WhatsApp-Image-2022-05-31-at-5.29.03-AM.jpeg
خرداد ۱۰, ۱۴۰۱

Non-Interpretive Mechanisms in Psychoanalytic Therapy
 /The ‘Something More’ Than Interpretation
The Process of Change Study Group , Daniel Stern , Louis Sander , Jeremy Nahum , Alexandra
(1998) Harrison , Karlen Lyons-Ruth , Alec Morgan , Nadia Bruschweiler-Stern and Edward Tronick

مکانیسم های غیر تعبیری در درمان روانکاوی چیزی بیشتر  از تعبیر/ نویسنده: گروه مطالعه ی فرایند تغییر، دانیل استرن، لوییز ساندر، جرمی نائوم ، الکساندرا هریسون، کارلن لیونز-روث، الک مورگان، نادیا بروشویلر – استرن و ادوارد ترونیک 1998/ مترجم: پارمیس احمدی زاده

در حال حاضر عموما پذیرفته شده است که برای ایجاد تغییر درمانبخش، به چیزی بیشتر از تعبیر نیاز است. نویسندگان با استفاده یک رویکرد مبتنی بر مطالعات اخیر بر روی تعامل مادر- نوزاد  و سیستم های پویشی غیر خطی و رابطه  ی  آنها با نظریه های ذهن ،  بیان می کنند که این ” چیز بیشتر“  درون  فرایند بینادرونیتی و تعاملی نهفته است که باعث به وجود آنچه آنها به نام ” شناخت رابطه ای ضمنی “ می خوانند می شود. این حیطه ی عملی و رابطه ای، به لحاظ درون روانی متمایز از حیطه ی نمادین می باشد. در رابطه ی تحلیلی، این حیطه شامل لحظات بینادرونیتی است که بین تحلیل گر و بیمار رخ می دهند و می توانند سازمان های جدید را در درون ایجاد کنند، یا نه تنها رابطه بین کنشگر ها را مجددا سازماندهی کنند، بلکه از آن مهم تر، شناخت عملی ضمنی بیمار، یعنی سبک وی برای ارتباط با دیگران را نیز مجددا سازماندهی کنند. کیفیت خاص و نیز پیامدهای این لحظات  ( لحظات حال، ” لحظات ملاقات“ ) بر حسب یک فرایند توالی دار که به نام ” پیشروی“  می خوانند، مدل سازی شده است. مفاهیمی مثل رابطه ضمنی مشترک، انتقال و انتقال متقابل نیز در چهارچوب پارامتر های این نقطه نظر مورد بحث قرار  گرفته اند، که با سایر نظریه ها درباره رابطه و نیز با روانشناسی خویشتن فرق دارد. به طور خلاصه می توان گفت که کنش درمانبخش و قدرتمند در بطن شناخت رابطه ای ضمنی صورت می گیرد. نویسندگان بیان می کنند که  بخش زیادی از آنچه به عنوان تاثیر درمانبخش پایدار  در نظر گرفته شده است حاصل این گونه تغییرات در این حیطه ی رابطه ای بینادرونیتی  می باشند.

مقدمه

درمان  های روانکاوی چگونه موجب تغییر می شوند ؟ مدت های مدیدی است که توافقا گفته می شود که به چیزی بیشتر از تعبیر، به معنی خودآگاه کردن ناخودآگاه ها نیاز است. از زوایا و نقطه نظرهای مختلف درباره این چیز بیشتر صحبت شده است، مثلا از دیدگاه های متضاد و قطبیتی که در آنها این چیز بیشتر یا به عنوان کنش های روانشناختی در نظر گرفته شده است یا کلمات روانشناختی، به عنوان تغییر در ساختارهای روانشناختی یا به عنوان خودآگاه سازی و باطل سازی واپس رانی،  به عنوان  ایجاد یک رابطه تغییر ساز با درمانگر یا به عنوان ارائه اطلاعات تغییر ساز به بیمار. بسیاری از نویسندگان روانکاوی گرا، از ابتدای جنبش روانکاوی تا به امروز، به طور مستقیم یا غیر مستقیم این مسائل را مورد بحث قرار داده اند ( فرنزی و رانک 1924 ،  فنیچل  و همکاران 1940 ، گرینسون 1967 ، لووالد 1971 ، استربا 1940 ، استریچی 1934 ،  وینی کات 1957 ، زتزل 1956). اخیرا نویسندگانی همچون  اهرنبرگ (1992) ، گیل (1994) ، گرینبرگ (1996) ، لاکمن  و بیبی  ( 1996) ، میچل  (1995) ، سندلر  (1987) ، شوابر (1996) و استولورو و همکاران (1994) به بحث درباره این مسائل پرداخته اند.

در این مقاله یک درک تازه از این چیز بیشتر ارائه می شود، و سعی می شود تا مکان و شیوه عملکرد این چیز بیشتر در رابطه درمانی نشان داده شود. ما به این منظور یک چشم انداز رشد گرا را نسبت به مطالب  و مواد بالینی اتخاذ می کنیم.

شواهد روایتی نشان می دهند که اکثر بیمارها بعد از پایان درمان موفق، دو نوع رویداد گره ای که به نظر خودشان موجب تغییر آنها شد را به یاد می آورند. یک رویداد مربوط است به تعبیرهای کلیدی که موجب تغییر آرایش درون روانی آنها شده بودند. رویداد دیگر مربوط است به ” لحظات “ خاص حاکی از ارتباط صادقانه و فرد به فرد  با درمانگر، که موجب تغییر رابطه با وی شده بودند و به این طریق ادراک بیمار درباره خودش را تغییر داده بودند. این گزارش ها  نشان می دهند که علت شکست خوردن یا قطع شدن بسیاری از درمان ها، نه تعبیرات غلط  یا پذیرفته نشده، بلکه نبود فرصت برای ایجاد یک ارتباط معنادار بین دو نفر می باشد. گرچه نمی توانیم ادعا کنیم که بین کیفیت آنچه فرد به خاطر می آورد  و ماهیت نتیجه ی درمانی،  یک همبستگی نظیر به نظیر وجود دارد، اما در عین حال نمی توان از این حقیقت چشم پوشی کرد که هم لحظات ملاقات صادقانه  و هم نقصان و فقدان این ملاقات ها،اغلب با وضوح زیاد به عنوان رویدادهای محوری درمان به یاد آورده می شوند .

در مقاله حاضر این دو پدیده ی تغییر ساز از هم تمایز داده می شوند: یعنی تعبیر  و ”  لحظه ملاقات “. همچنین این سوال مطرح می شود که این دو رویداد تغییر ساز در کدام حیطه ی رابطه ی درمانی رخ می دهند. در عین حال که ممکن است تعبیر و ” لحظات ملاقات“ برهم کنشی کرده و امکان پدیدار شدن یا تقویت یکدیگر را فراهم کنند، اما نمی توان یکی را بر حسب دیگری توضیح داد. همچنین هیچ کدام از این دو یک جایگاه برتر به عنوان توضیح و توجیهی برای تغییر را اشغال نمی کند، بلکه به عنوان دو پدیده ی جدا باقی می مانند.

حتی تحلیل گرانی که به تقدم تعبیر به لحاظ تغییر سازی اعتقاد دارند به راحتی قبول می کنند که معمولا تعبیرات خوب مستلزم آمادگی هستند و یک چیز بیشتر را همراه خود دارند. یکی از معایب این دیدگاه کلی درباره ی تعبیر این است که مشخص نمی کند کدام بخش از فعالیت تعبیری گسترده واقعا آن چیز بیشتر است و کدام بخش یک بینش محض از طریق تعبیر است. بدون وجود یک تمایز دقیق، نمی توان مشخص کرد که  آیا این دو به لحاظ مفهومی بهم مرتبط هستند یا کاملا متفاوت از هم می باشند.

با این وجود، قصد ما این نیست که یک رقابت کاذب را بین این دو رویداد تغییر ساز ایجاد کنیم. این دو مکمل یکدیگر هستند. در حقیقت ، قصد ما این است که آن چیز بیشتر را کشف کنیم، چرا که درک کمتری درباره آن وجود دارد.

به منظور درک این چیز بیشتر یک چهارچوب مفهومی ارائه خواهیم کرد و مکان و شیوه عملکرد آن را شرح خواهیم داد ( همچنین به ترونیک 1998 رجوع شود). نخست، ما بین تغییرات درمانی در دو حیطه تمایز ایجاد می کنیم: حیطه ی اظهاری، یا کلامی و خودآگاه و حیطه ی ضمنی، عملی یا رابطه ای ( به کلایمن 1991 ، لیونز- روث ، در حال چاپ رجوع شود). سپس یک چشم انداز نظری که حاصل مدل مبتنی بر سیستم های پویا از تغییر رشدی است را بر روی فرایند تغییر درمانی اعمال می کنیم. این مدل به منظور بررسی فرایندهای ضمنی و عملی که بین دو نفر در یک رابطه رخ می دهند کاملا مناسب است.

رویکردی برای حل مشکل

رویکرد ما مبتنی بر ایده های اخیری است که حاصل مطالعات رشدشناسی بر روی تعامل مادر- نوزاد  و نیز حاصل مطالعه ی سیستم های پویشی غیر خطی و رابطه آن ها با رویدادهای ذهنی و روانی هستند. همچنان که ما دیدگاه خود درباره ی چیز بیشتر را در درمان روانکاوی شرح می دهیم، این چشم اندازها را نیز توضیح خواهیم داد. ما به منظور توضیح دیدگاه های خود ناگزیر به  پرداختن به  مفاهیمی همچون ” لحظات ملاقات“، رابطه ی ”واقعی“، و صداقت می باشیم. ما در اینجا یک مقدمه مفهومی را برای بخش های مربوط به فرایندهای رشدی و درمانی ارائه می کنیم.

 این چیز بیشتر را باید از سایر فرایندهای روانکاوی متمایز کرد. حداقل دو نوع دانش و شناخت، دو نوع  بازنمایی و دو نوع خاطره در روان درمانی های پویشی ساخته و سازماندهی می شوند. یکی از آنها  آشکار ( اظهاری ) و دیگری ضمنی ( عملی ) است. هنوز مشخص نیست که آیا این ها در حقیقت دو پدیده ی ذهنی متفاوت هستند  یا خیر. با این حال، در مقطع کنونی، اعتقاد ما این است که به منظور بررسی بیشتر لازم است این دو را جدا از یکدیگر در نظر بگیریم.

دانش و شناخت اظهاری، آشکار و علنی و خودآگاه است یا به راحتی خودآگاه می شود. این دانش به صورت نمادین  به شکل تصویری یا کلامی بازنمایی می شود. این دانش محتوا و مضمون تعبیرهایی است که درک خودآگاه و هشیار ما از سازمان درون روانی بیمار را اصلاح می کنند. در طول تاریخ روانکاوی،  تعبیر همواره به پویش های درون روانی وصل بوده است نه به قوانین ضمنی که بر تعاملات فرد با دیگران حکومت می کنند. در حال حاضر، این نقطه تاکید تغییر پیدا کرده است.

از سوی دیگر، دانش و شناخت عملی درباره ی رابطه ها، حالت ضمنی و ناآشکار دارد و هم خارج از توجه کانونی ما است و هم خارج از تجربه کلامی خودآگاه. این دانش و شناخت به صورت غیر نمادین به شکل آنچه بهنام ”  شناخت رابطه ای ضمنی“  خواهیم خواند بازنمایی می شود. اکثر آثاری که درباره ی شناخت عملی نوشته شده اند به مساله ی آگاهی از تعاملات بین بدن خودمان و جهان بیجان پرداخته اند ( مثل راندن یک دوچرخه). یک نوع دیگر نیز وجود دارد که به آگاهی از رابطه های بین فردی و بینادرونیتی ربط دارد، مثلا دانستن اینکه ” چطور با یک نفر دیگر رابطه داشته باشیم“ (استرن 1985 ، 1995).  به عنوان مثال، نوزاد از اوایل زندگی یاد می گیرد که کدام نوع از رفتارهای عاطفی مورد استقبال والدین خواهند بود و کدام نوع والدین را دور خواهند کرد و این موضوع در آثار مربوط به دلبستگی و پیوندمندی شرح داده شده است(لیونز-روث 1991). همین نوع دوم است که ما به نام ”  شناخت رابطه ای ضمنی “ می خوانیم. این گونه شناخت ها و دانستن ها موجب یکپارچگی عاطفه، ادراک و ابعاد رفتاری/تعاملی می شود. این شناخت ها می توانند خارج از آگاهی باقی بمانند، مثل ” دانسته ی فکر نشده “ ی بولاس ( 1987)  یا ” ناخودآگاه پیشینه “  سندلر  ( سندلر  و فوناگی 1997)، اما  در عین حال می توانند بستری نیز باشند برای بخش زیادی از چیزهایی که بعدا به صورت نمادین بازنمایی می شوند.

به طور خلاصه، دانش اظهاری از طریق تعبیرات کلامی ای بدست می  آید که درک درون روانی بیمار را در بطن رابطه ی ” روانکاوانه “ و معمولا انتقالی   اصلاح می کنند. از سوی دیگر، شناخت رابطه ای ضمنی از طریق ”  فرایند های تعاملی ، بینادرونیتی“  بدست می آید که میدان ارتباطی را در بطن آنچه به نام ” رابطه ی ضمنی مشترک0000000000“ می خوانیم اصلاح می کنند.

ماهیت    شناخت رابطه ای ضمنی

در روانشناسی رشد نوزادان پیش کلامی، ” شناخت رابطه ای ضمنی “ همواره یکی از مفاهیم اساسی بوده است. آزمایش ها و مشاهدات قویا نشان می دهند که نوزادان بر مبنای مقدار زیادی شناخت رابطه ای، با مراقبان خود ارتباط برقرار می کنند. نوزادان چشمداشت ها و انتظارات را از خود نشان می دهند و در صورت برآورده نشدن این انتظارات، تعجب یا ناراحتی را از خود بروز می دهند ( ساندر 1988 ، تروارتن 1979 ، ترونیک و سایرین 1978). افزون بر این، این شناخت ضمنی به شکل غیر نمادین درون بازنمایی ها و نمایانه های مربوط به رویداد های بین فردی ثبت می شود و این فرایند ثبت از ابتدای زندگی آغاز می گردد. این امر نه تنها در انتظارات نوزادها، بلکه بر تعمیم و کلی سازی برخی الگوهای تعاملی مشهود است ( استرن 1985 ، بیبی  و لاکمن  1988 ،  لیونز-روث 1991).

چندین نویسنده با انجام مطالعه بر روی فرایند رشد ( استرن 1985 ،1995، ساندر 1962، 1988، ترونیک و کوهن 1989، لیونز- روث و جیکویتز، در دست چاپ ) بر وجود یک فرایند تبادل مداوم در نخستین سال های زندگی تاکید کرده اند که شامل سلسله ای از تکالیف انطباقی بین نوزاد و محیط مراقبتی است. ساختار منحصر به فرد راهبردهای انطباقی، که در نتیجه ی این سلسله در هر فرد تشکیل می شوند، نخستین سازمان را برای حیطه ی ” شناخت رابطه ای ضمنی “ وی تشکیل می دهند. چندین اصطلاح و مفهوم پیشنهاد شده اند، که هر یک به نوعی یک پدیده ی رابطه ای متفاوت را توضیح می دهند. به عنوان مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: ” مدل های عملی درونی “ برای دلبستگی ( بولبی 1973) ، ” حلقه های روایتی نخستین “ و ” طرحواره های رابطه “ ( استرن 1995) ، ”  مضامین سازمان بندی “ (ساندر 1997) ، و ” نمایشنامه های رابطه ای “ ( تروارتن 1993). هنوز یک تعریف رسمی درباره ی نحوه بازنمایی این راهبردها ارائه نشده است.

شناخت رابطه ای ضمنی در بین نوزادان پیش نمادین، به ندرت حالت منحصر به فرد دارد. حجم وسیعی از شناخت های ضمنی درباره ی روش های بی شمار برای رابطه داشتن با دیگران، در طول زندگی ادامه پیدا می کنند، مثل بسیاری از شیوه های ارتباط با درمانگر، که آن ها را به نام انتقال می خوانیم. این شناخت ها معمولا به صورت نمادین بازنمایی نمی شوند، اما لزوما به لحاظ پویشی ناخودآگاه نیستند، به این معنی که به طور دفاعی از ورود به خودآگاه منع شده باشند. به نظر ما بخش زیادی از تعبیر انتقال، از داده هایی استفاده می کند که توسط تحلیل گر و درباره ی شناخت های رابطه ای بیمار جمع آوری شده اند. یک نمونه ی الگو  موردی است که گانتریپ ( 1975) از پایان جلسه اولش با وینی کات مثال می زند. وینی کات گفت: ” من حرفی برای گفتن ندارم، اما می ترسم اگر حرفی نزنم ، تو فکر کنی من اینجا حضور ندارم“ .

تغییرات ”  شناخت رابطه ای ضمنی “  چگونه تجربه می شوند

یکی از ویژگی های نظریه سیستم های پویا که به مطالعه ی ما مربوط  می شود عبارت است از اصل خودسازمان دهنده. اگر این اصل را بر روی سازمان روانی و ذهنی انسان به کار ببریم، می توان ادعا کرد که، در نبود یک پویش مخالف، ذهن از تمامی تغییرات و تحولات رخ داده در محیط بینادرونیتی استفاده می کند تا هر چه بیشتر شناخت رابطه ای ضمنی منسجم تر را ایجاد کند. در محیط درمان، این شناخت شامل درک هر کدام از افراد از تجربه ی خود و دیگری از رابطه می شود، حتی اگر رابطه بینادرونیتی  فی النفسه تحت موشکافی درمانی قرار نگیرد، مثلا ضمنی و ناآشکار باقی بماند. درست همان طور که تعبیر یک رویداد درمانی است که آرایش دانش اظهاری و خودآگاه بیمار را تغییر می دهد، به نظر ما آنچه ما به نام ”  لحظه ملاقات “ می خوانیم نیز همان رویدادی است که آرایش شناخت رابطه ای ضمنی را برای بیمار و تحلیل گر به یک طریق تغییر می دهد. از همین حیث است که ” لحظه “  به عنوان واحد  پایه ی تغییر درونی و ذهنی در حیطه ی شناخت رابطه ای ضمنی، اهمیت اساسی پیدا می کند. وقتی  تغییری در محیط بینادرونیتی رخ می دهد، ” یک لحظه ی ملاقات “  آن را زمینه سازی کرده است. این تغییر احساس خواهد شد و  محیطی که به تازگی تغییر کرده است همانند یک زمینه ی موثر و تازه عمل می کند که در آن، کنش های بعدی رخ می دهند و شکل می گیرند و رویدادهای گذشته دوباره سازماندهی می شوند. رابطه ای که به صورت ضمنی شناخته شده بود تغییر می کند و بنابراین کنش ها و رفتارهای ذهنی که در این زمینه ی متفاوت جمع می شوند نیز تغییر می کنند.

این مفهوم که زمینه های جدید منجر به مجموعه های تازه ای از عناصر سازنده ی یک سیستم می شوند یکی از اصول نظریه ی سیستم های عمومی است. فریمن (1994) همین اصل را در علم عصب شناسی توضیح داده است. او توضیح می دهد که در مغز خرگوش،  گروه های نورونی که  به وسیله بوهای  متفاوت فعال می شوند ، یک الگوی فضایی متفاوت را ایجاد می کنند. وقتی خرگوش با یک بوی تازه روبرو می شود ، این بو نه تنها الگوی منحصر به خود را می سازد،  بلکه الگوهای همه ی بوهای قبلی نیز تغییر می کنند. یک زمینه ی بویایی تازه ایجاد می شود، و هر عنصر پیشین دستخوش یک تغییر می شود.

ایده ی ” لحظه ملاقات “ حاصل مطالعه ی فرایند انطباق در رشد بود ( ساندر 1962، 1967، 1987، ناهوم 1994). گفته می شد که این لحظات عامل کلیدی در تغییر وضعیت و نوسامانی های ارگانیسمی هستند. به نظر ما ایده ی ” تعبیر به موقع “  نیز تلاشی برای  فهمیدن وجوه این ایده می باشد.

یکی از ویژگی های ذهنی تغییر در شناخت رابطه ای ضمنی این است که حس یک تغییر کیفی ناگهانی را می دهد. به همین دلیل است که ” لحظه “  تا این حد در تفکر ما اهمیت دارد. ”  لحظه “  به عنوان یک مفهوم، تجربه ی درونی و ذهنی مبنی بر یک تغییر ناگهانی در شناخت رابطه ای ضمنی را برای بیمار و تحلیل گر تسخیر می کند. در ادامه بحث مفصلی در این باره خواهیم داشت.

به لحاظ بالینی، جالب ترین وجه محیط بینادرونیتی بین بیمار و تحلیل گر عبارت است از دانش و شناخت متقابل درباره ی اینکه در ذهن دیگری چه می گذرد، تا جایی که به ماهیت و وضعیت رابطه ی  آنها مربوط می شود. این  حالت ها می توانند شامل وضعیت های فعال شدگی، عاطفه، احساس، برانگیختگی، اشتیاق، باور، انگیزه یا محتوای فکری، در هر ترکیبی باشند. این  وضعیت ها ممکن است گذرا یا پایدار باشند، مثل زمینه ی متقابل. یک محیط بینادرونیتی نافذ  به   اشتراک گذاشته می شود. این اشتراک گذاری از سوی هر دو نفر تایید می شود. با این حال، شناخت مشترک درباره رابطه ممکن است ضمنی و ناآشکار باقی بماند .

نقطه نظرات رشد گرا درباره ی فرایند تغییر

از آن جا که نوزادها پر سرعت ترین موجودات در حال تغییر هستند، طبیعی است که بخواهیم فرایندهای تغییرات رشدی را مورد بررسی قرار دهیم، زیرا این ها به تغییر درمانی ربط پیدا می کنند. یکی از موضوعاتی که ربط ویژه دارد عبارت است از این دیدگاه عموما پذیرفته شده مبنی بر اینکه علیرغم بلوغ عصبی، قابلیت های تازه به منظور شکوفایی و تحقق بهینه ی خود نیاز به یک محیط بینادرونیتی تعاملی دارند. در این محیط، بیشتر زمانی که نوزاد و والد در کنار هم سپری می کنند صرف تنظیم فعال و متقابل وضعیت های خود و دیگری می شود، تا یک هدف خاص محقق گردد. به منظور توضیح بیشتر مدل تنظیم شدگی متقابل و مفاهیم محوری آن به ترونیک (1989) و ژیانینو و ترونیک (1988) رجوع شود. در ادامه به بررسی ایده های کلی این دیدگاه می پردازیم.

تنظیم متقابل وضعیت اصلی ترین فعالیت مشترک است

” وضعیت “ مفهومی  است که بیان کننده ی سازمان  کلی نیمه پایدار یک موجود در یک لحظه خاص است. همانطور که ترونیک (1989) بیان کرده است، تنظیم وضعیت دوتایی  بین دو نفر مبتنی است بر ریز تبادل اطلاعات از طریق سیستم های ادراکی و نمایش های عاطفی، که با گذشت زمان توسط مادر و نوزاد درک شده و پاسخ داده می شوند. وضعیت هایی که در ابتدا باید تنظیم شوند عبارتند از گرسنگی، خواب، چرخه فعالیت، برانگیختگی و تماس اجتماعی. چندی نمی گذرد که (سطح) خوشی و سایر وضعیت های عاطفی دیگر، (سطح) فعال شدگی یا هیجان زدگی ، اکتشاف، دلبستگی و اطلاق معناها، و در نهایت تقریبا تمام انواع سازمان های وضعیتی، مثل سازمان روانی، فیزیولوژیکی و انگیزشی باید تنظیم شوند. تنظیم شامل وسعت دادن، کاهش دادن، تقویت کردن، ترمیم کردن، چهارچوب ساختن و نیز بازگشت به تعادل پیش ساخته است. این که مراقب با چه دقتی وضعیت نوزاد را بفهمد ، این ” ریز به ریز “  بودن  ” بازشناسی “ وی یکی از عواملی است که ماهیت و درجه ی بهم پیوستگی تجربه ی نوزاد را تعیین می کند.

سازگاری موجب ایجاد مسیر مشترک شده و به تعیین ماهیت و کیفیت ویژگی هایی که پدیدار می شوند کمک می کند. تنظیم متقابل  به معنی تقارن بین دو کنشگر نیست، بلکه فقط به این معنی است که تاثیری که این دو برهم می گذارند دو طرفه است. هر کدام از کنشگر ها تاریخچه ی خود را وارد تعامل می کند و بنابراین به رفتارهای انطباقی که در دسترس طرف مقابل هستند شکل می دهد. مفاهیم فعلی در مطالعات رشدشناسی نشان می دهند که چیزی که نوزاد درونی سازی می کند عبارت است از  فرایند تنظیم متقابل، نه خود ابژه یا پاره ابژه ها  ( بیبی  و لاکمن  1988 ، 1994 ، استرن 1985 ، 1995 ،  ترونیک و وینبرگ 1997 ). تنظیم مداوم شامل تکرار تجربیات متوالی است که باعث ایجاد چشمداشت ها و انتظارات می شوند و در نتیجه مبنایی برای شناخت رابطه ای ضمنی می شوند ( لیونز-روث 1991 ، ناهوم 1994 ، ساندر 1962 ، 1983 ، استرن 1985 ، 1995 ،  ترونیک 1989).

تنظیم هدف محور است

 فرایند های تنظیم متقابل، که در جهت یک هدف خاص انجام می شوند، اکثر اوقات نه ساده هستند و نه مستقیم و به راحتی انجام نمی شوند ( ترونیک 1989). ما نیز چنین توقعی از آن ها نداریم. این فرایندها مستلزم تقلای مداوم، سازش ،از دست دادن و ترمیم، اصلاحات در میانه مسیر، چهارچوب سازی، باقی ماندن یا بازگشت به یک طیف تعادلی خاص هستند. این امر مستلزم این است که هر دو طرف پشتکار داشته و بتوانند نقصان ها و شکست ها را تحمل کنند ( البته  تلاشی که صورت می گیرد نامتقارن است و در اکثر موقعیت ها این مراقب است که تلاش بیشتر را انجام می دهد). این فرایند موقتی آزمون و خطا در جهت رسیدن به اهداف و نیز شناسایی این اهداف و به توافق رسیدن در مورد آن ها، را ما به نام ” شانه به شانه رفتن “ می خوانیم، تا هم همارگی متداوم این فرایند را منعکس کنیم و هم دور بودن آن از یک مسیر باریک و مستقیم به سوی هدف. گاهی اوقات هدف مشخص است و دو نفر می توانند به چابکی شانه به شانه هم بروند، مثل زمانی که گرسنگی لزوم تغذیه را ایجاب می کند. گاهی اوقات نیز در این فرایند شانه به شانه رفتن، باید یک هدف نامعلوم کشف یا آشکار شود، مثل بازی آزاد یا اکثر بازی ها با ابژه ها و اشیاء.

در تنظیم متقابل نیز یک هدف بینادرونیتی  دخیل است

فرایند شانه به شانه رفتن در جهت دو هدف همزمان حرکت می کند. اولین هدف از نوع جسمانی یا فیزیولوژیکی است و از طریق کنش هایی به دست می آید که موجب ایجاد سازگاری و تناسب رفتاری بین دو طرف می شوند، مثل تنظیم وضعیت بدن نوزاد و در آغوش گرفتن وی به منظور شیر دادن به او، همراه با مکیدن و نوشیدن توسط نوزاد، یا برانگیختگی سطح بالای چهره ای و کلامی در حین بازی چهره به چهره با مراقب، همراه با سطح بالای فعال شدگی لذت بخش و بیانگری چهره ای در کودک. دومین هدف موازی عبارت است از تجربه ی بازشناسی متقابل انگیزه ها، اشتیاق ها و اهداف ضمنی هر کدام از طرفین که کنش ها را هدایت می کنند و نیز بازشناسی احساسات همراه با فرایند (  ترونیک 1979). این هدف بینادرونیتی است. علاوه بر ادراک متقابل انگیزه ها یا اشتیاق های یکدیگر، هدف بینادرونیتی تلویحا حاکی از علامت دادن و قبول کردن به اشتراک گذاشته های طرف مقابل است. باید کنشی صورت بگیرد که حاکی از توافق و رضایت طرفین باشد. هماهنگی و هم موجی عاطفی  نمونه ای از این توافق است ( استرن 1985).

نمی توان  تعیین کرد کدام هدف در اولویت قرار دارد، هدف جسمانی یا بینادرونیتی؟ به نظر می رسد برخی مواقع یکی از این دو در تقدم قرار می گیرد و نوعی پس و پیش بین پیش زمینه و پس زمینه در جریان است. در هر صورت، هر دو هدف همواره حضور دارند. بااین حال، تمرکز اصلی ما در این مقاله بر روی هدف بینادرونیتی است.

 فرایند تنظیم موجب ایجاد ”  ویژگی های نوظهور  “ می شود

در فرایند شانه به شانه رفتن، اغلب اوقات فرد نمی داند دقیقا چه چیزی قرار است رخ دهد یا چه زمانی، حتی اگر بتواند تخمین های کلی در این باره داشته باشد. این عدم قطعیت نه فقط به دلیل ماهیت سیستم های پویا، بلکه به دلیل تغییر اهداف کانونی و حتی اهداف واسطه ای است و نیز ناشی از این حقیقت است که بخش زیادی از فرایند شانه به شانه رفتن، فی البداهه است. حتی تعاملاتی که مکررا تکرار می شوند نیز تقریبا هرگز به یک شکل دقیقا یکجور تکرار نمی شوند. مضمون های تعامل همواره در فرایند تغییر و تکامل قرار دارند و این امر در برخی فعالیت ها مثل ” بازی آزاد “ کاملا مشهود است، چه در این فعالیت ها بخشی از ماهیت فعالیت این است که مرتبا تغییرات ایجاد شوند تا از عادت کردن جلوگیری شود ( استرن 1977) . اما حتی  فعالیتی که ساختار ثابت تری دارد ، مثل شیر دادن یا عوض کردن پوشاک، نیز هرگز دقیقا به یک شکل تکرار نمی شود.

ماهیت فی البداهه ی این  تعاملات باعث شد که ما در مطالعات نظری اخیر بر روی سیستم های غیر خطی و پویایی که موجب پیدایش ویژگی های نوظهور می شوند، به دنبال راهنمایی باشیم ( فیواز-دپرسین و کوربوز-وارنی 1995، ماتورانا و واردا 1980، پریگوگین و استنجرز 1984 و در خصوص رشد اولیه، تلن و اسمیت 1994). به نظر می رسد این مفاهیم بهترین الگو را برای ترسیم فرایند شانه به شانه رفتن و ماهیت ” لحظات ملاقات “  خاص ارائه می کنند، که ویژگی های نوظهور فرایند هستند. در روند شانه به شانه رفتن، اهداف دو گانه ی کنش های سازگار و مکمل و توافق بینادرونیتی درباره ی این سازگاری، ممکن است ناگهان در یک ” لحظه ملاقات“ واقعی شود، لحظه ای که در طول یک بازه زمانی بلند مدت، مقدمات آن به خوبی فراهم شده است اما زمان دقیق آن مشخص نشده است. این لحظات مشترکا ساخته می شوند و مستلزم تدارک یک چیز منحصر بفرد از سوی هر کدام از طرفین هستند. به همین  دلیل است  که طبق مفهوم بندی ساندر (1991)، ملاقات منوط به خاص بودن بازشناسی است.

به عنوان نمونه هایی از ” لحظه ملاقات “ می توان به موارد زیر اشاره کرد: لحظه ای که درون دادهای رفتاری والدین با حرکت کودک به سوی خواب سازگار می شوند تا کودک از بیداری به خواب گذر کند، یا لحظه ای که بازی آزاد تبدیل به انفجاری از خنده ی مشترک می شود، یا لحظه ای که کودک، به کمک آموزه ها و چهارچوب سازی های والد، یاد می گیرد که کلمه ای که برای اشاره به آن چیز پارس کننده به کار می رود ” سگ “ است. در دو مثال آخر، ملاقات از نوع بینادرونیتی هم هست ، از این لحاظ که هر کدام از طرفین درک می کند که یک سازگاری متقابل بین آنها وجود دارد. هر کدام از طرفین به یکی از ویژگی های اساسی ساختار انگیزه ی هدف محور طرف  مقابل پی برده است. به بیان ساده، هر کدام از طرفین نسخه ی مشابهی از ”  آنچه دارد حالا همینجا بین ما رخ می دهد“  را درک می کند.

فرض ما این است که ملاقات های بینادرونیتی در انسان ها دارای حالت هدفمند هستند و نسخه ی ذهنی هدف رابطه با ابژه محسوب می شوند. به بیان سیستمی، این گونه ملاقات ها شامل پیوند بین ارگانیسم و زمینه ، درون و بیرون می باشند و موجب ایجاد وضعیتی می شوند که از آنچه هر کدام از سیستم ها به تنهایی می تواند خلق کند، جامع تر است. ترونیک نام این وضعیت جامع تر را  بسط دوتایی آگاهی گذاشته است.

” لحظه ملاقات می تواند یک محیط بینادرونیتی جدید خلق کرده و دامنه  ی ” شناخت رابطه ای ضمنی “ را تغییر دهد  “.

برای توضیح بهتر یک مثال می زنیم. اگر در حین بازی، مادر و نوزاد به طور غیر منتظره به سطح جدید و بالاتری از فعال شدگی و شدت خوشی برسند، توانایی نوزاد برای تحمل سطوح بالاتر برانگیختگی مثبت که به طور متقابل خلق شده است برای تعاملات بعدی وسعت پیدا کرده است. به محض اینکه این دامنه و طیف وسعت پیدا می کند و یک بازشناسی متقابل وجود دارد مبنی بر اینکه دو نفر با موفقیت تعامل مشترکی در مدار بالاتری از خوشی داشته اند، در این صورت تعاملات بعدی آنها نیز در چهارچوب این محیط بینادرونیتی تغییر یافته انجام خواهد شد. موضوع فقط این نیست که هر دو قبلا این کار را کرده اند بلکه حس می کنند هر دو قبلا در اینجا حضور داشته اند. دامنه ی  شناخت رابطه ای ضمنی تغییر کرده است.

به عنوان یک مثال دیگر، کودک خردسالی را تصور کنید که همراه پدر خود از یک  زمین بازی جدید دیدن می کند. کودک سریع به سمت سرسره می دود و از پله های آن بالا می رود. وقتی به بالا نزدیک می شود، کمی به خاطر ارتفاع و محدودیت های مهارت نوظهور خود مضطرب می شود. در چهارچوب یک سیستم دوتایی که کارکرد روان دارد، او برای دریافت راهنمایی به پدر خود نگاه می کند تا به او کمک کند که وضعیت عاطفی اش را تنظیم کند. پدرش در پاسخ لبخند گرمی می زند و سرش را به نشانه تایید تکان می دهد، و شاید کمی به کودک نزدیک تر شود. کودک که حالا به حس تسلط تازه و خوشی رسیده است به بالای پله ها می رود. این دو نفر  به صورت بینادرونیتی، در توالی عاطفی ای  که به کنش گره خورده است سهیم بوده اند. در حمایت از درگیری با اعتماد به نفس کودک در جهان، این لحظات دوباره رخ خواهند داد.

پیامدهای فوری ”  لحظات ملاقات “  که می توانند محیط بینادرونیتی  را تغییر دهند

هنگامی که در توالی تنظیم متقابل، یک ” لحظه ملاقات “ رخ می دهد، یک تعادل و موازنه ایجاد می شود که امکان ” انفصال“  بین دو نفر و ” آشتی “ در سیستم دوتایی را فراهم می کند (ناهوم 1994). ساندر (1983) این انفصال را به نام ” فضای باز “ گذاشته است که در آن، نوزاد می تواند به مدت کوتاه، در حضور دیگری و درعین داشتن زمینه جدید و مشترک، تنها باشد. (وینی کات 1957). در این وضعیت، یک شکاف به وجود می آید که در آن می تواند دست به یک ابتکار تازه زد، چرا که فرد از قید اجبار برای تنظیم و بازیافت تعادل رها شده است. قید و بند های مربوط به دانش رابطه ای ضمنی معمول باز می شوند و امکان خلاقیت فراهم می گردد. نوزاد تجربه جدید خود را دوباره زمینه یابی می کند.

در حین ایجاد فضای باز، تنظیم متقابل به طور موقتی به حالت تعلیق در می آید. سپس دو نفر فرایند شانه به شانه رفتن را دوباره شروع می کنند. در هر صورت، این فرایند این دفعه  متفاوت خواهد بود، زیرا از نقطه ی محیط بینادرونیتی تی تازه شکل گرفته شروع شده است، یعنی از”  شناخت رابطه ای ضمنی “ تغییر یافته.

کاربرد در تغییر درمانبخش

اکنون اصطلاحات توصیفی و یک مبنای مفهومی  را برای این چیز بیشتر ارائه خواهیم داد و توضیح می دهیم که این عامل چگونه در درمان های روانکاوی به عنوان وسیله ای برای تغییر عمل می کند.

 مفهوم کلیدی ” لحظه ملاقات “  یکی از ویژگی های نوظهور ” شانه به شانه رفتن“ است، فرایندی که محیط بینادرونیتی را تغییر می دهد و بنابراین شناخت رابطه ای ضمنی را اصلاح می کند. به طور خلاصه، شانه به شانه رفتن شامل یک رشته ”  لحظات حال “ است که واحدهای سوبژکیتو و درونی هستند که در حین حرکت به جلو، تغییرات کوچکی که در مسیر رخ می دهند را مشخص می کنند. گاهی اوقات یک لحظه ی حال از حیث عاطفی ” داغ “  شده و پر از پیش نمایی ها برای فرایند درمان می شود. این لحظات به نام ”  لحظات اکنون “ خوانده می شوند. وقتی لحظه ی اکنون درک می شود، یعنی هر کدام از طرفین یک پاسخ صادقانه، خاص و شخصی به آن می دهد، این لحظه تبدیل به ” لحظه ملاقات  “ می شود. این همان ویژگی نوظهوری است که زمینه ی بینادرونیتی را تغییر می دهد. اکنون  درباره هر کدام از عناصر این فرایند صحبت خواهیم کرد.

فرایند مقدماتی : ” شانه به شانه رفتن “  و ” لحظات حال “

فرایند درمانی شانه به شانه رفتن از بسیاری جهات به فرایند شانه به شانه رفتن در مجموعه دو نفره ی والد- نوزاد  شباهت دارد. فقط شکل و ساختار این دو متفاوت است. یکی عمدتا کلامی است و دیگری غیر کلامی، اما کارکرد های زمینه ای فرایند شانه به شانه رفتن نقاط مشترک زیادی دارند. شانه به شانه رفتن شامل حرکت در مسیر اهداف درمان است، اهدافی که ممکن است به صورت ضمنی با علنی توسط شرکت کننده تعریف شوند. این فرایند شامل تمامی مولفه های عادی یک درمان روانکاوانه است مثل تعبیر، شفاف سازی و … . در هر جلسه درمانی، مثل تعامل والد- نوزاد، دو نفر به سوی یک هدف میانی و واسطه ای حرکت می کنند. یکی از اهداف میانی در جلسه عبارت است از تعیین موضوع ها و سوژه هایی برای گفتگوی مشترک، مثل دیر آمدن به جلسه، اینکه آیا در جلسه دیروز حقیقتا به حرف های بیمار گوش داده شد، تعطیلات پیش رو، این که آیا درمان به رفع حس پوچی بیمار کمک می کند، آیا درمانگر از بیمار راضی است و … . لزومی ندارد که شرکت کننده ها توافق نظر داشته باشند. آن ها صرفا باید این جریان تعاملی را با مذاکره پیش ببرند تا بتوانند آنچه بین آنها در حال رخ دادن است را درک کنند و بفهمند که هر کدام از طرفین در یک موقعیت خاص چه برداشتی دارد، چه اعتقادی دارد و چه حرفی می زند و نیز این که هر کدام از طرفین چه برداشتی درباره ی ادراک ها، احساسات و عقاید طرف مقابل دارد. دو شرکت کننده در حین شانه به شانه رفتن بر روی  تعریف محیط بینادرونیتی کار می کنند. رویدادهای رخ داده در پیش زمینه ی خودآگاه که حرکت را به جلو می رانند عبارتند از تداعی های آزاد، شفاف سازی ها، پرسش ها، سکوت ها، تعبیرها و امثال این ها. برخلاف رفتارهای عمدتا غیرکلامی که پس زمینه ی محیط والد- نوزاد را شکل می دهند، محتوای کلامی معمولا پیش زمینه را در خودآگاهی دو طرف اشغال می کند. با این حال، در پس زمینه، حرکت به سوی افشاگری و درک بینادرونیتی در جریان است. محتوای کلامی  نباید جلوی دید ما به فرایند موازی شانه به شانه رفتن به سوی یک هدف بینادرونیتی ضمنی را بگیرد.

مشابه با هدف مبنی بر ” سازگاری جسمانی “ در تعاملات غیر کلامی والد- نوزاد، ما فرایند شانه به شانه رفتن در جلسه درمانی بزرگسال را شامل دو هدف موازی می دانیم. یک هدف عبارت است از نوسامانی دانش کلامی خودآگاه. این امر شامل کشف موضوعاتی برای پرداختن به آن ها، شفاف سازی، باز کردن مسائل، تعبیر و درک است. دومین هدف عبارت است از تعریف متقابل و درک محیط بینادرونیتی ای که شناخت رابطه ای ضمنی را در بر می گیرد و ” رابطه ضمنی مشترک “ را تعریف می کند. به گروهی از اهداف کوچک تر موضعی نیاز است تا بتوان فرایند شانه به شانه را در سطح ریز تنظیم کرد. این اهداف موضعی تقریبا به طور همواره مسیر را تصحیح می کنند و مسیر جریان تعاملی به سوی اهداف میانی را مرتبا بازهدایت، ترمیم، آزمایش یا تایید می کنند.

در ادامه خواهیم گفت که محیط بینادرونیتی بخشی از آن چیزی است که ما به نام ” رابطه ی ضمنی مشترک“ می خوانیم. مذاکره و تبادل و تعریف محیط بینادرونیتی، به صورت موازی با بررسی آشکار زندگی بیمار و بررسی انتقال صورت می گیرد. این فرایند در اکثر مواقع خارج از آگاهی انجام می شود، با این حال، در تمامی اقدامات درمانی نهفته است. شانه به شانه رفتن باعث می شود دو نفر به درک بهتری از موقعیت خود در این ” رابطه ضمنی مشترک“ برسند.

از نظر ما شانه به شانه رفتن، فرایندی است که از لحاظ درونی و سوبژکتیو به لحظاتی تقسیم شده است که از لحاظ کیفیت و کارکرد با هم تفاوت دارند و ما آن ها را به نام ” لحظات حال “ می خوانیم. متخصصان بالینی مفهوم لحظات حال را به طور شهودی درک می کنند  و این مفهوم اهمیت وافری در بحث ما دارد. معمولا طول مدت یک لحظه ی حال کوتاه است، زیرا به عنوان یک واحد سوبژکتیو و ذهنی، این لحظه عبارت است از طول مدت زمانی که لازم است تا دو نفر بتوانند ” چیزی که الان و اینجا دارد بین ما رخ می دهد“ را درک کنند. بنابراین، این لحظه از چند میکروثانیه تا چند ثانیه به طول می انجامد. این لحظه حول مقاصد یا امیال و اجراشدگی آنها ساخته می شود، که یک خط تنش خاص را در مسیر خود به سوی هدف بر جای می گذارند ( به استرن 1995رجوع شود). بک لحظه حال عبارت است از یک واحد برای تبادل گفتگویی، که از لحاظ محتوایی نسبتا منسجم است، از لحاظ احساسی همگن است و در یک مسیر واحد به سوی یک هدف می رود. بروز تغییر در هر کدام از موارد فوق منجر به ایجاد یک لحظه ی حال جدید و بعدی می شود. به عنوان مثال، اگر درمانگر بگوید: ” آیا متوجه هستی که در سه جلسه اخیر تاخیر داشته ای؟ این کار از تو بعید است“ ، بیمار پاسخ می دهد: ” بله ، می دانم “ و درمانگر اضافه می کند: ” چه نظری در این مورد داری ؟ “،  این تبادل موجب ساخت یک لحظه حال می شود.

بیمار جواب می دهد:” فکر می کنم از دست شما عصبانی بودم “. سکوت پیش می آید. ” بله عصبانی بودم“. سکوت. این دومین لحظه حال است.

سپس بیمار می گوید:”  هفته ی پیش شما حرفی زدید که واقعا مرا ناراحت کرد“. این سومین لحظه حال است.

این لحظات حال گام های فرایند شانه به شانه رفتن هستند. بین هر گام، نوعی ناپیوستگی وجود دارد، اما این گام ها، گرچه نه به صورت مساوی اما به صورت یک رشته متصل به سمت یک هدف می روند. روند پیش روی آن ها طوری است که به ندرت خطی محسوب می شود.

به طور خلاصه، ما با یک محفظه ی محصور از زمان سوبژکتیو و ذهنی روبرو هستیم که در آن، یک انگیزه اجرا می شود تا محتوای آنچه مورد صحبت است را در سطح ریز تنظیم کند و محیط بینادرونیتی را هماهنگ  کند.

حالت  نسبتا شدید چرخه ای فعالیت های کودک ( خواب، فعالیت، گرسنگی، بازی و … ) حاوی سطح بالایی از تکرار است و مخزنی از لحظات حال را خلق می کند. در درمان نیز، لحظات حال، تغییرات را بر روی گام های عادی که مشخصه ی شانه به شانه رفتن هر مجموعه دوتایی درمانی است اعمال می کنند. البته  لحظات حال به واسطه ی ماهیت تکنیک درمانی محدود می شوند، شخصیت های دو نفر و آسیب روانی مورد بحث.

از آن جا که لحظات حال فقط با تغییرات خفیف رخ می دهند، شدیدا حالت آشنا به خود می گیرند و تبدیل به قانون های کلی می شوند درباره ی اینکه لحظات زندگی با یک شخص دیگر احتمالا به چه صورت خواهند بود .لحظات خاص  به صورت ” طرحواره های رابطه با دیگری “  در حیطه ی ”  شناخت رابطه ای ضمنی “ بازنمایی می شوند ( استرن 1995). دو نفر مجموعه ای از الگوهای ریز تعاملی را ایجاد می کنند که گام های آنها شامل خطاها، گسیختگی ها و ترمیم ها است ( لاکمن  و بیبی  1996 ،  ترونیک 1989). این توالی های تکرار شونده ” دانش فکر نشده  ی“  بیمار ( بولاس 1987) یا ” ناخودآگاه پیش  تفکری“ استولورو و آت وود (1992) را به ما نشان می دهند. این توالی ها سنگ بنای مدل های عملکردی بولبی و اکثر درونی سازی ها هستند. این توالی ها در خودآگاه قرار ندارند اما از لحاظ درون روانی با سرکوب شده ها نیز تفاوت دارند.

به طور خلاصه، لحظات حالی که به صورت رشته به هم متصل شده اند فرایند شانه به شانه رفتن را می سازند. اما هم واحد ها، لحظات حال و هم مسیر فرایند در بطن چهارچوبی رخ می دهند که برای هر کدام از دو نفر آشنا است و جزو خصوصیات وی به شمار می رود.

” لحظات اکنون “

طبق مفهوم بندی ما، ” لحظات اکنون “  نوع ویژه ای از ” لحظات حال“ هستند، نوعی که به صورت ذهنی و عاطفی روشن می شوند و فرد را به طور کامل تر به درون زمان حال می کشانند. ( ما مفهوم لحظات اکنون را از والتر فریمن قرض گرفته ایم ). علت اینکه این لحظات دارای کیفیت ذهنی هستند این است که چهارچوب خو گرفته – محیط بینادرونیتی  شناخته شده و آشنای رابطه درمانگر- بیمار – ناگهان تغییر کرده است یا در معرض تغییر است. وضعیت کنونی ”  رابطه ضمنی مشترک “ باز می شود. این نفوذ احتمالی  به رویه های خو گرفته  در لحظات مختلفی رخ می دهد. لزومی ندارد که تهدیدی برای چهارچوب درمان باشد، بلکه مستلزم پاسخی است که آنقدر ویژه و شخصی باشد که نتوان آن را یک مانور تکنیکی شناخته شده در نظر گرفت.

لحظات اکنون جزوی از مجموعه ی لحظات حال که شیوه معمول رابطه و شانه به شانه رفتن را می سازند نیستند. این لحظات مستلزم توجه بیشتر بوده، و نوعی فرد را به انتخاب وا می دارند که آیا در چهارچوب خو گرفته ی خود بماند یا خیر. و اگر نماند، چه باید بکند ؟ این لحظات درمانگر را به نوعی کنش وا می دارند،  چه این کنش تعبیر باشد و یا پاسخی که از لحاظ چهارچوب خو گرفته،  جدید محسوب می شود ، یا سکوت.  از  این حیث ، لحظات حال شبیه به مفهوم  ” kairos “ برگرفته از یونان باستان هستند، یعنی لحظه ی یک فرصت طلایی که باید قاپیده شود، زیرا سرنوشت فرد به این بستگی دارد که آیا از این لحظه استفاده کند یا خیر و چگونه از آن استفاده کند.

به لحاظ بالینی و  درونی ، طریقی که درمانگر و بیمار متوجه می شوند وارد یک ” لحظه اکنون“  شده اند،  و این لحظه با لحظات حال معمولی فرق دارد، به این صورت است که این لحظات برای آن ها ناآشنا هستند، از لحاظ شکل دقیق و زمان خود غیر منتظره، مشوش کننده یا عجیب هستند. این لحظات اغلب درمانگر و بیمار را در مورد  چیزی که در حال رخ دادن است و کاری که باید انجام دهند گیج می کنند. این لحظات آبستن آینده ی ناشناخته ای هستند که می تواند حس بن بست یا یک فرصت طلایی را به دو نفر بدهد. زمان حال از لحاظ ذهنی و درونی  به شدت متراکم می شود گویی در یک ” لحظه حقیقت “ گنجانده شده است. معمولا این ” لحظات اکنون“ همراه با چشمداشت یا اضطراب هستند، زیرا به شدت لزوم انتخاب و تصمیم وجود دارد و با این حال هیچ برنامه ی از پیش طراحی شده ای برای عملکرد یا توضیح وجود ندارد. به کار گیری اقدامات تکنیکی معمول  کافی نخواهد بود. تحلیل گر به صورت شهودی می فهمد که دریچه ای از فرصت برای نوعی نوسامانی درمانی یا از خط خارج شدن  فراهم شده است و بیمار نیز می فهمد که در رابطه ی درمانی به یک نقطه سرنوشت ساز رسیده است.

می توان گفت که لحظات اکنون به لحاظ ذهنی و درونی در سه مرحله تکامل پیدا می کنند. ” مرحله ی آبستنی “ که مملو از احساس ” قرابت وقوع ، خطر وقوع “ است. ” مرحله ی عجیب “ که دو نفر می فهمند وارد یک فضای بینادرونیتی  ناشناخته و غیر منتظره شده اند. ” مرحله ی تصمیم“ که آیا باید لحظه اکنون را قاپید یا خیر. اگر این لحظه قاپیده شود و همه چیز خوب پیش برود، منجر به ” لحظه ی ملاقات “ خواهد شد، اما اگر اوضاع خوب نباشد، منجر به یک لحظه ی حال شکست خورده می شود.

یک ” لحظه ی اکنون“ به مثابه ی اعلان یکی از ویژگی های احتمالی یک سیستم پویشی پیچیده است. گرچه شاید نتوان تاریخچه وقوع و پدیداری آن را رد یابی کرد، اما مقدمات آن به وسیله ی وهم های گذرا و رنگ پریده قبلی فراهم شده است، چیزی شبیه موتیف در موسیقی که به آرامی و تدریجی مقدمات تبدیل خود به تم اصلی را فراهم می کند. با این وجود، لحظه دقیق و شکل پیدایش آن همچنان غیر قابل پیش بینی باقی می ماند.

مسیرهای زیادی به سوی لحظه اکنون وجود دارند. ممکن است بیمار در خلال یک جلسه یک رویداد را شناسایی کند و بلافاصله متوجه شود که محیط بینادرونیتی تغییر کرده است، اما نتواند در طول جلسه روی این تغییر انگشت بگذارد یا این که، بیمار اجازه داد این رویداد بدون جلب توجه رد شود و بعدا آن را مورد بازنگری قرار می دهد تا اهمیت آن در پیش بینی یک تغییر احتمالی در محیط بینادرونیتی را کشف کند. این رویدادها از نوع لحظات اکنون پنهان یا بالقوه هستند که بخشی از فرایند مقدماتی محسوب می شوند. شاید این رویدادها روزی به وضعیت آمادگی برای ورود به گفتگوی متقابل برسند و تبدیل به لحظه ی  اکنون شوند.

لحظات اکنون ممکن است زمانی رخ دهند که چهارچوب درمانی سنتی در معرض خطر از هم پاشیدن قرار می گیرد یا باید در هم شکسته شود. به عنوان مثال:

  • وقتی یک بیمار تحت تحلیل ، گفتگو را متوقف کرده و بپرسد : ” آیا شما مرا دوست دارید؟ “
  • وقتی بیمار موفق شده است درمانگر را وادارد تا یک کار نامتعارف ( از لحاظ درمانی) انجام دهد، مثلا زمانی که بیمار یک حرف خیلی خنده دار می زند و هر دو قهقهه خنده را سر می دهند.
  • وقتی که بیمار و درمانگر همدیگر را به طور اتفاقی در یک موقعیت دیگر می بینند، مثلا در صف تئاتر و یک حرکت تعاملی و بینادرونیتی جدید ایجاد می شود یا نمی شود.
  • وقتی یک اتفاق خیلی بزرگ، خوب یا بد، در زندگی واقعی بیمار رخ داده است که ادب حکم می کند به نوعی در مورد آن صحبت شود و به آن پاسخ داده شود.

به یاد داشته باشید که ما با یک فرایند پویشی پیچیده روبرو هستیم که  در طول مرحله ی  مقدماتی ممکن است فقط یکی از چند مولفه طی یک روند خیلی آهسته و تدریجی تغییر کند، به حدی که تشخیص آن خیلی سخت باشد، تا این که به یک آستانه خاص می رسد و ناگهان احتمال تغییر زمینه برای کارکرد سایر مولفه ها را ایجاد می کند. به لحاظ مفهومی، لحظات اکنون آستانه  ی یکی از ویژگی های نوظهور تعامل هستند ، یعنی ” لحظه ی ملاقات “ .

گمراه کننده ترین لحظات اکنون زمانی رخ می دهند که بیمار کاری انجام می دهد که طبقه بندی آن خیلی مشکل است، کاری که مستلزم یک پاسخ متفاوت و جدید است و دارای یک معنای شخصی است و یکی از وضعیت های درونی تحلیل گر ( عاطفه ، پنداره ، تجربه واقعی و .. .) را با بیمار در میان می گذارد. در صورت بروز این رویداد، بیمار و درمانگر وارد ” لحظه ملاقات “ اصیل می شوند. در طول ” لحظه ملاقات“، یک تماس بینادرونیتی تی بدیع بین آن ها برقرار می شود ، و بدیع بودن آن از  این حیث است که یک تغییر در رابطه ضمنی مشترک رخ داده است.

” لحظه ی ملاقات “

لحظه ی اکنونی  که در درمان قاپیده می شود و متقابلا درک می شود یک ” لحظه ملاقات“ است. همانند موقعیت والد- نوزاد، ” لحظه ملاقات “ بسیار ویژه است و هر کدام از طرفین  فعالانه یک چیز منحصر به فرد و اصیل از فردیت خودش را ( منحصر بفرد  نه از لحاظ نظریه و تکنیک درمان ) در ساخت لحظه ملاقات به کار گرفته است. وقتی درمانگر (علی الخصوص) اما همچنین بیمار نیز با  لحظه اکنون دست به گریبان می شود و آن را کشف و تجربه می کند ، این لحظه می تواند به لحظه ملاقات تبدیل شود. چند عنصر و مولفه ی لازم وجود دارند که لحظه ملاقات را خلق می کنند. درمانگر باید از وجه ویژه ای از فردیت خودش که حاوی یک معنای شخصی باشد استفاده کند. در آن لحظه ی خاص، این دو نفر همانند دو انسان با هم برخورد می کنند، بدون اینکه به واسطه ی نقش های درمانی معمول خود نسبتا پنهان شده باشند. همچنین، کنش هایی که لحظه ی ملاقات را می سازند نمی توانند روتین، عادی یا تکنیکی باشند، بلکه باید بدیع بوده و با برجستگی و یگانگی این لحظه همخوانی داشته باشند. البته این امر مستلزم نوعی همدلی است، یعنی پذیرندگی در برابر باز ارزیابی های عاطفی و شناختی، نوعی هم موجی عاطفی علامت داده شده و نوعی چشم انداز که  نشان می دهد چیزی که دارد رخ می دهد، دارد در دامنه ی ” رابطه ی ضمنی مشترک“ رخ می دهد، یعنی یک وضعیت دوتایی که به تازگی ایجاد شده است و مختص به این دو نفر است.

در این فرایند، لحظه ملاقات رویداد کانونی محسوب می شود، زیرا در همین نقطه است که زمینه ی بینادرونیتی تغییر می کند و بنابراین شناخت رابطه ضمنی درباره ی رابطه ی بیمار– درمانگر نیز تغییر می کند.

سایرین نیز به این موضوع واقف بوده اند که این ” لحظه “ نقش تغییر ساز کلیدی دارد. لاکمن و بیبی ( 1996) بر این لحظه تاکید کرده اند و اهرنبرگ توضیح داده است که کار درمانی تغییر ساز وی دقیقا در طول لحظات سوبژکتیو صمیمی رخ داده است (1992) .

در این جا به منظور راهنمایی بیشتر می توان از یک مثال کمک گرفت. مولی، که یک خانم متاهل در اواسط سی سالگی بود، به دلیل عزت نفس پایین که متمرکز بر بدنش بود، و نیز عدم توانایی برای کاهش وزن  و اضطراب شدید بابت از دست دادن اشخاصی که برای وی عزیز بودند وارد درمان شد. او دومین دختر خانواده  بود. به این دلیل که خواهر بزرگ ترش در دوران طفولیت بر اثر فلج اطفال معلول شده بود، والدینش اهمیت زیادی برای سلامتی بدن مولی قائل بودند. وقتی مولی کودک بود، والدینش از وی می خواستند برای آن ها برقصد و خودشان با تحسین وی را تماشا می کردند.

او در شروع جلسه درباره ” مسائل بدنی “ و احساس برانگیختگی جنسی و مرتبط با آن ها و نیز خشم نسبت به تحلیل گر در مسیر آمدن به جلسه صحبت کرد. ”  این تصویر توی ذهنم بود که شما به پشتی صندلی تان تکیه داده اید و از یک جایگاه برتر مرا زیر نظر می گیرید “. در فواصل بعدی جلسه او به خاطر آورد که والدینش رقص او را تماشا می کردند و از خود می پرسیدند که آیا این رقص برای آن ها هم برانگیختگی جنسی دارد یا خیر، ” آیا  آن ها هم این را می خواستند یا نه “. در ادامه بحث طولانی درباره ی تجربه ی بدنی او پیش  آمد، مثل معاینات بدنی، هراس از اینکه بدنش و حواس جسمانی اش مشکلی داشته باشند. سپس بعد از یک سکوت طولانی، مولی گفت: ” حالا نمی دانم آیا شما دارید به من نگاه می کنید یا خیر “ (  لحظه اکنون از اینجا شروع شد).

تحلیل گر یکه خورد و حس کرد تحت فشار قرار گرفته است. اولین فکرش این بود که  آیا باید ساکت بماند یا حرفی بزند؟ اگر او (تحلیل گر خانم) ساکت بماند، آیا مولی احساس طرد شدن می کند؟ تکرار حرف مولی– نمی دانی من دارم به تو نگاه می کنم یا خیر- نیز غیر طبیعی و فاصله انداز به نظر می رسید. با این حال، احساس می کرد اگر حرفی از خودش در بیاورد هم خطرناک است. معناها و اشاره های جنسی به حدی شدید بودند که اگر درباره آنها صحبت می شد، احتمال این که به کنش برسند خیلی زیاد بود. تحلیل گر که متوجه معذب بودن خود و تلاش برای درک علت آن شده بود، مساله ی تسلط را شناسایی کرد و متوجه شد که احساس می کند از وی دعوت شده است یا ” جایگاه برتر“ را اتخاذ کند یا  تسلیم مولی شود. او در این لحظه از تاملات خود، ناگهان احساس آزادی کرد که خودجوش باشد و تجربه ی واقعی اش را به مولی انتقال دهد.

او گفت: ” به نظر می رسد که انگار داری سعی می کنی چشم های مرا به سمت خودت بکشانی “. مولی حریصانه پاسخ داد: ” بله “ ( این دو جمله لحظه ی ملاقات را شکل دادند ). تحلیل گر گفت: ” مساله قاتی شد“. مولی جواب داد: ” داشتن میل و تمنا هیچ ایرادی ندارد“. تحلیل گر موافقت کرد: ” درست است“ . مولی گفت: ”  مساله این است که هر دو نفر باید مدیریت کنند“. تحلیل گر گفت: ” قطعا در شروع همین طور است“. مولی گفت: ” من داشتم به همین فکر می کردم.. .خوب است که حالا به آن فکر می کنم… و من واقعا حالا می توانم حس همدردی داشته باشم “. تحلیل گر جواب داد: ”  همدردی با خودت؟ “.  مولی جواب داد:  ” بله “ و تحلیل گر گفت: ” خوشحالم “ .

در این مثال، یک ملاقات بینادرونیتی رخ داد، زیرا تحلیل گر از کشمکش درونی خودش برای درک بیمار استفاده کرد و با  ارائه ی پاسخ ویژه و صادقانه، لحظه اکنون را قاپید. ”  به نظر می رسد ( منظورش این است که به نظر  من،  به  عنوان یک شخص خاص ) که انگار داری سعی می کنی چشم های مرا به سمت خودت بکشانی “. این جمله لحظه ی اکنون را به ” لحظه ملاقات“  تبدیل کرد. این پاسخ کاملا متفاوت از پاسخ های احتمالی مختلف و تکنیکی است که خاص بودن تحلیل گر به عنوان یک شخص را در آن لحظه از تصویر خارج می کنند، مثلا پاسخی مثل: ” آیا در مورد والدینت هم همینطور بود؟ “ یا ” به من بگو به چه فکر می کردی“  و … .

تعبیرات در ارتباط با لحظات ملاقات

لحظات اکنون می توانند مستقیما به یک تعبیر ختم شوند و تعبیرات می توانند به لحظات ملاقات منتهی شوند یا بالعکس. یک تعبیر سنتی موفق به بیمار فرصت می دهد تا خودش، زندگیش و گذشته اش را با دیدی متفاوت ببیند. این درک و برداشت همواره همراه با یک عاطفه خواهد بود. اگر تعبیر به صورتی ارائه شود که حاکی از مشارکت عاطفی تحلیل گر باشد، احتمالا یک لحظه ملاقات نیز رخ داده است. به عبارتی احتمالا ” جزییات همجور بین دو سیستمی که در همنوایی با هم هستند و با یکدیگر هم موج هستند “ ( ساندر 1997)رخ داده است .  این امر شبیه به هم موجی عاطفی است که در تعاملات والد- نوزاد دیده شده است ( استرن 1985).

فرض کنید که  تحلیل گر با یک زمان بندی دقیق، یک تعبیر عالی را ارائه  می کند. این امر بر روی بیمار تاثیر خواهد گذاشت و این تاثیر ممکن است به صورت سکوت یا گفتن ” آهان“ ، و یا اغلب اوقات به صورت گفتن جمله ای مثل ” بله، واقعا همین طور است“ باشد. اگر تحلیل گر نتواند مشارکت عاطفی خودش را انتقال دهد ( حتی با یک پاسخ ساده مثل ” بله، برای  تو اینطور بوده است“ اما با لحنی که حاکی از تجربه شخصی خودش باشد)،در این صورت بیمار تصور می کند که تحلیل گر فقط در حال به کار بردن تکنیک است و این تجربه ی جدید و مهم نمی تواند محیط بینادرونیتی شناخته شده را تغییر دهد. در نتیجه، از میزان کارایی تعبیر کاسته می شود.

به بیان دقیق، اگر تعبیر بخواهد یک لحظه اکنون را مورد توضیح بیشتر، شرح و تفضیل یا تعمیم دهی قرار دهد، این لحظه را از بین برده است. با این حال، تا زمانی که تحلیل گر کاری به غیر از ارائه ی تعبیر دقیق نکند، کاری که  پاسخ وی و بازشناسی وی از تجربه ی بیمار از تغییر در رابطه را روشن کند، هیچ زمینه ی بینادرونیتی  جدیدی ساخته نمی شود. یک تعبیر استریلیزه شاید صورت بندی صحیح و خوبی داشته باشد، اما به احتمال زیاد ریشه نگرفته است. اکثر روانکاوان مجرب این را می دانند و آن ” کار بیشتر “ را انجام می دهند، و حتی آن را بخشی از تعبیر می دانند .  اما اینطور نیست. و دقیقا همین  مشکل نظری است که با آن دست به گریبان شده ایم. اگر دامنه ی آن چیزی که تعبیر محسوب می شود بیش از حد وسیع و بی تعریف شود، در این صورت مسائل نظری به شدت گیج کننده و در هم قاتی می شوند.

در اینجا باید یک تمایز ایجاد کرد. معمولا لحظه ی حال می تواند در اطراف مطالب انتقالی پر بار ایجاد شود و توسط یک تعبیر سنتی حل شود. اگر این تعبیر با روش ” صحیح “ ارائه شود، چه تفاوتی با  لحظه ی ملاقات دارد؟ دلیل این تفاوت را اکنون توضیح می دهیم. در طول یک تعبیر سنتی که مربوط به مطالب انتقالی است، درمانگر به عنوان یک شخص، به عنوان موجودیتی که در ذهن خود دارد، افشا نمی شود و به درون بازی کشیده نمی شود. همچنین رابطه ضمنی مشترک نیز مورد بازبینی قرار نمی  گیرد. بلکه درک  و پاسخ درمانی ، که در حیطه ی نقش تحلیلی وی رخ می دهد، وارد بازی می شود. به سختی می توان معنای اصطلاح ” صحیح“ را در اینجا تعریف کرد. در طول یک تعبیر انتقالی ” صحیح“،  نباید یک لحظه ملاقات بین دو شخص که کمابیش از نقش های درمانی خود تهی شده اند صورت بگیرد. چرا که در این صورت، کنش درمانگر، در پاسخ به کنش انتقالی بیمار، حالت انتقال متقابل به خود می گیرد.  برعکس ،  در یک لحظه ی ملاقات، وجوه انتقالی و انتقال متقابلی در سطح حداقل خود قرار دارند و شخصیت های دو نفر، که  نسبتا از ویژگی های نقشی خود تهی شده اند، وارد بازی می شوند. البته ارزیابی فقدان نسبی انتقال – انتقال متقابل و حضور نسبی دو شخصی که یکدیگر را خارج از نقش های حرفه ای خود تجربه می کنند، کار ساده ای نیست، اما همه ی ما از وجود این لحظات مطلع می شویم، به شرطی که این مفهوم را بپذیریم. در ادامه درباره این نکته صحبت خواهیم کرد.

فضای باز

همانند فرضی که در مورد توالی رشد داریم، فرض می کنیم که در موقعیت درمانی نیز لحظات ملاقات یک فضای باز را از خود به جای می گذارند که در آن، بروز تغییر در محیط بینادرونیتی موجب ایجاد یک موازنه ی جدید می شود ، یعنی نوعی ” انفصال “ توام با تغییر یا نوآرایی فرایند های دفاعی. در این مواقع، امکان خلاقیت فردی، یا عاملیت که در فضای باز فرد ظاهر شده است، فراهم می شود، زیرا ” شناخت رابطه ای ضمنی “ بیمار از اجبارهای تحمیل شده توسط عادات آزاد شده است ( وینی کات 1957).

سایر پیامدهای لحظه ی اکنون

در صورتی که لحظه ی اکنون قاپیده نشود و به یک لحظه ملاقات یا تعبیر ختم نشود، سایر  پیامدهای آن به شرح زیر خواهند بود :

1. یک لحظه اکنون از دست رفته

یک لحظه اکنون از دست رفته  یک فرصت از دست رفته است. گیل یک مثال تصویری ارائه می کند. ” در یکی از تحلیل های خودم، من شجاعت کافی را پیدا کردم تا بگویم: ” مطمئن هستم تاثیری که من در تحلیل دارم خیلی بیشتر از تاثیر شما است “. اما وقتی تحلیل گر جواب داد: ” اصلا تعجبی نمی کنم “، تقریبا نزدیک بود از کاناپه بیفتم. همچنین متاسفانه باید بگویم که این تبادل ما مورد تحلیل بیشتر قرار نگرفت، حداقل نه در آن تحلیل “ ( 1994 ص 106-105) . تصور می کنیم منظور وی این بود که دیگر صحبتی درباره این تبادل پیش  نیامد. در این مثال می بینیم که یک لحظه عبور کرده است و دو نفر هرگز دوباره به آن بازنگشته اند.

2.یک لحظه اکنون شکست خورده

در یک لحظه اکنون شکست خورده، یک اتفاق احتمالا مخرب برای درمان رخ می دهد. زمانی که یک لحظه اکنون شناخته می شود اما ملاقات بینادرونیتی صورت نمی گیرد، ممکن است مسیر درمان به خطر بیفتد. اگر این شکست ترمیم نشود، دو تا از حاد ترین پیامدها به این صورت هستند که یا راه ورود بخشی از رشته ی بینادرونیتی به درمان بسته می شود، مثل این که یکی بگوید: ” نمی توانیم به آنجا برویم “ { نمی  توانیم به طرح این مساله بپردازیم }، یا بد تر از آن، ماهیت اساسی رابطه ی درمانی به حدی زیر سوال می رود که  دیگر نمی توان درمان را ادامه داد ( چه درمان را واقعا متوقف کنند یا نکنند ).

دیوید که یک مرد جوان بود به تازگی  تحلیل را شروع  کرده بود. بعد از گذشت چند ماه، او در یکی از جلسات درباره ی یک سوختگی شدید صحبت کرد که بخش زیادی از قفسه سینه او را پوشانده بود، این سوختگی در دوران کودکی اتفاق افتاده بود و او نگران تاثیر آن بر روی رشد خود شده بود. این سوختگی یک لکه ی بدرنگ را از خود باقی گذاشته بود که هنگام پوشیدن مایو یا شلوارک، کاملا مشهود بود و این امر باعث خجالت شدید او می شد، و تبدیل به علتی برای بسیاری از مشکلاتش با بدن شده بود. دیوید بدون فکر کردن، خم شد و شروع به عقب زدن بلوزش کرد و گفت: ” این جاست، بگذارید نشان تان بدهم. اینجوری بهتر درک می کنید“ . ناگهان،  قبل از اینکه زخم او معلوم شود، تحلیل گر شتابزده گفت: ” نه ! این کار را نکن . نیازی به این کار نیست ! “ . هر دو از این پاسخ  تحلیل گر یکه خوردند.

بعدا هر دو نفر تایید کردند که اتفاقی که افتاد کمکی به آن ها نکرد. با این حال، دیوید احساس کرد که پاسخ متعاقب تحلیل گر موجب بدتر شدن این شکست شده بود و این موضوع را به تحلیل گر هم گفت، زیرا تحلیل گر به جای اینکه بگوید بابت واکنشی که به دیوید نشان داده بود احساس بدی دارد، فقط گفته بود که بر طبق استانداردهایش عمل نکرده است.

3.یک لحظه اکنون ترمیم شده

لحظات اکنون شکست خورده را می توان ترمیم کرد، به این صورت که یا بر روی آن ها درنگ می کنیم یا دوباره به آن ها باز می گردیم. ترمیم به خودی خود می تواند مثبت باشد. بر طبق تعریف، ترمیم یک لحظه اکنون شکست خورده می تواند دو نفر را به سوی یک یا چند لحظه ی اکنون جدید تر هدایت کند.

4.یک لحظه اکنون علامت خورده

لحظه اکنون را می توان برچسب زد. گذاشتن این برچسب ها کار آسانی نیست، زیرا وضعیت های دو نفره اسم ندارند و به شدت نامحسوس و پیچیده می باشند. معمولا برای نامیدن این وضعیت ها از جملاتی مثل ”  اون موقعی که من و تو داشتیم…. “ استفاده می شود. علامت زدن این موقعیت ها به وسیله ی یک برچسب اهمیت خیلی زیادی دارد، نه فقط به این دلیل که یادآوری و استفاده از آنها را آسان می کند، بلکه به این دلیل که یک لایه ی دیگر را به حالت پیوندی این خلق بین فردی می افزاید. همچنین علامت زدن کمک می کند که در آن لحظه ای که یک لحظه اکنون برای اولین بار ظاهر شده است، فقط به طور نسبی و نصفه نیمه به آن پرداخته شود، بدون اینکه خطر از دست رفتن یا شکست خوردن آن به وجود آید. در این صورت می توان برای درمان زمان مورد نیاز را خرید .

5.یک لحظه اکنون پایدار

گاهی اوقات یک لحظه اکنون پدیدار می شود که نمی توان آن را بلافاصله  حل /افشا / به اشتراک گذاری کرد، اما عبور هم نمی کند. این لحظه باقی می ماند و به مدت چندین جلسه و حتی چند هفته معلق می ماند. تا زمانی که سرنوشت این لحظه مشخص نشود، هیچ چیزی رخ نمی دهد. این لحظات اکنون پایدار لزوما شکست نیستند و ممکن است حاصل شرایطی باشند که امکان راه حل های عادی برای آنها وجود ندارد، زیرا زمان بندی درست نیست، یا افراد آمادگی لازم را ندارند، یا به این دلیل که ملاقات بینادرونیتی مورد نیاز به حدی پیچیده است که نمی توان آن را در یک تبادل جای داد. از این حیث، این لحظات نیز می توانند برای درمان زمان بخرند. معمولا این لحظات به کمک یک لحظه اکنون دیگر که این لحظه پایدار را در خود جای می دهد حل می شوند. در ادامه درباره این لحظات صحبت خواهیم کرد.

” رابطه ضمنی مشترک  “  به عنوان کانون عملکرد تغییر ساز در درمان

حالا به پرسشی باز می گردیم که در ابتدای این مقاله مطرح شد، یعنی  لحظه ملاقات در کدام حیطه از رابطه بین درمانگر و بیمار رخ می دهد  و شناخت ضمنی تغییر می کند ؟ به نظر ما این لحظه در حیطه ی رابطه ضمنی مشترک رخ می دهد.

مساله ی  وجود هر نوع رابطه در تحلیل، که  عمدتا ماهیت انتقالی – انتقال  متقابلی نداشته باشد، همیشه مساله ی دردسر سازی بوده است . بسیاری از تحلیل گران ادعا می کنند تمامی رابطه های موجود در موقعیت بالینی آغشته به احساسات و تعبیرات انتقالی و انتقال متقابلی هستند، از جمله پدیده های بینابینی مثل اتحاد درمانی و مفاهیم مرتبط به آن. با این حال برخی دیگر اظهار می کنند که وجود نوعی حس رابطه مندی صادقانه تر، پس زمینه ی تجربی لازم است و بدون آن، انتقال را نمی توان ادراک کرد، چه برسد به این که آن را تغییر داد ( توما و کاشیله  1987).

رابطه ی ضمنی مشترک عبارت است از دانش ضمنی مشترک درباره ی رابطه ای که مجزا از رابطه ی انتقال- انتقال متقابل و  نقش های روانکاوانه اما همسو با آنها وجود دارد. در عین حال که دانش ضمنی هر فرد درباره ی رابطه مختص به خود وی است، ناحیه ی تلاقی بین این دو دانش، همان منظور ما از رابطه ی ضمنی مشترک است ( این رابطه ضمنی مشترک هرگز متقارن نیست ).

تاکید بر اهمیت رابطه ی ضمنی مشترک، برای خود ما غیر منتظره بود و یک نتیجه گیری بود که بعد از پی بردن به ماهیت لحظه ملاقات به آن دست پیدا کردیم. از آن جا که لحظه ملاقات فقط زمانی رخ می دهد که یک اتفاق شخصی، مشترک، بیرون از تکنیک یا اضافه بر آن رخ داده باشد که از لحاظ سوبژکیتو و به نسبت کارکرد عادی، بدیع و تازه باشد، ناچار می شویم کل دامنه ی رابطه ضمنی مشترک را مورد بازبینی قرار دهیم.

به نظر ما پژوهش نوزاد مساله ی بررسی رابطه ضمنی مشترک را ساده انگاری کرده است، زیرا بر حقیقت ارتباط عاطفی و بینادرونیتی، تقریبا از بدو زندگی پس از تولد  تاکید می کند ( ترونیک 1989 ، لاکمن  و بیبی  1996). به نظر می رسد که هم نوزاد و هم مراقب  قادر به ابراز عاطفه و درک بیانگری های عاطفی طرف مقابل هستند. این سیستم ارتباط  نخستین در طول زندگی ادامه پیدا می کند و در زیر عنوان ” غیر کلامی “  توجهات  بیشتری را به سوی رشته ی ما جلب کرده است . ما با نظر استشلر ( 1996)  موافق هستیم که بیان می کند گرچه مسئولیت حرفه ای، ما را از سهیم شدن در فضای  زندگی بیمار منع می کند، اما اشتباه است که فرض کنیم که موجودیت هیجانی پیچیده ی درمانگر می تواند ( و باید ) از دسترس ادراک بیمار خارج شود، ادراک هایی که مبتنی بر عملکرد یک سیستم بسیار پیچیده هستند که همیشه در حال کارکرد است. نظر ما این است که عملکرد این سیستم موجب ساخت رابطه ضمنی مشترک می شود، که شامل درگیری شخصی بین دو نفر است و به صورت تدریجی و پیش رونده در دامنه ی بینادرونیتی ت و دانش ضمنی ساخته می شود. این درگیری شخصی با گذشت زمان ساخته می شود و تاریخچه خود را  پیدا می کند و شامل مسائل پایه ای است که فراتر از تحریف های گذرا در منشور انتقال – انتقال متقابل هستند و بیشتر از آنها به طول می انجامند، زیرا شامل ادراک های کمابیش دقیق شخص درمانگر و بیمار می باشند.

هنگامی که از ملاقات ” صادقانه “ صحبت می کنیم، منظورمان ارتباطاتی است که یک وجه شخصی از خویشتن را که در پاسخ عاطفی به دیگری برانگیخته شده است افشا می کنند. این پاسخ یک معنای شخصی را برای دیگری افشا می کند، و به این طریق یک وضعیت دو نفره ایجاد می شود که مختص به دو نفر مورد نظر  است.

همین شناخت های پایدار و ضمنی بین تحلیل گر و بیمار، ادراک های متقابل و درک یکدیگر است که ما به نام رابطه ضمنی مشترک می خوانیم. این شناخت ها بیشتر از نوسانات رخ داده در رابطه انتقالی به طول می انجامند و حتی ممکن است در ریز تحلیل توسط یک شخص ثالث مشاهده گر نیز شناسایی شوند و در این صورت می توان آنها را رویدادهای ”  عینی “ دانست.

ما به واسطه ی بررسی لحظه ی ملاقات و نقش آن در تغییر دانش ضمنی، ناچار به تمرکز بر روی این رابطه ضمنی مشترک و بررسی آن شدیم و این امر به دلیل چندین ویژگی لحظه ی ملاقات است.

  1. یکی از مشخصه های لحظه ملاقات این است که دو نفر حس می کنند از روند عادی درمان دور شده اند. این یک رویداد بدیع و تازه است که چهارچوب فعلی نه می تواند آن را توضیح دهد و نه آن را در بر بگیرد. می توان این رویداد را خلاف مسیر عادی دانست.
  2. اگر تحلیل گر به پاسخی متوسل شود که از نظر بیمار صرفا تکنیکی است، نمی توان لحظه ملاقات را تداوم داد یا شکوفا کرد. تحلیل گر باید طوری پاسخ دهد که مختص به رابطه اش با بیمار باشد و بیان کننده ی تجربه ی خودش و فردیت خودش باشد و امضای وی را بر خود داشته باشد.
  3. لحظه ملاقات را نمی توان به کمک تعبیر انتقال شکوفا کرد. به سایر وجوه رابطه نیز  باید دسترسی پیدا کرد.
  4. این لحظه ملاقات به مثابه ی پرداختن به سوال ” در این جا و الان چه اتفاقی دارد بین ما رخ می دهد“ است.  به دلیل فوریت عاطفی، بیشترین تاکید بر روی” اکنون “ است. این لحظه مستلزم پاسخ های خودجوش است و شکوفا شدن آن از این حیث است که تحلیل گر و بیمار همزمان برای یکدیگر تبدیل به ابژه می شوند.
  5. لحظه ی ملاقات، که توام با ”  چیزی که دارد این جا و اکنون بین ما رخ می دهد“ است را هرگز لزوما نباید به طور کلامی  توضیح داد، اما بعد از وقوع می توان درباره آن صحبت کرد.

تمامی ملاحظات فوق، لحظه ی ملاقات را وارد حیطه ای می کنند که فراتر از رابطه ی حرفه ای است، اما آن را باطل و لغو نمی کند ، و نسبتا از عناصر انتقال – انتقال متقابل آزاد است .

گرچه از حوصله این مقاله خارج است، اما نظر ما این است که به شدت به بررسی این رابطه ضمنی مشترک نیاز داریم.

خلاصه و تفسیر مطالب

در عین حال که در باور سنتی، تعبیر  به عنوان رویداد کانونی نگریسته می شود که در حیطه ی رابطه انتقالی رخ می دهد و بر آن تاثیر می گذارد، و با تغییر محیط درون فردی، رابطه را تغییر می دهد، اما ما لحظات ملاقات را رویداد های کانونی می دانیم که در حیطه رابطه ضمنی مشترک رخ می دهند و با تغییر شناخت ضمنی که هم درون روانی و هم بین فردی است، این رابطه را تغییر می دهند. هر دوی این فرایندهای مکمل، تغییر ساز هستند. با این حال، در آن ها از مکانیسم های تغییر ساز متفاوت در دامنه های مختلف تجربه استفاده  می شود.

ما با هدف پیشبرد بررسی و پژوهش بالینی، سعی کردیم یک اصطلاح توصیفی را برای پدیده شناسی این لحظات که رابطه ضمنی مشترک را می سازند  فراهم کنیم.

لازم به  ذکر است که  در بطن فرایند تعاملی موقعیت درمان، گاهی به سختی می توان بروز تغییر در دانش رابطه ای ضمنی و تغییر در دانش کلامی خودآگاه از طریق تعبیر را از هم تشخیص داد. رابطه ی ضمنی مشترک و رابطه ی  انتقالی، همسو با یکدیگر جاری هستند، در هم تنیده می شوند و هر کدام به نوبت در پیش زمینه قرار می گیرند. با این وجود، یکی از شروط  ضروری برقراری رابطه این است که پردازش دانش ضمنی به صورت پیوسته تداوم داشته باشد. اما تعبیر یک رویداد نقطه به نقطه است.

 به نظر ما شالوده های رابطه ی ضمنی مشترک در فرایند نخستین ارتباط عاطفی قرار گرفته اند و ریشه در اولیه ترین رابطه ها دارد. به نظر ما این رابطه عمدتا شامل دانش ضمنی است و تغییر در این رابطه منجر به ایجاد تاثیرات درمانی پایدار می شود. در روند تحلیل، مقداری از دانش رابطه ای ضمنی، به آهستگی و با زحمت به دانش آشکار و خودآگاه تبدیل می شود. این که این مقدار چقدر است هنوز مشخص نیست. البته این امر به معنی آگاهانه شدن ناخودآگاه ها ، که حرف همیشگی روانکاوی بوده است نیست. تفاوت در این است که دانش ضمنی به وسیله واپس رانی ناخودآگاه نشده است، و به وسیله برطرف سازی واپس رانی در دسترس خودآگاه قرار نمی گیرد. فرایند خودآگاه کردن واپس زده شده ها کاملا متفاوت از  فرایند خودآگاه کردن دانش ضمنی است و این دو نیاز به مفهوم بندی های مجزا دارند. همچنین شاید به رویکرد های بالینی مجزا نیز نیاز داشته باشند و این امر دلالت تکنیکی مهمی خواهد داشت.

مدل پیشنهادی حول فرایندها متمرکز شده است نه ساختارها و حاصل مشاهده ی تعامل نوزاد- مراقب و نظریه ی  سیستم های  پویا است. در این مدل ، یک فرایند دو طرفه وجود دارد که در آن،  تغییر در حیطه ی رابطه ی ضمنی و در لحظات ملاقات ، از طریق تغییر شیوه های ارتباطی رخ می دهد.  البته نقصان های همدلی مربوط به گذشته از طریق فعالیت تحلیلی همدلانه اصلاح نمی شوند. همچنین یک نقص  و کمبود مربوط به گذشته نیز  جبران نمی شود. بلکه یک چیز جدید در رابطه ایجاد می شود که محیط بینادرونیتی  را تغییر می دهد .  تجربه ی گذشته در زمان حال دوباره زمینه یابی می شود،  به طوری که فرد یک چشم انداز ذهنی متفاوت را از درون خود فعال می کند  ، که منجر به رفتارها و تجربیات جدید در حال و آینده می شود.

دیدگاهی که ما درباره تنظیم متقابل در موقعیت درمان داریم مشابه با دیدگاهی است که توسط لاکمن  و بیبی  (1996) توصیف شده است. ایده ی ما درباره ی ” لحظه اکنون “ که می تواند به لحظه ی ملاقات تبدیل شود، متفاوت از ایده ی ” لحظات عاطفی تشدید شده “  آنها است ، از این حیث که ما سعی کردیم یک اصطلاح  و یک توضیح مفصل را درباره ی فرایندی اراده کنیم که منجر به بروز این لحظات برجسته می شود یا پیامد آنها است.

ما نیز با بسیاری از متفکران معاصر  هم نظر هستیم که بروز تغییر در وضعیت دوتایی ، یک امر اساسی و ضروری است ، اما در ” لحظه ی  ملاقات “  دو نفر رخ می دهد. دیدگاه ما مشابه با نقطه نظر میچل   و استولورو و آت وود است. با این حال نکته ای را به ملاحضات این نویسندگان افزوده ایم ، زیرا بخش اعظم محیط بینادرونیتی  را متعلق به شناخت رابطه ای ضمنی می دانیم ، که در روند درمان ، در بطن رابطه ضمنی مشترک ساخته می شود.  بنابراین فرایند تغییر در بطن رابطه ضمنی مشترک رخ می دهد.  در پایان، این چشم انداز درباره ی  تغییر شناخت رابطه ای ضمنی در طول ”  لحظات ملاقات “  می تواند راهگشای چشم اندازهای تازه و مفید به تغییر درمانبخش باشد.

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-05-30-at-11.19.05-PM.jpeg
خرداد ۹, ۱۴۰۱

(1985) Transference: The Total Situation/ Betty Joseph

انتقال: موقعیت تام/ نویسنده: بتی جوزف 1985/ مترجم: پارمیس احمدی زاده

قصد من در این مقاله بحث درباره این موضوع است که امروزه چه استفاده از مفهوم انتقال در کار بالینی خود داریم. تاکید من بر ایده ی  انتقال به عنوان یک چارچوب خواهد بود، چهارچوبی که در آن همیشه چیزی در حال جریان است و همیشه  حرکت و فعالیت در آن وجود دارد.

فروید با مشاهده ی اینکه روابط بیمار با ابژه های نخستین، با غنای کامل، به شخص روانکاو انتقال داده می شوند، از در نظر گرفتن انتقال به عنوان یک مانع، به در نظر گرفتن آن به عنوان یک ابزار ضروری برای فرایند تحلیل رسید. استریچی ( 1934)  با استفاده از کشفیات ملانی کلاین درباره ی اینکه فرافکنی و درون فکنی به چه شیوه ای  ابژه های درونی فرد را می سازند و به آنها شکل می دهند، نشان داد که آنچه انتقال داده می شوند، عمدتا نه ابژه های  بیرونی زندگی گذشته ی بیمار، بلکه ابژه های درونی هستند و نحوه ی ساخته شدن این  ابژه ها به ما کمک می کند تا بفهمیم که فرایند تحلیلی چگونه می تواند به ایجاد تغییر منجر شود.

ملانی کلاین ، از طریق کار مداوم بر روی روابط ابژه اولیه و مکانیسم های ذهنی اولیه، شاید به ویژه همانندسازی فرافکنانه ، درک ما را از ماهیت انتقال و فرایند انتقال دهی گسترش داد. او در مقاله ی خود به نام « خاستگاه های انتقال» ( 1952) نوشت:« تجربه ی من این است که هنگام تاگشایی و گره  گشایی از جزییات انتقال، لازم است که برحسب موقعیت های تامی که از گذشته به حال منتقل شده اند و نیز بر حسب دفاع های هیجانی و روابط ابژه فکر کنیم». او در ادامه توضیح می دهد که تا سال های متمادی، انتقال بر حسب ارجاع های مستقیم به روانکاو درک می شده است، و صرفا بعدها بود که معلوم شد که فی المثل، موضوعاتی مثل گزارش زندگی روزمره و … سرنخ هایی هستند درباره اضطراب های ناخوداگاهی که در موقعیت انتقالی برانگیخته می شوند. به نظر من، ایده ی  موقعیت تام کمک اساسی به درک ما از انتقال و کاربرد آن در حال حاضر می کند و قصد بررسی همین موضوع را دارم. بر طبق تعریف، موقعیت تام باید شامل هر چیزی باشد که بیمار با خود وارد رابطه  می کند. برای بهتر سنجیدن آنچه بیمار آورده است می توانیم توجه خود را  متمرکز کنیم بر آنچه درون رابطه در حال رخ دادن است،  و اینکه بیمار، با حرف های خود و فراتر از آنها  چه استفاده ای از روانکاو می کند. بخش بزرگی از درک ما از انتقال  حاصل این است که درک کنیم بیمار چگونه بر ما کنش انجام می دهد تا به دلایل مختلف احساساتی را تجربه کند، چگونه بیمار می کوشد ما را به درون سیستم های دفاعی خود بکشد، چگونه بیمار وجوهی از دنیای درونی خود که در دوران نوزادی ساخته شده اند را به ما منتقل می کند – وجوهی که  در دوران کودکی و بزرگسالی شاخ و برگ پیدا کرده اند، تجربیاتی که اغلب ورای استفاده از کلمات هستند، و اغلب  فقط از طریق احساساتی که در ما بر می انگیزانند می توانیم آنها را درک کنیم، یعنی از طریق انتقال متقابل در معنای وسیع آن.

انتقال متقابل، یعنی احساساتی که در روانکاو برانگیخته  می شوند، همانند خود انتقال، ابتدا به عنوان مانعی در برابر کار تحلیلی قلمداد شدند، اما حالا که معنای وسیع آن به کار گرفته شده است، ما دیگر آن را یک مانع نمی دانیم ، بلکه انتقال متقابل را نیز یک ابزار ضروری برای فرایند تحلیلی می دانیم. همچنین، ایده ی مورد استفاده بودن ما و ایده اینکه همه چیزی در حال جریان است، اگر فقط بتوانیم از آن آگاه شویم، بسیاری از وجوه دیگر انتقال، که بعدا درباره آنها صحبت خواهم کرد را روشن می کنند. به عنوان مثال، این که حرکت و تغییر یکی از وجوه ضروری انتقال است – به طوری که هیچ تعبیری را تمی توان یک تعبیر یا توضیح محض دانست،  بلکه باید به طریقی که مختص به بیمار و شیوه کارکرد اوست، درون بیمار طنین انداز شود – و اینکه سطح کارکرد بیمار در هر لحظه و ماهیت اضطراب های او را به بهترین شکل می توان با تلاش برای آگاهی از نحوه استفاده فعالی که از انتقال می شود درک کرد، و اینکه تغییراتی که در انتقال قابل دیدن می شوند بخش ضروری آن چیزی هستند که سرانجام به تغییر روانی واقعی منجر می گردد. این نکات در صورتی روشن تر می شوند که ما بر حسب منتقل شدن موقعیت های تام فکر کنیم.

برای توضیح این موضوع، می خواهم تکه کوتاهی از مطالبی را ارائه کنم که در آن می توان دید که اضطراب های مستقیم بیمار و ماهیت رابطه اش با شخصیت های درونی اش چگونه در موقعیت تامی که در انتقال پشت سر گذاشته شد نمایان شدند، گرچه در این مطالب تداعی های جداگانه و ارجاع به افراد مختلف نیز دیده می شود، گویی که خواستار تعبیر شدن هستند. این مطالب  مربوط هستند به بحث درباره یک مورد در یکی از سمینارهای کارشناسی ارشد من. روانکاو مطالب مربوط به بیماری که ظاهرا ارائه ی کمک کافی به او بسیار مشکل بود را مطرح کرد : بیمار یک فرد اسکیزوئید  و خشمگین بود، و دوران کودکی ناشادی را با والدینی که احتمالا از نظر هیجانی دور از دسترس بوده اند طی کرده بود. روانکاو خانم از کاری که در جلسه ی مورد بحث انجام شده بود و نتایج آن راضی نبود. بیمار جزییاتی را درباره افراد و موقعیت های مختلف  مطرح کرده بود.

در سمینار احساس می شد که بسیاری از تعابیری که در مورد این بیمار داده شدند حساس و بسیار بسنده هستند. سپس افراد حاضر در سمینار شروع به تلاش بیشتر برای درک بیشتر کردند. دیدگاه های متفاوت درباره ی وجوه مختلف این مورد مطرح شدند، اما هیچکس نه از دیدگاه های خود و نه از دیدگاه های دیگران رضایت کامل نداشت. به تدریج به این فکر افتادیم که شاید این خود سرنخ است، یعنی این که مشکلی که ما در سمینار داشتیم، منعکس کننده ی مشکل روانکاو در انتقال بود، و آنچه احتمالا در انتقال در حال وقوع بود، فرافکنی دنیای درونی بیمار بود، دنیایی که در آن بیمار، که یک خانم بود، نمی توانست اوضاع را درک کند و از آن سردر بیاورد. بیمار داشت نشان می داد که چه حسی دارد  داشتن مادری که نمی توانست با کودک هماهنگ شود و به گمان ما، حتی نمی توانست احساسات کودک را بفهمد، اما طوری رفتار می کرد که گویی می تواند،  مثل کاری که ما در سمینار داشتیم انجام می دادیم. بنابراین بیمار دچار دفاع هایی شده بود که طی آنها اندیشه های ظاهرا منطقی را مطرح  می کرد، اندیشه هایی که هیچ کس را راضی نمی کردند، اما تجربه ی فهم ناپذیری را مسکوت کرده ، و به او چیزی می دادند تا خود را به آنها وصل کند و بچسباند. اگر  در این وضعیت ها روانکاو تلاش کند تعبیرات مفصل درباره ی معنای تداعی های فرد ارائه کند، در این صورت سیستم دفاعی بیمار را تداوم داده است، و حس کاذب فهم ناپذیری را ایجاد کرده است،  به جای اینکه بکوشد با تجربه ی بیمار، یعنی زندگی در یک دنیای فهم ناپذیر، تماس برقرار کند. این امر می تواند تجربه بسیار آزار دهنده برای خود روانکاو نیز باشد. برای ما راحت تر این است که باور کنیم که مطالب را درک می کنیم، نه اینکه نقش مادری که نمی تواند نوزاد /بیمار را درک کند را ایفا کنیم.

من تصور می کنم که سرنخ انتقال در این مورد ( با فرض اینکه چیزی که توصیف می کنم درست باشد) در این است که پدیده ی چشمگیری که در سمینار رخ داد را جدی بگیریم، یعنی تقلای ما برای درک کردن، و نیاز عاجزانه ی ما برای درک کردن، به جای گرفتار شدن در تداعی های تک به تکی که توسط بیمار مطرح می شدند، تداعی هایی که به تنهایی ظاهرا معنای احتمالی زیادی داشتند. چیزی که اوضاع را بدتر می کرد عبارت بود از نیاز انتقال متقابلی ما به گمانه پردازی، و احساس فشار برای درک کردن به هر قیمتی، که به زعم ما به ما امکان  داد همانندسازی فرافکنانه ی بخشی از دنیای درونی بیمار و پریشانی وی، که شمه ای از آن را در سمینار چشیدیم، را حس کنیم.

من فرض را بر این می گذارم که این نوع همانندسازی فرافکنانه عمیقا ناخودگاه و کلامی نشده است. اگر ما فقط با بخشی که کلامی شده است کار کنیم، در این صورت روابط ابژه ای که در حال کنش نمایی شدن در انتقال هستند را مد نظر قرار نداده ایم، یعنی در خصوص این مورد، رابطه بین مادر بی فهم و نوزادی که احساس می کند قادر به درک شدن نیست، و همین است که بستر شخصیت او را شکل داده بود.  به نظر من، اگر به خوبی به این وجه نپردازیم، شاید به درک هایی دست پیدا کنیم و یا حتی تغییرات ظاهری در مطالب و مواد بیمار ایجاد شود،  اما تغییر روانی واقعی، که تا بعد از درمان به طول بیانجامد، میسر نخواهد بود. حدس من این است که اتفاقی که در این گونه موارد رخ داده است این است که روابط اولیه بیمار دچار یک ایراد جدی بوده اند، اما یک ساختار کاراکتری مبتنی بر نرمال بودن کاذب یا ظاهری بر روی این ایراد سرپوش گذاشته، به طوری که بیمار قادر شده است بدون فروپاشی واقعی به بزرگسالی راه پیدا کند و ظاهرا کارکرد کمابیش خوبی در بسیاری از حیطه های زندگی خود داشته باشد. تعبیراتی که فقط به تداعی های تک به تک می پردازند فقط بخش  بزرگسال تر شخصیت را هدف قرار می دهند، در حالی که  بخشی که واقعا باید درک شود ، از طریق فشارهایی که بیمار به روانکاو وارد می کند، فهمانده می شود. در اینجا می توانیم زنده شدن چیزی را در انتقال ببینیم که از جنس روابط ابژه اولیه بیمار، سازمان دفاعی او و روش او برای فهماندن تعارض کلی اش است.

حالا در تکمیل این نکته می خواهم مطالبی را از یکی از بیماران خودم بازگو کنم، تا نخست نشان دهم که چگونه انتقال به شیوه ای نسبتا آرمانی شده تجربه  شد، شیوه ای که از طریق جو و حال و هوایی که بیمار ایجاد کرده بود، و مرتبط به تاریخچه اش بود، فهمانده می شد. همچنین می خواهم این موضوع را نشان دهم که وقتی این جو فروپاشید، وجوه بدوی روابط ابژه اولیه و دفاع های او نمایان شدند و در انتقال زنده شدند، و بیمار کوشید روانکاو را نیز به دام کنش نمایی بکشد. و سرانجام این که، کار بر روی این وجه منجر به حرکت بیشتر و مقداری تغییر موقتی در ابژه های درونی بیمار شد.

این بیمار که او را به نام N می خوانم، سال های زیادی تحت  تحلیل بوده است و پیشرفت بسیار رضایت بخشی هم داشته است، اما این پیشرفت به اندازه کافی تحکیم و تثبیت نشده بود و نمی شد پردازکاری هیچکدام از مشکلات خاص او را کاملا دید، چه برسد به تصور خاتمه ی درمان. من متوجه  یک احساس راحتی مبهم در خودم شدم،  گویی که کاملا جلسات این بیمار را دوست می داشتم، و گویی این جلسات را تا حدودی کامروا کننده می یافتم، علیرغم این حقیقت که همیشه باید سخت با این بیمار کار می کردم. وقتی شروع به بررسی دوباره ی انتقال متقابل خودم و مطالب بیمار کردم، متوجه شدم که این تجربه ی نسبتا کامروای من، احتمالا متناظر با یک اعتقاد درونی از جانب بیمار بود، مبنی بر اینکه هر تعبیری که من ارائه می کردم، او به نوعی رو به راه بود. هر مشکلی که ظاهر می شد، حتی ویژگی های عذاب  دهنده ی او که در کار نمایان می شدند، او از درون مطمئن بود که جایگاه بسیار ویژه ای دارد، و تعبیرات من چیزی نیستند جز تعبیر. او جایگاه خود را تضمین شده می دید و نیازی به تغییر در خود نمی دید. بنابراین، می شد به ارائه تعبیرات شبهه صحیح و نه چندان بی فایده ادامه داد و مسائل را بررسی کرد و توضیح داد، اما اگر این باور ناخودگاه و عمیق تر، بررسی نشده می ماند، کل درمان حالت کاذب و جعلی پیدا می کرد. باور او به داشتن جایگاه ویژه و عدم نیاز به تغییر  دارای یک ویژگی دیگر هم بود، چون شامل این نگرش بود که من، روانکاو، دلبستگی یا عشق خاصی به او دارم و به خاطر خودم نمی خواستم او را رها کنم – امری که فکر می کنم پایه  و اساس تجربه ی انتقال متقابلی من، یعنی راحتی و آسودگی را شکل داده بود.

می خواهم یک نکته کوتاه دیگر درباره این مطالب و در خصوص ماهیت تعبیر بیان کنم. اگر انتقال و تعبیرات را اساسا به عنوان موجودیت های زنده، در حال تجربه و در حال تغییر – یعنی به عنوان حرکت و جنبش- بدانیم، در این صورت تعبیرات ما باید بیانگر این موضوع باشند. بینش های N  درباره ی باور ناخوداگاه خود به جایگاه ویژه اش، غیر واقعی نبودن مبهم بخش زیادی از کار ما و به دلبستگی من به او و … پیدایش دردناکی داشت. راحت تر این بود که این باور سریعا  به تاریخچه او  ربط داده شود – او آخرین فرزند خانواده  و محبوب مادر بود که  رابطه بسیار ناشادی با پدرش که یک مرد نسبتا بیرحم بود داشت، گرچه والدینش  تا آخر عمر کنار هم ماندند. اما اگر من این کار را کرده بودم، مجددا مهر تاییدی زده بودم بر باور بیمار مبنی بر اینکه تعبیرات چیزی جز تعبیر نیستند و من حقیقتا به حرف هایی که می زدم ایمان نداشتم. از نظر من، موضوع حائز اهمیت این بود که ابتدا پیش فرض های زیرلایه ای را آشکار کنم، تا بتوان این پیش فرض ها را، هر چقدر هم که دردناک بودند، در انتقال به عنوان واقعیت روانی او تجربه کرد، و صرفا بعدا و به آهستگی، آنها را به تاریخچه اش ربط داد.  بعدا به مساله ی ربط دادن به تاریخچه بازخواهیم گشت.

اکنون مطالبی از مورد N می آورم که برگرفته از دوره ای کمی بعدتر از زمان مورد بحث هستند، تا نشان دهم که زمانی که پنداره های همه توان درباره برخورداری از جایگاه ویژه دیگر بر انتقال حاکم نبودند، اضطراب های اولیه، یا همانطور که گفتم، زنده شدن تعارض های روانی بیشتر، در انتقال و در یک رویا ، نمایان شدند، و مواد رویا نیز در انتقال زیسته شدند. در این دوره، N علیرغم برخورداری از بینش، همچنان مستعد گرفتار شدن در نوعی مازوخیسم  مایوس کننده و منفعل بود. روز دوشنبه، او رویای زیر را گزارش داد( من فقط رویا و برداشت خودم از رویا را نقل می کنم، نه کل جلسه یا تداعی های بیمار را ).

رویا این بود :انتقال موقعیت تام-

« نوعی جنگ در حال وقوع بود. بیمارم در جلسه ای در یک اتاق در ساحل حضور داشت. افراد دور میز نشسته بودند که صدای هلیکوپتری را از بیرون شنیدند، و از روی صدا فهمیدند که این هیلکوپتر ایرادی دارد. بیمارم و یک سرگرد میزی که محل جلسه بود را ترک کرده و به  کنار پنجره رفتند تا نگاهی به بیرون بیندازند. هیلکوپتر دچار نقص فنی شده بود و خلبان با پاراشوت بیرون پریده بود. دو هواپیما هم وجود داشتند که گویی مواظب هلیکوپتر بودند، اما به قدری ارتفاع داشتند که خیلی کوچک به نظر می رسیدند و نمی توانستند هیچ کمکی بکنند. خلبان داخل آب افتاد و بیمارم داشت به این فکر می کرد که آیا  خلبان زمان کافی برای باد کردن جلیقه نجاتش دارد یا خیر، و این که آیا خلبان همین الانش هم مرده است یا خیر و …. ».

نمی خواهم مطالبی که شالوده ی تعبیرات من بودند را ارائه کنم، اما به طور کلی به او نشان دادم که می توان جنگی که همواره بین بیمار و خودم در وقوع است را ببینیم، جنگی که نمود آن عبارت بود از  پشت کردن بیمار در رویا به جلسه ای که دور میز در حال انجام بود، یا پشت کردن به کاری که در هر جلسه از درمان انجام می شد. وقتی که او با دانستن اینکه مشکلی وجود دارد( در مورد هلیکوپتر)، از پنجره به بیرون نگاه می کند، او می بیند که یک روانکاو ، یعنی من، آنجا وجود دارد و دو هواپیما، یعنی دو بازو، دو پستان، مراقب او هستند  و می کوشند او را کمک کنند، اما او جذب تماشای وجه دیگر است،  یعنی خودش، که همان خلبان است، و دچار دردسر است، سقوط کرده است و دارد می میرد – و این دنیای مجذوب کننده مازوخیسم اوست. منظورم این است که او ترجیح خود به جذب شدن در موقعیت های سقوط دردناک را نشان می دهد، به جای اینکه خواهان کمک و پیشرفت باشد.

در آن زمان به نظر می رسید که با ادامه جلسه، او به  خوبی با این تعبیرات ارتباط برقرار کرده است، و به اهمیت کشش خود به مازوخیسم پی برده است. روز بعد  او آمد و گفت که بعد از جلسه کار بر رویا،  احساس ناراحتی می کرده است. او به شیوه های مختلف درباره آن جلسه و نگرانی اش بابت جنگ صحبت کرد، و توضیح داد که چقدر  ناراحت است از اینکه هر اتفاقی که در تحلیل رخ می دهد، ظاهرا او به نوعی اسیر پس زنی و جنگ باقی مانده است، و همچنین  گفت که  از اهمیت برانگیختگی و هیجان زدگی خود در زمان  اینگونه درگیری ها  آگاه است. و سپس درباره مسائل مختلفی که در طول روز رخ داده بودند صحبت کرد. حرف های او شبیه بینش ، و تقریبا مثل دغدغه خاطر به نظر می رسیدند.  حرف های او به نوعی بینش بودند،  اما من از روی لحن صدای او،  که ریتم یکنواخت و تقریبا کسل کننده ای داشت، حدس زدم که تمام حرف های او دست دوم بودند، گویی که او داشت از این بینش ظاهری بر ضد پیشرفت در جلسه استفاده می کرد، گویی نوعی جنگ بی صدا و خاص بر ضد من در جریان بود، و من این برداشت را به او منتقل کردم.  بیمار با لحنی غمناک پاسخ داد: « به نظر می رسد هیچ بخشی از من  واقعا نمی خواهد کار کند، همکاری کند و … ». من به او  گفتم که این موضوع نمی تواند کاملا حقیقت داشته باشد، زیرا او واقعا به جلسات می آید – و بعد البته فهمیدم که من داشتم به عنوان بخش مثبت وی عمل می کردم، گویی بخشی که  قادر به دانستن و کار کردن بود به من  فرافکنی شده بود، و من یا در دام ایفای نقش این بخش مثبت گرفتار شده بودم، تا او مسئولیتی در قبال آن، یا در قبال بازشناسی آن نداشته باشد، یا مجبور بودم تصدیق کنم که هیچ بخشی از او واقعا نمی خواست همکاری کند و … . بنابراین در هر صورت، به بن بست می خوردم.

بیمارم متوجه این موضوع بود، گفت که هیچ کاری از دستش بر نمی آید، او شرایط را کاملا درک می کرد، اما احساس افسردگی می کرد و منظور مرا می فهمید. هر چه جلوتر می رفتیم، بیشتر جلسه اسیر این ایده می شدیم که او اوضاع را درک می کند، اما هیچ کاری در رابطه با آن، یا با آن، از دستش بر نمی  آید ( به نظر من این تصویر تا  حدودی همان چیزی بود که در رویای روز قبل وصف شده بود، زمانی که او مجذوب تماشای خلبانی که داشت غرق می شد بود، و من  به عنوان هواپیمای پر ارتفاع، نمی توانستم به او کمک کنم، و او حالا مجذوب کلمات خودش شده بود، مثل « درک می کنم، اما کاری از دستم بر نمی آید». حالا رویا داشت در انتقال زنده می شد).

من به او نشان دادم که او داشت فعالانه، با این جور گفته ها مرا به دام می انداخت – و این خود گویای جریان جنگ بین ما بود. بعد از مقداری پس و پیش شدن در این خصوص، بیمارم، به قول خودش « بدون هیچ دلیل آشکاری »، خاطره ای را درباره  یک جعبه سیگار به یاد آورد و این که چگونه وقتی در مدرسه شبانه روزی بود و خیلی بدبخت بود، یک جعبه قلع یا مقوایی را بر می داشت و روی آن را به دقت با کرباس ( پارچه برزنتی) می پوشاند. سپس صفحات یک کتاب را سوراخ می کرد و جعبه سیگارش را داخل جلد کتاب می گذاشت. سپس به تنهایی به حومه شهر می رفت، و به طور مثال پشت یک بوته ی کهنسال  قایم می شد و سیگار می کشید، این شروع سیگاری شدن او بود. خاطره ی او خیلی روشن نشان از تنهایی او داشت. او اضافه کرد که به نظر می رسید که هیچ لذت  واقعی در سیگارها وجود نداشت.

من به او نشان دادم که مشکل در پاسخی بود که او به مداخلات من نشان می داد، یعنی اینکه من به او نشان می دادم که او داشت مرا با حرف هایی مثل « به نظر می رسد هیچ بخشی از من نمی خواهد همکاری کند » به دام می انداخت. او متوجه شد که به نوعی از این جنگ و به دام انداختن هیجان زده می شد، اما  موضوعی که واقعا اهمیت داشت این بود که هیجان زدگی او در طول جلسات قبلی و در واقع در طول سال گذشته خیلی  کمتر شده بودند و حالا کمتر به این طرز رفتار معتاد بود، اما نمی توانست دست از آن بردارد، چرا که این کار به معنی تسلیم شدن به کهنسال ها بود، یعنی خودم ( با اشاره به نشستن پشت بوته ی کهنسال )، اما او حقیقتا از سیگار کشیدن لذت نمی برد، اما با این حال، مجبور بود بی صدا و مخفیانه این کار را انجام بدهد. بنابراین حالا مشکلی که در انتقال وجود داشت، چندان ربطی به این نداشت که او از این هیجان زدگی ها لذت می برد، بلکه مشکل در بازشناسی و اعتراف به بهبودش بود، کاری که مجددا به این معنی بود که او مایل بود از مقداری از لذت شکست دادن من، صرف نظر کند. او مایل بود درباره ی چیزهای بد خودش، مثل  آزارگری و یا هیجان زدگی صحبت کند، و شما این را در ابتدای جلسه به یاد می آورید، اما مایل به صحبت درباره بهبودش نبود و نمی خواست در این مقطع  تسلیم شده و از بهتر شدن حالش لذت ببرد  ( از لحاظ رویای دیروز : اعتراف به خواستن دست های یاری بخش و استفاده از آنها، یعنی هواپیماها ).

بیمارم با این مطلب موافق بود و بعد گفت که در آخرین تکه جلسه اوضاع تغییر کرده است، او متوجه شد که خلقش عوض شده است، حس زندانی و گرفتار بودن از بین رفته بود، و حالا احساس اندوه و شاید آزردگی می کند، گویی من،  روانکاو، توجه کافی به خاطره ی جعبه سیگار نکرده بودم، خاطره ای که برای او واضح و مهم به نظر می رسید، گویی که من خیلی با شتاب از این خاطره فاصله گرفته بودم. من به خاطره جعبه سیگار بازگشتم، و به برخی از احساساتش که به اهمیت آنها واقف نشده بودم پی بردم، همچنین تاکیدی که او بر هیجان زدگی اش داشت را به او یادآوری کردم، در حالی که احساس می کردم حالا این ماجرا بخش بزرگی از لذت خود را از دست داده است، مثل لذت نداشتن سیگار. اما به او  تذکر دادم که از اینکه احساساتش عوض شده است  آزرده است، او خلق گرفتار و ناراحت را از دست داده بود.

N  با حرف هایم موافق بود، اما گفت:« با این وجود هنوز فکر می کنم خیلی با عجله پیش رفتید». او قبول داشت که بخشی از آزردگی اش به تغییری که در نتیجه تحلیل در او ایجاد شده بود ربط داشت – یعنی باطل شدن احساس گرفتاری- اما این تغییر زیادی پر شتاب بود، طبق توضیح او، گویی که من، روانکاو، به نوعی فلوت نواز هملین تبدیل شده بودم و او گذاشته بود که من او را با خود ببرم.

من اشاره کردم که به نظر می رسید من واقعا مشکل گرفتار بودن او را تحلیل نکرده ام، بلکه او را اغوا کرده و به زور از وضعیتش بیرون کشیده بودم. این ابتکار من بود که او را بیرون کشیده بودم، مثل وقتی که در کودکی توسط مادرش اغوا می شده است ( ابتدای مطالب را به یاد می آورید که توضیح دادم او باور داشت که من و مادرش احساس ویژه ای نسبت به او داریم ). او سریعا، خیلی سریع  اضافه کرد که دراین لحظه دچار یک ترس دیگر هم هست، ترس از گرفتار شدن در احساسات گرم و هیجان انگیز، مثل احساسی که قبلا به نام توله سگ وار می خواند.

این بار من به بیمارم نشان دادم که این دو اضطراب، یعنی اغوا گری من به بیرون کشیدن او از وضعیت ذهنی قبلی اش، و ترس او از احساسات مثبت، هیجان زده، کودکانه یا توله سگ وار، هر دو نیاز به بررسی بیشتر دارند – هر دو اضطراب های قدیمی بودند که قبلا هم اهمیت داشتند – اما فکر کردم او در آن لحظه دارد از آنها استفاده می کند تا بتواند آنها را به من فرافکنی کند، تا به این طریق مجبور به مهار سازی و تجربه و بیان احساسات خوب و واقعی و به خصوص حس محبت و قدرشناسی  که داشت در لحظات آخر جلسه نمایان می شد نباشد. ( فکر می کنم این حس به آگاهی از کیفیت یاری بخش هواپیماهای رویا ربط داشت). در این مقطع، که  چیزی به پایان جلسه نمانده بود، بیمارم حرف های مرا تایید کرد و در حالی که آشکارا تحت تاثیر قرار گرفته بود، اتاق را ترک کرد.

دلیل مطرح  کردن این مطالب دست اول، این بود که می خواستم بر چند نکته درباره ی انتقال تاکید کنم. نخست، اینکه رویا به چه طریقی معنای خود را به طور نسبتا دقیق و از طریق زنده شدن در جلسه  آشکار می کند و طی آن می توانیم درگیری خاص و خودخواسته بیمار با  بدبختی و مشکلات را، به جای ملحق شدن به ابژه های یاری بخش و زنده اش، هواپیماها، که کوچک و بی اهمیت شده اند، را ببینیم. زمانی که بیمار تحلیل، تعبیرات و پستان ها را تغذیه کننده و یاری بخش می یابد، از آنها دور می شود. به خصوص اینکه بیمار یاری بخش بودن آنها را تشخیص می دهد، اما مشکلات قدیمی اش بر ضد این امر فعال می شوند – با نام هایی مثل هیجان زدگی، بد بودن ، عدم همکاری و… . وجوه مثبت شخصیت دیده میشوند،  اما توانایی او برای حرکت محبت آمیز به سوی یک ابژه سریعا تحریف شده و به من فرافکنی می شود، و این من هستم که اغوا می کنم و بیرون می کشم. اما کل ماجرا با زیرکی پنهان شده است، مثل جعبه سیگار درون کتاب( احتمالا تعبیرات کتابی قدیمی که  حالا دیگر چندان معنادار نیستند ). اما او واقعا می داند که از این کار لذت نمی برد. ما در اینجا معنای خاص نمادها را داریم و می توانیم جای آنها را در انتقال پیدا کنیم. به نظر من، بیمار درباره چیزی  که تقریبا انتخاب بین حرکت به سوی یک ابژه یاری بخش و افراط در ناامیدی است، بینش به دست می آورد- دفاع های او فعال شده و  او راه دوم را در پیش می گیرد و می کوشد روانکاو را نیز به دام انتقاد گری و سرزنش گری بکشد – یعنی به درون سازمان دفاعی مازوخیستی خود او. سپس کار بیشتری انجام دادیم و دیدیم که  این دفاع ها کاهش پیدا کردند، تا اینکه او واقعا می تواند  به تسکین خاطر و محبت خود اعتراف کند. همچنین، همچنان که  می تواند به وجود یک ابژه یاری بخش اعتراف کند، می تواند آن را تحمل کرده و درونی سازی کند، و این امر به تغییرات درونی  بیشتر منتهی می شود.

من فکر می کنم که در این مثال می توان دید که انتقال مملو از معنا و تاریخچه است – داستان پشت کردن بیمار  به ابژه های تغذیه گر خوب، که به گمان من کاری است که همیشه انجام داده است. ما در این مثال می بینیم که او با فرافکنی بخش های عشق ورز خود به مادرش و پیچ و تاب دادن به آن، به تحکیم تصور مادر به عنوان اغواگر کمک کرده است، و این اضطرابی است که تا حدودی درباره زن ها تداوم داشته است. البته می توان اضافه کرد که ممکن است مادر وی واقعا یک زن اغواگر برای آخرین پسرش بوده  است، اما می توان دید که بیمار چگونه از این موضوع استفاده کرده است. این مساله که این موضوعات را چه زمانی و آیا باید تعبیر کرد، یک مساله تکنیکی است که در اینجا فقط شمه ای از آن را می توانم توضیح دهم. من در تمام این مقاله بر انتقال به عنوان رابطه ای تاکید داشته ام که در آن چیزی همیشه در حال وقوع است، اما می دانیم که این چیز اساسا بر مبنای گذشته ی بیمار و رابطه او با ابژه های درونی اش یا اعتقادات او درباره ی این ابژه ها و خصوصیات آنها است.

من فکر می کنم که باید برای بیماران خود، انتقال را به زندگی  گذشته شان ربط بدهیم، تا به آنها کمک کنیم به حس پیوستگی و فردیت برسند، تا حدودی گسستگی و جدایی ایجاد کنند، و در نتیجه به آنها کمک شود از برداشت قبلی تر و تحریف شده تر خود درباره گذشته رها شوند. در مورد این مسائل، مشکلات نظری و تکنیکی زیادی مطرح می شود. به طور مثال، آیا بیمار قادر است در انتقال، یک ابژه با خصوصیات خوب را کشف کند، در حالیکه قبلا هرگز این ابژه را در دوران نوزادی خود تجربه نکرده است؟ من در این خصوص تردید دارم، و فکر می کنم که اگر بیمار در دوران نوزادی خود هرگز چنین ابژه ای یا فردی که بتواند مقداری عشق و اعتماد هر چند اندک به او نسبت بدهد ندیده باشد، برای تحلیل به ما مراجعه نمی کند. چنین بیماری به تنهایی یک مسیر روان پریش را در پیش می گیرد. اما کاری که ما می توانیم بکنیم این است که با پیگردی حرکت و تعارض درون انتقال، مجددا احساسات درون یک رابطه که عمیقا بر ضد آنها دفاع شده است، یا صرفا به صورت گذرا تجربه شده بودند را زنده کنیم و بگذاریم که این ریشه این احساسات در انتقال محکم تر شود. اما ابژه های کاملا جدیدی نیستیم، اما به نظر من، ابژه های به شدت تقویت شده هستیم، زیرا هیجانات قوی تر و عمیق تری در انتقال پردازکاری می شوند. من سعی کردم این نوع حرکت را در N  نشان دهم، چرا که محبت و ارزش گذاری او ظاهرا با گذشت زمان زنده شد، اما من مطمئن هستم که قبلا هم این احساسات به صورت ضعیف وجود داشته اند، اما دفع می شده اند. حالا فکر می کنم که هیجانات او آزاد و تقویت شده اند و تصویر ابژه هایش بر این اساس تغییر کرده اند.

همچنین این مساله وجود دارد که چه زمانی و چگونه تعبیر رابطه با گذشته،

و بازسازی سودمند واقع می شود. به نظر من،  اگر این  ربط  دهی موجب اختلال در جریان جلسه شود و به نوعی توضیح تبیینی منجر شود، بهتر است که ربط دهی انجام نشود،  بلکه منتظر بمانیم تا از شدت و حدت جلسه کاسته شده و بیمار به اندازه کافی با خودش و موقعیت ارتباط برقرار کرده باشد که بخواهد ربط ها را درک کرده و برای ایجاد آنها تلاش کند. البته حتی این کار هم ممکن است به شیوه دفاعی انجام شود. در هر صورت، این ها مسائل تکنیکی هستند که حقیقتا در مبحث این مقاله نمی گنجند.

می خواهم به موضوعی که قبلا اشاره کردم بازگردم، یعنی زمانی که گفتم انتقال جایی است که نه تنها ماهیت دفاع های مورد استفاده را می توان در آن دید، بلکه سطح سازمان روانی که بیمار در چارچوب آن عمل می کند نیز مشخص می شود. برای روشن کردن این موضوع، باید تکه هایی از مطالب بیماری که وی را به نام  C  می خوانم ارائه کنم. این بیمار به نوعی دارای شخصیت وسواسی است، و زندگی اش دچار محدودیت های جدی است، محدودیت هایی که تا وقتی درمان را شروع نکرد، از وسعت آنها خبر نداشت. من اینطور برداشت کردم که زیر ساختار وسواسی،  کنترل گر، خود برتر بین و سخت گیر او، یک سازمان اساسا فوبیایی وجود داشت. سعی می کنم مطالب را کوتاه کرده و فقط نکات اصلی را بازگو کنم.

C در طول هفته از من خواست تا روز جمعه، که اولین جلسه من در روز بود ربع ساعت زودتر بیاید، تا بتواند به قطار منچستر برسد، می خواست برای کاری به آنجا برود. سپس روز  جمعه با جزییات مفصل و وسواسی  درباره اضطرابش برای رسیدن به قطار، رد شدن از ترافیک و … صحبت کرد، و این که چطور از خود در برابر این مشکلات محافظت می کند. همچنین اضطراب داشت که به علت عدم حضور در یک کلاب، عضویت خود در آن را از دست  بدهد و درباره یکی از دوستانش که پشت تلفن رفتار کمی غیردوستانه داشت صحبت کرد. به نظر نمی رسید که تعبیرات من درباره ی احساس نامطلوب او در رابطه با آخر هفته، احساس طرد شدگی و نیاز به نرفتن و در عوض ماندن در اینجا یا در را از درون به روی خود بستن، بر او اثرگذار بوده یا کمکی به او کرده باشند. اما در واکنش به حرف های من درباره نیازش به درون ماندن و امن ماندن، او با لحنی بسیار  متفاوت و یکنواخت، شروع به صحبت درباره این کرد که این مشکل چقدر به دشواری اش در عوض کردن شغل، جا به جایی دفتر کار، خرید لباس های جدید، چسبیدن به لباس های قدیمی،  با وجودی که کمبود لباس داشت، و …  شبیه بود. سپس مشکلاتی در رابطه با عوض کردن ماشین گزارش داد.

به نظر من در این لحظه یک اتفاق جالب افتاد. در عین حال که تمام حرف او مهم و درست به نظر می رسیدند، اما افکارش دیگر مورد فکر قرار نمی گرفتند و تبدیل به کلمه شده بودند، یعنی به ابژه های تحلیلی عینی  که بیمار می توانست خود را درون آنها غرق کند، گویی همایند ذهنی یک بدن فیزیکی بودند، که بیمار در جلسات به درون  آن پناه می برد. می شد از مساله  ی جدا شدن، چه به صورت ذهنی و چه فیزیکی، صرف نظر کرد، زیرا ایده های ما حالا کاملا  هماهنگ شده بودند، و او به درون  آنها پناه برده بود. وقتی این موضوع را به او گوش زد کردم او با تعجب گفت:« وقتی این حرف را زدید، به یاد منچستر افتادم. انگار که چاقو به درون من فرو کرده اید ». من فکر کردم چاقویی که وارد می شود فقط این نبود که من واقعیات را دوباره به درون ذهن او هل می دادم، بلکه چاقویی بود که بین من و خودش وارد می شد و ما را از هم جدا می کرد و او را از متفاوت و بیرونی بودن آگاه می کرد و این موجب اضطراب شدید در او می شد.

دلیل بیان این مطالب این است که می خواهم نشان دهم که تعبیرات من درباره ی کنترل وسواسی او و اطمینان بخشی اش به خودش و به من، و نیز تعبیراتم درباره ی نیاز او به اجتناب از جدایی و از چیزهای جدید، و همچنین نیازش به داخل بودن ، به عنوان توضیحات  مفید تجربه نشدند، بلکه به عنوان ابژه های عینی به کار گرفته شدند، یعنی به عنوان بخش هایی از من که او می توانست با حالت دفاعی وارد آن ها شود و اضطراب  های روان پریشانه از نوع هراس از مکان های باز و مرتبط به جدایی را دفع کند. بنابراین دو سطح عملکرد – دفاع وسواسی بر ضد فوبیا  – در انتقال زیسته شدند، و زمانی که به لایه عمیق تر پرداخته شد، زمانی که استفاده ی دفاعی و زیرکانه ی او از کلماتم  را به او نشان دادم، تعبیرات من همچون چاقو تجربه شدند و اضطراب ها دوباره در انتقال ظاهر شدند. این مطالب  به نحوی مشابه موردی است که در سمینار بررسی کردیم. در این وضعیت ها، اگر تعابیر و درک بر روی سطح تداعی های فردی باقی بمانند، بر خلاف تمرکز بر موقعیت تام و نحوه ی استفاده شدن روانکاو و کلمات وی، در این صورت می بینیم که به درون یک سازمان شبهه بالغ یا روان رنجور تر کشانده شده ایم، و از اضطراب ها  و دفاع های روان پریش تر غافل شده ایم، و اینها زمانی خود را  نشان می دهند که ما موقعیت تام را مد نظر داشته باشیم- موقعیتی که در انتقال کنش نمایی می شود.

من در این مقاله بر روی آنچه در انتقال زیسته می شود تمرکز کردم و در این مورد آخر، همانند ابتدای مقاله، سعی کردم نشان دهم که تعابیر به ندرت به عنوان تعابیر محض شنیده می شوند، به جز زمانی که بیمار به جایگاه افسرده وار نزدیک است. دراین صورت، تعابیر و خود انتقال واقع گرا تر شده و کمتر مملو از معنای پنداره و خیال خواهند بود. بیمارانی که بر حسب دفاع های بدوی تر مثل دو نیمه سازی و همانندسازی فرافکنانه کار می کنند به طرز متفاوتی تعبیرات ما می شنوند و از آنها استفاده می کنند و اینکه آنها چگونه می شنوند و استفاده می کنند و تفاوت بین این دو مفهوم را نیز باید مشخص کرد تا بتوانیم موقعیت انتقالی و وضعیت ایگوی بیمار و صحت یا عدم صحت ادراک های او را روشن کنیم. گاهی اوقات بیماران ما تعابیر ما را به طرز پارانویایی  می شنوند، مثلا به عنوان یک انتقاد یا یک حمله. C  بعد از جذب شدن در افکار من، تعبیرات من درباره منچستر را به عنوان چاقویی که درون او فرو رفت شنید – چاقویی که بین ما فرو رفت. گاهی اوقات موقعیت آشنا به نظر می رسد، بیمار از یک تعبیر ناراحت می شود، اما در حقیقت آن را به درستی شنیده، و درک کرده است، اما ناخوداگاه  استفاده فعال از آن کرده است و به این طریق روانکاو را درگیر می کند.

به نظر من، N تعبیرات من درباره ی این رویای هیلکوپتر را به عنوان حرف هایی ستمگرانه یا تند نمی شنید، بلکه آنها را ناخوداگاه  به منظور توبیخ، کتک زدن، یا شکنجه ی مازوخیستی خودش استفاده می کرد و بنابراین در پنداره اش از من به عنوان کتک زن استفاده می کرد. یا در مورد C: بعد از شنیدن درست برخی از تعابیر من  و معنای آن ها، از کلمات و افکار استفاده می کرد تا فکر نکند، بلکه ناخوداگاه کنش کند و بکوشد مرا به این فعالیت بکشاند، حرف های را در دهان می چرخاند، اما حقیقتا با آنها  ارتباطی برقرار نمی کرد. این فعالیت ها نه تنها به موقعیت انتقالی رنگ می دهند بلکه به آن ساختار می دهند و کاربردهای مهمی برای تکنیک دارند.

خلاصه

من در این مقاله سعی کردم کاربردی که به نظر من از مفهوم انتقال داریم را توضیح دهم. تاکید کردم که مهم است انتقال را به عنوان یک رابطه زنده بدانیم که در آن همیشه تغییر و حرکت وجود دارد. نشان دادم که هر چیزی که در سازمان روانی بیمار اهمیت دارد مبتنی بر شیوه های اولیه  و خو گرفته اش  برای کارکرد، پنداره پردازی، تکانه ها، دفاع ها و تعارض ها هستند و به نوعی در انتقال زنده می شوند. علاوه بر این، هر چیزی که روانکاو هست و هر حرفی که می زند، احتمالا ر طبق ساختار روانی خود بیمار پاسخ داده می شود، نه بر حسب قصد روانکاو و معنایی که به تعابیر خود می دهد. بنابراین سعی کردم توضیح دهم که شیوه ی بیمار برای بیان مشکلاتش به ما همواره ورای تداعی های فردی و ورای حرف هایش است و اغلب فقط می توان آن را از طریق انتقال متقابل سنجید. این ها برخی از نکاتی هستند که به نظر من باید تحت عنوان موقعیت تام که از گذشته منتقل می شود، بررسی شوند.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.