در باب انتقال متقابل| پائولا هیمن (1950)

خرداد ۷, ۱۴۰۱ 0
WhatsApp-Image-2022-05-28-at-5.11.53-AM.jpeg
(1950)  On Counter-Transference/ Paula Heimann

در باب انتقال متقابل [1] / نویسنده: پائولا هیمن [2] 1950/ مترجم: هلیا رهنمایی

محرک این یادداشت کوتاه درباره ی انتقال متقابل، مشاهدات مخصوصی است که من در سمینار ها و تحلیل های تحت نظارت[3] داشته ام. من از این شیوه ی تفکر و دیدگاه رایج میان کاندیدا های روانکاوی که انتقال متقابل صرفا منبع مشکل است، به فکر فرو رفته ام. بسیاری از کاندیدا ها هنگامی که از احساسات خود نسبت به بیماران آگاه می شوند نگران شده و احساس گناه می کنند. آن ها در پی احساسی که تجربه می کنند در تلاش ند که از هر پاسخ هیجانی اجتناب کنند و کاملا بی احساس و “منفصل”[4] رفتار می کنند، گویی از بیمار فاصله می گیرند.

زمانی که تلاش کردم تا ریشه ی این ایده آلِ تحلیل گرِ “منفصل” را پیدا کنم، متوجه شدم که تاریخچه ی این حرفه شامل تعاریفی از کار تحلیلی است که مسبب این نگرش شده اند که یک تحلیلگر خوب چیزی را ورای یک خیر خواهی یکدست و ملایم نسبت به بیمارانش احساس نمی کند و این امواج حسی و هیجانی روی یک سطح صاف نشانگر اختلالی ست که باید بر آن غلبه کرد. این برداشت ممکن است از خوانش غلط برخی از گفته های فروید منتج شود، مانند مقایسه ی او با وضعیت ذهنی یک جراح در حین عمل جراحی یا تشبیه او از آینه. حداقل اینها مثال هایی هستند که در این رابطه، در بحث ماهیت انتقال متقابل به ذهن من رسیدند.

از سویی دیگر، یک مکتب فکری مغایر با دیدگاه قبلی وجود دارد، مانند دیدگاه فرنزی که نه تنها داشتن احساسات مختلف تحلیلگر نسبت به بیمار را تصدیق می کند بلکه توصیه می کند که این احساسات باید هر از گاهی به صورت علنی بیان شوند. آلیس بالینت در مقاله ی دلنشنین خود با عنوان “مدیریت انتقال بر اساس های فرنزی” [5]  (مجله ی بین المللی روانکاوی، جلد بیست و دوم، 1936) اشاره می کند که چنین صداقتی از سمت تحلیلگر ثمربخش و مطابق با حقیقت ذاتی روانکاوی است. گرچه من نگرش او را تحسین می کنم اما با نتیجه گیری های او موافق نیستم. تحلیلگر های دیگری نیز ادعا کرده اند که این موضوع که تحلیلگر احساساتش را به بیمار ابراز کند و یک رابطه ی انسانی با بیمار برقرار کند، او را ” انسان تر” می کند.
من در این مقاله از واژه ی “انتقال متقابل” برای پوشش دادن تمام حس هایی که تحلیلگر نسبت به بیمارش تجربه می کند، استفاده می کنم.
ممکن است ادعا شود که چنین استفاده ای از این اصطلاح صحیح نیست و انتقال متقابل صرفا انتقال از سوی تحلیلگر است. اما من می پندارم که پسوند “متقابل” به عوامل بیشتری اشاره دارد.
یاد آوری این نکته با ارزش است که حس های موجود در انتقال را نمی توان به آسانی از آنچه که به شخصی دیگر و نه به جایگزین والدین معطوف می شوند، تفکیک کرد. اغلب به این نکته اشاره می شود که هر چیزی که بیمار نسبت به تحلیلگر خود حس می کند الزاما به دلیل انتقال نیست و به هر اندازه که تحلیل پیشرفت می کند و جلو می رود، بیمار در تجربه ی احساسات واقعی توانمند تر می شود. خود این هشدار نشان می دهد که تمایز بین این دو نوع احساس همیشه کار آسانی نیست. من در تئوری خودم ادعا می کنم که در موقعیت تحلیلی پاسخ های هیجانی تحلیلگر به بیمارش، بیانگر یکی از مهم ترین ابزار های کار اوست. انتقال متقابلِ تحلیلگر ابزاری برای کاوش در ناهوشیار بیمار است.

موقعیت تحلیلی از زوایای مختلفی بررسی و تعریف شده است و درباره ی سرشت یگانه ی آن اتفاق نظر وجود دارد. اما به عقیده ی من، به این نکته که این یک ارتباط دو طرفه بین دو انسان است به اندازه ی کافی اشاره نشده است. آنچه که این رابطه را از دیگر روابط متمایز می کند، داشتن احساسات در یکی از این دو فرد، بیمار، و فقدان این هیجان ها در طرف دیگر، یعنی تحلیلگر، نیست. بلکه ورای اینها، میزان احساساتی که تجربه می شود و استفاده ی از آن ها مهم است، عواملی که جدایی ناپذیرند. از این منظر، هدف تحلیل شدنِ خود تحلیلگر، تبدیل کردن او به یک مغز ماشینی که قادر به تفسیر دادن بر اساس یک پروسه ی صرفا عقلانی و ذهنی می باشد، نیست. بلکه هدف، توانمند کردن او به تحمل احساساتی است که در او غلیان می کند، (بر خلاف راندن و نپذیرفتن احساسات یعنی همان کاری که بیمار می کند)، تا آن ها را تابع روند تحلیلی کند که در آن تحلیلگر به عنوان انعکاس/بازتاب آینه ای بیمار [6] عمل می کند.

اگر تحلیلگر بدون در نظر گرفتن احساساتش کار کند، تفسیر های او ضعیف هستند. من اغلب این مورد را در افراد تازه کار مشاهده کرده ام که از روی ترس، منکر احساساتشان می شوند یا آن ها را خفه می کنند.

ما می دانیم که تحلیلگر برای دنبال کردن تداعی آزاد بیمار به یک توجه نسبتا معلق نیاز دارد و این امر او را قادر می کند که به طور همزمان در سطوح مختلف گوش بسپارد. او باید اشاره ها، معانی پنهان واژه های بیمار، کنایه ها و مفاهیم، نکات مربوط به جلسات قبلی، آنچه در پسِ روابط فعلی بیمار ارجاع هایی به موقعیت های دوران کودکی است و مواردی دیگر را درک کند. تحلیلگر با گوش سپردن به این شیوه، از خطرِ گرفتار شدن در یک موضوع واحد جلوگیری می کند و پذیرای اهمیت تغییرات در موضوعات، توالی ها و فاصله ها در تداعی بیمار است.

به پیشنهاد من، تحلیلگر با این توجه آزاد نیاز به حساسیت عاطفی ای دارد که به طور آزادانه برانگیخته شود تا بتواند فانتزی های ناهوشیار بیمار و سیر هیجانی او را دنبال کند. فرض اساسی ما این است که ناهوشیار تحلیلگر ناهوشیار بیمارش را درک می کند. این ارتباط از لایه ای عمیق به سطح می آید، به صورت احساساتی که تحلیلگر در پاسخ به بیمارش متوجه آن می شود، یعنی در انتقال متقابل اش. این پویاترین شیوه ای است که صدای بیمار به گوش تحلیلگر می رسد. در مقایسه ی احساساتی که در تحلیلگر برانگیخته می شود با تداعی ها و رفتارهای بیمارش، تحلیلگر با ارزش ترین ابزار ارزیابی را دارد، اینکه توانسته بیمارش را درک کند یا نه.

با این حال، از آنجایی که احساسات شدید از هر نوعی، عشق یا تنفر، مفید بودن یا خشم، فرد را به جای تفکر به عمل سوق می دهند و توانایی نظاره گری و سنجیدن شواهد به صورت صحیح را خدشه دار می کند، درنتیجه اگر پاسخ هیجانی و احساسی تحلیلگر شدید باشد، از هدف اصلی باز می ماند.

بنابراین حساسیت هیجانی تحلیلگر به جای شدید و متمرکز بودن باید گسترده، تمیز دهنده و متحرک باشد.

 وقتی که تحلیلگری که توجه آزاد را با پاسخ های هیجانی ترکیب می کند احساسات خود را به مثابه یک مشکل قلمداد نکند، بسط هایی در کار تحلیل به وجود می آورد. چون آن احساسات مطابق با آن معانی ای هستند که او درک می کند. اما اغلب حس هایی که در تحلیلگر برانگیخته می شوند در مقایسه با استدلال به قلب مسئله بسیار نزدیک تر هستند. به زبانی دیگر، ادراک ناهوشیار تحلیلگر از ناهوشیار بیمار ظریف تر و دقیق تر از فهمِ هوشیارانه ی او از موقعیت است.

تجربه ای تازه درباره ی بیماری که یکی از همکاران به من ارجاع داده بود به ذهنم می رسد. بیمار مردی چهل و چند ساله بود که ابتدا به دلیل شکست در ازدواجش برای رواندرمانی اقدام کرده بود. در میان سمپتوم هایش بی قیدی و بی بند و باری برجسته بود. در هفته ی سوم تحلیل و در ابتدای جلسه به من گفت که قرار است با زنی که به تازگی ملاقات کرده ازدواج کند.

تمایل او به ازدواج کردن در این مقطع از درمان به وضوح با مقاومت او نسبت به تحلیل و نیاز به برون ریزی [7]و نشان دادن تعارضات انتقالی اش معین می شد. پیش از این، در یک رفتار شدیدا دوسوگرایانه آرزوی ارتباطی صمیمی با من آشکارا پدیدار شده بود. بنابراین دلایل زیادی داشتم که به درک او از نیت و انتخاب اش تردید کنم. اما چنین تلاشی برای تحلیل موجز و مختصر[8] ر آغاز درمان و یا نقطه ی بحرانی در درمان نا محتمل نیست و معمولا مانع بزرگی هم برای کار نیست، به طوری که نیازی نیست شرایطی فاجعه آمیز رخ دهد. بنابراین تا حدودی متحیر شدم وقتی فهمیدم که با دلهره و نگرانی به اظهارات بیمار واکنش نشان دادم. من احساس کردم چیز بیشتری در آن موقعیت وجود داشت، چیزی ورای یک واکنش و برون ریزی ساده، چیزی که در هر حال در دسترسم نبود.

بیمار در تداعی های بیشتری که درباره ی دوستش بود و در توصیف دوستش گفت که اواشته است. این عبارت دوباره به طرز ویژه ای در ذهنم نقش بست و تردید های من را افزایش داد. به یکباره فهمیدم که دقیقا به این خاطر که دوستش یک گذر تند و تیز داشته، بیمار به سویش کشش پیدا کرده. اما من هنوز حس می کردم چیزها را با وضوح کافی نفهمیده ام. پس از آن نزد من آمد تا خوابش را برایم بازگو کند: او از خارج از کشور ماشین دست دوم خیلی خوبی پیدا کرده بود ولی ماشین خراب بود. میخواست ماشین را تعمیر کند ولی شخص دیگری در خوابش بنا به دلایل احتیاط و ایمنی با تعمیر کردن ماشین مخالف بود. به قول خودش، مجبور بود حواس آن فرد را پرت کند تا بتواند ماشین را تعمیر کند.

من به لطف این خواب توانستم آنچه پیشتر به صورت دلهره و نگرانی احساس کرده بودم را بفهمم. در اصل چیزی بیش از برون ریزی تعارضات انتقالدر معرض خطر بود.

زمانی که بیمار جزییات ماشین را به من گفت: خیلی خوب، دست دوم، از خارج از کشور، به ناگاه متوجه شد که بازنمایی من بوده. فرد دیگری که در خواب سعی در متوقف کردن او داشت و کسی که بیمار گیج اش کرده بود، نشانگر آن قسمت از ایگوی بیمار بود که هدفش امنیت و شادی و در تحلیل به عنوان ابژه ی محافظت کننده بود.

خواب بیمار بیان می کرد که آرزوی خراب بودن من را داشته ( او اصرار داشت من یک فراری و مهاجری باشم که عبارت گذرگاه ناهمواری را که پیش تر برای دوستش استفاده کرده بود برای من به کار ببرد). از روی گناه میخواست برای تکانه های سادیستیک اش غرامت بپردازد، اما این جبران، طبیعت مازوخیستی داشت، به این دلیل که صدای عقل و احتیاط را خفه می کرد. این عنصر گیج کننده ی چهره ی محافظ به نوبه ی خود دو وجه داشت و بیانگر هر دو تکانه های سادیستی و مازوخیستی بود. تا جایی که هدف آن نابودی تحلیل بود، تمایلات سادیستی بیمار را در الگویی از حملات مقعدی ابتدایی به مادرش نشان می داد و تا جایی که در راستای ممانعت از اشتیاق به امنیت و خوشبختی بود، شیوه های خود تخریبگر او را نشان می داد. تاوانی[9] که به شکل رفتاری مازوخیست در می آید دوباره ایجاد نفرت می کند و به جای حل تعارض میان تخریبگری و گناه، به یک دور باطل می انجامد.

هر دوی این منابع، تغذیه ی کننده ی انگیزه ی بیمار برای ازدواج با دوست جدیدش یعنی آن زن آسیب دیده بودند و ثابت شد که برون ریزی تعارضات انتقالی او تحت تاثیر این سیستم قدرتمند و ویژه ی سادو-مازوخیستی است.

من به صورت ناهوشیار و به شکلی سریع متوجه جدی بودن این موقعیت و بنابراین حس نگرانی خودم شده بودم. اما درک هوشیار من تاخیر داشت و عقب ماند، به نحوی که فقط کمی بعد تر در آن زمانی که مطالب بیشتری مطرح شد توانستم پیام بیمار و درخواست کمک اش را رمز گشایی کنم.

امیدوارم در ارایه ی خلاصه ای از یک جلسه ی تحلیلی بتوانم ادعای خود را توضیح دهم. اینکه پاسخ هیجانی آنی تحلیلگر به بیمارش نشانگر مهمی از فرایند های ناهوشیار بیمار است و او را به درکی کامل تر هدایت می کند. به تحلیلگر کمک می کند که توجه اش را به ضروری ترین عناصر در تداعی های بیمار معطوف کند و برای انتخاب تفاسیر از میان مطالبی که، همان طور که می دانیم، بیش از حد مشخص هستند، به عنوان معیاری مفید به کار رود.

از منظری که من به آن تاکید میکنم، انتقال متقابل تحلیلگر نه تنها بخشی از رابطه ی تحلیلی است بلکه آفریده ی بیمار و بخشی از شخصیت او است. (من احتمالا در اینجا به نکته ای اشاره می کنم که دکتر کلیفورد اسکات [10] آن را بر اساس مفهوم خود از طرح بدن [11]بیان می کند، اما دنبال کردن چنین مسیری من را از موضوع مد نظرم دور می کند.)

رویکرد انتقال متقابلی که من مطرح کرده ام، بی خطر نیست. این شیوه، محافظی برای کاستی های تحلیلگر نیست. وقتی تعارض ها و اضطراب های دوران کودکی خود تحلیلگر، تحلیل شده باشند ( پارانویید یا دپسرسیو)، به نحوی که او بتواند به آسانی با ناهوشیار خودش ارتباط برقرار کند، آنچه را که متعلق به خودش است به بیمارش نسبت نمی دهد. او به تعادل مطمئنی دست می یابد که وی را قادر می کند نقش های اید، ایگو و سوپر ایگوی بیمار و ابژه های بیرونی ای که بیمار به تحلیلگر نسبت می دهد و یا به زبانی دیگر به او فرافکنی می کند را بر عهده بگیرد. زمانی که در رابطه ی تحلیلی تعارضاتش را بروز می دهد. در مورد مثالی که من بالاتر اشاره کردم، تحلیلگر غالبا در نقش مادر خوبِ بیمار برای نابود شدن و نجات یافتن بود و در نقش ایگوی مرتبط با واقعیت[12] بیماری که سعی داشت با تکانه های سادومازوخیست او مخالفت کند. به نظر من خواسته ی فروید مبنی براینکه تحلیلگر باید بر انتقال متقابل خود تسلط و شناخت داشته باشد به این معنا نیست که انتقال متقابل یک عامل مزاحم است و تحلیلگر باید بی احساس و منفصل باشد، بلکه تحلیلگر باید از پاسخ های هیجانی خود به عنوان کلیدی برای ناهوشیار بیمار بهره ببرد. این امر به او کمک می کند که هم بازیِ نقش آفرینی های بیمار، یعنی صحنه های نمایشی که بیمار در رابطه ی تحلیلی مجددا آن ها را به نمایش می گذارد، نباشد. این امر همچنین از تحلیلگر در برابر بهره برداری از تحلیل در راستای نیاز های خودش، محافظت می کند. او همزمان محرک های فراوانی پیدا می کند تا او را دوباره و دوباره به سمت تحلیل و ادامه ی آنالیز کردن مشکلات خودش سوق دهد. اما این امری خصوصی است و من صحیح نمی داند که تحلیلگر احساساتش را به بیمار منتقل کند. از نظر من این صداقت بیشتر ماهیت اعتراف گونه دارد و باری بر دوش بیمار می گذارد. در هر صورت باعث دور شدن از تحلیل می شود. اگر عواطف بر انگیخته شده در تحلیلگر به عنوان یک منبع مازادی برای بینش نسبت به دفاع ها و تعارضات ناهوشیار بیمار استفاده شوند، برای بیمار با ارزش خواهند بود. و زمانی که روی آن ها کار می شود و تفسیر می شوند، تغییرات بعدی در ایگوی بیمار شامل تقویت کردن حس واقعیت سنجی او است، بنابراین تحلیلگر را به مثابه یک انسان می بیند و نه یک خدا یا شیطان و رابطه ی تحلیلی بدون توسل تحلیلگر به ابزارهای فرا تحلیلی و اضافی دنبال می شود.

تکنیک روانکاوی زمانی بوجود آمد که فروید با کنار گذاشتن هیپتونیزم، مقاومت و سرکوب را کشف کرد. از منظر من استفاده از انتقال متقابل به عنوان ابزاری برای جستجو و تحقیق را می توان در توصیف فروید از روشی که به واسطه اش به  کشفیات اساسی خود رسید تشخیص داد. زمانی که فروید سعی داشت خاطرات فراموش شده ی بیمار هیستریک را روشن کند حس کرد نیرویی از سمت بیمار مانع تلاش های او می شود و او می بایست با فعالیت ذهنی و روانی خودش به این مقاومت غلبه کند. او نتیجه گرفت که این همان نیرویی است که مسبب سرکوب خاطرات حیاتی و رشد سمپتوم های هیستریک بودند.

بنابراین فرآیند ناهوشیار در فراموشی هیستریک را می توان با جنبه های دو گانه ی آن تعریف کرد، که یکی به سمت بیرون میل می کند و توسط تحلیلگر به صورت مقاومت حس می شود در حالی که دیگری به صورت درون روانی به عنوان سرکوب عمل می کند. در حالی که در مورد سرکوب انتقال متقابل با احساس مقداری انرژی، یک نیروی مخالف، شناخته می شود. سایر مکانیزم های دفاعی حالات متفاوتی را در پاسخ تحلیلگر بر می انگیزند.

من معتقدم با بررسی دقیق تر انتقال متقابل از زاویه ای که من در اینجا بیان کردم ممکن است به شیوه ای کامل تر برسیم. شیوه ای که در آن خصیصه ی انتقال متقابل با ماهیت تکانه های ناهوشیار بیمار و دفاع های موثر او در زمان فعلی مطابقت داشته باشد.

 

*این متن توسط تیم ترجمه و تالیف مجموعه روان تحلیلی مهرسای، و با هدف تسهیل دسترسی علاقمندان به منابع مهم روان تحلیلی، ترجمه و ویراستاری شده است. لازم به ذکر است برای ترجمه و ویراستاری این متون زمان و انرژی زیادی صرف شده؛ لذا خواهشمندیم از این متون صرفا جهت مطالعه شخصی استفاده نمایید. در صورت الزام برای استفاده از مطالب، ذکر نام مترجم و ویراستار و ارجاع به وبسایت مهرسای، ضروری است.

 

پانویس ها:

[1] On counter-transference

[2] Paula Heimann

[3] Control analyses

[4] Detached

[5] ‘Handhabung der bertragung auf Grund der Ferenczischen Versuche

[6] patient’s mirror reflection

[7] Act out

[8] Short-circuit analysis

[9]  Reparation

[10] Dr. Clifford Scott

[11] body-scheme

[12] Reality-ego


پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری نشانه گذاری شده اند *

6 − یک =


پذیرش مراجع

جهت دریافت وقت روان درمانی با متخصصین مرکز روان تحلیلی مهرسای (درمان حضوری برای مراجعین تهرانی و درمان غیرحضوری از طریق اسکایپ یا واتس اپ برای مراجعین شهرستانی و مراجعین خارج از ایران)، می توانید به شماره واتس اپ زیر پیام دهید و مشخصات خود را به همراه علت مراجعه ارسال کنید، تا در اسرع وقت به درخواست شما رسیدگی گردد. (فقط پیام دهید)

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به مرکز تخصصی روان درمانی تحلیلی مهرسای می باشد.