WhatsApp-Image-2022-11-09-at-12.03.55-PM.jpeg
آبان ۱۸, ۱۴۰۱

(1963) Psychotherapy of Character Disorders
D. Winnicott.

روان درمانی اختلالات کاراکتر/ دونالد وینی‌کات 1963/ مترجم: فاطمه رحمان زاده

از آنجا که عنوان انتخاب شده برای این مقاله «روان‌درمانی اختلالات کاراکتر» است، بحث درباره‌ی معنای اصطلاح «اختلال کاراکتر» غیرقابل اجتناب به نظر می‌رسد. همان‌طور که فنیچل(۱۹۴۵، صفحه‌ی ۵۳۹) می‌گوید،

ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا تحلیلی وجود دارد که «تحلیل کاراکتر» نباشد. تمامی علائم، ماحصل نگرش‌های به خصوصی در ایگو هستند که خود را به شکل مقاومت در روانکاوی نشان می‌دهند و طی تعارض‌های نوزادی شکل گرفته‌اند. این درست است و به واقع، تمامی تحلیل‌ها تا درجه‌ای تحلیل کاراکتر هستند و نیز،اختلالات کاراکتر یک طبقه‌ی تشخیصی را شکل نمی‌دهند. سازوکارهای پایه‌ای اختلال کاراکتر ممکن است به اندازه‌ی سازوکارهای پایه‌ی نوروزهای علامتی متفاوت باشند. بدین گونه که یک کاراکتر هیستریک بسیار آسان‌تر از یک مورد کامپالسیو و به همین ترتیب یک کاراکتر کامپالسیو بسیار آسان‌تر از یک مورد نارسیسیست مورد درمان قرار خواهد گرفت.

واضح است که این اصطلاح یا گسترده‌تر از آن است که مفید باشد، یا باید آن را در معنای به‌خصوصی به کار گرفت . در حالت دوم، لازم است استفاده‌ای که از این اصطلاح خواهم کرد را نشان دهم.

در درجه‌ی اول، عدم آشنایی با این سه اصطلاح  موجب سردرگمی خواهد شد:

کاراکتر، کاراکتر خوب و اختلال کاراکتر، سه پدیده‌ی بسیار متفاوت را به ذهن می‌آورند و اگر بخواهیم با هر سه‌ی این‌ها به یکباره و همزمان تعامل کنیم، کارمان با نقص همراه خواهد بود، با این حال این سه وابسته به یکدیگر هستند.

فروید (b ۱۹۰۵) نوشت که داشتن یک کاراکتر به نسبت قابل اعتماد یکی از شروط لازم تحلیل موفق است (فنیچل، ۱۹۴۵، صفحه‌ی ۵۳۷)؛ اما ما غیر قابل اعتماد بودن را مربوط به شخصیت در نظر می‌گیریم، و فینچل می‌پرسد که آیا این غیر قابل اعتماد بودن می‌تواند مورد درمان قرار گیرد؟ او احتمالاً می‌پرسد سبب‌شناسی آن چیست؟

 زمانی که اختلالات کاراکتر را مد نظر قرار می‌دهم به کلیت شخص می‌نگرم. در این اصطلاح به طور ضمنی درجه‌ای از یکپارچگی وجود دارد که خود نشانه‌ای از سلامت روانی است.

مقالاتی که مقدم بر مقاله‌ی من نگاشته شده‌اند، بسیار به من آموخته‌اند و به این ایده‌ که کاراکتر چیزی از جنس یکپارچگی است، قدرت بخشیده‌اند. کاراکتر تجلی یک یکپارچگی موفق است و اختلال در کاراکتر، تحریفی در ساختار ایگو با وجود حفظ یکپارچگی است. خوب است به خاطر داشته باشیم که یکپارچگی دارای یک فاکتور زمان هم هست. کاراکتر کودک بر اساس یک فرآیند تحولی دارای توالی شکل می‌گیرد، یعنی کودک یک گذشته و یک آینده دارد.

به کار گیری اصطلاح اختلال کاراکتر در توصیف تلاش کودک برای وفق یافتن با ناهنجاری‌ها و کاستی‌های تحولی، ارزشمند به نظر می‌رسد. ما همواره فرض می‌کنیم که ساختار شخصیت قادر به تاب آوردن فشار ناهنجاری است. کودک نیاز دارد تا به تدریج با الگوهای شخصی اضطراب یا کامپالژن یا خلق یا ظن و گمان و غیره کنار بیاید. و نیز این را با الزامات و انتظارات محیط اطراف هماهنگ سازد.

از نظر من ارزش این اصطلاح، به خصوص به توصیفی از تحریف شخصیت تعلق دارد که زمانی اتفاق می‌افتد که کودک نیاز دارد با درجه‌ای از تمایل ضداجتماعی وفق یابد. در این صورت به بیانی از من در مورد به کارگیری این اصطلاح می‌رسیم.

این کلمات را از آن جهت به کار می‌برم که ما را قادر می‌سازند تا توجهمان را نه چندان بر رفتار بلکه بر ریشه‌های سوء رفتاری که در کل حوزه‌ی میان بهنجاری و بزهکاری گسترده شده‌اند، متمرکز سازیم. این تمایل ضداجتماعی را می‌توانید در کودک سالم خود زمانی که در سن دوسالگی سکه‌ای را از کیف دستی مادرش برمی‌دارد، امتحان کنید.

تمایل ضداجتماعی، همواره برخاسته از محرومیت است و خواست کودک برای باز پس‌گیری حالتی از مناسبات را نمایان می‌سازد‌ که پیش از محرومیت و زمانی که همه‌چیز خوب بود، وجود داشتند. در اینجا نمی‌توانم این زمینه را بسط دهم، اما آنچه من آن را تمایل ضداجتماعی می‌نامم باید مورد اشاره قرار گیرد چرا که مرتباً در تشریح اختلال کاراکتر دیده می‌شود. کودک در انطباق با تمایل ضداجتماعی‌ای که از آن اوست، ممکن است آن را مخفی کند، واکنش جبرانی‌ای در برابر آن شکل دهد، مثلاً خودنمای اخلاق‌گرا شود، ممکن است به علل نارضایتی و شکایت‌های متعددی شکل دهد و کاراکتری ایرادگیر کسب کند، ممکن است به خیالبافی، دروغگویی، خود ارضایی مزمن خفیف، خیس کردن تخت‌خواب، مکیدن شست کامپالسیو، مالیدن ران و غیره بپردازد، یا شاید به صورت دوره‌ای تمایل ضداجتماعی‌ای (که از آن اوست) را در یک اختلال رفتاری بروز دهد. مورد آخر، همواره با امید مرتبط است، و ماهیت آن یا دزدی یا فعالیت پرخاشگرانه و تخریب است و شکلی کامپالسیو دارد.

بدین ترتیب و بر اساس شیوه‌ی نگریستن من، اختلال کاراکتر بیش از هر چیزی به انحراف از شخصیت سالم اشاره دارد؛ انحرافی که نتیجه‌ی عناصر ضداجتماعی حاضر در آن است. این عنصر ضداجتماعی است که میزان درگیر شدن در اجتماع را تعیین می‌کند. جامعه (خانواده‌ی کودک و مانند آن) باید با این چالش رو در رو شود و باید این کاراکتر و این اختلال کاراکتر را دوست بدارد یا ندارد.

در آغاز توصیف اختلالات کاراکتر باید گفت:

اختلالات کاراکتر، اسکیزوفرنی نیستند. در اختلال کاراکتر، بیماری نهانی در شخصیت سالم وجود دارد. اختلالات کاراکتر به طریقی و تا درجه‌ای فعالانه در جامعه درگیر می‌شوند.

اختلالات کاراکتر را می‌توان بر این اساس تقسیم بندی کرد:

موفقیت یا ناکامی فرد در تلاش تمامیت شخصیت برای مخفی کردن عنصر بیماری. موفقیت در اینجا یعنی اینکه شخصیت، هر چند از غنایش کاسته شده، قادر به اجتماعی کردن انحراف کاراکتر برای یافتن منفعت‌های ثانویه یا قرار گرفتن در یک روال اجتماعی شده است.

ناکامی در اینجا یعنی اینکه ضعیف شدن شخصیت، در نتیجه‌ی عنصر نهفته‌ی بیماری، ناکامی در ایجاد ارتباط با جامعه به صورت یک کل را با خود به همراه دارد.

در حقیقت، جامعه نقش خود را در تعیین سرنوشت شخص دارای اختلال کاراکتر بازی می‌کند و این کار را به طرق متنوع انجام می‌دهد. برای مثال:

جامعه بیماری فردی را تا حدی برمی‌تابد. جامعه باز ماندن شخص از مشارکت را برمی‌تابد. جامعه انحرافات را در شیوه‌ی مشارکت فرد برمی‌تابد یا حتی از آن لذت می‌برد.

یا جامعه با چالش تمایل ضداجتماعی فرد رو در رو‌ می‌شود و واکنشش به طرق زیر برانگیخته می‌شود:

انتقام.

آرزوی اجتماعی کردن فرد.

فهمیدن و به کار گرفتن این فهم برای پیشگیری.

فرد دارای اختلال کاراکتر ممکن است از این موارد رنج بکشد:

از دست رفتن غنای شخصیت، حس شکایت، غیر واقعی بودن، آگاهی از فقدان هدف جدی و غیره.

ناکامی در اجتماعی شدن.

پس اینجا برای روان درمانی جایگاهی وجود دارد، چرا که روان‌درمانی به رنج و نیاز فرد برای کمک مرتبط است. اما این رنج در اختلال کاراکتر تنها به مراحل ابتدایی بیماری فرد تعلق دارد؛ منفعت‌های ثانویه به زودی غالب می‌شوند، رنج را کاهش می‌دهند و با رانه‌ی فرد برای جست‌وجوی کمک یا پذیرفتن کمک ارائه شده تداخل دارند.

باید تصدیق کرد که در صورت «موفقیت» (اختلال کاراکتر مخفی شده و اجتماعی شده) روان‌درمانی فرد را بیمار می‌سازد، چرا که بیماری جایی میان دفاع و سلامت فرد قرار دارد. در مقابل، در صورت «عدم ‌موفقیت» در پنهان کردن اختلال کاراکتر، هر چند ممکن است رانه‌ی اولیه‌ای در فرد برای جستجوی کمک در مرحله‌ی اولیه، به خاطر واکنش جامعه، وجود داشته باشد، این انگیزه طی فرآیند عمیق‌تر درمان بیماری ، لزوماً بیمار را همراهی نمی‌کند.

سرنخ فرآیند درمان اختلال کاراکتر به واسطه‌ی نقشی مشخص می‌شود که محیط می‌تواند برای معالجه‌ی طبیعی بازی کند. در یک مورد خفیف محیط می‌تواند «معالجه کند» چرا که علت آن ناکامی محیط در حوزه‌ی حمایت و محافظت از ایگو در مرحله‌ی وابستگی فرد بوده است. این توضیح می‌دهد که چرا کودکان در جریان تحول کودکی خود دائماً و به سادگی با به کارگیری زندگی خانگی، از اختلال‌های کاراکتر ابتدایی «علاج می‌یابند». والدین، علی‌رغم ناکامی در مدیریت اولیه‌ترین مراحل، زمانی که کودک به شدت وابسته است (که تقریباً غیر قابل اجتناب می‌نماید)، شانس دوم و سومی هم برای بازگرداندن فرزندانشان به جریان دارند. بنابراین زندگی خانوادگی مکانی است که بهترین فرصت برای کاوش در سبب‌شناسی اختلال کاراکتر را فراهم می‌آورد؛ و در حقیقت این یک زندگی خانوادگی یا جایگزین آن است که کاراکتر کودک بر اساس آن به اشکال مثبتی ساخته می‌شود.

سبب‌شناسی اختلال کاراکتر

در بررسی سبب‌شناسی اختلال کاراکتر، ضروری است که هم فرآیند رسش در کودک، قلمروی عاری از تعارض ایگو (هارتمن)، هم حرکت پیش رو با رانه‌ی اضطراب (کلاین) و نیز کارکرد محیط در تسهیل‌ فرآیندهای رسشی را بدیهی در نظر بگیریم. برای به واقعیت پیوستن رسش در زندگی هر کودک، تأمین محیط باید به قدر کافی «خوب» باشد.

با داشتن این در ذهن، می‌توان گفت که دو سر طیف انحراف وجود دارد که مرتبط به سطحی از رسش فرد هستند که در آن نقصان محیط، ظرفیت ایگو را برای سازمان‌ دادن به دفاع‌ها بیش از حد تحت فشار قرار داده است:

در یک سو ایگویی قرار دارد که شکل گیری علائم روان‌رنجورانه (که با اضطراب عقده‌ی اُدیپ نسبت دارد) را مخفی می‌کند. در اینجا بیماری مخفی شده تعارضی ست در ناخودآگاه شخصی فرد.

در سوی دیگر، ایگویی ست که شکل‌گیری علایم روان‌پریشانه (دو نیمه‌ سازی، تجزیه‌ها، سوگیری در واقعیت، زوال شخصیت، واپس‌روی و وابستگی‌های همه‌توانی و غیره) را مخفی می‌کند. در اینجا بیماری مخفی شده متعلق به ساختار ایگو ست.

اما مسئله‌ی مشارکت اساسی جامعه، وابسته به پاسخ این پرسش نیست: که آیا بیماری نهانی، روان رنجوری است یا روان‌پریشی؟ در حقیقت، در اختلال کاراکتر عنصر دیگری نیز وجود دارد: ادراک صحیح فرد در آن زمان در اوایل کودکی‌اش که در آن ابتدا همه‌چیز خوب یا به قدر کافی خوب، و سپس همه‌چیز غیر خوب بوده است. به بیان دیگر، در یک زمان خاص یا طی دوره‌ای از رشد یک نقصان واقعی در حمایت از ایگو اتفاق افتاده که مانع رشد هیجانی فرد شده است. واکنش به این آشفتگی در فرد جای رشد عادی را گرفته است. فرآیندهای رسشی به واسطه‌ی نقصان در تسهیل‌کنندگی محیط متوقف شده‌اند.

این نظریه‌ی سبب‌شناسی اختلال کاراکتر، اگر درست باشد، به شرح جدیدی در باب شکل‌گیری اختلال کاراکتر منجر می‌گردد. فرد در این دسته‌بندی دو بارِ مجزا را متحمل می‌شود. یکی از آن‌ها، البته، افزایش بار فرآیند رسشی مختل و از جهاتی درجامانده یا به تعویق افتاده است. دیگری امید است، امیدی که هرگز کاملا از بین نمی‌رود، امید به این که محیط ممکن است نقصان به خصوصی را که موجب آسیب شده، تصدیق کرده و آن را جبران کند. در اکثریت گسترده‌ای از موارد، والدین یا خانواده یا مراقبان کودک، واقعیتِ «نومید شدن» (که اغلب غیر قابل اجتناب است) را به رسمیت می‌شناسند و با دوره‌ای از مدیریت ویژه، لوس کردن، یا هر آن چه که می‌تواند پرستاری روانی نامیده شود، کودک را در مسیر بهبود از تروما می‌بینند.

زمانی که خانواده نقصان خود را بهبود نمی‌بخشد، کودک با ناتوانی‌های مشخصی پیش می‌رود و علی‌رغم درجاماندگی هیجانی و پایبندی تمام مدت به لحظات امید، لحظاتی که به نظر می‌رسد می‌توان محیط را مجبور کرد که معالجه گر باشد (و بنابراین: کنش‌نمایی)، مشغول برنامه‌ریزی برای زیستنِ زندگی می‌شود.

مابین حالت بالینی کودکی که به این شکل آسیب دیده و شروع مجدد رشد هیجانی او و تمامی آنچه به معنای اجتماعی شدن است، نیازی وجود دارد برای مجبور نمودن جامعه به تصدیق و بازپرداخت .

 در پس هر بدتنظیمی کودک، نقصان محیط برای تنظیم نیازهای خالص کودک در زمان وابستگی نسبی نهفته است. (چنین نقصانی در شکل اولیه‌ی خود نقصان در تغذیه است.) و ناکامی خانواده برای از بین بردن آثار چنین نواقصی و سپس شکست جامعه زمانی که جای خانواده را می‌گیرد نیز می‌تواند به آن اضافه شود.

اجازه دهید این را مورد تأکید قرار دهم که می‌توان نشان داد که این موارد نقصان اولیه در زمانی اتفاق افتاده که رشد کودک تنها تا به حدی است که او را قادر می‌سازد وجود نقصان و طبیعت بدتنظیمی محیط را درک کند.

کودک اکنون تمایلی ضد اجتماعی بروز می‌دهد که (همان‌طور که گفته‌ام) در مرحله‌ی پیش از توسعه‌ی منفعت‌های ثانویه همواره نمودی از امید است.

این تمایل ضد اجتماعی به دو شکل نشان داده می‌شود:

مدعی شدن برای زمان، دغدغه، پول و… افراد (که با دزدی نمود می‌یابد).

انتظار درجه‌ای از مقاومت ساختاری و سازمان‌دهی و «بازگشت»، که در زندگی کودک برای آسودن، آرام بودن، منفک شدن، و احساس ایمنی داشتن ضروری است (که با تخریبی که مدیریتی قوی می‌طلبد، نمود می‌یابد).

اکنون بر اساس این نظریه‌ی سبب‌شناسی اختلال کاراکتر، می‌توانم برای ارزیابی مسأله‌ی درمان پیش بروم.

شاخص‌های درمان

درمان اختلال کاراکتر دارای سه هدف است:

موشکافی بیماری‌ای که نهفته است و در انحراف کاراکتر ظهور می‌یابد. لازمه‌ی آن شاید دوره‌ای باشد که از فرد دعوت می‌شود تا بیمار باشد، تا به جای مخفی کردن مریضی، مریض باشد.

مواجه شدن با تمایل ضداجتماعی، که از نقطه نظر درمانگر، شاهدی دال بر امید در بیمار است؛ مواجه شدن با آن به مثابه‌ی درخواستی برای کمک، فریادی از سوی قلب و علامتی از پریشانی.

تحلیلی که هم انحراف ایگو و هم بهره‌کشی بیمار از سائق‌های اید خود در طی تلاش برای معالجه‌ی سلف را در نظر آورد.

تلاش برای مواجه شدن با تمایل ضداجتماعی بیمار دو جنبه دارد:

پذیرش مطالبه‌ی بیمار برای حقش درخصوص دریافت عشق و اعتماد یک فرد.

تأمین یک ساختار حمایتگر ایگو که نسبتا غیرقابل‌ تخریب است.

با اعمال این موارد، بیمار در برهه‌هایی کنش‌نمایی خواهد کرد و مادامی که این کنش‌نمایی به انتقال ربط داشته باشد، می‌تواند مدیریت شود و مورد تفسیر قرار گیرد. مشکل موجود در درمان مربوط به کنش‌نمایی ضد اجتماعی‌ای است که خارج از ساختار کلی درمان قرار دارد،‌ یعنی جامعه را درگیر می‌کند.

برای درمان بیماری نهان و انحراف ایگو، نیاز به روان‌درمانی است. اما در همین حین زمانی که تمایل ضداجتماعی آشکار می‌شود، باید آن را درگیر کرد. هدف این بخش از روند درمان رسیدن به ترومای اصلی است. لازم است که این در جریان روان‌درمانی اتفاق بیفتد و چنانچه روان‌درمانی در دسترس نیست، با فراهم آمدن مدیریت تخصصی، صورت پذیرد.

کاستی‌های درمانگر یا آن‌هایی که زندگی کودک را اداره می‌کنند در این کار، واقعی خواهد بود و می‌تواند کوتاهی‌های نخستین را به شکلی نمادین به نمایش بگذارد یا باز تولید کند. این شکست‌ها در حقیقت واقعی هستند، و خصوصاً تا بدین جایی که بیمار یا به وابستگی سن مربوطه واپس‌روی کرده یا اینکه آن را به یاد می‌آورد، این چنین هستند.

به رسمیت شناختن کاستی‌های روانکاو یا مراقب، بیمار را قادر می‌سازد که در عوض عصبانیت تروما زده، به صورت متناسبی عصبانی شود. بیمار باید از طریق ترومای انتقالی به وضعیتی برگردد که قبل از ترومای اصلی وجود داشته است. (در برخی موارد، احتمال رسیدن سریع به ترومای محروم‌کننده در یک مصاحبه‌ی سریع وجود دارد). واکنش به نقصان فعلی تنها تا جایی معنی می‌دهد که از نقطه نظر کودک، نقصان فعلی مربوط به نقصان اصلی محیط باشد. باز تولید مثال‌ها برای بالاآوردن نقصان محیطی اصلی در روند درمان، همگام با تجربه‌ی بیمار از خشمی که متناسب است، فرآیندهای رسشی بیمار را آزاد می‌سازد؛ و باید به خاطر سپرده شود که بیمار در حالت وابستگی و نیاز به حمایت ایگو و مدیریت محیطی (نگه‌داری) در چیدمان درمانی است و لازم است فاز بعدی دوره‌ای از رشد هیجانی‌ای باشد که در آن کاراکتر به شکل مثبتی ساخته می‌شود و تحریفات خود را از دست می‌دهد.

در یک مورد دلخواه، کنش‌نمایی‌ای که به این موارد تعلق دارد محدود به انتقال می‌شود، یا می‌تواند از طریق تفسیر جابجایی، نمادگرایی و فرافکنی به شکل سودمند به انتقال آورده شود. در یک سو معالجه‌ی «طبیعی‌»ای که در خانواده‌ی کودک اتفاق می‌افتد، رایج است. در سوی دیگر بیماران شدیداً مغشوشی هستند که کنش‌نمایی آن‌ها ممکن است درمان به واسطه‌ی تفسیر را غیر ممکن سازد چرا که کار، توسط واکنش‌های جامعه به دزدی یا تخریب‌گری، دچار وقفه می‌شود.

در یک مورد نیمه جدی، این که کنش‌نمایی بتواند مدیریت شود، باعث می‌شود که درمانگر معنی و اهمیت آن را بفهمد. می‌توان گفت که کنش‌نمایی جایگزینی برای ناامیدی است. بیشتر اوقات بیمار از تصحیح ترومای اصلی نومید است فلذا در حالتی از افسردگی یا قطع ارتباط نسبی به سر می‌برد که پوششی‌ ست بر حالت آشفته‌ای که همواره تهدیدکننده است.

با این حال، وقتی که بیمار شروع به ساختن یک رابطه‌ی ابژه یا سرمایه‌گذاری انرژی روانی روی یک فرد می‌کند، همزمان یک تمایل ضداجتماعی آغاز می‌شود، کامپالژنی برای مدعی شدن (دزدیدن) یا رفتار تخریب‌گرانه در جهت صدمه زدن و یا حتی مدیریت انتقام‌جویانه.

در هر موردی، اگر قرار باشد روان‌درمانی موفقیت‌آمیز باشد، باید بیمار را در یک یا بسیاری از این فازهای ناخوشایند ابراز رفتار ضداجتماعی دید، و غالباً تنها در این لحظات ناخوشایند است که روند درمانی با وقفه مواجه می‌شود. کنار گذاشتن بیمار لزوماً به خاطر غیر قابل تحمل بودن موقعیت نیست، بلکه بدین خاطر است که افراد درگیر نمی‌دانند این فازهای کنش‌نمایی‌ اساسی هستند و می‌توانند ارزش مثبتی داشته باشند.

در موردهای شدید، این فازها مشکلاتی را در مدیریت یا روند درمان پدیدار می‌سازند که به قدری بزرگ هستند که قانون (جامعه) کنترل را به دست می‌گیرد، و در این حین روان‌درمانی دچار تعلیق می‌شود. انتقام جامعه جای دلسوزی یا همدردی را می‌گیرد و فرد از رنج کشیدن و بیمار بودن دست می‌کشد و در عوض به مجرمی با هذیان گزند و آسیب بدل می‌شود.

قصد من این است که توجه را به این عنصر مثبت در اختلالات کاراکتر جلب نمایم. ناکامی در رسیدن به اختلال کاراکتر در فردی که در تلاش است تا درجه‌ای از تمایل ضد اجتماعی را سازگار کند، نمایانگر آمادگی برای فروپاشی روان‌پریشانه است. اختلال کاراکتر نشان می‌دهد که ساختار ایگوی فرد می‌تواند انرژی‌هایی که جلوی فرآیندهای رسشی را می‌گیرند و نیز نابهنجاری‌های موجود در تعامل فرد به عنوان کودک با خانواده را محصور سازد. تا زمانی که منفعت ثانویه تبدیل به خصیصه‌ی فرد شود، شخصیت دارای اختلال کاراکتر همواره مستعد فروپاشی به پارانویا، افسردگی مانیک، روان‌پریشی یا اسکیزوفرنی است.

برای جمع‌بندی باید گفت که نوشته‌ای درباره‌ی روند درمان اختلال کاراکتر می‌تواند با این اظهارنظر آغاز شود که درمان چنین اختلالی شبیه هر اختلال روانشناختی دیگر است، برای مثال با روانکاوی، اگر در دسترس باشد. ملاحظات زیر باید رعایت شوند:

روانکاوی ممکن است نتیجه‌بخش باشد، اما روانکاو باید انتظار مواجه شدن با کنش‌نمایی را در انتقال داشته باشد، و باید متوجه اهمیت این کنش‌نمایی باشد و بتواند به آن ارزش مثبت دهد.

روانکاوی ممکن است نتیجه‌بخش و در عین حال سخت باشد چرا که مریضی پنهان مشخصه‌های روان‌پریشانه دارد، بنابراین بیمار قبل از بهتر شدن باید مریض شود (روان‌پریش، اسکیزوئید)؛ و روانکاو به تمامی منابع خود نیاز خواهد داشت تا با دفاع‌های اولیه‌ای که تبدیل به خصیصه خواهند شد، رو در رو شود.

روانکاوی ممکن است موفقیت‌آمیز باشد، اما مادامی که کنش‌نمایی به رابطه‌ی انتقالی محدود نیست، بیمار به علت واکنش جامعه به تمایل ضد اجتماعی بیمار یا به خاطر عملکرد قانون، از دسترس روانکاو خارج می‌شود. در اینجا به دلیل تنوع واکنش‌های جامعه، از انتقام ناپخته گرفته تا ابراز تمایل برای دادن فرصتی به بیمار برای اجتماعی شدن دیرهنگام، می‌توان حالات متنوعی را متصور شد.

در بسیاری از موارد اختلال کاراکتر اولیه با یک مرحله یا مراحل مدیریت تخصصی (ملایمت زیاد) یا با مراقبت شخصی مخصوص یا کنترل قاطع توسط شخصی که کودک را دوست دارد، در خانه کودک درمان می شود که درمانی موفقیت آمیز است. شکل بسط‌یافته‌ی این روند درمان اختلال کاراکتر اولیه یا زودهنگام بدون روان‌درمانی از طریق مدیریت در گروه‌هایی فراهم می‌شود که برای دادن آنچه خانواده‌ی خود کودک نمی‌تواند از مسیر مدیریت تخصصی ارائه دهد، طراحی شده‌اند.

ممکن است تا زمانی که بیمار برای درمان مراجعه می‌کند، یک نمود شکل گرفته‌ی تمایل ضد اجتماعی و یک نگرش سرسخت که با منفعت‌های ثانویه تقویت شده است، در بیمار وجود داشته باشد؛ که در این مورد، روانکاوی مطرح نمی‌شود. پس هدف ایجاد مدیریتی مستحکم از طریق فهمیدن اشخاص و فراهم آوردن آن به عنوان روند درمانی، افزون بر فراهم کردن آن به عنوان جنبه‌ی اصلاحی‌ بنا بر دستور دادگاه است.

در نهایت، مورد اختلال کاراکتر ممکن است تحت عنوان یک پرونده قضایی معرفی شود، یا به صورت واکنش جامعه در قالب حکم آزادی مشروط یا فرستادن به مدرسه اصلاح تربیت یا موسسه‌ی کیفری دارای صلاحیت، نمود یابد.

ممکن است ثابت شود که توقیف زودهنگام توسط دادگاه عنصر مثبتی در اجتماعی شدن بیمار است. این موضوع نیز به بهبود طبیعی‌ای مربوط است که معمولاً در خانواده‌ی بیمار اتفاق می‌افتد. واکنش جامعه، برای بیمار نمایشی عملی از «عشق» او[جامعه] بوده است، یعنی تمایل او به «نگه داشتن» خود یکپارچه‌ی بیمار، و مقابله با پرخاشگری به شکلی قاطع (برای محدود کردن اثرات دوره های شیدایی) و رو در رو شدن با نفرت از طریق نفرت، به شکلی مناسب و تحت کنترل. این مورد آخر، بهترین چیزی است که برخی از کودکان محروم شده از طریق مدیریت رضایت بخش به دست می‌آورند، و بسیاری از کودکان محروم شده‌ی بی‌قرار ضد اجتماعی، در ساختار سخت گیرانه‌ی یک بازداشتگاه از آموزش ناپذیر به آموزش پذیر تغییر می‌کنند. خطر اینجاست که چون کودکان ضد اجتماعی بی‌قرار در فضای دیکتاتوری رشد می‌کنند، ممکن است این شرایط به نوعی فرایند پرورش دیکتاتور بدل شود، و حتی ممکن است این فرایند مربیان را وادار کند که فکر کنند فضای نظم و انضباط سخت که با پر شدن هر دقیقه از روز کودک همراه است، درمان آموزشی خوبی برای کودکان عادی است، که نیست.

دختران

 به طور کلی، همه اینها به طور یکسان در مورد پسران و دختران صدق می‌کند. اما در مرحله‌ی نوجوانی، ماهیت اختلال کاراکتر الزاماً در دو جنس متفاوت است. به عنوان مثال، در نوجوانی، دختران تمایل دارند که تمایلات ضداجتماعی خود را با تن‌فروشی نشان دهند و یکی از خطرات این کنش‌نمایی، تولید نوزادان نامشروع است. در تن‌فروشی منفعت‌های ثانویه وجود دارد. یکی این است که دختران درمی‌یابند که می‌توانند با تن‌فروشی در جامعه مشارکت کنند، در حالی که به هیچ شکل دیگری نمی‌توانند این مشارکت را داشته باشند. آن‌ها مردان تنهای بسیاری را پیدا می‌کنند که به خواهان ارتباط در عوض رابطه‌ی جنسی هستند و آماده‌اند تا هزینه‌ی آن را بپردازند. همچنین، این دختران اساساً تنها، با سایر افرادِ مانند خود، ارتباط برقرار می‌کنند. روند درمانی دختران نوجوان ضد اجتماعی‌ که شروع به تجربه‌ی منفعت‌های ثانویه‌ی تن‌فروشی کرده‌اند، سختی‌های غیر قابل حلی را به همراه دارد. شاید ایده‌ی درمان در این زمینه منطقی نباشد. در بسیاری از موارد نیز دیگر خیلی دیر شده است. بهترین کار این است که از تمام تلاش‌ها برای درمان تن‌فروشی دست بردارید و در عوض، روی فراهم کردن غذا و سرپناه و فرصتی برای حفظ سلامتی و پاکیزگی برای این دختران تمرکز کنید.

نمونه‌های بالینی

یک مورد معمول:

پسری در اواخر دوره‌ی نهفتگی (اولین دیدار در ده سالگی) تحت درمان روانکاوی از سوی من بود. بی‌قراری او و وفادارای‌اش به طغیان‌های غیظ بسیار زودهنگام، بلافاصله پس از تولد و مدت‌ها قبل از اینکه در هشت ماهگی از شیر گرفته شود، آغاز شد. مادرش فردی روان رنجور و در تمام عمرش کم و بیش افسرده بود. این پسر دزدی می‌کرد و طغیان های پرخاشگرانه داشت. تحلیل او به خوبی پیش می‌رفت و در طول یک سال جلسات روزانه، بیشتر کار معمول روانکاوی انجام شد. با این حال، همان‌طور رابطه اش با من اهمیت پیدا می‌کرد، بسیار هیجان زده شد، روی سقف کلینیک رفت و به سوی پایین سرازیر شد و آنقدر سر و صدا کرد که لازم بود درمان متوقف شود. گاهی من در خطر بودم. او توانست به ماشین من که خارج از کلینیک بود وارد شود و با استفاده از استارت خودکار با دنده پایین حرکت کند و نیازی هم به سویچ ماشین نباشد. در همان زمان او دوباره شروع به دزدی و پرخاشگری در خارج از محیط درمان کرد و درست در زمانی که روند درمان روانکاوی‌اش در اوج بود، توسط دادگاه کودکان به یک مدرسه اصلاح تربیت فرستاده شد. شاید اگر من از او خیلی قوی‌تر بودم، می توانستم این مرحله را مدیریت کنم، و این فرصت را داشتم که تحلیل را کامل کنم؛ اما مجبور شدم تسلیم شوم.

(این پسر نسبتاً خوب عمل کرد. او یک راننده کامیون شد، کاری که که با بی قراری‌اش سازگار بود. در زمان پی‌گیری مشخص شد که او برای چهارده سال کار خود را حفظ کرده است؛ ازدواج کرده و صاحب سه فرزند می‌باشد. همسرش از او طلاق گرفت. پس از آن، او با مادرش در تماس است که جزئیات پیگیری از طریق مادرش به دست آمد).

سه مورد مطلوب:

پسری هشت ساله شروع به دزدی نموده بود. او در دو سالگی، در زمانی که مادرش باردار بود، از محرومیت نسبی (در محیط خانه‌ی خوب خود) رنج برده و به صورت بیمارگونه‌ای مضطرب شده بود. والدینش توانسته بودند نیازهای به خصوص او را برآورده کنند و تقریباً موفق شده بودند وضعیت او را به طور طبیعی معالجه نمایند. من با تلاش برای ارائه‌ی فهمی از کاری که در این تکلیف طولانی در حال انجامش بودند، به آنها کمک کردم. زمانی که پسر هشت ساله بود، این امکان برای من فراهم شد که در یک جلسه مشاوره درمانی این پسر را در ارتباط احساسی با محرومیتش قرار دهم و او به یک رابطه‌ی ابژه با مادر خوب دوران شیرخوارگی خود بازگشت. طی این فرایند، دزدی او متوقف شد.

دختری هشت ساله به خاطر دزدی نزد من آمد. او در سن 4 تا 5 سالگی در خانه‌ی خوب خود از محرومیتی نسبی رنج برده بود. او در یک مشاوره‌ی روان‌درمانی، به تماس اولیه دوران کودکی خود با یک مادر خوب رسید و در همان زمان، دزدی او ناپدید شد. او همچنین خود را خیس می‌کرد و آشفتگی ایجاد می‌کرد و این تظاهرات جزئی تمایل ضد اجتماعی برای مدتی ادامه داشت.

پسری سیزده ساله، در مدرسه ای دولتی که از خانه‌ی خوبش فاصله‌ی زیادی داشت، دزدی‌های بسیاری می‌کرد، همچنین با به دردسر انداختن پسرها و گذاشتن یادداشت‌های ناپسند در توالت‌ها و غیره، مدرسه را به هم می‌زد. او در یک مشاوره درمانی توانست به من اطلاع دهد که در سن شش سالگی که به مدرسه شبانه روزی می‌رفته، دوره‌ای از فشار غیرقابل تحمل را پشت سر گذاشته است. من توانستم ترتیبی بدهم که به این پسر (فرزند وسط از سه فرزند) اجازه داده شود که یک دوره‌ی “پرستاری ذهنی” در خانه خودش داشته باشد. وی از این فرایند برای یک مرحله‌ی واپس‌روی استفاده کرد و سپس به مدرسه روزانه رفت. سپس به مدرسه‌ای شبانه روزی در همسایگی خانه‌اش رفت. علائم ضد اجتماعی او پس از یک مصاحبه با من ناگهان از بین رفت و پیگیری نشان می‌دهد که او به خوبی عمل کرده است. اکنون دانشگاه را به اتمام رسانده و در حال شکل دادن به خود به عنوان یک مرد است. درباره‌ی این مورد، مشخصاً درست است که بگوییم بیمار، فهمیدن مورد خود را، با خود به همراه آورد، و آنچه او نیاز داشت این بود که به رسمیت شناخته شود و تلاشی نمادین برای جبران نقصان محیط انجام شود.

توضیح:

در این سه مورد که منفعت‌های ثانویه تبدیل به یک خصیصه نشده بودند، امکان کمک وجود داشت. طرز برخورد من به عنوان روان‌پزشک به طور کلی، در هر مورد کودک را قادر ساخت تا بتواند حوزه‌ی به خصوصی از محرومیت نسبی را بیان کند، و این واقعیت که این امر به عنوان چیزی واقعی و درست پذیرفته شد، به او این امکان را داد که به پیش از آن [محرومیت] برگردد و با ابژه‌های خوبی که مسدود شده بودند رابطه‌ای دوباره برقرار کند.

موردی در مرز بین اختلال کاراکتر و روان پریشی

پسری چندین سال تحت مراقبت من بوده است. من فقط یک بار او را دیده‌ام و بیشتر در مواقع بحران با مادر او تماس داشته‌ام. بسیاری سعی کرده‌اند مستقیماً به این پسر که اکنون بیست ساله است کمک کنند، اما او به سرعت رفتاری غیر همکارانه از خود نشان داده است.

این پسر هوش بالایی دارد و همه کسانی که امکان یافته‌اند تا به او آموزش دهند، گفته‌اند که او می‌تواند به عنوان بازیگر، شاعر، هنرمند، موسیقیدان و غیره، استثنایی و درخشان باشد. او در هیچ مدرسه‌ای به مدت طولانی نماند اما با خودآموزی به خوبی توانست پیشروتر از همسالان خود باشد، و این کار را در اوایل نوجوانی با هدایت کردن دوستانش در تکالیف مدرسه و سپس با در تماس ماندن با آنان انجام داد.

او در دوره‌ی نهفتگی در بیمارستان بستری شد و تشخیص اسکیزوفرنی دریافت کرد. در بیمارستان «روند درمانی» پسران دیگر را بر عهده گرفت و هرگز جایگاه خود به عنوان یک بیمار را قبول نکرد. سرانجام فرار کرد و دوره‌ای طولانی را بدون تحصیل گذراند. او در رختخواب دراز می‌کشید و به آهنگ‌های حزن‌انگیز گوش می‌داد، یا خود را در خانه حبس می کرد تا کسی در کنارش نباشد. او به خصوص در روابط عاطفی خشن خود، مدام تهدید به خودکشی می‌کرد. گهگاه مهمانی‌ای ترتیب می‌داد که به طور نامحدود ادامه می‌یافت و طی آن گاهی به وسایل خسارت وارد می‌شد.

این پسر در یک آپارتمان کوچک با مادرش زندگی می‌کرد و او را دائماً در حالت نگرانی نگه می‌داشت و از آنجایی که به خارج از خانه یا مدرسه و بیمارستان نمی‌رفت، هرگز نتیجه‌ای حاصل نمی‌شد. او به اندازه کافی باهوش بود که دقیقاً همانطور که می‌خواست عمل کند، هرگز مجرم شناخته نشد، و بنابراین از قلمرو قضایی دور ماند.

من در زمان‌های مختلف، با ایجاد دسترسی با پلیس، خدمات عفو مشروط و سایر خدمات اجتماعی به مادر او کمک کردم، و زمانی که آن پسر در نهایت گفت به یک دبیرستان لاتین به خصوص می‌رود، برای اینکه او را قادر به انجام این کار کنم «از ارتباطات و آشنایی‌هایم استفاده کردم».

مشخص شد او کاملاً جلوتر از گروه سنی خود است و استادان او را به دلیل درخشان بودنش تشویق کردند. اما مدرسه را زودتر از موعد ترک کرد و برای یک کالج بازیگری خوب بورسیه تحصیلی گرفت. در این مرحله به این نتیجه رسید که بینی بد شکلی دارد و در نهایت مادرش را متقاعد کرد که به یک جراح پلاستیک پول بدهد تا آن را از حالت سر بالا به صاف تغییر دهد. سپس دلایل دیگری پیدا کرد که چرا نمی‌تواند به سمت موفقیت پیش برود و با این حال به هیچ‌کس فرصتی برای کمک نداد. ماجرا همچنان ادامه دارد و در حال حاضر او در بخش مراقبت در یک بیمارستان روانی است، اما راهی برای ترک آن پیدا خواهد کرد و یک بار دیگر در خانه مستقر خواهد شد.

این پسر دارای پیشینه‌ی اولیه‌ای است که سرنخی از وجه ضد اجتماعی اختلال کاراکتر او می‌دهد. در واقع او نتیجه‌ی رابطه‌ای بود که بلافاصله پس از آغاز ناخوشایندش پایان یافت و پدر بلافاصله پس از جدایی از مادر، به یک بیمار پارانوئید بدل شد. این ازدواج بلافاصله پس از یک تراژدی انجام شده و محکوم به شکست بود چرا که مادر هنوز از از دست دادن نامزد محبوب خود بهبود نیافته بود. مادر اینطور احساس می‌کرد که نامزدش در اثر بی احتیاطی مردی کشته شده که بعداً با او ازدواج کرد و پدر این پسر بود.

امکان کمک به این پسر در سنین پایین، شاید در شش سالگی، زمانی که برای اولین بار توسط روانپزشک ویزیت شد، وجود داشت. او می‌توانست روان‌پزشک را به بررسی محرومیت نسبی‌اش سوق دهد تا از مشکل شخصی مادر و دلیل دوسوگرایی او در رابطه با پسر مطلع شود. اما در عوض، پسر را در بخش بیمارستان بستری کردند و از این زمان به بعد، او تبدیل به یک مورد اختلال کاراکتر شد. او بدل به فردی شد که به شکلی کامپالسیو مادر، معلمان و دوستانش را دست می‌اندازد.

در این سری از توصیف‌های موردی کوتاه، قصد نداشتم موردی را که با روانکاوی درمان شده است، توصیف کنم.

مواردی که صرفاً به واسطه‌ی مدیریت درمان می‌شوند، بی‌شمارند و همه‌ی کودکانی را شامل می‌شود که پس از هر شکلی از محرومیت، به فرزندخواندگی یا در پرورشگاه یا در خانه‌های کوچکی که به عنوان موسسات درمانی و موارد خصوصی اداره می‌شوند، پذیرفته می‌شوند. توصیف یک مورد در این دسته، تصور نادرستی ارائه خواهد داد. به واقع لازم است توجه را به این واقعیت جلب کنیم که اختلال کاراکتر اولیه، به ویژه در خانه، همواره با موفقیت درمان می‌شود، در همه‌ی گروه های اجتماعی، و کاملاً جدا از روان درمانی.

با این وجود، این کار فشرده با موارد معدود است که مشکل اختلال کاراکتر را، مانند سایر انواع اختلالات روانی روشن می‌سازد و این کار گروه‌های روانکاوی در کشورهای مختلف است که به مبنایی برای یک شرح نظری منجر شده است. شرح نظری‌ای که در صدد توضیح این مورد به گروه‌های تخصصی درمانی است که چه چیزی در پیشگیری یا درمان اختلال کاراکتر موفق عمل می‌کند.

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-10-30-at-3.26.37-PM.jpeg
آبان ۸, ۱۴۰۱

On the Nature and Aims of Psycho-Analytical Treatment
W. Ronald Fairbairn M.D.

درباره طبیعت و اهداف روان‌درمانی تحلیلی/ رونالد فیربرن 1958/ مترجم: نگار نباتی

در پرتو دیدگاه نظری که به آن رسیده‌ام، احساس می‌کنم برخی از تأملاتم ناشی از مقاله اخیر «درباره نظریه درمان روان‌تحلیلی» توسط توماس اس. ساسز است که به خاطر حسن نیت او از امتیاز خواندن مقاله‌اش قبل از انتشار آن در این مجله برخوردار شدم.

به طور خلاصه، می توان گفت که جهت‌گیری نظری من با چهار صورت بندی مفهومی اصلی مشخص می‌شود:

۱) نظریه‌ای درباره ساختار روانی پویا.

۲) نظریه ای به این مضمون که فعالیت لیبیدینال ذاتاً و اساساً مبتنی بر جستجوی ابژه است.

۳) نظریه‌ای برآمده از رشد لیبیدینال که نه از منظر تسلط منطقه ای فرضی، بلکه از نظر کیفیت وابستگی ارائه شده است.

۴) تئوری شخصیتی که منحصراً بر حسب روابط ابژه درونی ارائه شده است.

می‌توان گفت که دو مورد اول از این فرمول‌بندی‌، جایگزینی برای دو نظریه اساسی فروید است – نظریه کلاسیک لیبیدو و نظریه نهایی او درباره غرایز. مورد سوم به عنوان نسخه‌ای اصلاح شده از نسخه آبراهام از نظریه رشد لیبیدینال فروید است. و در نهایت، نظریه روابط ابژه من در مورد شخصیت قرار است که جایگزین توصیف فروید از ساختار ذهنی بر حسب اید، ایگو و سوپرایگو شود. این نظریه، شکلی توصیفی از یک ایگوی لیبیدینال، یک ایگوی مرکزی و ایگویی ضد‌لیبیدینال همراه با ابژه‌های درونی مربوطه‌شان را دارد؛ و وضعیت درون‌روانی‌ای که به این ترتیب ساخته شده است ناشی از شکاف در یک ایگوی اصیل و ذاتی و همچنین ابژه‌ای است که در ابتدا توسط آن ایگو درونی شده است.

کسانی که با دیدگاه های نظری من آشنا نیستند، می‌توانند برای توضیح مفصل به قسمت‌های مربوطه در نوشته‌های من رجوع کنند( موارد (1) و (4) ). همچنین می توان به خلاصه ای کوتاه از موضع نظری من در مقاله ای که در سال 1954 منتشر شد اشاره کرد (2). و توجه ویژه‌ای هم به معرفی عبارت «ایگوی ضدلیبیدینال» به جای عبارت «خرابکار داخلی» در این خلاصه جلب شود که قبلا برای توصیف ساختار داخلی مورد بحث به کار برده بودم.

ممکن است عجیب به نظر برسد که تا به حال در مقالاتم کم‌ترین اشاره‌ای به محتوای فرمول‌بندی‌های نظری خود برای کار درمان داشته‌ام. از این رو ممکن است استنباط شود که حتی به نظر خودم هم دیدگا‌های من صرفاً جنبه نظری دارند و اجرای آنها در عمل، تاثیری بر تکنیک روان‌تحلیلی نمی‌گذارد. چنین استنتاجی توجیه‌ناپذیر است – زیرا پیامدهای عملی دیدگاه‌های من آنقدر گسترده به نظر می‌رسند که تنها در صورتی می‌توان از روان‌درمانی زودرس یا عجولانه اجتناب شود که آنها را به تدریج و با بیشترین احتیاط مورد آزمایش قرار داد. با این حال، مقاله ساسز «درباره نظریه درمان روان تحلیلی» انگیزه‌ای برای من فراهم کرد تا نه تنها مخالفت خود را با برخی از دیدگاه‌های او نشان دهم، بلکه برخی از مواضع نظری‌ام را نیز فرمول‌بندی کنم. در وهله اول اجازه دهید بگویم که با توجه به موضع نظری‌ام، با پیش‌نیاز «تکنیک مدل اولیه تحلیل» که ساسز، به پیروی از آیسلر بیان می‌کند که تحلیل‌شونده دارای یک ایگوی نسبتا بالغ، قوی و اصلاح نشده است، مخالف هستم. پیش‌نیازی که اتفاقاً امکان تحلیل کودک را رد می‌کند. زیرا، از نظر من، ایگوی اصلی، ذاتی و واحد (ایگوی «اصلاح نشده») در همه موارد، هر چند به درجات مختلف، در ابتدایی ترین مرحله رشد، به سه بخش تقسیم می‌شود. بنابراین، اگر دیدگاه من درست باشد، در مورد هر فردی که به اندازه کافی به سن مناسبی رسیده است و به عنوان کاندیدای درمان روانکاوی در نظر گرفته می‌شود، صحبت از یک ایگوی «نسبتاً اصلاح نشده» غیرممکن می‌شود. با این حال، جدا از این ملاحظات، دشوار است که دریابیم چه انگیزه‌هایی برای جستجوی درمان روان‌تحلیلی می‌تواند به طور معمول برای بزرگسالانی با «ایگوی نسبتاً بالغ، قوی و اصلاح‌نشده» وجود داشته باشد. زیرا همانطور که ارنست جونز مدت ها پیش اشاره کرد، تنها تحت تأثیر اضطراب قابل توجه و حتی در مواجهه با مقاومت سرسختانه است که فرد به کاوش در ناخودآگاه خود سوق داده می‌شود. بر این اساس، حتی بدون انحراف از نظریه‌ی ساختار ذهنی فروید، باید چنین استنباط کرد که هیچ فردی احتمالاً به دنبال درمان روان‌تحلیلی نخواهد بود، مگر این‌که اید و سوپرایگو مشکلاتی به‌اندازه‌ای جدی ایجاد کنند که ایگو را تا حد قابل توجهی به خطر بیندازد. باید در نظر داشت که همه مشکلات درونی در نهایت به مشکلات ایگو تغییر می‌یابند. و این تغییر هم در وضعیتی که مشکلات مورد بحث خود را در اختلالات عملکرد ایگو یا در علائم روان زاد نشان ‌دهند رخ می‌دهد. بنابراین، به نظر می‌رسد که الزام «تکنیک مدل اولیه» دامنه گزینه‌های مناسب برای درمان تحلیلی را تا حدی محدود می‌کند، به طوری که در آن همه کسانی که درمان روان‌تحلیلی در ابتدا برای آنها طراحی شده بود، به‌طور خودکار کنار گذاشته می‌شوند. بعلاوه، به نظر می رسد که بر اساس مفهوم فروید از ایگو به عنوان ساختاری که اساساً اکتسابی (و نه ابتدایی و دست‌نخورده) است، صحبت از ایگوی «اصلاح نشده»، چه به طور نسبی یا غیر آن، بی معنی است. این اصطلاح فقط برای یک ساختار ذاتی قابل اعمال است، در حالی‌که طبق نظریه فروید، ایگو متشکل از چیزی است که در ذات خود «تغییر و اصلاح » را دارد. بنابراین، ویژگی جدایی ناپذیر توصیف فروید از «ایگو» این است که اساساً ساختاری دفاعی است (و نه مانند «ایگوی اصلی» من، یک ساختار ذاتی). و به نظر می رسد که «ایگوی» فروید بر مبنایی آسیب‌شناسانه استوار است. همین ملاحظات در مورد دوپاره‌سازی ایگوی «اصلی» که من توضیح دادم نیز صادق است. اما به خود ایگوی «اصلی» که طبق نظریه من ذاتی است قابل انطباق نیست. و طبق تئوری من، تا جایی که دوپاره‌سازی ایگوی «اصلی» با مداخله روان‌تحلیلی تغییر یابد، عنصر آسیب‌شناسانه در موقعیت درون‌روانی کاهش می‌یابد و یک نتیجه روان‌درمانی واقعی به‌دست می‌آید – امکانی که به نظر می‌رسد نمی‌توان با توضیح منطقی از نظر نظریه فروید به آن رسید.

تا آنجایی که به نامزدهای روانکاوی مربوط می‌شود، به نظر می‌رسد که طبق اصول کلی روانکاوی، انتخاب روانکاوی به عنوان شغل به همان اندازه با انگیزه ناخودآگاه تعیین می‌شود که توسل به درمان روانکاوی برای کاهش علائم. همچنین این استنباط درست به نظر می‌رسد که اصولا هرگونه علاقه قابل توجهی به فرآیندهای روانی (و باید درنظر داشت که چنین علاقه ای نه تنها برای افراد عادی بیگانه است، بلکه بسیار معطوف به درون فرد است) تنها می‌تواند تحت فشار تعارضات درونی ایجاد شود. موردی که خود فروید یک نمونه بارز آن است، همانطور که به طور قانع کننده ای در زندگی نامه او توسط ارنست جونز آشکار شده است. بر این اساس، علاقه روانکاو به تحلیل روانی را باید در نهایت ناشی از تمایل او، شاید تا حد زیادی ناخودآگاه، برای حل تعارضات خود دانست؛ و این ملاحظات باید در ارزیابی جهت گیری «علمی» روانکاو که ساسز بر آن تأکید بسیار دارد مورد توجه قرار گیرد. در حالی که بدون شک باید به پایان نامه ای که ساسز با همکاری هولندر (شماره 8) منتشر کرد اهمیت زیادی داد. پایان‌نامه‌ای که در آن توضیح داد که درمان روانکاوی از مدل درمان پزشکی معمولی تاثیر پذیرفته است و سخت است که جلوی این حس را گرفت که چیزی بیشتر از آنچه ساسز مایل به ارائه آن است وجود دارد. در اینجا ضروری به نظر می‌رسد که رویکرد واقعی «بیمار» بزرگسال معمولی به «درمان» روانکاوانه را در نظر بگیریم. همان اندازه که یک بیمار معمولی به جستجوی درمان رایج پزشکی می‌آید، چنین بیماری هم مشخصا به دریافت کمک‌های روان‌تحلیلانه سوق داده می‌شود، زیرا او دریافته است که از وضعیتی رنج می‌برد( و در اینجا واژه رنج توصیف نامناسبی برای این وضعیت نیست) که به طور معمول در دیگران مشاهده نمی‌کند، مانند یک اضطراب فوبیک، افسردگی یا اختلالی روان‌تنی؛ و هدف آگاهانه او رهایی از وضعیت مورد نظر است. از سوی دیگر، به عقیده ساسز، روانکاوی کاربردی، اصولا شکلی از «درمان» (مانند مدل پزشکی) نیست، بلکه نوعی آموزش علمی است. واضح است که این دیدگاه تحلیل کودک را درنظر نمی‌گیرد. اما جدای از این مورد، نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که بیمار بزرگسال معمولاً نه برای یک دوره آموزش علمی، بلکه برای یک نتیجه درمانی از کمک تحلیلگر استفاده می‌کند. و به نظر منطقی می رسد که باید به انتظارات او احترام گذاشت، به ویژه که همین انتظار است فرایند روان‌تحلیلی را توجیه می‌کند؟ اگر تحلیلگر «آموزش» را در فرآیند درمانی دخیل بداند، این بحث دیگری است؛ اما به این معنا نیست که جایگزینی مفهوم «آموزش» به جای «درمان» گزینه مناسبی است، زیرا انگیزه کاربردی در بیمار تمایل به آموزش علمی نیست، بلکه میل به رهایی از علائم است. در واقع، احتمالا با دلیل موجه بتوان گفت که‌ قیاس دینی مناسبتر از قیاس آموزشی است؛ زیرا اگر بگوییم آنچه بیمار واقعاً به دنبال آن است «رستگاری» است (مثلاً نجات از ابژه‌های بد درونی، از نفرت و گناهش) با واقعیت‌های روان‌شناختی کاملاً مطابقت دارد. در این رابطه مهم است که با توجه به پاسخ‌های پرسشنامه تکنیک روانکاوی که توسط بیست و چهار روانکاو بریتانیایی در سال 1938 تکمیل شد و توسط ادوارد گلاور در تکنیک تحلیل روانی تحلیل شد، تأثیرات درمانی درمان روانکاوانه در روزهای اولیه روانکاوی، یعنی زمانی که تحلیلگران تمایل بیشتری به در نظر گرفتن روانکاوی به عنوان پاسخی برای همه بیماری‌های انسان داشتند، نسبت به مرحله بعدی که تحولات نظری آنها را مجبور کرده بود بیشتر به جنبه علمی آن توجه کنند، نسبتاً چشمگیرتر بود (یعنی توضیح روانکاوی با یک شور مذهبی ناخودآگاه). در رابطه با این نگرانی که در مورد جنبه‌ علمی روش درمانی بیش از اندازه صحبت شده باشد، باید اشاره کرد که هیچ نوع بی‌اعتباری به بعد علمی روان تحلیلی فراتر از جنبه‌های پزشکی عمومی آن نسبت داده نشده است. زیرا، اگر این نگرانی بیش از حد انحصاری باشد، عامل انسانی در موقعیت درمانی (همانطور که در فردیت، ارزش شخصی و نیازهای بیمار نشان داده می‌شود) بیش از حد ممکن است قربانی روش شود. به هر حال به نظر من چنین خطری در تبدیل درمان روانکاوانه به شکلی از آموزش علمی وجود دارد. بعلاوه، من با فرض فروید ( همراه با تایید ساسز) مبنی بر اینکه بیمار معمولی، حداقل تا حدی، از همان ابتدا علاقه مند به انجام یک کاوش علمی در شخصیت خود است مخالف هستم. چنین فرضی در مورد بیمار کودک که آشکارا نادرست است؛ اما، حتی در مورد بیمار بزرگسال نیز، به نظر من، این امر صرفاً خیالی واهی(wishful thinking) است. و در تجربه من، بیمارانی که این علاقه در آنها برجسته است، مشخصاً شخصیت‌های وسواسی یا/یا اسکیزوئید هستند که این علاقه‌ در آن‌ها اساساً دفاعی در برابر درگیری احساسی است – دفاعی که به‌عنوان قوی‌ترین مقاومت عمل می‌کند. البته همچنان درست است که یک بیمار معمولی میزان مشغله‌ی قابل توجهی، به طور متغیر، به وضعیت روانی خود نشان می‌دهد. اما چنین مشغله‌ای اساساً نارسیستیک است و باید به درستی به‌عنوان نشانه‌ای در نظر گرفته شود که ناشی از نقص در توانایی فرد برای رابطه با ابژه‌های خارجی است، و بنابراین ویژگی‌ای است که ممکن است انتظار داشته باشیم به نسبتی که درمان روان‌تحلیلی در مسیر هدف خود پیش می‌رود اهمیت کمتری پیدا کند.

در این مرحله باید با صداقت اعتراف کنم که علاقه اصلی آگاهانه من در روانکاوی اکنون در ارتقا فرمول بندی مناسب تری از نظریه روانکاوی نهفته است. بنابراین عمدتاً یک علاقه علمی است؛ اما این علاقه با این امید همراه است که این فرمول بندی مجدد تأثیری در تبدیل کاربرد نظریه روانکاوی به ابزار درمانی مؤثرتری داشته باشد. من قبلاً به اختصار نظرات خود را در مورد رابطه نظریه روانکاوی با درمان روانکاوی در قسمت های پایانی مقاله ای که در سال 1955 منتشر شد، بیان کرده ام (مقاله شماره ۳). در این مقاله من برداشت خود را از ماهیت واقعی علم بیان کردم که علم «اساساً یک ابزار فکری است و نه چیزی بیشتر». از این منظر، حقیقت علمی، تا آنجا که تصویری دقیق (حتی تقریبی) از واقعیت موجود نیست، «حقیقتی صرفاً توضیحی» است. و «تصویر واقعیت ارائه شده توسط علم، ساختاری فکری است که نشان دهنده ثمره تلاش برای توصیف پدیده های مختلف جهان به شیوه ای منسجم و منظم و با استفاده از صورت بندی کلیات قوانین تا جایی که محدودیت های هوش انسانی اجازه می‌دهد است. قوانینی که از سوی ناظر علمی  از طریق استنتاج استقرایی در شرایطی که حداکثر فاصله عاطفی و حداکثر نگاه عینی وجود دارد، ایجاد می‌شود. بعلاوه، همانطور که در همین زمینه اشاره کردم، «در مورد علم روانشناسی، به دلیل این واقعیت که جنبه‌های ذهنی پدیده‌های مورد مطالعه به اندازه جنبه‌های عینی، بخشی از پدیده‌ها و در واقع مهم‌تر از جنبه‌های عینی هستند و تنها بر حسب تجربه ذهنی خود روانشناس قابل درک هستند، مشکل خاصی پیش می‌آید. در نتیجه درگیری اصلی روانشناس اتخاذ رویکردی با فاصله و عینی هم از تجربیات خودش و هم از تجربیات کسانی است که در حال کار با آنها است. و این ملاحظه در علم روانکاوی کاربرد خاص خود را دارد. با این حال، باید پذیرفت که تحلیلگر در حال کار «در درجه اول یک دانشمند نیست، بلکه یک روان درمانگر است»، و «پذیرفتن نقش روان درمانی خودبه خود مستلزم نوعی فاصله گرفتن از نگرش کاملاً علمی است». البته از نقطه نظر کاملاً علمی، هیچ چیز «بهتری» در مورد عاری بودن از علائم در مقایسه با تحت سلطه بودن آنها وجود ندارد. اما، از آنجایی که اتخاذ نقش درمانی به طور خودکار متضمن پذیرش این نظر است که رهایی از علائم به جای داشتن آنها بهتر است، این موضوع مستلزم «پذیرش ارزش‌های انسانی به جای ارز‌ش توصیفی که تنها ارزش پذیرفته توسط علم است » می‌باشد. خوب است در نظر داشته باشیم که اصول علمی خنثی روانکاوی را می‌توان به آسانی برای هدفی بیماری زا به کار برد تا یک هدف درمانی، همانطور که در نمایشنامه «زندانی» بریجت بولند به طرزی باورپذیر نشان داده شده است. اما، در پذیرش بیمار برای درمان روان‌تحلیلی، تحلیل‌گر به طور ضمنی هدفی درمانی را اتخاذ می‌کند که فراعلمی است، و در پرتو آن، علم روان‌تحلیلی صرفاً به ابزاری ذهنی تبدیل می‌شود که در خدمت «ارزش‌های انسانی و شخصی‌ای قرار می‌گیرد که فراتر از ارزش علمی صرف است». این امکان همچنان وجود دارد که چنین ابزار ذهنی تحت کنترل هر فلسفه‌ای درآید. و در دوره معاصر که به پیشرفت‌های علمی بی‌سابقه‌ای معروف است، ممکن است به راحتی به یک فلسفه «علمی» سازش‌ناپذیر تبدیل شود که تنها چیزی که در آن اهمیت دارد تبیین است. با این حال، تردیدی وجود ندارد که پذیرش چنین فلسفه‌ای توسط روانکاو در نقشی درمانی، در مورد بسیاری از بیماران، اگر نگوییم همه‌شان، منجر به مقاومت خواهد شد، به خصوص در مورد بیماران وسواسی که بطور مشخص از فهم عقلانی به عنوان دفاعی در برابر رهاکردن احساسات سوء استفاده می‌کنند. البته که از منظر کاملاً علمی، مقاومت صرفاً پدیده‌ای است که باید توضیح داده شود و نه وضعیتی که نیاز به اصلاح دارد. زمانی که مقاومت به عنوان وضعیتی قابل اصلاح تلقی شود، ناگزیر هدفی غیر از تبیین و فهم مطرح می‌شود. بنابراین بدیهی است که از دیدگاه درمانی، تفسیر به تنهایی کافی نیست. و به نظر می رسد که رابطه‌ای که بین بیمار و تحلیلگر در موقعیت روانکاوی وجود دارد، در فراهم آوردن زمینه ای برای تفسیر پدیده های انتقالی کمک می‌کند. از نظر تئوری روابط ابژه شخصیت، ناتوانی هایی که بیمار از آنها رنج می‌برد، نشان دهنده تأثیرات روابط ابژه نامطلوبی است که در اوایل زندگی تجربه شده و به شکلی اغراق آمیز در واقعیت درونی تداوم یافته است؛ و اگر این دیدگاه درست باشد، رابطه حقیقی موجود بین بیمار و تحلیلگر به عنوان افراد انسانی باید به عنوان یک عامل درمانی با اهمیت در نظر گرفته شود. وجود چنین رابطه شخصی در واقعیت بیرونی نه تنها کارکردی برای اصلاح روابط تحریف شده ای که در واقعیت درونی حاکم است و بر واکنش های بیمار نسبت به ابژه‌های بیرونی تأثیر می‌گذارد، دارد، بلکه فرصتی را برای بیمار فراهم می‌کند که تحت یک فرآیند رشد عاطفی در زمینه یک رابطه واقعی با یک شخصیت والدینی قابل اعتماد و خیرخواه قرار گیرد؛ چیزی که در کودکی از آن محروم شده است. به رسمیت شناختن اهمیت درمانی رابطه واقعی بین بیمار و تحلیلگر، و سازگاری‌اش با فضایی که روانشناسی عمدتاً در قالب «تکانه» و نظریه میل جنسی فروید و نظریه غرایز او ارائه میک‌ند، دشوار است. با این حال، کاملاً با روانشناسی‌ای که به روابط ابژه و ساختار پویا باور دارد سازگار است. و به نظر من، چنین روانشناسی‌ای نه تنها اهداف درمانی را مؤثرتر از «روانشناسی تکانه‌ای» غالباً فرموله شده توسط فروید ترویج می‌دهد، بلکه در واقع با واقعیت‌های روانشناختی مطابقت بیشتری داشته و از دیدگاه علمی ارزش توضیحی بیشتری دارد.

محتمل به نظر می رسد که تلاش ساسز برای تبدیل «درمان» روان تحلیلی به شکلی از آموزش علمی تا حدی تحت تأثیر تغییر تدریجی مراجعین روانکاوی بوده که ظاهرا در سال های اخیر رخ داده است و به موجب آن نسبت فزاینده ای از زمان تحلیلگران برجسته به آموزش کاندیداها اختصاص می‌یابد؛ زیرا آموزش نامزدها ناگزیر بر دوش آموزش علمی سنگینی می‌کند. با این وجود، این واقعیت باقی می‌ماند که هر چند جست و جوی حقیقت علمی در انگیزه های شخصی فروید نقش برجسته ای داشته است، روانکاوی از نظر تاریخی به عنوان شکلی از درمان است و دلیل غایی آن در آنجا نهفته است. ساختار نظری‌ای که متعاقباً برای توضیح پدیده‌های برانگیخته‌شده در موقعیت روانکاوی توضیح داده شد، در زمینه‌های بی‌شماری غیر از آسیب‌شناسی روانی، ارزش توضیحی دارد. اما این بر این واقعیت تأثیر نمی‌گذارد که تکنیک روانکاوی با موقعیت روانکاوی در یک محیط درمانی پیوند خورده است. در پرتو خاستگاه تاریخی روانکاوی، این سوال مطرح می شود که آیا محدودیت های کلاسیک موقعیت روانکاوی تا حدودی دلبخواه نیستند؟ استفاده از روش روانکاوی مبتنی بر این محدودیت‌ها، البته، مجموعه ای ارزشمند از نظریه های علمی را فراهم آورده است. همچنین نتایج درمانی قابل توجهی به همراه داشته است که البته به نظر من تمایلی به اغراق در میزان این موارد وجود دارد. با این حال، باید به خاطر داشت که، حتی در حوزه علم محض، نتایج به‌دست‌آمده تا حدی مشروط به روشی است که برای به دست آوردن آنها استفاده می‌شود؛ و نتایج درمانی حتی بیشتر به روش مورد استفاده وابسته است و ممکن است با محدودیت های روش محدود شود. از این منظر، اعتبار محدودیت‌های مختلف تکنیک روان‌تحلیلی موضوعی قابل تأمل است. بنابراین، من در مورد اعتبار این شرط که بیمار باید روی کاناپه دراز بکشد و تحلیلگر دور از نظر باشد، تردید دارم. به نظر من این نیاز تا حدی یک میراث تصادفی از تکنیک هیپنوتیزمی است که در ابتدا توسط فروید به کار می‌رفت، و تا حدودی نتیجه‌ی بیزاری شخصی فروید از نگاه کردن بیماران به او در طول روز است. و این سوال مطرح می‌شود که تا چه اندازه استدلال هایی که به نفع تکنیک کاناپه ارائه شده اند توجیهات صرفا عقلانی نیستند. من شخصاً در مورد تمام بیماران اخیر‌‌ ام تکنیک کاناپه را کنار گذاشته ام -که به نظر من نفعی در این موضوع است. این انحراف از روش کلاسیک از سوی من نشان دهنده تلاشی برای عملی کردن مفاهیم منطقی نظریه روابط ابژه است. با این حال، این نکته هم اضافه کنم که من طرفدار تکنیک مصاحبه رو در رو که توسط روان درمانگرانی مانند هری استک سالیوان حمایت می‌شود، نیستم. در عمل من پشت میز می نشینم، و بیمار روی یک صندلی راحت که در کنار میز قرار دارد، تقریباً موازی با من، اما کمی به سمت من متمایل می شود. در این آرایش نشستن، بیمار و تحلیلگر معمولاً به یکدیگر نگاه نمی‌کنند؛ اما اگر هر یک از طرفین بخواهد ممکن است به دیگری نگاه کند. بنابراین تنظیم یک رابطه ابژه بدون خجالت بی مورد برای هر یک از طرفین حفظ می‌شود. در این رابطه این سوال برایم مطرح می‌شود که تأکید فروید بر لزوم محافظت از بیمار در برابر تأثیر شخصیت تحلیلگر، توجیهی صرفا عقلی برای در امان بودن از خواسته‌های بیمار از تحلیلگر نیست. با این حال، تجربه شخصی من این است که وقتی بین بیمار و تحلیلگر توسط کاناپه فاصله اتفاق نمی‌افتد و بنابراین از هرگونه رابطه واقعی با او محروم نمی‌شود، در واقع بیمار خواسته‌های به نسبت کمتر تحمیلی و سخت‌گیرانه دارد. می‌توان اضافه کرد که جدایی سنتی تحلیلگر (که باید با دقت از ضرورت عینی بودن تفسیر متمایز شود) واضحا ارزش دفاعی بسیار بالایی برای خود تحلیلگر دارد. بنابراین ویژگی‌های مشترکی در روانکاوی مانند اتخاذ یک طول جلسه استاندارد بدون توجه به ملاحظاتی مانند سرعت بیمار و وضعیت حاکم در هنگام پایان جلسه با توجه به زمان وجود دارد. بنابراین به نظر می‌رسد که وظیفه‌ای بر دوش تحلیلگر است که از خود بپرسد این ویژگی‌های تکنیک روانکاوی تا چه حد توسط علایق خود او دیکته می‌شود تا علایق بیمارانش، و اگر چنین است، تکنیک خود را بر این اساس تنظیم کند (همانطور که خود من احساس کردم مجبور به انجام آن هستم). به نظر می رسد که این یک نیاز اولیه است که در یک موقعیت درمانی محدودیت‌های روش درمانی به کار گرفته شده در درجه اول به نفع بیمار اعمال شود. اما این بدان معنا نیست که باید منافع تحلیلگر نادیده گرفته شود. در واقع، هر چه به رابطه واقعی موجود بین بیمار و تحلیلگر به عنوان فرد اهمیت داده شود، توجیه بیشتری برای شناخت منافع شخصی هر دو طرف رابطه وجود دارد. در عین حال، در صورت لزوم اعمال محدودیت در جهت منافع تحلیلگر، باید به صراحت به این واقعیت اذعان کرد. به طور کلی، احساس کنم که هر تمایلی برای پایبندی به جزئیات تکنیک روانکاوی کلاسیک که بیش از نیم قرن پیش توسط فروید استاندارد شده است، در معرض نوعی بهره‌برداری تدافعی هر چند ناخودآگاه است. در جهت منافع تحلیلگر و به هزینه بیمار؛ و مطمئناً هرگونه تمایل به تلقی تکنیک کلاسیک به عنوان امری مقدس، این ظن را ایجاد می‌کند که احتمالا عنصری از این بهره‌برداری تدفاعی در کار است. بعلاوه، به نظر من تطبیق دادن بیمار با روش درمانی چه به طور صریح یا ضمنی به جای تطبیق روش درمانی با نیازهای بیمار، بی ارزش جلوه دادن هدف درمانی است. چنین حرکتی یادآور این لطیفه قدیمی است که «عمل موفقیت‌آمیز بود، اما بیمار مرد»، یا آنچه ژنرال فرانسوی با پوشیدن کلاهی دوچشمی اظهار داشت که «زیباست اما جنگ نیست». این نگرش که اگر بیمار تحلیل شده «بهتر» نشود حتما به این خاطر است که برای درمان روان‌تحلیلی مناسب نبوده یا اگر بیمار با درمانی غیر از روان‌تحلیلی «بهتر» شود، حتی اگر خوب هم باشد ولی روان‌تحلیلی نیست، همگی در تایید همان بهره‌برداری دفاعی است. توسل به این نوع از بنیاد‌گرایی منجر به نوعی ستایش اغراق‌آمیز و به بهای از دست رفتن اهدافی می‌شود که قرار بوده توسط روش درمانی به سرانجام برسند.

در سال‌های اخیر، تحت تأثیر دیدگاهی مبتنی بر نظریه «روابط ابژه»، آنقدر از پیچیدگی فاصله گرفته‌ام که به من این امکان را می‌دهد که مکرراً از خودم سؤالات ساده‌ ای بپرسم: «اگر بیماری در تحلیل، پیشرفت رضایت‌بخشی نداشته باشد، تا چه اندازه می‌توان این را به نقص در شیوه روان‌تحلیلی مرتبط دانست؟ این سوالی است که در غیاب تحقیق طولانی نمی توان پاسخ مناسبی به آن داد. اما برای من تردیدی نیست که تکنیک کاناپه تاثیری کاملا مستبدانه بر بیمار تحمیل می‌کند زیرا او را در یک وضعیت آسیب‌زای حساب شده قرار می‌دهد تا بازتولیدی از تروماهای تحمیل شده در کودکی باشد. مانند نوزادی که به تنهایی در کالسکه‌اش گریه کرده یا کودکی که در مراحل اولیه رشدی خود را در تخت منزوی می‌بیند. اگر این دیدگاه درست باشد، پس نتیجه می‌شود که تکنیک کاناپه از «خنثی» بودن آن‌طور که قرار است باشد بسیار دور است، و تحلیلگر هم در به کارگیری این تکنیک نیز به همان اندازه از «خنثی» بودن فاصله دارد. همچنین، در نتیجه، اطلاعات ارائه شده توسط بیمار که خود را بر روی کاناپه منزوی می‌بیند باید به طور قابل توجهی تحت تأثیر آسیبی باشد که خودسرانه به او تحمیل شده است. و دشوار است باور کنیم که نتیجه درمانی نیز به طور مشابه تحت تأثیر قرار نگیرد.

از جمله سؤالات ساده دیگری که من مجبور به پرسیدن آنها از خودم شده ام این است که: “روانکاوی چگونه کار می‌کند؟” و “تحلیلگر واقعاً در تحلیل یک بیمار چه کاری می‌خواهد انجام دهد؟” اینها سوالاتی هستند که من احساس نمی‌کنم هنوز هیچ پاسخ کاملاً رضایت بخشی به آنها داده شده باشد. سوالاتی که ساسز در مقاله‌ای که باعث برانگیختن افکار کنونی شد به آن توجه بسیار کرده است؛ همچنانکه گیتلسون نیز به همان اندازه در مقاله‌ای (که ساسز هم بخشی از آن مقاله را که به ماهیت اساسی درمان روانکاوانه می‌پردازد نقل می‌کند) به این سوالات توجه کرده است. گیتلسون در این قسمت چهار عامل دخیل در درمان روان تحلیلی را ذکر می‌کند. بینش، یادآوری خاطرات کودکی، پالایش و رابطه با تحلیلگر؛ و او این دیدگاه را بیان می‌کند که عامل مؤثر هیچ یک از این عوامل به تنهایی نیست، بلکه «تعدادی ترکیبی است که هنوز امکان فرمول‌بندی کردن صریح آن وجود ندارد». به نظر من، عامل واقعاً تعیین کننده رابطه بیمار با تحلیلگر است، و سایر عوامل ذکر شده توسط گیتلسون نه تنها به دلیل اثربخشی‌شان، بلکه وجود و بودنشان به این رابطه بستگی دارد، زیرا در غیاب یک رابطه درمانی با تحلیلگر آنها به سادگی رخ نمی‌دهند. البته این نظر با نظریه روابط ابژه شخصیت که من به آن دست یافته ام مطابقت دارد. باید اضافه کرد که درک من از «رابطه بین بیمار و تحلیلگر» فقط محدود به رابطه‌ای درگیر در انتقال نیست، بلکه کل رابطه موجود بین بیمار و تحلیلگر به عنوان افراد انسانی است. به هر حال، براساس روابط موجود بین فرد و والدینش در دوران کودکی است که شخصیت او رشد کرده و شکل خاص خود را به خود می‌گیرد. و منطقی به نظر می رسد که استنباط کنیم که هر تغییر متعاقبی در شخصیت او که ممکن است توسط درمان روان تحلیلی (یا هر شکل دیگری از روان درمانی) ایجاد شود، باید اساساً در نتیجه یک رابطه شخصی به وجود آمده باشد.

به گفته ادوارد گلاور (6)، اثرات درمانی روان‌تحلیلی عمدتاً به (الف) اصلاحات در دفاع‌های ایگو بستگی دارد، به گونه‌ای که امکان می‌دهد دفاع کمتر رضایت‌بخش در برابر تکانه‌های id با دفاع رضایت‌بخش‌تر جایگزین شود، و (ب) تغییراتی در سوپرایگو به گونه‌ای که آن را کمتر ابتدایی و کمتر سخت‌گیرانه در خواسته‌هایش از ایگو نشان دهد. البته در اینجا فرض بر این است که از منظر نظریه فروید در مورد ساختار ذهنی، id قادر به تغییر و اصلاح نیست و ایگو اساساً یک ساختار دفاعی است (که به نظر من حاوی این دلالت منطقی است که ایگو لزوماً یک پدیده روانی آسیب شناختی است). در پرتو چنین مفروضاتی، توصیف گیتلسون از یک تحلیل موفق به عنوان تحلیلی که در آن «بیمار به‌عنوان یک شخصیت کامل بالغ می‌شود»، به نظر می‌رسد فاقد تمام معنا باشد. در مقابل، نظریه شخصیتی که من مطرح کردم، به معیار گیتلسون معنا می‌دهد. زیرا نتیجه تئوری من این است که هدف اولیه درمان روان‌تحلیلی ایجاد ترکیبی از شخصیت با کاهش آن شکاف سه‌گانه ایگوی دست‌نخورده است که تا حدی در هر فرد رخ می‌دهد، اما در برخی افراد تا حدی بیشتر نسبت به سایرین. این یک انتقاد قدیمی از روش روانکاوی است (اگرچه امروزه کمتر از گذشته مطرح می‌شود) که «فقط تحلیل است و سنتزی در کار نیست». و البته پاسخ متعارف این است که تحلیل بیمار را در موقعیتی قرار می‌دهد که به ابتکار خودش ترکیب جدیدی بسازد. در حالی که این پاسخ حاوی یک عنصر غیرقابل شک از حقیقت است، پذیرش غیرانتقادی آن باعث می‌شود که تحلیلگر به راحتی تقصیر را گردن بیمار بیاندازد. با این حال، تا اینجای کار، از آنجایی که این تقصیر به گردن انداختن اتفاق نمی‌افتد، من معتقدم که اصطلاح «تحلیل» به عنوان توصیفی از درمان روان‌تحلیلی نام نامناسبی است و هدف اصلی درمان روان‌تحلیلی ترویج حداکثر “سنتز” ساختارهایی در ایگوی اصلی تجزیه شده در زمینه یک رابطه درمانی با تحلیلگر است. در دستیابی به این هدف دو هدف دیگر، یعنی (الف) کاهش حداکثری وابستگی مداوم نوزادان، و (ب) کاهش حداکثری نفرت از ابژه لیبیدینال که، طبق نظریه من، در نهایت مسئول گسست اصلی ایگو است، هستند. چنین اهدافی همراه با هدفی که باید ذکر شود، به نظر من، اهداف اصلی درمان روانکاوی هستند. البته مقاومت بیمار در برابر دستیابی به این اهداف زیاد است. زیرا او در حفظ کردن گسست اولیه ابژه درونی‌شده‌اش، که بر اساس نظریه من، گسست ایگو هم به آن بستگی دارد، و دفاعی در برابر معضل دوسوگرایی را نشان می‌دهد، منفعت خاصی دارد. به‌علاوه، او علاقه‌ دارد که پرخاشگری‌اش را برای حفاظت از ابژه لیبیدینال بیرونی‌اش به صورت درونی ‌شده نگه دارد- در نتیجه به همین ترتیب نیروگذاری روانی لیبیدینال او نیز درونی می‌شود. در این اشکال مختلف مقاومت از جانب بیمار، هدف دفاعی دیگری وجود دارد که من اکنون آن را بزرگترین منبع مقاومت – یعنی حفظ دنیای درونی بیمار به عنوان یک ساختار بسته – می‌دانم. از نظر تئوری ساختار ذهنی که من پیشنهاد کردم، حفظ چنین ساختار بسته‌ای مستلزم تداوم روابط حاکم بین ساختارهای مختلف ایگو و ابژه‌های درونی مربوطه آنها و همچنین بین یکدیگر است؛ و از آنجایی که ماهیت این روابط منبع نهایی علائم و انحرافات شخصیتی است، هدف دیگری از درمان روانکاوی این می‌شود که به ساختار بسته ای که دنیای درونی بیمار را تشکیل می‌دهد، نفوذ کرده و به این دنیای درونی دسترسی‌ای از واقعیت دنیای بیرون بدهد.

به نظر می رسد تلاش ناخودآگاه بیمار برای حفظ دنیای درونی خود به عنوان یک سیستم بسته به هر قیمتی، پدیده ای است که فروید بر اساس آن هدایت شد تا مفهوم اصل لذت را به عنوان تعیین کننده اصلی رفتار فرمول‌بندی کند. به نظر من، این صورت‌بندی یک تعمیم اشتباه از پدیده‌ای است که اساساً یک پدیده تدافعی است – پدیده‌ای به شدت دفاعی که نمی‌توان آن را به عنوان یک اصل اولیه رفتار در نظر گرفت. به نظر من می‌رسد که بدون هیچ شکی (الف) اصل لذت فقط می تواند در یک ساختار بسته عمل کند، (ب) حفظ واقعیت درونی به عنوان یک ساختار بسته اساسا یک پدیده روانی آسیب شناختی است، و (ج) تا جایی که واقعیت درونی به عنوان یک ساختار بسته حفظ شود، رفتار تقریباً به طور اجتناب ناپذیری توسط اصل لذت تعیین می‌شود. بنابراین، بیمار من، که او را «گرترود» توصیف کردم، و در مورد حفظ واقعیت درونی‌اش به‌عنوان یک ساختار بسته صحبت کردم، تنها در صورتی که در فانتزی‌هایش به طور آشکار رابطه جنسی کودکانه با پدرش به عنوان ابژه‌ای درونی داشته باشد و از وضعیت حاکم در واقعیت بیرونی غافل شود، می‌تواند خود را به رابطه جنسی با همسرش وادار کند. بنابراین این رضایتی که او در آمیزش به دست می‌آورد، وابسته به تسکین تنشی است که منحصراً در محدوده دنیای درون، یعنی در یک سیستم بسته، و بر اساس اصل لذت حاصل می‌شود. در مقابل، اگر او قادر به برقراری رابطه جنسی واقعی با شوهرش بود، رفتار او ویژگی‌های رفتاری در موقعیتی در واقعیت بیرونی را می‌داشت، یعنی در چارچوب یک سیستم باز و براساس آنچه فروید به عنوان “اصل واقعیت” توصیف می‌کند. بنابراین تمایز بین اصل لذت و اصل واقعیت همان تمایز بین یک اصل اولیه و ثانویه رفتار نیست، بلکه نشان دهنده تمایز بین رفتاری است که در یک ساختار بسته و توسط واقعیت درونی تشکیل شده است و رفتاری که در یک ساختار باز که در آن واقعیت درونی و بیرونی در ارتباط با یکدیگر قرار می‌گیرند شکل گرفته است.

لازم به ذکر است که پدیده انتقال، جلوه دیگری از رفتار را تشکیل می دهد که نشات گرفته ازیک ساختار بسته است. یک رابطه واقعی با یک ابژه خارجی، رابطه ای در یک ساختار باز است. اما تا آنجا که دنیای درون شکل یک ساختار بسته را به خود می‌گیرد، ارتباط با یک ابژه خارجی فقط از نظر انتقال امکان پذیر است، یعنی در شرایطی که ابژه خارجی به عنوان ابژه‌ای در درون ساختار بسته واقعیت درونی تلقی شود. پیامد درمانی این ملاحظات این است که تفسیر پدیده های انتقالی در موقعیت تحلیلی به تنهایی برای ایجاد تغییری رضایت بخش در بیمار کافی نیست. برای به وجود آمدن چنین تغییری، لازم است که رابطه بیمار با تحلیلگر تحت یک فرآیند رشدی قرار گیرد که در آن رابطه مبتنی بر انتقال با یک رابطه واقع بینانه بین دو شخص در دنیای بیرون جایگزین شود. چنین فرآیندی نشان دهنده اختلال در سیستم بسته ای است که علائم بیمار در آن ایجاد شده و حفظ می‌شود و روابط او با ابژه‌های خارجی را به خطر می‌اندازد. همچنین نشان‌دهنده استقرار یک سیستم باز است که در آن تحریف‌های واقعیت درونی را می‌توان با واقعیت بیرونی تصحیح کرد و روابط واقعی با ابژه‌های خارجی هم ممکن است رخ دهد. به نظر می‌رسد که اخیراً در رویاهای یک بیمار با سابقه طولانی ناسازگاری که او را «کارل» می‌نامم، حرکتی در جهت جایگزینی یک ساختار باز به جای بسته، یا به هر حال شواهدی از نقض ساختار بسته واقعیت درونی ثبت شده است. رویاهای مورد بحث به شرح زیر بود:

  1. من با پدرم بیرون رفته بودم و با تو آشنا شدیم. تو کتاب یا کاغذی به من دادی. پدرم اعتراض کرد که من از او غفلت می‌کنم یا او را رها می‌کنم، اما من از تو تشکر کردم.

۲. داشتم با تو صحبت می کردم؛ اما همزمان با مادرم در رختخواب بودم. من خجالت کشیدم، چون مادرم داشت به حرف های من گوش می‌داد. گاهی مادرم به سمت من خم می‌شد و با من در تماس قرار می‌گرفت. این مرا به وحشت انداخت و باعث شد از او دور شوم. اما من از حرف زدن با تو دست برنداشتم.

به نظر من این رویاها آنچنان رویاهای انتقالی‌ای نیستند، بلکه رویاهایی هستند که نشان دهنده تأثیر یک رابطه واقع بینانه با تحلیلگر در دنیای بیرونی بر روابط کارل با چهره های والدینش در دنیای درون هستند و بنابراین نشان دهنده شکافی در دنیای بسته واقعیت درونی هستند. جالب است بدانید که تقریبا همزمان با این رویاها، رویایی رخ داد که در آن کارل آلت تناسلی برانگیخته خود را در معرض دید مادرش قرار می‌داد. نکته جالب این رویا در این واقعیت نهفته است که کارل خود به آن توجه کرد که در گذشته او همیشه «در اصل» به دنبال انکار داشتن آلت تناسلی در جایی که مادر مطرح بود، بود. بنابراین به نظر می رسد که رخنه در ساختار بسته واقعیت درونی که در رویاهای دیگر نشان داده شده است، تأثیری بر رهاسازی محتوای سرکوب شده داشته است. با این حال، رویاهای هم‌زمانی هم وجود داشت که حرکتی را در جهت بازگرداندن ساختار بسته آشکار می‌کرد، به عنوان مثال:

۱. من با تو بودم. و در حالی که داشتم باهات صحبت می‌کردم، میل شدیدی برای خودارضایی احساس کردم. تعجب کردم که آیا متوجه می‌شوی که من این کار را در حالی که دارم جریان صحبت را ادامه می‌دهم انجام می‌دهم. سپس متوجه شدم که تو در واقع در یک اتاق مجاور هستی. و من احساس کردم که احتمالا می‌توانم بدون اینکه متوجه شوی خودارضایی کنم.

۲. اینجا را ترک کردم  و رفتم. مادرم چند متر جلوتر از من راه می‌رفت. نمی‌دانم فکر می‌کردم که او مرا پشت سر می گذارد یا نه. اما فکر کردم که ممکن هست با پرتاب سنگریزه به سمتش توجهش را جلب کنم. سپس متوجه شدم که شدیدا عصبانی هستم و به او سنگ پرتاب می‌کردم.

این رویاها، بر خلاف آنچه که در ابتدا نقل شد، به نظر می‌رسد که حرکتی را در جهت حفظ روابط با ابژه‌ها در دنیای درون به قیمت یک رابطه واقع بینانه و درمانی با تحلیلگر منعکس می‌کنند. حرکتی که هدفش حفظ واقعیت درونی به عنوان یک ساختار بسته است. به نظر من چنین هدفی از جانب بیمار، شدید‌ترین مقاومتی است که در درمان روان‌تحلیلی با آن مواجه می‌شویم؛ و به سختی می‌توان فهمید که چگونه می‌توان بر آن غلبه کرد مگر بر اساس یک رابطه واقعی بین بیمار و تحلیلگر به عنوان اشخاصی در واقعیت بیرونی. البته باید اذعان داشت که روان درمانگر همیشه ممکن است از سیستم بسته بیمار برای یک هدف درمانی سوء استفاده کند. اما چنین رویه‌ای اساساً با اصول درمان روان‌تحلیلی بیگانه است، اگرچه ممکن است گمان رود که مقدار زیادی از فرایند به اصطلاح «پالایش» بر این موضوع تأثیر می‌گذارد.

در راستای مفهوم ساختار بسته واقعیت درونی مفهوم دیگری است که من اخیراً به آن دست یافته ام، یعنی وضعیت داخلی ایستا. لقب توصیفی «ایستا»، همانطور که در موقعیت‌های مورد بحث به کار می‌رود، با اظهارات یک بیمار که او را «ایان» می‌نامم به من پیشنهاد شد. این بیمار در جریان تداعی‌های خود مرتباً یک نوع موقعیت ناامیدکننده و خشم‌بر‌انگیز را توصیف می‌کرد که در مورد آن می‌گفت: “این یک موقعیت غیرممکن است” و مشخصاً اضافه می‌کرد: “و هیچ کاری نمی‌توان در ارتباط با آن کرد”. برای مدتی من این صحبت‌های اخیرش را به این معنا تفسیر می‌کردم که او احساس می‌کرد که وضعیت مورد بحث خارج از حیطه تأثیر درمان روان تحلیلی است؛ اما در نهایت متوجه شدم که وقتی او گفت که در مورد این موقعیت کاری نمی‌توان کرد، در مورد چشم‌انداز درمانی صحبت نمی‌کرد، بلکه در حال توصیف جنبه‌ای از موقعیت بود که در حال تجربه‌اش بود. این موقعیت‌های «غیرممکن»، چه به یاد آورده شوند و یا تصور شوند، به طور مشخص موقعیت‌های متناقضی بودند که شامل خودش و یکی از والدین یا هر دوی والدینش می‌شد. او یک روز وضعیت را به این صورت توصیف کرد:

“من از دست بابا عصبانی هستم، چون مامان برای اون هست و من نه. من سعی می کنم خوب باشم – و او این کار را نمی‌کنه. من خودم را اخته می‌کنم تا خوب باشم؛ اما بابا من را تحقیر می‌کنه… او امتیاز ویژه‌ای داره، با اینکه خوب نیست. سعی می‌کنم خوب باشم؛ و من امتیازی ویژه‌ای ندارم. اگه خوب نباشم، مورد سرزنش و حمله قرار می‌گیرم؛ و اگه خوب باشم تحقیر شده ام. من از تحقیر شدن خشمگینم. اما از سرزنش شدن می‌ترسم. تنها امیدم درست بودن هست؛ اما با بابا و مامان… من مجبورم اشتباه کنم… نمی‌دونم چطور از این سرزنش خلاص بشم. … سرزنش شدن یعنی مرگ… اگر طرد بشم هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم… این وضعیت سرزنش شدن و طرد شدن توسط مادرم، و عصبانی شدن و ناتوانی در انجام کاری در موردش یک وضعیت ساکن و ایستا ای است.”

این آخرین اظهارات ایان بود که استفاده از اصطلاح «وضعیت درونی ایستا» را برای توصیف وضعیت‌های خود‌نگهدارنده در واقعیت درونی پیشنهاد کرد، موقعیت‌هایی که همیشه باقی می‌مانند، و به خاطر ماهیت خود-نگهدارندگی‌شان مانع ایجاد هر نوع تغییر هستند. «درام های یخ زده» توصیف عامیانه‌تری بود که بیمارم کارل پس از اینکه فرصتی داشتم تا توجه او را به آنها جلب کنم برای چنین موقعیت هایی به کار برد. اما اجازه دهیم ایان شرح خود را از وضعیت داخلی ثابتی که در حال توصیفش بود ادامه دهد:

“وابستگی من به مادرم آنقدر زیاد هست و او از نظر من آنقدر خاص هست که عصبانیت من را شدیدتر و ممنوعه می‌کنه. مادرم کسی ست که نمی تونم به او حمله کنم… موقعیت من با او آنقدر متزلزل هست که جرأت بر هم زدن تعادل را ندارم. باید سعی کنم آرام اش کنم. نباید وضعیت موجود، تعادلی که در لحظه هست را بر هم بزنم… هیچ امکانی برای رهاسازی خشم من وجود نداره. او منو تصاحب می‌کنه. من به او نیاز دارم. او منو زندانی کرده است. من تا زمانی که از این بند فرار نکنم نمی‌توانم این خشم رو رها کنم.”

یک مثال واضح تر از وضعیت درونی ایستا، رویای کارل است که در آن روی میزی کنار مادرش ایستاده بود که روی آن یک کاسه پودینگ شکلاتی بود. در وضعیت خواب اینطور به نظر می‌رسید که او از گرسنگی می میرد و هیچ غذایی به جز پودینگ در دسترس نیست. بنابراین می‌دانست که اگر از پودینگ نخورد، از گرسنگی خواهد مرد. اما همچنین می‌دانست که پودینگ مسموم است و اگر آن را بخورد، باز هم خواهد مرد. البته ناگفته نماند که پودینگ مسموم نمادی از سینه مادرش به عنوان یک آزار دهنده درونی بود. از آنجایی که رویا نمایانگر یک وضعیت درونی ثابت بود، طبیعتاً هیچ پایان نمایشی وجود نداشت. اما، از سر کنجکاوی از کارل پرسیدم که اگر چنین عملی بخشی از رویا بود، فکر می‌کرد که چه اقدامی انجام می‌داد. پاسخ او این بود که او پودینگ را می خورد. و در این رابطه، ثبت این نکته جالب است که او در ادامه دچار یک باور خودبیمارانگارانه شد که از دیابت رنج می برد – بیماری ‌ای که به اندازه کافی، رژیم غذایی نقش مهمی در آن دارد. یک موقعیت ثابت درونی مرتبط در مورد کارل، بر اساس حادثه‌ای در دوران کودکی بود، که در آن کارل دست خود را با عصبانیت بالا برد تا مادرش را که او را به خاطر نشان دادن آلتش به خدمتکار سرزنش کرده بود، بزند. نکته قابل توجه در مورد این حادثه این بود که او دست خود را به طور مرموزی در هوا متوقف کرد و به جای اینکه مادرش را واقعاً بزند، فکر کرد در چنگال یک حمله قلبی مرگبار است. با توجه به متوقف شدن دستش در هوا، این حادثه به یک وضعیت درونی ایستا تبدیل شد که مشخصه اش نوعی سادیسم مهار شده نسبت به مادرش و اضطرابی خودبیمارانگارانه در مورد قلبش بود. بنابراین، هنگامی که او تحلیل را آغاز کرد، در معرض حملات اضطراب حاد بیماری هراسی همراه با این باور بود که او در حال مرگ بر اثر نارسایی قلبی است – اعتقادی که البته مانع از تلاش قابل توجه او برای رسیدن به نزدیک‌ترین پزشک برای کسب اطمینان نمی‌شد.

اینکه صحنه اولیه باید به آسانی مناسب شکل گیری یک وضعیت درونی ایستا باشد، انتظاری از قبل تعیین‌شده که در مورد موریس، بیماری که قبلاً در موقعیت قبلی به او ارجاع داده‌ام، تأیید می‌شود (2). موریس لیسانس دارد. و مدت زیادی از ازدواج یکی از دوستانش نگذشته بود که دوستش و همسرش برای چند روز پیش او در آپارتمان مجردی کوچکش اقامت کردند. این دیدار به هیچ وجه برای موریس که تمایلی همجنس‌گرایانه نسبت به دوستش داشت و به همسر دوستش حسادت می‌کرد، مطبوع نبود. بنابراین جای تعجب نیست که در اولین شب پس از ورود مهمانانش احساس هیجان زیادی کرد و بد خوابید. کمبود فضا باعث شده بود که او اتاق خواب خود را که شامل دو تخت بود به آنها بدهد. و در حالی که در اتاق خواب کوچک کناری بیدار دراز کشیده بود، از حضور زوج متاهل آن سوی دیوار کاملاً آگاه بود و به کوچکترین صدایی که از اتاقشان می‌آمد حساس بود. تمام این وضعیت او را به اجبار به یاد زمانی می انداخت که در کودکی در اتاق خواب پدر و مادرش می‌خوابید و یک بار که از خواب بیدار شد و متوجه شد که پدر و مادرش در حال رابطه جنسی هستند، احساس می‌کرد توسط پدرش رانده شد. پس از توصیف همه اینها برای من، او به موردی از صحنه اولیه اشاره کرد:

“به نظر می رسد تمام هیجانات جنسی من از این تابلو اصلی نشات می‌گیرد. عجیب است که باید آن را «تصویر» بنامم. زیرا در تابلو هیچ حرکتی وجود ندارد. اما برای من محرک هیجانات جنسی است.”

قبلاً در یک مناسبت قبلی ذکر کرده بود که در تصویر خود از صحنه ابتدایی، والدینش در واقع درگیر آمیزش نبودند، بلکه همیشه در حال شروع آن بودند؛ و در جلسه بعدی که در آن صحنه اولیه را به عنوان یک «تابلو» توصیف کرد، ادامه داد:

“صحنه اتاق خواب با پدر و مادرم در رختخواب با همدیگر صحنه‌ای ایستا است. اگر به هم برسند، انفجار و سپس از هم پاشیدگی رخ می دهد… رابطه جنسی و آمیزش نهایت خطر است. آنها مانند یک بمب اتمی هستند که فقط می‌تواند نابود کند. این تصور من از آن است… اجازه دادن هر میل جنسی در من… ادامه دادن برای من مانند رها کردن یک بمب اتم است… کل فضای جنسی درون من پرخاشگری و خشم وحشتناکی است.”

بر این اساس، بدیهی است که موریس دلایل هیجانی بسیار قانع کننده ای برای حفظ صحنه اولیه به عنوان یک موقعیت درونی ایستا داشت. زیرا با این کار او نه تنها منبع دائمی هیجان جنسی را برای خود فراهم می‌کرد، بلکه در عین حال تلاش می‌کرد تا از تخریب احتمالی ابژه‌های درونی‌اش و در نتیجه، نابودی خود نیز جلوگیری کند. و باید اضافه کرد که در مورد کارل و ایان هم انگیزه‌های مشابهی در حفظ موقعیت های داخلی ایستا در کار بودند. با این حال، این اشتباه است که استنباط کنیم که لزوماً یکی از کارکردهای وضعیت داخلی ایستا حفظ ابژه داخلی از حمله یا تخریب است. در واقع، مواردی وجود دارد که در آنها به نظر می‌رسد که یکی از وظایفی که انجام می‌دهد، بیشتر تداوم تخریب ابژه درونی است. چنین موردی مربوط به یک بیمار مونث است که من او را «آنابل» می‌نامم و به دلیل محدودیت‌های ناشی از فوبیای تصادف در جاده، به‌ویژه در حین رانندگی با ماشینش در مسیر کار، به سراغ تحلیل آمده بود. محتوای تحلیلی که او ارائه کرد، شکی را در این مورد باقی نگذاشت که بدن آسیب دیده ای که او از برخورد با آن می‌ترسید، تجسمی از جسد پدرش به عنوان یک ابژه جنسی درونی شده است؛ و حفظ یک وضعیت داخلی ثابت که در آن پدر به عنوان یک جسد ظاهر می‌شد، بدون شک برای آنابل به عنوان دفاعی در برابر موقعیت تجاوز جنسی با محارم عمل کرد. فوبیای او البته خود دفاعی در برابر قتل تدافعی(defensive murder) بود که در موقعیت ایستا داخلی وجود داشت؛ و بنابراین با الگوی فوبیای دفاع در برابر دفاع مطابقت داشت. به نظر من شواهد قابل توجهی وجود دارد که نشان می‌دهد تداوم یک موقعیت درونی ایستا که در آن ابژه محارم به وضعیت جسد تقلیل می‌یابد، یکی از ویژگی‌های مشخصه حالت فوبیک است. این ویژگی نه تنها در مورد آنابل، بلکه در مورد بیماری که من او را “سینتیا” می‌نامم، و همچنین ژان و اولیویا، که علاوه بر ارجاع به هیستریک(2)، علائم فوبیای برجسته را نیز نشان دادند، صدق می‌کند. و قابل توجه است که هر چهار بیمار زن، پدرانی داشتند که نسبت به دختران خود نگرش مالکیت جنسی داشتند و در جهت چیزی که فقط می‌توان به عنوان پیشرفت های جنسی پنهانی در کودکی و نوجوانی در نظر گرفت، پیش رفتند. قبل از اینکه موضوع وضعیت درونی ایستا را رها کنیم و به ساختار بسته واقعیت درونی بازگردیم، توجهمان را به حادثه‌ای جلب کنیم که آنابل در ارتباط با فوبیای اش از تصادفات جاده‌ای ثبت کرده است. یک روز که در خیابانی شلوغ قدم می‌زد در فاصله کمی جلوتر، جمعیتی را دید که در وسط جاده جمع شده بودند. بلافاصله وحشت‌زده شد و برای جلوگیری از صحنه تصادف که مطمئن بود اتفاق افتاده است، به خیابان فرعی رفت. اما، در همان زمان احساس کرد که تصادف در حالی که او دارد می‌دود به او قفل شده است. در این وضعیت، با وارد کردن تصادف به ساختار بسته واقعیت درونی در حال تلاش برای رویارویی با آن به عنوان یک رویداد آسیب‌زا بود.

قبلا هم نظرم را گفته‌ام که مفهوم فروید از اصل لذت به‌عنوان تعیین‌کننده اولیه رفتار انسان، تعمیم اشتباهی در مورد رفتار بر اساس چیزی است که اساساً یک پدیده روانی آسیب‌شناختی است- این پدیده، تمایل سرسختانه بیمارانی است که تحت درمان روان تحلیلی قرار می گیرند تا دنیای درونی خود را به عنوان ساختار‌هایی بسته حفظ کنند و در برابر هر تلاشی برای تبدیل این ساختار‌ها به ساختار‌های باز که واقعیات بیرونی می‌تواند آنها را در معرض تغییر قرار دهد مقاومت کنند. مفهوم دیگری از فروید که من آن را هم مشابه مورد قبلی تعمیم اشتباهی در مورد رفتار بر اساس پدیده ای اساساً سایکوپاتولوژیک می‌دانم، مفهوم غریزه مرگ است. در این مورد، پدیده خاص مورد بحث، تمایل سرسختانه‌ای از سوی بیمار است که تحت درمان روان تحلیلی قرار می‌گیرد تا پرخاشگری خود را در محدوده ساختار بسته دنیای درونی نگه دارد. این تمایل خاص، و همچنین تمایل کلی به حفظ دنیای درون به عنوان یک ساختار بسته، در مورد بیماری که من قبلاً او را “Ivy” (2) نامیده ام به خوبی نشان داده شده است. کسی که در سلسله جلساتش با فراهم آوردن محتوای تداعی‌گرایانه ماهیت‌شان را گردآوری کرد. باید اضافه کرد که بینش‌های ثبت شده در این مطالب تنها پس از تحلیل طولانی و پر‌زحمت به دست آمده است.

هیچ کلمه ای برای توصیف اینکه چقدر ازت متنفرم ندارم. اما چرا نمیتونم از تو متنفر باشم و باهاش کنار بیام؟ تنها دلیلی که می‌تونم بهش فکر کنم این هست که به نفرتم برای هدف دیگه‌ای نیاز دارم. خیلی چیز باارزشی هست که بخواد برای تو تلف بشه. برای کارکرد درونی من حیاتی هست که نفرت را برای تو هدر ندهم. احساس می‌کنم به نفرت برای خودم نیاز دارم. من به نفرتی نیاز دارم که روی آن دووم بیاورم… الان احساس خواب آلودگی می‌کنم. من بی تفاوت شدم و نمیتونم اهمیتی بدم… این نشون میده که می‌خوام نفرت جلوی منو بگیره. به جای اینکه از آدم‌ها و چیزهای بیرونی شکایت کنم، ابژه جنسی من خودم هستم و از چیزهای خودم احساس رضایت می‌کنم … احساس می‌کنم مثل یک سرمایه دار ماهر هستم … هر ذره نفرت رو باید به حساب آورد. هر ذره‌ای از خودانگیزى جنسى باید ذخیره بشه. از تو متنفرم که سعی کردی من را مجبور به انجام این کار کنی. من باید از تو متنفر باشم تا برای آزار درونیم انرژی بگیرم. دارم نفس میکشمش. من تو یک وضعیت نابودی هستم. برای اینکه بتونم زودتم دستم رو توی دست بگیرم تا خودمو نابود کنم نمی‌تونم صبر کنم. این زندگی منه- یک خلسه از خودکشی آرام آرام. بد هست; و این تنها شرارتی هست که میتونم انجام بدم. من میخوام جور دیگه‌ای بد باشم، اما نمیتونم. خودم رو به شیطان فروختم. و این تنها راهی هست که می‌تونم  انجامش بدم. من اسحاق مشتاق هستم. هرچه ناامیدی در بیرون بیشتر باشه، شور و شعف درونی بیشتر میشه. من می‌خوام هیچ مانعی در ایجاد نابودی خودم نداشته باشم. من زندگیم رو وقف درونم می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم که می‌خوام زندگی رو ادامه بدم و درونیاتم مایه دردسر بود؛ اما الان فکر می‌کنم درونیات من زندگی واقعی من هستند و زندگی معمولی آزاردهنده است. ساز‌وکار درونی من با سازوکار مردم عادی متفاوته… اگر یک فرد عادی عصبانی باشد، عصبانیه و این پایان کاره؛ اما من خشم‌ام را جمع می‌کنم تا برای اهداف درونی استفاده کنم. این مثل روده های من است. به نظر می رسد راهکار تحلیلی معمول این هست که “عصبانیت خود را رها کنید و بهتر خواهید شد”؛ اما این برای من صدق نمی‌کند. من به خشمم برای اهداف درونیم نیاز دارم. و به زندگی بیرون علاقه ای ندارم… این با اینکه بخواهم آن را رها کنم و متوقف بشم متفاوت است. فکر می‌کنم این وضعیت همیشه با من بوده. اما بهتر هست که ازش آگاه بشید.

هدف من این هست که تا جایی که می‌تونم به سمت باد حرکت کنم تا خودم را بکشم. هدف من برآورده کردن آرزوهای مادر و پدرم هست… من این کار را تا حدی برای رضایت آنها و تا حدودی برای آزار آنها انجام می‌دهم. من به اندازه ای که جرات می‌کنم خودمو بکشم به باد نزدیک میشم. من آن را به چیزهای جنسی محدود نمی‌کنم… من اونو به تمام زندگی‌ام تعمیم می‌دم… احساس می‌کنم زندگی‌ام داره توی روان‌رنجوری من دخالت میکنه، نه برعکس. وقتی ترسم از اجاق گاز شروع شد، می‌دونستم که این من بودم که اشتباه می‌کردم؛ اما نمی‌خواستم تغییر کنم. در عوض، می‌خواستم تمام اجاق‌های گازی حذف بشن. عجیبه، اما با نگرش من همخونی داره که زندگی عادی من با روان رنجوری من تداخل داره… احساس می کنم زندگی ناخودآگاه من زندگی واقعی من هست؛ و این یک زندگی پر از هیجانه که من اون رو نعمت میدونم. میل شدیدی واسه نابودی خودم حس می‌کنم… می‌خوام ببینم چقدر می‌تونم به لبه صخره نزدیک بشم. ذره ای از من وجود دارد که منو زنده نگه می‌داره؛ اما هدف واقعی من کشتن خودم و ناامیدیه. من با تو مشکل دارم؛ چون نمی‌خوام چیزهایی رو بهت بگم. اگر من با تو رابطه داشته باشم، این در مدار مرگ من اختلال ایجاد می کنه … تو با روان رنجوری من و تمایل من به نابود کردن خودم تداخل داری. تو فقط یک مزاحم هستی. رابطه داشتن با تو احمقانه است، چون هدف درونیم رو تضعیف می‌کنه… هر چه بدتر بشم، خوشحال‌تر میشم، این همون چیزی هست که من می‌خوام – یعنی نفی هر چیزی که درسته… می‌خوام خودم را تا جایی که نیازه برانگیخته کنم ولی اونو ارضا نکنم. این در تمایل من برای خود تخریبی دخیل هست. باید بپذیرم که خودمو ناکام می‌کنم. من انتظار داشتم که ناکامی مال دنیای بیرون باشه . اما الان ناکامی را به خودم تحمیل می‌کنم. و این چیزی هست که منو راضی می‌کنه… این یک انحراف و نابهنجاری وحشتناکه.

به نظر من محتوای تداعی شده در این نقل قول‌ها شواهد قانع کننده ای در حمایت از این عقیده من ارائه می‌دهد که آنچه فروید به عنوان “غریزه مرگ” توصیف می‌کند، واقعاً یک پدیده روانی آسیب شناختی است که نشان دهنده تمایل سرسختانه فرد به نگه‌داشتن پرخاشگری در محدوده دنیای درون خود به عنوان یک ساختار بسته است. همچنین به نظر من شواهد قانع کننده ای از (الف) تمایل سرسختانه فرد برای محدود نگه داشتن میل جنسی خود به طور مشابه، (ب) تمایل کلی برای حفظ دنیای درون به عنوان یک ساختار بسته به هر قیمتی، و ( ج) نقش اصلی این گرایش کلی در حفظ حالات آسیب‌شناسی روانی و مقاومت بیمار در برابر درمان روان‌تحلیلی را فراهم می‌کند. همچنین نشان می‌دهد که آنچه فرد را به جستجوی رضایتی که در ساختار بسته واقعیت درونی است، سوق می‌دهد، تجربه اولیه‌ای از حس ناامیدی نسبت به دریافت رضایت از ابژه‌های بیرونی‌ای ‌است که به آن‌ها وابستگی دارد. علاوه بر این، این موضوع اهمیت محوری رابطه بین بیمار و تحلیلگر را به عنوان ابزاری برای ایجاد شکاف در ساختار بسته واقعیت درونی که علائم بیمار در آن ریشه‌دار است را آشکار می‌کند. در پرتو چنین شواهدی به نظر می‌رسد که هر چقدر هم که روانکاو نقشی خنثی از نظر درمانی برای خود قائل شود، اگر می‌خواهد از نظر درمانی مؤثر باشد، نمی‌تواند از ضرورت مداخله‌گری بگریزد – و باید پذیرفت که هر تفسیر واقعاً یک مداخله است. بنابراین، به یک معنا، درمان روانکاوی به مبارزه ای از سوی بیمار تبدیل می‌شود تا از طریق عاملیت انتقال، رابطه خود با تحلیلگر را به ساختار بسته دنیای درون تحمیل کند، و از طرفی تحلیلگر نیز عزم‌اش را جزم می کند تا با ایجاد شکاف در این ساختار بسته و فراهم کردن شرایطی در چارچوب یک رابطه درمانی، بیمار وادار شود که ساختار باز واقعیت بیرونی را بپذیرد. این که آیا چنین هدفی از سوی تحلیلگر قادر به تحقق است، تا حد زیادی بستگی به این دارد که واقعیت درونی به چه میزان به عنوان ساختاری بسته در فرد تثبیت شده است؛ و ارزیابی میزان این امر باید معیار واقعی مناسب بودن یک فرد برای درمان روانکاوانه باشد. به هر حال، به نظر می‌رسد که اگر ملاحظات فوق به خوبی پایه‌گذاری شده باشد، رابطه واقعی بین بیمار و تحلیل‌گر عامل تعیین‌کننده در درمان روان‌تحلیلی به اندازه سایر درمان‌های روانی است- حتی اگر در مورد درمان روان تحلیلی، به شیوه ای متمایز عمل ‌کند، که بدون شک اینگونه نیز هست.

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


photo_2022-10-20_06-22-59.jpg
آبان ۲, ۱۴۰۱

A Personal View of the Kleinian Contribution1 (1962)
D. Winnicott F.R.C.P
یک نگاه شخصی به جایگاه کلاینی ها/ نویسنده: دونالد وینیکات 1962/ مترجم: آزاده سیدیان

در طی جستجو در خارج از نوشتارهای فروید، به نام های مهم دیگری برمی خورید و روانکاوانی را خواهید شناخت که به روش خودشان عمل می کنند و عملکردشان به طورعمومی پذیرفته شده است . به عنوان مثال ، آنا فروید را می شناسید ، که جایگاهی خاص  در زندگی پدرش در دو دهه ی آخر عمرش داشت و هنگامی که او بیمار بود ، با بردباری از او پرستاری کرد و شما حداقل با خلاصه کلاسیک او در مورد « ایگوومکانیسم های دفاعی »  (1936) آشنا هستید . در هر صورت ، آنا فروید تاثیر زیادی بر سایکو آنالیزی که در ایالات متحده گسترش پیدا کرده داشته است و علاقه زیادش به آنچه دیگران انجام می دهند ، مسبب تحقیقات زیادی بوده که به نام های دیگری منتشر شده است .

آنا فروید در انگلستان به اندازه ایالت متحده آمریکا ، اهمیت نداشت که به علت پیشرفت های بزرگی بود که در 20 سال بعد از جنگ جهانی اول در لندن اتفاق افتاد ، قبل از اینکه خانم فروید  و پدرش به علت آزار نازی ها ، به عنوان پناهنده به آنها بروند . در خلال این دوران بود که رشد سایکو آنالیتیک من ریشه و ساقه پیدا کرد و این ممکن است شما را به شنیدن در مورد بستری که از آن شکوفا شدم ، علاقمند کند .

در آنجا مجادلاتی بین ملانی کلاین و آنا فروید پیش آمد و این مسأله هنوزهم حل نشده است ، ولی این مسأله در سال های ابتدایی که شکل دهنده ی من بود ، برایم مهم نبود و در حال حاضر هم فقط تا حدی برایم مهم است که بخواهد به تفکر آزاد آسیب بزند . در واقع ملانی کلاین و آنا فروید در زمانی که در وین بودند ، ارتباطاتی با هم داشتند که برای من معنایی ندارد .

از نقطه نظر من ، سایکو آنالیز در انگلستان ، عمارتی بود که پایه اش ارنست جونز بود . اگر قرار هست قدردان فردی باشیم ، آن ارنست جونز است و اوکسی بود که در سال 1923 که دریافتم به کمک احتیاج دارم ، به پیشش رفتم . او مرا با جیمز استراچی آشنا کرد ، کسی که برای ده سال من را آنالیز کرد ، ولی همیشه می دانستم که این بخاطر جونز بود که توانستم از استراچی وجامعه ی سایکو آنالیز انگلستان استفاده کنم .

من بدون آگاهی از تضاد شخصیتی میان آنالیست های مختلف ، وارد سایکو آنالیز شدم و تنها برای گرفتن کمک موثر برای مشکلاتم ، بسیار مشتاق بودم .

من در حال راه اندازی انجام مشاوره ی اطفال در آن زمان بودم و می توانید تصور کنید چقدر از گرفتن شرح حال های بی شمار هیجان زده بودم و از والدینی که در بیمارستان و تعلیم ندیده بودند ، این تائیدیه را می گرفتم که هر کسی می تواند به تئوری های سایکو آنالیتیک نیاز پیدا کند که از طریق آنالیز خودم برای من معنا پیدا کرده بود . در آن زمان هیچ آنالیست دیگری متخصص اطفال نبود و در طی 2 یا 3 دهه من پدیده ی منحصر به فردی بودم .

من این حقایق را خاطرنشان می کنم چون با کار به عنوان متخصص اطفال با مهارتی که در گرفتن شرح حال از مادران در مورد فرزندانشان و راجع به  اختلالات اولیه ی کودکانشان داشتم ˓ به زودی در موقعیتی قرار گرفتم که هم با بینشی که سایکو آنالیز به زندگی کودکان می داد و هم با نقص مشخص در تئوری سایکو آنالیتیک که توضیح خواهم داد ، متحیر شده بودم . آن زمان در سال 1920، عقده ی ادیپ  در هسته ی همه چیز وجود داشت. آنالیز نوروز توجه آنالیست را بیشتر و بیشتر به اضطراب های مربوط به دوره ی غرایز در 4-5 سالگی در رابطه با ارتباط کودکان با والدینش معطوف می کرد . مشکلات اولیه تر که در آنالیز نمایان می شدند ، بازگشت به نقاط تثبیت پره ژنیتال در نظر گرفته می شدند ولی دینامیک ها ، ناشی از تعارضات در عقده ی ادیپ ژنیتال در کودکان نوپا یا اواخر کودکی بودند ، که درست قبل از رد شدن از عقده ی ادیپ و شروع دوره نهفتگی بود .

حالا ، شرح حال های بی شمار به من نشان داد که کودکانی که مختل می شدند ،  از جمله سایکونوروتیک ، سایکوتیک ، سایکوسوماتیک یا ضداجتماعی ، مشکلات رشد عاطفی در کودکی را نشان می دادند ، حتی در نوزادی .

کودکان با حساسیت بالا و پارانوئید این الگو را در هفته های اول یا حتی روزهای اول زندگی نشان می دادند . گاهی اوقات چیزی اشتباه بود . هنگامی که سایکو آنالیز را برای  درمان  کودکان شروع می کردم ˓ می توانستم این را تائید کنم که منشاء سایکو نوروز در عقده ی ادیپ هست ˓ در حالی که می دانستم آن مشکلات زودتر شروع شده است.

من مقالات تجربی و ترسناک خودم را به همکارانی از سن میانه ی بیست سالگی به بعد دادم که به این حقایق اشاره می کرد و در نهایت نقطه نظر من در یکی از مقالات ˓ خود را نشان داد (1936) که آن را Appetite and Emotional Disorder  نامیدم . در این مقاله من موردهای بالینی را مطرح کردم  که تا حدی با تئوری عقده ی ادیپ به عنوان منشاء تعارضات فردی تطابق داشتند . کودکان   می توانستند از نظر عاطفی بیمار شوند.

این لحظه ی مهمی در زندگی من بود که روانکاوم در حین آنالیز به طور ناگهانی به من راجع به ملانی کلاین گفت . او در مورد شرح حال گرفتن دقیق من و راجع به تلاش من برای اینکه آنچه در آنالیز خودم دریافت  می کنم را در مورد کودکانی با هر نوع مشکل اطفال به کار می بردم ، شنیده بود. من بخصوص در مورد کودکانی که با کابوس شبانه مراجعه می کردند ، تحقیق می کردم. استراچی گفت :« اگر تو تئوری سایکو آنالیتیک را برای کودکان اجرا می کنی ، باید ملانی کلاین را ملاقات کنی . او را جونز برای آنالیز شخصی که برایش خاص بود ، به انگلستان کشانده است. او چیزهایی می گوید که ممکن است درست باشد یا نباشد و تو باید خودت  متوجه شوی چون به آنچه در آنالیز تو به من یاد می دهد ، دسترسی نداری ».

بنابراین من برای شنیدن و سپس دیدن ملانی کلاین رفتم و آنالیستی را پیدا کردم که چیزهای زیادی برای گفتن در مورد اضطراب متعلق به دوران کودکی داشت و با کمک گرفتن از او کارهایم را ادامه دادم . من به او شرح حالی از یک مراجع که با جزئیات زیاد نوشته شده بود را دادم و او این لطف را داشت که آن را به طور کامل خواند ، من در این مراجع بر اساس آنالیز پره کلاین که بر پایه ی آنالیز استراچی از خودم بود ، می توانستم موارد فوق العاده ای از چیزهایی که کلاین خودش تا به حال    می دانست ، دریابم.

این مسأله برای من سخت بود ، چون یک شبه از یک پیشکسوت تبدیل به دانش آموزیک پیشکسوت شدم . ملانی کلاین یک معلم سخاوتمند بود و اینکه با او بودم ، خوش شانسی من بود . به یاد می آورم که در یک جلسه سوپرویژن با او بعد از یک هفته ی کاری، هیچ چیزی را نمی توانستم به یاد بیاورم. او برای من به راحتی در مورد یکی از مراجعین خودش صحبت کرد.

من سایکو آنالیز را از ملانی آموختم و بقیه معلم ها نسبتا غیرقابل انعطاف بودند. به عنوان مثال او حافظه ی شگفت انگیزی داشت. در عصر یکشنبه ، اگر می خواست ، می توانست هر جزئیاتی از کار هفتگی اش با هر بیمار را بدون اینکه به یادداشت های خود مراجعه کند ، به یاد بیاورد. او مراجع ها و ماتریال آنالیتیک من را از من بهتر به یاد می آورد. بعدها او برای آنالیز شخصی عزیز ونزدیک به او ˓ به من اعتماد کرد ، ولی این مسأله باید روشن باشد که من هرگز توسط او یا هیچ کدام از آنالیزان های او ، آنالیز نشدم . بنابراین صلاحیت اینکه به عنوان شخصی از گروه کلاینین ها باشم را نداشتم .

اکنون می خواهم سعی کنم که به آنچه از ملانی کلاین دریافت کردم ، جنبه ی خاصی بدهم که مشکل است ، چون در زمانی که به سادگی در حال کار روی مراجعین بالینی ام و مواردی که او به من  می گفت بودم ، هیچ ایده ای در مورد اینکه آنچه به من یاد می داد بسیار اصیل بود ، نداشتم . مسأله این است که آنچه به من یاد می داد قابل درک بود و به جزئیات شرح حال های بالینی من و تئوری سایکو آنالیتیک متصل می شد . برای ملانی کلاین آنالیز کودکان دقیقا مثل آنالیز بزرگسالان بود . در شروع کارم ، از نقطه نظر من این مساله هیچ مشکلی نداشت چون با همین دیدگاه کارم را شروع کردم و همچنان این دیدگاه را دارم . دوره ی آماده سازی به نوع مراجع بستگی دارد ، نه اینکه یک تکنیک ثابت متعلق به آنالیز کودکان باشد. ملانی کلاین از مجموعه های اسباب بازی خیلی کوچک استفاده می کرد. به نظر من آنها واقعاً با ارزش بودند ، چون به راحتی به کار برده می شدند و به طور خاصی وارد قوه ی تخیل کودک می شدند . این پیشرفتی در صحبت کردن و همچنین ترسیم بود که من همیشه آن را به کار می بردم ، چون برای افراد به یاد آوردن کابوس یا نمونه ای از بازی با استفاده از شکل کشیدن راحت بود .

ملانی کلاین راهی داشت که می توانست واقعیت روانی را به صورت خیلی واقعی در بیاورد . برای بازی خاص با اسباب بازی ها یک فرافکنی از واقعیت روانی کودک بود که توسط کودک در درون خود و بدنش متمرکز شده بود .

به این صورت من در مورد استفاده ی کودکان از اسباب بازی های کوچک  و بقیه ی بازی های خاص برای نگاهی اجمالی  به درون دنیای کودک فکر کردم و دریافتم که می توان واقعیت روانی کودک را درونی نامید چون آن متعلق به تصور کودک از این است که درونی دارد که قسمتی از خودش است و برونی وجود دارد که متعلق به او نیست و انکار شده است.

بنابراین به این صورت ارتباط نزدیکی بین مکانیسم های ذهنی درون فکنی و کارکرد خوردن وجود داشت. اگر چه برون کنی هم ارتباطی با کارکردهای بدنی که مربوط به دفع هستند دارد مانند بزاق ، تعریق ، مدفوع ، ادرار ، جیغ زدن ، بدرفتاری کردن و غیره .

به این صورت آنالیز باید با ارتباطات ابژه های کودکی یا با مکانیسم های برون فکنی و درون فکنی کار کند. گر چه ارتباط ابژه ای می تواند به معنای ابژه های درونی یا بیرونی باشد . بنابراین کودک در دنیایی رشد می کند ، که هم کودک و هم جهان در تمام مدت تحت تاثیر برون فکنی و درون فکنی قرار دارند . موارد درون فکنی و برون فکنی شده همگی شرح حالی در گذشته دارند ، اما به صورت پایه ای آنچه درون و برون کودک است در ابتدا بر اساس عملکرد بدنی خوردن شکل گرفته است . به این شکل ، وقتی کسی همیشه از دیدگاه درون فکنی و برون فکنی آنالیز می کند ، تغییرات در رابطه  با خوردن که همان اوتیسم دهانی و سادیسم است اتفاق می افتد.

به دنبال این موارد گاز گرفتن خشمگینانه در انتقال مثلاً در رابطه با تعطیلات ، این نظریه را تقویت می کرد که ابژه های درونی ، کیفیت پرخاشگرانه دارند . در نتیجه این موارد ، وقتی کودک درد داشت یا احساس تهدید درونی می کرد یا مریض بود یا هر مورد دیگری داشت ،  با مکانیسم برون فکنی احساس تهدید از بیرون می کرد ˓ فوبیا پیدا می کرد یا فانتزی های تهدید کننده در بیداری یا خواب پیدا می کرد ، یا بد گمان می شد یا دچار موارد مشابه می شد . بنابراین یک دنیای غنی آنالیتیک به روی من گشوده شد و ماتریال مراجعین من این تئوری ها را تائید می کرد و این مسأله به طور مرتب اتفاق می افتاد. در نهایت من به همه ی این موارد یقین پیدا کردم . به هر صورت این عقاید در مقاله ی Mourning & Melancholia ˓ فروید مطرح شده بود (1917) و آبراهام (1916) (معلم کلاین در برلین ) حوزه ی جدیدی را بنا نهاد که ملانی کلاین بسیار از آن لذت برد .

مسأله مهم برای من این بود که در حالی که هیچ یک از تاثیرات عقده ی ادیپ از بین نرفته بود ˓ حالا کار بر روی اضطراب هایی که بر پایه ی رانه های پیش ژنیتالی بود ، انجام می شد . می شد دید که کم و بیش در مراجعینی که به طور خالص نوروتیک بودند ، ماتریال پیش ژنیتال ، پس رانده شده بودند و دینامیک ها متعلق به دوره 4 سالگی بودند ، ولی از سوی دیگر ، در بسیاری از موارد ، بیمارانی بودند که در آنها مجموعه دفاع هایی که متعلق به دوران قبلتر از کودکی هست وجود داشت و بسیاری از کودکان در واقع هرگز به نقطه ی سلامت عقده ی ادیپال در دوران نوپایی نمی رسند.

من درمورد دومین مراجع کودکم در اوایل دهه سی سالگی ، خوش شانش بودم. مراجعم دختر سه ساله ای بود که بیماریش (آنورکسی) در اولین تولدش شروع شده بود  . ماتریال آنالیز ، ادیپال و با واکنش هایی به صحنه ی اولیه بود و کودک به هیچ روی سایکوتیک نبود . او بهبودی پیدا کرد و الان ازدواج کرده و در حال پرورش خانواده ی خودش است ولی تعارض ادیپال او در اولین تولدش وقتی برای اولین بار با دو والدش پشت میز نشست شروع شده بود .  کودکی که قبل از آن هیچ علامتی نداشت ، غذا را می گرفت به طور جدی به والدینش نگاه می کرد و گاهی والدین ، کودک را می خوردند ، در حالی که در بقیه ی موارد کودک میز ( تخت ) را به هم می ریخت و همه چیز را نابود می کرد. آنالیز او در موقع مناسب برای او تمام شد و توانست عقده ی ادیپ ژنیتال را قبل از شروع فاز نهفته داشته باشد .

روش ملانی کلاین مرا قادر ساخت که در زمینه ی تعارضات کودکانه و اضطراب ها و دفاع های اولیه ، چه بیمار کودک باشد و چه بالغ کار کنم و به تدریج تئوری افسردگی واکنشی (که با فروید آغاز شده بود) را روشن ساخت و در بعضی مواقع مشخصه ی تئوری ، انتظارات بدبینانه بود و این احساس را به وجود می آورد که مراجع از نظر بالینی تغییراتش بین خود بیمار انگاری و هذیان بدبینی و بین افسردگی و دفاع های وسواسی در رفت و آمد است .

در تمام مدتی که با کلاین کار می کردم ، متوجه شدم که هیچ تغییر پذیری ای در اصول تکنیکی سخت گیرانه ی فروید وجود ندارد . اجتناب محتاطانه ای برای اینکه آنالیست از نقش خارج نشود ، وجود داشت و تعبیر اصلی تعبیر انتقال بود . این مسأله برای من طبیعی بود چون آنالیست خودم به طور سخت گیرانه ای ارتودکس بود . (بعداً من آنالیست دومی به نام  Joan Riviere داشتم.)

آنچه من دریافتم ، درک غنی تر از آنچه عرضه می شد بود و بخصوص دریافتم که اینکه در جایگاهی باشم که واقعیت روانی را چه در درون چه بیرون ، مشخص کنم با ارزش است و اینکه از عبارت فانتزی ضعیف تر استفاده نکنیم حتی اگر با ph خوانده شود.

در حال کار کردن با کلاین ، می توان به فهم مرحله ی پیچیده ای از رشد که کلاین آن را موضع افسرده وار نامید ˓ رسید. من فکر می کنم که نام بدی دارد ولی از نظر بالینی صحیح است که در درمان سایکو آنالیتیک ˓ رسیدن به این موضع باعث درگیر شدن بیمار در افسرده بودن می شود. در اینجا افسرده بودن ،  یک موفقیت است و به این مسأله دلالت دارد که فرد به درجات بالایی از یکپارچگی رسیده است  و اینکه مسئولیت تخریب گری که با زنده بودن در هم آمیخته شده ، بازندگی غرائز و همچنین با خشم در ناکامی ، رابه عهده گرفته است.

کلاین از موارد بیمارانم ، قادر بود برای  من مشخص کند که چگونه داشتن ظرفیت احساسات گناه و  دغدغه ی نگرانی ، یک رشد محسوب می شود و این موارد بیشتر از افسردگی نشان دهنده ی رسیدن به موضع افسرده وار در کودکان در حال رشد می باشد .

رسیدن به این مرحله با داشتن عقاید ترمیم و تلافی مرتبط است و اینکه انسان نمی تواند وجود پرخاشگری و تخریب را در ذات خود ، بدون تجربه ی ترمیم قبول کند و به این خاطر حضور مداوم ابژه ی عشق در این مرحله ضروری است چون تنها راهی هست که با آن فرصت برای ترمیم وجود دارد.

این ˓ به عقیده ی من ، مهم ترین سهم کلاین است و من فکر می کنم با درجه ی نظریه ی عقده ی ادیپ فروید برابری می کند . دومی ˓ در مورد ارتباط سه نفره است و فاز افسرده وار کلاین ˓ در مورد ارتباط دو نفره بین مادر و کودک است . عنصر اصلی فاز افسرده وار درجاتی از قدرت و سازماندهی خود را در کودک لازم دارد و به این علت ، سخت است که بتوان شروع آن را قبل  از  8-9 ماهگی یا یک سالگی دانست. ولی این چه اهمیتی دارد ؟

همه این مسائل متعلق به دوران بینابین جنگ ها بود ˓ وقتی که جامعه ی بریتانیا رشد سریعی داشت و کلاین نماینده ی رشد دهنده بود . پائولا هایمن و سوزان آیساک و همچنین جان ریوریا ، آنالیست دومم ، از او حمایت می کردند.

تا اینکه همان روزها مسائل مهمی اتفاق افتاد ˓  و من ادعا نمی کنم که قادر بودم دیدگاه کلاین را به صورتی که او خودش موافق بود ، گسترش دهم. من باور دارم که دیدگاه هایمان شروع  به جدا شدن از یکدیگر کرد ˓ و به هر روی دریافتم که او من را یک کلاینین نمی داند . این مسأله برای من مهم نبود چون من هرگز نتوانسته بودم دنباله روی شخص دیگری ˓ حتی فروید باشم . ولی انتقاد از فروید آسان بود چون او همیشه منتقد خودش بود . به عنوان مثال ˓ من به راحتی نمی توانم بهایی به اعتقادش در زمینه غریزه ی مرگ بدهم .

کلاین کارهای زیادی انجام داده که ما نمی توانیم آنها را ندیده بگیریم . او در مکانیسم های مغزی بیمارانش عمیق و عمیق تر شده بود و سپس آن مفاهیم را در مورد کودکان در حال رشد به کار برده بود . من فکر می کنم او در همین قسمت مرتکب اشتباه شده بود چون عمیق تر شدن در روانشناسی ، همیشه به معنای سریعتر رسیدن به آن نیست.

قسمت مهمی از تئوری کلاین این بود که موضع پارانوئید- اسکیزوئید را با شروع از ابتدا بدیهی فرض کرده بود. اصطلاح پارانوئید – اسکیزوئید قطعاً معنای بدی دارد. ولی با این وجود نمی توانیم این حقیقت را انکار کنیم که در مسائل بیسار مهمی ، دو مکانیسم قصاص گونه ی دوپاره سازی ابژه را به خوب و بد ، می بینیم .

به نظر می رسید کلاین در انتها این طور فکر می کرد که کودک به این صورت زندگی را شروع  می کند ، ولی ظاهراً این حقیقت را در نظر نمی گرفت که با وجود مادری به اندزه ی کافی خوب ، این مکانیسم تا زمانی که ارگانیزاسیون ایگو ، کودک را قادر به استفاده از مکانیسم های درون فکنی و برون فکنی برای داشتن کنترل روی ابژه ها کند ، نسبتاً بی اهمیت می ماند. اگر مادری به اندازه کافی خوب وجود نداشته باشد، نتیجه بیشتر از اینکه دو پاره سازی قصاص گونه ی ابژه به خوب و بد باشد ، آشفتگی می شود .در خصوص خوب و بد ، من شک دارم که این کلمات بتوانند قبل از اینکه کودک بتواند ابژه های درونی خوش خیم و آزار دهنده را از هم جدا کند ، به کار روند . میزان زیادی از مسائلی که کلاین در دو دهه ی آخر عمر پربارش عنوان کرد ، ممکن است با تمایل او به این اعتقاد که افزایش سن مکانیسم های دفاعی را بیشتر و بیشتر به عقب می زند ، بی فایده شده باشد ،او حتی به این گونه ، فاز افسرده وار را در هفته های اولیه زندگی می یافت؛ اگر چه او اهمیت زیادی به سهم محیط بیرونی می داد ، ولی هیچوقت به طور کامل تصدیق نمی کرد که در کنار وابستگی در اوایل کودکی، واقعاً دوره ای وجود دارد که در آن غیرممکن است بتوان کودک را بدون توصیف مادری که کودک هنوز نتوانسته خودش را از او جدا کند ، توصیف کرد کلاین ادعا کرده که توجه کاملی به فاکتورهای محیطی داشته ، ولی به نظر من او به طور نا مناسبی قادر به این کار نبود . شاید در این مسأله برایش دستاوردی وجود داشت، او به طور حتم تلاش زیادی می کرد که به سمت مکانیسم های مغزی افراد عقب و عقب تر برود تا یک انسان جدید بسازد که در اولین پله ی نردبان رشد عاطفی قرار دارد.

مسأله ی اصلی این است که هر چقدر هم بخواهیم از دیدگاه کلاین در دو دهه ی آخر عمرش انتقاد  کنیم ، نمی توانیم تاثیر بسیار زیاد کارش در انگستان را انکار کنیم و در همه جا تاثیر آن را در  سایکوآنالیز ارتودکس خواهیم داشت.

اختلاف نظر میان کلاین و آنا فروید ، و بین پیروانشان ، برای من هیچ اهمیتی ندارد ، و برای شما هم نخواهد داشت. زیرا این یک مسأله ی محلی هست ، خیلی اختلاف اساسی ای نمی باشد. تنها مسأله مهم این است که سایکو آنالیز که به طور استواری بر پایه ی فروید بنا نهاده شده ، دیدگاه کلاین را حفظ خواهد کرد که  من در اینجا قصد دارم خلاصه ی آن را شرح دهم :

  • تکنیک سخت گرانه ی ارتودکس در سایکو آنالیز کودکان
  • تکنیک با استفاده از اسباب بازی های کوچک در مراحل اولیه ، آسان می شود .
  • تکنیک برای آنالیز کودکان 5/2 ساله و همه سنین بالاتر استفاده می شود .
  • شناختن فانتزی که توسط کودک (یا بزرگسال ) در درون یا بیرون خود مشخص می شود .
  • شناخت نیروها یا ابژه های درونی آزارگر و خوش خیم وشناخت منشاء آنها درون تجربیات غرایز راضی کننده یا ناراضی کننده (با منشاء دهانی یا سادیستیک دهانی ).
  • اهمیت داشتن درون فکنی و برون فکنی به عنوان مکانیسم های مغزی که در ارتباط با تجربیات کودک از عملکردهای بدنی به درون بردن و دفع کردن ، شکل گرفته اند.
  • تاکید براهمیت عناصر مخرب در ارتباط با ابژه ها، به صورتی جدا از خشم در ناکامی.
  • ایجاد تئوری دستیابی فرد به ظرفیتی برای داشتن دغدغه (فاز دپرسیو).
  • ارتباط با بازی سازنده .
  • توانایی انجام کار دردناک به دنیا آوردن کودک
  • توانایی وارد شدن به فاز دپرسیو
  • فهم انکار افسردگی (دفاع مانیک)
  • توانایی فهم آشفتگی تهدید کننده در درون واقعیت روانی و دفاع های مربوط به این آشفتگی

( نوروز وسواسی یا خلق افسرده )

  • بدیهی دانستن تکانه های کودکی ، ترس از قصاص و دوباره سازی ابژه ، قبل از دستیابی به دوسوگرایی
  • تلاش همیشگی برای شرح دادن وضعیت روانشناسی کودک بدون ارجاع به کیفیت تدارکات محیطی
  • سپس در مورد ادعاهای مورد شک صحبت می کند.
  • نگاه داری استفاده از تئوری زندگی وغریزه مرگ
  • کوشش در شرح دادن تخریب گری کودکان به صورت داشتن رشک موروثی

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-10-22-at-1.23.32-PM.jpeg
مهر ۳۰, ۱۴۰۱

Psychiatric Disorder in terms of Infantile Maturational
Processes1 (1963)
D. Winnicott F.R.C.P

اختلال روانپزشکی ناشی از فرآیندهای رسش در نوزادی/ نویسنده: دونالد وینیکات 1963/ مترجم: هانیه آتشی پور

هدف من این است که روند اصلی در تز کلی فروید را دنبال کنم، که برای علت شناسی روان رنجوری باید به عقده ادیپ و بنابراین به روابط بین فردی سه نفره در سن کودک نوپا نگاه کرد. من کاملاً به این نظریه اعتقاد دارم و چهل سال بر اساس این نظریه کار کرده ام و معتقدم، مانند اکثر روانکاوها، آموزش تکنیک روانکاوی باید در مواردی انجام شود که با تکنیک کلاسیک قابل درمان است، یعنی ، تکنیکی که دقیقاً برای تجزیه و تحلیل نوروز ابداع شده است.

به‌عنوان سرپرست  و ناظردانش‌جویان، بهترین حالت زمانی است که دانشجوی تحلیلگر کیس خوبی داشته باشد، زیرا تجزیه و تحلیل خوب فقط در مورد یک کیس خوب قابل انجام است. اگر کیس خوب نباشد (نوروز یا روان رنجور نباشد) نمی توانیم بگوییم که دانشجو در تلاش خود برای یادگیری تکنیک اساسی کار ما خوب عمل می کند یا بد.

انواع کیس موجود

با این حال، همه ما می دانیم که در عمل، زمانی که به عنوان تحلیلگر صلاحیت داشته باشیم، نمی توانیم کار خود را فقط به تحلیل روان رنجورها محدود کنیم. پس از شروع، و با عمیق‌تر و کامل‌تر شدن کارمان، عناصر روان‌پریشی را در بیماران نورتیک خود کشف می‌کنیم. برای اینکه فراتر از نظریه بروم می توان گفت تثبیت‌های پیش از مراحل جنسی در بیماران روان‌نورتیک ما گاهی بدون علت( به تنهایی) و نه صرفاً به‌عنوان پدیده‌های واپس‌گرایانه سازمان‌دهی شده در دفاع  که به دنبال اضطراب‌های ادیپال ایجاد می شود، وجود دارند.

ما همیشه قادر به تشخیص درستی از بیمار در ابتدای کار نیستیم. برخی از افسردگی های واکنشی شدیدتر از آن چیزی هستند که می توانستیم حدس بزنیم، به خصوص اینکه نمیتوانیم بفهمیم آیا هیستری در نهایت به نشان دادن ویژگی های روان پریشی در ادامه تحلیل متمایل می شود یا خیر. و یک هیولای  بسیار واقعی از شخصیت ” گویی که”  وجود دارد – چیزی که من شخصا آن را خود کاذب می نامم –  که خودش را به خوبی به جهان نشان می دهد، اما درمان ما باید پشت این ظاهر خوب به شکست و فروپاشی برسد که نفی می شود. در این موارد خود کاذب، درمان ما افراد موفق را بیمار می‌کند، و گاهی اوقات مجبوریم آنها را مریض و بیمار رها کنیم. کسی چه می داند شاید بدون ما آنها بدتر نبودند – شاید خودشان را می کشتند یا شاید حتی موفق تر می شدند اما برای خودشان بیش از پیش غیر واقعی تر می شدند. و البته این نیز اتفاق می افتد که به عنوان روان درمانگر از ما خواسته می شود که صریحاً افراد روان پریش را درمان کنیم و ممکن است آنها را به عنوان موارد تحقیقاتی بپذیریم. اما چه کنیم؟ آیا می توانیم از تکنیک روانکاوی استفاده کنیم؟

کاربرد گسترده‌تر تکنیک روان‌تحلیلی

من شخصاً معتقدم که می توانیم (از تکنیک روانکاوی استفاده کنیم)، مشروط بر اینکه تغییری در نظریه علت شناسی اختلال را بپذیریم. ما همیشه نباید درمان ایجاد کنیم، اما به هر حال باید بتوانیم احساس کنیم که داریم کاری صادقانه انجام می دهیم.

عمق کار تفسیری (عمیق تر شدن تفسیر)

اگر بخواهم دیدگاه طولانی خود را در یک بیانیه کوتاه ارائه کنم، این است که می توان با استفاده از تکنیک کلاسیک، با دانستن بیشتر در مورد مکانیسم های روانی و به کارگیری این دانش، کارعمیق تری انجام داد. من می‌توانم صرفاً در مورد این بسط  در کار روان‌تحلیلی صحبت کنم، اما در عوض می‌خواهم منظورم را توضیح دهم.

روانکاوی کلاسیک را می توان بر روی یک کیس روان رنجور به خوبی انتخاب شده، صرفاً با تفسیر دوسوگرایی و زمانی که در روان رنجوری انتقالی ظاهر می شود، انجام داد. (این نوع  کیس، به هر حال در انگلستان نادر است، زیرا به نظر می رسد که بیماران قبلاً این کار را از طریق خواندن و جذب روند عمومی فرهنگی، همانطور که آشکارا و در رمان ها و نمایشنامه ها و در ارزیابی مجدد مدرن از اساتید قدیمی (شکسپیر، لئوناردو داوینچی، بتهوون و غیره) بیان می شود، روی خود انجام داده اند.

پس تحلیل افسردگی مطرح می شود. با تشخیص افسردگی، سازماندهی و قدرت ایگو را بدیهی می‌دانیم. تجزیه و تحلیل افسردگی شامل درک مکانیسم های روانی درون فکنی و تئوری یک واقعیت روانی درونی است که (در خیال بیمار) در شکم یا  سر یا به نحوی در جایی دیگر از درون خود قرار گرفته است. شیء گمشده به این مکان درونی برده می شود و در آنجا مورد نفرت قرار می گیرد، تا زمانی که نفرت از بین رود، و بهبودی از سوگواری یا افسردگی زمان می برد، خود به خود در سوگ و اغلب خود به خود در افسردگی واکنشی. این بسط نظریه در عمل به تحولاتی منجر می شود که از مطالعه جهان پدیده های درونی ناشی می شود. و پایان افسردگی ممکن است با عبور یک توده تیره مدفوع، برداشتن تومور با جراحی، یا به شکلی رویایی باشد که به شکل نمادین به این حد می رسد.

واقعیت روانی شخصی واقع در درون

تجزیه و تحلیل افسردگی و هیپوکندری منجر به گسترشی مبتنی بر مطالعه عملکرد کل بدن، از جمله روده‌ها می‌شود، و درون فکنی و فرافکنی به مکانیسم‌های روانی تبدیل می‌شوند که از جزئیات بلع و دفع نشأت می‌گیرند.

فروید، آبراهام و کلاین دنیای جدیدی را در اینجا برای عمل تحلیلگر گشودند. تکنیک تجزیه و تحلیل تحت تأثیر قرار نگرفت. تحلیلگر اکنون درگیر بررسی نفرت و پرخاشگری، و نتایج حاصل از اینها در واقعیت روانی درونی بیمار است. این نتایج را می توان به عنوان عناصری خوش خیم و آزاردهنده در نظر گرفت که نیاز به مدیریت در این دنیای درونی غیرقابل دستیابی دارند، و در واقع خلق افسرده به یک ویژگی بالینی تبدیل می شود که نشان دهنده پوشش موقت همه پدیده های درونی است. بهبودی از افسردگی تبدیل به برداشتن این پوشش می‌شود، جایی که اینجا و آنجا در دنیای درونی می‌توان به عناصر خوش‌خیم و آزاردهنده اجازه داد که با خیال راحت با هم رویارو شوند.

مکانیزم های فرافکنی و درون فکنی

اکنون به دلیل تبادل عناصری که در واقعیت روانی درونی و در واقعیت بیرونی (یا مشترک) به وجود می‌آیند، عرصه جدیدی برای کار تفسیری ایجاد شده است. این یک جنبه مهم از رابطه فرد با جهان را تشکیل می دهد، و باید از نظر اهمیت با روابط ابژه ای قابل مقایسه باشد که اساس آنها کارکرد اید است.

علاوه بر این، جایگزین بالینی بین هیپوکندری و هذیان عوامل آزاردهنده به عنوان یک مفهوم قابل کنترل می شود، که اشکال درونی و برونی شده  یک چیز را نشان می دهد، یعنی تلاش برای کنترل و شکست در کنترل عناصر آزاردهنده در دنیای درونی شخصی فرد.

از اینجا، تحلیلگر، با حفظ تکنیک کلاسیک، درمی‌یابد که می‌تواند نحوه  ای که منشا عوامل درونی خوش‌خیم و آزاردهنده که در جنبه‌های رضایت‌بخش و نامطلوب به تجربیات غریزی مرتبط می شود را تفسیر کند.

در ارتباط با ابژه ها

به همین ترتیب، تحلیلگر در تفاسیر خود از ارتباط  فرد با ابژه ها عمیق تر می شود. جنبه‌های اولیه چنین ارتباطی وجود دارد، و شامل دوپاره سازی ابژه، به طوری که از دوسوگرایی اجتناب شود، و نیز دوپاره سازی در شخصیت خود برای هماهنگی و تطابق با دوپاره سازی ابژه. همچنین ارتباط با انگیزه غریزی به یک جز از ابژه، یا چیزی که جز به عنوان یک ابژه جزئی تصور نمی شود، باعث ایجاد ترسی خام  شده  که باعث می شود فرد از ارتباط با ابژه ها کناره گیری کند. همه این موارد را می توان در محتوا و متریال تحلیلی مشاهده کرد، به ویژه زمانی که بیمار درگیر علائم روان پریشی  و یا یک کیس “مرزی” است.

باید تلاش کرد تا با استفاده از تکنیک تحلیلی کلاسیک، همه این موارد را در محدوده درک خود قرار داد تا در صورت آمادگی بیمار برای تفسیرهایی از این دست، تفسیر انجام شود.

وضعیت ایگو بیمار

در این مرحله از توضیح من ممکن است شما به عنوان پزشک، نوعی فشار را احساس کنید. امیدوارم که این فشار را تجربه کنید ، زیرا دلیلی برای این وجود دارد که می توان به آن پرداخت.

در این مرحله این سوال مطرح می شود: ایگو بیمار در چه وضعیتی است؟ چه وابستگی به ایگو کمکی وجود دارد؟ چگونه تحلیلگر می تواند بداند که تفسیرهایی از این دست در یک لحظه خاص، چه درجه ای از پاسخ فکری – به جای احساس – را برمی انگیزد؟ اگر تفسیر به هر دلیلی نامفهوم باشد، بیمار احساس ناامیدی می کند و ممکن است احساس کند مورد حمله و حتی نابودی قرار گرفته است.

از اینجا به مطالعه روان‌شناسی ایگو می‌پردازیم تا ساختار و قدرت ایگو یا سخت گیری یا انعطاف‌پذیری، و وابستگی به ایگو را بررسی کنیم.

نوزاد نیازمند به مراقبت

ممکن است در تحلیل کیس های مرزی بتوانیم به گونه‌ای تفسیر کنیم که بتوان آن را عمیق‌تر و عمیق‌تر نامید، اما با این کار هر چه بیشتر از وضعیت بیمار در دوران نوزادی جدا می‌شویم. نوزاد نیازمند مراقبت، موجودی وابسته، و در ابتدا کاملاً وابسته و ناتوان است و و نمی توان در مورد یک نوزاد بدون صحبت در مورد مراقبت از او و مادر صحبت کرد.

مراقبت از نوزاد و سلامت روان

این مستقیماً به نکته اصلی مورد نظر من منتهی می‌شود، و آن این است که من فکر می‌کنم وقتی ارتباط مستقیمی بین اوایل دوران نوزادی (یعنی نوزاد نیازمند به مراقبت در حالتی از وابستگی مطلق) و اختلالات روانپزشکی ابتدایی تر که تحت کلمه اسکیزوفرنی گروه بندی می شوند، ایجاد میکنیم از فروید پیروی میکنیم. سبب شناسی اسکیزوفرنی ما را نه به عقده ادیپ (که هرگز به درستی یا به طور کامل حل نمی شود) بلکه به رابطه دونفر بازمی گرداند، رابطه نوزاد با مادر قبل از اینکه پدر یا هر شخص سوم دیگری به صحنه بیاید.

در واقع به زندگی نوزاد در ارتباط  با ابژه های دو پاره می رسیم و نوزادی که وابسته است اما قادر به درک این وابستگی نیست. سلامت روانی فرد از نظر رهایی از بیماری روانی توسط نوزاد و مادر در مراحل اولیه رشد نوزاد و مراقبت از نوزاد تعیین می شود.

ایگو در دوران نوزادی

مسائل اصلی که در رشد عاطفی نوزاد در هفته ها و ماه های اولیه اتفاق می افتد (و در مراحل بعدی تثبیت می شود) چیست؟

سه مورد از این مسائل عبارتند از:

انسجام و یکپارچگی

شخصی سازی

ارتباط با ابژه

ایگو  شیرخوار بسیار قوی است، اما تنها به دلیل ایگو کمکی که  توسط یک مادر خوب فراهم می شود که می تواند کاملا خود را با نیازهای نوزادش سازگار کند و به تدریج از این موقعیت فاصله بگیرد چرا که نوزاد کم کم به این نیاز دارد که مادر هر چه کمتر با او سازگار شود. بدون این ایگو کمکی، ایگو نوزاد شکل نیافته و ضعیف خواهد بود که به راحتی نابود می شود و قادر به ایجاد رشد در راستای فرآیند بلوغ نیست.

ماهیت اختلال روانپزشکی

بیماری روانپزشکی معمولاً به زبانی توصیف می‌شود که نشان‌دهنده ناکامی‌های خاص از سوی بیمار در ایجاد این موقعیت‌ها و سایر موقعیت‌های نوزادی است. شخصیت‌ها «از هم می‌پاشند»، بیماران «ظرفیت ماندن در بدن خود و پذیرش مرزهای بدن خود را از دست می‌دهند» و «نمی‌توانند با ابژه ها ارتباط برقرار کنند». آنها در رابطه با محیط “احساس غیر واقعی بودن” می کنند و “احساس می کنند که محیط غیر واقعی است”.

نکته این است که: روان‌پزشکان تا چه اندازه احساس می‌کنند این یک نظرمنصفانه است که اختلالاتی که با آن‌ها سروکار دارند، دقیقاً در جایی که دستاوردها مشخصه زندگی هر نوزاد سالم است، شکستی نسبی وجود دارد؟

منابع ایده های شخصی من

این نوع نگاه به رشد از تلاقی چندین نوع تجربه ناشی می شود. به نوبه خود، من به عنوان یک متخصص اطفال فرصت زیادی داشته ام تا نوزادان را با مادرانشان مشاهده کنم، و از مادران بی شماری خواسته ام که شیوه زندگی نوزادان خود را در مراحل اولیه قبل از اینکه مادر از ارتباط با آنها خارج شود، توصیف کنند. چیزهای صمیمی (اگر دوباره وقت داشتم، با نوزادان نارس کار می کردم، اما این امکان پذیر نبود.) سپس یک تحلیل شخصی داشتم که مرا به قلمرو فراموش شده دوران نوزادی خود بازگرداند. به دنبال آن آموزش روانکاوی را شروع کردم  و موارد آموزشی اولیه من را به مکانیسم‌های روانی اولیه دوران کودکی که در خواب و علائم نشان داده می‌شود، برد. تجزیه و تحلیل کودک به من دیدگاه نسبت به دوران نوزادی کودک داد.

سپس به تجزیه و تحلیل بیمارانی رسیدم که ثابت کردند مرزی هستند، یا کسانی که قسمت دیوانه آنها را ملاقات کرده و تغییر کردند. این کار با بیماران مرزی است که من را (خواه دوست داشته باشم یا نه) به شرایط اولیه انسان رسانده است، و در اینجا به جای مکانیسم های روانی اولیه نوزادی، به زندگی اولیه فرد می پردازم.

تصویر بالینی

(مشخصه جلسه دوشنبه، جلسه قبل از جلسه ای که برای بحث گزارش می کنم، این بود که بیمار زن جوانم با مواد غذایی وارد شده بود. او مغازه های نزدیک اتاق مشاوره من را پیدا کرده بود و خوشحال بود. یک رشد طبیعی از کشف تدریجی رابطه با من در انتقال چیزی بود که او آن را طمع خود می نامد. او حتی گفته است که آمدن به تحلیل، مانند آمدن به یک وعده غذایی است. در گزارش های مربوط به بی اشتهایی او که متناوب با درجه شدید لیبیدینیزاسیون یک غذای واقعا خوب پخته و خوب سرو شده می شود، آمادگی زیادی وجود دارد).

روز سه شنبه خانم ایکس روی کاناپه دراز کشید و طبق معمول از گردن تا نوک پایش با روپوش پوشانده شد و به پهلو رو به من دراز کشید. (در تحلیل او، در کنار، اما هم راستا با کوسن ها می نشینم.) هیچ اتفاقی نیفتاد. نه او مضطرب بود و نه من. ما در مورد چند چیز به شکلی در هم صحبت کردیم، اما هیچ موضوعی ادامه پیدا نکرد. در پایان خانم ایکس از رفتن راضی بود و از جلسه خود لذت برده بود.

این یک تحلیل با پیشرفت بسیار ثابت در فرآیند تحلیل است و من نمی دانستم و نمی توانستم دقیقاً بدانم چه اتفاقی در جلسات ما می افتد.

روز بعد، چهارشنبه، خانم ایکس خودش را بطبق معمول پوشاند و این روز او بسیار صحبت کرد، که نصف آن عذرخواهی بود برای اینکه به نظر می رسید هیچ محتوا و حرفی برای تحلیل وجود ندارد. ما صحبتی در مورد پرش با اسب داشتیم و اتفاقی هر کدام از ما  همان مسابقه پرش با اسب را از تلویزیون تماشا کرده بودیم. من به طور طبیعی در گفتگو شرکت کردم و نمی دانستم چه خبر است. او گفت که انگلیسی‌ها فقط اجازه می‌دهند اسب بپرد، و وقتی موفقیت حاصل می‌شود، همانطور که اغلب اتفاق می‌افتد، فقط اسب بسیار خوبی است. از طرف دیگر آلمانی ها همه چیز را محاسبه می کنند، از جمله تعداد قدم هایی که اسب باید قبل از هر مانع بردارد. در پایان مشخص شد که آنچه او را در پرش با اسب بیش از همه تحت تأثیر قرار می داد، آموزش اسب ها بود.

حالا، گوش‌هایم را در اینجا تیز کردم، زیرا می‌دانم که خانم ایکس به آموزش تحلیل‌گران علاقه خاصی دارد. او چندین سال با یک نفر بود تا متوجه شد که او آموزش ندیده است، و قبل از اینکه ریسک تحلیل دوم را بپذیرد و من را انتخاب کند، بسیار بررسی و مطالعه کرد. متوجه شدم که او نوشته های من را کاملاً خوانده است، و برای تحلیل با من، به جای رفتن به سراغ شخص دیگری، مدت زیادی منتظر ماند.

بنابراین اکنون سه ربع از جلسه به پایان رسیده بود و کار در چند دقیقه آخر انجام شد، همانطور که اغلب در مورد او اتفاق می افتد.

او خواب یک نقاش را گزارش کرد که در مورد کارش یک هفته قبل به من گفته بود. نقاشی های او واقعاً بسیار خوب است اما هنوز شناخته نشده است. در خواب او برای خرید یک عکس، شاید یکی از آنهایی که در نمایشگاه اصلی دیده بود، رفت، اما نقاش تصاویر زیادی کشیده بود و همه چیز؟ تغییر کرده بود. تصاویر اصلی او شبیه عکس های یک کودک بود. او ترجیح می دهد یک عکس کودک بخرد. اما تمام تصاویر بعدی حساب شده و پیچیده بودند و هنرمند حتی نمی توانست تصاویر اصلی را به خاطر بیاورد. او حتی یکی از آنها را کشید اما نقاش به یادش نیامد.

وقتی گفتم این رویا ادامه مضمون تکنیک پرش با اسب و موضوع تمرین و از دست دادن خودانگیختگی است، بلافاصله فهمید که اینطور است و خوشحال شد. او موضوع را توضیح داد. این مسئله تعهد اولیه و تکنیک عملی ایجاد محصول نهایی بود.

این موضوع کل ایده جلسه دیروز را باز کرد که او در ادامه گفت که مهم و در واقع حیاتی بوده است. در غروب او در مورد آن فکر می کرد و اکنون به یاد آورد. این گونه بود.

در تحلیل قبلی او به سرعت به جایی رسیده بود که اکنون در این تحلیل با من است. با این حال، تحلیلگر قبلی نمی توانست اجازه دهد همه چیز پیشرفت کند. مثلاً وقتی ساکت دراز می‌کشید، ممکن بود به او بگوید که بنشیند، یا روش دیگری را اتخاذ کند، و خانم ایکس به سرعت ارتباطش را با روندی که در او شروع شده بود از دست داد. چند سال طول کشید تا او متوجه شد که این تکنیک تحلیلگر است که برای نوع کیس او مناسب نیست، و در نهایت متوجه شد که او یک تحلیلگر آموزش دیده نیست. و اگر او یک تحلیلگر آموزش دیده هم بود ممکن بود نتواند نیازهای او را که نیازهای یک بیمار روان پریش بود را برآورده کند (به رغم این واقعیت که او به اندازه بسیاری از بیماران اسکیزوفرنی که می شناخت و با آنها زندگی می کرد و سعی می کرد به انها کمک کند، بیمار نیست).

در جلسه آرام دیروز او به این نقطه رسیده و از سختی عبور کرده بود. از یک طرف وقتی متوجه می‌شد که تحلیل‌اش با من، که به خوبی شروع شد، نیز شکست می‌خورد،احساس راحتی میکرد، و از طرف دیگراین میتواند خیلی بد باشد و به خودکشی ختم شود، اما این چیزی است که او از روی تجربه می داند، و می تواند بی حس شود و از درد در تجربه این چیزی که انتظار دارد، اجتناب کند. او حتی می تواند در اینجا با دانستن حقیقت از قبل احساس قدرت کند.

چیزی که در آن ساعت اتفاق افتاد این بود که او متوجه شد که تحلیل قرار نیست به روش معمول شکست بخورد، و او پیش خواهد رفت و تمام خطرات را می پذیرد و اجازه می دهد احساسات رشد یابد و شاید عمیقاً رنج ببرد. به این ترتیب او این ساعت سه شنبه را بسیار رضایت بخش یافت و قدردانی کرد.

او اکنون کارهایی را که گاهی اوقات انجام می دهد و می تواند انجام دهد، به دلیل بینش خاص خود ادامه داد، و نکات مفیدی در مورد نقش تحلیلگر در درمان بیمارانی که ترس  آنها از فروپاشی است، به من داد. او خاطرنشان کرد که چنین بیمارانی کاملاً به تحلیلگری نیاز دارند که همه توان باشد. در واقع آنها بر خلاف نوروتیک ها هستند. آنها نیاز دارند که تحلیلگر بداند و به آنها بگوید از چه چیزی می ترسند. خودشان هم همیشه می دانند، اما مسئله این است که تحلیلگر باید بداند و بگوید. بیمار ممکن است برای آزمایش بیشتر توانایی خود برای دیدن نکته اصلی بدون اینکه به او گفته شود، چیزهایی بگوید و انجام دهد تا تحلیلگر را ازفضا خارج کند.

با هم این توضیح را اضافه کردیم که توانایی مطلق و دانایی خود بیمار است که تحلیلگر باید آن را در اختیار بگیرد تا بیمار با آرامش از هم بپاشد و درجه بدتری از فروپاشی یا احساس نابودی را تجربه کند.

به عنوان نتیجه، یک بیمار اسکیزوئید ساده لوح است. هر کسی ممکن است پیش بیاید، یک حیله گر، یک درمانگر ایمانی، یک تحلیلگر وحشی – او (یا او) فقط باید بگوید: من می دانم که شما چگونه هستید و می توانم شما را درمان کنم، و بیمار شیفته ی او می شود. این مرحله اول است و شخصی که این را می گوید ممکن است کاملاً آموزش ندیده باشد و در واقع ممکن است یک احمق نادان یا یک شارلاتان باشد. سپس مرحله آزمایش می آید و سرخوردگی و کناره گیری بیمار به یک ناامیدی جدید تبدیل می شود که آنقدر آشناست که تقریباً مورد استقبال قرار می گیرد. برای رساندن بیمار به مرحله بعدی، تحلیلگر باید آموزش ببیند یا باید یک نظریه ساختاریافته و یک شخصیت بالغ و یک نگرش ثابت نسبت به بیمار و درمان داشته باشد. برخی از تحلیلگران ممکن است این جنبه از کار خود را دوست نداشته باشند زیرا چیزی که به آن نیاز نیست، زیرکی است.

روز بعد، پنجشنبه، خانم ایکس با یک ربع تاخیر آمد، چیزی که در تحلیل او بسیار نادر است. ماشین به موقع نیامده بود، اما خانم ایکس گفت که این توضیح قانع کننده ای نیست زیرا او خواب دیده بود که برای جلسه امروز دیر کرده بود. من در اینجا تعبیر کردم که چیزی تغییر کرده است به طوری که او اکنون در رابطه خود با من و تحلیل دوگانگی نشان می دهد. او موافقت کرد و گفت که در واقع خیلی مشتاق است که بیاید، زیرا واقعاً از تحلیل چند روز گذشته بسیار خشنود است. بدیهی است که باید عامل دیگری بر خلاف آرزوی او برای آمدن باشد.

آنچه در آن ساعت اتفاق افتاد وضعیت جدیدی از مشکلات پیش رو بود. معلوم می شود که او می تواند به شدت حریص باشد. ما در این مورد بحث کردیم و من تعبیر کردم که این بدان معناست که یک عنصر اجباری در اشتهای او وجود دارد. (ما قبلاً روی این کار کار کرده‌ایم.) چیزی که او می‌داند برای من دشوار خواهد بود مدیریت تحلیل است وقتی که او به ظرفیت کامل خود برای ادعای من و همه چیزهایی که از آن من است برسد. دزدی وارد اینجا شد و روز دوشنبه، یادم آمد، او یک کتاب امانت گرفته بود.

از سوی دیگر، و من به این نکته اشاره کردم، او دیروز با اشاره مفیدی به نقش تحلیلگر در تجزیه و تحلیل بیماران اسکیزوئید به من پول داده بود.

ما مطالب زیادی در دسترس داشتیم که مربوط به خوردن تحلیلگر بود (بقالی و غیره) و خوشحال بودم که سادیسم دهانی را در این مراحل اولیه تفسیر نکرده بودم، زیرا تعبیر قابل توجهی که اکنون قابل قبول است، طمع اجباری. از گرایش ضد اجتماعی بود. این مربوط به محرومیت است.

نوزاد وابسته

برای فرموله کردن تجربه دوران نوزادی می‌دانم باید وابستگی صحبت کنم، و در واقع اکنون به تمام اظهارات مربوط به مکانیسم‌های روانی اولیه که نوزاد وابسته و گرفتار در رفتار و نگرش مادر را در نظر نمی‌گیرد، مشکوک هستم.

گرایش های موروثی (ژنتیکی)

این من را به توضیحی از اوایل دوران نوزادی می رساند. در دوران شیرخوارگی فرآیند رشد متعلق به نوزاد و مجموعه ای از تمایلات موروثی است و این شامل فرآیند بلوغ می شود. فرآیند بلوغ تنها تا جایی که محیط تسهیل کننده وجود داشته باشد، در یک شیرخوار اثر می گذارد. مطالعه محیط تسهیل کننده تقریباً به اندازه مطالعه فرآیند بلوغ فردی اهمیت دارد. ویژگی فرآیند بلوغ، حرکت به سوی یکپارچگی است، که با رشد نوزاد پیچیده و پیچیده تر می شود. ویژگی محیط تسهیل‌کننده سازگاری است که تقریباً از 100 درصد شروع می‌شود و با توجه به پیشرفت‌های جدید در نوزاد که بخشی از تغییر تدریجی به سمت استقلال است، با دوزهای مدرج به سمت سازگاری‌زدایی می‌رود.

هنگامی که محیط تسهیل کننده به اندازه کافی خوب باشد (این همیشه به این معنی است که مادری وجود دارد که در ابتدا به کار خود یعنی مراقبت از نوزاد می پردازد، و به تدریج و تنها به تدریج خود را به عنوان یک فرد مستقل نشان می دهد) فرآیند بلوغ شانس خود را دارد. . نتیجه این است که شخصیت نوزاد در ابتدا زیر چتر ایگو کمکی مادر (سازگاری مادر) به درجه‌ای از یکپارچگی دست می‌یابد و به مرور زمان بیشتر و بیشتر به جایگاهی می‌رسد که روی پای خود می‌ایستد.

همانطور که گفتم، در این هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌های اولیه، نوزاد نیز می‌تواند با ابژه ها ارتباط برقرار کند، در بدن و عملکرد بدن خود ساکن ‌شود و من بودن را تجربه می‌کند و آماده است تا با همه چیز ملاقات کند.

این تحولات در فرد که مبتنی بر فرآیندهای بلوغ است، سلامت روان را ایجاد می دهد. اگر بخواهیم اختلال شخصیت از نوع اسکیزوئید را درک کنیم، باید به عکس یا معکوس شدن همین فرآیندها توجه کنیم.

اصلاح تکنیک

نکته مهمی که برای توضیح من باقی مانده است، اصلاح تکنیک مورد نیاز در زمانی است که یک کیس مرزی تحت درمان است. اساس درمان تکنیک کلاسیک است، اما چیزهایی که در روانکاوی نوروتیک بدیهی تلقی می شوند، سنگ بنای تکنیک اصلاح شده می شوند.

در روانکاوی، چهارچوب امری بدیهی تلقی می شود. تحلیلگر خودش رفتار می کند، خود را به علایق بیمار در ساعت تحلیلی می سپارد، به جز موارد ضروری که جزییات روان رنجوری انتقالی هستند، همه چیز را نادیده می گیرد. او به بیمار باور دارد و وقتی فریب هایی وجود دارد به توجه به انگیزه های بیمار برای فریب تحلیلگرواقف است.

هنگامی که بیمار نوروتیک به این موارد اشاره می کند، تحلیلگر می داند که در محیط تحلیلی عناصر قابل اعتمادی را که قبلاً در گذشته تجربه شده است، پیدا می کند. فرد نوروتیک توانایی باور به تحلیل مبتنی بر تجربه را دارد و سوء ظن او به دلیل دوسوگرا بودن اوست.

آنچه در اینجا در مورد ‌نورتیک‌ها گفته شد، در مورد افراد افسرده نیز صادق است، مگر اینکه این افراد دارای ویژگی‌های اسکیزوئیدی باشند.

هنگامی که یک روانکاو با افراد اسکیزوئید کار می کند (آن را روانکاوی می نامید یا نه) تفسیرهای بینش افزا کمتر اهمیت می یابد، و حفظ یک فضا و چهارچوب سازگار با ایگو ضروری است، قابل اعتماد بودن محیط یک تجربه اولیه است، نه چیزی که به یاد آورده و در تکنیک تحلیلگر دوباره اجرا می شود.

خطرات وابستگی

وابستگی دقیقاً شبیه به نوزاد در رابطه مادر نوزاد می شود، فقط بیمار ممکن است مدت زیادی طول بکشد تا به آنجا برسد زیرا تجربیات قبلی او را محتاط کرده است و نیاز دارد آزمایش های زیادی انجام دهد. به خوبی می توان درک کرد که برای بیمار بسیار دردناک است که وابسته باشد، مگر اینکه واقعاً یک نوزاد باشد، و خطراتی که باید در پسرفت به وابستگی متحمل شوند، واقعاً بسیار زیاد هستند. خطر این نیست که تحلیلگر بمیرد بلکه بیشتر این است که تحلیلگر ناگهان نتواند واقعیت و شدت اضطراب اولیه بیمار، ترس از فروپاشی یا نابودی یا سقوط برای همیشه را باور کند.

کارکرد نگه دارنده

خواهید دید که تحلیلگر بیمار را در آغوش گرفته است، و این اغلب به شکل انتقال با کلمات در لحظه مناسب چیزی است که نشان می دهد تحلیلگر عمیق ترین اضطرابی را که بیمار در حال تجربه است یا تجربه خواهد کرد را می داند و درک می کند. گه گاهی نگه داشتن باید شکل فیزیکی به خود بگیرد، اما من فکر می‌کنم این فقط به این دلیل است که در درک تحلیلگر تاخیر وجود دارد و او می‌تواند از آن برای بیان شفاهی آنچه در جریان است استفاده کند.

مواقعی وجود دارد که کودکتان را که گوش درد دارد می چرخانید. کلمات آرامش بخش فایده ای ندارند. احتمالاً مواقعی وجود دارد که یک بیمار سایکوتیک نیاز به نگه داشتن بدنی دارد، اما در نهایت درک و همدلی ضروری خواهد بود.

مقایسه تکنیک ها

در مورد نوروتیک، تحلیلگر باید عشق و نفرت  را همانطور که در روان رنجوری انتقالی ظاهر می شود و به معنای برگرداندن آنچه در حال وقوع است به دوران کودکی است، تفسیر کند. این به ارتباط بیمار با ابژه ها مربوط می شود.

در مورد افسردگی، تحلیلگر باید از پرخاشگری که با عشق همراه است جان سالم به در ببرد. افسردگی واکنشی بسیار شبیه نوروز است و نیاز به تفسیر انتقال دارد. اما افسردگی به بقای تحلیلگر نیاز دارد و این به بیمار فرصت می دهد تا عناصر واقعیت درونی خود را دوباره جمع کند تا تحلیلگر درونی نیز زنده بماند. این کاری است که می‌توان انجام داد، زیرا افسردگی قدرت ایگو را نشان می دهد و تشخیص افسردگی ما به این معناست که فکر می‌کنیم بیمار می‌تواند با احساس گناه و دوسوگرایگی کنار بیاید و انگیزه‌های پرخاشگرانه شخصی را بدون ایجاد اختلال در شخصیت، با توجه به زمان بپذیرد.

در درمان افراد اسکیزوئید، تحلیلگر باید همه چیز را در مورد تفسیرهایی که ممکن است در مورد مطالب ارائه شده انجام شود بداند، اما باید بتواند از انحراف در انجام این کار خودداری کند، زیرا در اینجا نیاز اصلی به یک ایگو کمکی یا نگه دارنده ی  نادان است. این «نگهداری»، مانند وظیفه مادر در مراقبت از نوزاد، به طور ضمنی تمایل بیمار به از هم پاشیدگی، از بین رفتن وجود، سقوط برای همیشه را تصدیق می کند.

سازگاری و ارضا تکانه های اید

یک منبع سوء تفاهم در اینجا این ایده است (که برخی از تحلیلگران دارند) که اصطلاح “سازگاری با نیاز” در درمان بیماران اسکیزوئید و در مراقبت از نوزادان به معنای رسیدگی به تکانه های اید است. در این چهارچوب، سوال ما ارضا یا ناکامی تکانه های اید نیست. چیزهای مهم تری در جریان است، و اینها ماهیت ایگو کمکی در فرآیندهای ایگو هستند. تنها در شرایط  کفایت ایگو است که تکانه های اید، چه ارضا شده و چه ناکام شده، به تجربیات فرد تبدیل می شوند.

خلاصه

فرآیندهایی که بیماری روانی اسکیزوفرنی را تشکیل می دهند، فرآیندهای بلوغ اولیه نوزادی هستند، اما برعکس.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-08-04-at-1.52.39-AM.jpeg
مرداد ۱۳, ۱۴۰۱

psycho-somatic illness in its positive and negative
(1966) aspects/ D.Winnicott, London

بیماری روان‌-تنی در ابعاد مثبت و منفی آن/ دونالد وینیکات 1966/ مترجم: نگار نباتی

پیش‌نویس

۱) کلمه روان تنی از آن جهت که هیچ کلمه ساده‌ دیگری وجود ندارد که برای توصیف برخی از حالات بالینی مناسب باشد، مورد نیاز است.

۲) خط فاصله به طور همزمان دو جنبه عمل پزشکی را که دائماً در هر بحثی در مورد این موضوع مورد بررسی قرار می‌گیرد، به هم پیوند داده و از هم جدا می‌کند.

۳) این کلمه دقیقاً چیزی را توصیف می‌کند که در ذات این کار است.

۴) روان-تنی به توانایی خود در سوار شدن بر دو اسب، با یک پا بر روی هر یک از دو زین، با  داشتن هر دو افسار در دستان ماهرانه خود می‌بالد.

۵) باید عاملی را که تمایل دارد دو جنبه اختلال روانی-تنی را از هم جدا کند تا خط فاصله را جای دهد پیدا کرد.

۶) این عامل در واقع یک نوع گسست در بیمار است.

۷) بیماری در اختلال روان-تنی حالتی بالینی نیست که بر حسب آسیب‌شناسی جسمی یا عملکرد پاتولوژیک بیان شود(کولیت، آسم، اگزمای مزمن). این تداوم نوعی دوپارگی در سازمان ایگوی بیمار یا گسستگی‌های متعدد است که بیماری واقعی را تشکیل می دهد.

۸) این حالت بیماری در مریض خود یک سازمان دفاعی با عوامل تعیین کننده بسیار قوی است و به همین دلیل بسیار معمول است که پزشکان خیرخواه و آگاه و حتی فوق العاده مجهز در تلاش برای درمان بیماران مبتلا به اختلال روان-تنی شکست بخورند.

۹) اگر دلایل این تمایل به شکست درک نشود، پزشکان انگیزه خود را از دست می‌دهند. سپس موضوع روان-تنی به موضوعی برای بررسی غیر بالینی یا نظری تبدیل می شود و این کار نسبتاً آسانی است زیرا نظریه پرداز نگاهی مجزا دارد و درگیر مسئولیت بیماران نمی‌شود. نظریه‌پرداز همان کسی است که می‌تواند ارتباطش را با گسست از دست بدهد، و به راحتی می‌تواند موضوع را از هر دو طرف ببیند.

می خواهم به وضوح بگویم که نیروهایی که در بیمار کار می‌کنند بسیار قوی هستند. معضل کارکردن با روان-تنی یک واقعیت است.

در این مرحله باید یک یا دو مشکل در استدلال ذکر شود:

  • برخی از پزشکان مجرب واقعاً قادر به سوار شدن بر این دو اسب نیستند. روی یک زین می‌نشینند و اسب دیگر را با افسار می‌برند و یا ارتباط خود را با آن قطع می‌کنند. بالاخره چرا پزشکان باید از نظر روانپزشکی سالم‌تر از بیماران خود باشند؟ آنها بر اساس معیارهای روانپزشکی انتخاب نشده‌اند. گسستگی‌های خود پزشک باید در کنار گسستگی‌ها در شخصیت بیماران در نظر گرفته شود.
  • بیماران ممکن است بیش از یک بیماری داشته باشند. مردی که مستعد ابتلا به اسپاسم عروق کرونر است، ثانویه به سردرگمی عاطفی، ممکن است شریان‌های همراه با تود‌های کلسیمی داشته باشد. یا زنی که فیبروم و خونریزی رحمی زیاد دارد نیز ممکن است نابالغی جنسی داشته باشد، و بسیاری از همین دست موارد دیگر. در مجموع این افراد هیپوکندری هستند که در صورت ابتلا به سرطان سینه یا هیپرنفروما موفق به معاینه نمی‌شوند و این‌ها همان بیمارانی هستند که از نظر جسمی بیمار بوده و نیاز به روانکاوی یا هیپنوتیزم را مطرح می‌کنند. و بیمارانی که همیشه در حال فشار آوردن به تعدادی از پزشکان برای معاینه آنها هستند، به ندرت می‌توان در آنها چیزی را با آزمایش فیزیکی یافت. به این ترتیب پزشکان به بیراهه کشیده می‌شوند و داستان‌های شگفت‌انگیزی از غفلت پزشکی گفته می‌شود که البته تنها برخی از آنها را باید باور کرد.
  • بسیاری از بیماران مراقبت‌های پزشکی خود را به دو بخش تقسیم نمی‌کنند. این یک تقسیم چند قطعه‌ای است و ما به عنوان پزشک خود را در نقش یکی از این قطعات پیدا می‌کنیم. من (1958) از اصطلاح «پراکندگی عوامل مسئول» برای توصیف این گرایش استفاده کرده‌ام. چنین بیمارانی مثال‌هایی را ارائه می‌کنند که در پژوهش‌های موردی اجتماعی نقل شده‌اند که در آن بیست یا سی یا تعداد بیشتری از افراد عامل در رهایی از پریشانی یک خانواده درگیر بوده‌اند. بیماران با گسست‌های متعدد نیز از شکاف‌های طبیعی در حرفه پزشکی استفاده می‌کنند. مانند:
پزشکی
جراحی
روان‌پزشکی
روان-تحلیلی
روان درمانی
هومیوپاتی
استئوپاتیک
درمان اعتقادى
خدمات جانبی مختلف

روان-تنی‌ها به عنوان یک سوژه

روان تنی از بسیاری جهات موضوعی کنجکاوی برانگیز است، زیرا اگر فردی وارد فضای عقلانی‌سازی شده و ارتباط خود را با بیمار واقعی قطع کند، به زودی متوجه می‌شود که اصطلاح روان تنی کارکرد یکپارچه خود را از دست می‌دهد. سوالی که مطرح می‌شود این است که چرا این تخصص وجود دارد؟ آیا به همه جنبه های رشد انسان مربوط نمی شود، به جز جنبه رفتاری؟ من خودم را درگیر همان ملاحظاتی می‌بینم که سعی کردم به نفع خودم در «ذهن و رابطه آن با روان-تن» (1949) روشن کنم زیرا در نوشتن آن مقاله بود که از طریق استفاده از اصطلاح “اختلال روانی” از سردرگمی موجود آگاه شدم. اصطلاحی که به نوعی نمی‌تواند مورد کودک مبتلا به حمله صفراوی یا مورد فردی مبتلا به یک بیماری جسمی کشنده که از امید تهی نمی شود را پوشش دهد. از نظر من هر تلاش روشنفکرانه‌ای برای آسان‌کردن روان‌تنی‌سازی، از به هم ریختگی بالینی که ما را در کار واقعی‌مان غرق می‌کند، دور نگه می‌دارد. ما خود را درگیر تلاش برای ساختن نظریه‌ای می‌کنیم که در واقع باید کلمه نظریه‌ها(به صورت جمع) را به آن اختصاص دهیم. هدف من بیان حقیقت نهایی نیست، بلکه تنها منظورم را بیان می‌کنم و به این ترتیب مطالبی را برای بررسی ارائه می‌کنم. عنصری که به کار ما در مورد روان-تنی انسجام می‌دهد، همانطور که گفتم، به نظر من جداسازی پاتولوژیک بیمار از منابع محیطی است. این جداسازی قطعاً یکی از مواردی است که مراقبت فیزیکی را از درک عقلانی جدا می‌کند. مهمتر از آن، مراقبت روانی را از مراقبت بدنی جدا می‌کند. اگر در حال حاضر موردی را در مطب خود انتخاب کنم و سعی کنم از طریق او معضل را توصیف کنم، در معرض خطر خراب کردن درمان بیمارم قرار می‌گیرم، زیرا هر چقدر هم با دقت آنچه را که باید گزارش کنم بیان کنم، نمی‌توانم بیمارم را که ممکن است گزارش من را بخواند راضی کنم. راه حل این موضوع را نباید در گزارش دقیق‌تر و بیشتر جستجو کرد. راه حل فقط می‌تواند از طریق موفقیت در درمان حاصل شود که با در نظر گرفتن زمان، ممکن است منجر به این شود که بیمار دیگر نیازی به دوپاره کردن و ایجاد مشکل پزشکی‌ای که من در گزارشم توضیح می‌دهم، نداشته باشد. من در کارم باید در ارائه مطالب بسیار دقیق عمل کنم.

بیایید وانمود کنیم که من در بین خوانندگان یک بیمار دارم، یک بیمار مبتلا به انواعی از این اختلال که ما به آن برچسب روان-تنی می‌زنیم. بیمار با اینکه از او نقل قولی شود مسئله‌ای نداشته و این مشکل ما نیست. مشکل اینجاست که نمی‌توانم در مورد چیزی که هنوز در ساز‌و‌کار داخلی بیمار قابل قبول نیست، روایت قابل قبولی ارائه دهم. در کیس واقعی تنها ادامه درمان مفید است و در طول درمان، بیماری که من فرضا راجع به او صحبت می‌کنم می‌تواند مرا از معضلی که بیماری‌اش در آن قرار داده و قرار است در مقاله‌ام راجع به آن صحبت کنم، رها ‌کند. و یکی از کارهایی که من از انجام آن متنفرم این است که بیمار را به یک بیانیه توافق شده ترغیب کنم که شامل کنار گذاشتن روان-تنی و فرار به سمت نوعی ساختار عقلانی‌سازی باشد. آیا من این منظور را می‌رسانم که در عمل مشکلی واقعی و غیرقابل جبران وجود دارد؟ تجزیه‌ای که به عنوان یک سازمان دفاعی، سوء عملکرد بدنی و تعارض در روان را همچنان از هم جدا نگه می‌دارد؟ با در نظر گرفتن زمان و شرایط مساعد، بیمار تمایل به بهبودی از گسست را دارد. نیروهای یکپارچه در بیمار تمایل دارند که بیمار دفاع را کنار بگذارد. من باید سعی کنم اظهار نظری بکنم که از دوراهی جلوگیری کند. بدیهی است که من بین مورد واقعی روان-تنی و مشکل بالینی تقریباً جهانی درگیری عملکردی در فرآیندهای عاطفی و تعارضات ذهنی تمایز قائل می‌شوم. من لزوماً بیمارم را که دیسمنوره‌اش مربوط به اجزای مقعدی در سازمان تناسلی است، یک مورد روان-تنی نمی‌دانم، و به همین ترتیب مردی را که در شرایط خاص باید فوراً ادرار کند. این فقط زندگی و زنده بودن است. اما بیمار من که ادعا می‌کند مشکل دیسک لغزیده‌اش به دلیل یک کشیدگی است، ممکن است ادعا کند که برچسب روان‌تنی دارد، و بنابراین در این مقاله واجد شرایط توجه ما باشد.

مطالب توصیفی

وقتی به سراغ نمونه‌های بالینی می‌روم، در انبوهی از محتوا غرق می‌شوم. احتمالا در بیان دیدگاه من باید صد راه برای توصیف وجود داشته باشد.

مورد بی اشتهایی عصبی

در موارد بی اشتهایی ویژگی‌های مشترک خاصی وجود دارد، اگرچه در یک مورد ممکن است کودک تقریباً طبیعی باشد و در مورد دیگر دختر(گاهی اوقات پسر) ممکن است بسیار بیمار باشد. ممکن است یک کودک در یک اختلال فازی تقریباً از گرسنگی بمیرد و با این حال خود به خود بهبود یابد، و در نمونه کم خطرتر ممکن است کودک از نظر روانی یک آسیب‌دیده باقی بماند.

من یک دختر 10 ساله را به طور خلاصه توصیف می‌کنم که در حال تحلیل است. او از نظر جسمی خوب است زیرا غذا را به عنوان دارو مصرف می‌کند. اصلا به عنوان غذا چیزی نمی‌خورد. می توانید تصور کنید که این دختر به صحبت های بین پزشکان بالینی خود و تحلیلگر‌اش بسیار مشکوک است. در عین حال او کاملاً و آگاهانه به همکاری نزدیک بین تحلیلگر و پزشکان و کادر پرستاری متکی است. شکاف‌های متعددی وجود دارد. پرستاران و پزشکان توسط بیمار به کسانی که می‌فهمند و کسانی که هرگز نمی‌توانند بفهمند طبقه بندی می‌شوند. تمام تلاش‌ها در راستای اجتناب از لحظه‌ای است که منطق در صحنه ظاهر می‌شود و وجود گسستگی را در بیمار آشکار می‌سازد. بدترین کار ممکن اجبار کردن این موضوع است. یکی از پزشکان به او گفت: “وقتت را تلف می‌کنی، باید درس‌های مدرسه را انجام دهی.” این حرف باعث ایجاد خطر اضطراب شدید شد و شرایط تنها با جلسه تحلیلی‌ای که بلافاصله پس از این صحبت خطرناک برگزار شد، مدیریت شد. بیمار می‌دانست که می‌تواند برای منع تدریس دیگران به خودش، به تحلیلگر تکیه کند. اما من نیازی به انجام کاری نداشتم زیرا او به زودی یکی از پزشکان دیگر را پیدا کرد، “کسی که می فهمد”، و او البته تدریس را ممنوع کرد و همه چیز را حل کرد. اما با این‌حال یکی از پرستاران بخش و یکی از زن‌های مستخدم بخش ممکن بود حرفی بدون فکر، یعنی حرفی که گسستگی در بیمار را نادیده می‌گرفت بگوید. من معتقدم که تا به حال هیچ کس در فاصله ده مایلی این دختر واقعاً به او نمی‌گوید که غذا بخورد، بنابراین نیاز شدید او به تنها گذاشتن در این زمینه شناخته شده و با اکراه پذیرفته شده است. در اینجا روش دیگری برای توصیف این جنبه از این مورد وجود دارد. برای ماه‌های متمادی در این تحلیل، احساسات و دردها و رویاهای بیمار به شکل محتوایی ضروری در ارتباط با شکم ظاهر می‌شد. دنیایی از اشیاء در جلوی او بود و جلوی او می‌افتاد. در خواب کمدهای بایگانی و حتی درهای فولادی با لبه های تیز وجود داشت که به او دردهای شدید شکمی می‌داد. اینها را نمی توان با تفاسیر مربوط به اعضا داخلی جایگزین کرد. یک روز (پس از سالها) او سردردی را گزارش کرد. در اینجا بالاخره یک تغییر از وضعیت گسست رخ داد، زیرا سردرد را می‌توان مربوط به آشفتگی ایده‌ها و مسئولیت‌ها پذیرفت. من این را اینگونه تعبیر کردم که او در مورد بیماری ذهنی خود به من می‌گوید، و بنابراین از عضویت در یک تیم روانی-تنی به نقش روان درمانگر درآمدم. این موضوع ادامه داشته است، و در حال حاضر برای چندین ماه گزارشی در مورد مشکلات شکم به من داده نشده است. اکنون، به عنوان یک بیمار، او می تواند مطالبی را در اختیار من قرار دهد که در صورت تمایل، بتوانم آن را با اصطلاحاتی مربوط به ابژه‌های درونی تفسیر کرده و با بیمار در مورد ماهیت خیال‌پردازی‌اش از درونش و اینکه در آنجا چه چیزی یافت شده، چگونه به آنجا رسیده و باید با آن چکار کرد، کار کنم. در مقابل، در مرحله قبل، حرکت به سمت علائم هذیانی شکمی، و انکار محتوای ذهن وجود داشت.

اگر این بیمار اکنون اینجا بود و این مقاله را می‌خواند، احتمالا نگران می‌شد، زیرا می‌فهمید که پزشکانی که از او مراقبت می‌کنند دوستان تحلیلگر او هستند. بیماران روان-تنی همیشه از همکاری نکردن پزشکان مختلف شکایت دارند، اما در واقع وقتی نوبت بحث راجع به پرونده‌شان می‌شود، مضطرب می‌شوند. متأسفانه، همکاران اطفال من به این دیدگاه روانشناس پویا یا روانکاو متعهد نیستند و بنابراین در محیط پزشکی واقعاً شکاف‌هایی وجود دارد؛ این باعث می‌شود که کودک احساس کند که در هر سمتی از کشمکش درونی‌اش که ناشی از تجزیه است، متحدانی علیه خودش دارد.

در کار با روان-تنی چیزی که روان‌درمانگر به آن نیاز دارد، همکاری یک پزشک بالینی است که دیدگاه مطلقا علمی نداشته باشد. این ادعا خیلی بد به نظر می‌رسد و من هنگام طرح این ادعا انتظار مخالفت دارم. با این حال باید احساسم را بیان کنم. هنگام تجزیه و تحلیل یک مورد روان-تنی، دوست دارم طرف مقابلم دانشمندی باشد که از علم فاصله گرفته و به نوعی تعطیلات رفته باشد. به نوعی آنچه مورد نیاز است، علمی-تخیلی است تا کاربرد سفت و سخت و اجباری نظریه پزشکی که بر اساس ادراک واقعیت عینی است.

بیمار بزرگسال

یک بیمار روانکاوی من که زنی در میانسالی‌اش است، در طول درمان خود علاوه بر تحلیلگر خود به بسیاری از افراد وابسته بوده است. بگذارید چند مورد را فهرست کنم:

پزشک خانوادگی و گروهی از متخصصین زنان و پاتولوژیست. متخصص بیماری‌های استخوان،متخصص پوست، تحلیلگران سابقش، ماساژورش، آرایشگرش، مخصوصاً شخصی که گاه به گاه آلوپسی او را بدون هزینه درمان می‌کند، روحانی با روشن‌بینی، کشیش ویژه، دایه بچه هایش که با دقت بسیار انتخاب شده‌اند تا در مراقبت از نوزادان به اندازه کافی خوب باشد و بنابراین بتواند به یک پرستار روانی هم برای خودش تبدیل شود، گاراژ بسیار ویژه برای ماشینش و … در اینجا “ملغمه‌ای از عوامل مسئول” که ثانویه به یک فروپاشی فعال در سازمان شخصیت بیمار است، وجود دارد. نحوه ایجاد یکپارچگی در تحلیل او از طریق خنثی کردن تدریجی پراکندگی سازمان‌یافته عوامل درمانی و گسستگی چندگانه شخصیت او بوده است که به وسیله آن بیمار از خود در برابر از دست دادن هویت‌اش در فرآیند ادغام با مادرش دفاع کرد. واضح است که در ابتدا بیمار از همه این کمک‌کنندگان به‌صورت مجزا استفاده می‌کرد؟ در واقع حرکتی از یکی به دیگری وجود داشت، و از آنجایی که یک گسست چندگانه اساسی وجود داشت، بیمار هرگز به طور همزمان در یک مکان و در تماس با هر کدام از جنبه‌هایی از مراقبت که سازماندهی‌شان می‌کرد، نبود.

اما در طول درمان یک تغییر بسیار بزرگ رخ داد. من دیدم که همه این عوامل به تدریج به جنبه‌هایی از انتقال تبدیل می‌شوند. هنگامی که بیمار به این موفقیت نزدیک شد، برای اولین بار توانست کسی را دوست داشته باشد، شوهرش. دوپاره‌سازی شخصیت مربوط به نیازی بود که بیمار برای نجات هویت شخصی و اجتناب از درهم‌امیختگی با مادر داشت. آن روزی که بیمار به اشتباه به من زنگ زد در حالیکه قصد داشت به قصابش زنگ بزند برای من یک روز خاطره‌انگیز بود.

بیمار مبتلا به کولیت

در مورد سوم، یک نتیجه کمتر خوشحال کننده را می توان برای متعادل کردن این موضوع گزارش کرد. کودکی که به دلیل کولیت توسط من تحلیل می‌شد، نمونه خوبی از نوعی از اختلال است که با دوپاره‌سازی که من سعی در توصیف آن دارم نمایان می‌شود. متأسفانه من نتوانستم به زودی متوجه شوم که فرد بیمار در این مورد مادر است. این مادر بود که یک دوپاره‌سازی اساسی داشت و کودکه که مبتلا به کولیت بود. اما این بچه بود که برای معالجه پیش من آوردند.

کارم با بچه خیلی خوب پیش می‌رفت و تصور می‌کردم که همکاری مادر را هم دارم. وقتی دختر 8 ساله بود، گفتم که می‌تواند همانطور که آرزویش را داشت به مدرسه برود، و این یک تغییر در نگرش ناخودآگاه مادر را ایجاد کرد. کودک به مدرسه رفت اما به سرعت بیمار شد. اکنون متوجه شدم که مادر در 8 سالگی بود خودش پرونده امتناع از تحصیل داشت و این موضوع به نوعی با آسیب‌شناسی روانی مادرش مرتبط بود. مادر، اگرچه از این واقعیت بی‌خبر بود، اما نمی‌توانست اجازه دهد دخترش که در حال زندگی دوباره مادر بود، از آن الگو خارج شود.

پس از شکست غیرمنتظره درمانم متوجه شدم که کودک تحت نظر چند پزشک عمومی و همچنین تحت نظر پزشک اطفال و در یک زمان در اواخر دوران خدمت من به یک هیپنوتیست و یک روان‌درمانگر دیگر مراجعه کرده است. طولی نکشید که کولونش توسط جراح برداشته شد و خروج من از پرونده‌اش حتی به ندرت حس شد. من حتی اخراج هم نشدم. با این حال، سه ماه قبل به نظر می‌رسید که کل پرونده را در دست داشتم، و فکر می‌کردم که اعتماد کامل خانواده را دارم، و مطمئنم که اعتماد کودک را تا آنجا که یک انسان مستقل بود، داشتم. متأسفانه، این دقیقاً همان چیزی بود که او نبود.

من نتیجه را نمی دانم و دلی برای پرس و جو ندارم. خطای من این بود که کودک را در زمانی که بیماری در مادر بود، درمان کردم، و این بیماری نوعی تجزیه روانی-تنی اساسی است که موضوع این مقاله است. مسئله این نبود که من از آسیب شناسی روانی مادر که کودک آن را می دانست و همیشه عنصر مهمی در کار انجام شده بین من و کودک بود غافل شدم. اما من نیاز ناخودآگاه فوق‌العاده قدرتمند مادر را برای پراکنده کردن عوامل مسئول و حفظ وضعیت موجود که در اینجا بیماری جسمی کودک جزء لاینفک آن بود، فراموش کرده بودم. تا زمانی که بیماری در کودک بود، مادر می‌توانست بدنی سالم داشته باشد.

خلاصه

ادامه مثال از نمونه های بالینی این بحث را بازتر نمی‌کند. هیچ زمینه ای از رشد شخصیت وجود ندارد که از درگیر شدن در مطالعه اختلال روانی-تنی فرار کند. یک تهدید از هم پاشیدگی شدید را می توان در یک گردن شکسته پنهان کرد. بثورات پوستی ناچیز ممکن است مسخ شخصیت را پنهان کند. سرخ شدن ممکن است تماما نشان‌دهنده ناکامی کودکی در برقراری رابطه انسانی در طول مرحله دفع ادرار باشد ، شاید به این دلیل که هیچ‌کس کودک را در مرحله ادرار کردن نگاه و تحسین نمی‌کند. علاوه بر این،  در مورد خودکشی ممکن است که با نوعی سختی روی قوزک داخلی مواجه باشیم که از طریق لگد زدن مداوم ایجاد و حفظ می‌شود. هذیان های آزار و اذیت ممکن است از نظر بالینی همراه با استفاده از عینک تیره یا پیچاندن چشم ها باشد. یک تمایل ضد اجتماعی مربوط به یک محرومیت جدی ممکن است به عنوان شب ادراری ساده نشان داده شود. بی تفاوتی نسبت به بیماری فلج کننده یا دردناک ممکن است نوعی رهایی از یک سازمان جنسی سادو‌مازوخیستی باشد. فشار خون مزمن ممکن است معادل بالینی یک حالت اضطراب روان‌رنجوری یا یک عامل آسیب‌زای طولانی‌مدت باشد، مانند والدی که دوستش دارند اما یک بیمار روان‌پزشکی است. و بسیاری موارد دیگر که همه این‌ها از یک زمینه مشابه ناشی می‌شوند.

ادعای من این است که این موارد به خودی خود اختلال روانی-تنی را تشکیل نمی‌دهند، و همچنین استفاده از یک اصطلاح خاص یا سازماندهی یک گروه روان-تنی را در حرفه پزشکی و جراحی عمومی توجیه نمی‌کنند. چیزی که به این گروه بندی معنا می‌دهد تمایلی است که برخی از بیماران داردند که به دلیل یک نیاز درونی، پزشکان را در یک وضعیت شک و ناتوانی در تصمیم‌گیری نگه دارند . همچنین این نیاز درونی بخشی از سیستم دفاعی کاملاً سازمان یافته و قدرتمندی است که دفاع‌هایی را در برابر خطراتی که از یکپارچگی و دستیابی به شخصیت یکپارچه ناشی می‌شود، تعبیه کرده است. این بیماران نیاز دارند که ما از هم جدا شویم (اما اساساً در پس‌زمینه‌ای دور که نمی‌توانند هم درباره آن باخبر شوند متحد شویم). تا مدت‌ها از ناکامی‌مان در طبقه‌بندی اختلالات روان-‌تنی و ناتوانی‌مان در بیان یک نظریه یکپارچه از این گروه بیماری، دچار سردرگمی بودم. وقتی راهی برای توضیح اختلال روانی-تنی به خودم پیدا کردم، به یک طبقه بندی آماده رسیدم که آن را ارائه خواهم کرد. اما ابتدا اجازه دهید تز اصلی خود را دوباره بیان کنم و آن را با نظریه بلوغ در رشد فردی پیوند دهم.

عنصر مثبت در دفاع روانی-تنی

بیماری روان تنی، منفی ای در یک مثبت است. گرایش به یکپارچگی در معانی مختلف آن و آنچه من (1963) به عنوان شخصی سازی نام بردم، مثبت است. نکته مثبت، تمایل ارثی هر فرد برای دستیابی به نوعی پیوستگی در روان و جسم یعنی یکپارچگی در هویت تجربی روح یا روان و کلیت عملکرد فیزیکی است. گرایشی در نوزاد و کودک او را به سمت بدنی می‌برد که در آن و بیرون از آن، شخصیتی کارآمد همراه با دفاع در برابر انواع و اقسام اضطراب‌ها، شکل‌ می‌گیرد. به عبارت دیگر، همانطور که فروید چندین دهه پیش گفته است، ایگو بر اساس ایگوی بدن است. فروید ممکن است تا جایی پیش رود که بگوید در سلامتی، خود(self) این هویت ظاهری را با بدن و عملکرد آن حفظ می‌کند. (کل نظریه پیچیده درونی‌کردن و فرافکنی، و همچنین مفهوم‌سازی پیرامون اصطلاح «ابژه درونی»، نوعی گسترش همین موضوع است).

این مرحله در فرآیند یکپارچه سازی، مرحله‌ای است که می‌توان آن را مرحله «من هستم» نامید(وینیکات، 1965). من این نام را دوست دارم زیرا من را به یاد تکامل ایده اعتقاد به خدای واحد و انتصاب خدا به عنوان “من بزرگ هستم” می‌اندازد. از نظر بازی دوران کودکی، این مرحله (اگرچه در سنی دیرتر از آنچه اکنون در ذهن دارم) با بازی برگزار می‌شود: “من پادشاه قلعه هستم – تو آدم کثیف و بدجنس هستی “. این معنای “من” و “من هستم” است که با گسست روانی-تنی تغییر می‌کند. دوپاره‌سازی روان از بدن یک پدیده واپس‌گرایانه است که از بقایای قدیمی در روان برای ایجاد یک سازمان دفاعی استفاده می‌کند. در مقابل، تمایل به یکپارچگی روان-تنی بخشی از حرکت رو به جلو در فرآیند رشد است. «دوپاره‌سازی» در اینجا نماینده «سرکوب» است که اصطلاحی مناسب در یک سازمان پیچیده‌تر است.

طبقه‌بندی

اگر این درست باشد، باید بتوان بیماری روانی-تنی را بر اساس نظریه فرآیندهای رشدی، شامل دو ایده اصلی طبقه‌بندی کرد:

۱) یک وضعیت غیر یکپارچه اولیه، با تمایل به یکپارچگی. در اینجا نتیجه، بستگی به تقویت ایگوی مادر بر اساس ظرفیت سازگاری او دارد که به ایگوی نوزاد یک وابستگی در واقعیت می‌بخشد. شکست در مادری کردن سبب می‌شود که نوزاد بدون تجهیزات لازم برای عملکرد فرآیندهای رشدی رها شود.

۲) یکپارچگی روان تنی یا رسیدن به «سکونت» روان در جسم، و به دنبال آن لذت بردن از یکدستی روانی-تنی در تجربه کردن.

در فرآیند یکپارچگی، نوزاد (در صورت رشد سالم) در رشد عاطفی جای پایی در موقعیت «من هستم» یا «پادشاه قلعه» به دست می‌آورد، و سپس نه تنها لذت بردن از عملکرد بدن، رشد ایگو را تقویت می‌کند، بلکه رشد ایگو موجب تقویت عملکرد بدن می‌شود (بر انعطاف‌پذیری عضلانی، هماهنگی، سازگاری با تغییرات دما و غیره و غیره تأثیر می‌گذارد). ناتوانی رشدی در این زمینه‌ها منجر به نوعی عدم اطمینان در «جای‌گیر شدن» می‌شود، یا منجر به مسخ شخصیت می‌شود تا جایی که ساکن شدن به ویژگی‌ای تبدیل می‌شود که می‌تواند از دست برود. اصطلاح سکونت گزیدن در اینجا برای توصیف سکونت روان در بدن شخصی یا برعکس استفاده می‌شود. در موقعیت «من هستم» یا «پادشاه قلعه»، فردی ممکن است به دلایل درونی یا بیرونی نتواند (و نوزاد هنوز هم به شدت وابسته است) با رقابتی که این امر ایجاد می‌کند کنار بیاید (تو آدم کثیف و بدجنس هستی). در  وضعیت سالم، رقابت به محرکی اضافه برای رشد و شوق زندگی تبدیل می‌شود. از این رو، اختلال روانی-تنی مربوط به ایگویی ضعیف (که عمدتاً به مادری نه چندان خوب وابسته است) است که در یک وضعیت سکونت شکننده در فرایند رشد شخصی قرار دارد. با عقب نشینی از”من هستم” و از دنیایی خصمانه که ناشی از انکار فرد از وضعیت “ NOT-ME” است، به نوعی دوپاره‌سازی در ذهن در امتداد خطوط روان-تنی روی می‌آورد(در اینجا جزئیات گزند و آسیبی محیطی ممکن است تعیین‌کننده عقب نشینی فرد به نوعی از دوپاره‌سازی باشد). به این ترتیب، بیماری روانی-تنی حاکی از شکاف در شخصیت فرد، با پیوندی ضعیف بین روان و بدن، یا شکافی سازماندهی شده در ذهن برای دفاع در برابر گزند و آسیب کلی از جهانی است که انکار شده است. با این حال، در فرد بیمار تمایلی وجود دارد که به طور کامل پیوند روانی-بدنی را از دست ندهد.

پس ارزش مثبت درگیری بدنی در اینجاست که فرد برای پیوند روانی-تنی بالقوه، ارزش قائل است. برای درک این موضوع باید به خاطر داشت که سازماندهی دفاع تنها به شکل دوپاره‌سازی که از نابودی محافظت می‌کند نمی‌باشد، بلکه برای محافظت از روان-بدن از فرار به یک وضعیت فکری یا معنوی، یا فرار به استثمارهای جنسی اجباری است که ممکن است روانی را که بر اساس عملکرد بدنی ساخته و نگهداری می‌شود را نادیده بگیرد.

یک مشکل دیگر اینکه طبیعتاً وقتی شخصیت از هم گسسته شده است، فرد ازگسستگی‌های موجود در محیط سوء استفاده می‌کند. به عنوان مثال می‌توان از تمایل مادر به از هم گسیختگی یا مسخ شخصیت، اختلاف والدین، یا از هم گسیختگی واحد خانواده، یا تضاد (به ویژه تضاد ناخودآگاه) بین خانواده و مدرسه استفاده کرد. به همین ترتیب نیز از دوپاره‌سازی در امور پزشکی هم می‌توان بهره‌برداری کرد. در اینجا می‌توان بازگشتی به ایده اصلی‌ام داشت، یعنی حضور گروهی از پزشکان «روان‌تنی» یا (روان تنی)، از نیاز بیماران برای دوپاره‌سازی اهداف عملی در درمانشان حکایت می‌کند، در حالی که می‌خواهند این پزشکان از نظر تئوری به اصول حرفه‌شان پایبند باشند. سختی کار ما این است که دیدگاهی واحد نسبت به بیمار و بیماری داشته باشیم بدون اینکه به نظر رسد این کار را داریم به گونه‌ای انجام می‌دهیم که فراتر از توانایی بیمار برای رسیدن به یک واحد یکپارچه است. اغلب اوقات ما باید به بیمار اجازه دهیم علائم را داشته باشد و آنها را به شیو‌های مختلف و حتی در تضاد با ما دستکاری کند، بدون اینکه تلاشی برای درمان بیماری واقعی داشته باشیم. بیماری واقعی شکاف شخصیت بیمار است که از ضعف ایگو شکل گرفته و به عنوان دفاعی در برابر تهدید نابودی در لحظه یکپارچگی استفاده می‌شود.

بیماری روان-تنی، مانند گرایش ضداجتماعی، این جنبه امیدوارکننده را دارد که بیمار با امکان وحدت روان تنی (یا شخصیت‌سازی) و وابستگی در تماس است، حتی اگر وضعیت بالینی او به طور فعال خلاف این امر را از طریق دوپاره‌سازی، گسست‌های مختلف، تلاش مداوم برای شکاف درخدمات پزشکی، و مراقبت از خودهمه‌توان نشان دهد.

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


1E81491A-62FD-41CD-AA45-4F6D5299EDFA.jpeg
مرداد ۴, ۱۴۰۱

تمایز میان نیازها و آرزوها/ دلالت‌هایی برای نظریه و فنون روانکاوی/ نویسنده: سلمان اختر/ مترجم: فاطمه حبیبی

این مقاله پس از ارائه‌ی یک بررسی همه‌جانبه در پیشینه‌ی پژوهشی و در نظر گرفتن برخی احتیاط‌های لازم، در پی ترسیم مفهوم روان‌شناختی «نیاز»، با در نظر داشتن رابطه‌ی پیچیده‌ای که با «آرزو» دارد، است.

نیاز در بین تمامی انسان‌ها مشترک است، آرزو وابسته به تجربه است. نیاز، برخلاف آرزو نمی‌تواند مورد سرکوبی واقع شود. افزون بر این، هرچند یک آرزو می‌تواند با آرزوی دیگری جایگزین شود، نیاز را نمی‌توان با نیاز دیگری جایگزین کرد. در حالی که عدم برآوردن یک آرزو منجر به تغییر در پویایی‌ها می‌شود، ممانعت از یک نیاز منجر به عدم یکپارچگی ساختاری می‌گردد. نیازها و آرزو‌ها می‌توانند در هماهنگی و یا تضاد با یکدیگر باشند. این مقاله هم‌چنین شش نیاز پایه‌ای روان‌شناختی را تبیین می‌کند؛ نیازهایی که همه‌جا حاضر به نظر می‌رسند، هرچند درجه‌ی آشکارگی و مسیرهای پاسخ‌ دادن به آن‌ها از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر می‌کند. به نظر می‌رسد برآوردن این نیاز‌ها برای وقوع رشد سالم روانی، برای بقای روابط و برای وقوع و ادامه‌ی بهینه‌ی کار روان‌کاوی ضروری است.

این نیازها عبارتند از:

(۱) نیاز به مشروع تلقی شدن نیازهای فیزیکی فرد؛ (۲) نیاز به هویت، به رسمیت شناخته‌شدن و تأیید؛ (۳) نیاز به مرزهای بین‌شخصی و درون روانی؛ (۴) نیاز به فهم علت‌ وقایع؛ (۵) نیاز به دسترس‌پذیری هیجانی بهینه‌ی ابژه‌ی عشق؛ (۶) نیاز به پاسخگویی منعطف توسط ابژه‌های عشق در شرایط خاص

این نیازها، به‌طور معمول طی جلسه‌ی درمان بدون تلاش عامدانه‌ی تحلیل‌گر برآورده می‌شوند. با این وجود در درمان برخی بیماران، آن‌ها نیاز به توجه مستقیم‌تری دارند. جهت روشن ساختن این ایده‌ها، تعدادی تصویر بالینی در ادامه ارائه می‌شود. آرزو مفهومی انگیزشی در پارادایم روان‌کاوی است. مشتقات و نسخه‌های تغییر شکل‌یافته‌ی آرزوهای کودکانه، پرتناقض، بازداری شده و غیر واقعی و همچنین دفاع علیه آن‌ها، بدنه‌ی تجربی تحلیل را شکل می‌دهد. محوریت مفهومی ترکیب متضاد آرزو-دفاع در تعبیر به‌خوبی شناخته‌شده‌ی کریس (1947) مورد تأکید قرارگرفته است که موضوع اصلی روان‌کاوی چیزی نیست مگر «دیده شدن رفتار آدمی به‌عنوان تعارض»، برنر، بیان رایج‌تر، جزیی‌تر و غنی‌تری را از این زمینه‌ی اساسی فراهم می‌آورد و میان روان‌کاوان توافق گسترده‌ای وجود دارد که تعارض دفاع-آرزو (یا آرزو-آرزو) برای فهم و درمان آسیب‌‌شناسی روانی پایه‌ای است.

درهرحال تکامل این جریان اصلی مفهومی، مانع شکل‌گیری مدلی دیگر برای آسیب‌‌شناسی روانی و انگیزش انسانی نشده است. منظور همان مدل به‌اصطلاح مبتنی بر نقص است، با تأکید بر نیازهای رشدی مورد غفلت قرارگرفته به‌جای آرزو‌های بازداری و سرکوب شده. درحالی‌که روان‌کاوان آمریکای شمالی به‌واسطه‌ی ظهور پر سر و صدای روان‌شناسی سلف (کوهات، وولف) از این مدل آگاه شدند، خصوصیات اصلی آن (برای مثال نقص، نیاز، تأیید) از آغاز روان‌کاوی، در آن حضور داشتند.

در حقیقت، این عدم توافق میان مدل‌های نقص و تعارض از زمان مجادلات اولیه‌ی فروید و فرنزی، در تفرقه میان کلاین و بالینت در انگلستان و در جدال کرنبرگ و کوهات در ایالات متحده، هر بار به شکلی جریان داشته است.

در حالی که تلاش‌هایی صورت گرفته تا پلی بر فاصله میان این دو مدل و دلالت‌های فنی آن‌ها ساخته شود، هیچ‌کدام از آن‌ها به‌طور قابل ملاحظه‌ای، بر تمایز میان نیاز و آرزو که مشخص‌کننده‌ی دو پارادایم در اساس انگیزشی آن‌هاست، تمرکز ننموده‌اند.[1]

با خلاصه کردن دیدگاه‌های فروید درباره‌ی این موضوع شروع خواهم کرد و سپس مفاهیم مرتبط در ادبیات روان‌کاوی بعدی را توضیح خواهم داد. این ادبیات پژوهشی را تلفیق و نیازهای روان‌شناختی خاص و مشخصی‌ را تبیین خواهم نمود، و تله‌های بالقوه در چنین مفهوم‌سازی‌ای را موردتوجه قرار خواهم داد. سپس، دلالت‌های شناخت این نیازها را در رابطه با فنون روان‌کاوی ذکر خواهم کرد. پس از مورد بحث قرار دادن جنبه‌های پدیدار شناسانه و فنی، به فروید بازخواهم گشت و با یک ضمیمه‌ی مختصر نظری متن را به پایان خواهم رساند.

دیدگاه‌های فروید

چنانچه نیاز یک نفر به عشق تماماً به‌واسطه‌ی واقعیت ارضا نشود، او به نزدیک شدن با تفکرات لیبیدویی پیش‌بینی کننده، به هر فرد جدیدی که ملاقات می‌کند وابسته می‌شود (فروید ۱۹۱۲). این‌طور نمی‌گوییم که چون ابژه‌ها در خدمت علایق محافظت از خود هستند بدان‌ها آن عشق می‌ورزیم؛ بلکه بر این تأکید داریم که به آن‌ها نیاز داریم (فروید ۱۹۱۵).

هیچ نیازی را در کودکی به اندازه‌ی نیاز به حمایت پدر قوی نمی‌بینم (فروید ۱۹۳۰). فروید واژه‌ی نیاز را به چهار طریق مختلف به کار برد. اولین و شناخته‌شده‌ترین کاربرد او عبارت «نیاز غریزی» بود. فروید این مفهوم را به‌عنوان سنگ بنای نظریه‌ی انگیزشی‌اش به کار برد و آن را اساسی‌تر از «آرزو» (وونش) دانست. این تمایز در شرح نظریه‌ی رؤیای وی بیش از همه بارز بود.

فروید (1900) اشاره کرد که بعد از تجربه‌ی یک ارضا، تصویر ادراک ثبت شده «با مسیر حافظه‌ی هیجانی که به‌واسطه‌ی نیاز تولیدشده، مرتبط باقی می‌ماند. درنتیجه‌ی ارتباطی که بدین ترتیب ایجادشده است، بار بعد این نیاز یک تکانه‌ی فیزیکی را برمی‌انگیزد که زمانی که ظهور می‌یابد، در جستجوی دستیابی مجدد به تصویر ادراکی ثبت‌شده و برانگیختن مجدد خود ادراک برمی‌آید، که دوباره ایجاد کردن موقعیت ارضای اصلی نامیده می‌شود. تکانه‌ای ازاین‌دست همان‌ چیزی است که ما آن را آرزو می‌نامیم.»

فروید بدین ترتیب میان نیاز و آرزو تمایز قائل شد. نیاز از یک تنش درونی برخاسته و عبارت بود از «بازنمایی فیزیکی محرک نشئت گرفته از درون ارگانیسم». در مقابل، آرزو به شکلی جداناپذیر به رد حافظه‌ی ارضای پیشین پیوند می‌خورد. نیاز انگیزش پایه‌ای‌تر بود، درحالی‌که آرزو مشروط به نیاز بود؛ به‌سختی ممکن بود آرزو بدون نیاز به‌عنوان اساس خود بروز یابد. فروید هم‌چنین تصریح کرد که نیاز را نمی‌توان سرکوب کرد، درحالی‌که آرزو می‌تواند مورد سرکوب قرار گیرد.

دومین استفاده‌ی فروید از واژه‌ی نیاز به تلاش‌های ویژه‌ای توسط ایگو اشاره داشت. وی «نیاز ذاتی برای انگیزاننده‌های ثابت» (1908) و «نیاز به فرافکنی» (1911) از سوی ایگو را در میان آن‌ها گنجانده بود. قابل توجه است که در اینجا تلاش‌های خودمختار ایگو، هم‌چون کوشش‌های دفاعی‌ برای محافظت از خودش در برابر تکانه‌ها، عواطف و فانتزی‌های ناخوشایند، مطابق با وضعیت نیاز است.

سومین کاربرد این واژه توسط فروید در ارتباط با آسیب‌شناسی روانی بود و نه تنها شامل «نیاز به تنبیه» مشهور می‌شد (ابتدا در سال 1918 مطرح و تا سال 1924 به تفصیل بیان نشد)، بلکه «نیاز به یک آرزوی برآورده نشده»(1900)، «نیاز به ابژه‌ی به لحاظ جنسی خوارشده»(1912)، «نیاز به بیماری»(1923)، «نیاز به کفاره» (1928) و «نیاز مازوخیستی به رنج کشیدن» (1937) را نیز شامل می‌شد. سرسختی این نیازمندی‌های روانی و اثرات ناپایدارکننده‌ی عدم ارضای آن‌ها فروید را بر آن داشت تا آن‌ها را به‌عنوان نیاز تعیین کند.

چهارمین و آخرین کاربرد فروید از این واژه در زمینه‌ی رشد بود. فروید به «نیاز به کمک» (1909)، «نیاز به محبت» (1905)، و «نیاز به حمایت پدر» (1930) در کودک اشاره کرد. برخلاف نظریه‌پردازان «رابطه‌ای»، فروید ردپای این نیازهای بشری واضحا «روان‌شناختی» را در تغییر و تحولات داده‌های زیستی دنبال می‌کند.

او بیان کرد ازآنجاکه کودک انسان بسیار درمانده متولد می‌شود، «خطرات دنیای بیرونی اهمیت بیشتری برای او دارند، درنتیجه ارزش ابژه که تنها می‌تواند او را در برابر این خطرات محافظت نماید و جای زندگی سابقش در داخل رحم را بگیرد به طرز چشم‌گیری افزایش‌یافته است. سپس، عامل زیستی ابتدایی‌ترین موقعیت‌های خطر را پدید می‌آورد و نیاز به دوست داشته شدن را ایجاد می‌کند که کودک را برای ادامه‌ی زندگی‌اش همراهی می‌کند» (1926).

ازآنجاکه فروید نیاز غریزی را به‌عنوان یک بازنمایی روانی از عامل زیستی و نیاز به عشق را نشئت‌گرفته از آن می‌انگارد، جای تعجب نیست که او کلمه‌ی آلمانی میل (Bedürfnis)، را از یک سو برای نیازهایی که در گستره‌ی نزدیکی به ریشه‌های جسمی («نیازهای غریزی») و از سوی دیگر برای مشتقات تجربه‌ای («نیاز به ابژه‌ی از لحاظ جنسی خوارشده») به کار گرفته است.

بدین ترتیب، فارغ از ریشه‌ی آن، اگر یک نیازمندی برای نگه‌داری و ثبات ذهنی اجباری باشد، فروید آن را یک نیاز می‌نامید. این موضوع هم‌چنین در عبارت فاش‌کننده‌ای که او درباره‌ی طبیعت خودش بیان نموده قابل تشخیص است: «زندگی هیجانی من همواره بر این اصل استوار بوده که باید یک دوست صمیمی و یک دشمن مورد تنفر داشته باشم»(1900).

به نظر می‌رسد چنین «نیازمندی‌های ضروری‌ای» با دیگر مفاهیم فروید ارتباط دارند، برای مثال با «غرایز ایگو». آن‌ها در خدمت اهدافی که تحت عنوان «محافظت‌ از سلف»، «جستجوی سلف» و «تغذیه‌ی سلف» توصیف می‌شوند، هستند. واژه‌ی سلف در این زمینه معمولاً به معنای سلف بدنی برداشت می‌شود و بی‌شک چنین مفهومی دارد. با این وجود این واژه شامل سلف روانی نیز می‌شود. بدین ترتیب، غرایز ایگو دارای اهداف «محافظت از سلف روانی» و «جستجوی سلف روانی» نیز بودن که از لحاظ مفهومی به ایده‌ی نیازها بسیار نزدیک بود.[2]

به این نقطه بعدتر بازخواهم گشت. در حال حاضر می‌توان به‌صورت خلاصه گفت که نظرات فروید درباره‌ی نیاز (۱) آن‌ را بردار انگیزشی پایه‌ای‌تری نسبت به آرزو در نظر گرفته است، (۲) ماهیت اجباری نیازمندی‌ها را به‌عنوان خصیصه‌ی تعریف‌کننده‌ی مرکزی‌اش در نظر گرفته، (۳) هر دو منشأ اید و ایگو را برای نیازها شامل شده، (۴) هم نیازهای فراگیر و هم فردی را ممکن دانسته و (۵) نیازهای از نظر رشدی ضروری و آسیب‌شناسانه را در تعریفشان گنجانده است. این کار پیچیده‌ی فروید توسط پیروان او توضیح داده شده است، برخی بر جنبه‌ای و سایرین بر جنبه‌ای دیگر تمرکز کردند.

تحقیقات بعدی

یک موضوع در تمام این موارد مشترک است که همگی مربوط به ایگوی نابالغ است -که با به‌قدر کافی خوب تطابق یافتن مادر با نیازهای کودک قدرت می‌یابد. این موضوع نباید در مفهوم ارضای سائق‌های غریزی کودک توسط مادر گم شود (وینی‌کات 1969). نیاز به مادر به‌عنوان نقطه‌ای با ثبات، «پایگاهی امن» برای برآوردن نیاز تجدید انرژی از طریق تماس فیزیکی در کل زیردوره‌ی تمرینی ادامه پیدا می‌کند (ماهلر، پاین، برگمان).

پیروان اولیه‌ی فروید به استفاده‌ی گاه و بی‌گاه واژه‌ی نیاز، بدون تلاش در جهت تمایز آن از آرزو ادامه دادند. تعبیر «نیاز به تنبیه» او خصوصا رواج گسترده‌ای یافت و در این میان الهام‌بخش تحقیقات نونبرگ (1926)، ریچ (1928)، فنیچل (1928) و الکساندر (1929) شد. جدا از نظر الکساندر در تأیید منشأ آن در غریزه‌ی مرگ درون‌زاد نامرتبط با تجربه ، مقدار کمی از پژوهش‌ها به این پرسش پاسخ داده‌اند که چرا چنین جستجویی برای رنج نباید آرزو نامیده شود.

ظهور واژه‌ی نیاز در متون دیگر نیز، اگرچه باز هم با تلاشی اندک برای تعریف آن، ادامه یافت. در حوزه‌ی پدیدارشناختی، نیازهای بیمار به «حفظ شدن» (ساندفورد 1952)، «تک فرزند بودن» (رم 1955) و «پر معنی بودن» (لرنر، راسکین، دیویس 1967) مورد توصیف قرار گرفتند گویی که از «دوراهی ترس-نیاز» سخن گفته می‌شد (برنهام، گیبسون و گلداستون 1969).

در میان اصطلاحات حوزه‌ی رشد، واژه‌ی نیاز در عبارت‌های «نیاز کودک به حفظ موقعیت همزیستی»، «نیاز به تحریک لمسی»، «نیاز به همراهی»، «نیاز به تقویت فالیک»، «نیاز به همزیستی»، «نیاز به دسترس‌پذیری بهینه مادرانه»، «نیاز به گفتگو» و «نیاز به مراقبت دیگری» ظهور یافت. در حوزه‌ی روان‌کاوی کاربردی، این واژه در ارتباط با «نیاز به تزیین»، «نیاز به دانستن» و «نیاز به داشتن دشمنان و متحدان» ظاهر شده است.

در حالی که «نیازهای» مطرح شده در اینجا را می‌توان فراگیر و حفظ‌کننده‌ی ساختار دانست، تمرکز این پیشینه‌ی پژوهشی بر موضوع دیگری بود. واژه‌ی نیاز طوری به کار برده شد که گویی معنای آن بدیهی است. هرچند اگر بخواهیم باانصاف باشیم، باید تصدیق کنیم که متون مرتبط با رشد در مورد این موضوع بی‌تفاوت نیستند. در حقیقت، این متون بسیاری تحقیقات متمرکزتر بر مفهوم «نیاز» را شامل می‌شوند.

این‌‌ها شامل نظرات (۱) فراروانشناسان، (۲) تحلیل‌گران کودک و «رشدگراها»ی فرقه‌های متفاوت، (۳) تحلیلگران بریتانیایی سنت‌ مستقل و (۴) همتایان آمریکایی آن‌ها، روان‌شناسان سلف می‌شود.[3]

فراروانشناسان

برجسته‌ترین تحقیقات اولیه مربوط به نونبرگ، هارتمن، راپورت، شور جی کلاین هستند. نونبرگ (1931) از مفهوم «نیاز اولیه به علیت» حمایت کرد، هرچند او در مورد منشأهای آن مردد به نظر می‌رسید. از سویی او به‌واسطه‌ی کاربرد صفت اولیه به‌طور ضمنی اشاره کرد که این نیاز منشئی مستقل از غریزه دارد. از سوی دیگر، ازآنجاکه او متعهد به نظریه‌ی غریزه بود و در دفاع از معرفی عملکردهای خودکار ایگو توسط هارتمن نوشته بود، خود را مجبور به این استنباط دید که در نیاز به علیت، تمایل به پیوند (ترکیب) اروس خود را در شکلی تصعید یافته در ایگو آشکار می‌سازد.

مطمئناً این موضوع مسئله‌ی این یا آن نیست. تمایل معرفتی بشر-«نیاز به دانستن»- چندعاملی است که منابعش را از سائق‌های جنسی و پرخاشگری و نیز از مجموعه‌ی فارغ از تعارض عملکردهای ایگو می‌گیرد. دیگر مفاهیم معرفی‌شده توسط هارتمن هرچند غیرمستقیم به تمایز میان نیاز و آرزو مرتبط بودند.

ایده‌ی وی مبنی بر اینکه نوزاد انسان با آمادگی برای «محیط به‌طور متوسط قابل‌انتظار» زاده می‌شود، محیطی که انطباق سالم را در وی برمی‌انگیزد و تسهیل می‌کند، مفهومی از نیازهای رشدی را در خود داشت (به‌طور مشخص توسط تحلیلگران کودک بعد از آن روشن شد). مفهوم «تغییر عملکرد» وی نیز در این زمینه مفید بود؛ که مبنایی برای فهم این فراهم می‌کند که چگونه آرزوهای برآمده در دل روابط ابژه‌ی اولیه می‌توانند به هر دلیلی به تشدید خودشان بیانجامند تا درنهایت کیفیتی ضروری به‌مانند نیاز پیدا کنند.

در نهایت، تأکید وی بر ماهیت خودکار تمایل ایگو به سمت عقلانی‌سازی و ذهنی سازی، جنبه‌ی ابتدایی «نیاز اساساً غریزی به علیت» نونبرگ را مورد تأکید قرار داد. به‌منظور روشن ساختن بیشتر تعادل ایگو-غریزه در انگیزش رفتار انسان، راپاپورت با تمایز میان «علت‌ها»و «انگیزه‌ها» آغاز کرد. او بیان کرد که درحالی‌که تمامی انگیزه‌ها علت هستند، تمامی علت‌ها انگیزه نیستند. علت‌ها می‌توانند از واقعیت خارجی، دفاع علیه انگیزه، وضعیات درونی بدون انگیزه، وقایع اتفاقی و غیره سرچشمه بگیرند. در مقابل انگیزه‌ها نمایانگر دمدمی‌مزاجی، چرخه‌ای بودن و انتخاب‌گری مشخصی از ابژه‌هاست.

راپاپورت تأکید کرد نظریه‌ی روان‌تحلیلی در باب انگیزه، «باید میان انگیزش‌های سائق غریزی، انگیزش‌های مشتق شده و وابسته به انگیزش‌های سائق غریزی و انگیزش‌های خودمختار از انگیزش‌های سائق غریزی تمایز قائل شود، چه آن‌ها از سائق‌های غریزی و چه از منشأ متفاوتی مشتق شده باشند». راپاپورت خاطرنشان کرد که انگیزش‌های مشتق شده به‌عنوان پیامد دفاع‌ها سر برمی‌آورند (برای مثال دگر خواهی از ضد کاتکسیس پرخاشگری) و خود موضوع تغییرات دفاعی هستند. او هم‌چنین انواع «شبه نیاز انگیزش‌ها» را توصیف کرد که انتخابی هستند اما همچون انگیزش‌های خودمختار هماهنگ با واقعیت، از درجه کم هرچند قابل تشخیصی، از دمدمی‌مزاجی، چرخه‌ای بودن و قابلیت جابجایی برخوردار هستند.

نخستین ایده‌ بعدها در مفهوم «غریزه‌های ساکت‌تر» مادل که دل‌بستگی و روابط ابژه را توجیه می‌کند، توسعه یافت. دومین ایده‌ای زمینه را برای ساخت مفهوم «نیازهای ایگو» در ادبیات رشدی کودک آماده ساخت. قبل از آن که آن بدنه‌ی کاری مورد بازبینی قرار گیرد، آرای شور و جی‌کلاین را باید مد نظر قرار داد.

شور به پیروی از هارتمن، ظهور قصدمندی روانی را به حدود سن سه ماهگی نسبت داد. تا آن زمان ردهای حافظه به قدر کافی شکل نگرفته‌اند و درست به نظر نمی‌رسد اگر از «آرزوها» صحبت کنیم چرا که آن‌ها از تجارب به‌خاطرآورده شده سرچشمه می‌گیرند.

شور بر تفاوت میان مفهوم فیزیولوژیکی «نیاز» و مفهوم روان‌شناختی «آرزو» تأکید کرد، و فضای مفهومی کوچکی را برای نیاز خالص روان‌شناختی باقی گذاشت. با این وجود، او بیان کرد که «اید-سائق‌ها-تلاش-درخواست‌ها-مشتقات» اولیه، هرآن‌چه که آن‌ها را بنامیم (من به‌عمد از به کاربردن واژه‌ی آرزوها قبل از موردبحث قرار دادن این مفهوم حیاتی اجتناب می‌کنم)، به ابژه‌ای برای ارضای خود نیاز دارند. به‌کارگیری فعل نیاز داشتن می‌تواند صرفاً محاوره‌ای در نظر گرفته شود. هرچند درعین‌حال درها را برای مفهوم روان‌شناختی نیاز باز می‌گذارد. جی.کلاین دور از چنین دوسوگرایی‌ای، به مفهوم نیاز در سطحی روان‌شناختی نزدیک شده است. او مدعی‌ جایگزینی گفتمان نیروهای دارای انرژی با گفتمان فعالیت، رابطه و ارزش‌هاست.

این دیدگاه معنای به‌خصوصی را به واژه‌ی نیاز می‌بخشد: «نیاز وضعیت یک تمایل پاسخ نگرفته است. گمراه‌کننده است که چنین تمایل فعال اما متوقف‌شده‌ای را به‌عنوان تمرکز انرژی‌ای غیرشخصی و جدا از ایگو تصویر کرد. نیاز یک رابطه‌ی ایگو-جهان‌ی در وضعیت تحققی یافتن فعال اما نارس است. زمانی که تمایل به زندگی خود ادامه می‌دهد، یعنی زمانی که بدون مانع در حال تحقق یافتن است، از آن به‌عنوان نیاز صحبت نمی‌کنیم. تنها زمانی که چنین تمایل جهت‌یافته‌ای در جریان خودش با مانع مواجه شود، ما دچار نیاز می‌شویم.»

ارضای نیازها نه تنها به لذت منجر می‌شود بلکه طبق نظر کلاین ایگو را قدرتمند می‌سازد. علاوه بر این، انگیزش‌های از نوع نیاز از جستجو برای لذت‌های حیاتی برمی‌آیند و نه ارضای لیبیدویی.

این‌ها نیاز به لذت در خشنودسازی، لذت در کارایی و لذت در بهم‌پیوستگی را شامل می‌شوند. کلاین با بسط اصول لذت فرویدی به چنین فعالیت‌هایی در ایگو و تأکید بر اهمیت اجتناب‌ناپذیر ارتباط با ابژه، دیدگاه جدیدی در باب نیازهای روان‌شناختی ارائه کرد.

محققان حوزه‌ی رشد نوزاد و کودک

دومین گروه مشارکت‌کنندگان در مفهوم نیاز روانی، از میان تحلیلگرانی برخاستند که در تحلیل کودک و مشاهده‌ی تحلیلی صورت‌بندی‌شده‌ی کودک و نوزاد درگیر بوده‌اند (اسپیتز ۱۹۵۷؛ آنافروید ۱۹۶۵؛ ماهلر و فورر ۱۹۶۸؛ ماهلر، پاین و برگمان ۱۹۷۵؛ ادکامب و برگنر ۱۹۷۲؛ فورمن ۱۹۸۷؛ پارنز ۱۹۸۷؛ لیشتنبرگ ۱۹۸۹؛ لیشتنبرگ، فوسهاگه و لاخمن ۱۹۹۲).

اسپیتز بر این تأکید کرد که گمراه‌کننده است که از «آرزو» در مورد نوزاد تازه به دنیا آمده سخن بگوییم. اراده‌ی روانی در هفته‌های اول زندگی وجود ندارد، و جستجوی بچه برای ارضای سائق-که در جریان رفتار کاوش در بازتاب ریشه‌یابی نمایان می‌شود- از «نمونه‌ی اولیه‌ی اصل واقعیت» که به لحاظ فیلوژنتیک از پیش تعیین شده سرچشمه می‌گیرد‌. بدین ترتیب، اسپیتز نه تنها مبنای غریزی روابط ابژه‌ی اولیه را مورد تأکید قرار می‌دهد بلکه بیان می‌دارد که «نیاز»های معطوف به واقعیت مقدم بر «آرزو»ها هستند- نیاز است ابژه یافت شود قبل از اینکه مورد آرزو قرار بگیرد.

آنا فروید خصوصا رابطه‌ی مبتنی بر «ارضای نیاز» با ابژه را در دوران نوزادی متمایز می‌کند. چنین رابطه‌ای برای نوزاد تنها در مواقع نیاز وجود دارد و زمانی که برآورده می‌شود متوقف می‌شود. درحالی‌که در اینجا نیازهای بدنی نوزاد در مرکز مفهوم‌سازی وی قرارگرفته‌اند، او همچنین از «امیال ضروری» کودک نیز سخن گفته، چیزی که می‌تواند بر نیازهای روان‌شناختی دلالت داشته باشد.

در متون بعدی رشدی، او از «نیاز کودک به همراهی» و «نیاز به دوست داشته شدن» سخن گفت. در اینجا اساس غریزی مفهوم «نیاز» به پیشینه‌ی خود بازگشته است؛ این «نیازها» عمدتاً به‌صورت روان‌شناختی ظاهر می‌شوند. در صحبت وی از «الگوهای همانندسازی‌ای که برای بنای ساختاری مستقل مورد نیاز است» این موضع‌گیری آشکار است.

«نیازهای» مشابه ساختن سلف و پایدارسازی سلف در مشاهدات رشدی ماهلر نیز یافت می‌شود.

او عنوان کرد که طی دوره‌ی همزیستی، نوزاد شروع به ادراک ارضای نیاز به‌عنوان داده‌ی خارجی می‌کند و به‌صورت لیبیدوئی به سمت منبع آن روی می‌آورد. ماهلر بیان کرد که زمانی که پیوند با ابژه شکل می‌گیرد، «نیاز رفته رفته تبدیل به آرزو می‌شود».

او نیازهای روانی بعدی که باید برای کودک برآورده شود تا به حس جدا و منحصر به فردی از سلف بودن برسد، مشخص کرد و تأکید نمود که هر چند «بخش عمده‌ی انطباق باید از سوی نوزاد انعطاف پذیر و شکل‌نگرفته بیاید، معیاری برای انطباق از سوی مادر نیز باید وجود داشته باشد». انطباق از سوی مادر، نیازمندی‌های روانی برای رشد کودک را تأمین می‌کند. این نیازمندی‌ها یا «نیازهای» کودک شامل اشارات مشترک با مادر در دوره‌ی همزیستی؛ نیاز به بردباری مادر، نیاز به تشویق و به‌طور قطع نیاز به لذت در اکتشاف اولیه‌ی خود طی زیردوره‌ی تمایزیابی؛ نیاز به رها کردن مادر و همچنان در دسترس ماندن برای تجدید انرژی هیجانی طی زیردوره‌ی تمرین کردن؛ و نیاز به تاب‌آوری مادر و وارد آوردن «فشاری آرام و تشویقی به سوی عدم وابستگی» طی دوره‌ی نزدیکی دوباره است. انتقال مفهوم نیاز از مجموعه‌ی غرایز به مجموعه‌ی روابط ابژه در اینجا آشکار است. ادکامب و برگنر نیز با صحبت درباره‌ی مفاهیم ارضای نیاز و روابط ارضاکننده‌ی نیاز در این جهت گام برداشتند. آن‌ها طرفدار اختصاص دادن مفهوم روابط ارضاکننده‌ی نیاز به «حالتی از ارتباط یافتن» بودند که به‌موجب آن رابطه نه حول خود ابژه بلکه حول کارکردهایی که دارد، می‌گردد.

آن‌ها میان نیازهای «محافظت از سلف، فشارهای سائق جنسی و پرخاشگری، و نیازمندی‌های مختلف ایگوی در حال رشد» تمایز قائل شدند و تصدیق کردند که چنین تمایزی مشکل است، چرا که «نیازمندی‌های هیجانی همچون نیازها و فشارهای غریزی می‌توانند بدل به امری ضروری شوند و می‌شوند». در حقیقت این نویسندگان نتیجه گرفتند که «نیازهای زیستی اولیه، فشارهای سائق و نیازمندی‌های ایگو» همگی «می‌توانند به شکلی مشروع نیاز تلقی شوند».

هم‌پوشانی زیستی-روانی-اجتماعی مشابهی در مفهوم نیاز در کارهای فورمن نیز آشکار است. او از «نیاز ذاتی به امنیت» در کودک سخن گفت که تنها پس از مدت طولانی دانستن چگونه برآوردن آن توسط والدین، به خواست درست شکل‌گرفته‌ای برای مراقبت کردن از خود اجازه‌ی بروز می‌دهد.

او بیان می‌کند که سودمندترین رویکرد در رفتار والدین نسبت به نیاز فرزندشان احترام گذاشتن است. به نظر می‌رسد توجه فورمن معطوف به نیازهای فیزیکی کودک باشد (برای مثال خواب، غذا)، اما او نیاز کودک به نگه‌داشتنی آرام، به همراه، به احساس مورد دوست داشتن قرار گرفتن و به دریافت حمایت برای مستقل بودن را نیز ذکر کرده است.

پارنز (۱۹۸۷) نیز نیازهای کودک در حال رشد را مورد تأکید قرار داده است. وی نیاز به کمک، خودمختاری، محدودیت‌ها را در کنار «نیاز به نگه‌داشته شدن» هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ روان‌شناختی گنجانده است. پارنز دریافت که نیازهای سرخورده به‌سادگی کنار نمی‌روند؛ آن‌ها برای برآورده شدن سروصدا راه می‌اندازند و درجات حتی بالاتری از نیازمندی را می‌پرورانند.

او‌ مطرح کرد که انگیزه از پنج سیستم سرچشمه می‌گیرد که برای حمایت از ارضا و تنظیم نیازهای پایه‌ی انسانی طراحی شده‌اند. «هر کدام از این سیستم‌های انگیزشی یک موجودیت روان‌شناختی‌ است (با همبسته‌های نوروفیزیولوژیک احتمالی). هرکدام حول یک نیاز پایه شکل گرفته‌اند. هرکدام بر مبنای رفتارهای واضحا قابل مشاهده‌ بنا شده‌اند و از دوره‌ی آغازین پس از تولد شروع می‌شوند».

این پنج سیستم انگیزشی عبارتند از:

۱) نیاز به تنظیم روانی نیازمندی‌های فیزیولوژیک

۲) نیاز به دل‌بستگی- وابستگی

۳) نیاز به اکتشاف و قاطعیت

۴) نیاز به بیزارانه واکنش نشان دادن از طریق خصومت یا صرف‌نظر کردن

۵) نیاز به لذت نفسانی و هیجان جنسی».

لیختنبرگ با تأکید، نیازها را از آرزوها متمایز ساخته است، با تخصیص مفهوم اول به «نیازمندی‌های پایه» و مفهوم دوم به «بازنمایی نمادین اهداف و مقاصد».

نیازها به پایه‌ی عصب زیست‌شناسانه نزدیک‌تر هستند، آرزو‌ها به گنجینه‌ی تجربی.

نیازها و آرزو‌ها ممکن است با هم یا بر خلاف هم روی دهند. لیختنبرگ بیان کرد که زمانی که این نیازهای اساسی برآورده می‌شوند، نتیجه‌اش احساس انسجام خود است. در غیر این صورت، فرد حس انسجام مختل شده را تجربه می‌کند.

تحلیل‌گران مستقل بریتانیایی

تحلیلگران سنت مستقل بریتانیایی نیز به‌شدت بر نیازهای روانی تمرکز داشته‌اند. در حالی که نقش فیربرن، بالینت و وینی‌کات در این زمینه به‌خوبی شناخته شده است، این درواقع ساتی[4] بود که برای اولین بار «نیازها» را در مرکز نظریه‌ی روان‌تحلیلی انگیزش قرار داد. در سال ۱۹۳۵، ساتی بیان کرد که در حال «معرفی مفهوم نیاز ذاتی برای همراهی هستم که تنها راه نوزاد برای محافظت از سلف است. این نیاز، که من آن را در جایگاه لیبیدوی فرویدی قرار می‌دهم و به‌صورت تکوینی آن را مستقل از اشتیاق تناسلی می‌دانم.»

ادعای متعاقب فیربرن که «لیبیدو در درجه اول جستجوگر ابژه است»، ایده‌ی بالینت از «عشق اولیه»، و مفهوم وینی‌کات از «نیازهای ایگو» همگی تحت تأثیر «نیاز ذاتی برای همراهی» ساتی هستند. بالینت نیاز بشر به «هماهنگی با محیط اطرافش» را شرح داد و دستورالعملی فنی برای رسیدگی به جستجوی ناامیدانه‌ی بیمار برای چنین هماهنگی‌ای در وضعیت تحلیلی تدوین کرد. وینی‌کات که خودش را به‌عنوان «پیشرو در حرکت به سوی زودتر و اساسی‌تر در نظر گرفتن ارضای نیاز از برآوردن آرزو» می‌دید، با تأکید میان نیازهای ایگو و نیازهای اید تمایز قائل شد. او ذکر کرد که ارضای سائق‌های غریزی کودک با برآوردن نیازهای ایگوی کودک توسط مادر یکی نیست. در حقیقت، ممکن است که «یک سائق دهانی را ارضا کرد و با انجام آن عملکرد ایگوی نوزاد را نقض نمود».

وینی‌کات تأکید کرد که سائق‌های غریزی برای نوزاد و درونی نیستند. ایگوی نوزاد تنها رفته رفته توانایی تجربه‌ی درخواست‌های اید ،به شکلی که از درون سلف سرچشمه می‌گیرند، را رشد می‌بخشد. تا آن زمان واژه‌ی نیاز برجسته است و واژه‌ی آرزو بی‌معنی است چرا که به پیچیدگی‌ای تعلق دارد که در این مرحله از عدم بلوغ مورد فرض نیست. او تأکید کرد که «یک مادر می‌باید در ارضای درخواست‌های غریزی شکست بخورد اما می‌تواند کاملاً در «مأیوس نکردن نوزاد»، در رسیدگی به نیازهای ایگو، تا زمانی که نوزاد یک مادر درونی‌‌سازی‌شده‌ی حمایت‌گر ایگو داشته باشد، و به سنی رسیده باشد که این درونی‌سازی را علی‌رغم شکست در حمایت ایگو در محیط واقعی حفظ کند، موفق شود.

وینی کات بیان کرد که رویکرد مناسب به نیازهای برآورده نشده‌ی کودکی، فراهم آوردن محیطی است که به فرد فرصت جدیدی برای ارتباط با ایگو می‌دهد. این جهت‌گیری درمانی توسط دنبال‌کنندگان کار او، یعنی گانتریپ، خان و کیسمنت شرح و بسط داده شد. کیسمنت واضح‌تر از سایرین تمایز «میان, درخواست‌های لیبیدویی، که در هیچ رواندرمانی تحلیلی‌ای بدون به خطر انداختن جدی فرآیند تحلیل برآورده نمی‌شوند، و نیاز، که مگر با ممانعت از رشد سرخورده نمی‌شود» را تصریح کرد.

کیسمنت نیازهایی از کودک که به نظر می‌رسد بیش‌ترین ارتباط را با روان‌کاوی دارند مطرح کرد:

نوزاد نیاز دارد تا به شکلی امن نگه داشته شود؛ نیاز به مراقبت پایدار از سوی یک مادر (یا جانشین مادر) دارد، کسی که درکی همدلانه از نشانه‌های متنوع نوزاد برای آنچه مورد نیاز است داشته باشد؛ نیاز دارد تا تغذیه شود اما درعین‌حال نیاز به فضایی دارد که در آن پستان تغذیه‌کننده را بیابد؛ نیاز به مادری دارد که در مقابل مورداستفاده قرار گرفتن بردبار باشد؛ نیاز به مادری دارد که به‌صورت شهودی کنترل همه‌توان اولیه‌ی نوزاد نسبت به خودش را بپذیرد؛ نیاز به مادری دارد که در درجه اول قادر به در دسترس بودن حداکثری برای نوزادش باشد اما رفته رفته دسترس‌پذیری و کنترل شدن با درخواست‌های نوزاد را کمتر کند.».

بر همین منوال کودکان که بزرگ‌تر می‌شوند، نیاز دارند والدینشان بتوانند وسوسه‌ و رقابت ادیپال آن‌ها را مدیریت کنند. آن‌ها نیاز دارند که دریابند که تمایلات جنسی در حال شکوفا شدنشان سالمند. طی مراحل مختلفی از رشد، به‌خصوص نوجوانی، آن‌ها نیاز دارند تا با والدینشان رودررو شوند و این آخری از چنین مواجهه‌ای بقا یابد.

کیسمنت با موازی در نظرگرفتن نیازهای کودکی و نیازهای بیماران در تحلیل، دریافت که تمامی بیماران نیاز دارند تا به شکلی امن نگه داشته شوند، و به‌صورت پایدار و قابل اطمینان مورد درمان قرار بگیرند و بدانند که تحلیلگر از درخواست‌های پرخاشگرانه‌ی آنان «بقا می‌یابد».

روان‌شناسان سلف

توصیف کوهات از انتقال‌های آیینگی و ایده‌آل‌سازی با توجه همدلانه‌ی مشابهی به نیازهای روانی ناشی از توقف‌های رشدی مشخص می‌شود.

کوهات با انتساب منشأ خودشیفتگی افراطی به برآورده نشدن نیازهای کودک به بازتاب داده شدن و قابل تحسین یافتن والدینش، رویکردی همدلانه-تأییدی، در مقابل تفسیری، به انتقال‌های این بیماران پیشنهاد داد. فرمول‌بندی اولیه‌ی وی، این نیازهای رشدی‌ را به‌صورت موازی با سائق‌های غریزی از دوره‌های جنسی روانی مختلف تطبیق داد.

ایده‌های او، که اکنون تحت مبحث «روان‌شناسی سلف» سازمان یافته است، تعارض‌های روانی جنسی و تلاش‌های آرزوی دفاعی ملازم آن‌ها را به‌عنوان محصولات عدم یکپارچگی سلفی نشان داد که مورد رفتار قرار غیرهمدلانه گرفته است. او اینطور صورت‌بندی کرد که سلف در حال رشد نیازمند انواع مختلفی ورودی از ابژه‌هاست تا انسجام و حیات خود را به دست آورده و حفظ کند. این «تجارب سلف‌ابژه» در اصل شامل شناخته و مورد قبول واقع شدن فرد و داشتن شانس بهره بردن از قدرت والدین و جانشینان‌شان را در بر می‌گیرد.

کوهات بعدتر اشاره کرد که نیاز به چنین تجاربی محدود به رشد اولیه نمی‌شود و در طی زندگی باقی می‌ماند. پیروان نظریات وی در این زمینه پیشروی کردند و انواعی از تجارب «سلف‌ابژه» را اضافه کردند که برای ایجاد و حفظ یک سلف منسجم، پرانرژی و تعادل یافته مورد نیاز است.

بر اساس نظر ولف، این تجارب باید (۱) نیاز به شباهت با همتایان، (۲) نیاز به آزمایش خود در برابر برخی تضادهای کم‌خطر، (۳) نیاز به احساس موفقیت کردن در حصول به نتیجه‌ی مطلوب از فعالیت‌های فرد و (۴) نیاز به داشتن تجاربی که در آن‌ها مراقبان به شکلی مؤثر با تغییرات پویای حالت درونی فرد هماهنگ شده باشند، را برآورده سازند.

خلاصه

نیازهای توصیف‌شده توسط پژوهشگران رشد کودک، تحلیلگران سنت مستقل بریتانیایی و روان‌شناسان سلف، هم‌پوشانی قابل توجهی را نشان می‌دهند. هر سه این منابع بر ماهیت تسهیل کننده‌ی رشد و محافظت‌کننده از سلف روانی نیاز تأکید دارند.

در حالی که منشأ ذاتی این نیازها به رسمیت شناخته شده است، زیرلایه‌های غریزی آن‌ها که توسط فراروان‌شناسان مورد تأکید قرار گرفته، کم شمرده یا رد شده است. به نظر می‌رسد «نیازهای غریزی»، رفته رفته با «نیازهای رابطه‌ای» جایگزین می‌شوند و منبع نیازها از اید به ایگو منتقل می‌شود. این انتقال، تغییر جهت‌گیری کلی نظریه‌بندی روان‌کاوی را از مدل زیستی مکانیکی به سوی یک مدل روان‌شناختی-رابطه‌ای بازتاب می‌دهد. با این وجود تلاش برای جداکردن دسته‌بندی این دو مدل، خطر مورد غفلت قراردادن دو موضوع بسیار مهم را دارد.

اول اینکه، شخص فروید در هر دو سطح کیفیت زیستی مکانیکی و مشاهدات مرتبط با ابژه و مربوط به شخص کار کرد.

«تاریخچه‌ی بیماران وی، چه موارد بالینی یا موارد تحلیل کاربردی، کمتر بر کاهش تنش به عنوان عنصر توضیح‌دهنده استوار است. افرادی که وی در مورد آن‌ها می‌نویسد، به واسطه‌ی آرزوها ، امیال و اشتیاق به سوی ابژه برانگیخته شدند». حتی در زمینه نیاز به طور مشخص، مفهوم‌سازی‌های فروید بیشتر انعطاف‌پذیر بودند تا اینکه سفت و سخت باشد.

او واژه‌ی نیاز را یک بار برای مشخص کردن مفاهیمی که زیستی و ذاتی‌‌تر بودند و بار دیگر برای توصیف آن‌هایی که بیشتر از تجربه حاصل شده بودند، به کار برد. علاوه بر این او همواره موارد جسمانی و روانی را هم‌زیست می‌دید.  به تصویر کشیدن وی متمایل به یک طرف، بی‌انصافی در  حق پیچیدگی افکار اوست..

دوم اینکه تصویر یا این یا آن میان نیازها و آرزوها که به طور ضمنی در برخی پژوهش‌ها مطرح شده است، جداسازی مصنوعی‌ای را میان بدن و ذهن، ساختار تجربی و زندگی فانتزی درونی، و نیازمندی‌های روان‌شناختی رشددهنده و راه‌های به خصوص فرد برای جستجو و ساماندهی آن تجارب پدید می‌آورد.

در مقابل، نگاه روان‌کاوی جامع معاصر به این موارد، زیستی-روانی-اجتماعی است که مبنای بدنی، جزئیات فانتزی درون‌روانی، و داده‌های محیطی، همگی را بدون انتساب برتری در انگیزش به هیچ کدام از آن‌ها به تنهایی، یک بار و برای همیشه در نظر می‌گیرد. تنها با چنین جهت‌گیری‌ای است که هر تلاش برای تلفیق بعدی این پژوهش‌ها می‌تواند نتایج مفیدی را حاصل کند.

تلفیق، هشدارها و فراتر

دغدغه برای شفاف ساختن واژه‌ها میان روان‌کاوان غیر رایج و در نوشته‌های روان‌کاوی نادر است. بخشی از آن به خاطر فروید است. معناشناسی به سختی می‌توانست دغدغه‌ی اکتشاف‌گر بزرگ باشد و برخی ناهماهنگی‌ها در کاربرد کلمات می‌تواند به عنوان امتیاز ویژه‌ی نبوغ در نظر گرفته شود. اما زمانی که یک یا دو نسل از دانشمندان امتیاز ویژه‌ی مشابهی را فرض می‌کنند، موضوع متفاوتی است. از آن‌جا که ارتباط علمی به واسطه‌ی ابهام معنا دچار نقص می‌شود، نیاز به شفاف‌سازی نیازی فوری‌ست(هارتمن، کریس، لون‌اشتاین ۱۹۴۶). تحلیل کلاسیک، همچون سنت بین‌فردی، جایگاه فوق‌عادی‌ای را برای طلب (یا سائق) صمیمیت رابطه‌ای در نظر نگرفته، با این وجود این امر آن را بی‌ارزش نمی‌سازد.

به واقع در تحلیل کلاسیک، نیاز به صمیمیت  یکی از چندین نیروی سائق انباشته شده با آرزوهای ناخودآگاه و ترس‌هاست؛ این نیاز تنها زمانی برآورده می‌شود که حس فرد از اخلاق، منابع واقعیت و عواطف همراه با صمیمیت نیز در نظر گرفته شوند. با مروری بر مفهوم روان‌شناختی نیاز در نوشته‌های فروید و تحلیلگران بعدی، برای ارائه‌ی تعریف مناسبی از نیاز آماده‌ایم. بااین‌حال پیش از انجام آن، به دو منبع دیگر که تقریبا همواره چیزی آموزنده برای ارائه دارند، نگاهی می‌اندازیم: زبان انگلیسی و بدن انسان(اختر۱۱۹۴)[5]. تمایز میان نیازها و آرزوها در زبان انگلیسی تقریبا آشکار است.

فرهنگ لغات اسم نیاز را این‌گونه تعریف می‌کند:«ضرورت، اجبار، فقدان چیزی مفید، شرایطی که در آن کمبود چیزی وجود دارد» و فعل آرزو‌داشتن را به صورت«میل داشتن، در طلب چیزی بودن، خواستن»(وبستر۱۹۸۳).

تفاوت سریعا آشکار می‌شود. نیاز مشروط به فقدان است در حالی که آرزو چنین نیست. نیاز بیشتر به عنوان اسم  و آرزو بیشتر به عنوان فعل تعریف شده است. نیاز به شکل فشارآورنده تصویر شده(اجبار)؛ آرزو فاقد چنین کیفیاتی است. در حقیقت مترادف‌ با واژه‌ی نیاز، واژه‌های«اضطرار، فوریت، تنگنا، شدت، ضرورت، پریشانی،» و حتی «تنگدستی، فقر، بضاعت، [و] احتیاج زیاد» آورده شده‌اند.

برای فهم تمایز میان نیاز و آرزو، بدن انسان نیز منبع آموزنده‌ای ست.  آرزوهای آن مثال‌هایی چون خوابیدن بر تشکی نرم، بستنی وانیلی، نوع مشخصی از توالت، رابطه‌ی جنسی با فردی خاص را شامل می‌شود. مثال‌هایی برای نیاز‌های آن شامل نیازمندی به اکسیژن، خواب، غذا، دفع و رهایی از تنش جنسی است. بار دیگر، تمایز آشکار است.

نیازها همگانی و آرزوها منحصر به فرد هستند. محرومیت از نیازهای بدن منجر به آسیب ساختاری می‌شود؛ سرخوردگی آرزوها چنین نیست.

با در دست داشتن این اصطلاحات روان‌تحلیلی، زبان‌شناسی و جسمانی، می‌توان نیاز را در حوزه‌ی روانی به عنوان نیازمندی‌ای تعریف کرد که (۱) از حس فقدان یا کمبود برمی‌آید، و به عنوان پیامد عدم توانایی ایگو در مواجهه با فشارهای غریزی یا تعرضات بیرونی، چه واقعی و چه تصور شده، ذهنی‌سازی می‌شود؛ (۲) وابسته به تجربه نیست بلکه در میان تمامی انسان‌ها مشترک است؛ (۳) اگر برآورده شود، به رشد و نگهداری ذهن کمک می‌کند؛ و اگر برآورده نشود، به درخواست‌ ساده، فوری، یکنواخت و (۴) تکراری‌ای منتج می‌شود که نه تنها برآورده‌ش نمی‌سازد بلکه به عدم یکپارچگی ساختاری ذهن منجر می‌شود (برای مثال نقص در ثبات ابژه یا از دست دادن آن در نتیجه‌ی پرخاشگری درونی افراطی برانگیخته شده به واسطه‌ی سرخوردگی مزمن نیاز به تأیید و به رسمیت شناخته شدن) مشروط بودن به فقدان و دارا بودن ساختار روانی بالقوه متضاد همزمان نگه‌دارنده/تقویت شونده، به نیاز کیفیت دیگری نیز می‌بخشد، (۵) رهایی مشخصی از قصدمندی  به آن هاله‌ای از توجیه‌پذیری اعطاء نموده است.

نیازی که بدین ترتیب تعریف می‌شود، رابطه‌ی پیچیده‌ای با مفهوم آرزو دارد. این دو مفهوم در سطوح انتزاعی تا حدی متفاوتی وجود دارند. نیاز از فقدان برمی‌آید و منجر به تمنا می‌شود. آرزو ،در مقابل، شیوه‌ی مخصوص فرد برای برآوردن نیازهاست.

نیاز، همگانی است؛ آرزو وابسته به تجربه است. آرزو همواره «پیشینه‌، شکل و محتوای به شکل بی‌همتا شخصی‌ای» دارد(برنر۱۹۸۲). نیاز برخلاف آرزو، نمی‌تواند مورد سرکوبی قرار گیرد.

همچنین یک آرزو می‌تواند با آرزوی دیگری جایگزین شود، اما یک نیاز نمی‌تواند توسط نیاز دیگری جایگزین گردد. نیاز تنها زمانی به صورت فیزیکی از طریق یک درخواست نمایان می‌شود که برآورده نشده باشد. در مقابل آرزو بازنمایی روانی مداومی در حافظه، خیال و عاطفه‌ی مرتبط دارد[6]. سرخوردگی آرزو منجر به تغییرات پویا و تشکیلات مصالحه‌ای می‌شود. سرخوردگی نیاز به درخواست فوری‌ای منجر می‌شود که چنان‌چه برآورده نشود، واپس‌روی ساختاری در پی دارد. نیازها و آرزوها می‌توانند در هم‌آهنگی با یکدیگر باشند، همچون در تمایل به خواب، داشتن ارضای جنسی، یا به رسمیت شناخته شدن و مورد تأیید قرار گرفتن توسط ابژه‌های عشق فرد. آن‌ها همچنین می‌توانند در تضاد با یکدیگر باشند، همچون در «آرزوی یک‌ کودک نوپا برای دنبال کردن توپ گمشده در خیابان و در عین حال نیاز به نگهداری محافظت‌گرانه» یا «آرزوی» بیمار برای رابطه‌ی جنسی داشتن با تحلیلگر در عین «نیاز» به سرخوردگی در دست‌یابی به آن.

در حالی که تمایز میان نیاز و آرزو در چنین سطح بزرگی آسان است[7]، در افت و خیز فرآیند تحلیل اینطور باقی نمی‌ماند. در نتیجه سوالات بی‌پاسخ بسیاری ظهور می‌یابند. ابتدا اینکه تمایز میان نیاز و آرزو باید به لحاظ پدیدارشناختی لحاظ شود؟ انجام چنین کاری مشکل‌زا به نظر می‌رسد.

یک بیمار خودشیفته با حس استحقاق جهت‌نایافته ممکن است آرزوهایش را همچون نیازهای مبرم تجربه کند. بیمار مازوخیستی با خوی زاهدانه‌ی قابل توجه، نیازها را مانند آرزوهای صرف مورد تمسخر قرار دهد.

در همین حال فرد دیگری که فاقد حس استحقاق سالم است ممکن است در جستجوی پناه از طرد مورد پیش بینی‌اش، به برچسب زنی تمامی امیال به صورت نیاز و نه به صورت آرزو برآید؛ چرا که در هر حال نیاز داشتن بار کمتری از قصد مندی را با خود حمل می کند.

پس پدیدارشناختی در اینجا راهنمای قابل اطمینانی به نظر نمی‌رسد اما جایگزین آن نامشخص است است. دوم اینکه، تمایز میان نیاز به آرزو تا چه میزان به انتقال متقابل تحلیلگر وابسته است؟ میرسون(۱۹۸۱) تاکید می‌کند که تمایز میان نیاز و آرزو اساساً در در دل رابطه درمانی ساخته می شود.

میچل (۱۹۹۱) این رویکرد را پی‌ می‌گیرد و بیان می‌کند که اگر میل خاصی در بیمار احساس درستی بدهد،محتمل تر است که به عنوان نیاز ایگو تشخیص داده شود و اگر صحیح به نظر نرسد محتمل تر است که به عنوان یک درخواست غریزی تشخیص داده شود.

بر اساس گفته میچل، کیفیت متفاوت درخواست های بیمار در انتقال متقابل تنها به ماهیت ذاتی آن‌ها وابسته نیست بلکه به شخصیت ارزش ها و علایق تحلیلگر نیز وابسته است.

بنابراین قضاوت تحلیلگر نسبت به بیمار زمانی که به تمایز میان نیاز و آرزو می‌رسد، نگاه برترانه نیست. سوم اینکه، آیا نیازها و آرزوها در زندگی بزرگسالی هم آنقدر متمایز هستند که ممکن است است طی دوره کودکی باشد؟ به نظر می‌رسد که در جریان رشد نیاز ها و آرزوها به طرز پیچیده ای در هم تنیده می شود. هشدار هارتمن در رابطه با «مغالطه‌ی تکوینی» باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد. جداسازی جراح گونه‌ی نیاز ها و آرزوها، همچنین با «اصول عملکرد چندگانه» که انگاره‌ای مرکزی در نظریه بندی روان‌کاوی است در تضاد است.

بنابراین در موقعیت های بالینی تمایز میان نیاز و آرزو می‌تواند در بهترین حالت خود تمایزی نسبی باشد. یک فانتزی، میل یا تمنّای بیمار می‌تواند عمدتاً مبتنی بر نیاز یا عمدتاً مبتنی بر آرزو در نظر گرفته شود اما در هر کدام از این موارد عناصری از هم نیاز و هم آرزو را داراست.

برای مثال، ایده آل سازی یک بیمار خودشیفته از تحلیلگر خود می‌تواند هم به عنوان نیاز ادامه‌یافته برای یک والد قابل تحسین و هم به عنوان آرزوی دفاعی برای بروز پرخاشگری در برابر تحلیلگری که طبعا غیر کامل است، در نظر گرفته شود.

عقب کشیدن بیمار اسکیزوئید می‌تواند هم  بیان نیاز به محافظت خود در برابر صمیمیت رابطه انتقالی و هم نشان دادن آرزوی برانگیختن حس کنجکاوی تحلیلگر و استنباط تلاشی نجات بخش در نظر گرفته شود.

در نهایت چگونه می توان به بیماران بزرگسالی که نیازهای رشدی آن‌ها، طی سال‌های شکل گیری برآورده نشده باقی مانده است، پاسخ داد؟ گذشته از همه اینها محرومیت، چه واقعی و چه خیالی، نه به جای خالی روانی، بلکه به ساختارهای جبرانی‌ای منجر می‌شود که عواطف و فانتزی های قدرتمندی در خود دارند. در نتیجه، یک «درمانگر تامین کننده» نمی‌تواند به سادگی چنین جای خالی را (که درواقع وجود ندارد) با نشان دادن مهربانی به بیمار پر کند. غیظ بیمار در رابطه با نیازهای برآورده نشده و احساس گناه به خاطر این غیظ در انتقال فعال می‌شوند و تلاشهای خیرخواهانه را به شدت به مبارزه می طلبند.

پس از در نظر گرفتن این هشدارها و تلفیق پژوهش‌های موجود، شش نیاز پایه روان‌شناختی را پیشنهاد می‌کنم. این نیازها هرچند عاری از عناصر آرزو-دفاع نیستند، می‌توانند به عنوان نیاز به رسمیت شناخته شوند. آن‌ها در اصل کارکردهایی را از آنچه ساندلر «اصول ایمنی» نامیده است بازتاب می دهند. روندی یکپارچه با هدف حفظ حداقل سطح ایگو یا زنده بودن یا سرزندگی روانی. وجود آن‌ها در روان انسان، همه‌گیر است هرچند میزان در دسترس بودن و طریقه برآورده شدن آن ها میان فرهنگ ها متنوع است.

این نیازها همچنین باید در فرآیند تحلیل برآورده شوند تا تحلیل به شکل مطلوب خود برگزار شود و ادامه یابد. این نیازها عبارتند از:

۱) نیاز به مشروع شمرده شدن نیازهای فیزیکی فرد؛

۲) نیاز به هویت، به رسمیت شناخته شدن و تایید؛

۳) نیاز به مرزهای میان فردی و درون روانی؛

۴) نیاز به فهم علت وقایع؛

۵) نیاز به دسترس پذیری هیجانی بهینه ابژه عشق(در موقعیت بالینی، تحلیلگر)

و ۶) نیاز به پاسخگویی منعطف توسط ابژه های عشق فرد (در موقعیت بالینی، تحلیلگر) تحت شرایط خاص.

این شش نیاز، قدم های پیشرونده ای را در ظهور و تثبیت سلف هسته ای فرد، از ذهنی سازی شرایط جسمی گرفته تا مسائل در باب تایید، هویت،مرزبندی، علیت و نگهداری سلف از طریق ابژه های به شکل بهینه در دسترس و منعطف، بازتاب می دهند.

اکنون در باب دلالت های فنی این شش نیاز به شکل خلاصه خواهم نوشت.

دلالت‌های فنی

البته که نیاز غایی هر فردی، کسب بینش با احساس قدردانی و درک واقعیت رو به رشد است.

اما در این مسیر، بسیاری از بیماران شدیداً ناخوش نیازهای دیگری دارند که باید برآورده شود؛ چنانچه این نیازها برآورده نشود، تحلیل غیر ممکن می گردد. برآوردن نیازهای برآورده نشده از سوی تحلیل گر طی تحلیل، غالباً اتفاقی است تا اینکه عامدانه باشد.

تحلیلگر با پرداختن به مسئولیت تحلیلی خود، فرصت هایی را برای بیمار فراهم می سازد تا آنچه را مورد نیاز است بیابد-آن‌چه به صورت ناخودآگاه در جستجوی آن است. تجربه‌ی بیمار طی رابطه تحلیلی، از یافتن آنچه مورد نیاز است ، عمیق، اما اغلب آرام و نادیدنی به سمت تغییرات درمانی نهایی است.

این شش نیاز روان‌شناختی مطرح شده، تحت شرایط عادی در جریان درمان بدون کوشش عامدانه‌ی تحلیلگر برآورده می شوند. در حقیقت این نیازها تنها هنگامی آشکار می گردند که فرایند تحلیل، متعاقب برآورده نشدن آن‌ها شروع به تزلزل می‌کند.

نیاز به مشروع شمرده شدن نیازهای فیزیکی فرد

هرچند تغذیه مرد موشی توسط فروید به عنوان یک استثنای قابل توجه فنی در نظر گرفته می شود، این حقیقت که تحلیلگران مراقب برخی نیازهای فیزیکی پایه‌ی بیماران‌شان هستند پابرجاست. آن‌ها کاناپه‌ای‌ راحت، دفتر کاری آرام و در بیشتر موارد، دسترسی به سرویس بهداشتی را فراهم می کند. به تحلیل‌شونده‌ای که وضعیت بدنی غیر راحتی را به خاطر ماه‌های پایان بارداری تجربه می‌کند، احتمالا پیشنهاد بالش اضافه می‌دهند. نورپردازی محیط را برای به زحمت نیفتادن بیمار در حالت دراز کشیده تنظیم می‌کنند. مهم‌تر از همه، هنگامی که این تدارکات فیزیکی با مشکل مواجه می شود، برای بازیابی آن تلاش می کند؛ اگرچه این کار را بدون ارزیابی معنای مداخله‌شان برای بیمار انجام نمی‌دهند.

مثال یک. یک بار طی جلسه‌ی تحلیل خودم[8] در ساعات پایانی بعدازظهر، اشعه‌های خورشید درحال غروب که راه خودشان را از گوشه‌ی باز پرده، مستقیم به سوی چشمان من یافته بودند، راحتی مرا مخدوش می‌کردند.

من چشمانم را با دست پوشاندم و با اندکی حواس پرتی به صحبت خود ادامه دادم. تحلیلگرم با توجه به این رفتار، از صندلی خویش برخاست و به سوی پرده رفت تا گوشه‌ی آن را ببندد. حین انجام آن گفت: «توجه کردم که نور خورشید تو را اذیت می‌کند و تعجب می کنم چه چیزی مانع از گفتن چیزی درباره آن یا درخواست از من برای بستن گوشه پرده شده است؟» او، همین‌طور که صحبتش در حال اتمام بود، به صندلی خود بازگشته بود.

این نشان می دهد که برآوردن نیازهای فیزیکی از کاوش در باب اضطراب ها، آرزوها و دفاع های تحلیل شونده‌ای که درگیر این نیازهاست،جلوگیری نمی‌کند. البته تحلیلگر پیرو برآوردن این نیاز، این انتخاب را دارد که یا آن را مستقیم مورد پرسش قرار دهد، همانند آنچه در بالا گفته شد، یا موارد مرتبط بیمار را در سکوت مرور کند.

مثال دو.چند سال قبل  دفتر کارم را به ساختمانی به تازگی بازسازی شده انتقال دادم. تحلیل‌شونده‌ای با حساسیت روان تنی‌ به بوی رنگ تازه، طی دومین جلسه خود  در دفتر کار جدید شروع به بو کشیدن کرد و به سختی به سرفه افتاد.

او با علم به اینکه آبخوری راهرو هنوز کار نمی کند،از من پرسید که از کجا می تواند مقداری آب برای نوشیدن بردارد؟ به او گفتم که می تواند به خارج از اتاق رود و به منشی خواهم گفت که یک فنجان کاغذی به او دهد تا بتواند از سرویس بهداشتی بانوان آب بردارد.

بیمارخارج شد و دقایقی بعد بازگشت. با بیان آرام و زیر لب «متشکرم»، قطار افکاری را که پیش از خروج از اتاق دنبال می کرد، ادامه داد.

با هوشیاری برای هرگونه ارجاع آشکار یا غیر آشکار به مداخله‌ام، به آنچه می گفت با دقت گوش دادم. چیزی نیافتم. طی چند جلسه بعد، در سکوت به دنبال هر گونه اشاره‌ای به مداخله‌ام گشتم اما چیزی نیافتم.  در اینجا می‌تواند اینطور استدلال شود که اگر مستقیم سؤال پرسیده بودم، نکته‌ی برجسته‌ای را می‌یافتم. شاید. اما در این صورت، نمی‌توان محتوای مطرح‌شده را «تلقینی» یا از عوارض فرآیند درمانی دانست؟ مهم‌تر آنکه، نادیده گرفتن مسئله‌ی آب در این موقعیت من را به صورت واقع‌بینانه‌ای مزاحم و به تبع آن به صورت انتقالی غیرمفید جلوه می‌داد. در اینجا مسئله‌ی حتی مهم‌تر از برآوردن فی‌نفسه‌ی نیاز فیزیکی، به رسمیت شناختن آن چون امری مشروع است.

نیاز به هویت، به رسمیت شناخته شدن و تأیید

بیماران حین پیش رفتن در پروسه‌ی بالقوه پس‌راننده و بی‌ثبات‌کننده‌ی روان‌کاوی نیاز به حفظ هویت خود در تمامی زمان‌ها دارند. در درمان افراد «قابل تحلیل» با سازماندهی شخصیت سطح بالاتر(کرنبرگ۱۹۷۰) و هویت مستحکم(اریکسون ۱۹۵۹، اختر و ساموئل ۱۹۹۶)، چنین مسائلی اصلا ظاهر نمی‌شوند. ظهور واپس‌روانه‌ی بازنمایی‌های جدامانده، سرکوب شده و هضم نشده‌ی سلف(و جای‌گیری دفاعی آن‌ها در محور انتقال- انتقال متقابل) جایگزین تجربه‌ی سلف هسته‌ای بیمار نیست.

بااین‌حال در بیماران با مریضی بیشتر، رخنه‌های وارد شده به انسجام سلف(شامل آن‌هایی که تداوم موقتی تجربه‌ی سلف را متأثر می‌سازند) باید به واسطه‌ی «یادآوری» گاه به گاه تحلیلگر از اینکه بیمار در گذر روزها چه کسی است و نیز به واسطه‌ی مداخلات پل‌زننده که بازنمایی‌های متناقض سلف و عواطف مرتبط‌شان را در هم می‌آمیزد، اصلاح شود.

نیاز به رسمیت شناخته شدن به صورت منحصر به فرد-هم به معنای واقعی کلمه(برای مثال، با هر بار باز کردن درب دفتر توسط تحلیلگر یا رویارو شدن  با بیمار خارج از دفتر) و هم به معنای استعاری آن- بسیار مرتبط با نیاز بیمار به حفظ هویت است. گرمی، انتقال حس آشنایی و وابستگی، هل نشدن از اشتیاق مسائل مهم در اینجا هستند. اقرار مداوم به هویت بزرگسالانه بیمار توسط تحلیلگر طی لحظات واپس روی، نکته‌ فنی مرتبط است.

تایید کردن نیز بخشی از برآوردن این نیاز است. بیماران قبل از آنکه بتوانند فهم درمانگر را برای فهمیدن خودشان به کار گیرند، نیاز دارند تا احساس فهمیده شدن کنند(کوهات ۱۹۷۷؛ کیسمنت۱۹۹۱؛ بالینت ۱۹۶۸). آن‌ها نیاز دارند تا احساس کنند که تجارب روان‌شناختی شان «معتبر» است. مساله در اینجا «واقعی بودن» تجربه سابجکتیو بیماران و نه صحت گزارش‌های آنان از وقایع خارجی است[9]. برآوردن این نیاز بیمار از دل توجه بزرگتر تحلیلگر برای صحبت های خودآگاه بیمار، که حتی شامل عقلانی‌سازی هم است، برمی‌آید.

تحلیلگر این موارد را نه به عنوان دفاع صرف، بلکه به عنوان تلاش‌های سالم بیمار برای فهم وقایع روان‌شناختی در نظر می‌گیرد (هارتمن ۱۹۳۹).

تاکید بر جنبه ایگوی نیاز به آیینه شدن و مورد تایید قرار گرفتن نباید باعث شود شود این حقیقت را نادیده بگیریم که چنین نیازهایی به طرزی غیرقابل اجتناب با آرزو های روانی-جنسی و فانتزی های ناخودآگاه در هم فشرده شده‌اند.

مثال سه. این مورد بیش از همه در بیانات مرد خودشیفته‌ای آشکار بود که در کودکی به شکلی غیر همدلانه مورد خواسته‌های زیاده‌خواهانه‌ی مادرش قرار گرفته و ترک ناگهانی پدر در سن پنج سالگی و پیروزی غیرمعمول اودیپال را تجربه کرده است.

طی یکی از جلساتش بیمار با اعتماد به نفس گفت: «می‌دونی، من فهمیدم که  یه آلت جنسی ۱۸۰ سانتی متری‌ام که دارم تو دنیا می‌چرخم. من به نوازش دائم نیاز دارم و وقتی اون رو نمی‌گیرم، بهم برمی‌خوره.»

در اینجا در هم آمیختن نیازهای خودشیفته و آرزوهای نمایشگری فالیک کاملاً آشکار است. همچنین شاید فانتزی های ناخودآگاه پنهان ز نوازش شدن یا نشدن (توسط چه کسی؟) حاضر باشند.

نیاز به آیینگی و تایید، همچنین می تواند با نیاز برای دسترس پذیری هیجانی بهینه ابژه‌ی عشق (در زیر مورد بحث قرار می گیرد)ترکیب شده باشد. هرچند می‌تواند اینطور استدلال شود که این دو تقریبا همیشه با هم وجود دارند، بروز همزمان آن‌ها در بیمار خاصی که در جستجوی تماس پس از پایان است، از همه آشکارتر است.

برای مثال به اظهارات شنگلد درباره‌ی یکی از بیمارانش توجه کنید: «از دید خودآگاه برای نصیحت در باب مشکلات خانوادگی بازمی‌گشت. اما نیاز عمیق‌تری برای نشان دادن این نکته به من که تحلیل برای او چه کرده و نیز تلاش برای تحکیم آن وجود داشت».

نیاز به مرزهای بین‌فردی و درون‌روانی

بیماران نیاز دارند تا مرزهای بین فردی شان مورد احترام قرار گیرد (۱۱۹۵گابارد و لستر). آن‌ها نیاز به فضایی دارند که احساس کنند آن‌ها را از تجربه مورد تخطی تحلیلگر قرار گرفتن محافظت می کند.

در هر حال در مواردی فانتزی های ناخودآگاه، آن‌ها را به تخلف از  مرزهای تحلیلگر سوق می دهد. در چنین شرایطی آن‌ها نیاز به سر خورده شدن دارد. در اینجا «آرزوها» و «نیازها»ی بیمار در تضاد با هم قرار دارند. این بر این حقیقت که توجه تحلیلگر به «نیازها»ی بیمار، معادل اعمال «مهربانانه» و افراط فارغ از پرخاشگری نیست تأکید می‌ورزد. در حقیقت، برآوردن نیاز یک بیمار در یک «انتقال اروتیک سر کشانه» و آرزوی همراه آن مبنی بر داشتن رابطه جنسی با تحلیلگر ممکن است نیازمند پرخاشگری متقابل قابل توجهی از سوی تحلیلگر باشد.

در مقابل برخی بیماران «نیاز دارند تا مجوز این را داشته باشند که همه توانی مشروطی را درباره تحلیلگر بسازد».شکست در انجام آن می‌تواند دیالوگ درمانی را مخدوش و در برخی موارد یک بحران را سرعت بخشد.

مثال چهار. در گیر و دار یک انتقال پرخاشگرانه، بیماری با غیظ و در حال تکان دادن انگشتش وارد دفتر کار من شد.

در حین نزدیک شدن به کاناپه گفت: «امروز چیزهای زیادی در ذهن دارم و می خواهم درباره تمام آن‌ها صحبت کنم و نمی‌خواهم حتی یک کلمه حرف بزنید!»

با کمی عقب کشیدن خود زیر لب زمزمه کردم: «باشه» بیمار فریاد زد: «گفتم ٫حتی یک کلمه٫ و تو همین حالا هم این جلسه را خراب کردی!» من در حالی که در صندلی پشت سر او نشسته بودم، حتی بی‌قرارتر نیز شده بودم.

با صحبت کردن کار اشتباهی انجام داده بودم؟ همانطور که بیمار عصبانی و شق و رق بر روی کاناپه دراز می کشید شروع به فکر کردن نمودم.

فکر کردم شاید او امروز آنقدر دلداری ناپذیر است که قصد کرده تا من را به ایفای نقش فردی محروم کننده وادار کند چرا که او ارضای تمایل خود را از طریق سرخوردگی آن می‌یابد. در حالی که چندان از این توضیح راضی نبودم تصمیم گرفتم تا صبر و فکر کنم. سپس این فکر به ذهن من خطور کرد که شاید او به درستی به واسطه‌ی «باشه» گفتن من عصبانی شده است. در حالی که می‌خواستم بر خواسته‌ی او مهر تأییدی بزنم، بر اراده‌ی خود تأکید ورزیدم و بدین‌ترتیب به صورت متناقضی او را از همه‌توانی‌ای که به‌نظر می‌رسید نیاز داشت، محروم کردم.

نزدیک بود این تفسیر را ارائه دهم که به ذهنم خطور کرد که با انجام آن اشتباهم را تکرار خواهم کرد. تصمیم گرفتم به گفتن «متاسفم» اکتفا کنم و باقی افکار را ناگفته باقی بگذارم. بیمار آرام شد و تنش موجود در اتاق شروع به کاهش نمود. پس از ده دقیقه سکوت، بیمار گفت، «خب، این جلسه همین الانشم به هم ریخته. حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم.» پس از یک وقفه، گفت، «از بین چیزهای مختلف توی ذهنم…،» و بدین ترتیب جلسه به تدریج «شروع شد». طی مدتی که جلسه پایان می‌یافت، اوضاع آرام تر شد.

اکنون آگاهم که یک تازه‌کار هم می‌توانست بگوید «متاسفم»، اما باور دارم که تشخیص زیرین نیازهای ایگو در آن از دست رفته بود. با بیان متأسف بودنم، این را تصدیق می‌نمودم که او را با نفهمیدن اینکه نیاز به کنترل همه‌توان بر من و نداشتن هیچ‌گونه مرزی بین‌مان، آن طور که بود، دارد، ناامید کرده‌ام.

مسئله‌ی مرزها خارج از قلمروی بین فردی نیز وجود دارد. بیماران همچنین نیاز به کنترل مرزهای درون روانی میان فرآیندهای خودآگاه و ناخودآگاه خودشان دارند. تفسیر های عمیق با زمان بندی ناهمدلانه، فارغ از اینکه چقدر عالمانه یا صحیح باشند،تنها منجر به شوکه شدن بیمار می گردند

مثال ۵. یک وکیل خودشیفته دو سال ابتدایی تحلیلش را با من در «انتقال پیله‌ای» گذراند. او منظم حضور می یافت اما کاملاً بی‌ارتباط با من به نظر می رسید. به نظر نمی‌رسید آنچه می‌گفتم یا انجام می‌دادم، تاثیری بر او بگذارد. صبورانه منتظر ماندم.

در سومین سال تحلیلش، مجبور به یک غیبت چندروزه با یک اطلاع مختصر شدم . او این خبر را به شیوه‌ی بی‌تفاوت شخصیتی خویش دریافت کرد. در هر حال، او جلسه‌ی بعد را با گفتن این مساله شروع کرد که مراجعی قرار آن‌روز صبحش را لغو کرده و در نتیجه او کمی وقت خالی برای خودش داشته است. سپس روی میز کارش به قرارداد بیمه‌ی خانه‌اش برخورده بود، که چندماه پیش خریده بود و تنها اکنون متوجه شده بود که پر از ابهام است.

در حالی که از این کنایه تغییر شکل یافته به غیبتم هیجان زده شده بودم ،اینطور مداخله کردم: «شاید برای تو آسان تر باشد تا درباره قرارداد بیمه ای که پر از از اشکال است صحبت کنی تا درباره تحلیلی با وقفه های ناگهانی».

پس از یک وقفه بیمار با صدایی دردآلود پاسخ داد: «می‌توانم بفهمم که چطور به این نتیجه رسیدی؛ اما این به احساساتم آسیب زد چرا که من واقعاً درباره قرارداد نگران بودم و این طور به نظر می رسد که تو به نگرانی من درباره آن چندان توجه نمیکنی.»

هر چند که تفسیر من ممکن بود درست باشد، زمانبندی آن قطعاً نادرست بود. با سریع آشکار کردن آنچه پشت  احساسات مشتق‌شده‌ی وی درباره‌ی جدایی مان نهفته بود، نیاز بیمار برای چنین تغییر شکلی از نظرم دور مانده بود. من به نیاز او برای کنترل مرزهای بین زندگی روانی خودآگاه و ناخودآگاهش و دسترسی به چنین کنترلی با سرعت خودش، بی‌توجهی نموده بودم.

بازشناسی تحلیلی صحیح این نیاز، نیازمند توجه پایدار به مسائلی چون «فاصله‌ی بهینه» و «تدبیر» است.

نیاز به فهم علت وقایع

در موقعیت بالینی مداخلات تحلیلگر (خصوصاً تحلیل مقاومت) با هدف ترغیب «نیاز به دانستن» دلایل درون روانی پشت تجارب بین فردی تحلیل شونده صورت می‌گیرد(اشتاینبرگ ۱۹۹۳).

بدین ترتیب تحلیلگر به بیمار در تقویت «نیاز به علیت» کمک می کند. وقتی این نیاز برونی سازی می‌شود، تبدیل به سوالاتی درباره تحلیلگر و شیوه کار کردن او می شود.

سرخورده کردن این نیاز دفاعی و فرافکنی شده به علیت بسیار اساسی‌ست چنانچه جهان ابژه‌های درونی به شکلی زنده و تاثیرگذار به شکل انتقال در می‌آید .با این وجود زمانی که تحلیلگر شیوه‌ی معمول را به طرز شوکه‌کننده‌ای ترک می‌کند، بار زیادی به میل پذیرش بیمار وارد می‌شود و آن‌چه حاصل می‌‌آید، با عوارض درمان و انطباق نادرست پوشانده می‌شود. تحت چنین شرایطی -چشم‌انداز ناگهانی یک غیبت طولانی، یک بیماری جدی یا نهایی- برخی توضیحات متناسب با سطح تحمل عاطفی ایگوی بیمار باید ارائه شود. تنها بدین صورت است که نیاز معمول بیمار برای علیت برآورده می‌شود(فانتزی‌هایی که از خود پاسخ ناشی می‌شوند سپس می‌توانند به طریقه‌ی سنتی تحلیلی مدیریت گردند در هرحال تأکید بر این موقعیت‌های غیر عادی، نباید باعث شود از خاطر ببریم که ارائه‌ی گاه به گاه توضیح علت یک مداخله در دوره‌های آغازین و به آرامی پیش‌رونده‌ی تحلیل، بخش مهمی از فنون ماست.

مثال شش. خانم جوان به طرز دیگری پیچیده از لحاظ روان‌شناختی، در پایان جلسه‌ای در سومین ماه تحلیلش،  یک پاکت سیب به من داد. او گفت که او طی آخر هفته به چیدن سیب مشغول بوده و خواسته تا من نیز مقداری داشته باشم. در پاسخ خود را عقب کشیدم. نه خصوصیات شخصیتی وجودی وی و نه موارد مطرح شده در جلسه مرا برای این اتفاق آماده نکرده بود. با چیزی شبیه به این پاسخ دادم که: «من قدردان هدیه‌ای که برای من آوردی هستم، اما متاسفم که نمی‌توانم آن را بپذیرم. نگاه کن، وظیفه‌ی ما در اینجا فهمیدن و روشن ساختن عملکرد ذهنی تو برای خودمان و بدین‌ترتیب دست یافتن به مشکلات توست. بنابراین ما نمی‌توانیم به عمل رو بیاوریم، خصوصا اعمالی که معنایشان برایمان ناشناخته است. من الان افسوس می‌خورم اگر کار من به احساسات تو آسیب زد اما عذر نمی‌خواهم چرا که قصد من آسیب به تو نبود.» او با دقت گوش کرد و در موافقت با آن سر تکان داد. سپس ناگهان اضافه کردم، «برای مثال، سیب. در مورد سیب چی به ذهن می‌آید؟»

او اضافه کرد:« سیب آدم!… آدم و حوا… میوه‌ی ممنوعه.» او لبخند زد، سرخ شدن و تکان دادن سرش را رها کرد و گفت «می‌فهمم، می‌فهمم».

نکته‌ی مهم در اینجا توضیح دادن من در امتناع از پذیرش هدیه‌اش بود. مداخله‌ای از این نوع نیاز بیمار به علیت را برآورده می‌کند و اتحاد درمانی را بهبود می‌بخشد.

رد کردن هدیه بدون هیچ توضیحی، به‌خصوص در اوایل تحلیل، او را گیج باقی می‌گذاشت، روش تحلیلی را بی‌جهت رازآلود به او نشان می‌داد، حس همکاری را از او می‌گرفت و اتحاد را تضعیف می‌نمود.

با این وجود در برآوردن نیاز بیمار به علیت، تحلیلگر باید هشدار مهمی را در ذهن داشته باشد:  اگر بیمار بر دیدن همه‌چیز(برای مثال، اتفاقات تصادفی، بیماری‌های واقعی جسمی) با علتی روان‌شناختی اصرار می‌ورزد، تحلیلگر برای زیر سؤال بردن این نیز باید آماده باشد. ناتوانی در باور به جریانات تصادفی اغلب نشانه‌ای از ذهنیت روان‌شناختی ضعیف است، هرچند همچنین می‌تواند منعکس کننده‌ی انطباقی نادرست با روش تحلیلی یا شکل اندکی تغییریافته‌ی مسخره کردن آن باشد.

نیاز به دسترس‌پذیری هیجانی بهینه

با توجه به یادآوری راپاپورت در این باره که طبق مشاهدات رشدی مرتبط با فاصله بهینه و چرخه‌‌ی طلب‌ کردن دوره نوزادی، ساختار روانی برای ثبات،«نیازمند خوراکی محرک» است، تحلیلگر باید به طور مداوم از نظر هیجانی در دسترس بیمار باشد. شرایط فرآیند روانکاوی به خودی خود برای بیمار محرومیت‌های زیادی را به همراه دارد و سخت‌گیری زیاد از حد برای برقراری تعامل چندان کمک‌کننده نیست.

برای مثال اگر بیمار زمان ورود به دفترکار، چند کلمه‌ای راجع به آب و هوای نامساعد صحبت کند، دلیلی وجود ندارد که دست‌کم پاسخ مختصری به او ندهید. دادن پاسخی کلامی در مقایسه با سکوتی که به‌نظر ناشی از خستگی‌ست موجب می‌شود که تحلیلگر در نظر بیمار کمتر به چشم فردی مزاحم تلقی شود. هدف، ایجاد فضایی سبک و سیال است تا در آن مفاهیم پنهانی از آنچه بیمار منتقل کرده رمزگشایی شوند. بنابراین، به نظر بیمار در رابطه با آب و هوا نه تنها باید پاسخ داده ‌شود بلکه بنابراین، نظر بیمار در رابطه با آب و هوا پاسخ داده می‌شود و همینطور که جلسه پیش می‌رود در مجموعه‌ی شاخص ذهنی تحلیلگر حفظ می‌گردد.

«مسلما فراهم کردن ابژه یا فضایی این چنین بخش بزرگی از امر درمان خواهد بود و البته روشن است که تنها بخشی از فرآیند است و نه همه‌ی کاری که باید انجام گیرد.

فارغ از این که تحلیلگر باید نقش ابژه‌ای را ایفا کند که نیازهای مراجع را تشخیص می‌دهد و حتی شاید این نیا‌زها را برآورده نیز می‌کند، وی باید بتواند در جایگاه ابژه، قادر به درک نیازهای بیمار باشد و همچنین این درک و فهم را به بیمار انتقال دهد».

مسئله‌ی دسترس‌پذیری هیجانی بهینه در وضعیت‌های دیگری از روند تحلیل نیز وجود دارد. برای مثال، زمانی که بیمار بر روی کاناپه دراز می کشد از دست رفتن ارتباط چشمی و تصویری متعاقب آن ممکن است موجب بیشتر شدن فاصله عاطفی مراجع با تحلیلگر شود؛ بنابراین، تحلیلگر باید نسبت به تاثیرات این چنینی بر روی احساسات و ظرفیت‌های ایگوی بیمار و همینطور راهبردهای دفاعی که بیمار جهت جبران این فاصله‌ی افزایش یافته به کار می‌برد، آگاه باشد.

صحبت کردن سریع و بدون وقفه برای برقراری ارتباط با تحلیلگر، جمع کردن بدن به قصد حفظ کنترل فرد بر خود، پرسیدن سوالات تحریک‌کننده، زیر لب صحبت کردن نامفهوم جهت واداشتن تحلیلگر به واکنش نشان دادن از خود و همینطور تمرکز بر روی جزئیات اتاق درمان همه می‌توانند نمودهای مختلف نیاز به برقراری ارتباط با تحلیلگر باشند و باید این چنین تفسیر شوند. همچنین شاید لازم باشد که تحلیلگر در آغاز استفاده‌ بیمار از کاناپه جهت کاهش استرس او، اقدامات فعالانه‌ای را جدای از اظهارات همدلانه‌ معمول در نظر بگیرد.

بعضی از تحلیلگران این طور گزارش می‌کنند که در آغاز این نوع درمان “دوره‌ای پرسروصدا” طی می‌شود که در آن تحلیلگر صدایی بیشتر از معمول از خود درمی‌آورد تا بیمارانی که بیماری جدی تری دارند از ادامه‌ی همراهی و ارتباط تحلیلگر اطمینان حاصل کنند.

نظر ما در این باره چیست؟ درباره‌ی گفته‌ی وینیکات در انتهای اولین جلسه‌ای که با گانتریپ داشت چه فکر می‌کنیم؟وینیکات در طول جلسه درمان کاملا ساکت بود و در انتها گفت که ” من چیزی برای گفتن ندارم اما اگر ساکت بمانم و هیچ حرفی نزنم ممکن است باعث شود حس کنید که حتی اصلا اینجا نیستم”

نیاز مراجع به در دسترس داشتن و حضور تحلیلگر زمانی که فاصله بین آن‌ها به وجود می‌آید شدیدتر و بیشتر نیز می‌شود[10]. اگرچه که مداخله به روش تفسیری است که اولویت را دارد، اما ممکن است نیاز باشد که چنین اقدامی در شرایطی که بیمار در وضعیت واپس روی قرار دارد یا اضطراب زیادی را تجربه می‌کند به تعویق بیفتد.تحت چنین شرایطی تحلیلگر می‌تواند جهت حفظ ثبات بیمار، تا زمانی که شرایط برای روش تفسیری معمول فراهم شود، ارتباطی موقت مثل صحبت تلفنی یا ارسال کارت‌پستال با وی داشته باشد. ستلاگ می‌نویسد که «چنین دسترس‌پذیری»ای با الگوبرداری از دسترس‌پذیری مناسب والدین حین چرخه‌ی طلب شکل می‌گیرد و شرایطی کمکی برای تنظیم را فراهم می‌کند که می‌توان از آن انتظار بهبود ظرفیت خود-تنظیمی بیمار را داشت».

نیاز به پاسخگویی منعطف در شرایط خاص

حین رشد و پرورش  سیستم خود-تنظیمی، کودک در حال رشد نیازمند الگویی است که طبق آن بتواند پاسخ والدین به نیازهای جسمی یا روانی خود پیش‌بینی کند. هرچند رفتار والدین در کنترل‌گری و اجازه دادن به فرزندشان باید متناسب با سطوح متفاوت هیجانی سائق‌ها در کودک و واقعیات بیرونی در تغییر باشد. والدینی که پاسخگویی منعطفی دارند «قوانین خانه» را طوری معین می‌کنند که شرایط خاص هم در نظر گرفته شود. برای مثال ممکن است اجازه دهند فرزندشان زمانی که یکی از اقوام از شهری دیگر به خانه‌شان آمده‌ و بچه‌هایی هم‌سن کودک دارد، دیرتر از ساعت معمول بخوابد. انعطافی مشابه این از جانب تحلیلگر مورد نیاز است که مسلما نباید به قیمت بی‌توجهی به تاثیرات این انعطاف‌پذیری بر فرآیند تحلیل تمام شود. شرایط «خاص» ممکن است به واسطه وضعیت خود بیمار و یا واقعیت‌های محیط پیرامون به وجود آیند.

مثال هفت. یک بار طی زمان جلسات تحلیلی خودم، طوفان برفی سنگینی که در قرن بی‌سابقه بود شهر را در برگرفت. تا آخر بعد از ظهر که قرار جلسه ما بود انتظار می‌رفت که بیش از دو پا برف زمین را پوشانده باشد.  ساعت ده صبح با تحلیلگرم تماس گرفتم و از او پرسیدم که آیا قرار عصر ما سر جایش هست و اگر هست امکان دارد ساعت جلسه را جلوتر بیاندازیم؟ او از تماسم خوشحال شد چرا که خود نیز نگران شرایط جاده‌ها بود، و از آن جایی که بعضی از جلسات آن روز لغو شده بودند امکان این بود که قرار را برای ظهر جابه‌جا کرد. تا جایی که به یاد دارم جلسه‌ی آن روز از هیچ جهتی با سایر جلسات ما متفاوت نبود.

به‌غیر از این موقعیت‌های بیرونی، ممکن است این ملاحظات «خاص» با توجه به اثراتی از جهان درونی بیمار و خصوصیات مربوط به ایگوی او لحاظ شوند. (چه در سطح «حالات» و چه در سطح «خصوصیات شخصیتی» بیمار) طغیان احساسی شدیدی که در انتهای جلسه رخ دهد بی‌درنگ تحلیلگر را بر آن می‌دارد که چند دقیقه‌ای بیشتر جلسه را ادامه دهد؛ که این نیز با «نیاز» بیمار به پاسخگویی منعطف متناسب است. البته درصورتی‌که «طولانی‌تر کردن» جلسات مکرراً اتفاق بیافتد، شاید لازم باشد مسئله‌ی پویایی بیمار و انتقال متقابل را کمی به چشم تردید نگاه کرد. معضل سخت‌تر زمانی هواهد بود که به نظر برسد بیمار برای مشارکت موثر در جلسات تحلیل به طور دائم نیازمند مراتب «خاصی» است. برای مثال تحلیل‌شونده‌ای که برای نوبت خود می‌بایست مسافت زیادی را سفر کند ممکن است نیازمند بیش از یک جلسه در روز باشد. و همینطور بیمارانی نیز هستند که در ساعات پایانی روز مشارکت بهتری در فرآیند تحلیلی دارند و در جلسات وسط روز آرامش لازم برای همراهی و انجام درمان تحلیلی مناسب را ندارند. فارغ از دلایل این امر چنین وضع غیر منعطفی از ایگو می‌تواند از لحاظ فنی مشکل اساسی ایجاد کند. درصورتی‌که اقدامات تحلیلی معمول در برابر مقاومت‌ بیمار موثر واقع نشوند، آیا تحلیلگر می‌بایست شبیه به پدر و مادری که با خلق‌وخویی غیرمعمول از فرزندشان سر و کله می زنند این وضعیت را شرایطی «خاص» قلمداد کند و به نحوی تدارک ببیند که تنها در انتهای روز بیمار را ملاقات کند؟

در مقاله‌ای بحث‌برانگیز کرتز پشتوانه‌ی نظری برای این مانور فنی را توضیح می‌دهد. چه این رفتار باعث برآورده شدن «نیاز » بیمار به دریافت پاسخگویی به خوبی تنظیم یافته و چه برآورده کردن موقت «آرزوی» او در چهارچوب«ارضای انتقالی موردقبول»شود، در «زمینه‌ی مشترک» بالینی می‌تواند موضوع نظری جالبی باشد.

خلاصه

لئووالد وضعیت تحلیلی را هم‌چون وضعیت رشدی به تصویر کشید و بسیاری نیز این ایده را حمایت کردند. مسئله‌ی تقابل مداخلات فنی با «نیازها» که در این اینجا مطرح شد در نوشته‌های تحلیلگران بسیاری مشاهده می‌شود. به نظر می‌رسد بسیاری از تحلیلگران بدون در نظر داشتن واژه‌های  نیازها و آرزوها، این مداخلات را به صورت شهودی انجام می دهند. تاثیر منعطف‌کننده‌ی روش‌های مداخله‌ مطرح شده بر تکنیک تحلیلی حتی از نظر آن دسته از افرادی که موافق با مشروعیت یا ضرورت چنین تمایزی نیستند نیز مورد تایید است. به عنوان مثال تئودر جیکوبز چنین می گوید:

اگرچه که از لحاظ نظری فانتزی‌های ناخودآگاه بیمار مبتلا به روان‌نژندی که در پس آرزو/ نیازهای وی برای پاسخگویی تحلیلگر، حمایت شدن، آشکار کردن بخشی از هویت خود یا به زبان آوردن جمله‌ای که موجب تشویق یا راهنمایی باشد، به وسیله‌ی تفسیر قابل‌درک و تغییرپذیر هستند، این مساله همواره صدق نمی‌کند. در برخی بیماران، این آرزوها و نیازها چنان عمیق ریشه کرده‌اند و آنقدر قوی احساس می شوند و اهمیت هیجانی  برای بیمار دارند که روش تفسیر به تنهایی قادر به کار کوچکی برای تغییر آن‌هاست. این امر دلایل مختلفی دارد و اگرچه که در بسیاری از موارد پس از طی مراحلی از روند درمان، این نیازها و آرزوها قابل تجزیه و تحلیل هستند، نمی‌توان در ابتدا تنها به وسیله ی تفسیر با آن ‌ها مواجه شد. بیمار از تلاش تحلیلگر برای تفسیر، تجربه‌ای بسیار متفاوت از آنچه که منظور بوده خواهد داشت. تجربه‌ی بیمار معمولا عدم درک، دریغ، ضدیت، تکرار محرومیت‌های گذشته، عدم تمایل به برآوردن نیازهای مشروع خود و مواردی دیگر است. با وجود ‌اینکه چنین واکنش‌هایی می‌بایست در موارد مشخص تجزیه و تحلیل شوند، تا زمانی که بیمار میزانی از رضایتمندی را نسبت به ما نداشته باشد ،نمی توان پیشروی داشت.

دستورالعمل فراهم ساختن چنین رضایت‌مندی برای بیمار از درک تحلیلگر در رابطه با موارد سرچشمه می‌گیرد:

  1. اگرچه که حمایت ایگو و ارضای اید به سادگی از هم قابل تفکیک نیستند، این دو با یکدیگر متفاوتند.
  2. همانطور که رضایتمندی بر انتقال تاثیرگذار است، محرومیت نیز بر آن تاثیر گذار است.
  3. ممکن است انتقال متقابل خود را در قالب انعطاف‌پذیری بیش‌از‌اندازه و یا سرسختی زیاده‌ازحد نشان دهد.
  4. ممکن است برآوردن یک نیاز همزمان نیاز رقیبی را بی‌پاسخ بگذارد و در عین حال آرزویی مشکل‌آفرین را برآورده کند.
  5. مداخله انتخابی می‌بایستی متناسب با میزان قدرتمندی ایگو بیمار باشد و کارکرد «فنی» داشته باشد که به پیشبرد درمان کمک کند.
  6. باید تاثیرات مداخله بر بیمار را جستجو و سپس به روش تفسیری به آن رسیدگی کرد.
پی‌نوشت نظری

اگرچه رفتار انسان متمدن را نمی‌توان با رفتار طبیعی گونه‌های پایین‌تر برابر دانست، باید شباهت‌هایی را بین نیازهای ذاتی و انگیزه‌های انسان و حیوان فرض کنیم مگر اینکه نظریه تکامل را قبول نداشته باشیم. گونه‌های حیوانی که در رده‌های پایین‌تر هستند، حتی اگر از نظر جسمی خودکفا باشند نیز همچنان اشتیاق به همراهی دارند. آیا نیاز انسان به ابژه در مقایسه با نیاز او به غذا ، گرما و تعادل، نیازی فرعی و ثانویه است؟ یا آیا در انسان نیز غریزه‌‌ای ذاتی و نیاز ابژه‌ای اولیه وجود دارد؟ (رولمن برنچ، 1960:699) من معتقدم که تخریب‌گری انسان به عنوان یک پدیده‌ی روان‌شناختی امری ثانویه است؛ به این معنا که در اصل این تخریب‌گری نتیجه‌ی عدم برآورده‌سازی نیازمندی کودک به دریافت پاسخ همدلانه‌ی بهینه -لازم است تأکید کرد که نه حداکثری- از جانب محیط سلف-ابژه است. (کوهات، 1977: 116). در پایان، به نقطه‌ی شروع، یعنی به مفهوم اولیه‌ی فروید از غرایز ایگو برمی‌گردم. همانطور که در بالا ذکر شد این غرایز این گونه پنداشته می‌شوند:

(1) هدفشان حفظ سلف و جستجوی این سلف است؛ (2) برآورنده‌ی اهداف غیرجنسی هستند؛ (3) طبق اصل واقعیت عمل می‌کنند؛ و (4) انرژی مختص خود را دارند که لیبیدو نیست بلکه «علاقه» است.

همه این‌ها ویژگی‌های نیازهای روانشناختی‌ای نیز هستند که روانشناسان مستقل بریتانیا، رشدگرایان مکاتب مختلف و روانشناسان سلف آن‌ها را بیان کرده‌اند. پس مسأله چیست؟ وجود مقاله‌هایی از این دست برای یادآوری مفهوم «نیاز» چه ضرورتی دارد؟

دلیل این «کشف» تکراری از مفهوم نیازهای روان‌شناختی را در پیشینه‌ی نظریه‌ی غریزه در روانکاوی می‌توان یافت. فروید در تغییر دیدگاه خود از اولین نظریه‌اش که دوگانه‌ی غرایز جنسی و غرایز ایگو بود(فروید 1905 ، 1915 الف) به دومین نظریه که دوگانه‌ی غرایز زندگی و مرگ است (فروید 1920)، غرایز ایگوی را به حوزه‌ی غریزه‌ی زندگی نسبت می‌دهد. متأسفانه، این تغییر نظر باعث شد اشتیاق برای در نظر گرفتن غرایز ایگو در مفاهیم به‌تدریج از بین برود.بعدازآن ریشه‌یابی انگیزش‌ها، آسیب‌شناسی ‌روانی و انتقال‌ها به‌ندرت به تمایلات نگه‌دارنده‌ی سلف پاسخ نگرفته، برمی‌گشت.  «آرزوها»یی که ناشی از سائق‌های جنسی و پرخاشگری بودند در مرکز توجه قرار گرفتند، و «نیازهای»ناشی از غرایز ایگو به اتاق سبز بالینی و اکتشافی محدود شدند. درواقع، مفهوم غرایز ایگو به‌کلی «سرکوب» شد. بااین‌حال، مانند همه‌ی چیزهایی که سرکوب می‌شوند و ” فشاری مداوم به خودآگاه” اعمال می‌کنند (فروید 1915 ب، ص 151)، مفهوم ایگو همچنان به دنبال ورود مجدد به نوشته‌های اصلی تفکر روانکاوی بود. وینیکات (1960ب) در رابطه با «نیازهای ایگو» سخن گفت. مادل (1975) در مورد غرایز «ساکت‌تری» صحبت می‌کرد که ارتباطی با عملکرد اید نداشتند و عامل رشد وابستگی‌ و ارتباط با ابژه‌ها بودند. کیسمنت (1991) این مفهوم را مجدداً تحت عنوان «نیازهای رشد» تنظیم و آن‌ها را از «نیازهای لیبیدویی» متمایز کرد. تفکر ورای این مفاهیم متفاوت اما همپوشان، بعدها همتای خود را در  بینش گسترده‌تری از فرآیند روانکاوی که در بالا به آن اشاره شد پیدا کرد.[11]درصورتی‌که فروید از نظریه دوگانه‌ی غرایز اولیه‌ی خود به نظریه دوگانه‌ی غرایز دوم نرفته بود و در عوض به نظریه‌ای شامل سه غریزه‌ی جنسی، پرخاشگرانه و ایگو رسیده بود از مسئله‌ی پیچیده‌ی کشف مجدد مفاهیم شبیه به غرایز ایگو («نیازهای روانی» ، «نیازهای رشدی» ، «نیازهای ایگو»، «نیازهای سلف-ابژه‌» و غیره) اجتناب می‌شد. اگرچه به نظر می‌رسد این ایده شوخی باشد، اما درواقع جدی ا‌ست. فروید زمانی غرایز سرکوب‌شده را با هوچیگری مقایسه کرده بود که بعد بیرون راندنش از سالن به درهای سالن می‌کوبد. مفهوم غریزه‌ی ایگو نیز شبیه به همان هوچیگر بوده است. شاید وقت آن رسیده است که به این هوچیگر اجازه ورود دهیم و به او گوش فرا دهیم. بااین‌حال، پذیرش مجدد این مفهوم نباید توجه ما را از آن‌هایی که قبلاً در میان تماشاچیان حضور داشتند کم کند، یعنی: تعارض درون روانی، بیش تعیین گری، فانتزی‌های ناخودآگاه، عقده‌ی ادیپ، و درست در ردیف اول، دو سائق غریزی جنسی و پرخاشگری.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

پانویس ها:

[1]  واژه‌نامه‌های اعظم روان‌کاوی هیچ‌کدام نه این تمایز را مورد اشاره قرار داده‌ و نه تعریفی برای نیاز روان‌شناختی فراهم آورده‌اند. فقط یک مورد استثناء در مورد دایره‌المعارف ایدلبرگ وجود دارد که شامل مدخلی در باب نیازهای غریزی و نیازهای خودشیفتگی است. اولی به‌عنوان تنشی که به‌واسطه‌ی یک «سائق» غریزی ایجادشده و دومی به طرز جالبی به‌عنوان «آرزو» تمرکز لیبیدویی افزون تعریف‌شده است. درحالی‌که این تعاریف نور کوچکی بر تمایز میان نیاز و آرزو تابانده است، این حقیقت که «نیاز» هم در مفهوم غریزی و هم در مفهوم رابطه‌ای به‌کاربرده شده برجسته است.

به نظر می‌رسد در ادبیات متعاقب، این مفهوم اخیر برجستگی بیشتری یافته است.

Training and Supervising Analyst, Philadelphia Psychoanalytic Institute; Professor of Psychiatry, Jefferson Medical College.

Presented at the Fall Meeting of the American Psychoanalytic Association, New York, December 20, 1997; the Emory University

Psychoanalytic Institute, March 21, 1997; the Philadelphia Psychoanalytic Society, April 23, 1997; and the International Institute of Object

Relations Theory, Chevy Chase, MD, October 4, 1997. I wish to thank thank Henry Friedman, Sybil Ginsburg, Daniel M. A. Freeman, Edward

Hicks, and Eloise Agger for their valuable comments. I am grateful also to Philip Escoll, Axel Hoffer, Selma Kramer, and Sydney Pulver for

suggestions on earlier versions and to George Klumpner for bibliographical help. Submitted for publication July 25, 1997.

[2] بازتابی ملموسی از این ایده‌ها در هرم نیازهای انسانی مازلو یافت می‌شود. او این موارد را به‌عنوان نیازهای کمبودی طبقه‌بندی کرد، که باید برآورده شوند قبل از اینکه هرگونه امکان فرارفتن از آن‌ها پیش‌بینی شود. و نیازهای رشدی که فرد را به‌سوی کل بودن و تحقق خود سوق می‌دهند. نیاز به عشق و عاطفه به دسته‌ی اول، نیاز به آزادی، خوب بودن و عدالت به دسته‌ی دوم تعلق دارند. این دو مجموعه از نیازها می‌توانند در هماهنگی یا در تضاد با یکدیگر وجود داشته باشند.

[3] این گروه‌بندی‌ها تا میزان زیادی تصنعی‌ است. بسیاری از روان‌شناسان رشدی، مسائل فراروان‌شناسی را مورد بحث قرار می‌دهند. بسیاری از اعضای سنت مستقل بریتانیایی تحلیلگران کودک بوده‌اند و به همین ترتیب. من پژوهش‌های موجود را تنها برای اهداف توضیحی بدین شکل طبقه‌بندی کردم.

[4]4 باکال و نیومن بیان می‌کنند که میان پیشگامان رویکرد روابط ابژه، هیچ‌کس برجسته‌تر از ساتی نیست. آن‌ها با ذکر نام بروم به‌عنوان مرجع خود، مطرح می‌کنند که درحالی‌که ساتی کارهای مهم خود را در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۳۰ منتشر نمود، پیش از آن در سال ۱۹۲۳، در مقاله‌ای که منتشر نشده بود، رویکرد روابط ابژه‌ را به شکلی قابل‌توجه شرح داده بود.

[5] منابع دیگری نیز فهم تمایز میان نیاز و آرزو را غنا می‌بخشند. این منابع هم «نزدیک به روان‌کاوی» و هم «دور از روان‌کاوی» هستند.در دسته‌ی اول مفاهیم متمایل به جامعه‌شناختی فروم از نیازهای پایه‌ی انسانی(برای مثال، ریشه داشتن، مرتبط بودن، تعالی) و مشاهدات کردار شناسانه‌ی بالبی از دلبستگی انسانی و نیازهای مرتبط با آن(برای مثال نیاز به «پایگاه امن») برجسته هستند. در دسته‌ی دوم، زمینه‌های اقتصاد و فلسفه برجسته هستند. در اقتصاد،  این را می‌یابیم که تمجید مهندسی‌شده‌ی عامدانه از آرزوهای انسان به شکل نیازهایی دروغین، نمایشی معمول در سیستم سرمایه‌داری و بازار آزاد است. در فلسفه، هم در سنت‌های غربی و هم در سنت‌های شرقی، می‌توان بحث‌هایی در باب تمایز میان نیاز و آرزو یافت. اسپرینگ‌بورگ، ادراک نظیرهای «نیاز» در تفکر غربی از  یونانیان گرفته تا نظام‌های فلسفی حاضر را دنبال کرده است. در شرق دستورات زاهدانه‌ی مختلف در راستای طلب کاهش میل انسانی به حداقل آن، بسیاری نیازها را در حد آرزو جلوه داده است. گاندی در تلاش‌های خود برای فراغت مطلق از غرایز نفسانی می‌نویسد:«باید خودم را تا حد صفر کاهش دهم».

[6]6 این مفهوم‌سازی با تمایز لاکانی میان نیاز، درخواست و میل هم‌پوشانی دارد. طبق نظر لاکان، «نیاز» یک تنش عضوی متناوب است در حالی که «درخواست» بیان زبانی آن است. با این وجود، در جستجوی ارضای نیاز، در خواست نیز عشق ابژه را می‌جوید. میل «نه اشتیاق به ارضا و نه درخواست برای عشق، بلکه تفاوتی است که از  کم کردن اولی از دومی حاصل می‌شود».

[7]7 این هم‌چنین در این تصمیم که بیمار «نیاز» به تحلیل دارد آشکار است. تحت شرایط ایده‌آل، او «آرزو»یی برای آن دارد. در غیاب چنین آرزویی، مداخلات تحلیلگر معطوف به کمک به بیمار برای فهم دلایل پشت این ناتوانی‌ در «آرزو داشتن» کمکی است که «نیاز» دارد. هر چند، زمانی که بیمار «آرزوی» تحت درمان قرار گرفتن می‌کند در حالی که تحلیلگر احساس می‌کند که بیمار «نیازی» به آن ندارد، مداخلات وی به سمت کمک به بیمار برای رمزگشایی دلایل «آرزو»یی می‌شود که بدان «نیاز» ندارد.

[8]8 در مطرح کردن تصویری از تحلیل خودم از سنتی تخطی نمودم که ، توصیف چنین تجاربی به استثنای برخی بیماران فروید و اندکی تحلیلگران معاصر، در میان تحلیلگران در حد دست انداختنی غیر رسمی و بیشتر به عنوان ضرری به پژوهش‌های فنون روان‌کاوی تقلیل یافته است.

[9]9 در برخی موارد خاص سوءاستفاده جنسی در کودکی و کنترل سادیستیک منجر به «قتل نفس»، تحلیلگر ممکن است در حقیقت باید واقعیت چنین اتفاقاتی را «تایید کند». با این حال نیاز بیمار به چنین تأییدی ابتدا باید مورد کاوش قرار گیرد و تحلیل نتایج مداخله‌ی تحلیلگر مدیریت شود.

[10]10 در دو فیلم هالیوودی که مرتبط با روانپزشکان است این موضوع به خوبی مورد توجه قرار گرفته است. فیلم اول، با نام مردم معمولی (Ordinary People) داستان روانپزشکی است که قبول می کند بیمار جوانش را که شرایط بحرانی سختی را تجربه می‌کند در ساعاتی پس از نیمه‌شب در دفتر کار خود ببیند. به یقین می‌توان گفت که این روانپزشک بدین صورت نیازهای بیمار خود را برآورده ساخته است. فیلم دوم، فیلمی کمدی با نام از باب چه خبر؟ (What About Bob) است که روانپزشکی را به تصویر می‌کشد که نیازهای مراجع خود را نادیده می‌گیرد و در ادامه می‌بینم که این بیمار روانپزشک خود را تا خانه‌ای که برای تعطیلات به آنجا رفته تعقیب می‌کند و از آنجا نمی‌رود. پافشاری بر «تفسیر کردن» عناصر مربوط به آرزوها و سپس کنترل بیمار از طریق رفتار منجر به این می‌شود که روانپزشک از یک تحلیلگر به کاریکاتوری بدل شود که کاری جز تفسیر انجام نمی‌دهد. در این وضعیت مسلما در دسترس بودن هیجانی کمتر از میزان بهینه است.

[11]11 در میان رقیبان متنوع مفهوم غرایز ایگو، روان‌شناسی سلف جایگاه ویژه‌ای دارد. از سویی فاصله‌ی آن از فراروان‌شناسی کلاسیک مانع می‌شود آن را احیاکننده‌ی غرایز ایگو بدانیم. از سوی دیگر، احتمالا روشمندترین و دور از دسترس‌ترین تفصیل از ارزش اکتشافی و فنی مفهوم غرایز ایگوست.


WhatsApp-Image-2022-06-06-at-12.59.36-AM-1.jpeg
خرداد ۱۶, ۱۴۰۱

Notes on Symbol Formation/ Hanna Segal (1957)

یادداشت هایی در باب شکل گیری نماد (1957)/ نویسنده: هانا سگال/ مترجم: هلیا رهنمایی

درک و تفسیر نمادسازی ناهشیار [3] یکی از اصلی ترین ابزار های روانشناس است. او اغلب نه تنها با فهم و شناخت معنای  یک سمبل خاص بلکه با کل فرایند شکل گیری نماد مواجه می شود. این موضوع خصوصا برای کار با بیمار هایی صدق می کند که آشفتگی و یا ممانعتی در شکل دهی و یا استفاده ی آزاد از نماد ها دارند، برای مثال سایکوتیک ها و یا اسکیزویید ها.

یک مثال خیلی ابتدایی از دو بیمار مختلف ارایه می دهم. اولی با نام “الف” یک بیمار اسکیزوفرنیک در یک بیمارستان روانی بود. یک بار پزشکش از او پرسید چرا از زمانی که بیمار شده دیگر ویولن نمی نوازد و او با خشونت پاسخ داد که چرا؟ آیا از من انتظار داری در ملا عام خود ارضایی کنم؟

بیمار دیگر، “ب” یک شب خواب دید که او و یک دختر جوان در حال دو نوازی ویولن بودند. او ارتباط هایی با خودارضایی و بیهوده ور رفتن با چیزها داشت، که به وضوح معلوم شد ویولن بیانگر اندام تناسلی او و نواختن ویولن فانتزی خود ارضایی در ارتباطش با دختر بود.

پس در اینجا دو بیمار هستند که به ظاهر نمادهای مشابهی را در موقعیتی یکسان استفاده می کنند. یک ویولن که نشان از اندام تناسلی مرد دارد و نواختن آن که خودارضایی را نشان می دهد. اما عملکرد نمادها بسیار متفاوت است. برای بیمار “الف” ویولن کاملا برابر با اندام تناسلی اش بود بنابراین لمس آن در اجتماع غیر ممکن بود. برای بیمار “ب” نواختن ویولن در بیداری والایشی حیاتی بود. ممکن است تفاوت اساسی بین این دو بیمار را این گونه در نظر بگیریم که بیمار “الف”، به معنای نمادین ویولن هشیار بود ولی بیمار “ب” هشیار نبود. اما من فکر نمی کنم که این مهم ترین تمایز بین این دو بیمار باشد. در مورد بیمار “ب”، هشیار شدن به معنای خواب هرگز او را از ویولن نواختن باز نداشت. از سوی دیگر، در مورد”الف” نمادهای بسیاری به شیوه ای یکسان در سطح ناهشیار کار می کردند که در آن ویولن در سطح هشیار به کار گرفته شد.

مثالی دیگری می زنم، این بار از یک بیمار اسکیزوفرنیک در یک موقعیت تحلیلی: یک جلسه در هفته های اول تحلیل او، با شرمندگی و خنده های ناشی از دستپاچگی به جلسه آمد و در طول جلسه با من صحبت نمی کرد. متعاقبا فهمیدیم که پیش از حضورش در جلسه ی تحلیل در کلاس کار درمانی مشغول نجاری و ساخت یک چهارپایه بوده. دلیل سکوتش این بود که نمی توانست با من درباره ی کاری که آنجا انجام می داده صحبت کند. برای او آن چهارپایه[4] ی چوبی که رویش کار می کرده، واژه ی “چهارپایه” که در ارتباط با آن از آن استفاده میکرد و “مدفوع” او در دستشویی به او احساس چیزی مشابه و یکسان می دادند که او قادر به صحبت از آن نبود. تحلیل های بعدی مشخص کرد که برابری این سه، یعنی خود واژه، چهارپایه و مدفوع در آن زمان کاملا ناهشیار بودند. احساس شرمندگی و اینکه قادر به صحبت کردن نبود تمام آن چیزی بود که او از آن آگاه بود.

تفاوت اصلی بین بیمار اول و دوم در استفاده از ویولن به عنوان نماد اندام تناسلی این نبود که در یکی این نماد هشیارانه و در دیگری ناهشیار بود بلکه در این بود که بیمار اول احساس می کرد آن باید اندام تناسلی باشد و بیمار دوم حس می کرد آن باید بیانگر و بازنمود اندام تناسلی باشد.

بر اساس تعریف ارنست جونز[5] ، ویولن بیمار اسکیزوفرنیک “الف”، یک نماد تلقی می شود درست شبیه به خواب بیمار “ب”. اما در مورد حالت بیداریِ بیمار “ب” وقتی که به عنوان والایش مورد استفاده قرار گرفته این دیگر یک نماد نیست. جونز در مقاله اش که در سال 1916 نوشته است میان نمادسازی ناهشیار و سایر شکل های بازنمایی غیر مستقیم [6] تمایز قائل شده و  آنچه در ذیل می آید را در باب نمادپردازی ناهشیار [7] اظهار داشته.

1 ) یک نماد نشان دهنده ی چیزی ست که از هشیاری رانده شده است و کل فرایند نماد سازی در ناهشیار ادامه می یابد.

2 ) تمام نماد ها بازنمایی انگاره های ” خود، روابط خونی اصلی و پدیده ی تولد، زندگی و مرگ” هستند.

3 ) یک نماد معنای ثابتی دارد. بسیاری نماد ها می توانند برای نشان دادن ایده ی سرکوب شده ی یکسانی استفاده شوند اما یک نماد معین معنایی ثابت و جهانی دارد.

4 ) نماد سازی محصول تعارض درون روانی بین تمایلات سرکوبگر و سرکوب شده است. بهتر است بگوییم: تنها آنچه که سرکوب شده، نمادین می شود؛ آنچه که سرکوب شده نیاز به نمادین شدن دارد.

او همچنین بین والایش و نمادسازی تمایز قائل شد. او می گوید: نمادها زمانی ظاهر می شوند که عاطفه ای که روی ایده ی نمادین شده سرمایه گذاری می شود، تا جایی که به نماد مربوط است، قابلیت تغییر کیفیت به شیوه ای که در والایش شاهدش هستیم نداشته باشد.

با خلاصه کردن نکاتی که جونز مطرح کرده، کسی شاید بگوید پس زمانی که آرزویی به دلیل سرکوب شدن و تعارض باید کنار گذاشته شود، شاید خودش را به شیوه ای نمادین بیان کند و ابژه ی آن میل و آرزو که باید از آن صرف نظر می شده، با یک نماد جایگزین می شود.

کارهای تحلیلی بیشتر و بالاخص تحلیل بازی کودکان نکات اصلی فرمول بندی جونز را تصدیق می کند. اولین تکانه ها و علایق کودک معطوف به بدن خودش و والدینش است و این همان تکانه ها و ابژه های موجود در ناهشیار هستند که راه را برای علایق بیشتر از طریق نمادسازی باز می کنند. اما با این نقطه نظر جونز مبنی بر اینکه نمادها جایی شکل می گیرند که والایشی وجود ندارد به سرعت مخالفت شد. در حقیقت، جونز هم همانند فروید مقالات جذاب بسیاری در تحلیل و تفسیر آثار هنری نوشت. در سال 1923، ملانی کلاین در مقاله ای مربوط به تحلیل نوزاد با این دیدگاه در مورد رابطه ی نمادسازی و والایش موافق نبود. او تلاش کرد نشان دهد بازی کودکان – یک فعالیت والایش یافته- بیانی نمادین از آرزوها و اضطراب ها ی آن هاست.

ما شاید این را فقط یک مسئله ی واژگانی لحاظ کنیم و دیدگاه جونز را بپذیریم که می گوید: نماد ها فقط آن جانشینانی هستند که بدون تغییر در عاطفه جایگزین ابژه می شوند. از طرف دیگر، مزیت های فراوانی در گسترش تعریف برای پوشش دادن نمادهایی که در والایش به کار می روند، وجود دارد. در وهله ی اول تعریفی بسیط تر با کاربرد زبانی معمول، تطابق بهتری دارد. تعریف جونز بیشتر مواردی که در سایر علوم و زبان روزمره ی ما “نماد” نامیده می شوند را در بر نمی گیرد و در وهله ی دوم من باید این نکته را روشن کنم که به نظر می رسد رشدی بی وقفه از نماد های اولیه ای که جونز توصیف کرد به نمادهایی که در ابراز وجود، ارتباط، کشف، خلق و سایر چیزها استفاده می شود، پدید آمده. در وهله ی سوم، ربط دادنِ آرزوهای اصلی ابتدایی با فرایند های موجود در ذهن و بعد تر رشد فردی آسان نیست، مگر آن که مفهوم بسیط تری از نمادسازی پذیرفته شود. در نگاه تحلیلی، اشتیاق کودک به جهان بیرونی با مجموعه ای از جابه جایی ها و جانشینی های عاطفه و اشتیاق از ابژه های بسیار اولیه به جدید ترین ابژه ها تعیین می شود. و در عمل اگر چنین جابه جایی هایی از طریق نماد سازی به دست نیایند چگونه به دست می آیند؟

ملانی کلاین در سال 1930، مشکل بازداری در شکل گیری نماد را مطرح کرد. او یک پسر بچه ی اوتیستیک چهار ساله به نام دیک را توصیف کرد که قادر به بازی و تکلم نبود. پسر بچه ای که عاطفه یا اضطرابی بروز نمی داد و به جز دستگیره های در، ایستگاه ها و قطار ها، چیزهایی که او را مسحور می کردند، به چیز دیگری در اطرافش علاقه و توجه نشان نمی داد. تحلیل او مشخص کرد که از خشمی که به بدن مادرش بروز داده بود و از خود بدن مادر، ترسیده بود. بدنی که به گمان پسر بچه به دلیل حمله هایش به آن، به چیزی بد بدل شده بود. به دلیل قدرت اضطرابش دفاع های نیرومندی علیه فانتزی هایش به مادر ساخته بود. این امر منجر به فلج شدن زندگی فانتزی او و شکل گیری نماد شد. او به جهان پیرامونش هیچ معنای نمادین و بنابراین علاقه ای معطوف نکرده بود. ملانی کلاین این گونه نتیجه گیری کرد که اگر نمادسازی اتفاق نیفتد، از کل فرایند رشد ایگو بازداری می شود.

اگر این دیدگاه را بپذیریم، به این معنا است که عملیات نمادسازی یک مطالعه ی دقیق و تازه می طلبد. برای شروع، این گفته ی موریس[8] کمک کننده است که نمادسازی را به عنوان یک ارتباط سه وجهی[9] در نظر بگیریم ، به معنی رابطه ی بین آنچه نمادین می شود، آنچه کارکرد نماد دارد و فردی که برای او یکی، نشانگر فردی دیگر است. از نظر روانشناختی، نمادسازی ارتباط بین ایگو، ابژه و نماد است.

شکل گیری نماد، فعالیتی از جانب ایگو است که تلاش می کند با اضطراب های ناشی از رابطه با ابژه، مقابله کند و این در درجه ی اول ترس از ابژه ی بد و بیمِ از دست دادن ابژه های خوب و یا عدم دسترسی به آن هاست. پریشانی هایی که در ارتباط ایگو با ابژه هاست در آشفتگی های شکل گیری نماد بازتاب پیدا می کنند. به طور ویژه، آشفتگی ها در تمیز ایگو و ابژه منجر به آشفتگی ها در تفکیک بین نماد و ابژه ی نمادین شده و بنابراین منجر به تفکر عینی که مشخصه ی سایکوز است، می شود.

شکل گیری نماد خیلی زود آغاز می شود؛ احتمالا به همان اندازه اولیه که روابط موضوعی شروع می شوند. اما با تغییرات در ویژگی های ایگو و روابط موضوعی، سرشت و کارکرد آن نیز تغییر می کند. به نظر من نه تنها محتوای واقعی نماد بلکه شیوه ای که نماد ها شکل می گیرند و از آن ها استفاده می شود به طرز دقیقی وضعیت تحول ایگو و راه و رسم مقابله کردن آن با ابژه ها را بازتاب می دهد. اگر نمادسازی به عنوان یک ارتباط سه وجهی باشد، مشکلاتِ شکل گیری نماد همیشه باید در متنِ رابطه ی ایگو با ابژه هایش بررسی شود.

من سعی خواهم کرد به اختصار برخی از حالات و رفتار اساسی ایگو نسبت به ابژه ها را توضیح دهم و همچنین شیوه ای که  فرایند های شکل گیری نماد و عملکرد نمادسازی را تحت تاثیر قرار می دهند. در اینجا توصیف من بر اساس مفهوم موضع پارانویید-اسکیزویید[10] و موضع افسرده وار[11] ملانی کلاین است. طبق نظر او، مرحله ی دهانیِ رشد به دو دسته تقسیم می شود، مرحله ی مقدم تر نقطه ی تثبیت بیماری های گروه اسکیزوفرنی است و مرحله ی متاخر نقطه ی تثبیت مانیک-دپرسیو. در تعریف من، که ناچارا بسیار شماتیک است، باید آن نقاطی را انتخاب کنم که مستقیما مربوط به مشکل شکل گیری نماد هستند. ویژگی های اصلی اولین روابط موضوعی نوزاد به شرح زیر هستند. ابژه به صورت یک خوب ایده آل و یک کاملا بد دیده می شود. هدف ایگو اتحاد کامل با ابژه ی ایده آل و نابودی کامل ابژه ی بد و همچنین بخش های بد سلف است. تفکر همه توانی یا قادر مطلق بسیار است و حس واقعیت تضمین ناشدنی و گاه به گاهی ست. مفهوم غیاب اصلا معنا ندارد. هر زمان اتحاد با ابژه ی ایده آل محقق نمی شود آنچه تجربه می شود، غیبت نیست، بلکه ایگو حس می کند توسط همتای ابژه ی خوب – ابژه یا ابژه های بد – مورد حمله قرار گرفته. این همان زمانی ست که همانطور که فروید توصیف کرد، آرزوهای توهم زا محقق می شوند. زمانی که پندار و اندیشه ابژه هایی را خلق می کند که احساس در دسترس بودند می دهند. طبق نظر ملانی کلاین، این همچنین مرحله ی توهمِ بد است که اگر شرایط ایده آل فراهم نشود، ابژه ی بد نیز به همان اندازه وهم زده و واقعی احساس می شود.

مکانیزم دفاعی اصلی در این مرحله همانند سازی فرافکنانه [12] است. در همانند سازی فرافکنانه، سوژه در فانتزی بخش های زیادی از خودش را به ابژه فرافکنی می کند و ابژه با بخش هایی از خود (سلف) که احساس می کند آن را در خود دارد، همانند سازی می کند. به همین ترتیب، ابژه های درونی به بیرون فرافکنی شده و با بخش هایی از دنیای بیرون که آن ها را نمایش می دهند همانند سازی می شوند. آغاز فرایند شکل گیری نماد همین فرافکنی های اولیه و همانندسازی ها هستند.

اما ایگو نمادهای اولیه را به عنوان نمادها یا جانشین ها احساس نکرده، بلکه آن ها را خود ابژه های اصلی احساس می کند. آن ها با آن نمادهایی که بعد ها شکل می گیرند و به عقیده ی من لایق داشتن نامی از آن خود هستند، بسیار متفاوتند. در مقاله ی من در سال 1950 من واژه ی معادله[13] را توصیه کردم. با اینحال این واژه آن ها را از کلمه ی “نماد” خیلی زیاد متمایز می کند و من می خواهم این را اینجا به معادله نمادین[14] تغییر دهم.

من فکر می کنم معادله نمادین بین ابژه ی اصلی و نماد در جهان درونی و خارجی اساس تفکر عینی اسکیزوفرنیک است، جایی که جانشین هایی برای ابژه ی های اصلی یا بخش هایی از سلف می توانند آزادانه به کار برده شوند. اما درباره ی دو مورد بیمار اسکیزوفرنیکی که من نقل کردم می توان گفت که آن ها با ابژه ی اصلی فرق ندارند بلکه به گونه ای درک و دریافت می شوند که گویی با ابژه ی اصلی یکسان[15] هستند. این عدم تمایز بین نماد و آنچه نمادین می شود بخشی از آشفتگی در رابطه بین ایگو و ابژه است. بخش هایی از ایگو و ابژه های درونی به یک ابژه فرافکنی می شوند و با آن همانند سازی می شوند. تمایز بین ابژه و سلف مبهم است. سپس، چون بخشی از ایگو با ابژه اشتباه گرفته می شود، متقابلا نماد که محصول و عمل  ایگو است با ابژه ای که نمادین شده اشتباه گرفته می شود.

جایی که این معادله های نمادین در رابطه با ابژه های بد شکل می گیرد، سعی می شود با آن ها مانند ابژه های اصلی رفتار شود یعنی از طریق نابودی [16] کامل و نادیده انگاری [17]. در مقاله ی ملانی کلاین که بالاتر به آن اشاره شد به نظر می رسید که دیک روابط نمادینی با جهان بیرون نساخته بوده. آن مقاله در اوایل تحلیل دیک نوشته شده بود و من بر اساس تجربه ی شخصی خودم با بیماران اسکیزوفرنیک متعجبم که آیا بعدها معلوم نشد که دیک معادله های نمادین متعددی را در جهان بیرون ساخته بوده است. اگر چنین باشد، این ها اضطراب کاملی را که در رابطه با ابژه ی اصلی آزار دهنده و ایجاد  کننده ی گناه تجربه شده، حمل کرده بودند: بدن مادر اش، پس او مجبور بوده است که با نابودی به مقابله با آن بپردازد، یعنی از طریق بی علاقگی کامل. همچنان که تحلیلش پیش می رفت به نظر می رسید برخی نمادهایی که ساخته بود و علایقی که در اتاق مشاوره به اشیای مشخصی نشان می داد خواص و تعاریف معادله ی نمادین را داشتند. برای مثال وقتی که مقداری تراشه ی مداد دید گفت بیچاره خانم کلاین. تراشه های مداد برای او خانم کلاین بودند که ذره ذره شده بود.

در تحلیل بیمار من ادوارد، در یک مرحله از تحلیلِ اش درجه ی خاصی از شکل گیری نماد بر اساس معادله ی نمادین رخ داده بود، به طوری که میزانی اضطراب از تحلیلگر او که به عنوان ابژه ی درونیِ بد احساس می شد به جانشین هایی در جهان بیرونی منتقل شد. در نتیجه به واسطه ی نادیده انگاری با آزاردهنده های فراوانی در جهان بیرون سر و کار داشت. آن مرحله از تحلیل اش که ماه ها به طول انجامید با محدود شدن شدید علایق اش به جهان بیرون توصیف می شد. در آن مرحله دایره ی لغات او نیز ناچیز بودند. او خودش و من را  از استفاده از لغاتی که به گمانش قدرت ایجاد توهم داشتند و بنابراین باید منسوخ می شدند، منع کرد. این به طرز مسحور کننده ای مشابه رفتار یک قبیله ی پاراگوئه ای به نام ابیپونز[18] است که نمی توانند آنچه آن ها را به یاد مردگان می اندازد تحمل کنند. وقتی عضوی از قبیله می میرد، تمام لغاتی که کمترین قرابتی با نام مرحوم دارد سریعا از دایره ی واژگان بیرون انداخته می شود. در نتیجه، آموختن زبان آن ها بسیار کار دشواری است از آنجایی که پر از انسداد و واژگان تازه اختراع شده ای ست که جایگزین کلمات ممنوعه شده اند.

تحول ایگو و تغییرات در رابطه ی ایگو با ابژه هایش تدریجی است. همچنین تغییر از نماد های اولیه، آنچه من معادله ی نمادین می نامم، به نماد های کاملا شکل گرفته در موضع افسردگی نیز تدریجی است. پس فقط محض روشن شدن بیشتر است که من باید یک تمایز بسیار جدی و شدید بین ارتباطات ایگو در موضع پارانویید اسکیزویید و متعاقبا در موضع افسرده وار قائل شوم. و همچنین تمایزی تند و تیز بین معادله ی نمادین و نمادهایی که در حین و بعد از موضع افسرده وار شکل می گیرند.

هنگامی که به موقعیت افسرده وار می رسیم، از ویژگی های بارز و اصلی رابطه ی موضوعی این است که ابژه به عنوان یک ابژه ی کلی حس شود. درجات بیشتری از آگاهی وجود دارد و ابژه و ایگو از هم متمایز تر می شود. چون ابژه به عنوان یک کل در نظر گرفته شده است، حالت دو سوگرایی بیشتر تجربه می شود. ایگو در این مرحله با دوسوگرایی دست و پنجه نرم می کند و گناه، ترس از دست دادن یا تجربه ی واقعی فقدان و سوگ و کوشش برای خلق دوباره ی ابژه، رابطه ی ایگو با ابژه را تعیین می کنند. همزمان همراه با تلاش برای حفظ ابژه در درون و همچنین ترمیم، بازیابی و خلق دوباره اش، فرایند های درونفکنی[19] بیش از فرافکنی[20] مطرح می شوند.

در شرایط رشد و تحول طبیعی، پس از تجارب تکرار شونده ی فقدان، بازیابی و خلق دوباره، ابژه ی خوب به شکلی اطمینان بخش در ایگو بنا می شود. همچنان که ایگو متحول و یکپارچه می شود سه تغییر بر حس واقعیت سنجی ایگو[21] در رابطه ی با ابژه تاثیر اساسی می گذارند. با افزایش آگاهی از دو سوگرایی، کاهش شدت فرافکنی، افزایش تمایز بین خود(سلف) و ابژه، احساس فزاینده ای از هر دو واقعیت درونی و بیرونی بوجود می آید. جهان درونی از جهان بیرونی متمایز می شود. تفکر همه توانی که ویژگی مراحل رشدی ابتدایی تر است به تدریج جایش را به تفکر واقع بینانه می دهد. همزمان و به عنوان بخشی از همان فرایند، تغییر خاصی در اهداف غریزی اولیه بوجود می آید. پیشتر، هدف این بود که اگر ابژه ای، ابژه ی خوبی حس می شد در تصرف کامل در بیاید و اگر ابژه ای، ابژه ی بدی ادراک و احساس می شد به تمامی نابود شود. با درک اینکه ابژه های خوب و بد در واقع یکی هستند، هر دوی این اهداف غریزی به تدریج اصلاح می شوند. ایگو به طور فزاینده ای درگیر حفظ ابژه از حس خشم و تملک جویی خود است. و این امر مستلزم درجه ی معینی بازداری از هر دوی اهداف غریزی پرخاشگرانه و لیبیدینال است.

این موقعیت محرک قدرتمندی برای خلق نمادها است و نمادها کارکرد های جدیدی کسب می کنند که ماهیتشان را تغییر دهد. نماد ها، برای جابه جا کردن خشم از روی ابژه ی اصلی و به شیوه ای که گناه و ترس از فقدان را کم کند، لازم می شوند. نماد در اینجا معادل ابژه ی اصلی نیست، چون هدف از این جابه جایی حفظ و بقای ابژه است و گناهی که در این رابطه تجربه می شود بسیار کمتر از حمله به خود ابژه ی اصلی است. نمادها همچنین در دنیای درونی به عنوان وسیله ای برای بازیابی، بازآفرینی، باز پس گیری و مالکیت مجدد ابژه ی اصلی ساخته شده اند. اما در این مرحله هر چه درک از واقعیت بیشتر می شود، آن ها به عنوان مخلوق ایگو در نظر گرفته می شوند و بنابراین هرگز کاملا با ابژه ی اصلی برابر نیستند.

طبق مفروضه ی فروید، اصلاح اهداف غریزی پیش شرط اساسی والایش است. از نظر من شکل گیری نماد ها در مرحله ی افسرده وار مستلزم بازداری اهداف مستقیم غریزی در رابطه با ابژه ی اصلی است و در نتیجه ی آن نمادها برای والایش در دسترس قرار می گیرند. سپس نمادهای شکل گرفته در درون، می توانند به جهان بیرون فرافکنی شده و معنای نمادین به آن ها اعطا شود.

ظرفیت تجربه ی فقدان و آرزوی خلق مجدد ابژه در درون یک فرد، به او آزادی ناهوشیاری در استفاده از نماد ها می دهد. و درست برعکس معادله ی نمادین، از آنجایی که نماد، محصول سوژه (فرد) شناخته می شود سوژه آن را آزادانه و سرخود استفاده می کند. هنگامی که جانشینی در جهان بیرون به عنوان نماد استفاده می شود، چون کاملا با آن نماد همانند سازی نشده، نسبت به ابژه ی اصلی ازادانه تر از آن بهره می توان برد. هر چه از ابژه ی اصلی متمایزتر شود به نوبه ی خود به عنوان یک ابژه شناخته می شود. هیچ اشتباه گرفتنی با ابژه ی اصلی نمی تواند ویژگی های ابژه ی جدیدی که به عنوان نماد استفاده شده است را محو و کمرنگ کند، پس صفات و خصایص خود آن دیده میشود، مورد احترام است و مورد استفاده قرار می گیرد. در تحلیل گاها می توانیم تغییرات در روابط نمادین را در نگرش بیمار نسبت به مدفوع اش به وضوح دنبال کنیم. در سطح اسکیزویید بیمار توقع دارد که مدفوع او پستان ایده آل مادر باشد، و چنانچه این ایده آل سازی ادامه نیابد، مدفوع او آزار دهنده می شود و به عنوان پستان گاز گرفته شده، تخریب شده و آزارنده بیرون می آید. اگر بیمار در تلاش باشد که مدفوعش را در جهان بیرون نمادین کند، نماد ها در دنیای بیرون مدفوع هستند-آزاردهنده و تحت چنین شرایطی هیچ والایشی از فعالیت های مقعدی روی نمی دهد.

در سطح افسرده وار، احساسات بدینگونه هستند که ایگو ابتدا پستان درونفکنی شده را تخریب و خودش آن را دوباره می سازد. سپس مدفوع به عنوان چیزی که بیرون از ابژه و توسط ایگو ساخته شده است، حس می شود. و می تواند به عنوان نمادی از پستان و همزمان محصول خوبی از خلاقیت خود ایگو ارزش گذاری شود.

 وقتی این رابطه ی نمادین با مدفوع و سایر تولیداتِ بدن برقرا شد، فرافکنی به مواد و اشیا جهان بیرونی مثل رنگ، خمیر، خاک رس وهر آنچه که در خدمت والایش است، روی می دهد.

البته دستیابی به این مرحله ی تحولی غیر قابل بازگشت نیست. اگر اضطراب ها بی اندازه قدرتمند باشند، در هر مرحله از رشد فردی، پسروی به موضع پارانویید-اسکیزویید محتمل است و همانند سازی فرافکنانه ممکن است به عنوان دفاعی در برابر اضطراب صورت گیرد. سپس نمادهایی که رشد کرده و به عنوان نمادهایی در والایش کارایی دارند به معادلات نمادین عینی باز می گردند. این عمدتا به این خاطر است که در همانند سازی فرافکنانه ی عظیم ایگو مجددا با ابژه اشتباه گرفته می شود، نماد با آنچه که نمادین شده اشتباه گرفته می شود و بنابراین به یک معادله تبدیل می شود.

در مثال بیمار اسکیزوفرنیک “الف” که در ابتدای مقاله نقل شد، در والایشی که قبلا رخ داده بود، نقصی وجود داشت. پیش از بیماری اسکیزوفرنیک او، ویولن به عنوان نمادی که هدف والایش را محقق می کرد، اثر بخش بود. تنها به طور مشخص در زمان بیماری اش با آلت تناسلی معادل شده بود. کلماتی که مشخصا در  زمانی به وجود آمده اند که ایگو نسبتا بالغ است، با ابژه هایی که باید آن ها را بازنمایی کنند برابر می شوند. و زمانی که همانندسازی فرافکنانه در نتیجه ی اشتباه گیری نماد ها با هم، همانها که ایگو آن ها را ساخته، رخ می دهد کلمات به عنوان ابژه هایی عینی تجربه می شوند: کلمه و یا حتا اندیشه و ابژه ای که آن ها قرار بود نمادینش کنند.

در این مرحله باید منظورم را به ترتیب از “معادله ی نمادین” و “نماد” و اینکه تحت چه شرایطی این دو پدید می آیند، خلاصه کنم. در معادله ی نمادین، نماد-جانشین[22] ، ابژه ی اصلی تصور می شود. صفات و خواص خود جانشین شناسایی یا پذیرفته نمی شوند. از معادله ی نمادین برای انکار غیبت ابژه ی ایده آل و یا کنترل ابژه ی آزاردهنده استفاده می شود. این متعلق به ابتدایی ترین مراحل رشد و تحول است.

این نماد مناسب، که برای والایش و تحولات بیشترِ ایگو در دسترس است، نماینده و نشان دهنده ی ابژه حس می شود. خصایص اصلی آن شناخته شده، محترم شمرده شده و مورد استفاده قرار می گیرند. این، در زمانی که احساسات افسرده وار بر حس های پارانویید-اسکیزویید غلبه می کنند، ظاهر می شود. زمانی که میتوان جدایی از ابژه، دوسوگرایی، گناه و فقدان را تجربه و تحمل کرد. این نماد نه برای انکار بلکه برای غلبه بر فقدان مورد استفاده قرار می گیرد. وقتی مکانیزم همانندسازی فرافکنانه به عنوان دفاعی بر علیه اضطراب های افسرده کنندهتفاده می شود، نمادهایی که تا آن زمان اساسا شکل گرفته اند و به عنوان نماد اثر گذاری دارند ممکن است به معادله های نمادین بازگشت کنند.

شکل گیری نماد مسئول و حاکم بر ظرفیت برقرای ارتباط است، چون تمام ارتباطات به واسطه ی نمادها شکل می گیرند. وقتی اغتشاشاتِ اسکیزویید در روابط موضوعی ایجاد می شوند، ظرفیت برقراری ارتباط نیز مختل می شود. اولا به این خاطر که تفکیک ابژه و سوژه واضح نیست، دوما چون نمادها به شیوه ای عینی حس می شوند و بنابراین برای اهداف ارتباطی در دسترس نیستند، وسایل و راه های ارتباطی نادر ند. یکی از مشکلات همیشه تکرار شونده در تحلیل بیماران سایکوتیک همین سختی ارتباط است. برای مثال، کلمات، خواه کلمات تحلیلگر باشد یا بیمار، ابژه ها و فعالیت ها احساس می شوند و به راحتی برای اهداف ارتباطی مورد استفاده قرار نمی گیرند.

نمادها نه تنها در ارتباط با جهان بیرونی، بلکه در ارتباطات داخلی نیز مورد نیاز هستند. در واقع، می شود اینگونه سوال کرد که وقتی از افرادی صحبت می کنیم که به خوبی با ناهشیار خود در تماس هستند منظور چیست؟ اینگونه نیست که آنها فانتزی های بدوی آگاهانه دارند، شبیه به آن هایی که در تحلیل آنها آشکار می شود، بلکه صرفا چون آن ها میزانی آگاهی از احساسات و تکانه های خود دارند. اما من فکر می کنم بیش از این باشد، منظور ما این است که آنها ارتباطاتی حقیقی با فانتزی های ناهشیار خود دارند و این، شبیه به شکل های دیگر ارتباط، تنها با کمک نماد ها صورت می پذیرد. به طوری که در افرادی که  ارتباط و تماس خوبی با خود دارند یک شکل گیری نماد آزادِ پیوسته وجود دارد که بدین وسیله آن ها می توانند هوشیار باشند و اظهارات نمادینِ فانتزی های بدوی و اساسی خود را در کنترل بگیرند. دشواری دست و پنجه نرم کردن با بیماران اسکیزویید و اسکیزوفرنیک در این نیست که آن ها با ما ارتباط برقرار نمی کنند بلکه در این است که آن ها قادر به ارتباط با خودشان نیستند. هر قسمتی از ایگو آن ها ممکن است از بخش دیگر جدا شود بدون اینکه بین آن ها ارتباطی برقرار باشد. به عقیده ی من، ظرفیت ارتباط باخود به واسطه ی استفاده از نمادها بنیانِ تفکر کلامی[23] است، که ظرفیت ارتباط با خویش را به لطف واژگان مهیا می کند. همه ی ارتباطات درونی، تفکر کلامی نیستند اما، همه ی تفکرات کلامی یک ارتباطی درونی به واسطه ی نماد ها- واژگان هستند. جنبه ی مهم ارتباطات درونی یکپارچگی آرزوهای نخستین، اضطراب ها و  فانتزی ها در مراحل بعدی رشد به واسطه ی نمادسازی است. برای مثال، در عملکرد تناسلی کاملا توسعه یافته، همه ی اهداف پیشین -مقعدی، ادراری و دهانی- ممکن است به صورت نمادین بیان و محقق شوند. نکته ای که به زیبایی در تالاسای فرنزی[24] توصیف شده و همین نکته من را به سمت آخرین مورد در مقاله ی خودم می برد. من فکر می کنم یکی از مهم ترین کار هایی که ایگو در موقعیت افسرده وار انجام می دهد نه تنها با اضطراب های افسردگی بلکه با تعارض های حل نشده ی ابتدایی تر هم مقابله می کند. یک دستاورد جدید متعلق به موقعیت افسرده وار: ظرفیت نمادسازی و از این طریق کاهش اضطراب و حل تعارض، برای مقابله با تعارض های حل نشده ی قبلی تر به واسطه ی نمادسازی آنها به کار برده می شود. اضطراب هایی که پیش تر به دلیل عینی بودن شدیدِ تجربه با ابژه و جانشینان ابژه [25] در معادله های نمادین نمی شد با آنها رو به رو شد به تدریج و به واسطه ی نمادسازی می توان با ایگوی بیشتر یکپارچه شده با آن ها مقابله کرد تا از این طریق بتوانند یکپارچه شوند. در موقعیت افسرده وار و بعد از آن، نمادها نه تنها از کل ابژه ی تخریب شده و دوباره ساخته شده که ویژگی موقعیت افسرده وار است تشکیل می شوند، بلکه از دو نیم سازی ابژه -ابژه ی شدیدا خوب و شدیدا بد- و همچنین نه تنها از تمامی یک ابژه بلکه از جزء-ابژه ها تشکیل می شوند. برخی از ارتباطات موضوعی ایده آل، پارانویید و اضطراب ها ممکن است به عنوان بخشی از فرایند یکپارچه سازی در موقعیت افسرده وار نمادین شوند.

داستان های افسانه ای کودکان یک نمونه است. داستان هایی که اساسا با جادوگر، مادر خوانده ی پری، شاهزاده ی جذاب، غول و غیره سر و کار دارد و مقدار قابل توجهی محتوای اسکیزوفرنیک در دل خود دارد. در عین حال یک محصول بسیار یکپارچه و یک خلاقیت هنری است که به تمامی، آرزوها و اضطراب های اولیه ی کودک را نمادین می کند. من می خواهم کارایی چنین داستانی افسانه ای را با مطالبی از تحلیل یک نوجوان اسکیزوفرنیک نشان دهم. این دختر از 4 سالگی دچار توهم و به وضوح اسکیزوفرنیک بود. با این حال، بسیاری از جلوه های افسردگی را نیز داشت و در مراحلی از زندگی او یکپارچگی نسبتا بیشتری وجود داشت. در این مراحل، زمانی که او احساس رنجش کمتری می کرد و به قول خودش کمی میل و اشتیاق نسبت به والدینش داشت، عادت داشت قصه های افسانه ای بنویسد. در فازهای بد، چهره های بدِ داستان هایش به زندگی او می آمدند و او را می آزردند. یک روز بعد از هفته ها سکوت، زمانی که به وضوح به شیوه ای آزار دهنده متوهم شده بود ناگهان به من روی کرد و با وحشت شدیدی پرسید: جادوگران لنکاشایر[26] چه کاری انجام می دهند؟ من هرگز درباره ی این جادوگران نشنیده بودم و او هرگز پیش تر در باره آن ها چیزی نگفته بود اما من می دانستم که خود این دختر اهل لنکاشایر بود. بعد از کمی تفسیر او به من گفت که وقتی 11 ساله بوده ( زمانی که یک سال کامل هیچ توهمی نداشته)، داستانی درباره ی جادوگران لنکاشایر نوشته. بعد از این جلسه، وضع تحلیل او بسیار آشکار کننده بود. مشخص شد که این جادوگران در واقع خودش و مادرش بودند. این موقعیت اضطرابی درست به اوایل کودکی او بر می گشت یعنی زمانی که او، خود و مادرش را در حال بلعیدن یکدیگر و همچنین در حال بلعیدن پدر می دید. وقتی درجات بیشتری از یکپارچگی حاصل شد و او رابطه ی واقعی تری با والدینش بر قرار کرد، وضعیت قبلی با شکل گیری نماد حل و فصل شد: به واسطه ی نوشتن داستانی درباره ی جادوگران لنکاشایر.

بعد حال او وخیم تر شد و موقعیت آزاردهنده ی قبلی شدید تر و وخیم تر ولی به شیوه ای جدید تکرار شد. داستان افسانه ای به زندگی اش وارد شد: جادوگران لنکاشایر- چهره های افسانه ای که او ساخته بود به واقعیت خارجی ملموسی تبدیل شده بودند. در اتاق مشاوره کاملا واضح بود که تا چه اندازه این عینی سازی داستان افسانه ای به همانندسازی فرافکنانه وابسته بود. او به من روی کرد و از جادوگران لنکاشایر پرسید. او توقع داشت که من آن ها را بشناسم. در اصل او فکر میکرد من یک جادوگر لنکاشایر هستم. او به طور ناهوشیاری فانتزی کرده بود که بخشی از خودش را که مخترع آن جادوگران بود در درون من قرار داده و ارتباطش را با آن بخش از وجودش از دست داده بود. او تمام حس واقعیت را در این فرافکنی و حافظه اش از ساخت این نماد، “جادوگران لنکاشایر” را از دست داده بود. نماد اش با من، یک ابژه ی بیرونی واقعی، اشتباه گرفته شده بود و بنابراین برای او یک واقعیت عینی بیرونی شده بود – من به یک جادوگر لنکاشایر تبدیل شده بودم. روشی که ایگوی در حال رشد و بلوغ در فرایند حل و فصل موقعیت افسرده وار با روابط موضوعی اولیه رو به رو می شود، بسیار با اهمیت است. برخی یکپارچگی ها و تمام روابط موضوعی در موضع افسرده وار که با جدا شدن تجربیات ایگوی قدیمی تر همراه هستند، حاصل می شوند. در چنین شرایطی چیزی شبیه به یک بسته ی تنهای اسکیزوفرنی در درون ایگو وجود دارد و یک تهدید دایمی برای ثبات است. در بدترین حالت، یک فروپاشی ذهنی رخ می دهد و اضطراب های اولیه و معادلات نمادینِ دوپاره شده[27] به ایگو هجوم می برند. در بهترین حالت، یک ایگوی نسبتا بالغ و البته محدود می تواند تحول یابد و کارایی داشته باشد.

اما اگر ایگو در موضع افسرده وار به اندازه کافی قوی باشد که با اضطراب ها مواجه شود، موقعیت های پیشینِ بیشتری امکان یکپارچه شدن درون ایگو را دارند و می توان از راه نمادسازی با آن ها مواجه شد، غنی کردن ایگو با کل داشته ها و دارایی ناشی از تجربه های قبلی.

کلمه ی “نماد” از اصطلاح یونانی دور هم جمع کردن[28]، گرد هم آوردن[29] و یکپارچه کرده آمده است. به نظر من فرایند شکل گیری نماد یک فرایند ممتد از گرد هم آوری و یکپارچگی دنیای بیرون و درون است، سوژه با ابژه، تجربیات قبلی با تجربیات بعدی.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

منابع:

زیگموند فروید – ایگو و اید

ارنست جونز 1916  – ” تئوری نمادسازی”. مقالات روانکاوی

ملانی کلاین 1930  –  “اهمیت شکل گیری نماد در رشد ایگو” . کمک به روانکاوی

س. موریس  –  “مبانی نظریه ی نشانه ها” . دایره المعارف بین الملیل علوم واحد2

ای. رودریگز – یادداشت هایی بر نمادسازی . ژورنال بین المللی روانکاوی 37

س. رایکرافت – نمادسازی و رابطه اش با فرآیند های نخستین و ثانویه . ژورنال بین المللی روانکاوی37

هانا سگال 1950 – برخی جنبه های تحلیل یک بیمار اسکیزوفرنیک . ژورنال بین المللی روانکاوی 31

هانا سیگال 1952 – سهم روانکاوی در زیبایی شناسی . ژورنال بین المللی روانکاوی 33

هانا سیگال 1955 – افسردگی در اسکیزوفرنیک . ژورنال بین المللی روانکاوی 36

 

 

پانویس ها:

[1] Notes on Symbol Formation

[2] Hanna Segal

[3] unconscious symbolism

[4] Stool

[5] Ernest Jones

[6] indirect representation

[7] unconscious symbolism

[8] C. Morris

[9] A three-term relation

[10] Paranoid schizoid

[11]Depressive

[12] projective identification

[13] equation

[14] symbolic equation

[15] identical

[16] annihilation

[17] scotomization

[18] Abipones

[19] introjection

[20] projection

[21] ego’s reality sense

[22] symbol-substitute

[23] verbal thinking

[24] Ferenczi’s Thalassa

[25] Object-substitutes

[26] Lancashire

[28] throwing together

[29] bringing together


WhatsApp-Image-2022-06-02-at-2.58.32-AM.jpeg
خرداد ۱۲, ۱۴۰۱

Explicating The Implicit; The Local Level and The Microprocess of Change In The Analytic Situation/ The Boston Change Process Study Group (CPSG); Nadia Bruschweiler-Stern , Alexandra Harrison , Karlen Lyons-Ruth , Alexander Morgan , Jeremy Nahum , Louis Sander , Daniel N. Stern and Edward Tronick (2002)
آشکارسازی ناآشکار- سطح مکانی و ریزفرایند تغییر در وضعیت تحلیلی / نویسندگان: گروه مطالعاتی فرآیند تغییر، بوستون،نادیا بروشوایلر-استرن، الکساندرا هریسون، کارلن لیون-روث، الکساندر مورگان، جرمی نائوم، لوئیس ساندر، دانیل ان. استرن و ادوارد ترونیک 2002/ مترجم: نگار نباتی

کلید واژه‌‌ها: حرکت رابطه ای، آگاهی ضمنی رابطه‌ای، سطح مکانی ، حرکت به جلو، در کنار هم قرار گرفتن، فرآیند تعاملی، فعالیت درمانی لحظه به لحظه

مقاله حاضر روشی از ارزیابی خرده رویدادها(micro-events) در فرایند تحلیلی را بررسی می‌کند که بخش زیادی از آن از تحقیقات رشدی سرچشمه گرفته است. برای درک فرایند تغییر در درمان تحلیلی به اهمیت فزاینده آشکار کردن ریزفرایند تعامل تاکید شده است. مجموعه ای از سازه ها و اصطلاحات تخصصی برای مطالعه فرآیند تعاملی لحظه به لحظه در درمان روانکاوی تحت عنوان سطح مکانی ، پیشنهاد شده است. سپس نظریه ای از عمل درمانی براساس فرایند سطح مکانی توضیح داده شده است که عنصر مرکزی آن شامل یک فرایند گام به گام “تطابق با همدیگر” است که از طریق تغییر رویه‌های عاطفی منجر به تغییراتی در آگاهی ضمنی می‌شود.

مقدمه

برخلاف علاقه اخیر به فرآیندهای تعاملی در درمان تحلیلی و تشخیص اینکه جنبه های درمانی مهمی در آنها وجود دارد، مطالعه چنین فرآیندهایی در موقعیت تحلیلی به ندرت آغاز شده است. به دلیل تجربه ما با تحقیقات رشدی، ما فکر کرده‌ایم که می‌توان این تعامل را به روشی مشابه با مطالعات ریزتحلیلی تعامل مادر و نوزاد مطالعه کرد. این مطالعات بر فعالیت لحظه به لحظه تمرکز می‌کنند، سطحی از تحلیل که ما آن را بسیار مهم می‌دانیم. اگرچه اکثر تحلیلگران اذعان دارند که این سطح وجود دارد، اما در مقایسه با سطح روایتی/بیانی عمل درمانی، توجه نسبتا کمی به آن شده است. ما از آن به عنوان سطح مکانی(local level) یاد خواهیم کرد که اگرچه حوزه ای سازمان یافته، بسیار ساختار یافته و پیچیده است، اما نظریه های ما به طور سیستماتیک به آن نمی‌پردازند. در این مقاله ما توضیحاتی ارائه خواهیم داد و ساختارها و واژگان را برای صحبت در مورد فرآیند درمانی در سطح مکانی فراهم خواهیم کرد. اگرچه تمرکز ما در این مقاله بر گسترش آگاهی و توصیف سطح مکانی در فرآیند درمانی خواهد بود، اما مایل نیستیم که خواننده رابطه سطح مکانی با زمینه‌های وسیع‌تر را کم اهمیت در نظر بگیرد. این زمینه وسیع‌تر شامل تمام جنبه‌های فعالیت درمانی است که به خوبی مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، مانند بیان کردن تفسیر. همچنین واضح است که همزمان با مشکلات و سوالاتی که در نتیجه تلاش‌های ما ایجاد شده است، شکاف‌هایی در درک ما هم دیده ‌می‌شود. این شکاف‌ها شامل سؤالاتی است که ما قصد داریم در حین ادامه کار به آنها بپردازیم، مانند اینکه چگونه سطح روایتی یا توضیحی را با سطح فعال یا رویه‌ای مرتبط کنیم؟ چگونه رابطه بین دنباله‌ای از حرکات رابطه‌ای و هدفی را که به سمت آن گرایش دارند، مفهوم‌سازی کنیم؟ رابطه بین سطح مکانی و هر دو مفهوم انتقال و گذشته پویا چیست؟ چگونه ناخودآگاه پویا را با سطح ضمنی مرتبط کنیم؟ پاسخ به این سؤالات مهم و سؤالات دیگر محور کاوش مداوم ما در مورد تغییر درمانی خواهد بود. در مقالات قبلی ما اظهار داشتیم که تغییر درمانی در حوزه ضمنی ناشی از فرآیندهای تعاملی و بین ذهنی بین تحلیلگر و بیمار است. ما ادعا کرده‌ایم که این فرآیندها با ایجاد تغییراتی در شناخت رویه‌ای در مورد روابط عمل می‌کنند (چگونگی بودن با دیگری) که ما آن را شناخت رابطه‌ای ضمنی () نامیدیم. ما معتقدیم که چنین فرآیندهایی بعد مهمی از کنش درمانی را تشکیل می دهند و به آنها به عنوان بخشی از چیزی بیش از تفسیر که منجر به تغییر می شود اشاره می کنند. ما همچنین دیدگاهی را بیان کردیم که چگونه تغییر در فرایندهای رابطه‌ای می‌تواند توسط آنچه «لحظه ملاقات» نامیدیم ایجاد شود. تصور بر این بود که لحظه ای از ملاقات زمانی رخ می دهد که این وضعیت دو نفره بین ذهنی از طریق نوعی هماهنگی در نوآوری‌های طرفین رابطه تغییر می‌کند. استدلال ما این بود که این هماهنگی علاوه بر دادن جهتی مشترک، به تعیین ماهیت و کیفیت ویژگی‌هایی که ظاهر می‌شوند نیز کمک می‌کند؛ به این معنا که این تناسب نوعی بازخورد به طرفین است که آیا می‌توانند با موفقیت به شیوه‌ای خاص با یکدیگر کار کنند و به کشف روش‌های مناسب‌تر باهم بودن بپردازند. در ادامه مفهوم تناسب را بیشتر تعریف کرده و مورد بحث قرار خواهیم داد.

ما تحقیقات مشترکی را که منجر به این ایده‌ها شد، با پرسیدن از پزشکان گروه خود آغاز کرده بودیم: آیا می‌توان لحظاتی را شناسایی کرد که در آن تغییر رخ داده است یا ممکن و قریب‌الوقوع به نظر می‌رسد؟

این سؤال در ابتدا ما را بر آن داشت تا به فرآیند در جریان به عنوان رشته‌هایی از لحظات نگاه کنیم که آنها را با اصطلاح «حرکت در امتداد» در نظر گرفتیم. سوال اولیه ما تفکر ما را به سمت تاکید سوگیرانه بر لحظات پر جوش و خروش سوق داد، سوگیری که ما آن را مشکل ساز تشخیص دادیم. ما، و همچنین سایر ناظران بالینی، دریافتیم که تغییرات درمانی در لحظات آرام‌تر فرآیند بالینی و همچنین در لحظاتی کوتاه از جلسه درمانی رخ می‌دهد. واضح بود که در این لحظات آرام تر، تعاملات همچنین می‌تواند به شکل‌های جدیدی از شناخت و با هم بودن منجر شود. ما به این نتیجه رسیدیم که این هماهنگی و تناسب فقط محدود به لحظات پر هیجان نبود. بنابراین احساس کردیم که لازم است یک گزارش کامل‌تر از چگونگی تغییر در سطح مکانی در لحظات آرامتر در طول درمان فراهم آوریم.

حرکت در امتداد: فرآیند بالینی در سطح مکانی

روش معمول بحث در مورد مطالب تحلیلی استفاده از روایت هایی است که توسط تحلیلگر با کمک حافظه یا یادداشت هایی که در طول جلسه نوشته می‌شود بازسازی می‌شود. با این حال، مشاهدات نوار ویدیویی نشان می‌دهد که این روایت‌ها نمی‌توانند بسیاری از رویدادهای کوچک در فرآیند تعاملی پیچیده و چندلایه را به تصویر بکشند. این فرآیند دقیق و با جزئیات، آنچه را که ما سطح مکانی می نامیم تشکیل می‌دهد. رویداد لحظه‌ای سطح مکانی، در واقع درجه ای از رویدادهای خاص کوچک است، نه سطحی از معانی کلامی. در این مقاله ما استدلال خواهیم کرد که این فرآیند ضمنی وجود داشته و در الگوهای پیچیده ای سازماندهی شده است که مطالعه آنها را امکان‌پذیر کرده است. علاوه بر این، دیدگاه ما این است که فرآیند سطح مکانی، حوزه مهمی از تغییرات درمانی را تشکیل می‌دهد، زیرا محل تغییر فرایندهای رابطه‌ای است. رویدادهای سطح مکانی در زمان‌بندی و پیکربندی تفسیر «بعدی» مهم خواهند بود، چون از آنجایی که این رویدادها زیرلایه تعامل است، مطالعه آن مستلزم تمرکز بر خود تعامل است.

ما دقیقا چگونه تعامل را مطالعه می‌کنیم؟ در واقع، تعامل چیست؟ تعریف فرهنگ لغت انگلیسی آکسفورد، «عمل یا تأثیر افراد بر یکدیگر»، این سؤال را مطرح می‌کند که چگونه چنین کنش یا تأثیری اعمال می‌شود. در اینجا، مدل‌ها و بینش‌های حاصل از تحقیقات رشدی و نظریه سیستم‌های پویا مرتبط به نظر می‌رسند. روش‌های مشاهده‌ای تحقیقات رشدی، که بر مشاهده مکرر تعاملات فیلم‌برداری شده بین نوزادان و مادرانشان متکی است، جزئیات زیادی را از ریزفرایند لحظه‌ای روشن کرده است. ریزه کاری‌های تعامل، زبان بدن، عناصر بیانی ژست و چهره، ریتم های آوایی، عناصر صوتی و زمان بندی، قابل مشاهده و کدگذاری است. برای بیماران تحلیلی بزرگسال، این سطح فرا ارتباطی یا فرا محتوایی تا حدی از طریق ابزار کلام یعنی تفاوت های ظریف انتخاب کلمات، زمان بندی و سبک شاعرانه گفتار منتقل می‌شود. ما دریافتیم که به روشی مشابه، قرار دادن فرآیند بالینی زیر لنزهای میکرو-تحلیلی مفید خواهد بود. شاید این دنیای لحظه‌ای برای درک تغییر در درمان بزرگسالان نیز حیاتی باشد. در مطالعات مشاهده ای نوزادان، این دنیای لحظه‌ای جایی است که برای او زندگی رابطه ای اتفاق می‌افتد. اگرچه بستر درمانی مبتنی بر امر زبانی است، اما تعاملاتی که در اینجا مشاهده می کنیم و الگوهایی که ظاهر می شوند تا حد زیادی ضمنی هستند، به طوری که بسیاری از آنچه که رخ می دهد وارد آگاهی فکری نمی شود.

تعامل اجتناب ناپذیر است و ریشه بیولوژیکی دارد

به عنوان موجودات زنده، در سرنوشت ماست که با محیط خود تعامل/مبادله داشته باشیم. از این طریق است که زندگی را حفظ کرده، خودمان را تنظیم می‌کنیم و در محیط گسترش می‌دهیم. ما به این فرآیند مبادله به عنوان یک فرآیند ریشه‌ای بیولوژیک می‌نگریم که می‌تواند از نظر اخلاق شناختی هم درنظر گرفته شده و مطالعه شود. اگر دو حیوان در یک فضا قرار گیرند، یک فرآیند پیچیده تنظیم فاصله فیزیکی شامل حرکت به سمت همدیگر و دور از هم رخ خواهد داد. وضعیت های بدنی و حرکات برای تعیین ماهیت درگیری تغییر می‌کند. این‌ها «نمادشناسی‌های» تعامل هستند. در مورد انسان، این فرآیند تا حد زیادی ذهنی است، به این معنی که کاوش، تنظیم و ایجاد خطوط، مرزها و ساختارهای زمانی مناسب برای تعامل عمدتاً به جای فضای فیزیکی در یک فضای بین‌ذهنی رخ می‌دهد. اما با این وجود اتفاق می افتد. این یک فرایند تلاش برای نزدیک‌تر شدن، یا دورتر شدن، یا جلوگیری از اتفاق افتادن چیزی، یا انجام دادن چیزی، یا افزایش یا کاهش حالت برانگیختگی، یا تغییر حالت عاطفی در رابطه با دیگری است. اینها را می توان «نمادهای ذهنی» نامید. بر اساس چنین حرکت‌های رفت و برگشتی است که به احساس «هماهنگ بودن» با دیگری می‌رسیم یا با این احساس باقی می‌مانیم که دیگری یک میلیون مایل دورتر است. ما می دانیم که چه زمانی از کسی خوشمان می آید یا از آن متنفریم، چه زمانی می‌خواهیم مورد پسند قرار بگیریم یا احساس بی تفاوتی کنیم، چه زمانی آرزوی نزدیک شدن به یکدیگر را داریم یا می‌خواهیم کناره گیری کنیم، چه زمانی می‌خواهیم چیزی اتفاق بیفتد یا آن را در سطح فعال سازی مهار کنیم. این مذاکره حتی اگر در موقعیت تحلیلی از طریق تبادل کلامی منتقل شود در واقع در حوزه ضمنی تعامل اتفاق می‌افتد. تقریباً همیشه هزاران پیام دیگر در پس محتوای صریح تبادل کلامی وجود دارد که بسیاری از آنها به سطح آگاهی فکری نیامده اند و این معنی درونی است که حوزه ضمنی را تشکیل می‌دهد. به عنوان مثال، یک بیمار که به خوبی با مشکل خود در رابطه با “حضور در جلسات” آشنا بود، جلسه ای را با گفتن این جمله آغاز کرد: “امروز غیرعادی است زیرا من هم اینجا با شما هستم و هم پشت چشمانم پنهان شده ام”. تعامل کنندگان اهداف بین ذهنی دارند، مانند با هم ماندن یا نماندن، یا در حال حاضر نه ، یا در اینجا نه، انجام دادن کارها با هم یا ندادن‌شان ، یا در حال حاضر نه ، یا نه در اینجا و این نیات همیشه در حال اجراست. در این وضعیت، نوآوری‌های طرفین رابطه ممکن است مناسب بوده باشد یا نباشد. نیات طرفین رابطه، لحظه به لحظه در یک فرایند پیوسته و از طریق خلق مداوم گشتالت های خود و نیات و حالات دیگری ساخته می‌شود. در مثال بالا، صحبت اولیه بیمار یک حرکت اکتشافی است که در واقع ارزیابی‌ای است از وضعیت بیمار با تحلیلگر خود در آن روز. پاسخ تحلیلگر در ادامه نحوه حرکت آنها به سمت یک تعامل مناسب را محدود می‌کند. باید ساختار‌های بازخوردی‌ ای وجود داشته باشد که به طور مداوم عمل کنند و به ما اطلاع دهند که آیا ما در حال نزدیک‌تر شدن به اهدافمان هستیم یا خیر، و آیا در نوع تعامل خود هماهنگی لازم برای حرکت به سمت آن اهداف را داریم؟ در ادامه، چنین اطلاعاتی معمولاً از این جهت ضمنی هستند که با وجود اینکه امکان رسیدن به آگاهی را دارند، اما نیازی هم به این امر ندارند. هر یک از طرفین تعامل همزمان به روش‌هایی عمل می‌کند که نیت‌هایش را منتقل کرده و همزمان نیات دیگری را نیز استنباط می‌کند. هر فرد درگیر یک جست و جوی بین‌ذهنی برای گفت‌و‌گو در مورد بهترین وضعیت ممکن بین نیات خود و دیگری است. ما این سطح روانی- اخلاقی را سطح مکانی تعامل می‌دانیم که همیشه در زمانی که دو نفر در حال تعامل هستند ادامه دارد. هر چیز دیگری با این سطح مفهوم‌پردازی می‌شود. یکپارچگی خود به عنوان یک واحد و لزوم خودسازماندهی آن، مستلزم یک کنش/واکنش/تعامل مستمر است. این سطح مکانی است.

تعامل خودانگیخته، خلاقانه و با هم ساخته می‌شود

تعامل مجموعه پیچیده ای از عناصر قدیمی و جدید است که نمی تواند کاملاً جدید باشد، زیرا طرفین تعامل‌کننده یکدیگر را   نمی‌شناسند یا نقطه شروعی برای هماهنگ شدن و انجام فعالیت مشترک ندارند. در عین حال کاملا هم قابل پیش‌بینی نیست. وقتی این تعامل کاملا کلیشه ای یا ساختگی باشد، آن را غیر رضایت بخش، غیراصیل و احتمالاً آشفته می‌بینیم. در نتیجه، از آنجایی که بدون برنامه قبلی است، باید فرایندی خود به خود باشد. مثالی از جلسه اولین ضبط شده تحلیل یک کودک برای نشان دادن برخی از این جنبه‌های سطح مکانی مفید است. لورا، کودکی5 ساله، در ابتدا خانه عروسک را قبل از جستجو در جعبه اسباب بازی تحلیلگر برای یافتن اشیایی برای قرار دادن در آن، بررسی می کند. اگرچه مادرش پشت سر اوست، اما به نظر می‌رسد که لورا او را از نزدیک زیر نظر دارد، در حالی که همزمان از تماس چشمی و تبادل کلامی با تحلیلگر که در پس‌زمینه سمت چپ کودک است، اجتناب می‌کند. سه دقیقه بعد از جلسه، لورا برای اولین بار از مادرش به سمت تحلیلگر برمی‌گردد، در این مرحله می‌توان گفت که صحنه شروع می‌شود. ما یک تفسیر احتمالی در مورد این تبادل رادر زیر شرح می‌دهیم.

سکانس اول

بیمار: هیچ کس نمی تواند وارد اتاق شود! نمی خوام به من نزدیک بشی.( با این حال کلمات با عاطفه و گفته‌ها مغایرت دارند، که می گویند، هوم، شاید یک زمانی…)

تحلیلگر: آره، این ایده خوبی است! چطوره که بگی من یه کاری انجام بدم! می خواهی به من بگی… یه کاری رو که… من میتونم با خونه عروسک انجام بدم؟ (هدف سریع تحلیلگر برقراری ارتباط با لورا و تلاش برای پیوستن به بازی کودک است. این هدف سطح مکانی برای ایجاد نوعی تعامل با کودک در درون هدف نهایی کمک به تغییر او قرار دارد.

بیمار: من… نمیدونم هنوز ( به عقب رفته ولی هنوز یک ارتباط ضعیف را حفظ می‌کند.)

تحلیلگر: باشه، من صبر میکنم تا خودت چیزی رو پیشنهاد کنی(به تعویق انداختن و پذیرش عدم تمایل لورا به اشتراک گذاری شوق و حرارتش)

بیمار: این اتاق قرار است فقط تخت باشد! (ابتکارعمل)

تحلیلگر: فقط تخت‌ها( تایید کردن/ تصدیق، هنوز در تلاش برای پیوستن)

بیمار: فک نمیکنم که اینجوری فایده داشته باشه. اون اتاق فقط تخت داره این اتاقم فقط تخت داره (عقب کشیدن)

تحلیلگر:اوکی…دو تا اتاق…و فقط تخت‌ها( دوباره تایید و تصدیق کردن پیش‌قدم شدن لورا)

بیمار: اره.خوب، در واقع… اون اتاق خواب قرار نیست باشه. این قراره اتاق خواب باشه (عقب کشیدن/جلو رفتن؛ تکرار بازی دو قطبی بودن؛ این بار جهت هم ظاهر می‌شود)

تحلیلگر: باشه

بیمار: پس این مطابقت داره (حرکت به جلو در جهت تایید شده. اکنون به نظر می رسد که این جهت نشان دهنده حرکتی به سمت با هم بودن بین این دو نفر است – “مطابقت”.

بیمار: و فقط یه راه واسه رفتن به اون جا هست. تو باید سوار شی… و بپری رو تخت…اینجوری (دسترسی برای حفظ فاصله بین‌ذهنی راحت، به شدت کنترل می شود. اما شرایط از “هیچ کس نمی تواند وارد شود” به “یک راه وجود دارد” تغییر کرده است.)

در این توالی کوتاه، تحلیلگر در تلاش است تا به کودک بپیوندد. کودک در مورد به سرعت گرم گرفتن مردد است و در پاسخ به هر یک از ابتکارات تحلیلگر برای پیوستن به او عقب نشینی می کند و تحلیلگر تسلیم می شود و استنباط می کند که لورا در این مرحله نمی تواند ابتکارعمل را به اشتراک بگذارد. لورا فرآیند خاص خود را طی می‌کند (پیش‌قدم شدن، که به دنبالش عقب نشینی جزئی پیچیده با هر یک از حرکات تحلیلگر رخ می‌دهد) طوری که آنها در واقع کاری را با هم انجام می دهند. کودک و تحلیلگر با انتخاب حرکت بعدی خود در پاسخ به کاری که دیگری انجام می‌دهد، در فضای بین‌ذهنی خود گفتگو می‌کنند.

سکانس دوم(۲۶ ثانیه بعد شروع می‌شود)

بیمار: هوم، یه عالمه پتو!

تحلیلگر: اوکی…یادت نره، من منتظر دستوراتتم. میتونم بهت ملحق بشم؟

بیمار:[خنده]هومم. همیشه سخته پتوها(blankets) رو پیدا کنی [در حال گشتن داخل جعبه اسباب‌بازی‌هاست ولی به نظر می‌رسد چیزی که دنبالش است را نمی‌تواند پیدا کند] (انحراف / تردید، و اجتناب از تعامل مستقیم)

تحلیلگر: چیا رو؟ (درمانگر حرف لورا را اشتباه شنید و فکر کرد که میگوید بچه‌های خالی(blank kids). متوجه نشدن و پرسش از کودک جهت واضح شدن و ارتباط مستقیم بیشتر)

بیمار: پتوها!!!! (تماس بیشتر بدون مرتبط شدن)

تحلیلگر: آهان، پتوها. این نمایش تواه و خوب حداقل ما دوتامون توش هستیم.

بیمار: پیدا کردن بالشت‌ها هم سخته (لورا موضوع پیدا نکردن چیزی را تکرار می کند. ناتوان از پیدا کردن چیزی که به دنبالش است، با تغییر به چیزی دیگر سازگار می‌شود، اما وقتی جستجوی او نتیجه‌ای نداشت، دوباره باید مسیر خود را تغییر دهد. هنوز درگیری با درمانگر را در حالت تعلیق نگه می‌دارد، اما تکه‌های کوچکی از تماس را اضافه می‌کند).

تحلیلگر: آره، بعضی از بالشت‌ها و پتوها ممکنه…یه جورایی… یه اتفاقی براشون افتاده باشه (تحلیلگر به دنبال راهی برای حفظ ارتباط بدون افزودن محتوا یا جهت خاصی است. این یک مکان نگهدارنده است، به نظر می رسد موفقیت‌آمیز بوده زیرا کودک به کار دیگری مشغول می‌شود.)

بیمار:آره، خوب… این یه میزه… فقط اینکه ما دو تا ازش رو می‌خوایم (بله، اولین اشاره به “خوب”)

تحلیلگر: میخوای من یه نگاه بندازم؟ میتونم الان بهت ملحق بشم، اگه یه چیزی برات بیارم اجازه ورود به اتاق بازیت رو دارم؟)

بیمار: اره… پیداش کردم! اره، میتونی بیای پیش من، یه چیزی بهم بدی. وایسا، چیزی که میخواستمو پیدا کردم، کمک نیاز نیست ( این قسمت “نیاز نیست” از نظر اهمیت در جایگاه پایین تری قرار دارد، زیرا همه چیز برای ملحق شدن ایجاد شده است، و پس از سه پیشنهاد کمک توسط تحلیلگر به عنوان راهی برای پیوست به کودک، و دو دفعه امتناع کودک برای جدا ماندن، لورا بالاخره به هم پیوستن را می‌پذیرد).

تحلیلگر: آفرین بهت! من این شروع اشتیاقت برای اینکه گذاشتی من بهت ملحق بشم رو متوجه شدم و دوسش دارم!

دوباره، همزمان که آنها تعاملشان را دوباره از سر گرفته و به طور اتفاقی به یکدیگر پاسخ می‌دهند ما می‌توانیم رفت و برگشت بین این دو را ببینیم. فهمیدیم که در این سطح افراد نمی‌دانند از این لحظه به لحظه بعد چه اتفاقی می‌افتد (اگر لورا پتوها را پیدا می‌کرد چه می‌شد؟ یا اگر تحلیلگر به جای شنیدن کودکان خالی، از همان ابتدا کلمه پتوها را درست می‌شنید) و طرفین حتی با وجود بودن در یک مسیر بازهم نیاز به بداهه پردازی دارند. ممکن است ندانیم که بیمار چه خواهد گفت یا تحلیلگر چگونه پاسخ خواهد داد. این تعامل همیشه در حال پدیدار شدن و تکامل یافتن است، عمدتاً به صورت فی البداهه. اهداف همچنان شکل گرفته و با ادامه تعامل تغییر می‌کنند (مثلاً تغییر از پتوها به میزها، و در سطح بین‌ذهنی تغییر از کنار گذاشتن درمانگر به سمت سست شدن گاردهای دفاعی لورا). بنابراین، حداقل در سطح مکانی، غیرقابل پیش بینی بودن و عدم قطعیت از ویژگی‌های این فرایند است. وقتی دو نفر در تعامل با یکدیگرند، مجموع رفتارهای آنها در لحظه در یک بافت رفتاری به صورت مشترک ساخته می‌شود و از گذشته به عنوان یک پس‌زمینه استفاده می‌شود. هر یک از طرفین در یک فرایند پیوسته فی البداهه که شامل تطبیق یافتن پیوسته هر فرد نیز هست، از طرف مقابل تاثیر پذیرفته و به او پاسخ می‌دهد. این تطبیق‌ها را بر چه اساسی انجام می‌دهند؟ این تطبیق یافتن فقط می تواند بر اساس راهبردهای انطباقی آنها و در واقع دانش ضمنی رابطه‌ای باشد، که در اعمال هر فرد یعنی کنش‌های گفتاری، و تعاملات او قرار دارند. عمدی بودن، همانطور که از تعامل استنباط می‌شود، ضرورتاً معانی‌ای را ایجاد می‌کند. و از آنجایی که آنچه اتفاق می‌افتد توسط طرفین تعامل‌کننده و همزمان در حین وقوع تشکیل می‌شود، می‌تواند تنها یک فرآیند خلاقانه، خودانگیخته و هم‌آفرین باشد. این همان فی البداهه ساختن است.

نمونه هایی از درمان روانکاوانه بیماران بالغ را نیز می توان از دیدگاه سطح مکانی مشاهده کرد. به عنوان مثال، در نظر بگیرید که وقتی بیمار در سکوت فرو می رود چه اتفاقی می افتد. تا زمانی که هم بیمار و هم تحلیلگر با سکوت «موافق باشند» سکوت وجود دارد. اما سکوت شامل چه چیزی است؟ آیا این خواسته دیگری است، یا به دلیل اجبار و زورگویی، توافق کردن، نفس کشیدن، تنش داشتن، مسالمت آمیز بودن یا بازیگوشی است؟ آیا تفسیرهای این دو از سکوت تفاوت دارد؟ هر یک از طرفین بر‌اساس تاریخچه منحصر‌به‌فرد خود، ارزیابی مداومش از آنچه در حال وقوع است و احساسات متعاقب با آن را می‌سازد. فرض کنید تحلیلگر تصمیم می‌گیرد بعد از دو دقیقه چیزی بگوید. مسائل از آن نقطه به بعد پیش خواهد رفت. اگر تحلیلگر تصمیم می گرفت بعد از پانزده ثانیه چیزی بگوید، مسیر بعدی متفاوت می‌بود. می توان گفت راه های زیادی وجود دارد که طی نشده است. به این معنا، فرآیند تعاملی همیشه در حال خلق شدن بوده و غیرقابل پیش‌بینی است، زیرا با وجود تنظیمات خردی که هر فرد در مقابل دیگری انجام می‌دهد، نیات نیز تغییر می‌کنند. اینکه این مسیر تعامل قرار است به کجا برود، تنها پس از انجام آن مشخص خواهد شد.

تعامل یک فرآیند درهم و برهم است

هر فرد یک مرکز مستقل ابتکارعمل است. بنابراین، هیچ دو شریکی هرگز نمی توانند در تعامل خود کاملاً همسو باشند. همچنین، همسویی لزوما مطلوب نخواهد بود. از آنجایی که تعامل فی‌البداهه است، تعاملات ضعیف نیز اجتناب ناپذیر هستند. تعامل کنندگان از کنار یکدیگر خواهند گذشت. آنها می روند، برمی‌گردند، مکث می‌کنند و نشان می‌دهند که می‌خواهند همه چیز ادامه یابد یا تغییر کند. فرآیند تعاملی منابع بسیاری از “صدا” یا درهم‌ریختگی دارد که بخشی از پیچیدگی تعامل است. تغییر لورا از پتو به بالش و درست نشنیدن تحلیلگر او را به خاطر بیاورید. لغزش اجتناب‌ناپذیر، ناکارآمدی یا درهم‌ریختگی توسط سیستم‌های روانی موازی متعددی که «ذهن» را تشکیل می‌دهند، به دلیل مشکلات ذاتی در شناخت ذهن دیگری، و این واقعیت که هر فردی انگیزه‌ها و تفاسیر خاص متفاوتی دارد، به وجود می‌آید. با این حال، این اشتباهات تعاملی اجتناب ناپذیر امکان مذاکره مجدد، اتصال به روشی متفاوت و تغییر جهت را نیز فراهم می‌کند. از این منظر، درهم‌ریختگی نیز مولد است. همچنانکه که هر شریک تلاش های متعددی برای تعامل با دیگری ایجاد می‌کند، احتمالات جدیدی برای این تعامل ظاهر می‌شود. در تطابق با مدل تنظیم متقابل، وجود شیوه‌هایی برای همسویی مجدد از ویژگی‌های حیاتی است. تصویر بالینی زیر (فشرده شده برای وضوح) ناهماهنگی و همسویی مجدد این فرآیند نظارتی را نشان می‌دهد. ژان (بیمار) می گوید که همکارش (کاس) متعصب و گمراه است، اما من او را تسکین داده و اوضاع را آرام می‌کنم.

تحلیلگر: این چیه که سعی در آروم کردنش داری؟

بیمار: احساس میکنم حقیره. یه احمقه. همیشه چیزای غلط میگه.

تحلیلگر: چی غلطه؟

بیمار: و من از حرفای کر کننده‌اش اذیت شدم

تحلیلگر: چی حس اذیت کننده بودن میده؟

بیمار: حس می‌کنم ارتباطم باهاتون رو از دست دادم. خیلی چیزای زیادیه که می‌خوام بهتون بگم… و شما به سوال پرسیدنتون ادامه می‌دید!

تحلیلگر:اوه

بیمار: سرکار که کاس همش میره رو اعصاب من، الانم اینجا شما دارید عصبانی‌ام می‌کنید. ظاهرا که کل دنیا میره رو اعصابم!

تحلیلگر: شاید این حس که یه نفر تو همون مسیری که تو می‌خوای نیست، اعصابت رو خورد می‌کنه.

بیمار: شاید. چون یهو حس میکنم نیروم رو از دست دادم. احساس می کردم می‌خوام همه چیزهایی را که من رو ناراحت کرده به شما بگم. بعدش یهو حس می‌کنم که چه فایده‌ای داره؟

در بخش اول این دیالوگ، تحلیلگر و بیمار نیات یکدیگر را درک نمی‌کنند، اگرچه این عدم همسویی تنها زمانی ظاهر می‌شود که بیمار، با عصبانیت، به آن اشاره می‌کند. با این حال، توجه او به ناهماهنگی، هر دو طرف را درگیر فرآیند یافتن توازن بهتری می‌کند به این صورت که از طریق کلامی به شناسایی ناهمسویی‌ها می‌پردازند. البته باید توجه داشت که در زمان‌های دیگر، این فرآیند می‌تواند در سطح ضمنی و از طریق تنظیمات خودکاری که در هوشیاری نیستند، رخ دهد. احتملا، اگر نوعی تحریک‌پذیری در لحن صحبت بیمار حس شود، تحلیلگر ممکن است با حس کردن اشکالی در کار، از پرسشکردن فعالانه خودداری کند.

حرکات رابطه ای و فرآیند افزایش تناسب

ما در نظر می گیریم که سیستم‌های خودسازمان‌یافته به سمت انسجام بیشتر تمایل دارند. در یک سیستم زنده سالم باید هم فرد و هم شرایط را درنظر بگیریم. در موقعیت درمانی این مسئله شامل خود تحلیلگر، بیمار و همچنین الزامات خاصی می‌شود. ساختار درمانی، مراجعه به درمانگر برای کمک به تغییر، کنار گذاشتن ارضای نیازها و آرزوهای تحلیلگر، نقش روانکاو در ساختن دوباره معانی جدید با کمک بیمار، بازداری از به اشتراک گذاری فضای زندگی توسط روانکاو و بسیاری از عوامل مشابه دیگر، همگی شامل الزامات خاص درمانی می‌شوند. در این بافت درمانی، تعاملات مناسب بین تحلیلگر و بیمار منجر به ظهور تدریجی یک وضعیت دوتایی منسجم‌تر می شود، وضعیتی که می تواند به آرامی، گام به گام و به طور ضمنی اتفاق بیفتد. این حرکت به سمت انسجام بیشتر را می‌توانیم به شکل حسی از تناسب و اختصاصی بودن فضای دو نفره که مولد نوعی از بهزیستی است، تجربه کنیم. باید توجه داشت که ما به موضوع انسجام صرفاً بر اساس تعبیر فرد از واقعیت فکر نمی‌کنیم. برای مثال، در شرایط بیمارگونه ای مانند پارانویا، ساختار هذیانی یک فرد از واقعیت، حتی اگر از نظر منطقی سازگاری درونی داشته باشد، ناهماهنگی قابل توجهی را در تناسب بین بیمار و محیط بزرگتر مرتبط با تحلیلگر و فضای تحلیلی ایجاد می کند؛ یک گسست درون سیستم که منجر به فاصله گرفتن از توازن و خاص بودن فضای درمان می‌شود. با این حال، برای بحث در مورد روند حرکت به سمت افزایش انسجام زوج تحلیلی، باید واحد تعاملی کوچکتری را در نظر بگیریم که آن را “حرکت رابطه ای” نامیده‌ایم. با درنظر گرفتن آنچه که در درگیری درمانی در سطح مکانی اتفاق می‌افتد، اصطلاح حرکت رابطه‌ای را استفاده کردیم تا بتوانیم کوچکترین بخش از عمل کلامی و غیرکلامی که قابلیت تجزیه شدن به یک قصد بین‌ذهنی را دارد مشخص کنیم. مشکل اصلی که ما با آن مواجه شدیم، این بود که در حالی که اعمال قابل مشاهده هستند، مقاصد یا معانی مرتبط با آنها باید استنباط شوند. اما بر اساس مطالعات رشدی‌ای که این فرضیه را تایید می‌کنند، ادعا می‌کنیم که این فرآیند استنباط نیات افراد از طریق تجزیه اعمال، هسته اصلی دانش ما درباره نحوه عملکرد مغز و شیوه‌ای که ما دیگران را می‌فهمیم است. این استنباط‌ها در مورد نیات دیگری، ماده خامی است که از طریق آن حرکات رابطه ای فرد که هدایت‌گر کنش بین‌فردی هستند ساخته می‌شوند. واکاوی کردن نیات افراد یک مسئله حیاتی است که طرفین تعامل با آن رو‌به‌رو هستند. رابطه بین عمل مشاهده شده و قصد استنباط شده رابطه‌ای سست است. تجزیه یک عمل به نیات یا معنا، اغلب مستلزم نوعی تکرار و افزونگی در توالی‌های تعاملی افراد است تا بتوان «تفسیر‌های» جایگزین احتمالی را ارزیابی و رد کرد. این فرآیند استنتاج و ارزیابی همیشه در سطح ضمنی رخ می دهد. ابهام مداوم در استنباط نیت یا ردیابی هدف فرد دیگر منجر به همان درهم‌ریختگی غیرقابل اجتناب در فرایند تعامل می‌شود که این درهم‌ریختگی در طبیعت ذهن انسان ذاتا وجود دارد. هر یک از پارتنرها نه تنها اعمالی را مطرح کرده و به تفسیر نیت‌های طرف مقابل می‌پردازند، بلکه در شکل‌دهی به اعمال و نیات طرف مقابل نیز تأثیر دارند. با گذشت زمان و تلاش مستمر برای دستیابی به فعالیتی مناسب تر، قصد‌های هر یک ممکن است به طریق فراینده‌ای به صورت ضمنی شناسایی شده و توسط دیگری و با حرکات متناسب تر پاسخ داده شود. به همین دلیل است که حرکت رابطه‌ای جنبه‌ای از فرآیند بین‌ذهنی است که نمی‌توان از قبل نوع و زمان خاصی از یک عمل را به آن نسبت داد.

با همسو شدن نیات، فعالیت‌های مشترک جدید و پیش‌بینی‌نشده‌ای می‌توانند ظاهر شوند که هرکدام به طور مستمر بر‌اساس عملی اکتشافی مانند پرسیدن از اینکه آیا در جلسه با هم هستیم یا آیا اینجا جایی است که من می‌خواهم باشیم ارزیابی می‌شوند. روند اکتشاف و سنجش تناسب در حال انجام است. در دیدگاه ما، این تناسب به طور مداوم به وسیله آگاهی از اعمال تکمیل ‌کننده دیگری در پاسخ به ابتکار عمل خود فرد احساس می‌شود. با این حال، این تشخیص لازم نیست که صریح باشد و در واقع نیازی به آگاهی در سطح آگاهانه ندارد. رسیدن به توازن، احساس سرزندگی و رفاه را باعث می‌شود زیرا انسجام در سیستم دوتایی(روانکاو و بیمار) به عنوان یک کل منسجم افزایثش می‌یابد. این توازن در حرکات رابطه‌ای همچنان که در تعامل مادر-فرزند ایجاد تغییر می‌کند، در تعامل تحلیلگر-بیمار نیز تغییر را سرعت می‌بخشد. توازن و تناسب در ابعاد مربوط به رابطه ، مدل‌های تعاملی خودانگیخته، منسجم‌تر و مشارکتی‌تر حرکات رابطه‌ای، منجر به تغییراتی در فرآیند حرکتی رو به جلو می‌شود. هر بار که یک تناسبی وجود دارد، حتی یک دقیقه، زوج تحلیلی در مکان تقریبا متفاوتی خواهند بود. به یاد بیاورید که لورا و تحلیلگر از موضع «هیچکس نمی‌تواند وارد اتاق شود» به «فقط یک راه برای ورود وجود دارد» تغییر مکان دادند. این همان مکان کمی متفاوت است. از منظر سطح مکانی ضمنی، کار آنها با یکدیگر به بافتار جدیدی تغییر داده شد که از آن جا می‌توان به پیش رفت. فضای بین‌ذهنی مشترکی که آنها ایجاد کردند سیستم را به سطح انسجامی پیچیده‌تری سوق داد. آنچه ایجاد شده به هردو تعلق داشته و بخشی از شناخت رابطه‌ای ضمنی آن‌ها از یکدیگر می‌شود.

تناسب و تغییر از دیدگاه تئوری سیستم‌های پویا

در کنار تحقیقات رشدی، نظریه سیستم های پویا مجموعه مهمی از اصول را در مورد فرآیندهای تغییر ارائه کرده است. مفاهیم ‌ویژگی های نوظهور (emergent properties) و حالت های مجذوب‌کننده (attractor states) به طور خاصی به در نظر گرفتن فرآیندهای تغییر در درمان‌های روان پویایی مرتبط هستند. ویژگی‌های نوظهور تغییراتی در یک موجود زنده هستند که توسط طراحی ارگانیسم از قبل مشخص نشده‌اند، اما به عنوان جنبه‌ای از رابطه ارگانیسم– بافتار تکامل می‌یابند. حالت جذب کننده یک الگوی پایدار است و می‌توان آن را جایی در نظر گرفت که سیستم با اینکه مطلقا موظف نیست، «ترجیح می‌دهد» که در آنجا ساکن شود. در مقالات قبلی ما به آگاهی ضمنی رابطه‌ای فرد به عنوان یک ویژگی ضروری اشاره کردیم. این آگاهی ضمنی مجموعه‌ای از محدودیت ها را ایجاد می کند که تشکیل دهنده وضعیت‌های جذب کننده هستند که در آن زمینه(های) رابطه درونی و بیرونی آن فرد تمایل به بودن دارند، زیرا چنین “آگاهی‌ای”، آنچه از نظر رابطه‌ای و درونی برای فرد امکان پذیر است را تحت تاثیر قرار می‌دهد. فرآیند تحلیلی ناگزیر شامل کار همزمان در سطوح عاطفی، شناختی و فعال برای غیرفعال کردن فرایند‌ها و معانی قدیمی با ته مایه منفی‌ است، در حالی که به طور همزمان راه‌های یک‌دست‌تر، منعطف‌تر و منسجم‌تر را برای با هم بودن ایجاد می‌کند. بی‌ثباتی برای انتقال سیستم به شیوه‌ای متفاوت از حالت همیشگی آن ضروری است، اما به طور متناقضی، ایمنی پیش‌نیاز آن است.

عناصر تعاملی که تغییر را کاتالیز می کنند

اکنون آشکار شد که ما بر آنچه در تعامل و در سطح مکانی اتفاق می‌افتد تأکید زیادی داریم. به جایی بازگشتیم که روانکاوی آغاز شد، جایی که فروید (1895) اولویت را به عمل داد. و پس از معرفی مدل ساختاری، به طور ضمنی به این موضع بازگشت که درمان باید رشدی باشد و اتفاقی بین بیمار و تحلیلگر بیفتد. دیدگاه ما این است که تناسب داشتن، به عنوان یک بافت جدید، پتانسیل را برای گسترش بیشتر اشکال جدید تجربه مشترک ایجاد می‌کند. این موضوع زمینه بین‌ذهنی را تغییر می دهد و انتظارات ضمنی رابطه‌ای هر یک از طرفین را هم تغییر می‌دهد. با چنین تغییری، فرصت برای گسترش ابتکارات جدید(تغییر) ممکن می‌شود. در تعامل درمانی، تغییرات به جریان تعاملی وارد می‌شوند و فرصت‌هایی را برای توافق یا عدم توافق ایجاد می‌کنند. هنگامی که توافق هست یا به عبارتی نوآوری‌های طرفین در تناسب با یکدیگر‌اند، فراگیری بیشتری ایجاد می شود، به این معنا که هر یک در آن لحظه چیزی اساسی را در مورد وضعیت آگاهانه طرف دیگر درک کرده است. همانطور که جهت جریان تعاملی تغییر می‌کند، اگاهی ضمنی رابطه‌ای نیز تغییر می‌کند. در صورتی که توافقی صورت نگیرد، انسجام و فراگیری بیشتر به طور بالقوه محدود شده یا از آن جلوگیری می‌شود. در حالی که ما مفهوم‌سازی‌های خود را به لحظات پربار محدود می‌کردیم، چیزی که به آن تأکید نکردیم این موضوع بود که تناسب داشتن یا به‌طور خاص تشخیص اقدامات تکمیلی، مفهوم بالینی اصلی است که گرایش سیستم‌ها به انسجام بیشتر را نشان می‌دهد. این تناسب به طور مداوم با توجه به سطوح مختلفی از فعالیت عمدی اتفاق افتاده، در یک فرآیند حرکت رو به جلو ارزیابی شده و مسائلی را که در این مسیر وارد می‌شوند بررسی می‌کند. رسیدن به این تناسب منجر به تغییرات تدریجی در آگاهی ضمنی رابطه‌ای می‌شود که به عنوان “بهتر شدن” تجربه می‌شوند.

خلاصه و نتیجه گیری

اگرچه این موضوع که در پس همه رفتارها انگیزه‌ای هست سنگ بنای نظریه روانکاوی بوده است، اما هرگز در سطح بین‌ذهنی و در حوزه دانش ضمنی در سطح مکانی درنظر گرفته نشده است. ما معتقدیم این سطح، ضمیمه و مکمل مهمی برای مفاهیم روانکاوانه سنتی مانند انتقال/ انتقال متقابل و ناخودآگاه است. جهت گیری رشد ما را به این نتیجه می رساند که این سطحی است که در آن رویه های عاطفی یا آگاهی‌های ضمنی رابطه‌ای در طول زندگی ایجاد و سازماندهی مجدد می‌شوند. علاوه بر این، بسیاری از اطلاعاتی که هم تحلیلگر و هم بیمار درباره یکدیگر و رابطه‌شان جمع آوری می‌کنند، از حیطه ضمنی ناشی می‌شود. تا زمانی که این مورد تصدیق نشود، بسیاری از آنچه در یک تجزیه و تحلیل رخ می‌دهد از قلم خواهد افتاد. بنابراین نیاز به بررسی دقیق ما در تلاش برای درک اقدامات درمانی در این سطح دارد. از طریق ارزش‌گذاری عاطفی در ارتباط با دیگران می‌توانیم به آگاهی ضمنی رابطه‌ای نفوذ کنیم. این آگاهی تمرکز توجهی را سازماندهی کرده و فرآیند تشکیل استنتاج و عمل را هدایت می‌کند. از این طریق، گذشته همراه می شود، تعامل تنظیم میشود و معنا نیز تولید می‌شود.

با چهار نکته به پایان می‌رسیم: اولاً، تغییر درمانی در لحظات کوچک و کم بار و همچنین گهگاه در لحظات و لحظات پربار اکنون اتفاق می‌افتد. دوم، تغییر درمانی مستلزم تغییر در آگاهی ضمنی رابطه‌ای است و این تغییر در جریان مداوم حرکات رابطه‌ای هر یک از طرفین در سطح مکانی رخ می‌دهد. سوم، تغییر در آگاهی ضمنی رابطه‌ای با دستیابی به راه های منسجم‌تر و فراگیرتر برای با هم بودن به وجود می‌آید. و در نهایت، راه‌های منسجم‌تر برای با هم بودن از طریق فرآیند تشخیص اختصاصی تناسب بین ابتکارات دو طرف به دست می‌آید.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 


WhatsApp-Image-2022-05-31-at-5.29.03-AM.jpeg
خرداد ۱۰, ۱۴۰۱

Non-Interpretive Mechanisms in Psychoanalytic Therapy
 /The ‘Something More’ Than Interpretation
The Process of Change Study Group , Daniel Stern , Louis Sander , Jeremy Nahum , Alexandra
(1998) Harrison , Karlen Lyons-Ruth , Alec Morgan , Nadia Bruschweiler-Stern and Edward Tronick

مکانیسم های غیر تعبیری در درمان روانکاوی چیزی بیشتر  از تعبیر/ نویسنده: گروه مطالعه ی فرایند تغییر، دانیل استرن، لوییز ساندر، جرمی نائوم ، الکساندرا هریسون، کارلن لیونز-روث، الک مورگان، نادیا بروشویلر – استرن و ادوارد ترونیک 1998/ مترجم: پارمیس احمدی زاده

در حال حاضر عموما پذیرفته شده است که برای ایجاد تغییر درمانبخش، به چیزی بیشتر از تعبیر نیاز است. نویسندگان با استفاده یک رویکرد مبتنی بر مطالعات اخیر بر روی تعامل مادر- نوزاد  و سیستم های پویشی غیر خطی و رابطه  ی  آنها با نظریه های ذهن ،  بیان می کنند که این ” چیز بیشتر“  درون  فرایند بینادرونیتی و تعاملی نهفته است که باعث به وجود آنچه آنها به نام ” شناخت رابطه ای ضمنی “ می خوانند می شود. این حیطه ی عملی و رابطه ای، به لحاظ درون روانی متمایز از حیطه ی نمادین می باشد. در رابطه ی تحلیلی، این حیطه شامل لحظات بینادرونیتی است که بین تحلیل گر و بیمار رخ می دهند و می توانند سازمان های جدید را در درون ایجاد کنند، یا نه تنها رابطه بین کنشگر ها را مجددا سازماندهی کنند، بلکه از آن مهم تر، شناخت عملی ضمنی بیمار، یعنی سبک وی برای ارتباط با دیگران را نیز مجددا سازماندهی کنند. کیفیت خاص و نیز پیامدهای این لحظات  ( لحظات حال، ” لحظات ملاقات“ ) بر حسب یک فرایند توالی دار که به نام ” پیشروی“  می خوانند، مدل سازی شده است. مفاهیمی مثل رابطه ضمنی مشترک، انتقال و انتقال متقابل نیز در چهارچوب پارامتر های این نقطه نظر مورد بحث قرار  گرفته اند، که با سایر نظریه ها درباره رابطه و نیز با روانشناسی خویشتن فرق دارد. به طور خلاصه می توان گفت که کنش درمانبخش و قدرتمند در بطن شناخت رابطه ای ضمنی صورت می گیرد. نویسندگان بیان می کنند که  بخش زیادی از آنچه به عنوان تاثیر درمانبخش پایدار  در نظر گرفته شده است حاصل این گونه تغییرات در این حیطه ی رابطه ای بینادرونیتی  می باشند.

مقدمه

درمان  های روانکاوی چگونه موجب تغییر می شوند ؟ مدت های مدیدی است که توافقا گفته می شود که به چیزی بیشتر از تعبیر، به معنی خودآگاه کردن ناخودآگاه ها نیاز است. از زوایا و نقطه نظرهای مختلف درباره این چیز بیشتر صحبت شده است، مثلا از دیدگاه های متضاد و قطبیتی که در آنها این چیز بیشتر یا به عنوان کنش های روانشناختی در نظر گرفته شده است یا کلمات روانشناختی، به عنوان تغییر در ساختارهای روانشناختی یا به عنوان خودآگاه سازی و باطل سازی واپس رانی،  به عنوان  ایجاد یک رابطه تغییر ساز با درمانگر یا به عنوان ارائه اطلاعات تغییر ساز به بیمار. بسیاری از نویسندگان روانکاوی گرا، از ابتدای جنبش روانکاوی تا به امروز، به طور مستقیم یا غیر مستقیم این مسائل را مورد بحث قرار داده اند ( فرنزی و رانک 1924 ،  فنیچل  و همکاران 1940 ، گرینسون 1967 ، لووالد 1971 ، استربا 1940 ، استریچی 1934 ،  وینی کات 1957 ، زتزل 1956). اخیرا نویسندگانی همچون  اهرنبرگ (1992) ، گیل (1994) ، گرینبرگ (1996) ، لاکمن  و بیبی  ( 1996) ، میچل  (1995) ، سندلر  (1987) ، شوابر (1996) و استولورو و همکاران (1994) به بحث درباره این مسائل پرداخته اند.

در این مقاله یک درک تازه از این چیز بیشتر ارائه می شود، و سعی می شود تا مکان و شیوه عملکرد این چیز بیشتر در رابطه درمانی نشان داده شود. ما به این منظور یک چشم انداز رشد گرا را نسبت به مطالب  و مواد بالینی اتخاذ می کنیم.

شواهد روایتی نشان می دهند که اکثر بیمارها بعد از پایان درمان موفق، دو نوع رویداد گره ای که به نظر خودشان موجب تغییر آنها شد را به یاد می آورند. یک رویداد مربوط است به تعبیرهای کلیدی که موجب تغییر آرایش درون روانی آنها شده بودند. رویداد دیگر مربوط است به ” لحظات “ خاص حاکی از ارتباط صادقانه و فرد به فرد  با درمانگر، که موجب تغییر رابطه با وی شده بودند و به این طریق ادراک بیمار درباره خودش را تغییر داده بودند. این گزارش ها  نشان می دهند که علت شکست خوردن یا قطع شدن بسیاری از درمان ها، نه تعبیرات غلط  یا پذیرفته نشده، بلکه نبود فرصت برای ایجاد یک ارتباط معنادار بین دو نفر می باشد. گرچه نمی توانیم ادعا کنیم که بین کیفیت آنچه فرد به خاطر می آورد  و ماهیت نتیجه ی درمانی،  یک همبستگی نظیر به نظیر وجود دارد، اما در عین حال نمی توان از این حقیقت چشم پوشی کرد که هم لحظات ملاقات صادقانه  و هم نقصان و فقدان این ملاقات ها،اغلب با وضوح زیاد به عنوان رویدادهای محوری درمان به یاد آورده می شوند .

در مقاله حاضر این دو پدیده ی تغییر ساز از هم تمایز داده می شوند: یعنی تعبیر  و ”  لحظه ملاقات “. همچنین این سوال مطرح می شود که این دو رویداد تغییر ساز در کدام حیطه ی رابطه ی درمانی رخ می دهند. در عین حال که ممکن است تعبیر و ” لحظات ملاقات“ برهم کنشی کرده و امکان پدیدار شدن یا تقویت یکدیگر را فراهم کنند، اما نمی توان یکی را بر حسب دیگری توضیح داد. همچنین هیچ کدام از این دو یک جایگاه برتر به عنوان توضیح و توجیهی برای تغییر را اشغال نمی کند، بلکه به عنوان دو پدیده ی جدا باقی می مانند.

حتی تحلیل گرانی که به تقدم تعبیر به لحاظ تغییر سازی اعتقاد دارند به راحتی قبول می کنند که معمولا تعبیرات خوب مستلزم آمادگی هستند و یک چیز بیشتر را همراه خود دارند. یکی از معایب این دیدگاه کلی درباره ی تعبیر این است که مشخص نمی کند کدام بخش از فعالیت تعبیری گسترده واقعا آن چیز بیشتر است و کدام بخش یک بینش محض از طریق تعبیر است. بدون وجود یک تمایز دقیق، نمی توان مشخص کرد که  آیا این دو به لحاظ مفهومی بهم مرتبط هستند یا کاملا متفاوت از هم می باشند.

با این وجود، قصد ما این نیست که یک رقابت کاذب را بین این دو رویداد تغییر ساز ایجاد کنیم. این دو مکمل یکدیگر هستند. در حقیقت ، قصد ما این است که آن چیز بیشتر را کشف کنیم، چرا که درک کمتری درباره آن وجود دارد.

به منظور درک این چیز بیشتر یک چهارچوب مفهومی ارائه خواهیم کرد و مکان و شیوه عملکرد آن را شرح خواهیم داد ( همچنین به ترونیک 1998 رجوع شود). نخست، ما بین تغییرات درمانی در دو حیطه تمایز ایجاد می کنیم: حیطه ی اظهاری، یا کلامی و خودآگاه و حیطه ی ضمنی، عملی یا رابطه ای ( به کلایمن 1991 ، لیونز- روث ، در حال چاپ رجوع شود). سپس یک چشم انداز نظری که حاصل مدل مبتنی بر سیستم های پویا از تغییر رشدی است را بر روی فرایند تغییر درمانی اعمال می کنیم. این مدل به منظور بررسی فرایندهای ضمنی و عملی که بین دو نفر در یک رابطه رخ می دهند کاملا مناسب است.

رویکردی برای حل مشکل

رویکرد ما مبتنی بر ایده های اخیری است که حاصل مطالعات رشدشناسی بر روی تعامل مادر- نوزاد  و نیز حاصل مطالعه ی سیستم های پویشی غیر خطی و رابطه آن ها با رویدادهای ذهنی و روانی هستند. همچنان که ما دیدگاه خود درباره ی چیز بیشتر را در درمان روانکاوی شرح می دهیم، این چشم اندازها را نیز توضیح خواهیم داد. ما به منظور توضیح دیدگاه های خود ناگزیر به  پرداختن به  مفاهیمی همچون ” لحظات ملاقات“، رابطه ی ”واقعی“، و صداقت می باشیم. ما در اینجا یک مقدمه مفهومی را برای بخش های مربوط به فرایندهای رشدی و درمانی ارائه می کنیم.

 این چیز بیشتر را باید از سایر فرایندهای روانکاوی متمایز کرد. حداقل دو نوع دانش و شناخت، دو نوع  بازنمایی و دو نوع خاطره در روان درمانی های پویشی ساخته و سازماندهی می شوند. یکی از آنها  آشکار ( اظهاری ) و دیگری ضمنی ( عملی ) است. هنوز مشخص نیست که آیا این ها در حقیقت دو پدیده ی ذهنی متفاوت هستند  یا خیر. با این حال، در مقطع کنونی، اعتقاد ما این است که به منظور بررسی بیشتر لازم است این دو را جدا از یکدیگر در نظر بگیریم.

دانش و شناخت اظهاری، آشکار و علنی و خودآگاه است یا به راحتی خودآگاه می شود. این دانش به صورت نمادین  به شکل تصویری یا کلامی بازنمایی می شود. این دانش محتوا و مضمون تعبیرهایی است که درک خودآگاه و هشیار ما از سازمان درون روانی بیمار را اصلاح می کنند. در طول تاریخ روانکاوی،  تعبیر همواره به پویش های درون روانی وصل بوده است نه به قوانین ضمنی که بر تعاملات فرد با دیگران حکومت می کنند. در حال حاضر، این نقطه تاکید تغییر پیدا کرده است.

از سوی دیگر، دانش و شناخت عملی درباره ی رابطه ها، حالت ضمنی و ناآشکار دارد و هم خارج از توجه کانونی ما است و هم خارج از تجربه کلامی خودآگاه. این دانش و شناخت به صورت غیر نمادین به شکل آنچه بهنام ”  شناخت رابطه ای ضمنی“  خواهیم خواند بازنمایی می شود. اکثر آثاری که درباره ی شناخت عملی نوشته شده اند به مساله ی آگاهی از تعاملات بین بدن خودمان و جهان بیجان پرداخته اند ( مثل راندن یک دوچرخه). یک نوع دیگر نیز وجود دارد که به آگاهی از رابطه های بین فردی و بینادرونیتی ربط دارد، مثلا دانستن اینکه ” چطور با یک نفر دیگر رابطه داشته باشیم“ (استرن 1985 ، 1995).  به عنوان مثال، نوزاد از اوایل زندگی یاد می گیرد که کدام نوع از رفتارهای عاطفی مورد استقبال والدین خواهند بود و کدام نوع والدین را دور خواهند کرد و این موضوع در آثار مربوط به دلبستگی و پیوندمندی شرح داده شده است(لیونز-روث 1991). همین نوع دوم است که ما به نام ”  شناخت رابطه ای ضمنی “ می خوانیم. این گونه شناخت ها و دانستن ها موجب یکپارچگی عاطفه، ادراک و ابعاد رفتاری/تعاملی می شود. این شناخت ها می توانند خارج از آگاهی باقی بمانند، مثل ” دانسته ی فکر نشده “ ی بولاس ( 1987)  یا ” ناخودآگاه پیشینه “  سندلر  ( سندلر  و فوناگی 1997)، اما  در عین حال می توانند بستری نیز باشند برای بخش زیادی از چیزهایی که بعدا به صورت نمادین بازنمایی می شوند.

به طور خلاصه، دانش اظهاری از طریق تعبیرات کلامی ای بدست می  آید که درک درون روانی بیمار را در بطن رابطه ی ” روانکاوانه “ و معمولا انتقالی   اصلاح می کنند. از سوی دیگر، شناخت رابطه ای ضمنی از طریق ”  فرایند های تعاملی ، بینادرونیتی“  بدست می آید که میدان ارتباطی را در بطن آنچه به نام ” رابطه ی ضمنی مشترک0000000000“ می خوانیم اصلاح می کنند.

ماهیت    شناخت رابطه ای ضمنی

در روانشناسی رشد نوزادان پیش کلامی، ” شناخت رابطه ای ضمنی “ همواره یکی از مفاهیم اساسی بوده است. آزمایش ها و مشاهدات قویا نشان می دهند که نوزادان بر مبنای مقدار زیادی شناخت رابطه ای، با مراقبان خود ارتباط برقرار می کنند. نوزادان چشمداشت ها و انتظارات را از خود نشان می دهند و در صورت برآورده نشدن این انتظارات، تعجب یا ناراحتی را از خود بروز می دهند ( ساندر 1988 ، تروارتن 1979 ، ترونیک و سایرین 1978). افزون بر این، این شناخت ضمنی به شکل غیر نمادین درون بازنمایی ها و نمایانه های مربوط به رویداد های بین فردی ثبت می شود و این فرایند ثبت از ابتدای زندگی آغاز می گردد. این امر نه تنها در انتظارات نوزادها، بلکه بر تعمیم و کلی سازی برخی الگوهای تعاملی مشهود است ( استرن 1985 ، بیبی  و لاکمن  1988 ،  لیونز-روث 1991).

چندین نویسنده با انجام مطالعه بر روی فرایند رشد ( استرن 1985 ،1995، ساندر 1962، 1988، ترونیک و کوهن 1989، لیونز- روث و جیکویتز، در دست چاپ ) بر وجود یک فرایند تبادل مداوم در نخستین سال های زندگی تاکید کرده اند که شامل سلسله ای از تکالیف انطباقی بین نوزاد و محیط مراقبتی است. ساختار منحصر به فرد راهبردهای انطباقی، که در نتیجه ی این سلسله در هر فرد تشکیل می شوند، نخستین سازمان را برای حیطه ی ” شناخت رابطه ای ضمنی “ وی تشکیل می دهند. چندین اصطلاح و مفهوم پیشنهاد شده اند، که هر یک به نوعی یک پدیده ی رابطه ای متفاوت را توضیح می دهند. به عنوان مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: ” مدل های عملی درونی “ برای دلبستگی ( بولبی 1973) ، ” حلقه های روایتی نخستین “ و ” طرحواره های رابطه “ ( استرن 1995) ، ”  مضامین سازمان بندی “ (ساندر 1997) ، و ” نمایشنامه های رابطه ای “ ( تروارتن 1993). هنوز یک تعریف رسمی درباره ی نحوه بازنمایی این راهبردها ارائه نشده است.

شناخت رابطه ای ضمنی در بین نوزادان پیش نمادین، به ندرت حالت منحصر به فرد دارد. حجم وسیعی از شناخت های ضمنی درباره ی روش های بی شمار برای رابطه داشتن با دیگران، در طول زندگی ادامه پیدا می کنند، مثل بسیاری از شیوه های ارتباط با درمانگر، که آن ها را به نام انتقال می خوانیم. این شناخت ها معمولا به صورت نمادین بازنمایی نمی شوند، اما لزوما به لحاظ پویشی ناخودآگاه نیستند، به این معنی که به طور دفاعی از ورود به خودآگاه منع شده باشند. به نظر ما بخش زیادی از تعبیر انتقال، از داده هایی استفاده می کند که توسط تحلیل گر و درباره ی شناخت های رابطه ای بیمار جمع آوری شده اند. یک نمونه ی الگو  موردی است که گانتریپ ( 1975) از پایان جلسه اولش با وینی کات مثال می زند. وینی کات گفت: ” من حرفی برای گفتن ندارم، اما می ترسم اگر حرفی نزنم ، تو فکر کنی من اینجا حضور ندارم“ .

تغییرات ”  شناخت رابطه ای ضمنی “  چگونه تجربه می شوند

یکی از ویژگی های نظریه سیستم های پویا که به مطالعه ی ما مربوط  می شود عبارت است از اصل خودسازمان دهنده. اگر این اصل را بر روی سازمان روانی و ذهنی انسان به کار ببریم، می توان ادعا کرد که، در نبود یک پویش مخالف، ذهن از تمامی تغییرات و تحولات رخ داده در محیط بینادرونیتی استفاده می کند تا هر چه بیشتر شناخت رابطه ای ضمنی منسجم تر را ایجاد کند. در محیط درمان، این شناخت شامل درک هر کدام از افراد از تجربه ی خود و دیگری از رابطه می شود، حتی اگر رابطه بینادرونیتی  فی النفسه تحت موشکافی درمانی قرار نگیرد، مثلا ضمنی و ناآشکار باقی بماند. درست همان طور که تعبیر یک رویداد درمانی است که آرایش دانش اظهاری و خودآگاه بیمار را تغییر می دهد، به نظر ما آنچه ما به نام ”  لحظه ملاقات “ می خوانیم نیز همان رویدادی است که آرایش شناخت رابطه ای ضمنی را برای بیمار و تحلیل گر به یک طریق تغییر می دهد. از همین حیث است که ” لحظه “  به عنوان واحد  پایه ی تغییر درونی و ذهنی در حیطه ی شناخت رابطه ای ضمنی، اهمیت اساسی پیدا می کند. وقتی  تغییری در محیط بینادرونیتی رخ می دهد، ” یک لحظه ی ملاقات “  آن را زمینه سازی کرده است. این تغییر احساس خواهد شد و  محیطی که به تازگی تغییر کرده است همانند یک زمینه ی موثر و تازه عمل می کند که در آن، کنش های بعدی رخ می دهند و شکل می گیرند و رویدادهای گذشته دوباره سازماندهی می شوند. رابطه ای که به صورت ضمنی شناخته شده بود تغییر می کند و بنابراین کنش ها و رفتارهای ذهنی که در این زمینه ی متفاوت جمع می شوند نیز تغییر می کنند.

این مفهوم که زمینه های جدید منجر به مجموعه های تازه ای از عناصر سازنده ی یک سیستم می شوند یکی از اصول نظریه ی سیستم های عمومی است. فریمن (1994) همین اصل را در علم عصب شناسی توضیح داده است. او توضیح می دهد که در مغز خرگوش،  گروه های نورونی که  به وسیله بوهای  متفاوت فعال می شوند ، یک الگوی فضایی متفاوت را ایجاد می کنند. وقتی خرگوش با یک بوی تازه روبرو می شود ، این بو نه تنها الگوی منحصر به خود را می سازد،  بلکه الگوهای همه ی بوهای قبلی نیز تغییر می کنند. یک زمینه ی بویایی تازه ایجاد می شود، و هر عنصر پیشین دستخوش یک تغییر می شود.

ایده ی ” لحظه ملاقات “ حاصل مطالعه ی فرایند انطباق در رشد بود ( ساندر 1962، 1967، 1987، ناهوم 1994). گفته می شد که این لحظات عامل کلیدی در تغییر وضعیت و نوسامانی های ارگانیسمی هستند. به نظر ما ایده ی ” تعبیر به موقع “  نیز تلاشی برای  فهمیدن وجوه این ایده می باشد.

یکی از ویژگی های ذهنی تغییر در شناخت رابطه ای ضمنی این است که حس یک تغییر کیفی ناگهانی را می دهد. به همین دلیل است که ” لحظه “  تا این حد در تفکر ما اهمیت دارد. ”  لحظه “  به عنوان یک مفهوم، تجربه ی درونی و ذهنی مبنی بر یک تغییر ناگهانی در شناخت رابطه ای ضمنی را برای بیمار و تحلیل گر تسخیر می کند. در ادامه بحث مفصلی در این باره خواهیم داشت.

به لحاظ بالینی، جالب ترین وجه محیط بینادرونیتی بین بیمار و تحلیل گر عبارت است از دانش و شناخت متقابل درباره ی اینکه در ذهن دیگری چه می گذرد، تا جایی که به ماهیت و وضعیت رابطه ی  آنها مربوط می شود. این  حالت ها می توانند شامل وضعیت های فعال شدگی، عاطفه، احساس، برانگیختگی، اشتیاق، باور، انگیزه یا محتوای فکری، در هر ترکیبی باشند. این  وضعیت ها ممکن است گذرا یا پایدار باشند، مثل زمینه ی متقابل. یک محیط بینادرونیتی نافذ  به   اشتراک گذاشته می شود. این اشتراک گذاری از سوی هر دو نفر تایید می شود. با این حال، شناخت مشترک درباره رابطه ممکن است ضمنی و ناآشکار باقی بماند .

نقطه نظرات رشد گرا درباره ی فرایند تغییر

از آن جا که نوزادها پر سرعت ترین موجودات در حال تغییر هستند، طبیعی است که بخواهیم فرایندهای تغییرات رشدی را مورد بررسی قرار دهیم، زیرا این ها به تغییر درمانی ربط پیدا می کنند. یکی از موضوعاتی که ربط ویژه دارد عبارت است از این دیدگاه عموما پذیرفته شده مبنی بر اینکه علیرغم بلوغ عصبی، قابلیت های تازه به منظور شکوفایی و تحقق بهینه ی خود نیاز به یک محیط بینادرونیتی تعاملی دارند. در این محیط، بیشتر زمانی که نوزاد و والد در کنار هم سپری می کنند صرف تنظیم فعال و متقابل وضعیت های خود و دیگری می شود، تا یک هدف خاص محقق گردد. به منظور توضیح بیشتر مدل تنظیم شدگی متقابل و مفاهیم محوری آن به ترونیک (1989) و ژیانینو و ترونیک (1988) رجوع شود. در ادامه به بررسی ایده های کلی این دیدگاه می پردازیم.

تنظیم متقابل وضعیت اصلی ترین فعالیت مشترک است

” وضعیت “ مفهومی  است که بیان کننده ی سازمان  کلی نیمه پایدار یک موجود در یک لحظه خاص است. همانطور که ترونیک (1989) بیان کرده است، تنظیم وضعیت دوتایی  بین دو نفر مبتنی است بر ریز تبادل اطلاعات از طریق سیستم های ادراکی و نمایش های عاطفی، که با گذشت زمان توسط مادر و نوزاد درک شده و پاسخ داده می شوند. وضعیت هایی که در ابتدا باید تنظیم شوند عبارتند از گرسنگی، خواب، چرخه فعالیت، برانگیختگی و تماس اجتماعی. چندی نمی گذرد که (سطح) خوشی و سایر وضعیت های عاطفی دیگر، (سطح) فعال شدگی یا هیجان زدگی ، اکتشاف، دلبستگی و اطلاق معناها، و در نهایت تقریبا تمام انواع سازمان های وضعیتی، مثل سازمان روانی، فیزیولوژیکی و انگیزشی باید تنظیم شوند. تنظیم شامل وسعت دادن، کاهش دادن، تقویت کردن، ترمیم کردن، چهارچوب ساختن و نیز بازگشت به تعادل پیش ساخته است. این که مراقب با چه دقتی وضعیت نوزاد را بفهمد ، این ” ریز به ریز “  بودن  ” بازشناسی “ وی یکی از عواملی است که ماهیت و درجه ی بهم پیوستگی تجربه ی نوزاد را تعیین می کند.

سازگاری موجب ایجاد مسیر مشترک شده و به تعیین ماهیت و کیفیت ویژگی هایی که پدیدار می شوند کمک می کند. تنظیم متقابل  به معنی تقارن بین دو کنشگر نیست، بلکه فقط به این معنی است که تاثیری که این دو برهم می گذارند دو طرفه است. هر کدام از کنشگر ها تاریخچه ی خود را وارد تعامل می کند و بنابراین به رفتارهای انطباقی که در دسترس طرف مقابل هستند شکل می دهد. مفاهیم فعلی در مطالعات رشدشناسی نشان می دهند که چیزی که نوزاد درونی سازی می کند عبارت است از  فرایند تنظیم متقابل، نه خود ابژه یا پاره ابژه ها  ( بیبی  و لاکمن  1988 ، 1994 ، استرن 1985 ، 1995 ،  ترونیک و وینبرگ 1997 ). تنظیم مداوم شامل تکرار تجربیات متوالی است که باعث ایجاد چشمداشت ها و انتظارات می شوند و در نتیجه مبنایی برای شناخت رابطه ای ضمنی می شوند ( لیونز-روث 1991 ، ناهوم 1994 ، ساندر 1962 ، 1983 ، استرن 1985 ، 1995 ،  ترونیک 1989).

تنظیم هدف محور است

 فرایند های تنظیم متقابل، که در جهت یک هدف خاص انجام می شوند، اکثر اوقات نه ساده هستند و نه مستقیم و به راحتی انجام نمی شوند ( ترونیک 1989). ما نیز چنین توقعی از آن ها نداریم. این فرایندها مستلزم تقلای مداوم، سازش ،از دست دادن و ترمیم، اصلاحات در میانه مسیر، چهارچوب سازی، باقی ماندن یا بازگشت به یک طیف تعادلی خاص هستند. این امر مستلزم این است که هر دو طرف پشتکار داشته و بتوانند نقصان ها و شکست ها را تحمل کنند ( البته  تلاشی که صورت می گیرد نامتقارن است و در اکثر موقعیت ها این مراقب است که تلاش بیشتر را انجام می دهد). این فرایند موقتی آزمون و خطا در جهت رسیدن به اهداف و نیز شناسایی این اهداف و به توافق رسیدن در مورد آن ها، را ما به نام ” شانه به شانه رفتن “ می خوانیم، تا هم همارگی متداوم این فرایند را منعکس کنیم و هم دور بودن آن از یک مسیر باریک و مستقیم به سوی هدف. گاهی اوقات هدف مشخص است و دو نفر می توانند به چابکی شانه به شانه هم بروند، مثل زمانی که گرسنگی لزوم تغذیه را ایجاب می کند. گاهی اوقات نیز در این فرایند شانه به شانه رفتن، باید یک هدف نامعلوم کشف یا آشکار شود، مثل بازی آزاد یا اکثر بازی ها با ابژه ها و اشیاء.

در تنظیم متقابل نیز یک هدف بینادرونیتی  دخیل است

فرایند شانه به شانه رفتن در جهت دو هدف همزمان حرکت می کند. اولین هدف از نوع جسمانی یا فیزیولوژیکی است و از طریق کنش هایی به دست می آید که موجب ایجاد سازگاری و تناسب رفتاری بین دو طرف می شوند، مثل تنظیم وضعیت بدن نوزاد و در آغوش گرفتن وی به منظور شیر دادن به او، همراه با مکیدن و نوشیدن توسط نوزاد، یا برانگیختگی سطح بالای چهره ای و کلامی در حین بازی چهره به چهره با مراقب، همراه با سطح بالای فعال شدگی لذت بخش و بیانگری چهره ای در کودک. دومین هدف موازی عبارت است از تجربه ی بازشناسی متقابل انگیزه ها، اشتیاق ها و اهداف ضمنی هر کدام از طرفین که کنش ها را هدایت می کنند و نیز بازشناسی احساسات همراه با فرایند (  ترونیک 1979). این هدف بینادرونیتی است. علاوه بر ادراک متقابل انگیزه ها یا اشتیاق های یکدیگر، هدف بینادرونیتی تلویحا حاکی از علامت دادن و قبول کردن به اشتراک گذاشته های طرف مقابل است. باید کنشی صورت بگیرد که حاکی از توافق و رضایت طرفین باشد. هماهنگی و هم موجی عاطفی  نمونه ای از این توافق است ( استرن 1985).

نمی توان  تعیین کرد کدام هدف در اولویت قرار دارد، هدف جسمانی یا بینادرونیتی؟ به نظر می رسد برخی مواقع یکی از این دو در تقدم قرار می گیرد و نوعی پس و پیش بین پیش زمینه و پس زمینه در جریان است. در هر صورت، هر دو هدف همواره حضور دارند. بااین حال، تمرکز اصلی ما در این مقاله بر روی هدف بینادرونیتی است.

 فرایند تنظیم موجب ایجاد ”  ویژگی های نوظهور  “ می شود

در فرایند شانه به شانه رفتن، اغلب اوقات فرد نمی داند دقیقا چه چیزی قرار است رخ دهد یا چه زمانی، حتی اگر بتواند تخمین های کلی در این باره داشته باشد. این عدم قطعیت نه فقط به دلیل ماهیت سیستم های پویا، بلکه به دلیل تغییر اهداف کانونی و حتی اهداف واسطه ای است و نیز ناشی از این حقیقت است که بخش زیادی از فرایند شانه به شانه رفتن، فی البداهه است. حتی تعاملاتی که مکررا تکرار می شوند نیز تقریبا هرگز به یک شکل دقیقا یکجور تکرار نمی شوند. مضمون های تعامل همواره در فرایند تغییر و تکامل قرار دارند و این امر در برخی فعالیت ها مثل ” بازی آزاد “ کاملا مشهود است، چه در این فعالیت ها بخشی از ماهیت فعالیت این است که مرتبا تغییرات ایجاد شوند تا از عادت کردن جلوگیری شود ( استرن 1977) . اما حتی  فعالیتی که ساختار ثابت تری دارد ، مثل شیر دادن یا عوض کردن پوشاک، نیز هرگز دقیقا به یک شکل تکرار نمی شود.

ماهیت فی البداهه ی این  تعاملات باعث شد که ما در مطالعات نظری اخیر بر روی سیستم های غیر خطی و پویایی که موجب پیدایش ویژگی های نوظهور می شوند، به دنبال راهنمایی باشیم ( فیواز-دپرسین و کوربوز-وارنی 1995، ماتورانا و واردا 1980، پریگوگین و استنجرز 1984 و در خصوص رشد اولیه، تلن و اسمیت 1994). به نظر می رسد این مفاهیم بهترین الگو را برای ترسیم فرایند شانه به شانه رفتن و ماهیت ” لحظات ملاقات “  خاص ارائه می کنند، که ویژگی های نوظهور فرایند هستند. در روند شانه به شانه رفتن، اهداف دو گانه ی کنش های سازگار و مکمل و توافق بینادرونیتی درباره ی این سازگاری، ممکن است ناگهان در یک ” لحظه ملاقات“ واقعی شود، لحظه ای که در طول یک بازه زمانی بلند مدت، مقدمات آن به خوبی فراهم شده است اما زمان دقیق آن مشخص نشده است. این لحظات مشترکا ساخته می شوند و مستلزم تدارک یک چیز منحصر بفرد از سوی هر کدام از طرفین هستند. به همین  دلیل است  که طبق مفهوم بندی ساندر (1991)، ملاقات منوط به خاص بودن بازشناسی است.

به عنوان نمونه هایی از ” لحظه ملاقات “ می توان به موارد زیر اشاره کرد: لحظه ای که درون دادهای رفتاری والدین با حرکت کودک به سوی خواب سازگار می شوند تا کودک از بیداری به خواب گذر کند، یا لحظه ای که بازی آزاد تبدیل به انفجاری از خنده ی مشترک می شود، یا لحظه ای که کودک، به کمک آموزه ها و چهارچوب سازی های والد، یاد می گیرد که کلمه ای که برای اشاره به آن چیز پارس کننده به کار می رود ” سگ “ است. در دو مثال آخر، ملاقات از نوع بینادرونیتی هم هست ، از این لحاظ که هر کدام از طرفین درک می کند که یک سازگاری متقابل بین آنها وجود دارد. هر کدام از طرفین به یکی از ویژگی های اساسی ساختار انگیزه ی هدف محور طرف  مقابل پی برده است. به بیان ساده، هر کدام از طرفین نسخه ی مشابهی از ”  آنچه دارد حالا همینجا بین ما رخ می دهد“  را درک می کند.

فرض ما این است که ملاقات های بینادرونیتی در انسان ها دارای حالت هدفمند هستند و نسخه ی ذهنی هدف رابطه با ابژه محسوب می شوند. به بیان سیستمی، این گونه ملاقات ها شامل پیوند بین ارگانیسم و زمینه ، درون و بیرون می باشند و موجب ایجاد وضعیتی می شوند که از آنچه هر کدام از سیستم ها به تنهایی می تواند خلق کند، جامع تر است. ترونیک نام این وضعیت جامع تر را  بسط دوتایی آگاهی گذاشته است.

” لحظه ملاقات می تواند یک محیط بینادرونیتی جدید خلق کرده و دامنه  ی ” شناخت رابطه ای ضمنی “ را تغییر دهد  “.

برای توضیح بهتر یک مثال می زنیم. اگر در حین بازی، مادر و نوزاد به طور غیر منتظره به سطح جدید و بالاتری از فعال شدگی و شدت خوشی برسند، توانایی نوزاد برای تحمل سطوح بالاتر برانگیختگی مثبت که به طور متقابل خلق شده است برای تعاملات بعدی وسعت پیدا کرده است. به محض اینکه این دامنه و طیف وسعت پیدا می کند و یک بازشناسی متقابل وجود دارد مبنی بر اینکه دو نفر با موفقیت تعامل مشترکی در مدار بالاتری از خوشی داشته اند، در این صورت تعاملات بعدی آنها نیز در چهارچوب این محیط بینادرونیتی تغییر یافته انجام خواهد شد. موضوع فقط این نیست که هر دو قبلا این کار را کرده اند بلکه حس می کنند هر دو قبلا در اینجا حضور داشته اند. دامنه ی  شناخت رابطه ای ضمنی تغییر کرده است.

به عنوان یک مثال دیگر، کودک خردسالی را تصور کنید که همراه پدر خود از یک  زمین بازی جدید دیدن می کند. کودک سریع به سمت سرسره می دود و از پله های آن بالا می رود. وقتی به بالا نزدیک می شود، کمی به خاطر ارتفاع و محدودیت های مهارت نوظهور خود مضطرب می شود. در چهارچوب یک سیستم دوتایی که کارکرد روان دارد، او برای دریافت راهنمایی به پدر خود نگاه می کند تا به او کمک کند که وضعیت عاطفی اش را تنظیم کند. پدرش در پاسخ لبخند گرمی می زند و سرش را به نشانه تایید تکان می دهد، و شاید کمی به کودک نزدیک تر شود. کودک که حالا به حس تسلط تازه و خوشی رسیده است به بالای پله ها می رود. این دو نفر  به صورت بینادرونیتی، در توالی عاطفی ای  که به کنش گره خورده است سهیم بوده اند. در حمایت از درگیری با اعتماد به نفس کودک در جهان، این لحظات دوباره رخ خواهند داد.

پیامدهای فوری ”  لحظات ملاقات “  که می توانند محیط بینادرونیتی  را تغییر دهند

هنگامی که در توالی تنظیم متقابل، یک ” لحظه ملاقات “ رخ می دهد، یک تعادل و موازنه ایجاد می شود که امکان ” انفصال“  بین دو نفر و ” آشتی “ در سیستم دوتایی را فراهم می کند (ناهوم 1994). ساندر (1983) این انفصال را به نام ” فضای باز “ گذاشته است که در آن، نوزاد می تواند به مدت کوتاه، در حضور دیگری و درعین داشتن زمینه جدید و مشترک، تنها باشد. (وینی کات 1957). در این وضعیت، یک شکاف به وجود می آید که در آن می تواند دست به یک ابتکار تازه زد، چرا که فرد از قید اجبار برای تنظیم و بازیافت تعادل رها شده است. قید و بند های مربوط به دانش رابطه ای ضمنی معمول باز می شوند و امکان خلاقیت فراهم می گردد. نوزاد تجربه جدید خود را دوباره زمینه یابی می کند.

در حین ایجاد فضای باز، تنظیم متقابل به طور موقتی به حالت تعلیق در می آید. سپس دو نفر فرایند شانه به شانه رفتن را دوباره شروع می کنند. در هر صورت، این فرایند این دفعه  متفاوت خواهد بود، زیرا از نقطه ی محیط بینادرونیتی تی تازه شکل گرفته شروع شده است، یعنی از”  شناخت رابطه ای ضمنی “ تغییر یافته.

کاربرد در تغییر درمانبخش

اکنون اصطلاحات توصیفی و یک مبنای مفهومی  را برای این چیز بیشتر ارائه خواهیم داد و توضیح می دهیم که این عامل چگونه در درمان های روانکاوی به عنوان وسیله ای برای تغییر عمل می کند.

 مفهوم کلیدی ” لحظه ملاقات “  یکی از ویژگی های نوظهور ” شانه به شانه رفتن“ است، فرایندی که محیط بینادرونیتی را تغییر می دهد و بنابراین شناخت رابطه ای ضمنی را اصلاح می کند. به طور خلاصه، شانه به شانه رفتن شامل یک رشته ”  لحظات حال “ است که واحدهای سوبژکیتو و درونی هستند که در حین حرکت به جلو، تغییرات کوچکی که در مسیر رخ می دهند را مشخص می کنند. گاهی اوقات یک لحظه ی حال از حیث عاطفی ” داغ “  شده و پر از پیش نمایی ها برای فرایند درمان می شود. این لحظات به نام ”  لحظات اکنون “ خوانده می شوند. وقتی لحظه ی اکنون درک می شود، یعنی هر کدام از طرفین یک پاسخ صادقانه، خاص و شخصی به آن می دهد، این لحظه تبدیل به ” لحظه ملاقات  “ می شود. این همان ویژگی نوظهوری است که زمینه ی بینادرونیتی را تغییر می دهد. اکنون  درباره هر کدام از عناصر این فرایند صحبت خواهیم کرد.

فرایند مقدماتی : ” شانه به شانه رفتن “  و ” لحظات حال “

فرایند درمانی شانه به شانه رفتن از بسیاری جهات به فرایند شانه به شانه رفتن در مجموعه دو نفره ی والد- نوزاد  شباهت دارد. فقط شکل و ساختار این دو متفاوت است. یکی عمدتا کلامی است و دیگری غیر کلامی، اما کارکرد های زمینه ای فرایند شانه به شانه رفتن نقاط مشترک زیادی دارند. شانه به شانه رفتن شامل حرکت در مسیر اهداف درمان است، اهدافی که ممکن است به صورت ضمنی با علنی توسط شرکت کننده تعریف شوند. این فرایند شامل تمامی مولفه های عادی یک درمان روانکاوانه است مثل تعبیر، شفاف سازی و … . در هر جلسه درمانی، مثل تعامل والد- نوزاد، دو نفر به سوی یک هدف میانی و واسطه ای حرکت می کنند. یکی از اهداف میانی در جلسه عبارت است از تعیین موضوع ها و سوژه هایی برای گفتگوی مشترک، مثل دیر آمدن به جلسه، اینکه آیا در جلسه دیروز حقیقتا به حرف های بیمار گوش داده شد، تعطیلات پیش رو، این که آیا درمان به رفع حس پوچی بیمار کمک می کند، آیا درمانگر از بیمار راضی است و … . لزومی ندارد که شرکت کننده ها توافق نظر داشته باشند. آن ها صرفا باید این جریان تعاملی را با مذاکره پیش ببرند تا بتوانند آنچه بین آنها در حال رخ دادن است را درک کنند و بفهمند که هر کدام از طرفین در یک موقعیت خاص چه برداشتی دارد، چه اعتقادی دارد و چه حرفی می زند و نیز این که هر کدام از طرفین چه برداشتی درباره ی ادراک ها، احساسات و عقاید طرف مقابل دارد. دو شرکت کننده در حین شانه به شانه رفتن بر روی  تعریف محیط بینادرونیتی کار می کنند. رویدادهای رخ داده در پیش زمینه ی خودآگاه که حرکت را به جلو می رانند عبارتند از تداعی های آزاد، شفاف سازی ها، پرسش ها، سکوت ها، تعبیرها و امثال این ها. برخلاف رفتارهای عمدتا غیرکلامی که پس زمینه ی محیط والد- نوزاد را شکل می دهند، محتوای کلامی معمولا پیش زمینه را در خودآگاهی دو طرف اشغال می کند. با این حال، در پس زمینه، حرکت به سوی افشاگری و درک بینادرونیتی در جریان است. محتوای کلامی  نباید جلوی دید ما به فرایند موازی شانه به شانه رفتن به سوی یک هدف بینادرونیتی ضمنی را بگیرد.

مشابه با هدف مبنی بر ” سازگاری جسمانی “ در تعاملات غیر کلامی والد- نوزاد، ما فرایند شانه به شانه رفتن در جلسه درمانی بزرگسال را شامل دو هدف موازی می دانیم. یک هدف عبارت است از نوسامانی دانش کلامی خودآگاه. این امر شامل کشف موضوعاتی برای پرداختن به آن ها، شفاف سازی، باز کردن مسائل، تعبیر و درک است. دومین هدف عبارت است از تعریف متقابل و درک محیط بینادرونیتی ای که شناخت رابطه ای ضمنی را در بر می گیرد و ” رابطه ضمنی مشترک “ را تعریف می کند. به گروهی از اهداف کوچک تر موضعی نیاز است تا بتوان فرایند شانه به شانه را در سطح ریز تنظیم کرد. این اهداف موضعی تقریبا به طور همواره مسیر را تصحیح می کنند و مسیر جریان تعاملی به سوی اهداف میانی را مرتبا بازهدایت، ترمیم، آزمایش یا تایید می کنند.

در ادامه خواهیم گفت که محیط بینادرونیتی بخشی از آن چیزی است که ما به نام ” رابطه ی ضمنی مشترک“ می خوانیم. مذاکره و تبادل و تعریف محیط بینادرونیتی، به صورت موازی با بررسی آشکار زندگی بیمار و بررسی انتقال صورت می گیرد. این فرایند در اکثر مواقع خارج از آگاهی انجام می شود، با این حال، در تمامی اقدامات درمانی نهفته است. شانه به شانه رفتن باعث می شود دو نفر به درک بهتری از موقعیت خود در این ” رابطه ضمنی مشترک“ برسند.

از نظر ما شانه به شانه رفتن، فرایندی است که از لحاظ درونی و سوبژکتیو به لحظاتی تقسیم شده است که از لحاظ کیفیت و کارکرد با هم تفاوت دارند و ما آن ها را به نام ” لحظات حال “ می خوانیم. متخصصان بالینی مفهوم لحظات حال را به طور شهودی درک می کنند  و این مفهوم اهمیت وافری در بحث ما دارد. معمولا طول مدت یک لحظه ی حال کوتاه است، زیرا به عنوان یک واحد سوبژکتیو و ذهنی، این لحظه عبارت است از طول مدت زمانی که لازم است تا دو نفر بتوانند ” چیزی که الان و اینجا دارد بین ما رخ می دهد“ را درک کنند. بنابراین، این لحظه از چند میکروثانیه تا چند ثانیه به طول می انجامد. این لحظه حول مقاصد یا امیال و اجراشدگی آنها ساخته می شود، که یک خط تنش خاص را در مسیر خود به سوی هدف بر جای می گذارند ( به استرن 1995رجوع شود). بک لحظه حال عبارت است از یک واحد برای تبادل گفتگویی، که از لحاظ محتوایی نسبتا منسجم است، از لحاظ احساسی همگن است و در یک مسیر واحد به سوی یک هدف می رود. بروز تغییر در هر کدام از موارد فوق منجر به ایجاد یک لحظه ی حال جدید و بعدی می شود. به عنوان مثال، اگر درمانگر بگوید: ” آیا متوجه هستی که در سه جلسه اخیر تاخیر داشته ای؟ این کار از تو بعید است“ ، بیمار پاسخ می دهد: ” بله ، می دانم “ و درمانگر اضافه می کند: ” چه نظری در این مورد داری ؟ “،  این تبادل موجب ساخت یک لحظه حال می شود.

بیمار جواب می دهد:” فکر می کنم از دست شما عصبانی بودم “. سکوت پیش می آید. ” بله عصبانی بودم“. سکوت. این دومین لحظه حال است.

سپس بیمار می گوید:”  هفته ی پیش شما حرفی زدید که واقعا مرا ناراحت کرد“. این سومین لحظه حال است.

این لحظات حال گام های فرایند شانه به شانه رفتن هستند. بین هر گام، نوعی ناپیوستگی وجود دارد، اما این گام ها، گرچه نه به صورت مساوی اما به صورت یک رشته متصل به سمت یک هدف می روند. روند پیش روی آن ها طوری است که به ندرت خطی محسوب می شود.

به طور خلاصه، ما با یک محفظه ی محصور از زمان سوبژکتیو و ذهنی روبرو هستیم که در آن، یک انگیزه اجرا می شود تا محتوای آنچه مورد صحبت است را در سطح ریز تنظیم کند و محیط بینادرونیتی را هماهنگ  کند.

حالت  نسبتا شدید چرخه ای فعالیت های کودک ( خواب، فعالیت، گرسنگی، بازی و … ) حاوی سطح بالایی از تکرار است و مخزنی از لحظات حال را خلق می کند. در درمان نیز، لحظات حال، تغییرات را بر روی گام های عادی که مشخصه ی شانه به شانه رفتن هر مجموعه دوتایی درمانی است اعمال می کنند. البته  لحظات حال به واسطه ی ماهیت تکنیک درمانی محدود می شوند، شخصیت های دو نفر و آسیب روانی مورد بحث.

از آن جا که لحظات حال فقط با تغییرات خفیف رخ می دهند، شدیدا حالت آشنا به خود می گیرند و تبدیل به قانون های کلی می شوند درباره ی اینکه لحظات زندگی با یک شخص دیگر احتمالا به چه صورت خواهند بود .لحظات خاص  به صورت ” طرحواره های رابطه با دیگری “  در حیطه ی ”  شناخت رابطه ای ضمنی “ بازنمایی می شوند ( استرن 1995). دو نفر مجموعه ای از الگوهای ریز تعاملی را ایجاد می کنند که گام های آنها شامل خطاها، گسیختگی ها و ترمیم ها است ( لاکمن  و بیبی  1996 ،  ترونیک 1989). این توالی های تکرار شونده ” دانش فکر نشده  ی“  بیمار ( بولاس 1987) یا ” ناخودآگاه پیش  تفکری“ استولورو و آت وود (1992) را به ما نشان می دهند. این توالی ها سنگ بنای مدل های عملکردی بولبی و اکثر درونی سازی ها هستند. این توالی ها در خودآگاه قرار ندارند اما از لحاظ درون روانی با سرکوب شده ها نیز تفاوت دارند.

به طور خلاصه، لحظات حالی که به صورت رشته به هم متصل شده اند فرایند شانه به شانه رفتن را می سازند. اما هم واحد ها، لحظات حال و هم مسیر فرایند در بطن چهارچوبی رخ می دهند که برای هر کدام از دو نفر آشنا است و جزو خصوصیات وی به شمار می رود.

” لحظات اکنون “

طبق مفهوم بندی ما، ” لحظات اکنون “  نوع ویژه ای از ” لحظات حال“ هستند، نوعی که به صورت ذهنی و عاطفی روشن می شوند و فرد را به طور کامل تر به درون زمان حال می کشانند. ( ما مفهوم لحظات اکنون را از والتر فریمن قرض گرفته ایم ). علت اینکه این لحظات دارای کیفیت ذهنی هستند این است که چهارچوب خو گرفته – محیط بینادرونیتی  شناخته شده و آشنای رابطه درمانگر- بیمار – ناگهان تغییر کرده است یا در معرض تغییر است. وضعیت کنونی ”  رابطه ضمنی مشترک “ باز می شود. این نفوذ احتمالی  به رویه های خو گرفته  در لحظات مختلفی رخ می دهد. لزومی ندارد که تهدیدی برای چهارچوب درمان باشد، بلکه مستلزم پاسخی است که آنقدر ویژه و شخصی باشد که نتوان آن را یک مانور تکنیکی شناخته شده در نظر گرفت.

لحظات اکنون جزوی از مجموعه ی لحظات حال که شیوه معمول رابطه و شانه به شانه رفتن را می سازند نیستند. این لحظات مستلزم توجه بیشتر بوده، و نوعی فرد را به انتخاب وا می دارند که آیا در چهارچوب خو گرفته ی خود بماند یا خیر. و اگر نماند، چه باید بکند ؟ این لحظات درمانگر را به نوعی کنش وا می دارند،  چه این کنش تعبیر باشد و یا پاسخی که از لحاظ چهارچوب خو گرفته،  جدید محسوب می شود ، یا سکوت.  از  این حیث ، لحظات حال شبیه به مفهوم  ” kairos “ برگرفته از یونان باستان هستند، یعنی لحظه ی یک فرصت طلایی که باید قاپیده شود، زیرا سرنوشت فرد به این بستگی دارد که آیا از این لحظه استفاده کند یا خیر و چگونه از آن استفاده کند.

به لحاظ بالینی و  درونی ، طریقی که درمانگر و بیمار متوجه می شوند وارد یک ” لحظه اکنون“  شده اند،  و این لحظه با لحظات حال معمولی فرق دارد، به این صورت است که این لحظات برای آن ها ناآشنا هستند، از لحاظ شکل دقیق و زمان خود غیر منتظره، مشوش کننده یا عجیب هستند. این لحظات اغلب درمانگر و بیمار را در مورد  چیزی که در حال رخ دادن است و کاری که باید انجام دهند گیج می کنند. این لحظات آبستن آینده ی ناشناخته ای هستند که می تواند حس بن بست یا یک فرصت طلایی را به دو نفر بدهد. زمان حال از لحاظ ذهنی و درونی  به شدت متراکم می شود گویی در یک ” لحظه حقیقت “ گنجانده شده است. معمولا این ” لحظات اکنون“ همراه با چشمداشت یا اضطراب هستند، زیرا به شدت لزوم انتخاب و تصمیم وجود دارد و با این حال هیچ برنامه ی از پیش طراحی شده ای برای عملکرد یا توضیح وجود ندارد. به کار گیری اقدامات تکنیکی معمول  کافی نخواهد بود. تحلیل گر به صورت شهودی می فهمد که دریچه ای از فرصت برای نوعی نوسامانی درمانی یا از خط خارج شدن  فراهم شده است و بیمار نیز می فهمد که در رابطه ی درمانی به یک نقطه سرنوشت ساز رسیده است.

می توان گفت که لحظات اکنون به لحاظ ذهنی و درونی در سه مرحله تکامل پیدا می کنند. ” مرحله ی آبستنی “ که مملو از احساس ” قرابت وقوع ، خطر وقوع “ است. ” مرحله ی عجیب “ که دو نفر می فهمند وارد یک فضای بینادرونیتی  ناشناخته و غیر منتظره شده اند. ” مرحله ی تصمیم“ که آیا باید لحظه اکنون را قاپید یا خیر. اگر این لحظه قاپیده شود و همه چیز خوب پیش برود، منجر به ” لحظه ی ملاقات “ خواهد شد، اما اگر اوضاع خوب نباشد، منجر به یک لحظه ی حال شکست خورده می شود.

یک ” لحظه ی اکنون“ به مثابه ی اعلان یکی از ویژگی های احتمالی یک سیستم پویشی پیچیده است. گرچه شاید نتوان تاریخچه وقوع و پدیداری آن را رد یابی کرد، اما مقدمات آن به وسیله ی وهم های گذرا و رنگ پریده قبلی فراهم شده است، چیزی شبیه موتیف در موسیقی که به آرامی و تدریجی مقدمات تبدیل خود به تم اصلی را فراهم می کند. با این وجود، لحظه دقیق و شکل پیدایش آن همچنان غیر قابل پیش بینی باقی می ماند.

مسیرهای زیادی به سوی لحظه اکنون وجود دارند. ممکن است بیمار در خلال یک جلسه یک رویداد را شناسایی کند و بلافاصله متوجه شود که محیط بینادرونیتی تغییر کرده است، اما نتواند در طول جلسه روی این تغییر انگشت بگذارد یا این که، بیمار اجازه داد این رویداد بدون جلب توجه رد شود و بعدا آن را مورد بازنگری قرار می دهد تا اهمیت آن در پیش بینی یک تغییر احتمالی در محیط بینادرونیتی را کشف کند. این رویدادها از نوع لحظات اکنون پنهان یا بالقوه هستند که بخشی از فرایند مقدماتی محسوب می شوند. شاید این رویدادها روزی به وضعیت آمادگی برای ورود به گفتگوی متقابل برسند و تبدیل به لحظه ی  اکنون شوند.

لحظات اکنون ممکن است زمانی رخ دهند که چهارچوب درمانی سنتی در معرض خطر از هم پاشیدن قرار می گیرد یا باید در هم شکسته شود. به عنوان مثال:

  • وقتی یک بیمار تحت تحلیل ، گفتگو را متوقف کرده و بپرسد : ” آیا شما مرا دوست دارید؟ “
  • وقتی بیمار موفق شده است درمانگر را وادارد تا یک کار نامتعارف ( از لحاظ درمانی) انجام دهد، مثلا زمانی که بیمار یک حرف خیلی خنده دار می زند و هر دو قهقهه خنده را سر می دهند.
  • وقتی که بیمار و درمانگر همدیگر را به طور اتفاقی در یک موقعیت دیگر می بینند، مثلا در صف تئاتر و یک حرکت تعاملی و بینادرونیتی جدید ایجاد می شود یا نمی شود.
  • وقتی یک اتفاق خیلی بزرگ، خوب یا بد، در زندگی واقعی بیمار رخ داده است که ادب حکم می کند به نوعی در مورد آن صحبت شود و به آن پاسخ داده شود.

به یاد داشته باشید که ما با یک فرایند پویشی پیچیده روبرو هستیم که  در طول مرحله ی  مقدماتی ممکن است فقط یکی از چند مولفه طی یک روند خیلی آهسته و تدریجی تغییر کند، به حدی که تشخیص آن خیلی سخت باشد، تا این که به یک آستانه خاص می رسد و ناگهان احتمال تغییر زمینه برای کارکرد سایر مولفه ها را ایجاد می کند. به لحاظ مفهومی، لحظات اکنون آستانه  ی یکی از ویژگی های نوظهور تعامل هستند ، یعنی ” لحظه ی ملاقات “ .

گمراه کننده ترین لحظات اکنون زمانی رخ می دهند که بیمار کاری انجام می دهد که طبقه بندی آن خیلی مشکل است، کاری که مستلزم یک پاسخ متفاوت و جدید است و دارای یک معنای شخصی است و یکی از وضعیت های درونی تحلیل گر ( عاطفه ، پنداره ، تجربه واقعی و .. .) را با بیمار در میان می گذارد. در صورت بروز این رویداد، بیمار و درمانگر وارد ” لحظه ملاقات “ اصیل می شوند. در طول ” لحظه ملاقات“، یک تماس بینادرونیتی تی بدیع بین آن ها برقرار می شود ، و بدیع بودن آن از  این حیث است که یک تغییر در رابطه ضمنی مشترک رخ داده است.

” لحظه ی ملاقات “

لحظه ی اکنونی  که در درمان قاپیده می شود و متقابلا درک می شود یک ” لحظه ملاقات“ است. همانند موقعیت والد- نوزاد، ” لحظه ملاقات “ بسیار ویژه است و هر کدام از طرفین  فعالانه یک چیز منحصر به فرد و اصیل از فردیت خودش را ( منحصر بفرد  نه از لحاظ نظریه و تکنیک درمان ) در ساخت لحظه ملاقات به کار گرفته است. وقتی درمانگر (علی الخصوص) اما همچنین بیمار نیز با  لحظه اکنون دست به گریبان می شود و آن را کشف و تجربه می کند ، این لحظه می تواند به لحظه ملاقات تبدیل شود. چند عنصر و مولفه ی لازم وجود دارند که لحظه ملاقات را خلق می کنند. درمانگر باید از وجه ویژه ای از فردیت خودش که حاوی یک معنای شخصی باشد استفاده کند. در آن لحظه ی خاص، این دو نفر همانند دو انسان با هم برخورد می کنند، بدون اینکه به واسطه ی نقش های درمانی معمول خود نسبتا پنهان شده باشند. همچنین، کنش هایی که لحظه ی ملاقات را می سازند نمی توانند روتین، عادی یا تکنیکی باشند، بلکه باید بدیع بوده و با برجستگی و یگانگی این لحظه همخوانی داشته باشند. البته این امر مستلزم نوعی همدلی است، یعنی پذیرندگی در برابر باز ارزیابی های عاطفی و شناختی، نوعی هم موجی عاطفی علامت داده شده و نوعی چشم انداز که  نشان می دهد چیزی که دارد رخ می دهد، دارد در دامنه ی ” رابطه ی ضمنی مشترک“ رخ می دهد، یعنی یک وضعیت دوتایی که به تازگی ایجاد شده است و مختص به این دو نفر است.

در این فرایند، لحظه ملاقات رویداد کانونی محسوب می شود، زیرا در همین نقطه است که زمینه ی بینادرونیتی تغییر می کند و بنابراین شناخت رابطه ضمنی درباره ی رابطه ی بیمار– درمانگر نیز تغییر می کند.

سایرین نیز به این موضوع واقف بوده اند که این ” لحظه “ نقش تغییر ساز کلیدی دارد. لاکمن و بیبی ( 1996) بر این لحظه تاکید کرده اند و اهرنبرگ توضیح داده است که کار درمانی تغییر ساز وی دقیقا در طول لحظات سوبژکتیو صمیمی رخ داده است (1992) .

در این جا به منظور راهنمایی بیشتر می توان از یک مثال کمک گرفت. مولی، که یک خانم متاهل در اواسط سی سالگی بود، به دلیل عزت نفس پایین که متمرکز بر بدنش بود، و نیز عدم توانایی برای کاهش وزن  و اضطراب شدید بابت از دست دادن اشخاصی که برای وی عزیز بودند وارد درمان شد. او دومین دختر خانواده  بود. به این دلیل که خواهر بزرگ ترش در دوران طفولیت بر اثر فلج اطفال معلول شده بود، والدینش اهمیت زیادی برای سلامتی بدن مولی قائل بودند. وقتی مولی کودک بود، والدینش از وی می خواستند برای آن ها برقصد و خودشان با تحسین وی را تماشا می کردند.

او در شروع جلسه درباره ” مسائل بدنی “ و احساس برانگیختگی جنسی و مرتبط با آن ها و نیز خشم نسبت به تحلیل گر در مسیر آمدن به جلسه صحبت کرد. ”  این تصویر توی ذهنم بود که شما به پشتی صندلی تان تکیه داده اید و از یک جایگاه برتر مرا زیر نظر می گیرید “. در فواصل بعدی جلسه او به خاطر آورد که والدینش رقص او را تماشا می کردند و از خود می پرسیدند که آیا این رقص برای آن ها هم برانگیختگی جنسی دارد یا خیر، ” آیا  آن ها هم این را می خواستند یا نه “. در ادامه بحث طولانی درباره ی تجربه ی بدنی او پیش  آمد، مثل معاینات بدنی، هراس از اینکه بدنش و حواس جسمانی اش مشکلی داشته باشند. سپس بعد از یک سکوت طولانی، مولی گفت: ” حالا نمی دانم آیا شما دارید به من نگاه می کنید یا خیر “ (  لحظه اکنون از اینجا شروع شد).

تحلیل گر یکه خورد و حس کرد تحت فشار قرار گرفته است. اولین فکرش این بود که  آیا باید ساکت بماند یا حرفی بزند؟ اگر او (تحلیل گر خانم) ساکت بماند، آیا مولی احساس طرد شدن می کند؟ تکرار حرف مولی– نمی دانی من دارم به تو نگاه می کنم یا خیر- نیز غیر طبیعی و فاصله انداز به نظر می رسید. با این حال، احساس می کرد اگر حرفی از خودش در بیاورد هم خطرناک است. معناها و اشاره های جنسی به حدی شدید بودند که اگر درباره آنها صحبت می شد، احتمال این که به کنش برسند خیلی زیاد بود. تحلیل گر که متوجه معذب بودن خود و تلاش برای درک علت آن شده بود، مساله ی تسلط را شناسایی کرد و متوجه شد که احساس می کند از وی دعوت شده است یا ” جایگاه برتر“ را اتخاذ کند یا  تسلیم مولی شود. او در این لحظه از تاملات خود، ناگهان احساس آزادی کرد که خودجوش باشد و تجربه ی واقعی اش را به مولی انتقال دهد.

او گفت: ” به نظر می رسد که انگار داری سعی می کنی چشم های مرا به سمت خودت بکشانی “. مولی حریصانه پاسخ داد: ” بله “ ( این دو جمله لحظه ی ملاقات را شکل دادند ). تحلیل گر گفت: ” مساله قاتی شد“. مولی جواب داد: ” داشتن میل و تمنا هیچ ایرادی ندارد“. تحلیل گر موافقت کرد: ” درست است“ . مولی گفت: ”  مساله این است که هر دو نفر باید مدیریت کنند“. تحلیل گر گفت: ” قطعا در شروع همین طور است“. مولی گفت: ” من داشتم به همین فکر می کردم.. .خوب است که حالا به آن فکر می کنم… و من واقعا حالا می توانم حس همدردی داشته باشم “. تحلیل گر جواب داد: ”  همدردی با خودت؟ “.  مولی جواب داد:  ” بله “ و تحلیل گر گفت: ” خوشحالم “ .

در این مثال، یک ملاقات بینادرونیتی رخ داد، زیرا تحلیل گر از کشمکش درونی خودش برای درک بیمار استفاده کرد و با  ارائه ی پاسخ ویژه و صادقانه، لحظه اکنون را قاپید. ”  به نظر می رسد ( منظورش این است که به نظر  من،  به  عنوان یک شخص خاص ) که انگار داری سعی می کنی چشم های مرا به سمت خودت بکشانی “. این جمله لحظه ی اکنون را به ” لحظه ملاقات“  تبدیل کرد. این پاسخ کاملا متفاوت از پاسخ های احتمالی مختلف و تکنیکی است که خاص بودن تحلیل گر به عنوان یک شخص را در آن لحظه از تصویر خارج می کنند، مثلا پاسخی مثل: ” آیا در مورد والدینت هم همینطور بود؟ “ یا ” به من بگو به چه فکر می کردی“  و … .

تعبیرات در ارتباط با لحظات ملاقات

لحظات اکنون می توانند مستقیما به یک تعبیر ختم شوند و تعبیرات می توانند به لحظات ملاقات منتهی شوند یا بالعکس. یک تعبیر سنتی موفق به بیمار فرصت می دهد تا خودش، زندگیش و گذشته اش را با دیدی متفاوت ببیند. این درک و برداشت همواره همراه با یک عاطفه خواهد بود. اگر تعبیر به صورتی ارائه شود که حاکی از مشارکت عاطفی تحلیل گر باشد، احتمالا یک لحظه ملاقات نیز رخ داده است. به عبارتی احتمالا ” جزییات همجور بین دو سیستمی که در همنوایی با هم هستند و با یکدیگر هم موج هستند “ ( ساندر 1997)رخ داده است .  این امر شبیه به هم موجی عاطفی است که در تعاملات والد- نوزاد دیده شده است ( استرن 1985).

فرض کنید که  تحلیل گر با یک زمان بندی دقیق، یک تعبیر عالی را ارائه  می کند. این امر بر روی بیمار تاثیر خواهد گذاشت و این تاثیر ممکن است به صورت سکوت یا گفتن ” آهان“ ، و یا اغلب اوقات به صورت گفتن جمله ای مثل ” بله، واقعا همین طور است“ باشد. اگر تحلیل گر نتواند مشارکت عاطفی خودش را انتقال دهد ( حتی با یک پاسخ ساده مثل ” بله، برای  تو اینطور بوده است“ اما با لحنی که حاکی از تجربه شخصی خودش باشد)،در این صورت بیمار تصور می کند که تحلیل گر فقط در حال به کار بردن تکنیک است و این تجربه ی جدید و مهم نمی تواند محیط بینادرونیتی شناخته شده را تغییر دهد. در نتیجه، از میزان کارایی تعبیر کاسته می شود.

به بیان دقیق، اگر تعبیر بخواهد یک لحظه اکنون را مورد توضیح بیشتر، شرح و تفضیل یا تعمیم دهی قرار دهد، این لحظه را از بین برده است. با این حال، تا زمانی که تحلیل گر کاری به غیر از ارائه ی تعبیر دقیق نکند، کاری که  پاسخ وی و بازشناسی وی از تجربه ی بیمار از تغییر در رابطه را روشن کند، هیچ زمینه ی بینادرونیتی  جدیدی ساخته نمی شود. یک تعبیر استریلیزه شاید صورت بندی صحیح و خوبی داشته باشد، اما به احتمال زیاد ریشه نگرفته است. اکثر روانکاوان مجرب این را می دانند و آن ” کار بیشتر “ را انجام می دهند، و حتی آن را بخشی از تعبیر می دانند .  اما اینطور نیست. و دقیقا همین  مشکل نظری است که با آن دست به گریبان شده ایم. اگر دامنه ی آن چیزی که تعبیر محسوب می شود بیش از حد وسیع و بی تعریف شود، در این صورت مسائل نظری به شدت گیج کننده و در هم قاتی می شوند.

در اینجا باید یک تمایز ایجاد کرد. معمولا لحظه ی حال می تواند در اطراف مطالب انتقالی پر بار ایجاد شود و توسط یک تعبیر سنتی حل شود. اگر این تعبیر با روش ” صحیح “ ارائه شود، چه تفاوتی با  لحظه ی ملاقات دارد؟ دلیل این تفاوت را اکنون توضیح می دهیم. در طول یک تعبیر سنتی که مربوط به مطالب انتقالی است، درمانگر به عنوان یک شخص، به عنوان موجودیتی که در ذهن خود دارد، افشا نمی شود و به درون بازی کشیده نمی شود. همچنین رابطه ضمنی مشترک نیز مورد بازبینی قرار نمی  گیرد. بلکه درک  و پاسخ درمانی ، که در حیطه ی نقش تحلیلی وی رخ می دهد، وارد بازی می شود. به سختی می توان معنای اصطلاح ” صحیح“ را در اینجا تعریف کرد. در طول یک تعبیر انتقالی ” صحیح“،  نباید یک لحظه ملاقات بین دو شخص که کمابیش از نقش های درمانی خود تهی شده اند صورت بگیرد. چرا که در این صورت، کنش درمانگر، در پاسخ به کنش انتقالی بیمار، حالت انتقال متقابل به خود می گیرد.  برعکس ،  در یک لحظه ی ملاقات، وجوه انتقالی و انتقال متقابلی در سطح حداقل خود قرار دارند و شخصیت های دو نفر، که  نسبتا از ویژگی های نقشی خود تهی شده اند، وارد بازی می شوند. البته ارزیابی فقدان نسبی انتقال – انتقال متقابل و حضور نسبی دو شخصی که یکدیگر را خارج از نقش های حرفه ای خود تجربه می کنند، کار ساده ای نیست، اما همه ی ما از وجود این لحظات مطلع می شویم، به شرطی که این مفهوم را بپذیریم. در ادامه درباره این نکته صحبت خواهیم کرد.

فضای باز

همانند فرضی که در مورد توالی رشد داریم، فرض می کنیم که در موقعیت درمانی نیز لحظات ملاقات یک فضای باز را از خود به جای می گذارند که در آن، بروز تغییر در محیط بینادرونیتی موجب ایجاد یک موازنه ی جدید می شود ، یعنی نوعی ” انفصال “ توام با تغییر یا نوآرایی فرایند های دفاعی. در این مواقع، امکان خلاقیت فردی، یا عاملیت که در فضای باز فرد ظاهر شده است، فراهم می شود، زیرا ” شناخت رابطه ای ضمنی “ بیمار از اجبارهای تحمیل شده توسط عادات آزاد شده است ( وینی کات 1957).

سایر پیامدهای لحظه ی اکنون

در صورتی که لحظه ی اکنون قاپیده نشود و به یک لحظه ملاقات یا تعبیر ختم نشود، سایر  پیامدهای آن به شرح زیر خواهند بود :

1. یک لحظه اکنون از دست رفته

یک لحظه اکنون از دست رفته  یک فرصت از دست رفته است. گیل یک مثال تصویری ارائه می کند. ” در یکی از تحلیل های خودم، من شجاعت کافی را پیدا کردم تا بگویم: ” مطمئن هستم تاثیری که من در تحلیل دارم خیلی بیشتر از تاثیر شما است “. اما وقتی تحلیل گر جواب داد: ” اصلا تعجبی نمی کنم “، تقریبا نزدیک بود از کاناپه بیفتم. همچنین متاسفانه باید بگویم که این تبادل ما مورد تحلیل بیشتر قرار نگرفت، حداقل نه در آن تحلیل “ ( 1994 ص 106-105) . تصور می کنیم منظور وی این بود که دیگر صحبتی درباره این تبادل پیش  نیامد. در این مثال می بینیم که یک لحظه عبور کرده است و دو نفر هرگز دوباره به آن بازنگشته اند.

2.یک لحظه اکنون شکست خورده

در یک لحظه اکنون شکست خورده، یک اتفاق احتمالا مخرب برای درمان رخ می دهد. زمانی که یک لحظه اکنون شناخته می شود اما ملاقات بینادرونیتی صورت نمی گیرد، ممکن است مسیر درمان به خطر بیفتد. اگر این شکست ترمیم نشود، دو تا از حاد ترین پیامدها به این صورت هستند که یا راه ورود بخشی از رشته ی بینادرونیتی به درمان بسته می شود، مثل این که یکی بگوید: ” نمی توانیم به آنجا برویم “ { نمی  توانیم به طرح این مساله بپردازیم }، یا بد تر از آن، ماهیت اساسی رابطه ی درمانی به حدی زیر سوال می رود که  دیگر نمی توان درمان را ادامه داد ( چه درمان را واقعا متوقف کنند یا نکنند ).

دیوید که یک مرد جوان بود به تازگی  تحلیل را شروع  کرده بود. بعد از گذشت چند ماه، او در یکی از جلسات درباره ی یک سوختگی شدید صحبت کرد که بخش زیادی از قفسه سینه او را پوشانده بود، این سوختگی در دوران کودکی اتفاق افتاده بود و او نگران تاثیر آن بر روی رشد خود شده بود. این سوختگی یک لکه ی بدرنگ را از خود باقی گذاشته بود که هنگام پوشیدن مایو یا شلوارک، کاملا مشهود بود و این امر باعث خجالت شدید او می شد، و تبدیل به علتی برای بسیاری از مشکلاتش با بدن شده بود. دیوید بدون فکر کردن، خم شد و شروع به عقب زدن بلوزش کرد و گفت: ” این جاست، بگذارید نشان تان بدهم. اینجوری بهتر درک می کنید“ . ناگهان،  قبل از اینکه زخم او معلوم شود، تحلیل گر شتابزده گفت: ” نه ! این کار را نکن . نیازی به این کار نیست ! “ . هر دو از این پاسخ  تحلیل گر یکه خوردند.

بعدا هر دو نفر تایید کردند که اتفاقی که افتاد کمکی به آن ها نکرد. با این حال، دیوید احساس کرد که پاسخ متعاقب تحلیل گر موجب بدتر شدن این شکست شده بود و این موضوع را به تحلیل گر هم گفت، زیرا تحلیل گر به جای اینکه بگوید بابت واکنشی که به دیوید نشان داده بود احساس بدی دارد، فقط گفته بود که بر طبق استانداردهایش عمل نکرده است.

3.یک لحظه اکنون ترمیم شده

لحظات اکنون شکست خورده را می توان ترمیم کرد، به این صورت که یا بر روی آن ها درنگ می کنیم یا دوباره به آن ها باز می گردیم. ترمیم به خودی خود می تواند مثبت باشد. بر طبق تعریف، ترمیم یک لحظه اکنون شکست خورده می تواند دو نفر را به سوی یک یا چند لحظه ی اکنون جدید تر هدایت کند.

4.یک لحظه اکنون علامت خورده

لحظه اکنون را می توان برچسب زد. گذاشتن این برچسب ها کار آسانی نیست، زیرا وضعیت های دو نفره اسم ندارند و به شدت نامحسوس و پیچیده می باشند. معمولا برای نامیدن این وضعیت ها از جملاتی مثل ”  اون موقعی که من و تو داشتیم…. “ استفاده می شود. علامت زدن این موقعیت ها به وسیله ی یک برچسب اهمیت خیلی زیادی دارد، نه فقط به این دلیل که یادآوری و استفاده از آنها را آسان می کند، بلکه به این دلیل که یک لایه ی دیگر را به حالت پیوندی این خلق بین فردی می افزاید. همچنین علامت زدن کمک می کند که در آن لحظه ای که یک لحظه اکنون برای اولین بار ظاهر شده است، فقط به طور نسبی و نصفه نیمه به آن پرداخته شود، بدون اینکه خطر از دست رفتن یا شکست خوردن آن به وجود آید. در این صورت می توان برای درمان زمان مورد نیاز را خرید .

5.یک لحظه اکنون پایدار

گاهی اوقات یک لحظه اکنون پدیدار می شود که نمی توان آن را بلافاصله  حل /افشا / به اشتراک گذاری کرد، اما عبور هم نمی کند. این لحظه باقی می ماند و به مدت چندین جلسه و حتی چند هفته معلق می ماند. تا زمانی که سرنوشت این لحظه مشخص نشود، هیچ چیزی رخ نمی دهد. این لحظات اکنون پایدار لزوما شکست نیستند و ممکن است حاصل شرایطی باشند که امکان راه حل های عادی برای آنها وجود ندارد، زیرا زمان بندی درست نیست، یا افراد آمادگی لازم را ندارند، یا به این دلیل که ملاقات بینادرونیتی مورد نیاز به حدی پیچیده است که نمی توان آن را در یک تبادل جای داد. از این حیث، این لحظات نیز می توانند برای درمان زمان بخرند. معمولا این لحظات به کمک یک لحظه اکنون دیگر که این لحظه پایدار را در خود جای می دهد حل می شوند. در ادامه درباره این لحظات صحبت خواهیم کرد.

” رابطه ضمنی مشترک  “  به عنوان کانون عملکرد تغییر ساز در درمان

حالا به پرسشی باز می گردیم که در ابتدای این مقاله مطرح شد، یعنی  لحظه ملاقات در کدام حیطه از رابطه بین درمانگر و بیمار رخ می دهد  و شناخت ضمنی تغییر می کند ؟ به نظر ما این لحظه در حیطه ی رابطه ضمنی مشترک رخ می دهد.

مساله ی  وجود هر نوع رابطه در تحلیل، که  عمدتا ماهیت انتقالی – انتقال  متقابلی نداشته باشد، همیشه مساله ی دردسر سازی بوده است . بسیاری از تحلیل گران ادعا می کنند تمامی رابطه های موجود در موقعیت بالینی آغشته به احساسات و تعبیرات انتقالی و انتقال متقابلی هستند، از جمله پدیده های بینابینی مثل اتحاد درمانی و مفاهیم مرتبط به آن. با این حال برخی دیگر اظهار می کنند که وجود نوعی حس رابطه مندی صادقانه تر، پس زمینه ی تجربی لازم است و بدون آن، انتقال را نمی توان ادراک کرد، چه برسد به این که آن را تغییر داد ( توما و کاشیله  1987).

رابطه ی ضمنی مشترک عبارت است از دانش ضمنی مشترک درباره ی رابطه ای که مجزا از رابطه ی انتقال- انتقال متقابل و  نقش های روانکاوانه اما همسو با آنها وجود دارد. در عین حال که دانش ضمنی هر فرد درباره ی رابطه مختص به خود وی است، ناحیه ی تلاقی بین این دو دانش، همان منظور ما از رابطه ی ضمنی مشترک است ( این رابطه ضمنی مشترک هرگز متقارن نیست ).

تاکید بر اهمیت رابطه ی ضمنی مشترک، برای خود ما غیر منتظره بود و یک نتیجه گیری بود که بعد از پی بردن به ماهیت لحظه ملاقات به آن دست پیدا کردیم. از آن جا که لحظه ملاقات فقط زمانی رخ می دهد که یک اتفاق شخصی، مشترک، بیرون از تکنیک یا اضافه بر آن رخ داده باشد که از لحاظ سوبژکیتو و به نسبت کارکرد عادی، بدیع و تازه باشد، ناچار می شویم کل دامنه ی رابطه ضمنی مشترک را مورد بازبینی قرار دهیم.

به نظر ما پژوهش نوزاد مساله ی بررسی رابطه ضمنی مشترک را ساده انگاری کرده است، زیرا بر حقیقت ارتباط عاطفی و بینادرونیتی، تقریبا از بدو زندگی پس از تولد  تاکید می کند ( ترونیک 1989 ، لاکمن  و بیبی  1996). به نظر می رسد که هم نوزاد و هم مراقب  قادر به ابراز عاطفه و درک بیانگری های عاطفی طرف مقابل هستند. این سیستم ارتباط  نخستین در طول زندگی ادامه پیدا می کند و در زیر عنوان ” غیر کلامی “  توجهات  بیشتری را به سوی رشته ی ما جلب کرده است . ما با نظر استشلر ( 1996)  موافق هستیم که بیان می کند گرچه مسئولیت حرفه ای، ما را از سهیم شدن در فضای  زندگی بیمار منع می کند، اما اشتباه است که فرض کنیم که موجودیت هیجانی پیچیده ی درمانگر می تواند ( و باید ) از دسترس ادراک بیمار خارج شود، ادراک هایی که مبتنی بر عملکرد یک سیستم بسیار پیچیده هستند که همیشه در حال کارکرد است. نظر ما این است که عملکرد این سیستم موجب ساخت رابطه ضمنی مشترک می شود، که شامل درگیری شخصی بین دو نفر است و به صورت تدریجی و پیش رونده در دامنه ی بینادرونیتی ت و دانش ضمنی ساخته می شود. این درگیری شخصی با گذشت زمان ساخته می شود و تاریخچه خود را  پیدا می کند و شامل مسائل پایه ای است که فراتر از تحریف های گذرا در منشور انتقال – انتقال متقابل هستند و بیشتر از آنها به طول می انجامند، زیرا شامل ادراک های کمابیش دقیق شخص درمانگر و بیمار می باشند.

هنگامی که از ملاقات ” صادقانه “ صحبت می کنیم، منظورمان ارتباطاتی است که یک وجه شخصی از خویشتن را که در پاسخ عاطفی به دیگری برانگیخته شده است افشا می کنند. این پاسخ یک معنای شخصی را برای دیگری افشا می کند، و به این طریق یک وضعیت دو نفره ایجاد می شود که مختص به دو نفر مورد نظر  است.

همین شناخت های پایدار و ضمنی بین تحلیل گر و بیمار، ادراک های متقابل و درک یکدیگر است که ما به نام رابطه ضمنی مشترک می خوانیم. این شناخت ها بیشتر از نوسانات رخ داده در رابطه انتقالی به طول می انجامند و حتی ممکن است در ریز تحلیل توسط یک شخص ثالث مشاهده گر نیز شناسایی شوند و در این صورت می توان آنها را رویدادهای ”  عینی “ دانست.

ما به واسطه ی بررسی لحظه ی ملاقات و نقش آن در تغییر دانش ضمنی، ناچار به تمرکز بر روی این رابطه ضمنی مشترک و بررسی آن شدیم و این امر به دلیل چندین ویژگی لحظه ی ملاقات است.

  1. یکی از مشخصه های لحظه ملاقات این است که دو نفر حس می کنند از روند عادی درمان دور شده اند. این یک رویداد بدیع و تازه است که چهارچوب فعلی نه می تواند آن را توضیح دهد و نه آن را در بر بگیرد. می توان این رویداد را خلاف مسیر عادی دانست.
  2. اگر تحلیل گر به پاسخی متوسل شود که از نظر بیمار صرفا تکنیکی است، نمی توان لحظه ملاقات را تداوم داد یا شکوفا کرد. تحلیل گر باید طوری پاسخ دهد که مختص به رابطه اش با بیمار باشد و بیان کننده ی تجربه ی خودش و فردیت خودش باشد و امضای وی را بر خود داشته باشد.
  3. لحظه ملاقات را نمی توان به کمک تعبیر انتقال شکوفا کرد. به سایر وجوه رابطه نیز  باید دسترسی پیدا کرد.
  4. این لحظه ملاقات به مثابه ی پرداختن به سوال ” در این جا و الان چه اتفاقی دارد بین ما رخ می دهد“ است.  به دلیل فوریت عاطفی، بیشترین تاکید بر روی” اکنون “ است. این لحظه مستلزم پاسخ های خودجوش است و شکوفا شدن آن از این حیث است که تحلیل گر و بیمار همزمان برای یکدیگر تبدیل به ابژه می شوند.
  5. لحظه ی ملاقات، که توام با ”  چیزی که دارد این جا و اکنون بین ما رخ می دهد“ است را هرگز لزوما نباید به طور کلامی  توضیح داد، اما بعد از وقوع می توان درباره آن صحبت کرد.

تمامی ملاحظات فوق، لحظه ی ملاقات را وارد حیطه ای می کنند که فراتر از رابطه ی حرفه ای است، اما آن را باطل و لغو نمی کند ، و نسبتا از عناصر انتقال – انتقال متقابل آزاد است .

گرچه از حوصله این مقاله خارج است، اما نظر ما این است که به شدت به بررسی این رابطه ضمنی مشترک نیاز داریم.

خلاصه و تفسیر مطالب

در عین حال که در باور سنتی، تعبیر  به عنوان رویداد کانونی نگریسته می شود که در حیطه ی رابطه انتقالی رخ می دهد و بر آن تاثیر می گذارد، و با تغییر محیط درون فردی، رابطه را تغییر می دهد، اما ما لحظات ملاقات را رویداد های کانونی می دانیم که در حیطه رابطه ضمنی مشترک رخ می دهند و با تغییر شناخت ضمنی که هم درون روانی و هم بین فردی است، این رابطه را تغییر می دهند. هر دوی این فرایندهای مکمل، تغییر ساز هستند. با این حال، در آن ها از مکانیسم های تغییر ساز متفاوت در دامنه های مختلف تجربه استفاده  می شود.

ما با هدف پیشبرد بررسی و پژوهش بالینی، سعی کردیم یک اصطلاح توصیفی را برای پدیده شناسی این لحظات که رابطه ضمنی مشترک را می سازند  فراهم کنیم.

لازم به  ذکر است که  در بطن فرایند تعاملی موقعیت درمان، گاهی به سختی می توان بروز تغییر در دانش رابطه ای ضمنی و تغییر در دانش کلامی خودآگاه از طریق تعبیر را از هم تشخیص داد. رابطه ی ضمنی مشترک و رابطه ی  انتقالی، همسو با یکدیگر جاری هستند، در هم تنیده می شوند و هر کدام به نوبت در پیش زمینه قرار می گیرند. با این وجود، یکی از شروط  ضروری برقراری رابطه این است که پردازش دانش ضمنی به صورت پیوسته تداوم داشته باشد. اما تعبیر یک رویداد نقطه به نقطه است.

 به نظر ما شالوده های رابطه ی ضمنی مشترک در فرایند نخستین ارتباط عاطفی قرار گرفته اند و ریشه در اولیه ترین رابطه ها دارد. به نظر ما این رابطه عمدتا شامل دانش ضمنی است و تغییر در این رابطه منجر به ایجاد تاثیرات درمانی پایدار می شود. در روند تحلیل، مقداری از دانش رابطه ای ضمنی، به آهستگی و با زحمت به دانش آشکار و خودآگاه تبدیل می شود. این که این مقدار چقدر است هنوز مشخص نیست. البته این امر به معنی آگاهانه شدن ناخودآگاه ها ، که حرف همیشگی روانکاوی بوده است نیست. تفاوت در این است که دانش ضمنی به وسیله واپس رانی ناخودآگاه نشده است، و به وسیله برطرف سازی واپس رانی در دسترس خودآگاه قرار نمی گیرد. فرایند خودآگاه کردن واپس زده شده ها کاملا متفاوت از  فرایند خودآگاه کردن دانش ضمنی است و این دو نیاز به مفهوم بندی های مجزا دارند. همچنین شاید به رویکرد های بالینی مجزا نیز نیاز داشته باشند و این امر دلالت تکنیکی مهمی خواهد داشت.

مدل پیشنهادی حول فرایندها متمرکز شده است نه ساختارها و حاصل مشاهده ی تعامل نوزاد- مراقب و نظریه ی  سیستم های  پویا است. در این مدل ، یک فرایند دو طرفه وجود دارد که در آن،  تغییر در حیطه ی رابطه ی ضمنی و در لحظات ملاقات ، از طریق تغییر شیوه های ارتباطی رخ می دهد.  البته نقصان های همدلی مربوط به گذشته از طریق فعالیت تحلیلی همدلانه اصلاح نمی شوند. همچنین یک نقص  و کمبود مربوط به گذشته نیز  جبران نمی شود. بلکه یک چیز جدید در رابطه ایجاد می شود که محیط بینادرونیتی  را تغییر می دهد .  تجربه ی گذشته در زمان حال دوباره زمینه یابی می شود،  به طوری که فرد یک چشم انداز ذهنی متفاوت را از درون خود فعال می کند  ، که منجر به رفتارها و تجربیات جدید در حال و آینده می شود.

دیدگاهی که ما درباره تنظیم متقابل در موقعیت درمان داریم مشابه با دیدگاهی است که توسط لاکمن  و بیبی  (1996) توصیف شده است. ایده ی ما درباره ی ” لحظه اکنون “ که می تواند به لحظه ی ملاقات تبدیل شود، متفاوت از ایده ی ” لحظات عاطفی تشدید شده “  آنها است ، از این حیث که ما سعی کردیم یک اصطلاح  و یک توضیح مفصل را درباره ی فرایندی اراده کنیم که منجر به بروز این لحظات برجسته می شود یا پیامد آنها است.

ما نیز با بسیاری از متفکران معاصر  هم نظر هستیم که بروز تغییر در وضعیت دوتایی ، یک امر اساسی و ضروری است ، اما در ” لحظه ی  ملاقات “  دو نفر رخ می دهد. دیدگاه ما مشابه با نقطه نظر میچل   و استولورو و آت وود است. با این حال نکته ای را به ملاحضات این نویسندگان افزوده ایم ، زیرا بخش اعظم محیط بینادرونیتی  را متعلق به شناخت رابطه ای ضمنی می دانیم ، که در روند درمان ، در بطن رابطه ضمنی مشترک ساخته می شود.  بنابراین فرایند تغییر در بطن رابطه ضمنی مشترک رخ می دهد.  در پایان، این چشم انداز درباره ی  تغییر شناخت رابطه ای ضمنی در طول ”  لحظات ملاقات “  می تواند راهگشای چشم اندازهای تازه و مفید به تغییر درمانبخش باشد.

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-05-30-at-11.19.05-PM.jpeg
خرداد ۹, ۱۴۰۱

(1985) Transference: The Total Situation/ Betty Joseph

انتقال: موقعیت تام/ نویسنده: بتی جوزف 1985/ مترجم: پارمیس احمدی زاده

قصد من در این مقاله بحث درباره این موضوع است که امروزه چه استفاده از مفهوم انتقال در کار بالینی خود داریم. تاکید من بر ایده ی  انتقال به عنوان یک چارچوب خواهد بود، چهارچوبی که در آن همیشه چیزی در حال جریان است و همیشه  حرکت و فعالیت در آن وجود دارد.

فروید با مشاهده ی اینکه روابط بیمار با ابژه های نخستین، با غنای کامل، به شخص روانکاو انتقال داده می شوند، از در نظر گرفتن انتقال به عنوان یک مانع، به در نظر گرفتن آن به عنوان یک ابزار ضروری برای فرایند تحلیل رسید. استریچی ( 1934)  با استفاده از کشفیات ملانی کلاین درباره ی اینکه فرافکنی و درون فکنی به چه شیوه ای  ابژه های درونی فرد را می سازند و به آنها شکل می دهند، نشان داد که آنچه انتقال داده می شوند، عمدتا نه ابژه های  بیرونی زندگی گذشته ی بیمار، بلکه ابژه های درونی هستند و نحوه ی ساخته شدن این  ابژه ها به ما کمک می کند تا بفهمیم که فرایند تحلیلی چگونه می تواند به ایجاد تغییر منجر شود.

ملانی کلاین ، از طریق کار مداوم بر روی روابط ابژه اولیه و مکانیسم های ذهنی اولیه، شاید به ویژه همانندسازی فرافکنانه ، درک ما را از ماهیت انتقال و فرایند انتقال دهی گسترش داد. او در مقاله ی خود به نام « خاستگاه های انتقال» ( 1952) نوشت:« تجربه ی من این است که هنگام تاگشایی و گره  گشایی از جزییات انتقال، لازم است که برحسب موقعیت های تامی که از گذشته به حال منتقل شده اند و نیز بر حسب دفاع های هیجانی و روابط ابژه فکر کنیم». او در ادامه توضیح می دهد که تا سال های متمادی، انتقال بر حسب ارجاع های مستقیم به روانکاو درک می شده است، و صرفا بعدها بود که معلوم شد که فی المثل، موضوعاتی مثل گزارش زندگی روزمره و … سرنخ هایی هستند درباره اضطراب های ناخوداگاهی که در موقعیت انتقالی برانگیخته می شوند. به نظر من، ایده ی  موقعیت تام کمک اساسی به درک ما از انتقال و کاربرد آن در حال حاضر می کند و قصد بررسی همین موضوع را دارم. بر طبق تعریف، موقعیت تام باید شامل هر چیزی باشد که بیمار با خود وارد رابطه  می کند. برای بهتر سنجیدن آنچه بیمار آورده است می توانیم توجه خود را  متمرکز کنیم بر آنچه درون رابطه در حال رخ دادن است،  و اینکه بیمار، با حرف های خود و فراتر از آنها  چه استفاده ای از روانکاو می کند. بخش بزرگی از درک ما از انتقال  حاصل این است که درک کنیم بیمار چگونه بر ما کنش انجام می دهد تا به دلایل مختلف احساساتی را تجربه کند، چگونه بیمار می کوشد ما را به درون سیستم های دفاعی خود بکشد، چگونه بیمار وجوهی از دنیای درونی خود که در دوران نوزادی ساخته شده اند را به ما منتقل می کند – وجوهی که  در دوران کودکی و بزرگسالی شاخ و برگ پیدا کرده اند، تجربیاتی که اغلب ورای استفاده از کلمات هستند، و اغلب  فقط از طریق احساساتی که در ما بر می انگیزانند می توانیم آنها را درک کنیم، یعنی از طریق انتقال متقابل در معنای وسیع آن.

انتقال متقابل، یعنی احساساتی که در روانکاو برانگیخته  می شوند، همانند خود انتقال، ابتدا به عنوان مانعی در برابر کار تحلیلی قلمداد شدند، اما حالا که معنای وسیع آن به کار گرفته شده است، ما دیگر آن را یک مانع نمی دانیم ، بلکه انتقال متقابل را نیز یک ابزار ضروری برای فرایند تحلیلی می دانیم. همچنین، ایده ی مورد استفاده بودن ما و ایده اینکه همه چیزی در حال جریان است، اگر فقط بتوانیم از آن آگاه شویم، بسیاری از وجوه دیگر انتقال، که بعدا درباره آنها صحبت خواهم کرد را روشن می کنند. به عنوان مثال، این که حرکت و تغییر یکی از وجوه ضروری انتقال است – به طوری که هیچ تعبیری را تمی توان یک تعبیر یا توضیح محض دانست،  بلکه باید به طریقی که مختص به بیمار و شیوه کارکرد اوست، درون بیمار طنین انداز شود – و اینکه سطح کارکرد بیمار در هر لحظه و ماهیت اضطراب های او را به بهترین شکل می توان با تلاش برای آگاهی از نحوه استفاده فعالی که از انتقال می شود درک کرد، و اینکه تغییراتی که در انتقال قابل دیدن می شوند بخش ضروری آن چیزی هستند که سرانجام به تغییر روانی واقعی منجر می گردد. این نکات در صورتی روشن تر می شوند که ما بر حسب منتقل شدن موقعیت های تام فکر کنیم.

برای توضیح این موضوع، می خواهم تکه کوتاهی از مطالبی را ارائه کنم که در آن می توان دید که اضطراب های مستقیم بیمار و ماهیت رابطه اش با شخصیت های درونی اش چگونه در موقعیت تامی که در انتقال پشت سر گذاشته شد نمایان شدند، گرچه در این مطالب تداعی های جداگانه و ارجاع به افراد مختلف نیز دیده می شود، گویی که خواستار تعبیر شدن هستند. این مطالب  مربوط هستند به بحث درباره یک مورد در یکی از سمینارهای کارشناسی ارشد من. روانکاو مطالب مربوط به بیماری که ظاهرا ارائه ی کمک کافی به او بسیار مشکل بود را مطرح کرد : بیمار یک فرد اسکیزوئید  و خشمگین بود، و دوران کودکی ناشادی را با والدینی که احتمالا از نظر هیجانی دور از دسترس بوده اند طی کرده بود. روانکاو خانم از کاری که در جلسه ی مورد بحث انجام شده بود و نتایج آن راضی نبود. بیمار جزییاتی را درباره افراد و موقعیت های مختلف  مطرح کرده بود.

در سمینار احساس می شد که بسیاری از تعابیری که در مورد این بیمار داده شدند حساس و بسیار بسنده هستند. سپس افراد حاضر در سمینار شروع به تلاش بیشتر برای درک بیشتر کردند. دیدگاه های متفاوت درباره ی وجوه مختلف این مورد مطرح شدند، اما هیچکس نه از دیدگاه های خود و نه از دیدگاه های دیگران رضایت کامل نداشت. به تدریج به این فکر افتادیم که شاید این خود سرنخ است، یعنی این که مشکلی که ما در سمینار داشتیم، منعکس کننده ی مشکل روانکاو در انتقال بود، و آنچه احتمالا در انتقال در حال وقوع بود، فرافکنی دنیای درونی بیمار بود، دنیایی که در آن بیمار، که یک خانم بود، نمی توانست اوضاع را درک کند و از آن سردر بیاورد. بیمار داشت نشان می داد که چه حسی دارد  داشتن مادری که نمی توانست با کودک هماهنگ شود و به گمان ما، حتی نمی توانست احساسات کودک را بفهمد، اما طوری رفتار می کرد که گویی می تواند،  مثل کاری که ما در سمینار داشتیم انجام می دادیم. بنابراین بیمار دچار دفاع هایی شده بود که طی آنها اندیشه های ظاهرا منطقی را مطرح  می کرد، اندیشه هایی که هیچ کس را راضی نمی کردند، اما تجربه ی فهم ناپذیری را مسکوت کرده ، و به او چیزی می دادند تا خود را به آنها وصل کند و بچسباند. اگر  در این وضعیت ها روانکاو تلاش کند تعبیرات مفصل درباره ی معنای تداعی های فرد ارائه کند، در این صورت سیستم دفاعی بیمار را تداوم داده است، و حس کاذب فهم ناپذیری را ایجاد کرده است،  به جای اینکه بکوشد با تجربه ی بیمار، یعنی زندگی در یک دنیای فهم ناپذیر، تماس برقرار کند. این امر می تواند تجربه بسیار آزار دهنده برای خود روانکاو نیز باشد. برای ما راحت تر این است که باور کنیم که مطالب را درک می کنیم، نه اینکه نقش مادری که نمی تواند نوزاد /بیمار را درک کند را ایفا کنیم.

من تصور می کنم که سرنخ انتقال در این مورد ( با فرض اینکه چیزی که توصیف می کنم درست باشد) در این است که پدیده ی چشمگیری که در سمینار رخ داد را جدی بگیریم، یعنی تقلای ما برای درک کردن، و نیاز عاجزانه ی ما برای درک کردن، به جای گرفتار شدن در تداعی های تک به تکی که توسط بیمار مطرح می شدند، تداعی هایی که به تنهایی ظاهرا معنای احتمالی زیادی داشتند. چیزی که اوضاع را بدتر می کرد عبارت بود از نیاز انتقال متقابلی ما به گمانه پردازی، و احساس فشار برای درک کردن به هر قیمتی، که به زعم ما به ما امکان  داد همانندسازی فرافکنانه ی بخشی از دنیای درونی بیمار و پریشانی وی، که شمه ای از آن را در سمینار چشیدیم، را حس کنیم.

من فرض را بر این می گذارم که این نوع همانندسازی فرافکنانه عمیقا ناخودگاه و کلامی نشده است. اگر ما فقط با بخشی که کلامی شده است کار کنیم، در این صورت روابط ابژه ای که در حال کنش نمایی شدن در انتقال هستند را مد نظر قرار نداده ایم، یعنی در خصوص این مورد، رابطه بین مادر بی فهم و نوزادی که احساس می کند قادر به درک شدن نیست، و همین است که بستر شخصیت او را شکل داده بود.  به نظر من، اگر به خوبی به این وجه نپردازیم، شاید به درک هایی دست پیدا کنیم و یا حتی تغییرات ظاهری در مطالب و مواد بیمار ایجاد شود،  اما تغییر روانی واقعی، که تا بعد از درمان به طول بیانجامد، میسر نخواهد بود. حدس من این است که اتفاقی که در این گونه موارد رخ داده است این است که روابط اولیه بیمار دچار یک ایراد جدی بوده اند، اما یک ساختار کاراکتری مبتنی بر نرمال بودن کاذب یا ظاهری بر روی این ایراد سرپوش گذاشته، به طوری که بیمار قادر شده است بدون فروپاشی واقعی به بزرگسالی راه پیدا کند و ظاهرا کارکرد کمابیش خوبی در بسیاری از حیطه های زندگی خود داشته باشد. تعبیراتی که فقط به تداعی های تک به تک می پردازند فقط بخش  بزرگسال تر شخصیت را هدف قرار می دهند، در حالی که  بخشی که واقعا باید درک شود ، از طریق فشارهایی که بیمار به روانکاو وارد می کند، فهمانده می شود. در اینجا می توانیم زنده شدن چیزی را در انتقال ببینیم که از جنس روابط ابژه اولیه بیمار، سازمان دفاعی او و روش او برای فهماندن تعارض کلی اش است.

حالا در تکمیل این نکته می خواهم مطالبی را از یکی از بیماران خودم بازگو کنم، تا نخست نشان دهم که چگونه انتقال به شیوه ای نسبتا آرمانی شده تجربه  شد، شیوه ای که از طریق جو و حال و هوایی که بیمار ایجاد کرده بود، و مرتبط به تاریخچه اش بود، فهمانده می شد. همچنین می خواهم این موضوع را نشان دهم که وقتی این جو فروپاشید، وجوه بدوی روابط ابژه اولیه و دفاع های او نمایان شدند و در انتقال زنده شدند، و بیمار کوشید روانکاو را نیز به دام کنش نمایی بکشد. و سرانجام این که، کار بر روی این وجه منجر به حرکت بیشتر و مقداری تغییر موقتی در ابژه های درونی بیمار شد.

این بیمار که او را به نام N می خوانم، سال های زیادی تحت  تحلیل بوده است و پیشرفت بسیار رضایت بخشی هم داشته است، اما این پیشرفت به اندازه کافی تحکیم و تثبیت نشده بود و نمی شد پردازکاری هیچکدام از مشکلات خاص او را کاملا دید، چه برسد به تصور خاتمه ی درمان. من متوجه  یک احساس راحتی مبهم در خودم شدم،  گویی که کاملا جلسات این بیمار را دوست می داشتم، و گویی این جلسات را تا حدودی کامروا کننده می یافتم، علیرغم این حقیقت که همیشه باید سخت با این بیمار کار می کردم. وقتی شروع به بررسی دوباره ی انتقال متقابل خودم و مطالب بیمار کردم، متوجه شدم که این تجربه ی نسبتا کامروای من، احتمالا متناظر با یک اعتقاد درونی از جانب بیمار بود، مبنی بر اینکه هر تعبیری که من ارائه می کردم، او به نوعی رو به راه بود. هر مشکلی که ظاهر می شد، حتی ویژگی های عذاب  دهنده ی او که در کار نمایان می شدند، او از درون مطمئن بود که جایگاه بسیار ویژه ای دارد، و تعبیرات من چیزی نیستند جز تعبیر. او جایگاه خود را تضمین شده می دید و نیازی به تغییر در خود نمی دید. بنابراین، می شد به ارائه تعبیرات شبهه صحیح و نه چندان بی فایده ادامه داد و مسائل را بررسی کرد و توضیح داد، اما اگر این باور ناخودگاه و عمیق تر، بررسی نشده می ماند، کل درمان حالت کاذب و جعلی پیدا می کرد. باور او به داشتن جایگاه ویژه و عدم نیاز به تغییر  دارای یک ویژگی دیگر هم بود، چون شامل این نگرش بود که من، روانکاو، دلبستگی یا عشق خاصی به او دارم و به خاطر خودم نمی خواستم او را رها کنم – امری که فکر می کنم پایه  و اساس تجربه ی انتقال متقابلی من، یعنی راحتی و آسودگی را شکل داده بود.

می خواهم یک نکته کوتاه دیگر درباره این مطالب و در خصوص ماهیت تعبیر بیان کنم. اگر انتقال و تعبیرات را اساسا به عنوان موجودیت های زنده، در حال تجربه و در حال تغییر – یعنی به عنوان حرکت و جنبش- بدانیم، در این صورت تعبیرات ما باید بیانگر این موضوع باشند. بینش های N  درباره ی باور ناخوداگاه خود به جایگاه ویژه اش، غیر واقعی نبودن مبهم بخش زیادی از کار ما و به دلبستگی من به او و … پیدایش دردناکی داشت. راحت تر این بود که این باور سریعا  به تاریخچه او  ربط داده شود – او آخرین فرزند خانواده  و محبوب مادر بود که  رابطه بسیار ناشادی با پدرش که یک مرد نسبتا بیرحم بود داشت، گرچه والدینش  تا آخر عمر کنار هم ماندند. اما اگر من این کار را کرده بودم، مجددا مهر تاییدی زده بودم بر باور بیمار مبنی بر اینکه تعبیرات چیزی جز تعبیر نیستند و من حقیقتا به حرف هایی که می زدم ایمان نداشتم. از نظر من، موضوع حائز اهمیت این بود که ابتدا پیش فرض های زیرلایه ای را آشکار کنم، تا بتوان این پیش فرض ها را، هر چقدر هم که دردناک بودند، در انتقال به عنوان واقعیت روانی او تجربه کرد، و صرفا بعدا و به آهستگی، آنها را به تاریخچه اش ربط داد.  بعدا به مساله ی ربط دادن به تاریخچه بازخواهیم گشت.

اکنون مطالبی از مورد N می آورم که برگرفته از دوره ای کمی بعدتر از زمان مورد بحث هستند، تا نشان دهم که زمانی که پنداره های همه توان درباره برخورداری از جایگاه ویژه دیگر بر انتقال حاکم نبودند، اضطراب های اولیه، یا همانطور که گفتم، زنده شدن تعارض های روانی بیشتر، در انتقال و در یک رویا ، نمایان شدند، و مواد رویا نیز در انتقال زیسته شدند. در این دوره، N علیرغم برخورداری از بینش، همچنان مستعد گرفتار شدن در نوعی مازوخیسم  مایوس کننده و منفعل بود. روز دوشنبه، او رویای زیر را گزارش داد( من فقط رویا و برداشت خودم از رویا را نقل می کنم، نه کل جلسه یا تداعی های بیمار را ).

رویا این بود :انتقال موقعیت تام-

« نوعی جنگ در حال وقوع بود. بیمارم در جلسه ای در یک اتاق در ساحل حضور داشت. افراد دور میز نشسته بودند که صدای هلیکوپتری را از بیرون شنیدند، و از روی صدا فهمیدند که این هیلکوپتر ایرادی دارد. بیمارم و یک سرگرد میزی که محل جلسه بود را ترک کرده و به  کنار پنجره رفتند تا نگاهی به بیرون بیندازند. هیلکوپتر دچار نقص فنی شده بود و خلبان با پاراشوت بیرون پریده بود. دو هواپیما هم وجود داشتند که گویی مواظب هلیکوپتر بودند، اما به قدری ارتفاع داشتند که خیلی کوچک به نظر می رسیدند و نمی توانستند هیچ کمکی بکنند. خلبان داخل آب افتاد و بیمارم داشت به این فکر می کرد که آیا  خلبان زمان کافی برای باد کردن جلیقه نجاتش دارد یا خیر، و این که آیا خلبان همین الانش هم مرده است یا خیر و …. ».

نمی خواهم مطالبی که شالوده ی تعبیرات من بودند را ارائه کنم، اما به طور کلی به او نشان دادم که می توان جنگی که همواره بین بیمار و خودم در وقوع است را ببینیم، جنگی که نمود آن عبارت بود از  پشت کردن بیمار در رویا به جلسه ای که دور میز در حال انجام بود، یا پشت کردن به کاری که در هر جلسه از درمان انجام می شد. وقتی که او با دانستن اینکه مشکلی وجود دارد( در مورد هلیکوپتر)، از پنجره به بیرون نگاه می کند، او می بیند که یک روانکاو ، یعنی من، آنجا وجود دارد و دو هواپیما، یعنی دو بازو، دو پستان، مراقب او هستند  و می کوشند او را کمک کنند، اما او جذب تماشای وجه دیگر است،  یعنی خودش، که همان خلبان است، و دچار دردسر است، سقوط کرده است و دارد می میرد – و این دنیای مجذوب کننده مازوخیسم اوست. منظورم این است که او ترجیح خود به جذب شدن در موقعیت های سقوط دردناک را نشان می دهد، به جای اینکه خواهان کمک و پیشرفت باشد.

در آن زمان به نظر می رسید که با ادامه جلسه، او به  خوبی با این تعبیرات ارتباط برقرار کرده است، و به اهمیت کشش خود به مازوخیسم پی برده است. روز بعد  او آمد و گفت که بعد از جلسه کار بر رویا،  احساس ناراحتی می کرده است. او به شیوه های مختلف درباره آن جلسه و نگرانی اش بابت جنگ صحبت کرد، و توضیح داد که چقدر  ناراحت است از اینکه هر اتفاقی که در تحلیل رخ می دهد، ظاهرا او به نوعی اسیر پس زنی و جنگ باقی مانده است، و همچنین  گفت که  از اهمیت برانگیختگی و هیجان زدگی خود در زمان  اینگونه درگیری ها  آگاه است. و سپس درباره مسائل مختلفی که در طول روز رخ داده بودند صحبت کرد. حرف های او شبیه بینش ، و تقریبا مثل دغدغه خاطر به نظر می رسیدند.  حرف های او به نوعی بینش بودند،  اما من از روی لحن صدای او،  که ریتم یکنواخت و تقریبا کسل کننده ای داشت، حدس زدم که تمام حرف های او دست دوم بودند، گویی که او داشت از این بینش ظاهری بر ضد پیشرفت در جلسه استفاده می کرد، گویی نوعی جنگ بی صدا و خاص بر ضد من در جریان بود، و من این برداشت را به او منتقل کردم.  بیمار با لحنی غمناک پاسخ داد: « به نظر می رسد هیچ بخشی از من  واقعا نمی خواهد کار کند، همکاری کند و … ». من به او  گفتم که این موضوع نمی تواند کاملا حقیقت داشته باشد، زیرا او واقعا به جلسات می آید – و بعد البته فهمیدم که من داشتم به عنوان بخش مثبت وی عمل می کردم، گویی بخشی که  قادر به دانستن و کار کردن بود به من  فرافکنی شده بود، و من یا در دام ایفای نقش این بخش مثبت گرفتار شده بودم، تا او مسئولیتی در قبال آن، یا در قبال بازشناسی آن نداشته باشد، یا مجبور بودم تصدیق کنم که هیچ بخشی از او واقعا نمی خواست همکاری کند و … . بنابراین در هر صورت، به بن بست می خوردم.

بیمارم متوجه این موضوع بود، گفت که هیچ کاری از دستش بر نمی آید، او شرایط را کاملا درک می کرد، اما احساس افسردگی می کرد و منظور مرا می فهمید. هر چه جلوتر می رفتیم، بیشتر جلسه اسیر این ایده می شدیم که او اوضاع را درک می کند، اما هیچ کاری در رابطه با آن، یا با آن، از دستش بر نمی  آید ( به نظر من این تصویر تا  حدودی همان چیزی بود که در رویای روز قبل وصف شده بود، زمانی که او مجذوب تماشای خلبانی که داشت غرق می شد بود، و من  به عنوان هواپیمای پر ارتفاع، نمی توانستم به او کمک کنم، و او حالا مجذوب کلمات خودش شده بود، مثل « درک می کنم، اما کاری از دستم بر نمی آید». حالا رویا داشت در انتقال زنده می شد).

من به او نشان دادم که او داشت فعالانه، با این جور گفته ها مرا به دام می انداخت – و این خود گویای جریان جنگ بین ما بود. بعد از مقداری پس و پیش شدن در این خصوص، بیمارم، به قول خودش « بدون هیچ دلیل آشکاری »، خاطره ای را درباره  یک جعبه سیگار به یاد آورد و این که چگونه وقتی در مدرسه شبانه روزی بود و خیلی بدبخت بود، یک جعبه قلع یا مقوایی را بر می داشت و روی آن را به دقت با کرباس ( پارچه برزنتی) می پوشاند. سپس صفحات یک کتاب را سوراخ می کرد و جعبه سیگارش را داخل جلد کتاب می گذاشت. سپس به تنهایی به حومه شهر می رفت، و به طور مثال پشت یک بوته ی کهنسال  قایم می شد و سیگار می کشید، این شروع سیگاری شدن او بود. خاطره ی او خیلی روشن نشان از تنهایی او داشت. او اضافه کرد که به نظر می رسید که هیچ لذت  واقعی در سیگارها وجود نداشت.

من به او نشان دادم که مشکل در پاسخی بود که او به مداخلات من نشان می داد، یعنی اینکه من به او نشان می دادم که او داشت مرا با حرف هایی مثل « به نظر می رسد هیچ بخشی از من نمی خواهد همکاری کند » به دام می انداخت. او متوجه شد که به نوعی از این جنگ و به دام انداختن هیجان زده می شد، اما  موضوعی که واقعا اهمیت داشت این بود که هیجان زدگی او در طول جلسات قبلی و در واقع در طول سال گذشته خیلی  کمتر شده بودند و حالا کمتر به این طرز رفتار معتاد بود، اما نمی توانست دست از آن بردارد، چرا که این کار به معنی تسلیم شدن به کهنسال ها بود، یعنی خودم ( با اشاره به نشستن پشت بوته ی کهنسال )، اما او حقیقتا از سیگار کشیدن لذت نمی برد، اما با این حال، مجبور بود بی صدا و مخفیانه این کار را انجام بدهد. بنابراین حالا مشکلی که در انتقال وجود داشت، چندان ربطی به این نداشت که او از این هیجان زدگی ها لذت می برد، بلکه مشکل در بازشناسی و اعتراف به بهبودش بود، کاری که مجددا به این معنی بود که او مایل بود از مقداری از لذت شکست دادن من، صرف نظر کند. او مایل بود درباره ی چیزهای بد خودش، مثل  آزارگری و یا هیجان زدگی صحبت کند، و شما این را در ابتدای جلسه به یاد می آورید، اما مایل به صحبت درباره بهبودش نبود و نمی خواست در این مقطع  تسلیم شده و از بهتر شدن حالش لذت ببرد  ( از لحاظ رویای دیروز : اعتراف به خواستن دست های یاری بخش و استفاده از آنها، یعنی هواپیماها ).

بیمارم با این مطلب موافق بود و بعد گفت که در آخرین تکه جلسه اوضاع تغییر کرده است، او متوجه شد که خلقش عوض شده است، حس زندانی و گرفتار بودن از بین رفته بود، و حالا احساس اندوه و شاید آزردگی می کند، گویی من،  روانکاو، توجه کافی به خاطره ی جعبه سیگار نکرده بودم، خاطره ای که برای او واضح و مهم به نظر می رسید، گویی که من خیلی با شتاب از این خاطره فاصله گرفته بودم. من به خاطره جعبه سیگار بازگشتم، و به برخی از احساساتش که به اهمیت آنها واقف نشده بودم پی بردم، همچنین تاکیدی که او بر هیجان زدگی اش داشت را به او یادآوری کردم، در حالی که احساس می کردم حالا این ماجرا بخش بزرگی از لذت خود را از دست داده است، مثل لذت نداشتن سیگار. اما به او  تذکر دادم که از اینکه احساساتش عوض شده است  آزرده است، او خلق گرفتار و ناراحت را از دست داده بود.

N  با حرف هایم موافق بود، اما گفت:« با این وجود هنوز فکر می کنم خیلی با عجله پیش رفتید». او قبول داشت که بخشی از آزردگی اش به تغییری که در نتیجه تحلیل در او ایجاد شده بود ربط داشت – یعنی باطل شدن احساس گرفتاری- اما این تغییر زیادی پر شتاب بود، طبق توضیح او، گویی که من، روانکاو، به نوعی فلوت نواز هملین تبدیل شده بودم و او گذاشته بود که من او را با خود ببرم.

من اشاره کردم که به نظر می رسید من واقعا مشکل گرفتار بودن او را تحلیل نکرده ام، بلکه او را اغوا کرده و به زور از وضعیتش بیرون کشیده بودم. این ابتکار من بود که او را بیرون کشیده بودم، مثل وقتی که در کودکی توسط مادرش اغوا می شده است ( ابتدای مطالب را به یاد می آورید که توضیح دادم او باور داشت که من و مادرش احساس ویژه ای نسبت به او داریم ). او سریعا، خیلی سریع  اضافه کرد که دراین لحظه دچار یک ترس دیگر هم هست، ترس از گرفتار شدن در احساسات گرم و هیجان انگیز، مثل احساسی که قبلا به نام توله سگ وار می خواند.

این بار من به بیمارم نشان دادم که این دو اضطراب، یعنی اغوا گری من به بیرون کشیدن او از وضعیت ذهنی قبلی اش، و ترس او از احساسات مثبت، هیجان زده، کودکانه یا توله سگ وار، هر دو نیاز به بررسی بیشتر دارند – هر دو اضطراب های قدیمی بودند که قبلا هم اهمیت داشتند – اما فکر کردم او در آن لحظه دارد از آنها استفاده می کند تا بتواند آنها را به من فرافکنی کند، تا به این طریق مجبور به مهار سازی و تجربه و بیان احساسات خوب و واقعی و به خصوص حس محبت و قدرشناسی  که داشت در لحظات آخر جلسه نمایان می شد نباشد. ( فکر می کنم این حس به آگاهی از کیفیت یاری بخش هواپیماهای رویا ربط داشت). در این مقطع، که  چیزی به پایان جلسه نمانده بود، بیمارم حرف های مرا تایید کرد و در حالی که آشکارا تحت تاثیر قرار گرفته بود، اتاق را ترک کرد.

دلیل مطرح  کردن این مطالب دست اول، این بود که می خواستم بر چند نکته درباره ی انتقال تاکید کنم. نخست، اینکه رویا به چه طریقی معنای خود را به طور نسبتا دقیق و از طریق زنده شدن در جلسه  آشکار می کند و طی آن می توانیم درگیری خاص و خودخواسته بیمار با  بدبختی و مشکلات را، به جای ملحق شدن به ابژه های یاری بخش و زنده اش، هواپیماها، که کوچک و بی اهمیت شده اند، را ببینیم. زمانی که بیمار تحلیل، تعبیرات و پستان ها را تغذیه کننده و یاری بخش می یابد، از آنها دور می شود. به خصوص اینکه بیمار یاری بخش بودن آنها را تشخیص می دهد، اما مشکلات قدیمی اش بر ضد این امر فعال می شوند – با نام هایی مثل هیجان زدگی، بد بودن ، عدم همکاری و… . وجوه مثبت شخصیت دیده میشوند،  اما توانایی او برای حرکت محبت آمیز به سوی یک ابژه سریعا تحریف شده و به من فرافکنی می شود، و این من هستم که اغوا می کنم و بیرون می کشم. اما کل ماجرا با زیرکی پنهان شده است، مثل جعبه سیگار درون کتاب( احتمالا تعبیرات کتابی قدیمی که  حالا دیگر چندان معنادار نیستند ). اما او واقعا می داند که از این کار لذت نمی برد. ما در اینجا معنای خاص نمادها را داریم و می توانیم جای آنها را در انتقال پیدا کنیم. به نظر من، بیمار درباره چیزی  که تقریبا انتخاب بین حرکت به سوی یک ابژه یاری بخش و افراط در ناامیدی است، بینش به دست می آورد- دفاع های او فعال شده و  او راه دوم را در پیش می گیرد و می کوشد روانکاو را نیز به دام انتقاد گری و سرزنش گری بکشد – یعنی به درون سازمان دفاعی مازوخیستی خود او. سپس کار بیشتری انجام دادیم و دیدیم که  این دفاع ها کاهش پیدا کردند، تا اینکه او واقعا می تواند  به تسکین خاطر و محبت خود اعتراف کند. همچنین، همچنان که  می تواند به وجود یک ابژه یاری بخش اعتراف کند، می تواند آن را تحمل کرده و درونی سازی کند، و این امر به تغییرات درونی  بیشتر منتهی می شود.

من فکر می کنم که در این مثال می توان دید که انتقال مملو از معنا و تاریخچه است – داستان پشت کردن بیمار  به ابژه های تغذیه گر خوب، که به گمان من کاری است که همیشه انجام داده است. ما در این مثال می بینیم که او با فرافکنی بخش های عشق ورز خود به مادرش و پیچ و تاب دادن به آن، به تحکیم تصور مادر به عنوان اغواگر کمک کرده است، و این اضطرابی است که تا حدودی درباره زن ها تداوم داشته است. البته می توان اضافه کرد که ممکن است مادر وی واقعا یک زن اغواگر برای آخرین پسرش بوده  است، اما می توان دید که بیمار چگونه از این موضوع استفاده کرده است. این مساله که این موضوعات را چه زمانی و آیا باید تعبیر کرد، یک مساله تکنیکی است که در اینجا فقط شمه ای از آن را می توانم توضیح دهم. من در تمام این مقاله بر انتقال به عنوان رابطه ای تاکید داشته ام که در آن چیزی همیشه در حال وقوع است، اما می دانیم که این چیز اساسا بر مبنای گذشته ی بیمار و رابطه او با ابژه های درونی اش یا اعتقادات او درباره ی این ابژه ها و خصوصیات آنها است.

من فکر می کنم که باید برای بیماران خود، انتقال را به زندگی  گذشته شان ربط بدهیم، تا به آنها کمک کنیم به حس پیوستگی و فردیت برسند، تا حدودی گسستگی و جدایی ایجاد کنند، و در نتیجه به آنها کمک شود از برداشت قبلی تر و تحریف شده تر خود درباره گذشته رها شوند. در مورد این مسائل، مشکلات نظری و تکنیکی زیادی مطرح می شود. به طور مثال، آیا بیمار قادر است در انتقال، یک ابژه با خصوصیات خوب را کشف کند، در حالیکه قبلا هرگز این ابژه را در دوران نوزادی خود تجربه نکرده است؟ من در این خصوص تردید دارم، و فکر می کنم که اگر بیمار در دوران نوزادی خود هرگز چنین ابژه ای یا فردی که بتواند مقداری عشق و اعتماد هر چند اندک به او نسبت بدهد ندیده باشد، برای تحلیل به ما مراجعه نمی کند. چنین بیماری به تنهایی یک مسیر روان پریش را در پیش می گیرد. اما کاری که ما می توانیم بکنیم این است که با پیگردی حرکت و تعارض درون انتقال، مجددا احساسات درون یک رابطه که عمیقا بر ضد آنها دفاع شده است، یا صرفا به صورت گذرا تجربه شده بودند را زنده کنیم و بگذاریم که این ریشه این احساسات در انتقال محکم تر شود. اما ابژه های کاملا جدیدی نیستیم، اما به نظر من، ابژه های به شدت تقویت شده هستیم، زیرا هیجانات قوی تر و عمیق تری در انتقال پردازکاری می شوند. من سعی کردم این نوع حرکت را در N  نشان دهم، چرا که محبت و ارزش گذاری او ظاهرا با گذشت زمان زنده شد، اما من مطمئن هستم که قبلا هم این احساسات به صورت ضعیف وجود داشته اند، اما دفع می شده اند. حالا فکر می کنم که هیجانات او آزاد و تقویت شده اند و تصویر ابژه هایش بر این اساس تغییر کرده اند.

همچنین این مساله وجود دارد که چه زمانی و چگونه تعبیر رابطه با گذشته،

و بازسازی سودمند واقع می شود. به نظر من،  اگر این  ربط  دهی موجب اختلال در جریان جلسه شود و به نوعی توضیح تبیینی منجر شود، بهتر است که ربط دهی انجام نشود،  بلکه منتظر بمانیم تا از شدت و حدت جلسه کاسته شده و بیمار به اندازه کافی با خودش و موقعیت ارتباط برقرار کرده باشد که بخواهد ربط ها را درک کرده و برای ایجاد آنها تلاش کند. البته حتی این کار هم ممکن است به شیوه دفاعی انجام شود. در هر صورت، این ها مسائل تکنیکی هستند که حقیقتا در مبحث این مقاله نمی گنجند.

می خواهم به موضوعی که قبلا اشاره کردم بازگردم، یعنی زمانی که گفتم انتقال جایی است که نه تنها ماهیت دفاع های مورد استفاده را می توان در آن دید، بلکه سطح سازمان روانی که بیمار در چارچوب آن عمل می کند نیز مشخص می شود. برای روشن کردن این موضوع، باید تکه هایی از مطالب بیماری که وی را به نام  C  می خوانم ارائه کنم. این بیمار به نوعی دارای شخصیت وسواسی است، و زندگی اش دچار محدودیت های جدی است، محدودیت هایی که تا وقتی درمان را شروع نکرد، از وسعت آنها خبر نداشت. من اینطور برداشت کردم که زیر ساختار وسواسی،  کنترل گر، خود برتر بین و سخت گیر او، یک سازمان اساسا فوبیایی وجود داشت. سعی می کنم مطالب را کوتاه کرده و فقط نکات اصلی را بازگو کنم.

C در طول هفته از من خواست تا روز جمعه، که اولین جلسه من در روز بود ربع ساعت زودتر بیاید، تا بتواند به قطار منچستر برسد، می خواست برای کاری به آنجا برود. سپس روز  جمعه با جزییات مفصل و وسواسی  درباره اضطرابش برای رسیدن به قطار، رد شدن از ترافیک و … صحبت کرد، و این که چطور از خود در برابر این مشکلات محافظت می کند. همچنین اضطراب داشت که به علت عدم حضور در یک کلاب، عضویت خود در آن را از دست  بدهد و درباره یکی از دوستانش که پشت تلفن رفتار کمی غیردوستانه داشت صحبت کرد. به نظر نمی رسید که تعبیرات من درباره ی احساس نامطلوب او در رابطه با آخر هفته، احساس طرد شدگی و نیاز به نرفتن و در عوض ماندن در اینجا یا در را از درون به روی خود بستن، بر او اثرگذار بوده یا کمکی به او کرده باشند. اما در واکنش به حرف های من درباره نیازش به درون ماندن و امن ماندن، او با لحنی بسیار  متفاوت و یکنواخت، شروع به صحبت درباره این کرد که این مشکل چقدر به دشواری اش در عوض کردن شغل، جا به جایی دفتر کار، خرید لباس های جدید، چسبیدن به لباس های قدیمی،  با وجودی که کمبود لباس داشت، و …  شبیه بود. سپس مشکلاتی در رابطه با عوض کردن ماشین گزارش داد.

به نظر من در این لحظه یک اتفاق جالب افتاد. در عین حال که تمام حرف او مهم و درست به نظر می رسیدند، اما افکارش دیگر مورد فکر قرار نمی گرفتند و تبدیل به کلمه شده بودند، یعنی به ابژه های تحلیلی عینی  که بیمار می توانست خود را درون آنها غرق کند، گویی همایند ذهنی یک بدن فیزیکی بودند، که بیمار در جلسات به درون  آن پناه می برد. می شد از مساله  ی جدا شدن، چه به صورت ذهنی و چه فیزیکی، صرف نظر کرد، زیرا ایده های ما حالا کاملا  هماهنگ شده بودند، و او به درون  آنها پناه برده بود. وقتی این موضوع را به او گوش زد کردم او با تعجب گفت:« وقتی این حرف را زدید، به یاد منچستر افتادم. انگار که چاقو به درون من فرو کرده اید ». من فکر کردم چاقویی که وارد می شود فقط این نبود که من واقعیات را دوباره به درون ذهن او هل می دادم، بلکه چاقویی بود که بین من و خودش وارد می شد و ما را از هم جدا می کرد و او را از متفاوت و بیرونی بودن آگاه می کرد و این موجب اضطراب شدید در او می شد.

دلیل بیان این مطالب این است که می خواهم نشان دهم که تعبیرات من درباره ی کنترل وسواسی او و اطمینان بخشی اش به خودش و به من، و نیز تعبیراتم درباره ی نیاز او به اجتناب از جدایی و از چیزهای جدید، و همچنین نیازش به داخل بودن ، به عنوان توضیحات  مفید تجربه نشدند، بلکه به عنوان ابژه های عینی به کار گرفته شدند، یعنی به عنوان بخش هایی از من که او می توانست با حالت دفاعی وارد آن ها شود و اضطراب  های روان پریشانه از نوع هراس از مکان های باز و مرتبط به جدایی را دفع کند. بنابراین دو سطح عملکرد – دفاع وسواسی بر ضد فوبیا  – در انتقال زیسته شدند، و زمانی که به لایه عمیق تر پرداخته شد، زمانی که استفاده ی دفاعی و زیرکانه ی او از کلماتم  را به او نشان دادم، تعبیرات من همچون چاقو تجربه شدند و اضطراب ها دوباره در انتقال ظاهر شدند. این مطالب  به نحوی مشابه موردی است که در سمینار بررسی کردیم. در این وضعیت ها، اگر تعابیر و درک بر روی سطح تداعی های فردی باقی بمانند، بر خلاف تمرکز بر موقعیت تام و نحوه ی استفاده شدن روانکاو و کلمات وی، در این صورت می بینیم که به درون یک سازمان شبهه بالغ یا روان رنجور تر کشانده شده ایم، و از اضطراب ها  و دفاع های روان پریش تر غافل شده ایم، و اینها زمانی خود را  نشان می دهند که ما موقعیت تام را مد نظر داشته باشیم- موقعیتی که در انتقال کنش نمایی می شود.

من در این مقاله بر روی آنچه در انتقال زیسته می شود تمرکز کردم و در این مورد آخر، همانند ابتدای مقاله، سعی کردم نشان دهم که تعابیر به ندرت به عنوان تعابیر محض شنیده می شوند، به جز زمانی که بیمار به جایگاه افسرده وار نزدیک است. دراین صورت، تعابیر و خود انتقال واقع گرا تر شده و کمتر مملو از معنای پنداره و خیال خواهند بود. بیمارانی که بر حسب دفاع های بدوی تر مثل دو نیمه سازی و همانندسازی فرافکنانه کار می کنند به طرز متفاوتی تعبیرات ما می شنوند و از آنها استفاده می کنند و اینکه آنها چگونه می شنوند و استفاده می کنند و تفاوت بین این دو مفهوم را نیز باید مشخص کرد تا بتوانیم موقعیت انتقالی و وضعیت ایگوی بیمار و صحت یا عدم صحت ادراک های او را روشن کنیم. گاهی اوقات بیماران ما تعابیر ما را به طرز پارانویایی  می شنوند، مثلا به عنوان یک انتقاد یا یک حمله. C  بعد از جذب شدن در افکار من، تعبیرات من درباره منچستر را به عنوان چاقویی که درون او فرو رفت شنید – چاقویی که بین ما فرو رفت. گاهی اوقات موقعیت آشنا به نظر می رسد، بیمار از یک تعبیر ناراحت می شود، اما در حقیقت آن را به درستی شنیده، و درک کرده است، اما ناخوداگاه  استفاده فعال از آن کرده است و به این طریق روانکاو را درگیر می کند.

به نظر من، N تعبیرات من درباره ی این رویای هیلکوپتر را به عنوان حرف هایی ستمگرانه یا تند نمی شنید، بلکه آنها را ناخوداگاه  به منظور توبیخ، کتک زدن، یا شکنجه ی مازوخیستی خودش استفاده می کرد و بنابراین در پنداره اش از من به عنوان کتک زن استفاده می کرد. یا در مورد C: بعد از شنیدن درست برخی از تعابیر من  و معنای آن ها، از کلمات و افکار استفاده می کرد تا فکر نکند، بلکه ناخوداگاه کنش کند و بکوشد مرا به این فعالیت بکشاند، حرف های را در دهان می چرخاند، اما حقیقتا با آنها  ارتباطی برقرار نمی کرد. این فعالیت ها نه تنها به موقعیت انتقالی رنگ می دهند بلکه به آن ساختار می دهند و کاربردهای مهمی برای تکنیک دارند.

خلاصه

من در این مقاله سعی کردم کاربردی که به نظر من از مفهوم انتقال داریم را توضیح دهم. تاکید کردم که مهم است انتقال را به عنوان یک رابطه زنده بدانیم که در آن همیشه تغییر و حرکت وجود دارد. نشان دادم که هر چیزی که در سازمان روانی بیمار اهمیت دارد مبتنی بر شیوه های اولیه  و خو گرفته اش  برای کارکرد، پنداره پردازی، تکانه ها، دفاع ها و تعارض ها هستند و به نوعی در انتقال زنده می شوند. علاوه بر این، هر چیزی که روانکاو هست و هر حرفی که می زند، احتمالا ر طبق ساختار روانی خود بیمار پاسخ داده می شود، نه بر حسب قصد روانکاو و معنایی که به تعابیر خود می دهد. بنابراین سعی کردم توضیح دهم که شیوه ی بیمار برای بیان مشکلاتش به ما همواره ورای تداعی های فردی و ورای حرف هایش است و اغلب فقط می توان آن را از طریق انتقال متقابل سنجید. این ها برخی از نکاتی هستند که به نظر من باید تحت عنوان موقعیت تام که از گذشته منتقل می شود، بررسی شوند.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.