WhatsApp-Image-2022-05-24-at-5.47.46-AM.jpeg
خرداد ۳, ۱۴۰۱

(1956) On Transference/ D. Winnicott

در باب انتقال/ نویسنده: دونالد وینیکات 1956 / مترجم: یاسمن همتیان

مشارکت من در این سمپوزیوم در مورد انتقال به یک جنبه خاص از موضوع و به تأثیرش در کار تحلیلی­ می­ پردازد که از لحاظ درک جدیدی از مراقبت از نوزاد که به نوبه خود از نظریه تحلیلی ریشه گرفته است، مربوط می­ شود.

اغلب در تاریخ روانکاوی در کاربرد مستقیم فراروانشناسی تحلیلی در کار تحلیلی تأخیری وجود داشته است. فروید توانست نظریه­ای از مراحل بسیار ابتدایی رشد احساسی فرد را تدوین کند، در زمانی که نظریه تنها برای درمان مورد نوروتیک به خوبی انتخاب شده، به کار می ­رفت. (من به دوره زمانی از کارهای فروید بین 1905، سه مشارکت[1]، و 1914،خودشیفتگی ارجاع می­ دهم.)

به عنوان مثال، بخشی از نظریه که مربوط به فرآیند اولیه، همانندسازی اولیه و سرکوب اولیه بود در کار تحلیلی تنها به شکل توجه بیشتری که روانکاوان در مقایسه با دیگران بر روی رویا و واقعیت روانی داشتند، ظاهر شد.

همانطور که اکنون که به گذشته نگاه می­ کنیم، ممکن است بگوییم که موارد به خوبی به عنوان موارد مناسب برای تحلیل انتخاب شده بودند اگر در تاریخچه شخصی بسیار ابتدایی بیمار مراقبت به اندازه کافی خوب از نوزاد وجود داشته است. این نیاز به انطباق به اندازه کافی خوب در ابتدا، ایگو بیمار را قادر به بودن کرده بود، با این نتیجه که مراحل ابتدایی استقرار ایگو می­ توانست برای روانکاو مسلم در نظر گرفته شود. به این طریق برای روانکاوان ممکن بود که طوری صحبت کنند و بنویسند که انگار تجربه اول نوزاد انسان اولین تغذیه بود و انگار روابط ابژه بین مادر و نوزاد که از این امر دلالت می­ کند، اولین رابطه مهم بوده است. این برای روانکاو در حال کار[2]رضایت بخش بود، اما برای مشاهده­گر مستقیم نوزادان، تحت مراقبت مادرانشان رضایت­ بخش نبود.

در آن زمان نظریه به دنبال بینش عمیق­تری نسبت به موضوع مادر با نوزادش آزموده می ­شد و در واقع اصطلاح “همانندسازی اولیه” به محیطی اشاره دارد که هنوز از فرد افتراق داده نشده است. هنگامی که مادری را می­ بینیم که نوزاد تازه متولد شده را در آغوش می­ گیرد یا نوزادی را که هنوز متولد نشده است، در همان حال می­ دانیم که دیدگاه دیگری از نوزاد وجود دارد، در صورتی که نوزاد از قبل آنجا بود و در این دیدگاه نوزاد یا هنوز افتراق داده نشده است و یا  فرآیند افتراق آغاز شده است و وابستگی مطلق به محیط اولیه و رفتار آن وجود دارد. اکنون مطالعه و استفاده از این بخش اساسی از نظریه قدیمی به طریق تازه و عملی در کار بالینی با موارد مرزی یا با مراحل یا لحظات سایکوتیک که در جریان تحلیل بیماران نوروتیک یا افراد عادی رخ می ­دهد، ممکن شده است. این کار مفهوم انتقال را گسترش می­ دهد چون در زمان تحلیل این مراحل، ایگو بیماران نمی ­تواند به عنوان یک کیفیت مستقر شده پنداشته شود و نمی­ تواند یک انتقال نوروتیک وجود داشته باشد چون برای آن حتما باید ایگویی باشد و در واقع یک ایگوی سالم، ایگویی که قادر باشد دفاع­هایی در برابر اضطرابی مستقر کند که از غرایز می­ آید، که مسئولیت آن پذیرفته شده باشد.

من به حالتی از امور ارجاع می­ دهم که در زمانی وجود دارند که حرکتی در مسیر ظهور همانندسازی اولیه صورت می­ گیرد. اینجا در ابتدا وابستگی مطلق وجود دارد. دو نتیجه احتمالی وجود دارد: اول اینکه انطباق محیطی به نیاز به اندازه کافی خوب باشد، در نتیجه ایگویی به وجود خواهد آمد که در آن زمان بتواند تکانه­ های اید را تجربه کند، انطباق محیطی دیگر به اندازه کافی خوب نیست و در نتیجه یک استقرار ایگوی واقعی وجود ندارد ولی به جای آن، نوعی شبه-خود[3] رشد می­ کند که مجموعه­ای از واکنش­های بیشمار به توالی­ای از شکست­ها در انطباق می­ باشد. مشتاقم که اینجا به مقاله آنا فروید ارجاع دهم: “گسترش دامنه دلالت­ها برای روانکاوی[4]“. محیط زمانی که به طور موفقیت­ آمیزی در این مراحل ابتدایی سازگار شده است، شناسایی یا ثبت نمی­ شود بنابرین در مرحله اصلی احساس وابستگی وجود ندارد، زمانی که محیط در به وجود آوردن یک انطباق فعال شکست می­خورد به هر حال به طور خودکار به عنوان یک برخورد[5] ثبت می­ شود، آنچه تداوم بودن را مختل می­ کند، چیز مهمی که اگر شکسته نشود می­ تواند خود را به شکل ایگویی از بودن متمایز کننده انسان در بیاورد.

ممکن است موارد شدیدی وجود داشته باشند که در آن چیزی بیش از این مجموعه واکنش­ ها به شکست­ های محیطی در انطباق در مرحله مهم ظهور همانندسازی اولیه وجود ندارد. من مطمئنم که این شرایط با زندگی و سلامت جسمی همساز است. در مواردی که کار من بر اساس آن قرار دارد چیزی وجود دارد که من آن را خود حقیقی[6] پنهان می­ نامم که توسط خود کاذب[7] محافظت می­ شود. این خود کاذب بی شک جنبه­ای از خود حقیقی است، پنهانش می­ کند و از آن محافظت می­ کند و به شکست­ های انطباق واکنش نشان می­ دهد و الگویی که منطبق به الگوی شکست ­های محیطی باشد را شکل می­ دهد. به این طریق خود حقیقی درگیر واکنش نشان دادن و بنابرین حفاظت از بودن نمی­ شود. این خود حقیقی پنهان از فقری رنج می ­برد که نتیجه فقدان تجربه است.

خود کاذب ممکن است به یک تمامیت گمراه کننده کاذب دست یابد که می­ توان گفت یک توانایی ایگوی کاذب می­ باشد که از الگوی محیطی و از یک محیط خوب و قابل اعتماد جمع آوری شده است که به هیچ وجه از شکست­ های مادری ابتدایی که منجر به شکست کلی مراقبت کودک می ­شود، تبعیت نمی­ کند. به هر حال خود کاذب نمی­ تواند زندگی را تجربه کند و احساس حقیقی بودن داشته باشد.

در یک مورد مطلوب خود کاذب یک نگرش مادری ثابت در برابر خود حقیقی رشد می­دهد و دائما در حال نگه داشتن[8] خود حقیقی همچون مادری که کودکش را در مراحل بسیار ابتدایی افتراق و ظهور همانندسازی اولیه نگه می­ دارد.

در کاری که گزارش می­دهم روانکاو از اصول اساسی روانکاوی تبعیت می­ کند که ناخودآگاه بیمار اولویت دارد و تنها چیزی است که باید دنبال شود. در مواجه با یک تعامل واپسرونده، روانکاو باید آماده دنبال کردن فرآیندهای ناخود­آگاه بیمار باشد اگر نمی­ خواهد مستقیما رهنمود دهد و بنابرین بیرون از نقش روانکاو بیایستد. من دریافتم که نیازی نیست که بیرون از نقش روانکاو قرار بگیریم و امکان دارد که دنبال کردن ناخودآگاه بیمار در این مورد ما را هدایت کند همانطور که در روانکاوی نوروتیک می­ کند. به هر حال تفاوت­هایی در این دو مدل کار وجود دارد.

زمانی که یک ایگوی سالم وجود دارد و روانکاو می­ تواند این جزئیات اولیه مراقبت کودک را مسلم بنگارد، بنابرین محیط روانکاوی نسبت به کار تفسیر کم اهمیت است. (منظور من از محیط، خلاصه­ای از تمام جزئیات مدیریت است.) حتی اگر یک سهم بنیادی از مدیریت در روانکاوی معمولی وجود داشته باشد که کم و بیش توسط تمامی روانکاوان پذیرفته شده است.

در کاری که توصیف می­کنم محیط بسیار مهم­تر از تفسیر می­ شود. تأکید از یکی بر دیگری تغییر می­ یابد.

رفتار روانکاو نماینده آنچه است که من محیط می­ نامم با به اندازه کافی خوب بودن در موضوع انطباق با نیاز به تدریج توسط بیمار به عنوان چیزی ادراک می ­شود که امید را افزایش می­ دهد که در آن خود حقیقی ممکن است حداقل، ریسک درگیر شدن در آغاز تجربه زیستن را بکند.

در نهایت خود کاذب خود را تسلیم روانکاو می­ کند. این زمان وابستگی­ های زیاد و یک ریسک واقعی است و بیمار به طور طبیعی در یک حالت واپسرونده واقعی است. (منظور من ار واپسروی، واپسروی به وابستگی و فرآیندهای رشدی اولیه است.) همچنین این یک حالت بسیار دردناک است چون بیمار آگاه است در حالی که نوزاد در موقعیت اولیه از خطرهایی که شامل آن می­ شود، آگاه نیست. در برخی موارد بخش زیادی از شخصیت درگیر این می­ شود که در این مرحله بیمار باید تحت مراقبت باشد. به هر حال فرآیندها بهتر در مواردی که مطالعه شده­ اند در مواردی که این موضوع­ها کم و بیش به زمان جلسات تحلیلی محدود هستند.

یکی از ویژگی­های انتقال در این مرحله طریقی است که ما باید به گذشته بیمار اجازه دهیم حال شود. این ایده در Mme موجود می ­باشد. کتاب سچهای[9] و در عنوانش تحقق بخشی نمادین. در حالی که در انتقال نوروتیک گذشته به اتاق مشاوره می­ آید، در این کار بیشتر درست است که بگوییم حال به گذشته برمی­ گردد و گذشته است. بنابرین روانکاو خودش را در مواجه با فرآیندهای اولیه در محیطی می­ بیند که اعتبار اصلی خود را نگه داشته است.

انطباق به اندازه کافی خوب توسط روانکاو نتیجه­ای ایجاد می­ کند که دقیقا به سمت تغییر بیمار از محل اصلی عمل از خود کاذب به سمت خودحقیقی سوق داده می­ شود. اکنون برای اولین بار در زندگی بیمار فرصتی برای رشد یک ایگو، برای یکپارچگی آن از هسته-های ایگو، برای استقرار آن به عنوان یک ایگوی بدنی و همچنین برای رد یک محیط خارجی بیرونی همراه با آغاز رابطه ­مندی با ابژه محیا می ­شود. برای اولین بار ایگو می­ تواند تکانه های اید را تجربه کند و در تجربه آن و همچنین در استراحت در تجربه کردن می ­تواند احساس واقعی بودن کند. و از اینجا در نهایت می­ توان از یک تحلیل معمول از دفاع­های ایگو در برابر اضطراب تبعیت کند.

توانایی­ای در بیمار در استفاده از موفقیت­های محدود روانکاو از انطباق شکل می گیرد. بنابرین ایگو بیمار توانا می­ شود تا به یادآوردن شکست­های اصلی را آغاز کند، همه آنچه ثبت شده بود، آماده می­ شود. این شکست­ها در آن زمان اثر آزاردهنده دارند و درمانی از نوعی که من توصیف می­ کنم راه زیادی را پیموده است تا بیمار قادر باشد مثالی از یک شکست اصلی بدهد و از آن عصبانی باشد. به هرحال تنها زمانی که بیمار به این نقطه می ­رسد آزمون واقعیت می­ تواند وجود داشته باشد.به نظر می ­رسد که چیزی شبیه پس رانش اولیه این تروماهای ثبت شده را زمانی که استفاده می ­شدند، برعهده می­ گیرد.

راهی که این موضوع از تجربه بودن مختل شده به تجربه خشمی که از آن می­ آید تبدیل می­ شود، موضوعی است که برای من به شیوه خاصی اهمیت دارد، در این نقطه از کارم است که خودم را شگفت زده یافتم. بیمار از شکست­ های روانکاو استفاده می­ کند. شکست­ هایی که باید باشند و در واقع تلاشی برا دادن انطباق سازگار نیست، من باید بگویم که با این بیماران در مقایسه با بیماران نوروتیک ضرر کمتری وجود دارد اگر اشتباه شود. روانکاو ممکن است شگفت زده شود همانطور که من شدم زمانی که متوجه شود یک اشتباه بزرگ ممکن است اتفاق بیافتد اما ضرر کمی برساند، یک خطای کوچک در قضاوت ممکن است تأثیر زیادی داشته باشد. سرنخ این است که از شکست روانکاو استفاده می ­شود و از آن به عنوان یک شکست در گذشته استفاده می ­شود، آنچه بیمار می­ تواند درک کند، دربربگیرد و از آن عصبانی باشد. روانکاو نیاز دارد قادر باشد از شکست­ هایش به عنوان معنایشان برای بیماران استفاده کند و او باید اگر ممکن بود هر شکست را در نظر بگیرد حتی اگر این به معنای بررسی انتقال متقابل ناخودآگاهش باشد.

در این مراحل از کار تحلیلی، مقاومت و یا آنچه در کار با بیماران نوروتیک مقاومت نامیده می­شود، همیشه نشان می­دهد که روانکاو اشتباه کرده است، یا در برخی جزئیات بد رفتار کرده است، مقاومت باقی می­ماند تا زمانی که روانکاو آن اشتباه را بیابد و آن را درنظر بگیرد و از آن استفاده کند. اگر او تنها اینجا از خود دفاع کند، بیمار فرصت عصبانی بودن در مورد شکست گذشته را از دست می­دهد تنها جایی که خشم برای اولین بار ممکن می­شود. اینجا تفاوت زیادی بین این کار و بیماران نوروتیک با ایگوی سالم وجود دارد. اینجاست که ما می­توانیم این مفهوم را در این گفته ببینیم که هر روانکاوی­ای که شکست خورده است، شکست بیمار نیست بلکه شکست روانکاو است.

این کار تا حدودی نیاز است چون روانکاو باید نسبت به نیازهای بیمار و آرزوی ایجاد محیطی که این نیازها را تأمین می­کند حساس باشد. با وجود این، روانکاو مادر طبیعی نوزاد نیست.

این همچنین نیاز است به این دلیل که اهمیت دارد روانکاو هر زمان که مقاومت ظاهر شد به دنبال اشتباهات خودش بگردد. هنوز تنها با استفاده از اشتباهات خودش است که می­ تواند مهمترین بخش درمان در این مراحل را انجام دهد، بخشی که بیمار را قادر می­ سازد برای اولین بار در مورد جزئیات در شکست در انطباق که (در زمانی که اتفاق افتادند) اختلال ایجاد کرده­ اند، عصبانی شود. این بخشی از کار است که بیمار را از وابستگی به روانکاو رها می­ کند.

به این طریق انتقال منفی روانکاوی نوروتیک با خشم عینی در مورد شکست­های درمانگر جابه جا می­ شود. بنابرین اینجا دوباره یک تفاوت مهم در پدیده انتقالی در این دو نوع کار را داریم.

ما نباید به دنبال آگاهی­ای در سطح عمیق از موفقیت­ هایمان در انطباق باشیم چون اینها زیاد حس نمی­ شوند. اگرچه ما نمی ­توانیم بدون تئوری­ای که بحثمان را براساس آن بنا کردیم کار کنیم، بی­ شک این کار را در می ­یابیم اگر فهم ما از نیازهای بیمارنمان موضوعی برای ذهن نسبت به روان­ تن باشد.

من در کار بالینی خود یافتم که یک کار بالینی کار دیگر را پیش بینی نمی­ کند. من خودم را درحالی یافتم که براساس گرایش فرآیند ناخودآگاه بیمار از موردی به دیگری می­ لغزم.

زمانی که کار به نوع خاصی که به آن اشاره کردم اتمام یافت به طور طبیعی به سمت کار تحلیلی معمول هدایت می­ شود، تحلیل موقعیت افسرده ­وار و دفاع­ های نوروتیک بیمار با یک ایگو، یک ایگوی سالم، و ایگویی که قادر است تکانه های اید را تجربه کند و عواقب آن را دربرگیرد.

آنچه اینجا توصیف کردم تنها  آغازی برای من بود برای کاربرد اظهاراتی که در مقاله “رشد احساسی اولیه” کردم. چیزی که اکنون باید مطالعه مفصلی که باید انجام شود معیارهای است که توسط آن روانکاو بداند که باید با این تغییر در تأکید کار کند، چگونه ببیند که نیازی برمی­ خیزد که از نوعی است که من گفتم و باید با انطباق فعال، روانکاو مفهوم همانندسازی اولیه را تمام مدت در ذهن خود نگه­ دارد (حداقل راه خود را بیابد.).

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

  پانویس ها:

[1] Three contributions

[2] Practicing analysts

[3] Pseudo-self

[4] The Widening Scope of Indications for Psycho-Analysis’.

[5] impingement

[6] True self

[7] False self

[8] holding

[9] Sechehaye


Screenshot_20211221-001319_Pinterest-1.jpg
اسفند ۱, ۱۴۰۰

مقاله بیماری نرمال بودن (نورموتیک ایلنس)/ نوشته کریستوفر بولاس 1989/ مترجم: یاسمن همتیان/ ویراستاران: هلیا رهنمایی، عادله عزتی

زمانی که وینیکات نوشت “این درک خلاقانه است که بیش از هر چیز دیگری باعث می شود فرد احساس کند زندگی ارزش زیستن دارد” (1971b:65)، می دانست که روانکاوی بر آشفتگی‌هایی در ذهنیت انسان تمرکز دارد که زیستن خلاقانه را دشوار می سازند. او درحالی‌که به مسیر متفاوتی از آشفتگی اشاره می‌کرد، قطب دیگری از بیماری را پیشنهاد کرد:

مردم ممکن است در حالی که زندگی‌های رضایت بخشی دارند و یا کاری با ارزشی استثنایی انجام می دهند، اسکیزوئید و یا اسکیزوفرنیک باشند. آنها ممکن است به دلیل درک ضعیف از واقعیت، به لحاظ روانپزشکی بیمار باشند. برای توازن این موضوع باید گفت که دیگرانی هم وجود دارند که به شدت درکی عینی از واقعیت دارند که به دلیل عدم تماس با جهان ذهنی و رویکردی خلاق نسبت به واقعیت، از سوی دیگرِ طیف، بیمار تلقی می شوند. (1971b: 66–7)

من باور دارم که ما هم شاهد ظهور تأکید تازه‌ای در بیماری شخصی هستیم و هم داریم به درک عنصری از شخصیت می پردازیم که همیشه با ما همراه بوده ‌است. این عنصر، سائق خاصی است در حهت نرمال بودن، کسی که مشخصه‌اش بی‌حسی و حذف نهایی ذهنیت است به نفع خودی که به عنوان ابژه ای مادی در کنار دیگر محصولات ساخته دست انسان در جهان مادی ادراک می‌شود.

ما توجه مان را به سمت تعداد رو به افزایشی از آشفتگی در شخصیت معطوف می کنیم که مشخصه شان می تواند حذف های جزیی از عامل ذهنیت باشد. بنابرین، ما درباره “خودهای پوچ (blank selves)” (Giovacchini, 1972)، “سایکوز‌های پوچ (blank psychoses)” (Donnet and Green, 1973)، و یک “شخصیت سازمان یافته (organizing personality)” (Hedges, 1983) می‌نویسیم. تلاش برای کشف ویژگی‌های خاص این شخصیت‌ها می‌تواند در کار مسعودخان (1974,1979)، اندره گرین (1973) دونت و گرین (1973) و رابرت استولر (1973, 1976) دیده شود. تلاش این افراد برای رها شدن از زندگی درون روانی اغلب ناموفق‌ است، چون آنها نمی توانند درد روانی ناشی از نداشتن یک زندگی درونی را حل و فصل کنند. آنها غالبا از احساس پوچی و یا نداشتن حسی از خود آگاهند و در پی یافتن راهی برای حس کردن واقعیت خواهان کمک تحلیلی هستند، یا دردی که می تواند به عنوان یک احساس تهی بودن یا درد تجربه شود، را نمادین می کنند.

البته نوع خاصی از افراد وجود دارند که در خنثی‌سازی عنصر ذهنیت شخصیت موفق شده‌اند. همانطور که وینیکات اشاره می‌کند، بعضی از افراد با ایجاد ذهنیتی جایگزین، عنصر خلاقیت را نابود کرده اند؛ فردی که می خواهد عینی باشد، ذهنی که کمتر توسط خصایص روانی (نما‌‌دسازی بازنمایی شدۀ احساسات، حس‌ها و ادراکات بین‌ذهنی) تعریف می شود تا خصایص عینی. این ذهنیت نمی خواهد شئ ای را بازنمایی کند، بلکه میخواهد بازتابی از شئ بودن ذاتی اشیا مادی باشد، می خواهد کالایی سودمند در جهان تولیدات بشری باشد.

در شرح پیش رو، نوع خاصی از شخص توصیف می شود، کسی که غالبا به او بی توجهی کرده ایم، اگرچه جویس مک دوگال باهوش است و آنچه او “ضدتحلیل شونده” (1980) می‌نامد توصیف خوبی از فردی است که من “نورموتیک” می‌نامم.

فرد نورموتیک شخصی است که به طرز غیر نرمالی نرمال است. او بسیار باثبات، امن، آسوده و از لحاظ اجتماعی برون‌گرا است. او اساسا به دنیای ذهنی بی‌علاقه است و تمایل دارد در مورد شئ بودن اشیا، واقعیت مادی آن ها، یا اطلاعاتی که مربوط به پدیده‌های مادی است، تأمل کند.

ما ممکن است از یک اصل نورموتیک رایج صحبت کنیم؛ مثلا وقتی درباره هرگونه فعالیت ذهنی فکر می کنیم که مسبب انتقال از یک حالت ذهنیِ ذهن، به سمت شئ خارجی مادی می شود و به نمادزدایی محتوای ذهنی می انجامد. اگر این عنصر بیش از اندازه استفاده شود و اگر شیوه ای برای تهی کردن ذهن از ذهنیت باشد، آنگاه احتمال آن می رود که فرد به تدریج به بیماری نورموتیک مبتلا شود. اگر عنصر نورموتیک معمول باشد، آنگاه بیماری نورموتیک زمانی رشد می‌یابد که معنای ذهنی، درون یک شئ بیرونی اقامت می کند، آنجا باقی می‌ماند و درون فکنی مجدد نمی‌شود و به مرور زمان عملکرد نمادینش را به عنوان یک دال از دست می‌دهد. افراد آشفته ی نورموتیک، بخش‌ها و عملکردهای مختلف دنیای درونی‌ خود را با موفقیت در ابژه‌های مادی مستقر می‌سازند و حتی با وجود این‌که از این ابژه‌ها استفاده می‌کنند و آنها را در فضای آشنایی گرد هم می آورند، این ابژه ها هیچ هدف نمادینی ندارند. چنین فردی در دنیایی از بی معنایی گسترده زنده است.

شخصیت نورموتیک

ویژگی متمایز کننده ی اساسی این افراد، عدم تمایل به درگیری با عناصر ذهنی در زندگی است، خواه در خود فرد وجود داشته باشد یا در دیگری. ظرفیت درون‌نگری به ندرت استفاده می‌شود. اگر از این فرد بخواهند در مورد مسائلی نظر بدهد که نیازمند نگاه به درون خود یا دیگری در هر عمقی باشد، واقعا خام و بی تجربه جلوه می کند. در عوض، اگر سیر تکامل به سمت انسان نورموتیک شدن موفق عمل کند، او با رضایت پیرامون پدیده‌ها و ابژه‌های مادی زندگی می‌کند.

منظور من از عنصر ذهنی، نقش درونی عواطف و افکاری است که مولد تخیلات شخصی هستند، کار خلاقانه ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد، و منابع همیشگی برای روابط بین‌فردی ما می‌باشند. اثر توانایی ذهنی مشابه نوع خاصی از فضای درونی (Stewart, 1985) است که پذیرش عواطف، خاطرات و ادراکات ناهشیار را تسهیل می‌کند.

فرد نورموتیک‌، در تجربه کردن حالات ذهنیِ در حال تکامل درون خویش ناتوان به نظر می‌رسد. او ممکن است به طرز غیرمعمولی سالم و استوار به نظر برسد. اگر بنا به شرایطی در موقعیت پیچیده‌ای قرار گرفته باشد که در آن عنصر ذهنی به کار گرفته می شود (مانند درگیر شدن در یک مشاجره خانوادگی، یا بحث درمورد یک فیلم، یا شنیدن درباره وقایع تراژیک)، عدم وجود دنیای ذهنی‌اش را فاش می‌کند. او ممکن است بتواند در مورد پدیده‌ای به عنوان شئ‌ای منحصر به فرد، مملو از قوانین شناخته‌ شده و بنابراین قابل فهم صحبت کند. یک جر و بحث ممکن است سبب شود او بگوید: “شما آدما غیرمنطقی هستید”، یا ممکن است هملت برای اون الهام بخش این جمله باشد: “یک دهقان جوان ناخشنود”، یا در بیشتر مواقع، به سکوت احترام آمیزی فرو می‌رود.

این به این معنا نیست که او به سینما یا تئاتر نمی‌رود. اما تأکید می‌کند که قرار است به یک نمایش برود یا یک بلیط فصلی دارد. او از بحث پیرامون محتوای نمایش اجتناب می کند با تاکید بر اینکه نمایش را باید برویم ببینیم و یا آن را داشته باشیم. او حقیقتا در خواندن و نظر دادن در مورد یک شعر ناتوان است. ظرفیت تعمق کردن در یک شعر، یک دستاورد ذهنی پیچیده است که توانایی ذهنی ای را طلب می کند که از فرد نورموتیک دور است.

هرچند فرد نورموتیک علاقمند به واقعیات است، اما اشتیاقی به داده‌های واقعی برای بنیان نهادن دانشی مشترک که حامی خلاقیت یک گروه باشد (مانند جامعۀ علمی) ندارد. واقعیات جمع و نگه‌داری می‌شوند چون این عمل اطمینان‌بخش است. این بخشی از تکامل شخصی است که در آن ناآگاهانه تلاش می‌کند شئ‌ای در دنیای اشیاء شود. جمع‌آوری واقعیات نهایتا یکی شدن با آن چیزهایی ست که جمع آوری شده: تبدیل به واقعیت شدن. بخشی از دستگاه تولید بودن حقیقتا اطمینان بخش است. او دوست دارد بخشی از یک نهاد باشد چون به این طریق قادر است با زندگی و موجودیتی غیر شخصی همدل شود: کارهای یک موسسه یا محصولات یک شرکت. او بخشی از تیم است، او در خانه در یک انجمن و هیئت است، در گروه‌های اجتماعی‌ که صمیمیت کاذب راه و چاره ای برای شناختن فردی دیگر است احساس امنیت می کند.

نورموتیک به دنیای مادی پناه می برد. او انگیزه ای دارد که قناعت را از طریق اکتساب اشیاء و چیزها تعریف کند. و ارزش انسانها را به واسطه ی مجموعه اشیاء کسب شده می سنجد. اما این شکل از تصاحب آن گونه پرشور نیست برعکس زمانی که یک فرد قایقی می خرد و آن را ستایش می کند، آخر هفته ها با آن کار میکند و درباره ی سفر دریایی می آموزد. در فرد نورموتیک اشیاء مادی با بی‌میلی جمع آوری می‌شوند. آنها را به زندگی اش می آورد، گویی پیامد هایی منطقی و امضای شخصیت او هستند.

درست نیست اگر بگوییم که فرد نورموتیک احساس هویت ندارد. این یک فرد “انگار که” یا یک “خود کاذب” بنا به تعریف وینیکات نیست. شرح ذات هویت او کار آسانی نیست، غیر از اینکه بگوییم، یک بیننده ممکن است احساس کند که یک اکتساب مصنوعی به چشم می آید. گویی هیچ کار ذهنی در شکل گرفتن تاریخچه هویت او صورت نگرفته‌است.

همچنین نادرست است که بگوییم فرد نورموتیک نمی‌تواند عاشق شود یا یک رابطه را شکل دهد. به هر حال او جذب فکرهایی شبیه خودش می‌شود و چون عشق می‌تواند به برخی اعتیادها نزدیک باشد، او می‌تواند بدون هیچ مطالبه‌ای از ذهنیتش عاشق یک فرد باشد.

آیا عاطفه اش غنا ندارد؟ نه به این معنا که او بی‌عاطفه‌ است. او ممکن است حس شوخ طبعی داشته باشد، ممکن است از یک خندۀ حسابی، لذت ببرد و عشق سرگرمی به نظر برسد. اما به جای تجربۀ غم، کند می‌شود. کنش برای او کیفیت زندگی تلقی می شود، بنابرین حالتهای افسردگی و اضطراب به شکل گسترده ی ذهنی ظاهر نمی‌شود: آنها فقط او را در مسیر جستجوی بی نقص شادمانی اش کند می کنند. در شکلی شدید، او ممکن است به طرز مخوفی پوچ به نظر برسد، اما این مشاهدات از این منظر که فقط برای ما چنین به نظر می رسد قابل توجه است در حالی که او در درون خودش فاقد خواسته ای است. به این معنا، آنچه که به عنوان ربات در ادبیات معاصر و فیلم های سینمایی نشان داده می شود فهم ظهور این نوع از شخصیت در فرهنگ ما است. این جلوه ها بیش از آنکه آینده ی این ربات ها را شرح دهند پیش بینی دقیقی از اختلال شخصیتی هستند که در حال حاضر با ما است.

این فرد ممکن است یک معتاد به کار باشد. شکوفایی و موفقیت او وابسته به ساختار زندگی است و آینده‌اش را بر اساس دستورهای کاری بازبینی شده می‌سازد. او اغلب می‌داند که هر ساعت از روز چه کاری قرار است بکند. زمان های آزاد صرف تشریفات و مناسک می شوند، پس احتمال کارهای یک دفعه ای و خود به خودی را از بین می برد. او می‌داند که کجا قرار است ناهار بخورد، یا پنجشنبه عصر قرار است ورق بازی کند، یا اینکه هر دوشنبه با همسرش شام می‌خورد. تفریحات فاقد بازیگوشی است و شبیه هر کار دیگری با تعصب و حمایت شدید پیگیری می شود.

اینکه این فرد به چیزی در وضعیت خیالبافی ناِیل شود، قابل توجه است. یک بیمار زن در طی روز از مغازه ای به مغازه ی دیگر سرک می کشد. ممکن است یک ساعت و یا بیشتر در سوپرمارکت وقت بگذراند نه برای اینکه به خوراکی خاصی احتیاج دارد بلکه چون زیبایی اشیاء، زرق و برق سبزیجات، حبوبات و غذاهای کنسروی، آرامش بخش است. از سوپرمارکت به فروشگاه حیوانات خانگی؛ از مغازۀ لوازم ورزشی به یک ابزارفروشی بزرگ؛ از ناهار با دوستانی که هر کدامشان لیستی از کارهایشان را تحقق بخشیدند به خانه برای تمیزکردن بی ذوق آشپزخانه؛ از مسابقه ی تنیس به جکوزی؛ این فرد می تواند بدون لحظه ای چشم به هم زدن زندگی کند. اگر پدر یا مادر فرد نورموتیک در حال مرگ باشند او احساس ماتم و سوگ نمی کند در عوض درگیر بررسی موشکافانه ی بیماری آن ها، تجهیزات بیمارستانی که فرد در آن درمان می شود و بیان حرف های کلیشه ای که تجربه ی مرگ را در بر دارد و می زداید، می شود: “خوب میدونی اون خیلی پیره و همۀ ما یه روزی می‌ریم!”

نورموتیک به هیچ وجه بدون دوست نیست. درواقع او می تواند در تدارک مهمانی ها و شام ها ماهر باشد. اما موضوعاتی که نیازمند ظرفیت تحمل عنصر ذهنیت در زندگی باشد به ندرت به میان می آیند و دوستی ها به جای تبادلات بین ذهنی افراد که در آن صمیمیت رو به افزایشی شکل می گیرد که خود مسبب یک حس واقعی شناخت دیگری(دوست) است، با وقایع نگاری مشترک از اتفاقات زندگی مشخص می شود. ظرفیت صحبت کردن بی پرده درباره ی خود فرد، شخصیت و احساسات اش موضوعی ناشناخته است. در حالی که بسیاری افراد دیگران را در یک فهم مشترک سهیم می کنند، آگاه از اینکه چنین صمیمیتی دو طرف را وارد و درگیر این ترازوی متزلزل دوسوگرایی می کند، هیچ احتیاجی در فرد نورموتیک دیده نمی شود.

او یک فرد بدون اصول و اعتقاد نیست، ولی به نظر می رسد هردو اینها را از جایی غیر از خودش کسب کرده‌است. اندکی فکر یا سائق ذهنیت در عملکرد ذهنی و فکری او دیده می شود. چنین فردی دارای کنجکاوی به جای احساس گناه است. او به درست و غلط باور دارد، اما به جای مکالمۀ درونی که بین ایگو و سوپر‌ایگو رخ می‌دهد، مکالمه‌ای که اغلب بیان احساس گناه می‌باشد، نوعی درونی کردن قانونی وجود دارد. قوانین یا پارادایم‌های بسیاری وجود دارد که رفتار درست و غلط را را توصیه کند. در هر حال در یک بررسی محتاطانه، این قوانین پاسخگوی تغییر شرایط زندگی نیستند و آن ها کمتر بازتاب دهنده ی کنش های منتقدانه قضاوت هستند تا شاهکارهای تصویری یادآور شونده.

زاده نشده

اینکه نورموتیک چگونه زاده نشده به نظر می رسد حیرت آور است. گویی اینطور است که مراحل نهایی تولد روانی حاصل نشده و نقصان را برای فرد بر جای گذاشته. یا حداقل اینگونه به نظر می رسد. وقتی کسی با چنین فردی کار می کند، با اینکه خوشحال و راضی است اما بسیار شبیه به نوزادی است که پستان همیشه راه حل نهایی برای پریشانی و ارضای نیاز های او است.

چیزی که کم است ذهنیت اولیه است که دسترسی نمادین ما را می رساند. نورموتیک‌ها خودشان را چیزی به جز یک شئ میان سایز اشیاء جهان مادی نمی بینند. ( به طور ایده‌آلی باهوش و مرتب، مولد و اجتماعی). چون او خود را به عنوان یک سوژه درک نمی کند، از دیگران هم نمی‌خواهد او را اینگونه ببینند، خودش هم به دیگران اینگونه نمی نگرد.

علاقه‌ای به حالات ذهنی ندارد و در جستجوی اشیاء مادی به عنوان چیزهایی فی نفسه برای اهداف کارکردی و نه اهداف نمادین می‌باشد، نورموتیک تنها در حد نسبی ظرفیت نمادین سازی خود را کسب کرده. در زبان بیون، یک محصول تضعیف شده از عناصر آلفا وجود دارد، کلمه ای که بیانگر تغییر شکل ذهنی است و به واسطه اش در وهله ی اول تجارب هیجانی امکان پذیر می شوند. عناصر آلفا محصول تاثیرات تجارب هستند بنابراین آن ها برای رویا-افکار و اندیشه ی بیدار برانگیزاننده ی ناهوشیار، ذخیره و در دسترس قرار می گیرند (1977:8). این جریان زیر لایه ای در زندگی ذهنی فرد ایجاد می کند، یعنی او از طریق عناصر بتا، بودن خود را تثبیت می کند و ارتباط می گیرد، چیزی که برای بیون نشانه ی “واقعیات هضم نشده” یا واقعیاتی در زندگی وجودی است که به حالت های ذهنی توسعه نیافته است. اگرچه من باور ندارم نبود عملکردهای آلفا در افراد نورموتیک فقط به دلیل نفرت یا رشک است، اما توصیف بیون از فردی که عملکرد آلفا‌ی او به طور مزمنی نقص دارد، به تعریف ماهیت نورموتیک نزدیک است و من آن را کاملا نقل قول می‌کنم:

حمله به عملکرد آلفا، که توسط تنفر یا رشک تحریک شده، احتمال ارتباط هوشیارانه ی بیمار با خودش یا فردی دیگر به عنوان سوژه ای زنده را تخریب می کند. نتیجتا، زمانی که توقع داریم درباره ی انسان ها بشنویم، از اشیاء بی جان و حتا مکان ها می شنویم. این ها گرچه کلامی توصیف شده اند به واسطه ی اسامی شان بازنمایی می شوند. این حالت با جان باوری ای که در آن موجودات زنده واجد خصایص مرگ هستند، در تقابل است.

حمله به عملکرد آلفا یعنی آن فرد هرگز به معنای واقعی زنده نمی شود، و بنابراین تا اندازه ای متولد شده است. نورموتیک، ناتوان در یافتن عملکرد آلفا، در تبادل ارتباط اولیه ای که توسط اندیشه و عمل بتا مشخص می شود، گیر افتاده است. نورموتیک مسایل روانشناختی خود را با شفادادن خود (معمولا با زیاده نوشی) و زیستن میان اشیاء مادی حل می کند.

ملاحظات سبب شناسی

پیدایش بیماری نورموتیک برای من تنها زمانی معقول به نظر می‌رسد که این تحول را درون زندگی یک خانواده درنظر بگیرم. در اساسی‌ترین مرحله، نورموتیک تنها تاحدی توسط پدر و مادر مشاهده می‌شود، مشاهده شده توسط والدینی که توانایی بازتاب آنها کند است و تنها درک اندکی از شمایل کلی خود را برای کودک محقق می کنند. بیون بر خلاف مطالعه ی عمیق اش از ماهیت عملکرد ذهنی، حمله به عملکرد آلفا را فقط در نوزاد قائل می شود، و در نتیجه آم را به تنفر و رشک نسبت می دهد. این بسیار مرا سردرگم می کند که چرا جنون مادر یا پدر یا رابطه ی بین آن ها یا فضایی که توسط همه ی عوامل و شرکت کنندگان در تعاملات والد-کودک ساخته شده است، باید به عنوان یکی از منابع بالقوه ی آشفتگی در رشد عملکرد آلفای کودک حذف شوند. این ها بیشتر گیج کننده می شود وقتی بیون به کارکرد حیاتی والدین به عنوان دربرگیرنده ی زندگی روانی نوزاد اذعان می کند. اگر چنین است، آیا غیر قابل فهم نیست که یک والد از طریق همانند سازی فرافکنانه، بخش نامطلوب و مخرب خودش را در فرزندش بکارد، و کودک با پریشانی حتمی و غرق در احساسات ویرانگر بر جا بماند؟

من متوجه نمی شوم که چرا برخی از کودکان تسلیم چنین فضای خانوادگی‌ای می شوند و نورموتیک می‌شوند و چرا برخی نمی‌شوند؟ من این را نمی گویم که بزرگسالان نورموتیک ناچارا کودک نورموتیک به بار می آورند. اگرچه آنها که نورموتیک می‌شوند باید از خانواده‌های نورموتیک آمده باشند، برخی کودکانی که در چنین خانواده‌ای بزرگ شدند، توانایی کشف و نگهداری یک جهان ذهنی شخصی را درست بر عکس زندگی والدین شان دارا هستند. برخی دیگر دائما بزهکار می‌شوند، زندگی ذهنی خود را بر موفقیت‌های مستمر برون‌کنش‌نمایی نشان می دهند، گواهی بر شورش در برابر ذهنیت نورموتیک. احتمالا تمایز بین کودکان نورموتیک و آنهایی که سالم به نظر می‌رسند (یا نوروز) این باشد که برخی کودکان راهی برای بازتاب گرفتن می‌یابند حتی اگر والدینشان آن را فراهم نکنند. با پیدا کردن بازتاب خود در جای دیگر، یک عملکرد آینه ای/بازتاب دهنده را درونی می کنند و مکالمه های بین ذهنی را به جای نقش بین فردی به کار می برند. آنها یک ظرفیت درون‌نگری ایجاد می‌کنند و زندگی برای آنها پرمعنا خواهد بود حتی اگر ناکامل باشد.

اگرچه این موضوع باید گسترده‌تر و عمیق‌تر مورد بررسی قرار بگیرد، من فکر می‌کنم بسیار محتمل است که کودکانی که به عامل نورموتیک تن می دهند، یک شکلی از تنفر را در شیوه ی بودن والدین شان درک می کنند که ما ممکن است آن را غریزه ی مرگ مفهوم سازی کنیم. این نفرت بر شخصیت کودک متمرکز نیست، پس نادرست است اگر بگوییم کودک از والدین احساس مورد تنفر بودن می‌گیرد. دقیق‌تر خواهد بود اگر بگوییم کودک حمله ی والدین به خود زندگی را حس می کند و چنین والدینی سعی می‌کنند زندگی را به سمت نیستی ببرند.

اما ممکن است اینگونه باشد که سرشت بچه برای خالی شدن از خود، بازتاب دهنده ی غریزه ی مرگ او باشد. عملی که از منظر من زمانی موفقیت آمیز است که والدین آن را بخواهند. والدین و کودک یک فرایند سلب ذهنیت را سازمان می‌دهند. آنها از این طریق که با هم زندگی را مسدود می کنند و بواسطه ی مهارت ناهشیار عملیات نظامی بر زندگی مسلط می شوند، صمیمیت خاصی پیدا می کنند. چون نورموتیک نمی تواند حالات ذهنی ذهن اش را توسط زبان نمادین کند، دشوار است که به خشونت در این فرد اشاره کنیم. اما این خشونت وجود دارد، نه در بیاناتشان، بلکه در همان شیوه ای که راه زندگی را سد می کنند.

والدین نورموتیک میل دارند که شئ‌ای میان اشیاء شوند. این تلاش بر سیر تحول کودک به سمت یک ذهنیت مشخص که می‌تواند با غریزۀ مرگ کودک مطابق باشد، دلالت می کند. سائقِ (انسان) نبودن، در عین تسلط بر بودن، باعث تسهیل حرکت به سمت وضعیت های بی جان از ثبات می شود. وضعیت هایی که فروید (1920) وقتی درباره ی سائق مرگ می نوشت آن را در نظر گرفت. دستاورد این سائق (نبودن اما بودش: not to be but to have been) این است که روان را از تنش های بودن آزاد کند و خود را به سمت اشیاء خارجی ای که جایگزینی برای خودآگاهی هستند بکشاند. به این دلیل است که نورموتیک تجربیات درون روانی و فرهنگی را به فضولات حفظی تبدیل می‌کند: یک تعطیلات یک دفعه ای مهم‌تر از تجربۀ حقیقی دیدن مکانی تازه می‌باشد، آبونمان اپرا مهم‌تر از دیدن خود اپراست.

اگر دیالکتیکی از “کارِ مرگ” (Pontalis, 1981) وجود داشته باشد که در آن والد و کودک یک ترجیح دو جانبه را برای حفظ خودِ متولد نشده ایجاد کنند، این مشارکت به سمت اختلال شخصیت کودک پیشروی می کند که به واسطه ی رد کردن جدیِ زنده بودن در واقعیت درونی کودک اتفاق می افتد. این کار مرگِ (death work) یک ‘زندگی’ خانوادگی مشخص است، که در آن کودک به تدریج این همکاری را درونی می‌کند و شرایط و قیود آن را به رابطه با خودش به عنوان یک ابژه (شئ) تبدیل می کند. چیزی که به امتناع او از سرگرم بودن در زندگی درونی خود اش منجر می شود.

چون والدین فرد نورموتیک به اندازۀ کافی برای واقعیت درونی‌ بچه ها زنده و حاضر نیستند، نمی توانند بیان خلاق هسته ی درونی خود را تسهیل و ممکن کنند. ما می‌توانیم بگوییم که آنها پاسخگوی گسترش خود کاذب بودند، که در آن به سازگاری کودک با قرارداد ها، با تمجید و پاداش مادی پاسخ می دادند. این دیدگاه من است که عملکرد ابژۀ تحول آفرین والدین نوع ویژه ای بوده است.

من باور ندارم که هیچ چیز قابل ملاحظه‌ای در تاریخچۀ فرد نورموتیک رخ داده باشد. این کودکان توسط والدین در یک محیط ساختاریافته پرورش یافته‌اند و برای آنها اسباب‌بازی فراهم شده است و قطعا محروم از اشیاء مادی نبوده‌اند. اما هیچ یک از والدین تمایلی به تجلیل از زندگی تخیلی کودک نداشته‌اند. آنها اگر وارد بازی شوند فکر می‌کنم که اغلب به خاتمه ی بازی منجر شود تا زیرکانه کودک را به سمت واقعیت بکشانند. مهم‌تر از همه، آنها می خواهند که کودکشان نرمال باشد و میل ندارند که بچه ها به طریقی رفتار کنند که نامناسب یا عجیب تفسیر شود. بنابرین کودک برای خوب بودن تشویق می‌شود، جایی‌که خوب بودن به معنای نرمال و متداول بودن است و او بابت خیال‌پردازی اش نادیده گرفته و تهدید می‌شود، مخصوصا اگر این موضوع در جمع بیان شود.

باید به ذهن بسپاریم که همانطور که این والدین عامل خیال پرداز بودن را در کودکانشان طرد می‌کنند، به جای آن نوعی از تشریفات را پیشنهاد می‌دهند. یک ساختار خالی، جایگزینِ فقدانِ خلاقِ ساختار می شود. برای مثال، کودکی که می‌خواهد با پدرش بازی کشت و کشتار کند، مجبور می‌شود تلویزیون تماشا کند. برنامه‌ای پس از دیگری، روزی پس از دیگری، در یک الگوی قابل پیش بینی.

کودک ممکن است برای قهرمان ورزشی شدن تشویق شود و پدر می‌تواند تصمیم بگیرد که فوتبال راه مناسبی برای آن است. به کار بردن این تشریفات و فعالیت‌های در دسترس مثال دیگری از کودکی است که با شکل از پیش موجودی که توسط دیگران ساخته شده، همساز می شود. آنها ربطی به زندگی خیالی کودک ندارند، گرچه کودک ممکن است هنوز در تلاش باشد که خود را یک قهرمان فوتبال یا چیزی شبیه به آن تصور کند. این کودکان، اگرچه ممکن است درگیر فعالیت‌های متفرقه خارج از خانه باشند که همۀ آنها از لحاظ فیزیکی و تحصیلی هیجان‌انگیز هستند، در زندگی‌ای شرکت دارند که جایگزینی برای زیستن از هستۀ خود فرد است. در عملکرد مستمر ابژۀ تحول آفرین، والدین حیات روانی کودکانشان را به سمت فعالیت فیزیکی یا به سمت برخی ساختارها و محتویات تشریفاتی هدایت می‌کنند، مانند تلویزیون و یا بازی ویدیویی. کودک به ابداع خلاقانه از زندگی تشویق نمی شود.

پاسخ بر حذر دارنده ی عناصر خلاقانه در کودک به حدی از توهم منفی می رسد، چون به بخش های مهمی از شخصیت کودک توجه نشده. همین که بچه به زیستن ادامه می دهد این بخش های خود اجزایی می شوند که غایب ند (اجزای آن جا نه)، همانطور که هر کدام از ما آن الگوهای اساسی حاصل از ابژه تحول آفرین والدین مان را به ارث برده ایم که در مراقبت از خود ما به عنوان یک ابژه عمل می کند، عناصر آن جا نه ی توهم منفی والدین به دفاع های روانی ذاتی کودک (مثل انکار) ملحق می شوند تا تبدیل به اجزای آنجا نه ی زندگی درون ذهنی این فرد شوند. وقتی کودک به مرحله ی نوجوانی وارد می شود اگر رنج روانی زیادی را متحمل شده باشد، در مخمصه ی هولناکی از ناتوانی در نمادین کردن درد اش قرار گرفته. در عوض او توهم منفی را تجربه می کند چیزی که شبیه صفحه ای خالی است، حذفی که فراموشی ممتد را می سازد. همۀ این‌ها زمانی بیشتر رنج آور است که به نظر می‌رسد کودک هرچیزی که باید بخواهد را دارد و والدین ممکن است به شدت به رفتار اصطلاحی کودک بی‌تفاوت باشند.

فروپاشی نورموتیک

اگر بیماری سایکوتیک به عنوان یک شکست در جهت‌گیری واقعیت و از دست دادن تماس با دنیای واقعی شناخته شود، پس بیماری نورموتیک با جدایی افراطی با ذهنیت گرایی و با غیابِ ژرفِ عنصر ذهنیت در زندگی روزمره شناخته می‌شود. همانطور که بیماری سایکوتیک با چرخش درونی به دنیای فانتزی و توهم شناخته می شود، بیماری نورموتیک به عنوان گرایش به بیرون به سمت اشیاء واقعی و رفتارهای قراردادی متمایز می شود. فرد نورموتیک از زندگی رویایی، حالت های ذهنی ذهن، زندگی خیالپردازانه و خشونت مشتق شده از بازی با دیگران می گریزد. تخلیه ی زندگی ذهنی بیش از تشریح مفصل و با جزییاتی که لازمه اش فرایند نمادین و ارتباط واقعی است مورد پسند قرار می گیرد. می توانیم بگوییم اگر سایکوتیک رفتن در پایان عمیق را دارد نورموتیک رفتن به پایان پوچ را دارد.

یک خانوادۀ نورموتیک ممکن است برای مدت زمان مشخصی با تکیه بر آسایش مادی و وجود ثروت شخصی موفق باشند. همانطور که آنها به ذخیره ای از اشیاء مادی نیاز دارند که شادکامی شخصی شان را غنا ببخشد، بسیار بیشتر از دیگران وابسته به جریانات زندگی اقتصادی می‌باشند. برای مثال، اگر یکی از والدین بی‌کار شود، این موضوع چیزی بیش از تعدیل نیرو به نظر می رسد: این، فروپاشی ذهنیت را تهدید می کند. این به بازخورد یا حالت های احساسی ای که فهم افراد خانواده را از خودشان و زندگی شان عمق می بخشد، منجر نمی شود. پدر ممکن است غایب شود، خواه عینا، با بیرون‌ رفتن و از خانه دور ماندن و یا ممکن است زمان زیادی پای تلویزیون بنشیند. بهتر است بگوییم آنجا یک افسردگی حضور دارد، ولی از درون خانواده؛ تجربۀ “پدرت را تنها بگذار” وجود دارد که معادل ذهنی اش این است ” بخشی از ذهنت را که نگران پدرت است را تنها بگذار”. این بیانات فراوانند و به این شیوه ذهن به مرور خاموش می شود.

یک مادر ممکن است خانه را تبدیل به شئ ای کند که باید به طرز طاقت فرسایی تمیز باشد. فعالیت‌ اجباری و تاحدی بی روح او ممکن است برای ما شوکه‌کننده باشد، اما درون خانواده این ممکن است به عنوان “مادرت کمک می‌خواهد” توصیف شود که معادل روانی آن این است که “هر زمان فکر کردی علائمی از آشفتگی در ما می‌بینی، این فکر را از سرت بیرون کن و آن را با در نظر گرفتن کاری که پیش رو داری جایگزین کن”. اگر پدر مجددا کار پیدا کند، تمام این دوره نادیده گرفته می‌شود و احتمالا تنها به عنوان کلیشه به آن پرداخته می‌شود: “پسر، این خیلی سخت بود” یا “خب، تو پایین و بالاهای خودتو داشتی”. اگر اوضاع بهتر نشود اما، فشارها به ماجرا اضافه می شود به شکلی که دفاع نورموتیک کارساز نیست.

شایع ترین شکل فروپاشی اعتیاد به الکل می‌باشد. هرگاه این فرد احساس رنج روانی می‌کند یا هرگاه از روی بخت و شانس به تحمل تجارب ذهنی فراخوانده می شود، از این کار امتناع می کند و تا سرحد بیهوشی نوشیدنی می نوشد. این کار را رد می‌کند و می‌نوشد تا به یک حالت بی‌حسی برسد. یا ممکن است به شکل پرکاری به شغلش بپردازد، ساعت های مدید بی عاطفه ی انسانی در دفترش کار کند. او ممکن است در کنار سایر فعالیت ها عاشق ورزش باشد، ده مایل دویدن در روز. اگر او افسرده شود و نتواند کار یا تمرین کند، خودش را در استعاره های ماشینی توصیف می کند. او فقط یک “گلوله” است یا “از کار افتاده” یا “در بی نظمی کاری”. ممکن است برای مشکل‌اش دنبال یک درمان شیمیایی باشد.

بیماری‌های روان‌تنی مشخص و آشفتگی‌های خوردن ممکن است شکل هایی از فروپاشی نورموتیک باشند که در آن فرد سعی در اجتناب از بررسی درون نگر ریشه های ذهنی رنج و پریشانی دارد و به جای آن تمرکز بر عینیت فروپاشی می کند، مثل یک درد یا بدکارکردی بخشی از بدن یا یک اشتغال افراطی به مصرف غذا و دقت به وضعیت تناسب اندام.

فرآیند های ذکر‌شده برای شخصیت نورموتیک همساز است. آنها تلاش هایی برای بقا در شخصیت نورموتیک و مفروضات آن هستند. اما برخی از آشفتگی‌های همجنس‌گرایی، ممکن است به شکل شخصیت ضدنورموتیک شناخته شود. تزیینات همجنس‌گرایان در بیانات اغراق شدۀ آنها از عنصر ذهنی می‌تواند یک اعتراض به روش زندگی نورموتیک باشد. جایی‌که والدین نورموتیک ممکن است بر تفکر منطقی تأکید کرده باشند، همجنس‌گرایان ممکن است از برتری ضد منطق جانبداری کنند. جایی که والدین نورموتیک هیچ وقت چالش ها را تحمل نکرده‌اند همجنس‌گرایان ممکن است معتاد به جمع آوری مجادلات باشند. این دفاع در برابر عنصر نورموتیک (نسبت به دفاع اجباری در برابر بیماری اسکیزوفرنیک) به هیچ وجه دربرگیرندۀ رد تناقض مورد نظر نیست. خلاقیت برای همجنس‌گرایان ممکن است تنها تصنعی باشد: ذهنی گرایی مختص شده برای اهداف تزیینی. موضوعی مناسب برای هدف تصنع. همجنس گرایان ممکن است شئ مادی شوند، همانطور که تلاش می‌کند با آن بودنی که اجباری جمع‌آوری شده است، اشتیاق را از گذشته‌اش بازگرداند. بی‌قیدی جنسی میان همجنس گرایان ویژگی پدیدۀ مادی را دارد و تاحدودی نمایش معکوس بیماری نورموتیک است.

حساس‌ترین مرحلۀ زندگی فرد نورموتیک نوجوانی است. از دیدگاه من ما می‌توانیم اغلب مشاهده کنیم که چگونه یک کودک که در چنین فضای پرورش یافته است، فشاری غیرقابل تحمل احساس می‌کند و به مواد مخدر یا خودکشی به‌عنوان جایگزینی برای زندگی در خانواده کشیده می شود. همچنین ما با وضوح بیشتر شاهد پویایی خانواده هستیم، زمانی‌که والدین نورموتیک بچه ی نوجوان خود را فراموش می کنند گویی دارند خانه را تمیز می کنند.

تام

چند وقت پیش من برای مصاحبه با یک بیمار در برابر اعضای دپارتمان روانپزشکی یک بیمارستان بزرگ دعوت شده بودم. من به این تجربه عادت نداشتم و با ملاحظه و اضطراب منتظر آن بودم.

قبل از اینکه بیمار به اتاقی با تقریبا سی نفر وارد شود، خانواده درمانگر به ما گفت که بیمار نوجوانی است که با بریدن رگ دستش از مچ تا آرنج تلاش هایی برای خودکشی داشته. این رویداد متعاقب یک نا امیدی در مدرسه، زمانی که حس کرده بوده دیگران را نا امید کرده، رخ داده بوده. برای چند روز بعد از آن احساس نا امیدی، حالت رویاگونه به او دست می دهد، یک تغییری که توسط دوستان و ظاهرا برای اعضای خانواده اش قابل مشاهده بوده، هر چند که هیچ کسی چیزی به او نمی گوید و درباره ی حال اش جویا نمی شوند. پس از آن، او اقدام به خودکشی می کند و قطعا اگر پیدایش نمی کردند، مرده بود. پس از چندین هفته در بیمارستان به نظر خیلی بهتر می رسید. به یک روانپزشک جوانی که مشتاق و همدل و کمی ساده بود دلبستگی پیدا کرده بود. به خوبی مشهود بود که روانپزشک عمیقا از بچه مراقب می کرده. ما فهمیدیم که به تام داروها ی ضد افسردگی می دادند، مانند حالت رویا گونه اش که معمولِ زمانی بود که در بیمارستان بستری بود، شاهدی بر وجود افسردگی بالینی بود. پس از کمتر از یک ماه، از بیمارستان مرخص شد. بعد از چند روز دوباره یک اقدام به خودکشی شدید کرد.

او رابطه‌اش را با روانپزشک از سرگرفت و ما قرار بود بحث کنیم که با او چه کنیم. کمترین مشکل که مخصوصا در ذهن مدیران بیمارستان بود، این بود که تام داشت بیشتر از زمانی که به او اختصاص یافته بود در بیمارستان می ماند.

قبل از دیدن بیمار، من تصور کردم که او نسبتا افسرده به نظر برسد و جوانکی ناامید باشد و فکر کردم که مصاحبه دشوار خواهد بود: چطور باید ترغیب اش می کردم که دربارۀ خودش صحبت کند؟ من کاملا شگفت زده‌‌شدم زمانی که وارد اتاق شد و با اعتماد بنفس به سمت صندلی گام برداشت. کسی که کنار من نشست پسری خوش تیپ، ورزشکار و با ظاهری سالم بود، آراسته در شلوار کتان، کفش تنیس و پیراهن آستین کوتاه. او دیدار را با چند نظر شوخ طبعانۀ مناسب درباره ی شکل تقریبا غیر معمول این رویداد شروع کرد. واضحا او می دانست من چه کاره ام و برای کاری که قرار بود من انجام بدهم مناسب به نظر می رسید.

من فکر می‌کنم درست است بگوییم اگرچه من با او مصاحبه کردم، هرگز به شوکه شدن ملاقات با او غلبه نکردم. این به نحوی در مشاوره مشخص بود. تام جوری رفتار می‌کرد که انگار هرگز چیزی در تاریخچه ی بلافصل او عجیب نبود. اگرچه او یک جای زخم ناجور قابل مشاهده بر ساعد اش داشت، آن را به تلاشش برای خودکشی ربط نداد. بعد از 5 دقیقه مکالمه، من به او گفتم که مشخص است رنج زیادی را متحمل شده وگرنه نمی بایست تلاش برای خودکشی می کرده. او با این نظر طوری برخورد کرد که انگار من چنین حرفی نزدم. او مودبانه نظر من را با یک اُکی گفتن رد کرد. او به سوالات من درباره ی وقایعی که سبب ساز اقدام خود جرحی او بودند پاسخ داد و واضح بود که او پس از ورود به مدرسه ی جدید اش به طرز مهیبی احساس تنهایی می کرده و برای دوست یابی به ورزش وارد شده بوده. با کلیشۀ ساختگی پدرش در خانواده در این باره که چگونه افراد قوی اتفاقات را پشت سر می‌گذارند، به او هرگز اجازه داده نشده بود که برای از دست دادن دوستان مدرسۀ قبلی‌اش سوگواری کند. با پیشرفت مصاحبه، واماندگی و شکست اعلای خانواده ی تام ما را به این سوق داد که بر این خانواده چه گذشته؟ از آنجایی که آن ها پیشتر برای مقابله با رنجِ چنین تغییر فاحشی هیچ درگیری ذهنی ای نداشتند، نیازی به گفتن نیست که درباره ی این موضوع با یکدیگر صحبت نکردند.

زمانی که من سعی کردم با تام درباره ی تجربه ی پیشرفت و تغییرش گفتگو کنم، او ناگزیر من را به گفته های پدرش ارجاع می داد: ” این آخرش خوب از آب در میاد” یا ” اگر می خواهی در زندگیت جلو بیفتی باید پیشرفت کنی. “

ما از گزارش خانواده درمانگر فهمیدیم که پدر تام یک مرد خوش مشرب اما سطحی بود که به عنوان مهندس کار می‌کرد. او ظالم یا بی ملاحظه نبود و تقریبا زمان زیادی را با فرزندانش سپری می‌کرد، به طور اجتناب ناپذیری به فعالیت های بیرونی مثل فوتبال و اسکی و بسکتبال مشغول بود. با اینحال این تاثیر گذاری و حس را منتقل نمی کرد که با بچه ها وقت می گذراند و درباره مشکلاتشان با آن ها گفتگو می کند.

خانواده تام مانند خیلی از این افراد، ایده‌آل جلوه می کنند. آنها ذهنیت شهری دارند و در بسیاری از رویدادهای اجتماعی نقش دارند. شکی نیست که دوستانشان آنها را افراد با ثباتی که جای پایشان محکم است می شناسند. زمانی که تام سعی کرد خودش را بکشد، پاسخ دوستانش می بایست شبیه واکنش خانواده‌اش بوده باشد: ورای باور و خارج از حوزۀ عقل سلیم بود. بنابراین چیزی بود که نمی شد انتظار داشت و باید به عنوان اتفاقی تاسف بار شناخته شود، یک “شرم حقیقی”، که بدون شک زمانی پایان یافت که تام بهبود پیدا کرد.

در حالی که با تام زمان سپری می کردم، حس کردم که با ذهنیتی مواجه‌ام که هیچ تحقیق یا بازتابی نمی پذیرد. بعد از مدتی، روشن بود که بی‌فایده است از او سوالات بیشتری بپرسیم، چون نمی توانست از خودش برای دیگری صحبت کند. پس تصمیم گرفتم کمی بیشتر درباره ی دوره ی نوجوانی همانطور که خودم تجربه اش کرده بودم برایش بگویم. من گفتم که گاهی اوقات به طور وحشتناکی احساس تردید می کردم که چیزها نهایتا در زندگی ام چطور از آب در می آیند. خاطراتی از ورزش های دوره دبیرستان گفتم و اینکه چه احساس بدی پیدا می کردم اگر در ورزش های رقابتی به خوبی عمل نمی کردم، اما چه بدتر ازین بود که حس می کردم تیم را نا امید کردم، که گفتم، نا امید هم کردم. بعد از اینکه مدتی به این شیوه صحبت ادامه دادم، گفتم من نتوانستم با این موضوع کنار بیایم که چه خشم و شک و عدم قطعیت کمی نسبت به نوجوان بودن در تام نمایان بود. با شوخی گفتم که او من را بیشتر یاد یکی از همکاران پنجاه ساله ی پدرش انداخت تا خودش که شانزده ساله است.

من گفتم که حدس می زدم که او چه قدر سعی کرده مطابق استانداردهای ناممکن زندگی کند، چیزی که باعث می شده اون گاه به گاه احساس بی کفایتی و خشم داشته باشه و اینکه او باید تصور می کرده که اگر این چیزی هست که توی زندگی او را گیر انداخته، او احتمالا باید اینچنین خودش را در آن گیر بیندازد.

زمانی که شروع کردم از خودم صحبت کنم، او بیشتر مشتاق به نظر می‌رسید و همچنین مضطرب‌تر و نامطمئن‌تر، بدون شک انگار او عادت نکرده بود که از یک فرد بالغ از ترس های رایج و عدم قطعیت های دوره ی نوجوانی بشنود. او بر خلاف خودم در طول مصاحبه خونسرد و مودب باقی ماند. الان که به عقب بر می گردم می بینم من کلافه تر از خود معمولم بودم (در صندلی ام وارفته بودم در حالی که او به طور شایسته ای نشسته بود و من کلماتم را گم می کردم ولی او برای هر سوال یک جوابی داشت). به زبان دیگر، من بیشتر از تام به تجربه ی نوجوانی نزدیک بودم و او، در عوض، به تقلید کردن جهت گیری جدی و تجاری در زندگی نزدیک تر بود، چیزی که باور داشت مشخصه ی رفتار طبیعی است.

از منظر من، فروپاشی تام یک امتناع ساکت و خاموش در فرهنگ نوروموتیکی را شکل می دهد. اگر چه در زمان اقدام به خودکشی راه های دیگری را برای بیان احساساتش پیدا نکرده بود. که خوشبختانه با روان درمانی اش محقق خواهد شد.

منحرف شدنِ خود

همانطور که بحث شد، فرد نورموتیک در محیطی پرورش یافته‌است که والدین از پاسخ‌گویی به هسته و درونه ی خود کودک اجتناب می کنند. در حالت سلامت، بازی کودک باعث می‌شود که والد این تجربه را از طریق مشارکت هیجانی، بازتاب دهندگی خلاق و اظهارنظر کلامی بسط دهد، بنابراین کودک از بازی کردن به صحبت کردن تحول می یابد، احساس تقویت شدن و گسترش یافتن از طریق زبان می کند. در خانوادۀ نورموتیک، بازی کودک به جز به عنوان یک شئ و چیز، بدون اظهارنظر می‌ماند، همانقدر که ممکن است کسی به یک صندلی اشاره کند و بگوید این یک صندلی است. والد با ابتکارات خیال‌پردازانۀ کودک تعامل نمی‌کند، او هیچ یک از تصورات کودک را با نظردادن بر آن، شفاف و قابل فهم نمی‌کند و کودک توسط والد بازخورد نمی گیرد. به جای بازتاب گرفتن از والدین، کودک منکسر و منحرف می شود. این امر با سوق دادن کودک از درونی و روانی به بیرونی و مادی به وجود می آید.

خانواده‌های نورموتیک کتابخانه‌ای از ابژه‌های مادی ایجاد می‌کنند. اگر کودک با علائق یا مشکلات روانی درونی درگیر باشد، خانواده اغلب برای انتقال از روان به مادیات، یک شیء عینی خارجی و در دسترس دارد. بگذارید تصور کنیم که یک کودک چهار ساله در شرف به نمایش در آوردن علاقه اش به آلت تناسلی اش به عنوان سلاحی در یک رابطه ی جنسی دگر جنس گرا در بازی اش است. او یک فضای بازی ای خلق می کند که در آن یک دختر یا یک پسر را به اینکه قربانی او باشند و در حالی که آن ها را در یک کپسول زندانی می کند و بر آن ها با شمشیر اش ریاست می کند، دعوت می کند. من از واژه ی در شرف این بازی بودن حرف زدم، چون تا آن موقع که او در حال راه اندازی آن بازی است، والدین نورموتیک در کار او دخالت کرده اند و او را به سمت دیگری جهت داده اند. به او گفته می شود اگر می خواهد بازی کند باید یک توپ را پرتاب کند یا دوچرخه اش را براند و باید با دوستانش خوب رفتار کند و مثل یک هیولا رفتار نکند. ممکن است به او گفته شود که مودبانه با دوستانش بنشیند و تلویزیون تماشا کند. این مثالی برای خودِ منکسر شده و منحرف شده است. خودی که به سمت دیگری منتقل شده است. این از پایه، متفاوت با عمل تجزیه ای است که وینیکات (1960) زمانی که از شخصیت اسکیزویید می نوشت آن را بیان کرد، در این موردِ وینیکات، یک خود درونی محرمانه ای وجود دارد که به زندگی مخفیانه می پردازد و توسط خود کاذب حفاظت می شود. افراد اسکیزویید زندگی های فانتزی درونی، پیچیده ولی غنی دارند، اما از نبود سرزندگی و خودانگیختگی رنج می‌برند. فرد نورموتیک تقریبا برخلاف این است. او ممکن است کاملا برون‌گرا باشد (و نه واقعا خودانگیخته) و یک گذشتۀ مسلط بر استفاده از اشیاء مادی داشته باشد، ولی او زندگی درونی روانی اندکی دارد.

مشخص کردن جوی که بر جهان درونی فرد نورموتیک مسلط است دشوار است. من به خوبی آگاهم که با به بحث گذاشتن چیزی که از مثال بالینی مشخص خارج شده، خطر ایجاد انبوهی از پدیده های پیچیده را با هم و به شکلی که ساده انگارانه باشد، سبب شوم. با این وجود باور دارم که می شود از بعضی خصیصه های مشخصی از زندگی‌های درونی این افراد صحبت کرد.

چون فرد نورموتیک توسط دیگران شناخته و بازخورد داده نمی شود، در مهارت های بینشی خود اش هم کمبود دارد. او همچنین در درونی کردن یک شیء نسبتا ناتوان است و متعاقبا در همانندسازی با دیگران و توانایی همدلی با آن ها ناتوان و بازداری شده است. دنیای مادی درونی او به طرز عجیبی بی هدف است. نورموتیک به دیگران فکر نمی کند. او ماهیت یک فرد دیگر را برای خود ترسیم نمی کند. یک بیمار در تحلیل به ندرت درباره ی افراد دیگر و یا خصایص ویژه ی آن ها صحبت می کند. در عوض او رویداد های روزانه اش را لیست می کند، چیزهایی که همه شان گویی در خلاء اتفاق می افتند. همانطور که جلسه پس از جلسه درباره ی چیزی که روزی اتفاق افتاده بوده می خندد، من در تلاش برای تعریف کیفیت دنیای درونی او هستم. مطمئنا او تهی نبود. او برای گزارش اتفاقات هیجان زده بود، اغلب به خاطر بی معنایی محض آن ها اعتصاب می کرد. اگر من نمی توانستم کیفیت زندگی درونی او را شرح دهم، با اینحال می توانستم دسته بندی اش کنم. او من را یاد مکالمه ای رادیویی انداخت، وقتی ما در حال گوش دادن به میزبان برنامه هستیم و کسی پشت خط تلفن مشغول مهمل بافی پرشور و مبتذل جلوه دادن موضوعات پیچیده و مهم است. زندگی درونی بیمار من به یک صدای پس زمینه می مانست. مملو از مشاهدات پیش پا افتاده و چک لیستها.

اگر چنین فردی واقعا اشیا را درونی نکند، عملا خودش را هم به دنیای اشیاء برون فکنی نکند، چه ویژگی های ذهنی ای مشخص کننده ی دنیای درونی او هستند؟ به عقیده ی من، او به جای درونی کردن، آن ها در خودش جا می دهد و یکی شان می کند (Green, 1981) و به جای برون فکنی، بیرون می اندازد و خارج می کند. اگر برای لحظه ای به تفاوت بین یکی کردن و درونی کردن در فضای کلینیکی بیاندیشیم، این تمایز همان طور که در اینجا به کار رفت باید شفاف به نظر برسد. اگر بیمار تحلیلگر را از طریق حواسش نگه دارد، او تحلیلگر را درونی سازی نمی کند بلکه او را در درون جا می دهد. دیدن تحلیلگر و اتاق مشاوره او برای چنین فردی خوراک کافی است، همانطور که بوی تحلیلگر، اتاق مشاوره، احساس کاناپه، بانگ صدای تحلیلگر و صداهای دیگری که وصف کننده ی اتاق مشاوره است. به درون خود بردن  و بیرون دادن چیزی غیربازنمایانه است و تحلیلگر به عنوان یک ابژه ی درونی تقریبا بی معناست. چنانچه یک بیمار وقتی به حرفی که تحلیلگر زده فکر می کند، درمانگرش را تجسم کند و با او یک ارتباط درونی شکل دهد، آن وقت می شود از درون فکنی (اینتروجکشن) حرف زد. این اصطلاح این جا به معنیِ درونی کردنِ (اینترنالیزیشن) شخصیت ابژه (یا بخشی از آن) در یک ارتباط پویا با بعضی بخش های خودِ بیمار اشاره دارد. برخی بیماران فقط دریافت های خام حسی را درون فکنی می کنند و آنها را در سطح غیربازنمایانه نگه می داردد. این معادل سطح عملکرد بتای بیون است.

بیرون انداختن، یعنی اخراج کردن یک ابژه، که تقریبا معادل اصطلاح به درون بردن است. دوباره مفید است که فرمول بندی بیون، مشخصا مفهوم او از وارونگی عملکرد، را در نظر آوریم (1958). ما نه تنها ابژه را از طریق چشم حفظ می کنیم بلکه ابژه ها را از طریق چشم بیرون می دهیم. این موضوع برای شنیدن، بوییدن و لمس کردن هم صادق است. برخی از اشکال رایج بیرون راندن در موقعیت های کلینیکی مواقعی است که یک بیمار سرفه می کند یا خمیازه می کشد یا ضرباتی آهسته به مبل می زند و یا آه می کشد.

ماهیت ارتباط نورموتیک چیست؟ من فکر میکنم که این از قوانین تئوری عملکرد بتای بیون حمایت می کند، به طور ویژه، ابژه ها از خلال همانندسازی فرافکنانه دستکاری نشده اند. تقریبا بر عکس این رخ می دهد. این مثل وقتی است که مبدل های زبانی استفاده می شوند که ارتباط را از تمام معانی پاک کنند، پس فرد را قادر سازد که تعارض را ناپدید و کاملا نرمال جلوه کند. این کار با به درون دادن عباراتی اتفاق می افتد که به خودی خود با معنا هستند اما انقدر به کرات استفاده شده اند که ذهنیت منشا شان را از دست داده اند. من به استفاده از عبارات آشنایی که یک فرد استفاده می کند اشاره دارم، در واقع در تنگنای واژگانی، یک سد زبانی که فقط در طول دوره ی شناخت یک فرد قابل مشاهده است. پس برای مثال، یک شخصی که اختلال شخصیت نورموتیک دارد ممکن است یک واژه از عباراتی که خود را از معنا تهی می کند، استفاده کند. عباراتی مانند: “این غم انگیز است” یا ” اوه ها” یا “بله” یا “واو” معنا را بی اثر می کنند در حالی که برای تصدیق اهمیت ظاهر می شوند. یا فردی ممکن است از واژه‌های پیچیده‌تری مانند “خدایا واقعا حیرت‌آور است” و یا “این خارق العاده است که جهان به چه سمتی میره” استفاده کند که معنا را از تبادل بیناذهنی دور کند.

کارکرد تبدیل از معنای بالقوه به بی معنایی، فرایندی را بازتاب می دهد که از والدینی مشتق شده که در ایگو به کار گذاشته شده اند تا بخشی از روند آن را شکل دهند. این عملکرد ایگو در ذات خاطره ی مادر و پدر دوران اولیه زندگی است، مادر و پدری که در عملکردشان به عنوان ابژه ی تحول آفرین، دائما اشارات کودک را از عملکرد معنایی شان تهی می ساختند. این پارادایم تعاملی، یکی از قوانینِ بسیارِ شخصیت کودک می شود.

همانطور که توصیه شد، پیامد چنین محیطی فردی است که به نظر می رسد واقعا برون گرا و توانمند است. به نظر می رسد تعارضی ندارد، حتا در جهان مشکل دار. او به واسطه ی به کارگیری “مبدل ها ی زبان” که مهم را به بی اهمیت تغییر می دهد، پریشانی را کنترل می کند. این به واسطه ی مزیت استفاده از واژه ی عباراتی که به عنوان تهی کننده ی معنی کار می کند، ایجاد می شود.

از سوژه به ابژه

کودکان نورموتیک خود را به عنوان شئ ادراک می‌کنند و یک شئ خوب شدن برای فرد به امری مهم و ارزشمند تبدیل می شود. توسط والدینی پرورش یافته‌اند که رفتارشان را تأیید کرده‌اند و شبیه والدین خود یک نگرانی برای کاملا نرمال بودن را پرورش می دهند. این منجر به دوپارگی اسکیزویید، حداقل تا آن جایی که ما مشترکا آن را درک کرده ایم، نمی شود. چون در چنین کودکانی رشد در امتداد مسیر های خود کاذب به شکل مادی پاداش می گیرد و این افراد مانند کودکان از سهم داشتن در جمعیت هنجار بسیار خرسند هستند.

اعضای خانواده دلشان می خواهد در ذهن دیگران به عنوان چیزهایی نیرومند و دوستانه دقیقا شبیه جایگاه اشیاء مادی ای که همه آن ها برایشان ارزش قائل هستند، نقش ببندند. این خانواده ها به بیان هویت آشنا و شناخته شده شان افتخار می کنند (مانند آمریکایی یا انگلیسی بودن)، و از اینکه می بینند دیگران خودشان را در آن ها می شناسند، لذت می برند. یک فرد نورموتیک نگران “یک آدم خوب” بودن یا فردی که “مردم دوست دارند دور و برش باشند” است. خود، فقط یعنی ابژه ای مادی بودن خیلی بیش از چیزی که اشیاء متداول تصور می شوند. و ارزش گذاری خود فقط با کارآمدی بیرونی خود، همان طور که در نرم و هنجار به نظر می رسد، معین می شود: رفتار فرد با خود به عنوان یک ابژه خصوصیتی مشابه نگرانی بخش کنترل کیفیت درباره کیفیت عملکرد یک محصول دارد.

در فردی که به خوبی شخصیت نورموتیک را حفظ کند، احساس انزوا به لطف آمیختن با اشیا و ابژه ها و شناخته شدن با جهان شیء گونه ی کالاها، کاهش می یابد. برای مثال، راندن ماشینی که فردی به آن افتخار می کند، ممکن است در عمل ناهوشیارانه ی ازدواج باشد. به این شیوه، محصولات بخشی از خانواده ی فرد می شوند و اشیاء خانواده ی نورموتیک خودشان را در سراسر جهان اشیاء مادی گسترش می دهد. مفهوم خانواده، زمانی که فرد در محیط غریبی باشد خودش را آشکار می کند. هنگام سفر، نوروموتیک ممکن است بسیار غمگین باشد چون نمی تواند هیچ ابژه ی خانواده یا ابژه مشترکی پیدا کند. در این جهان مملو از ابژه های بیگانه یک فشار افزایشی برای نگهداری فهم درونی آشنا از خود و سر حال بودن وجود دارد، پس کشف ساده ی ابژه ای مانوس، مانند کوکا کولا، با عاطفه و تجلیل بازخورد داده می شود، واکنشی که سایر افراد (غیر نورموتیک) فقط برای موجودات انسانی نشان می دهند.

نتیجه گیری

یک نوع شخصیت وجود دارد که ما روان تحلیلگران تمایل داریم آن را در نوشته‌هایمان نادیده بگیریم، چون همانطور که وینیکات بیان کرد، این آشفتگی در راستای محور نرمال کشیده می شود. با این حال، اگر دقیق تر بنگریم، می توانیم مشاهده کنیم که برخی افراد به شکل غیر طبیعی نرمال هستند. ویژگی اصلی آن ها عینی بودن است، هم در تفکرشان و آرزوهایشان. آن ها با ریشه کن کردن زندگی ذهنی شان، یک وضعیت نرمال بودن غیر طبیعی را به دست آورده اند، چنانکه تلاش می کنند شیء ای در بودن شان باشند. نورموتیک در کاشتن پدیده های مادی اش یک ابژه شده است، هم برای خودش و هم برای دیگران: ابژه ای بدون سوژه (شی ای بدون ذهنیت)، ابژه ای زنده و شادمان در جهان مادیات. نورموتیک اظهار می کند که خود ذهن، خصوصا ناهوشیار، یک امر باستانی است، چیزی که به صلاح پیشرفت انسان، باید رها و متروکه شود.

* هرگونه کپی بدون نام نویسنده و ویراستار و ارجاع به سایت غیرمجاز و ممنوع می باشد.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.