20190215_232233-1200x1042.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۷

دیدگاه های تکنیکی به “انتقالِ نفرت” در بیماران مرزی (۱۹۹۱) نوشته: گلن ا. گابارد/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستاران: مانا علوی، دکتر عادله عزتی

مهم نیست انسان از چه چیز نفرت دارد، مهم این است که از چیزی متنفر است. ساموئل باتلر

فروید در (1915) اشاره کرد که تنها مانع واقعی که روانکاو با آن روبه رو می شود، مدیریت انتقال است. میان احساسات انتقالی که معطوف به روانکاو می شود، نفرت شاید غیرقابل تحمل ترین آنها باشد. روانکاوان ممکن است حداقل تا حدودی به این میدان رزم کشیده شوند، به این دلیل که خود روند روانکاوی، به عنوان یک واکنش وارونه در مقابل نفرت، خشم و سادیسم عمل می کند. (مک لاین، 1961)؛ (منینگر، 1957)؛ (شافر،1954).
تجربۀ مکرر مورد نفرت واقع شدن، موجب فرسایش دفاع های شکل گرفتۀ روانکاو در مقابل بیمار می شود. بعلاوه تمایلات دگردوستانۀ خودآگاه روانکاو برای کمک به دیگران نیز توسط بیماری پر از نفرت خنثی می شود و گاهی بیمار روانکاو را به جایی می کشاند که از خود می پرسد آیا کل تلاش های وی در روند تحلیل اتلاف وقت و انرژی بوده است؟
البته، انتقال نفرت ماهیت یکپارچه ای ندارد. شدت آن بسیار متغیر است، و به قدرت ایگو و روابط ابژۀ درونی بیمار و نیز مرحلۀ تحلیل بستگی دارد. یک مقایسه می تواند تفاوت بین انتقال شهوانی(erotic transference) و انتقال شهوانی شده (erotized transference) بلام (1973) را به خوبی نشان دهد.
انتقال شهوانی به مثابۀ موضوع ناهمخوان با ایگو تجربه می شود و احتمالا با احساس شرم در مورد میل به روانکاو و نیز لذتی که به نظر غیرواقعی می آید، همراه است. در انتقال از نوع شهوانی شده، هیچ کجا نشانی از ایگوی مشاهده گر نیست. اشتیاق به روانکاو به عنوان احساسی که بایستی تحلیل شود در نظر گرفته نمی شود. برعکس، اساس تقاضاهای همخوان با ایگو برای لذت بردن از آرزوها را، شکل می دهد، با این انتظار که روانکاو به جای تفسیر بایستی مقابله به مثل کند.
اگر این تفاوت را دربارۀ انتقال نفرت به کار بریم، می توانیم دو طبقۀ گسترده را شناسایی کنیم. در طیف خوش خیم تر، بیمار نفرت را به عنوان یک تحریف نیازمند به تحلیل می داند. احساسات نفرت، ناهمخوان با ایگو هستند بنابراین بیمار یک اتحاد درمانی را با روانکاو جهت درک احساساتش به جای عمل کردن بر اساس آنها، شکل می دهد. در نوع بدخیم کیفیت ” گویی-که” در مورد احساسات از بین رفته است، و بیمار احساس می کند تحریفی در کار نیست و روانکاو در مقام فردی دیده نمی شود که شبیه شخصی در گذشته بیمار است، بلکه فردی بدخواه و مستحق نفرت دیده می شود.
به عنوان یک قانون کلی، شکل خوش خیم انتقال نفرت مانند نقطه ی مقابلش، انتقال شهوانی بیشتر مشخصۀ بیماران با سازمان شخصیت نوروتیک است. در حالی که نوع بدخیم آن، مانند انتقال شهوانی شده بیشتر در بیماران مرزی دیده می شود. این تفاوت به معنای یک حکم قطعی نیست، و از نظر بالینی جهت مفهوم سازی شکل غالب انتقال نفرت، به عنوان موضوعی مرتبط با سطح سازمان یافتگی ایگو، مفید است. با این حال، خوب است گفتۀ مارگارت لیتل (1966) را به یاد داشته باشیم مبنی بر این که انتقال نرمال نوروتیک و سایکوتیک، می تواند در یک بیمار و در یک جلسۀ واحد دیده شود. علاوه بر این، بیماران مرزی به عنوان گروهی با طیف وسیعی از کارکردهای ایگو مشخص می شوند، این طیف می تواند شامل طیفی از بیماران قابل تحلیل باشد تا آنهایی که نیاز به بستری شدن طولانی مدت را دارند (مایسنر، 1988).

نفرت در انتقال

سائق پرخاشگری هم در رابطه با خشم و هم در رابطه با نفرت نقش مهمی ایفا می کند، اما نفرت از آنجا که نیازمند یک بازنمایی از ابژۀ درونی است، از خشم متمایز می شود (گالدستون، 1987)؛ (پائو، 1965)؛ خشم در یک محیط ناکام کننده می تواند به هر ابژۀ بیرونی ای معطوف شود، در حالی که موضوع نفرت مشخص تر است. نفرت داشتن یعنی چسبیدن به یک ابژۀ درونی به طریقی نابخشودنی به خاطر کینه. در اینجا میل راه عبوری پیدا نمی کند و درنتیجه ابژه را نابود می کند. همان طور که گالدستون (1987) ذکر می کند:
بیمار به تنهایی نمی تواند بر آن فائق آید، چرا که نفرت او را با یک ابژه ای از گذشته در کینه ای محصور کرده است، به طوری که رهایی از آن مستلزم انتقال است. (ص375).
روانکاو خیلی زود نقش فردی را می گیرد که به بیمار آسیب زده است و تنها امید بیمار برای فرا رفتن از این تلخی و کینه این است که احساساتش را در عرصۀ انتقال حل کند.
از نظر گالدستون (1987) پایداری ابژه برای موفقیت رشدی ضروری است، چرا که فرد می تواند در فضایی امن نفرتش را ابراز کند. بیمار مرزی، قادر نیست بازنمایی های عشق و نفرت را به عنوان حالت های دوسوگرایانه به یک ابژه، یکپارچه کند، درحالی که فرد نوروتیک قادر به این کار می باشد. در واقع ما نوعی از بیمار مرزی را که به شکل مزمنی پر از نفرت است، مورد بررسی قرار می دهیم، به این معنی که رابطۀ پارت ابژه ای غالبی را بین بازنمایی از ابژۀ مورد نفرت و بازنمایی از “خودِ” نفرت انگیز ایجاد کرده است (گابارد،1989). به نظر می رسد این بیماران اغلب توسط تحقیر و اهانت های کینه توزانه از پا درآمده اند، به این دلیل آنها جنبه های خوب و مطلوب “خود” و بازنمایی های ابژۀ متناظر را عمیقا دفن کرده اند و از طریق اشتغال ذهنی با نفرت مانع از تخریب آنها می شوند. و از سوی دیگر این جنبه ها به فیگورهای محیطی در مقام افرادی تماما خوب و یا کاملا محبوب فرافکنی می شوند (بویر، 1983)؛ (گیواچینی، 1975)؛ هامیلتون، 1986)؛(کلاین، 1946)؛(سیرلز، 1958). به این ترتیب جزایر عشق به دیگران و نگرانی برای آنها از طریق ذخیره کردن ایمن آنها در دیگران بهتر محافظت می شوند. اما این استراتژی می تواند بی نتیجه باشد، چرا که این تبدیل دیگری به یک قدیس، می تواند حسادت عمیقی ایجاد کند.
این فرایند، می تواند منجر به فرافکنی جنبه های بی ارزش شده و منفور بازنمایی های “خود” و “ابژه”، به عنوان راهی برای آلوده کردنِ آن فیگور قدیس مآب، به جنبه های نامطلوب دنیای درونی بیمار شود (پوگی و گنزین، 1983).
این طور به نظر می آید که این بیماران در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید متوقف شده اند (کلاین، 1946)، جایی که سوژۀ واسطه ای، که خارج از تجربه درک شود، وجود ندارد. در این شرایط کار تحلیلی به دلیل فروپاشی فضای بالقوه (وینیکات، 1971)، یا فضای تحلیلی (آگدن، 1986) برای ایجاد اتحاد درمانی با روانکاو سخت می شود. در این بیماران به دلیل فقدان کیفیت «جانشینی» یا «گویی که»، که مشخصۀ بیماران نوروتیک است، انتقال نفرت به شکل بدخیمی اتفاق می افتد. روانکاو به مثابۀ تکرارِ امروزیِ فیگوری از گذشته نیست، بلکه به دلیل فرآیندهای فرافکنی در جایگاه ابژۀ اصلیِ نفرت قرار دارد. توانایی ایجاد یک فاصلۀ فکری از تجربه، که نتیجۀ تغییر به وضعیت افسره وار است، یک اتفاق گذرا و گهگاهی است. به دلیل ناتوانی در تمیز دادن ادراک روانکاو از واقعیت روانکاو، این انتقال ها توهمی یا سایکوتیک در نظر گرفته می شود (لیتل، 1958).
یکی از پارادوکس های مشخص کنندۀ این بیماران این است که دائم در جستجوی درمان اند و با این حال از درمان ناخرسندند، آنها به دلیل ناخوشنودیشان از درمان دائما در جستجوی تغییر درمان هستند. اغلب از یک روانکاو به روانکاو دیگر می روند و به دنبال قطع نابه هنگام درمان احساسی از ناامیدی و نفرت را تجربه می کنند. به نظر می رسد که آنها به دلیل همان هستۀ وجودیشان که به یک رابطۀ لیبیدینال مبتنی بر حمله (attack) وابسته است، در جستجوی درمان هستند (روزنفلد،1987). کرنبرگ( 1984) اشاره می کند که چنین بیمارانی بخشی از گروه بزرگ تری هستند که مستعد واکنش های درمانی منفی اند، و اغلب با یک ابژۀدرونی سادیستیک و بی رحم شناخته می شوند که فقط قادرند یک عشق ظاهری توام با تنفر و رنج نشان دهند. به عبارت دیگر، دلبستگی به بهای نفرت داشتن به وجود می آید. چارۀ دیگر، حالتی از نیستی است.
برای روانکاوانی که بیمارانی با نفرت شدید را درمان می کنند مفید است که ارزش رشدی تنفر را نیز فراموش نکنند. وینیکات به این ایده علاقه مند بود که عشق و نفرت -مانند یین و یانگ – دو اصل متضاد ولی مکمل از تجارب اولیۀ نوزاد هستند، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. فرد نمی تواند به حالتی از عشق ورزیدن برسد اگر توانایی متنفر بودن را نداشته باشد. به علاوه نویسندگان دیگری نیز (اپشتاین، 1977)؛ (لیتل، 1966)؛ (پائو، 1965) مشاهده کردند که نفرت در خدمت کارکرد سازمان ایگو است. نفرت می تواند مانع از احساس از هم پاشیدگی شود. دلیلی از زندگی و احساسی از تداوم به زندگی روزمره می بخشد.
منشاء تسلط رابطۀ پارت ابژه ای می تواند در ناکامی های بیش از اندازه در رابطه با فیگورهای والدینی باشد، یا به دلیل یک سرشت غیرعادی پرخاشگرانه یا ترکیبی از هر دو. هرچه این خاستگاه ها به شکل منظومه ای محکم تر درون بیمار فیکس شده باشد، متخصص بالینی با مقاومت بیشتری برای تغییر آن روبه رو می شود. این بیماران به دلیل ضعف شدید ایگو، درگیر برون ریزی های رفتاری متعدد می شوند، مانند: اشکال مختلف خودزنی، جوع، سوءمصرف مواد و موارد دیگری که اغلب نیازمند روان درمانی در فضای بیمارستانی است (گابارد، 1989).
افرادی با ثبات بیشتر ایگو، آمادگی بیشتری برای روانکاوی دارند، هرچند روانکاو با موانع دشواری روبه رو است.

مثال موردی

چالش های تکنیکی ارائه شده از این بیماران، به خوبی محتویات چندین جلسه را طی یک دورۀ چندسالۀ درمان روشن می کند. آقای “ه” مردی 28 ساله و مطلقه بود که بعد از دو سال تلاش بی نتیجه با روانکاوی دیگر، با من وارد تحلیل شد. تجربه ی درمانی قبلی او به دلیل نقل مکان روانکاو به شهری دیگر قطع شد. (من اغلب با خودم فکر میکردم که شاید این نقل مکان، راه حل تحلیلگر بوده برای رها شدن از تجربیات ناخوشایندی که در طول یک ساعت وقت صرف کردن برای آقای”ه” تجربه می کرده) تعجب آورترین بخش در آغاز تحلیل، سرعت انتقال نفرت بیمار بود و این اعتقاد او که درک درستی از از ویژگی های من دارد. هر برداشت مهم من کذب تلقی می شد و مورد اتهام قرار می گرفت. البته من عادت داشتم که آماج چنین انتقال های منفی ای قرار بگیرم، اما نه با چنان شدتی آن هم در اوایل فرآیند درمان. من سعی می کردم با گمانه زنی های تشخیصی از این رگبار آتشین فرار کنم. با خودم فکر می کردم «بدیهی است که این مشخصۀ بیماران مرزی است». از نظر او تحقیرش نسبت به من قابل توجیه بود به دلیل تحلیل کردن در ساختاری نامعقول و انعطاف ناپذیر.
آقای “ه” هزینه ها را پرداخت می کرد، ولی بی تردید احساسش را مبنی بر اینکه مستحق درمان رایگان است، بیان می کرد. او در چند هفتۀ اول تحلیل در ارتباط با واکنش من نسبت به حملۀ کلامی او نظرش را این چنین ابراز کرد:
میدانم فکر می کنی من تهاجمی رفتار می کنم اما این به خاطر شیوۀ رفتار توست. تو مرا تحریک می کنی، حتی وقتی قصد رفتن به تعطیلات را دارم هزینۀ جلسه را با من حساب می کنی، هیچ جوابی به سوالات من نمی دهی، و خیلی خشک پایان جلسه را اعلام می کنی حتی وقتی در حال فکر کردن هستم. من تو را تهاجمی می بینم، پس من به شکل خصمانه ای واکنش نشان می دهم.
تمام احساسات او نتیجۀ مستقیم چگونگی رفتار من با او بود. گویی او هیچ نقشی در بازآفرینی رابطه با ابژه ای از گذشته اش نداشت. “خود” ناکافیِ او هیچ عاملیتی در رابطه با آن نداشت- هیچ حسی از غیر-من (آگدن، 1986). او در حقیقت توسط نیروهای بدخواه محیطش آسیب دیده بود. یکی از ویژگی های قابل توجه در طول هفته های اول روند تحلیل، عدم وجود حسی از خشم نسبت به روانکاو قبلی (یا هرچیز دیگری در ارتباط با آن) بود. من براساس این فرض کار می کردم که بسیاری از کینه های او نسبت به من در واقع یک جابه جایی بود و به خاطراتش از روانکاو قبلی اش مربوط می شد، و گهگاهی در مورد این ارتباط به او تفسیری می دادم. او همواره به تفسیرهای من با تمسخر و بی اعتنایی واکنش نشان می داد و معتقد بود که با نسبت دادن اشتباهاتم به کس دیگر سعی می کنم از زیر بار آنها شانه خالی کنم. شاید آقای “ه” به شیوۀ خاص خودش روی من متمرکز شده بود تا با منحرف کردن جهت تفسیر از تندی و حرارت آن بکاهد. هنگامی که با فقدان فضای تحلیلی برای کار روی رابطه با بیمار مواجه شدم، وسوسه شدم تا با منحرف کردن خشم او به جای دیگر یک اتحاد درمانی ایجاد کنم. اگر موفق می شدم، می توانستم با نفرت او نسبت به شخصی دیگر همدلی کنم، و به این ترتیب تلاش می کردم اتحادی در رابطه با یک خشم مشترک نسبت به دشمن بیرونی شکل دهم. هنگامی که، من دیگر در جایگاه ابژۀ درونی مورد نفرت نبودم، ایده آل سازی می شدم. اما این تغییر به دلیل ظهور حسادتش، موجب نفرت بیشتر نسبت به من می شد. یک بار او گفت:
من کتاب هایت را در قفسه ها می بینم، و یک حس بیزاری نسبت به تو دارم. من هرگز نمی توانم این همه کتاب بخوانم. امیدی به داشتن این میزان از دانشی که تو داری، ندارم. دوست دارم تمام این کتاب ها را واژگون و آنها را پاره کنم.
همان طور که بیمار به من طعنه می زد با خونسردی به دیوار کنار کاناپه اش ضربه می زد. او روی ضرباتش کنترل داشت، طوری که زمان های کوتاهی ضربه زدنش را متوقف می کرد تا برای ساکنین دفتر کناری من مزاحمت ایجاد نکند. گرچه مطمئن نبودم که چه کار کنم و رفتارش مرا بر سر یک دوراهی قرار می داد که اگر در رابطه با رفتار او کاری انجام نمی دادم، به معنای تبانی با نمایش رفتاری او بود و آیا این اجازه به ایجاد مزاحمت برای همسایه نبود؟ از طرفی دیگر، اگر به او می گفتم که ضربه زدن را متوقف کند، به معنای این نبود که به خود اجازه می دادم او را در یک موقعیت غیرتحلیلی اداره کنم؟
او موقعیت هایی ایجاد می کرد که احساس سردرگمی کنم چه واقعا سردرگم شده بودم چه نشده بودم. در شروع جلسه ای از من خواست وقتی جلسه از نیمه گذشت، زمان را به او یادآوری کنم چون مجبور بود زودتر جلسه را ترک کند. وقتی به او اشاره کردم که ساعت به دست دارد و خودش می تواند مطلع شود، او به خاطر رد کردن درخواست کمکش به شدت از من عصبانی شد. بدتر از همه، او دائما سعی می کرد تا به عمد یا غیر عمد مرا در گوشه ای گیر اندازد که احساس کنم واقعا از او متنفرم.
همیشه زیر رگبار تحقیر او قرار می گرفتم، و همیشه به اندازه ی کافی توان تحمل محتوای برون فکنی هایش را نداشتم. گاهی نظرات من به صورت طعنه آمیز، تحقیر آمیز و ضد حمله در می آمد تا بتوانم کمینگاه امنی برای جان به در بردن از فضایی که او در درفترم ایجاد کرده بود، پیدا کنم. در روزی به خصوص او مرا متهم کرد که با نقطه نظرات او همدلی نمی کنم. من پاسخ دادم:
تو با من تحقیرآمیز رفتار می کنی و بعد انتظار داری که با تو همدلی کنم. اگر این بخشی از الگوی ارتباطی گسترده تر تو با دیگران باشد، برای من تعجب آور است که چطور از دیگران انتظار داری تو را دوست داشته باشند و از تو جانبداری کنند بدون اینکه ملاحظۀ آنها را کنی.
بیمار با شادی پاسخ داد:
پس تو از من متنفری. می دانستم که می توانم تو را تسلیم کنم.
در زمان دیگری چنین گفتگویی بین ما اتفاق افتاد:
_ بیمار: من نمی فهمم چرا تو به من اجازه نمی دهی تا بتوانم از تو متنفر باشم. آیا من نمی توانم دو امتیاز از ابراز خشمم به دست آورم؟
_ روانکاو: چه چیز مثبتی در این باره می بینی؟؟
_ بیمار: چون تمام عمر خشمم را سرکوب کردم. حال بالاخره دارم آن را از سینه بیرون می ریزم.
_روانکاو: تو دربارۀ وجهی از خودت حرف می زنی که من تا به حال ندیده ام. تمام آنچه که من دیده ام خصومتی رام نشدنی بود.
_ بیمار: بنابراین تو باید از من متنفر باشی! تو نمی توانی مرا اداره کنی! خیلی سرسخت و کله شق هستم! به شیوه ای که از من می خواهی تغییری اتفاق نخواهد افتاد، من به خاطر غلبه بر تو هیجان زده ام و تنها بیمار تو هستم که بهتر نخواهد شد.

البته آقای ” ه” نکات خوبی را بیان کرد. در آن لحظه احساس می کردم قادر به اداره کردن او نیستم و گاهی مطمئنا از او متنفر بودم. یکی از غم انگیزترین جنبه های تحلیل این بود که به نظر می رسید آقای “ه” هیچ علاقه ای به کمک گرفتن از من ندارد. هنگامی که به او نشان دادم که دائما هرگونه تلاش من برای کمک به او در راستای درک خودش را با شکست مواجه می کند، او صحت این برداشت مرا تایید کرد، در حالی که از شدت خشم در حال انفجار بود، پاسخ داد:
من کمک لعنتی تو را نمی خواهم! من تو را به عنوان هدفم می خواهم! من تلاشم می کنم تو را خشمگین کنم. یکی از فانتزی هایم این است که کف اتاقت استفراغ کنم یا روی کاناپه ات برینم! می خواهم خودم را از تمام اینها خلاص کنم. از این متنفرم که نمی توانم تو را تحریک کنم تا خشم مرا بگیری. پس مجبورم خودم عصبانی باشم. من نیاز به جایی دارم که خودم را خالی کنم. من از تو به عنوان یک توالتِ پولی استفاده می کنم [جایی که پول می دهم تا خودم را تخلیه کنم].
این طغیان به من کمک کرد تا بفهمم که چطور آقای “ه” فرآیند تحلیل را مفهوم سازی می کند. اینجا واقعا یک توالت بود، جایی که او می توانست جنبه های بد و آزاردهنده اش را تخلیه کند و از ابژه های درونی اش متنفر باشد. از دید او، بهترین کاری که می توانست با این محتواهای روانی بکند، فرافکنی آنها بود.
رفتار او در آن ساعت مرا مجاب به پذیرش نقش ابژۀ منفوری کرد که نفرت را به او برمی گرداند. من برای اجتناب از پذیرش این نقش به دفاع های زیادی متوسل شده بودم گاهی عقب نشینی می کردم تا بیشتر از او دور شوم، به این دلیل که بتوانم تاثیر حملات او را دفع کنم. در واقع، از آن پس تلاش کردم با نیاز او برای نفرت داشتن، به عنوان تنها راه بقاء هیجانی، همدلی کنم. در موارد دیگری، سعی می کردم از واکنش وارونه به مثابۀ یک دفاع حرفه ای برای عشقِ مراقبت گونه از فرد ضعیف، استفاده کنم. باید اذعان کنم وقتی شیوه ام را تغییر دادم، آقای “ه” کمتر من را در جایگاه فردی اصیل تجربه می کرد.
انتقال متقابل نفرت نسبت به آقای “ه” وقتی به اوج خود رسید که در زمان بندی هایم به مشکل برخوردم و از او خواستم تا زمانش را تغییر دهد و من را چهارشنبه ها ببیند. او پاسخ داد که حتی اگر هم بتواند زمانش را برای هماهنگ شدن با خواست من تغییر دهد، چنین کاری نخواهد کرد. به من گفت دفاع از حقوقش مهم تر است از اینکه به دیگران اجازه دهد از رویش رد شوند. در ادامه گفت فهمیدن این که می تواند مرا کنترل کند تا اینکه بالعکس من مسئول این کار باشم، برایش لذت بخش است. وقتی پیشنهاد مرا رد کرد رنجشی در من غلیان کرد. دیگر از اینکه او را ببینم ترس داشتم، و آرزو می کردم درمان را رها کند. حتی خیال پردازی های روزانه ام درباره ی این بود که چه چیز می تواند موجب شود تصمیم به ترک درمان بگیرد.
بخت با من یار بود و در آن نقطه از تحلیل به تعطیلاتی دو هفته ای برخوردم که بسیار به آن نیاز داشتم. هنگامی که تعطیلات رو به پایان بود، متوجه شدم برای بازگشت به کار ترس دارم، چون مجبور بودم با آن تجربۀ ناخوشایند پنجاه دقیقه ای با آقای “ه” روبه رو شوم. شب قبل از بازگشتم این رویا را دیدم:
من و آقای”ه” در جلسه ی تحلیل بودیم. من به شدت دلواپس بودم، آقای “ه” در حال مشت زدن به دیوار کنار کاناپه اش بود و همانطور با شدت بیشتری به کارش ادامه می داد. ناگهان به طور کاملا غیرمنتظره ای بلند شد و چرخی در اتاق زد و سپس جلوی کاناپه ایستاد و با پوزخند به من خیره شد. احساس کردم خشم تمام وجودم را گرفته است و در گلویم این فریاد بود که «روانکاوی برای کسانی است که بتوانند تکانه هایشان را کنترل کنند و آنها را به شکل کلمه دربیاورند. اگر تو نمی توانی آن را انجام دهی، و نمی توانی با آنچه که من تلاش می کنم انجام دهم همکاری کنی، نباید در تحلیل باشی.»
پایان رویا

در تداعی هایم از رویا به مواقعی در جلسه فکر می کردم که آقای “ه” به دیوار می کوبید، اغلب اوقات می خواستم همان حرف های در رویا را به او بگویم. رویا به من کمک کرد تا دلیل اینکه نتوانستم این کار را انجام دهم را بفهمم. دفاع کردن از چهارچوب های تحلیلی متداول برایم همراه خطری بود. همان طور که در رویا نشان داده شد، نگرانی ناخودآگاه من دربارۀ تنفر شدیدم از آقای “ه” و همچنین آرزوهای سادیستیک برای کنترل او بود، که مشخصا خود را از طریق تلاش هایم برای مشخص کردن ماهیت وظیفۀمان نشان می داد. متوجه شدم که احساس گناه در ارتباط با این حس ها مرا به روانکاوی بی قدرت تبدیل کرده است. در این بستر، ناگهان متوجه شدم که معنای پیشنهاد تغییر ساعت به چهارشنبه به عنوان یک انتخاب بوده، تا تصمیمی که انتظار پذیرش آن را داشته باشم. در سطح ناخودآگاه، قدرت و کنترل معمول در نقش روانکاو با کنترل همه توانانۀ برخاسته از یک پرخاشگری شدید، برابر شده بود. بنابراین پیشنهاد تغییر زمان به عنوان یک انتخاب، می توانست کنترل همه توانانه ای برخاسته از یک واکنش وارونه در مقابل آرزوهای قدرتمندانه ام فهمیده شود. بینش دیگری که از طریق رویا به دست آوردم این بود که بیمار به مثابۀ ظرفی در خدمت آن بخش از من بود که نومیدانه نیاز به کنترل او داشت. من بخشی از خودم را با این فکر که آقای “ه” کسی است که آرزوی کنترل دارد -نه من- انکار می کردم. کار خود تحلیلی ام با رویا، این واقعیت را برایم مشخص کرد که “کارکرد ایگو”ی تحلیلی من (فلمیینگ، 1961) به دلیل شدت فرافکنی های بیمار، در حال فرسایش است. به عنوان راه حلی، تمایل او به عمل کردن -نه فهمیدن- را با او به اشتراک گذاشتم.
هنگامی که بعد از آن وقفه، تحلیل را از سر گرفتیم تصور کردم که آن وقفه برای هر دوی ما خوب بوده است. بیمار جلسه را با این شروع کرد که از جلسۀ قبل تا کنون همواره نگران من بوده است:
می ترسیدم که تو را به سمت یک فروپاشی سوق داده باشم و این باعث شود همه چیز را خراب کرده و به من حمله کنی. من سعی می کنم تو را تحریک کنم که ویژگی های مرا بگیری. متنفرم از اینکه ساکت هستی _بنابراین مجبورم آن را به خودم برگردانم_ احساسی شبیه منفجر شدن در من ایجاد می شود. من می خواهم دفتر کارت را بترکانم. اگر نتوانم بهترین بیمار تو باشم، شاید بتوانم بدترین آن ها باشم. اما می ترسم تو را به جنون بکشانم.
گهگاه نگاهی اجمالی به فرایند گذارِ او در فضای تحلیلی می انداختم، جایی که ظرفیتی برای خود مشاهده گری وجود داشت، اما این کار همیشه در بستری از روابط فوق انتقالی بود، جایی این اتفاق می افتاد که می ترسید به کسی که به او وابسته است صدمه زند. من از این گشودگی در فضای تحلیل استفاده کردم و تفسیری ارائه دادم:
تو درونت احساسات غیرقابل تحملی داری، اما می ترسی آن ها را در من بریزی، انگار در ازای بهتر شدن خودت مرا به جنون می کشی. این تو را نگران می کند چون جدا از همۀ اینها، احساساتی غیر از نفرت هم نسبت به من داری، و نفرت تنها چیزی نیست که نسبت به من تجربه می کنی.
بیمار به تفسیرم این گونه پاسخ داد:
اگر از تو متنفر نباشم بی هویت می شوم. درست مانند ذرات ازلی که در انتظار بیرون جهیدن اند. از تو می خواهم که از من مراقبت کنی، وانمود می کنم که مستقلم و نیازی ندارم اما در زیر آن به طور باور نکردنی نیازمند هستم. از این که کسی بخواهد از من مراقبت کند احساس خوبی ندارم. حس می کنم مانند یک آمیب بی شکل و نامنسجم می شوم. زمانی که احساس ناخوشایندی پیدا می کنم، دلم می خواهد با دیگران نیش دار و طعنه آمیز رفتار کنم.
تغییرات در هر دو طرف روانکاو-بیمار اتفاق افتاده بود. من در انتقال متقابل، نیازم را برای کنترل موقعیت تحلیلی در حال کمرنگ شدن می دیدم. تا حدودی، نسبت به همانندسازی فرافکنانۀ بیمار پاسخگو بودم اما به گونه ای به اضطراب خودم هم واکنش نشان می دادم، که در حقیقت ناشی از موقعیتی بود که بر آن کنترل کمی داشتم. به دلیل احساس گناه مرتبط با تنفر بیمار، در جایگاه روانکاو احساس بی مهارتی می کردم. از طرف بیمار رابطۀ موضوعی جدا شده شامل نگرانی برای بازنمایی “خود” (با ظرفیت عشق) و بازنمایی “ابژۀ مورد عشق” ( با ظرفیت آسیب دیدن)، می شد. این امکان وجود دارد که بیمار عصبانیت و نفرت من در امتناعش برای تغییر زمان جلسه را درک کرده باشد، و این منجر به ظهور جنبۀ دیگری در او شده که با اضطراب افسرده وار توأم بود. این موضوع نشان دهندۀ این بود که عشق و نفرت همزمان در او حضور داشت.
او توانست تاثیر سازمان یافته ی نفرت را که در غیاب آن احساس بی شکلی و بی هویتی می کرد، در هویت خود شناسایی کند.
تلاش من برای تفسیر این جنبه های جدا شدۀ او، موجب رشد ظرفیتی شد تا بتواند آنچه زیر نفرتش قرار دارد را ببیند.
همچنان که تحلیل پیش می رفت بیمار به شکل بارزی به شیوۀ پارانوئید-اسکیزوئید عمل می کرد. هرچند با هر بار فرو رفتن در نگرانی های افسرده وار راهی برای فضای تحلیلی گشوده می شد. در این موقعیت ها پیوندهایی تفسیری را برای بیمار شکل می دادم تا بتواند در جهت رشد فکری از آن ها استفاده کند. برای مثال، در یک زمان مناسب توانستم این تفسیر را به او بدهم که بی میلی او برای تغییر زمان جلسه بخاطر ترسش از جایگزین کردن فرد دیگری به جای او بوده است. به او گفتم، که به این دلیل تو از پیشنهاد من برای تغییر برنامه زمانی آزرده شدی. او با گریه پاسخ داد که هیچ وقت از من این را نشنیده بود که رنجش او را تأیید کرده باشم. در ادامه گفت که هیچکس در گذشته دردش را نفهمیده بود. برای من مشخص شد که از جابجایی وقتش ترسیده بود، به من گفت که بدترین ترسش بعد از خاتمۀ درمان این است که او را به یاد نیاورم. تصور می کرد بعد از تحلیل با من تماس می گیرد و من او را نمی شناسم. این اعتراف راهی برای من گشود تا جایگاه نفرت برای متصل بودن و اجتناب از رها شدگی را تفسیر کنم. او همچنان احساس تنفر نسبت به من را تجربه می کرد اما در عین حال می دانست که او را آمادۀ خاتمۀ درمان نمی بینم.
گشایش فضای تحلیلی در فرآیند درمان به بیمار اجازه داد تا مسایل گذشته و تاریخچه ژنتیکی اش را که در طول تحلیل به طور وسواس گونه ای از آنها اجتناب کرده بود به فضای تحلیل بیاورد. او از خشمش نسبت به پدرش برای ترک او و همینطور نسبت به مادرش وقتی فقط دو سال داشت صحبت کرد. از میل به انتقام از پدرش و در عین حال ترس از این که با نفرتش او را از خود دور کند، حرف زد. به زودی توانست بین تلاش هایش در وادار کردن من به کنترل او با یک آرزوی اولیه در رابطه با پدری که همواره تمایلات ادیپال شدید او را نسبت به مادرش کنترل می کرد، ارتباط برقرار کند. همچنین معتقد بود که مادرش به او بی تفاوت بوده است. موارد بسیاری را بخاطر آورد که چگونه با خودسری هایش در خانه سعی در برانگیختن واکنشی در مادر داشته است.
او به یاد آورد که در نوجوانی شب ها مست به خانه برمی گشته و مادرش را بیدار می کرده تا مطمئن شود که مادر از مستی او خبر دارد. او احساس می کرد حتی چنین تلاش های جدی ای نیز اغلب ناموفق بود. تمام زندگی اش این گونه سپری شد تا از طریق این رفتارها دیگران را تحت تاثیر عواطفش قرار دهد.
در پایان درمان موفقیت آمیزش، یک بارِ دیگر بیمار نفرت شدیدی نسبت به من تجربه کرد به خاطر این که برای پایان دادن به درمان مانعش نشدم.
او متوجه شد که تنها راه برای تجربۀ مراقبت دیگران را تلاش آنها برای کنترل او می داند.
اگر من او را از پایان دادن به درمانش منع نمی کردم، به این معنا بود که به طور مشخص از او مراقبت نکرده بودم.
برای او مشخص شد که احساس تنفرش به خاطر پنهان کردن احساس غمش برای از دست دادن من بود طی آخرین ماه های تحلیل او تلاش های جبرانی بسیاری می کرد تا مرا متوجه این موضوع کند که به خاطر چیزهایی که به من گفته و رفتارهایی که با من داشته شرمسار است. او همچنین این فرصت را به من داد تا بفهمم که روانکاوی نه تنها به او امکان داد تا رشد کند، بلکه علاوه بر تنفر توانست قدردانی را نیز تجربه کند.
در کارم با آقای “ه” اغلب به پندی فکر می کردم که زمانی شنیده بودم مبنی بر اینکه؛ هنگامی که فردی با یک خرس خاکستری عصبانی در جنگل روبه رو می شود چه کار می کند؟ بر اساس افسانۀ جنگل فرد نباید با هدف ایجاد یک فرصت فرار، خرس را به قرار گرفتن در یک وضعیت ضد حمله تحریک کند، و نه این که به خاطر ترس از او درصدد فرار باشد. اگر فرد به طور طبیعی در جای خود بماند، خرس معمولا تهدید به حمله را رها می کند و به جای دیگری می رود. در حالی که من این شانس را داشتم که از هر موقعیتی که مجبور به آزمودن درستی آن باشم، اجتناب کنم. به نظر می رسد که دربارۀ مشکلات تکنیکی مدیریت انتقال نفرت نیز به طور مشابهی می توان این گونه فکر کرد. بنابراین، شخص بایستی به شیوه ای عمل کند که نه دچار وسوسۀ ضد حمله شود و نه اصرار به یک عقب نشینی و ایجاد فاصله، بدون درگیری داشته باشد. بلکه، بایستی یک ابژۀ پایداری باشد که در عین حفظ موضع خودش تلاش کند آنچه را که به او فرافکنی می شود را درک کند و در خود نگه دارد.
تحمل این استراتژی به دلیل این که این احساسات به طور طبیعی قدرتمندند و فرد را به جای تأمل مجبور به عمل می کنند، مشکل است (هایمن، 1950). این عمل می تواند از تفسیر به عنوان سلاحی برای ضد حمله- تلاشی جهت اینکه بیمار را سر جای خود بنشاند یا دشمنی او را سرکوب کند- استفاده کند.
این تفسیرها بسیاری از اوقات تلاشی برای تخلیۀ بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفوری است که به روانکاو فرافکنی شده. گرچه برگرداندن بخش های فرافکنی شدۀ بیمار از طریق تفسیر زودرس، معمولا یک خطای تکنیکی محسوب می شود ( کارپی، 1989)؛ ( اپشتاین، 1977)، (1979)؛ ( گروتشتاین، 1982)؛ (آگدن، 1982)، (1986)؛ (روزنفلد، 1987)؛ ( سیرلز، 1986)؛ ( شربی، 1989). همانند مورد آقای “ه”، بیمار به دلیل این که قادر نیست بازنمایی های “خود” و ابژۀ منفور را درون خود یکپارچه کند، نیاز به نگه داشتن آنها در روانکاو دارد. علاوه بر این، اگر روانکاو نتواند نقش انتقالی ای که به او نسبت داده شده را به خاطر ماهیت ناخوشایندش تحمل کند، چطور می تواند انتظار داشته باشد که بیمار آن را تحمل کند؟ سیرلز (1986) در این مورد که روانکاو بخواهد محتویات درون فکنی شده را از طریق تفسیر زودرس و بی موقع به بیمار برگرداند، هشدار می دهد. در واقع این انکار ضمنی هر گونه ادراک انتقالی بیمار از روانکاو است این موضوع مانند این است که روانکاو به بیمار بگوید« نفرتت را در خود نگه دار، نه در من».
دلایل مهم دیگری نیز وجود دارد که بر اجتناب از تفسیر زودرس در رابطه با جنبه های فرافکنی شدۀ بیمار تأکید می کند. در صورتی که روانکاو نتواند با محتوای فرافکنی شدۀ بیمار بنشیند و آن را متابولیزه کند، به طوری که در فرآیند نگه داری در درون خود زهر آن را بگیرد ( بیون،1962)، قاعدتا آن را به همان شکل به بیمار بر می گرداند. در رابطه با کار کردن روی انتقال متقابل، شدیدترین شکل آن در مورد یک درمانگر جوانی است که آلتچول (1979) آنرا این گونه توصیف کرد: خشم او نسبت به بیمار مرزی آنقدر شدید بود که حین مکالمه تلفنی فریاد زد «از تو متنفرم». در حالی که چنین انفجار «سایکوزِ انتقال متقابل»ی از طرف درمانگر غیر عادی به نظر می رسد، اما اغلب شاهد چنین مواردی میان کارکنان بیمارستانی، که درگیر درمان بیماران مرزی هستند، بوده ام. در این موارد، درمانگر مغلوب فرافکنی های بیمار می شود، بدین معنا که عناصر خوب و بد “خود” و “ابژۀ” بیمار، به دلیل ناتوانی در یکپارچه کردن آن ها در متخصص بالینی بازتولید می شود (آلتچول، 1979). در لحظه ای که روانکاو روی انتقال متقابل اقدام به عمل می کند او نیز همانند بیمار عمل کردن -بیرون انداختن و تخریب ابژۀ بد- را تنها راه حل برای رهایی از احساسات غیرقابل تحمل تنفر می بیند.
تنفر من از آقای “ه” و این آرزو که درمانش را پیش از تعطیلات دو هفته ای قطع کند، نوعی بازآفرینی دنیای پارت ابژه ای بیمار در ذهن من بود. به نظر می رسید تنها راه برای رهایی از این حالت عذاب آور درونی، خلاص شدن از دست بیمار بود. مداخلات من در آن نقطه از تحلیل خیلی اثربخش نبود، و هسته ای از واقعیت در ادراک بیمار مبنی بر اینکه از او متنفرم و در اداره کردنش مشکل دارم، وجود داشت. همان طور که گورنی (1979) اشاره می کند، هنگامی که تمام تلاش بیمار در این جهت باشد که روانکاو را به یک ابژۀ بد تبدیل کند، می تواند به فرسودگی جدی در شایستگی تکنیکی روانکاو منجر شود، به این طریق که با بد شدن در انتخاب مداخلاتش و زمان ارائۀ آنها، در نقش پاسخگو عمل می کند. هم کار تحلیلی ایگو (فلمینگ،1961) و هم جدا سازی ضروری جنبه های مشاهده گر و تجربه گر ایگوی روانکاو (کریس،1956) از طریق فرآیند قدرتمند همانند سازی فرافکنانه که با شکل بدخیمی از انتقال نفرت توأم است، به یک سازشی دست می یابد. خوشبختانه کار خود تحلیلی ام و وقفه در تحلیل فاصلۀ لازم را برای بازگشت به روند کار با آقای “ه” ایجاد کرد.
این ملاحظات ما را متوجه دو نکتۀ مهم در این بحث می کند. اول اینکه فقط بیمار نیست که بین وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده وار در نوسان است. در گیر و دار فرآیند همانند سازی فرافکنانه، خود روانکاو هم در معرض از دست دادنِ حس خود نسبت به فضای تحلیلی قرار دارد، به طوری که خودش را در حال فروپاشی در وضعیتی از تجربۀ پارانوئید-اسکیزوئید می بیند، تجربه ای که به نظر می رسد تنها راه نجات از آن کنش غیر عقلانی است. نکتۀ دوم اینکه کار تفسیر فقط هنگامی اثربخش خواهد بود که روانکاو و بیمار هر دو در یک وضعیت همزیستانه در فضای تحلیلی باشند، بدین معنا که هر دو در حالتی باشند که در آن فاصلۀ فکری، اتحاد درمانی، و خلق واقعیت روانی جدا از ادراک حوادث واقعی امکان پذیر باشد. از این دو نکتۀ مهم این نتیجه بدست می آید که تحلیل انتقال بدخیم نفرت در بیماران مرزی یک دوره طولانی مدت نگه داشتن (تحمل کردن) را می طلبد که به تدریج از طریق همگرایی فضای تحلیلی در بیمار و روانکاو جا برای تفسیر باز شود. مورد آقای”ه” نشان می دهد که نقش روانکاو می تواند بر اساس این که فعالیت هایش اصولا تفسیری هستند یا نگه دارنده، تغییر کند.

نگه داشتن (Containment)

نویسندگان زیادی (بویر،1986)، (1989)؛ (بوئی و آدلر،1982)؛ (کارپی،1989)؛ (چسیک،1977)؛ (اپشتاین،1979)؛ (گابارد،1989)؛ (گیوواچینی،1975)؛ (گروتشتاین،1982)؛ (لیتل،1966)؛ (سیرلز،1986)؛ (شربی،1989)؛ روی محوریت نگه داشتن در درمان بیماران مرزی متمرکز بوده اند. توافق زیادی بین این نویسندگان در این موارد وجود دارد که 1. وقتی بیمار مرزی احساسات منفی شدیدی نسبت به روانکاو دارد تفسیرهای کلامی به گوش او نمی رسند، 2. قبل از اینکه بیمار بتواند مداخلات تفسیری را بپذیرد یک تجربه جدید با یک ابژۀ جدید ضروری است، 3. نقش سنتی روانکاو در مقام یک مشاهده گر خنثی که گاه بر اساس توجه بی طرفانۀ معلق تفسیرهایی می دهد، از ویژگی هایی نیست که برای درمان تحلیلی بیماران مرزی الزامی باشد. این اشتباه است که نگه داشتن را از لحاظ پتانسیل تحلیلی نسبت به تفسیر در درجۀ دوم اهمیت قرار دهیم. این موضوع، عنصر بسیار سازنده ای در همانندسازی فرافکنانه محسوب می شود، چون شیوۀ اصلی ارتباط برقرار کردن در وضعیت پارانوئید-اسکیزویید است، و روش مهمی است که از طریق بازنمایی های “خود” و “ابژه” اصلاح می شوند.( گابارد،1989)؛ (گروتشتاین،1981)؛ (آگدن،1986). از طریق فرآیندهای متابولیزه کردن و زهرزدایی -detoxifying- (بیون،1962)؛ (بویر،1986) فرافکنی های بیمار تعدیل می شود و درنتیجه بیمار راحت تر می تواند آنها را مجددا به درون ببرد. متناظر با تغییر در ابژۀ درونی، بازنمایی”خود” نیز تعدیل می شود. نگه داشتن نباید با انفعال یکی دانسته شود (روزنفلد، 1987). و نباید به مثابۀ تحمل مازوخیستیک حملات تحقیرآمیز بیمار درک شود (آگدن، 1982). این شامل پردازشی خاموش است، که در عین حال مستلزم روشن سازی کلامی دربارۀ آنچه درون بیمار در جریان است و آنچه در رابطۀ بیمار-روانکاو رخ می دهد نیز می باشد، به علاوه نگه داشتن به فرآیندهای دیگری هم اشاره دارد (گابارد، 1989)، که شامل شناسایی حالت های احساسی درون روانکاو، تشخیص روابط ابژۀ درونی بیمار بر اساس این که چگونه در جفت تحلیلی از طریق همانندسازی فرافکنانه ایفای نقش می کنند، یک فرآیند خود تحلیلی مداوم تا سهم روانکاو را در کشمکش با بیمار مشخص کند، جستجوی ارتباط بین جنبه های ناهمخوان فرافکنی شدۀ بیمار، تفسیرهای خاموش در ارتباط با آنچه که درون بیمار می گذرد جهت آماده سازی تفسیر کلامی بعدی. همان گونه که در درمان آقای “ه” توصیف شد بخشی از وظیفۀ روانکاو این است که برای اجتناب از نفرت نسبت به بیمار، عملکرد دفاعی خود را ردیابی کند. نفرت در بیمار موجب نفرت در روانکاو می شود (اپشتاین،1977)، اما همچنین موجب انکار آن نیز می شود. همانطور که وینیکات تأکید داشت (1949) روانکاو نباید واقعیت نفرت درون خود و نفرتی که نسبت به بیمار دارد را انکار کند. بیمار وقتی قادر به تحمل نفرتش خواهد بود که روانکاو بتواند نسبت به او تنفر داشته باشد. با توجه به این موضوع، مواجه سازی طعنه آمیز من با آقای”ه”، که آن را جزو اشتباهات مرتبط با انتقال متقابل در نظر می گیرم، به نوعی برای بیمار مفید بوده است. در مباحث بالینی، اغلب سوال می شود که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری که او دوست ندارد داشته باشد. یک سوال مرتبط تر دربارۀ بیماران مرزی این است که آیا روانکاو می تواند با بیمار رفتاری داشته باشد که گویی نفرتی ندارد. اپشتاین (1977) ذکر می کند که بیشترین خطر برای روانکاو این است که واکنش او نسبت به فرافکنی های تنفر به شکل تلاشی برای تماما خوب بودن باشد. این موضوع بیمار را از دفاع اولیه اش، یعنی انکار تنفرش و دیدن آن در روانکاو به جای خودش محروم می کند.
تمایل دفاعی دیگری که بایستی حین فرآیند نگه داشتن بررسی شود، وسوسۀ تبانی با دو نیم سازی بیمار است، که از طریق تمرکز صِرف روی جنبه های خوب و دوست داشتنی بیمار صورت می گیرد (کرنبرگ،1984). همانطور که در درمان آقای”ه” شرح داده شد در این حالتِ دفاعی، یک گزینه، تشویق به جابجایی نفرت با یک فیگور فوق انتقالی است، بنابراین روانکاو اتحاد درمانی را بر اساس بیرون اندازی نفرت و بدی از رابطۀ بیمار-روانکاو، رشد می دهد.
نقطۀ عطف تحلیل آقای”ه” این بود که کشف کردم، ادراکش از من به خاطرِ داشتن کنترل مطلق در جایگاه یک فیگور تنبیه گر کاملا تحریف نبوده و برعکس، آرزوهای واقعی پنهان من هم برای کنترل او با این تحریف هم نوا بوده است. یک عملکرد دفاعی دیگر که در فرآیند نگه داشتن نیاز به بازبینی دارد، تمایل روانکاو به عمل است، به این معنا که گویی ادراک بیمار کاملا یک تحریف است، این منجر به انکار تمامی مسئولیت های روانکاو و نیز فرافکنی کیفیاتی به بیمار می شود که در واقع از آنِ روانکاو است. در این بستر، سیرلز (1986) مشاهداتش را چنین بیان می کند:
لازم است که روانکاو سهم خودش را در تجاربی که بیمار با او دارد قبول کند و بپذیرد که در سطحی هرچند اندک در آن نقش دارد، که این نقش شاید در مقایسه با سایر چیزها نسبتا کم باشد اما به هیچ عنوان صفر نیست. اگر ما سهوا از بیماران مرزی به مثابۀ ظرفی برای اجزاء نخواستنیِ شخصیتی خود استفاده کنیم و در اصل آنها را مجبور کنیم تا تمام آسیب روانی شدید خود را در رابطه بر عهده گیرند، نمی توانیم به آنها کمک کنیم که خوب شوند (ص. 22).
روانکاو باید مابین انفجار بیمار از تنفر خودش و انکار وجود آن تنفر حرکت کند بعد از این که نفرت و خشم از طریق فرآیند نگه داشتن، پردازش و متابولیزه شد، می تواند به شکل سازنده تری که برای بیمار مفید است ابراز شود. (اپشتاین،1977)؛ ( سیرلز،1986)؛ ( شربی،1989). به علاوه تحمل احساسات شدید فی النفسه می تواند موجب تغییر در بیمار شود (کارپی،1989).
طی ماه های قبل از وقفۀ دو هفته ای در تحلیل آقای”ه”، بیمار با این که شاهد تلاش های من برای حفظ بستر تحلیلی بود، می خواست از من به عنوان توالت برای بخش های غیرقابل قبولش استفاده کند. درگیری های من با برون ریزی رفتارهایم به شکل اظهار نظرهای مغرضانه خود را نشان می داد: به شکل نظرات طعنه آمیز، سکوت خاموش در انزوا، بی میلی انباشته از احساس گناه جهت مجبور کردن او به تغییر برنامۀ زمانی، ترسم از فاش شدن احساسات پرخاشگرانه ام، و تلاش برای غلبه بر احساس تنفرم، تلاش برای فرا رفتن از نفرت با فرض یک وضعیت قدیس مآبانه در برابر بیمار بود. همانطور که کارپی (1989) ذکر می کند، دیدن تلاش روانکاو برای کنار آمدن با احساساتش به گونه ای این احساسات را برای بیمار قابل تحمل تر و قابل دسترس تر می کند تا بتواند آنها را مجددا درونی کند. همانند سازی فرافکنانه تلاشی است برای از بین بردن ارتباط بیمار و احساساتی که برای او غیر قابل تحمل اند. مشاهدۀ ظرفیت درمانگر در تحمل همان احساسات، موجب ترمیم مجدد آن پیوندها می شود. برای مثال آقای”ه” بعضی از احساساتی را که در من می دید دوباره به خود بر می گرداند، و نظرش را این گونه بیان می کرد «سعی می کنم تو را وسوسه کنم تا ویژگی های مرا بگیری. من متنفرم از اینکه تو ساکت هستی—پس من مجبورم آن را به خود برگردانم.»
جنبۀ دیکر نگه داشتن، پیامی است که به بیمار منتقل می شود، مبنی بر این که روانکاو ابژه ای تحمل کننده و ماندگار است و با حملات بیمار نابود نمی شود. وینیکات (1968) بر این باور بود که بقای روانکاو در برابر حملات مخرب بیمار مرزی، عنصر مهمی در کمک به اوست، تا بتواند از روانکاو در جایگاه فردی بیرونی و خارج از کنترل همه توانی اش، استفاده کند. او با ترسیم یک مقایسه ی رشدی در این رابطه، به این موضوع اشاره می کند که مادر باید در مقابل حملات ابتدایی نوزاد، بقا یابد و آنها را تحمل کند تا کودک بتواند در جهت رشد و بلوغ حرکت کند. وینیکات تاکید داشت که بقا یافتن، به معنای اجتناب از انتقام یا تلافی کردن است. او به ویژه در مورد استفاده از تفسیر میان حملات بیمار هشدار می داد. از نظر او مداخلات تفسیری در چنین شرایطی خطرناک است و پیشنهاد می کرد که روانکاو بهتر است منتظر بماند تا این مرحلۀ مخرب طی شود، بعد از آن است که روانکاو می تواند با بیمار دربارۀ این بحث کند که در حین حملات چه رخ داده است.
برای رسیدن به موضوع انتقال اولیه، روانکاو باید تا مرز ناامیدی با بیمار پیش رود، جایی که بیمار از خود می پرسد آیا می توانم ادامه دهم یا نه و آیا او در جایگاه روانکاو می تواند موثر باشد یا نه؟
همان طور که مورد آقای “ه” نشان می دهد، شکاف اصلی بعد از این اتفاق افتاد که من آرزو داشتم بیمار درمان را رها کند. برد (1972) اشاره می کند:
فرض من این است، در آن زمان شوم و تاریکی که بیمار و روانکاو هر دو آمادۀ رها کردن درمان اند، تنها نوعی از انتقال که میتواند قابل تحلیل باشد، انتقالی است که در آن تکانه های عمیق مخرب بیمار وجود دارند. (ص. 296)
به تدریج روانکاو می تواند در مقام نگه دارندۀ بسیاری از احساسات برخاسته از درون خود و بیمار، از کارکردهای چندگانۀ نفرت در انتقال آگاه شود. درست همان طور که انتقال شهوانی شده، پرخاشگری زیاد را نسبت به روانکاو پنهان می کند، انتقال نفرت هم می تواند اشتیاق بیمار برای دریافت عشق و پذیرش را پنهان کند. سرانجام آقای “ه” توانست وابستگی شدیدی که نسبت به من ایجاد شده بود را، فاش کند و این که آرزو داشته از طریق تنفرش شکلی از ارتباط با من را حفظ کند.
بالاس (1987) اصطلاح نفرت عاشقانه (loving hate) را برای توصیف موقعیتی به کار برد که فرد یک رابطه را از طریق سرمایه گذاری احساسی منفی حفظ می کند (ص. 118). در بیمارانی که این شکل از نفرت در آنها وجود دارد، نفرت متضاد عشق نیست بلکه جانشینی برای آن است. برای مثال، آقای “ه” با وحشت از بی تفاوتی زندگی می کرد؛ نوعی از عدم پاسخگویی که با مادرش تجربه کرده بود. او فقط از طریق نفرت می توانست ابژه های محیطش را به درگیری احساسی با خود وادار کند. تنها با این روش احساس زنده بودن و تداوم داشتن می کرد. کارکردهای دیگری از نفرت هم در تحلیل آقای”ه” ظاهر شد، که شامل تاثیر روی حس بی شکلی هویت، نقش آن در دفاع مقابل سوگ و کارکردهای دفاعی اش در خدمت کنار آمدن با حسادت می شد. بسیاری از این کارکردها که گفته شد در اثر نگه داشته شدن، و در مرحله بعدی، تفسیر در زمان مناسب، ممکن است ایجاد شوند.

تفسیر

به تاخیر انداختن تفسیر در تحلیل بیماران مرزیِ پر از نفرت به چندین دلیل ضروری است. اول و در درجۀ نخست، این که بعید است بیمار بتواند در اوایل تحلیل از تفسیر استفاده کند.

در این بحث، زیرمجموعه ای از بیماران مرزی  بررسی شدند که شامل کسانی می شود که مشکلات را بیرونی سازی می کنند، علت مشکلات شان را ناشی از بداقبالی های محیط بیرون می بینند، و درنتیجه، تفسیر تاییدیه ای است مبنی بر این که روانکاو هم شخص دیگری است -یک فرد تنبیه گر- که در پی حمله یا قربانی کردن بیمار است.
قبل از این که روانکاو بخواهد بر اساس دلیل و منطق خود تفسیری دهد، نیاز دارد مدتی منتظر بماند. لازم است که روانکاو به اندازۀ کافی درک اولیه ای از انتقال متقابل خود و فرافکنی های پردازش شدۀ بیمار داشته باشد، به طوری که فضای تحلیلی مناسب را بازسازی کرده باشد. فقط در این صورت مداخلاتش می تواند خاصیت درمانی داشته باشد. بالاس(1990) اشاره می کند:
همان طور که بعضی از بیماران سایکوتیک مسئولیت واپس روی را به جای تقبل آن، روی روانکاو می اندازند، روانکاوان هم دوره های واپس روی را تحمل می کنند تا این که در طی زمان بهبود بیمار، بتوانند آن را به او انعکاس دهند. در چنین شرایطی بینش تحلیلی و تفسیر جایگاه اول درمانی را برای روانکاو دارد، کسی که قرار است اول بهتر شود. (ص. 352)
زمانی که روانکاو وظیفۀ خود درمانی را انجام داد، نیاز دارد صبورانه منتظر بماند تا نشانه ای از سمت بیمار دریافت کند، به این معنا که پذیرای تفسیر است. آماده بودن به واسطۀ رشد حسیِ غیر-من نمایان می شود، جایی که سوژۀ میانجی حاضر است، مشاهده گری که احساسات و افکار را به جای ادراکات واقعی مسلم، به مثابۀ یک خَلق درونی می داند (آگدن، 1986).
زمانی که آقای “ه” چنین گفت که«من از این که نمی توانم تو را در گرفتن خشمم برانگیزانم متنفرم.» یا «من سعی می کنم تو را طعمه ای قرار دهم تا خصوصیات مرا بگیری.»، او داشت گشایش هایی در فضای تحلیلی نشان می داد. به طور نمادین داشت دربارۀ اتفاقات رابطۀ روانکاو-بیمار فکر می کرد، یعنی بین نماد و چیزی که نمادسازی شده، تفاوت قائل می شد. وقتی نگرانی آشکارش دربارۀ این که مرا به جنون کشانده را ابراز کرد، به طور واضحی وارد وضعیت افسرده وار شده بود. همچنین اضطراب مرتبط با این که ممکن است به کسی صدمه زند، نشان دهندۀ این بود که برای مراقبت کردن از دیگری رشد کرده است. او شروع کرد به فکر کردن دربارۀ آنچه با من انجام می داد و آن را با صحنه ای از فیلم ترسناک جن گیر مقایسه کرد – ویلیام فریدکین،1974-، جایی که جن دختر کوچکی را که تصاحب کرده بود رها می کند و در کشیش فرو می رود تا او را به سوی مرگ کشاند.
آقای “ه” احساس می کرد بهای غلبه بر جنونش، به جنون کشاندن من است. کارپی (1989)، کسی که از به تعویق انداختن تفسیر دفاع می کرد، اشاره می کند که بیمار فقط وقتی می تواند از تفسیر استفاده کند که توانایی شناخت جنبه هایی از خود را در روانکاو را داشته باشد.
سرانجام زمانی که جنبه های جدا شدۀ بیمار به شکل احساسات عشق و نگرانی ظاهر شود، وظیفۀ روانکاو مرتبط کردن جنبه های جدا شده از طریق تفسیر است (گابارد، 1989)؛ (کرنبرگ، 1984). برای مثال، من به آقای “ه” نشان دادم که نفرتش از من همراه با احساس نگرانی برای من است. در ابتدا، یکپارچگی جنبه های مطلوب و منفور “خود” تهدیدآمیز خواهد بود و بیمار همچنان سعی می کند تا آنها را به نفرت برگرداند. مقاومت برای یکپارچه کردن و تغییر از هر نوعی می تواند به دسته ای از عوامل زیر مرتبط باشد (گابارد، 1989):
1. بدنام کردن دیگران مانع از این می شود که بیمار از احساسات دردناک حسادتش آگاه شود.
2. امتناع از ایجاد پیوند بین بازنمایی های مثبت و بازنمایی های منفی و مورد تنفر، که از نگه داشتنِ جنبه های مطلوبِ “خود” و “ابژه” که ممکن است با تاثیرات نفرت نابود شود، جلوگیری می کند. یک حملۀ گسترده به پیوند با ابژه های خوب در محیط، وجود دارد. (بیون، 1959)؛ ( کرنبرگ، 1977)؛ (گروتشتاین، 1981)
3. فانتزی های انتقام می تواند بیش از هر چیز دیگری، بزرگ ترین لذت را برای بیمار داشته باشد و رها کردن نفرت می تواند فقدان فانتزی انتقام را همراه داشته باشد.
4. همان طور که در بالا اشاره شد، هویت بیمار می تواند حول و حوش نفرت سازماندهی شده باشد، و تعدیل نفرت در بازنمایی های”خود” یا بازنمایی های “ابژه”، اغلب به مثابۀ شکلی از نابودی تجربه می شود.
5. ممکن است بیمار از طریق نفرت، حسی از معنا را برای خود ایجاد کرده باشد، و تغییر آن می تواند باعث شود تا بیمار با حسی از زندگی مواجه شود و این حالتی از بی معنایی تجربه می شود.

برخی یا تمام این عواملِ مقاومت می توانند در طی دورۀ نگه داشتن مورد توجه قرار گیرند. اما این مشاهدات زمانی اتفاق می افتد که نفرت بتواند نگه داشته شود و سپس موجب تفسیر شود، در چنین شرایطی بیمار می تواند وجود عوامل تعیین کنندۀ ناخودآگاه را تصدیق کند؛ در مورد آقای “ه” توانستم به او کمک کنم تا نقش نفرت را در اجتناب از احساس رها شدگی و فقدان ببیند. کارکرد نفرت در کاهش حسادت (envy) نیز می تواند تفسیر شود، اما فقط با احتیاط. به علاوه، اغلب چنین تفسیرهایی به عنوان یک فرونشانی تجربه می شوند. روانکاو احتمالا باید بیشتر روی این تمرکز کند که چطور شرم و درد به خاطر حسادت، بیمار را از ابراز ظرفیت کاملش برای عشق باز می دارد (روزنفلد، 1987). احساس پذیرفته شدن از طرف روانکاو فی النفسه می تواند به کاهش حسادت بیشتر کمک کند تا یک فعالیت تفسیری بیش از اندازه.
با هر تفسیری که بین جزایر عشق با هستۀ منفور در بیمار ارتباط برقرار کند، بیمار حس بیشتری از عاملیت ذهنی به دست می آورد. درنتیجه، یک وجه متفاوت از کار تحلیلی به عنوان نتیجۀ ورود به فضای تحلیلی و تحمل فضای آن، در بیمار شکل می گیرد. همان طور که آگدن (1989) مشاهده کرد، یکی از نتایج روانکاوی این است که بیمار محتوای ذهنی ناخودآگاه را به شکل متفاوتی تجربه کند. با ادامۀ تلاش های تفسیری حین زمان های پذیرش بیمار، او می تواند به تدریج احساس درک شدن پیدا کند و روانکاو را به عنوان شخصی ببیند که در عین نفرت داشتن، توانایی نگران شدن هم دارد. شواهدی وجود دارد مبنی بر این که تفسیرهای انتقالی به موقع می تواند اتحاد درمانی را در بیماران مرزی تقویت کند (گابارد و همکاران، 1988). هر مداخله راهی را برای آینده هموار می کند، طوری که اتحاد درمانی از این طریق می تواند افزایش یابد و بیمار متوجه شود که روانکاو همراه معتمدی است که اهداف مشترکی با بیمار دنبال می کند.
هدف از خاتمۀ درمان با بیمارانی که زیرمجموعۀ بیماران مرزی هستند به معنای از بین بردن تنفر نیست، بلکه تعدیل نفرت با عشق است. در پایان تحلیل آقای “ه”، او هنوز از من متنفر بود و این را هم به من می گفت. چراکه به او اجازه داده بودم رشد کند و بتواند برود. او همچنین به من گفت که اولین شخصی بودم که تا به حال واقعا به او گوش کرده بود و به این دلیل دلتنگ من می شود، در عین حال احساسات زیاد دیگری نیز داشت. من هم دلتنگ او می شدم.

خلاصه

انتقال نفرت، یک مانع اصلی در کار تحلیلی با بیماران مرزی است. روانکاو توسط این بیماران، بی رحمانه مورد نفرت واقع می شود طوری که به نظر می رسد به تفسیر پاسخگو نیستند. همانندسازی فرافکنانۀ مداوم این بیماران از بخش های نفرت انگیز دنیای درونی خود می تواند منجر به فرسودگی توانایی روانکاو برای نگه داشتن وضعیت تحلیلی و همچنین برون ریزی انتقال متقابل به شکل های مختلف شود. پیش از آن که بیمار و روانکاو در یک فضای تحلیلی قرار گیرند، دوره ی طولانی نگه داشتن در درمان لازم است.

 

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود نمایید.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

Negar_16112018_141254.png
تیر ۱۹, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی و زندگی زیسته نشده (۲۰۱۴) نوشته توماس اگدن/ مترجم: حوریه رضایی

چکیده:
مقاله ترس از فروپاشی وینیکات، کار ناتمامی است که لازم است خواننده ی آن تنها “خواننده” نباشد، بلکه علاوه بر آن، نویسنده ای باشد که معنایی تازه به آن می دهد؛ چه بسا این معنا با ایده هایی که قبلاً بیان شده در تضاد باشد. درک نویسنده این مقاله، از مقاله گیج کننده و گاه مبهم وینیکات به شرح زیر است. در دوران کودکی، فروپاشی هایی در رابطه و پیوند مادر- کودک اتفاق می افتد که کودک مجبور می شود بار آنها را خودش به دوش بکشد، اتفاقات هیجانی ای که کودک برای مدیریت آنها ناتوان است. او تجربه خود را از این رنج ابتدایی، با ایجاد ساز و کارهایی دفاعی که در ذات خود روان پریشانه هستند، جمع و جور می کند، به این معنی که کودک، واقعیت درونیِ خود ساخته را جایگزین واقعیت بیرونی می کند؛ در نتیجه، او از تجربه ی واقعیِ حوادث مهمِ زندگی اش محروم می شود. وقتی فروپاشیِ پیوند مادر- کودک، که در دوران کودکی رخ داده تجربه نمی شود، فرد وضعیتی روانشناختی را ایجاد می کند که در آن او با ترس از تجربه ی فروپاشی ای که قبلاً رخ داده اما تجربه نشده، زندگی می کند. نویسنده این مقاله، این ایده وینیکات را اینگونه گسترش می دهد که نیروی محرکه بیمار برای یافتن منبع ترسش، این احساس است که بخش هایی از او گم شده اند و او اگر بخواهد کل وجودش را محقق کند، باید آنها را بیابد. درواقع اگر آن بخش ها را پیدا نکند، آنچه از زندگی اش باقی مانده به عنوان زندگی ای تجربه می شود که قسمت عمده ای از آن زندگی ای زیسته نشده و بی جان است.

تعداد محدودی از مقالات و کتب روان‌تحلیلی هستند که بیشترین اثر را روی شیوه تفکر من بر جا گذاشته‌اند، این تاثیر نه صرفاً در زمینه روان‌تحلیلی بلکه درباره این است که زنده بودن به عنوان یک انسان چگونه می تواند باشد. آثاری که چنین تاثیری روی شیوه ی تفکر من گذاشته اند از این قرارند: سوگ و ملانکولیای فروید (1917)، ساختارهای درون‌روانی که در قالب روابط ابژه درنظر گرفته شده‌اند (فربرن 1944)، نکاتی بر چند مکانیسم اسکیزوئید (کلاین 1946)، آموختن از طریق تجربه اثر بیون (1962)، به آخر رسیدن عقده ادیپ اثر لئووالد (1979) و همچنین مقاله‌ای که در اینجا بر آن تمرکز دارم یعنی ترس از فروپاشی اثر وینیکات (1974).

بلند بلند فکر کردن وینی‍‌کات درباره ترس از فروپاشی

ترس از فروپاشی(1974) که در آخرین سال زندگی وینیکات نوشته شده و 3 سال بعد از مرگش به چاپ رسید، برای من آخرین کار مهم او است. مثل بیشتر مقالات مهم او، این اثر هم ممکن است در یک یا دو جمله خلاصه گردد مگر اینکه زمان زیادی برای بررسی عمیق آن گذاشته شود تا پیچیدگی پنهان در ورای ظاهر ساده و فریبنده آن آشکار گردد. در حین مطالعه خطوط آغازین این اثر، هیچ شکی باقی نمی‌ماند که وینیکات معتقد است به درک مفهومی تازه نائل آمده و برایش انتقال این مفهوم پیش از مرگش بسیار مهم است. مقاله بدین شکل آغاز می‌شود:

تجارب بالینی من اخیراً درک تازه‌ای از معنای ترس از فروپاشی را برایم فراهم کرده‌اند.
( وینی کات،1974، صفحه 87)

بدون تردید، واژه “تجربه” که در عبارت آغازین اثر آمده است، هرچند واژه ای معمولی به نظر می رسد، اما سنگ بنا و موضوع اصلیِ مقاله است. واژه “اخیراً” و “تازه” در این جمله با استفاده دوباره از واژه “تازه” در جمله بعدی پیگیری می‌گردد:

هدف من در اینجا بیان هرچه ساده‌تر آن چیزی است که برای من و احتمالاً برای هر کسی که درگیر روان‌تحلیلی است، تازه می باشد.
(صفحه 87)

او در جمله سوم و چهارم می‌نویسد:

اگر آنچه می‌گویم درست باشد، پیشاپیش در دنیای شعر درمورد آن صحبت شده است؛ اما جرقه های بینشی که در شعر وجود دارند نمی‌توانند ما را از تکلیف دردناک دور شدن تدریجی از انکار و به سمت هدف رفتن، مبرا نمایند. به نظر من، مطالعه این حوزه محدود منجر به تجدید نظر در مشکلات مختلف دیگری می شود که ما را گیج می‌کردند و از نظر بالینی نیز باعث شکستمان می‌شدند.
(صفحه 87)

چه کسی به جز وینیکات می توانست این کلمات را بنگارد؟ حتی وینیکات، تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، قبلاً بدین شکل ننوشته بود. او اظهار می‌دارد، اگر آنچه به آن معتقد است درست باشد، او به کشف تازه‌ای رسیده و امیدوار است بتواند آن را انتقال دهد. بدون شک این حقیقت دارد که شاعران در شعر هایشان به این مضامین اشاره کرده اند. اما، ما به عنوان درمانگر، دارای تجملات لازم برای حل و فصل این جرقه های بینشی نیستیم. فهم اندک ما از شعر نمی تواند ما را از “تکلیف دردناک گام به گام دور شدن از انکار و به سمت هدف رفتن” مبرا کنند. این بیان نسبتاً لحن مذهبی دارد. مسئولیت ما در قبال بیمارانمان به ما اجازه “دور شدن از تکلیف دردناکمان” را نمی دهد؛ اگر بخواهیم حقیقتاً به آنها کمک کنیم. برای انجام این امر، ما باید “گام به گام از انکار دور شویم”. اما چه نوع انکاری؟ مشخصاً منظور انکارِ نظریه تحلیلی نیست (آنچه وینیکات در ادامه مقاله دوبار اظهار می‌دارد). آنطور که من از این کلمات برداشت کردم، انکاری که ما باید بر آن غلبه کنیم، انکار هیجانی خودمان است. ما باید قادر به تجربه آنچه از همه چیز در زندگی ما دردناک‌تر است، باشیم و با توجه به این تجارب دردناک آگاهی به دست آوریم. این بیان خیلی موعظه‌وار نیست بلکه ناشی از احساس سرخوردگی و پشیمانی او در مواجهه با شکست‌های خودش است (کمی بعد در مقاله این موضوع را از خودکشی یکی از بیماران وینیکات متوجه می‌شویم).

وینیکات به ما می‌گوید که معتقد است آنچه از این “حوزه محدود” (مفهوم ترس از فروپاشی) آموخته، می تواند به ما در ورود به درک سایر مشکلاتی که منجر به شکست مان می شوند، کمک نماید. در هنگام مطالعه این خطوط بی تردید متوجه می‌شویم که وینیکات مشتاقانه آرزوی انتقال مفاهیمی که آموخته را داشته در حالی که همچنان در حال آموختن بوده است.

نوشته وینیکات در راستای زندگی تحلیلی‌اش به پیش می‌رود، نه به دلیل اینکه او صادقانه از خودش صحبت می‌کند. در واقع، او خیلی کم از زندگی درونی‌اش و کمتر از آن از زندگی خارج از اتاق درمانش، صحبت می‌کند. نوشته وینیکات نوشته ای سیال است، زیرا او می تواند از طریق استفاده از زبان، مفاهیمی زنده را انتقال دهد که به تجارب و ایده هایش جان می بخشند (همانطور که در عبارت آغازین مقاله، اظهار می‌دارد که موضوعی که قصد تبیین آن را دارد از تجربه خودش لاینفک است).

ممکن است فردی به سرعت از “مقدماتی” که من در اینجا به آن اشاره نمودم بگذرد با این امید که به اصل مقاله برسد اما برای رسیدن به این منظور، اصل اثر را از دست می‌دهد: وینیکات در این جملات ابتدایی به خواننده نشان می‌دهد که مقصود از “زندگی کردنِ تجارب”، هم در عمل نوشتن او و هم به طور بالقوه در عمل خواندن خواننده مستور است.
وینیکات اظهار می‌دارد که آنچه او قصد اشاره به آن را دارد “پدیده‌ای جهانی” است، بنابراین ممکن است این پدیده در تعدادی از بیماران همه ی ما مشهود باشد.

در واقع همه می توانند به طرز همدلانه ای احساس بیمار را در هنگام تجربه ی ترس از فروپاشی درک نموده و شدت هیجاناتی که او در هنگام این ترس تجربه می کند را بفهمند. (همچنین می توان گفت، همه ما تمام جزئیات دیوانگی افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص آزارمان ندهد).
(صفحه 87)

چطور وینیکات می‌توانست منظور خود را روشن‌تر و نیرومندتر از این بیان کند: برای اینکه درمانگر باکفایتی باشیم، باید از دانش شخصی خود درباره “چه احساسی دارد” _مثلا “دیوانه” بودن چه احساسی دارد- استفاده کنیم، حتی در زمانی که تسلط کامل به اجزای دقیق این دیوانگی در لحظه حاضر نداریم.

همانند مقاله استفاده از ابژه (1967)، وینیکات در ترس از فروپاشی نیز زبان تازه و عمداً تحریف شده‌ای برای انتقال منظورش، ابداع می‌نماید. در ترس از فروپاشی، وینیکات واژه‌ها را از استفاده رایج آن ها جدا می کند و معنایی بی ثبات و تازه برای خواننده به آنها می بخشد. چنانکه در مورد اصطلاح فروپاشی این کار را انجام می دهد:

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کردم چون مبهم‌تر است و چون می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی این واژه می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد. اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟ و این سوال به معنای عمیق‌تر این اصطلاح ختم می‌شود زیرا ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.
(وینی کات،1974، صفحه 88)

هر زمان که من به مطالعه این متن می‌پردازم، گیج می‌شوم. یک سری از اصطلاحات وابسته به هم معرفی شده که معنای هرکدام تغییر می‌کند. من سعی می‌کنم کلمه به کلمه آن را بررسی کنم. وینیکات می‌گوید:

به طور کلی فروپاشی می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد.

پس تا اینجا: فروپاشی به معنای شکست سازمان دفاعی است. در جمله بعدی می‌خوانیم:

اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟

وینیکات پاسخی برای این پرسش ارائه می‌دهد:

ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.

در اینجا به نظر ابهام ایجاد می‌شود: به نظر می‌رسد وینیکات می‌خواهد بگوید که “فروپاشی” (که در جمله قبل اشاره کرده بود که به معنای شکست سازمان دفاعی است) وضعیت غیرقابل تفکرِ امور زیربنایی سازمان دفاعی نیز هست. من مردّدم، چگونه فروپاشی می‌تواند هم به معنای شکست در سازمان دفاعی باشد و هم به معنای وضعیت غیرقابل تفکر زیربنایی همان سازمان؟

گویا پیچیدگی و ابهام سوالات به اندازه کافی نبود که وینیکات در پاراگراف بعدی اضافه می‌نماید: آنچه “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد “پدیده سایکاتیک” است که شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” می‌شود. (واحد خود “وضعیتی است که در آن نوزاد یک واحد است، یک شخص کامل، که دنیای درونی و بیرونی خود را دارد و فردی است زنده در درون بدنی که توسط پوست احاطه شده است.” در مسیر دستیابی به وضعیت فوق، کودک تبدیل به شخص، فردی با حقوق شخصی، می‌گردد.

خوب تا بدینجا چه چیزی داریم؟ “فروپاشی” شکست یک سازمان دفاعی است که برای حفاظت از فرد در برابر وضعیت غیرقابل تفکر و سایکوتیک ایجاد شده است و شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” نیز می‌باشد. یکی از مشکلات از آنجا نشات می‌گیرد که واژه “فروپاشی” به طرق مختلفی استفاده شده است. مشکل دیگر نیز ناشی از این است که واژه “فروپاشی” مکررا در تلاش برای توضیح اصطلاح “فروپاشی” استفاده شده است.

من معتقدم که روش گیج‌کننده‌ای که برای توضیح واژه “فروپاشی” استفاده شده است ماحصل این واقعیت است که وینیکات همانطور که فکر می‌کند، می‌نویسد یا به عبارت دیگر، او از نگارش به عنوان بستری استفاده می‌کند که بتواند در خلال آن بیاندیشد. همانطور که خودش نیز قبلا اشاره کرده بود، تمام این مفاهیم برای او تازه است و من باید اضافه کنم او دقیقا مطمئن نبوده است که چطور این مفاهیم را در قالب کلمات بیان نماید. کلمات او عاری از معنا نیستند در عوض معنای آن‌ها در حین نگارش ایجاده شده و محتاطانه توضیح داده شده‌اند. حال سوالات زیادی ایجاد می‌گردند:

• آیا فروپاشی یک شکست روانی، یک از هم گسستگی در ذهن (یا در وضعیت واحد) است؟

• آیا سازمان دفاعی (که در ذات خود سایکوتیک است) در خدمت حفاظت از یک فاجعه سایکوتیک یا حتی چیزی شدیدتر است؟

• آیا سایکوز “وضعیتی غیرقابل تفکر” است که “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد؟

• چگونه فروپاشی می‌تواند در آینده به شکل “ترس از فروپاشی” تحکیم گردد؟

خواننده باید صبور بوده و سردرگمی را تاب بیاورد همانطور که وینیکات در تلاش برای حل مشکل توضیح ماهیت “فروپاشی” که موضوع این مقاله است، صبور بوده است.

تجربه زیسته و نزیسته

در ادامه به نظر می‌رسد که وینیکات تلاش تازه‌ای برای پرداختن به موضوع می‌کند و از طریق توضیح فرآیندهای بنیادین متعلق به مراحل اولیه رشد هیجانی کارش را شروع می نماید. او از آنجایی شروع می‌کند که همه ما باید مطالعه وینیکات را از آنجا شروع کنیم:

افراد فرآیند رسش را به ارث می‌برند، این فرایند آن‌ها را به این سمت می‌برد که در محیط تسهیل کننده وجود داشته باشند… جنبه حیاتی این محیط این است که به خودی خود دارای نوعی رشد است و نسبت به نیازهای متغیر فرد در حال رشد انطباق پیدا می‌کند.
(صفحه 89)

همراه با این اظهارنظر درباره رابطه اولیه مادر-کودک در ذهن، وینیکات لیستی از “رنج‌های ابتدایی” را ارائه می‌دهد- شکلی از درد که اضطراب برای آن به اندازه کافی کلمه ای قوی نیست- و برای هر کدام از این رنج ها، او یک سازمان دفاعی پیشنهاد می دهد که قرار است در برابر تجربه رنج ابتدایی زیربنایی که غیرقابل تفکر نیز هست، از فرد دفاع کند. این رنج‌ها در خلال دوره‌ای اتفاق می‌افتند که فرد در مرحله وابستگی کامل -زمانی که مادر “تامین کننده کارکرد ایگوی کمکی” می‌باشد…زمانی که کودک “غیر من” را از “من” تفکیک نکرده است- قرار دارد. رنج‌های ابتدایی و روش‌هایی که ما در برابر آن‌ها از خود دفاع می‌نماییم عبارتند از:

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده. (دفاع: تجزیه)

2. سقوط همیشگی. (دفاع: self-holding)

3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن. (دفاع: شخصیت زدایی)

4. فقدان احساس واقعی بودن. (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)

5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها. (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

و به همین صورت.

خواننده در اینجا باید: نه تنها مقاله را بخواند، بلکه همچنین باید آن را بنویسد. من ترس از فروپاشی را به عنوان مقاله ای تکمیل نشده‌ می‌بینم (از نظر من، در آخرین روزهای زندگی وینیکات نوشته شده). در خوانش این مقاله، من تلاش نمی‌کنم متوجه شوم وینیکات “واقعا چه منظوری” دارد، در عوض من ایده‌های وینیکات را به صورت ضمنی و آشکار به عنوان نقطه شروع برای پرورش افکار خودم در نظر می‌گیرم. من به رنج‌های ابتدایی از این منظر نگاه کردم که هر کدام از آن‌ها به عنوان مثال “بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده” رنجی است که فقط در غیاب پیوند کودک- مادر به اندازه کافی خوب اتفاق می‌افتد (وضعیتی از امور که وینیکات آن را شکست محیط تسهیل کننده می‌داند) . همانطور که وینیکات از ابتدا در مسئله ی ریشه های خود در بدن روشن می‌نماید، کودک ممکن است “در مواقعی تجزیه شود، شخصیت زدایی شود و حتی برای لحظه‌ای میل تقریبا بنیادین برای وجود و احساس وجود داشتن را از دست دهد”. توانمندی برای گذار از این وضعیت‌ها، حالت سالمی است که در هنگامی تجربه می‌شود که مادر-کودک پیوند سالمی داشته باشند.

کودکی که در وضعیت یکپارچه نشده توسط خودش- خارج از پیوند کودک-مادر- قرار دارد، وضعیتی اسف‌بار را تجربه می‌کند. وینیکات اظهارمی‌دارد که کودک برای حفاظت از خودش در این وضعیت، از دفاع سایکوتیک تجزیه استفاده می‌کند به این معنا که او به صورت پیشگیرانه‌ای خود را نابود می‌نماید (دفاع: تجزیه). من معتقدم که نکته اصلی در اینجا این است که وضعیت‌های هیجانی که در بافت پیوند مادر-کودک قابل تحمل هستند، وقتی کودک باید آن‌ها را شخصا تجربه نماید تبدیل به رنج‌های ابتدایی می‌شوند.
من در لیست کامل وینیکات از رنج‌ها و دفاع‌هایشان دست برده و این مورد را نیز اضافه می کنم: زمانی که کودک از مادر جدا می‌شود. در این وضعیت، نوزاد، به جای تجربه رنج، این تجربه را حذف کرده و به جای آن یک سازمان دفاعی سایکوتیک جایگزین می‌نماید (مانند تجزیه).

به طور مشابه، رنج ابتدایی که وینیکات آن را “سقوط همیشگی” می‌خواند، حذف تجربه است (و نه رنجی که تجربه شده) زیرا می‌تواند برای کودک تجربه آن به تنهایی غیرقابل تحمل باشد. من تصور می‌کنم که رنج سقوط همیشگی، تجربه‌ایست مشابه آنچه استنلی کوبریک آن را در فیلم ادیسه، یک سفینه فضایی (۲۰۰۱) به تصویر کشیده است که در آن یک فضانورد پس از قطع شدن سیم رابطش با سفینه، در یک فضای تهی، ساکت و بی انتها معلق می گردد در حالی که به کلی تنهاست.

نوزاد برای اینکه رنج غیرقابل تحمل سقوط همیشگی را تجربه نکند، به وسیله self-holding (تلاشی ناامیدانه در غیاب مادر برای کنار هم نگه‌داشتن حداقل چیزی که دارد)، از خودش محافظت می‌کند. ایده محوری در اینجا این است که احساس سقوط همیشگی، تنها زمانی منجر به رنج می شود، که “خود”ِ نوزاد از مادر منفک شده باشد. (نکته ای که به خود خواننده واگذار شده است تا آن را بنویسد).

وینیکات همچنان برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌نامد، آماده سازی کرده و می‌گوید:

فکر کردن به بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است، بیماری سایکوتیک یک سازمان دفاعی مرتبط با رنج ابتدایی می‌باشد.
(1974، صفحه 90)

بنابراین یکی از سوالاتی که در ابتدای متن بی پاسخ می‌ماند، این است که: اصطلاح “فروپاشی” که وینیکات از آن استفاده می‌نماید، هم‌معنی ضربه سایکوتیک نیست؛ بلکه سایکوز در سازمان دفاعی ای مستقر می شود که شخص از آن برای دفاع در برابر تجربه “رنج ابتدایی” استفاده می‌نماید. و سوال اینجاست که اگر “فروپاشی” یک ضربه روانی نیست پس چیست؟

تنها در این نقطه از متن است که وینیکات برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌خواند آماده است و در آن به این سوال اشاره می‌کند که منظور او از “فروپاشی” چیست؟ او شروع به توضیح می‌نماید: “من مدعی هستم که ترس از فروپاشی بالینی، ترس از فروپاشی ای است که قبلا تجربه شده است.” به نظر می‌رسد، وینیکات به چند دلیل منظور اصلی خود را درست اظهار نکرده است. آنچه من فکر می‌کنم منظور او بوده و آنچه به کرات بعدا توسط خود او بیان می‌شود، این است که ترس از فروپاشی، ترس از فروپاشی‌ای است که قبلا اتفاق افتاده است اما هنوز تجربه نشده است. به عبارت دیگر، ما راههای متعددی برای تجربه کردن و تجربه نکردن حوادث زندگی خود داریم.

ایده وینیکات درباره رابطه گذشته تا حال در فروپاشی ای که اتفاق می‌افتد اما تجربه نمی‌شود، با مفهوم “عمل به تعویق افتاده” فروید متفاوت است. مفهوم فروید به فرایندی اشاره دارد که در آن، “تجارب، اثرات و ردهای حافظه ممکن است در زمانی دیگر برای جاگرفتن در یک تجربه جدید یا همزمان با دستیابی به مرحله رشدی جدیدی مورد تجدید نظر قرار گیرند”. در عمل به تعویق افتاده، حادثه تجربه شده است اما معنای آن همراه با رشد روانشناختی فرد تغییر کرده است. در ترس از فروپاشی، حادثه تجربه نشده است و همین ویژگی است که رابطه آن را با زمان حال توضیح می‌دهد.

من معتقدم مفهومی که به مفهوم حادثه تجربه نشده وینیکات نزدیک باشد، در کارهای مکتب روان‌تنی فرانسوی دیده می‌شود که طبق آن، تجربه‌ای هیجانی که برای شخص بیش از اندازه آزاردهنده است، ازقلمروی روانی سلب شده و به قلمروی بدن واگذار می‌گردد، جایی که بیماری یا انحراف جسمانی ممکن است پرورش یابد.

وینیکات، در اتخاذ موضوع اصلی، ابتدا بر دشواری کار با بیمارانی تمرکز دارد که به دلیل ناتوانی در تجربه فروپاشی که در گذشته اتفاق افتاده است، در درد و رنج به سر می برند، و ترس از فروپاشی در آینده، آنها را عذاب می دهد:

ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.
(صفحه 90)

من فکر می‌کنم آنچه وینیکات قصد دارد با گفتن “هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید” بدان اشاره کند این است که: اگر قرار است به بیمارمان کمک کنیم که توانمندی تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش را پرورش دهد، باید قادر به آگاه بودن (از تجربه خودمان) از فروپاشی و رنج ابتدایی باشیم. وینیکات ادامه می‌دهد:

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد که به او گفته شود فروپاشی (ترسی که زندگی او را نابود کرده) قبلا اتفاق افتاده است. واقعیتی که در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است.
(صفحه 90)

فروپاشی خیلی زود در زندگی بیمار اتفاق افتاده است اما تجربه نشده است. واقعیت فروپاشی زودهنگام، “در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است”، اما وینیکات بیان می‌نماید، ناهوشیار نه آن ناهوشیار سرکوب شده فروید، نه ناهوشیار اید تحت کنترل غریزه فروید و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ می‌باشد. وینیکات ادعا می‌کند:

در این موقعیت به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است] ناهوشیار به این معنی است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن چیزی نمی‌باشد.
(صفحه 90-1، ماکدا اضافه شده)

من معتقدم وینیکات در این جمله قصد دارد ضمیمه‌ای به مفهوم تحلیلی ناهوشیار اضافه کند. ناهوشیار قلمرویی روانی است برای تجربه ابعاد سرکوب شده زندگی که اتفاق افتاده و تجربه شده‌اند، تجربیاتی که به خاطر منع شدن از آگاهی هوشیارانه بسیار اخلال گر هستند. علاوه بر آن، ناهوشیار شامل جنبه‌هایی (بیشتر جسمانی تا روانی) نیز می‌باشد که محل ثبت وقایعی است که اتفاق افتاده‌ اما تجربه نشده‌اند. مورد آخر جنبه‌ای از شخص است که دربردارنده تجربه تروماتیک یکپارچه نشده و رویای فراموش شده شخص می‌باشد.

اکنون پاسخ به سوالات دیگری که پیش‌تر در این مقاله مطرح شده‌ اما پاسخ داده نشدند، ممکن می‌شود. منظور وینیکات از فروپاشی چیست؟ آیا فروپاشی همان فروپاشی ذهن در سایکوز است؟ آیا سازمان دفاعی، دفاعی در برابر سایکوز است یا دفاعی در برابر فروپاشی یا دفاعی در برابر رنج ابتدایی؟ مجددا، آنچه من قصد بازگوی آن را دارم خوانش/نگارش من از مقاله وینیکات است. از نظر من، اصطلاح فروپاشی، اشاره به فروپاشی پیوند مادر-کودک دارد که کودک را تنها و ناپخته در لبه وجود نداشتن رها می‌کند. کودک، در این وضعیت -منفک شدن از مادر- بالاجبار به سمت چیزی می‌رود که ممکن است تبدیل به تجربه رنج ابتدایی گردد. اما تجربه رنج ابتدایی اتفاق نمی‌افتد (یا حذف می شود) زیرا کودک که وجودش به خطر افتاده، به طور تمام و کمال از سازمان دفاعی ای استفاده می‌کند که بتواند از تجربه رنج ابتدایی کاملا جلوگیری کند. بنابراین، برای من اینطور به نظر می‌رسد که اصطلاح فروپاشی، به فروپاشی پیوند مادر-کودک و نه فروپاشی سایکوتیک اشاره دارد. سایکوز زاییده دفاع دربرابر تجربه شکست پیوند مادر-کودک است.

ایگو[ی کودکی که فروپاشی را تجربه کرده است] برای گردآوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی اش بسیار ناپخته است.
(صفحه 91)

در حین مطالعه این مقاله، من مدام در مسیرم متوقف شده‌ام. ناتوانی در “گردآوری تمام پدیده‌ها در درون حوزه همه‌توانی شخصی” به چه معناست؟ حوزه همه‌توانی شخصی چیست؟ آیا شکلی از همه‌توانی است که در آن فرد به اندازه کافی پخته هست که بتواند خود را در این شیوه ی تفکر درگیر کند؟ وینیکات به روشنی اظهار می‌دارد که او این روش از تفکر را بخشی از رشد سالم می‌داند.

آنچه در ادامه می‌آید، تفسیر من از اظهارنظر وینیکات در مورد ناتوانی ایگوی ناپخته برای گردآوردی تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی می‌باشد. من فکر می‌کنم اصطلاح “همه‌توانی شخصی” اشاره دارد به پیش‌زمینه وضعیت احساسی دنیای درونی شخص که به وضعیت واحدی دست یافته است، کسی که تبدیل به فردی با حقوق خاص خودش شده است. اگر این فرض دقیق باشد، در این متن، همه‌توانی به معنی درونی سازی تجربه اولیه با مادر است. مادری که قادر است این توهم را در نوزادش ایجاد کند که دنیا جایی که که او دوست دارد باشد و هرچه را نیاز دارد برایش فراهم می کند. هرچند مادر بالغ (محیط تسهیل کننده) به گونه ای رفتار می کند که به نیاز فرزند در حال رشدش برای “مراقبت منفی و غفلت زنده” پاسخ دهد، که اینگونه پاسخدهی، کودک را در جهت تبدیل شدن به یک فرد واحد سوق می دهد؛ با این وجود، او (مادر) تجربه اولیه “همه‌توانی” – این تجربه که دنیا به همان شکلی است که باید باشد- را به عنوان عنصری از دنیای درونی ناهوشیار و سالم فرد باقی می‌گذارد.

وینیکات به وسیله این مفهوم از ناهوشیار، قصد دارد که به پرسشی دیگر که در خلال متن ایجاد شده اشاره نماید: چطور فروپاشی، تبدیل به ترس از فروپاشی در آینده می شود؟ پاسخ وینیکات به این پرسش منتج به پاراگرافی می‌شود که از نظر من یکی از زیباترین قسمت‌های این مقاله است:

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ ]در واقع از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد، می‌ترسد [. پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توان اکنون خود جا بدهد (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر-تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.
(1974، صفحه 91)

بنابراین، اتفاقی که در گذشته روی داده اما تجربه نشده است همچنان بیمار را عذاب می‌دهد تا در زمان حال زنده گردد (توسط مادر یا تحلیل‌گر). علی رغم زیبایی پاسخ وینیکات به این پرسش، اما به نظر من هنوز این پاسخ ناقص است. از نظر من انگیزه اصلی فردی که قسمت‌های مهمی از آنچه در اوایل زندگی‌اش اتفاق افتاده اما تجربه نکرده، می تواند نیاز اساسی او برای پیدا کردن بخش های گمشده‌اش باشد تا در نهایت با دربرگرفتن زندگی نزیسته‌ (تجربه نکرده) اش در درون خود، کامل گردد. من این موضوع را به عنوان یک نیاز جهانی می‌بینم -نیاز برای به هم پیوستن بخش های گم شده ی یک فرد- یا برای اولین بار اعتراف به آنچه او از دست داده‌است و در ادامه فرصت پیدا کردن برای تبدیل شدن به فردی که هنوز پتانسیل آن را دارد. فرد علی رغم این که تلاش برای شناسایی پتانسیل‌ها در جهت تبدیل شدن به فردی کامل‌تر تجربه دردناکی است (درد فروپاشی و رنج ابتدایی ناشی از فروپاشی) و در کودکی بیش از حد تحمل فرد بوده و باعث شده جنبه‌های مهمی از خودش را از دست بدهد، اما بازهم این کار را انجام می‌دهد.

دو تفاوت اساسی میان تجربه این حوادث در زمانی که در کودکی اتفاق افتاده‌اند و تجربه آن‌ها به عنوان بیمار در فضای تحلیل وجود دارد: بیمار اکنون یک بزرگسال است، نه یک نوزاد یا کودک و نتیجتا تا حدی سازمان خودِ پخته‌تری دارد و حتی مهم‌تر از آن اینکه حالا بیمارتنها نیست بلکه با تحلیل‌گری است که می‌تواند تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش و بیمارش را تاب بیاورد.

از نظر من ما همگی، با درجات مختلف، حوادثی در اوایل زندگی‌مان داشتیم که شامل فروپاشی‌های چشم‌گیری در پیوند مادر-کودک شده‌اند و به آن‌ها به وسیله سازمان دفاعی سایکوتیک خود پاسخ داده‌ایم. هر کدام از ما به صورت دردناکی از آن آگاهیم که فارغ از اینکه چقدر از نظر روانشناختی به چشم دیگران سالم به نظر برسیم، عرصه‌های مختلفی وجود دارند که در آن‌ها قادر به زیستن تجارب خود نیستیم چه آن تجربه لذت باشد یا توانایی برای دوست داشتن یک یا همه فرزندانمان یا توانمندی سخاوتمند بودن تا حدی که چیزی ارزشمند را به دیگری ببخشیم یا توانمندی برای بخشیدن دیگری که آسیب جدی به ما زده است (همچنین توانایی بخشش خودمان). هریک از ما به شکل های مختلفی توانایی زنده بودن را از دست داده ایم. این‌ها تعداد کمی از بیشمار انواع محدودیت‌های هیجانی هستند که از ناتوانی در زیستن شکست‌هایی که وقتی کودک بودیم اتفاق افتاده، نشات می‌گیرند. هر کدام از این محدودیت‌ها جنبه‌ای از زندگی نزیسته ما هستند، آنچه ما قادر نبوده و نیستیم که تجربه‌اش کنیم. همه ما تجارب خاص خود را داریم که نمی‌توانیم آن‌ها را زندگی کنیم و همواره در جستجوی تجارب و بخش های گمشده خود زندگی می‌کنیم.
یک تحلیل تا اندازه‌ای خوب، احتمالا بر محور درگیری تحلیل‌گر برای کمک به بیمار در جهت زندگی کردن زندگی نزیسته‌اش در انتقال-انتقال متقابل خواهد چرخید. وینیکات چگونگی تسهیل توانایی بیمار به وسیله تحلیل‌گر برای تجربه آنچه من جنبه‌های نزیسته فرد می‌نامم را اینگونه توصیف می‌نماید:

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد ( واقعیت انتقال)، جا می‌دهد.
(صفحه 91 )

اینجا وینیکات در چند کلمه منظورش را از چگونگی کارکرد تحلیل ارائه می‌دهد: برای قرار دادن تجربه فروپاشی در زمان گذشته، شخص باید تجربه آنچه اتفاق افتاده (گذشته) را در انتقال (اکنون) زنده نماید. این اتفاق در تحلیل بدین وسیله روی می‌دهد که بیمار و تحلیل‌گر باهم در طی زمان این تجربه را، تجربه شکست نقش تحلیل‌گر که قابل توجه نیز هست اما بیش از تحمل بیمار نیست، زندگی کنند.

وینیکات به روشنی بیان می‌دارد که تحلیل‌گر تلاش می‌کند تجربه فروپاشی را در اتاق تحلیل نگه دارد بنابراین نیازی به بستری شدن وجود ندارد. همچنین، تجربه فروپاشی به اندازه کافی خوب نخواهد بود اگر شامل درک تحلیلی و بینش در بخشی از بیمار نباشد. وینیکات درمان را با کاتارسیس یکی نمی‌داند. رشد روانشناختی به وسیله تجربه و آگاهی از تجربه زیسته‌ی شکست مادر/تحلیل‌گر در وضعیت وابستگی مطلق اتفاق می‌افتد. به طور متناقضی، تحلیل‌گر باید به طور همزمان هم بیمار را به نحوی سرخورده ‌کند تا در طول دوره ی وابستگی، پیوند تحلیل‌گر-بیمار از هم بپاشد و هم به بیمار کمک کند تا شکست اخیرش را به درستی تجربه کرده، فروپاشی را درک نموده و در عین حال سرخورده نشود.

نمونه‌های بالینی

وینیکات تنها چهار نمونه بالینی مختصر در ترس از فروپاشی ارائه می‌دهد. در یکی از آن‌ها که درباره پوچی است، او کارش را با بیماری توصیف می‌کند که ترسی از پوچی یا فروپاشی را تجربه نکرده و در عوض “تجربه ذخیره شده از نوع غیرمستقیم” را نشان می‌دهد. وضعیت روانی که وینیکات به عنوان زیربنای پوچی هنوز تجربه نشده، نشان می‌دهد، صرفا احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” است.
در دو نمونه بالینی که من ارائه خواهم داد، تمرکز من مثل وینیکات در بحثی درباره پوچی، بر روش‌هایی نخواهد بود که از طریق آن ها ترس از فروپاشی خودش را بر فروپاشی آتی که در گذشته روی داده است، فرافکنی می‌کند. درعوض، من بر روش‌هایی تمرکز می‌کنم که در آن‌ها فروپاشی پیوند مادر-کودک در نوزادی و کودکی، باعث ایجاد بخش هایی از زندگی نزیسته می شود که تبدیل به احساس مداوم ناکامل بودن خود می‌گردند (مشابه ایده وینیکات درباره پوچی هنوز تجربه نشده که خود را در زمان حال به صورت احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” نشان می‌دهد).

در مقاله اخیر، در آغاز بحث نظری من، و اکنون در ارائه موارد بالینی، امیدوارم بتوانم راه‌هایی را نشان دهم که در آن‌ها من نیاز بنیادین بیمارم را برای دستیابی به قسمت‌های گمشده خودش را مجسم کرده و روی آن کار کرده ام؛ قسمت هایی هرگز وارد زندگی‌اش نشده‌اند و نزیسته باقی مانده‌اند (و بنابراین تنها به عنوان جنبه‌های بالقوه خود باقی مانده‌اند). همانطور که بیان نمودم، اساس کمک به بیمار برای تجربه جنبه‌هایی از خودش که گم شده (ناشناخته باقی مانده)، نگرش تحلیلی است که منجر به شناسایی و ارزشمندسازی نامحسوس‌ترین و غیرمحتمل‌ترین راه‌هایی می شود که در آن‌ها بیمار شاید تلاش کند تا برای اولین بار اتفاقات نزیسته گذشته را تجربه نماید.

اولین تجربه بالینی که من توضیح خواهم داد، درباره ی زنی است که ۴ جلسه در هفته تحلیل می شد و از غفلت شدید در زمان کودکی اش رنج می برد. مادر این زن افسرده بود -گاهی حتی نمی‌توانسته از تخت خارج شود- و پدرش زمانی که بیمار دو ساله بوده خانواده را ترک کرده است.

در طول این تحلیل طولانی، خانم ال مکررا عاشق مردانی می‌شد که به نظر می‌رسید متقابلا عاشق او هستند اما خیلی زود طوری رفتار می‌کردند که انگار هیچ‌گاه هیچ علاقه‌ای به او نداشتند. پس از اینکه خانم ال زمانی را صرف خرید ماشین کرده بود، به من گفت که فروشنده در یکی از نمایشگاه‌های ماشین با او خیلی باعلاقه صحبت کرده است. زمانی که آن‌ها ماشین را برای تست بردند آن مرد درباره اینکه چقدر راندن ماشین در جاده‌ای در طول بیگ سور می‌تواند لذت بخش باشد صحبت کرد.

بعد از خرید ماشین، خانم ال به نمایشگاه ماشین باز می‌گردد تا فروشنده را ببیند. او به آن مرد علاقه‌مند شده بود. اما آن مرد بعد از چند دقیقه صحبت، او را ترک کرده تا با “افراد دیگری” که وارد نمایشگاه شدند صحبت کند. بعد از اینکه آن مرد در طی دیدارشان او را نادیده گرفت، بیمار احساس کرد با دورویی او “ویران شده” است. در دو هفته آینده، خانم ال هر روز ماشینش را مقابل نمایشگاه ماشین پارک می‌کرد تا بتواند آن فروشنده را ببیند. در طی ماه آینده، او به ندرت به چیز دیگری جز اینکه چقدر به آن مرد علاقه‌مند است فکر می‌کرد.

من با خانم ال درباره ارتباط احتمالی بین تجربه ناامیدکننده، دیوانه کننده و تحقیرآمیز با فروشنده و احساس اینکه من هم در انتهای هر جلسه و آخر هفته‌ها و تعطیلات او را ترک می‌کنم، صحبت کردم. خانم ال با شنیدن این موضوع به شدت برافروخته شد و من را متهم به این کرد که باور ندارم مردی که او درگیرش است علاقه خاصی به این خانم نشان داده است. در نتیجه من دیگر باور او و اظهارنظرش درباره انتقال را به چالش نکشیدم.

زمانی که من با خانم ال درباره شباهت‌های میان احساسی که به فروشنده دارد و احساسی که نسبت به من دارد صحبت کردم، حتی خودم هم نظراتم را کلیشه‌ای و فرموله شده احساس می‌کردم. به نظر می‌رسد که خانم ال حق داشت با این موضوع مخالفت کند- این اظهار نظر بدون در نظر گرفتن شخص او بیان شده بود- و مخصوص او و مربوط به آنچه بین ما دو نفر هوشیارانه و ناهوشیارانه در حال اتفاق افتادن است، نبود. با کمک خانم ال، من آنچه در حال بیانش بودم را متوقف کردم.

سپس من به ذهنم اجازه دادم رها شود تا به هر احساس و فکری (reverie) که در حین جلسات با خانم ال برایم روی می‌دهد، توجه کنم. اما در خلال ماه‌های بعد از تفسیر انتقال بدون فکرم، من آگاه شدم که روش جدیدم نیز “تکنیک تحلیلی” از پیش ساخته شده دیگری است. من نمی‌توانستم افکارم را به سمت رهایی و زنده بودن سوق دهم. من به کندی متوجه شدم که واقعی‌ترین چیزی که بین من و خانم ال در حال روی دادن است، تجربه استریلی از طرف هر دو ما است.

ماه‌ها بعد از زیستن با این نوع از استریل بودن در تحلیل، من به خانم ال گفتم: تو با اصالت پیش من آمدی چون احساس می‌کردی به خاطر طرد شدن از سمت مردی تحقیر شده‌ای و آن وضعیت را با دنبال کردن او بدتر کردی. این ممکن است تو را متعجب کند اما من متوجه شده‌ام هرآنچه در تو باعث می‌شود که این مردان را دنبال کنی سالم‌ترین بخش توست.
خانم ال: من را مسخره می‌کنی؟

تحلیل‌گر: نه، من هرگز جدی‌تر از الان نبودم. همانطور که درموردش صحبت کرده ایم، زمانی که تو بچه بودی، رها شده ای تا خودت، خودت را بالا بکشی -پدرت تو را ترک کرد و مادرت از تو دوری می‌کرد-. اما دنیای تو برای باور پیدا کردن به افراد، هیچ جایگزین مناسبی ارائه نداد تا تو بتوانی یک کودکی واقعی با والدین و دوستان واقعی را تجربه کنی. فکر نمی‌کنم زیاده‌روی باشد اگر بگویم تو زمانی که کودک خردسالی بودی به دلیل مورد محبت قرار نگرفتن و تمایل به دیده شدن به خاطر آنچه هستی، مردی. وقتی تو صحنه تماشای فروشنده را از آن طرف خیابان توصیف می‌کردی، من احساس کردم که تو شبیه یک کاراگاه خصوصی هستی که تا وقتی فرد گمشده را پیدا نکنی، تسیلم نمی‌شوی.

خانم ال: من الان برای مدتی احساس کردم که تو من را رها کرده ای، و برای این به دیدن من ادامه می‌دهی که نمی‌دانی چطور از دستم خلاص شوی.

من واقعا از این صداقت متاثر شدم و یادم نمی آمد که خانم ال هیچ وقت با چنین صداقتی صحبت کرده باشد. گفتم: “به همین خاطر به تو گفتم که فکر می‌کنم که دنبال کردن دیگران سالم‌ترین بخش وجود توست. این بخشی است که تو آن رها نکردی، بخشی که در برابر تسلیم شدن مقاومت کرده قبل از اینکه تو یک رابطه‌ عاشقانه واقعی برقرار کنی، عشقی که متقابل، قدرتمند و خالصانه است.

خانم ال: این قسمتی از من است که از همه بیشتر خجالت زده‌ام می‌کند. من وقتی در ماشینم نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم احساس حقارت می‌کردم ولی نمی‌دانستم چه کار دیگری می‌توانم انجام دهم.

تحلیل‌گر: من فکر می‌کنم دنبال کردن، تو را زنده نگه می‌دارد و روشی است که تو را به آخرین ریسمان واصل بین تو و زندگی متصل می‌کند. چاره دیگر این است که اجازه دهی بمیری چه به معنای کلامی آن و چه به صورت زندگی زامبی‌وار.

خانم ال: من در زمان کودکی از زامبی‌ها وحشت داشتم. من از عقرب و عنکبوت یا خون آشام و قاتل سریالی نمی‌ترسیدم اما از زامبی مثل گه می‌ترسیدم.

این اولین باری بود که خانم ال از الفاظ زشت استفاده می کرد و اهمیت این کار او بر هیچ کدام از ما پوشیده نبود. به نظر من این بازتابی از رهایی خالصانه آزادی بیمار برای فکر کردن و صحبت کردن بود. دقیقا در عمل حرف زدن درباره اینکه چقدر از تبدیل شدن به زنده‌ای مرده می‌ترسد، او توانست از واژه گه در فضای تحلیلی رسما استریله استفاده کند.

تحلیل‌گر: اگر گه را از درون بدن فردی حذف کنیم، او خواهد مرد. هر انسانی به باکتری‌هایی نیاز دارد که باعث بوی بد گه می‌شوند.

صدای خانم ال کمتر از قبل کنترل شده بود وقتی به من گفت: خنده دار است که شما از واژه گه استفاده می‌کنید. من خوشم آمد. مثل این است که ما بچه مدرسه‌ای هستیم که قوانین را می‌شکنیم و شما این کار را با هیچکس جز من انجام نمی‌دهید. خیلی عجیب است اما من دیگر نمی‌ترسم که از تحلیل اخراج شوم.

در ادامه کار با خانم ال، سرزندگی جلسه‌ای که ذکر کردم همراه با کشمکشی با ترس شدید، از طرف خانم ال، که من آن را دستکاری می کردم باقی ماند. او گفت که می‌ترسد من با او “بازی تحلیلی” کرده باشم که در آن او را گول زده‌ام تا آنچه بین ما می‌گذرد را جدی بگیرد در حالی که من بدون حرکت از بیرون او را نگاه می‌کنم. اتهامات او تا حدی برایم آزاردهنده و غیرمعمول بود. من خانم ال را دوست داشتم و احساس می‌کردم به اندازه خودم و تا جایی که به عنوان یک تحلیل‌گر می‌توانستم با او صادق هستم.

تحلیل‌گر: وقتی من را متهم به سواستفاده می‌کنی، به من نشان می‌دهی که دیده نشدن و نامرئی بودن چه حسی دارد. تو احتمالا بیشتر این احساس را درک می کنی؛ اینکه نامرئی باشی انگار وجود نداری حتی برای خودت.

خانم ال باقی زمان جلسه را ساکت ماند، طوری که برای من عمیقا ناراحت کننده بود.

اکنون که به عقب برمی‌گردم و کارم را با خانم ال بررسی می‌کنم، به نظر می‌رسد که ما دوره ای طولانی را در استریل هیجانی به سر می‌بردیم. در طی این سال‌ها، هر یک از ما تلاش میکردیم بفهمیم چه چیزی در رابطه ی ما جاری است (برای مثال تلاش های من برای تقلید یک روش تحلیلی که به شکل تفسیر انتقال قالبی و سطحی نمود پیدا کرد، یا تلاشم برای تمرکز بر فکر و خیالی که در جلسه درگیرم می کرد).
اما علی رغم این استریل (غیاب خودانگیختگی او به عنوان یک انسان زنده، دارای نفس و دارای مدفوع) ما تحلیل را ادامه دادیم، شاید چون تا حدی می‌دانستیم که باید قبل از اینکه هرچیزی اتفاق بیفتد، آن را باهم تجربه کنیم. این ایده که او در کودکی مرده است تنها بعد از تجربه کردن آن همراه با من در فضای مرده تحلیل و احساس ناتوانی برای انجام هرکار دیگری در آن، می‌توانست برایش به واقعیت تبدیل شود. تنها در صورتی می‌توانستیم آنچه در لحظه حال اتفاق می‌افتد را تجربه کنیم که قادر به پیدا کردن واژه‌ ای مناسب می بودیم -مثل واژه گه-.

در مورد این تجربه بالینی، ممکن است این سوال پیش آید که چگونه درک من از آنچه در تحلیل خانم ال اتفاق افتاده می تواند متفاوت باشد از مواردی که من در مطالعه آثار فربرن یافته بودم و در کار بالینی‌ام استفاده می‌کردم. من تجاربی با بیمارانی داشتم که آن‌ها را در قالب وابستگی اعتیادگونه بین ابژه‌های درونی ناهوشیار، مثلا بین “ایگوی لیبیدینال” فربرن و “ابژه محرک”، و بین “خرابکار درونی” و “ابژه طردکننده” فربرن یافتم. می‌توانم بگویم تمایزی اساسی میان مفهوم فربرنی روابط ابژه درونی اعتیادگونه و آنچه از رفتار دنبال کردن وسواسی خانم ال متوجه شدم، وجود دارد. دنیای ابژه‌های درونی فربرن به عنوان نسخه‌ای درونی شده از تجارب زیسته در روابط ابژه ناکام کننده با مادر ایجاد شده است. در مقابل، دنیای ناهوشیار خانم ال، دنیایی است که از ابتدا به وسیله تجربه زیسته نشده در روابط ابژه اولیه ناکام کننده با مادرش شکل گرفته است. عزم راسخ خانم ال برای دستیابی دوباره به زندگی نزیسته‌اش به سمپتوم‌هایش (رفتار دنبال کردن) جهت و نیرو می داد. در رفتار دنبال کردن، خانم دال به طرز بی رحمانه ای جنبه‌های نزیسته و تجربه نکرده خودش و زندگی‌اش را در زمان حال و گذشته می‌جست.

به نظر من، بیماری که شدیدترین شکل ترس از فروپاشی را تجربه می‌کند، مانند خانم ال، احساس می‌کند بواسطه احساس ناتوانی برای زیستن بیشتر تجارب زندگی‌اش مورد ظلم واقع شده است. اینگونه بیماران احساس زنده بودن را به صورت خجالت‌آوری دردناک احساس می‌کنند. زیرا این موضوع یادآور این است که چقدر از زندگی‌شان را نزیسته‌اند. آن‌ها احساس نا خوشایندی را تجربه می کنند که ناشی از این است که زندگی از آن‌ها گرفته شده و هیچ‌گاه به آن‌ها برگردانده نشده است. این درد، معمولا به صورت ترکیبی از درد جسمانی و هیجانی می‌باشد.

از آن‌جایی که میزان قابل توجهی از درد تجربه نزیسته در بدن نگه داشته می‌شود که بیون آن را “وضعیت پروتومنتال” می‌نامد و تعجب آور نیست که آگاهی ناهوشیار من از این درد خیلی به ندرت در تحلیل بیمارانم شکل تجربه بدنی به خودش می‌گیرد. در دوره‌ای حین کار با یکی از این بیمارانم به نام “زد”، گرسنگی شدیدی را در طی جلسه با او احساس می‌کردم که در جلسه با بیمار بعدیم از بین می‌رفت. مدت زمانی طول کشید تا متوجه شدم خانم زد چگونه از من به عنوان جایگزینی برای زندگی نزیسته‌اش استفاده می‌کند.
در اوایل تحلیل خانم زد، او به من گفت زمانی که یکی از همسایه‌هاش از او پرسیده آیا رستورانی که در زندگی آنجاست را دوست دارد یا نه، او در پاسخ گفته که هرگز آنجا نرفته در حالی که درواقع چندین بار آنجا غذا خورده است. وقتی به عقب برمی‌گردم، متوجه می‌شوم خانم زد با تعریف کردن این ماجرا، بیش از آنچه ما در آن زمان می‌دانستیم درباره حقیقت صحبت می‌کرد: او مکررا به آن رستوران رفته اما هرگز واقعا آنجا نبوده است زیرا تجربه آنجا بودن برایش احساس زنده بودن نداشته است.

سال‌ها بعد او به من گفت، در طی آن سال‌های اولیه تحلیل، او یادداشت‌هایی از هر کدام از جلسات تحلیل -پنج بار در هفته- تهیه می‌کرده اما تمام یادداشت‌ها شامل آنچه من گفته بودم، است و حتی کلمه‌ای درباره صحبت‌های خودش یادداشت نکرده است. من متوجه شدم، غیاب خانم زد در نوشته‌هایش از جلسات تحلیل، راهی برای شناسایی عدم وجود و فروپاشی‌اش به شکل منفک شدن از زندگی بوده است.

تحلیل بسیار مشکل بود و من هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم به خانم زد کمک کنم تا تجاربش را زنده کند. بعد از سال‌ها تحلیل، من موضوع خاتمه جلسات را پیش کشیدم. من به بیمار گفتم، به نظر می‌رسد من دیگر نمی‌توانم به تغییر دادن روش زندگی او کمکی کنم و او احتمالا از کار با فرد دیگری بیشتر استفاده خواهد کرد.

خانم زد در پاسخ گفت: “من هرگز فکر نمی‌کردم، این تحلیل پیش از مرگ یکی از ما دو نفر به پایان برسد”. من فکر کردم اما بازگو نکردم که در واقع هر دوی ما از بسیاری جهات مرده‌ایم. او اضافه کرد: “در واقع من هرگز فکر نمی‌کردم که تحلیل ربطی به تغییر داشته باشد”. برای خانم زد، تغییر مفهومی بود که هیچ معنایی نداشت. مرده هیچگاه تغییر نمی‌کند و او مرده بود. ما جلسات را تا زمانی که یکی از ما از نظر جسمانی نمرده باشد ادامه می‌دهیم (ما هر دو از نظر ذهنی در جلسات مرده بودیم).

برایم من شگفت‌انگیز بود که پیش کشیدن موضوع خاتمه جلسات، نیروی محرکه‌ای برای بحث درباره مرگ بیمار، مرگ من همراه با او و مرگ تحلیل شد. خانم زد در جلسه بعدی گفت چیزهایی در زندگی وجود دارد که او می‌خواهد قبل از پایان تحلیل به آن‌ها دست یابد: او می‌خواهد ازدواج کند، پژوهشش را به پایان برساند و آن را به عنوان کتاب منتشر کند. در طی سال‌های آینده تحلیل، خانم زد به تمام این اهداف دست یافت. من و او درباره اینکه ازدواج کردن با ساختن یک ازدواج متفاوت است و لازم است در آینده و پس از اتمام تحلیل، تلاش زیادی بکند تا به آن هدف دست پیدا کند. ما 5 سال پس از اولین باری که من در مورد خاتمه جلسات صحبت کردم، تحلیل را خاتمه دادیم.

در طی سال‌هایی که تحلیل متوقف شده بود، خانم زد دو بار در سال برای من نامه می‌نوشت. در این نامه‌ها، او به من گفته بود که احساس می‌کند که خاتمه تحلیل مسئله‌ای اختیاری نبوده و حالا او متوجه شده که ما وقتی و طوری به جلسات خاتمه دادیم که باید می‌دادیم. این مسئله که او باید زندگی خودش را بکند نه زندگی‌ای که از من قرض گرفته شده یا دزدیده است. زندگی او حالا به شکلی است که انگار زندگی خودش است و هر کاری که توانش را دارد برای زندگی‌اش انجام می‌دهد. او اکنون قدردان جمله ای بود که من در سال های تحلیل به او گفته بودم؛ اینکه “نویسنده ی زندگی خودش باشد”.

من معتقدم، خانم زد به صورت هوشیارانه ترس از مرگ را تجربه نمی‌کرد چون او احساس شدیدی درباره اینکه از قبل مرده است، داشت. برای خانم زد، مردن و غایب بودن در زندگی شخصی خودش روشی برای محافظت از خودش بود؛ محافظت از خودش هم در برابر درد تجربه گذشته ای که هنوز زنده بود، و هم درد بخش هایی از خودش که گم شان کرده بود.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی با ذکر منبع مجاز می باشد)

5-Ways-Your-Subconscious-Mind-Limits-You-from-Reaching-Your-Best-Self-e1527078923457.jpg
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۹۷

هانس لئووالد در مقاله ای با عنوان “درباره ی کارکرد درمانی روانکاوی” (1960)، برای توصیف کاری که روانکاو انجام می دهد، از تمثیل تندیس گر(Sculptor) استفاده می کند [او این تعبیر را از فروید وام گرفته است].

او می گوید همانطور که مجسمه ساز تکه های زاید سنگ را می تراشد تا تندیسی زیبا و موزون بسازد، روانکاو نیز تکه های ناسالم بیمار را از او جدا می کند تا خود حقیقی اش از میان آنها بیرون آمده و شکل واقعی خود را بیابد. لئووالد معتقد است ما در روانکاوی لزومأ چیزی به بیمار اضافه نمی کنیم، بلکه تکه های زاید و تحریف شده را از فرد جدا می سازیم و او را به شکل حقیقی خود نزدیک می کنیم.

در واقع اگر بخواهیم از این زوایه به روانکاوی نگاه کنیم، روانکاو را شبیه تندیس گری می بینیم که ساعت ها با “حوصله” و دقت زیاد پای تندیسش می نشیند و از دل صخره ای بی شکل، مجسمه ای موزون و منحصر به فرد می تراشد. طبیعتاً صخره خودش قابلیت تبدیل شدن به تندیسی موزون  را دارد، اما این قابلیت توسط تندیس گر است که دیده و فهمیده می شود. این قابلیت ها اگر بواسطه ی نگاه و تمرکز تندیس گر شناخته نشوند، هرگز محقق نمی شوند.

شاید آنچه کار روانکاو را متمایز و بسی دشوارتر می کند، این است که تندیس گر تصویری از پیش تعیین شده در ذهن دارد و طبق نقشه ای نسبتاً از پیش تعیین شده مجسمه را می تراشد. اما روانکاو قرار نیست بر اساس طرح قبلی کاری کند او نباید تصویری که در ذهن خود دارد به بیمار تحمیل کرده و از او چیزی بسازد که خودش میخواهد… او به بیمار کمک می کند آن چیزی بشود که هست، به دور از همه انتظارات، ترس ها، تردید ها و خود تخریبی ها.

او با توجه به آنچه بیمار به او عرضه میکند پیش میرود و تمام تلاشش فهم درست و دقیق بیمار است، فهمی که منجر به بیرون آمدن خود حقیقی بیمار می شود. متریال و ابزار کار روانکاو محتوای روان بیمار است، و این بیمار است که این متریال را در اختیار روانکاو قرار می دهد. او قسمت های زاید و آسیب دیده روان بیمار را می تراشد و ترس ها، خشم ها، غم ها و تردیدها را کنار می زند، به تدریج خود حقیقی از میان آنها سر بیرون آورده و مانند نهالی رو به رشد قد می کشد و تنومند می شود. اینگونه است که بیمار خود را می شناسد و تبدیل می شود به فردی منحصر به فرد؛ همان چیزی که هست.

شاید مهمترین کار روانکاو، پس از تراشیدن قسمت های زائد روان بیمار، دیدن، شناختن و به جا آوردن قابلیت های او باشد. قابلیت هایی که تا دیده و شناخته نشوند، به تحقق نمی پیوندند. این اتفاق ممکن است بتواند بیرون از اتاق درمان و در طی رابطه ای اصیل، معنادار و سالم رخ دهد؛ اما آنچه بیرون از درمان اتفاق می افتد بر حسب شانس است و اتفاق؛ درحالی که در جلسه ی درمان این فرایند به طور هدفمند و همیشگی جریان میابد. هدف درمان شناخت خود حقیقی انسان است. خودی که بواسطه ی خشم ها، ترس ها، سوگ های تجربه نشده و انتظارات دیگران دفن شده و راه رشدش مسدود! این هیجانات شدید و حل نشده، ما را از خود واقعی مان دور کرده و ما را تبدیل به موجوداتی یک شکل و بی خاصیت می کند. روانکاو به بیمار کمک می کند خودِ دفن شده اش را از زیر خروار ها خاکِ فراموشی بیرون کشیده و شکل و خاص یت خود را بازیابد.

روانکاو با کنار زدن غبار تاریخ زندگی فرد، او را با تجارب عمیق هیجانی اش روبرو می سازد؛ هیجاناتی که به درستی تجربه و پردازش نشده و جایی درون فرد ته نشین شده اند. در فرایند درمان، فرد در بستر امنی که برایش فراهم شده قادر می شود این تجارب هیجانی عمیق و آسیب زننده را دوباره تجربه کرده و با کمک روانکاو آنها را معنادهی مجدد نماید. تجربه مجدد این هیجانات سرکوب شده، در فضایی امن و رشد دهنده، سبب می شود از میزان سمّیت آن ها کاسته شده و انرژی روانی که صرف درگیری و حتی انکار آنها می شد آزاد شود و صرف فعالیت های سازنده گردد. در نتیجه فرد قادر خواهد بود با مسائل واقعی زندگی اش به درستی روبرو شده و قابلیت هایش را به تحقق برساند؛ قابلیت هایی که به واسطه ی درگیری با مسائل حل نشده ی هیجانی، راهشان مسدود شده بود.

به نقل از فروید: “هیجانات ابراز نشده هرگز نمی میرند، آنها زنده به خاک سپرده می شوند و بعد ها به شکلی زشت تر خود را نمایان می سازند”.

نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۷

از بسیاری جهات، روان درمانگر تحلیلی مانند لوله کشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکه های آب را می بینید اما قادر به دیدن منشا آن نیستید؛ می توانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمی شود. لوله کش می داند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمی توان آن را دید. اگرچه لوله کش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است -او می تواند سقف را بشکند تا لوله خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما روان درمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار می کند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریف تر نیاز داشته (۱) [و کاری خطیر تر را به عهده دارد].

 

۱) برگرفته از کتاب روان درمانی تحلیلی (راهنمای بالینی) نوشته کابانیس و همکاران و ترجمه مهرناز میرنوش و دکتر بابک روشنایی.


KID-KISS.jpg
اردیبهشت ۲۰, ۱۳۹۷

مقاله ظرفیت تنها بودن نوشته دونالد وینیکات (1958)/ مترجم: پگاه مدنی

در این مقاله قصد دارم توضیحی جامع در زمینه ی “ظرفیت تنها بودن”، که یکی از مهمترین نشانه های رشد و بلوغ عاطفی در فرد است، ارائه دهم.
تقریبا در تمام درمان‌های روان‌تحلیلی اوقاتی پیش می‌آید که ظرفیت تنها بودن برای بیمار مهم می شود. این توانایی در موقعیت بالینی خود را به شکل فازهای سکوت و یا جلساتی که در سکوت می گذرد نشان می‌دهد، و این سکوت بیش از آنکه نشانه‌ای از مقاومت باشد، نشان دهنده ی دستاورد رشدی مهمی برای بیمار است. شاید این موقعیت اولین باری باشد که بیمار توانسته تنها شود. در اینجا میخواهم توجه شما را به این جنبه از انتقال جلب کنم که در آن بیمار در جلسه تحلیلی تنهاست.
می‌توان گفت که در متون روان‌تحلیلی، بیشتر در مورد ترس از تنها بودن یا آرزو برای تنها بودن صحبت شده تا “توانایی” تنها بودن. همچنین حجم عظیمی از مطالعات بر حالت های عقب نشینی به درون خود (withdrawn ) به عنوان دفاعی که علیه وقوع گزند و آسیب تمرکز کرده اند. به عقیده من زمان آن رسیده است که به بررسی ابعاد مثبت ظرفیت تنها بودن بپردازیم. هرچند ممکن است در متون تحلیلی تلاش‌هایی در زمینه ظرفیت تنها بودن صورت گرفته باشد که من از آنها باخبر نیستم. در اینجا مایلم به مفهوم فرویدی رابطه آناکلیتیک (در باب نارسیسیزم، 1914) اشاره کنم.

روابط سه‌تایی و دوتایی (Three- and Two-Body Relationships)
ریکمن برای نخستین بار ما را با مفاهیم روابط دوتایی و سه‌تایی آشنا کرد. اغلب به عقده ادیپ به عنوان مرحله‌ای که در آن غلبه تجربیات با روابط سه‌تایی است نگاه می‌کنیم. هرگونه تلاشی برای توصیف عقده ادیپ با دو نفر محکوم به شکست است. با این حال روابط دوتایی وجود داشته و به مراحل نسبتا ابتدایی‌تر زندگی شخص تعلق دارند. رابطه دوتایی اصلی آن چیزیست که بین نوزاد و مادر و یا جایگزین مادر برقرار است پیش از آنکه هیچ یک از چیزهایی که مربوط به مادر است، رنگ و بویی از پدر داشته و به شکل مفهومی از پدر در آمده باشد. مفهوم موضع افسرده‌ وار کلاین را می‌توان در قالب روابط دوتایی توصیف کرد و در واقع می‌توان گفت که ویژگی ضروری این مرحله، همین دوتایی بودن آن است.
پس از طرح روابط دوتایی و سه‌تایی طبیعی‌ست که یک مرحله به عقب رفته و از رابطه تک‌نفره سخن بگوییم! در ابتدا ممکن است به نظر برسد که منظور از رابطه تک‌نفره، نارسیسیزم است چه به صورت نارسیسیزم اولیه، یا شکل ابتدایی نارسیسیزم ثانویه. به عقیده من پرش از رابطه دوتایی به یک رابطه تک‌نفره، بدون تخطی از آنچه تا کنون از طریق کار تحلیلی و مشاهده مستقیم نوزادان و مادران دریافته‌ایم ممکن نیست.

تنها بودن واقعی (Actually being alone)
ممکن است تا کنون دریافته باشید که منظور من از ظرفیت تنها بودن، صرفا تنها بودن در محیط واقعی نیست. حتی شخصی که در سلول انفرادیست ممکن است قادر به تنها بودن با خودش نباشد. حتما متوجه هستید که این فرد چه رنجی را تحمل میکند! البته بسیاری از افراد تا پیش از پایان کودکی به توانایی لذت بردن از تنهایی دست می‌یابند و حتی ممکن است تنهایی برای آنها تبدیل به باارزش‌ترین دارایی‌شان شود.
ظرفیت تنها بودن، دو بعد دارد. یک بعد آن تنهایی پیچیده ای است که فرد در جریان رشد و پس از برقراری روابط سه‌تایی به آن می رسد، و بعد دیگر آن متعلق به اوایل زندگی است که این نوع تنهایی نیازمند بررسی ویژه است زیرا بنیانیست که تنهایی پیچیده بر آن بنا می‌شود.

تناقض (Paradox)
اکنون میتوانیم در مورد نکته ی اصلی بحث صحبت کنیم. اگرچه تجربیات فراوانی در شکل‌گیری ظرفیت تنها بودن موثرند، اما بنیادی ترین آن ها که بدون آن ظرفیت تنها بودن ایجاد نمی‌شود، تجربه تنها بودن نوزاد یا کودک در حضور مادر است. شاید این موقعیت تناقض آمیز به نظر برسد؛ تجربه‌ی تنها بودن در حالیکه شخص دیگری حاضر است!
این موقعیت نوع خاصی از رابطه را ایجاب می‌کند که بین نوزاد یا کودک خردسالی که تنهاست و مادر یا جایگزین مادری که به نحو قابل اطمینانی حاضر است حتی اگر در لحظه نماد حضورش یک تخت یا کالسکه یا فضای عمومی محیط اطراف باشد، برقرار است. من قصد دارم که اسمی برای این مدل خاص رابطه پیشنهاد دهم.
شخصاً عبارت رابطه‌مندی ایگو (ego relatedness) را می‌پسندم که به وضوح با عبارت رابطه بر مبنای اید و حتی مفهوم زندگی ایگویی متمایز است. رابطه‌مندی ایگو اشاره به رابطه بین دو نفر دارد که یکی از آنها به هر حال تنهاست؛ شاید هردوی آنها تنها باشند اما حضور هر یک برای دیگری مهم است. به نظرم اگر معنای کلمه “دوست داشتن” را با کلمه “عشق” مقایسه کنیم می‌توانیم ببینیم که دوست داشتن از جنس رابطه‌مندی ایگوست در حالیکه عشق از جنس رابطه برمبنای اید است چه در فرم خام یا تصعید شده‌ی آن.
پیش از بسط این دو ایده به روش شخصی خودم قصد دارم به شما یادآوری کنم که چطور می‌توان به ظرفیت تنها بودن با استفاده از عبارات روانکاوانه معمول اشاره کرد.

پس از آمیزش (After Intercourse)

می‌توان گفت که پس از یک آمیزش رضایت‌بخش هریک از دو نفر تنهاست و دوست دارد که تنها باشد. توانایی لذت بردن از تنهایی در کنار شخصی دیگر که او هم تنهاست تجربه‌ای سالم است. فقدان تنش اید می‌تواند منجر به اضطراب شود، اما انسجامِ زمانیِ شخصیت و اطمینان به ادامه دار بودن موجودیت فرد در طول زمان، شخص را قادر می‌سازد که برای بازگشت طبیعی تنش اید صبر کند و از به اشتراک گذاشتن تنهایی (solitude) لذت ببرد این تنهایی نسبتا با مفهوم withdrawal متمایز است.

صحنه اولیه (Primal Scene)
می‌توان گفت که ظرفیت فرد برای تنها ماندن به توانایی او برای کنار آمدن با احساسات ناشی از صحنه اولیه بستگی دارد. در صحنه اولیه رابطه‌ای برانگیخته بین والدین ادراک یا تصور می‌شود و کودک سالمی که توانایی تسلط بر نفرت (hate) و به کارگیری آن در خدمت خودارضایی را دارد می‌تواند این صحنه را بپذیرد. در خودارضایی کل مسئولیت فانتزی هشیار و ناهشیار توسط شخص کودک پذیرفته می‌شود؛ کودکی که نفر سوم رابطه سه‌تایی یا مثلثی است. توانایی تنها بودن در این شرایط مستلزم بلوغ در زمینه رسش اروتیک، قدرت تناسلی یا به تناسب پذیرش زنانه، ترکیب تکانه‌ها و تصورات اروتیک و خصمانه و تحمل دوسوگرایی و طبعا ظرفیت فرد برای همانندسازی با هریک از والدین است.
بیان این مسئله با این عبارات یا به هرشکل دیگری می‌تواند بسیار پیچیده باشد؛ زیرا ظرفیت تنها بودن، با مفهوم بلوغ عاطفی تقریباً هم‌معناست.

ابژه درونی خوب (Good Internal Object)
اکنون میخواهم با ادبیات دیگری که از کارهای ملانی کلاین مشتق شده است، مفهوم را توضیح دهم. ظرفیت تنها بودن در وافع وابسته است به وجود ابژه خوب در واقعیت روانی فرد. پستان یا آلت یا روابط خوب درونی شده به شخص کمک می‌کنند در مورد حال و آینده حس اطمینان داشته باشد. رابطه شخص با ابژه‌های درونی‌اش به همراه اطمینان از روابط درونی نوعی حس کفایت از زندگی فراهم می‌آورد به طوری که اوو قادر خواهد بود موقتا حتی در غیاب ابژه‌ها یا محرک‌های خارجی احساس آرامش کند. بلوغ و ظرفیت تنها بودن به این معناست که شخص این فرصت را داشته است که به واسطه ی عملکرد مادرانه کافی اطمینانی به یک محیط مهربان و بی‌خطر در خود پرورش دهد. این اطمینان به واسطه تکرار ارضای موفقیت‌آمیز غرایز ایجاد می‌شود.
در استفاده از این ادبیات باید به مرحله‌ای ابتدایی‌تر رشد به نسبت عقده ادیپ کلاسیک اشاره ‌کنیم. هرچند فرض بر این است که در این مرحله نیز فرد به درجه قابل توجهی از پختگی ایگو می رسد و یکپارچه‌شدگی شخص در یک واحد اتفاق می افتد؛ در غیر این‌صورت اشاره به درون و بیرون یا اهمیت فانتزی درونی بی‌معنا بود. به بیان منفی تر: فرد باید از اضطراب گزند آسیب نسبتاً خلاص شده باشد. و به بیان مثبت: ابژه‌های درونی خوب در دنیای درونی شخص حضور داشته و در لحظه‌ی مناسب برای فرافکنی در دسترس باشند.

تنها بودن در حالتی ناپخته (To Be Alone in an Immature State)
سوالی که در اینجا لازم است مطرح شود این است که آیا نوزاد یا کودک می‌تواند در یک مرحله بسیار ابتدایی تنها بماند؟ مرحله‌ای که در ادبیات مذکور عدم رسش ایگو توصیف تنها بودن را غیرممکن می‌سازد.
بخش اصلی فرضیه من این است که ما نیاز داریم شکلی ساده از تنها بودن را در نظر بگیریم و حتی اگر قبول کنیم که ظرفیت تنها بودنِ کامل چیزی پیچیده است، این توانایی ریشه در تجربه‌ی ابتدایی تنها بودن در حضور دیگری دارد. تنها بودن در حضور دیگری می‌تواند در مرحله‌ای بسیار ابتدایی رخ دهد که در آن عدم بلوغ ایگو به طور طبیعی با حمایت ایگو از جانب مادر جبران می‌شود. در طول زمان، شخص، مادر حامی ایگو را درونی کرده و به این ترتیب قادر می‌شود بدون ارجاع دائم به مادر یا مادر نماد تنها بماند.

“من تنها هستم” (‘I am Alone’)
میخواهم این بحث را به شکلی دیگر با بررسی کلمات “من تنها هستم” ادامه دهم. در ابتدا کلمه “من” دلالت بر رشد عاطفی دارد. شخص به عنوان یک واحد در آمده و به یکپارچگی رسیده است. وابستگی به دنیای بیرونی کنارگذاشته شده و دنیایی درونی شکل گرفته است. و این تنها بیانی توپوگرافیک از شخصیت به عنوان سازمانی از هسته‌های ایگو ست. توجه داشته باشید که در این مرحله هیچ اشاره‌ای به زیستن نمی‌شود.
سپس کلمات “من هستم” می‌‌آیند که حکایت از یک مرحله ی رشدی دارند. این کلملت بیان می کنند که فرد نه تنها شکل گرفته، بلکه یک زندگی دارد. در ابتدای مرحله ی “من هستم”، شخص (گویی) نارس، بی‌دفاع، آسیب‌پذیر و بالقوه پارانوئید است. فرد تنها در صورتی به مرحله‌ی “من هستم” می‌رسد که محیطی حمایتگر برایش وجود داشته باشد؛ این محیط حمایتگر در واقع مادریست که مشغول نوزاد خویش است و از طریق همانندسازی با نوزاد توجهش معطوف به نیازهای ایگوی نوزاد است. در این مرحله از “من هستم” نیازی به آگاهی نوزاد از مادر نیست.
در مرحله بعد به کلمات “من تنها هستم” می‌رسیم. مطابق نظریه‌ای که در حال طرح آن هستم این مرحله شامل توجه و درک نوزاد از حضور پیوسته مادر است. منظورم از درک و توجه الزاماً آگاهی با ذهن هشیار نیست. اگرچه از نظر من “من تنها هستم” نوعی رشد به نسبت “من هستم” به حساب می‌آید که به آگاهی نوزاد از حضور پیوسته‌ی یک مادر قابل اعتماد وابسته است. مادری که قابل اعتماد بودن او به نوزاد این امکان را می‌دهد که تنها بماند و از تنها بودن برای مدت محدودی لذت ببرد.
به این ترتیب در تلاش برای توجیه این تناقضم که ظرفیت تنها بودن ریشه در تجربه تنها بودن در حضور دیگری دارد و بدون میزان کافی از این تجربه، چنین ظرفیتی امکان رشد نمی‌یابد.

“رابطه‌مندی ایگو” (‘Ego-relatedness’)
بر فرضِ صحّت فرضیه من در مورد این تناقض، بررسی ماهیت رابطه نوزاد و مادر که در راستای هدف این مقاله من آن را رابطه‌مندی ایگو نامیده‌ام می‌تواند جالب باشد. خواهید دید که این رابطه اهمیت زیادی برای من دارد زیرا به باور من دوستی از این رابطه منشا می‌گیرد و همچنین این رابطه می‌تواند تبدیل به ماتریس انتقال شود.
دلیل دیگری هم برای این میزان اهمیت برای موضوع رابطه‌مندی ایگو وجود دارد ولی به منظور مشخص کردن منظورم باید فعلا باید از این موضوع صرف نظر کنیم.
فکر می‌کنم عموما در این زمینه توافق داریم که تکانه‌ی اید تنها در صورتی معنادار است که در قالب زندگی ایگویی گنجانده شود.
یک تکانه اید می تواند ایگوی ضعیف را از هم بپاشد در حالی که همان تکانه ایگوی قدرتمند را قوی‌تر ‌می کند. می‌توان گفت که روابط مبتنی بر اید اگر در چهارچوب رابطه‌مندی ایگو رخ دهند به قوی تر شدن آن می‌انجامند. پذیرش این فرض ما را به درکی از اهمیت ظرفیت تنها بودن می‌رساند. فقط در تنهایی (در حضور دیگری) است که نوزاد می‌تواند زندگی شخصی خودش را کشف کند. حالت بیمارگونه‌ی آن زندگی دروغینی است که بر پایه واکنش به محرک‌های خارجی ساخته شده است [به جای پاسخ به محرک های درونی-ویراستار-]. در تنهایی و تنها در تنهایی (به مفهومی که من این کلمه را به کار می‌برم) است که نوزاد قادر می شود به آنچه ما در بزرگسالی به آن تمدد اعصاب می‌گوییم بپردازد. ]در این حالت[ نوزاد می‌تواند نامنسجم، گیج و یا در حالتی بدون جهت‌گیری بوده، قادر باشد برای مدتی فارغ از واکنش به فشاری خارجی یا حرکت یا توجهی فعال و جهت‌دار سر کند. بدین ترتیب همه‌چیز محیای یک تجربه ی اید (Id Experience) است. در طول زمان فرد می تواند حس یا تکانه‌ای درونی را احساس کند [و صرفا واکنشی به محرکهای بیرونی نباشد-ویراستار-]. در این شرایط آن حس یا تکانه، احساسی حقیقی است و یک تجربه شخصی درونی و واقعی خواهد بود.
اکنون اهمیت حضور شخصی دیگر مشخص می‌شود. شخصی که حاضر است اما علیرغم حضورش، درخواستی [و انتظاری] ندارد. در این شرایط اگر تکانه ای ایجاد شود، می تواند به یک تجربه اید مفید تبدیل شود. ابژه می‌تواند بخشی از شخص حاضر (مادر) باشد یا کل وجود او. تنها تحت این شرایط است که نوزاد می‌تواند تجربه‌ای حقیقی داشته باشد. تعداد زیادی از این تجارب می توانند مبنایی برای زندگی‌ای شوند که به جای پوچی، سرشار از حقیقت است. شخصی که ظرفیت تنها بودن را در خود پرورش داده است همواره قادر به بازکشف تکانه‌ی شخصی و حقیقی خود خواهد بود و تکانه‌ی شخصی از بین نمی‌رود زیرا حالت تنها بودن (به نحوی متناقض) همواره دلالت بر حضور شخصی دیگر دارد.
در طول زمان شخص قادر می‌شود که از حضور واقعی مادر یا جایگزین مادر فراتر رود. به این مفهوم با اصطلاحاتی نظیر شکل‌گیری یک “فضای درونی” (Internal environment) اشاره شده است که به نسبت پدیده مادر درونی‌شده ابتدایی‌تر است.

اوج در رابطه‌مندی ایگو (Climax in ego relatedness)
قصد دارم کمی در مورد مفهوم رابطه‌مندی ایگو و امکاناتی که‌ تجربه در این رابطه به وجود می آورد فراتر رفته و به مفهوم ارگاسم ایگو بپردازم. البته متوجهم که اگر چیزی مثل ارگاسم ایگو وجود داشته باشد کسانی که نسبت به تجارب غریزی بازداری دارند تمایل پیدا خواهند کرد که در این گونه ارگاسم‌ها متخصص شده و نوعی آسیب‌شناسی در گرایش به ارگاسم ایگو بیابند. فعلا قصد دارم بخش پاتولوژیک را بدون فراموش کردن همانندسازی کل بدن با یک جزء-ابژه (فالوس) کنار بگذارم و تنها این سوال را مطرح کنم که آیا ممکن است احساس وجد نوعی ارگاسم ایگو باشد. در شخص نرمال تجربه‌ی به شدت خوشایندی که ممکن است در یک کنسرت یا تئاتر یا یک دوستی کسب شود مستحق عنوان ارگاسم ایگو است که می تواند توجه ما را به تجربه ی اوج و اهمیت آن جلب کند. ممکن است استفاده از کلمه ارگاسم در این زمینه عاقلانه به نظر نرسد ولی به عقیده من حتی با قبول این فرض همچنان وقوع تجربیات اوجی که در رابطه‌مندی ایگوی رضایت‌بخش رخ می‌دهد جای بحث دارد. می‌توان پرسید: هنگامی که کودکی بازی می‌کند آیا تمام آن بازی تصعید تکانه‌ی اید است؟ آیا بین کیفیت و کمیت اید در یک بازی رضایت‌بخش در مقایسه با یک بازی غریزی، تفاوتی وجود ندارد؟ مفهوم تصعید به طور گسترده‌ای پذیرفته شده و با ارزش است ولی حیف است که تفاوت عظیم بین بازی کردن شاد کودکان و بازی کردن کودکانی که به نحوی اجباری هیجان‌زده شده و به نظر در شرف یک تجربه غریزی هستند را نادیده بگیریم. درست است که حتی در بازی شاد کودک نیز هرچیزی می‌تواند در رابطه با تکانه‌ی اید تفسیر شود، زیرا ما به زبان نمادها سخن می‌گوییم و بدون شک در استفاده از نمادها و درک‌مان از بازی‌ها به شکل رابطه‌های مبتنی بر اید محقیم . با این حال اگر این موضوع را فراموش کنیم که بازی یک کودک هنگامی که با هیجانات جسمانی و اوج‌های فیزیکی در هم آمیخته شود دیگر شاد نیست، نکته مهمی را از دست داده‌ایم.
کودک مثلا نرمال قادر است بازی کند و هنگام بازی کردن هیجان‌زده شود و از بازی لذت ببرد بدون اینکه از جانب ارگاسم فیزیکی یک برانگیختگی موضعی حس خطر کند ولی یک کودک محرومیت کشیده با تمایلات ضداجتماعی یا هر کودکی با بی‌قراری‌های ناشی از دفاع‌های مانیک نمی‌تواند از بازی کردن لذت ببرد زیرا بدن به لحاظ جسمی درگیر می‌شود. تجربه ی اوج فیزیکی قطعا لازم است و هر والدی تجربه‌ی این را داشته است که گاهی هیچ چیزی به غیر از یک صدای بلند نمی تواند یک بازی هیجان‌انگیز را به پایان ‌رساند (که نوعی اوج غیرواقعی اما بسیار مفید فراهم می‌کند). به عقیده من اگر بازی شاد یک کودک یا تجربه یک بزرگسال در یک کنسرت را با تجربه جنسی مقایسه کنیم، تفاوت آنقدر بزرگ است که باید اصطلاحی متفاوت برای توصیف این دو تجربه به کار گیریم. فارغ از سمبولیسم ناهشیار، کمیت برانگیختگی جسمی واقعی در یکی از این تجربه هد حداقل و در دیگری حداکثر است. در نهایت باید بگوییم که خود مفهوم رابطه‌مندی ایگو بدون نادیده گرفتن معانی زیربنایی مفهوم تصعید حائز اهمیت فراوان است.

خلاصه
ظرفیت تنها بودن پدیده‌ی بسیار پیچیده‌ایست و عوامل بسیاری در آن دخلیند و ارتباط تنگاتنگی با بلوغ عاطفی دارد.
مبنای ظرفیت تنها بودن تجربه‌ی تنها بودن در حضور شخصی دیگر است. به این ترتیب نوزادی با سازمان ایگوی ضعیف می‌تواند به پشتوانه‌ی یک حامی ایگو تنها بماند.
نوع رابطه‌ای که بین نوزاد و مادر حامی ایگو وجود دارد نیازمند بررسی ویژه است. اگرچه پیش‌تر اصطلاحات دیگری برای این رابطه به کار رفته است به عقیده من عبارت رابطه‌مندی ایگو موقتا برای این منظور مناسب است.
رابطه‌های مبتنی بر اید اگر در چهارچوب رابطه‌مندی ایگو رخ ‌دهند، می توانند به جای آشفته کردن ایگوی نابالغ، به تقویت آن بیردازند.
به تدریج محیط حامی ایگو درون‌فکنی شده و درون شخصیت فرد ساخته می‌شود به نحوی که منجر به ظرفیتی برای تنها بودن واقعی می‌شود. با این وجود، به لحاظ نظری همواره شخصی حاضر است، شخصی که به نحوی ناهشیار معادل مادر است، شخصی که در روزها یا هفته‌های اول زندگی موقتا با نوزادش همانندسازی کرده و در آن زمان به هیچ‌ چیز جز مراقبت از نوزادش نمی اندیشیده است.

-توضیح: جملات داخل [ ] توسط ویراستار یا مترجم برای فهم بهتر مطلب به متن اضافه شده است.

 

(کپی تنها با ذکر منبع مجاز است)


interview.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

روان درمانی تحلیلی یا psychoanalytic psychotherapy، یکی از انواع روان درمانی های عمیق است که تمرکز آن روی آشکار کردن محتوای ناهشیار و روابط بین فردی بیمار، بویژه روابط جاری و ساری بین بیمار و درمانگر می باشد. این رابطه ی عمیق، اصیل و شفابخش بین بیمار و درمانگر، سبب بالا آمدن مسائل بنیادین بیمار شده و سعی می شود این مسایل تحلیل شده و در بافت رابطه ای جدید و سالم اصلاح شود.
درمان تحلیلی در واقع نسخه ی به روز شده تر روانکاوی، با شدت و فشردگی کمتر less intensive، و با تعداد جلسات کمتر در هفته (معمولا یک یا دوبار در هفته) است.

درمان های تحلیلی فرض را بر این می گذارند که عملکرد ناسازگارانه، حداقل تا اندازه ای، ناشی از مسائل ناخودآگاه بوده و ریشه در تجارب اولیه ی فرد با مراقبین اصلی دارد. این مسائل زمانی که حل نشده باقی می مانند، هیجانات را به شدت درگیر کرده و بخش زیادی از انرژی و سرمایه گذاری روانی فرد را به خود اختصاص می دهند. درنتیجه، فرد انرژی زیادی را برای درگیری با تعارضات هیجانی صرف کرده و انرژی کمی برای سرمایه گذاری در فعالیت های ثمربخش و کارآمد باقی می ماند. این هیجانات حل نشده روز به روز انباشته شده و عملکرد فرد را در زمینه های مختلف کاهش می دهند و جلوی رشد استعداد های فرد را میگیرند.

بررسی و حل و فصل این هیجانات، که در طول زمان ایجاد شده اند، نیاز به فضایی کاملا امن، و رابطه با فردی قابل اعتماد دارد که در این فضا، ناخودآگاه بتواند خود را عرضه نموده و در رابطه ای اصیل و امن، تجارب ناخوشایندی را که باعث درگیری هیجانی شدید شده اند را دوباره و با نتیجه ای متفاوت و غیرآسیب رسان تجربه کرده و انرژی دربند کشیده شده، رها شود تا فرد فرصت رشد بیشتر یابد.

اگر بخواهیم مثالی عینی از کاری که یک روان تحلیل گر انجام می دهد بیاوریم، شاید بتوانیم به مثالی که کابانیس در کتاب ارزشمند راهنمای بالینی روان درمانی تحلیلی ارائه کرده است اشاره کنیم؛

او می گوید: روان درمانگر تحلیلی مانند لوله کشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکه های آب را می بینید اما قادر به دیدن منشأ آن نیستید؛ می توانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمی شود. لوله کش می داند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمی توان آن را دید. اگرچه لوله کش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است -او می تواند سقف را بشکند تا لوله خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما روان درمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار می کند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریف تر نیاز داشته [و کاری بسیار خطیر تر بر عهده دارد].

با توجه به اینکه هدف اساسی روان درمانی تحلیلی، حل و فصل ریشه ای و عمیق مسائل و بازسازی ساختار شخصیت است، عامل استمرار در طول زمان از عوامل کلیدی و بدیهی این نوع درمان محسوب می شود. در نتیجه، کسانی که می خواهند وارد این درمان شوند باید صبور بوده و توانایی ماندن در جلسات طولانی مدت را داشته باشند، تا بتوانند نتایج عمیق آن را روی پختگی شخصیت، کیفیت روابط بین فردی و بالا رفتن سطح کیفی زندگی شان تجربه نمایند.

متاسفانه در اینجا تناقضی وجود دارد و آن این است که معمولأ سالم ترین افراد نیاز بیشتری برای خودنگری و صرف زمان و هزینه برای شناخت خود و حل و فصل ریشه ای مسائل شان احساس می کنند و در نتیجه بیشتر در درمان هایی از این دست وارد شده و در آن می مانند. در حالی که کسانی که مسایل شخصیتی شدیدتری دارند و نیاز اساسی به حل و فصل تعارضاتشان دارند، کمتر مایل اند در این نوع درمان ها وارد شده و وقت و هزینه ای برای حل و فصل بنیادین مسائل شان صرف کنند. این نکته ای است که باید روی آن کار شده و شاید افزایش آگاهی و دسترسی به درمانگران حرفه ای و قابل اعتماد بتواند گره ی کوچکی از این مسئله بازنماید.

نویسنده: دکتر عادله عزتی

(کپی با ذکر منبع مجاز است)


images-7.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

مقاله انتقال متقابل نوشته ی دونالد وینیکات (1960)/ مترجم: الهام نجارپور

 

در ادامه آنچه می خواهم در این مقاله بگویم به طور مختصر شرح داده می شود.
من فکر می کنم که دیگر لازم است استفاده از کلمه انتقال متقابل به کاربرد اصیل خودش بازگردانده شود. ما می توانیم از کلمه ها آن طور که دوست داریم استفاده کنیم، مخصوصا کلمه های ساختگی مثل انتقال متقابل. کلمه ای همچون «خود » به طور طبیعی از ما بیشتر می داند؛ این کلمۀ خود است که از ما استفاده می کند، و می تواند بر ما تسلط و کنترل داشته باشد. اما انتقال متقابل واژه ای است که ما قادریم آن را به بردگی درآوریم. مروری بر مقالات و نوشته ها مرا به فکر وا می دارد که این واژه در خطر از دست دادن هویتش می باشد.
هم اکنون نوشته های بسیاری در رابطه با این واژه وجود دارد و من تلاش کرده ام که آنها را مطالعه کنم. در مقاله «تنفر در انتقال متقابلِ » من (1947) (که عمدتا راجع به تنفر است)، نوشته ام که یک نوع کاربرد از کلمه انتقال متقابل، توضیح این خواهد بود «نابهنجاری در احساسات انتقال متقابل، و تنظیم روابط و همانندسازی هایی که تحت تسلط سرکوبی در روانکاو می باشند. پیشنهادی که در اینجا وجود دارد این است که روانکاو نیاز به روانکاوی بیشتری دارد….»
من در راستای هدف مقاله، سپس دو معنای ممکن دیگر ارائه داده ام.
بحث کردن بر سر شکست های روانکاویِ شخصی روانکاو، بی فایده است. به یک معنا، این به بررسی بیشتر پایان می بخشد.
معنای واژه انتقال متقابل باید گسترش یابد. و من فکر می کنم همه ما موافق این مساله هستیم که کمی آن را گسترش دهیم تا شاید این فرصت را بدست آوریم که دیگر بار بر کار خود نگاهی بیندازیم. من به هر روی باید به این ایده که پیش از این مطرح کردم بازگردم. قبل از اینکه جلوتر بروم باید به این اظهارنظر که توسط مایکل فوردهام در آغاز این مقاله مطرح شده است اشاره کنم، در این نوشته، او از یونگ به عنوان فردی نقل می کند که علیه این ایده که انتقال محصول تکنیک روانکاوی است، اعتراض کرده و تاکید می کند که انتقال پدیده ای فرافردی یا اجتماعی می باشد. صرف نظر از این مساله که من نمی دانم معنی فرافردی چیست، من فکر می کنم که گیج شدن در اینجا می تواند از تحریف کاربرد واژه انتقال، آن طور که فروید آن را معرفی کرده است، برخیزد. مشخصه تکنیک روانکاوی، این نوع استفاده از انتقال و نوروز انتقال می باشد. انتقال تنها امری مربوط به راپور و یا روابط نیست. بلکه مربوط به مدلی است که در آن یک پدیده بسیار ذهنی به طور مکرر در یک روانکاوی ظاهر می شود. روان کاوی عبارت است از آماده کردن شرایط برای ایجاد چنین پدیده هایی و تفسیر این پدیده ها در لحظه ای مناسب. تفسیر بستگی به پدیده انتقال خاص در واقعیت روانی بیمار دارد و این در بعضی موارد همزمان مربوط است به گذشته بیمار.
در یک مثال رایج، یک بیمار به تدریج شروع به صحبت کردن راجع به بدگمانی نسبت به روانکاو و تنفر از او می کند، که می تواند با مساله خطر ملاقات روانکاو با یک بیمار دیگر یا تعطیلات آخر هفته و ایام مرخصی ارتباط داشته باشد. در خط سیر زمان، یک تفسیر نه با توجه به زمان حال، بلکه با توجه به ساختار داینامیک شخصیت بیمار معنا پیدا می کند. در ادامه این کار، بیمار نوروز انتقال خاص را از دست می دهد و انتقال دیگری را با شدت بیشتری آغاز می کند. (اغلب این کار به شیوه ای واضح انجام نمی شود، اما برای اهداف مربوط به تدریس این می تواند توصیف نسبتا خوبی باشد).
مایکل فوردهام (1960) مثال خوبی در رابطه با این موضوع ارائه داد. در این مثال، بیماری بود که سوال هایی می پرسید. در نهایت او گفت: «تو شبیه پدرم هستی، هرگز به سوال ها پاسخ نمی دهی». یک بیمار اغلب نشانه هایی ارائه خواهد داد تا روانکاو تفسیر نتیجه بخشی ارائه دهد، اما در اینجا مقداری (اما یک مقدار مهم) از تفسیر توسط بیمار به دست آمده است و بدون شک روانکاو سپس می تواند با تفسیر بیشتر به آن وزن بیشتری دهد.
بنظر من لازم است که زمان زیادی را به این مساله اختصاص دهم، زیرا اگر ما بر سر واژه انتقال توافق نکرده باشیم، نباید شروع به صحبت راجع به انتقال متقابل کنیم.
در ضمن باید این مساله را به دکتر فوردهام متذکر شوم که برخی کلمات مورد استفاده او بنظر من بی فایده هستند، زیرا متعلق به زبان نامفهوم و عجیب یونگی اند. او نیز به نوبه خود می تواند به من بگوید که کدام یک از کلمات من در نظر او بی فایده و به درد نخور هستند. منظور من کلماتی چون: فرافردی ، ناخودآگاه فرافردی ، ایده آل تحلیلی فرافردی ، آرکیتایپال ، عناصر ضدجنسی روان ، آنیموس و آنیما ، همبسته های آنیموس-آنیما است.
من نمی توانم با این زبان ارتباط برقرار کنم. برای برخی در این جمع، این کلمات عادی و روزمره هستند اما برای بقیه معنی روشنی ندارند.
ما باید در رابطه با استفاده از کلمات مراقب این باشیم که آنها به شیوه های مختلفی توسط گروه های مختلف مورد استفاده قرار می گیرند: ایگو ، ناخودآگاه، خیالی ، همنوا (واکنش همنوا)، تحلیل، غیره.
من حالا می توانم بازگردم به موضوع پدیده انتقال-انتقال متقابل و آنچه را که به طور کلی در کار حرفه ای اتفاق می افتد بررسی کنم. کار حرفه ای کاملا متفاوت از زندگی معمولی است. این طور نیست؟
همه اینها توسط بقراط شروع شد. او احتمالا نگرش حرفه ای را بنیان نهاد. سوگندنامه پزشکی، مرد یا زنی را به تصویر می کشد که نسخه ای ایده آل شده از یک مرد یا زن معمولی در خیابان است. در عین حال، این شیوه بودنِ ما در زمانی است که از نظر حرفه ای درگیر می شویم. سوگندنامه شامل این عهد است که ما نباید با بیمار رابطه جنسی داشته باشیم. در اینجا جنبه ای از انتقال کاملا شناسایی می شود، بیمار نیاز دارد تا دکتر را آرمانی سازی کند، عاشق او شود و خیال پردازی کند.
فروید رشد دامنه کاملی از پدیده های ذهنی را در رابطه حرفه ای مجاز دانست؛ روانکاوی شخصی خود روانکاو به این دلیل ضروری است که روانکاو برای حفظ یک نگرش حرفه ای تحت فشار می باشد. من عمدا این جمله بندی را به کار می برم. من نمی گویم که روانکاوی شخصی روانکاو به منظور رها کردن او از نوروز است؛ بلکه می گویم در راستای افزایش ثبات شخصیتی و پختگی شخصیت او می باشد. این اساس کار حرفه ای و توانایی ما برای حفظ یک رابطه حرفه ای است.
البته یک نگرش حرفه ای احتمالا، بر پایه دفاع ها و بازداری ها و سازماندهی وسواسی ساخته می شود و نظر من این است که به خصوص در اینجا درمانگر تحت فشار قرار دارد، زیرا هر ساختاری از دفاع های ایگو، توانایی او را برای مواجهه با موقعیت جدید تقلیل می دهد. درمانگر (روانکاو یا روانشناس تحلیلی) باید آسیب پذیر باقی بماند و در عین حال نقش حرفه ای خودش را در ساعت کار واقعی حفظ نماید. من گمان می کنم که بودن در جایگاه یک روانکاو حرفه ای خوش رفتار، راحت تر از بودن در جایگاه روانکاوی است که (در عین خوش رفتاری) آسیب پذیری ای را حفظ کرده است که متعلق به سازمان دفاعی انعطاف پذیر می باشد (فوردهام نیز به زبان خودش ایده ای مثل این را بیان کرده است).
در روانکاوی کاربرد کامل تری از پدیده انتقال وجود دارد تا به عنوان مثال در مددکاری اجتماعی. این برای روانکاو، نسبت به یک مددکار اجتماعی دارای یک مزیت است، اما لازم است که مزیت های کاریِ فردی که عمومی تر و با کارکردهای ایگو کار می کند، را یادآوری کنیم، او در موقعیت بهتری است تا با نیازهای ایگو برای آمادگی اجتماعی ارتباط برقرار نماید.
در روانکاوی، نوروز انتقال به طور مشخص برخاسته از اید می باشد. در مددکاری اجتماعی، یک مرد ممکن است به درمانگر بگوید، «تو مرا به یاد مادرم می اندازی». لازم نیست که در این رابطه کاری انجام شود جز اینکه درمانگر این موضوع را بفهمد. در روانکاوی، روانکاو نشانه هایی دریافت می کند تا نه تنها بتواند انتقال احساسات از مادر به روانکاو، بلکه عناصر غریزی ناخودآگاه که زیربنای آن هستند و تعارض هایی که برانگیخته شده اند و دفاع های سازماندهی شده را تفسیر نماید. بدین طریق، ناخودآگاه آغاز به داشتن یک معادل خودآگاه می کند و تبدیل به فرایندی پویا می شود که شامل افراد و پدیده ای است که نزد بیمار قابل پذیرش است.
چیزی که بیمار با آن مواجه می شود مطمئنا نگرش حرفه ای روانکاو است نه مردان و زنان غیرقابل اعتمادی که ما در زندگی شخصی خود هستیم.
من می خواهم در ابتدا این مشاهده شفاف را به وجود آورم. گرچه بعدا چیزی که می گویم را باید تعدیل نمایم.
می خواهم توضیح دهم که روانکاوِ مشغول به کار، در وضعیت خاصی قرار دارد، یعنی نگرش او حرفه ای است. کار در حال انجام شدن در یک موقعیت حرفه ای است. در این موقعیت ما فرض را بر این می گذاریم که روانکاو فاقد اختلال شخصیت از نوع یا درجه ای است که باعث می شود رابطه حرفه ای ادامه پیدا نکند، یا تنها به قیمت وجود دفاع های شدید ادامه یابد.
نگرش حرفه ای نسبتا شبیه سمبولیسم است، چون فاصله ای را بین روانکاو و بیمار در نظر می گیرد. نماد در شکاف بین ابژه ذهنی و ابژه ای که به صورت عینی درک می شود، قرار گرفته است.
بنظر می رسد که من در اینجا با جمله ای از فوردهام مخالفم، گرچه کمی بعد با او موافقت خواهم کرد. عبارتی که من با آن مخالفم این است: « او (یونگ) رابطه تحلیلی را با تعامل شیمیایی مقایسه می کند، و در ادامه می گوید که درمان بدون هیچ ابزاری به هر روی محصول تاثیر متقابل است، که در آن تمام وجود درمانگر و همچنین بیمار نقش ایفا می کند. » سپس او بسیار تاکید می کند که این برای روانکاو بی فایده است که دفاع هایی از نوع حرفه ای را در برابر تاثیر بیمار به وجود آورد، و در ادامه می گوید: «در این صورت، او فقط فایده و مزیت بخش بسیار مهمی از اطلاعات را انکار می کند. »
من به حمایت کردن از این عقیده که نگرشی حرفه ای، تکنیک و کار ذهنی روانکاو، بین او و بیمار قرار گرفته است، مشهور هستم.
حالا این را بدون ترس میگویم چرا که من intellectual نیستم و در واقع شخصا کارم را بیشتر توسط به اصطلاح body-ego (ادراک بدنی) انجام می دهم. من در مورد خودم این عقیده را دارم که در کار تحلیلی ام با تلاش ذهنی ساده اما آگاهانه کار می کنم. ایده ها و احساسات به ذهنم می رسند، اما قبل از تبدیل شدن به تفسیر، به خوبی بررسی می شوند. این به معنی درگیر نشدن احساسات نیست. از طرفی ممکن است من دل درد داشته باشم اما این معمولا تفسیرهای مرا تحت تاثیر قرار نمی دهد؛ و از طرف دیگر ممکن است تا اندازه ای توسط ایده ای که بیمار مطرح می کند از نظر اروتیک یا پرخاشگرانه تحریک شوم، اما همچنین کار تفسیری من، آنچه می گویم، نحوه گفتن یا زمان گفتنم اغلب تحت تاثیر این مساله قرار نمی گیرد.
روانکاو، بی طرف و با ثبات است، او یک نجات بخش، یک معلم، یک همدست، یا یک معلم اخلاق نیست. تاثیر مهم روانکاویِ شخصیِ خود روانکاو این است که ایگوی او را تقویت می کند، به طوری که او می تواند از نظر حرفه ای درگیر بماند، بدون اینکه فشار زیادی را متحمل شود.
تا آنجا که همه اینها درست هستند، معنی کلمه انتقال متقابل فقط می تواند ویژگی های نوروتیکی باشد که نگرش حرفه ای را تخریب می کند و فرایند روانکاوی را مختل می سازد.
به نظر من این درست به نظر می آید، بجز در مواردی که تشخیص بیماری مواردی خاص باشد. و من حالا می خواهم انواع تشخیص هایی را توضیح دهم که به زعم من کل مشکل را تغییر می دهند و باعث می شوند من تمایل داشته باشم با چیزی که قبلا با آن مخالف بودم، موافقت کنم. اکنون موضوع مورد بحث این است: نقش روانکاو؛ و اینکه این نقش باید مطابق با تشخیص بیمار متفاوت باشد.
هیچ سخنوری بیشتر از حد خلاصه، به موضوع تشخیص، زمان اختصاص نداده است (گرچه فوردهام از یونگ نقل می کند: به هرحال این واضح است که او مطمئن است که بیمار تاثیرات جدی بر روانکاو می گذارد و اینکه این می تواند تظاهرات آسیب شناختی را در او تحریک نماید. او اظهار می کند که این بخصوص در مورد کیس های اسکیزوفرن مرزی که تحت درمان قرار گرفته اند صدق می کند؛ و یونگ این موضوع را به روشی جالب توسعه می دهد.)
بنابراین اکنون من از جایگاهی متفاوت سخن می گویم، و این تغییر از این حقیقت می آید که من اکنون در مورد مدیریت و درمان بیماران مرزی صحبت می کنم، کسانی که کلمه سایکاتیک از کلمه نوروتیک برای آنها مناسب تر است.
ممکن است از من انتظار داشته باشید که از کلماتی چون سایکونوروز، سایکوز یا هیستریا، اختلال عاطفی و اسکیزوفرنیا استفاده کنم، اما در اینجا برای رسیدن به هدفمان نباید از این نوع طبقه بندی استفاده کنیم.
دو نوع از بیماران بنظر من کاملا نگرش حرفه ای درمانگر را تغییر می دهند: اولین دسته بیمارانی هستند که تمایلات ضداجتماعی دارند، و دسته دیگر بیمارانی هستند که نیاز به واپس روی دارند. دسته اول بطور مداوم در برابر ناکامی واکنش نشان می دهند. درمانگر توسط بیماریِ بیمار یا قسمت امیدوارکننده بیماریِ بیمار ناچار می شود خود را با او هماهنگ کند و شکست در حمایت از ایگوی او را، که زندگی بیمار را تغییر داده است، بهبود بخشد. تنها کاری که درمانگر می تواند انجام دهد به غیر از درگیر شدن در این موقعیت، این است که از آنچه اتفاق می افتد استفاده کرده و توجه را به سمت عبارت دقیقی از ناکامی یا ناکامی های اصلی برگرداند، ناکامی هایی که بیمار در زمان کودکی تجربه کرده است. این ممکن است شامل کار با ناخودآگاه بیمار باشد یا نباشد. درمانگری که کاملا درگیر کار با بیمارانی است که تمایلات ضداجتماعی نشان می دهند، در موقعیت خوبی برای درک تکنیک روانکاوی یا عملکرد انتقال، یا تفسیر نوروز انتقال نیست. ما تلاش می کنیم که به دانشجویان روانکاوی، کیس های ضداجتماعی ارجاع ندهیم، چرا که ما نمی توانیم به واسطه این کیس ها روانکاوی تدریس کنیم. بهتر است که به روش های دیگری با این بیماران کار شود، گرچه گاهی ممکن است افزودن روانکاوی برای آنها نیز مفید باشد. من باید توضیحات بیشتر در رابطه با تمایلات ضداجتماعی را کنار بگذارم.
در نوع دیگر بیمارانی که من از آنها بعنوان کسانی یاد کردم که نیاز به واپس روی دارند، اگر قرار باشد تغییر مهمی در بیمار به وجود آید، ما نیاز داریم که از مرحله وابستگی نوزادانه عبور کنیم. در اینجا نیز روانکاوی قابل تدریس نیست، گرچه می توان به شکلی تعدیل یافته بدان پرداخت. در اینجا مشکل مربوط به بحث تشخیص و شناسایی کاذب بودن شخصیت کاذبی است که خودِ واقعی رشدنیافته را مخفی کرده است. اگر خود واقعی مخفی شده قرار باشد در این نوع بیمار ظاهر شود، بیمار در بخشی از درمان فرو می شکند، و روانکاو بایستی بتواند نقش مادر را برای نوزادی بیمار بازی کند. این به معنی حمایت ایگویی در مقیاس وسیع آن است. روانکاو بایستی به واقعیت بیرونی دسترسی داشته باشد، در حالی که در واقع با بیمار همانندسازی کرده، یا حتی با او درهم آمیخته است. بیمار باید بسیار وابسته یا حتی کاملا وابسته شود، و این موضوع درست است حتی زمانی که بخش سالمی در شخصیت بیمار وجود دارد که از ابتدا در نقش همدست روانکاو عمل می کند و در واقع به روانکاو می گوید که چطور رفتار کند.
شما متوجه خواهید شد که من اکنون از عباراتی استفاده می کنم که توسط فوردهام استفاده شده بود.
اکنون دوباره می توان گفت روانکاوانی که عمدتا با بیمارانی کار می کنند که کاملا در این مسیر وابسته می شوند، ممکن است در فهمیدن و یادگیری تکنیک روانکاوی که بر پایه کار با اکثریت بیمارانی است که وابستگی دوران نوزادی شان توسط والدینشان مدیریت شده است، دچار مشکل شوند.
از سوی دیگر، روانکاو کلاسیک، کسی که حرفه اش را فراگرفته است و به توانایی اش برای رویارویی با نوروز انتقال زمانی که به طور تکرارشونده به وجود می آید اعتماد دارد، توانایی زیادی برای یاد گرفتن از بیمارانش و کسانی دارد که تلاش می کنند تا با بیمارانی روان درمانی انجام دهند که نیازمند تجربه مراحل رشد هیجانی مربوط به دوران نوزادی هستند.
بنابراین از این موقعیت تغییریافته با بیمار سایکاتیک یا اسکیزوفرنیک، و انتقالی که توسط نیاز بیمار به واپس روی به وابستگی نوزادی شکل گرفته است، من می توانم به بسیاری از نظرات فوردهام بپیوندم، که البته با این وجود فکر می کنم او آنها را به درستی با طبقه بندی بیماران پیوند نداده، زیرا زمان کافی نداشته است.
بیمار سایکاتیک مرزی به تدریج از مرزها و موانعی که من آنها را تکنیک و نگرش حرفه ای نامیده ام، عبور می کند، و بالاجبار رابطه ای مستقیم و از نوع ابتدایی آن حتی تا حد درهم آمیختگی می خواهد. این رفتار به صورت سازمان یافته و تدریجی انجام می شود، و بهبود یافتن نیز متناظر با آن به صورت تدریجی انجام می پذیرد، بجز آنجا که بخشی از بیماری است و هرج و مرج، هم بیرون و هم درون می بایست حاکم باشد.
در تعلیم روانکاوی و مانند آن، ما نباید دانشجویان را در موقعیتی قرار دهیم که با نیازهای ابتدایی بیماران سایکاتیک در ارتباط باشند، چرا که تعداد کمی از آنها می توانند آن را تحمل نمایند، و تعداد کمی قادر خواهند بود که چیزی از این تجربه یاد بگیرند. از سویی دیگر، در یک تمرین روانکاویِ به درستی برنامه ریزی شده، فضایی برای بعضی بیماران وجود دارد، بیمارانی که به زور از مرزهای حرفه ای عبور می کنند و کسانی که تست ها و تقاضاهای خاص را به وجود می آورند که به نظر می رسد ما آنها را در این بحث تحت اصطلاح انتقال متقابل مطرح کرده ایم. من می توانم موضوع پاسخ های روانکاو را ادامه دهم. در واقع برای من دشوار است که فرصت بحث راجع به انواع چیزهایی که تجربه کرده ام و ربط دادن آنها به ایده هایی که توسط دکتر فوردهام مطرح شده اند را از دست بدهم. بعنوان مثال، من توسط یک بیمار ضربه خوردم. آنچه که گفتم برای انتشار نیست. آن یک تفسیر نبود بلکه واکنشی بود به یک اتفاق. بیمار خط سفید حرفه ای را رد کرد و به مقدار کمی از خوداقعی من وارد شد، و من فکر می کنم این احساس برای او واقعی بود. اما یک واکنش، انتقال متقابل نیست.
آیا بهتر نیست که در این نقطه بگذاریم اصطلاح انتقال متقابل به آن معنی بازگردد که ما امیدواریم توسط گزینش و تحلیل و تعلیم روانکاو حذف شود؟ این ما را از بحث کردن راجع به چیزهای جالب بسیاری دور می سازد. چیزهایی که روانکاوان می توانند با بیماران سایکاتیکی که گاها واپس روی می کنند و وابسته هستند، انجام دهند. کسانی که ما می توانیم در رابطه با آنها از واژه مارگارت لیتل استفاده کنیم: پاسخ کلی روانکاو به نیازهای بیمار. تحت این عنوان یا عنوان مشابه، چیزهای زیادی می توان در رابطه با استفاده روانکاو از واکنش های خودآگاه و یا ناخودآگاه خود به تاثیر بیمار سایکاتیک یا بخش سایکاتیک بیمار بر خود و تاثیر آن بر نگرش حرفه ای، بیان کرد. من یکی از کسانی هستم که تابحال راجع به این موضوع کم نوشته ام و بسیار گفته ام، موضوعی که مورد علاقه فرویدی ها و یونگی ها می باشد. این حقیقتا باید اساسی برای بحث های آینده باشد، اما من فکر می کنم که ادامه دادن به سرپوش گذاشتن بر تمام اینها تنها منجر به سردرگمی و هرج و مرج می شود. کلمه ای که در عنوان این سمپوزیوم است: انتقال متقابل.

 

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

download.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

زندگی و کار دونالد وینیکات/ نوشته مارتاسی ناسبام/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: دکتر عادله عزتی

[مقدمه ویراستار: پیش از خواندن زندگینامه نظریه پردازان، لازم است چند نکته را در نظر داشته باشیم؛
یک اینکه، یک فرد به صرف نظریه پرداز بودن یا مشهور بودن اش از خطا مصون نیست و dark side های مخصوص به خودش را دارد، چون این بخشی از وجود انسانی همه ی ماست که در کنار خوبی ها ، و نقاط روشن، نقاطی تاریک داشته باشیم. مهم این است که دوز این نقاط روشن بیش از نقاط تاریک و ناشناخته وجودمان باشد.
دو اینکه، هیچگاه به این دلیل که نظریه پردازی نقاط تاریک در زندگی داشته، نظریه اش، و کمکی که به دانش بشری کرده است را زیر سوال نبریم. دانستن لغزش های انسان های بزرگ می تواند دیدی واقع بینانه تر و انسانی تر از آن ها ایجاد کند و به جای تصویری ایده آل و بدون کاستی، تصویری انسانی ایجاد کرده و احساس نزدیکی بین ما و آنها را سبب شود.
شاید با این طرز نگاه، یکی از اهداف مهم روانکاوی که توانایی دوسوگرایی و تحمل خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است، تا حدی محقق گردد].

در ادامه توجه شما را به زندگی نامه ی یکی از تاثیرگذارترین روانکاوان، دونالد وینیکات، جلب می کنیم:

وینیکات نه مانند فروید، چهره‌ای فرهنگی است که در کتاب‌های بزرگ درباره او نوشته شده و مورد احترام و یا اهانت گسترده قرار گرفته باشد. و نه مثل ژاک لاکان، نمادی است از یک مکتب فکری که احکامی نفوذناپذیر و دارو دسته‌ای از مشتاقان داشته باشد. هیچ مکتبی از وینیکات وجود ندارد؛ هیچ دوره‌ای از روش‌های او موجود نیست. همه چیز همانطور است که خودش آرزویش را داشت. او در تمام زندگی‌اش یک دغدغه داشت و آن رهایی و آزادی “خود” در برابر خواست‌های والدینی و فرهنگی بود. او ترجیح می داد در سکوت، و بدون اینکه نیازی به اثبات خود داشته باشد، وجودش را تحقق بخشد. او در نوشته‌هایش با زبانی صحبت می‌کند که مطمئنا زبان خودش است و به طرز شگفت انگیزی شخصی، خودهمخوان، بازیگوشانه و همزمان منظم است. شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که او هیچ کرسی ای در محیطهای آکادمیک نداشت و البته همین دلایل نیز منجر به تاثیرگذاری شگرف او بر روان‌تحلیلی به خصوص در آمریکا شده‌است.

زمانی که وینیکات قدم به عرصه روان‌تحلیلی در لندن گذاشت، روان‌تحلیل‌گران هنوز انگیزه های انسانی را عمدتا در قالب تکانه‌های غریزی ابتدایی فروید در نظر می گرفتند که هدف آن ها کامیابی جنسی است. ملانی کلاین پیشاپیش تاثیر مهمی بر تئوری فروید با استفاده از پافشاری بر اهمیت حیاتی مواضع رشدی اولیه در زندگی گذاشته بود اما همچنان به نظریه ی لذت گرایی فروید قائل بود که نیاز اولیه ی نوزاد را در درجه ی اول جستجوی لذت می دانست. کلاین علاقه ی خاصی به دنیای درون روانی و فانتزیک کودک داشت که اغلب شامل فرافکنی های شیطانی از برخی قسمت های واقعیت بود؛  همانطور که مشخص است او در نظریه اش هیچ علاقه‌ای به محیط واقعی و بیرون از ذهن کودک نداشت.

وینی کات آموخته های مهمی از کلاین که رابطه‌ای نزدیک اما نابرابر با او داشت، کسب کرد. او از کلاین اهمیت زندگی فانتزیک کودک را گرفت اما معتقد بود که کودک از ابتدا به دنبال اشکال پیچیده‌ ای از روابط است و نه لذت گرایی محض!  او همچنین رشد کودک را بدون توجه به اطرافیان واقعی او امکان‌پذیر نمی دانست – این افراد شامل ابژه‌های کودک -چه پاسخ دهنده و چه غیرپاسخ دهنده- هستند که “محیط تسهیل‌گر” را برای رشد هیجانیاو ایجاد می‌کنند یا باعث مخفی شدن “خود” حقیقی او می‌شوند. بر همین اساس سخن معروفی از زبان وینی کات انتشار می‌یابد که “چیزی به عنوان نوزاد به تنهایی وجود ندارد” و ما همیشه با “زوج نوزاد-والد” سروکار داریم.

در واقع اگر روان‌تحلیلی در آمریکا عمدتا تبدیل به نظریه‌ای مبتنی بر رشد و تبادل هیجانی در عوض نظریه مبتنی بر لذت شده است، باید از وینی کات سپاس‌گزار بود.

وینی کات بیش از دیگر روانکاوان مرزهای روان‌تحلیلی را گسترش داد؛ او روان‌تحلیلی را به عنوان مجاهده‌ای انسانی تخیلی وابسته به شعر و عشق می‌دانست، نه علمی صرف همراه با قواعد غیرقابل انعطاف. گانتریپ که همکار و از بیماران وینی کات بود تأکید می‌کند که: “ما راهمان را از فروید که به دنبال درمان سمپتوم‌ها بود جدا کردیم. ما نگران افراد زنده هستیم. نگرانِ به تمامی زندگی کردن و عشق ورزیدنشان.” بنابراین هدف این فرآیند صرفأ حذف ساده سمپتوم‌ها نیست بلکه آنچه به عنوان هدف نهایی برمی گزیند، توانایی بازی و خلاقیت است. ]به عقیده ی وینی کات، یافتن خود حقیقی تنها از طریق خلاقیت امکان پذیر است و این خلاقیت از طریق ظرفیت بازی است که متحقق می گردد -ویراستار- [.

به قول وینیکات “خیلی بیچاره خواهیم بود، اگر قرار باشد فقط انسان هایی عاقل باشیم!”

آنچنان که رادمن (زندگینامه نویس وینی کات) می گوید، بینش های وینی کات حاصل زندگی پردردسر کودکی است که به بزرگسالی موفق و نسبتا شاد تبدیل شده است. هرچند زندگی او در انتها با بیماری قلبی، تعارض با دیگر اعضای انجمن روان‌تحلیلی و یک سری قضاوت‌های اخلاقی سوال برانگیز به پایان می رسد.

رادمن، تحلیل‌گری در حال کار است که این زندگینامه را ابتدا با همکاری یکی از اعضای مورد اعتماد وینی‌کات شروع کرده و در طی آن از همسر وینی کات و سایر دوستان و نزدیکان او کمک گرفته است. او علاوه بر شرح و بسط نظریات وینی کات و نقاط قوت او، نقدهایی از نحوه ی کار وینی کات و تناقضاتی که در تئوری و کار بالینی او دیده می شد را بیان می کند. در ادامه بخش هایی از این زندگی نامه را میخوانیم:

دونالد وینی کات در سال 1896، در غرب انگلستان و در یک خانواده‌ ی مرفه مذهبی از طبقه متوسط اجتماعی به دنیا آمد. بر اساس خاطره‌ای از همسرش، او کودکی بسیار شادی داشته اما موشکافی‌های رادمان مشخص نموده مسائل پیچیده‌تر از آن هستند که به نظر می‌رسند. پدر وینی کات، مردی سرسخت بود که حتی در تمامی عکس‌ها بسیار آراسته ظاهر می‌شد و استانداردهای رفتاری بسیار سخت‌گیرانه‌ای داشت. دونالد جوان بازی با یک عروسک دختر زیبا را دوست داشت اما پدرش این رفتارهای به زعم او غیر مردانه را به شدت تقبیح و تمسخر می کرد، آن قدر که یک روز دونالد کوچولو عروسک مورد علاقه‌ اش  را له کرد و کمی بعد (بر اساس خاطره‌ای مبهم که همسرش نقل کرده) وقتی در آینه خود را برانداز می‌کرد به این نتیجه رسید که زیادی دلپذیر است و باید کمی خشن تر رفتار کند! یک روز پدرش می شنود که دونالد او را با لفظی اهانت آمیز خطاب می کند و بلافاصله او را به مدرسه ی شبانه روزی می فرستد.

اگر بیشتر زندگی و افکار وینی کات صرف ناهمنوایی و محافظت از “خود حقیقی” از تجاوز نیروهای همرنگ کننده (شامل همنوایی جنسی که بسیار علاقه وینی کات را به خود جلب کرده بود) شده است، مطمئنا برآمده از مداخلات پدرش و درد ناشی از این مداخلات بوده‌است. وینی کات در یکی از مقالات اخیرش درباره ی “خود”،تأکید می‌کند که مورد تجاوز قرار گرفتن یا بلعیده شدن توسط آدم‌خوارها، خیلی کم اهمیت تر از  نقض ِخود و تجاوز به هسته ی اساسی “خود” است؛ که از نظر او این گناهی است که ما در برابر “خود”مان مرتکب می شویم.

مادر دونالد برخلاف پدرش، زنی کم نقش بود. دیگران خیلی کم در مورد او حرف می‌زدند و رادمن با تلاش بسیار و کنار هم قرار دادن تکه‌های پازل توانست متوجه شود که او زنی افسرده بوده که از جنسیتش واهمه داشته است. وینی کات در جایی اشاره می‌کند که مادرش به این دلیل او را زود از شیر گرفته که پرستاری کردن و مادری کردن را دوست نداشته است. در اواخر زندگی اش، در شعری به نام “درخت” (اشاره ای ضمنی به رنج مسیح)، درباره ی رنجی می نویسد که برای تلاش در جهت زنده نگه داشتن مادرش متحمل شده است:

و من او را شناختم

درحالی که دامنش را می کشیدم

و حال آنکه او یک درخت مرده بود

من یادگرفتم

دلیلی باشم برای لبخندش

دستی برای پاک کردن اشک هاش

و عاملی برای ابطال  گناهش

تا درمان کنم مرگ درونی اش را

تا زنده اش سازم…

زیرا او زندگی من بود…

]چه قدر دشوار است ادامه ی بحث را پی گرفتن وقتی که شعر به هزار زبان در سخن است… -ویراستار-[

دوباره مداخله‌ای دیگر در “خود” را مشاهده می‌کنیم که به وضوح او را از احساسات پرخاشگرانه و جنسی منع می‌کنند. درحالی که می‌دانیم هیچ عضوی از خانواده وینیکات زندگی جنسی سالمی نداشته است. دو خواهر او علیرغم جذابیتی که داشتند هرگز ازدواج نکردند و اولین انتخاب وینیکات به عنوان همسر، زنی بود دارای اختلال روانشناختی؛ آلیس تیلور، زنی که به ندرت حمام می‌رفته و مدام با طوطی‌اش صحبت می‌کرده است. این ازدواج 26 سال به طول انجامید اما هیچ‌گاه رضایت بخش نبوده است. ناتوانی جنسی یکی از نقاط برجسته در اوایل زندگی وینیکات بوده و او بعدأ توانایی لذت کامل از سکس را با اجازه دادن به دیگری برای پرخاشگر بودن مرتبط می‌نماید. شواهد متعددی نشان می‌دهد که مراقبت شدید وینیکات از همسر دیوانه اش، با حملات قلبی او ارتباط داشته‌است چیزی که او را از لحاظ سلامتی به شدت آسیب پذیر ساخت.

وینیکات دوران سربازی خود را در جنگ جهانی اول گذراند (درآنجا بیشتر وقت خود را صرف خواندن آثار هنری جیمز کرد) و پس از آن مدرک پزشکی خود را از کمبریج گرفت، سپس تحصیل خود را به عنوان متخصص اطفال ادامه داد. او سال‌ها علاقه بسیار زیادی به درمان کودکان داشت. او در نامه ای که از کمبریج نوشته است، از لذتی سخن گفته که از تنظیم برنامه ی بازی تئاتر برای پسران داشته است. او این تجربه را بسیار الهام بخش دانسته و از اینکه هریک از آن پسرها چطور به شیوه ای متفاوت و منحصر به فرد درخشیدند، متحیر مانده است. طبق اظهارات خودش 6000 کودک را درمان کرده‌است. این تجربه ی غنی از کار با کودکان سبب شده که رویکرد او دارای بعد تجربی جدید –و البته مشخصا انگلیسی- ‌باشد.

وینیکات همیشه علاقه زیادی به روان تحلیلی داشت که این علاقه بدون شک به دلیل تعلق خاطر او به مشکلات شخصی‌اش بود. او در حین اینکه به طب کودک مشغول بود، جلسات آموزشی با استراچی را هم می‌گذراند (کسی که نامه های شایعه آمیز می نوشت و یکی از آن ها این بود که چگونه آقای W همسر خود را فریب داد!). وینیکات در سال 1935 از انیستیتوی بریتانیایی در روان تحلیلی فارغ‌التحصیل شده و جلسات تحلیلش را با یک تحلیل‌گر کلاینی، ژان ریوییر شروع کرد و از اینجا درگیری مادام‌العمر وینیکات با عقاید کلاین و خودِ کلاین آغاز می‌گردد. او در سال 1935 برای تحلیل پسر کلاین (اریک) توسط خود او انتخاب شده و پس از آن عمیقأ درون حلقه کلاینی کشیده شد، جایی که هیچ وقت در آن احساس راحتی نکرد. رادمن به خوبی تعارض بین کلاین را (با آن خلوص نظری و اصرارش بر سنت‌گرایی‌)، با نیاز شدید وینیکات برای سرکشی و راه خودش را رفتن به تصویر می‌کشد.

وینیکات دوستی‌اش با کلاین را تا پایان عمر او ادامه داد و در عین حال در نامه هایی که به او می نوشت، به طور فزاینده ای از او می خواست که مراقب مکتبش باشد و متوجه باشد که بسته بودن از لحاظ نظری و کمال­گرایی تحلیلی اهداف مناسبی برای یک مکتب نیستند. او در همین حین در سلسله مقالاتی که توجه زیادی را هم به خودشان جلب نمودند، بنیان‌های نظریه کلاین را به چالش کشید و بر اهمیت رفتار حقیقی مادر در زندگی واقعی و تعاملات زنده ی انسانی تأکید کرد. پس از مرگ کلاین و حتی اندکی پیش از آن، طرفدارانش رفتار سردی با وینیکات داشتند. (در اینجا رادمن کلاینین ها را سرزنش می کند. او می گوید درست است کلاینین ها تئوری پردازان خوبی بودند، اما از نظر تئوری بسیار بسته بودند و تحمل سرکشی طرفدارانشان را نداشتند و معلوم نیست وینیکات را که خواهان تغییر و اصلاح بود چقدر مورد آزار قرار دادند.

وینیکات در حین خدمت در جنگ جهانی دوم با مددکاری اجتماعی به نام کلر بریتون آشنا شد، رابطه آن‌ها تا سال 1949 ادامه یافت و در انتها منجر به جدایی وینیکات از همسرش آلیس و ازدواج با کلر شد (البته او پس از فوت پدرش این مرحله از زندگی را پشت سر گذاشت). این ازدواج موفق و رضایت‌بخش تا پایان عمر او ادامه پیدا کرد. آن ها رابطه ی جنسی خوبی باهم داشتند و عشقشان سرشار از طنز، موسیقی و شاعرانگی بود. آنها برای هم جوک می ساختند و شعرهای احمقانه ای برای هم می نوشتند که در حین کنفرانسهای کسل کننده حالشان را جا می آورد. یکی از دوستانشان آنها را دیوانه هایی خطاب می کرد که خودشان و دوستانشان را سر کیف می آورند! در مورد اینکه آنها هرگز باهم دعوا کرده اند یا نه، کلر به یاد نمی آورد که آنها هرگز به هم آسیب زده باشند چون هرکدام در محدوده ی مجاز خود بازی می کردند. او می گوید گاهی وینیکات نیمه شب از خواب بیدار می شده و می گفته ” هی…من دیوونه تو ام! هیچ اینو می دونستی؟”

کلر زنی موفق و باتجربه در عرصه کار با کودکان نیازمند بود به همین دلیل به نظر می‌رسد توانمندی قابل توجهی برای “دربر گرفتن و hold کردن” خلق خوی تند دونالد، نوساناتش و مشکلات جسمانی‌اش داشت. کلر اظهار می‌کند بعد از یکی از جراحی‌های قلبی سخت دونالد، او را در حال تاب خوردن بر درختی خارج از خانه می‌یابد. اول تصمیم می‌گیرد او را به خانه برگردانده و به استراحت وادارد اما بعد فکر می‌کند: ” نه، این زندگی اوست و او باید آن را زندگی کند. اگر بعد از این اتفاق بمیرد، مرده.. اما او الان زنده است و می خواهد “زندگی” کند. وینیکات در ابتدای زندگینامه اش که در زمان مرگش نگارش آن شروع شد می نویسد:  “دعا: آه خدا ممکن است بعد از مرگم زنده بمانم؟” و کلر می گوید دعای او مستجاب شد. او پس از مرگش زنده ماند!

با افزایش موفقیت‌های وینیکات، اعتماد به نفس او نسبت به تصمیم‌گیری‌هایش نیز افزایش یافت. قسمت تاریک داستان از نظر رادمن همین اعتماد به نفس است که منجر به خطاهای متعدد جدی می‌گردد. احتمالا تا همین‌جا تخطی‌های اخلاقی وینیکات در برخورد با کلاین را متوجه شده‌اید: تحلیل پسر کلاین در حالی که وینیکات و مادر او باهم در تعامل هستند، تشویق کلر به تحلیل شدن با کلاین در حالی که خودش با او ارتباط نزدیک دارد. این تخطی‌ها همچنان ادامه پیدا کرد. او ماریان میلنر را که دوست صمیمی اش بود و احتمال دارد عاشقش نیز بوده باشد آنالیز کرد. خطای دیگرش این بود که یکی از بیمارانش که توسط او تحلیل می شد برای برهه ای از زمان مستاجرش بود. او با برخی بیمارانش روابط اجتماعی داشت و اینطور به نظر می‌رسد که آگاهی اندکی نسبت به مرزهای مناسب با بیماران خود داشته است!

شایان ذکر است که جدی‌ترین تخلف وینی کات دوستی و تحلیل طولانی مدت مسعود خان است. مسعود خان شاهزاده مرفه پاکستانی که بسیار خودپسند بوده به تدریج پرده از یکی از مخرب‌ترین و بی‌قاعده‌ترین تحلیل وینی کات در طول تمام دوران حرفه‌ای‌اش برمی‌دارد. مسعود خان با بسیاری از بیماران خود رابطه عشقی داشته، با آن‌ها روابط دوستانه منفعت طلبانه برقرار می‌کرده، گاهی آن‌ها را مورد اهانت و تحقیر قرار می‌داده و فضای تحلیل برای کامیابی خود-بزرگمنشی مرضی خود استفاده می‌کرده‌است. در تمام مدت او توسط وینی کات تحلیل می‌شده و وینی کات او را شدیدا حمایت می‌کرده است. همچنین وینی کات تلاش‌های زیادی برای نمایندگی مسعود خان در انیستیتو و استمرار مقامش انجام داده‌است. رادمن اظهار می‌دارد گرچه کلر شدیدا تلاش می‌کرده بین این دو فاصله بیندازد و از ویرایش مقالات وینی کات توسط خان جلوگیری به عمل آورد ولی بازهم مسعود خان برای وینی کات مانند پسرنداشته‌اش بود. هرچند وینیکات نیازی به داشتن مکتب مستقل نداشت، اما نیاز به فردی داشت که از ایده هایش حمایت کند و آنها را منتشر سازد. او برای این کار فرد بسیار نامناسبی را انتخاب کرد. گویی او به نوعی در رابطه با خان گیر کرده بود در حالی که تخطی های خان را از مسیر حرفه ای مشاهده می کرد، باز از او حمایت کرده و رابطه اش را با او حفظ نمود.

وینیکات در سفری که در سال 1969 به نیویورک داشت، به دنبال یک آنفولانزا، دچار حمله ی قلبی جدی شد و در نامه ای نوشت که آرزو دارد قبل از مرگ به خانه اش برسد. او پس از آن یک سال دیگر زندگی کرد اما باید تمام وقت استراحت می کرد. عجیب اینجاست که در طول این یک سال، وینیکات همچنان بیمارانش را می دید، مقالات جدیدی را نوشت و منتشر کرد و حتی مسائل جدیدی را مطرح نمود از قبیل مباحث مربوط به سرسختی قواعد جنسیتی در اجتماع و مرکب بودن جنسیت در همه انسانها.

وینیکات به طرز سخاوتمندانه و تأثیرگذاری با غریبه ها ارتباط برقرار می کرد. مثلا او برای رادمن که در آن زمان آنالیست جوانی بود، تفسیری چهار صفحه ای از مقاله اش ارسال کرد. یا مردی از اوکلاهاما در مورد مشکلاتش نامه ای به وینیکات نوشت و پس از آن نامه ای سه صفحه ای از وینیکات در باب پرخاشگری دریافت کرد.

آلن استون، روانکاو، که در زمان حیات وینیکات او را دیده بود می گوید، درحالی که وینیکات به سختی راه می رفت، مرا طوری در مرکز توجهش قرار داده بود که من تا آن زمان چنین توجهی را از کسی دریافت نکرده بودم. این توجه صرفا از جنس تماس چشمی یا آنچه روانکاوان همدلی می خوانند نبود. همانطور که باهم قدم می زدیم و او در مورد نظریاتش حرف می زد، طوری به من پاسخ می داد که مدل صحبت کردنش سرشار از بزرگواری و اصالت بود، و در تمام این زمان من احساس می کردم به رسمیت شناخته شده و تشویق می شوم. – در واقع من در آن زمان در یک “محیط تسهیل گر” بودم.

البته همهی تعاملات وینیکات دوستانه نبودند. او به روانکاوی که از دیدگاه زیستی ساده انگارانه نسبت انسان حمایت میکرد نوشت: “به نظر می رسد شما در نوشتن این مطالب هیچ بازیگوشی و حسی از بازی نداشتید و به همین دلیل نوشته ی شما خالی از خلاقیت است. شاید شما خلاقیت تان را برای بخش دیگری از زندگی ذخیره کرده اید، مثلا برای دوستانتان یا برای نقاشی، یا هرچیز دیگر، من نمی دانم!”

وینیکات در سال 1971 پس از دیدن یک فیلم کمدی از تلویزیون از دنیا رفت.

تفکرات اصلی وینیکات به تدریج پرورش یافت و مقالاتش از لحاظ بالینی بسیار غنی شدند. در حالی که فروید، انسان را موجودی می‌دانست که تحت کنترل غرایز قدرتمندی است که باید توسط اخلاق و فرهنگ سرکوب شوند، وینیکات به فرآیند دست نخورده رشد که باعث ایجاد آگاهی اخلاقی به عنوان محصول جدال اولیه می‌باشد، اعتقاد داشت. او معتقد بود (احتمالأ علیرغم تجربه ی شخصی او) رشد معمولا به خوبی پیش می‌رود و مادران معمولا “به اندازه کافی” خوب هستند. مادران در ابتدای زندگی فرزندشان کاملا دلمشغول آنها هستند و در نتیجه به تمام نیازهای آنها به خوبی توجه می کنند و این موضوع باعث می شود “خود” نوزاد به خوبی رشد کند و در نهایت بتواند خودش را بروز دهد.

در ابتدا کودک نمی‌تواند مادر را به عنوان ابژه‌ای مستقل درنظر بگیرد و بنابراین نمی‌تواند هیجانات پخته‌ای نسبت به او داشته باشد. دنیای او همزیست و خودشیفته است. به تدریج، کودک ظرفیت “تنها ماندن” را به دست می‌آورد- به کمک “ابژه انتقالی” که مرحله‌ای مشهور است که برای نخستین بار توسط وینیکات مطرح شد- و به کودک اجازه می‌دهد در غیاب مادر خود را آرام کند. در نهایت کودک قادر می‌شود “در حضور مادر به تنهایی بازی کند” که نشانه‌ای کلیدی از رشد اعتماد به خودِ در حال رشد می‌باشد. در این زمان، کودک شروع به ارتباط برقرار کردن با مادر به عنوان یک شخص کامل و نه به عنوان فردی که در ادامه نیازهای او است، می‌نماید. وینیکات اغلب از مادران صحبت می کند و این جاست که مورد خطاب یکی از جدی‌ترین انتقادهای رادمن قرار می‌گیرد: به نظر می‌رسد تقریبا تا پایان عمر پدر نقش موثری ندارد. اما باید گفت وینیکات تاکید می‌کند که مادر نه یک طبقه زیستی بلکه یک نقش است و مادران واقعی ویژگی‌هایی از هر دو جنسیت را دارند، حتی تحلیل‌گران نیز معمولأ نقشی شبیه مادر را بازی می‌نمایند.

مانند کلاین، وینیکات نیز معتقد است که این مرحله منجر به بحران هیجانی رنج‌آوری می‌گردد. کودک در اینجا متوجه می‌شود که کسی که مخاطب عشق و علاقه او بوده دقیقأ همان فردی است که مورد حمله خشم و آرزوهای خصمانه او قرار می‌گرفته است. اما وینیکات به جای مفهوم منع شده “موضع افسرده‌ساز” این بینش را در قالب مفهوم رشد “ظرفیتِ نگرانی” (capacity for concern) تعبیر می‌نماید که نشان می دهد چگونه احساسات اخلاقی خالص خود را در موجودیت کودکی که عشق و خشم را باهم تجربه می کند بروز میابد. در نتیجه او اخلاق را بیشتر به صورت فعال شدن عشق می بیند تا به صورت قوانین منع شده ی پدرانه ((paternal. وینیکات به نقش تصورات درونی در حل و فصل این بحران اشاره می کند و می گوید، کودک به تدریج ظرفیت تصور احساسات مادر را پیدا می کند و در نتیجه می تواند او را ببخشد و خطاهایش را ترمیم کند.

در طی این دوره، بسیار مهم  است که مادر “محیطی تسهیل کننده” برای کودک ایجاد نماید که به او فرصت ابراز وجود، حتی بروز هیجانات مخرب و نفرت انگیزش را بدهد بدون اینکه پیام صدمه دیدن مادر به او برسد. در اغلب موارد مادران خشم کودکشان را بدون اینکه آسیب ببینند می پذیرند (این توانایی همچنین برای یک روانکاو خوب نیز بسیار حیاتی و مهم است. و وینیکات این را اثبات کرده است وقتی هنری گانتریپ پس از حدود نیم ساعت صحبت پرخاشگرانه در جلسه، از او می شنود که: “دیدی؟ تو با من خیلی بد حرف زدی اما من آسیبی ندیدم”). معمولأ این فرآیند به خوبی انجام می‌شود مگر اینکه مادر بسیار مضطرب یا افسرده باشد ( مثل مادر خود وینیکات) یا شدیدأ به دنبال همرنگی و بی نقصی در خودش و کودکش باشد (مثل پدر وینیکات).

یکی از شواهد شگفت انگیز از شکست وینیکات در درمان، متعلق به دانشجوی پزشکی جوانی بود و در کتاب holding and interpretation وینیکات با عنوان B معرفی شده است (رادمن این کیس را خیلی دوست نداشت اما از نظر من این کیس اطلاعات زیادی به ما می دهد). او با فردی ازدواج کرده بود که خواسته های کمال گرایانه ای از او داشت، مادر B نیز از خودش انتظار داشت که مادر نمونه ای باشد و در نتیجه فرزندی نمونه داشته باشد. این بدین معنی بود که او نمی توانست بچه اش را به عنوان یک بچه ی طبیعی، نیازمند، شلوغ، و گریه ای بپذیرد. B این پیام را گرفته بود که نیازهایش نادرست و نامناسب اند و تنها راه رسیدن به هرچیزی این است که بچه ی خوب و ساکتی باشد. او مانند هر بچه ی دیگری که نقص های خاص خودش را دارد،  نمی توانست معیارهای کمال طلبانه ی مادرش را تحقق بخشد و او را کاملا راضی نگه دارد. این بازدارندگی و مهارِ خود منجر به خشکی شخصیت و نوعی فلج هیجانی در زندگی بعدی او شده بود.B یک خود کاذبِ عقلانی و شایسته را در خود پرورش داده بود. اما خودِ حقیقیِ نیازمند و کودک صفت او در لایه های زیرین مدفون شده بود و بجای اینکه رشد کند و توانایی ابراز خود و برقراری ارتباطی هیجانی با دنیای بیرون را بیابد، در مرحله ی نوزادی باقی مانده بود. هرچند B می توانست رابطه جنسی برقرار کند اما تنها با زنانی می توانست رابطه برقرار کند که فردی نامتشخص و بدون ویژگی های منحصر به فرد خاصی باشد. B در رابطه با این موضوع به وینیکات گفت: “من هیچ وقت یک انسان واقعی نبودم. من خودمو گم کردم.”

در فضای درمان هم او مکررأ از وینیکات انتظارات کمال گرایانه ای داشت و فضای ناکامل درمان که به تبع نقص ها و محدودیت های انسانی روانکاوش ایجاد  می شد او را به شدت مضطرب می کرد. او یکبار گفت: “این برابری برایم تهدید کننده است. اگر هردو ما کودکیم، پس پدر اینجا کجاست؟ اگر یکی از ما پدر باشد لا اقل جایگاهمان مشخص است و می دانیم چه باید بکنیم”. وینیکات اشاره می کند که یک رابطه ی انسانی خوب، تعاملی ظریف و حساس است که پیش فرض آن پذیرش نقص های انسانی است. عشق معانی زیادی دارد اما عنصر اساسی آن همین تجربه ی تعامل ظریف است،  و وقتی می توانیم بگوییم که دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کرده ایم که در چنین تعامل ظریفی قرار بگیریم. اگر بتوان گفت از نظر فروید مسئله ی اساسی فرهنگی و شخصی ما این بود که چگونه انسان را فراتر از آنچه هست ببریم.  برای وینیکات این دغدغه به این صورت بود که چگونه با موجودیت ناقص و ناکامل انسانی مواجه شویم. بازی، هنر، و عشق با قدرت زیادی به کمک ما می آیند تا بتوانیم این تجربه را تحقق بخشیم.

یافته‌های نظریه وینیکات بر همدلی، تخیل و واکنش های منحصر به فردی که باعث ایجاد عشق میان دو فرد ناکامل می‌گردد، تاکید دارند. اما نکته حائز اهمیت در اینجا این است که ممکن است فردی نتواند این موارد را به خوبی در تحلیل به کاربندد. همانطور که گانتریپ نقل می‌کند- او ابتدا توسط فربرن و بعد توسط وینیکات تحلیل شده است، فربرن این مشکل را داشته است. او بر اهمیت ” درک خالص روابط فردی” تاکید دارد اما در اتاق درمان فردی بسیار خشک و رسمی است و تفسیرهایش بر پایه تئوری هستند در حالی که وینی کات کاملا متفاوت ظاهر می‌شود. وینی کات در تحلیل فضایی را ایجاد می‌کند که گانتریپ درباره‌اش اظهار می‌نماید: من می‌توانستم به تنش‌هایم اجازه رهایی بدهم و پرورش پیدا کنم و آسوده باشم زیرا تو در دنیای درونی من حاضر بودی.

وینیکات در ابتدا و تا همیشه، چه با کودک و چه با بزرگسال متخصص کودک ماند. او همیشه تمایل به بازی، به پاسخگویی در لحظه، غافل‌گیر نمودن و استفاده از روش‌های غیرمعمول اگر به نظر درست می‌رسیدند، داشت. او به کودک و بزرگسال احساس حضور مادری را منتقل می‌کرد که در کنار او می‌توانستند برای رشد آزاد باشند. رادمن معتقد است این موهبت‌های بزرگ بی ارتباط با شکست‌های اخلاقی او نیست. او ظاهرا بعضی اوقات احساس می‌کرده باید فراتر از قوانین اخلاقی معمول قدم بردارد و از آنجایی که گاهی به موفقیت‌های چشم‌گیری دست پیدا می‌کرده است نسبت به قضاوت خودهمخوان خود بیش از اندازه اعتماد پیدا کرده است.

نقدهای بسیاری می‌توان بر نظریات و قضاوت بالینی وینی کات وارد نمود. نقش پدر در نظریه او بسیار ناقص است و این می‌تواند ناشی از عدم بررسی کامل عقاید شهودی‌اش درباره ناتوانی جنسیتی و رابطه بین هنجارهای سفت و سخت جنسیتی و خود غیرواقعی باشد. عقیده او درباره خودواقعی گاهی به سمت رمانتیسیزم می‌رود که او فکر می‌کند هر تعاملی با جهان بیرون به دفرمه شدن خود واقعی می‌انجامد. همچنین من هیچگاه نتوانستم ارتباطی را که وینیکات بین جسارت خود و نفرت (hate) قائد بود را بدرستی درک کنم. فردی که توسط درخواست برای همرنگی سرکوب شده است ممکن است در واقع از آن درخواست‌ها متنفر شود و احساس جراتمندی خود به عنوان شکلی از پرخاشگری را تجربه نماید که این موقعیت به وضوح وضعیت خود وینی کات را نشان می‌دهد. اما در موارد خوش‌خیم‌تر که توانمندی برای نگرانی و تعامل اجتماعی با همکاری عشق پرورش می‌یابد، جسارت خود می‌تواند اشکال متنوع‌تری به خود بگیرد. وینی‌کات صریحا این مورد را در فرهنگ، هنر و بازی برجسته می‌نماید اما این مفاهیم همچنان با سایر عقاید او ناهمخوان است.

این موارد در مقابل کمکی که وینی کات به نظریه و درمان تحلیلی نمود، جزئی هستند. او در میان سایر نظریه پردازان شاعر بود و بینشی که از مطالعه آثار نویسندگان مورد علاقه‌اش مثل شکسپیر، وودورث و هنری جیمز به دست می‌آورد به صورت راهنمایی برای درمان آدمهای غمگین واعطای چهره‌ای امیدبخش به روان تحلیلی استفاده کرد. او بر توانمندی افراد برای عشق و توانمندی جامعه برای دربرگرفتن تنوع، بازی و آزادی تاکید داشت.

در واقع، بشر با توجه به مفهوم “محیط تسهیل کننده” برای شهروندان می‌تواند درباره زندگی سیاسی عصر حاضر بسیار بیاموزد و به مفهوم غنی معنای لیبرال “فردیت” نه به معنای خودخواهی بلکه به معنای توانمندی برای رشد و ابراز خود، نه به معنای کفایت خود تنها بلکه به معنای اثر متقابل زیرکانه و نه گذر از شور انسانی بلکه امنیت دربرگرفتن نیاز انسانی و ناکامل بودن نایل آید.

— این متن تلخیصی از نوشته رابرت رادمن درباره زندگی و کار وینیکات است که توسط مارتا سی ناسبام نوشته و جمع آوری شده است. به علت جمله بندی و نگارش منحصر به فرد و دشوار آن، متن اصلی در پیوند زیر دردسترس قرار گرفته است.

متن اصلی

** کپی تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.


download-3.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۷

توماس آگدن یکی از تئوریسین های معاصر روانکاوی است که همه او را به عنوان روانکاو شاعر می شناسند. هرکس کارهای آگدن را بخواند، با حجمی از استعاره و شاعرانگی روبرو می شود، مفاهیمی که آگدن مظرح می کند سرشار از رویاپردازی، عمق و حساسیتی منحصر به فرد است؛ چیزی که خوانش کارهایش را به زیستن در فضایی بینابینی (Intermediate space) تبدیل می کند.

او همانطور که خوب تحلیل می کند، خوب می نویسد; آنچنان که روند خواندن نوشته هایش، ما را به درک مفاهیمی که قصد بیان آنها را دارد رهنمون می شود. مثلأ وقتی می خواهد مفهوم ریوری (reverie) یا فکر و خیالی که ناخودآگاه به ذهن میاید و ما را درگیر خود می کند را مفهوم بندی کند، آنچنان خواننده را در فضایی بین الاذهانی و مبهم قرار میدهد، که نفس خوانش مقاله، به فکر و خیال می ماند و ما را در فضایی گیج کننده و پر ابهام غرق می کند.

آگدن آنچنان خلاقانه مفاهیم روانکاوی را مفهوم بندی مجدد می کند، که سبکی منحصر به فرد می آفریند. او بین روانکاوان، به شاعرانگی و پیوند روانکاوی به ادبیات مشهور است. به قول جورجیو کوهن (روانکاو متعلق به مکتب بریتانیا)، آگدن جزء معدود روانکاوانی است که علاوه بر نظریه پردازی و تحلیل، خوب هم می نویسد. او زندگی رویایی خود را از طریق خوانش خلاقانه ی شعر و داستان، باز می آفریند و آن را به حساسیت تحلیلی اش گره می زند.

آگدن مفاهیمی را به زبان روانکاوی وارد کرد که تا پیش از او به آنها پرداخته نشده یا به گونه ای متفاوت پرداخته شده بود. مفاهیمی مانند سوم تحلیلی (the Analytic Third)، مفهوم ریوری (reverie)، جایگاه همجوار اوتیستیک (Autistic-contiguous position)، مفهوم بندی مجدد عقده ی ادیپ در زنان و مردان، دیگاه منحصر به فرد در رابطه با استفاده از زبان (language) در روانکاوی، رابطه ی روانکاوی و ادبیات، و مفهوم بندی مجدد برخی مفاهیم روانکاوی مانند استفاده از کوچ (couch)، تحلیل رویا و…

هرچند آگدن خود را متفکری مستقل می داند و معتقد است نه می تواند خود را طرفدار مکتب خاصی بداند و نه معترض و منتقد به آن، اما وقتی به نوشته های او می نگریم، می بینیم که قسمت عمده ی کارهای او در تشریح و مفهوم بندی مجدد مفاهیم مطرح شده توسط نظریه پردازان محبوبش، دونالد وینی کات، ویلفرد بیون و ملانی کلاین است.

توماس آگدن همواره روانکاوان را به داشتن دیدی وسیع تر در رابطه با تأثیری که آنالیست و آنالیزان روی یکدیگر می گذارند دعوت می کند. او در کارهایش همواره به این رابطه ی دوجانبه و فضای بین الاذهانی (inter-subjective) که بین روانکاو و آنالیزان درهرلحظه از درمان درحال شکل گیری است توجه می کند و آن را بخش مهمی از درمان تلقی می کند که نادیده گرفتن آن سبب از دست رفتن اطلاعات اساسی از آنالیزان و فرایند درمان خواهد شد.

آگدن متولد 1946 است و در حال حاضر به عنوان سوپروایزر و درمانگر تحلیلی در سانفرانسیسکو مشغول به کار است.

او در رابطه با نحوه ی آشنایی اش با روانکاوی می گوید: “وقتی سه ساله بودم مادرم تحت روانکاوی بود، با وجودی که هرگز درمورد آن با من صحبت نمی کرد، اما جلساتش را به یاد دارم. در آن زمان به عنوان بچه ای سه چهارساله هیچ ایده ای در مورد معنی جلسات نداشتم، اما می دانستم که او خانه را ترک می کند و حضوری مضاعف در خانواده جاری است. علاوه بر  برادر کوچکترم، پدرم و مادرم، همیشه در ذهن من فرد پنجمی هم بر سر میز حضور داشت. برای سالها، هرگز به این موضوع به درستی پرداخته نشد و همیشه در هاله ای از ابهام و به صورت یک حس مبهم باقی ماند. در واقع هفت سالم بود که برای نخستین بار گریه ی مادرم را دیدم؛ وقتی او برای مرگ روانکاوش گریه میکرد”.

توماس مطالعات روانکاوی اش را از نوجوانی شروع کرد و به طور موازی مطالعاتش را در زمینه ی ادبیات پی گرفت. او بعد از دبیرستان شروع به خواندن ادبیات انگلیسی در کالج آمهرستِ ماساچوست کرد که آن را یکی از مهمترین سالهای زندگی اش می داند. او تجربه ی حرفه ای نویسندگی را برای نخسین بار در این سالها به دست آورد و در آن زمان فهمید که نوشتن بخش مهمی از زندگی اوست. آگدن پس از آن برای تحصیل در رشته ی پزشکی ( که در آن زمان برای ورود به روانکاوی ضروری بود) به دانشگاه ییل رفت. اما از همان ابتدا علاقه اش را به نویسندگی حفظ کرد.

آگدن علاوه بر تبحرش در نوشتن مقالات روانکاوی و کیس ریپورت های فوق العاده اش، به تازگی شروع به محک زدن استعدادش در زمینه ی داستان نویسی کرده است. رمان های او که اولین آنها را در سال 2014 چاپ کرده است با نام های (2014) The parts left out و  (2016) The Hands of Gravity and Chance منتشر شده اند.

سایر کتاب های آگدن شامل موارد زیر است:

  • 2016 – Reclaiming Unlived Life: Experiences in Psychoanalysis
  • 2013 – The Analyst’s Ear and the Critic’s Eye: Rethinking Psychoanalysis and Literature (co-authored with Benjamin Ogden)
  • 2012 – Creative Readings: Essays on Seminal Analytic Works
  • 2012 – On Not Being Able to Dream: Essays 1994-2005
  • 2009 – Rediscovering Psychoanalysis: Thinking and Dreaming, Learning and Forgetting
  • 2005 – This Art of Psychoanalysis: Dreaming Undreamt Dreams and Interrupted Cries
  • 2001 – Conversations at the Frontier of Dreaming
  • 1997 – Reverie and Interpretation: Sensing Something Human
  • 1994 – Subjects of Analysis
  • 1989 – The Primitive Edge of Experience
  • 1986 – The Matrix of the Mind: Object Relations and the Psychoanalytic Dialogue
  • 1982 – Projective Identification and Psychotherapeutic Technique

منابع:

_ http://www.virtualpsychoanalyticmuseum.org

_ http://www.sigourneyaward.org

_ http://www.haaretz.com

کپی فقط با ذکر منبع مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.