WhatsApp-Image-2022-11-09-at-12.03.55-PM.jpeg
آبان ۱۸, ۱۴۰۱

(1963) Psychotherapy of Character Disorders
D. Winnicott.

روان درمانی اختلالات کاراکتر/ دونالد وینی‌کات 1963/ مترجم: فاطمه رحمان زاده

از آنجا که عنوان انتخاب شده برای این مقاله «روان‌درمانی اختلالات کاراکتر» است، بحث درباره‌ی معنای اصطلاح «اختلال کاراکتر» غیرقابل اجتناب به نظر می‌رسد. همان‌طور که فنیچل(۱۹۴۵، صفحه‌ی ۵۳۹) می‌گوید،

ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا تحلیلی وجود دارد که «تحلیل کاراکتر» نباشد. تمامی علائم، ماحصل نگرش‌های به خصوصی در ایگو هستند که خود را به شکل مقاومت در روانکاوی نشان می‌دهند و طی تعارض‌های نوزادی شکل گرفته‌اند. این درست است و به واقع، تمامی تحلیل‌ها تا درجه‌ای تحلیل کاراکتر هستند و نیز،اختلالات کاراکتر یک طبقه‌ی تشخیصی را شکل نمی‌دهند. سازوکارهای پایه‌ای اختلال کاراکتر ممکن است به اندازه‌ی سازوکارهای پایه‌ی نوروزهای علامتی متفاوت باشند. بدین گونه که یک کاراکتر هیستریک بسیار آسان‌تر از یک مورد کامپالسیو و به همین ترتیب یک کاراکتر کامپالسیو بسیار آسان‌تر از یک مورد نارسیسیست مورد درمان قرار خواهد گرفت.

واضح است که این اصطلاح یا گسترده‌تر از آن است که مفید باشد، یا باید آن را در معنای به‌خصوصی به کار گرفت . در حالت دوم، لازم است استفاده‌ای که از این اصطلاح خواهم کرد را نشان دهم.

در درجه‌ی اول، عدم آشنایی با این سه اصطلاح  موجب سردرگمی خواهد شد:

کاراکتر، کاراکتر خوب و اختلال کاراکتر، سه پدیده‌ی بسیار متفاوت را به ذهن می‌آورند و اگر بخواهیم با هر سه‌ی این‌ها به یکباره و همزمان تعامل کنیم، کارمان با نقص همراه خواهد بود، با این حال این سه وابسته به یکدیگر هستند.

فروید (b ۱۹۰۵) نوشت که داشتن یک کاراکتر به نسبت قابل اعتماد یکی از شروط لازم تحلیل موفق است (فنیچل، ۱۹۴۵، صفحه‌ی ۵۳۷)؛ اما ما غیر قابل اعتماد بودن را مربوط به شخصیت در نظر می‌گیریم، و فینچل می‌پرسد که آیا این غیر قابل اعتماد بودن می‌تواند مورد درمان قرار گیرد؟ او احتمالاً می‌پرسد سبب‌شناسی آن چیست؟

 زمانی که اختلالات کاراکتر را مد نظر قرار می‌دهم به کلیت شخص می‌نگرم. در این اصطلاح به طور ضمنی درجه‌ای از یکپارچگی وجود دارد که خود نشانه‌ای از سلامت روانی است.

مقالاتی که مقدم بر مقاله‌ی من نگاشته شده‌اند، بسیار به من آموخته‌اند و به این ایده‌ که کاراکتر چیزی از جنس یکپارچگی است، قدرت بخشیده‌اند. کاراکتر تجلی یک یکپارچگی موفق است و اختلال در کاراکتر، تحریفی در ساختار ایگو با وجود حفظ یکپارچگی است. خوب است به خاطر داشته باشیم که یکپارچگی دارای یک فاکتور زمان هم هست. کاراکتر کودک بر اساس یک فرآیند تحولی دارای توالی شکل می‌گیرد، یعنی کودک یک گذشته و یک آینده دارد.

به کار گیری اصطلاح اختلال کاراکتر در توصیف تلاش کودک برای وفق یافتن با ناهنجاری‌ها و کاستی‌های تحولی، ارزشمند به نظر می‌رسد. ما همواره فرض می‌کنیم که ساختار شخصیت قادر به تاب آوردن فشار ناهنجاری است. کودک نیاز دارد تا به تدریج با الگوهای شخصی اضطراب یا کامپالژن یا خلق یا ظن و گمان و غیره کنار بیاید. و نیز این را با الزامات و انتظارات محیط اطراف هماهنگ سازد.

از نظر من ارزش این اصطلاح، به خصوص به توصیفی از تحریف شخصیت تعلق دارد که زمانی اتفاق می‌افتد که کودک نیاز دارد با درجه‌ای از تمایل ضداجتماعی وفق یابد. در این صورت به بیانی از من در مورد به کارگیری این اصطلاح می‌رسیم.

این کلمات را از آن جهت به کار می‌برم که ما را قادر می‌سازند تا توجهمان را نه چندان بر رفتار بلکه بر ریشه‌های سوء رفتاری که در کل حوزه‌ی میان بهنجاری و بزهکاری گسترده شده‌اند، متمرکز سازیم. این تمایل ضداجتماعی را می‌توانید در کودک سالم خود زمانی که در سن دوسالگی سکه‌ای را از کیف دستی مادرش برمی‌دارد، امتحان کنید.

تمایل ضداجتماعی، همواره برخاسته از محرومیت است و خواست کودک برای باز پس‌گیری حالتی از مناسبات را نمایان می‌سازد‌ که پیش از محرومیت و زمانی که همه‌چیز خوب بود، وجود داشتند. در اینجا نمی‌توانم این زمینه را بسط دهم، اما آنچه من آن را تمایل ضداجتماعی می‌نامم باید مورد اشاره قرار گیرد چرا که مرتباً در تشریح اختلال کاراکتر دیده می‌شود. کودک در انطباق با تمایل ضداجتماعی‌ای که از آن اوست، ممکن است آن را مخفی کند، واکنش جبرانی‌ای در برابر آن شکل دهد، مثلاً خودنمای اخلاق‌گرا شود، ممکن است به علل نارضایتی و شکایت‌های متعددی شکل دهد و کاراکتری ایرادگیر کسب کند، ممکن است به خیالبافی، دروغگویی، خود ارضایی مزمن خفیف، خیس کردن تخت‌خواب، مکیدن شست کامپالسیو، مالیدن ران و غیره بپردازد، یا شاید به صورت دوره‌ای تمایل ضداجتماعی‌ای (که از آن اوست) را در یک اختلال رفتاری بروز دهد. مورد آخر، همواره با امید مرتبط است، و ماهیت آن یا دزدی یا فعالیت پرخاشگرانه و تخریب است و شکلی کامپالسیو دارد.

بدین ترتیب و بر اساس شیوه‌ی نگریستن من، اختلال کاراکتر بیش از هر چیزی به انحراف از شخصیت سالم اشاره دارد؛ انحرافی که نتیجه‌ی عناصر ضداجتماعی حاضر در آن است. این عنصر ضداجتماعی است که میزان درگیر شدن در اجتماع را تعیین می‌کند. جامعه (خانواده‌ی کودک و مانند آن) باید با این چالش رو در رو شود و باید این کاراکتر و این اختلال کاراکتر را دوست بدارد یا ندارد.

در آغاز توصیف اختلالات کاراکتر باید گفت:

اختلالات کاراکتر، اسکیزوفرنی نیستند. در اختلال کاراکتر، بیماری نهانی در شخصیت سالم وجود دارد. اختلالات کاراکتر به طریقی و تا درجه‌ای فعالانه در جامعه درگیر می‌شوند.

اختلالات کاراکتر را می‌توان بر این اساس تقسیم بندی کرد:

موفقیت یا ناکامی فرد در تلاش تمامیت شخصیت برای مخفی کردن عنصر بیماری. موفقیت در اینجا یعنی اینکه شخصیت، هر چند از غنایش کاسته شده، قادر به اجتماعی کردن انحراف کاراکتر برای یافتن منفعت‌های ثانویه یا قرار گرفتن در یک روال اجتماعی شده است.

ناکامی در اینجا یعنی اینکه ضعیف شدن شخصیت، در نتیجه‌ی عنصر نهفته‌ی بیماری، ناکامی در ایجاد ارتباط با جامعه به صورت یک کل را با خود به همراه دارد.

در حقیقت، جامعه نقش خود را در تعیین سرنوشت شخص دارای اختلال کاراکتر بازی می‌کند و این کار را به طرق متنوع انجام می‌دهد. برای مثال:

جامعه بیماری فردی را تا حدی برمی‌تابد. جامعه باز ماندن شخص از مشارکت را برمی‌تابد. جامعه انحرافات را در شیوه‌ی مشارکت فرد برمی‌تابد یا حتی از آن لذت می‌برد.

یا جامعه با چالش تمایل ضداجتماعی فرد رو در رو‌ می‌شود و واکنشش به طرق زیر برانگیخته می‌شود:

انتقام.

آرزوی اجتماعی کردن فرد.

فهمیدن و به کار گرفتن این فهم برای پیشگیری.

فرد دارای اختلال کاراکتر ممکن است از این موارد رنج بکشد:

از دست رفتن غنای شخصیت، حس شکایت، غیر واقعی بودن، آگاهی از فقدان هدف جدی و غیره.

ناکامی در اجتماعی شدن.

پس اینجا برای روان درمانی جایگاهی وجود دارد، چرا که روان‌درمانی به رنج و نیاز فرد برای کمک مرتبط است. اما این رنج در اختلال کاراکتر تنها به مراحل ابتدایی بیماری فرد تعلق دارد؛ منفعت‌های ثانویه به زودی غالب می‌شوند، رنج را کاهش می‌دهند و با رانه‌ی فرد برای جست‌وجوی کمک یا پذیرفتن کمک ارائه شده تداخل دارند.

باید تصدیق کرد که در صورت «موفقیت» (اختلال کاراکتر مخفی شده و اجتماعی شده) روان‌درمانی فرد را بیمار می‌سازد، چرا که بیماری جایی میان دفاع و سلامت فرد قرار دارد. در مقابل، در صورت «عدم ‌موفقیت» در پنهان کردن اختلال کاراکتر، هر چند ممکن است رانه‌ی اولیه‌ای در فرد برای جستجوی کمک در مرحله‌ی اولیه، به خاطر واکنش جامعه، وجود داشته باشد، این انگیزه طی فرآیند عمیق‌تر درمان بیماری ، لزوماً بیمار را همراهی نمی‌کند.

سرنخ فرآیند درمان اختلال کاراکتر به واسطه‌ی نقشی مشخص می‌شود که محیط می‌تواند برای معالجه‌ی طبیعی بازی کند. در یک مورد خفیف محیط می‌تواند «معالجه کند» چرا که علت آن ناکامی محیط در حوزه‌ی حمایت و محافظت از ایگو در مرحله‌ی وابستگی فرد بوده است. این توضیح می‌دهد که چرا کودکان در جریان تحول کودکی خود دائماً و به سادگی با به کارگیری زندگی خانگی، از اختلال‌های کاراکتر ابتدایی «علاج می‌یابند». والدین، علی‌رغم ناکامی در مدیریت اولیه‌ترین مراحل، زمانی که کودک به شدت وابسته است (که تقریباً غیر قابل اجتناب می‌نماید)، شانس دوم و سومی هم برای بازگرداندن فرزندانشان به جریان دارند. بنابراین زندگی خانوادگی مکانی است که بهترین فرصت برای کاوش در سبب‌شناسی اختلال کاراکتر را فراهم می‌آورد؛ و در حقیقت این یک زندگی خانوادگی یا جایگزین آن است که کاراکتر کودک بر اساس آن به اشکال مثبتی ساخته می‌شود.

سبب‌شناسی اختلال کاراکتر

در بررسی سبب‌شناسی اختلال کاراکتر، ضروری است که هم فرآیند رسش در کودک، قلمروی عاری از تعارض ایگو (هارتمن)، هم حرکت پیش رو با رانه‌ی اضطراب (کلاین) و نیز کارکرد محیط در تسهیل‌ فرآیندهای رسشی را بدیهی در نظر بگیریم. برای به واقعیت پیوستن رسش در زندگی هر کودک، تأمین محیط باید به قدر کافی «خوب» باشد.

با داشتن این در ذهن، می‌توان گفت که دو سر طیف انحراف وجود دارد که مرتبط به سطحی از رسش فرد هستند که در آن نقصان محیط، ظرفیت ایگو را برای سازمان‌ دادن به دفاع‌ها بیش از حد تحت فشار قرار داده است:

در یک سو ایگویی قرار دارد که شکل گیری علائم روان‌رنجورانه (که با اضطراب عقده‌ی اُدیپ نسبت دارد) را مخفی می‌کند. در اینجا بیماری مخفی شده تعارضی ست در ناخودآگاه شخصی فرد.

در سوی دیگر، ایگویی ست که شکل‌گیری علایم روان‌پریشانه (دو نیمه‌ سازی، تجزیه‌ها، سوگیری در واقعیت، زوال شخصیت، واپس‌روی و وابستگی‌های همه‌توانی و غیره) را مخفی می‌کند. در اینجا بیماری مخفی شده متعلق به ساختار ایگو ست.

اما مسئله‌ی مشارکت اساسی جامعه، وابسته به پاسخ این پرسش نیست: که آیا بیماری نهانی، روان رنجوری است یا روان‌پریشی؟ در حقیقت، در اختلال کاراکتر عنصر دیگری نیز وجود دارد: ادراک صحیح فرد در آن زمان در اوایل کودکی‌اش که در آن ابتدا همه‌چیز خوب یا به قدر کافی خوب، و سپس همه‌چیز غیر خوب بوده است. به بیان دیگر، در یک زمان خاص یا طی دوره‌ای از رشد یک نقصان واقعی در حمایت از ایگو اتفاق افتاده که مانع رشد هیجانی فرد شده است. واکنش به این آشفتگی در فرد جای رشد عادی را گرفته است. فرآیندهای رسشی به واسطه‌ی نقصان در تسهیل‌کنندگی محیط متوقف شده‌اند.

این نظریه‌ی سبب‌شناسی اختلال کاراکتر، اگر درست باشد، به شرح جدیدی در باب شکل‌گیری اختلال کاراکتر منجر می‌گردد. فرد در این دسته‌بندی دو بارِ مجزا را متحمل می‌شود. یکی از آن‌ها، البته، افزایش بار فرآیند رسشی مختل و از جهاتی درجامانده یا به تعویق افتاده است. دیگری امید است، امیدی که هرگز کاملا از بین نمی‌رود، امید به این که محیط ممکن است نقصان به خصوصی را که موجب آسیب شده، تصدیق کرده و آن را جبران کند. در اکثریت گسترده‌ای از موارد، والدین یا خانواده یا مراقبان کودک، واقعیتِ «نومید شدن» (که اغلب غیر قابل اجتناب است) را به رسمیت می‌شناسند و با دوره‌ای از مدیریت ویژه، لوس کردن، یا هر آن چه که می‌تواند پرستاری روانی نامیده شود، کودک را در مسیر بهبود از تروما می‌بینند.

زمانی که خانواده نقصان خود را بهبود نمی‌بخشد، کودک با ناتوانی‌های مشخصی پیش می‌رود و علی‌رغم درجاماندگی هیجانی و پایبندی تمام مدت به لحظات امید، لحظاتی که به نظر می‌رسد می‌توان محیط را مجبور کرد که معالجه گر باشد (و بنابراین: کنش‌نمایی)، مشغول برنامه‌ریزی برای زیستنِ زندگی می‌شود.

مابین حالت بالینی کودکی که به این شکل آسیب دیده و شروع مجدد رشد هیجانی او و تمامی آنچه به معنای اجتماعی شدن است، نیازی وجود دارد برای مجبور نمودن جامعه به تصدیق و بازپرداخت .

 در پس هر بدتنظیمی کودک، نقصان محیط برای تنظیم نیازهای خالص کودک در زمان وابستگی نسبی نهفته است. (چنین نقصانی در شکل اولیه‌ی خود نقصان در تغذیه است.) و ناکامی خانواده برای از بین بردن آثار چنین نواقصی و سپس شکست جامعه زمانی که جای خانواده را می‌گیرد نیز می‌تواند به آن اضافه شود.

اجازه دهید این را مورد تأکید قرار دهم که می‌توان نشان داد که این موارد نقصان اولیه در زمانی اتفاق افتاده که رشد کودک تنها تا به حدی است که او را قادر می‌سازد وجود نقصان و طبیعت بدتنظیمی محیط را درک کند.

کودک اکنون تمایلی ضد اجتماعی بروز می‌دهد که (همان‌طور که گفته‌ام) در مرحله‌ی پیش از توسعه‌ی منفعت‌های ثانویه همواره نمودی از امید است.

این تمایل ضد اجتماعی به دو شکل نشان داده می‌شود:

مدعی شدن برای زمان، دغدغه، پول و… افراد (که با دزدی نمود می‌یابد).

انتظار درجه‌ای از مقاومت ساختاری و سازمان‌دهی و «بازگشت»، که در زندگی کودک برای آسودن، آرام بودن، منفک شدن، و احساس ایمنی داشتن ضروری است (که با تخریبی که مدیریتی قوی می‌طلبد، نمود می‌یابد).

اکنون بر اساس این نظریه‌ی سبب‌شناسی اختلال کاراکتر، می‌توانم برای ارزیابی مسأله‌ی درمان پیش بروم.

شاخص‌های درمان

درمان اختلال کاراکتر دارای سه هدف است:

موشکافی بیماری‌ای که نهفته است و در انحراف کاراکتر ظهور می‌یابد. لازمه‌ی آن شاید دوره‌ای باشد که از فرد دعوت می‌شود تا بیمار باشد، تا به جای مخفی کردن مریضی، مریض باشد.

مواجه شدن با تمایل ضداجتماعی، که از نقطه نظر درمانگر، شاهدی دال بر امید در بیمار است؛ مواجه شدن با آن به مثابه‌ی درخواستی برای کمک، فریادی از سوی قلب و علامتی از پریشانی.

تحلیلی که هم انحراف ایگو و هم بهره‌کشی بیمار از سائق‌های اید خود در طی تلاش برای معالجه‌ی سلف را در نظر آورد.

تلاش برای مواجه شدن با تمایل ضداجتماعی بیمار دو جنبه دارد:

پذیرش مطالبه‌ی بیمار برای حقش درخصوص دریافت عشق و اعتماد یک فرد.

تأمین یک ساختار حمایتگر ایگو که نسبتا غیرقابل‌ تخریب است.

با اعمال این موارد، بیمار در برهه‌هایی کنش‌نمایی خواهد کرد و مادامی که این کنش‌نمایی به انتقال ربط داشته باشد، می‌تواند مدیریت شود و مورد تفسیر قرار گیرد. مشکل موجود در درمان مربوط به کنش‌نمایی ضد اجتماعی‌ای است که خارج از ساختار کلی درمان قرار دارد،‌ یعنی جامعه را درگیر می‌کند.

برای درمان بیماری نهان و انحراف ایگو، نیاز به روان‌درمانی است. اما در همین حین زمانی که تمایل ضداجتماعی آشکار می‌شود، باید آن را درگیر کرد. هدف این بخش از روند درمان رسیدن به ترومای اصلی است. لازم است که این در جریان روان‌درمانی اتفاق بیفتد و چنانچه روان‌درمانی در دسترس نیست، با فراهم آمدن مدیریت تخصصی، صورت پذیرد.

کاستی‌های درمانگر یا آن‌هایی که زندگی کودک را اداره می‌کنند در این کار، واقعی خواهد بود و می‌تواند کوتاهی‌های نخستین را به شکلی نمادین به نمایش بگذارد یا باز تولید کند. این شکست‌ها در حقیقت واقعی هستند، و خصوصاً تا بدین جایی که بیمار یا به وابستگی سن مربوطه واپس‌روی کرده یا اینکه آن را به یاد می‌آورد، این چنین هستند.

به رسمیت شناختن کاستی‌های روانکاو یا مراقب، بیمار را قادر می‌سازد که در عوض عصبانیت تروما زده، به صورت متناسبی عصبانی شود. بیمار باید از طریق ترومای انتقالی به وضعیتی برگردد که قبل از ترومای اصلی وجود داشته است. (در برخی موارد، احتمال رسیدن سریع به ترومای محروم‌کننده در یک مصاحبه‌ی سریع وجود دارد). واکنش به نقصان فعلی تنها تا جایی معنی می‌دهد که از نقطه نظر کودک، نقصان فعلی مربوط به نقصان اصلی محیط باشد. باز تولید مثال‌ها برای بالاآوردن نقصان محیطی اصلی در روند درمان، همگام با تجربه‌ی بیمار از خشمی که متناسب است، فرآیندهای رسشی بیمار را آزاد می‌سازد؛ و باید به خاطر سپرده شود که بیمار در حالت وابستگی و نیاز به حمایت ایگو و مدیریت محیطی (نگه‌داری) در چیدمان درمانی است و لازم است فاز بعدی دوره‌ای از رشد هیجانی‌ای باشد که در آن کاراکتر به شکل مثبتی ساخته می‌شود و تحریفات خود را از دست می‌دهد.

در یک مورد دلخواه، کنش‌نمایی‌ای که به این موارد تعلق دارد محدود به انتقال می‌شود، یا می‌تواند از طریق تفسیر جابجایی، نمادگرایی و فرافکنی به شکل سودمند به انتقال آورده شود. در یک سو معالجه‌ی «طبیعی‌»ای که در خانواده‌ی کودک اتفاق می‌افتد، رایج است. در سوی دیگر بیماران شدیداً مغشوشی هستند که کنش‌نمایی آن‌ها ممکن است درمان به واسطه‌ی تفسیر را غیر ممکن سازد چرا که کار، توسط واکنش‌های جامعه به دزدی یا تخریب‌گری، دچار وقفه می‌شود.

در یک مورد نیمه جدی، این که کنش‌نمایی بتواند مدیریت شود، باعث می‌شود که درمانگر معنی و اهمیت آن را بفهمد. می‌توان گفت که کنش‌نمایی جایگزینی برای ناامیدی است. بیشتر اوقات بیمار از تصحیح ترومای اصلی نومید است فلذا در حالتی از افسردگی یا قطع ارتباط نسبی به سر می‌برد که پوششی‌ ست بر حالت آشفته‌ای که همواره تهدیدکننده است.

با این حال، وقتی که بیمار شروع به ساختن یک رابطه‌ی ابژه یا سرمایه‌گذاری انرژی روانی روی یک فرد می‌کند، همزمان یک تمایل ضداجتماعی آغاز می‌شود، کامپالژنی برای مدعی شدن (دزدیدن) یا رفتار تخریب‌گرانه در جهت صدمه زدن و یا حتی مدیریت انتقام‌جویانه.

در هر موردی، اگر قرار باشد روان‌درمانی موفقیت‌آمیز باشد، باید بیمار را در یک یا بسیاری از این فازهای ناخوشایند ابراز رفتار ضداجتماعی دید، و غالباً تنها در این لحظات ناخوشایند است که روند درمانی با وقفه مواجه می‌شود. کنار گذاشتن بیمار لزوماً به خاطر غیر قابل تحمل بودن موقعیت نیست، بلکه بدین خاطر است که افراد درگیر نمی‌دانند این فازهای کنش‌نمایی‌ اساسی هستند و می‌توانند ارزش مثبتی داشته باشند.

در موردهای شدید، این فازها مشکلاتی را در مدیریت یا روند درمان پدیدار می‌سازند که به قدری بزرگ هستند که قانون (جامعه) کنترل را به دست می‌گیرد، و در این حین روان‌درمانی دچار تعلیق می‌شود. انتقام جامعه جای دلسوزی یا همدردی را می‌گیرد و فرد از رنج کشیدن و بیمار بودن دست می‌کشد و در عوض به مجرمی با هذیان گزند و آسیب بدل می‌شود.

قصد من این است که توجه را به این عنصر مثبت در اختلالات کاراکتر جلب نمایم. ناکامی در رسیدن به اختلال کاراکتر در فردی که در تلاش است تا درجه‌ای از تمایل ضد اجتماعی را سازگار کند، نمایانگر آمادگی برای فروپاشی روان‌پریشانه است. اختلال کاراکتر نشان می‌دهد که ساختار ایگوی فرد می‌تواند انرژی‌هایی که جلوی فرآیندهای رسشی را می‌گیرند و نیز نابهنجاری‌های موجود در تعامل فرد به عنوان کودک با خانواده را محصور سازد. تا زمانی که منفعت ثانویه تبدیل به خصیصه‌ی فرد شود، شخصیت دارای اختلال کاراکتر همواره مستعد فروپاشی به پارانویا، افسردگی مانیک، روان‌پریشی یا اسکیزوفرنی است.

برای جمع‌بندی باید گفت که نوشته‌ای درباره‌ی روند درمان اختلال کاراکتر می‌تواند با این اظهارنظر آغاز شود که درمان چنین اختلالی شبیه هر اختلال روانشناختی دیگر است، برای مثال با روانکاوی، اگر در دسترس باشد. ملاحظات زیر باید رعایت شوند:

روانکاوی ممکن است نتیجه‌بخش باشد، اما روانکاو باید انتظار مواجه شدن با کنش‌نمایی را در انتقال داشته باشد، و باید متوجه اهمیت این کنش‌نمایی باشد و بتواند به آن ارزش مثبت دهد.

روانکاوی ممکن است نتیجه‌بخش و در عین حال سخت باشد چرا که مریضی پنهان مشخصه‌های روان‌پریشانه دارد، بنابراین بیمار قبل از بهتر شدن باید مریض شود (روان‌پریش، اسکیزوئید)؛ و روانکاو به تمامی منابع خود نیاز خواهد داشت تا با دفاع‌های اولیه‌ای که تبدیل به خصیصه خواهند شد، رو در رو شود.

روانکاوی ممکن است موفقیت‌آمیز باشد، اما مادامی که کنش‌نمایی به رابطه‌ی انتقالی محدود نیست، بیمار به علت واکنش جامعه به تمایل ضد اجتماعی بیمار یا به خاطر عملکرد قانون، از دسترس روانکاو خارج می‌شود. در اینجا به دلیل تنوع واکنش‌های جامعه، از انتقام ناپخته گرفته تا ابراز تمایل برای دادن فرصتی به بیمار برای اجتماعی شدن دیرهنگام، می‌توان حالات متنوعی را متصور شد.

در بسیاری از موارد اختلال کاراکتر اولیه با یک مرحله یا مراحل مدیریت تخصصی (ملایمت زیاد) یا با مراقبت شخصی مخصوص یا کنترل قاطع توسط شخصی که کودک را دوست دارد، در خانه کودک درمان می شود که درمانی موفقیت آمیز است. شکل بسط‌یافته‌ی این روند درمان اختلال کاراکتر اولیه یا زودهنگام بدون روان‌درمانی از طریق مدیریت در گروه‌هایی فراهم می‌شود که برای دادن آنچه خانواده‌ی خود کودک نمی‌تواند از مسیر مدیریت تخصصی ارائه دهد، طراحی شده‌اند.

ممکن است تا زمانی که بیمار برای درمان مراجعه می‌کند، یک نمود شکل گرفته‌ی تمایل ضد اجتماعی و یک نگرش سرسخت که با منفعت‌های ثانویه تقویت شده است، در بیمار وجود داشته باشد؛ که در این مورد، روانکاوی مطرح نمی‌شود. پس هدف ایجاد مدیریتی مستحکم از طریق فهمیدن اشخاص و فراهم آوردن آن به عنوان روند درمانی، افزون بر فراهم کردن آن به عنوان جنبه‌ی اصلاحی‌ بنا بر دستور دادگاه است.

در نهایت، مورد اختلال کاراکتر ممکن است تحت عنوان یک پرونده قضایی معرفی شود، یا به صورت واکنش جامعه در قالب حکم آزادی مشروط یا فرستادن به مدرسه اصلاح تربیت یا موسسه‌ی کیفری دارای صلاحیت، نمود یابد.

ممکن است ثابت شود که توقیف زودهنگام توسط دادگاه عنصر مثبتی در اجتماعی شدن بیمار است. این موضوع نیز به بهبود طبیعی‌ای مربوط است که معمولاً در خانواده‌ی بیمار اتفاق می‌افتد. واکنش جامعه، برای بیمار نمایشی عملی از «عشق» او[جامعه] بوده است، یعنی تمایل او به «نگه داشتن» خود یکپارچه‌ی بیمار، و مقابله با پرخاشگری به شکلی قاطع (برای محدود کردن اثرات دوره های شیدایی) و رو در رو شدن با نفرت از طریق نفرت، به شکلی مناسب و تحت کنترل. این مورد آخر، بهترین چیزی است که برخی از کودکان محروم شده از طریق مدیریت رضایت بخش به دست می‌آورند، و بسیاری از کودکان محروم شده‌ی بی‌قرار ضد اجتماعی، در ساختار سخت گیرانه‌ی یک بازداشتگاه از آموزش ناپذیر به آموزش پذیر تغییر می‌کنند. خطر اینجاست که چون کودکان ضد اجتماعی بی‌قرار در فضای دیکتاتوری رشد می‌کنند، ممکن است این شرایط به نوعی فرایند پرورش دیکتاتور بدل شود، و حتی ممکن است این فرایند مربیان را وادار کند که فکر کنند فضای نظم و انضباط سخت که با پر شدن هر دقیقه از روز کودک همراه است، درمان آموزشی خوبی برای کودکان عادی است، که نیست.

دختران

 به طور کلی، همه اینها به طور یکسان در مورد پسران و دختران صدق می‌کند. اما در مرحله‌ی نوجوانی، ماهیت اختلال کاراکتر الزاماً در دو جنس متفاوت است. به عنوان مثال، در نوجوانی، دختران تمایل دارند که تمایلات ضداجتماعی خود را با تن‌فروشی نشان دهند و یکی از خطرات این کنش‌نمایی، تولید نوزادان نامشروع است. در تن‌فروشی منفعت‌های ثانویه وجود دارد. یکی این است که دختران درمی‌یابند که می‌توانند با تن‌فروشی در جامعه مشارکت کنند، در حالی که به هیچ شکل دیگری نمی‌توانند این مشارکت را داشته باشند. آن‌ها مردان تنهای بسیاری را پیدا می‌کنند که به خواهان ارتباط در عوض رابطه‌ی جنسی هستند و آماده‌اند تا هزینه‌ی آن را بپردازند. همچنین، این دختران اساساً تنها، با سایر افرادِ مانند خود، ارتباط برقرار می‌کنند. روند درمانی دختران نوجوان ضد اجتماعی‌ که شروع به تجربه‌ی منفعت‌های ثانویه‌ی تن‌فروشی کرده‌اند، سختی‌های غیر قابل حلی را به همراه دارد. شاید ایده‌ی درمان در این زمینه منطقی نباشد. در بسیاری از موارد نیز دیگر خیلی دیر شده است. بهترین کار این است که از تمام تلاش‌ها برای درمان تن‌فروشی دست بردارید و در عوض، روی فراهم کردن غذا و سرپناه و فرصتی برای حفظ سلامتی و پاکیزگی برای این دختران تمرکز کنید.

نمونه‌های بالینی

یک مورد معمول:

پسری در اواخر دوره‌ی نهفتگی (اولین دیدار در ده سالگی) تحت درمان روانکاوی از سوی من بود. بی‌قراری او و وفادارای‌اش به طغیان‌های غیظ بسیار زودهنگام، بلافاصله پس از تولد و مدت‌ها قبل از اینکه در هشت ماهگی از شیر گرفته شود، آغاز شد. مادرش فردی روان رنجور و در تمام عمرش کم و بیش افسرده بود. این پسر دزدی می‌کرد و طغیان های پرخاشگرانه داشت. تحلیل او به خوبی پیش می‌رفت و در طول یک سال جلسات روزانه، بیشتر کار معمول روانکاوی انجام شد. با این حال، همان‌طور رابطه اش با من اهمیت پیدا می‌کرد، بسیار هیجان زده شد، روی سقف کلینیک رفت و به سوی پایین سرازیر شد و آنقدر سر و صدا کرد که لازم بود درمان متوقف شود. گاهی من در خطر بودم. او توانست به ماشین من که خارج از کلینیک بود وارد شود و با استفاده از استارت خودکار با دنده پایین حرکت کند و نیازی هم به سویچ ماشین نباشد. در همان زمان او دوباره شروع به دزدی و پرخاشگری در خارج از محیط درمان کرد و درست در زمانی که روند درمان روانکاوی‌اش در اوج بود، توسط دادگاه کودکان به یک مدرسه اصلاح تربیت فرستاده شد. شاید اگر من از او خیلی قوی‌تر بودم، می توانستم این مرحله را مدیریت کنم، و این فرصت را داشتم که تحلیل را کامل کنم؛ اما مجبور شدم تسلیم شوم.

(این پسر نسبتاً خوب عمل کرد. او یک راننده کامیون شد، کاری که که با بی قراری‌اش سازگار بود. در زمان پی‌گیری مشخص شد که او برای چهارده سال کار خود را حفظ کرده است؛ ازدواج کرده و صاحب سه فرزند می‌باشد. همسرش از او طلاق گرفت. پس از آن، او با مادرش در تماس است که جزئیات پیگیری از طریق مادرش به دست آمد).

سه مورد مطلوب:

پسری هشت ساله شروع به دزدی نموده بود. او در دو سالگی، در زمانی که مادرش باردار بود، از محرومیت نسبی (در محیط خانه‌ی خوب خود) رنج برده و به صورت بیمارگونه‌ای مضطرب شده بود. والدینش توانسته بودند نیازهای به خصوص او را برآورده کنند و تقریباً موفق شده بودند وضعیت او را به طور طبیعی معالجه نمایند. من با تلاش برای ارائه‌ی فهمی از کاری که در این تکلیف طولانی در حال انجامش بودند، به آنها کمک کردم. زمانی که پسر هشت ساله بود، این امکان برای من فراهم شد که در یک جلسه مشاوره درمانی این پسر را در ارتباط احساسی با محرومیتش قرار دهم و او به یک رابطه‌ی ابژه با مادر خوب دوران شیرخوارگی خود بازگشت. طی این فرایند، دزدی او متوقف شد.

دختری هشت ساله به خاطر دزدی نزد من آمد. او در سن 4 تا 5 سالگی در خانه‌ی خوب خود از محرومیتی نسبی رنج برده بود. او در یک مشاوره‌ی روان‌درمانی، به تماس اولیه دوران کودکی خود با یک مادر خوب رسید و در همان زمان، دزدی او ناپدید شد. او همچنین خود را خیس می‌کرد و آشفتگی ایجاد می‌کرد و این تظاهرات جزئی تمایل ضد اجتماعی برای مدتی ادامه داشت.

پسری سیزده ساله، در مدرسه ای دولتی که از خانه‌ی خوبش فاصله‌ی زیادی داشت، دزدی‌های بسیاری می‌کرد، همچنین با به دردسر انداختن پسرها و گذاشتن یادداشت‌های ناپسند در توالت‌ها و غیره، مدرسه را به هم می‌زد. او در یک مشاوره درمانی توانست به من اطلاع دهد که در سن شش سالگی که به مدرسه شبانه روزی می‌رفته، دوره‌ای از فشار غیرقابل تحمل را پشت سر گذاشته است. من توانستم ترتیبی بدهم که به این پسر (فرزند وسط از سه فرزند) اجازه داده شود که یک دوره‌ی “پرستاری ذهنی” در خانه خودش داشته باشد. وی از این فرایند برای یک مرحله‌ی واپس‌روی استفاده کرد و سپس به مدرسه روزانه رفت. سپس به مدرسه‌ای شبانه روزی در همسایگی خانه‌اش رفت. علائم ضد اجتماعی او پس از یک مصاحبه با من ناگهان از بین رفت و پیگیری نشان می‌دهد که او به خوبی عمل کرده است. اکنون دانشگاه را به اتمام رسانده و در حال شکل دادن به خود به عنوان یک مرد است. درباره‌ی این مورد، مشخصاً درست است که بگوییم بیمار، فهمیدن مورد خود را، با خود به همراه آورد، و آنچه او نیاز داشت این بود که به رسمیت شناخته شود و تلاشی نمادین برای جبران نقصان محیط انجام شود.

توضیح:

در این سه مورد که منفعت‌های ثانویه تبدیل به یک خصیصه نشده بودند، امکان کمک وجود داشت. طرز برخورد من به عنوان روان‌پزشک به طور کلی، در هر مورد کودک را قادر ساخت تا بتواند حوزه‌ی به خصوصی از محرومیت نسبی را بیان کند، و این واقعیت که این امر به عنوان چیزی واقعی و درست پذیرفته شد، به او این امکان را داد که به پیش از آن [محرومیت] برگردد و با ابژه‌های خوبی که مسدود شده بودند رابطه‌ای دوباره برقرار کند.

موردی در مرز بین اختلال کاراکتر و روان پریشی

پسری چندین سال تحت مراقبت من بوده است. من فقط یک بار او را دیده‌ام و بیشتر در مواقع بحران با مادر او تماس داشته‌ام. بسیاری سعی کرده‌اند مستقیماً به این پسر که اکنون بیست ساله است کمک کنند، اما او به سرعت رفتاری غیر همکارانه از خود نشان داده است.

این پسر هوش بالایی دارد و همه کسانی که امکان یافته‌اند تا به او آموزش دهند، گفته‌اند که او می‌تواند به عنوان بازیگر، شاعر، هنرمند، موسیقیدان و غیره، استثنایی و درخشان باشد. او در هیچ مدرسه‌ای به مدت طولانی نماند اما با خودآموزی به خوبی توانست پیشروتر از همسالان خود باشد، و این کار را در اوایل نوجوانی با هدایت کردن دوستانش در تکالیف مدرسه و سپس با در تماس ماندن با آنان انجام داد.

او در دوره‌ی نهفتگی در بیمارستان بستری شد و تشخیص اسکیزوفرنی دریافت کرد. در بیمارستان «روند درمانی» پسران دیگر را بر عهده گرفت و هرگز جایگاه خود به عنوان یک بیمار را قبول نکرد. سرانجام فرار کرد و دوره‌ای طولانی را بدون تحصیل گذراند. او در رختخواب دراز می‌کشید و به آهنگ‌های حزن‌انگیز گوش می‌داد، یا خود را در خانه حبس می کرد تا کسی در کنارش نباشد. او به خصوص در روابط عاطفی خشن خود، مدام تهدید به خودکشی می‌کرد. گهگاه مهمانی‌ای ترتیب می‌داد که به طور نامحدود ادامه می‌یافت و طی آن گاهی به وسایل خسارت وارد می‌شد.

این پسر در یک آپارتمان کوچک با مادرش زندگی می‌کرد و او را دائماً در حالت نگرانی نگه می‌داشت و از آنجایی که به خارج از خانه یا مدرسه و بیمارستان نمی‌رفت، هرگز نتیجه‌ای حاصل نمی‌شد. او به اندازه کافی باهوش بود که دقیقاً همانطور که می‌خواست عمل کند، هرگز مجرم شناخته نشد، و بنابراین از قلمرو قضایی دور ماند.

من در زمان‌های مختلف، با ایجاد دسترسی با پلیس، خدمات عفو مشروط و سایر خدمات اجتماعی به مادر او کمک کردم، و زمانی که آن پسر در نهایت گفت به یک دبیرستان لاتین به خصوص می‌رود، برای اینکه او را قادر به انجام این کار کنم «از ارتباطات و آشنایی‌هایم استفاده کردم».

مشخص شد او کاملاً جلوتر از گروه سنی خود است و استادان او را به دلیل درخشان بودنش تشویق کردند. اما مدرسه را زودتر از موعد ترک کرد و برای یک کالج بازیگری خوب بورسیه تحصیلی گرفت. در این مرحله به این نتیجه رسید که بینی بد شکلی دارد و در نهایت مادرش را متقاعد کرد که به یک جراح پلاستیک پول بدهد تا آن را از حالت سر بالا به صاف تغییر دهد. سپس دلایل دیگری پیدا کرد که چرا نمی‌تواند به سمت موفقیت پیش برود و با این حال به هیچ‌کس فرصتی برای کمک نداد. ماجرا همچنان ادامه دارد و در حال حاضر او در بخش مراقبت در یک بیمارستان روانی است، اما راهی برای ترک آن پیدا خواهد کرد و یک بار دیگر در خانه مستقر خواهد شد.

این پسر دارای پیشینه‌ی اولیه‌ای است که سرنخی از وجه ضد اجتماعی اختلال کاراکتر او می‌دهد. در واقع او نتیجه‌ی رابطه‌ای بود که بلافاصله پس از آغاز ناخوشایندش پایان یافت و پدر بلافاصله پس از جدایی از مادر، به یک بیمار پارانوئید بدل شد. این ازدواج بلافاصله پس از یک تراژدی انجام شده و محکوم به شکست بود چرا که مادر هنوز از از دست دادن نامزد محبوب خود بهبود نیافته بود. مادر اینطور احساس می‌کرد که نامزدش در اثر بی احتیاطی مردی کشته شده که بعداً با او ازدواج کرد و پدر این پسر بود.

امکان کمک به این پسر در سنین پایین، شاید در شش سالگی، زمانی که برای اولین بار توسط روانپزشک ویزیت شد، وجود داشت. او می‌توانست روان‌پزشک را به بررسی محرومیت نسبی‌اش سوق دهد تا از مشکل شخصی مادر و دلیل دوسوگرایی او در رابطه با پسر مطلع شود. اما در عوض، پسر را در بخش بیمارستان بستری کردند و از این زمان به بعد، او تبدیل به یک مورد اختلال کاراکتر شد. او بدل به فردی شد که به شکلی کامپالسیو مادر، معلمان و دوستانش را دست می‌اندازد.

در این سری از توصیف‌های موردی کوتاه، قصد نداشتم موردی را که با روانکاوی درمان شده است، توصیف کنم.

مواردی که صرفاً به واسطه‌ی مدیریت درمان می‌شوند، بی‌شمارند و همه‌ی کودکانی را شامل می‌شود که پس از هر شکلی از محرومیت، به فرزندخواندگی یا در پرورشگاه یا در خانه‌های کوچکی که به عنوان موسسات درمانی و موارد خصوصی اداره می‌شوند، پذیرفته می‌شوند. توصیف یک مورد در این دسته، تصور نادرستی ارائه خواهد داد. به واقع لازم است توجه را به این واقعیت جلب کنیم که اختلال کاراکتر اولیه، به ویژه در خانه، همواره با موفقیت درمان می‌شود، در همه‌ی گروه های اجتماعی، و کاملاً جدا از روان درمانی.

با این وجود، این کار فشرده با موارد معدود است که مشکل اختلال کاراکتر را، مانند سایر انواع اختلالات روانی روشن می‌سازد و این کار گروه‌های روانکاوی در کشورهای مختلف است که به مبنایی برای یک شرح نظری منجر شده است. شرح نظری‌ای که در صدد توضیح این مورد به گروه‌های تخصصی درمانی است که چه چیزی در پیشگیری یا درمان اختلال کاراکتر موفق عمل می‌کند.

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


photo_2022-10-20_06-22-59.jpg
آبان ۲, ۱۴۰۱

A Personal View of the Kleinian Contribution1 (1962)
D. Winnicott F.R.C.P
یک نگاه شخصی به جایگاه کلاینی ها/ نویسنده: دونالد وینیکات 1962/ مترجم: آزاده سیدیان

در طی جستجو در خارج از نوشتارهای فروید، به نام های مهم دیگری برمی خورید و روانکاوانی را خواهید شناخت که به روش خودشان عمل می کنند و عملکردشان به طورعمومی پذیرفته شده است . به عنوان مثال ، آنا فروید را می شناسید ، که جایگاهی خاص  در زندگی پدرش در دو دهه ی آخر عمرش داشت و هنگامی که او بیمار بود ، با بردباری از او پرستاری کرد و شما حداقل با خلاصه کلاسیک او در مورد « ایگوومکانیسم های دفاعی »  (1936) آشنا هستید . در هر صورت ، آنا فروید تاثیر زیادی بر سایکو آنالیزی که در ایالات متحده گسترش پیدا کرده داشته است و علاقه زیادش به آنچه دیگران انجام می دهند ، مسبب تحقیقات زیادی بوده که به نام های دیگری منتشر شده است .

آنا فروید در انگلستان به اندازه ایالت متحده آمریکا ، اهمیت نداشت که به علت پیشرفت های بزرگی بود که در 20 سال بعد از جنگ جهانی اول در لندن اتفاق افتاد ، قبل از اینکه خانم فروید  و پدرش به علت آزار نازی ها ، به عنوان پناهنده به آنها بروند . در خلال این دوران بود که رشد سایکو آنالیتیک من ریشه و ساقه پیدا کرد و این ممکن است شما را به شنیدن در مورد بستری که از آن شکوفا شدم ، علاقمند کند .

در آنجا مجادلاتی بین ملانی کلاین و آنا فروید پیش آمد و این مسأله هنوزهم حل نشده است ، ولی این مسأله در سال های ابتدایی که شکل دهنده ی من بود ، برایم مهم نبود و در حال حاضر هم فقط تا حدی برایم مهم است که بخواهد به تفکر آزاد آسیب بزند . در واقع ملانی کلاین و آنا فروید در زمانی که در وین بودند ، ارتباطاتی با هم داشتند که برای من معنایی ندارد .

از نقطه نظر من ، سایکو آنالیز در انگلستان ، عمارتی بود که پایه اش ارنست جونز بود . اگر قرار هست قدردان فردی باشیم ، آن ارنست جونز است و اوکسی بود که در سال 1923 که دریافتم به کمک احتیاج دارم ، به پیشش رفتم . او مرا با جیمز استراچی آشنا کرد ، کسی که برای ده سال من را آنالیز کرد ، ولی همیشه می دانستم که این بخاطر جونز بود که توانستم از استراچی وجامعه ی سایکو آنالیز انگلستان استفاده کنم .

من بدون آگاهی از تضاد شخصیتی میان آنالیست های مختلف ، وارد سایکو آنالیز شدم و تنها برای گرفتن کمک موثر برای مشکلاتم ، بسیار مشتاق بودم .

من در حال راه اندازی انجام مشاوره ی اطفال در آن زمان بودم و می توانید تصور کنید چقدر از گرفتن شرح حال های بی شمار هیجان زده بودم و از والدینی که در بیمارستان و تعلیم ندیده بودند ، این تائیدیه را می گرفتم که هر کسی می تواند به تئوری های سایکو آنالیتیک نیاز پیدا کند که از طریق آنالیز خودم برای من معنا پیدا کرده بود . در آن زمان هیچ آنالیست دیگری متخصص اطفال نبود و در طی 2 یا 3 دهه من پدیده ی منحصر به فردی بودم .

من این حقایق را خاطرنشان می کنم چون با کار به عنوان متخصص اطفال با مهارتی که در گرفتن شرح حال از مادران در مورد فرزندانشان و راجع به  اختلالات اولیه ی کودکانشان داشتم ˓ به زودی در موقعیتی قرار گرفتم که هم با بینشی که سایکو آنالیز به زندگی کودکان می داد و هم با نقص مشخص در تئوری سایکو آنالیتیک که توضیح خواهم داد ، متحیر شده بودم . آن زمان در سال 1920، عقده ی ادیپ  در هسته ی همه چیز وجود داشت. آنالیز نوروز توجه آنالیست را بیشتر و بیشتر به اضطراب های مربوط به دوره ی غرایز در 4-5 سالگی در رابطه با ارتباط کودکان با والدینش معطوف می کرد . مشکلات اولیه تر که در آنالیز نمایان می شدند ، بازگشت به نقاط تثبیت پره ژنیتال در نظر گرفته می شدند ولی دینامیک ها ، ناشی از تعارضات در عقده ی ادیپ ژنیتال در کودکان نوپا یا اواخر کودکی بودند ، که درست قبل از رد شدن از عقده ی ادیپ و شروع دوره نهفتگی بود .

حالا ، شرح حال های بی شمار به من نشان داد که کودکانی که مختل می شدند ،  از جمله سایکونوروتیک ، سایکوتیک ، سایکوسوماتیک یا ضداجتماعی ، مشکلات رشد عاطفی در کودکی را نشان می دادند ، حتی در نوزادی .

کودکان با حساسیت بالا و پارانوئید این الگو را در هفته های اول یا حتی روزهای اول زندگی نشان می دادند . گاهی اوقات چیزی اشتباه بود . هنگامی که سایکو آنالیز را برای  درمان  کودکان شروع می کردم ˓ می توانستم این را تائید کنم که منشاء سایکو نوروز در عقده ی ادیپ هست ˓ در حالی که می دانستم آن مشکلات زودتر شروع شده است.

من مقالات تجربی و ترسناک خودم را به همکارانی از سن میانه ی بیست سالگی به بعد دادم که به این حقایق اشاره می کرد و در نهایت نقطه نظر من در یکی از مقالات ˓ خود را نشان داد (1936) که آن را Appetite and Emotional Disorder  نامیدم . در این مقاله من موردهای بالینی را مطرح کردم  که تا حدی با تئوری عقده ی ادیپ به عنوان منشاء تعارضات فردی تطابق داشتند . کودکان   می توانستند از نظر عاطفی بیمار شوند.

این لحظه ی مهمی در زندگی من بود که روانکاوم در حین آنالیز به طور ناگهانی به من راجع به ملانی کلاین گفت . او در مورد شرح حال گرفتن دقیق من و راجع به تلاش من برای اینکه آنچه در آنالیز خودم دریافت  می کنم را در مورد کودکانی با هر نوع مشکل اطفال به کار می بردم ، شنیده بود. من بخصوص در مورد کودکانی که با کابوس شبانه مراجعه می کردند ، تحقیق می کردم. استراچی گفت :« اگر تو تئوری سایکو آنالیتیک را برای کودکان اجرا می کنی ، باید ملانی کلاین را ملاقات کنی . او را جونز برای آنالیز شخصی که برایش خاص بود ، به انگلستان کشانده است. او چیزهایی می گوید که ممکن است درست باشد یا نباشد و تو باید خودت  متوجه شوی چون به آنچه در آنالیز تو به من یاد می دهد ، دسترسی نداری ».

بنابراین من برای شنیدن و سپس دیدن ملانی کلاین رفتم و آنالیستی را پیدا کردم که چیزهای زیادی برای گفتن در مورد اضطراب متعلق به دوران کودکی داشت و با کمک گرفتن از او کارهایم را ادامه دادم . من به او شرح حالی از یک مراجع که با جزئیات زیاد نوشته شده بود را دادم و او این لطف را داشت که آن را به طور کامل خواند ، من در این مراجع بر اساس آنالیز پره کلاین که بر پایه ی آنالیز استراچی از خودم بود ، می توانستم موارد فوق العاده ای از چیزهایی که کلاین خودش تا به حال    می دانست ، دریابم.

این مسأله برای من سخت بود ، چون یک شبه از یک پیشکسوت تبدیل به دانش آموزیک پیشکسوت شدم . ملانی کلاین یک معلم سخاوتمند بود و اینکه با او بودم ، خوش شانسی من بود . به یاد می آورم که در یک جلسه سوپرویژن با او بعد از یک هفته ی کاری، هیچ چیزی را نمی توانستم به یاد بیاورم. او برای من به راحتی در مورد یکی از مراجعین خودش صحبت کرد.

من سایکو آنالیز را از ملانی آموختم و بقیه معلم ها نسبتا غیرقابل انعطاف بودند. به عنوان مثال او حافظه ی شگفت انگیزی داشت. در عصر یکشنبه ، اگر می خواست ، می توانست هر جزئیاتی از کار هفتگی اش با هر بیمار را بدون اینکه به یادداشت های خود مراجعه کند ، به یاد بیاورد. او مراجع ها و ماتریال آنالیتیک من را از من بهتر به یاد می آورد. بعدها او برای آنالیز شخصی عزیز ونزدیک به او ˓ به من اعتماد کرد ، ولی این مسأله باید روشن باشد که من هرگز توسط او یا هیچ کدام از آنالیزان های او ، آنالیز نشدم . بنابراین صلاحیت اینکه به عنوان شخصی از گروه کلاینین ها باشم را نداشتم .

اکنون می خواهم سعی کنم که به آنچه از ملانی کلاین دریافت کردم ، جنبه ی خاصی بدهم که مشکل است ، چون در زمانی که به سادگی در حال کار روی مراجعین بالینی ام و مواردی که او به من  می گفت بودم ، هیچ ایده ای در مورد اینکه آنچه به من یاد می داد بسیار اصیل بود ، نداشتم . مسأله این است که آنچه به من یاد می داد قابل درک بود و به جزئیات شرح حال های بالینی من و تئوری سایکو آنالیتیک متصل می شد . برای ملانی کلاین آنالیز کودکان دقیقا مثل آنالیز بزرگسالان بود . در شروع کارم ، از نقطه نظر من این مساله هیچ مشکلی نداشت چون با همین دیدگاه کارم را شروع کردم و همچنان این دیدگاه را دارم . دوره ی آماده سازی به نوع مراجع بستگی دارد ، نه اینکه یک تکنیک ثابت متعلق به آنالیز کودکان باشد. ملانی کلاین از مجموعه های اسباب بازی خیلی کوچک استفاده می کرد. به نظر من آنها واقعاً با ارزش بودند ، چون به راحتی به کار برده می شدند و به طور خاصی وارد قوه ی تخیل کودک می شدند . این پیشرفتی در صحبت کردن و همچنین ترسیم بود که من همیشه آن را به کار می بردم ، چون برای افراد به یاد آوردن کابوس یا نمونه ای از بازی با استفاده از شکل کشیدن راحت بود .

ملانی کلاین راهی داشت که می توانست واقعیت روانی را به صورت خیلی واقعی در بیاورد . برای بازی خاص با اسباب بازی ها یک فرافکنی از واقعیت روانی کودک بود که توسط کودک در درون خود و بدنش متمرکز شده بود .

به این صورت من در مورد استفاده ی کودکان از اسباب بازی های کوچک  و بقیه ی بازی های خاص برای نگاهی اجمالی  به درون دنیای کودک فکر کردم و دریافتم که می توان واقعیت روانی کودک را درونی نامید چون آن متعلق به تصور کودک از این است که درونی دارد که قسمتی از خودش است و برونی وجود دارد که متعلق به او نیست و انکار شده است.

بنابراین به این صورت ارتباط نزدیکی بین مکانیسم های ذهنی درون فکنی و کارکرد خوردن وجود داشت. اگر چه برون کنی هم ارتباطی با کارکردهای بدنی که مربوط به دفع هستند دارد مانند بزاق ، تعریق ، مدفوع ، ادرار ، جیغ زدن ، بدرفتاری کردن و غیره .

به این صورت آنالیز باید با ارتباطات ابژه های کودکی یا با مکانیسم های برون فکنی و درون فکنی کار کند. گر چه ارتباط ابژه ای می تواند به معنای ابژه های درونی یا بیرونی باشد . بنابراین کودک در دنیایی رشد می کند ، که هم کودک و هم جهان در تمام مدت تحت تاثیر برون فکنی و درون فکنی قرار دارند . موارد درون فکنی و برون فکنی شده همگی شرح حالی در گذشته دارند ، اما به صورت پایه ای آنچه درون و برون کودک است در ابتدا بر اساس عملکرد بدنی خوردن شکل گرفته است . به این شکل ، وقتی کسی همیشه از دیدگاه درون فکنی و برون فکنی آنالیز می کند ، تغییرات در رابطه  با خوردن که همان اوتیسم دهانی و سادیسم است اتفاق می افتد.

به دنبال این موارد گاز گرفتن خشمگینانه در انتقال مثلاً در رابطه با تعطیلات ، این نظریه را تقویت می کرد که ابژه های درونی ، کیفیت پرخاشگرانه دارند . در نتیجه این موارد ، وقتی کودک درد داشت یا احساس تهدید درونی می کرد یا مریض بود یا هر مورد دیگری داشت ،  با مکانیسم برون فکنی احساس تهدید از بیرون می کرد ˓ فوبیا پیدا می کرد یا فانتزی های تهدید کننده در بیداری یا خواب پیدا می کرد ، یا بد گمان می شد یا دچار موارد مشابه می شد . بنابراین یک دنیای غنی آنالیتیک به روی من گشوده شد و ماتریال مراجعین من این تئوری ها را تائید می کرد و این مسأله به طور مرتب اتفاق می افتاد. در نهایت من به همه ی این موارد یقین پیدا کردم . به هر صورت این عقاید در مقاله ی Mourning & Melancholia ˓ فروید مطرح شده بود (1917) و آبراهام (1916) (معلم کلاین در برلین ) حوزه ی جدیدی را بنا نهاد که ملانی کلاین بسیار از آن لذت برد .

مسأله مهم برای من این بود که در حالی که هیچ یک از تاثیرات عقده ی ادیپ از بین نرفته بود ˓ حالا کار بر روی اضطراب هایی که بر پایه ی رانه های پیش ژنیتالی بود ، انجام می شد . می شد دید که کم و بیش در مراجعینی که به طور خالص نوروتیک بودند ، ماتریال پیش ژنیتال ، پس رانده شده بودند و دینامیک ها متعلق به دوره 4 سالگی بودند ، ولی از سوی دیگر ، در بسیاری از موارد ، بیمارانی بودند که در آنها مجموعه دفاع هایی که متعلق به دوران قبلتر از کودکی هست وجود داشت و بسیاری از کودکان در واقع هرگز به نقطه ی سلامت عقده ی ادیپال در دوران نوپایی نمی رسند.

من درمورد دومین مراجع کودکم در اوایل دهه سی سالگی ، خوش شانش بودم. مراجعم دختر سه ساله ای بود که بیماریش (آنورکسی) در اولین تولدش شروع شده بود  . ماتریال آنالیز ، ادیپال و با واکنش هایی به صحنه ی اولیه بود و کودک به هیچ روی سایکوتیک نبود . او بهبودی پیدا کرد و الان ازدواج کرده و در حال پرورش خانواده ی خودش است ولی تعارض ادیپال او در اولین تولدش وقتی برای اولین بار با دو والدش پشت میز نشست شروع شده بود .  کودکی که قبل از آن هیچ علامتی نداشت ، غذا را می گرفت به طور جدی به والدینش نگاه می کرد و گاهی والدین ، کودک را می خوردند ، در حالی که در بقیه ی موارد کودک میز ( تخت ) را به هم می ریخت و همه چیز را نابود می کرد. آنالیز او در موقع مناسب برای او تمام شد و توانست عقده ی ادیپ ژنیتال را قبل از شروع فاز نهفته داشته باشد .

روش ملانی کلاین مرا قادر ساخت که در زمینه ی تعارضات کودکانه و اضطراب ها و دفاع های اولیه ، چه بیمار کودک باشد و چه بالغ کار کنم و به تدریج تئوری افسردگی واکنشی (که با فروید آغاز شده بود) را روشن ساخت و در بعضی مواقع مشخصه ی تئوری ، انتظارات بدبینانه بود و این احساس را به وجود می آورد که مراجع از نظر بالینی تغییراتش بین خود بیمار انگاری و هذیان بدبینی و بین افسردگی و دفاع های وسواسی در رفت و آمد است .

در تمام مدتی که با کلاین کار می کردم ، متوجه شدم که هیچ تغییر پذیری ای در اصول تکنیکی سخت گیرانه ی فروید وجود ندارد . اجتناب محتاطانه ای برای اینکه آنالیست از نقش خارج نشود ، وجود داشت و تعبیر اصلی تعبیر انتقال بود . این مسأله برای من طبیعی بود چون آنالیست خودم به طور سخت گیرانه ای ارتودکس بود . (بعداً من آنالیست دومی به نام  Joan Riviere داشتم.)

آنچه من دریافتم ، درک غنی تر از آنچه عرضه می شد بود و بخصوص دریافتم که اینکه در جایگاهی باشم که واقعیت روانی را چه در درون چه بیرون ، مشخص کنم با ارزش است و اینکه از عبارت فانتزی ضعیف تر استفاده نکنیم حتی اگر با ph خوانده شود.

در حال کار کردن با کلاین ، می توان به فهم مرحله ی پیچیده ای از رشد که کلاین آن را موضع افسرده وار نامید ˓ رسید. من فکر می کنم که نام بدی دارد ولی از نظر بالینی صحیح است که در درمان سایکو آنالیتیک ˓ رسیدن به این موضع باعث درگیر شدن بیمار در افسرده بودن می شود. در اینجا افسرده بودن ،  یک موفقیت است و به این مسأله دلالت دارد که فرد به درجات بالایی از یکپارچگی رسیده است  و اینکه مسئولیت تخریب گری که با زنده بودن در هم آمیخته شده ، بازندگی غرائز و همچنین با خشم در ناکامی ، رابه عهده گرفته است.

کلاین از موارد بیمارانم ، قادر بود برای  من مشخص کند که چگونه داشتن ظرفیت احساسات گناه و  دغدغه ی نگرانی ، یک رشد محسوب می شود و این موارد بیشتر از افسردگی نشان دهنده ی رسیدن به موضع افسرده وار در کودکان در حال رشد می باشد .

رسیدن به این مرحله با داشتن عقاید ترمیم و تلافی مرتبط است و اینکه انسان نمی تواند وجود پرخاشگری و تخریب را در ذات خود ، بدون تجربه ی ترمیم قبول کند و به این خاطر حضور مداوم ابژه ی عشق در این مرحله ضروری است چون تنها راهی هست که با آن فرصت برای ترمیم وجود دارد.

این ˓ به عقیده ی من ، مهم ترین سهم کلاین است و من فکر می کنم با درجه ی نظریه ی عقده ی ادیپ فروید برابری می کند . دومی ˓ در مورد ارتباط سه نفره است و فاز افسرده وار کلاین ˓ در مورد ارتباط دو نفره بین مادر و کودک است . عنصر اصلی فاز افسرده وار درجاتی از قدرت و سازماندهی خود را در کودک لازم دارد و به این علت ، سخت است که بتوان شروع آن را قبل  از  8-9 ماهگی یا یک سالگی دانست. ولی این چه اهمیتی دارد ؟

همه این مسائل متعلق به دوران بینابین جنگ ها بود ˓ وقتی که جامعه ی بریتانیا رشد سریعی داشت و کلاین نماینده ی رشد دهنده بود . پائولا هایمن و سوزان آیساک و همچنین جان ریوریا ، آنالیست دومم ، از او حمایت می کردند.

تا اینکه همان روزها مسائل مهمی اتفاق افتاد ˓  و من ادعا نمی کنم که قادر بودم دیدگاه کلاین را به صورتی که او خودش موافق بود ، گسترش دهم. من باور دارم که دیدگاه هایمان شروع  به جدا شدن از یکدیگر کرد ˓ و به هر روی دریافتم که او من را یک کلاینین نمی داند . این مسأله برای من مهم نبود چون من هرگز نتوانسته بودم دنباله روی شخص دیگری ˓ حتی فروید باشم . ولی انتقاد از فروید آسان بود چون او همیشه منتقد خودش بود . به عنوان مثال ˓ من به راحتی نمی توانم بهایی به اعتقادش در زمینه غریزه ی مرگ بدهم .

کلاین کارهای زیادی انجام داده که ما نمی توانیم آنها را ندیده بگیریم . او در مکانیسم های مغزی بیمارانش عمیق و عمیق تر شده بود و سپس آن مفاهیم را در مورد کودکان در حال رشد به کار برده بود . من فکر می کنم او در همین قسمت مرتکب اشتباه شده بود چون عمیق تر شدن در روانشناسی ، همیشه به معنای سریعتر رسیدن به آن نیست.

قسمت مهمی از تئوری کلاین این بود که موضع پارانوئید- اسکیزوئید را با شروع از ابتدا بدیهی فرض کرده بود. اصطلاح پارانوئید – اسکیزوئید قطعاً معنای بدی دارد. ولی با این وجود نمی توانیم این حقیقت را انکار کنیم که در مسائل بیسار مهمی ، دو مکانیسم قصاص گونه ی دوپاره سازی ابژه را به خوب و بد ، می بینیم .

به نظر می رسید کلاین در انتها این طور فکر می کرد که کودک به این صورت زندگی را شروع  می کند ، ولی ظاهراً این حقیقت را در نظر نمی گرفت که با وجود مادری به اندزه ی کافی خوب ، این مکانیسم تا زمانی که ارگانیزاسیون ایگو ، کودک را قادر به استفاده از مکانیسم های درون فکنی و برون فکنی برای داشتن کنترل روی ابژه ها کند ، نسبتاً بی اهمیت می ماند. اگر مادری به اندازه کافی خوب وجود نداشته باشد، نتیجه بیشتر از اینکه دو پاره سازی قصاص گونه ی ابژه به خوب و بد باشد ، آشفتگی می شود .در خصوص خوب و بد ، من شک دارم که این کلمات بتوانند قبل از اینکه کودک بتواند ابژه های درونی خوش خیم و آزار دهنده را از هم جدا کند ، به کار روند . میزان زیادی از مسائلی که کلاین در دو دهه ی آخر عمر پربارش عنوان کرد ، ممکن است با تمایل او به این اعتقاد که افزایش سن مکانیسم های دفاعی را بیشتر و بیشتر به عقب می زند ، بی فایده شده باشد ،او حتی به این گونه ، فاز افسرده وار را در هفته های اولیه زندگی می یافت؛ اگر چه او اهمیت زیادی به سهم محیط بیرونی می داد ، ولی هیچوقت به طور کامل تصدیق نمی کرد که در کنار وابستگی در اوایل کودکی، واقعاً دوره ای وجود دارد که در آن غیرممکن است بتوان کودک را بدون توصیف مادری که کودک هنوز نتوانسته خودش را از او جدا کند ، توصیف کرد کلاین ادعا کرده که توجه کاملی به فاکتورهای محیطی داشته ، ولی به نظر من او به طور نا مناسبی قادر به این کار نبود . شاید در این مسأله برایش دستاوردی وجود داشت، او به طور حتم تلاش زیادی می کرد که به سمت مکانیسم های مغزی افراد عقب و عقب تر برود تا یک انسان جدید بسازد که در اولین پله ی نردبان رشد عاطفی قرار دارد.

مسأله ی اصلی این است که هر چقدر هم بخواهیم از دیدگاه کلاین در دو دهه ی آخر عمرش انتقاد  کنیم ، نمی توانیم تاثیر بسیار زیاد کارش در انگستان را انکار کنیم و در همه جا تاثیر آن را در  سایکوآنالیز ارتودکس خواهیم داشت.

اختلاف نظر میان کلاین و آنا فروید ، و بین پیروانشان ، برای من هیچ اهمیتی ندارد ، و برای شما هم نخواهد داشت. زیرا این یک مسأله ی محلی هست ، خیلی اختلاف اساسی ای نمی باشد. تنها مسأله مهم این است که سایکو آنالیز که به طور استواری بر پایه ی فروید بنا نهاده شده ، دیدگاه کلاین را حفظ خواهد کرد که  من در اینجا قصد دارم خلاصه ی آن را شرح دهم :

  • تکنیک سخت گرانه ی ارتودکس در سایکو آنالیز کودکان
  • تکنیک با استفاده از اسباب بازی های کوچک در مراحل اولیه ، آسان می شود .
  • تکنیک برای آنالیز کودکان 5/2 ساله و همه سنین بالاتر استفاده می شود .
  • شناختن فانتزی که توسط کودک (یا بزرگسال ) در درون یا بیرون خود مشخص می شود .
  • شناخت نیروها یا ابژه های درونی آزارگر و خوش خیم وشناخت منشاء آنها درون تجربیات غرایز راضی کننده یا ناراضی کننده (با منشاء دهانی یا سادیستیک دهانی ).
  • اهمیت داشتن درون فکنی و برون فکنی به عنوان مکانیسم های مغزی که در ارتباط با تجربیات کودک از عملکردهای بدنی به درون بردن و دفع کردن ، شکل گرفته اند.
  • تاکید براهمیت عناصر مخرب در ارتباط با ابژه ها، به صورتی جدا از خشم در ناکامی.
  • ایجاد تئوری دستیابی فرد به ظرفیتی برای داشتن دغدغه (فاز دپرسیو).
  • ارتباط با بازی سازنده .
  • توانایی انجام کار دردناک به دنیا آوردن کودک
  • توانایی وارد شدن به فاز دپرسیو
  • فهم انکار افسردگی (دفاع مانیک)
  • توانایی فهم آشفتگی تهدید کننده در درون واقعیت روانی و دفاع های مربوط به این آشفتگی

( نوروز وسواسی یا خلق افسرده )

  • بدیهی دانستن تکانه های کودکی ، ترس از قصاص و دوباره سازی ابژه ، قبل از دستیابی به دوسوگرایی
  • تلاش همیشگی برای شرح دادن وضعیت روانشناسی کودک بدون ارجاع به کیفیت تدارکات محیطی
  • سپس در مورد ادعاهای مورد شک صحبت می کند.
  • نگاه داری استفاده از تئوری زندگی وغریزه مرگ
  • کوشش در شرح دادن تخریب گری کودکان به صورت داشتن رشک موروثی

 

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-10-22-at-1.23.32-PM.jpeg
مهر ۳۰, ۱۴۰۱

Psychiatric Disorder in terms of Infantile Maturational
Processes1 (1963)
D. Winnicott F.R.C.P

اختلال روانپزشکی ناشی از فرآیندهای رسش در نوزادی/ نویسنده: دونالد وینیکات 1963/ مترجم: هانیه آتشی پور

هدف من این است که روند اصلی در تز کلی فروید را دنبال کنم، که برای علت شناسی روان رنجوری باید به عقده ادیپ و بنابراین به روابط بین فردی سه نفره در سن کودک نوپا نگاه کرد. من کاملاً به این نظریه اعتقاد دارم و چهل سال بر اساس این نظریه کار کرده ام و معتقدم، مانند اکثر روانکاوها، آموزش تکنیک روانکاوی باید در مواردی انجام شود که با تکنیک کلاسیک قابل درمان است، یعنی ، تکنیکی که دقیقاً برای تجزیه و تحلیل نوروز ابداع شده است.

به‌عنوان سرپرست  و ناظردانش‌جویان، بهترین حالت زمانی است که دانشجوی تحلیلگر کیس خوبی داشته باشد، زیرا تجزیه و تحلیل خوب فقط در مورد یک کیس خوب قابل انجام است. اگر کیس خوب نباشد (نوروز یا روان رنجور نباشد) نمی توانیم بگوییم که دانشجو در تلاش خود برای یادگیری تکنیک اساسی کار ما خوب عمل می کند یا بد.

انواع کیس موجود

با این حال، همه ما می دانیم که در عمل، زمانی که به عنوان تحلیلگر صلاحیت داشته باشیم، نمی توانیم کار خود را فقط به تحلیل روان رنجورها محدود کنیم. پس از شروع، و با عمیق‌تر و کامل‌تر شدن کارمان، عناصر روان‌پریشی را در بیماران نورتیک خود کشف می‌کنیم. برای اینکه فراتر از نظریه بروم می توان گفت تثبیت‌های پیش از مراحل جنسی در بیماران روان‌نورتیک ما گاهی بدون علت( به تنهایی) و نه صرفاً به‌عنوان پدیده‌های واپس‌گرایانه سازمان‌دهی شده در دفاع  که به دنبال اضطراب‌های ادیپال ایجاد می شود، وجود دارند.

ما همیشه قادر به تشخیص درستی از بیمار در ابتدای کار نیستیم. برخی از افسردگی های واکنشی شدیدتر از آن چیزی هستند که می توانستیم حدس بزنیم، به خصوص اینکه نمیتوانیم بفهمیم آیا هیستری در نهایت به نشان دادن ویژگی های روان پریشی در ادامه تحلیل متمایل می شود یا خیر. و یک هیولای  بسیار واقعی از شخصیت ” گویی که”  وجود دارد – چیزی که من شخصا آن را خود کاذب می نامم –  که خودش را به خوبی به جهان نشان می دهد، اما درمان ما باید پشت این ظاهر خوب به شکست و فروپاشی برسد که نفی می شود. در این موارد خود کاذب، درمان ما افراد موفق را بیمار می‌کند، و گاهی اوقات مجبوریم آنها را مریض و بیمار رها کنیم. کسی چه می داند شاید بدون ما آنها بدتر نبودند – شاید خودشان را می کشتند یا شاید حتی موفق تر می شدند اما برای خودشان بیش از پیش غیر واقعی تر می شدند. و البته این نیز اتفاق می افتد که به عنوان روان درمانگر از ما خواسته می شود که صریحاً افراد روان پریش را درمان کنیم و ممکن است آنها را به عنوان موارد تحقیقاتی بپذیریم. اما چه کنیم؟ آیا می توانیم از تکنیک روانکاوی استفاده کنیم؟

کاربرد گسترده‌تر تکنیک روان‌تحلیلی

من شخصاً معتقدم که می توانیم (از تکنیک روانکاوی استفاده کنیم)، مشروط بر اینکه تغییری در نظریه علت شناسی اختلال را بپذیریم. ما همیشه نباید درمان ایجاد کنیم، اما به هر حال باید بتوانیم احساس کنیم که داریم کاری صادقانه انجام می دهیم.

عمق کار تفسیری (عمیق تر شدن تفسیر)

اگر بخواهم دیدگاه طولانی خود را در یک بیانیه کوتاه ارائه کنم، این است که می توان با استفاده از تکنیک کلاسیک، با دانستن بیشتر در مورد مکانیسم های روانی و به کارگیری این دانش، کارعمیق تری انجام داد. من می‌توانم صرفاً در مورد این بسط  در کار روان‌تحلیلی صحبت کنم، اما در عوض می‌خواهم منظورم را توضیح دهم.

روانکاوی کلاسیک را می توان بر روی یک کیس روان رنجور به خوبی انتخاب شده، صرفاً با تفسیر دوسوگرایی و زمانی که در روان رنجوری انتقالی ظاهر می شود، انجام داد. (این نوع  کیس، به هر حال در انگلستان نادر است، زیرا به نظر می رسد که بیماران قبلاً این کار را از طریق خواندن و جذب روند عمومی فرهنگی، همانطور که آشکارا و در رمان ها و نمایشنامه ها و در ارزیابی مجدد مدرن از اساتید قدیمی (شکسپیر، لئوناردو داوینچی، بتهوون و غیره) بیان می شود، روی خود انجام داده اند.

پس تحلیل افسردگی مطرح می شود. با تشخیص افسردگی، سازماندهی و قدرت ایگو را بدیهی می‌دانیم. تجزیه و تحلیل افسردگی شامل درک مکانیسم های روانی درون فکنی و تئوری یک واقعیت روانی درونی است که (در خیال بیمار) در شکم یا  سر یا به نحوی در جایی دیگر از درون خود قرار گرفته است. شیء گمشده به این مکان درونی برده می شود و در آنجا مورد نفرت قرار می گیرد، تا زمانی که نفرت از بین رود، و بهبودی از سوگواری یا افسردگی زمان می برد، خود به خود در سوگ و اغلب خود به خود در افسردگی واکنشی. این بسط نظریه در عمل به تحولاتی منجر می شود که از مطالعه جهان پدیده های درونی ناشی می شود. و پایان افسردگی ممکن است با عبور یک توده تیره مدفوع، برداشتن تومور با جراحی، یا به شکلی رویایی باشد که به شکل نمادین به این حد می رسد.

واقعیت روانی شخصی واقع در درون

تجزیه و تحلیل افسردگی و هیپوکندری منجر به گسترشی مبتنی بر مطالعه عملکرد کل بدن، از جمله روده‌ها می‌شود، و درون فکنی و فرافکنی به مکانیسم‌های روانی تبدیل می‌شوند که از جزئیات بلع و دفع نشأت می‌گیرند.

فروید، آبراهام و کلاین دنیای جدیدی را در اینجا برای عمل تحلیلگر گشودند. تکنیک تجزیه و تحلیل تحت تأثیر قرار نگرفت. تحلیلگر اکنون درگیر بررسی نفرت و پرخاشگری، و نتایج حاصل از اینها در واقعیت روانی درونی بیمار است. این نتایج را می توان به عنوان عناصری خوش خیم و آزاردهنده در نظر گرفت که نیاز به مدیریت در این دنیای درونی غیرقابل دستیابی دارند، و در واقع خلق افسرده به یک ویژگی بالینی تبدیل می شود که نشان دهنده پوشش موقت همه پدیده های درونی است. بهبودی از افسردگی تبدیل به برداشتن این پوشش می‌شود، جایی که اینجا و آنجا در دنیای درونی می‌توان به عناصر خوش‌خیم و آزاردهنده اجازه داد که با خیال راحت با هم رویارو شوند.

مکانیزم های فرافکنی و درون فکنی

اکنون به دلیل تبادل عناصری که در واقعیت روانی درونی و در واقعیت بیرونی (یا مشترک) به وجود می‌آیند، عرصه جدیدی برای کار تفسیری ایجاد شده است. این یک جنبه مهم از رابطه فرد با جهان را تشکیل می دهد، و باید از نظر اهمیت با روابط ابژه ای قابل مقایسه باشد که اساس آنها کارکرد اید است.

علاوه بر این، جایگزین بالینی بین هیپوکندری و هذیان عوامل آزاردهنده به عنوان یک مفهوم قابل کنترل می شود، که اشکال درونی و برونی شده  یک چیز را نشان می دهد، یعنی تلاش برای کنترل و شکست در کنترل عناصر آزاردهنده در دنیای درونی شخصی فرد.

از اینجا، تحلیلگر، با حفظ تکنیک کلاسیک، درمی‌یابد که می‌تواند نحوه  ای که منشا عوامل درونی خوش‌خیم و آزاردهنده که در جنبه‌های رضایت‌بخش و نامطلوب به تجربیات غریزی مرتبط می شود را تفسیر کند.

در ارتباط با ابژه ها

به همین ترتیب، تحلیلگر در تفاسیر خود از ارتباط  فرد با ابژه ها عمیق تر می شود. جنبه‌های اولیه چنین ارتباطی وجود دارد، و شامل دوپاره سازی ابژه، به طوری که از دوسوگرایی اجتناب شود، و نیز دوپاره سازی در شخصیت خود برای هماهنگی و تطابق با دوپاره سازی ابژه. همچنین ارتباط با انگیزه غریزی به یک جز از ابژه، یا چیزی که جز به عنوان یک ابژه جزئی تصور نمی شود، باعث ایجاد ترسی خام  شده  که باعث می شود فرد از ارتباط با ابژه ها کناره گیری کند. همه این موارد را می توان در محتوا و متریال تحلیلی مشاهده کرد، به ویژه زمانی که بیمار درگیر علائم روان پریشی  و یا یک کیس “مرزی” است.

باید تلاش کرد تا با استفاده از تکنیک تحلیلی کلاسیک، همه این موارد را در محدوده درک خود قرار داد تا در صورت آمادگی بیمار برای تفسیرهایی از این دست، تفسیر انجام شود.

وضعیت ایگو بیمار

در این مرحله از توضیح من ممکن است شما به عنوان پزشک، نوعی فشار را احساس کنید. امیدوارم که این فشار را تجربه کنید ، زیرا دلیلی برای این وجود دارد که می توان به آن پرداخت.

در این مرحله این سوال مطرح می شود: ایگو بیمار در چه وضعیتی است؟ چه وابستگی به ایگو کمکی وجود دارد؟ چگونه تحلیلگر می تواند بداند که تفسیرهایی از این دست در یک لحظه خاص، چه درجه ای از پاسخ فکری – به جای احساس – را برمی انگیزد؟ اگر تفسیر به هر دلیلی نامفهوم باشد، بیمار احساس ناامیدی می کند و ممکن است احساس کند مورد حمله و حتی نابودی قرار گرفته است.

از اینجا به مطالعه روان‌شناسی ایگو می‌پردازیم تا ساختار و قدرت ایگو یا سخت گیری یا انعطاف‌پذیری، و وابستگی به ایگو را بررسی کنیم.

نوزاد نیازمند به مراقبت

ممکن است در تحلیل کیس های مرزی بتوانیم به گونه‌ای تفسیر کنیم که بتوان آن را عمیق‌تر و عمیق‌تر نامید، اما با این کار هر چه بیشتر از وضعیت بیمار در دوران نوزادی جدا می‌شویم. نوزاد نیازمند مراقبت، موجودی وابسته، و در ابتدا کاملاً وابسته و ناتوان است و و نمی توان در مورد یک نوزاد بدون صحبت در مورد مراقبت از او و مادر صحبت کرد.

مراقبت از نوزاد و سلامت روان

این مستقیماً به نکته اصلی مورد نظر من منتهی می‌شود، و آن این است که من فکر می‌کنم وقتی ارتباط مستقیمی بین اوایل دوران نوزادی (یعنی نوزاد نیازمند به مراقبت در حالتی از وابستگی مطلق) و اختلالات روانپزشکی ابتدایی تر که تحت کلمه اسکیزوفرنی گروه بندی می شوند، ایجاد میکنیم از فروید پیروی میکنیم. سبب شناسی اسکیزوفرنی ما را نه به عقده ادیپ (که هرگز به درستی یا به طور کامل حل نمی شود) بلکه به رابطه دونفر بازمی گرداند، رابطه نوزاد با مادر قبل از اینکه پدر یا هر شخص سوم دیگری به صحنه بیاید.

در واقع به زندگی نوزاد در ارتباط  با ابژه های دو پاره می رسیم و نوزادی که وابسته است اما قادر به درک این وابستگی نیست. سلامت روانی فرد از نظر رهایی از بیماری روانی توسط نوزاد و مادر در مراحل اولیه رشد نوزاد و مراقبت از نوزاد تعیین می شود.

ایگو در دوران نوزادی

مسائل اصلی که در رشد عاطفی نوزاد در هفته ها و ماه های اولیه اتفاق می افتد (و در مراحل بعدی تثبیت می شود) چیست؟

سه مورد از این مسائل عبارتند از:

انسجام و یکپارچگی

شخصی سازی

ارتباط با ابژه

ایگو  شیرخوار بسیار قوی است، اما تنها به دلیل ایگو کمکی که  توسط یک مادر خوب فراهم می شود که می تواند کاملا خود را با نیازهای نوزادش سازگار کند و به تدریج از این موقعیت فاصله بگیرد چرا که نوزاد کم کم به این نیاز دارد که مادر هر چه کمتر با او سازگار شود. بدون این ایگو کمکی، ایگو نوزاد شکل نیافته و ضعیف خواهد بود که به راحتی نابود می شود و قادر به ایجاد رشد در راستای فرآیند بلوغ نیست.

ماهیت اختلال روانپزشکی

بیماری روانپزشکی معمولاً به زبانی توصیف می‌شود که نشان‌دهنده ناکامی‌های خاص از سوی بیمار در ایجاد این موقعیت‌ها و سایر موقعیت‌های نوزادی است. شخصیت‌ها «از هم می‌پاشند»، بیماران «ظرفیت ماندن در بدن خود و پذیرش مرزهای بدن خود را از دست می‌دهند» و «نمی‌توانند با ابژه ها ارتباط برقرار کنند». آنها در رابطه با محیط “احساس غیر واقعی بودن” می کنند و “احساس می کنند که محیط غیر واقعی است”.

نکته این است که: روان‌پزشکان تا چه اندازه احساس می‌کنند این یک نظرمنصفانه است که اختلالاتی که با آن‌ها سروکار دارند، دقیقاً در جایی که دستاوردها مشخصه زندگی هر نوزاد سالم است، شکستی نسبی وجود دارد؟

منابع ایده های شخصی من

این نوع نگاه به رشد از تلاقی چندین نوع تجربه ناشی می شود. به نوبه خود، من به عنوان یک متخصص اطفال فرصت زیادی داشته ام تا نوزادان را با مادرانشان مشاهده کنم، و از مادران بی شماری خواسته ام که شیوه زندگی نوزادان خود را در مراحل اولیه قبل از اینکه مادر از ارتباط با آنها خارج شود، توصیف کنند. چیزهای صمیمی (اگر دوباره وقت داشتم، با نوزادان نارس کار می کردم، اما این امکان پذیر نبود.) سپس یک تحلیل شخصی داشتم که مرا به قلمرو فراموش شده دوران نوزادی خود بازگرداند. به دنبال آن آموزش روانکاوی را شروع کردم  و موارد آموزشی اولیه من را به مکانیسم‌های روانی اولیه دوران کودکی که در خواب و علائم نشان داده می‌شود، برد. تجزیه و تحلیل کودک به من دیدگاه نسبت به دوران نوزادی کودک داد.

سپس به تجزیه و تحلیل بیمارانی رسیدم که ثابت کردند مرزی هستند، یا کسانی که قسمت دیوانه آنها را ملاقات کرده و تغییر کردند. این کار با بیماران مرزی است که من را (خواه دوست داشته باشم یا نه) به شرایط اولیه انسان رسانده است، و در اینجا به جای مکانیسم های روانی اولیه نوزادی، به زندگی اولیه فرد می پردازم.

تصویر بالینی

(مشخصه جلسه دوشنبه، جلسه قبل از جلسه ای که برای بحث گزارش می کنم، این بود که بیمار زن جوانم با مواد غذایی وارد شده بود. او مغازه های نزدیک اتاق مشاوره من را پیدا کرده بود و خوشحال بود. یک رشد طبیعی از کشف تدریجی رابطه با من در انتقال چیزی بود که او آن را طمع خود می نامد. او حتی گفته است که آمدن به تحلیل، مانند آمدن به یک وعده غذایی است. در گزارش های مربوط به بی اشتهایی او که متناوب با درجه شدید لیبیدینیزاسیون یک غذای واقعا خوب پخته و خوب سرو شده می شود، آمادگی زیادی وجود دارد).

روز سه شنبه خانم ایکس روی کاناپه دراز کشید و طبق معمول از گردن تا نوک پایش با روپوش پوشانده شد و به پهلو رو به من دراز کشید. (در تحلیل او، در کنار، اما هم راستا با کوسن ها می نشینم.) هیچ اتفاقی نیفتاد. نه او مضطرب بود و نه من. ما در مورد چند چیز به شکلی در هم صحبت کردیم، اما هیچ موضوعی ادامه پیدا نکرد. در پایان خانم ایکس از رفتن راضی بود و از جلسه خود لذت برده بود.

این یک تحلیل با پیشرفت بسیار ثابت در فرآیند تحلیل است و من نمی دانستم و نمی توانستم دقیقاً بدانم چه اتفاقی در جلسات ما می افتد.

روز بعد، چهارشنبه، خانم ایکس خودش را بطبق معمول پوشاند و این روز او بسیار صحبت کرد، که نصف آن عذرخواهی بود برای اینکه به نظر می رسید هیچ محتوا و حرفی برای تحلیل وجود ندارد. ما صحبتی در مورد پرش با اسب داشتیم و اتفاقی هر کدام از ما  همان مسابقه پرش با اسب را از تلویزیون تماشا کرده بودیم. من به طور طبیعی در گفتگو شرکت کردم و نمی دانستم چه خبر است. او گفت که انگلیسی‌ها فقط اجازه می‌دهند اسب بپرد، و وقتی موفقیت حاصل می‌شود، همانطور که اغلب اتفاق می‌افتد، فقط اسب بسیار خوبی است. از طرف دیگر آلمانی ها همه چیز را محاسبه می کنند، از جمله تعداد قدم هایی که اسب باید قبل از هر مانع بردارد. در پایان مشخص شد که آنچه او را در پرش با اسب بیش از همه تحت تأثیر قرار می داد، آموزش اسب ها بود.

حالا، گوش‌هایم را در اینجا تیز کردم، زیرا می‌دانم که خانم ایکس به آموزش تحلیل‌گران علاقه خاصی دارد. او چندین سال با یک نفر بود تا متوجه شد که او آموزش ندیده است، و قبل از اینکه ریسک تحلیل دوم را بپذیرد و من را انتخاب کند، بسیار بررسی و مطالعه کرد. متوجه شدم که او نوشته های من را کاملاً خوانده است، و برای تحلیل با من، به جای رفتن به سراغ شخص دیگری، مدت زیادی منتظر ماند.

بنابراین اکنون سه ربع از جلسه به پایان رسیده بود و کار در چند دقیقه آخر انجام شد، همانطور که اغلب در مورد او اتفاق می افتد.

او خواب یک نقاش را گزارش کرد که در مورد کارش یک هفته قبل به من گفته بود. نقاشی های او واقعاً بسیار خوب است اما هنوز شناخته نشده است. در خواب او برای خرید یک عکس، شاید یکی از آنهایی که در نمایشگاه اصلی دیده بود، رفت، اما نقاش تصاویر زیادی کشیده بود و همه چیز؟ تغییر کرده بود. تصاویر اصلی او شبیه عکس های یک کودک بود. او ترجیح می دهد یک عکس کودک بخرد. اما تمام تصاویر بعدی حساب شده و پیچیده بودند و هنرمند حتی نمی توانست تصاویر اصلی را به خاطر بیاورد. او حتی یکی از آنها را کشید اما نقاش به یادش نیامد.

وقتی گفتم این رویا ادامه مضمون تکنیک پرش با اسب و موضوع تمرین و از دست دادن خودانگیختگی است، بلافاصله فهمید که اینطور است و خوشحال شد. او موضوع را توضیح داد. این مسئله تعهد اولیه و تکنیک عملی ایجاد محصول نهایی بود.

این موضوع کل ایده جلسه دیروز را باز کرد که او در ادامه گفت که مهم و در واقع حیاتی بوده است. در غروب او در مورد آن فکر می کرد و اکنون به یاد آورد. این گونه بود.

در تحلیل قبلی او به سرعت به جایی رسیده بود که اکنون در این تحلیل با من است. با این حال، تحلیلگر قبلی نمی توانست اجازه دهد همه چیز پیشرفت کند. مثلاً وقتی ساکت دراز می‌کشید، ممکن بود به او بگوید که بنشیند، یا روش دیگری را اتخاذ کند، و خانم ایکس به سرعت ارتباطش را با روندی که در او شروع شده بود از دست داد. چند سال طول کشید تا او متوجه شد که این تکنیک تحلیلگر است که برای نوع کیس او مناسب نیست، و در نهایت متوجه شد که او یک تحلیلگر آموزش دیده نیست. و اگر او یک تحلیلگر آموزش دیده هم بود ممکن بود نتواند نیازهای او را که نیازهای یک بیمار روان پریش بود را برآورده کند (به رغم این واقعیت که او به اندازه بسیاری از بیماران اسکیزوفرنی که می شناخت و با آنها زندگی می کرد و سعی می کرد به انها کمک کند، بیمار نیست).

در جلسه آرام دیروز او به این نقطه رسیده و از سختی عبور کرده بود. از یک طرف وقتی متوجه می‌شد که تحلیل‌اش با من، که به خوبی شروع شد، نیز شکست می‌خورد،احساس راحتی میکرد، و از طرف دیگراین میتواند خیلی بد باشد و به خودکشی ختم شود، اما این چیزی است که او از روی تجربه می داند، و می تواند بی حس شود و از درد در تجربه این چیزی که انتظار دارد، اجتناب کند. او حتی می تواند در اینجا با دانستن حقیقت از قبل احساس قدرت کند.

چیزی که در آن ساعت اتفاق افتاد این بود که او متوجه شد که تحلیل قرار نیست به روش معمول شکست بخورد، و او پیش خواهد رفت و تمام خطرات را می پذیرد و اجازه می دهد احساسات رشد یابد و شاید عمیقاً رنج ببرد. به این ترتیب او این ساعت سه شنبه را بسیار رضایت بخش یافت و قدردانی کرد.

او اکنون کارهایی را که گاهی اوقات انجام می دهد و می تواند انجام دهد، به دلیل بینش خاص خود ادامه داد، و نکات مفیدی در مورد نقش تحلیلگر در درمان بیمارانی که ترس  آنها از فروپاشی است، به من داد. او خاطرنشان کرد که چنین بیمارانی کاملاً به تحلیلگری نیاز دارند که همه توان باشد. در واقع آنها بر خلاف نوروتیک ها هستند. آنها نیاز دارند که تحلیلگر بداند و به آنها بگوید از چه چیزی می ترسند. خودشان هم همیشه می دانند، اما مسئله این است که تحلیلگر باید بداند و بگوید. بیمار ممکن است برای آزمایش بیشتر توانایی خود برای دیدن نکته اصلی بدون اینکه به او گفته شود، چیزهایی بگوید و انجام دهد تا تحلیلگر را ازفضا خارج کند.

با هم این توضیح را اضافه کردیم که توانایی مطلق و دانایی خود بیمار است که تحلیلگر باید آن را در اختیار بگیرد تا بیمار با آرامش از هم بپاشد و درجه بدتری از فروپاشی یا احساس نابودی را تجربه کند.

به عنوان نتیجه، یک بیمار اسکیزوئید ساده لوح است. هر کسی ممکن است پیش بیاید، یک حیله گر، یک درمانگر ایمانی، یک تحلیلگر وحشی – او (یا او) فقط باید بگوید: من می دانم که شما چگونه هستید و می توانم شما را درمان کنم، و بیمار شیفته ی او می شود. این مرحله اول است و شخصی که این را می گوید ممکن است کاملاً آموزش ندیده باشد و در واقع ممکن است یک احمق نادان یا یک شارلاتان باشد. سپس مرحله آزمایش می آید و سرخوردگی و کناره گیری بیمار به یک ناامیدی جدید تبدیل می شود که آنقدر آشناست که تقریباً مورد استقبال قرار می گیرد. برای رساندن بیمار به مرحله بعدی، تحلیلگر باید آموزش ببیند یا باید یک نظریه ساختاریافته و یک شخصیت بالغ و یک نگرش ثابت نسبت به بیمار و درمان داشته باشد. برخی از تحلیلگران ممکن است این جنبه از کار خود را دوست نداشته باشند زیرا چیزی که به آن نیاز نیست، زیرکی است.

روز بعد، پنجشنبه، خانم ایکس با یک ربع تاخیر آمد، چیزی که در تحلیل او بسیار نادر است. ماشین به موقع نیامده بود، اما خانم ایکس گفت که این توضیح قانع کننده ای نیست زیرا او خواب دیده بود که برای جلسه امروز دیر کرده بود. من در اینجا تعبیر کردم که چیزی تغییر کرده است به طوری که او اکنون در رابطه خود با من و تحلیل دوگانگی نشان می دهد. او موافقت کرد و گفت که در واقع خیلی مشتاق است که بیاید، زیرا واقعاً از تحلیل چند روز گذشته بسیار خشنود است. بدیهی است که باید عامل دیگری بر خلاف آرزوی او برای آمدن باشد.

آنچه در آن ساعت اتفاق افتاد وضعیت جدیدی از مشکلات پیش رو بود. معلوم می شود که او می تواند به شدت حریص باشد. ما در این مورد بحث کردیم و من تعبیر کردم که این بدان معناست که یک عنصر اجباری در اشتهای او وجود دارد. (ما قبلاً روی این کار کار کرده‌ایم.) چیزی که او می‌داند برای من دشوار خواهد بود مدیریت تحلیل است وقتی که او به ظرفیت کامل خود برای ادعای من و همه چیزهایی که از آن من است برسد. دزدی وارد اینجا شد و روز دوشنبه، یادم آمد، او یک کتاب امانت گرفته بود.

از سوی دیگر، و من به این نکته اشاره کردم، او دیروز با اشاره مفیدی به نقش تحلیلگر در تجزیه و تحلیل بیماران اسکیزوئید به من پول داده بود.

ما مطالب زیادی در دسترس داشتیم که مربوط به خوردن تحلیلگر بود (بقالی و غیره) و خوشحال بودم که سادیسم دهانی را در این مراحل اولیه تفسیر نکرده بودم، زیرا تعبیر قابل توجهی که اکنون قابل قبول است، طمع اجباری. از گرایش ضد اجتماعی بود. این مربوط به محرومیت است.

نوزاد وابسته

برای فرموله کردن تجربه دوران نوزادی می‌دانم باید وابستگی صحبت کنم، و در واقع اکنون به تمام اظهارات مربوط به مکانیسم‌های روانی اولیه که نوزاد وابسته و گرفتار در رفتار و نگرش مادر را در نظر نمی‌گیرد، مشکوک هستم.

گرایش های موروثی (ژنتیکی)

این من را به توضیحی از اوایل دوران نوزادی می رساند. در دوران شیرخوارگی فرآیند رشد متعلق به نوزاد و مجموعه ای از تمایلات موروثی است و این شامل فرآیند بلوغ می شود. فرآیند بلوغ تنها تا جایی که محیط تسهیل کننده وجود داشته باشد، در یک شیرخوار اثر می گذارد. مطالعه محیط تسهیل کننده تقریباً به اندازه مطالعه فرآیند بلوغ فردی اهمیت دارد. ویژگی فرآیند بلوغ، حرکت به سوی یکپارچگی است، که با رشد نوزاد پیچیده و پیچیده تر می شود. ویژگی محیط تسهیل‌کننده سازگاری است که تقریباً از 100 درصد شروع می‌شود و با توجه به پیشرفت‌های جدید در نوزاد که بخشی از تغییر تدریجی به سمت استقلال است، با دوزهای مدرج به سمت سازگاری‌زدایی می‌رود.

هنگامی که محیط تسهیل کننده به اندازه کافی خوب باشد (این همیشه به این معنی است که مادری وجود دارد که در ابتدا به کار خود یعنی مراقبت از نوزاد می پردازد، و به تدریج و تنها به تدریج خود را به عنوان یک فرد مستقل نشان می دهد) فرآیند بلوغ شانس خود را دارد. . نتیجه این است که شخصیت نوزاد در ابتدا زیر چتر ایگو کمکی مادر (سازگاری مادر) به درجه‌ای از یکپارچگی دست می‌یابد و به مرور زمان بیشتر و بیشتر به جایگاهی می‌رسد که روی پای خود می‌ایستد.

همانطور که گفتم، در این هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌های اولیه، نوزاد نیز می‌تواند با ابژه ها ارتباط برقرار کند، در بدن و عملکرد بدن خود ساکن ‌شود و من بودن را تجربه می‌کند و آماده است تا با همه چیز ملاقات کند.

این تحولات در فرد که مبتنی بر فرآیندهای بلوغ است، سلامت روان را ایجاد می دهد. اگر بخواهیم اختلال شخصیت از نوع اسکیزوئید را درک کنیم، باید به عکس یا معکوس شدن همین فرآیندها توجه کنیم.

اصلاح تکنیک

نکته مهمی که برای توضیح من باقی مانده است، اصلاح تکنیک مورد نیاز در زمانی است که یک کیس مرزی تحت درمان است. اساس درمان تکنیک کلاسیک است، اما چیزهایی که در روانکاوی نوروتیک بدیهی تلقی می شوند، سنگ بنای تکنیک اصلاح شده می شوند.

در روانکاوی، چهارچوب امری بدیهی تلقی می شود. تحلیلگر خودش رفتار می کند، خود را به علایق بیمار در ساعت تحلیلی می سپارد، به جز موارد ضروری که جزییات روان رنجوری انتقالی هستند، همه چیز را نادیده می گیرد. او به بیمار باور دارد و وقتی فریب هایی وجود دارد به توجه به انگیزه های بیمار برای فریب تحلیلگرواقف است.

هنگامی که بیمار نوروتیک به این موارد اشاره می کند، تحلیلگر می داند که در محیط تحلیلی عناصر قابل اعتمادی را که قبلاً در گذشته تجربه شده است، پیدا می کند. فرد نوروتیک توانایی باور به تحلیل مبتنی بر تجربه را دارد و سوء ظن او به دلیل دوسوگرا بودن اوست.

آنچه در اینجا در مورد ‌نورتیک‌ها گفته شد، در مورد افراد افسرده نیز صادق است، مگر اینکه این افراد دارای ویژگی‌های اسکیزوئیدی باشند.

هنگامی که یک روانکاو با افراد اسکیزوئید کار می کند (آن را روانکاوی می نامید یا نه) تفسیرهای بینش افزا کمتر اهمیت می یابد، و حفظ یک فضا و چهارچوب سازگار با ایگو ضروری است، قابل اعتماد بودن محیط یک تجربه اولیه است، نه چیزی که به یاد آورده و در تکنیک تحلیلگر دوباره اجرا می شود.

خطرات وابستگی

وابستگی دقیقاً شبیه به نوزاد در رابطه مادر نوزاد می شود، فقط بیمار ممکن است مدت زیادی طول بکشد تا به آنجا برسد زیرا تجربیات قبلی او را محتاط کرده است و نیاز دارد آزمایش های زیادی انجام دهد. به خوبی می توان درک کرد که برای بیمار بسیار دردناک است که وابسته باشد، مگر اینکه واقعاً یک نوزاد باشد، و خطراتی که باید در پسرفت به وابستگی متحمل شوند، واقعاً بسیار زیاد هستند. خطر این نیست که تحلیلگر بمیرد بلکه بیشتر این است که تحلیلگر ناگهان نتواند واقعیت و شدت اضطراب اولیه بیمار، ترس از فروپاشی یا نابودی یا سقوط برای همیشه را باور کند.

کارکرد نگه دارنده

خواهید دید که تحلیلگر بیمار را در آغوش گرفته است، و این اغلب به شکل انتقال با کلمات در لحظه مناسب چیزی است که نشان می دهد تحلیلگر عمیق ترین اضطرابی را که بیمار در حال تجربه است یا تجربه خواهد کرد را می داند و درک می کند. گه گاهی نگه داشتن باید شکل فیزیکی به خود بگیرد، اما من فکر می‌کنم این فقط به این دلیل است که در درک تحلیلگر تاخیر وجود دارد و او می‌تواند از آن برای بیان شفاهی آنچه در جریان است استفاده کند.

مواقعی وجود دارد که کودکتان را که گوش درد دارد می چرخانید. کلمات آرامش بخش فایده ای ندارند. احتمالاً مواقعی وجود دارد که یک بیمار سایکوتیک نیاز به نگه داشتن بدنی دارد، اما در نهایت درک و همدلی ضروری خواهد بود.

مقایسه تکنیک ها

در مورد نوروتیک، تحلیلگر باید عشق و نفرت  را همانطور که در روان رنجوری انتقالی ظاهر می شود و به معنای برگرداندن آنچه در حال وقوع است به دوران کودکی است، تفسیر کند. این به ارتباط بیمار با ابژه ها مربوط می شود.

در مورد افسردگی، تحلیلگر باید از پرخاشگری که با عشق همراه است جان سالم به در ببرد. افسردگی واکنشی بسیار شبیه نوروز است و نیاز به تفسیر انتقال دارد. اما افسردگی به بقای تحلیلگر نیاز دارد و این به بیمار فرصت می دهد تا عناصر واقعیت درونی خود را دوباره جمع کند تا تحلیلگر درونی نیز زنده بماند. این کاری است که می‌توان انجام داد، زیرا افسردگی قدرت ایگو را نشان می دهد و تشخیص افسردگی ما به این معناست که فکر می‌کنیم بیمار می‌تواند با احساس گناه و دوسوگرایگی کنار بیاید و انگیزه‌های پرخاشگرانه شخصی را بدون ایجاد اختلال در شخصیت، با توجه به زمان بپذیرد.

در درمان افراد اسکیزوئید، تحلیلگر باید همه چیز را در مورد تفسیرهایی که ممکن است در مورد مطالب ارائه شده انجام شود بداند، اما باید بتواند از انحراف در انجام این کار خودداری کند، زیرا در اینجا نیاز اصلی به یک ایگو کمکی یا نگه دارنده ی  نادان است. این «نگهداری»، مانند وظیفه مادر در مراقبت از نوزاد، به طور ضمنی تمایل بیمار به از هم پاشیدگی، از بین رفتن وجود، سقوط برای همیشه را تصدیق می کند.

سازگاری و ارضا تکانه های اید

یک منبع سوء تفاهم در اینجا این ایده است (که برخی از تحلیلگران دارند) که اصطلاح “سازگاری با نیاز” در درمان بیماران اسکیزوئید و در مراقبت از نوزادان به معنای رسیدگی به تکانه های اید است. در این چهارچوب، سوال ما ارضا یا ناکامی تکانه های اید نیست. چیزهای مهم تری در جریان است، و اینها ماهیت ایگو کمکی در فرآیندهای ایگو هستند. تنها در شرایط  کفایت ایگو است که تکانه های اید، چه ارضا شده و چه ناکام شده، به تجربیات فرد تبدیل می شوند.

خلاصه

فرآیندهایی که بیماری روانی اسکیزوفرنی را تشکیل می دهند، فرآیندهای بلوغ اولیه نوزادی هستند، اما برعکس.

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.


WhatsApp-Image-2022-05-24-at-5.47.46-AM.jpeg
خرداد ۳, ۱۴۰۱

(1956) On Transference/ D. Winnicott

در باب انتقال/ نویسنده: دونالد وینیکات 1956 / مترجم: یاسمن همتیان

مشارکت من در این سمپوزیوم در مورد انتقال به یک جنبه خاص از موضوع و به تأثیرش در کار تحلیلی­ می­ پردازد که از لحاظ درک جدیدی از مراقبت از نوزاد که به نوبه خود از نظریه تحلیلی ریشه گرفته است، مربوط می­ شود.

اغلب در تاریخ روانکاوی در کاربرد مستقیم فراروانشناسی تحلیلی در کار تحلیلی تأخیری وجود داشته است. فروید توانست نظریه­ای از مراحل بسیار ابتدایی رشد احساسی فرد را تدوین کند، در زمانی که نظریه تنها برای درمان مورد نوروتیک به خوبی انتخاب شده، به کار می ­رفت. (من به دوره زمانی از کارهای فروید بین 1905، سه مشارکت[1]، و 1914،خودشیفتگی ارجاع می­ دهم.)

به عنوان مثال، بخشی از نظریه که مربوط به فرآیند اولیه، همانندسازی اولیه و سرکوب اولیه بود در کار تحلیلی تنها به شکل توجه بیشتری که روانکاوان در مقایسه با دیگران بر روی رویا و واقعیت روانی داشتند، ظاهر شد.

همانطور که اکنون که به گذشته نگاه می­ کنیم، ممکن است بگوییم که موارد به خوبی به عنوان موارد مناسب برای تحلیل انتخاب شده بودند اگر در تاریخچه شخصی بسیار ابتدایی بیمار مراقبت به اندازه کافی خوب از نوزاد وجود داشته است. این نیاز به انطباق به اندازه کافی خوب در ابتدا، ایگو بیمار را قادر به بودن کرده بود، با این نتیجه که مراحل ابتدایی استقرار ایگو می­ توانست برای روانکاو مسلم در نظر گرفته شود. به این طریق برای روانکاوان ممکن بود که طوری صحبت کنند و بنویسند که انگار تجربه اول نوزاد انسان اولین تغذیه بود و انگار روابط ابژه بین مادر و نوزاد که از این امر دلالت می­ کند، اولین رابطه مهم بوده است. این برای روانکاو در حال کار[2]رضایت بخش بود، اما برای مشاهده­گر مستقیم نوزادان، تحت مراقبت مادرانشان رضایت­ بخش نبود.

در آن زمان نظریه به دنبال بینش عمیق­تری نسبت به موضوع مادر با نوزادش آزموده می ­شد و در واقع اصطلاح “همانندسازی اولیه” به محیطی اشاره دارد که هنوز از فرد افتراق داده نشده است. هنگامی که مادری را می­ بینیم که نوزاد تازه متولد شده را در آغوش می­ گیرد یا نوزادی را که هنوز متولد نشده است، در همان حال می­ دانیم که دیدگاه دیگری از نوزاد وجود دارد، در صورتی که نوزاد از قبل آنجا بود و در این دیدگاه نوزاد یا هنوز افتراق داده نشده است و یا  فرآیند افتراق آغاز شده است و وابستگی مطلق به محیط اولیه و رفتار آن وجود دارد. اکنون مطالعه و استفاده از این بخش اساسی از نظریه قدیمی به طریق تازه و عملی در کار بالینی با موارد مرزی یا با مراحل یا لحظات سایکوتیک که در جریان تحلیل بیماران نوروتیک یا افراد عادی رخ می ­دهد، ممکن شده است. این کار مفهوم انتقال را گسترش می­ دهد چون در زمان تحلیل این مراحل، ایگو بیماران نمی ­تواند به عنوان یک کیفیت مستقر شده پنداشته شود و نمی­ تواند یک انتقال نوروتیک وجود داشته باشد چون برای آن حتما باید ایگویی باشد و در واقع یک ایگوی سالم، ایگویی که قادر باشد دفاع­هایی در برابر اضطرابی مستقر کند که از غرایز می­ آید، که مسئولیت آن پذیرفته شده باشد.

من به حالتی از امور ارجاع می­ دهم که در زمانی وجود دارند که حرکتی در مسیر ظهور همانندسازی اولیه صورت می­ گیرد. اینجا در ابتدا وابستگی مطلق وجود دارد. دو نتیجه احتمالی وجود دارد: اول اینکه انطباق محیطی به نیاز به اندازه کافی خوب باشد، در نتیجه ایگویی به وجود خواهد آمد که در آن زمان بتواند تکانه­ های اید را تجربه کند، انطباق محیطی دیگر به اندازه کافی خوب نیست و در نتیجه یک استقرار ایگوی واقعی وجود ندارد ولی به جای آن، نوعی شبه-خود[3] رشد می­ کند که مجموعه­ای از واکنش­های بیشمار به توالی­ای از شکست­ها در انطباق می­ باشد. مشتاقم که اینجا به مقاله آنا فروید ارجاع دهم: “گسترش دامنه دلالت­ها برای روانکاوی[4]“. محیط زمانی که به طور موفقیت­ آمیزی در این مراحل ابتدایی سازگار شده است، شناسایی یا ثبت نمی­ شود بنابرین در مرحله اصلی احساس وابستگی وجود ندارد، زمانی که محیط در به وجود آوردن یک انطباق فعال شکست می­خورد به هر حال به طور خودکار به عنوان یک برخورد[5] ثبت می­ شود، آنچه تداوم بودن را مختل می­ کند، چیز مهمی که اگر شکسته نشود می­ تواند خود را به شکل ایگویی از بودن متمایز کننده انسان در بیاورد.

ممکن است موارد شدیدی وجود داشته باشند که در آن چیزی بیش از این مجموعه واکنش­ ها به شکست­ های محیطی در انطباق در مرحله مهم ظهور همانندسازی اولیه وجود ندارد. من مطمئنم که این شرایط با زندگی و سلامت جسمی همساز است. در مواردی که کار من بر اساس آن قرار دارد چیزی وجود دارد که من آن را خود حقیقی[6] پنهان می­ نامم که توسط خود کاذب[7] محافظت می­ شود. این خود کاذب بی شک جنبه­ای از خود حقیقی است، پنهانش می­ کند و از آن محافظت می­ کند و به شکست­ های انطباق واکنش نشان می­ دهد و الگویی که منطبق به الگوی شکست ­های محیطی باشد را شکل می­ دهد. به این طریق خود حقیقی درگیر واکنش نشان دادن و بنابرین حفاظت از بودن نمی­ شود. این خود حقیقی پنهان از فقری رنج می ­برد که نتیجه فقدان تجربه است.

خود کاذب ممکن است به یک تمامیت گمراه کننده کاذب دست یابد که می­ توان گفت یک توانایی ایگوی کاذب می­ باشد که از الگوی محیطی و از یک محیط خوب و قابل اعتماد جمع آوری شده است که به هیچ وجه از شکست­ های مادری ابتدایی که منجر به شکست کلی مراقبت کودک می ­شود، تبعیت نمی­ کند. به هر حال خود کاذب نمی­ تواند زندگی را تجربه کند و احساس حقیقی بودن داشته باشد.

در یک مورد مطلوب خود کاذب یک نگرش مادری ثابت در برابر خود حقیقی رشد می­دهد و دائما در حال نگه داشتن[8] خود حقیقی همچون مادری که کودکش را در مراحل بسیار ابتدایی افتراق و ظهور همانندسازی اولیه نگه می­ دارد.

در کاری که گزارش می­دهم روانکاو از اصول اساسی روانکاوی تبعیت می­ کند که ناخودآگاه بیمار اولویت دارد و تنها چیزی است که باید دنبال شود. در مواجه با یک تعامل واپسرونده، روانکاو باید آماده دنبال کردن فرآیندهای ناخود­آگاه بیمار باشد اگر نمی­ خواهد مستقیما رهنمود دهد و بنابرین بیرون از نقش روانکاو بیایستد. من دریافتم که نیازی نیست که بیرون از نقش روانکاو قرار بگیریم و امکان دارد که دنبال کردن ناخودآگاه بیمار در این مورد ما را هدایت کند همانطور که در روانکاوی نوروتیک می­ کند. به هر حال تفاوت­هایی در این دو مدل کار وجود دارد.

زمانی که یک ایگوی سالم وجود دارد و روانکاو می­ تواند این جزئیات اولیه مراقبت کودک را مسلم بنگارد، بنابرین محیط روانکاوی نسبت به کار تفسیر کم اهمیت است. (منظور من از محیط، خلاصه­ای از تمام جزئیات مدیریت است.) حتی اگر یک سهم بنیادی از مدیریت در روانکاوی معمولی وجود داشته باشد که کم و بیش توسط تمامی روانکاوان پذیرفته شده است.

در کاری که توصیف می­کنم محیط بسیار مهم­تر از تفسیر می­ شود. تأکید از یکی بر دیگری تغییر می­ یابد.

رفتار روانکاو نماینده آنچه است که من محیط می­ نامم با به اندازه کافی خوب بودن در موضوع انطباق با نیاز به تدریج توسط بیمار به عنوان چیزی ادراک می ­شود که امید را افزایش می­ دهد که در آن خود حقیقی ممکن است حداقل، ریسک درگیر شدن در آغاز تجربه زیستن را بکند.

در نهایت خود کاذب خود را تسلیم روانکاو می­ کند. این زمان وابستگی­ های زیاد و یک ریسک واقعی است و بیمار به طور طبیعی در یک حالت واپسرونده واقعی است. (منظور من ار واپسروی، واپسروی به وابستگی و فرآیندهای رشدی اولیه است.) همچنین این یک حالت بسیار دردناک است چون بیمار آگاه است در حالی که نوزاد در موقعیت اولیه از خطرهایی که شامل آن می­ شود، آگاه نیست. در برخی موارد بخش زیادی از شخصیت درگیر این می­ شود که در این مرحله بیمار باید تحت مراقبت باشد. به هر حال فرآیندها بهتر در مواردی که مطالعه شده­ اند در مواردی که این موضوع­ها کم و بیش به زمان جلسات تحلیلی محدود هستند.

یکی از ویژگی­های انتقال در این مرحله طریقی است که ما باید به گذشته بیمار اجازه دهیم حال شود. این ایده در Mme موجود می ­باشد. کتاب سچهای[9] و در عنوانش تحقق بخشی نمادین. در حالی که در انتقال نوروتیک گذشته به اتاق مشاوره می­ آید، در این کار بیشتر درست است که بگوییم حال به گذشته برمی­ گردد و گذشته است. بنابرین روانکاو خودش را در مواجه با فرآیندهای اولیه در محیطی می­ بیند که اعتبار اصلی خود را نگه داشته است.

انطباق به اندازه کافی خوب توسط روانکاو نتیجه­ای ایجاد می­ کند که دقیقا به سمت تغییر بیمار از محل اصلی عمل از خود کاذب به سمت خودحقیقی سوق داده می­ شود. اکنون برای اولین بار در زندگی بیمار فرصتی برای رشد یک ایگو، برای یکپارچگی آن از هسته-های ایگو، برای استقرار آن به عنوان یک ایگوی بدنی و همچنین برای رد یک محیط خارجی بیرونی همراه با آغاز رابطه ­مندی با ابژه محیا می ­شود. برای اولین بار ایگو می­ تواند تکانه های اید را تجربه کند و در تجربه آن و همچنین در استراحت در تجربه کردن می ­تواند احساس واقعی بودن کند. و از اینجا در نهایت می­ توان از یک تحلیل معمول از دفاع­های ایگو در برابر اضطراب تبعیت کند.

توانایی­ای در بیمار در استفاده از موفقیت­های محدود روانکاو از انطباق شکل می گیرد. بنابرین ایگو بیمار توانا می­ شود تا به یادآوردن شکست­های اصلی را آغاز کند، همه آنچه ثبت شده بود، آماده می­ شود. این شکست­ها در آن زمان اثر آزاردهنده دارند و درمانی از نوعی که من توصیف می­ کنم راه زیادی را پیموده است تا بیمار قادر باشد مثالی از یک شکست اصلی بدهد و از آن عصبانی باشد. به هرحال تنها زمانی که بیمار به این نقطه می ­رسد آزمون واقعیت می­ تواند وجود داشته باشد.به نظر می ­رسد که چیزی شبیه پس رانش اولیه این تروماهای ثبت شده را زمانی که استفاده می ­شدند، برعهده می­ گیرد.

راهی که این موضوع از تجربه بودن مختل شده به تجربه خشمی که از آن می­ آید تبدیل می­ شود، موضوعی است که برای من به شیوه خاصی اهمیت دارد، در این نقطه از کارم است که خودم را شگفت زده یافتم. بیمار از شکست­ های روانکاو استفاده می­ کند. شکست­ هایی که باید باشند و در واقع تلاشی برا دادن انطباق سازگار نیست، من باید بگویم که با این بیماران در مقایسه با بیماران نوروتیک ضرر کمتری وجود دارد اگر اشتباه شود. روانکاو ممکن است شگفت زده شود همانطور که من شدم زمانی که متوجه شود یک اشتباه بزرگ ممکن است اتفاق بیافتد اما ضرر کمی برساند، یک خطای کوچک در قضاوت ممکن است تأثیر زیادی داشته باشد. سرنخ این است که از شکست روانکاو استفاده می ­شود و از آن به عنوان یک شکست در گذشته استفاده می ­شود، آنچه بیمار می­ تواند درک کند، دربربگیرد و از آن عصبانی باشد. روانکاو نیاز دارد قادر باشد از شکست­ هایش به عنوان معنایشان برای بیماران استفاده کند و او باید اگر ممکن بود هر شکست را در نظر بگیرد حتی اگر این به معنای بررسی انتقال متقابل ناخودآگاهش باشد.

در این مراحل از کار تحلیلی، مقاومت و یا آنچه در کار با بیماران نوروتیک مقاومت نامیده می­شود، همیشه نشان می­دهد که روانکاو اشتباه کرده است، یا در برخی جزئیات بد رفتار کرده است، مقاومت باقی می­ماند تا زمانی که روانکاو آن اشتباه را بیابد و آن را درنظر بگیرد و از آن استفاده کند. اگر او تنها اینجا از خود دفاع کند، بیمار فرصت عصبانی بودن در مورد شکست گذشته را از دست می­دهد تنها جایی که خشم برای اولین بار ممکن می­شود. اینجا تفاوت زیادی بین این کار و بیماران نوروتیک با ایگوی سالم وجود دارد. اینجاست که ما می­توانیم این مفهوم را در این گفته ببینیم که هر روانکاوی­ای که شکست خورده است، شکست بیمار نیست بلکه شکست روانکاو است.

این کار تا حدودی نیاز است چون روانکاو باید نسبت به نیازهای بیمار و آرزوی ایجاد محیطی که این نیازها را تأمین می­کند حساس باشد. با وجود این، روانکاو مادر طبیعی نوزاد نیست.

این همچنین نیاز است به این دلیل که اهمیت دارد روانکاو هر زمان که مقاومت ظاهر شد به دنبال اشتباهات خودش بگردد. هنوز تنها با استفاده از اشتباهات خودش است که می­ تواند مهمترین بخش درمان در این مراحل را انجام دهد، بخشی که بیمار را قادر می­ سازد برای اولین بار در مورد جزئیات در شکست در انطباق که (در زمانی که اتفاق افتادند) اختلال ایجاد کرده­ اند، عصبانی شود. این بخشی از کار است که بیمار را از وابستگی به روانکاو رها می­ کند.

به این طریق انتقال منفی روانکاوی نوروتیک با خشم عینی در مورد شکست­های درمانگر جابه جا می­ شود. بنابرین اینجا دوباره یک تفاوت مهم در پدیده انتقالی در این دو نوع کار را داریم.

ما نباید به دنبال آگاهی­ای در سطح عمیق از موفقیت­ هایمان در انطباق باشیم چون اینها زیاد حس نمی­ شوند. اگرچه ما نمی ­توانیم بدون تئوری­ای که بحثمان را براساس آن بنا کردیم کار کنیم، بی­ شک این کار را در می ­یابیم اگر فهم ما از نیازهای بیمارنمان موضوعی برای ذهن نسبت به روان­ تن باشد.

من در کار بالینی خود یافتم که یک کار بالینی کار دیگر را پیش بینی نمی­ کند. من خودم را درحالی یافتم که براساس گرایش فرآیند ناخودآگاه بیمار از موردی به دیگری می­ لغزم.

زمانی که کار به نوع خاصی که به آن اشاره کردم اتمام یافت به طور طبیعی به سمت کار تحلیلی معمول هدایت می­ شود، تحلیل موقعیت افسرده ­وار و دفاع­ های نوروتیک بیمار با یک ایگو، یک ایگوی سالم، و ایگویی که قادر است تکانه های اید را تجربه کند و عواقب آن را دربرگیرد.

آنچه اینجا توصیف کردم تنها  آغازی برای من بود برای کاربرد اظهاراتی که در مقاله “رشد احساسی اولیه” کردم. چیزی که اکنون باید مطالعه مفصلی که باید انجام شود معیارهای است که توسط آن روانکاو بداند که باید با این تغییر در تأکید کار کند، چگونه ببیند که نیازی برمی­ خیزد که از نوعی است که من گفتم و باید با انطباق فعال، روانکاو مفهوم همانندسازی اولیه را تمام مدت در ذهن خود نگه­ دارد (حداقل راه خود را بیابد.).

 

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

 

  پانویس ها:

[1] Three contributions

[2] Practicing analysts

[3] Pseudo-self

[4] The Widening Scope of Indications for Psycho-Analysis’.

[5] impingement

[6] True self

[7] False self

[8] holding

[9] Sechehaye


Screenshot_20210702-164631_Pinterest.jpg
تیر ۱۱, ۱۴۰۰

خوانش وینیکات/ نویسنده: توماس آگدن (2001)/ مترجم: فریما رحمتی/ ویراستار: عادله عزتی

روانکاوی در قرن اول پیدایش خود چندین متفکر بزرگ داشته است، اما از نظر نویسنده این مقاله، فقط یک نویسنده بزرگ انگلیسی زبان وجود دارد: دونالد وینیکات. از آنجا که سبک و محتوا در نوشتار وینیکات بسیار به هم وابسته است، خوانش موضوعی مقالات وی، که منحصراً به منظور جمع آوری “آنچه مقاله در مورد آن نوشته شده است” انجام می شود، حق مطلب را ادا نمی کند. چنین تلاش هایی غالباً به بیاناتی پیش پا افتاده می انجامد. وینیکات در بیشتر موارد، از زبان برای نتیجه گیری استفاده نمی کند؛ بلکه او از زبان برای ایجاد تجاربی در خواندن استفاده می کند که از ایده هایی که ارائه می دهد، یا به عبارت دقیق تر از ایده هایی که با آنها بازی می کند، جدایی ناپذیر هستند.

نویسنده در این مقاله، مطالعه ای از “رشد هیجانی اولیه” وینیکات (1945) را ارائه می دهد، اثری که دربردارنده بذر تقریباً تمام کارهای وینیکات، در طول بیست و شش سال بعدی زندگیش است. نویسنده مقاله حاضر، به بررسی وابستگی متقابل زندگی ایده های در حال گسترش، و زندگی نوشتار در این مقاله مهم وینیکات نشان می پردازد. آنچه مقاله “رشد هیجانی اولیه” به خواننده روانکاوی ارائه می دهد را نمی توان به روش دیگری بیان کرد (یعنی این که نوشتار به طور عجیبی در برابر تفسیر و تاویل مقاوم است). تجربه نویسنده مقاله حاضر -با این امید که بتواند آن را به خواننده منتقل کند- این بوده است که آگاهی از نحوه کاربرد زبان در نوشته های وینیکات، می تواند به طور قابل توجهی یادگیری فرد را از خوانش آنها افزایش دهد.

سبک و محتوی دو عنصر جدایی ناپذیر در نوشتار هستند. هرچه نوشته قوی‌تر باشد، بیشتر از این پیوستگی در خدمت ایجاد معنا استفاده می‌کند. من در سال‌های اخیر دریافته‌ام که مناسب ترین راه برای مطالعه و آموزش وینیکات، این است که مقالات او را با صدای بلند، خط به خط و مثل یک شعر بخوانم؛ در راستای این که بفهمم زبان در کنار آنچه می گوید، دارد چه کاری انجام می دهد. اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری از متون وینیکات سزاوار نام شعر منثور هستند. از این دیدگاه، متون وینیکات با تعریف تام استاپارد (1999) هم‌خوانی دارد: «فشرده‌سازی همزمان زبان و گسترش معنا».

در این مقاله تمرکز من روی مقاله «رشد هیجانی اولیه» وینیکات (1945) است که از دید من اولین سهم عمده او در روانکاوی است. من خودم را به توضیح مقاله وینیکات محدود نمی‌کنم، هرچند که بسیاری از ایده‌هایی که از این مقاله نضج یافتند در اینجا مورد بحث قرار می‌گیرند. علاقه اصلی من این است که به این مقاله به عنوان قطعه‌ای از ادبیات غیر داستانی نگاه کنم که در آن ملاقات خواننده و نوشتار، شروع تجربه‌ای خیالی از طریق مدیوم زبان است. صحبت از نوشته‌های وینیکات به عنوان اثر ادبی، به معنی کم کردن ارزش علمی آن‌ها به عنوان آثاری که حاوی ایده‌های بزرگ و مهم در رشد روانکاوی است، نیست؛ برعکس تلاش من این خواهد بود که راه هایی را نشان دهم که در آن‌ها زندگی نویسنده از ایده‌هایی که مطرح می‌کند جدایی ناپذیر است.

قبل از نگاهی نزدیکتر به «رشد هیجانی اولیه»، من تعدادی از مشاهدات را که نشان می‌دهد چگونه اهمیت نوشتن مجازا در همه کارهای وینیکات راه پیدا می‌کند ارائه می‌کنم. اولین کیفیت نوشته برای ضربه زدن به خواننده، فرم آن است. بر خلاف مقالات هر روانکاو دیگری که می‌توانم به آن فکر کنم، مقالات وینیکات مختصر است (معمولا شش الی ده صفحه) و اغلب شامل لحظه‌ای در میانه مقاله است که خواننده را به کناری می‌کشد و در جمله‌ای می‌گوید: «ویژگی ضروری ارتباط برای من این است که …..» (1971). اما مشخص ترین امضای نوشته‌های وینیکات صدای آن است. صدایی که تصادفی و بداهه است، با این حال همیشه هم به خواننده و هم به موضوع مورد بحث عمیقا احترام می‌گذارد. این صدا به خودش اجازه سرگردان کردن در حین فشردگی شعر را می‌دهد. این صدا حاوی هوشی فوق‌العاده‌ است که در عین حال فروتن بوده و به خوبی از محدودیت‎‌های خود آگاه است؛ صدایی حاکی از یک صمیمیت خلع سلاح شده که گاهی با شوخ‌طبعی همراه می شود؛ صدایی که در عین بازیگوش و خیالی بودن، هیچ وقت خودمانی و احساساتی نمی شود.

هر تلاشی برای انتقال حس صدا در نوشته‌های وینیکات، باید در کیفیت بازی‌گونه آن مکان‌یابی شود. انواع بازیگوشی که در نوشته‌های وینیکات با آن مواجه می‌شویم طیف وسیعی را در بر می‌گیرد. اگر بخواهیم از مواردی نام ببریم، می‌توان به شاهکار غیرآگاهانه و دلسوزانه‌ی او در معرفی «بازی اسکوئیگل» با بیماران کودک اشاره کرد. بازی‌گوشی‌های جدی (و یا جدیت بازی‌گونه‌ای) در تلاش وینیکات برای تولید یک شکل از تفکر/ تئوری و بیان ماهیت پارادوکسیکال تجربه انسان، طوری که وینیکات آن را درک می‌کرد وجود دارد. او از بازی با ظرافت با کلمات لذت می‌برد، مانند تکرار یک عبارت آشنا در اشکال مختلف برای اشاره به نیاز بیمار برای شروع و پایان تحلیل: «من تحلیل را انجام می‌دهم، زیرا این کاری است که بیمار باید بتواند آن را انجام دهد و آن را پشت سر بگذارد».

در حالی که نوشتار او شخصی است، یک احتیاط خاص مربوط به زبان انگلیسی در زبانش وجود دارد، که حاوی ترکیبی پارادوکسیکال از رسمیت و صمیمیت است، که مشخصه روانکاوی است (آگدن، 1989). از نظر همه مسائل مرتبط با فرم و صدا، کار وینیکات شباهت‌های قوی به داستان‌های موجز، هوشمندانه، بازیگوشانه و همزمان جذاب و کنایه‎آمیز بورخس و نثر و شعر رابرت فراست دارد.

صدای غیر قابل تقلید وینیکات در «رشد هیجانی اولیه»، تقریبا به محض اینکه شروع به توضیح متدولوژی خود می‌کند، شنیده می‌شود:

قصد ندارم در ابتدا به مرور تاریخچه پرداخته و رشد ایده‌هایم از نظریه‌های دیگران را نشان دهم، زیرا ذهن من اینطور کار نمی‌کند. من این و آن، اینجا و آن‌جا را جمع‌آوری می‌کنم و با تجربه بالینی که از تئوری خودم حاصل شده می‌نشینم و در آخر نگاه می‌کنم تا ببینم چه چیزی را از کجا برداشته‌ام. شاید این به اندازه روش های دیگر خوب باشد.

در جمله «شاید این از هر رویکردی بهتر باشد»، یک شوخ‌طبعی بازیگوشانه با کلمات وجود دارد. به نظر می‌رسد این در زمینه آنچه که به عنوان موضوع اصلی مقاله بیان شده، قرار می گیرد: ایجاد یک «روش»، روشی برای زنده ماندن که متناسب با فردیت شخص بوده و مشخصه و علامت منحصر به فرد او باشد، شاید تنها نتیجه مهم رشد هیجانی اولیه باشد. در فرآیند تبدیل شدن به یک فرد، نوزاد (و مادر)، «این و آن را از اینجا و آ‌ن‌جا جمع‌آوری می‌کنند». تجربه اولیه از سلف تکه تکه است، و به طور همزمان، (به کمک مادر) «جمع آوری» می شود، به شیوه‌ای که اجازه می‌دهد تجربه نوزاد از خود، در هر لحظه، در یک جا منسجم شود. از این گذشته، برای نوزاد، تکه‌های (درون فکنی شده) از دیگران _یا برای نویسنده ایده‌های دیگران_ نباید در فرآیند ایجاد معنا غالب شود. «ذهن من اینطور کار نمی‌کند»؛ همانطور که نوزاد سالم تحت مراقبت مادری سالم. تجربه زیسته هر فرد باید مبنای ایجاد انسجام خود و یکپارچگی آن باشد. تنها پس از اینکه احساسی از خود شروع به ظهور می‌کند (چه برای نوزاد و چه نویسنده)، می‌توان به کمک دیگران برای ساختن سلف (یا ایده‌ها) اذعان کرد. «در انتها نگاه می‌کنم که چه چیزی را از کجا برداشته‌ام».

وینیکات سپس به اختصار جنبه‌های متعددی از رابطه تحلیلی را با تاکید خاصی بر انتقال/ انتقال متقابل بررسی می‌کند. او معتقد است که هسته تجربه است که منبع اصلی او از مفهوم رشد هیجانی اولیه را می‌سازد. من فقط یک پاراگراف کوتاهی را بررسی می‌کنم (دو جمله) که به دقت در بحث وینیکات در مورد انتقال/ انتقال متقابل در رشد هیجانی اولیه آورده شده است. من این جملات را انتخاب کردم زیرا به نظرم هر دو جمله، هم در زمینه رابطه تحلیلی، و هم به هم پیوستگی قوی زبان و ایده در کار های وینیکات، اهمیت زیادی دارند.

مراجع افسرده، نیاز به این دارد که روانکاو بداند بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است. برای پیش رفتن بیشتر در بین این خطوط، بیماری که به‌واسطه رابطه اولیه و پیش افسرده با ابژه‌هایش درخواست کمک می‌کند، به روانکاوش نیاز دارد تا بتواند عشق و نفرت جابه‌جا نشده و همزمان روانکاو از خودش را ببیند. در بند اولیه این دو جمله، وینیکات نه تنها یک نظریه افسردگی کاملا متفاوت از فروید و کلاین ارائه می‌دهد، همچنین مفهوم جدیدی از نقش انتقال متقابل در روند تحلیلی معرفی می‌کند. او پیشنهاد می‌کند که افسردگی اساسا یک همانندسازی بیمارگون با جنبه های مورد نفرت یک ابژه دوگانه دوست داشتنی (و از دست رفته) در تلاش ناهشیار برای اجتناب از تجربه خشم نسبت به ابژه از دست رفته نیست (فروید. 1914). همچنین وینیکات افسردگی را حول فانتزی ناهشیار که در آن عصبانیت ابژه دوست داشتنی را زخمی می‌کند، از خود می‌راند و یا می‌کشد نمی‌بیند (کلاین. 1952).

در فضای یک جمله واحد، وینیکات پیشنهاد می‌کند (با استفاده از یک ایده، به جای توضیح دادن آن) که افسردگی، نمودی از به کار گرفتن افسردگی مادر و یا دیگر ابژه‌های عشق (در فانتزی، کشیدن آن به سمت خودش) با هدف ناهشیار تسکین دادن او است. آنچه که شگفت آور است این است که تصویر ارائه شده از افسردگی نه از طریق یک بیان مستقیم، بلکه با استفاده از جمله‌ای که عملا نامفهوم است ارائه شده، تا زمانی که خواننده ابتکار عمل انجام یک خلق یا کشف از مفهوم ریشه‌های بین نسلی و ساختارهای پویای افسردگی داشته باشد. تنها پس از اینکه خواننده این وظیفه را به انجام رساند، اینکه چرا «مراجع افسرده نیاز به درک روانکاو از این دارد که بخشی از کار تحلیلی تا حدی در تلاش برای کنار آمدن با افسردگی، یا احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب عشق خودش (روانکاو) است»، معنا پیدا می‌کند. به عبارت دیگر، اگر روانکاو از کنار آمدن با احساسات مبنی بر افسردگی خود که ناشی از گذشته و یا تجربه زندگی فعلی است ناتوان باشد (چه بهنجار و چه بیمارگون)، قادر نخواهد بود راه‌هایی را شناسایی کند که بیمار ازطریق آن‌ ناآگاهانه تلاش می‌کند و تا حدی موفق می‌شود افسردگی روانکاو را به عنوان مادر انتقالی از بین ببرد.

آن جنبه‌هایی از افسردگی روانکاو که از منابع مستقل از همانندسازی ناهشیار روانکاو با مادر درونی‌شده افسرده ناشی می‌شود، به مراتب کمتر در دسترس بیمار است. زیرا بیمار نمی‌تواند افسردگی مادر را که تمام طول عمر از نزدیک شناخته و حضورش را حس کرده در روانکاو پیدا کند. بیمار با قدرت نگران افسردگی منحصر به فرد مادر درونی شده است (افسردگی هر فرد آفرینش منحصر به فرد خود اوست که ریشه در شرایط خاص تجربه زندگی و سازمان شخصیت او دارد). به این ترتیب، وینیکات پیشنهاد می‌کند که روانکاو باید با افسردگی خودش کنار بیاید تا بتواند افسردگی مادر درونی شده بیمار را که به او فرافکنی می‌شود تجربه کند. تنها در صورتی که روانکاو بتواند با تجربه افسردگی مادر درونی شده (به عنوان حسی مجزا از افسردگی خود) بنشیند/ زندگی کند، قادر خواهد بود تا تلاش پاتولوژیک بیمار برای تسکین درد روانی مادر (که در حال حاضر در روانکاو احساس می‌شود) را، که با درون‌فکنی آن به سلف بیمار به عنوان یک جسم خارجی آسیب‌رسان انجام می شود، تجربه کند. وینیکات بند دوم جمله مورد بحث را در حالی ارائه می‌کند که انگار راه ساده دیگری برای بیان آنچه که در جمله اول گفته شد وجود دارد؛ «یا باید بگویم»، در واقع این به کلی موضوعی جدید است: «روانکاوِ بیمار افسرده، باید بتواند با افسردگی خودش کنار بیاید…»، با احساس گناه و اندوه ناشی از تخریبگر بودن عشق خود. بنابراین، روانکاوِ یک بیمار افسرده همچنین باید قادر به کنار آمدن با نابودی اجتناب‌ناپذیر عشق باشد. بدین ­معنی که، عشق تقاضای ابژه دوست‌داشتنی است، ابژه ای که ممکن است (در فانتزی یا گاهی در واقعیت) فشار زیادی به شخصی که دوستش دارد وارد کند. به عبارت دیگر، روانکاو در مسیر تحلیل شخصی و به وسیله خود تحلیلی، باید به طور موثری با ترس خودش از اثرات تخلیه‌ای عشق مواجه شود، تا بتواند بیمار را بدون ترس از آسیب زدن به او که باعث احساس غم و اندوه در روانکاو می‌شود، دوست بدارد.

 وینیکات اینجا توقف نمی‌کند. در جمله‌ای که در پاورقی نقل می‌کند، در مفهوم روانکاوانه از «چارچوب تحلیلی»، با دیدن آن به عنوان مدیومی برای ابراز تنفر روانکاو از بیمار، انقلابی برپا می‌کند (و من کلمات را با دقت استفاده کرده ام): «……….پایان ساعت، پایان تحلیل، قوانین و مقررات … همه این‌ها نمودهایی از نفرت روانکاو هستند». بخش زیادی از قدرت این کلمات، ناشی از این واقعیت است که این ایده که نفرت درمانگر در رفتارش بروز پیدا می‌کند (اقداماتی که آنقدر عادی به نظر می رسند که مکررا مورد بی توجهی قرار می‌گیرند)، بلافاصله توسط خواننده روانکاو به عنوان بخشی از تجربه‌اش با تقریباً همه بیماران شناسایی می‌شود. وینیکات نمودهای ناگفته نفرت را از تجربه ناهشیار یا نیمه هشیار خواننده/ روانکاو از «بیرون انداختن بیمار» (در انتهای هر جلسه)، یا وضع کردن محدودیت‌هایی برای بیمار (در نگه داشتن سایر چارچوب ها)، شناسایی و تفسیر می‌کند. آنچه که در اینجا به طور ضمنی مطرح است، این تصور است که ترس روانکاو از مخرب بودن نفرتش، می‌تواند منجر به نقض مخرب چارچوب تحلیلی در درمان شود. مثل ادامه دادن چند دقیقه‌ای جلسه توسط درمانگر برای «قطع نکردن مراجع» یا هماهنگ کردن هزینه‌ای کمتر از آنچه مراجع استطاعت پرداخت آن را دارد «چون مراجع مکررا در کودکی توسط پدر و مادر مورد بهره برداری قرار گرفته»، یا تماس گرفتن تکانشی با بیمار زمانی که جلسه‌ای را نیامده «برای اینکه مطمئن شود که او خوب است» و ….

 تنها با نگاهی دقیق به این جملات، می‌توان آنچه که در رابطه زنده بین نوشتار و خواننده وجود دارد را تشخیص داد و درک کرد، که بخش عمده‌ای از زندگی ایده‌های در حال گسترش را تشکیل می‌دهد. همانطور که دیدیم، نوشتار خواستار این است که خواننده در خلق معنا، یک شریک فعال باشد. نوشتار (مانند تعاملات آنالیزان)، فقط و فقط احتمالاتی از معنا را پیشنهاد می‌کند. خواننده/روانکاو باید مایل و قادر باشد فضایی درون خود برای تجربه یا خلق معانی متعدد باز کند، و اجازه دهد یک یا چند معنی همزمان و باهم حضور داشته باشند.

از این گذشته، مهم است که توجه داشته باشیم که عبارت «کار می‌کند» (با وام گرفتن کلمه‌ای در بیان وینیکات از متودولوژی) در ابعاد بزرگ‌تر به وسیله قدرتش برای (تعبیر ناهشیار) درک خواننده آورده شده است. شاید همه نوشته‌های خوب (چه شعر، چه نمایشنامه و رمان و ….) تا حد مشخصی اینطور «کار می‌کنند».

نوشته وینیکات در مقاله مورد بحث (و تقریبا تمام آثاری که در سه جلد مجموعه مقالات جمع آوری شدند)، به طرز شگفت‌آوری در بحث بالینی کوتاه هستند. من معتقدم، این موضوع حاصل این واقعیت است که تجربه بالینی تا حد زیادی در تجربه خواننده از «خوانده شدن» (تعبیر شدن و فهمیده شدن) توسط نوشته، شکل می‌گیرد. هنگامی که وینیکات موارد بالینی را ارائه می‌دهد، معمولاً به یک مداخله خاص با یک بیمار خاص نمی‌پردازد، بلکه به تجربه‌ای بسیار رایج در تحلیل اشاره می‌کند. به این ترتیب، او به طور ضمنی از خواننده می‌خواهد تا از تجربه زیسته با بیمار استفاده کند. نه با هدف بلعیدن تئوری وینیکات بلکه با دعوت از پاسخ اولیه خواننده به متن (فراست، 1942).

شکل‌های مختلفی از اثرات متقابل سبک و محتوی، نوشتار و خواننده، در متنی که در ادامه از مقاله رشد هیجانی اولیه می آورم اهمیت میابند. آنجایی که به تجربه یکپارچه‌سازی در رشد هیجانی اولیه اشاره می‌کند:

یک مثال از پدیده از هم گسیختگی در تجربه متداول بیمارانی مشخص می‌شود که در جلسه، تمام جزئیات آخر هفته خود را بیان می‌کنند و اینگونه احساس رضایت می‌کنند. هرچند روانکاو احساس کند که هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی می توانیم این را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام جزئیات یا تکه هایش توسط فردی دیگر (روانکاو) شناخته شود. شناخت به معنی یکپارچگی در تحلیل است. یکپارچه شدن شخصیت در زندگی نوزاد یک اتفاق معمول است. نوزادی که کسی را برای جمع کردن تکه‌هایش نداشته باشد، با نقصی در تکلیف یکپارچه کردن سلفش شروع می کند و احتمالاً هیچ وقت موفق به یکپارچگی شخصیت ‌نشود و یا نتواند یکپارچگی خود را با اطمینان حفظ کند… .

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این‌ها کنار هم جمع شوند و چیزی احساس شود.

آنچه که در این متن نهفته است، به رسمیت شناختن خشم روانکاو از بیماری است که «جزئیات کاملی از آخر هفته خود را بیان می‌کند» و روانکاو را با این حس که «هیچ کار تحلیلی انجام نشده»، رها می‌کند. وینیکات این را به طور کلی به خواننده واگذار می‌کند تا تکانه روانکاو برای خالی کردن خشم و یا احساس شکست در قالب تفسیر مقاومت به بیمار را تصور کند.

وینیکات، سپس تجزیه و تحلیل عمده‌ای از تکنیک تحلیلی در اختیار خواننده قرار می‌دهد. او این کار را به قدری زیرکانه انجام می‌دهد که ممکن است اگر خواننده متن را به دقت نخوانده باشد متوجه آن نشود. این چیزی کمتر از یک راه جدید برای بودن و صحبت با بیمار نیست که بدون موعظه و یا هیایو به خواننده ارائه می‌شود: «گاهی ما باید این را (علاقه بیمار به تعریف جزئیات) به عنوان نیاز بیمار برای شناخته شدن همه تکه‌ها توسط فرد دیگر/ روانکاو تفسیر کنیم». عبارت «گاهی ما باید» خواننده را به عنوان همکاری می‌بیند که با موقعیت تحلیلیِ در حال توصیف آشنا است و به احتمال زیاد احساس نیاز می‌کند تا مداخله‌ای به سبکی که وینیکات توصیف می‌کند داشته باشد. شاید آنچه خواننده/روانکاو با بیمار تجربه کرده به طور کامل برایش روشن نباشد. زبان، تفسیر مقاومتی را که ناشی از خشمی است که خواننده/ روانکاو آن را تجربه کرده و یا در پاسخ به احساسات ناکامی و شکست به آن متمایل شده، روشن نمی‌کند. وینیکات با استفاده از زبانی که با آن برای خواننده تجربه خواندن را فراهم می‌کند، به او کمک می‌کند تا به صورت غیر دفاعی تجربیات بیان نشده از تحلیل خود یا از کار تحلیلی با بیماران را کنار هم جمع کند.

همچنین، عبارت ساده «تجربه بسیار رایج»، یک مفهوم نظری مهم را منتقل می‌کند (باز هم بدون جلب توجه): مراحل ابتدایی از هم گسیختگی، محدود به بیماران به شدت آشفته نیست، چنین حالت‌هایی به طور منظم در همه بیماران تحلیلی، حتی سالم‌ترین آن‌ها اتفاق می‌افتد. عبارت «تکنیک»، قصد بازی با خواننده را ندارد، بلکه مانند یک تفسیر خوب عمل می‌کند. عبارتی که آنچه را خواننده روانکاو در تمام طول تجربه شخصی شناخته، اما به این شناخت آگاه نبوده است را به شیوه‌ای نمادین و یکپارچه در قالب کلمه در می‌آورد.

پاراگراف دوم متن مورد بحث قابل توجه است:

کش آمدن‌های طولانی زمان در زندگی نرمال نوزاد وجود دارد که در آن برایش اهمیتی ندارد مجموعه ای از تکه ها باشد یا یک کل منسجم. یا اینکه در صورت مادرش زندگی می‌کند یا در بدن خودش. به شرطی که هر از گاهی این ها کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود.

این جمله‌ای متمایز است، نه تنها بخاطر اصالت ایده‌هایی که ارائه می‌کند، بلکه برای شیوه‌ای که در آن بخش‌های مختلف را برای خلق ایده‌ها به صورت حسی ترکیب می‌کند. این جمله از چند گروه کلمه ساخته شده است (با شمارش من ده کلمه) که با مکث بسیار کوتاهی در بین آنها خوانده می‌شود (برای مثال پس از کلمات زمان، زندگی، اهمیت و …). این جمله علاوه بر اشاره به موضوع مورد بحث، در یک مسیر پر پیچ و خم برای لحظه‌ای با ساختار شنیداری خود به آن زندگی می‌بخشد (تجربه زندگی کردن تکه‌ها از زمانی به زمان دیگر) «کنار هم جمع شوند و چیزی (یک کل) احساس شود». صدا، شکل، ریتم و نحوه انتخاب با دقت کلمات و عبارت‌های سازنده این جمله همراه با هم ایده‌های در حال گسترشی را همراهی می‌کنند و تجربه‌ای در خواندن می‌سازند که مشخصه وینیکات است. مثل پاراگراف اول خشم و هیاهو که مشخصه ویلیام فاکنر است، و یا جمله آغازین پرتره یک بانو که منحصر به هنری جیمز است. خواننده متن مورد بحث از خود نمی پرسد وینیکات چطور می‌تواند آنچه را که یک نوزاد احساس می‌کند بفهمد، یا این که واپس روی در تحلیل بزرگسالان یا کودکان (سایکوتیک، افسرده و یا تقریبا سالم) ارتباط بسیار نامشخصی با تجربه نوزاد دارد. بلکه تمایل دارد برای مدتی در ناباوری معلق بماند و به تجربه‌ای از خواندن وینیکات ورود کند که توسط موسیقی زبان و ایده‌ها هدایت می‌شود. خواننده در مطالعه متن، تجربه‌ای از خواندن را زندگی می‌کند که شبیه آن چیزی است که وینیکات از تجربه نوزاد به تصویر کشیده است، مهم نیست که تکه تکه است (تجربه شناور بودن در تفکر غیر خطی) و یا یک کل منسجم (تجربه لحظه‌ایِ “انسجام در مقابل سردرگمی” [فراست، 1939]). نوشته‌های وینیکات مانند یک راهنما “که ماهیت آن گم شدن است” (فراست، 1947)، اطمینان می‌دهد که هرگز راه نهایی برای فهمیدن قطعی نیست و این فهمیدن اهمیتی هم ندارد.

جناس کلمه «اهمیت»، اجازه می‌دهد عبارت «نوزاد اهمیتی نمی‌دهد تکه تکه باشد یا کلی منسجم»، با معانی مختلف دیگری همپوشی کند. کودک اهمیتی نمی‌دهد زیرا مادر آنجا حضور دارد تا «اهمیت دهد» (از او مراقبت کند). او اهمیت نمی‌دهد زیرا هیچ فشاری برای «اهمیت دادن» احساس نمی کند که می تواند به معنای ساختن ذهنیتی نا‌بالغ و دفاعی باشد که او را از تجربه بدنی اش قطع می کند. خودِ نوشته، به طور ماهرانه و ناهشیارانه ای، چنین تجربه‌ای از لذت اهمیت ندادن و مجبور نبودن برای دانستن و معنا ساختن، و به جای آن لذت بردن از تجربه ظریف زبان و ایده‌ها، را دربردارد.

زبانی که وینیکات در توصیف یکپارچگی نوزاد در یک مکان استفاده می‌کند تعجب آور است. آنجا که مکانی که برای گرد هم آمدن توصیف شده اساسا یک مکان نیست، بلکه یک عمل است (عمل احساس کردن چیزی). گذشته از این، نوزاد در عملِ «یک جا جمع شدن» به سادگی حس نمی‌کند «چیزی را احساس کرده». کلمه «چیزی» ابهام لذت بخشی در خود دارد: «چیزی» یک چیز عینی است. ابژه‌ای که احساس می‌شود، و همزمان «چیزی» شامل کلمات بی معنای بی شماری است که تنها تجربه‌هایی از یک احساس را منتقل می‌کند. این ابهام ظریفی که در تجربه خواندن دنیای متزلزل احساسی نوزاد ساخته می‌شود، دنیایی که اتصال به ابژه‌ها در آن شل است و در بدن به عنوان احساسی بدون ابژه حس می‌شود، حالا در یک احساس مشخص و مکان نمایی شده از ابژه، در صورت مادر احساس می‌شود.

چرخش‌های غیر منتظره و انقلاب‌های آرامی که در مقالات ابتدایی وینیکات در جریان است بسیارند. با این حال، من نمی‌توانم در مقابل شگفت زده شدن در برابر لحظاتی که در آن وینیکات، پزشک اطفال و روانکاو کودک بی‌پروا، زبان فنی پنجاه ساله روانکاوی را دور می‌ریزد و از زبانی استفاده می‌کند که با تجربه‌هایی که توصیف کردیم، زنده است، اجتناب کنم:

… وضعیت‌های آرام و محرک وجود دارند. من فکر می‌کنم نمی‌توان گفت نوزاد از آغاز زمانی که در تختش خوابیده، یا زمانی که هنگام حمام کردن از محرک‌های پوستی لذت می‌برد، یا وقتی برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد و همه چیز را خراب می‌کند تا شیر دریافت کند، به احساسات مختلفش آگاه است. این بدین معنا است که او در آغاز نمی‌داند مادری که در طی تجربه‌های آرام خود می‌سازد، در واقع همان قدرتی است که در پشت سینه‌ای قرار دارد که می‌خواهد نابودش کند.

نوزاد هر دو حالت آرامش و تحریک را دارد (هرکسی که با نوزادی وقت گذرانده باشد این را می‌داند، اما چرا هیچ کس اینگونه به آن فکر نکرده است؟). کودک «این و آن» را احساس می‌کند (در زبان راحتی ای وجود دارد، همانند راحتی ای که در تجربه نوزاد از حالت ذهن-بدن اش وجود دارد)… و از تحریک پوستی در هنگام حمام کردن لذت می برد، که نمی‌توان گفت از آن آگاه است. یا زمانی که برای به دست آوردن فوری لذت جیغ می‌کشد… . چطور می‌توان بهتر از این احساس تداوم در همانندسازی با احساسات/وضعیت‌های معنایی مختلف را توصیف کرد که با واج آرایی نامحسوس صدای «س» (شانزده بار در یک جمله) در کلماتی که طیفی گسترده از معانی را دارند همراه می شود: وضعیت‌ها (states)، شروع  (start)، پوست (skin)، تحریک (stimulation)، یکسان (same)، جیغ کشیدن (screaming)، رضایت (satisfaction)، چیزی (something)، راضی  (satisfied).

وینیکات ادامه می‌دهد:

همچنین من فکر می‌کنم لزوما یکپارچگی بین خواب و بیداری کودک وجود ندارد… هنگامی که رویایی به یاد آورده می‌شود و به طریقی به شخص سومی منتقل می‌شود، گسستگی (dissociation) تا حدی از بین می رود، اما برخی افراد هرگز رویا‌هایشان را به وضوح به یاد نمی‌آورند و کودکان برای شناخت رویاهایشان به بزرگسالان وابسته هستند. داشتن رویاهای اضطراب‌زا و وحشت آور برای کودکان طبیعی است. در چنین زمان‌هایی کودکان نیاز به کمک بزرگسالان دارند تا خواب خود را به یاد آورند. این یک تجربه ارزشمند است، چه زمانی که رویا دیده می‌شود و چه زمانی که به یاد آورده می‌شود، دقیقا به خاطر از بین رفتنِ گسستگی ای که بازنمایی می‌شود.

در این بخش از مقاله، وینیکات در مورد اهمیت تجربه‌ای که در آن «رویای کودک به نحوی به شخص سومی منتقل می‌شود» صحبت می‌کند. هربار که این جمله را می‌خوانم به نظرم تکان‌دهنده و گیج کننده می‌آید. من تلاش کردم نقش نفر سوم را در تجربه ظاهرا دو نفره انتقال رویای کودک ( که هنوز ساخته شده یا تحت تملک کودک نیست) پیدا کنم. آیا نفر سوم تجربه حضور نمادین پدر حتی در غیاب او است؟ شاید، اما چنین ایده‌ای بیش از حد به تجربه ای از ذهن مربوط است که جدای از احساس بدنی یا احساس زنده بودنی است که افراد هنگام معاشرت با کودکان، چه کلامی و چه غیر کلامی تجربه می‌کنند. رویا گاهی می‌تواند بدون کلمه به طور نامحسوسی وارد مکالمه یا بازی کودک شود. زیرا قبل از اینکه رویا از آنِ کودک باشد، کودک از آنِ رویا است. بنابراین از این دیدگاه، سه نفر شامل کودک رویا بین، کودکی که بیدار است و بزرگسال هستند. این تفسیر با زبان وینیکات ارائه شده اما بار دیگر خواننده باید به صورت تصوری وارد تجربه خواندن شود. بر خلاف بحث‌ها، زبان به آرامی نوعی سردرگمی را ایجاد می‌کند که خواننده/ کودک در این باره که چند نفر در انتقال رویای کودک به بزرگسال نقش دارند، تجربه می‌کند. خواننده احساسی را که دو نفر بودن برای کودک دارد، تجربه می‌کند و تا زمانی که بزرگسال در فرایند شروع به شناختن (آنچه که در حال تبدیل شدن به) رویا به او کمک نکند متوجه این تجربه نمی‌شود. عبارت «شروع به شناخت» رویا (getting to know dream) منحصر به وینیکات است، به جز او هیچ کس اینطور نمی‌نویسد. این عبارت به طور ضمنی استعاره‌ای است که در آن بزرگسال در اولین مواجهه کودک بیدار شده با رویا «مقدمه‌ای می‌سازد». در این رویداد اجتماعی خیالی ناهشیار، کودک یاد می‌گیرد که «این» (که همواره در حالت سلامتی در حال تبدیل شدن به «من» است) یک زندگی بیداری دارد. زبان استعاری این متن بدون کوچکترین شواهدی از سختی و تقلا، بار نظری سنگینی را حمل می‌کند. اول از همه، این موضوع وجود دارد که همانطور که فروید (1915) قید کرده، ناهشیار زنده است و نتیجتاً دانستن رویای یک نفر، آغاز یک ارتباط سالم در مرز نیمه هشیار و ناهشیار است. همانطور که کودک بیدار و کودک رویا بین با یکدیگر آشنا می‌شوند (به این صورت که کودک خود را به عنوان شخص واحدی می بیند که بیداری و خواب را تجربه می‌کند)، از غریب بودن تجربه رویا کاسته می‌شود و از این رو رویا ترس کمتری بر می‌انگیزد.

ممکن است گفته شود که وقتی یک رویا هم دیده می‌شود و هم به یاد آورده می‌شود، مکالمه بین هشیار-نیمه هشیار و جنبه‌های ناهشیار ذهن در سراسر مرز سرکوب افزایش یافته است. اما قرار گرفتن این ایده در این عبارات، دلیل لذت بردن از نوشتار وینیکات را آشکار‌تر می‌کند. در تقابل با زبانِ اسامی پربارِ نیمه هشیار، هشیار، ناهشیار، واپسروی و …، به نظر می‌رسد زبان وینیکات پر از افعال است. «احساس کردن چیزی»، «شروع به شناختن رویاهایشان»، «جیغ کشیدن»، «تصرف» و مانند این‌ها.

پس از بحث درباره تجربه ابتدایی نوزاد (در حالت سلامتی) از گرد هم آمدن قطعه‌ها و تکه‌ها (عدم یکپارچگی)، و گردهم آمدن شکل‌های مختلف از هم گسیختگی (مانند تجزیه وضعیت‌های خواب و بیداری)، وینیکات توجه خود را به «رشد هیجانی اولیه» معطوف می‌کند، به تجربه نوزاد از روابط ابتدایی خود با واقعیت خارجی:

با در نظر گرفتن رابطه نوزاد و سینه مادر (من ادعا نمی کنم سینه مادر ابزار اصلی انتقال عشق مادر است)، نوزاد دارای خواسته‌های غریزی و درنده خویی است. مادر سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد. این دو پدیده تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی‌گنجند. مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آن کسی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می‌سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است.

در این متن، زبان نقش بیشتری از آنچه که به نظر می رسد دارد. «…نوزاد (در این مقطع)، تکانه‌های غریزی و درنده‌خویی دارد. مادر (با یک زندگی درونی کاملا مجزا از نوزاد) سینه و قدرت تولید شیر را دارا است، و این ایده وجود دارد که او می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد». جدیت مرگبار و خشن این کلمات -تکانه‌های غریزی، احساسات درنده خویی، قدرت و حمله- نقش مقابل طنز و هوس موجود در تصاویری که عمدا اغراق آمیز کشیده شده را دارد. تصور نوزادی با «ایده‌های درنده خو»، تصویر یک مجرم با برنامه و مغز متفکر در پوشک را تداعی می‌کند. و به طور مشابه تصور مادری که می‌خواهد توسط نوزاد گرسنه مورد حمله قرار گیرد، تصویر زنی با سینه‌های بزرگ پر از شیر را می‌سازد که در کوچه‌‍‌های تاریکی در شب راه می رود، به امید اینکه توسط نوزادی اوباش با میل شدید به شیر مورد حمله قرار گیرد.

زبان، که گاهی جدی و گاهی بازیگوش (و گاهی حتی مسخره) است، حسی از مکمل بودن وضعیت‌های درونی مادر و کودک را می سازد. مکمل‌هایی که در مسیرهایی موازی حرکت می‌کنند و با هم ارتباطی ندارند.

در جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید، مهم‌ترین کار تحلیلی نظری وینیکات برای روانکاوی را می‌بینیم. ایده‌ای که در پنجاه سال دوم تاریخ روانکاوی به طور قابل توجهی شکل گرفت. آنچه که اینجا از این ایده ارائه شده است، برای من بسیار وسوسه انگیز‌تر از شکل‌های آشکاری است که بعدا ارائه شد: «این دو پدیده، نوزادی با امیال درنده خوی و مادری با میل به مورد حمله قرار گرفتن توسط نوزاد گرسنه، تا زمانی که نوزاد و مادر یک تجربه را با هم زندگی می‌کنند کنار هم نمی گنجند».

«زندگی کردن یک تجربه باهم»: آنچه که این عبارت را قابل تامل می‌کند به کار رفتن غیر قابل پیش بینی کلمه «زندگی» است. مادر و نوزاد باهم در تجربه «شرکت نمی‌کنند»، «آن را شریک نمی‌شوند» یا «وارد آن نمی‌شوند». آن‌ها تجربه را باهم زندگی می‌کنند. در همین تک عبارت، وینیکات پیشنهاد می‌کند (گرچه من فکر می کنم او آنطور که نوشته از این آگاه نیست)، که او درحال طی کردن فرآیند دگرگونی روانکاوی، هم به عنوان نظریه و هم درمان است. به شیوه‌ای که آنچه برای روانشناسی انسانی اساسی بود را تغییر می‌دهد. دیگر میل و تنظیم میل (فروید)، دوست داشتن، نفرت و ترمیم (کلاین) و ابژه جویی و ارتباط با ابژه (فیربرن) مهم‌ترین سهم در رشد روانکاوی و علائم روان تنی از آغاز و تداوم در طول زندگی را بر عهده ندارد. در عوض، چیزی که وینیکات برای اولین بار مطرح کرد، این ایده است که سازماندهی مرکزی رشد روانی، از آغازپیدایش، تجربه زنده بودن و عواقب اختلال در تداوم بودن است.

روش خاص وینیکات در استفاده از زبان در این متن، برای ماهیت معانی در حال تولید حیاتی است. در عبارت «تجربه را باهم زندگی می‌کنند»، زندگی کردن یک فعل انتقالی است، و تجربه، مفعول آن است. زندگی کردن یک تجربه، عمل انجام کاری با کسی یا چیزی است (به همان اندازه که عمل ضربه زدن به یک توپ عمل انجام کاری با توپ است)؛ این عمل القای تجربه به زندگی است. تجربه انسانی فاقد زندگی است مگر آنکه ما آن را زندگی کنیم (در برابر اینکه به سادگی آن را بصورت عمل گرایانه داشته باشیم). مادر و نوزاد وارد رابطه با یکدیگر نمی‌شوند، مگر اینکه کاری برای تجربه آن انجام دهند. آن را باهم زندگی کنند، نه یک همزمانی ساده، بلکه تجربه و پاسخدهی به رفتارهای مجزای زنده بودن در زندگی کردن یک تجربه.

این پاراگراف نتیجه می‌گیرد: «مادر بالغ و توانا از نظر فیزیکی باید آنی باشد که تحمل و درک می‌کند، اینطور که او کسی است که موقعیتی را می سازد که ممکن است به اولین ارتباط نوزاد با واقعیت بیرونی منجر شود، ابژه‌ای که از نقطه نظر نوزاد از سلف جدا است». پارادوکس بیان نشده‌ای که اینجا پدیدار می‌شود شامل این ایده است که باهم زندگی کردن یک تجربه در خدمت جدا کردن مادر و نوزاد است (تا از نقطه نظر نوزاد، آن‌ها را به عنوان دو گونه مجزا با هم وارد ارتباط کند). این پارادوکس در قلب تجربه تصویر نهفته است: «من این روند را اینطور می‌بینم که دو خط که از دو جهت مخالف آمده‌اند به هم نزدیک می‌شوند. اگر باهم همپوش شوند لحظه‌ای توهمی به وجود می‌آید، تجربه‌ای که نوزاد می‌تواند به عنوان توهم یا واقعیتی بیرونی برداشت کند».

 در واقع، آنچه که در حال معرفی است مفهومی است که بعدا وینیکات آن را «پدیده انتقالی» نام‌گذاری می‌کند. لحظه توهم یک لحظه از همپوشانی روانی مادر و نوزاد است: لحظه‌ای که در آن مادر تجربه‌ای را با نوزاد زندگی می‌کند که فعالانه، ناهشیارانه و طبیعی، خود را به عنوان ابژه‌ای که می‌تواند توسط نوزاد و با خلق او تجربه شود (این یک تجربه نامحسوس است، زیرا هیچ چیز غیرمنتظره ای وجود ندارد) و یا کشف شود (رویدادی با کیفیت دیگری بودن در واقعیت بیرونی نسبت به احساس نوزاد از خود).

به زبان دیگر، نوزاد در زمان هیجان، تحریک و آمادگی برای توهم چیزی متناسب برای حمله، به سمت سینه می‌آید. در لحظه‌ای سینه واقعی پیدا می‌شود و او می‌تواند آنطور که در تصورش بود آن را احساس کند. بنابراین ایده‌های او با جزئیات دقیق بینایی، لامسه، بویایی و … غنی می‌شوند و دفعه بعد از این خوراک در توهم استفاده می‌شود. به این ترتیب او شروع به ساختن ظرفیتی برای تخیل کردن آنچه که واقعا وجود دارد می‌کند. مادر باید این نوع از تجربه را به کودک بدهد.

آنچه که وینیکات تلاش می‌کند توضیح دهد (و با استفاده از زبان موفق می‌شود)، به سادگی یک تجربه نیست، بلکه راهی جسورانه تر از راه‌های دیگر برای تجربه است. استعاره اولیه‌ای که وینیکات با آن این مدل از تجربه را توضیح می‌دهد شامل تصویر مادر و نوزاد به شکل دو خط است (یا دو زندگی) که از دو مسیر مخالف می‌آیند (از جهان جادو و از واقعیت توافقی زمینی) که تمایل (liable) به نزدیک شدن به یکدیگر را دارند. استفاده از کلمه “liable”  غیر منتظره است که دلالت ضمنی بر اتفاقات شانسی (از یک طبیعت ناخوشایند؟) دارد. آیا این کنایه اشاره ای است به تصادفاتی که در خدمت ورود به “واقعیت بیرونی” هستند؟

برای وینیکات، تامین مادرانه حتی پیچیده‌تر از ساختن یک زمینه بین فردی روان‌شناختی است که در آن نوزاد همزمان به واقعیت بیرونی، واقعیت درونی و تجربه وهم ورود می‌کند. در «رشد هیجانی اولیه»، او بیان می‌کند که وظیفه مادر در این مرحله شامل حفاظت از نوزاد در برابر پیچیدگی‌هایی است که هنوز قادر به درکشان نیست. «پیچیدگی» کلمه جدیدی است که در این جمله ساخته شده. کلمه پیچیدگی‌ها در دستان وینیکات، مجموعه خاصی از معانی با همگرایی محرک‌های درونی و بیرونی را حمل می‌کند که با هم در ارتباط هستند، ارتباطی که فراتر از ظرفیت درک نوزاد است. وینیکات چند سال بعد در صحبت از تلاش مادر برای «معرفی کردن پیچیدگی‌ها، طوری که فراتر از ظرفیت نوزاد نباشد» اضافه کرد: «به ویژه او تلاش می‌کند نوزادِ خود را از تصادفات (همزمانی‌ها) حفاظت کند». «همزمانی» کلمه‌ای به مراتب معما‌گونه‌تر از پیچیدگی است. کلمه‌ای با سابقه طولانی و درد سر‌ساز در ادبیات افسانه‌ای غربی (نسخه سوفوکلس از افسانه ادیپ بازنمایی از تنها یک نمونه از تخریب‌گری این همزمانی در زمان بیداری است).

وینیکات توضیحی نمی‌دهد که منظورش از پیچیدگی یا همزمانی چیست. و حتی کمتر از آن توضیح می‌دهد که چطور باید از نوزاد در برابر این‌ها محافظت کرد. زبان نامشخص و معما‌گونه او این فضای خالی را با دانش پر نمی‌کند. در عوض فضایی را برای فکر کردن، تصور کردن و تجربه کردن باز می‌کند. یک مدل خواندن ممکن از کلمات «پیچیدگی» و «همزمانی» به شکلی که که وینیکات ساخته و استفاده می‌کند و به نظر من گاهی مفید است، به این شکل است: همزمانی‌ها یا پیچیدگی‌هایی که نوزاد نیاز دارد از آنها حفاظت شود، همزمانی شانسی وقایعی است که زمانی که واقعیت بیرونی و درونی در حال تفکیک از یکدیگر هستند اتفاق می‌افتد. به عنوان مثال، نوزاد گرسنه ممکن است در شرایطی که بیشتر از حد تحملش است صبر کرده است، ترسیده و خشمگین باشد. مادر ممکن است به دلایلی که هیچ ربطی به نوزاد ندارد مشغول و پریشان باشد، شاید بخاطر بحث با همسرش یا یک درد فیزیکی که می‌ترسد بخاطر یک بیماری جدی باشد. همزمانی رویداد درونی (گرسنگی، ترس و خشم نوزاد) و رویداد بیرونی (غیاب هیجانی مادر)، اتفاقی است که نوزاد قادر به درک آن نیست. برای او این همزمانی اینطور معنا پیدا می‌کند که خشم و امیال درنده خو در او، مادر را کشته اند. مادری که مایل بود توسط کودک گرسنه مورد حمله قرار بگیرد، دیگر نیست و به جای او مادری بی‌جان حضور دارد که منفعلانه به نوزاد اجازه حمله می‌دهد. مثل لاشه‌ای که در دسترس کرکس ها است.

این همزمانی باعث می‌شود نوزاد به صورت دفاعی، میزانی از نظم و کنترل را با برگرداندن آنچه که واقعیت خارجی ایجاب کرده بود به صورت یک فانتزی همه‌توانی در دنیای درونی ایجاد کند: «من او را کشتم». در مقابل، زمانی که مادر و نوزاد قادر به «باهم زندگی کردن یک تجربه» هستند، سرزندگیِ دنیای درونی کودک، توسط دنیای بیرونی دیده شده و تشخیص داده می شود (عمل مادر برای زندگی کردنِ تجربه همراه با کودک). وینیکات این ایده‌ها را به صراحت بیان نمی‌کند، اما آن‌ها برای خوانده شدن و فهمیده شدن توسط خواننده حضور دارند.

اینجا با توجه به مجوزی که خواننده برای ساختن متن دارد و اخطاری که خود وینیکات می‌دهد، یک یادداشت احتیاطی لازم است. این نکته به طور ضمنی در تمام نوشته های وینیکات وجود دارد که ارزش خلاقیت نباید بالاتر از همه چیز قرار گیرد. خلاقیت گاهی بی‌ارزش و مهلک است _زمانی که کودک از عینیت قطع ارتباط می‌کند_  و از پذیرش واقعیت بیرونی امتناع می‌ورزد. نوزاد برای همیشه در این توهم می‌ماند که آنچه که او می‌خواهد منجر به مرگ می‌شود. خواننده‌ای که ارتباطش با متن قطع می‌شود متوجه این نکته نمی‌شود.

تصور وینیکات از اولین تجربه کودک در پذیرش واقعیت خارجی، به زیبایی در محتوی بیان شده:

چیزی که به دنبال پذیرش واقعیت بیرونی می‌آید، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب در مورد ناکامی‌هایی می شنویم که واقعیت بیرونی تحمیل می کند، و کمتر از تسکین و رضایت حاصل از آن می‌شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش‌تر است. اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی بصورت جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد، و عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی یک ترمز بر روی آن [فانتزی] می‌سازد و آن را قابل بررسی و شناسایی می‌کند. در واقع، فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود. ذهنیت بسیار ارزشمند است، اما بسیار هراس آور و جادویی می شود اگر به موازات عینیت پیش نرود.

این متن ماهیت مردانه‌ای دارد. پس از اذعان به آنچه که از پیش مشخص است (“شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش است “)، متن جمله میانی را می‌شکند و داخل می‌شود: اما نکته این نیست. نکته این‌جا است که فانتزی جادویی عمل می‌کند: هیچ ترمزی برای فانتزی وجود ندارد. عشق و نفرت هراس آور می شوند. واقعیت بیرونی در این جمله به سادگی یک مفهوم انتزاعی نیست؛ بلکه در زبان زنده است. حضور واقعیت بیرونی در صدای کلمات احساس می‌شود، برای مثال، در صدای متراکم، سرد و فلز گونه ترمز (که برای من تصویر لوکوموتیوی با چرخ‌های قفل شده را برمی‌انگیزد که با صدای جیغ مانندی روی ریل کشیده می‌شود). استعاره وسیله نقلیه‌ای که قرار نیست بایستد (استعاره ضمنی در عبارت بدون ترمز) با پیش رفتن جمله تفصیل می‌شود: «عشق و نفرت هراس آور میشوند». عشق و نفرت فاقد موضوع هستند. بنابراین وسیله نقلیه استعاری نه تنها بدون ترمز، بلکه بدون راننده است. اثرات تعدیل کننده واقعیت بیرونی، در خویشتن داری و مکث‌های مکرر در نیمه اول جمله‌ای که بلافاصله به دنبال آن می‌آید احساس می‌شود: «واقعیت بیرونی بر روی آن ترمز می‌گذارد_ و می‌تواند مورد بررسی و شناخت قرار گیرد_، و_،در واقع …». جمله (و تجربه واقعیت درونی و بیرونی) با کند شدن به صورتی روان‌تر (و نه آرام و مرده) آشکار می‌شود. «… در واقع فانتزی فقط زمانی قابل تحمل است که واقعیت بیرونی در نظر گرفته شود».

وینیکات بارها و بارها در «رشد هیجانی اولیه» به موضوع توهم برمی‌گردد، هر دفعه از دیدگاهی متفاوت. او در توانایی به تصویر کشیدن آنچه که کودک می‌تواند به عنوان توهم تجربه کند، بی همتا است. برای مثال، بعدا در همین مقاله در بازگشت به این موضوع او می‌گوید برای اینکه توهم ایجاد شود: «… باید تماس ساده‌ای با واقعیت بیرونی یا واقعیت مشترک برقرار شود. این تماس باید بوسیله توهم نوزاد و ارائه دنیا برقرار شود، با لحظاتی از وهم نوزاد که در آن این دو یکسان در نظر گرفته می شوند (درحالی که هرگز اینگونه نیست)». برای اینکه چنین چیزی اتفاق بیافتد، یک نفر همیشه به دردسر می افتد (حتی زمانی که طولانی‌تر از یک ساعت به خواب می رود)، [راه فوق‌العاده ساده‌ای برای اشاره به این واقعیت که مادر بودن شغلی پر کار و پردردسر است]، تا دنیا را برای نوزاد به صورتی محدود و متناسب با نیازهایش به شکل قابل درکی درآورد (بدون پیچیدگی‌ها و هم زمانی‌های زیاد). ریتم عبارت‌هایی که این جمله را می‌سازند، نیازهایی که مادر باید در روال ساختن وهم برای کودک در نظر بگیرد روی هم انباشته می‌کند. این تلاش‌ها از طرف مادر به منزله کار شدیدی در پشت صحنه است که برای لذت بردن نوزاد روی صندلی ارکستر خود از توهم لازم است. چنین اجرایی اشاره‌ای به کار طاقت‌فرسایی که وهم را می‌سازد و از آن محافظت می‌کند ندارد.

من فکر می کنم طنز تضاد بین وهمی که از پشت صحنه دیده می شود و آنچه که از صندلی ارکستر دیده می‌شود، به هیچ وجه از دید وینیکات پنهان نبوده. موقعیت مجاور این متن (شرحی از کار مادرانه) و پاراگرافی که به دنبالش آمده (که تمام حس شگفتی و تسخیر کودک از دیدن این اجرا را نشان می‌دهد) نمی‌تواند تصادفی باشد: «موضوع وهم … که برای جلب علاقه کودک از طریق حباب‌ها، ابرها و رنگین‌کمان‌ها و همه پدیده‌های مرموز فراهم می‌شود، و همچنین علاقه نوزاد به چیزهای پف کرده، همچنین در جایی علاقه به فرآیند تنفس، که هیچ وقت تصمیم نمی‌گیرد که اول وارد شود یا خارج». من چنین بیان مقایسه‌ای را در هیچ متن تحلیلی دیگری اینطور شفاف ندیدم. کیفیت مرموزی از تجربه خیالی که در زمان انفجار کامل فانتزی توسط درک قاطع کودک از واقعیت بیرونی ممکن می‌شود.

نتیجه گیری:

وینیکات در این اولین مقاله از مقالات اصلی خود، بی سر و صدا و بی تکلف از خرد متعارف سرپیچی می‌کند، مقاله‌ای که از ابتدا وسیله‌ای برای پایان دادن است، وسیله‌ای برای انتقال داده‌های تحلیلی و ایده ها به خواننده، مانند خطوط تلفن که صدا را در قالب تکانه‌های الکتریکی و امواج صوتی منتقل می‌کنند. تجربه ما به عنوان روانکاو از ایده‌هایی که برایمان معنا پیدا می‌کنند، از زبانی که برای ساختن یا انتقال آن‌ها استفاده می‌کنیم جدایی ناپذیر است. برای برخی از روانکاوان این ایده ای است که به شدت در برابر آن مقاومت می ورزند. برای آنها سخت است قبول کنند گفتمان بین روانکاوان، چه کتبی و چه گفتاری، برای همیشه با گزارش های غیر دقیق، امپرسیونیستی -و در نتیجه گیج کننده و گمراه کننده- درباره آنچه مشاهده می شود و نحوه تفکر درباره کاری که به عنوان روانکاو انجام می دهیم، محدود خواهد ماند. برای سایر روانکاوان، جدایی ناپذیری مشاهدات و عقاید ما، از یک سو، و زبانی که ما برای بیان آنها استفاده می کنیم از سوی دیگر، هیجان انگیز است، که در آن تداخل حل ناشدنی زندگی و هنر که نه هیچ یک قبل از دیگری می آید و نه بر دیگری غالب می‌شود حفظ می‌شود. زنده بودن (که بیشتر از یک حس عملی است) همواره خلق کردن چیزی شخصی از درون خود است، خواه افکار، احساسات و حرکات بدنی، ادراکات، مکالمات باشد، یا شعرها و مقالات روانکاوانه. نوشته هیچ روانکاوی به اندازه وینیکات شاهدی بر رابطه وابستگی متقابل هنر و زندگی نیست.

* کپی فقط با ذکر منبع و “ارجاع به سایت” مجاز است.


Screenshot_20210810-172556_Pinterest.jpg
مرداد ۱۹, ۱۴۰۰

یکپارچگی ایگو در رشد کودک/ دونالد وینی کات (1962)/ ترجمه: ندا جاوید خلیلی/ ویراستاران: هلیا رهنمایی _ عادله عزتی

اصطلاح ایگو را می توان در توصیف بخشی از شخصیت رو به رشد انسان توصیف کرد که تحت شرایط مناسب، به سمت “یکپارچگی به صورت یک واحد” تمایل دارد.
در بدن یک نوزاد آنسفالیک ممکن است رویدادهایی کارکردی از جمله متمرکز کردنی ذاتی در حال وقوع باشد، رویدادهایی که اگر مغزی وجود داشت، می توانست تجارب عملکرد اید نامیده شود. می‌توان گفت که اگر مغز طبیعی در آن نوزادان وجود داشت، سازمانی از این کارکردها نیز موجود بود که می توانستیم به این سازمان واژه ایگو را اختصاص دهیم. اما بدون وجود یک دستگاه الکترونیکی، هیچ تجربه‌ای و متعاقبا ایگویی وجود نخواهد داشت.
اما کارایی اید معمولا از دست نرفته است، بلکه با تمام خصایص اش یک جا جمع آوری شده و تبدیل به تجربه ایگو می شود. بنابراین استفاده از واژه اید برای پدیده هایی که پوشیده، دسته‌بندی و تجربه نشده‌اند و نهایتا به واسطه ی عملکرد ایگو تفسیر می شوند، معقول نیست.
بنابراین در مراحل بسیار اولیه رشد کودک انسان، کارکرد ایگو باید به عنوان مفهومی جدانشدنی از وجود نوزاد به عنوان یک فرد تلقی شود. آنچه از زندگی غریزی که ممکن است جدا از کارکرد ایگو وجود داشته باشد می تواند نادیده گرفته شود، چون هنوز نوزاد وجود و هستیِ دارای تجارب نیست. هیچ ایدی قبل از ایگو وجود ندارد. تنها با این فرض می توان مطالعه ی ایگو را توجیه کرد.
اینگونه است که ایگو مدتها قبل از اینکه واژه خود معنا پیدا کند، خودش را برای مطالعه و بررسی ارائه می‌دهد. واژه خود زمانی مطرح می‌شود که کودک برای مشاهده آنچه دیگران می‌بینند یا احساس می‌کنند یا می‌شنوند و آنچه هنگام مواجهه با بدن کودک ادراک می‌کنند، شروع به استفاده از نیروی عقلش می‌کند. (مفهوم خود در این فصل مورد مطالعه قرار نمی‌گیرد.)

اولین پرسش درباره آنچه که ایگو نامیده می‌شود، این است که:
آیا ایگو از همان ابتدا وجود دارد؟ پاسخ این است که ابتدا، زمانی است که ایگو آغاز می‌شود ( پانویس: خوب است به یاد داشته باشید که سرآغاز مجموع آغازها است).

سپس سوال دوم مطرح می‌شود: آیا ایگو قوی است یا ضعیف؟ پاسخ به این سوال بستگی به مادر واقعی، و توانایی‌اش در برآورده کردن وابستگی مطلق نوزاد واقعی در ابتدای زندگیش دارد. در مرحله‌ای، پیش از آنکه نوزاد مادر را از خود جدا کند.
در ترمینولوژی من، مادر به اندازه کافی خوب می‌تواند نیازهای کودک خود را در آغاز برآورده کند و این نیازها را به اندازه‌ای خوب تأمین کند که نوزاد، وقتی از ماتریکس رابطه مادر-نوزاد خارج می شود، قادر است یک تجربه مختصر از همه توانی داشته باشد. (این باید از همه توانی ای که نامی است که به یک کیفیت احساسی داده می‌شود، متمایز شود).
مادر می تواند نیازهای نوازدش را برآورده کند به این خاطر که موقتا برای انجام یک وظیفه از خودش دست کشیده است، که آن وظیفه مراقبت از این کودک خاص است. وظیفه مادر به واسطه ی این واقعیت امکان پذیر می شود، که کودک ظرفیتی دارد که زیر سایه کارکرد ایگوی حمایتی مادر، با ابژه های ذهنی  ارتباط برقرار کند. از این نظر، کودک می تواند اینجا و آنجا، حالا و بعدا ، اما نه همه جا و به یکباره، با اصل واقعیت رو به رو شود. به این معنا که کودک حوزه‌هایی از ابژه‌های ذهنی را به همراه حیطه‌های دیگری که در آن جا مقداری ارتباط به ابژه هایی که به صورت عینی درک شده اند یا ابژه های غیر من [not-me] (نه من_ non-I) وجود دارد، حفظ می‌کند.
بین کودکی که مادرش می‌تواند این کارکرد را در ابتدای مرحله رشدش به خوبی انجام دهد، با کودکی که مادرش نمی‌تواند آن را به خوبی انجام دهد، تفاوت زیادی وجود دارد. جایی که ابدا هیچ ارزشی در توصیف این کودکان در مراحل اولیه رشدی شان به جز در رابطه با کارکرد مادر وجود ندارد. وقتی مادری به اندازه کافی خوب وجود ندارد، ایگوی نوزاد نمی‌تواند شروع به بلوغ و رشد کند و یا رشد ایگو در جنبه‌های مهم حیاتی لزوما تحریف می‌شود.
باید درک کرد که وقتی به ظرفیت سازگاری مادر اشاره می‌شود، این امر ارتباط اندکی با توانایی او در ارضای غرایز دهانی نوزاد مانند دادن غذای رضایت بخش به او دارد. آنچه در اینجا بحث می شود، به موازات چنین ملاحظه ای پیش می رود. در واقع، می توان غرایز دهانی را ارضا کرد و با چنین کاری همزمان عملکرد ایگوی نوزاد را نقض کرد، یا آن چیزی را که بعدتر از خود، که هسته ی شخصیت است، محافظت می کند. ارضای غذایی می تواند اغوا کننده و آسیب زا باشد، وقتی صحبت از کودک بدون پوشش کارکرد ایگو در میان باشد.
در این مرحله مورد بحث، نباید کودک را به عنوان فردی که گرسنه می شود، و سائق های غریزی اش ممکن است ارضا یا ناکام شوند، ببینیم. بلکه باید او را به عنوان موجود نابالغی که تمام مدت در مرز اضطرابی “غیرقابل تفکر” (unthinkable anxiety) قرار دارد، در نظر بگیریم. این اضطراب غیرقابل تفکر، بواسطه این کارکرد مهم حیاتی مادر در این مرحله دور می‌ماند، ظرفیت مادر برای قرار دادن خودش به جای کودک و فهمیدن اینکه کودک در مدیریت عمومی بدن اش و بنابراین خودش، به چه چیزهایی احتیاج دارد. عشق، در این مرحله، تنها می‌تواند مانند مرحله آخر قبل از تولد، در مراقبت بدنی نشان داده‌ شود.
“اضطراب غیرقابل تفکر” تنها چند شکل دارد که هر کدام از آنها سرنخ یکی از جنبه‌های رشد طبیعی هستند:
1) تکه تکه شدن
2) سقوط ابدی
3) نداشتن ارتباط با بدن
4) نداشتن جهت‌گیری
اینگونه درک خواهد شد که مواردی از اضطراب‌های روان پریشانه وجود دارد که از نظر بالینی، به بیماری اسکیزوفرنی یا به ظهور عنصر اسکیزوئیدی نهفته در شخصیت غیر روان‌پریش تعلق دارد.
در اینجا لازم است از ادامه این بحث خودداری کنیم تا سرنوشت کودکانی را مورد بررسی قرار دهیم که مراقبت به انداره کافی خوب را در مراحل اولیه رشد، و قبل از اینکه بتوانند من را از غیر من جدا کنند، از دست داده اند. این مسئله به دلیل درجات و انواع مختلف نقصان و کمبود مادری، یک موضوع پیچیده است. مفید است که ابتدا به موارد زیر مراجعه کنیم:
1) تحریف‌های سازمان ایگو که مبنای ویژگی‌های اسکیزوئید هستند.
2) دفاع خاصی از خود_نگهداری (self_holding) یا شکل گیری خود مراقبت‌کننده (caretaker self)، و سازمانی از یک جنبه شخصیت که کاذب است (کاذب از این جهت که آنچه نشان داده می شود، مشتق شده از جنبه فردی نیست، بلکه از جنبه مادرانه ی زوج مادر- نوزاد مشتق شده است). این دفاعی است که موفقیت آن ممکن است تهدید جدیدی برای هسته خود فراهم آورد، اگر چه این دفاع برای پنهان کردن و محافظت از این هسته خود طراحی شده است.
عواقب حمایت ناقص ایگو توسط مادر شامل موارد زیر است که می تواند به شدت فلج کننده باشد:

الف) اوتیسم یا اسکیزوفرنیای کودکانه
این گروه بالینی معروف، اختلالات ثانویه بر آسیب‌ها یا نقص‌های فیزیکی مغزی را شامل می‌شود، و همین طور درجاتی از هر نوع شکست از جزئیات بلوغ زودرس را نیز دارا می‌باشد. در برخی موارد مدرکی مبنی بر بیماری یا نقص نورولوژیکی وجود ندارد.
این یک تجربه متداول در روانپزشکی کودک است که پزشک بالینی نمی‌تواند بین تشخیص‌های نقص اولیه، بیماری لیتلِ خفیف، نارسایی روانشناختی خالص از بلوغ زودرس در کودکی با مغز سالم، یا ترکیبی از دو بیماری یا همه اینها، تصمیم گیری کند. در برخی موارد بالینی، شواهد خوبی در مورد واکنش به عدم حمایت ایگو وجود دارد. آنچه من در این فصل در حال توصیف آن هستم.

ب) اسکیزوفرنی نهفته
انواع مختلف بالینی از اسکیزوفرنی نهفته در کودکانی وجود دارد که به مثابه کودکان طبیعی هستند یا حتی ممکن است درخشش خاصی از هوش و خرد یا عملکرد زودرس نشان دهند. این بیماری در شکنندگی “موفقیت” خودش را نشان می دهد. فشار و استرس در مراحل بعدی رشد می‌تواند منجر به این بیماری شود.

ج) دفاع خود کاذب
استفاده از دفاع‌ها بخصوص دفاع خود کاذب موفق، بسیاری از کودکان را قادر می‌سازد تا به ظاهر خوب باشند ولی بالاخره وجود یک عدم موفقیت، حقیقتِ غیاب خود واقعی در صحنه را فاش می‌کند.

د) شخصیت اسکیزوئید
به طور کلی، اختلال شخصیت در این مرحله به گونه‌ای ایجاد می‌شود که یک عنصر اسکیزوئیدی در شخصیت پنهان شده باشد که در غیر اینصورت فرد سالم تلقی می شود. عنصر‌های وخیم اسکیزوئیدی که بتوانند در الگوی اختلال اسکیزوئیدیِ پذیرفته شده در فرهنگ محلی پنهان شوند، می توانند به خوبی اجتماعی شوند.
این درجات و انواع نقص‌های شخصیتی می‌تواند در بررسی‌های موارد بالینی به طور فردی، به انواع و درجه‌های مختلف شکستِ نگهداری (holding)، رسیدگی (handling) و ارائه ابژه (object-presenting) در مراحل اولیه رشدی مرتبط باشد. این امر برای انکار وجود عوامل وراثتی در نقص‌های شخصیتی نیست، بلکه به منظور تکمیل آنها در جنبه‌های مهم است.

رشد ایگو با جریان‌های مختلفی مشخص می‌شود:
1) جریان اصلی در فرآیند بلوغ می‌تواند در معانی مختلف واژه یکپارچگی جمع شود. یکپارچگی در زمان به آنچه یکپارچگی در فضا خوانده می‌شود، اضافه می‌شود.
2) ایگو بر مبنای ایگوی بدنی ساخته می شود، اما تنها زمانی خوب پیش می‌رود که شخص کودک شروع به برقرار کردن ارتباط با بدن و کارکردهای بدنی، و با پوست به عنوان غشای محدود کننده کند. من اصطلاح شخصیت سازی (personalization) را برای توصیف این فرآیند به کار برده‌ام، زیرا به نظر می‌رسد اصطلاح شخصیت زدایی (depersonalization)، در اساس به معنای فقدان پیوند محکم بین ایگو و بدن ازجمله سائق های اید و ارضاهای آن می‌باشد. (اصطلاح شخصیت ‌زدایی در خودش معنای پیچیده‌تری را در نوشته‌های روانپزشکی جمع کرده است).
3) ایگو، ارتباط با ابژه را به وجود می‌آورد. با مادرانگی به اندازه کافی خوب در مراحل اولیه رشد، کودک در معرض ارضای غریزی قرار نمی گیرد مگر در مواردی که مشارکت ایگو وجود داشته باشد. از این نظر، بحث در مورد ارضا کردن کودک نیست، بلکه اجازه دادن به او برای یافتن، پذیرش و سازش با ابژه (پستان، بطری، شیر و غیره) است.
وقتی ما سعی در ارزیابی این داریم که سِچِهای (1951) چه کاری انجام داد هنگامی که به بیمار خود در لحظه مناسب سیب داد (واقعی شدنِ نمادین )، این لحظه ی کوتاهی است که آیا بیمار سیب را خورده است یا فقط به آن نگاه کرده است یا آن را گرفته و برای خودش نگاه داشته است. نکته مهم این بود که بیمار توانست ابژه‌ای خلق کند، و سچهای کاری نکرد جز اینکه ابژه را قادر ساخت شکل سیب به خود بگیرد، پس دختر بخشی از دنیای واقعی، یک سیب، را خلق کرده بود.

به نظر می‌رسد بتوان این سه پدیده در رشد ایگو را با سه جنبه از نوزاد و مراقبت کودک مطابقت داد:
یکپارچگی (integration) با نگهداری (holding) انطباق دارد.
شخصیت سازی (personalization) با رسیدگی (handling) انطباق دارد.
ارتباط با ابژه (object relating) با ارائه ابژه (object presenting) انطباق دارد.

این انطباق ها، ما را به در نظر گرفتن دو مسئله در رابطه با ایده یکپارچگی رهنمون می سازد:

1) یکپارچگی از چه چیزی؟
مفید است به عناصر حسی حرکتی اولیه، یا موضوعات مربوط به خودشیفتگی اولیه ای فکر کنیم که یکپارچگی از آنها به وجود می‌آید. این، تمایلی به سمت حس وجود داشتن را ایجاد می کند. برای توصیف این بخش مبهم از فرآیند بلوغ، می‌توان از زبان دیگری استفاده کرد، اما اگر بخواهیم ادعا کنیم که این انسان جدید شروع به بودن کرده و شروع به جمع‌آوری تجربه‌ای کرده است که بتوان آن را شخصی خواند، باید ابتدا وجود جزئیات تخیلی از کارکرد بدنی محض را فرض کرد.
2) یکپارچگی با چه چیزی؟
همه اینها به سمت ایجاد یک خود واحد متمایل است، اما نمی توان بیش از حد تاکید کرد که آنچه در این مرحله بسیار اولیه اتفاق می‌افتد، وابسته به پوشش ایگویی است که توسط مادر از رابطه ی مادر-نوزاد حاصل شده است.
می‌توان گفت که اگر مادر، به اندازه کافی ایگوی کودک را کاور کند (به لحاظ اضطراب‌های غیرقابل تفکر)، انسان جدید را قادر می‌سازد تا شخصیتی براساس الگویی از استمرار تداوم در بودن (going-on-being) بسازد. همه ناکامی‌ها (که می‌توانند اضطرابی غیرقابل تفکر ایجاد کنند)، موجب واکنش نوزاد می‌شود و این واکنش، تداوم در بودن را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اگر واکنشی که مختل کننده ی تداوم در بودن است دائما تکرار شود، الگوی چندپارگیِ بودن (fragmentation of being) ایجاد خواهد شد. نوزادی که الگویش یکی از انواع چندپارگی های مسیرِ پیوسته ی بودن است، یک وظیفه تکاملی دارد که آن تقریبا از آغاز مرحله رشدی در جهت آسیب شناختی روانی قرار دارد. بنابراین ممکن است یک عامل خیلی ابتدایی (در ساعت‌ها یا روزهای اولیه زندگی)، در سبب شناسی بی‌قراری، پرتحرکی، و بی‌توجهی (که بعدا به عنوان ناتوانی در تمرکز شناخته شد)، وجود داشته باشد.
در اینجا بیان این نکته ضروری است که عوامل بیرونی هرچه باشند، این دیدگاه فرد ( فانتزی او) از عوامل بیرونی است که اهمیت دارد. به هر حال درکنار این موضوع، لازم به یاد آوری است که مرحله‌ای وجود دارد قبل از اینکه فرد، غیر-من را پس بزند. در این مرحله بسیار اولیه، هیچ عامل بیرونی وجود ندارد و مادر بخشی از کودک است. در این مرحله، الگوی نوزاد شامل تجربه‌اش از مادر است، همان طور که مادر در واقعیتِ شخصی خودش است.
به نظر می‌رسد نقطه مقابل یکپارچگی، گسستگی (disintegration) باشد. این تا حدی می‌تواند درست باشد. در اصل، نقطه مقابل یکپارچگی، مستلزم واژه ای مثل عدم یکپارچگی (unintegration) است. آرامش برای نوزاد به معنای عدم احساس نیاز به یکپارچگی است، کارکرد حمایتی ایگو مادر برای نوزاد کافی است. درک وضعیت های بدون تحریک کودک، نیاز به فهم بیشتری در این تئوری دارد.

اصطلاح گسستگی یا دیس اینتگریشن، برای توصیف یک دفاع پیچیده استفاده می‌شود، دفاعی که محصول فعالِ بی نظمی در دفاع علیه عدم یکپارچگی (آن اینتگریشن) در غیاب ایگوی حمایتی مادرانه است. به بیان دیگر، دیس اینتگریشن، دفاع در برابر اضطرابی قدیمی یا غیرقابل تفکر است که ناشی از شکست در نگهداری (holding)، در مرحله وابستگی مطلق (absolute dependence) است. بی نظمیِ دیس اینتگریشن، ممکن است به اندازه غیرقابل اطمینان بودن محیط، بد باشد، اما مزیت آن این است که توسط کودک آفریده می‌شود و بنابراین غیرمحیطی است، و در محدوده همه توانی کودک است. از نظر روانکاوی این قابل تحلیل است، در حالی که اضطراب‌های غیرقابل تفکر این گونه نیستند.
یکپارچگی، با کارکرد نگهداری محیط ارتباط تنگاتنگی دارد. دستاورد یکپارچگی، تشکیل یک واحد است. ابتدا “من” پدید می‌آید که مشتمل است بر اینکه: “هرچیز دیگری، غیر از من است”. بعد این می آید: “من هستم، من وجود دارم، من تجربه‌ها را جمع‌آوری می‌کنم و خویش را غنی می‌سازم و با غیر-من (دنیای حقیقی از واقعیت مشترک) تعامل درون فکنانه و برون فکنانه برقرار می‌کنم”. سپس: “وجود من توسط کسی دیده و فهمیده می شود.” اضافه می‌شود، و حتی بیشتر، می‌توان اضافه کرد: “من شواهدی که برای به رسمیت شناخته شدن هستی ام نیاز دارم را در اختیار می گیرم (همانطور که چهره در آینه دیده می‌شود)”.
در شرایط مطلوب، پوست بدن، مرزی برای من و غیر-من می‌شود. به عبارتی دیگر، روان در تن زندگی کرده و زندگی روان- تنی فرد آغاز می‌شود.
استقرار حالتی از “من هستم”، همراه با دستیابی انسجام یا نیروی درونی روان – تنی، وضعیتی را شکل می‌دهد که با اضطراب خاصی همراه است و آزار و اذیت از آن انتظار می‌رود. این واکنش آزار و اذیت، بخش ذاتیِ ایده پس زدن “غیر-من”  است، که با محدودیت واحدِ خود در بدن، با پوست به عنوان پوششی محدود کننده همراه است.
در انواعی از بیماری‌های روان- تنی، به لحاظ نشانه شناسی، سماجتی بر تعامل روان و تن وجود دارد. این امر به عنوان دفاعی در برابر تهدید از دست دادن پیوند روان–تنی یا در برابر شکلی از شخصیت زدایی حفظ می‌شود.
رسیدگی (handling)، توصیف کننده ی تدارکاتِ محیطی ای است که با ایجاد مشارکت روان–تنی مطابقتی نسبی دارد. در غیاب رسیدگی فعالانه و سازگار به اندازه کافی خوب، وظیفه مشارکت از درون احتمالا سخت می شود، در واقع ممکن است ثابت شود که ایجاد مشارکت رابطه بین روان و تن در اینگونه رشد، ممکن نیست به درستی برقرار شود.
پیدایش ارتباط با ابژه پیچیده است. آن رابطه نمی‌تواند اتفاق بیفتد مگر در شرایط محیطی ای که ارائه ابژه به گونه‌ای انجام شود که کودک ابژه را خلق کند. این الگو بدین ترتیب است: کودک انتظار مبهمی را که منشا آن در یک نیاز فرموله نشده است، به وجود می‌آورد. مادر سازگار، یک ابژه یا ترفندی ایجاد می کند که نیازهای کودک را برآورده کند. بنابراین کودک شروع به نیاز به همان چیزی می کند که مادر ارائه می‌دهد. به این ترتیب، کودک احساس اطمینان می‌کند که قادر به خلق ابژه‌ها و دنیای واقعی است. مادر یک زمان کوتاهی به کودک می‌دهد که در آن، همه توانی موضوع تجربه اش شود. باید تاکید شود که منظور من در اشاره به پیدایش ارتباط با ابژه، ارضاء اید و ناکامی آن نیست. من به پیش شرط‌های درونی و بیرونی کودک اشاره می کنم. شرایطی که در آن از تغذیه ارضاکننده ی پستان مادر (یا واکنش به ناکامی و محرومیت از آن )، تجربه ی ایگو حاصل می شود.

خلاصه و جمع بندی
هدف من بیان کردن مهم‌ترین بخش مفهوم پیدایش ایگو است. من از مفهوم یکپارچگی ایگو و جایگاه آن در شروع رشد هیجانی کودک استفاده می کنم. کودکی که تمام مدت از وابستگی مطلق به سمت وابستگی نسبی و به سوی استقلال در حرکت است. من همچنین آغاز ارتباط با ابژه را در چارچوب تجربه و رشد کودک پیدا می‌کنم.
به علاوه ، من سعی می کنم اهمیت محیط واقعی در مراحل اولیه رشد یعنی پیش از جدایی من از غیر-من را ارزیابی کنم. من قدرت ایگوی کودکی که حمایت ایگو را از رفتار سازگارانه واقعی مادر یا از عشق او دریافت می‌کند را با ضعف ایگوی کودکی که در مراحل بسیار ابتدایی رشد در کمبود و نقصان شرایط محیطی قرار دارد، مقایسه می‌کنم.

* کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20210202_185425.jpg
بهمن ۱۴, ۱۳۹۹

نقش آینه ای مادر و خانواده در رشد کودک/ نوشته دونالد وینیکات 1971/ ترجمه ندا جاوید خلیلی/ ویراستار: عادله عزتی

در رشد هیجانی فردی ، چهره مادر پیش سازه آینه می باشد. من میخواهم به جنبه طبیعی این موضوع و همچنین آسیب شناسی روانی آن اشاره کنم.

مقاله “مرحله آینه ای” (1949) ژاک لاکان، مرا بی شک در این خصوص تحت تاثیر قرار داده است. او به استفاده از آینه در شکل گیری ایگو هر فرد اشاره می کند. به هر حال، لاکان به آینه از منظر چهره مادر به گونهای که من میخواهم به آن بپردازم، فکر نمیکند.

من در اینجا فقط به نوزادانی که بینایی دارند اشاره می کنم. کاربرد گسترده تر این ایده برای نوزادانی با بینایی ضعیف یا نابینا، تا زمان بیان موضوع اصلی باید کنار گذاشته شود. توضیح ساده عبارت است از اینکه: در مراحل اولیه رشد هیجانی نوزاد انسان، محیطی که در واقع هنوز از نوزاد توسط خودش جدا نشده است، نقش حیاتی ایفا می کند. به تدریج جدایی “غیر_من” از من اتفاق میافتد که سرعت آن با توجه به نوزاد و محیط متفاوت می باشد. تغییرات عمده، در جدایی کودک از مادری که به عنوان یک جزء محیطی به صورت عینی درک می شود (objectively perceived)، اتفاق می افتد. اگر هیچ فردی به عنوان مادر وجود نداشته باشد، کار رشدی نوزاد بی نهایت پیچیده می شود.

اجازه دهید کارکردهای محیطی را به طور خلاصه بیان کنم. این کارکردها شامل موارد زیر است:

1- دربرگیری Holding

2- رسیدگی Handling

3- ارائه ابژه Object-presenting

یک نوزاد ممکن است صرفا به این تدارکات محیطی پاسخ دهد، اما نتیجه وجود این عوامل در یک کودک بلوغ شخصی حداکثری او است. با توجه به واژه بلوغ در این مرحله من قصد دارم معانی مختلف این واژه از قبیل یکپارچگی، رابطه متقابل روان تنی و ارتباط با ابژه را درآن بگنجانم.

با این پیش فرض، نوزادی به طور رضایت بخش مورد نگهداری و رسیدگی قرار خواهد گرفت که با ابژه ای رو به رو شود که تجربه همه توانی کودک را که حق طبیعی اوست نقض نکند. نتیجه این امر می تواند این باشد که کودک قادر به استفاده از ابژه می شود و احساس میکند که آن ابژه یک ابژه ذهنی (subjective object) و خلق شده توسط کودک است.

همه اینها به آغاز رشد تعلق دارد و پیچیدگی های عظیمی که باعث رشد هیجانی و روانی نوازد و کودک می شود بسیار فراتر اینهاست1.

اکنون، کودک در برخی از مواقع نگاهی به اطراف می اندازد. شاید نوزادی که از سینه شیر میخورد به پستان نگاه نکند. در این حالت نگاه کردن به چهره مادر محتمل تر است (گاف، 1962). کودک آنجا چه میبیند؟ برای رسیدن به این پاسخ، ما باید از تجربیاتمان با بیماران روانکاوی استفاده کنیم که به وقایع خیلی اولیه رشدی برمیگردند و با این حال میتوانند تجاربشان کلامی کنند (زمانی که آنها احساس کنند میتوانند چنین کاری کنند)، بدون اینکه ظرافت آنچه که پیش کلامی، کلامی نشده و غیرقابل کلامی شدن (مگر در شعر) است را دست کم بگیریم.

کودک چه می بیند وقتی که به صورت مادر می نگرد؟ من معتقدم که به طور معمول، آنچه کودک میبیند خودش است، به عبارت دیگر، مادر در حال نگاه کردن به کودک است و آنچه به نظرش میرسد با آنچه میبیند مرتبط است. همه اینها خیلی بدیهی تلقی می شود. من میخواهم این امر که توسط مادرانی که از نوزادان خود به خوبی مراقبت می کنند به خوبی انجام میشود، بدیهی تلقی نگردد. من می توانم دیدگاهم را با ارجاع مستقیم به مورد نوزادی که مادرش خلق و خوی خودش را یا بدتر ازآن، خشکی دفاع هایش را به کودک منعکس می کند، بیان کنم. در چنین موردی نوزاد چه می بیند؟

البته در موارد نادری که مادر نمی تواند هیچ پاسخی به کودک بدهد نمی توانیم چیزی بگوییم. با این حال، کودکان زیادی هستند که تجربه طولانی از پس نگرفتنِ آنچه میدهند را دارند. آنها نگاه میکنند و خودشان را نمیبینند. این حالت نتایجی را در پی دارد. نخست، ظرفیت خلاقیت کودک شروع به تضعیف شدن میکند و آنها به طرق مختلف دنبال راه های دیگری برای بازگرداندن چیزی از خودشان از سمت محیط هستند. آنها ممکن است با روش های دیگر موفق به این کار بشوند و نوزادان نابینا نیاز دارند بتوانند انعکاس خودشان را از طریق حس های دیگر به غیر از حس بینایی بدست آورند. در واقع، مادری که صورتش ثابت است ممکن است بتواند به روش های دیگری پاسخ دهد. اکثر مادران می توانند در زمانی که کودک مشکلی دارد یا پرخاشگر می شود و به ویژه هنگامی که بیمار است، به او پاسخ دهند. دوم ، کودک به این عقیده می رسد که زمانی نگاه می کند، آنچه که می بیند چهره مادر است. چهره مادر دیگر آینه نیست. بنابراین ادراک حسی جای تصور را می گیرد، ادراک حسی جای چیزی را میگیرد که میتواند آغاز مبادله مهمی با دنیا باشد، فرآیندی دو طرفه که غنی سازی خود با کشف معنای چیزهای دیده شده در دنیا جایگزین می شود [کودک به جای غنی ساختن تجربه خویش، درگیر پیدا کردن معنای چیزهایی که می بیند می شود].

طبیعتا، در این طرح مراحل میانه ای نیز وجود دارد. برخی از نوزادان امید خود را کاملا از دست نمی دهند و ابژه را با دقت نگاه می کنند و هرکاری را که ممکن است انجام می دهند تا در ابژه معنایی که باید ببینند را بیابند فقط اگر چنین معنایی قابل حس کردن باشد. بعضی از نوزادان که با این قصور نسبی مادرانه رو به رو می شوند، دقیقا همانطور که ما آب و هوا را رصد میکنیم، با نگاه کردن به چهره متغیر مادر، برای پیش بینی خلق و خوی مادر تلاش می کنند. کودک به سرعت یاد می گیرد که پیش بینی کند: ” الان می توانم خلق مادر را فراموش کنم و خودانگیخته باشم، اما هر زمان چهره مادر ثابت شود یا خلقش چیره گردد، نیازهای شخصی خودم را باید کنار بگذارم در غیر این صورت خود مرکزی ام ممکن است مورد توهین واقع شود.”

در اینجا لازم است به کاکرد آسیب شناسی این موضوع بپردازم. قابل پیش بینی است که در این حالت کودک دچار شک و تردید بوده و ظرفیت کودک برای اجازه دادن به وقایع محدود می شود. این تهدیدی از آشفتگی را به همراه می آورد و کودک به شکلی دفاعی یا عقب نشینی می کند، یا اینکه تنها به منظور ادراک حسی، نگاه می کند. کودکی که اینگونه با او رفتار شده باشد، با سردرگمی در مورد آینه ها و آنچه آینه به او باید ارائه دهد، پرورش خواهد یافت. در صورتیکه چهره مادر بدون واکنش باشد، آینه چیزی می شود که باید به آن نگاه کرد اما نباید درون آن را نگریست.

برای بازگشت به روند طبیعی رشد، زمانی که یک دختر معمولی به دقت صورتش را در آینه بررسی می کند، او به خود اطمینان می دهد که تصویر مادر آنجاست و مادر می تواند او را ببیند و مادر رابطه نزدیک و هماهنگی با او دارد. شواهدی وجود دارد که هنگامی که دختران و پسران در مرحله خودشیفتگی ثانویه دنبال فرد زیبایی می گردند که عاشقش شوند، پیش از این شک و تردید در مورد عشق و توجه ادامه دار مادرشان در آنها رخنه کرده است. بنابراین مردی که عاشق “زیبایی” می شود کاملا متفاوت از مردی است که عاشق دختری می شود و احساس می کند او زیباست و می تواند آنچه او را زیبا کرده است را ببیند.

من سعی نخواهم کرد تا ایده خودم را تحمیل کنم، اما در عوض چند مثال خواهم آورد تا ایده ای که ارائه میدهم توسط خواننده قابل استفاده باشد.

نمونه اول

ابتدا به خانمی اشاره خواهم کرد که یکی از آشنایان من است، او ازدواج کرده و سه فرزند پسر را به خوبی بزرگ کرده است. او همچنین همسر حمایتگری برای شوهرش بود که کار خلاقانه و مهمی داشت. در پشت صحنه، این خانم همیشه نزدیک به افسردگی بود. هر روز صبح با حالتی از ناامیدی از خواب بیدار می شد که زندگی زناشویی اش را به طور جدی مختل می کرد و او هیچ کاری در این خصوص نمی توانست انجام دهد. او افسردگی فلج کننده اش را هر روز درآخرین لحظات برخاستن و بیدار شدن از خواب و شستن خودش و لباس پوشیدنش حل می کرد، او می توانست “صورتش را بپوشاند”. حالا او احساس نوتوانی می کرد و می توانست با دنیا رو به رو شود و مسئولیت های خانواده اش را به عهده بگیرد. این فرد فوق العاده باهوش و مسئول، سرانجام به این بداقبالی با ایجاد یک حالتی از افسردگی مزمن که درنهایت به یک اختلال جسمی مزمن و فلج کننده تبدیل شد، واکنش نشان داد.

در اینجا یک الگوی تکراری وجود دارد، که به راحتی با تجربه بالینی یا اجتماعی هر کسی مطابقت می کند. آنچه در این کیس مشاهده کردیم، صرفا اغراق آمیزکردن آنچه که طبیعی است بود. اغراق، کار آینه را برای جلب توجه و تایید می کند. این خانم مجبور بود مادر خودش باشد. شاید اگر او دختری داشت، خیالش راحت می شد. ولی شاید دخترش از اینکه وظیفه داشت تا تردید مادر خود را نسبت به اینکه دید مادرش به او چیست اصلاح کند، رنج می برد.

خواننده ممکن است در این لحظه به یاد فرانسیس بیکن بیافتد. من در اینجا به بیکنی اشاره نمی کنم که گفت: “چهره زیبا یک ستایش خاموش است” و “این بهترین بخش از زیبایی است، که یک تصویر نمی تواند آن را بیان کند”، بلکه در اینجا به بیکن به عنوان هنرمند خشمگین، ماهر و چالش برانگیز زمانه مان اشاره می کنم که نقاشی صورت انسان را به طور قابل ملاحظه ای تحریف می کند. از دیدگاه این فصل، فرانسیس بیکن امروزی، خود را در چهره مادرش می بیند اما با کمی پیچ و تاب در او یا مادرش که هم ما و هم خودش را دیوانه می کند. من چیزی در مورد زندگی شخصی این هنرمند نمی دانم و او را به این خاطر وارد بحث کردم که او روشش را به هر بحث امروزی درباره چهره و خود(self) تحمیل می کند. چهره های نقاشی شده بیکن به نظرم از تصویر واقعی آن ها فاصله زیادی دارند؛ وقتی به چهره هایی که او کشیده است نگاه می کنم، به نظرم می رسد که او به طرز دردناکی در تقلای دیده شدن است که پایه و اساسی برای نگاه خلاقانه است.

من متوجه شدم با مسلم فرض کردن یک فرآیند تاریخچه ای (در هر فرد) که به دیده شدن وابسته است، ادراک حسی (perception) را به تصور (apperception) پیوند زده ام:

وقتی نگاه می کنم یعنی دیده شده ام، پس من وجود دارم.

اکنون می توانم از پس نگاه کردن و دیدن برآیم.

حالا من خلاقانه نگاه می کنم و آنچه را که تصور می کنم ادراک نیز می کنم.

در حقیقت، من مراقبم که چیزی را که نباید دیده شود نبینم (مگر اینکه خسته شوم).

نمونه دوم

بیماری گزارش می دهد: ” من دیشب به کافی شاپی رفتم و در آنجا دیدن شخصیت های مختلف مرا مجذوب کرد”. او برخی از این شخصیت ها را توصیف کرد . در حال حاضر این بیمار ظاهر چشمگیر وجذابی دارد و اگر او قادر به استفاده خودش بود ، می توانست عضو اصلی در هر گروهی باشد. من پرسیدم: ” کسی به تو نگاه کرد؟”، او می توانست تصور کند که توجه افرادی را به خود جلب کرده، اما او با خودش مردی را به عنوان دوستش به آنجا برده بود بنابراین می توانست احساس کند که به خاطر آن مرد بود که مردم به او آن طور نگاه می کردند.

از اینجا به بعد من و این بیمار با هم توانستیم یک بررسی مقدماتی در خصوص دوران کودکی و تاریخچه اولیه بیمار از نظر دیده شدن به گونه ای که او احساس کند وجود دارد انجام دهیم. در واقع بیمار در این مورد تجربه اسفناکی داشته است.

پس از آن، این موضوع در انواع موضوعات دیگر گم شد، اما به نوعی تمام تحلیل این بیمار در هر لحظه از زمان، حول و حوش موضوع دیده شدن آنچه که واقعا بود، می چرخید؛ و اکثر مواقع، دیده شدن حقیقی، به شکل ظریفی، اصلی ترین موضوع در درمان او بود.

این بیمار مانند کسی که نقاشی و هنرهای بصری را مورد قضاوت قرار می دهد، به شدت روی زیبایی حساس بود. و هرگونه کمبود زیبایی، شخصیت او را دچار عدم یکپارچگی می کرد، به طوریکه او کمبود زیبایی را با احساس زشت و وحشتناک بودن خودش مرتبط می دانست. (عدم یکپارچگی یا شخصیت زدایی)

نمونه سوم

من یک مورد پژوهشی دارم. خانمی که دوره روانکاوی خیلی طولانی مدت داشته است. این بیمار در اواخر زندگی به احساس واقعی بودن رسید. فرد منفی باف ممکن است بگوید: چه فایده؟ اما خود بیمار احساس می کند ارزشش را داشته است، و من خودم چیزهای زیادی از آنچه در مورد پدیده های اولیه می دانم را از طریق او آموخته ام.

این تحلیل یک واپس روی عمیق و جدی به سمت وابستگی نوزادی را شامل شد. تاریخچه محیطی او از بسیاری جهات به شدت آشفته بود، اما من در اینجا به بررسی تاثیر افسردگی مادرش بر او می پردازم. این موضوع بارها و بارها مورد بررسی قرار گرفت، و من به عنوان یک روانکاو مجبور شدم به شکلی جایگزینِ این مادر شوم تا بیمار بتواند به عنوان یک فرد شروع به کار کند2.

همین الان که نزدیک پایان کارم با او هستم، بیمار پرتره ای از پرستارش را برایم ارسال کرده است. من از قبل پرتره مادرش را داشتم و با خشکی دفاع های مادرش آشنایی زیادی دارم. در طول تحلیل مشخص شد که این مادر (طبق گفته بیمار) پرستار افسرده ای را انتخاب کرده بود تا برای او کار کند به طوری که بتواند از فقدان کامل ارتباط با بچه ها جلوگیری کند. یک پرستار سرزنده به طور خودکار می تواند فرزندان را از یک مادر افسرده بدزدد.

این بیمار دچار فقدان اشتیاق به چهره است. اشتیاقی که در بسیاری از زنان وجود دارد. او مطمئنا هیچ مرحله ای از نوجوانی از خودآزمایی را در آینه نداشته است و اکنون او فقط به آینه نگاه می کند تا به خودش یادآوری کند که “شبیه یک عجوزه پیر” است (به گفته خود بیمار).

همین هفته این بیمار تصویری از چهره من را بر روی جلد کتابی پیدا کرد. و برایم نوشت که او به نسخه بزرگتری از عکس احتیاج دارد تا بتواند خطوط و تمام ویژگی های این “منظره باستانی” را ببیند. من تصویر را فرستادم (او دور از من زندگی می کند و در حال حاضر گاهی اوقات او را میبینم) و در همان موقع به او تفسیری بر مبنای آنچه که می خواهم در این فصل بگویم ارائه دادم.

این بیمار فکر می کرد که او صرفا در حال دستیابی به پرتره مردی بود که کارهای زیادی برای او انجام داده است (و من انجام می دهم). اما آنچه که او احتیاج داشت تا به او گفته شود این بود که خطوط چهره من برخی ویژگی هایی را داشت که برای او یادآور خشکی چهره مادر و پرستارش بود.

من مطمئنم که دانستن این نکته در مورد چهره و تفسیر کردن جستجوی بیمار برای چهره ای که می توانست خودش را در او ببیند مهم بود و اینکه همزمان متوجه شوم که خطوط چهره من در تصویر، خشکی مادرش را برای او دوباره زنده کرده است.

در حقیقت این بیمار چهره کاملا خوبی داشت و زمانی که نسبت به چهره اش حس خوبی داشت، یک فرد فوق العاده دلسوز و همدرد می شد. او می تواند برای مدت محدودی به خودش اجازه دهد تا درگیر امور دیگران و مشکلاتشان باشد. چقدر معمولا این ویژگی مردم را فریب داده است که فکر کنند او فردی است که می توان به او تکیه کرد! واقعیت این است که لحظه ای که بیمارم احساس می کند مخصوصا در افسردگی فردی خودش درگیر شده است، به طور خودکار کناره می گیرد و در رختخواب با یک بطری آب گرم حلقه میزند و از روح خودش مراقبت می کند. فقط در اینجاست که او آسیب پذیر می شود.

نمونه چهارم

بعد از نوشتن همه اینها ، بیماری در ساعت تحلیل مطالبی را بیان کرد که ممکن است مبنای این چیزی باشد که می نویسم. این خانم با مرحله استقرار خودش به عنوان یک فرد درگیر بود. در طی این ساعت خاص، او به جمله ای اشاره کرد و گفت”آینه، آینه روی دیوار و غیره. سپس او گفت: “آیا ترسناک نیست که کودک به آینه نگاه کند و چیزی در آن نبیند!”

بقیه مطالب مربوط به محیطی بود که زمانی که او کودک بود توسط مادرش ایجاد شده بود، تصویر مادری که به جای اینکه به طور فعالانه در رابطه مثبت با کودک مشغول باشد، در حال صحبت کردن با فرد دیگری است. مفهوم در اینجا این بود که کودک به مادر نگاه می کند و می بیند که او با فرد دیگری مشغول صحبت است. سپس بیمار توضیح داد که علاقه به نقاشی های فرانسیس بیکن علاقه دارد و شک داشت که آیا به من کتابی درباره این هنرمند قرض بدهد یا نه. او به جزئیاتی در کتاب اشاره کرد. فرانسیس بیکن می گوید که “دوست دارد روی نقاشی هایش شیشه باشد تا وقتی مردم به تصویر نگاه می کنند آنچه که می بینند تنها یک نقاشی نباشد در واقع بتوانند خودشان را هم ببینند”.

بعد از این، بیمار درباره “استادیومی از آینه” صحبت کرد به این خاطر که او از کار لاکان آگاه بود، اما او قادر نبود با پیوندی که من بین آینه و چهره مادر برقرار می کنم، ارتباط برقرار کند. این وظیفه من نبود که این پیوند را برای بیمارم در این جلسه پیدا کنم زیرا این بیمار اساسا در مرحله کشف چیزها برای خودش بود، تفسیر زودرس در چنین شرایطی خلاقیت بیمار را از بین می برد و این به فرایند بلوغ آسیب می زند. این موضوع در تحلیل این بیمار اهمیت خود را حفظ می کند، هرچند به صورت مبدل در موارد دیگر ظاهر شود.

این نگاه اجمالی، به ما کمک می کند بفهمیم که چگونه نگاه نوزاد و کودک به مادر، و متعاقب آن نگاه به آینه، با شکلی از نگاه به تحلیل و موضوعات وابسته به رواندرمانی مرتبط می شود. روان درمانی تعبیر و تفسیرهای مناسب وهوشمندانه نیست، بلکه به طور کلی یک فرآیند طولانی مدت است از بازگرداندن آنچه بیمار با خود به این جلسات می آورد. این یک مشتق پیچیده از چهره ای است که آنچه در آنجا دیده می شود را منعکس می کند. من دوست دارم کارم را اینگونه ببینم، و فکر کنم که اگر این را به قدر کافی خوب انجام دهم، بیمار خودش را پیدا خواهد کرد و قادر خواهد بود که وجود داشته باشد و احساس واقعی بودن کند. احساس واقعی بودن چیزی بیشتر از موجود بودن است؛ و آن پیدا کردن راهی به سوی وجود داشتن به عنوان خود و برقراری ارتباط با ابژه ها به عنوان یک فرد، و داشتن خودی است که بتواند برای آرامش به آن عقب نشینی کند. اما من نمی خواهم این تصور را ایجاد کنم که من فکر می کنم منعکس کردن آنچه بیمار به همراه خود می آورد، کار آسانی است. این کار آسان نیست و از لحاظ هیجانی و عاطفی خسته کننده است. اما ما به پاداش خود می رسیم. حتی اگر بیماران بهبود پیدا نکنند، آنها از ما به خاطر دیدن شان همان طور که هستند سپاسگزار خواهند بود و این رضایت و خرسندی عمیقی را برای ما می آورد.

اهمیت نقش مادر در انعکاس “خود” کودک به او در بحث کودک وخانواده ادامه میابد. به طور طبیعی، همان طور که کودک رشد می کند، فرایندهای بلوغ پیچیده تر می شود و هویت ها زیاد می شوند، کودک به انعکاس خود از چهره مادر و پدر و دیگرانی که روابط والدینی یا خواهر و برادری دارند کمتر و کمتر وابسته می شود (وینیکات ، a1960). با این وجود ، هنگامی خانواده سالم است، و مراقبت مستمر برای یک بازه زمانی وجود دارد، هر کودکی از اینکه بتواند خودش را در نگرش اعضا خانواده یا در نگرش خانواده به عنوان یک کل ببینید، سود می برد. ما می توانیم آینه های واقعی موجود در خانه و فرصت هایی که کودک بدست می آورد تا والدین و دیگران و خود را در آنها ببیند را شامل تمام این ها بکنیم . با این حال باید درک شود که آینه واقعی عمدتا به معنای مجازی آن دارای اهمیت است.

این می تواند یکی از راه های بیان سهمی باشد که یک خانواده می تواند در رشد شخصیت و غنی سازی هر یک از اعضای خودش داشته باشد.

*کپی تنها با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.


20201205_130537-1.png
آذر ۱۵, ۱۳۹۹

رشد هیجانی اولیه/ نوشته: دونالد وودز وینیکات ۱۹۴۵ / مترجم: فاطمه حبیبی/ ویراستار: عادله عزتی

در ابتدا باید درباره موضوعی که برای بحث انتخاب کرده ام شفاف باشم که موضوع بسیار گسترده ایست. تمام کاری که من میتوانم انجام دهم یک شرح مقدماتی شخصی است، چیزی مشابه نوشتن فصل مقدمه ی کتاب.
قصد ندارم در ابتدای بحثم تاریخچه ای ارائه دهم تا چگونگی رشد این ایده در ذهنم را از درون تئوری های دیگران نشان دهد، چرا که ذهن من اینگونه کار نمی کند. چیزی که اتفاق افتاده جمع کردن داده ها از اینجا و آنجا، ته نشینی تجارب بالینی از درون تئوری های خودم است. شاید این شیوه به خوبی سایر شیوه ها باشد.
مسئله ای که درباره رشد هیجانی اولیه وجود دارد این است که به خوبی آن را نمی شناسیم و شاید نقد درستی باشد که این بحث باید پنج یا ده سال به تعویق بیفتد. از سوی دیگر حقیقت این است که این بدفهمی ها به طور ثابت در نشست های علمی جامعه روانکاوی تکرار می شود و شاید همین حالا بشود آنقدری بدانیم که از برخی بدفهمی ها جلوگیری کند.
من با توجه به علاقه اصلی ام که کار با کودک و نوزاد است، تصمیم گرفتم که باید در روانکاوی بر روی سایکوز مطالعه کنم. حدود دو جین بیمار بزرگسال سایکوتیک داشته ام و نصف آنها نسبتا به طور گسترده روانکاوی شده اند. این اتفاق طی دوران جنگ جهانی دوم افتاد و من می توانم بگویم به ندرت متوجه حملات می شدم، چرا که تمام وقت درگیر آنالیز بیمارانی بودم که به طرز دیوانه کننده ای نسبت به بمب ها، زلزله و سیل بی اعتنا هستند.
در نتیجه ی این کار، فرصتی عالی برای برقراری ارتباط و تنظیم تئوری های فعلی داشتم، و شاید این مقاله بتواند شروع خوبی به حساب آید.

I
در ابتدا باید مسیر را مشخص کنم. اجازه دهید ابتدا انواع مختلف روانکاوی را شرح دهم. می شود روانکاوی را با یک بیمار مناسب انجام داد که تقریبا منحصر می شود به روابط شخصی آن فرد با دیگران همراه با فانتزی های هشیار و ناهشیاری که این روابط را غنی تر و پیچیده تر می کند. این شکل اصلی روانکاوی است. طی دو دهه گذشته به ما نشان داده شده که چگونه توجه مان به فانتزی را گسترش دهیم و تا چه میزان فانتزی خود بیمار درباره ی سازمان درونی اش و ریشه ی آن در تجارب غریزی اهمیت دارد. به علاوه می دانیم در موارد مشخص، این فانتزی های بیمار درباره سازمان درونی اش است که اهمیت حیاتی دارد، در نتیجه، تحلیل افسردگی و دفاعهای فرد در برابر آن نمی تواند به تنهایی به روابط بیمار با آدم های واقعی و فانتزی هایش درباره آن ها مربوط دانسته شود. این تاکید جدید بر فانتزی های بیمار درباره ی خودش، حوزه ی گسترده ی آنالیز هیپوکندریا را آغاز کرد که در آن فانتزی بیمار درباره دنیای درونی خودش شامل فانتزی ای می شود که درون بدن او جای گرفته است. در روانکاوی ما توانستیم تغییراتی کیفی در دنیای درونی بیمار نسبت به تجارب غریزی اش ایجاد کنیم. کیفیت این تجارب غریزی به عنوان خوب و بد در نظر گرفته می شود.

این روند پیشرفت طبیعی روانکاوی بود که شامل درک جدیدی است ولی تکنیک جدیدی ندارد. این امر به سرعت منجر به مطالعه و تحلیل روابط اولیه تر شد و این مسئله ایست که می خواهم در این مقاله به آن ها بپردازم. وجود روابطی حتی اولیه تر با ابژه هرگز مورد تردید نبوده است.
من گفته ام هیچ تغییری در تکنیک فروید برای گسترش روانکاوی برای کار با افسردگی و هیپوکندریا لازم نیست. طبق تجربه من، همین تکنیک می تواند ما را به سمت عناصر ابتدایی تر سوق دهد، البته به شرطی که تغییرات وضعیت انتقال که ذاتی این کار است را در نظر بگیریم.
منظور من از این گفته آن است که بیماری که نیاز به تحلیل دوسوگرایی در روابط واقعی اش دارد، نسبت به یک بیمار افسرده فانتزی متفاوتی از روانکاو و کار او دارد. در مورد اول بیمار تصور می کند کار روانکاو از روی عشق است و نفرت باید به چیزهای نفرت انگیز منحرف شود. بیمار افسرده از روانکاو خود این درک را دارد که کار روانکاو تا حدی تلاش برای مقابله با افسردگی خودش (خود روانکاو) است، یا باید بگویم بخاطر احساس گناه و اندوه ناشی از عناصر مخرب در عشق خودش (خود روانکاو) است. برای پیشرفت بیشتر در این راستا، بیماری که با توجه به روابط ابژه بدوی و predepressive درخواست کمک می کند، نیاز دارد روانکاوش بتواند عشق و نفرت همزمان و جابجا نشده به بیمارش را ببیند. در این موارد، پایان جلسه، پایان روانکاوی، قوانین و مقررات، این ها همه به عنوان بیانات مهم نفرت برداشت می شوند، همانگونه که تفسیرهای خوب، بیانات عشق و نمادی از مراقبت و غذای خوب هستند. این موضوع می تواند به صورت گسترده و مفید توسعه یابد.
II
قبل از اینکه مستقیما به رشد هیجانی اولیه بپردازم، باید این نکته را نیز روشن کنم که تحلیل این روابط اولیه تنها به عنوان بسطی از تحلیل افسردگی می تواند انجام شود. مسلم است که این نوع روابط اولیه زمانی که در کودکان و بزرگسالان ظاهر می شود، در راستای واپس روی در درک کلاسیک به عنوان فرار از مشکلات ناشی از مراحل بعدی رشد است. برای یک دانشجوی روانکاوی لازم است ابتدا کار کردن با دوسوگرایی در روابط خارج از درمان و سرکوب ساده را فرابگیرد و سپس توانایی خود را در تحلیل فانتزی های بیمار درباره درون و بیرون شخصیت خود گسترش دهد و به طیف کامل دفاع های بیمار در برابر افسردگی، از جمله منشا عناصر آزاردهنده بپردازد. این موارد اخیر را مطمئنا روانکاو در هر نوع تحلیلی می تواند پیدا کند اما پرداختن به آنها تا زمانی که کاملا توانایی تحلیل دوسوگرایی را نداشته باشد، بی فایده یا مضر خواهد بود. حداقل می توان گفت تحلیل روابط اولیه pre-depressive تا زمانیکه تحلیلگر آمادگی کامل برای کار با وضعیت افسرده وار (depressive position) را نداشته باشد، بی فایده و حتی خطرناک است، چرا که هنگامی که بیمار پیشرفت می کند دفاع های علیه افسردگی ظاهر می شوند.
III
من اظهارات مقدماتی بیشتری برای گفتن دارم. به نظر میرسد که در حدود سن پنج تا شش ماهگی تغییری در نوزادان رخ می دهد که می توانیم آن را به رشد هیجانی نوع انسان ربط دهیم. آنا فروید نکته ویژه ای را در این مورد بیان می کند؛ از نظر او نوزاد کوچک، بیشتر به جنبه های خاص مراقبت توجه دارد تا به یک فرد خاص مراقبت کننده. بالبی اخیرا اظهار داشته است که نوزادان قبل از شش ماهگی فردیت ندارند، بنابراین جدایی از مادرانشان به آن شکلی که بعد از شش ماهگی تجربه می شود، روی آنها اثر نمی گذارد. من خودم قبلا اظهار داشتم که نوزادان در شش ماهگی به مرحله ای از رشد می رسند. در حالیکه بسیاری نوزادان پنج ماهه یک شیی را می گیرند و به دهان می برند، تقریبا به طور معمول از شش ماهگی شروع به انداختن عامدانه شی و دنبال کردن آن به عنوان بخشی از بازی خود می کنند.
در مشخص کردن پنج تا شش ماه لازم نیست سعی کنیم خیلی دقیق باشیم. اگر در یک مورد خاص، کودک در سه یا حتی دوماه یا حتی کمتر به این مرحله از رشد برسد، مشکلی وجود ندارد.
به نظر من مرحله ای که ما توصیف کردیم ، مرحله بسیار مهمی است. این مرحله تا حدودی یک رشد جسمی است، زیرا کودک در پنج ماهگی مهارت لازم برای گرفتن یک شیی را می یابد و به زودی می تواند آن را به دهان ببرد. پیش از این قادر به انجام این کار نبود. (البته ممکن است خواست آن وجود داشته باشد. هیچ توازی دقیقی بین خواستن و مهارت وجود ندارد، و می دانیم بسیاری از پیشرفت های بدنی مانند توانایی راه رفتن، غالبا نگه داشته میشوند تا زمانیکه رشد هیجانی دستاورد بدنی را آزاد کند. هر چیز که جنبه جسمی داشته باشد، جنبه هیجانی نیز دارد). می توانیم بگوییم کودک در این مرحله در بازی خود قادر به نشان دادن این مساله است که از وجود یک “درون” آگاه است و چیزهایی از “بیرون” می آید. او نشان می دهد که می داند با آنچه درونش هست غنی شده است (از نظر جسمی و روانی). علاوه بر این، او نشان می دهد که می تواند از شر چیزی که آنچه از آن می خواسته دریافت کرده، خلاص شود. همه اینها نشان دهنده ی یک پیشرفت چشمگیر است. در ابتدا فقط گاه به گاه به این توانایی می رسد و هر جزییاتی از این پیشرفت به دلیل واپس روی در اثر اضطراب از بین می رود.
نتیجه این امر آن است که اکنون کودک فرض می کند مادرش نیز درونی دارد، که ممکن است غنی یا فقیر، خوب یا بد، منظم یا بهم ریخته باشد. بنابراین کودک شروع به نگرانی (concern) درباره مادر و سلامت عقل و روان او می کند. در مورد بسیاری از نوزادان، در شش ماهگی رابطه ای شبیه به رابطه ی دو فرد کامل وجود دارد. اکنون وقتی یک موجود انسانی احساس می کند که یک شخص است و در ارتباط با دیگران است، مسیری طولانی از رشد اولیه را طی کرده است.
وظیفه ما بررسی این است که قبل از این مرحله در احساسات و شخصیت کودک چه می گذرد.
این سوال نیز وجود دارد که اتفاقات مهم از چه زمانی رخ می دهند؟ به عنوان مثال آیا باید دوره پیش از تولد در نظر گرفته شود؟ و اگر چنین است در چه سنی پس از لقاح مسایل روانشناختی به میان می آیند؟ پاسخ من این است که همانطور که مرحله مهمی در حدود پنج تا شش ماهگی وجود دارد، مرحله مهمی نیز در زمان تولد وجود دارد. دلیل من برای گفتن این مطلب، تفاوت بسیار مهمی است که بین نوزاد نارس و نوزاد بیش رس(post-mature) وجود دارد. تصور میکنم در پایان نه ماه حاملگی، کودک برای رشد هیجانی آماده است و اگر نوزاد بیش رس باشد، درون رحم به این آمادگی رسیده است و باید احساسات او را در قبل و حین تولد در نظر گرفت. از طرف دیگر یک نوزاد نارس از هنگام تولد تا زمانی که باید به دنیا می آمده چیز زیادی تجربه نمی کند. این تفاوت مبنایی برای بحث است.
سوال دیگر این است: از نظر روانشناختی، آیا چیزی قبل از پنج تا شش ماهگی اهمیت دارد؟ می دانم این دیدگاه کاملا صادقانه در بعضی وجود دارد که جواب “خیر” است. می توان به این نگاه پرداخت اما دیدگاه من نیست. هدف اصلی این مقاله ارائه این تز است که رشد هیجانی اولیه نوزاد، قبل از آنکه خودش را (و در نتیجه دیگران را) به عنوان فردی کامل بشناسد، از اهمیت حیاتی برخوردار است: در حقیقت اینجا سرنخ هایی به آسیب شناسی روانی سایکوز وجود دارد.

IV فرآیندهای اولیه (PRIMARY PROCESSES)

سه فرآیند وجود دارد که به نظر من خیلی زود شروع می شود:
(1) یکپارچگی integration
(2) شخصیت یافتن personalization و به دنبال اینها،
(3) درک زمان و مکان و دیگر خصوصیات واقعیت- به طور خلاصه، درک واقعیت realization.

مساله ی مهمی که تمایل به بحث درباره آن داریم، آغاز و علتی داشت که از درون آن شکل گرفت. به عنوان مثال، بسیاری از درمانها بدون اینکه هرگز وارد بحث درباره زمان شوند، به پایان می رسند. اما پسری 9 ساله که عاشق بازی کردن با کودکی دو ساله به نام آنه بود، درباره جنینی که قرار بود به دنیا بیاید چنین سوالی پرسید: “وقتی نوزاد جدید به دنیا بیاید، آیا او قبل از آنه متولد می شود؟” برای این پسر احساس زمان بسیار متزلزل است، همچنین برای یک بیمار سایکوتیک. فرد سایکوتیک نمی تواند هیچ روتینی اتخاذ کند چرا که اگر چنین کاری بخواهد انجام دهد، هیچ تصوری از روز سه شنبه ندارد که آیا روزی از هفته ی گذشته بود یا این هفته و یا هفته ی بعد.
جایگیری (localization) روان فرد در بدن خودش غالبا بدیهی فرض می شود، با این حال یک بیمار سایکوتیک در درمان متوجه شد که به عنوان یک کودک تصور می کرده دوقلویش که در انتهای کالسکه بوده، خودش است. او حتی زمانیکه دوقلویش را از کالسکه برداشتند، تعجب کرده بود که خودش هنوز همان جای قبلی مانده بود. حس او نسبت به خود و غیر-از-خود رشد نکرده بود. بیمار سایکوتیک دیگری کشف کرد که اغلب اوقات در سرش زندگی میکرده، جایی در پشت چشمانش. او فقط می توانست از پشت چشمانش بیرون را ببیند همانگونه که از پنجره به بیرون نگاه می کنیم، بنابراین از آنچه پاهای او انجام می داد آگاهی نداشت و به تبع آن محتمل بود در چاله بیفتد یا تلوتلو بخورد. او “چشمی در پاهایش” نداشت. به نظر نمی رسید شخصیت او در بدنش جایگیری کرده باشد. بدنش برای او مانند یک موتور پیچیده بود که باید با مهارت و توجه آگاهانه آن را می راند. بیمار دیگری در یک جعبه بیست یارد بالاتر از بدنش زندگی می کرد که تنها با یک نخ به بدنش وصل می شد. در تمام این موارد، نمونه هایی از شکست در مراحل اولیه رشد مشاهده می شود و به واسطه آنها می توانیم اهمیت فرآیندهای integration، personalization و realization را یادآوری کنیم.
به لحاظ تئوریک می توان اینگونه فرض کرد که شخصیت در ابتدا غیریکپارچه است. در واقع یک حالت اولیه ای وجود دارد که بعدها در واپس روی به شکل چندپارگی (disintegration) خود را نشان می دهد. من قائل به یک عدم یکپارچگی (unintegration) اولیه هستم.
چندپارگی شخصیت یک وضعیت روانپزشکی شناخته شده است و آسیب شناسی روانی آن بسیار پیچیده است. با این حال بررسی این پدیده در روانکاوی نشان می دهد حالت اولیه ی عدم یکپارچگی (unintegration)، پایه ای برای چندپارگی (disintegration) ایجاد می کند. تاخیر یا شکست در فرآیند یکپارچگی اولیه، فرد را در روند واپس روی یا در نتیجه ی شکست سایر دفاعها مستعد چندپارگی (disintegration) می کند.
در تمامی افراد، فرآیند یکپارچگی بلافاصله از ابتدای زندگی شروع می شود و ما هرگز نمیتوانیم آن را بدیهی فرض کنیم. ما باید آن را در نظر داشته باشیم و شاهد نوسانات آن باشیم.
نمونه ای از پدیده عدم یکپارچگی (unintegration) تجربه ی بسیار متداولی است که بیمار طی جلسه می خواهد همه ی جزییات آخر هفته اش را ارائه دهد و در پایان اگر همه چیز گفته شده باشد احساس رضایت می کند، اگرچه آنالیست احساس می کند هیچ کار تحلیلی انجام نشده است. گاهی لازم است این مساله را اینگونه تفسیر کنیم که بیمار نیاز دارد با تمام اجزا و قطعات خود توسط کسی شناخته شود، توسط درمانگر. شناخته شدن، معنی احساس یکپارچه بودن می دهد، حداقل درون کسی که او را می شناسد. این تجربیات عادی زندگی شیرخواران است و نوزادی که هیچکس را برای جمع کردن قطعات خود نداشته باشد، با یک نقص شروع به تکلیف یکپارچه سازی خود می کند و شاید نتواند موفق شود، یا به درجاتی در حفظ یکپارچگی مشکل داشته باشد.
گرایش کودک به یکپارچه کردن توسط دو مجموعه از تجربیات حمایت می شود: شیوه مراقبت از کودک که از طریق آن کودک گرم نگه داشته می شود، در آغوش کشیده می شود، به آرامی تکان داده می شود، نامش برده می شود، حمام می شود، و همچنین تجربیات حاد غریزی که گرایش دارند از درون شخصیت را جمع کنند. بسیاری نوزادان به خوبی از اولین ساعات زندگی در مسیر یکپارچگی قرار می گیرند. در برخی دیگر این روند به تاخیر می افتد یا به دلیل بازداریهای زودرس عقبگرد می کند.
مدت زمانی طولانی در زندگی یک نوزاد معمولی وجود دارد که در آن، کودک اهمیتی نمی دهد که تکه تکه باشد یا یک کل منسجم، یا اینکه آیا در چهره مادرش زندگی می کند یا در بدن خودش، مشروط به اینکه هر از گاهی این تکه ها در کنار هم جمع شود و چیزی حس کند. بعدا توضیح خواهم داد که چرا چندپارگی (disintegration) وحشت آور است در حالیکه عدم یکپارچگی (unintegration) اینطور نیست.

با توجه به محیط، جزئیات شیوه پرستاری، چهره هایی که توسط کودک دیده می شود و صداهایی که شنیده می‌شود و بوهایی که استشمام می شود، به تدریج این تکه ها کنار هم جمع می شوند تا نهایتاً به یک موجودیت به نام مادر تبدیل شوند. واضح‌ترین اثبات این امر را در وضعیت انتقال در درمان افراد سایکوتیک به دست می‌آوریم که نشان می‌دهد حالات سایکوتیک از عدم یکپارچگی، جایگاهی طبیعی در مرحله ابتدایی رشد هیجانی فردی دارد.
گاهی فرض می شود که فرد سالم همیشه یکپارچه است و همچنین در بدن خود زندگی می کند و قادر است احساس کند که جهان واقعی است. با این وجود بسیاری مواقع عاقل بودن کیفیت سیمپتومی دارد که به واسطه ترس یا انکار جنون، ترس یا انکار ظرفیت ذاتی هر انسانی برای عدم یکپارچگی، مسخ شخصیت و احساس اینکه جهان واقعی نیست تغذیه می شود. کمبود خواب کافی این شرایط را در هر کسی ایجاد می کند.
به همان اندازه که یکپارچگی اهمیت دارد، رشد این احساس که شخص در یک بدن زندگی می کند مهم است. باز هم تجارب غریزی و تجارب مکرر از مراقبت از بدن است که به تدریج چیزی را می سازد که می توان یک شخصیت رضایت بخش نامید. و همانطور که درباره چندپارگی توضیح دادیم، مسخ شخصیت در سایکوز نیز مرتبط با تأخیر در شخصیت سازی (personalization) اولیه است.
شخصیت زدایی یک چیز متداول بین بزرگسالان و کودکان است. خواب عمیق مثالی از این پدیده است. افراد درباره فردی که در خواب عمیق است می گویند ” او کیلومترها با ما فاصله دارد” و درست هم می گویند.
موضوعی که مرتبط با شخصیت یافتن است، همدم خیالی در کودکی است. این موضوع یک ساختار فانتزی ساده ندارد. مطالعه ی آینده ی این همراهان خیالی (در روند روانکاوی) نشان می‌دهد که آنها بعضی اوقات خویشتن های دیگری از نوع بسیار ابتدایی هستند. اینجا نمی توانم شرح واضحی از آنچه در نظر دارم فرمول‌بندی کنم و این غیر ممکن است که اکنون جزئیات آن را توضیح دهم. با این حال می گویم که این آفرینش بسیار بدوی و جادویی از همراهان خیالی به راحتی به عنوان دفاع استفاده می شود، زیرا به شکل جادویی تمام اضطراب های مرتبط با جذب (incorporation)، هضم، نگهداری و دفع را کنار می زند.

V تجزیه یا گسست (DISSOCIATION)
از درون مسئله ی عدم یکپارچگی، مشکل دیگری به وجود می‌آید که همان تجزیه یا گسست است. گسست به طور مفیدی می تواند در اشکال اولیه یا طبیعی آن مورد مطالعه قرار گیرد. طبق دیدگاه من، از درون عدم یکپارچگی، مجموعه‌ای از آنچه گسست نامیده می‌شود رشد می‌کند که ناشی از یکپارچه بودگی ناکامل یا جزئی است.
من فکر می کنم یک نوزاد را نمی‌توان در ابتدا نسبت به آنچه بر او حادث می شود آگاه دانست. او نسبت به چیزهایی که در قنداقش احساس می‌کند آگاه نیست، یا به لذتی که از تحریکات پوستی در زمان استحمام می برد آگاه نیست، همچنین نمیداند که او همان کسی است که برای ارضای فوری فریاد می‌زند و تمایل به دستیابی و از بین بردن چیزی دارد مگر اینکه با شیر داده شدن ارضا شود. و این بدان معناست که او در ابتدا نمی داند تصویر مادری که از طریق تجربیات آرامش بخش خود می سازد، همان نیروی پشت سینه (صاحب سینه) است که در ذهن خود تصور می کند و می خواهد از بین ببرد.
همچنین فکر می کنم لزوماً بین کودکِ در خواب و کودکِ بیدار یکپارچگی وجود ندارد. این یکپارچگی در طول زمان به دست می‌آید. هنگامی که رویاهای روزانه به یاد آورده می شوند و حتی به نوعی به شخص سوم منتقل می‌شوند، گسست، اندکی شکسته می شود؛ اما برخی افراد هرگز به طور واضح رویاهایشان را به خاطر نمی آورند و کودکان برای فهمیدن رویاهای خود به شدت به بزرگترها وابسته اند. برای کودکان خردسال طبیعی است که رویاهای اضطراب آور و وحشت داشته باشند. در این مواقع، کودکان به کسی احتیاج دارند تا به آنها کمک کند آنچه دیده اند به یاد آورند. هر زمان که یک رویا در خواب دیده شود و به یاد آورده شود، دقیقاً به دلیل شکستن گسستی که به وسیله این تجربه به وجود می آید، یک تجربه ی ارزشمند است. اگرچه چنین گسستی در یک کودک یا بزرگسال ممکن است پیچیده باشد، واقعیت این است که می تواند در تناوب طبیعی بین حالت های خواب و بیدار که از بدو تولد شروع می شود، آغاز گردد.
در واقع شاید بتوانیم زندگیِ بیدار یک نوزاد را، به‌عنوان یک رشد موفقِ گسست از حالت خواب توصیف کنیم.
آفرینش هنری به تدریج جای رویاها را می‌گیرد یا آنها را تکمیل می‌کند و برای شادکامی افراد و در نتیجه برای بشر اهمیت حیاتی دارد.
تجزیه یا گسست یک مکانیزم دفاعی بسیار گسترده است و به نتایج شگفت آور منجر می شود. به عنوان مثال زندگی شهری یک گسست است، امری مهم برای تمدن. همچنین جنگ و صلح. حالت های افراطی آن در بیماری های روانی به خوبی شناخته شده است. در کودکی، گسست به عنوان مثال در شرایطی معمولی چون خوابگردی، دفع بی اختیار، در بعضی از اشکال لوچ بودن و غیره ظاهر می گردد. بسیار محتمل است که هنگام ارزیابی یک شخصیت گسست را متوجه نشوید.

VI انطباق با واقعیت (REALITY ADAPTATION)
بگذارید اکنون یکپارچگی را در نظر بگیریم. در این صورت به یک موضوع عظیم دیگر خواهیم رسید، یعنی رابطه ی اولیه با واقعیت خارجی. در روانکاوی به طور معمول این مرحله را در رشد هیجانی بسیار پیچیده می‌دانیم و زمانی که به دست آید، نشان دهنده ی پیشرفت بزرگی در رشد هیجانی است که در عین حال هرگز به طور کامل به دست نمی آید. بسیاری از کیس هایی که ما آنها را بعنوان کیس هایی نامناسب برای روانکاوی در نظر میگیریم، در واقع مناسب نیستند چون ما نمی توانیم با مشکلات انتقال که مرتبط با فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی هستند، کنار بیاییم. اگر ما اجازه روانکاوی با افراد سایکوتیک را بدهیم، متوجه می شویم در برخی آنالیزها، این فقدان اساسی رابطه درست با واقعیت خارجی، تقریباً کل موضوع آنالیز است.
من سعی خواهم کرد با ساده ترین اصطلاح ممکن، این پدیده را آنگونه که میبینم توصیف کنم. به رابطه نوزاد و پستان مادر نگاهی بیندازیم. نوزاد دارای انگیزه های غریزی (گرسنگی) و ایده‌های شکارگرانه است. مادر، پستان و توانایی تولید شیر دارد و تصور اینکه دوست دارد مورد حمله ی یک نوزاد گرسنه قرار بگیرد (ادعا نمی کنم که پستان ضرورتا حامل عشق مادر است). این دو پدیده تا زمانی که کودک و مادر تجربه مشترکی نداشته باشند با یکدیگر در ارتباط نیستند. مادر بالغ و دارای توانایی جسمی مادر شدن باید فردی باشد که تحمل و درک داشته باشد. به این ترتیب وضعیتی را ایجاد می‌کند که می‌تواند به اولین رابطه ی نوزاد با ابژه خارجی منجر شود، ابژه ای که از نقطه نظر نوزاد خارج از خویشتن اوست.
من به این پروسه اینگونه فکر می کنم که گویی دو خط از دو جهت متضاد آمده‌اند و تمایل دارند به یکدیگر نزدیک شوند. اگر روی هم بیفتند، یک لحظه از وهم (illusion) وجود دارد- تجربه کوچکی که نوزاد می تواند آنرا هم به عنوان توهم (hallucination) خود و هم چیزی که متعلق به واقعیت بیرونی است، در نظر بگیرد.
به بیان دیگر، نوزاد زمانی که به سمت پستان می آید، آماده ی توهم چیزی مناسب برای حمله است. در آن لحظه نوک پستان واقعی ظاهر می‌شود و قادر است احساس کند این همان نوک پستان است که او توهم کرده بود. بنابراین، ایده های او به واسطه جزئیات واقعی بینایی، لمسی و بویایی غنی می شود و بار بعد، این جزئیات در توهم نوزاد به خدمت گرفته می شوند. به این ترتیب او شروع به ایجاد ظرفیتی می کند تا آنچه را که در واقع موجود است، به وجود آورد. مادر لازم است که فرصت این نوع تجربه را به نوزاد بدهد.
اگر نوزاد توسط یک فرد مشخص و یک روش ثابت مراقبت شود، این روند فوق العاده ساده می شود. به نظر می رسد نوزاد واقعاً به گونه ای طراحی شده است که از بدو تولد توسط مادر خودش یا مادر خوانده‌اش مراقبت شود و نه توسط چندین پرستار.
به ویژه در آغاز، مادران از اهمیت حیاتی برخوردار هستند. در حقیقت این وظیفه ی مادر است که نوزاد را در برابر پیچیدگی‌هایی که هنوز قادر به درکشان نیست محافظت کند و محافظت از او را به طور پیوسته و با ارائه اجزای کوچک ساده سازی شده از جهان که نوزاد از طریق مادر درک می کند، فراهم نماید. تنها بر چنین شالوده ای می توان عینیت یا نگرش علمی ایجاد کرد. هر شکستی در عینیت گرایی در هر زمان از زندگی، مربوط به عدم موفقیت در این مرحله از رشد هیجانی اولیه است. تنها بر اساس یکنواختی (monotony) مادر است که می‌تواند غنای ثمر بخشی در دنیای هیجانی کودک ایجاد شود.

آنچه در پی پذیرش واقعیت خارجی حاصل می شود، مزیتی است که از آن به دست می‌آید. ما اغلب از ناکامی‌های بسیار واقعی تحمیل شده توسط واقعیت خارجی می شنویم، اما کمتر از تسکین و رضایتی که حاصل واقعیت خارجی است  می شنویم. شیر واقعی در مقایسه با شیر خیالی رضایت بخش تر است، اما نکته این نیست. نکته اصلی در این جاست که در فانتزی، امور از طریق جادو کار می‌کنند: در جادو هیچ ترمزی وجود ندارد و عشق و نفرت موجب آثار نگران‌کننده می‌شوند. واقعیت بیرونی دارای ترمزهایی روی آن است و می‌تواند مورد مطالعه و شناخت قرار گیرد؛ و در واقع، فانتزی تنها زمانی قابل تحمل است که واقعیت عینی به خوبی درک شده باشد. امور ذهنی دارای ارزش فوق‌العاده‌ای است اما چنان نگران کننده و جادویی است که نمی توان از آن لذت برد مگر آن که موازی با امور عینی باشد.
ما خواهیم دید که فانتزی چیزی نیست که فرد برای مقابله با ناکامی های واقعیت بیرونی ایجاد می کند بلکه فانتزی پیش از درک واقعیت در جریان است. خیالپردازی (phantasying) را می توان راهی برای مقابله با ناکامی های واقعیت دانست، اما فانتزی، پیشین تر از درک واقعیت است و غنی سازی آن با ثروت‌های جهان بستگی به لحظه‌های وهمی دارد که شرح داده‌ام.
جالب است که رابطه فرد با اشیا موجود در دنیای خود ساخته ی فانتزی اش را بررسی کنیم. در حقیقت، تمام درجات رشد و پختگی در این دنیای خودساخته، با توجه به میزان وهمی که تجربه شده است و همچنین بر اساس اینکه تا چه اندازه این دنیای خودساخته، توانمند یا ناتوان در استفاده از دریافت هایش از جهان خارج به عنوان متریال بوده، وجود دارد. واضح است که این نیاز به شرح بسیار مفصلی در یک موقعیت دیگر دارد.
در بدوی ترین حالت، حالتی که ممکن است در بیماری یا در واپس روی رخ دهد، ‏ابژه مطابق با قوانین جادویی رفتار می کند، یعنی وقتی خواسته می‌شود وجود دارد، وقتی به سمتش می روی نزدیک می‌شود، وقتی آسیب میزنی صدمه می بیند و نهایتاً وقتی خواسته نمی‌شود ناپدید می گردد.
این مورد آخر وحشتناک ترین فانتزی و نابودی (annihilation) کامل است. نخواستن، که ممکن است در نتیجه ی ارضا شدن باشد، موجب نابودی ابژه می گردد. این یکی از دلایلی است که نوزادان همیشه پس از یک سیر شدن رضایت‌بخش، خرسند نیستند. یکی از بیمارانم این ترس را تا بزرگسالی با خود حمل کرده بود و تنها در روانکاوی بود که توانست آن را کنار بگذارد، مردی که تجارب اولیه زندگی بسیار خوبی با مادر خود داشت.
من می‌دانم که این تنها یک زمینه ناچیز از مساله ی بزرگِ قدم های اولیه ی رشدی در برقراری رابطه با واقعیت بیرونی و همچنین رابطه ی فانتزی و واقعیت است. به زودی می بایست ایده های مربوط به جذب (incorporation) را اضافه کنیم، اما در ابتدا، یک تماس ساده با واقعیت بیرونی یا مشترک باید ساخته شود. این تماس به وسیله ی توهم نوزاد و عرضه از سوی دنیا، با لحظاتی از وهم برای نوزاد که در آن، این دو یکسان گرفته می شوند (در حالی که هرگز اینگونه نیست)، باید ساخته شود.
برای آنکه چنین وهمی در ذهن نوزاد ایجاد شود، لازم است یک فرد دنیا را به شکل قابل فهم و به طرز محدود به نوزاد بفهماند که متناسب با نیاز او باشد. فرد برای این کار زحمت زیادی متقبل خواهد شد. به همین دلیل، نوزاد به تنهایی نمی تواند وجود داشته باشد، چه به لحاظ روانی و چه جسمانی. و به واقع نیاز به کسی دارد که در ابتدا از او مراقبت کند.
مبحث وهم، موضوعی بسیار گسترده است که نیاز به مطالعه دارد که از طریق آن، سرنخ علاقه کودکان به ابرها، حبابها، رنگین کمان و تمام پدیده های اسرارآمیز و همچنین علاقه آنها به اجسام نرم و کُرکی خواهیم یافت که توضیح آن به طور مستقیم با نظریه غرایز بسیار دشوار است. همچنین موضوع جالب دیگری درباره ی نفس کشیدن وجود دارد که مشخص نیست در درجه ی اول آیا از درون است یا از بیرون ناشی می‌شود و این چیزی است که زمینه را برای درک تصور روح (spirit) فراهم می کند.

VII بی رحمی اولیه (مرحله ی پیش نگرانی)
(PRIMITIVE RUTHLESSNESS (STAGE OF PRE-CONCERN

اکنون در موقعیتی هستیم که می توانیم به اولین نوعِ روابط یک کودک با مادرش نگاه کنیم.
اگر فردی را در نظر بگیریم که یکپارچه شده و شخصیت یافته است و یک آغاز خوب در فهم واقعیت داشته، هنوز راه طولانی وجود دارد تا به عنوان یک فرد کامل با یک مادر کامل در رابطه قرار گیرد، رابطه ای که در آن نگران پیامدهای افکار و رفتارش بر روی مادرش باشد.
لازم است یک مرحله ی ابتدایی از رابطه ی بی‌رحمانه با ابژه را مفروض بگیریم. همچنان ممکن است دوباره این تنها یک مرحله تئوریک باشد. مطمئناً هیچکس پس از مرحله نگرانی نمی تواند بی رحم باشد مگر در یک وضعیت گسست. اما حالات گسست بی رحمانه در اوایل کودکی متداول است که در انواع خاصی از تخلف و دیوانگی ظاهر می‌شود و باید در سلامت روان نیز وجود داشته باشد. یک کودک نرمال از رابطه ی بی‌رحمانه با مادرش لذت می برد، چیزی که اغلب در بازی بروز می کند. کودک به مادرش نیاز دارد، به این دلیل که او تنها کسی است که انتظار می‌رود رابطه ی بی رحمانه ی کودک را تحمل کند، چرا که واقعاً به مادر صدمه می‌زند و او را مستهلک می کند. بدون این شکل از بازی، کودک تنها می‌تواند یک خویشتن بی رحم را مخفی کند که زندگی خود را در حالتی از گسست ادامه می دهد.
در اینجا می‌توانم ترس بزرگ از چندپارگی را به عنوان حالتی متضاد با پذیرش ساده ی عدم یکپارچگی اولیه مطرح کنم. هنگامی که فرد به مرحله ی نگرانی رسیده است، نمی‌تواند به نتیجه ی تکانه‌های خود یا نسبت به عمل تکه های مختلف خویشتن اش بی‌توجه باشد؛ تکه هایی از خویشتن کودک مانند دهانی که می مکد، فکی که گاز میگیرد، چشمانی که خنجر می زنند، ضجه های پر سر و صدا، و غیره و غیره.

چندپارگی به معنای واگذاشتن رابطه کامل شخص-ابژه به تکانه هایی است که کنترل نشده است. چرا که به صورت خودمختار عمل می‌کنند و به علاوه موجب اعمالی مشابه از تکانه های کنترل نشده به سمت خودش می شود.

VIII تلافی بدوی (PRIMITIVE RETALIATION)
کمی به عقب بازگردیم: فکر می‌کنم معمول است که یک رابطه ی ابژه حتی بدوی تر را فرض کنیم که در آن ابژه با تلافی عمل می‌کند. این مربوط به قبل از رابطه ی درست با واقعیت بیرونی است. در این شرایط، ابژه یا محیط، به همان میزان که نتیجه ی جادویی غریزه است، بخشی از خویشتن تصور می شود. در نتیجه ی برگشت دادن منشاء اولیه به سوی درون، و بنابراین به دلیل کیفیت بدوی آن، فرد در محیطی زندگی می‌کند که این محیط، خود اوست که موجب یک زندگی بسیار فقیر می شود. در چنین محیطی هیچ رشدی وجود نخواهد داشت زیرا هیچ غنی‌سازی از سوی واقعیت بیرونی رخ نمی دهد.

IX مکیدن شست (THUMB-SUCKING)¬
برای نشان دادن روش متفاوتی از رویکرد به این موضوع، یادداشتی را در مورد مکیدن شست اضافه می کنم (که شامل مکیدن مشت یا انگشت دیگر است). این رفتار را می توان از بدو تولد به بعد مشاهده کرد و بنابراین می توان فرض کرد که معنایی دارد که از حالت بدوی تا پختگی، رشد می‌کند. و هم به عنوان یک رفتار نرمال و هم به عنوان یک نشانه از آشفتگی هیجانی دارای اهمیت است.
ما با جنبه اتو اِروتیک مکیدن شست آشنایی داریم. دهان یک ناحیه ی شهوانی(erotogenic) است، که علی‌الخصوص در دوره نوزادی سازمان یافته است و کودکی که شست می مکد، از آن لذت می برد. علاوه بر آن، کودک ایده های لذت بخشی نیز دارد.
همچنین کودک از آسیبی که در اثر مکیدن بیش از حد شدید یا مداوم به انگشتانش  وارد می شود، دچار نفرت می شود و در هر صورت به زودی ناخن جویدن را برای مقابله با این بخش از احساساتش اضافه می‌کند. همچنین کودک می‌تواند به دهان خود آسیب برساند. اما مسلم نیست که تمامی آسیب هایی که از این طریق به انگشت یا دهان وارد می‌شود، بخشی از نفرت باشد. به نظر می رسد عنصری در آن وجود دارد که گویی، چیزی باید در ازای لذت نوزاد رنج بکشد: ابژه عشق بدوی از مورد عشق واقع شدن رنج می برد، بدون آنکه مورد نفرت باشد.
در مکیدن شست و جویدن ناخن به طور خاص، به دلایلی مانند نیاز به محافظت از ابژه خارجی مورد علاقه، می توان تناوبی از عشق و نفرت را دید. همچنین در مواجهه با ناکامی در عشق به یک ابژه خارجی، شاهد بازگشت به خود هستیم.
این موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و شایسته مطالعه بیشتر است.
فکر می‌کنم هر کسی موافق است که مکیدن شست برای تسلی بخشی است نه فقط لذت. مشت یا انگشت جایگزین مادر یا پستان یا شخصی دیگر است. به عنوان مثال، یک کودک حدوداً چهار ماهه، نسبت به از دست دادن مادرش با فرو کردن مشت در حلق خود واکنش نشان داد به طوری که اگر به صورت فیزیکی از این رفتارش ممانعت نمی شد، مرده بود.
در حالی که مکیدن شست، نرمال و همگانی است و این جنبه ی نرمال، بعدها منجر به استفاده از عروسک می شود و همچنین به فعالیت‌های مختلف بزرگسالان نرمال سرایت می‌کند، همچنین این مساله نیز وجود دارد که مکیدن شست در شخصیت های اسکیزوئید تداوم می‌یابد و در این کیس ها حالت شدیدا اجباری دارد. در یکی از بیمارانم در حدود سن ده یا یازده سالگی، اجبار به مکیدن انگشت، به اجبار به خواندن همیشگی تغییر کرد.
این پدیده ها نمی توانند توضیح داده شوند مگر بر این مبنا که این عمل را تلاشی برای جای دهی(localize) ابژه (پستان و غیره) بدانیم. دفاعی برای نگه داشتن ابژه در میانه ی راه بین درون و بیرون؛ دفاعی در برابر از دست دادن ابژه در جهان بیرونی یا در درون بدن. همچنین باید بگویم دفاعی در برابر از دست دادن کنترل بر ابژه، که البته در هر صورت اتفاق می افتد.
هیچ شکی ندارم که مکیدن شست به صورت نرمال چنین عملکردی نیز دارد.
عنصر اتو اروتیک همیشه دارای اهمیت ویژه ی واضحی نیست و مطمئنا استفاده از عروسک و مشت، به زودی به دفاعی واضح در برابر ناامنی و دیگر اضطراب های بدوی بدل می شود.
نهایتا، هر مکیدن مشت نمایشی مفید از روابط ابژه بدوی است که در آن، ابژه به همان اندازه منحصربه‌فرد است که میل به ابژه. چرا که از درون میل و توهم خلق می‌شود و در ابتدا مستقل از همکاری واقعیت بیرونی است.
بعضی کودکان هنگامی که در حال مکیدن پستان هستند، یک انگشتشان را در دهان می‌برند، بنابراین (به نوعی) در حال ساختن واقعیت خویش هستند در حالی که از واقعیت بیرونی استفاده می کنند.

X نتیجه
در این مقاله تلاش شد تا تمایلات روانی اولیه فرموله شوند. تمایلاتی که در اوایل نوزادی طبیعی هستند و در واپس روی در سایکوز قابل مشاهده اند.

* کپی فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز می باشد.


20191010_144306.png
مهر ۱۸, ۱۳۹۸

خشم در ارتباط با رشد عاطفی ۱۹۵۰/ نوشته دونالد وینیکات / ترجمه: دکتر مهرناز یکتا/ ویراستاری: مانا علوی

ایدۀ اصلی بررسی خشم این است که اگر جامعه در خطر باشد، به خاطر پرخاشگری انسان نیست، بلکه به خاطر سرکوبی خشم در فرد است.
در مطالعۀ روانشناسی خشم دریافتیم به‌دلایلی فشار شدیدی به دانش‌آموز تحمیل می‌شود. در روانشناسی، دزدیده‌شدن و دزدیدن یکسان‌ درنظر گرفته می‌شوند و هر دو معادل خشم‌اند. ضعیف بودن به‌اندازۀ حملۀ فرد قوی به ضعیف، پرخاشگرانه است. اساس قتل و خودکشی یک چیز است. شاید دشوارتر از همه این باشد که مالکیتِ حریصانه را به اندازه تصرف و غارت، پرخشگرانه در نظر بگیریم، در واقع از نظر روانشناختی، تصرف و مالکیت هر دو بدون دیگری ناقص محسوب می‌شوند. این به معنای خوب یا بد بودن مالکیت یا تصرف نیست.
این ملاحظات دردناک است، چراکه به گسستگی‌هایی که در پسِ پذیرش اجتماعی کنونی پنهان است توجه می‌کند، این‌ها را نمی‌توان از بررسی و مطالعۀ پرخاشگری بیرون گذاشت. همچنین، مبنای مطالعۀ حقیقت پرخاشگری باید بررسی ریشه‌های نیّت پرخاشگرانه باشد.
پرخاشگری پیش از یکپارچه شدن شخصیت وجود دارد. نمی‌توان فرض کرد بچه‌ای که در رحم مادر لگد می‌زند برای بیرون آمدن این کار را می‌کند. نمی‌توان فرض کرد کودکی چند‌هفته‌ای که بازوانش را می‌کوبد، منظورش کتک‌زدن است و نمی‌توان گفت کودکی که نوک سینه [مادر] را می‌جود، قصد آسیب‌زدن و نابود‌کردن دارد. در اصل، پرخاشگری هم‌معنای فعالیت است، این اجزای سازندۀ عملکرد-جزئی (part_function) است.
این عملکردهای جزئی هستند که در طی زمانی که کودک به یک شخص تبدیل می شود، توسط کودک سازماندهی شده و به پرخاشگری تبدیل می شوند. در شرایط بیماری، بیمار ممکن است فعالیت‌ها و پرخاشگری هایی نشان دهد که معنایی نداشته باشد. یکپارچگی شخصیت در زمان و روز خاصی به دست نمی‌آید بلکه می‌آید و می‌رود [در نوسان است]، و حتی در صورت دستیابی به شخصیتی یکپارچه، می‌تواند با اتفاق محیطی ناگوار از دست برود. با‌این‌حال، در شرایط سالم نهایتا رفتار هدفمند به دست می‌آید. وقتی رفتار هدفمند است پرخاشگری معنا میابد. در اینجا به ذهن می‌رسد که منبع پرخاشگری تجربۀ غریزی است. پرخاشگری بخشی از تجربۀ اولیۀ عشق است. تا آنجایی که تکانه‌های اولیۀ عشق را بررسی کرده ام توضیح این موضوع در دورۀ دهانی می گنجد.
شهوت دهانی به‌ خودی‌خود مولفه‌های پرخاشگری را به همراه دارد، و در حالت سلامت، عشق دهانی بخش عمده‌ای از پرخاشگری حقیقی را به دوش می‌کشد به این معنا که میل فرد به پرخاشگری اینگونه احساس می‌شود که پرخاشگری توسط اطرافیان صورت گرفته است.
تمام اتفاقات جسمانی و غیرجسمانی، به تجربه می آیند. فکر، عملکرد بدنی را همراه دارد و آن را غنی می‌کند و عملکرد بدنی، فکر را همراهی می‌کند و مورد بررسی قرار می‌دهد. همچنین، باید گفته شود مجموعه ای از فکر‌‌ها و خاطرات به‌تدریج از آنچه در دسترس آگاهی است جدا می‌شوند، بخشی تنها در شرایط خاصی در دسترس آگاهی قرار میگیرند، و بخشی سرکوب شده و ناخودآگاه می‌شوند، آن‌ها به خاطر احساسات غیرقابل‌تحمل در دسترس نیستند.
من می‌دانم که موضوع پرخاشگری واقعی را با تکانۀ پرخاشگری خلط کرده ام. با‌این‌حال، فکر می‌کنم که یکی بدون دیگری نمی‌تواند مورد مطالعه قرار گیرد. هیچ اقدام پرخاشگرانه‌ای نمی‌تواند به عنوان پدیده‌ای کاملا مجرد درک شود، و در واقع مطالعۀ هر یک از اقدامات کودک شامل ملاحظات زیر است:
کودک در محیط خود همراه با بزرگسالی که از او مراقبت می‌کند.
کودک بر اساس سن زمانی و سن هیجانی خود بالغ می‌شود.
اگرچه کودکی بر اساس سن خود بالغ می‌شود، ولی درجاتی از نابالغی را با خود دارد، که به سطوح اولیۀ رشد برمی‌گردد.
کودک به عنوان یک فرد بیمار، در سطوح نابالغ تثبیت‌هایی دارد.
کودک در وضعیت نسبتا سازمان‌نیافتۀ احساسی، کم‌و‌بیش تمایل به واپس‌روی دارد و به‌صورت خودانگیخته از وا‌پس‌روی بهبود پیدا می‌کند.

پرخاشگری در مراحل مختلف

اگر از ابتدا می‌توانستیم زندگی فردی را شروع کنیم برای‌مان کمک‌کننده بود، اما چیزهای زیادی است که شناخت مطمئنی از آن‌ها نداریم. مطالعات پیدایش و رد پرخاشگری در مراحل مختلف رشد ایگو را دنبال کرده است:

دورۀ آغازین … پیش از یکپارچگی … هدف بدون نگرانی [دنبال می شود]

دورۀ میانی … یکپارچگی … [دستیابی به] هدف با نگرانی [همراه است]…احساس گناه…

فردیت کامل … روابط بین فردی… موقعیت‌های سه‌ضلعی[ ادیپی]… تعارض، هشیار و ناهشیار

در تلاشم در اینجا دومین موضوع از این سه موضوع را بسط دهم، یعنی دورۀ میانی.

پیش‌نگرانی

ضروری است که مرحلۀ نظری بی‌توجهی یا بی‌رحمی را توصیف کنیم، می‌توان گفت کودک در این مرحله به عنوان یک فرد وجود دارد و دارای هدف است، با‌این‌حال به نتایج بی‌توجه است. او هنوز این واقعیت را درک نمی‌کند که آنچه در هنگام هیجان تخریب می‌کند، همان چیزی است که در فواصل بین هیجان ارزش می‌نهد. عشق هیجان‌انگیز او شامل حمله‌ای خیالی به بدن مادر است. پرخاشگری در اینجا بخشی از عشق است.
در این مرحله می‌توان درجاتی از تفکیک بین جنبه‌های آرام و هیجان‌انگیز شخصیت را در او دید، بنابراین کودکانی که معمولا شیرین و دوست‌داشتنی هستند می توانند “برون‌ریزی شخصیت” داشته و به افرادی که دوست‌شان دارند پرخاشگری شان را ابراز کنند، این در حالی است که آن‌ها برای عمل‌شان احساس مسئولیتی ندارند.
اگر پرخاشگری در این مرحلۀ رشد احساسی حذف شود درجاتی از ظرفیت عشق از بین می‌رود، می‌توان گفت پرخاشگری، در جهت ایجاد ارتباط با موضوع عشق ابراز می شود.

مرحلۀ نگرانی

حال به مرحله‌ای می‌پردازیم که ملانی کلاین تحت عنوان موضع افسرده‌وار در رشد احساسی توصیف کرد. در راستای اهدافم این مرحله را مرحلۀ نگرانی می‌نامم. در این مرحله یکپارچگی ایگوی فرد به قدری هست که بتواند شخصیت مادر را درک کند، و در اینجا بسیار مهم است که فرد نگران نتیجۀ تجربۀ غریزی، فیزیکی و خیالی خود باشد.
مرحلۀ نگرانی، ظرفیت احساس گناه را به همراه دارد. از‌این‌رو، برخی پرخاشگری‌ها [در این مرحله] به لحاظ بالینی به‌ شکل سوگ یا احساس گناه یا موارد جسمانی مانند تهوع ظاهر می‌شوند. احساس گناه مربوط به آسیب زدن به فرد مورد عشق در ارتباطی هیجانی با وی است. در حالت سلامت، نوزاد می‌تواند احساس گناه را تحمل کند، و بنابراین با کمک مادرِ زنده و دارای شخصیت (که مولفۀ زمانی دارد) قادر است توانایی خود را در بخشیدن، ساختن و ترمیم کردن کشف کند. از این طریق، بخش اعظمی از پرخاشگری، به عملکردهای اجتماعی تغییر پیدا می‌کند، و بدین صورت ظاهر می‌شود. در مواقع درماندگی (مثل وقتی که هیچ کس را پیدا نمی‌کنیم تا بخششی را بپذیرد، یا به منظور ترمیم تلاش کند) این تغییرِ شکل شسکت می‌خورد و پرخاشگری دوباره ظاهر می‌شود. فعالیت اجتماعی نمی‌تواند رضایت‌بخش باشد مگر این‌که بر مبنای احساس گناه شخصی در ارتباط با پرخاشگری باشد.

خشم

در توضیحات من اکنون جایی برای خشم از ناکامی به وجود آمده. ناکامی، تاحدی در تمام تجارب اجتناب‌ناپذیر است، این یک دوگانگی را ایجاد می‌کند: 1. تکانه‌های پرخاشگرانه بی ضرر نسبت به ابژه‌های ناکام‌کننده 2. تکانه‌های پرخاشگرانه ایجاد‌کنندۀ احساس گناه نسبت به ابژه‌ها خوب. ناکامی به عنوان یک فریب (seduction)، در جهت دور کردن احساس گناه عمل می‌کند و مکانیزمی دفاعی شکل می‌دهد، بدین معنا که عشق و نفرت را در دو مسیر جدا‌ از هم قرار می‌دهد. اگر این دونیم‌سازی ابژه به ابژه‌های خوب و بد رخ دهد، احساس گناه کم‌تر می‌شود، اما در عوض عشق برخی مولفه‌های ارزشمند پرخاشگری را از دست می‌دهد و نفرت مخرب‌تر می‌شود.

رشد دنیای درونی

دنیای روانی نوزاد از این به بعد پیچیده‌تر می‌شود. کودک از این پس نه‌تنها نگران تاثیر تکانه‌هایش بر مادر می‌شود، بلکه به نتایج تجربه‌هایش بر خود توجه می‌کند. ارضای غریزی به او احساسی خوب می‌دهد، و او قادر به درک روانشناختی آنچه دریافت‌کرده و آنچه برون داده است می‌شود؛ مانند احساس های جسمانی که می‌تواند درک ‌کند. فرد از آنچه احساس می‌کند خوب است پر می‌شود، این نخستین قدم است و او اعتماد به نفس خویش را حفظ کرده و آنچه را که از زندگی انتظار دارد، درک می‌کند. همچنین او حملات خشمش را نتیجۀ هر آن‌چیزی می‌پندارد که آن را بد یا آزاردهنده حس می‌کند. فرد احساس می‌کند این نیروهای شرور درون اوست، تهدید از درون خود فرد شکل می‌گیرد و خوبی‌های بیرونی پایۀ اعتماد او را در زندگی‌ می‌سازند.
حال او وظیفه‌ای دائمی برای مدیریت دنیای درونی خود را آغاز می‌کند، بااین‌حال تا زمانی که فرد نتواند پذیرای بدنش باشد و تمایزی بین دنیای درون و بیرون قائل شود و واقعیت و خیال را تمییز دهد نمی‌تواند وظیفه‌ای را شروع کند. مدیریت دنیای بیرون به توان مدیریت دنیای درونی او بستگی دارد.
یک سری از مکانیزم‌های دفاعی بسیار پیچیده رشد می‌کنند، که برای فهم پرخاشگری در کودکی که به سطحی از رشد احساسی رسیده است باید بررسی شوند. امکان آن نیست که در اینجا به شمارش تک‌تک روش‌های روانشناسی انسان بپردازیم که با موضوع حاضر مرتبط می‌شود، اما در اینجا برخی از آنها را توضیح می دهیم. ابتدا بازگشت از درون‌گرایی را توضیح خواهم داد، چراکه منبع معمول و مهمی در پرخاشگری واقعی است.
علاقۀ کودک سالم، هم به سمت واقعیت بیرونی و هم به سمت دنیای درونی است، او با برخی مکانیزم ها بین دو دنیا پل می زند (رویاها، بازی و غیره). کودک بیمار ممکن است ارتباطاتش را به گونه ای مجددا سازماندهی کند که خوبی را در خود متمرکز کرده و بدی را به دنیای بیرونی فرافکنی ‌کند. حال او در دنیای درونی‌اش زندگی می‌کند. ممکن است گفته ‌شود او درون‌گرا (یا درونگرای پاتولوژیک) شده است .
بهبودی از درون‌گراییِ پاتولوژیک یا آسیب‌شناختی، شامل حرکتی تازه به سوی دنیای بیرونی است که برای کودک پر از آزارگری درک می‌شود و در این مرحله از بهبودی، کودک مکررا پرخاشگر می‌شود؛ این منشا مهمی برای رفتار پرخاشگرانه است. اگر در دوران بهبودی کودک حملۀ بدی به دفاع‌ها صورت گیرد، کودک به‌راحتی به درون‌گرایی خود بازمی‌گردد. جدا از حالت بیماری، میزانی از این حالات به‌طور روزمره در زندگی هر کودکی رخ می‌دهد و این مفهوم صرفا معنای نظری ندارد. فرد بعد از دوره تمرکز بر وظیفۀ شخصی، در حالت حساسی قرار می‌گیرد.
لازم به یادآوری است که در دوران کودکی ما تنها قادر به تماشای انسان هستیم تا به‌تدریج قادر به تمییز دادن ذهنیت و عینیت شویم. حالتی که شبیه هذیانِ جنون می‌آید به‌راحتی از طریق فرافکنی دنیای درونی کودک آشکار می‌شود. کودک سالم معمولا دو یا سه‌بار در شب بیدار می‌شود و احساس می‌کند که در دنیایی قرار دارد که (از نظر ما) دنیای درونی خودش است، واقعیت بیرونی را نمی‌توانیم با او به اشتراک بگذاریم. کودکان کوچک در طول روز با فعالیت‌های بازی‌ گونه شان اغوا می‌شوند، آنان در‌حالی‌که به‌ظاهر در دنیای ما زندگی می‌کنند، درواقع در دنیای درونی خودشان هستند. نیازی نیست کودک ناسالم باشد تا این اتفاق افتد، در مدیریت کودک نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که با منطق روبه‌رو شویم، درواقع نمی‌توانیم دنیای بیرونی را به‌کار گرفته و از واقعیت کمک بگیریم. بسیاری از بزرگسالان به ظرفیت اطمینان‌بخشی برای درک واقعیت دست نمی‌یابند، و آن‌هایی که اطمینان بیشتری به واقعیت دارند ممکن است لزوما از لحاظ درونی دنیایی غنی را تجربه نکنند.
در ادامه، سه نمونۀ دیگر از روش هایی را خواهم گفت که کودک دنیای‌ درونی‌اش را مدیریت می‌کند و توضیحی برای رفتار پرخاشگرانۀ اوست.
در فانتزی کودک دنیای درونی او در شکم یا در درجۀ دوم در سر یا سایر اعضای بدن او قرار می‌گیرد. کودکی که به مرحلۀ مشخصی از تشکیل شخصیت رسیده، با تجربه‌ای مواجه می‌شود که ورای قدرت اوست و با همانندسازی با آن کنار می‌آید. برای مثال، والدین زمانی که کودک مشغول کار دیگری است در مقابلش دعوا می‌کنند. او تنها با بردن کل تجربه به درون خود، شرایط را مدیریت می‌کند تا بر آن چیره شود. بنابراین، می‌توان گفت که وضعیت ثابتی از دعوای والدین درون او وجود دارد، از این‌رو، مقداری انرژی به کنترل ارتباط بد درونی‌شده معطوف می‌شود. به‌لحاظ بالینی، او دچار خستگی یا افسردگی یا بیماری جسمی می‌شود. در بعضی مواقع، ارتباط بد درونی‌شده سلطه پیدا می‌کند و کودک به‌گونه‌ای رفتار می‌کند گویی والدین دعوا‌کننده او را تسخیر کرده‌اند. در این حالت، ما یک کودک غر‌زننده، غیر‌منظقی، فریبکار و با پرخاشگری تکانه ای می‌بینیم.
از‌طرف‌دیگر، کودک دائما با والدین ستیزکنندۀ درونی، دعوای آدم‌های اطرافش را کنترل می‌کند، سپس از بدیِ واقعی دنیای بیرونی، در مقام برون‌فکنی‌ بدیِ درونی خود استفاده می‌کند. در چنین موردی، ممکن است فرد هنگام جنون، توهم صداها یا نزاع افراد را داشته باشد.
لحظاتی وجود دارد که کودک احساس می‌کند اگر کنترل دنیای درونی اش را دست گرفته و در تلاش برای حفظ آنچه که احساس می‌کند بی‌خطر است باشد، تاثیر موارد بد نهاد حذف شده و همه‌چیز خوب خواهد شد. (این معادل فکر قربانی شدن است).
به‌لحاظ بالینی بیرون‌رانی بدی شکل می‌گیرد (لگد زدن، گاز معده را خارج کردن، تف انداختن و غیره). از‌طرف‌دیگر کودک تمایل به پیش‌آمدی دارد، یا تلاشی برای ایجاد پیش‌آمدی می‌کند با هدف تخریب بدی در درون خویش -به‌طور‌کلی در فانتزی خودکشی وجوهی از بقا وجود دارد، بقایی که بواسطه تخریب عوامل بد حاصل می شور، اما [تراژدی آنجاست که] ممکن است بقا رخ ندهد.
مدیریت اثرات دنیای درونی که توسط کودک در شکم (یا سر، غیره) احساس می‌شود، لحظه‌به‌لحظه مشکل بزرگی ایجاد می کند که کودک کنترلی گسترده‌ به‌کار می‌گیرد -حالت افسردگی به عنوان نتیجه‌ای بالینی است. این منجر به حالتی از مرگ درونی می‌شود که تحمل‌ناپذیر ا‌ست. ممکن است حالت مانیا به صورت تکمیل‌کننده رخ دهد. در این صورت سرزندگی دنیای درونی غلبه می‌کند و کودک را وادار به فعالیت می‌کند، که ممکن است به‌‌لحاظ بالینی بدون محرک آشکار بیرونی برای خشم، به‌شدت پرخاشگرانه باشد. این فازهای مانیا مشابه دفاع منیک نیست، که در آن انکار مردگی درونی با فعالیت ساختگی وجود دارد (دفاع منیک در برابر افسردگی قرار دارد، کلاین). نتیجۀ بالینی دفاع منیک انفجار خشم نیست، بلکه حالتی از بی‌قراری مضطربانه است، هیپومانیا است که در آن خشم ملایمی در قالب آشفتگی، به‌هم‌ریختگی، زودتحریکی با کمبود ثبات ساختاری رخ می‌دهد.
در حالت سلامت، فرد می‌تواند بدی را برای حمله به نیرو‌های بیرونی که به نظر تهدیدکننده می‌آیند درون خود نگه ‌دارد تا آنچه که احساس می‌کند ارزشمند است حفظ شود. بنابراین پرخاشگری دارای ارزش اجتماعی است.
ارزش این (در مقایسه با پرخاشگری منیک یا هذیانی) در این واقعیت نهفته است که واقعیت عینی حفظ می شود، با کمی تلاش می‌توان با فرد مورد تنفر روبه‌رو شد. در اینجا، برای حمله به فرد مورد نفرت نیازی به دوست داشتن او نیست.

خلاصه

موارد فوق رابطۀ پرخاشگری با آنچه مرحلۀ میانی رشد احساسی نامیده‌ام را توصیف می‌کند. این مرحله بر فردیت کامل فرد مقدم است، بر روابط بین‌فردی و موقعیت‌های سه‌وجهی ادیپال، و این در ادامۀ مراحل بی‌رحمی اولیه است، قبل از هدف‌مندی و قبل از یکپارچگی شخصیت.
آن نوع از پرخاشگری که متعلق به مرحله‌ای است که من «فردیت کامل» نامیده‌ام همان چیزی است که از کارهای فروید برای نسل کنونی آشنا و پذیرفته شده است.
خاستگاه مهم پرخاشگری به مراحل اولیۀ رشد انسان باز می‌گردد، و بخشی از آن را در قسمت بعدی این فصل بررسی خواهیم کرد.

ریشه‌های اولیۀ پرخاشگری

ساده‌ترین سوالی که مطرح می شود این است: آیا پرخاشگری نتیجۀ خشم حاصل از ناکامی است، یا ریشه در خودش دارد؟
پاسخ بسیار پیچیده است مگر این‌که در تلاشی آگاهانه برای نادیده گرفتن واقعیات بالینی فراوانی باشیم که حاصل کار تحلیلی هر روزۀمان است. اگر این کار را کنیم این خطر را کرده‌ایم که آگاهانه آنچه را که گزارش شده است نادیده بگیریم.
می‌توانیم بگوییم که در انگیزۀ بدوی عشق، ما اغلب عناصری از پرخاشگری واکنشی را مشاهده می کنیم، چرا که در عمل هیچ چیزی به اندازه لذت کامل اید نمی تواند ما را راضی کند. آیا تلاش برای موشکافی این مسئله ضروری است؟ تصور می‌کنم این تلاش بدین جهت ضروری است که ما با گیجی حاصل از شکست خود در فهم حقیقت آن رو برو شویم. این واقعیت درست است که تکانۀ بدوی عشق در مرحله‌ای شروع می‌شود که رشد ایگو تازه شروع شده و یکپارچگی هنوز شکل ثابتی به خود نگرفته است. در اینجا یک عشق ابتدایی در جریان است در حالی که هنوز ظرفیتی برای مسئولیت‌پذیری شکل نگرفته است. در این زمان حتی در نوزاد بی‌رحمی وجود ندارد، این مرحله یک مرحله پیش‌ دلرحمی است؛ پس اگر تخریب گری در این مرحله بخشی از هدف اید باشد، یک هدف فرعی در راستای ارضای اید است [نه در راستای کارکرد ایگو به صورتی که هدفمندانه و با قصد صورت گیرد]. تخریب‌گری زمانی به عهدۀ ایگو است، که یکپارچگی ایگو ایجاد شده و سازمان ایگو برای خشم به اندازه کافی آماده باشد، در این شرایط است که ترس از تلافی‌کردن به وجود می‌آید. در این صورت، پیش از این‌که صحبت دربارۀ خشم فرد قابل درک باشد، باید فضایی برای در نظر گرفتن رشد ایگو وجود داشته باشد.
نفرت پدیده ای نسبتا پیچیده است و نمی‌توان گفت در مراحل اولیه وجود دارد. بنابراین باید خشم را جدا از پرخاشگریِ واکنشی بررسی کرد. پرخاشگری واکنشی از تکانه‌های اید پیروی می‌کند و در واقع به‌خاطر تجربۀ شکست اید در کارکرد اصل واقعیت است.
بنابراین می‌توان گفت تکانۀ اولیۀ عشق (اید) دارای کیفیتی تخریبی است، تخریب هدف نوزاد نیست از‌این‌رو این تکانه در زمان پیش دلرحمی تجربه می‌شود.
براساس این فرض، بررسی موارد تخریبی در تکانۀ اولیۀ عشق (اید) امکان پذیر خواهد بود.
برای ساده کردن مسائل، می‌توان عامل متغیر ترومای تولد را حذف کرد، و تولد نرمال یا غیرتروماتیک را مد نظر قرار داد. در اینجا نرمال به این معناست که نوزاد تولد را نتیجۀ تلاش خود حس کرده و تاخیر و زودرسی در این امر مداخله نکنند.
تجارب اولیۀ اید عامل جدیدی برای کودک ایجاد می‌کند، بحران‌های غریزی که با دورۀ مقدماتی، اوج، و دوره‌ای به همراه میزانی از ارضا مشخص می‌شود. هر یک از این سه فاز مشکلات خود را برای نوزاد به وجود می‌آورند.
وظیفۀ‌ ما بررسی سابقۀ پیشین عامل پرخاشگری (تصادفا تخریب‌گر) در ابتدایی‌ترین تجربۀ اید است. ما از آغاز حرکات اولیۀ جنینی -به عبارت دیگر تحرک- موارد مشخصی در دست داریم. بی‌شک یک عامل مرتبط با تطابق به وجه حسی باید اضافه شود. آیا می‌توان حرکتی که در زندگی درون رحمی وجود دارد، و در نوزادی (در طول زندگی) ادامه پیدا می‌کند را، با فعالیت اصلی در تجربۀ اید مرتبط کرد؟ در واقع، آیا این فعالیت به‌ عنوان عاملی از اید یا ایگو طبقه‌بندی می‌شود؟ یا بهتر است عدم تمایز فاز ایگو- اید (هارتمن، 1952) را بپذیریم و تلاش برای طبقه‌بندی تحرک پیش از تمایز ایگو- اید را رها کنیم؟
هر نوزادی باید بتواند تا حد امکان حرکت ابتدایی را وارد تجربیات اید کند. در اینجا بی‌شک حقیقتِ نیاز نوزاد به ناکامیِ ناشی از واقعیت مطرح می‌شود –از آنجایی‌که ارضای کامل و بدون تاخیر اید، نوزاد را از حرکتی که ریشه در عدم لذت دارد جدا می‌کند.
در الگوی تجربۀ اید در هر نوزادی x درصد از تحرک اولیه در تجربۀ اید وجود دارد. بنابراین( 100-x ) درصد دیگر برای استفاده های دیگر باقی می‌ماند –و در واقع این دلیلی برای تفاوت افراد در تجربۀ پرخاشگری است. همچنین اینجا خاستگاه شکلی از مازوخیسم است.
خوب است الگوهایی را بررسی کنیم که پیرامون عامل تحرک شکل می‌گیرند.
در الگوی نخست، محیط به‌واسطه تحرک دوباره‌ و‌ دوباره کشف می‌شود. هر تجربه‌ای در چهارچوب نارسیسیسزم اولیه ایجاد می شود بطوری که رشد یک فرد جدید او را در نقطه‌ی مرکزی گذاشته و ارتباط با محیط، در قالب تجربه‌ای شخصی صورت می گیرد (حالت ابتدایی عدم تمایز ایگو- اید). در الگوی دوم، محیط مکررا جنین (یا کودک) را ناکام می‌کند و به‌جای شکل گرفتن یک سری تجارب فردی، تجاربی در جهت واکنش به ناکامی‌های محیطی ایجاد می‌شود. بنابراین در اینجا کودک برای وجود داشتن [و بقا] ناچار به عقب‌نشینی از دیگران خواهد بود. بنابراین تحرک فقط به ‌صورت واکنش به ناکامی‌ محیطی تجربه می‌شود.
در الگوی سوم که افراطی است، این ناکامی ها تاحدی است که حتی فضایی برای تجربۀ فرد باقی نمی‌گذارد، و شکست های مکرر در رشد فرد منجر به شکست در خودشیفتگی اولیه خواهد شد. بنابراین فرد پوسته را به‌جای هسته بسط داده و در ادامه ناکامی محیطی پیش می‌رود. آنچه از هسته باقی می‌ماند پنهان است و حتی در تحلیل هم یافتنش دشوار است. بنابراین زیستن فرد با پیدا نشدن همراه است. خود واقعی پنهان است، و آنچه ما به‌لحاظ بالینی با آن سروکار خواهیم داشت، خود کاذبِ پیچیده‌ای است که کارکردش پنهان‌ کردن خود واقعی است. خود کاذب به‌راحتی با جامعه همگن می‌شود، اما فقدان خود واقعی درجاتی از بی‌ثباتی را ایجاد می‌کند. بیشتر جامعه با این فکر فریب می‌خورند که خود کاذب همان خود واقعی است. در خود کاذب شکایت بیمار از احساس پوچی است.
الگوی اول همان چیزی است که آن را سالم می‌نامیم. این وابسته به عشق ابرازشده به صورت جسمانی است که منجر به شکل‌گیری مادر به‌اندازۀ کافی خوب می‌شود. مادر کودک را نگه می‌دارد (در رحم، یا در آغوش) و از طریق عشق (همانندسازی) می‌فهمد چگونه با نیازهای ایگوی کودک سازگار شود. تحت چنین شرایطی و به تنهایی فرد زیستن را شروع می‌کند و تجربیات اید را به دست می‌آورد. مرحله‌ای که برای القای حداکثر تحرک به تجارب اید، تنظیم شده است. ترکیب x درصد از پتانسیل تحرک با پتانسیل اروتیک (با x به لحاظ کمی بالا) وجود دارد. با‌این‌حال حتی اینجا ( 100-x) درصد پتانسیل تحرک به دور از الگوی آمیختگی قرار می‌گیرد و برای استفادۀ خالص تحرک استفاده می‌شود.
باید به یاد داشته باشیم که آمیختگی فرصتی ایجاد می‌کند تا تجربه از رفتار مقابله‌ای (واکنش به محرومیت) جدا باشد. آنچه با پتانسیل اروتیک آمیخته می‌شود، در لذت غریزی ارضا می شود. در مقابل، (100-x) درصد از پتانسیل تحرک آمیخته‌نشده، نیاز به یافتن راهی برای مقابله جویی [با محرومیت] دارد؛ درواقع، نیاز به چیزی دارد که بر او تحمیل شود، درغیر اینصورت، [این پتانسیل تحرک] تجربه‌نشده باقی مانده و تهدیدی برای بهزیستی خواهد بود. در هر حال، فرد در حالت سلامت از جستجوی تقابلی مناسب با اطراف لذت می برد.
در الگوهای دوم و سوم، تنها از طریق ناکامی محیطی است که پتانسیل تحرک به یک تجربه تبدیل می‌شود. اینجا سلامت در بیماری است. فرد باید مخالف باشد و تنها در‌صورتی‌که مخالفت داشته باشد از منبع مهم تحرک بهره می‌برد. این مادامی رضایت‌بخش است که محیط مدام ناکام‌کننده باشد، اما:
ناکامی محیطی باید ادامه یابد.
ناکامی محیطی باید برای خود الگویی داشته باشد، در غیر این صورت هرج‌و‌مرج سلطه پیدا می‌کند و فرد قادر به ایجاد الگوی شخصی نیست.
این به معنای وابستگی است، که ممکن است فرد در آن رشد نکند.
درخود‌فرو‌رفتگی یکی از ویژگی‌های اساسی در این الگو است.( به جز در درجۀ شدید با خود واقعی کاملا پنهان، که حتی درخودفرورفتگی به‌عنوان دفاع اولیه در دسترس نیست.)
وقتی الگوهای دوم و سوم به‌‌کار گرفته شود سلامتی وجود ندارد، و هیچ درمانی سودمند نیست مگر با تغییر الگوی اصلی در جهت الگوی نخست که در ابتدا شرح دادم. بیمارانی که بر اساس الگوهای دوم و سوم رشد کردند، به تحلیل می‌آیند، و در ابتدا، به نظر می‌رسد به‌خوبی از کار تحلیلی انجام‌شده بهره می‌برند [اما میبینیم که تحلیل پیش نمی رود زیرا تحلیل] بر اساس این فرض اشتباه ادامه یافته است که بیمار واقعی روبروی ما نشسته است [نه یک خود کاذب پیچیده].
در اینجا توضیح ویژه‌ای دربارۀ ارزش مثبت مقاومت‌های بیمار نورتیک بیان شده است. در واقع این مقاومت‌ها که می‌توانند تحلیل‌ شوند پیش‌آگهی خوبی دارند. عدم مقاومت به معنی اختلال در الگوی اولیه است که شرح داده‌ام.
از این ملاحظات نتیجه می‌گیریم که نمی‌توان با تحلیل، میزانی از آمیختگی تحرک و پتانسیل اروتیک را ایجاد کرد مگر در کسانی که با این روشِ طبقه‌بندی سازگار باشند. در جایی که الگوی اولیه شکل نگرفته است، درهم‌آمیختگی نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر به طریقی ثانوی، از طریق شهوانی‌سازی پرخاشگری. اساس تمایلات سادیستیک اینجاست، که می‌تواند بدل به مازوخیسم شود. تنها وقتی فرد تخریب‌گر و بی‌رحم باشد احساس واقعی‌بودن می‌کند. او سعی دارد رابطه‌ای برقرار کند تا از طریق تعامل با فردی دیگر مولفه‌ای شهوانی بیابد و آن را با پرخاشگری که به خودی‌خود فراتر ار تحرک خالص نیست، ادغام کند. در اینجا دست‌آوردهای شهوت با پرخاشگری درهم ‌می‌آمیزند، در حالی‌که درست‌تر آن است بگوییم در حالت سلامت پرخاشگری با شهوت درمی‌آمیزد.
در انحرافات جنسی می‌توان احتمال داد که دو شکل از مازوخیسم قابل تفکیک باشند؛ نوعی از سادیسم که ناشی از شهوانی شدن تمایل ناپختۀ تحرک است، و نوع دیگر بیشتر به انفعال شهوت و فعال شدن تحرک باز می‌گردد؛ و به نظر می‌رسد که رشد به این بستگی دارد که فرد یا روشی که اولین شریک محسوب می‌شود مازوخیستیک بوده یا سادیستیک. هم‌پیمانی از رابطه ارزشمندتر است زیرا هنگامی که رشد خارج از زندگی شهوانی باشد رابطه ناتوان می‌شود، رابطه داشتن فاقد درهم آمیختن تحرک با مولفه‌های زندگی شهوانی است.
احساس واقعی‌بودن به طور‌خاص در تحرک ریشه دارد( هم‌تراز حسی)، و آمیختگی ضعیفِ تجارب شهوانی با عامل تحرک، احساس واقعی‌بودن یا وجود‌داشتن را تقویت نمی‌کند. در واقع احتمال دارد تجارب مربوط به شهوت به شکلی دقیق مورد اجتناب قرار گیرند، چراکه آن‌ها موضوع را به احساس وجود نداشتن پیش می‌برند، یعنی در افرادی که الگوی اولیۀ آن‌ها از نوعی نیست که در ابتدا توضیح دادم.
ما به این نتیجه رسیدیم که حتی اگر سازمان ایگو ناپخته باشد رخدادهای بسیاری پیش از پرورش اولیه اتفاق می‌افتد جدا از همانند‌سازی اولیه که برای انکار پوسته و هسته‌شدن است، مجموع تجارب تحرک منجر به توانایی فرد در وجود‌داشتن می‌شود. محیط‌های به‌اندازۀ کافی خوب رشد را امکان‌پذیر می‌کنند. تنها در صورتی بحث‌کردن دربارۀ روانشناسی اولیۀ نوزاد انسان منطقی است که محیط اولیه به‌اندازۀ کافی خوب باشد، مگر این‌که محیط به‌اندازۀ کافی خوب بوده باشد، انسان تمایز نیافته باشد، و موضوعی برای بحث در روانشناسی عادی نباشد. به‌هر‌حال جایی که فرد وجود دارد، ممکن است بگوییم یکی از اصلی‌ترین راه‌هایی است که اید و ایگو، تمایز پیدا می‌کنند، رابطه ایجاد می‌کنند، و رابطه را علی‌رغم مشکلات بر اساس اصل واقعیت حفظ می‌کنند، آمیختن نسبت زیادی از پتانسیل تحرک اولیه با پتانسیل شهوت است.
از این طریق ایده‌های دیگری که به مشکل ماهیت بیرونی ابژه مرتبط است را دنبال می‌کنیم. در باب این موضوع در بخش سوم این فصل بحث می‌شود.

ماهیت بیرونی موضوعات

در کار روان‌تحلیلی، وقتی تحلیل مسیری طولانی طی کرده باشد ، تحلیلگر یک دیدگاه ویژه از پدیدۀ اولیۀ رشد احساسی دارد.
اخیرا با این ایده ناشی از کار بالینی برخورد کرده ام، که وقتی بیمار مشغول کشف ریشۀ پرخاشگری است، تحلیلگر از فرآیند این روش و روش دیگر خسته می‌شود، تا زمانی که بیمار ریشۀ شهوانی زندگی غریری‌ را دریابد.
بلافاصله مشاهده خواهد شد که محتوایی که توجه مرا جلب کرده همان چیزی است که در ذهن‌مان با واژۀ تمایز همراه است. ما بر این باوریم که در سلامت مولفه‌های پرخاشگری و شهوت درهم می‌آمیزنند، اما همیشه به زمان پیش‌آمیختگی و امر مهم آمیختگی اهمیت خاصی نمی‌دهیم. ما احتمالا به‌راحتی آمیختگی راتصدیق کنیم، و به این‌ترتیب همان‌طور که بررسی موارد عینی را رها می‌کنیم به بحث‌های بیهوده رو ‌آوریم.
باید اعتراف کرد که آمیختگی وظیفه‌ای دشوار است، که حتی در سلامت هم این امر مهم کامل نیست، و یافتن مقدار زیادی پرخاشگری آمیخته‌نشده بسیار رایج است و این آسیب‌شناسی فرد مورد تحلیل را پیچیده می‌کند.
اگر صحیح باشد، در تحلیل ما باید با مولفه‌های جداگانۀ حالت پرخاشگری و شهوت سروکار داشته باشیم، برای بیماری که در انتقال نمی‌تواند به آمیختگی این دو[پرخاشگری و شهوت] برسد هر کدام را جدا و مجزا نگه می‌داریم. در اختلالات شدیدی که شکست در نقطۀ آمیختگی را شامل می‌شود، ارتباط بیمار با تحلیلگر را پرخاشگرانه و شهوانی می‌بینیم. و در اینجاست که ادعا می‌کنم تحلیلگر احتمالا به‌جای رابطۀ فعلی جزئی به خاطر رابطۀ پیشین فرد خسته می‌شود.
نتیجه‌گیری فوری از مشاهدات این است که در مراحل اولیه، وقتی من و غیر-من شکل می‌گیرد، این مولفۀ پرخاشگری است که فرد را به نیاز به غیر-من یا موضوعی که بیرونی احساس می‌شود سوق می‌دهد. تجارب شهوانی تجربه‌‌شده درحالی می‌توانند تکمیل شوند که ابژه به صورت ذهنی درک شود یا به‌طور شخصی خلق شود، یا درحالی‌که فرد نزدیک به همانندسازی اولیه در سطح نارسیسیستیکِ دوران ابتدیی است.
تکمیل تجارب شهوانی می‌تواند به‌ واسطۀ هرچیزی باشد که رانۀ غریزۀ شهوت را تسکین می‌دهد، و فرصتی برای لذت اولیه را ایجاد می‌کند، تنش کلی و موضعی هیجان را بر‌انگیزاند و همچنین اوج و فرود یا مشابه آن را، و با دوره‌ای از فقدان میل دنبال می‌شود( که خود به دلیل میل به نابودی ابژۀ انتزاعی، اضطراب ایجاد می‌کند). از سوی دیگر، تکانه‌های پرخاشگری هیچ تجربۀ ارضا‌کننده‌ای به وجود نمی‌آورند مگر این‌که مقابله‌ای در کار باشد. تضاد باید از محیط بیاید، از غیر-من که به‌تدریج از من متمایز می‌شود. تجربۀ شهوانی می‌تواند در ماهیچه‌ها و سایر بافت‌های درگیر باشد، اما این شهوت نوع متفاوتی از شهوت غریزی است که با مناطق خاص اروتوژنیک مرتبط است.
بیماران به ما اجازه می‌دهند که بدانیم تجارب پرخاشگری( کم‌و‌بیش متمایزشده) واقعی احساس می‌شوند، بسیار واقعی‌تر از تجربیات شهوانی( همچنیم درهم‌آمیخته). هر دو واقعی هستند، اما قبلی یک احساس واقعی حمل می کند، که بسیار با ارزش است. آمیختگی پرخاشگری با مولفۀ شهوانی تجربۀ احساس واقعی‌ تجربه را افزایش می‌دهد.
تا حدی صحیح است که تکانه‌های پرخاشگری می‌توانند مخالفت خود را بدون تضاد بیرونی پیدا کنند؛ این به‌طور معمول در ستون فقرات ماهی هنگام حرکت نمایان است که به زمان پیش از تولد مربوط می‌شود، و ناهنجاری در حرکت رفت‌وبرگشتی( بیهوده) در نوزاد بیمار( لرزیدن، یا فشار معنی دادن به جادوی درونی و حرکت رفت‌وبرگشتی پنهان). علی‌رغم این ملاحظات آیا نمی‌توان گفت که در رشد نرمال تضاد از بیرون با رشد تکانه‌های پرخاشگری از بیرون می‌آید؟
در تولد نرمال با تضادی مواجه می‌شویم که تجربه‌ای را شکل می‌دهد که در تلاش برای ایجاد کیفیت ابتدایی و آغازین است. اگر تولد هنجار نباشد و اگر تولد به جای سر با پا صورت گیرد، تبدیل به یک پیچیدگی بزرگ می‌شود، به نظر می‌رسد یک اعتبار کلی بین تلاش خالص و آغاز اولین ارتباط با تضاد وجود دارد. این می‌تواند با مشاهدۀ نوزادانی آزمایش شود که در تلاش برای غذا خوردن‌اند – بر اساس تئوری من آن‌ها می‌توانند با مقداری تضاد بالای سر کمک شوند.
این ایده معمولا به این صورت بیان می‌شود «یک نوزاد در سازگاری کامل با نیاز کامیاب نمی شود. مادری که مطابق تمایلات نوزاد می‌شود مادر خوبی نیست. ناکامی خشم ایجاد می‌کند و این به نوزاد کمک می‌کند تا تجربه‌ای غنی به دست آورد.» این هم درست است و هم نادرست. تا جایی نادرست است که دو عامل را نادیده بگیریم- یکی این‌که در سطح نظری نوزاد نیاز به تطابق کامل دارد و سپس نیاز به شکست در تطابق، نکتۀ دیگری که توجهی به آن نمی‌شود عدم آمیختگی ریشه‌های پرخاشگری و شهوت در تجربه است، در‌حالی‌که حداقل در نظریه، حالت عدم درهم آمیختگی باید بررسی شود.
آن‌هایی که کم‌و‌بیش اظهاراتی مشابه آنچه اینجا مطرح شد را بیان می‌کنند به‌سادگی تصور می‌کنند که پرخاشگری واکنشی به ناکامی است، یعنی به ناکامی در طول تجربۀ شهوانی، در طول فاز هیجان برخواسته از تنش غریزی. که خشم به ناکامی در چنین مراحلی بسیار مشهود است، اما در تئوری ما در باب اولیه‌ترین احساسات و حالات، لازم است برای خشمی آماده باشیم که مقدم بر یکپارچگی ایگو است که امکان خشم در ناکامی غریزی را ایجاد می‌کند و موجب تجربۀ یک تجربۀ شهوانی می‌شود.
می توان گفت که هر کودکی پتانسیل غریزی شهوت را دارد، که بیولوژیک است، و این پتانسیل کم‌وبیش برای همۀ کودکان یکسان است. در مقابل مولفۀ پرخاشگری به‌شدت متغیر است، زمانی که خشم کودک را هنگام ناکامی به‌خاطر تاخیر در تغذیه‌شدن مشاهد می‌کنیم، در واقع آن هنگام اتفاق بزرگی رخ داده است که پتانسیل پرخاشگری کودک را زیاد یا کم کرده است. برای رسیدن به اصطلاح پرخاشگری مطابق با پتانسیل شهوت باید به تکانه‌های جنینی برگردیم، که به حرکت به‌جای سکون، زنده‌بودن به‌جای بی‌جان‌بودن می‌پردازد. در اینجا ما به اصطلاحی مانند نیروی زندگی نیاز داریم.
شکی نیست که نیروی زندگی هر جنینی کم‌و‌بیش مشابه است، همان‌طور که پتانسیل شهوت برای هر کودکی مشابه است. پیچیدگی ماجرا این است که پتانسیل پرخاشگری نوزاد مبتنی بر مقدار تضادی است که با آن مواجه می‌شود. به عبارت دیگر، تضاد بر تغییر نیروی زندگی به پتانسیل پرخاشگری تاثیر می‌گذارد. علاوه براین، تضاد، بیش‌از‌حد پیچیدگی‌هایی را ایجاد می‌کند که برای موجودیت فردی که دارای پتانسیل پرخاشگری است رسیدن به آمیختگی پرخاشگری با شهوت ‌غیرممکن می‌شود.
بحث بیشتر در این زمینه بدون درنظر گرفتن سرنوشت نیروی زندگی نوزاد( پیش از تولد) غیرممکن است.
در سلامت تکانه‌های جنینی محیط را کشف می‌کنند، این تضادی است که از طریق حرکت و در طول حرکت احساس می شود. در اینجا نتیجۀ تشخیص اولیه ایجاد دنیای غیر-من، و شکل‌گیری اولیۀ من است. ( درک خواهد شد که این موارد به‌تدریج در عمل رشد می‌کنند، و مکرار می‌آیند و می‌روند، و به دست می‌آیند و از دست می‌روند.)
در وضعیت بد سلامتی که در مرحلۀ بسیار ابتدایی اتفاق می‌افتد محیط است که ناکام‌کننده می‌شود، و نیروی زندگی در برابر ناکامی حاصل‌شده از محیط واکنش نشان می‌دهد- نتیجۀ حاصل با ایجادشکل اولیۀ من در تضاد است. به شکلی افراطی به‌جز واکنش‌ها تجربۀ بسیار کمی از تکانه وجود دارد، و من شکل نمی‌گیرد. در‌عوض درمی‌یابیم که رشد بر اساس تجربۀ واکنش به ضربۀ محیطی است، و فرد موجودیتی می‌یابد که آن را کاذب می‌نامیم زیرا تکانه‌های فردی از دست می‌روند. در این مورد درهم‌آمیختگی مولفه‌های پرخاشگری و شهوانی رخ نمی‌دهد، چراکه وقتی تجربه‌های شهوانی رخ می‌دهند من ایجاد نمی‌شود. درواقع نوزاد زنده نیست، زیرا در تجربۀ شهوانی اغوا می‌شود، اما جدا از زندگی شهوانی، که هیچ‌گاه واقعی احساس نمی‌شود، یک زندگی واکنشی کاملا پرخاشگرانه است، که به تجربۀ تضاد وابسته است.
در این توضیحات لازم به ذکر است که دو بحث در تلاش برای رسیدن به راهی برای توضیحی مشترک هستند که میزانی از عدم آمیختگی خصیصۀ آن است. شخصیت از سه بخش تشکیل می‌شود: خود واقعی، با من و غیر-من به‌وضوح شکل گرفته، و پرخاشگری و عوامل شهوانی آمیخته‌شده‌، خودی که به‌راحتی در راستای تجربۀ شهوانی اغوا می‌شود، نتیجه‌اش از دست دادن احساس واقعی‌بودن است، خودی که کاملا و بی‌رحمانه به پرخاشگری واگذار می‌شود. این پرخاشگری حتی برای ویرانگری سازماندهی نمی‌شود، اما برای فرد ارزشمند است، زیرا احساس واقعی‌بودن و ارتباط‌داشتن می‌کند، اما تنها با تضاد فعال می‌شود یا( بعدها) با ایذا‌و‌اذیت. این در تکانۀ فردی ریشه ندارد، و در خودانگیختگی ایگو برانگیخته می‌شود.
فرد ممکن است با تغییر پرخاشگری آمیخته‌نشدۀ خالص به مازوخیسم به آمیختگی کاذب پرخاشگری و شهوت دست یابد، اما برای این‌که این امر اتفاق افتد باید یک آزاردهندۀ مورد اطمینان وجود داشته باشد، آزاردهندۀ معتمد باید یک عاشق سادستیک باشد. به‌این‌ترتیب مازوخیسم می‌تواند مقدم بر سادیسم باشد. به‌هر‌حال، در رشد سالم فرد به لحاظ احساسی می‌بینم که سادیسم مقدم بر مازوخیسم است. سلامت سادیسم اشاره به آمیختگی موفق دارد و تهی است از موقعیت‌هایی که مازوخیسم از الگوی پرخاشگری انفعالی به‌ وجود می‌آید.
نتیجۀ حاصل از این ملاحظات این است که سردرگمی ما به دلیل استفاده از واژۀ پرخاشگری در مواقعی است که منظورمان خودانگیختگی است. وقتی تضاد ایجاد شود حالت تکانه‌ای به وجود می‌آید و پرخاشگرانه می‌شود. در این تجربه واقعیت وجود دارد و به‌راحتی با تجارب شهوانی آمیخته می‌شود که منتظر نوزاد تازه متولد‌شده است. من بر این باورم که: این تکانشی است، و پرخاشگری از آن به وجود می‌آید، باعث نیاز نوزاد به ابژۀ بیرونی می‌شود، نه صرفا یک ابژۀ ارضاکننده.
به‌هرحال بسیاری از نوزادان، دارای یک پتانسیل پرخاشگرانۀ گسترده‌ای هستند که متعلق به واکنش به ناکامی است، که با آزار‌و‌اذیت فعال می‌شود: تا این‌جا این درست است که نوزاد از آزارو‌اذیت استقبال می‌کند، و در واکنش به آن احساس واقعی ‌بودن می‌کند. اما این یک حالت کاذب از رشد ایجاد می‌کند چراکه نیاز نوزاد به آزارواذیت ادامه پیدا می‌کند. میزان این پتانسیل واکنشی تابع عوامل بیولوژیکی نیست( که تحرک و شهوت را تعیین می‌کند) بلکه به ضربۀ اولیۀ محیطی بستگی دارد، بنابراین اغلب به ناهنجاری‌های روانپزشکی مادر، و حالت محیط عاطفی مادر وابسته است.
در سکس پخته و بالغ، شاید درست باشد بگوییم این لذت شهوانی خالص نیست که به یک ابژۀ مشخص نیاز دارد. این عامل پرخاشگری یا ویرانگری در تکانۀ آمیخته‌شده است که ابژه‌ای را مشخص می‌کند و نیاز به حضور واقعی شریکی را تعیین می‌کند، شریکی که رضایتبخش باشد و زنده بماند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از لینک زیر دریافت نمایید.

Aggression in Relation to Emotional Development


Get-out-of-your-comfort-zone.jpg
آذر ۱۲, ۱۳۹۷

مقاله تحریف ایگو از نقطه نظر خود واقعی و خود کاذب (1960)، نوشته دونالد وینیکات /مترجم: الهام نجارپور / ویراستار: عادله عزتی

یک پیشرفت اخیر در روانکاوی، کاربرد روزافزون مفهوم خود کاذب است. این مفهوم از خود، ایده خود واقعی را نیز در بر می گیرد.
تاریخچه
این مفهوم به خودی خود مفهومی تازه نیست. بلکه در اشکال مختلف، در روانپزشکی توصیفی، و بطور قابل ملاحظه در ادیان بخصوص، و سیستم های فلسفی ظاهر شده است. بدیهی است که یک وضعیت بالینی واقعی وجود دارد که شایسته مطالعه است و این مفهوم، روانکاوی را دچار یک چالش سبب شناختی می کند. روانکاوی سوال های زیر را مورد توجه قرار می دهد:
(1) خود کاذب چطور به وجود می آید؟
(2) کارکرد آن چیست؟
(3) چرا خود کاذب در برخی موارد مورد مبالغه و یا تاکید قرار می گیرد؟
(4) چرا بعضی افراد سیستم خود کاذب را به وجود نمی آورند؟
(5) معادل های خود کاذب در افراد نرمال چیست؟
(6) چه چیزی می تواند خود واقعی نامیده شود؟
به نظر من، ایده خود کاذب، ایده ای که بیماران به ما می دهند، را می توان در فرمول بندی های فروید نیز ملاحظه کرد. به ویژه، چیزی که من آن را به خود واقعی و خود کاذب تقسیم کرده ام، می توانم به تقسیم بندی فروید از بخشی از خود که مرکزی است و نیرویش را از غرایز می گیرد (یا چیزی که فروید سکچوالیتی نامیده است، پیش تناسلی و تناسلی)، و بخشی که جهت گیری آن بیرونی است و به دنیای بیرون مربوط است، مرتبط بدانم.
سهم شخصی
سهم خود من در رابطه با این موضوع، از طرفی، از کار من به عنوان یک پزشک اطفال با مادران و نوزادان نشات می گیرد، و از طرف دیگر از کار من به عنوان یک روانکاو که به درمان تحلیلی موارد معدودی از بیماران مرزی می پردازد، حاصل می شود. بیمارانی که نیاز به تجربه فازی در انتقال دارند که شامل واپس روی به وابستگی می باشد.
تجارب من باعث شده اند متوجه شوم که بیماران وابسته یا آنهایی که عمیقا واپس روی می کنند، می توانند به روانکاو چیزهای بیشتری راجع به دوره نوزادی اولیه بیاموزند، تا مشاهده مستقیم خود نوزادان و ارتباط مستقیم با مادرانی که درگیر نوزادانشان هستند. در عین حال، ارتباط بالینی با تجارب بهنجار و نابهنجار رابطه مادر-نوزاد، نظریه تحلیلی روانکاو را تحت تاثیر قرار می دهد، چرا که آنچه در انتقال رخ می دهد (در فازهای واپس رویِ بیماران خاص) یک شکل از رابطه مادر-نوزاد است.
من تمایل دارم موقعیتم را با موقعیت گرینیسر مقایسه کنم، او در حالی که به کار روانکاوی خود مشغول است، ارتباطش را با کار پزشکی اطفال نیز حفظ کرده است. واضح است که هرکدام از این تجاربِ او، دیگری را تحت تاثیر قرار می دهد.
تجربه بالینی در روانپزشکی بزرگسال می تواند طوری روانکاو را تحت تاثیر قرار دهد که او بین ارزیابی اش از موقعیت بالینی و درکش از سبب شناسی آن فاصله ای قرار دهد. این فاصله از این مساله ناشی می شود که بدست آوردن تاریخچه ای قابل اعتماد از دوره نوزادی اولیه چه از جانب بیمار سایکاتیک و یا چه از جانب مادر یا مشاهده گران دورتر، امکان پذیر نیست. بیماران تحلیلی که در انتقال به یک وابستگی شدید واپس روی می کنند این گپ را با نشان دادن انتظارات و نیازهایشان در فازهای وابستگی، پر می کنند.
نیازهای ایگویی و نیازهای مربوط به اید
این مساله باید مورد تاکید قرار گیرد که منظور من از مواجهه با نیازهای نوزادی، ارضای غرایز نیست. در حوزه ای که من بررسی می کنم، غرایز هنوز واضحا به عنوان چیزی درونی در نوزاد تعریف نشده اند. غرایز می توانند به همان اندازه که صدای رعد بیرونی است، بیرونی باشند. ایگوی نوزاد رشد می کند و نیرومند می شود و در نتیجه به حالتی نزدیک می شود که در آن تقاضاهای اید به عنوان بخشی از خود احساس می گردد، نه به عنوان چیزی محیطی. وقتی این رشد اتفاق می افتد، سپس ارضای اید، تبدیل به یک قدرت نیرودهنده به ایگو یا خود واقعی می شود؛ اما تحریک های اید، زمانی که ایگو هنوز قادر نیست آن ها را در بر گیرد، و هنوز نمی تواند خطرات آن و ناکامی هایی (که تا حدی تجربه می شوند که رضایت اید تحقق یابد) را تحمل کند، می تواند تروماتیک باشد.
یک بیمار به من گفت: مدیریت خوب (مراقبت ایگو) مثل آنچه که من در طول این ساعت تجربه کردم، یک جور تغذیه شدن است (ارضای اید). او نمی توانست این مساله را بهتر از این بیان کند، اگر من او را تغذیه کرده بودم، او اطاعت کرده و این از دفاع خود کاذب او حمایت می کرد، یا اینکه او واکنش نشان می داد و کمک های مرا رد می کرد تا یکپارچگی خود را با انتخاب ناکامی حفظ کند.
تاثیرات دیگر برای من مهم بوده اند، برای مثال زمانی که به طور دوره ای از من یادداشتی درباره بیماری خواسته می¬شد که هم اکنون به عنوان یک فرد بالغ درحال مداوای روانپزشکی است اما در زمان نوزادی یا بچگی زیر نظر من بوده است، اغلب از یادداشت هایم می توانستم بفهمم که وضعیت روانپزشکی موجود قبلاً در رابطه نوزاد-مادر تشخیص داده شده است. (من رابطه نوزاد-پدر را رها می کنم چرا که به پدیده اولیه ای اشاره دارم، پدیده ای که رابطه نوزاد با مادر یا پدر به عنوان مادری دیگر را مد نظر دارد. پدر در مراحل ابتدایی به عنوان یک فرد مذکر چندان تاثیرگذار نیست.)
مثال
بهترین مثالی که می توانم ارائه دهم خانم میانسالی است که یک خود کاذب بسیار موفق داشت اما در تمام طول زندگی احساس می کرد هنوز شروع به زندگی نکرده، و همیشه به دنبال وسیله ای برای رسیدن به خود واقعی اش می¬گشت. او هنوز به تحلیل خود که سال های زیادی طول کشیده، ادامه می دهد. در فاز اول این تحلیل پژوهشی (که دو یا سه سال به طول انجامید)، من متوجه شدم که با چیزی سروکار دارم که بیمار آن را خودِ مراقبت¬گرش می نامد. این خود مراقبت¬گر:
(1) روانکاوی را پیدا کرد.
(2) آمد و روانکاوی را به عنوان یک تست مفصل و پیچیده از قابل اعتماد بودن روانکاو، امتحان کرد.
(3) او را به روانکاوی آورد.
(4) به تدریج بعد از سه سال یا بیشتر، کارکرد خود را به روانکاو واگذار کرد (این زمانِ واپس روی عمیق بود، به مدت چند هفته وابستگی بسیار زیادی به روانکاو وجود داشت).
(5) او منتظر بود تا در زمان هایی که روانکاو در مراقبت کردن شکست می خورد، مراقبت را از سر گیرد (برای مثال، بیماری روانکاو، تعطیلات و …)
(6) سرنوشت نهایی او بعداً مورد بحث قرار می¬گیرد.
برای من آسان بود که از سیر تکاملی این فرد، ماهیت دفاعی خود کاذب را ببینم. کارکرد دفاعی آن مخفی کردن و مراقبت کردن از خود واقعی است، که این خود واقعی ممکن است هرچیزی باشد. بالافاصله طبقه بندی سازمانِ خود کاذب میسر شد:
(1) در یک سر طیف: خود کاذب طوری واقعی بنظر می رسد که مشاهده¬گران فکر می کنند او فرد واقعی است. به هر روی، در روابط روزمره، روابط کاری و روابط دوستانه، خود کاذب شروع به شکست خوردن می کندت. در موقعیت هایی که وجود یک فرد کامل مورد انتظار است، خود کاذب کمبودهای بزرگی دارد. در این سر طیف خود واقعی مخفی شده است.
(2) در حالت میانه: خود کاذب از خود واقعی دفاع می کند؛ اگرچه خود واقعی به عنوان یک پتانسیل تصدیق شده و زندگی مخفیانه ای دارد. این واضح ترین مثال برای تبیینِ کارکرد مثبت بیماری بالینی به عنوان سازمانی با هدف مثبت است که از فرد در برابر شرایط محیطی نابهنجار محافظت می¬کند. این مساله گسترش این مفهوم روانکاوانه در رابطه با ارزش نشانه ها برای فرد بیمار می باشد.
(3) در حالت سلامت بیشتر: دغدغه عمده خود کاذب، جستجوی شرایطی است که در آن، خود واقعی به بار بنشیند و نیرومند گردد. اگر این شرایط مهیا نشود، خود کاذب باید دوباره دفاع هایی جدید در برابر نابودی خود واقعی سازماندهی کند، و اگر تردیدی در این رابطه وجود داشته باشد، نتیجه بالینی خودکشی خواهد بود. هنگامی که خودکشی در این متن، تنها دفاعی است که در برابر نابودی خود واقعی باقی می ماند، بخش بزرگی از خود کاذب، خودکشی را سازمان می دهد. البته این نابودی خودش را نیز در بر می گیرد، اما در عین حال از آنجا که کارکرد آن حفاظت از خود واقعی در مقابل تحقیر است، نیاز برای تداوم بودن را از بین می برد.
(4) به سمت سلامت بیشتر: خود کاذب براساس همانندسازی ها شکل گرفته است (همانطور که در مثال بیمار ذکر شده مطرح شد، محیط کودکی او و پرستار واقعی او به سازمان خود کاذب او رنگ زیادی می بخشید).
(5) سلامت: خود کاذب به وسیله یک سازمان کامل از نگرش اجتماعی خوش رفتار و مودبانه، (به قول معروف، نشان ندادن هیجان های واقعی) به نمایش در می آید. بخش زیادی از آن به توانایی افراد در صرف نظر کردن از همه¬توانی و در مجموع فرایند اولیه، بر می گردد، نفعِ بودن در جایگاهی در جامعه که هرگز به وسیله خود واقعی به تنهایی حاصل نشده و حفظ نمی گردد.
تاکنون من در مرزهای توصیف بالینی مانده ام. اگرچه حتی در این حوزه محدود، بازشناسی خود کاذب دارای اهمیت می باشد. برای مثال، مهم است که بیمارانی که قطعاً دارای شخصیت های کاذب هستند، نباید برای روانکاوی شدن به دانشجویان تحت آموزش ارجاع داده شوند. در اینجا تشخیص شخصیت کاذب، از تشخیص بیماران بر طبق طبقه بندی پذیرفته شده روانپزشکی، مهم تر است. همچنین در مددکاری اجتماعی، که در آن تمام انواع موارد باید پذیرفته شده و تحت درمان باشند، این تشخیص شخصیت کاذب به منظور اجتناب از ناکامی شدید همراه با شکست درمانی مهم می باشد. مخصوصاً این تشخیص در انتخاب دانشجویان برای آموزش روانکاوی یا مددکاری اجتماعی روانپزشکی، یعنی، در انتخاب دانشجویانی که با انواع موارد سروکار دارند، دارای اهمیت است. زیرا خود کاذب سازمان یافته، با انعطاف ناپذیری دفاع هایی همراه می¬شود که مانع رشد دانشجویان در دوره دانشجویی می گردد.
ذهن و خود کاذب
یک خطر ویژه از پیوند نامعمول رویکرد عقلانی و خود کاذب به وجود می آید. زمانی که خود کاذب در فردی که دارای پتانسیل فرهیختگی بالایی است سازماندهی می شود، ذهن فرد تمایل شدیدی دارد که در جایگاه خود کاذب باشد، و در این مورد یک گسستگی بین فعالیت عقلانی و وجود روان-تنی به وجود می آید. (در فرد سالم، باید اینطور فرض شود که، ذهن برای فرد به عنوان چیزی نیست که از آن به منظور فرار از وجود روان-تنی استفاده کند. من این موضوع را با وسعت بیشتری در مقاله ذهن و ارتباطش با روان-تن، 1949، مطرح کرده ام).
هنگامی که این نابهنجاریِ مضاعف رخ داده است که (الف) خود کاذب به منظور مخفی کردن خود سالم سازمان می یابد، و (ب) تلاشی از سوی فرد برای حل مشکل با استفاده از عقل و منطق صورت می گیرد، تصویر بالینی عجیبی به وجود می آید که کاملاً فریبنده است. دنیا ممکن است قدر این موفقیت آکادمیک را بداند، یا اینکه برایش سخت باشد تنش واقعی ای را که فرد درگیر آن است باور کند، فردی که هرچه بیشتر موفق می شود بیشتر احساس فریبکار بودن می کند. چنین افرادی بجای اینکه تعهد خود را به انجام برسانند، به طریقی خودشان یا دیگری را تخریب می کنند، این مساله همواره افرادی را که به آنها چشم امید داشته اند، شوکه می کند.
سبب شناسی
مهم ترین مسیری که در آن این مفاهیم مورد توجه و علاقه روانکاوان قرار می گیرد، از مطالعه ای در رابطه با فرایندی است که خود کاذب از ابتدا در رابطه مادر-نوزاد شکل می گیرد، و (مهم تر از آن) فرایندی است که در آن خود کاذب مشخصه مهمی در رشد بهنجار نمی شود.
نظریه نزدیک به این مرحله مهم در رشد انتوژنتیک، متعلق است به مشاهده زندگی نوزاد -با- مادر (بیمار واپس روی شده -با- روانکاو)، اما به نظریه مکانیسم های اولیه دفاعی که در برابر تکانه های اید سازماندهی می شوند تعلق ندارد، گرچه این دو موضوع با یکدیگر هم پوشانی دارند.
برای رسیدن به حالت فرایند رشد مربوطه، لازم است که نگرش و رفتار مادر را به حساب آوریم، چرا که در این زمینه وابستگی واقعی و نزدیک به مطلق است. ممکن نیست که تنها با مراجعه به نوزاد بتوانیم بفهمیم چه اتفاقی رخ می دهد.
در جستجوی سبب شناسی خود کاذب ما اولین مرحله از روابط ابژه را بررسی می کنیم. در این مرحله نوزاد در بیشتر زمان ها غیریکپارچه است، و هرگز کاملاً یکپارچه نمی شود؛ یکپارچگی عناصر مختلف حسی-حرکتی به این حقیقت تعلق دارد که مادر، نوزاد را دربر می گیرد، این در برگرفتن گاهی بصورت فیزیکی است ولی در همه زمان ها حالت کلی در برگرفتن را بروز می دهد. به صورت دوره ای رفتار نوزاد به صورت یک تکانه خودانگیخته به نمایش در می آید؛ منبع رفتار، خود واقعی، و نشان دهنده وجود یک خود واقعی بالقوه می باشد. ما نیاز داریم روشی را که مادر به این همه توانی نوزادانه (که در رفتار او آشکار می شود) پاسخ می دهد، بررسی کنیم. من در اینجا ایده خود واقعی را به رفتار خودانگیخته ارتباط داده ام. درهم آمیختگی حرکت و عناصر اروتیک در این دوره رشد فردی، در حال تبدیل شدن به یک واقعیت است.
نقش مادر
ضروری است که در اینجا نقش مادر را بررسی کنیم، و برای انجام این کار، بنظر من ساده ترین راه این است که دو سر انتهایی یک طیف را مقایسه کنیم؛ در یک سر این طیف، مادر یک مادر به اندازه کافی خوب است و در سر دیگر آن مادر یک مادر به اندازه کافی خوب نیست. این سوال مطرح خواهد شد: منظور از اصطلاح به اندازه کافی خوب چیست؟
مادر به اندازه کافی خوب به احساس همه توانی نوزاد پاسخ می دهد و تقریباً به آن معنا می بخشد. او این کار را مکرراً انجام می دهد. با استفاده از قدرتی که به ایگوی ضعیف نوزاد از طریق به عمل در آوردن حالات همه توانی نوزاد توسط مادر داده می شود، یک خود واقعی شروع به زندگی می کند.
مادری که به اندازه کافی خوب نیست نمی تواند احساس همه توانی نوزاد را به عمل در آورد و بنابراین در پاسخ دادن به رفتار نوزاد مکرراً شکست می خورد؛ به جای آن او رفتارهای خودش را جایگزین می کند و به کودک پیام مطیع بودن را منتقل می کند. این اطاعت از طرف نوزاد، ابتدایی ترین مرحله از خود کاذب است و به ناتوانی مادر در درک نیازهای نوزادش مربوط است.
این یک بخش مهم از نظریه من است که خود واقعی بصورت یک واقعیت زنده در نمی آید مگر در نتیجه موفقیت های مکرر مادر در پاسخ دادن به رفتار خودانگیخته یا توهم حسی نوزاد. (این ایده بسیار نزدیک است به ایده ای که دربردارنده اصطلاح تحقق نمادین می باشد. این اصطلاح نقش مهمی در نظریه مدرن روانکاوی ایفا کرده است، اما کاملاً صحیح نیست چرا که این رفتار یا وهم نوزاد است که تحقق می یابد، و ظرفیت نوزاد برای استفاده از نماد در نتیجه آن به وجود می آید).
اکنون طبق فرمول بندی من، دو مسیر رشدی ممکن وجود دارد. در اولین مورد، سازگاری مادر به اندازه کافی خوب است و در نتیجه نوزاد شروع به باور واقعیت بیرونی می کند که به شکل جادویی ظهور کرده و رفتار می کند (به این دلیل که مادر در سازگاری با نیازها و رفتارهای نوزاد نسبتاً موفق بوده است)، و طوری عمل می کند که با همه توانی نوزاد تصادمی ندارد.
بر این اساس نوزاد می تواند به تدریج همه توانی را از میان ببرد. خود واقعی خودانگیختگی داشته و این با رخدادهای بیرونی پیوند دارد. نوزاد اکنون می تواند شروع به لذت بردن از وهم همه توانی کند درحالی که خلق و کنترل می کند، و سپس به تدریج شروع به تشخیص عناصر خیالی، واقعیت بازی و تخیل کند. اینجا پایه ای برای نمادسازی است که در ابتدا همان خودانگیختگی یا وهم نوزاد، و همچنین ابژه بیرونی که خلق شده و در نهایت مورد نیروگذاری قرار گرفته است، می باشد.
بین نوزاد و ابژه، چیزی یا فعالیتی یا حسی قرار گرفته است. این چیز، به میزانی که نوزاد را به ابژه متصل کند (به عبارت دیگر، پارت–ابژه مادرانه)، اساسی برای نمادسازی خواهد بود. از طرف دیگر، به میزانی که این چیز بجای پیوند این دو، آنها را از هم جدا نماید، کارکردی که منجر به نمادسازی می شود، مسدود می گردد.
در مورد دوم، که به طور خاص تر به موضوع مورد بحث مربوط است، سازگاری مادر با وهم های نوزاد و تکانه های خودانگیخته اش، ناقص است و به اندازه کافی نیست. در این حالت، .فرایندی که منجر به ظرفیت برای استفاده از نماد می شود، آغاز نمی گردد (یا شکسته می شود، همراه با محرومیت متعاقب از جانب نوزاد در خصوص فواید بدست آمده).
وقتی در ابتدا، سازگاری مادر به اندازه کافی نیست، انتظار می رود که نوزاد از نظر فیزیکی بمیرد، چرا که نیروگذاری بر ابژه های بیرونی هنوز آغاز نشده است. نوزاد ایزوله باقی می ماند. اما او در عمل زندگی می کند، ولی بصورت کاذب و مصنوعی. اعتراض در مقابل مجبور شدن برای وجودی کاذب را می شود از مراحل اولیه شناسایی کرد. تصویر بالینی، یکی از تحریک پذیری های عمومی، و تغذیه و دیگر اختلال های کارکردی است که ممکن است از لحاظ بالینی ناپدید شود، فقط به این دلیل که در مرحله بعدی به شکلی جدی تر ظاهر شود.
در این مورد دوم، آنجا که مادر نمی تواند به اندازه کافی سازگار شود، نوزاد اغوا به اطاعت می شود، و با یک خود کاذب مطیع به درخواست های محیط واکنش نشان می دهد، درحالی که بنظر می رسد که نوزاد همه آن ها را پذیرفته است. در میان این خود کاذب، نوزاد مجموعه کاذبی از روابط را می سازد، و به وسیله درون فکنی این روابط، حتی نمایشی از واقعی بودن به دست می آورد، به طوری که کودک ممکن است رشد کند تا فقط شبیه مادر، پرستار، خاله، برادر یا هرکسی شود که در حال حاضر در صحنه غلبه دارد. خود کاذب یک کارکرد مثبت و بسیار مهم دارد: مخفی کردن خود واقعی، که این کار را با اطاعت از تقاضاهای محیطی انجام می دهد.
در حالاتِ افراطی رشدِ خود کاذب، خود واقعی آنقدر خوب مخفی شده است که ویژگی خودانگیختگی در تجارب زندگی نوزاد وجود ندارد. بنابراین اطاعت همراه با تقلید به عنوان یک ژست مطیعانه، مهم ترین ویژگی آن است. وقتی درجه دوپارگی در نوزاد خیلی زیاد نیست، ممکن است برخی تقلیدهای تقریباً شخصی در مسیر زندگی وجود داشته باشد و حتی ممکن است که کودک نقش خاصی را ایفا کند که مربوط به خود حقیقی (در صورتی که وجود می داشت) می باشد.
در این مسیر، امکان دنبال کردن اصل و ریشه خود کاذب وجود دارد، که حالا می تواند به عنوان یک دفاع محسوب شود، دفاعی در برابر چیزی که غیرقابل تفکر است، استثمار خود واقعی، که به نابودی آن می انجامد. (ممکن است خود واقعی مورد استثمار قرار گرفته و نابود شود، این مربوط به زندگی نوزادی است که مادرش نه تنها به اندازه کافی خوب نبوده است، بلکه بصورت بی ثبات خوب و بد و امیدوارکننده و محروم کننده بوده است. مادر در اینجا به عنوان بخشی از بیماری اش نیاز دارد سبب آشفتگی و استمرار آن در افرادی شود که با او ارتباط دارند. این ممکن است در یک موقعیت انتقال ظاهر شود که در آن بیمار تلاش می کند روانکاو را عصبانی کند. این حالت ممکن است به درجه ای برسد که بتواند آخرین آثار ظرفیت نوزاد برای دفاع از خود حقیقی اش را از بین ببرد).
من تلاش کرده ام تا زمینه نقشی که مادر ایفا می کند را در مقاله ام (اشتغال اولیه مادرانه، 1956) بسط دهم. فرضی که در این مقاله توسط من ایجاد شده است، این است که در وضعیت سلامت، مادری که باردار می شود، به تدریج به درجه بالایی از همانندسازی با نوزادش دست پیدا می کند. این حالت در طول دوران بارداری رشد می کند، و در زمان استراحت به بالاترین حد خود می رسد و به تدریج در ماه ها و هفته های بعد از زایمان متوقف می شود. این فرایند سالم که برای مادران اتفاق می افتد مفاهیم نارسیستیک ثانویه و هیپوکندریکال دارد. این جهت گیری خاص مادر به سمت نوزادش نه تنها بستگی به سلامت ذهنی اش دارد، بلکه توسط محیط تحت تاثیر قرار می گیرد. در ساده ترین مورد، مردی که توسط یک نگرش اجتماعی حمایت می شود که محصول کارکرد طبیعی مرد است، شرایط بیرونی امنی را برای زن فراهم می کند. بنابراین موقعیت را برای زن امن و معنادار می کند تا به مرور نوبت او شود که خودمحوری اش را محقق کند. دیاگرام این موضوع به دیاگرام یک فرد یا خانواده پارانویید شباهت دارد.
بسط این مساله مربوط به اینجا نیست، اما درک کارکرد مادر مهم است. این کارکرد به هیچ وجه یک مساله جدید نیست، متعلق به تمدن و انسانیت یا فرهیختگی یا درک عقلانی می باشد. هیچ نظریه پذیرفته شده ای نیست که به این حقیقت که مادران همیشه این نقش حیاتی را به خوبی ایفا کرده اند اجازه بروز ندهد. این کارکرد ضروری مادرانه مادر را قادر می سازد تا انتظارات و نیازهای اولیه نوزادش را بفهمد و از اینکه کودک در آسایش است خشنود گردد. به خاطر این همانندسازی با نوزادش است که مادر می داند چگونه او را دربر بگیرد ، بنابراین نوزاد با بودن شروع می کند نه با واکنش. اینجا ریشه خود واقعی است که نمی تواند به واقعیت تبدیل شود مگر به وسیله رابطه تخصص یافته با مادر، چیزی که می تواند به وسیله یک کلمه رایج توصیف شود: وقف.
خود واقعی
مفهوم خود کاذب نیاز است که به وسیله یک فرمول بندی که به درستی می تواند خود واقعی نامیده شود، تعدیل گردد. در ابتدایی ترین مرحله، خود واقعی موقعیتی نظری است که از رفتار خودانگیخته و ایده شخصی حاصل می شود. رفتار خودانگیخته عملاً همان خود واقعی است. تنها خود واقعی می تواند خلاق باشد و احساس واقعی بودن کند. در حالی که خود واقعی احساس واقعی بودن می کند، وجود خود کاذب باعث احساس غیرواقعی بودن یا حس پوچی می شود.
خود کاذب اگر موفق عمل کند، خود واقعی را مخفی می کند، در غیر این صورت راهی پیدا می کند که خود واقعی بتواند شروع به زندگی کند. چنین نتیجه ای می تواند به هر روش و وسیله ای حاصل شود، اما بارزترین حالت آن را می توانیم در نمونه هایی ببینیم که در آنها واقعی یا ارزشمند بودنِ چیزها در طول درمان متولد می گردد. بیماری که من به مورد او اشاره کرده ام، در انتهای یک درمان طولانی مدت، توانست زندگی اش را از ابتدا شروع کند. او هیچ تجربه واقعی ای و به بیان دیگر هیچ گذشته ای ندارد. او با پنجاه سال سنِ هدرشده درمان را شروع کرد، اما بالاخره احساس واقعی بودن کرد، و بنابراین الان دلش می خواهد زندگی کند.
خود واقعی از زنده بودن بافت های بدن و فعالیت کارکردهای بدنی که شامل فعالیت قلب و تنفس می شود، به وجود می آید. این موضوع به ایده فرایند اولیه بسیار نزدیک است، و در ابتدا ضرورتاً در واکنش به محرک بیرونی نیست، بلکه خودش اصیل و بنیادی است. اما در فرمول بندی مفهوم خود واقعی نکته اندکی وجود دارد، مگر با هدف تلاش برای فهمیدن خود کاذب، چرا که تنها جزئیات تجربه زنده بودن را جمع می کند.
به تدریج، میزان تحریف نوزاد به اندازه ای می شود که بهتر است به جای آنکه بگوییم خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده، بگوییم خود کاذب واقعیت درونی را مخفی کرده است. در این زمان نوزاد یک پوسته ساختگی محدود کننده دارد، یک درون و یک بیرون، و به اندازه قابل توجهی از مراقبت مادرانه دور شده است.
خاطرنشان کردن این مساله مهم است که برطبق نظریه ای که در اینجا فرمول بندی شده، مفهوم واقعیت درونی فردی از ابژه ها، در مرحله ای بعد از مفهوم خود واقعی به کار می رود. خود واقعی به محض وجود داشتنِ یک سازمان ذهنی فردی، تظاهر می یابد، و معنی آن کمی فراتر از مجموع حضور حسی-حرکتی است.
خود واقعی به سرعت پیچیدگی را ایجاد می کند و به وسیله فرایندهای طبیعی از طریق فرایندهایی که در نوزاد در طول زمان ایجاد می شود، با واقعیت بیرونی ارتباط برقرار می کند. سپس نوزاد قادر می شود که بدون تجربه تروما به محرک بیرونی واکنش نشان دهد، چرا که آن محرک در واقعیت درون روانی فرد یک معادل و همتا دارد. نوزاد تمام محرک ها همچون فرافکنی ها را به حساب می آورد، اما این مرحله ای است که ضرورتاً بدست نمی آید یا تنها بخشی از آن بدست می آید یا ممکن است بدست بیاید و از دست برود. با بدست آمدن این مرحله، نوزاد اکنون می تواند احساس همه توانی را تجربه کند، حتی زمانی که نسبت به عوامل محیطی ای که مشاهده گر می تواند آنها را نسبت به نوزاد کاملاً بیرونی در نظر بگیرد، واکنش نشان می دهد. همه این ها سال ها پیش از آن است که نوزاد به ظرفیت توجیه منطقی ای که شانس را معنا می کند، دست یافته باشد.
هر دوره ای از زندگی که در آن، خود واقعی به طور جدی بازداری و مختل نمی شود، منجر به قوی شدن حس واقعی بودن می گردد، و بدین وسیله ظرفیت رو به رشدی در نوزاد برای تحمل دو مجموعه از پدیده ها که در زیر می آیند، به وجود می آید:
(1) وقفه در پیوستگی زندگی خود واقعی (در اینجا می توان به فرایندی اشاره کرد که در آن پروسه تولد ممکن است تروماتیک باشد، به عنوان مثال، زمانی که تاخیر بدون هوشیاری وجود دارد).
(2) تجارب واکنشی یا مربوط به خود کاذب، که مربوط به محیط بوده و اساس آنها اطاعت است. این بخشی از نوزاد می شود که (قبل از اولین تولد) به او آموزش داده می شود که بگوید متشکرم، یا به عبارتی دیگر، به او آموخته می شود که از وجود محیطی که از نظر منطقی پذیرفته می شود، قدردانی کند. احساسات قدردانی ممکن است دنبال شوند یا دنبال نشوند.
معادل بهنجار خود کاذب
به این ترتیب، نوزاد بواسطه فرایندهای طبیعی، یک سازمان ایگو به وجود می آورد که با محیط سازگار شده است؛ اما این به طور خودکار اتفاق نمی افتد و یقیناً تنها درصورتی اتفاق می افتد که ابتدا خود واقعی به دلیل سازگاری یک مادر به اندازه کافی خوب با نیازهای زنده نوزاد، به صورت یک واقعیت زنده در آید. در زندگی سالم یک جنبه مطیع در خود واقعی وجود دارد، یک توانایی در نوزاد، که اطاعت کند و بی پناه نماند. توانایی مصالحه کردن یک دستاورد است. معادل خود کاذب در رشد بهنجار چیزی است که می تواند در کودک به عنوان رفتار اجتماعی رشد کند و مناسب و سازگارانه است. در سلامت، این رفتار اجتماعی نمایانگر مصالحه می باشد. همزمان، در حالت سلامت، در مواقعی که مساله بحرانی می شود، مصالحه غیرمجاز می گردد. وقتی این اتفاق می افتد، خود واقعی قادر می شود بر خود مطیع تسلط یابد. از نظر بالینی این یک مسئله تکرارشونده در دوره نوجوانی است.
درجات خود کاذب
اگر توصیف این دو حد نهایی و سبب شناسی آنها پذیرفته شود، برای ما دشوار نیست که در کار بالینی مان وجود درجات اندک یا زیاد دفاع خود کاذب را در نظر بگیریم، که از جنبه مودبانه و سالم خود، تا یک خود کاذب کاملا دوپاره شده دامنه دارد. به راحتی می توان دید که گاهی اوقات دفاع خود کاذب می تواند به عنوان اساسی برای نوعی والایش شکل گیرد، مانند زمانی که کودک رشد می کند تا بازیگر شود. در خصوص بازیگران، کسانی وجود دارند که هم می توانند خودشان باشند و هم نقش بازی کنند، در حالی که بازیگرانی نیز وجود دارند که فقط می توانند نقش بازی کنند، و وقتی در حال نقش بازی کردن و مورد تحسین و تشویق نیستند، احساس گم گشتگی می کنند.
در فرد سالمی که علی رغم داشتن جنبه ی مطیعانه در خود ، می تواند وجود داشته باشد و خلاق و خودانگیخته باشد، همزمان ظرفیتی برای استفاده از نمادها نیز وجود دارد. به عبارت دیگر، در حالت سلامت، فرد ظرفیت زندگی در محدوده ی میانی بین رویا و واقعیت را دارد، چیزی که زندگی فرهنگی نامیده می شود. (ابژه های انتقالی و پدیده انتقالی را مشاهده کنید، 1951). در مقابل، جایی که درجه بالایی از دوپارگی بین خود واقعی و خود کاذب به وجود آمده است، طوری که خود کاذب خود واقعی را مخفی کرده باشد، ظرفیت ناچیزی برای استفاده از نمادها و فقر زندگی فرهنگی وجود دارد. در این افراد به جای فعالیت های فرهنگی، بی قراری زیاد و ناتوانی برای تمرکز می توان مشاهده کرد. این افراد نیاز دارند تا حمله ها را از واقعیت بیرونی جمع آوری کنند و در نتیجه، زمان زندگی این افراد با واکنش به این حمله ها پر می شود.
کاربرد بالینی
تا الان به اهمیت شناخت شخصیتِ دارای خود کاذب، زمانی که قرار است تشخیص به منظور ارزیابی یک فرد برای درمان گرفته شود، اشاره شده است. همچنین برای ارزیابی فرد برای کار روانپزشکی اجتماعی یا روانپزشکی.
نتایج برای روانکاو
اگر ثابت شود که این عوامل ارزشمند اند، پس روانکاوی باید به شیوه های زیر تحت تاثیر قرار گیرد:
(الف) در تحلیل یک خود کاذب این حقیقت باید در نظر گرفته شود که تحلیل گر فقط می تواند با خود کاذب بیمار، درباره خود واقعی او صحبت کند. این مثل این است که یک پرستار کودکی را نزد ما بیاورد، و روانکاو در ابتدا با پرستار راجع به مشکل کودک صحبت کند و نه مستقیماً با خود کودک. تحلیل تا زمانی که پرستار کودک را با روانکاو تنها نگذاشته و کودک قادر نشده با روانکاو تنها بماند و شروع به بازی کند، شروع نمی شود.
(ب) در نقطه گذار، زمانی که روانکاو شروع به ارتباط برقرار کردن با خود واقعی بیمار می کند، قطعاً دوره ای از وابستگی شدید وجود خواهد داشت. این اغلب در کار تحلیلی مورد توجه قرار نمی گیرد. بیمار یک بیماری دارد، یا به هر طریق به روانکاو فرصت این را می دهد که کنترل کارکرد خود کاذب را به دست گیرد، اما روانکاو در آن لحظه خاص در درک آنچه که در حال رخ دادن است شکست می خورد، و در نتیجه این دیگران هستند که از بیمار مراقبت می کنند و بیمار در دوره واپس روی تغییر شکل یافته اش، به آنها وابسته می شود، و فرصت از دست می رود.
(پ) روانکاوانی که آمادگی مواجه شدن با نیازهای شدید بیمارانی که به این روش وابسته می شوند را ندارند، باید مراقب باشند و لذا مواردی را انتخاب کنند که شامل انواع خود کاذب نشوند.
در کار روانکاوی ممکن است تحلیل هایی ببینیم که به طور نامحدود ادامه پیدا می کنند چرا که آنها براساس کار با خود کاذب انجام می شوند. یکی از موارد، بیمار مردی بود که قبل از مراجعه به من مدت زیادی تحت تحلیل قرار گرفته بود، کار من با او زمانی واقعاً شروع شد که من برای او روشن کردم که بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم. او اظهار کرد که طی سال ها تمام کارهای خوبی که با او انجام شده بی فایده بوده است چرا که براساس بخش زیسته او بوده، درحالی که او فقط به طور کاذب زیسته است. وقتی که من گفتم بخش نزیسته او را به رسمیت می شناسم او احساس کرد که برای بار اول یک رابطه برقرار کرده است. منظور او این بود که خود واقعی اش که از زمان نوزادی مخفی بوده است، حالا در حال برقراری ارتباط با تحلیل گر است و تنها شیوه ای است که خطرناک نیست. این نمونه ای از تاثیر این مفهوم بر فعالیت روانکاوانه معمول است.
من به برخی جنبه های دیگر این مشکل بالینی اشاره کرده ام. برای مثال، در مقاله محرومیت و واپس روی (1954) من به درمان بیمار مردی اشاره کردم که در آن، تحولی که در فرایند انتقال در جریان ارتیاط من با خود کاذب (منحصربه فرد) بیمار؛ تا زمان نخستین ملاقات من با خود واقعی او اتفاق افتاد را بررسی کردم.
یک اصل بایستی شرح داده شود، در حیطه مربوط به خود کاذب در کار تحلیلی مان، ما متوجه می شویم که با شناخت بخش نزیسته بیمار پیشرفت بیشتری حاصل می شود، تا کار طولانی مدت با بیمار براساس مکانیسم های دفاعی او. خود کاذب بیمار می تواند به طور نامحدود با روانکاو در تحلیل دفاع ها همدستی کرده و به اصطلاح در بازی، طرف روانکاو باشد. این عمل بدون پاداش تنها زمانی از نظر سودمندی متوقف می شود که روانکاو می تواند غیاب برخی ویژگی های ضروری را مشخص یا شناسایی کند. (تو دهان نداری)، (تو هنوز شروع به وجود یافتن نکرده ای)، (تو به طور فیزیکی مرد هستی اما هنوز تجربه ای در رابطه با مردانگی نداری) و غیره. این بازشناسی های مهم واقعیت، که در لحظات صحیح آشکار می شوند، راه را بری ارتباط با خود واقعی هموار می کند. یک بیمار که تحلیل بیهوده ای براساس خود کاذب تجربه کرده بود و در آن، خود کاذب با روانکاوی که فکر می کرد این خود، کل وجود بیمار است، بشدت هم دستی کرده بود، به من گفت: تنها وقتی که امید داشتم، زمانی بود که تو به من گفتی: تو می توانی هیچ امیدی نداشته باشی و به تحلیلت ادامه دهی.
بر این اساس می توان گفت که خود کاذب (مثل فرافکنی های گوناگون مراحل بعدی رشد) روانکاو را فریب می دهد اگر طرفین نتوانند کل شخصیت فرد را شناسایی کنند، و متوجه نشوند که خود کاذب اگرچه به خوبی تنظیم شده است، یک چیزی کم دارد و آن چیز همان عنصر مرکزی اصیل و خلاقانه است.
بسیاری جنبه های دیگر از کاربرد این مفهوم در طول زمان توضیح داده خواهند شد، و ممکن است در برخی موارد این مفهوم خودش نیاز به تعدیل شدن داشته باشد. دلیل من برای اهمیت دادن به این بخش از کارم ( که با کار دیگر روانکاوان پیوند دارد) این است که من این نقطه نظر را دارم که این مفهوم مدرن از خود کاذب، که خود واقعی را همراه با نظریه سبب شناسی آن پنهان می کند، قادر است که تاثیر مهمی بر کار روانکاوی داشته باشد. ولی تا آنجا که من می دانم تغییر مهمی در نظریه بنیادین ایجاد نمی کند.

متن اصلی این مقاله را می توانید از اینجا دانلود کنید.

هرگونه استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع و ارجاع به سایت مجاز است.

پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.