لطفا صبر کنید ...

Negar_16112018_141254.png
تیر ۱۹, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی و زندگی زیسته نشده (۲۰۱۴) نوشته توماس اگدن/ مترجم: حوریه رضایی

چکیده:
مقاله ترس از فروپاشی وینیکات، کار ناتمامی است که لازم است خواننده ی آن تنها “خواننده” نباشد، بلکه علاوه بر آن، نویسنده ای باشد که معنایی تازه به آن می دهد؛ چه بسا این معنا با ایده هایی که قبلاً بیان شده در تضاد باشد. درک نویسنده این مقاله، از مقاله گیج کننده و گاه مبهم وینیکات به شرح زیر است. در دوران کودکی، فروپاشی هایی در رابطه و پیوند مادر- کودک اتفاق می افتد که کودک مجبور می شود بار آنها را خودش به دوش بکشد، اتفاقات هیجانی ای که کودک برای مدیریت آنها ناتوان است. او تجربه خود را از این رنج ابتدایی، با ایجاد ساز و کارهایی دفاعی که در ذات خود روان پریشانه هستند، جمع و جور می کند، به این معنی که کودک، واقعیت درونیِ خود ساخته را جایگزین واقعیت بیرونی می کند؛ در نتیجه، او از تجربه ی واقعیِ حوادث مهمِ زندگی اش محروم می شود. وقتی فروپاشیِ پیوند مادر- کودک، که در دوران کودکی رخ داده تجربه نمی شود، فرد وضعیتی روانشناختی را ایجاد می کند که در آن او با ترس از تجربه ی فروپاشی ای که قبلاً رخ داده اما تجربه نشده، زندگی می کند. نویسنده این مقاله، این ایده وینیکات را اینگونه گسترش می دهد که نیروی محرکه بیمار برای یافتن منبع ترسش، این احساس است که بخش هایی از او گم شده اند و او اگر بخواهد کل وجودش را محقق کند، باید آنها را بیابد. درواقع اگر آن بخش ها را پیدا نکند، آنچه از زندگی اش باقی مانده به عنوان زندگی ای تجربه می شود که قسمت عمده ای از آن زندگی ای زیسته نشده و بی جان است.

تعداد محدودی از مقالات و کتب روان‌تحلیلی هستند که بیشترین اثر را روی شیوه تفکر من بر جا گذاشته‌اند، این تاثیر نه صرفاً در زمینه روان‌تحلیلی بلکه درباره این است که زنده بودن به عنوان یک انسان چگونه می تواند باشد. آثاری که چنین تاثیری روی شیوه ی تفکر من گذاشته اند از این قرارند: سوگ و ملانکولیای فروید (1917)، ساختارهای درون‌روانی که در قالب روابط ابژه درنظر گرفته شده‌اند (فربرن 1944)، نکاتی بر چند مکانیسم اسکیزوئید (کلاین 1946)، آموختن از طریق تجربه اثر بیون (1962)، به آخر رسیدن عقده ادیپ اثر لئووالد (1979) و همچنین مقاله‌ای که در اینجا بر آن تمرکز دارم یعنی ترس از فروپاشی اثر وینیکات (1974).

بلند بلند فکر کردن وینی‍‌کات درباره ترس از فروپاشی

ترس از فروپاشی(1974) که در آخرین سال زندگی وینیکات نوشته شده و 3 سال بعد از مرگش به چاپ رسید، برای من آخرین کار مهم او است. مثل بیشتر مقالات مهم او، این اثر هم ممکن است در یک یا دو جمله خلاصه گردد مگر اینکه زمان زیادی برای بررسی عمیق آن گذاشته شود تا پیچیدگی پنهان در ورای ظاهر ساده و فریبنده آن آشکار گردد. در حین مطالعه خطوط آغازین این اثر، هیچ شکی باقی نمی‌ماند که وینیکات معتقد است به درک مفهومی تازه نائل آمده و برایش انتقال این مفهوم پیش از مرگش بسیار مهم است. مقاله بدین شکل آغاز می‌شود:

تجارب بالینی من اخیراً درک تازه‌ای از معنای ترس از فروپاشی را برایم فراهم کرده‌اند.
( وینی کات،1974، صفحه 87)

بدون تردید، واژه “تجربه” که در عبارت آغازین اثر آمده است، هرچند واژه ای معمولی به نظر می رسد، اما سنگ بنا و موضوع اصلیِ مقاله است. واژه “اخیراً” و “تازه” در این جمله با استفاده دوباره از واژه “تازه” در جمله بعدی پیگیری می‌گردد:

هدف من در اینجا بیان هرچه ساده‌تر آن چیزی است که برای من و احتمالاً برای هر کسی که درگیر روان‌تحلیلی است، تازه می باشد.
(صفحه 87)

او در جمله سوم و چهارم می‌نویسد:

اگر آنچه می‌گویم درست باشد، پیشاپیش در دنیای شعر درمورد آن صحبت شده است؛ اما جرقه های بینشی که در شعر وجود دارند نمی‌توانند ما را از تکلیف دردناک دور شدن تدریجی از انکار و به سمت هدف رفتن، مبرا نمایند. به نظر من، مطالعه این حوزه محدود منجر به تجدید نظر در مشکلات مختلف دیگری می شود که ما را گیج می‌کردند و از نظر بالینی نیز باعث شکستمان می‌شدند.
(صفحه 87)

چه کسی به جز وینیکات می توانست این کلمات را بنگارد؟ حتی وینیکات، تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، قبلاً بدین شکل ننوشته بود. او اظهار می‌دارد، اگر آنچه به آن معتقد است درست باشد، او به کشف تازه‌ای رسیده و امیدوار است بتواند آن را انتقال دهد. بدون شک این حقیقت دارد که شاعران در شعر هایشان به این مضامین اشاره کرده اند. اما، ما به عنوان درمانگر، دارای تجملات لازم برای حل و فصل این جرقه های بینشی نیستیم. فهم اندک ما از شعر نمی تواند ما را از “تکلیف دردناک گام به گام دور شدن از انکار و به سمت هدف رفتن” مبرا کنند. این بیان نسبتاً لحن مذهبی دارد. مسئولیت ما در قبال بیمارانمان به ما اجازه “دور شدن از تکلیف دردناکمان” را نمی دهد؛ اگر بخواهیم حقیقتاً به آنها کمک کنیم. برای انجام این امر، ما باید “گام به گام از انکار دور شویم”. اما چه نوع انکاری؟ مشخصاً منظور انکارِ نظریه تحلیلی نیست (آنچه وینیکات در ادامه مقاله دوبار اظهار می‌دارد). آنطور که من از این کلمات برداشت کردم، انکاری که ما باید بر آن غلبه کنیم، انکار هیجانی خودمان است. ما باید قادر به تجربه آنچه از همه چیز در زندگی ما دردناک‌تر است، باشیم و با توجه به این تجارب دردناک آگاهی به دست آوریم. این بیان خیلی موعظه‌وار نیست بلکه ناشی از احساس سرخوردگی و پشیمانی او در مواجهه با شکست‌های خودش است (کمی بعد در مقاله این موضوع را از خودکشی یکی از بیماران وینیکات متوجه می‌شویم).

وینیکات به ما می‌گوید که معتقد است آنچه از این “حوزه محدود” (مفهوم ترس از فروپاشی) آموخته، می تواند به ما در ورود به درک سایر مشکلاتی که منجر به شکست مان می شوند، کمک نماید. در هنگام مطالعه این خطوط بی تردید متوجه می‌شویم که وینیکات مشتاقانه آرزوی انتقال مفاهیمی که آموخته را داشته در حالی که همچنان در حال آموختن بوده است.

نوشته وینیکات در راستای زندگی تحلیلی‌اش به پیش می‌رود، نه به دلیل اینکه او صادقانه از خودش صحبت می‌کند. در واقع، او خیلی کم از زندگی درونی‌اش و کمتر از آن از زندگی خارج از اتاق درمانش، صحبت می‌کند. نوشته وینیکات نوشته ای سیال است، زیرا او می تواند از طریق استفاده از زبان، مفاهیمی زنده را انتقال دهد که به تجارب و ایده هایش جان می بخشند (همانطور که در عبارت آغازین مقاله، اظهار می‌دارد که موضوعی که قصد تبیین آن را دارد از تجربه خودش لاینفک است).

ممکن است فردی به سرعت از “مقدماتی” که من در اینجا به آن اشاره نمودم بگذرد با این امید که به اصل مقاله برسد اما برای رسیدن به این منظور، اصل اثر را از دست می‌دهد: وینیکات در این جملات ابتدایی به خواننده نشان می‌دهد که مقصود از “زندگی کردنِ تجارب”، هم در عمل نوشتن او و هم به طور بالقوه در عمل خواندن خواننده مستور است.
وینیکات اظهار می‌دارد که آنچه او قصد اشاره به آن را دارد “پدیده‌ای جهانی” است، بنابراین ممکن است این پدیده در تعدادی از بیماران همه ی ما مشهود باشد.

در واقع همه می توانند به طرز همدلانه ای احساس بیمار را در هنگام تجربه ی ترس از فروپاشی درک نموده و شدت هیجاناتی که او در هنگام این ترس تجربه می کند را بفهمند. (همچنین می توان گفت، همه ما تمام جزئیات دیوانگی افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص آزارمان ندهد).
(صفحه 87)

چطور وینیکات می‌توانست منظور خود را روشن‌تر و نیرومندتر از این بیان کند: برای اینکه درمانگر باکفایتی باشیم، باید از دانش شخصی خود درباره “چه احساسی دارد” _مثلا “دیوانه” بودن چه احساسی دارد- استفاده کنیم، حتی در زمانی که تسلط کامل به اجزای دقیق این دیوانگی در لحظه حاضر نداریم.

همانند مقاله استفاده از ابژه (1967)، وینیکات در ترس از فروپاشی نیز زبان تازه و عمداً تحریف شده‌ای برای انتقال منظورش، ابداع می‌نماید. در ترس از فروپاشی، وینیکات واژه‌ها را از استفاده رایج آن ها جدا می کند و معنایی بی ثبات و تازه برای خواننده به آنها می بخشد. چنانکه در مورد اصطلاح فروپاشی این کار را انجام می دهد:

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کردم چون مبهم‌تر است و چون می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی این واژه می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد. اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟ و این سوال به معنای عمیق‌تر این اصطلاح ختم می‌شود زیرا ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.
(وینی کات،1974، صفحه 88)

هر زمان که من به مطالعه این متن می‌پردازم، گیج می‌شوم. یک سری از اصطلاحات وابسته به هم معرفی شده که معنای هرکدام تغییر می‌کند. من سعی می‌کنم کلمه به کلمه آن را بررسی کنم. وینیکات می‌گوید:

به طور کلی فروپاشی می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد.

پس تا اینجا: فروپاشی به معنای شکست سازمان دفاعی است. در جمله بعدی می‌خوانیم:

اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟

وینیکات پاسخی برای این پرسش ارائه می‌دهد:

ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.

در اینجا به نظر ابهام ایجاد می‌شود: به نظر می‌رسد وینیکات می‌خواهد بگوید که “فروپاشی” (که در جمله قبل اشاره کرده بود که به معنای شکست سازمان دفاعی است) وضعیت غیرقابل تفکرِ امور زیربنایی سازمان دفاعی نیز هست. من مردّدم، چگونه فروپاشی می‌تواند هم به معنای شکست در سازمان دفاعی باشد و هم به معنای وضعیت غیرقابل تفکر زیربنایی همان سازمان؟

گویا پیچیدگی و ابهام سوالات به اندازه کافی نبود که وینیکات در پاراگراف بعدی اضافه می‌نماید: آنچه “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد “پدیده سایکاتیک” است که شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” می‌شود. (واحد خود “وضعیتی است که در آن نوزاد یک واحد است، یک شخص کامل، که دنیای درونی و بیرونی خود را دارد و فردی است زنده در درون بدنی که توسط پوست احاطه شده است.” در مسیر دستیابی به وضعیت فوق، کودک تبدیل به شخص، فردی با حقوق شخصی، می‌گردد.

خوب تا بدینجا چه چیزی داریم؟ “فروپاشی” شکست یک سازمان دفاعی است که برای حفاظت از فرد در برابر وضعیت غیرقابل تفکر و سایکوتیک ایجاد شده است و شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” نیز می‌باشد. یکی از مشکلات از آنجا نشات می‌گیرد که واژه “فروپاشی” به طرق مختلفی استفاده شده است. مشکل دیگر نیز ناشی از این است که واژه “فروپاشی” مکررا در تلاش برای توضیح اصطلاح “فروپاشی” استفاده شده است.

من معتقدم که روش گیج‌کننده‌ای که برای توضیح واژه “فروپاشی” استفاده شده است ماحصل این واقعیت است که وینیکات همانطور که فکر می‌کند، می‌نویسد یا به عبارت دیگر، او از نگارش به عنوان بستری استفاده می‌کند که بتواند در خلال آن بیاندیشد. همانطور که خودش نیز قبلا اشاره کرده بود، تمام این مفاهیم برای او تازه است و من باید اضافه کنم او دقیقا مطمئن نبوده است که چطور این مفاهیم را در قالب کلمات بیان نماید. کلمات او عاری از معنا نیستند در عوض معنای آن‌ها در حین نگارش ایجاده شده و محتاطانه توضیح داده شده‌اند. حال سوالات زیادی ایجاد می‌گردند:

• آیا فروپاشی یک شکست روانی، یک از هم گسستگی در ذهن (یا در وضعیت واحد) است؟

• آیا سازمان دفاعی (که در ذات خود سایکوتیک است) در خدمت حفاظت از یک فاجعه سایکوتیک یا حتی چیزی شدیدتر است؟

• آیا سایکوز “وضعیتی غیرقابل تفکر” است که “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد؟

• چگونه فروپاشی می‌تواند در آینده به شکل “ترس از فروپاشی” تحکیم گردد؟

خواننده باید صبور بوده و سردرگمی را تاب بیاورد همانطور که وینیکات در تلاش برای حل مشکل توضیح ماهیت “فروپاشی” که موضوع این مقاله است، صبور بوده است.

تجربه زیسته و نزیسته

در ادامه به نظر می‌رسد که وینیکات تلاش تازه‌ای برای پرداختن به موضوع می‌کند و از طریق توضیح فرآیندهای بنیادین متعلق به مراحل اولیه رشد هیجانی کارش را شروع می نماید. او از آنجایی شروع می‌کند که همه ما باید مطالعه وینیکات را از آنجا شروع کنیم:

افراد فرآیند رسش را به ارث می‌برند، این فرایند آن‌ها را به این سمت می‌برد که در محیط تسهیل کننده وجود داشته باشند… جنبه حیاتی این محیط این است که به خودی خود دارای نوعی رشد است و نسبت به نیازهای متغیر فرد در حال رشد انطباق پیدا می‌کند.
(صفحه 89)

همراه با این اظهارنظر درباره رابطه اولیه مادر-کودک در ذهن، وینیکات لیستی از “رنج‌های ابتدایی” را ارائه می‌دهد- شکلی از درد که اضطراب برای آن به اندازه کافی کلمه ای قوی نیست- و برای هر کدام از این رنج ها، او یک سازمان دفاعی پیشنهاد می دهد که قرار است در برابر تجربه رنج ابتدایی زیربنایی که غیرقابل تفکر نیز هست، از فرد دفاع کند. این رنج‌ها در خلال دوره‌ای اتفاق می‌افتند که فرد در مرحله وابستگی کامل -زمانی که مادر “تامین کننده کارکرد ایگوی کمکی” می‌باشد…زمانی که کودک “غیر من” را از “من” تفکیک نکرده است- قرار دارد. رنج‌های ابتدایی و روش‌هایی که ما در برابر آن‌ها از خود دفاع می‌نماییم عبارتند از:

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده. (دفاع: تجزیه)

2. سقوط همیشگی. (دفاع: self-holding)

3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن. (دفاع: شخصیت زدایی)

4. فقدان احساس واقعی بودن. (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)

5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها. (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

و به همین صورت.

خواننده در اینجا باید: نه تنها مقاله را بخواند، بلکه همچنین باید آن را بنویسد. من ترس از فروپاشی را به عنوان مقاله ای تکمیل نشده‌ می‌بینم (از نظر من، در آخرین روزهای زندگی وینیکات نوشته شده). در خوانش این مقاله، من تلاش نمی‌کنم متوجه شوم وینیکات “واقعا چه منظوری” دارد، در عوض من ایده‌های وینیکات را به صورت ضمنی و آشکار به عنوان نقطه شروع برای پرورش افکار خودم در نظر می‌گیرم. من به رنج‌های ابتدایی از این منظر نگاه کردم که هر کدام از آن‌ها به عنوان مثال “بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده” رنجی است که فقط در غیاب پیوند کودک- مادر به اندازه کافی خوب اتفاق می‌افتد (وضعیتی از امور که وینیکات آن را شکست محیط تسهیل کننده می‌داند) . همانطور که وینیکات از ابتدا در مسئله ی ریشه های خود در بدن روشن می‌نماید، کودک ممکن است “در مواقعی تجزیه شود، شخصیت زدایی شود و حتی برای لحظه‌ای میل تقریبا بنیادین برای وجود و احساس وجود داشتن را از دست دهد”. توانمندی برای گذار از این وضعیت‌ها، حالت سالمی است که در هنگامی تجربه می‌شود که مادر-کودک پیوند سالمی داشته باشند.

کودکی که در وضعیت یکپارچه نشده توسط خودش- خارج از پیوند کودک-مادر- قرار دارد، وضعیتی اسف‌بار را تجربه می‌کند. وینیکات اظهارمی‌دارد که کودک برای حفاظت از خودش در این وضعیت، از دفاع سایکوتیک تجزیه استفاده می‌کند به این معنا که او به صورت پیشگیرانه‌ای خود را نابود می‌نماید (دفاع: تجزیه). من معتقدم که نکته اصلی در اینجا این است که وضعیت‌های هیجانی که در بافت پیوند مادر-کودک قابل تحمل هستند، وقتی کودک باید آن‌ها را شخصا تجربه نماید تبدیل به رنج‌های ابتدایی می‌شوند.
من در لیست کامل وینیکات از رنج‌ها و دفاع‌هایشان دست برده و این مورد را نیز اضافه می کنم: زمانی که کودک از مادر جدا می‌شود. در این وضعیت، نوزاد، به جای تجربه رنج، این تجربه را حذف کرده و به جای آن یک سازمان دفاعی سایکوتیک جایگزین می‌نماید (مانند تجزیه).

به طور مشابه، رنج ابتدایی که وینیکات آن را “سقوط همیشگی” می‌خواند، حذف تجربه است (و نه رنجی که تجربه شده) زیرا می‌تواند برای کودک تجربه آن به تنهایی غیرقابل تحمل باشد. من تصور می‌کنم که رنج سقوط همیشگی، تجربه‌ایست مشابه آنچه استنلی کوبریک آن را در فیلم ادیسه، یک سفینه فضایی (۲۰۰۱) به تصویر کشیده است که در آن یک فضانورد پس از قطع شدن سیم رابطش با سفینه، در یک فضای تهی، ساکت و بی انتها معلق می گردد در حالی که به کلی تنهاست.

نوزاد برای اینکه رنج غیرقابل تحمل سقوط همیشگی را تجربه نکند، به وسیله self-holding (تلاشی ناامیدانه در غیاب مادر برای کنار هم نگه‌داشتن حداقل چیزی که دارد)، از خودش محافظت می‌کند. ایده محوری در اینجا این است که احساس سقوط همیشگی، تنها زمانی منجر به رنج می شود، که “خود”ِ نوزاد از مادر منفک شده باشد. (نکته ای که به خود خواننده واگذار شده است تا آن را بنویسد).

وینیکات همچنان برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌نامد، آماده سازی کرده و می‌گوید:

فکر کردن به بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است، بیماری سایکوتیک یک سازمان دفاعی مرتبط با رنج ابتدایی می‌باشد.
(1974، صفحه 90)

بنابراین یکی از سوالاتی که در ابتدای متن بی پاسخ می‌ماند، این است که: اصطلاح “فروپاشی” که وینیکات از آن استفاده می‌نماید، هم‌معنی ضربه سایکوتیک نیست؛ بلکه سایکوز در سازمان دفاعی ای مستقر می شود که شخص از آن برای دفاع در برابر تجربه “رنج ابتدایی” استفاده می‌نماید. و سوال اینجاست که اگر “فروپاشی” یک ضربه روانی نیست پس چیست؟

تنها در این نقطه از متن است که وینیکات برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌خواند آماده است و در آن به این سوال اشاره می‌کند که منظور او از “فروپاشی” چیست؟ او شروع به توضیح می‌نماید: “من مدعی هستم که ترس از فروپاشی بالینی، ترس از فروپاشی ای است که قبلا تجربه شده است.” به نظر می‌رسد، وینیکات به چند دلیل منظور اصلی خود را درست اظهار نکرده است. آنچه من فکر می‌کنم منظور او بوده و آنچه به کرات بعدا توسط خود او بیان می‌شود، این است که ترس از فروپاشی، ترس از فروپاشی‌ای است که قبلا اتفاق افتاده است اما هنوز تجربه نشده است. به عبارت دیگر، ما راههای متعددی برای تجربه کردن و تجربه نکردن حوادث زندگی خود داریم.

ایده وینیکات درباره رابطه گذشته تا حال در فروپاشی ای که اتفاق می‌افتد اما تجربه نمی‌شود، با مفهوم “عمل به تعویق افتاده” فروید متفاوت است. مفهوم فروید به فرایندی اشاره دارد که در آن، “تجارب، اثرات و ردهای حافظه ممکن است در زمانی دیگر برای جاگرفتن در یک تجربه جدید یا همزمان با دستیابی به مرحله رشدی جدیدی مورد تجدید نظر قرار گیرند”. در عمل به تعویق افتاده، حادثه تجربه شده است اما معنای آن همراه با رشد روانشناختی فرد تغییر کرده است. در ترس از فروپاشی، حادثه تجربه نشده است و همین ویژگی است که رابطه آن را با زمان حال توضیح می‌دهد.

من معتقدم مفهومی که به مفهوم حادثه تجربه نشده وینیکات نزدیک باشد، در کارهای مکتب روان‌تنی فرانسوی دیده می‌شود که طبق آن، تجربه‌ای هیجانی که برای شخص بیش از اندازه آزاردهنده است، ازقلمروی روانی سلب شده و به قلمروی بدن واگذار می‌گردد، جایی که بیماری یا انحراف جسمانی ممکن است پرورش یابد.

وینیکات، در اتخاذ موضوع اصلی، ابتدا بر دشواری کار با بیمارانی تمرکز دارد که به دلیل ناتوانی در تجربه فروپاشی که در گذشته اتفاق افتاده است، در درد و رنج به سر می برند، و ترس از فروپاشی در آینده، آنها را عذاب می دهد:

ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.
(صفحه 90)

من فکر می‌کنم آنچه وینیکات قصد دارد با گفتن “هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید” بدان اشاره کند این است که: اگر قرار است به بیمارمان کمک کنیم که توانمندی تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش را پرورش دهد، باید قادر به آگاه بودن (از تجربه خودمان) از فروپاشی و رنج ابتدایی باشیم. وینیکات ادامه می‌دهد:

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد که به او گفته شود فروپاشی (ترسی که زندگی او را نابود کرده) قبلا اتفاق افتاده است. واقعیتی که در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است.
(صفحه 90)

فروپاشی خیلی زود در زندگی بیمار اتفاق افتاده است اما تجربه نشده است. واقعیت فروپاشی زودهنگام، “در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است”، اما وینیکات بیان می‌نماید، ناهوشیار نه آن ناهوشیار سرکوب شده فروید، نه ناهوشیار اید تحت کنترل غریزه فروید و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ می‌باشد. وینیکات ادعا می‌کند:

در این موقعیت به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است] ناهوشیار به این معنی است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن چیزی نمی‌باشد.
(صفحه 90-1، ماکدا اضافه شده)

من معتقدم وینیکات در این جمله قصد دارد ضمیمه‌ای به مفهوم تحلیلی ناهوشیار اضافه کند. ناهوشیار قلمرویی روانی است برای تجربه ابعاد سرکوب شده زندگی که اتفاق افتاده و تجربه شده‌اند، تجربیاتی که به خاطر منع شدن از آگاهی هوشیارانه بسیار اخلال گر هستند. علاوه بر آن، ناهوشیار شامل جنبه‌هایی (بیشتر جسمانی تا روانی) نیز می‌باشد که محل ثبت وقایعی است که اتفاق افتاده‌ اما تجربه نشده‌اند. مورد آخر جنبه‌ای از شخص است که دربردارنده تجربه تروماتیک یکپارچه نشده و رویای فراموش شده شخص می‌باشد.

اکنون پاسخ به سوالات دیگری که پیش‌تر در این مقاله مطرح شده‌ اما پاسخ داده نشدند، ممکن می‌شود. منظور وینیکات از فروپاشی چیست؟ آیا فروپاشی همان فروپاشی ذهن در سایکوز است؟ آیا سازمان دفاعی، دفاعی در برابر سایکوز است یا دفاعی در برابر فروپاشی یا دفاعی در برابر رنج ابتدایی؟ مجددا، آنچه من قصد بازگوی آن را دارم خوانش/نگارش من از مقاله وینیکات است. از نظر من، اصطلاح فروپاشی، اشاره به فروپاشی پیوند مادر-کودک دارد که کودک را تنها و ناپخته در لبه وجود نداشتن رها می‌کند. کودک، در این وضعیت -منفک شدن از مادر- بالاجبار به سمت چیزی می‌رود که ممکن است تبدیل به تجربه رنج ابتدایی گردد. اما تجربه رنج ابتدایی اتفاق نمی‌افتد (یا حذف می شود) زیرا کودک که وجودش به خطر افتاده، به طور تمام و کمال از سازمان دفاعی ای استفاده می‌کند که بتواند از تجربه رنج ابتدایی کاملا جلوگیری کند. بنابراین، برای من اینطور به نظر می‌رسد که اصطلاح فروپاشی، به فروپاشی پیوند مادر-کودک و نه فروپاشی سایکوتیک اشاره دارد. سایکوز زاییده دفاع دربرابر تجربه شکست پیوند مادر-کودک است.

ایگو[ی کودکی که فروپاشی را تجربه کرده است] برای گردآوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی اش بسیار ناپخته است.
(صفحه 91)

در حین مطالعه این مقاله، من مدام در مسیرم متوقف شده‌ام. ناتوانی در “گردآوری تمام پدیده‌ها در درون حوزه همه‌توانی شخصی” به چه معناست؟ حوزه همه‌توانی شخصی چیست؟ آیا شکلی از همه‌توانی است که در آن فرد به اندازه کافی پخته هست که بتواند خود را در این شیوه ی تفکر درگیر کند؟ وینیکات به روشنی اظهار می‌دارد که او این روش از تفکر را بخشی از رشد سالم می‌داند.

آنچه در ادامه می‌آید، تفسیر من از اظهارنظر وینیکات در مورد ناتوانی ایگوی ناپخته برای گردآوردی تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی می‌باشد. من فکر می‌کنم اصطلاح “همه‌توانی شخصی” اشاره دارد به پیش‌زمینه وضعیت احساسی دنیای درونی شخص که به وضعیت واحدی دست یافته است، کسی که تبدیل به فردی با حقوق خاص خودش شده است. اگر این فرض دقیق باشد، در این متن، همه‌توانی به معنی درونی سازی تجربه اولیه با مادر است. مادری که قادر است این توهم را در نوزادش ایجاد کند که دنیا جایی که که او دوست دارد باشد و هرچه را نیاز دارد برایش فراهم می کند. هرچند مادر بالغ (محیط تسهیل کننده) به گونه ای رفتار می کند که به نیاز فرزند در حال رشدش برای “مراقبت منفی و غفلت زنده” پاسخ دهد، که اینگونه پاسخدهی، کودک را در جهت تبدیل شدن به یک فرد واحد سوق می دهد؛ با این وجود، او (مادر) تجربه اولیه “همه‌توانی” – این تجربه که دنیا به همان شکلی است که باید باشد- را به عنوان عنصری از دنیای درونی ناهوشیار و سالم فرد باقی می‌گذارد.

وینیکات به وسیله این مفهوم از ناهوشیار، قصد دارد که به پرسشی دیگر که در خلال متن ایجاد شده اشاره نماید: چطور فروپاشی، تبدیل به ترس از فروپاشی در آینده می شود؟ پاسخ وینیکات به این پرسش منتج به پاراگرافی می‌شود که از نظر من یکی از زیباترین قسمت‌های این مقاله است:

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ ]در واقع از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد، می‌ترسد [. پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توان اکنون خود جا بدهد (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر-تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.
(1974، صفحه 91)

بنابراین، اتفاقی که در گذشته روی داده اما تجربه نشده است همچنان بیمار را عذاب می‌دهد تا در زمان حال زنده گردد (توسط مادر یا تحلیل‌گر). علی رغم زیبایی پاسخ وینیکات به این پرسش، اما به نظر من هنوز این پاسخ ناقص است. از نظر من انگیزه اصلی فردی که قسمت‌های مهمی از آنچه در اوایل زندگی‌اش اتفاق افتاده اما تجربه نکرده، می تواند نیاز اساسی او برای پیدا کردن بخش های گمشده‌اش باشد تا در نهایت با دربرگرفتن زندگی نزیسته‌ (تجربه نکرده) اش در درون خود، کامل گردد. من این موضوع را به عنوان یک نیاز جهانی می‌بینم -نیاز برای به هم پیوستن بخش های گم شده ی یک فرد- یا برای اولین بار اعتراف به آنچه او از دست داده‌است و در ادامه فرصت پیدا کردن برای تبدیل شدن به فردی که هنوز پتانسیل آن را دارد. فرد علی رغم این که تلاش برای شناسایی پتانسیل‌ها در جهت تبدیل شدن به فردی کامل‌تر تجربه دردناکی است (درد فروپاشی و رنج ابتدایی ناشی از فروپاشی) و در کودکی بیش از حد تحمل فرد بوده و باعث شده جنبه‌های مهمی از خودش را از دست بدهد، اما بازهم این کار را انجام می‌دهد.

دو تفاوت اساسی میان تجربه این حوادث در زمانی که در کودکی اتفاق افتاده‌اند و تجربه آن‌ها به عنوان بیمار در فضای تحلیل وجود دارد: بیمار اکنون یک بزرگسال است، نه یک نوزاد یا کودک و نتیجتا تا حدی سازمان خودِ پخته‌تری دارد و حتی مهم‌تر از آن اینکه حالا بیمارتنها نیست بلکه با تحلیل‌گری است که می‌تواند تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش و بیمارش را تاب بیاورد.

از نظر من ما همگی، با درجات مختلف، حوادثی در اوایل زندگی‌مان داشتیم که شامل فروپاشی‌های چشم‌گیری در پیوند مادر-کودک شده‌اند و به آن‌ها به وسیله سازمان دفاعی سایکوتیک خود پاسخ داده‌ایم. هر کدام از ما به صورت دردناکی از آن آگاهیم که فارغ از اینکه چقدر از نظر روانشناختی به چشم دیگران سالم به نظر برسیم، عرصه‌های مختلفی وجود دارند که در آن‌ها قادر به زیستن تجارب خود نیستیم چه آن تجربه لذت باشد یا توانایی برای دوست داشتن یک یا همه فرزندانمان یا توانمندی سخاوتمند بودن تا حدی که چیزی ارزشمند را به دیگری ببخشیم یا توانمندی برای بخشیدن دیگری که آسیب جدی به ما زده است (همچنین توانایی بخشش خودمان). هریک از ما به شکل های مختلفی توانایی زنده بودن را از دست داده ایم. این‌ها تعداد کمی از بیشمار انواع محدودیت‌های هیجانی هستند که از ناتوانی در زیستن شکست‌هایی که وقتی کودک بودیم اتفاق افتاده، نشات می‌گیرند. هر کدام از این محدودیت‌ها جنبه‌ای از زندگی نزیسته ما هستند، آنچه ما قادر نبوده و نیستیم که تجربه‌اش کنیم. همه ما تجارب خاص خود را داریم که نمی‌توانیم آن‌ها را زندگی کنیم و همواره در جستجوی تجارب و بخش های گمشده خود زندگی می‌کنیم.
یک تحلیل تا اندازه‌ای خوب، احتمالا بر محور درگیری تحلیل‌گر برای کمک به بیمار در جهت زندگی کردن زندگی نزیسته‌اش در انتقال-انتقال متقابل خواهد چرخید. وینیکات چگونگی تسهیل توانایی بیمار به وسیله تحلیل‌گر برای تجربه آنچه من جنبه‌های نزیسته فرد می‌نامم را اینگونه توصیف می‌نماید:

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد ( واقعیت انتقال)، جا می‌دهد.
(صفحه 91 )

اینجا وینیکات در چند کلمه منظورش را از چگونگی کارکرد تحلیل ارائه می‌دهد: برای قرار دادن تجربه فروپاشی در زمان گذشته، شخص باید تجربه آنچه اتفاق افتاده (گذشته) را در انتقال (اکنون) زنده نماید. این اتفاق در تحلیل بدین وسیله روی می‌دهد که بیمار و تحلیل‌گر باهم در طی زمان این تجربه را، تجربه شکست نقش تحلیل‌گر که قابل توجه نیز هست اما بیش از تحمل بیمار نیست، زندگی کنند.

وینیکات به روشنی بیان می‌دارد که تحلیل‌گر تلاش می‌کند تجربه فروپاشی را در اتاق تحلیل نگه دارد بنابراین نیازی به بستری شدن وجود ندارد. همچنین، تجربه فروپاشی به اندازه کافی خوب نخواهد بود اگر شامل درک تحلیلی و بینش در بخشی از بیمار نباشد. وینیکات درمان را با کاتارسیس یکی نمی‌داند. رشد روانشناختی به وسیله تجربه و آگاهی از تجربه زیسته‌ی شکست مادر/تحلیل‌گر در وضعیت وابستگی مطلق اتفاق می‌افتد. به طور متناقضی، تحلیل‌گر باید به طور همزمان هم بیمار را به نحوی سرخورده ‌کند تا در طول دوره ی وابستگی، پیوند تحلیل‌گر-بیمار از هم بپاشد و هم به بیمار کمک کند تا شکست اخیرش را به درستی تجربه کرده، فروپاشی را درک نموده و در عین حال سرخورده نشود.

نمونه‌های بالینی

وینیکات تنها چهار نمونه بالینی مختصر در ترس از فروپاشی ارائه می‌دهد. در یکی از آن‌ها که درباره پوچی است، او کارش را با بیماری توصیف می‌کند که ترسی از پوچی یا فروپاشی را تجربه نکرده و در عوض “تجربه ذخیره شده از نوع غیرمستقیم” را نشان می‌دهد. وضعیت روانی که وینیکات به عنوان زیربنای پوچی هنوز تجربه نشده، نشان می‌دهد، صرفا احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” است.
در دو نمونه بالینی که من ارائه خواهم داد، تمرکز من مثل وینیکات در بحثی درباره پوچی، بر روش‌هایی نخواهد بود که از طریق آن ها ترس از فروپاشی خودش را بر فروپاشی آتی که در گذشته روی داده است، فرافکنی می‌کند. درعوض، من بر روش‌هایی تمرکز می‌کنم که در آن‌ها فروپاشی پیوند مادر-کودک در نوزادی و کودکی، باعث ایجاد بخش هایی از زندگی نزیسته می شود که تبدیل به احساس مداوم ناکامل بودن خود می‌گردند (مشابه ایده وینیکات درباره پوچی هنوز تجربه نشده که خود را در زمان حال به صورت احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” نشان می‌دهد).

در مقاله اخیر، در آغاز بحث نظری من، و اکنون در ارائه موارد بالینی، امیدوارم بتوانم راه‌هایی را نشان دهم که در آن‌ها من نیاز بنیادین بیمارم را برای دستیابی به قسمت‌های گمشده خودش را مجسم کرده و روی آن کار کرده ام؛ قسمت هایی هرگز وارد زندگی‌اش نشده‌اند و نزیسته باقی مانده‌اند (و بنابراین تنها به عنوان جنبه‌های بالقوه خود باقی مانده‌اند). همانطور که بیان نمودم، اساس کمک به بیمار برای تجربه جنبه‌هایی از خودش که گم شده (ناشناخته باقی مانده)، نگرش تحلیلی است که منجر به شناسایی و ارزشمندسازی نامحسوس‌ترین و غیرمحتمل‌ترین راه‌هایی می شود که در آن‌ها بیمار شاید تلاش کند تا برای اولین بار اتفاقات نزیسته گذشته را تجربه نماید.

اولین تجربه بالینی که من توضیح خواهم داد، درباره ی زنی است که ۴ جلسه در هفته تحلیل می شد و از غفلت شدید در زمان کودکی اش رنج می برد. مادر این زن افسرده بود -گاهی حتی نمی‌توانسته از تخت خارج شود- و پدرش زمانی که بیمار دو ساله بوده خانواده را ترک کرده است.

در طول این تحلیل طولانی، خانم ال مکررا عاشق مردانی می‌شد که به نظر می‌رسید متقابلا عاشق او هستند اما خیلی زود طوری رفتار می‌کردند که انگار هیچ‌گاه هیچ علاقه‌ای به او نداشتند. پس از اینکه خانم ال زمانی را صرف خرید ماشین کرده بود، به من گفت که فروشنده در یکی از نمایشگاه‌های ماشین با او خیلی باعلاقه صحبت کرده است. زمانی که آن‌ها ماشین را برای تست بردند آن مرد درباره اینکه چقدر راندن ماشین در جاده‌ای در طول بیگ سور می‌تواند لذت بخش باشد صحبت کرد.

بعد از خرید ماشین، خانم ال به نمایشگاه ماشین باز می‌گردد تا فروشنده را ببیند. او به آن مرد علاقه‌مند شده بود. اما آن مرد بعد از چند دقیقه صحبت، او را ترک کرده تا با “افراد دیگری” که وارد نمایشگاه شدند صحبت کند. بعد از اینکه آن مرد در طی دیدارشان او را نادیده گرفت، بیمار احساس کرد با دورویی او “ویران شده” است. در دو هفته آینده، خانم ال هر روز ماشینش را مقابل نمایشگاه ماشین پارک می‌کرد تا بتواند آن فروشنده را ببیند. در طی ماه آینده، او به ندرت به چیز دیگری جز اینکه چقدر به آن مرد علاقه‌مند است فکر می‌کرد.

من با خانم ال درباره ارتباط احتمالی بین تجربه ناامیدکننده، دیوانه کننده و تحقیرآمیز با فروشنده و احساس اینکه من هم در انتهای هر جلسه و آخر هفته‌ها و تعطیلات او را ترک می‌کنم، صحبت کردم. خانم ال با شنیدن این موضوع به شدت برافروخته شد و من را متهم به این کرد که باور ندارم مردی که او درگیرش است علاقه خاصی به این خانم نشان داده است. در نتیجه من دیگر باور او و اظهارنظرش درباره انتقال را به چالش نکشیدم.

زمانی که من با خانم ال درباره شباهت‌های میان احساسی که به فروشنده دارد و احساسی که نسبت به من دارد صحبت کردم، حتی خودم هم نظراتم را کلیشه‌ای و فرموله شده احساس می‌کردم. به نظر می‌رسد که خانم ال حق داشت با این موضوع مخالفت کند- این اظهار نظر بدون در نظر گرفتن شخص او بیان شده بود- و مخصوص او و مربوط به آنچه بین ما دو نفر هوشیارانه و ناهوشیارانه در حال اتفاق افتادن است، نبود. با کمک خانم ال، من آنچه در حال بیانش بودم را متوقف کردم.

سپس من به ذهنم اجازه دادم رها شود تا به هر احساس و فکری (reverie) که در حین جلسات با خانم ال برایم روی می‌دهد، توجه کنم. اما در خلال ماه‌های بعد از تفسیر انتقال بدون فکرم، من آگاه شدم که روش جدیدم نیز “تکنیک تحلیلی” از پیش ساخته شده دیگری است. من نمی‌توانستم افکارم را به سمت رهایی و زنده بودن سوق دهم. من به کندی متوجه شدم که واقعی‌ترین چیزی که بین من و خانم ال در حال روی دادن است، تجربه استریلی از طرف هر دو ما است.

ماه‌ها بعد از زیستن با این نوع از استریل بودن در تحلیل، من به خانم ال گفتم: تو با اصالت پیش من آمدی چون احساس می‌کردی به خاطر طرد شدن از سمت مردی تحقیر شده‌ای و آن وضعیت را با دنبال کردن او بدتر کردی. این ممکن است تو را متعجب کند اما من متوجه شده‌ام هرآنچه در تو باعث می‌شود که این مردان را دنبال کنی سالم‌ترین بخش توست.
خانم ال: من را مسخره می‌کنی؟

تحلیل‌گر: نه، من هرگز جدی‌تر از الان نبودم. همانطور که درموردش صحبت کرده ایم، زمانی که تو بچه بودی، رها شده ای تا خودت، خودت را بالا بکشی -پدرت تو را ترک کرد و مادرت از تو دوری می‌کرد-. اما دنیای تو برای باور پیدا کردن به افراد، هیچ جایگزین مناسبی ارائه نداد تا تو بتوانی یک کودکی واقعی با والدین و دوستان واقعی را تجربه کنی. فکر نمی‌کنم زیاده‌روی باشد اگر بگویم تو زمانی که کودک خردسالی بودی به دلیل مورد محبت قرار نگرفتن و تمایل به دیده شدن به خاطر آنچه هستی، مردی. وقتی تو صحنه تماشای فروشنده را از آن طرف خیابان توصیف می‌کردی، من احساس کردم که تو شبیه یک کاراگاه خصوصی هستی که تا وقتی فرد گمشده را پیدا نکنی، تسیلم نمی‌شوی.

خانم ال: من الان برای مدتی احساس کردم که تو من را رها کرده ای، و برای این به دیدن من ادامه می‌دهی که نمی‌دانی چطور از دستم خلاص شوی.

من واقعا از این صداقت متاثر شدم و یادم نمی آمد که خانم ال هیچ وقت با چنین صداقتی صحبت کرده باشد. گفتم: “به همین خاطر به تو گفتم که فکر می‌کنم که دنبال کردن دیگران سالم‌ترین بخش وجود توست. این بخشی است که تو آن رها نکردی، بخشی که در برابر تسلیم شدن مقاومت کرده قبل از اینکه تو یک رابطه‌ عاشقانه واقعی برقرار کنی، عشقی که متقابل، قدرتمند و خالصانه است.

خانم ال: این قسمتی از من است که از همه بیشتر خجالت زده‌ام می‌کند. من وقتی در ماشینم نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم احساس حقارت می‌کردم ولی نمی‌دانستم چه کار دیگری می‌توانم انجام دهم.

تحلیل‌گر: من فکر می‌کنم دنبال کردن، تو را زنده نگه می‌دارد و روشی است که تو را به آخرین ریسمان واصل بین تو و زندگی متصل می‌کند. چاره دیگر این است که اجازه دهی بمیری چه به معنای کلامی آن و چه به صورت زندگی زامبی‌وار.

خانم ال: من در زمان کودکی از زامبی‌ها وحشت داشتم. من از عقرب و عنکبوت یا خون آشام و قاتل سریالی نمی‌ترسیدم اما از زامبی مثل گه می‌ترسیدم.

این اولین باری بود که خانم ال از الفاظ زشت استفاده می کرد و اهمیت این کار او بر هیچ کدام از ما پوشیده نبود. به نظر من این بازتابی از رهایی خالصانه آزادی بیمار برای فکر کردن و صحبت کردن بود. دقیقا در عمل حرف زدن درباره اینکه چقدر از تبدیل شدن به زنده‌ای مرده می‌ترسد، او توانست از واژه گه در فضای تحلیلی رسما استریله استفاده کند.

تحلیل‌گر: اگر گه را از درون بدن فردی حذف کنیم، او خواهد مرد. هر انسانی به باکتری‌هایی نیاز دارد که باعث بوی بد گه می‌شوند.

صدای خانم ال کمتر از قبل کنترل شده بود وقتی به من گفت: خنده دار است که شما از واژه گه استفاده می‌کنید. من خوشم آمد. مثل این است که ما بچه مدرسه‌ای هستیم که قوانین را می‌شکنیم و شما این کار را با هیچکس جز من انجام نمی‌دهید. خیلی عجیب است اما من دیگر نمی‌ترسم که از تحلیل اخراج شوم.

در ادامه کار با خانم ال، سرزندگی جلسه‌ای که ذکر کردم همراه با کشمکشی با ترس شدید، از طرف خانم ال، که من آن را دستکاری می کردم باقی ماند. او گفت که می‌ترسد من با او “بازی تحلیلی” کرده باشم که در آن او را گول زده‌ام تا آنچه بین ما می‌گذرد را جدی بگیرد در حالی که من بدون حرکت از بیرون او را نگاه می‌کنم. اتهامات او تا حدی برایم آزاردهنده و غیرمعمول بود. من خانم ال را دوست داشتم و احساس می‌کردم به اندازه خودم و تا جایی که به عنوان یک تحلیل‌گر می‌توانستم با او صادق هستم.

تحلیل‌گر: وقتی من را متهم به سواستفاده می‌کنی، به من نشان می‌دهی که دیده نشدن و نامرئی بودن چه حسی دارد. تو احتمالا بیشتر این احساس را درک می کنی؛ اینکه نامرئی باشی انگار وجود نداری حتی برای خودت.

خانم ال باقی زمان جلسه را ساکت ماند، طوری که برای من عمیقا ناراحت کننده بود.

اکنون که به عقب برمی‌گردم و کارم را با خانم ال بررسی می‌کنم، به نظر می‌رسد که ما دوره ای طولانی را در استریل هیجانی به سر می‌بردیم. در طی این سال‌ها، هر یک از ما تلاش میکردیم بفهمیم چه چیزی در رابطه ی ما جاری است (برای مثال تلاش های من برای تقلید یک روش تحلیلی که به شکل تفسیر انتقال قالبی و سطحی نمود پیدا کرد، یا تلاشم برای تمرکز بر فکر و خیالی که در جلسه درگیرم می کرد).
اما علی رغم این استریل (غیاب خودانگیختگی او به عنوان یک انسان زنده، دارای نفس و دارای مدفوع) ما تحلیل را ادامه دادیم، شاید چون تا حدی می‌دانستیم که باید قبل از اینکه هرچیزی اتفاق بیفتد، آن را باهم تجربه کنیم. این ایده که او در کودکی مرده است تنها بعد از تجربه کردن آن همراه با من در فضای مرده تحلیل و احساس ناتوانی برای انجام هرکار دیگری در آن، می‌توانست برایش به واقعیت تبدیل شود. تنها در صورتی می‌توانستیم آنچه در لحظه حال اتفاق می‌افتد را تجربه کنیم که قادر به پیدا کردن واژه‌ ای مناسب می بودیم -مثل واژه گه-.

در مورد این تجربه بالینی، ممکن است این سوال پیش آید که چگونه درک من از آنچه در تحلیل خانم ال اتفاق افتاده می تواند متفاوت باشد از مواردی که من در مطالعه آثار فربرن یافته بودم و در کار بالینی‌ام استفاده می‌کردم. من تجاربی با بیمارانی داشتم که آن‌ها را در قالب وابستگی اعتیادگونه بین ابژه‌های درونی ناهوشیار، مثلا بین “ایگوی لیبیدینال” فربرن و “ابژه محرک”، و بین “خرابکار درونی” و “ابژه طردکننده” فربرن یافتم. می‌توانم بگویم تمایزی اساسی میان مفهوم فربرنی روابط ابژه درونی اعتیادگونه و آنچه از رفتار دنبال کردن وسواسی خانم ال متوجه شدم، وجود دارد. دنیای ابژه‌های درونی فربرن به عنوان نسخه‌ای درونی شده از تجارب زیسته در روابط ابژه ناکام کننده با مادر ایجاد شده است. در مقابل، دنیای ناهوشیار خانم ال، دنیایی است که از ابتدا به وسیله تجربه زیسته نشده در روابط ابژه اولیه ناکام کننده با مادرش شکل گرفته است. عزم راسخ خانم ال برای دستیابی دوباره به زندگی نزیسته‌اش به سمپتوم‌هایش (رفتار دنبال کردن) جهت و نیرو می داد. در رفتار دنبال کردن، خانم دال به طرز بی رحمانه ای جنبه‌های نزیسته و تجربه نکرده خودش و زندگی‌اش را در زمان حال و گذشته می‌جست.

به نظر من، بیماری که شدیدترین شکل ترس از فروپاشی را تجربه می‌کند، مانند خانم ال، احساس می‌کند بواسطه احساس ناتوانی برای زیستن بیشتر تجارب زندگی‌اش مورد ظلم واقع شده است. اینگونه بیماران احساس زنده بودن را به صورت خجالت‌آوری دردناک احساس می‌کنند. زیرا این موضوع یادآور این است که چقدر از زندگی‌شان را نزیسته‌اند. آن‌ها احساس نا خوشایندی را تجربه می کنند که ناشی از این است که زندگی از آن‌ها گرفته شده و هیچ‌گاه به آن‌ها برگردانده نشده است. این درد، معمولا به صورت ترکیبی از درد جسمانی و هیجانی می‌باشد.

از آن‌جایی که میزان قابل توجهی از درد تجربه نزیسته در بدن نگه داشته می‌شود که بیون آن را “وضعیت پروتومنتال” می‌نامد و تعجب آور نیست که آگاهی ناهوشیار من از این درد خیلی به ندرت در تحلیل بیمارانم شکل تجربه بدنی به خودش می‌گیرد. در دوره‌ای حین کار با یکی از این بیمارانم به نام “زد”، گرسنگی شدیدی را در طی جلسه با او احساس می‌کردم که در جلسه با بیمار بعدیم از بین می‌رفت. مدت زمانی طول کشید تا متوجه شدم خانم زد چگونه از من به عنوان جایگزینی برای زندگی نزیسته‌اش استفاده می‌کند.
در اوایل تحلیل خانم زد، او به من گفت زمانی که یکی از همسایه‌هاش از او پرسیده آیا رستورانی که در زندگی آنجاست را دوست دارد یا نه، او در پاسخ گفته که هرگز آنجا نرفته در حالی که درواقع چندین بار آنجا غذا خورده است. وقتی به عقب برمی‌گردم، متوجه می‌شوم خانم زد با تعریف کردن این ماجرا، بیش از آنچه ما در آن زمان می‌دانستیم درباره حقیقت صحبت می‌کرد: او مکررا به آن رستوران رفته اما هرگز واقعا آنجا نبوده است زیرا تجربه آنجا بودن برایش احساس زنده بودن نداشته است.

سال‌ها بعد او به من گفت، در طی آن سال‌های اولیه تحلیل، او یادداشت‌هایی از هر کدام از جلسات تحلیل -پنج بار در هفته- تهیه می‌کرده اما تمام یادداشت‌ها شامل آنچه من گفته بودم، است و حتی کلمه‌ای درباره صحبت‌های خودش یادداشت نکرده است. من متوجه شدم، غیاب خانم زد در نوشته‌هایش از جلسات تحلیل، راهی برای شناسایی عدم وجود و فروپاشی‌اش به شکل منفک شدن از زندگی بوده است.

تحلیل بسیار مشکل بود و من هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم به خانم زد کمک کنم تا تجاربش را زنده کند. بعد از سال‌ها تحلیل، من موضوع خاتمه جلسات را پیش کشیدم. من به بیمار گفتم، به نظر می‌رسد من دیگر نمی‌توانم به تغییر دادن روش زندگی او کمکی کنم و او احتمالا از کار با فرد دیگری بیشتر استفاده خواهد کرد.

خانم زد در پاسخ گفت: “من هرگز فکر نمی‌کردم، این تحلیل پیش از مرگ یکی از ما دو نفر به پایان برسد”. من فکر کردم اما بازگو نکردم که در واقع هر دوی ما از بسیاری جهات مرده‌ایم. او اضافه کرد: “در واقع من هرگز فکر نمی‌کردم که تحلیل ربطی به تغییر داشته باشد”. برای خانم زد، تغییر مفهومی بود که هیچ معنایی نداشت. مرده هیچگاه تغییر نمی‌کند و او مرده بود. ما جلسات را تا زمانی که یکی از ما از نظر جسمانی نمرده باشد ادامه می‌دهیم (ما هر دو از نظر ذهنی در جلسات مرده بودیم).

برایم من شگفت‌انگیز بود که پیش کشیدن موضوع خاتمه جلسات، نیروی محرکه‌ای برای بحث درباره مرگ بیمار، مرگ من همراه با او و مرگ تحلیل شد. خانم زد در جلسه بعدی گفت چیزهایی در زندگی وجود دارد که او می‌خواهد قبل از پایان تحلیل به آن‌ها دست یابد: او می‌خواهد ازدواج کند، پژوهشش را به پایان برساند و آن را به عنوان کتاب منتشر کند. در طی سال‌های آینده تحلیل، خانم زد به تمام این اهداف دست یافت. من و او درباره اینکه ازدواج کردن با ساختن یک ازدواج متفاوت است و لازم است در آینده و پس از اتمام تحلیل، تلاش زیادی بکند تا به آن هدف دست پیدا کند. ما 5 سال پس از اولین باری که من در مورد خاتمه جلسات صحبت کردم، تحلیل را خاتمه دادیم.

در طی سال‌هایی که تحلیل متوقف شده بود، خانم زد دو بار در سال برای من نامه می‌نوشت. در این نامه‌ها، او به من گفته بود که احساس می‌کند که خاتمه تحلیل مسئله‌ای اختیاری نبوده و حالا او متوجه شده که ما وقتی و طوری به جلسات خاتمه دادیم که باید می‌دادیم. این مسئله که او باید زندگی خودش را بکند نه زندگی‌ای که از من قرض گرفته شده یا دزدیده است. زندگی او حالا به شکلی است که انگار زندگی خودش است و هر کاری که توانش را دارد برای زندگی‌اش انجام می‌دهد. او اکنون قدردان جمله ای بود که من در سال های تحلیل به او گفته بودم؛ اینکه “نویسنده ی زندگی خودش باشد”.

من معتقدم، خانم زد به صورت هوشیارانه ترس از مرگ را تجربه نمی‌کرد چون او احساس شدیدی درباره اینکه از قبل مرده است، داشت. برای خانم زد، مردن و غایب بودن در زندگی شخصی خودش روشی برای محافظت از خودش بود؛ محافظت از خودش هم در برابر درد تجربه گذشته ای که هنوز زنده بود، و هم درد بخش هایی از خودش که گم شان کرده بود.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی با ذکر منبع مجاز می باشد)

Negar_18062018_224226.png
خرداد ۲۷, ۱۳۹۷

مقاله ی زندگی و کار ویلفرد بیون/ نوشته ی کریس ماوسون/ مترجم: راحله زمانی مزده

چقدر سخت است که ما پی ببریم برخی ازکتاب ها را نباید صرفا “خواند” – بلکه باید از خواندن آنها یک تجربه هیجانی بدست آورد. البته این کار در مقایسه با روخوانی کتاب بسیار آهسته تر پیش می رود. فراهم کردن زمان و شرایط لازم برای اختصاص دادن زمانی جهت خواندن کتاب همراه باتجربه هیجانی بسیار دشوار است (بیون، روی دیگر نبوغ -نامه های او به دخترش نیکولا).

سخنان مقدماتی و تقدیر و تشکر

در سال 1997 من در یک کنفرانس در شهر تورینِ ایتالیا شرکت کردم که به مناسبت صدمین سال تولد ویلفرد بیون برگزار شده بود. من در این کنفرانس یک مقاله بالینی کوتاه روی موضوع کارهای بیون ارائه کردم. پس از آن مقاله بود که برای اولین بار خانواده بیون را ملاقات کردم و چند سال بعد فرانسسکا بیون – همسر بیون و ویراستار اولیه آثار او – و الیور راثبون، ازمن خواستند تا نسخه ای کامل از آثار بیون را که شامل آثار منتشر نشده او می شد را ویرایش کنم. به خاطر کمک های صبورانه و همیشگی فرانسسکا بیون در شناخت و یافتن سیرِ ایده های همسرش، شفاف ساختن ریشه بسیاری از آنها، و کمک به هموار شدن مسیر، در شرایطی که گاه ایده ها برای هر دوی ما مبهم بود، بسیار از او سپاسگزارم. من توانستم به بسیاری از منابع بیون و بسیاری از کتاب های موجود در کتابخانه اش دسترسی پیدا کنم. بتی جوزف، هانا سگال، و مایکل فلدمن کمک های ارزشمندی به من کردند تا بتوانم تجربه کنم که چطور تفکر بیون و کلاین را بصورتی ادغام کنم که طبیعی، روان وکاربردی باشد. طوری که رون بریتون به آن “آشفتگی معمول در کارهای بالینی روزمره” می گفت.

قبل از ادامه دادن به بحث باید بگویم اکنون که در حال نوشتن این مطلب هستم به خاطرم رسید که ما در روان تحلیلی مدیون کارهای پیشتاز و ارزشمند روانپزشکان هستیم. قبل از اینکه بیون آموزش روان درمانی و سپس تحلیل گری ببیند، روانپزشک ارتش بود. هانا سگال و هربر روزنفلد نیز همین شرایط را داشتند – نزدیک ترین همکارانِ او که پیرو مکتب کلاین بودند. شاید تماس نزدیک آنها با بیماران شدیداً مزمن، ازجمله آنهایی که از اسکیزوفرنی و سایکوزِ مانیک دپرسیو رنج می بردند، این شهامت را به آنها داد که با استفاده از یک روش روان تحلیلی ابتدایی و تغییر نیافته روی بیماران کار کنند. البته تحلیل فردی آنها توسط ملانی کلاین نیز عامل تاثیرگذاری در پیمودن این مسیربود. با کارهای پیشتاز این سه نفر فانتزی ها و مکانیسم های موجود در ژرفنای سایکوتیکِ ذهن، شفاف شده و همزمان نیز دانش ما از رویکرد روان تحلیلی عمیق تر گردید.

اشاره هایی به دشواریِ کار

در سال 1980 ،سال بعد از مرگ ویلفرد بیون، ژورنال محلیِ کلینیکِ تاویستاک، به طور اختصاصی به مقالاتی درمورد تاثیراتِ بیون در روان تحلیلی پرداخت؛ مقالاتی که توسط افرادی نوشته می شدند که بیون را می شناخته اند.

در ادامه می خواهم بگویم علاوه بر مقاله ای عالی که توسط ایسکا سالتزبرگر-ویتنبرگ با عنوان “تصور بیون از یک نگرش روان تحلیلی”نوشته شد، یک مقاله بسیار زیبا نیز توسط آنا هیلتون چاپ شد که در آن او ارتباط ها و شباهت هایی بین ویلفرد بیون و تی اس الیوت پیدا کرده بود. او در این مقاله اشاره کرده که بیون و الیوت دارای یک دیدگاه مشابه درموردِ رشته های روان تحلیلی و ادبیات بودند، و اینکه موضِع آنها در ارتباط با همکاران و دانشجویان نیز قابل مقایسه و مشابه بوده است. هردوی آنها واکنش ها و پاسخ های آمیخته با تندی و احترام عمیق را از خود نشان می دادند. همچنین در این ژورنال، مقاله ای توسط آلان شاتل وورث، درمورد دشواریِ خواندن آثار بیون چاپ شد، چیزی که از نظر من کمی در آن افراط شده است، و اینکه او بیون را در آن بسیار آرمانی سازی کرده بود. ما نیاز داریم که به خود یادآوری کنیم که درکِ نوشته های فروید و همچنین کلاین اصلاً کار ساده ای نیست، اگرچه نوشته های فروید یک صراحت و روشنی زیبا را در خود دارد.

بیون در مقدمه خود برای کتابِ یادگیری از تجربه نوشت: “برخی از ابهامات بدین خاطر پیش می آید که غیرممکن است نوشتن را، بدون داشتن پیش فرض آشنایی با برخی از جنبه های یک مطلب که بعداً روی آن کار خواهد شد، شروع کنیم. اگر خواننده بطور سرراست پیش برود و به خواندن ادامه دهد، این نکات مبهم با پیشرفت او در کتاب برایش روشن تر می شوند. متاسفانه ابهاماتی نیز هستند که به واسطه ناتوانی من در روشن تر کردن آنها بوجود آمده است. ممکن است چالش خواننده برای شفاف کردن نکات مبهم به نوعی تجربه پاداش را برایش بهمراه داشته باشد، و این تجربه ای نیست که با حس اجبار همراه باشد، همانطورکه من نیز به اجبار سعی در روشن سازی مسئله ای در نوشته هایم نداشتم.”

بیون خودش به خوانندگان آثارش پیشنهاد می کند در مورد خواندن نوشته هایش همان حالت ذهنی را داشته باشند که در موقعیت تحلیلی برای فهم و گیرندگی بیشتر لازم است داشته باشند. همان موضوع مموری و دیزایر (برای به حد اکثر رساندن فهم دنیای بیمار)، و همینطور کارکرد ریوری (فکر و خیال) و عناصر آلفا.

سبک نوشتن بیون به گونه ای است که گاه بطرز عجیبی پدیده مورد بحث در متن را در ذهن خواننده بازآفرینی می کند؛ به قول آندره گرین، بیون باعث می شود ما در حین مطالعه آثارش “شاهدِ فرایند باز و روشن شدن تفکراتش باشیم”.

آنا هالتون این “دشواری در خواندن” را با چیزی مقایسه کرده است که الیوت نسبت به آن بسیار مشتاق بود: الیوت در سخنرانی های دانشگاه هاروارد بیان کرد که چگونه پیش فرض های مربوط به یک شعر بر پذیرا بودن ما نسبت به آن تاثیر می گذارد. ” دشواریِ شعر (و شعر مدرنِ دشوار) می تواند به چندین دلیل باشد؛ اول اینکه ممکن است دلایلی شخصی وجود داشته باشد که مثلاً یک شاعر اصلاً نتواند خودش را به شیوه ای واضح ابراز کند، و مجبور شود که به شیوه ای مبهم این کار را انجام دهد؛ درحالیکه این امر می تواند تاسف بارباشد، اما از نظر من باید خوشحال باشیم که شاعر حداقل توانسته خودش را به نحوی ابراز کند. یا دشواری شعر می تواند فقط به خاطر ابتکار و تازگی آن باشد؛ ودلیل دیگر دشواری می تواند بدین سبب اتفاق بیافتد که به خواننده گفته می شود، یا خود خواننده فکر می کند، که این شعر قرار است دشوار باشد. هنگامی که خواننده ی عادی را از مبهم بودن شعر آگاه می کنیم، او به یک حالت آشفتگی و بهت فرو می رود که تاثیری منفی بر قدرت درکش از شعر می گذارد. خواننده به جای شروع کردن شعر با حساسیت، حواسِ خود را با اشتیاق و میل به باهوش بودن، گیج و آشفته می کند و به سختی به دنبال مفهوم خاصی در شعر می گردد، اما نمی داند آن مفهوم چیست – و یا آن که او آرزو دارد برداشت اشتباه از آن نداشته باشد. گویی چیزی شبیه به ترس از صحنه وجود دارد، ولی در واقع این افراد ترسی مشابه رو به رو شدن با نمایشی ترسناک را تجربه می کنند. خواننده ی باتجربه تر، که در این موضوعات به آگاهی بیشتر دست پیدا کرده، خود را در اجبار درک شعر قرار نمی دهد؛ حداقل در ابتدا چالشی برای درک و یافتن چیزی نمی کند. می دانم که برخی از اشعاری که من بیشترین وفاداری و ارادت را به آنها دارم، آن دسته از اشعاری هستند که در ابتدای خواندن آنها اصلاً چیزی درک نکرده بودم؛ برخی نیز اشعاری هستند که هنوز مطمئن نیستم آنها را درک کرده ام یا خیر؛ بعنوان مثال اشعار شکسپیر.

و درنهایت، دشواری آخر آن چیزی است که نویسنده در شعر جا گذاشته و خواننده عادت به پیدا کردن آن دارد؛ خواننده با حالتی گیج و آشفته درمورد مطلبی که در شعر غایب است فکر می کند، و ذهن خودش را با “معنایی” معماگونه گیج می کند که اصلاً در شعر وجود ندارد، و قرار هم نیست در آن باشد.

کاربرد اصلی “معنای” شعر، بطور معمول می تواند این باشد که یکی از عادت های خواننده، یعنی عادت به منحرف کردن و آرام کردن ذهن، را ارضا کند: همانطور که سارق همیشه یک تکه گوشت دارد که به سگِ نگهبان خانه بدهد. (الیوت، 1933 ،ص 150-151″).

ویلفرد بیون

ویلفرد بیون یک شخصیت تاثیرگذار توانا و اصیل در روان تحلیلی بود. او یکی از اولین افرادی بود که بیماران دارای حالت های سایکوتیک را با استفاده از یک تکنیک تحلیلی سازگار با این افراد، تحلیل می کرد. او نظریه های موجود مربوط به فرایندهای فرافکنانه را گسترش داده و ابزارهای مفهومی جدیدی را تدوین کرد. میزان همکاری بین هانا سگال، ویلفرد بیون و هربرت روزنفلد در کارهایشان با بیماران سایکوتیک در طول اواخر دهه 1950 و بحث های آنها با ملانی کلاین در آن دوران، بصورتی بود که نمی توان تاثیرات دقیق فرد به فرد آنها را در تدوین نظریه ی دونیم سازی، همانند سازی فرافکن، خیال پردازی ناهشیار و کاربرد انتقال متقابل از هم تفکیک کرد. همانطور که ملتزر (1979،1981)، کارپی (1989 ،ص 287) و فلدمن (2009 ،ص 33؛ ص 42) اشاره کرده اند، این سه تحلیلگر پیشتاز، نه تنها رویکرد بالینی و نظریِ کلاین را حفظ کردند، بلکه از طریق بسط و گسترشِ مفهوم همانندسازی فرافکن و انتقال متقابل توانستند رویکرد کلاین را عمیق تر و گسترده تر نمایند.

ویلفرد بیون در سال 1897 در اواخر قرن 19 در شهر موترا به دنیا آمد، شهری که امروز به آن ماتورا می گویند، و در ایالت شمالی اوتار پراداش (ایالتی هندی) است که در حدود 30 مایلیِ شمال آگرا قرار گرفته است. پدرش فردریک فلیت وود بیون، یک مهندس عمران بود که روی پروژه های آبیاری کار می کرد. او یک خواهر با نام ادنا داشت، که سه سال کوچک تر از او بود، اما این دو خیلی کم مادرشان رودا یا پدرشان را می دیدند، و هر موقع زمانی را با پدر و مادر سپری می کردند بطور کلی آن دو را افرادی خشک و رسمی می یافتند. بیون در خاطراتش، مادری را به یاد می آورد که گاهی گرم و البته در اغلب مواقع سرد بود، و تشخیص نحوه رفتارش به هیچ عنوان قابل پیش بینی نبود.

بیون و خواهرش بیشتر مراقبت مادری خود را از دایه دریافت می کردند، چرا که در آن زمان برای خانواده های مستعمراتی در دوران سلطنت راج (Raj) اینگونه رایج بود. خانواده او مرفه بودند، یک خانواده مستعمراتی بریتانیاییِ رده بالا، و پدر بیون عادت داشت که بهمراه نجیب زادگان و سیاست مداران به شکار برود – حتی گاهی با اعضای خانواده سلطنتی. رودا در سن هشت سالگی، ویلفرد را به مدرسه ابتدایی شبانه روزی در بیشاپس استورتفورد برد، که بین لندن و کمبریج در شرقِ هارتفوردشایر قرار گرفته است. او در آنجا مشغول تحصیل شد و به مدت ده سال در آن کالج ماند. او تعطیلات را با خانواده های دوستان هم مدرسه ای خودو همچنین گهگاهی با خانواده خودش در مواقعی که چند روز به انگلیس می آمدند، می گذراند. پس از اینکه در سن هشت سالگی رها شد، تا سن یازده سالگی مادرش را ندید. بیون وقتی دوباره او را ملاقات کرد، دوره ای از تردید را تجربه کرد. انگار که مادرش را به خوبی به یاد نمی آورد. او هرگز به هند باز نگشت، اگرچه در سنین کهنسالی عزیزترین آرزویش این بود که به آنجا باز گردد. قابل درک است که بیون به هیچ وجه کودکی شادی نداشته است. خاطراتی که در زندگینامه اش وجود دارد غمگینی، تنهایی و آشفتگی و سردرگمی آن دوران را به تصویر می کشد.

“اینکه چطور مردم کودکی را بعنوان دوره ای شاد می دانند را درک نمی کنم. برای من آن دوران بیشتردوره ای پر از دیو و شیطان بود، و در آن سن، کودک شکیبایی و سرسختی لازم برای دست و پنجه کردن با این شرایط را ندارد.”

بیون برخلاف فروید، خیلی درمورد فراهم کردن اطلاعات درمورد زندگی، نگرش ها و ترجیحات شخصی اش نگرانی نداشت. اهمیتی که او به نگاشتنِ دقیق حقایق زندگی اش می داد برعکس نگرش کلی اش نسبت به نوشته های نظری بود– وقتی آنها را روی کاغذ می نوشت خیلی علاقه نداشت که آنها را بازخوانی کرده و بیشتر سامان دهی کند – و خیلی مشتاق به این کار نبود. تردیدها و عدم تمایل او به بازخوانی مفاهیم نوشته شده اش باعث شد که در برخی از آثار وی خواننده ها خود درگیر سامان دهی مطالب شوند. و دیگر اینکه وقتی ایده های خود را می نوشت، برخی گام های مهم در تفکر خود را رها می کرد (نقل تی اس الیوت را بعدا بخوانید)؛ برخی از این پُل ها را می توان در کتابِ اندیشه هایش یافت – یادداشت های کاری او، که بسیاری از آنها بدون تاریخ هستند ،توسط فرانسسکا بیون از سطل زباله اتاق کارش جمع آوری وگرداوری شده است.

در ارتباط با تاریخچه ی بیون، کتاب زندگی نامه ایِ جرارد بالندونو را خیلی توصیه نمی کنم، چرا که از نظر من این کتاب دارای بی دقتی های فراوان و همچنین گمانه زنی های بسیار زیادی است –مقاله ی نوشته شده توسط دیدیِر آنزیو بهتر از آن است. درمورد آثار نظری و بالینی او نیز، خواندنِ نسخه اصلیِ Bion را پیشنهاد می کنم – کتاب سخنرانی های بالینیِ کلاین و بیون، نیز پیشنهاد خوبی است. علاوه بر زندگی نامه ای که خود بیون نوشته است، من سخنرانی هایی که فرانسسکا بیون در سال 1994 در تورنتو ارائه کرد و “روزهای زندگی ما” نام داشت را بسیار توصیه می کنم. این نطق ها را می توانید در وبسایتِ انجمن روان تحلیلی بریتانیا (British Psychoanalytical Society) پیدا کنید؛ همچنین مِگ هریس ویلیامز نیز کتابی نوشته است که مکملی بر نوشته های بیون در مورد زندگی نامه اش می باشد.

بیون در سال 1915 و درست قبل از تولد هجده سالگی اش مدرسه را رها کرد، و در سال 1916 به هنگ زرهی سلطنتی پیوست. او در فرانسه جنگید و تا انتهای جنگ در خدمت ارتش بطور فعال باقی ماند. او نامزد دریافت نشان معاون صدراعظم (VC) شد؛ به خاطر از بین بردن یک رگبار دشمن پس از اتمام مهماتش، و همچنین در ژانویه 1919 نشان DSO (نشان خدمات برجسته) با نام شوالیه به او اعطا شد، و به خاطر شجاعتش در زمان اعزام به جنگ از او یاد شد، که در فصل مربوط به جنگ کامبرای 1917 در کتاب تاریخ هنگ زرهی سلطنتی ذکر شده است. بعد از جنگ، بیون رشته تاریخ در کالج Queen آکسفورد را برگزید، و بعداً در London College University رشته پزشکی را ادامه داد. پس از گرفتن مدرک پزشکی خود، هفت سال را در کلینیک تاویستاک در لندن گذراند، و آموزش روان درمانی تحلیلی دید – دوره ای آموزشی که احساس می کرد ناکافی است، چرا که در آن از انتقال استفاده نمی شد، و درعوض به یادآوریِ لحظات خاص و فرضاً بحرانیِ گذشته ی تروماتیک بیمار تاکید می شد. این کار او را به یاد دوره ی درمانیش می اندخت که در اوایل دهه 1920 توسط درمانگری دریافت کرده بود که به او دکتر Fip می گفت – (“دکتر آن را درگذشته احساس کن).

در کلینیک تاویستاک، که به مدت هفت سال را در آنجا گذرانده بود، بیون بیشتر تحت تاثیر ملاقاتش با کارل یونگ قرار گرفته بود تا روش تدریس مربیانش در آن دوره. در آنجا او به مدت دو سال، سه بار در هفته ساموئل بکت را ملاقات می کرد تا او را روان درمانی کند. ظاهراً هردوی آنها از این جلسات بهره برده بودند. در سال 1937 او توسط جان ریکمن تحلیل شد (کسی که از سال 1934 توسط کلاین تحلیل شده بود). او همچنین خودش دوره های آموزشی تحلیل گری را گذراند.

پس از اینکه مادرش درگذشت – در 13 ژانویه 1939 – او در تعطیلات سه هفته ای خود در هاپیزبورگ با بازیگری به نام بتی جاردین ملاقات کرد و در آوریل سال 1940 با او ازدواج نمود. دخترش پارتنوپ حاصل ازدواجش با بتی است، ازدواجی که بسیار کوتاه بود. او یک پسر و یک دختر از ازدواجش با فرانسسکا به دست آورد. پارتنوپ به یک روانکاو بااستعداد در ایتالیا تبدیل شد. اما متاسفانه، یک سال پس از کنفرانس شهر تورین، در سن 53 سالگی بهمراه دختر خردسالش در یک تصادف در ایتالیا درگذشت.

در آن زمان، آموزش های تحلیلی و تحلیل بیون با ریکمن تمام شده بود و هر دوی آن ها بعنوان افسر ارتش مشغول به کار شدند و باهم گروه ها را اداره کرده و درمورد آنها می نوشتند. او همچنین بعنوان روانپزشک ارتش نیز خدمت می کرد و در انتخاب افسرها، راهنمایی می کرد. بعد از جنگ، بیون تحلیل های آموزشی خود را زیر نظر ملانی کلاین آغاز کرد؛ دوره ای بحرانی در توسعه نظری روان تحلیل گری – هنگام شروع مفهوم همانندسازی فرافکن؛ ایده ای که ریشه در کاوش های کلاین در موضع پارانویید اسکیزویید و کار با بیمارانی که در حالت سایکوتیک بودند، داشت. درواقع، کلاین بود که به بیون نزدیک شده بود. این مساله محتمل به نظر می رسد، چرا که کلاین از ریکمن درمورد او شنیده بود، و همچنین سگال و روزنفلد نیز که بیماران تحلیلی کلاین بودند، درمورد بیون با او صحبت کرده بودند.

بیون موافقت کرد که با کلاین آموزش ببیند – با این شرط که بیون مجبور نباشد خودش را کلاینی و پیرو مکتب کلاین بنامد. طبق مستندات بنظر می رسد که کلاین با تردید این مطلب را می پذیرد. بیون درمورد ذهنیت های جناحی خطرناک و احتمال بوجود آمدن نزاع های بین مکاتب فکری آگاه بود و تمایلی نداشت که وارد نزاع های بین گروهی آنا فروید، ادوارد گالور و دختر بداخلاق کلاین با نام ملیتا شود، و همچنین نزاع های بین ملانی کالین و افراد درون گروهش نیز او را آزرده می گرد.. عدم حمایت کلاین از منافع بیون در موضوع ذهنیت گروه نیز می تواند تا حدی پیامدِ بحث های اصطالحاً Parthenope محافظه گرایانه آن دوره باشد – نیاز به انسجام و تمرکز ایده ها و رویکرد مرکزی.

بر طبق مصادیق ذکر شده و البته به شکلی پیچیده تر، کلاین در تحسین (یا حتی درکِ) پیوندهای مهم بین همانندسازی فرافکن غیرمرضی، انتقال متقابل، و بازی نقش در فرایند انتقال نیز دچار خطا شد. این امر توسط هایمان در سال 1950 توصیف شده است، اما آنها در مقالاتی که در 1926 و 1934 چاپ شد توسط هلن دوتش بیان شدند. بیون در بخش مرور خود از تجارب گروهی این دو را جمع بندی می کند:

“بسیاری از تفسیرها، و مهمترین تفسیر، که باید به وقوع بپیوندد درمورد قدرتِ واکنش های هیجانی خودِ تحلیل گر است. اعتقاد من بر این است که این واکنش ها، وابسته به این حقیقت می باشند که تحلیل گر در گروه، در جایگاه آخرین گیرنده ی همانند سازی فرافکن قرار گرفته است (به قول ملانی کلاین، 1946)، و این مکانیسم نقش بسیار مهمی را در گروه ها ایفا می کند. اکنون، تجربه ی انتقال متقابل ظاهراً دارای یک کیفیت کاملاً متمایز است که باید تحلیلگر را قادر سازد، مواقعی که خودش ابژه همانندسازی فرافکن شده است را از مواقعی که اینگونه نیست تشخیص دهد. تحلیل گر احساس می کند که برای بازی در نقشی که به فانتزی های فرد دیگری (بیمار) مربوط است تحت فشار وتاثیر قرار گرفته است. (چقدراین تشخیص می تواند برای تحلیلگر دشوار باشد) – و اگرتحلیل گر انتقال متقابل را تجربه کند، من آن را فقط، یک نوع از دست رفتن موقتی بینش، صورتی از تجربه ی احساسات قوی و همزمان این باور که وجود آنها کاملاً با شرایط ابژه ای و بدون بکارگیری به توضیح مبهم علت آنها توجیه می شود، می خوانم. من اعتقاد دارم که یک ویژگی اساسی وضروری برای تحلیلگر، توانایی خارج کردن خود از احساس کرخت کننده ی واقعیت است که همراه با این شرایط می باشد”.

کارهای گروهی بیون به شدت تحت تاثیر تجاربی بود که از بودن در کنار ملانی کلاین به دست آورده بود – اگرچه کلاین یک بافت تحلیلی سخت گیرانه و یک موضِعِ تفسیری داشت، و همانطور که قبلا اشاره کردم کلاین از علاقه ی بیون به گروه درمانی حمایت نمی کرد. بیون علاقه ویژه ای به ایده های کلاین درمورد وضعیت پارانویید- اسکیزویید داشت، که کلاین برای اولین بار طور رسمی در مقاله مشهورش در سال 1946 آنرا بیان کرده بود، اما قبل از آن هربرت روزنفلد و کلاین بطور دقیق تر درمورد آن بحث کرده بودند، و سپس بیون و هانا سگال ایده های او را مورد بررسی و کاوش قرار دادند. ‌

سگال، بیون را به خاطر تاثیرگذاری منحصربفرد و اصیلش روی آسیب شناسی روانیِ وضعیت پارانویید-اسکیزویید تحسین کرد و از مقاله ی او و همکارانش با نام “حمله هایی به ارتباط” (Attacks on linking) در دهه 1950 نقل کرد. تاثیر اساسی اولیه بیون در گسترش مفهوم همانندسازی فرافکن به صورت یک نظریه تفکر بوده است، که در آن مفهوم او از ظرف – مظروف (Container-contained) اهمیت محوری دارد – گاهی به اختصار به صورت محدودیت نوشته می شود. نظریه همانندسازی فرافکن و نظریه هایی که از آن مشتق شده اند، بیش از آنچه نویسنده اش قصد داشته است روشنگر بوده اند. من از نظریه ی همانندسازی فرافکن به عنوان مدلی برای تحولِ اولیه ی فرایندهایی استفاده می کنم که بعدا بعنوان تفکر شناخته می شوند (ادراک انسان، 1961). بیون در این مشارکت، ارتباط های نظری و روش شناختی قوی و تاکید کننده ای با مفاهیم اولیه فروید برقرار کرد، بویژه با نوشته های نخستین او در روان کاوی و با فرمول بندیِ دو اصلِ عملکرد ذهنی، و همچنین با توصیه های فروید درمورد توجهِ دقیق تحلیلی – “کورسازی مصنوعی”، که استعاره ای مانند دید در شب است، طوری که شاید ناهشیار تحلیل گر بتواند “منظور کلی” ناهشیار بیمار را بگیرد و کشف کند.

گروه هایی که بیون اداره می کرد متشکل از هشت بیمار بودند که هر هفته در جلساتی یک و نیم ساعته با هم دیدار می کردند. اریک تریس نوشت که “آنها به شدت احساس امنیت می کردند”، چرا که بیون “بسیار گشاده، گرم، بسیار تزلزل ناپذیر و بطور خستگی ناپذیری صبور بود”. بااین حال، خودِ تریس کار را افسرده کننده یافت، چرا که بیماران بسیار آشفته بودند. او می خواست که گروه را رها کند. اما بیون او را منصرف کرد، و می گفت که این همان چیزی است که بیماران می خواهند. پاسخ این نبود که درمان را رها کند، بلکه ماندن و کار کردن با آنچه که بیماران باعث می شدند او احساس کند، پاسخ اصلی بود. بیون احساس می کرد که این همان چیزی بود که کلاین می توانست با او انجام دهد.

آخرین مقاله ها در نهایت تحت عنوان تجربه های گروهی و دیگر مقاله ها چاپ شدند، و در سال 1951 کامل شده بودند؛ در آن سال بیون با فرانسسکا مک کالوم ملاقات کرده بود و خیلی زود با هم ازدواج کردند. در تاویستاک، جان هاروارد-واتس به ملاقات فرانسسکا رفت و از فرانسسکا پرسید که آیا می تواند بیون را متقاعد کند که اجازه دهد مقاله های او درمورد کار با گروه ها، که به سال 1943 باز می گشت، بهمراه مقالات خود بیون در یک کتاب چاپ شوند. بیون در ابتدا رغبتی به این امر نداشت، اما در نهایت موافقت کرد؛ او احساس می کرد که اگر مقاله ای به کتاب اضافه کند این کتاب موفق خواهد شد؛ مقاله ای با نامِ پویایی گروه: یک مقاله مروری (1952). در این مقاله است که بیون در آن مدل نظری خود از فرایندهای گروهی را آشکارا با نظریه های کلاین ادغام می کند. بااین حال، این کتاب خیلی دیر چاپ شد – در سال 1961. فرانسسکا این را به این صورت توضیح داده است: به خاطر غرق شدن او در روان تحلیلی، نوشتن هفت مقاله در بین سال های 1952 تا 1957 ،و عادت او به نداشتن علاقه به کارهای قبلی، او همیشه ترجیح می داد که روی کارهای جدیدش تمرکز کند – تجربه های گروهی تا سال 1961 چاپ نشد. این کتاب موفق ترین کتاب او از نظر میزان فروش بود. این موفقیت برایش تعجب آور بود، بویژه از آن نظر که معمولاً ناشران دهه 1960 همیشه با بی میلی به او می گفتند که کتاب هایش بسیار کُند به فروش می روند. اگرچه ملانی کلاین از کارهای گروهی او خیلی حمایت نمی کرد، اما بیون درمورد این دیدگاهش مصر بود که داشتنِ یک دیدگاه روان تحلیلی در گروه درمانی، همسو با روان تحلیلی فردی می باشد. وی در مقدمه ی کتابِ تجربه های گروهی گفت: من به عنوان یک کارآموز روان تحلیلی، تحت تاثیر این حقیقت قرار گرفته ام که رویکرد روان تحلیلی بصورت فردی، و رویکردی که این مقاله ها توصیف می کنند، بصورت گروهی، به جنبه های مختلفِ یک پدیده مشابه می پردازند. این دو روش یک دیدِ دوچشمی ابتدایی برای متخصص فراهم می کنند. او متقاعد شده بود به اهمیت محوریِ موضوعات همانند سازی فرافکن و اثر متقابل بین وضعیت های پارانوید- اسکیزویید (که موضوعاتی کلاینی هستند)، مربوط می شود. بدون کمکِ این دو مجموعه نظریه، من به امکان هرگونه پیشرفت در مطالعه ی پدیده های گروهی شک دارم.

تحلیل بیون توسط ملانی کلاین او را قادر ساخت که بطور خلاقانه ای شکوفا شود، و تواناییش برای عشق ورزیدن نیز پیشرفت کرد. پس از انتشار مقاله ی عضویتش تحت عنوانِ دوقلوی خیالی، او عضویت کاملِ انجمن روان کاوی بریتانیا را در سال 1950 بدست آورد – مقاله ای که در اولین فصلِ مجموعه تفکرات ثانویه 1967 موجود است. این مقاله اولین بار در یک جلسه علمی در انجمن روان کاوی بریتانیا در اول نوامبر 1950 خوانده شد، که چهار ماه بعد از آن بیون و فرانسسکا مک کالوم با هم دیدار کردند.

(کپی فقط با ذکر منبع مجاز است)

خرداد ۱۱, ۱۳۹۷

گرچه در ابتدا بینش در روانکاوی و به طور کلی در سیستم های روان درمانی مشتق از آن استفاده بسیار دارد اما معنای آن آشکار نیست تا آنجا که زیلبورگ بیان می کند: یکی از ابهاماتی که بیشترین اهمیت بالینی را دارد و بیشترین سردرگمی را ایجاد می کند اصطلاح بینش است.

به نظر می رسد بین معانی روانکاوی و روان پزشکی این اصطلاح رابطه ای پیچیده وجود دارد. درروان پزشکی بینش بدین منظور معرفی شد تا نشان دهد که بیماز از این مسئله آگاه است که علائم بیماری اش نابهنجاری یا پدیده ای بیمارگونه اند. با این وجود گرچه کلمه بینش از روان پزشکی به روانکاوی تعمیم یافته است معنای خاص روانپزشکی آن از بین رفته است.

ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که کاربرد اولیه این اصطلاح در روانکاوی کاربرد تکنیکی تخصصی نبود بلکه به نظر می رسد زمانی این واژه در تاریخ روانکاوی به جایگاه یک مفهوم تخصصی ارتقا یافته است.

لغت نامه انگلیسی آکسفورد ذکر می کند که مفهوم اصلی “دید درونی” ادراک یا دید ذهنی “بصیرت” پرده برداشتن از واقعیت با چشم بصیرت و پی بردن به ویژگی یا ماهیت امور، نظر انداختن یا نگریستن به کف از سطح می باشد و احتمالا کاربرد فعلی تقریبا محاوره ای آن تحت تاثیر مفهوم تخصصی روانکاوی بوده است.با این وجود این مفهوم که امروزه در روانکاوی به شکل تخصصی از آن استفاده می شود قطعا در فرمول بندی های فروید از فرآیندهای تغییر ریشه دارد فرآیند هایی که به بهبودی منجر می شوند.

در سال 1939 فرنچ این اصطلاح را با عنوان “بینش و تحریف در رویاها” به کاربرد. فرنچ به وضوح این اصطلاح را از روانشناسی گشتالت کهلر 1926 وام گرفت که توصیف می کرد ادراک یک حیوان آزمایشگاهی از روش حل مسئله چگونه ممکن است به طور ناگهانی به صورت یک بینش رخ می دهد. فرنچ بینش در روانکاوی را به صورت پدیده ای مشابه یعنی دریافت عملی موقعیت تعارضی در نظر گرفت . البته بینش از نظر فرنچ به خودی خود یک عامل درمانی محسوب نمی شد بلکه بینش شرطی برای تسهیل حل مسئله بود که می توانست به بهبودی منجر شود.

به نظر می رسد از نقطه نظر تکنیک روانکاوی تفاوت این بینش واقعی یا هیجانی از بینش صرفا عقلانی اهمیت اساسی دارد. آگاهی عقلانی محض در مورد منشا اختلال از دیدگاه روانکاوی به وضوح بی تاثیر است بلکه آنچه به عنوان بینش اثربخش در نظر گرفته می شود با نوعی تجربه هیجانی همراه است.

با این وجود تعریف دقیق از آنچه بینش واقعی ، هیجانی یا اثربخش را شکل می دهد مشکلاتی ایجاد کرده است. یکی از مشکلات ذاتی در یافتن تعریف مناسب برای بینش روانکاوی اثربخش وسوسه تسلیم شدن به تکرر مکررات بوده است به عبارت دیگر اگر بینش در ایجاد تغییر بی اثر باشد واقعی نیست.

شاید مفیدترین رویکرد به این مشکل متمایز ساختن جنبه های عقلانی بینش از جنبه هایی است که یا هیجاناتی  را به راه می اندازد یا مربوط به جنبه ای از حالت احساسی به عنوان بخشی از محتوای خود بینش است.

منبع:

بیمار و روانکاو. نوشته سندلر و همکاران. ترجمه دکتر نهاله مشتاق. چاپ 1394

جمع آوری کننده مطالب: مجید عباسی


Negar_06062018_164905.png
خرداد ۱۰, ۱۳۹۷

مطالبی که در ادامه می آیند، تجربیات واقعی برخی درمانجویان است که حداقل دو سال تحت درمان تحلیلی قرار گرفته و اکنون راجع به تجربه شان از فرایند درمان نوشته اند. همه ی نوشته ها با کسب اجازه از درمانجویان و با رعایت ناشناس بودن در اینجا آورده شده اند.

اگر شما نیز تحت درمان هستید، می توانید تجربیات، دغدغه ها و احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید. شنیدن تجربه ها، احساسات، نگرانی ها و اعتراض های شما برای جامعه ی روان تحلیلی بسیار ارزشمند است.

  • خانم “میم” می نویسد:
لذتی به نام تراپی!

تراپی واژه کوچک اما بسیار پر معنایی است، مفهومی از زیستن تمام و کمال با در نظر گرفتن همه خوبی ها و بدی های یک انسان.
سال ها طول کشید تا واژه ای به نام انسان رو درک کنم، انسان ساخته شده از پوست، گوشت و استخوان.
اولین دستاورد من بعد از ماه ها تراپی و کلنجار رفتن با خودم و او [نام تراپیست به علت رعایت اخلاق حرفه ای حذف شده است]، کاشتن نهال خود دوستی و پذیرش خود به عنوان یک انسان ناکامل،معمولی و ارزشمند بود.
خودم رو به مثابه نهالی میبینم که در طی این مسیر آهسته و اندک اندک با مفهوم ارزشمند زیستن روبرو میشه و کم کم قدم های اولیه ای برای درک و لمس حس های اصیل بر میداره. تجربه بسیار ارزشمندیه که بتونی آگاهانه و بدون قضاوت به ابعاد وجودیت نگاه کنی، این دستاورد بزرگیه برای من که بعد از سال ها تونستم خودم رو از زیر بار نگاه تند و ظالمانه خودم بیرون بیاورم.
در طی این مسیر و گفت و گو های زیاد کم کم نهال وجودی رشد میکنه و برگ های سبز جدید شروع به رویدن میکنه. هر چه بیشتر تو این مسیر قدم برمیداری با مفاهیم اصیل تری از بودن و معنای زندگی آشنا میشی و ریشه هات قوی تر و مستحکم تر میشن. گاها پیش اومده که درگیر طوفان های شدید روحی و احساسی بشی که اگر کمک ها و روشنگری های درمانگر نباشه شاید به سختی بتونی از پسشون بر بیای. اگه بتونی این درد ها و طوفان ها رو تحمل کنی و ازش با صبوری عبور کنی دریچه ای از رشد و آگاهی به روت باز میشه که تا تجربش نکنی لذتش رو متوجه نخواهی شد.
بنظر من تراپی یک تلاش لذت بخش و تا حدی درد آوره که سرشار از لحظات پر ابهام، پیچیده و جذاب است. اما…. اما اگه ابهام ها رو تحمل کنی و سعی کنی ادامه بدی نتیجه فوق العاده ای منتظرت خواهد بود.
نتیجه ای به نام رشد…
تجربه دیدن رشد وجودت بهترین تجربه زیستن و بودنه، بخصوص وقتی با عبور از دردهای فراوان بهش رسیده باشی.
در واقع میتونم بگم تراپی باعث شکوفایی یک نیروی عمیق نامیرای درونی میشه که با قدرتش میتونی بارها خودت رو از مرز نابودی نجات بدی.
زندگی همراه درد و سختی همیشه هست اما تو توی این فرایند، پختگی،مسیولیت پذیری در برابر خودت و تجربه حس های اصیل رو یاد میگیری و ساقه و ریشه های نهالت اونقدر قوی میشه که در برابر هیچ تندباد روحی، حسی و جسمی سر خم نمیاری و میتونی دوباره دوباره از نو شروع کنی.
تراپی برای من ایجاد و تداوم این نیروی پویا و نامیرای درونیه که بهم آگاهی و قدرت روبرو شدن با همه ابعاد وجود و جهانم رو میده.
یک لذت وصف ناشدنی…

  • از زبان آقای “ب” بشنویم:

امروز هم مدرسه نرفتم. دلدرد داشتم. تلویزیون به مناسبت دهه فجر برنامه های جالبی داشت . ایرانیها مثل سیرک های خارجی روی همدیگه سوار میشدن و حرکات آکروبات انجام میدادن. بعدش هم فیلم “انتقام” رو نشون داد. همون قسمت دوم “کمیسر متهم میکند” بود .
این یه قسمت از دفترچه خاطرات من بود که وقتی پاره اش کردم و ته سطل آشغال پنهانش کردم این تیکه اش خودنمایی میکرد. پاره اش کردم چون دروغ نوشته بودم ، دلم درد نمیکرد. پنهانش کردم چون نمیخواستم کسی بفهمه که من دروغگو هستم. انداختمش ته سطل چون نمیخواستم کسی من رو ببینه. از احساساتم باخبر بشه و به افکارم پی ببره . کسی نفهمه که من پای لخت دخترها رو دوست دارم، که من پاستیل دختر همسایه رو دزدیدم و ته کشوی میز تحریر قایم کردم ولی دلم نمیاد بخورمش.
سی و شش سال از اون تاریخ میگذره و برگ دفترچه خاطراتم هنوز جلوی چشممه. چقدر از این برگه ها و دفترچه ها که توی ذهنم پنهانشون کردم. چقدر از این احساسات پاک کودکانه ، جوانانه و بزرگانه که من تیکه پارشون کردم و ته سطل زباله ذهنم جا دادم. چقدر ترسیدم از احساساتم ، از دیده شدن ، از مسخره شدن.
باید خالی کنم خودم رو از این همه بار ، از اینهمه ترس و اینهمه فشار و اضطراب.

احساس میکنم تکه های کاغذ دفترچه خاطرات از ذهنم بیرون اومدن و دارن جلوم ورجه ورجه میکنن. سطل زباله ذهنم توش برگه های خاطرات ارزشمندی داره. خاطرات زشت و زیبا، احساسات عمیق و خالص .
از لای اونها تکه های کاغذ رو بیرون میکشم مثل پازل به هم میچسبومنشون و از خوندنشون غرق در لذت میشم . به احساساتم افتخار میکنم و برای اشتباهاتم سعی میکنم خودم رو ببخشم.
برگه ها رو به دقت تا میکنم و میذارم توی یه پوشه و میذارمشون تو کمد. جای خاطرات تو دفترچه و توی پوشه اس… ‌

  • خانم “نون” تجربه اش را از درمان اینگونه بیان می کند:

باید بگم این درمان چشم بندمو از چشمم باز کرد. چشم بندی که من رو به خودم بسته بودم. من خودمو نمیدیدم (انگار اصلاً وجود نداشتم!) هرچیزی که منو پر کرده بود نگاه دیگران بود. من همونقدر که به این نگاه ها وابسته بودم، همونقدر ازشون می ترسیدم. درمان ترس منو از آدما کم کرد. دیگه از نگاه آدما نمیترسم. نگاه هایی که برام مثل کابوس بودن!

هرچند مسیر پرپیچ و خم و گاهی خیلی سختی رو طی کردم تا بتونم این آرامشو تجربه کنم، اما این سختی بارها آسون تر از وقتی بود که من تو همه ی اون اضطراب ها و فشارها غرق بودم و فکر میکردم هیچ راهی برای خلاص شدن ازشون ندارم. من فکر میکردم این بدبختی سرنوشت منه و ازش راه گریزی ندارم. اما الان حس میکنم میشه برسرنوشت غلبه کرد. و من این کارو کردم.

  •  خانم “الف” می نویسد:

دستم و گرفتی و بردی به یه غار. غاری که هیچکدوممون نمیشناختیمش و من همیشه ازش می ترسیدم. اما تو نترسیدی! و این به من جسارت داد. حس می کردم در کنار تو این غار کمتر ترسناکه. وقتی صدای تو تو غار میپیچید خیالم راحت بود.

تو دستمو گرفتی و از صخره های غار بالا بردی. اونجا تاریک بود و سیاه و صدای گریه ی من هر لحظه بلند تر می شد! اما تو بودی. تو هر لحظه کنارم بودی و این به من قوت قلب می داد. من در خلوتم با تو حرف می زدم و تو محکم سرجایت ایستاده بودی. تا اینکه کم کم روزنه های نور پیدا شدند. چشمم روشن شد و من داشتم از کوری نجات میافتم. اوایل تار میدیدم. گاهی از شدت نور چشمانم را می بستم. من عادت به خوشبختی نداشتم. اما کم کم دارم به نور عادت میکنم. کم کم دارم خودم رو لایق نور می بینم. گاهی حتی خیره میشم به خورشید. اون داره واسه من میتابه…

  • از زبان خانم “میم” :

فرایند درمان برای من مثل رشد به درخته. درختی که تو فصل بهاره. حتی اگه تگرگ هم بزنه چون فصل رشدشه از پا نمی افته و باز جوونه می زنه.

اگه بخوام یه مثال دیگه بزنم، میتونم تشبیهش کنم به پرواز. مثل پرنده ای که دست و پاش شکسته و جرات راه رفتن نداره. کم کم با مراقبت شروع میکنه لنگون لنگون راه رفتن، اما هی می افته و دوباره پا می شه. تا اینکه راه و رسم راه رفتنو یادمیگیره. بعد ساعت های طولانی بدون افتادن راه می ره و بعد شروع می کنه به پرواز. کم کم پرواز رو هم خوب یاد میگیره و میتونه اوج بگیره. اون وقت می تونه از زندگی اش لذت ببره و اوج رو تجربه کنه.

در هر مقطعی از فرایند درمان هستید، ما را در تجربیات و هیجانات خود از درمان تان شریک کنید.

– جهت رعایت اخلاق حرفه ای از نوشتن نام خود یا درمانگرتان اجتناب کنید.

با تشکر فراوان
مرکز تخصصی و آنلاینِ روان درمانی تحلیلی مهرسای


2815.jpg
خرداد ۸, ۱۳۹۷

 

به عنوان یک درمانگر، شاید دردناک ترین مسئله ای که با آن روبرو بوده ام، آسیبی است که درمانجویان از درمان های “بد” و درمانگرانی غیر متعهد متحمل می شوند. درمان هایی که روزی با امید به بهبود آغاز شدند و در نهایت با حالی خراب و دردی غیرقابل تحمل تمام می شوند. این که تا چه حد این ناکام ماندن درمان سهم درمانجو است یا درمانگر را به قضاوت خودشان وامی گذارم. آنچه در اینجا قصد مطرح کردنش را دارم موضوعی است که تا حد زیادی ما مسئول آنیم! رنجی که به دلیل ناکارآمدی درمانگران اتفاق می افتد و نه تنها رشدی پشت آن نیست، که آسیبی عمیق تر به بیمار وارد می کند.

این درمان های آسیب زننده معمولاً دسترنج درمانگرانی است ناپخته، غیر حرفه ای و اغلب خودشیفته که خود را “روانکاو” می نامند بدون اینکه خودشان درمان شده باشند! و بدون اینکه در این حوزه آموزش های تخصصی دیده و از راهنمایی های درمانی بهره ببرند.

تجارب بیمارانی که از این درمان ها بیرون می آیند، با میزان زیادی از آشفتگی و حال بد همراه است؛ به طوری که ممکن است زمان زیادی نیاز باشد که تنها روی ترمیم آسیب وارد شده از درمان قبلی کار شود، اگر فرد جرات ورود به درمانی جدید را داشته باشد!

این موضوع حاکی از تاثیر عمیقی است که روانکاو می تواند بر زندگی درمانجویانش بگذارد. تاثیری که به همان اندازه که می تواند مثبت، ثمربخش و رشد دهنده باشد، می تواند مخرب و آسیب زننده باشد اگر به شیوه ای درست و نظارت شده و با فردی کارآزموده پیش نرود.

روانکاو خوب، مثل مادری سالم، پخته، و فارغ از خودشیفتگی، می تواند درمانجویانش را به آینده ای ثمربخش، پربار و رضایت بخش رهنمون شود. درحالی که روانکاو ناپخته و ناآگاه، می تواند به حال بد و آشفتگی درمانجویانش دامن بزند.

به عنوان کسی که سالها با فرایند درمان درگیر بوده، معتقدم که درمانجویان از درمانگرشان فراتر می روند؛ یک درمانگر سالم و رشدیافته می تواند درمانجویش را به سمت بلوغ و رشد بیشتر سوق دهد؛ و درمانگری که ظرفیت رشدش محدود بوده و توانایی حل و فصل و تحمل هیجانات درونی خودش را ندارد، طبیعتاً در تحمل هیجانات بیمار و شکست های او ناکام شده و می تواند درمانجویش را به مرز جنون بکشاند!

اینکه ما چطور بفهمیم یک روانکاو حرفه ای و قابل اعتماد است، کار دشواری است، اما مهم است که بدانیم روان خود را به چه فردی می سپاریم. علاوه بر فاکتور ها و استانداردهای تعیین کننده ی تخصص درمانگران (شامل آموزش های تخصصی، درمان شخصی، و دریافت سوپرویژن و نظارت درمانی)، فاکتور های شخصیتی نیز در صلاحیت درمانگر تعیین کننده است.

یک درمانگر یا روانکاو خوب، دو ویژگی اساسی دارد و آن خودشیفتگی پایین، و ظرفیت تحمل بالا است. فردی که ظرفیت تحمل هیجانی اش بالا باشد، هیجاناتش به سرعت دستخوش تغییر نمی شوند و ابراز آنها شدید نیست، چنین فردی ظرفیت تحمل هیجانات شدید درمانجویش را دارد و نمی ترسد از اینکه خشم یا عشق شدیدی از سمت درمانجویش ابراز شود، او این هیجانات را تحمل میکند و فضای امنی فراهم میکند تا درمانجو نیز بتواند هیجانات خود را تحمل کرده و هنگام تجربه ی آنها از هم نپاشد یا نیازی به پنهان کردن آنها نداشته باشد. در عین حال درمانگر هرگز از عشق بیمار نسبت به خودش استفاده نکرده و با او وارد رابطه ای بیرون از چارچوب درمان نمی شود. زیرا روانکاو موظف است که از درمانجویش مراقبت کند و خروج از چارچوب درمانی این مراقبت را دشوار خواهد کرد.

درمانگر باید بتواند به راحتی هیجانات درمانجویش را دربر بگیرد بدون اینکه آشفته شده یا از کوره در برود. این ویژگی به مرور زمان باعث می شود درمانجو بدون نگرانی، هیجانات عمیقش را تجربه کرده و در مورد آنها صحبت نماید.

یک درمانگر خوب باید خودشیفتگی اش در حداقل ممکن باشد. چنین درمانگری انتظار ندارد درمانجویش طبق خواسته او پیش رفته و به او جهت نمی دهد. درواقع خواسته یا میلی را بر او تحمیل نمی کند و به درمانجو اجازه میدهد خودش راه درست را بیابد و او صرفا به عنوان تسهیل کننده ی این فرایند عمل می کند. درمانگر خوب این وظیفه را بر دوش درمانجویش نمی اندازد که بیمار خوبی باشد تا او به عنوان درمانگر احساس خوب بودن یا مهم بودن کند! او از شکست ها یا اشتباهات بیمارانش آسیب نمی بیند و می داند این شکست ها یا ضعف ها جزئی از وجود انسانی اوست. همچنین او خودش را نیز به عنوان فردی معمولی با نقایص و قابلیت های منحصر به فرد خود پذیرفته است (به همین دلیل حاضر است از نظارت حرفه ای  در کار درمان استفاده نموده و تحت درمان فردی قرار بگیرد). او سعی نمی کند تصویری خداگونه از خود بسازد در نتیجه از بی ارزش شدن توسط درمانجویان نگران نمی شود و از هم نمی پاشد.

درنهایت باید گفت درمان خوب، درمانی است که در طول زمان نشانه های پختگی و بلوغ، افزایش سطح تحمل هیجانات، بهبود روابط سالم و کاهش روابط ناسالم و آسیب زننده را به همراه داشته باشد.

اگر مدت زیادی است در درمان هستید و حالتان هر روز بدتر میشود و آشفتگی تان بیشتر، حتما باید درمورد آن صادقانه با درمانگرتان صحبت کنید تا علت آن را بیابید، تنش و آشفتگی نسبی در طول درمان طبیعی است اما اگر این آشفتگی با رشد ظرفیت هیجانی همراه نباشد حتما باید در مورد آن صحبت شده و در مورد آن فکر شود.

حتی اگر درمانگرتان درمانگری حرفه ای باشد، ممکن است شما با توجه به ویژگی های شخصی تان نتوانید با او ارتباط برقرار کنید؛ شما مجبور به ادامه ی درمان با او نیستید. اما قبل از اتمام درمان حتما با او در این مورد صحبت کنید زیرا میل به قطع درمان می تواند علت های دیگری غیر از نامناسب بودن درمانگر برای شما داشته باشد و اگر بدون بررسی آنها تصمیم بگیرید در حق خودتان اجحاف کرده اید. در نهایت تصمیم گیری با شماست، اما مهم است که درمانگرتان در جریان علت قطع درمان شما باشد و صحبت های نهایی را باهم بکنید. این برای یک پایان خوب ضروری است.

به امید اینکه همه ی ما تحت درمان مناسب قرار بگیریم و از این طریق بر رشد درونی خود، تحقق استعدادهایمان، و کیفیت روابط مان بیافزاییم.
نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

5-Ways-Your-Subconscious-Mind-Limits-You-from-Reaching-Your-Best-Self-e1527078923457.jpg
اردیبهشت ۳۱, ۱۳۹۷

هانس لئووالد در مقاله ای با عنوان “درباره ی کارکرد درمانی روانکاوی” (1960)، برای توصیف کاری که روانکاو انجام می دهد، از تمثیل تندیس گر(Sculptor) استفاده می کند [او این تعبیر را از فروید وام گرفته است].

او می گوید همانطور که مجسمه ساز تکه های زاید سنگ را می تراشد تا تندیسی زیبا و موزون بسازد، روانکاو نیز تکه های ناسالم بیمار را از او جدا می کند تا خود حقیقی اش از میان آنها بیرون آمده و شکل واقعی خود را بیابد. لئووالد معتقد است ما در روانکاوی لزومأ چیزی به بیمار اضافه نمی کنیم، بلکه تکه های زاید و تحریف شده را از فرد جدا می سازیم و او را به شکل حقیقی خود نزدیک می کنیم.

در واقع اگر بخواهیم از این زوایه به روانکاوی نگاه کنیم، روانکاو را شبیه تندیس گری می بینیم که ساعت ها با “حوصله” و دقت زیاد پای تندیسش می نشیند و از دل صخره ای بی شکل، مجسمه ای موزون و منحصر به فرد می تراشد. طبیعتاً صخره خودش قابلیت تبدیل شدن به تندیسی موزون  را دارد، اما این قابلیت توسط تندیس گر است که دیده و فهمیده می شود. این قابلیت ها اگر بواسطه ی نگاه و تمرکز تندیس گر شناخته نشوند، هرگز محقق نمی شوند.

شاید آنچه کار روانکاو را متمایز و بسی دشوارتر می کند، این است که تندیس گر تصویری از پیش تعیین شده در ذهن دارد و طبق نقشه ای نسبتاً از پیش تعیین شده مجسمه را می تراشد. اما روانکاو قرار نیست بر اساس طرح قبلی کاری کند او نباید تصویری که در ذهن خود دارد به بیمار تحمیل کرده و از او چیزی بسازد که خودش میخواهد… او به بیمار کمک می کند آن چیزی بشود که هست، به دور از همه انتظارات، ترس ها، تردید ها و خود تخریبی ها.

او با توجه به آنچه بیمار به او عرضه میکند پیش میرود و تمام تلاشش فهم درست و دقیق بیمار است، فهمی که منجر به بیرون آمدن خود حقیقی بیمار می شود. متریال و ابزار کار روانکاو محتوای روان بیمار است، و این بیمار است که این متریال را در اختیار روانکاو قرار می دهد. او قسمت های زاید و آسیب دیده روان بیمار را می تراشد و ترس ها، خشم ها، غم ها و تردیدها را کنار می زند، به تدریج خود حقیقی از میان آنها سر بیرون آورده و مانند نهالی رو به رشد قد می کشد و تنومند می شود. اینگونه است که بیمار خود را می شناسد و تبدیل می شود به فردی منحصر به فرد؛ همان چیزی که هست.

شاید مهمترین کار روانکاو، پس از تراشیدن قسمت های زائد روان بیمار، دیدن، شناختن و به جا آوردن قابلیت های او باشد. قابلیت هایی که تا دیده و شناخته نشوند، به تحقق نمی پیوندند. این اتفاق ممکن است بتواند بیرون از اتاق درمان و در طی رابطه ای اصیل، معنادار و سالم رخ دهد؛ اما آنچه بیرون از درمان اتفاق می افتد بر حسب شانس است و اتفاق؛ درحالی که در جلسه ی درمان این فرایند به طور هدفمند و همیشگی جریان میابد. هدف درمان شناخت خود حقیقی انسان است. خودی که بواسطه ی خشم ها، ترس ها، سوگ های تجربه نشده و انتظارات دیگران دفن شده و راه رشدش مسدود! این هیجانات شدید و حل نشده، ما را از خود واقعی مان دور کرده و ما را تبدیل به موجوداتی یک شکل و بی خاصیت می کند. روانکاو به بیمار کمک می کند خودِ دفن شده اش را از زیر خروار ها خاکِ فراموشی بیرون کشیده و شکل و خاص یت خود را بازیابد.

روانکاو با کنار زدن غبار تاریخ زندگی فرد، او را با تجارب عمیق هیجانی اش روبرو می سازد؛ هیجاناتی که به درستی تجربه و پردازش نشده و جایی درون فرد ته نشین شده اند. در فرایند درمان، فرد در بستر امنی که برایش فراهم شده قادر می شود این تجارب هیجانی عمیق و آسیب زننده را دوباره تجربه کرده و با کمک روانکاو آنها را معنادهی مجدد نماید. تجربه مجدد این هیجانات سرکوب شده، در فضایی امن و رشد دهنده، سبب می شود از میزان سمّیت آن ها کاسته شده و انرژی روانی که صرف درگیری و حتی انکار آنها می شد آزاد شود و صرف فعالیت های سازنده گردد. در نتیجه فرد قادر خواهد بود با مسائل واقعی زندگی اش به درستی روبرو شده و قابلیت هایش را به تحقق برساند؛ قابلیت هایی که به واسطه ی درگیری با مسائل حل نشده ی هیجانی، راهشان مسدود شده بود.

به نقل از فروید: “هیجانات ابراز نشده هرگز نمی میرند، آنها زنده به خاک سپرده می شوند و بعد ها به شکلی زشت تر خود را نمایان می سازند”.

نویسنده: دکتر عادله عزتی
(کپی با ذکر منبع مجاز است)

اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۷

از بسیاری جهات، روان درمانگر تحلیلی مانند لوله کشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکه های آب را می بینید اما قادر به دیدن منشا آن نیستید؛ می توانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمی شود. لوله کش می داند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمی توان آن را دید. اگرچه لوله کش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است -او می تواند سقف را بشکند تا لوله خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما روان درمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار می کند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریف تر نیاز داشته (۱) [و کاری خطیر تر را به عهده دارد].

 

۱) برگرفته از کتاب روان درمانی تحلیلی (راهنمای بالینی) نوشته کابانیس و همکاران و ترجمه مهرناز میرنوش و دکتر بابک روشنایی.


photo_2017-09-19_12-43-18-300x300.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

خودشناسی، در ظاهر آسان ترین و در حقیقت، دشوارترین وظیفه ایست که ما در برابر خودمان و در برابر جهان داریم. وظیفه ای که به تنهایی و در خلاء قادر به دستیابی به آن نیستیم. این فرایند در قالب روابط امن،ثمربخش و سازنده قابل دستیابی است و البته داشتن و نگه داشتن چنین روابط سازنده ای، نیازمند درجاتی از خوآگاهی و پذیرش خود و دیگری است، که اغلب افراد از آن محروم اند.

همه ی ما، به تناسب تجارب هیجانی و انسانی خود، ذخایر روانیِ سرشار از خاطرات و تجربیات عمیقِ هیجانی و اغلب پردازش نشده داریم. هر اندازه این تجارب، پردازش نشده و ناخودآگاه باقی بمانند، می توانند سرنوشت ما و آینده ی ما را به شیوه ای ناخوشایند و پر تعارض رقم بزنند.

هیجانات و تعارضاتی که سرکوب شده و هرگز به درستی حل نشده اند، می توانند مهار زندگی ما را در دست گرفته ، و ما را در دام روابط نادرست و ناخرسند، درجا زدن در کار و تحصیل، افسردگی، اضطراب و… بیاندازند، و چوب های سختی شوند در لابلای چرخ رشد شخصی و درونی ما. این در حالی است که ما فکر می کنیم این سرنوشت نامیمون ماست که اینچنین‌ ما را دربند روابط و شرایط نادرست، آسیب زننده و تخریبگر انداخته است و به غلط تصور می کنیم که راه نجاتی از این دور معیوب ناکامی و آسیب نیست. در حالی که مسئله به این پیچیدگی نیست.

ما خودمان را به دست فراموشی سپرده ایم و به بهانه ی پذیرش سرنوشتی از پیش تعیین شده -سرنوشتی که خودمان هیچ نقشی در رقم زدن آن نداریم- مسئولیت شناخت خود و تعیین سرنوشت خود را به دوش دیگران می اندازیم، و فرار می کنیم از آنچه مهمترین وظیفه ی ما در زندگی است: شناخت خود و گسترش مرزهای وجودی مان!

جالب اینجاست که ما مسئولیت همه چیز را به عهده می گیریم، الّا مسئولیت آنچه حقیقتا مسئول آنیم و آن در دست گرفتن مهار و اختیار زندگی مان است.

روان درمانی تحلیلی، به ما کمک می کند تا در فضایی امن و با کمک روانکاوی همراه و همدل، به این وظیفه ی اساسی دست یابیم.
ما با شناخت درست خودمان، و حل و فصل درست هیجانات شدید و اغلب سرکوب شده مان، و برقراری یک رابطه ی سالم در چارچوب درمانی، می توانیم مسیر تازه ای در جهت رشد درست و کامل استعدادهایمان بیابیم و خود را آنطور که هستیم دوست بداریم و دوست داشته شویم.

درمان تحلیلی با هدف شناخت همه جانبه ی خود، و حل و فصل تعارض های بنیادین صورت می گیرد. شناخت درست خود و هیجانات عمیق خویش، سبب می شود ما در روابطمان بهتر عمل کنیم، در مسیر شغلی بهتری قرار گیریم، انتخاب های سالم تری داشته باشیم، و استعدادهای حقیقی خود را بشناسیم و تحقق بخشیم. این فرایند، ما را از بسیاری بندهای هیجانی و تعارضاتی که بخش قابل توجهی از انرژی ما را گرفته اند می رهاند. انرژی ای که می تواند به جای صرف شدن در تعارضات بین فردی و درون فردی، صرف رشد و تحقق استعدادها شود.
درمان تحلیلی در ظاهر روی فرد کار می کند، اما در واقع روابط ما را با خودمان و دیگران بهبود می بخشد.
این فرایند قطعاً زمان بر خواهد بود؛ زیرا آنچه تعارضات ما را ساخته است، در کوتاه مدت ایجاد نشده، بلکه سیری طولانی و دراز مدت به پهنه ی زندگی ما داشته است. پس برای اصلاح و تغییر آنها باید زمان گذاشت و حوصله به خرج داد. این زمان، سرشار از تقلا و کوشش برای بازسازی همه ی آسیب هایی است که به زندگی ما وارد شده است.

فرایند تحلیل، مسیری است که برای بازسازی شخصیت ما ، و پیدا کردن سرنوشت واقعی و درست ما، با دست خودمان و با کمک درمانگری متخصص و همراه انجام می گیرد.

ما در فرایند درمان، آرام آرام بذرهایی پرحاصل و ثمربخش درون مان می کاریم و با آبیاری و مراقبت دائمی، آنها را به درختی پربار و ثمربخش تبدیل می کنیم، که حاصل آن نه تنها نصیب خودمان، که نصیب دیگرانی که با ما در ارتباط اند نیز خواهد شد. اما یادمان باشد که درخت وجودمان، نیاز به مراقبت دائمی و مستمر دارد تا قدرتمند شده و بارآور شود، و الّا در برابر کوچکترین طوفان ها از پا در می آید و بی هیچ حاصلی فرو می شکند.

روان تحلیلگر، تسهیل کننده راه است، او روشن کننده مسیر خودشناسی و خوآگاهی ماست، فردی که چراغ می اندازد به نقطه های تاریک و دست نیافتنی وجود ما، تا بتوانیم با وضوح بیشتری آنچه بر ما گذشته است را دریابیم، و با این آگاهی، بتوانیم ساختمان شخصیتمان را دوباره و این بار، مستحکم و سالم بسازیم. ما باهم، سفری پرفراز و نشیب و البته پربار را شروع می کنیم، که حاصل آن رشد است و خودآگاهی، و انتهایش یافتن خود حقیقی مان است و توانایی برقراری روابط سالم و ثمربخش و انجام فعالیت های سازنده برای خودمان و دیگران.

 

نویسنده: دکتر عادله عزتی

 

کپی با ذکر منبع مجاز است.

interview.jpg
اردیبهشت ۱۹, ۱۳۹۷

روان درمانی تحلیلی یا psychoanalytic psychotherapy، یکی از انواع روان درمانی های عمیق است که تمرکز آن روی آشکار کردن محتوای ناهشیار و روابط بین فردی بیمار، بویژه روابط جاری و ساری بین بیمار و درمانگر می باشد. این رابطه ی عمیق، اصیل و شفابخش بین بیمار و درمانگر، سبب بالا آمدن مسائل بنیادین بیمار شده و سعی می شود این مسایل تحلیل شده و در بافت رابطه ای جدید و سالم اصلاح شود.
درمان تحلیلی در واقع نسخه ی به روز شده تر روانکاوی، با شدت و فشردگی کمتر less intensive، و با تعداد جلسات کمتر در هفته (معمولا یک یا دوبار در هفته) است.

درمان های تحلیلی فرض را بر این می گذارند که عملکرد ناسازگارانه، حداقل تا اندازه ای، ناشی از مسائل ناخودآگاه بوده و ریشه در تجارب اولیه ی فرد با مراقبین اصلی دارد. این مسائل زمانی که حل نشده باقی می مانند، هیجانات را به شدت درگیر کرده و بخش زیادی از انرژی و سرمایه گذاری روانی فرد را به خود اختصاص می دهند. درنتیجه، فرد انرژی زیادی را برای درگیری با تعارضات هیجانی صرف کرده و انرژی کمی برای سرمایه گذاری در فعالیت های ثمربخش و کارآمد باقی می ماند. این هیجانات حل نشده روز به روز انباشته شده و عملکرد فرد را در زمینه های مختلف کاهش می دهند و جلوی رشد استعداد های فرد را میگیرند.

بررسی و حل و فصل این هیجانات، که در طول زمان ایجاد شده اند، نیاز به فضایی کاملا امن، و رابطه با فردی قابل اعتماد دارد که در این فضا، ناخودآگاه بتواند خود را عرضه نموده و در رابطه ای اصیل و امن، تجارب ناخوشایندی را که باعث درگیری هیجانی شدید شده اند را دوباره و با نتیجه ای متفاوت و غیرآسیب رسان تجربه کرده و انرژی دربند کشیده شده، رها شود تا فرد فرصت رشد بیشتر یابد.

اگر بخواهیم مثالی عینی از کاری که یک روان تحلیل گر انجام می دهد بیاوریم، شاید بتوانیم به مثالی که کابانیس در کتاب ارزشمند راهنمای بالینی روان درمانی تحلیلی ارائه کرده است اشاره کنیم؛

او می گوید: روان درمانگر تحلیلی مانند لوله کشی است که از او می خواهید تا سقف درحال چکه کردن شما را تعمیر کند. شما چکه های آب را می بینید اما قادر به دیدن منشأ آن نیستید؛ می توانید قطرات آب را در سطلی جمع کنید، اما این کار باعث متوقف شدن جریان آب نمی شود. لوله کش می داند ترک لوله جایی پشت گچ است که فعلا نمی توان آن را دید. اگرچه لوله کش، نسبت به درمانگر تحلیلی دارای مزیتی است -او می تواند سقف را بشکند تا لوله خراب را پیدا کرده و آن را تعمیر کند. اما روان درمانگر تحلیلی با روان یک انسان کار می کند و نه با یک سقف گچی؛ در نتیجه برای جستجو و مرمت آنچه در زیر سطح است، به ابزاری بسیار ظریف تر نیاز داشته [و کاری بسیار خطیر تر بر عهده دارد].

با توجه به اینکه هدف اساسی روان درمانی تحلیلی، حل و فصل ریشه ای و عمیق مسائل و بازسازی ساختار شخصیت است، عامل استمرار در طول زمان از عوامل کلیدی و بدیهی این نوع درمان محسوب می شود. در نتیجه، کسانی که می خواهند وارد این درمان شوند باید صبور بوده و توانایی ماندن در جلسات طولانی مدت را داشته باشند، تا بتوانند نتایج عمیق آن را روی پختگی شخصیت، کیفیت روابط بین فردی و بالا رفتن سطح کیفی زندگی شان تجربه نمایند.

متاسفانه در اینجا تناقضی وجود دارد و آن این است که معمولأ سالم ترین افراد نیاز بیشتری برای خودنگری و صرف زمان و هزینه برای شناخت خود و حل و فصل ریشه ای مسائل شان احساس می کنند و در نتیجه بیشتر در درمان هایی از این دست وارد شده و در آن می مانند. در حالی که کسانی که مسایل شخصیتی شدیدتری دارند و نیاز اساسی به حل و فصل تعارضاتشان دارند، کمتر مایل اند در این نوع درمان ها وارد شده و وقت و هزینه ای برای حل و فصل بنیادین مسائل شان صرف کنند. این نکته ای است که باید روی آن کار شده و شاید افزایش آگاهی و دسترسی به درمانگران حرفه ای و قابل اعتماد بتواند گره ی کوچکی از این مسئله بازنماید.

نویسنده: دکتر عادله عزتی

(کپی با ذکر منبع مجاز است)


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید علاوه بر پر نمودن فرم پذیرش، با شماره 09192971532 در ارتباط باشید. لازم به ذکر است که پاسخگویی فقط از طریق ارسال پیام کوتاه امکان پذیر می باشد.

لطفا جهت تسریع در فرایند پذیرش، فرم مربوطه را پر نمایید.

ورود کلیه اطلاعات الزامی می باشد.

فرم پذیرش

اطلاعات تماس

چهارراه جهان کودک- خیابان نلسون ماندلا (افریقا)- خیابان کیش- پلاک ۴۴- ساختمان کیش- طبقه اول- واحد اول جنوبی.021-88884589 و ۰۹۱۹۲۹۷۱۵۳۲info@mehrpsyclinic.com

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.