heinz_kohut_2.jpg
اردیبهشت ۱۷, ۱۴۰۱

بیوگرافی و اندیشه های هاینز کوهات/ گردآورنده: زهرا راثی

بیوگرافی:

هاینز کوهات ۱۹۱۳–۱۹۸۱ روانکاو اتریشی بود که بعدها به تابعیت آمریکا درآمد. هاینتس کوهوت در ۱۳ مه ۱۹۱۳ در وین به دنیا آمد. او که تنها فرزند فلیکس کوهات و الس لامپل بود، چند سال اول زندگی خود را با مادرش به تنهایی سپری کرد زیرا پدرش در جنگ جهانی اول به جبهه ی روسیه اعزام شده بود. والدین یهودی او موزیسین بودند، اما پدرش، بعد از بازگشت از جبهه، مجبور شد شغل خود را کنار بگذارد. کوهات در یک محیط آزاداندیشی و دور از آداب و رسوم یهودی بزرگ شد. خودش می‌گفت که هرگز با یهودیت ارتباط برقرار نکرده‌است . محیط اطراف او از لحاظ علمی و فرهنگی بسیار غنی بود اما کوهات کودکی و نوجوانی خود را در تنهایی سپری کرد. پدر و مادرش، با این که زیاد در خانه حضور نداشتند، اجازه ندادند به مدرسه برود زیرا به آموزش و پرورش عمومی اعتماد نداشتند و برایش معلم خصوصی گرفتند. کوهات تا کلاس پنجم در اتریش بود، قبل از آن توسط آموزگاری در وین کتاب هایی در خصوص روان شناسی می خواند. به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران، اهمیتی که کوهات در نظریه ی خود به همدلی می‌دهد، تا حد بسیار زیادی تحت تأثیر کمبود عاطفی در کودکی و نوجوانی بوده‌است.

کوهات در سال  ۱۹۳۲  در 19 سالگی وارد دانشکده پزشکی دانشگاه وین شد. دورۀ تحصیل او ۶ سال بود که ۶ ماه آن را در پاریس به سر برد.

 در سال ۱۹۳۸، مدرک پزشکی خود را دریافت کرد. در سال ۱۹۳۷ غم بزرگی بر دل کوهات نشست و پدر وی درگذشت. اندکی بعد از فارغ‌التحصیلی، نازیها وارد اتریش شدند و کوهات مجبور شد پنهان شود و اندکی بعد فرار کند. او ابتدا به لندن پناه برد، بعد به یکی از دوستان دوران نوجوانی خود در نیویورک پیوست. در ۱۹۴۰ برای همیشه در شیکاگو ساکن شد.

 در سال ۱۹۴۴ مدرک نورولوژی گرفت و سه سال بعد مدرک روان‌پزشکی دریافت کرد. در طول این سالهای تحصیلی، و به رغم وضعیت اقتصادی نه چندان مناسب شروع به روانکاوی با روت آیسلر کرد. بعدها با فریتز مالِنهاف شروع به روانکاوی کرد. در ۱۹۴۸  مدرک روانکاوی دریافت کرد و در ۱۹۵۳ یک مدرک دیگر به عنوان استاد و مدرس روانکاوی دریافت کرد.

در طول تحصیلاتش در انستیتوی شیکاگو، با بتی مایر، همسر آینده‌اش آشنا شد، که در آنجا به عنوان مددکار اجتماعی کار می‌کرد. آنها اسم تنها فرزند خود را توماس اوت گذاشتند که این نامگذاری، به احترام اوت آیکهورن بود، کسی که کوهات اولین روانکاوی خود را با او در وین انجام داده بود. آیکهورن که با نوجوانان کار می‌کرد، به شیوه ی خاص خودش با نوجوانان در باره ی تأثیر و اهمیت «خودشیفتگی» سؤال و جواب می‌کرد.

کاریزمای شخصی کوهات، معلومات عموم و تخصصی وی، عشقی که به کارش داشت، و فرهیختگی عظیم وی، باعث شد به او لقب «آقای روانکاوی» بدهند. در انستیتوی روانکاوی شیکاگو، او را بسیار دوست داشتند و در عین حال، کارهایش با مخالفتهای زیادی مواجه می‌شد، با این حال، او تأثیر زیادی روی این انستیتو گذاشت، و خیلی زود، راه مخصوص به خودش را پیدا کرد و مفاهیم جدیدی را اختراع کرد.

او می‌گفت که روانکاوی در یک بن‌بست از کانفورمیسم (همرنگی و همشکلی) گیر کرده‌است و در انستیتوی روانکاوی، باید همه ی افراد از رشته‌های مختلف یا با نظریه‌های متفاوت بتوانند عضویت داشته باشند. به عقیده ی کوهات، حتماً باید رشته ی روانکاوی را در رابطه با روان‌شناسی و سایر علوم، از نو تعریف کرد. در ۱۹۶۴، کوهات رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا، و در ۱۹۶۵، معاون انجمن روانکاوی بین‌المللی شد. او که ابتدا به نظریه ی فرویدی وفادار بود، بعدها روان‌شناسی مختص به خود را بر محور مفاهیمی مثل همدلی و خودشیفتگی بنا نهاد. او کتابهای زیادی نوشت، از جمله کتاب “The Self” را در ۱۹۷۱ به چاپ رساند که در آن، رسماً اعلام کرد از روانکاوی کلاسیک جدا شده‌است. تفکر، نوشته‌ها، و تدریس او تأثیر زیادی در روان شناسان آمریکایی گذاشت. در ۱۹۷۸، اولین کنفرانس سالانه درباره ی روان‌شناسی «خود» تشکیل شد که باعث به حرکت درآمدن جنبش جدیدی به نام روان‌شناسی خود (self) شد. روان‌شناسی «خود» امروزه نیز طرفداران بسیار زیادی دارد.

در ۱۹۷۱ دو بدشانسی به طور همزمان برای وی روی دادند: خودش به سرطان مبتلا شد و مادرش نیز به اختلالات روانی مبتلا گشت. مادرش در ۱۹۷۲ درگذشت. چند سال بعد، کوهوت به یک بیماری دیگر نیز مبتلا شد و مجبور گشت قلبش را به تیغ جراحی بسپارد. از آن به بعد، و تا زمان مرگش در ۱۹۸۱، کوهوت به تدریج خود را از انظار عمومی عقب کشید و وقتش را به بسط نظریه ی خودش اختصاص داد.

نظریه روانشناسی خود  (self psychology)

صورت بندی های مفهومی کوهات عمدتا نتیجه تحلیل بیماران مبتلا به اختلال شخصیت نارسیستیک بود. فروید نارسیسیزم را به وضعیت شخصی بیمار یا شخص در حال خواب تشبیه می کرد که در آن تمامی سرمایه گذاری هیجانی از اشیاء خارجی منقطع شده و از آن جایی که تمامی انرژی و توجه بر خود متمرکز است، چنین شخصی نسبت به هر آنچه در بیرون وی رخ می دهد بی تفاوت است. از منظر مدل فرویدی )که مبتنی بر سائق و موضوع است) نارسیسیزم اساسا ماهیتی مرضی دارد. در تعریف هارتمن از نارسیسیزم، خود به جای ایگو، هدف یا موضوع لیبیدو معرفی می شود. بنابراین تعریف هارتمن از نارسیسیزم بهنجار عبارت است از سرمایه گذاری لیبیدویی بر خود. کوهات تعریف هارتمن را با تغییر مفهوم لیبیدو دگرگون ساخت. به باور او نارسیسیزم نه به واسطه هدف سرمایه گذاری غریزی یا لیبیدویی که به واسطه ماهیت یا کیفیت نیروی غریزی یا لیبیدویی قابل تعریف است. کوهات علت این اختلال را فقدان پاسخ دهی همدلانه والدین به نیازهای انعکاس گری و ناکامی در یافتن موضوعی برای آرمانی سازی می دانست.

 کوهات در سال ۱۹۷۱ با انتشار کتاب تحلیل خود، که مفهوم خود (Self) را جایگزین Ego کرد، شماری از روان کاوان را رنجاند. هاینز کوهات بیش از هر نظریه پرداز دیگر روابط شی، بر فرایندی تاکید کرد که خود به وسیله آن از تصور مبهم و نامتمایز به احساس هویت فردی روشن و دقیق، تحول می یابد. او نیز بر رابطه اولیه مادر-فرزند به عنوان عنصر مهمی در شناختن رشد بعدی تاکید کرد.

کوهات معتقد بود که ارتباطات انسان، نه سائق های غریزی فطری، اساس شخصیت انسان است.

به عقیده هاینز کوهات ، کودکان نه برای ارضای نیازهای جسمانی، بلکه برای برآورده ساختن نیازهای روانی، به مراقبت کنندگان بزرگسال احتیاج دارند. بزرگسالان هنگام رسیدگی به نیازهای جسمانی و روانی، طوری با کودکان رفتار می کنند که گویی آنها خودپنداره دارند. کودک از طریق فراید تعامل توام با همدلی، پاسخ های شی خود را به صورت غرور، گناه، شرم یا رشک، درون فکنی می کند.

هاینز کوهات (۱۹۷۷) خود را به صورت کانون دنیای روان شناختی فرد تعریف کرد. خود به تجربیات فرد یکپارچگی و ثبات می بخشد، با گذشت زمان نسبتا پایدار می ماند و مرکز شهود و گیرنده برداشت هاست. خود کانون روابط میان فردی کودک نیز هست و چگونگی برقراری ارتباط با والدین و اشیای دیگر خود را شکل می دهد.

هاینز کوهات معتقد بود که کودکان به طور طبیعی خودشیفته هستند. آنها خودمحور بوده، صرفا به فکر رفاه خودشان هستند و دوست دارند برای کاری که انجام می دهند تحسین شوند.

خود اولیه بر اساس دو نیاز خودشیفته شکل می گیرد :

  1. نشان دادن خود عالی
  2. نیاز به کسب تصویری آرمانی از یک یا هر دو والد

خود عالی زمانی ایجاد می شود که کودک با ابژه ی خود بازتابنده که تایید رفتارش را منعکس می کند، ارتباط برقرار کند. بنابراین کودک از پیام هایی چون «اگر دیگران مرا عالی بدانند، پس من عالی هستم»، خودانگاره مقدماتی خود را تشکیل می دهند. تصویر آرمانی والد بر خلاف خود عالی است، زیرا حکایت از این دارد که فرد دیگری عالی است. با این حال این نیز نیاز به خود شیفتگی را ارضا می کند، زیرا کودک نگرش «تو عالی هستی، اما من جزئی از تو هستم» را اختیار می کند.

هر دو خود انگاره خودشیفته برای رشد شخصیت سالم ضروری هستند، اما اگر آنها بدون تغییر بمانند، به شخصیت بزرگسال خودشیفته بیمارگون منجر می شوند.  این دو خودانگاره نباید به طور کامل ناپدید شوند، بزرگسال سالم همچنان نگرش های مثبتی نسبت به خود دارد و باز هم ویژگی های خوب را در والدین یا جایگزین های والدین می بیند. با این حال، بزرگسال خودشیفته این نیازهای بچه گانه را متعالی نمی سازد و به خود محور بودن ادامه می دهد و دیگران را به صورت تماشاچی های تحسین کننده می بیند. فروید معتقد بود که چنین شخص خودشیفته ای مورد مناسبی برای روان کاوی نیست، اما کوهات باور داشت که روان درمانی می تواند در مورد این بیماران موثر باشد.

تعریف کوهات از خود

کوهات غالبا خود را در معنای گسترده آن به کار می برد، به معنای محور جهان روانشناختی فرد. با وجود آن نمی توان ماهیت خود را کاملا شناخت، صرفا با درون نگری و از طریق مشاهده همدلانه تجلیات روانشناختی در اشخاص دیگر می توان تا حدودی به شناختی از آن رسید. خود در نظر کوهات صرفا یک مفهوم نبود،بلکه او خود را به معنایی گسترده و در غالب آگاهی و تجربه فردی تعریف می کرد. خود واحدی است که انسجام مکانی و تداوم زمانی داشته و مصدر ابتکار و گیرنده تاثرات است.خود جایگاه روابط فرد و عامل فعالی است که کارکردهای روانی و رفتاری متعددی بر عهده دارد که سنتا به ایگو منصوب بوده اند. به کار گیری مفهوم خود باعث تمرکز کمتر کوهات بر ایگو در آثارش بود

مفهوم(Self object)

کوهوت با آنکه در مکتب کلاسیک روانکاوی آموزش دید، با تبیین نظرات خود رفته رفته از آن فاصله گرفت. در ابتدا کوشش نمود تا میان نظریه غرایز و دیدگاه های خود آشتی برقرار کند، اما در نهایت گسستگی کاملی از روانکاوی کلاسیک پیدا کرد و علاوه بر آن نظرات خود را به دیگر بیماران غیر از افراد خودشیفته نیز گسترش داد. در این شکل گسترده، مقوله self object جایگاه خاصی دارد. حضور و وجود آن برای تمامی انسانها به منظور تکامل روانی طبیعی لازم است.  بهتر است که این مفهوم را به شکل یک «عملکرد» دید تا فردی خاص.  همانگونه که از نام آن بر می آید این اصطلاح به این اشاره دارد که دیگر انسانها نه به عنوان ابژه هایی مستقل و «برای خود»، بلکه به صورت عواملی برای ارضای نیازهای کودک در حال رشد هستند.

 (self object) ابژه های اصلی هستند که کودکان، در تلاش برای ایجاد هویت (self) از آنها کمک می گیرند و با آنها همانند سازی می کنند.

  • دو نوع self object وجود دارد:
    • آینه ای

      آنهایی هستند که احساس کامل بودن و بی عیب و نقص بودن فطری کودک را تایید می کنند ، کودک انتظار دارد مادر احساس توانمندی،سلامت،خود بزرگ بینی و اختصاصی بودن را در او تقویت کند.

  • آرمانی:

    آنهایی هستند که کودک می تواند تحسینشان کند و به عنوان کسانی که آرامش و امنیت فراهم می آورند، در نظر بگیرد. یعنی زمانی که مادر اجازه می دهد تا کودک مادر را فردی قوی و توانمند و آرام ببیند. از نظر کودک، موضوع خویشتن آرمانی الگویی از کامل بودن،قدرتمندی و نوازش است که آن را می توان به صورت بخشی از خویشتن تجربه کرد.

از دید کوهات اهمیت self object برای حیات روحی انسان همانند اکسیژن برای حیات جسمی او است. در تمامی طول زندگی انسانها به دیگران برای رسیدن به عزت نفس و تلقی مثبت از خود نیازمندند. تفاوت میان انسانها از نظر مراتب رشد روانی تنها در self object انتخاب شده توسط آنهاست. هر چه فرد بالغ تر و سالم تر باشد ابژه های انتخاب شده توسط وی از بلوغ و سلامت بیشتری برخور دارند. از نظر کوهات تمامی اختلالات روانی، ریشه در روابط معیوب کودک با self object ها و شکست فرد در برقراری روابط آینه ای و ایده آلی در زمان کودکی دارد. مشکل ادیپی کودک به عنوان امری ثانوی به اختلال ارتباطی در مراحل قبل نگریسته می شود. از نظر کوهوت، در صورت وجود self object مناسب در مراحل قبلی، کودک قادر می شود که مرحله ادیپ را به سلامت بگذراند. همچنین برخی از مشکلات روحی مانند اعتیاد، اختلالات خوردن، انحرافات جنسی و رفتارهای ضد اجتماعی به عنوان کوششی در جهت مقابله با از هم گسیختگی وجودی در فردی که در زمان کودکی از ارتباط مناسب محروم بوده، نگریسته می شود.

تفاوت self – object و مفهوم ابژه که در نظرات قدیمی تر روانکاوی مطرح بود این است که در ارتباط ابژه ای فردی دیگر به عنوان موجودی مستقل و برای خود عمل می کند و ارزش گذاری وی بر اساس آنچه که هست ارزیابی می شود، اما ارزش self – object در عملکردی است که در دنیای درونی فرد دارد و کمکی که به حفظ ثبات هیجانی شخص می کند. نیازی که self –  object برطرف می کند اهمیت بیشتری نسبت به این موضوع دارد که چه کسی این کار را می کند.

ما همواره به دیگران نیازمندیم هر چند که این نیاز دستخوش تکامل و تحول می شود. در مرحله نوزادی این نیازها مطلق و شدید بوده و بوسیله مادر ارضا می شوند. در دوران کودکی نقش پدر اهمیت یافته و به مرور دیگران نیز وارد عمل می شوند. در نوجوانی، همسن و سالان نقش مهمی دارند و در بزرگسالی، همسر و دوستان نقش self – object را بازی می کنند. علاوه بر گسترش این جنبه که چه کسی و به چه ترتیب به عنوان self – object عمل کند، فرد سالم ساختارهای محکم و با ثبات درونی را نیز در دنیای ذهنی خود شکل می دهد تا در خدمت ارضای نیازهایی قرار گیرند که در گذشته از دیگران طلب می کرد.

شخص در مسیر رشد خود قابل انعطاف تر و به دیگران کمتر نیازمند می شود، هر چند که این نیاز هرگز به طور کامل از بین نمی رود.

مراحل رشد خود:

به عقیده هاینز کوهات نوزاد خود یا نفس ندارد. تعاملات مثبت والدین با کودک باعث می شود که در ۲ تا ۳ سال اول زندگی، هسته اصلی نفس یا نفس هسته ای (Nuclear self)  شکل بگیرد. نوزاد ابتدا در خودشیفتگی اولیه (Primary narcissism)زندگی می کند. یعنی کاملا عاشق خودش است و مادر تمام نیازهای او را برآورده می کند. اما مادر همیشه نمی تواند نیاز های او را به موقع بر طرف کنم. کودک برای جبران این صدمات، به خودبزرگ بینی پناه می برد و نفس او به نفس خودبزرگ بین تبدیل می شود.

انواع اختلالات خود 

هاینز کوهات با تمرکز بر اختلالات “خود” دریافت که برخی نابسامانی های خود، به رغم وجود درجاتی از تفاهم میان درمانگر و بیمار، غیر قابل درمان اند ؛ اختلالاتی همچون سایکوزها به جهت چندپارگی، ناتوانی یا تحریف شدید “خود” ، حالات مرزی که در آن چندپارگی و تحریفات “خود” توسط ساختارهای دفاعی پنهان می شوند و شخصیت های اسکیزوئید و پارانویید که در آنها ساختارهای دفاعی اجتناب از ارتباط را به کار می گیرند.

کوهات بر حساسیت و پذیرندگی همدلانه نسبت به تجربه ذهنی بیمار، خصوصا تجربه بیمار از درمانگر تاکید دارد.درمان مستلزم مشارکت جزء هشیار شخصیت بیمار با درمانگر است.فرایند درمان مستلزم کوششی مستمر است و ایگو باید مکررا با تلاش های سرکوب شده شخصیت و پاسخ های دفاعی به این تلاش های دوران کودکی تماس برقرار کند. درمانگر شرایطی را به وجود می آورد که در آن فرد به فعال سازی مجدد تمایلات و گرایش های اصلی و اولیه رشد ترغیب می شود. کوهات معتقد است که رابطه سالم کودک با موضوع خود سالم،منجر به شکل گیری خود هسته ای دو قطبی می شود که سه عنصر اساسی دارد:

  • جاه طلبی های هسته ای: که عبارت اند از تمایلات اکتسابی کودک برای قدرت و موفقیت که آنها را به صورت آینه ای در مادر منعکس می کند.
  • آرمان های هسته ای: که عبارتند از قدرت ها و تصورات آرمانی که از قدرت ها و محبت های مادر در کودک ایجاد می شود.
  • استعدادها و مهارت های اساسی: که به صورت مجازی بین دو قطب جاه طلبی که فرد را بر می انگیزد و آرمان گرایی که او را به سوی تحقق هدف های زندگی می کشاند، قرار گرفته و آنها را هدایت می کند.

* این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


1684-1.jpg
تیر ۱۲, ۱۴۰۰

گزیده ای از کتاب احساس گناه/ نویسنده: کالو سینک/ مترجم: رحمان شیخ هادی/ ویراستار: دکتر سامان توکلی/ انتشارات ارجمند/ تلخیص: زهرا راثی

احساس گناه چیست؟
مردم اغلب می گویند که احساس گناه آدم را فرسوده می کند و تحلیل می برد و بی رحمانه فرد را مورد تهاجم قرار می دهد یا آن را چنین توصیف می کنند که باری است که همیشه بر دوش آدم سنگینی می کند.
احساس گناه مفهومی است که بخشی از ماتریس مرتبط با گسستن و بازپیوستن اخلاقی را تشکیل می دهد. سایر مفاهیم موجود در این ماتریس عبارت اند از نافرمانی، خطا، اتهام، سرزنش، شرم، توبه، پشیمانی، عذرخواهی، تنبیه، انتقام، بخشایش، تاوان و آشتی.
روایت معمول برای ماتریس بالا با فردی اغاز می شود که از لحاظ اخلاقی دارای صلاحیت و مسئولیت است و با اراده ی خود عملی را انجام می دهد که این عمل قانون یا قاعده ای از جامعه را نقض و از آن تخطی می کند. جامعه ایی که تا حدی خود را با وضع همین قوانین و قاعده ها تعریف کرده است و فرد هم در این جامعه زندگی می کند.
در آیین مسیحیت، فردی که دارای صلاحیت اخلاقی است، از لحظه ی تولد، داغ ننگ
” گناه نخسستین” را با خود به دوش می کشد. گاهی از گناه نخستین به عنوان خطای فرخنده یاد می شود چرا که باعث برانگیختن رحمت و شفقت خدا بر تن یافتگی در عیسی مسیح شده است.
زیگموند فروید از این میراث، و مخصوصا از وفور روایت های مرتبط با خطا- احساس گناه- آشتی در تمثیل ها و ادبیات آگاه بود. فروید نیز در ابتدا برای تبیین تجربه ی روزمره ی لذت و بیماری و احساس گناه، از مفاهیم عادی مثل غریزه، تکانه، هیجان، اضطراب و فشار استفاده کرد. یکی از بزرگ ترین دست آوردهای او این بود که دامنه ی زمانی و ویژگی های سکسوآلیته انسانی را بازتعریف کرد. فروید می کوشید نشان بدهد که انرژی روانی چگونه به عواملی ضروری برای مدیریت خودش تبدیل می شود. اید که مخزن انرژی غرایز است، ابتدا به گونه ایی ایگو را شکل می دهد و آن نیز به نوبه ی خود سوپرایگو را ایجاد می کند. این نیروهای غریزی به هر شکلی که تصور شوند- درون تنی مثل گرسنگی یا درون روانی مثل عشق- تعارض شان باعث شکل گیری چهار سطح از سازمان یاقتگی رشدی می شود: دهانی، مقعدی،قضیبی و تناسلی. هر کدام از این مراحل با نوع خاصی از تفکر ارتباط دارد.
فروید شدیدا تاکید داشت که تمدن، که تن یافتگی درک جمعی از فرآیندهای ثانوی است، مستلزم نوعی از تعویق در ارضا است که منجر به روان نژدی می شود. حس ناکامی نناشی از این تعویق منجر به اححساس تنفر از عامل ناکام کننده می شود؛ خواه این ناکام کننده والدین باشند، خواه معلمان یا پلیس، در حقیقت هر کسی که تسلای نارسیسیزم فرد را تهدید کند.
ادیپ شهریار نادانسته پدر خود را می کشد و با مادرش ازدواج می کند. فروید با اقتباس از این تراژدی رفیع سوفوکول، یک درام روانی مرتبط با رشد انسان را بنا نهاد. اولین تجربیاتی که یک پسر بچه از مادرش دارد این است که مادر به طور مطلق در دسترس اوست تا امیالش را برآورده کند. بعد از آن این تجربه را پیدا میکند که گاهی دسترسی مادرش را به طور نسبی از دست می دهد. وقتی می فهمد که مادر توجه خود را بین او و پدرش تقسیم می کند، احساس خشم می کند و در ذهن خود تصور می کند که پدرش را حذف می کند یا او را می کشد و دوباره مادرش را به تمامی از آن خودش خواهد داشت. به کودکی که در تنهایی بازی می کند و در حال مشت و لگد زدن به هوا است نگاه کنید، به نظر می رسد که او همیشه در حال مبارزه با دشمنانی خیالی است. اما وقتی پسر بچه به وضوح متوجه نا برابری بین خودش و پدرش می شود، و به تفاوت بین اندازه ی آلت تناسلی و قدرت شان پی می برد، متوجه می شود که آرزویی عبث در سر دارد. این سرخوردگی با اضطراب ناشی از اینکه پدر به آرزوی او پی ببرد و شاید در نابود کردنش پیش دستی کند تشدید می شود. آگاه شدن کودک به اینکه پدرش او را دوست دارد و اینکه او هم روزی به اندازه ی پدرش قدرتمند خواهد شد و با کنار گذاشتن همیشگی میل اش به مادر، می تواند رابطه ایی بدون خطر و تهدید با مادر و پدرش داشته باشد و اینکه احتمالا روزی خواهد توانست زنی شبیه مادر را برای خودش داشته باشد باعث می شود ترس و وحشت های او از بین برود و حل شود. درونی سازی ممنوعیت این آرزو و ترس از تنبیه متعاقب آن، باعث شکل گیری سوپرایگو می شود که خط دفاعی جامعه برای ایجاد احساس گناه است.
داستان مرد سنگی:
مردی در روستا در حال قدم زدن است. به طور اتفاقی قلوه سنگی را به وسط جاده پرت می کند. او می ایستد و سنگ را از وسط جاده کنار می زند. اما دوباره می ایستد و این بار سنگ را به وسط جاده و همان جایی که بار اول پرت کرده بود بر می گرداند.
در این داستان، مرد جوان حرکتی غیر ارادی را بدون نیت خاص انجام می دهد؛ او سنگی را به وسط جاده پرتاب می کند. سپس یک اتفاق همزمان را تصور می کند؛ کالسکه ی نامزدش به این سنگ برخورد می کند. او سپس یک پیامد تقریبا کشنده را از تصادم این دو جسم، یعنی سنگ و چرخ کالسکه، تصور می کند که در نتیجه آن، بدن نامزدش خرد می شود و حتی کشته می شود. این افکار مجموعه ایی از احساسات را مثل اضطراب، احساس گناه، شرم و ترس به او القا می کند. در پاسخ به این احساسات ، و برای کاستن از پریشانی یا حس نا خوشایند ناشی از آن ( فروید برای توصیف انگیزه ی این رفتار از کلمه ی الزام و اجبار استفاده می کند) به سوی سنگ می رود، آن را بر می دارد و به بیرون جاده منتقل می کند. با انجام این کار، یک احتمال و پی آمد فورا حذف می شود. فروید می گوید که تصمیم مرد برای برداشتن سنگ از داخل جاده، که بر اساس تفسیری غیر منطقی از احتمال وقوع تصادف بنا شده است، در واقع نشان می دهد از وجود تکانه ایی برای اعمال خشونت علیه نامزدش در خود اطلاع دارد، اما این اطلاع چندان هم خودآگاهانه نیست. بنابراین با برداشتن سنگ از داخل جاده، نامزدش را ازاین تکانه خشونت از جانب خود محافظت می کند. اما وقتی سنگ را دوباره به جاده بر می گرداندف باز به شکلی که چندان در دسترس خودآگاهی او نیست، در حال بازپس گرفتن حق خود است برای آنکه این تکانه ی خشونت آمیز را بر علیه نامزدش داشته باشد. در بخش اول این رفتار پارادوکس کامل موجود در ناتوانی جنسی را می توان دید: او تصور می کند که یک تکه سنگ کوچک می تواند کالسکه را واژگون کند. در سطح نمادین، مرد به طور مشخص همان سنگ است: خود مرد یا تکانه اش برای خشونت مانند یک سنگ گره گاه شرارت و بدی است که می تواند برای نابودی زنی که دوستش دارد و به او نیاز دارد کافی باشد. زن در کالسکه نیز نمادی قدرتمند از رحم و کودک درون آن است. جنبه ی دیگر مرد به مثابه ی سنگ، احساس خرد شدگی و شاید اخته شدن حس همه توانی اوست. من حس یک خرده سنگ را دارم ولی در واقع یک ستون سنگی یک پارچه ام. این دفاع آنقدر قوی هست که انرژی لازم را فرآهم کند که باعث نگرانی درباره نامزدش بشود و بخواهد از او در برابر خودش محافظت کند. بنابراین سنگ را از داخل جاده بر می دارد. اما نابسندگی این پاسخ آنجایی مشحص می شود که احساس پریشانی مرد فقط زمانی فروکش می کند که سنگ را دوباره به جاده بر می گرداند. اما این پذیرش احتمالی فوران بداندیشی علیه نامزدش چه معنا و مفهومی دارد؟
او در جاده به وجود یک دوسوگرایی ظاهرا تحمل ناپذیر در خود آگاهی پیدا می کند. او تا حدی عاشق نامزدش است و تا حدی هم از او متنفر است. او در روان درمانی خواهد آموخت که چگونه این دوسوگرایی را همچون زندگی عادی تحمل کند.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


KOODAKI-RA-MIZANND--1200x1779.jpg
فروردین ۳۰, ۱۴۰۰

معرفی کتاب کودکی را میزنند (گزیده ایی از مقالات بالینی روانکاوی فروید)/ زیگموند فروید/ ترجمه: مهدی حبیب زاده/ نشر نی/ تلخیص: زهرا راثی

کتاب کودکی را می‌زنند مجموعه‌ای از مقالات فروید است . صورت بندی مفهوم ناخودآگاه در روانکاوی تحولی اساسی در فهم سوبژکتیویته پدید آورد. روانکاوی از خلال مفهوم ناخودآگاه، آنچه را که در سوژه همچون غیریتی بیرونی به نظر می رسد به صورت امری درونی هویدا می کند، و آنچه را در درون سوژه فرض می شود در بیرون بودگی اش نمایان می کند و موید آن است که “من دیگری است”. روانکاوی به منزله ی شیوه ی تفکری که با گوش سپردن به سخن بیمار و به ویژه با تمرکز بر رویاها شکل گرفته، بستر مناسبی برای شناخت سوژه ی مدرن است.
در اینجا مروری خواهیم داشت بر مقاله ی “گونه ی خاص از انتخاب ابژه در مردان” که مبحثی است در باب روان شناسی عشق:

تاکنون این وظیفه را به نویسندگان خلاق محول کرده ایم که “شرایط لازم برای عشق ورزی” را به تصویر کشند، شرایطی که بر انتخاب ابژه و نیز شیوه ی افراد در هماهنگ کردن مطالبات تخیل خود با واقعیت، تاثیر گذارند. طی درمان روانکاوانه ، فرصت های فراوانی برای جمع آوری نشانه هایی از شیوه های رفتار عاشقانه در افراد نوروتیک پیش می آیند. در عین حال می توان مشاهدات یا شنیده هایی از همین رفتارها را در افراد سالم تر یا حتی آنهایی که فضائل برجسته ایی دارند، به یاد آورد. در اینجا بحث را با تشریح یکی از انواع انتخاب ابژه که در مردان رخ می دهد آغاز میکنم.
1) اولین پیش شرط عشق ورزیدن را می توان فوق العاده خاص دانست، طوری که هرجا این شرط برقرار باشد، دیگر مشخصات این نوع عشق را نیز می توان یافت و آن لزوم وجود ” یک شخص سوم دل آزرده ” است؛ یعنی شخص عاشق، هیچ گاه زن آزادی را به عنوان ابژه ی عشق بر نمی گزیند، یعنی دختری ازدواج نکرده یا زن متاهلی که مستقل و جداست، بلکه فقط زنی را انتخاب می کند که مرد دیگری به عنوان شوهر، نامزد و یا دوست، ادعای تملک او را دارد. حتی در مواردی این پیش شرط چنان محکم و قوی به نظر می رسد که یک زن ممکن است تا زمانی که به هیچ مردی تعلق ندارد، با بی اعتنایی وحتی پس زدن این شخص مواجه شود، اما به محض آنکه وارد رابطه با مرد دیگری شد، به ابژه ی احساسات پر شور او تبدیل شود.

2) دومین پیش شرط شاید ثبات و دوام کمتری داشته باشد، اما به اندازه ی شرط قبلی جالب توجه و شگفت آور است. مضمون شرط دوم این است که یک زن پاکدامن که وجهه ایی معصومانه و عاری از خطا دارد، هرگز آن جذابیتی را به دست نمی آورد که می تواند او را تا مقام یک ابژه ی عشق ارتقا دهد، بلکه فقط زنی می تواند موضوع چنین عشقی باشد که از نظر جنسی به هر شکل وجه بدی داشته باشد، زنی که وفاداری و قابل اعتماد بودنش، به نوعی محل تردید است. این مشخصه ی دوم ممکن است در محدوده ی وسیعی متغیر باشد، از اندک انگ رسوایی که به زن متاهلی که از عشوه گری بدش نمی آید نسبت داده می شود، تا زندگی علنا بی بند و بار یک زن هرزه. به هر حال مردان متعلق به این گروه، بدون چنین چیزی ارضا نمی شوند. این دومین شرط لازم را می توان به بیان خام و بی پرده ” عشق به یک بدکاره ” نامید.

پیش شرط اول امکان ارضای تکانه های مبتنی بر رقابت و خصومت را فراهم می کند، این تکانه ها متوجه مردی هستند که زن محبوب از چمگ او به زور در آورده شده، حال آنکه پیش شرط دوم، یعنی اینکه زن فوق شبیه یک زن بدکاره باشد، به تجربه ی حسادت مربوط می شود. شور و اشتیاق آنها فقط زمانی به اوج خود می رسد و این زن فقط زمانی ارزش تمام و کمالش را به دست می آورد که امکان حسادت برای آنها وجود داشته باشد.
اینها شرایط لازمی بودند که به ابژه ی عشق مربوط می شوند. مواردی که در پی می آیند، رفتار عاشق را نسبت به ابژه ایی که انتخاب کرده توصیف می کنند.
در عشق بهنجار، ارزش یک زن با درستی رفتار جنسی اش سنجیده می شود و به هر میزان که این رفتار به رفتار مشخصه ی بدکارگی نزدیک شود، ارزش فوق تنزل می یابد. از این رو به نظر می رسد اینکه در این گروه از مردان عاشق، زنان دارای این مشخصه والاترین ابژه های عشقی تلقی می شوند، نشان دهنده ی انحراف چشمگیری از حالت بهنجار باشد. روابط عاشقانه ی آنها با این زنان، با صرف بیشترین انرژی ذهنی دنبال می شود، تا حدی که به چشم پوشی از تمام علایق دیگر می انجامد؛ در نگاه آنان این زنان تنها انسان هایی اند که می توان به آها عشق ورزید.
در زندگی این گروه از مردان اینگونه دلبستگی های پرشور و احساساتی با همان ویژگی های عجیب و غریب خود بارها تکرار می شوند، که هر کدام نسخه ی بدلی دقیقی از بقیه است.
در بررسی این قبیل عشاق چیزی که بیش از همه شگفت آور است، اشتیاق وافری است که آنها برای ” نجات ” زنی که به او عشق می ورزند از خود نشان می دهند. مرد باور دارد که این زن محتاج اوست، که بدون او کنترل اخلاقی خود را تماما از دست می دهد و به سرعت به حال رقت آور و اسفناکی می افتد. در نتیجه مرد با علاقه و توجهش او را نجات می دهد.
اگر خصلت های متفاوت این تصویر بالینی از نظر بگذرانیم عشق مرد به این صورت که: معشوقه اش نباید تنها و آزاد باشد و از سوی دیگر باید شبیه یک بدکاره باشد، ارزش والایی که به این زن تعلق میگیرد، نیاز مرد به احساس حسادت، پای بندی اش در این عشق که در عین حال با تقسیم شدن به دنباله ی طولانی ایی از روابط سازگار است و نیز تمایل مبرم به نجات این زن، بعید به نظر می رسد که تمام موارد فوق فقط از یک منبع سرچشمه گرفته باشند. با این حال بررسی روانکاوانه ی سرگذشت این قبیل مردان به سهولت می توان نشان دهد که چنین منبع یگانه ایی وجود دارد. این شرایط عجیب و غریب انتخاب ابژه و این رفتار عاشقانه ی منحصر به فرد، همان خواستگاه روانی را دارد که در عشق مردان بهنجار دیده می شود. اینها از تثبیت احساسات مهرآمیز دوران کودکی نسبت به مادر نشئت می گیرد. در عشق های بهنجار فقط شمار اندکی از مشخصه های این تثبیت به حیات خود ادامه می دهند که بدون شک چنین مشخصه هایی نشان می دهند که پیش الگوی مادری، در انتخاب ابژه دخیل است. برای نمونه، در مورد الویتی که مردان جوان در انتخاب خود برای زنان بالغ تر از خود قائل می شوند. از سوی دیگر در مردان مورد مطالعه ی ما، لیبیدو حتی پس از آغاز دوران بلوغ، چنان طولانی وابسته به مادر باقی مانده که نشان مشخصه های مادری بر روی ابژه های عشقی که بعدا انتخاب می شوند، باقی می ماند و به آسانی می توان تشخیص داد که تمام این ابژه ها به جانشینان مادر بدل شده اند.
حال باید وجاهت منطقی این ادعامان را ثابت کنیم که ویژگی های مشخصه ی این قبیل مردان، شرایط شان برای عشق ورزیدن و نیز رفتار عاشقانه شان در حقیقت از منظومه ی مولفه های روانی مرتبط با مادر نشئت می گیرند. بی درنگ معلوم است برای کودکی که در جمع خانواده بزرگ می شود، این حقیقت که مادر متعلق به پدر است به بخش جدایی ناپذیری از ماهیت مادر بدل می گردد و شخص سوم دل آزرده کسی به جز خود پدر نیست. می توان دریافت که به طور طبیعی خصلت ارزش دهی فراتر از حد به معشوقه و منحصر به فرد و جایگزین ناپذیر دانستن وی، دقیقا در بطن تجربه ی کودک جای می گیرد؛ چرا که هر کس بیش از یک مادر ندارد و رابطه ی فرد با او مبتنی برواقعه ایی تردیدناپذیر و تکرار نشدنی است.
اگر ابژه های عشق مورد انتخاب این مردان را فراتر از همه به مثابه جانشین های مادر تلقی کنیم، می توان به دلایل شکل گیری سلسله ایی از این ابژه ها نیز پی برد، امری که مسلما با شرط وفادار ماندن به یک معشوقه در تناقض است. ما در دیگر مثال ها از روانکاوی آموخته ایم که وقتی ایده ی جایگزین ناپذیر بودن چیزی در ناخودآگاه فعال باشد، آن ایده در عمل به وفور به صورت دنباله ایی بی پایان از آن چیز بروز می کند؛ بی پایان به این دلیل که هر کدام از این جانشین ها از فراهم آوردن ارضای مورد تمنای فرد در می مانند.
از سوی دیگر به نظر شدیدا متناقض می آید که دومین پیش شرط عشق ورزیدن، این شرط که ابژه ی انتخابی باید شبیه یک بدکاره باشد، از عقده ی مادری سرچشمه گرفته باشد. با وجود اینکه فرد بزرگسال در تفکر آگاهانه اش مایل است مادرش را بی چون و چرا شخص پاکدامنی تلقی کند، معدود ایده هایی هستند که هم وقتی از جانب دیگران می آیند، برایش بسیار آزارنده اند هم هنگامی که از ذهن خودش سرچشمه می گیرند احساس عذاب آوری به وی می دهند؛ نظیر ایده ایی که این جنبه از مادرش را زیر سوال می برد. اگرچه دقیقا همین ارتباط میان مادر و چنین زنی دربردارنده ی آشکار ترین تضادهاست، ما را بر آن می دارد که به تحقیق در تاریخچه ی رشد و تحول این دو عقده و ارتباط نا خودآگاه میان آنها بپردازیم، چرا که از مدت ها پیش به این کشف رسیده ایم که آنچه در خودآگاه به صورت شکافته شده به دو چیز متضاد یافته می شود، غالبا در ناخودآگاه به صورت یک چیز واحد و یکپارچه رخ می دهد. لذا تحقیق و بررسی بیشتر، ما را به زمانی در زندگی گذشته یک پسر رهنمون می کند که طی آن او برای نخستین بار دانش کم و بیش کاملی از رابطه ی جنسی میان برزگسالان به دست می آورد. آن جنبه از این افشاگری ها که شدیدترین تاثیر را بر کودک تازه آشنا دارد، وقتی بروز می یابد که این افشاگری ها برای والدین خود او مصداق پیدا می کنند. غالبا این مصداق یافتن موضوع برای والدین، تماما از جانب او در قالب چنین کلماتی انکار می شو: ” شاید والدین تو و بقیه چیزی شبیه آن را با هم انجام دهند، اما والدین من امکان ندارد چنین کاری بکنند.”
پسر بچه همزمان با این مسئله، از وجود زنان خاصی آگاه می شود که به منظور امرار معاش به آمیزش جنسی روی می آورند و به همین سبب مورد انزجار عمومی قرار می گیرند. خود پسر به مجرد اینکه در می یابد او نیز می تواند به کمک این زن های بد اقبال با زندگی جنسی آشنا شود، به زنان فوق تنها با آمیزه ایی از بیم و اشتیاق می نگرد.پس از آن دیگر نمی تواند به تردیدی قائل باشد که والدینش را از قواعد همگانی و مشمئز کننده ی فعالیت جنسی استثنا می کند، با منطقی بدبینانه با خود می گوید، که در نهایت میان مادرش و چنان زنی تفاوت چندانی هم نیست، چرا که آنها اساسا یک کار را انجام می دهند. او شروع می کند به میل ورزیدن به خود مادر و نیز نفرت ورزیدن مجدد به پدر به عنوان رقیبی که در برابر رسیدن به این آرزو قرار دارد. این پسر به اصطلاح ما زیر سیطره ی عقده ی ادیپ گرفتار می آید. او مادر را به سبب آنکه طف و محبت موجود در آمیزش را نه به او بلکه به پدرش عطا کرده، نبخشیده و آن را یک بی وفایی می داند.
در نتیجه ی عملکرد ترکیبی و یکپارچه ی این دو محرک، یعنی میل به مادر و عطش انتقام از پدر، فانتزی های مربوط به بی وفایی مادر به پدر به مراتب بیش از دیگر فانتزی ها الویت دارند. عاشقی که مادر عمل پیمان شکنی اش را در ارتباط با او مرتکب می شود تقریبا همیشه خصایص خود پسر را نشان می دهد یا به بیان دقیق تر، خصایص شخصیت آرمانی خود او را که کاملا رشد کرده و در نتیجه به سطحی هم تراز با پدرش ارتقا یافته است.
اکنون که نسبت به این بخش از رشد ذهنی، شناختی به دست آورده ایم، دیگر نمی توان این فرض را که پیش شرط شبیه بدکاره بودن معشوقه، از عقده ی مادری نشئت گرفته باشد، امری متناقض و نامفهوم تلقی گردد. این نوع عشق مردانه که تشریح شد، رد پای این تحول و دگرگونی را در خود داشته و به آسانی می توان آن را حاصل تثبیت شدن پسرروی فانتزی هایی دانست که او در دوران بلوغ به آنها شکل می دهد، فانتزی هایی که بعدهادر نهایت راه خروجی به سوی زندگی واقعی یافته اند.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


55269_300_427.jpg
فروردین ۲۷, ۱۴۰۰

کودکان خردسال و والدین آنها/ نوشته: گرتراود دیم- ویله/ مترجم: آناهیتا گنجوی/ معرفی و تلخیص: زهرا راثی

این کتاب تعمقی اصیل در باب وظایف مهم برای کودک و والدین و اهمیت بلند مدت سه سال نخست زندگی کودک است. مشکلاتی که مادرها و پدرهای جوان در آشنا شدن با نوزاد جدید خود دارند و کنار آمدن با نیازها و چالش های آن اساسا در تمامی فرهنگ ها مشابه است. شما حین تبدیل شدن به یک والد، شخصیت خود را بیشتر رشد می دهید؛ حتی می توان گفت که هیچ چیز دیگری در زندگی تان بیش از داشتن بچه شما را تغییر نمی دهد، زیرا لایه های عمیق تر شخصیت شما، از جمله تجارب عاطفی و تعارضات درونی حل نشده، بیدار می شوند. درک ریشه ی احساسات تان می تواند به شما کمک کند تا آنها را مدیریت کنید و بپذیرید. روانکاوی نشان داده است که عدم تماس با احساسات می تواند زندگی والدین و شیرخواران را دشوارتر کند، در حالی که فکر کردن درباره ی آنها می تواند شرایط را تغییر دهد و دورهای باطل را بشکند.
این کتاب تلاش خواهد کرد تا نشان دهد چگونه الگوهای شخصیتی زیربنای اساسی در بافت روابط اولیه خانوادگی پدیدار می شوند. این تجارب اولیه در عمیق ترین لایه های ذهن ذخیره می شوند و در شرایط شادی و امنیت، در اندوه بابت جدایی و درماندگی دوباره احیا می شوند. یک خاطره خودآگاه نیست، بلکه به دلیل اینکه چنین خاطراتی از قلمرو پیش زبانی نشات می گیرند، در ادراکات جسمانی نهفته هستند و در تحلیل و رویاها برمی خیزند.
انسان از لحظه ی تولد شروع به یادگیری می کند. او باید با انبوهی از برداشت ها، کنش ها و ادراکات بر آمده از بیرون و عواطف، آرزوها، و احساسات نشات گرفته از درون دست و پنجه نرم کند. یادگیری در رابطه با یک یا چند فرد رخ می دهد. ماهیت این روابط است که با کیفیت های عاشقانه یا عاطفی خود، تعیین می کند که کودک اعتماد به نفس، شادی در زندگی، علاقه به دنیا، گشودگی به چیزهای تازه، و حس کنجکاوی را پیدا خواهد کرد یا خیر.
اگر اهمیت روان شناختی رابطه ی بین والدین و کودک را در نظر بگیریم، روابط متعدد و پیچیده ی ما بین روان، ایده ها، و تصاویردرونی والدین از یک سو، شرایط تحولی برای نوزاد از سوی دیگر، آشکار می شود. اگر بخواهیم تحول روان شناختی شخصیت کودک را درک کنیم، باید توجه خود را بر رابطه ی بین والدین و کودک متمرکز کنیم. این نقطه نظر، اهمیت بسیار مهمی را هم برای دنیای واقعی و هم برای واقعیت درونی قائل می شود. هر کجا از واقعیت درونی صحبت می کنیم، مقصود واقعیتی روان شناختی است که در تصاویر و مفاهیم والدین در مورد خودشان و در مورد کودکشان نمایان می شود. دو دنیای موازی وجود دارد؛ دنیای تعامل والد_کودک و دنیای ایده های والدین در مورد کودک و خودشان به عنوان والدین.
کودکی واقعی در آغوش مادر یا پدر قرار دارد و در همان لحظه، تصویر کودک، “کودک تجسمی” در تجربه ی مادر. مادری واقعی وجود دارد که کودک را بغل می کند و در آن واحد، تصویری درونی که او از خود به عنوان یک مادر دارد. بنابراین، من وجود ” تصاویر درونی” که ” بازنمایی” نیز نامیده می شوند، را بخشی ضروری و مهم از یک رابطه قلمداد میکنم. این تصاویر درونی که والدین از کودک خود می سازند ناگزیر، با تصویر ایجاد شده توسط یک مشاهده گر خنثی فرق می کند، زیرا والدین امیدها و ترس ها، خاطرات خود از دیگر اعضای خانواده، و جنبه های تصویر خویشتن خود را نیز به همراه دارند.

روانکاوی فرض می کند که توانایی فطری نوزاد برای ورود به رابطه با مادری مهربان تنها در صورتی ایجاد می شود که این پیش پندارها از طریق تجربه ی اصیل، عینیت یابند. تجربه ی مثبت و مداوم قرار گرفتن تحت مراقبت و تغذیه ی مهربانانه، به کودک اجازه می دهد تا این تجارب خوب را درونی کند. درونی کردن این تجارب ارضا کننده به تدریج به نوزاد اجازه می دهد تا درون خود این منبع خوبی را احساس کند و از طریق تکرار تجربه، آن را به عنوان بخشی از شخصیت خودش تجربه نماید و در ضمن او را قادر می سازد تا ناکامی، نا امیدی و طرد را بپذیرد و از احساسات خوب و بد درون خودش آگاه باشد.اگر تجارب خوب غالب باشند، تصویر دنیا صلح آمیز و خوش بینانه خواهد بود.
اگر انتظارات کودک از برقراری ارتباط، در بر گرفته شدن و پذیرفته شدن ارضا نشوند، این توانایی ها پژمرده می شوند یا نمی توانند رشد کنند یا تنها به میزان اندکی رشد می یابند. اگر بچه به لحاظ عاطفی احساس کند از سوی والدینش طرد شده، اگر احساساتی که بر والدینش فرافکنی می کند، دریافت، هضم و به نحوی به کودک برگردانده نشود که بتواند از پس آنها برآید، احساس بی دفاعی می کند. او در این هنگام جهان را مکانی خطرناک و تهدید آمیز ادراک می کند که ترجیح می دهد از آن دوری ورزد.
اگر والدین بتوانند کودک را در قالب فردی مجزا و منحصر به فرد ببینند، کسی که قرار است او را بشناسند، کسی که می خواهد توانایی ها، آرزوها و استعدادهای خاصش را ترغیب کنند، آنگاه پایه ایی را برای اعتماد به نفس و هماهنگی بدنی خوب ایجاد خواهند کرد. اگر محبت و مشوق هایی را در اختیار کودک بگذارند، اگر بتوانند از تحول کودک لذت ببرند، او نیز از اعمال خود لذت خواهد برد و به توانایی های خود اعتماد پیدا خواهد کرد. کودک بر مبنای یک رابطه ی عاطفی ایمن با والدین، نسبت به دنیا کنجکاو می شود و می خواهد محیط اطراف خود را وارسی کند. بازی آزاد شکل مهمی از ابراز کودک است، در بازی او می تواند احساسات، آرزوها و تعارضات اش را به نحوی نمادین نشان دهد.
قطب مخالف وضعیت کودکی است که از سوی والدین به عنوان آنچه هست پذیرفته نشده و وجودش صرفا باری بر دوش آنهاست. این کودک به طور معمول از روی ترس به مادر یا پدرش می چسبد و خجالتی، ترسو، نا مطمئن و فاقد اعتماد به نفس است. او متحمل احساس عمیقی است مبنی بر اینکه نمی تواند هیچ کاری را درست انجام دهد و باید خود را تغییر دهد تا والدینش را خوشحال کند.
یک عامل مفید برای تحول کودک آن است که والدین در مورد حدود توضیح دهند. توضیح صبورانه به کودک اجازه می دهد تا معنای مطالبات و ممنوعیات را بشناسد. مذاکره ی مشترک باعث می شود کودک ببیند که آرزوها و ایده هایش در راه حلی انعکاس می یابند. در قطب دیگر والدین قوانین و مطالبات خشکی را وضع می کنند که کودک قادر به درک آنها نیست. او باید مطیع و زیر سلطه ی تعلیمات آنها باشد چون رفتار قابل مشاهده ی بیرونی به تنهایی می تواند واقعا مورد تنبیه قرار گیرد. کودک ممکن است بعدها به یک زورگو تبدیل شود و بر طبق خواسته هایش به همه ی افراد دور و برش دستور دهد.

در اینجا فرض من بر آن است که کودک نحوه ی تجربه کردن دنیا را، به عنوان نوعی الگو، از طریق مادرش یا دیگر افراد مربوطه درونی می کند و این کار نقطه ی آغاز تصویر وی از خود و دنیا می شود.
دیالوگ عاطفی می تواند شاخصی از کیفیت رابطه ی ما بین والدین و شیرخوار در اختیار بگذارد.
هدف رویکرد روانکاوانه، درک این تعاملات پیچیده، شناسایی معانی نهان در پس تناقضات و مغایرت هایی است که آشکارا منطقی هستند.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.