WhatsApp-Image-2022-08-04-at-1.52.39-AM.jpeg
مرداد ۱۳, ۱۴۰۱

psycho-somatic illness in its positive and negative
(1966) aspects/ D.Winnicott, London

بیماری روان‌-تنی در ابعاد مثبت و منفی آن/ دونالد وینیکات 1966/ مترجم: نگار نباتی

پیش‌نویس

۱) کلمه روان تنی از آن جهت که هیچ کلمه ساده‌ دیگری وجود ندارد که برای توصیف برخی از حالات بالینی مناسب باشد، مورد نیاز است.

۲) خط فاصله به طور همزمان دو جنبه عمل پزشکی را که دائماً در هر بحثی در مورد این موضوع مورد بررسی قرار می‌گیرد، به هم پیوند داده و از هم جدا می‌کند.

۳) این کلمه دقیقاً چیزی را توصیف می‌کند که در ذات این کار است.

۴) روان-تنی به توانایی خود در سوار شدن بر دو اسب، با یک پا بر روی هر یک از دو زین، با  داشتن هر دو افسار در دستان ماهرانه خود می‌بالد.

۵) باید عاملی را که تمایل دارد دو جنبه اختلال روانی-تنی را از هم جدا کند تا خط فاصله را جای دهد پیدا کرد.

۶) این عامل در واقع یک نوع گسست در بیمار است.

۷) بیماری در اختلال روان-تنی حالتی بالینی نیست که بر حسب آسیب‌شناسی جسمی یا عملکرد پاتولوژیک بیان شود(کولیت، آسم، اگزمای مزمن). این تداوم نوعی دوپارگی در سازمان ایگوی بیمار یا گسستگی‌های متعدد است که بیماری واقعی را تشکیل می دهد.

۸) این حالت بیماری در مریض خود یک سازمان دفاعی با عوامل تعیین کننده بسیار قوی است و به همین دلیل بسیار معمول است که پزشکان خیرخواه و آگاه و حتی فوق العاده مجهز در تلاش برای درمان بیماران مبتلا به اختلال روان-تنی شکست بخورند.

۹) اگر دلایل این تمایل به شکست درک نشود، پزشکان انگیزه خود را از دست می‌دهند. سپس موضوع روان-تنی به موضوعی برای بررسی غیر بالینی یا نظری تبدیل می شود و این کار نسبتاً آسانی است زیرا نظریه پرداز نگاهی مجزا دارد و درگیر مسئولیت بیماران نمی‌شود. نظریه‌پرداز همان کسی است که می‌تواند ارتباطش را با گسست از دست بدهد، و به راحتی می‌تواند موضوع را از هر دو طرف ببیند.

می خواهم به وضوح بگویم که نیروهایی که در بیمار کار می‌کنند بسیار قوی هستند. معضل کارکردن با روان-تنی یک واقعیت است.

در این مرحله باید یک یا دو مشکل در استدلال ذکر شود:

  • برخی از پزشکان مجرب واقعاً قادر به سوار شدن بر این دو اسب نیستند. روی یک زین می‌نشینند و اسب دیگر را با افسار می‌برند و یا ارتباط خود را با آن قطع می‌کنند. بالاخره چرا پزشکان باید از نظر روانپزشکی سالم‌تر از بیماران خود باشند؟ آنها بر اساس معیارهای روانپزشکی انتخاب نشده‌اند. گسستگی‌های خود پزشک باید در کنار گسستگی‌ها در شخصیت بیماران در نظر گرفته شود.
  • بیماران ممکن است بیش از یک بیماری داشته باشند. مردی که مستعد ابتلا به اسپاسم عروق کرونر است، ثانویه به سردرگمی عاطفی، ممکن است شریان‌های همراه با تود‌های کلسیمی داشته باشد. یا زنی که فیبروم و خونریزی رحمی زیاد دارد نیز ممکن است نابالغی جنسی داشته باشد، و بسیاری از همین دست موارد دیگر. در مجموع این افراد هیپوکندری هستند که در صورت ابتلا به سرطان سینه یا هیپرنفروما موفق به معاینه نمی‌شوند و این‌ها همان بیمارانی هستند که از نظر جسمی بیمار بوده و نیاز به روانکاوی یا هیپنوتیزم را مطرح می‌کنند. و بیمارانی که همیشه در حال فشار آوردن به تعدادی از پزشکان برای معاینه آنها هستند، به ندرت می‌توان در آنها چیزی را با آزمایش فیزیکی یافت. به این ترتیب پزشکان به بیراهه کشیده می‌شوند و داستان‌های شگفت‌انگیزی از غفلت پزشکی گفته می‌شود که البته تنها برخی از آنها را باید باور کرد.
  • بسیاری از بیماران مراقبت‌های پزشکی خود را به دو بخش تقسیم نمی‌کنند. این یک تقسیم چند قطعه‌ای است و ما به عنوان پزشک خود را در نقش یکی از این قطعات پیدا می‌کنیم. من (1958) از اصطلاح «پراکندگی عوامل مسئول» برای توصیف این گرایش استفاده کرده‌ام. چنین بیمارانی مثال‌هایی را ارائه می‌کنند که در پژوهش‌های موردی اجتماعی نقل شده‌اند که در آن بیست یا سی یا تعداد بیشتری از افراد عامل در رهایی از پریشانی یک خانواده درگیر بوده‌اند. بیماران با گسست‌های متعدد نیز از شکاف‌های طبیعی در حرفه پزشکی استفاده می‌کنند. مانند:
پزشکی
جراحی
روان‌پزشکی
روان-تحلیلی
روان درمانی
هومیوپاتی
استئوپاتیک
درمان اعتقادى
خدمات جانبی مختلف

روان-تنی‌ها به عنوان یک سوژه

روان تنی از بسیاری جهات موضوعی کنجکاوی برانگیز است، زیرا اگر فردی وارد فضای عقلانی‌سازی شده و ارتباط خود را با بیمار واقعی قطع کند، به زودی متوجه می‌شود که اصطلاح روان تنی کارکرد یکپارچه خود را از دست می‌دهد. سوالی که مطرح می‌شود این است که چرا این تخصص وجود دارد؟ آیا به همه جنبه های رشد انسان مربوط نمی شود، به جز جنبه رفتاری؟ من خودم را درگیر همان ملاحظاتی می‌بینم که سعی کردم به نفع خودم در «ذهن و رابطه آن با روان-تن» (1949) روشن کنم زیرا در نوشتن آن مقاله بود که از طریق استفاده از اصطلاح “اختلال روانی” از سردرگمی موجود آگاه شدم. اصطلاحی که به نوعی نمی‌تواند مورد کودک مبتلا به حمله صفراوی یا مورد فردی مبتلا به یک بیماری جسمی کشنده که از امید تهی نمی شود را پوشش دهد. از نظر من هر تلاش روشنفکرانه‌ای برای آسان‌کردن روان‌تنی‌سازی، از به هم ریختگی بالینی که ما را در کار واقعی‌مان غرق می‌کند، دور نگه می‌دارد. ما خود را درگیر تلاش برای ساختن نظریه‌ای می‌کنیم که در واقع باید کلمه نظریه‌ها(به صورت جمع) را به آن اختصاص دهیم. هدف من بیان حقیقت نهایی نیست، بلکه تنها منظورم را بیان می‌کنم و به این ترتیب مطالبی را برای بررسی ارائه می‌کنم. عنصری که به کار ما در مورد روان-تنی انسجام می‌دهد، همانطور که گفتم، به نظر من جداسازی پاتولوژیک بیمار از منابع محیطی است. این جداسازی قطعاً یکی از مواردی است که مراقبت فیزیکی را از درک عقلانی جدا می‌کند. مهمتر از آن، مراقبت روانی را از مراقبت بدنی جدا می‌کند. اگر در حال حاضر موردی را در مطب خود انتخاب کنم و سعی کنم از طریق او معضل را توصیف کنم، در معرض خطر خراب کردن درمان بیمارم قرار می‌گیرم، زیرا هر چقدر هم با دقت آنچه را که باید گزارش کنم بیان کنم، نمی‌توانم بیمارم را که ممکن است گزارش من را بخواند راضی کنم. راه حل این موضوع را نباید در گزارش دقیق‌تر و بیشتر جستجو کرد. راه حل فقط می‌تواند از طریق موفقیت در درمان حاصل شود که با در نظر گرفتن زمان، ممکن است منجر به این شود که بیمار دیگر نیازی به دوپاره کردن و ایجاد مشکل پزشکی‌ای که من در گزارشم توضیح می‌دهم، نداشته باشد. من در کارم باید در ارائه مطالب بسیار دقیق عمل کنم.

بیایید وانمود کنیم که من در بین خوانندگان یک بیمار دارم، یک بیمار مبتلا به انواعی از این اختلال که ما به آن برچسب روان-تنی می‌زنیم. بیمار با اینکه از او نقل قولی شود مسئله‌ای نداشته و این مشکل ما نیست. مشکل اینجاست که نمی‌توانم در مورد چیزی که هنوز در ساز‌و‌کار داخلی بیمار قابل قبول نیست، روایت قابل قبولی ارائه دهم. در کیس واقعی تنها ادامه درمان مفید است و در طول درمان، بیماری که من فرضا راجع به او صحبت می‌کنم می‌تواند مرا از معضلی که بیماری‌اش در آن قرار داده و قرار است در مقاله‌ام راجع به آن صحبت کنم، رها ‌کند. و یکی از کارهایی که من از انجام آن متنفرم این است که بیمار را به یک بیانیه توافق شده ترغیب کنم که شامل کنار گذاشتن روان-تنی و فرار به سمت نوعی ساختار عقلانی‌سازی باشد. آیا من این منظور را می‌رسانم که در عمل مشکلی واقعی و غیرقابل جبران وجود دارد؟ تجزیه‌ای که به عنوان یک سازمان دفاعی، سوء عملکرد بدنی و تعارض در روان را همچنان از هم جدا نگه می‌دارد؟ با در نظر گرفتن زمان و شرایط مساعد، بیمار تمایل به بهبودی از گسست را دارد. نیروهای یکپارچه در بیمار تمایل دارند که بیمار دفاع را کنار بگذارد. من باید سعی کنم اظهار نظری بکنم که از دوراهی جلوگیری کند. بدیهی است که من بین مورد واقعی روان-تنی و مشکل بالینی تقریباً جهانی درگیری عملکردی در فرآیندهای عاطفی و تعارضات ذهنی تمایز قائل می‌شوم. من لزوماً بیمارم را که دیسمنوره‌اش مربوط به اجزای مقعدی در سازمان تناسلی است، یک مورد روان-تنی نمی‌دانم، و به همین ترتیب مردی را که در شرایط خاص باید فوراً ادرار کند. این فقط زندگی و زنده بودن است. اما بیمار من که ادعا می‌کند مشکل دیسک لغزیده‌اش به دلیل یک کشیدگی است، ممکن است ادعا کند که برچسب روان‌تنی دارد، و بنابراین در این مقاله واجد شرایط توجه ما باشد.

مطالب توصیفی

وقتی به سراغ نمونه‌های بالینی می‌روم، در انبوهی از محتوا غرق می‌شوم. احتمالا در بیان دیدگاه من باید صد راه برای توصیف وجود داشته باشد.

مورد بی اشتهایی عصبی

در موارد بی اشتهایی ویژگی‌های مشترک خاصی وجود دارد، اگرچه در یک مورد ممکن است کودک تقریباً طبیعی باشد و در مورد دیگر دختر(گاهی اوقات پسر) ممکن است بسیار بیمار باشد. ممکن است یک کودک در یک اختلال فازی تقریباً از گرسنگی بمیرد و با این حال خود به خود بهبود یابد، و در نمونه کم خطرتر ممکن است کودک از نظر روانی یک آسیب‌دیده باقی بماند.

من یک دختر 10 ساله را به طور خلاصه توصیف می‌کنم که در حال تحلیل است. او از نظر جسمی خوب است زیرا غذا را به عنوان دارو مصرف می‌کند. اصلا به عنوان غذا چیزی نمی‌خورد. می توانید تصور کنید که این دختر به صحبت های بین پزشکان بالینی خود و تحلیلگر‌اش بسیار مشکوک است. در عین حال او کاملاً و آگاهانه به همکاری نزدیک بین تحلیلگر و پزشکان و کادر پرستاری متکی است. شکاف‌های متعددی وجود دارد. پرستاران و پزشکان توسط بیمار به کسانی که می‌فهمند و کسانی که هرگز نمی‌توانند بفهمند طبقه بندی می‌شوند. تمام تلاش‌ها در راستای اجتناب از لحظه‌ای است که منطق در صحنه ظاهر می‌شود و وجود گسستگی را در بیمار آشکار می‌سازد. بدترین کار ممکن اجبار کردن این موضوع است. یکی از پزشکان به او گفت: “وقتت را تلف می‌کنی، باید درس‌های مدرسه را انجام دهی.” این حرف باعث ایجاد خطر اضطراب شدید شد و شرایط تنها با جلسه تحلیلی‌ای که بلافاصله پس از این صحبت خطرناک برگزار شد، مدیریت شد. بیمار می‌دانست که می‌تواند برای منع تدریس دیگران به خودش، به تحلیلگر تکیه کند. اما من نیازی به انجام کاری نداشتم زیرا او به زودی یکی از پزشکان دیگر را پیدا کرد، “کسی که می فهمد”، و او البته تدریس را ممنوع کرد و همه چیز را حل کرد. اما با این‌حال یکی از پرستاران بخش و یکی از زن‌های مستخدم بخش ممکن بود حرفی بدون فکر، یعنی حرفی که گسستگی در بیمار را نادیده می‌گرفت بگوید. من معتقدم که تا به حال هیچ کس در فاصله ده مایلی این دختر واقعاً به او نمی‌گوید که غذا بخورد، بنابراین نیاز شدید او به تنها گذاشتن در این زمینه شناخته شده و با اکراه پذیرفته شده است. در اینجا روش دیگری برای توصیف این جنبه از این مورد وجود دارد. برای ماه‌های متمادی در این تحلیل، احساسات و دردها و رویاهای بیمار به شکل محتوایی ضروری در ارتباط با شکم ظاهر می‌شد. دنیایی از اشیاء در جلوی او بود و جلوی او می‌افتاد. در خواب کمدهای بایگانی و حتی درهای فولادی با لبه های تیز وجود داشت که به او دردهای شدید شکمی می‌داد. اینها را نمی توان با تفاسیر مربوط به اعضا داخلی جایگزین کرد. یک روز (پس از سالها) او سردردی را گزارش کرد. در اینجا بالاخره یک تغییر از وضعیت گسست رخ داد، زیرا سردرد را می‌توان مربوط به آشفتگی ایده‌ها و مسئولیت‌ها پذیرفت. من این را اینگونه تعبیر کردم که او در مورد بیماری ذهنی خود به من می‌گوید، و بنابراین از عضویت در یک تیم روانی-تنی به نقش روان درمانگر درآمدم. این موضوع ادامه داشته است، و در حال حاضر برای چندین ماه گزارشی در مورد مشکلات شکم به من داده نشده است. اکنون، به عنوان یک بیمار، او می تواند مطالبی را در اختیار من قرار دهد که در صورت تمایل، بتوانم آن را با اصطلاحاتی مربوط به ابژه‌های درونی تفسیر کرده و با بیمار در مورد ماهیت خیال‌پردازی‌اش از درونش و اینکه در آنجا چه چیزی یافت شده، چگونه به آنجا رسیده و باید با آن چکار کرد، کار کنم. در مقابل، در مرحله قبل، حرکت به سمت علائم هذیانی شکمی، و انکار محتوای ذهن وجود داشت.

اگر این بیمار اکنون اینجا بود و این مقاله را می‌خواند، احتمالا نگران می‌شد، زیرا می‌فهمید که پزشکانی که از او مراقبت می‌کنند دوستان تحلیلگر او هستند. بیماران روان-تنی همیشه از همکاری نکردن پزشکان مختلف شکایت دارند، اما در واقع وقتی نوبت بحث راجع به پرونده‌شان می‌شود، مضطرب می‌شوند. متأسفانه، همکاران اطفال من به این دیدگاه روانشناس پویا یا روانکاو متعهد نیستند و بنابراین در محیط پزشکی واقعاً شکاف‌هایی وجود دارد؛ این باعث می‌شود که کودک احساس کند که در هر سمتی از کشمکش درونی‌اش که ناشی از تجزیه است، متحدانی علیه خودش دارد.

در کار با روان-تنی چیزی که روان‌درمانگر به آن نیاز دارد، همکاری یک پزشک بالینی است که دیدگاه مطلقا علمی نداشته باشد. این ادعا خیلی بد به نظر می‌رسد و من هنگام طرح این ادعا انتظار مخالفت دارم. با این حال باید احساسم را بیان کنم. هنگام تجزیه و تحلیل یک مورد روان-تنی، دوست دارم طرف مقابلم دانشمندی باشد که از علم فاصله گرفته و به نوعی تعطیلات رفته باشد. به نوعی آنچه مورد نیاز است، علمی-تخیلی است تا کاربرد سفت و سخت و اجباری نظریه پزشکی که بر اساس ادراک واقعیت عینی است.

بیمار بزرگسال

یک بیمار روانکاوی من که زنی در میانسالی‌اش است، در طول درمان خود علاوه بر تحلیلگر خود به بسیاری از افراد وابسته بوده است. بگذارید چند مورد را فهرست کنم:

پزشک خانوادگی و گروهی از متخصصین زنان و پاتولوژیست. متخصص بیماری‌های استخوان،متخصص پوست، تحلیلگران سابقش، ماساژورش، آرایشگرش، مخصوصاً شخصی که گاه به گاه آلوپسی او را بدون هزینه درمان می‌کند، روحانی با روشن‌بینی، کشیش ویژه، دایه بچه هایش که با دقت بسیار انتخاب شده‌اند تا در مراقبت از نوزادان به اندازه کافی خوب باشد و بنابراین بتواند به یک پرستار روانی هم برای خودش تبدیل شود، گاراژ بسیار ویژه برای ماشینش و … در اینجا “ملغمه‌ای از عوامل مسئول” که ثانویه به یک فروپاشی فعال در سازمان شخصیت بیمار است، وجود دارد. نحوه ایجاد یکپارچگی در تحلیل او از طریق خنثی کردن تدریجی پراکندگی سازمان‌یافته عوامل درمانی و گسستگی چندگانه شخصیت او بوده است که به وسیله آن بیمار از خود در برابر از دست دادن هویت‌اش در فرآیند ادغام با مادرش دفاع کرد. واضح است که در ابتدا بیمار از همه این کمک‌کنندگان به‌صورت مجزا استفاده می‌کرد؟ در واقع حرکتی از یکی به دیگری وجود داشت، و از آنجایی که یک گسست چندگانه اساسی وجود داشت، بیمار هرگز به طور همزمان در یک مکان و در تماس با هر کدام از جنبه‌هایی از مراقبت که سازماندهی‌شان می‌کرد، نبود.

اما در طول درمان یک تغییر بسیار بزرگ رخ داد. من دیدم که همه این عوامل به تدریج به جنبه‌هایی از انتقال تبدیل می‌شوند. هنگامی که بیمار به این موفقیت نزدیک شد، برای اولین بار توانست کسی را دوست داشته باشد، شوهرش. دوپاره‌سازی شخصیت مربوط به نیازی بود که بیمار برای نجات هویت شخصی و اجتناب از درهم‌امیختگی با مادر داشت. آن روزی که بیمار به اشتباه به من زنگ زد در حالیکه قصد داشت به قصابش زنگ بزند برای من یک روز خاطره‌انگیز بود.

بیمار مبتلا به کولیت

در مورد سوم، یک نتیجه کمتر خوشحال کننده را می توان برای متعادل کردن این موضوع گزارش کرد. کودکی که به دلیل کولیت توسط من تحلیل می‌شد، نمونه خوبی از نوعی از اختلال است که با دوپاره‌سازی که من سعی در توصیف آن دارم نمایان می‌شود. متأسفانه من نتوانستم به زودی متوجه شوم که فرد بیمار در این مورد مادر است. این مادر بود که یک دوپاره‌سازی اساسی داشت و کودکه که مبتلا به کولیت بود. اما این بچه بود که برای معالجه پیش من آوردند.

کارم با بچه خیلی خوب پیش می‌رفت و تصور می‌کردم که همکاری مادر را هم دارم. وقتی دختر 8 ساله بود، گفتم که می‌تواند همانطور که آرزویش را داشت به مدرسه برود، و این یک تغییر در نگرش ناخودآگاه مادر را ایجاد کرد. کودک به مدرسه رفت اما به سرعت بیمار شد. اکنون متوجه شدم که مادر در 8 سالگی بود خودش پرونده امتناع از تحصیل داشت و این موضوع به نوعی با آسیب‌شناسی روانی مادرش مرتبط بود. مادر، اگرچه از این واقعیت بی‌خبر بود، اما نمی‌توانست اجازه دهد دخترش که در حال زندگی دوباره مادر بود، از آن الگو خارج شود.

پس از شکست غیرمنتظره درمانم متوجه شدم که کودک تحت نظر چند پزشک عمومی و همچنین تحت نظر پزشک اطفال و در یک زمان در اواخر دوران خدمت من به یک هیپنوتیست و یک روان‌درمانگر دیگر مراجعه کرده است. طولی نکشید که کولونش توسط جراح برداشته شد و خروج من از پرونده‌اش حتی به ندرت حس شد. من حتی اخراج هم نشدم. با این حال، سه ماه قبل به نظر می‌رسید که کل پرونده را در دست داشتم، و فکر می‌کردم که اعتماد کامل خانواده را دارم، و مطمئنم که اعتماد کودک را تا آنجا که یک انسان مستقل بود، داشتم. متأسفانه، این دقیقاً همان چیزی بود که او نبود.

من نتیجه را نمی دانم و دلی برای پرس و جو ندارم. خطای من این بود که کودک را در زمانی که بیماری در مادر بود، درمان کردم، و این بیماری نوعی تجزیه روانی-تنی اساسی است که موضوع این مقاله است. مسئله این نبود که من از آسیب شناسی روانی مادر که کودک آن را می دانست و همیشه عنصر مهمی در کار انجام شده بین من و کودک بود غافل شدم. اما من نیاز ناخودآگاه فوق‌العاده قدرتمند مادر را برای پراکنده کردن عوامل مسئول و حفظ وضعیت موجود که در اینجا بیماری جسمی کودک جزء لاینفک آن بود، فراموش کرده بودم. تا زمانی که بیماری در کودک بود، مادر می‌توانست بدنی سالم داشته باشد.

خلاصه

ادامه مثال از نمونه های بالینی این بحث را بازتر نمی‌کند. هیچ زمینه ای از رشد شخصیت وجود ندارد که از درگیر شدن در مطالعه اختلال روانی-تنی فرار کند. یک تهدید از هم پاشیدگی شدید را می توان در یک گردن شکسته پنهان کرد. بثورات پوستی ناچیز ممکن است مسخ شخصیت را پنهان کند. سرخ شدن ممکن است تماما نشان‌دهنده ناکامی کودکی در برقراری رابطه انسانی در طول مرحله دفع ادرار باشد ، شاید به این دلیل که هیچ‌کس کودک را در مرحله ادرار کردن نگاه و تحسین نمی‌کند. علاوه بر این،  در مورد خودکشی ممکن است که با نوعی سختی روی قوزک داخلی مواجه باشیم که از طریق لگد زدن مداوم ایجاد و حفظ می‌شود. هذیان های آزار و اذیت ممکن است از نظر بالینی همراه با استفاده از عینک تیره یا پیچاندن چشم ها باشد. یک تمایل ضد اجتماعی مربوط به یک محرومیت جدی ممکن است به عنوان شب ادراری ساده نشان داده شود. بی تفاوتی نسبت به بیماری فلج کننده یا دردناک ممکن است نوعی رهایی از یک سازمان جنسی سادو‌مازوخیستی باشد. فشار خون مزمن ممکن است معادل بالینی یک حالت اضطراب روان‌رنجوری یا یک عامل آسیب‌زای طولانی‌مدت باشد، مانند والدی که دوستش دارند اما یک بیمار روان‌پزشکی است. و بسیاری موارد دیگر که همه این‌ها از یک زمینه مشابه ناشی می‌شوند.

ادعای من این است که این موارد به خودی خود اختلال روانی-تنی را تشکیل نمی‌دهند، و همچنین استفاده از یک اصطلاح خاص یا سازماندهی یک گروه روان-تنی را در حرفه پزشکی و جراحی عمومی توجیه نمی‌کنند. چیزی که به این گروه بندی معنا می‌دهد تمایلی است که برخی از بیماران داردند که به دلیل یک نیاز درونی، پزشکان را در یک وضعیت شک و ناتوانی در تصمیم‌گیری نگه دارند . همچنین این نیاز درونی بخشی از سیستم دفاعی کاملاً سازمان یافته و قدرتمندی است که دفاع‌هایی را در برابر خطراتی که از یکپارچگی و دستیابی به شخصیت یکپارچه ناشی می‌شود، تعبیه کرده است. این بیماران نیاز دارند که ما از هم جدا شویم (اما اساساً در پس‌زمینه‌ای دور که نمی‌توانند هم درباره آن باخبر شوند متحد شویم). تا مدت‌ها از ناکامی‌مان در طبقه‌بندی اختلالات روان-‌تنی و ناتوانی‌مان در بیان یک نظریه یکپارچه از این گروه بیماری، دچار سردرگمی بودم. وقتی راهی برای توضیح اختلال روانی-تنی به خودم پیدا کردم، به یک طبقه بندی آماده رسیدم که آن را ارائه خواهم کرد. اما ابتدا اجازه دهید تز اصلی خود را دوباره بیان کنم و آن را با نظریه بلوغ در رشد فردی پیوند دهم.

عنصر مثبت در دفاع روانی-تنی

بیماری روان تنی، منفی ای در یک مثبت است. گرایش به یکپارچگی در معانی مختلف آن و آنچه من (1963) به عنوان شخصی سازی نام بردم، مثبت است. نکته مثبت، تمایل ارثی هر فرد برای دستیابی به نوعی پیوستگی در روان و جسم یعنی یکپارچگی در هویت تجربی روح یا روان و کلیت عملکرد فیزیکی است. گرایشی در نوزاد و کودک او را به سمت بدنی می‌برد که در آن و بیرون از آن، شخصیتی کارآمد همراه با دفاع در برابر انواع و اقسام اضطراب‌ها، شکل‌ می‌گیرد. به عبارت دیگر، همانطور که فروید چندین دهه پیش گفته است، ایگو بر اساس ایگوی بدن است. فروید ممکن است تا جایی پیش رود که بگوید در سلامتی، خود(self) این هویت ظاهری را با بدن و عملکرد آن حفظ می‌کند. (کل نظریه پیچیده درونی‌کردن و فرافکنی، و همچنین مفهوم‌سازی پیرامون اصطلاح «ابژه درونی»، نوعی گسترش همین موضوع است).

این مرحله در فرآیند یکپارچه سازی، مرحله‌ای است که می‌توان آن را مرحله «من هستم» نامید(وینیکات، 1965). من این نام را دوست دارم زیرا من را به یاد تکامل ایده اعتقاد به خدای واحد و انتصاب خدا به عنوان “من بزرگ هستم” می‌اندازد. از نظر بازی دوران کودکی، این مرحله (اگرچه در سنی دیرتر از آنچه اکنون در ذهن دارم) با بازی برگزار می‌شود: “من پادشاه قلعه هستم – تو آدم کثیف و بدجنس هستی “. این معنای “من” و “من هستم” است که با گسست روانی-تنی تغییر می‌کند. دوپاره‌سازی روان از بدن یک پدیده واپس‌گرایانه است که از بقایای قدیمی در روان برای ایجاد یک سازمان دفاعی استفاده می‌کند. در مقابل، تمایل به یکپارچگی روان-تنی بخشی از حرکت رو به جلو در فرآیند رشد است. «دوپاره‌سازی» در اینجا نماینده «سرکوب» است که اصطلاحی مناسب در یک سازمان پیچیده‌تر است.

طبقه‌بندی

اگر این درست باشد، باید بتوان بیماری روانی-تنی را بر اساس نظریه فرآیندهای رشدی، شامل دو ایده اصلی طبقه‌بندی کرد:

۱) یک وضعیت غیر یکپارچه اولیه، با تمایل به یکپارچگی. در اینجا نتیجه، بستگی به تقویت ایگوی مادر بر اساس ظرفیت سازگاری او دارد که به ایگوی نوزاد یک وابستگی در واقعیت می‌بخشد. شکست در مادری کردن سبب می‌شود که نوزاد بدون تجهیزات لازم برای عملکرد فرآیندهای رشدی رها شود.

۲) یکپارچگی روان تنی یا رسیدن به «سکونت» روان در جسم، و به دنبال آن لذت بردن از یکدستی روانی-تنی در تجربه کردن.

در فرآیند یکپارچگی، نوزاد (در صورت رشد سالم) در رشد عاطفی جای پایی در موقعیت «من هستم» یا «پادشاه قلعه» به دست می‌آورد، و سپس نه تنها لذت بردن از عملکرد بدن، رشد ایگو را تقویت می‌کند، بلکه رشد ایگو موجب تقویت عملکرد بدن می‌شود (بر انعطاف‌پذیری عضلانی، هماهنگی، سازگاری با تغییرات دما و غیره و غیره تأثیر می‌گذارد). ناتوانی رشدی در این زمینه‌ها منجر به نوعی عدم اطمینان در «جای‌گیر شدن» می‌شود، یا منجر به مسخ شخصیت می‌شود تا جایی که ساکن شدن به ویژگی‌ای تبدیل می‌شود که می‌تواند از دست برود. اصطلاح سکونت گزیدن در اینجا برای توصیف سکونت روان در بدن شخصی یا برعکس استفاده می‌شود. در موقعیت «من هستم» یا «پادشاه قلعه»، فردی ممکن است به دلایل درونی یا بیرونی نتواند (و نوزاد هنوز هم به شدت وابسته است) با رقابتی که این امر ایجاد می‌کند کنار بیاید (تو آدم کثیف و بدجنس هستی). در  وضعیت سالم، رقابت به محرکی اضافه برای رشد و شوق زندگی تبدیل می‌شود. از این رو، اختلال روانی-تنی مربوط به ایگویی ضعیف (که عمدتاً به مادری نه چندان خوب وابسته است) است که در یک وضعیت سکونت شکننده در فرایند رشد شخصی قرار دارد. با عقب نشینی از”من هستم” و از دنیایی خصمانه که ناشی از انکار فرد از وضعیت “ NOT-ME” است، به نوعی دوپاره‌سازی در ذهن در امتداد خطوط روان-تنی روی می‌آورد(در اینجا جزئیات گزند و آسیبی محیطی ممکن است تعیین‌کننده عقب نشینی فرد به نوعی از دوپاره‌سازی باشد). به این ترتیب، بیماری روانی-تنی حاکی از شکاف در شخصیت فرد، با پیوندی ضعیف بین روان و بدن، یا شکافی سازماندهی شده در ذهن برای دفاع در برابر گزند و آسیب کلی از جهانی است که انکار شده است. با این حال، در فرد بیمار تمایلی وجود دارد که به طور کامل پیوند روانی-بدنی را از دست ندهد.

پس ارزش مثبت درگیری بدنی در اینجاست که فرد برای پیوند روانی-تنی بالقوه، ارزش قائل است. برای درک این موضوع باید به خاطر داشت که سازماندهی دفاع تنها به شکل دوپاره‌سازی که از نابودی محافظت می‌کند نمی‌باشد، بلکه برای محافظت از روان-بدن از فرار به یک وضعیت فکری یا معنوی، یا فرار به استثمارهای جنسی اجباری است که ممکن است روانی را که بر اساس عملکرد بدنی ساخته و نگهداری می‌شود را نادیده بگیرد.

یک مشکل دیگر اینکه طبیعتاً وقتی شخصیت از هم گسسته شده است، فرد ازگسستگی‌های موجود در محیط سوء استفاده می‌کند. به عنوان مثال می‌توان از تمایل مادر به از هم گسیختگی یا مسخ شخصیت، اختلاف والدین، یا از هم گسیختگی واحد خانواده، یا تضاد (به ویژه تضاد ناخودآگاه) بین خانواده و مدرسه استفاده کرد. به همین ترتیب نیز از دوپاره‌سازی در امور پزشکی هم می‌توان بهره‌برداری کرد. در اینجا می‌توان بازگشتی به ایده اصلی‌ام داشت، یعنی حضور گروهی از پزشکان «روان‌تنی» یا (روان تنی)، از نیاز بیماران برای دوپاره‌سازی اهداف عملی در درمانشان حکایت می‌کند، در حالی که می‌خواهند این پزشکان از نظر تئوری به اصول حرفه‌شان پایبند باشند. سختی کار ما این است که دیدگاهی واحد نسبت به بیمار و بیماری داشته باشیم بدون اینکه به نظر رسد این کار را داریم به گونه‌ای انجام می‌دهیم که فراتر از توانایی بیمار برای رسیدن به یک واحد یکپارچه است. اغلب اوقات ما باید به بیمار اجازه دهیم علائم را داشته باشد و آنها را به شیو‌های مختلف و حتی در تضاد با ما دستکاری کند، بدون اینکه تلاشی برای درمان بیماری واقعی داشته باشیم. بیماری واقعی شکاف شخصیت بیمار است که از ضعف ایگو شکل گرفته و به عنوان دفاعی در برابر تهدید نابودی در لحظه یکپارچگی استفاده می‌شود.

بیماری روان-تنی، مانند گرایش ضداجتماعی، این جنبه امیدوارکننده را دارد که بیمار با امکان وحدت روان تنی (یا شخصیت‌سازی) و وابستگی در تماس است، حتی اگر وضعیت بالینی او به طور فعال خلاف این امر را از طریق دوپاره‌سازی، گسست‌های مختلف، تلاش مداوم برای شکاف درخدمات پزشکی، و مراقبت از خودهمه‌توان نشان دهد.

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


1E81491A-62FD-41CD-AA45-4F6D5299EDFA.jpeg
مرداد ۴, ۱۴۰۱

تمایز میان نیازها و آرزوها/ دلالت‌هایی برای نظریه و فنون روانکاوی/ نویسنده: سلمان اختر/ مترجم: فاطمه حبیبی

این مقاله پس از ارائه‌ی یک بررسی همه‌جانبه در پیشینه‌ی پژوهشی و در نظر گرفتن برخی احتیاط‌های لازم، در پی ترسیم مفهوم روان‌شناختی «نیاز»، با در نظر داشتن رابطه‌ی پیچیده‌ای که با «آرزو» دارد، است.

نیاز در بین تمامی انسان‌ها مشترک است، آرزو وابسته به تجربه است. نیاز، برخلاف آرزو نمی‌تواند مورد سرکوبی واقع شود. افزون بر این، هرچند یک آرزو می‌تواند با آرزوی دیگری جایگزین شود، نیاز را نمی‌توان با نیاز دیگری جایگزین کرد. در حالی که عدم برآوردن یک آرزو منجر به تغییر در پویایی‌ها می‌شود، ممانعت از یک نیاز منجر به عدم یکپارچگی ساختاری می‌گردد. نیازها و آرزو‌ها می‌توانند در هماهنگی و یا تضاد با یکدیگر باشند. این مقاله هم‌چنین شش نیاز پایه‌ای روان‌شناختی را تبیین می‌کند؛ نیازهایی که همه‌جا حاضر به نظر می‌رسند، هرچند درجه‌ی آشکارگی و مسیرهای پاسخ‌ دادن به آن‌ها از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر می‌کند. به نظر می‌رسد برآوردن این نیاز‌ها برای وقوع رشد سالم روانی، برای بقای روابط و برای وقوع و ادامه‌ی بهینه‌ی کار روان‌کاوی ضروری است.

این نیازها عبارتند از:

(۱) نیاز به مشروع تلقی شدن نیازهای فیزیکی فرد؛ (۲) نیاز به هویت، به رسمیت شناخته‌شدن و تأیید؛ (۳) نیاز به مرزهای بین‌شخصی و درون روانی؛ (۴) نیاز به فهم علت‌ وقایع؛ (۵) نیاز به دسترس‌پذیری هیجانی بهینه‌ی ابژه‌ی عشق؛ (۶) نیاز به پاسخگویی منعطف توسط ابژه‌های عشق در شرایط خاص

این نیازها، به‌طور معمول طی جلسه‌ی درمان بدون تلاش عامدانه‌ی تحلیل‌گر برآورده می‌شوند. با این وجود در درمان برخی بیماران، آن‌ها نیاز به توجه مستقیم‌تری دارند. جهت روشن ساختن این ایده‌ها، تعدادی تصویر بالینی در ادامه ارائه می‌شود. آرزو مفهومی انگیزشی در پارادایم روان‌کاوی است. مشتقات و نسخه‌های تغییر شکل‌یافته‌ی آرزوهای کودکانه، پرتناقض، بازداری شده و غیر واقعی و همچنین دفاع علیه آن‌ها، بدنه‌ی تجربی تحلیل را شکل می‌دهد. محوریت مفهومی ترکیب متضاد آرزو-دفاع در تعبیر به‌خوبی شناخته‌شده‌ی کریس (1947) مورد تأکید قرارگرفته است که موضوع اصلی روان‌کاوی چیزی نیست مگر «دیده شدن رفتار آدمی به‌عنوان تعارض»، برنر، بیان رایج‌تر، جزیی‌تر و غنی‌تری را از این زمینه‌ی اساسی فراهم می‌آورد و میان روان‌کاوان توافق گسترده‌ای وجود دارد که تعارض دفاع-آرزو (یا آرزو-آرزو) برای فهم و درمان آسیب‌‌شناسی روانی پایه‌ای است.

درهرحال تکامل این جریان اصلی مفهومی، مانع شکل‌گیری مدلی دیگر برای آسیب‌‌شناسی روانی و انگیزش انسانی نشده است. منظور همان مدل به‌اصطلاح مبتنی بر نقص است، با تأکید بر نیازهای رشدی مورد غفلت قرارگرفته به‌جای آرزو‌های بازداری و سرکوب شده. درحالی‌که روان‌کاوان آمریکای شمالی به‌واسطه‌ی ظهور پر سر و صدای روان‌شناسی سلف (کوهات، وولف) از این مدل آگاه شدند، خصوصیات اصلی آن (برای مثال نقص، نیاز، تأیید) از آغاز روان‌کاوی، در آن حضور داشتند.

در حقیقت، این عدم توافق میان مدل‌های نقص و تعارض از زمان مجادلات اولیه‌ی فروید و فرنزی، در تفرقه میان کلاین و بالینت در انگلستان و در جدال کرنبرگ و کوهات در ایالات متحده، هر بار به شکلی جریان داشته است.

در حالی که تلاش‌هایی صورت گرفته تا پلی بر فاصله میان این دو مدل و دلالت‌های فنی آن‌ها ساخته شود، هیچ‌کدام از آن‌ها به‌طور قابل ملاحظه‌ای، بر تمایز میان نیاز و آرزو که مشخص‌کننده‌ی دو پارادایم در اساس انگیزشی آن‌هاست، تمرکز ننموده‌اند.[1]

با خلاصه کردن دیدگاه‌های فروید درباره‌ی این موضوع شروع خواهم کرد و سپس مفاهیم مرتبط در ادبیات روان‌کاوی بعدی را توضیح خواهم داد. این ادبیات پژوهشی را تلفیق و نیازهای روان‌شناختی خاص و مشخصی‌ را تبیین خواهم نمود، و تله‌های بالقوه در چنین مفهوم‌سازی‌ای را موردتوجه قرار خواهم داد. سپس، دلالت‌های شناخت این نیازها را در رابطه با فنون روان‌کاوی ذکر خواهم کرد. پس از مورد بحث قرار دادن جنبه‌های پدیدار شناسانه و فنی، به فروید بازخواهم گشت و با یک ضمیمه‌ی مختصر نظری متن را به پایان خواهم رساند.

دیدگاه‌های فروید

چنانچه نیاز یک نفر به عشق تماماً به‌واسطه‌ی واقعیت ارضا نشود، او به نزدیک شدن با تفکرات لیبیدویی پیش‌بینی کننده، به هر فرد جدیدی که ملاقات می‌کند وابسته می‌شود (فروید ۱۹۱۲). این‌طور نمی‌گوییم که چون ابژه‌ها در خدمت علایق محافظت از خود هستند بدان‌ها آن عشق می‌ورزیم؛ بلکه بر این تأکید داریم که به آن‌ها نیاز داریم (فروید ۱۹۱۵).

هیچ نیازی را در کودکی به اندازه‌ی نیاز به حمایت پدر قوی نمی‌بینم (فروید ۱۹۳۰). فروید واژه‌ی نیاز را به چهار طریق مختلف به کار برد. اولین و شناخته‌شده‌ترین کاربرد او عبارت «نیاز غریزی» بود. فروید این مفهوم را به‌عنوان سنگ بنای نظریه‌ی انگیزشی‌اش به کار برد و آن را اساسی‌تر از «آرزو» (وونش) دانست. این تمایز در شرح نظریه‌ی رؤیای وی بیش از همه بارز بود.

فروید (1900) اشاره کرد که بعد از تجربه‌ی یک ارضا، تصویر ادراک ثبت شده «با مسیر حافظه‌ی هیجانی که به‌واسطه‌ی نیاز تولیدشده، مرتبط باقی می‌ماند. درنتیجه‌ی ارتباطی که بدین ترتیب ایجادشده است، بار بعد این نیاز یک تکانه‌ی فیزیکی را برمی‌انگیزد که زمانی که ظهور می‌یابد، در جستجوی دستیابی مجدد به تصویر ادراکی ثبت‌شده و برانگیختن مجدد خود ادراک برمی‌آید، که دوباره ایجاد کردن موقعیت ارضای اصلی نامیده می‌شود. تکانه‌ای ازاین‌دست همان‌ چیزی است که ما آن را آرزو می‌نامیم.»

فروید بدین ترتیب میان نیاز و آرزو تمایز قائل شد. نیاز از یک تنش درونی برخاسته و عبارت بود از «بازنمایی فیزیکی محرک نشئت گرفته از درون ارگانیسم». در مقابل، آرزو به شکلی جداناپذیر به رد حافظه‌ی ارضای پیشین پیوند می‌خورد. نیاز انگیزش پایه‌ای‌تر بود، درحالی‌که آرزو مشروط به نیاز بود؛ به‌سختی ممکن بود آرزو بدون نیاز به‌عنوان اساس خود بروز یابد. فروید هم‌چنین تصریح کرد که نیاز را نمی‌توان سرکوب کرد، درحالی‌که آرزو می‌تواند مورد سرکوب قرار گیرد.

دومین استفاده‌ی فروید از واژه‌ی نیاز به تلاش‌های ویژه‌ای توسط ایگو اشاره داشت. وی «نیاز ذاتی برای انگیزاننده‌های ثابت» (1908) و «نیاز به فرافکنی» (1911) از سوی ایگو را در میان آن‌ها گنجانده بود. قابل توجه است که در اینجا تلاش‌های خودمختار ایگو، هم‌چون کوشش‌های دفاعی‌ برای محافظت از خودش در برابر تکانه‌ها، عواطف و فانتزی‌های ناخوشایند، مطابق با وضعیت نیاز است.

سومین کاربرد این واژه توسط فروید در ارتباط با آسیب‌شناسی روانی بود و نه تنها شامل «نیاز به تنبیه» مشهور می‌شد (ابتدا در سال 1918 مطرح و تا سال 1924 به تفصیل بیان نشد)، بلکه «نیاز به یک آرزوی برآورده نشده»(1900)، «نیاز به ابژه‌ی به لحاظ جنسی خوارشده»(1912)، «نیاز به بیماری»(1923)، «نیاز به کفاره» (1928) و «نیاز مازوخیستی به رنج کشیدن» (1937) را نیز شامل می‌شد. سرسختی این نیازمندی‌های روانی و اثرات ناپایدارکننده‌ی عدم ارضای آن‌ها فروید را بر آن داشت تا آن‌ها را به‌عنوان نیاز تعیین کند.

چهارمین و آخرین کاربرد فروید از این واژه در زمینه‌ی رشد بود. فروید به «نیاز به کمک» (1909)، «نیاز به محبت» (1905)، و «نیاز به حمایت پدر» (1930) در کودک اشاره کرد. برخلاف نظریه‌پردازان «رابطه‌ای»، فروید ردپای این نیازهای بشری واضحا «روان‌شناختی» را در تغییر و تحولات داده‌های زیستی دنبال می‌کند.

او بیان کرد ازآنجاکه کودک انسان بسیار درمانده متولد می‌شود، «خطرات دنیای بیرونی اهمیت بیشتری برای او دارند، درنتیجه ارزش ابژه که تنها می‌تواند او را در برابر این خطرات محافظت نماید و جای زندگی سابقش در داخل رحم را بگیرد به طرز چشم‌گیری افزایش‌یافته است. سپس، عامل زیستی ابتدایی‌ترین موقعیت‌های خطر را پدید می‌آورد و نیاز به دوست داشته شدن را ایجاد می‌کند که کودک را برای ادامه‌ی زندگی‌اش همراهی می‌کند» (1926).

ازآنجاکه فروید نیاز غریزی را به‌عنوان یک بازنمایی روانی از عامل زیستی و نیاز به عشق را نشئت‌گرفته از آن می‌انگارد، جای تعجب نیست که او کلمه‌ی آلمانی میل (Bedürfnis)، را از یک سو برای نیازهایی که در گستره‌ی نزدیکی به ریشه‌های جسمی («نیازهای غریزی») و از سوی دیگر برای مشتقات تجربه‌ای («نیاز به ابژه‌ی از لحاظ جنسی خوارشده») به کار گرفته است.

بدین ترتیب، فارغ از ریشه‌ی آن، اگر یک نیازمندی برای نگه‌داری و ثبات ذهنی اجباری باشد، فروید آن را یک نیاز می‌نامید. این موضوع هم‌چنین در عبارت فاش‌کننده‌ای که او درباره‌ی طبیعت خودش بیان نموده قابل تشخیص است: «زندگی هیجانی من همواره بر این اصل استوار بوده که باید یک دوست صمیمی و یک دشمن مورد تنفر داشته باشم»(1900).

به نظر می‌رسد چنین «نیازمندی‌های ضروری‌ای» با دیگر مفاهیم فروید ارتباط دارند، برای مثال با «غرایز ایگو». آن‌ها در خدمت اهدافی که تحت عنوان «محافظت‌ از سلف»، «جستجوی سلف» و «تغذیه‌ی سلف» توصیف می‌شوند، هستند. واژه‌ی سلف در این زمینه معمولاً به معنای سلف بدنی برداشت می‌شود و بی‌شک چنین مفهومی دارد. با این وجود این واژه شامل سلف روانی نیز می‌شود. بدین ترتیب، غرایز ایگو دارای اهداف «محافظت از سلف روانی» و «جستجوی سلف روانی» نیز بودن که از لحاظ مفهومی به ایده‌ی نیازها بسیار نزدیک بود.[2]

به این نقطه بعدتر بازخواهم گشت. در حال حاضر می‌توان به‌صورت خلاصه گفت که نظرات فروید درباره‌ی نیاز (۱) آن‌ را بردار انگیزشی پایه‌ای‌تری نسبت به آرزو در نظر گرفته است، (۲) ماهیت اجباری نیازمندی‌ها را به‌عنوان خصیصه‌ی تعریف‌کننده‌ی مرکزی‌اش در نظر گرفته، (۳) هر دو منشأ اید و ایگو را برای نیازها شامل شده، (۴) هم نیازهای فراگیر و هم فردی را ممکن دانسته و (۵) نیازهای از نظر رشدی ضروری و آسیب‌شناسانه را در تعریفشان گنجانده است. این کار پیچیده‌ی فروید توسط پیروان او توضیح داده شده است، برخی بر جنبه‌ای و سایرین بر جنبه‌ای دیگر تمرکز کردند.

تحقیقات بعدی

یک موضوع در تمام این موارد مشترک است که همگی مربوط به ایگوی نابالغ است -که با به‌قدر کافی خوب تطابق یافتن مادر با نیازهای کودک قدرت می‌یابد. این موضوع نباید در مفهوم ارضای سائق‌های غریزی کودک توسط مادر گم شود (وینی‌کات 1969). نیاز به مادر به‌عنوان نقطه‌ای با ثبات، «پایگاهی امن» برای برآوردن نیاز تجدید انرژی از طریق تماس فیزیکی در کل زیردوره‌ی تمرینی ادامه پیدا می‌کند (ماهلر، پاین، برگمان).

پیروان اولیه‌ی فروید به استفاده‌ی گاه و بی‌گاه واژه‌ی نیاز، بدون تلاش در جهت تمایز آن از آرزو ادامه دادند. تعبیر «نیاز به تنبیه» او خصوصا رواج گسترده‌ای یافت و در این میان الهام‌بخش تحقیقات نونبرگ (1926)، ریچ (1928)، فنیچل (1928) و الکساندر (1929) شد. جدا از نظر الکساندر در تأیید منشأ آن در غریزه‌ی مرگ درون‌زاد نامرتبط با تجربه ، مقدار کمی از پژوهش‌ها به این پرسش پاسخ داده‌اند که چرا چنین جستجویی برای رنج نباید آرزو نامیده شود.

ظهور واژه‌ی نیاز در متون دیگر نیز، اگرچه باز هم با تلاشی اندک برای تعریف آن، ادامه یافت. در حوزه‌ی پدیدارشناختی، نیازهای بیمار به «حفظ شدن» (ساندفورد 1952)، «تک فرزند بودن» (رم 1955) و «پر معنی بودن» (لرنر، راسکین، دیویس 1967) مورد توصیف قرار گرفتند گویی که از «دوراهی ترس-نیاز» سخن گفته می‌شد (برنهام، گیبسون و گلداستون 1969).

در میان اصطلاحات حوزه‌ی رشد، واژه‌ی نیاز در عبارت‌های «نیاز کودک به حفظ موقعیت همزیستی»، «نیاز به تحریک لمسی»، «نیاز به همراهی»، «نیاز به تقویت فالیک»، «نیاز به همزیستی»، «نیاز به دسترس‌پذیری بهینه مادرانه»، «نیاز به گفتگو» و «نیاز به مراقبت دیگری» ظهور یافت. در حوزه‌ی روان‌کاوی کاربردی، این واژه در ارتباط با «نیاز به تزیین»، «نیاز به دانستن» و «نیاز به داشتن دشمنان و متحدان» ظاهر شده است.

در حالی که «نیازهای» مطرح شده در اینجا را می‌توان فراگیر و حفظ‌کننده‌ی ساختار دانست، تمرکز این پیشینه‌ی پژوهشی بر موضوع دیگری بود. واژه‌ی نیاز طوری به کار برده شد که گویی معنای آن بدیهی است. هرچند اگر بخواهیم باانصاف باشیم، باید تصدیق کنیم که متون مرتبط با رشد در مورد این موضوع بی‌تفاوت نیستند. در حقیقت، این متون بسیاری تحقیقات متمرکزتر بر مفهوم «نیاز» را شامل می‌شوند.

این‌‌ها شامل نظرات (۱) فراروانشناسان، (۲) تحلیل‌گران کودک و «رشدگراها»ی فرقه‌های متفاوت، (۳) تحلیلگران بریتانیایی سنت‌ مستقل و (۴) همتایان آمریکایی آن‌ها، روان‌شناسان سلف می‌شود.[3]

فراروانشناسان

برجسته‌ترین تحقیقات اولیه مربوط به نونبرگ، هارتمن، راپورت، شور جی کلاین هستند. نونبرگ (1931) از مفهوم «نیاز اولیه به علیت» حمایت کرد، هرچند او در مورد منشأهای آن مردد به نظر می‌رسید. از سویی او به‌واسطه‌ی کاربرد صفت اولیه به‌طور ضمنی اشاره کرد که این نیاز منشئی مستقل از غریزه دارد. از سوی دیگر، ازآنجاکه او متعهد به نظریه‌ی غریزه بود و در دفاع از معرفی عملکردهای خودکار ایگو توسط هارتمن نوشته بود، خود را مجبور به این استنباط دید که در نیاز به علیت، تمایل به پیوند (ترکیب) اروس خود را در شکلی تصعید یافته در ایگو آشکار می‌سازد.

مطمئناً این موضوع مسئله‌ی این یا آن نیست. تمایل معرفتی بشر-«نیاز به دانستن»- چندعاملی است که منابعش را از سائق‌های جنسی و پرخاشگری و نیز از مجموعه‌ی فارغ از تعارض عملکردهای ایگو می‌گیرد. دیگر مفاهیم معرفی‌شده توسط هارتمن هرچند غیرمستقیم به تمایز میان نیاز و آرزو مرتبط بودند.

ایده‌ی وی مبنی بر اینکه نوزاد انسان با آمادگی برای «محیط به‌طور متوسط قابل‌انتظار» زاده می‌شود، محیطی که انطباق سالم را در وی برمی‌انگیزد و تسهیل می‌کند، مفهومی از نیازهای رشدی را در خود داشت (به‌طور مشخص توسط تحلیلگران کودک بعد از آن روشن شد). مفهوم «تغییر عملکرد» وی نیز در این زمینه مفید بود؛ که مبنایی برای فهم این فراهم می‌کند که چگونه آرزوهای برآمده در دل روابط ابژه‌ی اولیه می‌توانند به هر دلیلی به تشدید خودشان بیانجامند تا درنهایت کیفیتی ضروری به‌مانند نیاز پیدا کنند.

در نهایت، تأکید وی بر ماهیت خودکار تمایل ایگو به سمت عقلانی‌سازی و ذهنی سازی، جنبه‌ی ابتدایی «نیاز اساساً غریزی به علیت» نونبرگ را مورد تأکید قرار داد. به‌منظور روشن ساختن بیشتر تعادل ایگو-غریزه در انگیزش رفتار انسان، راپاپورت با تمایز میان «علت‌ها»و «انگیزه‌ها» آغاز کرد. او بیان کرد که درحالی‌که تمامی انگیزه‌ها علت هستند، تمامی علت‌ها انگیزه نیستند. علت‌ها می‌توانند از واقعیت خارجی، دفاع علیه انگیزه، وضعیات درونی بدون انگیزه، وقایع اتفاقی و غیره سرچشمه بگیرند. در مقابل انگیزه‌ها نمایانگر دمدمی‌مزاجی، چرخه‌ای بودن و انتخاب‌گری مشخصی از ابژه‌هاست.

راپاپورت تأکید کرد نظریه‌ی روان‌تحلیلی در باب انگیزه، «باید میان انگیزش‌های سائق غریزی، انگیزش‌های مشتق شده و وابسته به انگیزش‌های سائق غریزی و انگیزش‌های خودمختار از انگیزش‌های سائق غریزی تمایز قائل شود، چه آن‌ها از سائق‌های غریزی و چه از منشأ متفاوتی مشتق شده باشند». راپاپورت خاطرنشان کرد که انگیزش‌های مشتق شده به‌عنوان پیامد دفاع‌ها سر برمی‌آورند (برای مثال دگر خواهی از ضد کاتکسیس پرخاشگری) و خود موضوع تغییرات دفاعی هستند. او هم‌چنین انواع «شبه نیاز انگیزش‌ها» را توصیف کرد که انتخابی هستند اما همچون انگیزش‌های خودمختار هماهنگ با واقعیت، از درجه کم هرچند قابل تشخیصی، از دمدمی‌مزاجی، چرخه‌ای بودن و قابلیت جابجایی برخوردار هستند.

نخستین ایده‌ بعدها در مفهوم «غریزه‌های ساکت‌تر» مادل که دل‌بستگی و روابط ابژه را توجیه می‌کند، توسعه یافت. دومین ایده‌ای زمینه را برای ساخت مفهوم «نیازهای ایگو» در ادبیات رشدی کودک آماده ساخت. قبل از آن که آن بدنه‌ی کاری مورد بازبینی قرار گیرد، آرای شور و جی‌کلاین را باید مد نظر قرار داد.

شور به پیروی از هارتمن، ظهور قصدمندی روانی را به حدود سن سه ماهگی نسبت داد. تا آن زمان ردهای حافظه به قدر کافی شکل نگرفته‌اند و درست به نظر نمی‌رسد اگر از «آرزوها» صحبت کنیم چرا که آن‌ها از تجارب به‌خاطرآورده شده سرچشمه می‌گیرند.

شور بر تفاوت میان مفهوم فیزیولوژیکی «نیاز» و مفهوم روان‌شناختی «آرزو» تأکید کرد، و فضای مفهومی کوچکی را برای نیاز خالص روان‌شناختی باقی گذاشت. با این وجود، او بیان کرد که «اید-سائق‌ها-تلاش-درخواست‌ها-مشتقات» اولیه، هرآن‌چه که آن‌ها را بنامیم (من به‌عمد از به کاربردن واژه‌ی آرزوها قبل از موردبحث قرار دادن این مفهوم حیاتی اجتناب می‌کنم)، به ابژه‌ای برای ارضای خود نیاز دارند. به‌کارگیری فعل نیاز داشتن می‌تواند صرفاً محاوره‌ای در نظر گرفته شود. هرچند درعین‌حال درها را برای مفهوم روان‌شناختی نیاز باز می‌گذارد. جی.کلاین دور از چنین دوسوگرایی‌ای، به مفهوم نیاز در سطحی روان‌شناختی نزدیک شده است. او مدعی‌ جایگزینی گفتمان نیروهای دارای انرژی با گفتمان فعالیت، رابطه و ارزش‌هاست.

این دیدگاه معنای به‌خصوصی را به واژه‌ی نیاز می‌بخشد: «نیاز وضعیت یک تمایل پاسخ نگرفته است. گمراه‌کننده است که چنین تمایل فعال اما متوقف‌شده‌ای را به‌عنوان تمرکز انرژی‌ای غیرشخصی و جدا از ایگو تصویر کرد. نیاز یک رابطه‌ی ایگو-جهان‌ی در وضعیت تحققی یافتن فعال اما نارس است. زمانی که تمایل به زندگی خود ادامه می‌دهد، یعنی زمانی که بدون مانع در حال تحقق یافتن است، از آن به‌عنوان نیاز صحبت نمی‌کنیم. تنها زمانی که چنین تمایل جهت‌یافته‌ای در جریان خودش با مانع مواجه شود، ما دچار نیاز می‌شویم.»

ارضای نیازها نه تنها به لذت منجر می‌شود بلکه طبق نظر کلاین ایگو را قدرتمند می‌سازد. علاوه بر این، انگیزش‌های از نوع نیاز از جستجو برای لذت‌های حیاتی برمی‌آیند و نه ارضای لیبیدویی.

این‌ها نیاز به لذت در خشنودسازی، لذت در کارایی و لذت در بهم‌پیوستگی را شامل می‌شوند. کلاین با بسط اصول لذت فرویدی به چنین فعالیت‌هایی در ایگو و تأکید بر اهمیت اجتناب‌ناپذیر ارتباط با ابژه، دیدگاه جدیدی در باب نیازهای روان‌شناختی ارائه کرد.

محققان حوزه‌ی رشد نوزاد و کودک

دومین گروه مشارکت‌کنندگان در مفهوم نیاز روانی، از میان تحلیلگرانی برخاستند که در تحلیل کودک و مشاهده‌ی تحلیلی صورت‌بندی‌شده‌ی کودک و نوزاد درگیر بوده‌اند (اسپیتز ۱۹۵۷؛ آنافروید ۱۹۶۵؛ ماهلر و فورر ۱۹۶۸؛ ماهلر، پاین و برگمان ۱۹۷۵؛ ادکامب و برگنر ۱۹۷۲؛ فورمن ۱۹۸۷؛ پارنز ۱۹۸۷؛ لیشتنبرگ ۱۹۸۹؛ لیشتنبرگ، فوسهاگه و لاخمن ۱۹۹۲).

اسپیتز بر این تأکید کرد که گمراه‌کننده است که از «آرزو» در مورد نوزاد تازه به دنیا آمده سخن بگوییم. اراده‌ی روانی در هفته‌های اول زندگی وجود ندارد، و جستجوی بچه برای ارضای سائق-که در جریان رفتار کاوش در بازتاب ریشه‌یابی نمایان می‌شود- از «نمونه‌ی اولیه‌ی اصل واقعیت» که به لحاظ فیلوژنتیک از پیش تعیین شده سرچشمه می‌گیرد‌. بدین ترتیب، اسپیتز نه تنها مبنای غریزی روابط ابژه‌ی اولیه را مورد تأکید قرار می‌دهد بلکه بیان می‌دارد که «نیاز»های معطوف به واقعیت مقدم بر «آرزو»ها هستند- نیاز است ابژه یافت شود قبل از اینکه مورد آرزو قرار بگیرد.

آنا فروید خصوصا رابطه‌ی مبتنی بر «ارضای نیاز» با ابژه را در دوران نوزادی متمایز می‌کند. چنین رابطه‌ای برای نوزاد تنها در مواقع نیاز وجود دارد و زمانی که برآورده می‌شود متوقف می‌شود. درحالی‌که در اینجا نیازهای بدنی نوزاد در مرکز مفهوم‌سازی وی قرارگرفته‌اند، او همچنین از «امیال ضروری» کودک نیز سخن گفته، چیزی که می‌تواند بر نیازهای روان‌شناختی دلالت داشته باشد.

در متون بعدی رشدی، او از «نیاز کودک به همراهی» و «نیاز به دوست داشته شدن» سخن گفت. در اینجا اساس غریزی مفهوم «نیاز» به پیشینه‌ی خود بازگشته است؛ این «نیازها» عمدتاً به‌صورت روان‌شناختی ظاهر می‌شوند. در صحبت وی از «الگوهای همانندسازی‌ای که برای بنای ساختاری مستقل مورد نیاز است» این موضع‌گیری آشکار است.

«نیازهای» مشابه ساختن سلف و پایدارسازی سلف در مشاهدات رشدی ماهلر نیز یافت می‌شود.

او عنوان کرد که طی دوره‌ی همزیستی، نوزاد شروع به ادراک ارضای نیاز به‌عنوان داده‌ی خارجی می‌کند و به‌صورت لیبیدوئی به سمت منبع آن روی می‌آورد. ماهلر بیان کرد که زمانی که پیوند با ابژه شکل می‌گیرد، «نیاز رفته رفته تبدیل به آرزو می‌شود».

او نیازهای روانی بعدی که باید برای کودک برآورده شود تا به حس جدا و منحصر به فردی از سلف بودن برسد، مشخص کرد و تأکید نمود که هر چند «بخش عمده‌ی انطباق باید از سوی نوزاد انعطاف پذیر و شکل‌نگرفته بیاید، معیاری برای انطباق از سوی مادر نیز باید وجود داشته باشد». انطباق از سوی مادر، نیازمندی‌های روانی برای رشد کودک را تأمین می‌کند. این نیازمندی‌ها یا «نیازهای» کودک شامل اشارات مشترک با مادر در دوره‌ی همزیستی؛ نیاز به بردباری مادر، نیاز به تشویق و به‌طور قطع نیاز به لذت در اکتشاف اولیه‌ی خود طی زیردوره‌ی تمایزیابی؛ نیاز به رها کردن مادر و همچنان در دسترس ماندن برای تجدید انرژی هیجانی طی زیردوره‌ی تمرین کردن؛ و نیاز به تاب‌آوری مادر و وارد آوردن «فشاری آرام و تشویقی به سوی عدم وابستگی» طی دوره‌ی نزدیکی دوباره است. انتقال مفهوم نیاز از مجموعه‌ی غرایز به مجموعه‌ی روابط ابژه در اینجا آشکار است. ادکامب و برگنر نیز با صحبت درباره‌ی مفاهیم ارضای نیاز و روابط ارضاکننده‌ی نیاز در این جهت گام برداشتند. آن‌ها طرفدار اختصاص دادن مفهوم روابط ارضاکننده‌ی نیاز به «حالتی از ارتباط یافتن» بودند که به‌موجب آن رابطه نه حول خود ابژه بلکه حول کارکردهایی که دارد، می‌گردد.

آن‌ها میان نیازهای «محافظت از سلف، فشارهای سائق جنسی و پرخاشگری، و نیازمندی‌های مختلف ایگوی در حال رشد» تمایز قائل شدند و تصدیق کردند که چنین تمایزی مشکل است، چرا که «نیازمندی‌های هیجانی همچون نیازها و فشارهای غریزی می‌توانند بدل به امری ضروری شوند و می‌شوند». در حقیقت این نویسندگان نتیجه گرفتند که «نیازهای زیستی اولیه، فشارهای سائق و نیازمندی‌های ایگو» همگی «می‌توانند به شکلی مشروع نیاز تلقی شوند».

هم‌پوشانی زیستی-روانی-اجتماعی مشابهی در مفهوم نیاز در کارهای فورمن نیز آشکار است. او از «نیاز ذاتی به امنیت» در کودک سخن گفت که تنها پس از مدت طولانی دانستن چگونه برآوردن آن توسط والدین، به خواست درست شکل‌گرفته‌ای برای مراقبت کردن از خود اجازه‌ی بروز می‌دهد.

او بیان می‌کند که سودمندترین رویکرد در رفتار والدین نسبت به نیاز فرزندشان احترام گذاشتن است. به نظر می‌رسد توجه فورمن معطوف به نیازهای فیزیکی کودک باشد (برای مثال خواب، غذا)، اما او نیاز کودک به نگه‌داشتنی آرام، به همراه، به احساس مورد دوست داشتن قرار گرفتن و به دریافت حمایت برای مستقل بودن را نیز ذکر کرده است.

پارنز (۱۹۸۷) نیز نیازهای کودک در حال رشد را مورد تأکید قرار داده است. وی نیاز به کمک، خودمختاری، محدودیت‌ها را در کنار «نیاز به نگه‌داشته شدن» هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ روان‌شناختی گنجانده است. پارنز دریافت که نیازهای سرخورده به‌سادگی کنار نمی‌روند؛ آن‌ها برای برآورده شدن سروصدا راه می‌اندازند و درجات حتی بالاتری از نیازمندی را می‌پرورانند.

او‌ مطرح کرد که انگیزه از پنج سیستم سرچشمه می‌گیرد که برای حمایت از ارضا و تنظیم نیازهای پایه‌ی انسانی طراحی شده‌اند. «هر کدام از این سیستم‌های انگیزشی یک موجودیت روان‌شناختی‌ است (با همبسته‌های نوروفیزیولوژیک احتمالی). هرکدام حول یک نیاز پایه شکل گرفته‌اند. هرکدام بر مبنای رفتارهای واضحا قابل مشاهده‌ بنا شده‌اند و از دوره‌ی آغازین پس از تولد شروع می‌شوند».

این پنج سیستم انگیزشی عبارتند از:

۱) نیاز به تنظیم روانی نیازمندی‌های فیزیولوژیک

۲) نیاز به دل‌بستگی- وابستگی

۳) نیاز به اکتشاف و قاطعیت

۴) نیاز به بیزارانه واکنش نشان دادن از طریق خصومت یا صرف‌نظر کردن

۵) نیاز به لذت نفسانی و هیجان جنسی».

لیختنبرگ با تأکید، نیازها را از آرزوها متمایز ساخته است، با تخصیص مفهوم اول به «نیازمندی‌های پایه» و مفهوم دوم به «بازنمایی نمادین اهداف و مقاصد».

نیازها به پایه‌ی عصب زیست‌شناسانه نزدیک‌تر هستند، آرزو‌ها به گنجینه‌ی تجربی.

نیازها و آرزو‌ها ممکن است با هم یا بر خلاف هم روی دهند. لیختنبرگ بیان کرد که زمانی که این نیازهای اساسی برآورده می‌شوند، نتیجه‌اش احساس انسجام خود است. در غیر این صورت، فرد حس انسجام مختل شده را تجربه می‌کند.

تحلیل‌گران مستقل بریتانیایی

تحلیلگران سنت مستقل بریتانیایی نیز به‌شدت بر نیازهای روانی تمرکز داشته‌اند. در حالی که نقش فیربرن، بالینت و وینی‌کات در این زمینه به‌خوبی شناخته شده است، این درواقع ساتی[4] بود که برای اولین بار «نیازها» را در مرکز نظریه‌ی روان‌تحلیلی انگیزش قرار داد. در سال ۱۹۳۵، ساتی بیان کرد که در حال «معرفی مفهوم نیاز ذاتی برای همراهی هستم که تنها راه نوزاد برای محافظت از سلف است. این نیاز، که من آن را در جایگاه لیبیدوی فرویدی قرار می‌دهم و به‌صورت تکوینی آن را مستقل از اشتیاق تناسلی می‌دانم.»

ادعای متعاقب فیربرن که «لیبیدو در درجه اول جستجوگر ابژه است»، ایده‌ی بالینت از «عشق اولیه»، و مفهوم وینی‌کات از «نیازهای ایگو» همگی تحت تأثیر «نیاز ذاتی برای همراهی» ساتی هستند. بالینت نیاز بشر به «هماهنگی با محیط اطرافش» را شرح داد و دستورالعملی فنی برای رسیدگی به جستجوی ناامیدانه‌ی بیمار برای چنین هماهنگی‌ای در وضعیت تحلیلی تدوین کرد. وینی‌کات که خودش را به‌عنوان «پیشرو در حرکت به سوی زودتر و اساسی‌تر در نظر گرفتن ارضای نیاز از برآوردن آرزو» می‌دید، با تأکید میان نیازهای ایگو و نیازهای اید تمایز قائل شد. او ذکر کرد که ارضای سائق‌های غریزی کودک با برآوردن نیازهای ایگوی کودک توسط مادر یکی نیست. در حقیقت، ممکن است که «یک سائق دهانی را ارضا کرد و با انجام آن عملکرد ایگوی نوزاد را نقض نمود».

وینی‌کات تأکید کرد که سائق‌های غریزی برای نوزاد و درونی نیستند. ایگوی نوزاد تنها رفته رفته توانایی تجربه‌ی درخواست‌های اید ،به شکلی که از درون سلف سرچشمه می‌گیرند، را رشد می‌بخشد. تا آن زمان واژه‌ی نیاز برجسته است و واژه‌ی آرزو بی‌معنی است چرا که به پیچیدگی‌ای تعلق دارد که در این مرحله از عدم بلوغ مورد فرض نیست. او تأکید کرد که «یک مادر می‌باید در ارضای درخواست‌های غریزی شکست بخورد اما می‌تواند کاملاً در «مأیوس نکردن نوزاد»، در رسیدگی به نیازهای ایگو، تا زمانی که نوزاد یک مادر درونی‌‌سازی‌شده‌ی حمایت‌گر ایگو داشته باشد، و به سنی رسیده باشد که این درونی‌سازی را علی‌رغم شکست در حمایت ایگو در محیط واقعی حفظ کند، موفق شود.

وینی کات بیان کرد که رویکرد مناسب به نیازهای برآورده نشده‌ی کودکی، فراهم آوردن محیطی است که به فرد فرصت جدیدی برای ارتباط با ایگو می‌دهد. این جهت‌گیری درمانی توسط دنبال‌کنندگان کار او، یعنی گانتریپ، خان و کیسمنت شرح و بسط داده شد. کیسمنت واضح‌تر از سایرین تمایز «میان, درخواست‌های لیبیدویی، که در هیچ رواندرمانی تحلیلی‌ای بدون به خطر انداختن جدی فرآیند تحلیل برآورده نمی‌شوند، و نیاز، که مگر با ممانعت از رشد سرخورده نمی‌شود» را تصریح کرد.

کیسمنت نیازهایی از کودک که به نظر می‌رسد بیش‌ترین ارتباط را با روان‌کاوی دارند مطرح کرد:

نوزاد نیاز دارد تا به شکلی امن نگه داشته شود؛ نیاز به مراقبت پایدار از سوی یک مادر (یا جانشین مادر) دارد، کسی که درکی همدلانه از نشانه‌های متنوع نوزاد برای آنچه مورد نیاز است داشته باشد؛ نیاز دارد تا تغذیه شود اما درعین‌حال نیاز به فضایی دارد که در آن پستان تغذیه‌کننده را بیابد؛ نیاز به مادری دارد که در مقابل مورداستفاده قرار گرفتن بردبار باشد؛ نیاز به مادری دارد که به‌صورت شهودی کنترل همه‌توان اولیه‌ی نوزاد نسبت به خودش را بپذیرد؛ نیاز به مادری دارد که در درجه اول قادر به در دسترس بودن حداکثری برای نوزادش باشد اما رفته رفته دسترس‌پذیری و کنترل شدن با درخواست‌های نوزاد را کمتر کند.».

بر همین منوال کودکان که بزرگ‌تر می‌شوند، نیاز دارند والدینشان بتوانند وسوسه‌ و رقابت ادیپال آن‌ها را مدیریت کنند. آن‌ها نیاز دارند که دریابند که تمایلات جنسی در حال شکوفا شدنشان سالمند. طی مراحل مختلفی از رشد، به‌خصوص نوجوانی، آن‌ها نیاز دارند تا با والدینشان رودررو شوند و این آخری از چنین مواجهه‌ای بقا یابد.

کیسمنت با موازی در نظرگرفتن نیازهای کودکی و نیازهای بیماران در تحلیل، دریافت که تمامی بیماران نیاز دارند تا به شکلی امن نگه داشته شوند، و به‌صورت پایدار و قابل اطمینان مورد درمان قرار بگیرند و بدانند که تحلیلگر از درخواست‌های پرخاشگرانه‌ی آنان «بقا می‌یابد».

روان‌شناسان سلف

توصیف کوهات از انتقال‌های آیینگی و ایده‌آل‌سازی با توجه همدلانه‌ی مشابهی به نیازهای روانی ناشی از توقف‌های رشدی مشخص می‌شود.

کوهات با انتساب منشأ خودشیفتگی افراطی به برآورده نشدن نیازهای کودک به بازتاب داده شدن و قابل تحسین یافتن والدینش، رویکردی همدلانه-تأییدی، در مقابل تفسیری، به انتقال‌های این بیماران پیشنهاد داد. فرمول‌بندی اولیه‌ی وی، این نیازهای رشدی‌ را به‌صورت موازی با سائق‌های غریزی از دوره‌های جنسی روانی مختلف تطبیق داد.

ایده‌های او، که اکنون تحت مبحث «روان‌شناسی سلف» سازمان یافته است، تعارض‌های روانی جنسی و تلاش‌های آرزوی دفاعی ملازم آن‌ها را به‌عنوان محصولات عدم یکپارچگی سلفی نشان داد که مورد رفتار قرار غیرهمدلانه گرفته است. او اینطور صورت‌بندی کرد که سلف در حال رشد نیازمند انواع مختلفی ورودی از ابژه‌هاست تا انسجام و حیات خود را به دست آورده و حفظ کند. این «تجارب سلف‌ابژه» در اصل شامل شناخته و مورد قبول واقع شدن فرد و داشتن شانس بهره بردن از قدرت والدین و جانشینان‌شان را در بر می‌گیرد.

کوهات بعدتر اشاره کرد که نیاز به چنین تجاربی محدود به رشد اولیه نمی‌شود و در طی زندگی باقی می‌ماند. پیروان نظریات وی در این زمینه پیشروی کردند و انواعی از تجارب «سلف‌ابژه» را اضافه کردند که برای ایجاد و حفظ یک سلف منسجم، پرانرژی و تعادل یافته مورد نیاز است.

بر اساس نظر ولف، این تجارب باید (۱) نیاز به شباهت با همتایان، (۲) نیاز به آزمایش خود در برابر برخی تضادهای کم‌خطر، (۳) نیاز به احساس موفقیت کردن در حصول به نتیجه‌ی مطلوب از فعالیت‌های فرد و (۴) نیاز به داشتن تجاربی که در آن‌ها مراقبان به شکلی مؤثر با تغییرات پویای حالت درونی فرد هماهنگ شده باشند، را برآورده سازند.

خلاصه

نیازهای توصیف‌شده توسط پژوهشگران رشد کودک، تحلیلگران سنت مستقل بریتانیایی و روان‌شناسان سلف، هم‌پوشانی قابل توجهی را نشان می‌دهند. هر سه این منابع بر ماهیت تسهیل کننده‌ی رشد و محافظت‌کننده از سلف روانی نیاز تأکید دارند.

در حالی که منشأ ذاتی این نیازها به رسمیت شناخته شده است، زیرلایه‌های غریزی آن‌ها که توسط فراروان‌شناسان مورد تأکید قرار گرفته، کم شمرده یا رد شده است. به نظر می‌رسد «نیازهای غریزی»، رفته رفته با «نیازهای رابطه‌ای» جایگزین می‌شوند و منبع نیازها از اید به ایگو منتقل می‌شود. این انتقال، تغییر جهت‌گیری کلی نظریه‌بندی روان‌کاوی را از مدل زیستی مکانیکی به سوی یک مدل روان‌شناختی-رابطه‌ای بازتاب می‌دهد. با این وجود تلاش برای جداکردن دسته‌بندی این دو مدل، خطر مورد غفلت قراردادن دو موضوع بسیار مهم را دارد.

اول اینکه، شخص فروید در هر دو سطح کیفیت زیستی مکانیکی و مشاهدات مرتبط با ابژه و مربوط به شخص کار کرد.

«تاریخچه‌ی بیماران وی، چه موارد بالینی یا موارد تحلیل کاربردی، کمتر بر کاهش تنش به عنوان عنصر توضیح‌دهنده استوار است. افرادی که وی در مورد آن‌ها می‌نویسد، به واسطه‌ی آرزوها ، امیال و اشتیاق به سوی ابژه برانگیخته شدند». حتی در زمینه نیاز به طور مشخص، مفهوم‌سازی‌های فروید بیشتر انعطاف‌پذیر بودند تا اینکه سفت و سخت باشد.

او واژه‌ی نیاز را یک بار برای مشخص کردن مفاهیمی که زیستی و ذاتی‌‌تر بودند و بار دیگر برای توصیف آن‌هایی که بیشتر از تجربه حاصل شده بودند، به کار برد. علاوه بر این او همواره موارد جسمانی و روانی را هم‌زیست می‌دید.  به تصویر کشیدن وی متمایل به یک طرف، بی‌انصافی در  حق پیچیدگی افکار اوست..

دوم اینکه تصویر یا این یا آن میان نیازها و آرزوها که به طور ضمنی در برخی پژوهش‌ها مطرح شده است، جداسازی مصنوعی‌ای را میان بدن و ذهن، ساختار تجربی و زندگی فانتزی درونی، و نیازمندی‌های روان‌شناختی رشددهنده و راه‌های به خصوص فرد برای جستجو و ساماندهی آن تجارب پدید می‌آورد.

در مقابل، نگاه روان‌کاوی جامع معاصر به این موارد، زیستی-روانی-اجتماعی است که مبنای بدنی، جزئیات فانتزی درون‌روانی، و داده‌های محیطی، همگی را بدون انتساب برتری در انگیزش به هیچ کدام از آن‌ها به تنهایی، یک بار و برای همیشه در نظر می‌گیرد. تنها با چنین جهت‌گیری‌ای است که هر تلاش برای تلفیق بعدی این پژوهش‌ها می‌تواند نتایج مفیدی را حاصل کند.

تلفیق، هشدارها و فراتر

دغدغه برای شفاف ساختن واژه‌ها میان روان‌کاوان غیر رایج و در نوشته‌های روان‌کاوی نادر است. بخشی از آن به خاطر فروید است. معناشناسی به سختی می‌توانست دغدغه‌ی اکتشاف‌گر بزرگ باشد و برخی ناهماهنگی‌ها در کاربرد کلمات می‌تواند به عنوان امتیاز ویژه‌ی نبوغ در نظر گرفته شود. اما زمانی که یک یا دو نسل از دانشمندان امتیاز ویژه‌ی مشابهی را فرض می‌کنند، موضوع متفاوتی است. از آن‌جا که ارتباط علمی به واسطه‌ی ابهام معنا دچار نقص می‌شود، نیاز به شفاف‌سازی نیازی فوری‌ست(هارتمن، کریس، لون‌اشتاین ۱۹۴۶). تحلیل کلاسیک، همچون سنت بین‌فردی، جایگاه فوق‌عادی‌ای را برای طلب (یا سائق) صمیمیت رابطه‌ای در نظر نگرفته، با این وجود این امر آن را بی‌ارزش نمی‌سازد.

به واقع در تحلیل کلاسیک، نیاز به صمیمیت  یکی از چندین نیروی سائق انباشته شده با آرزوهای ناخودآگاه و ترس‌هاست؛ این نیاز تنها زمانی برآورده می‌شود که حس فرد از اخلاق، منابع واقعیت و عواطف همراه با صمیمیت نیز در نظر گرفته شوند. با مروری بر مفهوم روان‌شناختی نیاز در نوشته‌های فروید و تحلیلگران بعدی، برای ارائه‌ی تعریف مناسبی از نیاز آماده‌ایم. بااین‌حال پیش از انجام آن، به دو منبع دیگر که تقریبا همواره چیزی آموزنده برای ارائه دارند، نگاهی می‌اندازیم: زبان انگلیسی و بدن انسان(اختر۱۱۹۴)[5]. تمایز میان نیازها و آرزوها در زبان انگلیسی تقریبا آشکار است.

فرهنگ لغات اسم نیاز را این‌گونه تعریف می‌کند:«ضرورت، اجبار، فقدان چیزی مفید، شرایطی که در آن کمبود چیزی وجود دارد» و فعل آرزو‌داشتن را به صورت«میل داشتن، در طلب چیزی بودن، خواستن»(وبستر۱۹۸۳).

تفاوت سریعا آشکار می‌شود. نیاز مشروط به فقدان است در حالی که آرزو چنین نیست. نیاز بیشتر به عنوان اسم  و آرزو بیشتر به عنوان فعل تعریف شده است. نیاز به شکل فشارآورنده تصویر شده(اجبار)؛ آرزو فاقد چنین کیفیاتی است. در حقیقت مترادف‌ با واژه‌ی نیاز، واژه‌های«اضطرار، فوریت، تنگنا، شدت، ضرورت، پریشانی،» و حتی «تنگدستی، فقر، بضاعت، [و] احتیاج زیاد» آورده شده‌اند.

برای فهم تمایز میان نیاز و آرزو، بدن انسان نیز منبع آموزنده‌ای ست.  آرزوهای آن مثال‌هایی چون خوابیدن بر تشکی نرم، بستنی وانیلی، نوع مشخصی از توالت، رابطه‌ی جنسی با فردی خاص را شامل می‌شود. مثال‌هایی برای نیاز‌های آن شامل نیازمندی به اکسیژن، خواب، غذا، دفع و رهایی از تنش جنسی است. بار دیگر، تمایز آشکار است.

نیازها همگانی و آرزوها منحصر به فرد هستند. محرومیت از نیازهای بدن منجر به آسیب ساختاری می‌شود؛ سرخوردگی آرزوها چنین نیست.

با در دست داشتن این اصطلاحات روان‌تحلیلی، زبان‌شناسی و جسمانی، می‌توان نیاز را در حوزه‌ی روانی به عنوان نیازمندی‌ای تعریف کرد که (۱) از حس فقدان یا کمبود برمی‌آید، و به عنوان پیامد عدم توانایی ایگو در مواجهه با فشارهای غریزی یا تعرضات بیرونی، چه واقعی و چه تصور شده، ذهنی‌سازی می‌شود؛ (۲) وابسته به تجربه نیست بلکه در میان تمامی انسان‌ها مشترک است؛ (۳) اگر برآورده شود، به رشد و نگهداری ذهن کمک می‌کند؛ و اگر برآورده نشود، به درخواست‌ ساده، فوری، یکنواخت و (۴) تکراری‌ای منتج می‌شود که نه تنها برآورده‌ش نمی‌سازد بلکه به عدم یکپارچگی ساختاری ذهن منجر می‌شود (برای مثال نقص در ثبات ابژه یا از دست دادن آن در نتیجه‌ی پرخاشگری درونی افراطی برانگیخته شده به واسطه‌ی سرخوردگی مزمن نیاز به تأیید و به رسمیت شناخته شدن) مشروط بودن به فقدان و دارا بودن ساختار روانی بالقوه متضاد همزمان نگه‌دارنده/تقویت شونده، به نیاز کیفیت دیگری نیز می‌بخشد، (۵) رهایی مشخصی از قصدمندی  به آن هاله‌ای از توجیه‌پذیری اعطاء نموده است.

نیازی که بدین ترتیب تعریف می‌شود، رابطه‌ی پیچیده‌ای با مفهوم آرزو دارد. این دو مفهوم در سطوح انتزاعی تا حدی متفاوتی وجود دارند. نیاز از فقدان برمی‌آید و منجر به تمنا می‌شود. آرزو ،در مقابل، شیوه‌ی مخصوص فرد برای برآوردن نیازهاست.

نیاز، همگانی است؛ آرزو وابسته به تجربه است. آرزو همواره «پیشینه‌، شکل و محتوای به شکل بی‌همتا شخصی‌ای» دارد(برنر۱۹۸۲). نیاز برخلاف آرزو، نمی‌تواند مورد سرکوبی قرار گیرد.

همچنین یک آرزو می‌تواند با آرزوی دیگری جایگزین شود، اما یک نیاز نمی‌تواند توسط نیاز دیگری جایگزین گردد. نیاز تنها زمانی به صورت فیزیکی از طریق یک درخواست نمایان می‌شود که برآورده نشده باشد. در مقابل آرزو بازنمایی روانی مداومی در حافظه، خیال و عاطفه‌ی مرتبط دارد[6]. سرخوردگی آرزو منجر به تغییرات پویا و تشکیلات مصالحه‌ای می‌شود. سرخوردگی نیاز به درخواست فوری‌ای منجر می‌شود که چنان‌چه برآورده نشود، واپس‌روی ساختاری در پی دارد. نیازها و آرزوها می‌توانند در هم‌آهنگی با یکدیگر باشند، همچون در تمایل به خواب، داشتن ارضای جنسی، یا به رسمیت شناخته شدن و مورد تأیید قرار گرفتن توسط ابژه‌های عشق فرد. آن‌ها همچنین می‌توانند در تضاد با یکدیگر باشند، همچون در «آرزوی یک‌ کودک نوپا برای دنبال کردن توپ گمشده در خیابان و در عین حال نیاز به نگهداری محافظت‌گرانه» یا «آرزوی» بیمار برای رابطه‌ی جنسی داشتن با تحلیلگر در عین «نیاز» به سرخوردگی در دست‌یابی به آن.

در حالی که تمایز میان نیاز و آرزو در چنین سطح بزرگی آسان است[7]، در افت و خیز فرآیند تحلیل اینطور باقی نمی‌ماند. در نتیجه سوالات بی‌پاسخ بسیاری ظهور می‌یابند. ابتدا اینکه تمایز میان نیاز و آرزو باید به لحاظ پدیدارشناختی لحاظ شود؟ انجام چنین کاری مشکل‌زا به نظر می‌رسد.

یک بیمار خودشیفته با حس استحقاق جهت‌نایافته ممکن است آرزوهایش را همچون نیازهای مبرم تجربه کند. بیمار مازوخیستی با خوی زاهدانه‌ی قابل توجه، نیازها را مانند آرزوهای صرف مورد تمسخر قرار دهد.

در همین حال فرد دیگری که فاقد حس استحقاق سالم است ممکن است در جستجوی پناه از طرد مورد پیش بینی‌اش، به برچسب زنی تمامی امیال به صورت نیاز و نه به صورت آرزو برآید؛ چرا که در هر حال نیاز داشتن بار کمتری از قصد مندی را با خود حمل می کند.

پس پدیدارشناختی در اینجا راهنمای قابل اطمینانی به نظر نمی‌رسد اما جایگزین آن نامشخص است است. دوم اینکه، تمایز میان نیاز به آرزو تا چه میزان به انتقال متقابل تحلیلگر وابسته است؟ میرسون(۱۹۸۱) تاکید می‌کند که تمایز میان نیاز و آرزو اساساً در در دل رابطه درمانی ساخته می شود.

میچل (۱۹۹۱) این رویکرد را پی‌ می‌گیرد و بیان می‌کند که اگر میل خاصی در بیمار احساس درستی بدهد،محتمل تر است که به عنوان نیاز ایگو تشخیص داده شود و اگر صحیح به نظر نرسد محتمل تر است که به عنوان یک درخواست غریزی تشخیص داده شود.

بر اساس گفته میچل، کیفیت متفاوت درخواست های بیمار در انتقال متقابل تنها به ماهیت ذاتی آن‌ها وابسته نیست بلکه به شخصیت ارزش ها و علایق تحلیلگر نیز وابسته است.

بنابراین قضاوت تحلیلگر نسبت به بیمار زمانی که به تمایز میان نیاز و آرزو می‌رسد، نگاه برترانه نیست. سوم اینکه، آیا نیازها و آرزوها در زندگی بزرگسالی هم آنقدر متمایز هستند که ممکن است است طی دوره کودکی باشد؟ به نظر می‌رسد که در جریان رشد نیاز ها و آرزوها به طرز پیچیده ای در هم تنیده می شود. هشدار هارتمن در رابطه با «مغالطه‌ی تکوینی» باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد. جداسازی جراح گونه‌ی نیاز ها و آرزوها، همچنین با «اصول عملکرد چندگانه» که انگاره‌ای مرکزی در نظریه بندی روان‌کاوی است در تضاد است.

بنابراین در موقعیت های بالینی تمایز میان نیاز و آرزو می‌تواند در بهترین حالت خود تمایزی نسبی باشد. یک فانتزی، میل یا تمنّای بیمار می‌تواند عمدتاً مبتنی بر نیاز یا عمدتاً مبتنی بر آرزو در نظر گرفته شود اما در هر کدام از این موارد عناصری از هم نیاز و هم آرزو را داراست.

برای مثال، ایده آل سازی یک بیمار خودشیفته از تحلیلگر خود می‌تواند هم به عنوان نیاز ادامه‌یافته برای یک والد قابل تحسین و هم به عنوان آرزوی دفاعی برای بروز پرخاشگری در برابر تحلیلگری که طبعا غیر کامل است، در نظر گرفته شود.

عقب کشیدن بیمار اسکیزوئید می‌تواند هم  بیان نیاز به محافظت خود در برابر صمیمیت رابطه انتقالی و هم نشان دادن آرزوی برانگیختن حس کنجکاوی تحلیلگر و استنباط تلاشی نجات بخش در نظر گرفته شود.

در نهایت چگونه می توان به بیماران بزرگسالی که نیازهای رشدی آن‌ها، طی سال‌های شکل گیری برآورده نشده باقی مانده است، پاسخ داد؟ گذشته از همه اینها محرومیت، چه واقعی و چه خیالی، نه به جای خالی روانی، بلکه به ساختارهای جبرانی‌ای منجر می‌شود که عواطف و فانتزی های قدرتمندی در خود دارند. در نتیجه، یک «درمانگر تامین کننده» نمی‌تواند به سادگی چنین جای خالی را (که درواقع وجود ندارد) با نشان دادن مهربانی به بیمار پر کند. غیظ بیمار در رابطه با نیازهای برآورده نشده و احساس گناه به خاطر این غیظ در انتقال فعال می‌شوند و تلاشهای خیرخواهانه را به شدت به مبارزه می طلبند.

پس از در نظر گرفتن این هشدارها و تلفیق پژوهش‌های موجود، شش نیاز پایه روان‌شناختی را پیشنهاد می‌کنم. این نیازها هرچند عاری از عناصر آرزو-دفاع نیستند، می‌توانند به عنوان نیاز به رسمیت شناخته شوند. آن‌ها در اصل کارکردهایی را از آنچه ساندلر «اصول ایمنی» نامیده است بازتاب می دهند. روندی یکپارچه با هدف حفظ حداقل سطح ایگو یا زنده بودن یا سرزندگی روانی. وجود آن‌ها در روان انسان، همه‌گیر است هرچند میزان در دسترس بودن و طریقه برآورده شدن آن ها میان فرهنگ ها متنوع است.

این نیازها همچنین باید در فرآیند تحلیل برآورده شوند تا تحلیل به شکل مطلوب خود برگزار شود و ادامه یابد. این نیازها عبارتند از:

۱) نیاز به مشروع شمرده شدن نیازهای فیزیکی فرد؛

۲) نیاز به هویت، به رسمیت شناخته شدن و تایید؛

۳) نیاز به مرزهای میان فردی و درون روانی؛

۴) نیاز به فهم علت وقایع؛

۵) نیاز به دسترس پذیری هیجانی بهینه ابژه عشق(در موقعیت بالینی، تحلیلگر)

و ۶) نیاز به پاسخگویی منعطف توسط ابژه های عشق فرد (در موقعیت بالینی، تحلیلگر) تحت شرایط خاص.

این شش نیاز، قدم های پیشرونده ای را در ظهور و تثبیت سلف هسته ای فرد، از ذهنی سازی شرایط جسمی گرفته تا مسائل در باب تایید، هویت،مرزبندی، علیت و نگهداری سلف از طریق ابژه های به شکل بهینه در دسترس و منعطف، بازتاب می دهند.

اکنون در باب دلالت های فنی این شش نیاز به شکل خلاصه خواهم نوشت.

دلالت‌های فنی

البته که نیاز غایی هر فردی، کسب بینش با احساس قدردانی و درک واقعیت رو به رشد است.

اما در این مسیر، بسیاری از بیماران شدیداً ناخوش نیازهای دیگری دارند که باید برآورده شود؛ چنانچه این نیازها برآورده نشود، تحلیل غیر ممکن می گردد. برآوردن نیازهای برآورده نشده از سوی تحلیل گر طی تحلیل، غالباً اتفاقی است تا اینکه عامدانه باشد.

تحلیلگر با پرداختن به مسئولیت تحلیلی خود، فرصت هایی را برای بیمار فراهم می سازد تا آنچه را مورد نیاز است بیابد-آن‌چه به صورت ناخودآگاه در جستجوی آن است. تجربه‌ی بیمار طی رابطه تحلیلی، از یافتن آنچه مورد نیاز است ، عمیق، اما اغلب آرام و نادیدنی به سمت تغییرات درمانی نهایی است.

این شش نیاز روان‌شناختی مطرح شده، تحت شرایط عادی در جریان درمان بدون کوشش عامدانه‌ی تحلیلگر برآورده می شوند. در حقیقت این نیازها تنها هنگامی آشکار می گردند که فرایند تحلیل، متعاقب برآورده نشدن آن‌ها شروع به تزلزل می‌کند.

نیاز به مشروع شمرده شدن نیازهای فیزیکی فرد

هرچند تغذیه مرد موشی توسط فروید به عنوان یک استثنای قابل توجه فنی در نظر گرفته می شود، این حقیقت که تحلیلگران مراقب برخی نیازهای فیزیکی پایه‌ی بیماران‌شان هستند پابرجاست. آن‌ها کاناپه‌ای‌ راحت، دفتر کاری آرام و در بیشتر موارد، دسترسی به سرویس بهداشتی را فراهم می کند. به تحلیل‌شونده‌ای که وضعیت بدنی غیر راحتی را به خاطر ماه‌های پایان بارداری تجربه می‌کند، احتمالا پیشنهاد بالش اضافه می‌دهند. نورپردازی محیط را برای به زحمت نیفتادن بیمار در حالت دراز کشیده تنظیم می‌کنند. مهم‌تر از همه، هنگامی که این تدارکات فیزیکی با مشکل مواجه می شود، برای بازیابی آن تلاش می کند؛ اگرچه این کار را بدون ارزیابی معنای مداخله‌شان برای بیمار انجام نمی‌دهند.

مثال یک. یک بار طی جلسه‌ی تحلیل خودم[8] در ساعات پایانی بعدازظهر، اشعه‌های خورشید درحال غروب که راه خودشان را از گوشه‌ی باز پرده، مستقیم به سوی چشمان من یافته بودند، راحتی مرا مخدوش می‌کردند.

من چشمانم را با دست پوشاندم و با اندکی حواس پرتی به صحبت خود ادامه دادم. تحلیلگرم با توجه به این رفتار، از صندلی خویش برخاست و به سوی پرده رفت تا گوشه‌ی آن را ببندد. حین انجام آن گفت: «توجه کردم که نور خورشید تو را اذیت می‌کند و تعجب می کنم چه چیزی مانع از گفتن چیزی درباره آن یا درخواست از من برای بستن گوشه پرده شده است؟» او، همین‌طور که صحبتش در حال اتمام بود، به صندلی خود بازگشته بود.

این نشان می دهد که برآوردن نیازهای فیزیکی از کاوش در باب اضطراب ها، آرزوها و دفاع های تحلیل شونده‌ای که درگیر این نیازهاست،جلوگیری نمی‌کند. البته تحلیلگر پیرو برآوردن این نیاز، این انتخاب را دارد که یا آن را مستقیم مورد پرسش قرار دهد، همانند آنچه در بالا گفته شد، یا موارد مرتبط بیمار را در سکوت مرور کند.

مثال دو.چند سال قبل  دفتر کارم را به ساختمانی به تازگی بازسازی شده انتقال دادم. تحلیل‌شونده‌ای با حساسیت روان تنی‌ به بوی رنگ تازه، طی دومین جلسه خود  در دفتر کار جدید شروع به بو کشیدن کرد و به سختی به سرفه افتاد.

او با علم به اینکه آبخوری راهرو هنوز کار نمی کند،از من پرسید که از کجا می تواند مقداری آب برای نوشیدن بردارد؟ به او گفتم که می تواند به خارج از اتاق رود و به منشی خواهم گفت که یک فنجان کاغذی به او دهد تا بتواند از سرویس بهداشتی بانوان آب بردارد.

بیمارخارج شد و دقایقی بعد بازگشت. با بیان آرام و زیر لب «متشکرم»، قطار افکاری را که پیش از خروج از اتاق دنبال می کرد، ادامه داد.

با هوشیاری برای هرگونه ارجاع آشکار یا غیر آشکار به مداخله‌ام، به آنچه می گفت با دقت گوش دادم. چیزی نیافتم. طی چند جلسه بعد، در سکوت به دنبال هر گونه اشاره‌ای به مداخله‌ام گشتم اما چیزی نیافتم.  در اینجا می‌تواند اینطور استدلال شود که اگر مستقیم سؤال پرسیده بودم، نکته‌ی برجسته‌ای را می‌یافتم. شاید. اما در این صورت، نمی‌توان محتوای مطرح‌شده را «تلقینی» یا از عوارض فرآیند درمانی دانست؟ مهم‌تر آنکه، نادیده گرفتن مسئله‌ی آب در این موقعیت من را به صورت واقع‌بینانه‌ای مزاحم و به تبع آن به صورت انتقالی غیرمفید جلوه می‌داد. در اینجا مسئله‌ی حتی مهم‌تر از برآوردن فی‌نفسه‌ی نیاز فیزیکی، به رسمیت شناختن آن چون امری مشروع است.

نیاز به هویت، به رسمیت شناخته شدن و تأیید

بیماران حین پیش رفتن در پروسه‌ی بالقوه پس‌راننده و بی‌ثبات‌کننده‌ی روان‌کاوی نیاز به حفظ هویت خود در تمامی زمان‌ها دارند. در درمان افراد «قابل تحلیل» با سازماندهی شخصیت سطح بالاتر(کرنبرگ۱۹۷۰) و هویت مستحکم(اریکسون ۱۹۵۹، اختر و ساموئل ۱۹۹۶)، چنین مسائلی اصلا ظاهر نمی‌شوند. ظهور واپس‌روانه‌ی بازنمایی‌های جدامانده، سرکوب شده و هضم نشده‌ی سلف(و جای‌گیری دفاعی آن‌ها در محور انتقال- انتقال متقابل) جایگزین تجربه‌ی سلف هسته‌ای بیمار نیست.

بااین‌حال در بیماران با مریضی بیشتر، رخنه‌های وارد شده به انسجام سلف(شامل آن‌هایی که تداوم موقتی تجربه‌ی سلف را متأثر می‌سازند) باید به واسطه‌ی «یادآوری» گاه به گاه تحلیلگر از اینکه بیمار در گذر روزها چه کسی است و نیز به واسطه‌ی مداخلات پل‌زننده که بازنمایی‌های متناقض سلف و عواطف مرتبط‌شان را در هم می‌آمیزد، اصلاح شود.

نیاز به رسمیت شناخته شدن به صورت منحصر به فرد-هم به معنای واقعی کلمه(برای مثال، با هر بار باز کردن درب دفتر توسط تحلیلگر یا رویارو شدن  با بیمار خارج از دفتر) و هم به معنای استعاری آن- بسیار مرتبط با نیاز بیمار به حفظ هویت است. گرمی، انتقال حس آشنایی و وابستگی، هل نشدن از اشتیاق مسائل مهم در اینجا هستند. اقرار مداوم به هویت بزرگسالانه بیمار توسط تحلیلگر طی لحظات واپس روی، نکته‌ فنی مرتبط است.

تایید کردن نیز بخشی از برآوردن این نیاز است. بیماران قبل از آنکه بتوانند فهم درمانگر را برای فهمیدن خودشان به کار گیرند، نیاز دارند تا احساس فهمیده شدن کنند(کوهات ۱۹۷۷؛ کیسمنت۱۹۹۱؛ بالینت ۱۹۶۸). آن‌ها نیاز دارند تا احساس کنند که تجارب روان‌شناختی شان «معتبر» است. مساله در اینجا «واقعی بودن» تجربه سابجکتیو بیماران و نه صحت گزارش‌های آنان از وقایع خارجی است[9]. برآوردن این نیاز بیمار از دل توجه بزرگتر تحلیلگر برای صحبت های خودآگاه بیمار، که حتی شامل عقلانی‌سازی هم است، برمی‌آید.

تحلیلگر این موارد را نه به عنوان دفاع صرف، بلکه به عنوان تلاش‌های سالم بیمار برای فهم وقایع روان‌شناختی در نظر می‌گیرد (هارتمن ۱۹۳۹).

تاکید بر جنبه ایگوی نیاز به آیینه شدن و مورد تایید قرار گرفتن نباید باعث شود شود این حقیقت را نادیده بگیریم که چنین نیازهایی به طرزی غیرقابل اجتناب با آرزو های روانی-جنسی و فانتزی های ناخودآگاه در هم فشرده شده‌اند.

مثال سه. این مورد بیش از همه در بیانات مرد خودشیفته‌ای آشکار بود که در کودکی به شکلی غیر همدلانه مورد خواسته‌های زیاده‌خواهانه‌ی مادرش قرار گرفته و ترک ناگهانی پدر در سن پنج سالگی و پیروزی غیرمعمول اودیپال را تجربه کرده است.

طی یکی از جلساتش بیمار با اعتماد به نفس گفت: «می‌دونی، من فهمیدم که  یه آلت جنسی ۱۸۰ سانتی متری‌ام که دارم تو دنیا می‌چرخم. من به نوازش دائم نیاز دارم و وقتی اون رو نمی‌گیرم، بهم برمی‌خوره.»

در اینجا در هم آمیختن نیازهای خودشیفته و آرزوهای نمایشگری فالیک کاملاً آشکار است. همچنین شاید فانتزی های ناخودآگاه پنهان ز نوازش شدن یا نشدن (توسط چه کسی؟) حاضر باشند.

نیاز به آیینگی و تایید، همچنین می تواند با نیاز برای دسترس پذیری هیجانی بهینه ابژه‌ی عشق (در زیر مورد بحث قرار می گیرد)ترکیب شده باشد. هرچند می‌تواند اینطور استدلال شود که این دو تقریبا همیشه با هم وجود دارند، بروز همزمان آن‌ها در بیمار خاصی که در جستجوی تماس پس از پایان است، از همه آشکارتر است.

برای مثال به اظهارات شنگلد درباره‌ی یکی از بیمارانش توجه کنید: «از دید خودآگاه برای نصیحت در باب مشکلات خانوادگی بازمی‌گشت. اما نیاز عمیق‌تری برای نشان دادن این نکته به من که تحلیل برای او چه کرده و نیز تلاش برای تحکیم آن وجود داشت».

نیاز به مرزهای بین‌فردی و درون‌روانی

بیماران نیاز دارند تا مرزهای بین فردی شان مورد احترام قرار گیرد (۱۱۹۵گابارد و لستر). آن‌ها نیاز به فضایی دارند که احساس کنند آن‌ها را از تجربه مورد تخطی تحلیلگر قرار گرفتن محافظت می کند.

در هر حال در مواردی فانتزی های ناخودآگاه، آن‌ها را به تخلف از  مرزهای تحلیلگر سوق می دهد. در چنین شرایطی آن‌ها نیاز به سر خورده شدن دارد. در اینجا «آرزوها» و «نیازها»ی بیمار در تضاد با هم قرار دارند. این بر این حقیقت که توجه تحلیلگر به «نیازها»ی بیمار، معادل اعمال «مهربانانه» و افراط فارغ از پرخاشگری نیست تأکید می‌ورزد. در حقیقت، برآوردن نیاز یک بیمار در یک «انتقال اروتیک سر کشانه» و آرزوی همراه آن مبنی بر داشتن رابطه جنسی با تحلیلگر ممکن است نیازمند پرخاشگری متقابل قابل توجهی از سوی تحلیلگر باشد.

در مقابل برخی بیماران «نیاز دارند تا مجوز این را داشته باشند که همه توانی مشروطی را درباره تحلیلگر بسازد».شکست در انجام آن می‌تواند دیالوگ درمانی را مخدوش و در برخی موارد یک بحران را سرعت بخشد.

مثال چهار. در گیر و دار یک انتقال پرخاشگرانه، بیماری با غیظ و در حال تکان دادن انگشتش وارد دفتر کار من شد.

در حین نزدیک شدن به کاناپه گفت: «امروز چیزهای زیادی در ذهن دارم و می خواهم درباره تمام آن‌ها صحبت کنم و نمی‌خواهم حتی یک کلمه حرف بزنید!»

با کمی عقب کشیدن خود زیر لب زمزمه کردم: «باشه» بیمار فریاد زد: «گفتم ٫حتی یک کلمه٫ و تو همین حالا هم این جلسه را خراب کردی!» من در حالی که در صندلی پشت سر او نشسته بودم، حتی بی‌قرارتر نیز شده بودم.

با صحبت کردن کار اشتباهی انجام داده بودم؟ همانطور که بیمار عصبانی و شق و رق بر روی کاناپه دراز می کشید شروع به فکر کردن نمودم.

فکر کردم شاید او امروز آنقدر دلداری ناپذیر است که قصد کرده تا من را به ایفای نقش فردی محروم کننده وادار کند چرا که او ارضای تمایل خود را از طریق سرخوردگی آن می‌یابد. در حالی که چندان از این توضیح راضی نبودم تصمیم گرفتم تا صبر و فکر کنم. سپس این فکر به ذهن من خطور کرد که شاید او به درستی به واسطه‌ی «باشه» گفتن من عصبانی شده است. در حالی که می‌خواستم بر خواسته‌ی او مهر تأییدی بزنم، بر اراده‌ی خود تأکید ورزیدم و بدین‌ترتیب به صورت متناقضی او را از همه‌توانی‌ای که به‌نظر می‌رسید نیاز داشت، محروم کردم.

نزدیک بود این تفسیر را ارائه دهم که به ذهنم خطور کرد که با انجام آن اشتباهم را تکرار خواهم کرد. تصمیم گرفتم به گفتن «متاسفم» اکتفا کنم و باقی افکار را ناگفته باقی بگذارم. بیمار آرام شد و تنش موجود در اتاق شروع به کاهش نمود. پس از ده دقیقه سکوت، بیمار گفت، «خب، این جلسه همین الانشم به هم ریخته. حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم.» پس از یک وقفه، گفت، «از بین چیزهای مختلف توی ذهنم…،» و بدین ترتیب جلسه به تدریج «شروع شد». طی مدتی که جلسه پایان می‌یافت، اوضاع آرام تر شد.

اکنون آگاهم که یک تازه‌کار هم می‌توانست بگوید «متاسفم»، اما باور دارم که تشخیص زیرین نیازهای ایگو در آن از دست رفته بود. با بیان متأسف بودنم، این را تصدیق می‌نمودم که او را با نفهمیدن اینکه نیاز به کنترل همه‌توان بر من و نداشتن هیچ‌گونه مرزی بین‌مان، آن طور که بود، دارد، ناامید کرده‌ام.

مسئله‌ی مرزها خارج از قلمروی بین فردی نیز وجود دارد. بیماران همچنین نیاز به کنترل مرزهای درون روانی میان فرآیندهای خودآگاه و ناخودآگاه خودشان دارند. تفسیر های عمیق با زمان بندی ناهمدلانه، فارغ از اینکه چقدر عالمانه یا صحیح باشند،تنها منجر به شوکه شدن بیمار می گردند

مثال ۵. یک وکیل خودشیفته دو سال ابتدایی تحلیلش را با من در «انتقال پیله‌ای» گذراند. او منظم حضور می یافت اما کاملاً بی‌ارتباط با من به نظر می رسید. به نظر نمی‌رسید آنچه می‌گفتم یا انجام می‌دادم، تاثیری بر او بگذارد. صبورانه منتظر ماندم.

در سومین سال تحلیلش، مجبور به یک غیبت چندروزه با یک اطلاع مختصر شدم . او این خبر را به شیوه‌ی بی‌تفاوت شخصیتی خویش دریافت کرد. در هر حال، او جلسه‌ی بعد را با گفتن این مساله شروع کرد که مراجعی قرار آن‌روز صبحش را لغو کرده و در نتیجه او کمی وقت خالی برای خودش داشته است. سپس روی میز کارش به قرارداد بیمه‌ی خانه‌اش برخورده بود، که چندماه پیش خریده بود و تنها اکنون متوجه شده بود که پر از ابهام است.

در حالی که از این کنایه تغییر شکل یافته به غیبتم هیجان زده شده بودم ،اینطور مداخله کردم: «شاید برای تو آسان تر باشد تا درباره قرارداد بیمه ای که پر از از اشکال است صحبت کنی تا درباره تحلیلی با وقفه های ناگهانی».

پس از یک وقفه بیمار با صدایی دردآلود پاسخ داد: «می‌توانم بفهمم که چطور به این نتیجه رسیدی؛ اما این به احساساتم آسیب زد چرا که من واقعاً درباره قرارداد نگران بودم و این طور به نظر می رسد که تو به نگرانی من درباره آن چندان توجه نمیکنی.»

هر چند که تفسیر من ممکن بود درست باشد، زمانبندی آن قطعاً نادرست بود. با سریع آشکار کردن آنچه پشت  احساسات مشتق‌شده‌ی وی درباره‌ی جدایی مان نهفته بود، نیاز بیمار برای چنین تغییر شکلی از نظرم دور مانده بود. من به نیاز او برای کنترل مرزهای بین زندگی روانی خودآگاه و ناخودآگاهش و دسترسی به چنین کنترلی با سرعت خودش، بی‌توجهی نموده بودم.

بازشناسی تحلیلی صحیح این نیاز، نیازمند توجه پایدار به مسائلی چون «فاصله‌ی بهینه» و «تدبیر» است.

نیاز به فهم علت وقایع

در موقعیت بالینی مداخلات تحلیلگر (خصوصاً تحلیل مقاومت) با هدف ترغیب «نیاز به دانستن» دلایل درون روانی پشت تجارب بین فردی تحلیل شونده صورت می‌گیرد(اشتاینبرگ ۱۹۹۳).

بدین ترتیب تحلیلگر به بیمار در تقویت «نیاز به علیت» کمک می کند. وقتی این نیاز برونی سازی می‌شود، تبدیل به سوالاتی درباره تحلیلگر و شیوه کار کردن او می شود.

سرخورده کردن این نیاز دفاعی و فرافکنی شده به علیت بسیار اساسی‌ست چنانچه جهان ابژه‌های درونی به شکلی زنده و تاثیرگذار به شکل انتقال در می‌آید .با این وجود زمانی که تحلیلگر شیوه‌ی معمول را به طرز شوکه‌کننده‌ای ترک می‌کند، بار زیادی به میل پذیرش بیمار وارد می‌شود و آن‌چه حاصل می‌‌آید، با عوارض درمان و انطباق نادرست پوشانده می‌شود. تحت چنین شرایطی -چشم‌انداز ناگهانی یک غیبت طولانی، یک بیماری جدی یا نهایی- برخی توضیحات متناسب با سطح تحمل عاطفی ایگوی بیمار باید ارائه شود. تنها بدین صورت است که نیاز معمول بیمار برای علیت برآورده می‌شود(فانتزی‌هایی که از خود پاسخ ناشی می‌شوند سپس می‌توانند به طریقه‌ی سنتی تحلیلی مدیریت گردند در هرحال تأکید بر این موقعیت‌های غیر عادی، نباید باعث شود از خاطر ببریم که ارائه‌ی گاه به گاه توضیح علت یک مداخله در دوره‌های آغازین و به آرامی پیش‌رونده‌ی تحلیل، بخش مهمی از فنون ماست.

مثال شش. خانم جوان به طرز دیگری پیچیده از لحاظ روان‌شناختی، در پایان جلسه‌ای در سومین ماه تحلیلش،  یک پاکت سیب به من داد. او گفت که او طی آخر هفته به چیدن سیب مشغول بوده و خواسته تا من نیز مقداری داشته باشم. در پاسخ خود را عقب کشیدم. نه خصوصیات شخصیتی وجودی وی و نه موارد مطرح شده در جلسه مرا برای این اتفاق آماده نکرده بود. با چیزی شبیه به این پاسخ دادم که: «من قدردان هدیه‌ای که برای من آوردی هستم، اما متاسفم که نمی‌توانم آن را بپذیرم. نگاه کن، وظیفه‌ی ما در اینجا فهمیدن و روشن ساختن عملکرد ذهنی تو برای خودمان و بدین‌ترتیب دست یافتن به مشکلات توست. بنابراین ما نمی‌توانیم به عمل رو بیاوریم، خصوصا اعمالی که معنایشان برایمان ناشناخته است. من الان افسوس می‌خورم اگر کار من به احساسات تو آسیب زد اما عذر نمی‌خواهم چرا که قصد من آسیب به تو نبود.» او با دقت گوش کرد و در موافقت با آن سر تکان داد. سپس ناگهان اضافه کردم، «برای مثال، سیب. در مورد سیب چی به ذهن می‌آید؟»

او اضافه کرد:« سیب آدم!… آدم و حوا… میوه‌ی ممنوعه.» او لبخند زد، سرخ شدن و تکان دادن سرش را رها کرد و گفت «می‌فهمم، می‌فهمم».

نکته‌ی مهم در اینجا توضیح دادن من در امتناع از پذیرش هدیه‌اش بود. مداخله‌ای از این نوع نیاز بیمار به علیت را برآورده می‌کند و اتحاد درمانی را بهبود می‌بخشد.

رد کردن هدیه بدون هیچ توضیحی، به‌خصوص در اوایل تحلیل، او را گیج باقی می‌گذاشت، روش تحلیلی را بی‌جهت رازآلود به او نشان می‌داد، حس همکاری را از او می‌گرفت و اتحاد را تضعیف می‌نمود.

با این وجود در برآوردن نیاز بیمار به علیت، تحلیلگر باید هشدار مهمی را در ذهن داشته باشد:  اگر بیمار بر دیدن همه‌چیز(برای مثال، اتفاقات تصادفی، بیماری‌های واقعی جسمی) با علتی روان‌شناختی اصرار می‌ورزد، تحلیلگر برای زیر سؤال بردن این نیز باید آماده باشد. ناتوانی در باور به جریانات تصادفی اغلب نشانه‌ای از ذهنیت روان‌شناختی ضعیف است، هرچند همچنین می‌تواند منعکس کننده‌ی انطباقی نادرست با روش تحلیلی یا شکل اندکی تغییریافته‌ی مسخره کردن آن باشد.

نیاز به دسترس‌پذیری هیجانی بهینه

با توجه به یادآوری راپاپورت در این باره که طبق مشاهدات رشدی مرتبط با فاصله بهینه و چرخه‌‌ی طلب‌ کردن دوره نوزادی، ساختار روانی برای ثبات،«نیازمند خوراکی محرک» است، تحلیلگر باید به طور مداوم از نظر هیجانی در دسترس بیمار باشد. شرایط فرآیند روانکاوی به خودی خود برای بیمار محرومیت‌های زیادی را به همراه دارد و سخت‌گیری زیاد از حد برای برقراری تعامل چندان کمک‌کننده نیست.

برای مثال اگر بیمار زمان ورود به دفترکار، چند کلمه‌ای راجع به آب و هوای نامساعد صحبت کند، دلیلی وجود ندارد که دست‌کم پاسخ مختصری به او ندهید. دادن پاسخی کلامی در مقایسه با سکوتی که به‌نظر ناشی از خستگی‌ست موجب می‌شود که تحلیلگر در نظر بیمار کمتر به چشم فردی مزاحم تلقی شود. هدف، ایجاد فضایی سبک و سیال است تا در آن مفاهیم پنهانی از آنچه بیمار منتقل کرده رمزگشایی شوند. بنابراین، به نظر بیمار در رابطه با آب و هوا نه تنها باید پاسخ داده ‌شود بلکه بنابراین، نظر بیمار در رابطه با آب و هوا پاسخ داده می‌شود و همینطور که جلسه پیش می‌رود در مجموعه‌ی شاخص ذهنی تحلیلگر حفظ می‌گردد.

«مسلما فراهم کردن ابژه یا فضایی این چنین بخش بزرگی از امر درمان خواهد بود و البته روشن است که تنها بخشی از فرآیند است و نه همه‌ی کاری که باید انجام گیرد.

فارغ از این که تحلیلگر باید نقش ابژه‌ای را ایفا کند که نیازهای مراجع را تشخیص می‌دهد و حتی شاید این نیا‌زها را برآورده نیز می‌کند، وی باید بتواند در جایگاه ابژه، قادر به درک نیازهای بیمار باشد و همچنین این درک و فهم را به بیمار انتقال دهد».

مسئله‌ی دسترس‌پذیری هیجانی بهینه در وضعیت‌های دیگری از روند تحلیل نیز وجود دارد. برای مثال، زمانی که بیمار بر روی کاناپه دراز می کشد از دست رفتن ارتباط چشمی و تصویری متعاقب آن ممکن است موجب بیشتر شدن فاصله عاطفی مراجع با تحلیلگر شود؛ بنابراین، تحلیلگر باید نسبت به تاثیرات این چنینی بر روی احساسات و ظرفیت‌های ایگوی بیمار و همینطور راهبردهای دفاعی که بیمار جهت جبران این فاصله‌ی افزایش یافته به کار می‌برد، آگاه باشد.

صحبت کردن سریع و بدون وقفه برای برقراری ارتباط با تحلیلگر، جمع کردن بدن به قصد حفظ کنترل فرد بر خود، پرسیدن سوالات تحریک‌کننده، زیر لب صحبت کردن نامفهوم جهت واداشتن تحلیلگر به واکنش نشان دادن از خود و همینطور تمرکز بر روی جزئیات اتاق درمان همه می‌توانند نمودهای مختلف نیاز به برقراری ارتباط با تحلیلگر باشند و باید این چنین تفسیر شوند. همچنین شاید لازم باشد که تحلیلگر در آغاز استفاده‌ بیمار از کاناپه جهت کاهش استرس او، اقدامات فعالانه‌ای را جدای از اظهارات همدلانه‌ معمول در نظر بگیرد.

بعضی از تحلیلگران این طور گزارش می‌کنند که در آغاز این نوع درمان “دوره‌ای پرسروصدا” طی می‌شود که در آن تحلیلگر صدایی بیشتر از معمول از خود درمی‌آورد تا بیمارانی که بیماری جدی تری دارند از ادامه‌ی همراهی و ارتباط تحلیلگر اطمینان حاصل کنند.

نظر ما در این باره چیست؟ درباره‌ی گفته‌ی وینیکات در انتهای اولین جلسه‌ای که با گانتریپ داشت چه فکر می‌کنیم؟وینیکات در طول جلسه درمان کاملا ساکت بود و در انتها گفت که ” من چیزی برای گفتن ندارم اما اگر ساکت بمانم و هیچ حرفی نزنم ممکن است باعث شود حس کنید که حتی اصلا اینجا نیستم”

نیاز مراجع به در دسترس داشتن و حضور تحلیلگر زمانی که فاصله بین آن‌ها به وجود می‌آید شدیدتر و بیشتر نیز می‌شود[10]. اگرچه که مداخله به روش تفسیری است که اولویت را دارد، اما ممکن است نیاز باشد که چنین اقدامی در شرایطی که بیمار در وضعیت واپس روی قرار دارد یا اضطراب زیادی را تجربه می‌کند به تعویق بیفتد.تحت چنین شرایطی تحلیلگر می‌تواند جهت حفظ ثبات بیمار، تا زمانی که شرایط برای روش تفسیری معمول فراهم شود، ارتباطی موقت مثل صحبت تلفنی یا ارسال کارت‌پستال با وی داشته باشد. ستلاگ می‌نویسد که «چنین دسترس‌پذیری»ای با الگوبرداری از دسترس‌پذیری مناسب والدین حین چرخه‌ی طلب شکل می‌گیرد و شرایطی کمکی برای تنظیم را فراهم می‌کند که می‌توان از آن انتظار بهبود ظرفیت خود-تنظیمی بیمار را داشت».

نیاز به پاسخگویی منعطف در شرایط خاص

حین رشد و پرورش  سیستم خود-تنظیمی، کودک در حال رشد نیازمند الگویی است که طبق آن بتواند پاسخ والدین به نیازهای جسمی یا روانی خود پیش‌بینی کند. هرچند رفتار والدین در کنترل‌گری و اجازه دادن به فرزندشان باید متناسب با سطوح متفاوت هیجانی سائق‌ها در کودک و واقعیات بیرونی در تغییر باشد. والدینی که پاسخگویی منعطفی دارند «قوانین خانه» را طوری معین می‌کنند که شرایط خاص هم در نظر گرفته شود. برای مثال ممکن است اجازه دهند فرزندشان زمانی که یکی از اقوام از شهری دیگر به خانه‌شان آمده‌ و بچه‌هایی هم‌سن کودک دارد، دیرتر از ساعت معمول بخوابد. انعطافی مشابه این از جانب تحلیلگر مورد نیاز است که مسلما نباید به قیمت بی‌توجهی به تاثیرات این انعطاف‌پذیری بر فرآیند تحلیل تمام شود. شرایط «خاص» ممکن است به واسطه وضعیت خود بیمار و یا واقعیت‌های محیط پیرامون به وجود آیند.

مثال هفت. یک بار طی زمان جلسات تحلیلی خودم، طوفان برفی سنگینی که در قرن بی‌سابقه بود شهر را در برگرفت. تا آخر بعد از ظهر که قرار جلسه ما بود انتظار می‌رفت که بیش از دو پا برف زمین را پوشانده باشد.  ساعت ده صبح با تحلیلگرم تماس گرفتم و از او پرسیدم که آیا قرار عصر ما سر جایش هست و اگر هست امکان دارد ساعت جلسه را جلوتر بیاندازیم؟ او از تماسم خوشحال شد چرا که خود نیز نگران شرایط جاده‌ها بود، و از آن جایی که بعضی از جلسات آن روز لغو شده بودند امکان این بود که قرار را برای ظهر جابه‌جا کرد. تا جایی که به یاد دارم جلسه‌ی آن روز از هیچ جهتی با سایر جلسات ما متفاوت نبود.

به‌غیر از این موقعیت‌های بیرونی، ممکن است این ملاحظات «خاص» با توجه به اثراتی از جهان درونی بیمار و خصوصیات مربوط به ایگوی او لحاظ شوند. (چه در سطح «حالات» و چه در سطح «خصوصیات شخصیتی» بیمار) طغیان احساسی شدیدی که در انتهای جلسه رخ دهد بی‌درنگ تحلیلگر را بر آن می‌دارد که چند دقیقه‌ای بیشتر جلسه را ادامه دهد؛ که این نیز با «نیاز» بیمار به پاسخگویی منعطف متناسب است. البته درصورتی‌که «طولانی‌تر کردن» جلسات مکرراً اتفاق بیافتد، شاید لازم باشد مسئله‌ی پویایی بیمار و انتقال متقابل را کمی به چشم تردید نگاه کرد. معضل سخت‌تر زمانی هواهد بود که به نظر برسد بیمار برای مشارکت موثر در جلسات تحلیل به طور دائم نیازمند مراتب «خاصی» است. برای مثال تحلیل‌شونده‌ای که برای نوبت خود می‌بایست مسافت زیادی را سفر کند ممکن است نیازمند بیش از یک جلسه در روز باشد. و همینطور بیمارانی نیز هستند که در ساعات پایانی روز مشارکت بهتری در فرآیند تحلیلی دارند و در جلسات وسط روز آرامش لازم برای همراهی و انجام درمان تحلیلی مناسب را ندارند. فارغ از دلایل این امر چنین وضع غیر منعطفی از ایگو می‌تواند از لحاظ فنی مشکل اساسی ایجاد کند. درصورتی‌که اقدامات تحلیلی معمول در برابر مقاومت‌ بیمار موثر واقع نشوند، آیا تحلیلگر می‌بایست شبیه به پدر و مادری که با خلق‌وخویی غیرمعمول از فرزندشان سر و کله می زنند این وضعیت را شرایطی «خاص» قلمداد کند و به نحوی تدارک ببیند که تنها در انتهای روز بیمار را ملاقات کند؟

در مقاله‌ای بحث‌برانگیز کرتز پشتوانه‌ی نظری برای این مانور فنی را توضیح می‌دهد. چه این رفتار باعث برآورده شدن «نیاز » بیمار به دریافت پاسخگویی به خوبی تنظیم یافته و چه برآورده کردن موقت «آرزوی» او در چهارچوب«ارضای انتقالی موردقبول»شود، در «زمینه‌ی مشترک» بالینی می‌تواند موضوع نظری جالبی باشد.

خلاصه

لئووالد وضعیت تحلیلی را هم‌چون وضعیت رشدی به تصویر کشید و بسیاری نیز این ایده را حمایت کردند. مسئله‌ی تقابل مداخلات فنی با «نیازها» که در این اینجا مطرح شد در نوشته‌های تحلیلگران بسیاری مشاهده می‌شود. به نظر می‌رسد بسیاری از تحلیلگران بدون در نظر داشتن واژه‌های  نیازها و آرزوها، این مداخلات را به صورت شهودی انجام می دهند. تاثیر منعطف‌کننده‌ی روش‌های مداخله‌ مطرح شده بر تکنیک تحلیلی حتی از نظر آن دسته از افرادی که موافق با مشروعیت یا ضرورت چنین تمایزی نیستند نیز مورد تایید است. به عنوان مثال تئودر جیکوبز چنین می گوید:

اگرچه که از لحاظ نظری فانتزی‌های ناخودآگاه بیمار مبتلا به روان‌نژندی که در پس آرزو/ نیازهای وی برای پاسخگویی تحلیلگر، حمایت شدن، آشکار کردن بخشی از هویت خود یا به زبان آوردن جمله‌ای که موجب تشویق یا راهنمایی باشد، به وسیله‌ی تفسیر قابل‌درک و تغییرپذیر هستند، این مساله همواره صدق نمی‌کند. در برخی بیماران، این آرزوها و نیازها چنان عمیق ریشه کرده‌اند و آنقدر قوی احساس می شوند و اهمیت هیجانی  برای بیمار دارند که روش تفسیر به تنهایی قادر به کار کوچکی برای تغییر آن‌هاست. این امر دلایل مختلفی دارد و اگرچه که در بسیاری از موارد پس از طی مراحلی از روند درمان، این نیازها و آرزوها قابل تجزیه و تحلیل هستند، نمی‌توان در ابتدا تنها به وسیله ی تفسیر با آن ‌ها مواجه شد. بیمار از تلاش تحلیلگر برای تفسیر، تجربه‌ای بسیار متفاوت از آنچه که منظور بوده خواهد داشت. تجربه‌ی بیمار معمولا عدم درک، دریغ، ضدیت، تکرار محرومیت‌های گذشته، عدم تمایل به برآوردن نیازهای مشروع خود و مواردی دیگر است. با وجود ‌اینکه چنین واکنش‌هایی می‌بایست در موارد مشخص تجزیه و تحلیل شوند، تا زمانی که بیمار میزانی از رضایتمندی را نسبت به ما نداشته باشد ،نمی توان پیشروی داشت.

دستورالعمل فراهم ساختن چنین رضایت‌مندی برای بیمار از درک تحلیلگر در رابطه با موارد سرچشمه می‌گیرد:

  1. اگرچه که حمایت ایگو و ارضای اید به سادگی از هم قابل تفکیک نیستند، این دو با یکدیگر متفاوتند.
  2. همانطور که رضایتمندی بر انتقال تاثیرگذار است، محرومیت نیز بر آن تاثیر گذار است.
  3. ممکن است انتقال متقابل خود را در قالب انعطاف‌پذیری بیش‌از‌اندازه و یا سرسختی زیاده‌ازحد نشان دهد.
  4. ممکن است برآوردن یک نیاز همزمان نیاز رقیبی را بی‌پاسخ بگذارد و در عین حال آرزویی مشکل‌آفرین را برآورده کند.
  5. مداخله انتخابی می‌بایستی متناسب با میزان قدرتمندی ایگو بیمار باشد و کارکرد «فنی» داشته باشد که به پیشبرد درمان کمک کند.
  6. باید تاثیرات مداخله بر بیمار را جستجو و سپس به روش تفسیری به آن رسیدگی کرد.
پی‌نوشت نظری

اگرچه رفتار انسان متمدن را نمی‌توان با رفتار طبیعی گونه‌های پایین‌تر برابر دانست، باید شباهت‌هایی را بین نیازهای ذاتی و انگیزه‌های انسان و حیوان فرض کنیم مگر اینکه نظریه تکامل را قبول نداشته باشیم. گونه‌های حیوانی که در رده‌های پایین‌تر هستند، حتی اگر از نظر جسمی خودکفا باشند نیز همچنان اشتیاق به همراهی دارند. آیا نیاز انسان به ابژه در مقایسه با نیاز او به غذا ، گرما و تعادل، نیازی فرعی و ثانویه است؟ یا آیا در انسان نیز غریزه‌‌ای ذاتی و نیاز ابژه‌ای اولیه وجود دارد؟ (رولمن برنچ، 1960:699) من معتقدم که تخریب‌گری انسان به عنوان یک پدیده‌ی روان‌شناختی امری ثانویه است؛ به این معنا که در اصل این تخریب‌گری نتیجه‌ی عدم برآورده‌سازی نیازمندی کودک به دریافت پاسخ همدلانه‌ی بهینه -لازم است تأکید کرد که نه حداکثری- از جانب محیط سلف-ابژه است. (کوهات، 1977: 116). در پایان، به نقطه‌ی شروع، یعنی به مفهوم اولیه‌ی فروید از غرایز ایگو برمی‌گردم. همانطور که در بالا ذکر شد این غرایز این گونه پنداشته می‌شوند:

(1) هدفشان حفظ سلف و جستجوی این سلف است؛ (2) برآورنده‌ی اهداف غیرجنسی هستند؛ (3) طبق اصل واقعیت عمل می‌کنند؛ و (4) انرژی مختص خود را دارند که لیبیدو نیست بلکه «علاقه» است.

همه این‌ها ویژگی‌های نیازهای روانشناختی‌ای نیز هستند که روانشناسان مستقل بریتانیا، رشدگرایان مکاتب مختلف و روانشناسان سلف آن‌ها را بیان کرده‌اند. پس مسأله چیست؟ وجود مقاله‌هایی از این دست برای یادآوری مفهوم «نیاز» چه ضرورتی دارد؟

دلیل این «کشف» تکراری از مفهوم نیازهای روان‌شناختی را در پیشینه‌ی نظریه‌ی غریزه در روانکاوی می‌توان یافت. فروید در تغییر دیدگاه خود از اولین نظریه‌اش که دوگانه‌ی غرایز جنسی و غرایز ایگو بود(فروید 1905 ، 1915 الف) به دومین نظریه که دوگانه‌ی غرایز زندگی و مرگ است (فروید 1920)، غرایز ایگوی را به حوزه‌ی غریزه‌ی زندگی نسبت می‌دهد. متأسفانه، این تغییر نظر باعث شد اشتیاق برای در نظر گرفتن غرایز ایگو در مفاهیم به‌تدریج از بین برود.بعدازآن ریشه‌یابی انگیزش‌ها، آسیب‌شناسی ‌روانی و انتقال‌ها به‌ندرت به تمایلات نگه‌دارنده‌ی سلف پاسخ نگرفته، برمی‌گشت.  «آرزوها»یی که ناشی از سائق‌های جنسی و پرخاشگری بودند در مرکز توجه قرار گرفتند، و «نیازهای»ناشی از غرایز ایگو به اتاق سبز بالینی و اکتشافی محدود شدند. درواقع، مفهوم غرایز ایگو به‌کلی «سرکوب» شد. بااین‌حال، مانند همه‌ی چیزهایی که سرکوب می‌شوند و ” فشاری مداوم به خودآگاه” اعمال می‌کنند (فروید 1915 ب، ص 151)، مفهوم ایگو همچنان به دنبال ورود مجدد به نوشته‌های اصلی تفکر روانکاوی بود. وینیکات (1960ب) در رابطه با «نیازهای ایگو» سخن گفت. مادل (1975) در مورد غرایز «ساکت‌تری» صحبت می‌کرد که ارتباطی با عملکرد اید نداشتند و عامل رشد وابستگی‌ و ارتباط با ابژه‌ها بودند. کیسمنت (1991) این مفهوم را مجدداً تحت عنوان «نیازهای رشد» تنظیم و آن‌ها را از «نیازهای لیبیدویی» متمایز کرد. تفکر ورای این مفاهیم متفاوت اما همپوشان، بعدها همتای خود را در  بینش گسترده‌تری از فرآیند روانکاوی که در بالا به آن اشاره شد پیدا کرد.[11]درصورتی‌که فروید از نظریه دوگانه‌ی غرایز اولیه‌ی خود به نظریه دوگانه‌ی غرایز دوم نرفته بود و در عوض به نظریه‌ای شامل سه غریزه‌ی جنسی، پرخاشگرانه و ایگو رسیده بود از مسئله‌ی پیچیده‌ی کشف مجدد مفاهیم شبیه به غرایز ایگو («نیازهای روانی» ، «نیازهای رشدی» ، «نیازهای ایگو»، «نیازهای سلف-ابژه‌» و غیره) اجتناب می‌شد. اگرچه به نظر می‌رسد این ایده شوخی باشد، اما درواقع جدی ا‌ست. فروید زمانی غرایز سرکوب‌شده را با هوچیگری مقایسه کرده بود که بعد بیرون راندنش از سالن به درهای سالن می‌کوبد. مفهوم غریزه‌ی ایگو نیز شبیه به همان هوچیگر بوده است. شاید وقت آن رسیده است که به این هوچیگر اجازه ورود دهیم و به او گوش فرا دهیم. بااین‌حال، پذیرش مجدد این مفهوم نباید توجه ما را از آن‌هایی که قبلاً در میان تماشاچیان حضور داشتند کم کند، یعنی: تعارض درون روانی، بیش تعیین گری، فانتزی‌های ناخودآگاه، عقده‌ی ادیپ، و درست در ردیف اول، دو سائق غریزی جنسی و پرخاشگری.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

پانویس ها:

[1]  واژه‌نامه‌های اعظم روان‌کاوی هیچ‌کدام نه این تمایز را مورد اشاره قرار داده‌ و نه تعریفی برای نیاز روان‌شناختی فراهم آورده‌اند. فقط یک مورد استثناء در مورد دایره‌المعارف ایدلبرگ وجود دارد که شامل مدخلی در باب نیازهای غریزی و نیازهای خودشیفتگی است. اولی به‌عنوان تنشی که به‌واسطه‌ی یک «سائق» غریزی ایجادشده و دومی به طرز جالبی به‌عنوان «آرزو» تمرکز لیبیدویی افزون تعریف‌شده است. درحالی‌که این تعاریف نور کوچکی بر تمایز میان نیاز و آرزو تابانده است، این حقیقت که «نیاز» هم در مفهوم غریزی و هم در مفهوم رابطه‌ای به‌کاربرده شده برجسته است.

به نظر می‌رسد در ادبیات متعاقب، این مفهوم اخیر برجستگی بیشتری یافته است.

Training and Supervising Analyst, Philadelphia Psychoanalytic Institute; Professor of Psychiatry, Jefferson Medical College.

Presented at the Fall Meeting of the American Psychoanalytic Association, New York, December 20, 1997; the Emory University

Psychoanalytic Institute, March 21, 1997; the Philadelphia Psychoanalytic Society, April 23, 1997; and the International Institute of Object

Relations Theory, Chevy Chase, MD, October 4, 1997. I wish to thank thank Henry Friedman, Sybil Ginsburg, Daniel M. A. Freeman, Edward

Hicks, and Eloise Agger for their valuable comments. I am grateful also to Philip Escoll, Axel Hoffer, Selma Kramer, and Sydney Pulver for

suggestions on earlier versions and to George Klumpner for bibliographical help. Submitted for publication July 25, 1997.

[2] بازتابی ملموسی از این ایده‌ها در هرم نیازهای انسانی مازلو یافت می‌شود. او این موارد را به‌عنوان نیازهای کمبودی طبقه‌بندی کرد، که باید برآورده شوند قبل از اینکه هرگونه امکان فرارفتن از آن‌ها پیش‌بینی شود. و نیازهای رشدی که فرد را به‌سوی کل بودن و تحقق خود سوق می‌دهند. نیاز به عشق و عاطفه به دسته‌ی اول، نیاز به آزادی، خوب بودن و عدالت به دسته‌ی دوم تعلق دارند. این دو مجموعه از نیازها می‌توانند در هماهنگی یا در تضاد با یکدیگر وجود داشته باشند.

[3] این گروه‌بندی‌ها تا میزان زیادی تصنعی‌ است. بسیاری از روان‌شناسان رشدی، مسائل فراروان‌شناسی را مورد بحث قرار می‌دهند. بسیاری از اعضای سنت مستقل بریتانیایی تحلیلگران کودک بوده‌اند و به همین ترتیب. من پژوهش‌های موجود را تنها برای اهداف توضیحی بدین شکل طبقه‌بندی کردم.

[4]4 باکال و نیومن بیان می‌کنند که میان پیشگامان رویکرد روابط ابژه، هیچ‌کس برجسته‌تر از ساتی نیست. آن‌ها با ذکر نام بروم به‌عنوان مرجع خود، مطرح می‌کنند که درحالی‌که ساتی کارهای مهم خود را در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۳۰ منتشر نمود، پیش از آن در سال ۱۹۲۳، در مقاله‌ای که منتشر نشده بود، رویکرد روابط ابژه‌ را به شکلی قابل‌توجه شرح داده بود.

[5] منابع دیگری نیز فهم تمایز میان نیاز و آرزو را غنا می‌بخشند. این منابع هم «نزدیک به روان‌کاوی» و هم «دور از روان‌کاوی» هستند.در دسته‌ی اول مفاهیم متمایل به جامعه‌شناختی فروم از نیازهای پایه‌ی انسانی(برای مثال، ریشه داشتن، مرتبط بودن، تعالی) و مشاهدات کردار شناسانه‌ی بالبی از دلبستگی انسانی و نیازهای مرتبط با آن(برای مثال نیاز به «پایگاه امن») برجسته هستند. در دسته‌ی دوم، زمینه‌های اقتصاد و فلسفه برجسته هستند. در اقتصاد،  این را می‌یابیم که تمجید مهندسی‌شده‌ی عامدانه از آرزوهای انسان به شکل نیازهایی دروغین، نمایشی معمول در سیستم سرمایه‌داری و بازار آزاد است. در فلسفه، هم در سنت‌های غربی و هم در سنت‌های شرقی، می‌توان بحث‌هایی در باب تمایز میان نیاز و آرزو یافت. اسپرینگ‌بورگ، ادراک نظیرهای «نیاز» در تفکر غربی از  یونانیان گرفته تا نظام‌های فلسفی حاضر را دنبال کرده است. در شرق دستورات زاهدانه‌ی مختلف در راستای طلب کاهش میل انسانی به حداقل آن، بسیاری نیازها را در حد آرزو جلوه داده است. گاندی در تلاش‌های خود برای فراغت مطلق از غرایز نفسانی می‌نویسد:«باید خودم را تا حد صفر کاهش دهم».

[6]6 این مفهوم‌سازی با تمایز لاکانی میان نیاز، درخواست و میل هم‌پوشانی دارد. طبق نظر لاکان، «نیاز» یک تنش عضوی متناوب است در حالی که «درخواست» بیان زبانی آن است. با این وجود، در جستجوی ارضای نیاز، در خواست نیز عشق ابژه را می‌جوید. میل «نه اشتیاق به ارضا و نه درخواست برای عشق، بلکه تفاوتی است که از  کم کردن اولی از دومی حاصل می‌شود».

[7]7 این هم‌چنین در این تصمیم که بیمار «نیاز» به تحلیل دارد آشکار است. تحت شرایط ایده‌آل، او «آرزو»یی برای آن دارد. در غیاب چنین آرزویی، مداخلات تحلیلگر معطوف به کمک به بیمار برای فهم دلایل پشت این ناتوانی‌ در «آرزو داشتن» کمکی است که «نیاز» دارد. هر چند، زمانی که بیمار «آرزوی» تحت درمان قرار گرفتن می‌کند در حالی که تحلیلگر احساس می‌کند که بیمار «نیازی» به آن ندارد، مداخلات وی به سمت کمک به بیمار برای رمزگشایی دلایل «آرزو»یی می‌شود که بدان «نیاز» ندارد.

[8]8 در مطرح کردن تصویری از تحلیل خودم از سنتی تخطی نمودم که ، توصیف چنین تجاربی به استثنای برخی بیماران فروید و اندکی تحلیلگران معاصر، در میان تحلیلگران در حد دست انداختنی غیر رسمی و بیشتر به عنوان ضرری به پژوهش‌های فنون روان‌کاوی تقلیل یافته است.

[9]9 در برخی موارد خاص سوءاستفاده جنسی در کودکی و کنترل سادیستیک منجر به «قتل نفس»، تحلیلگر ممکن است در حقیقت باید واقعیت چنین اتفاقاتی را «تایید کند». با این حال نیاز بیمار به چنین تأییدی ابتدا باید مورد کاوش قرار گیرد و تحلیل نتایج مداخله‌ی تحلیلگر مدیریت شود.

[10]10 در دو فیلم هالیوودی که مرتبط با روانپزشکان است این موضوع به خوبی مورد توجه قرار گرفته است. فیلم اول، با نام مردم معمولی (Ordinary People) داستان روانپزشکی است که قبول می کند بیمار جوانش را که شرایط بحرانی سختی را تجربه می‌کند در ساعاتی پس از نیمه‌شب در دفتر کار خود ببیند. به یقین می‌توان گفت که این روانپزشک بدین صورت نیازهای بیمار خود را برآورده ساخته است. فیلم دوم، فیلمی کمدی با نام از باب چه خبر؟ (What About Bob) است که روانپزشکی را به تصویر می‌کشد که نیازهای مراجع خود را نادیده می‌گیرد و در ادامه می‌بینم که این بیمار روانپزشک خود را تا خانه‌ای که برای تعطیلات به آنجا رفته تعقیب می‌کند و از آنجا نمی‌رود. پافشاری بر «تفسیر کردن» عناصر مربوط به آرزوها و سپس کنترل بیمار از طریق رفتار منجر به این می‌شود که روانپزشک از یک تحلیلگر به کاریکاتوری بدل شود که کاری جز تفسیر انجام نمی‌دهد. در این وضعیت مسلما در دسترس بودن هیجانی کمتر از میزان بهینه است.

[11]11 در میان رقیبان متنوع مفهوم غرایز ایگو، روان‌شناسی سلف جایگاه ویژه‌ای دارد. از سویی فاصله‌ی آن از فراروان‌شناسی کلاسیک مانع می‌شود آن را احیاکننده‌ی غرایز ایگو بدانیم. از سوی دیگر، احتمالا روشمندترین و دور از دسترس‌ترین تفصیل از ارزش اکتشافی و فنی مفهوم غرایز ایگوست.


WhatsApp-Image-2022-06-06-at-12.59.36-AM-1.jpeg
خرداد ۱۶, ۱۴۰۱

Notes on Symbol Formation/ Hanna Segal (1957)

یادداشت هایی در باب شکل گیری نماد (1957)/ نویسنده: هانا سگال/ مترجم: هلیا رهنمایی

درک و تفسیر نمادسازی ناهشیار [3] یکی از اصلی ترین ابزار های روانشناس است. او اغلب نه تنها با فهم و شناخت معنای  یک سمبل خاص بلکه با کل فرایند شکل گیری نماد مواجه می شود. این موضوع خصوصا برای کار با بیمار هایی صدق می کند که آشفتگی و یا ممانعتی در شکل دهی و یا استفاده ی آزاد از نماد ها دارند، برای مثال سایکوتیک ها و یا اسکیزویید ها.

یک مثال خیلی ابتدایی از دو بیمار مختلف ارایه می دهم. اولی با نام “الف” یک بیمار اسکیزوفرنیک در یک بیمارستان روانی بود. یک بار پزشکش از او پرسید چرا از زمانی که بیمار شده دیگر ویولن نمی نوازد و او با خشونت پاسخ داد که چرا؟ آیا از من انتظار داری در ملا عام خود ارضایی کنم؟

بیمار دیگر، “ب” یک شب خواب دید که او و یک دختر جوان در حال دو نوازی ویولن بودند. او ارتباط هایی با خودارضایی و بیهوده ور رفتن با چیزها داشت، که به وضوح معلوم شد ویولن بیانگر اندام تناسلی او و نواختن ویولن فانتزی خود ارضایی در ارتباطش با دختر بود.

پس در اینجا دو بیمار هستند که به ظاهر نمادهای مشابهی را در موقعیتی یکسان استفاده می کنند. یک ویولن که نشان از اندام تناسلی مرد دارد و نواختن آن که خودارضایی را نشان می دهد. اما عملکرد نمادها بسیار متفاوت است. برای بیمار “الف” ویولن کاملا برابر با اندام تناسلی اش بود بنابراین لمس آن در اجتماع غیر ممکن بود. برای بیمار “ب” نواختن ویولن در بیداری والایشی حیاتی بود. ممکن است تفاوت اساسی بین این دو بیمار را این گونه در نظر بگیریم که بیمار “الف”، به معنای نمادین ویولن هشیار بود ولی بیمار “ب” هشیار نبود. اما من فکر نمی کنم که این مهم ترین تمایز بین این دو بیمار باشد. در مورد بیمار “ب”، هشیار شدن به معنای خواب هرگز او را از ویولن نواختن باز نداشت. از سوی دیگر، در مورد”الف” نمادهای بسیاری به شیوه ای یکسان در سطح ناهشیار کار می کردند که در آن ویولن در سطح هشیار به کار گرفته شد.

مثالی دیگری می زنم، این بار از یک بیمار اسکیزوفرنیک در یک موقعیت تحلیلی: یک جلسه در هفته های اول تحلیل او، با شرمندگی و خنده های ناشی از دستپاچگی به جلسه آمد و در طول جلسه با من صحبت نمی کرد. متعاقبا فهمیدیم که پیش از حضورش در جلسه ی تحلیل در کلاس کار درمانی مشغول نجاری و ساخت یک چهارپایه بوده. دلیل سکوتش این بود که نمی توانست با من درباره ی کاری که آنجا انجام می داده صحبت کند. برای او آن چهارپایه[4] ی چوبی که رویش کار می کرده، واژه ی “چهارپایه” که در ارتباط با آن از آن استفاده میکرد و “مدفوع” او در دستشویی به او احساس چیزی مشابه و یکسان می دادند که او قادر به صحبت از آن نبود. تحلیل های بعدی مشخص کرد که برابری این سه، یعنی خود واژه، چهارپایه و مدفوع در آن زمان کاملا ناهشیار بودند. احساس شرمندگی و اینکه قادر به صحبت کردن نبود تمام آن چیزی بود که او از آن آگاه بود.

تفاوت اصلی بین بیمار اول و دوم در استفاده از ویولن به عنوان نماد اندام تناسلی این نبود که در یکی این نماد هشیارانه و در دیگری ناهشیار بود بلکه در این بود که بیمار اول احساس می کرد آن باید اندام تناسلی باشد و بیمار دوم حس می کرد آن باید بیانگر و بازنمود اندام تناسلی باشد.

بر اساس تعریف ارنست جونز[5] ، ویولن بیمار اسکیزوفرنیک “الف”، یک نماد تلقی می شود درست شبیه به خواب بیمار “ب”. اما در مورد حالت بیداریِ بیمار “ب” وقتی که به عنوان والایش مورد استفاده قرار گرفته این دیگر یک نماد نیست. جونز در مقاله اش که در سال 1916 نوشته است میان نمادسازی ناهشیار و سایر شکل های بازنمایی غیر مستقیم [6] تمایز قائل شده و  آنچه در ذیل می آید را در باب نمادپردازی ناهشیار [7] اظهار داشته.

1 ) یک نماد نشان دهنده ی چیزی ست که از هشیاری رانده شده است و کل فرایند نماد سازی در ناهشیار ادامه می یابد.

2 ) تمام نماد ها بازنمایی انگاره های ” خود، روابط خونی اصلی و پدیده ی تولد، زندگی و مرگ” هستند.

3 ) یک نماد معنای ثابتی دارد. بسیاری نماد ها می توانند برای نشان دادن ایده ی سرکوب شده ی یکسانی استفاده شوند اما یک نماد معین معنایی ثابت و جهانی دارد.

4 ) نماد سازی محصول تعارض درون روانی بین تمایلات سرکوبگر و سرکوب شده است. بهتر است بگوییم: تنها آنچه که سرکوب شده، نمادین می شود؛ آنچه که سرکوب شده نیاز به نمادین شدن دارد.

او همچنین بین والایش و نمادسازی تمایز قائل شد. او می گوید: نمادها زمانی ظاهر می شوند که عاطفه ای که روی ایده ی نمادین شده سرمایه گذاری می شود، تا جایی که به نماد مربوط است، قابلیت تغییر کیفیت به شیوه ای که در والایش شاهدش هستیم نداشته باشد.

با خلاصه کردن نکاتی که جونز مطرح کرده، کسی شاید بگوید پس زمانی که آرزویی به دلیل سرکوب شدن و تعارض باید کنار گذاشته شود، شاید خودش را به شیوه ای نمادین بیان کند و ابژه ی آن میل و آرزو که باید از آن صرف نظر می شده، با یک نماد جایگزین می شود.

کارهای تحلیلی بیشتر و بالاخص تحلیل بازی کودکان نکات اصلی فرمول بندی جونز را تصدیق می کند. اولین تکانه ها و علایق کودک معطوف به بدن خودش و والدینش است و این همان تکانه ها و ابژه های موجود در ناهشیار هستند که راه را برای علایق بیشتر از طریق نمادسازی باز می کنند. اما با این نقطه نظر جونز مبنی بر اینکه نمادها جایی شکل می گیرند که والایشی وجود ندارد به سرعت مخالفت شد. در حقیقت، جونز هم همانند فروید مقالات جذاب بسیاری در تحلیل و تفسیر آثار هنری نوشت. در سال 1923، ملانی کلاین در مقاله ای مربوط به تحلیل نوزاد با این دیدگاه در مورد رابطه ی نمادسازی و والایش موافق نبود. او تلاش کرد نشان دهد بازی کودکان – یک فعالیت والایش یافته- بیانی نمادین از آرزوها و اضطراب ها ی آن هاست.

ما شاید این را فقط یک مسئله ی واژگانی لحاظ کنیم و دیدگاه جونز را بپذیریم که می گوید: نماد ها فقط آن جانشینانی هستند که بدون تغییر در عاطفه جایگزین ابژه می شوند. از طرف دیگر، مزیت های فراوانی در گسترش تعریف برای پوشش دادن نمادهایی که در والایش به کار می روند، وجود دارد. در وهله ی اول تعریفی بسیط تر با کاربرد زبانی معمول، تطابق بهتری دارد. تعریف جونز بیشتر مواردی که در سایر علوم و زبان روزمره ی ما “نماد” نامیده می شوند را در بر نمی گیرد و در وهله ی دوم من باید این نکته را روشن کنم که به نظر می رسد رشدی بی وقفه از نماد های اولیه ای که جونز توصیف کرد به نمادهایی که در ابراز وجود، ارتباط، کشف، خلق و سایر چیزها استفاده می شود، پدید آمده. در وهله ی سوم، ربط دادنِ آرزوهای اصلی ابتدایی با فرایند های موجود در ذهن و بعد تر رشد فردی آسان نیست، مگر آن که مفهوم بسیط تری از نمادسازی پذیرفته شود. در نگاه تحلیلی، اشتیاق کودک به جهان بیرونی با مجموعه ای از جابه جایی ها و جانشینی های عاطفه و اشتیاق از ابژه های بسیار اولیه به جدید ترین ابژه ها تعیین می شود. و در عمل اگر چنین جابه جایی هایی از طریق نماد سازی به دست نیایند چگونه به دست می آیند؟

ملانی کلاین در سال 1930، مشکل بازداری در شکل گیری نماد را مطرح کرد. او یک پسر بچه ی اوتیستیک چهار ساله به نام دیک را توصیف کرد که قادر به بازی و تکلم نبود. پسر بچه ای که عاطفه یا اضطرابی بروز نمی داد و به جز دستگیره های در، ایستگاه ها و قطار ها، چیزهایی که او را مسحور می کردند، به چیز دیگری در اطرافش علاقه و توجه نشان نمی داد. تحلیل او مشخص کرد که از خشمی که به بدن مادرش بروز داده بود و از خود بدن مادر، ترسیده بود. بدنی که به گمان پسر بچه به دلیل حمله هایش به آن، به چیزی بد بدل شده بود. به دلیل قدرت اضطرابش دفاع های نیرومندی علیه فانتزی هایش به مادر ساخته بود. این امر منجر به فلج شدن زندگی فانتزی او و شکل گیری نماد شد. او به جهان پیرامونش هیچ معنای نمادین و بنابراین علاقه ای معطوف نکرده بود. ملانی کلاین این گونه نتیجه گیری کرد که اگر نمادسازی اتفاق نیفتد، از کل فرایند رشد ایگو بازداری می شود.

اگر این دیدگاه را بپذیریم، به این معنا است که عملیات نمادسازی یک مطالعه ی دقیق و تازه می طلبد. برای شروع، این گفته ی موریس[8] کمک کننده است که نمادسازی را به عنوان یک ارتباط سه وجهی[9] در نظر بگیریم ، به معنی رابطه ی بین آنچه نمادین می شود، آنچه کارکرد نماد دارد و فردی که برای او یکی، نشانگر فردی دیگر است. از نظر روانشناختی، نمادسازی ارتباط بین ایگو، ابژه و نماد است.

شکل گیری نماد، فعالیتی از جانب ایگو است که تلاش می کند با اضطراب های ناشی از رابطه با ابژه، مقابله کند و این در درجه ی اول ترس از ابژه ی بد و بیمِ از دست دادن ابژه های خوب و یا عدم دسترسی به آن هاست. پریشانی هایی که در ارتباط ایگو با ابژه هاست در آشفتگی های شکل گیری نماد بازتاب پیدا می کنند. به طور ویژه، آشفتگی ها در تمیز ایگو و ابژه منجر به آشفتگی ها در تفکیک بین نماد و ابژه ی نمادین شده و بنابراین منجر به تفکر عینی که مشخصه ی سایکوز است، می شود.

شکل گیری نماد خیلی زود آغاز می شود؛ احتمالا به همان اندازه اولیه که روابط موضوعی شروع می شوند. اما با تغییرات در ویژگی های ایگو و روابط موضوعی، سرشت و کارکرد آن نیز تغییر می کند. به نظر من نه تنها محتوای واقعی نماد بلکه شیوه ای که نماد ها شکل می گیرند و از آن ها استفاده می شود به طرز دقیقی وضعیت تحول ایگو و راه و رسم مقابله کردن آن با ابژه ها را بازتاب می دهد. اگر نمادسازی به عنوان یک ارتباط سه وجهی باشد، مشکلاتِ شکل گیری نماد همیشه باید در متنِ رابطه ی ایگو با ابژه هایش بررسی شود.

من سعی خواهم کرد به اختصار برخی از حالات و رفتار اساسی ایگو نسبت به ابژه ها را توضیح دهم و همچنین شیوه ای که  فرایند های شکل گیری نماد و عملکرد نمادسازی را تحت تاثیر قرار می دهند. در اینجا توصیف من بر اساس مفهوم موضع پارانویید-اسکیزویید[10] و موضع افسرده وار[11] ملانی کلاین است. طبق نظر او، مرحله ی دهانیِ رشد به دو دسته تقسیم می شود، مرحله ی مقدم تر نقطه ی تثبیت بیماری های گروه اسکیزوفرنی است و مرحله ی متاخر نقطه ی تثبیت مانیک-دپرسیو. در تعریف من، که ناچارا بسیار شماتیک است، باید آن نقاطی را انتخاب کنم که مستقیما مربوط به مشکل شکل گیری نماد هستند. ویژگی های اصلی اولین روابط موضوعی نوزاد به شرح زیر هستند. ابژه به صورت یک خوب ایده آل و یک کاملا بد دیده می شود. هدف ایگو اتحاد کامل با ابژه ی ایده آل و نابودی کامل ابژه ی بد و همچنین بخش های بد سلف است. تفکر همه توانی یا قادر مطلق بسیار است و حس واقعیت تضمین ناشدنی و گاه به گاهی ست. مفهوم غیاب اصلا معنا ندارد. هر زمان اتحاد با ابژه ی ایده آل محقق نمی شود آنچه تجربه می شود، غیبت نیست، بلکه ایگو حس می کند توسط همتای ابژه ی خوب – ابژه یا ابژه های بد – مورد حمله قرار گرفته. این همان زمانی ست که همانطور که فروید توصیف کرد، آرزوهای توهم زا محقق می شوند. زمانی که پندار و اندیشه ابژه هایی را خلق می کند که احساس در دسترس بودند می دهند. طبق نظر ملانی کلاین، این همچنین مرحله ی توهمِ بد است که اگر شرایط ایده آل فراهم نشود، ابژه ی بد نیز به همان اندازه وهم زده و واقعی احساس می شود.

مکانیزم دفاعی اصلی در این مرحله همانند سازی فرافکنانه [12] است. در همانند سازی فرافکنانه، سوژه در فانتزی بخش های زیادی از خودش را به ابژه فرافکنی می کند و ابژه با بخش هایی از خود (سلف) که احساس می کند آن را در خود دارد، همانند سازی می کند. به همین ترتیب، ابژه های درونی به بیرون فرافکنی شده و با بخش هایی از دنیای بیرون که آن ها را نمایش می دهند همانند سازی می شوند. آغاز فرایند شکل گیری نماد همین فرافکنی های اولیه و همانندسازی ها هستند.

اما ایگو نمادهای اولیه را به عنوان نمادها یا جانشین ها احساس نکرده، بلکه آن ها را خود ابژه های اصلی احساس می کند. آن ها با آن نمادهایی که بعد ها شکل می گیرند و به عقیده ی من لایق داشتن نامی از آن خود هستند، بسیار متفاوتند. در مقاله ی من در سال 1950 من واژه ی معادله[13] را توصیه کردم. با اینحال این واژه آن ها را از کلمه ی “نماد” خیلی زیاد متمایز می کند و من می خواهم این را اینجا به معادله نمادین[14] تغییر دهم.

من فکر می کنم معادله نمادین بین ابژه ی اصلی و نماد در جهان درونی و خارجی اساس تفکر عینی اسکیزوفرنیک است، جایی که جانشین هایی برای ابژه ی های اصلی یا بخش هایی از سلف می توانند آزادانه به کار برده شوند. اما درباره ی دو مورد بیمار اسکیزوفرنیکی که من نقل کردم می توان گفت که آن ها با ابژه ی اصلی فرق ندارند بلکه به گونه ای درک و دریافت می شوند که گویی با ابژه ی اصلی یکسان[15] هستند. این عدم تمایز بین نماد و آنچه نمادین می شود بخشی از آشفتگی در رابطه بین ایگو و ابژه است. بخش هایی از ایگو و ابژه های درونی به یک ابژه فرافکنی می شوند و با آن همانند سازی می شوند. تمایز بین ابژه و سلف مبهم است. سپس، چون بخشی از ایگو با ابژه اشتباه گرفته می شود، متقابلا نماد که محصول و عمل  ایگو است با ابژه ای که نمادین شده اشتباه گرفته می شود.

جایی که این معادله های نمادین در رابطه با ابژه های بد شکل می گیرد، سعی می شود با آن ها مانند ابژه های اصلی رفتار شود یعنی از طریق نابودی [16] کامل و نادیده انگاری [17]. در مقاله ی ملانی کلاین که بالاتر به آن اشاره شد به نظر می رسید که دیک روابط نمادینی با جهان بیرون نساخته بوده. آن مقاله در اوایل تحلیل دیک نوشته شده بود و من بر اساس تجربه ی شخصی خودم با بیماران اسکیزوفرنیک متعجبم که آیا بعدها معلوم نشد که دیک معادله های نمادین متعددی را در جهان بیرون ساخته بوده است. اگر چنین باشد، این ها اضطراب کاملی را که در رابطه با ابژه ی اصلی آزار دهنده و ایجاد  کننده ی گناه تجربه شده، حمل کرده بودند: بدن مادر اش، پس او مجبور بوده است که با نابودی به مقابله با آن بپردازد، یعنی از طریق بی علاقگی کامل. همچنان که تحلیلش پیش می رفت به نظر می رسید برخی نمادهایی که ساخته بود و علایقی که در اتاق مشاوره به اشیای مشخصی نشان می داد خواص و تعاریف معادله ی نمادین را داشتند. برای مثال وقتی که مقداری تراشه ی مداد دید گفت بیچاره خانم کلاین. تراشه های مداد برای او خانم کلاین بودند که ذره ذره شده بود.

در تحلیل بیمار من ادوارد، در یک مرحله از تحلیلِ اش درجه ی خاصی از شکل گیری نماد بر اساس معادله ی نمادین رخ داده بود، به طوری که میزانی اضطراب از تحلیلگر او که به عنوان ابژه ی درونیِ بد احساس می شد به جانشین هایی در جهان بیرونی منتقل شد. در نتیجه به واسطه ی نادیده انگاری با آزاردهنده های فراوانی در جهان بیرون سر و کار داشت. آن مرحله از تحلیل اش که ماه ها به طول انجامید با محدود شدن شدید علایق اش به جهان بیرون توصیف می شد. در آن مرحله دایره ی لغات او نیز ناچیز بودند. او خودش و من را  از استفاده از لغاتی که به گمانش قدرت ایجاد توهم داشتند و بنابراین باید منسوخ می شدند، منع کرد. این به طرز مسحور کننده ای مشابه رفتار یک قبیله ی پاراگوئه ای به نام ابیپونز[18] است که نمی توانند آنچه آن ها را به یاد مردگان می اندازد تحمل کنند. وقتی عضوی از قبیله می میرد، تمام لغاتی که کمترین قرابتی با نام مرحوم دارد سریعا از دایره ی واژگان بیرون انداخته می شود. در نتیجه، آموختن زبان آن ها بسیار کار دشواری است از آنجایی که پر از انسداد و واژگان تازه اختراع شده ای ست که جایگزین کلمات ممنوعه شده اند.

تحول ایگو و تغییرات در رابطه ی ایگو با ابژه هایش تدریجی است. همچنین تغییر از نماد های اولیه، آنچه من معادله ی نمادین می نامم، به نماد های کاملا شکل گرفته در موضع افسردگی نیز تدریجی است. پس فقط محض روشن شدن بیشتر است که من باید یک تمایز بسیار جدی و شدید بین ارتباطات ایگو در موضع پارانویید اسکیزویید و متعاقبا در موضع افسرده وار قائل شوم. و همچنین تمایزی تند و تیز بین معادله ی نمادین و نمادهایی که در حین و بعد از موضع افسرده وار شکل می گیرند.

هنگامی که به موقعیت افسرده وار می رسیم، از ویژگی های بارز و اصلی رابطه ی موضوعی این است که ابژه به عنوان یک ابژه ی کلی حس شود. درجات بیشتری از آگاهی وجود دارد و ابژه و ایگو از هم متمایز تر می شود. چون ابژه به عنوان یک کل در نظر گرفته شده است، حالت دو سوگرایی بیشتر تجربه می شود. ایگو در این مرحله با دوسوگرایی دست و پنجه نرم می کند و گناه، ترس از دست دادن یا تجربه ی واقعی فقدان و سوگ و کوشش برای خلق دوباره ی ابژه، رابطه ی ایگو با ابژه را تعیین می کنند. همزمان همراه با تلاش برای حفظ ابژه در درون و همچنین ترمیم، بازیابی و خلق دوباره اش، فرایند های درونفکنی[19] بیش از فرافکنی[20] مطرح می شوند.

در شرایط رشد و تحول طبیعی، پس از تجارب تکرار شونده ی فقدان، بازیابی و خلق دوباره، ابژه ی خوب به شکلی اطمینان بخش در ایگو بنا می شود. همچنان که ایگو متحول و یکپارچه می شود سه تغییر بر حس واقعیت سنجی ایگو[21] در رابطه ی با ابژه تاثیر اساسی می گذارند. با افزایش آگاهی از دو سوگرایی، کاهش شدت فرافکنی، افزایش تمایز بین خود(سلف) و ابژه، احساس فزاینده ای از هر دو واقعیت درونی و بیرونی بوجود می آید. جهان درونی از جهان بیرونی متمایز می شود. تفکر همه توانی که ویژگی مراحل رشدی ابتدایی تر است به تدریج جایش را به تفکر واقع بینانه می دهد. همزمان و به عنوان بخشی از همان فرایند، تغییر خاصی در اهداف غریزی اولیه بوجود می آید. پیشتر، هدف این بود که اگر ابژه ای، ابژه ی خوبی حس می شد در تصرف کامل در بیاید و اگر ابژه ای، ابژه ی بدی ادراک و احساس می شد به تمامی نابود شود. با درک اینکه ابژه های خوب و بد در واقع یکی هستند، هر دوی این اهداف غریزی به تدریج اصلاح می شوند. ایگو به طور فزاینده ای درگیر حفظ ابژه از حس خشم و تملک جویی خود است. و این امر مستلزم درجه ی معینی بازداری از هر دوی اهداف غریزی پرخاشگرانه و لیبیدینال است.

این موقعیت محرک قدرتمندی برای خلق نمادها است و نمادها کارکرد های جدیدی کسب می کنند که ماهیتشان را تغییر دهد. نماد ها، برای جابه جا کردن خشم از روی ابژه ی اصلی و به شیوه ای که گناه و ترس از فقدان را کم کند، لازم می شوند. نماد در اینجا معادل ابژه ی اصلی نیست، چون هدف از این جابه جایی حفظ و بقای ابژه است و گناهی که در این رابطه تجربه می شود بسیار کمتر از حمله به خود ابژه ی اصلی است. نمادها همچنین در دنیای درونی به عنوان وسیله ای برای بازیابی، بازآفرینی، باز پس گیری و مالکیت مجدد ابژه ی اصلی ساخته شده اند. اما در این مرحله هر چه درک از واقعیت بیشتر می شود، آن ها به عنوان مخلوق ایگو در نظر گرفته می شوند و بنابراین هرگز کاملا با ابژه ی اصلی برابر نیستند.

طبق مفروضه ی فروید، اصلاح اهداف غریزی پیش شرط اساسی والایش است. از نظر من شکل گیری نماد ها در مرحله ی افسرده وار مستلزم بازداری اهداف مستقیم غریزی در رابطه با ابژه ی اصلی است و در نتیجه ی آن نمادها برای والایش در دسترس قرار می گیرند. سپس نمادهای شکل گرفته در درون، می توانند به جهان بیرون فرافکنی شده و معنای نمادین به آن ها اعطا شود.

ظرفیت تجربه ی فقدان و آرزوی خلق مجدد ابژه در درون یک فرد، به او آزادی ناهوشیاری در استفاده از نماد ها می دهد. و درست برعکس معادله ی نمادین، از آنجایی که نماد، محصول سوژه (فرد) شناخته می شود سوژه آن را آزادانه و سرخود استفاده می کند. هنگامی که جانشینی در جهان بیرون به عنوان نماد استفاده می شود، چون کاملا با آن نماد همانند سازی نشده، نسبت به ابژه ی اصلی ازادانه تر از آن بهره می توان برد. هر چه از ابژه ی اصلی متمایزتر شود به نوبه ی خود به عنوان یک ابژه شناخته می شود. هیچ اشتباه گرفتنی با ابژه ی اصلی نمی تواند ویژگی های ابژه ی جدیدی که به عنوان نماد استفاده شده است را محو و کمرنگ کند، پس صفات و خصایص خود آن دیده میشود، مورد احترام است و مورد استفاده قرار می گیرد. در تحلیل گاها می توانیم تغییرات در روابط نمادین را در نگرش بیمار نسبت به مدفوع اش به وضوح دنبال کنیم. در سطح اسکیزویید بیمار توقع دارد که مدفوع او پستان ایده آل مادر باشد، و چنانچه این ایده آل سازی ادامه نیابد، مدفوع او آزار دهنده می شود و به عنوان پستان گاز گرفته شده، تخریب شده و آزارنده بیرون می آید. اگر بیمار در تلاش باشد که مدفوعش را در جهان بیرون نمادین کند، نماد ها در دنیای بیرون مدفوع هستند-آزاردهنده و تحت چنین شرایطی هیچ والایشی از فعالیت های مقعدی روی نمی دهد.

در سطح افسرده وار، احساسات بدینگونه هستند که ایگو ابتدا پستان درونفکنی شده را تخریب و خودش آن را دوباره می سازد. سپس مدفوع به عنوان چیزی که بیرون از ابژه و توسط ایگو ساخته شده است، حس می شود. و می تواند به عنوان نمادی از پستان و همزمان محصول خوبی از خلاقیت خود ایگو ارزش گذاری شود.

 وقتی این رابطه ی نمادین با مدفوع و سایر تولیداتِ بدن برقرا شد، فرافکنی به مواد و اشیا جهان بیرونی مثل رنگ، خمیر، خاک رس وهر آنچه که در خدمت والایش است، روی می دهد.

البته دستیابی به این مرحله ی تحولی غیر قابل بازگشت نیست. اگر اضطراب ها بی اندازه قدرتمند باشند، در هر مرحله از رشد فردی، پسروی به موضع پارانویید-اسکیزویید محتمل است و همانند سازی فرافکنانه ممکن است به عنوان دفاعی در برابر اضطراب صورت گیرد. سپس نمادهایی که رشد کرده و به عنوان نمادهایی در والایش کارایی دارند به معادلات نمادین عینی باز می گردند. این عمدتا به این خاطر است که در همانند سازی فرافکنانه ی عظیم ایگو مجددا با ابژه اشتباه گرفته می شود، نماد با آنچه که نمادین شده اشتباه گرفته می شود و بنابراین به یک معادله تبدیل می شود.

در مثال بیمار اسکیزوفرنیک “الف” که در ابتدای مقاله نقل شد، در والایشی که قبلا رخ داده بود، نقصی وجود داشت. پیش از بیماری اسکیزوفرنیک او، ویولن به عنوان نمادی که هدف والایش را محقق می کرد، اثر بخش بود. تنها به طور مشخص در زمان بیماری اش با آلت تناسلی معادل شده بود. کلماتی که مشخصا در  زمانی به وجود آمده اند که ایگو نسبتا بالغ است، با ابژه هایی که باید آن ها را بازنمایی کنند برابر می شوند. و زمانی که همانندسازی فرافکنانه در نتیجه ی اشتباه گیری نماد ها با هم، همانها که ایگو آن ها را ساخته، رخ می دهد کلمات به عنوان ابژه هایی عینی تجربه می شوند: کلمه و یا حتا اندیشه و ابژه ای که آن ها قرار بود نمادینش کنند.

در این مرحله باید منظورم را به ترتیب از “معادله ی نمادین” و “نماد” و اینکه تحت چه شرایطی این دو پدید می آیند، خلاصه کنم. در معادله ی نمادین، نماد-جانشین[22] ، ابژه ی اصلی تصور می شود. صفات و خواص خود جانشین شناسایی یا پذیرفته نمی شوند. از معادله ی نمادین برای انکار غیبت ابژه ی ایده آل و یا کنترل ابژه ی آزاردهنده استفاده می شود. این متعلق به ابتدایی ترین مراحل رشد و تحول است.

این نماد مناسب، که برای والایش و تحولات بیشترِ ایگو در دسترس است، نماینده و نشان دهنده ی ابژه حس می شود. خصایص اصلی آن شناخته شده، محترم شمرده شده و مورد استفاده قرار می گیرند. این، در زمانی که احساسات افسرده وار بر حس های پارانویید-اسکیزویید غلبه می کنند، ظاهر می شود. زمانی که میتوان جدایی از ابژه، دوسوگرایی، گناه و فقدان را تجربه و تحمل کرد. این نماد نه برای انکار بلکه برای غلبه بر فقدان مورد استفاده قرار می گیرد. وقتی مکانیزم همانندسازی فرافکنانه به عنوان دفاعی بر علیه اضطراب های افسرده کنندهتفاده می شود، نمادهایی که تا آن زمان اساسا شکل گرفته اند و به عنوان نماد اثر گذاری دارند ممکن است به معادله های نمادین بازگشت کنند.

شکل گیری نماد مسئول و حاکم بر ظرفیت برقرای ارتباط است، چون تمام ارتباطات به واسطه ی نمادها شکل می گیرند. وقتی اغتشاشاتِ اسکیزویید در روابط موضوعی ایجاد می شوند، ظرفیت برقراری ارتباط نیز مختل می شود. اولا به این خاطر که تفکیک ابژه و سوژه واضح نیست، دوما چون نمادها به شیوه ای عینی حس می شوند و بنابراین برای اهداف ارتباطی در دسترس نیستند، وسایل و راه های ارتباطی نادر ند. یکی از مشکلات همیشه تکرار شونده در تحلیل بیماران سایکوتیک همین سختی ارتباط است. برای مثال، کلمات، خواه کلمات تحلیلگر باشد یا بیمار، ابژه ها و فعالیت ها احساس می شوند و به راحتی برای اهداف ارتباطی مورد استفاده قرار نمی گیرند.

نمادها نه تنها در ارتباط با جهان بیرونی، بلکه در ارتباطات داخلی نیز مورد نیاز هستند. در واقع، می شود اینگونه سوال کرد که وقتی از افرادی صحبت می کنیم که به خوبی با ناهشیار خود در تماس هستند منظور چیست؟ اینگونه نیست که آنها فانتزی های بدوی آگاهانه دارند، شبیه به آن هایی که در تحلیل آنها آشکار می شود، بلکه صرفا چون آن ها میزانی آگاهی از احساسات و تکانه های خود دارند. اما من فکر می کنم بیش از این باشد، منظور ما این است که آنها ارتباطاتی حقیقی با فانتزی های ناهشیار خود دارند و این، شبیه به شکل های دیگر ارتباط، تنها با کمک نماد ها صورت می پذیرد. به طوری که در افرادی که  ارتباط و تماس خوبی با خود دارند یک شکل گیری نماد آزادِ پیوسته وجود دارد که بدین وسیله آن ها می توانند هوشیار باشند و اظهارات نمادینِ فانتزی های بدوی و اساسی خود را در کنترل بگیرند. دشواری دست و پنجه نرم کردن با بیماران اسکیزویید و اسکیزوفرنیک در این نیست که آن ها با ما ارتباط برقرار نمی کنند بلکه در این است که آن ها قادر به ارتباط با خودشان نیستند. هر قسمتی از ایگو آن ها ممکن است از بخش دیگر جدا شود بدون اینکه بین آن ها ارتباطی برقرار باشد. به عقیده ی من، ظرفیت ارتباط باخود به واسطه ی استفاده از نمادها بنیانِ تفکر کلامی[23] است، که ظرفیت ارتباط با خویش را به لطف واژگان مهیا می کند. همه ی ارتباطات درونی، تفکر کلامی نیستند اما، همه ی تفکرات کلامی یک ارتباطی درونی به واسطه ی نماد ها- واژگان هستند. جنبه ی مهم ارتباطات درونی یکپارچگی آرزوهای نخستین، اضطراب ها و  فانتزی ها در مراحل بعدی رشد به واسطه ی نمادسازی است. برای مثال، در عملکرد تناسلی کاملا توسعه یافته، همه ی اهداف پیشین -مقعدی، ادراری و دهانی- ممکن است به صورت نمادین بیان و محقق شوند. نکته ای که به زیبایی در تالاسای فرنزی[24] توصیف شده و همین نکته من را به سمت آخرین مورد در مقاله ی خودم می برد. من فکر می کنم یکی از مهم ترین کار هایی که ایگو در موقعیت افسرده وار انجام می دهد نه تنها با اضطراب های افسردگی بلکه با تعارض های حل نشده ی ابتدایی تر هم مقابله می کند. یک دستاورد جدید متعلق به موقعیت افسرده وار: ظرفیت نمادسازی و از این طریق کاهش اضطراب و حل تعارض، برای مقابله با تعارض های حل نشده ی قبلی تر به واسطه ی نمادسازی آنها به کار برده می شود. اضطراب هایی که پیش تر به دلیل عینی بودن شدیدِ تجربه با ابژه و جانشینان ابژه [25] در معادله های نمادین نمی شد با آنها رو به رو شد به تدریج و به واسطه ی نمادسازی می توان با ایگوی بیشتر یکپارچه شده با آن ها مقابله کرد تا از این طریق بتوانند یکپارچه شوند. در موقعیت افسرده وار و بعد از آن، نمادها نه تنها از کل ابژه ی تخریب شده و دوباره ساخته شده که ویژگی موقعیت افسرده وار است تشکیل می شوند، بلکه از دو نیم سازی ابژه -ابژه ی شدیدا خوب و شدیدا بد- و همچنین نه تنها از تمامی یک ابژه بلکه از جزء-ابژه ها تشکیل می شوند. برخی از ارتباطات موضوعی ایده آل، پارانویید و اضطراب ها ممکن است به عنوان بخشی از فرایند یکپارچه سازی در موقعیت افسرده وار نمادین شوند.

داستان های افسانه ای کودکان یک نمونه است. داستان هایی که اساسا با جادوگر، مادر خوانده ی پری، شاهزاده ی جذاب، غول و غیره سر و کار دارد و مقدار قابل توجهی محتوای اسکیزوفرنیک در دل خود دارد. در عین حال یک محصول بسیار یکپارچه و یک خلاقیت هنری است که به تمامی، آرزوها و اضطراب های اولیه ی کودک را نمادین می کند. من می خواهم کارایی چنین داستانی افسانه ای را با مطالبی از تحلیل یک نوجوان اسکیزوفرنیک نشان دهم. این دختر از 4 سالگی دچار توهم و به وضوح اسکیزوفرنیک بود. با این حال، بسیاری از جلوه های افسردگی را نیز داشت و در مراحلی از زندگی او یکپارچگی نسبتا بیشتری وجود داشت. در این مراحل، زمانی که او احساس رنجش کمتری می کرد و به قول خودش کمی میل و اشتیاق نسبت به والدینش داشت، عادت داشت قصه های افسانه ای بنویسد. در فازهای بد، چهره های بدِ داستان هایش به زندگی او می آمدند و او را می آزردند. یک روز بعد از هفته ها سکوت، زمانی که به وضوح به شیوه ای آزار دهنده متوهم شده بود ناگهان به من روی کرد و با وحشت شدیدی پرسید: جادوگران لنکاشایر[26] چه کاری انجام می دهند؟ من هرگز درباره ی این جادوگران نشنیده بودم و او هرگز پیش تر در باره آن ها چیزی نگفته بود اما من می دانستم که خود این دختر اهل لنکاشایر بود. بعد از کمی تفسیر او به من گفت که وقتی 11 ساله بوده ( زمانی که یک سال کامل هیچ توهمی نداشته)، داستانی درباره ی جادوگران لنکاشایر نوشته. بعد از این جلسه، وضع تحلیل او بسیار آشکار کننده بود. مشخص شد که این جادوگران در واقع خودش و مادرش بودند. این موقعیت اضطرابی درست به اوایل کودکی او بر می گشت یعنی زمانی که او، خود و مادرش را در حال بلعیدن یکدیگر و همچنین در حال بلعیدن پدر می دید. وقتی درجات بیشتری از یکپارچگی حاصل شد و او رابطه ی واقعی تری با والدینش بر قرار کرد، وضعیت قبلی با شکل گیری نماد حل و فصل شد: به واسطه ی نوشتن داستانی درباره ی جادوگران لنکاشایر.

بعد حال او وخیم تر شد و موقعیت آزاردهنده ی قبلی شدید تر و وخیم تر ولی به شیوه ای جدید تکرار شد. داستان افسانه ای به زندگی اش وارد شد: جادوگران لنکاشایر- چهره های افسانه ای که او ساخته بود به واقعیت خارجی ملموسی تبدیل شده بودند. در اتاق مشاوره کاملا واضح بود که تا چه اندازه این عینی سازی داستان افسانه ای به همانندسازی فرافکنانه وابسته بود. او به من روی کرد و از جادوگران لنکاشایر پرسید. او توقع داشت که من آن ها را بشناسم. در اصل او فکر میکرد من یک جادوگر لنکاشایر هستم. او به طور ناهوشیاری فانتزی کرده بود که بخشی از خودش را که مخترع آن جادوگران بود در درون من قرار داده و ارتباطش را با آن بخش از وجودش از دست داده بود. او تمام حس واقعیت را در این فرافکنی و حافظه اش از ساخت این نماد، “جادوگران لنکاشایر” را از دست داده بود. نماد اش با من، یک ابژه ی بیرونی واقعی، اشتباه گرفته شده بود و بنابراین برای او یک واقعیت عینی بیرونی شده بود – من به یک جادوگر لنکاشایر تبدیل شده بودم. روشی که ایگوی در حال رشد و بلوغ در فرایند حل و فصل موقعیت افسرده وار با روابط موضوعی اولیه رو به رو می شود، بسیار با اهمیت است. برخی یکپارچگی ها و تمام روابط موضوعی در موضع افسرده وار که با جدا شدن تجربیات ایگوی قدیمی تر همراه هستند، حاصل می شوند. در چنین شرایطی چیزی شبیه به یک بسته ی تنهای اسکیزوفرنی در درون ایگو وجود دارد و یک تهدید دایمی برای ثبات است. در بدترین حالت، یک فروپاشی ذهنی رخ می دهد و اضطراب های اولیه و معادلات نمادینِ دوپاره شده[27] به ایگو هجوم می برند. در بهترین حالت، یک ایگوی نسبتا بالغ و البته محدود می تواند تحول یابد و کارایی داشته باشد.

اما اگر ایگو در موضع افسرده وار به اندازه کافی قوی باشد که با اضطراب ها مواجه شود، موقعیت های پیشینِ بیشتری امکان یکپارچه شدن درون ایگو را دارند و می توان از راه نمادسازی با آن ها مواجه شد، غنی کردن ایگو با کل داشته ها و دارایی ناشی از تجربه های قبلی.

کلمه ی “نماد” از اصطلاح یونانی دور هم جمع کردن[28]، گرد هم آوردن[29] و یکپارچه کرده آمده است. به نظر من فرایند شکل گیری نماد یک فرایند ممتد از گرد هم آوری و یکپارچگی دنیای بیرون و درون است، سوژه با ابژه، تجربیات قبلی با تجربیات بعدی.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

منابع:

زیگموند فروید – ایگو و اید

ارنست جونز 1916  – ” تئوری نمادسازی”. مقالات روانکاوی

ملانی کلاین 1930  –  “اهمیت شکل گیری نماد در رشد ایگو” . کمک به روانکاوی

س. موریس  –  “مبانی نظریه ی نشانه ها” . دایره المعارف بین الملیل علوم واحد2

ای. رودریگز – یادداشت هایی بر نمادسازی . ژورنال بین المللی روانکاوی 37

س. رایکرافت – نمادسازی و رابطه اش با فرآیند های نخستین و ثانویه . ژورنال بین المللی روانکاوی37

هانا سگال 1950 – برخی جنبه های تحلیل یک بیمار اسکیزوفرنیک . ژورنال بین المللی روانکاوی 31

هانا سیگال 1952 – سهم روانکاوی در زیبایی شناسی . ژورنال بین المللی روانکاوی 33

هانا سیگال 1955 – افسردگی در اسکیزوفرنیک . ژورنال بین المللی روانکاوی 36

 

 

پانویس ها:

[1] Notes on Symbol Formation

[2] Hanna Segal

[3] unconscious symbolism

[4] Stool

[5] Ernest Jones

[6] indirect representation

[7] unconscious symbolism

[8] C. Morris

[9] A three-term relation

[10] Paranoid schizoid

[11]Depressive

[12] projective identification

[13] equation

[14] symbolic equation

[15] identical

[16] annihilation

[17] scotomization

[18] Abipones

[19] introjection

[20] projection

[21] ego’s reality sense

[22] symbol-substitute

[23] verbal thinking

[24] Ferenczi’s Thalassa

[25] Object-substitutes

[26] Lancashire

[28] throwing together

[29] bringing together


WhatsApp-Image-2022-06-02-at-2.58.32-AM.jpeg
خرداد ۱۲, ۱۴۰۱

Explicating The Implicit; The Local Level and The Microprocess of Change In The Analytic Situation/ The Boston Change Process Study Group (CPSG); Nadia Bruschweiler-Stern , Alexandra Harrison , Karlen Lyons-Ruth , Alexander Morgan , Jeremy Nahum , Louis Sander , Daniel N. Stern and Edward Tronick (2002)
آشکارسازی ناآشکار- سطح مکانی و ریزفرایند تغییر در وضعیت تحلیلی / نویسندگان: گروه مطالعاتی فرآیند تغییر، بوستون،نادیا بروشوایلر-استرن، الکساندرا هریسون، کارلن لیون-روث، الکساندر مورگان، جرمی نائوم، لوئیس ساندر، دانیل ان. استرن و ادوارد ترونیک 2002/ مترجم: نگار نباتی

کلید واژه‌‌ها: حرکت رابطه ای، آگاهی ضمنی رابطه‌ای، سطح مکانی ، حرکت به جلو، در کنار هم قرار گرفتن، فرآیند تعاملی، فعالیت درمانی لحظه به لحظه

مقاله حاضر روشی از ارزیابی خرده رویدادها(micro-events) در فرایند تحلیلی را بررسی می‌کند که بخش زیادی از آن از تحقیقات رشدی سرچشمه گرفته است. برای درک فرایند تغییر در درمان تحلیلی به اهمیت فزاینده آشکار کردن ریزفرایند تعامل تاکید شده است. مجموعه ای از سازه ها و اصطلاحات تخصصی برای مطالعه فرآیند تعاملی لحظه به لحظه در درمان روانکاوی تحت عنوان سطح مکانی ، پیشنهاد شده است. سپس نظریه ای از عمل درمانی براساس فرایند سطح مکانی توضیح داده شده است که عنصر مرکزی آن شامل یک فرایند گام به گام “تطابق با همدیگر” است که از طریق تغییر رویه‌های عاطفی منجر به تغییراتی در آگاهی ضمنی می‌شود.

مقدمه

برخلاف علاقه اخیر به فرآیندهای تعاملی در درمان تحلیلی و تشخیص اینکه جنبه های درمانی مهمی در آنها وجود دارد، مطالعه چنین فرآیندهایی در موقعیت تحلیلی به ندرت آغاز شده است. به دلیل تجربه ما با تحقیقات رشدی، ما فکر کرده‌ایم که می‌توان این تعامل را به روشی مشابه با مطالعات ریزتحلیلی تعامل مادر و نوزاد مطالعه کرد. این مطالعات بر فعالیت لحظه به لحظه تمرکز می‌کنند، سطحی از تحلیل که ما آن را بسیار مهم می‌دانیم. اگرچه اکثر تحلیلگران اذعان دارند که این سطح وجود دارد، اما در مقایسه با سطح روایتی/بیانی عمل درمانی، توجه نسبتا کمی به آن شده است. ما از آن به عنوان سطح مکانی(local level) یاد خواهیم کرد که اگرچه حوزه ای سازمان یافته، بسیار ساختار یافته و پیچیده است، اما نظریه های ما به طور سیستماتیک به آن نمی‌پردازند. در این مقاله ما توضیحاتی ارائه خواهیم داد و ساختارها و واژگان را برای صحبت در مورد فرآیند درمانی در سطح مکانی فراهم خواهیم کرد. اگرچه تمرکز ما در این مقاله بر گسترش آگاهی و توصیف سطح مکانی در فرآیند درمانی خواهد بود، اما مایل نیستیم که خواننده رابطه سطح مکانی با زمینه‌های وسیع‌تر را کم اهمیت در نظر بگیرد. این زمینه وسیع‌تر شامل تمام جنبه‌های فعالیت درمانی است که به خوبی مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، مانند بیان کردن تفسیر. همچنین واضح است که همزمان با مشکلات و سوالاتی که در نتیجه تلاش‌های ما ایجاد شده است، شکاف‌هایی در درک ما هم دیده ‌می‌شود. این شکاف‌ها شامل سؤالاتی است که ما قصد داریم در حین ادامه کار به آنها بپردازیم، مانند اینکه چگونه سطح روایتی یا توضیحی را با سطح فعال یا رویه‌ای مرتبط کنیم؟ چگونه رابطه بین دنباله‌ای از حرکات رابطه‌ای و هدفی را که به سمت آن گرایش دارند، مفهوم‌سازی کنیم؟ رابطه بین سطح مکانی و هر دو مفهوم انتقال و گذشته پویا چیست؟ چگونه ناخودآگاه پویا را با سطح ضمنی مرتبط کنیم؟ پاسخ به این سؤالات مهم و سؤالات دیگر محور کاوش مداوم ما در مورد تغییر درمانی خواهد بود. در مقالات قبلی ما اظهار داشتیم که تغییر درمانی در حوزه ضمنی ناشی از فرآیندهای تعاملی و بین ذهنی بین تحلیلگر و بیمار است. ما ادعا کرده‌ایم که این فرآیندها با ایجاد تغییراتی در شناخت رویه‌ای در مورد روابط عمل می‌کنند (چگونگی بودن با دیگری) که ما آن را شناخت رابطه‌ای ضمنی () نامیدیم. ما معتقدیم که چنین فرآیندهایی بعد مهمی از کنش درمانی را تشکیل می دهند و به آنها به عنوان بخشی از چیزی بیش از تفسیر که منجر به تغییر می شود اشاره می کنند. ما همچنین دیدگاهی را بیان کردیم که چگونه تغییر در فرایندهای رابطه‌ای می‌تواند توسط آنچه «لحظه ملاقات» نامیدیم ایجاد شود. تصور بر این بود که لحظه ای از ملاقات زمانی رخ می دهد که این وضعیت دو نفره بین ذهنی از طریق نوعی هماهنگی در نوآوری‌های طرفین رابطه تغییر می‌کند. استدلال ما این بود که این هماهنگی علاوه بر دادن جهتی مشترک، به تعیین ماهیت و کیفیت ویژگی‌هایی که ظاهر می‌شوند نیز کمک می‌کند؛ به این معنا که این تناسب نوعی بازخورد به طرفین است که آیا می‌توانند با موفقیت به شیوه‌ای خاص با یکدیگر کار کنند و به کشف روش‌های مناسب‌تر باهم بودن بپردازند. در ادامه مفهوم تناسب را بیشتر تعریف کرده و مورد بحث قرار خواهیم داد.

ما تحقیقات مشترکی را که منجر به این ایده‌ها شد، با پرسیدن از پزشکان گروه خود آغاز کرده بودیم: آیا می‌توان لحظاتی را شناسایی کرد که در آن تغییر رخ داده است یا ممکن و قریب‌الوقوع به نظر می‌رسد؟

این سؤال در ابتدا ما را بر آن داشت تا به فرآیند در جریان به عنوان رشته‌هایی از لحظات نگاه کنیم که آنها را با اصطلاح «حرکت در امتداد» در نظر گرفتیم. سوال اولیه ما تفکر ما را به سمت تاکید سوگیرانه بر لحظات پر جوش و خروش سوق داد، سوگیری که ما آن را مشکل ساز تشخیص دادیم. ما، و همچنین سایر ناظران بالینی، دریافتیم که تغییرات درمانی در لحظات آرام‌تر فرآیند بالینی و همچنین در لحظاتی کوتاه از جلسه درمانی رخ می‌دهد. واضح بود که در این لحظات آرام تر، تعاملات همچنین می‌تواند به شکل‌های جدیدی از شناخت و با هم بودن منجر شود. ما به این نتیجه رسیدیم که این هماهنگی و تناسب فقط محدود به لحظات پر هیجان نبود. بنابراین احساس کردیم که لازم است یک گزارش کامل‌تر از چگونگی تغییر در سطح مکانی در لحظات آرامتر در طول درمان فراهم آوریم.

حرکت در امتداد: فرآیند بالینی در سطح مکانی

روش معمول بحث در مورد مطالب تحلیلی استفاده از روایت هایی است که توسط تحلیلگر با کمک حافظه یا یادداشت هایی که در طول جلسه نوشته می‌شود بازسازی می‌شود. با این حال، مشاهدات نوار ویدیویی نشان می‌دهد که این روایت‌ها نمی‌توانند بسیاری از رویدادهای کوچک در فرآیند تعاملی پیچیده و چندلایه را به تصویر بکشند. این فرآیند دقیق و با جزئیات، آنچه را که ما سطح مکانی می نامیم تشکیل می‌دهد. رویداد لحظه‌ای سطح مکانی، در واقع درجه ای از رویدادهای خاص کوچک است، نه سطحی از معانی کلامی. در این مقاله ما استدلال خواهیم کرد که این فرآیند ضمنی وجود داشته و در الگوهای پیچیده ای سازماندهی شده است که مطالعه آنها را امکان‌پذیر کرده است. علاوه بر این، دیدگاه ما این است که فرآیند سطح مکانی، حوزه مهمی از تغییرات درمانی را تشکیل می‌دهد، زیرا محل تغییر فرایندهای رابطه‌ای است. رویدادهای سطح مکانی در زمان‌بندی و پیکربندی تفسیر «بعدی» مهم خواهند بود، چون از آنجایی که این رویدادها زیرلایه تعامل است، مطالعه آن مستلزم تمرکز بر خود تعامل است.

ما دقیقا چگونه تعامل را مطالعه می‌کنیم؟ در واقع، تعامل چیست؟ تعریف فرهنگ لغت انگلیسی آکسفورد، «عمل یا تأثیر افراد بر یکدیگر»، این سؤال را مطرح می‌کند که چگونه چنین کنش یا تأثیری اعمال می‌شود. در اینجا، مدل‌ها و بینش‌های حاصل از تحقیقات رشدی و نظریه سیستم‌های پویا مرتبط به نظر می‌رسند. روش‌های مشاهده‌ای تحقیقات رشدی، که بر مشاهده مکرر تعاملات فیلم‌برداری شده بین نوزادان و مادرانشان متکی است، جزئیات زیادی را از ریزفرایند لحظه‌ای روشن کرده است. ریزه کاری‌های تعامل، زبان بدن، عناصر بیانی ژست و چهره، ریتم های آوایی، عناصر صوتی و زمان بندی، قابل مشاهده و کدگذاری است. برای بیماران تحلیلی بزرگسال، این سطح فرا ارتباطی یا فرا محتوایی تا حدی از طریق ابزار کلام یعنی تفاوت های ظریف انتخاب کلمات، زمان بندی و سبک شاعرانه گفتار منتقل می‌شود. ما دریافتیم که به روشی مشابه، قرار دادن فرآیند بالینی زیر لنزهای میکرو-تحلیلی مفید خواهد بود. شاید این دنیای لحظه‌ای برای درک تغییر در درمان بزرگسالان نیز حیاتی باشد. در مطالعات مشاهده ای نوزادان، این دنیای لحظه‌ای جایی است که برای او زندگی رابطه ای اتفاق می‌افتد. اگرچه بستر درمانی مبتنی بر امر زبانی است، اما تعاملاتی که در اینجا مشاهده می کنیم و الگوهایی که ظاهر می شوند تا حد زیادی ضمنی هستند، به طوری که بسیاری از آنچه که رخ می دهد وارد آگاهی فکری نمی شود.

تعامل اجتناب ناپذیر است و ریشه بیولوژیکی دارد

به عنوان موجودات زنده، در سرنوشت ماست که با محیط خود تعامل/مبادله داشته باشیم. از این طریق است که زندگی را حفظ کرده، خودمان را تنظیم می‌کنیم و در محیط گسترش می‌دهیم. ما به این فرآیند مبادله به عنوان یک فرآیند ریشه‌ای بیولوژیک می‌نگریم که می‌تواند از نظر اخلاق شناختی هم درنظر گرفته شده و مطالعه شود. اگر دو حیوان در یک فضا قرار گیرند، یک فرآیند پیچیده تنظیم فاصله فیزیکی شامل حرکت به سمت همدیگر و دور از هم رخ خواهد داد. وضعیت های بدنی و حرکات برای تعیین ماهیت درگیری تغییر می‌کند. این‌ها «نمادشناسی‌های» تعامل هستند. در مورد انسان، این فرآیند تا حد زیادی ذهنی است، به این معنی که کاوش، تنظیم و ایجاد خطوط، مرزها و ساختارهای زمانی مناسب برای تعامل عمدتاً به جای فضای فیزیکی در یک فضای بین‌ذهنی رخ می‌دهد. اما با این وجود اتفاق می افتد. این یک فرایند تلاش برای نزدیک‌تر شدن، یا دورتر شدن، یا جلوگیری از اتفاق افتادن چیزی، یا انجام دادن چیزی، یا افزایش یا کاهش حالت برانگیختگی، یا تغییر حالت عاطفی در رابطه با دیگری است. اینها را می توان «نمادهای ذهنی» نامید. بر اساس چنین حرکت‌های رفت و برگشتی است که به احساس «هماهنگ بودن» با دیگری می‌رسیم یا با این احساس باقی می‌مانیم که دیگری یک میلیون مایل دورتر است. ما می دانیم که چه زمانی از کسی خوشمان می آید یا از آن متنفریم، چه زمانی می‌خواهیم مورد پسند قرار بگیریم یا احساس بی تفاوتی کنیم، چه زمانی آرزوی نزدیک شدن به یکدیگر را داریم یا می‌خواهیم کناره گیری کنیم، چه زمانی می‌خواهیم چیزی اتفاق بیفتد یا آن را در سطح فعال سازی مهار کنیم. این مذاکره حتی اگر در موقعیت تحلیلی از طریق تبادل کلامی منتقل شود در واقع در حوزه ضمنی تعامل اتفاق می‌افتد. تقریباً همیشه هزاران پیام دیگر در پس محتوای صریح تبادل کلامی وجود دارد که بسیاری از آنها به سطح آگاهی فکری نیامده اند و این معنی درونی است که حوزه ضمنی را تشکیل می‌دهد. به عنوان مثال، یک بیمار که به خوبی با مشکل خود در رابطه با “حضور در جلسات” آشنا بود، جلسه ای را با گفتن این جمله آغاز کرد: “امروز غیرعادی است زیرا من هم اینجا با شما هستم و هم پشت چشمانم پنهان شده ام”. تعامل کنندگان اهداف بین ذهنی دارند، مانند با هم ماندن یا نماندن، یا در حال حاضر نه ، یا در اینجا نه، انجام دادن کارها با هم یا ندادن‌شان ، یا در حال حاضر نه ، یا نه در اینجا و این نیات همیشه در حال اجراست. در این وضعیت، نوآوری‌های طرفین رابطه ممکن است مناسب بوده باشد یا نباشد. نیات طرفین رابطه، لحظه به لحظه در یک فرایند پیوسته و از طریق خلق مداوم گشتالت های خود و نیات و حالات دیگری ساخته می‌شود. در مثال بالا، صحبت اولیه بیمار یک حرکت اکتشافی است که در واقع ارزیابی‌ای است از وضعیت بیمار با تحلیلگر خود در آن روز. پاسخ تحلیلگر در ادامه نحوه حرکت آنها به سمت یک تعامل مناسب را محدود می‌کند. باید ساختار‌های بازخوردی‌ ای وجود داشته باشد که به طور مداوم عمل کنند و به ما اطلاع دهند که آیا ما در حال نزدیک‌تر شدن به اهدافمان هستیم یا خیر، و آیا در نوع تعامل خود هماهنگی لازم برای حرکت به سمت آن اهداف را داریم؟ در ادامه، چنین اطلاعاتی معمولاً از این جهت ضمنی هستند که با وجود اینکه امکان رسیدن به آگاهی را دارند، اما نیازی هم به این امر ندارند. هر یک از طرفین تعامل همزمان به روش‌هایی عمل می‌کند که نیت‌هایش را منتقل کرده و همزمان نیات دیگری را نیز استنباط می‌کند. هر فرد درگیر یک جست و جوی بین‌ذهنی برای گفت‌و‌گو در مورد بهترین وضعیت ممکن بین نیات خود و دیگری است. ما این سطح روانی- اخلاقی را سطح مکانی تعامل می‌دانیم که همیشه در زمانی که دو نفر در حال تعامل هستند ادامه دارد. هر چیز دیگری با این سطح مفهوم‌پردازی می‌شود. یکپارچگی خود به عنوان یک واحد و لزوم خودسازماندهی آن، مستلزم یک کنش/واکنش/تعامل مستمر است. این سطح مکانی است.

تعامل خودانگیخته، خلاقانه و با هم ساخته می‌شود

تعامل مجموعه پیچیده ای از عناصر قدیمی و جدید است که نمی تواند کاملاً جدید باشد، زیرا طرفین تعامل‌کننده یکدیگر را   نمی‌شناسند یا نقطه شروعی برای هماهنگ شدن و انجام فعالیت مشترک ندارند. در عین حال کاملا هم قابل پیش‌بینی نیست. وقتی این تعامل کاملا کلیشه ای یا ساختگی باشد، آن را غیر رضایت بخش، غیراصیل و احتمالاً آشفته می‌بینیم. در نتیجه، از آنجایی که بدون برنامه قبلی است، باید فرایندی خود به خود باشد. مثالی از جلسه اولین ضبط شده تحلیل یک کودک برای نشان دادن برخی از این جنبه‌های سطح مکانی مفید است. لورا، کودکی5 ساله، در ابتدا خانه عروسک را قبل از جستجو در جعبه اسباب بازی تحلیلگر برای یافتن اشیایی برای قرار دادن در آن، بررسی می کند. اگرچه مادرش پشت سر اوست، اما به نظر می‌رسد که لورا او را از نزدیک زیر نظر دارد، در حالی که همزمان از تماس چشمی و تبادل کلامی با تحلیلگر که در پس‌زمینه سمت چپ کودک است، اجتناب می‌کند. سه دقیقه بعد از جلسه، لورا برای اولین بار از مادرش به سمت تحلیلگر برمی‌گردد، در این مرحله می‌توان گفت که صحنه شروع می‌شود. ما یک تفسیر احتمالی در مورد این تبادل رادر زیر شرح می‌دهیم.

سکانس اول

بیمار: هیچ کس نمی تواند وارد اتاق شود! نمی خوام به من نزدیک بشی.( با این حال کلمات با عاطفه و گفته‌ها مغایرت دارند، که می گویند، هوم، شاید یک زمانی…)

تحلیلگر: آره، این ایده خوبی است! چطوره که بگی من یه کاری انجام بدم! می خواهی به من بگی… یه کاری رو که… من میتونم با خونه عروسک انجام بدم؟ (هدف سریع تحلیلگر برقراری ارتباط با لورا و تلاش برای پیوستن به بازی کودک است. این هدف سطح مکانی برای ایجاد نوعی تعامل با کودک در درون هدف نهایی کمک به تغییر او قرار دارد.

بیمار: من… نمیدونم هنوز ( به عقب رفته ولی هنوز یک ارتباط ضعیف را حفظ می‌کند.)

تحلیلگر: باشه، من صبر میکنم تا خودت چیزی رو پیشنهاد کنی(به تعویق انداختن و پذیرش عدم تمایل لورا به اشتراک گذاری شوق و حرارتش)

بیمار: این اتاق قرار است فقط تخت باشد! (ابتکارعمل)

تحلیلگر: فقط تخت‌ها( تایید کردن/ تصدیق، هنوز در تلاش برای پیوستن)

بیمار: فک نمیکنم که اینجوری فایده داشته باشه. اون اتاق فقط تخت داره این اتاقم فقط تخت داره (عقب کشیدن)

تحلیلگر:اوکی…دو تا اتاق…و فقط تخت‌ها( دوباره تایید و تصدیق کردن پیش‌قدم شدن لورا)

بیمار: اره.خوب، در واقع… اون اتاق خواب قرار نیست باشه. این قراره اتاق خواب باشه (عقب کشیدن/جلو رفتن؛ تکرار بازی دو قطبی بودن؛ این بار جهت هم ظاهر می‌شود)

تحلیلگر: باشه

بیمار: پس این مطابقت داره (حرکت به جلو در جهت تایید شده. اکنون به نظر می رسد که این جهت نشان دهنده حرکتی به سمت با هم بودن بین این دو نفر است – “مطابقت”.

بیمار: و فقط یه راه واسه رفتن به اون جا هست. تو باید سوار شی… و بپری رو تخت…اینجوری (دسترسی برای حفظ فاصله بین‌ذهنی راحت، به شدت کنترل می شود. اما شرایط از “هیچ کس نمی تواند وارد شود” به “یک راه وجود دارد” تغییر کرده است.)

در این توالی کوتاه، تحلیلگر در تلاش است تا به کودک بپیوندد. کودک در مورد به سرعت گرم گرفتن مردد است و در پاسخ به هر یک از ابتکارات تحلیلگر برای پیوستن به او عقب نشینی می کند و تحلیلگر تسلیم می شود و استنباط می کند که لورا در این مرحله نمی تواند ابتکارعمل را به اشتراک بگذارد. لورا فرآیند خاص خود را طی می‌کند (پیش‌قدم شدن، که به دنبالش عقب نشینی جزئی پیچیده با هر یک از حرکات تحلیلگر رخ می‌دهد) طوری که آنها در واقع کاری را با هم انجام می دهند. کودک و تحلیلگر با انتخاب حرکت بعدی خود در پاسخ به کاری که دیگری انجام می‌دهد، در فضای بین‌ذهنی خود گفتگو می‌کنند.

سکانس دوم(۲۶ ثانیه بعد شروع می‌شود)

بیمار: هوم، یه عالمه پتو!

تحلیلگر: اوکی…یادت نره، من منتظر دستوراتتم. میتونم بهت ملحق بشم؟

بیمار:[خنده]هومم. همیشه سخته پتوها(blankets) رو پیدا کنی [در حال گشتن داخل جعبه اسباب‌بازی‌هاست ولی به نظر می‌رسد چیزی که دنبالش است را نمی‌تواند پیدا کند] (انحراف / تردید، و اجتناب از تعامل مستقیم)

تحلیلگر: چیا رو؟ (درمانگر حرف لورا را اشتباه شنید و فکر کرد که میگوید بچه‌های خالی(blank kids). متوجه نشدن و پرسش از کودک جهت واضح شدن و ارتباط مستقیم بیشتر)

بیمار: پتوها!!!! (تماس بیشتر بدون مرتبط شدن)

تحلیلگر: آهان، پتوها. این نمایش تواه و خوب حداقل ما دوتامون توش هستیم.

بیمار: پیدا کردن بالشت‌ها هم سخته (لورا موضوع پیدا نکردن چیزی را تکرار می کند. ناتوان از پیدا کردن چیزی که به دنبالش است، با تغییر به چیزی دیگر سازگار می‌شود، اما وقتی جستجوی او نتیجه‌ای نداشت، دوباره باید مسیر خود را تغییر دهد. هنوز درگیری با درمانگر را در حالت تعلیق نگه می‌دارد، اما تکه‌های کوچکی از تماس را اضافه می‌کند).

تحلیلگر: آره، بعضی از بالشت‌ها و پتوها ممکنه…یه جورایی… یه اتفاقی براشون افتاده باشه (تحلیلگر به دنبال راهی برای حفظ ارتباط بدون افزودن محتوا یا جهت خاصی است. این یک مکان نگهدارنده است، به نظر می رسد موفقیت‌آمیز بوده زیرا کودک به کار دیگری مشغول می‌شود.)

بیمار:آره، خوب… این یه میزه… فقط اینکه ما دو تا ازش رو می‌خوایم (بله، اولین اشاره به “خوب”)

تحلیلگر: میخوای من یه نگاه بندازم؟ میتونم الان بهت ملحق بشم، اگه یه چیزی برات بیارم اجازه ورود به اتاق بازیت رو دارم؟)

بیمار: اره… پیداش کردم! اره، میتونی بیای پیش من، یه چیزی بهم بدی. وایسا، چیزی که میخواستمو پیدا کردم، کمک نیاز نیست ( این قسمت “نیاز نیست” از نظر اهمیت در جایگاه پایین تری قرار دارد، زیرا همه چیز برای ملحق شدن ایجاد شده است، و پس از سه پیشنهاد کمک توسط تحلیلگر به عنوان راهی برای پیوست به کودک، و دو دفعه امتناع کودک برای جدا ماندن، لورا بالاخره به هم پیوستن را می‌پذیرد).

تحلیلگر: آفرین بهت! من این شروع اشتیاقت برای اینکه گذاشتی من بهت ملحق بشم رو متوجه شدم و دوسش دارم!

دوباره، همزمان که آنها تعاملشان را دوباره از سر گرفته و به طور اتفاقی به یکدیگر پاسخ می‌دهند ما می‌توانیم رفت و برگشت بین این دو را ببینیم. فهمیدیم که در این سطح افراد نمی‌دانند از این لحظه به لحظه بعد چه اتفاقی می‌افتد (اگر لورا پتوها را پیدا می‌کرد چه می‌شد؟ یا اگر تحلیلگر به جای شنیدن کودکان خالی، از همان ابتدا کلمه پتوها را درست می‌شنید) و طرفین حتی با وجود بودن در یک مسیر بازهم نیاز به بداهه پردازی دارند. ممکن است ندانیم که بیمار چه خواهد گفت یا تحلیلگر چگونه پاسخ خواهد داد. این تعامل همیشه در حال پدیدار شدن و تکامل یافتن است، عمدتاً به صورت فی البداهه. اهداف همچنان شکل گرفته و با ادامه تعامل تغییر می‌کنند (مثلاً تغییر از پتوها به میزها، و در سطح بین‌ذهنی تغییر از کنار گذاشتن درمانگر به سمت سست شدن گاردهای دفاعی لورا). بنابراین، حداقل در سطح مکانی، غیرقابل پیش بینی بودن و عدم قطعیت از ویژگی‌های این فرایند است. وقتی دو نفر در تعامل با یکدیگرند، مجموع رفتارهای آنها در لحظه در یک بافت رفتاری به صورت مشترک ساخته می‌شود و از گذشته به عنوان یک پس‌زمینه استفاده می‌شود. هر یک از طرفین در یک فرایند پیوسته فی البداهه که شامل تطبیق یافتن پیوسته هر فرد نیز هست، از طرف مقابل تاثیر پذیرفته و به او پاسخ می‌دهد. این تطبیق‌ها را بر چه اساسی انجام می‌دهند؟ این تطبیق یافتن فقط می تواند بر اساس راهبردهای انطباقی آنها و در واقع دانش ضمنی رابطه‌ای باشد، که در اعمال هر فرد یعنی کنش‌های گفتاری، و تعاملات او قرار دارند. عمدی بودن، همانطور که از تعامل استنباط می‌شود، ضرورتاً معانی‌ای را ایجاد می‌کند. و از آنجایی که آنچه اتفاق می‌افتد توسط طرفین تعامل‌کننده و همزمان در حین وقوع تشکیل می‌شود، می‌تواند تنها یک فرآیند خلاقانه، خودانگیخته و هم‌آفرین باشد. این همان فی البداهه ساختن است.

نمونه هایی از درمان روانکاوانه بیماران بالغ را نیز می توان از دیدگاه سطح مکانی مشاهده کرد. به عنوان مثال، در نظر بگیرید که وقتی بیمار در سکوت فرو می رود چه اتفاقی می افتد. تا زمانی که هم بیمار و هم تحلیلگر با سکوت «موافق باشند» سکوت وجود دارد. اما سکوت شامل چه چیزی است؟ آیا این خواسته دیگری است، یا به دلیل اجبار و زورگویی، توافق کردن، نفس کشیدن، تنش داشتن، مسالمت آمیز بودن یا بازیگوشی است؟ آیا تفسیرهای این دو از سکوت تفاوت دارد؟ هر یک از طرفین بر‌اساس تاریخچه منحصر‌به‌فرد خود، ارزیابی مداومش از آنچه در حال وقوع است و احساسات متعاقب با آن را می‌سازد. فرض کنید تحلیلگر تصمیم می‌گیرد بعد از دو دقیقه چیزی بگوید. مسائل از آن نقطه به بعد پیش خواهد رفت. اگر تحلیلگر تصمیم می گرفت بعد از پانزده ثانیه چیزی بگوید، مسیر بعدی متفاوت می‌بود. می توان گفت راه های زیادی وجود دارد که طی نشده است. به این معنا، فرآیند تعاملی همیشه در حال خلق شدن بوده و غیرقابل پیش‌بینی است، زیرا با وجود تنظیمات خردی که هر فرد در مقابل دیگری انجام می‌دهد، نیات نیز تغییر می‌کنند. اینکه این مسیر تعامل قرار است به کجا برود، تنها پس از انجام آن مشخص خواهد شد.

تعامل یک فرآیند درهم و برهم است

هر فرد یک مرکز مستقل ابتکارعمل است. بنابراین، هیچ دو شریکی هرگز نمی توانند در تعامل خود کاملاً همسو باشند. همچنین، همسویی لزوما مطلوب نخواهد بود. از آنجایی که تعامل فی‌البداهه است، تعاملات ضعیف نیز اجتناب ناپذیر هستند. تعامل کنندگان از کنار یکدیگر خواهند گذشت. آنها می روند، برمی‌گردند، مکث می‌کنند و نشان می‌دهند که می‌خواهند همه چیز ادامه یابد یا تغییر کند. فرآیند تعاملی منابع بسیاری از “صدا” یا درهم‌ریختگی دارد که بخشی از پیچیدگی تعامل است. تغییر لورا از پتو به بالش و درست نشنیدن تحلیلگر او را به خاطر بیاورید. لغزش اجتناب‌ناپذیر، ناکارآمدی یا درهم‌ریختگی توسط سیستم‌های روانی موازی متعددی که «ذهن» را تشکیل می‌دهند، به دلیل مشکلات ذاتی در شناخت ذهن دیگری، و این واقعیت که هر فردی انگیزه‌ها و تفاسیر خاص متفاوتی دارد، به وجود می‌آید. با این حال، این اشتباهات تعاملی اجتناب ناپذیر امکان مذاکره مجدد، اتصال به روشی متفاوت و تغییر جهت را نیز فراهم می‌کند. از این منظر، درهم‌ریختگی نیز مولد است. همچنانکه که هر شریک تلاش های متعددی برای تعامل با دیگری ایجاد می‌کند، احتمالات جدیدی برای این تعامل ظاهر می‌شود. در تطابق با مدل تنظیم متقابل، وجود شیوه‌هایی برای همسویی مجدد از ویژگی‌های حیاتی است. تصویر بالینی زیر (فشرده شده برای وضوح) ناهماهنگی و همسویی مجدد این فرآیند نظارتی را نشان می‌دهد. ژان (بیمار) می گوید که همکارش (کاس) متعصب و گمراه است، اما من او را تسکین داده و اوضاع را آرام می‌کنم.

تحلیلگر: این چیه که سعی در آروم کردنش داری؟

بیمار: احساس میکنم حقیره. یه احمقه. همیشه چیزای غلط میگه.

تحلیلگر: چی غلطه؟

بیمار: و من از حرفای کر کننده‌اش اذیت شدم

تحلیلگر: چی حس اذیت کننده بودن میده؟

بیمار: حس می‌کنم ارتباطم باهاتون رو از دست دادم. خیلی چیزای زیادیه که می‌خوام بهتون بگم… و شما به سوال پرسیدنتون ادامه می‌دید!

تحلیلگر:اوه

بیمار: سرکار که کاس همش میره رو اعصاب من، الانم اینجا شما دارید عصبانی‌ام می‌کنید. ظاهرا که کل دنیا میره رو اعصابم!

تحلیلگر: شاید این حس که یه نفر تو همون مسیری که تو می‌خوای نیست، اعصابت رو خورد می‌کنه.

بیمار: شاید. چون یهو حس میکنم نیروم رو از دست دادم. احساس می کردم می‌خوام همه چیزهایی را که من رو ناراحت کرده به شما بگم. بعدش یهو حس می‌کنم که چه فایده‌ای داره؟

در بخش اول این دیالوگ، تحلیلگر و بیمار نیات یکدیگر را درک نمی‌کنند، اگرچه این عدم همسویی تنها زمانی ظاهر می‌شود که بیمار، با عصبانیت، به آن اشاره می‌کند. با این حال، توجه او به ناهماهنگی، هر دو طرف را درگیر فرآیند یافتن توازن بهتری می‌کند به این صورت که از طریق کلامی به شناسایی ناهمسویی‌ها می‌پردازند. البته باید توجه داشت که در زمان‌های دیگر، این فرآیند می‌تواند در سطح ضمنی و از طریق تنظیمات خودکاری که در هوشیاری نیستند، رخ دهد. احتملا، اگر نوعی تحریک‌پذیری در لحن صحبت بیمار حس شود، تحلیلگر ممکن است با حس کردن اشکالی در کار، از پرسشکردن فعالانه خودداری کند.

حرکات رابطه ای و فرآیند افزایش تناسب

ما در نظر می گیریم که سیستم‌های خودسازمان‌یافته به سمت انسجام بیشتر تمایل دارند. در یک سیستم زنده سالم باید هم فرد و هم شرایط را درنظر بگیریم. در موقعیت درمانی این مسئله شامل خود تحلیلگر، بیمار و همچنین الزامات خاصی می‌شود. ساختار درمانی، مراجعه به درمانگر برای کمک به تغییر، کنار گذاشتن ارضای نیازها و آرزوهای تحلیلگر، نقش روانکاو در ساختن دوباره معانی جدید با کمک بیمار، بازداری از به اشتراک گذاری فضای زندگی توسط روانکاو و بسیاری از عوامل مشابه دیگر، همگی شامل الزامات خاص درمانی می‌شوند. در این بافت درمانی، تعاملات مناسب بین تحلیلگر و بیمار منجر به ظهور تدریجی یک وضعیت دوتایی منسجم‌تر می شود، وضعیتی که می تواند به آرامی، گام به گام و به طور ضمنی اتفاق بیفتد. این حرکت به سمت انسجام بیشتر را می‌توانیم به شکل حسی از تناسب و اختصاصی بودن فضای دو نفره که مولد نوعی از بهزیستی است، تجربه کنیم. باید توجه داشت که ما به موضوع انسجام صرفاً بر اساس تعبیر فرد از واقعیت فکر نمی‌کنیم. برای مثال، در شرایط بیمارگونه ای مانند پارانویا، ساختار هذیانی یک فرد از واقعیت، حتی اگر از نظر منطقی سازگاری درونی داشته باشد، ناهماهنگی قابل توجهی را در تناسب بین بیمار و محیط بزرگتر مرتبط با تحلیلگر و فضای تحلیلی ایجاد می کند؛ یک گسست درون سیستم که منجر به فاصله گرفتن از توازن و خاص بودن فضای درمان می‌شود. با این حال، برای بحث در مورد روند حرکت به سمت افزایش انسجام زوج تحلیلی، باید واحد تعاملی کوچکتری را در نظر بگیریم که آن را “حرکت رابطه ای” نامیده‌ایم. با درنظر گرفتن آنچه که در درگیری درمانی در سطح مکانی اتفاق می‌افتد، اصطلاح حرکت رابطه‌ای را استفاده کردیم تا بتوانیم کوچکترین بخش از عمل کلامی و غیرکلامی که قابلیت تجزیه شدن به یک قصد بین‌ذهنی را دارد مشخص کنیم. مشکل اصلی که ما با آن مواجه شدیم، این بود که در حالی که اعمال قابل مشاهده هستند، مقاصد یا معانی مرتبط با آنها باید استنباط شوند. اما بر اساس مطالعات رشدی‌ای که این فرضیه را تایید می‌کنند، ادعا می‌کنیم که این فرآیند استنباط نیات افراد از طریق تجزیه اعمال، هسته اصلی دانش ما درباره نحوه عملکرد مغز و شیوه‌ای که ما دیگران را می‌فهمیم است. این استنباط‌ها در مورد نیات دیگری، ماده خامی است که از طریق آن حرکات رابطه ای فرد که هدایت‌گر کنش بین‌فردی هستند ساخته می‌شوند. واکاوی کردن نیات افراد یک مسئله حیاتی است که طرفین تعامل با آن رو‌به‌رو هستند. رابطه بین عمل مشاهده شده و قصد استنباط شده رابطه‌ای سست است. تجزیه یک عمل به نیات یا معنا، اغلب مستلزم نوعی تکرار و افزونگی در توالی‌های تعاملی افراد است تا بتوان «تفسیر‌های» جایگزین احتمالی را ارزیابی و رد کرد. این فرآیند استنتاج و ارزیابی همیشه در سطح ضمنی رخ می دهد. ابهام مداوم در استنباط نیت یا ردیابی هدف فرد دیگر منجر به همان درهم‌ریختگی غیرقابل اجتناب در فرایند تعامل می‌شود که این درهم‌ریختگی در طبیعت ذهن انسان ذاتا وجود دارد. هر یک از پارتنرها نه تنها اعمالی را مطرح کرده و به تفسیر نیت‌های طرف مقابل می‌پردازند، بلکه در شکل‌دهی به اعمال و نیات طرف مقابل نیز تأثیر دارند. با گذشت زمان و تلاش مستمر برای دستیابی به فعالیتی مناسب تر، قصد‌های هر یک ممکن است به طریق فراینده‌ای به صورت ضمنی شناسایی شده و توسط دیگری و با حرکات متناسب تر پاسخ داده شود. به همین دلیل است که حرکت رابطه‌ای جنبه‌ای از فرآیند بین‌ذهنی است که نمی‌توان از قبل نوع و زمان خاصی از یک عمل را به آن نسبت داد.

با همسو شدن نیات، فعالیت‌های مشترک جدید و پیش‌بینی‌نشده‌ای می‌توانند ظاهر شوند که هرکدام به طور مستمر بر‌اساس عملی اکتشافی مانند پرسیدن از اینکه آیا در جلسه با هم هستیم یا آیا اینجا جایی است که من می‌خواهم باشیم ارزیابی می‌شوند. روند اکتشاف و سنجش تناسب در حال انجام است. در دیدگاه ما، این تناسب به طور مداوم به وسیله آگاهی از اعمال تکمیل ‌کننده دیگری در پاسخ به ابتکار عمل خود فرد احساس می‌شود. با این حال، این تشخیص لازم نیست که صریح باشد و در واقع نیازی به آگاهی در سطح آگاهانه ندارد. رسیدن به توازن، احساس سرزندگی و رفاه را باعث می‌شود زیرا انسجام در سیستم دوتایی(روانکاو و بیمار) به عنوان یک کل منسجم افزایثش می‌یابد. این توازن در حرکات رابطه‌ای همچنان که در تعامل مادر-فرزند ایجاد تغییر می‌کند، در تعامل تحلیلگر-بیمار نیز تغییر را سرعت می‌بخشد. توازن و تناسب در ابعاد مربوط به رابطه ، مدل‌های تعاملی خودانگیخته، منسجم‌تر و مشارکتی‌تر حرکات رابطه‌ای، منجر به تغییراتی در فرآیند حرکتی رو به جلو می‌شود. هر بار که یک تناسبی وجود دارد، حتی یک دقیقه، زوج تحلیلی در مکان تقریبا متفاوتی خواهند بود. به یاد بیاورید که لورا و تحلیلگر از موضع «هیچکس نمی‌تواند وارد اتاق شود» به «فقط یک راه برای ورود وجود دارد» تغییر مکان دادند. این همان مکان کمی متفاوت است. از منظر سطح مکانی ضمنی، کار آنها با یکدیگر به بافتار جدیدی تغییر داده شد که از آن جا می‌توان به پیش رفت. فضای بین‌ذهنی مشترکی که آنها ایجاد کردند سیستم را به سطح انسجامی پیچیده‌تری سوق داد. آنچه ایجاد شده به هردو تعلق داشته و بخشی از شناخت رابطه‌ای ضمنی آن‌ها از یکدیگر می‌شود.

تناسب و تغییر از دیدگاه تئوری سیستم‌های پویا

در کنار تحقیقات رشدی، نظریه سیستم های پویا مجموعه مهمی از اصول را در مورد فرآیندهای تغییر ارائه کرده است. مفاهیم ‌ویژگی های نوظهور (emergent properties) و حالت های مجذوب‌کننده (attractor states) به طور خاصی به در نظر گرفتن فرآیندهای تغییر در درمان‌های روان پویایی مرتبط هستند. ویژگی‌های نوظهور تغییراتی در یک موجود زنده هستند که توسط طراحی ارگانیسم از قبل مشخص نشده‌اند، اما به عنوان جنبه‌ای از رابطه ارگانیسم– بافتار تکامل می‌یابند. حالت جذب کننده یک الگوی پایدار است و می‌توان آن را جایی در نظر گرفت که سیستم با اینکه مطلقا موظف نیست، «ترجیح می‌دهد» که در آنجا ساکن شود. در مقالات قبلی ما به آگاهی ضمنی رابطه‌ای فرد به عنوان یک ویژگی ضروری اشاره کردیم. این آگاهی ضمنی مجموعه‌ای از محدودیت ها را ایجاد می کند که تشکیل دهنده وضعیت‌های جذب کننده هستند که در آن زمینه(های) رابطه درونی و بیرونی آن فرد تمایل به بودن دارند، زیرا چنین “آگاهی‌ای”، آنچه از نظر رابطه‌ای و درونی برای فرد امکان پذیر است را تحت تاثیر قرار می‌دهد. فرآیند تحلیلی ناگزیر شامل کار همزمان در سطوح عاطفی، شناختی و فعال برای غیرفعال کردن فرایند‌ها و معانی قدیمی با ته مایه منفی‌ است، در حالی که به طور همزمان راه‌های یک‌دست‌تر، منعطف‌تر و منسجم‌تر را برای با هم بودن ایجاد می‌کند. بی‌ثباتی برای انتقال سیستم به شیوه‌ای متفاوت از حالت همیشگی آن ضروری است، اما به طور متناقضی، ایمنی پیش‌نیاز آن است.

عناصر تعاملی که تغییر را کاتالیز می کنند

اکنون آشکار شد که ما بر آنچه در تعامل و در سطح مکانی اتفاق می‌افتد تأکید زیادی داریم. به جایی بازگشتیم که روانکاوی آغاز شد، جایی که فروید (1895) اولویت را به عمل داد. و پس از معرفی مدل ساختاری، به طور ضمنی به این موضع بازگشت که درمان باید رشدی باشد و اتفاقی بین بیمار و تحلیلگر بیفتد. دیدگاه ما این است که تناسب داشتن، به عنوان یک بافت جدید، پتانسیل را برای گسترش بیشتر اشکال جدید تجربه مشترک ایجاد می‌کند. این موضوع زمینه بین‌ذهنی را تغییر می دهد و انتظارات ضمنی رابطه‌ای هر یک از طرفین را هم تغییر می‌دهد. با چنین تغییری، فرصت برای گسترش ابتکارات جدید(تغییر) ممکن می‌شود. در تعامل درمانی، تغییرات به جریان تعاملی وارد می‌شوند و فرصت‌هایی را برای توافق یا عدم توافق ایجاد می‌کنند. هنگامی که توافق هست یا به عبارتی نوآوری‌های طرفین در تناسب با یکدیگر‌اند، فراگیری بیشتری ایجاد می شود، به این معنا که هر یک در آن لحظه چیزی اساسی را در مورد وضعیت آگاهانه طرف دیگر درک کرده است. همانطور که جهت جریان تعاملی تغییر می‌کند، اگاهی ضمنی رابطه‌ای نیز تغییر می‌کند. در صورتی که توافقی صورت نگیرد، انسجام و فراگیری بیشتر به طور بالقوه محدود شده یا از آن جلوگیری می‌شود. در حالی که ما مفهوم‌سازی‌های خود را به لحظات پربار محدود می‌کردیم، چیزی که به آن تأکید نکردیم این موضوع بود که تناسب داشتن یا به‌طور خاص تشخیص اقدامات تکمیلی، مفهوم بالینی اصلی است که گرایش سیستم‌ها به انسجام بیشتر را نشان می‌دهد. این تناسب به طور مداوم با توجه به سطوح مختلفی از فعالیت عمدی اتفاق افتاده، در یک فرآیند حرکت رو به جلو ارزیابی شده و مسائلی را که در این مسیر وارد می‌شوند بررسی می‌کند. رسیدن به این تناسب منجر به تغییرات تدریجی در آگاهی ضمنی رابطه‌ای می‌شود که به عنوان “بهتر شدن” تجربه می‌شوند.

خلاصه و نتیجه گیری

اگرچه این موضوع که در پس همه رفتارها انگیزه‌ای هست سنگ بنای نظریه روانکاوی بوده است، اما هرگز در سطح بین‌ذهنی و در حوزه دانش ضمنی در سطح مکانی درنظر گرفته نشده است. ما معتقدیم این سطح، ضمیمه و مکمل مهمی برای مفاهیم روانکاوانه سنتی مانند انتقال/ انتقال متقابل و ناخودآگاه است. جهت گیری رشد ما را به این نتیجه می رساند که این سطحی است که در آن رویه های عاطفی یا آگاهی‌های ضمنی رابطه‌ای در طول زندگی ایجاد و سازماندهی مجدد می‌شوند. علاوه بر این، بسیاری از اطلاعاتی که هم تحلیلگر و هم بیمار درباره یکدیگر و رابطه‌شان جمع آوری می‌کنند، از حیطه ضمنی ناشی می‌شود. تا زمانی که این مورد تصدیق نشود، بسیاری از آنچه در یک تجزیه و تحلیل رخ می‌دهد از قلم خواهد افتاد. بنابراین نیاز به بررسی دقیق ما در تلاش برای درک اقدامات درمانی در این سطح دارد. از طریق ارزش‌گذاری عاطفی در ارتباط با دیگران می‌توانیم به آگاهی ضمنی رابطه‌ای نفوذ کنیم. این آگاهی تمرکز توجهی را سازماندهی کرده و فرآیند تشکیل استنتاج و عمل را هدایت می‌کند. از این طریق، گذشته همراه می شود، تعامل تنظیم میشود و معنا نیز تولید می‌شود.

با چهار نکته به پایان می‌رسیم: اولاً، تغییر درمانی در لحظات کوچک و کم بار و همچنین گهگاه در لحظات و لحظات پربار اکنون اتفاق می‌افتد. دوم، تغییر درمانی مستلزم تغییر در آگاهی ضمنی رابطه‌ای است و این تغییر در جریان مداوم حرکات رابطه‌ای هر یک از طرفین در سطح مکانی رخ می‌دهد. سوم، تغییر در آگاهی ضمنی رابطه‌ای با دستیابی به راه های منسجم‌تر و فراگیرتر برای با هم بودن به وجود می‌آید. و در نهایت، راه‌های منسجم‌تر برای با هم بودن از طریق فرآیند تشخیص اختصاصی تناسب بین ابتکارات دو طرف به دست می‌آید.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 


WhatsApp-Image-2022-05-31-at-5.29.03-AM.jpeg
خرداد ۱۰, ۱۴۰۱

Non-Interpretive Mechanisms in Psychoanalytic Therapy
 /The ‘Something More’ Than Interpretation
The Process of Change Study Group , Daniel Stern , Louis Sander , Jeremy Nahum , Alexandra
(1998) Harrison , Karlen Lyons-Ruth , Alec Morgan , Nadia Bruschweiler-Stern and Edward Tronick

مکانیسم های غیر تعبیری در درمان روانکاوی چیزی بیشتر  از تعبیر/ نویسنده: گروه مطالعه ی فرایند تغییر، دانیل استرن، لوییز ساندر، جرمی نائوم ، الکساندرا هریسون، کارلن لیونز-روث، الک مورگان، نادیا بروشویلر – استرن و ادوارد ترونیک 1998/ مترجم: پارمیس احمدی زاده

در حال حاضر عموما پذیرفته شده است که برای ایجاد تغییر درمانبخش، به چیزی بیشتر از تعبیر نیاز است. نویسندگان با استفاده یک رویکرد مبتنی بر مطالعات اخیر بر روی تعامل مادر- نوزاد  و سیستم های پویشی غیر خطی و رابطه  ی  آنها با نظریه های ذهن ،  بیان می کنند که این ” چیز بیشتر“  درون  فرایند بینادرونیتی و تعاملی نهفته است که باعث به وجود آنچه آنها به نام ” شناخت رابطه ای ضمنی “ می خوانند می شود. این حیطه ی عملی و رابطه ای، به لحاظ درون روانی متمایز از حیطه ی نمادین می باشد. در رابطه ی تحلیلی، این حیطه شامل لحظات بینادرونیتی است که بین تحلیل گر و بیمار رخ می دهند و می توانند سازمان های جدید را در درون ایجاد کنند، یا نه تنها رابطه بین کنشگر ها را مجددا سازماندهی کنند، بلکه از آن مهم تر، شناخت عملی ضمنی بیمار، یعنی سبک وی برای ارتباط با دیگران را نیز مجددا سازماندهی کنند. کیفیت خاص و نیز پیامدهای این لحظات  ( لحظات حال، ” لحظات ملاقات“ ) بر حسب یک فرایند توالی دار که به نام ” پیشروی“  می خوانند، مدل سازی شده است. مفاهیمی مثل رابطه ضمنی مشترک، انتقال و انتقال متقابل نیز در چهارچوب پارامتر های این نقطه نظر مورد بحث قرار  گرفته اند، که با سایر نظریه ها درباره رابطه و نیز با روانشناسی خویشتن فرق دارد. به طور خلاصه می توان گفت که کنش درمانبخش و قدرتمند در بطن شناخت رابطه ای ضمنی صورت می گیرد. نویسندگان بیان می کنند که  بخش زیادی از آنچه به عنوان تاثیر درمانبخش پایدار  در نظر گرفته شده است حاصل این گونه تغییرات در این حیطه ی رابطه ای بینادرونیتی  می باشند.

مقدمه

درمان  های روانکاوی چگونه موجب تغییر می شوند ؟ مدت های مدیدی است که توافقا گفته می شود که به چیزی بیشتر از تعبیر، به معنی خودآگاه کردن ناخودآگاه ها نیاز است. از زوایا و نقطه نظرهای مختلف درباره این چیز بیشتر صحبت شده است، مثلا از دیدگاه های متضاد و قطبیتی که در آنها این چیز بیشتر یا به عنوان کنش های روانشناختی در نظر گرفته شده است یا کلمات روانشناختی، به عنوان تغییر در ساختارهای روانشناختی یا به عنوان خودآگاه سازی و باطل سازی واپس رانی،  به عنوان  ایجاد یک رابطه تغییر ساز با درمانگر یا به عنوان ارائه اطلاعات تغییر ساز به بیمار. بسیاری از نویسندگان روانکاوی گرا، از ابتدای جنبش روانکاوی تا به امروز، به طور مستقیم یا غیر مستقیم این مسائل را مورد بحث قرار داده اند ( فرنزی و رانک 1924 ،  فنیچل  و همکاران 1940 ، گرینسون 1967 ، لووالد 1971 ، استربا 1940 ، استریچی 1934 ،  وینی کات 1957 ، زتزل 1956). اخیرا نویسندگانی همچون  اهرنبرگ (1992) ، گیل (1994) ، گرینبرگ (1996) ، لاکمن  و بیبی  ( 1996) ، میچل  (1995) ، سندلر  (1987) ، شوابر (1996) و استولورو و همکاران (1994) به بحث درباره این مسائل پرداخته اند.

در این مقاله یک درک تازه از این چیز بیشتر ارائه می شود، و سعی می شود تا مکان و شیوه عملکرد این چیز بیشتر در رابطه درمانی نشان داده شود. ما به این منظور یک چشم انداز رشد گرا را نسبت به مطالب  و مواد بالینی اتخاذ می کنیم.

شواهد روایتی نشان می دهند که اکثر بیمارها بعد از پایان درمان موفق، دو نوع رویداد گره ای که به نظر خودشان موجب تغییر آنها شد را به یاد می آورند. یک رویداد مربوط است به تعبیرهای کلیدی که موجب تغییر آرایش درون روانی آنها شده بودند. رویداد دیگر مربوط است به ” لحظات “ خاص حاکی از ارتباط صادقانه و فرد به فرد  با درمانگر، که موجب تغییر رابطه با وی شده بودند و به این طریق ادراک بیمار درباره خودش را تغییر داده بودند. این گزارش ها  نشان می دهند که علت شکست خوردن یا قطع شدن بسیاری از درمان ها، نه تعبیرات غلط  یا پذیرفته نشده، بلکه نبود فرصت برای ایجاد یک ارتباط معنادار بین دو نفر می باشد. گرچه نمی توانیم ادعا کنیم که بین کیفیت آنچه فرد به خاطر می آورد  و ماهیت نتیجه ی درمانی،  یک همبستگی نظیر به نظیر وجود دارد، اما در عین حال نمی توان از این حقیقت چشم پوشی کرد که هم لحظات ملاقات صادقانه  و هم نقصان و فقدان این ملاقات ها،اغلب با وضوح زیاد به عنوان رویدادهای محوری درمان به یاد آورده می شوند .

در مقاله حاضر این دو پدیده ی تغییر ساز از هم تمایز داده می شوند: یعنی تعبیر  و ”  لحظه ملاقات “. همچنین این سوال مطرح می شود که این دو رویداد تغییر ساز در کدام حیطه ی رابطه ی درمانی رخ می دهند. در عین حال که ممکن است تعبیر و ” لحظات ملاقات“ برهم کنشی کرده و امکان پدیدار شدن یا تقویت یکدیگر را فراهم کنند، اما نمی توان یکی را بر حسب دیگری توضیح داد. همچنین هیچ کدام از این دو یک جایگاه برتر به عنوان توضیح و توجیهی برای تغییر را اشغال نمی کند، بلکه به عنوان دو پدیده ی جدا باقی می مانند.

حتی تحلیل گرانی که به تقدم تعبیر به لحاظ تغییر سازی اعتقاد دارند به راحتی قبول می کنند که معمولا تعبیرات خوب مستلزم آمادگی هستند و یک چیز بیشتر را همراه خود دارند. یکی از معایب این دیدگاه کلی درباره ی تعبیر این است که مشخص نمی کند کدام بخش از فعالیت تعبیری گسترده واقعا آن چیز بیشتر است و کدام بخش یک بینش محض از طریق تعبیر است. بدون وجود یک تمایز دقیق، نمی توان مشخص کرد که  آیا این دو به لحاظ مفهومی بهم مرتبط هستند یا کاملا متفاوت از هم می باشند.

با این وجود، قصد ما این نیست که یک رقابت کاذب را بین این دو رویداد تغییر ساز ایجاد کنیم. این دو مکمل یکدیگر هستند. در حقیقت ، قصد ما این است که آن چیز بیشتر را کشف کنیم، چرا که درک کمتری درباره آن وجود دارد.

به منظور درک این چیز بیشتر یک چهارچوب مفهومی ارائه خواهیم کرد و مکان و شیوه عملکرد آن را شرح خواهیم داد ( همچنین به ترونیک 1998 رجوع شود). نخست، ما بین تغییرات درمانی در دو حیطه تمایز ایجاد می کنیم: حیطه ی اظهاری، یا کلامی و خودآگاه و حیطه ی ضمنی، عملی یا رابطه ای ( به کلایمن 1991 ، لیونز- روث ، در حال چاپ رجوع شود). سپس یک چشم انداز نظری که حاصل مدل مبتنی بر سیستم های پویا از تغییر رشدی است را بر روی فرایند تغییر درمانی اعمال می کنیم. این مدل به منظور بررسی فرایندهای ضمنی و عملی که بین دو نفر در یک رابطه رخ می دهند کاملا مناسب است.

رویکردی برای حل مشکل

رویکرد ما مبتنی بر ایده های اخیری است که حاصل مطالعات رشدشناسی بر روی تعامل مادر- نوزاد  و نیز حاصل مطالعه ی سیستم های پویشی غیر خطی و رابطه آن ها با رویدادهای ذهنی و روانی هستند. همچنان که ما دیدگاه خود درباره ی چیز بیشتر را در درمان روانکاوی شرح می دهیم، این چشم اندازها را نیز توضیح خواهیم داد. ما به منظور توضیح دیدگاه های خود ناگزیر به  پرداختن به  مفاهیمی همچون ” لحظات ملاقات“، رابطه ی ”واقعی“، و صداقت می باشیم. ما در اینجا یک مقدمه مفهومی را برای بخش های مربوط به فرایندهای رشدی و درمانی ارائه می کنیم.

 این چیز بیشتر را باید از سایر فرایندهای روانکاوی متمایز کرد. حداقل دو نوع دانش و شناخت، دو نوع  بازنمایی و دو نوع خاطره در روان درمانی های پویشی ساخته و سازماندهی می شوند. یکی از آنها  آشکار ( اظهاری ) و دیگری ضمنی ( عملی ) است. هنوز مشخص نیست که آیا این ها در حقیقت دو پدیده ی ذهنی متفاوت هستند  یا خیر. با این حال، در مقطع کنونی، اعتقاد ما این است که به منظور بررسی بیشتر لازم است این دو را جدا از یکدیگر در نظر بگیریم.

دانش و شناخت اظهاری، آشکار و علنی و خودآگاه است یا به راحتی خودآگاه می شود. این دانش به صورت نمادین  به شکل تصویری یا کلامی بازنمایی می شود. این دانش محتوا و مضمون تعبیرهایی است که درک خودآگاه و هشیار ما از سازمان درون روانی بیمار را اصلاح می کنند. در طول تاریخ روانکاوی،  تعبیر همواره به پویش های درون روانی وصل بوده است نه به قوانین ضمنی که بر تعاملات فرد با دیگران حکومت می کنند. در حال حاضر، این نقطه تاکید تغییر پیدا کرده است.

از سوی دیگر، دانش و شناخت عملی درباره ی رابطه ها، حالت ضمنی و ناآشکار دارد و هم خارج از توجه کانونی ما است و هم خارج از تجربه کلامی خودآگاه. این دانش و شناخت به صورت غیر نمادین به شکل آنچه بهنام ”  شناخت رابطه ای ضمنی“  خواهیم خواند بازنمایی می شود. اکثر آثاری که درباره ی شناخت عملی نوشته شده اند به مساله ی آگاهی از تعاملات بین بدن خودمان و جهان بیجان پرداخته اند ( مثل راندن یک دوچرخه). یک نوع دیگر نیز وجود دارد که به آگاهی از رابطه های بین فردی و بینادرونیتی ربط دارد، مثلا دانستن اینکه ” چطور با یک نفر دیگر رابطه داشته باشیم“ (استرن 1985 ، 1995).  به عنوان مثال، نوزاد از اوایل زندگی یاد می گیرد که کدام نوع از رفتارهای عاطفی مورد استقبال والدین خواهند بود و کدام نوع والدین را دور خواهند کرد و این موضوع در آثار مربوط به دلبستگی و پیوندمندی شرح داده شده است(لیونز-روث 1991). همین نوع دوم است که ما به نام ”  شناخت رابطه ای ضمنی “ می خوانیم. این گونه شناخت ها و دانستن ها موجب یکپارچگی عاطفه، ادراک و ابعاد رفتاری/تعاملی می شود. این شناخت ها می توانند خارج از آگاهی باقی بمانند، مثل ” دانسته ی فکر نشده “ ی بولاس ( 1987)  یا ” ناخودآگاه پیشینه “  سندلر  ( سندلر  و فوناگی 1997)، اما  در عین حال می توانند بستری نیز باشند برای بخش زیادی از چیزهایی که بعدا به صورت نمادین بازنمایی می شوند.

به طور خلاصه، دانش اظهاری از طریق تعبیرات کلامی ای بدست می  آید که درک درون روانی بیمار را در بطن رابطه ی ” روانکاوانه “ و معمولا انتقالی   اصلاح می کنند. از سوی دیگر، شناخت رابطه ای ضمنی از طریق ”  فرایند های تعاملی ، بینادرونیتی“  بدست می آید که میدان ارتباطی را در بطن آنچه به نام ” رابطه ی ضمنی مشترک0000000000“ می خوانیم اصلاح می کنند.

ماهیت    شناخت رابطه ای ضمنی

در روانشناسی رشد نوزادان پیش کلامی، ” شناخت رابطه ای ضمنی “ همواره یکی از مفاهیم اساسی بوده است. آزمایش ها و مشاهدات قویا نشان می دهند که نوزادان بر مبنای مقدار زیادی شناخت رابطه ای، با مراقبان خود ارتباط برقرار می کنند. نوزادان چشمداشت ها و انتظارات را از خود نشان می دهند و در صورت برآورده نشدن این انتظارات، تعجب یا ناراحتی را از خود بروز می دهند ( ساندر 1988 ، تروارتن 1979 ، ترونیک و سایرین 1978). افزون بر این، این شناخت ضمنی به شکل غیر نمادین درون بازنمایی ها و نمایانه های مربوط به رویداد های بین فردی ثبت می شود و این فرایند ثبت از ابتدای زندگی آغاز می گردد. این امر نه تنها در انتظارات نوزادها، بلکه بر تعمیم و کلی سازی برخی الگوهای تعاملی مشهود است ( استرن 1985 ، بیبی  و لاکمن  1988 ،  لیونز-روث 1991).

چندین نویسنده با انجام مطالعه بر روی فرایند رشد ( استرن 1985 ،1995، ساندر 1962، 1988، ترونیک و کوهن 1989، لیونز- روث و جیکویتز، در دست چاپ ) بر وجود یک فرایند تبادل مداوم در نخستین سال های زندگی تاکید کرده اند که شامل سلسله ای از تکالیف انطباقی بین نوزاد و محیط مراقبتی است. ساختار منحصر به فرد راهبردهای انطباقی، که در نتیجه ی این سلسله در هر فرد تشکیل می شوند، نخستین سازمان را برای حیطه ی ” شناخت رابطه ای ضمنی “ وی تشکیل می دهند. چندین اصطلاح و مفهوم پیشنهاد شده اند، که هر یک به نوعی یک پدیده ی رابطه ای متفاوت را توضیح می دهند. به عنوان مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: ” مدل های عملی درونی “ برای دلبستگی ( بولبی 1973) ، ” حلقه های روایتی نخستین “ و ” طرحواره های رابطه “ ( استرن 1995) ، ”  مضامین سازمان بندی “ (ساندر 1997) ، و ” نمایشنامه های رابطه ای “ ( تروارتن 1993). هنوز یک تعریف رسمی درباره ی نحوه بازنمایی این راهبردها ارائه نشده است.

شناخت رابطه ای ضمنی در بین نوزادان پیش نمادین، به ندرت حالت منحصر به فرد دارد. حجم وسیعی از شناخت های ضمنی درباره ی روش های بی شمار برای رابطه داشتن با دیگران، در طول زندگی ادامه پیدا می کنند، مثل بسیاری از شیوه های ارتباط با درمانگر، که آن ها را به نام انتقال می خوانیم. این شناخت ها معمولا به صورت نمادین بازنمایی نمی شوند، اما لزوما به لحاظ پویشی ناخودآگاه نیستند، به این معنی که به طور دفاعی از ورود به خودآگاه منع شده باشند. به نظر ما بخش زیادی از تعبیر انتقال، از داده هایی استفاده می کند که توسط تحلیل گر و درباره ی شناخت های رابطه ای بیمار جمع آوری شده اند. یک نمونه ی الگو  موردی است که گانتریپ ( 1975) از پایان جلسه اولش با وینی کات مثال می زند. وینی کات گفت: ” من حرفی برای گفتن ندارم، اما می ترسم اگر حرفی نزنم ، تو فکر کنی من اینجا حضور ندارم“ .

تغییرات ”  شناخت رابطه ای ضمنی “  چگونه تجربه می شوند

یکی از ویژگی های نظریه سیستم های پویا که به مطالعه ی ما مربوط  می شود عبارت است از اصل خودسازمان دهنده. اگر این اصل را بر روی سازمان روانی و ذهنی انسان به کار ببریم، می توان ادعا کرد که، در نبود یک پویش مخالف، ذهن از تمامی تغییرات و تحولات رخ داده در محیط بینادرونیتی استفاده می کند تا هر چه بیشتر شناخت رابطه ای ضمنی منسجم تر را ایجاد کند. در محیط درمان، این شناخت شامل درک هر کدام از افراد از تجربه ی خود و دیگری از رابطه می شود، حتی اگر رابطه بینادرونیتی  فی النفسه تحت موشکافی درمانی قرار نگیرد، مثلا ضمنی و ناآشکار باقی بماند. درست همان طور که تعبیر یک رویداد درمانی است که آرایش دانش اظهاری و خودآگاه بیمار را تغییر می دهد، به نظر ما آنچه ما به نام ”  لحظه ملاقات “ می خوانیم نیز همان رویدادی است که آرایش شناخت رابطه ای ضمنی را برای بیمار و تحلیل گر به یک طریق تغییر می دهد. از همین حیث است که ” لحظه “  به عنوان واحد  پایه ی تغییر درونی و ذهنی در حیطه ی شناخت رابطه ای ضمنی، اهمیت اساسی پیدا می کند. وقتی  تغییری در محیط بینادرونیتی رخ می دهد، ” یک لحظه ی ملاقات “  آن را زمینه سازی کرده است. این تغییر احساس خواهد شد و  محیطی که به تازگی تغییر کرده است همانند یک زمینه ی موثر و تازه عمل می کند که در آن، کنش های بعدی رخ می دهند و شکل می گیرند و رویدادهای گذشته دوباره سازماندهی می شوند. رابطه ای که به صورت ضمنی شناخته شده بود تغییر می کند و بنابراین کنش ها و رفتارهای ذهنی که در این زمینه ی متفاوت جمع می شوند نیز تغییر می کنند.

این مفهوم که زمینه های جدید منجر به مجموعه های تازه ای از عناصر سازنده ی یک سیستم می شوند یکی از اصول نظریه ی سیستم های عمومی است. فریمن (1994) همین اصل را در علم عصب شناسی توضیح داده است. او توضیح می دهد که در مغز خرگوش،  گروه های نورونی که  به وسیله بوهای  متفاوت فعال می شوند ، یک الگوی فضایی متفاوت را ایجاد می کنند. وقتی خرگوش با یک بوی تازه روبرو می شود ، این بو نه تنها الگوی منحصر به خود را می سازد،  بلکه الگوهای همه ی بوهای قبلی نیز تغییر می کنند. یک زمینه ی بویایی تازه ایجاد می شود، و هر عنصر پیشین دستخوش یک تغییر می شود.

ایده ی ” لحظه ملاقات “ حاصل مطالعه ی فرایند انطباق در رشد بود ( ساندر 1962، 1967، 1987، ناهوم 1994). گفته می شد که این لحظات عامل کلیدی در تغییر وضعیت و نوسامانی های ارگانیسمی هستند. به نظر ما ایده ی ” تعبیر به موقع “  نیز تلاشی برای  فهمیدن وجوه این ایده می باشد.

یکی از ویژگی های ذهنی تغییر در شناخت رابطه ای ضمنی این است که حس یک تغییر کیفی ناگهانی را می دهد. به همین دلیل است که ” لحظه “  تا این حد در تفکر ما اهمیت دارد. ”  لحظه “  به عنوان یک مفهوم، تجربه ی درونی و ذهنی مبنی بر یک تغییر ناگهانی در شناخت رابطه ای ضمنی را برای بیمار و تحلیل گر تسخیر می کند. در ادامه بحث مفصلی در این باره خواهیم داشت.

به لحاظ بالینی، جالب ترین وجه محیط بینادرونیتی بین بیمار و تحلیل گر عبارت است از دانش و شناخت متقابل درباره ی اینکه در ذهن دیگری چه می گذرد، تا جایی که به ماهیت و وضعیت رابطه ی  آنها مربوط می شود. این  حالت ها می توانند شامل وضعیت های فعال شدگی، عاطفه، احساس، برانگیختگی، اشتیاق، باور، انگیزه یا محتوای فکری، در هر ترکیبی باشند. این  وضعیت ها ممکن است گذرا یا پایدار باشند، مثل زمینه ی متقابل. یک محیط بینادرونیتی نافذ  به   اشتراک گذاشته می شود. این اشتراک گذاری از سوی هر دو نفر تایید می شود. با این حال، شناخت مشترک درباره رابطه ممکن است ضمنی و ناآشکار باقی بماند .

نقطه نظرات رشد گرا درباره ی فرایند تغییر

از آن جا که نوزادها پر سرعت ترین موجودات در حال تغییر هستند، طبیعی است که بخواهیم فرایندهای تغییرات رشدی را مورد بررسی قرار دهیم، زیرا این ها به تغییر درمانی ربط پیدا می کنند. یکی از موضوعاتی که ربط ویژه دارد عبارت است از این دیدگاه عموما پذیرفته شده مبنی بر اینکه علیرغم بلوغ عصبی، قابلیت های تازه به منظور شکوفایی و تحقق بهینه ی خود نیاز به یک محیط بینادرونیتی تعاملی دارند. در این محیط، بیشتر زمانی که نوزاد و والد در کنار هم سپری می کنند صرف تنظیم فعال و متقابل وضعیت های خود و دیگری می شود، تا یک هدف خاص محقق گردد. به منظور توضیح بیشتر مدل تنظیم شدگی متقابل و مفاهیم محوری آن به ترونیک (1989) و ژیانینو و ترونیک (1988) رجوع شود. در ادامه به بررسی ایده های کلی این دیدگاه می پردازیم.

تنظیم متقابل وضعیت اصلی ترین فعالیت مشترک است

” وضعیت “ مفهومی  است که بیان کننده ی سازمان  کلی نیمه پایدار یک موجود در یک لحظه خاص است. همانطور که ترونیک (1989) بیان کرده است، تنظیم وضعیت دوتایی  بین دو نفر مبتنی است بر ریز تبادل اطلاعات از طریق سیستم های ادراکی و نمایش های عاطفی، که با گذشت زمان توسط مادر و نوزاد درک شده و پاسخ داده می شوند. وضعیت هایی که در ابتدا باید تنظیم شوند عبارتند از گرسنگی، خواب، چرخه فعالیت، برانگیختگی و تماس اجتماعی. چندی نمی گذرد که (سطح) خوشی و سایر وضعیت های عاطفی دیگر، (سطح) فعال شدگی یا هیجان زدگی ، اکتشاف، دلبستگی و اطلاق معناها، و در نهایت تقریبا تمام انواع سازمان های وضعیتی، مثل سازمان روانی، فیزیولوژیکی و انگیزشی باید تنظیم شوند. تنظیم شامل وسعت دادن، کاهش دادن، تقویت کردن، ترمیم کردن، چهارچوب ساختن و نیز بازگشت به تعادل پیش ساخته است. این که مراقب با چه دقتی وضعیت نوزاد را بفهمد ، این ” ریز به ریز “  بودن  ” بازشناسی “ وی یکی از عواملی است که ماهیت و درجه ی بهم پیوستگی تجربه ی نوزاد را تعیین می کند.

سازگاری موجب ایجاد مسیر مشترک شده و به تعیین ماهیت و کیفیت ویژگی هایی که پدیدار می شوند کمک می کند. تنظیم متقابل  به معنی تقارن بین دو کنشگر نیست، بلکه فقط به این معنی است که تاثیری که این دو برهم می گذارند دو طرفه است. هر کدام از کنشگر ها تاریخچه ی خود را وارد تعامل می کند و بنابراین به رفتارهای انطباقی که در دسترس طرف مقابل هستند شکل می دهد. مفاهیم فعلی در مطالعات رشدشناسی نشان می دهند که چیزی که نوزاد درونی سازی می کند عبارت است از  فرایند تنظیم متقابل، نه خود ابژه یا پاره ابژه ها  ( بیبی  و لاکمن  1988 ، 1994 ، استرن 1985 ، 1995 ،  ترونیک و وینبرگ 1997 ). تنظیم مداوم شامل تکرار تجربیات متوالی است که باعث ایجاد چشمداشت ها و انتظارات می شوند و در نتیجه مبنایی برای شناخت رابطه ای ضمنی می شوند ( لیونز-روث 1991 ، ناهوم 1994 ، ساندر 1962 ، 1983 ، استرن 1985 ، 1995 ،  ترونیک 1989).

تنظیم هدف محور است

 فرایند های تنظیم متقابل، که در جهت یک هدف خاص انجام می شوند، اکثر اوقات نه ساده هستند و نه مستقیم و به راحتی انجام نمی شوند ( ترونیک 1989). ما نیز چنین توقعی از آن ها نداریم. این فرایندها مستلزم تقلای مداوم، سازش ،از دست دادن و ترمیم، اصلاحات در میانه مسیر، چهارچوب سازی، باقی ماندن یا بازگشت به یک طیف تعادلی خاص هستند. این امر مستلزم این است که هر دو طرف پشتکار داشته و بتوانند نقصان ها و شکست ها را تحمل کنند ( البته  تلاشی که صورت می گیرد نامتقارن است و در اکثر موقعیت ها این مراقب است که تلاش بیشتر را انجام می دهد). این فرایند موقتی آزمون و خطا در جهت رسیدن به اهداف و نیز شناسایی این اهداف و به توافق رسیدن در مورد آن ها، را ما به نام ” شانه به شانه رفتن “ می خوانیم، تا هم همارگی متداوم این فرایند را منعکس کنیم و هم دور بودن آن از یک مسیر باریک و مستقیم به سوی هدف. گاهی اوقات هدف مشخص است و دو نفر می توانند به چابکی شانه به شانه هم بروند، مثل زمانی که گرسنگی لزوم تغذیه را ایجاب می کند. گاهی اوقات نیز در این فرایند شانه به شانه رفتن، باید یک هدف نامعلوم کشف یا آشکار شود، مثل بازی آزاد یا اکثر بازی ها با ابژه ها و اشیاء.

در تنظیم متقابل نیز یک هدف بینادرونیتی  دخیل است

فرایند شانه به شانه رفتن در جهت دو هدف همزمان حرکت می کند. اولین هدف از نوع جسمانی یا فیزیولوژیکی است و از طریق کنش هایی به دست می آید که موجب ایجاد سازگاری و تناسب رفتاری بین دو طرف می شوند، مثل تنظیم وضعیت بدن نوزاد و در آغوش گرفتن وی به منظور شیر دادن به او، همراه با مکیدن و نوشیدن توسط نوزاد، یا برانگیختگی سطح بالای چهره ای و کلامی در حین بازی چهره به چهره با مراقب، همراه با سطح بالای فعال شدگی لذت بخش و بیانگری چهره ای در کودک. دومین هدف موازی عبارت است از تجربه ی بازشناسی متقابل انگیزه ها، اشتیاق ها و اهداف ضمنی هر کدام از طرفین که کنش ها را هدایت می کنند و نیز بازشناسی احساسات همراه با فرایند (  ترونیک 1979). این هدف بینادرونیتی است. علاوه بر ادراک متقابل انگیزه ها یا اشتیاق های یکدیگر، هدف بینادرونیتی تلویحا حاکی از علامت دادن و قبول کردن به اشتراک گذاشته های طرف مقابل است. باید کنشی صورت بگیرد که حاکی از توافق و رضایت طرفین باشد. هماهنگی و هم موجی عاطفی  نمونه ای از این توافق است ( استرن 1985).

نمی توان  تعیین کرد کدام هدف در اولویت قرار دارد، هدف جسمانی یا بینادرونیتی؟ به نظر می رسد برخی مواقع یکی از این دو در تقدم قرار می گیرد و نوعی پس و پیش بین پیش زمینه و پس زمینه در جریان است. در هر صورت، هر دو هدف همواره حضور دارند. بااین حال، تمرکز اصلی ما در این مقاله بر روی هدف بینادرونیتی است.

 فرایند تنظیم موجب ایجاد ”  ویژگی های نوظهور  “ می شود

در فرایند شانه به شانه رفتن، اغلب اوقات فرد نمی داند دقیقا چه چیزی قرار است رخ دهد یا چه زمانی، حتی اگر بتواند تخمین های کلی در این باره داشته باشد. این عدم قطعیت نه فقط به دلیل ماهیت سیستم های پویا، بلکه به دلیل تغییر اهداف کانونی و حتی اهداف واسطه ای است و نیز ناشی از این حقیقت است که بخش زیادی از فرایند شانه به شانه رفتن، فی البداهه است. حتی تعاملاتی که مکررا تکرار می شوند نیز تقریبا هرگز به یک شکل دقیقا یکجور تکرار نمی شوند. مضمون های تعامل همواره در فرایند تغییر و تکامل قرار دارند و این امر در برخی فعالیت ها مثل ” بازی آزاد “ کاملا مشهود است، چه در این فعالیت ها بخشی از ماهیت فعالیت این است که مرتبا تغییرات ایجاد شوند تا از عادت کردن جلوگیری شود ( استرن 1977) . اما حتی  فعالیتی که ساختار ثابت تری دارد ، مثل شیر دادن یا عوض کردن پوشاک، نیز هرگز دقیقا به یک شکل تکرار نمی شود.

ماهیت فی البداهه ی این  تعاملات باعث شد که ما در مطالعات نظری اخیر بر روی سیستم های غیر خطی و پویایی که موجب پیدایش ویژگی های نوظهور می شوند، به دنبال راهنمایی باشیم ( فیواز-دپرسین و کوربوز-وارنی 1995، ماتورانا و واردا 1980، پریگوگین و استنجرز 1984 و در خصوص رشد اولیه، تلن و اسمیت 1994). به نظر می رسد این مفاهیم بهترین الگو را برای ترسیم فرایند شانه به شانه رفتن و ماهیت ” لحظات ملاقات “  خاص ارائه می کنند، که ویژگی های نوظهور فرایند هستند. در روند شانه به شانه رفتن، اهداف دو گانه ی کنش های سازگار و مکمل و توافق بینادرونیتی درباره ی این سازگاری، ممکن است ناگهان در یک ” لحظه ملاقات“ واقعی شود، لحظه ای که در طول یک بازه زمانی بلند مدت، مقدمات آن به خوبی فراهم شده است اما زمان دقیق آن مشخص نشده است. این لحظات مشترکا ساخته می شوند و مستلزم تدارک یک چیز منحصر بفرد از سوی هر کدام از طرفین هستند. به همین  دلیل است  که طبق مفهوم بندی ساندر (1991)، ملاقات منوط به خاص بودن بازشناسی است.

به عنوان نمونه هایی از ” لحظه ملاقات “ می توان به موارد زیر اشاره کرد: لحظه ای که درون دادهای رفتاری والدین با حرکت کودک به سوی خواب سازگار می شوند تا کودک از بیداری به خواب گذر کند، یا لحظه ای که بازی آزاد تبدیل به انفجاری از خنده ی مشترک می شود، یا لحظه ای که کودک، به کمک آموزه ها و چهارچوب سازی های والد، یاد می گیرد که کلمه ای که برای اشاره به آن چیز پارس کننده به کار می رود ” سگ “ است. در دو مثال آخر، ملاقات از نوع بینادرونیتی هم هست ، از این لحاظ که هر کدام از طرفین درک می کند که یک سازگاری متقابل بین آنها وجود دارد. هر کدام از طرفین به یکی از ویژگی های اساسی ساختار انگیزه ی هدف محور طرف  مقابل پی برده است. به بیان ساده، هر کدام از طرفین نسخه ی مشابهی از ”  آنچه دارد حالا همینجا بین ما رخ می دهد“  را درک می کند.

فرض ما این است که ملاقات های بینادرونیتی در انسان ها دارای حالت هدفمند هستند و نسخه ی ذهنی هدف رابطه با ابژه محسوب می شوند. به بیان سیستمی، این گونه ملاقات ها شامل پیوند بین ارگانیسم و زمینه ، درون و بیرون می باشند و موجب ایجاد وضعیتی می شوند که از آنچه هر کدام از سیستم ها به تنهایی می تواند خلق کند، جامع تر است. ترونیک نام این وضعیت جامع تر را  بسط دوتایی آگاهی گذاشته است.

” لحظه ملاقات می تواند یک محیط بینادرونیتی جدید خلق کرده و دامنه  ی ” شناخت رابطه ای ضمنی “ را تغییر دهد  “.

برای توضیح بهتر یک مثال می زنیم. اگر در حین بازی، مادر و نوزاد به طور غیر منتظره به سطح جدید و بالاتری از فعال شدگی و شدت خوشی برسند، توانایی نوزاد برای تحمل سطوح بالاتر برانگیختگی مثبت که به طور متقابل خلق شده است برای تعاملات بعدی وسعت پیدا کرده است. به محض اینکه این دامنه و طیف وسعت پیدا می کند و یک بازشناسی متقابل وجود دارد مبنی بر اینکه دو نفر با موفقیت تعامل مشترکی در مدار بالاتری از خوشی داشته اند، در این صورت تعاملات بعدی آنها نیز در چهارچوب این محیط بینادرونیتی تغییر یافته انجام خواهد شد. موضوع فقط این نیست که هر دو قبلا این کار را کرده اند بلکه حس می کنند هر دو قبلا در اینجا حضور داشته اند. دامنه ی  شناخت رابطه ای ضمنی تغییر کرده است.

به عنوان یک مثال دیگر، کودک خردسالی را تصور کنید که همراه پدر خود از یک  زمین بازی جدید دیدن می کند. کودک سریع به سمت سرسره می دود و از پله های آن بالا می رود. وقتی به بالا نزدیک می شود، کمی به خاطر ارتفاع و محدودیت های مهارت نوظهور خود مضطرب می شود. در چهارچوب یک سیستم دوتایی که کارکرد روان دارد، او برای دریافت راهنمایی به پدر خود نگاه می کند تا به او کمک کند که وضعیت عاطفی اش را تنظیم کند. پدرش در پاسخ لبخند گرمی می زند و سرش را به نشانه تایید تکان می دهد، و شاید کمی به کودک نزدیک تر شود. کودک که حالا به حس تسلط تازه و خوشی رسیده است به بالای پله ها می رود. این دو نفر  به صورت بینادرونیتی، در توالی عاطفی ای  که به کنش گره خورده است سهیم بوده اند. در حمایت از درگیری با اعتماد به نفس کودک در جهان، این لحظات دوباره رخ خواهند داد.

پیامدهای فوری ”  لحظات ملاقات “  که می توانند محیط بینادرونیتی  را تغییر دهند

هنگامی که در توالی تنظیم متقابل، یک ” لحظه ملاقات “ رخ می دهد، یک تعادل و موازنه ایجاد می شود که امکان ” انفصال“  بین دو نفر و ” آشتی “ در سیستم دوتایی را فراهم می کند (ناهوم 1994). ساندر (1983) این انفصال را به نام ” فضای باز “ گذاشته است که در آن، نوزاد می تواند به مدت کوتاه، در حضور دیگری و درعین داشتن زمینه جدید و مشترک، تنها باشد. (وینی کات 1957). در این وضعیت، یک شکاف به وجود می آید که در آن می تواند دست به یک ابتکار تازه زد، چرا که فرد از قید اجبار برای تنظیم و بازیافت تعادل رها شده است. قید و بند های مربوط به دانش رابطه ای ضمنی معمول باز می شوند و امکان خلاقیت فراهم می گردد. نوزاد تجربه جدید خود را دوباره زمینه یابی می کند.

در حین ایجاد فضای باز، تنظیم متقابل به طور موقتی به حالت تعلیق در می آید. سپس دو نفر فرایند شانه به شانه رفتن را دوباره شروع می کنند. در هر صورت، این فرایند این دفعه  متفاوت خواهد بود، زیرا از نقطه ی محیط بینادرونیتی تی تازه شکل گرفته شروع شده است، یعنی از”  شناخت رابطه ای ضمنی “ تغییر یافته.

کاربرد در تغییر درمانبخش

اکنون اصطلاحات توصیفی و یک مبنای مفهومی  را برای این چیز بیشتر ارائه خواهیم داد و توضیح می دهیم که این عامل چگونه در درمان های روانکاوی به عنوان وسیله ای برای تغییر عمل می کند.

 مفهوم کلیدی ” لحظه ملاقات “  یکی از ویژگی های نوظهور ” شانه به شانه رفتن“ است، فرایندی که محیط بینادرونیتی را تغییر می دهد و بنابراین شناخت رابطه ای ضمنی را اصلاح می کند. به طور خلاصه، شانه به شانه رفتن شامل یک رشته ”  لحظات حال “ است که واحدهای سوبژکیتو و درونی هستند که در حین حرکت به جلو، تغییرات کوچکی که در مسیر رخ می دهند را مشخص می کنند. گاهی اوقات یک لحظه ی حال از حیث عاطفی ” داغ “  شده و پر از پیش نمایی ها برای فرایند درمان می شود. این لحظات به نام ”  لحظات اکنون “ خوانده می شوند. وقتی لحظه ی اکنون درک می شود، یعنی هر کدام از طرفین یک پاسخ صادقانه، خاص و شخصی به آن می دهد، این لحظه تبدیل به ” لحظه ملاقات  “ می شود. این همان ویژگی نوظهوری است که زمینه ی بینادرونیتی را تغییر می دهد. اکنون  درباره هر کدام از عناصر این فرایند صحبت خواهیم کرد.

فرایند مقدماتی : ” شانه به شانه رفتن “  و ” لحظات حال “

فرایند درمانی شانه به شانه رفتن از بسیاری جهات به فرایند شانه به شانه رفتن در مجموعه دو نفره ی والد- نوزاد  شباهت دارد. فقط شکل و ساختار این دو متفاوت است. یکی عمدتا کلامی است و دیگری غیر کلامی، اما کارکرد های زمینه ای فرایند شانه به شانه رفتن نقاط مشترک زیادی دارند. شانه به شانه رفتن شامل حرکت در مسیر اهداف درمان است، اهدافی که ممکن است به صورت ضمنی با علنی توسط شرکت کننده تعریف شوند. این فرایند شامل تمامی مولفه های عادی یک درمان روانکاوانه است مثل تعبیر، شفاف سازی و … . در هر جلسه درمانی، مثل تعامل والد- نوزاد، دو نفر به سوی یک هدف میانی و واسطه ای حرکت می کنند. یکی از اهداف میانی در جلسه عبارت است از تعیین موضوع ها و سوژه هایی برای گفتگوی مشترک، مثل دیر آمدن به جلسه، اینکه آیا در جلسه دیروز حقیقتا به حرف های بیمار گوش داده شد، تعطیلات پیش رو، این که آیا درمان به رفع حس پوچی بیمار کمک می کند، آیا درمانگر از بیمار راضی است و … . لزومی ندارد که شرکت کننده ها توافق نظر داشته باشند. آن ها صرفا باید این جریان تعاملی را با مذاکره پیش ببرند تا بتوانند آنچه بین آنها در حال رخ دادن است را درک کنند و بفهمند که هر کدام از طرفین در یک موقعیت خاص چه برداشتی دارد، چه اعتقادی دارد و چه حرفی می زند و نیز این که هر کدام از طرفین چه برداشتی درباره ی ادراک ها، احساسات و عقاید طرف مقابل دارد. دو شرکت کننده در حین شانه به شانه رفتن بر روی  تعریف محیط بینادرونیتی کار می کنند. رویدادهای رخ داده در پیش زمینه ی خودآگاه که حرکت را به جلو می رانند عبارتند از تداعی های آزاد، شفاف سازی ها، پرسش ها، سکوت ها، تعبیرها و امثال این ها. برخلاف رفتارهای عمدتا غیرکلامی که پس زمینه ی محیط والد- نوزاد را شکل می دهند، محتوای کلامی معمولا پیش زمینه را در خودآگاهی دو طرف اشغال می کند. با این حال، در پس زمینه، حرکت به سوی افشاگری و درک بینادرونیتی در جریان است. محتوای کلامی  نباید جلوی دید ما به فرایند موازی شانه به شانه رفتن به سوی یک هدف بینادرونیتی ضمنی را بگیرد.

مشابه با هدف مبنی بر ” سازگاری جسمانی “ در تعاملات غیر کلامی والد- نوزاد، ما فرایند شانه به شانه رفتن در جلسه درمانی بزرگسال را شامل دو هدف موازی می دانیم. یک هدف عبارت است از نوسامانی دانش کلامی خودآگاه. این امر شامل کشف موضوعاتی برای پرداختن به آن ها، شفاف سازی، باز کردن مسائل، تعبیر و درک است. دومین هدف عبارت است از تعریف متقابل و درک محیط بینادرونیتی ای که شناخت رابطه ای ضمنی را در بر می گیرد و ” رابطه ضمنی مشترک “ را تعریف می کند. به گروهی از اهداف کوچک تر موضعی نیاز است تا بتوان فرایند شانه به شانه را در سطح ریز تنظیم کرد. این اهداف موضعی تقریبا به طور همواره مسیر را تصحیح می کنند و مسیر جریان تعاملی به سوی اهداف میانی را مرتبا بازهدایت، ترمیم، آزمایش یا تایید می کنند.

در ادامه خواهیم گفت که محیط بینادرونیتی بخشی از آن چیزی است که ما به نام ” رابطه ی ضمنی مشترک“ می خوانیم. مذاکره و تبادل و تعریف محیط بینادرونیتی، به صورت موازی با بررسی آشکار زندگی بیمار و بررسی انتقال صورت می گیرد. این فرایند در اکثر مواقع خارج از آگاهی انجام می شود، با این حال، در تمامی اقدامات درمانی نهفته است. شانه به شانه رفتن باعث می شود دو نفر به درک بهتری از موقعیت خود در این ” رابطه ضمنی مشترک“ برسند.

از نظر ما شانه به شانه رفتن، فرایندی است که از لحاظ درونی و سوبژکتیو به لحظاتی تقسیم شده است که از لحاظ کیفیت و کارکرد با هم تفاوت دارند و ما آن ها را به نام ” لحظات حال “ می خوانیم. متخصصان بالینی مفهوم لحظات حال را به طور شهودی درک می کنند  و این مفهوم اهمیت وافری در بحث ما دارد. معمولا طول مدت یک لحظه ی حال کوتاه است، زیرا به عنوان یک واحد سوبژکتیو و ذهنی، این لحظه عبارت است از طول مدت زمانی که لازم است تا دو نفر بتوانند ” چیزی که الان و اینجا دارد بین ما رخ می دهد“ را درک کنند. بنابراین، این لحظه از چند میکروثانیه تا چند ثانیه به طول می انجامد. این لحظه حول مقاصد یا امیال و اجراشدگی آنها ساخته می شود، که یک خط تنش خاص را در مسیر خود به سوی هدف بر جای می گذارند ( به استرن 1995رجوع شود). بک لحظه حال عبارت است از یک واحد برای تبادل گفتگویی، که از لحاظ محتوایی نسبتا منسجم است، از لحاظ احساسی همگن است و در یک مسیر واحد به سوی یک هدف می رود. بروز تغییر در هر کدام از موارد فوق منجر به ایجاد یک لحظه ی حال جدید و بعدی می شود. به عنوان مثال، اگر درمانگر بگوید: ” آیا متوجه هستی که در سه جلسه اخیر تاخیر داشته ای؟ این کار از تو بعید است“ ، بیمار پاسخ می دهد: ” بله ، می دانم “ و درمانگر اضافه می کند: ” چه نظری در این مورد داری ؟ “،  این تبادل موجب ساخت یک لحظه حال می شود.

بیمار جواب می دهد:” فکر می کنم از دست شما عصبانی بودم “. سکوت پیش می آید. ” بله عصبانی بودم“. سکوت. این دومین لحظه حال است.

سپس بیمار می گوید:”  هفته ی پیش شما حرفی زدید که واقعا مرا ناراحت کرد“. این سومین لحظه حال است.

این لحظات حال گام های فرایند شانه به شانه رفتن هستند. بین هر گام، نوعی ناپیوستگی وجود دارد، اما این گام ها، گرچه نه به صورت مساوی اما به صورت یک رشته متصل به سمت یک هدف می روند. روند پیش روی آن ها طوری است که به ندرت خطی محسوب می شود.

به طور خلاصه، ما با یک محفظه ی محصور از زمان سوبژکتیو و ذهنی روبرو هستیم که در آن، یک انگیزه اجرا می شود تا محتوای آنچه مورد صحبت است را در سطح ریز تنظیم کند و محیط بینادرونیتی را هماهنگ  کند.

حالت  نسبتا شدید چرخه ای فعالیت های کودک ( خواب، فعالیت، گرسنگی، بازی و … ) حاوی سطح بالایی از تکرار است و مخزنی از لحظات حال را خلق می کند. در درمان نیز، لحظات حال، تغییرات را بر روی گام های عادی که مشخصه ی شانه به شانه رفتن هر مجموعه دوتایی درمانی است اعمال می کنند. البته  لحظات حال به واسطه ی ماهیت تکنیک درمانی محدود می شوند، شخصیت های دو نفر و آسیب روانی مورد بحث.

از آن جا که لحظات حال فقط با تغییرات خفیف رخ می دهند، شدیدا حالت آشنا به خود می گیرند و تبدیل به قانون های کلی می شوند درباره ی اینکه لحظات زندگی با یک شخص دیگر احتمالا به چه صورت خواهند بود .لحظات خاص  به صورت ” طرحواره های رابطه با دیگری “  در حیطه ی ”  شناخت رابطه ای ضمنی “ بازنمایی می شوند ( استرن 1995). دو نفر مجموعه ای از الگوهای ریز تعاملی را ایجاد می کنند که گام های آنها شامل خطاها، گسیختگی ها و ترمیم ها است ( لاکمن  و بیبی  1996 ،  ترونیک 1989). این توالی های تکرار شونده ” دانش فکر نشده  ی“  بیمار ( بولاس 1987) یا ” ناخودآگاه پیش  تفکری“ استولورو و آت وود (1992) را به ما نشان می دهند. این توالی ها سنگ بنای مدل های عملکردی بولبی و اکثر درونی سازی ها هستند. این توالی ها در خودآگاه قرار ندارند اما از لحاظ درون روانی با سرکوب شده ها نیز تفاوت دارند.

به طور خلاصه، لحظات حالی که به صورت رشته به هم متصل شده اند فرایند شانه به شانه رفتن را می سازند. اما هم واحد ها، لحظات حال و هم مسیر فرایند در بطن چهارچوبی رخ می دهند که برای هر کدام از دو نفر آشنا است و جزو خصوصیات وی به شمار می رود.

” لحظات اکنون “

طبق مفهوم بندی ما، ” لحظات اکنون “  نوع ویژه ای از ” لحظات حال“ هستند، نوعی که به صورت ذهنی و عاطفی روشن می شوند و فرد را به طور کامل تر به درون زمان حال می کشانند. ( ما مفهوم لحظات اکنون را از والتر فریمن قرض گرفته ایم ). علت اینکه این لحظات دارای کیفیت ذهنی هستند این است که چهارچوب خو گرفته – محیط بینادرونیتی  شناخته شده و آشنای رابطه درمانگر- بیمار – ناگهان تغییر کرده است یا در معرض تغییر است. وضعیت کنونی ”  رابطه ضمنی مشترک “ باز می شود. این نفوذ احتمالی  به رویه های خو گرفته  در لحظات مختلفی رخ می دهد. لزومی ندارد که تهدیدی برای چهارچوب درمان باشد، بلکه مستلزم پاسخی است که آنقدر ویژه و شخصی باشد که نتوان آن را یک مانور تکنیکی شناخته شده در نظر گرفت.

لحظات اکنون جزوی از مجموعه ی لحظات حال که شیوه معمول رابطه و شانه به شانه رفتن را می سازند نیستند. این لحظات مستلزم توجه بیشتر بوده، و نوعی فرد را به انتخاب وا می دارند که آیا در چهارچوب خو گرفته ی خود بماند یا خیر. و اگر نماند، چه باید بکند ؟ این لحظات درمانگر را به نوعی کنش وا می دارند،  چه این کنش تعبیر باشد و یا پاسخی که از لحاظ چهارچوب خو گرفته،  جدید محسوب می شود ، یا سکوت.  از  این حیث ، لحظات حال شبیه به مفهوم  ” kairos “ برگرفته از یونان باستان هستند، یعنی لحظه ی یک فرصت طلایی که باید قاپیده شود، زیرا سرنوشت فرد به این بستگی دارد که آیا از این لحظه استفاده کند یا خیر و چگونه از آن استفاده کند.

به لحاظ بالینی و  درونی ، طریقی که درمانگر و بیمار متوجه می شوند وارد یک ” لحظه اکنون“  شده اند،  و این لحظه با لحظات حال معمولی فرق دارد، به این صورت است که این لحظات برای آن ها ناآشنا هستند، از لحاظ شکل دقیق و زمان خود غیر منتظره، مشوش کننده یا عجیب هستند. این لحظات اغلب درمانگر و بیمار را در مورد  چیزی که در حال رخ دادن است و کاری که باید انجام دهند گیج می کنند. این لحظات آبستن آینده ی ناشناخته ای هستند که می تواند حس بن بست یا یک فرصت طلایی را به دو نفر بدهد. زمان حال از لحاظ ذهنی و درونی  به شدت متراکم می شود گویی در یک ” لحظه حقیقت “ گنجانده شده است. معمولا این ” لحظات اکنون“ همراه با چشمداشت یا اضطراب هستند، زیرا به شدت لزوم انتخاب و تصمیم وجود دارد و با این حال هیچ برنامه ی از پیش طراحی شده ای برای عملکرد یا توضیح وجود ندارد. به کار گیری اقدامات تکنیکی معمول  کافی نخواهد بود. تحلیل گر به صورت شهودی می فهمد که دریچه ای از فرصت برای نوعی نوسامانی درمانی یا از خط خارج شدن  فراهم شده است و بیمار نیز می فهمد که در رابطه ی درمانی به یک نقطه سرنوشت ساز رسیده است.

می توان گفت که لحظات اکنون به لحاظ ذهنی و درونی در سه مرحله تکامل پیدا می کنند. ” مرحله ی آبستنی “ که مملو از احساس ” قرابت وقوع ، خطر وقوع “ است. ” مرحله ی عجیب “ که دو نفر می فهمند وارد یک فضای بینادرونیتی  ناشناخته و غیر منتظره شده اند. ” مرحله ی تصمیم“ که آیا باید لحظه اکنون را قاپید یا خیر. اگر این لحظه قاپیده شود و همه چیز خوب پیش برود، منجر به ” لحظه ی ملاقات “ خواهد شد، اما اگر اوضاع خوب نباشد، منجر به یک لحظه ی حال شکست خورده می شود.

یک ” لحظه ی اکنون“ به مثابه ی اعلان یکی از ویژگی های احتمالی یک سیستم پویشی پیچیده است. گرچه شاید نتوان تاریخچه وقوع و پدیداری آن را رد یابی کرد، اما مقدمات آن به وسیله ی وهم های گذرا و رنگ پریده قبلی فراهم شده است، چیزی شبیه موتیف در موسیقی که به آرامی و تدریجی مقدمات تبدیل خود به تم اصلی را فراهم می کند. با این وجود، لحظه دقیق و شکل پیدایش آن همچنان غیر قابل پیش بینی باقی می ماند.

مسیرهای زیادی به سوی لحظه اکنون وجود دارند. ممکن است بیمار در خلال یک جلسه یک رویداد را شناسایی کند و بلافاصله متوجه شود که محیط بینادرونیتی تغییر کرده است، اما نتواند در طول جلسه روی این تغییر انگشت بگذارد یا این که، بیمار اجازه داد این رویداد بدون جلب توجه رد شود و بعدا آن را مورد بازنگری قرار می دهد تا اهمیت آن در پیش بینی یک تغییر احتمالی در محیط بینادرونیتی را کشف کند. این رویدادها از نوع لحظات اکنون پنهان یا بالقوه هستند که بخشی از فرایند مقدماتی محسوب می شوند. شاید این رویدادها روزی به وضعیت آمادگی برای ورود به گفتگوی متقابل برسند و تبدیل به لحظه ی  اکنون شوند.

لحظات اکنون ممکن است زمانی رخ دهند که چهارچوب درمانی سنتی در معرض خطر از هم پاشیدن قرار می گیرد یا باید در هم شکسته شود. به عنوان مثال:

  • وقتی یک بیمار تحت تحلیل ، گفتگو را متوقف کرده و بپرسد : ” آیا شما مرا دوست دارید؟ “
  • وقتی بیمار موفق شده است درمانگر را وادارد تا یک کار نامتعارف ( از لحاظ درمانی) انجام دهد، مثلا زمانی که بیمار یک حرف خیلی خنده دار می زند و هر دو قهقهه خنده را سر می دهند.
  • وقتی که بیمار و درمانگر همدیگر را به طور اتفاقی در یک موقعیت دیگر می بینند، مثلا در صف تئاتر و یک حرکت تعاملی و بینادرونیتی جدید ایجاد می شود یا نمی شود.
  • وقتی یک اتفاق خیلی بزرگ، خوب یا بد، در زندگی واقعی بیمار رخ داده است که ادب حکم می کند به نوعی در مورد آن صحبت شود و به آن پاسخ داده شود.

به یاد داشته باشید که ما با یک فرایند پویشی پیچیده روبرو هستیم که  در طول مرحله ی  مقدماتی ممکن است فقط یکی از چند مولفه طی یک روند خیلی آهسته و تدریجی تغییر کند، به حدی که تشخیص آن خیلی سخت باشد، تا این که به یک آستانه خاص می رسد و ناگهان احتمال تغییر زمینه برای کارکرد سایر مولفه ها را ایجاد می کند. به لحاظ مفهومی، لحظات اکنون آستانه  ی یکی از ویژگی های نوظهور تعامل هستند ، یعنی ” لحظه ی ملاقات “ .

گمراه کننده ترین لحظات اکنون زمانی رخ می دهند که بیمار کاری انجام می دهد که طبقه بندی آن خیلی مشکل است، کاری که مستلزم یک پاسخ متفاوت و جدید است و دارای یک معنای شخصی است و یکی از وضعیت های درونی تحلیل گر ( عاطفه ، پنداره ، تجربه واقعی و .. .) را با بیمار در میان می گذارد. در صورت بروز این رویداد، بیمار و درمانگر وارد ” لحظه ملاقات “ اصیل می شوند. در طول ” لحظه ملاقات“، یک تماس بینادرونیتی تی بدیع بین آن ها برقرار می شود ، و بدیع بودن آن از  این حیث است که یک تغییر در رابطه ضمنی مشترک رخ داده است.

” لحظه ی ملاقات “

لحظه ی اکنونی  که در درمان قاپیده می شود و متقابلا درک می شود یک ” لحظه ملاقات“ است. همانند موقعیت والد- نوزاد، ” لحظه ملاقات “ بسیار ویژه است و هر کدام از طرفین  فعالانه یک چیز منحصر به فرد و اصیل از فردیت خودش را ( منحصر بفرد  نه از لحاظ نظریه و تکنیک درمان ) در ساخت لحظه ملاقات به کار گرفته است. وقتی درمانگر (علی الخصوص) اما همچنین بیمار نیز با  لحظه اکنون دست به گریبان می شود و آن را کشف و تجربه می کند ، این لحظه می تواند به لحظه ملاقات تبدیل شود. چند عنصر و مولفه ی لازم وجود دارند که لحظه ملاقات را خلق می کنند. درمانگر باید از وجه ویژه ای از فردیت خودش که حاوی یک معنای شخصی باشد استفاده کند. در آن لحظه ی خاص، این دو نفر همانند دو انسان با هم برخورد می کنند، بدون اینکه به واسطه ی نقش های درمانی معمول خود نسبتا پنهان شده باشند. همچنین، کنش هایی که لحظه ی ملاقات را می سازند نمی توانند روتین، عادی یا تکنیکی باشند، بلکه باید بدیع بوده و با برجستگی و یگانگی این لحظه همخوانی داشته باشند. البته این امر مستلزم نوعی همدلی است، یعنی پذیرندگی در برابر باز ارزیابی های عاطفی و شناختی، نوعی هم موجی عاطفی علامت داده شده و نوعی چشم انداز که  نشان می دهد چیزی که دارد رخ می دهد، دارد در دامنه ی ” رابطه ی ضمنی مشترک“ رخ می دهد، یعنی یک وضعیت دوتایی که به تازگی ایجاد شده است و مختص به این دو نفر است.

در این فرایند، لحظه ملاقات رویداد کانونی محسوب می شود، زیرا در همین نقطه است که زمینه ی بینادرونیتی تغییر می کند و بنابراین شناخت رابطه ضمنی درباره ی رابطه ی بیمار– درمانگر نیز تغییر می کند.

سایرین نیز به این موضوع واقف بوده اند که این ” لحظه “ نقش تغییر ساز کلیدی دارد. لاکمن و بیبی ( 1996) بر این لحظه تاکید کرده اند و اهرنبرگ توضیح داده است که کار درمانی تغییر ساز وی دقیقا در طول لحظات سوبژکتیو صمیمی رخ داده است (1992) .

در این جا به منظور راهنمایی بیشتر می توان از یک مثال کمک گرفت. مولی، که یک خانم متاهل در اواسط سی سالگی بود، به دلیل عزت نفس پایین که متمرکز بر بدنش بود، و نیز عدم توانایی برای کاهش وزن  و اضطراب شدید بابت از دست دادن اشخاصی که برای وی عزیز بودند وارد درمان شد. او دومین دختر خانواده  بود. به این دلیل که خواهر بزرگ ترش در دوران طفولیت بر اثر فلج اطفال معلول شده بود، والدینش اهمیت زیادی برای سلامتی بدن مولی قائل بودند. وقتی مولی کودک بود، والدینش از وی می خواستند برای آن ها برقصد و خودشان با تحسین وی را تماشا می کردند.

او در شروع جلسه درباره ” مسائل بدنی “ و احساس برانگیختگی جنسی و مرتبط با آن ها و نیز خشم نسبت به تحلیل گر در مسیر آمدن به جلسه صحبت کرد. ”  این تصویر توی ذهنم بود که شما به پشتی صندلی تان تکیه داده اید و از یک جایگاه برتر مرا زیر نظر می گیرید “. در فواصل بعدی جلسه او به خاطر آورد که والدینش رقص او را تماشا می کردند و از خود می پرسیدند که آیا این رقص برای آن ها هم برانگیختگی جنسی دارد یا خیر، ” آیا  آن ها هم این را می خواستند یا نه “. در ادامه بحث طولانی درباره ی تجربه ی بدنی او پیش  آمد، مثل معاینات بدنی، هراس از اینکه بدنش و حواس جسمانی اش مشکلی داشته باشند. سپس بعد از یک سکوت طولانی، مولی گفت: ” حالا نمی دانم آیا شما دارید به من نگاه می کنید یا خیر “ (  لحظه اکنون از اینجا شروع شد).

تحلیل گر یکه خورد و حس کرد تحت فشار قرار گرفته است. اولین فکرش این بود که  آیا باید ساکت بماند یا حرفی بزند؟ اگر او (تحلیل گر خانم) ساکت بماند، آیا مولی احساس طرد شدن می کند؟ تکرار حرف مولی– نمی دانی من دارم به تو نگاه می کنم یا خیر- نیز غیر طبیعی و فاصله انداز به نظر می رسید. با این حال، احساس می کرد اگر حرفی از خودش در بیاورد هم خطرناک است. معناها و اشاره های جنسی به حدی شدید بودند که اگر درباره آنها صحبت می شد، احتمال این که به کنش برسند خیلی زیاد بود. تحلیل گر که متوجه معذب بودن خود و تلاش برای درک علت آن شده بود، مساله ی تسلط را شناسایی کرد و متوجه شد که احساس می کند از وی دعوت شده است یا ” جایگاه برتر“ را اتخاذ کند یا  تسلیم مولی شود. او در این لحظه از تاملات خود، ناگهان احساس آزادی کرد که خودجوش باشد و تجربه ی واقعی اش را به مولی انتقال دهد.

او گفت: ” به نظر می رسد که انگار داری سعی می کنی چشم های مرا به سمت خودت بکشانی “. مولی حریصانه پاسخ داد: ” بله “ ( این دو جمله لحظه ی ملاقات را شکل دادند ). تحلیل گر گفت: ” مساله قاتی شد“. مولی جواب داد: ” داشتن میل و تمنا هیچ ایرادی ندارد“. تحلیل گر موافقت کرد: ” درست است“ . مولی گفت: ”  مساله این است که هر دو نفر باید مدیریت کنند“. تحلیل گر گفت: ” قطعا در شروع همین طور است“. مولی گفت: ” من داشتم به همین فکر می کردم.. .خوب است که حالا به آن فکر می کنم… و من واقعا حالا می توانم حس همدردی داشته باشم “. تحلیل گر جواب داد: ”  همدردی با خودت؟ “.  مولی جواب داد:  ” بله “ و تحلیل گر گفت: ” خوشحالم “ .

در این مثال، یک ملاقات بینادرونیتی رخ داد، زیرا تحلیل گر از کشمکش درونی خودش برای درک بیمار استفاده کرد و با  ارائه ی پاسخ ویژه و صادقانه، لحظه اکنون را قاپید. ”  به نظر می رسد ( منظورش این است که به نظر  من،  به  عنوان یک شخص خاص ) که انگار داری سعی می کنی چشم های مرا به سمت خودت بکشانی “. این جمله لحظه ی اکنون را به ” لحظه ملاقات“  تبدیل کرد. این پاسخ کاملا متفاوت از پاسخ های احتمالی مختلف و تکنیکی است که خاص بودن تحلیل گر به عنوان یک شخص را در آن لحظه از تصویر خارج می کنند، مثلا پاسخی مثل: ” آیا در مورد والدینت هم همینطور بود؟ “ یا ” به من بگو به چه فکر می کردی“  و … .

تعبیرات در ارتباط با لحظات ملاقات

لحظات اکنون می توانند مستقیما به یک تعبیر ختم شوند و تعبیرات می توانند به لحظات ملاقات منتهی شوند یا بالعکس. یک تعبیر سنتی موفق به بیمار فرصت می دهد تا خودش، زندگیش و گذشته اش را با دیدی متفاوت ببیند. این درک و برداشت همواره همراه با یک عاطفه خواهد بود. اگر تعبیر به صورتی ارائه شود که حاکی از مشارکت عاطفی تحلیل گر باشد، احتمالا یک لحظه ملاقات نیز رخ داده است. به عبارتی احتمالا ” جزییات همجور بین دو سیستمی که در همنوایی با هم هستند و با یکدیگر هم موج هستند “ ( ساندر 1997)رخ داده است .  این امر شبیه به هم موجی عاطفی است که در تعاملات والد- نوزاد دیده شده است ( استرن 1985).

فرض کنید که  تحلیل گر با یک زمان بندی دقیق، یک تعبیر عالی را ارائه  می کند. این امر بر روی بیمار تاثیر خواهد گذاشت و این تاثیر ممکن است به صورت سکوت یا گفتن ” آهان“ ، و یا اغلب اوقات به صورت گفتن جمله ای مثل ” بله، واقعا همین طور است“ باشد. اگر تحلیل گر نتواند مشارکت عاطفی خودش را انتقال دهد ( حتی با یک پاسخ ساده مثل ” بله، برای  تو اینطور بوده است“ اما با لحنی که حاکی از تجربه شخصی خودش باشد)،در این صورت بیمار تصور می کند که تحلیل گر فقط در حال به کار بردن تکنیک است و این تجربه ی جدید و مهم نمی تواند محیط بینادرونیتی شناخته شده را تغییر دهد. در نتیجه، از میزان کارایی تعبیر کاسته می شود.

به بیان دقیق، اگر تعبیر بخواهد یک لحظه اکنون را مورد توضیح بیشتر، شرح و تفضیل یا تعمیم دهی قرار دهد، این لحظه را از بین برده است. با این حال، تا زمانی که تحلیل گر کاری به غیر از ارائه ی تعبیر دقیق نکند، کاری که  پاسخ وی و بازشناسی وی از تجربه ی بیمار از تغییر در رابطه را روشن کند، هیچ زمینه ی بینادرونیتی  جدیدی ساخته نمی شود. یک تعبیر استریلیزه شاید صورت بندی صحیح و خوبی داشته باشد، اما به احتمال زیاد ریشه نگرفته است. اکثر روانکاوان مجرب این را می دانند و آن ” کار بیشتر “ را انجام می دهند، و حتی آن را بخشی از تعبیر می دانند .  اما اینطور نیست. و دقیقا همین  مشکل نظری است که با آن دست به گریبان شده ایم. اگر دامنه ی آن چیزی که تعبیر محسوب می شود بیش از حد وسیع و بی تعریف شود، در این صورت مسائل نظری به شدت گیج کننده و در هم قاتی می شوند.

در اینجا باید یک تمایز ایجاد کرد. معمولا لحظه ی حال می تواند در اطراف مطالب انتقالی پر بار ایجاد شود و توسط یک تعبیر سنتی حل شود. اگر این تعبیر با روش ” صحیح “ ارائه شود، چه تفاوتی با  لحظه ی ملاقات دارد؟ دلیل این تفاوت را اکنون توضیح می دهیم. در طول یک تعبیر سنتی که مربوط به مطالب انتقالی است، درمانگر به عنوان یک شخص، به عنوان موجودیتی که در ذهن خود دارد، افشا نمی شود و به درون بازی کشیده نمی شود. همچنین رابطه ضمنی مشترک نیز مورد بازبینی قرار نمی  گیرد. بلکه درک  و پاسخ درمانی ، که در حیطه ی نقش تحلیلی وی رخ می دهد، وارد بازی می شود. به سختی می توان معنای اصطلاح ” صحیح“ را در اینجا تعریف کرد. در طول یک تعبیر انتقالی ” صحیح“،  نباید یک لحظه ملاقات بین دو شخص که کمابیش از نقش های درمانی خود تهی شده اند صورت بگیرد. چرا که در این صورت، کنش درمانگر، در پاسخ به کنش انتقالی بیمار، حالت انتقال متقابل به خود می گیرد.  برعکس ،  در یک لحظه ی ملاقات، وجوه انتقالی و انتقال متقابلی در سطح حداقل خود قرار دارند و شخصیت های دو نفر، که  نسبتا از ویژگی های نقشی خود تهی شده اند، وارد بازی می شوند. البته ارزیابی فقدان نسبی انتقال – انتقال متقابل و حضور نسبی دو شخصی که یکدیگر را خارج از نقش های حرفه ای خود تجربه می کنند، کار ساده ای نیست، اما همه ی ما از وجود این لحظات مطلع می شویم، به شرطی که این مفهوم را بپذیریم. در ادامه درباره این نکته صحبت خواهیم کرد.

فضای باز

همانند فرضی که در مورد توالی رشد داریم، فرض می کنیم که در موقعیت درمانی نیز لحظات ملاقات یک فضای باز را از خود به جای می گذارند که در آن، بروز تغییر در محیط بینادرونیتی موجب ایجاد یک موازنه ی جدید می شود ، یعنی نوعی ” انفصال “ توام با تغییر یا نوآرایی فرایند های دفاعی. در این مواقع، امکان خلاقیت فردی، یا عاملیت که در فضای باز فرد ظاهر شده است، فراهم می شود، زیرا ” شناخت رابطه ای ضمنی “ بیمار از اجبارهای تحمیل شده توسط عادات آزاد شده است ( وینی کات 1957).

سایر پیامدهای لحظه ی اکنون

در صورتی که لحظه ی اکنون قاپیده نشود و به یک لحظه ملاقات یا تعبیر ختم نشود، سایر  پیامدهای آن به شرح زیر خواهند بود :

1. یک لحظه اکنون از دست رفته

یک لحظه اکنون از دست رفته  یک فرصت از دست رفته است. گیل یک مثال تصویری ارائه می کند. ” در یکی از تحلیل های خودم، من شجاعت کافی را پیدا کردم تا بگویم: ” مطمئن هستم تاثیری که من در تحلیل دارم خیلی بیشتر از تاثیر شما است “. اما وقتی تحلیل گر جواب داد: ” اصلا تعجبی نمی کنم “، تقریبا نزدیک بود از کاناپه بیفتم. همچنین متاسفانه باید بگویم که این تبادل ما مورد تحلیل بیشتر قرار نگرفت، حداقل نه در آن تحلیل “ ( 1994 ص 106-105) . تصور می کنیم منظور وی این بود که دیگر صحبتی درباره این تبادل پیش  نیامد. در این مثال می بینیم که یک لحظه عبور کرده است و دو نفر هرگز دوباره به آن بازنگشته اند.

2.یک لحظه اکنون شکست خورده

در یک لحظه اکنون شکست خورده، یک اتفاق احتمالا مخرب برای درمان رخ می دهد. زمانی که یک لحظه اکنون شناخته می شود اما ملاقات بینادرونیتی صورت نمی گیرد، ممکن است مسیر درمان به خطر بیفتد. اگر این شکست ترمیم نشود، دو تا از حاد ترین پیامدها به این صورت هستند که یا راه ورود بخشی از رشته ی بینادرونیتی به درمان بسته می شود، مثل این که یکی بگوید: ” نمی توانیم به آنجا برویم “ { نمی  توانیم به طرح این مساله بپردازیم }، یا بد تر از آن، ماهیت اساسی رابطه ی درمانی به حدی زیر سوال می رود که  دیگر نمی توان درمان را ادامه داد ( چه درمان را واقعا متوقف کنند یا نکنند ).

دیوید که یک مرد جوان بود به تازگی  تحلیل را شروع  کرده بود. بعد از گذشت چند ماه، او در یکی از جلسات درباره ی یک سوختگی شدید صحبت کرد که بخش زیادی از قفسه سینه او را پوشانده بود، این سوختگی در دوران کودکی اتفاق افتاده بود و او نگران تاثیر آن بر روی رشد خود شده بود. این سوختگی یک لکه ی بدرنگ را از خود باقی گذاشته بود که هنگام پوشیدن مایو یا شلوارک، کاملا مشهود بود و این امر باعث خجالت شدید او می شد، و تبدیل به علتی برای بسیاری از مشکلاتش با بدن شده بود. دیوید بدون فکر کردن، خم شد و شروع به عقب زدن بلوزش کرد و گفت: ” این جاست، بگذارید نشان تان بدهم. اینجوری بهتر درک می کنید“ . ناگهان،  قبل از اینکه زخم او معلوم شود، تحلیل گر شتابزده گفت: ” نه ! این کار را نکن . نیازی به این کار نیست ! “ . هر دو از این پاسخ  تحلیل گر یکه خوردند.

بعدا هر دو نفر تایید کردند که اتفاقی که افتاد کمکی به آن ها نکرد. با این حال، دیوید احساس کرد که پاسخ متعاقب تحلیل گر موجب بدتر شدن این شکست شده بود و این موضوع را به تحلیل گر هم گفت، زیرا تحلیل گر به جای اینکه بگوید بابت واکنشی که به دیوید نشان داده بود احساس بدی دارد، فقط گفته بود که بر طبق استانداردهایش عمل نکرده است.

3.یک لحظه اکنون ترمیم شده

لحظات اکنون شکست خورده را می توان ترمیم کرد، به این صورت که یا بر روی آن ها درنگ می کنیم یا دوباره به آن ها باز می گردیم. ترمیم به خودی خود می تواند مثبت باشد. بر طبق تعریف، ترمیم یک لحظه اکنون شکست خورده می تواند دو نفر را به سوی یک یا چند لحظه ی اکنون جدید تر هدایت کند.

4.یک لحظه اکنون علامت خورده

لحظه اکنون را می توان برچسب زد. گذاشتن این برچسب ها کار آسانی نیست، زیرا وضعیت های دو نفره اسم ندارند و به شدت نامحسوس و پیچیده می باشند. معمولا برای نامیدن این وضعیت ها از جملاتی مثل ”  اون موقعی که من و تو داشتیم…. “ استفاده می شود. علامت زدن این موقعیت ها به وسیله ی یک برچسب اهمیت خیلی زیادی دارد، نه فقط به این دلیل که یادآوری و استفاده از آنها را آسان می کند، بلکه به این دلیل که یک لایه ی دیگر را به حالت پیوندی این خلق بین فردی می افزاید. همچنین علامت زدن کمک می کند که در آن لحظه ای که یک لحظه اکنون برای اولین بار ظاهر شده است، فقط به طور نسبی و نصفه نیمه به آن پرداخته شود، بدون اینکه خطر از دست رفتن یا شکست خوردن آن به وجود آید. در این صورت می توان برای درمان زمان مورد نیاز را خرید .

5.یک لحظه اکنون پایدار

گاهی اوقات یک لحظه اکنون پدیدار می شود که نمی توان آن را بلافاصله  حل /افشا / به اشتراک گذاری کرد، اما عبور هم نمی کند. این لحظه باقی می ماند و به مدت چندین جلسه و حتی چند هفته معلق می ماند. تا زمانی که سرنوشت این لحظه مشخص نشود، هیچ چیزی رخ نمی دهد. این لحظات اکنون پایدار لزوما شکست نیستند و ممکن است حاصل شرایطی باشند که امکان راه حل های عادی برای آنها وجود ندارد، زیرا زمان بندی درست نیست، یا افراد آمادگی لازم را ندارند، یا به این دلیل که ملاقات بینادرونیتی مورد نیاز به حدی پیچیده است که نمی توان آن را در یک تبادل جای داد. از این حیث، این لحظات نیز می توانند برای درمان زمان بخرند. معمولا این لحظات به کمک یک لحظه اکنون دیگر که این لحظه پایدار را در خود جای می دهد حل می شوند. در ادامه درباره این لحظات صحبت خواهیم کرد.

” رابطه ضمنی مشترک  “  به عنوان کانون عملکرد تغییر ساز در درمان

حالا به پرسشی باز می گردیم که در ابتدای این مقاله مطرح شد، یعنی  لحظه ملاقات در کدام حیطه از رابطه بین درمانگر و بیمار رخ می دهد  و شناخت ضمنی تغییر می کند ؟ به نظر ما این لحظه در حیطه ی رابطه ضمنی مشترک رخ می دهد.

مساله ی  وجود هر نوع رابطه در تحلیل، که  عمدتا ماهیت انتقالی – انتقال  متقابلی نداشته باشد، همیشه مساله ی دردسر سازی بوده است . بسیاری از تحلیل گران ادعا می کنند تمامی رابطه های موجود در موقعیت بالینی آغشته به احساسات و تعبیرات انتقالی و انتقال متقابلی هستند، از جمله پدیده های بینابینی مثل اتحاد درمانی و مفاهیم مرتبط به آن. با این حال برخی دیگر اظهار می کنند که وجود نوعی حس رابطه مندی صادقانه تر، پس زمینه ی تجربی لازم است و بدون آن، انتقال را نمی توان ادراک کرد، چه برسد به این که آن را تغییر داد ( توما و کاشیله  1987).

رابطه ی ضمنی مشترک عبارت است از دانش ضمنی مشترک درباره ی رابطه ای که مجزا از رابطه ی انتقال- انتقال متقابل و  نقش های روانکاوانه اما همسو با آنها وجود دارد. در عین حال که دانش ضمنی هر فرد درباره ی رابطه مختص به خود وی است، ناحیه ی تلاقی بین این دو دانش، همان منظور ما از رابطه ی ضمنی مشترک است ( این رابطه ضمنی مشترک هرگز متقارن نیست ).

تاکید بر اهمیت رابطه ی ضمنی مشترک، برای خود ما غیر منتظره بود و یک نتیجه گیری بود که بعد از پی بردن به ماهیت لحظه ملاقات به آن دست پیدا کردیم. از آن جا که لحظه ملاقات فقط زمانی رخ می دهد که یک اتفاق شخصی، مشترک، بیرون از تکنیک یا اضافه بر آن رخ داده باشد که از لحاظ سوبژکیتو و به نسبت کارکرد عادی، بدیع و تازه باشد، ناچار می شویم کل دامنه ی رابطه ضمنی مشترک را مورد بازبینی قرار دهیم.

به نظر ما پژوهش نوزاد مساله ی بررسی رابطه ضمنی مشترک را ساده انگاری کرده است، زیرا بر حقیقت ارتباط عاطفی و بینادرونیتی، تقریبا از بدو زندگی پس از تولد  تاکید می کند ( ترونیک 1989 ، لاکمن  و بیبی  1996). به نظر می رسد که هم نوزاد و هم مراقب  قادر به ابراز عاطفه و درک بیانگری های عاطفی طرف مقابل هستند. این سیستم ارتباط  نخستین در طول زندگی ادامه پیدا می کند و در زیر عنوان ” غیر کلامی “  توجهات  بیشتری را به سوی رشته ی ما جلب کرده است . ما با نظر استشلر ( 1996)  موافق هستیم که بیان می کند گرچه مسئولیت حرفه ای، ما را از سهیم شدن در فضای  زندگی بیمار منع می کند، اما اشتباه است که فرض کنیم که موجودیت هیجانی پیچیده ی درمانگر می تواند ( و باید ) از دسترس ادراک بیمار خارج شود، ادراک هایی که مبتنی بر عملکرد یک سیستم بسیار پیچیده هستند که همیشه در حال کارکرد است. نظر ما این است که عملکرد این سیستم موجب ساخت رابطه ضمنی مشترک می شود، که شامل درگیری شخصی بین دو نفر است و به صورت تدریجی و پیش رونده در دامنه ی بینادرونیتی ت و دانش ضمنی ساخته می شود. این درگیری شخصی با گذشت زمان ساخته می شود و تاریخچه خود را  پیدا می کند و شامل مسائل پایه ای است که فراتر از تحریف های گذرا در منشور انتقال – انتقال متقابل هستند و بیشتر از آنها به طول می انجامند، زیرا شامل ادراک های کمابیش دقیق شخص درمانگر و بیمار می باشند.

هنگامی که از ملاقات ” صادقانه “ صحبت می کنیم، منظورمان ارتباطاتی است که یک وجه شخصی از خویشتن را که در پاسخ عاطفی به دیگری برانگیخته شده است افشا می کنند. این پاسخ یک معنای شخصی را برای دیگری افشا می کند، و به این طریق یک وضعیت دو نفره ایجاد می شود که مختص به دو نفر مورد نظر  است.

همین شناخت های پایدار و ضمنی بین تحلیل گر و بیمار، ادراک های متقابل و درک یکدیگر است که ما به نام رابطه ضمنی مشترک می خوانیم. این شناخت ها بیشتر از نوسانات رخ داده در رابطه انتقالی به طول می انجامند و حتی ممکن است در ریز تحلیل توسط یک شخص ثالث مشاهده گر نیز شناسایی شوند و در این صورت می توان آنها را رویدادهای ”  عینی “ دانست.

ما به واسطه ی بررسی لحظه ی ملاقات و نقش آن در تغییر دانش ضمنی، ناچار به تمرکز بر روی این رابطه ضمنی مشترک و بررسی آن شدیم و این امر به دلیل چندین ویژگی لحظه ی ملاقات است.

  1. یکی از مشخصه های لحظه ملاقات این است که دو نفر حس می کنند از روند عادی درمان دور شده اند. این یک رویداد بدیع و تازه است که چهارچوب فعلی نه می تواند آن را توضیح دهد و نه آن را در بر بگیرد. می توان این رویداد را خلاف مسیر عادی دانست.
  2. اگر تحلیل گر به پاسخی متوسل شود که از نظر بیمار صرفا تکنیکی است، نمی توان لحظه ملاقات را تداوم داد یا شکوفا کرد. تحلیل گر باید طوری پاسخ دهد که مختص به رابطه اش با بیمار باشد و بیان کننده ی تجربه ی خودش و فردیت خودش باشد و امضای وی را بر خود داشته باشد.
  3. لحظه ملاقات را نمی توان به کمک تعبیر انتقال شکوفا کرد. به سایر وجوه رابطه نیز  باید دسترسی پیدا کرد.
  4. این لحظه ملاقات به مثابه ی پرداختن به سوال ” در این جا و الان چه اتفاقی دارد بین ما رخ می دهد“ است.  به دلیل فوریت عاطفی، بیشترین تاکید بر روی” اکنون “ است. این لحظه مستلزم پاسخ های خودجوش است و شکوفا شدن آن از این حیث است که تحلیل گر و بیمار همزمان برای یکدیگر تبدیل به ابژه می شوند.
  5. لحظه ی ملاقات، که توام با ”  چیزی که دارد این جا و اکنون بین ما رخ می دهد“ است را هرگز لزوما نباید به طور کلامی  توضیح داد، اما بعد از وقوع می توان درباره آن صحبت کرد.

تمامی ملاحظات فوق، لحظه ی ملاقات را وارد حیطه ای می کنند که فراتر از رابطه ی حرفه ای است، اما آن را باطل و لغو نمی کند ، و نسبتا از عناصر انتقال – انتقال متقابل آزاد است .

گرچه از حوصله این مقاله خارج است، اما نظر ما این است که به شدت به بررسی این رابطه ضمنی مشترک نیاز داریم.

خلاصه و تفسیر مطالب

در عین حال که در باور سنتی، تعبیر  به عنوان رویداد کانونی نگریسته می شود که در حیطه ی رابطه انتقالی رخ می دهد و بر آن تاثیر می گذارد، و با تغییر محیط درون فردی، رابطه را تغییر می دهد، اما ما لحظات ملاقات را رویداد های کانونی می دانیم که در حیطه رابطه ضمنی مشترک رخ می دهند و با تغییر شناخت ضمنی که هم درون روانی و هم بین فردی است، این رابطه را تغییر می دهند. هر دوی این فرایندهای مکمل، تغییر ساز هستند. با این حال، در آن ها از مکانیسم های تغییر ساز متفاوت در دامنه های مختلف تجربه استفاده  می شود.

ما با هدف پیشبرد بررسی و پژوهش بالینی، سعی کردیم یک اصطلاح توصیفی را برای پدیده شناسی این لحظات که رابطه ضمنی مشترک را می سازند  فراهم کنیم.

لازم به  ذکر است که  در بطن فرایند تعاملی موقعیت درمان، گاهی به سختی می توان بروز تغییر در دانش رابطه ای ضمنی و تغییر در دانش کلامی خودآگاه از طریق تعبیر را از هم تشخیص داد. رابطه ی ضمنی مشترک و رابطه ی  انتقالی، همسو با یکدیگر جاری هستند، در هم تنیده می شوند و هر کدام به نوبت در پیش زمینه قرار می گیرند. با این وجود، یکی از شروط  ضروری برقراری رابطه این است که پردازش دانش ضمنی به صورت پیوسته تداوم داشته باشد. اما تعبیر یک رویداد نقطه به نقطه است.

 به نظر ما شالوده های رابطه ی ضمنی مشترک در فرایند نخستین ارتباط عاطفی قرار گرفته اند و ریشه در اولیه ترین رابطه ها دارد. به نظر ما این رابطه عمدتا شامل دانش ضمنی است و تغییر در این رابطه منجر به ایجاد تاثیرات درمانی پایدار می شود. در روند تحلیل، مقداری از دانش رابطه ای ضمنی، به آهستگی و با زحمت به دانش آشکار و خودآگاه تبدیل می شود. این که این مقدار چقدر است هنوز مشخص نیست. البته این امر به معنی آگاهانه شدن ناخودآگاه ها ، که حرف همیشگی روانکاوی بوده است نیست. تفاوت در این است که دانش ضمنی به وسیله واپس رانی ناخودآگاه نشده است، و به وسیله برطرف سازی واپس رانی در دسترس خودآگاه قرار نمی گیرد. فرایند خودآگاه کردن واپس زده شده ها کاملا متفاوت از  فرایند خودآگاه کردن دانش ضمنی است و این دو نیاز به مفهوم بندی های مجزا دارند. همچنین شاید به رویکرد های بالینی مجزا نیز نیاز داشته باشند و این امر دلالت تکنیکی مهمی خواهد داشت.

مدل پیشنهادی حول فرایندها متمرکز شده است نه ساختارها و حاصل مشاهده ی تعامل نوزاد- مراقب و نظریه ی  سیستم های  پویا است. در این مدل ، یک فرایند دو طرفه وجود دارد که در آن،  تغییر در حیطه ی رابطه ی ضمنی و در لحظات ملاقات ، از طریق تغییر شیوه های ارتباطی رخ می دهد.  البته نقصان های همدلی مربوط به گذشته از طریق فعالیت تحلیلی همدلانه اصلاح نمی شوند. همچنین یک نقص  و کمبود مربوط به گذشته نیز  جبران نمی شود. بلکه یک چیز جدید در رابطه ایجاد می شود که محیط بینادرونیتی  را تغییر می دهد .  تجربه ی گذشته در زمان حال دوباره زمینه یابی می شود،  به طوری که فرد یک چشم انداز ذهنی متفاوت را از درون خود فعال می کند  ، که منجر به رفتارها و تجربیات جدید در حال و آینده می شود.

دیدگاهی که ما درباره تنظیم متقابل در موقعیت درمان داریم مشابه با دیدگاهی است که توسط لاکمن  و بیبی  (1996) توصیف شده است. ایده ی ما درباره ی ” لحظه اکنون “ که می تواند به لحظه ی ملاقات تبدیل شود، متفاوت از ایده ی ” لحظات عاطفی تشدید شده “  آنها است ، از این حیث که ما سعی کردیم یک اصطلاح  و یک توضیح مفصل را درباره ی فرایندی اراده کنیم که منجر به بروز این لحظات برجسته می شود یا پیامد آنها است.

ما نیز با بسیاری از متفکران معاصر  هم نظر هستیم که بروز تغییر در وضعیت دوتایی ، یک امر اساسی و ضروری است ، اما در ” لحظه ی  ملاقات “  دو نفر رخ می دهد. دیدگاه ما مشابه با نقطه نظر میچل   و استولورو و آت وود است. با این حال نکته ای را به ملاحضات این نویسندگان افزوده ایم ، زیرا بخش اعظم محیط بینادرونیتی  را متعلق به شناخت رابطه ای ضمنی می دانیم ، که در روند درمان ، در بطن رابطه ضمنی مشترک ساخته می شود.  بنابراین فرایند تغییر در بطن رابطه ضمنی مشترک رخ می دهد.  در پایان، این چشم انداز درباره ی  تغییر شناخت رابطه ای ضمنی در طول ”  لحظات ملاقات “  می تواند راهگشای چشم اندازهای تازه و مفید به تغییر درمانبخش باشد.

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-05-30-at-11.19.05-PM.jpeg
خرداد ۹, ۱۴۰۱

(1985) Transference: The Total Situation/ Betty Joseph

انتقال: موقعیت تام/ نویسنده: بتی جوزف 1985/ مترجم: پارمیس احمدی زاده

قصد من در این مقاله بحث درباره این موضوع است که امروزه چه استفاده از مفهوم انتقال در کار بالینی خود داریم. تاکید من بر ایده ی  انتقال به عنوان یک چارچوب خواهد بود، چهارچوبی که در آن همیشه چیزی در حال جریان است و همیشه  حرکت و فعالیت در آن وجود دارد.

فروید با مشاهده ی اینکه روابط بیمار با ابژه های نخستین، با غنای کامل، به شخص روانکاو انتقال داده می شوند، از در نظر گرفتن انتقال به عنوان یک مانع، به در نظر گرفتن آن به عنوان یک ابزار ضروری برای فرایند تحلیل رسید. استریچی ( 1934)  با استفاده از کشفیات ملانی کلاین درباره ی اینکه فرافکنی و درون فکنی به چه شیوه ای  ابژه های درونی فرد را می سازند و به آنها شکل می دهند، نشان داد که آنچه انتقال داده می شوند، عمدتا نه ابژه های  بیرونی زندگی گذشته ی بیمار، بلکه ابژه های درونی هستند و نحوه ی ساخته شدن این  ابژه ها به ما کمک می کند تا بفهمیم که فرایند تحلیلی چگونه می تواند به ایجاد تغییر منجر شود.

ملانی کلاین ، از طریق کار مداوم بر روی روابط ابژه اولیه و مکانیسم های ذهنی اولیه، شاید به ویژه همانندسازی فرافکنانه ، درک ما را از ماهیت انتقال و فرایند انتقال دهی گسترش داد. او در مقاله ی خود به نام « خاستگاه های انتقال» ( 1952) نوشت:« تجربه ی من این است که هنگام تاگشایی و گره  گشایی از جزییات انتقال، لازم است که برحسب موقعیت های تامی که از گذشته به حال منتقل شده اند و نیز بر حسب دفاع های هیجانی و روابط ابژه فکر کنیم». او در ادامه توضیح می دهد که تا سال های متمادی، انتقال بر حسب ارجاع های مستقیم به روانکاو درک می شده است، و صرفا بعدها بود که معلوم شد که فی المثل، موضوعاتی مثل گزارش زندگی روزمره و … سرنخ هایی هستند درباره اضطراب های ناخوداگاهی که در موقعیت انتقالی برانگیخته می شوند. به نظر من، ایده ی  موقعیت تام کمک اساسی به درک ما از انتقال و کاربرد آن در حال حاضر می کند و قصد بررسی همین موضوع را دارم. بر طبق تعریف، موقعیت تام باید شامل هر چیزی باشد که بیمار با خود وارد رابطه  می کند. برای بهتر سنجیدن آنچه بیمار آورده است می توانیم توجه خود را  متمرکز کنیم بر آنچه درون رابطه در حال رخ دادن است،  و اینکه بیمار، با حرف های خود و فراتر از آنها  چه استفاده ای از روانکاو می کند. بخش بزرگی از درک ما از انتقال  حاصل این است که درک کنیم بیمار چگونه بر ما کنش انجام می دهد تا به دلایل مختلف احساساتی را تجربه کند، چگونه بیمار می کوشد ما را به درون سیستم های دفاعی خود بکشد، چگونه بیمار وجوهی از دنیای درونی خود که در دوران نوزادی ساخته شده اند را به ما منتقل می کند – وجوهی که  در دوران کودکی و بزرگسالی شاخ و برگ پیدا کرده اند، تجربیاتی که اغلب ورای استفاده از کلمات هستند، و اغلب  فقط از طریق احساساتی که در ما بر می انگیزانند می توانیم آنها را درک کنیم، یعنی از طریق انتقال متقابل در معنای وسیع آن.

انتقال متقابل، یعنی احساساتی که در روانکاو برانگیخته  می شوند، همانند خود انتقال، ابتدا به عنوان مانعی در برابر کار تحلیلی قلمداد شدند، اما حالا که معنای وسیع آن به کار گرفته شده است، ما دیگر آن را یک مانع نمی دانیم ، بلکه انتقال متقابل را نیز یک ابزار ضروری برای فرایند تحلیلی می دانیم. همچنین، ایده ی مورد استفاده بودن ما و ایده اینکه همه چیزی در حال جریان است، اگر فقط بتوانیم از آن آگاه شویم، بسیاری از وجوه دیگر انتقال، که بعدا درباره آنها صحبت خواهم کرد را روشن می کنند. به عنوان مثال، این که حرکت و تغییر یکی از وجوه ضروری انتقال است – به طوری که هیچ تعبیری را تمی توان یک تعبیر یا توضیح محض دانست،  بلکه باید به طریقی که مختص به بیمار و شیوه کارکرد اوست، درون بیمار طنین انداز شود – و اینکه سطح کارکرد بیمار در هر لحظه و ماهیت اضطراب های او را به بهترین شکل می توان با تلاش برای آگاهی از نحوه استفاده فعالی که از انتقال می شود درک کرد، و اینکه تغییراتی که در انتقال قابل دیدن می شوند بخش ضروری آن چیزی هستند که سرانجام به تغییر روانی واقعی منجر می گردد. این نکات در صورتی روشن تر می شوند که ما بر حسب منتقل شدن موقعیت های تام فکر کنیم.

برای توضیح این موضوع، می خواهم تکه کوتاهی از مطالبی را ارائه کنم که در آن می توان دید که اضطراب های مستقیم بیمار و ماهیت رابطه اش با شخصیت های درونی اش چگونه در موقعیت تامی که در انتقال پشت سر گذاشته شد نمایان شدند، گرچه در این مطالب تداعی های جداگانه و ارجاع به افراد مختلف نیز دیده می شود، گویی که خواستار تعبیر شدن هستند. این مطالب  مربوط هستند به بحث درباره یک مورد در یکی از سمینارهای کارشناسی ارشد من. روانکاو مطالب مربوط به بیماری که ظاهرا ارائه ی کمک کافی به او بسیار مشکل بود را مطرح کرد : بیمار یک فرد اسکیزوئید  و خشمگین بود، و دوران کودکی ناشادی را با والدینی که احتمالا از نظر هیجانی دور از دسترس بوده اند طی کرده بود. روانکاو خانم از کاری که در جلسه ی مورد بحث انجام شده بود و نتایج آن راضی نبود. بیمار جزییاتی را درباره افراد و موقعیت های مختلف  مطرح کرده بود.

در سمینار احساس می شد که بسیاری از تعابیری که در مورد این بیمار داده شدند حساس و بسیار بسنده هستند. سپس افراد حاضر در سمینار شروع به تلاش بیشتر برای درک بیشتر کردند. دیدگاه های متفاوت درباره ی وجوه مختلف این مورد مطرح شدند، اما هیچکس نه از دیدگاه های خود و نه از دیدگاه های دیگران رضایت کامل نداشت. به تدریج به این فکر افتادیم که شاید این خود سرنخ است، یعنی این که مشکلی که ما در سمینار داشتیم، منعکس کننده ی مشکل روانکاو در انتقال بود، و آنچه احتمالا در انتقال در حال وقوع بود، فرافکنی دنیای درونی بیمار بود، دنیایی که در آن بیمار، که یک خانم بود، نمی توانست اوضاع را درک کند و از آن سردر بیاورد. بیمار داشت نشان می داد که چه حسی دارد  داشتن مادری که نمی توانست با کودک هماهنگ شود و به گمان ما، حتی نمی توانست احساسات کودک را بفهمد، اما طوری رفتار می کرد که گویی می تواند،  مثل کاری که ما در سمینار داشتیم انجام می دادیم. بنابراین بیمار دچار دفاع هایی شده بود که طی آنها اندیشه های ظاهرا منطقی را مطرح  می کرد، اندیشه هایی که هیچ کس را راضی نمی کردند، اما تجربه ی فهم ناپذیری را مسکوت کرده ، و به او چیزی می دادند تا خود را به آنها وصل کند و بچسباند. اگر  در این وضعیت ها روانکاو تلاش کند تعبیرات مفصل درباره ی معنای تداعی های فرد ارائه کند، در این صورت سیستم دفاعی بیمار را تداوم داده است، و حس کاذب فهم ناپذیری را ایجاد کرده است،  به جای اینکه بکوشد با تجربه ی بیمار، یعنی زندگی در یک دنیای فهم ناپذیر، تماس برقرار کند. این امر می تواند تجربه بسیار آزار دهنده برای خود روانکاو نیز باشد. برای ما راحت تر این است که باور کنیم که مطالب را درک می کنیم، نه اینکه نقش مادری که نمی تواند نوزاد /بیمار را درک کند را ایفا کنیم.

من تصور می کنم که سرنخ انتقال در این مورد ( با فرض اینکه چیزی که توصیف می کنم درست باشد) در این است که پدیده ی چشمگیری که در سمینار رخ داد را جدی بگیریم، یعنی تقلای ما برای درک کردن، و نیاز عاجزانه ی ما برای درک کردن، به جای گرفتار شدن در تداعی های تک به تکی که توسط بیمار مطرح می شدند، تداعی هایی که به تنهایی ظاهرا معنای احتمالی زیادی داشتند. چیزی که اوضاع را بدتر می کرد عبارت بود از نیاز انتقال متقابلی ما به گمانه پردازی، و احساس فشار برای درک کردن به هر قیمتی، که به زعم ما به ما امکان  داد همانندسازی فرافکنانه ی بخشی از دنیای درونی بیمار و پریشانی وی، که شمه ای از آن را در سمینار چشیدیم، را حس کنیم.

من فرض را بر این می گذارم که این نوع همانندسازی فرافکنانه عمیقا ناخودگاه و کلامی نشده است. اگر ما فقط با بخشی که کلامی شده است کار کنیم، در این صورت روابط ابژه ای که در حال کنش نمایی شدن در انتقال هستند را مد نظر قرار نداده ایم، یعنی در خصوص این مورد، رابطه بین مادر بی فهم و نوزادی که احساس می کند قادر به درک شدن نیست، و همین است که بستر شخصیت او را شکل داده بود.  به نظر من، اگر به خوبی به این وجه نپردازیم، شاید به درک هایی دست پیدا کنیم و یا حتی تغییرات ظاهری در مطالب و مواد بیمار ایجاد شود،  اما تغییر روانی واقعی، که تا بعد از درمان به طول بیانجامد، میسر نخواهد بود. حدس من این است که اتفاقی که در این گونه موارد رخ داده است این است که روابط اولیه بیمار دچار یک ایراد جدی بوده اند، اما یک ساختار کاراکتری مبتنی بر نرمال بودن کاذب یا ظاهری بر روی این ایراد سرپوش گذاشته، به طوری که بیمار قادر شده است بدون فروپاشی واقعی به بزرگسالی راه پیدا کند و ظاهرا کارکرد کمابیش خوبی در بسیاری از حیطه های زندگی خود داشته باشد. تعبیراتی که فقط به تداعی های تک به تک می پردازند فقط بخش  بزرگسال تر شخصیت را هدف قرار می دهند، در حالی که  بخشی که واقعا باید درک شود ، از طریق فشارهایی که بیمار به روانکاو وارد می کند، فهمانده می شود. در اینجا می توانیم زنده شدن چیزی را در انتقال ببینیم که از جنس روابط ابژه اولیه بیمار، سازمان دفاعی او و روش او برای فهماندن تعارض کلی اش است.

حالا در تکمیل این نکته می خواهم مطالبی را از یکی از بیماران خودم بازگو کنم، تا نخست نشان دهم که چگونه انتقال به شیوه ای نسبتا آرمانی شده تجربه  شد، شیوه ای که از طریق جو و حال و هوایی که بیمار ایجاد کرده بود، و مرتبط به تاریخچه اش بود، فهمانده می شد. همچنین می خواهم این موضوع را نشان دهم که وقتی این جو فروپاشید، وجوه بدوی روابط ابژه اولیه و دفاع های او نمایان شدند و در انتقال زنده شدند، و بیمار کوشید روانکاو را نیز به دام کنش نمایی بکشد. و سرانجام این که، کار بر روی این وجه منجر به حرکت بیشتر و مقداری تغییر موقتی در ابژه های درونی بیمار شد.

این بیمار که او را به نام N می خوانم، سال های زیادی تحت  تحلیل بوده است و پیشرفت بسیار رضایت بخشی هم داشته است، اما این پیشرفت به اندازه کافی تحکیم و تثبیت نشده بود و نمی شد پردازکاری هیچکدام از مشکلات خاص او را کاملا دید، چه برسد به تصور خاتمه ی درمان. من متوجه  یک احساس راحتی مبهم در خودم شدم،  گویی که کاملا جلسات این بیمار را دوست می داشتم، و گویی این جلسات را تا حدودی کامروا کننده می یافتم، علیرغم این حقیقت که همیشه باید سخت با این بیمار کار می کردم. وقتی شروع به بررسی دوباره ی انتقال متقابل خودم و مطالب بیمار کردم، متوجه شدم که این تجربه ی نسبتا کامروای من، احتمالا متناظر با یک اعتقاد درونی از جانب بیمار بود، مبنی بر اینکه هر تعبیری که من ارائه می کردم، او به نوعی رو به راه بود. هر مشکلی که ظاهر می شد، حتی ویژگی های عذاب  دهنده ی او که در کار نمایان می شدند، او از درون مطمئن بود که جایگاه بسیار ویژه ای دارد، و تعبیرات من چیزی نیستند جز تعبیر. او جایگاه خود را تضمین شده می دید و نیازی به تغییر در خود نمی دید. بنابراین، می شد به ارائه تعبیرات شبهه صحیح و نه چندان بی فایده ادامه داد و مسائل را بررسی کرد و توضیح داد، اما اگر این باور ناخودگاه و عمیق تر، بررسی نشده می ماند، کل درمان حالت کاذب و جعلی پیدا می کرد. باور او به داشتن جایگاه ویژه و عدم نیاز به تغییر  دارای یک ویژگی دیگر هم بود، چون شامل این نگرش بود که من، روانکاو، دلبستگی یا عشق خاصی به او دارم و به خاطر خودم نمی خواستم او را رها کنم – امری که فکر می کنم پایه  و اساس تجربه ی انتقال متقابلی من، یعنی راحتی و آسودگی را شکل داده بود.

می خواهم یک نکته کوتاه دیگر درباره این مطالب و در خصوص ماهیت تعبیر بیان کنم. اگر انتقال و تعبیرات را اساسا به عنوان موجودیت های زنده، در حال تجربه و در حال تغییر – یعنی به عنوان حرکت و جنبش- بدانیم، در این صورت تعبیرات ما باید بیانگر این موضوع باشند. بینش های N  درباره ی باور ناخوداگاه خود به جایگاه ویژه اش، غیر واقعی نبودن مبهم بخش زیادی از کار ما و به دلبستگی من به او و … پیدایش دردناکی داشت. راحت تر این بود که این باور سریعا  به تاریخچه او  ربط داده شود – او آخرین فرزند خانواده  و محبوب مادر بود که  رابطه بسیار ناشادی با پدرش که یک مرد نسبتا بیرحم بود داشت، گرچه والدینش  تا آخر عمر کنار هم ماندند. اما اگر من این کار را کرده بودم، مجددا مهر تاییدی زده بودم بر باور بیمار مبنی بر اینکه تعبیرات چیزی جز تعبیر نیستند و من حقیقتا به حرف هایی که می زدم ایمان نداشتم. از نظر من، موضوع حائز اهمیت این بود که ابتدا پیش فرض های زیرلایه ای را آشکار کنم، تا بتوان این پیش فرض ها را، هر چقدر هم که دردناک بودند، در انتقال به عنوان واقعیت روانی او تجربه کرد، و صرفا بعدا و به آهستگی، آنها را به تاریخچه اش ربط داد.  بعدا به مساله ی ربط دادن به تاریخچه بازخواهیم گشت.

اکنون مطالبی از مورد N می آورم که برگرفته از دوره ای کمی بعدتر از زمان مورد بحث هستند، تا نشان دهم که زمانی که پنداره های همه توان درباره برخورداری از جایگاه ویژه دیگر بر انتقال حاکم نبودند، اضطراب های اولیه، یا همانطور که گفتم، زنده شدن تعارض های روانی بیشتر، در انتقال و در یک رویا ، نمایان شدند، و مواد رویا نیز در انتقال زیسته شدند. در این دوره، N علیرغم برخورداری از بینش، همچنان مستعد گرفتار شدن در نوعی مازوخیسم  مایوس کننده و منفعل بود. روز دوشنبه، او رویای زیر را گزارش داد( من فقط رویا و برداشت خودم از رویا را نقل می کنم، نه کل جلسه یا تداعی های بیمار را ).

رویا این بود :انتقال موقعیت تام-

« نوعی جنگ در حال وقوع بود. بیمارم در جلسه ای در یک اتاق در ساحل حضور داشت. افراد دور میز نشسته بودند که صدای هلیکوپتری را از بیرون شنیدند، و از روی صدا فهمیدند که این هیلکوپتر ایرادی دارد. بیمارم و یک سرگرد میزی که محل جلسه بود را ترک کرده و به  کنار پنجره رفتند تا نگاهی به بیرون بیندازند. هیلکوپتر دچار نقص فنی شده بود و خلبان با پاراشوت بیرون پریده بود. دو هواپیما هم وجود داشتند که گویی مواظب هلیکوپتر بودند، اما به قدری ارتفاع داشتند که خیلی کوچک به نظر می رسیدند و نمی توانستند هیچ کمکی بکنند. خلبان داخل آب افتاد و بیمارم داشت به این فکر می کرد که آیا  خلبان زمان کافی برای باد کردن جلیقه نجاتش دارد یا خیر، و این که آیا خلبان همین الانش هم مرده است یا خیر و …. ».

نمی خواهم مطالبی که شالوده ی تعبیرات من بودند را ارائه کنم، اما به طور کلی به او نشان دادم که می توان جنگی که همواره بین بیمار و خودم در وقوع است را ببینیم، جنگی که نمود آن عبارت بود از  پشت کردن بیمار در رویا به جلسه ای که دور میز در حال انجام بود، یا پشت کردن به کاری که در هر جلسه از درمان انجام می شد. وقتی که او با دانستن اینکه مشکلی وجود دارد( در مورد هلیکوپتر)، از پنجره به بیرون نگاه می کند، او می بیند که یک روانکاو ، یعنی من، آنجا وجود دارد و دو هواپیما، یعنی دو بازو، دو پستان، مراقب او هستند  و می کوشند او را کمک کنند، اما او جذب تماشای وجه دیگر است،  یعنی خودش، که همان خلبان است، و دچار دردسر است، سقوط کرده است و دارد می میرد – و این دنیای مجذوب کننده مازوخیسم اوست. منظورم این است که او ترجیح خود به جذب شدن در موقعیت های سقوط دردناک را نشان می دهد، به جای اینکه خواهان کمک و پیشرفت باشد.

در آن زمان به نظر می رسید که با ادامه جلسه، او به  خوبی با این تعبیرات ارتباط برقرار کرده است، و به اهمیت کشش خود به مازوخیسم پی برده است. روز بعد  او آمد و گفت که بعد از جلسه کار بر رویا،  احساس ناراحتی می کرده است. او به شیوه های مختلف درباره آن جلسه و نگرانی اش بابت جنگ صحبت کرد، و توضیح داد که چقدر  ناراحت است از اینکه هر اتفاقی که در تحلیل رخ می دهد، ظاهرا او به نوعی اسیر پس زنی و جنگ باقی مانده است، و همچنین  گفت که  از اهمیت برانگیختگی و هیجان زدگی خود در زمان  اینگونه درگیری ها  آگاه است. و سپس درباره مسائل مختلفی که در طول روز رخ داده بودند صحبت کرد. حرف های او شبیه بینش ، و تقریبا مثل دغدغه خاطر به نظر می رسیدند.  حرف های او به نوعی بینش بودند،  اما من از روی لحن صدای او،  که ریتم یکنواخت و تقریبا کسل کننده ای داشت، حدس زدم که تمام حرف های او دست دوم بودند، گویی که او داشت از این بینش ظاهری بر ضد پیشرفت در جلسه استفاده می کرد، گویی نوعی جنگ بی صدا و خاص بر ضد من در جریان بود، و من این برداشت را به او منتقل کردم.  بیمار با لحنی غمناک پاسخ داد: « به نظر می رسد هیچ بخشی از من  واقعا نمی خواهد کار کند، همکاری کند و … ». من به او  گفتم که این موضوع نمی تواند کاملا حقیقت داشته باشد، زیرا او واقعا به جلسات می آید – و بعد البته فهمیدم که من داشتم به عنوان بخش مثبت وی عمل می کردم، گویی بخشی که  قادر به دانستن و کار کردن بود به من  فرافکنی شده بود، و من یا در دام ایفای نقش این بخش مثبت گرفتار شده بودم، تا او مسئولیتی در قبال آن، یا در قبال بازشناسی آن نداشته باشد، یا مجبور بودم تصدیق کنم که هیچ بخشی از او واقعا نمی خواست همکاری کند و … . بنابراین در هر صورت، به بن بست می خوردم.

بیمارم متوجه این موضوع بود، گفت که هیچ کاری از دستش بر نمی آید، او شرایط را کاملا درک می کرد، اما احساس افسردگی می کرد و منظور مرا می فهمید. هر چه جلوتر می رفتیم، بیشتر جلسه اسیر این ایده می شدیم که او اوضاع را درک می کند، اما هیچ کاری در رابطه با آن، یا با آن، از دستش بر نمی  آید ( به نظر من این تصویر تا  حدودی همان چیزی بود که در رویای روز قبل وصف شده بود، زمانی که او مجذوب تماشای خلبانی که داشت غرق می شد بود، و من  به عنوان هواپیمای پر ارتفاع، نمی توانستم به او کمک کنم، و او حالا مجذوب کلمات خودش شده بود، مثل « درک می کنم، اما کاری از دستم بر نمی آید». حالا رویا داشت در انتقال زنده می شد).

من به او نشان دادم که او داشت فعالانه، با این جور گفته ها مرا به دام می انداخت – و این خود گویای جریان جنگ بین ما بود. بعد از مقداری پس و پیش شدن در این خصوص، بیمارم، به قول خودش « بدون هیچ دلیل آشکاری »، خاطره ای را درباره  یک جعبه سیگار به یاد آورد و این که چگونه وقتی در مدرسه شبانه روزی بود و خیلی بدبخت بود، یک جعبه قلع یا مقوایی را بر می داشت و روی آن را به دقت با کرباس ( پارچه برزنتی) می پوشاند. سپس صفحات یک کتاب را سوراخ می کرد و جعبه سیگارش را داخل جلد کتاب می گذاشت. سپس به تنهایی به حومه شهر می رفت، و به طور مثال پشت یک بوته ی کهنسال  قایم می شد و سیگار می کشید، این شروع سیگاری شدن او بود. خاطره ی او خیلی روشن نشان از تنهایی او داشت. او اضافه کرد که به نظر می رسید که هیچ لذت  واقعی در سیگارها وجود نداشت.

من به او نشان دادم که مشکل در پاسخی بود که او به مداخلات من نشان می داد، یعنی اینکه من به او نشان می دادم که او داشت مرا با حرف هایی مثل « به نظر می رسد هیچ بخشی از من نمی خواهد همکاری کند » به دام می انداخت. او متوجه شد که به نوعی از این جنگ و به دام انداختن هیجان زده می شد، اما  موضوعی که واقعا اهمیت داشت این بود که هیجان زدگی او در طول جلسات قبلی و در واقع در طول سال گذشته خیلی  کمتر شده بودند و حالا کمتر به این طرز رفتار معتاد بود، اما نمی توانست دست از آن بردارد، چرا که این کار به معنی تسلیم شدن به کهنسال ها بود، یعنی خودم ( با اشاره به نشستن پشت بوته ی کهنسال )، اما او حقیقتا از سیگار کشیدن لذت نمی برد، اما با این حال، مجبور بود بی صدا و مخفیانه این کار را انجام بدهد. بنابراین حالا مشکلی که در انتقال وجود داشت، چندان ربطی به این نداشت که او از این هیجان زدگی ها لذت می برد، بلکه مشکل در بازشناسی و اعتراف به بهبودش بود، کاری که مجددا به این معنی بود که او مایل بود از مقداری از لذت شکست دادن من، صرف نظر کند. او مایل بود درباره ی چیزهای بد خودش، مثل  آزارگری و یا هیجان زدگی صحبت کند، و شما این را در ابتدای جلسه به یاد می آورید، اما مایل به صحبت درباره بهبودش نبود و نمی خواست در این مقطع  تسلیم شده و از بهتر شدن حالش لذت ببرد  ( از لحاظ رویای دیروز : اعتراف به خواستن دست های یاری بخش و استفاده از آنها، یعنی هواپیماها ).

بیمارم با این مطلب موافق بود و بعد گفت که در آخرین تکه جلسه اوضاع تغییر کرده است، او متوجه شد که خلقش عوض شده است، حس زندانی و گرفتار بودن از بین رفته بود، و حالا احساس اندوه و شاید آزردگی می کند، گویی من،  روانکاو، توجه کافی به خاطره ی جعبه سیگار نکرده بودم، خاطره ای که برای او واضح و مهم به نظر می رسید، گویی که من خیلی با شتاب از این خاطره فاصله گرفته بودم. من به خاطره جعبه سیگار بازگشتم، و به برخی از احساساتش که به اهمیت آنها واقف نشده بودم پی بردم، همچنین تاکیدی که او بر هیجان زدگی اش داشت را به او یادآوری کردم، در حالی که احساس می کردم حالا این ماجرا بخش بزرگی از لذت خود را از دست داده است، مثل لذت نداشتن سیگار. اما به او  تذکر دادم که از اینکه احساساتش عوض شده است  آزرده است، او خلق گرفتار و ناراحت را از دست داده بود.

N  با حرف هایم موافق بود، اما گفت:« با این وجود هنوز فکر می کنم خیلی با عجله پیش رفتید». او قبول داشت که بخشی از آزردگی اش به تغییری که در نتیجه تحلیل در او ایجاد شده بود ربط داشت – یعنی باطل شدن احساس گرفتاری- اما این تغییر زیادی پر شتاب بود، طبق توضیح او، گویی که من، روانکاو، به نوعی فلوت نواز هملین تبدیل شده بودم و او گذاشته بود که من او را با خود ببرم.

من اشاره کردم که به نظر می رسید من واقعا مشکل گرفتار بودن او را تحلیل نکرده ام، بلکه او را اغوا کرده و به زور از وضعیتش بیرون کشیده بودم. این ابتکار من بود که او را بیرون کشیده بودم، مثل وقتی که در کودکی توسط مادرش اغوا می شده است ( ابتدای مطالب را به یاد می آورید که توضیح دادم او باور داشت که من و مادرش احساس ویژه ای نسبت به او داریم ). او سریعا، خیلی سریع  اضافه کرد که دراین لحظه دچار یک ترس دیگر هم هست، ترس از گرفتار شدن در احساسات گرم و هیجان انگیز، مثل احساسی که قبلا به نام توله سگ وار می خواند.

این بار من به بیمارم نشان دادم که این دو اضطراب، یعنی اغوا گری من به بیرون کشیدن او از وضعیت ذهنی قبلی اش، و ترس او از احساسات مثبت، هیجان زده، کودکانه یا توله سگ وار، هر دو نیاز به بررسی بیشتر دارند – هر دو اضطراب های قدیمی بودند که قبلا هم اهمیت داشتند – اما فکر کردم او در آن لحظه دارد از آنها استفاده می کند تا بتواند آنها را به من فرافکنی کند، تا به این طریق مجبور به مهار سازی و تجربه و بیان احساسات خوب و واقعی و به خصوص حس محبت و قدرشناسی  که داشت در لحظات آخر جلسه نمایان می شد نباشد. ( فکر می کنم این حس به آگاهی از کیفیت یاری بخش هواپیماهای رویا ربط داشت). در این مقطع، که  چیزی به پایان جلسه نمانده بود، بیمارم حرف های مرا تایید کرد و در حالی که آشکارا تحت تاثیر قرار گرفته بود، اتاق را ترک کرد.

دلیل مطرح  کردن این مطالب دست اول، این بود که می خواستم بر چند نکته درباره ی انتقال تاکید کنم. نخست، اینکه رویا به چه طریقی معنای خود را به طور نسبتا دقیق و از طریق زنده شدن در جلسه  آشکار می کند و طی آن می توانیم درگیری خاص و خودخواسته بیمار با  بدبختی و مشکلات را، به جای ملحق شدن به ابژه های یاری بخش و زنده اش، هواپیماها، که کوچک و بی اهمیت شده اند، را ببینیم. زمانی که بیمار تحلیل، تعبیرات و پستان ها را تغذیه کننده و یاری بخش می یابد، از آنها دور می شود. به خصوص اینکه بیمار یاری بخش بودن آنها را تشخیص می دهد، اما مشکلات قدیمی اش بر ضد این امر فعال می شوند – با نام هایی مثل هیجان زدگی، بد بودن ، عدم همکاری و… . وجوه مثبت شخصیت دیده میشوند،  اما توانایی او برای حرکت محبت آمیز به سوی یک ابژه سریعا تحریف شده و به من فرافکنی می شود، و این من هستم که اغوا می کنم و بیرون می کشم. اما کل ماجرا با زیرکی پنهان شده است، مثل جعبه سیگار درون کتاب( احتمالا تعبیرات کتابی قدیمی که  حالا دیگر چندان معنادار نیستند ). اما او واقعا می داند که از این کار لذت نمی برد. ما در اینجا معنای خاص نمادها را داریم و می توانیم جای آنها را در انتقال پیدا کنیم. به نظر من، بیمار درباره چیزی  که تقریبا انتخاب بین حرکت به سوی یک ابژه یاری بخش و افراط در ناامیدی است، بینش به دست می آورد- دفاع های او فعال شده و  او راه دوم را در پیش می گیرد و می کوشد روانکاو را نیز به دام انتقاد گری و سرزنش گری بکشد – یعنی به درون سازمان دفاعی مازوخیستی خود او. سپس کار بیشتری انجام دادیم و دیدیم که  این دفاع ها کاهش پیدا کردند، تا اینکه او واقعا می تواند  به تسکین خاطر و محبت خود اعتراف کند. همچنین، همچنان که  می تواند به وجود یک ابژه یاری بخش اعتراف کند، می تواند آن را تحمل کرده و درونی سازی کند، و این امر به تغییرات درونی  بیشتر منتهی می شود.

من فکر می کنم که در این مثال می توان دید که انتقال مملو از معنا و تاریخچه است – داستان پشت کردن بیمار  به ابژه های تغذیه گر خوب، که به گمان من کاری است که همیشه انجام داده است. ما در این مثال می بینیم که او با فرافکنی بخش های عشق ورز خود به مادرش و پیچ و تاب دادن به آن، به تحکیم تصور مادر به عنوان اغواگر کمک کرده است، و این اضطرابی است که تا حدودی درباره زن ها تداوم داشته است. البته می توان اضافه کرد که ممکن است مادر وی واقعا یک زن اغواگر برای آخرین پسرش بوده  است، اما می توان دید که بیمار چگونه از این موضوع استفاده کرده است. این مساله که این موضوعات را چه زمانی و آیا باید تعبیر کرد، یک مساله تکنیکی است که در اینجا فقط شمه ای از آن را می توانم توضیح دهم. من در تمام این مقاله بر انتقال به عنوان رابطه ای تاکید داشته ام که در آن چیزی همیشه در حال وقوع است، اما می دانیم که این چیز اساسا بر مبنای گذشته ی بیمار و رابطه او با ابژه های درونی اش یا اعتقادات او درباره ی این ابژه ها و خصوصیات آنها است.

من فکر می کنم که باید برای بیماران خود، انتقال را به زندگی  گذشته شان ربط بدهیم، تا به آنها کمک کنیم به حس پیوستگی و فردیت برسند، تا حدودی گسستگی و جدایی ایجاد کنند، و در نتیجه به آنها کمک شود از برداشت قبلی تر و تحریف شده تر خود درباره گذشته رها شوند. در مورد این مسائل، مشکلات نظری و تکنیکی زیادی مطرح می شود. به طور مثال، آیا بیمار قادر است در انتقال، یک ابژه با خصوصیات خوب را کشف کند، در حالیکه قبلا هرگز این ابژه را در دوران نوزادی خود تجربه نکرده است؟ من در این خصوص تردید دارم، و فکر می کنم که اگر بیمار در دوران نوزادی خود هرگز چنین ابژه ای یا فردی که بتواند مقداری عشق و اعتماد هر چند اندک به او نسبت بدهد ندیده باشد، برای تحلیل به ما مراجعه نمی کند. چنین بیماری به تنهایی یک مسیر روان پریش را در پیش می گیرد. اما کاری که ما می توانیم بکنیم این است که با پیگردی حرکت و تعارض درون انتقال، مجددا احساسات درون یک رابطه که عمیقا بر ضد آنها دفاع شده است، یا صرفا به صورت گذرا تجربه شده بودند را زنده کنیم و بگذاریم که این ریشه این احساسات در انتقال محکم تر شود. اما ابژه های کاملا جدیدی نیستیم، اما به نظر من، ابژه های به شدت تقویت شده هستیم، زیرا هیجانات قوی تر و عمیق تری در انتقال پردازکاری می شوند. من سعی کردم این نوع حرکت را در N  نشان دهم، چرا که محبت و ارزش گذاری او ظاهرا با گذشت زمان زنده شد، اما من مطمئن هستم که قبلا هم این احساسات به صورت ضعیف وجود داشته اند، اما دفع می شده اند. حالا فکر می کنم که هیجانات او آزاد و تقویت شده اند و تصویر ابژه هایش بر این اساس تغییر کرده اند.

همچنین این مساله وجود دارد که چه زمانی و چگونه تعبیر رابطه با گذشته،

و بازسازی سودمند واقع می شود. به نظر من،  اگر این  ربط  دهی موجب اختلال در جریان جلسه شود و به نوعی توضیح تبیینی منجر شود، بهتر است که ربط دهی انجام نشود،  بلکه منتظر بمانیم تا از شدت و حدت جلسه کاسته شده و بیمار به اندازه کافی با خودش و موقعیت ارتباط برقرار کرده باشد که بخواهد ربط ها را درک کرده و برای ایجاد آنها تلاش کند. البته حتی این کار هم ممکن است به شیوه دفاعی انجام شود. در هر صورت، این ها مسائل تکنیکی هستند که حقیقتا در مبحث این مقاله نمی گنجند.

می خواهم به موضوعی که قبلا اشاره کردم بازگردم، یعنی زمانی که گفتم انتقال جایی است که نه تنها ماهیت دفاع های مورد استفاده را می توان در آن دید، بلکه سطح سازمان روانی که بیمار در چارچوب آن عمل می کند نیز مشخص می شود. برای روشن کردن این موضوع، باید تکه هایی از مطالب بیماری که وی را به نام  C  می خوانم ارائه کنم. این بیمار به نوعی دارای شخصیت وسواسی است، و زندگی اش دچار محدودیت های جدی است، محدودیت هایی که تا وقتی درمان را شروع نکرد، از وسعت آنها خبر نداشت. من اینطور برداشت کردم که زیر ساختار وسواسی،  کنترل گر، خود برتر بین و سخت گیر او، یک سازمان اساسا فوبیایی وجود داشت. سعی می کنم مطالب را کوتاه کرده و فقط نکات اصلی را بازگو کنم.

C در طول هفته از من خواست تا روز جمعه، که اولین جلسه من در روز بود ربع ساعت زودتر بیاید، تا بتواند به قطار منچستر برسد، می خواست برای کاری به آنجا برود. سپس روز  جمعه با جزییات مفصل و وسواسی  درباره اضطرابش برای رسیدن به قطار، رد شدن از ترافیک و … صحبت کرد، و این که چطور از خود در برابر این مشکلات محافظت می کند. همچنین اضطراب داشت که به علت عدم حضور در یک کلاب، عضویت خود در آن را از دست  بدهد و درباره یکی از دوستانش که پشت تلفن رفتار کمی غیردوستانه داشت صحبت کرد. به نظر نمی رسید که تعبیرات من درباره ی احساس نامطلوب او در رابطه با آخر هفته، احساس طرد شدگی و نیاز به نرفتن و در عوض ماندن در اینجا یا در را از درون به روی خود بستن، بر او اثرگذار بوده یا کمکی به او کرده باشند. اما در واکنش به حرف های من درباره نیازش به درون ماندن و امن ماندن، او با لحنی بسیار  متفاوت و یکنواخت، شروع به صحبت درباره این کرد که این مشکل چقدر به دشواری اش در عوض کردن شغل، جا به جایی دفتر کار، خرید لباس های جدید، چسبیدن به لباس های قدیمی،  با وجودی که کمبود لباس داشت، و …  شبیه بود. سپس مشکلاتی در رابطه با عوض کردن ماشین گزارش داد.

به نظر من در این لحظه یک اتفاق جالب افتاد. در عین حال که تمام حرف او مهم و درست به نظر می رسیدند، اما افکارش دیگر مورد فکر قرار نمی گرفتند و تبدیل به کلمه شده بودند، یعنی به ابژه های تحلیلی عینی  که بیمار می توانست خود را درون آنها غرق کند، گویی همایند ذهنی یک بدن فیزیکی بودند، که بیمار در جلسات به درون  آن پناه می برد. می شد از مساله  ی جدا شدن، چه به صورت ذهنی و چه فیزیکی، صرف نظر کرد، زیرا ایده های ما حالا کاملا  هماهنگ شده بودند، و او به درون  آنها پناه برده بود. وقتی این موضوع را به او گوش زد کردم او با تعجب گفت:« وقتی این حرف را زدید، به یاد منچستر افتادم. انگار که چاقو به درون من فرو کرده اید ». من فکر کردم چاقویی که وارد می شود فقط این نبود که من واقعیات را دوباره به درون ذهن او هل می دادم، بلکه چاقویی بود که بین من و خودش وارد می شد و ما را از هم جدا می کرد و او را از متفاوت و بیرونی بودن آگاه می کرد و این موجب اضطراب شدید در او می شد.

دلیل بیان این مطالب این است که می خواهم نشان دهم که تعبیرات من درباره ی کنترل وسواسی او و اطمینان بخشی اش به خودش و به من، و نیز تعبیراتم درباره ی نیاز او به اجتناب از جدایی و از چیزهای جدید، و همچنین نیازش به داخل بودن ، به عنوان توضیحات  مفید تجربه نشدند، بلکه به عنوان ابژه های عینی به کار گرفته شدند، یعنی به عنوان بخش هایی از من که او می توانست با حالت دفاعی وارد آن ها شود و اضطراب  های روان پریشانه از نوع هراس از مکان های باز و مرتبط به جدایی را دفع کند. بنابراین دو سطح عملکرد – دفاع وسواسی بر ضد فوبیا  – در انتقال زیسته شدند، و زمانی که به لایه عمیق تر پرداخته شد، زمانی که استفاده ی دفاعی و زیرکانه ی او از کلماتم  را به او نشان دادم، تعبیرات من همچون چاقو تجربه شدند و اضطراب ها دوباره در انتقال ظاهر شدند. این مطالب  به نحوی مشابه موردی است که در سمینار بررسی کردیم. در این وضعیت ها، اگر تعابیر و درک بر روی سطح تداعی های فردی باقی بمانند، بر خلاف تمرکز بر موقعیت تام و نحوه ی استفاده شدن روانکاو و کلمات وی، در این صورت می بینیم که به درون یک سازمان شبهه بالغ یا روان رنجور تر کشانده شده ایم، و از اضطراب ها  و دفاع های روان پریش تر غافل شده ایم، و اینها زمانی خود را  نشان می دهند که ما موقعیت تام را مد نظر داشته باشیم- موقعیتی که در انتقال کنش نمایی می شود.

من در این مقاله بر روی آنچه در انتقال زیسته می شود تمرکز کردم و در این مورد آخر، همانند ابتدای مقاله، سعی کردم نشان دهم که تعابیر به ندرت به عنوان تعابیر محض شنیده می شوند، به جز زمانی که بیمار به جایگاه افسرده وار نزدیک است. دراین صورت، تعابیر و خود انتقال واقع گرا تر شده و کمتر مملو از معنای پنداره و خیال خواهند بود. بیمارانی که بر حسب دفاع های بدوی تر مثل دو نیمه سازی و همانندسازی فرافکنانه کار می کنند به طرز متفاوتی تعبیرات ما می شنوند و از آنها استفاده می کنند و اینکه آنها چگونه می شنوند و استفاده می کنند و تفاوت بین این دو مفهوم را نیز باید مشخص کرد تا بتوانیم موقعیت انتقالی و وضعیت ایگوی بیمار و صحت یا عدم صحت ادراک های او را روشن کنیم. گاهی اوقات بیماران ما تعابیر ما را به طرز پارانویایی  می شنوند، مثلا به عنوان یک انتقاد یا یک حمله. C  بعد از جذب شدن در افکار من، تعبیرات من درباره منچستر را به عنوان چاقویی که درون او فرو رفت شنید – چاقویی که بین ما فرو رفت. گاهی اوقات موقعیت آشنا به نظر می رسد، بیمار از یک تعبیر ناراحت می شود، اما در حقیقت آن را به درستی شنیده، و درک کرده است، اما ناخوداگاه  استفاده فعال از آن کرده است و به این طریق روانکاو را درگیر می کند.

به نظر من، N تعبیرات من درباره ی این رویای هیلکوپتر را به عنوان حرف هایی ستمگرانه یا تند نمی شنید، بلکه آنها را ناخوداگاه  به منظور توبیخ، کتک زدن، یا شکنجه ی مازوخیستی خودش استفاده می کرد و بنابراین در پنداره اش از من به عنوان کتک زن استفاده می کرد. یا در مورد C: بعد از شنیدن درست برخی از تعابیر من  و معنای آن ها، از کلمات و افکار استفاده می کرد تا فکر نکند، بلکه ناخوداگاه کنش کند و بکوشد مرا به این فعالیت بکشاند، حرف های را در دهان می چرخاند، اما حقیقتا با آنها  ارتباطی برقرار نمی کرد. این فعالیت ها نه تنها به موقعیت انتقالی رنگ می دهند بلکه به آن ساختار می دهند و کاربردهای مهمی برای تکنیک دارند.

خلاصه

من در این مقاله سعی کردم کاربردی که به نظر من از مفهوم انتقال داریم را توضیح دهم. تاکید کردم که مهم است انتقال را به عنوان یک رابطه زنده بدانیم که در آن همیشه تغییر و حرکت وجود دارد. نشان دادم که هر چیزی که در سازمان روانی بیمار اهمیت دارد مبتنی بر شیوه های اولیه  و خو گرفته اش  برای کارکرد، پنداره پردازی، تکانه ها، دفاع ها و تعارض ها هستند و به نوعی در انتقال زنده می شوند. علاوه بر این، هر چیزی که روانکاو هست و هر حرفی که می زند، احتمالا ر طبق ساختار روانی خود بیمار پاسخ داده می شود، نه بر حسب قصد روانکاو و معنایی که به تعابیر خود می دهد. بنابراین سعی کردم توضیح دهم که شیوه ی بیمار برای بیان مشکلاتش به ما همواره ورای تداعی های فردی و ورای حرف هایش است و اغلب فقط می توان آن را از طریق انتقال متقابل سنجید. این ها برخی از نکاتی هستند که به نظر من باید تحت عنوان موقعیت تام که از گذشته منتقل می شود، بررسی شوند.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-05-28-at-5.27.00-AM.jpeg
خرداد ۷, ۱۴۰۱

Confusion of the Tongues Between the Adults and the Child—(The Language of
(1949) Tenderness and of Passion) / Sándor Ferenczi

آشفتگی زبان ها بین بزرگسالان و کودک (زبان لطافت و شور[1]) / نویسنده: ساندور فرنزی 1949/ مترجم: نگار نباتی/ ویرایش: هلیا رهنمایی

تلاش برای محدود کردن موضوعِ بسیار گسترده ی منشأ بیرونی شکل‌گیری شخصیت‌ و روان رنجوری‌ها در یک مقاله، اشتباه بود. بنابراین، من به یک چکیده کوتاه از آنچه می‌خواستم بگویم، بسنده می‌کنم. برای شروع شاید بهتر است بگویم که چطور به مشکلی که در عنوان این مقاله آمده، برخورد کردم. در خطابی که به انجمن روانکاوی وین به مناسبت هفتاد و پنجمین سالگرد تولد پروفسور فروید داده شد، گزارش پسرفت در تکنیک (و تا حدی در تئوری) روان رنجوری هایی را دادم که به دلیل برخی نتایج بد یا ناقص با بیمارانم مجبور به آن ها شدم. منظور من تاکید اخیر و بیشتر بر عوامل آسیب زا در بیماری‌زایی روان رنجوری است که در سال های اخیر به ناحق نادیده گرفته شده بود. کاوش ناکافی عامل برون زا منجر به خطر توسل زودهنگام به تبیین‌ها – اغلب تبیین‌های خیلی ساده – در مورد «وضعیت» [2] و «ساختار»[3] می‌شود. پدیده‌ هایی – می‌خواهم بگویم تحمیل‌کننده – ، تکرارهای تقریباً توهم‌آمیز تجربیات آسیب‌زایی که در مشاهدات و کار روزانه من جمع آوری می شد، این امید را می‌داد که با این برون‌ریزی، حجم زیادی از عواطف سرکوب شده ممکن است مورد پذیرش ذهن هوشیار قرار گیرند و همچنین شکل گیری علائم جدید، به ویژه زمانی که ساختار رویی و سطحی احساسات به اندازه کافی توسط فرایند تحلیل سست شده بود، پایان یابد. این امید، متأسفانه، خیلی ناقص برآورده شد و برخی از بیمارانم باعث نگرانی و شرمساری زیادی در من شدند. تکرار، که در پروسه تحلیل تشویق شده بود، خیلی خوب از آب درآمد (با لحن کنایه آمیز). درست است که بهبودی چشمگیری در برخی از علائم وجود داشت اما از سوی دیگر، این بیماران از حملات اضطراب شبانه و حتی از کابوس های شدید رنج می‌بردند و جلسه ی تحلیل به حمله هیستری اضطرابی تبدیل می شد. اگرچه ما توانستیم موشکافانه علائم تهدیدآمیز چنین حمله ای را تجزیه و تحلیل کنیم و به نظر می رسید بیمار متقاعد شده و اطمینان بخشی صورت گرفته، اما یک موفقیت دائم و مورد انتظار محقق نشد و صبح روز بعد شکایات مشابهی در مورد شب دهشتناک تکرار می‌شد، در حالی که در جلسه تحلیل، تکرار تروما رخ داده بود. در این موقعیت شرم آور سعی کردم به روش معمول خود را دلداری بدهم – اینکه بیمار مقاومت بسیار شدیدی داشته یا از سرکوب های شدیدی رنج می برده که تخلیه هیجانی و راه یافتن به هوشیاری فقط می تواند تدریجی و تکه تکه رخ دهد. اما از آنجایی که وضعیت بیمار حتی پس از مدت زمان قابل توجهی، در موارد ضروری تغییر نکرد، مجبور به خود انتقادی شدم. من شروع به گوش‌دادن‌ به بیمارانم کردم هنگامی که در حملاتشان مرا بی احساس، سرد، حتی سخت و بی رحم خطاب می کردند، زمانی که مرا سرزنش می کردند که خودخواه، بی عاطفه، متکبر هستم، زمانی که سرم فریاد می‌زدند: ‘کمک! زود باش! مگذار درمانده هلاک شوم!، سپس شروع به ارزیابی وجدان خود کردم تا بفهمم آیا علیرغم تمام مقاصد خوب آگاهانه ام، ممکن است حقیقتی در این اتهامات وجود داشته باشد. می‌خواهم اضافه کنم که چنین دوره‌هایی از خشم و نفرت فقط در موارد استثنایی اتفاق افتاد. جلسات غالبا با یک موافقت چشمگیر، با حالتی تقریبا درمانده و  با تمایل به پذیرش تفسیرهای من به پایان می‌رسید. اما این وضعیت به قدری گذرا بود که متوجه شدم حتی این بیمارانِ به ظاهر راضی هم احساس تنفر و خشم می‌کردند و من آنها را تشویق کردم که به هیچ وجه به من رحم نکنند. این تشویق نیز خیلی موثر نبود، زیرا با اینکه به خوبی توسط مطالب تحلیلی پشتیبانی می‌شد، اکثر بیمارانم به شدت از پذیرش چنین تقاضایی امتناع کردند.

پس به تدریج به این نتیجه رسیدم که بیماران نسبت به خواسته‌ها، گرایش ها، امیال، دلسوزی‌ها و بیزاری‌های تحلیلگر خود حساسیت فوق العاده ای دارند، حتی اگر تحلیلگر کاملاً از این حساسیت غافل باشد. بیماران به جای مخالفت با تحلیلگر یا متهم کردن او به اشتباه و نداشتن بصیرت، با او همانندسازی می‌کنند و فقط در لحظات نادر هیجان هیستروئیدی[4]، یعنی در حالت تقریباً ناهوشیار، می‌توانند جرات کافی برای اعتراض داشته باشند. آنها معمولاً به خود اجازه نمی دهند که ما را نقد کنند، چنین انتقادی حتی در آنها هشیار هم نمی شود مگر اینکه به آنها اجازه مخصوص داده شود یا حتی تشویقشان کنیم که با ما بی‌پروا و جسور باشند. این بدان معناست که ما نه تنها باید رویدادهای دردناک گذشته آنها را از تداعی‌هایشان تمیز دهیم، بلکه – و بسیار بیشتر از آنچه قبلاً تصور می‌شد – باید انتقادهای سرکوب‌شده یا واپس‌رانده شان از ما را نیز تشخیص دهیم.

اما در اینجا ما با مقاومت های قابل توجهی مواجه می شویم، این بار مقاومت هایی در خودمان و همچنین بیمارانمان. مهمتر از همه، ما خودمان باید تا عمیق‌ترین سطح ممکن به خوبی تحلیل شده باشیم. ما باید یاد گرفته باشیم که تمام ویژگی‌های شخصیتی بیرونی و درونی ناخوشایند خود را بشناسیم تا بتوانیم واقعاً برای رویارویی با انواع نفرت و تحقیر پنهانی‌ای که می‌تواند به طرز زیرکانه‌ای در تداعی‌های بیماران ما پنهان شود، آماده شویم. اینجا به یک موضوع جانبی برمی‌خوریم – تحلیل تحلیلگر – که روز به روز اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. فراموش نکنید که تحلیل عمیق یک روان رنجوری به سال‌های زیادی نیاز دارد، در حالی که میانگین تحلیل آموزشی فقط چند ماه یا حداکثر یک تا یک سال و نیم طول می‌کشد (نوشته شده در سال ۱۹۳۲). این ممکن است منجر به یک موقعیت غیرممکن شود، یعنی اینکه بیماران ما به تدریج بهتر از خود ما تحلیل شوند، به این معنی که اگرچه آنها ممکن است نشانه‌هایی از بهبود و برتری را نشان دهند، قادر به بیان آن با کلمات نیستند. در واقع، آنها به دلیل ناتوانی یا ترس از نارضایتی ما از انتقاداتشان، به یک وضعیت افراطی سلطه‌پذیری تقلیل می‌یابند. بخش بزرگی از انتقادهای سرکوب شده که بیماران ما احساس می کنند، به سمت چیزی سوق داده می شود که می توان آن را ظاهرسازی حرفه ای[5] نامید. هنگامی که بیمار وارد اتاق ما می‌شود  مودبانه به او خوشامد می‌گوییم، از او می خواهیم که با تداعی‌های خود شروع کند و صادقانه به او قول می دهیم که با دقت به او گوش خواهیم داد، و به بهبودی او و کارهای لازم برای آن علاقه‌مندیم. اما در واقعیت، ممکن است این اتفاق بیفتد که ما در نهایت به سختی می‌توانیم برخی از ویژگی‌های بیرونی یا درونی بیمار را تحمل کنیم، یا شاید در برخی از امور حرفه‌ای یا شخصی در جلسه تحلیلی به‌طور ناخوشایندی دچار آشفتگی شویم. در اینجا نیز راهی جز این نمی‌ بینم که منبع آشفتگی درونمان را کاملا به آگاهی در بیاورم و آن را با بیمار در میان بگذارم، و شاید نه تنها به عنوان یک احتمال، بلکه به عنوان یک واقعیت به آن اعتراف کنم. جالب است که دست کشیدن از ” ظاهرسازی حرفه ای” – ریاکاری‌ای که تاکنون اجتناب ناپذیر تلقی می‌شد – به جای آسیب رساندن به بیمار، منجر به تسکین قابل توجهی در وضعیت او شد. حمله تروماتیک-هیستریک، حتی اگر تکرار می‌شد، به طور قابل ملاحظه‌ای خفیف‌تر بود و وقایع غم انگیز گذشته بدون اینکه دوباره منجر به از دست دادن تعادل روانی شوند، می‌توانستند در افکار بازتولید شوند؛ در واقع به نظر می رسید که سطح شخصیت بیمار به طور قابل توجهی ارتقا پیدا کرده است. حالا چه چیزی باعث این وضعیت شده است؟ چیزی در رابطه بین پزشک و بیمار ناگفته مانده بود، چیزی غیرصادقانه، و بحث صریح آن، بیمار به اصطلاح زبان بسته را آزاد کرد. پذیرش خطای تحلیلگر باعث ایجاد اطمینان در بیمار شد. به نظر می‌رسد که گاهی اوقات فایده ای در ارتکاب اشتباه از سوی درمانگر وجود دارد، زیرا موجب اعتراف بیمار به عیب خود می‌شود. با این حال، این توصیه کاملاً اضافی است. ما به اندازه کافی مرتکب اشتباه می‌شویم و یک بار یک بیمار بسیار باهوش به طور موجهی خشمگین شد و گفت: «خیلی بهتر بود اگر می‌توانستی به طور کلی از اشتباهات اجتناب کنی. دکتر، غرور شما دوست دارد حتی از اشتباهات شما سود ببرد.» کشف و حل این مشکل صرفاً تکنیکی، محتوایی را که قبلاً پنهان شده یا به ندرت مورد توجه قرار گرفته بود را آشکار کرد. وضعیت تحلیلی– یعنی خونسردی مهار شده، ظاهرسازی حرفه ای و – نهفته در پس آن ولی هرگز آشکار نشده – بیزاری از بیمار که با این حال در تمام وجودش احساس می کرد – چنین وضعیتی اساساً با شرایطی که در کودکی او منجر به بیماری اش شده بود تفاوتی نداشت. هنگامی که علاوه بر فشار ناشی از این وضعیت تحلیلی، بار اضافی تکرار ترومای اولیه را به بیمار تحمیل کردیم، موقعیتی را ایجاد کردیم که واقعاً غیرقابل تحمل بود. جای تعجب نیست که تلاش ما نتایجی بهتر از ضربه اولیه نداشت. رها شدن از احساسات انتقادی او، تمایل ما به اعتراف به اشتباهاتمان و تلاش صادقانه برای اجتناب از آنها در آینده، همه اینها باعث ایجاد اعتماد بیمار نسبت به تحلیلگر می‌شود. این نوع از اعتماد است که تضاد بین حال و گذشته ی تروماتیک و غیرقابل تحمل را ایجاد می کند، تضادی که برای بیمار کاملاً ضروری است تا بتواند گذشته را دیگر نه به عنوان یک تکرار توهمی، بلکه به عنوان یک خاطره عینی دوباره تجربه کند. انتقادهای سرکوب شده ی بیمارانم، به عنوان مثال با نوعی ژرف ‌نگری عجیب، کشفِ ویژگی های تهاجمی “درمان فعال” [6] من و ظاهرسازی حرفه ای در القای آرامش، به من آموخت که اغراق ها را در هر دو جهت تشخیص دهم و کنترل کنم. من از بیمارانم ممنونم که به من آموختند که ما میل زیادی به پایبندی به ساختارهای نظری خاص و نادیده گرفتن حقایقی داریم که به رضایت و اقتدار ما صدمه می‌زنند. در هر صورت، علت ناتوانی خود در تأثیرگذاری بر برون‌ریزی‌های هیستریک را فهمیدم و این کشف در نهایت موفقیت را ممکن کرد. برای من هم اتفاق افتاد، همان طور که برای آن زن عاقلی که دوستش با هیچ فریاد و تکانی نمی توانست از خواب نارکولپتیک بیدار شود و ناگهان ایده ی بیدار کردن او با یک ترانه و لالایی کودکانه به ذهنش رسید. پس از آن بیمار شروع به انجام هر کاری که از او خواسته شد کرد. ما در مورد تحلیل واپس‌روی به کودکی بسیار صحبت می‌کنیم، اما واقعاً باور نداریم که تا چه حد حق با ماست. ما در مورد دوپارگی شخصیت صحبت می کنیم، اما به نظر نمی رسد به اندازه کافی عمق این شکاف ها را درک کرده‌‌ایم. اگر نگرش خونسرد و آموزشی خود را حتی در برابر یک بیمار اپیستوتونیک (opisthotonic) حفظ کنیم، آخرین رشته ای را که او را به ما متصل می کند پاره می کنیم. مریضی که به حالت خلسه رفته، در واقع کودکی است که دیگر به توضیحات عقلانی واکنش نشان نمی دهد، فقط شاید به دوستی‌ای مادرانه که بدون آن، کودک در بزرگترین نیاز خود احساس تنهایی و رها شدن می‌کند، یعنی در همان موقعیت غیرقابل تحملی که زمانی منجر به دوپارگی ذهنش و در نهایت بیماری او شد. بنابراین جای تعجب نیست که بیمار اکنون نمی‌تواند شکل‌گیری علائم را دقیقاً همانطور که در زمان شروع بیماری بوده تکرار کند.

باید به شما یادآوری کنم که بیماران به عبارات نمایشی واکنش نشان نمی‌دهند، بلکه فقط به همدلی واقعی و صادقانه واکنش نشان می‌دهند. من نمی توانم بگویم که آیا آنها حقیقت را با لحن یا رنگ صدای ما یا از طریق کلماتی که استفاده می کنیم یا به روش دیگری تشخیص می‌دهند. در هر صورت، آنها بینش قابل توجه و تقریباً روشن بینانه ای در مورد افکار و احساساتی که در ذهن تحلیلگرشان می‌گذرد دارند. به نظر می رسد فریب دادن بیمار در این زمینه به سختی امکان پذیر است و اگر فردی سعی در انجام این کار داشته باشد، فقط منجر به پیامدهای ناگواری می شود.

اکنون به من اجازه دهید برخی از ایده های جدیدی را که در رابطه ی صمیمی تر با بیمارانم به من کمک کرد تا به آنها برسم گزارش کنم.

من بیش از هر چیز شواهد تأییدی جدیدی برای این فرض به دست آوردم که نقش تروما، به ویژه ترومای جنسی، به عنوان عامل بیماری زا بسیار پررنگ است. حتی کودکان خانواده‌های بسیار محترم نیز بسیار بیشتر از آنچه که بتوان متصور شد قربانی خشونت واقعی یا تجاوز جنسی می‌شوند. یا از طریق والدینی که سعی می‌کنند از این راه بیمارگونه، برای ناامیدی خود لذتی را جایگزین کنند یا توسط افرادی که قابل اعتماد در نظر گرفته می‌شوند، مانند بستگان (دایی، خاله، پدربزرگ و مادربزرگ) و خدمتکار که از بی‌اطلاعی و بی‌گناهی کودک سوء استفاده می‌کنند. این توضیح فوری – که اینها فقط فانتزی های جنسی کودک هستند، یعنی نوعی دروغ هیستریک- متأسفانه با تعداد اعترافاتی که درمورد حمله به کودکان توسط بیماران در تحلیل مطرح می‌شود، بی اعتبار می‌شود. به همین دلیل تعجب نکردم وقتی اخیراً معلمی دلسوز و نوع دوست با ناامیدی به من گفت که در مدت کوتاهی متوجه شده بود که در پنج خانواده از طبقات سطح بالای جامعه، فرمانداران زندگی جنسی منظمی با پسران نه تا یازده ساله داشتند.

یک روش معمولی که در آن اغواهای محارم ممکن است رخ دهد این است: یک بزرگسال و یک کودک یکدیگر را دوست دارند وکودک در برابر فرد بزرگسال با فانتزی‌های بازیگوشانه‌اش در نقش یک مادر مراقب ظاهر می‌شود. این نمایشنامه ممکن است اشکال اروتیک به خود بگیرد، اما با این وجود، در سطح لطافت و محبت[7] باقی می‌ماند. اما در مورد بزرگسالان پاتولوژیک اینطور نیست، به خصوص اگر در اثر وضعیت فلاکت‌بار یا استفاده از داروهای مست کننده تعادل و کنترلشان مختل شده باشد. آنها بازی کودکان را با خواسته های یک فرد بالغ از نظر جنسی اشتباه می‌گیرند یا حتی به خود اجازه می دهند – صرف نظر از هر نوع عواقبی، با کودک همراهی کنند. تجاوز واقعی به دخترانی که به سختی از سنین نوزادی خارج شده‌اند، کنش های جنسی مشابه زنان بالغ با پسر بچه‌ها، و همچنین اعمال اجباری همجنس‌گرایانه ، بیش از آنچه تاکنون تصور می‌شد، اتفاق می‌افتد. تصور رفتار و هیجانات کودکان پس از چنین خشونتی دشوار است. می‌توان انتظار داشت که اولین تکانه احتمالا طرد، نفرت، انزجار و سرپیچی باشد.” نه، نه، من این رو نمی خوام، برای من خیلی خشن هست، درد داره، منو تنها بذار”. در صورتیکه کودک با اضطراب شدید فلج نشود، این واکنش یا چیزی شبیه به آن، عکس العمل فوری‌اش خواهد بود. این کودکان از نظر جسمی و اخلاقی احساس درماندگی می‌کنند، شخصیت آنها به اندازه کافی برای اعتراض کردن مستحکم نشده است و حتی اگر فقط در فکر بیان کردنش باشند، تصور قدرت و اقتدار غالب بزرگسالان آنها را ساکت می‌کند و حواسشان را پرت می کند. اما اگر همین اضطراب به حداکثر برسد، آنها را وادار می‌کند که خود را مانند ماشین‌ تابع اراده متجاوز و مهاجم کنند و هر یک از خواسته‌های او را خدایی کرده و برآورده‌ کنند و به شکلی که کاملاً از خود غافل هستند با متجاوز همانندسازی ‌کنند. از طریق همانندسازی، یا در واقع، درونفکنی پرخاشگر[8]، کودک به عنوان بخشی از واقعیت بیرونی حذف شده و به جای برون روانی، درون‌روانی می شود. سپس این وضعیت درون‌روانی در حالتی رویا مانند، شبیه به خلسه تروماتیک، در معرض فرآیند اولیه قرار می‌گیرد، یعنی طبق اصل لذت می توان آن را با استفاده از توهمات مثبت یا منفی تعدیل کرد یا تغییر داد. در هر صورت آن حمله به عنوان یک واقعیت خارجی سفت و سخت از بین می رود و در حالت خلسه تروماتیک، کودک موفق می شود وضعیت لطافت پیشین را حفظ کند.

مهم‌ترین تغییری که در ذهن کودک با همانندسازی پر از ترس و اضطراب با شریک بزرگسال ایجاد می‌شود، درون‌فکنی احساس گناه بزرگسالان است که باعث می‌شود بازی‌ای که تا آن زمان بی‌ضرر به نظر می‌رسیده حالا به عنوان یک جرم قابل مجازات جلوه کند. هنگامی که کودک از چنین حمله ای بهبود می یابد، به شدت احساس سردرگمی می‌کند، در واقع، دوپارگی روی می‌دهد – بی گناهی و در عین حال مقصر بودن – و اعتمادش به حواس اش از بین می‌رود. علاوه بر این، رفتار خشن شریک بزرگسالی که از پشیمانی او زجر کشیده و عصبانی شده است، کودک را نسبت به گناه خود بیشتر آگاه کرده و بیشتر احساس شرمندگی می‌کند. تقریباً همیشه مرتکب تجاوز طوری رفتار می کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و با این فکر خود را دلداری می دهد: “اوه، این فقط یک بچه است، او چیزی نمی داند، او همه چیز را فراموش خواهد کرد.” ندرتا پس از چنین اتفاقاتی، فرد اغوا‌کننده تبدیل به یک فرد اخلاقگرا یا مذهبی افراطی می‌شود و سعی می‌کند روح کودک را نجات دهد.

معمولاً رابطه با یک بزرگسال دوم – در موردی که در بالا ذکر شد، مادر – برای کودک به اندازه کافی صمیمی نیست که کودک درخواست کمک کند و مادر تلاش های همراه با خجالت او را تنها به عنوان حرف‌هایی بی‌معنی تلقی می‌کند. کودکی که از او سوء استفاده شده، به یک ماشین مکانیکی و مطیع تبدیل می‌شود یا سرکشی می کند، اما نمی‌تواند دلایل مخالفت های خود را توضیح دهد. زندگی جنسی او یا رشد نیافته باقی می ماند یا اشکال انحرافی به خود می‌گیرد. نیازی نیست وارد جزئیات روان رنجوری ها و روان پریشی هایی شوم که ممکن است به دنبال چنین اتفاقاتی رخ دهد. با این حال، برای نظریه ی ما، این فرض بسیار مهم است – یعنی شخصیت ضعیف و رشد نیافته به اتفاق ناگوارِ ناگهانی نه با دفاع، بلکه با همانند‌سازی اضطراب‌آلود و با درونی‌کردن فرد متجاوز یا تهدیدکننده واکنش نشان می‌دهد. فقط با کمک این فرضیه می‌توانم بفهمم که چرا بیمارانم اینقدر سرسختانه از پیروی از توصیه‌های من برای واکنش نشان دادن به رفتار ناعادلانه یا ناخوشایند به صورت ابراز درد یا نفرت و دفاع از خود امتناع کردند. بخشی ازشخصیت آن ها، احتمالا هسته شخصیت، در سطحی از رشد خود گیر کرده بود که قادر به واکنش نشان دادن از طریق تغییر دادن محیط بیرونی نبود[9]، اما فقط قادر بود با نوعی تغییر دادن از درون[10] به شیوه تقلید کردن واکنش نشان دهد. بنابراین ما به این فرض می‌رسیم که ذهنی که فقط از Id و Super-Ego تشکیل شده است فاقد توانایی حفظ ثبات در برابر ناملایمات است – همان طوری که افراد نابالغ بدون مراقبت مادرانه و بدون دریافت لطافت و محبت قابل توجه، تنها ماندن را غیرقابل تحمل می دانند. در اینجا باید به برخی از ایده‌هایی که مدت‌ها پیش توسط فروید توسعه یافته بود بازگردیم که بر اساس آن قبل از ظرفیت ابژه – عشق[11] باید مرحله‌ای از همانندسازی رخ دهد.

من می خواهم این را مرحله ابژه – عشق منفعل یا مرحله لطافت بنامم. بقایای ابژه- عشق به شکلی بازیگوشانه در فانتزی‌ها از قبل در اینجا حضور دارند. بنابراین تقریباً بدون استثنا، بازی پنهانی‌ای را می‌بینیم که کودک جای والد همجنس خودش را برای ازدواج با والد دیگر می‌گیرد، اما باید تأکید کرد که این صرفاً در دنیای فانتزی روی می‌دهد؛ در واقعیت بچه‌ها نمی‌خواهند، در واقع آنها نمی‌توانند خصوصا آنچه که از طرف مادر می‌آید را بدون لطافت انجام دهند. اگر در مرحله ی لطافت، عشق فراوان یا عشق از نوع دیگری که نیاز کودکان است، به آن ها تحمیل شود، ممکن است به عواقب بیمارگونه ای به همان شیوه‌ای که ناامیدی یا کناره گیری از عشق در جایی دیگر در این رابطه به آن اشاره شد، منجر گردد. اگر بخواهیم وارد جزئیات روان رنجوری ها و بد رشدی‌های شخصیت شویم که به دنبال تحمیل نابهنگام عشق، شور و احساس گناه بر روی یک کودک بی‌گناه نابالغ صورت می‌گیرد، از موضوع اصلی دور شده‌ایم. نتیجه باید آشفتگی زبان باشد که در عنوان این مقاله بر آن تاکید شده است.

والدین و بزرگسالان، مانند ما تحلیلگران، باید بیاموزند که دائماً آگاه باشند که در پس سرسپردگی یا حتی ستایش و یا در پس انتقال[12] عشق، انتقال فرزندان، بیماران و شاگردانمان، میل شدیدی برای رهایی از این عشق طاقت‌فرسا نهفته است. اگر بتوانیم به کودک، بیمار یا دانش آموز کمک کنیم تا دست از همانندسازی بردارند و از انتقال طاقت فرسا جلوگیری کنند، ممکن است بگوییم که به هدف ارتقای شخصیت به یک سطح بالاتر رسیده‌ایم.

مایلم به طور خلاصه به توسعه دانشمان که با این مشاهدات ممکن شده است اشاره کنم. ما مدتهاست معتقدیم که نه تنها عشق تحمیل شده، بلکه تنبیه‌های غیرقابل تحمل نیز منجر به تثبیت[13] می‌شود. اکنون شاید حل این پارادوکسِ مسلم ممکن باشد. خطاهای بازیگوشانه کودک تنها با تحریم های تنبیهی پرشور و خشم آلود به واقعیتی جدی تبدیل می شود و منجر به حالت های افسردگی در کودکی می‌شود که تا آن زمان با شادمانی احساس بی گناهی می‌کرد.

بررسی دقیق پدیده ها در فضای تحلیلی به ما می آموزد که بدون ردی از دوپارگی شخصیتی، شوک و ترس وجود ندارد. هیچ تحلیلگری تعجب نخواهد کرد که بخشی از روان فرد به حالت شادی ای که قبل از تروما وجود داشت واپس‌روی می‌کند – تروما ای که تلاش دارد آن شادی را از بین ببرد. در همانندسازی، می‌توان کار مکانیسم ثانویه را مشاهده کرد، مکانیزمی که من، به عنوان مثال، شناخت کمی از وجود آن داشته ام. منظور من ظهور ناگهانی و غافلگیرکننده استعدادهای جدید پس از یک تروما است، مانند معجزه ای که بر اثر حرکت یک عصای جادویی رخ می دهد، یا مانند دراویشی که گفته می شود از یک دانه کوچک، در مقابل چشمان ما، گیاه، برگ‌ و گل می‌رویانند. به نظر می‌رسد نیاز شدید، و به‌ویژه اضطراب میرایی، این قدرت را دارند که ناگهان بیدار شده و حالات و تمایلات نهفته‌ای را به کار ببندند که، بدون هر نوع انرژی حیاتی، در سکونی عمیق منتظر رشد خود بودند.

هنگامی که کودک در معرض تعرض جنسی قرار می گیرد، تحت فشار چنین رویداد آسیب زایی، می تواند فوراً تمام احساسات یک بزرگسال بالغ و تمام ویژگی‌های بالقوه نهفته را که معمولاً متعلق به ازدواج، مادری و پدری است، بروز دهد. می‌توان گفت که به هنگام یک رویداد تروماتیک یک بلوغ زودرس روی می‌دهد. طبیعی است که این را با بلوغ زودرس میوه ای که توسط پرنده یا حشره آسیب دیده است مقایسه کنیم. نه تنها از نظر عاطفی، بلکه از نظر فکری و عقلانی نیز تروما می تواند بخشی از فرد را به بلوغ برساند. می‌خواهم «رویای نوزاد عاقل» را که چندین سال پیش توصیفش کردم، یادآوری کنم که در آن یک کودک تازه متولد شده یا یک نوزاد شروع به صحبت می‌کند و در واقع به کل خانواده خرد می‌آموزد. ترس از فرد بزرگسال بی‌پروا و تقریباً دیوانه، کودک را به اصطلاح به یک روانپزشک تبدیل می‌کند و برای اینکه یکی شود و از خود در برابر خطرات ناشی از سمت افراد فاقد خود-کنترلی دفاع کند، باید بداند چگونه با آنها همانندسازی کند. عملا باور نکردنی است که ما هنوز چقدر می‌توانیم از فرزندان عاقل خود، روان رنجورها، بیاموزیم.

اگر تعداد ضربه ها در طول رشد کودک افزایش یابد، تعداد و انواع دوپارگی‌ های شخصیتی نیز افزایش می‌یابد و به زودی حفظ یک ارتباطِ بدون سردرگمی با همه ی تکه ها و بخش‌های روان بسیار دشوار می‌شود، تکه هایی که هر یک به گونه ای رفتار می‌کنند که انگار از وجود دیگر بخش‌ها خبر ندارند. در نهایت ممکن است به حالتی برسد که – در ادامه تصویر تکه تکه شدن – می‌توان آن را فرایند ریز کردن[14] نامید. انسان باید خیلی خوش‌بین باشد تا در مواجهه با چنین حالتی شجاعت خود را از دست ندهد، به این امید که حتی در اینجا هم بتوان رشته‌هایی را پیدا کرد که بخش‌های مختلف را به هم پیوند دهند.

علاوه بر عشق پرشور و تنبیه پرشور، روش سومی نیز وجود دارد که کودک را با درماندگی به بزرگسالان پیوند می دهد و این، وحشتِ رنج کشیدن است. کودکان این اجبار را حس می کنند که تمام نابهنجاری‌های خانواده را جبران کنند و به اصطلاح بر شانه های لطیف خود فشار بیاورند. البته این نه تنها از روی نوع دوستی محض، بلکه برای این است که بتوان دوباره از آسایش از دست رفته و مراقبت و توجه همراه با آن لذت برد. مادری که از بدبختی های همیشگی خود شکایت می‌کند، می‌تواند فرزندش را به پرستاری برای زندگی تبدیل کند، یعنی یک مادر جایگزین واقعی ایجاد کند و از علایق کودک غافل شود.

من مطمئن هستم – اگر همه اینها درست باشد – باید فصل های مشخصی از نظریه جنسیت[15] و تناسلی[16] را بازبینی کنیم. برای مثال، انحرافات شاید تا آنجا که در سطح لطافت باقی می‌مانند، بچگانه هستند. اما اگر پرشور و مملو از احساس گناه شوند، احتمالاً نتیجه ی تحریکات بیرونی، ثانویه و اغراق های روان رنجور هستند. اینکه چه مقدار از سادومازوخیسم درون سکچوالیتی در زمانه ما ناشی از تمدن است (یعنی فقط از احساس گناهِ درونی شده ناشی می شود) و چه قدر به صورت خودجوش و ذاتی به عنوان مرحله ای به جا از سازمان روانی شکل می‌گیرد، نیاز به تحقیقات بیشتر دارد.

اگر سعی کنید آنچه را که امروز گفتم در اندیشه و در عمل خود بررسی کنید و به توصیه من عمل کنید تا بیش از پیش به طرز تفکر پنهان و درعین حال انتقادی توجه کنید، مرا خوشحال کرده اید. با کودکان، بیماران و دانش آموزان خود صحبت کنید و به قولی از زیر زبانشان حرف بکشید تا بسیار بگویند. مطمئنم که مطالب مفید و آموزنده ای به دست خواهید آورد.

ضمیمه

این رشته فکری فقط به صورت توصیفی به موضوع لطافت اروتیسیزم[17] کودکانه و پرشوری در تمایلات جنسی بزرگسالان اشاره می کند. مشکل ماهیت واقعی این تفاوت هنوز پابرجاست. روانکاوی با کمال میل با این ایده دکارتی موافق است که رنج مسبب شور و احساسات است، اما شاید باید پاسخی برای این سوال بیابد که این چه چیزی است که عنصر رنج و سادومازوخیسم را وارد سطح لطافت و لذت‌جویی بازیگوشانه می‌کند. استدلالی که در بالا توضیح داده شد نشان می‌دهد که در میان دیگران، این احساس گناه است که ابژه- عشق را در زندگی شهوانی بزرگسالان به هر دو موضوع عشق ورزیدن و نفرت داشتن، یعنی احساسات دوسوگرا تبدیل می کنند، در حالی که لطافت کودکی هنوز فاقد این شکاف است. در حالی که یک بزرگسال به کودکی عشق می ورزد، این نفرت است که کودک را به شکل آسیب زایی غافلگیر می‌کند و می‌ترساند، و او را از یک موجود خودانگیخته و بی‌گناه در حال بازی، به یک عشق مکانیکی و گناهکار تبدیل می‌کند که با اضطراب و خود نادیده انگاری از فرد بزرگسال تقلید می‌کند. احساس گناه و نفرتی که کودک نسبت به شریک اغواگر حس می‌کند، رابطه عشقی بزرگسالان را به یک کشمکش و تقلای ترسناک (صحنه اولیه) برای کودک تبدیل می‌کند. برای بزرگسالان، این در لحظه ارگاسم به پایان می رسد، در حالی که سکچوالیتی نوزادی[18]– در غیاب “کشمکش دو جنس”[19] – در سطح پیش‌لذت باقی می‌ماند و لذت ها را فقط به عنوان چیزهایی متراکم درک می کند، نه به عنوان احساس از بین رفتن ارگاسم.” نظریه تناسلی” [20] که می‌کوشد “کشمکش دو جنس”  را در تکامل نژادی بیابد، باید تفاوت بین لذت‌های شهوانی- نوزادی و عشق آغشته به نفرت از جفت‌گیری بزرگسالان را روشن کند.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

پانویس ها:

 

[1] The language of tenderness and passion

[2] Disposition

[3] Constitution

[4] Hysteroid excitement

[5] Professional hypocrisy

[6] Active therapy

[7] Tenderness

[8] Introjection of the aggressor

[9] Alloplastic

[10] Autoplastic

[11] Object-love

[12] Transference

[13] Fixation

[14] Atomization

[15] Sexuality

[16] Genitality

[17] Infantile eroticism

[18] Infantile sexuality

[19] Struggle of the sexes

[20] The Theory of Genitality


WhatsApp-Image-2022-05-28-at-5.11.53-AM.jpeg
خرداد ۷, ۱۴۰۱

(1950)  On Counter-Transference/ Paula Heimann

در باب انتقال متقابل [1] / نویسنده: پائولا هیمن [2] 1950/ مترجم: هلیا رهنمایی

محرک این یادداشت کوتاه درباره ی انتقال متقابل، مشاهدات مخصوصی است که من در سمینار ها و تحلیل های تحت نظارت[3] داشته ام. من از این شیوه ی تفکر و دیدگاه رایج میان کاندیدا های روانکاوی که انتقال متقابل صرفا منبع مشکل است، به فکر فرو رفته ام. بسیاری از کاندیدا ها هنگامی که از احساسات خود نسبت به بیماران آگاه می شوند نگران شده و احساس گناه می کنند. آن ها در پی احساسی که تجربه می کنند در تلاش ند که از هر پاسخ هیجانی اجتناب کنند و کاملا بی احساس و “منفصل”[4] رفتار می کنند، گویی از بیمار فاصله می گیرند.

زمانی که تلاش کردم تا ریشه ی این ایده آلِ تحلیل گرِ “منفصل” را پیدا کنم، متوجه شدم که تاریخچه ی این حرفه شامل تعاریفی از کار تحلیلی است که مسبب این نگرش شده اند که یک تحلیلگر خوب چیزی را ورای یک خیر خواهی یکدست و ملایم نسبت به بیمارانش احساس نمی کند و این امواج حسی و هیجانی روی یک سطح صاف نشانگر اختلالی ست که باید بر آن غلبه کرد. این برداشت ممکن است از خوانش غلط برخی از گفته های فروید منتج شود، مانند مقایسه ی او با وضعیت ذهنی یک جراح در حین عمل جراحی یا تشبیه او از آینه. حداقل اینها مثال هایی هستند که در این رابطه، در بحث ماهیت انتقال متقابل به ذهن من رسیدند.

از سویی دیگر، یک مکتب فکری مغایر با دیدگاه قبلی وجود دارد، مانند دیدگاه فرنزی که نه تنها داشتن احساسات مختلف تحلیلگر نسبت به بیمار را تصدیق می کند بلکه توصیه می کند که این احساسات باید هر از گاهی به صورت علنی بیان شوند. آلیس بالینت در مقاله ی دلنشنین خود با عنوان “مدیریت انتقال بر اساس های فرنزی” [5]  (مجله ی بین المللی روانکاوی، جلد بیست و دوم، 1936) اشاره می کند که چنین صداقتی از سمت تحلیلگر ثمربخش و مطابق با حقیقت ذاتی روانکاوی است. گرچه من نگرش او را تحسین می کنم اما با نتیجه گیری های او موافق نیستم. تحلیلگر های دیگری نیز ادعا کرده اند که این موضوع که تحلیلگر احساساتش را به بیمار ابراز کند و یک رابطه ی انسانی با بیمار برقرار کند، او را ” انسان تر” می کند.
من در این مقاله از واژه ی “انتقال متقابل” برای پوشش دادن تمام حس هایی که تحلیلگر نسبت به بیمارش تجربه می کند، استفاده می کنم.
ممکن است ادعا شود که چنین استفاده ای از این اصطلاح صحیح نیست و انتقال متقابل صرفا انتقال از سوی تحلیلگر است. اما من می پندارم که پسوند “متقابل” به عوامل بیشتری اشاره دارد.
یاد آوری این نکته با ارزش است که حس های موجود در انتقال را نمی توان به آسانی از آنچه که به شخصی دیگر و نه به جایگزین والدین معطوف می شوند، تفکیک کرد. اغلب به این نکته اشاره می شود که هر چیزی که بیمار نسبت به تحلیلگر خود حس می کند الزاما به دلیل انتقال نیست و به هر اندازه که تحلیل پیشرفت می کند و جلو می رود، بیمار در تجربه ی احساسات واقعی توانمند تر می شود. خود این هشدار نشان می دهد که تمایز بین این دو نوع احساس همیشه کار آسانی نیست. من در تئوری خودم ادعا می کنم که در موقعیت تحلیلی پاسخ های هیجانی تحلیلگر به بیمارش، بیانگر یکی از مهم ترین ابزار های کار اوست. انتقال متقابلِ تحلیلگر ابزاری برای کاوش در ناهوشیار بیمار است.

موقعیت تحلیلی از زوایای مختلفی بررسی و تعریف شده است و درباره ی سرشت یگانه ی آن اتفاق نظر وجود دارد. اما به عقیده ی من، به این نکته که این یک ارتباط دو طرفه بین دو انسان است به اندازه ی کافی اشاره نشده است. آنچه که این رابطه را از دیگر روابط متمایز می کند، داشتن احساسات در یکی از این دو فرد، بیمار، و فقدان این هیجان ها در طرف دیگر، یعنی تحلیلگر، نیست. بلکه ورای اینها، میزان احساساتی که تجربه می شود و استفاده ی از آن ها مهم است، عواملی که جدایی ناپذیرند. از این منظر، هدف تحلیل شدنِ خود تحلیلگر، تبدیل کردن او به یک مغز ماشینی که قادر به تفسیر دادن بر اساس یک پروسه ی صرفا عقلانی و ذهنی می باشد، نیست. بلکه هدف، توانمند کردن او به تحمل احساساتی است که در او غلیان می کند، (بر خلاف راندن و نپذیرفتن احساسات یعنی همان کاری که بیمار می کند)، تا آن ها را تابع روند تحلیلی کند که در آن تحلیلگر به عنوان انعکاس/بازتاب آینه ای بیمار [6] عمل می کند.

اگر تحلیلگر بدون در نظر گرفتن احساساتش کار کند، تفسیر های او ضعیف هستند. من اغلب این مورد را در افراد تازه کار مشاهده کرده ام که از روی ترس، منکر احساساتشان می شوند یا آن ها را خفه می کنند.

ما می دانیم که تحلیلگر برای دنبال کردن تداعی آزاد بیمار به یک توجه نسبتا معلق نیاز دارد و این امر او را قادر می کند که به طور همزمان در سطوح مختلف گوش بسپارد. او باید اشاره ها، معانی پنهان واژه های بیمار، کنایه ها و مفاهیم، نکات مربوط به جلسات قبلی، آنچه در پسِ روابط فعلی بیمار ارجاع هایی به موقعیت های دوران کودکی است و مواردی دیگر را درک کند. تحلیلگر با گوش سپردن به این شیوه، از خطرِ گرفتار شدن در یک موضوع واحد جلوگیری می کند و پذیرای اهمیت تغییرات در موضوعات، توالی ها و فاصله ها در تداعی بیمار است.

به پیشنهاد من، تحلیلگر با این توجه آزاد نیاز به حساسیت عاطفی ای دارد که به طور آزادانه برانگیخته شود تا بتواند فانتزی های ناهوشیار بیمار و سیر هیجانی او را دنبال کند. فرض اساسی ما این است که ناهوشیار تحلیلگر ناهوشیار بیمارش را درک می کند. این ارتباط از لایه ای عمیق به سطح می آید، به صورت احساساتی که تحلیلگر در پاسخ به بیمارش متوجه آن می شود، یعنی در انتقال متقابل اش. این پویاترین شیوه ای است که صدای بیمار به گوش تحلیلگر می رسد. در مقایسه ی احساساتی که در تحلیلگر برانگیخته می شود با تداعی ها و رفتارهای بیمارش، تحلیلگر با ارزش ترین ابزار ارزیابی را دارد، اینکه توانسته بیمارش را درک کند یا نه.

با این حال، از آنجایی که احساسات شدید از هر نوعی، عشق یا تنفر، مفید بودن یا خشم، فرد را به جای تفکر به عمل سوق می دهند و توانایی نظاره گری و سنجیدن شواهد به صورت صحیح را خدشه دار می کند، درنتیجه اگر پاسخ هیجانی و احساسی تحلیلگر شدید باشد، از هدف اصلی باز می ماند.

بنابراین حساسیت هیجانی تحلیلگر به جای شدید و متمرکز بودن باید گسترده، تمیز دهنده و متحرک باشد.

 وقتی که تحلیلگری که توجه آزاد را با پاسخ های هیجانی ترکیب می کند احساسات خود را به مثابه یک مشکل قلمداد نکند، بسط هایی در کار تحلیل به وجود می آورد. چون آن احساسات مطابق با آن معانی ای هستند که او درک می کند. اما اغلب حس هایی که در تحلیلگر برانگیخته می شوند در مقایسه با استدلال به قلب مسئله بسیار نزدیک تر هستند. به زبانی دیگر، ادراک ناهوشیار تحلیلگر از ناهوشیار بیمار ظریف تر و دقیق تر از فهمِ هوشیارانه ی او از موقعیت است.

تجربه ای تازه درباره ی بیماری که یکی از همکاران به من ارجاع داده بود به ذهنم می رسد. بیمار مردی چهل و چند ساله بود که ابتدا به دلیل شکست در ازدواجش برای رواندرمانی اقدام کرده بود. در میان سمپتوم هایش بی قیدی و بی بند و باری برجسته بود. در هفته ی سوم تحلیل و در ابتدای جلسه به من گفت که قرار است با زنی که به تازگی ملاقات کرده ازدواج کند.

تمایل او به ازدواج کردن در این مقطع از درمان به وضوح با مقاومت او نسبت به تحلیل و نیاز به برون ریزی [7]و نشان دادن تعارضات انتقالی اش معین می شد. پیش از این، در یک رفتار شدیدا دوسوگرایانه آرزوی ارتباطی صمیمی با من آشکارا پدیدار شده بود. بنابراین دلایل زیادی داشتم که به درک او از نیت و انتخاب اش تردید کنم. اما چنین تلاشی برای تحلیل موجز و مختصر[8] ر آغاز درمان و یا نقطه ی بحرانی در درمان نا محتمل نیست و معمولا مانع بزرگی هم برای کار نیست، به طوری که نیازی نیست شرایطی فاجعه آمیز رخ دهد. بنابراین تا حدودی متحیر شدم وقتی فهمیدم که با دلهره و نگرانی به اظهارات بیمار واکنش نشان دادم. من احساس کردم چیز بیشتری در آن موقعیت وجود داشت، چیزی ورای یک واکنش و برون ریزی ساده، چیزی که در هر حال در دسترسم نبود.

بیمار در تداعی های بیشتری که درباره ی دوستش بود و در توصیف دوستش گفت که اواشته است. این عبارت دوباره به طرز ویژه ای در ذهنم نقش بست و تردید های من را افزایش داد. به یکباره فهمیدم که دقیقا به این خاطر که دوستش یک گذر تند و تیز داشته، بیمار به سویش کشش پیدا کرده. اما من هنوز حس می کردم چیزها را با وضوح کافی نفهمیده ام. پس از آن نزد من آمد تا خوابش را برایم بازگو کند: او از خارج از کشور ماشین دست دوم خیلی خوبی پیدا کرده بود ولی ماشین خراب بود. میخواست ماشین را تعمیر کند ولی شخص دیگری در خوابش بنا به دلایل احتیاط و ایمنی با تعمیر کردن ماشین مخالف بود. به قول خودش، مجبور بود حواس آن فرد را پرت کند تا بتواند ماشین را تعمیر کند.

من به لطف این خواب توانستم آنچه پیشتر به صورت دلهره و نگرانی احساس کرده بودم را بفهمم. در اصل چیزی بیش از برون ریزی تعارضات انتقالدر معرض خطر بود.

زمانی که بیمار جزییات ماشین را به من گفت: خیلی خوب، دست دوم، از خارج از کشور، به ناگاه متوجه شد که بازنمایی من بوده. فرد دیگری که در خواب سعی در متوقف کردن او داشت و کسی که بیمار گیج اش کرده بود، نشانگر آن قسمت از ایگوی بیمار بود که هدفش امنیت و شادی و در تحلیل به عنوان ابژه ی محافظت کننده بود.

خواب بیمار بیان می کرد که آرزوی خراب بودن من را داشته ( او اصرار داشت من یک فراری و مهاجری باشم که عبارت گذرگاه ناهمواری را که پیش تر برای دوستش استفاده کرده بود برای من به کار ببرد). از روی گناه میخواست برای تکانه های سادیستیک اش غرامت بپردازد، اما این جبران، طبیعت مازوخیستی داشت، به این دلیل که صدای عقل و احتیاط را خفه می کرد. این عنصر گیج کننده ی چهره ی محافظ به نوبه ی خود دو وجه داشت و بیانگر هر دو تکانه های سادیستی و مازوخیستی بود. تا جایی که هدف آن نابودی تحلیل بود، تمایلات سادیستی بیمار را در الگویی از حملات مقعدی ابتدایی به مادرش نشان می داد و تا جایی که در راستای ممانعت از اشتیاق به امنیت و خوشبختی بود، شیوه های خود تخریبگر او را نشان می داد. تاوانی[9] که به شکل رفتاری مازوخیست در می آید دوباره ایجاد نفرت می کند و به جای حل تعارض میان تخریبگری و گناه، به یک دور باطل می انجامد.

هر دوی این منابع، تغذیه ی کننده ی انگیزه ی بیمار برای ازدواج با دوست جدیدش یعنی آن زن آسیب دیده بودند و ثابت شد که برون ریزی تعارضات انتقالی او تحت تاثیر این سیستم قدرتمند و ویژه ی سادو-مازوخیستی است.

من به صورت ناهوشیار و به شکلی سریع متوجه جدی بودن این موقعیت و بنابراین حس نگرانی خودم شده بودم. اما درک هوشیار من تاخیر داشت و عقب ماند، به نحوی که فقط کمی بعد تر در آن زمانی که مطالب بیشتری مطرح شد توانستم پیام بیمار و درخواست کمک اش را رمز گشایی کنم.

امیدوارم در ارایه ی خلاصه ای از یک جلسه ی تحلیلی بتوانم ادعای خود را توضیح دهم. اینکه پاسخ هیجانی آنی تحلیلگر به بیمارش نشانگر مهمی از فرایند های ناهوشیار بیمار است و او را به درکی کامل تر هدایت می کند. به تحلیلگر کمک می کند که توجه اش را به ضروری ترین عناصر در تداعی های بیمار معطوف کند و برای انتخاب تفاسیر از میان مطالبی که، همان طور که می دانیم، بیش از حد مشخص هستند، به عنوان معیاری مفید به کار رود.

از منظری که من به آن تاکید میکنم، انتقال متقابل تحلیلگر نه تنها بخشی از رابطه ی تحلیلی است بلکه آفریده ی بیمار و بخشی از شخصیت او است. (من احتمالا در اینجا به نکته ای اشاره می کنم که دکتر کلیفورد اسکات [10] آن را بر اساس مفهوم خود از طرح بدن [11]بیان می کند، اما دنبال کردن چنین مسیری من را از موضوع مد نظرم دور می کند.)

رویکرد انتقال متقابلی که من مطرح کرده ام، بی خطر نیست. این شیوه، محافظی برای کاستی های تحلیلگر نیست. وقتی تعارض ها و اضطراب های دوران کودکی خود تحلیلگر، تحلیل شده باشند ( پارانویید یا دپسرسیو)، به نحوی که او بتواند به آسانی با ناهوشیار خودش ارتباط برقرار کند، آنچه را که متعلق به خودش است به بیمارش نسبت نمی دهد. او به تعادل مطمئنی دست می یابد که وی را قادر می کند نقش های اید، ایگو و سوپر ایگوی بیمار و ابژه های بیرونی ای که بیمار به تحلیلگر نسبت می دهد و یا به زبانی دیگر به او فرافکنی می کند را بر عهده بگیرد. زمانی که در رابطه ی تحلیلی تعارضاتش را بروز می دهد. در مورد مثالی که من بالاتر اشاره کردم، تحلیلگر غالبا در نقش مادر خوبِ بیمار برای نابود شدن و نجات یافتن بود و در نقش ایگوی مرتبط با واقعیت[12] بیماری که سعی داشت با تکانه های سادومازوخیست او مخالفت کند. به نظر من خواسته ی فروید مبنی براینکه تحلیلگر باید بر انتقال متقابل خود تسلط و شناخت داشته باشد به این معنا نیست که انتقال متقابل یک عامل مزاحم است و تحلیلگر باید بی احساس و منفصل باشد، بلکه تحلیلگر باید از پاسخ های هیجانی خود به عنوان کلیدی برای ناهوشیار بیمار بهره ببرد. این امر به او کمک می کند که هم بازیِ نقش آفرینی های بیمار، یعنی صحنه های نمایشی که بیمار در رابطه ی تحلیلی مجددا آن ها را به نمایش می گذارد، نباشد. این امر همچنین از تحلیلگر در برابر بهره برداری از تحلیل در راستای نیاز های خودش، محافظت می کند. او همزمان محرک های فراوانی پیدا می کند تا او را دوباره و دوباره به سمت تحلیل و ادامه ی آنالیز کردن مشکلات خودش سوق دهد. اما این امری خصوصی است و من صحیح نمی داند که تحلیلگر احساساتش را به بیمار منتقل کند. از نظر من این صداقت بیشتر ماهیت اعتراف گونه دارد و باری بر دوش بیمار می گذارد. در هر صورت باعث دور شدن از تحلیل می شود. اگر عواطف بر انگیخته شده در تحلیلگر به عنوان یک منبع مازادی برای بینش نسبت به دفاع ها و تعارضات ناهوشیار بیمار استفاده شوند، برای بیمار با ارزش خواهند بود. و زمانی که روی آن ها کار می شود و تفسیر می شوند، تغییرات بعدی در ایگوی بیمار شامل تقویت کردن حس واقعیت سنجی او است، بنابراین تحلیلگر را به مثابه یک انسان می بیند و نه یک خدا یا شیطان و رابطه ی تحلیلی بدون توسل تحلیلگر به ابزارهای فرا تحلیلی و اضافی دنبال می شود.

تکنیک روانکاوی زمانی بوجود آمد که فروید با کنار گذاشتن هیپتونیزم، مقاومت و سرکوب را کشف کرد. از منظر من استفاده از انتقال متقابل به عنوان ابزاری برای جستجو و تحقیق را می توان در توصیف فروید از روشی که به واسطه اش به  کشفیات اساسی خود رسید تشخیص داد. زمانی که فروید سعی داشت خاطرات فراموش شده ی بیمار هیستریک را روشن کند حس کرد نیرویی از سمت بیمار مانع تلاش های او می شود و او می بایست با فعالیت ذهنی و روانی خودش به این مقاومت غلبه کند. او نتیجه گرفت که این همان نیرویی است که مسبب سرکوب خاطرات حیاتی و رشد سمپتوم های هیستریک بودند.

بنابراین فرآیند ناهوشیار در فراموشی هیستریک را می توان با جنبه های دو گانه ی آن تعریف کرد، که یکی به سمت بیرون میل می کند و توسط تحلیلگر به صورت مقاومت حس می شود در حالی که دیگری به صورت درون روانی به عنوان سرکوب عمل می کند. در حالی که در مورد سرکوب انتقال متقابل با احساس مقداری انرژی، یک نیروی مخالف، شناخته می شود. سایر مکانیزم های دفاعی حالات متفاوتی را در پاسخ تحلیلگر بر می انگیزند.

من معتقدم با بررسی دقیق تر انتقال متقابل از زاویه ای که من در اینجا بیان کردم ممکن است به شیوه ای کامل تر برسیم. شیوه ای که در آن خصیصه ی انتقال متقابل با ماهیت تکانه های ناهوشیار بیمار و دفاع های موثر او در زمان فعلی مطابقت داشته باشد.

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

پانویس ها:

[1] On counter-transference

[2] Paula Heimann

[3] Control analyses

[4] Detached

[5] ‘Handhabung der bertragung auf Grund der Ferenczischen Versuche

[6] patient’s mirror reflection

[7] Act out

[8] Short-circuit analysis

[9]  Reparation

[10] Dr. Clifford Scott

[11] body-scheme

[12] Reality-ego


WhatsApp-Image-2022-05-25-at-3.22.32-AM.jpeg
خرداد ۴, ۱۴۰۱

  (1976) Countertransference and Role-Responsiveness/ Joseph Sandler

انتقال متقابل و پاسخ گری نقش / نویسنده: جوزف سندلر 1976/ مترجم: فریما رحمتی

همانطور که می‌دانیم، اصطلاح «انتقال متقابل» مانند اصطلاح «انتقال» معانی متعددی را می‌پذیرد. فروید برای اولین بار انتقال متقابل را به نقاط کور تحلیلگر نسبت داد که مانعی برای فرآیند تحلیل بود. از همان ابتدا انتقال متقابل به طور مداوم توسط فروید به عنوان مانعی برای آزادی درک تحلیلگر از بیمار دیده می‌شد. در این زمینه فروید ذهن تحلیلگر را به عنوان یک ابزار در نظر می‌گرفت … که عملکرد آن در وضعیت تحلیلی توسط انتقال متقابل منع می‌شد. انتقال متقابل در تحلیلگر معادل مقاومت در بیمار در نظر گرفته می‌شد. تا جایی که به انتقال مرتبط می‌شود، فروید آن را نیز به عنوان مانعی بر جریان تحلیل می‌دید، اما بعدا آن را به عنوان وسیله‌ای ضروری برای کار تحلیلی در نظر گرفت. با این حال او قدم مشابهی را در ارتباط با انتقال متقابل بر نداشت ، اما این گام اجتناب‌ناپذیر پس از فروید برداشته شد. شروع دیده شدن انتقال متقابل به عنوان پدیده مهمی که در فهم معنای پنهان محتوایی که بیمار به جلسه می‌آورد به درمانگر کمک می‌کرد، یک توسعه مهم در ادبیات روانکاوی بود. ایده اساسی این است که … درمانگر مولفه‌هایی از فهم و پذیرش نسبت به فرآیندهایی که در روان بیمار در جریان است دارد. مولفه‌هایی که به آن‌ها آگاهی بلافصل ندارد، اما اگر در حال گوش دادن به بیمار فرآیند‌های ذهنی خود را نظارت کند می‌تواند آن‌ها را کشف کند. اولین بیانیه صریح درباره ارزش مثبت انتقال متقابل توسط هایمن ارائه شد (1950). برخی دیگر هم درباره این موضوع نوشتند و آن را بسط دادند. با این حال دو مقاله پائولا هایمن (1950)، (1960) باید به عنوان نقاط تغییر دیدگاه درباره انتقال متقابل برجسته شوند. او در ابتدا همه احساساتی را که تحلیلگر نسبت به بیمار تجربه می‌کند انتقال متقابل در نظر گرفت. هایمن اظهار می دارد که تحلیلگر باید به منظور غلبه بر احساساتش در راستای وظیفه تحلیلی که باید در آن به عنوان بازتاب آیینه‌ای بیمار عمل کند، قادر به نگه داشتن تمامی احساساتی باشد که در او برانگیخته می‌شوند، درمقابل تخلیه آن‌ها (کاری که بیمار می‌کند). او فرض می‌کند که نا‌آگاه تحلیلگر این را در بیمار درک می‌کند. این ارتباط عمیق به شکل احساساتی که تحلیلگر در پاسخ به بیمار متوجه آن‌ها می‌شود، با عنوان انتقال متقابل به سطح می‌آید.

بهتر است به نوشته‌های مهم دیگر در این زمینه اشاره‌ای نکنم، جز اینکه بگویم قطعا قبل از کار هایمن درباره انتقال متقابل نوشته اند و آن را به عنوان پدیده‌ای معمول در نظر گرفته اند. اما آنچه که مورد تاکید به نظر می‌رسد، تفاوت آن چیزی است که ممکن است از یک طرف انتقال متقابل «مناسب» یا «مفید» و از سوی دیگر انتقال متقابل «خطرناک» یا «نامطلوب» خوانده شود.

سهم هایمن این بود که به وضوح نشان دهد واکنش تحلیلگر می‌تواند اولین سرنخ درباره آنچه که در روان بیمار در جریان است باشد. در کتاب «بیمار و روانکاو» روی متنی درباره انتقال با جزئیات بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که از دید ما :

… انتقال نیاز به محدود شدن به ادراک تصویری از فردی دیگر ندارد، اما می‌توان به عنوان تلاش‌های ناخودآگاه (و اغلب ظریف) برای دستکاری یا تحریک موقعیت‌هایی با دیگران باشد که تکرار پنهان تجربه‌ها و روابط گذشته است. پیش از این اشاره شده بود که وقتی چنین دستکاری‌ها یا تحریکات انتقالی در زندگی عادی رخ می‌دهد، فرد مقابل ممکن است این نقش را نپذیرد، و یا ممکن است اگر ناخودآگاه در آن جهت مستعد باشد، چنین نقشی را پذیرفته و مطابق با آن رفتار کند. احتمالا پذیرش یا رد این چنینی نقش انتقالی نمی‌تواند بر مبنای آگاهی از آنچه که در حال وقوع است باشد، بلکه به دلایل ناخودآگاه اتفاق می‌افتد. عناصر انتقالی به درجات متفاوت در تمام روابط ورود می کنند که اغلب توسط برخی از ویژگی‌های فرد مقابل که (آگاهانه یا ناآگاهانه) نماینده بعضی از مشخصه‌های فرد مهمی از گذشته است، تعیین می شوند (مثل انتخاب همسر یا کارمند).

ما در نتیجه‌گیری در مورد انتقال، این مفهوم را از فرافکنی یا برون فکنی بخشی از جنبه های گذشته بیمار و یا فرد مهمی در گذشته به تحلیلگر، به همه دستکاری‌ها یا برانگیختن موقعیت هایی با تحلیلگر بسط دادیم. من معتقدم چنین دستکاری‌هایی بخش مهمی از روابط موضوعی به طور کلی، و در فرآیند انتخاب ابژه در بررسی ابژه‌ها به طور خاص هستند. در انتقال، بیمار تحلیلگر را به شیوه‌های ظریفی برمی‌انگیزد تا به طور خاصی رفتار کند، و نا خودآگاه با تصویر بیمار از واکنش او سازگار شود. تحلیلگر ممکن است آگاهانه قادر به نگه داشتن پاسخ خود به این برانگیختن دراک شده باشد. من مایلم بین پاسخ‌های انتقال متقابل خاص و انتقال از طریق تعامل رفتاری (کلامی یا غیر کلامی) بین بیمار و تحلیلگر ارتباط برقرار کنم. پائولا هایمن تا اشاره به این نکته پیش رفت که پاسخ تحلیلگر به بیمار می‌تواند به عنوان مبنایی برای فهم محتوای بیمار استفاده شود، اغلب توسط چیزی که او درون خود می‌فهمد و نگه می‌دارد. من می‌خواهم سعی کنم این نتیجه‌گیری را کمی جلوتر ببرم. شکی درباره ارزش تحلیل مداوم انتقال متقابل از سمت تحلیلگر نیست. من معتقدم که ما می‌توانیم با این فرض شروع کنیم که فهم انتقال متقابل تا چه حد مهم است. علاقه شخصی من به این موضوع در سال‌های اخیر به موازات علاقه به انتخاب ابژه در روانکاوی پیش رفته است. آنچه که در ادامه خواهم آورد بر مبنای این فرض است که رابطه یا حد اقل هر تعاملی از سمت هر دو طرف به موقعیت تحلیلی تعمیم پیدا می‌کند. همه ما به ویژگی‌های خاص موقعیت تحلیلی و ظرفیت آن برای احیای واپس‌گرایانه گذشته به موقعیت حال، آگاهیم. به گونه‌ای که اغلب به طور کل برای بیمار ناآگاه است یا منطقی سازی می‌شود. از سوی دیگر، میدانیم تحلیلگر نیز مهارت‌های ویژه ای دارد. شامل ظرفیت توجه شناور و آزادانه، خود تحلیلگری و آنچه که وینیکات (1960) آن را «نگرش حرفه ای» نامید. منظور من از توجه آزاد شناور پاکسازی ذهن، افکار یا خاطرات نیست. بلکه ظرفیت اجازه دادن به همه جنبه های فکر، رویا پردازی های روزانه و تداعی ها برای ورود به آگاهی درمانگر در حال گوش دادن و مشاهده بیمار است.

من به تعامل بین تحلیلگر و بیمار اشاره کردم که بخش زیادی از آن (هرچند نه به طور کامل)، توسط آنچه که به نقش-رابطه درون روانی که هر کس تلاش می‌کند به دیگری تحمیل کند، تعیین می شود. یکی از جنبه های چنین نقش-رابطه ای می‌تواند متناسب با وظیفه باشد (برای مثال کار تحلیلی). قطعا ممکن است از سمت بیمار شاهد ظهور طیف وسیعی از نقش-رابطه های خاص باشیم. چیزی که می خواهم بر آن تاکید کنم این است که نقش-رابطه بیمار در تحلیل در هر زمان خاصی می‌تواند شامل نقشی باشد که خود آن را بر عهده می گیرد و نقش مکملی برای تحلیلگر. بنابراین انتقال بیمار نشان دهنده تلاش برای تحمیل یک تعامل و یک ارتباط متقابل (به گسترده ترین معنا) بین او و تحلیلگر باشد. امروزه بسیاری از تحلیلگر ها باید متقاعد شده باشند که مفهوم پردازی انتقال به عنوان انرژی گذاری روانی لیبیدویی یا پرخاشگرانه ابژه قدیمی انتقال یافته به تصویر تحلیلگر در حال حاضر ناکافی است. آرزوها و مکانیسم های نا خودآگاه بیمار که ما در کارمان نگران آن‌ها هستیم، به صورت درون روانی در تصاویر یا فانتزی های ناخودآگاه بیمار بیان می شوند. در این فرآیند خود و ابژه هر دو در تعامل با هم نقش های به خصوصی را می پذیرند. به یک معنا، بیمار در انتقال تلاش می‌کند تا این ها را به شیوه ای مبدل، در چارچوب و حد و مرزهای وضعیت تحلیلی، به واقعیت بدل کند. در انجام این کار او نسبت به آگاه شدن از هر گونه رابطه کودکانه ای که ممکن است برای فرافکنی آن تلاش کند، مقاومت می‌کند. در اینجا من می‌خواهم تفاوت بین محتوی آشکاری که بیمار می‌آورد و محتوی ناخودآگاه مخفی را مشخص کنم (به ویژه نقش-رابطه نوزادانه‌ای که او به دنبال بیان یا عملی کردنش است، و همینطور نقش-رابطه دفاعی که بیمار ساخته است). اگر بیمار به جای عملی کردن این نیازها، قوانین را بپذیرد، ما به عنوان تحلیلگر از طریق ادراک و ابزارهای درمانی‌ به سرنخهای نقش-رابطه ناهشیاری که بیمار برای تحمیل آن‌ها تلاش می‌کند دست می یابیم.

می‌توان حتی ساده ترین آرزوی غریزی از ابتدای زندگی را به عنوان وسیله ای برای فرافکنی آرزوی تجربه نقش-رابطه برای لذت غریزی دانست. با این حال آنچه که در اینجا باید بگویم نه تنها به آرزوهای غریزی ناخودآگاه، بلکه به کل وسعت آرزوهای مرتبط با نیازها، لذت ها و دفاع های ناخودآگاه (از جمله پیش آگاه) اشاره دارد.

مایلم به موازات «توجه آزاد شناور» تحلیلگر از مفهومی با عنوان پاسخ شناور صحبت کنم. البته که تحلیلگر ماشینی دارای خود کنترلی مطلق نیست که از یک سو تجربه کند و از سوی دیگر تعبیر دهد، علیرغم اینکه بخش عمده ای از ادبیات تحلیلی چنین تصویری را ترسیم می‌کند. از میان خیل چیزهایی که درمانگر می گوید، می‌تواند با مراجع احوالپرسی کند، مواضع عملی جلسه را تنظیم کند، ممکن است شوخی کند و تا حدی اجازه دهد پاسخ هایش از مدل هنجار روانکاوی کلاسیک فاصله بگیرند. بحث من این است که در بیش واکنشی های درمانگر نسبت به بیمار مانند افکار و احساساتش، آنچه که می‌توان به عنوان نقش- پاسخ خود را نشان دهد، نه تنها در افکار بلکه در نگرش و رفتار او به عنوان عناصری اساسی در انتقال متقابل مفید دانسته می شود.

اجازه دهید یکی دو مثال برای ترسیم آنچه که مد نظرم هست بیاورم.

  • 1- بیماری که با 35 سال سن سابقه هیچ تحلیل قبلی‌ای را نداشت و درباره فرآیند تحلیلی دانش اندکی داشت. او بخاطر اضطراب شدید در ارائه عمومی کارش به من ارجاع داده شده بود، علیرغم اینکه در محافل خصوصی و غیر رسمی کاملا احساس شایستگی و راحتی می کرد. او تحصیلات کمی داشت و از مهاجران اروپای شرقی بود. اما به علت مهارت‌های چشمگیر مالی و سازمانی‌اش در یک سازمان مالی بسیار بزرگ جایگاه شغلی بسیار مرتفعی به دست آورده بود. در مصاحبه اولیه متوجه شدم او به تفسیرهای آزمایشی بسیار خوب پاسخ می‌دهد و احساس کردم کار با او لذت بخش خواهد بود. در طول یکی دو هفته ابتدایی تحلیل متوجه شدم بیشتر از حالت معمول در جلسات او صحبت می کنم. باید بگویم من تحلیلگر ساکتی نیستم. بعد از مدتی متوجه شدم چیزی در رابطه با این بیمار من را مضطرب می‌کند، و از خود تحلیلی برخی از واکنش هایم متوجه شدم از رفتن او هراس دارم. اینکه خود برای نگه داشتن او و پایین آوردن سطح اضطراب او مضطربم. که او در تحلیل بماند و من با صحبت کردن بیش از حد از قسمت پرخاشگر احساسات دوگانه او اجتناب کنم. وقتی متوجه این شدم احساس آرامش کردم و به رفتار تحلیلی معمولم برگشتم. با این حال متوجه شدم هنگامی که احساس اجبار به صحبت در جلسه را تجربه می کنم، بیمار با انعطاف اندک صدای خود، انتهای هر جمله را با بازجویی میبندد. گرچه یک سوال مستقیم تدوین شده نباشد. این به من فرصتی برای اشاره به آنچه که بیمار در حال انجامش بود را داد (گرچه کاملا از آن بی اطلاع بود، همانطور که من بودم) و برای اینکه به او نشان دهم چقدر نیاز دارد با صحب کردنم به او اطمینان خاطر بدهم. سپس او به یاد آورد که چطور در کودکی زمانی که پدرش به خانه برمی گشت شدیدا مضطرب می شد و به اجبار او را درگیر گفت و گو می کرد و از او سوالات زیادی می پرسید تا مطمئن شود پدر از دست او عصبانی نیست. پدرش که یک مبارز حرفه ای بود، بسیار خشن بود و بیمار از او وحشت داشت. اما برای اینکه فرزند ارجح باشد نیاز به تحسین و عشق او نیز داشت (بعدا در فرآیند تحلیل به عنوان یک احتمال قابل انتظار، ترس او از خصومت نسبت به پدر دیده شد). او به من گفت پدرش عادت به گوش ندادن و جواب ندادن داشت و اینکه این ویژگی او چقدر ترسناک بوده. بیمار پس از آن متوجه شد که از اوایل کودکی به بعد ترفند سوال پرسیدن را بدون اینکه سوال ها مستقیم باشند به کار می‌برد، و در شرایطی که از عدم تایید می‌ترسید و نیاز به اطمینان یافتن از چهره های مقتدر داشت ، این بخشی از شخصیت او شده بود.

نکته‌ای که می خواهم در اینجا مطرح کنم این است که جدا از عناصر «عادی» در کار تحلیلی، تحلیلگر اغلب آشکارا به بیمار پاسخی می‌دهد که مشکل خودش (تحلیلگر) و نقطه کور خودش  را بیان می‌کند؛ و موفق می‌شود با خود تحلیلی موفق به کشف آسیب پشت پاسخ  یا نگرش خود نسبت به بیمار شود. با این حال من می‌خواهم پیشنهاد کنم که اکثر اوقات پاسخ غیر منطقی تحلیلگر که آگاهی حرفه ای او منجر به دید کاملی از نقاط کور آن می شود، می‌تواند به عنوان یک نکته مفید در شکل گیری سازش بین تمایلات خود و پذیرش بازتابی نقشی که بیمار به او تحمیل می‌کند، در نظر گرفته شود.

طبیعتا برخی درمانگران نسبت به سایرین برای پذیرش نقش‌های خاص مستعد تر خواهند بود. همچنین نسبت سهم بیمار و تحلیلگر بسته به مورد، متفاوت خواهد بود. البته که تمام اقدامات غیر منطقی و واکنش‌های تحلیلگر حاصل مانور بیمار نیست. چیزی که من می‌خواستم در این مثال نشان دهم این بود که چگونه بیمار توسط عناصر نسبتا ظریفی در رفتارش، پاسخ آشکاری از تحلیلگر را برمی‌انگیزد که در نگاه اول تنها یک انتقال متقابل غیر منطقی به ظر می‌رسد. اجازه دهید با تاکید بگویم که من کاملا با این ایده که تمام پاسخ‌های درمانگر از آنچه که بیمار تحمیل کرده نشات می‌گیرد، مخالفم.

اجازه دهید مثال دیگری را بیان کنم:

  • 2- این مثال به معلم مدرسه‌ای در اواخر دهه بیست سالگی اشاره دارد. او به دلیل مشکلات اجتماعی و جنسی به درمان آمد . پس از مدتی مشخص شد از رشک آلت و خصومت نسبت به مادر رنج می‌برد، هراس‌های متعددی دارد و عمدتا از طریق منطقی سازی و کنترل سازمانی دیگران، شامل تدریس، دنیای خود را سازماندهی می‌کند. به طوری که همیشه می‌دانست کجا قرار دارد. نیاز او به این رفتار در انتقال بروز پیدا کرد. پس از سه سال کار تحلیلی که آسیب او بسیار روشن تر شده بود، او بهبود یافته بود و خوشحال تر به نظر می رسید. با این حال یک رشته محتوی باقی مانده بود که همچنان گنگ بود. از همان ابتدا او در طول هر جلسه گریه کرده بود و به محض شروع گریه من جعبه دستمال کاغذی را به او تعارف می کردم. نمی دانم چرا این کار را می کردم اما بدون اینکه دلیل خوبی داشته باشم مایل به تغییر آن نبودم. بدون اینکه بدانم چرا، احساس خوبی نداشتم که شکست او در آوردن دستمال خودش را to take up گرچه با بیماران دیگر این کار را کرده بودم. تعیین کننده های زیادی برای گریه او وجود داشت. شامل سوگ برای مادری که می خواست او را بکشد، پدری که مجبور شده بود ازاو قطع امید کند و …. این مشخص شد که زمانی که او دو سال داشت و فرزند دوم که یک برادر بود به دنیا آمد، احساس کرد توجه مادر را از دست داده است و به یاد آورد که در حدود دو و نیم سالگی در حالی که برادرش در حال شسته شدن و عوض شدن بود به تنهایی در حیاط پشتی خانه به حال خود رها شده بود و بازی می‌کرد. در این زمان او به مهد کودک فرستاده شد. او خاطره ای از تنهایی داشت که در آن با جعبه خرگوش سفیدی بازی می کرد و او را نوازش می کرد. سپس او به من گفت که بعد از مدت کوتاهی روانشناس مدرسه برای او تشخیص اوتیسم را مطرح کرد. ظاهرا او بسیار عقب مانده بود و احساسات غیر قابل کنترل خشم و غیظ را تجربه می‌کرد. در این مرحله از تحلیل ما توانستیم تکرار در ترس در حال حاضر او از کثیف کردن و تخلیه کردن خود و نیاز او به کنترل کردن ابژه هایش مثل کنترل اسفنگتر ها را دریابیم. با این حال چیزی وجود داشت که به وضوح برای او یک فانتزی ناهشیار بود و هنوز به سطح نیامده بود. من احساس می کردم ما به نوعی در کار تحلیلی گیر کرده ایم. یک روز چیزی نسبتا غیر معمول در تحلیل ما اتفاق افتاد. او در سکوت شروع به گریه کرد اما این بار من موفق به پاسخ دادن نشدم و او ناگهان شروع به سرزنش من کرد که چرا دستمال را به او تعارف نکردم. او کاملا وحشت زده شد و مرا به باد انتقاد سنگ دلی و بی توجهی گرفت. من اینظور پاسخ دادم که نمی‌دانم چرا این کار را نکردم. اگر او قادر بود به صحبت ادامه دهد شاید هر دوی ما چیزهای بیشتری در این مورد می فهمیدیم. چیزی که پس از آن شکل گرفت محتوایی با مشخصات بسیاری بود که قبل از آن نتوانسته بودیم آن را متبلور کنیم. این موضوع روشن شد که نیاز شدید او به کنترل و سازمان‌دهی در زندگی بر مبنای ترس از کثیف کردن خود نبود، بلکه ترس از کثیف کردن یا خیس کردن خود در حالی بود که بزرگتری برای تمیز کردنش آنجا نبود. این ترسی بود که بر تمام زندگی او غالب بود. این فانتزی خاصی بود که به نظر می‌رسید در اواخر مرحله مقعدی تحت تاثیر کناره گیری مادر از اوبه واسطه حضور فرزند دوم شکل گرفته بود. کشف شدن و کار روی این فانتزی نقطه عطف اساسی در تحلیل او بود. من نمی‌خواهم جزئیات بیشتری درباره محتوی تحلیل او بیاورم، جز اینکه فکر می‌کنم باید از سرنخ های ناهشیاری که مرا برای اینگونه رفتار برانگیخت، چه تعارف کردن دستمال و چه حذف انجام این کار استفاده کرد. (می‌توان تفکر عمیقی درباره دو سال و نیم تحلیل و سنی که اضطراب های او شروع شد داشت).

من فکر می‌کنم این بیمار مرا مجبور به ایفای نقش خاصی کرده بود که چه از طرف او و چه من کاملا ناخودآگاه بود. نقشی متناظر با والدین درونی او، ابتدا مادری حاضر و مراقبت کننده، و سپس پدر و مادری که او را تمیز نکردند. در آن جلسه من آن اطراف نبودم تا مطمئن شوم او تمیز است، همانطور که با به دنیا آمدن برادر، مادر برای این کار حضور نداشت.

از آن جا که این فضای محدودی برای ارائه است من بیشتر از این در این موضوع غنی پیش نمی روم و باید خودم را به یک یا دو نکته محدود کنم. من پیشنهاد می کنم که تحلیلگر علاوه بر توجه آزاد شناور، پاسخ  رفتاری آزاد شناور داشته باشد.

در حد و مرز تعیین شده توسط وضعیت تحلیلی، تا زمانی که درمانگر نسبت به وضعیت آگاه شود تمایل دارد از نقشی که به او تحمیل شده پیروی کند تا آن را با مدل پاسخدهی خود و بیمار همخوان کند. البته به طور معمول او می‌تواند این پاسخ متقابل را در خود گیر بیاندازد، به خصوص اگر واکنشی نامناسب باشد. با این حال ممکن است تنها با مشاهده رفتار، نگرش ها و پاسخ های خود بعد از اینکه عملی شدند نسبت به آنها آگاه شود. چیزی که من در این مقاله آورده ام مورد خاصی است که در آن تحلیلگر برخی از جنبه های رفتارش را که کاملا درونی است، در جهت مصالحه بین تمایلات خود و نقش-رابطه ای که بیمار به دنبال ایجاد آن است استفاده کند. باید اضافه کنم که من عبارات «فرافکنی»، «برون فکنی»، «همانندسازی فرافکنانه» و « قرار دادن بخش هایی از خود در درمانگر» را برای توضیح و  فهم فرآیند پویایی که در انتقال و انتقال متقابل وجود دارد کافی نمی‌بینم. به نظر می‌رسد سیستم پیچیده ای از نشانه های ناخودآگاه از هر دو طرف درگیر است. این همان نوع از فرآیندهایی است که نه تنها در انتقال و انتقال متقابل بلکه در روابط موضوعی دائم یا موقتی انتخاب موضوع در جریان است.

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-05-24-at-5.47.46-AM.jpeg
خرداد ۳, ۱۴۰۱

(1956) On Transference/ D. Winnicott

در باب انتقال/ نویسنده: دونالد وینیکات 1956 / مترجم: یاسمن همتیان

مشارکت من در این سمپوزیوم در مورد انتقال به یک جنبه خاص از موضوع و به تأثیرش در کار تحلیلی­ می­ پردازد که از لحاظ درک جدیدی از مراقبت از نوزاد که به نوبه خود از نظریه تحلیلی ریشه گرفته است، مربوط می­ شود.

اغلب در تاریخ روانکاوی در کاربرد مستقیم فراروانشناسی تحلیلی در کار تحلیلی تأخیری وجود داشته است. فروید توانست نظریه­ای از مراحل بسیار ابتدایی رشد احساسی فرد را تدوین کند، در زمانی که نظریه تنها برای درمان مورد نوروتیک به خوبی انتخاب شده، به کار می ­رفت. (من به دوره زمانی از کارهای فروید بین 1905، سه مشارکت[1]، و 1914،خودشیفتگی ارجاع می­ دهم.)

به عنوان مثال، بخشی از نظریه که مربوط به فرآیند اولیه، همانندسازی اولیه و سرکوب اولیه بود در کار تحلیلی تنها به شکل توجه بیشتری که روانکاوان در مقایسه با دیگران بر روی رویا و واقعیت روانی داشتند، ظاهر شد.

همانطور که اکنون که به گذشته نگاه می­ کنیم، ممکن است بگوییم که موارد به خوبی به عنوان موارد مناسب برای تحلیل انتخاب شده بودند اگر در تاریخچه شخصی بسیار ابتدایی بیمار مراقبت به اندازه کافی خوب از نوزاد وجود داشته است. این نیاز به انطباق به اندازه کافی خوب در ابتدا، ایگو بیمار را قادر به بودن کرده بود، با این نتیجه که مراحل ابتدایی استقرار ایگو می­ توانست برای روانکاو مسلم در نظر گرفته شود. به این طریق برای روانکاوان ممکن بود که طوری صحبت کنند و بنویسند که انگار تجربه اول نوزاد انسان اولین تغذیه بود و انگار روابط ابژه بین مادر و نوزاد که از این امر دلالت می­ کند، اولین رابطه مهم بوده است. این برای روانکاو در حال کار[2]رضایت بخش بود، اما برای مشاهده­گر مستقیم نوزادان، تحت مراقبت مادرانشان رضایت­ بخش نبود.

در آن زمان نظریه به دنبال بینش عمیق­تری نسبت به موضوع مادر با نوزادش آزموده می ­شد و در واقع اصطلاح “همانندسازی اولیه” به محیطی اشاره دارد که هنوز از فرد افتراق داده نشده است. هنگامی که مادری را می­ بینیم که نوزاد تازه متولد شده را در آغوش می­ گیرد یا نوزادی را که هنوز متولد نشده است، در همان حال می­ دانیم که دیدگاه دیگری از نوزاد وجود دارد، در صورتی که نوزاد از قبل آنجا بود و در این دیدگاه نوزاد یا هنوز افتراق داده نشده است و یا  فرآیند افتراق آغاز شده است و وابستگی مطلق به محیط اولیه و رفتار آن وجود دارد. اکنون مطالعه و استفاده از این بخش اساسی از نظریه قدیمی به طریق تازه و عملی در کار بالینی با موارد مرزی یا با مراحل یا لحظات سایکوتیک که در جریان تحلیل بیماران نوروتیک یا افراد عادی رخ می ­دهد، ممکن شده است. این کار مفهوم انتقال را گسترش می­ دهد چون در زمان تحلیل این مراحل، ایگو بیماران نمی ­تواند به عنوان یک کیفیت مستقر شده پنداشته شود و نمی­ تواند یک انتقال نوروتیک وجود داشته باشد چون برای آن حتما باید ایگویی باشد و در واقع یک ایگوی سالم، ایگویی که قادر باشد دفاع­هایی در برابر اضطرابی مستقر کند که از غرایز می­ آید، که مسئولیت آن پذیرفته شده باشد.

من به حالتی از امور ارجاع می­ دهم که در زمانی وجود دارند که حرکتی در مسیر ظهور همانندسازی اولیه صورت می­ گیرد. اینجا در ابتدا وابستگی مطلق وجود دارد. دو نتیجه احتمالی وجود دارد: اول اینکه انطباق محیطی به نیاز به اندازه کافی خوب باشد، در نتیجه ایگویی به وجود خواهد آمد که در آن زمان بتواند تکانه­ های اید را تجربه کند، انطباق محیطی دیگر به اندازه کافی خوب نیست و در نتیجه یک استقرار ایگوی واقعی وجود ندارد ولی به جای آن، نوعی شبه-خود[3] رشد می­ کند که مجموعه­ای از واکنش­های بیشمار به توالی­ای از شکست­ها در انطباق می­ باشد. مشتاقم که اینجا به مقاله آنا فروید ارجاع دهم: “گسترش دامنه دلالت­ها برای روانکاوی[4]“. محیط زمانی که به طور موفقیت­ آمیزی در این مراحل ابتدایی سازگار شده است، شناسایی یا ثبت نمی­ شود بنابرین در مرحله اصلی احساس وابستگی وجود ندارد، زمانی که محیط در به وجود آوردن یک انطباق فعال شکست می­خورد به هر حال به طور خودکار به عنوان یک برخورد[5] ثبت می­ شود، آنچه تداوم بودن را مختل می­ کند، چیز مهمی که اگر شکسته نشود می­ تواند خود را به شکل ایگویی از بودن متمایز کننده انسان در بیاورد.

ممکن است موارد شدیدی وجود داشته باشند که در آن چیزی بیش از این مجموعه واکنش­ ها به شکست­ های محیطی در انطباق در مرحله مهم ظهور همانندسازی اولیه وجود ندارد. من مطمئنم که این شرایط با زندگی و سلامت جسمی همساز است. در مواردی که کار من بر اساس آن قرار دارد چیزی وجود دارد که من آن را خود حقیقی[6] پنهان می­ نامم که توسط خود کاذب[7] محافظت می­ شود. این خود کاذب بی شک جنبه­ای از خود حقیقی است، پنهانش می­ کند و از آن محافظت می­ کند و به شکست­ های انطباق واکنش نشان می­ دهد و الگویی که منطبق به الگوی شکست ­های محیطی باشد را شکل می­ دهد. به این طریق خود حقیقی درگیر واکنش نشان دادن و بنابرین حفاظت از بودن نمی­ شود. این خود حقیقی پنهان از فقری رنج می ­برد که نتیجه فقدان تجربه است.

خود کاذب ممکن است به یک تمامیت گمراه کننده کاذب دست یابد که می­ توان گفت یک توانایی ایگوی کاذب می­ باشد که از الگوی محیطی و از یک محیط خوب و قابل اعتماد جمع آوری شده است که به هیچ وجه از شکست­ های مادری ابتدایی که منجر به شکست کلی مراقبت کودک می ­شود، تبعیت نمی­ کند. به هر حال خود کاذب نمی­ تواند زندگی را تجربه کند و احساس حقیقی بودن داشته باشد.

در یک مورد مطلوب خود کاذب یک نگرش مادری ثابت در برابر خود حقیقی رشد می­دهد و دائما در حال نگه داشتن[8] خود حقیقی همچون مادری که کودکش را در مراحل بسیار ابتدایی افتراق و ظهور همانندسازی اولیه نگه می­ دارد.

در کاری که گزارش می­دهم روانکاو از اصول اساسی روانکاوی تبعیت می­ کند که ناخودآگاه بیمار اولویت دارد و تنها چیزی است که باید دنبال شود. در مواجه با یک تعامل واپسرونده، روانکاو باید آماده دنبال کردن فرآیندهای ناخود­آگاه بیمار باشد اگر نمی­ خواهد مستقیما رهنمود دهد و بنابرین بیرون از نقش روانکاو بیایستد. من دریافتم که نیازی نیست که بیرون از نقش روانکاو قرار بگیریم و امکان دارد که دنبال کردن ناخودآگاه بیمار در این مورد ما را هدایت کند همانطور که در روانکاوی نوروتیک می­ کند. به هر حال تفاوت­هایی در این دو مدل کار وجود دارد.

زمانی که یک ایگوی سالم وجود دارد و روانکاو می­ تواند این جزئیات اولیه مراقبت کودک را مسلم بنگارد، بنابرین محیط روانکاوی نسبت به کار تفسیر کم اهمیت است. (منظور من از محیط، خلاصه­ای از تمام جزئیات مدیریت است.) حتی اگر یک سهم بنیادی از مدیریت در روانکاوی معمولی وجود داشته باشد که کم و بیش توسط تمامی روانکاوان پذیرفته شده است.

در کاری که توصیف می­کنم محیط بسیار مهم­تر از تفسیر می­ شود. تأکید از یکی بر دیگری تغییر می­ یابد.

رفتار روانکاو نماینده آنچه است که من محیط می­ نامم با به اندازه کافی خوب بودن در موضوع انطباق با نیاز به تدریج توسط بیمار به عنوان چیزی ادراک می ­شود که امید را افزایش می­ دهد که در آن خود حقیقی ممکن است حداقل، ریسک درگیر شدن در آغاز تجربه زیستن را بکند.

در نهایت خود کاذب خود را تسلیم روانکاو می­ کند. این زمان وابستگی­ های زیاد و یک ریسک واقعی است و بیمار به طور طبیعی در یک حالت واپسرونده واقعی است. (منظور من ار واپسروی، واپسروی به وابستگی و فرآیندهای رشدی اولیه است.) همچنین این یک حالت بسیار دردناک است چون بیمار آگاه است در حالی که نوزاد در موقعیت اولیه از خطرهایی که شامل آن می­ شود، آگاه نیست. در برخی موارد بخش زیادی از شخصیت درگیر این می­ شود که در این مرحله بیمار باید تحت مراقبت باشد. به هر حال فرآیندها بهتر در مواردی که مطالعه شده­ اند در مواردی که این موضوع­ها کم و بیش به زمان جلسات تحلیلی محدود هستند.

یکی از ویژگی­های انتقال در این مرحله طریقی است که ما باید به گذشته بیمار اجازه دهیم حال شود. این ایده در Mme موجود می ­باشد. کتاب سچهای[9] و در عنوانش تحقق بخشی نمادین. در حالی که در انتقال نوروتیک گذشته به اتاق مشاوره می­ آید، در این کار بیشتر درست است که بگوییم حال به گذشته برمی­ گردد و گذشته است. بنابرین روانکاو خودش را در مواجه با فرآیندهای اولیه در محیطی می­ بیند که اعتبار اصلی خود را نگه داشته است.

انطباق به اندازه کافی خوب توسط روانکاو نتیجه­ای ایجاد می­ کند که دقیقا به سمت تغییر بیمار از محل اصلی عمل از خود کاذب به سمت خودحقیقی سوق داده می­ شود. اکنون برای اولین بار در زندگی بیمار فرصتی برای رشد یک ایگو، برای یکپارچگی آن از هسته-های ایگو، برای استقرار آن به عنوان یک ایگوی بدنی و همچنین برای رد یک محیط خارجی بیرونی همراه با آغاز رابطه ­مندی با ابژه محیا می ­شود. برای اولین بار ایگو می­ تواند تکانه های اید را تجربه کند و در تجربه آن و همچنین در استراحت در تجربه کردن می ­تواند احساس واقعی بودن کند. و از اینجا در نهایت می­ توان از یک تحلیل معمول از دفاع­های ایگو در برابر اضطراب تبعیت کند.

توانایی­ای در بیمار در استفاده از موفقیت­های محدود روانکاو از انطباق شکل می گیرد. بنابرین ایگو بیمار توانا می­ شود تا به یادآوردن شکست­های اصلی را آغاز کند، همه آنچه ثبت شده بود، آماده می­ شود. این شکست­ها در آن زمان اثر آزاردهنده دارند و درمانی از نوعی که من توصیف می­ کنم راه زیادی را پیموده است تا بیمار قادر باشد مثالی از یک شکست اصلی بدهد و از آن عصبانی باشد. به هرحال تنها زمانی که بیمار به این نقطه می ­رسد آزمون واقعیت می­ تواند وجود داشته باشد.به نظر می ­رسد که چیزی شبیه پس رانش اولیه این تروماهای ثبت شده را زمانی که استفاده می ­شدند، برعهده می­ گیرد.

راهی که این موضوع از تجربه بودن مختل شده به تجربه خشمی که از آن می­ آید تبدیل می­ شود، موضوعی است که برای من به شیوه خاصی اهمیت دارد، در این نقطه از کارم است که خودم را شگفت زده یافتم. بیمار از شکست­ های روانکاو استفاده می­ کند. شکست­ هایی که باید باشند و در واقع تلاشی برا دادن انطباق سازگار نیست، من باید بگویم که با این بیماران در مقایسه با بیماران نوروتیک ضرر کمتری وجود دارد اگر اشتباه شود. روانکاو ممکن است شگفت زده شود همانطور که من شدم زمانی که متوجه شود یک اشتباه بزرگ ممکن است اتفاق بیافتد اما ضرر کمی برساند، یک خطای کوچک در قضاوت ممکن است تأثیر زیادی داشته باشد. سرنخ این است که از شکست روانکاو استفاده می ­شود و از آن به عنوان یک شکست در گذشته استفاده می ­شود، آنچه بیمار می­ تواند درک کند، دربربگیرد و از آن عصبانی باشد. روانکاو نیاز دارد قادر باشد از شکست­ هایش به عنوان معنایشان برای بیماران استفاده کند و او باید اگر ممکن بود هر شکست را در نظر بگیرد حتی اگر این به معنای بررسی انتقال متقابل ناخودآگاهش باشد.

در این مراحل از کار تحلیلی، مقاومت و یا آنچه در کار با بیماران نوروتیک مقاومت نامیده می­شود، همیشه نشان می­دهد که روانکاو اشتباه کرده است، یا در برخی جزئیات بد رفتار کرده است، مقاومت باقی می­ماند تا زمانی که روانکاو آن اشتباه را بیابد و آن را درنظر بگیرد و از آن استفاده کند. اگر او تنها اینجا از خود دفاع کند، بیمار فرصت عصبانی بودن در مورد شکست گذشته را از دست می­دهد تنها جایی که خشم برای اولین بار ممکن می­شود. اینجا تفاوت زیادی بین این کار و بیماران نوروتیک با ایگوی سالم وجود دارد. اینجاست که ما می­توانیم این مفهوم را در این گفته ببینیم که هر روانکاوی­ای که شکست خورده است، شکست بیمار نیست بلکه شکست روانکاو است.

این کار تا حدودی نیاز است چون روانکاو باید نسبت به نیازهای بیمار و آرزوی ایجاد محیطی که این نیازها را تأمین می­کند حساس باشد. با وجود این، روانکاو مادر طبیعی نوزاد نیست.

این همچنین نیاز است به این دلیل که اهمیت دارد روانکاو هر زمان که مقاومت ظاهر شد به دنبال اشتباهات خودش بگردد. هنوز تنها با استفاده از اشتباهات خودش است که می­ تواند مهمترین بخش درمان در این مراحل را انجام دهد، بخشی که بیمار را قادر می­ سازد برای اولین بار در مورد جزئیات در شکست در انطباق که (در زمانی که اتفاق افتادند) اختلال ایجاد کرده­ اند، عصبانی شود. این بخشی از کار است که بیمار را از وابستگی به روانکاو رها می­ کند.

به این طریق انتقال منفی روانکاوی نوروتیک با خشم عینی در مورد شکست­های درمانگر جابه جا می­ شود. بنابرین اینجا دوباره یک تفاوت مهم در پدیده انتقالی در این دو نوع کار را داریم.

ما نباید به دنبال آگاهی­ای در سطح عمیق از موفقیت­ هایمان در انطباق باشیم چون اینها زیاد حس نمی­ شوند. اگرچه ما نمی ­توانیم بدون تئوری­ای که بحثمان را براساس آن بنا کردیم کار کنیم، بی­ شک این کار را در می ­یابیم اگر فهم ما از نیازهای بیمارنمان موضوعی برای ذهن نسبت به روان­ تن باشد.

من در کار بالینی خود یافتم که یک کار بالینی کار دیگر را پیش بینی نمی­ کند. من خودم را درحالی یافتم که براساس گرایش فرآیند ناخودآگاه بیمار از موردی به دیگری می­ لغزم.

زمانی که کار به نوع خاصی که به آن اشاره کردم اتمام یافت به طور طبیعی به سمت کار تحلیلی معمول هدایت می­ شود، تحلیل موقعیت افسرده ­وار و دفاع­ های نوروتیک بیمار با یک ایگو، یک ایگوی سالم، و ایگویی که قادر است تکانه های اید را تجربه کند و عواقب آن را دربرگیرد.

آنچه اینجا توصیف کردم تنها  آغازی برای من بود برای کاربرد اظهاراتی که در مقاله “رشد احساسی اولیه” کردم. چیزی که اکنون باید مطالعه مفصلی که باید انجام شود معیارهای است که توسط آن روانکاو بداند که باید با این تغییر در تأکید کار کند، چگونه ببیند که نیازی برمی­ خیزد که از نوعی است که من گفتم و باید با انطباق فعال، روانکاو مفهوم همانندسازی اولیه را تمام مدت در ذهن خود نگه­ دارد (حداقل راه خود را بیابد.).

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

  پانویس ها:

[1] Three contributions

[2] Practicing analysts

[3] Pseudo-self

[4] The Widening Scope of Indications for Psycho-Analysis’.

[5] impingement

[6] True self

[7] False self

[8] holding

[9] Sechehaye


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.