Negar_۲۰۲۰۱۲۰۵_۱۳۲۷۴۲.png
مرداد ۳, ۱۳۹۹

مقاله ابژه تحول آفرین / نوشته:کریستوفر بولاس ۱۹۷۹/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

ما می دانیم که به دلیل تولد زودرس موجود انسانی، بقاء نوزاد وابسته به مادر و کمک او به عنوان یک ایگوی کمکی (هایمن، ۱۹۵۶)، یا یک محیط تسهیل‌گر (وینیکات، ۱۹۶۳) است. مادری که موجب پایداری حیات نوزاد می‌شود و از طریق ایدیوم مخصوص مادرانه اش (یک شیوه زیبایی شناختیِ بودن) پیامی را به نوزاد منتقل می کند که بعدها به حالتی از سِلف (خودِ) نوزاد تبدیل می شود. مادر از طریق شیوه‌ نگهداری، پاسخگویی، انتخاب ابژه ها، و دریافتش از نیازهای درونی نوزاد باعث خلق یک “فرهنگ” بین خودش و نوزاد می شود، یک فرهنگ خصوصی که فقط می‌تواند بین مادر و کودک وجود داشته باشد، و متشکل از زبانی است مرتبط با نحوه بودن، ژست ها، صدا، الگو، و خُلق مادر، که تعیین کننده این فضای خصوصی است و به محیط منحصربه فردِ این رابطه اولیه رنگ می دهد. وینیکات (۱۹۶۰) در کار بی نظیرش روی رابطه مادر-کودک بر آنچه که ما آن را آرامش می نامیم، تاکید می کند: مادر بواسطه بودن مستمرش، یک محیط “نگه دارنده” یا “محافظ” را جهت تسهیل رشد نوزاد فراهم می سازد. همچنین در کنار این آرامش دو طرفه در حال رشد، یک شبکه بسیار فعال تبادل ارتباط بین مادر و کودک و نیز یک فرآیند لحظه به لحظه گفتگو حول و حوش نیازهای جسمانی- بدنی نوزاد: غذا‌دادن، عوض کردن، خواباندن، و نگه داشتن نیز وجود دارد. از نظر من نکته مهم این است که همانطور که مادر دائماً در حال تغییر محیط درونی و بیرونی نوزاد است، سلفِ نوزاد نیز در رابطه با “دیگری” شکل می گیرد. ادیث یاکوبسن (۱۹۶۵) می نویسد:

وقتی مادر نوزاد را بر می گرداند، از گهواره بلندش می کند، عوضش می‌کند، او را در آغوش می‌گیرد، تکانش می‌دهد، نوازشش می کند، او را می بوسد، به او غذا می‌دهد، به او لبخند می زند، با او حرف می‌زند و برایش آواز می خواند نه تنها انواع لذتهای لیبیدینال را برای او فراهم می‌کند بلکه او را برای نشستن، سینه خیز رفتن، ایستادن، راه رفتن، حرف زدن، و کارهای دیگری که باعث رشد فعالیتهای ایگو کارکردی می شود، آماده می کند (ص. ۳۷).

وینیکات (۱۹۶۳) این کارکرد همه جانبه مادر را “مادر محیطی” می نامد، و با توجه به این موضوع تاکید می کند که برای نوزاد، مادر هنوز نه به عنوان یک دیگری بلکه به عنوان یک محیط کلی دریافت می شود. من می خواهم اضافه کنم که مادر نه بعنوان یک ابژه، بلکه بیشتر بعنوان یک “فرآیندی” شناخته می شود که با لذت های درونی و بیرونی مشخص می گردد.

چون مقاله من به “ردپای” این رابطه اولیه در زندگی بزرگسالی اشاره دارد، من می خواهم اولین ابژه را به عنوان “ابژه تحول آفرین” معرفی کنم. بنابراین، منظور من از ابژه تحول آفرین، ابژه ایست که نوزاد آن را به طور تجربی با فرایند تغییر تجربه سلف اش می شناسد؛ نوعی از شناسایی ابژه بواسطه رابطه همزیستانه، جایی که آگاهی نسبت به اولین ابژه نه به عنوان یک بازنمایی ابژه بلکه بعنوان یک تجربه مجدد از بودن است- یک نوعی از وجود داشتن در تقابل با بازنمایی.

زمانی که مادر جنبه های مختلف بودن نوزاد (غریزی، شناختی، عاطفی، محیطی) را یکپارچه می کند و به این فرایند نظم می دهد، نوزاد را بیشتر نسبت به ماهیت این رابطه ابژه ای آگاه می کند تا کیفیات خودِ ابژه. مادر هنوز به عنوان یک ابژه شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک فرآیند تغییر تجربه می شود، و این خصوصیت ردپایی از جستجوی ابژه را در زندگی بزرگسالی به جا می گذارد، جایی که به باور من جستجوی ابژه به خاطر کارکرد آن -بعنوان دلالت کننده بر فرآیند تغییر- است. لذا در زندگی بزرگسالی جستجوی ابژه در جهت تملک آن ابژه نیست؛ بلکه نوعی سرسپردگی به آن به عنوان یک فرآیند تغییر سلف است؛ جایی که سوژه خودش را به عنوان درخواست کننده ای می بیند که قرار است مراقبت های جسمانی- محیطی را دریافت کند که با دگردیسی های سلف مشخص شده اند. از آنجایی که این همانندسازی قبل از درک مادر به عنوان یک ابژه بوده، بنابراین، این رابطه بر اساس میل نمی باشد بلکه نوعی ادراک بدوی از ابژه است با خصوصیت فعال آن- ابژه به عنوان تغییر دهنده جنبه های جسمانی-محیطی سوژه- و خودش را به شکل جستجو برای ابژه ای(یک شخص، مکان، اتفاق، ایدئولوژی) نشان می دهد که وعده تغییر سلف را میدهد. من ویژگیهای این پیوند اولیه با ابژه را از طریق ارائه یک مثال بالینی نشان خواهم داد که بیانگر یک آسیب شناسی متفاوت از آن رابطه به شکل بزرگ نمایی شده است، و در نهایت به بحث در این مورد می پردازم که این رابطه نه تنها از طریق انتقال بیماران، بلکه به واسطه بازآفرینی ناخودآگاه روانکاو است که به منصهُ ظهور می رسد، همان محیط (اکولوژی) تحلیلی که فروید آن را سرکوب کرد: یعنی روابط اولیه مادر و کودک.
تجربه کردن مادر به عنوان متحول کننده، از جوانب متفاوت قابل حمایت است. در اولین مرحله، نوزاد کارکرد مادر را بعنوان ابژه تحول آفرین در نظر می گیرد؛ مادری که دائما در حال تغییر محیط است تا نیازهای نوزادش را برآورده سازد. این که نوزاد از طریق آگاهی همزیستانه اش مادر را بعنوان متحول کننده وجودش می شناسد نه تنها توهم نیست، بلکه یک واقعیت است؛ چرا که مادر بطور واقعی دنیای نوزاد را تغییر می دهد. در مرحله دوم، با ظهور ظرفیت‌های ایگو، ازقبیل ادراک، جنبندگی، و انسجام، دنیای کودک تغییر می‌ یابد. هر چند یادگیری زبان شاید آشکارترین شکل این تغییرات باشد، اما یادگیری مدیریت کردن یک ابژه، تمایز قائل شدن بین ابژه ها، و به خاطرسپاری ابژه های غایب نیز دستاوردهای دگرگون کننده ای هستند: آنها به تغییر ایگو که خود ماهیت دنیای ابژه نوزاد را تغییر می‌دهد، منتج می‌شوند. تعجب آور نیست که نوزاد تنها در حضور ابژه است که می تواند این دستاوردهای ایگو را شناسایی کند، درصورتی که مادر در فراهم کردن محیط تسهیل کننده ناموفق باشد _به دلیل غیبت طولانی یا بدرفتاری_، این شرایط می‌تواند به فروپاشی ایگو و یا درد روانی منجر شود. زمانی که نوزاد به خلق ابژه انتقالی می پردازد، می تواند این فرایند تحول آفرین را که از رابطه مادر- محیط نشات گرفته، به شکل یک رابطه با ابژه های ذهنیِ بیشمار در آورد. با توجه به اینکه مرحله انتقالی وارث مرحله تحول آفرین است، به همین منوال نوزاد می تواند از تجربه فرآیند به توانایی ابراز تجربه برسد.
نوزاد از طریق ابژه انتقالی می تواند توهم همه توانی اش را به اجرا گذارد (او از طریق توهمات زایا و دوره ای در رابطه با سلف و خلق دیگری می‌تواند ناکامی ناشی از فقدان مادر محیطی را کاهش دهد)، او می تواند با فراغ بال، ابژه را رها کند و همچنان سنگدل و بی رحم باقی بماند؛ در این تجربه انتقالی او می تواند آزادانه از متافور ها استفاده کند: یک فرایند واقعی اکنون می تواند با معادلات سمبلیک آن جابجا شود، و در صورتیکه از طرف مادر حمایت شود موجب جبران فقدان مادر محیطی اصلی می شود. به این معنا، استفاده از ابژه انتقالی اولین عمل خلاقانه نوزاد محسوب می شود، اتفاقی که صرفا نمایشی از ظرفیت ایگو -همانند ادراک- نمی‌باشد، بلکه به تجارب بدوی-ذهنی نوزاد از چنین ظرفیت‌هایی اشاره دارد.

جستجو برای ابژه تحول آفرین در زندگی بزرگسالی

من فکر می کنم که در زندگی بزرگسالی، ما از توجه به طیف گسترده‌ای از ابژه ها غافل می شویم، صرفا به این دلیل که در جستجوی ابژه ای هستیم که سلف ما را متحول سازد. به طور مثال، در بسیاری از اعتقادات مذهبی باور فرد به توانایی واقعی خدایان برای تغییر محیط، ناشی از آن است که او همان مقتضیاتِ رابطه با اولین ابژه اش را درون ساختار موهومی حفظ کند -جایی که معرفت به شکلی همزیستانه باقی می ماند. در دنیای سکولار، ما شاهد سرمایه‌گذاری امید روی ابژه هایی (یک شغل جدید، نقل مکان به کشوری دیگر، یک تعطیلات، یک تغییر رابطه) هستیم که هم می توانند درخواستی برای یک تجربه تحول‌آفرین باشند و همزمان بر یک “رابطه” دائمی با ابژه ای متحول کننده دلالت داشته باشند. ما می دانیم که در دنیای تبلیغات همیشه ردپایی از این ابژه ها هست که وعده ساختن زندگی متفاوتی را می دهد؛ به طوری که کالای تبلیغ شده همواره وعده تغییر محیط بیرونی سوژه را می دهد و لذا این احساس را ایجاد میکند که این تغییر موجب تغییر خُلق می‌شود.

در زندگی بزرگسالی، جستجو برای چنین تجربه ای می تواند یک حس اطمینان و امید به آینده را در فرد ایجاد کند. گرچه بنظر می رسد این امید بر آینده استوار است، درواقع یافتن چیزی در آینده است که موجب تغییر زمان حال می شود، و از جستجوی ابژه ای حکایت دارد که حافظه پیش کلامی ایگو را بازآفرینی می کند.

این موضوع یادآور موقعیتی است که من آن را لحظه زیبایی شناسانه نامیده ام (بولاس، ۱۹۷۸) زمانی که فرد رابطه ذهنی عمیقی با یک ابژه دارد، که این ابژه می تواند یک نقاشی، یک شعر، لذت بردن از یک اُپرا یا یک سمفونی، یا حضور در یک چشم انداز زیبا باشد، یک آمیختگی غریبی را با آن ابژه تجربه می‌کند، که نوعی از تجربه ایگو را که مبتنی بر اولین تجارب اوست، فراخوانی می کند. اما ارزشمندی این موقعیت ها که می توانند معنا دار هم باشند، نه به خاطر دستاوردهای تحول‌آفرین شان، بلکه بیشتر به خاطر کیفیات عجیب و غریب آنها است: حسی از بودن که یادآور چیزی است که هرگز به طور شناختی درک نشده است، بلکه فرد از نظر وجودی به آن آگاه می شود، چیزی که حافظه ای از یک “فرایند” رشدی است تا یک فکر یا فانتزی خاص که در زمان تشکیل سلف اتفاق افتاده است. بدین معنا که چنین لحظات زیبایی شناختی خاطراتی مرتبط با یک اتفاق یا رابطه خاص نیستند، بلکه آنها یک حس جسمی روانی کلی از آمیختگی با ابژه ای را فرامی خوانند که یادآور ابژه تحول آفرین است. این پیش‌بینی تغییر یافتن به وسیله یک ابژه – که خودش مبتنی بر حافظه ایگو از یک فرایند رشدی است- یک نگرش احترام برانگیزی را نسبت به ابژه به فرد القا می کند، به طوری که حتی اگر تغییر سلف به اندازه دوران اولیه زندگی نباشد، فرد بزرگسال تمایل دارد که آن را مقدس بنامد.
بنابراین در زندگی بزرگسالی، فرد در جستجوی ابژه تحول‌آفرینی است که به طور واقعی یک تجربه اولیه با ابژه را یادآوری کند، یعنی به خاطر آوردن چیزی نه به لحاظ شناختی، بلکه بطور وجودی از طریق تجربه عاطفی شدید رابطه ای که با تجربیات تحول‌آفرین متراکم شده سلف مشخص شده است. شدت آن به عنوان یک رابطه ابژه ای، نه به خاطر این است که آن ابژه مورد میل بوده، بلکه به این دلیل است که با چنین تغییرات مهمی مشخص می‌شود. در این لحظات زیبایی شناختی، سوژه از طریق آمیختگی ایگو با ابژه زیبایی شناسانه، بطور گذرایی آن را مجددا تجربه می‌کند، حسی از نگرش ذهنی نسبت به ابژه تحول‌آفرین. اما چنین تجربیاتی فقط خاطرات آن ابژه هستند نه خلق مجدد آن به طور واقعی. به هر حال جستجو برای یافتن چنین معادل های سمبولیکی از آن ابژه تحول آفرین و تجربه همراه با آن در سرتاسر زندگی بزرگسالی ادامه می یابد. انسان به خدایی اعتقاد دارد که به طور کنایه آمیزی غایب است، و این غیبت به اندازه حضورش برای بودن انسان اهمیت دارد. ما بر اساس انتخاب خودمان به تئاتر، موزه، و مناظر طبیعی می‌رویم زیرا در این مکان‌ها در جستجوی تجربیات زیبایی شناختی هستیم. ما ممکن است سلف مان را به عنوان تسهیل گر فرایند تحول‌آفرین تصور کنیم و روی ظرفیت‌های خودمان جهت تغییر محیط سرمایه گذاری کنیم، امری که غیر ممکن است و تنها نشان از آشفتگی محض اندیشه دارد. در چنین رویاپردازی هایی، سلف به عنوان ابژه تحول‌آفرین جایی در زمان آینده قرار دارد، و حتی نشخوارهای ذهنی در رابطه با برنامه های آینده (اینکه چه کار کنیم، کجا برویم، و غیره) که ممکن است به ثمر هم بنشیند، اغلب نوعی دعای روانی برای رسیدن به ابژه تحول آفرین است: یک موضع گیری دنیوی ثانوی بر رابطه ابژه ای که در اولین مراحل زندگی تجربه شده است.

جای تعجب نیست که آسیب‌های روانی متنوع ناشی از شکست، همانگونه که وینیکات بر آن تاکید دارد، می تواند به علت سرخوردگی از این رابطه باشد. یک مثال در این رابطه، قمار بازی است که با اطمینان از یک ابژه تحول آفرین در رابطه با تغییر دنیای درونی و بیرونی اش، روی بازی اش شرط بندی می کند؛ موضوعی که باعث جُرم بیشتر می شود. با تاکید مجدد بر اشاره وینیکات (۱۹۵۶) در این مورد، مجرم مُصر است که محیط باید چیزی را برای او بسازد که او می خواهد. از نظر من او از این جهت با محیط در ارتباط است که گویی او از طریق آن جرم کامل می تواند ابژه کامل و بدون نقصی را کشف کند، و آن جُرم می تواند سلف او را از نظر درونی (از طریق ترمیم نواقص ایگو و نیازهای اید) و بیرونی (به همراه آوردن ثروت و خوشحالی) تغییر دهد. در واقع اشکال متفاوت جنون جنسی نیز می تواند تلاشی باشد در جهت ایجاد یک دیگری به عنوان ابژه تحول‌آفرین. من فکر نمی‌کنم جستجو برای جُرم کامل یا زن کامل و بی عیب و نقص فقط یک جداسازی ایده‌آل سازی شده باشد؛ این جستجو همچنین می تواند ناشی از بازشناسی نقصی در تجربه‌ ایگو بوده و تجربه مجدد عودکننده ای باشد در ارتباط با حوزه‌ای که بالینت (۱۹۶۸) آن را “تقصیر اساسی” می نامد. هر چند جستجو برای ارتکاب جُرم کامل و اغوا کردن زن کامل، در جهت جداسازی تجربه سلفِ بد، از آگاهیِ شناختیِ سوژه صورت می گیرد، با این وجود آنها اعمال نشانه هایی هستند که دلالت بر جستجوی شخص برای یک رابطه ابژه ای خاصی دارند که با تغییر و ترمیم ایگو مرتبط است.

مثال بالینی

به نظر من یکی از متداولترین آسیب شناسی های روانیِ مرتبطِ با روابط ابژه تحول آفرین در رابطه با افرادی اتفاق می افتد که ما آن را سلف اسکیزوئید می نامیم: بیماری که ممکن است از توانایی های ایگو بسیاری برخوردار باشد (هوش، استعداد، دستاورد، موفقیت) اما احساسی از غم و اندوه داشته باشد، بدون اینکه از نظر بالینی افسرده باشد. من قبلاً در مقاله دیگری (بولاس، ۱۹۷۶) در باره پیتر نوشته‌ام.
پیتر مرد ۲۸ ساله مجردی است با حالاتی از غم، ظاهری آشفته، و پوششی رنگ پریده، که سعی میکند از طریق حس شوخ طبعی اش آن را تا حدودی تسکین دهد. او از هوش و تحصیلاتش برای دیگران استفاده میکند نه برای خودش. او به دلیل افسردگی اش توسط پزشک عمومی به من ارجاع داده شد، اما مشکل او بیش از یک غمگینی شدید و احساس تنهایی بود. او بعد از قطع رابطه با دوست دخترش، در یک آپارتمان به تنهایی زندگی میکرد و در طی روز خودش را با کارهای عجیب و غریبی مشغول می‌کرد. او روزهایش را که طوفانی از کارهای منظم بود، به یک سبک منفعلانه همراه با اضطراب سپری می‌کرد، به گونه ای که گویی او بشکل پرخاشگرانه ای از طریق نظم کاری اش اداره می شود. مواقعی که در خانه است اوقاتش را اینگونه سپری می‌کند: روی وسایل ژولیده و نامرتب در جلوی تلویزیون ولو می شود، یک وعده بسیار کم از غذاهای بسته بندی شده می خورد، خود ارضایی می کند، و از همه مهمتر به طور وسواس گونه ای به نشخوار ذهنی در باره آینده می پردازد و برای “اقبال بدش” افسوس می خورد.
او هر هفته باید به دیدن مادرش برود چون احساس می کند مادرش برای این زندگی می کند تا با او حرف بزند و لذا او از این طریق می خواهد مادرش را خشنود و راضی نگه دارد. واقعیت خانه آنها حکایت از یک آشفتگی دیوانه وار داشت. تنها فرزند دیگر خانواده خواهری است که سه سال از او کوچکتر است که از سیزده سالگی دچار بیماری اسکیزوفرنیا شد و در خانه نگهداری می‌شد. او کارهای بیش از حد بزرگ نمایی شده و عجیب و غریبی انجام میداد: به شکل غیر قابل فهمی داستان سرایی می کرد، به طرز عجیبی از مهمانان پذیرایی میکرد، و یک رقاص هوسران بود که اطراف خانه برهنه خود نمایی میکرد. مادر رفتار او را نرمال می دانست و تلاش‌های او برای شکستن اسطوره ها از طریق یک کمدی دیوانه وار را خنثی می‌کرد. پدر مردی منزوی بود و بعنوان یک خیاط کار میکرد، او برای نتیجه بخش بودن کارش به هر شکلی سعی می کرد لذتهایی را بیابد. اگر چه او پدری مهربان بود و کارکرد پدرانه ای برای پیتر داشت، اما برای کنار آمدن با مشکل همه توانی زنش گاهی دست به خودکشی می زد.
بازسازی سالهای اولیه زندگی پیتر این نتایج را به دنبال داشت. او در جریان جنگ و در خانواده ای از طبقه کارگر متولد شده بود. هنگامی که پدرش در جنگ بود خانه آنها توسط خویشاوندان شان که تماما یهودیان طبقه متوسط اروپایی بودند، اشغال شده بود. آن ها سعی می کردند فرهنگ از دست رفته شان را از طریق صحبت مداوم درباره فرهنگ قومی و فاش کردن مصیبت های خانوادگی و منطقه‌ای، سحر و جادو و نشانه ها حفظ کنند. پیتر اولین فرزند خانواده بود و مادرش او را به شدت می پرستید و دائماً با خویشاوندانش در این باره صحبت می کرد که چطور پیتر با کارهای بزرگش خانواده را از بدبختی نجات خواهد داد. مادر همواره درباره روزهای طلایی آینده خیالبافی می کرد و افسردگی اش باعث شده بود که به شیوه مرده ای از پیتر مراقبت کند و تمام سرزندگی اش را روی او بعنوان یک ابژه اسطوره‌ای سرمایه‌گذاری می‌کرد تا یک نوزاد واقعی. بعد از شروع درمان طولی نکشید که برایم روشن شد که او خودش را اینگونه می شناسد که اسطوره ای در درونش دارد که مادر با او به اشتراک گذاشته است؛ در واقع او می دانست که مادر به خود حقیقی او توجه ندارد، بلکه او را بعنوان ابژه رویاهایش می بیند. همانند ابژه اسطوره ای مادر، او احساس می‌کرد که زندگی‌اش معلق است، و در واقع این شیوه ای بود که او زندگی می کرد. به نظر می رسید که او خودش از خودش مراقبت می کرد و نیازهای جسمانی اش را برآورده میکرد، و در انتظار روزی بود که رویاهای مادرش را برآورده کند. اما به دلیل آنکه آن اسطوره، اسطوره ی مادر بود، او نمی‌توانست کاری انجام دهد و فقط باید منتظر می ماند تا اتفاقی بیفتد. به نظر می رسید که او بطور اجباری از نیازهای سلف حقیقی اش تهی شده بود تا یک فضای خالی درونی برای افکار رویایی مادر ایجاد کند. هر بار رفتن به خانه برایش تداعی کننده مادر دهنده ای بود که به پسرش یک غذای رویا گونه می دهد. بنابراین او خودش را از خواسته ها و نیازهای شخصی اش خالی می‌کرد تا خواسته‌های مادر را برآورده کند. او با احساس تعلیق زندگی میکرد و منتظر بود تا آن اسطوره او را برای تغییر واقعیت احضار کند. چون مادر این پیام را به او داده بود که وظیفه مهم او این است که یک ابژه اسطوره ای برای او باشد، بنابراین او فضای درون روانی اش را آنگونه که خود حقیقی اش هست احساس نمی کرد. فضای درونی متعلق به دیگری است، بطوریکه او در گزارش از حالات درونی اش، پیتر را به عنوان یک داستان خالی از شخصیت معرفی می کرد، همانند منطقه‌ای که “برای من” نیست بلکه “برای اوست”. او فاقد هرگونه حسی از سلف بود، و هیچ کیفیتی از یک “من” و یا حتی “مرا یا به من” در او دیده نمی شد. به جای آن بازنمایی های سلف او بیشتر در بردارنده ماهیتی از یک “آن” در یک سطح وجودی بودند. موجودیت یک “آن” برای او به معنای موجودی خوابیده، معلق، و بی روح است.
تداعی های پیتر بیشتر همانند یک جدول ثبت وقایع از حالت های “آن” بود: گزارش نشخوار گونه ای درباره اتفاقات بدنی اش به عنوان ابژه تهی شده از شخصیت. نگرانی مادر برای سلامتی او، البته بخاطر برآورده شدن رویاهایش، باعث شده بود تا پیتر نسبت به هر مشکل جسمانی حالت وسواس گونه ای پیدا کند و اغلب گزارشات او درباره سلامتی اش باشد.
من بتدریج فهمیدم که ساختار اسطوره‌ای او (وجود داشتن در یک داستان، به جای بودن به عنوان یک واقعیت وجودی) بیانگر یک گفتمان نهانی از فرهنگ مفقود شده ای مربوط به روابط اولیه او با مادر می باشد. حالت های ایگو نشان دهنده سخنانی با مادر بودند، مادری که از آنها به عنوان فرهنگ لغات مرتبط با اسطوره اش استفاده می کرد. احساس آسیب دیدن او به خاطر نقائص ایگو و برآورده نشدن نیازهای اید به این دلیل بود که او قهرمان سرگردان مادرش شده بود که قرار بود برای ماموریت های آینده بخاطر او مبارزه کند. احساس تهی بودن او در روابط شخصی اش به این دلیل بود که او خداوند تسلی دهنده ای بود که نمی توانست با دیگران ارتباط برقرار کند. پاسخ او در برابر نقطه نظرات و نگرانی های مادرش، این بود که نگران نباشد چون او بزودی پولدار و مشهور می‌شود، به تلویزیون می رود، و برای خانواده ثروتی را میاورد که سزاوارش هستند. ناامیدی و یاس وجودی او همواره در قالب یک روایت اسطوره‌ای در می‌آمد: یک شیوه سمبولیک که از واقعیت به شکل خیالی استفاده می‌شد. وقتی او از مادر میخواست بگذارد او به زندگی درونی اش توجه کند، مادر بشدت عصبانی شده و فریادزنان پاسخ میداد که این بدبختیِ او زندگی شان را تهدید می‌کند، زندگی ای که تنها او ناجی آن است. او بایستی به شکل یک کرم که قرار است پروانه ای طلایی شود، و قهرمانی که هنوز زاده نشده باقی بماند، و اگر او این کارکرد اسطوره ای را با نیازهای شخصی اش خراب نکند، به زودی به ثروت و شهرتی ماوراء تصورش خواهد رسید.
در انتقال، پیتر در مورد خودش به عنوان ابژه ای نیازمند مراقبت حرف میزد: “معده ام درد میکند”، “گردنم درد میکند”، “سرما خورده ام”، “حالم خوب نیست”. او با من با زبان افسوس، شکایت، و عاری از دریافت میل و توجهی از طرف من حرف میزد. او دست هایش را به هم می مالید به انگشتانش نگاه می کرد و بدنش را همانند یک کیسه به اطراف پرت میکرد. زمانی که متوجه شدم که گفتمان او یک حس رهایی و تسکین را برایش به همراه دارد، دیگر رفتارهای او را نه به عنوان نشخوار ذهنی وسواس گونه ای در خدمت یک مقاومت، بلکه به عنوان گفتمان پنهانی نشأت گرفته از فرهنگ روابط اولیه اش با مادر درک کردم. من احساس می‌کردم که او در تلاش است تا از طریق انتقال یک رازی را با من در میان بگذارد، رازی که کیفیتی پیش کلامی و معماگونه داشت. من از طریق همان زبان توانستم وارد فرهنگ مصادره شده او شوم: از طریق توجه به تمام شکایات، افسوس ها، و اظهارات بدنی اش. گذشته از همه اینها، من متوجه شدم که آنچه او از من می خواست، طنین صدایم بود که در نهایت فهمیدم  به خاطر نیاز او به صدای خوب مادرانه ای است که بتواند به تجربیات او شکل دهد و سرانجام همین لحن صدای من، توانست رابطه ما را متحول کند. او تفسیرهای مرا کمتر به خاطر محتوای آنها، بلکه بیشتر به این دلیل تایید می‌کرد که به تجربیاتش شکل می‌داد. او بندرت محتوای یک تفسیر را به یاد می‌آورد. آنچه او تایید میکرد حسی از رهایی بود که از طریق کلمات من به او منتقل می شد.
این حس پیتر مبنی بر اینکه وجودش به عنوان ابژه ای تحول آفرین برای دیگران سرنوشت ساز است، به ما نشان می دهد که نوزاد نه تنها نیاز به جدایی و سرخوردگی از عملکرد ظاهری مادر به عنوان تنها عامل تحول دارد ، بلکه به همان اندازه، مادر نیز بعد از تولد نوزادش، با تجارب افسرده واری روبرو می شود و ناچار است به یک یاس و سرخوردگی تن دهد که ناشی از روبرو شدن با نیازهای واقعی نوزاد بوده و باعث کاهش آرزوی ناخودآگاه مادر برای تبدیل نوزاد به ابژه ای تحول آفرین می شود. مادر پیتر پیوسته از به رسمیت شناختن و حضور در او به عنوان یک فرد واقعی امتناع می ورزید ، اگرچه مسلماً ، کیفیتی از آنچه که ممکن است ما از آن مادری کردن آزمندانه بنامیم وجود داشت: او به گونه‌ای نسبت به پیتر احساس تملک داشت که گویا کیمیاشناسی است که از تفاله ای محافظت می کند که دربردارنده گنجی بالقوه است. نیازهای واقعی پیتر هیچگاه برآورده نشدند، چون مادرش او را به عنوان یک کودک ناجی می دانست که سرنوشت برایش به ارمغان آورده، و قرار است آرزوهای مادر را برآورده سازد.

بحث

این مثال روشنی است از آسیب شناسی روابط ابژه تحول آفرین، و در کار ما با بیماران نارسیستیک، (کسی که کارکردش با توهم خودش به عنوان ابژه تحول آفرین همراه است، اما با حالتهایی از درماندگی افسرده وار در برآورده سازی نیازهایش روبروست)، و افراد اسکیزوئید که حالت هایی از این ابژه خاص را بزرگ نمایی کرده اند، کاربرد دارد. هر چند من معتقدم که جستجو برای ابژه تحول آفرین، در هر دو شخصیت نارسیستیک و اسکیزوئید، در حقیقت یک نوع بازشناسی درونی است در رابطه با نیاز برای ترمیم ایگو و نیز نوعی جستجوی شیداگونه برای سلامتی است. یقیناً یکی از حالتهای چنین بیمارانی، در دسترس نبودن شان در ارتباط با یک دیگری واقعی است -بی حسی و انزوای افراطی آن ها- اما از نظر من چنین ویژگیهایی، که انعکاسی از توقف های رشدی روانی هستند، همچنین به نیاز بیمار برای دفاع از بخشی از خود اشاره دارد که بعنوان یک تقاضا برای حضور روابط ابژه برگشت کننده ای است که با ترمیم اولیه ایگو مشخص میشود. در فرآیند تحلیل، این موضوع میتواند غالباً به ناتوانی کامل بیمار در ارتباط با روانکاو به عنوان یک شخص واقعی منتج شود، در حالیکه، در عین حال، یک رابطه شدیدی را با روانکاو به عنوان یک ابژه تحول آفرین حفظ می کند. بیمار در تلاش برای ایجاد چه چیزی است؟ از نظر من، همانطور که درباره پیتر نوشته ام و همانطور که نویسندگان دیگر اشاره کرده‌اند (اسمیت، ۱۹۷۷)، چنین بیمارانی در جستجوی زندگی در درون یک محیط مخصوص با روانکاو هستند، جایی که تفسیر های روانکاو بیشتر به خاطر معنای شان به عنوان تجربه یک صدای مادرانه -یک نوعی از زمزمه کلامی- است که اهمیت دارد تا محتوای آنها. در واقع آنچه که به عنوان خنثی بودن فضای تحلیلی نامیده می‌شود -به ظاهر به عنوان کاهش دهنده ترس بیماران هیستریک یا وسواسی از مورد انتقاد واقع شدن و تسهیل کردن تداعی های آنالیزان-، به شیوه‌ای متفاوت روی بیماران نارسیستیک و اسکیزوئید تاثیرگذار است؛ آنها مسحور آن میشوند، و مادامیکه آن آهنگ صدای تحلیلی تدوام داشته باشد، آنها می توانند نسبت به محتوای واقعی تفسیر بی توجه باشند. اکنون ممکن است که ما این موضوع را به عنوان پیچیدگی تحلیل پذیر بودن بیمار در نظر بگیریم، یا فضای تحلیلی (فراهم کردن محیط نگهدارنده) را بعنوان یک فرایند تسهیل کننده در چنین بیمارانی بشناسیم، که منجر به فراخوانی یک حالت واپس رونده عمیق می شود که می تواند بخشی از مسیر ضروری این بیماران جهت درمان باشد. در واقع تجربه من با چنین بیمارانی این است که یک واپس روی به این مدل از رابطه ابژه، اغلب در اولین جلسه درمان اتفاق می‌افتد، و آن فضای (اکولوژی) اتاق تحلیلی (روانکاو، تفسیرهای روانکاو، کاناپه و غیره) یک نوع فضای مقدسی برای بیمار می شود. از نقطه نظر من بیمار به مرحله ای که بالینت آن را “تقصیر اساسی” (basic fault) می نامد، واپس روی می‌کند، اما همان‌طور که هر واپس روی به بخشی از بیماری در درون شخص اشاره دارد و شرایط خاصی از درمان را می‌طلبد، به اعتقاد من چنین بیمارانی نیاز به یک تجربه طولانی مدت از تغییرات موفقیت آمیز ایگو دارند که توسط روانکاو و در فضای تحلیلی به رسمیت شناخته شود. در چنین لحظاتی بیمار ابتدئاً تفسیرها را به خاطر ظرفیت شان در تناسب با خلق درونی، یا احساس، یا تفکرش تجربه می کند، و چنین لحظاتی از ارتباط باعث “تجربه مجدد” رابطه با ابژه تحول آفرین می شود.
چنین بیمارانی از مداخله گر نبودن روانکاو در فضای درمان استقبال می کنند (به ویژه از پذیرش بی قید و شرط روانکاو)، نه به این دلیل که موجب راه اندازی تداعی ها می شود، بلکه به خاطر اینکه به نوعی از رابطه منجر می شود که به نظر می رسد برای بهبودی لازم باشد. حال آنکه برخی از روانکاوان ممکن است این ادراک بیمار را صرفاً به عنوان یک مقاومت در نظر بگیرند، اگر چنین باشد، من فکر می‌کنم ما آن فضای منحصر به فرد ضروری برای ایجاد رابطه را نادیده می گیریم. ما می دانیم که حتی پیشنهاد درمان، اشتیاق واپس رونده ای را در بسیاری از بیماران فرا میخواند. ما می‌دانیم که قرار دادن بیمار روی کاناپه یک حسی از اضطراب قابل انتظار و وابستگی را ایجاد می کند. قابلیت اعتماد ما، عدم مداخله ما، و استفاده از تفکر همدلانه جهت محقق شدن نیازهای بیمار، اغلب یک محیط مادرانه بسیار بیشتری نسبت به مادر واقعی برای بیمار فراهم می‌آورد. در چنین لحظاتی همانندسازی بیمار با روانکاو به عنوان ابژه تحول‌آفرین بی شباهت به همانندسازی نوزاد با این فرآیندها در مادر نیست. در واقع درست همان‌گونه که همانند سازی تغییرات ایگو نوزاد با مادر یک همانند سازی ادراکی -و نه یک میل- است، لذا به نظر نمی رسد که همانندسازی بیمار با روانکاو نیز نشاندهنده میل بیمار به او به عنوان فردی متحول ‌کننده باشد، بلکه نشانگر همانند سازی ادراکی مستمر او با روانکاو به عنوان ابژه ای تحول آفرین است. این مرحله از تحلیل در درمان شخصیت‌های نارسیستیک، مرزی، و اسکیزوئید هم لازم و اجتناب‌ناپذیر است.
این مرحله از درمان برای درمانگر بسیار مشکل است، چون به نوعی هنوز تحلیل بیمار اتفاق نیافتاده، و اظهارات تفسیری ممکن است تا حدودی از طرف بیمار رد شوند: به صورت یک اهانت و تحقیر مودبانه یا خشم. یک چنین بیماری اغلب با تکان دادن سر گفته مرا تایید می‌کند و در واقع نشان می‌دهد که تحت تاثیر درستی تفسیر من قرار گرفته، اما در نهایت می‌گوید: “اما البته شما می‌دانید که تفسیرتان فقط از نظر تکنیکی درست بوده” و اینکه “این تفسیر در رابطه با تجارب زندگیم کمکی به من نمی کند، و هر چند که این تفسیر درست باشد، اما چون من نمی‌توانم آنچه را شما فکر می‌کنید درک کنم، پس این اظهارات به درد من نمی خورد.” هرچند او متقاعد شده که من می دانم چطور از او مراقبت کنم، اما از من می خواهد که حتی فقط برای یک ساعت یا یک روز درد او را تسکین دهم. تحلیل درست از نظر او همانند نوعی نفوذ عقلانی به تجربیات فرونشانده اش بود، و من برای او یک نوع کامپیوتر پیشرفته بودم تا اطلاعاتش را ذخیره کنم، نیازهایش را در بانک حافظه پردازش کنم، و ظرف یک جلسه یک راه حل درست و چاره قطعی برای زندگی‌اش ارائه دهم. من این بخش از تحلیل را نوعی واپس روی میدانم، که یک بازآفرینی است از اولین تجربه با ابژه، و فکر می کنم احمقانه است که یک درمانگر بخواهد این فرهنگ فضای تحلیلی را که به واقع تسهیل کننده چنین یادآوری هایی است، رد کند.
اگر چنین واپس روی هایی یک مقاومت نسبت به تحلیل سلف هم باشند، می تواند به عنوان هشداری برای روند تحلیل فهمیده شود، و بدین معناست که بیمار نیاز دارد در برابر روند تحلیل مقاومت کند زیرا دستاوردهای تحلیلی پیش رس بوده و بعنوان یک اقدام نابهنگام و نامناسب با موقعیت روانی بیمار تجربه می شوند. در انتقال – تا جایی که به فرآیند و فضای تحلیلی در رابطه با شخص روانکاو مربوط می‌شود- واپس روی بیمار نسبت به مرحله‌ای از رابطه با ابژه تحول آفرین است، که روانکاو را به عنوان مادر محیطی تجربه می کند، یک حافظه پیش کلامی که نمی‌تواند به کلام درآید و تجاربی را فراخواند، بلکه فقط کلامی است که شرایط خاص خودش را می‌طلبد: عدم مداخله، “نگه داشتن”، “فراهم آوری”، تاکید بر نوعی همزیستی یا آگاهی تله پاتی گونه، تسهیل کردن تبدیل یک فکر به فکر دیگر، یا یک عاطفه به فکر. و در این موقعیت، بسیاری از این جلسات شکلی از روشن سازی به خود می گیرند، که بیمار آن را بعنوان اتفاقات متحول کننده تجربه میکند. تفسیرهایی که مستلزم تفکر انعکاسی یا تحلیل سلف هستند تقاضاهای نابهنگامی از ظرفیت روانی بیمار هستند و در نتیجه در چنین بیمارانی خشم شدید یا حس غیرمنتظره‌ای از پوچی را برمی‌انگیزد.
شاید به این دلیل که بسیاری از تئوری‌های روانکاوانه در نتیجه کار با بیماران هیستریک (که فضای تحلیلی را اغواگرانه تعبیر می‌کنند) یا بیماران وسواسی (که مشتاقانه این فضا را به عنوان آیین شخصی دیگری قبول می‌کنند) ایجاد شده اند، ما گرایش داریم که واکنش های واپس رونده نسبت به فضای تحلیلی را به عنوان مقاومت نسبت به اتحاد کاری یا فرایند تحلیلی در نظر بگیریم. و شاید هنوزهم می‌توانیم این تفکر را بپذیریم که جنسی سازی انتقال از جانب بیمار هیستریک، و تشریفات وسواس گونه فرایند تحلیل (تداعی آزاد؟) خودشان دفاع هایی در مقابل همان “دعوت” به فضای تحلیلی و فرآیند واپس رونده هستند. لذا در تحلیل چنین بیمارانی محتویات روانی بسهولت در دسترس بودند و شخص می توانست از این بابت خوشحال باشد که چرخ آسیاب تحلیلش به خوبی می چرخد، اما درمان غالباً پایانی نداشت و به تغییر شخصیت منجر نمی شد و یا یک تغییر ناگهانی به واسطه محتویات اولیه و قدیمی بود. در چنین مواردی به اعتقاد من روانکاو آگاه نبود که شکست بیمار در تجربه موقعیت درمانی، به خاطر مقاومت شمردن یک دعوت واپس رونده بود؛ در واقع با اضافه شدن مکانیسم‌های تداعی آزاد و تفسیر دفاع های بیمار، فرایند تحلیل می تواند به انکار همان روابط ابژه ای بیانجامد که به بیمار “ارائه” شده بود. اگر روانکاو نتواند بپذیرد که در حقیقت او یک فضای واپس رونده ای را به بیمار ارائه می کند (یک فضایی که بیمار را تشویق می کند تا زندگی کودکانه اش را در انتقال مجددا تجربه کند)، اگر در مقابل کار “دعوت” که می باید انجام شود، پافشاری کند جای تعجب نیست که چنین تحلیلی یا به نوعی گسستگی دوطرفه بین بیمار و روانکاو منجر می‌شود که ادامه آن به جایی نمی‌رسد (تبانی وسواس گونه) یا باعث انفجار ناگهانی بخشی از بیمار میشود، که اغلب “برون‌ریزی” نامیده می‌شود.
بنابراین از نظر من کارکردهای روانکاو به عنوان یک ردّ حافظه ای فراخوان از ابژه تحول آفرین هستند، همانند موقعیتی که یا منجر به یاد آوری های واپس رونده بیمار از این روابط ابژه اولیه می شود، یا منجر به نوسانات مقاومت نسبت به آن؛ به طور مثال یا انکار از طریق جنسی سازی، یا اعمال تشریفاتی وسواس گونه. در واقع انتقال از این نقطه نظر در ابتدا و در درجه نخست یک واکنش انتقالی به روابط ابژه اولیه است و به ما کمک می کند تا ببینیم که چطور بیمار تجاربش از موقعیت اولیه با ابژه را به یاد می‌آورد.
ممکن است یک واپس روی عمیق در رابطه با این تقاضا وجود داشته باشد که روانکاو یک نغییر اساسی به شیوه ای جادویی و دگرگون کننده ایجاد کند. ممکن است بیمار از حدی سلامت کافی برخوردار باشد که بتواند تجاربش از آن موقعیت را گزارش کند، و نیز بینش کافی نسبت به یاد آوری های واپس رونده داشته باشد، که با کار بعدی تحلیل ادامه یابد، و همچنان با جنبه‌های قدیمی‌تر سلفش در تماس باشد. در واقع من معتقدم که بیشتر مواقع انفعال بیمار، یا بی کلام بودن او، و یا انتظار اینکه روانکاو نسبت به آنچه انجام می‌دهد آگاه باشد و یا کاری برای او انجام دهد، لزوما مقاومت در برابر یک فکر خودآگاه یا پیش آگاه خاص نیست، بلکه یک نوع یادآوری از دنیای پیش کلامی نوزاد با مادر است. چنانچه ما به این موضوع آگاه نباشیم که روانکاوان از طریق سکوت شان، تفکر همدلانه، و ندادن دستورالعمل های آموزشی است که در ساخت این دنیای پیش کلامی مشارکت می‌کنند، نسبت به بیمار غیرمنصف خواهیم بود و این می تواند دلیلی برای گیجی و رنجش آنها شود.

من با ساده سازی بیش ازحد موضوعات بالینی سعی کردم تا دیدگاهم را در این مورد که اساس رابطه انتقالی بر الگوی اولین‌ روابط ابژه تحول آفرین متکی است، روشن سازم. فروید بطور ضمنی به این موضوع زمانیکه فضا و فرآیند تحلیلی را بنا نهاد، اشاره کرد. گرچه در تئوری فروید به رابطه مادر-کودک اهمیت نسبتاً کمی داده شده، اما می‌توان گفت که فروید بازشناسی غیر کلامی و ناخودآگاه از آن رابطه را با خلق فضای (اکولوژی) تحلیلی برون ریزی کرد. در واقع شکل گیری فرآیند روانکاوانه خود بر حافظه‌ای از این رابطه اولیه متکی است، و بازآفرینی ناخودآگاه جمعی روانکاو (یک انتقال متقابل حرفه‌ای) از طریق بازآفرینی موقعیت ابژه تحول آفرین به یاد آورده می شود. آنچه که فروید در تحلیل خودش نتوانست به آن دست یابد -رابطه اش با مادرش- در رابطه با انتخابش از فضای تکنیک روانکاوانه برون ریزی شد. و چنانچه ما به عنوان روانکاو نتوانیم درک کنیم که ما در حال باز آفرینی این الگوی اولیه هستیم، در اینصورت همان انتقال متقابل فرویدی را ادامه خواهیم داد.
هر چند جستجو برای تغییر و ابژه تحول آفرین، شاید نافذترین و قدیمی ترین روابط ابژه را نمایان سازد، اما من باز هم تاکید می کنم که این جستجو فقط به خاطر خود آن ابژه و یا ابتداً میل شدید به او نیست، بلکه بر آمده از همانند سازی ادراکی پایدار با ابژه دگرگون کننده سلف است. قطعا جستجوی ابژه طیفی از احساسات را -لذت و خوشحالی در صورت یافتن آن ابژه و غم و اندوه در صورت نبودن آن- برمی انگیزد، اما جستجوی ابژه به واسطه اطمینان از تحول آفرین بودن آن است که به تغییر سوژه می انجامد. البته این جستجو به یک ایده آل سازی ثانویه در مورد دستیابی به ابژه منجر می شود -همانطور که در اسطوره مسیح وجود دارد- اما مقدس سازی ابژه زمانی اتفاق می‌افتد که پتانسیل تحول‌آفرین آن اثبات شده باشد. به باور من، این اطمینان از ویژگی تحول آفرینی ابژه بر اساس ظرفیت آن در زنده کردن خاطره ای از تغییرات اولیه ایگو است. استدلال من این است که گرچه هیچ حافظه شناختی از تجربیات نوزاد‌ با مادر وجود ندارد، اما جستجو برای ابژه تحول آفرین، و نام گذاریش بعنوان بشارت دهنده تغییرات محیطی، حکایت از حافظه‌ ایگو دارد. به طور غریبی این منحصراً ابژه ایگوست، و در واقع می‌تواند مرتبط با یک ضربه شدید یا نوعی بی‌تفاوتی ناشی از تجربه ذهنی فرد در رابطه با میل به آن باشد. یک قمار باز خود را مجبور به قمار کردن می بیند: ممکن است که او از نظر ذهنی نخواهد  قمار کند اما همانند سازی درونی با ابژه تحول آفرین در آن لحظه می تواند موجب بدبختی او شود. در رُمان مِل ویل (۱۹۶۷)، موبی دیک، آهاب خود را مجبور به جستجوی نهنگ می بیند، هر چند منبع این اجبار درونی کاملاً برایش بیگانه است. او میگوید:
این چیست، این حس بی نام، عجیب، و مرموز چیست، این فرمانروای غایب و فریبنده، و این امپراطور ظالم که به من فرمان می‌دهد کیست؛ آن چیزی که در مقابل تمام اشتیاق و علائق من قرار دارد، و آنچه باعث می شود که من اینچنین به راهم ادامه دهم، بانگ برآورم، و خودم را به خاطرش مشوش سازم؛ بی پروا مرا آماده انجام کاری میکند که برایم مطبوع و با وجودم سازگار است، چطور من جرأت چنین کاری را پیدا کردم؟ آیا این آهاب، آهاب است؟ آیا این من، خدا، هستم، یا کس دیگری است که این دستان را بالا میبرد؟ (صص. ۵-۴۴۴).
در رابطه با جستجو برای نهنگ چیزی بیرحمانه و فاقد شخصیت وجود دارد، و تمام ابژه ها بعنوان تحول‌آفرین نامگذاری شده اند. زمانیکه خاطرات اولیه ایگو با ابژه ای در حال حاضر مشخص می شوند، رابطه سوژه با ابژه می‌تواند دیوانه وار شود. من فکر می کنم بسیاری از جنبش های افراطی سیاسی به یک یقین جمعی اشاره دارند که ایدئولوژی انقلابی شان به یک تغییر کلی محیطی منجر خواهد شد و نیز همگان را از نواقص و اشتباهات اولیه شان نجات خواهد داد: فردی، خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی، و اخلاقی. مجددا تاکید می‌کنم که این موضوع نشاندهنده یک خواست انقلابی یا اشتیاق افراطی برای تغییر نیست، بلکه یک اطمینان در این مورد است که ابژه (در این مورد ایدئولوژی انقلابی) باعث تغییری میشود که برای مشاهده کننده مهم است.

نتیجه گیری

من فکر میکنم که در کار با بیماران خاصی (اسکیزوئید و نارسیستیک) که جستجوی ابژه خاصی را بزرگ نمایی می کنند، و در تحلیل حالت های خاص فرهنگ، ما می‌توانیم ردپایی از اولین تجربه با ابژه را در بزرگسالی مشخص کنیم: تجربه یک ابژه ای که باعث تغییر دنیای درونی و بیرونی سوژه میشود. من این اولین ابژه را ابژه تحول آفرین نامیده ام، و میخواهم آن را “ابژه بعنوان فرایند” تعریف کنم، لذا اولین ابژه با تجربه نوزاد از آن مرتبط است. پیش از آنکه مادر به عنوان یک ابژه کلی برای نوزاد مشخص شود، کارکرد آن برای نوزاد به عنوان یک منطقه یا منبع تغییر است، و از آنجاییکه ذهنیت در شرف تکوین نوزاد بر تجربه او در رابطه با تغییرات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) مبتنی است، لذا اولین ابژه با تغییر حالات ایگو تعریف می شود. با رشد نوزاد و افزایش اطمینان او نسبت به خود، رابطه او با مادر تغییر می یابد، و مادر از یک دیگری که باعث تغییر سلف میشود به شخصی تبدیل میشود که زندگی و نیازهای خودش را دارد. همانگونه که وینیکات می‌گوید این مادر است که باعث از بین رفتن توهم نوزاد در رابطه با تجربه مادر به عنوان تنها محافظ دنیای او میشود، فرایندی که زمانی اتفاق می افتد که نوزاد قادر شود نیازها و خواسته هایش را به طور فزاینده‌ای برآورده کند؛ اما تجربه ایگو در رابطه با تغییر یافتن توسط دیگری به عنوان یک حافظه باقی می ماند که ممکن است مجددا بشکل جستجو برای تجربیات زیباشناختی در طیف وسیعی از ابژه های تحول آفرین آرمانی تجربه شود؛ مانند: ماشین، خانه، شغل، تعطیلات جدید، که وعده تغییر کلی در محیط درونی و بیرونی را میدهند، تجربه شوند، و یا بشکل تظاهرات روانشناختی متنوعی از این حافظه: رابطه قمارباز با ابژه اش، و رابطه یک فرد تعصبی با ابژه ایدئولوژیکش درآید.

استدلال من این بود که فضای روانکاوانه ای که با سکوت و همدلی روانکاو، کاناپه ای که بیمار را “نگه” میدارد، خودداری از رابطه غیردرمانی، و تاکید بر فانتزی نسبت به روانکاو، و غیره تجهیز شده، اغلب موجب همانندسازی با روانکاو بعنوان ابژه تحول آفرین میشود. این موضوع به این دلیل اتفاق می افتد که فضای تحلیلی از یک چنین رابطه واپس رونده ای حمایت میکند، و همچنین ایدیوم رابطه تحلیلی شباهت روانی بسیاری با توجه مادر نسبت به نوزاد دارد.

به این ترتیب، پافشاری بیمار بر این که روانکاو یک ابژه تحول آفرین است، لزوما مقاومت نسبت به کار تحلیلی نیست، بلکه این حافظه ای است که توسط خود فرآیند تحلیلی احیا می شود، و بنابراین کار حرفه ای بایستی بر تحلیل بیشتر  ارتباط ناهشیار با فضای تحلیلی متمرکز باشد. استدلال من در رابطه با این موضوع بر این اساس است که تکنیک تحلیلی کنونی ما بازنمایی کننده خلائی است که در تحلیل خود فروید وجود داشت: رابطه او با مادرش. به نظر من جنبه هایی از رابطه مادر و کودک در تکنیک تحلیلی بازنمایی شده اند، هر چند روانکاوان دنباله رو اندیشه های فروید، همانطور که بینش او را به ارث برده اند، نابینایی او را نیز نسبت به آنچه که در تکنیک تحلیلی بازآفرینی می شود و باعث فراخوانی خاطراتِ روابط ابژه اولیه می گردد را هم به ارث برده اند. ما می توانیم این را یک انتقال متقابل حرفه ای ناخودآگاه بنامیم؛ زیرا ما به بیمار نوعی از رابطه (تجربه مجدد واپسرونده به رابطه نوزاد با مادر) را ارائه می دهیم که نه تنها خاطرات ایگو، بلکه انتظارات همراه آن را نیز زنده می کند، و از طرف دیگر، لااقل در مدل های کلاسیک تر، همچنان بر پیشبرد “کار” تحلیل اصرار می ورزیم. مادامی که روانکاو درک کاملی از حرفه اش بعنوان پیش نویس انتقال متقابل به نمایش در آمده از روابط ابژه اولیه اش نداشته باشد، چنین مدلی از کار تحلیلی میسر نمی شود. تا زمانیکه ما اینگونه بازنمایی های غیرکلامی را در خودمان درک نکنیم، نمیتوانیم شناختی از آن برای بیمار ایجاد کنیم. در نهایت، ما می توانیم احتمالا ببینیم که چطور در لحظه زیبایی شناختی، زمانیکه شخص رابطه ذهنی عمیقی را با یک ابژه برقرار می سازد، فرهنگ در هنر، معادل های نمادینی از جستجوی تحول را پیدا می کند، یعنی همان تلاش جهت تجربه ارتباط عمیق ذهنی با یک ابژه، که هم هنرمند را برایمان یادآوری می کند و هم موقعیتی را جهت تجربه حافظه ایگو از تحول را برایمان فراهم می سازد. تا حدودی تجربه لحظه زیبایی شناختی نه موضوعی اجتماعی است و نه اخلاقی؛ بلکه بطور عجیبی بعنوان موضوعی غیر شخصی و تا حدودی بی رحمانه تجربه می شود، زیرا جستجوی ابژه به خاطر ایجاد نوع خاصی از تجربه صورت می گیرد. فضای زیبایی شناختی، تجربه مجدد مناسبی از جستجوی این رابطه ابژه را برایمان فراهم میکند، و می توان گفت که فرهنگ، خاطراتی از تجربیات ایگو که در حال حاضر تجربیات عمیقا تعیین کننده ای هستند، را درگیر می کند. فرهنگ احتمالا نمی تواند نیازهای سوژه را به اندازه ای که مادر نیازهای نوزاد را برآورده می سازد، برآورده کند. اما در هنر ما می توانیم موقعیتی برای جستجوی چنین یادآوری های گهگاهی از خاطرات عمیق ایگو در رابطه با فرایند تغییر سلف بیابیم.

خلاصه
من فکر میکنم که ما در کار با بیمارانی که شکل خاصی از جستجوی ابژه را بزرگ نمایی میکنند، و در تحلیل مان در رابطه با ویژگیهای معینی از فرهنگ غربی میتوانیم ردپایی از تجربیات اولیه با ابژه را در بزرگسالی پیدا کنیم. تجربه اولیه نوزاد از ابژه بعنوان یک فرایند است تا یک ابژه ای در ذات خود، چون تجربه نوزاد از ابژه ( یک تجربه ای از تغییرات بدنی-روانی) بطور ادراکی با ابژه مادرانه مشخص میشود. به این دلیل من اولین ابژه را ابژه تحول آفرین ناامیده ام، و چون میخواهم آن را با “ابژه بعنوان فرایند” مشخص کنم، لذا فرضمان از ابژه را با آگاهی ذهنی نوزاد از آن ابژه مرتبط میکنیم.

پیش از آنکه مادر برای نوزاد بعنوان یک ابژه کلی شناخته شود، بعنوان منبع تغییر کارکرد دارد، و همانطور که ذهنیت نوزاد از طریق یکپارچگی تجربیات ایگو (شناختی، لیبیدینال، عاطفی) تکامل می یابد، اولین ابژه نیز با تغییرات حالت ایگو مشخص می شود. این تجربه ایگو بعنوان حافظه ناخودآگاهی است که در بزرگسالی بشکل جستجوی شدید برای ابژه تحول آفرین: یک رابطه جدید، شکل متفاوتی از کار، بدست آوردن مواد جدید، یک ایدئولوژی یا یک باور، تجربه می شود.

غالبا در لحظات زیبایی شناختی، زمانی که شخص رابطه عمیقی را با ابژه زیبایی شناختی احساس می کند، حافظه روشنی از این روابط ابژه اولیه فعال می شود. چنین لحظاتی از لحاظ فراخوانی حافظه عاطفی در رابطه با روابط ابژه اولیه مهم است. درک چارچوب روانکاوانه و فرایندی که باعث یادآوری روابط ابژه اولیه در بیماران می شود، برای روانکاوان بسیار مهم است، بطوری که انتظارات بیمار در رابطه با اینکه روانکاو کارکرد متحول کننده داشته باشد ضرورتا نه یک آرزو یا یک مقاومت نسبت به کار تحلیلی، بلکه در واقع می تواند واکنش بیمار نسبت به فضای واپس رونده تحلیلی باشد.

* دانلود فایل اصلی مقاله

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


Negar_20200724_100437.png
خرداد ۲۳, ۱۳۹۹

من چگونه با بیمارانم حرف می زنم/ نویسنده: توماس آگدن (۲۰۱۸)/ مترجم: الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله، نویسنده تلاش می‌‎کند تا روش صحبت با بیمارانش را توصیف و تصویرسازی کند. او از به کار بردن زبانی که بیمار را غالباً به تفکر هوشیارانه یا پردازش ثانویه سوق می‌دهد، خودداری می‌کند؛ مخصوصا در زمانی که به دنبال ابعاد ناهوشیار تفکر است. او برای اشتباه فهمیدن‌ها ارزش قائل می‌شود زیرا منجر به فراخواندن حدسیات، احتمالات و یک حسی از تواضع در مقابل شرایط ناشناخته و غیرقابل شناخت انسانی می‌گردد. نویسنده معتقد است که قطعیت از طرف روانکاو، فرآیند تحلیل و ظرفیت بیمار برای رشد روانی را تضعیف می‌کند. نویسنده مطرح می‌کند که راه‌های توصیف کردن (در تضاد با توضیح دادن) در گفتگوی تحلیلی فرآیند تحلیل را آسان‌تر می‌کند. در این مقاله یک نمونه بالینی نیز آورده شده است که در آن نویسنده در مورد فرآیند تفکر خود هنگام صحبت با یکی از بیمارانش بحث می‌کند.

شاید یکی از مهم‌ترین و سخت‌ترین پرسش‌های بالینی برای من به عنوان یک روانکاو، بیش از آنکه مرتبط با این باشد که «چه به بیمارانم بگویم»، پیرامون این مساله است که «چگونه با آن‌ها صحبت کنم». به عبارت دیگر، در طول سال‌ها توجهم از اینکه «چه معنایی بدهم» به اینکه «چگونه معنا بدهم» معطوف شده است. البته این دو عبارت از هم منفک نیستند اما در این مقاله، بر مورد دوم تاکید می‌کنم. من در مورد مسائل پیش رو بحث خواهم کرد: مشکلات و احتمالات حاصل از این شناخت که ما هرگز نمی‌توانیم تجربه‌های بیمارانمان را بشناسیم؛ تعمیم نحوه‌ی صحبت با بیماران غیرممکن است و روانکاو مسئولیت دارد که روانکاوی را برای هر بیمار از نو بیافریند؛ رویکرد روانکاو به ترس بیمار از تغییر روانی؛ طریقه‌ی خاموش‌سازیِ (Off-ness) سوءبرداشت‌ها و تفسیرهای اشتباه روانکاو که منجر به ایجاد حالتی خلاقانه در هر دوی بیمار و روانکاو می‌گردد؛ و شیوه‌هایی که تجربه‌ها در آن توصیف می‌شود نه توضیح، باعث شکل‌گیری گفتگوهای بهتری می‌گردد که سطح ناهوشیار ِموضوعاتی که در تحلیل در جریان است را نشانه می‌گیرد. در کار بالینی که ارائه می‌دهم، تفکرات گفته شده و ناگفته‌ام را در مورد نحوه‌ی صحبت با بیمارم توصیف می‌کنم.
بیمار و روانکاو در هر لحظه از کارشان با یکدیگر، با این حقیقت روبه‌رو می‌شوند که تجربیات زندگی آن‌ها در لحظه، غیرقابل انتقال است. هیچ‌کس به خوبی ویلیام جیمز (1890) شکاف بین ذهن‌ انسان‌ها را توضیح نداده است:
هرکدام از این ذهن‌ها (افراد حاضر در سالن سخنرانی) افکارش را نزد خود نگه می‌دارد. هیچگونه داد و ستدی بین آن‌ها وجود ندارد. هیچ فکری در هوشیاری شخصی غیر از خود فرد تشکیل نمی‌شود. این یک قانون است؛ عایق بندی کامل، کثرت گرایی کاهش ناپذیر!… شکاف بین چنین افکاری (افکار دو فرد متفاوت) از قطعی‌ترین شکاف‌های طبیعت است.
بنابراین در صحبت با بیماران، تجربه‌ی شخصی خودم غیرقابل انتقال و تجربه‌ی بیمار غیرقابل‌دسترسی است، یعنی من هرگز نمی‌توانم تجربه‌ی بیمار را بدانم. واژه‌ها و حالت‌های جسمانی، خیلی کم‌ارزش‌تر از برقراری ارتباط با تجربه‌ی زیسته بیمار یا خودم است. با این وجود، بیمار و من ممکن است بتوانیم به وسیله‌ی بازنمایی مجدد یک تجربه، تاحدی شبیه به تجربه‌های زندگی‌مان باهم ارتباط برقرار کنیم. این موضوع ممکن است شامل استفاده از زبانی باشد که مخصوص به هر کدام از ما (منحصر به فرد) و مرتبط با رویداد هیجانی در حال وقوع است؛ به طور مثال با استفاده از استعاره، طعنه، مبالغه، ریتم، قافیه، بذله‌گویی، اصطلاح عامیانه و غیره، همچنین برخی از نشانه‌های بدنی مثل تغییر لحن، شدت صدا، سرعتِ تکلم و کیفیت تماس چشمی.
این شکاف بین ذهن بیمار و من، مانعی نیست که بخواهم بر آن غلبه کنم؛ بلکه فضایی است که در آن یک دیالکتیک جدایی و صمیمیت ممکن است موجب حالتی خلاقانه گردد. در فضای تحلیلی، اگر به طریقی تجربه‌ی برقراری ارتباطِ فردی شدنی بود، نیاز/ فرصت تصور خلاقانه‌ی تجربیات دیگری از بیمار و من گرفته می‌شد. به شکلی متناقض، بخش‌هایی از ارتباط که مورد غفلت واقع شده یا از ارتباط ما خارج شده اند، فضایی را باز می‌کنند که ما را قادر می‌سازد تا به نوعی، پُلی بین شکاف بین خودمان و دیگران بزنیم. تجربه‌ی بیمار از خلاق بودن در عمل برقراری ارتباط، بخشی اساسی از فرآیند «رویاپردازی کامل» اوست، که به شیوه منحصر به فرد او ایجاد می‌شود.
غیرممکن بودن آگاهی از تجربه‌ی شخصی دیگر، پیامد مهمی در نحوه‌ی صحبت من با بیمار دارد. به عنوان مثال، من تلاش می‌کنم که به بیمارم نگویم چه احساسی دارد و به چه فکر می‌کند، به این دلیل ساده که نمی‌توانم آن را بدانم. برخلاف آن، سعی می‌کنم تا خود را فقط محدود به گفتن این کنم که چه فکر و احساسی دارم. لازم به ذکر است که این موضوع، یک قانون سفت و سخت نیست که خود را مجبور به آن کنم. بلکه تقریبا تمام مباحث مرتبط با صحبت بیمار، یعنی چگونگی گفتگو با بیمار در هر لحظه، وابسته به اتفاقاتی است که بین من و آن بیمارِ خاص در این لحظه‌ی خاص رخ می‌دهد.
هنگامی که من با بیمارم درباره‌ی احساسم پیرامونِ اتفاقات جلسه از منظر هیجانی صحبت می‌کنم ، ممکن است چیزی شبیه به این بگویم: «وقتی داشتی حرف می‌زدی (یا در حین سکوت)، این اتاق شبیه به یک فضای خیلی خالی (یا فضای آرام، یا فضای گیج‌کننده و غیره) احساس می‌شد.»
در جمله‌بندی‌هایی به این شکل، من این پرسش را باز می‌گذارم که چه کسی احساس پوچی یا خالی بودن (یا احساس‌های دیگر) می‌کند. بیمار یا من، یا چیزی که هر دوی ما ناهوشیارانه با یکدیگر خلق کردیم؟ (همان «بافت تحلیلی» analytic field یا «سوم تحلیلی» “analytic third”). تقرییاً همیشه، هر سه مورد هستند _ بیمار و من به عنوان افرادی مستقل و محصول مشترک ناهوشیارهای‌ ما.
من دریافته‌ام که پرسیدن سوالاتی از بیمار مانند: «چرا امروز انقدر ساکت بودی؟» یا «چرا تصمیم گرفتی جلسه‌ی دیروزت رو نیای؟»، او را به حرکت در لایه‌ی سطحی تجربه‌اش، یعنی به فکر و صحبت با حالت هوشیارانه، منطق، ترتیب و زمان، علت و معلول (پردازش ثانویه) تفکر دعوت می‌کند. بنابراین، زمانی که خود را در حال طرح پرسش‌هایی می‌بینم که فرآیند تفکر ثانویه‌ی بیمار یا من را فرا می‌خواند، تامل می‌کنم تا متوجه شوم، چه چیزی از بخش‌های ناخوداگاهِ موقعیت کنونی، در حال ترساندن من است؟
احساس اطمینان روانکاو غالباً با این باور گره خورده است که یک «تکنیک تحلیلی» مناسب وجود دارد؛ تکنیکی که منشعب از عقاید نسلی از تحلیل‌گران است و به نسل های دیگر منتقل شده است (و شاید توسط برخی «موسسات» تفکر تحلیلی فرمول‌بندی شده است). در عوض، من فکر می‌کنم که «سبک تحلیلی»، به نوعی خلاقیت شخصی هر درمانگر است که به ندرت بر پایه‌ی اصول موجود در درمان تحلیلی شکل گرفته است؛ بلکه مهم‌تر از آن، فرآیندی زنده است که در شخصیت و تجربه‌ی روانکاو ریشه دارد. ضروری است که در درمان تحلیلی، دیدگاهی که در حال حاضر منسوخ‌شده یعنی این دیدگاه که مخالفت بیمار با فرآیند تحلیل غالبا تلاشی برای از بین بردن فرآیند روان‌کاوی یا روان‌کاو است، را به کار نبریم. چنین دیدگاهی، ظرفیت درمانگر را برای انعکاس دادن به ابعاد انتقال -انتقال‌متقابل با «مقاومت» بیمار در کار تحلیلی محدود می‌کند. شِفر به طور گسترده درباره‌ی خطرات این نوع نگاه، و لزوم داشتن «نگرشی مثبت» نوشته است، دیدگاهی که با رویکردی همدلانه و درک‌کننده به دلایل ناهوشیار بیمار برای ترس از تغییر روانی نگاه می کند. همسو با تجربیاتم، «عدم‌تمایل» یا «ناتوانی» بیمار در انجام فرآیند تحلیل، تقریبا همیشه منعکس کننده معادلی از الگوی انتقال-انتقال‌متقابل اوست به شیوه ای که او در کودکی برای حفظ سلامتی و زندگی اولیه‌اش آن را ایجاد کرده است؛ روشی که من با احترام و حتی تحسین به آن نگاه می‌کنم.
اما زمانی که به دوره‌ی بزرگسالی می‌رسد، روش‌های روانی‌ای که به بیمار کمک می‌کرد تا از سلامتی و زندگی‌اش در کودکی محافظت نماید، ممکن است شدیداً ظرفیت یادگیری تجربه در بیمار، درگیرشدن در روابط بالغانه با ابژه‌های درونی و بیرونی، و همچنین یافتن خود تا بیشترین حد توان، را محدود نماید. تجربه‌ی بیمار از این محدودیت‌ها و درد روانیِ تداعی‌شده از آن، تقریباً همیشه نیروهای پنهانی است که منجر به کمک خواستن بیمار از فرآیند تحلیل می‌شود.
اگر یک تحلیل به اندازه‌ی قابل‌توجهی پیشرفت کرده باشد، بیمار و من می‌توانیم تفاوت‌هایی را بین موقعیت کنونی و آنچه که تصور می‌کنیم تجربه‌ی کودکی بیمار باشد، احساس کنیم. نخست، بیمار در دوره‌ی کودکی در مقابل مشکلاتی که با آن‌ها رو به رو می‌شده، احساس تنهایی کرده است- احساسی وحشتناک که با افرادی گیر کرده که ارتباط اصیل و تغییر واقعی با آن‌ها غیرممکن بوده است (و بیمار و روانکاو چیزی شبیه به این حالت را در رابطه‌ی انتقال-انتقال‌متقابل تجربه می‌کنند). اما بیمار شاید بتواند از جهاتی حس کند که به اندازه‌ای که تنها بوده است، تنها نیست. دوم، بیمار دیگر کودک نیست و ظرفیت‌هایی روانی برای مدیریت تهدیدهای سلامتی و زندگی‌اش دارد، همان چیزی که در کودکی برایش در دسترس نبوده است. این تفاوت‌های احساس‌شده، زیربنای مهمی از امید را در تحلیل‌هایی که انجام داده‌ام، فراهم کرده است.
طبق تجربه‌ام، قطعیت در هنگامی که بیمار و یا روانکاو، والدین را به طور خاص مسئول مشکلات هیجانی کنونی بیمار بدانند، در فرآیند تحلیل تاثیرگذار است. درحالیکه برای بیمار و من شاید درست به نظر برسد که او به شدت مورد غلفت، تحقیر، آزار جنسی و پرخاشگرانه توسط والدین بوده، من فهمیده‌ام که وظیفه‌ی من است که در تعریف یا مشارکت با بیمار در «سرزنش والدین» همراه نشوم. من با مشارکت در این بیش‌ساده‌سازی، فرصت تجربه‌ی زیستن بیمار به شکلی پیچیده‌تر، و شاید به نوعی انسانی‌تر، را از او می‌رُبایم که می تواند منجر به درکی از احساس مسئولیت منطقی یا غیرمنطقی بیمار برای مشکلاتی که در کودکی تجربه کرده است شود. احساس مسئولیت رنج‌آور و پر از حس گناه بیمار برای مخرب بودن آنچه در کودکی رخ داده است، شاید با این اعتقاد از طرف او (یا من) که او قربانیِ منفعل غفلت یا آزار والدین بوده است، پنهان بماند.
رویکرد «سرزنش والدین» از طرف روانکاو ممکن است بیش‌ازحد، تجربه‌ی بیمار – یا ناتوانی تجربه- از آنچه رخ داده است را ساده سازد، یعنی آن یکپارچگیِ اصیل تجربه‌های کودکی با تمام پیچیدگی‌هایش دشوارتر تصور می‌شود.
در ارتباط با این موضوع، تجربه‌ی تحلیلم از بیماری که سال‌ها قبل با او کار کردم به ذهنم می‌آید. او در زمان کودکی، به شکل وحشیانه‌ای از پدرش کتک خورده بود و در این مورد، من کوچکترین شکی نداشتم.
اما تازه بعد از اینکه بخش زیادی از کار تحلیل انجام شده بود، بیمار توانست رازی را به من بگوید که به شکل غیرقابل تصوری برایش شرم‌آور بود: این «واقعیت» که او مکررا پدرش را تا حدی تحریک می‌کرد که او را کتک بزند.
تنها پس از اینکه بیمار توانست این خاطره را با من و خودش در میان بگذارد، که شاید حتی یک فانتزی بوده باشد (در تحلیل، تفاوتی ندارد)، درک کرد که تحریک پدرش، اگر حتی واقعا انجام شده است، می‌تواند تنها تلاشی ناهوشیار از سمت او باشد برای خلق این خیال که او تاحدی، بر خشم و عصبانیت وحشتناک پدرش کنترل دارد.
من در واکنش به اعتماد او برای در میان گذاشتن رازش با من، گفتم:«اگر تو پدرت رو به روشی که گفتی تحریک کردی، شکی نیست که این بهترین کاری بوده که تحت اون شرایط می‌تونستی انجام بدی. من مطمئنم که این کار، زندگیت رو نجات داد تا یه کمی در اون موقعیت، احساس کنترل داشته باشی». اگر از همان ابتدای تحلیل، در قضاوت به شکل سرزنش والدین شرکت کرده بودم، فکر می‌کنم که بیمار دشواری بیشتری در دستیابی به خاطره یا فانتزیِ «شرم‌آورِ» غیرقابل توصیف ناهوشیار (یا هنوز تجربه‌نشده) خود داشت.
من همچنین دریافته‌ام که تغییر روند از «توضیح دادن» به «توصیف کردن»، با آزاد کردن من و بیمار از نیاز به فهمیدن، باعث تسهیل در فرایند تحلیل می شود. توصیفِ «محض» در مقابل «کشف دلایل» برای آنچه در حال اتفاق است، احساس فروتنی مرا در برابر آنچه «به طور انسانی قابل فهم هست یا قابل فهم نیست» در زندگی بیماران و در زندگی تحلیل‌ مان منعکس می‌کند.
نمونه‌ای از توصیف به جای توضیح، در اوایل یک جلسه‌ی تحلیل اتفاق افتاد. در اوایل شروع کارم به عنوان روانکاو، اگر یک بیمار در جلسه‌ی ابتدایی، با گفتن اینکه او از ملاقات با من وحشت داشته است شروع می‌کرد، شاید می‌پرسیدم «چی تو رو می‌ترسونه؟» یا «چرا وحشت کردی؟». اخیراً، وقتی که یک بیمار با گفتن اینکه از ملاقات با من ترسیده است، جلسه را شروع کرد، من گفتم: « البته که ترسیدی». واکنشم چیزی بود که من از آن به عنوان «توصیف در لحظه» یاد کردم، یعنی توصیفی از پذیرشم از آنچه او دقیقاً هست، یعنی از من ترسیده است، و راهی برای استقبال از فانتزی‌هایش به جای تلاش برای دفع‌کردن آن‌ها از طریق به کار بردن دلایل هوشیارانه، «منطقی» (پردازش ثانویه) یا با استفاده از اطمینان بخشی. بیمار به وضوح از آنچه گفتم شگفت‌زده شد که شاید چیزی در واکنش او بود که من را هم شگفت‌زده کرد: «من مطمئن نیستم که در مطب مناسبی هستم، اما برای مدتی اینجا خواهم ماند». پاسخ وی حاکی از این بود که من، آنچه او انتظار داشته، نبودم اما حالا او بیش از اینکه ترسیده باشد کنجکاو بود و می‌خواست «برای مدتی بماند» تا درباره‌ی اینکه خودش را با چه چیز و چه کسی روبه‌رو کرده است، بیشتر بداند.
نمونه‌ی دوم از توصیف به جای توضیح، در جلسه‌ای چندین ساله در تحلیل‌های آقای «میم» اتفاق افتاد. بیمار گفت که او شروع به گفتن خوابی به همسرش کرده که در آن پسرشان مرده بود. قبل از اینکه او بتواند وارد جزئیات بیشتری شود، همسرش گفته بود:«ادامه نده، من بیشتر از این نمی‌خوام بشنوم». من به آقای میم گفتم:«خوش به حال همسرت».
زمانی که خودبخود (خودجوش) گفتم: «خوش به حال همسرت»، من در ذهنم این ایده را داشتم (یا شاید به طور دقیق‌تر، احساس کردم)، ازآنجا که تمامِ فیگورهای رویا خود بیمار است، تمام فیگورهای داستان زندگی روزمره‌ اش نیز می توانند بخش هایی از خود او باشند. در داستان او از تعریف آن رویا برای همسرش، من بیمار را نه تنها از جایگاه خودش، بلکه از جایگاه همسر (که حرفش را قطع‌کرده) نگاه کردم. من اعتقاد دارم که بیمار گفته‌ی من یعنی «خوش به حال همسرت» را به عنوان تشخیص و ارزیابی من از «رفتارش در قطع‌کردن حرف خودش» درک کرد. بیمار بعد از اینکه این نظر را دادم مکث کرد و سپس گفت: هنگامی که همسرش حرفش را قطع کرد، احساس آرامش کرد. به نظرم رسید که واکنش او، بازتابی بود از شناختش که به نوعی طی فرآیند تحلیل حاصل شده بود؛ او زمانی که تکانه‌ای برای تخلیه‌ی احساس‌های غیرقابل تحملش «درون» دیگران احساس کند، جلوی خودش را می‌گیرد.
من در هیچ‌کدام از این مثال‌ها، چیزی را برای بیمار توضیح ندادم بلکه به جای آن، توصیف مختصری از حالت‌های احساسی ارائه دادم: «البته که تو ترسیدی» (آنچه تو احساس می‌کنی، الان طبیعی به نظر می‌رسد) و «خوش به حال همسرت» (متوقف ساختن خودت از تخلیه‌ی احساس، دستاوردی است که باید شناخته شود).
زنی که هنوز یک دختر نشده است
من و خانم «وای» وقتی که او برای تنظیم یک قرار ملاقات تماس گرفته بود، مختصرا تلفنی صحبت کردیم. هنگامی که دربِ اتاقِ ‌انتظار را باز کردم، از دیدن زنی که به نظرم در اوایل دهه‌ی بیست سالگی‌اش بود، اما می‌توانست خیلی بزرگتر یا کوچکتر باشد، شگفت زده شدم. مدل لباس پوشیدن او کودکانه و گل گلی بود و شبیه به هیپی ها لباس پوشیده بود. او پیراهنی تا مچ‌پا به تن داشت که به نظر رسید آن را از مغازه‌ی لباس های دست دوم خریده است. لباس به اندازه‌ای بزرگ بود که تقریبا تمام انحناهای بدنش را پنهان می ساخت. گردن‌بندهای مهره‎ای با رنگ‌ها و طول‌های مختلف، طوری از گردن او آویزان بود که یک لایه‌ی اضافی از توجه نسبت به شکل بدن او ایجاد کرده بود.
به محض معرفی خودم با عنوان دکتر آگدن، بیمار پاسخی بدون کلام و تنها با نگاهی عمیقاً خیره در چشمان من داد، طوری که تصور کردم یک موجود پست یا روانی در مقابل چشمان یک مشتریِ آینده‌نگر قرار گرفته است. خانم وای در حالیکه تماس چشمی خود را با من حفظ می‌کرد به آرامی از صندلی اتاق انتظار بلند شد.
با اشاره به سمت درب بازِ اتاق، گفتم: «لطفا بفرمایید»، اما او با مقداری کج‌کردن سرِ خود نشان داد که من باید راه را پیش بگیرم. من زمانی که صدای بستن درب اتاق انتظار توسط بیمار را شنیدم به پشت سرم نگاه کردم، ولی به محض اینکه شروع به حرکت در راهروی فرش‌شده‌ی بین اتاق انتظار و اتاق مشاوره کردیم، دیگر نمی‌توانستم صدای قدم‌های او پشت خودم را بشنوم. هنگامی که تصمیم گرفتم تا برنگردم ببینم آیا او می‌آید یا نه، تصویری از سفر اورفئوس و اوریدیس از دنیای مردگان در ذهنم گذشت. در زمان رسیدن به اتاق مشاوره، درب را باز کرده و کنار رفتم تا به خانم وای اجازه‌ی ورود به اتاق را جلوتر از خودم بدهم. او با نگاهی به من برگشت تا بدون کلامی بپرسد که کجا بنشیند یا شاید روی کاوچ دراز بکشد. با حرکت دادن صندلی در اتاق به اون گفتم: «لطفا بنشینید».
من احساس کردم که بازیگر فیلمی هستم که از من خواسته می‌شود، صحنه‌ای از نشستن دکتر و بیمار برای شروع جلسه‌ی اول تحلیل را بداهه بازی کنم. یک کیفیت فراجهانی وجود داشت که به نظر می رسید این بیمار برای باقی ماندن در آن سخت تلاش می کند، اما من احساس اندوهی عمیق برای این بازیگر می کردم که به نظر می‌رسید برای همیشه محکوم به بازیِ یک نقش در این دِرام شده است و تلاش می‌کند تا مردم را برای ایفای نقش در سایر نقش‌های این نمایشنامه به بازی بگیرد. (من فقط دو یا سه جمله‌ی کوتاه گفتم و بیمار در این صحنه‌ی پیچیده‌ای که در حال شکل‌گیری بود، هیچ چیزی نگفت).
من بر صندلی‌ام نشستم که پشت کاوچ و مستقیماً رو به روی صندلی بیمار قرار گرفته است. بعد از آرام گرفتن بر صندلی، به خانم وای طوری نگاه کردم که او را به شروع کردن دعوت می‌کرد. سپس سکوتی برقرار شد که برای من به اندازه‌ی کافی طولانی بود تا چهره‌ی او را بررسی کنم. او هیچ آرایشی نکرده بود و درحالیکه اثری از کثیفی بر صورتش نبود، من تصور کردم که او مدتی است حمام نکرده است، انگار که او یک کولی باشد. درحالیکه او عناصری در چهره داشت که به نظر من جذاب بود، از لحاظ جنسیتی کاملاً تهی از مردانگی یا زنانگی بود. با این تفاسیر، او عاری از زندگی و به تبع آن، مقداری رمزآلود بود.
بعد از اینکه سکوت برای مدتی ادامه یافت، مشخص شد که سکوت خانم وای برای مرتب کردن افکارش نیست بلکه او منتظر شروع من است. من اجازه ندادم که این سکوت به یک جنگ قدرت یا یک حفره‌ی روانی تبدیل شود که ممکن است بیمار در آن سقوط کند. (من به ندرت اجازه می‌دهم که در آغاز اولین جلسه‌ی تحلیل، سکوت بیشتر از نیم‌دقیقه ادامه یابد). گفتم: «من اینطور احساس کردم که جلسه‌ی ما، دقایقی قبل شروع شد».
خانم وای در حالتی که به نظر می‌رسید، جایگاه من را به جایگاه بیمار و نقش خودش را به نقش روانکاو، تغییر می‌دهد گفت: «لطفا به من بگید، منظور شما چیه؟»
من با حالتی نسبتاً معذب گفتم: «من احساس می‌کنم که با چندین ورژن از شما روبه‌رو شدم: هنگامی که تلفنی حرف زدیم، موقعی که ما در اتاق ‌انتظار هم رو ملاقات کردیم و زمانی که اینجا در این اتاق نشسته‌ایم».
او پرسید: «چه چیزی دراین مورد، تعجب‌آوره؟». اما قبل از اینکه زمانی برای پاسخ داشته باشم، او اضافه کرد: «گمان می‌کنم عجیب‌غریبم».
من او را پرسشگرانه نگاه کردم.
«به نظرم تلاش می‌کنم تا غیرمتعارف باشم. شما اولین کسی نیستید که منو عجیب می‌بینه».
«عجیب، واژه‌ای نیست که من خیلی زیاد به کار ببرم. به نظر من اینطور قضاوت‌کردن نمی‌تونه خیلی به کسی کمک کنه».
او گفت: «آره خیلی خوب به نظر می‍اد اما… من مسیر گفتگومون رو گم کردم». او با اظهارنظر دقیق و کنایه‌آمیزش درمورد ماهیت کلیشه‌ای پاسخم – «آره خیلی خوب به نظر میاد»- به من نیش زد.
-«ما در مورد این صحبت می‌کردیم که شما گاهی اوقات، بخشی از خودتون رو گم می‌کنید».
او با اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «به نظرم درست میگید. واقعا نمی‌دونم، من نمی‌دونم قراره اینجا چی کار کنم».
«قراری نیست»، داشتم به خودم گوش می‌دادم که این را بگویم، احساس کردم که من یک روانکاو واقعی نیستم و دوباره فقط در حال بازی کردن نقش یک روانکاو هستم. خودم نبودم و این خیلی احساس آزاردهنده‌ای بود. من واقعا درباره‌ی آنچه در این اتاق با این بیمار انجام می‌دادم، احساس سردرگمی می‌کردم. به محض اینکه شروع کردم تا جهت‌گیری‌ام را دوباره پیدا کنم، این مساله برای من رخ داد که خانم وای نه تنها نمی‌دانست که او چرا در این اتاق با من نشسته است، حتی نمی‌دانست زنی که در این نمایش بود کیست، آیا این زن هنوز یک دختر بچه‌ است با لباسی که بیشتر متعلق به نسل مادرش است تا نسل خودش؟
خانم وای گفت: «من درسم خوب نیست، هیچ‌وقت خوب نبودم. حوصله‌م رو سر می‌بره ولی واقعا هدف از اینکه تو مدارس یا دانشگاه چی کار می‌کنن رو نمی‌فهمم. من الان دارم یه کتابِ فانتزی می‌خونم. شما ازش خوشت نخواهد اومد. والدینم که ازش متنفرن. اونا تلاش می‌کنن تا منو به خوندن کتاب‌های خودشون ترغیب کنن، اما اون کتاب‌ها بدجوری حوصله‌م رو سر می‌برن. ادبیات فاخر!».
گفتم: «و شما کمتر ادبی هستید؟»
«شاید. بی‌خیال، این موضوع ارزش صحبت کردن نداره»
«تو ادبی نیستی؟»
«نه نیستم».
در سراسر این بخش از جلسه‌، من حواسم بود که پرسش‌هایی درباره‌ی اینکه خانم وای چه کسی است نپرسم، من آنچه را که او می‌گفت از نقطه نظری که برای او تعجب برانگیز بود توصیف می‌کردم که شروع به جلب کردن خیال‌پردازی او شد، به طور مثال با بازسازی این جمله که «من مسیر گفتگومون رو گم کردم» به «ما درمورد این صحبت می‌کردیم که شماگاهی اوقات، بخشی از خودت رو گم می‌کنی».
من از خانم وای خوشم آمد. در این مقطع از جلسه، احساس کردم که او بعضی از زیورآلات یک زن را دارد اما از نظر روانی دختربچه‌ای است که بازیِ لباس پوشیدن را انجام داده. سن تقویمی او مهم نبود. اینطور برای من به نظر می‌رسید که او فقط یک «هیچ‌کس » یا یک «روح گمشده » نبود؛ احساس کردم تکه‌ای از کسی آنجاست که در آن لباس پنهان شده و تکه‌ای از کسی که هنوز به شکل اساسی، خودش نشده است. من نمی‌توانستم که تجربه‌اش را بفهمم، اما توانستم احساس‌هایی از تجربه‌ی بودن با او داشته باشم. بخشی از آنچه که باید با آن هوشیارانه کار می‌کردم، مجموعه‌ای از احساس‌های غم برای او همراهِ رنجی که ناشی از بازی‌کردن نقشی در زندان تئاترش بود که او در آن به جای زندگی، برای بقا تلاش می‌کرد. در کنار آگاهی هوشیارانه‌ام، کنجکاویم درباره‌ی احساسی بود که در آن زمان داشتم، اینکه من اورفئوسی هستم که تلاش می کند اوریدیس را از نگاه به عقب بازدارد.
هنگامی که بیمار گفت: «من نمی‌دونم که چرا اینجا هستم»، مرا از حالت نیمه‌هوشیار درآورد.
من گفتم: «چطور؟»، با جمله‌هایی مانند «حتما چیزی باعث شده که به خودت زحمت اومدن اینجا رو بدی» یا حتی «فکر می‌کنم به این دلیل اینجا هستی که احساس می‌کنی، نیاز به کمک برای چیزی داری» پاسخ ندادم. من نخواستم که او را به سمت آوردن دلایل هوشیارانه یا توضیح برای رفتارهایش؛ که فقط به عنوان حواس‌پرتی از بُعد ناهوشیارِ آنچه اتفاق می‌افتاد است، هل بدهم.
سپس، سکوتی طولانی برقرار شد. من نگاهم را برگرداندم؛ که فکر می‌کنم فرصتی را به خانم وای می‌داد تا چهره‌ی من را بررسی کند یا اگر خواست او هم نگاهش را برگرداند. من می‌توانستم در حاشیه‌ی نگاهم ببینم که او طوری به من نگاه می‌کرد که این حس منتقل می‌شد که نمی‌داند با من چه کند. او برای من شبیه به یک حیوان وحشیِ بدون خانه به نظر می‌رسید. این فکر به ذهنم رسید، «اگر او یک بی‌خانمان باشد، من با او چه کار می‌کنم؟».
او پرسید: «شما از من ترسیدید؟»
گفتم: «نه، نترسیدم»
او گفت:«چه بامزه!»
من احساس کردم که انگار به صورتم سیلی زده شده است- خشونت هیجانیِ که خانم وای قادر به آن بود به من نشان داده شده بود. طی صحنه‌ای که در حال اجرا بود، من در نقش کودکی بودم که محبت و آرزوی دوست داشته شدنش با تمسخر رو به رو شده بود. من همچنین احساس کردم که چندین توجیه برای اظهارنظر تمسخرآمیزش «چه بامزه» وجود داشت که در آن کاملاً به نظر نمی‌رسید که من از او نترسیده بودم.
من گفتم: « اگه نیاز داری، می‌تونی سخت‌گیر باشی»
«همیشه نیاز هست. من بهتون گفتم که عجیبم»
من گفتم: «منم عجیبم»
او گفت: «منظورتون چیه؟»، صدایش از آنچه قبلاً وانمود می‌کرد مشتاقانه‌تر به نظر می‌رسید.
«کافیه به این فضا نگاه کنی. اینجا زیرزمین یک خونه‌ست. من بیشتر ساعت‌های بیداریم رو اینجا می‌گذرونم. برای انجام این کار باید عجیب باشی».
«حدس می‌زنم. میز شما خیلی تمیزه، اما وقتی که به اینجا اومدم توجه کردم که خورده کاغذهایی روی زمین بود که شبیه به دفترچه‌های سیمی هست که بچه‌های مدرسه‌ای استفاده می‌کنن. راستشو بخواید، به نظرم عجیب اومد، اما دوستش داشتم. و اینکه شما پیر هستید. این چیزی هست که همیشه منو می‌ترسونه. متاسفم اگه به شما توهین کردم».
«چرا تو نباید به من و چیزهای اتاقم که ممکنه به تو بگن که با چه کسی داری شانست رو امتحان می‌کنی، نگاهی بندازی؟»
او گفت: «شما داشتید به من نگاه می‌کردید و سعی می‌کردید از من سر در بیارید»
«من ترجیح می‌دم بگم که تلاش می‌کنم شما رو بشناسم»
او گفت: «تا همین حالا هم شناختید، نشناختید؟»
گفتم: «پس من یک ذهن‌خوانم»
«من ذهن‌خوان‌ها رو می‌شناسم، جداً»
گفتم: «شکی ندارم. می‌دونم که تو اینجا نیومد‌ی که ذهنت خونده بشه، بلکه ممکنه اینجا باشی تا یاد بگیری که چطوری ذهنت رو خودت بخونی».
«اینو خوب اومدی. تو دانشگاه روان‌شناس‌ها اینو بهتون یاد دادن؟»
من هیچ جوابی ندادم، چونکه نمی‌خواستم با او اینگونه رودر رو شوم، مدلی که احساس می‌کردم فقط ما را از شکل دادنِ یک ارتباط واقعی‌تر(اصیل‌تر) منحرف می‌کرد. همچنین، من نیز با او موافقم که اظهارنظرم کلیشه‌ای به نظر می‌رسید. از خودم سوال کردم که چرا من به شکلی رسمی با او صحبت می‌کردم؛ مدلی که شبیه خودم به نظر نمی‌رسید.
بعد از یک مکث نیم‌دقیقه‌ای یا بیشتر، او گفت: «متاسفم. من دوباره اونطوری‌ شدم؟ نه؟»
«ممکنه»
«مادرم می‌تونه ذهن‌ها رو بخونه»
«واقعاً»
«نه دقیقاً. اون همیشه در ذهنمه در حالی که ایرادای کارهایی که من انجام می‌دم رو میگه. نه دقیقا اینکه بگه. داد می‌زنه. من نمی‌تونم اونو از سرم بیرون کنم».
اکنون، من بهتر می‌توانستم تا احساسم را در مقابل مدل لباس پوشیدن خانم وای توصیف کنم، اینکه او و مادرش یک نفر بودند، در سنی مشابه، سبک لباس پوشیدن یکسان، روش بررسی‌کردن یکسان، سبک تفکر یکسان، روش صحبت کردن یکسان و روش حمله کردن یکسان. اما، همزمان مادرش برایش شخص دیگری بود. بیمار، مثل من در مورد این موضوع بسیار گیج شده بود. او احساس می‌کرد که مادرش درون سرش است، ولی تا این لحظه هنوز سرش کامل در اختیار مادرش نبود و این باعث می‌شد تا از اینکه خود را کامل به «مادرِ درون سرش» واگذار کند، بترسد.
این افکار در مورد آنچه ممکن است اتفاق بیفتد، به هیچ وجه شبیه نتیجه گیری یا توضیح نبودند؛ بلکه برداشت، احتمال، شگفتی، احساس، توصیف (اصولا شرم و فقدان احساس معمولِ تماس با خود) بودند. من از بیمار درباره‌ی صدای درون سرش سوالی نپرسیدم، زیرا دوباره نگران بودم که پرسش‌هایی از این قبیل، واکنش‌های سطوح هوشیاری (پردازش ثانویه) را فعال کند که ما را به سطحی دور از آنچه ابتدایی‌تر است و جنبه‌هایی تمایزنیافته از آنچه در این لحظه رخ می‌دهد، ببرد.
گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی»
« او به من می‌گه که نمی‌تونم به شما اعتماد کنم»
«تعجبی هم نداره»
«شما از اون نمی‌ترسی؟»
«نه، نمی‌ترسم». من از او نپرسیدم که «چرا باید بترسم؟»، زیرا من بازهم دنبال توضیحات نبودم، من در پی توصیف بودم. در این لحظه از جلسه، چیزی تغییر کرده بود: من هنگامی که گفتم از بیمار یا «مادرِ درون سرش» نترسیده بودم، صادق بودم.
«شما بهتره ازش بترسی»
«واقعاً»
«من داشتم باهاتون شوخی می‌کردم». او نه تنها با من شوخی می‌کرد، بلکه به شکلی دوست‌داشتنی داشت سر صحبت را با من باز می‌کرد، طوری‌که بخشی از مدل احساسی که به خودش داشت را به من منعکس می‌کرد که در آن، به نظر نمی‌رسید او احساس کند که کاملاً در اختیار مادرش است. صحبت کردنش منحرفانه یا نمایشی احساس نمی‌شد، بلکه برای من به شکل یک اِبراز واقعیِ زنانه برای دوست داشتنم احساس می‌شد. حالا درخششی در چشمانش بود که در تضاد آشکاری با آن نگاه خیره‌‌ی شبه‌هیپنوتیزم‌شده که در اتاق انتظار دیدم بود.
زمانی که پایان جلسه، نزدیک شد، از خانم وای پرسیدم که آیا او دوست دارد که دوباره همدیگر را ملاقات کنیم؟
او پاسخ داد: «همینطوری که الان هستید، خواهید بود؟»
گفتم: «آره و نه. من انتظار دارم که منو به عنوان همین فردی که امروز دیدی بشناسی ولی همچنین انتظار دارم که چیز متفاوتی در جلسمون پیش بیاد که ممکنه معنی‌ش این باشه که دوباره دفعه‌ی بعد مجبور بشی منو بشناسی و منم مجبور می‌شم تا دوباره تو رو بشناسم.». احساس کردم که پرگویی می‌کنم و دوباره در حال افتادن به دام سخنرانی کلیشه‌ای هستم.
«پس من باهاتون تماس خواهم گرفتم تا خبر بدم».
خانم وای یک هفته بعد تماس گرفت و گفت «من دوست دارم یه بار دیگه شما رو ببینم اگر از نظرتون مشکلی نداره».
گفتم از نظر من مشکلی نیست.
ما ملاقات را به صورت «فقط همین یک بار» برای دو ماه ادامه دادیم، تا خانم وای درخواست جلسات منظم را مطرح کرد. ما به آرامی، قرار جلسات را تا چهار بار در هفته افزایش دادیم، به خاطر اینکه بیمار من را کمتر و کمتر به عنوان کسی می‌دید که تمایل دارد به ذهنش وارد شود یا به اجراهای تئاترگونه‌اش ملحق شود. با این وجود، چنین تردیدهایی به هیچ وجه جدا از انتقال نبود و همین طور احساس‌هایی که من تنها یک «روانکاو مقلد» هستم نیز جدا از انتقال متقابل نبود.
در این روایت از یک جلسه‌ی تحلیلی، من آنچه را که با جمع‌آوری سرنخ‌هایی برای رمزگشایی، کشف یا رسیدن به یک تفسیر در تضاد بود، توصیف می‌کنم. سوال‌هایم از خودم متمرکز بر فهمیدنِ «چرا؟»، یا «چطور شد؟» یا «علت توهمات شنیداری بیمار چیست؟» نبود. به جای آن، علاقمند بودم بدانم زندگی کردن به سبک این بیمار و صبحت کردن به شکلی عجیب و آزاردهنده که با او می‌کنم، «شبیه به چه حسی است». مشاهداتم، اظهاراتم و خیال‌پردازی‌هایم در جستجوی توضیح برای آنچه در حال وقوع است، نبودند؛ در عوض، مولفه‌هایی بودند که می‌توانستم از آن‌ها در تلاش‌هایم برای توصیف اینکه بیمار و خودم چه کسانی بودیم (در هر لحظه‌ی در حالِ تغییر جلسه)، استفاده کنم.
خواننده متوجه خواهد شد که من از بیمار درخواست نکردم که مرا در درک تجربه‌اش کمک کند. برای مثال، من از او نخواستم رفرنس‌هایی را که برای تجربه‌هایی خاصی می‌سازد «پُر کند»، مثلاً صدای نظرات انتقادی مادرش که در سرش داد می‌زند. و تلاش نکردم تا خود را برایش توضیح دهم و در عوض، به شکلی با او صحبت کردم که امید داشتم سطحی از اضطراب قابل‌تحمل ِآمیخته با کنجکاوی برایش حاصل شود (مثلاً زمانی که گفتم «منم عجیبم»). همچنین، باید بگویم که عدم‌موفقیتم در صحبت کردن به شکل عادی با بیمار، حقیقتاً «اشتباه» نبود؛ بلکه تجلیِ سازنده‌ای از فقدان ارتباطم با خودم بود که منعکس شد اما تکرار نشد، که تجربه‌ی بیمار از گم شدن خودش بود.
و در بیشتر اوقات، من تلاش نکردم تا خانم وای را در «فهمیدن» آنچه می‌گفتم، کمک کنم. اغلب، اظهارنظرهایم از این قبیل بود: «واقعا» یا «متعجب نشدم» یا «نترسیدم». گاهی اوقات، تلاش کردم تا آنچه تصور می‌کردم بیمار تجربه می‌کند را توصیف کنم (استعاره‌ای پیشنهاد دهم). مثلا زمانی که گفتم: «شبیه به کابوسی به نظر میاد که نمی‌تونی از اون بیدار بشی». به طور ویژه در مورد این بیمار، که همین حالا هم ذهنش با دونفر اِشغال بود (یا او اینطور احساس می‌کرد)، مهم بود که جمله شامل «به نظر میاد» باشد.
این جنبه‌ها از روشی که با این بیمار صحبت می‌کنم، احساسی قوی از طرف من را منعکس می‌کند که ما همه با آرزوی هم‌زمان برای فهمیده شدن و به اشتباه فهمیده شدن صحبت می‌کنیم و ما به دیگران با هر دو میل فهمیدن و اشتباه فهمیدن گوش می‌دهیم. بخش دوم، یعنی میل به اشتباه فهمیدن و به اشتباه فهمیده شدن، فقط در مواقعی، یک میل از شناخته نشدن را منعکس می‌کند، میلی برای نگه‌داشتن بخشی از خود که در جداسازی ضروری رخ می‌دهد. طبق تجربه‌ام، آرزوی بیمار برای «اشتباه فهمیده شدن»، اغلب بیشتر از زمانی که «آرزوی فهمیده شدن» داشته باشد، منجر به راهی برای ورود به خودش به سبک خودش می‌شود. آرزوی فهمیده شدن ذاتاً آرزویی برای نزدیکی است، آرزویی برای به رسمیت شناخته شدن کسی که در حال حاضر است. درمقابل، می‌فهمم که آرزوی بیمار برای به اشتباه فهمیده شدن، آرزویی از خیال کردن خودش (در مقابل آنچه روانکاو می بیند) را دربردارد. احترام به نیاز خوداکتشافی بیمار، در من نیاز به «زیاد ندانستن» را بوجود می‌آورد. اشتباه فهمیدن‌ها، من و بیمار را در موقعیت استفاده از «خاموش‌سازیِ» فهمم قرار می‌دهد تا به تلاشی برای ساختن تصویری از تجربیات او بپردازیم که نه من و نه خودش پیش‌بینی نکرده بودیم؛ مثلا در هنگام گفتن «منظورم اون نیست، بیشتر شبیه اینه»، «این» ممکن نبود بدون «خاموش‌سازی» خاصی از فهمیدن، ساخته (رویاپردازی) شود. من در اینجا یاد توصیفی از جیمز گروتشتاین (مربوط به گفتگویی که بیست و پنج سال قبل با هم داشتیم) درمورد لحظه‌ای از تحلیلش با بیون افتادم. در پاسخ به یکی از تفاسیر بیون، گروتشتاین گفته:« فهمیدم». بیون بدون معطلی پاسخ داده بود «لطفاً تلاش کن تا نفهمی. هر کاری میخوای بکن ولی لطفا تلاش کن تا نفهمی». از این دیدگاه، فهمیدن در مقایسه با عملِ نفهمیدن و انجام دادن چیزی با «خاموش‌سازیِ» فهمیدن، یک فعالیت روانیِ منفعلانه است. عمل فهمیدن، خطر «کُشتن» تجربه‌ای را دارد که زمانی در جلسه‌ی تحلیلی زنده بوده است. به محض اینکه تجربه‌ای «کشف شود»، مرده است. لحظه‌ای که فردی، «فهمیده» شود، او دیگر شخصی جذاب، زنده، کشف‌نشدنی و رمزآلود نیست.


Child-adolescent-therapy.jpg
خرداد ۴, ۱۳۹۸

دنیای بزرگسالی ما و ریشه های آن در کودکی ۱۹۵۹/ نویسنده: ملانی کلاین/ مترجم:مهناز ارسلانی/ ویراستار:مانا علوی

از دیدگاه روانکاوی، توجه به رفتار فرد در محیط اجتماعی، و بررسی چگونگی رشدش از نوباوگی تا بلوغ، ضروری است. هر گروهی- کوچک یا بزرگ- شامل افرادی است که در ارتباط با یکدیگرند، بنایراین درک شخصیت، اساس درک زندگی اجتماعی است. روانکاوی نگاهی واپس نگر به رشد فردی دارد، با حرکت تدریجی به سمت نوباوگی؛ از این رو در ابتدا گرایش های اساسی در کودک را توضیح خواهم داد.
پیش از فروید جز در قالب عوامل فیزیکی، توضیحی دربارۀ نشانه های مختلف مشکلات نوباوگی ارائه نشده بود- مشکلاتی مانند حالت خشم، فقدان علاقه در محیط، نبود ظرفیت تحمل ناکامی، و بیان غمی زودگذر. تا زمانی که فروید کشف بزرگ خود را انجام داد عموماً گرایش بر این بود که کودکی را به عنوان دوره ای کاملا شاد درنظر گیرند، و آشفتگی های بسیاری که توسط کودکان ابراز می شد، جدی گرفته نمی شد. یافته های فروید به مرور زمان ما را در فهم پیچیدگی عواطف کودکان یاری کرد و نشان داد که کودکان چگونه در مقابل تعارضات جدی تاب می¬آورند. این منجر به ایجاد بینش بهتری درخصوص ذهن کودکان و ارتباط آن با فرایند روانی در بزرگسالی شد.
استفاده از تکنیک بازی در روانکاوی کودکان کم سن وسال و پیشرفت های دیگری که من در نتیجۀ کار حرفه ای ایجاد کردم، اجازه داد تا نتیجۀ جدیدی را دربارۀ مراحل ابتدایی کودکی و لایه های عمیق تر ناهوشیار به دست آورم. چنین نگرشِ واپس نگرانه ای بر اساس یکی از یافته های پایه ای فروید مبنی بر این بود که موقعیت انتقال در روانکاوی عاملی است که بیمار در ارتباط با درمانگر، موقعیت ها و هیجانات ابتدایی را بازاجرا کند. به همین دلیل است که گاهی حتی بزرگسالان، در ارتباط با درمانگر، ویژگی های خیلی کودکانه ای را تجربه می کنند مانند وابستگی شدید و نیاز به راهنمایی شدن، همراه با عدم اعتمادی که دلیل خاصی ندارد. استنباط گذشته به واسطۀ این نشانه ها بخشی از تکنیک روانکاو است. می دانیم که فروید ابتدا عقدۀ ادیپ را در بزرگسالی یافت سپس توانست آن را در بازگشت به کودکی دنبال کند. زمانی که شرایط مساعدی برای تحلیل کودکان کوچک داشتم، قادر بودم شناخت دقیق تری نسبت به زندگی روانی آنها به دست آورم و این امر منجر به درک زندگی روانی کودک شد. توجه دقیق به انتقال در تکنیک بازی سبب شد تا فهم عمیق تری نسبت به روشی داشته باشیم که در آن زندگی روانی توسط فانتزی های ناهوشیار و احساسات پیشین تحت تاثیر قرار می گیرد. از این رو با استفاده از تعدادی اصطلاحات تکنیکی می توانم آنچه دربارۀ زندگی هیجانی نوزاد نتیجه گیری کرده ام را بیان کنم.
من فرضیه ای را مطرح کردم که براساس آن، نوزاد تازه متولد شده، هم در فرایند تولد و هم در سازگاری با شرایط پس از تولد، اضطراب ذاتی آزاردهنده ای را تجربه می کند. این فرضیه را می توان به این نحو بیان کرد که نوزاد، قبل از این که به لحاظ عقلی قادر به فهمیدن باشد، به طور ناهوشیار احساس ناراحتی می کند گویی فشارهای خصمانه ای به او تحمیل می شود. اگر بی درنگ به او آرامش داده شود- به خصوص مهربانی و عشقی که او نیاز دارد، ارضای میل به غذا و لذت بردن از آن-، ناراحتی های او به احساسات مطلوب تری تبدیل می شود. این احساس راحتی، به نیروهایی خوب نسبت داده می شود، و من معتقدم، این موضوع می تواند به اولین ارتباط محبت آمیز کودک با شخصی دیگر مرتبط باشد، این همان چیزی است که روانکاو آن را یک ابژه (object) در نظر می گیرد. فرضیۀ من این است که کودک یک آگاهی ناهوشیار درونی از حضور مادر دارد، در عین حال می دانیم که حیوانات کوچک نیز یکباره متوجه مادر می شوند و غذایشان را از او می گیرند. از این نظر موجود انسان با سایر جانوران تفاوتی ندارد و این شناخت غریزی پایه ای برای ارتباط اولیۀ نوزاد با مادرش است. همچنین می توانیم مشاهده کنیم که نوزاد پس از چند هفته، همواره صورت مادر و صدای قدم هایش را دنبال می کند، لمس دستانش را تشخیص می دهد، بوی سینه یا بطری شیری که به او می دهد را متوجه می شود و همۀ اینها حاکی از نوعی ارتباط با مادر است هرچند ساده.
نوزاد فقط انتظار دریافت غذا از مادر را ندارد بلکه میل دارد مادر به او عشق ورزد و او را درک کند. در مراحل ابتدایی تر، محبت و درک از طریق رفتار مادر با کودکش، منجر به احساس “یکی شدن” با او می شود که بر اساس آن مادر و کودک در ارتباطی نزدیک با یکدیگر قرار می گیرند. احساس فهمیده شدن در کودک، بستگی به نخستین و اساسی ترین رابطه ای دارد که کودک در زندگی تجربه می کند- ارتباط با مادر. به نظر من ناکامی، ناراحتی و دردی که کودک تجربه می کند هم زمان به صورت نوعی آزارگری تجربه می شوند و می تواند به همان اندازه روی احساس کودک به مادر اثر بگذارد، چرا که در چند ماه اول، این مادر است که تمام دنیای خارجی کودک را بازنمایی می کند؛ بنابراین خوب و بد جهان بیرونی، توسط مادر به کودک ارائه می شود و این مسئله حتی در بهترین شرایط، منجر به نگرشی دوگانه نسبت به مادر می شود.
هم ظرفیت عشق ورزیدن و هم حس ایذا و اذیت، ریشه های عمیقی در نخستین فرایند روانی کودک دارند، که در وهلۀ اول هر دو آنها بر مادر متمرکزند. تکانه های ویرانگر و احساس های وابسته به آن- مانند ناراحت شدن از ناکامی، تنفری که به واسطۀ آن برانگیخته می شود، عدم ظرفیت مصالحه [بین حس های خوب و بد]، حسادت نسبت به همۀ ابژه های قدرتمند و مادری که تمام زندگی کودک به او وابسته است- برخاسته از اضطراب ایذا و اذیت است. این احساسات تا اندازه ای بعد از آن نیز جریان خواهد داشت. تکانه های ویرانگر همواره به سمت هر کسی روانه شود، موجب این احساس می شود که آن فرد خصمانه و انتقام جو است.
شرایط خارجی نامناسب، پرخاش جوییِ(aggressiveness) درونی کودک را افزایش می دهند، و برعکس، شرایط محیطی مناسبِ مبتنی بر عشق و درک، موجب کاهش این پرخاش جویی در کودک می شود، و این عوامل در رشد فرد ادامه دارد. اگرچه اهمیت شرایط خارجی تاکنون بیش از پیش شناخته شده است، اما اهمیت عوامل درونی هنوز ناچیز انگاشته می شود. تکانه های ویرانگر که از فردی به فرد دیگر متفاوت است، بخش های جدایی ناپذیرِ زندگی روانی اند که حتی در شرایط مناسب نیز وجود دارند؛ درنتیجه، ما مجبوریم رشد کودک و گسترش نگرش بزرگسال را به عنوان محصولِ تعامل بین عوامل خارجی و عوامل درونی در نظر بگیریم. چالش بین عشق و نفرت تا حدودی می تواند از طریق مشاهدۀ دقیق شناخته شود. برخی از کودکان ناراحتی شدیدی را در رابطه با هرگونه ناکامی تجربه می کنند و وقتی توسط ابژه محروم می شوند، در پذیرفتنِ کامرواییِ بعدی ناتوان اند. طبق نظر من، چنین کودکانی پرخاش جویی و حرص شدیدتری نسبت به کودکانی دارند که گاه و بی گاه انفجارهایی از خشم را پشت سر می گذارند. اگر کودکی نشان دهد که قادر به گرفتن غذا و عشق است، به این معناست که می تواند سریع بر ناراحتیِ ناشی از ناکامی غلبه کند و زمانی که بار دیگر کامروا شود، باز احساسی از عشق را تجربه خواهد کرد.
من بر این باورم که قبل از ادامه دادن بحث دربارۀ رشد کودکان، باید به طور خلاصه از نقطه نظر روانکاوی واژه های خود و ایگو را تعریف کنم. طبق گفتۀ فروید ایگو بخش سازمان یافته ای از خود است که پیوسته تحت تاثیر تکانه های غریزی است و از طریق سرکوب، آنها را تحت کنترل نگه می دارد؛ بنابراین تمام فعالیت ها را هدایت کرده و رابطه با دنیای خارجی را ایجاد و حفظ می کند. خود، به عنوان پوششی برای کل شخصیت به کار می رود که نه تنها شامل ایگو بلکه شامل زندگی غریزی ای می شود که فروید منشاء آن را اید می نامد.
من در جریان کارم به این فرض رسیدم، که ایگو از بدو تولد وجود دارد و عمل می کند و علاوه بر عملکرد ذکر شده در بالا، وظیفۀ مهم دفاع از خودش در برابر اضطرابی که در جریانِ چالش دنیای درونی با تاثیرات دنیای بیرونی ایجاد می شود را نیز دارد. علاوه بر این، ایگو آغازگرِ شماری از فرایندهای درونی است که ابتدا از درون فکنی و فرافکنی شروع می شوند همچنین فرایند دیگری به نام دونیم سازی را آغاز می کند که به همان اندازه اهمیت دارد و عبارت است از جدا شدن تکانه ها و ابژه ها از هم، که بعدا به آن می پردازم.
ما دِین زیادی به فروید و آبراهام در کشف درون فکنی و فرافکنی داریم، که نشانۀ اصلی آشفتگی شدید روانی و همچنین زندگی طبیعی اند. فروید در مطالعۀ بیماری مانیک-دپرسیو به کشف درون فکنی که اساس سوپرایگو است دست یافت، و من در اینجا سعی دارم از آن چشم پوشی کنم. او رابطه ای حیاتی بین ایگو و سوپرایگو و اید را توصیف کرد. در طی زمان، این مفاهیمِ اساسی دستخوش تحول بیشتری شدند. در جریان کار روانکاوی ام با کودکان متوجه شدم که درون فکنی و برون فکنی، از ابتدای زندگی، به عنوان فعالیت های نخستین و بدویِ ایگو، در جریان اند، که از دیدگاه من از تولد به بعد عمل می کنند. با توجه به این دیدگاه، درون فکنی به این معناست که دنیای بیرونی، یعنی شرایطی که کودک در آن زندگی می کند و ابژه هایی که با آنها در ارتباط است، نه تنها به عنوان قسمت بیرونی تجربه می شوند، بلکه درون او رفته و بخشی از زندگی درونی او می شوند. زندگی درونی حتی در بزرگسالان نیز، بدون در نظر گرفتن این درون فکنی ها، نمی تواند ارزیابی شود. برون فکنی که به طور همزمان در جریان است بر این دلالت دارد که در کودک ظرفیتی وجود دارد و بواسطۀ آن می تواند احساسات متعددش، مخصوصاً عشق و نفرت، را به افراد اطرافش نسبت دهد.
در دیدگاه من، عشق و نفرت نسبت به مادر مبتنی است بر ظرفیت نوزاد در نسبت دادن عواطفش به مادر، لذا، نوزاد مادر را تبدیل به ابژۀ خوب، و همچنین ابژۀ خطرناک می کند. اگرچه درون فکنی و برون فکنی، لزوماً فرایندهای کودکانه نیستند ولی در کودکی ریشه دارند و بخشی از فانتزی های کودک را تشکیل می دهند که در نظر من از ابتدای زندگی فعال بوده و در شکل دادن به نگاه کودک نسبت به محیط پیرامونش تاثیرگذار است. درون فکنی، تصویری ساخته شده و تغییر شکل یافته از دنیای بیرونی است. بنابراین یک دنیای درونی شکل می گیرد که تا حدی انعکاسی از دنیای خارجیِ فرد است. به عبارت دیگر، فرایند دوگانۀ درون فکنی و برون فکنی در تعامل بین عوامل درونی و بیرونی مشارکت دارند. این در همۀ مراحل زندگی اتفاق می افتد. به بیانی دیگر درون¬فکنی و برون¬فکنی در زندگی ادامه داشته و در طی بلوغ تعدیل می شود: اما هرگز اهمیتش در ارتباط فردی با دنیای اطراف از بین نمی رود. حتی در بزرگسالی نیز، قضاوت در مورد واقعیت، از تاثیر دنیای درونی¬ فرد رها نمی شود.
همواره گفته¬ام که فرایندهای درون¬فکنی و برون¬فکنی به عنوان فانتزی¬های ناهوشیار درنظر گرفته¬ می شوند. همان طورکه پیش از این دوستم سوزان ایزاک در مقالۀ اخیر خود (1952) این موضوع را مطرح کرد که” فانتزی (در وهلۀ اول) پیامدی روانی است، بازنمایی کنندۀ روانی غریزه. تکانه¬، میل غریزی یا پاسخی وجود ندارد که به عنوان فانتزی ناهوشیار تجربه نشود. فانتزی، محتوای میل یا احساسات (برای مثال، امیال، ترس¬ها، اضطراب¬ها، کامیابی¬ها، عشق یا غم) را بازنمایی می کند که در آن لحظه در ذهن وجود دارند.”
فانتزی¬های ناهوشیار مانند رویاپردازی های روزانه نیستند (هرچند با آنها مرتبط اند) اما فعالیت های ذهنی سطوح عمیق ناهوشیار و تکانه¬ هایی که توسط کودک تجربه می¬شود، را همراهی می¬کنند. برای مثال، کودک گرسنه می¬تواند گرسنگی¬اش را با وهم لذتِ گرفتن پستان مادر ارضا کند، با تمام لذتی که به طورطبیعی از آن می¬گیرد، مانند مزۀ شیر، احساس گرم پستان، در برگرفته شدن و مورد عشق مادر قرار گرفتن. اما فانتزی ناهوشیار نسبت به سینه ای که این لذت را ایجاد نمی¬کند شکل متفاوتی دارد، فرد احساسی از محرومیت را تجربه می کند. فانتزی¬ها -که شامل ابژه ها و موقعیت های متفاوت و وسیعی می شوند- در طول رشد وجود دارند و همۀ فعالیت ها را همراهی می¬کنند؛ آنها هرگز از نقش ایفا کردن در بخش بزرگی از زندگی روانی فرد باز نمی ایستند. فانتزی های ناهوشیار در هنر، کارعلمی و فعالیتهای روزمرۀ نه چندان مهم زندگی، تاثیر دارند.
من پیش از این هم گفته ام که مادر درونی می¬شود و این موضوعی اساسی در رشد است. همانطور که مشاهده کرده ام روابط موضوعی همواره از بدو تولد آغاز می¬شوند. مادر در جنبه های خوب خود- عشق ورزیدن، یاری کردن، و غذا دادن به کودک- اولین ابژۀ خوبی است که کودک آن را بخشی از دنیای درونی اش می¬کند. توانایی¬ کودک در انجام این کار، تا حدی ذاتی است. اگرچه ابژۀ به اندازۀ کافی خوب بخشی از فرد می¬شود، با این حال تا حدی به اضطراب ایذا و اذیت که بسیار شدید نیست وابسته است- با توجه به خشم. نگرش عشق ورزانه به بخشی از مادر، به کودک کمک می کند تا فرایند درون فکنی به خوبی اتفاق افتد. اگر مادر به عنوان ابژۀ خوب و عنصری مستحکم به دنیای درونی کودک برده شود، به ایگو افزوده می¬شود. فرض من این است که رشد ایگو بیشتر حول و حوش این ابژۀ خوب است و همانند سازی با ویژگی های خوب مادر پایه ¬ا¬ی برای همانندسازی¬ ها¬ی مفید دیگر می ¬شود. همانند سازی با ابژۀ خوب، در تقلید کودک از فعالیت ها و نگرش مادر خود را نشان می دهد؛ این همانند سازی در بازی¬ و رفتار کودک با کوچک تر از خودش دیده می¬شود. همانند سازی قوی با مادر خوب، راه را برای همانند سازی با پدر خوب و بعدها با اشخاص خوب دیگر هموار می¬کند. در نتیجه، دنیای درونی¬ او شامل ابژه ها و احساسات خوب می¬شود و این ابژه های خوب پاسخی به عشق کودک احساس می¬شود. همۀ اینها با یک ویژگی ثابت سروکار دارد و همدلی و داشتن احساس های خوب با افراد دیگر را ممکن می کند. واضح است که رابطۀ خوب والدین با یکدیگر و با کودک، و محیط شادِ خانه، نقشی اساسی در موفقیت این فرایند بازی می¬کند.
اگرچه احساس های کودک به هر دو والد خوب است اما کارکرد خشم و نفرت نیز همچنان باقی می ماند. به بیان دیگر، رقابت با پدر نتیجۀ تمایلات کودکِ پسر به مادر و فانتزی¬های او در این باره است. چنین رقابتی در عقدۀ ادیپ مطرح می شود و این را به طور واضح در کودکان سه، چهار و پنج ساله می¬توان دید. با این حال، این عقده خیلی پیشتر وجود داشته است و در ظن نخست کودک به پدر ریشه دارد که عشق و توجه مادر را از او دور کرده است. تفاوت های زیادی در عقدۀ ادیپ دختر و پسر وجود دارند. من در این تقسیم بندی مطرح می کنم که پسر در فرایند رشد اندام جنسی اش نهایتاً به موضوع اصلی برمی گردد، بنابراین، مادر جسنجوی ابژۀ زنانه با پیامد حسادت به پدر و به طور کلی مردهاست، دختر تا حدی مجبور به روی گرداندن از مادر می شود و ابژۀ میلش را در پدر و بعدها در دیگر مردان پیدا می¬کند. البته من این موضوع را به شکل خیلی ساده¬ا¬ی بیان کردم، چراکه پسر نیز به سمت پدر جذب می شود و با او همانند سازی می کند؛ لذا ویژگی همجنس گرایی وارد رشد طبیعی می¬شود. این برای دخترها هم کاربرد یکسانی دارد، چرا که دختر در ارتباط با مادر و به طور کلی با زنهاست، و از اهمیت این ارتباط کاسته نمی شود. پس عقدۀ ادیپ فقط مربوط به احساس تنفر و رقابت نسبت به یک والد و عشق به والد دیگر نیست، اما احساسی از عشق و گناه وارد رابطه با والد رقیب می¬شود. بنابراین چندین حس متعارض مرکز عقدۀ ادیپ قرار می-گیرد.
دوباره به موضوع فرافکنی باز می¬گردیم. با فرافکنی، فرد خود یا بخشی از تکانه ها و احساس های خود را به دیگری می دهد و یک همانند سازی با آن شخص ایجاد می شود، این همانند سازی، با همانند سازی برخاسته از درونی سازی متفاوت است. چنانچه ابژه ای درون خود برده شود( درون-فکنی)، تاکید بر به دست آوردن برخی ویژگی های این ابژه و تحت تاثیر آن قرار گرفتن است. به عبارت دیگر، در قراردادن بخشی از فرد در دیگری( فرافکنی)، همانند سازی براساس نسبت دادن برخی از ویژگی های فرد به دیگری است. فرافکنی نتایج زیادی دارد. ما تمایل داریم عواطف و افکارمان را به دیگری نسبت دهیم؛ واضح است که این به سازگار یا آزارگر بودن ما بستگی دارد و فرافکنی ریشه در طبیعت خصمانه یا دوستانۀ فرد دارد. درنتیجه با نسبت دادن بخشی از احساس مان به دیگری، این احساس ها، نیازها و لذت را درک می¬کنیم؛ به عبارت دیگر، ما خودمان را جای فرد دیگری قرار می¬دهیم. برخی افراد در این مسیر تا جایی پیش می روند که کاملا خود را در دیگری گم می¬کنند و در قضاوت عینی ناتوان می¬شوند. به طور همزمان درون¬فکنی بیش از حد، توانایی ایگو را به خطر می¬ا¬ندازد چرا که به طور کامل تحت سلطۀ ابژه های درونی شده قرار می¬گیرد. اگر فرافکنی خصمانه باشد، همدردی واقعی و درک دیگری تحلیل برنده می¬شود. بنابراین ویژگی فرافکنی اهمیت زیادی در ارتباطات ما با افراد دارد. اگر تعامل بین درون¬ فکنی و فرافکنی تحت تاثیر خصومت یا وابستگی بیش از حد قرار نگرفته و به خوبی سازگارشده باشد، دنیای درونی غنی می شود و ارتباطات بادنیای خارجی بهتر.
پیشتر اشاره کرده ا¬م که ایگوی کودک تمایل به دونیم سازی تکانه¬ها و ابژه ها دارد و من این را به عنوان فعالیت های ابتدایی ایگو تلقی می کنم. تمایل به دونیم سازی نتیجۀ این است که ایگوی اولیه غیرمنسجم است. اما- در اینجا لازم است دوباره اشاره ای به مفاهیم خودم داشته باشم- نیاز به جدا کردن موضوع عشق از موضوع خطرناک به خاطر اضطراب ایذا و اذیت تقویت می شود، و لذا منجر به جداشدن عشق از نفرت می¬شود. خود مراقبتیِ کودک به اعتمادش به مادرِ خوب بستگی دارد. او با جدا کردن وجه خوب و بد و چسبیدن به وجه خوب، باور دارد که از ابژۀ خوب و توانایی اش به عشق ورزیدن محافظت می¬کند؛ و این شرایط برای زنده ماندن ضروری است. بدون تجربۀ مقدار کمی از این احساس، فرد در معرض دنیایی کاملا خصمانه¬ قرار می¬گیرد که می¬ترسد نابودش کند. این دنیای خصمانه در درونش ساخته می¬شود. همان طور که می¬دانیم، نوزادهایی هستند که فاقد سرزندگی اند و کسانی که نمی¬توانند زنده بمانند، احتمالا به این دلیل که قادر نیستند رابطه ای امن با مادری خوب را رشد دهند. در مقابل کودکان دیگری هستند که با مشکلات زیادی سر و کار دارند اما به خاطر کمک و غذایی که توسط مادر به آنها داده می شود احساس سرزندگی کافی را دارند. کودکی را می شناسم که تولد طولانی و سختی را پشت سر گذاشته است و در این فرایند آسیب دیده اما زمانی که به سینه نزدیک می شود آن را با اشتیاق می گیرد. این اتفاق به طور مشابهی دربارۀ کودکانی گزارش شده که جراحی های سختی بعد از تولد داشته اند. سایر کودکان در چنین موقعیتی در گرفتن غذا و عشق با مشکل روبه رو می شوند، این اتفاق نشان می دهد که آنها نتوانستند اعتماد و عشق به مادر را شکل دهند.
با ادامۀ رشد فرایند دونیم سازی در شکل و محتوا تغییر می¬کند، اما در برخی جهات هرگز به طورکامل رها نمی شود. از نظر من تکانه های همه توانِ ویرانگر، اضطراب ایذا و اذیت و دونیم سازی در سه یا چهار ماه اول زندگی غالب است. همان طور که قبلا هم توصیف کرده ام، موضع پارانوئید-اسکیزوئید، ترکیبی است از مکانیسم ها و اضطراب ها که در موارد زیادی پایۀ بیماری های پارانویا و اسکیزوفرنی است. همراهی احساس های ویرانگر در سطوح اولیه اهمیت بسیاری دارد، و در وهلۀ نخست باید حرص (greed) و حسد (envy) را به عنوان عاملی مخرب، ابتدا در ارتباط با مادر و سپس با اعضای خانواده در طول زندگی، جدا کنم.
باید گفت میزان حرص از یک کودک به کودک دیگر فرق می کند. کودکانی هستند که هرگز راضی نمی شوند چرا که حرص از هر چیزی که دریافت می¬کنند فراتر می رود. حرص با نیاز به خالی کردن پستان مادر همراه است و نوزاد همۀ منابع لذت را بدون در نظر گرفتن دیگری استفاده می کند. کودکان حریص شاید از هر چیزی که در لحظه به دست می آورند لذت ببرند، اما به محض ارضا شدن احساس نارضایتی کرده و برای لذت بردن دوباره همۀ مادر یا هر کسی که در خانواده بتواند به او توجه، غذا، یا هرگونه لذت دیگری بدهد را استثمار می کنند. جای شک نیست که حرص با اضطراب افزایش می یابد- اضطراب محروم شدن، به غارت رفتن، و اینکه فرد به اندازه کافی خوب نیست که دوست داشته شود؛ کودکی که برای عشق و توجه خیلی حریص است، در مورد توانایی اش برای عشق ورزیدن نیز احساس ناامنی می کند؛ و تمام این اضطراب ها مجددا حرص را تقویت می کنند. این موقعیت ها در اساس خود، در تجربه حرصِ کودکان بزرگتر و بزرگسال بدون تغییر باقی می ماند.
توضیح حسادت یا اِنوی کار آسانی نیست، این که چگونه مادری که کودک را تغذیه و مراقبت می کند می تواند ابژۀ حسادت نیز باشد. اما هر زمان که کودک گرسنه شود یا احساس کند مورد بی توجهی است، ناکامی او منجر به فانتزی ای می شود که شیر و عشق عمدا به او داده نمی شود، یا به خاطر منفعت مادر توسط او دور نگه داشته شده است. چنین تردیدهایی پایۀ حسادت به شمار می آیند. حسادت یا اِنوی حسی ذاتی است نه به این دلیل که کودک مایل به کسب تملک چیزی است، بلکه به این دلیل که می خواهد موضوعِ میل و لذت دیگران را نابود کند. اگر حسادت یا اِنوی خیلی قوی باشد، کیفیت تخریب آن منجر به رابطه ای آسیب دیده با مادر و همچنین بعدها با سایرین می شود؛ همچنین به این معناست که هیچ چیز نمی تواند به طور کامل لذت بخش باشد چراکه موضوعِ مورد میل همواره توسط حسادت تخریب می شود. علاوه بر این، اگر حسادت قوی باشد، خوبی [و عشق] نمی تواند جذب شود، نمی تواند بخشی از زندگی درونی فرد و درنتیجه منجر به قدردانی شود. در مقابل، ظرفیت لذت بردن کامل از آن چیزی که دریافت می شود و تجربۀ قدردانی از فردی که آن را داده است، هم تحت تاثیر ویژگی های کودک و هم ارتباطات او با افراد دیگر است. شکرگزاری قبل از غذا بی دلیل نیست، مسیحیان این کلمات را بکار می برند ” به راستی برای آنچه که داریم خدا را شاکریم”، این کلمات مبین این است که فرد جدا از ناراحتی و حسادت کیفیتی را تجربه می کند- و از آن قدردانی می کند- که او را شاد کرده. شنیدم دختر کوچکی می¬گفت، بیشتر از همه عاشق مادرش است به این دلیل که اگر مادرش به او غذا نداده بود و متولدش نکرده بود، چه کار می توانست بکند؟ این حس شدید قدردانی با ظرفیت او برای لذت بردن رابطه دارد که ریشه در کاراکتر کودک و [کیفیت] ارتباط با دیگران دارد که با بخشندگی و رسیدگی به دیگری در رابطه است.
در سراسر زندگی ظرفیت لذت بردن و قدردانی منجر به ایجاد علائق گوناگون و لذت می شود.
در رشد طبیعی، با رشد ایگو فرایند دونیم سازی کاهش یافته و ظرفیت فهم واقعیت دنیای خارجی افزایش می یابد، و تا حدودی تکانه های متعارض کودک را به هم نزدیک می کند و منجر به ترکیب بیشتر جنبه های خوب و بد ابژه می شود. به این معنا که افراد علی رغم نقایص خود می توانند دوست داشته شوند و دنیا فقط سیاه و سفید به نظر نمی آید.
سوپر ایگو- بخشی از ایگو است که سرزنش می کند و تکانه های خطرناک را تحت کنترل قرار می دهد، و فروید شروع آن را تقریبا در پنج سالگی قرارداده است -اما در دیدگاه من، پیشتر از اینها اتفاق می افتد. فرضیۀ من این است که کودک در پنج یا شش ماه اول زندگی می ترسد که تکانه های ویرانگر و حرصش به ابژه های دوست داشتنی اش آسیب بزند یا زده باشد. چرا که هنوز نمی تواند بین امیال و تکانه هایش و تاثیرات واقعی آنها تمایزی قائل شود. فرد احساسی از گناه را تجربه می کند و میل به حفظ ابژه ها دارد و جبران به خاطر آسیبی که به آنها زده. اضطرابی که اکنون تجربه می شود اساسا یک ماهیت افسرده وار دارد؛ و هیجانات همراه آن همچون دفاع هایی در برابر احساس گناه شکل داده شده اند که من آن را به عنوان بخشی از رشد طبیعی می دانم و آن را “موضع افسرده وار” نامیده ام. احساس های گناه که عمدتا در همۀ ما برانگیخته می شوند ریشه های خیلی عمیقی در کودکی دارند و تمایل به جبران نقش مهمی در تصعید و روابط ابژۀ ما ایفا می کند.
زمانی که کودکان کم سن را از این زاویه مشاهده می کنیم، می ببینیم که هر از گاهی بدون هیچ دلیل خاص خارجی، افسرده به نظر می آیند. آنها در این مرحله تلاش می کنند تا افراد دور و بر خود را به هر طریقی که برایشان ممکن باشد- بواسطۀ لبخند، ژست های بامزه، حتی تلاش برای غذا دادن به مادر با گذاشتن قاشق غذا به دهانش- خوشحال کنند. این دوره به طور همزمان دوره ای است که بازداری های غذایی و کابوس ها اغلب در آن رخ می دهد و تمامی این علائم به زمان از شیر گرفتن کودک بر می گردد. در کودکان بزرگتر نیاز به پرداختن به احساس های گناه، خود را واضح تر نشان می دهد؛ فعالیت های سازندۀ متنوعی برای این هدف و در ارتباط با والدین یا خواهر و برادرها به کار گرفته می شوند که نیاز شدیدی برای خوشحال کردن و مفید بودن آنها وجود دارد، همۀ اینها نه تنها عشق بلکه نیاز به جبران را بیان می کنند.
فروید فرایند مداقهworking through) ) را به عنوان بخشی ضروری پروسۀ روانکاوی مفهوم سازی کرد. این اصطلاح در یک کلمه به این معناست که مراجع قادر می شود تجربیات، اضطراب ها و موقعیت های گذشته را دوباره ودوباره هم در ارتباط با روانکاو و هم در ارتباط با افراد و موقعیت های متفاوت در زندگی حال و گذشته اش تجربه کند. اگرچه مداقه تا حدودی در رشد طبیعی فرد رخ می دهد. این مداقه به افزایش سازگاری با واقعیت خارجی می انجامد و همراه با آن، کودک کمتر به تصویری فانتزی از دنیای اطرافش نیاز پیدا می کند. تجربۀ دوبارۀ رفتن مادر و برگشتن او، ترس از غیبت مادر را کمتر می¬کند و درنتیجه بدگمانی کودک از ترک شدن کمرنگ می شود. به این طریق کودک به تدریج روی ترس های اولیه اش کار کرده و با تکانه ها و عواطف متعارضش کنار می آید. در این مرحله اضطراب افسرده وار غالب می شود و اضطراب ایذا و اذیت کمتر می شود. تصور می کنم نشانه های به ظاهر عجیب، ترس های غیرقابل توضیح و رفتارهای خاصی که می توان در کودکان کم سن مشاهده کرد نشانه ای از فرایند مداقه در موضع افسرده وار است. اگر احساس های گناهی که در کودک برانگیخته می شوند خیلی زیاد نباشند میل به جبران و فرایندهای دیگری که بخشی از رشد هستند موجب آسودگی خاطر می شوند. با این حال، اضطراب های افسرده وار و ایذا و اذیت هرگز به طور کامل تمام نمی شوند؛ ممکن است موقتا تحت فشارهای خارجی یا درونی بازگردند، گرچه یک فرد نسبتا عادی می تواند از عهدۀ این تکرار براید و سازگاری خود را مجددا به دست آورد. اگر این فشار بسیار زیاد باشد، ممکن است مانع از رشد یک شخصیت خوبِ سازگار و قوی شود.
با این که– نگران ساده انگاری بیش از حد این روش ام- به اضطراب های افسرده وار و پارانوئید و پیامدهای آن پرداخته ام، بایستی تاثیر فرایندهایی که در ارتباطات اجتماعی توصیف کرده ام را مورد ارزیابی قرار دهم. دربارۀ درونی سازی دنیای خارجی صحبت کرده¬ام و اشاره کردم که این فرایند در کل زندگی ادامه می یابد. زمانی که بتوانیم کسی را تحسین کنیم و به او عشق ورزیم- یا از شخصی متنفر یا منزجر شویم- می توانیم چیزی از او را درون خود بریم، عمیق ترین نگرش ما با چنین تجاربی شکل می گیرد. به عبارتی این امر ما را غنی می کند و اساس خاطرات ارزشمند می شود؛ گاهی نیز احساس می کنیم که دنیای خارجی برای ما خراب شده و درنتیجه دنیای درونی تحلیل رفته است.
در اینجا می توانم به اهمیت وقایع مطلوب و نامطلوبی اشاره کنم که کودک از ابتدا تجربه می کند ابتدا تحت تاثیر والدین، و سپس دیگران. تجربیات خارجی در کل زندگی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. با این حال، حتی در نوزادان، وابسته به روشی است که تاثیرات خارجی توسط کودک تعبیر و جذب می شود، این به نوبۀ خود تا حد زیادی به این بستگی دارد که تکانه های ویرانگر و اضطراب های افسرده وار و ایذا و اذیت چطور عمل می کنند. به طور مشابه، تجربیات بزرگسالی ما تحت تاثیر نگرش های پایه ای ما قرار می گیرند، که به ما کمک می کنند با بداقبالی ها بهتر کنار بیاییم، یا اگر بیش از حد تحت تاثیر تردید و ترحم به خود هستیم، حتی نا امیدی های ناچیز نیز به فاجعه تبدیل می شوند.
یافته های فروید دربارۀ کودکی، درک مشکلات تربیت را افزایش داده است اما این یافته ها اغلب سوء تعبیر شده اند. گرچه تربیت بیش از حد تنبیهی، تمایل کودک به واپس روی را تقویت می کند، باید به خاطر داشته باشیم که سهل گیری بیش از حد به اندازۀ محدودیت بیش از حد برای کودک آسیب زاست. اصطلاح “ابراز وجود کامل” (full self_expression) می تواند هم برای والدین و هم برای کودک مضرات زیادی داشته باشد. درحالی که در گذشته کودک اغلب قربانی نگرش تنبیهی والدین بوده است، ممکن است اکنون والدین قربانی فرزندشان باشند. یک طنز قدیمی وجود دارد که می گوید: مردی بود که در کودکی هرگز سینۀ مرغ را مزه نکرد؛ چرا که وقتی کودک بود والدینش آن را می خوردند و وقتی بزرگ شد، فرزندانش آن را می خوردند. لازم به ذکر است که وقتی با فرزندانمان سر و کار داریم تعادلی را بین انضباط بیش از حد زیاد و بیش از حد کم، برقرار کنیم. چشم پوشی از برخی از خطاهای کوچک تر یک نگرش سالم است. اما اگر این امر به صورت عدم توجه مداوم باشد، ضرورتا عدم تایید کودک و درخواست از او را نشان می دهد.
موضوع دیگری که باید در مورد سهل گیری والدین در نظر گرفته شود این است که؛ با وجودی که ممکن است کودک از نگرش سهل گیرانه والدین بهره برده و احساس رضایت کند، اما همواره با حسی از گناه دربارۀ بهره¬کشی از آنها دست و پنجه نرم می کند و نیاز به میزانی از محرومیت و محدودیت دارد تا به احساس امنیت دست یابد. این اتفاق او را قادر می سازد تا حس احترام نسبت به والدینش داشته باشد، که برای ارتباط خوب با آنها و همچنین افزایش احترام به دیگران ضروری است. علاوه براین باید توجه داشته باشیم، والدینی که باعث ابراز وجود بی حد و حصر کودک می شوند- اگرچه بسیاری از آنها تلاش می کنند آن را بپذیرند- ناگزیر احساس خشمی می کنند که روی نگرش شان نسبت به کودک تاثیر دارد.
من در مقالات قبلی ام کودک کم سن و سالی را توصیف کرده ام که در برابر هر ناکامی واکنش نشان می داد- قابل ذکر است که در هیچ نوع تربیتی، امکان اجتناب از همه ناکامی ها وجود ندارد- این کودک دربرابر هرگونه کمبود و ضعف¬ در محیط اطرافش آمادۀ خشم شدیدی می شد و خوبی های دریافت شده از محیطش را ناچیز می انگاشت. اساسا او نارضایتی هایش را خیلی شدید بر افرادی که پیرامونش بودند فرافکنی می کرد.
نگرش های مشابهی در بزرگسالان نیز شناخته شده است. اگر در مواجهه با افرادی قرار گیریم که قادر به تحمل ناکامی بدون خشمی شدیدند و می¬توانند بعد از ناکامی به سرعت دوباره سازگاریشان را پیدا کنند، و آنهایی که مایل اند دنیای خارجی را مقصر بدانند، می¬توانیم اثر مخرب فرافکنی خصمانه را شاهد باشیم. فرافکنی نارضایتی، احساس خصمانه ای در دیگران بر می انگیزد. تعداد کمی از ما تحمل این اتهام را داریم که در گروه گناهکار قرار بگیریم، حتی اگر این اتهام با کلمات بیان نشود. درواقع این امر سبب می¬شود از چنین افرادی بیزار باشیم، و ظاهرا دشمن آنها به نظر -برسیم؛ در نتیجه ما را با احساس های ایذا و اذیت فزون یافته¬ و سوءظن ارزیابی می¬کنند و رابطه ها بیشتر و بیشتر آسیب زا می¬شوند.
یک روش حل و فصل سوء ظن شدید، تلاش برای فرونشاندن دشمنان واقعی یا فرضی است. این روش به ندرت موفقیت آمیز است. البته برخی افراد می¬توانند با چاپلوسی و دلجویی بر آن غلبه کنند، به ویژه اگر احساس های ایذا و اذیت خودشان نیاز به فرونشاندن داشته باشد. اما چنین رابطه¬ای به آسانی خراب و به خصومتی متقابل تبدیل می شود. متذکر می¬شوم چنین نوساناتی ممکن است در نگرش دولتمردان برجسته در امور بین المللی مشکلاتی ایجاد کنند.
جایی که اضطراب ایذا و اذیت قدرت کمتری دارد و فرافکنی در جهت نسبت دادن احساس های خوب به دیگران است، پایه ای برای همدردی ایجاد می شود. در این شرایط، پاسخ دریافتی از دنیای خارجی بسیار متفاوت است. همه ما افرادی را می شناسیم که دوست داشتنی هستند و قابلیت این را دارند که دوست داشته شوند؛ این به خاطر حسی است که ما از آنها می گیریم، احساسی که مبتنی بر اعتماد آنها به ما است، که این خود حس دوستانه ای را در بخشی از ما برمی انگیزاند. البته در اینجا از افرادی صحبت نمی¬کنم که با دروغ تلاش به محبوب نشان دادن خودشان دارند. درمقابل، معتقدم افرادی که صادق هستند و جرات بیان اعتقادات خود را دارند در بلند مدت محترم و حتی دوست داشتنی می¬شوند.
تاثیر نگرش های اولیه در سراسر زندگی، نشات گرفته از ارتباط ما است با افراد مهم اولیه و مشکلاتی که در دروران کودکی یا ابتدای کودکی حل نشده باقی مانده اند، که به شکل تغییر یافته ای دوباره احیا می¬شوند. برای مثال، نگاه ما به فردی برتر یا فرودست، رابطه با یکی از خواهر-برادر های کوچکتر یا یکی از والدین را تکرار می¬کند. اگر فردی یاری رسان، دوست داشتنی و بزرگتر را ملاقات کنیم، به طور ناهوشیار رابطه با والدین یا پدربزرگ-مادربزرگ مورد عشق را تداعی می کند؛ درحالی که افراد بزرگتر، متکبر و غیرقابل تحمل، نگرش های حاکی از سرکشی کودک در مقابل والدین خود را دوباره زنده می کنند. ضروری نیست که چنین افرادی از نظر فیزیکی، روانی، یا حتی سن واقعی شبیه اشخاص اصلی باشند؛ بلکه وجود چیزی مشترک در نگرش به آن ها کافی است. وقتی فردی کاملا تحت نفوذ شرایط و رابطه های اولیه اش باشد، قضاوتش نسبت به مردم و اتفاقات مختل می شود. به طور معمول احیای دوبارۀ موقعیت های اولیه از طریق قضاوت عینی محدود و اصلاح می¬شود. گفته می¬شود، همۀ ما تحت تاثیر عوامل غیرمنطقی قرار می گیریم، اما در زندگی طبیعی زیر سلطۀ آنها نیستیم.
ظرفیت عشق ورزیدن و تعلق خاطر، اول از همه نسبت به مادر ایجاد می شود سپس به طرق مختلف تعلق خاطر به افراد مختلف رشد می کند و سبب می شود که احساس خوب بودن و ارزشمند بودن را در فرد ایجاد می کند. به این معنا، احساس لذتی که کودک در گذشته تجربه می کرده به خاطر احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن بوده و این بعدها نه تنها به ارتباط او با دیگرانی که خیلی مهم اند منتقل می شود، بلکه به کار و همۀ چیزهایی که احساس می کند ارزش مبارزه کردن دارند نیز منتقل می¬شود. بالا بودنِ ظرفیت فرد برای لذت بردن از کارش، منابع گوناگونی را برای رضایت خاطر فراهم می¬کند.
در این تلاش برای رسیدن به هدف های پیش رو، همانند تلاش برای ارتباط با دیگر افراد، میل ابتدایی برای جبران، به ظرفیت عشق ورزیدن اضافه می شود. قبلا هم اشاره کردم که در والایش-هایی که ناشی از علائق آغازین کودکی می¬شوند، انگیزه بیشتر فعالیتهای سازنده این است که کودک به طور ناهوشیار احساس می¬کند به این طریق افراد دوست داشتنی ای که زمانی به آنها آسیب رسانده را بازگردانده و آسیبش را ترمیم می کند. این انگیزه¬ها هرگز قدرت¬شان را از دست نمی دهند، اگرچه اغلب اوقات در زندگی معمولی مشخص نیستند. حقیقت تغییرناپذیر این است که هیچ یک از ما به طور کامل از احساس گناهی که جنبه های ارزشمند زیادی هم دارد رها نمی¬شویم زیرا که ما را به سمت یک میل تمام نشدنی برای جبران و خلق راه های پیش رو سوق می دهد.
هر شکلی از خدمات اجتماعی با این انگیزه، مفید است. در اکثر موارد، احساس های گناه، فرد را به سمت قربانی کردن کامل خودش برای یک هدف یا همنوعان اش پیش می¬برد و ممکن است منجر به فانتزی شود. اگرچه می¬دانیم، برخی افراد برای نجات دیگران زندگی خود را به خطر می اندازند، و این لزوما با آنچه ما می گوییم همراستا نیست. در چنین مواردی ممکن است احساس گناه در آن حد زیاد نباشد که ظرفیت عشق، بخشندگی و همانند سازی با همنوع را در معرض خطر قرار دهد.
من بر اهمیت همانند سازی با والدین سپس افراد دیگر در رشد کودک تاکید کرده ام و اکنون مایلم بر جنبه هایی از همانندسازی موفق تاکید کنم که در بزرگسالی به دست می¬آید. زمانی که حسادت و رقابت خیلی زیاد نباشد امکان لذت بردن از لذت دیگران ایجاد می شود. در کودکی دشمنی و رقابتِ عقدۀ ادیپ، از طریق ظرفیت لذت بردن از شادی والدین، بی اثر می¬شود. در زندگی بزرگسالی، والدین می توانند در لذت دوران کودکی با کودکشان شریک شوند بدون اینکه مداخله ای در فرایند کودکی کردن فرزندشان نمایند، این لذت بردن به علت توانایی آنها در همانند سازی با فرزندشان است. آنها این توانایی را به دست می آورند که رشد کودکان شان را بدون احساس حسادت ببینند.
زمانی که افراد بزرگتر می شوند و لذت های جوانی کاهش می یابد و کمتر قابل دسترس می شود، این نگرش اهمیت بیشتری پیدا می کند. اگر قدردانی و شکرگزاری برای تجارب رضایت بخش گذشته از بین نرفته باشد، افراد بزرگتر می توانند از هر چیزی که هنوز در دسترس شان است لذت ببرند. علاوه بر این، چنین نگرشی، منجر به آرامش می شود وبزرگسالان می توانند با افراد جوان همانندسازی کنند. برای مثال، کسی که در تلاش برای تحقق استعداد جوانان است و به رشد آنها کمک می کند- این فرد می تواند معلم یا منتقد باشد، یا مشوق هنر و فرهنگ- او این کار را می تواند انجام دهد چرا که توانایی همانندسازی با دیگران را دارد؛ به این معنی که دوباره زندگی خود را تکرار می کند حتی گاهی اهداف تحقق نیافته خود را در زندگی به صورت همدلانه بدست می آورد.
در هر مرحله ای توانایی همانند سازی امکان شادی حاصل از تحسین ویژگی دیگران یا موفقیت آنها را ممکن می سازد. اگر نتوانیم به خود اجازۀ قدردانی از دستاوردها و کیفیات افراد دیگر را دهیم- به این معنی که قادربه تحمل این فکر نباشیم که هرگز نمی¬توانیم با آن افراد رقابت کنیم- درواقع خود را از منابع بزرگ خوشبختی و توانگری محروم کرده ایم. اگر ما فرصتی برای درک عمظتی که وجود دارد و در آینده نیز وجود آن ادامه خواهد داشت، نداتشته باشیم دنیا به چشم مان جای نامساعدی می آید. چنین تحسینی چیزی را در ما نیز برمی انگیزد و به طور غیر مسقیم باور ما نسبت به خودمان را افزایش می دهد. و این یکی از چندین روشی است که در آن همانند سازی های زمان کودکی بخش مهمی از شخصیت ما شده است.
توانایی تحسین دستاورد افراد دیگر یکی از عوامل موفقی است که کار تیمی را ممکن می سازد. اگر حسادت خیلی زیاد نباشد می توانیم لذت و غرور را در کار با افرادی تجربه کنیم که گاهی ظرفیت هایی بیش از ما دارند، به این دلیل است که می توانیم با اعضای برجسته تیم همانند سازی می کنیم.
مسئله همانندسازی خیلی پیچیده است. زمانی که فروید سوپر ایگو را کشف کرد، آن را بخشی از ساختار روانی کودک در نظر گرفت که از تاثیر والدین روی کودک نشات می گیرد- تاثیری که بخشی از نگرش های اساسی کودک می شود. کار با کودکان کم سن و سال به من نشان داد که حتی از نوزادی به بعد و خیلی زود، مادر و افراد دیگر در محیط کودک، به درون او برده می شوند و این پایه ای برای همانندسازی است چه مطلوب و چه نامطلوب. در بالا نمونه هایی از همانندسازی را بیان کرده¬ام که هم برای کودک و هم برای بزرگسال مفید است. اما محیط اولیه در شکل گیری جنبه های نامطلوب نگرش بزرگسالان نسبت به کودک نیز تاثیری حیاتی دارد که برای رشد او بسیار مضر است چرا که طغیان و نفرت یا تسلیم شدن شدید را در او برمی انگیزاند. او همزمان، این خشم و دشمنی بزرگسال را درونی¬سازی می کند. خارج از چنین تجاربی، همانندسازی با والد شدیدا تنبیه گر یا فاقد درک و عشق درونی، بر شکل گیری شخصیت کودک تاثیر می¬گذارد و ممکن است باعث شود او چنین تجربیاتی را در زندگی آتی اش تکرار کند. بنابراین، پدر گاهی اوقات روش های اشتباه مشابهی که پدرش برای او استفاده می کرده را برای کودکانش به کار می¬برد. به عبارت دیگر، طغیان در برابر تجربیات اشتباه کودکی می تواند منجر به عکس العمل هایی مخالف والدین شود که از روشی که والدین آن را رفتار را کرده اند، متفاوت است، و این امر منجر به افراطی دیگر خواهد شد. برای مثال، سهل گیری بیش از اندازه به کودک، که پیشتر به آن اشاره کردم. یادگیری از تجربیاتمان در دوران کودکی و درنتیجه درک و تحمل بیشتر در برابر کودکان خود و همچنین در برابر افراد خارج از خانواده، نشانه ای از بلوغ و رشد موفق است. اما تحمل به معنی چشم پوشی از اشتباهات دیگران نیست. بلکه به معنی تشخیص اشتباه است و با این حال از دست ندادن توانایی همکاری یا حتی تجربۀ عشق نسبت به آن افراد.
من در توصیف رشد کودک، به اهمیت حرص تاکید کرده ام. اجازه دهید به نقش حرص در شکل گیری شخصیت و چگونگی تاثیر آن بر نگرش های بزرگسالی توجه نماییم. می توان نقش حرص به عنوان عنصری مخرب را در زندگی اجتماعی دید. فرد حریص، بیشتر و بیشتر می خواهد حتی به قیمت قربانی کردنِ دیگری. او واقعا قادر به توجه و بخشندگی در برابر دیگران نیست. در اینجا فقط صحبت از دارایی های مادی نیست بلکه این موضوع شامل مقام و اعتبار نیز می شود.
افراد بسیار حریص مستعد بلندپروازی کردن‌اند. هر جا که رفتار انسانی را مشاهده می کنیم نقش بلندپروازی هم از نظر جنبه های مفید و هم از نظر جنبه های آسیب زا، خود را نشان می دهد. تردیدی نیست که بلندپروازی انگیزه ای است برای موفقیت، اما اگر تحت فشار رانه ی اصلی باشد، همکاری با دیگران به خطر می افتد. فردی با بلندپروازی زیاد علی رغم همۀ موفقیت هایش همواره ناراضی باقی می ماند، همان طور که کودک حریص هرگز راضی نمی شود. به خوبی می دانیم که ویژگی عمومی افرادی که تشنۀ موفقیت بیشتر و بیشتر اند، نمی توانند با آنچه که بدست آورند کنار بیایند و گویی با موفقیت هایشان رابطه ای ندارند. یک ویژگی در این نگرش- که حسادت نقش مهمی در آن بازی می کند- این است که فرد در اجازه دادن به دیگران برای اینکه مهم باشند ناتوان است. مادامی که برتری فرد بلندپرواز به چالش کشیده نشود ممکن است به دیگران اجازه بدهد تا نقشی فرعی را بازی کنند. همچنین، دریافتیم که چنین افرادی قدرت و تمایل به تشویق و تحریک افراد جوان تر ندارند چراکه ممکن است برخی از آنها جانشین خودشان بشوند. ممکن است یکی از دلایل آن ها برای عدم رضایت شان از موفقیت های ظاهرا بزرگ، نتیجه ی عدم علاقه آن ها به زمینه¬ای باشد که در آن کار می کنند. این توصیف به ارتباط بین حرص و حسادت اشاره می کند. رقیبت نه تنها به عنوان فردی است دیده می شود که موقعیت خوب را غارت کرده و تو را از آن محروم می کند، بلکه به عنوان مالک خصلت های ارزشمندی دیده می شود که حسادت و میل را در جهت تخریب آنها بر می انگیزاند.
جایی که حرص و حسادت شدید نباشد، حتی فرد بلندپرواز هم رضایت را در کمک به دیگران برای انجام همکاری بین خودشان پیدا می کند. در اینجا نگرشی داریم که تحت رهبری موفقیت آمیز قراردارد. باز هم، تا حدودی این در مهدکودک قابل مشاهده است. کودک بزرگتر ممکن است به موفقیت برادر یا خواهر کوچکتر افتخار کرده و هر آنچه که می تواند به آنها کمک کند، انجام دهد. برخی کودکان تاثیری منسجم روی کل زندگی خانوادگی دارند و عمدتا با دوستانه و مفید بودن، فضای خانواده را بهتر می کنند. مادران ناشکیبا و متعصبی را دیده¬ام که به واسطۀ تاثیر چنین کودکانی بهتر شده اند. همین موضوع در دوران مدرسه نیز کاربرد دارد، جایی که گاهی تنها یک یا دو کودک با رهبری اخلاقی تاثیر مثبتی بر نگرش دیگران دارند که اساس رابطۀ دوستانه و اشتراکی با دیگر کودکان است بدون تلاشی که منجر به احساس حقارت در دیگران شود.
برگردیم به رهبری: اگر رهبر- همچنین ممکن است برای هر عضو گروه صدق کند- مظنون شود که او ابژۀ نفرت است تمامی نگرش های ضداجتماعی اش از طریق این احساس افزایش می یابد. ما دریافتیم افرادی هستند که تحمل انتفاد ندارند چرا که اضطراب ایذا و اذیت را تجربه می کنند که نه تنها او را طعمۀ رنج می کند بلکه در روابط با دیگران هم مشکلاتی ایجاد می کند، این فرد در هر مسیری از زندگی، عدم ظرفیت در اصلاح اشتباهات و یادگیری از دیگران را نشان می دهد.
اگر دنیای بزرگسالی را از این نظر که ریشه در کودکی دارد بررسی کنیم، بینشی نسبت به ذهن مان، عادت ها، و نگاه هایمان به دست می آوریم که از فانتزیها و هیجانات ابتدایی کودکی تا ترس های شدیدتر و جلوه های پیچیده بزرگسالی ساخته شده است. نتیجۀ دیگری که استنباط می¬شود این است که هیچ چیز در ناهوشیار نیست که به طور کامل تاثیرش را بر شخصیت از دست بدهد.
جنبۀ دیگر رشد کودک که بحث شد شخصیت فرد را تشکیل می دهد. من چندین نمونه مطرح کردم دربارۀ این که چطور تکانه های تخریب گر، حسادت و حرص و پیامد ناشی از اضطراب های ایذا و اذیت در سازگاری عاطفی کودک و ارتباطات اجتماعی فرد اختلال ایجاد می کند. همچنین به جنبۀ مفید رشد متضاد اشاره کرده ام و نشان داده¬ام که چطور ایجاد می¬شود. سعی کردم اهمیت تعامل بین عوامل درونی و تاثیر محیط را انتقال دهم. در راستای فهم اهمیت این تاثیر متقابل، درک عمیق تری دربارۀ چگونگی رشد شخصیت کودک به دست آوردیم. این موضوع همواره مهمترین جنبۀ کار روانکاوی بوده است که در بسترتحلیلی موفق اتفاق می افتد، زمانی که شخصیت مراجع تحت تاثیر تغییرات مطلوب قرار می¬گیرد.
یکی از پیامدهای رشد متعادل، انسجام و قدرت شخصیت است. این ویژگی هم بر اتکا به خود و هم بر ارتباط فرد با دنیای خارج تاثیر گسترده ای می گذارد. تاثیری که یک شخصیت صمیمی و اصیل، بر دیگرافراد می گذارد به آسانی قابل مشاهده است. حتی افرادی که دارای ویژگی های مشابه نیستند تحت تاثیر قرار می¬گیرند و توجه به این انسجام و صمیمیت تا حدی اجتناب ناپذیر است. زیرا این ویژگی ها تصویری از آنچه که میخواهند بشوند را برانگیخته می¬کند. چنین شخصیت هایی در کل امید به دنیا و اعتماد بیشتری به خوب بودن را به آنها می¬دهند.
من در این مقاله با بحث دربارۀ اهمیت شخصیت نتیجه گرفتم که شخصیت و کاراکتر، اساسی برای همۀ دستاوردهای بشری است. تاثیر یک شخصیت خوب بر دیگران ریشه در رشد اجتماعی سالم او دارد.
ضمیمه
زمانی که دربارۀ دیدگاهم مبتنی بر رشد شخصیت با یک انسان شناس گفتگو کردم، او یک فرضیه عمومی پایه ای را برای رشد شخصیت مشخص کرد. او تجربه اش را از یک کار میدانی بیان کرد که کاملا متفاوت از ارزیابی شخصیت بود. برای مثال، در جامعه ای کار کرده بود، که کلاهبرداری از افراد کار پسندیده ای محسوب می شد. در پاسخ به برخی سوالاتم توصیف کرد که در آن جامعه قدردانی به عنوان ضعف در مقابل رقیب در نظر گرفته می شد. من جویا شدم که آیا هیچ موقعیتی وجود داشته که کسی قدردانی ای نشان داده باشد. پاسخ داد که اگر فردی می توانست خود را پشت دامن یک زن قرار دهد به طوری که با این روش تا حدی توسط آن زن پوشش داده می شد، زندگی اش نجات می یافت. در پاسخ به سوالات دیگر گفت که اگر دشمن تدارک وارد شدن به چادر یک مرد را می دید، کشته نمی¬شد و همچنان سالم در منطقه حفاظت شده قرار می¬گرفت.
زمانی که مطرح کردم که چادر، دامن زن، و منطقۀ حفاظت شده، نمادهایی از خوبی و مادر حمایت گر بوده¬اند او موافقت داشت. این تفسیرم را پذیرفت که حمایت مادر به خواهر و برادر منفور قابل تعمیم بود- پنهان شدن مرد پشت دامن زن- و ممنوعیت کشتن درون چادر فرد مرتبط با قانون مهمان نوازی بود. نتیجه¬گیری¬من این است که اساسا مهمان نوازی با زندگی خانوادگی، ارتباط کودکان با دیگران و خصوصا با مادر مرتبط می¬شود. در نتیجه همان طور که پیشتر مطرح کردم، چادر، بیان کننده مادری است که خانواده را حمایت می¬کند.
بیان این مورد حاکی از ارتباطات احتمالی بین فرهنگ ها است که کاملا متفاوت ظاهر می¬شود، و نشان می دهد که این ارتباطات در رابطه با موضوع خوب اولیه، مادر است، که در آن هرچیزی ممکن است تحریفی در شخصیت باشد، پذیرفته شده و حتی تحسین می شود.

دانلود متن اصلی مقاله

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20190208_091536.png
بهمن ۱۹, ۱۳۹۷

هرجا صحبت از سینما و روانکاوی است، لاجرم نامی از وودی آلن درکار است. هنرمند و طنزپردازی که در اکثر مصاحبه ها و گفتگوهایش از سالهای روانکاوی اش حرف میزند و بدون نگرانی خود را فرد نوروتیکی می نامد که تحلیل برایش کار کرده است. او در ۳۵ سالگی در پاسخ به مصاحبه گری که از درمان او می پرسد می گوید ۱۳ سال است که تحت روانکاوی است. ۸ سال آن را به شیوه کلاسیک تحلیل شده و روی کوچ خوابیده، و ۵ سال را رو در رو با تحلیلگری دیگر گذرانده است. آلن در سن ۸۰ سالگی می گوید ۳۷ سال است که تحلیل می شود و به هیچ عنوان ازینکه اینهمه سال تحت تحلیل بوده ناراضی و پشیمان نیست. او در سن ۸۰ سالگی هنوز خود را نوروتیک میداند و تعدادی از صفات نوروتیک و وسواسگونه اش را برمیشمارد. اما معتقد است اگر درمان نمی شد وضعش خیلی بدتر از این بود. او میگوید درمان برای من مثل یک چوب زیر بغل بود. و من این چوب زیر بغل را نیاز داشتم.
علیرغم ادعای منتقدین به بی نتیجه بودن درمانش، آلن با لحنی قاطع می گوید درمان برای او کار کرده و او اکنون زندگی پرحاصل و شادی دارد. او معتقد است اگر درمان نمیشد به احتمال زیاد در افسردگی فرو می رفت و نمی توانست به این اندازه کارآمد بوده و هرسال یک اثر تولید کند.

جمله ی معروفی از او هست که می گوید: “روانکاوی مثل درس های موسیقی است، شما ممکن است برای ۵ سال متوجه هیچ پیشرفت قابل توجهی در خود نشوید، اما ناگهان می بینید که می توانید پیانو بزنید”.

آلن می گوید در سن ۸۰ سالگی هنوز از سرزندگی کافی برخوردار است. ازدواج خیلی خوبی داشته و هنوز بدنش فرم ورزشکاری خوبی دارد، می تواند با بچه ها بازی کرده و همچنان اثر هنری تولید کند.
وودی در تعریف کودکی اش میگوید تا قبل از ۴-۵ سالگی خیلی سرزنده و شاد بوده اما ناگهان به کودکی غمگین تبدیل میشود چون میفهمد زندگی ماندگار نیست و همه روزی می میرند. کم کم معنای زندگی برایش رنگ می بازد و او به دنبال فلسفه زندگی می گردد. او می گوید فردی مذهبی نیست اما عمیقا به موضوع دین علاقه دارد و نسبت به آن کنجکاو است، هرچند هنوز هیچ چیز راضی اش نکرده و همه پاسخ ها را به پرسش های اساسی اش ناامید کننده می بیند.
در سن ۲۲ سالگی به علت اضطراب هایی که تجربه کرده است وارد روانکاوی شده و هرگز به طور کامل از آن بیرون نیامده است هرچند سالهای بدون درمان در این بین کم نبوده. او خود را فردی موفق می داند اما نه به اندازه ای که دلش میخواست موفق و تاثیرگذار باشد! بلندپروازیهای او بسیار بیش از این چیزی بوده که او الان هست و نکته تاسف بارتر برای او این است که او هیچ موقعیتی را برای موفق شدنش از دست نداده. این یعنی استعداد او به اندازه بلندپروازی اش نبوده و او این نکته را خیلی غم انگیز می بیند.
وقتی از او در مورد چیزهایی که راجع بهشان پشیمان است پرسیده می شود می گوید اگر چیزی برای پشیمانی داشته باشد این است که چرا به جای اینکه استعداد تفکر کمیک داشته باشد استعداد تفکر دراماتیک نداشته تا بتواند کارهای بزرگ تری انجام دهد.

وودی روانکاوی را به اشکال مختلف در فیلم هایش وارد می کند و موضوعات آن را به شکلی کمیک به تصویر در می آورد. او معتقد است که روانکاوان فیلم هایش صرفا شخصیت های داستانی هستند و او هر ویژگی را که احساس کند به جالب تر شدن داستانش کمک می کند در آنها به تصویر می کشد. اما شاید بتوان گفت که روانکاوان داستان های او بازتاب هیجانات و فانتزی های او به روانکاوانی است که در دوره های مختلف او را تحلیل کرده اند.

او همیشه مسائل مهم ذهنی اش را به لحن شوخ طبعانه ی مخصوص خودش می آمیزد و آنها را به جملات فلسفی بامزه ای تبدیل می کند که طرفداران مخصوص خودش را دارد:

  • یک جوک قدیمی هست که میگه، یه نفر میره پیش روانکاو میگه: «برادرم دیوانه است، فکر می کنه مرغه»، روانکاو بهش میگه «خب چرا پیش من نمیاریش». جواب میده: «چون تخم‌مرغ‌هاش رو نیاز داریم». خب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من دربارهٔ روابط انسانی است. این روابط کاملاً غیر منطقی و احمقانه‌اند ولی فکر می‌کنم که ما اونا را ادامه میدیم چون به تخم‌مرغ‌ها احتیاج داریم.
  • بین پاپ و دستگاه تهویه هوا؛من دستگاه تهویه رو انتخاب میکنم.
    • هری ساختار شکن ۱۹۹۷
  • یه جوک قدیمی هست: دوتا پیرزن در اقامتگاه کوهستان (کتسل کیل) هستند. یکیشون میگه:« غذای اینجا واقعا افتضاحه» اون یکی میگه« آره، میدونم. بدترش اینکه همینم کم میدن»‌‌‌‌خب این اصولا همون چیزیه که من در مورد زندگی احساس میکنم. پر از تنهایی و بدبختی و رنج کشیدن و همه اینا هم خیلی زود تموم میشه.
  • مردم می ترسند از اینکه قبول کنند بخش بزرگی از زندگی بهشانس بستگی داره.این ترسناکه که فک کنی بخش زیادی خارج از کنترل ماست.لحظاتی در بازی تنیس هست که توپ به تور برخورد میکنه و در کسری از ثانیه ممکنه از تور رد بشه یا برگرده.با کمی شانس توپ رد میشه و میبری یا ممکنه برگرده و بازنده بشی.
  • الوی سینگر : من نمیخوام عضو کلوبی بشم که یکی مثل منو به عضویت قبول میکنه.
  • روانکاوم درباره تو بهم اخطار داده بود،اما تو انقدر خوشگل بودی که یه روانشناس دیگه برای خودم پیدا کردم.
* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

Negar_16112018_141254.png
تیر ۱۹, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی و زندگی زیسته نشده (۲۰۱۴) نوشته توماس اگدن/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

چکیده:
مقاله ترس از فروپاشی وینیکات، کار ناتمامی است که لازم است خواننده ی آن تنها “خواننده” نباشد، بلکه علاوه بر آن، نویسنده ای باشد که معنایی تازه به آن می دهد؛ چه بسا این معنا با ایده هایی که قبلاً بیان شده در تضاد باشد. درک نویسنده این مقاله، از مقاله گیج کننده و گاه مبهم وینیکات به شرح زیر است. در دوران کودکی، فروپاشی هایی در رابطه و پیوند مادر- کودک اتفاق می افتد که کودک مجبور می شود بار آنها را خودش به دوش بکشد، اتفاقات هیجانی ای که کودک برای مدیریت آنها ناتوان است. او تجربه خود را از این رنج ابتدایی، با ایجاد ساز و کارهایی دفاعی که در ذات خود روان پریشانه هستند، جمع و جور می کند، به این معنی که کودک، واقعیت درونیِ خود ساخته را جایگزین واقعیت بیرونی می کند؛ در نتیجه، او از تجربه ی واقعیِ حوادث مهمِ زندگی اش محروم می شود. وقتی فروپاشیِ پیوند مادر- کودک، که در دوران کودکی رخ داده تجربه نمی شود، فرد وضعیتی روانشناختی را ایجاد می کند که در آن او با ترس از تجربه ی فروپاشی ای که قبلاً رخ داده اما تجربه نشده، زندگی می کند. نویسنده این مقاله، این ایده وینیکات را اینگونه گسترش می دهد که نیروی محرکه بیمار برای یافتن منبع ترسش، این احساس است که بخش هایی از او گم شده اند و او اگر بخواهد کل وجودش را محقق کند، باید آنها را بیابد. درواقع اگر آن بخش ها را پیدا نکند، آنچه از زندگی اش باقی مانده به عنوان زندگی ای تجربه می شود که قسمت عمده ای از آن زندگی ای زیسته نشده و بی جان است.

تعداد محدودی از مقالات و کتب روان‌تحلیلی هستند که بیشترین اثر را روی شیوه تفکر من بر جا گذاشته‌اند، این تاثیر نه صرفاً در زمینه روان‌تحلیلی بلکه درباره این است که زنده بودن به عنوان یک انسان چگونه می تواند باشد. آثاری که چنین تاثیری روی شیوه ی تفکر من گذاشته اند از این قرارند: سوگ و ملانکولیای فروید (1917)، ساختارهای درون‌روانی که در قالب روابط ابژه درنظر گرفته شده‌اند (فربرن 1944)، نکاتی بر چند مکانیسم اسکیزوئید (کلاین 1946)، آموختن از طریق تجربه اثر بیون (1962)، به آخر رسیدن عقده ادیپ اثر لئووالد (1979) و همچنین مقاله‌ای که در اینجا بر آن تمرکز دارم یعنی ترس از فروپاشی اثر وینیکات (1974).

بلند بلند فکر کردن وینی‍‌کات درباره ترس از فروپاشی

ترس از فروپاشی(1974) که در آخرین سال زندگی وینیکات نوشته شده و 3 سال بعد از مرگش به چاپ رسید، برای من آخرین کار مهم او است. مثل بیشتر مقالات مهم او، این اثر هم ممکن است در یک یا دو جمله خلاصه گردد مگر اینکه زمان زیادی برای بررسی عمیق آن گذاشته شود تا پیچیدگی پنهان در ورای ظاهر ساده و فریبنده آن آشکار گردد. در حین مطالعه خطوط آغازین این اثر، هیچ شکی باقی نمی‌ماند که وینیکات معتقد است به درک مفهومی تازه نائل آمده و برایش انتقال این مفهوم پیش از مرگش بسیار مهم است. مقاله بدین شکل آغاز می‌شود:

تجارب بالینی من اخیراً درک تازه‌ای از معنای ترس از فروپاشی را برایم فراهم کرده‌اند.
( وینی کات،1974، صفحه 87)

بدون تردید، واژه “تجربه” که در عبارت آغازین اثر آمده است، هرچند واژه ای معمولی به نظر می رسد، اما سنگ بنا و موضوع اصلیِ مقاله است. واژه “اخیراً” و “تازه” در این جمله با استفاده دوباره از واژه “تازه” در جمله بعدی پیگیری می‌گردد:

هدف من در اینجا بیان هرچه ساده‌تر آن چیزی است که برای من و احتمالاً برای هر کسی که درگیر روان‌تحلیلی است، تازه می باشد.
(صفحه 87)

او در جمله سوم و چهارم می‌نویسد:

اگر آنچه می‌گویم درست باشد، پیشاپیش در دنیای شعر درمورد آن صحبت شده است؛ اما جرقه های بینشی که در شعر وجود دارند نمی‌توانند ما را از تکلیف دردناک دور شدن تدریجی از انکار و به سمت هدف رفتن، مبرا نمایند. به نظر من، مطالعه این حوزه محدود منجر به تجدید نظر در مشکلات مختلف دیگری می شود که ما را گیج می‌کردند و از نظر بالینی نیز باعث شکستمان می‌شدند.
(صفحه 87)

چه کسی به جز وینیکات می توانست این کلمات را بنگارد؟ حتی وینیکات، تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، قبلاً بدین شکل ننوشته بود. او اظهار می‌دارد، اگر آنچه به آن معتقد است درست باشد، او به کشف تازه‌ای رسیده و امیدوار است بتواند آن را انتقال دهد. بدون شک این حقیقت دارد که شاعران در شعر هایشان به این مضامین اشاره کرده اند. اما، ما به عنوان درمانگر، دارای تجملات لازم برای حل و فصل این جرقه های بینشی نیستیم. فهم اندک ما از شعر نمی تواند ما را از “تکلیف دردناک گام به گام دور شدن از انکار و به سمت هدف رفتن” مبرا کنند. این بیان نسبتاً لحن مذهبی دارد. مسئولیت ما در قبال بیمارانمان به ما اجازه “دور شدن از تکلیف دردناکمان” را نمی دهد؛ اگر بخواهیم حقیقتاً به آنها کمک کنیم. برای انجام این امر، ما باید “گام به گام از انکار دور شویم”. اما چه نوع انکاری؟ مشخصاً منظور انکارِ نظریه تحلیلی نیست (آنچه وینیکات در ادامه مقاله دوبار اظهار می‌دارد). آنطور که من از این کلمات برداشت کردم، انکاری که ما باید بر آن غلبه کنیم، انکار هیجانی خودمان است. ما باید قادر به تجربه آنچه از همه چیز در زندگی ما دردناک‌تر است، باشیم و با توجه به این تجارب دردناک آگاهی به دست آوریم. این بیان خیلی موعظه‌وار نیست بلکه ناشی از احساس سرخوردگی و پشیمانی او در مواجهه با شکست‌های خودش است (کمی بعد در مقاله این موضوع را از خودکشی یکی از بیماران وینیکات متوجه می‌شویم).

وینیکات به ما می‌گوید که معتقد است آنچه از این “حوزه محدود” (مفهوم ترس از فروپاشی) آموخته، می تواند به ما در ورود به درک سایر مشکلاتی که منجر به شکست مان می شوند، کمک نماید. در هنگام مطالعه این خطوط بی تردید متوجه می‌شویم که وینیکات مشتاقانه آرزوی انتقال مفاهیمی که آموخته را داشته در حالی که همچنان در حال آموختن بوده است.

نوشته وینیکات در راستای زندگی تحلیلی‌اش به پیش می‌رود، نه به دلیل اینکه او صادقانه از خودش صحبت می‌کند. در واقع، او خیلی کم از زندگی درونی‌اش و کمتر از آن از زندگی خارج از اتاق درمانش، صحبت می‌کند. نوشته وینیکات نوشته ای سیال است، زیرا او می تواند از طریق استفاده از زبان، مفاهیمی زنده را انتقال دهد که به تجارب و ایده هایش جان می بخشند (همانطور که در عبارت آغازین مقاله، اظهار می‌دارد که موضوعی که قصد تبیین آن را دارد از تجربه خودش لاینفک است).

ممکن است فردی به سرعت از “مقدماتی” که من در اینجا به آن اشاره نمودم بگذرد با این امید که به اصل مقاله برسد اما برای رسیدن به این منظور، اصل اثر را از دست می‌دهد: وینیکات در این جملات ابتدایی به خواننده نشان می‌دهد که مقصود از “زندگی کردنِ تجارب”، هم در عمل نوشتن او و هم به طور بالقوه در عمل خواندن خواننده مستور است.
وینیکات اظهار می‌دارد که آنچه او قصد اشاره به آن را دارد “پدیده‌ای جهانی” است، بنابراین ممکن است این پدیده در تعدادی از بیماران همه ی ما مشهود باشد.

در واقع همه می توانند به طرز همدلانه ای احساس بیمار را در هنگام تجربه ی ترس از فروپاشی درک نموده و شدت هیجاناتی که او در هنگام این ترس تجربه می کند را بفهمند. (همچنین می توان گفت، همه ما تمام جزئیات دیوانگی افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص آزارمان ندهد).
(صفحه 87)

چطور وینیکات می‌توانست منظور خود را روشن‌تر و نیرومندتر از این بیان کند: برای اینکه درمانگر باکفایتی باشیم، باید از دانش شخصی خود درباره “چه احساسی دارد” _مثلا “دیوانه” بودن چه احساسی دارد- استفاده کنیم، حتی در زمانی که تسلط کامل به اجزای دقیق این دیوانگی در لحظه حاضر نداریم.

همانند مقاله استفاده از ابژه (1967)، وینیکات در ترس از فروپاشی نیز زبان تازه و عمداً تحریف شده‌ای برای انتقال منظورش، ابداع می‌نماید. در ترس از فروپاشی، وینیکات واژه‌ها را از استفاده رایج آن ها جدا می کند و معنایی بی ثبات و تازه برای خواننده به آنها می بخشد. چنانکه در مورد اصطلاح فروپاشی این کار را انجام می دهد:

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کردم چون مبهم‌تر است و چون می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی این واژه می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد. اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟ و این سوال به معنای عمیق‌تر این اصطلاح ختم می‌شود زیرا ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.
(وینی کات،1974، صفحه 88)

هر زمان که من به مطالعه این متن می‌پردازم، گیج می‌شوم. یک سری از اصطلاحات وابسته به هم معرفی شده که معنای هرکدام تغییر می‌کند. من سعی می‌کنم کلمه به کلمه آن را بررسی کنم. وینیکات می‌گوید:

به طور کلی فروپاشی می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد.

پس تا اینجا: فروپاشی به معنای شکست سازمان دفاعی است. در جمله بعدی می‌خوانیم:

اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟

وینیکات پاسخی برای این پرسش ارائه می‌دهد:

ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.

در اینجا به نظر ابهام ایجاد می‌شود: به نظر می‌رسد وینیکات می‌خواهد بگوید که “فروپاشی” (که در جمله قبل اشاره کرده بود که به معنای شکست سازمان دفاعی است) وضعیت غیرقابل تفکرِ امور زیربنایی سازمان دفاعی نیز هست. من مردّدم، چگونه فروپاشی می‌تواند هم به معنای شکست در سازمان دفاعی باشد و هم به معنای وضعیت غیرقابل تفکر زیربنایی همان سازمان؟

گویا پیچیدگی و ابهام سوالات به اندازه کافی نبود که وینیکات در پاراگراف بعدی اضافه می‌نماید: آنچه “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد “پدیده سایکاتیک” است که شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” می‌شود. (واحد خود “وضعیتی است که در آن نوزاد یک واحد است، یک شخص کامل، که دنیای درونی و بیرونی خود را دارد و فردی است زنده در درون بدنی که توسط پوست احاطه شده است.” در مسیر دستیابی به وضعیت فوق، کودک تبدیل به شخص، فردی با حقوق شخصی، می‌گردد.

خوب تا بدینجا چه چیزی داریم؟ “فروپاشی” شکست یک سازمان دفاعی است که برای حفاظت از فرد در برابر وضعیت غیرقابل تفکر و سایکوتیک ایجاد شده است و شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” نیز می‌باشد. یکی از مشکلات از آنجا نشات می‌گیرد که واژه “فروپاشی” به طرق مختلفی استفاده شده است. مشکل دیگر نیز ناشی از این است که واژه “فروپاشی” مکررا در تلاش برای توضیح اصطلاح “فروپاشی” استفاده شده است.

من معتقدم که روش گیج‌کننده‌ای که برای توضیح واژه “فروپاشی” استفاده شده است ماحصل این واقعیت است که وینیکات همانطور که فکر می‌کند، می‌نویسد یا به عبارت دیگر، او از نگارش به عنوان بستری استفاده می‌کند که بتواند در خلال آن بیاندیشد. همانطور که خودش نیز قبلا اشاره کرده بود، تمام این مفاهیم برای او تازه است و من باید اضافه کنم او دقیقا مطمئن نبوده است که چطور این مفاهیم را در قالب کلمات بیان نماید. کلمات او عاری از معنا نیستند در عوض معنای آن‌ها در حین نگارش ایجاده شده و محتاطانه توضیح داده شده‌اند. حال سوالات زیادی ایجاد می‌گردند:

• آیا فروپاشی یک شکست روانی، یک از هم گسستگی در ذهن (یا در وضعیت واحد) است؟

• آیا سازمان دفاعی (که در ذات خود سایکوتیک است) در خدمت حفاظت از یک فاجعه سایکوتیک یا حتی چیزی شدیدتر است؟

• آیا سایکوز “وضعیتی غیرقابل تفکر” است که “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد؟

• چگونه فروپاشی می‌تواند در آینده به شکل “ترس از فروپاشی” تحکیم گردد؟

خواننده باید صبور بوده و سردرگمی را تاب بیاورد همانطور که وینیکات در تلاش برای حل مشکل توضیح ماهیت “فروپاشی” که موضوع این مقاله است، صبور بوده است.

تجربه زیسته و نزیسته

در ادامه به نظر می‌رسد که وینیکات تلاش تازه‌ای برای پرداختن به موضوع می‌کند و از طریق توضیح فرآیندهای بنیادین متعلق به مراحل اولیه رشد هیجانی کارش را شروع می نماید. او از آنجایی شروع می‌کند که همه ما باید مطالعه وینیکات را از آنجا شروع کنیم:

افراد فرآیند رسش را به ارث می‌برند، این فرایند آن‌ها را به این سمت می‌برد که در محیط تسهیل کننده وجود داشته باشند… جنبه حیاتی این محیط این است که به خودی خود دارای نوعی رشد است و نسبت به نیازهای متغیر فرد در حال رشد انطباق پیدا می‌کند.
(صفحه 89)

همراه با این اظهارنظر درباره رابطه اولیه مادر-کودک در ذهن، وینیکات لیستی از “رنج‌های ابتدایی” را ارائه می‌دهد- شکلی از درد که اضطراب برای آن به اندازه کافی کلمه ای قوی نیست- و برای هر کدام از این رنج ها، او یک سازمان دفاعی پیشنهاد می دهد که قرار است در برابر تجربه رنج ابتدایی زیربنایی که غیرقابل تفکر نیز هست، از فرد دفاع کند. این رنج‌ها در خلال دوره‌ای اتفاق می‌افتند که فرد در مرحله وابستگی کامل -زمانی که مادر “تامین کننده کارکرد ایگوی کمکی” می‌باشد…زمانی که کودک “غیر من” را از “من” تفکیک نکرده است- قرار دارد. رنج‌های ابتدایی و روش‌هایی که ما در برابر آن‌ها از خود دفاع می‌نماییم عبارتند از:

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده. (دفاع: تجزیه)

2. سقوط همیشگی. (دفاع: self-holding)

3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن. (دفاع: شخصیت زدایی)

4. فقدان احساس واقعی بودن. (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)

5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها. (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

و به همین صورت.

خواننده در اینجا باید: نه تنها مقاله را بخواند، بلکه همچنین باید آن را بنویسد. من ترس از فروپاشی را به عنوان مقاله ای تکمیل نشده‌ می‌بینم (از نظر من، در آخرین روزهای زندگی وینیکات نوشته شده). در خوانش این مقاله، من تلاش نمی‌کنم متوجه شوم وینیکات “واقعا چه منظوری” دارد، در عوض من ایده‌های وینیکات را به صورت ضمنی و آشکار به عنوان نقطه شروع برای پرورش افکار خودم در نظر می‌گیرم. من به رنج‌های ابتدایی از این منظر نگاه کردم که هر کدام از آن‌ها به عنوان مثال “بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده” رنجی است که فقط در غیاب پیوند کودک- مادر به اندازه کافی خوب اتفاق می‌افتد (وضعیتی از امور که وینیکات آن را شکست محیط تسهیل کننده می‌داند) . همانطور که وینیکات از ابتدا در مسئله ی ریشه های خود در بدن روشن می‌نماید، کودک ممکن است “در مواقعی تجزیه شود، شخصیت زدایی شود و حتی برای لحظه‌ای میل تقریبا بنیادین برای وجود و احساس وجود داشتن را از دست دهد”. توانمندی برای گذار از این وضعیت‌ها، حالت سالمی است که در هنگامی تجربه می‌شود که مادر-کودک پیوند سالمی داشته باشند.

کودکی که در وضعیت یکپارچه نشده توسط خودش- خارج از پیوند کودک-مادر- قرار دارد، وضعیتی اسف‌بار را تجربه می‌کند. وینیکات اظهارمی‌دارد که کودک برای حفاظت از خودش در این وضعیت، از دفاع سایکوتیک تجزیه استفاده می‌کند به این معنا که او به صورت پیشگیرانه‌ای خود را نابود می‌نماید (دفاع: تجزیه). من معتقدم که نکته اصلی در اینجا این است که وضعیت‌های هیجانی که در بافت پیوند مادر-کودک قابل تحمل هستند، وقتی کودک باید آن‌ها را شخصا تجربه نماید تبدیل به رنج‌های ابتدایی می‌شوند.
من در لیست کامل وینیکات از رنج‌ها و دفاع‌هایشان دست برده و این مورد را نیز اضافه می کنم: زمانی که کودک از مادر جدا می‌شود. در این وضعیت، نوزاد، به جای تجربه رنج، این تجربه را حذف کرده و به جای آن یک سازمان دفاعی سایکوتیک جایگزین می‌نماید (مانند تجزیه).

به طور مشابه، رنج ابتدایی که وینیکات آن را “سقوط همیشگی” می‌خواند، حذف تجربه است (و نه رنجی که تجربه شده) زیرا می‌تواند برای کودک تجربه آن به تنهایی غیرقابل تحمل باشد. من تصور می‌کنم که رنج سقوط همیشگی، تجربه‌ایست مشابه آنچه استنلی کوبریک آن را در فیلم ادیسه، یک سفینه فضایی (۲۰۰۱) به تصویر کشیده است که در آن یک فضانورد پس از قطع شدن سیم رابطش با سفینه، در یک فضای تهی، ساکت و بی انتها معلق می گردد در حالی که به کلی تنهاست.

نوزاد برای اینکه رنج غیرقابل تحمل سقوط همیشگی را تجربه نکند، به وسیله self-holding (تلاشی ناامیدانه در غیاب مادر برای کنار هم نگه‌داشتن حداقل چیزی که دارد)، از خودش محافظت می‌کند. ایده محوری در اینجا این است که احساس سقوط همیشگی، تنها زمانی منجر به رنج می شود، که “خود”ِ نوزاد از مادر منفک شده باشد. (نکته ای که به خود خواننده واگذار شده است تا آن را بنویسد).

وینیکات همچنان برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌نامد، آماده سازی کرده و می‌گوید:

فکر کردن به بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است، بیماری سایکوتیک یک سازمان دفاعی مرتبط با رنج ابتدایی می‌باشد.
(1974، صفحه 90)

بنابراین یکی از سوالاتی که در ابتدای متن بی پاسخ می‌ماند، این است که: اصطلاح “فروپاشی” که وینیکات از آن استفاده می‌نماید، هم‌معنی ضربه سایکوتیک نیست؛ بلکه سایکوز در سازمان دفاعی ای مستقر می شود که شخص از آن برای دفاع در برابر تجربه “رنج ابتدایی” استفاده می‌نماید. و سوال اینجاست که اگر “فروپاشی” یک ضربه روانی نیست پس چیست؟

تنها در این نقطه از متن است که وینیکات برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌خواند آماده است و در آن به این سوال اشاره می‌کند که منظور او از “فروپاشی” چیست؟ او شروع به توضیح می‌نماید: “من مدعی هستم که ترس از فروپاشی بالینی، ترس از فروپاشی ای است که قبلا تجربه شده است.” به نظر می‌رسد، وینیکات به چند دلیل منظور اصلی خود را درست اظهار نکرده است. آنچه من فکر می‌کنم منظور او بوده و آنچه به کرات بعدا توسط خود او بیان می‌شود، این است که ترس از فروپاشی، ترس از فروپاشی‌ای است که قبلا اتفاق افتاده است اما هنوز تجربه نشده است. به عبارت دیگر، ما راههای متعددی برای تجربه کردن و تجربه نکردن حوادث زندگی خود داریم.

ایده وینیکات درباره رابطه گذشته تا حال در فروپاشی ای که اتفاق می‌افتد اما تجربه نمی‌شود، با مفهوم “عمل به تعویق افتاده” فروید متفاوت است. مفهوم فروید به فرایندی اشاره دارد که در آن، “تجارب، اثرات و ردهای حافظه ممکن است در زمانی دیگر برای جاگرفتن در یک تجربه جدید یا همزمان با دستیابی به مرحله رشدی جدیدی مورد تجدید نظر قرار گیرند”. در عمل به تعویق افتاده، حادثه تجربه شده است اما معنای آن همراه با رشد روانشناختی فرد تغییر کرده است. در ترس از فروپاشی، حادثه تجربه نشده است و همین ویژگی است که رابطه آن را با زمان حال توضیح می‌دهد.

من معتقدم مفهومی که به مفهوم حادثه تجربه نشده وینیکات نزدیک باشد، در کارهای مکتب روان‌تنی فرانسوی دیده می‌شود که طبق آن، تجربه‌ای هیجانی که برای شخص بیش از اندازه آزاردهنده است، ازقلمروی روانی سلب شده و به قلمروی بدن واگذار می‌گردد، جایی که بیماری یا انحراف جسمانی ممکن است پرورش یابد.

وینیکات، در اتخاذ موضوع اصلی، ابتدا بر دشواری کار با بیمارانی تمرکز دارد که به دلیل ناتوانی در تجربه فروپاشی که در گذشته اتفاق افتاده است، در درد و رنج به سر می برند، و ترس از فروپاشی در آینده، آنها را عذاب می دهد:

ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.
(صفحه 90)

من فکر می‌کنم آنچه وینیکات قصد دارد با گفتن “هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید” بدان اشاره کند این است که: اگر قرار است به بیمارمان کمک کنیم که توانمندی تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش را پرورش دهد، باید قادر به آگاه بودن (از تجربه خودمان) از فروپاشی و رنج ابتدایی باشیم. وینیکات ادامه می‌دهد:

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد که به او گفته شود فروپاشی (ترسی که زندگی او را نابود کرده) قبلا اتفاق افتاده است. واقعیتی که در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است.
(صفحه 90)

فروپاشی خیلی زود در زندگی بیمار اتفاق افتاده است اما تجربه نشده است. واقعیت فروپاشی زودهنگام، “در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است”، اما وینیکات بیان می‌نماید، ناهوشیار نه آن ناهوشیار سرکوب شده فروید، نه ناهوشیار اید تحت کنترل غریزه فروید و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ می‌باشد. وینیکات ادعا می‌کند:

در این موقعیت به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است] ناهوشیار به این معنی است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن چیزی نمی‌باشد.
(صفحه 90-1، ماکدا اضافه شده)

من معتقدم وینیکات در این جمله قصد دارد ضمیمه‌ای به مفهوم تحلیلی ناهوشیار اضافه کند. ناهوشیار قلمرویی روانی است برای تجربه ابعاد سرکوب شده زندگی که اتفاق افتاده و تجربه شده‌اند، تجربیاتی که به خاطر منع شدن از آگاهی هوشیارانه بسیار اخلال گر هستند. علاوه بر آن، ناهوشیار شامل جنبه‌هایی (بیشتر جسمانی تا روانی) نیز می‌باشد که محل ثبت وقایعی است که اتفاق افتاده‌ اما تجربه نشده‌اند. مورد آخر جنبه‌ای از شخص است که دربردارنده تجربه تروماتیک یکپارچه نشده و رویای فراموش شده شخص می‌باشد.

اکنون پاسخ به سوالات دیگری که پیش‌تر در این مقاله مطرح شده‌ اما پاسخ داده نشدند، ممکن می‌شود. منظور وینیکات از فروپاشی چیست؟ آیا فروپاشی همان فروپاشی ذهن در سایکوز است؟ آیا سازمان دفاعی، دفاعی در برابر سایکوز است یا دفاعی در برابر فروپاشی یا دفاعی در برابر رنج ابتدایی؟ مجددا، آنچه من قصد بازگوی آن را دارم خوانش/نگارش من از مقاله وینیکات است. از نظر من، اصطلاح فروپاشی، اشاره به فروپاشی پیوند مادر-کودک دارد که کودک را تنها و ناپخته در لبه وجود نداشتن رها می‌کند. کودک، در این وضعیت -منفک شدن از مادر- بالاجبار به سمت چیزی می‌رود که ممکن است تبدیل به تجربه رنج ابتدایی گردد. اما تجربه رنج ابتدایی اتفاق نمی‌افتد (یا حذف می شود) زیرا کودک که وجودش به خطر افتاده، به طور تمام و کمال از سازمان دفاعی ای استفاده می‌کند که بتواند از تجربه رنج ابتدایی کاملا جلوگیری کند. بنابراین، برای من اینطور به نظر می‌رسد که اصطلاح فروپاشی، به فروپاشی پیوند مادر-کودک و نه فروپاشی سایکوتیک اشاره دارد. سایکوز زاییده دفاع دربرابر تجربه شکست پیوند مادر-کودک است.

ایگو[ی کودکی که فروپاشی را تجربه کرده است] برای گردآوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی اش بسیار ناپخته است.
(صفحه 91)

در حین مطالعه این مقاله، من مدام در مسیرم متوقف شده‌ام. ناتوانی در “گردآوری تمام پدیده‌ها در درون حوزه همه‌توانی شخصی” به چه معناست؟ حوزه همه‌توانی شخصی چیست؟ آیا شکلی از همه‌توانی است که در آن فرد به اندازه کافی پخته هست که بتواند خود را در این شیوه ی تفکر درگیر کند؟ وینیکات به روشنی اظهار می‌دارد که او این روش از تفکر را بخشی از رشد سالم می‌داند.

آنچه در ادامه می‌آید، تفسیر من از اظهارنظر وینیکات در مورد ناتوانی ایگوی ناپخته برای گردآوردی تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی می‌باشد. من فکر می‌کنم اصطلاح “همه‌توانی شخصی” اشاره دارد به پیش‌زمینه وضعیت احساسی دنیای درونی شخص که به وضعیت واحدی دست یافته است، کسی که تبدیل به فردی با حقوق خاص خودش شده است. اگر این فرض دقیق باشد، در این متن، همه‌توانی به معنی درونی سازی تجربه اولیه با مادر است. مادری که قادر است این توهم را در نوزادش ایجاد کند که دنیا جایی که که او دوست دارد باشد و هرچه را نیاز دارد برایش فراهم می کند. هرچند مادر بالغ (محیط تسهیل کننده) به گونه ای رفتار می کند که به نیاز فرزند در حال رشدش برای “مراقبت منفی و غفلت زنده” پاسخ دهد، که اینگونه پاسخدهی، کودک را در جهت تبدیل شدن به یک فرد واحد سوق می دهد؛ با این وجود، او (مادر) تجربه اولیه “همه‌توانی” – این تجربه که دنیا به همان شکلی است که باید باشد- را به عنوان عنصری از دنیای درونی ناهوشیار و سالم فرد باقی می‌گذارد.

وینیکات به وسیله این مفهوم از ناهوشیار، قصد دارد که به پرسشی دیگر که در خلال متن ایجاد شده اشاره نماید: چطور فروپاشی، تبدیل به ترس از فروپاشی در آینده می شود؟ پاسخ وینیکات به این پرسش منتج به پاراگرافی می‌شود که از نظر من یکی از زیباترین قسمت‌های این مقاله است:

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ ]در واقع از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد، می‌ترسد [. پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توان اکنون خود جا بدهد (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر-تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.
(1974، صفحه 91)

بنابراین، اتفاقی که در گذشته روی داده اما تجربه نشده است همچنان بیمار را عذاب می‌دهد تا در زمان حال زنده گردد (توسط مادر یا تحلیل‌گر). علی رغم زیبایی پاسخ وینیکات به این پرسش، اما به نظر من هنوز این پاسخ ناقص است. از نظر من انگیزه اصلی فردی که قسمت‌های مهمی از آنچه در اوایل زندگی‌اش اتفاق افتاده اما تجربه نکرده، می تواند نیاز اساسی او برای پیدا کردن بخش های گمشده‌اش باشد تا در نهایت با دربرگرفتن زندگی نزیسته‌ (تجربه نکرده) اش در درون خود، کامل گردد. من این موضوع را به عنوان یک نیاز جهانی می‌بینم -نیاز برای به هم پیوستن بخش های گم شده ی یک فرد- یا برای اولین بار اعتراف به آنچه او از دست داده‌است و در ادامه فرصت پیدا کردن برای تبدیل شدن به فردی که هنوز پتانسیل آن را دارد. فرد علی رغم این که تلاش برای شناسایی پتانسیل‌ها در جهت تبدیل شدن به فردی کامل‌تر تجربه دردناکی است (درد فروپاشی و رنج ابتدایی ناشی از فروپاشی) و در کودکی بیش از حد تحمل فرد بوده و باعث شده جنبه‌های مهمی از خودش را از دست بدهد، اما بازهم این کار را انجام می‌دهد.

دو تفاوت اساسی میان تجربه این حوادث در زمانی که در کودکی اتفاق افتاده‌اند و تجربه آن‌ها به عنوان بیمار در فضای تحلیل وجود دارد: بیمار اکنون یک بزرگسال است، نه یک نوزاد یا کودک و نتیجتا تا حدی سازمان خودِ پخته‌تری دارد و حتی مهم‌تر از آن اینکه حالا بیمارتنها نیست بلکه با تحلیل‌گری است که می‌تواند تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش و بیمارش را تاب بیاورد.

از نظر من ما همگی، با درجات مختلف، حوادثی در اوایل زندگی‌مان داشتیم که شامل فروپاشی‌های چشم‌گیری در پیوند مادر-کودک شده‌اند و به آن‌ها به وسیله سازمان دفاعی سایکوتیک خود پاسخ داده‌ایم. هر کدام از ما به صورت دردناکی از آن آگاهیم که فارغ از اینکه چقدر از نظر روانشناختی به چشم دیگران سالم به نظر برسیم، عرصه‌های مختلفی وجود دارند که در آن‌ها قادر به زیستن تجارب خود نیستیم چه آن تجربه لذت باشد یا توانایی برای دوست داشتن یک یا همه فرزندانمان یا توانمندی سخاوتمند بودن تا حدی که چیزی ارزشمند را به دیگری ببخشیم یا توانمندی برای بخشیدن دیگری که آسیب جدی به ما زده است (همچنین توانایی بخشش خودمان). هریک از ما به شکل های مختلفی توانایی زنده بودن را از دست داده ایم. این‌ها تعداد کمی از بیشمار انواع محدودیت‌های هیجانی هستند که از ناتوانی در زیستن شکست‌هایی که وقتی کودک بودیم اتفاق افتاده، نشات می‌گیرند. هر کدام از این محدودیت‌ها جنبه‌ای از زندگی نزیسته ما هستند، آنچه ما قادر نبوده و نیستیم که تجربه‌اش کنیم. همه ما تجارب خاص خود را داریم که نمی‌توانیم آن‌ها را زندگی کنیم و همواره در جستجوی تجارب و بخش های گمشده خود زندگی می‌کنیم.
یک تحلیل تا اندازه‌ای خوب، احتمالا بر محور درگیری تحلیل‌گر برای کمک به بیمار در جهت زندگی کردن زندگی نزیسته‌اش در انتقال-انتقال متقابل خواهد چرخید. وینیکات چگونگی تسهیل توانایی بیمار به وسیله تحلیل‌گر برای تجربه آنچه من جنبه‌های نزیسته فرد می‌نامم را اینگونه توصیف می‌نماید:

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد ( واقعیت انتقال)، جا می‌دهد.
(صفحه 91 )

اینجا وینیکات در چند کلمه منظورش را از چگونگی کارکرد تحلیل ارائه می‌دهد: برای قرار دادن تجربه فروپاشی در زمان گذشته، شخص باید تجربه آنچه اتفاق افتاده (گذشته) را در انتقال (اکنون) زنده نماید. این اتفاق در تحلیل بدین وسیله روی می‌دهد که بیمار و تحلیل‌گر باهم در طی زمان این تجربه را، تجربه شکست نقش تحلیل‌گر که قابل توجه نیز هست اما بیش از تحمل بیمار نیست، زندگی کنند.

وینیکات به روشنی بیان می‌دارد که تحلیل‌گر تلاش می‌کند تجربه فروپاشی را در اتاق تحلیل نگه دارد بنابراین نیازی به بستری شدن وجود ندارد. همچنین، تجربه فروپاشی به اندازه کافی خوب نخواهد بود اگر شامل درک تحلیلی و بینش در بخشی از بیمار نباشد. وینیکات درمان را با کاتارسیس یکی نمی‌داند. رشد روانشناختی به وسیله تجربه و آگاهی از تجربه زیسته‌ی شکست مادر/تحلیل‌گر در وضعیت وابستگی مطلق اتفاق می‌افتد. به طور متناقضی، تحلیل‌گر باید به طور همزمان هم بیمار را به نحوی سرخورده ‌کند تا در طول دوره ی وابستگی، پیوند تحلیل‌گر-بیمار از هم بپاشد و هم به بیمار کمک کند تا شکست اخیرش را به درستی تجربه کرده، فروپاشی را درک نموده و در عین حال سرخورده نشود.

نمونه‌های بالینی

وینیکات تنها چهار نمونه بالینی مختصر در ترس از فروپاشی ارائه می‌دهد. در یکی از آن‌ها که درباره پوچی است، او کارش را با بیماری توصیف می‌کند که ترسی از پوچی یا فروپاشی را تجربه نکرده و در عوض “تجربه ذخیره شده از نوع غیرمستقیم” را نشان می‌دهد. وضعیت روانی که وینیکات به عنوان زیربنای پوچی هنوز تجربه نشده، نشان می‌دهد، صرفا احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” است.
در دو نمونه بالینی که من ارائه خواهم داد، تمرکز من مثل وینیکات در بحثی درباره پوچی، بر روش‌هایی نخواهد بود که از طریق آن ها ترس از فروپاشی خودش را بر فروپاشی آتی که در گذشته روی داده است، فرافکنی می‌کند. درعوض، من بر روش‌هایی تمرکز می‌کنم که در آن‌ها فروپاشی پیوند مادر-کودک در نوزادی و کودکی، باعث ایجاد بخش هایی از زندگی نزیسته می شود که تبدیل به احساس مداوم ناکامل بودن خود می‌گردند (مشابه ایده وینیکات درباره پوچی هنوز تجربه نشده که خود را در زمان حال به صورت احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” نشان می‌دهد).

در مقاله اخیر، در آغاز بحث نظری من، و اکنون در ارائه موارد بالینی، امیدوارم بتوانم راه‌هایی را نشان دهم که در آن‌ها من نیاز بنیادین بیمارم را برای دستیابی به قسمت‌های گمشده خودش را مجسم کرده و روی آن کار کرده ام؛ قسمت هایی هرگز وارد زندگی‌اش نشده‌اند و نزیسته باقی مانده‌اند (و بنابراین تنها به عنوان جنبه‌های بالقوه خود باقی مانده‌اند). همانطور که بیان نمودم، اساس کمک به بیمار برای تجربه جنبه‌هایی از خودش که گم شده (ناشناخته باقی مانده)، نگرش تحلیلی است که منجر به شناسایی و ارزشمندسازی نامحسوس‌ترین و غیرمحتمل‌ترین راه‌هایی می شود که در آن‌ها بیمار شاید تلاش کند تا برای اولین بار اتفاقات نزیسته گذشته را تجربه نماید.

اولین تجربه بالینی که من توضیح خواهم داد، درباره ی زنی است که ۴ جلسه در هفته تحلیل می شد و از غفلت شدید در زمان کودکی اش رنج می برد. مادر این زن افسرده بود -گاهی حتی نمی‌توانسته از تخت خارج شود- و پدرش زمانی که بیمار دو ساله بوده خانواده را ترک کرده است.

در طول این تحلیل طولانی، خانم ال مکررا عاشق مردانی می‌شد که به نظر می‌رسید متقابلا عاشق او هستند اما خیلی زود طوری رفتار می‌کردند که انگار هیچ‌گاه هیچ علاقه‌ای به او نداشتند. پس از اینکه خانم ال زمانی را صرف خرید ماشین کرده بود، به من گفت که فروشنده در یکی از نمایشگاه‌های ماشین با او خیلی باعلاقه صحبت کرده است. زمانی که آن‌ها ماشین را برای تست بردند آن مرد درباره اینکه چقدر راندن ماشین در جاده‌ای در طول بیگ سور می‌تواند لذت بخش باشد صحبت کرد.

بعد از خرید ماشین، خانم ال به نمایشگاه ماشین باز می‌گردد تا فروشنده را ببیند. او به آن مرد علاقه‌مند شده بود. اما آن مرد بعد از چند دقیقه صحبت، او را ترک کرده تا با “افراد دیگری” که وارد نمایشگاه شدند صحبت کند. بعد از اینکه آن مرد در طی دیدارشان او را نادیده گرفت، بیمار احساس کرد با دورویی او “ویران شده” است. در دو هفته آینده، خانم ال هر روز ماشینش را مقابل نمایشگاه ماشین پارک می‌کرد تا بتواند آن فروشنده را ببیند. در طی ماه آینده، او به ندرت به چیز دیگری جز اینکه چقدر به آن مرد علاقه‌مند است فکر می‌کرد.

من با خانم ال درباره ارتباط احتمالی بین تجربه ناامیدکننده، دیوانه کننده و تحقیرآمیز با فروشنده و احساس اینکه من هم در انتهای هر جلسه و آخر هفته‌ها و تعطیلات او را ترک می‌کنم، صحبت کردم. خانم ال با شنیدن این موضوع به شدت برافروخته شد و من را متهم به این کرد که باور ندارم مردی که او درگیرش است علاقه خاصی به این خانم نشان داده است. در نتیجه من دیگر باور او و اظهارنظرش درباره انتقال را به چالش نکشیدم.

زمانی که من با خانم ال درباره شباهت‌های میان احساسی که به فروشنده دارد و احساسی که نسبت به من دارد صحبت کردم، حتی خودم هم نظراتم را کلیشه‌ای و فرموله شده احساس می‌کردم. به نظر می‌رسد که خانم ال حق داشت با این موضوع مخالفت کند- این اظهار نظر بدون در نظر گرفتن شخص او بیان شده بود- و مخصوص او و مربوط به آنچه بین ما دو نفر هوشیارانه و ناهوشیارانه در حال اتفاق افتادن است، نبود. با کمک خانم ال، من آنچه در حال بیانش بودم را متوقف کردم.

سپس من به ذهنم اجازه دادم رها شود تا به هر احساس و فکری (reverie) که در حین جلسات با خانم ال برایم روی می‌دهد، توجه کنم. اما در خلال ماه‌های بعد از تفسیر انتقال بدون فکرم، من آگاه شدم که روش جدیدم نیز “تکنیک تحلیلی” از پیش ساخته شده دیگری است. من نمی‌توانستم افکارم را به سمت رهایی و زنده بودن سوق دهم. من به کندی متوجه شدم که واقعی‌ترین چیزی که بین من و خانم ال در حال روی دادن است، تجربه استریلی از طرف هر دو ما است.

ماه‌ها بعد از زیستن با این نوع از استریل بودن در تحلیل، من به خانم ال گفتم: تو با اصالت پیش من آمدی چون احساس می‌کردی به خاطر طرد شدن از سمت مردی تحقیر شده‌ای و آن وضعیت را با دنبال کردن او بدتر کردی. این ممکن است تو را متعجب کند اما من متوجه شده‌ام هرآنچه در تو باعث می‌شود که این مردان را دنبال کنی سالم‌ترین بخش توست.
خانم ال: من را مسخره می‌کنی؟

تحلیل‌گر: نه، من هرگز جدی‌تر از الان نبودم. همانطور که درموردش صحبت کرده ایم، زمانی که تو بچه بودی، رها شده ای تا خودت، خودت را بالا بکشی -پدرت تو را ترک کرد و مادرت از تو دوری می‌کرد-. اما دنیای تو برای باور پیدا کردن به افراد، هیچ جایگزین مناسبی ارائه نداد تا تو بتوانی یک کودکی واقعی با والدین و دوستان واقعی را تجربه کنی. فکر نمی‌کنم زیاده‌روی باشد اگر بگویم تو زمانی که کودک خردسالی بودی به دلیل مورد محبت قرار نگرفتن و تمایل به دیده شدن به خاطر آنچه هستی، مردی. وقتی تو صحنه تماشای فروشنده را از آن طرف خیابان توصیف می‌کردی، من احساس کردم که تو شبیه یک کاراگاه خصوصی هستی که تا وقتی فرد گمشده را پیدا نکنی، تسیلم نمی‌شوی.

خانم ال: من الان برای مدتی احساس کردم که تو من را رها کرده ای، و برای این به دیدن من ادامه می‌دهی که نمی‌دانی چطور از دستم خلاص شوی.

من واقعا از این صداقت متاثر شدم و یادم نمی آمد که خانم ال هیچ وقت با چنین صداقتی صحبت کرده باشد. گفتم: “به همین خاطر به تو گفتم که فکر می‌کنم که دنبال کردن دیگران سالم‌ترین بخش وجود توست. این بخشی است که تو آن رها نکردی، بخشی که در برابر تسلیم شدن مقاومت کرده قبل از اینکه تو یک رابطه‌ عاشقانه واقعی برقرار کنی، عشقی که متقابل، قدرتمند و خالصانه است.

خانم ال: این قسمتی از من است که از همه بیشتر خجالت زده‌ام می‌کند. من وقتی در ماشینم نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم احساس حقارت می‌کردم ولی نمی‌دانستم چه کار دیگری می‌توانم انجام دهم.

تحلیل‌گر: من فکر می‌کنم دنبال کردن، تو را زنده نگه می‌دارد و روشی است که تو را به آخرین ریسمان واصل بین تو و زندگی متصل می‌کند. چاره دیگر این است که اجازه دهی بمیری چه به معنای کلامی آن و چه به صورت زندگی زامبی‌وار.

خانم ال: من در زمان کودکی از زامبی‌ها وحشت داشتم. من از عقرب و عنکبوت یا خون آشام و قاتل سریالی نمی‌ترسیدم اما از زامبی مثل گه می‌ترسیدم.

این اولین باری بود که خانم ال از الفاظ زشت استفاده می کرد و اهمیت این کار او بر هیچ کدام از ما پوشیده نبود. به نظر من این بازتابی از رهایی خالصانه آزادی بیمار برای فکر کردن و صحبت کردن بود. دقیقا در عمل حرف زدن درباره اینکه چقدر از تبدیل شدن به زنده‌ای مرده می‌ترسد، او توانست از واژه گه در فضای تحلیلی رسما استریله استفاده کند.

تحلیل‌گر: اگر گه را از درون بدن فردی حذف کنیم، او خواهد مرد. هر انسانی به باکتری‌هایی نیاز دارد که باعث بوی بد گه می‌شوند.

صدای خانم ال کمتر از قبل کنترل شده بود وقتی به من گفت: خنده دار است که شما از واژه گه استفاده می‌کنید. من خوشم آمد. مثل این است که ما بچه مدرسه‌ای هستیم که قوانین را می‌شکنیم و شما این کار را با هیچکس جز من انجام نمی‌دهید. خیلی عجیب است اما من دیگر نمی‌ترسم که از تحلیل اخراج شوم.

در ادامه کار با خانم ال، سرزندگی جلسه‌ای که ذکر کردم همراه با کشمکشی با ترس شدید، از طرف خانم ال، که من آن را دستکاری می کردم باقی ماند. او گفت که می‌ترسد من با او “بازی تحلیلی” کرده باشم که در آن او را گول زده‌ام تا آنچه بین ما می‌گذرد را جدی بگیرد در حالی که من بدون حرکت از بیرون او را نگاه می‌کنم. اتهامات او تا حدی برایم آزاردهنده و غیرمعمول بود. من خانم ال را دوست داشتم و احساس می‌کردم به اندازه خودم و تا جایی که به عنوان یک تحلیل‌گر می‌توانستم با او صادق هستم.

تحلیل‌گر: وقتی من را متهم به سواستفاده می‌کنی، به من نشان می‌دهی که دیده نشدن و نامرئی بودن چه حسی دارد. تو احتمالا بیشتر این احساس را درک می کنی؛ اینکه نامرئی باشی انگار وجود نداری حتی برای خودت.

خانم ال باقی زمان جلسه را ساکت ماند، طوری که برای من عمیقا ناراحت کننده بود.

اکنون که به عقب برمی‌گردم و کارم را با خانم ال بررسی می‌کنم، به نظر می‌رسد که ما دوره ای طولانی را در استریل هیجانی به سر می‌بردیم. در طی این سال‌ها، هر یک از ما تلاش میکردیم بفهمیم چه چیزی در رابطه ی ما جاری است (برای مثال تلاش های من برای تقلید یک روش تحلیلی که به شکل تفسیر انتقال قالبی و سطحی نمود پیدا کرد، یا تلاشم برای تمرکز بر فکر و خیالی که در جلسه درگیرم می کرد).
اما علی رغم این استریل (غیاب خودانگیختگی او به عنوان یک انسان زنده، دارای نفس و دارای مدفوع) ما تحلیل را ادامه دادیم، شاید چون تا حدی می‌دانستیم که باید قبل از اینکه هرچیزی اتفاق بیفتد، آن را باهم تجربه کنیم. این ایده که او در کودکی مرده است تنها بعد از تجربه کردن آن همراه با من در فضای مرده تحلیل و احساس ناتوانی برای انجام هرکار دیگری در آن، می‌توانست برایش به واقعیت تبدیل شود. تنها در صورتی می‌توانستیم آنچه در لحظه حال اتفاق می‌افتد را تجربه کنیم که قادر به پیدا کردن واژه‌ ای مناسب می بودیم -مثل واژه گه-.

در مورد این تجربه بالینی، ممکن است این سوال پیش آید که چگونه درک من از آنچه در تحلیل خانم ال اتفاق افتاده می تواند متفاوت باشد از مواردی که من در مطالعه آثار فربرن یافته بودم و در کار بالینی‌ام استفاده می‌کردم. من تجاربی با بیمارانی داشتم که آن‌ها را در قالب وابستگی اعتیادگونه بین ابژه‌های درونی ناهوشیار، مثلا بین “ایگوی لیبیدینال” فربرن و “ابژه محرک”، و بین “خرابکار درونی” و “ابژه طردکننده” فربرن یافتم. می‌توانم بگویم تمایزی اساسی میان مفهوم فربرنی روابط ابژه درونی اعتیادگونه و آنچه از رفتار دنبال کردن وسواسی خانم ال متوجه شدم، وجود دارد. دنیای ابژه‌های درونی فربرن به عنوان نسخه‌ای درونی شده از تجارب زیسته در روابط ابژه ناکام کننده با مادر ایجاد شده است. در مقابل، دنیای ناهوشیار خانم ال، دنیایی است که از ابتدا به وسیله تجربه زیسته نشده در روابط ابژه اولیه ناکام کننده با مادرش شکل گرفته است. عزم راسخ خانم ال برای دستیابی دوباره به زندگی نزیسته‌اش به سمپتوم‌هایش (رفتار دنبال کردن) جهت و نیرو می داد. در رفتار دنبال کردن، خانم دال به طرز بی رحمانه ای جنبه‌های نزیسته و تجربه نکرده خودش و زندگی‌اش را در زمان حال و گذشته می‌جست.

به نظر من، بیماری که شدیدترین شکل ترس از فروپاشی را تجربه می‌کند، مانند خانم ال، احساس می‌کند بواسطه احساس ناتوانی برای زیستن بیشتر تجارب زندگی‌اش مورد ظلم واقع شده است. اینگونه بیماران احساس زنده بودن را به صورت خجالت‌آوری دردناک احساس می‌کنند. زیرا این موضوع یادآور این است که چقدر از زندگی‌شان را نزیسته‌اند. آن‌ها احساس نا خوشایندی را تجربه می کنند که ناشی از این است که زندگی از آن‌ها گرفته شده و هیچ‌گاه به آن‌ها برگردانده نشده است. این درد، معمولا به صورت ترکیبی از درد جسمانی و هیجانی می‌باشد.

از آن‌جایی که میزان قابل توجهی از درد تجربه نزیسته در بدن نگه داشته می‌شود که بیون آن را “وضعیت پروتومنتال” می‌نامد و تعجب آور نیست که آگاهی ناهوشیار من از این درد خیلی به ندرت در تحلیل بیمارانم شکل تجربه بدنی به خودش می‌گیرد. در دوره‌ای حین کار با یکی از این بیمارانم به نام “زد”، گرسنگی شدیدی را در طی جلسه با او احساس می‌کردم که در جلسه با بیمار بعدیم از بین می‌رفت. مدت زمانی طول کشید تا متوجه شدم خانم زد چگونه از من به عنوان جایگزینی برای زندگی نزیسته‌اش استفاده می‌کند.
در اوایل تحلیل خانم زد، او به من گفت زمانی که یکی از همسایه‌هاش از او پرسیده آیا رستورانی که در زندگی آنجاست را دوست دارد یا نه، او در پاسخ گفته که هرگز آنجا نرفته در حالی که درواقع چندین بار آنجا غذا خورده است. وقتی به عقب برمی‌گردم، متوجه می‌شوم خانم زد با تعریف کردن این ماجرا، بیش از آنچه ما در آن زمان می‌دانستیم درباره حقیقت صحبت می‌کرد: او مکررا به آن رستوران رفته اما هرگز واقعا آنجا نبوده است زیرا تجربه آنجا بودن برایش احساس زنده بودن نداشته است.

سال‌ها بعد او به من گفت، در طی آن سال‌های اولیه تحلیل، او یادداشت‌هایی از هر کدام از جلسات تحلیل -پنج بار در هفته- تهیه می‌کرده اما تمام یادداشت‌ها شامل آنچه من گفته بودم، است و حتی کلمه‌ای درباره صحبت‌های خودش یادداشت نکرده است. من متوجه شدم، غیاب خانم زد در نوشته‌هایش از جلسات تحلیل، راهی برای شناسایی عدم وجود و فروپاشی‌اش به شکل منفک شدن از زندگی بوده است.

تحلیل بسیار مشکل بود و من هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم به خانم زد کمک کنم تا تجاربش را زنده کند. بعد از سال‌ها تحلیل، من موضوع خاتمه جلسات را پیش کشیدم. من به بیمار گفتم، به نظر می‌رسد من دیگر نمی‌توانم به تغییر دادن روش زندگی او کمکی کنم و او احتمالا از کار با فرد دیگری بیشتر استفاده خواهد کرد.

خانم زد در پاسخ گفت: “من هرگز فکر نمی‌کردم، این تحلیل پیش از مرگ یکی از ما دو نفر به پایان برسد”. من فکر کردم اما بازگو نکردم که در واقع هر دوی ما از بسیاری جهات مرده‌ایم. او اضافه کرد: “در واقع من هرگز فکر نمی‌کردم که تحلیل ربطی به تغییر داشته باشد”. برای خانم زد، تغییر مفهومی بود که هیچ معنایی نداشت. مرده هیچگاه تغییر نمی‌کند و او مرده بود. ما جلسات را تا زمانی که یکی از ما از نظر جسمانی نمرده باشد ادامه می‌دهیم (ما هر دو از نظر ذهنی در جلسات مرده بودیم).

برایم من شگفت‌انگیز بود که پیش کشیدن موضوع خاتمه جلسات، نیروی محرکه‌ای برای بحث درباره مرگ بیمار، مرگ من همراه با او و مرگ تحلیل شد. خانم زد در جلسه بعدی گفت چیزهایی در زندگی وجود دارد که او می‌خواهد قبل از پایان تحلیل به آن‌ها دست یابد: او می‌خواهد ازدواج کند، پژوهشش را به پایان برساند و آن را به عنوان کتاب منتشر کند. در طی سال‌های آینده تحلیل، خانم زد به تمام این اهداف دست یافت. من و او درباره اینکه ازدواج کردن با ساختن یک ازدواج متفاوت است و لازم است در آینده و پس از اتمام تحلیل، تلاش زیادی بکند تا به آن هدف دست پیدا کند. ما 5 سال پس از اولین باری که من در مورد خاتمه جلسات صحبت کردم، تحلیل را خاتمه دادیم.

در طی سال‌هایی که تحلیل متوقف شده بود، خانم زد دو بار در سال برای من نامه می‌نوشت. در این نامه‌ها، او به من گفته بود که احساس می‌کند که خاتمه تحلیل مسئله‌ای اختیاری نبوده و حالا او متوجه شده که ما وقتی و طوری به جلسات خاتمه دادیم که باید می‌دادیم. این مسئله که او باید زندگی خودش را بکند نه زندگی‌ای که از من قرض گرفته شده یا دزدیده است. زندگی او حالا به شکلی است که انگار زندگی خودش است و هر کاری که توانش را دارد برای زندگی‌اش انجام می‌دهد. او اکنون قدردان جمله ای بود که من در سال های تحلیل به او گفته بودم؛ اینکه “نویسنده ی زندگی خودش باشد”.

من معتقدم، خانم زد به صورت هوشیارانه ترس از مرگ را تجربه نمی‌کرد چون او احساس شدیدی درباره اینکه از قبل مرده است، داشت. برای خانم زد، مردن و غایب بودن در زندگی شخصی خودش روشی برای محافظت از خودش بود؛ محافظت از خودش هم در برابر درد تجربه گذشته ای که هنوز زنده بود، و هم درد بخش هایی از خودش که گم شان کرده بود.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی با ذکر منبع مجاز می باشد)

20200813_171515.jpg
تیر ۱۱, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی (۱۹۷۴) نوشته دونالد وینیکات/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

تجربه های بالینی من اخیراً مرا به درک جدیدی رسانده اند؛ معنای ترس از فروپاشی.

هدف من در اینجا این است که تا جای ممکن این مفهوم را ساده بیان کنم، چیزی که برای من و احتمالاً افراد دیگری که در حوزه روان درمانی فعالیت می کنند جدید است. طبیعتاً، اگر من درست فهمیده باشم، پیش از این شاعران دنیا به این مفهوم توجه نموده اند، اما جرقه های بینشی که در شعر بروز پیدا می کند، نمی تواند ما را از کار دشوارِ دور شدنِ تدریجی از غفلت بسوی هدف، معاف کند. نظر من این است که مطالعه در این حیطۀ محدود، منجر به بازگویی مسائل مختلف دیگری می گردد که ما را گیج می کنند، به طوری که موجب شکست ما در انجام کار بالینی، آنطور که تمایل داریم می شود، و من در انتها نشان خواهم داد که چه کاربردهایی از نظریه را پیشنهاد می دهم تا در مورد آن بحث شود.

متغیرهای فردی

ترس از فروپاشی، مشخصه مهمی در برخی بیماران، اما نه همه آنهاست. از این دیدگاه، اگر صحیح باشد، می توان این نتیجه را گرفت که ترس از فروپاشی به تجربه گذشته فردی و تروماهای محیطی مربوط است. در عین حال، انتظار می رود که وجوه مشترکی از یک ترس واحد وجود داشته باشد، که نشانگر وجود پدیده ای همگانی است؛ به همین دلیل است که همه ما می توانیم به طرز همدلانه ای بفهمیم که چه احساسی دارد وقتی یکی از بیمارانمان این ترس را با شدت بسیار نشان می دهد. (در واقع، همه ما تمام جزئیات دیوانگیِ افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص چندان آزارمان ندهد).

ظاهر شدن نشانه

تمام بیمارانی که این ترس را دارند در آغاز درمان از آن شکایت نمی کنند. برخی شکایت می کنند، اما دیگران دفاع هایشان آنقدر سازمان یافته است که تنها بعد از درمان است که پیشرفت قابل توجه آنها باعث می شود ترس از فروپاشی به عنوان عامل غالب مورد توجه قرار گیرد.

به عنوان مثال، یک بیمار ممکن است فوبیاهای مختلف و سازماندهی های پیچیده ای برای روبرو شدن با این فوبیاها داشته باشد، چنانکه وابستگی به سرعت در انتقال ظاهر نشود. بالاخره، وابستگی مشخصه مهمی می گردد و سپس اشتباهات و شکست های روانکاو دلایل مستقیم فوبیاهای خاص و بعد ظاهر شدن ترس از فروپاشی می شود.

معنای فروپاشی

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کرده ام، زیرا این واژه نسبتاً مبهم است و می تواند معانی مختلفی داشته باشد. در مجموع، این کلمه می تواند در این متن به معنی شکست در سازماندهی دفاعی باشد. اما ما بلافاصله می پرسیم: دفاع در برابر چه چیزی؟ و این ما را به سمت معنای عمیق تری از این واژه می برد، زیرا ما نیاز داریم که از کلمه فروپاشی برای توضیح حالت بدون تفکرِ رویداد هایی که زیربنای سازماندهی دفاعی هستند، استفاده کنیم.

این نکته ذکر خواهد شد که درحالی که فکر کردن به این ارزشمند است که در سایکونوروز پشت دفاع ها، اضطراب اختگی قرار گرفته است، در پدیده ای سایکاتیک تر که ما در حال بررسی آن هستیم، [در پشت دفاع ها] فروپاشیِ ساختار واحد خود ملاحظه می شود. ایگو در برابر فروپاشی سازمان ایگو، دفاع ها را سازماندهی می کند، و این سازمانِ ایگو است که مورد تهدید واقع می شود. اما تا زمانی که وابستگی یک واقعیت زنده است، ایگو نمی تواند در برابر شکست محیطی سازمان یابد.

به عبارت دیگر، ما در حال بررسی چرخش معکوس فرایند رسش فردی هستیم. در اینجا به نظرم ضروری است که به طور خلاصه مراحل ابتدیی رشد هیجانی را دوباره فرمول بندی کنم.

رشد هیجانی، مراحل ابتدایی

هر فردی فرایند رسش را به ارث می برد و تا جایی که یک محیط تسهیل گر وجود داشته باشد _ و فقط تاجایی که این محیط وجود داشته باشد_ فرایند رسش می تواند فرد را به جلو ببرد. محیط تسهیل‌گر به خودی خود پدیده‌ای پیچیده است و نیاز به مطالعه خاص خود را دارد؛ جنبه اساسی آن این است که این محیط نوعی از رشد خاص خود را دارد که با نیازهای در حال تغییر فرد در حال رشد منطبق می‌گردد.
فرد از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و استقلال به پیش می‌رود. رشد سالم با سرعتی متناسب با رشد پیچیدگی در مکانیزم‌های روانی اتفاق می افتد، و این موضوع به رشد نوروفیزیولوژیک مرتبط است.

محیط تسهیل‌گر می‌تواند به صورت دربرگرفتن (holding) که با اضافه شدن حضور ابژه به سمت رسیدگی (handling)  پیش می‌رود، توصیف گردد.

در اینچنین محیطی فرد تحت تاثیر رشد قرار گرفته است، که می‌توان آن را تحت عنوان یکپارچه سازی یا indwelling (پیوستگی روان‌تنی) و بعد از آن ارتباط با ابژه، طبقه بندی کرد.

در نظر داشته باشید که این توصیفات برای گنجاندن در این مقاله به ناچار بیش از اندازه ساده سازی شده اند.

باید در نظر گرفته شود که در این صورت هر حرکت رو به جلویی در رشد، شدیداً با تهدید به پسرفت (و دفاع در برابر این تهدید) در بیماری اسکیزوفرنیک معادل است.

وابستگی مطلق:

باید یادمان باشد در زمان وابستگی مطلق، که با کارکرد ایگوی کمکی مادر شناخته می شود، کودک هنوز قادر به جدا کردن “من” از “غیر من” نیست و جدا کردن “من” از “غیر من” اتفاق نمی افتد مگر اینکه ابتدا “من”ی به وجود آمده باشد.

رنج‌های ابتدایی:

با توجه به این مطالب می‌توان لیستی از رنج‌های ابتدایی تهیه نمود (در اینجا اضطراب کلمه‌ای به اندازه کافی قدرتمند نیست).

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده (دفاع: تجزیه)
2. سقوط همیشگی (دفاع: self-holding)
3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن (failure of indwelling). (دفاع: شخصیت زدایی)
4. فقدان احساس واقعی بودن (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)
5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

بیماری سایکوتیک به عنوان دفاع:

قصد من در اینجا این است که نشان دهم آنچه ما در کار بالینی مشاهده می‌کنیم همیشه یک ساز و کار دفاعی است، حتی در مورد درخودفرورفتگی اسکیزوفرنی دوران کودکی. در این موارد رنج زیربنایی غیرقابل تفکر است.

درنظر گرفتن بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است. بیماری سایکوتیک سازمانی دفاعی در رابطه با رنج ابتدایی است که معمولا موفقیت‌آمیز نیز می‌باشد (به جز در زمانی که محیط تسهیل‌گر ناکافی نیست بلکه آسیب رسان است، شاید بدترین اتفاقی که می‌تواند برای کودک انسانی رخ دهد).

بیان موضوع اصلی:

اکنون من می‌توانم مسئله اصلی را بیان کنم که از قضا بسیار ساده است. من مدعی هستم که ترس بالینی از فروپاشی، ترس از فروپاشی ای است که از قبل تجربه شده است و ترس از رنج اصلی و زیربنایی است که باعث سازمان دفاعی شده که بیمار آن را به صورت سندرم بیماری نشان می‌دهد.
این ایده ممکن است فورا توسط درمانگران سودمند تلقی گردد و ممکن است این اتفاق رخ ندهد. ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از آگاهی ما می تواند به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد به او گفته شود فروپاشی از قبل اتفاق افتاده است، ترسی که زندگی او را نابود کرده. این واقعیتی است که در ناهوشیار مخفی نگه داشته می‌شود. منظور من از ناهوشیار نه دقیقا آن ناهوشیار سرکوب شده سایکونوروز، نه ناهوشیار فرمول فروید درباره قسمت‌هایی از روان که بسیار به کارکرد نوروفیزیولوژیکال نزدیک است و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ است، بلکه من می‌توانم بگویم: در تمام چیزهایی که در غارهای زیرزمینی یا به عبارت دیگر دنیای اسطوره شناسی وجود دارد، پیوستگی بین واقعیت‌های روانی درونی والدینی و شخصی دیده می‌شود. در این موقعیتِ به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است]، ناهوشیار به معنی این است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن و هولد کردن چیزی نبوده و ایگو برای گردهم آوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه توانی خود بسیار ناپخته بوده است.

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توانِ کنونی خود جا داده و تجربه نماید (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر- تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.

بیمار باید ترس از یافتن آنچه به طور وسواس گونه‌ای در آینده جستجو می‌شده را ادامه دهد، مگر اینکه درمانگر بتواند به طور موفقیت آمیزی بر این اساس کار کند که این جزئیات بخشی از واقعیت هستند.

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد، (واقعیت انتقال) جا می‌دهد.

تمام این فرآیند بسیار دشوار، زمان‌بر و دردناک است اما در هیچ سطحی بیهوده نیست. آنچه بیهوده است شق دیگر است و این همان چیزی است که در ادامه به بررسی آن می پردازیم.

بیهودگی در تحلیل:

من باید از درک و پذیرش تحلیل سایکونوروز برای همیشه مطمئن شوم. به این منظور، من در ادامه مواردی را به بحث می‌گذارم که تحلیل آنها به خوبی شروع شده، به پیش رفته، و در برخی موارد تحلیل‌گر و بیمار اوقات خوشی را در راستای تبانی کردن بر سر تحلیل سایکونوروز صرف کرده اند، اما بعدها مشخص شده که بیماری در واقع سایکوتیک است.

در این موارد بارها زوج تحلیلی از آنچه بین آن‌ها اتفاق می‌افتاد راضی می شدند. این درمان ها درمان هایی معتبر و هوشمندانه بود و به خاطر تبانی به راحتی پیش می رفت. اما این به اصطلاح پیشرفت، به تخریب ختم می شد. بیمار در نهایت آن را می‌گسست و می‌گفت: خوب که چی؟ در واقع، پیشرفت واقعا پیشرفت نبود؛ بلکه مثال تازه‌ای از بازی خوردن تحلیل‌گر از بازی به تاخیر انداختن موضوع اصلی توسط بیمار بود. و چه کسی می‌تواند بیمار یا درمانگر را سرزنش کند؟

باید فرض کنیم که هر دوی بیمار و درمانگر واقعا امیدوارند که تحلیل را خاتمه دهند اما دریغا که پایانی وجود ندارد مگر اینکه کفگیر به ته دیگ بخورد، مگر اینکه چیزی که ترسیده شده، تجربه شود. و در واقع یک راه برای خروج بیمار وجود دارد و آن فروپاشی است (جسمانی یا روانی) که می‌تواند بسیار مفید باشد.

این راه حل به اندازه کافی خوب کار نمی کند اگر همراه با بینش و درک تحلیلی در بخشی از بیمار نباشد. در حقیقت بسیاری از بیماران که من به آن‌ها اشاره می‌کنم افراد بسیار موجّه و ارزشمندی بودند که توان تحمل فروپاشی را در حد رفتن به بیمارستان روانی نداشتند.

هدف این مقاله کشاندن اذهان به سمت این امکان است که فروپاشی از پیش، نزدیک به شروع زندگی فرد، اتفاق افتاده است. بیمار به “به خاطر آوردن” این موضوع نیاز دارد اما امکان ندارد فرد چیزی را به خاطر آورد که هنوز اتفاق نیافتاده است و این مسئله که مربوط به گذشته است هنوزاتفاق نیافتاده، زیرا بیمار در زمان رخداد آن آنجا حضور نداشته است. تنها راه “به خاطر آوردن” در این مورد برای بیمار این است که این مسئله را که در گذشته اتفاق افتاده، برای اولین بار در زمان حال تجربه کند که باید گفت آن را در انتقال تجربه می کند. این مسئله در گذشته و آینده، در درمان تبدیل به مسئله‌ی اینجا و اکنون می‌گردد و بیمار برای اولین بار آن را تجربه می‌کند که معادل به خاطر آوردن است و نتیجه آن معادل برداشتن بار سرکوب است که در تحلیل بیمار سایکونوروز اتفاق می‌افتد (تحلیل فرویدی کلاسیک).

کاربردهای دیگر این نظریه:

ترس از مرگ

برای انتقال از نظریه اصلی ترس از فروپاشی به ترس از مرگ تلاش زیادی نیاز نیست. این ترس شاید ترس شایع‌تری باشد گرچه کسانی که در تعلیمات دینی خود به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند، به انکار آن می‌پردازند.

زمانی که ترس از مرگ سمپتوم مهم فرد ‌باشد، ضمانت زندگی پس از مرگ کارساز نیست چون بیمار وسواس جستجوی مرگ را دارد. این بار هم، آنچه مدّ نظر است، مرگی است که اتفاق افتاده اما تجربه نشده.

زمانی که کیتس تا حدودی عاشقِ مرگ با آسایش بود، در واقع علاقه‌مند به آسایشی بود که اگر مردن را به خاطر آورد، به دست می‌آورد. اما برای به خاطر آوردن، او باید ابتدا مرگ را هم‌اکنون تجربه می کرد.

بیشتر ایده‌های من از بیمارانم نشات می‌گیرند و من به خاطر این موضوع به آن‌ها بی نهایت مدیونم؛ من عبارت “مرگ پدیده‌ای” را از یکی از آن‌ها الهام گرفتم. آنچه در گذشته اتفاق افتاده مرگ به عنوان یک پدیده بود اما نه به عنوان واقعیتی که ما مشاهده کنیم. بسیاری از زنان و مردان زندگی‌شان را صرف فکر کردن به این می‌نمایند که با خودکشی راه حلی پیدا کنند یعنی بدنشان را به سمت مرگی بفرستند که از قبل در روان اتفاق افتاده است. گرچه خودکشی، چاره آن‌ها نیست اما یک ژست ناامیدانه است. اکنون من برای اولین بار متوجه شدم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشته است) چه بوده زمانی که می‌گفت: “تمام آنچه از تو می‌خواهم این است که به من کمک کنی برای دلیل درستی خودکشی کنم و دلیل خودکشی ام اشتباه نباشد.” من موفق نشدم و او خودش را در پی جستجوی راه حل کشت. هدف او (که من تازه متوجه شدم) این بود که من اظهار کنم که او در اوایل کودکی مرده است. بر این اساس من فکر می‌کنم که من و او می‌توانستیم او را قادر سازیم تا مرگش را تا زمان پیری به تعویق اندازد.
مرگ، که به این صورت در نظر گرفته می‌شود که قبلا برای بیمار اتفاق افتاده اما بیمار به اندازه کافی بالغ نبوده که بتواند آن را تجربه کند، به معنای نابودی است. مثل این است که الگویی حاصل شده و در آن تدوام بودن توسط واکنش کودکانه ی بیمار به آسیب مختل شده است و عوامل محیطی که منجر به آسیب شده‌اند ناشی از شکست محیط تسهیل‌گر بوده اند. (در مورد این بیمار، دردسرها خیلی زود شروع شده بودند و آگاهی ناپخته قبل از تولد به دلیل پنیک مادرانه بیدار گشته و علاوه بر این تولد هم به دلیل بیماری جسمانی تشخیص داده نشده پیچیده شده بوده).

پوچی:

دوباره بیمارانم به من نشان دادند که مفهوم پوچی می‌تواند از درون عینک مشابهی دیده شود. در بعضی از بیماران، پوچی نیاز به تجربه شدن دارد و این پوچی به گذشته، زمانی که درجه بلوغ به حدی نبوده که امکان تجربه آن وجود داشته باشد، تعلق دارد.

برای درک درست این مسئله، نباید آن را به عنوان تروما در نظر بگیریم؛ بلکه این پوچی باید به عنوان عدم رخداد چیزی که احتمالا رخداد آن سودمنده بوده است، در نظر گرفته شود.

برای بیمار، به خاطر آوردن تروما بسیار آسان‌تر از آن است که به خاطر آورد “هیچ چیز” اتفاق نیافتاده، در زمانی که باید اتفاق می افتاد. زمانی که بیمار نمی‌دانسته چه چیزی باید رخ دهد، در نتیجه نمی‌توانسته چیزی را تجربه کند بجز تصور اینکه احتمالا چیزی باید رخ می‌داده.

مثال:

این موضوع با اشاره به دوره ای از درمان یکی از بیمارانم روشنتر خواهد شد. این بیمار که خانم جوانی بود، در طول جلسات به صورت بی فایده‌ای روی کاناپه دراز می کشید و تمام کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که بگوید: هیچ چیزی در این تحلیل اتفاق نمی‌افتد.

در وضعیتی که من آن را توصیف می‌کنم، بیمار محتواهایی را که از نوع محتوای غیر مستقیم بود با خود به جلسه می آورد و بنابراین من می‌توانستم متوجه شوم که او احتمالا چیزهایی را احساس می‌کند. من می توانستم بفهمم او هیجاناتی را احساس می‌کند و او این‌ها را به تدریج در سایه، بر اساس الگوی خودش، الگویی که او را ناامید کرده، تجربه می‌کرد. این احساسات، احساساتی جنسی و زنانه بود و به صورت علایم بالینی قابل نشان دادن نبود.

اینجا در انتقال، دلیل سرکوب شدن احساسات جنسی زنانه او تا حدودی من بودم؛ در اینجا ما مثالی زنده داشتیم در زمان حال، از آنچه بارها و بارها برای او اتفاق افتاده بود. (برای ساده کردن بحث و اینکه در حوصله بحث بگنجد) باید به این نکته اشاره کنم که او پدری داشت که در ابتدا حضورش بسیار کمرنگ بود. زمانی که او دختر کوچکی بود پدرش به خانه برمی گشت درحالی که قسمت زنانه دخترش را دوست نداشت و به عنوان یک مرد هیچ چیزی نداشت که به او بدهد.

اکنون، پوچی پیش نیاز شوق برای به دست آوردنِ چیزی است. پوچی ابتدایی به معنی مرحله ای است که درست پیش از شروع به پر شدن قرار دارد. برای رسیدن به این مرحله به بلوغ قابل توجهی نیاز است.

پوچی زمانی در درمان اتفاق می‌افتد که بیمار تلاش می‌کند تا موقعیتی را در گذشته تجربه کند که تنها با تجربه کردن در زمان حال می‌تواند آن را به خاطر آورد.

در درمان، دشواری داستان آن است که بیمار از احساس بدِ پوچی می‌ترسد و در دفاع، پوچی کنترل شده‌ای را به وسیله نخوردن و یاد نگرفتن سازمان می‌دهد و یا به صورت بی رحمانه‌ای توسط حرص و طمع وسواس گونه و همراه با خشم، خود را پر می‌کند. زمانی که بیمار ‌بتواند به پوچی برسد و آن را به خاطر وابستگی به ایگوی کمکی درمانگر تحمل کند، سپس شروع می کند به درون خود کشیدن به عنوان یک کارکرد لذت بخش، و در اینجا خوردن آغاز می‌شود که کارکردی تجزیه شده یا منفک شده بوده یا بیمارانی که چیزی یاد نمی‌گرفتند شروع به آموختن می‌نمایند.

اساس تمام آموزه‌ها (و همینطور خوردن) پوچی است. اما اگر ابتدا پوچی تجربه نشود، بعدا به وضعیتی تبدیل می‌شود که ترسیده شده و هنوز به طور وسواس گونه‌ای دنبال می‌شود.

وجود نداشتن:

جستجو برای عدم وجود شخصی می‌تواند به طریق مشابهی سنجیده شده و درک گردد؛ وجود نداشتن در اینجا بخشی از یک دفاع است. وجودِ شخصی، توسط عناصر فرافکنی شده سرکوب می شود و شخص می‌کوشد هر چیزی را که شخصی است فرافکنی کند، این می‌تواند دفاع نسبتا پیچیده‌ای باشد.

هدف این دفاع اجتناب از مسئولیت (در وضعیت افسرده وار) یا اجتناب از گزند و آسیب (که باید بگویم این وضعیت، وضعیتِ خود-جراتمندی است،به این معنی که من هر آنچه از آنِ من نیست را از بین می‌برم) است. در اینجا راحت تر است که از تصویر یک بازی در کودکی استفاده کنیم- من پادشاه این قلعه هستم و تو یک آدم پست کثیف هستی.

در مذهب این ایده در مفهوم شخص در ارتباط با خدا یا شخص در ارتباط با جهان دیده می‌شود. اما عقاید اگزیستانسیالیتی این دفاع را نفی می کنند. گویی وجود تنها به عقاید وابسته است و تلاشی است در جهت میل به عدم وجود که بخشی از سازمان دفاعی است.

در تمام اینها یک عنصر مثبت وجود دارد که آن عنصر دیگر دفاع نیست. می‌توان گفت که وجود تنها زمانی آغاز می شود که عدم وجود پایان یابد. این شگفت انگیز است که بفهمیم چقدر زود (حتی پیش از تولد، و مطمئنا در طی فرآیند تولد) آگاهی ایگوی ناپخته شروع می شود. اما شخص اگر از تجربه روان‌تنی و خودشیفتگی اولیه جدا گردد، نمی‌تواند این ایگوی ریشه‌ای را پرورش دهد. تنها در اینجاست که کارکرد ایگو آغاز به عقلانی سازی می‌کند. باید توجه داشت که تمام این‌ها فاصله زیادی از ایجاد چیزی دارند که ما آن را self می‌نامیم.

خلاصه:

در این مقاله سعی کردم نشان دهم که ترس از فروپاشی، می تواند ترس از تجربه ی آن چیزی باشد که قبلا در گذشته به تجربه در نیامده. نیاز به تجربه ی آن معادل نیاز به به خاطر آوردن آن است در قالب تحلیل سایکونوروز.
این ایده می تواند برای همه ی ترس های مشابه، مانند ترس از مرگ و پوچی نیز کاربرد داشته باشد.

[صفحه نخست مقاله فوق با همکاری ارزنده ی خانم الهام نجارپور ترجمه شده است]

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است)

20180724_124643.png
مرداد ۲, ۱۳۹۷

کتاب روان‌درمانی تحلیلی

راهنمای بالینی

نویسنده: دبورا ل. کابانیس، سابرینا چری، کارولین ج. داگلاس، آنا شوارتز

مترجم: دکتر بابک روشنایی مقدم، مهرناز میرنوش

بها: 280,000 ریال

موضوع: روان‌درمانی و مشاوره – روان‏‌درمانی تحلیلی

تاریخ چاپ: 1396

تعداد صفحه: 432


درباره کتاب:

این کتاب یک راهنمای عملی و گام‌به‌گام تکنیک‌های روان‌درمانی تحلیلی به همراه دستورالعمل‌هایی برای گوش دادن، تعمّق و مداخله است. مؤلف با استفاده از زبان ساده و مثال‌های دقیق به‌طور نظام‌مندی خواننده را از مرحلۀ ارزیابی تا خاتمۀ درمان هدایت می‌کند، همچنین در هر فصل تمرین‌هایی ارائه شده تا آنچه را که در هر بخش می‌آموزید، به طور عملی به کار ببندید. این کتاب به شرح موارد زیر می‌پردازد: چگونگی ارزیابی بیماران روان‌درمانی تحلیلی، شامل ارزیابی کارکرد ایگو و دفاع‌ها موارد اساسی برای شروع درمان، شامل پروراندن اتحاد درمانی، چارچوب‌گذاری و هدف‌گذاری شیوه‌ای نظام‌مند برای گوش دادن به بیماران، تأمل در مورد آنچه شنیده‌ایم و تصمیم‌گیری در مورد اینکه چه بگوییم و چگونه آن را بیان کنیم چگونگی به‌کارگیری این تکنیک‌ها برای پرداختن به مشکلات عزت‌نفس، رابطه با دیگران، روش‌های منحصربه‌فرد سازگاری و دیگر کارکردهای ایگو این کتاب راهنمای ارزشمندی برای رزیدنت‌های روان‌پزشکی، دانشجویان روان‌شناسی و مددکاران اجتماعی است و همچنین شیوۀ تفکر جدیدی در مورد روان‌درمانی تحلیلی به متخصصان بالینی ارایه می‌کند. رویکرد عملی و تمرین‏های راهنمایی شده، این کتاب را به ابزاری استثنایی برای آموزش‏دهندگان روان‏درمانی به همه سطوح دانش‌‏پژوهان مبدل کرده است. نویسندۀ اصلی این کتاب خانم دبورا کابانیس، استاد روان‏‌پزشکی دانشکدۀ پزشکان و جراحان دانشگاه کلمبیا و رئیس آموزش روان‏درمانی در بخش روان‏پزشکی این دانشگاه است. او هم اکنون در شهر نیویورک به کار آموزش، نویسندگی و روان‏‌درمانی و روانکاوی بیماران مشغول است.

▪در صورتی که این کتاب را مطالعه کرده اید، جهت کمک به افرادی که مایلند اطلاعات بیشتری از این کتاب داشته باشند، لطفا نظر خود را درباره آن، در بخش دیدگاه ها درج نمایید.
با تشکر
تیم ترجمه و تالیف مهرسای

20181116_110424.jpg
تیر ۹, ۱۳۹۷

خلاصه مقاله تمدن و ملالت های آن (۱۹۳۰) اثر زیگموند فروید/ ترجمه متن آلمانی: محمد مبشری/ تلخیص: علی صالح ابراهیمی

نکته: جملات داخل [ ] از مترجم و یا خلاصه کننده می باشند.

فصل اول

[ نامه نگاری فروید با رومن رولان در مورد سرچشمه ی اصلی دینداری] :

این سرچشمه، احساس خاصی است که خودِ او [رومن رولان] را هیچگاه ترک نمی کند. احساسی است که او مایل است آن را جاودانگی بنامد، ادراک چیزی که گویی بیکران، نامحدود و به اصطلاح اقیانوسی است. طبق گفته ی او این واقعیتی صرفاً ذهنی است، نه یک اصل اعتقادی و هیچ وعده ای در مورد ماندگاری این احساس نیست؛ اما این احساس سرچشمه ی نیروی دینی است. فقط بر مبنای این احساسِ اقیانوسی است که آدمی حق دارد خود را دیندار بنامد، حتی اگر هر ایمان و هر وهمی را مردود بشمارد.این احساس، داشتن همبستگی و پیوندی ناگسستنی با کل جهان بیرون است.

[ یافتن ریشه های این احساس از طریق تحلیل روان] :

“منِ” ما در ذهنمان مستقل و یکپارچه و متمایز از همه چیزهای دیگر است. “منِ” ما دست کم به ظاهر در برابر جهان بیرون مرزهای دقیقی دارد. فقط در یک حالت وضع طور دیگری است، حالتی غیر عادی که با این حال نمی شود آن را بیمارگونه نامید. در اوج عاشقی مرز میان “من” و معشوق در معرض محو شدن است. در آسیب شناسی با حالات فراوانی آشناییم که در آنها مرزبندی میان “من” و جهان پیرامون نامعین می شود یا این مرزها در جای نادرست کشیده می شود. بنابراین حتی احساس “منِ” انسان در معرض اختلال است و مرزهای آن پایدار نیستند.

کودک شیرخوار “منِ” خود را به مثابه ی سرچشمه ی احساس هایی که به سوی او جاری می شود هنوز متمایز نمی کند. او این تمایز را به تدریج بر اثر برانگیزاننده های گوناگون می آموزد. [ کودک بر اثر تجربه یاد می گیرد که] برخی چیزها که لذت بخشند و نمی خواهد آنها را از دست بدهد به” من” تعلق ندارند و برخی رنج ها که مایل است به بیرون منتسب کند از او جداشدنی نیستند و سرچشمه ی درونی دارند و یاد می گیرد چگونه، با هدایت عمدی فعالیت حواس و حرکات ماهیچه ای متناسب با آن آنچه را درونی است (یعنی به “من” تعلق دارد) از آنچه بیرونی است (یعنی آنچه از جهان خارج نشات می گیرد) جدا کند و بدین ترتیب نخستین گام در استقرار اصل واقعیت که بر روند بعدی رشدی او حاکم خواهد شد بردارد. این تفکیک طبعاً در خدمت دستیابی به این هدف عملی است که کودک بتواند احساس های ناخوشایندی را که او را تهدید می کنند دفع کند.
به این ترتیب “من” خود را از جهان بیرون جدا می¬کند یا درست تر است بگویم، “من” در آغاز فراگیرنده ی همه چیز است و سپس جهان بیرون را از خویش جدا می سازد. بنابراین “منِ” امروزی ما باقی مانده ی منقبض شده ی احساس بسیار فراگیری است، در واقع باقی مانده ی احساس فراگیر تامّی که در گذشته وابستگی عمیق تری به جهان پیرامونش داشته است.

آیا این فرض مجاز است که چیزی که در آغاز وجود داشته است ( ایگوی رشد نیافته ی کودک) در کنار چیزی که بعداً از آن برآمده است (ایگوی رشد یافته و متمایز شده از جهان خارج) به حیات خود ادامه دهد؟

بی تردید چنین فرضی مجاز است. چنین رخدادی نه در حیطه ی روان شگفت آور است و نه در زمینه های دیگر. در حیات روانی هر آنچه ساخته شده است ممکن نیست زایل شود، یعنی همه چیز به نحوی حفظ می شود و ممکن است در شرایط مناسب، مثلاً بر اثر واپس روی به گذشته ی دور بار دیگر نمایان شود.

این احساس بر چه مبنایی دعوی این را دارد که سر چشمه ی نیازهای دینی انگاشته می شود؟

از نظر من این ادعا الزاماً درست نیست. یک احساس فقط وقتی می تواند سرچشمه ی نیرو باشد که خود بیان نیازی نیرومند باشد. از دیدگاه من نمی توان انکار کرد که نیاز به دین از بی پناهی دوران کودکی و نیاز به پدر سرچشمه می گیرد. از نیازهای دوران کودکی هیچ نیازی را سراغ ندارم که مانند نیاز محافظت از سوی پدر نیرومند باشد. به این ترتیب، نقش احساس اقیانوسی که هدفش باز تولید خودشیفتگی بی حد و مرز باشد از جلو صحنه به عقب رانده می شود. سرچشمه ی طرز فکر دینی را می توان در خطوط کلی شفافِ احساس بی پناهی در کودکی ردیابی کرد.

فصل دوم

زندگی آن گونه که برای ما مقرر شده است برایمان زیاده دشوار بوده و رنج ها و سرخوردگی ها و تکالیف انجام نشدنی فراهم می آورد. برای تحمل زندگی نمی توانیم از ابزار تسکین بخش چشم پوشی کنیم. تئودور فونتانه می گوید: “بدون ساختارهای کمکی نمی توان از پس زندگی بر آمد”. شاید برای این کار سه نوع وسیله وجود داشته باشد: وسایل نیرومند سرگرمی که بار محنت ما را سبک تر می کنند، ارضاهای جبرانی [مثل هنر] که از محدودیت ما می کاهند و مواد تخدیر کننده که حساسیت ما را در برابر رنج ها از بین می برند.

انسان ها با رفتار خود در زندگی در پی چه هدفی هستند، از زندگانی چه انتظاری دارند و به چه چیز می خواهند دست یابند؟

انسان ها در پی سعادتند، می خواهند خوشبخت شوند و خوشبخت بمانند. این کوشش دو رویه دارد، هدفی ایجابی و هدفی سلبی، یعنی از یک طرف می خواهند رنج و ناراحتی وجود نداشته باشد و از طرف دیگر در پی چشیدن طعم لذت های شدیدند. خوشبختی به معنای دقیق تر فقط به دومی گفته می شود. چنان که می بینیم، برنامه ی اصل لذت است که هدف زندگی را تعیین می کند. با وجود این برنامه اش با کل جهان در ستیز است؛ هم با عالم صغیر و هم با عالم کبیر! این برنامه اصلاً عملی نیست. ما طوری ساخته شده ایم که فقط از تباین می توانیم لذت ببریم و در وضعیت پایدار فقط اندکی کامرواییم. بنابراین امکانات سعادت ما را سرشت خود ما محدود می کند. رنج از سه جهت ما را تهدید می کند: یکی از جانب بدنمان که محکوم به اضمحلال است، دیگر از جانب جهان بیرون که با نیرویی چیره، بی رحم و ویرانگر به ما هجوم می آورد و سرانجام از جانب رابطه مان با دیگران. شاید رنجی که از این سرچشمه ی آخر بر می خیزد دردناک تر از هر رنج دیگر باشد.

[شیوه های گوناگون برای گذراندن زندگی] :

آدمی اگر از بدبختی نجات پیدا کند و رنج را پشت سر بگذارد خود را سعادت مند می داند و به طور کلی احتراز از رنج بر لذت جویی غالب می شود. وسوسه انگیزترین شیوه ی گذراندن زندگی ارضای بی حد و مرز همه ی نیازهاست. اما معنای آن این است که آدمی لذت را برتر از احتیاط بداند و در این صورت باید پس از چندی تاوان لذت را بدهد.

شیوه ی دیگر، هدفش پرهیز از رنج است. روش های افراطی و اعتدالی وجود دارد. عزلت خودخواسته و دوری جستن از دیگران، نزدیک ترین راه محافظت از خود در برابر رنجی است که از رابطه با دیگران ممکن است حاصل شود.

جالب ترین روش های پیشگیری از رنج، روش هایی هستند که می کوشند بر ارگانیسم انسان تاثیر بگذارند. خشن ترین و در عین حال موثرترین روش ها روش شیمیایی تخدیر است. آدمی نه فقط کسب لذت بی واسطه را مدیون این مواد است، بلکه نیز عدم وابستگی اش به جهان بیرون را که به شدت آرزو می کند مدیون آن است.

[شیوه ی دیگر این است] ارضای رانه ها موجب لذت می شود. وقتی جهان بیرون ما را از چیزی محروم می کند و ما را از برآوردن نیازمان باز می دارد، این وضع سرچشمه ی رنج شدید می شود. بنابراین، می توان امیدوار بود که با تاثیر گذاردن بر این برانگیختگی رانه ای از برخی رنج ها رهایی یافت. این نوع دفع رنج با کوشش در راه چیره شدن بر سرچشمه ی درونی نیازها حاصل می شود. نوع افراطی آن کشتن رانه هاست. چنان که حکمت علمی شرق می آموزد و در یوگا به آن عمل می-شود. لذت ناشی از ارضای برانگیختگی رانه¬ی وحشی که به دست “من” مهار نشده باشد بی اندازه شدیدتر از لذت ناشی از سیراب کردن یک رانه¬ی مهار شده است. مقاومت ناپذیر بودن تکانه های منحرف و شاید به طور کلی گرایش به سوی چیزهای ممنوع را از نظر اقتصاد روان چنین می توان توضیح داد. یک تکنیک دیگر دفع رنج که دستگاه روان ما آن را ممکن می سازد، جابجا کردن لیبیدو است. در اینجا والایش رانه¬ها کمک می¬کند. اگر آدمی بتواند کسب لذت را از منابع کار روانی و فکری به قدر کافی افزایش دهد، بلند مرتبه¬ترین دستاوردها را از آن خود می کند. در این روش هدف بی نیازی از جهان بیرون از راه جستن رضایت در روندهای درونی و روانی آشکارا دیده می شود. اگر آدمی استعداد خاصی نداشته باشد که علاقه زندگی او را اجباراً به سمت معینی سوق دهد، فعالیت شغلی که عمومی و برای همه میسر است می تواند جایگاهی به خود اختصاص دهد. هیچ یک از فنون دیگر برای گذراندن زندگی، آدمی را چنین محکم به واقعیت پیوند نمی دهد که تکیه بر کاری که او را دست کم در بخشی از واقعیت در جامعه ی انسانی مستقر می کند.

[روش دیگر ] خشنودی از وهم حاصل می شود و با اینکه شخص به وهمِ خود آگاه است، این انحراف از واقعیت خللی در لذت او ایجاد نمی کند. حیطه ای که این اوهام از آن سرچشمه می گیرد، تخیل است. تخیل روش دیگری است که نیرومندتر و فراگیرتر است. این روش واقعیت را تنها دشمنی میداند که سرچشمه ی همه ی رنج هاست. اگر آدمی بخواهد سعادتمند باشد باید همه ی پیوند ها را با واقعیت بگسلد. وقتی شمار زیادی از آدمیان بخواهند با هم، از طریق تبدیل واقعیت به جنون، سعادت خود را تضمین و از رنج پیشگیری کنند، موردی پیش می آید که اهمیت ویژه ای دارد. دین های نوع بشر را باید در شمار این گونه اوهام جمعی دانست. طبعاً کسی که خود در وهم است هرگز موهوم بودن نظر خود را تشخیص نمی دهد.

[شیوه ی دیگر گذراندن زندگی عبارت است از] فن و هنرِ زیستن. این فن ارضای آدمی را به روندهای درونِ روان وا می گذارد، به این نحو که از قابلیت جابجا شدن لیبیدو که در بالا گفتیم بهره می گیرد، شخص روی از جهان بر نمی تابد، بلکه برعکس به ابژه هایی که متعلق به جهان بیرون اند معطوف می شود و سعادت را در رابطه ی احساسی با آنها به دست می آورد. پیداست که منظورم آن طریقی از زندگانی است که عشق را در کانون خود قرار می دهد. یکی از اشکال تجلی عشق که عشق جنسی است، نیرومندترین تجربه ی احساس لذت را به ما عرضه کرده و الگوی ما در راه جستن سعادت شده است. برخی سعادت زندگی را به طور عمده از راه لذت بردن از زیبایی می جویند. احساس لذت از زیبایی دارای خصلت خاصی است که سرمستی ملایمی به وجود می آورد. [درک زیبایی] از حیطه ی احساس جنسی سرچشمه گرفته است و شاید بهترین نمونه برای برانگیختگی ای باشد که از به هدف رسیدن آن جلوگیری شده است. زیبایی و جذبه در اصل از ویژگی های ابژه ی جنسی اند.

آخرین فنِ موجود در زندگانی که به آدمی دست کم وعده ی ارضای جبرانی می دهد، پناه آوردن به یک اختلال نوروتیک است که معمولاً در سال های جوانی رخ می دهد. دین به این بازی انتخاب و تطبیق لطمه می زند زیرا راه لذت جویی و پرهیز از رنج را به همه ی مردم به یک شیوه تحمیل می کند. دین به بهای تثبیت عدم بلوغ روانی، با اعمال فشار و کشاندن انسان ها به جنون جمعی، بسیاری را در برابر روان نژندیِ فردی ایمن می کند. اما دیگر کار چندانی انجام نمی دهد.

برنامه ای که اصل لذت بر ما تحمیل می کند تا سعادتمند شویم اجرا شدنی نیست. اما نباید کوشش هایی را که ما را به نحوی به تحقق آن نزدیک تر می کنند رها کنیم.

سعادت به معنای تعدیل یافته ی آن، که فقط به این معنا آن را امکان پذیر می دانیم، مساله ی اقتصاد لیبیدویی فردی است. در این خصوص پندی وجود ندارد که به کار همه بیاید، هر کس باید خود راهی بیابد که او را رستگار کند.

فصل سوم

چرا خوشبخت شدن برای آدمیان چنین دشوار است؟

پاسخ به این سوال را قبلاً با اشاره به سر منشا رنج های انسان داده ایم، یعنی نیروی برتر طبیعت، ضعف بدنی خودِ ما و نارسایی نهادهایی که روابط میان انسان ها را در خانواده، دولت و جامعه تنظیم می کند. اگر قادر نیستیم همه ی رنج ها را از میان برداریم اما قطعاً می توانیم برخی از آنها را از بین ببریم و برخی دیگر را تسکین دهیم.

آنچه به طور عمده موجب شوربختی ما می شود همان چیزی است که به آن تمدن می گوییم. اگر تمدن را رها می کردیم و در شرایط بدوی می زیستیم، بسیار خوشبخت تر می بودیم. این ادعا را از این رو شگفت آور می خوانم که مفهوم تمدن هر گونه تعریف شود باز مسلّم است که همه ی ابزارهایی که از ما در برابر تهدیدهای سرچشمه های رنج حفاظت می کنند متعلق به همین تمدن اند. پس چه شده است که این همه انسان ها به این موضع عجیب تمدن ستیزی رسیده اند؟ به نظر من یک نارضایتی عمیق و طولانی از وضعیت تمدن در هر دوران، زمینه ای بوده است که بر اساس آن، به مناسبت های تاریخی معین، تمدن را محکوم کرده اند.

کلمه ی “تمدن” به مجموعه ی دستاوردها و نهادهایی گفته می شود که زندگی ما را از زندگی اسلاف حیوانی ما دور می کنند و دو هدف دارد: یکی حفاظت از انسان در برابر طبیعت و دیگر تنظیم روابط بین انسان ها.

ما سرزمینی را دارای سطح بالایی از تمدن می دانیم که در آن هر چه به منظور بهره برداری انسان از زمین و محافظت او در برابر نیروهای طبیعت به خدمت گرفته می شود یعنی خلاصه آنچه به حال او سودمند است، تحت مراقبت است و با هدفمندی مهیا می شود. اما از تمدن توقعات دیگری هم داریم. در میان مطالبات تمدن، زیبایی، پاکیزگی و نظم، آشکارا جایگاه ویژه ای دارند. انگیزه ی پاکیزگی برخاسته از اجبار در از بین بردن فضولات است که برای دریافت حسی انسان ناخوشایند شده بود. نظم را از طبیعت آموخته ایم. نظم نوعی اجبار در تکرار است که وقتی مستقر شد، معین می کند که یک کار کِی، کجا و چگونه انجام شود. از انسان متمدن انتظار داریم هر جا در طبیعت با زیبایی روبرو می شود به آن احترام بگذارد و تا آنجا که دستانش توان کار دارد زیبایی را در قالب اشیاء بیافریند. زیبایی نمونه ای است برای نمایاندن این واقعیت که دغدغه ی تمدن فقط سودآوری نیست.

اما تمدن را با هیچ ویژگی بهتری نمی توان توصیف کرد و مهم ترین توصیف آن ارزشمند دانستن و آراستن فعالیت های برتر ذهنی، دستاوردهای فکری، علمی و هنری و نیز نقش هدایت کننده ای است که فکر در زندگی انسان ایفا می کند. در صدر این افکار نظام های دینی قرار دارند، سپس تاملات فلسفی و سرانجام آنچه می توان آرمان سازی های انسانش نامید، تصوری از کمال که افراد، اقوام یا کل بشر ممکن است به آن دست یابند.

درباره ی آخرین خصوصیت تمدن باید به این مطلب بپردازیم که رابطه ی میان انسان ها رابطه ی اجتماعی سامان داده شده است. عنصر فرهنگی با نخستین کوشش در تنظیم این روابط اجتماعی بوجود می آید. اگر این کوشش صورت نگیرد، این روابط تحت شعاع خواست فردی می مانند، یعنی کسی که جسماً قوی تر است این روابط را در جهت منافع خود تعیین می کند. زندگی جمعی انسان فقط وقتی ممکن می گردد که اکثریتی تشکیل شود که از یکایک افراد جمع قوی تر و در برابر فرد متحد باشد. این جایگزین کردن قدرت جمع به جای قدرت فرد گام تعیین کننده ای در راه تمدن است. بنابراین، عدالت، یعنی این تضمین که نظام حقوقی پس از استقرار یافتن به نفع هیچ یک از افراد در هم شکسته نشود، که این از لوازم بعدی تمدن است. نتیجه ی نهایی باید آنگونه حقی باشد که همه ی افراد با قربانی کردن رانه هایشان سهم خود را به آن جمع ادا کرده باشند.

فصل چهارم

رشد تمدن در آغاز تحت تاثیر چه عواملی بوده است، چگونه ایجاد شده و چه عواملی مسیر آن را تعیین کرده اند؟

پس از آن که انسان نخستین کشف کرد که بهبود سرنوشتش بر کره ی خاک در دست خودِ اوست، دیگر برایش بی اهمیت نبود که دیگری همراه او یا برخلاف او کار کند. دیگری برایش به منزله ی همکاری ارزشمند شد، زیرا زندگی با او مفید بود.

می توان حدس زد که تأسیس خانواده مربوط به این واقعیت بوده است که نیاز به ارضای تناسلی مانند مستأجری دائمی نزد شخص مستقر شده بود. از اینرو این انگیزه در جنس نر ایجاد شده بود که ابژه ی جنسی را نزد خود نگاه دارد، و ماده ها که نمی خواستند از کودکان بی پناهشان جدا شوند باید بخاطر کودکان نزد نرهایی که قوی تر بودند می ماندند. این خانواده ی بدوی هنوز فاقد یکی از ویژگی های اساسی تمدن است، زیرا زورگویی پدر در این خانواده نامحدود است. (در توتم و تابو کوشیده ام نشان دهم) پسران به این نتیجه رسیده بودند که، برای غلبه بر پدر، جمع اتحاد از یکایک افراد نیرومندتر است. فرهنگ توتمی بر پایه ی محدودیت هایی استوار است که افراد می بایست برای تحکیم وضع نو به یکدیگر تحمیل کنند. دستورات تابو نخستین قانون بود. پس زندگی مشترک انسان ها پایه ای دوگانه داشت: یکی اجبار به کار که از بیرون تحمیل می شد و دیگر نیروی عشق که موجب می شد که مرد نخواهد از زن محروم باشد و زن نخواهد از کودکش که بخشی از بدن اوست جدا شود. چنین بود که اروس [رانه ی جنسی] و آنانکه[ ضرورت ها و نیازهای زندگی] والدین تمدن بشری شدند.

[بحث پیرامون عشق]

عشق به رابطه ی زن و مرد که بر پایه ی نیاز تناسلی شان خانواده تشکیل داده اند اطلاق می شود اما به احساسات مثبت بین والدین و فرزندان و خواهران و برادران در خانواده هم گفته می شود، اگرچه باید این روابط را به عنوان عشق بازداشته از هدف، به عنوان مهربانی توصیف کرد. عشق بازداشته از هدف در اصل همان عشق سراسر شهوانی بوده و در “ضمیر ناآگاه ” انسان هنوز همان است. عشق جنسی به ساختن وابستگی های نوِ خانوادگی منجر می شود، و عشق عاری از هدف به دوستی تبدیل می شود که از حیث فرهنگی اهمیت پیدا می کند. اما در سیر تمدن رابطه ی عشق و تمدن نا روشن و دوپهلو می شود:
از یک سو عشق با منافع تمدن در تضاد است، از سوی دیگر تمدن، با اعمال محدودیت های شدید، عشق را تهدید می کند. این دوپارگی نخست به صورت برخورد میان خانواده و جمع بزرگتری که فرد به آن تعلق دارد ظاهر می شود. دیدیم که یکی از کوشش های اصلی تمدن گرد هم آوردن انسان ها در واحدهای بزرگ تر است. اما خانواده حاضر نیست فرد را رها کند. گسستن از خانواده برای هر نوجوان مشکلی است که جامعه غالباً با مناسک بلوغ و پذیرش در حل کردن این مشکل او را یاری می کند. سپس دیری نمی گذرد که زنان تأثیر بازدارنده ی خویش را گسترش می دهند. از آنجا که مقدار انرژی روانی که انسان در اختیار دارد نامحدود نیست، باید تکالیفش را به تقسبم مقرون به صرفه ی لیبیدو انجام دهد. آن نیرویی که مرد به مصرف اهداف فرهنگی می رساند به طور عمده نیرویی است که از زنان و زندگی جنسی سلب می کند. به این سان زن خود را بر اثر مطالبات تمدن واپس رانده می انگارد و به دشمنی با تمدن بر می خیزد.
گرایش تمدن به محدود کردن زندگی جنسی همان قدر آشکار است که گرایش آن به گسترش دایره ی فرهنگ. همان مرحله ی نخستین تمدن یعنی توتمیسم ممنوعیت برگزیدن محارم برای آمیزش جنسی را به همراه می آورد که شاید شدیدترین لطمه ای باشد که به زندگی عشقی انسان وارد آمده است. با تابوها، قوانین و رسوم و محدودیت های دیگری ایجاد می شوند که هم مردان و هم زنان مشمول آنند. تمدن به وضوح امروز به ما می فهماند که رابطه ی جنسی فقط بر پایه ی پیوندی یکباره و جدایی ناپذیر بین یک مرد و یک زن مجاز است و جنسیت را به منزله ی سرچشمه ی مستقل لذت نمی پسندد و تنها به این علت حاضر است آن را تحمل کند که وسیله ی دیگری برای تکثیر نوع وجود ندارد. همه می دانند چنین وضعی حتی برای مدت کوتاه هم قابل اجرا نبوده است. فقط افراد ضعیف النفس تسلیم چنین تعدی گسترده ای به آزادی جنسی شان می شوند، طبایع نیرومندتر فقط تحت شرایطی زیر بار آن رفته اند که بتوانند جبرانش کنند. جامعه ی متمدن ناگزیر بوده است بسیاری از این تخلف ها رابا سکوت آزاد بگذارد، تخلف هایی که می بایست طبق قوانین و ضوابط خود تعقیب می کرد. به رغم این وضع زندگی جنسی انسان متمدن آسیب دیده است. شاید این فکر جایز باشد که اهمیت زندگی جنسی در جایگاه سرچشمه ی احساس سعادت، یعنی تحقق هدف زندگی ما، به طور محسوس کاهش یافته است. آدمی گاهی گمان می کند که در این باره به شناختی دست یافته باشد به این معنی که شاید نه فقط فشار تمدن موجب زوال زندگی جنسی می شود، یلکه عاملی در ماهیت کارکرد جنسی وجود دارد که ما را از لذت کامل محروم می کند و به گام نهادن در راه دیگری وا می دارد.

فصل پنجم

کار در روانکاوی به ما آموخته است که درست همین ناکامی های زندگی جنسی است که افراد به اصطلاح نوروتیک (روان نژند) نمی توانند آن ها را تحمل کنند. آنها با نشانه های بیماری شان یک جایگزین جبرانی برای رانه های ارضا نشده ی خود ابداع می کنند که این جایگزین یا به خودی خود پدیدآورنده ی رنج است یا چون در رابطه با محیط و جامعه مشکل ایجاد می کند سرچشمه ی رنج این افراد می شود. تضاد بین تمدن و عشق جنسی ناشی از این است که عشق جنسی رابطه ای دو نفری است که فرد سوم در این میان اضافی یا مزاحم است.

هدف تمدن این است که اعضای جامعه را با لیبیدو به یکدیگر پیوند دهد و در مسیر این هدف به هر وسیله ای متوسل می شود و هر راهی را هموار می کند تا هم هویتی های نیرومند بین آنها ایجاد کند و در مقیاس گسترده تر با گرد آوردن لیبیدوی منع شده از هدف می کوشد تا پیوندهای اجتماعی را با روابط دوستانه مستحکم کند. محدود کردن حیاط جنسی برای تحقق این هدف ناگزیر است.
واقعیتی که آن را انکار می کنند این است که انسان فقط موجودی نرم خو و نیازمند عشق نیست که تنها وقتی به او حمله می برند از خود دفاع کند، بلکه سهم زیادی از گرایش پرخاشگری را نیز باید در شمار استعدادهای برانگیزاننده ی او دانست. پرخاشگری در سال های نخست کودکی وقتی مالکیت هنوز شکل اولیه ی مقعدی خود را کاملاً از دست نداده است مشاهده می شود و رسوب همه ی پیوندهای محبت آمیز و عاشقانه را می سازد، شاید به استثنای رابطه ی مادر با فرزندان ذکورش. در شرایط مناسب وقتی نیروهای مهارکننده در روان حضور نداشته باشند، پرخاشگری به طور خودانگیخته بروز می کند و از آدمی به منزله ی درنده خویی وحشی نقاب بر می دارد که محافظت از هم نوع برایش بی معنا است. وجود این میل پرخاشگری همان عاملی است که رابطه ما را با هم نوعانمان مختل می کند و فرهنگ را به کوشش وامی دارد. جامعه ی متمدن در نتیجه ی این دشمنی بنیادین انسان ها با یکدیگر مدام در معرض فروپاشی است.

علاقه به اجتماع مبتنی بر کار مشترک به جامعه ی متمدن استحکام نمی بخشد، عواطف برخاسته از رانه ها از منافعی که عقل حکم می کند نیرومندترند. تمدن ناگزیر است همه ی وسایل را فراهم آورد تا رانه ی پرخاشگری را در انسان ها محدود سازد و بروز آن را با واکنش سازی روانی مهار کند. بنابراین، فرهنگ روش های متعددی را برای این هدف عرضه می کند: هم هویت ساختن انسان ها، سوق دادن آنها به سوی روابط مهرآمیز مهار شده، محدود کردن زندگی جنسی و همچنین این دستور آرمانی که همنوع خود را مانند خویش دوست بدارند (که واقعاً توجیه آن این است که هیچ چیز تا به این اندازه با سرشت بنیادین بشر مغایرت ندارد). این کوشش فرهنگی با همه ی زحماتش تا کنون به نتیجه ی زیادی دست نیافته است. ظاهراً گذشتن از میل پرخاشگری برای آدمیان آسان نیست، بدون پرخاشگری خشنود نیستند.
مزیت یک حلقه ی نسبتاً کوچک فرهنگی را نباید دست کم گرفت که با بروز دشمنی نسبت به کسانی که بیرون از این حلقه اند ارضای این رانه را ممکن می سازند. همواره می توان شمار بزرگی از آدمیان را با عشق به هم پیوند داد، فقط به این شرط که کسانی باقی بمانند که بتوان به آنان پرخاش کرد.

وقتی تمدن از انسان ها می خواهد که نه فقط عطش جنسی بلکه میل به پرخاشگری خود را نیز قربانی کنند، می توان فهمید چرا خوشبخت شدن در تمدن برای انسان دشوار است. انسان نخستین از این حیث وضع بهتری داشت، زیرا محدودیتی برای رانه هایش نمی شناخت. در عوض امنیت او برای بهره بردن بیشتر از این سعادت بسیار کمتر بوده است. انسان متمدن بسیاری از امکانات سعادت را با مقداری امنیت مبادله کرده است.

فصل ششم

بر مبنای گمانه زنی ها درباره ی آغاز حیات و توازی های بیولوژیک، به این نتیجه رسیدم که جز رانه ای که ماده ی زنده را حفظ می کند و پیوسته آن را در آحاد بزرگتر ادغام می سازد، رانه ی دیگری هم باید وجود داشته باشد که در تضاد با آن می کوشد این آحاد را فروپاشد و به وضع غیر عالی آغازین برگرداند. بنابراین، می بایست علاوه بر اروس رانه ی مرگ هم وجود داشته باشد. رانه ی نامبرده به این طریق می بایست خود به خدمت اروس گرفته شود که به جای نفس خویش موجود دیگری را، چه جاندار چه بی جان، نابود کند. عکس این هم صادق است ، به این معنا که محدود کردن پرخاشگری معطوف به جهان بیرون موجب تقویت نیروی تخریب به سوی درون شود که در هر حال جریان دارد. از این نمونه می توانیم دریابیم که هیچ یک از این دو رانه جدا از یکدیگر نمایان نمی شوند (یا بندرت یا هرگز) بلکه به نسبت های بسیار متفاوت با هم می آمیزند و به این علت نمی توان آن را دور از هم تمیز داد. سادیسم نمونه ی چنین ملغمه ی بسیار محکمی است از تمنای عشق و رانه ی تخریب چنان که مازوخیسم هم ترکیبی از نیروهای مخرب درون گرا و زندگی جنسی است.

باید اذعان کنم که درک این رانه ی اخیر برای ما دشوارتر است، یعنی فقط می توانیم آن را در پس اروس حدس بزنیم و اگر بر اثر امتزاج با اروس پدیدار نشود، در دسترس ما نیست. اما آنجا که عاری از هدف جنسی و با کورترین نیروی مخرب خشم پدیدار می شود، نمی توان نادیده گرفت که با لذت شدید خودشیفتگی همراه است به این معنا که امیال قدیم “من” را که داشتن قدرت مطلق بوده است آشکار می کند. اگر رانه ی تخریب، تعدیل و مهار گردد و از رسیدن به هدف منع شود، یعنی به سوی ابژه ها معطوف شود، ارضای نیازهای حیاتی “من” و تسلط آن بر طبیعت را امکان پذیر می سازد. بنابراین، میل به پرخاشگری یک ساختار بنیادین و مستقل انسان است و این رانه بزرگترین مانع در راه تمدن است.

فرهنگ روندی است در خدمت اروس که هدف آن جمع کردن افراد انسانی و ادغام آنها در کل جامعه ی انسانی است. اما رانه ی پرخاشگری که در سرشت انسان است، یعنی دشمنی یکی با همه و همه با یکی، با این برنامه ی تمدن در تضاد است. این رانه ی پرخاشگری زاده ی رانه ی مرگ و نماینده ی اصلی آن است که در کنار اروس می کوشد شریک او در سلطه بر جهان شود. توسعه ی تمدن باید نمایانگر نبرد میان عشق و مرگ، رانه ی زندگی و تخریب باشد که در نوع بشر تحقق یابد، این نوع نبرد به طور کلی محتوای ذاتی زندگی است و از این رو رشد تمدن را باید به عنوان نبرد زندگی نوع بشر خلاصه کرد.

فصل هفتم

تمدن برای مهار کردن، خنثی کردن یا از بین بردن پرخاشگری صف آراسته در برابر خود، از چه ابزارهایی بهره می گیرد؟

با برخی روش ها قبلا آشنا شدیم اما با روشی که از همه مهم تر است هنوز آشنا نشده ایم.

هنگامی که فرد میل پرخاشگری خود را خنثی می کند در درونش چه می گذرد؟ پرخاشگری به درون افکنده می شود و درونی می شود. به عبارت دیگر به خودِ “من” بر می گردد و در آنجا به تصرف بخشی از “من” در می آید. این بخش در برابر بخش های دیگر می ایستد و اکنون در مقام “وجدان” آماده است با همان پرخاشگری شدید با “من” برخورد کند، که “من” میل داشت در مورد افراد دیگر ابراز کند و از این راه به ارضای خود دست یابد. کشمکش میان فرامنی سخت گیر و”منِ” زیر سلطه ی آن را آگاهی به تقصیر می نامیم. این کشمکش به صورت نیاز به کیفر بروز می یابد. بنابراین تمدن بر لذت پرخاشگری خطرناک فرد از این راه چیره می شود و او را تضعیف و خلع سلاح می کند و با ساختن پایگاهی در درون فرد که مانند نیروی نظامی در شهری اشغال شده است او را زیر نظر می گیرد.

احساس تقصیر (دینداران به آن می گویند گناه) چگونه ایجاد می شود؟

دو خاستگاه برای احساس تقصیر می شناسیم: یکی ترس از پایگاه اقتدار [بیرونی] و یکی ترس از فرامن که فرد این خاستگاه را بعداً پدید می آورد. اولی انسان را مجبور به درگذشتن از ارضای رانه ها می کند، دومی علاوه بر این، به این علت که ادامه ی بقای آرزوهای ممنوع را نمی توان از چشم فرامن پوشیده نگاه داشت، مجازات را بر آدمی تحمیل می کند. [در پایگاه درونی یعنی فرامن] کار بد و نیت بد هم ترازند و در نتیجه آگاهی به تقصیر و نیاز به کیفر در هر دو مورد یکی است.

پرخاشگریِ وجدان، تداوم پرخاشگری اقتدار بیرونی است. پرخاشگری انتقام جویانه ی کودک از جمله با میزان پرخاشگری کیفر دهنده ای که از سوی پدر انتظار دارد تعیین می شود. اما تجربه می آموزد که سختگیری فرامن که در کودک رشد می کند به هیچ وجه الزاماً همان رفتار خشنی که بر او اعمال کرده اند نیست و به نظر می رسد مستقل از این امر باشد. در شکل گیری فرامن و پیدایی وجدان عوامل نهادین و تاثیر محیط واقعی پیرامون با هم موثر می شوند. می توان هم گفت وقتی کودک در برابر نخستین محرومیت ها در ارضای رانه ها با پرخاشگری بسیار شدید و فرامنی که به همان اندازه سختگیر است واکنش نشان می دهد، از یک الگوی مطابق با تکوین نوع پیروی می کند، زیرا پدر دوران آغازین تاریخ به یقین وحشت زا بوده است. نمی توانیم از این فرض دربگذریم که احساس تقصیر بشر از عقده ی ادیپ برمی خیزد و از طریق اتحاد برادران در کشتن پدر حاصل شده است. در آن زمان پرخاشگری سرکوب نشد، بلکه به اجرا درآمد، همان پرخاشگری ای که سرکوب آن در کودک منشأ احساس تقصیر است.

اما اگر احساس تقصیر بشر مربوط به کشتن پدر نخستین باشد، پس چگونه ممکن است طبق فرض مان، وجدان و احساس تقصیر پیش از عمل موجود نبوده باشد؟ پس در این صورت پشیمانی از کجا صورت گرفت؟

این پشیمانی حاصل دوسوگرایی عاطفی نخستین در برابر پدر بوده است. پسران از او نفرت داشتند اما به او عشق هم می ورزیدند. پس از آنکه نفرت بر اثر پرخاشگری ارضا شده بود، عشق به صورت پشیمانی از آن عمل پدیدار شد و از راه هم هویتی با پدر، فرامن را برپا ساخت. و از آنجا که میل پرخاشگری به پدر در نسل های بعد تکرار شد، احساس تقصیر هم باقی ماند. احساس تقصیر بیان کشمکش بین مهر و کین است، بیان پیکاری جاودان میان عشق و رانه ی تخریب و مرگ.
چون تمدن از نوعی انگیزه ی عشق درونی فرمان می برد و این انگیزه هدفش متحد کردن انسان هایی است که به صورت توده با یکدیگر پیوند عمیق دارند، تنها از راه تقویت مداوم احساس تقصیر است که می تواند به این هدف برسد.

فصل هشتم

احساس تقصیر مهمترین مسئله ی رشد تمدن است و بهایی که برای پیشرفت تمدن می پردازیم محرومیت از سعادت براثر افزایش احساس تقصیر است.

[رابطه ی بین احساس تقصیر و آگاهی] :

در اغلب موارد پشیمانی به وضوح به آگاهی راه می یابد. واقعاً هم چنین است که به جای احساس تقصیر می گوییم آگاهی به تقصیر. در مطالعه ی روان نژندی ها به تناقض هایی بر می خوریم: در روانژندی وسواس احساس تقصیر با سماجت صدای خود را به گوش ضمیر آگاه می رساند. اما در اغلب موارد و در صورت های دیگر روان نژندی احساس تقصیر به طور کامل در ضمیر ناآگاه بر جای می ماند. شاید در اینجا این اشاره به جا باشد که احساس تقصیر در اصل چیزی جز یکی از انواع موضعی ترس نیست، و در مراحل بعدی با ترس از فرامن کاملاً منطبق است. ترس همواره در پس نشانه های بیماری وجود دارد. از این رو می توان تصور کرد که احساس تقصیری که حاصل تمدن است، احساس تقصیر شناخته نشود و غالباً در ضمیر ناآگاه بر جای بماند یا به صورت ملال یا ناخشنودی پدیدار شود، که آدمی برای آن انگیزه های دیگری جستجو می کند. باید اذعان داشت که آگاهی به تقصیر پیش از آنکه فرامن پدید آید وجود دارد، بنابراین پیش از وجدان نیز هست. لذا آگاهی به تقصیر تا زمانی که هنوز به وجدان تبدیل نشده است بروز بی واسطه ی ترس از اقتدار بیرونی است، قبول کشمکش بین “من” و این اقتدار است، حاصل تقسیم تعارض میان نیاز به عشق از جانب آن اقتدار بیرونی و میل به سوی ارضای رانه است که ممانعت از آن میل پرخاشگری را ایجاب می کند. چنانچه آموختیم نشانه های روان نژندی عبارتند از ارضاهای جایگزین برای امیال ارضا نشده ی جنسی. هر روان نژندی ای تا اندازه ای احساس تقصیر ناآگاهانه را پنهان می کند؛ این احساس تقصیر به نوبه ی خود به منظور کیفر دادن شخص از علائم بیماری استفاده می کند و از این طریق آنها را تثبیت می کند. اکنون بیان این مطلب می تواند قابل قبول باشد : وقتی یک تمنای رانه ای واپس زده می شود، اجزای لیبیدویی آن به نشانه های بیماری و عناصر پرخاشجوی آن به احساس تقصیر تبدیل می گردند.

(فرمول نبرد میان اروس و رانه ی مرگ) :

این فرمول می بایست آن روند فرهنگی را مشخص کند که بر نوع بشر حاکم است. اما به روند رشد فرد انسان هم ارتباط داده شده است بعلاوه می بایست از راز زندگی پرده برداری کند.

فرایند فرهنگ آن وضعیتی از روند زندگی است که تحت تأثیر تکلیفی که اروس و آنانکه -یعنی نیاز واقعی- آن را برانگیخته شکل می گیرد. این تکلیف عبارت است از گرد آوردن انسان های منفرد و تشکیل تجمعی که افرد آن از حیث لیبیدو با هم پیوند داشته باشند.
اگر این رابطه ی بین روند تمدن بشر و روند شکل گیری یا تربیت فرد انسان را مد نظر داشته باشیم، نتیجه خواهیم گرفت که هر دو دارای ماهیتی بسیار متشابه اند. یک وجه این دو روند متفاوت است: در روند رشد فرد، هدف اصلی، برنامه ی اصل لذت است یعنی یافتن سعادت از راه ارضا. در روند فرهنگ، هدف به طور عمده ایجاد وحدت بین انسان هاست، اگرچه هدف خوشبخت کردن فرد هنوز وجود دارد، این هدف پس رانده می شود. رشد فردی به نظر ما محصول تداخل دو گرایش است: یکی گرایش به سعادت که معمولاً آن را “خودخواهی” می نامیم و دیگر گرایش به اتحاد با دیگران که “ازخودگذشتگی” نامیده می شود. این دو گرایش برای هر فرد یک نبرد است و این دو روند رشد فردی و رشد اجتماعی ناگزیر با یکدیگر به دشمنی برخورد می کنند و می کوشند زمینه ی نابودی یکدیگر را فراهم کنند اما این نبرد میان فرد و جامعه نتیجه ی تضاد آشتی ناپذیر بین اروس و رانه ی مرگ نیست، بلکه به معنای کشاکش در اقتصاد لیبیدو است.
قیاس بین تمدن و راه رشد فردی را می توان از جنبه ای پر اهمیت گسترش داد، به این مضمون که جامعه هم فرامنی می سازد که تمدن تحت تأثیر آن توسعه می یابد. سر آغاز فرامن فرهنگی مبتنی بر تأثیری است که شخصیت رهبران بزرگ به جای نهاده است. فرامن فرهنگی درست مانند فرامن فرد مطالباتی جدی ابراز می کند که پیروی نکردن از آن موجب مجازت از سوی “ترس وجدانی” می گردد. فرامن فرهنگی آرمان های خود را پرورش داده است و خواسته های خود را مطرح می کند. در میان این خواسته ها آنچه مربوط به رابطه ی انسان ها با یکدیگر است به عنوان اصول اخلاقی خلاصه می شود. در واقع توجه به اخلاقیات معطوف به نقطه ای است که به منزله ی ضعیف ترین حوزه ی تمدن مشخص است. باید اخلاقیات را به عنوان کوشش درمانی فهمید، به عنوان تلاش برای به دست آوردن چیزی به وسیله ی فرمان های فرامن که با فعالیت های فرهنگی دیگر به دست نمی آید.

گرایش ذاتی انسان ها به پرخاشگری به یکدیگر که بزرگترین مانع تمدن است چگونه ممکن است از میان برداشته شود؟

پرخاشگری باید چه مانع بزرگی در راه تمدن باشد که منع آن همان قدر آدمی را ناخشنود می سازد که خودِ پرخاشگری.

آنچه در اصطلاح به آن اخلاق طبیعی می گویند فایده ای جز این ندارد که موجب می شود با ارضای خودشیفتگی خویش خود را از دیگران بهتر بینگاریم. اخلاقی که به دین اتکا دارد در این مورد به این وعده متوسل می شود که جهان دیگر بهتر است. به نظر من تا زمانی که فضیلت پاداش خود را در همین جهان نگیرد موعظه ی اخلاق بیهوده است. به گمان من سوال سرنوشت ساز نوع بشر این است: آیا ممکن است توسعه و رشد تمدن بشر موفق شود به چیرگی بر اختلالاتی که در زندگی اجتماعی او وجود دارد و برخاسته از رانه ی پرخاشگری و نابود سازی خویش است، و اگر چنین چیزی ممکن است به چه میزان امکان دارد؟

منبع: Das unbehagen in der kultur

(Civilization and its discontents)

(کپی با ذکر منبع مجاز است)

20180721_152852.png
تیر ۳۰, ۱۳۹۷


کتاب بیمار و روانکاو

نویسنده: سندلر، دیر، هولدر

مترجم: دکتر نهاله مشتاق

تاریخ چاپ: 1394

انتشارات: ارجمند

تعداد صفحه: 216


درباره کتاب:

کتاب بیمار و روانکاو نسخۀ تجدید‏نظر‏شدۀ کاملی از کتاب کلاسیک و مشهور سندلر، دیر و هولدر در باب مفاهیم پایۀ روانکاوی است. بیش از سی سال از چاپ نسخۀ اول این کتاب گذشته است و طی این مدت، مفاهیم بالینی روانکاوی پیشرفت‌های بسیاری داشته‏ است، اما کتاب بیمار و روانکاو همچنان به عنوان مرجعی معتبر در دانشگاه‌ها و انستیتوهای روانکاوی تدریس می‌شود. موقعیت درمان، اتحاد درمانی، انتقال و انتقال متقابل، مقاومت، واکنش درمانی منفی، برون‌ریزی، تعبیر، بینش و حل وفصل، مفاهیم کلیدی نظریۀ روانکاوی هستند که با بیانی شیوا و نگاهی دقیق به تاریخچۀ تحول هریک، در این کتاب مورد بحث قرار گرفته‌اند. به‏ علاوه، بدون جهت‌گیری نظری خاصی، عقاید مختلف نظریه‌پردازان معتبر در روانکاوی در مورد تمام مباحث گردآوری و مطرح شده است. بنابراین خواننده می‌تواند ضمن آشنایی مقدماتی با نظرات مختلف و مقایسۀ آنها، به نوعی جمع‌بندی معنایی و نظری دست پیدا کند. با توجه به کمبود منابع معتبر دانشگاهی برای دروس مرتبط با روان‌درمانی تحلیلی و روانکاوی، کتاب بیمار و روانکاو می‏تواند برای دانشجویان مقاطع مختلف در رشته‌های روان‌شناسی، دستیاران روان‌پزشکی، روان‌شناسان، روان‌پزشکان و تمامی علاقه ‏مندان، فرصت مغتنمی برای یادگیری و تفکر فراهم آورد.


بخشی از مقدمه کتاب:

این کتاب در مورد مفاهیم بالینی پایه در روانکاوی و معانی آنها است. معنای بسیاری از مفاهیمی که در روانکاوی رشد کردند، و یکی از اهداف کتاب حاضر این است که تغییرات درمانی و کاربردی برخی مفاهیم پایه ای که در طی زمان رخ داده مورد بررسی قرار گیرد. این کتاب قصد ندارد نوعی لغت نامه یا خلاصه ارائه دهد، بلکه با بحث پیرامون مفاهیم بالینی و پایه ای روانکاوی باعث می شود نقشی که این مفاهیم در روانکاوی امروز دارند بهتر درک شود… .


فهرست مطالب:

فصل اول: مقدمه

فصل دوم: موقعیت تحلیلی

فصل سوم: اتحاد درمانی

فصل چهارم: انتقال

فصل پنجم: انواع دیگر انتقال

فصل ششم: انتقال متقابل

فصل هفتم: مقاومت

فصل هشتم: واکنش درمانی منفی

فصل نهم: برون ریزی

فصل دهم: تعبیرها و سایر مداخلات

فصل یازدهم: بینش

فصل دوازدهم: حل و فصل

▪در صورتی که این کتاب را مطالعه کرده اید لطفا نظر خود را در بخش دیدگاه ها درج نمایید تا به افرادی که مایلند اطلاعات بیشتری از این کتاب داشته باشند کمک کرده باشید.
با تشکر
تیم ترجمه و تالیف مهرسای


Negar_18062018_224226.png
خرداد ۲۷, ۱۳۹۷

مقاله ی زندگی و کار ویلفرد بیون/ نوشته ی کریس ماوسون/ مترجم: راحله زمانی مزده

چقدر سخت است که ما پی ببریم برخی ازکتاب ها را نباید صرفا “خواند” – بلکه باید از خواندن آنها یک تجربه هیجانی بدست آورد. البته این کار در مقایسه با روخوانی کتاب بسیار آهسته تر پیش می رود. فراهم کردن زمان و شرایط لازم برای اختصاص دادن زمانی جهت خواندن کتاب همراه باتجربه هیجانی بسیار دشوار است (بیون، روی دیگر نبوغ -نامه های او به دخترش نیکولا).

سخنان مقدماتی و تقدیر و تشکر

در سال 1997 من در یک کنفرانس در شهر تورینِ ایتالیا شرکت کردم که به مناسبت صدمین سال تولد ویلفرد بیون برگزار شده بود. من در این کنفرانس یک مقاله بالینی کوتاه روی موضوع کارهای بیون ارائه کردم. پس از آن مقاله بود که برای اولین بار خانواده بیون را ملاقات کردم و چند سال بعد فرانسسکا بیون – همسر بیون و ویراستار اولیه آثار او – و الیور راثبون، ازمن خواستند تا نسخه ای کامل از آثار بیون را که شامل آثار منتشر نشده او می شد را ویرایش کنم. به خاطر کمک های صبورانه و همیشگی فرانسسکا بیون در شناخت و یافتن سیرِ ایده های همسرش، شفاف ساختن ریشه بسیاری از آنها، و کمک به هموار شدن مسیر، در شرایطی که گاه ایده ها برای هر دوی ما مبهم بود، بسیار از او سپاسگزارم. من توانستم به بسیاری از منابع بیون و بسیاری از کتاب های موجود در کتابخانه اش دسترسی پیدا کنم. بتی جوزف، هانا سگال، و مایکل فلدمن کمک های ارزشمندی به من کردند تا بتوانم تجربه کنم که چطور تفکر بیون و کلاین را بصورتی ادغام کنم که طبیعی، روان وکاربردی باشد. طوری که رون بریتون به آن “آشفتگی معمول در کارهای بالینی روزمره” می گفت.

قبل از ادامه دادن به بحث باید بگویم اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم به خاطرم رسید که ما در روان تحلیلی مدیون کارهای پیشتاز و ارزشمند روانپزشکان هستیم. قبل از اینکه بیون آموزش روان درمانی و سپس تحلیل گری ببیند، روانپزشک ارتش بود. هانا سگال و هربر روزنفلد نیز همین شرایط را داشتند – نزدیک ترین همکارانِ او که پیرو مکتب کلاین بودند. شاید تماس نزدیک آنها با بیماران شدیداً مزمن، ازجمله آنهایی که از اسکیزوفرنی و سایکوزِ مانیک دپرسیو رنج می بردند، این شهامت را به آنها داد که با استفاده از یک روش روان تحلیلی ابتدایی و تغییر نیافته روی بیماران کار کنند. البته تحلیل فردی آنها توسط ملانی کلاین نیز عامل تاثیرگذاری در پیمودن این مسیربود. با کارهای پیشتاز این سه نفر فانتزی ها و مکانیسم های موجود در ژرفنای سایکوتیکِ ذهن، شفاف شده و همزمان نیز دانش ما از رویکرد روان تحلیلی عمیق تر گردید.

اشاره هایی به دشواریِ کار

در سال 1980 ،سال بعد از مرگ ویلفرد بیون، ژورنال محلیِ کلینیکِ تاویستاک، به طور اختصاصی به مقالاتی درمورد تاثیراتِ بیون در روان تحلیلی پرداخت؛ مقالاتی که توسط افرادی نوشته می شدند که بیون را می شناخته اند.

در ادامه می خواهم بگویم علاوه بر مقاله ای عالی که توسط ایسکا سالتزبرگر-ویتنبرگ با عنوان “تصور بیون از یک نگرش روان تحلیلی”نوشته شد، یک مقاله بسیار زیبا نیز توسط آنا هیلتون چاپ شد که در آن او ارتباط ها و شباهت هایی بین ویلفرد بیون و تی اس الیوت پیدا کرده بود. او در این مقاله اشاره کرده که بیون و الیوت دارای یک دیدگاه مشابه درموردِ رشته های روان تحلیلی و ادبیات بودند، و اینکه موضِع آنها در ارتباط با همکاران و دانشجویان نیز قابل مقایسه و مشابه بوده است. هردوی آنها واکنش ها و پاسخ های آمیخته با تندی و احترام عمیق را از خود نشان می دادند. همچنین در این ژورنال، مقاله ای توسط آلان شاتل وورث، درمورد دشواریِ خواندن آثار بیون چاپ شد، چیزی که از نظر من کمی در آن افراط شده است، و اینکه او بیون را در آن بسیار آرمانی سازی کرده بود. ما نیاز داریم که به خود یادآوری کنیم که درکِ نوشته های فروید و همچنین کلاین اصلاً کار ساده ای نیست، اگرچه نوشته های فروید یک صراحت و روشنی زیبا را در خود دارد.

بیون در مقدمه خود برای کتابِ یادگیری از تجربه نوشت: “برخی از ابهامات بدین خاطر پیش می آید که غیرممکن است نوشتن را، بدون داشتن پیش فرض آشنایی با برخی از جنبه های یک مطلب که بعداً روی آن کار خواهد شد، شروع کنیم. اگر خواننده بطور سرراست پیش برود و به خواندن ادامه دهد، این نکات مبهم با پیشرفت او در کتاب برایش روشن تر می شوند. متاسفانه ابهاماتی نیز هستند که به واسطه ناتوانی من در روشن تر کردن آنها بوجود آمده است. ممکن است چالش خواننده برای شفاف کردن نکات مبهم به نوعی تجربه پاداش را برایش بهمراه داشته باشد، و این تجربه ای نیست که با حس اجبار همراه باشد، همانطورکه من نیز به اجبار سعی در روشن سازی مسئله ای در نوشته هایم نداشتم.”

بیون خودش به خوانندگان آثارش پیشنهاد می کند در مورد خواندن نوشته هایش همان حالت ذهنی را داشته باشند که در موقعیت تحلیلی برای فهم و گیرندگی بیشتر لازم است داشته باشند. همان موضوع مموری و دیزایر (برای به حد اکثر رساندن فهم دنیای بیمار)، و همینطور کارکرد ریوری (فکر و خیال) و عناصر آلفا.

سبک نوشتن بیون به گونه ای است که گاه بطرز عجیبی پدیده مورد بحث در متن را در ذهن خواننده بازآفرینی می کند؛ به قول آندره گرین، بیون باعث می شود ما در حین مطالعه آثارش “شاهدِ فرایند باز و روشن شدن تفکراتش باشیم”.

آنا هالتون این “دشواری در خواندن” را با چیزی مقایسه کرده است که الیوت نسبت به آن بسیار مشتاق بود: الیوت در سخنرانی های دانشگاه هاروارد بیان کرد که چگونه پیش فرض های مربوط به یک شعر بر پذیرا بودن ما نسبت به آن تاثیر می گذارد. ” دشواریِ شعر (و شعر مدرنِ دشوار) می تواند به چندین دلیل باشد؛ اول اینکه ممکن است دلایلی شخصی وجود داشته باشد که مثلاً یک شاعر اصلاً نتواند خودش را به شیوه ای واضح ابراز کند، و مجبور شود که به شیوه ای مبهم این کار را انجام دهد؛ درحالیکه این امر می تواند تاسف بارباشد، اما از نظر من باید خوشحال باشیم که شاعر حداقل توانسته خودش را به نحوی ابراز کند. یا دشواری شعر می تواند فقط به خاطر ابتکار و تازگی آن باشد؛ ودلیل دیگر دشواری می تواند بدین سبب اتفاق بیافتد که به خواننده گفته می شود، یا خود خواننده فکر می کند، که این شعر قرار است دشوار باشد. هنگامی که خواننده ی عادی را از مبهم بودن شعر آگاه می کنیم، او به یک حالت آشفتگی و بهت فرو می رود که تاثیری منفی بر قدرت درکش از شعر می گذارد. خواننده به جای شروع کردن شعر با حساسیت، حواسِ خود را با اشتیاق و میل به باهوش بودن، گیج و آشفته می کند و به سختی به دنبال مفهوم خاصی در شعر می گردد، اما نمی داند آن مفهوم چیست – و یا آن که او آرزو دارد برداشت اشتباه از آن نداشته باشد. گویی چیزی شبیه به ترس از صحنه وجود دارد، ولی در واقع این افراد ترسی مشابه رو به رو شدن با نمایشی ترسناک را تجربه می کنند. خواننده ی باتجربه تر، که در این موضوعات به آگاهی بیشتر دست پیدا کرده، خود را در اجبار درک شعر قرار نمی دهد؛ حداقل در ابتدا چالشی برای درک و یافتن چیزی نمی کند. می دانم که برخی از اشعاری که من بیشترین وفاداری و ارادت را به آنها دارم، آن دسته از اشعاری هستند که در ابتدای خواندن آنها اصلاً چیزی درک نکرده بودم؛ برخی نیز اشعاری هستند که هنوز مطمئن نیستم آنها را درک کرده ام یا خیر؛ بعنوان مثال اشعار شکسپیر.

و درنهایت، دشواری آخر آن چیزی است که نویسنده در شعر جا گذاشته و خواننده عادت به پیدا کردن آن دارد؛ خواننده با حالتی گیج و آشفته درمورد مطلبی که در شعر غایب است فکر می کند، و ذهن خودش را با “معنایی” معماگونه گیج می کند که اصلاً در شعر وجود ندارد، و قرار هم نیست در آن باشد.

کاربرد اصلی “معنای” شعر، بطور معمول می تواند این باشد که یکی از عادت های خواننده، یعنی عادت به منحرف کردن و آرام کردن ذهن، را ارضا کند: همانطور که سارق همیشه یک تکه گوشت دارد که به سگِ نگهبان خانه بدهد. (الیوت، 1933 ،ص 150-151″).

ویلفرد بیون

ویلفرد بیون یک شخصیت تاثیرگذار توانا و اصیل در روان تحلیلی بود. او یکی از اولین افرادی بود که بیماران دارای حالت های سایکوتیک را با استفاده از یک تکنیک تحلیلی سازگار با این افراد، تحلیل می کرد. او نظریه های موجود مربوط به فرایندهای فرافکنانه را گسترش داده و ابزارهای مفهومی جدیدی را تدوین کرد. میزان همکاری بین هانا سگال، ویلفرد بیون و هربرت روزنفلد در کارهایشان با بیماران سایکوتیک در طول اواخر دهه 1950 و بحث های آنها با ملانی کلاین در آن دوران، بصورتی بود که نمی توان تاثیرات دقیق فرد به فرد آنها را در تدوین نظریه ی دونیم سازی، همانند سازی فرافکن، خیال پردازی ناهشیار و کاربرد انتقال متقابل از هم تفکیک کرد. همانطور که ملتزر (1979،1981)، کارپی (1989 ،ص 287) و فلدمن (2009 ،ص 33؛ ص 42) اشاره کرده اند، این سه تحلیلگر پیشتاز، نه تنها رویکرد بالینی و نظریِ کلاین را حفظ کردند، بلکه از طریق بسط و گسترشِ مفهوم همانندسازی فرافکن و انتقال متقابل توانستند رویکرد کلاین را عمیق تر و گسترده تر نمایند.

ویلفرد بیون در سال 1897 در اواخر قرن 19 در شهر موترا به دنیا آمد، شهری که امروز به آن ماتورا می گویند، و در ایالت شمالی اوتار پراداش (ایالتی هندی) است که در حدود 30 مایلیِ شمال آگرا قرار گرفته است. پدرش فردریک فلیت وود بیون، یک مهندس عمران بود که روی پروژه های آبیاری کار می کرد. او یک خواهر با نام ادنا داشت، که سه سال کوچک تر از او بود، اما این دو خیلی کم مادرشان رودا یا پدرشان را می دیدند، و هر موقع زمانی را با پدر و مادر سپری می کردند بطور کلی آن دو را افرادی خشک و رسمی می یافتند. بیون در خاطراتش، مادری را به یاد می آورد که گاهی گرم و البته در اغلب مواقع سرد بود، و تشخیص نحوه رفتارش به هیچ عنوان قابل پیش بینی نبود.

بیون و خواهرش بیشتر مراقبت مادری خود را از دایه دریافت می کردند، چرا که در آن زمان برای خانواده های مستعمراتی در دوران سلطنت راج (Raj) اینگونه رایج بود. خانواده او مرفه بودند، یک خانواده مستعمراتی بریتانیاییِ رده بالا، و پدر بیون عادت داشت که بهمراه نجیب زادگان و سیاست مداران به شکار برود – حتی گاهی با اعضای خانواده سلطنتی. رودا در سن هشت سالگی، ویلفرد را به مدرسه ابتدایی شبانه روزی در بیشاپس استورتفورد برد، که بین لندن و کمبریج در شرقِ هارتفوردشایر قرار گرفته است. او در آنجا مشغول تحصیل شد و به مدت ده سال در آن کالج ماند. او تعطیلات را با خانواده های دوستان هم مدرسه ای خودو همچنین گهگاهی با خانواده خودش در مواقعی که چند روز به انگلیس می آمدند، می گذراند. پس از اینکه در سن هشت سالگی رها شد، تا سن یازده سالگی مادرش را ندید. بیون وقتی دوباره او را ملاقات کرد، دوره ای از تردید را تجربه کرد. انگار که مادرش را به خوبی به یاد نمی آورد. او هرگز به هند باز نگشت، اگرچه در سنین کهنسالی عزیزترین آرزویش این بود که به آنجا باز گردد. قابل درک است که بیون به هیچ وجه کودکی شادی نداشته است. خاطراتی که در زندگینامه اش وجود دارد غمگینی، تنهایی و آشفتگی و سردرگمی آن دوران را به تصویر می کشد.

“اینکه چطور مردم کودکی را بعنوان دوره ای شاد می دانند را درک نمی کنم. برای من آن دوران بیشتردوره ای پر از دیو و شیطان بود، و در آن سن، کودک شکیبایی و سرسختی لازم برای دست و پنجه کردن با این شرایط را ندارد.”

بیون برخلاف فروید، خیلی درمورد فراهم کردن اطلاعات درمورد زندگی، نگرش ها و ترجیحات شخصی اش نگرانی نداشت. اهمیتی که او به نگاشتنِ دقیق حقایق زندگی اش می داد برعکس نگرش کلی اش نسبت به نوشته های نظری بود– وقتی آنها را روی کاغذ می نوشت خیلی علاقه نداشت که آنها را بازخوانی کرده و بیشتر سامان دهی کند – و خیلی مشتاق به این کار نبود. تردیدها و عدم تمایل او به بازخوانی مفاهیم نوشته شده اش باعث شد که در برخی از آثار وی خواننده ها خود درگیر سامان دهی مطالب شوند. و دیگر اینکه وقتی ایده های خود را می نوشت، برخی گام های مهم در تفکر خود را رها می کرد (نقل تی اس الیوت را بعدا بخوانید)؛ برخی از این پُل ها را می توان در کتابِ اندیشه هایش یافت – یادداشت های کاری او، که بسیاری از آنها بدون تاریخ هستند ،توسط فرانسسکا بیون از سطل زباله اتاق کارش جمع آوری وگرداوری شده است.

در ارتباط با تاریخچه ی بیون، کتاب زندگی نامه ایِ جرارد بالندونو را خیلی توصیه نمی کنم، چرا که از نظر من این کتاب دارای بی دقتی های فراوان و همچنین گمانه زنی های بسیار زیادی است –مقاله ی نوشته شده توسط دیدیِر آنزیو بهتر از آن است. درمورد آثار نظری و بالینی او نیز، خواندنِ نسخه اصلیِ Bion را پیشنهاد می کنم – کتاب سخنرانی های بالینیِ کلاین و بیون، نیز پیشنهاد خوبی است. علاوه بر زندگی نامه ای که خود بیون نوشته است، من سخنرانی هایی که فرانسسکا بیون در سال 1994 در تورنتو ارائه کرد و “روزهای زندگی ما” نام داشت را بسیار توصیه می کنم. این نطق ها را می توانید در وبسایتِ انجمن روان تحلیلی بریتانیا (British Psychoanalytical Society) پیدا کنید؛ همچنین مِگ هریس ویلیامز نیز کتابی نوشته است که مکملی بر نوشته های بیون در مورد زندگی نامه اش می باشد.

بیون در سال 1915 و درست قبل از تولد هجده سالگی اش مدرسه را رها کرد، و در سال 1916 به هنگ زرهی سلطنتی پیوست. او در فرانسه جنگید و تا انتهای جنگ در خدمت ارتش بطور فعال باقی ماند. او نامزد دریافت نشان معاون صدراعظم (VC) شد؛ به خاطر از بین بردن یک رگبار دشمن پس از اتمام مهماتش، و همچنین در ژانویه 1919 نشان DSO (نشان خدمات برجسته) با نام شوالیه به او اعطا شد، و به خاطر شجاعتش در زمان اعزام به جنگ از او یاد شد، که در فصل مربوط به جنگ کامبرای 1917 در کتاب تاریخ هنگ زرهی سلطنتی ذکر شده است. بعد از جنگ، بیون رشته تاریخ در کالج Queen آکسفورد را برگزید، و بعداً در London College University رشته پزشکی را ادامه داد. پس از گرفتن مدرک پزشکی خود، هفت سال را در کلینیک تاویستاک در لندن گذراند، و آموزش روان درمانی تحلیلی دید – دوره ای آموزشی که احساس می کرد ناکافی است، چرا که در آن از انتقال استفاده نمی شد، و درعوض به یادآوریِ لحظات خاص و فرضاً بحرانیِ گذشته ی تروماتیک بیمار تاکید می شد. این کار او را به یاد دوره ی درمانیش می اندخت که در اوایل دهه 1920 توسط درمانگری دریافت کرده بود که به او دکتر Fip می گفت – (“دکتر آن را درگذشته احساس کن).

در کلینیک تاویستاک، که به مدت هفت سال را در آنجا گذرانده بود، بیون بیشتر تحت تاثیر ملاقاتش با کارل یونگ قرار گرفته بود تا روش تدریس مربیانش در آن دوره. در آنجا او به مدت دو سال، سه بار در هفته ساموئل بکت را ملاقات می کرد تا او را روان درمانی کند. ظاهراً هردوی آنها از این جلسات بهره برده بودند. در سال 1937 او توسط جان ریکمن تحلیل شد (کسی که از سال 1934 توسط کلاین تحلیل شده بود). او همچنین خودش دوره های آموزشی تحلیل گری را گذراند.

پس از اینکه مادرش درگذشت – در 13 ژانویه 1939 – او در تعطیلات سه هفته ای خود در هاپیزبورگ با بازیگری به نام بتی جاردین ملاقات کرد و در آوریل سال 1940 با او ازدواج نمود. دخترش پارتنوپ حاصل ازدواجش با بتی است، ازدواجی که بسیار کوتاه بود. او یک پسر و یک دختر از ازدواجش با فرانسسکا به دست آورد. پارتنوپ به یک روانکاو بااستعداد در ایتالیا تبدیل شد. اما متاسفانه، یک سال پس از کنفرانس شهر تورین، در سن 53 سالگی بهمراه دختر خردسالش در یک تصادف در ایتالیا درگذشت.

در آن زمان، آموزش های تحلیلی و تحلیل بیون با ریکمن تمام شده بود و هر دوی آن ها بعنوان افسر ارتش مشغول به کار شدند و باهم گروه ها را اداره کرده و درمورد آنها می نوشتند. او همچنین بعنوان روانپزشک ارتش نیز خدمت می کرد و در انتخاب افسرها، راهنمایی می کرد. بعد از جنگ، بیون تحلیل های آموزشی خود را زیر نظر ملانی کلاین آغاز کرد؛ دوره ای بحرانی در توسعه نظری روان تحلیل گری – هنگام شروع مفهوم همانندسازی فرافکن؛ ایده ای که ریشه در کاوش های کلاین در موضع پارانویید اسکیزویید و کار با بیمارانی که در حالت سایکوتیک بودند، داشت. درواقع، کلاین بود که به بیون نزدیک شده بود. این مساله محتمل به نظر می رسد، چرا که کلاین از ریکمن درمورد او شنیده بود، و همچنین سگال و روزنفلد نیز که بیماران تحلیلی کلاین بودند، درمورد بیون با او صحبت کرده بودند.

بیون موافقت کرد که با کلاین آموزش ببیند – با این شرط که بیون مجبور نباشد خودش را کلاینی و پیرو مکتب کلاین بنامد. طبق مستندات بنظر می رسد که کلاین با تردید این مطلب را می پذیرد. بیون درمورد ذهنیت های جناحی خطرناک و احتمال بوجود آمدن نزاع های بین مکاتب فکری آگاه بود و تمایلی نداشت که وارد نزاع های بین گروهی آنا فروید، ادوارد گالور و دختر بداخلاق کلاین با نام ملیتا شود، و همچنین نزاع های بین ملانی کالین و افراد درون گروهش نیز او را آزرده می گرد.. عدم حمایت کلاین از منافع بیون در موضوع ذهنیت گروه نیز می تواند تا حدی پیامدِ بحث های اصطالحاً Parthenope محافظه گرایانه آن دوره باشد – نیاز به انسجام و تمرکز ایده ها و رویکرد مرکزی.

بر طبق مصادیق ذکر شده و البته به شکلی پیچیده تر، کلاین در تحسین (یا حتی درکِ) پیوندهای مهم بین همانندسازی فرافکن غیرمرضی، انتقال متقابل، و بازی نقش در فرایند انتقال نیز دچار خطا شد. این امر توسط هایمان در سال 1950 توصیف شده است، اما آنها در مقالاتی که در 1926 و 1934 چاپ شد توسط هلن دوتش بیان شدند. بیون در بخش مرور خود از تجارب گروهی این دو را جمع بندی می کند:

“بسیاری از تفسیرها، و مهمترین تفسیر، که باید به وقوع بپیوندد درمورد قدرتِ واکنش های هیجانی خودِ تحلیل گر است. اعتقاد من بر این است که این واکنش ها، وابسته به این حقیقت می باشند که تحلیل گر در گروه، در جایگاه آخرین گیرنده ی همانند سازی فرافکن قرار گرفته است (به قول ملانی کلاین، 1946)، و این مکانیسم نقش بسیار مهمی را در گروه ها ایفا می کند. اکنون، تجربه ی انتقال متقابل ظاهراً دارای یک کیفیت کاملاً متمایز است که باید تحلیلگر را قادر سازد، مواقعی که خودش ابژه همانندسازی فرافکن شده است را از مواقعی که اینگونه نیست تشخیص دهد. تحلیل گر احساس می کند که برای بازی در نقشی که به فانتزی های فرد دیگری (بیمار) مربوط است تحت فشار وتاثیر قرار گرفته است. (چقدراین تشخیص می تواند برای تحلیلگر دشوار باشد) – و اگرتحلیل گر انتقال متقابل را تجربه کند، من آن را فقط، یک نوع از دست رفتن موقتی بینش، صورتی از تجربه ی احساسات قوی و همزمان این باور که وجود آنها کاملاً با شرایط ابژه ای و بدون بکارگیری به توضیح مبهم علت آنها توجیه می شود، می خوانم. من اعتقاد دارم که یک ویژگی اساسی وضروری برای تحلیلگر، توانایی خارج کردن خود از احساس کرخت کننده ی واقعیت است که همراه با این شرایط می باشد”.

کارهای گروهی بیون به شدت تحت تاثیر تجاربی بود که از بودن در کنار ملانی کلاین به دست آورده بود – اگرچه کلاین یک بافت تحلیلی سخت گیرانه و یک موضِعِ تفسیری داشت، و همانطور که قبلا اشاره کردم کلاین از علاقه ی بیون به گروه درمانی حمایت نمی کرد. بیون علاقه ویژه ای به ایده های کلاین درمورد وضعیت پارانویید- اسکیزویید داشت، که کلاین برای اولین بار طور رسمی در مقاله مشهورش در سال 1946 آنرا بیان کرده بود، اما قبل از آن هربرت روزنفلد و کلاین بطور دقیق تر درمورد آن بحث کرده بودند، و سپس بیون و هانا سگال ایده های او را مورد بررسی و کاوش قرار دادند. ‌

سگال، بیون را به خاطر تاثیرگذاری منحصربفرد و اصیلش روی آسیب شناسی روانیِ وضعیت پارانویید-اسکیزویید تحسین کرد و از مقاله ی او و همکارانش با نام “حمله هایی به ارتباط” (Attacks on linking) در دهه 1950 نقل کرد. تاثیر اساسی اولیه بیون در گسترش مفهوم همانندسازی فرافکن به صورت یک نظریه تفکر بوده است، که در آن مفهوم او از ظرف – مظروف (Container-contained) اهمیت محوری دارد – گاهی به اختصار به صورت محدودیت نوشته می شود. نظریه همانندسازی فرافکن و نظریه هایی که از آن مشتق شده اند، بیش از آنچه نویسنده اش قصد داشته است روشنگر بوده اند. من از نظریه ی همانندسازی فرافکن به عنوان مدلی برای تحولِ اولیه ی فرایندهایی استفاده می کنم که بعدا بعنوان تفکر شناخته می شوند (ادراک انسان، 1961). بیون در این مشارکت، ارتباط های نظری و روش شناختی قوی و تاکید کننده ای با مفاهیم اولیه فروید برقرار کرد، بویژه با نوشته های نخستین او در روان کاوی و با فرمول بندیِ دو اصلِ عملکرد ذهنی، و همچنین با توصیه های فروید درمورد توجهِ دقیق تحلیلی – “کورسازی مصنوعی”، که استعاره ای مانند دید در شب است، طوری که شاید ناهشیار تحلیل گر بتواند “منظور کلی” ناهشیار بیمار را بگیرد و کشف کند.

گروه هایی که بیون اداره می کرد متشکل از هشت بیمار بودند که هر هفته در جلساتی یک و نیم ساعته با هم دیدار می کردند. اریک تریس نوشت که “آنها به شدت احساس امنیت می کردند”، چرا که بیون “بسیار گشاده، گرم، بسیار تزلزل ناپذیر و بطور خستگی ناپذیری صبور بود”. بااین حال، خودِ تریس کار را افسرده کننده یافت، چرا که بیماران بسیار آشفته بودند. او می خواست که گروه را رها کند. اما بیون او را منصرف کرد، و می گفت که این همان چیزی است که بیماران می خواهند. پاسخ این نبود که درمان را رها کند، بلکه ماندن و کار کردن با آنچه که بیماران باعث می شدند او احساس کند، پاسخ اصلی بود. بیون احساس می کرد که این همان چیزی بود که کلاین می توانست با او انجام دهد.

آخرین مقاله ها در نهایت تحت عنوان تجربه های گروهی و دیگر مقاله ها چاپ شدند، و در سال 1951 کامل شده بودند؛ در آن سال بیون با فرانسسکا مک کالوم ملاقات کرده بود و خیلی زود با هم ازدواج کردند. در تاویستاک، جان هاروارد-واتس به ملاقات فرانسسکا رفت و از فرانسسکا پرسید که آیا می تواند بیون را متقاعد کند که اجازه دهد مقاله های او درمورد کار با گروه ها، که به سال 1943 باز می گشت، بهمراه مقالات خود بیون در یک کتاب چاپ شوند. بیون در ابتدا رغبتی به این امر نداشت، اما در نهایت موافقت کرد؛ او احساس می کرد که اگر مقاله ای به کتاب اضافه کند این کتاب موفق خواهد شد؛ مقاله ای با نامِ پویایی گروه: یک مقاله مروری (1952). در این مقاله است که بیون در آن مدل نظری خود از فرایندهای گروهی را آشکارا با نظریه های کلاین ادغام می کند. بااین حال، این کتاب خیلی دیر چاپ شد – در سال 1961. فرانسسکا این را به این صورت توضیح داده است: به خاطر غرق شدن او در روان تحلیلی، نوشتن هفت مقاله در بین سال های 1952 تا 1957 ،و عادت او به نداشتن علاقه به کارهای قبلی، او همیشه ترجیح می داد که روی کارهای جدیدش تمرکز کند – تجربه های گروهی تا سال 1961 چاپ نشد. این کتاب موفق ترین کتاب او از نظر میزان فروش بود. این موفقیت برایش تعجب آور بود، بویژه از آن نظر که معمولاً ناشران دهه 1960 همیشه با بی میلی به او می گفتند که کتاب هایش بسیار کُند به فروش می روند. اگرچه ملانی کلاین از کارهای گروهی او خیلی حمایت نمی کرد، اما بیون درمورد این دیدگاهش مصر بود که داشتنِ یک دیدگاه روان تحلیلی در گروه درمانی، همسو با روان تحلیلی فردی می باشد. وی در مقدمه ی کتابِ تجربه های گروهی گفت: من به عنوان یک کارآموز روان تحلیلی، تحت تاثیر این حقیقت قرار گرفته ام که رویکرد روان تحلیلی بصورت فردی، و رویکردی که این مقاله ها توصیف می کنند، بصورت گروهی، به جنبه های مختلفِ یک پدیده مشابه می پردازند. این دو روش یک دیدِ دوچشمی ابتدایی برای متخصص فراهم می کنند. او متقاعد شده بود به اهمیت محوریِ موضوعات همانند سازی فرافکن و اثر متقابل بین وضعیت های پارانوید- اسکیزویید (که موضوعاتی کلاینی هستند)، مربوط می شود. بدون کمکِ این دو مجموعه نظریه، من به امکان هرگونه پیشرفت در مطالعه ی پدیده های گروهی شک دارم.

تحلیل بیون توسط ملانی کلاین او را قادر ساخت که بطور خلاقانه ای شکوفا شود، و تواناییش برای عشق ورزیدن نیز پیشرفت کرد. پس از انتشار مقاله ی عضویتش تحت عنوانِ دوقلوی خیالی، او عضویت کاملِ انجمن روان کاوی بریتانیا را در سال 1950 بدست آورد – مقاله ای که در اولین فصلِ مجموعه تفکرات ثانویه 1967 موجود است. این مقاله اولین بار در یک جلسه علمی در انجمن روان کاوی بریتانیا در اول نوامبر 1950 خوانده شد، که چهار ماه بعد از آن بیون و فرانسسکا مک کالوم با هم دیدار کردند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: