Screenshot_20211024-163734_ToonMe-1.jpg
مهر ۵, ۱۴۰۰

چرا فیربرن بخوانیم؟/ نوشته توماس آگدن، ۲۰۱۰/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

نویسنده در این مقاله، قرائتی موشکافانه از بخش‌هایی از کار فیربرن ارائه می‌دهد که نه تنها سبک فکری فیربرن را روشن می‌کند، بلکه با بسط مفاهیمی که معتقد است به طور ضمنی در کار فیربرن نهفته است، ایده‌های خودش را بیان می‌کند.

در میان جنبه‌های شرح داده نشده یا گسترش نیافته کار فیربرن، آنچه آگدن مورد بحث قرار می‌دهد شامل این موارد است: ۱) ساختار دنیای ابژه درونی، همیشه، تا حدی، در پاسخ به تجربه تروما شکل می گیرد ( شکست مادر در انتقال این حس به نوزاد که او را دوست دارد و پذیرای عشق او است). ۲) مهمترین انگیزه ای که ساختار دنیای ابژه درونی را حفظ می کند، تلاش‌های بی‌وقفه نوزاد است برای تبدیل رابطه درونی با مادر نامهربان به یک رابطه محبت آمیز _و بنابراین معکوس کردن اثر “عشق سمی” (خیالی) اش به مادر_  ۳) حملاتی که فرد بخاطر شیوه دوست داشتنش، به خود می کند، گرچه خود تخریب‌گرانه است، اما بیانگر بینش اندکی است که فرد نسبت به نفرت و شرمش از خود دارد، نفرت و شرم بخاطر تلاش‌های بیهوده و بی‌پایانی که برای تغییر خود (یا ابژه طرد کننده) می کند. نویسنده با استفاده از مثال‌هایی از کار بالینی خود، شیوه درک خود را از “زندگی هیجانی” ابژه های درونی برای تسهیل رشد هیجانی، بیان می‌کند.

واژگان کلیدی: عشق اعتیادآور، شخصیت، تحقیر، فیربرن، ابژه‌های درونی، خرابکار درونی، متاسایکالوژی، کینه‌ورزی، تروما، انتقال

دریافت من از نظریه فیربرن این است که او مدلی از ذهن را ارائه می‌دهد که با مفهوم ساختار بسیار ابتدایی رشد روانی قابل ادغام است. مدلی که در نوشتار هیچ یک از نظریه پردازان تحلیلی برجسته در قرن بیستم دیده نمی‌شود. فیربرن مدل ساختاری فروید (۱۹۲۳) درباره ذهن را با یک مدل استعاری که در آن ذهن به عنوان یک «دنیای درونی» تصور می‌شود، جایگزین کرد (فیربرن. ۱۹۴۳). مدلی که در آن بخش‌های واپس‌رانده شده و دوپاره شده خود، در ارتباطی پایدار و در عین حال بالقوه تغییر پذیر با یکدیگر قرار می گیرند (مثل زیر‌ساخت‌هایی از شخصیت). دنیای ابژه‌ درونی فیربرن گسترده‌تر از مدل سه‌گانه ساختاری فروید است و مجموعه‌ای غنی از استعاره را فراهم می‌کند که به درک دو موضوع کمک می کند: ۱) انواع معضلات انسانی‌، به ویژه آنها که مربوط به ترس از مخرب بودن عشق فرد است و ۲) نقش محوری کینه، تحقیر، سرخوردگی و عشق اعتیادآور در ذهن ناهشیار.

از دید من، تئوری فیربرن درباره دنیای ابژه درونی (internal object world)، کمک مهمی به گسترش نظریه تحلیلی در سده اول آن کرد. با این حال، ارجاع اندک به کارهای او، به ویژه در نوشته‌های آمریکای شمالی و آمریکای لاتین (برای مثال ایده‌های فیربرن در مقالات سال ۱۹۴۰، ۱۹۴۱، ۱۹۴۳، ۱۹۴۴) و تفکر بالینی او (۱۹۵۶، ۱۹۵۸)، نسبت به دیگر نظریه‌پردازان قرن بیستم مثل کلاین، بیون و وینیکات نشان می دهد که نوشته های فیربرن علاقه و مطالعات کمتری را به خود جلب کرده اند. این مساله تا حدی به این علت بود که فیربرن در ادینبورگ در انزوا کار می‌کرد. او فرصت کمی برای درگیری شخصی و یا تبادل فکری با دیگر همکارانش در انیستیتو روانکاوی لندن داشت که اعضایش در آن دوره بالینت، بیون، آنا فروید، هایمن، کلاین، میلنر، روزنفلد، سیگال و وینیکات بودند (۱۹۸۹). در نتیجه مواجهه با کارهای فیربرن حتی برای هم‌نسلان خودش هم تنها از طریق نوشته‌هایش امکان‌پذیر بود.

به عقیده من جایگاه نسبتا حاشیه‌ای فیربرن در روانکاوی امروز هم مشتق از این واقعیت است که خواننده خود را با ادبیات متراکمی مواجه می‌بیند که بسیار انتزاعی و تئوریک است و شامل مجموعه‌ای از اصطلاحات نا‌آشنا است (برای مثال، ساختار پویا، ساختار اندوسایکیک، ایگوی مرکزی (central ego)، خرابکار درونی (internal saboteur)، ایگوی لیبیدویی (libidinal object)، ابژه برانگیزاننده (exciting object)، ابژه طرد کننده (rejecting object) و …) که در نظریه‌های تحلیلی بعدی جایی پیدا نکرد.

در این مقاله قصد من ارائه یک توضیح ساده و روشن از نظریه فیربرن نیست. بلکه هدفم، نگاهی دقیق تر به نظریه او، به ویژه مقاله عوامل اسکیزوئید شخصیت (۱۹۴۰) و مقاله ساختار اندوسایکیک در ادبیات روابط ابژه (۱۹۴۴) است. من آنچه را که به نظرم موجب دلالت‌ها و بسط‌های نظری مهم از کار فیربرن می‌شود توضیح می‌دهم و سعی دارم با مطالعه دقیق متون او، چیزی از خودم را نیز بر نوشته های او بیافزایم.

۱) عناصر بازنگری فیربرن در نظریه تحلیلی:

از دید فیربرن، سخت ترین مشکل روان‌شناختی که نوزاد در فرایند تکوین روانشناختی با آن مواجه است، دوگانگی ای است که تجربه می کند و این دوگانگی زمانی برانگیخته می‌شود که مادر (مادری که کودک به او وابستگی مطلق دارد)، هم به عنوان ابژه مهربان و پذیرای عشق او، و هم به عنوان ابژه نامهربان و رد‌کننده عشقش تجربه می‌شود. نوشته‌های فیربرن شامل یک ابهام اساسی در مورد این دوگانگیِ مهم انسانی است. زبان مورد استفاده فیربرن بارها خواننده را با این سوال مواجه می‌کند که آیا هر نوزادی با تجربه فقدان عشق مادر تروماتایز می‌شود؟ یا اینکه آیا همه نوزادان ناکامی‌های اجتناب ناپذیر (و ضروری) مادر را به عنوان شکست او در دوست داشتن خود سوء تعبیر می‌کنند؟

شواهد کافی در کار فیربرن برای حمایت از هر دو فرضیه وجود دارد. به عنوان مثال، فیربرن در حمایت از این ایده که نوزاد محرومیت را به عنوان طرد از سمت مادر تعبیر می‌کند، می‌نویسد:

در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که آنچه از نقطه نظر انگیزشی، به عنوان ناکامی از سمت مادر به کودک یا نوزاد ارائه می شود، از نقطه نظر عاطفی به گونه متفاوتی خود را به کودک می نمایاند. از نقطه نظر اخیر، آنچه کودک یا نوزاد تجربه می‌کند، احساس فقدان عشق و در واقع طرد شدن احساسی از سمت مادر است (فیربرن. ۱۹۴۴).

در عین حال یک منطق ثابت در کار فیربرن وجود دارد که از این ایده حمایت می‌کند که هر نوزادی به طور واقع‌بینانانه ظرفیت محدود مادر برای دوست داشتن او را درک می‌کند و در عین حال این درک واقع‌بینانه، خود برای نوزاد یا کودک به عنوان تروما تجربه می‌شود. به دنبال این منطق: ۱) همه بدون استثناء باید اسکیزوئید در نظر گرفته شوند. به این صورت که هر فردی شواهدی از دوپاره‌سازی خود را دارد. تفاوت صرفا در شدت پاتولوژی اسکیزوئیدی است. ۲) آسیب‌شناسی روانی اسکیزوئید ریشه در یک رابطه غیر رضایت‌بخش با مادر دارد (به عنوان مثال، شکست مادر در دوست داشتن کودک به عنوان فردی مستقل). ۳) از آنجایی که همه اسکیزوئید هستند و وضعیت اسکیزوئید مشتق شده از شکست مادر در مطمئن ساختن کودک از عشق او است، هر نوزادی شکست تروماتیک مادر در عشق ورزیدن به خودش را تجربه می‌کند.

اما زبان استفاده شده برای این توالی منطقی، یک ابهام اساسی را بی‌پاسخ باقی می‌گذارد: «آیا شکست مادر در اطمینان بخشی به کودک، بازتابی از شکست مادر در متقاعد سازی است، یا شکست/ ناتوانی کودک در متقاعد شدن؟ (مثلا ناتوانی کودک در پذیرش عشق). عبارت «شکست از طرف مادر»، به گوش من، در جهت تفسیر اولی است، اما به هیچ وجه دومی را نقض نمی کند. به طور کلی به اعتقاد من، ابهام زبانی در کار فیربرن، در خدمت انتقال این مفهوم است که هر نوزاد یا کودک به طور دقیقی محدودیت توانایی مادر را درک می‌کند، و همزمان آن را سوء تعبیر می‌کند. از این دید، مفهوم رشد روانی ابتدایی فیربرن یک نظریه تروما است، که در آن نوزاد به درجات مختلف با درک واقع‌بینانه‌ای از این که او  به مادری مطلقا وابسته است که ظرفیت محدودی برای عشق ورزیدن دارد، تروماتایز می‌شود. از این دید، نظریه روابط ابژه فیربرن و کلاین مکمل هم هستند. این مکمل بودن برای ما به عنوان تحلیلگر فرصتی را فراهم می‌کند تا با یک دید دوچشمی ببینیم/فکرکنیم. فیربرن (بر خلاف کلاین) به تقدم واقعیت بیرونی و فانتزی ناآگاه معتقد است (این مقاله مجال پرداختن به تفاوت‌های نظری کلاین و فیربرن را فراهم نمی‌کند).

فیربرن (۱۹۴۴)، معتقد است احساس ذهنی نوزاد مبنی بر اینکه مادری که وی به او کاملا وابسته است، قادر به دوست داشتن او نیست، “یک تجربه عاطفی بسیار ویرانگر” را می‌سازد. “برای کودک بزرگتر، تجربه دوست داشتن مادری که عشق نمی‌دهد و پذیرای عشق او نیست «به شدت تحقیر کننده» است. در سطح عمیق‌تر (مرحله ابتدایی‌تر)، شرم از نمایش نیازهایی تجربه می‌شود که مورد بی‌اعتنایی یا تحقیر قرار گرفته‌اند”. کودک “احساس می‌کند به حالتی از بی‌ارزشی، بیچارگی یا التماس افتاده است”. “به طور همزمان، احساس او از بد بودن (بخاطر نیازمند بودن بیش از حد)، با احساس ناتوانی مطلق پیچیده تر می‌شود..”.

اما درد حاصل از احساس شرم، بی‌ارزشی، التماس، بدی و ناتوانی، فاجعه‌بار ترین نتیجه وابستگی به مادری که کودک او را نامهربان و ناپذیرا نسبت به عشقش تجربه می کند نیست؛ احساس ویرانگر‌تر، تهدید به نابودی ناشی از چنین رابطه‌ای است.

حتی در سطحی عمیق‌تر (مرحله ابتدایی‌تر)، تجربه کودک اصطلاحا مشابه انفجاری بی‌حاصل و تخلیه کامل لیبیدو است. بنابراین حسی از مرگ قریب‌الوقوع و فروپاشی روانی (در زمان حال) و تهدید به از دست دادن لیبیدو [عشق] تجربه می‌شود (لیبیدویی که نوزاد با آن خوبیِ خودش را می‌سازد)… خودش را می سازد. [او با از دست دادن آنچه که خودش را می‌سازد تهدید می‌شود]. (فیربرن، ۱۹۴۴).

به عبارت دیگر، بخش مشترک و جهانی از اولین تجربه انسان پس از تولد، تجربه وحشتناک از دست دادن قریب‌الوقوع خود/زنده بودن خود است.

نوزاد یا کودک احساس می‌کند دلیل فقدان آشکار عشق مادر به او این است که او خود عاطفه مادر را تخریب کرده و آن را ناپدید کرده است. به طور همزمان، احساس می‌کند علت اینکه مادر آشکارا از پذیرش عشق او سرباز می زند، این است که عشق او مخرب و بد است (فیربرن، ۱۹۴۰).

کودک درعشق ورزیدن به ابژه بد پافشاری می‌کند (۱۹۴۳)، زیرا داشتن ابژه های بد بهتر از نداشتن هیچ ابژه‌ای است. “نوزاد/کودک به ابژه های مادرانه نیاز دارد و نمی‌تواند بدون آنها ادامه دهد. از این رو نمی‌تواند از تلاش برای بازسازی پیوندی عاشقانه با مادری نامهربان و ناپذیرا دست بکشد. نوزاد با چسبیدن و آویختن به مادر نامهربان، تلاش می‌کند اثرات سمی عشق خودش را خنثی کند. اما اگر کودک بیش از حد در تلاش برای جلب محبت مادر نامهربان دست و پا بزند، دچار ازهم گسیختگی و … احساس مرگ روانی قریب‌الوقوع” خواهد شد (۱۹۴۴).

از این دیدگاه، مهم‌ترین وظیفه‌ای که نوزاد/کودک با آن مواجه است (از نظر حفظ حیات)، این نیست که پیوندی عاشقانه با مادری ایجاد و حفظ کند که قادر به عشق ورزیدن و پذیرش عشق اوست. موضوع حیاتی یا لااقل به همان اندازه مهم، این است که نوزاد بتواند خود را از چنگ زدن بیهوده به ابژه مادرانه بیرونی، خلاص کند. نوزاد این توانایی نجات‌بخش را با ساختن دنیای ابژه درونی (جنبه ای از ذهن)، برای خود به وجود می‌آورد. در این حالت، رابطه با مادر بد بیرونی تبدیل به رابطه با ابژه درونی می‌شود.

نوزاد پستان مادر را به منظور کنترل آن به درون خود می برد. روابط با ابژه های درونی شده روابطی هستند که در آن فرد ناچار است فرض کند رابطه اش با ابژه های جهان بیرونی رضایت بخش بوده است (۱۹۴۱). در جایگزینی رابطه با ابژه واقعی خارجی با یک ابژه درونی شده، نوزاد جلوی خروج بی رویه لیبیدو (عشق نوظهورش) را به درون یک خلاء هیجانی (مادری که به دلایل واقعی یا تصوری نامهربان تجربه می‌شود) می گیرد. با ایجاد رابطه درونی با مادر نامهربان، نوزاد عشق نوپای خود را به سمت ابژه درونی‌شده هدایت می‌کند، ابژه‌ای که بخشی از خودش است (همه ابعاد ذهن فرد _ از جمله همه فیگور‌های درونی‌شده سازنده دنیای درونی_ الزاما ابعادی از خود هستند). برای فیربرن رابطه با ابژه درونی شده، رابطه واقعی بین ابعاد مختلف ایگو را می‌سازد. فیربرن (۱۹۴۴-۱۹۴۳)، دوباره و دوباره به خواننده یادآوری می‎‌کند که تصویر کردن رابطه با ابژه درونی‌شده، به عنوان رابطه با بخش‌های دوپاره ایگو، چیزی بیشتر از توضیح مفهوم فروید (۱۹۱۷) از “عاملیت انتقادی” (critical agency) نیست (که بعدا سوپرایگو نامیده شد). فروید (۱۹۱۷) در مقاله ماتم و ملانکولیا، فرآیندی را توضیح می‌دهد که در آن دو بخش از ایگو از بدنه اصلی آن (من_I_) جدا شده و وارد رابطه ناهشیاری با یکدیگر می‌شوند. در ملانکولیا بخشی از ایگو (که پناهگاه احساسات خشم ناتوان کننده نسبت به ابژه رها کننده است)، وارد رابطه پایدار درونی با بخش جدا شده دیگری از ایگو می‌شود (همانندسازی با ابژه رها کننده). به این ترتیب یک رابطه با ابژه واقعی ناهشیار بین جنبه‌های مختلف ایگو ساخته و حفظ می‌شود. نتیجه این دوپاره‌سازی ایگو از دید فروید، احساس ناهشیاری مبنی بر این است که تا زمانی که ابژه ناکام کننده با بخشی از خود فرد جایگزین شده، چیزی از دست نرفته است. به این ترتیب، نظریه ابژه درونی شده فیربرن، بازنمایی از توضیح نظریه فروید و همزمان خروجی رادیکال از آن است (در فهم ساختار اندوسایکیک و ماهیت روابط ابژه درونی).

پس از بحث در مورد جایگزینی ابژه ناکام کننده بیرونی با ابژه درونی، اکنون به مفهوم فیربرن از دنیای ابژه درونی (حالت اندوسایکیک پایه ای)، خواهم پرداخت که در نتیجه درونی‌سازی رابطه ناکام‌کننده با مادر ساخته می شود.

برای درک مفهوم رشد روانی فیربرن لازم است به نظریه او درباره ساختار اندوسایکیک بپردازیم. به طور خلاصه، ساختار اندوسایکیک یک زیرساخت از ایگو است که از بدنه اصلی ایگو جدا شده است. فیربرن معتقد است جداسازی ساختار اندوسایکیک (ابعادی از ایگو که قادر به تفکر، احساس، به یاد آوردن و پاسخ دادن به شیوه خودشان هستند)، از پویایی های روانی (تکانه‌ها، آرزو‌ها، نیازها و اشتیاق‌ها) اشتباه است. فیربرن در این زمینه نظر متفاوتی با کلاین و فروید ارائه می‌دهد. او معتقد است در نظر گرفتن بخشی از سلف (ایگو/من) که عاری از تکانه‌ها، آرزوها و نیازها است، توصیف دقیقی از ایگو نیست. ایگو بدون نیازها و تکانه‌هایش چیست؟ به طور مشابه، در نظر گرفتن تکانه‌ها و نیازها جدا از سلف/ایگو/من، برای فیربرن مطلقا بی‌معنا است (۱۹۴۴): «تکانه‌ها از ساختار ایگو- با یک الگوی مشخص- جدا شدنی نیستند».

توجه کنید که فیربرن مشخص می‌کند که ساختار ایگو یک الگوی مشخص دارد. این ایده منعکس کننده دیدگاه او در این باره است که هر زیرمجموعه‌ای از ایگو (هر بعدی از خود)، ساختار منحصر به فرد خودش را دارد که نحوه پاسخ او به ادراکات، نیازها و خواسته‌ها را تعریف می‌کند. برای مثال احساس تحقیر شدن برای هر ساختاری از ایگو تجربه‌ای متفاوت است (به عنوان بعدی شبه خودمختار از ایگو)؛ و متعاقبا هر ساختار ایگویی، پاسخ هیجانی متفاوتی نیز به آن می‌دهد (مثل احساس رنجش و کینه ورزی، تحقیر، انتقام و غیره).

در تلاش برای ساده‌سازی و در دست گرفتن کنترل در مقابل مادر نامهربان، نوزاد درگیر یک “مانور تقسیم” (devide et impra) می‌شود. او مادر نامهربان درونی را به دو بخش تقسیم می‌کند: مادر اغواگر (tantalizing mother) و مادر طرد کننده (rejecting mother).

فیربرن توضیحی نمی‌دهد که چگونه به این ایده رسید (چرا به جای این‌ها، بخش‌های حسود و قاتل، یا بخش‌های سمی و بلعنده را وضع نکنیم؟). همانطور که با پیشنهاد جسورانه فروید مواجه شدیم که هر انگیزه انسانی از رانه‌های جنسی و یا غریزه صیانت از نفس ایگو ناشی می‌شود (و این ایده بعدا با غریزه مرگ جایگزین شد)، باید تا زمانی که نتایج بالینی و نظری تئوری نویسنده را آزمایش نکردیم، قضاوت را به تاخیر بیندازیم.

فیربرن (۱۹۴۴) پیشنهاد می‌کند که جنبه‌ای از شخصیت نوزاد احساس می‌کند که به طرز قدرتمند و غیر قابل کنترلی، به بعد اغواگر مادر درونی‌شده متصل است. در حالی که جنبه دیگری از آن، حس می‌کند نومیدانه به بعد طرد کننده مادر درونی چسبیده است. هر دو بخش از روان نوزاد، از بدنه سالم و اصلی ایگو جدا شده اند (که فیربرن آن را ایگوی مرکزی نامید). در عین حال ابعادی از شخصیت نوزاد نیز که با مادر اغواگر و طرد کننده همانند سازی کرده اند، از ایگوی مرکزی جدا شده اند. بنابراین دو رابطه سرکوب شده با ابژه درونی (ساخته شده توسط چهار بخش جدا‌شده از ایگوی مرکزی)، ایجاد می‌شود: ۱) رابطه مربوط به خود اغوا شده (به اصطلاح فیربرن ایگوی لیبیدویی) و خود اغواگری که با ابژه برانگیزاننده (exciting object) همانندسازی کرده، و ۲) رابطه مربوط به خود طرد شده (خرابکار درونی)، و خود طردکننده ای که با ابژه طرد کننده همانند سازی کرده. این دو مجموعه از روابط ابژه درونی، با عصبانیت از سمت ایگوی مرکزی رد (سرکوب) می‌شوند. زیرا جنبه‌های سالم شخصیت نوزاد، خشم شدیدی نسبت به مادر نامهربان درونی احساس می‌کند. ابژه اغواگر و ابژه طرد کننده، مثل ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی، بخش‌هایی از خود هستند. ابژه‌های درونی اغواگر و طرد کننده، برای خود احساسی از غیرمن (not me) را ایجاد می کنند. زیرا این‌ها بخش‌هایی از خود هستند که با مادر نامهربان و کیفیت‎‌های اغواکننده و طرد کننده آن همانند‌سازی کرده اند.

فیربرن (۱۹۶۳، ۱۹۴۴)، معتقد بود درونی‌سازی ابژه ناکام کننده، دفاعی است که در تلاش برای کنترل ناکامی استفاده می‌شود. اما به عقیده من کنترل توهمی که کودک از طریق این درونی‌سازی به دست می‌آورد، فقط نسبت به بخشی از قدرت دنیای ابژه درونی ایمنی ایجاد می‌کند «تا واقعیت درونی در سیستم بسته‌ای باقی بماند» (فیبرن. ۱۹۵۶) (یعنی انزوای خود را از دنیای بیرونی حفظ کند). فیربرن بیان می‌کند که علیرغم این واقعیت که بخش‌های دوپاره شده و سرکوب شده ایگو (ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی) احساس خشم شدید و گاهی بی‌حسی نسبت به مادر نامهربان دارند، ارتباط این بخش‌های جدا شده از خود و مادر نامهربان درونی، ماهیتی لیبیدویی دارند.

ماهیت لیبیدویی این پیوندها حاکی از آن است که ابعاد مختلف فرد (خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی)، به هیچ وجه از استعداد بالقوه ابژه ناکام کننده برای دادن و گرفتن عشق ناامید نمی شوند. به نظر من، پیوند لیبیدویی با ابژه درونی برای کسی که احساسات خشم و کینه و مانند آن را تجربه می‌کند، مستلزم میل/نیاز ناهشیار او به کنترل و تغییر ابژه نامهربان و ناپذیرای درونی به ابژه مهربان و پذیرا است.

بر این اساس، من ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی را به عنوان جنبه‌هایی از خود می‌بینم که قصد دارند ابژه اغواگر و طرد کننده را تبدیل به ابژه‌ مهربان و پذیرا کنند. علاوه بر این، بسط نظریه فیربرن مبنی بر تلاش نوزاد برای تبدیل ابژه‌های ناکام کننده به ابژه‌های رضایت‌بخش و در نتیجه معکوس کردن اثر سمی خیالی عشق خود (نوزاد) بر مادر، تنها انگیزه مهم برای حفظ ساختار دنیای ابژه‌ درونی است؛ و زمانی که این ساختار بیرونی می‌شود زیربنای همه روابط ابژه پاتولوژیک خارجی را می‌سازد.

۲) “زندگی هیجانی” ابژه‌های درونی فیربرن:

فیربرن نموداری ارائه می‌دهد که روابط بین ساختارهای درونی را به تصویر می‌کشد. تجربه من از مطالعه و تدریس نظریه فیربرن این بوده که این نمودار برای درک ماهیت دنیای ابژه‌های درونی آنطور که فیربرن آن را توصیف کرده مفید است. از آن جا که نمودار دارای کیفیتی مکانیکی و غیر انسانی است، در ادامه من تلاش می‌کنم آنچه را که معتقدم ماهیت زندگی هیجانی ابژه‌های درونی را تشکیل می‌دهد، منتقل کنم.

روابط بین ساختارهای روانی (فیربرن، ۱۹۴۴)
شکل۱. روابط بین ساختارهای روانی (فیربرن، ۱۹۴۴)

CE: ایگوی مرکزی، IS: خرابکار درونی، LE: ایگوی لیبیدویی، RO: ابژه طرد کننده، EO: ابژه برانگیزاننده، Cs: هشیار، Pcs: نیمه هشیار، Ucs: ناهشیار

-عشق اعتیاد‌آور (ارتباط بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده):

آنطور که من نظریه فیربرن را در مورد روابط ابژه‌های درونی فهمیده ام، همه عشق و نفرتی که ابژه‌های درونی را به یکدیگر متصل می‌کند، ذاتا بیمارگونه است. چرا که کاملا از ارتباط بیمارگونه نوزاد با مادری که در دسترس نیست مشتق شده است (مادری که در دادن و گرفتن عشق ناتوان است). رابطه بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده یکی از انواع عشق اعتیاد آور از جانب ایگوی لیبیدویی است که از نوع نیاز ناکام شده از جانب ابژه برانگیزاننده ای است که میل ایگوی لیبیدویی را برمی انگیزد (میلی که ابژه برانگیزاننده هرگز آن را ارضا نخواهد کرد).

زمانی که به نقش ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده در یک درام فکر می‌کنم، اغلب یکی از مراجعینم به ذهنم می‌آید که سال‌ها پیش در جلسات رودررو با تواتر دو بار در هفته با او کار می‌کردم. مراجع، آقای س، مردی مبتلا به فلج مغزی بود که اوایل دهه 30 زندگی‌اش را می‌گذراند. آقای س شدیدا عاشق خانم ز بود (دوستی زیبا که فلج مغزی یا هیچ اختلال ذهنی دیگری نداشت). در طول سال‌های این دوستی، درخواست های بیمار ملتمسانه‌تر و شدیدتر شده بود. این در نهایت باعث شد که خانم ز رابطه اش را با آقای س به کلی پایان دهد. بیان کلمات برای توصیف آن وضعیت برای آقای س سخت بود و هر زمان که تلاش می‌کرد بیان کند چقدر خانم ز را دوست دارد، درد می‌کشید. او اصرار داشت خانم ز باید او را دوست داشته باشد، زیرا از حس شوخ‌طبعی آقای س لذت می‌برده و دو بار او را در خانه‌اش به مهمانی دعوت کرده بود. گرچه من خانم ز را تنها از صحبت‌های آقای س می‌شناختم (به علاوه تجربه انتقال/ انتقال متقابل در جلسات)، این ظن را داشتم که خانم ز ممکن است به نحو پاتولوژیک و ناهشیاری جذب آقای س شده باشد. این ظن تا حدی بر این اساس برای من شکل گرفت که در کار با آقای س، من دائما آرزو داشتم نه تنها او را تسکین دهم، بلکه فلج مغزی او را درمان کنم. من این آرزوی خود را به عنوان بازتابی از ناتوانی خودم برای پذیرش او آنگونه که بود، و به جای آن دنبال راه حلی جادویی گشتن می‌دیدم. عمل کردن روی این احساسات اینگونه خود را نشان می‌داد که با آقای س طوری صحبت می‌کردم که به طور ضمنی وعده درمان در آن بود. این وعده می‌توانست بیمار را تشویق کند تا برای ادامه فرار جادویی از واقعیت، کاملا به من وابسته باشد. تحت چنین شرایطی فرصتی برای رشد و رسیدن به بلوغ و استقلال برای آقای س فراهم نمی‌شد. به نظر می‌رسید نتیجه کار تحلیلی بستگی به توانایی من برای تشخیص، فکر کردن و کنار آمدن با نیازهای خودم در زمینه وابسته نگه داشتن همیشگیِ آقای س به خودم بود.

به نظر من رابطه عاشقانه آقای س با خانم ز (و با من از جهت انتقال/انتقال متقابل که درگیری ناهشیار من با درمان کردن او را شامل می‌شد)، بیانی از یک وابستگی متقابل بیمارگون بود. در ادبیات فیربرن این شرایط عاطفی ممکن است به عنوان پیوندی بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده تصور شود. چنین رابطه‌ای یک اسارت روانی است که در آن هر عضو، زندانبان و زندانی، تعقیب‌گر و تعقیب‌شونده است.

-روابط مبتنی بر کینه‌ورزی (پیوند بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده):

ارتباط بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده مشتق شده از عشق نوزاد به مادرش با وجود (یا بخاطر) طرد او است. ماهیت عشق بیمارگونی که خرابکار درونی و ابژه طرد کننده را به هم متصل می‌کند، ارتباطی است نه از جنس تنفر، بلکه از جنس عشقی بیمارگون که به عنوان کینه‌ای تلخ تجربه می‌شود (فیربرن، ۱۹۴۴). نه ابژه طرد کننده و نه خرابکار درونی، مایل و یا قادر به فکر کردن در مورد این پیوند و رها کردن آن نیستند. در واقع هیچ تمایلی در هیچ یک به رها کردن این وابستگی متقابل وجود ندارد. ابژه طرد کننده و خرابکار درونی اصرار دارند از احساسات خود مبنی بر اینکه شدیدا فریب‌خورده، تحقیر شده، استثمار شده و مورد تبعیض قرار گرفته اند محافظت کنند. اینکه هریک از انها توسط دیگری مورد بدرفتاری قرار گرفته اند نابخشودنی تلقی می‌شود. هر دو همیشه انتظار عذرخواهی ای را دارند که هرگز توسط هیچ یک ارائه نمی‌شود. هیچ چیز برای خرابکار درونی (خود طرد شده)، مهم‌تر از این نیست که ابژه طرد کننده را متقاعد کندکه چه درد بی‌حسابی به او وارد کرده است.

تجربه این شکل از عشق بیمارگون، مستلزم این است که ابژه طرد کننده (جنبه جداشده‌ای از سلف که با مادر طرد کننده همانندسازی کرده است)، خرابکار درونی را حریص، سیری‌ناپذیر، نازک نارنجی، ناسپاس، بی‌میل به منطق و ناتوان در رها کردن کینه بداند. اما با وجود بار سنگین شکایت بی‌وقفه و خشم خودخواهانه خرابکار درونی، ابژه طرد کننده، بی‌میل و ناتوان از رها کردن این رابطه است. بقا و عزم ابژه طرد کننده به عنوان بخشی از سلف، وابسته به رابطه‌اش با خرابکار درونی است. ابژه طرد کننده، در غیاب این بخش وسواس‌گونه از خرابکار درونی که عشق را می‌کشد، پشیمان می‌شود و در صدد جبران جادویی آن برمی آید، یک پوسته تو خالی و بخش فراموش شده‌ای از گذشته است. رابطه با ابژه‌های درونی رابطه‌ای است که در آن هر زندانبانی زندانی، و هر زندانی زندانبان است. خارج از شرایط بیمارگون و وابستگی متقابل، هیچ یک معنایی برای دیگری یا خود ندارند (و برای بخش‌های دیگر خود به مراتب بی‌معنی تر اند). در غیاب هر یک از این دو دیگری تبدیل به بازمانده‌ای از جفت خدایان قدرتمندی می شود که بر مذهبی منسوخ شده حکم می راند.

ارتباط بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده یک مورد بالینی خاص را به ذهن من می‌آورد. مدیر یک آژانس خدمات اجتماعی از من خواسته بود به عنوان مشاور بخش روان‌درمانی کار کنم. اعضای آن بخش در کشمکش مداوم با یکدیگر و با آژانس بودند. مدیر بخش روان‌درمانی، روانپزشکی در اوایل دهه ۵۰ زندگی‌اش بود. او بر کارکنانش شامل سه روانپزشک مرد و شش روانشناس زن و مددکاران اجتماعی نظارت می‌کرد که همگی در ۳۰ یا ۴۰ سالگی بودند. مدیر بخش جانب‌داری مداومی از روانپزشکان مرد، نه تنها در پذیرش ایده‌هایشان بلکه در انتصاب آن‌ها به سمَت‌های بالاتر با حقوق بیشتر می‌کرد.

درمانگران زن که بیشتر این سال‌ها را در آژانس کار کرده بودند، هیچ یک از مدیر بخش رضایت نداشتند. در جریان صحبت با کارکنان بخش با این واقعیت مواجه شدم که در حالی که درمانگران زن مجموعه، خشم شدید و تلخی نسبت به مدیر بخش ابراز می‌کردند، همگی احساس می‌کردند گزینه دیگری به جز ماندن در آن کلینیک ندارند. آن‎‌ها می‌گفتند خدمات روان‌درمانی در سازمان‌های دیگر و بیمارستان‌های آن منطقه در حال تعطیلی هستند. بنابراین چاره‌ای جز ماندن در کلینیک ندارند. اما هیچ یک مصاحبه‌ای در بیمارستان‌های دیگر یا سازمان‌های خدمات اجتماعی انجام نمی‌دادند. در صحبت‌هایم با مدیر بخش، او با من به عنوان یک روانپزشک همکار صحبت کرد که معتقد بود درک می‌کنم کار با درمانگران زن غیر پزشک که همواره با دلبستگی‌های ادیپالشان با یکدیگر و با لیدرهای پزشک درگیر هستند، چقدر دشوار است.

مشاوره من با آن کلینیک به طور ناگهانی پس از سه ماه پایان یافت. زمانی که بودجه دولتی برای خدمات بهداشت روان به کلی قطع شد و بخش روان‌درمانی تعطیل شد. یکی از کارکنان که بعدا به طور اتفاقی در یک سخنرانی من را ملاقات کرد به من گفت: «در نگاه به گذشته احساس می‌کنم مانند بچه‌ای بودم که در خانواده‌ای سایکوتیک زندگی می‌کند. نمی‌توانستم ترک کردن آن جا و پیدا کردن شغل دیگری را تصور کنم. انگار اگر مجبور به ترک آن جا می‌شدم چاره ای جز کارتن‌خواب شدن نداشتم. دنیای من به اندازه ابعاد آن کلینیک کوچک شده بود. اگر کلینیک تعطیل نمی‌شد، مطمئنا هنوز آن‌جا مشغول به کار بودم». او مدیر بخش را فردی بسیار محدود توصیف کرد که از زنان متنفر بود و از تحقیر آن‌ها لذت می‌برد. او اضافه کرد: «اما این برای من ترسناک‌ترین اتفاق نبود. اوضاع فقط در ساعت کاری بد نبود. من هرگز نمی‌توانستم از فکر کردن در مورد آن موضوع دست بردارم. در طول شب و حتی تعطیلات آخر هفته به آن فکر می‌کردم. انگار به آن وضعیت آلوده شده بودم».

به نظر می‌رسید همه شرکت کنندگان این درام، احساس می‌کردند زندگی‌شان به پیوند همیشگی بین ستمگر و ستم‌دیده وابسته است. مدیر، سه روانپزشکی که می‌گفتند انگار آن بین گیر افتاده‌اند اما هیچ کاری برای رسیدگی به این ناعدالتی نمی‌کردند، و درمانگران زن همگی اشتباه احساس می‌کردند. به نظر نمی‌رسید هیچ یک از آن‌ها آگاه باشد که چطور منفعلانه احساس خشم، کینه‌وزری و درماندگی را در دیگران برمی‌انگیزد. در نگاهی به گذشته به نظر می‌رسید آنچه که من شاهدش بودم می‌تواند به عنوان شکل شدیدی از وابستگی متقابل بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده باشد.

روابط مبتنی بر تحقیر (ارتباط بین خرابکار درونی با ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده):

برای من یکی از اصلی ترین و قابل توجه ترین کمک‌های فیربرن به روان‌تحلیلی، درک ماهیتی از انسان است که با تصور او از رابطه بین خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی و بین خرابکار درونی و ابژه برانگیزاننده شکل می‌گیرد. خرابکار درونی، که از خودش به خاطر “وابستگی تحمیل شده از طرف … نیازهای (نوزادمنشانه)” اش شدیدا متنفر است، به ایگوی لیبیدویی و درنتیجه به خودش حمله می کند (چرا که هر ابژه درونی _هرساختار اندوسایکیک_ بخشی از سوژه انسانی است).

خرابکار درونی به طور مداوم و به شکلی تحقیر آمیز به ایگوی لیبیدویی حمله می کند و با او مثل یک بیچاره رقت انگیز رفتار می‌کند، زیرا ایگوی لیبیدویی برای به دست آوردن عشق ابژه برانگیزاننده خودش را خار کرده و در نتیجه به عنوان موجوری ضعیف و رقت انگیز مورد ملامت خرابکار درونی قرار می گیرد: «تو (ایگوی لیبیدویی) هیچ وقت راه درست را یاد نمی‌گیری. او (ابژه برانگیزاننده) دائما به تو سیلی می‌زند و تو روی پای خودت می‌ایستی تا دوباره و دوباره سیلی بخوری و زمین بیافتی. چطور می‌توانی اینقدر احمق باشی که چیزی به روشنی روز را نبینی؟ او تو را اسباب بازی خود می‌کند، تو را رهبری می‌کند و هر دفعه رهایت می‌کند و هر بار برای بیشتر از این‌ها برمی‌گردی. تو واقعا منزجر کننده‌‌ای».

به نظر من از این دیدگاه (دیدگاه خرابکار درونی)، بهتر می توانیم درک کنیم که فیربرن چطور با استفاده از اصطلاح ایگوی لیبیدویی سعی کرده جنبه‌ای از سلف را که با عشق اعتیادآور به ابژه برانگیزاننده پیوند دارد، توضیح دهد. لیبیدو در این بافت و به طور کلی در دنیای ابژه درونی، مترادف با لیبیدوی خودشیفته وار است.

همه ابژه‌های درونی (به طور دقیق‌تر، سوژه‌های درونی)، بخش‌های دوپاره‌شده‌ای از ایگوی مرکزی هستند و بنابراین ارتباط آن‌ها منحصرا ارتباط با خودشان است. بنابراین، ایگوی لیبیدویی ایگوی مهربان است. اما فقط مهربان با خودش (در قالب ابژه برانگیزاننده). حمله خرابکار درونی به ابژه عشق خودشیفته وار (ابژه برانگیزاننده) در پیوند نزدیک با حمله خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی است. خرابکار درونی، ابژه برانگیزاننده را به عنوان ابژه‌ای می بیند که به قصد تخریب او را دست می‌اندازد، اغوا می‌کند و پر از وعده‌های تو خالی است: تو  (ابژه برانگیزاننده) مرا گول نزن. ممکن است بتوانی او (ایگوی لیبیدویی) را فریب دهی، اما من تو را می‌شناسم، دروغ‌هایت را شنیده ام و تقلیدهای شکست‌خورده‌ات از عشق را دیده ام. تو یک انگلی. می‌توانی بکنی و ببری اما نمی‌دانی بخشیدن به چه معنا است. تو ساده‌ها و بیچاره‌ها را طعمه خود می‌کنی.

در نگاه اول، خرابکار درونی برازنده نامش است: او ایگوی لیبیدویی را بخاطر درخواست های کودکانه‌اش خجالت زده کرده، و به ابژه برانگیزاننده بخاطر اشتهای بی‌پایانش برای وسوسه‌ کردن، اغواگری، فریب و تحقیر حمله می‌کند. اما تحقیر و بیزاری که خرابکار درونی نسبت به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده تجربه می‌کند، زاده نفرت از خود و شرم و ناتوانی در دست کشیدن از تعقیب کودکانه ابژه طرد کننده است (برای مثال، مورد بالینی ذکر شده و پیگیری بیهوده و ناهشیار عشق از مدیری طرد کننده توسط درمانگران زن). من معتقدم مفهوم ضمنی فیربرن از ساختار ابژه‌های درونی ، این ایده است که خشم و تحقیری که خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده دارد، ناشی از به رسمیت شناختن شرم و تحقیری است که از وابستگی و وفاداری خود نسبت به مادر (ابژه درونی) طرد کننده احساس می‌کند. حملات خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده ممکن است در وضعیت تحلیلی طیف گسترده‌ای از اشکال را شامل شود.

در کار من با خانم ت، مراجعی که طی سال‌ها، 5 جلسه در هفته با او کار می‌کردم، انگار من نمی‌توانستم هیچ کاری را درست انجام دهم. اگر حرفی می‌زدم، منظور او را نفهمیده بودم، اگر سکوت می‌کردم یک درمانگر کلیشه‌ای می‌شدم، اگر تعبیری می‌دادم وسواس‌گونه بود، اگر دقیقه‌ای دیر می‌کردم بخاطر ترس از دیدن او بود و … . در یک جلسه در سال چهارم تحلیل، تصویری از یک مرد بی‌خانمان که نزدیک چراغ راهنمایی روی پیاده‌رو نشسته بود، به نظر می رسید که از گدایی دست برداشته و چیزی نمانده که بمیرد. عمیقا ازین تصویر ناراحت شدم، شروع به آگاهی از احساس خودم کردم که چند ماهی است از اینکه او مرا همانطور که هستم ببیند دست کشیده‌ام، و من در مقابل، از اینکه تلاش کنم برای او یک روانکاو باشم دست کشیده بودم. اینطور نبود که من صرفا یک خطای ساده کرده باشم. وضعیت برای من بسیار بدتر از آن حس می شد: من خودم خطا بودم. تمامِ بودن من برای او اشتباه بود.

بخش جدایی‌ناپذیری از تلاش من برای استفاده درمانی از احساساتم، حالتی بود که شروع به تشخیص و به کلام آوردن آن‌ها برای خودم کردم. مثل اینکه آیا تجربه‌ای شبیه به این داشته‌ام که وجودم اشتباه باشد؟  مشکلی به مراتب بدتر از اینکه حس کنم مرتکب اشتباهات جدی می‌شوم.

من در نهایت به خانم ت گفتم: «برای مدت طولانی تو به من می‌گفتی که نمی‌توانم تو را بفهمم و تقریبا هرآنچه که می‌گفتم این را تایید می‌کرد. اما من فکر نمی‌کنم با من خشن‌تر از آنچه که با خودت هستی، بوده باشی». در واقع من فکر می‌کنم حمله‌های تو به خودت به مراتب وحشیانه تر از حمله به من است. من فکر می‌کنم شاید تو نه تنها احساس می‌کنی هرآنچه که انجام می‌دهی اشتباه است، بلکه با قاطعیت باور داری وجودت اشتباه است و تنها کاری که می‌توانی برای تغییر این وضعیت انجام دهی این است که آدم دیگری بشوی. البته اگر قرار بود موفق شوی می‌مردی و شاید بدتر از آن، هرگز وجود نمی‌داشتی».

من با گفتن این‌ها احساس کردم خالی شدم. علیرغم تجربه سال‌ها درمان با این بیمار، درواقع انتظار داشتم که حداقل این یک بار متوجه آنچه که گفتم بشود. اما او بعد از چند لحظه سکوت گفت: «لطفا مرا رها نکنید».

از نظر فیربرن، بیمار حداقل برای همان یک لحظه، حمله درون‌روانی خود را کمرنگ کرده بود (حمله خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی بخاطر مدل دوست داشتنش). او به خودش اجازه داد نه تنها وابستگی‌اش به من را بپذیرد، بلکه از من چیزی بخواهد (به عنوان فردی مجزا) که می‌دانست نمی‌تواند برای خودش فراهم کند.

-رابطه بین ایگوی مرکزی و ابژه‌های بیرونی:

قبل از اتمام بحث در مورد رابطه هیجانی ابژه‌های درونی/ساختار اندوسایکیک، به طور خلاصه به مفهوم ایگوی مرکزی فیربرن خواهم پرداخت، جنبه‌ای از روان که فیربرن کمتر مورد بحث قرار داد.  آنچه که فیربرن بیان کرد این بود که ایگوی مرکزی ساختاری اندوسایکیک است که قادر به تفکر، احساس، پاسخ دادن و … است. ایگوی مرکزی، خود سالم و اصلی نوزاد تازه متولد شده را می‌سازد. از همان ابتدا نوزاد قادر به تمایز ابتدایی خود از ابژه است و بر اساس اصل واقعیت عمل می‌کند. اما در پاسخ به تجربه آسیب‌زا با مادری که هم پذیرا و  مهربان است و هم ناپذیره و طرد کننده، نوزاد بخش‌هایی از ایگوی مرکزی را دوپاره و سرکوب می‌کند. در نتیجه، ایگوی مرکزی سلامت خود را حفظ می‌کند، اما بواسطه این دوپاره‌سازی و سرکوب به طور قابل توجهی از بخش‌هایی از خودش خالی می‌شود. ایگوی مرکزی تنها بخشی از خود است که توانایی درگیر شدن با ابژه‌های بیرونی و تجربه و یادگیری از آن‌ها را دارد. تغییر در روابط ابژه درونی همواره توسط ایگوی مرکزی تعدیل می‌شود (که گاهی با مشارکت عینی ابژه های بیرونی کار می کند مثل ارتباط با روانکاو). ابژه‌های درونی تنها در قالب روابط ابژه خودشیفته وار با دنیای خارج تعامل می‌کنند که شامل بیرونی‌سازی (فرافکنی) روابط ابژه‌ درونی است (لزوما ماهیتی خودشیفته وار دارد). ایگوی مرکزی هیچ ابژه درونی سرکوب شده‌ (غیر رضایت بخش) ای را در بر نمی‌گیرد. بلکه منحصرا شامل روابط ابژه به اندازه کافی خوب (در مقابل آرمانی شده) است، مثل همانندسازی با افرادی که که فرد دوستشان داشته‌، و از طرف آنها احساس دوست داشته شدن، به رسمیت شناخته شدن، و پذیرفته شدن کرده است. چنین همانند سازی هایی، زیربنای احساساتی مثل امنیت درونی و احساسات زمینه‌ای استحکام و یکپارچگی هستند.

۳) رشد روانشناختی:

در بخش پایانی این مقاله میخواهم به بیان برخی از راه‌هایی بپردازم که از طریق آنها میتوان به رشد روانشناختی فرد کمک کرد. فیربرن “وضعیت اندوسایکیک پایه ای”؛ یعنی بخش های جداشده و سرکوب شده ایگوی مرکزی، را “تقریبا تغییر ناپذیر” می‌دانست. برای فیربرن، تغییرات روانی که از طریق روانکاوی به دست می‌آیند در درجه اول شامل کاهش شدت احساسات کینه‌ورزی، عشق اعتیادآور، تحقیر، وابستگی بدوی، سرخوردگی و … است که قسمت‌های جداشده و سرکوب شده سلف را به یکدیگر متصل می‌کنند. به طور خاص تغییرات روان‌شناختی سالم زمانی حاصل می‌شوند که این موارد به حداقل کاهش پیدا کنند:

الف) دلبستگی زیرشاخه‌های ایگو (خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی) به ابژه‌های مرتبط با خود (ابژه طرد کننده و ابژه برانگیزاننده). ب) خشم ایگوی مرکزی نسبت به زیرشاخه‌های ایگو و ابژه‌های آن (که به شکل سرکوب کردن جفت دوپاره شده سلف خود را نشان می دهد)  ج) خشم خرابکار درونی نسبت به ایگوی لیبیدویی و ابژه آن ( ابژه برانگیزاننده).

تراکم متن، ماهیت مکانیکی استعاره‌ها، سطح انتزاعی و اتکا به اصطلاحات فنی، همگی تعریف فیربرن را عاری از آنچه به عنوان تجربه انسانی شناخته می‌شود، جلوه می‌دهد. من راه جایگزینی را برای صحبت کردن و تفکر در مورد چگونگی رشد روانشناختی پیشنهاد می‌کنم که کمتر به ایده‌های صریح فیربرن و بیشتر به ایده‌هایی که به طور ضمنی از کار او استنباط می‌شود متکی است. گرچه فیربرن هرگز نظریه خود را به این شکل بیان نکرد، به نظر من اساسی‌ترین اصل روانشناختی که زمینه‌ساز مفهوم رشد روانشناختی فیربرن است، این ایده است که پختگی روانشناختی شامل پذیرش حقیقی بیمار از خود، و تعمیم این پذیرش به دیگران است. این پذیرش از طریق کنار آمدن با طیف وسیعی از جنبه‌های خود حاصل می شود، که شامل جنبه های ناراحت‌کننده، کودکانه، و جنبه های دوپاره شده ای است که با مادر طرد کننده و ناپذیرا همانندسازی کرده اند. تغییر روانشناختی از این نوع، امکان کشف دنیایی از افراد و تجربه‌هایی بیرون از خود را فراهم می‌کند. دنیایی که در آن کنجکاوی، شگفتی، ناامیدی، غربت و …. مجاز هستند.

دنیای تفکر، احساسات و ارتباطات انسانی با این پذیرش گسترش می یابند. دنیایی که در آن احساسات اجباری برای تبدیل شدن به چیزی که نیستند را ندارند. به عبارتی اجباری برای تغییر دادن خود یا ابژه (که در حال حاضر سوژه‌ای کاملا جداگانه و کامل برای افراد دیگر است) نیست. در این حالت هرکس می‌تواند از تجربه دیگری یاد بگیرد، چرا که این تجربه‌ها دیگر تحت سلطه فرافکنی‌های ثابت روابط ابژه درونی نیستند.

یک تجربه تحلیلی خاص در این مورد به ذهن من می‌رسد. آقای س، مراجع مبتلا به فلج مغزی که پیش‌تر در موردش صحبت کردم، در کودکی توسط مادرش مورد خشونت قرار می‌گرفت. همانطور که گفتم او به مدت هشت سال بواسطه عشق به خانم ز تسخیر شده بود. خانم ز دوبار به شهر دیگری نقل مکان کرد و بیمار هر دوبار به دنبالش رفت. او تلاش می‌کرد به آقای س بفهماند او را به عنوان یک دوست می‌پذیرد، اما رابطه عاشقانه‌ای با او نمی‌خواهد. آقای س به طور فزاینده‌ای ناامید، عصبانی و متمایل به خودکشی شده بود. از ابتدای کار تحلیلی و و در ادامه آن، به کرات به من می‌گفت نمی‌داند چطور او را تحمل می‌‌کنم.

در جلسات ما زمانی که آقای س از طرد شدن ناعادلانه‌اش توسط خانم ز صحبت می‌کرد، درد می‌کشید. زمانی که ناراحت بود و به طور خاص وقتی گریه می‌کرد، کنترل عضلات دهان خود را از دست می‌داد و این باعث می‌شد حرف زدن برایش خیلی سخت شود. بزاق کف‌مانندی دور دهانش جمع می‌شد و وقتی گریه می‌کرد مخاط بینی‌اش همراه با اشک‌ها صورتش را پر می‌کرد. بودن با آقای س در این لحظات واقعا دردناک بود. من به ندرت چنین احساس بدنی و فوریتی را تجربه می‌کردم که شبیه به احساس مادر نوزادی پریشان بود. به نظر می‌رسید آقای س از من کمک می‌خواست تا خود را طوری به خانم ز نشان دهد که موجب ترس او نشده و او بتواند درک کند که س چقدر دوستش دارد (و خانم ز او را، اگر فقط به این حس اعتراف می‌کرد). شنیدن این درخواست آقای س که من خانم ز را تبدیل به کسی کنم (و به طور ناهشیار، مادرش را، و آن بخش از من را که صرفا او را تحمل می‌کرد) که می‌توانست عشق او را بپذیرد و برایش ارزش قائل شود، دور از ذهن نبود.

من معتقدم با نگاه به گذشته در تحلیل آقای س، تجربه او از خودش در طول سال‌ها بسیار مهم بود. این واقعیت که من حتی زمانی که او از درد به خود می‌پیچید و نمی‌توانست اشک‌ها و مخاط بینی‌اش را کنترل کند، از او بیزار نشدم. گرچه هرگز به زبان نیاوردم، اما باید برای آقای س واضح می‌بود که من طوری او را دوست داشتم که روزی فرزند شیرخوار خودم را دوست خواهم داشت. او برای سال‌ها بسیار شرمگین می‌شد ازینکه بخواهد در این مورد صحبت کند که مادرش چطور او را در کودکی تحقیر می‌کرد. برای مثال، بارها او را هیولایی نفرت انگیز و متعفن می‌خواند. او تنها به تدریج توانست این جنبه‌های شرم آور را به من واگذار کند. من توصیف آقای س از مادر تحقیرگری را می‌شنیدم که نه تنها توصیفی از ابژه بیرونی بود، بلکه تعریفی از بخشی از خودش بود که خود را به عنوان ابژه حقیر می‌دید و به دنبال آن دیگران را (برجسته‌تر از همه خانم ز) وادار به تحقیر خود می‌کرد. ارتباط تحقیرآمیز با خانم ز برای او به مراتب بهتر از نداشتنِ هیچ ارتباطی بود.

پس از چندین سال کار با آقای س، او رویایی را برایم تعریف کرد: «اتفاق خاصی در رویا نیافتاد. من بودم و فلج مغزی‌ام. ماشینم را می‌شستم و از موزیکی که از رادیوی ماشین پخش می‌شد و من صدایش را بلند کرده بودم لذت می‌بردم». این رویا از چند جهت قابل توجه بود. این اولین باری بود که او رویایی را تعریف می‌کرد که در آن مشخصا به فلج مغزی‌اش اشاره داشت. گذشته از این، مدل بیانش (من بودم و فلج مغزی‌ام) عمق شناخت و پذیرش او را نسبت به خودش می‌رساند که تا آن زمان از او ندیده بودم. چطور می‌توانست مدل خاصی از تغییر ارتباط با خودش را بهتر از این بیان کند؟ این تغییر روانشناختی، شامل شناخت خودی مهربان بود که کمک می‌کرد از نیاز به چنگ زدن به عشق و پذیرش از ابژه‌های درونی و بیرونی که کمترین تمایل یا توانایی برای عشق ورزیدن به او نداشتند، رها شود. در رویا او توانست مادری باشد که می‌توانست از حمام کردن کودکش (ماشین) لذت ببرد. در حالی که به صدایی (موزیک) گوش می‌داد که از درون کودک برمی‌آمد. این یک رویای پیروزمندانه نبود. این رویایی عادی از یک عشق عادی بود (اتفاق خاصی نیافتاد).

من عمیقا تحت تاثیر رویا قرار گرفتم و به او گفتم: «چه رویای فوق‌العاده‌ای بود». چند سال بعد آقای س به شهر دیگری نقل مکان کرد تا در یک شغل رده بالا در زمینه کاری خودش مشغول به کار شود. او به صورت دوره‌ای برایم نامه می‌نوشت. در آخرین نامه‌ای که از او گرفتم (حدود پنج سال بعد از اتمام کار تحلیلی)، او به من گفت با زنی ازدواج کرده که دوستش دارد، زنی مبتلا به فلج مغزی. آن‌ها به تازگی دختر بچه سالمی به دنیا آورده‌اند.

در بافت رابطه تحلیلی، آقای س توانست خود را از عشق اعتیادآور به خانم ز رها کند (پیوند ایگوی لیبیدویی با ابژه برانگیزاننده)، در حالی که همزمان درگیری وسواس‌گونه خود را با رابطه‌هایی که بر اساس ارتباط بخش‌های مخرب بود، کاهش داد (ارتباط خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی).

به نظر من عنصر کلیدی در کار تحلیلی با آقای س، ارتباط واقعی (در مقابل رابطه انتقالی) بین ما بود (برای مثال زمانی که من از اشک‌ها و مخاط بینی و بزاق دهان او زمانی که درد می‌کشید و از تجربه عشقی که به او داشتم منزجر نشدم). من فکر می‌کنم فیربرن با این درک من از ایده‌اش موافق بود و یک قدم جلوتر می‌رفت: «یک عامل درمانی واقعا تعیین کننده، ارتباط درمانی با روانکاو است». او کمی بعد در مقاله‌ای این را بیان کرد:

«درمان روان تحلیلگرانه، خودبخود درگیر کشمکشی می شود بین تلاش بیمار برای کشاندن روانکاو به سیستم بسته دنیای درونی اش، از طریق عاملیت انتقال، و عزم و اراده روانکاو برای ایجاد شکاف در این سیستم بسته، و فراهم کردن شرایطی، در بافت رابطه درمانی، که باعث شود بیمار بتواند سیستم باز واقعیت بیرونی را بپذیرد». (فیربرن. ۱۹۵۸)

نتیجه‌گیری:

رشد روانشناختی از دید فیربرن، آنطور که من درک کرده‌ام، شامل شکلی از پذیرش خود است که فقط می‌تواند در بافت یک رابطه واقعی با فردی نسبتا بالغ از نظر روانشناختی حاصل شود. رابطه‌ای از این نوع (شامل رابطه تحلیلی)، تنها راه خروج از دنیای خودبینانه ابژه‌های درونی است. پذیرش خود، حالتی ذهنی است که نشانه دست کشیدن (ی که هرگز کاملا محقق نمی شود) از تلاش عمرفرسا برای تبدیل ابژه درونی غیر رضایت‌بخش به رابطه با ابژه رضایت‌بخش  (مهربان و پذیرا) است.

با رشد روانشناختی، فرد عمیقا درمی یابد که تجارب اولیه اش با مادر نامهربان و ناپذیرا، هرگز به چیزی غیر آنچه بوده تبدیل نخواهد شد. این تلاش برای تغییر خود و دیگران و تبدیل آن‌ها به کسانی که او آرزویش را دارد، اتلاف زندگی است. برای تجربه زندگی در دنیایی که از انسانهایی پر شده که ما آنها را نساخته ایم و انسان هایی که امکان یادگیری از آنها را داریم، فرد ابتدا باید یاد بگیرد ارتباط ناهشیارش را که مبتنی بر کینه‌ورزی، عشق اعتیادآور، تحقیر و سرخوردگی است و او را به زندگی در دنیای درونی محکوم می‌کنند، رها سازد.

 

* هرگونه انتشار و کپی، بدون ارجاع به سایت و ذکر نام مترجم و ویراستار، غیراخلاقی و ممنوع است.


20190911_130111.png
شهریور ۱۹, ۱۳۹۸

درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود/ نویسنده: مایکل سنت کلر/مترجم: منصوره ولی بیگی

توضیح: این مقاله، ترجمه و شرح و بسط فصل اول کتاب درآمدی بر تئوری های روابط ابژه و روانشناسی خود سنت کلر است که با هدف آشنایی دقیق تر با هریک از این تئوری ها و تبیین کارکردهای نظری آنها، مورد بحث قرار گرفته است.

روابط ابژه و روانشناسی خود
روابط ابژه بازنمایی کننده روابط بین فردی است. واژه ابژه که در ابتدا توسط فروید ابداع شد، در آغاز صرفاً به برآورده شدن یک نیاز اشاره داشت. به طور گسترده تر، ابژه به شخص یا موضوعی مهم اشاره دارد که موضوع یا هدف احساسات یا سائق های دیگری قرار می گیرد. فروید در ابتدا مفهوم ابژه را در مبحث سائق های غریزی و در بافت رابطه اولیه مادر- کودک به کار برد. ترکیب روابط با ابژه به روابط بین فردی اشاره دارد و نشان دهنده رسوباتی از روابط گذشته است که تعاملات فعلی فرد را شکل می دهد.
روانکاوی همواره تاثیرات گذشته فرد را در رفتار و روابط فعلی او مورد بررسی قرار داده است. به طور مثال، روانکاوی به بررسی موضوع انتقال در درمان می‌پردازد؛ به این معنا که چطور بیمار جنبه‌هایی از روابط گذشته اش را به رابطه فعلی اش با درمانگر انتقال می دهد. روانکاوی به بررسی موضوعات ارتباطی از نقطه نظر سنتی مانند رابطه کودک با والدین در طی دوره ادیپ نیز پرداخته است.
اما برخی محققین رابطه را از این نقطه نظر مورد توجه قرار داده اند که چگونه روابط باعث شکل گیری شخصیت می شوند. رویکرد این نویسندگان نسبت به رابطه و ساختار شخصیت و رشد آن به نوعی با مدل کلاسیک فرویدی تفاوت دارد. تقریباً تمام کسانی که از مدل کلاسیک فرویدی جدا شده‌اند به عنوان نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود طبقه‌بندی می‌شوند (من در اینجا درباره کسانی مانند کارل یونگ، آلفرد آدلر، ٱتو رانک، و افراد دیگری که در زمان حیات فروید از او جدا شدند، صحبت نمی کنم). نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو خود را به عنوان متفکرین روانکاوی در نظر می گیرند، هر چند آنها به طرق معناداری موجب تغییر مسیر روانکاوی شده اند.
ملانی کلاین در وین متولد شد اما به لندن نقل مکان کرد. در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ او و فربیرن که اهل ادینبورگ اسکاتلند بود تحت تاثیر یکدیگر قرار گرفتند و اثری را منتشر کردند که جریان های متفاوتی از تئوری های روابط ابژه را راه اندازی کرد. دونالد وینیکات یک پزشک متخصص اطفال در لندن بود که به کار روانپزشکی اطفال مشغول بود، او اثرات بسیار فوق العاده و اصیلی را که به طور معناداری از کار روانکاوان دیگر متفاوت بود، تولید کرد. مارگارت ماهلر در هانگری متولد شد، در وین آموزش دید و سپس به نیویورک مهاجرت کرد، در آنجا دستاورد کارش با کودکان به انتشار مقالات و کتاب‌های اثربخشی از دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ منجر شد. در این دوره کارها و نوشته ها در شهر نیویورک تحت تأثیر ادیث جاکوبسن آلمانی نیز قرار داشت. اتو کرنبرگ یک وینی دیگر بود که در رشته پزشکی و روانپزشکی در شیلی تحصیل کرده بود و بعدها کار روان پزشکی را در کلینیک منینگر کانزاس ادامه داد. کتاب ها و مقالات او که از ایده های مطرح شده تا آن زمان تاثیر پذیرفته بود، در دهه ۱۹۷۰ انتشار یافتند. هاینز کوهات، متولد وین و دارای گواهینامه های عالی روانکاوی، بیشتر کار حرفه ای اش را در شیکاگو ادامه داد. او در دهه ۷۰ در اوج کار حرفه ای اش کتاب هایی را در زمینه روانشناسی خود منتشر کرد که موجب آشفتگی در جامعه روانکاوی شد و جریان تفکر روانکاوانه را تغییر داد.
روابط ابژه، به بررسی رشد اولیه و تفاوت ساختارهای روانشناختی (تصویرهای درونی از خود و دیگری) و اینکه چگونه این ساختارهای درونی در موقعیتهای بین‌فردی تظاهر می یابد، می پردازد. تمرکز این تئوری ها بر روابط اولیه زندگی و تاثیرات ماندگار آن است؛ یعنی محتویات رسوب کرده در روان فرد؛ این رسوبات باقیمانده از روابط گذشته و این روابط ابژه درونی شده است که به ادراکات فرد و روابط او شکل میدهد. افراد نه با یک دیگری واقعی بلکه با یک دیگری درونی شده و یا یک بازنمایی روانی که می تواند یک نسخه تحریف شده از شخص واقعی باشد، تعامل دارند.
رویکرد روانشناسان خود -هانس کوهات و پیروان او- نسبت به خود و ساختارهای آن، به گونه‌ای با نظریه پردازان روابط ابژه یا مدل سنتی فرویدی تفاوت دارد. روانشناسان خود به بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط اولیه میتواند به شکل گیری خود و ساختارهای آن بیانجامد، و از اینرو آنها بیشتر بر خود تاکید دارند تا ایگو یا بازنمایی های خود و یا غرائز.
جهت روشن کردن تفاوت بین این سه رویکرد متفاوت میتوانیم مثالی بزنیم که در آن هر یک از این سه مدل نظری در مورد یک کیس مورد بررسی قرار می گیرد. (با وجود تفاوتهای مهم بین هر یک از این مدل ها، درمانگر تمایل دارد که به شیوه مشابهی کار کند.). در نظر بگیریم که سیندرلا جهت حل مشکلاتش با پرنس نزد درمانگر می آید. یک فرویدی سنتی ممکن است سرکوبی غرایز جنسی سیندرلا و احساسات ادیپال حل نشده او نسبت به والدینش را مورد بررسی قرار دهد. این درمانگر یا روانکاو مشکلات سیندرلا را به لحاظ دفاع ها و تعارضات بین ساختار های ایگو و اید تحلیل میکند.
درمانگری که با دیدگاه روابط ابژه کار می کند، مشکل سیندرلا را از نقطه نظر محرومیت های اولیه ناشی از فقدان مادر مورد توجه قرار می دهد. احتمالاً این فقدان سبب شده سیندرلا از مکانیزم دفاعی دوپاره سازی استفاده کند و از این طریق بعضی از زنان را ایده آل سازی کند (همانند مادر تعمیدی اش) و زنان دیگر را «کاملاً بد» در نظر بگیرد (خواهران ناتنی و مادر ناتنی). او با وجود شناخت کمی که از پرنس دارد او را ایده آل سازی میکند. یک ازدواج مبتنی بر تصاویر درونی تحریف شده از خودش و دیگران او را درگیر مشکلاتی میکند که دیر یا زود با پرنس به عنوان یک شخص واقعی با تمام نقص های انسانی اش مواجه خواهد شد. از دیدگاه تئوری روابط ابژه مشکل اصلی ناهمخوانی بین دنیای درونی سیندرلا و اشخاص و موقعیت های دنیای واقعی است.
درمانگر یا روانکاوی که با چارچوب روانشناسی خود کار می کند به تجربه ای توجه می کند که سیندرلا از خودش دردرمان داشته، همانطور که این تجربه در انتقال نسبت به درمانگر تظاهر پیدا می کند. تحلیل انتقال او یک “خود” ضعیف را آشکار می‌کند که نیاز به یک سوژه قدرتمند و ایده‌آل دارد. جستجوی سیندرلا برای چنین ابژه ای، فقدان اعتماد به نفس او و نیاز او به تایید شدن توسط چنین ابژه ایده‌آلی را نشان می دهد، این ابژه میتواند یک مادر تعمیدی، پرنس، یا درمانگر باشد. او نیاز دارد که با پرنس ایده آل سازی شده یکی شود تا بتواند احساس خوب بودن را تجربه کند. سیندرلا بواسطه تماس با احساسات خشم و پوچی درونی اش یا درمانگر را ایده آل سازی می کند و یا او را به شکل یک نامادری می بیند.
این سه مدل به موضوعات یکسان از دیدگاه های متفاوت نگاه می کنند. مدل فروید از شخصیت به بررسی ساختار شخصیت و چگونگی شکل گیری آن می پردازد. در مفهوم پردازی شخصیت، صرفا «بخش ها» و عناصر شخصیت مانند اید، ایگو، و سوپرایگو  مورد بررسی قرار می گیرند و این مدل از تجربه فرد در مورد خودش فاصله بسیار دارد. فروید رشد را بر حسب غرائز در نظر میگرفت، و معتقد بود که بیشترین چالش رشدی در بحران ادیپ وجود دارد. او علت اختلال یا بیماری روانی را عمدتاً در تعارضات بین بخش های مختلف یا ساختارهای شخصیت همانند تعارض بین غرائز جنسی و خواسته های ایگو میدانست.
بر خلاف فروید، نظریه های روابط ابژه و روانشناسی خود بر رشد اولیه و پیش ادیپال تاکید دارند. بطور کلی این تئوری ها بیماری روانی یا آسیب روانی را از لحاظ وقفه رشدی مورد توجه قرار میدهند تا تعارضات ساختاری. وقفه رشدی به ساختار های شخصیتی ناکامل و عدم یکپارچگی شخصیت منجر می شود. به طور خلاصه یک آسیب اولیه در رابطه با روابط ابژه فرد یا ساختارهای خود وجود دارد. این تغییر دیدگاه ها به تاکیدات نظری و کاربرد متفاوت اصطلاحات منجر می شوند.
تمام تئوری های روانکاوانه بر این موضوع متمرکز هستند که چگونه گذشته بر حال تاثیر گذار بوده و چگونه دنیای درونی بیمار تحریف می‌شود و بر تجربیات بیرونی او تاثیر می‌گذارد. اما تمرکز متفاوت و تاکید مکاتب مختلف روانکاوی بر تئوری، رویکردهای متفاوتی را نسبت به روان درمانی ایجاد کرده است.
به طور مثال، هنرپیشه مشهوری را در نظر بگیرید که بارها با زنان بسیار زیبا ازدواج کرده و طلاق گرفته است. مدل کلاسیک فرویدی مشکل این مراجع را از نظر تعارضات حل نشده ادیپال و یا کشمکش بین غرایز جنسی، ایگو، و سوپر ایگو مورد توجه قرار می دهد.
از دیدگاه نظریه پردازان روابط ابژه، دنیای درونی این هنرپیشه از بازنمایی های تحریف شده و ایده آل سازی شده از زنانِ تغذیه کننده انباشته شده است، و به این دلیل او دنیایی فانتزی را خلق می‌کند که نهایتا روابطش را با زنان واقعی مختل می‌کند. او بازنمایی های تحریف شده ای از خودش و زنان دارد و یک احساس نیاز و اشتیاق شدید به مراقبت شدن از طرف این زنان ایده‌آل سازی شده را تجربه میکند. او با فرافکنی فانتزی هایش، انتظار دارد که هر زنی که انتخاب می کند بتواند نیازهای برآورده نشده اش را برآورده کند، اما این ناهمخوانی دردناک بین دنیای درونی او و زنان واقعی زندگی‌اش، به ناکامی، جدایی های متعدد، و روابط جدید منجر می شود.
طرفداران روانشناسی خود، به حالت های نمایشی و خود بزرگ بینی مراجع توجه میکنند، بدین معنا که او بطور ناهشیار به دنبال یک ابژه همه توان است که فقدان عزت نفس او را جبران کند. نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود هر دو بر روابط اولیه با ابژه های درونی (یا سلف آبجکت) تاکید دارند.
تمام نظریه پردازان روانکاوانه و درمانگران برای دنیای درونی فرد اهمیت قائلند؛ اما هر یک از آنها این دنیای درونی را به شیوه متفاوتی توضیح می‌دهند و به دلیل جهت گیری نظریه شان به جنبه های متفاوتی از آن تاکید دارند. اجازه دهید به طور روشن تری به شیوه‌های متفاوت درک دنیای درونی فرد نگاه کنیم. داستان شنل قرمزی، تجربه درونی شنل قرمزی از مادربزرگش را نشان می دهد. در حالیکه یک مشاهده کننده ممکن است علت ناراحتی و رنجش مادربزرگ را در دیرآمدن دختر ببیند، اما تجربه شنل قرمزی از مادربزرگ بصورت یک احساس تهدید از طرف گرگ تغییر شکل می یابد. در حالیکه در دنیای واقعی بزرگسالانه چنین تغییر شکل های غیر ممکن به نظر می رسد، اما چنین تحریفاتی میتواند در تجربه دنیای درونی کودک جهت مواجهه با هیجانات شدید رخ دهد.
مدل های مختلف روانکاوانه این رفتار کودک را از جنبه های متفاوتی توضیح می دهند. مدل کلاسیک فرویدی بر حضور امیال شهوانی ابتدایی تاکید دارد. مدل های روابط ابژه در مورد بازنمایی های خود و بازنمایی های ابژه شنل‌قرمزی بحث می کنند. مدل روانشناسی خود بر موضوع خود و خشم نارسیستیک احتمالی تاکید دارند. تمام این مدل ها روانکاوانه هستند اما تمرکز مدل های روابط ابژه و روانشناسی خود متفاوت هستند. به طور کلی تمام این مدل ها و نظریه ها به کشف روابط فعلی و گذشته فرد و بررسی این موضوع می پردازند که چگونه روابط گذشته و اولیه می‌تواند کارکردهای اجتماعی و روانی فعلی را تحت تاثیر قرار دهد. این تئوریها ی روانکاوانه منجر به درک بالینی در این مورد می شود که چگونه دنیای درونی فرد می‌تواند مشکلاتی را در زندگی و روابط واقعی فرد ایجاد کند.

اصطلاحات و مفاهیم
رویکردهای نظری روابط ابژه و روانشناسی خود از یک زبان خاص و مجموعه‌ای از واژگان فنی استفاده میکنند تا ساختاری را جهت بررسی و کاربرد تئوری های روانکاوانه فراهم نمایند. در بخش بعدی به بحث و تعریف برخی از این اصطلاحات کلیدی می پردازیم.

ابژه Object
ابژه یک واژه تکنیکی در نوشته‌های روانکاوانه است و بیشتر از اشاره به یک موضوع غیرانسانی، به شخص یا عملی اشاره دارد که میل فرد در آن جهت سوق می‌یابد. هر ابژه ای با سوژه‌ای مرتبط است؛ احساسات و عواطف ابژه هایی دارند؛ برای مثال من فرزندانم را دوست دارم، از مار می ترسم، از همسایه ام عصبانی هستم.
سائق های انسان دارای ابژه هستند. سائق ابژه گرسنگی غذاست، در حالی که ابژه سائق جنسی شخص جذاب از نظر جنسی است. فروید در بافت سائق های غریزی بیان می‌کند که ابژه نوزاد در ابتدا سینه مادر است و سپس خود مادر و در نهایت افراد یا چیزهای دیگری که برای نوزاد لذت بخش هستند.

بازنمایی Representation
اصطلاح بازنمایی اشاره به این دارد که چگونه فرد یک ابژه را به تملک خود در میاورد؛ یعنی چگونه فرد یک ابژه را از نظر روانی در ذهن خود مجسم و بازنمایی می کند. [بازنمایی ابژه به معنای چگونگی تجسم ابژه در دنیای درون روانی فرد است].
کسانی که درباره روابط ابژه نوشته اند بطور کلی بین دو دنیا یا دو قالب تمایز قائل می‌شوند: دنیای بیرونی ابژه های قابل مشاهده و یک دنیای درون روانی که بازنمایی هایی از ابژه دارد. دنیای بیرونی به حیطه ای از ابژه های قابل مشاهده اشاره دارد که در یک محیط اجتماعی و دنیای هر روزه وجود دارند. دنیای درونی به تصاویر ذهنی سوژه ها و بازنمایی هایی از دنیای بیرونی اشاره دارد.
یک مشاهده کننده می تواند یک مادر مراقبت کننده از کودک را توصیف کند، در این مورد ابژه بیرونی به یک شخص «واقعی» که مادر است اشاره دارد. ابژه درونی، به تصویر ذهنی و بازنمایی کودک از مادر اشاره دارد. این بازنمایی و تجربه درونی برای یک فرد مشاهده کننده قابل دسترسی نیست و نمی تواند انعکاس دقیقی از موقعیت واقعی باشد، اما نشان دهنده تجربه کودک (یا تجربه سوژه) از رابطه با مادر و بیان کننده دنیای درون روانی کودک است.
هنگامی که پژوهشگران از اصطلاح ابژه استفاده می کنند بایستی به دقت مشخص کنند که آیا این اصطلاح به یک شخص بیرونی قابل مشاهده اشاره دارد یا به یک ابژه درونی که بازنمایی روانی است از شخص قابل مشاهده واقعی. البته این میزان از توجه همیشه امکان پذیر نیست، و آنچه موجب سردرگمی میشود این است که برخی از نویسندگان مانند ملانی کلاین نیز مشخص نکرده اند که آیا این اصطلاح به یک شخص واقعی اشاره دارد و یا یک بازنمایی درونی است از یک شخص دیگر.
دلیل اینکه روانکاوان به دنیای درونی بازنمایی های روانی علاقمند هستند این است که فهم این موضوع که چطور یک فرد دنیا و روابطش را بازنمایی و درک می کند، درمانگر را قادر می سازد رفتارها و انگیزه های درونی او را درک کند. یک درمانگر فقط هنگامی می تواند اطلاعاتی در مورد روابط ابژه درونی یک فرد کسب کند که او بتواند درباره احساسات و روابطش حرف بزند و آنها را منعکس کند.
شکل ۱ تصویری از دنیای درونی یک فرد همانند همان هنرپیشه مشهور را نشان می دهد. این نمودار بازنمایی های درونی هنرپیشه از خودش، زنان دیگر زندگی‌اش، و والدینش را نشان می دهد. این بازنمایی های گذشته به عنوان یک فیلتر هیجانی عمل می‌کنند و به ادراکات فعلی و روابط او شکل و معنا می دهند.

شکل ۱ دنیای ابژه های درونی و بیرونی را نشان می دهد.روابط ابژه به دنیای درونی اشاره دارد که در آن بازنمایی هایی از خود در ارتباط با بازنمایی هایی از ابژه وجود دارند. این تصاویر درونی نمی‌توانند به طور دقیق ابژه ها را همانگونه که در دنیای «واقعی» وجود دارند، بیان کنند. این تصویر الگویی از دنیای درونی و بیرونی است که نشان دهنده الگوی روابط یک فرد میباشد. احتمالا آن هنرپیشه (فردA) بر اساس دنیای درو نیاش که بواسطه روابطش با والدین (C و D) تحریف شده، با فرد B رابطه برقرار می کند. شخص A نه تنها تعامل والدین خود را درونی کرده است و انتظار دارد که آن رابطه را در روابط صمیمی خودش نیز تکرار کند، بلکه وی با یکی از والدین خود نیز مشخص همانندسازی کرده است و ممکن است تصویری ایده آل را بر روی B قرار دهد، و در نتیجه رابطه با B براساس تصویری فرافکنی شده و ایده آل سازی شده شکل می گیرد.

بازنمایی خود Self Representation
علاوه بر تصاویر و بازنمایی های ابژه، جنبه دیگر دنیای درون روانی فرد، بازنمایی های او از خودش است. بازنمایی خود بیان روانی خود است که بر اساس روابط کودک با ابژه ها یا افراد مهم زندگیش شکل می گیرد. [بازنمایی خود بیانگر تصور ذهنی شخص از خودش است که این تصور در رابطه با افراد مهم زندگی و نوع رابطه با آنها شکل میگیرد].
در ابتدا نوزاد قادر به تشخیص ابژه ها از خودش نیست؛ ابژه ها به عنوان بخش‌ها یا جنبه هایی از خود او به نظر می‌رسند. لذا نوزادان تا زمانی که رابطه بین دهانشان و مکیدن را کشف نکرده اند، قادر نیستند بین سینه مادر و انگشت خود تمایز قائل شوند. نوزادان به مرور می توانند ابژه را از خود، غیر خود را از خود، و بازنمایی ابژه را از بازنمایی خود تفکیک کنند.
بازنمایی های ذهنی ابژه ها و خود همواره با هیجانی همراه هستند. در آغاز رشد کودک این انرژی هیجانی و بار عاطفی با احساس لذت و درد همراه است. آنچه باعث احساسات ناخوشایند در نوزاد می‌شود به عنوان یک ابژه بد درونی درک و درونی می شود. نوزاد به دلیل عدم بلوغ روانی، فقط دنیا را به صورت ذهنی از لحاظ «خوبی برای من» یا «درد برای من» تجربه می کند: کودک هنوز نمی تواند تشخیص دهد که ابژه بد درونی فردی در دنیای بیرونی است که موجب ناکامی و ترس او می شود.
چنانچه احساس خوشایندی را تجربه کند، او «خوب» است چون ابژه لذت بخش است و نیازهای او را برآورده می‌کند. چنانچه او احساسات ناخوشایندی را تجربه کند (چون ابژه «بد» و ناکام کننده است و احتمالا نیازهایش را برآورده نمی کند) بازنمایی های خود کودک «بد» می شود. [بسته به اینکه تعادل این بخش های خوب و بد چقدر باشد، بازنمایی غالب فرد شکل می گیرد؛ اگر تجارب ناخوشایند و ناکامی در رابطه با ابژه بیشتر از تجارب خوشایند با ابژه باشد، بازنمایی ذهنی غالب فرد بازنمایی منفی  با هیجانات ناخوشایند نسبت به خود و ابژه خواهد بود، و بالعکس].
بازنمایی های خود، چگونگی رابطه فرد با دنیا و دیگران را شکل می دهند. برای مثال مردی که با تنگدستی ثروتمند می شود تصویر او از خودش تغییر نخواهد کرد، او همچنان لباسهای کهنه می پوشد چون هنوز خودش را به عنوان شخصی نیازمند می بیند، فقط پس انداز می کند و برای خرید لباس هزینه نمی کند. ممکن است یک مشاهده کننده او را مردی ثروتمند بداند، اما تصور کمی از تصاویر ذهنی خود او در مورد نحوه خرج کردنش دارد.
برخی از نظریه‌پردازان روابط ابژه بر این موضوع تاکید می‌کنند که چگونه غالبا بازنمایی های خود با فرایند های روانی دیگر مانند فرافکنی و اشکال متفاوت همانند سازی و درونی سازی مرتبط میشود. این می‌تواند فرافکنی احساسات شخص به دیگری و سپس نحوه رفتار او بر اساس این ادراکات تحریف‌شده درونی را شامل شود؛ برای مثال، یک قاتل که بیمار روانی است به طرف پلیس تیراندازی می کند و فریاد می‌زند « بکشید مرا، بکشید مرا، شما می‌دانید که من گناهکارم» او احساس گناهش را به پلیس فرافکنی می‌کند و از آنها می خواهد که به خاطر جرمش او را مجازات کنند. شخص دیگری ممکن است احساسات پرخاشگرانه اش را اینگونه بیرونی نکرده و احساسات خشمش را به صورت خشونت فیزیکی یا خودکشی به خود برگرداند.

ابژه جزئی و ابژه کامل whole and part object
تصاویر و بازنمایی های دنیای روانی همیشه به شکل یک ابژه کامل نیستند، بلکه می‌توانند بازنمایی هایی از یک ابژه جزئی شده باشند، یعنی جزئی از یک شخص مانند یک پا، آلت تناسلی، سینه مادر، یا حتی جزئی از بدن خود فرد به عنوان یک ابژه باشند، مانند شستی که نوزاد می مکد (آرلو، ۱۹۸۰، ص. ۱۱۳).
اصطلاح ابژه جزئی شده معمولاً به بازنمایی از ابژه ای اشاره دارد که از نظر ذهنی به عنوان ابژه خوب یا بد، خوشایند یا ناخوشایند برای فرد تجربه می شود. تجربه کردن یک ابژه ای که می تواند کامیاب کننده یا ناکام کننده باشد بخشی از آن ابژه می شود، جنبه ای که کیفیتی را دارد یا ندارد. دیدن ابژه ای که ظرفیت کامیاب کننده و ناکام کننده را تواما دارد، به عنوان یک ابژه کامل در نظر گرفته می‌شود.
به طور کلی، اولین بازنمایی های نوزاد به شکل ابژه های جزئی هستند. نوزاد به دلیل عدم بلوغ ادراکی و هیجانی، ادراک محدودی دارد و در یک زمان فقط می‌تواند یک ویژگی از ابژه واقعی را درک و دریافت کند، زمانی که سینه تغذیه کننده مادر فراهم است، احساس ارضا شدن و وقتی غایب است احساس ناکامی را در نوزاد ایجاد میکند. ارضا «خوب» است و ناکامی «بد». نوزاد در مراحل اولیه نمی‌تواند دو ایده یا تصویر را به طور همزمان در خودش نگه دارد، مانند تصور اینکه مادر می‌تواند هم «خوب» باشد و هم «بد». بتدریج که نوزاد رشد می‌کند ظرفیت این که مادر را به صورت یک ابژه کاملی ببیند که هم ارضا کننده و هم ناکام کننده است، در او رشد می‌کند.

ساختارها Structurs
هنگامی که کودک تلاش می کند احساساتش را کنترل کند و هنگام گریه کردن آنها را به کلام درآورد، شاهد شکل‌گیری کارکردهای روانشناختی چندگانه ای که به ایگو نسبت داده می شوند، هستیم. معمولاً مفاهیم اید، ایگو، و سوپرایگو و نیز فرایندهای روانشناختی مختلف و شیوه‌های ارتباطی به عنوان ساختارها در نظر گرفته می‌شوند. ساختارها به فرایندهای روانشناختی و کارکرد های سازمان یافته و ثابت اشاره دارند؛ آنها صرفاً یکسری مفاهیم هستند نه چیز دیگر. زمانی یک مشاهده کننده می تواند ساختار های احتمالی را بشناسد که آنها در رفتار یا تجربیات درونی فرد ظاهر شوند.
چگونگی شکل گیری این ساختارها در شخصیت توسط هر نظریه پردازی به طور متفاوتی توضیح داده می شود. برخی از این نظریه‌پردازان به نقش احساسات و غرایز سرکوب شده تاکید دارند. دیگر نظریه پردازان به فرآیندهای درونی سازی کار کرد والدین تاکید دارند، برای مثال زمانی که آن کارکرد از طرف کودک درک و در روان او مستقر می‌شود، او قادر خواهد بود آن کار کرد را برای خودش انجام دهد.

 خود Self
خود در سطحی متفاوت از ایگو مفهوم پردازی می شود. ایگو یک مفهوم انتزاعی است که در کتاب ها به کار می رود و مشاهده کننده نمی تواند مستقیماً آن را ببیند. ایگو به عنوان یک سازمان دهنده کارکردهای روانی مفهوم پردازی می شود و تظاهراتش در کارکردهایی مثل تفکر، قضاوت، یکپارچه سازی و غیره دیده می شود. “خود” معنای گسترده تری را در بر می‌گیرد و به عنوان سوژه کاملی در تقابل با دنیای ابژه هاست. “خود” تجربه اولیه ما از کسی است که هستیم. “خود” می تواند به عنوان سازمان وسیع تری در نظر گرفته شود که تمام عوامل روانی از جمله ایگو را به شکل فوق‌العاده‌ای یکپارچه می کند.
برخی از روانشناسان ایگو روابط ابژه را بعنوان یکی از کارکردهای مهمی می دانند که به وسیله سازمان عالی خود حفظ می شود، طوریکه روابط ابژه نه به یک عامل روانی (ایگو) بلکه به تمامی عوامل روانی تعلق دارد. یک رابطه ابژه در ارتباط بین خود و ابژه هایش رخ می دهد تا اید و ابژه هایش، یا ایگو و ابژه هایش (مایسنر، ۱۹۸۰، ص. ۲۴۱). خود ما می تواند یک بازنمایی از ما باشد، اگر چه این ایگوست که کارکردهای درونی بازنمایی خود را انجام می‌دهد. بنابراین “خود” میتواند به معنای بازنمایی خود در یک فرد باشد. بازنمایی خود مشابه بازنمایی ابژه است و در یک سطح انتزاعی متفاوت از خود به عنوان شخص و موقعیت تجربه قرار دارد.

دوپاره سازی Splitting
دوپاره سازی یکی از مکانیسم های روانی است که هم نظریه روابط ابژه و هم نظریه روانشناسی خود به آن توجه دارند. این مکانیزم هم فرایندهای نرمال رشدی و هم فرایند های دفاعی را در بر می گیرد. نوزاد از مکانیزم دوپاره سازی استفاده می‌کند تا بتواند تجارب آشفته ساز اولیه را مدیریت کند. پس از آرامش درون رحمی نوزاد دنیا را به عنوان جایی پر همهمه و یک ناپیوستگی آشفته ساز تجربه می‌کند، بدین دلیل دوپاره سازی فرآیندی است که به او کمک می‌کند تا بتواند تجربیات غیرقابل هضم را اداره کند. لذا دوپاره سازی اولیه به ناتوانی رشدی اشاره دارد، تا مادامیکه نوزاد بتواند تجربیات ناهمساز را به صورت یک کل یکپارچه درآورد.
بعنوان مثال، نوزاد احساسات متضاد شدیدی (مانند عشق و نفرت، لذت و ناکامی) را تجربه میکند، که تنها یکی از این احساسات یا افکار می توانند در یک زمان در آگاهی رشد نایافته نوزاد بگنجد. و نتیجه آن یک بازنمایی از جزئی از یک ابژه می شود، ابژه ای که تنها میتواند یک کیفیت ویژه مانند «ناکامی» را دارا باشد؛ و کیفیت متضاد «لذت دهنده» ظاهراً از آگاهی نوزاد بیرون می ماند. تنها در فرآیند رشد است که نوزاد قادر می شود یک تصویر ثابت از ابژه به دست آورد و بطور همزمان جنبه‌های ظاهراً متضاد یک ابژه یا تجربه، همانند جنبه های ناکام کننده مادر لذت دهنده، را یکپارچه کند. نوزاد جهت حفظ ساختار شکننده شخصیتش از مکانیزم دوپاره سازی استفاده میکند تا احساسات متعارضی که جنبه های خوب و بد ابژه در او ایجاد میکند را دور کند.

نظریه پردازان روابط ابژه
تعدادی از نویسندگان روانکاو گروهی را تحت عنوان نظریه پردازان روابط ابژه تشکیل داده اند. آنها بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات روانکاوان کلاسیک را به کار می‌برند، اما بر مطالعه روابط ابژه تاکید دارند. با وجود اختلاف نظر بین نظریه‌پردازان روابط ابژه، اما آنها در مورد تقدم روابط بر سائق های غریزی درونی اتفاق‌نظر دارند. بدین معنا که آنها نسبت به فروید و محققین دیگر روانکاوی کلاسیک سهم بیشتری را برای تاثیر محیط در شکل گیری شخصیت قائلند.
مخالفت نظریه‌پردازان روابط ابژه با فروید به دلیل وزن نسبتاً زیادی است که او به عوامل بیولوژیکی در شکل گیری شخصیت نسبت به تاثیر روابط میدهد. این تغییر جهت از عقاید اولیه فروید در رابطه با ابژه و جنبه های غریزی روابط اولیه بدین معناست که نظریه پردازان روابط ابژه در توضیح بازنمایی خود و بازنمایی ابژه بر رشد پیش ادیپال تاکید دارند. لذا نظریه‌پردازان روابط ابژه در بررسی رشد و شکل گیری شخصیت بر تأثیرات محیطی تاکید بیشتری دارند تا تأثیرات درونی. یک نظریه‌پردازی که برای عوامل بیولوژیکی ارزش کمتری قائل است این موضوع را بیشتر مد نظر قرار می دهد که چگونه یک فرد خودش را در روابط خانوادگی رشد می دهد و اینکه چگونه این خود به شیوه ای خاص با فرد دیگری ارتباط برقرار می‌کند. به طور کلی نظریه‌پردازان روابط ابژه به بررسی اختلالات در روابط می‌پردازند و به ادراکات مهمی در بررسی شخصیت های اسکیزوئید و بوردرلاین دست یافته اند.
در فصول بعدی کتاب به بررسی اندیشه های نظریه پردازان مهم روابط ابژه مانند ملانی کلاین، فیربرن، ادیث جاکوبسن، دونالد وینیکات، مارگارت ماهلر و اتو کرنبرگ پرداخته می شود. این نظریه پردازان به دلیل ایده‌های مبتکرانه و تاثیرگذار شان و نیز کمک به درمانگران در درک بیماران و روابط، برجسته هستند.

روانشناسی خود
روانشناسی خود به کار کوهات و پیروانش اشاره دارد. کوهات در اندیشه‌های روابط ابژه و مفاهیم فروید تغییرات مهمی را ایجاد کرد. او به خاطر کارش با بیماران دارای اختلال شخصیت نارسیستیک بر جنبه های معینی از روابط ابژه از لحاظ نارسیسیم تاکید دارد. او دیدگاه فروید در رابطه با نارسیسیم، که آن را به عنوان مرحله ای نرمال در نظر میگرفت، را تغییر داد و آن را بعنوان مفهومی در نظر گرفت که رشد جداگانه‌ای دارد و شکل پاتولوژیک آن نیازمند درمان خاصی است.
موضوع مهم از نظر روانشناسان خود ماهیت و نوع سرمایه‌گذاری هیجانی بر روی خود است. کوهات در مورد سرمایه‌گذاری نارسیستیک صحبت می‌کند در حالیکه فروید آن را بعنوان سرمایه‌گذاری لیبیدنال در نظر میگرفت. فروید اشاره می کند که افراد نارسیستیک -افرادی که به دلیل سرمایه‌گذاری لیبیدینال بر روی خودشان به شکل ناسالمی خودشان را «دوست دارند»- نمی توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند، و از آنجاییکه قادر به ایجاد ارتباط با درمانگر نیستند لذا برای درمان مناسب نمی باشند. کوهات نارسیسیم را به گونه‌ای متفاوت درک می‌کند و بر این باور است که اشخاص نارسیستیک هم دارای روابط ابژه هستند، اما روابط ابژه آنها نارسیستیک است. این بدین معناست که شخص نارسیستیک با ابژه هایش به گونه‌ای برخورد می‌کند که گویی آن ابژه بخشی از خود اوست یا یک کارکرد مهمی را برای خود او دارد. این نوع رابطه مختل شده نیازمند درمانی متفاوت از اشخاص نوروتیک است.

بررسی «کیس»
با نگاه مجدد به داستان سیندرلا، برخی از مفاهیم مانند بازنمایی های درونی، ساختارها، و چندپارگی و دوپارگی برایمان روشن خواهد شد. شاید سیندرلا نامادری اش را فردی غیرقابل تحمل و ناخوشایند می بیند و با او یک احساسی از مراقب بودن، عبوس بودن، و افسردگی را تجربه می کند. از طرف دیگر او مادر روحانی دلپذیرش را زنی فوق العاده و دهنده می‌بیند که به او احساس غنا و قدرت می دهد. سیندرلا در رابطه با پرنس حس دخترانه و لطیفی دارد و میل زیادی برای با او بودن دارد. با یک تصویر بزرگنمایی شده می توان رفتار ها و احساسات متفاوت سیندرلا با دیگران را به عنوان خویشتن های بسیار متفاوت درون او در نظر گرفت که به شکل از هم گسیخته ای با یکدیگر در رقابتند. کسانی که با او در ارتباط هستند ممکن است تغییرات هیجانی او را گیج کننده ببینند. او نیز ممکن است خودش را به عنوان یک شخص چند پاره‌ای احساس کند که تحت شرایط متفاوت تغییر می کند.
بازنمایی های خود او بطور نیمه خودآگاه، نشان دهنده شیوه‌ای از از احساس و تفکر او درباره خودش است. بازنمایی خود او یک ارتباط نزدیکی را در رابطه با بازنمایی ابژه او نشان میدهد، طوریکه سیندرلا در ارتباط با نامادری دوست نداشتنی اش احساس بدی را در مورد خودش تجربه می‌کند، و بالعکس در ارتباط با ابژه خوبی مانند مادر روحانی دلپذیرش احساس خوبی را نسبت به خودش تجربه می‌کند. تمایل سیندرلا به تجربه خودش و دیگران در دو طیف خوب و بد دو پارگی نامیده می شود. دو پارگی یک دفاع کودکانه است که می‌تواند تا بزرگسالی ادامه پیدا کند، در این صورت بیان کننده ترومایی در دوران کودکی است که به ایجاد ساختارهای درونی سازمان نا یافته‌ای منجر میشود. در واقع فقدان آسیب زای مادر طبیعی سیندرلا می تواند سازمان نایافتگی و عدم یکپارچگی سیندرلا را که سبب ساز نوسانات خلقی سریع و احساسات شدید اوست را توضیح دهد. احساسات و شیوه های ارتباطی او همانند حالت های مختلف ایگو یا خویشتن هاط مختلف او به عنوان تغییرات خلقی غیرقابل توضیح و یک حس چندپارگی تجربه می‌شود. در مقابل یکپارچگی به انسجام خویشتن های مختلف درون یک شخصیت واحد اشاره دارد که در موقعیت های مختلف به شکل همسانی پاسخ می دهد.
موضوعات اصلی تئوری روانکاوانه موجب افزایش شباهت ها و تفاوت های مهم در مدل‌های مفهومی شده است. نگاه هر مدل نسبت به مراجعی مانند سیندرلا و شوهرش، پرنس، به شیوه متفاوتی خواهد بود.

موضوعات اصلی
یک نظریه همساز نظریه ای است که تغییر در یک بخش آن به ناهمخوانی در کل نظریه منجر شود. این موضوعی است که در تئوری های روانکاوانه ای همانند نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود که با موضوعات متنوعی در تقابل با مدل کلاسیک فرویدی دست به گریبان هستند، اتفاق می افتد. به طوری که این نظریه پردازان با تغییر جهت از مدل سائق های غریزی فروید به مدلهایی که بیشتر بر روابط بین فردی و خود تاکید دارند، به موضوعات معین با یک تاکید متفاوتی می‌پردازند. چهار موضوع مهمی که ما به بررسی آنها خواهیم پرداخت عبارتند از:(۱) ماهیت ابژه هاو تغییر جهت از تمرکز نظریه فرویدی بر سائق های غریزی (۲) ماهیت و شکل گیری ساختار روان (۳) بررسی مراحل رشدی از نقطه نظر روابط ابژه و(۴) دیدگاه های مختلف در رابطه با تعارض و نتایج آن برای درمان.

ماهیت ابژه ها و تغییر جهت از تئوری غرایز
سنگ بنای اصلی نظریه فروید در رابطه با شخصیت مفهوم سائق های غریزی، بعنوان انگیزه اصلی انسان است. موضوع سائق‌ها -چگونه آنها تغییر شکل می یابند و مسدود می شوند- بر نوشته های فروید بسیار نافذ بود. غرایز فطری هستند و اولین حالت درون روانی کودک حالت اولیه نارسیسیم است، جایی که ایگو ابژه ای برای غرایز لیبیدینال است و هیچ ابژه ای در بیرون جهت سرمایه گذاری انرژی روانی کودک وجود ندارد. بنابراین در نظریه فروید هیچ رابطه ای از قبل مقرر شده ای وجود ندارد. سائق ها بر ابژه مقدم اند و حتی ابژه به واسطه تجربه ارضا و ناکامی «خلق» می‌شود، و این سائق ها هستند که ابتدائا کیفیت روابط را تعیین می کنند. فروید ابژه را به عنوان ارضا تکانه ها در نظر می گرفت. بعدها فروید در نوشته هایش با این موضوع دست به گریبان بود که چطور روابط یک فرد با دنیای بیرون را در نظریه اش قرار دهد. اساساً در مدل سائق محور فرویدی ابژه مخلوق سائق هاست و روابط ابژه به عنوان کارکرد سائق در نظر گرفته می شود. (گرینبرگ و میچل، ۱۹۸۳،صص ۴۴-۴۲)
نظریه پردازان روابط ابژه به شیوه های متنوعی درباره روابط ابژه صحبت می‌کنند، اما به طور کلی آنها از بحث ابژه فروید به خصوص به لحاظ سائق های غریزی جدا شده اند. ملانی کلاین (۱۹۷۵) اولین روانکاوی بود که با دادن وزن بیشتر به محیط بین فردی، به عنوان تعیین کننده رشد شخصیت به اصلاح نظریه فرویدی پرداخت. او از طریق مورد ملاحظه قرار دادن تاثیرات متقابل بین نوزاد و ابژه هایش نقش قابل توجهی را برای سائق های غریزی قائل شد، به خصوص به این لحاظ که سائق ها را به عنوان موضوع تغییر شکل یافته یا بازنمایی شده به وسیله فانتزی ها در نظر گرفت. فیربرن تحت تاثیر کلاین یک تجدید نظر اساسی در سنت فرویدی ایجاد کرد و یک مدل روابط ابژه «اصیل» را بنا نهاد. فیربرن عنوان می‌کند که سائق اصلی فرد برای برقراری رابطه است نه ارضا غرایز بیولوژیک.
این تغییر جهت نظریه روابط ابژه در رابطه با سائق های بیولوژیک به عنوان انگیزه تلاش برای روابط بین فردی نتایج مهمی را در پی داشت. نظریه پردازان روابط ابژه کارکرد هایی را برای اید در رابطه با ایگو تعیین کردند، بدین معنا که انرژی لیبیدینال را به ایگو نسبت دادند.
فیربرن اساسا مدل فرویدی انرژی لیبیدینال را کنار گذاشت و با حذف مفهوم اید مفهومی از یک ایگوی واحد که انرژی خودش را داراست، ایجاد کرد. تغییر ماهیت انرژی روانی به تغییرات مهمی در نظریه فیربرن منجر شد. لذا او بین ساختار و انرژی روانی تمایزی قائل نیست. در مدل او ایگو به جای تلاش برای کنترل یک اید سرکش در جستجوی رابطه با ابژه است. بر طبق نظر فیربرن اگر روابط کودک با والدینش خوب باشد یک ایگوی کامل در او شکل می گیرد و اگر رابطه بد باشد ایگوی کودک ابژه های درونی جبرانی را مستقر خواهد کرد. این موضوع اساساً بدین معناست که ساختار و انرژی درون ایگو مستقر هستند.
نظریه پردازان دیگر روابط ابژه مانند ادیث جاکوبسن (۱۹۶۴) و ٱتو کرنبرگ (۱۹۷۶) برای توضیح رشد و انگیزه مدل هایی از روابط ابژه را بدون حذف سائق های غریزی ایجاد کردند. تلاش مشترک آنها به تغییر معنای اصطلاحات و بکارگیری این مفاهیم به عنوان بازنمایی ابژه منجر شد.
هاینس کوهات (۱۹۷۱،۱۹۷۷) نظریه فروید در مورد سرمایه گذاری روی ابژه ها از طریق سائق های لیبیدینال را کنار گذاشت. او بر روابط ابژه بین دو شخص جدا و مجزا متمرکز نیست. او مفهوم سرمایه گذاری نارسیستیک روی ابژه ها را ایجاد کرد. سرمایه‌گذاری نارسیستیک، ابژه ها را به لحاظ رابطه‌شان با خود در نظر می گیرد، بدین معنا که ابژه ها به عنوان بخشی از خود یا انجام دهنده کارکردهایی برای خود (کارکردهایی که خود هنوز قادر به انجام آنها نیست) تجربه می شوند. او در نوشته های بعدی اش سائق های غریزی را ثانویه در نظر گرفت و بر روی خود و روابط اولیه اش با «ابژه خود» (سلف آبجکت) متمرکز شد، یعنی یک ابژه ای که به عنوان قدرت مطلق درک می شود و کارکردهای مهم عزت نفس را برای خود انجام می‌دهد.

ماهیت و شکل گیری ساختار روانی
ساختار که یک مفهومی است که مجازا و بطور غیر دقیقی بکار می رود، سازمان روانشناختی و اجزاء تشکیل دهنده شخصیت را توصیف می کند. فروید این جنبه های شخصیت را تحت عنوان اید، ایگو، و سوپرایگو توصیف کرد.
یک فرد مشاهده کننده نمی‌تواند بطور مستقیم سازمان درونی شخصیت ببیند، چون یک سازه فرضی است، اما میتواند یک الگوی ثابت و همسانی از رفتار را ببیند. مدل روانکاوی کلاسیک مبتنی بر سائق نقش سرکوبی سائق ها را در ظهور ایگو از اید بررسی میکند. به عقیده فروید ایگو به اید وابسته است، چون انرژی اش را از اید میگیرد. نظریه پردازان روابط ابژه ادراک فرویدی های سنتی از ساختار را به چالش کشیدند. آنها تأثیر ابژه های بیرونی (والدین و افراد مهم دیگر در دنیای کودک) را در ایجاد سازمان درون روانی مورد توجه قرار میدهند. سازمان و شکل گیری شخصیت در نتیجه درونی سازی بعنوان یک فرایند ذهنی است که موجب میشود که فرد تعاملات، ویژگی های خودش و محیط را به قواعد و ویژگیهای درونی تبدیل کند (شافر، ۱۹۶۸، ص.۹). نظریه پردازان روابط ابژه بر درونی سازی روابط تاکید بیشتری دارند تا سرکوبی سائق ها (کلاین، ۱۹۸۳؛ اشترن باخ، ۱۹۸۳).
شکل گیری ساختاری یک فرایندی است که یک جنبه جدا شده دنیای بیرونی کودک، به عنوان یک ابژه بیرونی را وارد و از طریق فرآیند همانند سازی در ایگو قرار می‌دهد، سپس آن یک بخشی از دنیای درونی کودک می شود. این عاملیت درونی جدید همان کارکردهای اساسی را انجام میدهد که قبلاً توسط افراد یا ابژه ها بیرونی کودک انجام می‌شد (آگدن، ۱۹۸۳، ص. ۲۲۸). این عاملیت در مفهوم فرویدی سنتی سوپر ایگویی است که به عنوان جانشین والدین به قضاوت و تهدید ایگو می پردازد. اما فیربرن همان عاملیت را به بخشی از ایگو می دهد و به عنوان خرابکار درونی یا ایگو ضد لیبیدینال از آن نام می‌برد.
اُتو کرنبرگ بر خلاف فربیرن به دنبال یکپارچه سازی مدل روابط ابژه و مدل ساختاری فرویدی است. مدل سازشی او واحدهای روابط ابژه را به عنوان بخش های سازنده روان و نیز یک ساختار روانی در نظر می گیرد. این واحدهای روابط ابژه که به ایگو نظم و سازمان می دهند، تصاویری از خود تحت تاثیر واکنش به ابژه ها هستند، و با هر تصویر یک آهنگ احساسی خاصی وجود دارد.
وارد شدن یک ابژه به درون ایگو به ایجاد یک عاملیت در روان اشاره دارد؛ که یک کارکرد درونی را انجام میدهد که قبلاً توسط ابژه های بیرونی انجام می‌شد. این شیوه ای است که مدل روانکاوی سنتی شکل‌گیری سوپرایگو را با آن توضیح می‌دهد، در حالیکه نظریه‌های روابط ابژه از آن به عنوان شیوه ای برای توضیح شکل گیری ایگو استفاده می‌کنند. آنها شکل گیری ساختار را به عنوان یک فرایند درونی سازی روابط ابژه درک می کنند. برای مثال این اساس مفهوم کرنبرگ از واحدهای روابط ابژه است و از نظر طرفداران فیربرن بخش هایی از ایگو در ارتباط با ابژه ها هستند.
مدل ساختاری کوهات به‌ عنوان شکل‌گیری یک خود منسجم است. این همان فرآیندی است که او درونی سازی دگرگون ساز می نامد، یک فرآیندی که موجب میشود تا خود تدریجاً سرمایه‌گذاری نارسیستیکش بر روی ابژه هایی را که برای او کار کرد داشته‌اند را رها کند، چون اکنون خود قادر به انجام آن است. این کارکردهای روانی خود شامل واقعیت سنجی، نظم‌دهی عزت نفس، و تمام کارکردهایی است که نویسندگان قبلی آن را به ایگو نسبت می دادند.

مراحل رشدی از دیدگاه روابط ابژه
مدل رشدی فرویدی بر ظهور انرژی غریزی در مناطق بدنی تمرکز دارد، که شامل مراحل دهانی، مقعدی، و تناسلی میشود. از نظر او مرحله ادیپال که تقریباً از سن ۳ تا ۵ سالگی اتفاق می‌افتد، یک دوره جدیدی برای کودک است بطوریکه او از یک رابطه دوتایی (مادر و کودک) به یک رابطه سه تایی حرکت می کند. از نظر فروید درک بحران دوره ادیپ برای فهم روابط ابژه (سرمایه گذاری لیبیدینال روی ابژه ها) و الگوهای نوروتیک بسیار اهمیت دارد.
نظریه های روابط ابژه اساسا نظریه های رشدی هستند که به بررسی فرایندهای رشدی و روابط پیش از دوره ادیپ میپردازند. فیربرن، ماهلر، کلاین، و کوهات در مقایسه با فروید برای بحران‌های رشدی اولیه تر اهمیت بیشتری قائل بودند. موضوع مهم رشدی برای آنها حرکت کودک از یک وضعیت در هم آمیخته و وابسته به مادر به سوی یک حالت پیشرونده عدم وابستگی و تمایز یافتگی است (ایگل، ۱۹۸۴، ص. ۱۸۵). “مخزن” عزت نفس کودک در طی دوره اولیه در هم آمیختگی و همزیستی پُر میشود. و جدایی از ابژه در این دوره حسی از تهی و خالی بودن به کودک می دهد.
نظریه پردازان روابط ابژه ظهور خود را مرتبط با رشد بالغانه روابط ابژه می دانند. نظریه های روابط ابژه با نگاه به روابط و فرایندهای کودک در رابطه با مادر، به بحث در مورد زمانی که ساختارهای روانی مانند ایگو شکل می‌گیرند و نیز کیفیت روابط این ساختارها با ابژه ها میپردازند.
خود در مراحل خاص رشد کیفیات متفاوتی از رابطه را دارا می باشد، به این معنا که خود در ابتدا در هم آمیخته و نامتمایز از مادر است و بمرور که به یک تمایز یافتگی می‌رسد و خودش را جدا از مادر تجربه می‌کند، به استقلال بیشتری دست می یابد. ماهلر (۱۹۶۸) با استفاده از مدل تجربی مشاهده به توصیف رشد کودک از همزیستی به سوی یک جدایی و فردیت میپردازد. در مقابل کوهات از داده های افراد بزرگسال در درمان استفاده میکند تا اتکاء اولیه خود به ابژه های خود (سلف آبجکت) را ردیابی کند. کوهات رشد یک خود منسجم و وقفه رشدی خود را توصیف می کند.
کرنبرگ این فرایندهای تمایز یافتگی را از طریق اشاره به در هم آمیختگی بازنمایی خود با یک بازنمایی ابژه و استقرار تدریجی یک بازنمایی خود تمایز یافته توصیف می کند.
در طول دوره پیش ادیپی و دوره ادیپ، روابط ابژه کودک بیشتر از آن که بین اید و ابژه هایش یا بین ایگو و ابژه هایش باشد، بین خود (یا بازنمایی های ذهنی آن) و ابژه ها (یا بازنمایی های ذهنی آنها در رابطه با خود) است. نظریه‌پردازان مختلف در مورد این توضیحات متفاوت به بحث می‌پردازند و پرسش های مهمی را مطرح می‌کنند. به طور مثال اگر کارکردهای ادراکی، حتی ادراکات درونی درباره خود، با ایگو توصیف می‌شوند، چطور بازنمایی ابژه میتواند قبل از ظهور ایگو وجود داشته باشد ؟ آیا ممکن است که یک ایگو اولیه ای در همزیستی با اید وجود داشته باشد؟ آیا ایگو نسبت به اندیشه هایی که فروید عنوان کرده بود اولیه تر است؟
ملانی کلاین تایید می‌کند که ایگو از ابتدای تولد وجود دارد و بسیاری از فرآیندهای در حال شکل گیری را به آن نسبت می‌دهد، حتی موضوعات ادیپال را به دوره پس از تولد نسبت می دهد. دو وضعیت رشدی او در طول یک سال اول زندگی اتفاق می‌افتد. پاسخ فیربرن در رابطه با این پرسش این است که او رشد ایگو را مرتبط با رشد روابط ابژه ایگو می داند.

تعارض و نتایج آن برای درمان
نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود موضوع اختلال را بطور متفاوتی نسبت به مدل فرویدی می بینند، و این نگاه نتایج مهمی را برای درمان در پی دارد. مدل سنتی فرویدی اختلال روان شناختی را به عنوان تعارض بین درخواست‌های غرایز و خواسته‌های واقعیت و نیز در نتیجه تعارض بین اید، ایگو و سوپر ایگو درک می‌کند. تعارضات حل نشده کودکی به خصوص تعارضات ادیپال می‌تواند به طور ناخودآگاه ادامه یابد و در بزرگسالی پدیدار شود. هنگامی که ایگو به طور دفاعی به افکار تهدید آمیز و احساسات لیبیدینال پاسخ می‌دهد یک مصالحه نوروتیکی صورت می‌گیرد که خودش را بشکل علائم نوروتیک نشان می‌دهد. روانکاو فرویدی در صدد کشف تعارضات و جستجوی علل ناخودآگاه علائم نوروتیک است.
در مقابل نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود تعارض، اختلال و آسیب را به طور متفاوتی تعریف می‌کنند. اختلال روانشناختی به خود و ساختارهای روان آسیب می‌زند. کمبودهای اولیه رشدی مانع ایجاد یک خود منسجم و یکپارچه شدن ساختارهای روانی می‌شود. این کمبود های رشدی پیش ادیپال می توانند به شخصیت‌های نارسیستیک و مرزی منجر شوند که در مقایسه با نوروز کلاسیک بسیار جدی تر هستند. از نظر طرفداران فیربرن تعارض بیش از آنکه بین ایگو و ساختارهای روانی دیگر باشد در خود ایگو وجود دارد. لذا فیربرن از جنبه های جداشده ایگو (ابژه های بد) که در جنگ با بخش‌های دیگر ایگو هستند، صحبت می‌کند.
حوزه‌ دیگر مجادله بین نظریه پردازان روابط ابژه با فروید به نقش پرخاشگری مربوط می‌شود. نظریه‌پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود پرخاشگری را نه به عنوان یک غریزه بلکه به عنوان یک پاسخ یا واکنش نسبت به موقعیت آسیب زا در نظر میگیرند. کمبود های اولیه رشدی و ناکامی در روابط به تولید پرخاشگری می‌انجامد. کوهات خشم نارسیستیک را به عنوان پاسخ یک خود قدیمی در برابر نیازهای برآورده نشده در نظر میگیرد. کرنبرگ نیز به پرخاشگری اولیه به عنوان پاسخی به ناکامی های ارتباطی اشاره می کند، بطوری که این پرخاشگری واکنشی از یکپارچه شدن واحدهای روابط ابژه جلوگیری می کند. او با بکارگیری استعاره خوردن توصیف میکند که چگونه یک کودک به طور طبیعی واحدهای اولیه ارتباطی مرتبط با احساسات و تصاویر را “متابولیزه” یا هضم و یکپارچه میکند. ناکامی در رابطه مادر-کودک مانع یکپارچه‌سازی این اجزای تشکیل دهنده روانشناختی می شود، و این واحدها (تصاویر خود و تصاویر ابژه) “هضم نشده” باقی می مانند. این جنبه های هضم نشده خود بچه گانه می‌توانند بشکل حالت های اولیه احساسی و هیجانات یکپارچه نشده ای در بزرگسالی تکرار شوند. همانند شخصیت مرزی که حالت های احساسی بچه گانه شدید او باعث می شود در بزرگسالی نیز واکنش های هیجانی ناپخته و کودکانه ای را از خود بروز دهد.
در حالیکه فروید بر سرکوبی و شخصیت نوروتیک تمرکز دارد، نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود بر مشکلات ساختاری شخصیت که خودشان را به شکل مشکلات جدی در روابط نشان میدهند، متمرکز هستند. کوهات اختلال شخصیت نارسیستیک را به‌عنوان نقص در ساختار خود توصیف می کند. روابط مختل شده در شخصیت نارسیستیک نشان دهنده یک خود قدیمی،ناپخته ای است که در جستجوی برآوردن نیازهای کودکانه است. در حالیکه شخصیت نارسیستیک به دنبال یک خود منسجم اما قدیمی است، شخصیت مرزی از نظر کرنبرگ یک خود تکه شده ای است که با استفاده از مکانیزم دوپاره سازی خودش را به شکل حالت های احساسی متناقض نشان می دهد. در فصول بعدی به مقایسه این دو اختلال از دیدگاه نظریه روابط ابژه و روانشناسی خود خواهیم پرداخت.
روانکاوان همواره بر نقش روابط در درمان که به شکل انتقال خودش را نشان می دهد، تاکید داشته اند. اما از آنجایی که نظریه‌های روابط ابژه و روانشناسی خود بر نقش روابط بر ایجاد آسیب تاکید دارند، روابط را در درمان به عنوان بخشی از فرایند تشخیص و درمان در نظر می گیرند. از آنجاییکه نواقص ساختاری از کمبود های اولیه در رابطه مادر-کودک ناشی می‌شود، لذا بازسازی درمانی زمانی اتفاق می‌افتد که درمانگر (یا روانکاو) بتواند نوعی از رابطه را برای بیمار فراهم کند تا او بتواند جنبه‌های مختلف دوپاره شده شخصیتش را یکپارچه کند. درمانگر با کار روی روابط اینجا-اکنون که به ایجاد تغییرات درونی منجر میشود به بیمار کمک میکند تا کمبودهای آنگاه-آنجا را در شخصیتش ترمیم کند.
درمان از طریق یک جهت‌گیری درمانی روانکاوانه ویژه فرصتی را برای بیمار فراهم می کند تا بتواند با یک ایگوی بالغانه تری که از درمانگر به “عاریه” گرفته شده، با احساسات اولیه‌اش مواجه شود. این بدین معناست که گویی احساسات غیرقابل کنترل در نهایت می تواند توسط خود بالغ بیمار تحت کنترل درآید. بیمار می تواند جنبه های آشفته و جدا شده خود و احساسات متضادش را در حضور درمانگری تجربه کند که یک حسی از توانمندی جهت مدیریت احساساتی که در دوران کودکی برای غیرممکن بوده، را در او رشد می‌دهد.

شرح کیس
در بررسی کیس، ما به مقایسه رویکرد این سه مدل نظری- فرویدی، روابط ابژه، و روانشناسی خود- نسبت به یک مراجع خواهیم پرداخت.
مراجع نقاشی است به نام کریستوف با علائمی از وسواس و هیستری . نه سال پیش با شروع علائم او در رابطه با زندگی و کارش به یک افسردگی دچار شد و با شیطان عهد بست که تا ۹ سال خودش را به او بسپارد. این عهد و پیمان درخواستی برای شراب، زن، و ساز و آواز نبود بلکه شیطان به عنوان جانشین پدر مرده نقاش بود. او با پایان یافتن دوره عهدش از خدا خواست تا او را از شر شیطان و عهدی که‌ بسته بود نجات دهد.
فروید این “کیس” را به عنوان یک نوروز تحت بررسی قرار می دهد. او مکانیزم های روانشناختی و تکانه های غریزی را بعنوان اساس اختلال کریستوف در نظر می‌گیرد. فروید دلیل افسردگی کریستوف را مرگ پدر می داند و معتقد است که این افسردگی موجب ترس، اضطراب و مشکلات کاری او شده است. ترس و اضطراب موجب شد تا او با شیطان عهد بندد و او را جانشین پدری که دوست می داشت، کند. این عهد و پیمان بعنوان فانتزی های نوروتیکی هستند که احساسات دوسویه گرایانه نقاش نسبت به پدرش را بیان می‌کنند. اشتیاق او نسبت به پدرش یک تعارض نوروتیکی است که بشکل ترس های غیر قابل قبول و حل نشده و نیز مخالفت با پدر خودش را نشان می دهد. کریستوف از طریق مکانیزم فرافکنی خدا را جانشین پدری کرد که آرزو داشت و گرایشات خصمانه اش نسبت به پدر در قالب شیطان بیان می شد. نماد شیطان به دلیل اینکه بازنمایی کننده احساسات بد، غیر قابل قبول، و سرکوب شده بود موجب رنج و عذاب کریستوف می‌شد. چون احساسات ناخودآگاه فرافکنی شده به دنیای بیرون وحشتناک هستند، شیطان نیز بسیار وحشتناک است. فروید در درمان این مراجع به دنبال کشف تعارضات ناخودآگاه برآمده از موضوعات ناتمام و حل نشده مربوط به دوره ادیپال است. کریستوف از طریق بینش نسبت به تعارضاتش می تواند از علائم نوروتیکش رها شود.
فیربرن، یک نظریه پرداز روابط ابژه، به شیوه دیگری مشکل کریستوف را درک می‌کند. او مشکل این نقاش را نه بر اساس تکانه‌های فرویدی بلکه از لحاظ روابط ابژه مورد بررسی قرار می‌دهد. بیماری نوروتیک کریستوف به عنوان تصاحب به وسیله ابژه بد و وحشت از بازگشت احساسات سرکوب شده دیده می‌شود. کریستوف نه به دنبال لذت یا ارضا تکانه هایش بلکه به دنبال یک پدر یا یک ابژه خوب است.
فیربرن معتقد است که کودکان جهت برخورد با مشکلات ناشی از ناکامی یا روابط بد مکانیزم هایی را شکل می‌دهند. کودک به طور دفاعی موضوعات بد و ناکام کننده خودش یا محیط را درونی سازی می کند. او ترجیح می دهد خودش بد باشد تا اینکه ابژه های بدی در محیط داشته باشد، و بدین ترتیب کودک بطور دفاعی با گرفتن بدی ابژه هایش خودش “بد” می شود. کودک به دنبال این است که از طریق درونی سازی بدی ابژه ها درون ساختار خود، آنها را به ابژه خوب تبدیل کند. داشتن امنیت بیرونی به قیمت رنج بردن از ابژه های بد درونی است؛ به بیان دیگر دنیا خوب می‌شود اما اکنون کودک “بد” می‌شود. زمانی که ابژه بد در درون کودک است او مجبور میشود از طریق سرکوب کردن آگاهی نسبت به آن ابژه یا احساسات مربوط به آن، دفاع دیگری را در مقابل ابژه های بد درونی شده شکل دهد. در اصطلاح دینی این موضوع بدین گونه بیان می شود: “گناهکار بودن در دنیایی که توسط خدا اداره می شود بهتر از زندگی کردن در دنیای است که توسط شیطان اداره می‌شود” (فیربرن، ۱۹۴۳/ ۱۹۵۴، ص. ۶۶). زمانی که در دنیای بیرون امنیتی وجود دارد که توسط یک ابژه خوب اداره می‌شود، گناهکار میتواند بد باشد. در دنیایی که توسط ابژه های بد اداره می‌شود نه امنیتی وجود دارد و نه امیدی (فیربرن، ۱۹۴۳، ص. ۶۷).
فیربرن موقعیت کریستوف را اینگونه توصیف میکند. حتی اگر پدر کریستوف در دوران کودکی او یک ابژه بد بوده باشد، اما کیفیات بد او با نسبت دادن آنها به خود از طرف پسر، به تعادل می رسند. اما با مرگ پدر خصوصیات بد او به آگاهی آمد (بازگشت آنچه سرکوب شده) و پسر تحت فرمان و اداره ابژه بد درونی شده قرار گرفت. به عبارت دیگر کریستوف به شدت تنها بود و نیاز داشت کسی را، حتی این ابژه بد را، داشته باشد تا بدون ابژه و رها نباشد. بنابراین پذیرفتن ابژه بد موجب شد تا او همزمان یک احساس پرخاشگرانه نسبت به پدر و احساس بد نسبت به خودش را تجربه کند. احساس گناه در مورد این احساسات پرخاشگرانه احتمالاً سبب ساز افسردگی او بود.
بنابراین فیربرن عهد و پیمان را به عنوان تلاشی نوروتیک جهت نگه داشتن ابژه بد می‌داند. شیطان با پدر مرده و احساسات بد همدست میشود؛ و ابژه خوب و احساسات خوب با خدا. درمان همانند یک “معجزه” است که کریستوف را از پیوند ناخودآگاه با ابژه های بد درونی که برای او هم مهم و هم غیرقابل تحمل هستند، رها می سازد. فیربرن مشکل کریستوف را نه از لحاظ ایگو و تکانه ها بلکه از لحاظ روابط او و کارکرد این روابط در دنیای
درونی او می بیند. ارتباط با ابژه خوب (خدا) کریستوف را قادر ساخت تا مجدداً احساسات خوبی در مورد خودش داشته باشد و ابژه بد را تبعید کند.
کوهات در این کیس در جستجوی عناصر نارسیستیک است و به روابط انتقالی کریستوف با درمانگرش توجه می‌کند. مرگ پدر تعادل نارسیستیک او را از بین برد، عهد و پیمان او بیانگر بزرگ منشی یک خود قدیمی دیده نشده ای است که در جستجوی یک خود کاملی است که در کودکی هرگز نداشته است. کریستوف نومیدانه در جستجوی ابژه ایده‌آلی است که خود ضعیف او را تایید کند. تلاش او برای کنترل واقعیت توسط این پیمان جادویی خلاء درونی و فقدان عزت نفس او را پنهان می‌کند. یک ابژه قدرتمند و دارای قدرت مطلق موجودیت او را تایید می کند و حس زنده بودن به او میدهد.

اغتشاش و مجادله
تا کنون ممکن است خواننده به این نتیجه رسیده باشد که مطالعه روابط ابژه و خود یک حوزه شسته رفته و منظم نیست. در حقیقت نظریه‌ها و مفاهیم روابط ابژه و خود بشکل یک مجموعه یکپارچه یا مورد قبول همگانی در رابطه با حقیقت نمی باشد، بلکه یک مجموعه ای از فرضیات و مفاهیم مبتنی بر مشاهدات و تجارب بالینی است. نظریه روانکاوی از نظر تاریخی از طریق یک فرایند زنده در حال پالایش و شفاف سازی مفاهیم اولیه و اظهارات مربوط به آنها ایجاد شده است. این موضوع به خصوص در رابطه با مطالعه روانکاوانه روابط ابژه و روانشناسی خود صحت دارد. بسیاری از نظریه پردازان و متخصصین بالینی در ایجاد این دانش مشارکت داشته اند، این موضوع به ادراکات متعدد، ایجاد چارچوب هایی از منابع که با یکدیگر همپوشانی دارند، اختلاف نظر در رابطه با واژگان فنی، و فقدان یک طرح روشنی که مورد توافق همگان باشد، منجر شده است. به خصوص این اغتشاش در رابطه با استفاده از واژگان یکسان توسط نظریه‌پردازانی است که معانی بسیار متفاوت از اصطلاحات را با جهت گیری های مختلف شان توصیف می کنند.
با این حال، با وجود فقدان توافق نظری مفاهیم نظریه پردازان روابط ابژه و روانشناسی خود ارزشمند هستند. آنها درک جدیدی در رابطه با اختلالات مرزی و نارسیستیک ایجاد کرده اند، و در امر تشخیص و فرمول بندی استراتژی های درمانی کمک کرده اند. به علاوه نظریات روابط ابژه و خود به رشد اولیه کودکی و اهمیت روابط بسیار اولیه توجه خاص داشته اند.
فصول بعدی این کتاب بر اصول نظریات روابط ابژه و خود تمرکز دارد. در این فصول به بحث در مورد عناصر کلیدی هر یک از این نظریات در کاربرد اصطلاحات، و درک آنها از رشد و اختلالات روان شناختی پرداخته میشود. هر فصل مثالی از یک کیس را در رابطه با رویکرد خاص هر نظریه نسبت به مراجع ارائه می دهد.
☆ در سرتاسر کتاب واژه فانتزی به تصاویر ذهنی اشاره دارد که بازنمایی کننده غرایز و ابژه ها هستند. کاربرد تکنیکی تر آن از فانتزی های خیالی و وهمی متفاوت است.
☆ کوهات اساسا در کاربرد واژه خود_ابژه (self_object)، از یک خط ربط استفاده می‌کند، اما در نوشته های اخیرش واژه خود ابژه (سلف آبجکت) را بدون خط ربط بکار میبرد.

* مطالب درون [ ] توسط ویراستار به متن اضافه شده است.

* هرگونه کپی تنها با ارجاع به سایت و ذکر منبع مجاز می باشد.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


Child-adolescent-therapy.jpg
خرداد ۴, ۱۳۹۸

دنیای بزرگسالی ما و ریشه های آن در کودکی ۱۹۵۹/ نویسنده: ملانی کلاین/ مترجم:مهناز ارسلانی/ ویراستار:مانا علوی

از دیدگاه روانکاوی، توجه به رفتار فرد در محیط اجتماعی، و بررسی چگونگی رشدش از نوباوگی تا بلوغ، ضروری است. هر گروهی- کوچک یا بزرگ- شامل افرادی است که در ارتباط با یکدیگرند، بنایراین درک شخصیت، اساس درک زندگی اجتماعی است. روانکاوی نگاهی واپس نگر به رشد فردی دارد، با حرکت تدریجی به سمت نوباوگی؛ از این رو در ابتدا گرایش های اساسی در کودک را توضیح خواهم داد.
پیش از فروید جز در قالب عوامل فیزیکی، توضیحی دربارۀ نشانه های مختلف مشکلات نوباوگی ارائه نشده بود- مشکلاتی مانند حالت خشم، فقدان علاقه در محیط، نبود ظرفیت تحمل ناکامی، و بیان غمی زودگذر. تا زمانی که فروید کشف بزرگ خود را انجام داد عموماً گرایش بر این بود که کودکی را به عنوان دوره ای کاملا شاد درنظر گیرند، و آشفتگی های بسیاری که توسط کودکان ابراز می شد، جدی گرفته نمی شد. یافته های فروید به مرور زمان ما را در فهم پیچیدگی عواطف کودکان یاری کرد و نشان داد که کودکان چگونه در مقابل تعارضات جدی تاب می¬آورند. این منجر به ایجاد بینش بهتری درخصوص ذهن کودکان و ارتباط آن با فرایند روانی در بزرگسالی شد.
استفاده از تکنیک بازی در روانکاوی کودکان کم سن وسال و پیشرفت های دیگری که من در نتیجۀ کار حرفه ای ایجاد کردم، اجازه داد تا نتیجۀ جدیدی را دربارۀ مراحل ابتدایی کودکی و لایه های عمیق تر ناهوشیار به دست آورم. چنین نگرشِ واپس نگرانه ای بر اساس یکی از یافته های پایه ای فروید مبنی بر این بود که موقعیت انتقال در روانکاوی عاملی است که بیمار در ارتباط با درمانگر، موقعیت ها و هیجانات ابتدایی را بازاجرا کند. به همین دلیل است که گاهی حتی بزرگسالان، در ارتباط با درمانگر، ویژگی های خیلی کودکانه ای را تجربه می کنند مانند وابستگی شدید و نیاز به راهنمایی شدن، همراه با عدم اعتمادی که دلیل خاصی ندارد. استنباط گذشته به واسطۀ این نشانه ها بخشی از تکنیک روانکاو است. می دانیم که فروید ابتدا عقدۀ ادیپ را در بزرگسالی یافت سپس توانست آن را در بازگشت به کودکی دنبال کند. زمانی که شرایط مساعدی برای تحلیل کودکان کوچک داشتم، قادر بودم شناخت دقیق تری نسبت به زندگی روانی آنها به دست آورم و این امر منجر به درک زندگی روانی کودک شد. توجه دقیق به انتقال در تکنیک بازی سبب شد تا فهم عمیق تری نسبت به روشی داشته باشیم که در آن زندگی روانی توسط فانتزی های ناهوشیار و احساسات پیشین تحت تاثیر قرار می گیرد. از این رو با استفاده از تعدادی اصطلاحات تکنیکی می توانم آنچه دربارۀ زندگی هیجانی نوزاد نتیجه گیری کرده ام را بیان کنم.
من فرضیه ای را مطرح کردم که براساس آن، نوزاد تازه متولد شده، هم در فرایند تولد و هم در سازگاری با شرایط پس از تولد، اضطراب ذاتی آزاردهنده ای را تجربه می کند. این فرضیه را می توان به این نحو بیان کرد که نوزاد، قبل از این که به لحاظ عقلی قادر به فهمیدن باشد، به طور ناهوشیار احساس ناراحتی می کند گویی فشارهای خصمانه ای به او تحمیل می شود. اگر بی درنگ به او آرامش داده شود- به خصوص مهربانی و عشقی که او نیاز دارد، ارضای میل به غذا و لذت بردن از آن-، ناراحتی های او به احساسات مطلوب تری تبدیل می شود. این احساس راحتی، به نیروهایی خوب نسبت داده می شود، و من معتقدم، این موضوع می تواند به اولین ارتباط محبت آمیز کودک با شخصی دیگر مرتبط باشد، این همان چیزی است که روانکاو آن را یک ابژه (object) در نظر می گیرد. فرضیۀ من این است که کودک یک آگاهی ناهوشیار درونی از حضور مادر دارد، در عین حال می دانیم که حیوانات کوچک نیز یکباره متوجه مادر می شوند و غذایشان را از او می گیرند. از این نظر موجود انسان با سایر جانوران تفاوتی ندارد و این شناخت غریزی پایه ای برای ارتباط اولیۀ نوزاد با مادرش است. همچنین می توانیم مشاهده کنیم که نوزاد پس از چند هفته، همواره صورت مادر و صدای قدم هایش را دنبال می کند، لمس دستانش را تشخیص می دهد، بوی سینه یا بطری شیری که به او می دهد را متوجه می شود و همۀ اینها حاکی از نوعی ارتباط با مادر است هرچند ساده.
نوزاد فقط انتظار دریافت غذا از مادر را ندارد بلکه میل دارد مادر به او عشق ورزد و او را درک کند. در مراحل ابتدایی تر، محبت و درک از طریق رفتار مادر با کودکش، منجر به احساس “یکی شدن” با او می شود که بر اساس آن مادر و کودک در ارتباطی نزدیک با یکدیگر قرار می گیرند. احساس فهمیده شدن در کودک، بستگی به نخستین و اساسی ترین رابطه ای دارد که کودک در زندگی تجربه می کند- ارتباط با مادر. به نظر من ناکامی، ناراحتی و دردی که کودک تجربه می کند هم زمان به صورت نوعی آزارگری تجربه می شوند و می تواند به همان اندازه روی احساس کودک به مادر اثر بگذارد، چرا که در چند ماه اول، این مادر است که تمام دنیای خارجی کودک را بازنمایی می کند؛ بنابراین خوب و بد جهان بیرونی، توسط مادر به کودک ارائه می شود و این مسئله حتی در بهترین شرایط، منجر به نگرشی دوگانه نسبت به مادر می شود.
هم ظرفیت عشق ورزیدن و هم حس ایذا و اذیت، ریشه های عمیقی در نخستین فرایند روانی کودک دارند، که در وهلۀ اول هر دو آنها بر مادر متمرکزند. تکانه های ویرانگر و احساس های وابسته به آن- مانند ناراحت شدن از ناکامی، تنفری که به واسطۀ آن برانگیخته می شود، عدم ظرفیت مصالحه [بین حس های خوب و بد]، حسادت نسبت به همۀ ابژه های قدرتمند و مادری که تمام زندگی کودک به او وابسته است- برخاسته از اضطراب ایذا و اذیت است. این احساسات تا اندازه ای بعد از آن نیز جریان خواهد داشت. تکانه های ویرانگر همواره به سمت هر کسی روانه شود، موجب این احساس می شود که آن فرد خصمانه و انتقام جو است.
شرایط خارجی نامناسب، پرخاش جوییِ(aggressiveness) درونی کودک را افزایش می دهند، و برعکس، شرایط محیطی مناسبِ مبتنی بر عشق و درک، موجب کاهش این پرخاش جویی در کودک می شود، و این عوامل در رشد فرد ادامه دارد. اگرچه اهمیت شرایط خارجی تاکنون بیش از پیش شناخته شده است، اما اهمیت عوامل درونی هنوز ناچیز انگاشته می شود. تکانه های ویرانگر که از فردی به فرد دیگر متفاوت است، بخش های جدایی ناپذیرِ زندگی روانی اند که حتی در شرایط مناسب نیز وجود دارند؛ درنتیجه، ما مجبوریم رشد کودک و گسترش نگرش بزرگسال را به عنوان محصولِ تعامل بین عوامل خارجی و عوامل درونی در نظر بگیریم. چالش بین عشق و نفرت تا حدودی می تواند از طریق مشاهدۀ دقیق شناخته شود. برخی از کودکان ناراحتی شدیدی را در رابطه با هرگونه ناکامی تجربه می کنند و وقتی توسط ابژه محروم می شوند، در پذیرفتنِ کامرواییِ بعدی ناتوان اند. طبق نظر من، چنین کودکانی پرخاش جویی و حرص شدیدتری نسبت به کودکانی دارند که گاه و بی گاه انفجارهایی از خشم را پشت سر می گذارند. اگر کودکی نشان دهد که قادر به گرفتن غذا و عشق است، به این معناست که می تواند سریع بر ناراحتیِ ناشی از ناکامی غلبه کند و زمانی که بار دیگر کامروا شود، باز احساسی از عشق را تجربه خواهد کرد.
من بر این باورم که قبل از ادامه دادن بحث دربارۀ رشد کودکان، باید به طور خلاصه از نقطه نظر روانکاوی واژه های خود و ایگو را تعریف کنم. طبق گفتۀ فروید ایگو بخش سازمان یافته ای از خود است که پیوسته تحت تاثیر تکانه های غریزی است و از طریق سرکوب، آنها را تحت کنترل نگه می دارد؛ بنابراین تمام فعالیت ها را هدایت کرده و رابطه با دنیای خارجی را ایجاد و حفظ می کند. خود، به عنوان پوششی برای کل شخصیت به کار می رود که نه تنها شامل ایگو بلکه شامل زندگی غریزی ای می شود که فروید منشاء آن را اید می نامد.
من در جریان کارم به این فرض رسیدم، که ایگو از بدو تولد وجود دارد و عمل می کند و علاوه بر عملکرد ذکر شده در بالا، وظیفۀ مهم دفاع از خودش در برابر اضطرابی که در جریانِ چالش دنیای درونی با تاثیرات دنیای بیرونی ایجاد می شود را نیز دارد. علاوه بر این، ایگو آغازگرِ شماری از فرایندهای درونی است که ابتدا از درون فکنی و فرافکنی شروع می شوند همچنین فرایند دیگری به نام دونیم سازی را آغاز می کند که به همان اندازه اهمیت دارد و عبارت است از جدا شدن تکانه ها و ابژه ها از هم، که بعدا به آن می پردازم.
ما دِین زیادی به فروید و آبراهام در کشف درون فکنی و فرافکنی داریم، که نشانۀ اصلی آشفتگی شدید روانی و همچنین زندگی طبیعی اند. فروید در مطالعۀ بیماری مانیک-دپرسیو به کشف درون فکنی که اساس سوپرایگو است دست یافت، و من در اینجا سعی دارم از آن چشم پوشی کنم. او رابطه ای حیاتی بین ایگو و سوپرایگو و اید را توصیف کرد. در طی زمان، این مفاهیمِ اساسی دستخوش تحول بیشتری شدند. در جریان کار روانکاوی ام با کودکان متوجه شدم که درون فکنی و برون فکنی، از ابتدای زندگی، به عنوان فعالیت های نخستین و بدویِ ایگو، در جریان اند، که از دیدگاه من از تولد به بعد عمل می کنند. با توجه به این دیدگاه، درون فکنی به این معناست که دنیای بیرونی، یعنی شرایطی که کودک در آن زندگی می کند و ابژه هایی که با آنها در ارتباط است، نه تنها به عنوان قسمت بیرونی تجربه می شوند، بلکه درون او رفته و بخشی از زندگی درونی او می شوند. زندگی درونی حتی در بزرگسالان نیز، بدون در نظر گرفتن این درون فکنی ها، نمی تواند ارزیابی شود. برون فکنی که به طور همزمان در جریان است بر این دلالت دارد که در کودک ظرفیتی وجود دارد و بواسطۀ آن می تواند احساسات متعددش، مخصوصاً عشق و نفرت، را به افراد اطرافش نسبت دهد.
در دیدگاه من، عشق و نفرت نسبت به مادر مبتنی است بر ظرفیت نوزاد در نسبت دادن عواطفش به مادر، لذا، نوزاد مادر را تبدیل به ابژۀ خوب، و همچنین ابژۀ خطرناک می کند. اگرچه درون فکنی و برون فکنی، لزوماً فرایندهای کودکانه نیستند ولی در کودکی ریشه دارند و بخشی از فانتزی های کودک را تشکیل می دهند که در نظر من از ابتدای زندگی فعال بوده و در شکل دادن به نگاه کودک نسبت به محیط پیرامونش تاثیرگذار است. درون فکنی، تصویری ساخته شده و تغییر شکل یافته از دنیای بیرونی است. بنابراین یک دنیای درونی شکل می گیرد که تا حدی انعکاسی از دنیای خارجیِ فرد است. به عبارت دیگر، فرایند دوگانۀ درون فکنی و برون فکنی در تعامل بین عوامل درونی و بیرونی مشارکت دارند. این در همۀ مراحل زندگی اتفاق می افتد. به بیانی دیگر درون¬فکنی و برون¬فکنی در زندگی ادامه داشته و در طی بلوغ تعدیل می شود: اما هرگز اهمیتش در ارتباط فردی با دنیای اطراف از بین نمی رود. حتی در بزرگسالی نیز، قضاوت در مورد واقعیت، از تاثیر دنیای درونی¬ فرد رها نمی شود.
همواره گفته¬ام که فرایندهای درون¬فکنی و برون¬فکنی به عنوان فانتزی¬های ناهوشیار درنظر گرفته¬ می شوند. همان طورکه پیش از این دوستم سوزان ایزاک در مقالۀ اخیر خود (1952) این موضوع را مطرح کرد که” فانتزی (در وهلۀ اول) پیامدی روانی است، بازنمایی کنندۀ روانی غریزه. تکانه¬، میل غریزی یا پاسخی وجود ندارد که به عنوان فانتزی ناهوشیار تجربه نشود. فانتزی، محتوای میل یا احساسات (برای مثال، امیال، ترس¬ها، اضطراب¬ها، کامیابی¬ها، عشق یا غم) را بازنمایی می کند که در آن لحظه در ذهن وجود دارند.”
فانتزی¬های ناهوشیار مانند رویاپردازی های روزانه نیستند (هرچند با آنها مرتبط اند) اما فعالیت های ذهنی سطوح عمیق ناهوشیار و تکانه¬ هایی که توسط کودک تجربه می¬شود، را همراهی می¬کنند. برای مثال، کودک گرسنه می¬تواند گرسنگی¬اش را با وهم لذتِ گرفتن پستان مادر ارضا کند، با تمام لذتی که به طورطبیعی از آن می¬گیرد، مانند مزۀ شیر، احساس گرم پستان، در برگرفته شدن و مورد عشق مادر قرار گرفتن. اما فانتزی ناهوشیار نسبت به سینه ای که این لذت را ایجاد نمی¬کند شکل متفاوتی دارد، فرد احساسی از محرومیت را تجربه می کند. فانتزی¬ها -که شامل ابژه ها و موقعیت های متفاوت و وسیعی می شوند- در طول رشد وجود دارند و همۀ فعالیت ها را همراهی می¬کنند؛ آنها هرگز از نقش ایفا کردن در بخش بزرگی از زندگی روانی فرد باز نمی ایستند. فانتزی های ناهوشیار در هنر، کارعلمی و فعالیتهای روزمرۀ نه چندان مهم زندگی، تاثیر دارند.
من پیش از این هم گفته ام که مادر درونی می¬شود و این موضوعی اساسی در رشد است. همانطور که مشاهده کرده ام روابط موضوعی همواره از بدو تولد آغاز می¬شوند. مادر در جنبه های خوب خود- عشق ورزیدن، یاری کردن، و غذا دادن به کودک- اولین ابژۀ خوبی است که کودک آن را بخشی از دنیای درونی اش می¬کند. توانایی¬ کودک در انجام این کار، تا حدی ذاتی است. اگرچه ابژۀ به اندازۀ کافی خوب بخشی از فرد می¬شود، با این حال تا حدی به اضطراب ایذا و اذیت که بسیار شدید نیست وابسته است- با توجه به خشم. نگرش عشق ورزانه به بخشی از مادر، به کودک کمک می کند تا فرایند درون فکنی به خوبی اتفاق افتد. اگر مادر به عنوان ابژۀ خوب و عنصری مستحکم به دنیای درونی کودک برده شود، به ایگو افزوده می¬شود. فرض من این است که رشد ایگو بیشتر حول و حوش این ابژۀ خوب است و همانند سازی با ویژگی های خوب مادر پایه ¬ا¬ی برای همانندسازی¬ ها¬ی مفید دیگر می ¬شود. همانند سازی با ابژۀ خوب، در تقلید کودک از فعالیت ها و نگرش مادر خود را نشان می دهد؛ این همانند سازی در بازی¬ و رفتار کودک با کوچک تر از خودش دیده می¬شود. همانند سازی قوی با مادر خوب، راه را برای همانند سازی با پدر خوب و بعدها با اشخاص خوب دیگر هموار می¬کند. در نتیجه، دنیای درونی¬ او شامل ابژه ها و احساسات خوب می¬شود و این ابژه های خوب پاسخی به عشق کودک احساس می¬شود. همۀ اینها با یک ویژگی ثابت سروکار دارد و همدلی و داشتن احساس های خوب با افراد دیگر را ممکن می کند. واضح است که رابطۀ خوب والدین با یکدیگر و با کودک، و محیط شادِ خانه، نقشی اساسی در موفقیت این فرایند بازی می¬کند.
اگرچه احساس های کودک به هر دو والد خوب است اما کارکرد خشم و نفرت نیز همچنان باقی می ماند. به بیان دیگر، رقابت با پدر نتیجۀ تمایلات کودکِ پسر به مادر و فانتزی¬های او در این باره است. چنین رقابتی در عقدۀ ادیپ مطرح می شود و این را به طور واضح در کودکان سه، چهار و پنج ساله می¬توان دید. با این حال، این عقده خیلی پیشتر وجود داشته است و در ظن نخست کودک به پدر ریشه دارد که عشق و توجه مادر را از او دور کرده است. تفاوت های زیادی در عقدۀ ادیپ دختر و پسر وجود دارند. من در این تقسیم بندی مطرح می کنم که پسر در فرایند رشد اندام جنسی اش نهایتاً به موضوع اصلی برمی گردد، بنابراین، مادر جسنجوی ابژۀ زنانه با پیامد حسادت به پدر و به طور کلی مردهاست، دختر تا حدی مجبور به روی گرداندن از مادر می شود و ابژۀ میلش را در پدر و بعدها در دیگر مردان پیدا می¬کند. البته من این موضوع را به شکل خیلی ساده¬ا¬ی بیان کردم، چراکه پسر نیز به سمت پدر جذب می شود و با او همانند سازی می کند؛ لذا ویژگی همجنس گرایی وارد رشد طبیعی می¬شود. این برای دخترها هم کاربرد یکسانی دارد، چرا که دختر در ارتباط با مادر و به طور کلی با زنهاست، و از اهمیت این ارتباط کاسته نمی شود. پس عقدۀ ادیپ فقط مربوط به احساس تنفر و رقابت نسبت به یک والد و عشق به والد دیگر نیست، اما احساسی از عشق و گناه وارد رابطه با والد رقیب می¬شود. بنابراین چندین حس متعارض مرکز عقدۀ ادیپ قرار می-گیرد.
دوباره به موضوع فرافکنی باز می¬گردیم. با فرافکنی، فرد خود یا بخشی از تکانه ها و احساس های خود را به دیگری می دهد و یک همانند سازی با آن شخص ایجاد می شود، این همانند سازی، با همانند سازی برخاسته از درونی سازی متفاوت است. چنانچه ابژه ای درون خود برده شود( درون-فکنی)، تاکید بر به دست آوردن برخی ویژگی های این ابژه و تحت تاثیر آن قرار گرفتن است. به عبارت دیگر، در قراردادن بخشی از فرد در دیگری( فرافکنی)، همانند سازی براساس نسبت دادن برخی از ویژگی های فرد به دیگری است. فرافکنی نتایج زیادی دارد. ما تمایل داریم عواطف و افکارمان را به دیگری نسبت دهیم؛ واضح است که این به سازگار یا آزارگر بودن ما بستگی دارد و فرافکنی ریشه در طبیعت خصمانه یا دوستانۀ فرد دارد. درنتیجه با نسبت دادن بخشی از احساس مان به دیگری، این احساس ها، نیازها و لذت را درک می¬کنیم؛ به عبارت دیگر، ما خودمان را جای فرد دیگری قرار می¬دهیم. برخی افراد در این مسیر تا جایی پیش می روند که کاملا خود را در دیگری گم می¬کنند و در قضاوت عینی ناتوان می¬شوند. به طور همزمان درون¬فکنی بیش از حد، توانایی ایگو را به خطر می¬ا¬ندازد چرا که به طور کامل تحت سلطۀ ابژه های درونی شده قرار می¬گیرد. اگر فرافکنی خصمانه باشد، همدردی واقعی و درک دیگری تحلیل برنده می¬شود. بنابراین ویژگی فرافکنی اهمیت زیادی در ارتباطات ما با افراد دارد. اگر تعامل بین درون¬ فکنی و فرافکنی تحت تاثیر خصومت یا وابستگی بیش از حد قرار نگرفته و به خوبی سازگارشده باشد، دنیای درونی غنی می شود و ارتباطات بادنیای خارجی بهتر.
پیشتر اشاره کرده ا¬م که ایگوی کودک تمایل به دونیم سازی تکانه¬ها و ابژه ها دارد و من این را به عنوان فعالیت های ابتدایی ایگو تلقی می کنم. تمایل به دونیم سازی نتیجۀ این است که ایگوی اولیه غیرمنسجم است. اما- در اینجا لازم است دوباره اشاره ای به مفاهیم خودم داشته باشم- نیاز به جدا کردن موضوع عشق از موضوع خطرناک به خاطر اضطراب ایذا و اذیت تقویت می شود، و لذا منجر به جداشدن عشق از نفرت می¬شود. خود مراقبتیِ کودک به اعتمادش به مادرِ خوب بستگی دارد. او با جدا کردن وجه خوب و بد و چسبیدن به وجه خوب، باور دارد که از ابژۀ خوب و توانایی اش به عشق ورزیدن محافظت می¬کند؛ و این شرایط برای زنده ماندن ضروری است. بدون تجربۀ مقدار کمی از این احساس، فرد در معرض دنیایی کاملا خصمانه¬ قرار می¬گیرد که می¬ترسد نابودش کند. این دنیای خصمانه در درونش ساخته می¬شود. همان طور که می¬دانیم، نوزادهایی هستند که فاقد سرزندگی اند و کسانی که نمی¬توانند زنده بمانند، احتمالا به این دلیل که قادر نیستند رابطه ای امن با مادری خوب را رشد دهند. در مقابل کودکان دیگری هستند که با مشکلات زیادی سر و کار دارند اما به خاطر کمک و غذایی که توسط مادر به آنها داده می شود احساس سرزندگی کافی را دارند. کودکی را می شناسم که تولد طولانی و سختی را پشت سر گذاشته است و در این فرایند آسیب دیده اما زمانی که به سینه نزدیک می شود آن را با اشتیاق می گیرد. این اتفاق به طور مشابهی دربارۀ کودکانی گزارش شده که جراحی های سختی بعد از تولد داشته اند. سایر کودکان در چنین موقعیتی در گرفتن غذا و عشق با مشکل روبه رو می شوند، این اتفاق نشان می دهد که آنها نتوانستند اعتماد و عشق به مادر را شکل دهند.
با ادامۀ رشد فرایند دونیم سازی در شکل و محتوا تغییر می¬کند، اما در برخی جهات هرگز به طورکامل رها نمی شود. از نظر من تکانه های همه توانِ ویرانگر، اضطراب ایذا و اذیت و دونیم سازی در سه یا چهار ماه اول زندگی غالب است. همان طور که قبلا هم توصیف کرده ام، موضع پارانوئید-اسکیزوئید، ترکیبی است از مکانیسم ها و اضطراب ها که در موارد زیادی پایۀ بیماری های پارانویا و اسکیزوفرنی است. همراهی احساس های ویرانگر در سطوح اولیه اهمیت بسیاری دارد، و در وهلۀ نخست باید حرص (greed) و حسد (envy) را به عنوان عاملی مخرب، ابتدا در ارتباط با مادر و سپس با اعضای خانواده در طول زندگی، جدا کنم.
باید گفت میزان حرص از یک کودک به کودک دیگر فرق می کند. کودکانی هستند که هرگز راضی نمی شوند چرا که حرص از هر چیزی که دریافت می¬کنند فراتر می رود. حرص با نیاز به خالی کردن پستان مادر همراه است و نوزاد همۀ منابع لذت را بدون در نظر گرفتن دیگری استفاده می کند. کودکان حریص شاید از هر چیزی که در لحظه به دست می آورند لذت ببرند، اما به محض ارضا شدن احساس نارضایتی کرده و برای لذت بردن دوباره همۀ مادر یا هر کسی که در خانواده بتواند به او توجه، غذا، یا هرگونه لذت دیگری بدهد را استثمار می کنند. جای شک نیست که حرص با اضطراب افزایش می یابد- اضطراب محروم شدن، به غارت رفتن، و اینکه فرد به اندازه کافی خوب نیست که دوست داشته شود؛ کودکی که برای عشق و توجه خیلی حریص است، در مورد توانایی اش برای عشق ورزیدن نیز احساس ناامنی می کند؛ و تمام این اضطراب ها مجددا حرص را تقویت می کنند. این موقعیت ها در اساس خود، در تجربه حرصِ کودکان بزرگتر و بزرگسال بدون تغییر باقی می ماند.
توضیح حسادت یا اِنوی کار آسانی نیست، این که چگونه مادری که کودک را تغذیه و مراقبت می کند می تواند ابژۀ حسادت نیز باشد. اما هر زمان که کودک گرسنه شود یا احساس کند مورد بی توجهی است، ناکامی او منجر به فانتزی ای می شود که شیر و عشق عمدا به او داده نمی شود، یا به خاطر منفعت مادر توسط او دور نگه داشته شده است. چنین تردیدهایی پایۀ حسادت به شمار می آیند. حسادت یا اِنوی حسی ذاتی است نه به این دلیل که کودک مایل به کسب تملک چیزی است، بلکه به این دلیل که می خواهد موضوعِ میل و لذت دیگران را نابود کند. اگر حسادت یا اِنوی خیلی قوی باشد، کیفیت تخریب آن منجر به رابطه ای آسیب دیده با مادر و همچنین بعدها با سایرین می شود؛ همچنین به این معناست که هیچ چیز نمی تواند به طور کامل لذت بخش باشد چراکه موضوعِ مورد میل همواره توسط حسادت تخریب می شود. علاوه بر این، اگر حسادت قوی باشد، خوبی [و عشق] نمی تواند جذب شود، نمی تواند بخشی از زندگی درونی فرد و درنتیجه منجر به قدردانی شود. در مقابل، ظرفیت لذت بردن کامل از آن چیزی که دریافت می شود و تجربۀ قدردانی از فردی که آن را داده است، هم تحت تاثیر ویژگی های کودک و هم ارتباطات او با افراد دیگر است. شکرگزاری قبل از غذا بی دلیل نیست، مسیحیان این کلمات را بکار می برند ” به راستی برای آنچه که داریم خدا را شاکریم”، این کلمات مبین این است که فرد جدا از ناراحتی و حسادت کیفیتی را تجربه می کند- و از آن قدردانی می کند- که او را شاد کرده. شنیدم دختر کوچکی می¬گفت، بیشتر از همه عاشق مادرش است به این دلیل که اگر مادرش به او غذا نداده بود و متولدش نکرده بود، چه کار می توانست بکند؟ این حس شدید قدردانی با ظرفیت او برای لذت بردن رابطه دارد که ریشه در کاراکتر کودک و [کیفیت] ارتباط با دیگران دارد که با بخشندگی و رسیدگی به دیگری در رابطه است.
در سراسر زندگی ظرفیت لذت بردن و قدردانی منجر به ایجاد علائق گوناگون و لذت می شود.
در رشد طبیعی، با رشد ایگو فرایند دونیم سازی کاهش یافته و ظرفیت فهم واقعیت دنیای خارجی افزایش می یابد، و تا حدودی تکانه های متعارض کودک را به هم نزدیک می کند و منجر به ترکیب بیشتر جنبه های خوب و بد ابژه می شود. به این معنا که افراد علی رغم نقایص خود می توانند دوست داشته شوند و دنیا فقط سیاه و سفید به نظر نمی آید.
سوپر ایگو- بخشی از ایگو است که سرزنش می کند و تکانه های خطرناک را تحت کنترل قرار می دهد، و فروید شروع آن را تقریبا در پنج سالگی قرارداده است -اما در دیدگاه من، پیشتر از اینها اتفاق می افتد. فرضیۀ من این است که کودک در پنج یا شش ماه اول زندگی می ترسد که تکانه های ویرانگر و حرصش به ابژه های دوست داشتنی اش آسیب بزند یا زده باشد. چرا که هنوز نمی تواند بین امیال و تکانه هایش و تاثیرات واقعی آنها تمایزی قائل شود. فرد احساسی از گناه را تجربه می کند و میل به حفظ ابژه ها دارد و جبران به خاطر آسیبی که به آنها زده. اضطرابی که اکنون تجربه می شود اساسا یک ماهیت افسرده وار دارد؛ و هیجانات همراه آن همچون دفاع هایی در برابر احساس گناه شکل داده شده اند که من آن را به عنوان بخشی از رشد طبیعی می دانم و آن را “موضع افسرده وار” نامیده ام. احساس های گناه که عمدتا در همۀ ما برانگیخته می شوند ریشه های خیلی عمیقی در کودکی دارند و تمایل به جبران نقش مهمی در تصعید و روابط ابژۀ ما ایفا می کند.
زمانی که کودکان کم سن را از این زاویه مشاهده می کنیم، می ببینیم که هر از گاهی بدون هیچ دلیل خاص خارجی، افسرده به نظر می آیند. آنها در این مرحله تلاش می کنند تا افراد دور و بر خود را به هر طریقی که برایشان ممکن باشد- بواسطۀ لبخند، ژست های بامزه، حتی تلاش برای غذا دادن به مادر با گذاشتن قاشق غذا به دهانش- خوشحال کنند. این دوره به طور همزمان دوره ای است که بازداری های غذایی و کابوس ها اغلب در آن رخ می دهد و تمامی این علائم به زمان از شیر گرفتن کودک بر می گردد. در کودکان بزرگتر نیاز به پرداختن به احساس های گناه، خود را واضح تر نشان می دهد؛ فعالیت های سازندۀ متنوعی برای این هدف و در ارتباط با والدین یا خواهر و برادرها به کار گرفته می شوند که نیاز شدیدی برای خوشحال کردن و مفید بودن آنها وجود دارد، همۀ اینها نه تنها عشق بلکه نیاز به جبران را بیان می کنند.
فروید فرایند مداقهworking through) ) را به عنوان بخشی ضروری پروسۀ روانکاوی مفهوم سازی کرد. این اصطلاح در یک کلمه به این معناست که مراجع قادر می شود تجربیات، اضطراب ها و موقعیت های گذشته را دوباره ودوباره هم در ارتباط با روانکاو و هم در ارتباط با افراد و موقعیت های متفاوت در زندگی حال و گذشته اش تجربه کند. اگرچه مداقه تا حدودی در رشد طبیعی فرد رخ می دهد. این مداقه به افزایش سازگاری با واقعیت خارجی می انجامد و همراه با آن، کودک کمتر به تصویری فانتزی از دنیای اطرافش نیاز پیدا می کند. تجربۀ دوبارۀ رفتن مادر و برگشتن او، ترس از غیبت مادر را کمتر می¬کند و درنتیجه بدگمانی کودک از ترک شدن کمرنگ می شود. به این طریق کودک به تدریج روی ترس های اولیه اش کار کرده و با تکانه ها و عواطف متعارضش کنار می آید. در این مرحله اضطراب افسرده وار غالب می شود و اضطراب ایذا و اذیت کمتر می شود. تصور می کنم نشانه های به ظاهر عجیب، ترس های غیرقابل توضیح و رفتارهای خاصی که می توان در کودکان کم سن مشاهده کرد نشانه ای از فرایند مداقه در موضع افسرده وار است. اگر احساس های گناهی که در کودک برانگیخته می شوند خیلی زیاد نباشند میل به جبران و فرایندهای دیگری که بخشی از رشد هستند موجب آسودگی خاطر می شوند. با این حال، اضطراب های افسرده وار و ایذا و اذیت هرگز به طور کامل تمام نمی شوند؛ ممکن است موقتا تحت فشارهای خارجی یا درونی بازگردند، گرچه یک فرد نسبتا عادی می تواند از عهدۀ این تکرار براید و سازگاری خود را مجددا به دست آورد. اگر این فشار بسیار زیاد باشد، ممکن است مانع از رشد یک شخصیت خوبِ سازگار و قوی شود.
با این که– نگران ساده انگاری بیش از حد این روش ام- به اضطراب های افسرده وار و پارانوئید و پیامدهای آن پرداخته ام، بایستی تاثیر فرایندهایی که در ارتباطات اجتماعی توصیف کرده ام را مورد ارزیابی قرار دهم. دربارۀ درونی سازی دنیای خارجی صحبت کرده¬ام و اشاره کردم که این فرایند در کل زندگی ادامه می یابد. زمانی که بتوانیم کسی را تحسین کنیم و به او عشق ورزیم- یا از شخصی متنفر یا منزجر شویم- می توانیم چیزی از او را درون خود بریم، عمیق ترین نگرش ما با چنین تجاربی شکل می گیرد. به عبارتی این امر ما را غنی می کند و اساس خاطرات ارزشمند می شود؛ گاهی نیز احساس می کنیم که دنیای خارجی برای ما خراب شده و درنتیجه دنیای درونی تحلیل رفته است.
در اینجا می توانم به اهمیت وقایع مطلوب و نامطلوبی اشاره کنم که کودک از ابتدا تجربه می کند ابتدا تحت تاثیر والدین، و سپس دیگران. تجربیات خارجی در کل زندگی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. با این حال، حتی در نوزادان، وابسته به روشی است که تاثیرات خارجی توسط کودک تعبیر و جذب می شود، این به نوبۀ خود تا حد زیادی به این بستگی دارد که تکانه های ویرانگر و اضطراب های افسرده وار و ایذا و اذیت چطور عمل می کنند. به طور مشابه، تجربیات بزرگسالی ما تحت تاثیر نگرش های پایه ای ما قرار می گیرند، که به ما کمک می کنند با بداقبالی ها بهتر کنار بیاییم، یا اگر بیش از حد تحت تاثیر تردید و ترحم به خود هستیم، حتی نا امیدی های ناچیز نیز به فاجعه تبدیل می شوند.
یافته های فروید دربارۀ کودکی، درک مشکلات تربیت را افزایش داده است اما این یافته ها اغلب سوء تعبیر شده اند. گرچه تربیت بیش از حد تنبیهی، تمایل کودک به واپس روی را تقویت می کند، باید به خاطر داشته باشیم که سهل گیری بیش از حد به اندازۀ محدودیت بیش از حد برای کودک آسیب زاست. اصطلاح “ابراز وجود کامل” (full self_expression) می تواند هم برای والدین و هم برای کودک مضرات زیادی داشته باشد. درحالی که در گذشته کودک اغلب قربانی نگرش تنبیهی والدین بوده است، ممکن است اکنون والدین قربانی فرزندشان باشند. یک طنز قدیمی وجود دارد که می گوید: مردی بود که در کودکی هرگز سینۀ مرغ را مزه نکرد؛ چرا که وقتی کودک بود والدینش آن را می خوردند و وقتی بزرگ شد، فرزندانش آن را می خوردند. لازم به ذکر است که وقتی با فرزندانمان سر و کار داریم تعادلی را بین انضباط بیش از حد زیاد و بیش از حد کم، برقرار کنیم. چشم پوشی از برخی از خطاهای کوچک تر یک نگرش سالم است. اما اگر این امر به صورت عدم توجه مداوم باشد، ضرورتا عدم تایید کودک و درخواست از او را نشان می دهد.
موضوع دیگری که باید در مورد سهل گیری والدین در نظر گرفته شود این است که؛ با وجودی که ممکن است کودک از نگرش سهل گیرانه والدین بهره برده و احساس رضایت کند، اما همواره با حسی از گناه دربارۀ بهره¬کشی از آنها دست و پنجه نرم می کند و نیاز به میزانی از محرومیت و محدودیت دارد تا به احساس امنیت دست یابد. این اتفاق او را قادر می سازد تا حس احترام نسبت به والدینش داشته باشد، که برای ارتباط خوب با آنها و همچنین افزایش احترام به دیگران ضروری است. علاوه براین باید توجه داشته باشیم، والدینی که باعث ابراز وجود بی حد و حصر کودک می شوند- اگرچه بسیاری از آنها تلاش می کنند آن را بپذیرند- ناگزیر احساس خشمی می کنند که روی نگرش شان نسبت به کودک تاثیر دارد.
من در مقالات قبلی ام کودک کم سن و سالی را توصیف کرده ام که در برابر هر ناکامی واکنش نشان می داد- قابل ذکر است که در هیچ نوع تربیتی، امکان اجتناب از همه ناکامی ها وجود ندارد- این کودک دربرابر هرگونه کمبود و ضعف¬ در محیط اطرافش آمادۀ خشم شدیدی می شد و خوبی های دریافت شده از محیطش را ناچیز می انگاشت. اساسا او نارضایتی هایش را خیلی شدید بر افرادی که پیرامونش بودند فرافکنی می کرد.
نگرش های مشابهی در بزرگسالان نیز شناخته شده است. اگر در مواجهه با افرادی قرار گیریم که قادر به تحمل ناکامی بدون خشمی شدیدند و می¬توانند بعد از ناکامی به سرعت دوباره سازگاریشان را پیدا کنند، و آنهایی که مایل اند دنیای خارجی را مقصر بدانند، می¬توانیم اثر مخرب فرافکنی خصمانه را شاهد باشیم. فرافکنی نارضایتی، احساس خصمانه ای در دیگران بر می انگیزد. تعداد کمی از ما تحمل این اتهام را داریم که در گروه گناهکار قرار بگیریم، حتی اگر این اتهام با کلمات بیان نشود. درواقع این امر سبب می¬شود از چنین افرادی بیزار باشیم، و ظاهرا دشمن آنها به نظر -برسیم؛ در نتیجه ما را با احساس های ایذا و اذیت فزون یافته¬ و سوءظن ارزیابی می¬کنند و رابطه ها بیشتر و بیشتر آسیب زا می¬شوند.
یک روش حل و فصل سوء ظن شدید، تلاش برای فرونشاندن دشمنان واقعی یا فرضی است. این روش به ندرت موفقیت آمیز است. البته برخی افراد می¬توانند با چاپلوسی و دلجویی بر آن غلبه کنند، به ویژه اگر احساس های ایذا و اذیت خودشان نیاز به فرونشاندن داشته باشد. اما چنین رابطه¬ای به آسانی خراب و به خصومتی متقابل تبدیل می شود. متذکر می¬شوم چنین نوساناتی ممکن است در نگرش دولتمردان برجسته در امور بین المللی مشکلاتی ایجاد کنند.
جایی که اضطراب ایذا و اذیت قدرت کمتری دارد و فرافکنی در جهت نسبت دادن احساس های خوب به دیگران است، پایه ای برای همدردی ایجاد می شود. در این شرایط، پاسخ دریافتی از دنیای خارجی بسیار متفاوت است. همه ما افرادی را می شناسیم که دوست داشتنی هستند و قابلیت این را دارند که دوست داشته شوند؛ این به خاطر حسی است که ما از آنها می گیریم، احساسی که مبتنی بر اعتماد آنها به ما است، که این خود حس دوستانه ای را در بخشی از ما برمی انگیزاند. البته در اینجا از افرادی صحبت نمی¬کنم که با دروغ تلاش به محبوب نشان دادن خودشان دارند. درمقابل، معتقدم افرادی که صادق هستند و جرات بیان اعتقادات خود را دارند در بلند مدت محترم و حتی دوست داشتنی می¬شوند.
تاثیر نگرش های اولیه در سراسر زندگی، نشات گرفته از ارتباط ما است با افراد مهم اولیه و مشکلاتی که در دروران کودکی یا ابتدای کودکی حل نشده باقی مانده اند، که به شکل تغییر یافته ای دوباره احیا می¬شوند. برای مثال، نگاه ما به فردی برتر یا فرودست، رابطه با یکی از خواهر-برادر های کوچکتر یا یکی از والدین را تکرار می¬کند. اگر فردی یاری رسان، دوست داشتنی و بزرگتر را ملاقات کنیم، به طور ناهوشیار رابطه با والدین یا پدربزرگ-مادربزرگ مورد عشق را تداعی می کند؛ درحالی که افراد بزرگتر، متکبر و غیرقابل تحمل، نگرش های حاکی از سرکشی کودک در مقابل والدین خود را دوباره زنده می کنند. ضروری نیست که چنین افرادی از نظر فیزیکی، روانی، یا حتی سن واقعی شبیه اشخاص اصلی باشند؛ بلکه وجود چیزی مشترک در نگرش به آن ها کافی است. وقتی فردی کاملا تحت نفوذ شرایط و رابطه های اولیه اش باشد، قضاوتش نسبت به مردم و اتفاقات مختل می شود. به طور معمول احیای دوبارۀ موقعیت های اولیه از طریق قضاوت عینی محدود و اصلاح می¬شود. گفته می¬شود، همۀ ما تحت تاثیر عوامل غیرمنطقی قرار می گیریم، اما در زندگی طبیعی زیر سلطۀ آنها نیستیم.
ظرفیت عشق ورزیدن و تعلق خاطر، اول از همه نسبت به مادر ایجاد می شود سپس به طرق مختلف تعلق خاطر به افراد مختلف رشد می کند و سبب می شود که احساس خوب بودن و ارزشمند بودن را در فرد ایجاد می کند. به این معنا، احساس لذتی که کودک در گذشته تجربه می کرده به خاطر احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن بوده و این بعدها نه تنها به ارتباط او با دیگرانی که خیلی مهم اند منتقل می شود، بلکه به کار و همۀ چیزهایی که احساس می کند ارزش مبارزه کردن دارند نیز منتقل می¬شود. بالا بودنِ ظرفیت فرد برای لذت بردن از کارش، منابع گوناگونی را برای رضایت خاطر فراهم می¬کند.
در این تلاش برای رسیدن به هدف های پیش رو، همانند تلاش برای ارتباط با دیگر افراد، میل ابتدایی برای جبران، به ظرفیت عشق ورزیدن اضافه می شود. قبلا هم اشاره کردم که در والایش-هایی که ناشی از علائق آغازین کودکی می¬شوند، انگیزه بیشتر فعالیتهای سازنده این است که کودک به طور ناهوشیار احساس می¬کند به این طریق افراد دوست داشتنی ای که زمانی به آنها آسیب رسانده را بازگردانده و آسیبش را ترمیم می کند. این انگیزه¬ها هرگز قدرت¬شان را از دست نمی دهند، اگرچه اغلب اوقات در زندگی معمولی مشخص نیستند. حقیقت تغییرناپذیر این است که هیچ یک از ما به طور کامل از احساس گناهی که جنبه های ارزشمند زیادی هم دارد رها نمی¬شویم زیرا که ما را به سمت یک میل تمام نشدنی برای جبران و خلق راه های پیش رو سوق می دهد.
هر شکلی از خدمات اجتماعی با این انگیزه، مفید است. در اکثر موارد، احساس های گناه، فرد را به سمت قربانی کردن کامل خودش برای یک هدف یا همنوعان اش پیش می¬برد و ممکن است منجر به فانتزی شود. اگرچه می¬دانیم، برخی افراد برای نجات دیگران زندگی خود را به خطر می اندازند، و این لزوما با آنچه ما می گوییم همراستا نیست. در چنین مواردی ممکن است احساس گناه در آن حد زیاد نباشد که ظرفیت عشق، بخشندگی و همانند سازی با همنوع را در معرض خطر قرار دهد.
من بر اهمیت همانند سازی با والدین سپس افراد دیگر در رشد کودک تاکید کرده ام و اکنون مایلم بر جنبه هایی از همانندسازی موفق تاکید کنم که در بزرگسالی به دست می¬آید. زمانی که حسادت و رقابت خیلی زیاد نباشد امکان لذت بردن از لذت دیگران ایجاد می شود. در کودکی دشمنی و رقابتِ عقدۀ ادیپ، از طریق ظرفیت لذت بردن از شادی والدین، بی اثر می¬شود. در زندگی بزرگسالی، والدین می توانند در لذت دوران کودکی با کودکشان شریک شوند بدون اینکه مداخله ای در فرایند کودکی کردن فرزندشان نمایند، این لذت بردن به علت توانایی آنها در همانند سازی با فرزندشان است. آنها این توانایی را به دست می آورند که رشد کودکان شان را بدون احساس حسادت ببینند.
زمانی که افراد بزرگتر می شوند و لذت های جوانی کاهش می یابد و کمتر قابل دسترس می شود، این نگرش اهمیت بیشتری پیدا می کند. اگر قدردانی و شکرگزاری برای تجارب رضایت بخش گذشته از بین نرفته باشد، افراد بزرگتر می توانند از هر چیزی که هنوز در دسترس شان است لذت ببرند. علاوه بر این، چنین نگرشی، منجر به آرامش می شود وبزرگسالان می توانند با افراد جوان همانندسازی کنند. برای مثال، کسی که در تلاش برای تحقق استعداد جوانان است و به رشد آنها کمک می کند- این فرد می تواند معلم یا منتقد باشد، یا مشوق هنر و فرهنگ- او این کار را می تواند انجام دهد چرا که توانایی همانندسازی با دیگران را دارد؛ به این معنی که دوباره زندگی خود را تکرار می کند حتی گاهی اهداف تحقق نیافته خود را در زندگی به صورت همدلانه بدست می آورد.
در هر مرحله ای توانایی همانند سازی امکان شادی حاصل از تحسین ویژگی دیگران یا موفقیت آنها را ممکن می سازد. اگر نتوانیم به خود اجازۀ قدردانی از دستاوردها و کیفیات افراد دیگر را دهیم- به این معنی که قادربه تحمل این فکر نباشیم که هرگز نمی¬توانیم با آن افراد رقابت کنیم- درواقع خود را از منابع بزرگ خوشبختی و توانگری محروم کرده ایم. اگر ما فرصتی برای درک عمظتی که وجود دارد و در آینده نیز وجود آن ادامه خواهد داشت، نداتشته باشیم دنیا به چشم مان جای نامساعدی می آید. چنین تحسینی چیزی را در ما نیز برمی انگیزد و به طور غیر مسقیم باور ما نسبت به خودمان را افزایش می دهد. و این یکی از چندین روشی است که در آن همانند سازی های زمان کودکی بخش مهمی از شخصیت ما شده است.
توانایی تحسین دستاورد افراد دیگر یکی از عوامل موفقی است که کار تیمی را ممکن می سازد. اگر حسادت خیلی زیاد نباشد می توانیم لذت و غرور را در کار با افرادی تجربه کنیم که گاهی ظرفیت هایی بیش از ما دارند، به این دلیل است که می توانیم با اعضای برجسته تیم همانند سازی می کنیم.
مسئله همانندسازی خیلی پیچیده است. زمانی که فروید سوپر ایگو را کشف کرد، آن را بخشی از ساختار روانی کودک در نظر گرفت که از تاثیر والدین روی کودک نشات می گیرد- تاثیری که بخشی از نگرش های اساسی کودک می شود. کار با کودکان کم سن و سال به من نشان داد که حتی از نوزادی به بعد و خیلی زود، مادر و افراد دیگر در محیط کودک، به درون او برده می شوند و این پایه ای برای همانندسازی است چه مطلوب و چه نامطلوب. در بالا نمونه هایی از همانندسازی را بیان کرده¬ام که هم برای کودک و هم برای بزرگسال مفید است. اما محیط اولیه در شکل گیری جنبه های نامطلوب نگرش بزرگسالان نسبت به کودک نیز تاثیری حیاتی دارد که برای رشد او بسیار مضر است چرا که طغیان و نفرت یا تسلیم شدن شدید را در او برمی انگیزاند. او همزمان، این خشم و دشمنی بزرگسال را درونی¬سازی می کند. خارج از چنین تجاربی، همانندسازی با والد شدیدا تنبیه گر یا فاقد درک و عشق درونی، بر شکل گیری شخصیت کودک تاثیر می¬گذارد و ممکن است باعث شود او چنین تجربیاتی را در زندگی آتی اش تکرار کند. بنابراین، پدر گاهی اوقات روش های اشتباه مشابهی که پدرش برای او استفاده می کرده را برای کودکانش به کار می¬برد. به عبارت دیگر، طغیان در برابر تجربیات اشتباه کودکی می تواند منجر به عکس العمل هایی مخالف والدین شود که از روشی که والدین آن را رفتار را کرده اند، متفاوت است، و این امر منجر به افراطی دیگر خواهد شد. برای مثال، سهل گیری بیش از اندازه به کودک، که پیشتر به آن اشاره کردم. یادگیری از تجربیاتمان در دوران کودکی و درنتیجه درک و تحمل بیشتر در برابر کودکان خود و همچنین در برابر افراد خارج از خانواده، نشانه ای از بلوغ و رشد موفق است. اما تحمل به معنی چشم پوشی از اشتباهات دیگران نیست. بلکه به معنی تشخیص اشتباه است و با این حال از دست ندادن توانایی همکاری یا حتی تجربۀ عشق نسبت به آن افراد.
من در توصیف رشد کودک، به اهمیت حرص تاکید کرده ام. اجازه دهید به نقش حرص در شکل گیری شخصیت و چگونگی تاثیر آن بر نگرش های بزرگسالی توجه نماییم. می توان نقش حرص به عنوان عنصری مخرب را در زندگی اجتماعی دید. فرد حریص، بیشتر و بیشتر می خواهد حتی به قیمت قربانی کردنِ دیگری. او واقعا قادر به توجه و بخشندگی در برابر دیگران نیست. در اینجا فقط صحبت از دارایی های مادی نیست بلکه این موضوع شامل مقام و اعتبار نیز می شود.
افراد بسیار حریص مستعد بلندپروازی کردن‌اند. هر جا که رفتار انسانی را مشاهده می کنیم نقش بلندپروازی هم از نظر جنبه های مفید و هم از نظر جنبه های آسیب زا، خود را نشان می دهد. تردیدی نیست که بلندپروازی انگیزه ای است برای موفقیت، اما اگر تحت فشار رانه ی اصلی باشد، همکاری با دیگران به خطر می افتد. فردی با بلندپروازی زیاد علی رغم همۀ موفقیت هایش همواره ناراضی باقی می ماند، همان طور که کودک حریص هرگز راضی نمی شود. به خوبی می دانیم که ویژگی عمومی افرادی که تشنۀ موفقیت بیشتر و بیشتر اند، نمی توانند با آنچه که بدست آورند کنار بیایند و گویی با موفقیت هایشان رابطه ای ندارند. یک ویژگی در این نگرش- که حسادت نقش مهمی در آن بازی می کند- این است که فرد در اجازه دادن به دیگران برای اینکه مهم باشند ناتوان است. مادامی که برتری فرد بلندپرواز به چالش کشیده نشود ممکن است به دیگران اجازه بدهد تا نقشی فرعی را بازی کنند. همچنین، دریافتیم که چنین افرادی قدرت و تمایل به تشویق و تحریک افراد جوان تر ندارند چراکه ممکن است برخی از آنها جانشین خودشان بشوند. ممکن است یکی از دلایل آن ها برای عدم رضایت شان از موفقیت های ظاهرا بزرگ، نتیجه ی عدم علاقه آن ها به زمینه¬ای باشد که در آن کار می کنند. این توصیف به ارتباط بین حرص و حسادت اشاره می کند. رقیبت نه تنها به عنوان فردی است دیده می شود که موقعیت خوب را غارت کرده و تو را از آن محروم می کند، بلکه به عنوان مالک خصلت های ارزشمندی دیده می شود که حسادت و میل را در جهت تخریب آنها بر می انگیزاند.
جایی که حرص و حسادت شدید نباشد، حتی فرد بلندپرواز هم رضایت را در کمک به دیگران برای انجام همکاری بین خودشان پیدا می کند. در اینجا نگرشی داریم که تحت رهبری موفقیت آمیز قراردارد. باز هم، تا حدودی این در مهدکودک قابل مشاهده است. کودک بزرگتر ممکن است به موفقیت برادر یا خواهر کوچکتر افتخار کرده و هر آنچه که می تواند به آنها کمک کند، انجام دهد. برخی کودکان تاثیری منسجم روی کل زندگی خانوادگی دارند و عمدتا با دوستانه و مفید بودن، فضای خانواده را بهتر می کنند. مادران ناشکیبا و متعصبی را دیده¬ام که به واسطۀ تاثیر چنین کودکانی بهتر شده اند. همین موضوع در دوران مدرسه نیز کاربرد دارد، جایی که گاهی تنها یک یا دو کودک با رهبری اخلاقی تاثیر مثبتی بر نگرش دیگران دارند که اساس رابطۀ دوستانه و اشتراکی با دیگر کودکان است بدون تلاشی که منجر به احساس حقارت در دیگران شود.
برگردیم به رهبری: اگر رهبر- همچنین ممکن است برای هر عضو گروه صدق کند- مظنون شود که او ابژۀ نفرت است تمامی نگرش های ضداجتماعی اش از طریق این احساس افزایش می یابد. ما دریافتیم افرادی هستند که تحمل انتفاد ندارند چرا که اضطراب ایذا و اذیت را تجربه می کنند که نه تنها او را طعمۀ رنج می کند بلکه در روابط با دیگران هم مشکلاتی ایجاد می کند، این فرد در هر مسیری از زندگی، عدم ظرفیت در اصلاح اشتباهات و یادگیری از دیگران را نشان می دهد.
اگر دنیای بزرگسالی را از این نظر که ریشه در کودکی دارد بررسی کنیم، بینشی نسبت به ذهن مان، عادت ها، و نگاه هایمان به دست می آوریم که از فانتزیها و هیجانات ابتدایی کودکی تا ترس های شدیدتر و جلوه های پیچیده بزرگسالی ساخته شده است. نتیجۀ دیگری که استنباط می¬شود این است که هیچ چیز در ناهوشیار نیست که به طور کامل تاثیرش را بر شخصیت از دست بدهد.
جنبۀ دیگر رشد کودک که بحث شد شخصیت فرد را تشکیل می دهد. من چندین نمونه مطرح کردم دربارۀ این که چطور تکانه های تخریب گر، حسادت و حرص و پیامد ناشی از اضطراب های ایذا و اذیت در سازگاری عاطفی کودک و ارتباطات اجتماعی فرد اختلال ایجاد می کند. همچنین به جنبۀ مفید رشد متضاد اشاره کرده ام و نشان داده¬ام که چطور ایجاد می¬شود. سعی کردم اهمیت تعامل بین عوامل درونی و تاثیر محیط را انتقال دهم. در راستای فهم اهمیت این تاثیر متقابل، درک عمیق تری دربارۀ چگونگی رشد شخصیت کودک به دست آوردیم. این موضوع همواره مهمترین جنبۀ کار روانکاوی بوده است که در بسترتحلیلی موفق اتفاق می افتد، زمانی که شخصیت مراجع تحت تاثیر تغییرات مطلوب قرار می¬گیرد.
یکی از پیامدهای رشد متعادل، انسجام و قدرت شخصیت است. این ویژگی هم بر اتکا به خود و هم بر ارتباط فرد با دنیای خارج تاثیر گسترده ای می گذارد. تاثیری که یک شخصیت صمیمی و اصیل، بر دیگرافراد می گذارد به آسانی قابل مشاهده است. حتی افرادی که دارای ویژگی های مشابه نیستند تحت تاثیر قرار می¬گیرند و توجه به این انسجام و صمیمیت تا حدی اجتناب ناپذیر است. زیرا این ویژگی ها تصویری از آنچه که میخواهند بشوند را برانگیخته می¬کند. چنین شخصیت هایی در کل امید به دنیا و اعتماد بیشتری به خوب بودن را به آنها می¬دهند.
من در این مقاله با بحث دربارۀ اهمیت شخصیت نتیجه گرفتم که شخصیت و کاراکتر، اساسی برای همۀ دستاوردهای بشری است. تاثیر یک شخصیت خوب بر دیگران ریشه در رشد اجتماعی سالم او دارد.
ضمیمه
زمانی که دربارۀ دیدگاهم مبتنی بر رشد شخصیت با یک انسان شناس گفتگو کردم، او یک فرضیه عمومی پایه ای را برای رشد شخصیت مشخص کرد. او تجربه اش را از یک کار میدانی بیان کرد که کاملا متفاوت از ارزیابی شخصیت بود. برای مثال، در جامعه ای کار کرده بود، که کلاهبرداری از افراد کار پسندیده ای محسوب می شد. در پاسخ به برخی سوالاتم توصیف کرد که در آن جامعه قدردانی به عنوان ضعف در مقابل رقیب در نظر گرفته می شد. من جویا شدم که آیا هیچ موقعیتی وجود داشته که کسی قدردانی ای نشان داده باشد. پاسخ داد که اگر فردی می توانست خود را پشت دامن یک زن قرار دهد به طوری که با این روش تا حدی توسط آن زن پوشش داده می شد، زندگی اش نجات می یافت. در پاسخ به سوالات دیگر گفت که اگر دشمن تدارک وارد شدن به چادر یک مرد را می دید، کشته نمی¬شد و همچنان سالم در منطقه حفاظت شده قرار می¬گرفت.
زمانی که مطرح کردم که چادر، دامن زن، و منطقۀ حفاظت شده، نمادهایی از خوبی و مادر حمایت گر بوده¬اند او موافقت داشت. این تفسیرم را پذیرفت که حمایت مادر به خواهر و برادر منفور قابل تعمیم بود- پنهان شدن مرد پشت دامن زن- و ممنوعیت کشتن درون چادر فرد مرتبط با قانون مهمان نوازی بود. نتیجه¬گیری¬من این است که اساسا مهمان نوازی با زندگی خانوادگی، ارتباط کودکان با دیگران و خصوصا با مادر مرتبط می¬شود. در نتیجه همان طور که پیشتر مطرح کردم، چادر، بیان کننده مادری است که خانواده را حمایت می¬کند.
بیان این مورد حاکی از ارتباطات احتمالی بین فرهنگ ها است که کاملا متفاوت ظاهر می¬شود، و نشان می دهد که این ارتباطات در رابطه با موضوع خوب اولیه، مادر است، که در آن هرچیزی ممکن است تحریفی در شخصیت باشد، پذیرفته شده و حتی تحسین می شود.

دانلود متن اصلی مقاله

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: