن‌ها حضور مداوم مادر ارزش خاصی برای کودک دارد بدین معنا که آیا زندگی غریزی کودک آزاد است تا ابراز شود یا خیر؟ اما این تعادل بارها و بارها به دست می‌آید. مورد نوجوان یا بیمار روانپزشکی را در نظر بگیرید که درمان شغلی برای آن‌ها شروع راهی به سوی رابطه سازنده با جامعه است. همچنین می توانید پزشک و نیازهایش را در نظر بگیرید، او را از کارش محروم کنید، و حالا او کجاست؟ او به بیمارانش نیاز دارد و نیازمند این است که از مهارتهایش مانند دیگران استفاده کند.
من نمیخواهم به فقدان رشد نگرانی یا فقدان توانمندی برای نگرانی ای که تقریبا و نه کاملا رشد یافته است، بپردازم اما به طور خلاصه شکست مادر ابژه‌ای در نجات یافتن یا مادر محیطی در فراهم کردن فرصت قابل اعتماد برای ترمیم منجر به فقدان توانمندی برای نگرانی می‌گردد و باعث جایگزینی اضطراب‌ها و دفاع‌های ناپخته مانند دوپاره‌سازی یا از هم گسستگی می‌گردد. ما معمولا به اضطراب جدایی می‌پردازیم اما من در اینجا میخواهم به توصیف آن چیزی بپردازم که بین مادر و کودکانش و بین والدین و فرزندانشان، در زمانی که جدایی وجود ندارد و تدوام بیرونی مراقبت از کودک مختل نشده، در جریان است. من در تلاشم تا آنچه در زمانی که از جدایی اجتناب می‌گردد را توضیح دهم.
برای به تصویرکشیدن منظورم از چند مثال در کار بالینی‌ام استفاده می‌کنم. من نمی‌خواهم به چیزی اشاره کنم که به ندرت دیده می‌شود بلکه احتمالا هر روان‌تحلیل‌گری به یک مورد مشابه در طول هفته برخورد کرده است و باید به خاطر سپرده شود که در هر مثال بالینی که از کار تحلیل گرفته شده است مکانیزم‌های روانی زیادی وجود دارند که روان‌تحلیل‌گر باید بتواند بفهمد مربوط به دوره رشدی اخیر و دفاع سایکونوروتیک هستند یا خیر. این‌ها تنها زمانی می‌توانند نادیده گرفته شوند که بیمار در بازگشت شدید به وابستگی در طول انتقال است و کودکی تحت مراقبت تصویر مادری می‌باشد.

مثال 1: ابتدا به پسری 12 ساله اشاره می‌کنم که با او مصاحبه کردم. رشدِ پیشرونده او منجر به افسردگی شده بود که حاوی حجم زیادی از نفرت و خشم بود و رشدِ پسرونده او، اگر بتوانم از این اصطلاح استفاده کنم، باعث شده بود او چهره‌هایی را ببیند که وحشتناک بوده و در کابوس‌ها دیده می‌شدند که برای او در زمان بیداری رخ می‌داد؛ توهم. شواهد خوبی از قدرت ایگوی این پسر در زمان خلق افسرده وجود داشت. قدرت ایگوی او یکبار در مصاحبه به شکل زیر خودش را نشان داد:
او کابوسی را نقاشی کشید که در آن موجود نرِ ترسناکی وجود داشت که مورچه ضعیفی را که جسم نحیفی هم داشت، تهدید می‌کرد. از او پرسیدم تا به حال شده کابوسی دیده باشد که در آن خودش موجود ترسناک نر باشد و کس دیگری مثل برادرش مورچه باشد. او قبول کرد و تفسیر من را درباره نفرتش از برادرش در دوران نوزادی اش را رد نکرد. من به او فرصت بروز پتانسیل‌های ترمیمی را دادم که به صورت طبیعی در زمانی که شغل پدرش را که مکانیک یخچال بود، توصیف می‌کرد اتفاق افتاد. من از او پرسیدم که خودش دوست دارد در آینده چه کاره بشود و او پاسخ داد که هیچ نظری ندارد و از این موضوع مضطرب شد. بعد گفت “این رویای غم‌انگیزی نیست، رویای غم انگیز می‌تواند این باشد که پدرش بمیرد.” چشمانش پر از اشک شد. در این فاز از مصاحبه تقریبا هیچ اتفاقی رخ نداد تا اینکه او گفت شرم آور است ولی دوست دارد دانشمند شود.
سپس در اینجا او نشان داد که می‌تواند تصور کند که سهمی برای خودش داشته باشد و با وجود اینکه ممکن توانایی لازم را نداشته باشد اما ایده‌اش را دارد. اتفاقا این فرض او را درست مقابل پدرش قرار می‌داد چون او می‌خواست دانشمند شود در حالی که پدرش فقط یک مکانیک بود.
بعد من احساس کردم که مصاحبه می‌تواند در زمان خودش پایان یابد. این پسر می‌تواند بدون اینکه با کاری که من برایش انجام داده‌ام آشفته شود به راهش ادامه دهد. من پتانسیل‌های مخرب او را تفسیر کردم اما درستش این است که این پتانسیل‌ها در او سازنده هستند. او بدون اینکه من تصور کنم او یک فرد مخرب و متخاصم است به من فهماند که هدفی در زندگی دارد که او را قادر می‌سازد ادامه دهد درحالی که من هنوز به او اطمینان خاطر نداده بودم.
مثال 2: یکی از بیماران من جلسه روان‌درمانی خود را با گفتن این موضوع شروع کرد که می‌خواهد به دیدن اجرای یکی از بیمارانش برود، به این معنی که او می‌خواست از نقش درمانگری و اتاق درمان خارج شده و بیمارش را در کار ببیند. کار بیمارش بسیار ماهرانه بود، او به شدت در کارش موفق بود زیرا می‌توانست حرکات سریعی انجام دهد، حرکاتی که در اتاق درمان بی‌معنی بودند و باعث می‌شدند او روی کاناپه طوری تکان بخورد که گویی آن را به تصاحب خود درآورده است. با اینکه او مردد بود که بیمارش را در کار ببیند اما به نظرش جالب می آمد و یاد تعطیلات خودش افتاد که به باغبانی می‌پردازد و از تمام کارهای فیزیکی و سازنده آن لذت می‌برد و اینکه او به ابزار علاقه‌مند است.
من به واسطه دغدغه او درباره دیدن بیمارش در کار، نسبت به اهمیت فعالیت‌های سازنده برای او آگاه شدم. بیمار من به تمی بازگشت که اخیرا در تحلیل مهم شده بود و آن، اهمیت یافتن انواع ابزارآلات مهندسی برای او بود. در مسیر او به سمت مطب من او توقف می‌کرد و به مغازه‌ای که در نزدیکی مطب من ماشین آلات مهندسی داشت، نگاهی می‌انداخت. ماشین هایی که دارای دندانه‌های قدرتمندی بودند. این شیوه منحصربه فردِ بیمار من برای دستیابی به پرخاشگری دهانی‌اش بود که در آن تکانه‌های عشق ابتدایی با تمام بی‌رحمی و تخریب‌گری‌شان، در جریان بودند. ما آن را “خوردن در رابطه انتقالی” می‌نامیم. رویکرد درمانی او نزدیک شدن به بی‌رحمی و عشق ابتدایی بود که در مقابل دستیابی به لایه‌های عمیق‌تر مقاومت شدیدی داشتند. اینجا هم با شیوه جدیدی از یکپارچه‌سازی و نجات دادن درمانگر مواجه شدیم.
وقتی این مواد جدید مربوط به تخریب‌گری درمانگر و عشق ابتدایی بالا می‌آیند بازهم اشاراتی به کار سازنده وجود دارد. زمانی که من تفسیری را درباره تخریب خودم (خوردن من) که بیمار نیازمند آن بود، ارائه دادم می‌توانستم به او یادآوری کنم که چه چیزهایی درباره سازندگی به من گفته بود. من می‌توانستم بگویم درست همانطور که او نمایش بیمارش، در حالی که حرکاتش برایش احمقانه بود، را می دید، من هم احتمالا کارهای او در باغ یا استفاده از ابزار‌هایش را همانطور می‌دیدم. او می‌توانست از میان درختان و دیوارها عبور کند و به شدت لذت ببرد. اگر این فعالیت چیزی غیر از یک هدف سازنده فهمیده می‌شد احتمالا یک دوره مانیکال بی‌معنی، یا یک عصبانیت انتقالی، بود.
می‌خوهم بگویم بشر قادر به قبول تخریب‌گری در ابتدایی‌ترین تلاش‌هاش عشقی خود نیست. ایده تخریب مادر ابژه‌ای در فرآیند عشق ورزیدن، فقط در صورتی می‌تواند تحمل شود که فرد بتواند نشانه‌هایی از سازندگی در آن به دست آورده و مادر محیطی بتواند آن را بپذیرد.
مثال 3: بیمار مرد من وارد اتاق تحلیل شد و دستگاه ضبط صدا را دید. او بعد از اینکه روی کاناپه دراز کشید و خودش را جمع و جور کرد، گفت:” دوست دارم بدانم وقتی درمان من به پایان رسید، آنچه اینجا برای من اتفاق افتاده چه ارزشی برای دنیا یا دیگران دارد.” من چیزی نگفتم اما در ذهنم به این فکر کردم که این حرف نشان دهنده نزدیک شدن بیمارم به یکی از آن دوره‌های تخریب‌گری‌اش است که در طول 2 سال درمانش مکررا با آن سروکار داشتم. در پایان جلسه، بیمارم کاملا به حسادت جدیدی نسبت به من دست یافته بود، حسادتی که از ایده اینکه من درمانگر خوبی هستم ایجاد شده بود. او تکانه‌هایی برای تشکر از من و اینکه من کاری را برای او انجام می‌دهم که او به آن نیاز دارد، داشت. ما قبلا هم با این نوع احساسات مواجه شده بودیم، ولی الان بسیار به احساسات تخریب‌گرانه‌اش نسبت به آنچه می‌توانیم ابژه خوب -درمانگرش- بنامیم، نزدیک بود.
زمانی که من این دو موضوع را با هم پیوند دادم او درستی‌اش را تائید کرد اما گفت اگر در اولین بار این‌ها را بیان می‌کردم خیلی دردناک می‌بود. منظورش این بود که اگر من همان نخستین بار میلش را برای استفاده کردن از خودم گیر می‌انداختم و به او می‌گفتم که این نشان دهنده میل ناهوشیاری برای تخریب‌گری است، او باید قبل از اینکه من امکان ترمیم را فراهم کنم به سائق تخریب‌گری‌اش دست پیدا می‌کرد، درحالی که او باید این کار را در زمان خودش و به شیوه خودش انجام می‌داد. بدون شک این توانمندی او برای داشتن ایده سهیم بودن [در خلق ابژه] بود که او را قادر ساخت تا به احساسات تخریب‌گرانه‌اش نزدیک‌تر شود. اما چنان که او خودش اشاره کرد، زمانی که او برای اولین بار با احساسات تخریبگرانه اش روبرو شد، تلاش های سازنده اش کاذب و بی معنا بودند.
مثال 4: دختر نوجوانی توسط درمانگری تحلیل می‌شد که درمانگر به طور همزمان از دختر به همراه فرزندان خودش در خانه‌اش نگهداری می‌کرد. این وضعیت مزایا و معایبی داشت.
دختر به شدت بیمار بود و در زمان رویدادی که من به آن اشاره دارم از دوره طولانی بازگشت به وابستگی و وضعیت نوزادی خارج شده بود. او دیگر در رابطه با خانه و خانواده‌اش واپسروی نشان نمی‌داد اما همچنان در وضعیت خیلی خاصی در حوزه محدودی از جلسات درمان که هر روز در زمان مشخصی انجام می‌شدند، واپسروی داشت.
زمانی فرا رسید که دختر عمیق‌ترین نفرتش را به درمانگر ابراز کرد (کسی که هم از او مراقبت می‌کرد و هم او را درمان می‌کرد). در باقی 24 ساعت همه چیز روبه‌راه بود اما در زمان درمان، درمانگر مکررا و به شدت تخریب می‌شد. نشان دادن میزان نفرت دختر از درمانگرش و در واقع ازهم پاشیدگی او بسیار پیچیده است. تحلیل به این شکل نبود که درمانگر برای دیدن بیمارش به مطب برود بلکه درمانگر تمام روز مسئول دختر بود و این دو دو رابطه جدا و موازی باهم به صورت همزمان داشتند. یک روز تمام اتفاقات جدید باهم شروع شد: دختر خواست که خانه را تمیز کند، مبلمان را گردگیری کند و در واقع مورد استفاده قرارگیرد. این کمک کردن کاملا جدید بود و هرگز در الگوی رفتاری او حتی قبل از اینکه بیمار شود وجود نداشت. این اتفاق در سکوت و به موازات تخریب‌گری که در درمان انجام می‌شد رخ داد.
شما تکرار ایده مشابهی را در اینجا مشاهده می‌نمایید. به طور طبیعی، هوشیار شدن بیمار نسبت به تخریب‌گری‌اش، امکان ظاهر شدن فعالیت‌های سازنده را نیز فراهم می‌گرداند. اما این مسیر راه دیگری هم دارد که من علاقه‌مندم در اینجا و اکنون به آن بپردازم. تجارب سازنده و خلاقانه کودک امکان دستیابی به تخریب‌گری‌اش را فراهم می‌کنند. بنابراین در درمان حالاتی که به توصیف آن پرداختم، اتفاق می‌افتد. توانمندی برای نگرانی تنها یکی از جنبه‌های فرآیند رسش نیست، بلکه برای ایجادش نیاز به محیط هیجانی به اندازه کافی خوب برای یک دوره زمانی هم وجود دارد.

خلاصه

نگرانی، که در اینجا به عنوان یک اصطلاح مورد استفاده قرار گرفته، بیان کننده ی ارتباط بین عناصر مخرب در روابط سائق محور با ابژه ها، و سایر جنبه های مثبت ارتباط می باشد. به نظر می رسد نگرانی متعلق به دوره ی قبل از عقده ادیپ کلاسیک است که مربوط به ارتباط بین سه فرد کامل است. ظرفیت نگرانی متعلق به رابطه بین دو بدن نوزاد و مادر یا جایگزین مادر است.

در شرایط مطلوب، مادر با تداوم زنده نگهداشتنِ خود و در دسترس بودن، هم مادری است که تمام تکانه های اید نوزاد را دریافت میکند، و هم مادری که می تواند به عنوان یک فرد دوست داشته شود و امادری که میتواند موضوع جبران واقع شود. به این ترتیب، اضطراب در مورد تکانه های اید و فنتزی درباره آنها، میتواند توسط نوزاد تحمل شود، و نوزاد پس از آن میتواند به تجربه گناه دست یابد، یا آن را در انتظار کامل برای یافتن فرصت جبران نگه دارد. به چنین حالتی که در آن گناه نگه داشته می شود اما احساس نمی شود، نام “نگرانی” می دهیم. در مراحل اولیه رشد، اگر مادر قابل اعتمادی وجود نداشته باشد تا حالت های جبرانی نوزاد را پذیرا باشد، گناه غیر قابل تحمل شده و نگرانی نمی تواند احساس شود‌. عدم امکان جبران، منجر به از دست دادن ظرفیت نگرانی و جایگزینی آن توسط اشکال ابتدایی گناه و اضطراب می شود.

۱) هامپی دامپی نام شخصیت شعر کودکانه انگلیسی است. هامپی دامپی تخم مرغ بزرگی است که روی دیواری نشسته است. او از روی دیوار می افتد و باوجود تلاش هایی که برای به هم پیوستنش می شود، هیچکس نمی تواند او را به شکل قبلی اش برگرداند.

Humpty Dumpty sat on a wall,
Humpty Dumpty had a great fall;
All the king’s horses and all the king’s men
Couldn’t put Humpty together again.

▪متن اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

کپی تنها با ذکر منیع مجاز است.

20180915_231613.jpg
شهریور ۲۴, ۱۳۹۷

مقاله ابژه انتقالی و پدیده انتقالی- مطالعه ی اولین مالکیت غیر- من (۱۹۵۳) نوشته دونالد وینیکات/ ترجمه دکتر مهرناز یکتا

مقدمه

واضح است که نوزادان به محض تولد تمایل به استفاده از مچ، انگشتان و شست ها دارند که این کار به دلیل تحریک دهانی برای ارضای غرایز آن منطقه، و ایجاد حس انسجام نسبی صورت می گیرد. واضح است که بعد از چندین ماه نوزادان با هر جنسیتی تمایل به بازی با عروسک دارند و اکثر مادران به نوزادانشان اجازه می دهند که از برخی اشیا خاص استفاده کنند و به چنین اشیایی خو بگیرند.

یک ارتباط بین این دو مجموعه پدیده که با فاصله ی زمانی ایجاد می شوند وجود دارد، و مطالعه ی رشد از اولیه ترین مراحل تا مراحل بعدی می تواند سودمند بوده و به محتوای بالینی که تا حدی مغفول مانده است، غنا بخشد.

اولین مالکیت

کسانی که در تماس نزدیک با علائق و مشکلات مادران هستند، از الگوهای بسیار غنی کودکان در استفاده ی آنها از اولین مالکیتِ غیر-من آگاه اند. این الگوها، که در ادامه توصیف می شوند، می توانند هدف مشاهدات مستقیم باشد.
مالکیت غیر-من یک تغییر وسیع در توالی اتفاقاتی است که با فعالیت های مچ در دهان نوزادان شروع شده، و نهایتا منجر به وابستگی به عروسک، یا اسباب بازی نرم یا سخت، می شود.

در توضیح این موضوع باید گفت که موارد دیگری به غیر از هیجانات و ارضاهای دهانی مهم هستند، که بسیاری از آنها شامل موارد زیر می باشند:

1. ماهیت ابژه
2. قابلیت نوزاد در شناسایی ابژه بعنوان غیر-من
3. جایگاه ابژه -خارج، بیرون و درون مرز-
4. قابلیت نوزاد در ایجاد، تصور، اختراع و تولید ابژه
5. نوع شروع روابط ابژه از لحاظ هیجانی

من واژگان “ابژه ی انتقالی” و ” پدیده ی انتقال” را برای معرفی منطقه ی میانی تجربه بین انگشت شست و خرس پشمالو، بین ذهنی گرایی و روابط ابژه ی حقیقی، بین فعالیت خلاقانه ی اولیه و فرافکنی آنچه درونی شده است، بین ناآگاهی از بدهکاری و تایید بدهکاری، معرفی کرده ام.

با این تعریف غان و غون کردن نوزاد یا آهنگ هایی که کودکان بزرگتر هنگام خوابیدن با خود زمزمه می کنند، در حیطه ی انتقالی بعنوان پدیده ی انتقالی شناخنته می شوند، به این موارد اضافه کنید استفاده از اشیایی را که بخشی از بدن نوزاد نیستند ولی هنوز کاملا بعنوان واقعیت بیرونی تشخیص داده نشده اند.

نابسندگی شرح معمول

واقعیت تایید شده این است که ماهیت انسان برحسب روابط بین فردی به اندازه ی کافی خوب توصیف نشده است. حتی وقتی که جزئیاتی درمورد عملکرد فانتزی هشیار و ناهشیار، و ناهشیارِ سرکوب شده، فراهم شود. یک روش دیگر برای توصیف افراد وجود دارد که از تحقیقات دو دهه ی گذشته ناشی می شود. می توان گفت هر فردی که به مرحله ی انسجام رسیده است، حتی اگر مرز باریکی بین درون و بیرونش باشد، دارای یک واقعیت درونی است. یک دنیای درونی که می تواند غنی یا ضعیف باشد و می تواند در صلح یا در جنگ باشد. این واثقعیت قطعا کمک کننده است اما آیا کافی هم هست؟

ادعای من این است که اگر نیازی برای توضیح مجدد این موضوع باشد، نیاز به شرح یک موضوع احساس می شود. بخش سوم زندگی بشر؛ بخشی که نمی توانیم آن را انکار کنیم، حیطه ی بینابینی تجربه، که واقعیت درونی و زندگی بیرونی هر دو را دربر می گیرد. این حیطه ای است که چالش بر انگیز نیست، زیرا هیچ ادعایی در موردش ایجاد نمی شود جز اینکه می تواند بعنوان یک جایگاه استراحت برای افرادی باشد که درگیر وظیفه ی دائمی حفظ واقعیت درونی و بیرونی به صورت مجزا می باشند.

[در ادبیات روانشناسی] به مسئله واقعیت آزمایی زیاد اشاره شده است، اما من در اینجا قصد بیان یک حالت بینابینی را دارم که بین ناتوانی کودک در درک واقعیت و توانایی رشد یافته در شناسایی و پذیرش واقعیت قرار دارد. به این منظور، به مطالعه ی مفهوم وهم می پردازم که یکی از ویژگی های دوران نوزادی است، و امری ذاتی در هنر و مذهب است که در دوران بزرگسالی نمایان می شود، و همچنین می تواند نشانی از دیوانگی باشد وقتی که یک بزرگسال به سختی باور دارد که دیگران ساده لوح اند و آنها را مجبور می کند که این وهم را تصدیق کنند در حالی که آن وهم مودرد قبول آنها نیست. ما می توانیم توجه به تجربه ی وهمی را به اشتراک بگذاریم، و اگر بخواهیم ممکن است گروهی بر حسب شباهت تجارب وهمی مان ایجاد کنیم. این یک اصل طبیعی از گروه بندی میان انسان ها است.

امیدوارم درک شود که من دقیقاً به خرس پشمالو کودک یا به اولین استفاده ی نوزاد از اولین شئ (شست، انگشتان) اشاره نمی کنم. من به طور اختصاصی اولین موضوع روابط موضوعی را بررسی نمی کنم. من با اولین مالکیت، و حیطه ی بینابینی بین ذهنیت و آنچه به طور ذهنی درک می شود سروکار دارم.

ایجاد یک الگوی فردی

در ادبیات روان تحلیل گری ارجاعات زیادی به پیشرفت از “دست به دهان” و “دست به آلت تناسلی” وجود دارد، اما شاید پیشرفت کم و بیشی به رسیدگی ابژه های غیر-من وجود داشته باشد. در روند رشد نوزاد دیر یا زود، تمایلی به حرکت به سمت ابژه های غیر-من بوجود می آید. این ابژه ها تا حدی نمادی از سینه مادر می باشند، اما ضرورتاً این نکته ی مورد بحث ما نیست.

در برخی موارد نوزادان شست شان را در دهان می گذارند در حالی که انگشتان جوری قرار می گیرند که با حرکت بازو و ساعد، صورت را نوازش می کنند. بنابراین دهان در ارتباط با شست فعال می شود، اما هیچ ارتباطی با انگشتان وجود ندارد. انگشتان، لب بالا یا سایر بخش ها را نوازش می کنند، و ممکن است برای نوزاد از شستی که در دهان است مهمتر باشند یا نباشند. علاوه براین، این فعالیت نوازشی ممکن است به تنهایی و بدون ارتباط مستقیم شست-دهان، دیده شود.

در تجربه ی متداولی که یک خودتحریکی ساده مانند مکیدن شست را پیچیده می کند، معمولاً یکی از موارد زیر رخ می دهد:

1. نوزاد با دست دیگرش یک شیء بیرونی مانند بخشی از یک ملافه یا بالشت را می گیرد و آن را با انگشتانش به دهان می برد؛
2. نوزاد بخشی از لباس را گرفته و می مکد، شاید هم در واقع آن را نمی مکد. موضوعات طبیعی مورد استفاده شامل پیشبند و دستمال گردن می باشند، و این بستگی به آنچه در حال حاضر در دسترس است دارد.
3. یا ممکن است کودک از ماه های اولیه شروع به کشیدن کرک و پشم اشیا و جمع اوری آن و استفاده ازآن برای نوازش کردن کند. قورت دادن پشم و کرک کمتر متداول است و حتی مشکل ساز است.
4. گاهی در دهان گذاشتن اشیا، همراه با صدای اممممم، غان و غون کردن، صداهای مقعدی، نت های موسیقی اولیه و غیره همراه می شود.

می توان تصور کرد که تفکر، یا فانتزی کردن با این تجارب کارکردی مرتبط است.

من تمام اینها را پدیده ی انتقالی می نامم. همچنین، ممکن است (اگر ما هر نوزاد رابه طور اختصاصی بررسی کنیم) چیزی یا پدیده ای خارج از آنچه ذکر شد بروز یابد. شاید دسته ای پشم یا گوشه ی ملافه یا لحاف، یا واژه یا صدایی خاص، یا حالتی، که برای نوزاد در هنگام خوابیدن مهم است که استفاده شود و دفاعی است علیه اضطراب، بخصوص اضطراب نوع افسرده وار. ممکن است برخی از اشیای نرم یا اشیای دیگری توسط نوزاد یافت و استفاده شود که بعدتر به همان چیزی تبدیل می شود که من آن را ابژه ی انتقالی می نامم. این شئ بسیار مهم می شود. والدین ارزشش را می دانند و وقتی سفر می کنند آن را با خود حمل می کنند. مادر اجازه می دهد که آن شئ کثیف شود و حتی بو بگیرد، می داند که با شستن آن او یک شسکت در تداوم تجربه ی نوزاد بوجود می آورد، شکستی که ممکن است معنا و ارزش شیء را برای نوزاد تخریب کند.

پیشنهاد من برای سن شروع الگوی پدیده ی انتقالی، حدود 4-6-8 تا 12 ماهگی است. من عمداً فضایی برای تغییرات وسیع باقی گذاشته ام.

الگوهای ایجاد شده در نوزادی ممکن است در دوران کودکی دوام یابند، به طوری که شی نرم اصلی در زمان خواب یا زمان تنهایی یا حتی وقتی حالت افسردگی تهدید کننده است ضروری باشد. در حالت سلامت، دامنه ی علایق تدریجاً بسط یافته و نهایتاً این علایق به صورتِ بسط یافته در فرد باقی می مانند، حتی وقتی که فرد در آستانه ی اضطراب افسردگی است. نیاز برای شئِ خاص یا الگوی رفتاری که در هر زمانی شروع می شود ممکن است در سن های بعدی وقتی محرومیت تهدید کننده می شود، دوباره بروز یابد.
اولین مالکیت در ارتباط با تکنیک های خاص ناشی از نوزادی اولیه استفاده می شود، که می تواند شامل فعالیت های خود تحریکی مستقیم تر، یا چیزی جدا از آن باشد. تدریجاً در زندگی نوزاد، عروسک ها و اسباب بازی های سخت نیز مورد توجه قرار می گیرند. پسران تمایل به اشیاء سخت دارند در حالی که دختران تمایل به کسب مالکیت خانواده دارند.

اشاره به این نکته ضروری است که هیچ تفاوت قابل توجهی بین پسر و دختر در استفاه از اصل مالکیت غیر-من ، که من آن را ابژه ی انتقالی می نامم، وجود ندارد.

با شروع استفاده از صداهای سازماندهی شده (مام، تا، دا) ممکن است واژه ای برای ابژه ی انتقالی نیز ظاهر شود. نامی که توسط نوزاد به این اولیه ترین اشیاء داده می شود اغلب مهم است، و معمولاً واژه ای است که توسط بزرگسالان تا حدی استفاده می شود. بعنوان مثال، ممکن است این اسم “باا” باشد، و حرف “ب” آن از استفاده ی بزرگسالان از واژه ی ” baby ” یا “bear” بوجود آمده باشد.

باید اشاره کنم که گاهی اوقات هیچ ابژه ی انتقالی ای بجز خود مادر وجود ندارد. یا یک نوزاد ممکن است در رشد احساسی آسیب دیده و نتواند از حالت انتقالی لذت ببرد، یا توالی اشیای مورد استفاده اش قطع شود. البته این توالی ممکن است به روشی پنهان باقی بماند.

خلاصه ای از کیفیات خاص در روابط

1. نوزاد فرض می کند که حقی بر آن شئ دارد، و ما با این فرض موافق هستیم. با این حال بخشی از این حس در اصل حاصل ویژگی همه توانی است که از ابتدا وجود دارد.

2. شئ به لحاظ عاطفی در آغوش گرفته می شود و همچنین به لحاظ هیجانی مورد عشق و تخریب قرار می گیرد.

3. این شئ نباید تغییر کند مگر توسط نوزاد.

4. این شئ باید عشق، نفرت و خشم غریزی نوزاد را تحمل کند.

5. با این حال به نظر می رسد که نوزاد آن شئ را دارای ویژگی هایی مثل گرمی، حرکت، یا حالات خاصی می داند و یا تصور می کند که کارهایی انجام میدهد که آن شئ را دارای واقعیتی برای خودش می کند.

6. این شئ [و اهمیت آن] نه از دیدگاه ما ناشی می شود و نه از دیدگاه نوزاد. این یک توهم نیست.

7. این شئ سرنوشتش این است که تدریجاً سرمایه زدایی می شود، ولی نه به آن صورت که در طول سال ها کاملاً فراموش شده و به آتش انداخته شود. منظور این است که در حالت سلامت، ابژه ی انتقالی نه کاملاً به درون می رود و نه احساسات در موردش کاملاً سرکوب می شود. نه فراموش می شود و نه برایش سوگی گرفته می شود. معنایش را از دست می دهد، و این بخاطر این است که پدیده ی انتقالی پراکنده می شود و در طول کل حیطه ی بینابینی بین واقعیت روانی درونی و دنیای بیرونی که توسط دو فرد به طور مشترک درک می شود پخش می شود، یعنی در کلِ حیطه ی فرهنگی پخش می شود.

در این زمان است که موضوع مورد بحث من بسط پیدا می کند به بازی، خلاقیت و درک هنری، احساس مذهبی، رویاپردازی، و همچنین فتیشیسم، دروغگویی، دزدی، اصالت و از دست دادن احساسات عاطفی، اعتیاد به مواد، جادوی آداب وسواسی و غیره.

رابطه ی ابژه ی انتقالی با نماد

درست است که گوشه پتو (یا هرچیز دیگری) به لحاظ نمادین بخشی از شئ است، همانند سینه که بخشی از مادر است. با این حال ارزش نمادین آن به اندازه واقعیت آن نیست. همانطور که نماد سینه یا مادر، به اندازه ی خودِ سینه یا مادر مهم نیست.

وقتی نمادگرایی بکار می رود [فرض می شود که] نوزاد به وضوح بین فانتزی و واقعیت، بین ابژه های درونی و بیرونی، بین خلاقیت اولیه و درک تمایز قائل می شود. اما اصطلاح ابژه ی انتقالی، آنچنان که من پیشنهاد می کنم، به فرایندی اشاره دارد که در طی آن فرد قادر می شود تفاوت ها و شباهت های فانتزی و واقعیت را بپذیرد. من تصور می کنم که استفاده از این واژه در اینجا، به ریشه های اصل نمادین اشاره دارد، واژه ای که سفر نوزاد از ذهنیت کامل به عینیت را توصیف می کند، و به نظرم می رسد که ابژه ی انتقالی همان چیزی است که ما از فرایند این سفر می بینیم.

ما می توانیم مفهوم ابژه ی انتقالی را درک کنیم حتی اگر ماهیت نمادین را کاملاً درک نکرده باشیم. به نظر می رسد که نماد گرایی می تواند تنها در فرایند رشد فرد به خوبی مطالعه شود، و در بهترین حالت یک معنای بی ثبات و متغیر دارد. بعنوان مثال، اگر شیرینی مراسم عشای ربانی را در نظر بگیریم که نمادی از جسم مسیح است. تصور می کنم درست تر باشد که بگویم برای انجمن کاتولیک رومی نماد بدن است، و برای انجمن پروتستان یک نماد جایگزین یا هشداردهنده است و ضرورتاً بدن خودش نیست، با این حال در هر دو مورد یک نماد است.

بیمار اسکیزوئیدی از من پرسید، آیا بعد از کریسمس، از خوردن او در مهمانی لذت برده ام؟ و سپس، آیا واقعاً من او را خورده ام یا فقط فانتزی بوده است؟ من می دانستم که او نمی تواند با هیچ جایگزینی ارضا شود. جداسازی او نیاز به جواب دوبل داشت.

توصیف بالینی از ابژه ی انتقالی

برای هر کسی که در ارتباط با والدین و کودکان کار می کند، یک کیفیت بی نهایت و متنوع از محتوای بالینیِ بیانگر وجود دارد. اظهارات زیر تنها برای یادآوری محتوای مشابه در تجارب خودمان ارائه می شود:

دو برادر؛ استفاده ی اولیه ی متضاد از مالکیت

(استفاده ی تحریف شده از ابژه ی انتقالی): X، اکنون یک مرد سالم است، و باید برای پخته شدن جنگیده باشد. مادر X در زمان نوزادی او تازه یادگرفت چگونه مادر باشد، و قادر بود از برخی اشتباهات خاص در مورد سایر کودکان اجتناب کند که آنها را از تربیت X یاد گرفته بود. همچنین او به دلیل مشکلات بیرونی و احساس تنهایی، در زمان تولد X فردی مضطرب بود‌. او مادر بودنش را با جدیت تمام انجام می داد و به مدت 7 ماه به X شیر خودش را داد. احساس او این است که این مدت در مورد X بسیار طولانی به نظر می رسید و از شیر گرفتنش برایش دشوار بود. X هیچگاه شست یا سایر انگشتانش را نمی مکید، و وقتی مادر او را از شیر گرفت، X چیزی نداشت که بدان متکی باشد. او هیچگاه شیشه یا پستانک یا هر تغذیه کننده ی دیگری نداشت. او دلبستگی بسیار قوی و اولیه با مادرش داشت، و این مادر واقعی بود که او به آن نیاز داشت.

X از 12 ماهگی به یک خرگوش عروسکی عادت کرده و آن را نوازش می کرد، این احساس عاطفی به خرگوش عروسکی نهایتاً به یک خرگوش واقعی منتقل شد که تا وقتی X پنج شش ساله بود وجود داشت. این خرگوش می توانست بعنوان یک آرام کننده برای X باشد، اما هیچگاه کیفیت واقعی ابژه ی انتقالی را نداشت و هیچگاه بعنوان یک ابژه ی انتقالی از مادر ، بخش حیاتی و جدایی ناپذیر از نوزاد نبود.

در مورد این پسر خاص اضطراب های متعددی وجود داشت که با از شیر گفتن در 7 ماهگی شروع شد و بعدها به تنگی نفس انجامید که البته او تدریجاً بر این مورد غلبه کرد. X در دوران بزرگسالی برایش مهم بود که در جایی دور از شهر محل زندگی اش استخدام شود. دلبستگی او به مادرش همچنان بسیار قوی است و می تواند در تعریف گسترده ای از واژه ی نرمال یا سالم بگنجد. این مرد ازدواج نکرده است.

(استفاده ی معمول شی انتقالی). Y، برادر جوان ترِ X، به شکل ساده تری رشد یافته است و حالا 3 کودک سالم دارد. او تا 4 ماهگی شیر مادرش را خورد و سپس بدون سختی از شیر گرفته شد. Y شست خود را در هفته های اول می مکید و این امر “از شیر گرفتن را برای او نسبت به برادر بزرگترش آسان تر کرده بود”. بعد از شیر گرفتن او در 5 یا 6 ماهگی انتهای پتو را می گرفت و اگر کمی پشم از کنار پتو بیرون می آمد لذت می برد و بینی اش را با آن غلغلک می داد. او خیلی زود کلمه ی baa را برای این شئ بکار برد و از زمانی که حدوداً 1 ساله بود توانست به جای انتهای پتو یک پارچه ی سبز نرم با انتهای قرمز را جایگزین کند. این شئ برای او صرفاً آرام کننده نبود (مانند برادر بزرگترش)، بلکه حقیقتاً تسکین دهنده بود و به عنوان مسکن همیشه به کار می آمد.

این یک نمونه ی معمول از آن چیزی است من آن را ابژه ی انتقالی می نامم. وقتی Y پسری کوچک بود اگر کسی به او Baa را می داد او فوراً آن را می مکید و اضطرابش از بین می رفت، و اگر زمان خوابش نزدیک بود، طی چند دقیقه به خواب می رفت. مکیدن شست نیز همزمان ادامه داشت، و تا 3-4 سالگی ادامه یافت، او شست مکیدن خودش را به یاد می آورد. او حالا به شست مکیدن کودکانش و استفاده ی انها از Baas علاقه مند است.

داستان 7 کودک معمولی در این خانواده نکات زیرا را بهمراه دارد، که برای مقایسه تنظیم شدند:

ارزش تاریخچه گرفتن

در جلسه ی مشاوره با والد اغلب گرفتن اطلاعاتی در مورد تکنیک های اولیه و مالکیت های تمام کودکان و خانواده اررزشمند است. این موضوع مادر را آماده می کند که کودکانش باهم مقایسه کند، و او را قادر می سازد تا ویژگی های آنان را در سنین اولیه به یاد آورده و مقایسه کند.

سهم کودک

کسب اطلاعات از یک کودک می تواند بر حسب ابژه های انتقالی باشد.

بعنوان مثال، آنگوس (11 سال و 9 ماه) به من گفت که برادرش “چندین خرس پشمالو(تدی) و موارد دیگر دارد” و “قبل از آن او خرس های کوچکی داشت”، و این را با صحبت در مورد تاریخچه ی خودش ادامه داد. او گفت که هیچگاه خرس پشمالو(تدی) نداشته است. یک زنگوله بود که آویزان بود، و یک منگوله ای انتهایش بود که او می توانست آن را بزند و بنابراین به خواب رود. احتمالا در نهایت آن منگوله افتاد، و این آخر داستان بود. او در این مورد خیلی خجالتی بود و می گفت یک خرگوش بنفش بود با چشمان قرمز که من به او علاقه ای نداشتم. من آن را دور انداختم. “جرمی الان اونو را داره. من اونو بهش دادم. من اونو به جرمی دادم چون خیلی شیطون بود. از قفسه ی دراور می افتاد. و هنوز منو نگاه می کرد”. او وقتی خرگوش بنفش را در نقاشی اش می کشید بسیار هیجانزده بود.

اشاره خواهد شد که این پسر 11 ساله با حس واقعیت سنجی نورمال نسبت به سنش، در این مورد به گونه ای صحبت می کرد که انگار در زمان توصیف کیفیت و فعالیت های ابژه ی انتقالی، واقعیت سنجی کم و ناقصی دارد. وقتی بعداً مادر را دیدم او بسیار متعجب شده بود که آنگوس آن خرگوش بنفش را به یاد دارد. او به راحتی از نقاشی های رنگی او این را فهیمد.

دسترسی به نمونه ها

من عمداً از دادن نمونه های بیشتر خودداری می کنم، بخصوص که می خواهم از ارائه ی این عقیده که آنچه من گزارش می کنم نادر است، خود داری کنم. عملاً در تاریخچه ی هر مورد چیزی یافت می شود که در پدیده ی انتقالی یا در عدم حضورشان جالب به نظر می رسد.

مطالعه ی نظری
نکات خاصی وجود دارد که می تواند بر اساس نظریه ی روان تحلیل گریِ پذیرفته شده ببیان شود:

1. ابژه ی انتقالی نمادی از سینه ، یا ابژه ای از روابط مهم اولیه می باشد.

2. ابژه ی انتقالی پیش درآمد تحقق واقعیت آزمایی است.

3. در ارتباط با ابژه ی انتقالی نوزاد از کنترل همه توانی به کنترل توسط دستکاری کردن عبور می کند ( شامل تحریک ماهیچه ای و لذت توامان).

4. ابژه ی انتقالی ممکن است در نهایت به شئ فتیش تبدیل شود و بنابراین بعنوان ویژگی زندگی جنسی بزرگسال شناخته شود (مقاله رشدی وولف (۱۹۴۶) را ببنید).

5. ابژه ی انتقالی ممکن است، بخاطر سازماندهی جنسی مقعدی، نمادی از مدفوع باشد (اما این بدین معنی نیست که لزوماً شئ ای بودار یا کثیف است).

ارتباط با ابژه ی درونی (کلاین)

مقایسه ی مفهوم ابژه ی انتقالی با مفهوم ابژه ی درونی ملانی کلاین جالب است. ابژه ی انتقالی لزوماً یک ابژه ی درونی نیست بلکه یک مالکیت است (یک مفهوم روانی است). با این حال برای نوزاد این شئ یک ابژه ی بیرونی نیز نیست.

توضیح این مفهوم نیاز به شرح و بسط دارد. نوزاد می تواند ابژه ی انتقالی را زمانی به کار گیرد که ابژه ی درونی زنده، واقعی و به اندازه ی کافی خوب است. اما کیفیت این ابژه ی درونی به موجودیت، زنده بودن و رفتار ابژه ی بیرونی (سینه، شکل مادر، مراقبت محیطی) بستگی دارد. بدی یا ناکامی های پی در پی به طور غیر مستقیم منجر به مرگ یا کیفیت آزار دهنده ی ابژه ی درونی می شود. بعد از تداوم ناکامی توسط ابژه ی بیرونی، ابژه ی درونی در معنا داشتن برای نوزاد شکست می خورد، و سپس، ابژه ی انتقالی نیز بی معنا می شود. ابژه ی انتقالی ممکن است نمادی از سینه ی بیرونی باشد، اما به طور غیر مستقیم، نمادی از سینه ی درونی است.

ابژه ی انتقالی نه مانند ابژه ی درونی تحت کنترل جادویی است و نه مانند مادر واقعی دارای کنترل بیرونی است.

وهم-رهایی از وهم

به منظور آماده سازی زمینه برای ایفای سهم مثبت خودم در این موضوع، باید به بیان برخی موارد بپردازم که به نظرم در نوشته های روانکاوی در زمینه ی رشد احساسی نوزادی به راحتی بیان می شوند، اما شاید فقط در عمل قابل درک باشند.

هیچ امکانی برای نوزاد وجود ندارد که از اصل لذت به اصل واقعیت یا به سمت چیزی فراتر از همانندسازی اولیه حرکت کند، مگر اینکه یک مادر به اندازه کافی خوب داشته باشد. مادر به اندازه کافی خوب (که لزوماً مادرِ خودِ بچه نیست) مادری است که سازگاری فعالانه ای با نیازهای نوزاد دارد، سازگاری فعالانه ای که تدریجاً بر اساس رشد توانایی نوزاد در ناکامی و تحمل نتایج آن، کم می شود. طبیعتاً مادر خود نوزاد به احتمال بیشتری نسبت به افراد دیگر به اندازه ی کافی خوب است، زیرا این سازگاری فعالانه نیاز به یک اشتغال ذهنی آسان و بدون اذیت با نوزاد دارد، در واقع، موفقیت در مراقبت از نوزاد به واقعیت از خود گذشتگی، و نه باهوشی یا روشن فکری عقلانی، بستگی دارد.

مادر به اندازه کافی خوب، همانطور که بیان کرده ام، با یک سازگاری تقریباً کامل با نیازهای نوزاد شروع می کند، و با گذشت زمان تدریجاً، بر اساس توانایی نوزاد در مواجهه با شکست ها و خطاهای مادر، این سازگاری کمتر و کمتر می شود.

ابزار نوزاد برای حل و فصل شکست ها و خطاهای مادر شامل وارد زیر می باشد:

1. تجربه ی نوزاد؛ تجربه ی تکرار شونده ی ناکامی معمولاً یک محدوده ی زمانی دارد. در ابتدا، طبیعتاً، این محدوده ی زمانی باید کوتاه باشد.

2. حس رشدیافته از فرآیند

3. شروع فعالیت روانی

4. بکارگیری ارضاهای خود تحریکی

5. یادآوری، تجربه ی مجدد، فانتزی کردن، رویاپردازی، یکپارچه سازی گذشته، حال و آینده.

اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد می تواند از تجربه ی ناکامی چیزهایی بدست آورد، ابژه ها به خاطر سازگاری ناقص با نیاز نوزاد، واقعی می شوند، بدین معنا که به همان اندازه که مورد عشق واقع می شوند، مورد نفرت نیز واقع می شوند. نتیجه این است که اگر همه چیز خوب پیش رود نوزاد می تواند بواسطه ی یک سازگاری نزدیک با نیاز که برای مدت طولانی ادامه می یابد، تخریب شود، زیرا سازگاری دقیق شبیه جادو است و موضوعی که کامل و جامع رفتار کند چیزی ببشتر از توهم نیست. با این حال لازم است که در ابتدا این سازگاری دقیق باشد، و در غیر این صورت برای نوزاد امکان پذیر نیست که یک قابلیت برای تجربه ی ارتباط با واقعیت بیرونی، یا حتی شکل دهی مفهوم واقعیت بیرونی را رشد دهد.

وهم و ارزش وهم

در ابتدای تولد، مادر با سازش تقریباً صد در صدی با نوزاد، او را قادر می سازد که فرصتی برای این وهم که سینه ی مادر بخشی از خودِ اوست داشته باشد. این امر تحت کنترل جادوییِ نوزاد است. مشابه این موضوع می تواند زمان های آرامش بینابین تجارب تحریکی باشد. می توان گفت حقیقت این تجربه به نوعی همه توانی است. وظیفه ی نهایی مادر رهایی تدریجی نوزاد از این وهم است، اما او هیچ امیدی به موفقیت ندارد مگر اینکه در ابتدا فرصتی را برای این وهم و شیفتگی برای نوزاد فراهم کرده باشد.

به عبارت دیگر، نوزاد بارها و بارها بواسطه ی قابلیت عشق ورزیدن یا بواسطه ی نیازش، سینه را خلق می کند. به تدریج پدیده ای ذهنی در کودک ایجاد می شود که ما آن را سینه ی مادر می نامیم. مادر سینه واقعی را در لحظه ی درست و دقیقاً همان جایی می گذارد که نوزاد آماده ی خلق آن است.
بنابراین انسان از زمان تولد با مشکل ارتباط بین آنچه به صورت عینی درک می شود و آنچه به شکل ذهنی درک می شود، دست به گریبان است و حل این مشکل برای انسانی که با مادر به اندازه ی کافی خوب شروع نکرده باشد، مقدور نخواهرد بود. حیطه ی بینابینی که من به آن اشاره می کنم، حیطه ای است که به نوزاد اجازه ی حرکت بین خلاقیت اولیه و درک عینی مبتنی بر واقعیت آزمایی را می دهد. پدیده ی انتقالی بیان کننده ی مراحل اولیه ی استفاده از خیال است که بدون آن هیچ معنایی برای انسان در ارتباط با شئ ای که توسط دیگران بعنوان ابژه ی بیرونی درک می شود، وجود ندارد.

ایده ی ارائه شده در شکل 1 بدین صورت است: به لحاظ نظری، در جریان رشد اولیه ی فرد ، نوزاد در محیط خاصی که توسط مادر فراهم شده قادر به درک مفهوم چیزهایی است که نیازهای رشدی را که ناشی از تنش غریزی است، برآورده می سازد. نوزاد نمی تواند در ابتدا بگوید چه چیزی قرار است خلق شود و در این لحظه مادر خودش را ارائه می کند. در روشی معمول او سینه ی خود و پتانسیل خودش در تغذیه نیاز را ارائه می دهد. سازگاری مادر با نیازهای نوزاد، وقتی به اندازه کافی خوب است، به نوزاد این وهم را می دهد که یک واقعیت بیرونی وجود دارد که با قابلیت خود نوزاد در خلق آن مرتبط است. به عبارت دیگر، یک همپوشی بین آنچه مادر فرآهم می کند و آنچه کودک احتمالاً درک می کند وجود دارد. برای مشاهده گر، کودک آن چیزی را درک می کند که مادر واقعاً ارائه می کند، اما این کل واقعیت نیست. نوزاد سینه را تا بدین جا فقط بعنوان سینه درک می کند. هیچ تبادلی بین مادر و نوزاد نیست. به لحاظ روانشناختی نوزاد سینه را به گونه ای درک می کند که بخشی از خودِ اوست، درحالی که مادر به نوزاد شیری را می دهد که آن شیر بخشی از خودش است. در بین روانشناسان این ایده ی تبادل، بر اساس گونه ای وهم می باشد.

در شکل 2، تصویری به حیطه ی وهم داده می شود که آنچه را من بعنوان عملکرد اصلی ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی در نظر می گیرم را نشان می دهد. ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی در هر فرد انسانی با چیزی شروع می شود که همیشه برای او مهم خواهد بود، یعنی یک حیطه ی خنثی از تجربه که چالش برانگیز نخواهد بود. در مورد ابژه ی انتقالی می توان گفت که مسئله ای مورد توافق بین ما و کودک است و ما هیچگاه از او نخواهیم پرسید که “آیا این را درک کردی یا این از بیرون به تو ارائه شد؟”. نکته ی مهم این است که انتظار نمی رود هیچ تصمیمی در این زمینه وجود داشته باشد و این سوال قابل فرمول بندی نخواهد بود.

این مشکل، که بدون شک نوزاد را در یک مسیر پنهان از ابتدا در نظر می گیرد، تدریجاً تبدیل به یک مشکل واضح می شود بر این اساس که وظیفه ی اصلی مادر (پس از فراهم کردن فرصتی برای تجربه وهم در نوزاد)، کمک به رهایی او از وهم است. این به تکلیف از شیر گرفتن مقدماتی مربوط می شود و همچنین بعنوان تکلیف والدین و مربیان ادامه می یابد. به عبارت دیگر، این مسئله ی وهم (شیفتگی) امری ذاتی در انسان است و هیچ فردی آن را نهایتاً برای خودش حل نمی کند، هرچند درک نظری از آن ممکن است یک راه حل نظری فراهم آورد. اگر مسائل خوب پیش رود، در این فرآیندِ رهایی تدریجی از وهم و شیفتگی، موقعیت برای ناکامی هایی که ما تحت واژه ی از شیر گرفتن قرار می دهیم، فراهم می شود، اما باید به یاد داشته باشیم که وقتی در مورد پدیده ای صحبت می کنیم که در پیرامون از شیر گرفتن دسته بندی می شود ( و کلاین (۱۹۴۰) تحت عنوان وضعیت افسرده وار به طور خاص به آن اشاره کرده است)، ما یک فرآیند زیربنایی را فرض می گیریم، فرآیندی که بوسیله ی آن فرصتی برای وهم و رهایی تدریجی از آن فراهم می شود. اگر فرایند وهم-رهایی از وهم به انحراف رفته باشد نوزاد از شیر گرفتنِ نورمال را تجربه نخواهد کرد، همچنین نمی تواند واکنشی به ازشیرگرفتن بدهد، و بنابراین اشاره به از شیر گرفتن نامعقول است. از شیر گرفتن تنها به معنی پایان تغذیه از سینه نیست.

می توانیم اهمیت زیاد از شیر گرفتن را در مورد کودک نرمال ببینیم. وقتی ما شاهد واکنش پیچیده هسیتم که در فرایند از شیر گرفتن در کودک ایجاد می شود، می دانیم که از شیر گرفتن در مورد او رخ داده است، زیرا فرآیند وهم- رهایی از وهم به خوبی انجام شده به طوری که می توانیم در مورد از شیر گرفتن واقعی صحبت کنیم، درحالی که آن فرایند را نادیده بگیریم.

رشد تئوری وهم-رهایی از وهم

در اینجا باید فرض کنیم که تکلیف پذیرش کامل واقعیت هیچگاه کامل نمی شود، هیچ انسانی از فشار مربوط به واقعیت بیرونی و درونی رها نیست، و رهایی از این فشار توسط حیطه ی بینابینی تجربه ای که چالش برانگیز نیست تجربه می شود (هنر، مذهب، و غیره). این حیطه ی بینابینی در پیوستگی مستقیم با حیطه ی بازی کودکی است که در بازی گم می شود.

در نوزادی این حیطه ی بینابینی برای شروع ارتباط بین کودک و دنیا ضروری است، و با مادری به اندازه کافی خوب در مرحله ی بحرانی اولیه فراهم می شود. تداوم (به جا و مناسب) محیط عاطفی بیرونی و عوامل خاص در محیط فیزیکی مانند ابژه ی انتقالی ضروری است.

پدیده ی انتقالی برای نوزاد بخاطر درک ذاتی والدین از فشار ذاتی در درک عینی قابل قبول است، و نوزاد را بر حسب ذهنیت یا عینیت در اینجا که موضوع ابژه ی انتقالی درمیان است به چالش نمی کشیم.

ما به فرد بزرگسالی که همه را به پذیرش عینیت پدیده ی ذهنی اش وامیدارد، تشخیص دیوانگی می دهیم. با این حال بزرگسالان می توانند از حیطه ی بینابینی لذت ببرند بدون اینکه ادعایی داشته باشند، با این تفسبیر می توانیم حیطه ی بینابینی خودمان را به رسمیت بشناسیم، و از یافتن شباهت و همپوشی با یکدیگر لذت ببریم که تجربه ای متداول بین اعضای یک گروه در هنر، مذهب یا فلسفه است.

اشاره به مقاله ی وولف

می خواهم توجه تان را به مقاله ی وولف، که در بالا اشاره شد جلب کنم که در آن محتوای بالینی خوبی برای اشاره ی دقیق به آنچه من تحت عنوان پدیده و ابژه ی انتقالی اشاره می کنم ارائه می شود. یک تفاوت بین نقطه نظر من و وولف وجود دارد که در استفاده خاص من از واژه ی ابژه ی انتقالی و استفاده ی او از واژه ی شئ فتیش می باشد. مطالعه ی مقاله ی وولف نشان می دهد که او در استفاده از واژه ی فتیش به دوران نوزادی برگشته است که متعلق به تئوری اولیه ی انحراف سکچوال می باشد. من در مقاله ی او فضای کافی برای در نظر گرفتن ابژه ی انتقالی کودک بعنوان یک تجربه ی اولیه ی سالم نیافتم. اما از نظر من پدیده ی انتقالی پدیده ای سالم و فراگیر است. علاوه بر این اگر ما استفاده از واژه ی فتیش را برای پوشش پدیده ی نرمال بسط دهیم، شاید برخی از ارزش های این واژه را از دست بدهیم.

ترجیح می دهم که واژه ی فتیش را برای توصیف شئ ای که بخاطر هذیان فالوس مادرانه بکار رفته، حفظ کنم. بنابراین فراتر می روم و می گویم که باید جایگاهی برای وهمِ فالوس مادرانه در نظر گیریم، یعنی، ایده ای که فراگیر است و آسیب شناختی نیست. اگر ما تاکید را از شئ به وهم تغییر دهیم، به ابژه ی انتقالی نوزاد نزدیک می شویم، اهمیت موضوع در مفهوم وهم، که یک تجربه ی فراگیر است، قرار دارد.

بدنبال این، ما می توانیم به ابژه ی انتقالی اجازه دهیم که بالقوه فالوس مادرانه باشد اما اساساً سینه است، یعنی شئ ای که توسط نوزاد خلق می شود و بطور همزمان توسط محیط ارائه می گردد. بدین صورت من تصور می کنم که مدل استفاده از ابژه ی انتقالی نوزاد و پدیده ی انتقالی به طور کلی ممکن است پرتوی به اصل شئ فتیش و فتیشسم بیندازد. چیزی در اینجا گم شده است، چیزی که در نگاه رو به عقب از آسیب شناسی روانی فتیشیسم به پدیده ی انتقالی که متعلق به شروع تجربه بوده و فراگیر است و در رشد هیجانی سالم اساسی می باشد، باید در نظر گرفته شود.

خلاصه

توجه اصلی این مقاله معطوف به مشاهدات غنی از ابتدایی ترین تجارب نوزاد سالم بود که اساساً در ارتباط با اولین مالکیت ابراز می شود.

این اولین مالکیت به طور رو به عقب، به پدیده ی خود تحریکی و مکیدن مچ و شست بر می گردد، و بعدتر به حیوان نرم یا عروسک یا اسباب بازی سفت مرتبط می شود که هم به ابژه ی بیرونی (سینه ی مادر) و هم به ابژه ی درونی (سینه ی درونی شده) مرتبط است، و در عین حال جدا از آن ها است.

ابژه ی انتقالی و پدیده ی انتقالی به حیطه ی وهم تعلق دارند که اساسِ شروع تجربه است. این مرحله ی اولیه در رشد توسط قابلیت خاص مادر در سازگاری با نیازهای نوزادش فراهم می شود، بنابراین نوزاد فرصت این را می یابد توهم کند که آنچه او خلق می کند واقعاً وجود دارد.

این حیطه ی بینابینی تجربه، بر اساس تعلقش به واقعیت درونی یا بیرونی چالش برانگیز نبوده و بخش بزرگتری از تجربه ی نوزاد را تشکیل می دهد، این حیطه در طول زندگی بزرگسالی در تجربه ی قوی که متعلق به هنر، مذهب، زندگی خیالی ،و کار علمی خلاقانه است، باقی می ماند.

در اینجاست که ارزش مثبت وهم قابل ذکر است.

در شرایط نورمال ابژه ی انتقالی نوزاد به تدریج سرمایه زدایی می شود، بخصوص وقتی علائق فرهنگی رشد می یابند.

در آسیب شناسی روانی:

اعتیاد می تواند بر حسب واپس روی به مرحله ی اولیه ای بیان شود که پدیده ی انتقالی امری چالش برانگیز نیست.

فتیش می تواند بر حسب تداوم ابژه ی خاص یا ابژه ی انتقالی از دوران نوزادی توصیف شود که با هذیان فالوس مادرانه در ارتباط است.

دروغگویی و دزدی نیز می توانند برحسب فشار ناهشیار فرد برای پل زدن به شکاف در تداوم تجربه بر حسب شئ انتقالی توصیف شوند.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)

Shame.jpg
مرداد ۲۹, ۱۳۹۷

روانکاوی و احساس گناه (۱۹۵۸) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی

شاید بهتر باشد در این مقاله درمورد سخنی که بورک در دو هزار سال پیش نوشت مبنی بر اینکه گناه در نیت عمل سکونت دارد، اظهارنظر عمیق تری نکنم. با وجود اینکه تلالوهای شهودی ساخت‌های پیچیده و حتی عظیم شعر و فلسفه خالی از کاربرد بالینی هستند اما روانکاوی پیشاپیش مفاهیمی که قبلا در فرمایشاتی مثل سخن بورک مستتر بودند را برای جامعه‌شناسی و درمان فردی قابل دسترس نموده است.

روانکاو به موضوع احساس گناه طوری می‌پردازد که شخصی با عادت به تفکر در قالب رشد و تکامل انسانی در ارتباط با محیط می‌پردازد. مطالعه احساس گناه برای تحلیگر، مطالعه رشد هیجانی فردی است. به طور معمول، احساس گناه به عنوان مسئله ای مذهبی یا اخلاقی در نظر گرفته می‌شود. در اینجا من می‌کوشم تا احساس گناه را نه به عنوان چیزی که تلقین شده بلکه به عنوان جنبه‌ای از رشد انسان مطالعه کنم. اثرات فرهنگی مسلما مهم هستند اما این اثرات فرهنگی خودشان می‌توانند به عنوان پدیده‌هایی مشترک با الگوهای شخصی مطالعه شوند. به عبارت دیگر، سرنخ روانشناسی اجتماع و گروه، روانشناسی فرد است. آن‌هایی که تصور می‌کنند اخلاق نیاز به جاگرفتن در آموزش به کودکان کوچک دارد و از تماشای رشد اخلاق در کودکانشان لذت می‌برند، آن‌هایی هستند که در یک روند درست که از روش شخصی و فردی مهیا شده است، کامیاب می‌گردند.

من نیازی نمی‌بینم که مباحث مربوط به قانون اساسی را بررسی کنم. در واقع ما هیچ مدرک محکمی دال بر اینکه هر فردی که از لحاظ روانی تدافعی نیست اساسا در تشکیل یک درک اخلاقی ناتوان است، نداریم. به عبارت دیگر، ما تمام درجات موفقیت و شکست را در رشد یک شعور اخلاقی پیدا کرده ایم. من تلاش می‌کنم این متغیرها را توضیح دهم. بدون شک کودکان و بزرگسالانی هستند که احساس گناه شان مختل شده است و این نقص به طور اختصاصی با ظرفیت هوشی آن‌ها یا ناتوانی‌شان ارتباطی ندارد.
کار من ساده‌تر خواهد شد اگر بررسی‌های خود از مسئله را به 3 دسته تقسیم کنم:

1. احساس گناه در افرادی که ظرفیت احساس گناه را ایجاد کرده و پرورش داده‌اند.

2. احساس گناه در نقطه آغاز در رشد هیجانی فردی.

3. احساس گناه به عنوان ویژگی ای که بواسطه ی نبود آن در برخی افراد مشخص می شود.

در انتها من باید به فقدان و بهبود ظرفیت احساس گناه اشاره نمایم.

1- ظرفیت برای احساس گناه مفروض

چگونه مفهومی مانند گناه در نظریه‌ی روانکاوی پدیدار گشت؟ فکر می‌کنم من حق دارم که بگویم اولین بررسی‌های فروید در این زمینه مرتبط به پستی بلندی‌های احساس گناه در افرادی بوده که ظرفیت برای احساس گناه احتمالا برای همیشه از آن‌ها گرفته شده بوده است. بنابراین من چیزهایی درباره‌ی نقطه نظر فروید درباره معنای گناه در ناهوشیار در قالب احساس گناه سالم و مرضی خواهم گفت.

کارهای فروید نشان می‌دهد که چطور گناه واقعی در نیت اعمال، در نیت ناخودآگاه اعمال، سکونت دارد. جرم واقعی مسبب احساس گناه نیست بلکه نتیجه آن است، گناهی که به نیات مجرمانه تعلق دارد. تنها گناه قانونی است که از یک جرم نشات می‌گیرد؛ گناه اخلاقی مربوط به واقعیتی درونی است. فروید قادر بود این تناقض را منطقی جلوه دهد. در فرمول‌بندی‌های نظری اولیه، او گناه را به اید پیوند می‌دهد که از طریق آن به سائق‌های غریزی اشاره می‌نماید و همچنین آن را با ایگو مرتبط می‌نماید که از طریق آن به بخشی از کل خود اشاره می‌کند که با محیط در ارتباط است. ایگو محیط را برای دستیابی به کامیابی‌های اید تعدیل می‌نمود و تکانه‌های اید را نیز برای استفاده بهینه از پیشنهاداتی که محیط ارائه می‌کرد، دوباره برای دستیابی به کامیابی اید، تحت کنترل درمی‌آورد. بعدها، فروید از اصطلاح سوپرایگو برای نامیدن آنچه توسط ایگو برای کنترل کردن اید پذیرفته شده است، استفاده کرد.

فروید در اینجا با ماهیت انسان به شیوه ای اقتصادی برخورد می‌کرد و عمدا مشکل را به هدف بنا کردن فرمولی نظری ساده می‌نمود. در تمام این کارها نوعی جبرگرایی وجود دارد، این فرض که با ماهیت انسان می‌توان به صورت عینی مواجه شد و می‌توان قوانینی که در فیزیک به کار می‌رود را درباره انسان هم به کار گرفت. در اصطلاحات مربوط به ایگو-اید، تاکید کمتری روی احساس گناه، نسبت به اضطراب با کیفیتی خاص، شده است. احساس اضطراب به دلیل تعارض بین عشق و نفرت است. احساس گناه، به معنای تحمل این دوسوگرایی است. پذیرش رابطه ی نزدیک بین گناه و تعارض شخصی که از همزمانی عشق و نفرت نشات می گیرد دشوار نیست. اما فروید توانست ریشه‌های این تعارض را ردیابی کرده و ارتباط این احساسات را با زندگی غریزی نمایش دهد. همانطور که امروزه به خوبی شناخته شده است، فروید در تحلیل بزرگسالان (بیشتر نوروتیک تا سایکوتیک) کشف کرد که مسائل آنها معمولاً به کودکی بیمار، اضطراب غیرقابل تحمل اش و تصادم عشق و نفرت برمی‌گردد. در ساده‌ترین شرایط ممکن عقده ادیپ، یک پسر سالم رابطه‌ای با مادرش ایجاد می‌کند که در آن غریزه هم وجود دارد و رویای حاوی رابطه عاشقانه با مادر هم موجود است و این منجر به رویای مرگ پدر و سپس ترس از پدر و ترس از اینکه پدر قوه غریزی کودک را نابود خواهد کرد، می‌شود. این مسئله به عنوان عقده- اختگی شناخته می‌شود. در همین زمان، عشق پسر به پدر و احترام نسبت به او هم وجود دارد. تعارض پسر بین قسمتی از وجودش که از پدر متنفر است و می‌خواهد به او آسیب بزند و قسمتی که او را دوست دارد، پسر را درگیر گناه می‌کند. احساس گناه بیان می‌کند که پسر توانسته این تعارض را، که در واقع یک تعارض موروثی است و به زندگی سالم تعلق دارد، تحمل کرده و نگه‌دارد.

تمام این‌ها نسبتا ساده هستند، به جز اینکه تنها از طریق فروید است که این مسئله شناخته می شود که در شرایط سلامت، اوج اضطراب و احساس گناه زمان خاصی دارد، به این معنی که اوج این احساسات در نخستین موقعیت های مهم زندگی فرد تجربه می شود -کودک با غرایزی که از نظر زیستی تعیین شده‌اند، در خانواده زندگی می‌کند و اولین رابطه مثلثی خود را در آنجا تجربه می‌کند. این اظهارنظر عمدا ساده سازی شده است و من در اینجا قرار نیست هیچ‌گونه ارجاعی به عقده ادیپ در قالب روابط با همشیر‌ها یا اظهارنظر درباره معادل عقده ادیپ در کودکانی که جدا از والدین یا در پرورشگاه بزرگ شده‌اند، ارائه کنم.

اما در اظهارنظر روان تحلیلی اولیه اشاره مختصری به اهداف مخرب در تکانه‌های عشقی یا به سائق‌های پرخاشگرانه که فقط در شرایط سلامت به طور کامل با شهوت آمیخته می‌شود، وجود دارد. تمام این‌ها باید نهایتا در تئوری منشا احساس گناه جای بگیرند و من بعدا اینچنین فرآیندی را بررسی خواهم کرد. در اولین اظهارنظر، احساس گناه از تصادم عشق و نفرت شکل می‌گیرد، تصادمی که گریزناپذیر است اگر عشق ورزیدن شامل عنصر غریزی متعلق به آن باشد. اصل این ماجرا در سنین نوپایی به وقوع می پیوندد.

تمام روان‌تحلیل‌گران در کارشان با سمپتوم هایی که جایگزین رشد طبیعی‌ شده اند مواجه شده اند، آنها همچنین با احساس گناه، و پذیرش محتوای فانتزی که احساس گناه را منطقی جلوه میدهد کاملاً آشنا هستند. چقدر احساس گناه می‌تواند غیرمنطقی به نظر برسد! در آناتومی ملانکولی برتن مجموعه خوبی وجود دارد از مواردی که بی پایه بودن‌ احساسات گناه را نشان می‌دهند. در تحلیل عمیق و طولانی، بیماران در مورد هرچیز و همه چیز و حتی در مورد عوامل معکوس محیطی که به راحتی می‌توانیم آن‌ها را به عنوان پدیده‌های شانسی تشخیص دهیم، احساس گناه می‌کنند. در اینجا مثال ساده‌ای را طرح می‌کنیم:

پسر 8 ساله‌ای به صورت فزاینده‌ای مضطرب شد و در نهایت از مدرسه فرار کرد. او در حالی پیدا شد که از احساس گناه غیرقابل تحملی به خاطر مرگ همشیرش، که سال‌ها قبل از تولد او رخ داده بود، رنج می‌برد. او اخیرا این موضوع را فهمیده بود و والدینش هیچ اطلاعی از اینکه این خبر چقدر او را آزرده است نداشتند. در این مورد، تحلیل طولانی برای این پسربچه ضرورتی ندارد. در مصاحبه‌های درمانی اندک او متوجه شد که احساس گناه فلج کننده‌ای که او در مورد این مرگ احساس می‌کرد جایگزینی از عقده ادیپ بوده است. او پسربچه ای تقریبا نورمال بود و به کمک این میزان از حمایت دوباره توانست به مدرسه بازگشته و سمپتوم‌هایش پاک شدند.

سوپرایگو:

معرفی مفهوم سوپرایگو قدم بزرگی در راه تکامل تدریجی روان تحلیلی فراروانشناسی بود. فروید بررسی‌های اولیه را خودش انجام داده بود و در زمانی که جهان بواسطه توجه به زندگی غریزی کودکان معذب شده بود، همه بار آن را خودش به دوش کشید. به تدریج سایرین از طریق به کارگیری تکنیک تجربه کسب کردند، البته فروید زمانی که اصطلاح سوپرایگو را معرفی کرد همکاران بسیاری پیدا کرده بود. با این اصطلاح جدید، فروید نشان داد که ایگو در تعامل با اید، نیروهای مشخصی را به کار می‌گیرد که دارای نامی هستند. کودک کم کم مجهز به نیروهای کنترل کننده می‌شود. در تبیین بیش از حد ساده سازی شده عقده ادیپ، پسربچه پدر ترسناک و محترم خود را درونی کرده و بنابراین نیروهای کتنرل کننده ای را که مبتنی بر آن چیزی هستند که کودک درباره پدر خود درک و احساس کرده، کسب می‌نماید. این تصویر درونی پدرانه به شدت ذهنی است و توسط تجارب کودک با تصورات او از پدر و نه خود پدر واقعی و به وسیله الگوی فرهنگی خانواده رنگ آمیزی می‌شود. (کلمه درونی سازی به سادگی به معنای یک پذیرش روانی و هیجانی است و این کلمه به معانی دیگری از جمله بلعیدن اشاره ندارد). بنابراین احساس گناه نشان می‌دهد که ایگو با سوپرایگو در ارتباط است. اضطراب وقتی پخته می شود که به سمت احساس گناه می رود پخته تر می شود.

اینجا در مورد مفهوم سوپرایگو، می‌توان مفروضاتی را در نظر گرفت. اینکه پیدایش احساس گناه یک واقعیت درونی است یا اینکه گناه در قصد و نیت سکونت دارد. در اینجا همچنین عمیق‌ترین دلیل برای احساس گناه به خودارضایی و در کل فعالیت‌های کلی خودشهوانی مرتبط است. خودارضایی به خودی خود جرم نیست اما در فانتزی کلی خودارضایی، همه نیت های هوشیار و ناهوشیار گردهم جمع شده اند.

از این منظر بسیار ساده سازی شده روانشناسی پسرانه، روان تحلیلی می‌تواند رشد سوپرایگو را در دختر و پسر و همچنین تفاوت‌هایی که بی شک در فرمول بندی سوپرایگوی زن و مرد، در الگوی وجدان و در پرورش ظرفیت احساس گناه وجود دارند، را بررسی و مطالعه کند. به وسیله مفهوم سوپرایگو موضوعات مختلفی برانگیخته می‌شوند. ایده درونی سازی تصویر پدرانه بسیار ساده است. پیشنیه ابتدایی درباره سوپرایگو در هر فردی وجود دارد: تصویر درونی شده باید انسانی و شبه پدرانه باشد اما در مراحل اولیه که درونی سازی های سوپرایگو برای کنترل تکانه‌های اید و تولیدات آن استفاده می‌شوند، تصوراتی مادون انسانی و از هر نظر ابتدایی تر هستند. بنابراین بررسی های ما در مورد پرورش احساس گناه در هر نوزاد و کودک، از ترسی خام گرفته تا چیزی وابسته به یک رابطه با انسانی محترم که می‌تواند درک کند و ببخشد، ادامه دارد. (باید به این نکته اشاره شود که موازاتی بین بلوغ سوپرایگو در کودک و پرورش یکتاپرستی آنطور که در تاریخ یهودیت به تصویر کشیده شده، وجود دارد.)

تمام مدتی که ما به مفهوم سازی فرآیندی که زیربنای احساس گناه است، می‌پردازیم به خاطر داریم که احساس گناه حتی زمانی که ناهوشیار است و حتی زمانی که آشکارا غیرمنطقی است، بیان کننده درجه مشخصی از رشد هیجانی، سلامت ایگو و امید است.

آسیب شناسی احساس گناه:

ما افراد زیادی را می بینیم که زیر بار احساس گناه رنج کشیده و در واقع توسط آن متوقف می‌شوند. آن‌ها این بار را مثل مسیح در پیلگریم با خود حمل می‌کنند. ما می‌دانیم که این افراد پتانسیل تلاش سازنده را دارند. گاهی اوقات زمانی که فرصت مناسبی برای کار سازنده‌ای پیدا می‌کنند، احساس گناه دیگر مانع آن‌ها نشده و آن‌ها به صورت فوق‌العاده‌ای عمل می‌کنند اما شکست می‌تواند باعث بازگشت احساس گناه غیرقابل تحمل و غیرقابل وصف شود. ما در اینجا با نابهنجاریهای سوپرایگو سروکار داریم. در تحلیل موفقِ افرادی که توسط احساس گناه سرکوب شده‌اند، ما شاهد کاهش تدریجی این بار هستیم. این کاهش تدریجیِ بارِ احساس گناه در ادامه کاهش سرکوب یا نزدیک شدن بیمار به عقده ادیپ و پذیرش مسئولیت تمام عشق و نفرتی که بواسطه ی آن ایجاد می شود، اتفاق می‌افتد. این به معنای آن نیست که بیمار ظرفیتِ احساس گناه را از دست می‌دهد (به جز در بعضی موارد که ممکن است رشد غلط سوپرایگو بر مبنای راهی نابهنجار به دلیل نفوذ تاثیر یک مرجع قدرت بسیار قدرتمند که از محیط سالهای اولیه زندگی نشات گرفته، رخ دهد).

ما می‌توانیم این احساسات گناه مازاد را در افرادی که به طور طبیعی از عهده آن برمی‌آیند که در واقع از ارزشمندترین افراد جامعه هستند، مطالعه کنیم. گرچه آسان‌تر است که آن را در قالب بیماری درنظر بگیریم و دو مرضی که در این مورد بیشتر به چشم می آیند، ملانکولیا و نوروز وسواس هستند. یک رابطه درونی بین این دو بیماری وجود دارد و ما بیمارانی را می‌یابیم که بین این دو گزینه در نوسان اند.

در نوروز وسواس، بیمار همیشه در تلاش است که چیزی را درست انجام دهد اما تقریبا بر تمام تماشاگران روشن است که احتمالا هیچ‌گاه موفق نخواهد شد. ما می‌دانیم که خانم مکبث هیچ‌گاه نتوانست گذشته را بی اثر کند و از نیات شیطانی خود با شستن دست‌هایش خلاص شود. در نوروز وسواس ما گاهی آیین‌هایی را مشاهده می‌کنیم که مانند کاریکاتوری از مذهب است انگار که خدای این مذهب مرده یا برای مدتی از دسترس خارج شده است. تفکر وسواسی ممکن است جنبه‌ای باشد که به وسیله آن هرتلاشی برای باطل کردن یک ایده صودرت می گیرد، اما هیچ‌کدام موفقیت‌آمیز نیستند. در پشت تمام این فرآیند، یک سردرگمی اساسی وجود دارد و هیچ میزانی از تمیز کردن نمی‌تواند جایگزین این سردرگمی شود زیرا این سردرگمی حفظ شده است، این سردرگمی ناهوشیارانه برای پنهان کردن چیزی بسیار ساده حفظ شده است و در واقع در بعضی موقعیت‌های بخصوص که بیمار از آن‌ها بی اطلاع است نفرت قوی‌تر از عشق است.

من به مورد دختری اشاره خواهم کرد که نمی‌توانست به ساحل برود چون در امواج کسی را می‌دید که درخواست کمک می‌کرد. گناه غیرقبل تحمل او را وا می‌داشت که برای مراقبت و نجات کارهای بی‌معنی انجام دهد. بیهودگی سمپتوم‌ها می‌تواند به وسیله این واقعیت نشان داده شود که او حتی نمی‌توانست عکس ساحل بر روی یک کارت پستال را تحمل کند. اگر او اتفاقی چنین عکسی را در مغازه‌ای می‌دید باید عکاس آن را پیدا می‌کرد، زیرا در آن عکس کسی را در حال غرق شدن می‌دید و باید راهی برای خلاصی او می‌یافت هرچند به خوبی می‌دانست که این عکس ماه‌ها یا شاید سال‌ها قبل گرفته شده است. این دختر به شدت بیمار سرانجام توانست به زندگی تقریبا طبیعی بازگردد و کمتر توسط احساس گناه متوقف شود اما درمان ضرورتاً طولانی مدت بود.

ملانکولی شکلی منسجم از خلق افسرده است که تقریبا تمام افراد به آن تمایل دارند. بیمار ملانکولیک ممکن است توسط احساس گناه فلج شود و ممکن است سال‌ها خودش را به خاطر جنگ جهانی سرزنش کند. به هر حال هیچ مباحثه‌ای کارساز نیست. زمانی که انجام تحلیل برای چنین موردی ممکن می‌شود، مشخص می‌گردد که گردآوری احساس گناه در خود نسبت به تمام افراد در این جهان، راهی است برای درمان ترس بیمار از اینکه نفرت قوی‌تر از عشق است. بیماری تلاشی برای اجرای امری غیرممکن انجام می دهد. او به طرز بیهوده‌ای مسئولیت فجایع عمومی را به گردن می‌گیرد اما هدفش از این کار اجتناب از تخریب شخصی است.

دختر پنج ساله‌ای به مرگ پدرش که در شرایط غیرمعمولی اتفاق افتاده بود با افسردگی واکنش نشان داد. پدرش در زمانی ماشین خرید که دختر در حال طی کردن دوره متنفر بودن از پدرش در حین عشق ورزیدن به او بود. در واقع دختر رویای مرگ پدرش را داشت و زمانی که پدرش به او پیشنهاد ماشین سواری داد دختر به او التماس کرد که رانندگی نکند. پدر بر رانندگی اصرار ورزید که طبیعی هم به نظر می‌رسد چون اینگونه کابوس‌ها در کودکان شایع است. خانواده برای رانندگی با ماشین جدید به بیرون رفتند که در همان زمان تصادفی اتفاق افتاد. ماشین کاملا وارونه شد و دختر تنها کسی بود که سالم باقی ماند. او زمانی که بهوش آمد پدرش را دید که وسط جاده دراز کشیده و تلاش کرد او را از خواب بیدار کند اما او مرده بود. من شانس این را داشتم که این دختر را در حین افسردگی که کاملا او را بی حس کرده بود، ملاقات کنم. ساعتها او در اتاق من ایستاده بود و هیچ اتفاقی رخ نمی‌داد. یک روز او خیلی آرام پایش را به دیوار کوبید، همان پایی که سعی کرده بود پدرش را با آن از خواب بیدار کند. من توانستم آرزوی او را برای بیدار کردن پدری که به او عشق می‌ورزید و در عین حال با لگد زدن به او ابراز خشم می‌کرد را به کلام درآورم. درست از زمان لگد زدنش به دیوار او کم کم به زندگی بازگشت و بعد از تقریبا یک سال توانست دوباره به مدرسه برود و زندگی طبیعی‌اش را داشته باشد.

درست است که درک شهودی احساس گناهِ بیان نشده و بیماری وسواس و ملانکولی خارج از روان تحلیلی ممکن است، اما باید اظهار داشت که تنها استفاده فروید از روان تحلیلی و مشتقات آن بود که کمک به افرادی که زیربار احساس گناه بودند را برای ما ممکن ساخت تا منشا اصلی احساس گناه آن‌ها را پیدا کنیم. احساس گناه از این نظر، شکل خاصی از اضطراب پیوند زده شده با احساس دوسوگرایی و همزمانی عشق و نفرت است. اما دوسوگرایی و تحمل آن بیان کننده درجه‌ای از رشد و سلامت است.

2-احساس گناه در نقطه آغاز

اکنون من قصد دارم به بررسی نقطه آغاز این ظرفیت برای احساس گناه بپردازم، نقطه‌ای که در هر فردی وجود دارد. ملانی کلاین (1935) توجه روان تحلیلگران را به موضع خیلی مهمی در رشد هیجانی که نام “موضع افسرده ساز” را به آن داده بود، جلب نمود. بررسی‌های او روی نقطه آغاز ظرفیت برای احساس گناه در انسان نتیجه مهم تداوم اجرای روش فروید بود. بیان حق مطلب مفهوم پیچیده‌ای مثل موضع افسرده ساز در این مقاله ممکن نیست اما من تلاش می‌کنم خیلی مختصر به آن بپردازم.

باید در نظر گرفت درحالی که کارهای اولیه روان تحلیلی به تعارض میان عشق و نفرت به خصوص در وضعیت مثلثی می‌پرداختند، ملانی کلاین ایده تعارض در رابطه ساده دوتایی بین کودک و مادر را گسترش داد. تعارضی که از ایده مخرب همراه با تکانه عشق نشات می‌گیرد. به طور طبیعی تاریخ نسخه اصلی این موضع رشدی، زودتر از زمان عقده ادیپ است.

[در واقع در تغییر رویکردی که ذکر شد] این تمرکز است که تغییر می‌کند. در کارهای قبلی تمرکز بر کامیابی کودک از طریق تجربه غریزی بود. اکنون تمرکز بر هدفی تغییر جهت می‌دهد که به تدریج در حال ظهور است. زمانی که خانم کلاین بیان کرد که نوزاد بی‌رحمانه درون مادر را می‌شکافد تا هر‌چیزی را که احساس می‌کند خوب است از آن خارج کند، کلاین همچنان این حقیقیت ساده که کامیابی غریزی هم رضایت بخش است، را انکار نکرد. هیچ یک از این اهداف در فرمول‌های اولیه‌ی روان تحلیلی مورد غفلت واقع نشدند. گرچه کلاین این ایده را گسترش داد که تکانه ابتدایی عشق هدف خصمانه دارد؛ بی‌رحم بودن میزان متغیری از تخریب‌گریِ ایده‌هایی که تحت تاثیر نگرانی قرار نگرفته اند را به همراه دارد. این ایده‌ها احتمالا در ابتدا بسیار محدود بودند اما کودکی که ما مشاهده می‌کنیم و از او مراقبت می‌کنیم نیازمند ماه‌های زیادی نیست تا ما تقریبا مطمئن شویم که نگرانی در حال آغاز است -نگرانی به عنوان نتیجه لحظات غریزی که به رشد عشق به مادر تعلق دارند. اگر مادر به این شیوه بسیار سازگارانه که طبعا برایش اتفاق می‌افتد، رفتار کند؛ فرصت این را به کودک خواهد داد که متوجه شود کسی که هدف حملات بی‌رحمانه او بود مادر است دقیقا همان شخصی که مسئول تمام مراقبت‌های کودک است. در کودک دو نگرانی مشاهده می‌شود: یکی که نتیجه حمله به مادر است و دیگری که ناشی از این است که آیا امکان کامیابی وجود دارد یا ناکامی و وقوع خشم. (من از بیان تکانه عشق ابتدایی استفاده کردم اما در نوشته‌های کلاین به پرخاشگری همراه با ناکامی اشاره دارد که ارضای غریزی را مختل می کند بواسطه اینکه کودک تحت تاثیر نیازهای مبتنی بر واقعیت قرار می‌گیرد.)

فرض مهم در اینجا اتفاق می‌افتد. برای مثال، فرض می ‌کنیم که کودک تبدیل به یک واحد می‌شود و قادر به درک مادر به عنوان یک شخص می‌گردد. همچنین فرض می‌کنیم که توانایی برای گردآوری عناصر غریزی شهوانی و پرخاشگرانه در تجربه دگرآزارانه همانند توانایی یافتن ابژه در اوج برانگیختگی غریزی وجود دارد. همه این پیشرفت‌ها ممکن است در مراحل اولیه بیراهه روند، مراحلی که به اوایل زندگی درست بعد از تولد که کودک به مادر و مراقبت طبیعی او از کودکش وابسته است، متعلق هستند. زمانی که از نقطه آغاز احساس گناه صحبت می‌کنیم، فرض می‌کنیم که رشد سالم در مراحل ابتدایی‌تر اتفاق می‌افتد. در موضعی که موضع افسرده‌ساز نامیده می‌شود، کودک خیلی به توانایی ساده مادر برای نگهداری یک کودک که قبل‌تر ویژگی اصلی مادر بود و همانطور توانایی‌اش برای مراقبت از کودک در زمانی که احتمالا کودک شرایط سختی را تجربه می‌کرده، وابسته نیست. اگر زمان داده شود- احتمالا چند ساعت- کودک قادر به کندوکاو نتایج تجربه غریزی خواهد شد. مادر، که هنوز وجود دارد، قادر به آماده شدن برای دریافت و درک اینکه آیا کودک تکانه طبیعی برای ارائه یا ترمیم دارد یا نه خواهد شد. در این مرحله به خصوص کودک قادر به کنار آمدن با توالی مراقبان یا غیبت طولانی مادر نیست. نیاز کودک برای داشتن شانس ترمیم و جبران، اگر آزارگری دهانی توسط ایگوی ناپخته پذیرفته شود، دومین کمک کلاین به این عرصه بوده است.

بالبی علاقه خاصی به آگاهی عمومی از نیاز هر کودک کوچکی به میزان مشخصی پشتیبانی و تدوام در روابط خارجی داشت. در قرن هفدهم، ریچارد برتون دلایل ملانکولی را شرح داد ” دلایل غیرضروری، ظاهری، اکتسابی یا تصادفی: از دید یک پرستار”. او تا حدی فکر می‌کرد بخشی از موارد سمی اما نه تمام آن از طریق شیر توسط پرستار منتقل می‌شود. برای مثال، او از ارسطو نقل می‌کند که هیچ‌گاه کودک خود را به پرستار نسپارید، کودک باید توسط مادر خودش پرورش یابد. مادر محتاطتر، با علاقه‌تر و درگیرتر از هر زن یا موجود استخدام شده دیگری می‌باشد. این‌ها همه اعترافات جهانی هستند.

نقطه آغاز نگرانی، به خوبی در تحلیل یک کودک یا بزرگسال (بهتر از مشاهده نوزادان) قابل مشاهده است. البته در فرمول بندی این نظریات، ما نیاز داریم به خودمان اجازه دهیم که تحریفات و خرافات بررسی نموده و آنها را به عنوان بخشی غیرقابل اجتناب از وضعیت تحلیلی گزارش کنیم.

ما در کارمان قادر به اتخاذ دیدگاهی نسبت به این پیشرفت مهم انسانی یعنی نقطه آغاز ظرفیت برای احساس گناه هستیم. در حالیکه که کودک به تدریج متوجه می‌شود که مادر نجات یافته و ژست جبران او را پذیرا می شود، قادر به قبول مسئولیت تمام فانتزی های تکانه‌های غریزی که قبلا بی‌رحمانه بودند می‌گردد. بی‌رحمی راهی به سوی رحم، و بی‌توجهی راهی به سوی نگرانی است. (این اصطلاحات مربوط به رشد اولیه هستند).

در تحلیل می‌توان گفت: ” ناتوانی در مراقبت کمتر” منجر به احساس گناه می‌گردد. اینجا به سمت این نقطه به تدریج چیزی ساخته می‌شود. تجربه ای خارق العاده‌ تر از این در انتظار تحلیلگر نیست که شاهد این ساخته شدن تدریجی ظرفیت فرد برای تحمل عناصر پرخاشگرانه در تکانه عشق ابتدایی باشد‌. همانطور که قبلا گفتم، این فرآیند شامل بازشناسی تدریجی تفاوت بین واقعیت و رویا و ظرفیت مادر برای زنده ماندن در لحظه تجربه غریزی و در نتیجه حضورش برای دریافت و درک ژست جبرانی واقعی کودک می‌باشد.

این فاز مهم در رشد، ترکیبی از تکرارهای بیشماری است که در طی یک دوره زمانی اتفاق افتاده است. این دور تکراری خوشخیم شامل (الف) تجربه غریزی (ب) پذیرش مسئولیت که گناه نامیده می‌شود (ج) مداقه (working through) و (د) یک ژست جبران واقعی است. اگر در هر مرحله اشتباهی رخ دهد، این دور می‌تواند به سمت دور بدخیم معکوس گردد که در این صورت ما شاهد باطل شدن ظرفیت برای احساس گناه و جابه‌جایی آن با مهار غریزه یا شکل ابتدایی دیگری از دفاع مثل دونیمه سازی به خوب و بد هستیم. سوالی که مطمئنا باید پرسیده شود این است که: در چه سنی از رشد یک کودک طبیعی می‌توان گفت که ظرفیت برای احساس گناه ایجاد شده است؟ من پیشنهاد می‌کنم که ابتدا در مورد سال اول زندگی کودک صحبت کنیم، در واقع در مورد کل دوره‌ای که کودک به روشنی رابطه دوتایی با مادر دارد. نیازی به اثبات این نیست که این مسائل خیلی زود اتفاق می‌افتند. کودک در سن 6 ماهگی روانشناسی بسیار پیچیده‌ای دارد و ممکن است آغاز موضع افسرده ساز در این سن باشد.

اختلافات زیادی در تعیین یک سن برای نقطه آغاز احساس گناه در کودک طبیعی وجود دارد، اما علی رغم اشتیاق زیادی که برای پاسخ به این سوال دیده می‌شود، کار اصلی تحلیل تحت تاثیر این مسئله قرار نمی‌گیرد.

حجم زیادی از کارهای ملانی کلاین در این راستا است که من قادر به توصیف آن‌ها در این مقاله نیستم. به خصوص او فهم ما از روابط پیچیده بین فانتزی و مفهوم واقعیت درونی فرویدی که به روشنی از فلسفه گرفته شده را غنی ساخته است. کلاین تقابل آنچه توسط کودک به عنوان چیزی بدخیم و خشن در قالب نیروها یا ابژه‌ها درون خود احساس می‌شود را بررسی می‌نماید. این سومین کمک کلاین در این حوزه خاص و در مورد جدال درونی درون فرد می‌باشد. در حین مطالعه رشد کودک و واقعیت درونی او، دید اندکی نسبت به دلیل وجود رابطه بین عمیق‌ترین تعارضات که خودشان را در مذهب، انواع هنر، خلق افسرده و بیماری ملانکولی نشان می‌دهد، پیدا می‌کنیم. در مرکز این ماجرا تردیدی وجود دارد که این تردید نتیجه جدال بین نیروهای خوب و شیطانی یا به اصطلاح روانپزشکی بین عناصر خوش خیم و آزاردهنده درون و بیرون شخصیت است. در موضع افسرده ساز در رشد هیجانیِ کودک یا بیمار، ما شاهد ساخت خوب و بد براساس اینکه آیا تجربه غریزی کامیاب کننده بوده یا ناکام کننده هستیم. خوب در برابر بد محافظت می‌شود و الگوی شخصیتی به شدت پیچیده به عنوان سیستم دفاعی در برابر هرج و مرج درونی و بیرونی ایجاد می‌شود.

از نقطه نظر من، کار کلاین، نظریه روان تحلیلی را قادر به توجه به ایده ارزش فردی نمود در حالی که در روان تحلیلی ابتدایی اظهارنظرها درباره سلامت- مرض سالمِ نوروتیک بود. ارزش به شدت با ظرفیت احساس گناه مرتبط است.

3-احساس گناهِ پدیدار گشته توسط نبودِ آن

اکنون من به سومین قسمت مقاله‌ام رسیده‌ام اما پیش از آن باید به صورت مختصر به عدم وجود احساس اخلاقی اشاره نمایم. بدون شک، در بخشی از افراد ظرفیت برای احساس گناه وجود ندارد. این حد از ناتوانی برای نگرانی باید اندک باشد اما یافتن افرادی که که توانسته‌اند تا حدی رشد سالمی داشته باشند و افرادی که تا حدی قادر به دستیابی به احساس گناه و نگرانی یا حتی حسرت نیستند، دشوار نیست.

بازگشت به توضیح عاملی اساسی که مسلماً هیچ‌گاه نمی‌توان آن را نادیده گرفت در اینجا وسوسه انگیز است گرچه روان تحلیلی توضیح دیگری را پیشنهاد می‌دهد و آن این است که افرادی که احساس اخلاقی ندارند، در مراحل اولیه رشدشان موقعیت فیزیکی و هیجانی که در آن قادر باشند ظرفیت برای احساس گناه خود را پرورش دهند وجود نداشته‌است.

باید درنظرگرفته شود که من منکر این موضوع که هر کودکی تمایل به پرورش گناه دارد، نیستم. صحبت کردن و راه رفتن با فراهم کردن حالت‌های مشخص از سلامت جسمانی و مراقبت در زمانی که باید رشد کنند، ظاهر می‌شوند. گرچه در مورد رشد ظرفیت برای احساس گناه، حالت‌های محیطی ضروری پیچیده‌تر هستند اما در واقع تمام آن‌ها به صورت طبیعی و قابل اعتمادی در مراقبت کودک و نوزاد به وجود می‌آیند. در مراحل اولیه رشد هیجانی فرد، ما نباید به دنبال احساس گناه باشیم. ایگو هنوز به اندازه کافی قوی و منسجم نیست تا بتواند مسئولیت تکانه‌های اید را قبول کند و تقریبا به طور کامل به اید وابسته است. اگر رشد رضایت بخشی در مراحل ابتدایی وجود داشته باشد، یکپارچه سازی ایگو اتفاق می افتد که این مسئله امکان آغاز ظرفیت برای نگرانی را فراهم می‌نماید. به تدریج، در شرایط مطلوب، ظرفیت برای احساس گناه در افرادی که در ارتباط با مادر هستند ساخته می‌شود و این مسئله قویاً با فرصت برای ترمیم در ارتباط است. زمانی که ظرفیت برای نگرانی ایجاد شود، فرد در جایگاهی قرار می‌گیرد تا عقده ادیپ را تجربه کند و دوسوگرایی که لازمه مرحله بعدی است که در آن کودک اگر پخته باشد در رابطه مثلثی که بین تمام انسان‌ها معمول است قرار می‌گیرد را تاب ‌آورد.

در نهایت آنچه در این مورد می توانم بگویم این است که در بعضی افراد و در برخی قسمت های بعضی افراد، یک بی حسی در رشد هیجانی در مراحل ابتدایی وجود دارد که منجر به فقدان احساس اخلاقی می‌شود. جایی که احساس اخلاقی شخصی وجود ندارد، القای کدهای اخلاقی ضروری است اما در این صورت نتایج اجتماعی شدن بی ثبات است.

هنرمند خلاق

جالب است که به این موضوع اشاره کنیم که هنرمند خلاق قادر به دستیابی به نوعی از اجتماعی شدن است که نیاز به احساس گناه و فعالیت‌های جبرانی و بازیابی، که سنگ‌بنای کارهای سازنده معمول است را مرتفع می‌کند [در این نوع اجتماعی شدن نیازی به احساس گناه و فعالیت های جبرانی مرتبط با آن نیست]. هنرمند یا متفکر خلاق در واقع احتمالاً از درک احساس نگرانی، که انگیزه یک فرد کمتر خلاق است، عاجز است یا حتی آن را خوار می‌شمارد. در میان هنرمندان نداشتن ظرفیت احساس گناه محتمل است هرچند آنها بواسطه استعداد ویژه خود هنوز قادر به اجتماعی شدن هستند. افراد معمولی که احساس گناه آنها را هدایت می کند ممکن است این موضوع را گمراه کننده ببینند و هنوز به دنبال دلایل و توجیهاتی باشند که این باور را تقویت کند که بی رحمی در چنین شرایطی دستارورد بیشتری نسبت به کار گناهکارانه دارد.

فقدان و بهبود احساس گناه:

در کار با کودکان و بزرگسالان ضداجتماعی، ما شاهد فقدان و بهبود ظرفیت برای احساس گناه هستیم و گاهی در موقعیتی قرار می گیریم که لازم است متغیرهای محیطی را که باعث تولید این ویژگی ها شده است را ارزیابی کنیم. در این نقطه از فقدان و بهبود احساس اخلاقی است که می‌توانیم بزهکاری و تکرار جرم را مطالعه کنیم. فروید در 1915 (در اشاره به فعالیت‌های نوجوانی و پیش نوجوانی مثل دزدی، فریب‌کاری و دروغگویی در افرادی که نهایتاً به خوبی از نظر اجتماعی سازگار می‌شوند) نوشت: “کار تحلیلی … کشف شگفت انگیزی را به ارمغان آورد که چنین کارهایی اساساً چون ممنوعه هستند انجام می شوند و همچنین چون اجرای آن‌ها با احساس رهایی روانی برای فاعل همراه است. او از احساس گناه له کننده ای رنج می‌برد که منشا آن را نمی‌دانست و بعد از آنکه جرمی را انجام می داد این سرکوب از بین می‌رفت. احساس گناه او لاجرم به چیزی پیوند خورده است.” علی رغم اینکه فروید به مراحل انتهایی در رشد اشاره دارد اما آنچه نوشته است در مورد کودکان نیز صدق می‌کند.

براساس کار تحلیلی می‌توانیم رفتارهای ضداجتماعی را تقریباً به دو نوع تقسیم کنیم. اولی معمول است و بیشتر ناشی از شیطنت طبیعی کودکان سالم است. رفتارهایی که مورد شکایت قرار می‌گیرند دزدی، دروغگویی، خیس کردن رختخواب و تخریب‌گری است. ما مکرراً متوجه می‌شویم که این فعالیت‌ها در تلاشی ناهوشیار برای ایجاد احساس گناه انجام می‌شوند. کودک یا بزرگسال نمی‌تواند به منشا احساس گناهی که غیرقابل تحمل است دست یابد و در واقع احساس گناه نمی‌تواند توضیح داده شود و در نتیجه باعث عصبانیت می‌شود. شخص ضداجتماع با استفاده از انجام یک جرم کوچک به روشی تحریف شده در ماهیت آن جرم به شکلی که در فانتزی واپس‌رانده شده و به عقده ادیپ اصلی تعلق دارد، احساس رهایی می‌کند. این نزدیک‌ترین چیزی است که فرد ضداجتماع می‌تواند به احساس دوسوگرایی ناشی از عقده ادیپ برسد. در ابتدا جرم یا بزهکاری جایگزین برای بزهکار رضایت بخش نیست اما زمانی که اجباراً تکرار می‌شود، ویژگی نفع ثانوی را به دست می‌آورد و بنابراین به خودی خود قابل قبول می‌گردد. اگر ما بتوانیم درمان را قبل از اینکه نفع ثانوی مهم شود شروع کنیم، درمان موثرتر خواهد بود. در متغیر شایع‌تر رفتار ضداجتماعی، احساس گناه زیادی که به عنوان فانتزی توضیح دهنده گناه واپس‌رانده شده باشد، وجود ندارد.

در مقابل، در اپیزودهای ضداجتماعی نادرتر و جدی‌تر دقیقاً ظرفیت برای احساس گناه است که وجود ندارد. در اینجا ما شاهد زشت‌ترین جرایم هستیم و مجرم را مشاهده می‌کنیم که در تلاشی مذبوحانه برای گناهکار شناخته شدن است. احتمال موفقیت او در این مسیر خیلی کم است. چنین فردی باید برای ایجاد ظرفیت احساس گناه، محیط ویژه‎‌ای را پیدا کند: در واقع ما باید محیطی را برای او فراهم کنیم که معادل آن چیزی باشد که به طور طبیعی موردنیاز یک کودک نابالغ بوده است. آماده سازی چنین محیطی دشوار است چون باید قادر باشد تمام سرنخ‌های بی‌رحمی و تکانشگری را دربرگیرد. ما با کودکی سروکار داریم که قدرت و فریب‌کاری یک بزرگسال را دارد.

در مواجهه با موارد شایع‌تر که در آن‌ها رفتار ضداجتماعی وجود دارد ما گاهی با بازسازی محیط براساس آنچه فروید در اختیار ما قرار داده است، می‌توانیم به درمان دست یابیم.
من بهتر می‌دانم مثالی بزنم از پسری که در مدرسه دزدی می‌کرد. مدیر مدرسه به جای تنبیه او، متوجه شد که او مریض است و پیشنهاد مشاوره روانشناختی داد. این پسر در 9 سالگی با محرومیتی که متعلق به مراحلی پیشین سنش بوده دست و پنجه نرم می‌کرد و آنچه نیاز داشت مدتی در خانه ماندن بود. خانواده او دوباره دور هم جمع شدند و این مسئله به او امید جدید بخشید. من متوجه شدم که او مبتلا به جنون دزدی است و صدایی می‌شنود که به او دستور دزدی می‌دهد، صدایی که متعلق به یک جادوگر است. در خانه او تبدیل به یک بیمار وابسته و یک کودک نوروتیک بی احساس شد. والدینش نیازهای او را استجابت کردند و به او اجازه دادند بیمار باشد و در انتها پاداششان را با بهبود خود به خود او گرفتند. بعد از یک سال او توانست به مدرسه شبانه روزی بازگردد و بهبودش دائمی شد.

منحرف کردن این پسر از مسیری که منجر به این اکتشاف شد، می‌توانست آسان باشد. او مسلماً از این تنهایی و پوچی غیرقابل تحمل که در زیر بیماری‌اش پنهان شده بود و باعث شده بود جادوگر جای سازمان سوپرایگوی طبیعی‌تر را بگیرد، ناآگاه بود. این تنهایی به زمانی تعلق داشت که او در 5 سالگی از خانواده‌اش جدا شد. اگر او تنبیه می‌شد یا مدیرش به او می گفت که باید احساس بدی داشته باشد، اوضاع او وخیم‌تر می‌شد و همانندسازی کاملی با جادوگر می‌کرد و به شخصی سلطه‌گر و اخلال‌گر و در نهایت یک فرد ضداجتماعی تبدیل می‌شد. این یک مورد شایع در روانپزشکی کودکان است و من به سادگی آن را انتخاب کردم زیرا یک مورد منتشر شده بود و می‌توانست مورد ارجاع قرار بگیرد.

ما امیدوار نیستیم که بتوانیم بسیاری از افرادی که بزهکار شدند را درمان کنیم اما امیدواریم که بفهمیم چگونه می‌توان از پرورش یک فرد ضداجتماعی جلوگیری کرد. حداقل ما می‌توانیم از مختل کردن رابطه مادر و کودک اجتناب نماییم. همچنین، با به کارگیری این اصول در روند رشدی کودک، می‌توانیم شاهد نیاز به سخت‌گیری در مدیریت احساس گناه کودک زمانی که هنوز ناپخته و خام است، باشیم. با استفاده از ممانعت‌های محدود می‍‌‌توانیم فرصتی برای شیطنت کنترل شده که آن را سالم می‌دانیم و شامل قسمت زیادی از خودانگیختگی کودک است، فراهم کنیم.

فروید بیش از همه هموار کننده مسیر درک رفتار ضداجتماعی و جرم به عنوان نیت مجرمانه ناهوشیار و نشانه‌ای از شکست در مراقبت از کودک بود. من پیشنهاد می‌کنم این ایده‌ها را به کار بگیریم و نشان دهیم چطور می‌توانیم آن‌ها را ارزیابی کرده و از آن‌ها استفاده کنیم. فروید در روانشناسی اجتماعی سهم بسزایی داشته و به نتایج بلندمدتی دست پیدا کرده است.

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)

20181124_164735.jpg
مرداد ۲۵, ۱۳۹۷

مقاله نخ کردن: یک تکنیک ارتباطی (1960) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم الهام نجارپور

یک پسر 7 ساله در مارس 1955 توسط پدر و مادرش به دپارتمان روانشناسی بیمارستان کودکان گرین پادینگتون آورده شد. دو عضو دیگر خانواده نیز آمدند: یک دختر 10 ساله که در مدرسه ای.اس.ان درس می خواند و یک دختر کوچک 4 ساله نسبتا نرمال. این مورد توسط دکتر خانوادگی به خاطر یک سری سمپتوم ها که نمایانگر اختلال شخصیت در پسر بود، ارجاع داده شد. تمام جزئیاتی که به موضوع اصلی این مقاله ارتباط زیادی نداشتند، حذف شده اند. نمره تست IQ این پسر 108 شد.

من در ابتدا مصاحبه ای طولانی با والدین پسر داشتم و آنها تصویر واضحی از رشد و انحرافات رشدی او به من دادند. هرچند یک موضوع مهم را جا انداختند که در مصاحبه با پسر آشکار شد.

فهمیدن اینکه مادر افسرده است، کار سختی نبود، بویژه که او اظهار کرد بخاطر افسردگی سابقه بستری در بیمارستان را داشته است. من از توصیف والدین متوجه شدم که مادر تا زمانی که دخترش به دنیا آمده یعنی تا سن 3 سال و 3 ماهگی پسر، از پسر مراقبت می کرده و این اولین جدایی مهم آنها بوده است. جدایی بعدی در 3 سال و 11 ماهگی پسر و زمانی اتفاق افتاده که مادر یک عمل جراحی داشته است. همچنین وقتی پسر 4 سال و 9 ماه داشته، مادر به مدت دو ماه در بیمارستان روانی بستری بوده که در این مدت، خاله اش به خوبی از او نگهداری کرده است. در این زمان هرکس که از این پسر مراقبت می کرده موافق این مساله بوده است که او پسر بدقلقی است، اگرچه ویژگی های بسیار خوبی نیز دارد. او مستعد این بود که ناگهان تغییر کند و بقیه را با گفتن جملاتی از این دست که، خاله اش را تکه تکه میکند، بترساند. او دچار سمپتوم های غیرعادی مثل وسواس لیس زدن اشیا و مردم شده بود. او صداهای وسواسی حلقی داشت؛ او اغلب از دفع کردن امتناع و بعد کثیف کاری می کرد. او آشکارا نسبت به ناتوانی ذهنی خواهر بزرگترش مضطرب بود، اما اختلال رشدی او قبل از اینکه این مساله موضوع مهمی شود، شروع شده بود.

بعد از این مصاحبه با والدین، من پسر را در یک مصاحبه شخصی ملاقات کردم. در آنجا دو مددکار اجتماعی روانپزشکی و دو بازدیدکننده حضور داشتند. پسر در آن لحظه حالت غیرنرمالی از خود نشان نداد و به سرعت وارد بازی اسکوییگل با من شد (در این بازی من بطور اتفاقی چند خط کشیدم و از کودک خواستم تا آن را تبدیل به چیزی کند؛ بعد نوبت من رسید و او این کار را کرد تا من خطوط او را تبدیل به چیزی کنم).

بازی اسکوییگل منجر به نتایج عجیبی شد. تنبلی پسر بلافاصله آشکار شد، و همچنین تقریبا هرکاری من کردم برای او تداعی نخ را داشت. در میان ده نقاشی او مسائل زیر آشکار شد:

طناب، تازیانه، شلاق،
نخ یویو،
گره،
یک شلاق دیگر،
یک طناب دیگر.

بعد از این مصاحبه با پسر، مصاحبه ای دیگر با والدین او داشتم، و از آنها راجع به دلمشغولی او در مورد نخ پرسیدم. آنها گفتند از اینکه من این موضوع را مطرح کردم خوشحالند، اما خودشان آن را ذکر نکرده بودند چون از اهمیت آن مطمئن نبودند. آنها گفتند که پسر با هرچیزی که مربوط به نخ است وسواس دارد، و در واقع هر زمان به اتاق او می روند، می فهمند که او صندلی ها و میزها را به هم وصل کرده است؛ و ممکن است مثلا یک بالش را در حالی که با نخ به شومینه وصل شده، پیدا کنند. آنها گفتند که دلمشغولی با نخ به تدریج مساله جدیدی به وجود آورده، که به جای نگرانی معمولی، آنها را مضطرب کرده است. او اخیرا یک نخ به دور گردن خواهرش وصل کرده بود (خواهری که تولدش، اولین جدایی پسر از مادر را رقم زده بود).

در این نوع مصاحبه خاص من میدانستم که فرصت محدودی برای عمل دارم: به دلیل اینکه این خانواده در روستا زندگی میکردند، امکان این وجود نداشت که آنها یا پسر را بیشتر از یک بار در شش ماه ببینم. پس به طریق زیر عمل کردم. من برای مادر توضیح دادم که این پسر با ترس از جدایی دست و پنجه نرم میکند و تلاش میکند تا جدایی را با استفاده از نخ کردن، انکار کند؛ همانطور که یک فرد با استفاده از تلفن کردن، جدایی از دوستش را انکار میکند. مادر مردد بود اما من به او گفتم که باید بازگردد تا معنی آنچه را من گفته ام باهم پیدا کنیم. من از او خواستم که این مساله را با پسرش در یک موقعیت مناسب مطرح کند، و به او اجازه دهد آنچه من گفته ام را بداند، و بعد براساس پاسخ پسر، موضوع جدایی را مطرح کند.

من خبری از این خانواده نداشتم تا اینکه حدودا 6 ماه بعد به دیدن من آمدند. مادر گزارش آنچه انجام داده بود را به من نداد، اما من از او پرسیدم و او قادر بود به من بگوید کمی بعد از ملاقات من چه اتفاقی افتاده است. او گفت که احساس میکرده چیزی که من گفته ام احمقانه است، اما یک شب که موضوع را با پسر مطرح کرده، متوجه شده که پسر مشتاق به صحبت کردن راجع به رابطه با او و ترسش از فقدان ارتباط با اوست. او به همراه پسر، تمام جدایی هایی که باهم تجربه کرده بودند را مرور کرده بود و با توجه به پاسخ های پسر، متقاعد شده بود که من درست گفته ام. علاوه بر آن، از لحظه ای که او این مکالمه را با پسرش داشته، بازی پسر با نخ متوقف شده بود. او دیگر به روش قدیمی خودش، اشیا را به هم وصل نمیکرد. مادر مکالمه های دیگرِ بسیاری با پسر در رابطه با احساساتش راجع به جدایی از خود برقرار کرد. او (مادر) نظر بسیار مهمی داد و گفت احساس میکند که مهم ترین جدایی آنها زمانی بوده که او افسردگی جدی داشته است؛ مساله نه تنها دوری او بلکه دلمشغولی کامل او با سایر مسائل نیز بوده است.

در مصاحبه بعدی، مادر به من گفت که یک سال بعد از اولین صحبت با پسر، او یک بازگشت به سمت بازی با نخ و وصل کردن اشیا به یکدیگر در خانه داشته است. در واقع در آن زمان مادر قرار بوده برای یک عمل جراحی به بیمارستان برود. او به پسرش گفت من می توانم از بازی کردن تو با نخ بفهمم که درباره دور شدن من نگران هستی، اما این بار باید فقط چند روز دور باشم و عملی که دارم خیلی جدی نیست. بعد از این مکالمه، دوره جدید بازی با نخ متوقف شد.

من ارتباطم را با خانواده حفظ کردم و در رابطه با مسائل مدرسه پسر و دیگر مسائل به او کمک کردم. حالا، چهار سال بعد از مصاحبه اولیه، پدر دوره جدیدی از دلمشغولی با نخ را گزارش می دهد، که با افسردگی جدید مادر مرتبط است. این دوره دو ماه به طول انجامید و زمانی که کل خانواده به تعطیلات رفتند پایان یافت، و همزمان با این مساله، موقعیت خانه نیز بهبود یافته بود (پدر بعد از یک دوره بیکاری، کار پیدا کرده بود). همزمان، حال مادر نیز بهبود پیدا کرده بود. پدر یک مطلب جالب دیگر را که مربوط به موضوع مورد بحث ما بود عنوان کرد. در طول دوره اخیر، پسر عملی با طناب انجام داده بود که به نظر پدر مهم رسید، چون نشان می داد که چقدر این چیزها با اضطراب بیمارگونه مادر ارتباط دارند. او یک روز به خانه آمد و دید که پسر خود را به صورت واژگونه روی یک طناب آویزان کرده است. پسر کاملا شل و ول بود انگار که واقعا مرده. پدر متوجه شد که نباید به این مساله توجه نشان دهد. پسر به مدت نیم ساعت دور باغچه می چرخید و کارهای عجیب و غریب انجام می داد تا زمانی که خسته شد و بازی را متوقف کرد. این یک آزمایش بزرگ برای سنجیدن عدم اضطراب پدر بود. با وجود این، روز بعد همان کار مشابه را با استفاده از درخت انجام داد، طوری که به راحتی از آشپزخانه دیده می شد. مادر درحالی که فوق العاده شوکه بود، با عجله دوید و مطمئن بود که پسر خودش را حلق آویز کرده است.

جزئیات بیشتر ممکن است در درک بهتر این کیس ارزشمند باشد. گرچه این پسر که الان یازده ساله است، رشد دشواری دارد، اما بسیار خودآگاه است و به راحتی عصبی می شود. او تعداد بسیاری خرس های تدی دارد که آنها در نظر او کودکان واقعی هستند. هیچ کس جرات ندارد به آنها اسباب بازی بگوید. او به آنها وفادار است، عاطفه بسیاری برای آنها خرج میکند و برایشان شلوارهایی می دوزد که دوخت دقیقی دارند. پدرش می گوید که به نظر می رسد او نسبت به خانواده اش احساس امنیت می کند که اینچنین برای این خرس ها مادری می کند. اگر مهمان بیاید، او به سرعت خرس ها را زیر تخت خواهرش مخفی میکند، زیرا نمی خواهد افرادی که عضو خانواده خودمان نیستند، به این پی ببرند که او این خانواده (خرس ها) را دارد. علاوه بر این، او در برابر دفع کردن مقاومت میکرد، یا تمایل داشت که مدفوعش را ذخیره کند. حدس زدن این مساله دشوار نیست که او براساس ناامنی خود در رابطه با مادرش، با کارکردهای مادرانه همانندسازی کرده و این می تواند منجر به همجنس گرایی گردد. در عین حال، دلمشغولی او با نخ می تواند به نوعی انحراف بینجامد.

کامنت

کامنت زیر به نظر مفید می رسد:

(1) نخ می تواند به عنوان نمونه ای از تمام تکنیک های دیگر ارتباطی در نظر گرفته شود. نخ پیوند میدهد دقیقا همانطور که اشیا را در هم می پیچاند و جسم غیر یکپارچه را منسجم نگه می دارد. در این رابطه نخ برای همه یک معنای نمادین دارد؛ افراط در استفاده از نخ به آسانی می تواند نشان دهنده شروع حس ناامنی یا حس فقدان ارتباط باشد. در این مورد بخصوص، ممکن است در استفاده پسر از نخ، یک نابهنجاری تدریجی کشف شود، و این موضوع اهمیت دارد که راهی برای تغییر پیدا شود که منجر به این گردد که استفاده از نخ، منحرف شود. اگر این حقیقت را در نظر بگیریم که کارکرد نخ از متصل کردن به سمت انکار جدایی در حال تغییر است، رسیدن به این فهم ممکن می شود. نخ به عنوان وسیله ای برای انکار جدایی، چیزی قابل توجه است، که ویژگی های خطرناک دارد و باید بر آن چیره شد. در این مورد بنظر می رسد که مادر قادر شده قبل از اینکه خیلی دیر بشود و وقتی که استفاده از نخ هنوز با امید همراه است، با آن مقابله کند. زمانی که امید از بین رفته و نخ نمایانگر انکار جدایی باشد، حالت های پیچیده تری به وجود می آید که درمان آن بسیار دشوار است؛ زیرا نفع های ثانویه ای شکل میگیرد که براساس آنها هر زمان ابژه ای نیاز است، آن ابژه بوسیله نخ تحت کنترل قرار میگیرد. بنابراین، این مورد اگر مشاهده رشد انحراف را ممکن سازد، توجه ویژه ای را به خود معطوف می کند.

(2) همچنین می توانیم از این مورد، نحوه استفاده از والدین را بفهمیم. زمانی که می توان از والدین استفاده کرد، آنها می توانند بسیار اثربخش باشند، بخصوص اگر این حقیقت را در ذهن داشته باشیم که هرگز به اندازه کافی درمانگر وجود ندارد تا همه کسانی که نیازمند کمک هستند را درمان کند. در اینجا ما شاهد خانواده خوبی بودیم که به دلیل بیکاری پدر در وضعیت دشواری قرار گرفته بود؛ و پدر می توانست مسئولیت کامل دختری دارای ناتوانی ذهنی را علی رغم مشکلات فوق العاده ای که در برگیرنده مسائل اجتماعی و خانوادگی بود برعهده بگیرد؛ و همچنین از فازهای بد بیماری افسردگی مادر که شامل بستری شدن او بود، به سلامت عبور کند. قطعا باید قدرت بسیار زیادی در یک چنین خانواده ای وجود داشته باشد، و براساس همین فرض بود که تصمیم بر این شد که از این والدین دعوت به عمل آید تا درمان کودک خود را بر عهده بگیرند. در عمل، آنها خودشان چیزهای زیادی آموختند، اما نیاز داشتند نسبت به آنچه انجام می دهند آگاه شوند. همچنین نیاز داشتند که موفقیت هایشان تحسین شود و کل فرایند برایشان بیان گردد. این واقعیت که آنها پسرشان را در متن بیماری دیده بودند به آنها علاوه بر توانایی مدیریت مشکلات دیگر که گاه گاه رخ می دادند، اعتماد به نفس داده بود.

خلاصه

در این مقاله به طور خلاصه به شرح موردی پرداخته شد که به استفاده وسواس گونه یک پسر از نخ اشاره داشت، استفاده ای وسواس گونه که در ابتدا تلاشی به منظور برقراری ارتباط به صورت نمادین با مادرش، علی رغم انزوایی که مادر در طول فازهای افسردگی داشت بود و سپس به عنوان وسیله ای برای انکار جدایی به کار می رفت. نخ به عنوان نمادی برای انکار جدایی، چیزی ترسناک شد که باید مورد کنترل قرار می گرفت، و استفاده از آن منحرف شد. در این مورد مادر، خودش روان درمانی را انجام داد، و مسئولیتش توسط روان پزشک برای او توضیح داده شد.

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)

20181124_162342.png
تیر ۱۱, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی (۱۹۷۴) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی

تجربه های بالینی من اخیراً مرا به درک جدیدی رسانده اند؛ معنای ترس از فروپاشی.

هدف من در اینجا این است که تا جای ممکن این مفهوم را ساده بیان کنم، چیزی که برای من و احتمالاً افراد دیگری که در حوزه روان درمانی فعالیت می کنند جدید است. طبیعتاً، اگر من درست فهمیده باشم، پیش از این شاعران دنیا به این مفهوم توجه نموده اند، اما جرقه های بینشی که در شعر بروز پیدا می کند، نمی تواند ما را از کار دشوارِ دور شدنِ تدریجی از غفلت بسوی هدف، معاف کند. نظر من این است که مطالعه در این حیطۀ محدود، منجر به بازگویی مسائل مختلف دیگری می گردد که ما را گیج می کنند، به طوری که موجب شکست ما در انجام کار بالینی، آنطور که تمایل داریم می شود، و من در انتها نشان خواهم داد که چه کاربردهایی از نظریه را پیشنهاد می دهم تا در مورد آن بحث شود.

متغیرهای فردی

ترس از فروپاشی، مشخصه مهمی در برخی بیماران، اما نه همه آنهاست. از این دیدگاه، اگر صحیح باشد، می توان این نتیجه را گرفت که ترس از فروپاشی به تجربه گذشته فردی و تروماهای محیطی مربوط است. در عین حال، انتظار می رود که وجوه مشترکی از یک ترس واحد وجود داشته باشد، که نشانگر وجود پدیده ای همگانی است؛ به همین دلیل است که همه ما می توانیم به طرز همدلانه ای بفهمیم که چه احساسی دارد وقتی یکی از بیمارانمان این ترس را با شدت بسیار نشان می دهد. (در واقع، همه ما تمام جزئیات دیوانگیِ افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص چندان آزارمان ندهد).

ظاهر شدن نشانه

تمام بیمارانی که این ترس را دارند در آغاز درمان از آن شکایت نمی کنند. برخی شکایت می کنند، اما دیگران دفاع هایشان آنقدر سازمان یافته است که تنها بعد از درمان است که پیشرفت قابل توجه آنها باعث می شود ترس از فروپاشی به عنوان عامل غالب مورد توجه قرار گیرد.

به عنوان مثال، یک بیمار ممکن است فوبیاهای مختلف و سازماندهی های پیچیده ای برای روبرو شدن با این فوبیاها داشته باشد، چنانکه وابستگی به سرعت در انتقال ظاهر نشود. بالاخره، وابستگی مشخصه مهمی می گردد و سپس اشتباهات و شکست های روانکاو دلایل مستقیم فوبیاهای خاص و بعد ظاهر شدن ترس از فروپاشی می شود.

معنای فروپاشی

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کرده ام، زیرا این واژه نسبتاً مبهم است و می تواند معانی مختلفی داشته باشد. در مجموع، این کلمه می تواند در این متن به معنی شکست در سازماندهی دفاعی باشد. اما ما بلافاصله می پرسیم: دفاع در برابر چه چیزی؟ و این ما را به سمت معنای عمیق تری از این واژه می برد، زیرا ما نیاز داریم که از کلمه فروپاشی برای توضیح حالت بدون تفکرِ رویداد هایی که زیربنای سازماندهی دفاعی هستند، استفاده کنیم.

این نکته ذکر خواهد شد که درحالی که فکر کردن به این ارزشمند است که در سایکونوروز پشت دفاع ها، اضطراب اختگی قرار گرفته است، در پدیده ای سایکاتیک تر که ما در حال بررسی آن هستیم، [در پشت دفاع ها] فروپاشیِ ساختار واحد خود ملاحظه می شود. ایگو در برابر فروپاشی سازمان ایگو، دفاع ها را سازماندهی می کند، و این سازمانِ ایگو است که مورد تهدید واقع می شود. اما تا زمانی که وابستگی یک واقعیت زنده است، ایگو نمی تواند در برابر شکست محیطی سازمان یابد.

به عبارت دیگر، ما در حال بررسی چرخش معکوس فرایند رسش فردی هستیم. در اینجا به نظرم ضروری است که به طور خلاصه مراحل ابتدیی رشد هیجانی را دوباره فرمول بندی کنم.

رشد هیجانی، مراحل ابتدایی

هر فردی فرایند رسش را به ارث می برد و تا جایی که یک محیط تسهیل گر وجود داشته باشد _ و فقط تاجایی که این محیط وجود داشته باشد_ فرایند رسش می تواند فرد را به جلو ببرد. محیط تسهیل‌گر به خودی خود پدیده‌ای پیچیده است و نیاز به مطالعه خاص خود را دارد؛ جنبه اساسی آن این است که این محیط نوعی از رشد خاص خود را دارد که با نیازهای در حال تغییر فرد در حال رشد منطبق می‌گردد.
فرد از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و استقلال به پیش می‌رود. رشد سالم با سرعتی متناسب با رشد پیچیدگی در مکانیزم‌های روانی اتفاق می افتد، و این موضوع به رشد نوروفیزیولوژیک مرتبط است.

محیط تسهیل‌گر می‌تواند به صورت دربرگرفتن (holding) که با اضافه شدن حضور ابژه به سمت رسیدگی (handling)  پیش می‌رود، توصیف گردد.

در اینچنین محیطی فرد تحت تاثیر رشد قرار گرفته است، که می‌توان آن را تحت عنوان یکپارچه سازی یا indwelling (پیوستگی روان‌تنی) و بعد از آن ارتباط با ابژه، طبقه بندی کرد.

در نظر داشته باشید که این توصیفات برای گنجاندن در این مقاله به ناچار بیش از اندازه ساده سازی شده اند.

باید در نظر گرفته شود که در این صورت هر حرکت رو به جلویی در رشد، شدیداً با تهدید به پسرفت (و دفاع در برابر این تهدید) در بیماری اسکیزوفرنیک معادل است.

وابستگی مطلق:

باید یادمان باشد در زمان وابستگی مطلق، که با کارکرد ایگوی کمکی مادر شناخته می شود، کودک هنوز قادر به جدا کردن “من” از “غیر من” نیست و جدا کردن “من” از “غیر من” اتفاق نمی افتد مگر اینکه ابتدا “من”ی به وجود آمده باشد.

رنج‌های ابتدایی:

با توجه به این مطالب می‌توان لیستی از رنج‌های ابتدایی تهیه نمود (در اینجا اضطراب کلمه‌ای به اندازه کافی قدرتمند نیست).

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده (دفاع: تجزیه)
2. سقوط همیشگی (دفاع: self-holding)
3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن (failure of indwelling). (دفاع: شخصیت زدایی)
4. فقدان احساس واقعی بودن (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)
5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

بیماری سایکوتیک به عنوان دفاع:

قصد من در اینجا این است که نشان دهم آنچه ما در کار بالینی مشاهده می‌کنیم همیشه یک ساز و کار دفاعی است، حتی در مورد درخودفرورفتگی اسکیزوفرنی دوران کودکی. در این موارد رنج زیربنایی غیرقابل تفکر است.

درنظر گرفتن بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است. بیماری سایکوتیک سازمانی دفاعی در رابطه با رنج ابتدایی است که معمولا موفقیت‌آمیز نیز می‌باشد (به جز در زمانی که محیط تسهیل‌گر ناکافی نیست بلکه آسیب رسان است، شاید بدترین اتفاقی که می‌تواند برای کودک انسانی رخ دهد).

بیان موضوع اصلی:

اکنون من می‌توانم مسئله اصلی را بیان کنم که از قضا بسیار ساده است. من مدعی هستم که ترس بالینی از فروپاشی، ترس از فروپاشی ای است که از قبل تجربه شده است و ترس از رنج اصلی و زیربنایی است که باعث سازمان دفاعی شده که بیمار آن را به صورت سندرم بیماری نشان می‌دهد.
این ایده ممکن است فورا توسط درمانگران سودمند تلقی گردد و ممکن است این اتفاق رخ ندهد. ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از آگاهی ما می تواند به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد به او گفته شود فروپاشی از قبل اتفاق افتاده است، ترسی که زندگی او را نابود کرده. این واقعیتی است که در ناهوشیار مخفی نگه داشته می‌شود. منظور من از ناهوشیار نه دقیقا آن ناهوشیار سرکوب شده سایکونوروز، نه ناهوشیار فرمول فروید درباره قسمت‌هایی از روان که بسیار به کارکرد نوروفیزیولوژیکال نزدیک است و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ است، بلکه من می‌توانم بگویم: در تمام چیزهایی که در غارهای زیرزمینی یا به عبارت دیگر دنیای اسطوره شناسی وجود دارد، پیوستگی بین واقعیت‌های روانی درونی والدینی و شخصی دیده می‌شود. در این موقعیتِ به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است]، ناهوشیار به معنی این است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن و هولد کردن چیزی نبوده و ایگو برای گردهم آوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه توانی خود بسیار ناپخته بوده است.

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توانِ کنونی خود جا داده و تجربه نماید (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر- تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.

بیمار باید ترس از یافتن آنچه به طور وسواس گونه‌ای در آینده جستجو می‌شده را ادامه دهد، مگر اینکه درمانگر بتواند به طور موفقیت آمیزی بر این اساس کار کند که این جزئیات بخشی از واقعیت هستند.

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد، (واقعیت انتقال) جا می‌دهد.

تمام این فرآیند بسیار دشوار، زمان‌بر و دردناک است اما در هیچ سطحی بیهوده نیست. آنچه بیهوده است شق دیگر است و این همان چیزی است که در ادامه به بررسی آن می پردازیم.

بیهودگی در تحلیل:

من باید از درک و پذیرش تحلیل سایکونوروز برای همیشه مطمئن شوم. به این منظور، من در ادامه مواردی را به بحث می‌گذارم که تحلیل آنها به خوبی شروع شده، به پیش رفته، و در برخی موارد تحلیل‌گر و بیمار اوقات خوشی را در راستای تبانی کردن بر سر تحلیل سایکونوروز صرف کرده اند، اما بعدها مشخص شده که بیماری در واقع سایکوتیک است.

در این موارد بارها زوج تحلیلی از آنچه بین آن‌ها اتفاق می‌افتاد راضی می شدند. این درمان ها درمان هایی معتبر و هوشمندانه بود و به خاطر تبانی به راحتی پیش می رفت. اما این به اصطلاح پیشرفت، به تخریب ختم می شد. بیمار در نهایت آن را می‌گسست و می‌گفت: خوب که چی؟ در واقع، پیشرفت واقعا پیشرفت نبود؛ بلکه مثال تازه‌ای از بازی خوردن تحلیل‌گر از بازی به تاخیر انداختن موضوع اصلی توسط بیمار بود. و چه کسی می‌تواند بیمار یا درمانگر را سرزنش کند؟

باید فرض کنیم که هر دوی بیمار و درمانگر واقعا امیدوارند که تحلیل را خاتمه دهند اما دریغا که پایانی وجود ندارد مگر اینکه کفگیر به ته دیگ بخورد، مگر اینکه چیزی که ترسیده شده، تجربه شود. و در واقع یک راه برای خروج بیمار وجود دارد و آن فروپاشی است (جسمانی یا روانی) که می‌تواند بسیار مفید باشد.

این راه حل به اندازه کافی خوب کار نمی کند اگر همراه با بینش و درک تحلیلی در بخشی از بیمار نباشد. در حقیقت بسیاری از بیماران که من به آن‌ها اشاره می‌کنم افراد بسیار موجّه و ارزشمندی بودند که توان تحمل فروپاشی را در حد رفتن به بیمارستان روانی نداشتند.

هدف این مقاله کشاندن اذهان به سمت این امکان است که فروپاشی از پیش، نزدیک به شروع زندگی فرد، اتفاق افتاده است. بیمار به “به خاطر آوردن” این موضوع نیاز دارد اما امکان ندارد فرد چیزی را به خاطر آورد که هنوز اتفاق نیافتاده است و این مسئله که مربوط به گذشته است هنوزاتفاق نیافتاده، زیرا بیمار در زمان رخداد آن آنجا حضور نداشته است. تنها راه “به خاطر آوردن” در این مورد برای بیمار این است که این مسئله را که در گذشته اتفاق افتاده، برای اولین بار در زمان حال تجربه کند که باید گفت آن را در انتقال تجربه می کند. این مسئله در گذشته و آینده، در درمان تبدیل به مسئله‌ی اینجا و اکنون می‌گردد و بیمار برای اولین بار آن را تجربه می‌کند که معادل به خاطر آوردن است و نتیجه آن معادل برداشتن بار سرکوب است که در تحلیل بیمار سایکونوروز اتفاق می‌افتد (تحلیل فرویدی کلاسیک).

کاربردهای دیگر این نظریه:

ترس از مرگ

برای انتقال از نظریه اصلی ترس از فروپاشی به ترس از مرگ تلاش زیادی نیاز نیست. این ترس شاید ترس شایع‌تری باشد گرچه کسانی که در تعلیمات دینی خود به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند، به انکار آن می‌پردازند.

زمانی که ترس از مرگ سمپتوم مهم فرد ‌باشد، ضمانت زندگی پس از مرگ کارساز نیست چون بیمار وسواس جستجوی مرگ را دارد. این بار هم، آنچه مدّ نظر است، مرگی است که اتفاق افتاده اما تجربه نشده.

زمانی که کیتس تا حدودی عاشقِ مرگ با آسایش بود، در واقع علاقه‌مند به آسایشی بود که اگر مردن را به خاطر آورد، به دست می‌آورد. اما برای به خاطر آوردن، او باید ابتدا مرگ را هم‌اکنون تجربه می کرد.

بیشتر ایده‌های من از بیمارانم نشات می‌گیرند و من به خاطر این موضوع به آن‌ها بی نهایت مدیونم؛ من عبارت “مرگ پدیده‌ای” را از یکی از آن‌ها الهام گرفتم. آنچه در گذشته اتفاق افتاده مرگ به عنوان یک پدیده بود اما نه به عنوان واقعیتی که ما مشاهده کنیم. بسیاری از زنان و مردان زندگی‌شان را صرف فکر کردن به این می‌نمایند که با خودکشی راه حلی پیدا کنند یعنی بدنشان را به سمت مرگی بفرستند که از قبل در روان اتفاق افتاده است. گرچه خودکشی، چاره آن‌ها نیست اما یک ژست ناامیدانه است. اکنون من برای اولین بار متوجه شدم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشته است) چه بوده زمانی که می‌گفت: “تمام آنچه از تو می‌خواهم این است که به من کمک کنی برای دلیل درستی خودکشی کنم و دلیل خودکشی ام اشتباه نباشد.” من موفق نشدم و او خودش را در پی جستجوی راه حل کشت. هدف او (که من تازه متوجه شدم) این بود که من اظهار کنم که او در اوایل کودکی مرده است. بر این اساس من فکر می‌کنم که من و او می‌توانستیم او را قادر سازیم تا مرگش را تا زمان پیری به تعویق اندازد.
مرگ، که به این صورت در نظر گرفته می‌شود که قبلا برای بیمار اتفاق افتاده اما بیمار به اندازه کافی بالغ نبوده که بتواند آن را تجربه کند، به معنای نابودی است. مثل این است که الگویی حاصل شده و در آن تدوام بودن توسط واکنش کودکانه ی بیمار به آسیب مختل شده است و عوامل محیطی که منجر به آسیب شده‌اند ناشی از شکست محیط تسهیل‌گر بوده اند. (در مورد این بیمار، دردسرها خیلی زود شروع شده بودند و آگاهی ناپخته قبل از تولد به دلیل پنیک مادرانه بیدار گشته و علاوه بر این تولد هم به دلیل بیماری جسمانی تشخیص داده نشده پیچیده شده بوده).

پوچی:

دوباره بیمارانم به من نشان دادند که مفهوم پوچی می‌تواند از درون عینک مشابهی دیده شود. در بعضی از بیماران، پوچی نیاز به تجربه شدن دارد و این پوچی به گذشته، زمانی که درجه بلوغ به حدی نبوده که امکان تجربه آن وجود داشته باشد، تعلق دارد.

برای درک درست این مسئله، نباید آن را به عنوان تروما در نظر بگیریم؛ بلکه این پوچی باید به عنوان عدم رخداد چیزی که احتمالا رخداد آن سودمنده بوده است، در نظر گرفته شود.

برای بیمار، به خاطر آوردن تروما بسیار آسان‌تر از آن است که به خاطر آورد “هیچ چیز” اتفاق نیافتاده، در زمانی که باید اتفاق می افتاد. زمانی که بیمار نمی‌دانسته چه چیزی باید رخ دهد، در نتیجه نمی‌توانسته چیزی را تجربه کند بجز تصور اینکه احتمالا چیزی باید رخ می‌داده.

مثال:

این موضوع با اشاره به دوره ای از درمان یکی از بیمارانم روشنتر خواهد شد. این بیمار که خانم جوانی بود، در طول جلسات به صورت بی فایده‌ای روی کاناپه دراز می کشید و تمام کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که بگوید: هیچ چیزی در این تحلیل اتفاق نمی‌افتد.

در وضعیتی که من آن را توصیف می‌کنم، بیمار محتواهایی را که از نوع محتوای غیر مستقیم بود با خود به جلسه می آورد و بنابراین من می‌توانستم متوجه شوم که او احتمالا چیزهایی را احساس می‌کند. من می توانستم بفهمم او هیجاناتی را احساس می‌کند و او این‌ها را به تدریج در سایه، بر اساس الگوی خودش، الگویی که او را ناامید کرده، تجربه می‌کرد. این احساسات، احساساتی جنسی و زنانه بود و به صورت علایم بالینی قابل نشان دادن نبود.

اینجا در انتقال، دلیل سرکوب شدن احساسات جنسی زنانه او تا حدودی من بودم؛ در اینجا ما مثالی زنده داشتیم در زمان حال، از آنچه بارها و بارها برای او اتفاق افتاده بود. (برای ساده کردن بحث و اینکه در حوصله بحث بگنجد) باید به این نکته اشاره کنم که او پدری داشت که در ابتدا حضورش بسیار کمرنگ بود. زمانی که او دختر کوچکی بود پدرش به خانه برمی گشت درحالی که قسمت زنانه دخترش را دوست نداشت و به عنوان یک مرد هیچ چیزی نداشت که به او بدهد.

اکنون، پوچی پیش نیاز شوق برای به دست آوردنِ چیزی است. پوچی ابتدایی به معنی مرحله ای است که درست پیش از شروع به پر شدن قرار دارد. برای رسیدن به این مرحله به بلوغ قابل توجهی نیاز است.

پوچی زمانی در درمان اتفاق می‌افتد که بیمار تلاش می‌کند تا موقعیتی را در گذشته تجربه کند که تنها با تجربه کردن در زمان حال می‌تواند آن را به خاطر آورد.

در درمان، دشواری داستان آن است که بیمار از احساس بدِ پوچی می‌ترسد و در دفاع، پوچی کنترل شده‌ای را به وسیله نخوردن و یاد نگرفتن سازمان می‌دهد و یا به صورت بی رحمانه‌ای توسط حرص و طمع وسواس گونه و همراه با خشم، خود را پر می‌کند. زمانی که بیمار ‌بتواند به پوچی برسد و آن را به خاطر وابستگی به ایگوی کمکی درمانگر تحمل کند، سپس شروع می کند به درون خود کشیدن به عنوان یک کارکرد لذت بخش، و در اینجا خوردن آغاز می‌شود که کارکردی تجزیه شده یا منفک شده بوده یا بیمارانی که چیزی یاد نمی‌گرفتند شروع به آموختن می‌نمایند.

اساس تمام آموزه‌ها (و همینطور خوردن) پوچی است. اما اگر ابتدا پوچی تجربه نشود، بعدا به وضعیتی تبدیل می‌شود که ترسیده شده و هنوز به طور وسواس گونه‌ای دنبال می‌شود.

وجود نداشتن:

جستجو برای عدم وجود شخصی می‌تواند به طریق مشابهی سنجیده شده و درک گردد؛ وجود نداشتن در اینجا بخشی از یک دفاع است. وجودِ شخصی، توسط عناصر فرافکنی شده سرکوب می شود و شخص می‌کوشد هر چیزی را که شخصی است فرافکنی کند، این می‌تواند دفاع نسبتا پیچیده‌ای باشد.

هدف این دفاع اجتناب از مسئولیت (در وضعیت افسرده وار) یا اجتناب از گزند و آسیب (که باید بگویم این وضعیت، وضعیتِ خود-جراتمندی است،به این معنی که من هر آنچه از آنِ من نیست را از بین می‌برم) است. در اینجا راحت تر است که از تصویر یک بازی در کودکی استفاده کنیم- من پادشاه این قلعه هستم و تو یک آدم پست کثیف هستی.

در مذهب این ایده در مفهوم شخص در ارتباط با خدا یا شخص در ارتباط با جهان دیده می‌شود. اما عقاید اگزیستانسیالیتی این دفاع را نفی می کنند. گویی وجود تنها به عقاید وابسته است و تلاشی است در جهت میل به عدم وجود که بخشی از سازمان دفاعی است.

در تمام اینها یک عنصر مثبت وجود دارد که آن عنصر دیگر دفاع نیست. می‌توان گفت که وجود تنها زمانی آغاز می شود که عدم وجود پایان یابد. این شگفت انگیز است که بفهمیم چقدر زود (حتی پیش از تولد، و مطمئنا در طی فرآیند تولد) آگاهی ایگوی ناپخته شروع می شود. اما شخص اگر از تجربه روان‌تنی و خودشیفتگی اولیه جدا گردد، نمی‌تواند این ایگوی ریشه‌ای را پرورش دهد. تنها در اینجاست که کارکرد ایگو آغاز به عقلانی سازی می‌کند. باید توجه داشت که تمام این‌ها فاصله زیادی از ایجاد چیزی دارند که ما آن را self می‌نامیم.

خلاصه:

در این مقاله سعی کردم نشان دهم که ترس از فروپاشی، می تواند ترس لز تجربه ی آن چیزی باشد که قبلا در گذشته به تجربه در نیامده. نیاز به تجربه ی آن معادل نیاز به به خاطر آوردن آن است در قالب تحلیل سایکونوروز.
این ایده می تواند برای همه ی ترس های مشابه، مانند ترس از مرگ و پوچی نیز کاربرد داشته باشد.

[صفحه نخست مقاله فوق با همکاری ارزنده ی خانم الهام نجارپور ترجمه شده است]

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی با ذکر منبع مجاز است)

20180624_130811.jpg
تیر ۱, ۱۳۹۷

مقاله استفاده از ابژه (۱۹۶۹)، نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: پریا نقی زاده

در این مقاله می‌خواهم به موضوع استفاده از ابژه بپردازم. موضوع مرتبط با آن پیوند و ارتباط با ابژه است که تمام و کمال به آن پرداخته شده است. اما موضوع استفاده از ابژه به قدر کافی مورد بررسی یا حتی به طور خاص مورد مطالعه قرار نگرفته است.
این مقاله برخاسته از تجربۀ بالینی من و به طور مستقیم همراستا با سیر تحولی کار من است. مسلماً اینطور فکر نمی‌کنم که دیگران در جریان نحوۀ تحول ایده‌های من هستند. اما تمایل دارم به این نکته اشاره کنم که در کارهایم توالی خاصی وجود دارد و نظمی که در این توالی ممکن است به چشم بخورد، مربوط به سیر تحولی کار من است.
کار من در مورد پدیده‌ها و ابژه‌های انتقالی نسبتاً شناخته شده و برخاسته از مقالۀ «بررسی نوزادان در وضعیت تعیین شده» (وینیکات، 1941) است. بدیهی است که موضوع استفاده از ابژه با ظرفیت بازی در ارتباط است. اخیراً به موضوع بازی خلاق پرداخته‌ام (وینیکات، 1968a). مفهوم بازی خلاق به موضوع مورد بحث در این مقاله نزدیک است. همچنین، تحولی طبیعی برخاسته از نظرات من و همراستا با مفاهیم مربوط به محیط نگهدارنده ـ امری که به کشف خویشتن فرد کمک می‌کند ـ وجود دارد. کاستی در محیط تسهیل‌گر ، به اختلالات منشی می‌انجامد، امری که با ایجاد انواع مختلف خویشتن کاذب در ارتباط است. این امر نمایان‌گر شکست در شکل گیری خود و کشف خویشتن است. تمامی این موارد، تمرکز خاص من بر پدیده‌های انتقالی و مطالعات دقیقی را که در دسترس بالینگران قرار می‌گیرد، توضیح می‌دهد. این اطلاعات نشانگر ساخت تدریجی ظرفیت فرد برای بازی و ظرفیت یافتن دنیای «بیرونی» و سپس استفاده از آن به شکل مستقل و خودمختارانه است.
آنچه که می‌خواهم در این مقاله بگویم بسیار ساده است. گفتار پیش رو حاصل تجربۀ بالینی من است، اما امکان پدیدایی آن در خلال تجربۀ بالینی من در دو دهۀ پیش وجود نداشت. چرا که در آن زمان، به فنونی مجهز نبودم که امکان تحقق حرکت های انتقالی را فراهم ‌آورَد ـ موضوعی که می‌خواهم به توصیف آن بپردازم. برای مثال، تنها در سال‌های اخیر است که می‌توانم مدام و مدام در انتظار تحول طبیعی انتقال صبر کنم، امری که حاصل شکل‌گیری اعتماد درمانجو به فن و فضای روانکاوی است. به عبارتی، آموخته‌ام که این روند طبیعی را با ارائه تفسیر و تعبیر مختل نکنم. مشخص است که در مورد ارائه تفسیر حرف می‌زنم نه نفس تفسیر. از فکر اینکه تا چه حد به خاطر نیاز خودم به ارائه تفسیر، مانع تغییر یا باعث تأخیر آن در گروهی خاص شده‌ام، دچار وحشت می‌شوم. گاهی به صرف آنکه بتوانیم در ارائه تفسیر صبر کنیم، خواهیم دید که درمانجو به شکلی خلاقانه و همراه با شعف فراوان به درک نایل می‌گردد. دیدن این احساس شعف برای من بسیار لذت‌بخش‌تر از آن است که احساس کنم چقدر باهوشم که تفسیری تا این حد هوشمندانه ارائه کرده ام. فکر می‌کنم دلیل اصلی ارائه تفسیر برای من این است که درمانجو را متوجه درک محدود خودم کنم. آنچه که باید به عنوان اصل قرار گیرد این است که پاسخ‌ها فقط و فقط نزد درمانجو است. ما ممکن است بتوانیم یا نتوانیم او را قادر سازیم تا با پذیرش از این موضوع آگاه شود.

در تقابل با موضوع فوق، کارِ تفسیریِ روانکاو قرار دارد. تفسیر همان کاری است که روانکاو باید انجام دهد و همان چیزی است که تحلیل را از خودتحلیلی متمایز می‌سازد. اگر قرار باشد تفسیری که از جانب تحلیل‌گر ارائه شده مفید واقع شود، باید با توان درمانجو برای قرار دادن درمان‌گر در بیرون از حوزۀ پدیده‌های ذهنی در ارتباط باشد. بنابراین، آنچه که مطرح است، توان درمانجو برای استفاده از تحلیل‌گر است. این مسئله موضوع مقالۀ کنونی است. در آموزش نیز همانند تغذیه و تأمینِ کودک، ظرفیت استفاده از ابژه دست کم گرفته می‌شود. اما در کارِ ما توجه به رشد و تشکیل ظرفیتِ استفاده از ابژه‌ها و تشخیص ناتوانی درمانجو برای استفاده از ابژه‌ها بسیار ضروری است.

در تحلیل بیماران مرزی، فرصتی برای ملاحظۀ پدیده‌های ظریفی فراهم می‌گردد که سرنخ‌هایی برای درک حالات کاملاً اسکیزوفرنیک ارائه می‌دهد. منظور من از اصطلاح «مورد مرزی»، موردی است که هستۀ آشفتگی اش روان‌پریشانه است اما ساختار روانی روان‌نژندانه ای دارد؛ به طوری که زمانی که احتمال وقوع اضطراب روان‌پریشانه به شکلی ناپخته وجود دارد، او اختلالات روان نژندانه یا روان تنی بروز می دهد. در چنین مواردی، ممکن است که روانکاو سال‌های سال با نیاز درمانجو  به روان‌نژند بودن (در تقابل با جنون) و همچنین نیازش به اینکه با او به مثابه فردی روان‌نژند برخورد شود، همراستا شود. در چنین شرایطی، تحلیل به خوبی پیش می‌رود و هر دو طرف از آن راضی به نظر می‌رسند. تنها اشکال کار در این است که فرایند تحلیل هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد. ممکن است درمان به آخر خط برسد و حتی درمانجو خویشتن کاذب روان‌نژندانه‌ای را با هدف خاتمه بخشیدن به درمان و ابراز قدردانی اتخاذ کند. اما واقعیت این است که مراجع خود می‌داند هیچ تغییری در حالت زیربنایی (روان‌پریشانه) رخ نداده است و روانکاو و بیمار در ایجاد شکست همراستا شده‌اند. حتی شاید در صورتی که روانکاو و بیمار هر دو این شکست را تصدیق کنند، چنین شکستی ارزشمند تلقی گردد. در این مرحله، درمانجو [نسبت به شروع درمان] سن بیشتری دارد و احتمال مرگ ناگهانی یا ناشی از بیماری افزایش یافته است، بنابراین ممکن است فرد از خودکشی اجتناب کند. گذشته از این، [درمان] تا زمانی که در جریان بوده، فرایندی خوشایند تلقی می‌گشته است. اگر روانکاوی را شیوه‌ای از زیستن در نظر بگیریم، می‌توان گفت چنین درمانی آنچه را که انتظار داشته‌ایم، برآورده کرده است. اما در واقع روانکاوی شیوه‌ای از زیستن نیست. همه ما امیدواریم که درمانجویانمان روزی درمان با ما را به پایان رسانده، ما را فراموش کنند و نفس زیستن را به مثابۀ درمانی معنادار بیابند. ظاهر امر این است که ما مقالاتی دربارۀ موارد مرزی می‌نویسیم، اما در حقیقت وقتی آشفتگی این افراد نادیده گرفته شده یا به آن پرداخته نمی‌شود، به مشکل برمی‌خوریم. من در مورد طبقه‌بندی اختلالات به طور مفصل در مقالات دیگرم توضیح داده ام (وینیکات، 64-1959).

شاید لازم باشد قدری بیشتر در مورد تفاوت میان «رابطه‌مندی با ابژه » (object-relating) و «استفاده از ابژه » (object-usage) توضیح دهم. در رابطه‌مندی با ابژه، سوژه تا حدی دچار دگرگونی در خویشتن می شود که این موضوع منجر به ابداع اصطلاح نیرو‌گذاری‌روانی شده است. در این حالت، ابژه معنادار گشته، مکانیسم‌های برون‌فکنی و همانندسازی به جریان افتاده‌ و سوژه حذف می شود؛ به طوری که چیزی از سوژه را می‌توان در ابژه یافت، که البته این درآمیختگی با هیجانات و احساسات غنی می گردد.

همراه با این تغییرات، مقداری ـ هرچند ناچیز ـ درگیری فیزیکی به شکل تهییج و اوج ارگاسمِ کارکردی وجود دارد. (من تعمداً نمی‌خواهم که در این زمینه به جنبه‌ای بسیار مهم از رابطه‌مندی که تمرینی است در جهت همانندسازی-متقابل ، بپردازم. دلیل این امر آن است که این موضوع در مرحله‌ای از رشد قرار دارد که متعاقب ـ و نه پیشایندِ ـ مرحله‌ای از رشد قرار می‌گیرد که می‌خواهم در این مقاله درباره‌اش صحبت کنم ـ به عبارتی حرکت از تحمل خویشتن (self-containment) و رابطه‌مندی با ابژه‌های درونی به دنیای استفاده از ابژه). (وینیکات، 1968b)

رابطه‌مندی با ابژه، امری است که سوژه تجربه می‌کند و می‌توان آن را در قالب اصطلاح سوژه به مثابه وجودی جدا افتاده (subject as an isolated) توصیف کرد (وینیکات، 1958)، (1963). اما وقتی از استفاده از ابژه حرف می‌زنم، رابطه‌مندی با ابژه را بدیهی می‌پندارم و ویژگی‌هایی را به آن می‌افزایم که شامل ماهیت و رفتار ابژه است. برای مثال، اگر قرار بر استفاده از ابژه باشد، لزوماً باید ابژه واقعی باشد، بدین معنا که بخشی از واقعیتی مشترک باشد و نه حاصل برون‌فکنی. من فکر می‌کنم این همان چیزی است که تفاوتی عظیم میان رابطه‌مندی و استفاده‌کردن را می‌سازد.

اگر حرف من در این زمینه درست باشد، می‌توان نتیجه گرفت که صحبت در مورد رابطه‌مندی برای روانکاوان، بسیار راحت‌تر از صحبت در مورد کاربرد (استفاده‌کردن) است، چرا که می‌توان رابطه‌مندی را به مثابۀ پدیده‌ای مربوط به سوژه بررسی کرد. همچنین در روانکاوی همیشه میلی برای حذف تمامی عوامل محیطی وجود دارد، مگر آنکه عامل محیطی مربوط به مکانیسم‌های برون‌فکنانه باشد. اما در بررسی کاربرد یا استفاده، راه فراری وجود ندارد. در این حالت، روانکاو ناچار است که ماهیت ابژه را نه به مثابۀ برون‌فکنی، بلکه به خودیِ خود در نظر بگیرد.

حال، آیا می‌توان رابطه‌مندی را در قالب سوژه به خودیِ خود توصیف کرد؟ آیا می‌توان گفت که “استفاده” را جز در قالب پذیرش موجودیت مستقل ابژه و حضور همیشگی متعلقات آن نمی‌توان توصیف کرد؟ در حوزۀ مربوط به پدیده‌های انتقالی، به مسایلی از این قبیل می‌پردازیم.

اما این تغییر به طور خودکار و به صرف طی فرایند رشدی رخ نمی‌دهد. این همان نکته‌ای است که تمایل به بررسی آن دارم.

اگر بخواهم این مورد را به زبان بالینی شرح دهم باید چنین بگویم: دو نوزاد از پستان مادر شیر می‌خورند: یکی از «خویشتن» در قالب برون‌فکنی تغذیه می‌شود و دیگری از شیرِ پستانِ زن تغذیه می‌شود (استفاده می‌کند). مادر ـ همانند روانکاو ـ ممکن است به اندازه کافی خوب باشد یا نباشد، برخی می‌توانند و برخی نمی‌توانند نوزاد را از مرحله رابطه‌مندی به استفاده برسانند.

تمایل دارم در اینجا یادآوری کنم که ویژگی مهم مفهوم پدیده‌ها و ابژه‌های انتقالی ـ طبق بحث من در مورد این موضوع ـ ، تناقض و پذیرش تناقض است: نوزاد ابژه را خلق می‌کند، اما ابژه از قبل حضور داشته تا خلق شود و به ابژه‌ای تبدیل شود که نیروگذاری روانی شده است. من سعی کردم تا با طرح این ادعا به این جنبه از پدیده انتقالی اشاره کنم که همه ما می‌دانیم در قوانین بازی هرگز نوزاد را به چالش نمی‌کشیم که پاسخی برای این سؤال مطرح کند: آیا ابژه را خلق کردی یا آن را پیدا کردی؟

اکنون آماده‌ام تا به ادعای خود در تزی که ارائه کرده ام بپردازم. به نظر می‌رسد که می‌ترسم به این موضوع بپردازم. گویی نگرانم به محض اینکه موضوع رساله را مطرح کنم، هدفم از طرح موضوع به مقصد نهایی خود برسد، چرا که موضوعی بسیار ساده است.

سوژه برای آنکه بتواند از ابژه استفاده کند، باید به “ظرفیت استفاده از ابژه” رسیده باشد. این امر بخشی از تغییر در اصل واقعیت به حساب می‌آید.

نه می‌توانیم بگوییم که چنین ظرفیتی ذاتی است و نه می توان گفت که تحول آن در فرد امری بدیهی است. تحولِ ظرفیت استفاده از ابژه، مثالی دیگر از فرایند رشدی به منزلۀ امری است که به محیط تسهیل‌گر وابسته است.

اگر بخواهیم مسیر رشدی را از اول بیان کنیم، باید بگوییم که اول رابطه‌مندی با ابژه است و استفاده از ابژه متعاقب آن می‌آید. در فاصلۀ میان این دو شاید سخت‌ترین بخش از تحول انسان یا آزارنده‌ترین شکست از میان شکست‌های اولیه جهت جبران قرار دارد. آنچه که میان رابطه‌مندی و استفاده قرار دارد در واقع فرایندی است که سوژه در آن، ابژه را بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانیِ خود قرار می‌دهد. به عبارتی، سوژه، ابژه را به منزلۀ پدیده‌ای بیرونی و نه نهادی برون‌فکنانه درک می‌کند. در واقع در اینجا شناسایی ابژه به منزلۀ نهادی مستقل شکل می‌گیرد.

این تغییر ـ از رابطه‌مندی به استفاده ـ بدین معنا است که سوژه، ابژه را نابود می‌کند. ممکن است متفکری که پشت میزش نشسته، چنین نتیجه‌گیری کند که در این صورت در عمل چیزی به نام استفاده از ابژه وجود ندارد: اگر ابژه بیرونی باشد، می‌توان گفت که ابژه به واسطۀ سوژه نابود گشته است. اما اگر متفکر از صندلی خود بلند شود و در عمل با درمانجو همراه شود، متوجه می‌شود که موقعیتی میانی نیز وجود دارد. به عبارتی دیگر، او درمی‌یابد که پس از آنکه «سوژه وارد رابطه‌مندی با ابژه می‌گردد»، ـ همزمان با اینکه ابژه بیرونی می‌گردد ـ «سوژه، ابژه را نابود می‌کند». پس از این نیز ممکن است «ابژه در برابر نابودی از جانب سوژه بقا یابد». اما بقا یافتن حتمی نیست. از این رو ویژگی جدیدی در نظریۀ روابط ابژه مطرح می‌گردد. سوژه به ابژه می‌گوید: «من تو را نابود کردم». ابژه نیز آنجا حضور دارد تا این ارتباط را دریافت کند. از این به بعد سوژه می‌گوید: «سلام ابژه!» «من تو را نابود کردم.» «من دوستت دارم.» «من تو را نابود کردم و تو باقی ماندی و از این رو برایم ارزشمندی» «همزمان که تو را دوست دارم، همیشه در فانتزی (ناهشیار) تو را نابود می‌کنم». در اینجا است که فانتزی در فرد آغاز می‌گردد. سوژه هم‌اکنون می‌تواند از ابژه‌ای استفاده کند که بقا یافته است. لازم است به این نکته اشاره شود که قضیه فقط این نیست که سوژه به این دلیل که ابژه بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی قرار می‌گیرد، ابژه را نابود می‌کند. اشاره به برعکس این حالت نیز به همان اندازه مهم است، یعنی ابژه به دلیل آنکه نابود می‌شود، بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی سوژه قرار می‌گیرد. بدین طریق ابژه خودمختاری و زندگی خودش را می‌سازد و ـ اگر بقا یابد ـ بر اساس ویژگی‌های خود، سوژه را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

 به بیانی دیگر، احتمالاً اکنون، سوژه به دلیل بقای ابژه، زندگی در دنیای ابژه‌ها را آغاز کرده و به سمت پیشرفت حرکت می‌کند. اما برای پذیرش نابودی دائمی در فانتزی ناخودآگاه در مورد رابطه‌مندی با ابژه، باید هزینه‌ای پرداخت شود.

اجازه دهید تکرار کنم. فرد تنها در مراحل اولیۀ رشد هیجانی خود به این موضع می‌رسد. این مقصود از طریق بقای ابژه‌هایی حاصل می‌شود که بر روی آنها نیروگذاری روانی صورت گرفته است. این ابژه‌ها در مسیرِ «نابودی به دلیل واقعی بودن» و «واقعی شدن به دلیل نابودی» قرار دارند (نابودشدنی و تمام‌شدنی بودن).

پس از اینکه فرد به این مرحله می‌رسد، مکانیسم‌های برون‌فکنانه به عمل «ملاحظۀ آنچه که وجود دارد» یاری می‌رسانند، اما دلیل وجودی ابژه نیستند. به نظر من این امر جدایی از نظریۀ روانکاوی سنتی محسوب می‌گردد. در این نظریه باور بر این است که واقعیت بیرونی تنها در قالب مکانیسم‌های برون‌فکنانۀ فرد معنا می‌یابد.

اکنون تقریباً تمام آنچه که مد نظرم بوده است را بیان کرده‌ام. اما صحبت‌هایم هنوز کامل نشده است، چرا که نمی‌توانم از پذیرش این واقعیت که اولین تکانۀ رابطۀ سوژه با ابژه (که به صورت عینی درک می‌شود و نه ذهنی ) ویرانگر است، به سادگی بگذرم.

فرض اصلی در این مقاله چنین است: علی‌رغم آنکه سوژه، ابژه ذهنی (محتوای برون‌فکنی) را نابود نمی‌کند، نابودی اتفاق می‌افتد و تبدیل به ویژگی اصلی می‌شود تا جایی که ابژه به شکل عینی درک ‌شده، خودمختاری داشته و به واقعیتی «مشترک» تعلق خواهد داشت. این بخش دشوار مقاله‌ام است، حداقل برای خودم.

به طور کلی چنین پذیرفته شده است که اصل واقعیت، فرد را درگیر خشم و نابودی واکنشی می‌گرداند. اما من در مقاله‌ام توضیح داده‌ام که نابودی در ساخت واقعیت از طریق قرار دادن ابژه در بیرون از خویشتن نقش دارد. برای اینکه چنین امری محقق گردد، چندین شرط ضروری است.
این امر صرفاً به آزمون اصل واقعیت تحت شرایط قدرت مربوط می‌شود. چنان که من دریافته‌ام، با تغییری آشنا هستیم که در آن مکانیسم‌های برون‌فکنی، سوژه را قادر به آگاهی از ابژه می‌کنند، بدون آنکه خود دلیل وجودی ابژه باشند. در لحظه‌ای از تحول که به بررسی آن پرداخته‌ایم، سوژه به خلق ابژه می‌پردازد. عمل خلق کردن، به معنای کشف نفس بیرونی بودن، است. ذکر این نکته ضروری است که چنین تجربه‌ای وابسته به ظرفیت ابژه برای بقا است.

بسیار مهم است که بدانیم این به معنای «تلافی نکردن» است. اگر این محتوا در طول تحلیل اتفاق افتد، بدین معنا است که روانکاو، فنون و فضای تحلیلی همگی در معرض بقا یا عدم بقا بر اثر حملات تخریب‌گر درمانجو قرار دارند. اعمال تخریب‌گر، تلاشی از سوی درمانجو است تا روانکاو را بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی یعنی در دنیای بیرونی قرار دهد. بدون تجربۀ ویران‌گری حداکثری (ابژۀ بدون محافظ)، سوژه هیچ‌گاه نمی‌تواند روانکاو را بیرون از خود قرار دهد و در نتیجه با استفاده از روانکاو به منزلۀ برون‌فکنی بخشی از خویشتن، هرگز چیزی بیشتر از نوعی خودتحلیلی را تجربه نمی‌کند. اگر بخواهیم این مطلب را در قالب تغذیه بیان کنیم باید بگوییم که درمانجو فقط می‌تواند از خویشتن تغذیه شود و نمی‌تواند از پستان برای وزن‌گیری استفاده کند. ممکن است درمانجو از تجربۀ تحلیلی لذت ببرد، اما به شکل اساسی تغییر نخواهد کرد.

اگر روانکاو، پدیده‌ای ذهنی باشد، چه بر سر دفع آن خواهد آمد؟ فرضیه‌ای دیگر نیاز است که در زمینۀ دفع بیان شود.

در روانکاوی عملی، تغییرات مثبتی که در این زمینه اتفاق می‌افتد، عمیق و اساسی هستند. این تغییرات وابسته به کار تفسیری نیست، بلکه به بقای روانکاو در برابر حملات وابسته است که شامل عدم تغییر در تلافی است. ممکن است که برای روانکاو، تحمل چنین حملاتی بسیار دشوار باشد، به خصوص زمانی که حملات در قالب هذیان یا از طریق به بازی گرفتن روانکاو ابراز شود، امری که باعث می‌شود روانکاو کارهایی را انجام دهد که از نظر فنی اشتباه است. (من این موقعیت را چنین توصیف می‌کنم: عدم اطمینان، در مواقعی که قابلیت اطمینان تمامی آن چیزی است که اهمیت دارد. همچنین بقا، به معنی زنده ماندن و عدم تلافی کردن است).

روانکاو احساس می‌کند اینجا آن لحظه‌ای است که باید تفسیر ارایه دهد، اما این کار روند درمان را مختل می‌کند و ممکن است درمانجو آن را نوعی دفاع از خود تلقی کند، به شکلی که گویی روانکاو میخواهد حملات او را دفع کند. بهتر است که روانکاو تفسیر را به بعد از پایان این مرحله موکول کند و بعد به درمانجو توضیح دهد که چه چیزی در جریان بوده است. طبیعتاً روانکاو نیازهای مخصوص به خود را دارد، اما ارایۀ تفسیر کلامی در این مرحله ویژگی ضروری تحلیل نیست و خطرات خاص خود را به همراه دارد. ویژگی ضروری در اینجا، بقای روانکاو و عدم تغییر فنون روانکاوی است. تصور کنید که مرگ واقعی درمانگر در خلال این فرایند چقدر می‌تواند آسیب‌زا باشد، اما باید گفت که حتی مرگ واقعی درمانگر نیز به بدی تغییر در درمانگر به سمت تلافی کردن نیست. درمانجو مجبور است که این خطرات را بپذیرد. روانکاو معمولاً مراحل انتقال را تاب می‌آورد. پس از هر مرحله پاداشی در قالب عشق وجود دارد که به واسطۀ وجودِ مسلمِ پیشینه‌ای از تخریبِ ناخودآگاه، تقویت می‌شود.

به گمان من، ایدۀ وجود مرحله‌ای رشدی که شامل بقای ابژه باشد، نظریۀ مربوط به ریشه‌های پرخاشگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هیچ امر مثبتی در گفتن این حرف وجود ندارد که نوزادی که تنها چند روز دارد، به پستان رشک می‌برد. اما منطقی است که بگوییم نوزاد بالاخره در یک سنی برای پستان موقعیتی بیرونی (خارج از حوزۀ برون‌فکنی) قائل می‌شود، بدین معنا که نابودی پستان به یک ویژگی تبدیل می‌شود. منظورم از این حرف، تکانۀ واقعی نابود کردن است. این امر بخش مهمی از آن چیزی است که مادر انجام می‌دهد. در واقع مادر اولین کسی است که نوزاد را از اولین حالت از حملاتی که بعدها نیز بسیاری از آن را تجربه خواهد کرد، می‌گذراند و خودش بقا می‌یابد. این زمانی مناسب در رشد کودک است. به دلیل ناتوانی نسبی کودک، نابودی نسبتاً به آسانی تحمل می‌شود و بقا به سادگی به دست می‌آید. با وجود این، موضوع پیچیده است. احتمال آنکه مادر به گاز گرفتگی و آسیب از جانب نوزادش واکنش نشان دهد بسیار زیاد است. اما چنین زبانی که از طریق پستان منتقل می‌گردد، نامفهوم و نامشخص است. تمامی حوزۀ مربوط به تحول و سرپرستی در اینجا دخیل است. در اینجا، سازگاری، جدای از جزییات مهم رابطه‌مندی با پستان، با وابستگی در ارتباط است.

بنابراین، علی‌رغم آنکه نابودی واژۀ مورد استفادۀ من است، نابودی حقیقی مربوط به شکست ابژه در تاب‌آوری و بقا است. بدون این شکست، نابودی یک احتمال بالقوه باقی می‌ماند. واژۀ «نابودی» در اینجا نه به دلیل تکانۀ نوزاد برای نابود کردن، بلکه به دلیل الزام ابژه به بقا، ضروری است.

شیوۀ نگاه جدید به مسائل که در این مقاله ارایه شده است، فرصتی برای اتخاذ رویکردی جدید به موضوع ریشه‌های پرخاشگری فراهم می‌آورد. برای مثال، لزومی ندارد که به پرخاشگری ذاتی بیشتر از هر چیز دیگری که همراه آن به شکل ذاتی وجود دارد، بها داد. بدون شک باید پرخاشگری ذاتی را همانند هر چیز ارثی دیگر که میان افراد متغیر است، به لحاظ کمی متغیر در نظر گرفت. تغییرپذیری در پرخاشگری ذاتی، در مقایسه با توارث کلی آن چیزی که می‌تواند به پرخاشگری منجر شود، ناچیز است. در مقابل، تغییرپذیری حاصل از تفاوت‌ها در تجارب نوزادان مختلف، بر اساس اینکه این مرحلۀ دشوار را پشت سر گذاشته‌اند یا خیر، بسیار زیاد است. این چنین تغییرپذیری‌ها در حوزۀ تجربه، حقیقتاً گسترده هستند. گذشته از این، نوزادانی که به خوبی این مرحله را پشت سر می‌گذارند، به احتمال بیشتری از نظر بالینی پرخاشگرتر خواهند شد. این امر در مقایسه با نوزادانی سنجیده می‌شود که به خوبی این مرحله را پشت سر نگذاشته‌اند و پرخاشگری برای آنها امری نیست که در درون نگه داشته شده و به عبارتی، خودهم‌خوان گردد، یا در قالب الزامی برای ابژۀ مورد حمله حفظ شود.

این امر شامل بازنویسی نظریۀ مربوط به ریشه‌های پرخاشگری است، چرا که اکثر مواردی که پیش از این نوشته شده‌اند، بدون ارجاع به محتوای ارایه شده در این مقاله نوشته شده‌اند. همیشه این فرضیه در نظریه‌های سنتی وجود دارد که پرخاشگری، واکنشی در مقابله با اصل واقعیت است، در حالی که در اینجا این مسئله مطرح شد که پرخاشگری سائق نابودگری است که کیفیت بیرونی بودن را می‌سازد.

اجازه دهید که نگاهی به مکان دقیق این حمله و موضوع بقا در سلسله مراتب روابط بیاندازیم. حالت ابتدایی‌تر و کاملاً متفاوت، نابودی کامل است. نابودی کامل، به معنی «عدم امید» است، نیروگذاری روانی به یأس تبدیل می‌شود، چرا که هیچ دستاوردی، بازتاب مورد نیاز برای خلق وضعیت مناسب را تکمیل نمی‌کند. حمله با خشم در مواجهه با اصل واقعیت، مفهوم پیچیده‌تری است که زمان آن به بعد از نابودی‌‌ای برمی گردد که من در اینجا مطرح کرده ام.

در نوعی از نابودیِ ابژه که من به آن اشاره می‌کنم، هیچ خشمی وجود ندارد. می‌توان گفت که در بقای ابژه، لذتی نهفته است. از این لحظه به بعد، ابژه در فانتزی مدام در حال نابود شدن است، چیزی که می‌توان گفت دستاورد این مرحله است. ویژگی «همیشه در حال نابودی»، موجب می‌گردد که واقعیت ابژۀ بقا یافته، به درستی احساس شود. همچنین شدت احساس را افزایش داده و به پایداری شیء می‌انجامد. در این مرحله است که ابژه قابلیت استفاده شدن را پیدا می‌کند.

تمایل دارم که با طرح نکته‌ای در مورد استفاده کردن و کاربرد، متن را به پایان برسانم. منظور من از «استفاده کردن»، «استثمار» نیست. در نقش درمانگر، می‌دانیم که استفاده شدن چه احساسی دارد و وقتی رخ می‌دهد متوجه می‌شویم که به پایان درمان نزدیک شده‌ایم، حتی اگر پایان در چند سال دیگر اتفاق افتد. بسیاری از مراجعین ما با قابلیت استفاده از ابژه به ما مراجعه می‌کنند، به طوری که می‌توانند از ابژه‌ها استفاده کنند، از ما استفاده کنند، از روانکاو استفاده کنند، درست همانطور که از والدین، همشیرها و خانه‌های خود استفاده کرده‌اند. با وجود این، درمانجویان بسیاری هستند که نیاز دارند تا ما آنها را از ظرفیتی برخوردار سازیم که به واسطۀ آن قادر به استفاده از ما باشند. برای برآورده ساختن نیازهای چنین درمانجویانی، باید در مورد آنچه که در مورد بقا در برابر نابودگری مطرح کردم، آگاه باشیم. پشت صحنۀ مربوط به نابودی ناهشیار روانکاو چیده شده است و ما باید آن را تاب آوریم، در غیر این صورت در تحلیلی پایان‌ناپذیر درگیر می‌شویم.

خلاصه

می‌توان رابطه‌مندی با ابژه را در قالب تجربۀ سوژه توصیف کرد. توصیف استفاده از ابژه، مستلزم در نظر گرفتن ماهیت ابژه است. در اینجا به دلایلی از دیدگاه خود پرداخته‌ام که توضیح می‌دهد چرا ظرفیت استفاده از ابژه پیچیده‌تر از ظرفیت ارتباط با ابژه است. گذشته از این توضیح می‌دهم که چرا رابطه‌مندی با ابژه‌ای ذهنی برقرار می‌شود، اما استفاده از ابژه این مفهوم را متبادر می‌سازد که ابژه بخشی از واقعیت بیرونی است.

می‌توان ترتیب زیر را مشاهده نمود:

1) سوژه وارد رابطه‌مندی با ابژه می‌گردد، 2) ابژه در فرایند یافته شدن قرار دارد و قرار نیست سوژه آن را در دنیا قرار دهد، 3) سوژه، ابژه را نابود می‌کند، 4) ابژه ی در معرض نابودی، بقا می‌یابد، 5) سوژه می‌تواند از ابژه استفاده کند.

ابژه همیشه در معرض نابودی قرار دارد. این نابودی تبدیل به پیش‌زمینۀ ناهشیار برای عشق ابژۀ واقعی می‌گردد. این ابژه، ابژه‌ای بیرون از حوزۀ کنترل همه‌توانی سوژه قرار می گیرد.

مطالعۀ این مسئله شامل فرضیه‌ای از ارزش مثبت نابودگری است. نابودگری همراه با بقای ابژه در برابر نابودی، ابژه را بیرون از منطقۀ عملِ مکانیسم‌های روانیِ برون‌فکنی قرار می‌دهد. بدین طریق، دنیایی از واقعیت مشترک خلق می‌گردد که به سوژه بازخورد می‌دهد و سوژه می‌تواند از آن استفاده کند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.