Screenshot_20211024-163734_ToonMe-1.jpg
مهر ۵, ۱۴۰۰

چرا فیربرن بخوانیم؟/ نوشته توماس آگدن، ۲۰۱۰/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

نویسنده در این مقاله، قرائتی موشکافانه از بخش‌هایی از کار فیربرن ارائه می‌دهد که نه تنها سبک فکری فیربرن را روشن می‌کند، بلکه با بسط مفاهیمی که معتقد است به طور ضمنی در کار فیربرن نهفته است، ایده‌های خودش را بیان می‌کند.

در میان جنبه‌های شرح داده نشده یا گسترش نیافته کار فیربرن، آنچه آگدن مورد بحث قرار می‌دهد شامل این موارد است: ۱) ساختار دنیای ابژه درونی، همیشه، تا حدی، در پاسخ به تجربه تروما شکل می گیرد ( شکست مادر در انتقال این حس به نوزاد که او را دوست دارد و پذیرای عشق او است). ۲) مهمترین انگیزه ای که ساختار دنیای ابژه درونی را حفظ می کند، تلاش‌های بی‌وقفه نوزاد است برای تبدیل رابطه درونی با مادر نامهربان به یک رابطه محبت آمیز _و بنابراین معکوس کردن اثر “عشق سمی” (خیالی) اش به مادر_  ۳) حملاتی که فرد بخاطر شیوه دوست داشتنش، به خود می کند، گرچه خود تخریب‌گرانه است، اما بیانگر بینش اندکی است که فرد نسبت به نفرت و شرمش از خود دارد، نفرت و شرم بخاطر تلاش‌های بیهوده و بی‌پایانی که برای تغییر خود (یا ابژه طرد کننده) می کند. نویسنده با استفاده از مثال‌هایی از کار بالینی خود، شیوه درک خود را از “زندگی هیجانی” ابژه های درونی برای تسهیل رشد هیجانی، بیان می‌کند.

واژگان کلیدی: عشق اعتیادآور، شخصیت، تحقیر، فیربرن، ابژه‌های درونی، خرابکار درونی، متاسایکالوژی، کینه‌ورزی، تروما، انتقال

دریافت من از نظریه فیربرن این است که او مدلی از ذهن را ارائه می‌دهد که با مفهوم ساختار بسیار ابتدایی رشد روانی قابل ادغام است. مدلی که در نوشتار هیچ یک از نظریه پردازان تحلیلی برجسته در قرن بیستم دیده نمی‌شود. فیربرن مدل ساختاری فروید (۱۹۲۳) درباره ذهن را با یک مدل استعاری که در آن ذهن به عنوان یک «دنیای درونی» تصور می‌شود، جایگزین کرد (فیربرن. ۱۹۴۳). مدلی که در آن بخش‌های واپس‌رانده شده و دوپاره شده خود، در ارتباطی پایدار و در عین حال بالقوه تغییر پذیر با یکدیگر قرار می گیرند (مثل زیر‌ساخت‌هایی از شخصیت). دنیای ابژه‌ درونی فیربرن گسترده‌تر از مدل سه‌گانه ساختاری فروید است و مجموعه‌ای غنی از استعاره را فراهم می‌کند که به درک دو موضوع کمک می کند: ۱) انواع معضلات انسانی‌، به ویژه آنها که مربوط به ترس از مخرب بودن عشق فرد است و ۲) نقش محوری کینه، تحقیر، سرخوردگی و عشق اعتیادآور در ذهن ناهشیار.

از دید من، تئوری فیربرن درباره دنیای ابژه درونی (internal object world)، کمک مهمی به گسترش نظریه تحلیلی در سده اول آن کرد. با این حال، ارجاع اندک به کارهای او، به ویژه در نوشته‌های آمریکای شمالی و آمریکای لاتین (برای مثال ایده‌های فیربرن در مقالات سال ۱۹۴۰، ۱۹۴۱، ۱۹۴۳، ۱۹۴۴) و تفکر بالینی او (۱۹۵۶، ۱۹۵۸)، نسبت به دیگر نظریه‌پردازان قرن بیستم مثل کلاین، بیون و وینیکات نشان می دهد که نوشته های فیربرن علاقه و مطالعات کمتری را به خود جلب کرده اند. این مساله تا حدی به این علت بود که فیربرن در ادینبورگ در انزوا کار می‌کرد. او فرصت کمی برای درگیری شخصی و یا تبادل فکری با دیگر همکارانش در انیستیتو روانکاوی لندن داشت که اعضایش در آن دوره بالینت، بیون، آنا فروید، هایمن، کلاین، میلنر، روزنفلد، سیگال و وینیکات بودند (۱۹۸۹). در نتیجه مواجهه با کارهای فیربرن حتی برای هم‌نسلان خودش هم تنها از طریق نوشته‌هایش امکان‌پذیر بود.

به عقیده من جایگاه نسبتا حاشیه‌ای فیربرن در روانکاوی امروز هم مشتق از این واقعیت است که خواننده خود را با ادبیات متراکمی مواجه می‌بیند که بسیار انتزاعی و تئوریک است و شامل مجموعه‌ای از اصطلاحات نا‌آشنا است (برای مثال، ساختار پویا، ساختار اندوسایکیک، ایگوی مرکزی (central ego)، خرابکار درونی (internal saboteur)، ایگوی لیبیدویی (libidinal object)، ابژه برانگیزاننده (exciting object)، ابژه طرد کننده (rejecting object) و …) که در نظریه‌های تحلیلی بعدی جایی پیدا نکرد.

در این مقاله قصد من ارائه یک توضیح ساده و روشن از نظریه فیربرن نیست. بلکه هدفم، نگاهی دقیق تر به نظریه او، به ویژه مقاله عوامل اسکیزوئید شخصیت (۱۹۴۰) و مقاله ساختار اندوسایکیک در ادبیات روابط ابژه (۱۹۴۴) است. من آنچه را که به نظرم موجب دلالت‌ها و بسط‌های نظری مهم از کار فیربرن می‌شود توضیح می‌دهم و سعی دارم با مطالعه دقیق متون او، چیزی از خودم را نیز بر نوشته های او بیافزایم.

۱) عناصر بازنگری فیربرن در نظریه تحلیلی:

از دید فیربرن، سخت ترین مشکل روان‌شناختی که نوزاد در فرایند تکوین روانشناختی با آن مواجه است، دوگانگی ای است که تجربه می کند و این دوگانگی زمانی برانگیخته می‌شود که مادر (مادری که کودک به او وابستگی مطلق دارد)، هم به عنوان ابژه مهربان و پذیرای عشق او، و هم به عنوان ابژه نامهربان و رد‌کننده عشقش تجربه می‌شود. نوشته‌های فیربرن شامل یک ابهام اساسی در مورد این دوگانگیِ مهم انسانی است. زبان مورد استفاده فیربرن بارها خواننده را با این سوال مواجه می‌کند که آیا هر نوزادی با تجربه فقدان عشق مادر تروماتایز می‌شود؟ یا اینکه آیا همه نوزادان ناکامی‌های اجتناب ناپذیر (و ضروری) مادر را به عنوان شکست او در دوست داشتن خود سوء تعبیر می‌کنند؟

شواهد کافی در کار فیربرن برای حمایت از هر دو فرضیه وجود دارد. به عنوان مثال، فیربرن در حمایت از این ایده که نوزاد محرومیت را به عنوان طرد از سمت مادر تعبیر می‌کند، می‌نویسد:

در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که آنچه از نقطه نظر انگیزشی، به عنوان ناکامی از سمت مادر به کودک یا نوزاد ارائه می شود، از نقطه نظر عاطفی به گونه متفاوتی خود را به کودک می نمایاند. از نقطه نظر اخیر، آنچه کودک یا نوزاد تجربه می‌کند، احساس فقدان عشق و در واقع طرد شدن احساسی از سمت مادر است (فیربرن. ۱۹۴۴).

در عین حال یک منطق ثابت در کار فیربرن وجود دارد که از این ایده حمایت می‌کند که هر نوزادی به طور واقع‌بینانانه ظرفیت محدود مادر برای دوست داشتن او را درک می‌کند و در عین حال این درک واقع‌بینانه، خود برای نوزاد یا کودک به عنوان تروما تجربه می‌شود. به دنبال این منطق: ۱) همه بدون استثناء باید اسکیزوئید در نظر گرفته شوند. به این صورت که هر فردی شواهدی از دوپاره‌سازی خود را دارد. تفاوت صرفا در شدت پاتولوژی اسکیزوئیدی است. ۲) آسیب‌شناسی روانی اسکیزوئید ریشه در یک رابطه غیر رضایت‌بخش با مادر دارد (به عنوان مثال، شکست مادر در دوست داشتن کودک به عنوان فردی مستقل). ۳) از آنجایی که همه اسکیزوئید هستند و وضعیت اسکیزوئید مشتق شده از شکست مادر در مطمئن ساختن کودک از عشق او است، هر نوزادی شکست تروماتیک مادر در عشق ورزیدن به خودش را تجربه می‌کند.

اما زبان استفاده شده برای این توالی منطقی، یک ابهام اساسی را بی‌پاسخ باقی می‌گذارد: «آیا شکست مادر در اطمینان بخشی به کودک، بازتابی از شکست مادر در متقاعد سازی است، یا شکست/ ناتوانی کودک در متقاعد شدن؟ (مثلا ناتوانی کودک در پذیرش عشق). عبارت «شکست از طرف مادر»، به گوش من، در جهت تفسیر اولی است، اما به هیچ وجه دومی را نقض نمی کند. به طور کلی به اعتقاد من، ابهام زبانی در کار فیربرن، در خدمت انتقال این مفهوم است که هر نوزاد یا کودک به طور دقیقی محدودیت توانایی مادر را درک می‌کند، و همزمان آن را سوء تعبیر می‌کند. از این دید، مفهوم رشد روانی ابتدایی فیربرن یک نظریه تروما است، که در آن نوزاد به درجات مختلف با درک واقع‌بینانه‌ای از این که او  به مادری مطلقا وابسته است که ظرفیت محدودی برای عشق ورزیدن دارد، تروماتایز می‌شود. از این دید، نظریه روابط ابژه فیربرن و کلاین مکمل هم هستند. این مکمل بودن برای ما به عنوان تحلیلگر فرصتی را فراهم می‌کند تا با یک دید دوچشمی ببینیم/فکرکنیم. فیربرن (بر خلاف کلاین) به تقدم واقعیت بیرونی و فانتزی ناآگاه معتقد است (این مقاله مجال پرداختن به تفاوت‌های نظری کلاین و فیربرن را فراهم نمی‌کند).

فیربرن (۱۹۴۴)، معتقد است احساس ذهنی نوزاد مبنی بر اینکه مادری که وی به او کاملا وابسته است، قادر به دوست داشتن او نیست، “یک تجربه عاطفی بسیار ویرانگر” را می‌سازد. “برای کودک بزرگتر، تجربه دوست داشتن مادری که عشق نمی‌دهد و پذیرای عشق او نیست «به شدت تحقیر کننده» است. در سطح عمیق‌تر (مرحله ابتدایی‌تر)، شرم از نمایش نیازهایی تجربه می‌شود که مورد بی‌اعتنایی یا تحقیر قرار گرفته‌اند”. کودک “احساس می‌کند به حالتی از بی‌ارزشی، بیچارگی یا التماس افتاده است”. “به طور همزمان، احساس او از بد بودن (بخاطر نیازمند بودن بیش از حد)، با احساس ناتوانی مطلق پیچیده تر می‌شود..”.

اما درد حاصل از احساس شرم، بی‌ارزشی، التماس، بدی و ناتوانی، فاجعه‌بار ترین نتیجه وابستگی به مادری که کودک او را نامهربان و ناپذیرا نسبت به عشقش تجربه می کند نیست؛ احساس ویرانگر‌تر، تهدید به نابودی ناشی از چنین رابطه‌ای است.

حتی در سطحی عمیق‌تر (مرحله ابتدایی‌تر)، تجربه کودک اصطلاحا مشابه انفجاری بی‌حاصل و تخلیه کامل لیبیدو است. بنابراین حسی از مرگ قریب‌الوقوع و فروپاشی روانی (در زمان حال) و تهدید به از دست دادن لیبیدو [عشق] تجربه می‌شود (لیبیدویی که نوزاد با آن خوبیِ خودش را می‌سازد)… خودش را می سازد. [او با از دست دادن آنچه که خودش را می‌سازد تهدید می‌شود]. (فیربرن، ۱۹۴۴).

به عبارت دیگر، بخش مشترک و جهانی از اولین تجربه انسان پس از تولد، تجربه وحشتناک از دست دادن قریب‌الوقوع خود/زنده بودن خود است.

نوزاد یا کودک احساس می‌کند دلیل فقدان آشکار عشق مادر به او این است که او خود عاطفه مادر را تخریب کرده و آن را ناپدید کرده است. به طور همزمان، احساس می‌کند علت اینکه مادر آشکارا از پذیرش عشق او سرباز می زند، این است که عشق او مخرب و بد است (فیربرن، ۱۹۴۰).

کودک درعشق ورزیدن به ابژه بد پافشاری می‌کند (۱۹۴۳)، زیرا داشتن ابژه های بد بهتر از نداشتن هیچ ابژه‌ای است. “نوزاد/کودک به ابژه های مادرانه نیاز دارد و نمی‌تواند بدون آنها ادامه دهد. از این رو نمی‌تواند از تلاش برای بازسازی پیوندی عاشقانه با مادری نامهربان و ناپذیرا دست بکشد. نوزاد با چسبیدن و آویختن به مادر نامهربان، تلاش می‌کند اثرات سمی عشق خودش را خنثی کند. اما اگر کودک بیش از حد در تلاش برای جلب محبت مادر نامهربان دست و پا بزند، دچار ازهم گسیختگی و … احساس مرگ روانی قریب‌الوقوع” خواهد شد (۱۹۴۴).

از این دیدگاه، مهم‌ترین وظیفه‌ای که نوزاد/کودک با آن مواجه است (از نظر حفظ حیات)، این نیست که پیوندی عاشقانه با مادری ایجاد و حفظ کند که قادر به عشق ورزیدن و پذیرش عشق اوست. موضوع حیاتی یا لااقل به همان اندازه مهم، این است که نوزاد بتواند خود را از چنگ زدن بیهوده به ابژه مادرانه بیرونی، خلاص کند. نوزاد این توانایی نجات‌بخش را با ساختن دنیای ابژه درونی (جنبه ای از ذهن)، برای خود به وجود می‌آورد. در این حالت، رابطه با مادر بد بیرونی تبدیل به رابطه با ابژه درونی می‌شود.

نوزاد پستان مادر را به منظور کنترل آن به درون خود می برد. روابط با ابژه های درونی شده روابطی هستند که در آن فرد ناچار است فرض کند رابطه اش با ابژه های جهان بیرونی رضایت بخش بوده است (۱۹۴۱). در جایگزینی رابطه با ابژه واقعی خارجی با یک ابژه درونی شده، نوزاد جلوی خروج بی رویه لیبیدو (عشق نوظهورش) را به درون یک خلاء هیجانی (مادری که به دلایل واقعی یا تصوری نامهربان تجربه می‌شود) می گیرد. با ایجاد رابطه درونی با مادر نامهربان، نوزاد عشق نوپای خود را به سمت ابژه درونی‌شده هدایت می‌کند، ابژه‌ای که بخشی از خودش است (همه ابعاد ذهن فرد _ از جمله همه فیگور‌های درونی‌شده سازنده دنیای درونی_ الزاما ابعادی از خود هستند). برای فیربرن رابطه با ابژه درونی شده، رابطه واقعی بین ابعاد مختلف ایگو را می‌سازد. فیربرن (۱۹۴۴-۱۹۴۳)، دوباره و دوباره به خواننده یادآوری می‎‌کند که تصویر کردن رابطه با ابژه درونی‌شده، به عنوان رابطه با بخش‌های دوپاره ایگو، چیزی بیشتر از توضیح مفهوم فروید (۱۹۱۷) از “عاملیت انتقادی” (critical agency) نیست (که بعدا سوپرایگو نامیده شد). فروید (۱۹۱۷) در مقاله ماتم و ملانکولیا، فرآیندی را توضیح می‌دهد که در آن دو بخش از ایگو از بدنه اصلی آن (من_I_) جدا شده و وارد رابطه ناهشیاری با یکدیگر می‌شوند. در ملانکولیا بخشی از ایگو (که پناهگاه احساسات خشم ناتوان کننده نسبت به ابژه رها کننده است)، وارد رابطه پایدار درونی با بخش جدا شده دیگری از ایگو می‌شود (همانندسازی با ابژه رها کننده). به این ترتیب یک رابطه با ابژه واقعی ناهشیار بین جنبه‌های مختلف ایگو ساخته و حفظ می‌شود. نتیجه این دوپاره‌سازی ایگو از دید فروید، احساس ناهشیاری مبنی بر این است که تا زمانی که ابژه ناکام کننده با بخشی از خود فرد جایگزین شده، چیزی از دست نرفته است. به این ترتیب، نظریه ابژه درونی شده فیربرن، بازنمایی از توضیح نظریه فروید و همزمان خروجی رادیکال از آن است (در فهم ساختار اندوسایکیک و ماهیت روابط ابژه درونی).

پس از بحث در مورد جایگزینی ابژه ناکام کننده بیرونی با ابژه درونی، اکنون به مفهوم فیربرن از دنیای ابژه درونی (حالت اندوسایکیک پایه ای)، خواهم پرداخت که در نتیجه درونی‌سازی رابطه ناکام‌کننده با مادر ساخته می شود.

برای درک مفهوم رشد روانی فیربرن لازم است به نظریه او درباره ساختار اندوسایکیک بپردازیم. به طور خلاصه، ساختار اندوسایکیک یک زیرساخت از ایگو است که از بدنه اصلی ایگو جدا شده است. فیربرن معتقد است جداسازی ساختار اندوسایکیک (ابعادی از ایگو که قادر به تفکر، احساس، به یاد آوردن و پاسخ دادن به شیوه خودشان هستند)، از پویایی های روانی (تکانه‌ها، آرزو‌ها، نیازها و اشتیاق‌ها) اشتباه است. فیربرن در این زمینه نظر متفاوتی با کلاین و فروید ارائه می‌دهد. او معتقد است در نظر گرفتن بخشی از سلف (ایگو/من) که عاری از تکانه‌ها، آرزوها و نیازها است، توصیف دقیقی از ایگو نیست. ایگو بدون نیازها و تکانه‌هایش چیست؟ به طور مشابه، در نظر گرفتن تکانه‌ها و نیازها جدا از سلف/ایگو/من، برای فیربرن مطلقا بی‌معنا است (۱۹۴۴): «تکانه‌ها از ساختار ایگو- با یک الگوی مشخص- جدا شدنی نیستند».

توجه کنید که فیربرن مشخص می‌کند که ساختار ایگو یک الگوی مشخص دارد. این ایده منعکس کننده دیدگاه او در این باره است که هر زیرمجموعه‌ای از ایگو (هر بعدی از خود)، ساختار منحصر به فرد خودش را دارد که نحوه پاسخ او به ادراکات، نیازها و خواسته‌ها را تعریف می‌کند. برای مثال احساس تحقیر شدن برای هر ساختاری از ایگو تجربه‌ای متفاوت است (به عنوان بعدی شبه خودمختار از ایگو)؛ و متعاقبا هر ساختار ایگویی، پاسخ هیجانی متفاوتی نیز به آن می‌دهد (مثل احساس رنجش و کینه ورزی، تحقیر، انتقام و غیره).

در تلاش برای ساده‌سازی و در دست گرفتن کنترل در مقابل مادر نامهربان، نوزاد درگیر یک “مانور تقسیم” (devide et impra) می‌شود. او مادر نامهربان درونی را به دو بخش تقسیم می‌کند: مادر اغواگر (tantalizing mother) و مادر طرد کننده (rejecting mother).

فیربرن توضیحی نمی‌دهد که چگونه به این ایده رسید (چرا به جای این‌ها، بخش‌های حسود و قاتل، یا بخش‌های سمی و بلعنده را وضع نکنیم؟). همانطور که با پیشنهاد جسورانه فروید مواجه شدیم که هر انگیزه انسانی از رانه‌های جنسی و یا غریزه صیانت از نفس ایگو ناشی می‌شود (و این ایده بعدا با غریزه مرگ جایگزین شد)، باید تا زمانی که نتایج بالینی و نظری تئوری نویسنده را آزمایش نکردیم، قضاوت را به تاخیر بیندازیم.

فیربرن (۱۹۴۴) پیشنهاد می‌کند که جنبه‌ای از شخصیت نوزاد احساس می‌کند که به طرز قدرتمند و غیر قابل کنترلی، به بعد اغواگر مادر درونی‌شده متصل است. در حالی که جنبه دیگری از آن، حس می‌کند نومیدانه به بعد طرد کننده مادر درونی چسبیده است. هر دو بخش از روان نوزاد، از بدنه سالم و اصلی ایگو جدا شده اند (که فیربرن آن را ایگوی مرکزی نامید). در عین حال ابعادی از شخصیت نوزاد نیز که با مادر اغواگر و طرد کننده همانند سازی کرده اند، از ایگوی مرکزی جدا شده اند. بنابراین دو رابطه سرکوب شده با ابژه درونی (ساخته شده توسط چهار بخش جدا‌شده از ایگوی مرکزی)، ایجاد می‌شود: ۱) رابطه مربوط به خود اغوا شده (به اصطلاح فیربرن ایگوی لیبیدویی) و خود اغواگری که با ابژه برانگیزاننده (exciting object) همانندسازی کرده، و ۲) رابطه مربوط به خود طرد شده (خرابکار درونی)، و خود طردکننده ای که با ابژه طرد کننده همانند سازی کرده. این دو مجموعه از روابط ابژه درونی، با عصبانیت از سمت ایگوی مرکزی رد (سرکوب) می‌شوند. زیرا جنبه‌های سالم شخصیت نوزاد، خشم شدیدی نسبت به مادر نامهربان درونی احساس می‌کند. ابژه اغواگر و ابژه طرد کننده، مثل ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی، بخش‌هایی از خود هستند. ابژه‌های درونی اغواگر و طرد کننده، برای خود احساسی از غیرمن (not me) را ایجاد می کنند. زیرا این‌ها بخش‌هایی از خود هستند که با مادر نامهربان و کیفیت‎‌های اغواکننده و طرد کننده آن همانند‌سازی کرده اند.

فیربرن (۱۹۶۳، ۱۹۴۴)، معتقد بود درونی‌سازی ابژه ناکام کننده، دفاعی است که در تلاش برای کنترل ناکامی استفاده می‌شود. اما به عقیده من کنترل توهمی که کودک از طریق این درونی‌سازی به دست می‌آورد، فقط نسبت به بخشی از قدرت دنیای ابژه درونی ایمنی ایجاد می‌کند «تا واقعیت درونی در سیستم بسته‌ای باقی بماند» (فیبرن. ۱۹۵۶) (یعنی انزوای خود را از دنیای بیرونی حفظ کند). فیربرن بیان می‌کند که علیرغم این واقعیت که بخش‌های دوپاره شده و سرکوب شده ایگو (ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی) احساس خشم شدید و گاهی بی‌حسی نسبت به مادر نامهربان دارند، ارتباط این بخش‌های جدا شده از خود و مادر نامهربان درونی، ماهیتی لیبیدویی دارند.

ماهیت لیبیدویی این پیوندها حاکی از آن است که ابعاد مختلف فرد (خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی)، به هیچ وجه از استعداد بالقوه ابژه ناکام کننده برای دادن و گرفتن عشق ناامید نمی شوند. به نظر من، پیوند لیبیدویی با ابژه درونی برای کسی که احساسات خشم و کینه و مانند آن را تجربه می‌کند، مستلزم میل/نیاز ناهشیار او به کنترل و تغییر ابژه نامهربان و ناپذیرای درونی به ابژه مهربان و پذیرا است.

بر این اساس، من ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی را به عنوان جنبه‌هایی از خود می‌بینم که قصد دارند ابژه اغواگر و طرد کننده را تبدیل به ابژه‌ مهربان و پذیرا کنند. علاوه بر این، بسط نظریه فیربرن مبنی بر تلاش نوزاد برای تبدیل ابژه‌های ناکام کننده به ابژه‌های رضایت‌بخش و در نتیجه معکوس کردن اثر سمی خیالی عشق خود (نوزاد) بر مادر، تنها انگیزه مهم برای حفظ ساختار دنیای ابژه‌ درونی است؛ و زمانی که این ساختار بیرونی می‌شود زیربنای همه روابط ابژه پاتولوژیک خارجی را می‌سازد.

۲) “زندگی هیجانی” ابژه‌های درونی فیربرن:

فیربرن نموداری ارائه می‌دهد که روابط بین ساختارهای درونی را به تصویر می‌کشد. تجربه من از مطالعه و تدریس نظریه فیربرن این بوده که این نمودار برای درک ماهیت دنیای ابژه‌های درونی آنطور که فیربرن آن را توصیف کرده مفید است. از آن جا که نمودار دارای کیفیتی مکانیکی و غیر انسانی است، در ادامه من تلاش می‌کنم آنچه را که معتقدم ماهیت زندگی هیجانی ابژه‌های درونی را تشکیل می‌دهد، منتقل کنم.

روابط بین ساختارهای روانی (فیربرن، ۱۹۴۴)
شکل۱. روابط بین ساختارهای روانی (فیربرن، ۱۹۴۴)

CE: ایگوی مرکزی، IS: خرابکار درونی، LE: ایگوی لیبیدویی، RO: ابژه طرد کننده، EO: ابژه برانگیزاننده، Cs: هشیار، Pcs: نیمه هشیار، Ucs: ناهشیار

-عشق اعتیاد‌آور (ارتباط بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده):

آنطور که من نظریه فیربرن را در مورد روابط ابژه‌های درونی فهمیده ام، همه عشق و نفرتی که ابژه‌های درونی را به یکدیگر متصل می‌کند، ذاتا بیمارگونه است. چرا که کاملا از ارتباط بیمارگونه نوزاد با مادری که در دسترس نیست مشتق شده است (مادری که در دادن و گرفتن عشق ناتوان است). رابطه بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده یکی از انواع عشق اعتیاد آور از جانب ایگوی لیبیدویی است که از نوع نیاز ناکام شده از جانب ابژه برانگیزاننده ای است که میل ایگوی لیبیدویی را برمی انگیزد (میلی که ابژه برانگیزاننده هرگز آن را ارضا نخواهد کرد).

زمانی که به نقش ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده در یک درام فکر می‌کنم، اغلب یکی از مراجعینم به ذهنم می‌آید که سال‌ها پیش در جلسات رودررو با تواتر دو بار در هفته با او کار می‌کردم. مراجع، آقای س، مردی مبتلا به فلج مغزی بود که اوایل دهه 30 زندگی‌اش را می‌گذراند. آقای س شدیدا عاشق خانم ز بود (دوستی زیبا که فلج مغزی یا هیچ اختلال ذهنی دیگری نداشت). در طول سال‌های این دوستی، درخواست های بیمار ملتمسانه‌تر و شدیدتر شده بود. این در نهایت باعث شد که خانم ز رابطه اش را با آقای س به کلی پایان دهد. بیان کلمات برای توصیف آن وضعیت برای آقای س سخت بود و هر زمان که تلاش می‌کرد بیان کند چقدر خانم ز را دوست دارد، درد می‌کشید. او اصرار داشت خانم ز باید او را دوست داشته باشد، زیرا از حس شوخ‌طبعی آقای س لذت می‌برده و دو بار او را در خانه‌اش به مهمانی دعوت کرده بود. گرچه من خانم ز را تنها از صحبت‌های آقای س می‌شناختم (به علاوه تجربه انتقال/ انتقال متقابل در جلسات)، این ظن را داشتم که خانم ز ممکن است به نحو پاتولوژیک و ناهشیاری جذب آقای س شده باشد. این ظن تا حدی بر این اساس برای من شکل گرفت که در کار با آقای س، من دائما آرزو داشتم نه تنها او را تسکین دهم، بلکه فلج مغزی او را درمان کنم. من این آرزوی خود را به عنوان بازتابی از ناتوانی خودم برای پذیرش او آنگونه که بود، و به جای آن دنبال راه حلی جادویی گشتن می‌دیدم. عمل کردن روی این احساسات اینگونه خود را نشان می‌داد که با آقای س طوری صحبت می‌کردم که به طور ضمنی وعده درمان در آن بود. این وعده می‌توانست بیمار را تشویق کند تا برای ادامه فرار جادویی از واقعیت، کاملا به من وابسته باشد. تحت چنین شرایطی فرصتی برای رشد و رسیدن به بلوغ و استقلال برای آقای س فراهم نمی‌شد. به نظر می‌رسید نتیجه کار تحلیلی بستگی به توانایی من برای تشخیص، فکر کردن و کنار آمدن با نیازهای خودم در زمینه وابسته نگه داشتن همیشگیِ آقای س به خودم بود.

به نظر من رابطه عاشقانه آقای س با خانم ز (و با من از جهت انتقال/انتقال متقابل که درگیری ناهشیار من با درمان کردن او را شامل می‌شد)، بیانی از یک وابستگی متقابل بیمارگون بود. در ادبیات فیربرن این شرایط عاطفی ممکن است به عنوان پیوندی بین ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده تصور شود. چنین رابطه‌ای یک اسارت روانی است که در آن هر عضو، زندانبان و زندانی، تعقیب‌گر و تعقیب‌شونده است.

-روابط مبتنی بر کینه‌ورزی (پیوند بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده):

ارتباط بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده مشتق شده از عشق نوزاد به مادرش با وجود (یا بخاطر) طرد او است. ماهیت عشق بیمارگونی که خرابکار درونی و ابژه طرد کننده را به هم متصل می‌کند، ارتباطی است نه از جنس تنفر، بلکه از جنس عشقی بیمارگون که به عنوان کینه‌ای تلخ تجربه می‌شود (فیربرن، ۱۹۴۴). نه ابژه طرد کننده و نه خرابکار درونی، مایل و یا قادر به فکر کردن در مورد این پیوند و رها کردن آن نیستند. در واقع هیچ تمایلی در هیچ یک به رها کردن این وابستگی متقابل وجود ندارد. ابژه طرد کننده و خرابکار درونی اصرار دارند از احساسات خود مبنی بر اینکه شدیدا فریب‌خورده، تحقیر شده، استثمار شده و مورد تبعیض قرار گرفته اند محافظت کنند. اینکه هریک از انها توسط دیگری مورد بدرفتاری قرار گرفته اند نابخشودنی تلقی می‌شود. هر دو همیشه انتظار عذرخواهی ای را دارند که هرگز توسط هیچ یک ارائه نمی‌شود. هیچ چیز برای خرابکار درونی (خود طرد شده)، مهم‌تر از این نیست که ابژه طرد کننده را متقاعد کندکه چه درد بی‌حسابی به او وارد کرده است.

تجربه این شکل از عشق بیمارگون، مستلزم این است که ابژه طرد کننده (جنبه جداشده‌ای از سلف که با مادر طرد کننده همانندسازی کرده است)، خرابکار درونی را حریص، سیری‌ناپذیر، نازک نارنجی، ناسپاس، بی‌میل به منطق و ناتوان در رها کردن کینه بداند. اما با وجود بار سنگین شکایت بی‌وقفه و خشم خودخواهانه خرابکار درونی، ابژه طرد کننده، بی‌میل و ناتوان از رها کردن این رابطه است. بقا و عزم ابژه طرد کننده به عنوان بخشی از سلف، وابسته به رابطه‌اش با خرابکار درونی است. ابژه طرد کننده، در غیاب این بخش وسواس‌گونه از خرابکار درونی که عشق را می‌کشد، پشیمان می‌شود و در صدد جبران جادویی آن برمی آید، یک پوسته تو خالی و بخش فراموش شده‌ای از گذشته است. رابطه با ابژه‌های درونی رابطه‌ای است که در آن هر زندانبانی زندانی، و هر زندانی زندانبان است. خارج از شرایط بیمارگون و وابستگی متقابل، هیچ یک معنایی برای دیگری یا خود ندارند (و برای بخش‌های دیگر خود به مراتب بی‌معنی تر اند). در غیاب هر یک از این دو دیگری تبدیل به بازمانده‌ای از جفت خدایان قدرتمندی می شود که بر مذهبی منسوخ شده حکم می راند.

ارتباط بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده یک مورد بالینی خاص را به ذهن من می‌آورد. مدیر یک آژانس خدمات اجتماعی از من خواسته بود به عنوان مشاور بخش روان‌درمانی کار کنم. اعضای آن بخش در کشمکش مداوم با یکدیگر و با آژانس بودند. مدیر بخش روان‌درمانی، روانپزشکی در اوایل دهه ۵۰ زندگی‌اش بود. او بر کارکنانش شامل سه روانپزشک مرد و شش روانشناس زن و مددکاران اجتماعی نظارت می‌کرد که همگی در ۳۰ یا ۴۰ سالگی بودند. مدیر بخش جانب‌داری مداومی از روانپزشکان مرد، نه تنها در پذیرش ایده‌هایشان بلکه در انتصاب آن‌ها به سمَت‌های بالاتر با حقوق بیشتر می‌کرد.

درمانگران زن که بیشتر این سال‌ها را در آژانس کار کرده بودند، هیچ یک از مدیر بخش رضایت نداشتند. در جریان صحبت با کارکنان بخش با این واقعیت مواجه شدم که در حالی که درمانگران زن مجموعه، خشم شدید و تلخی نسبت به مدیر بخش ابراز می‌کردند، همگی احساس می‌کردند گزینه دیگری به جز ماندن در آن کلینیک ندارند. آن‎‌ها می‌گفتند خدمات روان‌درمانی در سازمان‌های دیگر و بیمارستان‌های آن منطقه در حال تعطیلی هستند. بنابراین چاره‌ای جز ماندن در کلینیک ندارند. اما هیچ یک مصاحبه‌ای در بیمارستان‌های دیگر یا سازمان‌های خدمات اجتماعی انجام نمی‌دادند. در صحبت‌هایم با مدیر بخش، او با من به عنوان یک روانپزشک همکار صحبت کرد که معتقد بود درک می‌کنم کار با درمانگران زن غیر پزشک که همواره با دلبستگی‌های ادیپالشان با یکدیگر و با لیدرهای پزشک درگیر هستند، چقدر دشوار است.

مشاوره من با آن کلینیک به طور ناگهانی پس از سه ماه پایان یافت. زمانی که بودجه دولتی برای خدمات بهداشت روان به کلی قطع شد و بخش روان‌درمانی تعطیل شد. یکی از کارکنان که بعدا به طور اتفاقی در یک سخنرانی من را ملاقات کرد به من گفت: «در نگاه به گذشته احساس می‌کنم مانند بچه‌ای بودم که در خانواده‌ای سایکوتیک زندگی می‌کند. نمی‌توانستم ترک کردن آن جا و پیدا کردن شغل دیگری را تصور کنم. انگار اگر مجبور به ترک آن جا می‌شدم چاره ای جز کارتن‌خواب شدن نداشتم. دنیای من به اندازه ابعاد آن کلینیک کوچک شده بود. اگر کلینیک تعطیل نمی‌شد، مطمئنا هنوز آن‌جا مشغول به کار بودم». او مدیر بخش را فردی بسیار محدود توصیف کرد که از زنان متنفر بود و از تحقیر آن‌ها لذت می‌برد. او اضافه کرد: «اما این برای من ترسناک‌ترین اتفاق نبود. اوضاع فقط در ساعت کاری بد نبود. من هرگز نمی‌توانستم از فکر کردن در مورد آن موضوع دست بردارم. در طول شب و حتی تعطیلات آخر هفته به آن فکر می‌کردم. انگار به آن وضعیت آلوده شده بودم».

به نظر می‌رسید همه شرکت کنندگان این درام، احساس می‌کردند زندگی‌شان به پیوند همیشگی بین ستمگر و ستم‌دیده وابسته است. مدیر، سه روانپزشکی که می‌گفتند انگار آن بین گیر افتاده‌اند اما هیچ کاری برای رسیدگی به این ناعدالتی نمی‌کردند، و درمانگران زن همگی اشتباه احساس می‌کردند. به نظر نمی‌رسید هیچ یک از آن‌ها آگاه باشد که چطور منفعلانه احساس خشم، کینه‌وزری و درماندگی را در دیگران برمی‌انگیزد. در نگاهی به گذشته به نظر می‌رسید آنچه که من شاهدش بودم می‌تواند به عنوان شکل شدیدی از وابستگی متقابل بین خرابکار درونی و ابژه طرد کننده باشد.

روابط مبتنی بر تحقیر (ارتباط بین خرابکار درونی با ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده):

برای من یکی از اصلی ترین و قابل توجه ترین کمک‌های فیربرن به روان‌تحلیلی، درک ماهیتی از انسان است که با تصور او از رابطه بین خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی و بین خرابکار درونی و ابژه برانگیزاننده شکل می‌گیرد. خرابکار درونی، که از خودش به خاطر “وابستگی تحمیل شده از طرف … نیازهای (نوزادمنشانه)” اش شدیدا متنفر است، به ایگوی لیبیدویی و درنتیجه به خودش حمله می کند (چرا که هر ابژه درونی _هرساختار اندوسایکیک_ بخشی از سوژه انسانی است).

خرابکار درونی به طور مداوم و به شکلی تحقیر آمیز به ایگوی لیبیدویی حمله می کند و با او مثل یک بیچاره رقت انگیز رفتار می‌کند، زیرا ایگوی لیبیدویی برای به دست آوردن عشق ابژه برانگیزاننده خودش را خار کرده و در نتیجه به عنوان موجوری ضعیف و رقت انگیز مورد ملامت خرابکار درونی قرار می گیرد: «تو (ایگوی لیبیدویی) هیچ وقت راه درست را یاد نمی‌گیری. او (ابژه برانگیزاننده) دائما به تو سیلی می‌زند و تو روی پای خودت می‌ایستی تا دوباره و دوباره سیلی بخوری و زمین بیافتی. چطور می‌توانی اینقدر احمق باشی که چیزی به روشنی روز را نبینی؟ او تو را اسباب بازی خود می‌کند، تو را رهبری می‌کند و هر دفعه رهایت می‌کند و هر بار برای بیشتر از این‌ها برمی‌گردی. تو واقعا منزجر کننده‌‌ای».

به نظر من از این دیدگاه (دیدگاه خرابکار درونی)، بهتر می توانیم درک کنیم که فیربرن چطور با استفاده از اصطلاح ایگوی لیبیدویی سعی کرده جنبه‌ای از سلف را که با عشق اعتیادآور به ابژه برانگیزاننده پیوند دارد، توضیح دهد. لیبیدو در این بافت و به طور کلی در دنیای ابژه درونی، مترادف با لیبیدوی خودشیفته وار است.

همه ابژه‌های درونی (به طور دقیق‌تر، سوژه‌های درونی)، بخش‌های دوپاره‌شده‌ای از ایگوی مرکزی هستند و بنابراین ارتباط آن‌ها منحصرا ارتباط با خودشان است. بنابراین، ایگوی لیبیدویی ایگوی مهربان است. اما فقط مهربان با خودش (در قالب ابژه برانگیزاننده). حمله خرابکار درونی به ابژه عشق خودشیفته وار (ابژه برانگیزاننده) در پیوند نزدیک با حمله خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی است. خرابکار درونی، ابژه برانگیزاننده را به عنوان ابژه‌ای می بیند که به قصد تخریب او را دست می‌اندازد، اغوا می‌کند و پر از وعده‌های تو خالی است: تو  (ابژه برانگیزاننده) مرا گول نزن. ممکن است بتوانی او (ایگوی لیبیدویی) را فریب دهی، اما من تو را می‌شناسم، دروغ‌هایت را شنیده ام و تقلیدهای شکست‌خورده‌ات از عشق را دیده ام. تو یک انگلی. می‌توانی بکنی و ببری اما نمی‌دانی بخشیدن به چه معنا است. تو ساده‌ها و بیچاره‌ها را طعمه خود می‌کنی.

در نگاه اول، خرابکار درونی برازنده نامش است: او ایگوی لیبیدویی را بخاطر درخواست های کودکانه‌اش خجالت زده کرده، و به ابژه برانگیزاننده بخاطر اشتهای بی‌پایانش برای وسوسه‌ کردن، اغواگری، فریب و تحقیر حمله می‌کند. اما تحقیر و بیزاری که خرابکار درونی نسبت به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده تجربه می‌کند، زاده نفرت از خود و شرم و ناتوانی در دست کشیدن از تعقیب کودکانه ابژه طرد کننده است (برای مثال، مورد بالینی ذکر شده و پیگیری بیهوده و ناهشیار عشق از مدیری طرد کننده توسط درمانگران زن). من معتقدم مفهوم ضمنی فیربرن از ساختار ابژه‌های درونی ، این ایده است که خشم و تحقیری که خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده دارد، ناشی از به رسمیت شناختن شرم و تحقیری است که از وابستگی و وفاداری خود نسبت به مادر (ابژه درونی) طرد کننده احساس می‌کند. حملات خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی و ابژه برانگیزاننده ممکن است در وضعیت تحلیلی طیف گسترده‌ای از اشکال را شامل شود.

در کار من با خانم ت، مراجعی که طی سال‌ها، 5 جلسه در هفته با او کار می‌کردم، انگار من نمی‌توانستم هیچ کاری را درست انجام دهم. اگر حرفی می‌زدم، منظور او را نفهمیده بودم، اگر سکوت می‌کردم یک درمانگر کلیشه‌ای می‌شدم، اگر تعبیری می‌دادم وسواس‌گونه بود، اگر دقیقه‌ای دیر می‌کردم بخاطر ترس از دیدن او بود و … . در یک جلسه در سال چهارم تحلیل، تصویری از یک مرد بی‌خانمان که نزدیک چراغ راهنمایی روی پیاده‌رو نشسته بود، به نظر می رسید که از گدایی دست برداشته و چیزی نمانده که بمیرد. عمیقا ازین تصویر ناراحت شدم، شروع به آگاهی از احساس خودم کردم که چند ماهی است از اینکه او مرا همانطور که هستم ببیند دست کشیده‌ام، و من در مقابل، از اینکه تلاش کنم برای او یک روانکاو باشم دست کشیده بودم. اینطور نبود که من صرفا یک خطای ساده کرده باشم. وضعیت برای من بسیار بدتر از آن حس می شد: من خودم خطا بودم. تمامِ بودن من برای او اشتباه بود.

بخش جدایی‌ناپذیری از تلاش من برای استفاده درمانی از احساساتم، حالتی بود که شروع به تشخیص و به کلام آوردن آن‌ها برای خودم کردم. مثل اینکه آیا تجربه‌ای شبیه به این داشته‌ام که وجودم اشتباه باشد؟  مشکلی به مراتب بدتر از اینکه حس کنم مرتکب اشتباهات جدی می‌شوم.

من در نهایت به خانم ت گفتم: «برای مدت طولانی تو به من می‌گفتی که نمی‌توانم تو را بفهمم و تقریبا هرآنچه که می‌گفتم این را تایید می‌کرد. اما من فکر نمی‌کنم با من خشن‌تر از آنچه که با خودت هستی، بوده باشی». در واقع من فکر می‌کنم حمله‌های تو به خودت به مراتب وحشیانه تر از حمله به من است. من فکر می‌کنم شاید تو نه تنها احساس می‌کنی هرآنچه که انجام می‌دهی اشتباه است، بلکه با قاطعیت باور داری وجودت اشتباه است و تنها کاری که می‌توانی برای تغییر این وضعیت انجام دهی این است که آدم دیگری بشوی. البته اگر قرار بود موفق شوی می‌مردی و شاید بدتر از آن، هرگز وجود نمی‌داشتی».

من با گفتن این‌ها احساس کردم خالی شدم. علیرغم تجربه سال‌ها درمان با این بیمار، درواقع انتظار داشتم که حداقل این یک بار متوجه آنچه که گفتم بشود. اما او بعد از چند لحظه سکوت گفت: «لطفا مرا رها نکنید».

از نظر فیربرن، بیمار حداقل برای همان یک لحظه، حمله درون‌روانی خود را کمرنگ کرده بود (حمله خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی بخاطر مدل دوست داشتنش). او به خودش اجازه داد نه تنها وابستگی‌اش به من را بپذیرد، بلکه از من چیزی بخواهد (به عنوان فردی مجزا) که می‌دانست نمی‌تواند برای خودش فراهم کند.

-رابطه بین ایگوی مرکزی و ابژه‌های بیرونی:

قبل از اتمام بحث در مورد رابطه هیجانی ابژه‌های درونی/ساختار اندوسایکیک، به طور خلاصه به مفهوم ایگوی مرکزی فیربرن خواهم پرداخت، جنبه‌ای از روان که فیربرن کمتر مورد بحث قرار داد.  آنچه که فیربرن بیان کرد این بود که ایگوی مرکزی ساختاری اندوسایکیک است که قادر به تفکر، احساس، پاسخ دادن و … است. ایگوی مرکزی، خود سالم و اصلی نوزاد تازه متولد شده را می‌سازد. از همان ابتدا نوزاد قادر به تمایز ابتدایی خود از ابژه است و بر اساس اصل واقعیت عمل می‌کند. اما در پاسخ به تجربه آسیب‌زا با مادری که هم پذیرا و  مهربان است و هم ناپذیره و طرد کننده، نوزاد بخش‌هایی از ایگوی مرکزی را دوپاره و سرکوب می‌کند. در نتیجه، ایگوی مرکزی سلامت خود را حفظ می‌کند، اما بواسطه این دوپاره‌سازی و سرکوب به طور قابل توجهی از بخش‌هایی از خودش خالی می‌شود. ایگوی مرکزی تنها بخشی از خود است که توانایی درگیر شدن با ابژه‌های بیرونی و تجربه و یادگیری از آن‌ها را دارد. تغییر در روابط ابژه درونی همواره توسط ایگوی مرکزی تعدیل می‌شود (که گاهی با مشارکت عینی ابژه های بیرونی کار می کند مثل ارتباط با روانکاو). ابژه‌های درونی تنها در قالب روابط ابژه خودشیفته وار با دنیای خارج تعامل می‌کنند که شامل بیرونی‌سازی (فرافکنی) روابط ابژه‌ درونی است (لزوما ماهیتی خودشیفته وار دارد). ایگوی مرکزی هیچ ابژه درونی سرکوب شده‌ (غیر رضایت بخش) ای را در بر نمی‌گیرد. بلکه منحصرا شامل روابط ابژه به اندازه کافی خوب (در مقابل آرمانی شده) است، مثل همانندسازی با افرادی که که فرد دوستشان داشته‌، و از طرف آنها احساس دوست داشته شدن، به رسمیت شناخته شدن، و پذیرفته شدن کرده است. چنین همانند سازی هایی، زیربنای احساساتی مثل امنیت درونی و احساسات زمینه‌ای استحکام و یکپارچگی هستند.

۳) رشد روانشناختی:

در بخش پایانی این مقاله میخواهم به بیان برخی از راه‌هایی بپردازم که از طریق آنها میتوان به رشد روانشناختی فرد کمک کرد. فیربرن “وضعیت اندوسایکیک پایه ای”؛ یعنی بخش های جداشده و سرکوب شده ایگوی مرکزی، را “تقریبا تغییر ناپذیر” می‌دانست. برای فیربرن، تغییرات روانی که از طریق روانکاوی به دست می‌آیند در درجه اول شامل کاهش شدت احساسات کینه‌ورزی، عشق اعتیادآور، تحقیر، وابستگی بدوی، سرخوردگی و … است که قسمت‌های جداشده و سرکوب شده سلف را به یکدیگر متصل می‌کنند. به طور خاص تغییرات روان‌شناختی سالم زمانی حاصل می‌شوند که این موارد به حداقل کاهش پیدا کنند:

الف) دلبستگی زیرشاخه‌های ایگو (خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی) به ابژه‌های مرتبط با خود (ابژه طرد کننده و ابژه برانگیزاننده). ب) خشم ایگوی مرکزی نسبت به زیرشاخه‌های ایگو و ابژه‌های آن (که به شکل سرکوب کردن جفت دوپاره شده سلف خود را نشان می دهد)  ج) خشم خرابکار درونی نسبت به ایگوی لیبیدویی و ابژه آن ( ابژه برانگیزاننده).

تراکم متن، ماهیت مکانیکی استعاره‌ها، سطح انتزاعی و اتکا به اصطلاحات فنی، همگی تعریف فیربرن را عاری از آنچه به عنوان تجربه انسانی شناخته می‌شود، جلوه می‌دهد. من راه جایگزینی را برای صحبت کردن و تفکر در مورد چگونگی رشد روانشناختی پیشنهاد می‌کنم که کمتر به ایده‌های صریح فیربرن و بیشتر به ایده‌هایی که به طور ضمنی از کار او استنباط می‌شود متکی است. گرچه فیربرن هرگز نظریه خود را به این شکل بیان نکرد، به نظر من اساسی‌ترین اصل روانشناختی که زمینه‌ساز مفهوم رشد روانشناختی فیربرن است، این ایده است که پختگی روانشناختی شامل پذیرش حقیقی بیمار از خود، و تعمیم این پذیرش به دیگران است. این پذیرش از طریق کنار آمدن با طیف وسیعی از جنبه‌های خود حاصل می شود، که شامل جنبه های ناراحت‌کننده، کودکانه، و جنبه های دوپاره شده ای است که با مادر طرد کننده و ناپذیرا همانندسازی کرده اند. تغییر روانشناختی از این نوع، امکان کشف دنیایی از افراد و تجربه‌هایی بیرون از خود را فراهم می‌کند. دنیایی که در آن کنجکاوی، شگفتی، ناامیدی، غربت و …. مجاز هستند.

دنیای تفکر، احساسات و ارتباطات انسانی با این پذیرش گسترش می یابند. دنیایی که در آن احساسات اجباری برای تبدیل شدن به چیزی که نیستند را ندارند. به عبارتی اجباری برای تغییر دادن خود یا ابژه (که در حال حاضر سوژه‌ای کاملا جداگانه و کامل برای افراد دیگر است) نیست. در این حالت هرکس می‌تواند از تجربه دیگری یاد بگیرد، چرا که این تجربه‌ها دیگر تحت سلطه فرافکنی‌های ثابت روابط ابژه درونی نیستند.

یک تجربه تحلیلی خاص در این مورد به ذهن من می‌رسد. آقای س، مراجع مبتلا به فلج مغزی که پیش‌تر در موردش صحبت کردم، در کودکی توسط مادرش مورد خشونت قرار می‌گرفت. همانطور که گفتم او به مدت هشت سال بواسطه عشق به خانم ز تسخیر شده بود. خانم ز دوبار به شهر دیگری نقل مکان کرد و بیمار هر دوبار به دنبالش رفت. او تلاش می‌کرد به آقای س بفهماند او را به عنوان یک دوست می‌پذیرد، اما رابطه عاشقانه‌ای با او نمی‌خواهد. آقای س به طور فزاینده‌ای ناامید، عصبانی و متمایل به خودکشی شده بود. از ابتدای کار تحلیلی و و در ادامه آن، به کرات به من می‌گفت نمی‌داند چطور او را تحمل می‌‌کنم.

در جلسات ما زمانی که آقای س از طرد شدن ناعادلانه‌اش توسط خانم ز صحبت می‌کرد، درد می‌کشید. زمانی که ناراحت بود و به طور خاص وقتی گریه می‌کرد، کنترل عضلات دهان خود را از دست می‌داد و این باعث می‌شد حرف زدن برایش خیلی سخت شود. بزاق کف‌مانندی دور دهانش جمع می‌شد و وقتی گریه می‌کرد مخاط بینی‌اش همراه با اشک‌ها صورتش را پر می‌کرد. بودن با آقای س در این لحظات واقعا دردناک بود. من به ندرت چنین احساس بدنی و فوریتی را تجربه می‌کردم که شبیه به احساس مادر نوزادی پریشان بود. به نظر می‌رسید آقای س از من کمک می‌خواست تا خود را طوری به خانم ز نشان دهد که موجب ترس او نشده و او بتواند درک کند که س چقدر دوستش دارد (و خانم ز او را، اگر فقط به این حس اعتراف می‌کرد). شنیدن این درخواست آقای س که من خانم ز را تبدیل به کسی کنم (و به طور ناهشیار، مادرش را، و آن بخش از من را که صرفا او را تحمل می‌کرد) که می‌توانست عشق او را بپذیرد و برایش ارزش قائل شود، دور از ذهن نبود.

من معتقدم با نگاه به گذشته در تحلیل آقای س، تجربه او از خودش در طول سال‌ها بسیار مهم بود. این واقعیت که من حتی زمانی که او از درد به خود می‌پیچید و نمی‌توانست اشک‌ها و مخاط بینی‌اش را کنترل کند، از او بیزار نشدم. گرچه هرگز به زبان نیاوردم، اما باید برای آقای س واضح می‌بود که من طوری او را دوست داشتم که روزی فرزند شیرخوار خودم را دوست خواهم داشت. او برای سال‌ها بسیار شرمگین می‌شد ازینکه بخواهد در این مورد صحبت کند که مادرش چطور او را در کودکی تحقیر می‌کرد. برای مثال، بارها او را هیولایی نفرت انگیز و متعفن می‌خواند. او تنها به تدریج توانست این جنبه‌های شرم آور را به من واگذار کند. من توصیف آقای س از مادر تحقیرگری را می‌شنیدم که نه تنها توصیفی از ابژه بیرونی بود، بلکه تعریفی از بخشی از خودش بود که خود را به عنوان ابژه حقیر می‌دید و به دنبال آن دیگران را (برجسته‌تر از همه خانم ز) وادار به تحقیر خود می‌کرد. ارتباط تحقیرآمیز با خانم ز برای او به مراتب بهتر از نداشتنِ هیچ ارتباطی بود.

پس از چندین سال کار با آقای س، او رویایی را برایم تعریف کرد: «اتفاق خاصی در رویا نیافتاد. من بودم و فلج مغزی‌ام. ماشینم را می‌شستم و از موزیکی که از رادیوی ماشین پخش می‌شد و من صدایش را بلند کرده بودم لذت می‌بردم». این رویا از چند جهت قابل توجه بود. این اولین باری بود که او رویایی را تعریف می‌کرد که در آن مشخصا به فلج مغزی‌اش اشاره داشت. گذشته از این، مدل بیانش (من بودم و فلج مغزی‌ام) عمق شناخت و پذیرش او را نسبت به خودش می‌رساند که تا آن زمان از او ندیده بودم. چطور می‌توانست مدل خاصی از تغییر ارتباط با خودش را بهتر از این بیان کند؟ این تغییر روانشناختی، شامل شناخت خودی مهربان بود که کمک می‌کرد از نیاز به چنگ زدن به عشق و پذیرش از ابژه‌های درونی و بیرونی که کمترین تمایل یا توانایی برای عشق ورزیدن به او نداشتند، رها شود. در رویا او توانست مادری باشد که می‌توانست از حمام کردن کودکش (ماشین) لذت ببرد. در حالی که به صدایی (موزیک) گوش می‌داد که از درون کودک برمی‌آمد. این یک رویای پیروزمندانه نبود. این رویایی عادی از یک عشق عادی بود (اتفاق خاصی نیافتاد).

من عمیقا تحت تاثیر رویا قرار گرفتم و به او گفتم: «چه رویای فوق‌العاده‌ای بود». چند سال بعد آقای س به شهر دیگری نقل مکان کرد تا در یک شغل رده بالا در زمینه کاری خودش مشغول به کار شود. او به صورت دوره‌ای برایم نامه می‌نوشت. در آخرین نامه‌ای که از او گرفتم (حدود پنج سال بعد از اتمام کار تحلیلی)، او به من گفت با زنی ازدواج کرده که دوستش دارد، زنی مبتلا به فلج مغزی. آن‌ها به تازگی دختر بچه سالمی به دنیا آورده‌اند.

در بافت رابطه تحلیلی، آقای س توانست خود را از عشق اعتیادآور به خانم ز رها کند (پیوند ایگوی لیبیدویی با ابژه برانگیزاننده)، در حالی که همزمان درگیری وسواس‌گونه خود را با رابطه‌هایی که بر اساس ارتباط بخش‌های مخرب بود، کاهش داد (ارتباط خرابکار درونی و ایگوی لیبیدویی).

به نظر من عنصر کلیدی در کار تحلیلی با آقای س، ارتباط واقعی (در مقابل رابطه انتقالی) بین ما بود (برای مثال زمانی که من از اشک‌ها و مخاط بینی و بزاق دهان او زمانی که درد می‌کشید و از تجربه عشقی که به او داشتم منزجر نشدم). من فکر می‌کنم فیربرن با این درک من از ایده‌اش موافق بود و یک قدم جلوتر می‌رفت: «یک عامل درمانی واقعا تعیین کننده، ارتباط درمانی با روانکاو است». او کمی بعد در مقاله‌ای این را بیان کرد:

«درمان روان تحلیلگرانه، خودبخود درگیر کشمکشی می شود بین تلاش بیمار برای کشاندن روانکاو به سیستم بسته دنیای درونی اش، از طریق عاملیت انتقال، و عزم و اراده روانکاو برای ایجاد شکاف در این سیستم بسته، و فراهم کردن شرایطی، در بافت رابطه درمانی، که باعث شود بیمار بتواند سیستم باز واقعیت بیرونی را بپذیرد». (فیربرن. ۱۹۵۸)

نتیجه‌گیری:

رشد روانشناختی از دید فیربرن، آنطور که من درک کرده‌ام، شامل شکلی از پذیرش خود است که فقط می‌تواند در بافت یک رابطه واقعی با فردی نسبتا بالغ از نظر روانشناختی حاصل شود. رابطه‌ای از این نوع (شامل رابطه تحلیلی)، تنها راه خروج از دنیای خودبینانه ابژه‌های درونی است. پذیرش خود، حالتی ذهنی است که نشانه دست کشیدن (ی که هرگز کاملا محقق نمی شود) از تلاش عمرفرسا برای تبدیل ابژه درونی غیر رضایت‌بخش به رابطه با ابژه رضایت‌بخش  (مهربان و پذیرا) است.

با رشد روانشناختی، فرد عمیقا درمی یابد که تجارب اولیه اش با مادر نامهربان و ناپذیرا، هرگز به چیزی غیر آنچه بوده تبدیل نخواهد شد. این تلاش برای تغییر خود و دیگران و تبدیل آن‌ها به کسانی که او آرزویش را دارد، اتلاف زندگی است. برای تجربه زندگی در دنیایی که از انسانهایی پر شده که ما آنها را نساخته ایم و انسان هایی که امکان یادگیری از آنها را داریم، فرد ابتدا باید یاد بگیرد ارتباط ناهشیارش را که مبتنی بر کینه‌ورزی، عشق اعتیادآور، تحقیر و سرخوردگی است و او را به زندگی در دنیای درونی محکوم می‌کنند، رها سازد.

 

* هرگونه انتشار و کپی، بدون ارجاع به سایت و ذکر نام مترجم و ویراستار، غیراخلاقی و ممنوع است.


Screenshot_20210213-103220_Pinterest.jpg
بهمن ۲۶, ۱۳۹۹

در باب روانکاو شدن/ نوشته توماس اگدن، گلن گابارد 2009/ مترجمان:  فاطمه حسینی غفاری، الهه خانیکی/ ویراستار: عادله عزتی

تعداد اندکی از ما وقتی دورۀ رسمی آموزش روانکاوی را به اتمام می‌رسانیم، واقعاً می‌دانیم داریم چه کار می کنیم. ما تلاش می‌کنیم تا «صدا» و «سبک» خودمان را پیدا کنیم؛ احساسی که هریک از ما هنگام درگیری با کار روانکاوی داریم، که به نوعی حامل امضای ما است:

تنها پس از اینکه در جایگاه تحلیل‌گر واجد صلاحیت شدید، این فرصت را خواهید داشت که به یک تحلیل‌گر بدل شوید. تحلیل‌گری که به آن بدل می‌شوید شما و تنها شمایید؛ شما بایستی به منحصربه‌فرد بودن شخصیت خودتان احترام بگذارید —یعنی آن‌چیزی که از آن استفاده می‌کنید و نه این تفسیرها [نظریه‌هایی که از آن‌ها برای مبارزه با این احساس استفاده می‌کنید که در واقع یک تحلیل‌گر نیستید و نمی‌دانید چگونه به یک تحلیل‌گر تبدیل شوید].(بیون، ۱۹۸۷، ص. 15).

در این فصل دربارۀ تجارب رشد دهندۀ متنوعی صحبت می‌کنیم که در تلاش‌مان برای تحلیل‌گر شدن پس از اتمام آموزش تحلیلی‌مان برای ما مهم بوده است. البته هرچند تجربه‌هایی که ارزش ویژه‌ای برای هریک از ما داشتند، با یکدیگر متفاوت بودند، اما از جهاتی نیز اشتراکاتی با یکدیگر داشتند. سعی ما بر این است که هم اشتراکات و تفاوت‌های میان تجربه‌هایی را روایت کنیم که در تلاش‌ ما برای تحلیل‌گر شدن (و رشد یافتن  در جایگاه روانکاو) بیش‌ترین اهمیت را داشته‌ است. به علاوه، ما درمورد چند ابزار دفاعی صحبت خواهیم کرد که تحلیل‌گران به طور کلی (و ما به طور خاص) از آن‌ها در برابر اضطرابی استفاده می‌کنند که بخشی جدایی‌ناپذیر از فرآیندِ حقیقی تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر تحت شرایطی تعیین‌شده به شیوۀ خود فرد است.

پیش‌زمینۀ نظری

تجارب مختلفی در طی رشد فرد در جایگاه تحلیل‌گر نقش ایفا می کنند که در پختگی او هم به عنوان تحلیل‌گر و هم به عنوان یک شخص اساسی هستند. به طور کلی، پختگی تحلیل‌گر شباهت‌های زیادی به رشد روانی‌ دارد. ما چهار جنبه از رشد روانی را شناسایی کرده‌ایم که به باور ما در فرایند روانکاو شدن تأثیر مهمی دارند.

اولین ایده این است که فکر کردن/رؤیاپردازی در مورد تجربۀ زیستۀ فرد در دنیا، ابزاری پایه‌ای، و شاید مهم‌ترین ابزاری است که فرد از طریق آن از تجاربش یاد می‌گیرد و به رشد روان‌شناختی دست می‌یابد (بیون،1962). به علاوه، تجربۀ زیستۀ فرد غالباً آن‌قدر آشفته‌کننده است که از ظرفیت او برای انجام هرگونه اقدامی، یعنی فکر کردن یا رؤیاپردازی دربارۀ آن، فراتر می‌رود. تحت چنین شرایطی، بایستی دو فرد در مورد این تجربه، فکر یا رؤیاپردازی کنند. روانکاوی با هر بیمار ما را ناگزیر در موقعیتی قرار می‌دهد که قبلاً هرگز آن را تجربه نکرده‌ایم و در نتیجه، ما را ملزم به داشتن شخصیتی وسیعتر از آنی می‌کند که با خود به جلسۀ تحلیلی آورده‌ایم. از نظر ما این مسأله در مورد همۀ تحلیل‌ها صدق می‌کند: هیچ تحلیلی «ساده» یا «سرراست» نیست. بازسازی مفهوم همانندسازی فرافکنانه به مثابۀ فرایندی درون‌فردی/بین‌فردی در نوشته‌های بیون و رُزنفلد (۱۹۸۷) نشان می‌دهد که در چنین موقعیت‌های تحلیلیِ جدید و آشفته، تحلیل‌گر نیازمند فرد دیگری است تا به او کمک کند که به آن‌چه برایش غیرقابل تفکر است، فکر کند. آن فرد دیگر در بیشتر مواقع بیمار است، اما می‌تواند ناظر بالینی، همکار، استاد، گروه مشاوره، و غیره نیز باشد.

در مفهوم تفکر بیناذهنی، این ایده‌ نهفته است که در طول زندگی هر فرد، «حداقل به دو نفر نیاز است تا یک فرد ساخته شود» (بیون، ۱۹۸۷). برای اینکه نوزاد بتواند به «وضعیت واحد» دست یابد، به یک مادر و فرزند نیاز است (وینیکات، 1985، ص. 44). برای اینکه کودک اُدیپیِ سالمی داشته باشیم، به سه فرد، یعنی مادر، پدر و فرزند نیاز است؛ به سه فرد، یعنی مادر، پدر و نوجوان، نیاز است تا جوان بالغی شکل گیرد؛ به دو فرد بالغ جوان نیاز است تا بتوانند فضای روان‌شناختی را ایجاد کنند که زوجی را بسازد که امکان باروری (هم به صورت واقعی و هم به صورت استعاری) دارند؛ به ترکیبی از یک خانوادۀ جوان و خانوادۀ پیر (مادربزرگ، پدربزرگ، مادر، پدر و فرزند) نیاز است تا شرایطی فراهم شود که پذیرش و استفادۀ خلاق از تجربۀ پیر شدن و مرگ پدربزرگ و مادربزرگ به طور سازنده ای امکان پذیر باشد یا آن را تسهیل کند (لئووالد، ۱۹۷۹).

با این حال، مفهوم بین فردی رشد تحلیل‌گر در نبود معادل درون‌روانی آن کامل نخواهد بود. این همان چیزی است که ما را به جنبۀ دوم پیش‌زمینۀ نظری در این بحث می‌رساند: برای تفکر/رؤیاپردازی دربارۀ تجربۀ خودمان، به همان اندازۀ که به مشارکت ذهنی دیگران نیازمندایم، به دوره‌هایی از انزوای شخصی نیز نیاز داریم. وینیکات (۱۹۶۳) به این پیش‌نیاز اساسی رشدی توجه کرد و بیان کرد: «در رشد سالم، مرحله‌ای میانی (intermediate space) وجود دارد که در آن مهم‌ترین تجربۀ بیمار در رابطه با اُبژۀ خوب یا اُبژۀ بالقوه رضایت‌بخش، امتناع از آن است» (ص. ۱۸۲). در ساختار تحلیلی، کار روانشناختی که در بین جلسات انجام می‌شود، کم اهمیت‌تر از  کاری نیست که با تحلیل‌گر در طی جلسات انجام می‌شود. در واقع، لازم است تحلیل‌گر و بیمار در مورد جلسه تفکر کنند، یعنی پیش از آن که در نقش زوج تحلیلی کار بیشتری انجام دهند، باید به تنهایی دربارۀ آن جلسه رؤیاپردازی کنند. به همین نحو، در جلسات، کار روانشناختی‌ که بیمار جدای از تحلیل‌گر انجام می‌دهد (و کاری که تحلیل‌گر در فضای جداگانه خودش در پشت کاوچ انجام می‌دهد) به اندازۀ تفکر/رؤیاپردازی‌ که این دو با یکدیگر انجام می‌دهند، اهمیت دارد. این ابعاد —بین‌فردی و فردی— کاملاً به یکدیگر وابسته هستند و در تنشی دیالکتیکی با یکدیگر قرار دارند (هنگامی که از انزوای شخصی صحبت می‌کنیم، به حالتی روانشناختی اشاره داریم که متفاوت از تنها بودن در حضور فرد دیگر است، یعنی همان «ظرفیت تنها بودن» که وینیکات  به آن اشاره کرده است. در عوض، آن‌چه در ذهن داریم حالتی است که وابستگی بسیار کم‌تری به روابط اُبژه‌ایِ بیرونی، یا حتی روابط اُبژه‌ای درونی‌سازی‌شده دارد [برای بحث در مورد حالت «انزوای شخصی» به آگدن، ۱۹۹۱، مراجعه کنید].

سومین جنبه از رشد روانی که در درک ما از رشد روانی تحلیل‌گر اهمیت اساسی دارد این است که بدل شدن به یک تحلیل‌گر فرآیند«هستی یافتن کامل‌تر خود از طریق رؤیاپردازی» (آگدن، 2004، ص. ۸۵۸) است که به شیوه‌هایی پیچیده‌تر و جامع‌تر صورت می‌پذیرد. در سنت بیون (1962) ما از «رؤیاپردازی» برای اشاره به عمیق‌ترین شکل تفکر استفاده می‌کنیم. رؤیاپردازی نوعی از تفکر است که در آن فرد از محدودیت‌های منطق فرآیند ثانویه عبور می‌کند، بدون آن که دسترسی اش را به آن نوع از منطق از دست بدهد. رؤیاپردازی به طور مداوم، چه در خواب و چه در بیداری، اتفاق می‌افتد. همان‌طور که ستارگان همیشه در آسمان حضور دارند حتی زمانی که نورشان با نور خورشید پنهان می‌شود. رؤیاپردازی نیز عملکردی مداوم در ذهن است که با وجود کم‌رنگ شدن توسط آگاهی در زمان بیداری، هم‌چنان ادامه دارد. رؤیاپردازی در زمان بیداری در ساختار تحلیلی شکلی از تجربۀ «خیال یا ریوری» تحلیل‌گر می‌شود (بیون، 1962؛ آگدن 1997).  بی‌زمانی رؤیا به فرد امکان می‌دهد که هم‌زمان دیدگاه‌های مختلف را دربارۀ یک تجربۀ احساسی به صورتی درک کند که در حالت زمان خطی و منطق علی ‌و معلولی فرایند تفکر ثانویه در زمان بیداری ممکن نیست (هم‌زمانی دیدگاه‌های گوناگون موجود در هنر کوبیسم پیکاسو و باراک که بر همۀ حوزه‌های هنری قرن بیستم تأثیرگذار بوده است — اشعار تی. اس. الیوت و اِزرا پوند، رمان‌های فاکنر و رمان‌های اخیر هنری جیمز، نمایشنامه‌های هارولد پینتر و یونسکو، و فیلم‌های کیشلوفسکی و دیوید لینچ، و همچنین هنر روانکاوی).

رؤیاپردازی کاری روانشناختی‌ است که از طریق آن معانی شخصی و نمادین را می‌سازیم و به تبع آن، به خودمان بدل می‌شویم. با این معانی است که می‌توانیم خودمان را از طریق رؤیاپردازی در جایگاه تحلیل‌گر، تحلیل‌شونده، ناظر بالینی، والدین، دوستان، و غیره قرار دهیم. بدون رؤیاپردازی، نمی‌توانیم از تجارب زیستۀ خود بیاموزیم و در نتیجه در زمان حالی بی‌پایان و نامتغیر گرفتار خواهیم شد.

جنبۀ چهارم رشد روانی که به باور ما در طرز تفکر ما در مورد فرآیند بدل شدن به یک تحلیل‌گر نقش اساسی دارد، مفهوم ظرف-مظروف (container-contained) بیون (۱۹۷۰) است. «ظرف» یک شیء نیست، بلکه فرآیند انجام کار روان‌شناختی با افکار آشفتۀ ما است. عبارت «انجام کار روان‌شناختی» معادل افکار/احساساتی مانند تجربۀ «کنار آمدن با» جنبه‌ای از زندگی فرد است که پذیرفتن آن یا «به صلح رسیدن» با آن دشوار است، یعنی رویدادهایی بسیار مهم و مختل‌کننده در زندگیِ فرد مانند مرگ یکی از والدین، فرزند، یا همسر، یا نزدیک شدن مرگ خودِ فرد. «مظروف» بازنمایی روان‌شناختی از چیزی است که فرد سعی در کنار آمدن یا به صلح رسیدن با آن را دارد. فروپاشی رابطۀ متقابل سازنده میان افکار حاصل از تجارب مختل‌کننده (مظروف) و ظرفیت تفکر/رؤیاپردازی در مورد آن افکار (ظرف) می‌تواند به اشکال مختلفی روی دهد و خودش را به صورت شکست و یا رشد روانشناختی تحلیل‌گر نشان ‌دهد (آگدن،2004) تجارب زیستۀ آشفته‌ساز – «مظروف» (برای مثال، زیر پا گذاشتن مرزها از سمت تحلیل‌گر شخصیِ تحلیل‌گر)- می‌تواند باعث نابودی ظرفیت تحلیل‌گر برای تفکر در جایگاه تحلیل‌گر («ظرف») به خصوص در شرایط هیجانی خاص شود (گابارد و لستر، ۱۹۹۵).

با در نظر گرفتن این ایده‌ها، اکنون به برخی از تجارب رشد دهندۀ روانشناختی می‌پردازیم که در مسیر رشد تحلیل‌گران متداول است. هنگامی که فرد آموزش روانکاوی را به پایان می‌رساند، غالباً احساس مبهمی از اصیل نبودن در خود دارد. در مواردی، تحلیل‌گران از فرصت به‌دست آمده برای یادگیری از (بالغ شدن) در موقعیت‌های تحلیلی‌ که در ادامه توضیح خواهیم داد، استقبال می‌کنند. در برخی مواقع، تحت شرایطی دیگر، تحلیل‌گران به طور ناگهانی و ناخواسته، خود را در این موقعیت‌های تحلیلی مختل‌کننده غوطه‌ور می‌یابند و با اتکا به شهود خود در هر لحظه به رشد روان‌شناختی دست می‌یابند.

تجربه‌های رشدی تحلیل‌گر

در بخش‌هایی از این مقاله که در ادامه خواهند آمد، درمورد تجربه‌های رشدی تحلیل‌گر صحبت خواهیم کرد که نقش مهمی در شکل‌دهی هویت تحلیلی ما دارند. این تجربه‌ها عبارتند از: فرآیند تدریجی شکل‌گیری شیوۀ صحبت فرد با بیماران؛ رشد حس خویشتن فرد در جایگاه تحلیل‌گر در مسیر ارائۀ کار بالینی به مشاور؛ استفاده از تجارب به دست آمده از بیماران برای تحلیل خود؛ و خلق/کشف خویشتن در جایگاه تحلیل‌گر در فرایند نوشتن مقالات تحلیلی.

ایجاد صدایی مختص به خود

در فرایند گوش سپردن به صحبت‌های خود (برای مثال، صحبت با بیماران، سوپروایزرهای بالینی، همکاران، و اعضای سمینار)، فرد از خود می‌پرسد: «وقتی این‌گونه صحبت می‌کنم چطور به نظر می‌آیم؟»،«آیا می‌خواهم این‌گونه شنیده شوم؟»، «چطور به‌نظر می‌آیم»، «به چه شیوه‌هایی از فردی که به آن تبدیل شده‌ام یا در حال تبدیل به آن هستم، بیگانه می‌شوم؟»، «اگر به شکل متفاوتی صحبت کنم، چطور به نظر می‌آیم؟»، «صحبت کردن به شیوه ای که با هرکس دیگری متفاوت باشد، چه حسی دارد؟»، در این حقیقت نوعی تناقض وجود دارد که صحبت کردن در جایگاه خود فرد، آسان (از این نظر که نیازی نیست که خودتان را جای دیگری جا بزنید) و در عین حال بسیار سخت است (یعنی صدایی را خلق کنید که از تمام هویت فرد در یک لحظۀ خاص نشأت می‌گیرد). وقتی دقیق می‌شویم درمی‌یابیم که بقایای مسلمی از صدای تحلیل‌گر ما در کلماتی که با بیمارانمان صحبت می‌کنیم، وجود دارد. این شیوۀ صحبت کردن «بخشی از گوشت و پوست و استخوان ما» شده که مدت‌ها پیش در ما درونی‌ شده‌است، بدون آن که از فرایند جذب آن آگاه بوده باشیم.

درحالیکه که این تجربۀ رشدی تا حد زیادی در حین صحبت با دیگران رخ می‌دهد، جنبه‌ای درون‌روانی نیز دارد که حاصل نزاع آگاه و ناخودآگاه با خود فرد در تلاش برای یافتن/خلق خودش در جایگاه تحلیل‌گر است. صداهایی که فرد می‌شنود تا حد زیادی در سر او هستند (اسمیت، ۲۰۰۱)، و به «شبح‌ها» و «اجداد» او تعلق دارند (لئووالد، ۱۹۶۰، ص. ۲۴۹). این شبح‌ها به صورتی در درون ما خانه کرده‌اند که به طور کامل با حس خویشتن ما یکی نشده‌اند؛ اجداد ما حس پیوستگی با گذشته در اختیار ما قرار می‌دهند. در فرایند تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر، ما بایستی روشی اصیل برای صحبت کردن «رؤیاپردازی» پیذا کنیم که ما  را از تحلیل‌گر یا تحلیل‌گران خودمان و هم‌چنین ناظران بالینی و آموزگارها و نویسندگانی که آن‌ها را تحسین می‌کنیم، رها کند و در عین حال، از چیزهایی که از آن‌ها آموخته‌ایم، بهره ببریم. تنشی دیالکتیکی میان خلق اصیل و مجدد خودمان از یک سو، و استفادۀ خلاقانه از گذشتۀ احساسی‌مان از سوی دیگر وجود دارد.

هیچ‌کس به اندازۀ لئووالد تنگنای موجود در مسیر گذار قدرت از نسلی به نسل دیگری را خوب توصیف نکرده است. در کتاب افول عقدۀ اُدیپ، لئووالد (۱۹۷۹) راه‌هایی را شرح می‌دهد که در آن‌ها رشد (تبدیل شدن به فرد بالغ به نوبۀ خود) نیازمند آن است که فرد والدین خود را بکشد (به صورت استعاری) و در عین حال آن‌ها را ابدی کند. کشتن والدین، عملی در جهت مطالبۀ جایگاه فرد به مثابۀ فردی مسئول برای خودش و در برابر خودش است؛ ابدی کردن والدین (عملی در جهت توبه برای کشتن والدین) نوعی درونی‌سازی تغیرشکل یافتۀ آن‌ها است. این درونی‌سازی از آن جهت «تغییرشکل یافته» است که در طی آن والدین صرفاً به جنبه‌ای از خود فرد تغییر شکل نمی‌دهند (یک همانندسازی ساده). بلکه این نوع درونی‌سازی بسیار غنی‌تر است: یعنی گنجاندن نسخه‌ای از والدین در درون هویت فرد، که از کسانی که می‌توانستند باشند، اما به علت محدودیت‌های شخصیتی‌ خودشان و شرایط زندگی‌شان نتوانستند به آن تبدیل شوند تشکیل شده است. چه کفاره‌ای بهتر از این می‌توان برای جبران کشتن والدین یافت؟ (آگدن، ۲۰۰۶)

در فرآیند تبدیل شدن به یک تحلیل‌گر، فرد بایستی بتواند مرتکب قتل والدین تحلیلی‌اش شود، و در عین حال، کفاره این گناه را با درونی‌سازی نسخۀ تغییر شکل یافته آن‌ها بدهد. این درونی‌سازی دگرگون‌یافته، نقاط قوت و ضعف آن‌ها را مشخص می‌کند و تلفیقی از هویتی می‌شود، که نه تنها شامل کسی است که بوده‌اند، بلکه کسی که می‌توانستند باشند، اگر شرایط بیرونی و درونی به آنها اجازه می‌داد را نیز شامل می شود.

در توصیف بالینی‌ که در ادامه خواهد آمد، یکی از ما (آگدن) تجربه‌ای را شرح می‌دهد که در آن بیمار و تحلیل‌گر با یکدیگر تجربه‌ای را زیسته و رؤیاپردازی می‌کنند که باعث رشد هر دو می‌شود:

برای مدت قابل توجهی، تحلیل‌گر متوجه شد که از لغت «خب» در آغاز تقریباً تمامی سؤالات و اظهارنظرهایش برای بیماران استفاده ‌می‌کند. این لغت آن‌قدر طبیعی به نظر می‌رسید که زمان زیادی طول کشید تا او متوجه این حقیقت شود که از چنین الگوی کلامی استفاده می‌کند. او هم‌چنین متوجه شد که این اتفاق تنها با بیمارانش می‌افتد، و وقتی که با ناظران بالینی، سخنرانی در سمینارها، گفتگو با همکاران، و غیره صحبت می‌کند، چنین چیزی وجود ندارد. با آگاهی از این شیوۀ گفتاری، بلافاصله فهمید که این طرز گویش را از تحلیل‌گر اولش وام گرفته است. او نیازی به «اصلاح» آن نمی‌دید، زیرا به گفتۀ خودش، این موضوع برایش به معنای پیوند با مردی بود که به او علاقه داشت و تحسینش می‌کرد. آن ‌چه متوجه نمی‌شد این بود که او همپنان نیازی به واکاوی این موضوع نیز احساس نمی‌کرد (یعنی تفکر دربارۀ این که چرا این همانندسازی در آن مقطع از زندگی و در کارش با این بیماران مشخص، خود را نشان داده بود).

یکی از بیمارانی که با او در این مقطع کار تحلیلی انجام می‌داد، آقای« اِی»  بود، مردی که شغلی را برگزیده بود که پدرش در آن حوزه یکی از افراد شناخته‌شده به حساب می‌آمد. در جلسات این بیمار – با وجود تجارب مشابه با دیگر بیماران – تحلیل‌گر به تدریج، در مورد آن‌چه تا آن زمان به نظرش تغییری بی‌ضرر در گویش او بود، احساس متفاوتی پیدا کرد. این تغییر در دیدگاه، در یک دورۀ چندهفته‌ای رخ داد که او می‌شنید که آقای «اِی» تأثیر پدر بر خودش را در مورد ورود به حوزۀ کاری‌اش کوچک می‌شمرد و در عین حال مکرراً از عبارت «حوزۀ او» به جای «حوزۀ من» یا «حوزۀ ما» استفاده می‌کرد. در این دوره از تحلیل، آقای «اِی» چیزی گفت که برای تحلیل‌گر اینگونه به نظر می‌رسید که بیمار به طور غیرمعمول، به یکی از فرزندانش به علت «تلاش برای رفتاری شبیه به یک بزرگسال» کنایه می‌زد. با وجود آن که تحلیل‌گر حرفی دربارۀ این رفتار نزد، این مسأله او را مشوش کرد.

در ابتدای جلسه‌ در این دورۀ کاری، بیمار از این موضوع شکایت کرد که تحلیل‌گر بیش از حد به تأثیر انتخاب او با ورود به «حوزۀ  کاری پدرش» می‌پردازد. تحلیل‌گر باور داشت که مراقب بوده  است که از طرف خاصی طرفداری نکند، بنابراین تصمیم گرفت در پاسخ به اتهام بیمارش سکوت کند. کمی بعد در همین جلسه، آقای «اِی» رؤیایی را تعریف کرد: «زلزله با تنها چند لرزش کوتاه شروع شده بود، اما من می‌دانستم که این شروع یک زمین‌لرزۀ بسیار بزرگ است و به احتمال زیاد کشته می‌شوم. سعی کردم قبل از اینکه از خانه‌ بیرون بروم، چیزهایی را که به آن‌ها علاقه دارم، بردارم.آن خانه تا حدودی شبیه به خانۀ من بود. دستم را به سمت عکس خانوادگی بردم —عکسی که در واقعیت روی میزی در اتاق نشیمن من قرار دارد. عکسی که از والدینم، کارِن [همسرش] و بچه‌ها در فلوریدا گرفته‌ام. به شدت احساس می‌کردم از نظر زمانی تحت فشار هستم — انگار که داشتم خفه می‌شدم و دیوانگی بود که آخرین نفس‌هایم را صرف نجات این عکس کنم. زمین‌لرزه احساس خفگی نمی‌دهد، اما احساس من این بود. با ترس و در حالی که قلبم به شدت می‌تپید از خواب پریدم». (به دلایلی که برای تحلیل‌گر نیز مشخص نبود، او نیز وقتی بیمار این رؤیا را تعریف می‌کرد، به شدت احساس اضطراب می‌کرد.)

در حین صحبت دربارۀ این رؤیا، آن چیزی که توجه آقای « اِی» را به خودش جلب کرده بود این بود که: «چون من آن عکس را گرفته بودم، خودم در آن نبودم، و در نقش بیننده در آن حضور داشتم نه یکی از اعضای خانواده». تحلیل‌گر گفت: «در ابتدا از شروع زمین‌لرزه ترسیده بودی که می‌توانست آن‌قدر قوی باشد که خودت و هرچیزی که برایت عزیز است را بکشد؛ کمی بعد در رؤیا، این احساس را داشتی که تنها یک نفس با خفگی فاصله داری. فکر می‌کنم در این رؤیا در حال صحبت با خودت و من در مورد این احساست بوده‌ای که چقدر در زندگی تحت فشار هستی — در عکس خانوادگی‌ات تنها بیننده بودی، ولی می‌خواستی در آخرین نفس‌هایت برای حفظ همان جایگاه حاشیه‌ای تلاش کنی. این کار حتی در رؤیا هم به نظرت مسخره آمده بود.

وقتی تحلیل‌گر این حرف‌ها را می‌زد، به نظرش رسید که شاید آقای «اِی» با تعریف کردن این رؤیا  اشاره‌ای هم به تحلیل‌گر دارد. گفتۀ بیمار که «خب به احتمال زیاد با زمین‌لرزه کشته می‌شوم» عبارتی بود که او نه تنها از همان کلمه‌ای استفاده می‌کرد که تحلیل‌گر بر آن متمرکز بود، بلکه به طور مستقیم آن را به ایدۀ کشته شدن وصل می‌کرد. این موضوع باعث شد تحلیل‌گر به این مسأله شک کند که آقای «اِی» به اتفاقی واکنش نشان می‌دهد که در تغییر شیوۀ گفتار تحلیل‌گر منعکس شده است. به نظر او بیمار از این هراسان بود که تحلیل‌گر تیک عصبی دارد، تیک عصبی که بیانگر نوعی دیوانگی در تحلیل‌گر است و باعث می‌شود  او تحلیل‌گری نباشد که او به آن نیاز دارد. اگر تحلیل‌گر نیز در جایگاه تحلیل‌گر تحت چنین فشاری باشد و تغییر شیوۀ صحبتش نیز به همین علت باشد (شیوه‌ای که بیمار در گذشته و در طی سال‌ها به آن عادت کرده بود)، چطور ممکن است بتواند به او در حل مشکلی مشابه کمک کند؟

تحلیل‌گر فکر کرد بعید است که این رؤیا پاسخ ناخودآگاه آقای «اِی» در برابر چیزی باشد که در آن او تفاوت قابل‌ملاحظه‌ای در شیوۀ صحبت تحلیل‌گر را درک کرده باشد. رؤیای بیمار برای کار تحلیل اهمیت اساسی داشت، نه به این دلیل که به احساساتی بسیار متفاوتی می‌پرداخت که در رؤیاهای دیگر به آن‌ها پرداخته شده بود، بلکه به این دلیل که این اولین بار بود که تحلیل‌گر می‌توانست آن‌چه به باور او تلاش ناخودآگاه بیمار برای صحبت دربارۀ هراسش در مورد تغییری شوم در تحلیل‌گر را بشنود و به آن پاسخ دهد. با نگاه به گذشته، منبع این سمپتوم (آن‌طوری که تحلیل‌گر آن را درک کرده بود) توانایی او  را برای رشد در جایگاه یک فرد و یک تحلیل‌گر را تحت تأثیر قرار داده بود. همچنین، تحلیل‌گر متوجه شد که اشارۀ بیرحمانۀ بیمار به «تلاش برای رفتاری همانند یک بزرگسال» در فرزندش بیانگر پیامی به تحلیل‌گر در مورد تنفر بیمار از خودش از شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها احساس کودک بودن می‌کرد. (از نظر ما این رؤیا به گونه‌ای است که نمی‌توان آن را تنها به بیمار نسبت داد، بلکه باید آن را به موضوعی ناخودآگاه نیز نسبت داد که با همکاری بیمار و تحلیل‌گر ساخته می‌شود — یعنی «سوم تحلیلی» [آگدن، ۱۹۹۴]. این موضوع سوم است که مشکلات موجود در رابطۀ تحلیلی را رؤیاپردازی می‌کند [علاوه بر بیمار و تحلیل‌گر به عنوان رؤیاپردازانی جداگانه].

مشاهدۀ ناخودآگاه بیمار مبنی بر این که در عکس خانوادگی صرفاً بیننده است، علاوه بر آگاهی تحلیل‌گر از اضطراب خود در حین گوش دادن به رؤیا، او را در جهت آغاز خط فکری(در واقع مکالمه‌ای با خودش) دربارۀ معنی تقلید او از تحلیل‌گر اولش سوق داد. بیش‌ترین تأثیری این آگاهی تازه از الگوی کلامی که وام گرفته بود، دوام و تغییرناپذیری آن در طیف کاملی از موقعیت‌هایی هیجانی و مکالمات گوناگون با انواع مختلف بیماران بود. به نظر او این‌طور می‌آمد که کیفیت غیرشخصی این روش کلی  گفتگو بیانگر احساس نیمه‌آگاهی بود که برای مدت طولانی در خود نگه داشته بود، اما تاکنون آن را به صورت کلمه‌ای بیان نکرده بود: به نظر او در تحلیل اولش (و پس از آن) تحلیل‌گر او در برخی از بخش‌های مهم او را به صورت کلی درک کرده بود که برای او و تحلیل‌گر او شخصی نبودند. به نوعی احساس می‌کرد که درک تحلیل‌گر اولش از او غیرقابل تغییر بود و از سویی نیز مسألۀ مهمی را نادیده می‌گرفت. این احساس‌ها در عکس درون رؤیا به این صورت دیده شده بودند که آن عکس نیز تغییرناپذیر بود و شامل عکاس نمی‌شد. تحلیل‌گر تا حدودی در قبال تحلیل‌گر اولش احساس ناامیدی می‌کرد، اما در درجۀ اول از این احساس شرم می‌کرد که جرأت نداشته است تا آگاهانه کیفیت غیرشخصی شیوه‌ای که با او رفتار می‌شده را تشخیص دهد و به آن اعتراض کند. در رؤیا، بین نجات عکس و نجات زندگی خودش تنها یک انتخاب وجود داشت. تحلیل‌گر متوجه شد که به صورت استعاری تصمیم گرفته عکس را نجات دهد —یعنی تصویر ثابتش از تحلیل‌گر خودش را— و، در نتیجه، بخشی از سرزندگی خودش را رها کند.

بر اساس این افکار و افکار دیگری که در هفته‌ها و ماه‌های بعدی ایجاد شد، تحلیل‌گر به تدریج توانست با آقای « اِی» در مورد احساسات شرم صحبت کند (شرم از خیانت به خودش)، شرمی که با انتخاب شغلی در «حوزۀ پدرش» به جای شغلی در حوزۀ خودش برایش به وجود آمده بود (حتی اگر همان حوزه‌ای بود که پدرش نیز در آن کار کرده بود). (در بخش‌های بعدی مقاله به این مثال بالینی باز خواهیم گشت.)

ارائۀ محتوای بالینی به مشاور

تحلیلگران در بسیاری از موارد، وقتی در یک موقعیت بالینی به مشکلی برمی‌خورند، به طور مکرر به همکار مورد اعتماد خود مراجعه می‌کنند. در این شرایط گوش دادن به خودمان به طور محسوسی متفاوت از زمانی است که با بیماران، دانشجویان یا ناظر بالینی صحبت می‌کنیم. تحلیلگران، وقتی با مشاور صحبت می‌کنند، برخلاف زمانیکه با بیمار صحبت می‌کنند، نمی‌خواهند طرف مقابل را بشناسند. به هنگام کار تحلیلگر با مشاور (لئووالد، ۱۹۶۰) شیب پختگی به سمت دیگر متمایل می‌شود. در چنین شرایطی، با توجه به این که تحلیلگر به روشنی از مشاور درخواست کمک کرده است، ناامنی‌ها و اضطراب‌های او در مرکز توجه قرار می‌گیرد و تأکید بر مسائلی است که تحلیلگر نمی‌داند. فقدان درک تحلیلگر – تردید به خود، اضطراب، ترس، شرم، احساس گناه، بی‌حوصلگی، نقاط کور، هوس، حسادت، تنفر و وحشت – وقتی تحلیلگر اعتماد می‌کند، همگی در برابر همکار نمایان می‌شوند. تجربۀ محدودیت‌های خود (در مقام تحلیلگر و فرد)، و پذیرش چنین محدودیت‌هایی از طرف مشاور، به شکل‌گیری هویت تحلیلگر کمک می‌کنند تا فروتنی داشته باشد، در مورد خودش کنجکاوی کند و آگاهی باشد که تحلیل خود مساله‌ای مادام‌العمر است. بخشی از هویت تحلیلگر، تعارض، دوسوگرایی، امیال و ترس‌های کودکی و تلاش برای کنار آمدن با این حقیقت است که تحلیل شخصی تحلیلگر باعث نمی‌شود که او از درد درونی‌ عبور کند که او را از همان ابتدا به کار تحلیلی سوق داده است. به علاوه، این حقیقت که مشاور در پاسخ به مشکلات تحلیلگر عقب نمی‌نشیند، این اطمینان خاطر را به وجود می‌آورد که «خوب بودن به اندازۀ کافی» (۱۹۵۱، وینیکات، ص. ۲۳۷) برای دیگران قابل قبول است و این مسئله که تحلیلگر به طور اجتناب‌ناپذیری از درک کامل و نتایج درمانی‌ که می‌خواهد به آن دست یابد، ناتوان خواهد بود.

جنبه‌هایی از تجربۀ زیستۀ تحلیلگر، از ظرفیت او در انجام کار روان‌شناختی با آن‌ها فراتر می‌رود و غالباً در بطن رویارویی‌های او با بیمارانش خود را نشان می‌دهند. درخواست مشاوره می‌تواند ظرفی بسیار ضروری را فراهم کند که تحلیلگر به آن نیاز دارد، هنگامی که متوجه می‌شود پردازش مسائلی که در خود و بیمارانش، با آن‌ها روبرو می‌شوند، غیرممکن است. یکی از ما (گابارد) برای سال‌ها با بیماری کار می‌کرد که مرتباً می‌خواست خودکشی کند، علی‌رغم تلاش‌های تحلیلگر برای درک، دربرگیری و تفسیر انگیزه‌ها و معانی متعددی که در آرزوی او برای مرگ نقش داشتند، هم‌چنان برای خودکشی برنامه‌ریزی می‌کرد.

بعد از اینکه تحلیلگر مشکلش را با مشاور درمیان گذاشت، مشاور به این نکته اشاره کرد که تحلیلگر سعی دارد که این ایده را پس بزند که شاید تلاش‌های خیرخواهانۀ او بی‌نتیجه باشند و بیمار احتمالاً علی‌رغم درمان زندگی خود را به پایان برساند. مشاور بر این مسأله تأکید کرد که تحلیلگر از خیال بین‌فردی اجراشدۀ ناخودآگاهِ بیمار مبنی بر داشتن کنترل همه‌جانبه بر او و عدم توانایی در پذیرش ناتوانی‌اش در جلوگیری از خودکشی بیمار خشمگین است. در نهایت، شاید خودکشی انتخاب بیمار باشد، بدون اینکه به تمایلات یا نیازهای روانکاو توجهی داشته باشد. نظرات مشاور باعث شد که تحلیلگر روی این افکار ترسناک کار کند و راهی برای سم‌زدایی آن‌ها بیابد، به طوری که بتواند به درستی به آن‌ها فکر کند، آن‌ را بخش ذاتی موقعیت درمانی و پیامی از احساسات بیمار مبنی بر کنترل نداشتن در مورد مرگ و زندگی خودش بداند.

دنیای درونی بیمار ذهن تحلیلگر را دربرگرفته بود، و زمانی که سهم آن کم‌رنگ شد، تحلیلگر متوجه شد که چگونه آرزوی مرگ غیرقابل تغییر بیمار، آرزوهایش را در زمینۀ کار تحلیلی بر باد می‌دهد (گابارد، ۲۰۰۳). مانند بسیاری از تحلیلگران، او فانتزی ناخودآگاه قدرتمندی در مورد رابطۀ تحلیلی داشت — فانتزی که در آن شکل مشخصی از رابطۀ ابژه‎ وجود داشت. در این فانتزی، او شفادهنده‌ای فداکار و از خودگذشته بود و بیمار نیز به تدریج بهبود می‌یافت و در نهایت از کمک تحلیلگر قدردانی می‌کرد (گابارد، ۲۰۰۰). بیماری که می‌خواست خودکشی کند موافقت خود را با این قرارداد ناخودآگاه اعلام نکرده بود و علی‌رغم میل تحلیلگر برای کمک به او —یا شاید هم بی‌اعتنا به آن—به سمت نابودی خودش ادامه می‌داد. با تأمل بیش‌تر، تحلیلگر متوجه شد که او در موقعیتی انتقالی قرار گرفته است که بعدها استاینر (۲۰۰۸) آن را مشاهده‌گر نادیده‌گرفته‌شده‌ توصیف کرد، فردی که از این حقیقت متنفر است که ابژۀ اصلی بیمار به حساب نمی‌آید.

مشاوره هم‌چنین به تحلیلگر کمک کرد تا بتواند در مورد تداعی‌های باقی مانده از تجارب رشدی گذشته تأمل کند که در آن‌ها متوجه ناتوانی خود در برابر افول و مرگ اجتناب‌ناپذیر دیگران و خودش شده بود، عامل تعیین‌کننده ناخودآگاهی که باعث انتخاب این حرفه برای او شده بود. نگاه صادقانه به آرزوهای جادو‌یی‌اش و غیرممکن دانستن این که فرد دیگری (یا خودش) در نهایت چه کاری انجام خواهد داد، مؤلفۀ اصلی در پختگی تحلیلگر است. بخشی از این آگاهی این است که فرد در مقام تحلیلگر محدودیت‌های خود را در تأثیرگذاری بر بیمار بشناسد و از آن شناخت برای گوش دادن و پاسخ دادن به بیماری استفاده کند که با محدودیت‌های خودش (علاوه بر محدودیت‌های تحلیلگر) روبرو است.

کار تحلیلی با بیماران ابزاری اصلی برای تحلیل خود

هیچ تحلیلی کامل نیست. همان‌طور که فروید (۱۹۳۷) خاطرنشان می‌کند، پایان تحلیل در حالت عادی موضوعی منطقی است و اینکه به طور مشخصی نقطۀ پایانی برای آن تعیین کنیم که در آن نقطه تعارض حل و فصل شده است. امروزه این مسئله کاملاً پذیرفته شده است که تحلیل به پایان نمی‌رسد (به این معنی که به بیمار کمک کرده باشیم که به تحلیل کاملی از خودش دست یابد)؛ بلکه بیمار و روانکاو در مقطعی در فرایند تحلیل، تجربه‌ای را به پایان می‌رسانند که در آن احساس می‌کنند کار روان‌شناختی قابل ملاحظه‌ای انجام شده است و اکنون مهم‌ترین کار از نظر آن‌ها پایان درمان است. به بیانی متفاوت‌تر: انتقال پایان‌نا‌پذیر است، انتقال‌متقابل پایان‌نا‌پذیر است، تعارض پایان‌ناپذیر است. تجربۀ سازنده در تحلیل فرایندی را شکل می‌دهد که در تمام زندگی ادامه خواهد یافت.

خودکاوی تحلیلگر در نقش کارکرد تکمیلی برای گفتگو با مشاوری قابل اعتماد است. تجربۀ بین‌فردی کار کردن با مشاور فواصلی را ایجاد می‌کند که فرد در تنهایی خودش و در سکوت اتومبیل، در ساعات اولیۀ صبح هنگامی که به سقف خیره می‌شود، یا در محیط خصوصی مطب هنگامی که بیماری مراجعه نکرده است، با افکار خودش تنها می‌شود. درمان روانکاوی آغاز فرایندی اکتشافی در زندگی درونی بیمار و تحلیلگر است، فرایندی که غالباً با حدس و گمان و دوگانگی همراه است. خودکاوی به این فرایند کمک می‌کند، اما در این نوع تحلیل فرد به تنهایی روی خودش کار می‌کند و مصمم است آن چیزی را که درمی‌یابد بررسی کند، اما همیشه چنین انتظاراتی برآورده نمی‌شود. از این منظر، در پایان دورۀ تحلیلی، «پایان» خودکاوی یا کار تحلیلی با مشاور، تعارض ناخودآگاه حل و فصل نشده است، بلکه فردی که تحت کار تحلیلی قرار داشته، می‌تواند به تنهایی (تا حد زیادی) در مورد تجربه‌اش تفکر و رؤیاپردازی کند.

کشف یا خلق «چیزی که فرد به آن می‌اندیشد و کسی که هست» در تجربۀ نوشتن

نوشتن شکلی از تفکر است. در بسیاری از مواقع، وقتی چیزی می‌نویسیم، فرد چیزی را نمی‌نویسد که به آن فکر می‌کند؛ بلکه چیزی را که می‌نویسد، فکر می‌کند. احساسی این چنینی وجود دارد که ایده‌‌ها از قلم فرد می‌آیند، و نویسنده ایده‌هایی را که به طور برنامه‌ریزی نشده خلق می‌شوند، به نظاره می‌نشیند (آگدن، ۲۰۰۵). با این حال، نوشتن لزوماً فعالیتی انفرادی نیست. در نوشتن روانکاوانه غالباً در حین پیشرفت کار، خواننده نیز‌ در ذهن نویسنده وجود دارد. این فانتزی که خواننده چه عکس‌العملی در برابر عبارتی خاص یا نقطه‌نظر افراطی جدید در مورد نظریه یا تکنیک دارد, به آن‌چه بر روی کاغذ نقش می‌بندند، شکل می‌دهد و تأثیرگذار است. با این وجود، بخش اعظمی از چنین فرآیند خلاقی در انزوا و در حالی انجام می‌شود که فرد در مورد هستۀ ایده بارها و بارها و به اشکال گوناگونی تفکر می‌کند. چنین دورۀ تأملی ممکن است روزها، هفته‌ها، یا حتی سال‌ها طول بکشد. بیشتر نوشته‌ها میان تأمل در سکوت در مورد چیزی که فرد قصد دارد بگوید از سویی، و تأمل در مورد پاسخ‌های خیالی خوانندگان بالقوه از سوی دیگر در نوسان است. مخاطبین خیالی بخش ثابت نوشته‌های فروید بودند. او بارها مخاطبان نکته‌بینی را درنظر می‌گرفت که با مهارت انتقادهای مخاطبین یا خوانندگان را در مورد استدلال خودش پیش‌بینی می‌کند و پاسخ قانع‌کننده‌ای به آن‌ها ارائه می‌داد.

هنگامی که متنی بیش از یک نفر نویسنده دارد، این فرایند پیچیدگی بیشتری پیدا می‌کند. علاوه بر تأمل انفرادی و تعامل خیالی با خواننده، مشارکت با نویسندۀ دیگر نیازمند حساسیت ویژه‌ای از سوی نویسندۀ دیگر است، زیرا جمله باید به جای یک نویسنده، نمودی از دو نویسنده باشد.

در نگارش این مقاله، نمونه‌ای از چنین مشارکتی اتفاق افتاد. ما با ایدۀ مشترکی شروع کردیم، یعنی به‌روزرسانی ایدۀ فروید مبنی بر این که چیزی که در تحلیل به مثابۀ درمان مشکلات روان‌شناختی تعیین‌کننده است، توجه ویژه به درک انتقال و مقاومت است. هدف ما این بود که نشان دهیم چگونه تعریف ما از تحلیل، برگرفته از ایده‌های فروید در سال ۱۹۱۴ و یا متفاوت با آن‌ است. ما کار خود را با اشتیاق بر روی این پروژۀ مشارکتی آغاز کردیم. اما متوجه شدیم که کلمات به آن راحتی که انتظارش را داشتیم از هیچ‌یک از ما جاری نمی‌شود.

وقتی احساس کردیم  تلاش‌های ما نتیجه نمی‌دهد، مقالۀ سال ۱۹۱۴ فروید را بازخوانی کردیم. وقتی متوجه شدیم بخش زیادی از مقالۀ فروید حاوی سخنانی تند علیه اختلاف نظر میان ایده‌های فروید و یونگ و اصرار شدید او بر این موضوع است که او و تنها او پایه‌گذار روانکاوی است، بسیار ناامید شدیم. در نتیجه به این مسئله پی‌بردیم که حالت دفاعی لحن فروید بیانگر ناامنی‌های او از ادعاهای مخالف نویسنده در برابر ایدۀ او (یعنی روانکاوی به مثابۀ شاخۀ علمی) و ترس از این که یونگ آن‌چه او خلق کرده را نابود کند و باز هم آن را «روانکاوی» بنامد. ما نقل قولی را انتخاب کرده بودیم که  نشان می‌داد فروید در لحظه‌ای نامیمون در پیشینۀ رشد روان‌شناسی خودش گیر افتاده بود.

با رنگ باختن اشتیاق‌مان، بایستی دربارۀ موضوع این مقاله دوباره فکر می‌کردیم. اصلاحیه‌هایی را بین خودمان ردوبدل کردیم و کم کم به این نتیجه رسیدیم که مسئلۀ مهم برای ما ارائۀ تعریفی معاصر از ایدۀ روانکاوی نیست. در عوض، خود مشارکت برای هر یک از ما این موضوع را روشن کرد که هریک از ما در ۳۰ سال تجربۀ کاری به چه شکلی تکامل یافتیم. ما به طور عمیقی با یکدیگر در این باره صحبت کردیم که هریک از ما به چه صورتی به حس کنونی و در حال تکامل از خود در مقام روانکاو دست یافته است. تجارب رشدی ما در طی دورۀ آموزشی روانکاوی و سال‌های ابتدایی پس از آن از جهات مهمی با یکدیگر متفاوت بودند، با این حال، متوجه شدیم که اشتراکات زیادی در طرز تفکر ما در مورد نحوۀ کار و هویت‌مان در مقام روانکاو  وجود دارند. با وجود اینکه ۲۰ سالی می‌شود که یکدیگر را می‌شناسیم، متوجه شدیم که در جریان این گفتگو یکدیگر را به شکل جدیدی شناخته‌ایم. اما با توجه به این هدف که می‌خواهیم با نوشتن مشارکتیِ این مقاله به چیزی دست یابیم، صحبت کردن به تنهایی کافی نبود. تنها پس از تلاش‌های مکرر برای نوشتن افکارمان بود (یا به طور دقیق‌تر، به خودمان اجازه دادیم تا آن‌چه را در حین  نوشتن به آن فکر می‌کردیم، نظاره کنیم) در نهایت توانستیم بفهمیم، می‌خواهیم به چه چیزی دست پیدا کنیم. آوردن کلمات بر روی کاغذ ما را وادار کرد (و آزاد گذاشت) افکار و احساسات ابتدایی‌مان را به مفاهیم و ایده‌ای تغییر دهیم که  قصد انتقال آن را  به صورت یک فصل تحلیلیِ مشارکتی داشتیم.

وقتی به این مسئله که خوانندگان می‌توانند چه پاسخی به دیدگاه ما بدهند، فکر کردیم، متوجه شدیم که شاید تجارب رشدی ما با دیگر تحلیل‌گران یکی نباشد. مسلماً نمی‌خواستیم که لحن ما تجویزی باشد. بنابراین به صورت هماهنگ تلاش کردیم ایده‌های خود را صرفاً به صورت توصیف تجارب خود ارائه کنیم و بیان نکنیم که این ایده‌ها همواره درست هستند. تکلیف‌مان را با خودمان در این مورد روشن کردیم که در میان ویژگی‌های یک تحلیل‌گر که از نظر ما بیش‌ترین اهمیت را دارند شیوه‌ای است که روانکاو از آن استفاده می‌کند و منحصربه‌فرد بودن شخصیت او است.

در نوشتن مشارکتی تجربه‌ای مبنی بر داشتن ویراستار  یا مشاوری درونی دارید (صرف نظر از این که فرد چنین چیزی بخواهد یا نخواهد) که می‌تواند دیدگاه «بیرونی» دربارۀ محتوی بالینی نویسندۀ دیگر را ارائه ‌دهد. در جریان همکاری‌مان برای نوشتن این مقاله، یکی از ما (آگدن) پیش‌نویسی از این فصل را برای همکار نویسندۀ خود ارسال کرد که دربارۀ نمونۀ بالینی‌ که به آن اشاره شد و رویای زمین‌لرزه بود. همکار نویسنده (گابارد) در پاسخ افکار زیر را در مورد نمونۀ بالینی به طور کلی و رؤیا به طور خاص به (به صورت مکتوب) ارائه کرد:

با نظر تو بسیار موافق هستم که این رؤیا را نمی‌توان تنها به بیمار نسبت داد، بلکه آن موضوعی است که به صورت مشارکتی ساخته شده است. احساس من این بود که این رؤیا به همان اندازه‌ای که به بیمار مربوط می‌شود، به تو نیز مربوط است. فانتزی من در مورد این رؤیا این است: با وجود آن که حس تو این بود که تحلیلگر تو به طور عادی و متداول با تو رفتار کرده است، آن رفتارها برای تو به نوعی حمایت بوده است – یعنی جایگاهی امن-. چنین حمایتی، مانع از او جدایی تو از او شده بود و در نتیجه نیازی نبود که رنج از دست دادن او را تحمل کنی. این موضوع من را به یاد جملۀ معروف فروید می‌اندازد که تنها راهی که ایگو می‌تواند اُبژه را رها کند، این است که آن اُبژه را به درون خود ببرد. بنابراین، زمین‌لرزه را می‌توان به صورت آگاهی فزایندۀ بیمار از این موضوع دانست که به زودی از محل درونی‌ای که برای خودت ساخته بودی جدا خواهی شد – یعنی محل امن دفتر تحلیلگر تو یا حضور درونی‌سازی‌شدۀ او- و به دنیایی خواهی رفت که در آن مجبور خواهی بود با صدای خودت حرف بزنی. در یک سطح، بیمار نیز همین احساس را در مورد جدا شدن از «خانۀ» پدرش داشت. اتفاقی که در حال رخ دادن در درون تو بود، شباهت بسیار زیادی با آن چیزی داشت که در درون او رخ می‌داد. این موضوع را به مقاله اضافه نکردم، زیرا تنها حدس من است و ممکن است با تجربۀ تو هماهنگ نباشد.

همان‌طور که در این نقل‌قول مشهود است، نقطه نظر همکار نویسنده در مورد محتوای بالینی باید از فیلتر نویسنده‌ای عبور کند که اطلاعات بالینی را ارائه کرده است تا مشخص شود با لحظۀ تحلیلی تشریحی حقیقی«هماهنگ»  است یا خیر.

آگدن که به چنین «مداخله‌ای» در روند نوشتن خود عادت نداشت، متوجه شد که نظرات غیرمنتظرۀ گابارد باعث تشویش خاطر او شد. او به دو ماه «تفکر در هنگام خواب» (رؤیاپردازی) در مورد آن‌چه ایدۀ گابارد در او برانگیخته بود نیاز داشت قبل از این که بتواند پاسخی مناسب (این بار هم به صورت نوشتاری) ارائه کند:

 با خواندن دوبارۀ گزارشم از کارم با آقای اِی، این موضوع به نظرم جالب آمد که در تنها چیزی که در غیرمتغیر بودن عکس در رؤیای بیمار به نظرم مهم بود همان ایستایی آن بود، و نه قابل اتکا بودنش؛ هم‌چنین آن چیزی که در مورد عدم حضور عکاس می‌دیدم تنها عدم حضور شخص در حال فکر کردن/احساس کردن تا نامحسوس بودن آن بود. نظرات تو در مورد این ماجرا به من کمک کرد آن چیزی که تمام این مدت دربارۀ این روایت نوشته‌‌ام را متوجه شوم: خشنودی عمیق من از آن چیزهایی که احساس می‌کنم دو ویژگی از بهترین ویژگی‌های تحلیل‌گر اول من هستند — تمایل او به حضور احساسی در مواقع سخت در حین تحلیل و همچنین مواقع سخت در طول زندگی‌اش؛ و توانایی او در «سر راه قرار نگرفتن» (و تفسیر نکردن واکنشیِ انتقال‌ها) هنگامی که من به تنهایی در جلساتم کار روان‌شناسی انجام می‌دادم.

همکار نویسنده تجربۀ احساسی‌ را که آگدن توصیف می‌کند، از طرفی پاسخی به خاطره‌اش در مورد کار با آقای اِی و از طرف دیگر نظرات گابارد در مورد روایت او از آن تجربه تلقی می‌کند. این گفتگو میان همکاران نویسنده نوعی تجربۀ رشدی را بوجود می‌آورد که برای هر دو نویسنده ارزشمند بود. 

شهامت بداهه‌گویی

در مورد هر بیمار، مسئولیت ما این است که به تحلیل‌گری تبدیل شویم که قبلاً نبوده‌ایم. این مسأله مستلزم آن است که پیش‌نویس را کنار بگذاریم و به مکالمه‌ای دعوت شویم که قبلاً آن را تجربه نکرده‌ایم (هافمن، ۱۹۹۸؛ رینگستروم، ۲۰۰۱). این موضوع می‌تواند به شکل پاسخی به اشارۀ بیمار به فیلمی باشد: «صحبت چندانی در تمامی فیلم ردو بدل نشد، حداقل چنین احساسی در من ایجاد شد». در بیمار دیگر، بداهه‌پردازی شاید به معنی ساکت ماندن باشد – یعنی تسلیم نشدن در برابر درخواست‌های اجباری برای اطمینان‌بخشی یا حتی برای شنیدن صدای درمانگر-. البته بداهه‌پردازی یک استعارۀ نمایشی است. استاد بازیگری بزرگ روسی، کنستانتین استانیسلاوسکی، یکبار گفت: بهترین اتفاقی که می‌تواند بیافتد این است که بازیگر کاملاً مبهوت نمایش شود. سپس بدون توجه به این که میلی به این کار دارد یا ندارد، نقش مورد نظر را زندگی خواهد کرد، و به این که چه احساسی دارد توجهی نخواهد داشت، در مورد این که چه کاری انجام می‌دهد فکر نخواهد کرد، و همه‌چیز حرکتی ناخودآگاه و غریزی خواهد بود (۱۹۳۶، ص. ۱۳). به طور مشابه، رشد کردن در مقام تحلیل‌گر اجازه دادن فزاینده به خودمان برای غرق شدن در لحظه (در ناخودآگاهِ تحلیل) است و بر اساس آهنگ جلسۀ تحلیل منتقل می‌شود. تحلیل تجربه‌ای نیست که بتوان آن را از قبل طراحی کرد. رویدادهایی میان دو شخص در کنار یکدیگر در یک اتاق رخ می‌دهند، و معنای این رویدادها مورد بحث قرار می‌گیرند و درک می‌شوند. تحلیل‌گران با شرکت در «رقصِ» لحظه بیش‌تر در مورد شخصی که هستند می‌آموزند. گسترۀ «زنده بودن» تحلیل می‌تواند وابسته به تمایل و توانایی تحلیل‌گر در بداهه‌پردازی کردن و بداهه‌پردازی شدن از طریق ناخودآگاه رابطۀ تحلیلی باشد.

 تلاش‌های ناخودآگاه تحلیلگر برای برهم زدن تعادل روانی خود

آن‌چه را زمانی می‌توانستیم قابل اتکا، باثبات، و قابل اعتماد بنامیم، ممکن است به تدریج بیش از حد آسان و تا حد زیادی مبتذل و قابل پیش‌بینی شود. گاهی، ما در جلسه با بیمار متوجه می‌شویم که بیش از حد با خودمان در مقام تحلیل‌گر راحت هستیم. در چنین جلساتی «خطاها» می‌توانند غالباً به صورت اِبراز سالم‌ترین بخش‌های خودمان باشند و اگر بتوانیم از این هشدارها استفاده کنیم، اهمیت زیادی در رشد روانی ما خواهند داشت. این‌گونه «خطاها» عبارتند از: دیر رسیدن روانکاو به جلسه، اتمام پیش از موعد جلسه، خوابیدن در حین جلسه، و انتظار بیمار دیگری را داشتن هنگامی که آنالیزان را در اتاق انتظار می‌بینید. (عدول از مرزها مانند داشتن رابطۀ جنسی با بیماران، زیر پا گذاشتن محرمانگی، برقراری رابطۀ تجاری با بیمار، و غیره از این نوع خطاها به حساب نمی‌آید [گابارد و لستر، ۱۹۹۵].) خطاهایی که عدول از مرزهای درمانی به حساب نمی‌آیند در بسیاری از موارد نشان‌دهندۀ تلاش‌های ناآگاهانۀ تحلیل‌گر در برهم زدن تعادل روانی خود و  توجه به شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها در نقش خود در مقام روانکاو دچار رکود شده  است.

ما بر این باور هستیم که نیازی برای اصیل بودن خودتحمیل‌شده وجود دارد — نه به معنی نمایش خودشیفته‌وار، بلکه به معنی نیاز به مکالمه‌ای آرام، استوار، و بدون نگرانی با بیمار یا ناظر بالینی به شکلی که چنین مکالمه‌ای میان هیچ دو فرد دیگری در دنیا وجود ندارد (آگدن،2004).  اگر چنین چیزی اجباری باشد، به زودی خود را به صورت تمهیدی توخالی نشان خواهد داد. «سبک تحلیلی» (آگدن، ۲۰۰۷، ص. ۱۱۸۵) که به صورت اصیلی تجربه شود، بخشی از تلاش مداوم هر تحلیل‌گری است تا به تحلیل‌گری با ویژگی‌های خاص خودش تبدیل شود. فرد می‌تواند به حس تبدیل شدن به شخصی «منحصربه‌فرد» تنها از طریق تلاشی طاقت‌فرسا برای رهایی از قیدهای هنجاری و سنتی و محدودیت‌های غیرمنطقی خود دست پیدا کند (گابارد، ۲۰۰۷). درگیری تحلیل‌گر با نظریه در جایگاه ارباب یا رعیّت می‌تواند بخشی جدایی‌ناپذیر از این تلاش باشد. ما با این نظر سندلر (۱۹۸۳) موافق هستیم که هر تحلیل‌گر ترکیبی شخصی یا الگویی متشکل از جنبه‌های مشخصی از نظریه‌های مختلف را شکل می‌دهد که با ذهنیت شخصی او و رویکرد او به تحلیل هماهنگ است. در عین حال، با این ایدۀ بیون نیز موافق هستیم که تحلیل‌گر باید بکوشد آن‌چه تصور می‌کند می‌داند یا «بیش از اندازه خوب» می‌داند را فراموشی بسپارد تا بتواند از تجربۀ کنونی‌اش با بیمار بیاموزد. بیون (۱۹۸۷) به شخصی که موردی را به او گزارش می‌کرد گفت: «من [تنها در صورتی به نظریه تکیه می‌کنم] … که خسته باشم و ندانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است …» (ص. ۵۸).

 توجه به شیوۀ بالغ شدن و پیر شدن

با افزایش سن، فرد می‌تواند به نحوی از تجارب خودش حرف بزند که پیش از آن نمی‌توانست. در بیشتر مواقع، فرد پس از مدتی متوجه می‌شود که دچار تغییر شده است، برای مثال، با گوش سپردن به صحبت‌های خود با بیمار. در حالت بهینه، روانکاو وارد فرایند سوگواری‌ می‌شود که در طی آن به از دست رفتن جوانی و اجتناب‌ناپذیر بودن پیری و مرگ اذعان می‌کند، آن را می‌پذیرد و حتی شکل جدیدی از تبدیل شدن به فردی را در خود دارد که یک زندگی بررسی شده را پیش می‌برد. شاید تحلیلگر از این طریق درک بهتری از تجارب بیمار در زمینۀ فقدان پیدا کند و شیوه‌هایی که او مدیریت می‌کند یا از آن‌ها اجتناب کرده است.

فرآیند پختگی هم در درون و هم در بیرون از محیط تحلیلی رخ می‌دهد. تحلیلگری که هر روز به اتاق مشاوره می‌آید (در حالت ایده‌آل) هرگز همان تحلیلگر روز قبل نیست. تا زمانیکه تحلیلگر غم از دست دادن عزیزان و پایان دوره‌های مهم زندگی را حس نکرده باشد (برای مثال، دوره‌ای که فرزندانش در خانه زندگی می‌کنند یا دوره‌ای که والدینش زنده هستند) ظرفیت تحلیلگر در درک کامل اندوه بیمار محدود باقی می‌ماند.

مشکلات تبدیل شدن به یک تحلیلگر

دلایل زیادی هست که تحلیلگر از «بزرگ شدن» هراس داشته باشد و راه‌های متعددی هست که از خودش در برابر این هراس دفاع کند. در این فصل، ما نمی‌توانیم این هراس‌ها و مکانیسم‌های دفاعی را فهرست کنیم، چه برسد به آن که بخواهیم به آن‌ها بپردازیم. در پاراگراف بعدی، از فرار تحلیلگر از تجارب رشدی بالقوه و دفاع‌های گوناگون در برابر چنین تجاربی مثال‌هایی می‌آوریم.

شاید تحلیلگر بترسد که در جایگاه یک فرد آنقدر بی‌اهمیت باشد که نتواند صدایی مختص به خود داشته باشد؛ یا از انزوایی بترسد که تصور می‌کند وقتی به سبک سیاق خودش رفتار کند، به سراغش آید؛ یا از سردرگمی تحمل‌ناپذیری بترسد که با شناسایی بالغانه عدم قطعیت به آن دچار خواهد شد. شاید تحلیلگر برای دفاع از خود در برابر این ترس‌ها و ترس‌های دیگر به طغیان نوجوانی در برابر «سازمان تحلیلی» روی بیاورد تا تلاش کند از تعریف خودش با شرایط خودش بپرهیزد؛ یا با صحبت زودهنگام با صدایی که نشان از تجربه دارد، در حالی که در حقیقت به طرز دردآوری به دلیل بی‌تجربگی‌اش احساس کمبود می‌کند. یا از قطعیت کاذب به شکل همانندسازی شدید با مکتب روانکاوی خاصی، با تحلیلگر خودش، با نویسندۀ تحلیلی ایده‌آل‌سازی‌شده و غیره استقبال کند. در نهایت، باید به خاطر داشته باشیم که هر چقدر هم که به تحلیل علاقه‌مند باشیم، بخشی از ما نیز هست که از آن متنفر است (استاینر، ۲۰۰۰). تعهد به کار تحلیلی مداوم (بر روی خودمان و بیماران) ما را نه تنها به عدم قطعیت، بلکه به روبرویی با مسائلی سوق می‌دهد که کم‌تر علاقه داریم در خود و دیگران با آن روبرو شویم.

نظرات پایانی

در این فصل، به برخی از تجارب مربوط به پختگی خود پرداختیم و از دیدگاه‌های نظری مختلف بررسی کردیم. برخی خوانندگان در جایگاه تحلیل‌گر، متوجه شباهت‌هایی با تجارب خودشان در زمینۀ پختگی می‌شوند که تشریح کرده‌ایم و برخی هم چنین شباهتی را پیدا نمی‌کنند. الگوی تکرارشونده در این فصل این است که صحبت با عبارات کلی با بیماران، همکاران و دانشجویان کاری ضدتحلیلی است (به‌دلیل بازنمایی شکست در تفکر و صحبت به شیوۀ فرد). همان‌طور که بیون (۱۹۸۷) در نقل قولی که در ابتدای این مقاله آورده شد اشاره می‌کند، بخشی از فرایند تبدیل شدن به یک تحلیلگر تکامل در جهتی است که نه محدود به نظریه است و نه به طور اختصاصی نشأت‌گرفته از همانندسازی با دیگران است: «تحلیلگری که به آن بدل می‌شوید شما و تنها شمایید — یعنی آن چیزی که از آن استفاده می‌کنید … » (ص. ۱۵). مباحث تحلیلی چیزی است که به  تجربۀ یک فرد خاص مربوط می‌شود و منحصربه‌فرد و مختص به خود او و زنده است. تبدیل شدن به یک تحلیلگر ساختن هویتی بسیار فردی است که هیچ شباهتی به هویت تحلیلگر دیگر ندارد.

هر چقدر هم بر سخت بودن زندگی بر اساس چنین ایده‌آلی تأکید کنیم، کم گفته‌ایم. پیوندهای آگاه و ناخودآگاه با آن‌چه که فکر می‌کنیم می‌دانیم، قدرتمند هستند. اما تلاش برای غلبه بر این پیوندها (حداقل به میزان قابل توجهی) همان چیزی است که ما در هر جلسه از خود می‌خواهیم. تجربۀ ما این بوده است که هرگاه  تعادل تحلیلگر برهم می‌خورد، بهترین کار تحلیلی خود را ارائه می‌دهد.

  • * کپی تنها با دکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.

20190630_103058.png
تیر ۲۶, ۱۳۹۸

مقاله گوش دادن تحلیلی به عنوان کارکرد نگهدارنده برای بخش های منفک شده بیمار ۲۰۱۱/ نوشته: جوزف د اگوستینو/ مترجم: منصوره ولی بیگی/ ویراستار: عادله عزتی

در این مقاله نویسنده گوش دادن تحلیلی را از نقطه نظر گوش دادن به جنبه‌های حسی- بدنیِ ارتباطی بیمار مورد توجه قرار می‌دهد. یعنی گوش دادن به بخش‌های منفک شده سلف بیمار و تاریخچه آسیب زای او. از دید نویسنده، این بخش‌ها خودشان را در انتقال، به شکل حسی- بدنی نشان می دهند. اهمیت گوش دادن تحلیلی از نقطه نظر تمرکز روانکاو به روی احساساتی است که در او منعکس می شود و او را تحت تأثیر قرار می دهد. نوعی از گوش دادن، که آشفتگیِ جنبه های حسی- بدنیِ ارتباطِ بیمار را تحمل کرده، و به عنوان ریسمانی عمل می کند که نویسنده از آن به عنوان کارکرد نگهدارنده (holding function) یاد کرده است، که یک حمایت ضمنی فیزیکی روانی برای بخش های منفک شده بیمار فراهم می کند تا بیمار بتواند با وجود آن ها زنده بماند.
نویسنده، دو کیس بالینی را ارائه می‌کند: یک بیمار بزرگسال با اختلال نارسیستیک و سازمان دفاعی بسیار rigid، که شیوه ارتباطی حسی- بدنی او اشاره به یک سلف تکه تکه شده و تاریخچه آسیب زای او دارد و در داینامیک انتقال- انتقال متقابل به یک “وارونگی نقش” منجر می‌شود.
کیس دوم، کودکی است که به دلیل sexual abuse به شدت آسیب دیده و قادر به بیان آسیبش به شکل سمبولیک نمی باشد و از طریق جیغ و فریادهای دردناک آن را منتقل می کند.
نویسنده عبارتی را از ویتگنشتاین نقل می‌کند: “وقتی اصطکاک(friction) وجود ندارد انگار ما در یک سطح لغزنده سر می خوریم و قادر به حرکت نیستم، برای راه رفتن و حرکت کردن، ما نیاز به اصطکاک و یک زمین سخت و محکم داریم.” او از این عبارت استفاده می کند و می گوید: به نظر من هنگامی که روانکاو نمی‌تواند به جنبه‌های حسی -بدنی بیمار گوش دهد گویی بخش‌های منفک شده بیمار روی یک سطح لغزنده سر می خورند بدون اینکه در فرآیند انتقال- انتقال متقابل نگه داشته شود. در چنین شرایطی تاریخچه آسیب زای بیمار بدون اینکه شناسایی شود وارد رابطه تحلیلی شده و به enactment و “وارونگی نقش” منجر می شود. و بدین ترتیب زوج تحلیلی وارد همان آسیب و بیماری می شوند که بیمار به آن مبتلاست.
جنبه های حسی- بدنی ارتباطات کلامی و غیرکلامی بیمار، یک تنشی را در روانکاو ایجاد می‌کند که روانکاو آن را به شکل یک آشفتگی و ناراحتی تجربه می‌کند که ممکن است تا مدت زیادی قادر به درک آنچه بیمار می خواهد به او منتقل کند نباشد، یعنی نمی تواند به آن معنا دهد و آن را با بیمار به اشتراک بگذارد. اما این شیوه ارتباطی است که بیمار راهی جز این برای بیان بخش‌های دردناکش پیدا نمی کند و فقط از طریق درک تاریخچه زندگی او و حمایت و تایید اوست که می توان آن را بشکل سمبولیک و به کلام درآورد.
آگدن مفهوم holding function را از دو دیدگاه مکمل و متفاوت مورد توجه قرار میدهد:
(۱) دیدگاه بیون که بر تغییر و دگرگونی ظرف- مظروف (container-contained) تمرکز دارد؛ شیوه ای که روانکاو تجربیات هیجانی زیسته بیمار را از طریق یک کار روانشناختی ناخودآگاه و یک تفکر پیش آگاه رویاگونه (reverie) به افکار و هیجانات جدیدی تغییر می دهد؛ یعنی تغییر داده های بدنی بیمار به شکل بازنمایی های ذهنی.
(۲) دیدگاه وینیکات که به یک holding function اشاره دارد، یعنی فراهم کردن یک فضا و حمایت فیزیکی روانی تا بیمار بتواند بخش های دردناک و منفک شده تاریخچه زندگی اش را مجدداً باز پس گرفته و در درون سلف اش یکپارچه کند. از نظر وینیکات، محتویات بیان شده از طرف بیمار، بایستی در ابتدا درک و فهمیده شده و سپس تفسیر شود، که این موضوع در یک setting همراه با holding است که می تواند محقق شود.
هنگامی که بیمار احساس می‌کند که بخش‌های منفک شده او از طرف روانکاو تحمل شده، در آن صورت است که قادر به تحمل این بخش ها و یکپارچه کردن آن ها در درون سلف اش خواهد بود.
فانکشن holding به این معناست که روانکاو قادر باشد آن جنبه های حسی- بدنی که به گوشش می‌رسد را تحمل کرده و آن ها را در ذهن خود نگه دارد تا به مرور بتواند به آنچه که بیمار می خواهد به او منتقل کند معنا داده و آن را به شکل بازنمایی شده – مفهوم- درآورد.
در فرآیند انتقال، بیمار فانتزی ها و تعارضاتی را تکرار می‌کند که نشان دهنده تاریخچه زندگی اوست. آنچه که او نیاز دارد این نیست که روانکاو به او تفسیر داده یا به اتفاقات زندگی او معنا بخشد؛ بلکه گوش دادن به بخش‌های منفک شده و دردناک او که به دلیل عدم مراقبت درست ابراز نشده است، می تواند برایش موثر باشد. بیمار تفسیر نمادین را درک نمی‌کند بلکه انطباق روانکاو و معنا دادن به ارتباطات است که برایش کارساز است ؛ یعنی تجربه کردن ذهنی کار تحلیلی.
قبل از اینکه بیمار متوجه آن چیزی شود که در درونش می گذرد، آنچه در روانکاو رخ می‌دهد را احساس می‌کند؛ در نتیجه بسیار مهم است که روانکاو بتواند این پروسه containing را با او به اشتراک بگذارد.
همانطورکه وینیکات بین مادر ابژه ای و مادر محیطی تمایز قائل می شود، روانکاو
نیز نباید فقط ابژه انتقالی بیمار باشد؛ بلکه لازم است که کارکردی محیطی و نگهدارنده هم داشته باشد و یک نوع حضورمندی فیزیکی را نیز فراهم نماید.

کیس آندریو
آندریو ۳۰ سال داشت و در یک شغل آزاد مشغول به کار بود. او در جلسه اول مشاوره، به سختی در مورد خودش و تاریخچه زندگی اش حرف می زد، اما صراحتاً به مشکل جدایی از خانواده و به خصوص مادرش اشاره کرد. او گفت که والدینش همواره در جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. او پدرش را فردی شکننده می دانست که به سختی احساساتش را بیان می کند، و مادرش را فردی عبوس، سختگیر و افسرده معرفی کرد. مادری که همواره از او باج خواهی عاطفی می کرده و جدی ترین ترس او در مورد اقدام به خودکشی مادر بوده است.
اولین ماه های تحلیل، با سکوت های سنگین و مشکل بیمار برای شروع جلسات گذشت. آندریو نمی‌توانست حرف بزند و گریه هایش او را متوقف می کرد. صدای او آنقدر آرام بود که من مجبور بودم برای شنیدن صدایش به جلو خم شوم. من به خاطر طنین و آهنگ صدای او به شدت تحت فشار بودم و درک او برایم سخت بود. بنابراین سعی کردم روی تفاوت‌های جزئی صدا و احساسی که در من ایجاد می‌کرد متمرکز شوم.
بعد از حدود یک سال متوجه شدم که در آن موقعیت ها یک “وارونگی نقش” اتفاق میافتاد، هنگامی که بیمار در نقش مادری قرار می گرفت که از او کناره گیری می کرد و من در نقش او یعنی پسری که به دنبال مادر بود قرار داشتم.
من شروع کردم به دادن کامنت هایی مثل اینکه “صدات دور میشه” یا “من برای شنیدن صدات مجبورم دنبالت بیام” بدین ترتیب نه از طریق تفسیر دنیای ناخودآگاه او، بلکه با بیان افکار و احساسات و حالت های ذهنی ام بود که توانستم به بیمار نشان دهم که چه چیزی بین ما می‌گذرد؛ یعنی اشاره به عناصر بیان نشده زندگی او.
بولاس اشاره می‌کند که بیماران از طریق “ایجاد یک محیط” و manipulate کردن روانکاو است که دنیای درونی شان را منتقل می‌کنند و بدین طریق روانکاو را به ایفای کارکردها و نقش های متفاوتی هدایت می کنند.
اشترن و همکاران بیان می‌کنند که در طول درمان روانکاوانه، کسب یک تعریف مشترک و درک فضای بین الاذهانی جهت فهم “آگاهی ارتباطی تلویحی” ضروری است.
آندریو که مادر افسرده اش را درونی کرده بود، با چنین رفتارهایی به من نشان داد که چطور او ابژه ای برای مادر افسرده اش بوده است.
همانگونه که بولاس عنوان می‌کند که در انتقال متقابل، روانکاو کلماتی را بیان می کند که در انتقال گفته نشده است، من هم سعی کردم به آندریو بگویم که چیزی متعلق به تاریخچه او به من منتقل می‌شود. به باور من، گوش دادن پیوسته به تغییرات صدای او و بیان حسهایم به او باعث شد که من بفهمم به چه کسی تبدیل شده ام. و بدین ترتیب، یک معنای بالقوه در حال جوانه زدن را بازنمایی کرد و یک درک عمیق تر از تفکر مشترک پدیدار شد.

کیس پیتر
پیتر درمانش را با دو بار جلسه در هفته شروع کرد، وقتی او هشت سال داشت، چند ماه قبل، او و خواهر کوچکترش از خانواده جدا شده و به یک پرورشگاه سپرده شده بودند. هر دوی آنها چندین سال توسط یکی از نزدیکانشان مورد آزار جنسی قرار داشتند. پیتر بسیار آشفته و مضطرب بود و قادر به بازی کردن با همسالانش نبود. او بیقرار بود و نمی توانست در کلاس آرام بنشیند و از نظر سطح یادگیری بسیار ضعیف بود. ادراک او از دیگران مختل شده بود و هر کسی برایش شبیه یک “ناجی” و یا “شکنجه گر” بود. او با کوچکترین ناکامی منفجر می شد و با خشم بسیار زیادی واکنش نشان می داد. شروع روان درمانی برای پیتر و من بسیار دشوار بود. در طول جلسات او به هیچ وجه قادر به بازی و نقاشی کردن نبود. در مواقع تنش هیجانی، او هیچ حرفی را از طرف من تحمل نمی کرد و با طغیان های خشم واکنش نشان می داد.او فقط علاقه مند به بازی فوتبال بود که با یک آیین خاصی توام بود – یک بازی کنترل شده و بدون لذت .
هنگامی که که او مضطرب و یا ناکام می شد از کلمات بسیار رکیکی استفاده می کرد و یا ژستهای جنسی از خود نشان می داد. بطور مثال، از من می خواست که با او رابطه جنسی داشته باشم و یا سعی می‌کرد اندام جنسی مرا لمس کند. او عادت به تف انداختن و لگد زدن داشت، به طوری که اغلب مجبور به مهار فیزیکی او می شدم. اما رفتاری که بسیار مشکل آفرین بود و باعث گیجی من می‌شد چیز دیگری بود: مواقعی که پیتر تنش هیجانی داشت، گوشهایش را با انگشتش می گرفت و برای دقایقی جیغ های ممتد می زد، صدایی ناخوشایند و بسیار دردناک که تمام اتاق و ذهن مرا پر می‌کرد. و این چنین نیمی از جلسه می گذشت. هرگونه تلاش من برای قطع رفتار او بی فایده بود و من بشدت در خطر این قرار داشتم که به یک فیگور بد و یا یک بچه بدرفتار تبدیل شوم. در چنین مواقعی، بشدت حسی از اضطراب، گیجی، ناکامی و بی فایده بودن را تجربه می‌کردم و به این دلیل بسیاری از مواقع وسوسه می‌شدم که درمان را قطع کنم.
آنچه که باعث متوقف شدن این جیغ ها می شد برایم غیرقابل توضیح بود: او به یکباره جیغ اش را قطع می کرد و می خواست فوتبال بازی کند و یا به حمام برود. در طول جلسات او تحمل هیچ نظر یا تفسیری را در مورد رفتارش نداشت و تفسیرهای من مثل “تو میخوای که من دردت را احساس کنم” و یا “تو میخوای از دردت رها بشی” هیچ اثری نداشت و جیغ زدن های او را بیشتر می‌کرد. نزدیکی با من و هرگونه تجربه تماس با ذهن من برایش غیرقابل تحمل و آسیب‌زا بود. جیغ زدن های او همراه با گرفتن گوش هایش باعث می شد تا او از درون احساس زنده بودن کند و هر آنچه را که در بیرون بود مثل من، حرف های من و ارتباط ما را از بین ببرد. این شکلی از فراموشی بود، دفاعی اوتیستیک جهت مواجهه با تهدید فروپاشی سلف. جیغ زدنهای پیتر شکلی از موقعیت اولیه سلف و راهی بود که بواسطه این تجربه حسی-بدنی احساس زنده بودن کند (آگدن، ۱۹۸۹).
عملا من متوجه شدم که اگر از تلاش‌های تفسیری ام دست بردارم و برای او یک کارکرد holding فراهم کنم؛ یک “ارتباط فیزیکی” (آگدن) جهت تحمل ابرازات بدنی او، در آنصورت می توانم فضایی برای پدیدار شدن سلف او فراهم کنم. به معنای دیگر، از نظر وینیکات تنها از طریق ” بقا” (survival) و تلافی نکردن است که چنین فضایی فراهم می شود.
درطول جلساتی که پیتر جیغ می زد، من شروع کردم به نقاشی کشیدن، رویا پردازی، و حتی کتاب خواندن. بدین طریق هر چند جیغ زدن های او همچنان بر من اثرگذار بود اما مرا مورد حمله قرار نمی‌داد: من با تحمل کردن آن ابرازات بدنی و زنده ماندن در ذهنم و گوش دادن به حسهای درونی خودم بود که توانستم کارکرد موثرتری داشته باشم. یعنی با حفظ کردن ارتباطم از طریق نوعی مخالفت/حمایت.
گذشت زمان باعث شد بتوانم فکر کنم و در نتیجه شروع کردم به ارائه دادن تفسیرهایی بصورت نوشته روی کاغذ، هر چند او آنها را نادیده می گرفت. حدودا بعد از گذشت یک سال از درمان در حالیکه پیتر در حال جیغ زدن بود، من جمله ای با این مضمون نوشتم :”تو به من احساسی شبیه یک سطل آشغال می‌دهی”. برخلاف گذشته او نوشته مرا خواند، متوقف شد و به من نگاه کرد و گفت:”ما هر دو احمق هستیم” من لبخند زدم و او خندید. از آن جلسه به بعد پیتر جمله های مرا می خواند. در مواقعی که صدای من برای او غیرقابل تحمل بود این یک راه ارتباطی مفید شد. از طریق این جملات من سعی کردم به او بگویم که در حین جلسات چگونه رفتار می کند و چه احساسی را در من ایجاد می‌کند. پیتر به تدریج توانست یک “حسی از وجود داشتن برای دیگری” را تجربه کند. (وینیکات، ۱۹۶۰). پیتر نیاز داشت که من زنده باقی بمانم بدون اینکه واکنشی نشان دهم. در جلسه ای که من جمله “سطل آشغال” را نوشتم خیلی کارها از قبل انجام شده بود: ماههای زیادی گذشت تا من توانستم بطور ناخودآگاه خودم را با این کودک آسیب‌دیده پیدا کنم. در آن نقطه من یک فرد “واقعی” شده بودم و
از کنترل همه توانیم بیرون آمده بودم. من به پیتر فرصت تجربه “استفاده از ابژه” را دادم (وینیکات). چیزی که سبب شد تا او به آگاهی و شناخت بیشتری در مورد خودش دست پیدا کند و از اضطراب هایش رها شود.

پی نوشت: بخش هایی از مقاله اصلی به اتتخاب مترجم حذف شده است.

فایل اصلی مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.


Negar_16112018_141254.png
تیر ۱۹, ۱۳۹۷

مقاله ترس از فروپاشی و زندگی زیسته نشده (۲۰۱۴) نوشته توماس اگدن/ مترجم: حوریه رضایی/ ویراستار: عادله عزتی

چکیده:
مقاله ترس از فروپاشی وینیکات، کار ناتمامی است که لازم است خواننده ی آن تنها “خواننده” نباشد، بلکه علاوه بر آن، نویسنده ای باشد که معنایی تازه به آن می دهد؛ چه بسا این معنا با ایده هایی که قبلاً بیان شده در تضاد باشد. درک نویسنده این مقاله، از مقاله گیج کننده و گاه مبهم وینیکات به شرح زیر است. در دوران کودکی، فروپاشی هایی در رابطه و پیوند مادر- کودک اتفاق می افتد که کودک مجبور می شود بار آنها را خودش به دوش بکشد، اتفاقات هیجانی ای که کودک برای مدیریت آنها ناتوان است. او تجربه خود را از این رنج ابتدایی، با ایجاد ساز و کارهایی دفاعی که در ذات خود روان پریشانه هستند، جمع و جور می کند، به این معنی که کودک، واقعیت درونیِ خود ساخته را جایگزین واقعیت بیرونی می کند؛ در نتیجه، او از تجربه ی واقعیِ حوادث مهمِ زندگی اش محروم می شود. وقتی فروپاشیِ پیوند مادر- کودک، که در دوران کودکی رخ داده تجربه نمی شود، فرد وضعیتی روانشناختی را ایجاد می کند که در آن او با ترس از تجربه ی فروپاشی ای که قبلاً رخ داده اما تجربه نشده، زندگی می کند. نویسنده این مقاله، این ایده وینیکات را اینگونه گسترش می دهد که نیروی محرکه بیمار برای یافتن منبع ترسش، این احساس است که بخش هایی از او گم شده اند و او اگر بخواهد کل وجودش را محقق کند، باید آنها را بیابد. درواقع اگر آن بخش ها را پیدا نکند، آنچه از زندگی اش باقی مانده به عنوان زندگی ای تجربه می شود که قسمت عمده ای از آن زندگی ای زیسته نشده و بی جان است.

تعداد محدودی از مقالات و کتب روان‌تحلیلی هستند که بیشترین اثر را روی شیوه تفکر من بر جا گذاشته‌اند، این تاثیر نه صرفاً در زمینه روان‌تحلیلی بلکه درباره این است که زنده بودن به عنوان یک انسان چگونه می تواند باشد. آثاری که چنین تاثیری روی شیوه ی تفکر من گذاشته اند از این قرارند: سوگ و ملانکولیای فروید (1917)، ساختارهای درون‌روانی که در قالب روابط ابژه درنظر گرفته شده‌اند (فربرن 1944)، نکاتی بر چند مکانیسم اسکیزوئید (کلاین 1946)، آموختن از طریق تجربه اثر بیون (1962)، به آخر رسیدن عقده ادیپ اثر لئووالد (1979) و همچنین مقاله‌ای که در اینجا بر آن تمرکز دارم یعنی ترس از فروپاشی اثر وینیکات (1974).

بلند بلند فکر کردن وینی‍‌کات درباره ترس از فروپاشی

ترس از فروپاشی(1974) که در آخرین سال زندگی وینیکات نوشته شده و 3 سال بعد از مرگش به چاپ رسید، برای من آخرین کار مهم او است. مثل بیشتر مقالات مهم او، این اثر هم ممکن است در یک یا دو جمله خلاصه گردد مگر اینکه زمان زیادی برای بررسی عمیق آن گذاشته شود تا پیچیدگی پنهان در ورای ظاهر ساده و فریبنده آن آشکار گردد. در حین مطالعه خطوط آغازین این اثر، هیچ شکی باقی نمی‌ماند که وینیکات معتقد است به درک مفهومی تازه نائل آمده و برایش انتقال این مفهوم پیش از مرگش بسیار مهم است. مقاله بدین شکل آغاز می‌شود:

تجارب بالینی من اخیراً درک تازه‌ای از معنای ترس از فروپاشی را برایم فراهم کرده‌اند.
( وینی کات،1974، صفحه 87)

بدون تردید، واژه “تجربه” که در عبارت آغازین اثر آمده است، هرچند واژه ای معمولی به نظر می رسد، اما سنگ بنا و موضوع اصلیِ مقاله است. واژه “اخیراً” و “تازه” در این جمله با استفاده دوباره از واژه “تازه” در جمله بعدی پیگیری می‌گردد:

هدف من در اینجا بیان هرچه ساده‌تر آن چیزی است که برای من و احتمالاً برای هر کسی که درگیر روان‌تحلیلی است، تازه می باشد.
(صفحه 87)

او در جمله سوم و چهارم می‌نویسد:

اگر آنچه می‌گویم درست باشد، پیشاپیش در دنیای شعر درمورد آن صحبت شده است؛ اما جرقه های بینشی که در شعر وجود دارند نمی‌توانند ما را از تکلیف دردناک دور شدن تدریجی از انکار و به سمت هدف رفتن، مبرا نمایند. به نظر من، مطالعه این حوزه محدود منجر به تجدید نظر در مشکلات مختلف دیگری می شود که ما را گیج می‌کردند و از نظر بالینی نیز باعث شکستمان می‌شدند.
(صفحه 87)

چه کسی به جز وینیکات می توانست این کلمات را بنگارد؟ حتی وینیکات، تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، قبلاً بدین شکل ننوشته بود. او اظهار می‌دارد، اگر آنچه به آن معتقد است درست باشد، او به کشف تازه‌ای رسیده و امیدوار است بتواند آن را انتقال دهد. بدون شک این حقیقت دارد که شاعران در شعر هایشان به این مضامین اشاره کرده اند. اما، ما به عنوان درمانگر، دارای تجملات لازم برای حل و فصل این جرقه های بینشی نیستیم. فهم اندک ما از شعر نمی تواند ما را از “تکلیف دردناک گام به گام دور شدن از انکار و به سمت هدف رفتن” مبرا کنند. این بیان نسبتاً لحن مذهبی دارد. مسئولیت ما در قبال بیمارانمان به ما اجازه “دور شدن از تکلیف دردناکمان” را نمی دهد؛ اگر بخواهیم حقیقتاً به آنها کمک کنیم. برای انجام این امر، ما باید “گام به گام از انکار دور شویم”. اما چه نوع انکاری؟ مشخصاً منظور انکارِ نظریه تحلیلی نیست (آنچه وینیکات در ادامه مقاله دوبار اظهار می‌دارد). آنطور که من از این کلمات برداشت کردم، انکاری که ما باید بر آن غلبه کنیم، انکار هیجانی خودمان است. ما باید قادر به تجربه آنچه از همه چیز در زندگی ما دردناک‌تر است، باشیم و با توجه به این تجارب دردناک آگاهی به دست آوریم. این بیان خیلی موعظه‌وار نیست بلکه ناشی از احساس سرخوردگی و پشیمانی او در مواجهه با شکست‌های خودش است (کمی بعد در مقاله این موضوع را از خودکشی یکی از بیماران وینیکات متوجه می‌شویم).

وینیکات به ما می‌گوید که معتقد است آنچه از این “حوزه محدود” (مفهوم ترس از فروپاشی) آموخته، می تواند به ما در ورود به درک سایر مشکلاتی که منجر به شکست مان می شوند، کمک نماید. در هنگام مطالعه این خطوط بی تردید متوجه می‌شویم که وینیکات مشتاقانه آرزوی انتقال مفاهیمی که آموخته را داشته در حالی که همچنان در حال آموختن بوده است.

نوشته وینیکات در راستای زندگی تحلیلی‌اش به پیش می‌رود، نه به دلیل اینکه او صادقانه از خودش صحبت می‌کند. در واقع، او خیلی کم از زندگی درونی‌اش و کمتر از آن از زندگی خارج از اتاق درمانش، صحبت می‌کند. نوشته وینیکات نوشته ای سیال است، زیرا او می تواند از طریق استفاده از زبان، مفاهیمی زنده را انتقال دهد که به تجارب و ایده هایش جان می بخشند (همانطور که در عبارت آغازین مقاله، اظهار می‌دارد که موضوعی که قصد تبیین آن را دارد از تجربه خودش لاینفک است).

ممکن است فردی به سرعت از “مقدماتی” که من در اینجا به آن اشاره نمودم بگذرد با این امید که به اصل مقاله برسد اما برای رسیدن به این منظور، اصل اثر را از دست می‌دهد: وینیکات در این جملات ابتدایی به خواننده نشان می‌دهد که مقصود از “زندگی کردنِ تجارب”، هم در عمل نوشتن او و هم به طور بالقوه در عمل خواندن خواننده مستور است.
وینیکات اظهار می‌دارد که آنچه او قصد اشاره به آن را دارد “پدیده‌ای جهانی” است، بنابراین ممکن است این پدیده در تعدادی از بیماران همه ی ما مشهود باشد.

در واقع همه می توانند به طرز همدلانه ای احساس بیمار را در هنگام تجربه ی ترس از فروپاشی درک نموده و شدت هیجاناتی که او در هنگام این ترس تجربه می کند را بفهمند. (همچنین می توان گفت، همه ما تمام جزئیات دیوانگی افراد دیوانه را درک می کنیم، هرچند این جزئیات خاص آزارمان ندهد).
(صفحه 87)

چطور وینیکات می‌توانست منظور خود را روشن‌تر و نیرومندتر از این بیان کند: برای اینکه درمانگر باکفایتی باشیم، باید از دانش شخصی خود درباره “چه احساسی دارد” _مثلا “دیوانه” بودن چه احساسی دارد- استفاده کنیم، حتی در زمانی که تسلط کامل به اجزای دقیق این دیوانگی در لحظه حاضر نداریم.

همانند مقاله استفاده از ابژه (1967)، وینیکات در ترس از فروپاشی نیز زبان تازه و عمداً تحریف شده‌ای برای انتقال منظورش، ابداع می‌نماید. در ترس از فروپاشی، وینیکات واژه‌ها را از استفاده رایج آن ها جدا می کند و معنایی بی ثبات و تازه برای خواننده به آنها می بخشد. چنانکه در مورد اصطلاح فروپاشی این کار را انجام می دهد:

من عمداً از واژه فروپاشی استفاده کردم چون مبهم‌تر است و چون می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. به طور کلی این واژه می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد. اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟ و این سوال به معنای عمیق‌تر این اصطلاح ختم می‌شود زیرا ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.
(وینی کات،1974، صفحه 88)

هر زمان که من به مطالعه این متن می‌پردازم، گیج می‌شوم. یک سری از اصطلاحات وابسته به هم معرفی شده که معنای هرکدام تغییر می‌کند. من سعی می‌کنم کلمه به کلمه آن را بررسی کنم. وینیکات می‌گوید:

به طور کلی فروپاشی می‌تواند در این متن به معنای شکست سازمان دفاعی باشد.

پس تا اینجا: فروپاشی به معنای شکست سازمان دفاعی است. در جمله بعدی می‌خوانیم:

اما به سرعت ما می‌پرسیم: دفاع در برابر چه؟

وینیکات پاسخی برای این پرسش ارائه می‌دهد:

ما برای توصیف وضعیت غیرقابل تفکر امور زیربنایی سازمان دفاعی، نیاز داریم که از این اصطلاح استفاده نماییم.

در اینجا به نظر ابهام ایجاد می‌شود: به نظر می‌رسد وینیکات می‌خواهد بگوید که “فروپاشی” (که در جمله قبل اشاره کرده بود که به معنای شکست سازمان دفاعی است) وضعیت غیرقابل تفکرِ امور زیربنایی سازمان دفاعی نیز هست. من مردّدم، چگونه فروپاشی می‌تواند هم به معنای شکست در سازمان دفاعی باشد و هم به معنای وضعیت غیرقابل تفکر زیربنایی همان سازمان؟

گویا پیچیدگی و ابهام سوالات به اندازه کافی نبود که وینیکات در پاراگراف بعدی اضافه می‌نماید: آنچه “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد “پدیده سایکاتیک” است که شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” می‌شود. (واحد خود “وضعیتی است که در آن نوزاد یک واحد است، یک شخص کامل، که دنیای درونی و بیرونی خود را دارد و فردی است زنده در درون بدنی که توسط پوست احاطه شده است.” در مسیر دستیابی به وضعیت فوق، کودک تبدیل به شخص، فردی با حقوق شخصی، می‌گردد.

خوب تا بدینجا چه چیزی داریم؟ “فروپاشی” شکست یک سازمان دفاعی است که برای حفاظت از فرد در برابر وضعیت غیرقابل تفکر و سایکوتیک ایجاد شده است و شامل “فروپاشی استقرار واحد خود” نیز می‌باشد. یکی از مشکلات از آنجا نشات می‌گیرد که واژه “فروپاشی” به طرق مختلفی استفاده شده است. مشکل دیگر نیز ناشی از این است که واژه “فروپاشی” مکررا در تلاش برای توضیح اصطلاح “فروپاشی” استفاده شده است.

من معتقدم که روش گیج‌کننده‌ای که برای توضیح واژه “فروپاشی” استفاده شده است ماحصل این واقعیت است که وینیکات همانطور که فکر می‌کند، می‌نویسد یا به عبارت دیگر، او از نگارش به عنوان بستری استفاده می‌کند که بتواند در خلال آن بیاندیشد. همانطور که خودش نیز قبلا اشاره کرده بود، تمام این مفاهیم برای او تازه است و من باید اضافه کنم او دقیقا مطمئن نبوده است که چطور این مفاهیم را در قالب کلمات بیان نماید. کلمات او عاری از معنا نیستند در عوض معنای آن‌ها در حین نگارش ایجاده شده و محتاطانه توضیح داده شده‌اند. حال سوالات زیادی ایجاد می‌گردند:

• آیا فروپاشی یک شکست روانی، یک از هم گسستگی در ذهن (یا در وضعیت واحد) است؟

• آیا سازمان دفاعی (که در ذات خود سایکوتیک است) در خدمت حفاظت از یک فاجعه سایکوتیک یا حتی چیزی شدیدتر است؟

• آیا سایکوز “وضعیتی غیرقابل تفکر” است که “زیربنای سازمان دفاعی” می‌باشد؟

• چگونه فروپاشی می‌تواند در آینده به شکل “ترس از فروپاشی” تحکیم گردد؟

خواننده باید صبور بوده و سردرگمی را تاب بیاورد همانطور که وینیکات در تلاش برای حل مشکل توضیح ماهیت “فروپاشی” که موضوع این مقاله است، صبور بوده است.

تجربه زیسته و نزیسته

در ادامه به نظر می‌رسد که وینیکات تلاش تازه‌ای برای پرداختن به موضوع می‌کند و از طریق توضیح فرآیندهای بنیادین متعلق به مراحل اولیه رشد هیجانی کارش را شروع می نماید. او از آنجایی شروع می‌کند که همه ما باید مطالعه وینیکات را از آنجا شروع کنیم:

افراد فرآیند رسش را به ارث می‌برند، این فرایند آن‌ها را به این سمت می‌برد که در محیط تسهیل کننده وجود داشته باشند… جنبه حیاتی این محیط این است که به خودی خود دارای نوعی رشد است و نسبت به نیازهای متغیر فرد در حال رشد انطباق پیدا می‌کند.
(صفحه 89)

همراه با این اظهارنظر درباره رابطه اولیه مادر-کودک در ذهن، وینیکات لیستی از “رنج‌های ابتدایی” را ارائه می‌دهد- شکلی از درد که اضطراب برای آن به اندازه کافی کلمه ای قوی نیست- و برای هر کدام از این رنج ها، او یک سازمان دفاعی پیشنهاد می دهد که قرار است در برابر تجربه رنج ابتدایی زیربنایی که غیرقابل تفکر نیز هست، از فرد دفاع کند. این رنج‌ها در خلال دوره‌ای اتفاق می‌افتند که فرد در مرحله وابستگی کامل -زمانی که مادر “تامین کننده کارکرد ایگوی کمکی” می‌باشد…زمانی که کودک “غیر من” را از “من” تفکیک نکرده است- قرار دارد. رنج‌های ابتدایی و روش‌هایی که ما در برابر آن‌ها از خود دفاع می‌نماییم عبارتند از:

1. بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده. (دفاع: تجزیه)

2. سقوط همیشگی. (دفاع: self-holding)

3. فقدان اتحاد روان‌تنی، شکست در سکونت گزیدن. (دفاع: شخصیت زدایی)

4. فقدان احساس واقعی بودن. (دفاع: به‌کارگیری خودشیفتگی اولیه)

5. فقدان توانمندی برای ارتباط با ابژه‌ها. (دفاع: وضعیت اوتیستیک، ارتباط فقط با پدیده‌های شخصی)

و به همین صورت.

خواننده در اینجا باید: نه تنها مقاله را بخواند، بلکه همچنین باید آن را بنویسد. من ترس از فروپاشی را به عنوان مقاله ای تکمیل نشده‌ می‌بینم (از نظر من، در آخرین روزهای زندگی وینیکات نوشته شده). در خوانش این مقاله، من تلاش نمی‌کنم متوجه شوم وینیکات “واقعا چه منظوری” دارد، در عوض من ایده‌های وینیکات را به صورت ضمنی و آشکار به عنوان نقطه شروع برای پرورش افکار خودم در نظر می‌گیرم. من به رنج‌های ابتدایی از این منظر نگاه کردم که هر کدام از آن‌ها به عنوان مثال “بازگشت به وضعیت یکپارچه نشده” رنجی است که فقط در غیاب پیوند کودک- مادر به اندازه کافی خوب اتفاق می‌افتد (وضعیتی از امور که وینیکات آن را شکست محیط تسهیل کننده می‌داند) . همانطور که وینیکات از ابتدا در مسئله ی ریشه های خود در بدن روشن می‌نماید، کودک ممکن است “در مواقعی تجزیه شود، شخصیت زدایی شود و حتی برای لحظه‌ای میل تقریبا بنیادین برای وجود و احساس وجود داشتن را از دست دهد”. توانمندی برای گذار از این وضعیت‌ها، حالت سالمی است که در هنگامی تجربه می‌شود که مادر-کودک پیوند سالمی داشته باشند.

کودکی که در وضعیت یکپارچه نشده توسط خودش- خارج از پیوند کودک-مادر- قرار دارد، وضعیتی اسف‌بار را تجربه می‌کند. وینیکات اظهارمی‌دارد که کودک برای حفاظت از خودش در این وضعیت، از دفاع سایکوتیک تجزیه استفاده می‌کند به این معنا که او به صورت پیشگیرانه‌ای خود را نابود می‌نماید (دفاع: تجزیه). من معتقدم که نکته اصلی در اینجا این است که وضعیت‌های هیجانی که در بافت پیوند مادر-کودک قابل تحمل هستند، وقتی کودک باید آن‌ها را شخصا تجربه نماید تبدیل به رنج‌های ابتدایی می‌شوند.
من در لیست کامل وینیکات از رنج‌ها و دفاع‌هایشان دست برده و این مورد را نیز اضافه می کنم: زمانی که کودک از مادر جدا می‌شود. در این وضعیت، نوزاد، به جای تجربه رنج، این تجربه را حذف کرده و به جای آن یک سازمان دفاعی سایکوتیک جایگزین می‌نماید (مانند تجزیه).

به طور مشابه، رنج ابتدایی که وینیکات آن را “سقوط همیشگی” می‌خواند، حذف تجربه است (و نه رنجی که تجربه شده) زیرا می‌تواند برای کودک تجربه آن به تنهایی غیرقابل تحمل باشد. من تصور می‌کنم که رنج سقوط همیشگی، تجربه‌ایست مشابه آنچه استنلی کوبریک آن را در فیلم ادیسه، یک سفینه فضایی (۲۰۰۱) به تصویر کشیده است که در آن یک فضانورد پس از قطع شدن سیم رابطش با سفینه، در یک فضای تهی، ساکت و بی انتها معلق می گردد در حالی که به کلی تنهاست.

نوزاد برای اینکه رنج غیرقابل تحمل سقوط همیشگی را تجربه نکند، به وسیله self-holding (تلاشی ناامیدانه در غیاب مادر برای کنار هم نگه‌داشتن حداقل چیزی که دارد)، از خودش محافظت می‌کند. ایده محوری در اینجا این است که احساس سقوط همیشگی، تنها زمانی منجر به رنج می شود، که “خود”ِ نوزاد از مادر منفک شده باشد. (نکته ای که به خود خواننده واگذار شده است تا آن را بنویسد).

وینیکات همچنان برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌نامد، آماده سازی کرده و می‌گوید:

فکر کردن به بیماری سایکوتیک به عنوان یک فروپاشی اشتباه است، بیماری سایکوتیک یک سازمان دفاعی مرتبط با رنج ابتدایی می‌باشد.
(1974، صفحه 90)

بنابراین یکی از سوالاتی که در ابتدای متن بی پاسخ می‌ماند، این است که: اصطلاح “فروپاشی” که وینیکات از آن استفاده می‌نماید، هم‌معنی ضربه سایکوتیک نیست؛ بلکه سایکوز در سازمان دفاعی ای مستقر می شود که شخص از آن برای دفاع در برابر تجربه “رنج ابتدایی” استفاده می‌نماید. و سوال اینجاست که اگر “فروپاشی” یک ضربه روانی نیست پس چیست؟

تنها در این نقطه از متن است که وینیکات برای آنچه “بیان موضوع اصلی” می‌خواند آماده است و در آن به این سوال اشاره می‌کند که منظور او از “فروپاشی” چیست؟ او شروع به توضیح می‌نماید: “من مدعی هستم که ترس از فروپاشی بالینی، ترس از فروپاشی ای است که قبلا تجربه شده است.” به نظر می‌رسد، وینیکات به چند دلیل منظور اصلی خود را درست اظهار نکرده است. آنچه من فکر می‌کنم منظور او بوده و آنچه به کرات بعدا توسط خود او بیان می‌شود، این است که ترس از فروپاشی، ترس از فروپاشی‌ای است که قبلا اتفاق افتاده است اما هنوز تجربه نشده است. به عبارت دیگر، ما راههای متعددی برای تجربه کردن و تجربه نکردن حوادث زندگی خود داریم.

ایده وینیکات درباره رابطه گذشته تا حال در فروپاشی ای که اتفاق می‌افتد اما تجربه نمی‌شود، با مفهوم “عمل به تعویق افتاده” فروید متفاوت است. مفهوم فروید به فرایندی اشاره دارد که در آن، “تجارب، اثرات و ردهای حافظه ممکن است در زمانی دیگر برای جاگرفتن در یک تجربه جدید یا همزمان با دستیابی به مرحله رشدی جدیدی مورد تجدید نظر قرار گیرند”. در عمل به تعویق افتاده، حادثه تجربه شده است اما معنای آن همراه با رشد روانشناختی فرد تغییر کرده است. در ترس از فروپاشی، حادثه تجربه نشده است و همین ویژگی است که رابطه آن را با زمان حال توضیح می‌دهد.

من معتقدم مفهومی که به مفهوم حادثه تجربه نشده وینیکات نزدیک باشد، در کارهای مکتب روان‌تنی فرانسوی دیده می‌شود که طبق آن، تجربه‌ای هیجانی که برای شخص بیش از اندازه آزاردهنده است، ازقلمروی روانی سلب شده و به قلمروی بدن واگذار می‌گردد، جایی که بیماری یا انحراف جسمانی ممکن است پرورش یابد.

وینیکات، در اتخاذ موضوع اصلی، ابتدا بر دشواری کار با بیمارانی تمرکز دارد که به دلیل ناتوانی در تجربه فروپاشی که در گذشته اتفاق افتاده است، در درد و رنج به سر می برند، و ترس از فروپاشی در آینده، آنها را عذاب می دهد:

ما نمی‌توانیم بیمارانمان را به عجله واداریم. با این وجود، ما می‌توانیم به دلیل واقعا آگاه نبودن مانع پیشرفت آن‌ها شویم؛ زیرا هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید.
(صفحه 90)

من فکر می‌کنم آنچه وینیکات قصد دارد با گفتن “هر ذره از درک ما ممکن است به ما در همگام بودن با نیازهای بیمارمان کمک نماید” بدان اشاره کند این است که: اگر قرار است به بیمارمان کمک کنیم که توانمندی تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش را پرورش دهد، باید قادر به آگاه بودن (از تجربه خودمان) از فروپاشی و رنج ابتدایی باشیم. وینیکات ادامه می‌دهد:

براساس تجربه من، لحظاتی وجود دارند که بیمار نیاز دارد که به او گفته شود فروپاشی (ترسی که زندگی او را نابود کرده) قبلا اتفاق افتاده است. واقعیتی که در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است.
(صفحه 90)

فروپاشی خیلی زود در زندگی بیمار اتفاق افتاده است اما تجربه نشده است. واقعیت فروپاشی زودهنگام، “در ناهوشیار مخفی نگه داشته شده است”، اما وینیکات بیان می‌نماید، ناهوشیار نه آن ناهوشیار سرکوب شده فروید، نه ناهوشیار اید تحت کنترل غریزه فروید و نه ناهوشیار کهن الگویی یونگ می‌باشد. وینیکات ادعا می‌کند:

در این موقعیت به خصوص [که فروپاشی قبلا اتفاق افتاده اما تجربه نشده است] ناهوشیار به این معنی است که یکپارچگی ایگو قادر به دربرگرفتن چیزی نمی‌باشد.
(صفحه 90-1، ماکدا اضافه شده)

من معتقدم وینیکات در این جمله قصد دارد ضمیمه‌ای به مفهوم تحلیلی ناهوشیار اضافه کند. ناهوشیار قلمرویی روانی است برای تجربه ابعاد سرکوب شده زندگی که اتفاق افتاده و تجربه شده‌اند، تجربیاتی که به خاطر منع شدن از آگاهی هوشیارانه بسیار اخلال گر هستند. علاوه بر آن، ناهوشیار شامل جنبه‌هایی (بیشتر جسمانی تا روانی) نیز می‌باشد که محل ثبت وقایعی است که اتفاق افتاده‌ اما تجربه نشده‌اند. مورد آخر جنبه‌ای از شخص است که دربردارنده تجربه تروماتیک یکپارچه نشده و رویای فراموش شده شخص می‌باشد.

اکنون پاسخ به سوالات دیگری که پیش‌تر در این مقاله مطرح شده‌ اما پاسخ داده نشدند، ممکن می‌شود. منظور وینیکات از فروپاشی چیست؟ آیا فروپاشی همان فروپاشی ذهن در سایکوز است؟ آیا سازمان دفاعی، دفاعی در برابر سایکوز است یا دفاعی در برابر فروپاشی یا دفاعی در برابر رنج ابتدایی؟ مجددا، آنچه من قصد بازگوی آن را دارم خوانش/نگارش من از مقاله وینیکات است. از نظر من، اصطلاح فروپاشی، اشاره به فروپاشی پیوند مادر-کودک دارد که کودک را تنها و ناپخته در لبه وجود نداشتن رها می‌کند. کودک، در این وضعیت -منفک شدن از مادر- بالاجبار به سمت چیزی می‌رود که ممکن است تبدیل به تجربه رنج ابتدایی گردد. اما تجربه رنج ابتدایی اتفاق نمی‌افتد (یا حذف می شود) زیرا کودک که وجودش به خطر افتاده، به طور تمام و کمال از سازمان دفاعی ای استفاده می‌کند که بتواند از تجربه رنج ابتدایی کاملا جلوگیری کند. بنابراین، برای من اینطور به نظر می‌رسد که اصطلاح فروپاشی، به فروپاشی پیوند مادر-کودک و نه فروپاشی سایکوتیک اشاره دارد. سایکوز زاییده دفاع دربرابر تجربه شکست پیوند مادر-کودک است.

ایگو[ی کودکی که فروپاشی را تجربه کرده است] برای گردآوردن تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی اش بسیار ناپخته است.
(صفحه 91)

در حین مطالعه این مقاله، من مدام در مسیرم متوقف شده‌ام. ناتوانی در “گردآوری تمام پدیده‌ها در درون حوزه همه‌توانی شخصی” به چه معناست؟ حوزه همه‌توانی شخصی چیست؟ آیا شکلی از همه‌توانی است که در آن فرد به اندازه کافی پخته هست که بتواند خود را در این شیوه ی تفکر درگیر کند؟ وینیکات به روشنی اظهار می‌دارد که او این روش از تفکر را بخشی از رشد سالم می‌داند.

آنچه در ادامه می‌آید، تفسیر من از اظهارنظر وینیکات در مورد ناتوانی ایگوی ناپخته برای گردآوردی تمام پدیده‌ها درون حوزه همه‌توانی شخصی می‌باشد. من فکر می‌کنم اصطلاح “همه‌توانی شخصی” اشاره دارد به پیش‌زمینه وضعیت احساسی دنیای درونی شخص که به وضعیت واحدی دست یافته است، کسی که تبدیل به فردی با حقوق خاص خودش شده است. اگر این فرض دقیق باشد، در این متن، همه‌توانی به معنی درونی سازی تجربه اولیه با مادر است. مادری که قادر است این توهم را در نوزادش ایجاد کند که دنیا جایی که که او دوست دارد باشد و هرچه را نیاز دارد برایش فراهم می کند. هرچند مادر بالغ (محیط تسهیل کننده) به گونه ای رفتار می کند که به نیاز فرزند در حال رشدش برای “مراقبت منفی و غفلت زنده” پاسخ دهد، که اینگونه پاسخدهی، کودک را در جهت تبدیل شدن به یک فرد واحد سوق می دهد؛ با این وجود، او (مادر) تجربه اولیه “همه‌توانی” – این تجربه که دنیا به همان شکلی است که باید باشد- را به عنوان عنصری از دنیای درونی ناهوشیار و سالم فرد باقی می‌گذارد.

وینیکات به وسیله این مفهوم از ناهوشیار، قصد دارد که به پرسشی دیگر که در خلال متن ایجاد شده اشاره نماید: چطور فروپاشی، تبدیل به ترس از فروپاشی در آینده می شود؟ پاسخ وینیکات به این پرسش منتج به پاراگرافی می‌شود که از نظر من یکی از زیباترین قسمت‌های این مقاله است:

باید در اینجا سوال شود: چرا بیمار نگران چیزی می‌شود که در گذشته روی داده است؟ ]در واقع از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد، می‌ترسد [. پاسخ باید این باشد که تجربه اصلی رنج ابتدایی نمی‌تواند کاملا در گذشته جا بگیرد مگر اینکه ایگو اول قادر باشد آن را در تجربه زمان حال و کنترل همه توان اکنون خود جا بدهد (با فرض کارکرد حمایتی ایگوی کمکی مادر-تحلیل‌گر).

به عبارت دیگر، بیمار باید جستجو برای جزئیات گذشته را که هنوز تجربه نشده‌اند، ادامه دهد. این جستجو شکل جستجو برای جزئیات در آینده را به خود می‌گیرد.
(1974، صفحه 91)

بنابراین، اتفاقی که در گذشته روی داده اما تجربه نشده است همچنان بیمار را عذاب می‌دهد تا در زمان حال زنده گردد (توسط مادر یا تحلیل‌گر). علی رغم زیبایی پاسخ وینیکات به این پرسش، اما به نظر من هنوز این پاسخ ناقص است. از نظر من انگیزه اصلی فردی که قسمت‌های مهمی از آنچه در اوایل زندگی‌اش اتفاق افتاده اما تجربه نکرده، می تواند نیاز اساسی او برای پیدا کردن بخش های گمشده‌اش باشد تا در نهایت با دربرگرفتن زندگی نزیسته‌ (تجربه نکرده) اش در درون خود، کامل گردد. من این موضوع را به عنوان یک نیاز جهانی می‌بینم -نیاز برای به هم پیوستن بخش های گم شده ی یک فرد- یا برای اولین بار اعتراف به آنچه او از دست داده‌است و در ادامه فرصت پیدا کردن برای تبدیل شدن به فردی که هنوز پتانسیل آن را دارد. فرد علی رغم این که تلاش برای شناسایی پتانسیل‌ها در جهت تبدیل شدن به فردی کامل‌تر تجربه دردناکی است (درد فروپاشی و رنج ابتدایی ناشی از فروپاشی) و در کودکی بیش از حد تحمل فرد بوده و باعث شده جنبه‌های مهمی از خودش را از دست بدهد، اما بازهم این کار را انجام می‌دهد.

دو تفاوت اساسی میان تجربه این حوادث در زمانی که در کودکی اتفاق افتاده‌اند و تجربه آن‌ها به عنوان بیمار در فضای تحلیل وجود دارد: بیمار اکنون یک بزرگسال است، نه یک نوزاد یا کودک و نتیجتا تا حدی سازمان خودِ پخته‌تری دارد و حتی مهم‌تر از آن اینکه حالا بیمارتنها نیست بلکه با تحلیل‌گری است که می‌تواند تجربه فروپاشی و رنج ابتدایی خودش و بیمارش را تاب بیاورد.

از نظر من ما همگی، با درجات مختلف، حوادثی در اوایل زندگی‌مان داشتیم که شامل فروپاشی‌های چشم‌گیری در پیوند مادر-کودک شده‌اند و به آن‌ها به وسیله سازمان دفاعی سایکوتیک خود پاسخ داده‌ایم. هر کدام از ما به صورت دردناکی از آن آگاهیم که فارغ از اینکه چقدر از نظر روانشناختی به چشم دیگران سالم به نظر برسیم، عرصه‌های مختلفی وجود دارند که در آن‌ها قادر به زیستن تجارب خود نیستیم چه آن تجربه لذت باشد یا توانایی برای دوست داشتن یک یا همه فرزندانمان یا توانمندی سخاوتمند بودن تا حدی که چیزی ارزشمند را به دیگری ببخشیم یا توانمندی برای بخشیدن دیگری که آسیب جدی به ما زده است (همچنین توانایی بخشش خودمان). هریک از ما به شکل های مختلفی توانایی زنده بودن را از دست داده ایم. این‌ها تعداد کمی از بیشمار انواع محدودیت‌های هیجانی هستند که از ناتوانی در زیستن شکست‌هایی که وقتی کودک بودیم اتفاق افتاده، نشات می‌گیرند. هر کدام از این محدودیت‌ها جنبه‌ای از زندگی نزیسته ما هستند، آنچه ما قادر نبوده و نیستیم که تجربه‌اش کنیم. همه ما تجارب خاص خود را داریم که نمی‌توانیم آن‌ها را زندگی کنیم و همواره در جستجوی تجارب و بخش های گمشده خود زندگی می‌کنیم.
یک تحلیل تا اندازه‌ای خوب، احتمالا بر محور درگیری تحلیل‌گر برای کمک به بیمار در جهت زندگی کردن زندگی نزیسته‌اش در انتقال-انتقال متقابل خواهد چرخید. وینیکات چگونگی تسهیل توانایی بیمار به وسیله تحلیل‌گر برای تجربه آنچه من جنبه‌های نزیسته فرد می‌نامم را اینگونه توصیف می‌نماید:

اگر بیمار برای پذیرش این نوع عجیب از واقعیت، که گرچه هنوز تجربه نشده ولی در گذشته اتفاق افتاده است، آماده است پس راه برای تجربه رنج در انتقال، در واکنش به اشتباهات و شکست‌های تحلیل‌گر باز است. این مورد آخر می‌تواند در دوزهایی که زیاد نیستند حل و فصل گردد و بیمار می‌تواند هرکدام از شکست‌های تکنیکی تحلیل‌گر را به حساب انتقال متقابل بگذارد. به عبارت دیگر، بیمار به تدریج شکست اصلی محیط تسهیل‌کننده را درون حوزه همه‌توانی و تجربه همه‌توانی که به وضعیت وابستگی تعلق دارد ( واقعیت انتقال)، جا می‌دهد.
(صفحه 91 )

اینجا وینیکات در چند کلمه منظورش را از چگونگی کارکرد تحلیل ارائه می‌دهد: برای قرار دادن تجربه فروپاشی در زمان گذشته، شخص باید تجربه آنچه اتفاق افتاده (گذشته) را در انتقال (اکنون) زنده نماید. این اتفاق در تحلیل بدین وسیله روی می‌دهد که بیمار و تحلیل‌گر باهم در طی زمان این تجربه را، تجربه شکست نقش تحلیل‌گر که قابل توجه نیز هست اما بیش از تحمل بیمار نیست، زندگی کنند.

وینیکات به روشنی بیان می‌دارد که تحلیل‌گر تلاش می‌کند تجربه فروپاشی را در اتاق تحلیل نگه دارد بنابراین نیازی به بستری شدن وجود ندارد. همچنین، تجربه فروپاشی به اندازه کافی خوب نخواهد بود اگر شامل درک تحلیلی و بینش در بخشی از بیمار نباشد. وینیکات درمان را با کاتارسیس یکی نمی‌داند. رشد روانشناختی به وسیله تجربه و آگاهی از تجربه زیسته‌ی شکست مادر/تحلیل‌گر در وضعیت وابستگی مطلق اتفاق می‌افتد. به طور متناقضی، تحلیل‌گر باید به طور همزمان هم بیمار را به نحوی سرخورده ‌کند تا در طول دوره ی وابستگی، پیوند تحلیل‌گر-بیمار از هم بپاشد و هم به بیمار کمک کند تا شکست اخیرش را به درستی تجربه کرده، فروپاشی را درک نموده و در عین حال سرخورده نشود.

نمونه‌های بالینی

وینیکات تنها چهار نمونه بالینی مختصر در ترس از فروپاشی ارائه می‌دهد. در یکی از آن‌ها که درباره پوچی است، او کارش را با بیماری توصیف می‌کند که ترسی از پوچی یا فروپاشی را تجربه نکرده و در عوض “تجربه ذخیره شده از نوع غیرمستقیم” را نشان می‌دهد. وضعیت روانی که وینیکات به عنوان زیربنای پوچی هنوز تجربه نشده، نشان می‌دهد، صرفا احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” است.
در دو نمونه بالینی که من ارائه خواهم داد، تمرکز من مثل وینیکات در بحثی درباره پوچی، بر روش‌هایی نخواهد بود که از طریق آن ها ترس از فروپاشی خودش را بر فروپاشی آتی که در گذشته روی داده است، فرافکنی می‌کند. درعوض، من بر روش‌هایی تمرکز می‌کنم که در آن‌ها فروپاشی پیوند مادر-کودک در نوزادی و کودکی، باعث ایجاد بخش هایی از زندگی نزیسته می شود که تبدیل به احساس مداوم ناکامل بودن خود می‌گردند (مشابه ایده وینیکات درباره پوچی هنوز تجربه نشده که خود را در زمان حال به صورت احساس “احتمالا چیزی وجود دارد” نشان می‌دهد).

در مقاله اخیر، در آغاز بحث نظری من، و اکنون در ارائه موارد بالینی، امیدوارم بتوانم راه‌هایی را نشان دهم که در آن‌ها من نیاز بنیادین بیمارم را برای دستیابی به قسمت‌های گمشده خودش را مجسم کرده و روی آن کار کرده ام؛ قسمت هایی هرگز وارد زندگی‌اش نشده‌اند و نزیسته باقی مانده‌اند (و بنابراین تنها به عنوان جنبه‌های بالقوه خود باقی مانده‌اند). همانطور که بیان نمودم، اساس کمک به بیمار برای تجربه جنبه‌هایی از خودش که گم شده (ناشناخته باقی مانده)، نگرش تحلیلی است که منجر به شناسایی و ارزشمندسازی نامحسوس‌ترین و غیرمحتمل‌ترین راه‌هایی می شود که در آن‌ها بیمار شاید تلاش کند تا برای اولین بار اتفاقات نزیسته گذشته را تجربه نماید.

اولین تجربه بالینی که من توضیح خواهم داد، درباره ی زنی است که ۴ جلسه در هفته تحلیل می شد و از غفلت شدید در زمان کودکی اش رنج می برد. مادر این زن افسرده بود -گاهی حتی نمی‌توانسته از تخت خارج شود- و پدرش زمانی که بیمار دو ساله بوده خانواده را ترک کرده است.

در طول این تحلیل طولانی، خانم ال مکررا عاشق مردانی می‌شد که به نظر می‌رسید متقابلا عاشق او هستند اما خیلی زود طوری رفتار می‌کردند که انگار هیچ‌گاه هیچ علاقه‌ای به او نداشتند. پس از اینکه خانم ال زمانی را صرف خرید ماشین کرده بود، به من گفت که فروشنده در یکی از نمایشگاه‌های ماشین با او خیلی باعلاقه صحبت کرده است. زمانی که آن‌ها ماشین را برای تست بردند آن مرد درباره اینکه چقدر راندن ماشین در جاده‌ای در طول بیگ سور می‌تواند لذت بخش باشد صحبت کرد.

بعد از خرید ماشین، خانم ال به نمایشگاه ماشین باز می‌گردد تا فروشنده را ببیند. او به آن مرد علاقه‌مند شده بود. اما آن مرد بعد از چند دقیقه صحبت، او را ترک کرده تا با “افراد دیگری” که وارد نمایشگاه شدند صحبت کند. بعد از اینکه آن مرد در طی دیدارشان او را نادیده گرفت، بیمار احساس کرد با دورویی او “ویران شده” است. در دو هفته آینده، خانم ال هر روز ماشینش را مقابل نمایشگاه ماشین پارک می‌کرد تا بتواند آن فروشنده را ببیند. در طی ماه آینده، او به ندرت به چیز دیگری جز اینکه چقدر به آن مرد علاقه‌مند است فکر می‌کرد.

من با خانم ال درباره ارتباط احتمالی بین تجربه ناامیدکننده، دیوانه کننده و تحقیرآمیز با فروشنده و احساس اینکه من هم در انتهای هر جلسه و آخر هفته‌ها و تعطیلات او را ترک می‌کنم، صحبت کردم. خانم ال با شنیدن این موضوع به شدت برافروخته شد و من را متهم به این کرد که باور ندارم مردی که او درگیرش است علاقه خاصی به این خانم نشان داده است. در نتیجه من دیگر باور او و اظهارنظرش درباره انتقال را به چالش نکشیدم.

زمانی که من با خانم ال درباره شباهت‌های میان احساسی که به فروشنده دارد و احساسی که نسبت به من دارد صحبت کردم، حتی خودم هم نظراتم را کلیشه‌ای و فرموله شده احساس می‌کردم. به نظر می‌رسد که خانم ال حق داشت با این موضوع مخالفت کند- این اظهار نظر بدون در نظر گرفتن شخص او بیان شده بود- و مخصوص او و مربوط به آنچه بین ما دو نفر هوشیارانه و ناهوشیارانه در حال اتفاق افتادن است، نبود. با کمک خانم ال، من آنچه در حال بیانش بودم را متوقف کردم.

سپس من به ذهنم اجازه دادم رها شود تا به هر احساس و فکری (reverie) که در حین جلسات با خانم ال برایم روی می‌دهد، توجه کنم. اما در خلال ماه‌های بعد از تفسیر انتقال بدون فکرم، من آگاه شدم که روش جدیدم نیز “تکنیک تحلیلی” از پیش ساخته شده دیگری است. من نمی‌توانستم افکارم را به سمت رهایی و زنده بودن سوق دهم. من به کندی متوجه شدم که واقعی‌ترین چیزی که بین من و خانم ال در حال روی دادن است، تجربه استریلی از طرف هر دو ما است.

ماه‌ها بعد از زیستن با این نوع از استریل بودن در تحلیل، من به خانم ال گفتم: تو با اصالت پیش من آمدی چون احساس می‌کردی به خاطر طرد شدن از سمت مردی تحقیر شده‌ای و آن وضعیت را با دنبال کردن او بدتر کردی. این ممکن است تو را متعجب کند اما من متوجه شده‌ام هرآنچه در تو باعث می‌شود که این مردان را دنبال کنی سالم‌ترین بخش توست.
خانم ال: من را مسخره می‌کنی؟

تحلیل‌گر: نه، من هرگز جدی‌تر از الان نبودم. همانطور که درموردش صحبت کرده ایم، زمانی که تو بچه بودی، رها شده ای تا خودت، خودت را بالا بکشی -پدرت تو را ترک کرد و مادرت از تو دوری می‌کرد-. اما دنیای تو برای باور پیدا کردن به افراد، هیچ جایگزین مناسبی ارائه نداد تا تو بتوانی یک کودکی واقعی با والدین و دوستان واقعی را تجربه کنی. فکر نمی‌کنم زیاده‌روی باشد اگر بگویم تو زمانی که کودک خردسالی بودی به دلیل مورد محبت قرار نگرفتن و تمایل به دیده شدن به خاطر آنچه هستی، مردی. وقتی تو صحنه تماشای فروشنده را از آن طرف خیابان توصیف می‌کردی، من احساس کردم که تو شبیه یک کاراگاه خصوصی هستی که تا وقتی فرد گمشده را پیدا نکنی، تسیلم نمی‌شوی.

خانم ال: من الان برای مدتی احساس کردم که تو من را رها کرده ای، و برای این به دیدن من ادامه می‌دهی که نمی‌دانی چطور از دستم خلاص شوی.

من واقعا از این صداقت متاثر شدم و یادم نمی آمد که خانم ال هیچ وقت با چنین صداقتی صحبت کرده باشد. گفتم: “به همین خاطر به تو گفتم که فکر می‌کنم که دنبال کردن دیگران سالم‌ترین بخش وجود توست. این بخشی است که تو آن رها نکردی، بخشی که در برابر تسلیم شدن مقاومت کرده قبل از اینکه تو یک رابطه‌ عاشقانه واقعی برقرار کنی، عشقی که متقابل، قدرتمند و خالصانه است.

خانم ال: این قسمتی از من است که از همه بیشتر خجالت زده‌ام می‌کند. من وقتی در ماشینم نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم احساس حقارت می‌کردم ولی نمی‌دانستم چه کار دیگری می‌توانم انجام دهم.

تحلیل‌گر: من فکر می‌کنم دنبال کردن، تو را زنده نگه می‌دارد و روشی است که تو را به آخرین ریسمان واصل بین تو و زندگی متصل می‌کند. چاره دیگر این است که اجازه دهی بمیری چه به معنای کلامی آن و چه به صورت زندگی زامبی‌وار.

خانم ال: من در زمان کودکی از زامبی‌ها وحشت داشتم. من از عقرب و عنکبوت یا خون آشام و قاتل سریالی نمی‌ترسیدم اما از زامبی مثل گه می‌ترسیدم.

این اولین باری بود که خانم ال از الفاظ زشت استفاده می کرد و اهمیت این کار او بر هیچ کدام از ما پوشیده نبود. به نظر من این بازتابی از رهایی خالصانه آزادی بیمار برای فکر کردن و صحبت کردن بود. دقیقا در عمل حرف زدن درباره اینکه چقدر از تبدیل شدن به زنده‌ای مرده می‌ترسد، او توانست از واژه گه در فضای تحلیلی رسما استریله استفاده کند.

تحلیل‌گر: اگر گه را از درون بدن فردی حذف کنیم، او خواهد مرد. هر انسانی به باکتری‌هایی نیاز دارد که باعث بوی بد گه می‌شوند.

صدای خانم ال کمتر از قبل کنترل شده بود وقتی به من گفت: خنده دار است که شما از واژه گه استفاده می‌کنید. من خوشم آمد. مثل این است که ما بچه مدرسه‌ای هستیم که قوانین را می‌شکنیم و شما این کار را با هیچکس جز من انجام نمی‌دهید. خیلی عجیب است اما من دیگر نمی‌ترسم که از تحلیل اخراج شوم.

در ادامه کار با خانم ال، سرزندگی جلسه‌ای که ذکر کردم همراه با کشمکشی با ترس شدید، از طرف خانم ال، که من آن را دستکاری می کردم باقی ماند. او گفت که می‌ترسد من با او “بازی تحلیلی” کرده باشم که در آن او را گول زده‌ام تا آنچه بین ما می‌گذرد را جدی بگیرد در حالی که من بدون حرکت از بیرون او را نگاه می‌کنم. اتهامات او تا حدی برایم آزاردهنده و غیرمعمول بود. من خانم ال را دوست داشتم و احساس می‌کردم به اندازه خودم و تا جایی که به عنوان یک تحلیل‌گر می‌توانستم با او صادق هستم.

تحلیل‌گر: وقتی من را متهم به سواستفاده می‌کنی، به من نشان می‌دهی که دیده نشدن و نامرئی بودن چه حسی دارد. تو احتمالا بیشتر این احساس را درک می کنی؛ اینکه نامرئی باشی انگار وجود نداری حتی برای خودت.

خانم ال باقی زمان جلسه را ساکت ماند، طوری که برای من عمیقا ناراحت کننده بود.

اکنون که به عقب برمی‌گردم و کارم را با خانم ال بررسی می‌کنم، به نظر می‌رسد که ما دوره ای طولانی را در استریل هیجانی به سر می‌بردیم. در طی این سال‌ها، هر یک از ما تلاش میکردیم بفهمیم چه چیزی در رابطه ی ما جاری است (برای مثال تلاش های من برای تقلید یک روش تحلیلی که به شکل تفسیر انتقال قالبی و سطحی نمود پیدا کرد، یا تلاشم برای تمرکز بر فکر و خیالی که در جلسه درگیرم می کرد).
اما علی رغم این استریل (غیاب خودانگیختگی او به عنوان یک انسان زنده، دارای نفس و دارای مدفوع) ما تحلیل را ادامه دادیم، شاید چون تا حدی می‌دانستیم که باید قبل از اینکه هرچیزی اتفاق بیفتد، آن را باهم تجربه کنیم. این ایده که او در کودکی مرده است تنها بعد از تجربه کردن آن همراه با من در فضای مرده تحلیل و احساس ناتوانی برای انجام هرکار دیگری در آن، می‌توانست برایش به واقعیت تبدیل شود. تنها در صورتی می‌توانستیم آنچه در لحظه حال اتفاق می‌افتد را تجربه کنیم که قادر به پیدا کردن واژه‌ ای مناسب می بودیم -مثل واژه گه-.

در مورد این تجربه بالینی، ممکن است این سوال پیش آید که چگونه درک من از آنچه در تحلیل خانم ال اتفاق افتاده می تواند متفاوت باشد از مواردی که من در مطالعه آثار فربرن یافته بودم و در کار بالینی‌ام استفاده می‌کردم. من تجاربی با بیمارانی داشتم که آن‌ها را در قالب وابستگی اعتیادگونه بین ابژه‌های درونی ناهوشیار، مثلا بین “ایگوی لیبیدینال” فربرن و “ابژه محرک”، و بین “خرابکار درونی” و “ابژه طردکننده” فربرن یافتم. می‌توانم بگویم تمایزی اساسی میان مفهوم فربرنی روابط ابژه درونی اعتیادگونه و آنچه از رفتار دنبال کردن وسواسی خانم ال متوجه شدم، وجود دارد. دنیای ابژه‌های درونی فربرن به عنوان نسخه‌ای درونی شده از تجارب زیسته در روابط ابژه ناکام کننده با مادر ایجاد شده است. در مقابل، دنیای ناهوشیار خانم ال، دنیایی است که از ابتدا به وسیله تجربه زیسته نشده در روابط ابژه اولیه ناکام کننده با مادرش شکل گرفته است. عزم راسخ خانم ال برای دستیابی دوباره به زندگی نزیسته‌اش به سمپتوم‌هایش (رفتار دنبال کردن) جهت و نیرو می داد. در رفتار دنبال کردن، خانم دال به طرز بی رحمانه ای جنبه‌های نزیسته و تجربه نکرده خودش و زندگی‌اش را در زمان حال و گذشته می‌جست.

به نظر من، بیماری که شدیدترین شکل ترس از فروپاشی را تجربه می‌کند، مانند خانم ال، احساس می‌کند بواسطه احساس ناتوانی برای زیستن بیشتر تجارب زندگی‌اش مورد ظلم واقع شده است. اینگونه بیماران احساس زنده بودن را به صورت خجالت‌آوری دردناک احساس می‌کنند. زیرا این موضوع یادآور این است که چقدر از زندگی‌شان را نزیسته‌اند. آن‌ها احساس نا خوشایندی را تجربه می کنند که ناشی از این است که زندگی از آن‌ها گرفته شده و هیچ‌گاه به آن‌ها برگردانده نشده است. این درد، معمولا به صورت ترکیبی از درد جسمانی و هیجانی می‌باشد.

از آن‌جایی که میزان قابل توجهی از درد تجربه نزیسته در بدن نگه داشته می‌شود که بیون آن را “وضعیت پروتومنتال” می‌نامد و تعجب آور نیست که آگاهی ناهوشیار من از این درد خیلی به ندرت در تحلیل بیمارانم شکل تجربه بدنی به خودش می‌گیرد. در دوره‌ای حین کار با یکی از این بیمارانم به نام “زد”، گرسنگی شدیدی را در طی جلسه با او احساس می‌کردم که در جلسه با بیمار بعدیم از بین می‌رفت. مدت زمانی طول کشید تا متوجه شدم خانم زد چگونه از من به عنوان جایگزینی برای زندگی نزیسته‌اش استفاده می‌کند.
در اوایل تحلیل خانم زد، او به من گفت زمانی که یکی از همسایه‌هاش از او پرسیده آیا رستورانی که در زندگی آنجاست را دوست دارد یا نه، او در پاسخ گفته که هرگز آنجا نرفته در حالی که درواقع چندین بار آنجا غذا خورده است. وقتی به عقب برمی‌گردم، متوجه می‌شوم خانم زد با تعریف کردن این ماجرا، بیش از آنچه ما در آن زمان می‌دانستیم درباره حقیقت صحبت می‌کرد: او مکررا به آن رستوران رفته اما هرگز واقعا آنجا نبوده است زیرا تجربه آنجا بودن برایش احساس زنده بودن نداشته است.

سال‌ها بعد او به من گفت، در طی آن سال‌های اولیه تحلیل، او یادداشت‌هایی از هر کدام از جلسات تحلیل -پنج بار در هفته- تهیه می‌کرده اما تمام یادداشت‌ها شامل آنچه من گفته بودم، است و حتی کلمه‌ای درباره صحبت‌های خودش یادداشت نکرده است. من متوجه شدم، غیاب خانم زد در نوشته‌هایش از جلسات تحلیل، راهی برای شناسایی عدم وجود و فروپاشی‌اش به شکل منفک شدن از زندگی بوده است.

تحلیل بسیار مشکل بود و من هیچ وقت فکر نمی‌کردم بتوانم به خانم زد کمک کنم تا تجاربش را زنده کند. بعد از سال‌ها تحلیل، من موضوع خاتمه جلسات را پیش کشیدم. من به بیمار گفتم، به نظر می‌رسد من دیگر نمی‌توانم به تغییر دادن روش زندگی او کمکی کنم و او احتمالا از کار با فرد دیگری بیشتر استفاده خواهد کرد.

خانم زد در پاسخ گفت: “من هرگز فکر نمی‌کردم، این تحلیل پیش از مرگ یکی از ما دو نفر به پایان برسد”. من فکر کردم اما بازگو نکردم که در واقع هر دوی ما از بسیاری جهات مرده‌ایم. او اضافه کرد: “در واقع من هرگز فکر نمی‌کردم که تحلیل ربطی به تغییر داشته باشد”. برای خانم زد، تغییر مفهومی بود که هیچ معنایی نداشت. مرده هیچگاه تغییر نمی‌کند و او مرده بود. ما جلسات را تا زمانی که یکی از ما از نظر جسمانی نمرده باشد ادامه می‌دهیم (ما هر دو از نظر ذهنی در جلسات مرده بودیم).

برایم من شگفت‌انگیز بود که پیش کشیدن موضوع خاتمه جلسات، نیروی محرکه‌ای برای بحث درباره مرگ بیمار، مرگ من همراه با او و مرگ تحلیل شد. خانم زد در جلسه بعدی گفت چیزهایی در زندگی وجود دارد که او می‌خواهد قبل از پایان تحلیل به آن‌ها دست یابد: او می‌خواهد ازدواج کند، پژوهشش را به پایان برساند و آن را به عنوان کتاب منتشر کند. در طی سال‌های آینده تحلیل، خانم زد به تمام این اهداف دست یافت. من و او درباره اینکه ازدواج کردن با ساختن یک ازدواج متفاوت است و لازم است در آینده و پس از اتمام تحلیل، تلاش زیادی بکند تا به آن هدف دست پیدا کند. ما 5 سال پس از اولین باری که من در مورد خاتمه جلسات صحبت کردم، تحلیل را خاتمه دادیم.

در طی سال‌هایی که تحلیل متوقف شده بود، خانم زد دو بار در سال برای من نامه می‌نوشت. در این نامه‌ها، او به من گفته بود که احساس می‌کند که خاتمه تحلیل مسئله‌ای اختیاری نبوده و حالا او متوجه شده که ما وقتی و طوری به جلسات خاتمه دادیم که باید می‌دادیم. این مسئله که او باید زندگی خودش را بکند نه زندگی‌ای که از من قرض گرفته شده یا دزدیده است. زندگی او حالا به شکلی است که انگار زندگی خودش است و هر کاری که توانش را دارد برای زندگی‌اش انجام می‌دهد. او اکنون قدردان جمله ای بود که من در سال های تحلیل به او گفته بودم؛ اینکه “نویسنده ی زندگی خودش باشد”.

من معتقدم، خانم زد به صورت هوشیارانه ترس از مرگ را تجربه نمی‌کرد چون او احساس شدیدی درباره اینکه از قبل مرده است، داشت. برای خانم زد، مردن و غایب بودن در زندگی شخصی خودش روشی برای محافظت از خودش بود؛ محافظت از خودش هم در برابر درد تجربه گذشته ای که هنوز زنده بود، و هم درد بخش هایی از خودش که گم شان کرده بود.

 

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

(کپی با ذکر منبع مجاز می باشد)

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.

error: